خانه » هنر و ادبیات (برگ 57)

هنر و ادبیات

ترانه ای از لوئی آرمسترانگ با ترجمه ی فارسی / چه دنیای اعجاب انگیزی… محمد سفریان

براستی کدام صفت برازنده ی صدای اوست؟ زیبا؟ یگانه؟ قدرتمند؟ مخملین؟ و یا بسیاردیگرانی از همین دست که در این سالها باب صدای او شنیده ایم و خوانده ایم؟

لوئی آرمسترانگ

لوئی آرمسترانگ

پاسخ، هر کدام اینها که باشد؛ او همچنان پدر معنوی موسیقی جاز و از جمله ی پیشگامان بسط این موسیقی در گوشه گوشه ی دنیاست. حرف از لوئیس ( لویی ) آرمسترانگ مرد بلند آوازه ی موسیقی سیاهان است که با تلاش بی آخرش، در اندازه و مختصات موسیقی جز تغییرات فراوانی به وجود آورد.

ترانه ای از او با ترجمه ی فارسی و لینک ویدئوی ترانه در سایت یوتیوب در ادامه ی این صفحه از پی آورده شده؛ ترانه ای که از جمله ی محبوب ترین و شهره ترین آثار اوست و نمونه ای کاملا مدرن از موسیقی جز با تجربه ی تغییرات و شکست های فراوان در ملودی و صدای خواننده. این ترانه در سالیان به نسبت دراز زندگی اش؛ همواره وسیله ای بوده برای صمیمیت بیشتر میان مردم روی زمین و یادآور زیبایی های طبیعت برای آدم های ساکن این کره ی خاکی.

متن و اجرای ” دنیای اعجاب انگیز ” را در ادامه از پی بگیرید؛ با ذکر این توضیح که مجله ی موسیقیایی چمتا در برنامه ی آتی اش؛ آثار و احوال این مرد بزرگ را سوژه کرده و از زندگی و هنر او گفته. وقت اگر یارتان بود، تماشای این شماره ی چمتا در شنبه ی پیش رو را در برنامه ی هفتگی تان بگنجانید که صدای این مرد براستی که هم زیباست، هم یگانه و هم قدرتمند و انگار که نشسته بر بستری از مخمل…

what a wonderful world

I see trees of green,

من درختهای میون بیشه رو دیدم
red roses too.

و همینطور گل های سرخ رو
I see them bloom,

دیدم که اونها شکوفه کردن
for me and you.

( انگاری که فقط ) واسه من و تو
And I think to myself,

و من با خودم فکر می کنم
what a wonderful world.

که چه دنیای اعجاب انگیزی ئه

I see skies of blue,

من آسمون های آبی رو دیدم
And clouds of white.

و ابرهای سفید رو
The bright blessed day,

روزهای آفتابی و آروم
The dark sacred night.

و شب های سیاه و روحانی رو
And I think to myself,

و من با خودم فکر می کنم
what a wonderful world.

که چه دنیای اعجاب انگیزی ئه
The colors of the rainbow so pretty in the sky

رنگ های رنگین کمون توی آسمون خیلی قشنگ ان

Are also on the faces of people going by

همین طور صورت آدم هایی که از تو خیابون رد می شم

I see friends shaking hands saying how do you do

من دوستهایی رو می بینم که به هم دست می دن و چاق سلامتی می کنن

They’re really saying I love you.

و از ته دل شون همدیگه رو دوست دارن

I hear babies crying, I watch them grow

من دیدم، بچه هایی که یه روزی گریه می کردن چه جور بزرگ شدن

They’ll learn much more than I’ll never know

اونها یه روزی خیلی بیشتر از من می بینن و یاد می گیرن

And I think to myself what a wonderful world

و من با خودم فکر می کنم؛ چه دنیای هیجان انگیزی ئه

Yes I think to myself what a wonderful world.

آره؛ من با خودم فکر می کنم، راستی که چه دنیای جالبی ئه

بوسه های مرد و گذشته ی زن… بهارک عرفان

نیمه دوم ماه آگوست مصادف است با سالروز تولد ” تد هیوز” ، همان مرد خوش زبانی که در آغاز به واسطه ی عشق ش به سیلویا پلات و رابطه ی زناشویی ش با او در میان مردم به شهرت رسید و کمی آن سو تر هم با اتکا به اشعارخودش؛ ملک الشعرای بریتانیا شد.

تد هیوز

تد هیوز

هیوز در سال ۱۹۸۴ موفق به دریافت نشان ملی ملک الشعرایی شد. آن هم درست در زمانی که تمام گذشته اش مثال یک کابوس سیاه پیش رویش بود. مصائبی چون زندگی در فقر روزهای دانشجویی و زندگی پر حاشیه ای که با سیلویا پلات داشت به واقع که از زندگی او آشفته بازاری ساخته بودند، آرام ناشدنی.

به تمام این حواشی می توانیم خودکشی پلات رو هم علاوه کنیم که درست بعد از جدایی از هیوز اتفاق افتاد. همون حادثه ای که از سوی مردم و روزنامه ها به بی مهری هیوز مربوط شد و روزگار این جوان رو سخت تر از سخت کرد.

اما تد هیوز با پشت کاری مثال زدنی و قدرتی جالب توجه به دشواری های زندگی اش چیره شد و علاوه بر دریافت نشان ملک الشعرایی به یکی از بزرگ ترین شاعران انگلیسی قرن بیستم هم تبدیل شد.
شعر “هیوز” سرشار از نبوغ و کشف هاى تازه است. نگاه او به جهان نگاه شاعریست که هرچه در اطرافش وجود دارد را دوباره روایت مى کند. تخیل او مى تواند اشیا و اتفاقات، زندگى و لحظه ها، کلمات و نشانه ها را پیوند بزند.

او این توانایى را داشت که نه تنها اتفاقات زندگى بلکه تمام آنچه در اطرافش در جریان بود را به زبان شعر بیان کند. او با پشت سر گذاشتن معضلات جدى شعر در سال هاى پس از جنگ جهانى دوم در نهایت شعر خودش را خلق کرد. شعرى که مفاهیم جدیدى داشت و هر سطر و هر کلمه اش را خود شاعر آفریده بود.

مجموعه ی «کلاغ» از زیباترین آثار تد هیوز به شمار می آید. کلاغ ِ تد هیوز در سفرش ازپی کشف جهان به بازسازی افسانه و اسطوره های کهن می پردازد.
تکه ای از اشعار او با صدای شاعر ؛ به همت اعضای تحریریه ی مجله ی فرهنگی چهارسو به فارسی ترجمه و زیرنویس شده. این ویدئو را ببینید با قید این توضیح که این برنامه هر شنبه غروب به روی آنتن تلویزیون جهانی ایران فردا می رود.

نگاهی گذرا به دومین فستیوال بین المللی تئاتردر لندن / علی اشرافی

اشاره:
ماجرای فستیوال تئاتر ایرانی لندن، از منظر خبری؛ شاید واقعه ای بیات و خارج از زمان باشد؛ نگاه حاضر به این رویداد اما؛ بیشتر از جنبه ی گزارشی، نقد و بررسی و حرف دلی ست که از خامه ی یکی از افراد همیشه حی و حاضر در برنامه های فرهنگی و هنری لندن نگاشته شده است. ” علی اشرافی ” منتقد هنری و مدرس زبان ساکن لندن؛ سالهاست که وقایع هنری ایرانیان خارج نشین را با دقت و وسواس دنبال می کند؛ همین است که مطالعه ی این مطلب علاوه بر رویداد مورد بحث، نمایه ای از تکاپوهای ایرانیان برای زنده نگاه داشتن هنر و فرهنگشان در روزگار سخت تبعید را هم به دست می دهد. ” خلیج فارس ” با تشکر از او؛ این مطلب را در ضمیمه ی فرهنگی خبرنامه اش؛ چاپ می کند. با هم بخوانیم…

645c6d456sd

آن­چه در زیر می خوانیم به ­هیچ روی نقد کارشناسانه و همه­جانبه­ی نمایش­هایی که در فستیوال موضوع گفت- و- گو به­روی صحنه رفت، نیست و نمی­تواند باشد. به این دلایل آشکار که نه شمار بالای نمایش های فستیوال و نه بضاعت من در نقد و بر­رسی و نه حوصله این نوشته چنین مجالی را به دست نمی­دهند.

بیشتر بخوانید »

ترانه ای از نیکولا دی باری با ترجمه ی فارسی ساز من؛ کمی آروم تر بنواز محمد سفریان

NICOLA-DI-BARIدیگر از اصحاب موسیقی آرام بود و مرد روستایی موسیقی ایتالیا در سالهای دهه ی شصت و هفتاد. نیکولا دی باری؛ فرزند دیار گرم و آفتابی پولیا از سرزمینهای جنوبی ایتالیاست و از جمله ی هنرمندانی که تا به انتهای دوران حرفه ای اش همواره در ستایش زندگی روستایی و بی آلایش آواز خواند و هیچگاه تن به مناسبات شهر نداد.
بیشینه ی ترانه های او با اوصافی از طبیعت بکر آمیخته شده اند و صدای دلنشین و قدیمی او هم مکمله ای شده بر آن همه صداقت و یکرنگی، تا که حاصل، صدایی باشد در ستایش انسان و طبیعت در مفهوم راستینش.
او در سالهای دور، مرد اول بیشینه ی فستیوال های داخلی ایتالیا بود اما به واسطه ی همان شخصیتی که از هیاهو دوری می کرد در معرفی آثارش به مردمان دنیا؛ موفقیت شایانی به دست نیاورد و شهرتش از مرزهای چکمه ی سبز فراتر نرفت.
ترانه ی حاضر که به فارسی هم برگردانده شده از جمله ی عاشقانه های همیشه سبز موسیقی مردمی ایتالیاست و در میان خاطره ساز ترین ایشان. متن این ترانه و لینک ویدئویش را در ادامه ی همین صفحه دنبال کنید.
خبر آخر اینکه؛ مجله ی موسیقیایی چمتا در برنامه ی این هفته اش به مرور زندگی و آثار و احوال این هنرمند بی ادعا پرداخته؛ وقت اگر یارتان بود، تماشای چمتای این هفته را در برنامه ی هفتگی تان بگنجانید که در این روزهای جنگ و دروغ و خون و مرگ؛ حرف از صلح و آرامش و صدای گیتار، مرهمی ست بر این همه درد که از زمین و آسمان بر زندگی مان تحمیل می شوند.

Chitarra suona più piano
ای ساز من؛ کمی اروم تر بنواز
qualcuno può sentire
نه که یکی دیگه هم بشنوه
soltanto lei deve capire
آخه فقط اون باید متوجه شه
lei sola deve sapere
فقط اون باید بفهمه
che sto parlando d’amore
که دارم از عشق حرف می زنم
cantano i grilli nel grano
مث جیرجیرک روی خوشه ی گندم آواز می خونم
e un passero sul ramo
مث گنجیشک روی درخت
nessuno dorme questa sera
امشب هیچکی نمی خوابه
nemmeno lei a quest’ora
حتی اون تو این وقت شب
stringe il cuscino e sospira
بالش اش رو مچاله می کنه و آه می کشه
la luna e ferma nel cielo
ماه تو آسمون جم نمی خوره
la lucciola sul melo
( حتی ) کرم روی درخت سیب هم بی حرکت مونده

chitarra mia suona più piano
گیتار من آهسته تر بزن
anche se incerta la mano
حتی اگه دست هام مطمئن نباشن
suona chitarra che l’ora
گیتارم تو بزن که حالا وقتشه
l’ora di darle tutto il bene che ho nel cuore
وقتشه که تموم عشق و حس توی دلم رو براش بگم
di dirle addio per sempre o perdonare
باهاش برای همیشه وداع کنم یا که ازش طلب بخشش کنم
e amarla come un altro non sa fare
( بگم که ) بلد نیستم اون رو مث بقیه دوست داشته باشم
l’ora di respirare un poco d’aria pura
وقتشه که یه کم هوای تازه بریزم توی تنم
un prato e verde quando e primavera
که چمنزار فقط تو بهار سبز می شه
il sole e caldo e poi scende la sera
( حالا ) آفتاب داغه و بعد هم می افته پایین
per noi la notte odora di fieno
واسه ما شب بوی علف می ده
io dormo sul tuo seno
من ( امشب ) روی سینه ی تو می خوابم
dio come batte il suo cuore
خدای من… این دلم چه تند می زنه
la gente sogna a quest’ora
آدم ها این جور وقت ها رویا می بینن
dormi chitarra che l’ora
گیتار من تو هم بخواب که وقتشه
l’ora di darle tutto il bene che ho nel cuore
وقتشه که تموم عشق و حس توی دلم رو براش بگم
di dirle addio per sempre o perdonare
باهاش برای همیشه وداع کنم یا که ازش طلب بخشش کنم

زندگی، آثار و احوال فریدون فرخزاد وقف کردن زندگی در راه شادمانی خلق… محمد سفریان

اشاره:
نیمه ی مرداد، هر ساله یادآور یکی از تلخ ترین مرگ های تاریخ معاصر ایران است. مرگی با نهایت خشونت و در انتهای سنگ دلی؛ مرگ مردی که با سلاح کلمه و آواز به جنگ باورها و سنت های غلط رفته بود؛ هم او که در سالهای نه چندان دراز زندگی اش؛ با جادوی شادی و سرخوشی به نزاع با دیو غم و پریشانی رفته بود و سرآخر هم جان شیرینش را در راه این هدف فدا کرد؛ در این مجال یاد و خاطره ی فریدون فرخزاد را زنده کردیم؛ تنها چند روزی پس از سالروز کوچ ش به دیار آرامش… شرح این مطلب را در ادامه از پی بگیرید…

67397319440595541021

فریدون فرخزاد

از جمله ی تاثیرگذارترین چهره های موسیقی مردمی ایران بود و آیینه ی تمام نمای شادی و سرمستی. جلوه ای از هنر معترض بود و نمونه ای درست و تمام از معنای راستین وقف کردن زندگی در راه شادمانی خلق…
فریدون فرخزاد در مهرماه ۱۳۱۷ شمسی و در خانواده ای از اهل ادب ایران؛ و در محله های جنوبی تهران متولد شد و از همان روزگار نوجوانی انس و الفت بی پایانش به علوم انسانی را عیان کرد. او پس از تحصیل در مدرسه ی دارالفنون و آشنایی اولیه با شعر و زبان فارسی؛ رخت عزیمت به اروپا بست و در آلمان به تحصیل علم سیاست پرداخت.
زندگی فرخزاد در اروپا؛ با موفقیت های چشمگیری همراه بود؛ او علاوه بر سرودن شعر به زبان آلمانی توانست تا پای خودش را به رادیوی آلمان هم باز کند… با این همه اما علاقه ی وافر او به سرزمین آبا و اجدادی اش باعث شد تا او تمامی زحمات و موفقیت هایش در دیار ژرمن ها را نادیده بگیرد و به منظور ارتقای فرهنگ مردمی به ایران بازگرد.
فرخزاد خیلی زود با شرایط فرهنگی ایران هم سازگاری پیدا کرد. شعر و ترانه و موسیقی و برنامه تلویزیونی موفق ” میخک نقره ای ” از جمله فعالیت های او در این دوران به حساب می آیند. او با شناخت درست از موسیقی و شعر؛ توانست تا ملودی های جا افتاده ی موسیقی غربی را با ترانه های زبان فارسی پیوند دهد و طرحی نو در موسیقی ایران در اندازد. طرح و نقشی تازه که با رخوت و کاهلی جنگی عیان داشت و با وجد و شادی صلحی تمام.

در روزگاری که موسیقی ایرانی، تنها به ساز و آواز سنتی محدود می شد و نخستین تکاپوهای موسیقی پاپیولار هم بیشتر به تقلیدی کورکورانه از نمونه های غربی شباهت داشتند ؛ سعی فرخزاد در ارتقای درک عمومی مردم از موسیقی بسیار موثر واقع شد؛ تا آنجا که برخلاف رای روشنفکران دوران که او را به سطحی بودن متهم می کردند؛ ارباب راستین فرهنگ؛ نخستین نشانه های موسیقی شهری و مدرن ایران را به تلاش های بی مزد و منت او نسبت می دهند.
او علاوه بر ستایش شادی و نکوهش ظلم در برنامه های تلویزیونی اش؛ بسیاری از چهره های امروز موسیقی پاپیولار ایران را هم به مردم معرفی کرد و با بسیاری از بزرگان دوران هم برنامه اجرا کرد تا این طور شوی تلویزیونی او به یکی از پر مخاطب ترین برنامه های وقت رادیو و تلویزیون بدل شود و خاطرات شیرنش هم از پس عبور ایام فراوان؛ همچنان در دل ها باقی بماند و فراموش نشود…
علاوه بر میخک نقره ای؛ پرده ی نقره ای سینما هم دیگر از مجال های فعالیت هنری او به حساب می آید. او در سال۱۳۵۰ در فیلم دلهای بی آرام، به کارگردانی اسماعیل ریاحی ظاهر شد و در کنار ایرج قادری و شهلا ریاحی دو چهره ی بنام سینمای وقت به ایفای نقش پرداخت، تا استعداد بی مثالش را در این زمینه هم سنجیده باشد.
فرخزاد با درک درست از موقعیت تاریخی اش؛ مردمان میانی جامعه را با اوضاع و احوال دنیا آسنا می کرد و به زندگی نیک اندرزشان می داد. با این همه اما، شیوه ای که او برای بیان نصایح به حق و انصاف اش انتخاب کرده بود آنقدر شیرین و شاد بود که آنچه مورد نظر او بود، بی هیچ ابرام و اصراری به جان مخاطب می رفت و در زندگی روزمره اش نمود پیدا می کرد.

علی رغم تمامی فعالیت ها و موفقیت های هنری؛ کار اصلی او انگار همان سیاست بود و تلاش برای به شدن امور زندگی مردمان. اعتراض های بی پایان او به ظلم و جور حکام اما، هیچگاه از جانب سیستم های امنیتی تاب آورده نشد؛ تا آنجا که در دوران هر دو حکومت وقت مغضوب اهل قدرت بود. این طور که آورده اند، همراهی او با بازماندگان یکی از جانباختگان جنبش چپ ایران؛ باعث شد تا او در سال ۱۳۵۵ از رادیوی ملی اخراج شود…

وقوع انقلاب اسلامی برای او و بسیاری از اهالی موسیقی ایران؛ دلیلی برای کوچ اجباری از وطن شد. فرخزاد اما بر خلاف بسیاری از همکارانش؛ هرگز چهره ی منفعل و در کنار ایستاده ای از خود نشان نداد. اگر پیش تر از این، مبارزه ی سیاسی را در کنار کار موسیقی اش انجام می داد؛ پس از انقلاب پنجاه و هفت؛ رسما بدل به بلندگویی برای اعتراض شده بود و بیشتر از یک شو من و خواننده، از یک معترض نترس نشان داشت، هم او که به قول شاعر ما اسرار هویدا می کرد و از چوبه ی دار هراسی نداشت.
زندگی خصوصی او هم نشانه ی تمامی ست از ” انسان ” بودن. او در روزگاری که تابوهای فراوان ذهنی، زندگی مردمان میانی و حتی طبقه ی اهل فکر جامعه را در بر گرفته بود؛ فاش و اشکار از عشق بی حد و مرز گفت و هرگز به اندیشه ی گه گدار احمقانه ی بدنامی شهری اعتنا نکرد. فعالیت های نوع دوستانه ی او هم گواه دیگری بر ادعای انسانیت تام و تمام اوست. فرخزاد در سالهای جنگ ایران و عراق؛ چند بار به مناطق جنگی سفر کرد و سبب ساز زندگی دوباره برای بسیاری از کودکان زخمی جنگ شد. کمک های شایان او به افراد بی بضاعت در روزگاری که دولتمندی نصفه و نیمه ی اقتصادی را تجربه می کرد هم دیگر از نشانه های قلب پر سخاوت او به حساب می آید.

سرانجام؛ زبان سرخ، سر سبزش بر باد داد؛ چه اعتراض های دائمی او به استبداد دینی و به سخره گرفتن قوانین مذهبی از جانب او؛ باعث شد تا حکومت وقت زنده بودنش را تاب نیاورد و برای حذف فیزیکی اش دست به کار شود. او در روز شانزدهم مرداد هزار و سیصد و هفتاد و یک خورشیدی در آپارتمان کوچکش در شهر بن آلمان به قتل رسید.
هفتصد مارک، قرض بانکی، چند ماه کرایه ی عقب افتاده و گوری رایگان؛ همه ی آن چیزی بودند که او از پس زیستن سالیان در راه اعتلای فرهنگ ایران، اندوخته داشت. او به سنگدلانه ترین شیوه ی ممکن و با ضربات پیاپی چاقو به قتل رسید تا بار دیگر قساوت اهل قدرت و ظرفیت کم ایشان در پذیرش انتقاد نمودی علنی پیدا کند. گمان قریب به یقین، قتل او را به سیستم امنیتی جمهوری اسلامی نسبت می دهد؛ با این همه اما فقدان قانونی فراگیر و مرجعی ذی صلاح در حکومت ایران باعث شده که مسببین قتل او پس از بیست و یک سال همچنان ناشناخته باقی بمانند.

پانویس: نوشته ی حاضر صورت خلاصه شده ای از متن برنامه ی ” چمتا ” ست که پیشتر از تلویزیون ایران فردا پخش شده است. شما می توانید ویدئوی این برنامه را در صفحه ی آرشیو چمتا پیدا کنید.

آرشیو چمتا

آخرین بازمانده ی نقالی کهن / به بهانه ی یک ساله شدن کوچ اش … مینا استرابادی

یک سال از خاموشی مرشد “ولی الله ترابی” یکی از آخرین بازماندگان نقالی ایران می گذرد.

xd4f5g6sd

این طومار نویس و نقال بنام، که طی پنج دهه ی اخیر در پویا نگاه داشتن این هنر اصیل تلاشهای فراوانی کرده بود، در حالی مغلوب بیماری سرطان شد، که قلبش از بی توجهی مدیران هنری نسبت به نقال و نقالی دردمند بود. “مرشد ترابی”، پس از “سعدی افشار” و “محمود استادمحمد” سومین هنرمندی ست که در طی ماه های اخیر غریبانه می کوچد، هنرمندانی که همگی در زمینه ی نمایشهای آیینی – سنتی فعالیت می کردند و این هنر را با جانشان آمیخته بودند و سرآخر هم به علت کمبود دارو، بی توجهی و فقر رخت از دنیا برکشیدند.

مرشد ترابی در سال ۱۳۱۵ و در خانواده ای تعزیه خوان متولد شد و از همان کودکی با نمایشهای سنتی و آیینی خو گرفت. او در سالهای بعد و پس از تلمذ در محضر استادان هنر نقالی مکتب تهران، خود بدل به یکی از زبده ترین استادان این رشته شد، به نحوی که سبک مخصوص به خود را در این زمینه بنا نهاد.

این نقال پرآوازه، هنری را نمایندگی می کرد که این روزها چراغش رو به خاموشی ست، هنری که روزگاری آتش کاروانسراها و قهوه خانه ها را شعله ورمی کرد و با نقالی داستانهای ملی، حماسی و اسطوره ای سرزمین مادری، جمعی سراپاگوش را، گرد هم می آورد.

حافظه ی قوی، فصاحت کلام، سخنوری و اشراف تمام و کمال بر شاهنامه از جمله خصایصی بود که “مرشد ترابی” در نقالی هایش از آنها سود می جست. قدرت بیان و انعطاف حرکات بدنی او به گونه ای بود که بیننده را برجای خود میخکوب می کرد، حرکاتی چابک، اغراق آمیز، غلو شده و صحنه پر کن. درست مثل زمانی که با دور زدن وارد صحنه می شد، “منتشا” را زیربغلش می گذاشت، دستانش را بر هم می کوبید و می گفت : ” یکی داستان است پر آب چشم / دل نازک از رستم آید به خشم” و بعد با بهره گیری از شگردهای سخن چون طومار خوانی، حال گردانی، رجز خوانی، حاشیه گویی و … صدای گرم و گیرا و زنگ دارش را از دل حنجره ی توانمندش اوج و فرود می داد و سرانجام زخم خوردن پهلوی سهراب را به تصویر می کشید.

فن بداهه گویی در کنار تسلط بر متن نقل های تاریخی و ادبی هم از جمله ی دیگر توانایی های ترابی بود، آنجا که او بی هیچ پرده پوشی با مخاطبش سخن می گفت و حتی از او برای ادامه ی نمایشش یاری می گرفت.

این استاد هنر نقالی ، علاوه بر تهیه و تنظیم چندین طومار نقالی – که اساس کار نقال است – روایت‌های گوناگون شاهنامه را نیز در چندین جلد گردآوری نموده که یک جلد آن با عنوان مشکین‌نامه توسط انتشارات “نمایش” به چاپ رسیده است.

او سرانجام در انزوا و تنهایی، در بیمارستان “مدائن” تهران و در سن هفتاد و هشت سالگی زندگی را بدرود گفت.

ترانه ای از فابریتزیو دی اندره با ترجمه ی فارسی / یه قهرمان مرده به چه کاری می آد… محمد سفریان

5a4sd5as4da54sd333حال و احوال دنیا؛ خراب بود، خراب تر هم شده. رسم بی عدالتی که عمری برقرار بود، حالا انگار همه گیر شده تا آزادی و برابری خیالی دورتر و دورتر شود.
ما هم در مجله ی موسیقی ” چمتا ” ؛ همین احوال نامروت را در کنار هدف غایی موسیقی در ترویج مهر و دوستی گذاشته ایم و به ویژه برنامه ای رسیده ایم در نکوهش جنگ و در ستایش صلح.
در این ویژه نامه؛ مروری گذرا داشته ایم بر ترانه های ضد جنگ و در این راه به ذات پلید جنگ از زوایای متفاوتی نگاه کرده ایم. ” باله ی قهرمان ” یکی از ترانه های برگزیده ی ما در این ویژه نامه است؛ ترانه ای که با صدای جاودان و همیشه برقرار ” فابریتزیو دی اندره ” جان گرفته و از دیر باز در جدول بهترین ترانه های ضد جنگ ایستاده…
ویدوئوی این ترانه؛ متن اصلی و ترجمه ی فارسی؛ همه مهیا اند و آماده… اگر دل تان از خون و جنگ و خمپاره به تنگ آمده؛ شنیدن این موسیقی شاید برای یک لحظه فراموشی مفید فایده باشد؛ تا که باز هم به اثرات جنگ بیاندیشیم و سعی کنیم تا به هر حیلت ممکن؛ از هر گونه ای از جنگ دوری کنیم…
دیگر اینکه این ویژه نامه؛ شنبه ی این هفته به روی آنتن شبکه ی تلویزیونی ایران فردا خواهد رفت؛ وقت اگر یارتان بود؛ دیدن چمتای این هفته را در برنامه تان بگنجانید که حرف چمتا یک سره صلح است و آرزویش آشتی و دوستی دائم میان تمامی ابنا بشر…

BALLATA DELL’EROE
باله ی قهرمان

Era partito per fare la Guerra
راهی جنگ شد
per dare il suo aiuto alla sua terra
تا که به سرزمینش کمک کنه
gli avevano dato le mostrine e le stele
بهش کلی نشون لیاقت دادن و کلی ستاره
e il consiglio di vendere cara la pelle.
و بهش اندرز دادن که تا آخرین قطره ی خونش بجنگه
E quando gli dissero di andare Avanti
و وقتی که بهش گفتن پیش برو
troppo lontano si spinse a cercare la verità
اون خیلی جلو رفت تا که پی حقیقت بگرده
ora che è morto la patria si Gloria
حالا که مرده؛ وطن از یاد یک
d’un altro eroe alla memoria.
شهید دیگه مغرور شده
Ma lei che lo amava aspettava il ritorno
اما جفت ش که عاشقش بود؛ منتظر برگشتن یک سرباز زنده بود
d’un soldato vivo, d’un eroe morto che ne farà
یه قهرمان مرده به چه کارش می آد
se accanto nel letto le è rimasta la Gloria
اگه کنار تختش ( تنها) شوکت
d’una medaglia alla memoria.
یه مدال افتخار اون باقی مونده باشه؟

ای مرگ، دوری کن از من… یادی از محمود درویش/ سراینده ی رنج وطن محمد سفریان

5a75wqe7eqwe

اشاره:

به بهانه ی نزدیک شدن به سالروز مرگ ” محمود درویش ” به دفتر اشعار و رسم زندگی او نگاهی دوباره انداخته ایم. در انتهای این مطلب هم ویدئویی از اشعار شاعر با صدای خود او؛ از پی آورده شده که به همت ” لیلا سامانی ” و تحریریه ی مجله ی فرهنگی چهارسو؛ تهیه و تدارک دیده شده است. مطالب این صفحه را در ادامه از پی بگیرید که آرام خانه اگر نیست؛ باز عشق هست و کلمه هم…

شعر درویش، برای هر اهل شعری خاطره انگیز است و پرشور. او با عاشقانه هایش برای دو نسل، شور و شوق ‏دلبرانه ساخت و کلمات جادویی اش را برای همه ی تاریخ بشریت به یادگار گذاشت. او با کلام میهن پرستانه اش، بارها و بارها، آزادی را ستود و از تقدس تلاش و همتی گفت که بشر در راه ‏رسیدن به آن، صرف می کند.‏

وی در همان دوران کودکی طعم “جنگ” را چشید و زشتی آن را با روح و روانش لمس کرد. خیلی زود، رانده شدن ‏از وطن و پس آمدهای ناشی از این تبعید و بی خانمانی را تجربه کرد و باز هم خیلی زود با ریزه کاریهای زیستن در ‏دنیایی آشنا شد که نمی دانست در مقابل مفاهیم تازه چه واکنشی از خود نشان دهد. دنیایی سیاست زده که همگان را به ‏ناچار در پی خود می کشانید. درویش، در نخستین دوره اشعارش، از همین مضامین استفاده کرد تا خاک زادگاهش را ‏با کیمیای کلمه و جادوی شعر به زمردی پربها بدل کند و برای دیگرانش به یادگار بگذارد.‏

شعر ماندگار درویش، به غالب زبانهای زنده دنیا از جمله فرانسه، انگلیسی و ایتالیایی و … ترجمه شد، در ایران هم ‏مترجمان زیادی از جمله دکتر علی رضا نوری زاده و دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، قسمتی از اشعار وی را به زبان ‏فارسی برگردانده اند.‏

mahmoud-darwish-by-gram[194390]این درست که طرز تلقی شعرا از جهان و وقایع آن، با جو سیاسی و اجتماعی و محیط زندگی شان ارتباط بی واسطه ‏دارد، اما بی گمان آنچه در این میانه شاعری را از خیل شعرای اجتماعی و سیاسی ممتاز می کند، همانا میزان ‏هنرمندی شاعر است و قدرت تخیل او در پدید آوردن متافورهای بدیع و ایجاد موسیقی در کلام. به همین دلیل است که ‏شعر محمود درویش مانا می شود، سر از ترانه در می آورد و هر روز و هر لحظه، زیر لب نجوا می شود.‏

در شعر درویش، این عشق است که به همه چیز هویت می دهد، مضامین وطن پرستی در شعر او، با نگاهی عاشقانه و ‏تازه سروده می شوند، تا جایی که دیگر وطن به صرف وطن بودنش نیست که دوست داشته می شود که به خاطر ‏معشوق بودنش است که عزیز است و بلند منزلت.‏

درویش، در شعر “عاشقی از فلسطین” که نخستین بار در سال ۱۹۶۴ و در مجموعه ” با شاخه های زیتون” به چاپ ‏رسید، دقیق ترین معانی وطن دوستانه را از زبان عاشقی بیان می کند که از معشوق به دور افتاده است:‏

‏” چشمانت خاری به دل است‏
خراشنده است و با این وجود عبادتش می کنم‏
حمایتش می کنم در مقابل باد ‏
خراشی می دهمش شباهنگام که دردمندم‏
روشنی می بخشد ستارگان را ‏
خراش چشم تو
امروز مرا به فردا مبدل می کند….”‏

درویش در تمام مدت زندگی اش، تنها دوره کوتاهی در وطن (فلسطین) زندگی کرده است، پس می توان نتیجه گرفت، ‏آنچه او از وطن می سراید، بیشتر زاده خیال است تا آمده از واقعیت و غم تکرار نشدن دوباره یک تجربه. ‏ این وطن پرستی آمیخته با “خیال” که در شعر موج می زند، یاد آور بیتی از برزخ است که در آن، دانته می نویسد: ‏‏”پس، باران به تخیل والای من بارید…” شعر با کلماتش می بارد و ترنم باران را در ذهن تداعی می کند.‏ در شعر و ترانه محمود درویش، همچون تمامی ادبیات عرب، زن و شراب و موسیقی، حضور دارند و ضربان اصلی ‏شعر به حساب می آیند. او حتی زمانی که شعر سیاسی می نویسد و به صراحت اندیشه چپ را در شعرش تبلیغ می کند، ‏باز هم حاضر نیست پا را از دایره سنت شعر عرب بیرون بگذارد و از زیبایی های زندگی و زن و عیش و طرب سخن ‏نگوید.‏

‏”زیباترین چشمها از آن اوست
همه خوانندگان
از این آهنگ سیراب می شوند‏
من خطا کارم که قلب تو را تنها برای خود می خواهم‏
ای گل صحرا ها‏
ای حیفا…”

این اشعار تا شعر هست ‏و تا قصیده هست و تا انسان با “کلمه” رابطه برقرار می کند و به شناخت پدیده های عالم می رود، به هیچ تأویل مهجور نمی گردند. براستی در سوگ مردی بزرگ چه می توان نوشت، وقتی که او خود با صریح ترین کلام می گوید:‏

‏”من نمی میرم، تا زمانی که در زمین قصیده هست
تا زمانی که چشمانم نمی خوابند‏
من زنده ام تا زمانی که آن شهر زنده است‏
تا زمانی که آن سه مبارز زنده اند‏
زیستنی این سان
بهترین زندگی است.‏
‏ پس ای مرگ‏
دوری کن از من‏
من نمردنی هستم.”‏

باران برهوت بوف‌کورها / بهروز شیدا

BEHRSH01بهروز شیدا در «باران برهوت بوف‌کورها» آثاری از مجموعه ادبیات معاصر ایران را برای بررسی و پژوهش ادبی برگزیده که در گفت‌و‌گو با «بوف کور» نوشته صادق هدایت‌ قرار داشته باشند. او تلاش کرده رابطه درونی بین این آثار و بوف کور را نشان دهد.

تصاویری که نویسنده در هر فصل از این کتاب آورده، بیانگر مفهوم هفت بن‌مایه بوف کور نوشته صادق هدایت‌ است: «درخت سرو»، «چمدان»، «زن اثیری – لکاته»، «زنبور- مگس طلایی»، «مرد قوزی»، «نیلوفر» و «جوی آب».
«باران برهوت بوف‌کورها» هفدهمین کتابی است که در نقد و پژوهش ادبی از بهروز شیدا منتشر شده است. با او درباره این کتاب گفت‌و‌گویی انجام داده‌ایم:

در کتاب «باران برهوت بوف کورها» شما به دنبال رد پای بوف کور هدایت در شش رمان و یک مجموعه داستان، یعنی هفت اثر بوده‌اید. چه چیزی باعث شد به فکر جمع‌آوری این مجموعه بیفتید؟

در پاسخ این پرسش شما تنها می‌توانم بگویم همیشه یک مجموعه جستار‌ بر مبنای یک طرح جمع نمی‌شود. «باران برهوت بوف‌کورها» چنین «مجموعه» شد: جستارهایی در مورد رمان‌ها و مجموعه داستانی که با بوف کور سخن می‌گفتند، نوشته شدند. به هفت عدد رسیدند. چاره‌ای نبود باید آن‌ها را «مجموعه» می‌کردم.

چرا «بوف کور» هدایت نقطه اتصال این هفت جستار شده است؟

بوف کور نقطه اتصال هفت این جستار شده است، چه این هفت جستار از گفت‌وگوی شش رمان و یک مجموعه داستان با بوف کور سخن می‌گویند. پرسش مهم اما شاید پرسش دیگری است: چرا بوف کور نقطه اتصال شش رمان و مجموعه داستانی شده است که این هفت جستار در مورد آن‌ها سخن می‌گویند؟ پاسخ شاید این است: بوف کور با هر پنج قاره‌ی‌ وجود انسان سخن می‌گوید: قاره‌ی نوع، قاره‌ی عصر، قاره‌ی ملیت، قاره‌ی اسطوره‌، قاره‌ی روان. یعنی با رنج‌های هستی‌شناسانه‌ی انسان، تاریخ انسان ایرانی، فرهنگ انسان ایرانی، کهن‌نمونه‌های برآمده از نا‌خودآگاه جمعی‌ی انسان، ویژه‌گی‌های روان‌شناسانه‌ی انسان سخن می‌گوید. انگار انسان ایرانی در بوف کور بی‌بری‌ همه‌ی درخت‌آرزوهای خویش را می‌خواند.

آیا در هیچ رمان دیگری در ادبیات فارسی، جز این هفت اثر ردپا و نشان بوف کور دیده نمی‌شود؟

البته که در بسیاری از رمان‌ها و داستان‌های کوتاه دیگر فارسی ردپای بوف کور دیده می‌شود. اما چرا هفت «اثر»؟ در بوف کور نقش اعداد برجسته است؛ از آن میان نقش اعداد سه و چهار هنگام که راوی از زمانِ گم شدن زن اثیری سخن می‌گوید: «سه ماه – نه، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم […]»
به روایت فرهنگ نمادها چهار که عدد زوج است، عدد مؤنث است و سه که عدد فرد است، عدد مذکر. حاصل جمع چهار و سه که هفت است، نماد زنانه‌گی – مردانه‌گی است؛ عدد دوجنسی. انتخاب «هفت اثر» به این ماجراها اشاره داشته است.

چرا در میان این هفت اثر هیچ‌کدام از نویسنده ها زن نیستند؟ به نظر شما میان تأثیرپذیری از هدایت و زنان نویسنده فارسی‌زبان ارتباطی وجود ندارد؟

میان ادبیات داستانی‌ زنان و بوف کور نیز گفت‌وگوها می‌توان یافت؛ هرچند که ویژه‌گی‌های ادبیات داستانی‌ زنان در دوره‌های گوناگون تاریخی بر این گفت‌وگو تأثیری ویژه به‌جای گذاشته است. و تا آن‌جا که به من مربوط می‌شود، امید دارم دیر یا زود مجموعه جستاری را به گفت‌وگوی ادبیات داستانی‌ زنان و بوف کور «اختصاص» دهم.

چرا هر هفت جستار کتاب با شعری از ساموئل بکت آغاز می‌شود؟‌

فورم کتاب «باران برهوت بوف کورها»، درست مانند مجموعه جستار قبلی‌ من، «زنبور مست آن‌جا است»، بر مبنای دو «نیت» بنا شده است: نخست: تداخل ژانرها؛ تداخل انواعی از عکس، شعر، جستار ادبی. دوم: نوعی رابطه‌ی بینامتنی؛ یعنی پاسخ‌های یک‌سانِ سه ژانر به پرسش‌های یک‌سان؛ یعنی هم‌صدایی‌ی ژانرها در فورمی که از گفت‌وگوی آن ژانرها فراز آمده است.
ترجمه‌ی شعری از ساموئل بکت در آغاز هر جستار به همین «نیت‌ها» آمده است؛ شعر ساموئل بکت سخن جستار بعد از خود را در خود فشرده می‌کند. به گمان من «شعرهای» ساموئل بکت با جستارهای باران برهوت بوف کور «هم‌خوان‌اند».

شما در کتاب تان رابطه بینامتنی میان هفت اثر و رمان بوف‌کور را بررسی کرده‌اید. این رابطه بینامتنی چقدر در این آثار اهمیت دارد؟

اهمیت رابطه‌ی میان متنی‌ بوف کور و شش رمان و یک جستاری که در «باران برهوت بوف کورها» خوانده شده‌اند، به یک اندازه نیست. در «آثاری» همه‌ی ستون‌ها است. در «آثاری» یکی از ستون‌ها است. در «آثاری» نیز کمی کم‌تر از یکی از ستون‌ها است.

اهمیت صادق هدایت در دوره کنونی برای ادبیات فارسی و جدا از آن برای خوانندگان آثار او در چیست؟

صادق هدایت متن‌های بسیار دارد؛ پاره‌ای بسیار پراهمیت‌‌اند؛ پاره‌ای کم‌اهمیت‌تر؛ پاره‌ای بی‌اهمیت. به گمان من بوف کور پراهمیت‌ترین متن صادق هدایت است؛ بیش از هر چیز به این خاطر که «سخن» خود را در نوعی فورم چنان به تأخیر می‌اندازد که انگار «هرگز» به معنای نهایی نمی‌رسد؛ بیش از هرچیز به این خاطر که با قاره‌های گوناگون وجود «سخن‌ها» می‌گوید.

درجستجوی رد پائی از بوف کور صادق هدایت ۴ تیرماه ۱۳۹۳
متن مصاحبه بهروز شیدا با نیلوفر دهنی

ترانه ای سالواتوره آدامو با ترجمه ی فارسی / وقتی که تو مث یه بالرین می شی… محمد سفریان

czxc6565
عاشقانه هایش ناب اند و صدایش بستر حریری برای آن کلمات ساحره؛ حرف از ” سالواتوره آدامو ” خواننده ی پر آوازه ی بلژیکی – ایتالیایی ست که در دهه های شصت و هفتاد عاشقانه های فراوانی را به بازار موسیقی اروپا عرضه کرد.

ترانه ای از او با ترجمه ی فارسی در ادامه ی این صفحه از پی آورده شده، با ذکر این توضیح که برنامه های چمتا در نخستین شماره از فصل ششم به سراغ این صدای پرخاطره رفته و آثار و احوال و زندگی او را مروری دوباره کرده. وقت اگر یارتان بود، تماشای این برنامه در شنبه ی پیش رو را در برنامه ی روزانه تا ن بگنجانید؛ که ترانه های او همه از جنس عشق های ناب و افسانه ای اند و پر از جادوی دلنشین قصص قدیم.

دیگر اینکه این ترانه و دیگر ترانه های او در برنامه ی فوق هم با ذوق و همت ” لیلا سامانی ” به فارسی آورده شده اند.

من عاشق وقتی ام که …

J’aime, quand le vent nous taquine

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺩ ﻧﻴﺸﻤﻮﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ

Quand il joue dans tes cheveux

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮔﻴﺮﻩ

Quand tu te fais ballerina

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﺑﺎﻟﺮﯾﻦ ﻣﻴﺸﯽ

Pour le suivre à pas gracieux

ﻭ ﻗﺪﻣﻬﺎﯼ ﺑﺎﺷﮑﻮﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ

J’aime quand tu reviens ravie

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺤﻈﻮﻅ ﻭ ﭘﺮﺷﻮﺭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯼ

Pour te jeter à mon cou

ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﺁﻭﯾﺰﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

Quand tu te fais petite fille

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻣﻴﺸﯽ

Pour t’asseoir sur mes genoux

ﻭ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﻴﺸﻴﻨﯽ

J’aime le calme crepuscule

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﮔﺮﮒ ﻣﻴﺶ ﺁﺭﻭﻡ ﺍﻡ

Quand il s’installe à pas de loup

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺗﻮﯼ ﺧﻔﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯽ ﮔﻴﺮﻩ

Mais j’aime à espérer crédule

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻴﺪ ﮔﻮﻝ ﺯﻧﻨﺪﻩ ﺍﻡ

Qu’il s’embraserait pour nous

J’aime ta main qui me rassure

ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻬﺎﺕ ﺗﻮﯼ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﻬﻢ ﻗﻮﺕ ﻗﻠﺐ ﺑﺪﻩ

Quand je me perds dans le noir

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﮔﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

Et ta voix est le murmure

De la source de l’espoir

ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺍﯾﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺍﻣﻴﺪ

J’aime quand tes yeux couleurs de brume

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻤﺎﺭ ﺗﻮ

Me font un manteau de douceur

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﭘﺘﻮﯼ ﮔﺮﻡ ﻭ ﻧﺮﻡ ﻣﻴﺸﻪ

Et comme sur un coussin de plume

Mon front se pose sur ton Coeur

ﻭ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺑﺎﻟﺶ ﭘﺮ ﭘﻴﺸﻮﻧﻴﻢ ﺭﻭﯼ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ ﺟﺎ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ

به بهانه ی سالروز کوچ همیشگی شاعر آزادی / موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست… محسن عمادی

da65d6aاشاره:
در این روزها و سالهای زخمی استبداد که بر مام وطن بسیار دشوار عبور کرده اند؛ بسیاری از اهل فرهنگ و فرزندان نیک آن آب و خاک؛ یا به خانه در غربت رفته اند و یا دور از آرام آن خاک، روزگار غربت را تجربه می کنند؛ همین است که خواهی نخواهی معنا و مفهوم ” وطن ” بیش تر از پیش در اذهان جلوه گر شده و این پرسش بیش تر از قبل محل فکر و اندیشه شده.
” خلیج فارس ” به بهانه ی فرارسیدن دوم مرداد ماه؛ ویدئویی، ساخته ی ” محسن عمادی ” را باز نشر کرده؛ ویدئویی که به قرار سازنده اش در پی یافتن پرسشی ست برای همان سوال همیشگی شاملو؛ برای هم آنچه شاعر برای آزادی و رهایی اش؛ سالها با سلاح کلمه اش جنگید و لحظه ای پا پس نکشید. مرور توضیحات آقای عمادی هم خالی از لطف نیست و در راه رمز گشایی این گزارش بسیار مفید فایده است… پس ببینیم و بخوانیم و یاد شاعر آزادی مان را زنده کنیم…

یک – پس از غیاب احمد شاملو بود. احساس می‌کردم که هرگز حضور کسی را در نخواهم یافت که به من آن مایه توان دهد که حضور او می‌داد. سال‌ها گذشت، تا اینکه در یک کنگره‌ی شعر در اسپانیا با آنتونیو گاموندا آشنا شدم و انگار که آن غایب را بازیافته باشم با او از مفهوم شعر، کلمه و واقعیت سخن گفتم. به خاطر او بود که زبان اسپانیایی آموختم و بعد، نتیجه‌ی گفتگوهای او و کلارا خانس و من، در کتابی به اسم «از واقعیت و شعر» در مکزیک چاپ شد و شگفت آن‌که چند سال بعد خود به مکزیک آمدم. نخستین مکالمه‌ام را با گاموندا، با عباراتی از ریلکه آغاز کرده بودم و با ضرورت شعر نزد شاملو ادامه داده بودم. آن گفتگوها علاوه بر کتاب، بعدها فیلمی شد به نام «آنتونیوی عزیز». حضور احمد شاملو در هردوی آن‌ها، حضوری روشن و قطعی‌ست.

۲. کسی که سینما را چنان می‌پندارد که ژان لوک گدار، هرگز به این ویدئو نام سینما نخواهد داد. زیستن و تجربه‌ی فیلمسازانی چون کامران شیردل و ابوالفضل جلیلی، مرا شرمگین می‌کند از اینکه بضاعت و فرصتی بیش از این ندارم. این ویدئو تمامن با دوربین عکاسی شخصی‌ام فیلمبرداری شده‌است. بخشی که از ایران برایم ارسال شد، کیفیت کافی را هم نداشت. نه گروه فیلمبرداری و صدا در کار بوده‌است و نه ادیتوری بیش از خودم. همه‌ی کارهایش را درحدود یک هفته از ویرایش صدا و تصویر و زیرنویس خودم کرده‌ام، روی یک کامپیوتر شخصی. کیفیت ویدئویی که در اینترنت می‌بینید قریب ده درصد کیفیت اصلی این ویدئو است. زیرنویس‌ها هم باید اصلاح شوند تا دقت کافی را پیدا کنند و بنابراین، امیدوارم اهل سینما و ادب بر من ببخشند. گزارشی‌‌ست و حرف دلی‌ست، نه بیش و نه کم!

۳. در سفرهای بسیار، با همین ابزارهای اندک خانگی، سعی کرده‌ام با دوستان و شاعرانی که همراه لحظات شخصی‌ام بوده‌اند، روایاتی ثبت و ضبط کنم که شاید به کار تجسد خاطره بیایند. هیچکدام از این لحظات، رسمی نیستند و شاعرانی که روبروی دوربین قرار گرفته‌اند، خود را در خانه‌ی خود حس می‌کرده‌اند‌‌‌. ولی قطعن به من این اجازه را داده‌اند که این تصاویر را چنان که می‌خواهم استفاده کنم. فی‌المثل انسان نازنینی چون خوان خلمن در شرایطی روبروی دوربین من قرار گرفت که بسیار بیمار بود و دستش شکسته بود.

۴. ویدئوهایی که در محور شاملو ضبط کرده‌ام به چهره‌های این فیلم محدود نمی‌شود. بزرگان و عزیزانی چون آنتونیو گاموندا، خوزه امیلیو پاچه‌کو، السا کروس، فیلیپ اوله، مانوئل مارتینز فورخا، آنخل گیندا، انریکه سروین، فرانسواز روی، ناتالی هندل، شعله ولپی و غیره در این ویدئو نیستند. اگر زمانه همراهی کند در آینده با محور سه پرسش تبعید، ترجمه و واقعیت به پدیده‌ی شعر شاملو در سخن دیگران نزدیک خواهم شد. اینبار نه جسم‌ام اجازه می‌داد و نه روحیه‌ام و نه رخصتی که در اختیارم بود.

۵. پرسش اساسی این گزارش، همان پرسش شعر «ترانه‌ی آبی» شاملوست. از خود می‌پرسد که موطن ما کجاست؟ می‌پرسد که در فقدانِ آن‌چه که دیگر با ما نیست یا وجود ندارد، همان خاکی که دور از دسترس است، همان کودکی از دست شده، چگونه با شعر، مقاومت و خود روبرو می‌شویم. این‌که چطور، صدای شاملو در این شعر، صدای همه‌ی ما می‌شود.

۶. سپاسگزار معلم همیشه‌ام، ع. پاشایی هستم و دستِ تمامی دوستان بامداد ساری را می‌بوسم،‌ شهری که سخت دلتنگ آنم. مسئولیت هرآنچه در این گزارش آمده است با من است و نه با هیچکس دیگر. تدوین امری‌ست که قدرتمداران خود می‌دانند که چه‌ها می‌کند، خواه روایت حقیقت باشد و خواه روایت فریب. هرچه هست، خواننده‌ی شعر شاملو، خواهدش شناخت‌. و الباقی بقایتان، جان دشمن فدایتان!
منبع: سایت رسمی احمد شاملو

یادنامه ای بر پیر ادب فارسی از پاریس تا پاریز؛ از زندگی تا مرگ / مینا استرابادی

4fd8sdمحمد ابراهیم باستانی پاریزی، استاد تاریخ، نویسنده و روزنامه نگار کهنه کار ایرانی، که از جمله ی بازماندگان نسل پیشین ادبیات ایران بود، صبح روز پنجشنبه پنجم فرودرین؛ و در بیمارستان مهر تهران دار فانی را وداع گفت.
خبرگزاری های داخلی، دلیل مرگ این چهره را کهولت سن و بیماری کبدی دانسته اند؛ او در هنگام مرگ در آستانه ی نود سالگی بود.
به گزارش خبرگزاری ” مهر “، مراسم تشییع باستانی پاریزی، پنجشنبه هفتم فروردین‌ماه، از مقابل دانشکده ادبیات دانشگاه تهران برگزار می‌شود. قرار است که او در گورستان بهشت زهرا، در کنار همسرش، حبیبه حائری، دفن شود.
باستانی پاریزی فعالیت های دانشگاهی اش را در سال ۱۳۳۸ و با مدیریت مجله داخلی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران آغاز کرد و تا سال ۱۳۸۷ استاد تمام‌وقت دانشکده ادبیات بود.
او در سال ۱۳۲۱ در مجله ” بیداری کرمان ” مقاله‌ای انتشار داد با عنوان «تقصیر با مردان است و نه زنان». انتشار این مقاله سرآغازی بود بر فعالیت گسترده او به عنوان یک روزنامه‌نگار و مقالات و پاورقی‌های بسیاری در روزنامه‌های پربازتاب آن زمان، نشریاتی مانند کیهان و اطلاعات و خواندنی‌ها انتشار داد.
باستانی پاریزی علاوه بر دانشگاه و مطبوعات؛ چهره ای نام آشنا در عالم داستان نویسی و تاریخ نگاری هم به حساب می آمد. او نخستین کتابش را سال ۱۳۲۴ منتشر کرد. این اثر که شرح و تفسیری است بر نامه‌های شیخ محمد حسن زیدآبادی با عنوان «پیغمبر دزدان» منتشر شد و تاکنون بارها تجدید چاپ شده است. از باستانی پاریزی بیش از ۴۰ کتاب منتشر شده است، از جمله مجموعه هفت جلدی «سبعه ثمانیه» که هر یک بر مبنای عدد هفت استوار است.
بسیاری از اهالی قلم باب مرگ او، مطالبی چند قلمی کرده اند؛ همکارانمان در تحریریه ی بخش فرهنگی خلیج فارس، برخی از این مطالب را گرد هم آودره اند که با هم می خوانیم.

علیرضا طبایی، شاعر و پژوهشگر ادبی:

باستانی پاریزی تنها یک استاد ممتاز تاریخ نبود، بل، ادیبی گران‏سنگ، فرزانه ‏ای والا، نویسنده ‏ای توانا، طنزپردازی برجسته و هنرمند، شاعری خوش ‏قریحه و افزون بر همه اینها، بزرگمردی بود که با حافظه وقاد و اعجاب‏ آفرین، به درستی زمان و مکان کاربرد هر سخن، هر شعر، هر لطیفه، هر خاطره و یادبود را در می ‏یافت و کلام و سخن و متن و پژوهش خود را با چاشنی آنها می ‏آمیخت، و از این معجون دلنشین، ارمغانی بایسته و شایسته می ‏آفرید که مخاطب را تا آخرین سطر و آخرین واژه از افسون خود رها نمی ‏کرد و می ‏شد آن را بارها و بارها خواند و باز هم در همان افسون شناور شد.
باستانی پاریزی به راستی یکی از استوانه ‏های فرهنگ و ادب در روزگار ما بود. آنچه او در طول نزدیک به یک قرن آفرید، از مقاله و پژوهش و شعر و سخنرانی و طنز، گنجینه ‏ای است که دست روزگار را بر آن، امکان تطاول نیست. و در کنار این هنرآفرینی، استاد ممتاز تاریخ و فرهنگ ایران زمین، سالیان سال به پرورش شاگردان و دانشجویان و جوانان مستعدی همت گماشت که راه و سیره او را ادامه خواهند داد و آموخته‏ ها و اندوخته ‏های ارزشمندی را که از او فرا گرفته‏ اند، به نسل‏ های بعدتر خواهند سپرد تا نام و آثار استاد باستانی پاریزی، همواره بر پیشانی تاریخ و فرهنگ روزگار ما در طول زمان درخشان باقی بماند.
باستانی پاریزی، استاد فروتن و فرزانه بزرگواری بود که اندوخته ‏های علمی و ادبی و فرهنگی خود را، سخاوتمندانه و با بزرگ ‏منشی در اختیار دوستداران و جویندگان فضل و علم و دانش قرار می‏ داد. او بزرگ‏مردی بود که به راستی عاشق ایران، فرهنگ و ادب پارسی و هنر و فضیلت‏ هایی بود که میراث و گنجینه قوم ایرانی است. و افزون بر این، او با تمام وجود به زادگاه خود «پاریز» و سرزمین بالندگی خود کرمان عشق می ‏ورزید. عدد هفت برای او، چون واژه ‏ای مقدس، عزیز بود و تعدادی از کتاب ‏ها و آثار خود را با سود جستن از این عدد جادویی، نام‏گذاری کرده است: نای هفت‏ بند، اژدهای هفت ‏سر، خاتون هفت ‏قلعه، آسیای هفت ‏سنگ، کوچه هفت ‏پیچ، زیر این هفت ‏آسمان، سنگ هقت ‏قلم و سرانجام هشت ‏الهفت.
همراه این آثار که همه، مجموعه مقالات و پژوهش‏ های اوست، آثار ارزشمند دیگری در زمینه‏ های کرمان ‏شناسی، مجموعه شعر و زندگی‏نامه بزرگان نگاشته است که همه گواهی بر گستردگی دامنه آگاهی‏ ها و نشانه موشکافی و دقت و حافظه اوست که از آن جمله می‏ توان به: پیغمبر دزدان، فرماندهان کرمان، وادی هفت‏ واد، گنجعلی‏ خان، یادبود (مجموعه اشعار)، کورش کبیر یا ذوالقرنین، تلاش آزادی، یعقوب لیث، شاه منصور، از پاریز تا پاریس، حماسه کویر و … اشاره کرد.

علی دهباشی

باستانی پاریزی تاریخ را به میان مردم برد و آثارش در میان غیردانشگاهیان هم نفوذ بسیاری داشت.
سردبیر و مدیر مسئول مجله «بخارا» با اشاره به اینکه بیشترین آثار باستانی پاریزی در مجله کلک و بخارا چاپ می‌شد، در گفت‌و‌گو با ایسنا، گفت: من این افتخار را داشتم که در طول ۲۵ سال انتشار مجله کلک و بخارا با اظهار لطف باستانی پاریزی همواره مقالات او را در این دو مجله چاپ کنم و آخرین نوشته او هم در شماره نوروزی مجله بخارا چاپ شد.
او ادامه داد: به نظر من باستانی پاریزی یکی از مهمترین مورخین تاریخ ایران است که توانست تاریخ را از حالت خشک و غیر جذاب دربیاورد و به میان مردم ببرد.
این پژوهشگر افزود: باستانی پاریزی با توانایی که در پرداختن به موضوعات تاریخی ایران داشت توانست جامعه غیردانشگاهی را با تاریخ آشنا کند. به شهادت چاپ‌های مکرر کتاب‌هایش، آثار او در میان مردم نفوذ بسیاری داشت و باستانی پاریزی مورخ تاریخ مردم ایران است. او به شخصیت‌هایی می‌پرداخت که هرگز در کتاب‌های تاریخ به آن صورت که باید اهمیت نداشتند و او به آن‌ها این اهمیت را داد و من درگذشت او را به همه دوستدارانش تسلیت می‌گویم.

هوشنگ مرادی کرمانی

با اظهار تأسف از درگذشت باستانی پاریزی و برگزار نشدن مراسمی برای بزرگداشت او، این استاد دانشگاه را شناسنامه کرمان خواند.
او ادامه داد: من همیشه گفته‌ام هیچ نویسنده و هنرمندی وجود ندارد که به اندازه باستانی پاریزی با تاریخ زادگاهش گره خورده باشد. حتی شهریار را نمی‌توان با تبریز گره زد چون دیگرانی هم بوده‌اند که تبریز را شناسانده‌اند، اما باستانی پاریزی شناسنامه فرهنگ و تاریخ کرمان است. نکته بعدی اینکه باستانی پاریزی تاریخ بسیار تلخ، غمبار و سرشار از تنش ایران را شیرین کرد و از دبیرستان و دانشگاه به خانه‌ها برد و مردم تاریخ را خواندند که لذت ببرند به جای اینکه امتحان بدهند.
مرادی کرمانی ادامه داد: باستانی پاریزی نگاهی مردمی به تاریخ داشت و مردم را در تاریخ پررنگ کرد. تاریخ، تاریخ حکمرانان و زورگویان است اما او تاریخ را مردمی کرد و از مردم زمانه حرف زد. من متخصص نیستم اما در ایران کمتر کسی است که به مردم در زیر سایه تاریخ اهمیت بدهد.
این نویسنده با اشاره به اینکه باستانی پاریزی به روستاهای کوچک هویت بخشید، گفت: باستانی پاریزی کتابی دارد به نام «روستازادگان دانشمند» یا «حماسه کویر». او در این کتاب به زنان و مردانی که از روستاهای کوچک و مرحوم برخواستند و کارهای بزرگ علمی کردند، هویت داد. چیزی که در گذشته، آدم‌ها پنهان می‌کردند را به افتخاری برای آن‌ها بدل کرد. بسیاری علی‌آباد، حسین آباد و فیض آباد را از آخر اسم خود حذف می‌کردند اما بعد از کتاب باستانی پاریزی، هر کس پشت اسمش، اسم روستایی بود به آن افتخار می‌کرد.

مجید تفرشی

توجه خاص باستانی‌پاریزی به زندگی افراد کمتر شناخته‌شده یا در تاریخ مورد توجه قرار گرفته‌نشده بسیار ستودنی و مرجعی مهم است. این اهمیت آنجا بیشتر نمایان می‌شود که توجه داشته باشیم که اطلاعات ما از مسوولان محلی و مدیران میانه ایران بسیار کم است و بانک اطلاعاتی جدی و منبع قابل اعتماد یکپارچه‌ای در ایران در این‌باره وجود ندارد. یکی دیگر از نکاتی که از استادم باستانی‌پاریزی آموختم و امیدوارم هرگز از یاد نبرم، مساله بررسی اشتباهات توسط خود پژوهشگر و به تعبیر خاص باستانی «خودمشت و مالی» است. عرصه پژوهش‌های تخصصی و به خصوص تاریخی، گاهی حس ناپسندی را به آدمی القا می‌کند که از انتقاد سالم دیگران آزرده شود و خود نیز به بازنگری و اصلاح اشتباهاتش دست نزند. باستانی از نخستین کسانی در ایران بود که با شهامت با اذعان به این اصل بدیهی که انسان جایز‌الخطا و بلکه واجب‌الخطا است، شجاعانه، بیش از دیگران و پیش از دیگران به اشتباهات و سهویات نوشته‌های خود توجه کرده است.
آخرین نکته‌ای که از استادم محمدابراهیم باستانی‌پاریزی به یادگار دارم این است که برخلاف توهم عوام و حتی برخی از کوته‌اندیشان عرصه تاریخ‌نگاری، اسناد تاریخی، چه منتشر شده و چه منتشر نشده، اوراق یک‌بار مصرفی نیستند که با استفاده یک محقق یا حتی انتشار کامل آن‌ها از اعتبار ساقط شوند و دیگر به درد کس دیگری نخورند. باستانی معتقد است که ده‌ها و صد‌ها نفر می‌توانند روی یک سند تاریخی کار کرده و تحقیقات و نظرات متفاوتی را بر اساس آن سند انجام دهند. چنان که خود باستانی در آثار مختلفش با مهارت و استادی مفاهیم و مطالبی را از منابع و اسناد بیرون کشیده و عرضه کرده که چندین محقق قبل از او که بر روی همین منبع کار کرده بودند به آن توجهی نکرده بودند.

اجرای طرح امنیت اخلاقی در حوزه فرهنگ / قلمرو تازه ی نیروهای نظامی…

در حالی که طبق وعده های حسن روحانی، دولتمردان و اهالی سیاست، می بایست که از دهالت در امور فرهنگی دوری می کردند؛ احمدرضا رادان، جانشین فرمانده نیروی انتظامی ایران، از ورود پلیس امنیت اخلاقی به حوزه فرهنگی خبر داد.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا، رادان گفت: ” پلیس در بحث امنیت اخلاقی با افرادی که تیشه بر ریشه فرهنگ می‌زنند قطعا برخورد هدفمندی خواهد داشت و با مظاهر علنی غیراخلاقی نیز برخورد سازمان یافته خواهیم داشت.”
به گفته وی ” نیروی انتظامی در بخش فرهنگ، تأمین امنیت صاحبان فرهنگ در عرصه‌های مختلف را در دستور کار قرار داده است.”
رادان به طور واضح توضیح نداده که پلیس امنیت اخلاقی در حوزه فرهنگ دست به چه اقداماتی خواهد زد.

به بهانه یک ساله شدن خاموشی محمود استاد محمد/ خر عاشق و شاعر شهر قصه… مینا استرابادی

fdsku8973495jaskldf

یک سال پیش و در شامگاه دوم مرداد، “محمود استادمحمد” از چهره های شاخص و تاثیر گذار هنر تئاتر ایران، در سن شصت و سه سالگی و از پس نبردی دوساله با سرطان کبد در گذشت.
محمود استاد محمد، درآبان سال ۱۳۲۹ در تهران به دنیا آمد. او فعالیت نمایشی خود را در نوجوانی و پس از آشنایی با استادش محمد آستیم و سپس نصرت رحمانی و عباس نعلبندیان و با بازی در نمایش های “بیژن مفید” و عضویت در آتیله تئاتر آغاز کرد و در سال ۱۳۴۷ با بازی در نمایش “شهر قصه” در نقش “خر خراط” به شهرت رسید. خری که جز خراطی عاشقی را هم پیشه کرده بود و عمق ساده دلی، شرافت و یکرنگی قشر کارگر را در این مونولوگ ماندگار نمایش ایران فریاد می زد:
“آره داشتیم چی‌ می‌گفتیم؟
بنویس…
ما رو دیوونه و رسوا کردی
حالیته؟؟
هر چی بود زیر سر چشم تو بود
یه کاره تو راه ما سبز شدی
ما رو داغون کردی
حالیته ؟ ”
استاد محمد پس از آن، در سال ۱۳۴۸ در نمایش “نظارت عالیه” به کارگردانی “ایرج انور” به ایفای نقش پرداخت. وی پس از انحلال آتیله تئاتر، در سال ۱۳۵۰ به بندر عباس سفر کرد و در آنجا گروه نمایشی “پتوروک” را تشکیل داد.
این هنرمند، پس از انقلاب، همانند بسیاری از همقطاران سرخورده اش، به کانادا مهاجرت کرد، مهاجرتی که سیزده سال به طول انجامید .
او درسال ۱۳۷۷ دوباره به ایران باز گشت و فعالیت هنری خود را از سر گرفت. در کارنامه ی هنری او نگارش نمایشنامه‌های بسیاری همچون “آ سید کاظم”،”شب بیست و یکم”‌،”تهرن”،”کافه مک ادم” و… به چشم می خورد.
اهالی تئاتر و نمایشنامه نویسان ایرانی، “آسید کاظم” را “یکی از ماندگارترین آثار ادبیات نمایشی ایران” خوانده و استاد محمد را به عنوان طلایه دار جریانی توصیف کرده اند که با وارد کردن زبان مردم کوچه و بازار به ادبیات نمایشی، زبان تئاتر را به زبان روزمره ی مردم نزدیک کرد.
استادمحمد، اردیبهشت ماه گذشته از روی تخت بیمارستان به نقد وضعیت تئاتر امروز در ایران پرداخته و از قدر ندیدن امثال”سعدی افشار” انتقاد کرده بود. او به “خلق و اجرای آثار بی هویت” در عرصه ی نمایش ایران اشاره کرده و گفته بود: ” جریانی به اسم تئاتر آوانگارد، تئاتر پست مدرن و پرفورمنس شکل گرفته که از بس زبان الکنی دارد خودش هم نمی‌فهمد چه می‌گوید، چه برسد به تماشاچی داخل سالن. آنها که در تئاتر کشور خود به چنین جریانی دست پیدا کرده‌اند دورانی را پشت‌سر گذاشتند که ما در ایران هنوز آن مسیر را طی نکرده‌ایم. بکت به این دلیل به نویسنده‌ای بزرگ تبدیل شد که پشت دست نویسنده‌ای پرقدرت به نام جیمز جویس نشست و واژه به واژه از فردی شنید که کافی بود کلمه‌ای بگوید تا جریانی در جهان به راه بیفتد. پس بکت به حق به اثری که خلق کرد و جایگاهی که رسید دست پیدا کرد، چون عقبه و پشتوانه‌ای به نام جویس داشت.وقتی زبان اجرای آن‌ها الکن است مشکل به خودشان برمی‌گردد نه مخاطب، اگر قرار باشد هر شکلک درآوردن بی‌معنا روی صحنه را تئاتر پست مدرن بنامیم کاری ندارد، من هم این کلاه را بالا می‌اندازم و می‌گیرم و می‌گویم تئاتر پست مدرن اجرا کردم.”
از دیگر کارهای محمود استاد محمد می‌توان به “شب بیست و یکم”، “سیرى محتوم”، “چهل پله تا مرگ”، “عکس خانوادگی” و “سپنج رنج و شکنج” اشاره کرد.
استاد محمد دو سال گذشته به دلیل ابتلا به سرطان کبد، از فعالیت در عرصه ی تئاتر باز ماند و سرانجام در حالی بدرود حیات گفت که از سوی مسولان فرهنگی کشور، هیچ گونه پی گیری ای جهت تامین نیازهای دارویی اش صورت نگرفته بود.
چند صباحی پیش تر از مرگ او؛ “مانا استادمحمد”، دختر این هنرمند، در گفت و گو با خبرگزاری ها گفته بود: “ما ناچاریم ماهی ۲۰ میلیون تومان بپردازیم تا داروهای پدرم را تهیه کنیم.” شرایطی که به نوشته ی خبرگزاری های داخلی ایران، به دلیل وضعیت آشفته ی دارو، بغرنج تر هم شده بود، تا آنجا که این هنرمند طی روزهای آخر نتوانسته بود داروی بیماری‌اش را مصرف کند. این در حالی است که طبق نظر پزشک معالجش، حتی وقفه چند روزه‌ای نباید در مصرف داروها ایجاد می‌شد. بیماری ای که خود استادمحمد سرسختانه امیدوار به شکستش بود: “من زود به خانه برمی‌گردم و کار بیماری را می‌سازم، دوتا سرطان که چیزی نیست … این روزها بیشتر از تمام عمر شوق نوشتن را در وجودم احساس می‌کنم، هیچوقت چنین حسی نداشتم. حتی از ده دقیقه هم نمی‌گذرم و به محض پیدا کردن فرصتی می‌نویسم.”

دکلمه ای از پابلو نرودا با صدای شاعر و ترجمه ی فارسی / عشق؛ زن؛ زیبایی… لیلا سامانی

از جمله مشهورترین شعرای عصر جدید بود و در صف معدود روشنفکرانی که از سیاست، پلی به سوی زندگی بهتر آدمیان ساخته بودند.
عاشقانه هایش ناب بودند و سرشار از صوور خیال، با تصویری بدیع و اسطوره ای از زیبایی و دنیای اعجاب انگیز زنانه؛ و شعرهای اجتماعی اش هم، راه و رسمی برای زندگی بهتر. در این مجال، دوازدهمیمن روز ماه جولای که سالروز تولد “پابلو نرودا” ست را بهانه ای کردیم برای گفتن دوباره و چند باره از این شاعر و سیاستمداری شیلیایی. مردی که واژگان شاعرانه اش گاه حریری از غزل به تن می کنند و گاه چون تازیانه ای می شوند بر گرده ی بیداد. نرودا، بیش از آن که شاعر سیاست باشد، شاعر مردم است. او با نگاه ریزبین و شاعرانه اش جای جای زندگی مردم سرزمین اش و بالاتر از آن دنیا را می کاود و از بطن هر نگاه، هر حادثه و هرلحظه شعر می زاید. پیوندی که او میان شعر و سیاست برقرار ساخت هم، در راستای همین میل عمیقش به ارتباط با مردم کوچه بازار بود، شعری که در عین بلاغت ادبی، از ابهام ها و پیچیدگی های معماگونه بری بود. زبانی ساده و صمیمی که با وجود تصویر رنج ها و دردهای مردمان، شادی و امید در آن موج می زد. دکلمه ای از شاعر با ترجمه ی فارسی در ویدئوی برگزیده ی ما آورده شده؛ با این توضیح که این ویدئو به همت اعضای تحریریه ی مجله ی فرهنگی چهارسو زیرنویس شده است. دیگر اینکه این برنامه هر هفته شنبه غروب به روی آنتن شبکه ی جهانی ایران فردا می رود و طی زمانی ۴۰ دقیقه ای؛ چندسوی دنیای فرهنگ و هنر ایران و جهان را می کاود. وقت اگر یارتان بود؛ تماشای چهارسو را در برنامه ی هفتگی تان بگنجانید…