خانه » آن سوی خبر

آن سوی خبر

تیم ملی بسکتبال ایران در رده بیست و دوم دنیا قرار گرفت /امیر خسروجردی

رده بندی برترین تیم های ملی بسکتبال جهان اعلام شد.

وبسایت فدراسیون بین المللی بسکتبال – فیبا، پنجشنبه، بیستم مهر(۱۲ اکتبر) رده بندی برترین تیم های ملی بسکتبال جهان درسال ۲۰۱۷ را اعلام کرد که براین اساس، تیم ملی ایران در رده بیست و دوم جهان و دوم قاره آسیا قرار دارد. دراین فهرست، ملی پوشان بسکتبال ایران در قاره کهن بالاتر از تیم ملی قدرتمند چین ایستاده اند. در رده بندی برترین های آسیا، تیم ملی استرالیا درصدر جای گرفته است.
در رنکینگ برترین تیم های بسکتبال جهان، تیم ملی آمریکا همچنان صدرنشین است و اسپانیا، صربستان و فرانسه در رده های دوم تا چهارم قراردارند.

دادستانی تهران از صدور کیفرخواست علیه دکتر علی رضا نوریزاده خبر داد

عباس جعفری دولت‌آبادی، دادستان تهران از صدور هشت فقره کیفرخواست در خصوص جرایم امنیتی خبر داد و گفت: یکی از کیفرخواست‌ها مربوط به مدیر مرکز مطالعات ایران و عرب در خارج از کشور است و پرونده اتهامی‌اش در دادگاه انقلاب تهران رسیدگی خواهد شد.

او که روز سه‌شنبه بیست و هشتم شهریور، در دهمین نشست شورای معاونان دادستانی تهران در موضوع نظارت بر قضات سخن می‌گفت افزود: «مرکز موسوم به مطالعات ایران و عرب به مدیریت این متهم، مجری برنامه‌های ضدامنیتی علیه ایران است.»

به گزارش ایسنا، دولت آبادی اگر چه اشاره مستقیمی به نام مدیر ایرانی این مرکز نداشت اما واضح است که منظور او دکتر علیرضا نوری‌زاده کارشناس مسائل سیاسی ایران و خاورمیانه و رئیس «مرکز مطالعات ایران و عرب» در لندن است.

علیرضا نوری‌زاده روزنامه‌نگار، نویسنده و کارشناس مسائل سیاسی ایران و خاورمیانه و یکی از نویسندگان روزنامه الشرق الاوسط و مدیر شبکه تلویزیونی ایران فردا است که امروز عباس جعفری دولت آبادی از صدور کیفرخواست برای او خبر داده است.

آقای نوری‌زاده در گفت‌وگو با رادیو فردا گفته که «از این خبر بسیار شگفت‌زده است و هیچ اطلاعی از چنین کیفرخواستی ندارد».

وی اظهار داشت: این خبر «نشانه بدی» برای روزنامه‌نگاران فعال در خارج از کشور است. «پیش از این فهرستی منتشر شده بود که بسیاری از روزنامه‌نگاران شاغل در بی‌بی‌سی، رادیو فردا، صدای آمریکا و غیره ممنوع‌المعامله» شده‌اند.

مدیر «مرکز مطالعات ایران و عرب» تصریح کرد: «اینکه الان پس از ۳۷ سال کار روزنامه‌نگاری و کار در رسانه‌ها در خارج از کشور، علیه من کیفرخواست صادر می‌شود، می‌تواند از یکسو بسیار نگران‌کننده باشد که شاید این نوک کوه یخ و مقدمه‌ای برای یکسری کیفرخواست‌هایی از این نوع علیه روزنامه‌نگاران در خارج از کشور باشد، و از سوی دیگر «نظام بسیار احساس ضعف می‌کند و می‌خواهد با زهرچشم گرفتن، روزنامه‌نگارها را ساکت کند».

آقای نوری‌زاده در پاسخ به این پرسش که آیا کیفرخواست به او ابلاغ شده است یا نه، به رادیو فردا می‌گوید: «کیفرخواست به او ابلاغ نشده است و او متهم غایب است و اگر حکمی هم صادر شود غیابی خواهد بود. اما ای کاش به او ابلاغ می‌شد تا او به وسیله وکیل بتواند جواب آن را بدهد».

صحبت آن است که خاکستر تو، تخم رزم آور دیگر باشد /صمد از نگاه هدی صابر

در چهل و نهمین سالروز در گذشت صمد بهرنگی بازخوانی نوشته ای را پیش رو داریم که نزدیک به دو دهه پیش به قلم هدی صابر نوشته شده است. همان روزنامه نگار شریف و پایداری که جان شیرینش را در راه آرمان و پشت دیوارهای محبس از کف داد و قلب دردمندش در پی اعتصاب غذا از تپش باز ایستاد.

۳۰ سال قبل، قلب گرم و تپنده یک آذری «عاشیق میلت» در آب سرد آراز از حرکت بازایستاد. ایستادنی پر اما و اگر و پر ابهام و تردید. «صمد عمی جان» که با یک کت مشکی، یک بغل کتاب و یک سینه صفا، عمر را وقف «حرکت» در مسیرهای روستایی سرزمین مادری کرده بود و بی وقفه در حدفاصل آبادی های ممقان، دهخوارگان، خسروشاه و… نقطه چین سبز می زد، بسیار زود دیدگان خیل عموزادگان کوچک را بر افق جاده های خاکی منتظر گذاشت.
تا قبل از آن، ورود او به ده همان و تشکیل یک حلقه از بچه های ریز و درشت همان و باز کردن بقچه قصه همان و یک تلنگر به ذهن بچه ها همان. «بانی» کلاسهای درس برای ساده سازی و روان سازی آموزش ابتدایی، به نگارش کتاب «الفبای آذری» همت گماشت تا کودک آذری، آب را «سو» و نان را «چُرک» بنویسد. او که در «کند و کاوی در مسائل تربیتی» نظام آموزشی اقتباسیِ کج و معوج را به نقد کشیده و مشکلات کتابهای درسی را به دیده دقت نگریسته بود، با آموزش های خودجوش و بومی اش، بسیاری از روستازادگان کوچک را سواد بخشید. او که با روان بچه ها نیز ارتباط برقرار کرده بود، «خیل»ی را کتاب خوان کرد و تعدادی را دست به قلم. از میان «ره» یافتگان کوچک آذری، علی اضغر عرب هریسی چریک شد و تنی چند نیز نویسنده و شاعر.
اما صمد با داستان هایش از آذربایجان هم بیرون زد و با ایران باب سخن گشود. او با ۱۱ داستان به قدر یک جهان با کودکان ایران سخن گفت. آذری شور در سر و درد بر دل، در عصری که «سانتی مانتالها» بر بازار کتاب کودک حاکم بودند و با برپا ساختن «نهضت ترجمه»، سیندرلا را در ذهن بچه ها منزل می دادند و «قصه های خوب برای بچه های خوب» برگردان می زدند و برخی دیگر نیز با «داستانهای طلایی»، رویای شاهزاده شدن را به مغز نونهالان تزریق می کردند، با این اعتقاد که «اگه می خوای داستان بنویسی برای بچه ها، باید مواظب باشی دنیای قشنگ الکی براشون نسازی» با آنها از «کچل کفترباز»، «اولدوز» و «کور اوغلو» قصه می گفت. داستانهای معلم ساده زیست با چهار عنصر «مهر»، «نفرت»، «حرکت» و «نیروی ستیزنده»؛ بچه ها را با وضع موجود آشنا می ساخت و وظایفشان را پیش روی شان می نهاد.
واقع گرایی دل نشینی که با آمیخته ای از مهرورزی و موضع ضدظلم از قلم گزنده و شورشی معلم روستا بر می تراوید، نقشی پاک نشدنی بر لوح ذهن خواننده نوپا رقم می زد. مضمون سرشار از مهر و عاطفه ی «اولدوز و کلاغها» که به یاد تمام بچه های «اوگه ای» (ناتنی) نوشته شده بود، نور امیدی که در «عروسک سخنگو» در جمله ی «هر نوری هر چقدر هم ناچیز باشد، بالاخره روشنایی است»، موج می زد و غرتی که در «پسرک لبو فروش» در درون تاری وردی نوجوان جوشان بود، از یاد نرفتنی است. همچنان که احساس مسئولیت «کچل کفترباز» نیز همواره در ذهن مأوا دارد. حتی اگر سه دهه نیز از خواندن آنها گذشته باشد.
اما «گل» قلم بهرنگ در «زیر آب» شکفت. آنجا که یک ماهی سیاه جست و جوگر و شور در سر، بر سنت محیط عصیان ورزید و به عشق رسیدن به ته جویبار و تن زدن به دریا، راهی نو برگزید:
«مادر: جویبار که اول و آخر ندارد، همین است که هست… به هیچ جا نمی رسد. پاشو بریم گردش.
ماهی سیاه: نه مادر، من دیگر از این گردشها خسته شده ام… من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی و دیگر هیچ؟»
ماهی که از «گردش» ارضا نمی شد، راهی مستقل و هدفدار پیش گرفت. در مسیری که هم «ترس» می ریخت و هم «جرأت» کسب و ذخیره می شد:
«- اگر مرغ سقا نبود با تو می آمدیم. ما از کیسه مرغ سقا می ترسیم.
– شماها زیاد فکر می کنید، همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترس مان به کلی می ریزد.»
ماهی با همه کوچکی، هم به «توازن فکر و عمل» توجه می داد و هم به «برکتِ» راه افتادن و حرکت کردن.
اما مهم ترین آموزش ماهی، تلقی اش از حیات بود:
«مرگ خیلی آسان می تواند به الآن به سراغ من بیاید. اما من تا می توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته یک وقتی ناچار با مرگ روبرو می شوم -که می شوم- مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.»
همین فلسفه حیات در نامه صمد به اسد -برادر بزرگترش- نیز موج می زند:
«غرض رفتن است… این که می دانیم نخواهیم رسید…، نباید ایستاد، وقتی هم مردیم، مردیم به درک…» فلسفه ای که در آموزش های عملی دیگر همدوره های استخوان درشت دهه چهل معلم پاک نهاد آذری نیز آکنده بود؛
صحبت از رفتن و رفتن ها نیست
صحبت ز ماندن هم نیست
صحبت آن است که خاکتر تو، تخم رزم آور دیگر باشد.
معلم روستا، که خود همان «ماهی سیاه کوچولو» بود در شهریور ماه ۴۷ در آب آراز جان سپرد.
خیل بچه هایی که با داستان های «صمد عمی جان» کتابخوان شدند نیز به هنگام هر وداع به او «هله لیک» (به امید دیدار) می گفتند. نه بهرنگ از یاد رفتنی است، نه «یک هلو، هزار هلو» و «بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری» اش و نه توصیه اش به «آموختن ضمن حرکت» نقطه چین سبزش در مسیرهای روستایی آذربایجان نیز پاک ناشدنی است. هم زیر سبزه های بهار، هم زیر برگهای خزان و هم زیر برفهای زمستان.
«ماهی سیاه کوچولو» مدت کوتاهی پس از دیده بر هم نهادن نویسنده اش، در نمایشگاه ۱۹۶۹ بولون در ایتالیا و نمایشگاه ۱۹۶۹ بی ینال براتیسلاوا در چکسلواکی برنده جایزه طلایی شد. پس از مرگ صمد، دوست نزدیکش بهروز دهقانی به یاد وی غم سروده «حیدربابایه سلام» را سر داد. اما در میهن صمد، هیچگاه تقدیری درخور از شخصیت و آثارش صورت نگرفت. از آن سو داستانهای صمد نیز در پاکسازیهای دهه ۶۰، از بازار کتاب کودک «زدوده» شد.
بزرگداشت صمد، وظیفه ای است فراروی همه آنهایی که از لا به لای دست نوشته های بهرنگ، «چیزی» آموختند. گرچه سی سال پس از خاموشی وی

. *مجله ایران فردا، شماره ۴۶، صفحه ۳۰*

شاعر کولیان /مینا استرآبادی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. همراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

 

شعر و جنون

 

دیوید هربرت لارنس، ادیبی که همین روزها زاد روز اوست. یکی از وصافان برجسته ی طبیعت است. شهرت لارنس گرچه وامدار رمانهای اجتماعی و انتقادی اش است . اما نثر شاعرانه و توصیفات بی بدیل اش از پدیده های پیرامون، بی شک وامدار سویه ی شاعری اوست.
او در سپتامبر سال ۱۸۸۵ و در خانواده ای از طبقه ی سختکوش جامعه زاده شد. او از همان کودکی شیفته ی ادبیات بود و همین علاقه ی بیحد او را از تقدیر کار در معدن رهاند و به سوی نویسندگی سوق داد. او تحصیل در کالج ناتینگهام را نیمه کاره رها کرد و با فریدا ویکلی، همسر آلمانی پروفسوری در ناتینگهام گریخت . پس از آن زندگی این زوج تا مدتها دستخوش سرگردانی و خانه به دوشی شد.
” لارنس در طول زندگی چهل و پنج ساله اش آثار زیادی در قالب داستان، شعر و مقاله نوشت. از آثار معروف او می توان به “رنگین کمان”، “طاووس سفید”، “پسران و عشاق” و “زنان عاشق” اشاره کرد. اما معروف ترین اثر او “معشوق خانم چترلی” است، که متن خلاصه شده ی آن با عنوان “فاسق لیدی چترلی” به زبان فارسی ترجمه شده است.
معشوق خانم چـــَتـــِرلی” داستان زنی ثروتمند و اشراف زاده به نام کنتس چترلی ست که همسر ملاکش، در اثر آسیب دیدن در جنگ فلج می شود و توانایی جنسی اش را از دست می دهد. پس از آن است که خانم چترلی درگیر رابطه با مردان دیگر می شود. انتشار این رمان به دلیل در بر داشتن صحنه های عریان جنسی در ایالات متحده آمریکا و بریتانیا ممنوع بود.
بسیاری از شخصیت های اصلی داستانهای لارنس برگرفته از شخصیت مادرش بوده است. شخصیت زنی تحصیل کرده، از طبقه ی متوسط که همواره در تقابل و تضاد با شخصیت مرد از طبقه کارگری جامعه است.
لارنس در خلال جنگ جهانی اول، زندگی فقیرانه ای را گذراند و گوشه ی عزلت اختیار کرد تا آنجا که برای فرار از مظاهر شهر و قیل و قال بشر به مکزیک پناه برد، جایی که زندگی بکر مردم آرامش خاطری غریب برایش فراهم آورد. او شعر پاییز در تائوس را در مدت اقامتش در نیومکزیکو و در وصف پاییز شهر سحر انگیز تائوس سروده است. شهری که سالهاست زمزمه ای مبهم در آن ساریست.
زبان شعرلارنس زبانی مدرن و مشاهدات رئالیستی اش از حیات وحش بدیع و ساختارشکن است. لارنس از نخستین شاعرانی بود که واقع بینانه و به دور از نگاه سمبلیستی به طبیعت و حیات وحش در اشعارش پرداخت. در اشعار او طبیعت و حیات وحش هرگز سمبل و نماد نیستند و شاعر با نگاهی دقیق و موشکافانه به خود این عناصر می پردازد.

 

تسخر زدن به رویای آمریکایی

 

ماه سپتامبر زادروز با زادروز اسکات فیتزجرالد، نویسنده ی سرشناس آمریکایی را در خود جای دده است. مردی که با وجود عمر کوتاهش خالق آثاری ارزشمند در عرصه ی رمان نویسی و داستان کوتاه شد.او یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم و متعلق به نسلی از نویسندگان آمریکا موسوم به «نسل گمشده» است.
فیتزجرالد در سال ۱۸۹۶ و در خانواده‌ای کاتولیک و ایرلندی الاصل از طبقه‌ی متوسط زاده شد و ازهمان نوجوانی داستانهای کوتاهش را در روزنامه ی مدرسه چاپ می کرد. او در ۱۶ سالگی و به خاطر کوتاهی در درس خواندن از آکادمی سنت پاول اخراج شد، اما یک سال بعد توانست وارد دانشگاه پرینستون شود.
فیتزجرالد در فاصله یک دهه بین سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۹ خط سیر نسلش را طی کرد و با داستانهایش پیام آور تباهی سرگیجه آور و فضای تار و رعب انگیز سالهای پس از جنگ شد.
فیتز جرالد روایت گر امیدهای از دست رفته ی آمریکاست و شهرتش را مرهون تصویری ست که از سقوط مفهوم “رویای آمریکایی” خلق کرده است. آثار او تفسیری ست بر آمریکا، فلسفه ی وجودی آن و ارزیابی شکست این رویا.
از جمله رمانهای فیتزجرالد می توان به « گتسبی بزرگ» «شب لطیف است» ، « این سوی بهشت»، «زیبا و ملعون» و داستان کوتاه «مورد عجیب بنجامین باتن» اشاره کرد.
فیتز جرالد در شاهکار ماندگارش گتسبی بزرگ، دنیای آزادی را تصویر می کند که در آن ارزشهای سنتی و اخلاقی زیر سوال می روند، رویه ای که در حقیقت انقلاب فرهنگی دهه ی ۱۹۶۰ در آمریکا را پیش بینی می کند. این کتاب به خاطر دستمایه قرار دادن زندگی طبقه مرفه آمریکا در دهه ۱۹۲۰ و نگاهی دگرگونه به معنای زندگی ؛ همواره مورد توجه صاحب نظران بوده است.
رمان در انتها مفهوم خود را به تاریخ آمریکا پیوند می دهد و در پاراگرافهای آخر رویای آمریکایی را به زبانی مکرر بیان می کند، همان پیامی که این سرزمین جدید به نخستین ساکنان اروپایی اش می داد: ” آخرین و بزرگترین رویا درتمام رویاهای انسانی” ، اما با این تفاوت که لحن فیتزجرالد برای به یاد آوردن این رویا مرثیه گون است، او از سرزمینی می گوید که اگرچه تصویر گر آرزوهای آدمی ست اما دیباچه ی شکست ها و نومیدی ها و تهی شدن های او هم هست

 

چیرگی رنگ

 

روزهای آغازین سپتامبر مصادف است با زادروز جاکوب لورنس نقاش آمریکاییِ آفریقایی تبار هنرمند آوانگاردی که در بحبوحه تبعیض نژادی در آمریکا توانست زندگی هم نژادانش را رنگین کند.
جاکوب لورنس در هفتم سپتامبر سال ۱۹۱۷ و در محله ی هارلـــِم نیویورک زاده شد. محله ای که به عنوان یکی از اصلی ترین مکانهای زندگی سیاه پوستان شناخته می شد و بخش مهمی از فرهنگ معاصر آمریکا در آن بالید.
کودکی و نوجوانی لورنس مصادف بود با وقوع رنسانس فرهنگی در جامعه ی آفریقایی تباران ساکن آمریکا. در این دوران و به واسطه ی شکوفایی موسیقی، ادبیات و سیاست میان سیاهپوستان، هویت هنری لورنس هم رقم خورد.
او از همان کودکی به کلاسهای نقاشی و کاردستی محله ی هارلم رفت و نقاشی هایش کم کم به سوژه مشترکی همگرا شدند: زندگی آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار یا به‌قول خودش، «آنچه بود و آنچه داشت».
نقاشی‌های لورنس بخش مهمی از هنر آمریکا هستند، او در نقاشی‌هایی که از زندگی آفریقایی‌تبارها کشیده، بیشتر از نشان دادن تبعیض و نژادپرستی، گوشه‌هایی از زندگی در مفهوم کلی را نشان داده که خودش هم بخشی از آن بوده است.
لورنس نام سبک هنری اش را کوبیسم پویا گذاشته بود. او هنرمند پرکاری بود که در طول زندگی اش بارها مورد تحسین و تمجید قرار گرفت. لورنس تا چند هفته پیش از مرگش در سال ۲۰۰۰، نقاشی می‌کشید . آخرین کاراو با نام نیویورک در گذر، اکتبر ۲۰۰۱ در ایستگاه مترو میدان تایمز نیویورک نصب شد.

 

انسان آنگونه که هست

 

روزهای نخست سپتامبر و همزمانی با سالروز خاموشی “ژرژ سیمنون” نویسنده فرانسوی بهانه ای شده برای یاد کردن از او و آثارش. نویسنده ای که سیمنون طی حیات هشتاد و شش ساله اش بیش از ۲۰۰ رمان و تعداد زیادی داستان کوتاه خلق کرد و به همین دلیل هم در صف پرکارترین نویسندگان تمامی تاریخ ادبیات قرار گرفت.
ژرژ سیمنون در سال ۱۹۳۱شخصیت “بازرس مــَگره” Maigret را آفرید، شخصیتی که قهرمان اصلی داستان‌های پلیسی او شد . شهرتی کم نظیر برای این نویسنده به ارمغان آورد. سیمنون در بین سالهای ۱۹۳۱ تا ۱۹۷۲ بیش از صد و نود داستان نوشت. داستانهایی که یا به ژانر جنایی با محوریت شخصیت بازرس مگره تعلق داشتند و یا به تصویر گرفتاری انسان ها در محیطی آکنده از یاس و حیرانی و جبر می پرداختند. محیطی تیره و تار با فضایی سنگین که گویی تداعی کننده ی دوره ی کودکی خود او بودند.
سیمنون در داستانهای پلیسی اش به کند و کاو در لایه های نا خود آگاه انسانها می پردازد و از دیدگاه روانشناختی عقده های خفته، ترسهای ذهنی و امیال سرکوب شده ی آنها – که در زیر نقاب زندگی روزمره نهفته شده اند – را زیر ذره بین قرار می دهد، همان عقده ها وسرخوردگی هایی که در شرایط خشم و بحران از درون شعله می کشند و منجر به رقم خوردن بی رحمانه ترین جنایتها و فجیع ترین خشونتها می شوند.
او با خلاقیتی مثال زدنی و با بهره گیری از فضاسازی های ادیبانه و هنرمندانه همین داستانهای پلیسی – جنایی اش را مبدل به متون ادبی می سازد ، تا جایی که منتقد سخت گیری چون “آندره ژید” هم این داستانها را در حیطه ی ادبیات خالص طبقه بندی می کند.
سیمنون در سال ۱۹۸۴ به علت تومور مغزی تحت عمل جراحی قرار گرفت و سرانجام در شامگاه چهارم سپتامبر ۱۹۸۹ در هنگام خواب از دنیا رفت.

فیفا: ایران کار کره جنوبی را به روز اخر کشاند/ امیر خسروجردی

تساوی بدون گل تیم های ملی کره جنوبی و ایران در وبسایت فیفا و کنفدراسیون فوتبال آسیا بازتاب داشت.

پس از تساوی روز گذشته بازی ایران و کره جنوبی در مرحله مقدماتی بازی های جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه در سئول کره جنوبی که باعث شد کره ای ها در مقابل دیدگان هوادارانش، ضمن از دست دادن دو امتیازحساس این بازی خانگی شانس صعودشان به روسیه نیز کم شود، وبسایت رسمی فیفا در گزارش دراین باره نوشت: این تساوی هر چند برای ایران فقط حفظ رکورد گل نخوردن در دور مقدماتی جام جهانی را به همراه داشت، اما کار کره برای صعود را سخت کرد و این تیم باید در دیدار پایانی برابر ازبکستان به برتری برسد. دیداری که سخت و دشوار خواهد بود.
فیفا در ادامه نوشت: کره جنوبی با قبول تساوی بدون گل درخانه‌اش مقابل ایران، همچنان باید برای صعود به جام جهانی بجنگد و حالا این تیم در یک کورس سه تیمی باید در آخرین دور مسابقات برای کسب جواز صعود رقابت کند. هر دو تیم موقعیت‌هایی برای گلزنی داشتند اما این تیم میزبان بود که موقعیت‌های خطرناک‌تری برای شکستن قفل دروازه‌ها داشت.
وبسایت کنفدراسیون فوتبال آسیا هم در مطلبی درباره بازی ایران و کره جنوبی نوشت: ایران با توقف کره جنوبی در مقابل هوادارانش به عنوان صدرنشین گروه یک فاصله اش را با تیم های دیگر بیشتر کرد.
درادامه گزارش ای اف سی آمده است: کره جنوبی بازی را تحت کنترل داشت اما دفاع ایران سرسختانه مقاومت کرد و تلاش مصرانه تیم تحت هدایت شین تائه یونگ برای زدن گل به جایی نرسید و این تیم با وجود به میدان رفتن لی دونگ ‌گوک کهنه‌کار نتوانست راهی برای نفوذ به دیوار دفاعی تیم مهمان پیدا کند و به این ترتیب، ایران شکست ناپذیری و کلین‌شیت‌های متوالی‌اش در سومین دور از مرحله انتخابی جام جهانی ۲۰۱۸ را حفظ کرد
کنفدراسیون فوتبال آسیا درپایان تصریح کرد: تیم ملی ایران با وجود یک بازیکن کمتر، اما سدی ۱۰ نفره برابر حریف ایجاد کرد و کره هم نتوانست از این سد عبور کند.

کی روش 11 بازیکن را به اردوی تیم ملی دعوت کرد/ امیر خسروجردی

فهرست تیم ملی ایران برای بازی با کره جنوبی و سوریه اعلام شد.

به گزارش خبرگزاری های ایران، کارلوس کی روش، سرمربی تیم ملی فوتبال ایران امروز۱۱ بازیکن را به اردو فراخواند. این بازیکنان که برای دو دیدار مقابل کره جنوبی و سوریه در مرحله مقدماتی جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه دعوت شده اند باید خود را عصر امروز به کادر فنی تیم ملی معرفی کنند.
همچنین به گفته کارلوس کی روش، اسامی بازیکنان لژیونرهم پنجم شهریوراعلام خواهد شد.
اسامی بازیکنان دعوت شده به اردوی تیم ملی به شرح زیر است:
دروازه بانان: علیرضا بیرانوند و حامد لک
بازیکنان: سید جلال حسینی، محمد انصاری، وحید امیری، مهدی طارمی، امید نورافکن، وریا غفوری، روزبه چشمی، سعید آقایی و مهدی ترابی.
در لیست اعلامی کی روش، پنج بازیکن از پرسپولیس و سه بازیکن از استقلال حضور دارند.
تیم ملی فوتبال ایران که صعودش به بازی های جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه قطعی شده روزهای نهم و چهاردهم شهریور در دو دیدار تشریفاتی به مصاف کره جنوبی و سوریه می رود.

وعده های انتخاباتی روحانی، تبی که خیلی زود به لرزنشست!/تقی روزبه


لیست کابینه و مراسم تحلیف روحانی مناسکی بودند برای فاتحه خوانی و دفن وعده های انتخاباتی روحانی و انتظاراتی که برانگیخته بود! پیشتر گربه را دم حجله ذبخ کرده بودند: ابتداشمشیرآخته سرنوشت بنی صدر را بالا بردند. سپس با مشرف شدن نزدآقا پیشاپیش توقعات و خواسته های او مطرح شدند. در این دیدارمعلوم شد که روحانی لیست تمامی وزراء پیشنهادی خود را پیش از طرح در مجلس و یا در انظارعمومی با رهبری در میان گذاشته است که البته بدلیل شوری بییش از حدآن مورداعتراض برخی نمانیدگان هم قرارگرفت. هم چنین معلوم شد که در مردمسالاری دینی از نوع ولایت فقیهی، رئیس جمهوری که ازخلال صافی شورای نگهبان رده شده ه حتی قادر به انتخاب آزادافراد کابینه خودهم نیست. و رهبرنظام عملا بخش باصطلاح انتخابی نظام را نیز دستچین می کند. چنان که مداخله مستقیم در انتخاب تعدادی از ورزا کلیدی علنا اعلام شد و حساسیت در موردبرخی ورزاء دیگرهم به آن اضافه شد و البته حساسیت های اعلام نشده در مورددیگروزراء هم جای خود را داشت. حالا حساب کنید که از این ماهی (پیرمرددریا) چه چیزی جزاسکلت آن برای مجلس و حامیان و موتلفین فرودست روحانی باقی می ماند. با این همه گوش خلق اله و عالم را برای پاراف کردن وجب به وجب همین وزراء عمدتا از قبل منصوب شده کرخواهند کرد! تا نشان دهند که این دستگاه عظیم و طویل پارلمانی چندان هم بی خاصیت نیست!

نقش سیاهی لشکربودن اصلاح طلبان!

وقتی َمرکب روحانی از پل انتخابات گذشت، به خصوص در دوره دوم و پایانی ریاست جمهوری اش، فروکاستن اصلاح طلبان به سیاهی لشکربی مقدار عین سیاست ورزی محسوب می شود. او برای بند و بست و چانه زنی و نگهداشتن خود بر فرازامواج طوفانی در ساختاررسمی قدرت، به جلب رضایت امثال علی لاریجانی ها و اصول گرایان موسوم به معتدل و نیز جلب حمایت روحانیت تا بندناف مرتجع بیش از اصلاح طلبان نیازدارد. اصلاح طلبان به دررأی جمع کردن می خورند اما در لابی گری دست شکسته وبال گردن است و بهمین دلیل مثلا وزارت کشور که مادرورزاتخانه ها محسوب می شود و با وجودآن همه اعتراض وانتقاد که در چهارسال گذشته به وزیری که نزدیک به اصول گرایان و مشخصا علی لاریجانی بود اعتراض شد ، او هم چنان سکان این “شاه ورازاتخانه” را در تیول خود دارد. از اصلاح طلبانی که نماینده و سخنگویانشان امثال جهانگیری ها و عارف ها باشند و خاتمی هم اگر لب به سخن بگشاید نخست از روحانی و یا مداخله رهبر در چینش کابنیه دفاع می کند و پیروان و حامیان را به شکیبائی و تمکین تشویق می کند چه انتظاری هست؟ نقش آن ها در نظام تا حدداغ کردن تنورانتخابات، بدون آن که حق پختن نانی برای خود داشته باشند تعریف شده است و خودآن هاهم، به رغم غرولندها، هم به تقدیرروزگاردتن داده اند… خامنه ای و روحانی هم با وقوف به این استیصال و ناچاری قادرند این چنین بی اعتنا به آن ها به تازند.

وظیفه تازه و دشواراصلاح طلبان در شرایط پساانتخاباتی

در فصل انتخابات، اصلاح طلبان با تمامی توش و توان خود به میدان آمدند و تا می توانستند در شکستن جوتحریم ( که آن را رسما خطرعمده و کلیدواژه موفقیت معرفی می کردند) با بهره گیری از رسانه های داخل و خارج و جمع آوری ِعده و ُعده خود به داغ کردن تنورانتخاباتی همت گماشند. اما اکنون که کوه موش زائیده و نان های این تنورفطیر بیرون آمده است و به عنوان مثال معلوم شده کابینه برآمده از پیروزی صفوف اصلاح طلبان و اعتدالی ها یک کابینه تمام عیارمردانه است و برای اشانتیون هم شده بدون حتی یک نفر دگرباور و از اقلیت های های قومی و یا موسوم به تسنن است، آه از نهادهمه رأی دهندگان و یا هیزم آوران بی مزدتنوری که گرمایش اختصاص به آن دیگران دارد بر آورده و وظیفه بس دشوارآرام کردن و پاپین کشیدن فتیله انتظارات را بردوش آن ها نهاده است. در دشواری این وظیفه همین بس که آن ها حتی قبل از اعلام وزراء به مجلس از طریق ارسال نامه ای به روحانی با امضاء ۱۷۵ نماینده و با تاکید برحضور (همان اشانتیونی) وزیرزن و یا اهل تسنن، در واقع به او پیام دادند که دل قوی دارد و نگران عدم تصویب مجلس نباشد. غافل از آن که نگرانی و دغدغه اصلی روحانی از مراکز و مراتب بالای قدرت یعنی رهبری و اصول گرایان و روحانیون سرچشمه می گیرد تا از مجلس بی خاصیتی که لاریجانی آن را به راه می برد. با این همه آن ها اکنون باید تمام همت خود را برای تسطیح انتظارات و تصدیق وضعیت تازه و توجیه حمایت خود از روحانی در دوره جدید بکاربگیرند.
بهمین دلیل امثال تاج زاده ها و جوادی حصارها و یا عارف ها و جهانگیری ها و یا در خارج سوای آوازه گران حرفه ای، حتی افرادی امثال ملیحه محمدی ها هرچندبالکنت زبان، آستین های خود را برای پاپین آوردن فتیله انتظارات بالاکشیده اند و کسانی مثل سعیدبرزین از مفسرین بی بی سی به اصلاح طلبان نهیب می زند که نقش سیاهی لشکر و دنباله روی از روحانی را بپذیرند و زیادی شلوغ نکنند! در اصل سیاست ورزی راجع به دوره پساانتخاباتی، یعنی پائین کشیدن فتیله انتظارات با همه دشواری اش، بخش جدانشدنی و مکمل سیاست ورزی مرحله پیشاانتخاباتی یعنی د اغ کردن تنوراست. تنوری که بویژه زیادداغ می گردد، اگر به همان سرعت خاموش نشود، یعنی اگر حرکت دوربرداشته ماشین ترمزنزده شود، چه بسا موجب دردسرهائی بشود. از همین رو داغ کردن و سپس خاموش نمودن تنور بخشی از فرایندسوخت و ساز و جذب و دفع سیستم برای ایجادتعادل خود محسوب می شود و اصلاح طلبان در این سوخت و ساز و تقسیم کار وظیفه اخص خود را دارند.

زمان پاسخگوئی!

چندین دهه است که رژیم از همین طریق مشغول بازتولید و بازترمیم سیاسی خود است، تا ضمن نشان دادن پزباصطلاح مردم سالاری دینی، در عین حال برگ انجیری برای پوشیده ماندن و یا نادیده گرفته شدن فساد و سرکوب و سیاست های فلاکت آفرین خود فراهم آورد. و مهم تراز آن اجازه ندهد که تا جامعه ای مستقل، نیرومند و بیرون از حوزه نفوذجناح بندی هایش پیکربندی شده و قوام و دوام یابد.
اکنون که فصل خوشه چینی کاشته ها فرارسیده و معلوم شده است که چیز درخوری در این کشت زاربی حاصل نروئیده است؛ زمان پاسخگوئی به خود و دیگران توسط آن هائی که به امیدمحصولی در این کشت زار بذرافشانی کرده اند، بخصوص آن هائی که بیش از همه یقه درانی کرده اند، فرارسیده است. فقط رژیم نیست که باید واداربه پاسخگوئی شود، طبیعی است و حتی بیش و پیش از آن، که هرشهروندعاقل و بالغ نیز در برابر رأی خود و نتایج آن مسئول و پاسخگو باشد. بهمین دلیل حفاظت و صیاتت از رأی و انتظارات و مطالبات خود بخش جدانشدنی از وظایف شهروندی او را تشکیل می دهد. و باز بهمین دلیل آن ها که رفتاردولت و گزینش های آن را نسبت به زنان و یا اقلیت ها و یا دانشجویان و معلمان و… در حکم توهین و دهن کجی به خود و دست مریزادگفتن به روحانیت و یا مراتب بالای قدرت می دانند، جز از طریق طرح مطالبات خود با صدای بلند و گسترش اعتراضات نسبت باین بی اعتننائی، قادر به صیانت از آراء‌خودنخواهند بود. آن ها می توانند در کنارکسانی که با شناخت از سیستم پیشاپیش به تحریم افسون انتخاباتی رژیم مبادرت کردند صف گسترده ای در صفوف زنان دانشجویان معلمان و کارگران و دگرباوران و باصطلاح اقلیت های گوناگونی که چه بسا جمعشان برخلاف عنوانشان اکثریت هم باشند، دست در دست هم فشارسنگینی را به جباران حاکم وارد کنند تا دیگرجرئت ارتکاب این گونه توهین ها- دادن وعده های توخالی و سیاهی لشکرانگاری مردم- از مغزشان هم خطورنکند…

پرسپولیس211 میلیارد و استقلال 118 میلیارد بدهی انباشته شده دارند /امیر خسروجردی

رقم بدهی های تیم های سرخابی پایتخت مشخص شد.


براساس اعلام خبرگزاری تسنیم، مجموع بدهی های انباشته شده تیم های استقلال و پرسپولیس نزدیک به ۲۳۰ میلیارد تومان است که از این مبلغ آبی پوشان پایتخت ۱۱۸ میلیارد بدهی دارند که این مبلغ شامل بدهی مالیانی، دارایی و بدهی به اشخاص است و مسئولان این باشگاه باید هرچه سریعتر این مسئله مهم را حل کنند. درطرف دیگر، سرخپوشان نیز با ۲۱۱ میلیارد تومان دوبرابر رقیب سنتی خود بدهی دارند.

براساس این خبر، باشگاه پرسپولیس سه و نیم میلیون دلار بدهی به اشخاص خارجی دارد که با احتساب دلار با قیمت ۳ هزار و ۸۰۰ تومان این باشگاه ۱۳ میلیارد و ۳۰۰ میلیون تومان بدهی خارجی دارد. همچنین ۳۰ میلیارد از بدهی‌های باشگاه پرسپولیس به اشخاص ایرانی اعم از مربی و بازیکن است.

سنگین‌ترین بدهی باشگاه پرسپولیس هم مربوط به بیمه، دارایی و اداره مالیات است که به ۱۴۰ میلیارد تومان می‌رسد. همچنین پرسپولیس‌ها ۲۸ میلیارد بدهی متفرقه یا سایر بدهی‌ها دارند که مجموع این بدهی‌ها ۲۱۱ میلیارد و ۳۰۰ میلیون تومان است.

کنفدراسیون فوتبال آسیا ماه گذشته با ارسال نامه هایی به چهار باشگاه پرسپولیس، استقلال، نفت و تراکتورسازی که فصل آینده در لیگ قهرمانان این قاره حضور دارند به صراحت اعلام کرد که این چهار باشگاه تا ۳۱ آگوست( نهم شهریور) باید تمام بدهی های خود را پرداخت کنند درغیر اینصورت با لغو پروانه حرفه ای و حذف از این مسابقات مواجه خواهند شد.

حلقه های درهم/رضا اغنمی

 

 

 

نویسنده: مهشید شریف
ناشر: آرادمان. تهران
چاپ اول: زمستان ۱۳۹۴

 

داستان ازمراسم درگذشت «مونا»، شروع می شود. هنرمند جوانی که خودکشی کرده، اما خویشاوندانش پنهان می کنند. می گویند آِوردوز کرده. نویسنده درنقش صبا همراه مادر و دوست نزدیکش پری ناز درآن نشست حضور دارند.

 

 

راوی درجمع سیاهپوشان حاضر، درمیان ناله وضجه های سوگواران، با مشاهده تصویرمونا روی دیواردرنگاهش فرو می رود: «به نقطه ی نامعلومی نگاه می کند. دورآن خرمنی ازسبدهای گل وشمعهای روشن حال خوشی به من می دهد. چشم از عکس مونا برنمی دارم. خنده ای روی لب هایش نشسته که دربازی برق نگاهش آدم را گول می زند. انگارنمرده است».
دخترجوانی با ویولونی روی سینه وارد می شود. سیاهپوش است و غمگین :
«جایی که مادرمونا نشسته می ایستد و با سر به عکس مونا تعظیم می کند. صدای ویولون درفضای بسته ی تالار می پیچد . . . همهمه زن های عزادار بالا می گیرد و ناله ی ویولون را می بلعد».
درآن روز سوگواری است که راوی داستان، مهراد شوهر مونا را می بیند :
«چند مرد وزن کنار درورودی درهم می لولند. پری ناز می گوید ماهم سلامی بکنیم. مهراد شوهر مونا هم آن جا ایستاده»
آن دو نزدیک می شوند به رسم تسلیت گفتن:
«مهراد دست به سینه نگاهم می کند ونگاه من وحشت زده این ور آن ور می چرخد. نمی دانم چطور با مرد غریبه ای همدردی کنم . . . عقب عقب می روم و پای چند نفری را لگد می کنم و . . . هیاهوی مبهمی توی سرم چرخ می خورد. مهراد باز لحظه ای متوجه من می شود. نگاهم را ازچشم های ماتم زده اش پس می گیرم».
ازان دیدار به بعد است که به قول راوی داستان :

«صورت خشک وماتم زده ی مهراد می دود پشت پلکم».

مردی که گویا به ظاهر سوگوار زنش بوده، با نگاه های مشتاقانه ملکۀ ذهنش می شود تا . . . ! تا این که مهراد بعد از چند ماه به بهانه ی پس دادن شرکت درعزاداری مونا، به خانه آن ها می رود. ازسخنان طولانی و رفتار پدرومادرش با مهراد چنان دلخور شده که: « خدا خدا می کنم مهراد بلند شود برود».
راوی از رفتارهای والدین در خانواده و ازبرادر بزرگش صفا که به خارج رفته می گوید :
«او برای من امنیت بود. نمی گذاشت درکابوس های شبانه ام گرفتار بمانم . . . تنهایی ام را پُر می کرد. می پرسید:
«صبا آخر تو چرا همیشه این جور ساکت و غصّه داری؟ دلت چیزی می خواهد؟»
«نمی دانم. حسی دارم که . . . دست خودم نیست»
پای مهراد به خانه آن هابازشده: « حتا همراه ما تا خانه ی قدیمی پدربزرگم تا قمصر کاشان هم می آید». لحن روایت نشان می دهد که صبا و مهراد ازدواج کرده اند. بدون مراسم عروسی عقد شده اند. مادر از مهراد می پرسد:
«پسرم نمی خواهم ناراحتت کنم. ولی یک ماه بیشتر به شب سال نمانده برنامه ای، مراسمی دارید؟»
مهرداد می لرزد. ناراحت و منگ شده. می گوید با پدرومادر مونا صحبت کرده.
«مراسمی توی مسجد می گذاریم و بعد همه را دعوت می کنیم به یک باشگاه شام می دهیم».

برگذاری مراسم نخستین سال مونا که دربخش دوم آمده است.
مادر، ویلای دوستی را که درشمال دارد دراختیار گرفته. با آرایش خانه عده ای ازدوستان را برای مراسم سالگرد مونا دعوت می کند:
«پری ناز ومادرم سنگ تمام گذاشته اند. صدها شمع رنگارنگ و یکی دوتا عکس قاب شده ی مونا و دسته گل هایی که سر راه خریدیم، روی زمین چیده می شود. تا بقیه برسند سالن ویلا را آماده می کنیم».
پوسترها، با طرح های زیبا و جالب، نشانی ازهنرافرینی مونا بردر ودیوار نصب شده. پری ناز می گوید:
«اتفاقی رفتم توی فایل هایی که تو شرکت ازش داشتم. دیدم چه طرح های گرافیک با حالی کشیده. مثل نقاشی های سور رئالیستی می ماند. اصلا این ها را به من نشان نداده بود. یک دنیا حرف توی این ها هست. دادم بزرگشان کردند. عجب پوسترهایی شده».
دوستان، یاران دبستانی ودانشگاهی جمع اند:
«دختر وپسرها مثل کولی ها لباس پوشیده اند. سرو وضعشان از دو فرسخی داد می زند که معترض اند غمگین و متآثر . . . آرام آرام اشک می ریزند. ابهت فضا همه را گرفته. . . . یار دبستانی را زمزمه می کنند . چند نفری شان با مونا هم کلاس بوده اند . . . تا نیمه های شب ساز می زندد و آواهای تکی وجمعی می خوانند».
خاطره های گذشته ازمونا بازگو می شود. گردش ها بگومگوها هریک با غم واندوه :
«سامی می گوید یارخیابان گردی های هم بوده اند. حتا بابت آن کتک هم خورده اند. ریحانه می گوید براش شکست معنا نداشت . اما یواش یواش حالش بد شد. عباس می گوید . . . دغدغه اش هنر بود . . . حس او به خلق یک کار هنری با بقیه ما فرق می کرد. ازدیدن این پوسترها تعحب نمی کنم . مطمئنم صدتا کار دیگرهم این جا و آنجا قایم کرده است».

نوبت به صبا می رسد. قبلا دلهره ی یگانگی و همرنگی خود بامونا را باخوانندگان درمیان گذاشته، و حالا نگاه های منتظرانه و کنجکاو حاضران را. شروع به سخن می کند:
« من هیچ وقت مونا را ندیدم. اما برام آشناست. می فهمم درد و تنهایی و بی امیدی یعنی چی. می فهمم کلنجار برای زنده ماندن یا نماندن یعی چی. وقتی نا امیدی تا مغز استخوان نفوذ می کند ونفس آدم را حبس می کند . . . چه قدرتی می خواهد که جرئت کنی و اعتراف کنی که نمی توانی ادامه بدهی. مونا با مرگش به من می گوید این شهامت را داشته است که روشن و شفاف از سرخوردگی اش بگوید این برای من درس بزرگی است».
انگاراحساس گناه می کند. گناه تحمیلی سنگین وغیرقابل بخشش. به قول خودش سعی می کند که چشم ش با چشم کسی تلاقی نکند. گیج ومبهوت و وارفته!
«دستی روی شانه ام تکانم می دهد. مهراد است صورت و صدایش مثل پدر بزرگم شده است؛ درد کشیده و مصمم : «می آیی باهم برویم بیرون».

در درکه روی تخته سنگی نشسته اند. رودخانه زیرپایشان. صبا گوش خوابانده به سخنان مهراد. مخاطبش از حرفهای او چیزی نمی فهمد. باب دلش نیست:
«رویم نمی شود بگویم می خواهم برگردم سردم شده ودست هایم یخ زده است با این سکوتش دارد جانم را می گیرد» گرفتاری ها و درد دل های مهراد ادامه دارد. درحالی که مقابل طرف سرپا ایستاده می پرسد:
«یک سئوال عذاب دهنده . . . زیر یک سقف زندگی کنی؟» واو فرورفته درسکوت و پریشانی!

درخانه ی کوچکی که درآن ساکن شده اند، فضا اندکی تغییر می کند. روابط گرمتر می شود:
«ازحرف های اوداغ می شوم. انگار درآتش می سوزم. شادی ناگهان درآغوشم گرفته است. آفتابی به زندگی ام تابیده که روحم را مست می کند. به صورتم که توی آیینه نگاه می کنم، بیگانگی احساس نمی کنم. می گذارم که تجربه های جدید نفس تازه ای به من بدهد».
“من خود” را می نگرد و با او به جدال می پردازد :
« نمی گذارم مهراد. تنها و زمین خورده بماند. گذشته ی هردومان را مثل شاخه های خشک درآتش شادی می سوزانم و خاکسترش را دورمی ریزم. . . . می ترسم. می ترسم همه چیزیک باره فروبریزد و مجال پیدا نکنم که از زیر خرابه ها بیرون بیایم».
جدال درونی ادامه دار. دراو لانه کرده. تا جایی که مونا بخشی از من او شده و ملکه ی ذهنش. خیال و واقعیت درهم آمیخته. مونائی را که ندیده با او در می آمیزد. پنداری، آشنایی دیرینه ای دارد و با ذهنیاتش.

دربسترروایت های راوی در بخش “چهار” حوادث سال های جنبش دانشجوئی وبگیروببندهای ویرانگر ساواک، مهراد از «مونای زنده حرف» می زند و آشنائی اش با او در دوره دانشجویی با حنجره های زخمی ش!:
«دخترفعالی بود سرهرچیزی پای بچه ها را به رآی و رآی گیری می کشاند . . . یک انجمن تازه درست کردبود. آن روزها تا خرخره پایان نامه ام گیرکرده بودم». تا اینکه نصفه شبی تلفن کرده می گویدتصادف کرده وزخمی شده. «ازبچه های دانشگاه شنیده بودم که سرنترسی دارد» بالاخره درخانه دوستی ازدانشجویان بستری ومداوایش می کنند. تا مدتی بعد که داستان کهنه شد:
«روزی مونا پشت در خانه ام پیداشد دسته گلی بزرگی دستش بود. بی تعارف آمد تو نشسته. هزارتا ماجرا برایم تعریف کرد. اما لابه لای همه هیجانی که به خرج می داد به نظر می آمد سرخورده وکلافه وخسته است . . . چند ماه بعد باهم زندگی می کردیم».

صبا، دچار افسردگی شده با مصرف قرص های آرام بخش ومسکّن ظاهرخود را حفظ می کند. یا به قول خودش : «هرجیزی گیرم می آید قورت می دهم تا سرپا بمانم».
سلطه ی قوی وپنهان مونا برجان وروانش چنگ انداخته است :
«اسم مونا بهانه بود. روزهاست که می فهمم هیولایی پُرقدرت پیدایم کرده ومرا به طرف خویش می کشد. چشم هایم گود رفته ولب هایم کبود شده است».
نا امیدانه به کارهای غیرعادی دست می زند. وحشتناک ازبیم وهراس حوادث، تلفن را قطع می کند و به تاریکی پناه می برد. از گفت وگفتگو با مهراد می ترسد :
« چراباید بامن ازدواج می کرد؟ او که بارها بیحالی وافسردگی وناتوانی های مرا دیده بود و می دانست که عملا مادرم بی سر و صدا ازمن مراقبت می کند».
همراه با مهراد سرخاک مونا می رود. گل روی قبرش می گذارد:
«ناخودآگاه احساس آرامش به من دست داده است. . . . انگار بخشی از من با او زیر خاک پنهان است وبخشی ازاو درمن زنده».
درادامه ی گفتگوها، یأس وامیدها و افسردگی ها صبا روزی به مهراد می گوید:
« مونا توی زندگی با تو، خودش را کشت. نمی ترسی که . . .»
«چنان به جنب وجوش می افتد . . . دست و پایش می لرزد و تند تند ظرف هارا جا به جا می کند اگر می توانست از پنجره پرتم می کرد توی خیابان. صدایش شبیه ناله بود».

صبا یکی از کارتن های زیرزمین را باز می کند. کارهای هنری موناست:
«حجم های سفالی، با طرح های نزدیک به پوسترهای گرافیکی که پری ناز نشانم داد . . . دوسه تا ازمجسمه های سفالی کوچکی را که لای کاغذ پیچیده بود می آورم بالا توی قفسه وبین کتاب ها می گذارم. شش دانگ حواسم راجمع می کنم ببینم مهراد چه واکنشی نشان می دهد:
«چه قشنگ اند. تازه خریدی؟»
« . . . به صورتش نگاه می کنم و چیزی نمی گویم».

دربخش “نه” کتاب پرده ها کنار می رود. غفلت و بی خبری مهراد ازکارهای هنری مونا! :
«چطور نمی دانست مونا روزها توی شرکت ما ازدرد به خودش می پیچد وکارهای گرافیگی می کند؟ نمی دید که ذره ذره دارد می میرد؟ نمی دید زن هنرمند او هنرش را ازاو قایم می کند؟ نمی دید؟!…»
وچراها همیشه درابهام و خاموشی و سکوت رازدار!

راوی با مشاهده آدرس روی کارتن محتوای کارهای هنری مونا، کارگاه طلعت را درلواسان پیدا می کند. با طلعت آشن آشنا می شود مدیر و سرپرست نمایشگاه . خانم طلعت، ازکارهای هنری مونا و تواضع او سخن می گوید:
«کارهای هنری بهش کمک می کند سرپا بماند. هیچ بعید نیست که به این شکل بابیماری اش داشته مبارزه می کرد».

داستان مرگ مونا که بیشتر گمانه زنیست دراین بخش آمده. پزشک قانونی براین باور است که :
«مونا ازدرد جسمی و روحی دچار شوک عصبی شده بوده و تعداد زیادی قرص خورده که مثلا تسکین پیدا کند».
مهراد، دراین گفتگو سخنانی آورده قابل تأمل و ناخوانا با رفتارهایش. شاید هم تحت تأثیر دگرگونی های حاجت زمانه. از سنتی بودن هردو خانواده :
«هردو هم می خواستیم ازقید وبند آزاد باشیم. ما هردو به پنهان کاری و خود داری عادت کرده بودیم. من پنهان کاری های مونا را می فهمیدم. اما کنجکاوی نمی کردم. ازطرفی دلم می خواست پشتیبان او باشم؛ نه مزاحم خواسته های زندگی اش»
مونا ومهرداد را می توان دربستردگرگونی های زمان با هم نسلان وهم اندیشان دید در صف قربانیان با چشم های نگران، در گسست قلاده های تسلیم و بندگی زیرنورآزادی درانتظار!

بخش ده
راوی هنرجوی کارگاه طلعت می شود. برای یاد گیری سفال گری. به دروغ به مهرداد می گوید می روم کلاس یوگا. ازخانم طلعت استاد سفال گری به نیکی یاد کرده. درگل مالی کارگاه، به دوران بچگی در باغچه خانه پدری گشتی میزند ودلخوش ازخاطره ها برمی گردد به کارگاه طلعت وسرگرم گل کاری می شود. مونای درگورستان خوابیده او را اینجا و آنجا می کشاند باردیگر در ذهنش و این بار باخود به بازی یک قُل ودوقُل سرگرم می شود.
درمسافرت به قمصر باعباس که از نزدیکان مونا و همدوره های دانشگاهی او بوده، با زوایای روحی وذهنی مونا بهتر آشنا شده می گوید:
«مهراد باخاطره های مونا زندگی می کند من هم حالا مونا را بیشتر می شناسم . . . ماه های اول فکر می کردم یک ازدواج سه نفری است ولی بعد چهارنفری شد».
درآن سفرصبا باعباس خلوت می کند. عباس به مسخره می گوید:
«هنر مردم درمانده را می تواند نجات بدهد».
ازرازها پرده برمیدارد. از زندگی دانشجویی وسختگیریهای باباش و بی پناهی ها :
«یک سالی هم مونارا ازادامه تحصیل محروم کردند. پنهانی می دیدمش. بیچاره داشت آب می شد. مگر می شد آن همه ذوق وهنررا حبس کند؟ حامی نداشتیم».
:«مونا نامزدم بود وقراربود ازدواج کنیم»
«پس چرا ازدواج نکردید؟»
«باباش دودوک زن وآوازخوان نمی خواست. آقای مهندس می خواست».
ازدیدارهای پنهانی و وابستگی هنری او می گوید:
«حالش زیاد خوب نبود. کلافگی و بی قراری شدید ازپا انداخته بودش. ازحرف زدن بامن در می رفت. یکبار به من گف می خواهد این رازی باشد برای خودش. . . برای من مونا یک جرقه بود. یک حسّ خلاقیت بود».

طلعت خبر راه اندازی نمایشگاه کارهای سفالی را می دهد. راوی درفکرکارتن ها و صورت آدمک هاست:
«عباس راست می گفت که خطوط چهره ی درد کشیده هارا نمی شود دید و حسّ کرد وبالغ نشد».
کله های گلی را ازلابلای روزنامه درآورده روی میز می چینند. عباس با چشم های گریان وبغض درگلو:
«کله هارا یک به یک برمی دارد و با دو دست روی سینه اش می گیرد و می بوسد یک آن، چنان تکیده و پیرمی شود که . . .درمکاشفه های خود با کله های گلی غرق می شود».
درافتتاح نمایشگاه، راوی در خلوت وتنهایی خود صحنه ی رقص اشباح را به نمایش می گذارد. برگشته وبرنگشته به خود، به انبار می رود :
«چند بسته ی دیگری که مانده باز می کنم. نوشته ی”مونا ستاری” خرداد ۱۳۸۹ تهران – دانشکده ی هنر” روی یکی ازکارتن ها داد می زند که من این جایم ، من را ببین. بر می گردم ونوشته را دوباره می خوانم . دست و پایم به لرزه می افتد».
کارتن را باز می کند:
«لوح مستطیل شکل بزرگی با لعاب فیروزه ای و سطح ناهمواردارد از زیر کاغذها بیرون می آید».
طلعت از علاقه و زحمت های مونا که درساخت لوح کشیده می گوید:
«صورت مرد رنج دیده ی ماهیگیری را نشان می دهد که انگاری ازموج های دریا پیدا می شود . . . یک بار هم توی یک نمایشگاه نمایش داد».
درودیوار پوسترهای مونا نصب شده. با عکس بزرگ شده ای ازاو: «توی شمال روسری اش راباد میدهد»
«سرم را نزدیک می برم تا خنده اش را ببینم. بله، باور می کنم مونا دارد می خندد»
نمایش لوح فیروزه ای رنگ مرد ماهی گیر، ساز وآوازعباس وآزاد، در نمایشگاه هنرسفالگری هنرجویان کارگاه طلعت. «کاری ازمونا ستاری و به یاد او» این گونه به پایان می رسد:
«حالا او مونای خودش را دارد و من مونای خودم را».

آخرین برگ های کتاب نگاهی ست به هنرآفرینی های مونا درباره طرح های زیبا، جهت ساخت نقش گوشواره ها. کتاب به پایان می رسد.
مهشید شریف با نثری عارفانه در«حلقه های درهم» هنجارهای کهن وسنت های موروثی را با تکیه به قدرت تجربه به باد انتقاد گرفته، و اندوه و تباهی «مونا» های بی شمار جامعه را یادآور شده است.

وزارت نفت: شرکت بهنام پیشرو باید مطالبات بازیکنان را پرداخت کند/ امیر خسروجردی

وزارت نفت با انتشاربیانیه ای مالک جدید باشگاه را مسئول عمل به تعهداتش در قبال بازیکنان دانست و اعلام کرد که باید نام نفت نیزاز این باشگاه حذف شود.

وبسایت شرکت ملی نفت ایران دراین باره نوشت: به اطلاع می‌رساند که باشگاه ورزشی نفت درتاریخ ۸/۴/۱۳۹۵ پس از طی مراحل قانونی به شرکت بهنام پیشرو کیش واگذار شد و ازاین تاریخ به بعد باشگاه در اختیار این شرکت قرار گرفت و تغییرات مدیریتی مدیران باشگاه نیز توسط مسئولان شرکت بهنام پیشرو صورت گرفته است.
در ادامه این اطلاعیه آمده است: در قرارداد فروش باشگاه به صراحت آمده است که پرداخت دیون باشگاه و مطالبات اشخاص حقیقی و حقوقی کلاً به عهده خریدار (شرکت بهنام پیشرو کیش) است و این شرکت متعهد است که نام باشگاه را تغییر دهد و از عنوان «نفت» استفاده نکند وبا توجه به واگذاری ۱۰۰ درصد سهام باشگاه نفت تهران، شرکت ملی نفت ایران هیچ‌گونه مسئولیتی در قبال اشخاص حقیقی و حقوقی نداشته و خریدار باشگاه ضمن تعهد در قبال سهامداران باشگاه در قبال اشخاص حقیقی و حقوقی طلبکار نیز، متعهد و مسئول است.
درچند روزگذشته بازیکنان فعلی و قبلی تیم نفت تهران به علت دریافت نکردن مطالبات مالی خود چندین بار با حضور در مقابل ساختمان وزارت نفت در تهران به مسئولان این وزارتخانه بابت این مسئله اعتراض کردند، اما هیچ مقامی پاسخگوی آنها نبود.

ایران حمله موشکی آمریکا به یک پایگاه هوایی در سوریه را محکوم کرد

بهرام قاسمی سخنگوی وزارت خارجه ایران حمله موشکی آمریکا به یک پایگاه هوایی الشعیرات در سوریه را محکوم کرد.
سخنگوی وزارت خارجه ایران گفت: «معتقدیم که اینگونه اقدامات به تقویت “تروریست های رو به زوال” و پیچیدگی اوضاع در سوریه و منطقه خواهد افزود.»
به گزارش خبرگزاری مهر، قاسمی در واکنش به حملات موشکی آمریکا به یک پایگاه هوایی در سوریه گفت: «جمهوری اسلامی ایران به عنوان بزرگترین قربانی سلاح های شیمیایی در تاریخ معاصر، هرگونه استفاده از سلاح شیمیایی را فارغ از عاملین و قربانیان آن محکوم می نماید و همزمان استفاده از این بهانه برای اقدامات یک جانبه را خطرناک، مخرّب و نقض اصول آمره حقوق بین الملل می داند.»
وی افزود: ما ضمن محکومیت شدید هرگونه اقدام نظامی یکجانبه و حملات موشکی به “پایگاه هوایی الشعیرات” در سوریه توسط ناوهای آمریکایی، معتقدیم که اینگونه اقدامات به بهانه حمله شیمیایی مشکوک در “خان شیخون” در ادلب که زمان بندی، عاملین و منتفعینِ از آن کاملا در پرده ای از ابهام قرار دارد به تقویت تروریست های رو به زوال و پیچیدگی اوضاع در سوریه و منطقه خواهد افزود.
ایران یکی از همپیمان اصلی رژیم سوریه در منطقه به شمار می رود و تاکنون از همه اقدامات نظامی نیروهای اسد علیه مخالفان به شدت حمایت کرده است. مخالفان سوری رژیم ایران را به تشویق شیعیان کشورهای افغانستان، پاکستان و عراق به جنگ فرقه‌ای در سوریه و کشتار سوری‌ها متهم می کنند.

دبی-العربیه.نت فارسی

سعید امامی خودکشی نکرد /گفت‌و‌گوی حسین دهباشی با علی فلاحیان، وزیر اسبق اطلاعات

تاریخ ایرانی: بی‌شک پرسش‌های فراوانی در ذهن بسیاری از افراد درباره حجت‌الاسلام علی فلاحیان، وزیر اطلاعات دوره سازندگی وجود دارد؛ از انتقاد اصلاح‌طلبان به خفقان مطبوعات در آن دوره گرفته تا ماجرای سعید امامی و بعد‌ها قتل‌های زنجیره‌ای در دوره اصلاحات که بسیاری از نقش فلاحیان در آن سخن به میان آورده‌اند. اما نظر خود فلاحیان در این باره چیست؟ آیا او این اتهامات را می‌پذیرد؟ در پس پرده مرگ سعید امامی چه گذشته است؟ ماجرای اتوبوس ارمنستان چه بود؟ او درباره ماجرای رستوران میکونوس و انفجار آمیای آرژانتین چه می‌گوید؟ همه این‌ها سوالاتی است که حسین دهباشی در نوبت اخیر برنامه «خشت خام» از فلاحیان پرسیده است. او در این گفت‌و‌گو از اعدام‌های سال ۶۷ هم سخن به میان آورده است؛ ماجرایی که هنوز درباره آن پرسش‌های فراوانی مطرح می‌شود. «تاریخ ایرانی» بخش‌هایی از این گفت‌و‌گوی تصویری را انتخاب کرده که متن آن را در ادامه می‌خوانید.

***

ماجرای هفتم تیر را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ من در گفت‌و‌گویی که با آقای بنی‌صدر داشتم ایشان می‌گفتند انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی نمی‌توانست کار یک گروه چریکی مثل منافقین باشد، بلکه یک اقدام برنامه‌ریزی‌شده بود، در حالی که آن‌ها چنین تجهیزاتی را در اختیار نداشتند. شما این سخن را تایید می‌کنید؟

بنی‌صدر شاید نداشت؛ ولی منافقین داشتند. منافقین امکانات فراوانی داشتند، چون با کشورهای خارجی هم مرتبط بودند.

از‌‌ همان زمان مرتبط با کشورهای خارجی مرتبط بودند؟

بله و بیشتر اتهاماتشان سر همین بود. انفجاری مهیب بود به ویژه چون مجاهدین نفوذی داشتند، آرام‌آرام توانسته بودند تی‌ان‌تی فراوانی به داخل ببرند.

چطور آن‌ها هیچ وقت مسئولیت این عملیات را گردن نگرفتند؟ البته بعدا در صحبت‌های محرمانه‌ای که فیلم‌هایش بیرون آمد و الان هم ما در اختیار داریم، نزد صدام گفتند که ما این اقدام را انجام داده‌ایم. ما هم می‌دانیم این کار را کرده‌اند؛ اما چرا هیچ موقع مسئولیت قبول نکردند؟

چرا. عواملی که در آنجا این کار‌ها را انجام دادند از جمله کلاهی و… به این موضوع اعتراف کردند.

کلاهی مگر دستگیر شد؟

خب در مصاحباتشان اعتراف کردند.

کلاهی پس از این ماجرا مصاحبه‌ای داشت؟

وقتی پیدا شد، در آلمان بود. آن‌ها به عنوان افتخاراتشان از این فاجعه نام می‌برند.

کلاهی الان کجاست؟ آیا شما اطلاع دارید؟ زنده است یا نه؟

من الان اطلاعی از کلاهی ندارم، این‌ها بیشتر اروپا هستند. کادرهای منافقین در فرانسه و اروپا پخش هستند.

بنی‌صدر با اختلافی بسیار بالا نسبت به رقبای خود در نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری ایران رای آورد. وقتی بنا بر عزل وی شد، طرفداران او چگونه جمع شدند؟

بنی‌صدر ترفندی داشت و آن این بود که می‌گفت من جزو یاران باسابقه امام هستم. او همیشه کنار امام می‌نشست و حتی در قم هم کنار امام می‌ایستاد و دست تکان می‌داد. به تدریج توهم برش داشت که مردم طرفدار او هستند، اتفاقی که بعد‌ها برای بسیاری دیگر هم افتاد!

منظورتان آقای احمدی‌نژاد است؟

حالا امثال او. پایه طرفداری مردم از بنی‌صدر این بود که امام او را تایید کرده بود. حالا اگر تایید زبانی هم نکرده بود اما کنارش بود؛ بنابراین مردم به خاطر امام به او علاقه داشتند، البته بسیاری هم به خودش علاقه داشتند؛ ولی این علاقه همیشه تابع علاقه به امام بود؛ بنابراین او را توهم برداشت که محبوبیتش از امام بیشتر است.

آیا همه مسئولیت ورود منافقین به فاز نظامی، گردن خودشان بود یا از این سو هم خطاهایی شده بود که آن‌ها را ناخودآگاه به سمت خشونت هل بدهد، مثلا به تجمعاتشان حمله شود، افرادشان تحت فشار قرار بگیرند یا اینکه مسئولیتی به آن‌ها ندهند؟ به هر حال آن‌ها هم ادعا داشتند که نیروی انقلابی هستند و هیچ جا راهشان نداده بودند؛ نه در شورای انقلاب و نه در مسئولیت‌های دیگر. آیا این عوامل در اینکه آن‌ها به سمت جناح‌های تندروتری مثل «پیکار» هل داده شوند، تاثیری نداشت؟

خود آن‌ها اصلا این تحلیل را داشتند؛ رجوی حدود شاید ۳۶ مقاله نوشت که نباید جنگ مسلحانه کرد، در مقابل چریک‌های فدایی خلق می‌گفتند ما باید مبارزه با ارتجاع را به جنگ مسلحانه بکشیم. اصلا حرف منافقین این بهانه‌ها نبود در ضمن اینکه در آبادان بیشتر خود آن‌ها درگیری‌ها را ایجاد می‌کردند چون معتقد بودند که به قول ما نانشان در دعواست.

منظورتان از آن‌ها مجاهدین است؟

بله منافقین یا‌‌ همان به قول شما مجاهدین. این‌ها زمانی که از زندان آمدند ۲۰۰ نفر بیشتر نبودند؛ ولی در دعوا‌ها و درگیری‌ها یارگیری می‌کردند و جنبش میلیشیایی درست کردند. امام بعدا به آن‌ها گفت خب اگر شما با ما هستید و حکومت اسلامی را قبول دارید پس چرا سلاح جمع می‌کنید؟ وقتی انقلاب پیروز شد، این‌ها تمام تلاششان این بود که از همه پادگان‌ها سلاح جمع کنند، بدزدند و ببرند. این سلاح جمع کردن به چه منظوری بود؟! امام گفتند بیایید سلاح‌ها را تحویل بدهید. خرداد ۶۰ که مجاهدین خلق اطلاعیه سیاسی – نظامی‌شان را دادند برای جنگ مسلحانه، ما در آنجا توفیقی پیدا کردیم. در آن زمان تقریبا کل تشکیلات منافقین کرج به کرمانشاه منتقل شده و سازمان قدرتمندی در آنجا درست کردند و آدم‌های خوبی به لحاظ نظامی بودند. ما توفیق پیدا کردیم در یک شب ۴۰ تا از خانه‌های تیمی این‌ها را بگیریم و تقریبا آن تشکیلات را پاشاندیم.

این خانه‌ها قبلا شناسایی شده بودند؟

بله. اطلاعات سپاه قبلا در آنجا کار و شناسایی کرده بود. البته چون من خودم هم قبلا آنجا بودم، مرتب با این‌ها درگیر بودم. من آن شب، گفتم که همین امشب باید این‌ها دستگیر شوند. شورای تامین استان تشکیل دادیم و دیدیم امکان ندارد، من آمدم در سپاه نشستم، در این زمان حاکم شرع بودم و خیلی قدرت داشتم، گفتند ۴۸ ساعت وقت بدهید، گفتم اگر وقت بدهیم این‌ها جایشان را عوض می‌کنند، همین امشب باید حمله شود. حمله کردیم و هر ۴۰ خانه را گرفتیم؛ بنابراین منافقین کمترین ترور‌ها را توانستند در کرمانشاه انجام دهند؛ سه، چهار تا ترور کردند که یکی‌‌ همان حاج آقا عراقی بود.

ایده مالک و مستاجر که مطرح کردید و منجر به کشف خانه‌های تیمی و دستگیری منافقین شد، به چه صورت بود؟

قبل از اینکه ما به کمیته بیاییم، من قائم‌مقام دادستان کل انقلاب بودم. در آنجا خانه‌هایی را که مقر استقرار منافقین بود شناسایی می‌کردیم؛ بعدا آن طرحی که در آنجا اجرا شد، منجر به دستگیری کادرهای منافقین، کشف خانه‌های تیمی‌ آن‌ها و یا فرارشان شد. با این طرح، کادرهای منافقین رفتند، ولی آن‌ها گروه‌های اجتماعی داشتند که آن‌ها هم ترور انجام می‌دادند. ما به این نتیجه رسیدیم که برای قطع ترور‌ها، استقرار منافقین را به هم بزنیم؛ لذا طرحی به نام «طرح مالک و مستاجر» تهیه کردیم و به همه کمیته‌ها، پاسگاه‌ها و کلانتری‌ها گفتیم که تمام خانه‌ها در حوزه استحفاظی‌شان باید فرمی را پر کنند – که مثلا صاحبخانه کیست، مستاجر کیست – و به کمیته مرکز بفرستند. این اقدام ثمرات بسیار خوبی داشت؛ یکی از ثمراتش این بود که کلا منافقین استقرارشان را از دست دادند و سازمان دستور خروج کامل داد که عمدتا به عراق رفتند. ظاهرا دوم آبان بود که دیگر ترور‌ها هم قطع شد.

چطور جزو موسسان وزارت اطلاعات قرار گرفتید؟

در آن زمان بحث بود که دیگر کمیته‌ها جمع شود، آیت‌الله مهدوی با این مسئله مخالف بود. خیلی جلسات متعددی بود که یک، تکلیف اطلاعات چه می‌شود؟ و دوم اینکه تکلیف نیروی انتظامی چه می‌شود؟ یک نظریه این بود که ما کمیته‌ها را سازماندهی و تقویت کنیم و یک پلیس انقلاب تشکیل دهیم که ژاندارمری و شهربانی در آن ادغام شود. من با این دیدگاه به کمیته آمدم؛ لذا ما با یک ایده خیلی بزرگی آمدیم که نیروی کمیته را تقویت کنیم، البته از ما حمایت کردند.

چرا‌‌ همان نهادهای قبلی مثل ژاندارمری تقویت نمی‌شد؟ پلیس انقلاب که در‌‌ همان انقلاب معنا دارد.

الان هم پلیس انقلاب معنا دارد و آن کار ما ادامه پیدا نکرد. ژاندارمری بود ولی آن‌قدر امکانات نداشت که بتواند مرزهای دریایی را حفاظت کند. الان هم نمی‌تواند؛ لذا این قاچاق‌ها می‌آید، یعنی خیلی امکانات می‌خواهد.

خب اگر همین امکانات را به‌‌ همان نهاد‌ها می‌دادند؟

امکاناتی به ما ندادند، ما به زور امکانات تهیه می‌کردیم. این‌گونه نبود که مثلا پولی باشد و به ما بدهند. ما هم همه جا نمی‌توانستیم کار کنیم؛ بیشتر آنجاهایی که خلا بود.

اسرافی اتفاق نیفتاد؟ چون برخی می‌گویند اولین سری ماشین‌های ضدگلوله در آن زمان وارد شد و یا حفاظت‌ها و…

یک یگان حفاظت شخصیت‌ها در کمیته تشکیل شد که ضدگلوله آن‌چنانی نبود. در زمان آیت‌الله مهدوی کنی، دولت مصوبه‌ای گذرانده بود که دویست ماشین بخرند. بودجه آن در زمان آیت‌الله مهدوی تصویب و ابلاغ شد؛ چون خودروهای یگان‌های گشت ما در خیابان‌ها – گشت‌هایی بود به نام گشت‌های قائم یک و دو و… – عمدتا، خودروهای مصادره‌ای یا توقیف‌شده بود. اسلحه‌هایشان هم همین‌گونه بود؛ یعنی در حقیقت سلاح سازمانی و ماشین سازمانی نداشتند.

پاترول‌ها مربوط به‌‌ همان دوره است؟

نه اصلا، بنز بود. پاترول بعد از آن است. پاترول‌ها را من خریدم.

برای گشت‌های جندالله بود، درست است؟

نه. گشت‌های کمیته بود. من در آن زمان کلتی را برای کمیته انتخاب کردم که بهترین کلت پلیس آلمان بود. می‌گفتند به شما نمی‌دهند ولی ما گرفتیم. از آلمان خریداری کردیم. نه اینکه آلمان‌ها به ما بدهند، بلکه کشوری دیگر واسطه بود؛ یعنی برای پرتغال خریدیم و از آنجا آوردیم. بعد لباس یکنواخت برایشان تدارک دیدیم. یگان حفاظت که درست شد، خب ما یک پادگانی به نام پادگان نصر داشتیم که در آنجا نیرو‌ها را آموزش دادیم؛ چون قبلا حفاظت‌ها عادی بود و کسی دوره حفاظتی ندیده بود. این‌ها دوره حفاظت دیدند، خودرو‌ها و اسلحه‌هایشان درست شد و در آن زمان بخش عمده‌ای را قبول مسئولیت کردند، حتی برای رشد کمیته یک تیپ موسی‌بن‌جعفر هم درست کردیم که البته مورد انتقاد قرار گرفتیم. برخی از کسانی که در خود کمیته بودند بعدا در خاطراتشان نوشتند که ما می‌خواهیم در اینجا سازمان سیا درست کنیم، برای اینکه ما را متهم یا لکه‌دار کنند.

نسبتتان با سازمان سیا چه بود؟

او می‌خواست ما را لکه‌دار کند وگرنه ما انتظامی بودیم، اطلاعاتی نبودیم. او غرض داشت؛ چون با رئیسش دعوایش شده بود و نتوانستند با هم بسازند و آنجا را‌‌ رها کرد و رفت.

اسمش را نیاوریم؟

نه نیاورید؛ چون جزو نیروهای انقلاب بود و من هیچ عادت ندارم بچه‌های انقلابی را ولو به من بد بگویند، نامشان را بیاورم. من اصلا از کمیته حقوق نگرفتم، حقوق از دادستانی می‌گرفتم و حقوقم هم نصف حقوق جایگاهی‌ام بود، ماشین هم برنداشتم؛ اما همین آقا وقتی می‌خواست برود یک ماشین گرفت و رفت ولی حالا به ما ایراد می‌گیرد که ما اهل تشریفاتیم در حالی که من تشریفات شخصی نداشتم. ما به این معنا داشتیم کمیته را گسترش می‌دادیم که این جایگزین نهادهای گذشته شود. کار که داشت جلو می‌رفت مسئله وزارت اطلاعات مطرح شد و قانونش به تصویب رسید.

بعد بالاخره مسئولین تصمیم به تشکیل وزارت اطلاعات گرفتند. وزارت اطلاعات در ابتدا به من پیشنهاد شد؛ یعنی آقای مهندس موسوی این پیشنهاد را به من دادند. من چون تصمیم داشتم به قم برگردم، چند نفر را پیشنهاد دادم و گفتم که این‌ها بیایند و من مدتی می‌مانم و کمکشان می‌کنم.

آقای ری‌شهری را پیشنهاد کردم اما افراد دیگری هم مطرح بودند که الان در خاطر ندارم. گفتند اگر ری‌شهری قبول کند، شما همکاری می‌کنید؟ گفتم بله. بعد هم آقای ری‌شهری از من دعوت کرد و در ابتدا به سمت معاون امنیتی وزارت اطلاعات منصوب شدم، البته اول برای تشکیلات یک شورایی بود، بخشی از آن هم من بودم. آن بخشی که مربوط به من بود مقداری سر زبان‌ها افتاد؛ چون من مسئول امنیت بودم باید برای تامین امنیت کشور اعلام آمادگی می‌کردم و وزیر هم اعلام می‌کرد و بعد بقیه نهاد‌ها موظف بودند تمام نیرو‌ها و امکانات اطلاعاتی‌شان را در اختیار ما قرار دهند که من این کار را کردم، البته تحویل‌گیری کاری سخت بود.

اطلاعات نخست‌وزیری مقاومت نداشت؟

همه نهاد‌ها تابع قانون بودند؛ اما در عین حال می‌کوشیدند بالاخره یک جاهایی را برای خودشان نگه دارند، مثلا نخست‌وزیری دنبال این بود و تا این اواخر هم خیلی اذیت کردند که مثلا گذرنامه را برای خودشان نگه دارند؛ ولی بعد‌ها دیگر تحویل دادند. خود دادستانی باز مثلا می‌توانست مقاومت داشته باشد؛ چون اصلا معلوم نبود که ما آیا در کشف جرم، ضابط قوه قضائیه هستیم یا خودمان مستقلیم، برای اینکه قوه قضائیه رسما برای کشف جرم حکم دارد و ما اگر بخواهیم اقدامی کنیم باید خیلی جا‌ها به عنوان ضابط عمل کنیم. کار بسیار مشکلی بود ولی خدا خیلی کمک کرد، این‌ها هم همکاری کردند و ما به سرعت پیش رفتیم. من بعضی شب‌ها چهار استان را با فالکن می‌رفتم که سریعا تحویل بگیرم و تامین امنیت شود. این بود که این بخش مقداری سر زبان‌ها افتاد.

از نیروهای سابق ساواک هم استفاده کردید؟

نه اصلا. برخی دوستان می‌گفتند بعضی مترجم‌ هستند؛ مثلا ما مترجم چینی نداشتیم اما ساواک داشت که بعدا تامین کردند؛ یعنی استفاده از ساواک فقط در حد مترجم بود.

آیا وزارت اطلاعات از نظر ساختار تشکیلاتی شبیه ساواک شد، جون برخی معتقدند که از اطلاعات آلمان شرقی الگو برداشته بود؟

در رابطه با اینکه آیا وزارت باشد یا سازمان، شرقی‌ها بیشتر وزارت درست می‌کنند، مثلا چین الان وزارت اطلاعات دارد. البته برخی کشورهای شرقی هم سازمان دارند. در ساختار داخلی تقریبا و تا حد مدیرکل همه جا مشابه ولی اسلوب‌ها متفاوت است مثلا شرقی‌ها در گرفتن منابع قائل به ایجاد شبکه هستند ولی سی‌آی‌ای عمدتا تکی می‌گیرد، یک منبع می‌گیرد و با یک منبع در ارتباط است و آن را شبکه‌ای نمی‌کند. از همین روش‌ها می‌فهمند که شخصی جاسوس آمریکاست یا جاسوس آلمان است، سبک‌هایشان فرق می‌کند. ما نمی‌توانیم راجع به سبکمان بگوییم ولی برای اینکه دل شما خوش شود می‌گوییم مخلوطی از دو سبک شرقی و غربی بود.

آیا ارتشبد فردوست هم در وزارت اطلاعات نقش داشت؟

ابدا. بعد‌ها که وزارت اطلاعات تشکیل شد، بحثی مطرح شد که فردوست را بیاوریم و خاطراتش را بگیریم که این کار حدود چند ماهی طول کشید و مرتبا خاطرات او گرفته شد و به صورت کتاب درآمد. فردوست درست است که قائم‌مقام ساواک بود؛ ولی تشکیلات ساواک برای هر اداره‌ای به صورت مکتوب وجود داشت و نیازی به فردوست نبود.

بسیاری از رده‌های پایین‌تر از فردوست اعدام شدند ولی چرا فردوست اعدام نشد؟

خب در زندان مرد دیگر، چه کارش کنیم. به محاکمه نرسید خیلی پیر بود.

از دو رئیس ساواک (نصیری و پاکروان) که اعدام شدند پیر‌تر نبود!

اول انقلاب برای ضربه زدن به سلطنت‌طلب‌ها، لازم بود کله‌گنده‌ها زده شوند؛ ولی بعد‌ها نه، اگر یک افسر اطلاعاتی باتجربه‌ای بود یا کسی بود که اطلاعاتی داشت برای اعدام او عجله نمی‌شد.

در جایی فرمودید: «ما ارتباطاتی با سرویس‌های دیگر مثل کا‌گ‌ب، سرویس اطلاعات آلمان، فرانسه، اسپانیا و کشورهای اسلامی داشتیم و کارهایی برای صلح جهانی و تامین امنیت انجام دادیم و بحث‌هایی در مورد نحوه برخورد ما با موضوعات مطرح بود که این احساس قدرت را در ما می‌دیدند.» چطور در حوزه صلح جهانی همکاری می‌شد؟

اساسا همین الان هم در دنیا همین‌گونه است که در مسائل جهانی، مخصوصا مسائل امنیتی، نظرات دستگاه‌های اطلاعاتی برای تصمیم‌گیرندگان مهم است، یعنی هرچه دستگاه دیپلماسی فعال باشد، نمی‌گوییم موثر نیست، ولی برآورد دستگاه‌های اطلاعاتی بیشتر قابل توجه و قابل اعتماد است. معمولا بسیاری از گفت‌و‌گو‌ها که در جلسات [دیپلماتیک] انجام می‌گیرد، واقعی نیست و جنبه‌های فریب در آن بسیار است؛ ولی دستگاه‌های اطلاعاتی این‌گونه نیست. آن‌ها هم برآورد و هم نفوذشان در دولت‌ها زیاد است؛ بنابراین اگر مثلا دستگاه اطلاعاتی ما یا به فرض دستگاه اطلاعاتی آمریکا برآورد کند که فلان مسئله شما را تهدید می‌کند، فلان کشور یا فلان جریان، روی این واکنش جدی نشان می‌دهند، چون او بر اساس منابع مخفی‌اش می‌گوید؛ منابعی که در آن کشور‌ها در دستگاه‌هایشان نفوذ و اطلاعات دقیق دارند و نه بر اساس اطلاعات محفلی. بنابراین اگر در همه جا دستگاه‌های اطلاعاتی با هم همکاری کنند، هم در رابطه با مواد مخدر، هم تروریسم و هم مسائل امنیتی، می‌توانند خیلی مفید باشند؛ لذا تصمیم به همکاری با سرویس‌های اطلاعاتی همسایگان گرفتیم، مثلا مرتب با ترکیه تبادل اطلاعاتی داشتیم. بخشی در وزارت اطلاعات بود به نام تبادل اطلاعات. حتی بعد از اتمام جنگ با عراق هم تبادل اطلاعات داشتیم، با سوریه و روسیه هم همین‌طور. بعد‌ها با آلمان و فرانسه هم کارهای خوبی کردیم. منتها کشورهایی که راهشان نمی‌دادیم خیلی اذیت و خرابکاری می‌کردند.

ملاک انتخاب این همکاری‌ها چه بود؟ چون فرانسه و انگلستان تقریبا در سیاست خارجی با ما در یک سطح‌اند.

یکی منافع مشترک دو کشور است و دیگر دیدگاه‌هایی است که سرویس‌ها دارند. بیشتر انگلیسی‌ها تابعی از آمریکا هستند. نه اینکه فرانسه و آلمان نباشند اما مقداری مستقل‌تر برخورد می‌کنند. نظرات دیگری دارند.

آیا اعدام‌های سال ۶۷، نظر کار‌شناسی وزارت اطلاعات خدمت حضرت امام بود که به این ترتیب با زندانیان منافق برخورد شود؟

اولا من آن زمان رئیس سازمان بازرسی کل نیروهای مسلح و بیشتر سرگرم جبهه‌ها بودم. این موضوع همزمان بود با عملیات مرصاد یا به تعبیر منافقین «فروغ جاویدان». من اصلا آن زمان کرمانشاه بودم. من خودم یک جمع‌بندی دارم که ممکن است بعضی جا‌هایش هم بالا و پایین باشد، دوستان اگر خواستند اصلاح کنند؛ حکم منافقین و تمام گروه‌هایی که محارب هستند، اعدام است.

به جهت اینکه مصداق بَغی محسوب می‌شود؟

بله. اصلا امام فرموده و همه مراجع هم نظرشان همین است. قرآن هم بیان می‌کند که حکم محاربین اعدام است. آن زمان هم بر سر این موضوع دعوا بود؛ آقای موسوی تبریزی که می‌گفت اصلا محاکمه نمی‌خواهد و محاکمه در رابطه با کسانی که در حال جنگ با ما هستند، معنا ندارد. عده‌ای دیگر از آقایان معتقد بودند دستگیرشدگان محاکمه شوند. حالا این نظر آن‌ها یا از باب احتیاط بود یا فتوا یا رافت اسلامی؛ ولی امام مرتبا تاکید داشت که مواظب باشید این‌ها از دستتان در نروند. این‌ها اگر بروند دوباره یک نفر را می‌کشند و حفظ جان مسلمان واجب است؛ لذا امام همیشه می‌گفت از این طرف احتیاط کنید، چون ما در مورد دماء باید احتیاط کنیم؟ چطور؟ مثلا اگر شبهه‌ای شد در اینکه کسی قاتل است یا نه، بنا را بر نکشتن بگذاریم؛ اما در مورد منافقین امام می‌گفت به عکس رفتار کنید، من این‌ها را می‌شناسم، از دستتان درنروند و حکمشان اعدام است. این حکم ولایی ایشان بود؛ چه قبل از جریان ۶۷ چه بعد از آن.

برخی از افرادی که مصداق بغی محسوب می‌شدند، سال‌ها در زندان بودند، چطور آن زمان اعدام نشدند؟

بحثی است که برخی به همین نکته اشاره می‌کنند و می‌‌پرسند این‌ها که محاکمه و محکوم شده بودند چرا دوباره به اعدام محکوم شدند؟ اولا در ذهن باشد که حکم این‌ها اعدام است، حتی اگر حاکم شرع هم حکم به اعدام نداده خلاف کرده است چون طرف آدم کشته یا می‌گوید من اگر آزاد شوم می‌کشم. اگر یک محارب مسلح دستگیر شد، حکمش اعدام است، حتی اگر کسی را نکشته باشد ولی اگر خودش آمد تسلیم شد، می‌شود او را نکشت. اگر من این شقوق را نگویم باز در ذهن افراد سوال می‌شود. اگر محارب پیش از دستگیری، خودش بیاید توبه کند، می‌شود او را مورد رافت قرار داد و نکشت. ما در زندان این‌ها را گرفته بودیم، به ذهنمان رسید برای اینکه این سازمان در ذهن خودشان و جامعه شکسته شود – من اول این کار را در کرمانشاه انجام دادم – بحث توبه در زندان را مطرح کردیم. اولین مصاحبه از کرمانشاه پخش شد، کادرهای بالایی هم بودند که آمدند مصاحبه و اعتراف کردند و بعد از دو، سه ماه پخش شد و موجب شد بسیاری توبه کنند و قرار شد که توبه آن‌ها پذیرفته شود نه اینکه اصلا اعدامی نیستند؛ اما به خاطر اینکه این خدمت را کردند و بعضی‌هایشان با اینکه حکمشان اعدام بود به خاطر خدماتی که انجام می‌دادند – مثلا کمک اطلاعاتی می‌دادند و به این واسطه بسیاری از تیم‌ها و گروه‌ها دستگیر می‌شدند و موجب می‌شد که منافقین جنایات کمتری مرتکب شوند – درجه‌ای تخفیف می‌گرفتند.

حکم منافق و محارب اعدام است. این فتوای امام و همه علما و مراجع و حتی آیت‌الله منتظری است. در این بحثی نبود. وقتی در سال ۶۷ عملیات مرصاد انجام شد و منافقین شکست خوردند؛ اعضای آن‌ها در زندان شورش کردند. بحث بود که چه آن‌‌ها که اعدامی بودند و چه آن‌هایی که حکم اعدام نگرفتند، اعدام شوند. نظر امام این بود که چرا نگه‌شان داشتید، این‌ها که همین الان که در زندان هستند می‌گویند اگر ما را‌‌ رها کنید، با شما می‌جنگیم، به صراحت همه‌شان می‌گفتند جنگ ما با شما تمام‌عیار است. امام فرمود دست‌کم آن‌هایی که این حرف را می‌زنند و سر موضعشان هستند، اعدام کنید، نگه داشتن این‌ها معنا ندارد. بعد باز قرار شد گروهی سه‌نفره از وزارت یعنی از قاضی‌ها و… نظارت کنند که اگر کسی قابل عفو است، اعدام نشود. این گروه کارش این بود، نه اینکه حکم اعدام بدهد که مدام می‌گویند حکم اعدام را این سه نفر دادند!

یعنی کلا فرض بر اعدام بود. این گروه بنایشان بر این بود که یکسری را اعدام نکنند؟

بنا بود که احتیاط کنند؛ یعنی باز مراجعه کنند و با طرف صحبت کنند ببینند باز سر موضعش هست یا نیست.

ملاک سر موضع بودن چه بود؟

سر موضع یعنی می‌گفت سازمان را قبول دارم، شما را قبول ندارم و‌‌ رها هم بشوم علیه شما می‌جنگم. دیوانگی می‌کردند.

آیا اینکه از برخی از این‌ها پرسیده بودند که علت زندانی شدنت چیست، بعد به خاطر اینکه گفته مثلا مجاهدم و به صرف اینکه نگفته منافقم، گفتند سر موضع است، درست است؟

نه این‌ها مزخرف است. این سه نفر تک‌به‌تک با این‌ها صحبت می‌کردند. خیلی باید در حکم دما احتیاط شود. این‌ها پرونده را می‌خواندند، با طرف مصاحبه می‌کردند اگر سر موضع نبودند کاری با آن‌ها نداشتند با اینکه حکمشان اعدام بود.

پس به این ترتیب کسانی که قبلا توبه کرده بودند، هیچ کدام اعدام نشدند؟

نه دیگر، به آن‌هایی که توبه کردند این تخفیف را دادند، در حالی که نیازی به تخفیف هم نبود؛ اما دادند. خود من نخستین فردی بودم که این مسئله را مطرح کردم.

ما در رابطه با چند نفر داریم صحبت می‌کنیم؟

من الان دقیق تعداد اعدامی‌ها را نمی‌دانم. آن‌ها هفده هزار نفر از ما را کشتند؛ اما من نمی‌دانم ما از آن‌ها چقدر کشتیم چون در خیابان‌ها، در عملیات‌ها و در زندان هم کشته شدند.

عدد ما هم برای کشته‌شدگان در زندان‌‌ همان حدود هفده‌ هزار نفر است؟

فکر نمی‌کنم. این‌ها را باید از دادستانی کل بپرسید.

اما حدود‌‌ همان چندین هزار نفر است؟

من نمی‌دانم.

آقای رئیسی که خودشان در آن شورای سه‌نفره عضویت داشتند. اعضای دیگر چه کسانی بودند؟ چون در ایام انتخابات اخیر نام ایشان مطرح شد.

بله، بنده خدا هرچه می‌گفت من حکم ندادم، حکمش را قبلا صادر کرده بودند، اصلا کسی به حرفش گوش نمی‌داد و فکر هم می‌کردند که آن‌ها [اعدامی‌ها] بی‌گناه‌اند! خب آن‌ها آدم کشته بودند، حکمشان این بود، اصلا محارب بودند. اگر ما آن‌ها را نمی‌کشتیم که دیگر کشوری وجود نداشت. این حرف من نیست، حرف امام است، حرف همه بزرگان است.

اگر خانم‌های منافق، قبلا ازدواج نکرده بودند و باکره بودند و اعدام می‌شدند به بهشت می‌رفتند؟

من چنین چیزی نشنیدم. صریح بگویم؛ شایعه‌ای در این مورد درست کردند که این‌ها به عقد اجباری پاسدار‌ها درمی‌آمدند. این‌ها شایعه منافقین است. من در اطلاعات و اوین بودم نه چنین چیزی شنیده و نه دیده بودم. امثال این شایعات را بسیار سریع می‌ساختند.

فرمودید که حکم کسی که بغی کرده باشد، اعدام است و منتظری هم چنین نظری داشته پس چرا معترض این مسئله بود؟

بحثی که خود من هم ابتدا این را مطرح کردم، این بود که اگر کسانی ولو بعد از دستگیری تائب شوند، قبول کنیم و این‌ها بیایند مصاحبه کنند و ماهیت سازمان را افشا کنند. این کار چند فایده داشت: یکی اینکه این‌ها بین مردم افشا می‌شوند و قدرت جذبشان از بین می‌رود و بعد به قول شما دیگر در تاریخ افرادی پیدا نمی‌شوند که بگویند این‌ها بر حق بودند. تاثیر دیگر این اقدام این بود که در بریدن افراد منافق تاثیر داشت؛ یعنی آن زمان می‌گفتند این شخص بریده یا نه؛ یعنی آیا آمادگی همکاری دارد یا نه. اطلاعات این افراد بسیار موثر بود. این‌ها اصطلاحا حکم ثانویه گرفتند. حکم اعدام که من گفتم حکم اولیه بود.

پس اشکال آقای منتظری کجا بود؟

برای آقای منتظری مسئله‌ دیگری پیش آمد؛ ایشان بعد با امام هم اختلاف پیدا کردند؛ اما ابتدا نظرش همین بود. بعدا نظری پیدا شد که این اعدام‌ها نهایتا باعث می‌شود تاریخ علیه ما و اسلام قضاوت کند؛ بنابراین خوب است این کار را نکنیم که وقتی بعد‌ها قلم به دست دشمن بیفتد، ما را این‌گونه لجن‌مال نکنند؛ اما امام می‌فرمود نه وظیفه شرعی‌تان را انجام دهید و منتظر قضاوت تاریخ نباشید.

همه کسانی که اعدام شدند با اسلحه دستگیر شده بودند؟

نه همه‌شان شورش مسلحانه کرده بودند؛ اما خیلی‌هایشان خانه تیمی بود. ما می‌رفتیم آنجا یکی، دو تا اسلحه بیشتر نبود یا خیلی‌هایشان را در خیابان دستگیر می‌کردیم و اسلحه نداشتند.

پس چگونه می‌شد مصداق شورش مسلحانه؟

خب این‌ها جزو آن سازمان بودند.

مگر نباید شخصا دست به اسلحه برده باشند تا حکم محارب بگیرند؟

نه، وقتی کسی عضو جریانی مسلحانه است، چه مسلح باشد چه نه، حکم محارب دارد.

ولو اینکه با یک روزنامه دستگیر شده باشد؟!

بله این‌ها جزو آن سازمان بودند و آمادگی عملیات داشتند، حالا ممکن است کسی امروز برود برای خانه تیمی نان بخرد، یکی برود مثلا امکانات دیگر تهیه کند ولی بالاخره جزو این‌هاست.

جایی گفتید که مسئله منتظری مسئله اعدام سید مهدی هاشمی نبود؛ یعنی علت اختلاف و برکناری ایشان. پس چه بود؟

ما جریان مهدی هاشمی را برای ایشان کاملا توضیح دادیم؛ چون من خودم دادستان قضیه بودم. گفتم ایشان چند قتل مرتکب شده، به قتل‌ها اعتراف کرده و کاری نمی‌شود کرد.

اعترافات مهدی هاشمی تحت فشار نبود؟

نه دیگر. اگر هم تحت فشار بود در دادگاه کیفرخواست که خوانده شد، دفاعی نکرد و گفت من کیفرخواست را قبول دارم. متهم تحت فشار، ممکن است در بازجویی بگوید من این کار‌ها را کردم؛ اما در دادگاه که دیگر شکنجه نیست. ایشان تا کیفرخواست خوانده شد، گفت من همه کیفرخواست را قبول دارم.

با چه منطقی وقتی شخصی می‌داند حکمش اعدام است، کیفرخواست را قبول می‌کند؟!

خب مدارکش روشن بود. آقای منتظری هم مقداری دفاع می‌کرد و می‌گفت آن‌ها [کسانی که توسط مهدی هاشمی به قتل رسیدند] آدم‌های خیلی خوبی نبودند، می‌گفتیم خوب بودند یا بد بودند که خلافشان در حد اعدام نبود، یک نفر دو نفر هم که نبودند. بالاخره آقای منتظری کوتاه آمد؛ یعنی ما سعی کردیم مقداری این مسئله را برایشان جا بیندازیم.

آیا ارسال سلاح به عربستان هم جزء اتهام ایشان بود؟

در این پرونده مطرح نشد؛ ولی خب ایشان جزو نهضت‌های آزادی‌بخش بود و این کار‌ها هم جزو برنامه‌هایشان بود.

چطور شد که آقای ری‌شهری از وزارت اطلاعات کنار رفتند و شما مسئولیت را قبول کردید؟

تا آنجایی که یادم است، ایشان برای دور بعد این سمت را نپذیرفت.

در آن مقطع، شما روشنفکران (غیرمتدین) را تهدید محسوب می‌کردید؟

نه.

پس ماجرای مثلا اتوبوس ارمنستان که یکسری از نویسندگان در شرف پرت شدن به ته دره بودند و تصور عمومی این است که از جانب شما اتفاق افتاده، چیست؟

در دوره ما، از این‌ اتفاق‌‌ها نیفتاد، همه آزاد بودند، حتی آیت‌الله منتظری. همه صحبت‌های ایشان آزاد بود؛ ما فقط نمی‌گذاشتیم پخش شود؛ چون شورش می‌شد. من همه را آزاد گذاشته بودم.

این آزادی است که صحبت‌های شخصی پخش نشود؟!

در حسینیه پخش می‌شد؛ ولی اگر می‌آمد بیرون و به دست افرادی می‌افتاد که با ایشان مخالف بودند، آشوب می‌شد، کمااینکه بعد از من این اتفاق افتاد و ریختند به حسینیه‌اش و آشوب شد. ما وظیفه‌مان شناسایی و پیشگیری است نه اینکه به طرف بگوییم برو زندان یا حرف نزن. در روزنامه سلام انواع حرف‌ها را به عنوان الو سلام – این شاهد بزرگی است – می‌گفتند. تمام این آقایان و خود آقای خاتمی که وزیر ارشاد بود، در آنجا می‌گفتند در دوره آقای هاشمی خفقان بوده و اینکه ما روشنفکر‌ها را می‌گرفتیم؟

اتوبوس ارمنستان را هم من در رمان‌ها خوانده بودم که در کشورهای دیگر روشنفکر‌ها می‌خواستند خودشان را مطرح کنند می‌گفتند، حالا نمی‌دانم این را آقای گلشیری یا شخص دیگری درآورده بود که ما با اتوبوس می‌رفتیم و می‌خواستند اتوبوس را به ته دره بیندازند. این در رمان است و در یک کشور دیگر. می‌خواستند خودشان را مطرح کنند. آخر این حرف ملاکی دارد؟! یعنی وزارت اطلاعات یا عوامل وزارت اگر می‌خواستند شما را به دره بیندازند، آن‌قدر چلفتی بودند که نتوانند و بعد هم اگر قصد کشتن شما را داشتند، راه‌حل‌های دیگری داشتند حالا چرا یک اتوبوس و فاجعه و آبروریزی…

رمان که نبود.

منشا‌‌ همان رمان بود. این‌ها دروغ می‌گویند. در هیچ دوره‌ای مطبوعات نمی‌توانستند حرف‌هایی را بزنند که در دوره ما زدند. من می‌توانستم جو امنیتی را کنترل کنم؛ اما بعد‌ها نتوانستند. حالا این‌ها خفقانش را به من نسبت می‌دهند! خیلی شیرین است!

ماجرای دیگری که احتمالا دیگر رمان نیست این است که پیرمردهای نهضت آزادی به آقای هاشمی نامه‌ای نوشتند، نامه هم الان که نگاه می‌کنیم محترمانه‌ است. برای چه دستگیرشان کردند؟

نهضت آزادی داستان مفصلی دارد، باید وقت دیگری برایش بگذاریم.

به هر حال فکر می‌کنید، دستگیری آن افراد مصداق خفقان نیست؟

نه، نهضت آزادی داستانش مفصل است.

جانشینان شما در ادوار بعدی مطرح کردند که وزارت اطلاعات در دوره شما یک شان اقتصادی پیدا کرده و به گونه‌ای شبیه وزارت اقتصاد و بازرگانی شده بود. فکر می‌کنم آقای یونسی و آقای پورمحمدی هم این را مطرح کرده‌اند. این‌گونه بود؟

وزارت اطلاعات در همه جای دنیا همین است، البته الان هم شاید کمرنگتر شده باشد. وزارت اطلاعات برای جمع‌آوری اطلاعات چه در داخل و چه در خارج به پوشش نیاز دارد؛ مثلا ما که یک مامور اطلاعاتی نمی‌فرستیم برود آلمان، روسیه یا آمریکا و بگوید من از وزارت اطلاعات هستم؛ اطلاعاتتان را به بنده بدهید! در پوشش کار بازرگانی یا پوشش خبرنگاری، این کار را انجام می‌دهد. خبرنگار‌ها خیلی‌هایشان عوامل اطلاعات هستند، خبرنگاری که درآمدی ندارد، (خنده) شوخی می‌کنم.

شرافت قلم خبرنگاران خیلی بالا‌تر از این حرف‌هاست.

بالاخره این پوشش لازم است، اطلاعات هم شرافت دارد، این بی‌شرافتی نیست که کسی بخواهد برای کشورش کار کند. ما در همه پوشش‌ها هستیم. این‌ها پوشش است.

قصد جسارت نداشتم.

یک بحث دیگر این است که ما در داخل با یکسری تخلفات و فسادهای اداری و اقتصادی مواجه شدیم مثل رشوه‌هایی که می‌دادند و می‌گرفتند. بنده اعلام کردم که پیگیری این امور به لحاظ قانونی وظیفه من نیست و کار نیروهای انتظامی است. مقام رهبری نوشتند که وظیفه شماست که این جریانات فساد را پیگیری کنید و وظیفه دادگاه انقلاب است که برخورد کند. پس این شد شرح وظیفه من. حالا اگر ما می‌خواستیم یک جریان فسادی را کشف کنیم، نمی‌توانستیم برویم بگوییم که آقا ما از وزارت اطلاعات هستیم، پس باید می‌رفتیم در بازار. الان که این موضوع کمرنگ شده می‌بینید که چقدر حجم فساد بالا رفته. نمی‌گویم زمان ما تخلف نبود ولی الان حجمش بالا رفته؛ بنابراین پوشش لازمه کار ماست.

شما در جای دیگری گفتید که دو میلیون دلار هزینه کردید که فرانسوی‌ها ۲۰۶ را به ایران بدهند؛ در واقع به آقای غروی دادید که خط تولید پژوی ۲۰۶ راه بیفتد، این چگونه پوششی است؟

۲۰۶ برای تعاونی کارکنان وزارت بود. کارکنان وزارت همه دستگاه‌ها از جمله وزارت اطلاعات، یکسری کار اقتصادی انجام می‌دهند. همین الان هم وزارت اطلاعات و دستگاه‌های دیگر کار اقتصادی انجام می‌دهند برای اینکه با این حقوق کارمندی که نمی‌شود زندگی کرد؛ باید یک کمک‌خرجی گیر این‌ها بیاید. در مورد دو میلیون دلار هم من توضیح دادم که به آقای غروی گفتم پیکان با ۴۸ عیب خیلی زشت است.

گفتید سوار شدنش حرام است!

نه من پراید را گفتم، حالا شاید پیکان هم گفتم یادم نیست؛ جلوبندی‌اش خراب است، ۴۸ تا عیب دارد، سوختش اضافه است. به آقای غروی گفتم هیچ کسی یک خط تولید خوب به ما نمی‌دهد، گفت فرانسوی‌ها می‌دهند، گفتم چقدر می‌خواهند، گفت دو میلیون دلار. از همین بچه‌های تعاونی و بچه‌هایی که علاقه‌مند بودند، پول جمع کردیم و دادیم به آقای غروی، ایشان هم به ما پیش‌فروش کرد و ما برای این بچه‌ها ماشین خریدیم. این به آن معنا کار اقتصادی نیست.

قضیه مثلا کیان‌تایر، لاستیک البرز فعلی، چطور؟ این کار اقتصادی است دیگر، در واقع نخ تایر زنجان و کیان‌تایر مال وزارت بوده است.

پوشش بازنشستگی است دیگر.

آیا مواردی که آقای آل‌اسحاق وزیر وقت اقتصاد می‌گویند، شامل همین دو سه مورد می‌شود؟ وزارت اطلاعات در کار ارز، نفت و… نبوده؟

نفت که نه، ما اصلا نبودیم. در مورد ارز اما وظیفه داشتیم که در بازار دخالت کنیم، با قاچاقچیان ارز مبارزه کنیم و قیمت ارز را پایین بیاوریم؛ چون آن زمان دلال‌ها مرتبا سعی می‌کردند قیمت ارز را افزایش دهند. سرویس اطلاعاتی در رابطه با کارهایی که به پیشرفت‌ کشور مربوط می‌شود نیز کارهایی انجام می‌دهد، مثلا ما یک اداره کل علمی داریم که راجع به همه مسائل تکنولوژی‌های جدید، پیچیده و یا آن‌هایی که به ما نمی‌دهند کار می‌کند و سعی می‌کند این‌ سرویس‌ها را به دستگاه‌ها بدهد. بعضی وقت‌ها این دستگاه‌ها نمی‌توانند جذب کنند یا نیاز به کمک دارند بنابراین در مورد این‌ها هم وزارت اطلاعات دخالت می‌کند.

آیا در این موارد فضای رقابتی به هم نمی‌خورد؟ چون مثلا چه کسی جرات می‌کند در قضیه تایر بیاید با لاستیک البرز رقابت کند؟

اینکه البته مربوط به سازمان بازنشستگی ما بود. آنجا [لاستیک البرز] را می‌خواستند منحل کنند. ما تمام کارخانه‌هایی را که توطئه‌ای برای انحلالشان در جریان بود و می‌خواست منحل شود، نمی‌گذاشتیم و برای سازمان بازنشستگی‌مان می‌گرفتیم.

آقای آل‌اسحاق آدم اقتصادی بودند و مجموعه‌های امنیتی را نمی‌شناختند، آقای یونسی که می‌شناختند. ایشان چرا چنین اتهامی را مطرح می‌کنند؟ ایشان همان شان وزیر اطلاعات را داشتند.

در مورد ما جوی بر وزارت اطلاعات سایه افکنده بود. آقای یونسی این را مطرح کرد و گفت آقای فلاحیان که می‌توانست اینجا را مثلا با فلان رقم که بودجه است اداره کند. می‌گفت آقای فلاحیان کار اقتصادی می‌کرد و اینجا را اداره می‌کرد. کارهای اقتصادی را متوقف کرد، در حالی که بودجه‌اش را پنج برابر کرد. خب اگر این‌ها را نمی‌گفت، بودجه وزارت اطلاعات پنج برابر نمی‌شد! البته نوش جانش که توانست از این فرصت به دست آمده استفاده کند. البته آن‌ها بسیاری از پروژه‌های من را تحت این عنوان متوقف کردند.

چطور از وزارت اطلاعات تشریف بردید؟ آیا درست است که می‌خواستند وزارت کشور را به شما بدهند؟

دوره‌ام تمام شد؛ یعنی دوره آقای هاشمی تمام شد.

آقای هاشمی خودشان نظرشان در مورد شما وزارت کشور بود؟

در دوره آقای هاشمی، چهار سال اول که تمام شد برای چهار سال دوم صحبت شد که من وزیر کشور شوم و فرد دیگری را برای وزارت اطلاعات بگذارند که بعدا با این مخالفت شد.

مقام رهبری مخالفت کردند؟

این‌گونه شایعه شد.

آیا این درست است که وزرای اطلاعات با نظر رئیس‌جمهور تعیین نمی‌شوند بلکه با نظر رهبری تعیین می‌شوند؟

نه، وقتی لیست وزرا آماده می‌شود، همه روسای جمهور، این لیست را به آقا می‌دهند. البته فکر نمی‌کنم قانون باشد ولی چون بالاخره همه قوا زیر نظر رهبری است، این کار انجام می‌شود و در ارتباط با همه وزراست؛ ولی روی چند وزیر حساسیت بیشتری وجود دارد: وزیر کشور، اطلاعات، خارجه و وزیر دفاع.

ماجرای دیگری که باز در دوره شما اتفاق افتاد، ماجرای رستوران میکونوس در آلمان بود که پیامدهایی داشت. ماجرای دیگر هم پرونده آمیا در آرژانتین بود. آیا در مورد این دو ماجرا توضیح می‌دهید؟

میکونوس را که ما بار‌ها گفتیم، ایران هیچ دخالتی در این موضوع نداشته است.

البته اگر هم داشت شان شما اقتضا می‌کرد که بگویید؟

نه این چه حرفی است؛ یعنی دروغ بگوییم؟!

نه منظورم این است که یک مقام امنیتی که نمی‌آید چنین مسئله‌ای را گردن بگیرد.

این دیدگاه شماست؛ همانجا در میکونوس آقای مصباحی نامی بود، بنی‌صدر او را درست کرد بعد گفت بگویید اطلاعات این کار را کرده است. آیا بنی‌صدر یا آقای مصباحی که سوژه وزارت اطلاعات است می‌تواند شاهد باشد؟! به قول ما طلبه‌ها شاهد با ما دشمن است. ما در آمیا نیز اصلا هیچ‌گونه دخالتی نداشتیم. ما اصلا نمی‌دانیم داستانش چیست. یهودی‌ها با فلسطینی‌ها درگیرند، این وسط به ما چه ربطی دارد؟ ما با اسرائیل، جنگ هر روزه نداریم که هر روز همدیگر را بزنیم، آن‌ها درگیر هستند، ما از فلسطین حمایت می‌کنیم. من نمی‌گویم فلسطینی‌ها این کار را انجام دادند، یا اسحاق رابین را فلسطینی‌ها کشتند.

۱۶ آبان ۸۶ اینترپل حکم وضعیت قرمز داد برای چند تن از مقامات ایرانی که نفر اول شما بودید بعد آقای رضایی، آقای وحیدی (فرمانده سابق سپاه قدس)، آقای ربانی (رایزن فرهنگی ما) و آقای اصغری (دبیر سوم ما در سفارتخانه). آیا این حکم همچنان برقرار است؟

من نشنیدم که لغو شده باشد؛ ما در رنکینگ سیاسی هستیم، وزیر بودیم، آدم از اینترپل هم تعجب می‌کند که تحت تاثیر صهیونیست است یا اشتباه کرده است. بعد هم مگر آقای سلیمان‌پور را نگرفتند، مگر در انگلستان ثابت نشد که ایران هیچ دخالتی ندارد؟ پس دیگر چرا حکم ما را لغو نمی‌کنند؟! ما دیگر فقط به کشورهای دوست سفر می‌کنیم مثل عراق و… برخی کشور‌ها هم اصلا کاری به مسئله اینترپل ندارند.

آیا در ماجرای میکونوس شما در آلمان تشریف داشتید و آلمانی‌ها به شما اطلاع دادند که آلمان را ترک کنید، پیش از اینکه اتفاقی بیفتد؟

نه، حدود یک سال بعد چون تبادل اطلاعات با آلمان داشتیم، ما را به آلمان دعوت کردند. در آنجا مطرح شد که برویم از فلاحیان سوال کنیم که آیا در داستان میکونوس بوده یا نه. دولت آلمان گفت نه ایشان مهمان عالی‌رتبه ماست و نمی‌شود شما از ایشان چنین سوالی بپرسید؛ ولی بیشترین معترض در آن زمان کریستوفر، وزیر خارجه آمریکا بود که به آلمان‌ها می‌گفت ما الان داریم به ایران فشار می‌آوریم روی بدهی‌های کوتاه‌مدتش و شما بدون هماهنگی ما فلاحیان را دعوت کردید و همکاری امنیتی یا اطلاعاتی انجام می‌دهید و برنامه‌های ما را خراب کردید.

آقای سعید امامی را شما گزینش کردید؟

نه.

اما از مدیران دوره شما بود.

بله، پیش از من هم مدیر بود.

شما در چند جای مختلف ایشان را مدیری خوب و یک اطلاعاتی مظلوم، قوی و خدوم معرفی کردید.

بله.

پس چرا این تصور در رابطه با ایشان ایجاد شده که ایشان سرحلقه اصلی ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای هستند؟

چرایش را از آن‌هایی که به ایشان اتهام زدند باید بپرسید؛ چرا از من می‌پرسید؟!

کلا ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای را چطور می‌بینید؟ اگرچه در دوره شما اتفاق نیفتاد.

من یک فیلمی دارم که درباره ریاست‌جمهوری است، در آن به طور کامل، این موضوع را توضیح داده‌ام. الان دیگر حوصله‌اش را ندارم بگویم. در آن فیلم خیلی قشنگ و خوب توضیح داده‌ام. دیگر به آن خوبی نمی‌توانم بگویم.

این فیلم جایی در دسترس است؟

بله صداوسیما دارد. برای پخش به صداوسیما دادیم.

ما که نمی‌توانیم از صداوسیما بگیریم.

من می‌گویم یک سال و نیم بعد از من اتفاق افتاد و بعد هم عناصری که مرتکب قتل‌های زنجیره‌ای شدند، بعد دادگاهشان تشکیل شده و محاکمه شده‌اند. باز امامی و من و… را برای چه مطرح می‌کنید؟!

آخر، آن فیلمی را که می‌فرمایید کسی ندیده است!

آن‌هایی که بازجویی شدند، بعد ورق‌های بازجویی‌شان منتشر شد. آن‌ها محاکمه شدند و محکومیت گرفتند.

چرا یک نیروی خدوم مومن باید خودش را در زندان بکشد؟!

خوب همین است که من گفتم خودش را نکشته دیگر. دفاع من به خاطر همین بود.

پس چه کسی او را کشته؟

خب این را شما بگو که با آن‌ها دوستی.

من با چه کسانی دوستم؟

با همین‌هایی که ازشان دفاع می‌کنی.

من دفاع نمی‌کنم فقط پرسش‌هایی را که مردم فرستاده‌اند، مطرح می‌کنم.

خب من که آن زمان در زندان نبودم از کجا بدانم؟!

من از چه کسی این پرسش‌ها را بپرسم؟ این سوالی است که به کرات از شما پرسیده شده است.

من که در زندان نبودم. آن زمان دادستان بوده در این کشور.

خود وزارت اطلاعات بیانیه داده و گردن گرفته است.

که من کشتمش؟

بله.

خب اگر گفته که دیگر چرا از من سوال می‌کنید. من که ندیدم.

آیا نام سعید امامی، دانیال قوامی بوده است؟

خیر.

آقای گنجی بیشترین اتهامات را به شما زدند.

این‌ها رمان است. رمان‌ساز‌ها یک سوژه را پیدا می‌کنند مثل‌‌ همان اتوبوس ارمنستان.

آقای گنجی که بیشترین اتهامات را به شما زدند و به قول شما خیلی از این اتهامات به داستان شبیه است، خودشان عقیدتی – سیاسی سپاه بودند.

من نمی‌دانم، شما می‌دانید.

بله ایشان عقیدتی سپاه بودند. ریشه این همه عداوت یا مخالفت با شما در چیست؟

شاید ایشان با من دشمنی خاصی نداشته باشد. آن زمان مطرح بود که وقتی آقای خاتمی سر کار آمد، کلا جناح و هر که را با آن‌ها نبود بکوبند، بیشتر از همه هم در آن زمان خود آقای هاشمی را می‌کوبیدند. تصمیم این‌ها بر این بود که کل جریانی که با آن‌ها نیست را بکوبند که حاکمیت مطلق داشته باشند. این در آن راستا تعریف می‌شود وگرنه شاید خصومت شخصی با من نداشته باشد. من اصلا برخوردی با ایشان نداشتم.

شما این عبارت را فرموده بودید که آقای هاشمی رئیس همیشگی ما هستند؟

نه، شخصی به نام آقای فیض در روزنامه قدس مشهد گفت «به آقای فلاحیان گفتند که بیا دادگاه و فلاحیان گفته من با رئیسم می‌آیم.» در حالی که اصلا به ما نگفته بودند. من بعدا گفتم من خودم را به کسی سنجاق نکردم.

شما کاندیدای ریاست‌جمهوری شدید در دوره بعد، چرا موفق نشدید؟

چون صداوسیما فیلمم را پخش نکرد.

چرا؟

آن‌ها گفتند فیلمت یکی دو ساعت دیر رسیده است. چنین بهانه‌ای آوردند؛ ولی فکر می‌کنم آقای بهروزی نامی بود در شورای تبلیغات وزارت کشور، گفته بود اگر این فیلم پخش شود، انتخابات را که می‌بازیم هیچ، دوم خرداد را هم می‌بازیم و پافشاری کردند بر ذهنیت آقای مقتدایی و… که پخش فیلم مصلحت نیست.

نظر دادستانی هم همین بود؟

ما نتوانستیم نظر دادستانی را هم جلب کنیم؛ چون شورای تبلیغات نظر نداد که فیلم ما پخش شود.

یک ماجرای دیگری هست که امیدوارم این دیگر رمان نباشد. ماجرای تیراندازی پسر شما وقتی همراه شما بودند و در این ماجرا چند نفر مجروح و یک نفر کشته می‌شود. این سوال هم زیاد پرسیده می‌شود. ماجرای این چه بوده؟

نه همین یک نفر مجروح شده بود که بعدا گفتند کشته شده ولی خب همه آن‌ها دستگیر و محاکمه شدند.

آن‌ها چه کسانی بودند؟ می‌خواستند شما را ترور کنند؟

این‌گونه می‌گفتند.

خب اگر می‌خواسته ترور کند که حقش بوده طرف تیر بخورد.

کسی در اینجا نمرد؛ گفتند اینجا تیر خورده است. تیراندازی هم شده بود چون آن‌ها حمله کرده بودند.

حمله با اسلحه؟

بله، اصلا بچه‌های نیروی انتظامی بودند ولی با لباس شخصی.

چه توطئه‌ای پشت این ماجرا بود؟

توجیهشان این بود که ما آمده بودیم موبایل بدزدیم. گفتم آخر موبایل در کوچه ما؟! موبایل می‌خواهید بدزدید در تجریش باید بدزدید. البته آن‌ها محاکمه و محکوم شدند.

عضو نیروی انتظامی برای دزدیدن موبایل می‌آید سراغ وزیر سابق اطلاعات؟!

بالاخره هرچه ما آن زمان با دادستانی ور رفتیم، ته ماجرا درنیامد.

قتل غیرعمد محسوب شد؟

خانواده مقتول خانواده فقیری بودند، آمدند اینجا دیه گرفتند و رضایت دادند. دیگر به محاکمه نرسید.

یکی از افراد دیگری که در موردشان زیاد صحبت می‌شود و ظاهرا در دوره‌ای هم در وزارت اطلاعات بودند، آقای مشایی است، مایلید در مورد ایشان صحبت کنید؟

قبلا گفته‌ام، تکراری است؛ چون آقای مشایی بیچاره الان دیگر کاره‌ای نیست.

فرمودید وقتی ایشان صحبت می‌کند، آدم تحت تاثیر قرار می‌گیرد و مجذوبش می‌شود یا اینکه فرمودید ایشان چون انجمن حجتیه بودند از وزارت اطلاعات رفتند در حالی که ما فکر می‌کردیم دوره طولانی را در وزارت اطلاعات باشند و رفتند وزارتخانه‌های دیگر. آیا این سخنان صحت دارد؟

ایشان دو ماجرا داشت: یکی این بود که در ابتدا در گزینش وزارت اطلاعات همین اتهام انجمن حجتیه را به او زدند. بعدا بعضی از مدیران عالی‌رتبه وزارت امضا کردند که مثلا ایشان مشکلی ندارد و ایشان تایید شد، بعدا ایشان ازدواجی کردند که آن ازدواج از نظر حفاظت وزارت اطلاعات برای بچه‌های اطلاعاتی ممنوع بود.

به خاطر اینکه با یکی از توابین ازدواج کرده بودند؟

حالا هرچه، دیگر خیلی دنبالش را نگیرید. بعد هم قرار شد که منتقل شود؛ بنابراین از وزارت اطلاعات منتقل شد.

اینکه با اجنه در ارتباط است، صحت دارد؟

نه، ما که ندیدیم. از این پرت‌و‌پلاگو‌ها زیاد هستند، افراد زیادی هم با این‌ها صحبت می‌کنند چون تشنگی خاصی برای دانستن آینده بین افراد وجود دارد. من اعتقاد زیادی به این موضوع ندارم؛ ولی ایشان‌‌ وقتی همان جنبه امام زمانی‌اش گل کرده بود، آمده و با برخی بچه‌ها دوست شده بود. آن‌ها راهنمایی‌اش کرده بودند، رفته بود پیش فردی به نام آقای لطیفی، ایشان خدا رحمتش کند آدم خوبی بود، در هیات‌امنای جمکران بود و بعضی وقت‌ها از این حرف‌های معنوی و مکاشفات و… می‌گفت. ایشان هم خیلی این نوع مسائل را دنبال می‌کرد.

من خیلی متوجه سخنان شما نمی‌شوم؟!

ببینید افراد در مقابل این مسائلی که راجع به امام زمان گفته می‌شود، دو دسته‌اند: برخی می‌شنوند و به عنوان یک کرامت باور می‌کنند یا باور نمی‌کنند و عبور می‌کنند و می‌گویند ما به‌‌ همان اصولمان معتقدیم. برخی هم این مسائل را بسیار دنبال می‌کنند؛ یعنی نقل و پیگیری می‌کنند، صحبت می‌کنند، استناد می‌کنند. آقای مشایی در این دسته دوم معروف شده بود. البته برای ما چیزی تعریف نکرد ولی بچه‌ها می‌گفتند مثلا در فراغ حضرت گریه و ناله می‌کند، بعد از این موضوع داستان‌های دیگری ساخته شد (خنده).

اینکه بار‌ها مطرح شده بود که در جلسات دولت گذشته یک صندلی برای ایشان [امام زمان (عج)] خالی می‌گذارند؟

این‌ها دروغ بود. من از هر کسی از بچه‌های دولت پرسیدم گفتند چنین چیزی نبوده ولی کلا این داستان‌ها دو دسته است؛ برخی جنبه خرافی دارد و بعضی قسمت‌های آن هم نه مثلا مکاشفه‌ای برای کسی یا یک رویای صادقه است. این‌ها با هم قاطی می‌شود.

یک دوره بعد شما دوباره کاندیدای انتخابات ریاست‌جمهوری شدید و از شما نقل شده بود که به عنوان یک اصولگرا هرگز انصراف نمی‌دهید و کنار نمی‌کشید اما انصراف دادید! یا رد صلاحیت شدید؟

آقای جنتی من را خواست. حالا این رد صلاحیت است یا انصراف نمی‌دانم. من پرسیدم چرا اسم من نیست، ایشان دلایلش را گفت، من پاسخ دادم. گفت من عصر دوباره در شورا مطرح می‌کنم.

دلایلشان چه بود؟

همین کارهای اطلاعات و چیزهایی که شما هم به برخی اشاره کردید. من دفاع کردم، ایشان هم گفت من عصر در شورا مطرح می‌کنم. بعد آقای کدخدایی به من زنگ زد گفت «مطرح شد، گفتند اگر ما ایشان را تایید کنیم باید اعتراضات بقیه را هم بپذیریم و تایید کنیم. خوب است که ایشان – فلاحیان – انصراف دهد.» بسیاری دیگر هم انصراف دادند. بنده هم برایشان انصراف نوشتم، گفتند که انصراف بنویسید.

در جایی نقل فرمودید که یک برگه انصرافی را روی پرونده من گذاشته بودند.

نه نگفته بودم. گفتند که شما انصراف بنویسید ما می‌گذاریم روی پرونده شما که شما رد نشده‌اید بلکه انصراف داده‌اید.

گزیده خبرهای اقتصادی هفته 09 – 96

اطلاعات قطره چکانی رئیس بانک مرکزی

سیف رییس کل بانک مرکزی با اشاره به اینکه اصلاحات در جهت کاهش نرخ سود بانکی آغاز شده است، گفت: تک نرخی کردن ارز جزو برنامه‌های بانک مرکزی است و به احتمال زیاد تا پایان امسال انجام خواهد شد. وی با تاکید بر انجام برخی اصلاحات در نظام بانکی برای کاهش نرخ سود، گفت: اصلاحات لازم آغاز شده و نتایج خوبی نیز حاصل شده است. او در مورد بورس ارز گفت که می تواند شامل دو حوزه فروش فیزیکی ارز و نیز بورس مشتقات ارزی باشد. راه اندازی بورس مشتقات ارزی در شورای عالی بورس به تصویب رسیده است و در اولین فرصت می توان آن را راه اندازی کرد. سیف در درباره نرخ رشد اقتصادی سال ۹۵ توضیح داد: رشد اقتصادی برای ۹ ماهه سال گذشته ۱۱.۶ درصد اعلام شده اما پیش بینی ما مبنی بر این است که این نرخ برای کل سال ۹۵ بالای ۱۰ درصد و رشد دو رقمی است. درباره پیش بینی رشد اقتصادی در سال ۹۶ گفت: از آنجا که نرخ رشد گذشته متاثر از بخش نفت بود، انتظار این است که امسال در این بخش محدودیت هایی خواهیم داشت؛ اما رشد سایر بخش های اقتصادی بویژه صنعت متحول شده است. وی ادامه داد: بر همین اساس طبق پیش بینی‌ها، رشد اقتصادی سال جاری بیش از ۶ درصد باشد ولی اجازه دهید که به مرور و با ارزیابی بخش‌های مختلف اقتصادی در این زمینه اطلاع رسانی شود و با اشاره به اینکه یکی از کارها برای کاهش منطقی نرخ سود، متناسب بودن آن با نرخ تورم است، افزود: وقتی امروز تورم در کشور تک رقمی است، نرخ سود هم باید رقمی در محدوده آن باشد و تفاوت یک تا دو درصدی قابل قبول است. سیف با اشاره به اینکه شکل گیری موسسات غیرمجاز مربوط به گذشته است، گفت: شکل گیری این موسسات باعث بی نظمی در نظام پولی کشور و برخی سوء استفاده ها، شده است که خوشبختانه با همکاری مراجع قضایی، وضعیت سپرده گذاران فرشتگان در حال تعیین تکلیف است و گفت که کار تعیین تکلیف سپرده گذاران آغاز شده و اکنون حساب های ۱۰۰ و ۲۰۰ میلیون ریالی در دستور کار است و به تدریج ارقام بزرگتر در نوبت قرار می گیرد.

آخرین وضعیت صادرات خدمات فنی و مهندسی

طبق آمارهای ارائه شده در سال گذشته در حوزه صادرات خدمات فنی و مهندسی ۸۷ درصد از هدف‌گذاری تعیین شده محقق شده و در حوزه فناوری اطلاعات صادرات ۶۵ درصد اهداف از پیش تعیین شده بوده است. طبق آمارهایی که سایت سازمان توسعه تجارت منتشر کرده صادرات خدمات در حوزه گردشگری نیز معادل ۶۹ درصد از هدف‌گذاری صورت گرفته برای سال بوده که البته با این وجود نرخ رشد این بخش در قیاس با سال ۱۳۹۴ از رشدی ۱۱ درصدی حکایت می‌کند. طبق این گزارش در سال ۱۳۹۵ برنامه‌ریزی‌های صورت گرفته در حوزه خدمات فنی و مهندسی به گونه‌ای بود که برای آن چشم‌اندازی ۲۵۰۰ میلیون دلاری در نظر گرفته شده بود اما در نهایت تا پایان سال در این حوزه ۲۱۸۷ میلیون دلار از برنامه‌ریزی‌ها محقق شد که این رقم در قیاس با سال ۱۳۹۴ معادل سه درصد کاهش را نشان می‌دهد. در حوزه فناوری اطلاعات نیز برای این مدت ۲۷۵ میلیون دلار صادرات خدمات در نظر گرفته شده بود که از این میان ۱۸۰ میلیون دلار محقق شد و بدین ترتیب عملکرد سال ۱۳۹۵ در قیاس با ۳۲۰ میلیون دلار صادرات سال ۱۳۹۴ کاهشی ۴۴ درصدی پیدا کرد. در حوزه گردشگری ۱۲۰۰۰ میلیون دلار برای سال ۱۳۹۵ پیش‌بینی شده بود که در نهایت از این میان تنها حدود ۸۳۲۰ میلیون دلار عملیاتی شده و ۶۹ درصد اهداف تعیین شده حوزه محقق شد. البته این رقم در قیاس با عملکرد ۷۵۰۰ میلیون دلاری این حوزه در سال ۱۳۹۴ رشدی ۱۱ درصدی را تجربه کرد. همچنین در حوزه ترانزیت در بخش‌های هوایی، دریایی، جاده‌ای و ریلی در مجموع ۴۰۰۰ میلیون دلار در برنامه سالیانه پیش‌بینی شده بود که از این میان ۲۵۹۳ میلیون دلار آن عملیاتی شده و ۶۵ درصد برنامه‌ریزی موجود در این بخش محقق شد، با این وجود در بخش ترانزیت نسبت به سال ۱۳۹۴ معادل ۲۳ درصد کاهش وجود داشته است. بدین ترتیب در مجموع در بخش صادرات خدمات به طور کلی در سال گذشته ۱۳ هزار و ۲۸۰ میلیون دلار خدمات صادر شد که البته برای این بخش چشم‌اندازی ۱۸ هزار و ۷۷۵ میلیون دلاری در نظر گرفته شده بود که در نهایت ۷۱ درصد آن محقق شد. همچنین طی این مدت در قیاس با مدت مشابه سال ۱۳۹۴ رقمی معادل ۱.۳ درصد کاهش در عملکرد وجود داشته است.

سهم ۲ درصدی ایران از تولید خودرو جهان

وزارت صنعت اخیرا ویرایش دوم «برنامه راهبردی وزارت صنعت، معدن و تجارت» را منتشر کرد که در آن راهبردهای این وزارتخانه برای توسعه بخش صنعت کشور پیش‌بینی شده است. بخشی از برنامه راهبردی این وزارتخانه در حوزه صنایع مربوط به «برنامه راهبردی صنعت خودرو» است. براساس این اطلاعات، ایران با دارا بودن جمعیتی در حدود یک درصد جمعیت جهان سهم دو درصدی از تولید خودرو در جهان را دارد. ایران در سال ۱۳۹۰ با تولید بیش از یک میلیون و ۶۰۰ هزار دستگاه رکورد تولید خودرو را شکست و به رتبه سیزدهمین تولید کننده بزرگ خودرو در جهان دست یافت. البته در سال‌های بعد از آن با کاهش تولید این جایگاه از دست رفت به‌ گونه‌ای که در سال ۱۳۹۲ تولید خودرو با افت شدید به حدود ۷۵۰ هزار دستگاه کاهش یافت. با این حال از سال ۱۳۹۳ با مدیریت دولت یازدهم روند تولید خودرو در کشور مجددا صعودی شده و سال به سال افزایش یافت. برای سال جاری نیز رشد ۲۵ درصدی تولید خودرو پیش‌بینی شده است.

تمایل اینپکس برای بازگشت به میدان نفتی آزادگان

شرکت اینپکس بزرگترین شرکت اکتشاف و تولید ژاپن، به‌ دنبال شرکت در مناقصه توسعه میدان نفتی آزادگان ایران است که قبلا به دلیل تحریم‌ها در سال ۲۰۱۰ از این پروژه خارج شده بود. به نقل از یک سخنگوی اینپکس این شرکت در حال جمع‌آوری اطلاعات و انجام به‌ روز رسانی‌های لازم است و به ‌محض اینکه این مناقصه منتشر شده و شرایط و مفاد مربوط به مناقصه و قراردادهای نفتی روشن شوند، پاسخ خود را بررسی خواهد کرد.اینپکس در سال ۲۰۱۴ با شرکت ملی نفت ایران و شرکت بازرگانی نفت ایران برای عملیات‌های توسعه و ارزیابی یکپارچه میدان آزادگان توافق کرد که تحت این توافق، اینپکس ۷۵ درصد سهم کاری داشت؛ اما این شرکت بعدها این سهم را به ۱۰ درصد کاهش داد و در اکتبر سال ۲۰۱۰ اعلام کرد از پروژه توسعه آزادگان خارج می‌شود.نشریه ژاپن تایمز در ژانویه امسال به نقل از یک مقام بلندپایه ایرانی نوشت: اینپکس برای توسعه میدان نفتی آزادگان مذاکراتی را با شرکت ملی نفت ایران آغاز کرده و کاندیدایی قوی برای این قرارداد است. برآورد می‌شود آزادگان حداکثر ۴۲ میلیارد بشکه نفت دارد و بزرگ‌ترین میدان نفتی ایران محسوب می‌شود که در حال حاضر کمتر از ۵۰ هزار بشکه در روز تولید دارد و ایران امیدوار است حجم تولید این میدان را بین ۳۰۰ تا ۳۲۰ هزار بشکه در روز افزایش دهد.

صدای پای تورم ۲ رقمی شنیده میشود

وزارت اقتصاد در گزارشی اعلام کرده نرخ تورم که از چند‌ماه‌پیش، صعودی شده به احتمال فراوان در خرداد ماه سال جاری دوباره دورقمی خواهد شد. نرخ تورم درحالی از چهار ماه قبل روند صعودی را آغاز کرده که آخرین بار در اردیبهشت سال گذشته، ۴/۱۰ درصد بوده و با ادامه روند نرخ سود بالای بانکی برای مدت تقریبی یک سال نرخ تورم در کانال‌های زیر ۱۰ درصد قرار گرفت. براساس اعلام بانک مرکزی، نرخ تورم در اردیبهشت ماه امسال به ۹.۸ درصد افزایش یافته و از همین‌رو به نظر می‌رسد، پیش‌بینی وزارت اقتصاد یعنی عبور نرخ تورم از کانال ۱۰ درصد در خردادماه با احتمال بالایی به وقوع بپیوندد. تورم نقطه به نقطه هم در اردیبهشت به ۱۱.۸ درصد افزایش یافته است. براساس گزارش وزارت اقتصاد، خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها با ۴۴.۴ درصد بیشترین سهم را در افزایش نرخ تورم دارند. حسین میرشجاعیان معاون امور اقتصادی وزیر اقتصاد گفت: گرچه طبق آمارها ممکن است تورم اقتصاد ایران به مسیر دو رقمی بازگردد، ولی دولت می‌تواند با پیش گرفتن سیاست‌هایی با افزایش تورم مقابله کند. وی در پاسخ به این مساله که وضعیت تورم نقطه به نقطه نشان می‌دهد که به نظر می‌رسد تورم اقتصاد ایران در مسیر بازگشت به تورم دو رقمی است، بیان کرد: رسالت ما شفافیت است. آمارهای ما نشان می‌دهد که تورم ممکن است از خرداد به مسیر دو رقمی بازگردد. او افزود: باید به این نکته توجه کنید که سیاست‌های دولت در سال ۱۳۹۶ می‌تواند در کنترل تورم و مقابله با افزایش آن تاثیرگذار باشد. همچنین این امر بستگی دارد که دولت چه سیاست‌هایی را پیش می‌گیرد. چقدر می‌تواند پایه پولی را کنترل کند و برای سرعت گردش پول چه تدابیری می‌اندیشد. میرشجاعیان بیان کرد: به هر حال احتمال بازگشت به مسیر تورم دو رقمی بالاست و درباره این‌که در نهایت تورم سال ۱۳۹۶ به چند درصد می‌رسد اکنون نمی‌توان رقم دقیقی ارائه کرد.

دلایلِ لحن تند روحانی؛ راند پایانی مناظره تندتر می‌‌شود،/ ماشاالله عباس‌زاده


اصولا انتخابات در جمهوری اسلامی واژه‌ای تهی از مفهوم و معنا است که در نهایت تدارک چی‌‌های رهبری نظام حسب منویات بالاترین رکن قدرت یعنی شخص ولی‌ فقیه عمل میکنند. این فرایند ، پس از مهندسی آشکار نظام در نتیجه انتخابات و سرکوب جنبش سبز بیش از پیش به لحاظ مفهومی‌ قالب تهی کرد. با این وصف ، کماکان انتخابات ریاست جمهوری در نظام فقها و دینکاران حاکم در تهران ، خاصه پس از دوم خرداد ۷۶(فارغ از کیفیتِ تحقق وعده‌های رئیس جمهور اسبق) نوعی اردوکشیِ صاحبان قدرت در زمین بازیِ درون نظام بوده و در استمرار این تمرین، مدلی‌ از بازاموزی مفاهیم پایه‌ای دموکراسی ، حقوق شهروندی و پاسخگو شدن لایه‌هایی‌ از قدرت رخنمون می شود.

ب: در انتخابات اخیر، دلمردگی، بی‌ رغبتی شهروندان برای مشارکت و همینطور حس هیچکارگی شهروندان از یکسو ، و نوعی دلزدگی و یاس شخص خامنه‌ای رهبری ایران در سوی دیگر مجموع عواملی شدند که کرختی خاصی‌ در همه ابعاد میدان انتخابات حکمفرما شود.

اما در واپسین روزهای مانده به روز برگزاری انتخابات دور تند لحن روحانیِ میانه رو ، معنای خاص دارد:

یکم: حجم هجمه‌های جناح جمنایی‌ها خاصه بی‌ پروایی‌های غیر مترقبه قالیباف علیه روحانی ، و ورود نامزد کمکی‌ِ تخریب علیّه روحانی در راند دوم مناظره یعنی آقا میرسلیم آنهم با ژست دفاع از آزادی بیان ، و حمله‌های بی‌ وقفه سالبه علیّه روحانی در اظهارات رئیسی ، روحانی را نسبت به اصل ماجرا بد گمان کرده و با هدایت مردان پشت پرده نشین اصلاحات با کد جهانگیری که”جاده خاکی بزنند خاکی می‌زنیم،” آرام آرام به خاکی می‌‌زند .

دوم: تلاش اصولگرایان برای به دور دوم کشاندن انتخابات بیش از پیش مشهود شده ، و در رخوت خامنه‌ای اگر جناح نظامیان تقلب گسترده نکنند اما قدرتِ دستکاری تا مرز دور دوم کشاندن را دارند و قطعا دور دومی‌ شدن احتمال باخت روحانی در یک مهندسی‌ آرای نرم بالاتر خواهد رفت . در صورت تحقق چنین گزاره‌هایی‌ ، ” تک دوره‌ای شدن”ِ روحانی نیز در روندی به ظاهر مشروع و با ساز و کار انتخابات ، تسهیل و تسریع میشود. امری که خواست خامنه‌ای است تا آخرین تتمه و بازمانده مردان هاشمی را به حاشیه بکشاند و در دمادم پایانی عمرِ این دیکتاتور ، آسوده خاطر سفر کند.

خامنه‌ای فقیه خراسانیِ حاکم در نظام فقها ، قطعا چشم امید به دو خراسانی دیگر دارد ، رئیسی و قالیباف. هر چند نظرش به رئیسی نزدیک تر باشد اما اینبار در صورت برد قالیباف نیز راضی‌ خواهد شد و لب به شکوه نخواهد گشود .

سوم: روحانی که همینک به لحاظ ارکان بالادستیِ حزبی – جناحی تا حدودی پشتش خالی‌ است (حتا با نرمشِ نرم علی‌ لاریجانی و ناطق نوری به سویش) و در فقدانِ هاشمی هنوز از یتیمیِ سیاسی گذار نکرده است، راه کار را در ادامه مشی‌ اعتدال نمی‌بیند و این دور تند را با ضربات پیاپی علیّه جناح جمنایی‌ها و دأیره دلواپسان ادامه خواهد داد و در صورت راهیابی دوباره به سکوی قدرت نیز نه خودش روحانی دور نخست خواهد ماند و نه بسانِ خاتمی سکوت پیشه می‌کند و نه، در ضلع سوم رقیبِ تا بن دندان مسلح، در عملیات ایذایی علیّه دولت می‌‌کاهد.

نتیجه آنکه، تغییر لحنِ حسن روحانی و هر چه تندتر شدن نقد‌ها علیّه دو نامزد معتمد رهبری ایران ، ناشی‌ از از اطلاعِ احتمالی‌ِ مردان روحانی از نقل و انتقالاتِ احتمالی‌، دستکاری‌های محتمل و اعمال مهندسی‌ برای تک دوره‌ای کردن وی باشد .

زمزمه‌ای که به دفعات در شش ماه پیش مطرح شده بود . هر چند آیات الله خامنه‌ای در یک کنش شبه آمیز با متد عقبگردِ نرم ، گفت دولت‌ها در تصمیم سازی‌های کلان کاره‌‌ای نیستند تا بی‌ تفاوتی خود را نسبت به انتخاب احتمالی‌ هر یک از نامزد‌ها بطور پیشینی نشان دهد و یا به زعم خود در کنشی پیش اندیشانه،حساسیت زدایی و مسولئت گریزی کند.

ماشاالله عباس‌زاده، کارشناس ارشد وزارت کشور در دولت خاتمی‎

رد پای ابتذال پیشین هنوز برقرار است…/رهیار شریف

نگاهی به پرفروش‌ترین فیلم‌های سال گذشته

اشاره…
سینمای ایران در سال گذشته؛ قریب به صد و سی اثر سینمایی تولید کرد و سالی پرکار را از سر گذراند. در این میان حضور چشم‌گیر فیلم های خوب و جمع و جورهای هنرمندانه از جوان‌های تازه به صحنه آمده بیشتر از هر چیز خود نمایی می کرد. حضور چند اثر از سینمای فاخر ایران در میان این فهرست ده نفره هم نمایانگر بهتر شدن ذائقه‌ی مخاطبین است و مخاطبینی که در ده سال گذشته، به شدت از معانی راستین سینما فاصله گرفتند و همراه ابتذال سینمای ایران در سالهای دهه‌ی هشتاد هر چه بیشتر و بیشتر از سخت‌پسندی‌ها و ذائقه‌ی سالهای قبلشان فاصله گرفتند. همکارمان «رهیار شریف» در بخش فرهنگی خلیج فارس، نگاهی انداخته به ده فیلم پرفروش سال. نگاهی نقادانه با توضیحاتی کوتاه و مختصر. با هم بخوانیم.

یک – فروشنده ۱۵٬۷۱۴٬۹۱۹٬۰۰۰ تومان

جایگاه اول؛ آن سینمای خوب


ایستادن فیلم اصغر فرهادی در جایگاه پرفروش‌ترین فیلم سال خود خبر میمونی‌ست. هم برای سینما و هم برای مخاطبین. مخاطبینی که در سالهای دهه‌ی هشتاد بیش از همیشه در معرض اتهام «کم دانشی» و بد بودن ذائقه قرار گرفته بودند؛ این بار نشان دادند که اگر محصول فرهنگی درخوری دور از ادا و اطوارهای افراطی روشنفکرانه، در اختیار باشد؛ ذائقه‌شان آنقدرها هم مشکلِ «پسندیدن» ندارد. فروشنده البته بعد از دیده شدن و شهره شدن در جشنواره‌های جهانی در اکران ایران هم موفق بود و درست همزمان با افکار راست گرایانه‌ی منسوخ «دونالد ترامپ» رئیس جمهور تازه به قدرت رسیده آمریکا در بزرگترین ضیافت سینمایی دنیا هم شرکت کرد و دومین اسکار سینمای ایران را برنده شد. تا بعد از مانور تبلیغاتی فراوان دولت احمدی نژاد بر روی اسکار اول، حالا مسئولین فرهنگی دولت روحانی هم این موفقیت فرهنگی را پای خودشان بنویسند و تا جای ممکن از یک اثر هنری، بهره‌برداری سیاسی کنند.

 

دو – من سالوادور نیستم۱۴٬۳۳۰٬۴۹۱٬۰۰۰تومان
رجعت به ابتذال دهه‌ی هشتاد


جایگاه دوم؛ آن هم با فاصله بسیار کم؛ در اختیار فیلمی ست که به گفته ی بسیاری از اهل سینما حتی ارزش یک بار تماشا را هم نداشت. باز هم طنزهای خالی از معنای دهه‌ی هشتاد و باز هم ستاره‌گرایی. رسیدن به فروشی بالا با اتکا به داستان های کم مایه و سرگرم کننده و اتکا به ستاره‌های نام آشنا که حضورشان تا حدبسیاری امضای موفقیت فیلم است؛ به علاوه‌ی ارائه‌ی تصاویری پرزرق و برق از ممالک آن سوی دنیا، برای تماشاگری که هنوز بعد قریب به چهل سال، زنان سینمای خودش را حتی در خواب هم روسری به سر می بیند؛ انگار که شوربختانه هنوز هم خواهان فراوانی دارد. فروش فراوان من سالوادور نیستم در کنار بسیاری دیگر از فیلم های اینچنینی گواهی بودند بر زنده بودن و رونق سینمایی که اهل فکر آرزوی کم رنگ تر شدنش را دارند.

 

پنجاه کیلو آلبالو ۱۳٬۶۵۵٬۹۴۸٬۰۰۰تومان
فروش زیاد در مدت کوتاه


باز هم حکایتی کاملا مشابه. این بار هم طنزی عامه پسند در کنار ستاره های نام آشنا و دست گذاشتن بر سوژه ای تقریبا ممنوعه. این فیلم که تنها مدت کوتاهی بر روی پرده بود و بعد به دلایل متفاوت از جمله سپرده شدن تبلیغاتش به تلویزیون های ماهواره ای، با ممنوعیت اکران مواجه شد؛ علی رغم حضور کوتاه مدت؛ به فروشی در خور دست پیدا کرد تا باز هم جای سینمای فاخر و هنری در میان فیلم های پرفروش کم و کمتر باشد.

 

سلام بمبئی ۱۳٬۵۸۹٬۹۸۱٬۰۰۰تومان
یک عشاقانه ی بالیودی


عاشقانه‌ای بالیوودی از مردان خوش چهره ی سینمای اران. محمد رضا گلزار که با نگاه سختگیرانه‌ی مسعود فراستی؛ بیشتر از یک بازیگر به یک «مانکن» مانند شده و از نگاه او حتی راه رفتن هم بلد نبوده؛ پس از چند سال دوری از سینما؛ بار دیگر با یک فیلم عامه پسند به سینماها برگشته. برخی این‌طور می گویند که سینما صنعت است و هر آنکه بتواند مردم را به سینماها بیاورد و چرخه‌ی اقتصاد سینما را بگرداند؛ بی گمان فردی سودمند برای سینما به حساب می آید. با این حساب محمد رضا گلزار چهره‌ای مفید برای سینما و اطرافیانش و خاصه تهیه کننده ها و سرمایه گذارها به حساب می‌آید. فردی که لااقل در قیاس با چهره‌های مشابه خودش در سالهای قبل فرق‌های بسیاری دارد. هم در نحوه‌ی بازی و هم در میزان درک از مفهوم هنر… انگار که مسئولیتی که سالها قبل با امثال محمد علی فردین؛ شروع شد حالا به گلزار و رفقا رسیده باشد. از این فرق و فاصله گفتن اما در مجال این مقال است و نه در حوصله ی کلام.

 

ابد و یک روز ۱۱٬۴۸۲٬۸۸۶٬۰۰۰ تومان
سینما؛ همین و تمام


یک فیلم تر و تمیز از یک کارگردان به اصطلاح فیلم اولی. فیلمی که در جشنواره ی فجر نود و چهار بسیاری از جایزه های را جارو کرد و توجه بسیاری از اهل قلم را متوجهیک کارگردان تازه ظهور کرده. فیلمی که متهم به سیاه نمایی شد و در گرفتن نقدهای نامنصفانه حتی تا آنجا رفت که «ضد زن» نامیده شد. اما در نگاهی عادلانه و به دور از هیجانات کاذب؛ ابد و یک روز؛ فیلمی بود به غایت “سینمایی ” . سوژه ای مناسب؛ بازی هایی دلچسب و باور کردنی و حتی چاشنی خیال و احساس همدردی با قهرمان‌های بی قدرت. فروش خوب این فیلم و حضورش در جایگاه پنجم، کمی بر بر سینمای فاخر در میان آثار پر رونق گیشه می‌افزاید و به قول معروف چه بهتر از این؟

 

بارکد ۱۱٬۱۸۷٬۳۷۹٬۰۰۰تومان
یک طنزشهری


 

بارکد هم ملودرامی طنازانه بود با ساختن آدمک هایی بی‌عرضه و تقریبا کم هوش که خیال دزدی‌های بزرگ در سر دارند. قهرمان های داستان اما در پی شکست های فراوان عاقبت موفق می شوند تا پوزه‌ی ضد قهرمان اول را به خاک بمالند. این فیلم عامه پسند لااقل در رعایت کردن المان‌های سینمایی نشانه های خوبی داشت. داستان اگر دلکش و گیرا نبود و به عمق زندگی نمی رفت، لااقل زننده و آزاردهنده هم نبود. همین طور کارگردانی و بازی ها و دیالوگ ها…

بادیگارد ۶٬۶۹۰٬۳۷۷٬۰۰۰تومان
آقای ارزشی خیال نو شدن ندارد

 

 

اثر تازه‌ی ابراهیم حاتمی کیا؛ باز هم یک فیلم ارزشی بود. فیلمی باز هم مثل همیشه در حال و هوای جنگ. با قهرمانی از جنگ برگشته و به نظام و آرمان های اول انقلاب وفادار مانده. فیلمی که علی‌رغم سرک کشیدن به مسایل روز و گفتن از انرژی اتمی و … باز هم بوی کهنگی و حرف های دیروز می داد. با این همه اما فیلم حاتمی کیا این بار هم مثل همیشه، رها از ارزش های تبلیغاتی بری نظم و باروهای شخصی او، از منظر سینمایی و داشتن یک کارگردانی منسجم، انتخاب نماها و تصویر برداری؛ لااقل در استانداردهای سینمای ایران فیلم خوبی به حساب می آمد و چشم از دیدن آنچه می دید، پشیمان نمی شد.

لانتوری ۶٬۲۹۶٬۹۰۲٬۰۰۰تومان
اسید پاش فرهنگی

 

 

کارگردان «من عصبانی نیستم» پس از توقیف فیلم قبلی؛ باز هم با یک سوژه‌ی جنجالی به پرده ی سینماها و برگه های روزنامه ها آمد. او این بار از پدیده ی شوم«اسید پاشی» گفت و با اتکا به ستاره‌های جوان و سوژه ی روزش فروش در خوری را هم تجربه کرد. این فیلم البته پس از یک رکود چند هفته‌ای و با خبرسازی آمنه بهرامی دختری که چند سال پیش قربانی این حادثه شده بود، دیگر بار در گیشه و فروش رونق گرفت. چرا که خانم بهرامی معتقد بود که این فیلم برگرفته از زندگی اوست و کارگردان برای این استفاده‌ی بی اجازه می بایست که یک میلیارد تومان به او غرامت بپردازد. خانم بهرامی حتی آقای درمیشیان را یک اسید پاش فرهنگی نام کرد. هرچند که شکایت او در نهایت سود بیشتری را نصیب عوامل فیلم کرد و لانتوری را بیشتر از قبل در معرض نقد و حرف قرار داد.

 

زاپاس ۴٬۸۱۶٬۱۱۴٬۰۰۰تومان
در هم و برهم و بی نظم

 

عوامل فیلم؛ در رویایی ترین خیال هایشان هم گمان نمی کردند که در جدول پروفروش های سال قرار بگیرند. فیلمی به غایت سطحی که بنا به گفته ی اهل فن تنها با اتکا به تبلیغات فراوان از رسانه ملی و تلویزیون‌های ماهواره‌ای؛ در حال و هوای عید و بهار به صحنه آمد و به فروشی غیر قابل باور رسید…

 

خوب، بد، جلف ۴٬۶۴۶٬۰۹۲٬۰۰۰ تومان
یک کمدی تلویزیونی

 

 

 

آخرین فیلم این فهرست ده گانه همچنان فرصت افزایش فروش دارد. این فیلم که با قلم و کارگردانی پیمان قاسم خانی به بار نشسته؛ سوژه‌ای طنز دارد و با بهره گرفتن از نام های آشنا و شوخی های تلویزیونی؛ مردم عادی و شب نشینی‌های خانگیرا به سینما ها آورده

ایستاده در غبار…
افسوس اهل فکر

 

 

چه حیف که این فیلم جایی در فهرست فیلم های پر فروش ندارد. ایستاده در غبار که از نگاه چهره های مذهبی به عنوان رقیب فرهادی برای حضور در اسکار معرفی می شد؛ داستان زندگی یکی از سردارهای جنگ را روایت می کند؛ آن هم با روایتی کاملا نو و تازه که حتی در سینمای جهان هم بدعتی جدید به حساب می آمد. این همه نو آوری و ریزه کاری سینما تنها با قهر بودن مردم؛ از شخصیت‌های مذهبی؛ راهی به جدول پرفروش ها پیدا نکرد. گفتند که این فیلم یک فیلم تبلیغاتی ست. غافل از اینکه سینمای ایران پیشتر از این هم فیلم‌های سفارشی کم نداشته؛ این همه فیلم از سینمای جنگ و دیگر فیلم‌های مذهبی و سفارشی؛ کدام‌شان بار سینمایی این چنینی داشتند؟ کدامشان می‌توانستند مرزی اینگونه محو شده میان واقعیت و داستان برقرار کنند؛ تا که داستانت بوی زندگی بدهد و زندگی‌ات طعم قصه… حیف؛ از این فیلم به غایت سینمایی که راهی به دیده‌ی مردم میانی جامعه پیدا نکرد.