خانه » آن سوی خبر

آن سوی خبر

من به روشنی اندیشیده‌ام من به صبح . . ./رضا اغنمی

من به روشنی اندیشیده‌ام من به صبح . . .
نام نویسنده: عباسعلی منشی رودسری
به کوشش: بانوصابری
ناشر: نشرمهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۸

در نخستین برگ کتاب دویست ونود برگی، تصویرجوان نویسنده با یادداشتی کوتاه معرفی شده است:
«عباسعلی منشی رودسری زاده ۱۴ بهمن ۱۳۳۸ در بی بالان، [از توابع گیلان] درکشتار زندانیان سیاسی درتابستان ۱۳۶۷ باوجود داشتن ۶ سال حکم و گذراندن ۲ سال ازآن اعدام شد».

کتاب، با روایت رندگینامه ی عباسعلی آغاز می شود که همسرش خانم صابری، بیوگرافی ایشان را به دقت شرح داده است. به روایت خانم صابری، برادر بزرگ به نام باقر منشی رودسری درتایستان ۱۳۶۰ که محصل بوده، به جرم هواداری ازسازمان مجاهیدن خلق اعدام شده.سپس ازعباس می گوید:
« که درسال ۵۷ – ۵۶ دررشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شده به اصفهان آمده بود».
ازآشنایی خانوادگی و آمد ورفت به خانه شان که زمینه ازدواج آن دورا فراهم آورده. خاطره های شیرین و خواندنی، وسپس، فاجعه ی اعدام شوهرش را روایت می کند.
نویسنده، باداشتن دو فرزند” بهاره و بیژن” برای فرار از تعقیب کمیته ها و مقامات امنیتی از جا به جایی های تکراری ازاین خانه به آن خانه و ازاین شهربه آن شهرمی گوید. درتمام این جابجایی ها دستگاه های چاپ و افست که برای انتشار روزنامه کارمنتشر می کردند، درد ورنج پنهان کاری ها و گرفتاری ها را توضیح می دهد:
«درنهم مرداد ۱۳۶۵ درمنزل مان همراه با بچه هایمان، دخترم بهاره دوسال و نیمه و پسرم بیژن سه ماهه دستگیر وبه کمیته مشترک برده شدیم، بعدها درتابستان ۶۷ فهمیدم که عمر زندگی مشترک ما درهمان نهم مرداد ۶۵ به پایان رسید. بعد ازدوماه بچه هارا تحویل مادرم دادند. پس ازشش ماه، من دربازپرسی دراصفهان باسپردن ضمانت آزاد شدم».
ازدیداربا شوهرش درزندان را یادآور می شود وآخرین دیدار را:
«آخرین ملاقات من با عباس درتیرماه ۶۷ بود».
عباس در۲۸ ابان۱۳۶۷ اعدام می شود. خانم صابری پس ازچند سال درشهریور سال ۷۶ :
«به خاطر احضارهای مکرر و توهین های پی درپی اطلاعات و ستاد خبری اصفهان مجبوربه ترک ایران شدم و از طریق ترکیه به آمریکا آمدم. اکنون با دوفرزندم درآتلانتا زندگی می کنم. وهمان طور که عباس درآخرین یادداشتش اززندان نوشته بود «بایاد من بمان اما همیشه برای زیبایی های زندگی بخند» زندکی کرده ام».
و سپس با عنوان «خاطرات خانواده و دوستان»، گذ شته های دردناک خود را روایت می کند. نخسنین روایت از شهربانو خواهر عباس است. همو، از رفتارهای پنح سالگی او و ازاستعدادش می گوید که پس از انقلاب درتحصیل پزشکی دانشگاه اصفهان نیمه کاره محروم می شود.ازآشنایان که درفعالیت های زیرزمینی و نشر روزنامه با عباس در چاپخانه همکاری داشتند، می گوید و ازصبر وتحمل ش.
ازقول دانشجویی از همدوره ای ها روایتی نقل کرده که درصداقت ومناعت طبع عباس است وشنیدنی. کارمند بانک دراصفهان به جای سیصد تومان سه هزار تومان به او می پردازد. وقتی دوستانش می شنوندخوشحال شده، به زور ازاو می خواهند به ناهار مهمانشان کند که ناچارا می پذیرد. اما فردا خبر می دهد که :
«امروز صبح اول وقت بقیه پول ها رو بردم و تحویل همون کارمد بیچاره ی بانک دادم! نمی دونی چطورخوشحال شده بود و بال بال می زد . . . رئیس بانک تحویلم گرفت وگفت از این به بعد هر وقت کاربانکی داشتی همین طوربیا داخل . . .».
این فصل با روایت خاطره ای از«طهماسب وزیری ازمسئولین سازمان دراصفهان» به پایان می رسد.

سروده های نویسنده:
عنوان شعرهای سال های ۱۳۵۶- تا ۱۳۵۸تا سال ۱۳۶۶درصفحه ی۱۶۹ به پایان می رسد. اشعار با توجه به زمان سرایش، با زبان پخته و مفهوم نوخواهی، درمسائل گوناگون روایتگر اوضاع سیاسی کشوراست.
نخستین سروده باعنوان “خواب”:
«آه
تو بازگشته ای!
و با من
در میان جنگل سر سبز
راه می آِییِ . . .
طراوت باران
با توست
و عطر شکوفه های نارنج
دست هایت
دو جویبار سفید
در زیر آفتاب
و روی تو
سپیده دم بهاری
چشم هایت
دو خورشید درخشان
و . . .

*
هان!
تا سحر
راهی دراز مانده است.
شاید که
بازگردی وخواب من
تعبیری خوش شود» .

خرداد پنجاه و شش، بی بالان

عنوان « برگ ها» شعرزیبایی ست کوتاه که حس انسانی، روح عاطفی وبیشتر«انکار . . .” شاعر را القا می کند:

«ای برگ ها که چنین مظلوم
از همدمان خویش جدا گشتید
آیا گناه شما این بود
– چون من –
که آفتاب خداتان بود؟».
۲۱/۷/ ۱۳۵۶ بی بالان

عنوان “دخمه” ظاهرا شعری ست دوستانه ، اما، بسی پندآموز:

«امشب
میان دخمه تاریکم
با من بمان تو، پاک
زیرا که ای رفیق
بدان فردا
وقتی کلاغ پیر به زاغی بدل شود
وقتی شکارچی
بر قلب زاغ پیر
تیری زند زکین
من نیز می روم
صیدی شوم غمین
با قلب تیرخورده وخونین
صیاد وحشی خود را».
۳/۸/۱۳۵۶. بی بالان

عناوین: « من به روشنی اندیشیده ام» و «رسول رهایی» از سروده های پایانی ست که دراین بررسی آمده است:
«درمعبر باریک زمان
آهنگ نا تمامی را آغاز کرده ایم
آهنگ نا تمامی
که دیگران
از نیمه اش نواخته اند
وما
هم نوازان این سمفونی
چه خوشبختیم اگر
آن را به پایان بریم
و آهنگی دیگر را آغاز کنیم
درمعبر تنگ زمان
جمعی اوفتاده اند
جمعی ایستاده اند
من اما نیوفتاده ام
من اما نیایستاده ام
من سینه خیز پیکر خونین خویش را
به پیش کشیده ام
وآوازم را
در کوهستان های پر پژواک
سرداده ام
من به روشنی اندیشیده ام، من به صبح ».

عنوان «رسول رهایی»:

«چوبه دار خویش را
بسیار سال بر دوش دارم
و در حواریون خود
مترسک مرگ را خوار کرده ام
من مسیح نوظهورم
که مژده ای نو باخود دارم
برموعظه فرزند مریم خط کشیده ام
و خلق را از اعماق مبهم آسمان
به خاک آورده ام
من رسول رهاییم
وپیروان من
ازخشونت و ضخامت
کف دست هایشان
شناخته می شوند».

پس ازعنوان «دست نوشته های اشعار» در پانزده صفحه کتاب، عنوان «نامه ها» آمده است از صفحه ۱۹۱ تا ۲۴۲ ، که نویسنده از زندان برای همسرش نوشته است. نامه هایی خواندنی که بخشی از درد و رنج های خانوادگی زندانیان سیاسی که در برخورد حکومت با اهل قلم و کتاب رواج پیدا کرده بود، را یادآور می شود اخرین نامه همسرش را باغنوان زیر آغاز می کند:
«این یادداشت آخر عباس است که توسط یکی از جان بدربردگان از کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ به دست من رسید. پیشکش به پرستوهای بی قرار پروازم بهاره ام و بیژنم روز عشاق بر شما که عشق من از عشقی پرشور هستید خجسته باد».
آخرین پیام زندانی قبل از اعدام، وداع با زندگی وهمسرش است. پیامی سرشارازامید به آینده. نوید زندگی. سراسر مهر و محبت وعشق وپُراز صفای انسانیت در بودن و نفس کشیدن ومهمتر، تلاش در تقویت حس و درک شعور درهستی است:
« . . . ازشوق زندگی باز نمی مانی. می باری، می سازی، زیرا ریشه دراعماق دشت های بیکران زندگی وزیبایی داری. اشک هایت را با شمیم شکوفه های زندگیم بیژن وبهاره خواهی سترد، دردها و زخم هایت را از پنجه یخین غم رهایی می بخشی. صنوبرم! بمان و بخوان، بمان و بخند، جویباران پرشتاب و سیراب کنان با دامنی پُرگلخند در راهند. . . با یاد من بمان ولی همیشه برای زندگی و زیبایی بخند».

دلنوشته ها
عنوان دلنوشته ها: شامل نامه های همسرشادروان عباس است که این دفتر را تدوین کرده است. یادآوری ایشان درآغاز سخن، فضای سانسور و خفقان حاکم در کشور را توضیح می دهد:
«بخشن دلنوشته ها یادداشت های من است به عباس به این امید که از آن همه دیواربگذرد و به دستش برسد که هرگز نرسید . . . . . . بعدها تصمیم گرفتم برای انتقال حس وحال آن روزها، بی هیچ تغییر و اصلاحی منتشرشان کنم».
دلنوشته ها ازصفحه ۲۴۷ تا۲۶۹ شامل نوزده نامه ی خواندنی با نثری ساده وصادقانه، روایتی از عشق و دلدادگی های زن جوانی که درفضای خفقان و سیطره ی حکومت جهل وجوروفساد حاکم، به دستور آدمکشان زمانه به جدایی ناخواسته محکوم شده است.
کتاب با تصاویری چند به پایان می رسد.

بگویم که پس از پایان کتاب، غم واندوه به سنگینی بردل می نشیند. کشتار وحشیانه ی آن سال های هول وهراس بال وپر می گشاید، لحظاتی چشم در تصویر جوان، فرو رفته در مفهوم سروده ها وسخنان پُر مغز او به ورق زدن کتاب مشغول و خود را سرگرم می کنم بلکه از فضای وحشت آن کشتارهای “اندیشه و قلم” دور شوم! با صدای زنگ تلفن چون خواب رفته های بیمار بیدار می شوم.
چشم در سروده ی پشت جلد کتاب:
«دیگر
اینک من
پرنده ای زخمی
تنها
بر بیکرانی این خاک سوزناک
پرواز می کنم
ازهر کرانه این دشت
در پی من تیری است
بگذار
درسایه سار گیسوی شبرنگت
پنهان شوم».

با قدردانی ازبانو صابری، کتاب خواندنی و ماندنی در ادبیات تبعید را می بندم. با این تذکر که مطالعۀ اثر پربار، به ویژه سروده های سنجیده و قابل تآمل کتاب، پیام آور بیداری و تحول فرهنگی را یادآور شده است.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت (۱۸)؛ خبر و تفسیر از ف. م. سخن

پرونده محمدعلی نجفی، پدیده ای تازه مطرح شده در تاریخ قوه قضاییه جمهوری اسلامی؛ ف. م. سخن

از حدود ۴۰ سال پیش که نظام اسلامی حاکم بر ایران شروع به شکل گرفتن کرد تا امروز، شاهد دگرگونی ها و تغییرات اساسی رو به قهقرا در دستگاه حاکمه ی کشور بوده ایم.

بعد از پیروزی انقلاب، و آغاز شکل گیری «جمهوری اسلامی»، خمینی نمی توانست باور کند که در راس حکومت قرار گرفته و هنوز اعتماد به نفس برای این که خود را همه کاره ی کشور بداند و بنامد نداشت.

او در اوایل کار، هر جا نیاز به انجام تحولی بود، یادی از مردم و کوخ نشینان و کارگران و امثال این ها می کرد به نحوی که گویی بدون این ها، جمهوری اسلامی نمی تواند قدم از قدم بردارد.

به تدریج، با به دست آوردن اعتماد به نفس و گذر از پیچ و خم های مهلک، خمینی مقام امامت و رهبری بلامنازع خود را باور کرد.

نظامی که در ایران شکل گرفت، چون کلمه ی «جمهوری» را یدک می کشید، ناچار به پذیرش برخی الزامات «جمهوریت» بود مثل تفکیک قوای سه گانه.

اما واقعیت این بود که در نظام ولایت فقیه، که هیچ سنخیتی با «جمهوریت» نمی توانست داشته باشد، تفکیک قوای سه گانه کلا محلی از اعراب نداشت و حاکمیت اسلام، به شیوه ی پیشینگان، و منطبق با نحوه ی حکومت محمد و علی در صدر اسلام، نمی توانست در قالب سه قوه ی مستقل مجریه و مقننه و قضاییه جای بگیرد.

در زمان خامنه ای، دو سه بار سخن از تغییر قانون اساسی و ساختار کامل حکومت به میان آمد که بنا به مصلحت، مسکوت ماند و کسی آن را پی نگرفت.

در دستگاه قضا، که زیر نظر مستقیم خامنه ای عمل می کند، بر خلاف دو قوه ی دیگر، تاثیر اسلام و قوانین بازمانده از ۱۴۰۰ سال پیش، بسیار زیاد و به شکل مستقیم است به عبارتی، اگر در دو قوه ی مجریه و مقننه، مسوولان این دو قوه و دست اندرکاران آن بتوانند، شکل و شمایلی نو تر و امروزی تر برای خود درست کنند، در قوه ی قضاییه چنین امکانی نیست و تقریبا همه ی تصمیم ها به شیوه ی ۱۴۰۰ سال پیش اتخاذ می شود.

این که در چنین سیستمی امر رهبر و بعد از او، قاضی القضات -که رییس دستگاه قضاست- واجب الاطاعه است، هیچ ربطی با تفکیک قوا و قوانین مدرن قضایی ندارد چنان که کماکان از واحد های شتر و دست و پا و چشم و غیره برای محاسبه ی خسارت ها و تعیین مجازات ها در این دستگاه استفاده می شود.

دستگاه قضا، در طول چهل سال گذشته، پیوسته تغییر شکل یافته و همواره بر وزن اسلامیت آن افزوده شده است.

یکی از پلید ترین وجوه اسلامیت در دستگاه قضا، موضوع قصاص و خرید و فروش خون مقتول و عضو بدن مجنی علیه است.

این که مجازات قصاص نفس وجود دارد، و این که لازمه ی این مجازات، «خواست» و «رضایت» صاحب دم است و فرضا قاتل می تواند بر اساس خواست و رضایت اولیای دم، از مجازات مرگ برهد، تنها یک بخش کوچک از فاجعه ی چنین قانونی را نشان می دهد.

فاجعه ی اصلی زمانی ست که اگر قاتل مرد و مقتول زن باشد، اگر خانواده ی زن خواهان قصاص مرد مرتکب شوند، باید نصف دیه ی مرد را به خانواده ی او بپردازند. اگر تعداد قاتلان مرد بیش از یک نفر باشد، تفاوت دیه باید به تعداد مردان قاتل پرداخت شود!

به بیان دیگر خانواده مقتول، هم عزیزش را باید از دست بدهد، هم بهایی سنگین برای مجازات شدن قاتل بپردازد.

اما از این فاجعه انگیز تر زمانی ست که خانواده ی مقتول و صاحب حق قصاص، در مقابل مبالغ هنگفت پیشنهادی قاتل قرار می گیرند و از وسوسه ی مبالغ سنگین نمی توانند خود را دور نگه دارند. قاتل با پیشنهاد میلیاردی برای دریافت عفو و گذشت از قصاص، کاری می کند که خانواده ی مقتول از قصاصی که باید بابت آن پولی هم بپردازد کوتاه بیاید و به جای پول دادن، پولی هم دریافت کند.

این قانون زشت و غیر انسانی، کار را به جایی رسانده که پدر بچه پولداری که با اتومبیل اش باعث قتل شده، وقیحانه می گوید: آدم کشتیم دیه اش رو می دیم!

بماند که این قانون قرون وسطایی، مسائل دیگری مانند خود را جلوی ماشین انداختن به قیمت نقص عضو و گاه مرگ، برای دریافت دیه از راننده با خود به همراه آورده است که پرداختن به این سناریوها خود نیازمند مطلبی مستقل و جداگانه است.

اگر تا دیروز این قانون پلید، در کریدور های پر ازدحام دادگاه ها، چهره ی خود را پنهان کرده بود و گهگاه که دختر بچه ای به قتل می رسید، مورد توجه قرار می گرفت، امروز، بعد از جنایتی که محمد علی نجفی، وزیر سابق آموزش و پرورش جمهوری اسلامی مرتکب شد، جامعه با چهره ی کریه این قانون رو در رو شده است و نکبت آن را به عیان دیده است.

قاتل، در روز روشن، به خاطر عصبانیت و نفرت از زن دوم اش، او را با هفت تیر به قتل می رساند، همه چیز از جمله سخنان خود قاتل حاکی از قتل عمد است، دادگاه وقوع قتل عمد را تایید می کند و حکم به قصاص می دهد، خانواده ی زن مقتول، از خون دخترشان می گذرند و قاتل بعد از سه ماه بازداشت که در روند قضایی ج.ا. هیچ به شمار می آید، از زندان، به دلیل داشتن کسالت بیرون می آید.

آن چه در این میان بر باد رفته، خون دخترکی ست که به خاطر اختلاف با همسرش، بر زمین ریخته شده. علت هم چیزی نیست جز قانون نکبت قصاص و خرید و فروش خون فرد به قتل رسیده.

تغییر حکومت اسلامی، تنها قدم اول برای بهبود وضع کشور است. دور ریختن قوانین و قواعدی که به زور بر ما تحمیل کرده اند، بخش بعدی ماجراست که باید قاطعانه به آن اقدام کرد و قدم نخست در این راه، شناخت این قوانین و تشخیص ضد انسانی بودن آن هاست.

چک سفیدی بنام مجوز در دست غارتگران بیت المال/دکتر منوچهر فرح بخش

گزیده خبرهای اقتصادی هفته ۴۰ – ۹۷


از همان ابتدای انقلاب یعنی در روزهایی که مجاهدین ، چریکهای فدایی خلق و جنبش خلق مسلمان دست پرورده حبیب الله پیمان با راهنمایی های موثر حزب توده کارخانجات کشور را یکی پس از دیگری توسط ایادی خود در کارخانجات بنام شورای اسلامی یا شوراهای کارگری اشغال نموده و صاحبان کارخانجات و کارآفرینان را با تهدید به زندان و اعدام فراری میدادند، جریان دیگری متشکل از تجارسنتی و دلالان وفادار به خمینی و بعضا با نقاب به ظاهر انقلابی بر چهره وارد صحنه شده، بتدریج زمام اقتصاد کشور را در دست میگرفتند. این یورش انقلابی و تا حدی غیرعادی تا آنجا پیش رفت که از درون آن حزب جمهوری اسلامی سر درآورد و از دهان مسئولین آن زمزمه انحلال بانکها و ایجاد صندوقهای قرض الحسنه براساس تدوین نوعی اقتصاد اسلامی به گوش میرسید. تا اینکه میرمحمد صادقی یکی از تجار سرشناس به اتفاق چند بازاری دیگر مانند علیزاده ، عسگراولادی، عراقی تشکیلاتی بنام “سازمان اقتصاد اسلامی” را راه اندازی کردند تا با گسترش آن سیستم بانکی کشور را متحول سازند. اقدامی که ناکام ماند و به دلائل مختلف از جمله مخالفت گروه های چپ ادامه فعالیت در نیمه راه متوقف شد.

ولی این سازمان از یک جهت دیگر موفق شد که وارد میدان شود و آن پایه گذاری اولین صندوق قرض الحسنه درکشور بود. ولی به هر حال حضور فعال و پر قدرت طرفداران اقتصاد دولتی که از حمایت دولت موسوی هم برخورداربودند مانع بزرگی بر سر راه گسترش تجارت سنتی به شمار میرفت، ضمن آنکه شرائط جنگی هم عامل مهمی در دولتی شدن اقتصاد کشور به شمار میرفت، تا آنجا که حتا اقتصاد کوپنی به آسانی در جامعه جا انداخته شد، که طبیعتا قدرت گیری سیستم تجارت سنتی را با مشگلات بیشتری مواجه میکرد.

ولی از جهتی دیگر وجود مشگلات متعدد و بعضا لاینحل در بخش تولید و شیب نزولی بدون وقفه آن عامل موثری شد تا موقعیت تجار سنتی همچنان مستحکم باقی بماند، تا آنجا که دو برادرعطار کم سواد و کم بضاعت، بنام حبیب الله و اسدالله عسگراولادی که تنها افتخارشان تبعیت از خمینی و زندانی شدن کوتاه مدت حبیب الله دررژیم گذشته بود، وی را تا مرحله نشستن بر مسند وزیربازرگانی پیش برد و بعد هم نماینده پر نفوذ مجلس شد. اسدالله برادر دیگر به تجارت پرداخت و آنطور که گفته میشود در حال حاضر بیش از چهار صد ملک بنام او به ثبت رسیده است . درحالیکه حرفه اصلی او صادرات خشگبار و ریاست بر اتاق بازرگانی ایران و چین است، تا آنجا که حجم معاملات تجاری او به میلیاردها دلار در سال میرسد. همچنین بازاریان دیگری مانند محمد جابریان ( سلطان فولاد )، حسین ثابت بکتاش (سلطان گردشگری)، محمد صدر هاشمی ( سلطان بازار پول) علاءالدین ( سلطان تکنولوژی)، محمدرضاهدایتی ( سلطان ورزش)، میرمحمد صادقی (سلطان معادن ایران) و بسیاری دیگر مانند خاموشی، علیزاده، انصاری، رستمی، لاجوردی، عراقی ، حاجی ترخان در کسوت تجار حکومتی و وفادار به رژیم، با استفاده از خلاء ایجاد شده و استفاده از امکانات و امتیازات حکومتی و کسب درآمدهای نجومی و انباشت ثروت چند صد میلیون دلاری کنترل اقتصاد کشور را در دست گرفته آنرا از مسیر اقتصاد دولتی به سمت سیستم تجارت سنتی و وارداتی سوق دهند.

شاید اگر تضعیف بخش تولید در مقابل گسترش بخش تجاری مسیری طبیعی را طی میکرد، این شانس پیدا میشد تا نسل برون آمده از بخش تجاری سنتی، تحت تاثیر انقلاب ، نیاز جامعه و مکانیسم تجارت جهانی، بخش تولید را مجددا فعال و گسترده سازد. ولی تولد طفل حرامزاده ای بنام شرکتهای خصولتی از پدری بنام سپاه پاسداران و مادری بنام معممین تاجر مسلک و مامایی واسطه گران، اقتصاد کشور را به بیراهه کشاند. رشد این طفل حرامزاده که در طول ۳۰ سال رهبری خامنه ای به سن بلوغ و قدرت و ثروتی بی حساب رسیده، بدون حمایت ولی فقیه و قدرت سپاه پاسداران میسر نمیشد. خامنه ای که در واقع پدرخوانده این طفل حرامزاده به شمار میرود برخلاف خمینی از همان ابتدای فرمانروایی تقویت بخش اقتصادی دستگاه ولی فقیه را در دستور کار خود قرار داد و با کمک فرزندان و نزدیکان وابسته به خود پایه های اقتصاد فقاهتی را بنا نهاد که بسیار سریع رشد کرد و بارور شد. در این رابطه تکیه گاه اصلی بیت رهبری نهادهای اقتصادی برآمده از انقلاب یعنی، ستاد اجرای فرمان امام، بنیاد شهید، بنیاد مستضعفان، اوقاف، آستان قدس، سازمان حج و زیارت و بنیاد امداد امام که زیر نظر شخص رهبری قرار دارند میباشد.

ولی فقیه با وجود دراختیار داشتن نهاد های اقتصادی قدرتمند و استفاده از حق وتو در قالب ” حکم حکومتی” ، همچنین تسلط غیرمستقیم بر بخش اقتصادی سپاه با بیش از صد شرکت تولیدی و تجاری عظیم عملا فرمان اقتصاد کشور را در دست دارد. معهذا با باز گذاردن دست جماعتی از دلالان و واسطه های به ظاهر ذوب شده در ولایت که اسامی بعضی از آنها در بالا برده شدعملا فرمان تاراج منافع ملی را صادر کرد. در این رابطه این جماعت سودجوو ضد وطن با استفاده از بی تجربگی سپاهیان و معممین قدرتمدار در امر تجارت نقش واسطه را بر عهده گرفته جاده صاف کن برای بزرگترین تاراج تاریخی کشور شدند. این جماعت با تکیه بر قدرت سپاه ، معممین شاخص ، امامان جماعت و مقامات دولتی با استفاده از انواع مجوزها مانند مجوز های وارداتی، زمین و ساختمانی، رانتخواری، کالاهای خاص، مجوزانحصار خرید، انحصار فروش و غیره چنان غارتگرانه بر اقتصاد کشور تاختند که یک تریلیون دلار درآمد حاصل از صدور نفت در دوره سی ساله رهبری خامنه ای دود شد و به هوا رفت. ای کاش ضربه مخرب این جماعت بیوطن در حد حیف میل منافع ملی محدود میشد که متاسفانه چنین نگردید و از این بلبشوی اقتصادی انواع باندهای مافیایی سر برآوردند که هرکدام تحت عنوان “سلاطین” بخشی از اقتصاد کشور را در کنترل خود دارند.

اخیرا علی جوانمردی روزنامه نگار سرشناس پرونده تجاری یکی از باندهای مافیایی بزرگ را که توسط فردی بنام علی انصاری مدیریت میشود را برملا کرد. او با ارائه مدارک مستند نشان داد که چکونه این فرد با همکاری و استفاده از نفوذ مجتبی خامنه ای فرزند ولی فقیه میلیاردها دلار از ثروت ملی را به طرق مختلف، از جمله ایجاد بانک، پولشویی، قاچاق کالا و ارز با ایجاد انواع بازار سیاه به خارج از کشور منتقل کرده است. گفته میشود ثروت افرادی مانند همین انصاری، صدرهاشمی، عسگراولادی، مجتبی خامنه ای، سرداراحمدی مقدم، سعید قاسمی (وزیر نفت در دولت احمدی نژاد)، محصولی ( وزیر کشور در دولت احمدی نژاد)، نعمت زاده به میلیارد دلار میرسد.

در یک نگاه اجمالی به سلسله مراتب تاراج بیت المال، این تصویر را نشان میدهد که این جریان از سه جهت حمایت میشود. جریان اول دست داشتن اگثر روسای کل و گردانندگان اصلی سیستم اقتصادی کشور میباشد که تعدادشان محدود بوده و دستشان با مقامات طراز اول حکومت در یک کاسه است. این جریان به علت ویژه گی کار بسیار محتاطانه عمل میکند تا از دسترس رسانه ها درامان بماند که تا حدودی هم موفق بوده است. دسته دوم گروه های مافیایی هستند که بازار ایران را بین خود تقسیم کرده اند. این جریان هرچند که به ظاهر مستقل عمل میکند، ولی در واقعیت امر در کنترل جریان اول قرار دارد، مانند مافیای خودرو، مافیای پتروشیمی، مافیای فولاد، مافیای دارو، مافیای شکر ، مافیای گوشت وغیره. دسته سوم جوجه مافیاهای جوینده نام هستند که بیشتر فرزندان و نزدیکان دست اندر کاران رژیم که اصطلاحا ” آقازاده” نامیده میشوند را در بر میگیرد و از قضا بخش اعظم اعتراضات عمومی هم به نحوه عملکرد تجاری واخلاقی این جماعت مربوط میشود.

دراینجا باید خاطر نشان گردد که یکی از عوامل موثر در ترویج باندهای مافیایی همدستی مدیران دولتی ، مسئولین بانکها و شهرداریها و مسئولین پروژه ها با تجار دست کج، دلالان ، واسطه ها و زمین خواران است که با صدور انواع مجوزها در مقابل دریافت حق و حساب یا سهمی از منافع، تسهیلات لازم را فراهم میکنند. این خائنین به ملک و ملت همان دین مداران متعهد با جای مهر بر پیشانی هستند که به عنوان متعهدین به رژیم بر جایگاه متخصصین نشانده شدند.

ر

آرسنال – استرشوند، رویای یاران قدوس نیمه کاره ماند/ امیر خسروجردی

در شب برد استرشوند مقابل آرسنال در لندن «سامان قدوس» نمایش درخشانی داشت، اما رویای صعود آن‌ها به مرحله بعد لیگ اروپا به حقیقت نپیوست.

دور برگشت مرحله یک شانزدهم رقابت‌های فوتبال لیگ اروپا، پنجشنبه شب، سوم اسفند (۲۲ فوریه) برگزارشد که طی آن آرسنال انگلیس در ورزشگاه خانگی اش «امارات» مقابل استرشوند سوئد تن به شکست ۲-۱ داد، اما به علت برد ۳ به بازی رفت در مجموع دو مسابقه رفت و برگشت با برتری ۴-۲ راهی مرحله یک هشتم نهایی شد.
دراین دیدار استرشوند بازی را طوفانی آغاز کرد و در همان ۲۴ دقیقه نخست دوبار دروازه میزبان نامدارش را گشود تا شاگردان آرسن ونگر دربهت و حیرت فرو روند. سامان قدوس، ملی پوش ایرانی تیم استرشوند که درترکیب ثابت تیمش حضور داشت و نمایش درخشانی از خود ارائه کرد. هردوگل تیم مهمان روی هنرنمایی قدوس به ثمررسید. دردقیقه ۲۲ پاس دیدنی قدوس در گوشه محوطه جریمه با ضربه تمام کننده آئیش به گل اول استرشوند تبدیل شد تا ورزشگاه امارات لندن در سکوتی مرگبار فرو رود. هنوز دو دقیقه از گل اول مهمان نگذشته بود که سامان قدوس در دقیقه ۲۴ با پاسی هنرمندانه، سِما، مهاجم تیمش رادرمحوطه جریمه آرسنال صاحب توپ کرد و این بازیکن نیز پاس قدوس را با ضربه ای زیبا به قعر دروازه میزبان فرستاد و تیمش را ۲ به صفر پیش انداخت تا با این گل، بازیکنان آرسنال در بهت و حیرت فرو روند. دردقایق پایانی نیمه نخست نیز استرشوند صاحب یک ضربه آزاد پشت محوطه جریمه آرسنال شد که شلیک خطرناک سامان قدوس توسط اوسپینا، دروازه بان توپچی‌ها دفع شد. در ابتدای نیمه دوم، آرسنال با ضربه کولاسیناچ یک گل مهمان را پاسخ داد، اما در ادامه حملات این تیم ثمری دربرنداشت و توپچی‌های شمال لندن درحضور تماشاگران خودی مغلوب استرشوند شدند.

امباپه به دیدار حساس مقابل رئال مادرید خواهد رسید/ امیر خسروجردی

براساس اعلام اونای امری، سرمربی اسپانیایی تیم فوتبال پاریسن ژرمن، کیلیان امباپه، مهاجم مصدوم این تیم آماده حضور برابر رئال است.

کیلیان امباپه، مهاجم گلزن تیم پاریسن ژرمن در بازی هفته قبل این تیم مقابل المپیک لیون دچار مصدومیت شد که پس از این دیدار، رسانه های فرانسوی از دوری دو ماهه این بازیکن از میادین فوتبال خبر دادند، اما اونای امری، دوشنبه شب، نهم بهمن (۲۹ ژانویه) در مصاحبه با روزنامه اسپانیایی آس اعلام کرد که امباپه به دیدار برابر رئال مادرید در مرحله حذفی لیگ قهرمانان اروپا خواهد رسید.
سرمربی پی اس جی اظهارداشت: او دوست دارد بازی کند، اما پزشکان به من گفتند باید صبر کند. سه شنبه، وضعیتش را بررسی می کنیم. مهم است که به بهترین شکل ممکن به دیدار برابر رئال مادرید برسد و هنوز چهار بازی به تقابل با تیم اسپانیایی مانده است. دیدار رفت تیم های پاریسن ژرمن فرانسه و رئال مادرید اسپانیا در مرحله حذفی لیگ قهرمانان اروپا، چهارشنبه بیست و پنجم بهمن (۱۴ فوریه) درورزشگاه سانتیاگو برنابئو مادرید برگزار خواهد شد.

تیم ملی بسکتبال ایران در رده بیست و دوم دنیا قرار گرفت /امیر خسروجردی

رده بندی برترین تیم های ملی بسکتبال جهان اعلام شد.

وبسایت فدراسیون بین المللی بسکتبال – فیبا، پنجشنبه، بیستم مهر(۱۲ اکتبر) رده بندی برترین تیم های ملی بسکتبال جهان درسال ۲۰۱۷ را اعلام کرد که براین اساس، تیم ملی ایران در رده بیست و دوم جهان و دوم قاره آسیا قرار دارد. دراین فهرست، ملی پوشان بسکتبال ایران در قاره کهن بالاتر از تیم ملی قدرتمند چین ایستاده اند. در رده بندی برترین های آسیا، تیم ملی استرالیا درصدر جای گرفته است.
در رنکینگ برترین تیم های بسکتبال جهان، تیم ملی آمریکا همچنان صدرنشین است و اسپانیا، صربستان و فرانسه در رده های دوم تا چهارم قراردارند.

دادستانی تهران از صدور کیفرخواست علیه دکتر علی رضا نوریزاده خبر داد

عباس جعفری دولت‌آبادی، دادستان تهران از صدور هشت فقره کیفرخواست در خصوص جرایم امنیتی خبر داد و گفت: یکی از کیفرخواست‌ها مربوط به مدیر مرکز مطالعات ایران و عرب در خارج از کشور است و پرونده اتهامی‌اش در دادگاه انقلاب تهران رسیدگی خواهد شد.

او که روز سه‌شنبه بیست و هشتم شهریور، در دهمین نشست شورای معاونان دادستانی تهران در موضوع نظارت بر قضات سخن می‌گفت افزود: «مرکز موسوم به مطالعات ایران و عرب به مدیریت این متهم، مجری برنامه‌های ضدامنیتی علیه ایران است.»

به گزارش ایسنا، دولت آبادی اگر چه اشاره مستقیمی به نام مدیر ایرانی این مرکز نداشت اما واضح است که منظور او دکتر علیرضا نوری‌زاده کارشناس مسائل سیاسی ایران و خاورمیانه و رئیس «مرکز مطالعات ایران و عرب» در لندن است.

علیرضا نوری‌زاده روزنامه‌نگار، نویسنده و کارشناس مسائل سیاسی ایران و خاورمیانه و یکی از نویسندگان روزنامه الشرق الاوسط و مدیر شبکه تلویزیونی ایران فردا است که امروز عباس جعفری دولت آبادی از صدور کیفرخواست برای او خبر داده است.

آقای نوری‌زاده در گفت‌وگو با رادیو فردا گفته که «از این خبر بسیار شگفت‌زده است و هیچ اطلاعی از چنین کیفرخواستی ندارد».

وی اظهار داشت: این خبر «نشانه بدی» برای روزنامه‌نگاران فعال در خارج از کشور است. «پیش از این فهرستی منتشر شده بود که بسیاری از روزنامه‌نگاران شاغل در بی‌بی‌سی، رادیو فردا، صدای آمریکا و غیره ممنوع‌المعامله» شده‌اند.

مدیر «مرکز مطالعات ایران و عرب» تصریح کرد: «اینکه الان پس از ۳۷ سال کار روزنامه‌نگاری و کار در رسانه‌ها در خارج از کشور، علیه من کیفرخواست صادر می‌شود، می‌تواند از یکسو بسیار نگران‌کننده باشد که شاید این نوک کوه یخ و مقدمه‌ای برای یکسری کیفرخواست‌هایی از این نوع علیه روزنامه‌نگاران در خارج از کشور باشد، و از سوی دیگر «نظام بسیار احساس ضعف می‌کند و می‌خواهد با زهرچشم گرفتن، روزنامه‌نگارها را ساکت کند».

آقای نوری‌زاده در پاسخ به این پرسش که آیا کیفرخواست به او ابلاغ شده است یا نه، به رادیو فردا می‌گوید: «کیفرخواست به او ابلاغ نشده است و او متهم غایب است و اگر حکمی هم صادر شود غیابی خواهد بود. اما ای کاش به او ابلاغ می‌شد تا او به وسیله وکیل بتواند جواب آن را بدهد».

صحبت آن است که خاکستر تو، تخم رزم آور دیگر باشد /صمد از نگاه هدی صابر

در چهل و نهمین سالروز در گذشت صمد بهرنگی بازخوانی نوشته ای را پیش رو داریم که نزدیک به دو دهه پیش به قلم هدی صابر نوشته شده است. همان روزنامه نگار شریف و پایداری که جان شیرینش را در راه آرمان و پشت دیوارهای محبس از کف داد و قلب دردمندش در پی اعتصاب غذا از تپش باز ایستاد.

۳۰ سال قبل، قلب گرم و تپنده یک آذری «عاشیق میلت» در آب سرد آراز از حرکت بازایستاد. ایستادنی پر اما و اگر و پر ابهام و تردید. «صمد عمی جان» که با یک کت مشکی، یک بغل کتاب و یک سینه صفا، عمر را وقف «حرکت» در مسیرهای روستایی سرزمین مادری کرده بود و بی وقفه در حدفاصل آبادی های ممقان، دهخوارگان، خسروشاه و… نقطه چین سبز می زد، بسیار زود دیدگان خیل عموزادگان کوچک را بر افق جاده های خاکی منتظر گذاشت.
تا قبل از آن، ورود او به ده همان و تشکیل یک حلقه از بچه های ریز و درشت همان و باز کردن بقچه قصه همان و یک تلنگر به ذهن بچه ها همان. «بانی» کلاسهای درس برای ساده سازی و روان سازی آموزش ابتدایی، به نگارش کتاب «الفبای آذری» همت گماشت تا کودک آذری، آب را «سو» و نان را «چُرک» بنویسد. او که در «کند و کاوی در مسائل تربیتی» نظام آموزشی اقتباسیِ کج و معوج را به نقد کشیده و مشکلات کتابهای درسی را به دیده دقت نگریسته بود، با آموزش های خودجوش و بومی اش، بسیاری از روستازادگان کوچک را سواد بخشید. او که با روان بچه ها نیز ارتباط برقرار کرده بود، «خیل»ی را کتاب خوان کرد و تعدادی را دست به قلم. از میان «ره» یافتگان کوچک آذری، علی اضغر عرب هریسی چریک شد و تنی چند نیز نویسنده و شاعر.
اما صمد با داستان هایش از آذربایجان هم بیرون زد و با ایران باب سخن گشود. او با ۱۱ داستان به قدر یک جهان با کودکان ایران سخن گفت. آذری شور در سر و درد بر دل، در عصری که «سانتی مانتالها» بر بازار کتاب کودک حاکم بودند و با برپا ساختن «نهضت ترجمه»، سیندرلا را در ذهن بچه ها منزل می دادند و «قصه های خوب برای بچه های خوب» برگردان می زدند و برخی دیگر نیز با «داستانهای طلایی»، رویای شاهزاده شدن را به مغز نونهالان تزریق می کردند، با این اعتقاد که «اگه می خوای داستان بنویسی برای بچه ها، باید مواظب باشی دنیای قشنگ الکی براشون نسازی» با آنها از «کچل کفترباز»، «اولدوز» و «کور اوغلو» قصه می گفت. داستانهای معلم ساده زیست با چهار عنصر «مهر»، «نفرت»، «حرکت» و «نیروی ستیزنده»؛ بچه ها را با وضع موجود آشنا می ساخت و وظایفشان را پیش روی شان می نهاد.
واقع گرایی دل نشینی که با آمیخته ای از مهرورزی و موضع ضدظلم از قلم گزنده و شورشی معلم روستا بر می تراوید، نقشی پاک نشدنی بر لوح ذهن خواننده نوپا رقم می زد. مضمون سرشار از مهر و عاطفه ی «اولدوز و کلاغها» که به یاد تمام بچه های «اوگه ای» (ناتنی) نوشته شده بود، نور امیدی که در «عروسک سخنگو» در جمله ی «هر نوری هر چقدر هم ناچیز باشد، بالاخره روشنایی است»، موج می زد و غرتی که در «پسرک لبو فروش» در درون تاری وردی نوجوان جوشان بود، از یاد نرفتنی است. همچنان که احساس مسئولیت «کچل کفترباز» نیز همواره در ذهن مأوا دارد. حتی اگر سه دهه نیز از خواندن آنها گذشته باشد.
اما «گل» قلم بهرنگ در «زیر آب» شکفت. آنجا که یک ماهی سیاه جست و جوگر و شور در سر، بر سنت محیط عصیان ورزید و به عشق رسیدن به ته جویبار و تن زدن به دریا، راهی نو برگزید:
«مادر: جویبار که اول و آخر ندارد، همین است که هست… به هیچ جا نمی رسد. پاشو بریم گردش.
ماهی سیاه: نه مادر، من دیگر از این گردشها خسته شده ام… من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی و دیگر هیچ؟»
ماهی که از «گردش» ارضا نمی شد، راهی مستقل و هدفدار پیش گرفت. در مسیری که هم «ترس» می ریخت و هم «جرأت» کسب و ذخیره می شد:
«- اگر مرغ سقا نبود با تو می آمدیم. ما از کیسه مرغ سقا می ترسیم.
– شماها زیاد فکر می کنید، همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترس مان به کلی می ریزد.»
ماهی با همه کوچکی، هم به «توازن فکر و عمل» توجه می داد و هم به «برکتِ» راه افتادن و حرکت کردن.
اما مهم ترین آموزش ماهی، تلقی اش از حیات بود:
«مرگ خیلی آسان می تواند به الآن به سراغ من بیاید. اما من تا می توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته یک وقتی ناچار با مرگ روبرو می شوم -که می شوم- مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.»
همین فلسفه حیات در نامه صمد به اسد -برادر بزرگترش- نیز موج می زند:
«غرض رفتن است… این که می دانیم نخواهیم رسید…، نباید ایستاد، وقتی هم مردیم، مردیم به درک…» فلسفه ای که در آموزش های عملی دیگر همدوره های استخوان درشت دهه چهل معلم پاک نهاد آذری نیز آکنده بود؛
صحبت از رفتن و رفتن ها نیست
صحبت ز ماندن هم نیست
صحبت آن است که خاکتر تو، تخم رزم آور دیگر باشد.
معلم روستا، که خود همان «ماهی سیاه کوچولو» بود در شهریور ماه ۴۷ در آب آراز جان سپرد.
خیل بچه هایی که با داستان های «صمد عمی جان» کتابخوان شدند نیز به هنگام هر وداع به او «هله لیک» (به امید دیدار) می گفتند. نه بهرنگ از یاد رفتنی است، نه «یک هلو، هزار هلو» و «بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری» اش و نه توصیه اش به «آموختن ضمن حرکت» نقطه چین سبزش در مسیرهای روستایی آذربایجان نیز پاک ناشدنی است. هم زیر سبزه های بهار، هم زیر برگهای خزان و هم زیر برفهای زمستان.
«ماهی سیاه کوچولو» مدت کوتاهی پس از دیده بر هم نهادن نویسنده اش، در نمایشگاه ۱۹۶۹ بولون در ایتالیا و نمایشگاه ۱۹۶۹ بی ینال براتیسلاوا در چکسلواکی برنده جایزه طلایی شد. پس از مرگ صمد، دوست نزدیکش بهروز دهقانی به یاد وی غم سروده «حیدربابایه سلام» را سر داد. اما در میهن صمد، هیچگاه تقدیری درخور از شخصیت و آثارش صورت نگرفت. از آن سو داستانهای صمد نیز در پاکسازیهای دهه ۶۰، از بازار کتاب کودک «زدوده» شد.
بزرگداشت صمد، وظیفه ای است فراروی همه آنهایی که از لا به لای دست نوشته های بهرنگ، «چیزی» آموختند. گرچه سی سال پس از خاموشی وی

. *مجله ایران فردا، شماره ۴۶، صفحه ۳۰*

شاعر کولیان /مینا استرآبادی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. همراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

 

شعر و جنون

 

دیوید هربرت لارنس، ادیبی که همین روزها زاد روز اوست. یکی از وصافان برجسته ی طبیعت است. شهرت لارنس گرچه وامدار رمانهای اجتماعی و انتقادی اش است . اما نثر شاعرانه و توصیفات بی بدیل اش از پدیده های پیرامون، بی شک وامدار سویه ی شاعری اوست.
او در سپتامبر سال ۱۸۸۵ و در خانواده ای از طبقه ی سختکوش جامعه زاده شد. او از همان کودکی شیفته ی ادبیات بود و همین علاقه ی بیحد او را از تقدیر کار در معدن رهاند و به سوی نویسندگی سوق داد. او تحصیل در کالج ناتینگهام را نیمه کاره رها کرد و با فریدا ویکلی، همسر آلمانی پروفسوری در ناتینگهام گریخت . پس از آن زندگی این زوج تا مدتها دستخوش سرگردانی و خانه به دوشی شد.
” لارنس در طول زندگی چهل و پنج ساله اش آثار زیادی در قالب داستان، شعر و مقاله نوشت. از آثار معروف او می توان به “رنگین کمان”، “طاووس سفید”، “پسران و عشاق” و “زنان عاشق” اشاره کرد. اما معروف ترین اثر او “معشوق خانم چترلی” است، که متن خلاصه شده ی آن با عنوان “فاسق لیدی چترلی” به زبان فارسی ترجمه شده است.
معشوق خانم چـــَتـــِرلی” داستان زنی ثروتمند و اشراف زاده به نام کنتس چترلی ست که همسر ملاکش، در اثر آسیب دیدن در جنگ فلج می شود و توانایی جنسی اش را از دست می دهد. پس از آن است که خانم چترلی درگیر رابطه با مردان دیگر می شود. انتشار این رمان به دلیل در بر داشتن صحنه های عریان جنسی در ایالات متحده آمریکا و بریتانیا ممنوع بود.
بسیاری از شخصیت های اصلی داستانهای لارنس برگرفته از شخصیت مادرش بوده است. شخصیت زنی تحصیل کرده، از طبقه ی متوسط که همواره در تقابل و تضاد با شخصیت مرد از طبقه کارگری جامعه است.
لارنس در خلال جنگ جهانی اول، زندگی فقیرانه ای را گذراند و گوشه ی عزلت اختیار کرد تا آنجا که برای فرار از مظاهر شهر و قیل و قال بشر به مکزیک پناه برد، جایی که زندگی بکر مردم آرامش خاطری غریب برایش فراهم آورد. او شعر پاییز در تائوس را در مدت اقامتش در نیومکزیکو و در وصف پاییز شهر سحر انگیز تائوس سروده است. شهری که سالهاست زمزمه ای مبهم در آن ساریست.
زبان شعرلارنس زبانی مدرن و مشاهدات رئالیستی اش از حیات وحش بدیع و ساختارشکن است. لارنس از نخستین شاعرانی بود که واقع بینانه و به دور از نگاه سمبلیستی به طبیعت و حیات وحش در اشعارش پرداخت. در اشعار او طبیعت و حیات وحش هرگز سمبل و نماد نیستند و شاعر با نگاهی دقیق و موشکافانه به خود این عناصر می پردازد.

 

تسخر زدن به رویای آمریکایی

 

ماه سپتامبر زادروز با زادروز اسکات فیتزجرالد، نویسنده ی سرشناس آمریکایی را در خود جای دده است. مردی که با وجود عمر کوتاهش خالق آثاری ارزشمند در عرصه ی رمان نویسی و داستان کوتاه شد.او یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم و متعلق به نسلی از نویسندگان آمریکا موسوم به «نسل گمشده» است.
فیتزجرالد در سال ۱۸۹۶ و در خانواده‌ای کاتولیک و ایرلندی الاصل از طبقه‌ی متوسط زاده شد و ازهمان نوجوانی داستانهای کوتاهش را در روزنامه ی مدرسه چاپ می کرد. او در ۱۶ سالگی و به خاطر کوتاهی در درس خواندن از آکادمی سنت پاول اخراج شد، اما یک سال بعد توانست وارد دانشگاه پرینستون شود.
فیتزجرالد در فاصله یک دهه بین سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۹ خط سیر نسلش را طی کرد و با داستانهایش پیام آور تباهی سرگیجه آور و فضای تار و رعب انگیز سالهای پس از جنگ شد.
فیتز جرالد روایت گر امیدهای از دست رفته ی آمریکاست و شهرتش را مرهون تصویری ست که از سقوط مفهوم “رویای آمریکایی” خلق کرده است. آثار او تفسیری ست بر آمریکا، فلسفه ی وجودی آن و ارزیابی شکست این رویا.
از جمله رمانهای فیتزجرالد می توان به « گتسبی بزرگ» «شب لطیف است» ، « این سوی بهشت»، «زیبا و ملعون» و داستان کوتاه «مورد عجیب بنجامین باتن» اشاره کرد.
فیتز جرالد در شاهکار ماندگارش گتسبی بزرگ، دنیای آزادی را تصویر می کند که در آن ارزشهای سنتی و اخلاقی زیر سوال می روند، رویه ای که در حقیقت انقلاب فرهنگی دهه ی ۱۹۶۰ در آمریکا را پیش بینی می کند. این کتاب به خاطر دستمایه قرار دادن زندگی طبقه مرفه آمریکا در دهه ۱۹۲۰ و نگاهی دگرگونه به معنای زندگی ؛ همواره مورد توجه صاحب نظران بوده است.
رمان در انتها مفهوم خود را به تاریخ آمریکا پیوند می دهد و در پاراگرافهای آخر رویای آمریکایی را به زبانی مکرر بیان می کند، همان پیامی که این سرزمین جدید به نخستین ساکنان اروپایی اش می داد: ” آخرین و بزرگترین رویا درتمام رویاهای انسانی” ، اما با این تفاوت که لحن فیتزجرالد برای به یاد آوردن این رویا مرثیه گون است، او از سرزمینی می گوید که اگرچه تصویر گر آرزوهای آدمی ست اما دیباچه ی شکست ها و نومیدی ها و تهی شدن های او هم هست

 

چیرگی رنگ

 

روزهای آغازین سپتامبر مصادف است با زادروز جاکوب لورنس نقاش آمریکاییِ آفریقایی تبار هنرمند آوانگاردی که در بحبوحه تبعیض نژادی در آمریکا توانست زندگی هم نژادانش را رنگین کند.
جاکوب لورنس در هفتم سپتامبر سال ۱۹۱۷ و در محله ی هارلـــِم نیویورک زاده شد. محله ای که به عنوان یکی از اصلی ترین مکانهای زندگی سیاه پوستان شناخته می شد و بخش مهمی از فرهنگ معاصر آمریکا در آن بالید.
کودکی و نوجوانی لورنس مصادف بود با وقوع رنسانس فرهنگی در جامعه ی آفریقایی تباران ساکن آمریکا. در این دوران و به واسطه ی شکوفایی موسیقی، ادبیات و سیاست میان سیاهپوستان، هویت هنری لورنس هم رقم خورد.
او از همان کودکی به کلاسهای نقاشی و کاردستی محله ی هارلم رفت و نقاشی هایش کم کم به سوژه مشترکی همگرا شدند: زندگی آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار یا به‌قول خودش، «آنچه بود و آنچه داشت».
نقاشی‌های لورنس بخش مهمی از هنر آمریکا هستند، او در نقاشی‌هایی که از زندگی آفریقایی‌تبارها کشیده، بیشتر از نشان دادن تبعیض و نژادپرستی، گوشه‌هایی از زندگی در مفهوم کلی را نشان داده که خودش هم بخشی از آن بوده است.
لورنس نام سبک هنری اش را کوبیسم پویا گذاشته بود. او هنرمند پرکاری بود که در طول زندگی اش بارها مورد تحسین و تمجید قرار گرفت. لورنس تا چند هفته پیش از مرگش در سال ۲۰۰۰، نقاشی می‌کشید . آخرین کاراو با نام نیویورک در گذر، اکتبر ۲۰۰۱ در ایستگاه مترو میدان تایمز نیویورک نصب شد.

 

انسان آنگونه که هست

 

روزهای نخست سپتامبر و همزمانی با سالروز خاموشی “ژرژ سیمنون” نویسنده فرانسوی بهانه ای شده برای یاد کردن از او و آثارش. نویسنده ای که سیمنون طی حیات هشتاد و شش ساله اش بیش از ۲۰۰ رمان و تعداد زیادی داستان کوتاه خلق کرد و به همین دلیل هم در صف پرکارترین نویسندگان تمامی تاریخ ادبیات قرار گرفت.
ژرژ سیمنون در سال ۱۹۳۱شخصیت “بازرس مــَگره” Maigret را آفرید، شخصیتی که قهرمان اصلی داستان‌های پلیسی او شد . شهرتی کم نظیر برای این نویسنده به ارمغان آورد. سیمنون در بین سالهای ۱۹۳۱ تا ۱۹۷۲ بیش از صد و نود داستان نوشت. داستانهایی که یا به ژانر جنایی با محوریت شخصیت بازرس مگره تعلق داشتند و یا به تصویر گرفتاری انسان ها در محیطی آکنده از یاس و حیرانی و جبر می پرداختند. محیطی تیره و تار با فضایی سنگین که گویی تداعی کننده ی دوره ی کودکی خود او بودند.
سیمنون در داستانهای پلیسی اش به کند و کاو در لایه های نا خود آگاه انسانها می پردازد و از دیدگاه روانشناختی عقده های خفته، ترسهای ذهنی و امیال سرکوب شده ی آنها – که در زیر نقاب زندگی روزمره نهفته شده اند – را زیر ذره بین قرار می دهد، همان عقده ها وسرخوردگی هایی که در شرایط خشم و بحران از درون شعله می کشند و منجر به رقم خوردن بی رحمانه ترین جنایتها و فجیع ترین خشونتها می شوند.
او با خلاقیتی مثال زدنی و با بهره گیری از فضاسازی های ادیبانه و هنرمندانه همین داستانهای پلیسی – جنایی اش را مبدل به متون ادبی می سازد ، تا جایی که منتقد سخت گیری چون “آندره ژید” هم این داستانها را در حیطه ی ادبیات خالص طبقه بندی می کند.
سیمنون در سال ۱۹۸۴ به علت تومور مغزی تحت عمل جراحی قرار گرفت و سرانجام در شامگاه چهارم سپتامبر ۱۹۸۹ در هنگام خواب از دنیا رفت.

فیفا: ایران کار کره جنوبی را به روز اخر کشاند/ امیر خسروجردی

تساوی بدون گل تیم های ملی کره جنوبی و ایران در وبسایت فیفا و کنفدراسیون فوتبال آسیا بازتاب داشت.

پس از تساوی روز گذشته بازی ایران و کره جنوبی در مرحله مقدماتی بازی های جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه در سئول کره جنوبی که باعث شد کره ای ها در مقابل دیدگان هوادارانش، ضمن از دست دادن دو امتیازحساس این بازی خانگی شانس صعودشان به روسیه نیز کم شود، وبسایت رسمی فیفا در گزارش دراین باره نوشت: این تساوی هر چند برای ایران فقط حفظ رکورد گل نخوردن در دور مقدماتی جام جهانی را به همراه داشت، اما کار کره برای صعود را سخت کرد و این تیم باید در دیدار پایانی برابر ازبکستان به برتری برسد. دیداری که سخت و دشوار خواهد بود.
فیفا در ادامه نوشت: کره جنوبی با قبول تساوی بدون گل درخانه‌اش مقابل ایران، همچنان باید برای صعود به جام جهانی بجنگد و حالا این تیم در یک کورس سه تیمی باید در آخرین دور مسابقات برای کسب جواز صعود رقابت کند. هر دو تیم موقعیت‌هایی برای گلزنی داشتند اما این تیم میزبان بود که موقعیت‌های خطرناک‌تری برای شکستن قفل دروازه‌ها داشت.
وبسایت کنفدراسیون فوتبال آسیا هم در مطلبی درباره بازی ایران و کره جنوبی نوشت: ایران با توقف کره جنوبی در مقابل هوادارانش به عنوان صدرنشین گروه یک فاصله اش را با تیم های دیگر بیشتر کرد.
درادامه گزارش ای اف سی آمده است: کره جنوبی بازی را تحت کنترل داشت اما دفاع ایران سرسختانه مقاومت کرد و تلاش مصرانه تیم تحت هدایت شین تائه یونگ برای زدن گل به جایی نرسید و این تیم با وجود به میدان رفتن لی دونگ ‌گوک کهنه‌کار نتوانست راهی برای نفوذ به دیوار دفاعی تیم مهمان پیدا کند و به این ترتیب، ایران شکست ناپذیری و کلین‌شیت‌های متوالی‌اش در سومین دور از مرحله انتخابی جام جهانی ۲۰۱۸ را حفظ کرد
کنفدراسیون فوتبال آسیا درپایان تصریح کرد: تیم ملی ایران با وجود یک بازیکن کمتر، اما سدی ۱۰ نفره برابر حریف ایجاد کرد و کره هم نتوانست از این سد عبور کند.

کی روش 11 بازیکن را به اردوی تیم ملی دعوت کرد/ امیر خسروجردی

فهرست تیم ملی ایران برای بازی با کره جنوبی و سوریه اعلام شد.

به گزارش خبرگزاری های ایران، کارلوس کی روش، سرمربی تیم ملی فوتبال ایران امروز۱۱ بازیکن را به اردو فراخواند. این بازیکنان که برای دو دیدار مقابل کره جنوبی و سوریه در مرحله مقدماتی جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه دعوت شده اند باید خود را عصر امروز به کادر فنی تیم ملی معرفی کنند.
همچنین به گفته کارلوس کی روش، اسامی بازیکنان لژیونرهم پنجم شهریوراعلام خواهد شد.
اسامی بازیکنان دعوت شده به اردوی تیم ملی به شرح زیر است:
دروازه بانان: علیرضا بیرانوند و حامد لک
بازیکنان: سید جلال حسینی، محمد انصاری، وحید امیری، مهدی طارمی، امید نورافکن، وریا غفوری، روزبه چشمی، سعید آقایی و مهدی ترابی.
در لیست اعلامی کی روش، پنج بازیکن از پرسپولیس و سه بازیکن از استقلال حضور دارند.
تیم ملی فوتبال ایران که صعودش به بازی های جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه قطعی شده روزهای نهم و چهاردهم شهریور در دو دیدار تشریفاتی به مصاف کره جنوبی و سوریه می رود.

وعده های انتخاباتی روحانی، تبی که خیلی زود به لرزنشست!/تقی روزبه


لیست کابینه و مراسم تحلیف روحانی مناسکی بودند برای فاتحه خوانی و دفن وعده های انتخاباتی روحانی و انتظاراتی که برانگیخته بود! پیشتر گربه را دم حجله ذبخ کرده بودند: ابتداشمشیرآخته سرنوشت بنی صدر را بالا بردند. سپس با مشرف شدن نزدآقا پیشاپیش توقعات و خواسته های او مطرح شدند. در این دیدارمعلوم شد که روحانی لیست تمامی وزراء پیشنهادی خود را پیش از طرح در مجلس و یا در انظارعمومی با رهبری در میان گذاشته است که البته بدلیل شوری بییش از حدآن مورداعتراض برخی نمانیدگان هم قرارگرفت. هم چنین معلوم شد که در مردمسالاری دینی از نوع ولایت فقیهی، رئیس جمهوری که ازخلال صافی شورای نگهبان رده شده ه حتی قادر به انتخاب آزادافراد کابینه خودهم نیست. و رهبرنظام عملا بخش باصطلاح انتخابی نظام را نیز دستچین می کند. چنان که مداخله مستقیم در انتخاب تعدادی از ورزا کلیدی علنا اعلام شد و حساسیت در موردبرخی ورزاء دیگرهم به آن اضافه شد و البته حساسیت های اعلام نشده در مورددیگروزراء هم جای خود را داشت. حالا حساب کنید که از این ماهی (پیرمرددریا) چه چیزی جزاسکلت آن برای مجلس و حامیان و موتلفین فرودست روحانی باقی می ماند. با این همه گوش خلق اله و عالم را برای پاراف کردن وجب به وجب همین وزراء عمدتا از قبل منصوب شده کرخواهند کرد! تا نشان دهند که این دستگاه عظیم و طویل پارلمانی چندان هم بی خاصیت نیست!

نقش سیاهی لشکربودن اصلاح طلبان!

وقتی َمرکب روحانی از پل انتخابات گذشت، به خصوص در دوره دوم و پایانی ریاست جمهوری اش، فروکاستن اصلاح طلبان به سیاهی لشکربی مقدار عین سیاست ورزی محسوب می شود. او برای بند و بست و چانه زنی و نگهداشتن خود بر فرازامواج طوفانی در ساختاررسمی قدرت، به جلب رضایت امثال علی لاریجانی ها و اصول گرایان موسوم به معتدل و نیز جلب حمایت روحانیت تا بندناف مرتجع بیش از اصلاح طلبان نیازدارد. اصلاح طلبان به دررأی جمع کردن می خورند اما در لابی گری دست شکسته وبال گردن است و بهمین دلیل مثلا وزارت کشور که مادرورزاتخانه ها محسوب می شود و با وجودآن همه اعتراض وانتقاد که در چهارسال گذشته به وزیری که نزدیک به اصول گرایان و مشخصا علی لاریجانی بود اعتراض شد ، او هم چنان سکان این “شاه ورازاتخانه” را در تیول خود دارد. از اصلاح طلبانی که نماینده و سخنگویانشان امثال جهانگیری ها و عارف ها باشند و خاتمی هم اگر لب به سخن بگشاید نخست از روحانی و یا مداخله رهبر در چینش کابنیه دفاع می کند و پیروان و حامیان را به شکیبائی و تمکین تشویق می کند چه انتظاری هست؟ نقش آن ها در نظام تا حدداغ کردن تنورانتخابات، بدون آن که حق پختن نانی برای خود داشته باشند تعریف شده است و خودآن هاهم، به رغم غرولندها، هم به تقدیرروزگاردتن داده اند… خامنه ای و روحانی هم با وقوف به این استیصال و ناچاری قادرند این چنین بی اعتنا به آن ها به تازند.

وظیفه تازه و دشواراصلاح طلبان در شرایط پساانتخاباتی

در فصل انتخابات، اصلاح طلبان با تمامی توش و توان خود به میدان آمدند و تا می توانستند در شکستن جوتحریم ( که آن را رسما خطرعمده و کلیدواژه موفقیت معرفی می کردند) با بهره گیری از رسانه های داخل و خارج و جمع آوری ِعده و ُعده خود به داغ کردن تنورانتخاباتی همت گماشند. اما اکنون که کوه موش زائیده و نان های این تنورفطیر بیرون آمده است و به عنوان مثال معلوم شده کابینه برآمده از پیروزی صفوف اصلاح طلبان و اعتدالی ها یک کابینه تمام عیارمردانه است و برای اشانتیون هم شده بدون حتی یک نفر دگرباور و از اقلیت های های قومی و یا موسوم به تسنن است، آه از نهادهمه رأی دهندگان و یا هیزم آوران بی مزدتنوری که گرمایش اختصاص به آن دیگران دارد بر آورده و وظیفه بس دشوارآرام کردن و پاپین کشیدن فتیله انتظارات را بردوش آن ها نهاده است. در دشواری این وظیفه همین بس که آن ها حتی قبل از اعلام وزراء به مجلس از طریق ارسال نامه ای به روحانی با امضاء ۱۷۵ نماینده و با تاکید برحضور (همان اشانتیونی) وزیرزن و یا اهل تسنن، در واقع به او پیام دادند که دل قوی دارد و نگران عدم تصویب مجلس نباشد. غافل از آن که نگرانی و دغدغه اصلی روحانی از مراکز و مراتب بالای قدرت یعنی رهبری و اصول گرایان و روحانیون سرچشمه می گیرد تا از مجلس بی خاصیتی که لاریجانی آن را به راه می برد. با این همه آن ها اکنون باید تمام همت خود را برای تسطیح انتظارات و تصدیق وضعیت تازه و توجیه حمایت خود از روحانی در دوره جدید بکاربگیرند.
بهمین دلیل امثال تاج زاده ها و جوادی حصارها و یا عارف ها و جهانگیری ها و یا در خارج سوای آوازه گران حرفه ای، حتی افرادی امثال ملیحه محمدی ها هرچندبالکنت زبان، آستین های خود را برای پاپین آوردن فتیله انتظارات بالاکشیده اند و کسانی مثل سعیدبرزین از مفسرین بی بی سی به اصلاح طلبان نهیب می زند که نقش سیاهی لشکر و دنباله روی از روحانی را بپذیرند و زیادی شلوغ نکنند! در اصل سیاست ورزی راجع به دوره پساانتخاباتی، یعنی پائین کشیدن فتیله انتظارات با همه دشواری اش، بخش جدانشدنی و مکمل سیاست ورزی مرحله پیشاانتخاباتی یعنی د اغ کردن تنوراست. تنوری که بویژه زیادداغ می گردد، اگر به همان سرعت خاموش نشود، یعنی اگر حرکت دوربرداشته ماشین ترمزنزده شود، چه بسا موجب دردسرهائی بشود. از همین رو داغ کردن و سپس خاموش نمودن تنور بخشی از فرایندسوخت و ساز و جذب و دفع سیستم برای ایجادتعادل خود محسوب می شود و اصلاح طلبان در این سوخت و ساز و تقسیم کار وظیفه اخص خود را دارند.

زمان پاسخگوئی!

چندین دهه است که رژیم از همین طریق مشغول بازتولید و بازترمیم سیاسی خود است، تا ضمن نشان دادن پزباصطلاح مردم سالاری دینی، در عین حال برگ انجیری برای پوشیده ماندن و یا نادیده گرفته شدن فساد و سرکوب و سیاست های فلاکت آفرین خود فراهم آورد. و مهم تراز آن اجازه ندهد که تا جامعه ای مستقل، نیرومند و بیرون از حوزه نفوذجناح بندی هایش پیکربندی شده و قوام و دوام یابد.
اکنون که فصل خوشه چینی کاشته ها فرارسیده و معلوم شده است که چیز درخوری در این کشت زاربی حاصل نروئیده است؛ زمان پاسخگوئی به خود و دیگران توسط آن هائی که به امیدمحصولی در این کشت زار بذرافشانی کرده اند، بخصوص آن هائی که بیش از همه یقه درانی کرده اند، فرارسیده است. فقط رژیم نیست که باید واداربه پاسخگوئی شود، طبیعی است و حتی بیش و پیش از آن، که هرشهروندعاقل و بالغ نیز در برابر رأی خود و نتایج آن مسئول و پاسخگو باشد. بهمین دلیل حفاظت و صیاتت از رأی و انتظارات و مطالبات خود بخش جدانشدنی از وظایف شهروندی او را تشکیل می دهد. و باز بهمین دلیل آن ها که رفتاردولت و گزینش های آن را نسبت به زنان و یا اقلیت ها و یا دانشجویان و معلمان و… در حکم توهین و دهن کجی به خود و دست مریزادگفتن به روحانیت و یا مراتب بالای قدرت می دانند، جز از طریق طرح مطالبات خود با صدای بلند و گسترش اعتراضات نسبت باین بی اعتننائی، قادر به صیانت از آراء‌خودنخواهند بود. آن ها می توانند در کنارکسانی که با شناخت از سیستم پیشاپیش به تحریم افسون انتخاباتی رژیم مبادرت کردند صف گسترده ای در صفوف زنان دانشجویان معلمان و کارگران و دگرباوران و باصطلاح اقلیت های گوناگونی که چه بسا جمعشان برخلاف عنوانشان اکثریت هم باشند، دست در دست هم فشارسنگینی را به جباران حاکم وارد کنند تا دیگرجرئت ارتکاب این گونه توهین ها- دادن وعده های توخالی و سیاهی لشکرانگاری مردم- از مغزشان هم خطورنکند…

پرسپولیس211 میلیارد و استقلال 118 میلیارد بدهی انباشته شده دارند /امیر خسروجردی

رقم بدهی های تیم های سرخابی پایتخت مشخص شد.


براساس اعلام خبرگزاری تسنیم، مجموع بدهی های انباشته شده تیم های استقلال و پرسپولیس نزدیک به ۲۳۰ میلیارد تومان است که از این مبلغ آبی پوشان پایتخت ۱۱۸ میلیارد بدهی دارند که این مبلغ شامل بدهی مالیانی، دارایی و بدهی به اشخاص است و مسئولان این باشگاه باید هرچه سریعتر این مسئله مهم را حل کنند. درطرف دیگر، سرخپوشان نیز با ۲۱۱ میلیارد تومان دوبرابر رقیب سنتی خود بدهی دارند.

براساس این خبر، باشگاه پرسپولیس سه و نیم میلیون دلار بدهی به اشخاص خارجی دارد که با احتساب دلار با قیمت ۳ هزار و ۸۰۰ تومان این باشگاه ۱۳ میلیارد و ۳۰۰ میلیون تومان بدهی خارجی دارد. همچنین ۳۰ میلیارد از بدهی‌های باشگاه پرسپولیس به اشخاص ایرانی اعم از مربی و بازیکن است.

سنگین‌ترین بدهی باشگاه پرسپولیس هم مربوط به بیمه، دارایی و اداره مالیات است که به ۱۴۰ میلیارد تومان می‌رسد. همچنین پرسپولیس‌ها ۲۸ میلیارد بدهی متفرقه یا سایر بدهی‌ها دارند که مجموع این بدهی‌ها ۲۱۱ میلیارد و ۳۰۰ میلیون تومان است.

کنفدراسیون فوتبال آسیا ماه گذشته با ارسال نامه هایی به چهار باشگاه پرسپولیس، استقلال، نفت و تراکتورسازی که فصل آینده در لیگ قهرمانان این قاره حضور دارند به صراحت اعلام کرد که این چهار باشگاه تا ۳۱ آگوست( نهم شهریور) باید تمام بدهی های خود را پرداخت کنند درغیر اینصورت با لغو پروانه حرفه ای و حذف از این مسابقات مواجه خواهند شد.

حلقه های درهم/رضا اغنمی

 

 

 

نویسنده: مهشید شریف
ناشر: آرادمان. تهران
چاپ اول: زمستان ۱۳۹۴

 

داستان ازمراسم درگذشت «مونا»، شروع می شود. هنرمند جوانی که خودکشی کرده، اما خویشاوندانش پنهان می کنند. می گویند آِوردوز کرده. نویسنده درنقش صبا همراه مادر و دوست نزدیکش پری ناز درآن نشست حضور دارند.

 

 

راوی درجمع سیاهپوشان حاضر، درمیان ناله وضجه های سوگواران، با مشاهده تصویرمونا روی دیواردرنگاهش فرو می رود: «به نقطه ی نامعلومی نگاه می کند. دورآن خرمنی ازسبدهای گل وشمعهای روشن حال خوشی به من می دهد. چشم از عکس مونا برنمی دارم. خنده ای روی لب هایش نشسته که دربازی برق نگاهش آدم را گول می زند. انگارنمرده است».
دخترجوانی با ویولونی روی سینه وارد می شود. سیاهپوش است و غمگین :
«جایی که مادرمونا نشسته می ایستد و با سر به عکس مونا تعظیم می کند. صدای ویولون درفضای بسته ی تالار می پیچد . . . همهمه زن های عزادار بالا می گیرد و ناله ی ویولون را می بلعد».
درآن روز سوگواری است که راوی داستان، مهراد شوهر مونا را می بیند :
«چند مرد وزن کنار درورودی درهم می لولند. پری ناز می گوید ماهم سلامی بکنیم. مهراد شوهر مونا هم آن جا ایستاده»
آن دو نزدیک می شوند به رسم تسلیت گفتن:
«مهراد دست به سینه نگاهم می کند ونگاه من وحشت زده این ور آن ور می چرخد. نمی دانم چطور با مرد غریبه ای همدردی کنم . . . عقب عقب می روم و پای چند نفری را لگد می کنم و . . . هیاهوی مبهمی توی سرم چرخ می خورد. مهراد باز لحظه ای متوجه من می شود. نگاهم را ازچشم های ماتم زده اش پس می گیرم».
ازان دیدار به بعد است که به قول راوی داستان :

«صورت خشک وماتم زده ی مهراد می دود پشت پلکم».

مردی که گویا به ظاهر سوگوار زنش بوده، با نگاه های مشتاقانه ملکۀ ذهنش می شود تا . . . ! تا این که مهراد بعد از چند ماه به بهانه ی پس دادن شرکت درعزاداری مونا، به خانه آن ها می رود. ازسخنان طولانی و رفتار پدرومادرش با مهراد چنان دلخور شده که: « خدا خدا می کنم مهراد بلند شود برود».
راوی از رفتارهای والدین در خانواده و ازبرادر بزرگش صفا که به خارج رفته می گوید :
«او برای من امنیت بود. نمی گذاشت درکابوس های شبانه ام گرفتار بمانم . . . تنهایی ام را پُر می کرد. می پرسید:
«صبا آخر تو چرا همیشه این جور ساکت و غصّه داری؟ دلت چیزی می خواهد؟»
«نمی دانم. حسی دارم که . . . دست خودم نیست»
پای مهراد به خانه آن هابازشده: « حتا همراه ما تا خانه ی قدیمی پدربزرگم تا قمصر کاشان هم می آید». لحن روایت نشان می دهد که صبا و مهراد ازدواج کرده اند. بدون مراسم عروسی عقد شده اند. مادر از مهراد می پرسد:
«پسرم نمی خواهم ناراحتت کنم. ولی یک ماه بیشتر به شب سال نمانده برنامه ای، مراسمی دارید؟»
مهرداد می لرزد. ناراحت و منگ شده. می گوید با پدرومادر مونا صحبت کرده.
«مراسمی توی مسجد می گذاریم و بعد همه را دعوت می کنیم به یک باشگاه شام می دهیم».

برگذاری مراسم نخستین سال مونا که دربخش دوم آمده است.
مادر، ویلای دوستی را که درشمال دارد دراختیار گرفته. با آرایش خانه عده ای ازدوستان را برای مراسم سالگرد مونا دعوت می کند:
«پری ناز ومادرم سنگ تمام گذاشته اند. صدها شمع رنگارنگ و یکی دوتا عکس قاب شده ی مونا و دسته گل هایی که سر راه خریدیم، روی زمین چیده می شود. تا بقیه برسند سالن ویلا را آماده می کنیم».
پوسترها، با طرح های زیبا و جالب، نشانی ازهنرافرینی مونا بردر ودیوار نصب شده. پری ناز می گوید:
«اتفاقی رفتم توی فایل هایی که تو شرکت ازش داشتم. دیدم چه طرح های گرافیک با حالی کشیده. مثل نقاشی های سور رئالیستی می ماند. اصلا این ها را به من نشان نداده بود. یک دنیا حرف توی این ها هست. دادم بزرگشان کردند. عجب پوسترهایی شده».
دوستان، یاران دبستانی ودانشگاهی جمع اند:
«دختر وپسرها مثل کولی ها لباس پوشیده اند. سرو وضعشان از دو فرسخی داد می زند که معترض اند غمگین و متآثر . . . آرام آرام اشک می ریزند. ابهت فضا همه را گرفته. . . . یار دبستانی را زمزمه می کنند . چند نفری شان با مونا هم کلاس بوده اند . . . تا نیمه های شب ساز می زندد و آواهای تکی وجمعی می خوانند».
خاطره های گذشته ازمونا بازگو می شود. گردش ها بگومگوها هریک با غم واندوه :
«سامی می گوید یارخیابان گردی های هم بوده اند. حتا بابت آن کتک هم خورده اند. ریحانه می گوید براش شکست معنا نداشت . اما یواش یواش حالش بد شد. عباس می گوید . . . دغدغه اش هنر بود . . . حس او به خلق یک کار هنری با بقیه ما فرق می کرد. ازدیدن این پوسترها تعحب نمی کنم . مطمئنم صدتا کار دیگرهم این جا و آنجا قایم کرده است».

نوبت به صبا می رسد. قبلا دلهره ی یگانگی و همرنگی خود بامونا را باخوانندگان درمیان گذاشته، و حالا نگاه های منتظرانه و کنجکاو حاضران را. شروع به سخن می کند:
« من هیچ وقت مونا را ندیدم. اما برام آشناست. می فهمم درد و تنهایی و بی امیدی یعنی چی. می فهمم کلنجار برای زنده ماندن یا نماندن یعی چی. وقتی نا امیدی تا مغز استخوان نفوذ می کند ونفس آدم را حبس می کند . . . چه قدرتی می خواهد که جرئت کنی و اعتراف کنی که نمی توانی ادامه بدهی. مونا با مرگش به من می گوید این شهامت را داشته است که روشن و شفاف از سرخوردگی اش بگوید این برای من درس بزرگی است».
انگاراحساس گناه می کند. گناه تحمیلی سنگین وغیرقابل بخشش. به قول خودش سعی می کند که چشم ش با چشم کسی تلاقی نکند. گیج ومبهوت و وارفته!
«دستی روی شانه ام تکانم می دهد. مهراد است صورت و صدایش مثل پدر بزرگم شده است؛ درد کشیده و مصمم : «می آیی باهم برویم بیرون».

در درکه روی تخته سنگی نشسته اند. رودخانه زیرپایشان. صبا گوش خوابانده به سخنان مهراد. مخاطبش از حرفهای او چیزی نمی فهمد. باب دلش نیست:
«رویم نمی شود بگویم می خواهم برگردم سردم شده ودست هایم یخ زده است با این سکوتش دارد جانم را می گیرد» گرفتاری ها و درد دل های مهراد ادامه دارد. درحالی که مقابل طرف سرپا ایستاده می پرسد:
«یک سئوال عذاب دهنده . . . زیر یک سقف زندگی کنی؟» واو فرورفته درسکوت و پریشانی!

درخانه ی کوچکی که درآن ساکن شده اند، فضا اندکی تغییر می کند. روابط گرمتر می شود:
«ازحرف های اوداغ می شوم. انگار درآتش می سوزم. شادی ناگهان درآغوشم گرفته است. آفتابی به زندگی ام تابیده که روحم را مست می کند. به صورتم که توی آیینه نگاه می کنم، بیگانگی احساس نمی کنم. می گذارم که تجربه های جدید نفس تازه ای به من بدهد».
“من خود” را می نگرد و با او به جدال می پردازد :
« نمی گذارم مهراد. تنها و زمین خورده بماند. گذشته ی هردومان را مثل شاخه های خشک درآتش شادی می سوزانم و خاکسترش را دورمی ریزم. . . . می ترسم. می ترسم همه چیزیک باره فروبریزد و مجال پیدا نکنم که از زیر خرابه ها بیرون بیایم».
جدال درونی ادامه دار. دراو لانه کرده. تا جایی که مونا بخشی از من او شده و ملکه ی ذهنش. خیال و واقعیت درهم آمیخته. مونائی را که ندیده با او در می آمیزد. پنداری، آشنایی دیرینه ای دارد و با ذهنیاتش.

دربسترروایت های راوی در بخش “چهار” حوادث سال های جنبش دانشجوئی وبگیروببندهای ویرانگر ساواک، مهراد از «مونای زنده حرف» می زند و آشنائی اش با او در دوره دانشجویی با حنجره های زخمی ش!:
«دخترفعالی بود سرهرچیزی پای بچه ها را به رآی و رآی گیری می کشاند . . . یک انجمن تازه درست کردبود. آن روزها تا خرخره پایان نامه ام گیرکرده بودم». تا اینکه نصفه شبی تلفن کرده می گویدتصادف کرده وزخمی شده. «ازبچه های دانشگاه شنیده بودم که سرنترسی دارد» بالاخره درخانه دوستی ازدانشجویان بستری ومداوایش می کنند. تا مدتی بعد که داستان کهنه شد:
«روزی مونا پشت در خانه ام پیداشد دسته گلی بزرگی دستش بود. بی تعارف آمد تو نشسته. هزارتا ماجرا برایم تعریف کرد. اما لابه لای همه هیجانی که به خرج می داد به نظر می آمد سرخورده وکلافه وخسته است . . . چند ماه بعد باهم زندگی می کردیم».

صبا، دچار افسردگی شده با مصرف قرص های آرام بخش ومسکّن ظاهرخود را حفظ می کند. یا به قول خودش : «هرجیزی گیرم می آید قورت می دهم تا سرپا بمانم».
سلطه ی قوی وپنهان مونا برجان وروانش چنگ انداخته است :
«اسم مونا بهانه بود. روزهاست که می فهمم هیولایی پُرقدرت پیدایم کرده ومرا به طرف خویش می کشد. چشم هایم گود رفته ولب هایم کبود شده است».
نا امیدانه به کارهای غیرعادی دست می زند. وحشتناک ازبیم وهراس حوادث، تلفن را قطع می کند و به تاریکی پناه می برد. از گفت وگفتگو با مهراد می ترسد :
« چراباید بامن ازدواج می کرد؟ او که بارها بیحالی وافسردگی وناتوانی های مرا دیده بود و می دانست که عملا مادرم بی سر و صدا ازمن مراقبت می کند».
همراه با مهراد سرخاک مونا می رود. گل روی قبرش می گذارد:
«ناخودآگاه احساس آرامش به من دست داده است. . . . انگار بخشی از من با او زیر خاک پنهان است وبخشی ازاو درمن زنده».
درادامه ی گفتگوها، یأس وامیدها و افسردگی ها صبا روزی به مهراد می گوید:
« مونا توی زندگی با تو، خودش را کشت. نمی ترسی که . . .»
«چنان به جنب وجوش می افتد . . . دست و پایش می لرزد و تند تند ظرف هارا جا به جا می کند اگر می توانست از پنجره پرتم می کرد توی خیابان. صدایش شبیه ناله بود».

صبا یکی از کارتن های زیرزمین را باز می کند. کارهای هنری موناست:
«حجم های سفالی، با طرح های نزدیک به پوسترهای گرافیکی که پری ناز نشانم داد . . . دوسه تا ازمجسمه های سفالی کوچکی را که لای کاغذ پیچیده بود می آورم بالا توی قفسه وبین کتاب ها می گذارم. شش دانگ حواسم راجمع می کنم ببینم مهراد چه واکنشی نشان می دهد:
«چه قشنگ اند. تازه خریدی؟»
« . . . به صورتش نگاه می کنم و چیزی نمی گویم».

دربخش “نه” کتاب پرده ها کنار می رود. غفلت و بی خبری مهراد ازکارهای هنری مونا! :
«چطور نمی دانست مونا روزها توی شرکت ما ازدرد به خودش می پیچد وکارهای گرافیگی می کند؟ نمی دید که ذره ذره دارد می میرد؟ نمی دید زن هنرمند او هنرش را ازاو قایم می کند؟ نمی دید؟!…»
وچراها همیشه درابهام و خاموشی و سکوت رازدار!

راوی با مشاهده آدرس روی کارتن محتوای کارهای هنری مونا، کارگاه طلعت را درلواسان پیدا می کند. با طلعت آشن آشنا می شود مدیر و سرپرست نمایشگاه . خانم طلعت، ازکارهای هنری مونا و تواضع او سخن می گوید:
«کارهای هنری بهش کمک می کند سرپا بماند. هیچ بعید نیست که به این شکل بابیماری اش داشته مبارزه می کرد».

داستان مرگ مونا که بیشتر گمانه زنیست دراین بخش آمده. پزشک قانونی براین باور است که :
«مونا ازدرد جسمی و روحی دچار شوک عصبی شده بوده و تعداد زیادی قرص خورده که مثلا تسکین پیدا کند».
مهراد، دراین گفتگو سخنانی آورده قابل تأمل و ناخوانا با رفتارهایش. شاید هم تحت تأثیر دگرگونی های حاجت زمانه. از سنتی بودن هردو خانواده :
«هردو هم می خواستیم ازقید وبند آزاد باشیم. ما هردو به پنهان کاری و خود داری عادت کرده بودیم. من پنهان کاری های مونا را می فهمیدم. اما کنجکاوی نمی کردم. ازطرفی دلم می خواست پشتیبان او باشم؛ نه مزاحم خواسته های زندگی اش»
مونا ومهرداد را می توان دربستردگرگونی های زمان با هم نسلان وهم اندیشان دید در صف قربانیان با چشم های نگران، در گسست قلاده های تسلیم و بندگی زیرنورآزادی درانتظار!

بخش ده
راوی هنرجوی کارگاه طلعت می شود. برای یاد گیری سفال گری. به دروغ به مهرداد می گوید می روم کلاس یوگا. ازخانم طلعت استاد سفال گری به نیکی یاد کرده. درگل مالی کارگاه، به دوران بچگی در باغچه خانه پدری گشتی میزند ودلخوش ازخاطره ها برمی گردد به کارگاه طلعت وسرگرم گل کاری می شود. مونای درگورستان خوابیده او را اینجا و آنجا می کشاند باردیگر در ذهنش و این بار باخود به بازی یک قُل ودوقُل سرگرم می شود.
درمسافرت به قمصر باعباس که از نزدیکان مونا و همدوره های دانشگاهی او بوده، با زوایای روحی وذهنی مونا بهتر آشنا شده می گوید:
«مهراد باخاطره های مونا زندگی می کند من هم حالا مونا را بیشتر می شناسم . . . ماه های اول فکر می کردم یک ازدواج سه نفری است ولی بعد چهارنفری شد».
درآن سفرصبا باعباس خلوت می کند. عباس به مسخره می گوید:
«هنر مردم درمانده را می تواند نجات بدهد».
ازرازها پرده برمیدارد. از زندگی دانشجویی وسختگیریهای باباش و بی پناهی ها :
«یک سالی هم مونارا ازادامه تحصیل محروم کردند. پنهانی می دیدمش. بیچاره داشت آب می شد. مگر می شد آن همه ذوق وهنررا حبس کند؟ حامی نداشتیم».
:«مونا نامزدم بود وقراربود ازدواج کنیم»
«پس چرا ازدواج نکردید؟»
«باباش دودوک زن وآوازخوان نمی خواست. آقای مهندس می خواست».
ازدیدارهای پنهانی و وابستگی هنری او می گوید:
«حالش زیاد خوب نبود. کلافگی و بی قراری شدید ازپا انداخته بودش. ازحرف زدن بامن در می رفت. یکبار به من گف می خواهد این رازی باشد برای خودش. . . برای من مونا یک جرقه بود. یک حسّ خلاقیت بود».

طلعت خبر راه اندازی نمایشگاه کارهای سفالی را می دهد. راوی درفکرکارتن ها و صورت آدمک هاست:
«عباس راست می گفت که خطوط چهره ی درد کشیده هارا نمی شود دید و حسّ کرد وبالغ نشد».
کله های گلی را ازلابلای روزنامه درآورده روی میز می چینند. عباس با چشم های گریان وبغض درگلو:
«کله هارا یک به یک برمی دارد و با دو دست روی سینه اش می گیرد و می بوسد یک آن، چنان تکیده و پیرمی شود که . . .درمکاشفه های خود با کله های گلی غرق می شود».
درافتتاح نمایشگاه، راوی در خلوت وتنهایی خود صحنه ی رقص اشباح را به نمایش می گذارد. برگشته وبرنگشته به خود، به انبار می رود :
«چند بسته ی دیگری که مانده باز می کنم. نوشته ی”مونا ستاری” خرداد ۱۳۸۹ تهران – دانشکده ی هنر” روی یکی ازکارتن ها داد می زند که من این جایم ، من را ببین. بر می گردم ونوشته را دوباره می خوانم . دست و پایم به لرزه می افتد».
کارتن را باز می کند:
«لوح مستطیل شکل بزرگی با لعاب فیروزه ای و سطح ناهمواردارد از زیر کاغذها بیرون می آید».
طلعت از علاقه و زحمت های مونا که درساخت لوح کشیده می گوید:
«صورت مرد رنج دیده ی ماهیگیری را نشان می دهد که انگاری ازموج های دریا پیدا می شود . . . یک بار هم توی یک نمایشگاه نمایش داد».
درودیوار پوسترهای مونا نصب شده. با عکس بزرگ شده ای ازاو: «توی شمال روسری اش راباد میدهد»
«سرم را نزدیک می برم تا خنده اش را ببینم. بله، باور می کنم مونا دارد می خندد»
نمایش لوح فیروزه ای رنگ مرد ماهی گیر، ساز وآوازعباس وآزاد، در نمایشگاه هنرسفالگری هنرجویان کارگاه طلعت. «کاری ازمونا ستاری و به یاد او» این گونه به پایان می رسد:
«حالا او مونای خودش را دارد و من مونای خودم را».

آخرین برگ های کتاب نگاهی ست به هنرآفرینی های مونا درباره طرح های زیبا، جهت ساخت نقش گوشواره ها. کتاب به پایان می رسد.
مهشید شریف با نثری عارفانه در«حلقه های درهم» هنجارهای کهن وسنت های موروثی را با تکیه به قدرت تجربه به باد انتقاد گرفته، و اندوه و تباهی «مونا» های بی شمار جامعه را یادآور شده است.

وزارت نفت: شرکت بهنام پیشرو باید مطالبات بازیکنان را پرداخت کند/ امیر خسروجردی

وزارت نفت با انتشاربیانیه ای مالک جدید باشگاه را مسئول عمل به تعهداتش در قبال بازیکنان دانست و اعلام کرد که باید نام نفت نیزاز این باشگاه حذف شود.

وبسایت شرکت ملی نفت ایران دراین باره نوشت: به اطلاع می‌رساند که باشگاه ورزشی نفت درتاریخ ۸/۴/۱۳۹۵ پس از طی مراحل قانونی به شرکت بهنام پیشرو کیش واگذار شد و ازاین تاریخ به بعد باشگاه در اختیار این شرکت قرار گرفت و تغییرات مدیریتی مدیران باشگاه نیز توسط مسئولان شرکت بهنام پیشرو صورت گرفته است.
در ادامه این اطلاعیه آمده است: در قرارداد فروش باشگاه به صراحت آمده است که پرداخت دیون باشگاه و مطالبات اشخاص حقیقی و حقوقی کلاً به عهده خریدار (شرکت بهنام پیشرو کیش) است و این شرکت متعهد است که نام باشگاه را تغییر دهد و از عنوان «نفت» استفاده نکند وبا توجه به واگذاری ۱۰۰ درصد سهام باشگاه نفت تهران، شرکت ملی نفت ایران هیچ‌گونه مسئولیتی در قبال اشخاص حقیقی و حقوقی نداشته و خریدار باشگاه ضمن تعهد در قبال سهامداران باشگاه در قبال اشخاص حقیقی و حقوقی طلبکار نیز، متعهد و مسئول است.
درچند روزگذشته بازیکنان فعلی و قبلی تیم نفت تهران به علت دریافت نکردن مطالبات مالی خود چندین بار با حضور در مقابل ساختمان وزارت نفت در تهران به مسئولان این وزارتخانه بابت این مسئله اعتراض کردند، اما هیچ مقامی پاسخگوی آنها نبود.