یادداشت های سردبیر

حاشیه های خبری مجله خلیج فارس

از کُردستانِ دل تا سیستانِ جان، علی میرفطروس

از دفترِ بیداری ها و بیقراری ها

۱۰بهمن ۱۳۹۵=۲۹ژانویۀ ۲۰۱۷

دیر زمانی است که به کُردها دل بسته ام،دلبستگیِ عمیقی که از سال ۴۸ با سفری به مهاباد و دیگر شهرهای کردستان آغاز شد و هنوز نیز ادامه دارد؛ مردمی شریف،شجاع، صدیق و زحمتکش که نانِ سفره شان را – بی دریغ – با من قسمت کرده بودند.

وقتی حلاّج منتشر شد و در همان چند ماه اوّل به چاپ های سوم و چهارم رسید،روزی داریوش کارگر به من گفت:

–عده ای کُرد از کرمانشاه آمده اند و می خواهند شما را ببینند…

با تعجّب پرسیدم: عده ای کُرد؟!،از کرمانشاه؟!

گفت:بله! در رابطه با کتاب حلّاج .کتابفروشی نیما در کرمانشاه یکی از مراکز مهم فروش کتاب حلّاج است…

پس از انتشار کتاب اسلامشناسی(فروردین ۵۷) و حلّاج (اردیبهشت۵۷) و خصوصاً آخرین شعر (مرداد ماه ۵۷) من چندان آفتابی نبودم بلکه با احساسِ داس ها و هراس ها به نوعی در«خفا» زندگی می کردم و لذا نتوانستم در مصاحبه با روزنامۀ آیندگان(هوشنگ گُلمکانی)و مجلۀ تهران مصوّر(خانم ناهید موسوی) شرکت کنم.«ناشناس»ماندم،با اینهمه،به سابقۀ اعتماد و اُنس و الفتِ دوران دانشجوئی پذیرفتم که با این مشتاقانِ مُشفق دیدار کنم.

در غروبی دلگیر وقتی به حوالی انتشارات رسیدم،گروهی را دیدم که با قامتی حماسی و لباس های کُردی در آستانۀ کتابفروشی انتظار می کشند . وقتی به آنان رسیدم و خودم را معرفی کردم،ناگهان جُثّۀ کوچکم میان دست های پُرتوان و حماسی آنان در هوا چرخید…

از«کرندِ»کرمانشاه آمده بودند،از«یارسان»ها(اهل حقّ) که در باورهای خود،به حلّاج ارادتی خاص داشتند و وی را قدّیس می دانستند.عقاید «یارسان»ها با آموزه های زرتشت،مزدک و خُرّمدینان پیوند داشت که بعد از اسلام- بخاطر سرکوب ها و ستم های شدید-با نوعی عرفان و «شیعه گری» آمیخته شده است. «یارسان»ها(اهل حقّ)تقریباً در سراسر کردستان ایران پراکنده اند

در سال ۶۱ وقتی مجبور شدم که از ایران بگریزم و از طریق کردستان خود را به ترکیه برسانم، همان «یارسان»ها از کردستان تا مرز ترکیه مرا همراهی و یاری کرده بودند:

«کاک رشید»، بلند و بُرنا و با فرهنگ بود که غیرت و غیوری را باهم داشت با چشمانی از عسل و آفتاب.هنوز صدایش در جانم طنین انداز است که با تفنگی بردوش- بهنگام خدا حافظی- به من می گوید:

–کاک علی! وقتی به اروپا رسیدید ما را فراموش نکنید!
***
در پاریس،برای انتشار روزنامۀ«راهِ آزادی»(به سردبیری رضا مرزبان) وقتی با دکتر عبدالرحمن قاسملو و دکترصادق شرفکندی آشنا شدم،این باور در من تقویت شد که کُردهای ما با کُردهای ترکیه،سوریه و عراق تفاوت ها دارند و از «جداسری» های رایج دور هستند. دکتر قاسملو -با وجود سال ها اقامت در خارج از کشور- گنجینه ای از شعر و ادب فارسی بود و در «مشاعره»، سنگِ تمام می گذاشت.دکتر صادق شرفکندی نیز برادر کوچکِ استاد عبدالرحمن شرفکندی بود که آثاری در بارۀ ابن سینا و عمر خیّام منتشر کرده بود.

قرار شده بود که سرمایۀ اولّیۀ روزنامۀ«راه آزادی» توسط حزب دموکرات کردستان پرداخت شود بی آنکه این حزب تأثیری در راه و روشِ روزنامه داشته باشد.دکتر قاسملو- خود -گفته بود:

-انتظار نداریم از ما تعریف کنید فقط به ما فحش ندهید…

و در توضیح این سخن افزوده بود:

-برخی سازمان های چپ ایران در کردستان برای تکثیرِ اعلامیّه های شان گاهی دچار کمبودِ کاغذِ پلی کُپی می شوند و به ما مراجعه می کنند ولی با همان«کاغذ های اهدائیِ ما» به حزب دموکرات کردستان «بد وُ بیراه»می گویند!

با آنکه افراد شایسته و روزنامه نگاران پیشکسوتی مانند منوچهر محجوبی و رضا مرزبان نیز حضور داشتند ،ولی دکتر قاسملو گفته بود:

–بهتر است که این مبلغ به حساب «کاک علی» واریز شود و از طریق ایشان هزینه های روزنامه پرداخت شود…

دکتر قاسملو «کلید اعتماد»ش را در دستم گذاشته بود بی آنکه من قبلآً آشنائی یا ارتباطی با وی داشته باشم…
***
-کاک علی! رهبران سیاسی و روشنفکران ما کدام انوشیروان عادل را پُشتِ دروازه های تهران دیده بودند که با استقبال از خمینی-اینچنین- ما را خاکستر – نشینِ فقر و فلاکت کرده اند؟…امیدوارم وقتی به اروپا رسیدید ما را فراموش نکنید!

سخن«کاک رشید» هنوز در جانم جاری است…شاید او نیز الآن در شمارِ کولبَران باشد که در پیِ«آب حیات»،کوه ها و درّه های پُر برفِ کردستان را درمی نوَرَدد؛ در بهمنی سهمگین دست و پا می زند و یا در شلیکِ پاسداران به خاک و خون می افتد و با چشمانی از عسل و آفتاب – در واپسین نگاهش – این شعر شاملو را زمزمه می کند:

چشمه ساری در دل وُ

آبشاری در کف

آفتابی در نگاه وُ

فرشته ای در پیراهن

از انسانی که تویی

قصه ها می توانم کرد

غمِ نان اگر بگذارد

غمِ نان اگر بگذارد

۲۶تیرماه ۱۳۹۵ =۱۶ژوئیۀ۲۰۱۶

من سیستانی ها و بلوچ ها را به شرافت و شجاعت و جوانمردی می شناسم؛ مردمی که از دوران داستانی و باستانیِ تاریخ ایران تا امروز ، مرزبانان غیور و صبور این آب و خاک بوده اند.در سال های اقامتم در کرمان(۱۳۵۲- ۱۳۵۳) با برخی از سران و سرداران بلوچ آشنا بودم و به عنوان«وکیل الرُعایا»! در تنظیم مکاتبات و مدافعات شان در دادگاه های کرمان کمک می کردم.بعدها،حضور یک دبیر بلوچ (با چهره ای زیبا و آفتاب زده)در دبیرستانهای شهرِ ما (لنگرود) و رفت و آمدهای او به کتابفروشی پدرم به این آشنائی و شناخت غنای بیشتری بخشید.

سیستان از قدیم ترین ایام پایگاه تمدّن و فرهنگ ایران بود و – در واقع – سخن یعقوب لیث صفّاری در سرزنشِ شاعران عرَب زبان و اینکه «شعری که من اندر نیابم،چرا می باید گفت»،رخصتی برای سرودنِ شعر به زبان فارسی شد، ازاین رو،ما به سیستانی ها بسیار مدیونیم.

در زمان جانشینان یعقوب نیز سیستان پایگاهی برای ترویج زبان و ادب فارسی بود بطوری که دوران حکومت ابو جعفرصفّاری(در اواسط قرن ۱۰میلادی) دوران شکوفائی و رونق فکر و فلسفه و علم و صنعت و ادبیّات بود و از این رو،برخی پژوهشگران (مانندجوئل کرَمر)دوران وی را «طلیعۀ رنسانس ایرانی-اسلامی» نامیده اند.

مؤلف احیاء الملوک(تاریخ سیستان تا عصر صفوی) در بارۀ تولیدات و محصولاتِ غذائی سیستان در زمان شاه عبّاس صفوی(در قرن ۱۶میلادی) یادآوری می کند که مقدارِ این تولیدات چندان بود که « ۸ هزار خروار (حدود ۲ میلیون ۵۰۰ هزار کیلو) غلّۀ سیستان توسط شاه عباس خریداری شد…».

و یا:

«یکی از امرای هند با ۱۰ هزار شتر بار،به سیستان آمدند و جمیعِ اهلِ قافله،مهمان حاکم سیستان شدند».

به روایت استاد باستانی پاریزی:اگر ساربانان و نگهبانان هر شتر را فقط دو نفر بدانیم،تعداد افراد این قافلۀ طولانی به ۲۰ هزار نفر می رسد.این رقم نشان می دهد که سیستان در آن زمان از نظر شهری و توسعۀ کشاورزی چنان موقعیّتی داشت که می توانست میزبانِ ۲۰ هزار نفر باشد!

امّا…امروز، مقامات مسئول در استان سیستان و بلوچستان گزارش داده اند:

-«۴۰۰ روستای سیستان در زیر طوفانِ شن مدفون شده اند…در ۲ روزِ اخیر وضعیّت هوای سیستان به نقطۀ بحرانی رسید و ۴۰۰ روستا را دفن و راه های بسیاری را مسدود و بیش از ۳۵۰۰ نفر را راهیِ بیمارستان ها کرده است».

با نگاه به این عکس ها «در اشکِ ناتوانیِ خود،ساغری زدم»:

 

«رضا شاه! روحت شاد!» از کجا آمد؟ / علیرضا نوری زاده

رابطه نفرت از رژیم مذهبی و مهر به رژیم پهلوی
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار

پنج شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ برابر با ۲ دِسامبر ۲۰۲۱ ۱۶:۴۵

به همان اندازه که خمینی از فردای مرگش اعتبار خود را از دست داد، رضا شاه اعتبار گرفت – عکس از انصاف نیوز

هزار بار از خود پرسیده‌ام که آیا این فقط عملکرد رژیم ولایت فقیه است که نه هزاران بلکه میلیون‌ها ایرانی را وامی‌دارد در همه خیزش‌های خود، بین شعارهایشان «رضاشاه! روحت شاد!» را تکرار کنند؟ آیا صرف نفرت از رژیمی مذهبی است که در دل شمار کثیری از هموطنانمان محبت به رژیم گذشته و به‌ویژه رضا شاه بزرگ را به‌ این سرعت دامن زده است و می‌زند؟ چرا این امر در مورد «او که روح خدا بود و نقشش بر ماه سایه انداخته بود»، حتی در تظاهرات حکومتی هم تجلی نیافت؟ راستی چرا خمینی با آن اوج در کمتر از دو سه سال بعد از مرگش به حضیض افتاد؟ یادتان هست روز خاک‌سپاری‌ کفنش را برای تبرک پاره‌پاره کردند و پیکر برهنه‌اش از فراز دست‌ها بر خاک افتاد؟

خلخالی بعد از انقلاب به من گفت: «بنزین خریده بودم پیکر رضا خان را روز دفنش به آتش بکشم اما نشد.» پیکر رضا شاه بعد از رسیدن از مصر، با بالاترین احترام‌ها به خاک سپرده شد. خلخالی و ری‌شهری به قصد یافتن پیکر او و به آتش کشیدنش، آرامگاه رسمی رضا شاه و اطرافش را شکافتند اما چیزی نیافتند. مقدر بود نوادگان رضا شاه در روزهایی که در مشهد و تهران و قم و… فریاد می‌زدند «رضاشاه! روحت شاد!»، پیکر او را بیابند و رژیم دستپاچه جسد را به‌سرعت در جایی به خاک بسپارد.

آقای خمینی هرگز باور نداشت به چند سال نکشیده چنین در جنگ بین مریدان پاره‌پاره‌اش کنند و با خطوط درهم و معوج، چهره‌اش را چنان مغشوش کنند که حتی آن‌ها که تصویرش را در ماه و تار مویش را در قرآن می‌دیدند، هم دیگر برایش اعتباری قائل نشوند.

نسل ما اگر چیزی از رضا شاه می‌دانست، همان اشارات گاه‌به‌گاه دستگاه رسمی در سوم اسفند هر سال و مناسباتی در این مسیر و بعد هم آرامگاهی بود که روی مزار عبدالعظیم حسنی و امامزاده حمزه سایه انداخته بود. در نگاه مخالفان که در حاشیه آن‌ها می‌پلکیدیم، «رضا خان را انگلیسی‌ها آورده بودند، خودشان هم او را بردند». قلدر بود و ضد آزادی؛ مشروطه را قربانی کرد و خب البته اگر راه‌آهن کشید، به دستور انگلیسی‌ها بود تا سال‌ها بعد که جنگ جهانی دوم آغاز می‌شود، راه کمک‌رسانی به روسیه هموار باشد. دانشگاه و جاده و بیمارستان و این‌ها را هم که درست کرد، ضرورت زمان بود و اگر احمد شاه مانده بود (به روایت حسین مکی)، ما همه این پیشرفت‌ها را داشتیم؛ به اضافه دموکراسی!

با آنکه برخی از پدران ما شیوه کشف حجاب را نمی‌پسندیدند یا به «من حکم می‌کنم»ها ایرادهایی وارد می‌کردند، به هرحال پرورش یافته فرهنگ ناسیونالیستی و تحولات دوران ۱۶ ساله سلطنت رضاشاهی بودند. حتی مصدقی‌ها و مخالفان پهلوی دوم هم در مورد رضا شاه کوتاه می‌آمدند. در واقع شاید با یادآوری دوران کودکی و بعد نوجوانی و جوانی، نزد وجدانشان نسبت به رضا شاه نوعی احساس دین داشتند.

اعتراف می‌کنم تا بعد از انقلاب، بسیاری از نسل ما تحت تاثیر فرهنگ توده‌ای و رادیکالیسم کور چپ و اسلامی، رضا شاه را نمی‌شناختیم و تصویری که از او در ذهن داشتیم، تصویر دیکتاتور قلدری بود که پزشک احمدی داشت و به او دستور می‌داد با سوزن هوا مخالفانش را بکشد. یک یادمان دیگر هم از رضا شاه در ذهن ما نشانده بودند که احمدی‌نژاد یک‌بار در توهین به رئیس‌جمهوری آمریکا آن را به‌صورت تحریف شده به کار برد؛ اینکه رضا شاه در راه تبعید، در کرمان و در خانه یکی از اعیان، راه می‌رفته و با خود می‌گفته است: «اعلی‌حضرت قدرقدرت قوی‌شوکت! آی زکی!» البته بعدا معلوم شد این جمله نیز نظیر بسیاری دیگر از مطالب عنوان شده از او و عصرش ساختگی و بی‌اساس بوده است.

باری، فاجعه انقلاب و از دست دادن همه داشته‌های مثبت زندگی پیش از انقلاب، بدون آنکه جای کمبودها و ناروایی‌های عصر پهلوی را داده‌های مثبت، عدالت، برابری و استقلال و حاکمیت ملی بگیرد، حقیقتا چونان صاعقه‌ای بند بند جان و جهان ما را به آتش کشید و ویران کرد. معیارهای داوری اغلب ما -نمی‌گویم همه چون هنوز هم چهار تا و نصفی از ما هستند که یا دل به استالین و بریا و امامزاده کاسترو و اخوی رائول دارند یا مدعی ـ تاکید می‌کنم ـ مدعی پیروی از زنده‌یاد پیر احمدآبادی‌اند؛ اما ذره‌ای از باورهای او و نگاه ایران شمولش را نه درک می‌کنند و نه می‌فهمند و البته چند تا شازده دست‌چندم که فکر می‌کنند اگر شازده حمید، پسر محمدحسن میرزا، به توصیه چرچیل به تخت سلطنت نشسته بود و به زبان انگلیسی سوگند پادشاهی یاد می‌کرد، امروز ایران بخشی از انگلیس بود و پناهجویان ایرانی مجبور نبودند برای وصول به بلاد فخیمه خود را به آب‌وآتش بزنند- چنین است. کسانی هم هستند که به‌مرور، دلخوشی‌شان به تماشای تصاویر عمو جان و جد مرحوم و خانم والده محمد میرزا محدود می‌شود.

درست در رابطه‌ای معکوس، به همان اندازه که خمینی از فردای مرگش اعتبار خود را از دست داد، رضا شاه اعتبار گرفت. این موضوع را کار کوچکی ندانید وقتی می‌بینید که یک فرزند دلبسته انقلاب که از همان روزهای نخست سراپا در خدمت انقلاب بود و با همه جوانی در برهه انقلاب فرهنگی، در دانشگاه نقش ممیز را بازی کرد و ده‌ها مقاله و تحقیق و خطابه درباره انقلاب و رهبری و اسلام ناب انقلابی محمدی نوشت و بازگفت، منظورم دکتر صادق زیباکلام، استاد سرشناس دانشکده حقوق دانشگاه تهران است، با شجاعت قابل تحسینی در یک مناظره تلویزیونی در برابر چشم و گوش میلیون‌ها بیننده رضا شاه را می‌ستاید که به او هویت داده است و می‌گوید که بخش بزرگی از هر آنچه امروز دارد، به همت آن مرد به دست آمده است. (نقل به مضمون)

حرف‌های زیباکلام سخن یک نماینده بهره‌ور از رژیم گذشته نیست. او در رژیم گذشته دانشجوی جوانی بوده که با همه وجود به خدمت انقلاب درآمده است؛ بنابراین هیچ عاملی مشوق او در ستایش از رضا شاه نیست مگر وجدانش که در پیوند با عقل و تجارب فرهنگی و سیاسی و زیستن در حصار نظام ولایی بیدار شده است.

من این احساس و این نگرش توام با شیفتگی را اینک بین اغلب دوستان و آشنایان اهل اندیشه و قلم مشاهده می‌کنم. چه خوشبخت است آن نامداری که دور از وطن، در تبعیدگاه و دلشکسته و آزرده از نامردی‌ها، چشم از جهان فرو می‌بندد، جسدش ماه و سالی در راه است تا به وطن برسد و در گوشه‌ای آرام گیرد و میهمانان رسمی پسرش هرازگاه تاج گلی نثار مزارش کنند و بعد… ناگهان در میان رازورمزی که هنوزش نگشوده‌اند (گفتند استخوان‌هایش را در کیسه‌ای همراه با استخوان‌های پسرش علیرضا بیرون بردند و در گوشه‌ای پنهان به خاک کردند یا با خود بردند و…) آن مزار و سنگ و آرامگاه در حمله بولدوزرهای خلخالی، آن دیوانه‌مردی که گفته بود روز ورود پیکرش به تهران بنزین خریده بود تا بر جنازه‌اش بریزد و آتشش زند، با خاک یکسان می‌شود تا به جایش آبریزگاهی بسازد و همه سو در کتاب‌های رسمی، در روزنامه‌ها، در رسانه‌های گویا و تصویری جز ناسزا نثارش نمی‌شود؛ اما هنوز دهه‌ای از این رویدادها نگذشته است که اندک‌اندک نامش دوباره مطرح می‌شود.

وقتی سخنوری از کارشناسان سرشناس وزارت جلیله خارجه ولی فقیه در سمیناری در وزارت خارجه دشمنانش، دوران او را شکوهمندترین دوران تاریخ بعد از عصر شاه عباس صفوی می‌خواند، موسوی‌خوئینی‌ها (اصلاح‌طلب‌چی امروز) در روزنامه «سلام» به صلابه کشیدن کارشناس مذکور را خواستار می‌شود اما انگار حادثه‌ای رخ داده است که نمی‌توان بر آن سرپوش گذاشت.

در خارج ایران نیز بسیاری از مخالفان آن پدر و پسر به پدر که می‌رسند، لکنت زبان می‌گیرند. حالا دیگر تئوری کشیدن راه‌آهن با یک ریال مالیات بر قند و شکر به دستور انگلیس در سال‌ها پیش از جنگ برای کمک رساندن به روسیه، فقط بیماران روانی را خوش می‌آید. حالا همه باور دارند که رضای سوادکوهی که می‌گفتند بی‌سواد بوده، بیش از هر باسواد و اهل اندیشه‌ای در آرزوی سرفرازی و پیشرفت وطنش پای فشرده است.

وقتی خاطرات روزانه سلیمان خان بهبودی را می‌خوانم، آن هم چند بار و بعد «خاطرات و خطرات» مهدی قلی خان هدایت مخبرالسلطنه، عبدالله مستوفی، صدرالاشراف، فرزندان فرمانفرما (بزرگ‌مرد قاجاری که او نیز مثل محافظ و رئیس گارد سابقش سرتیپ رضا خان، اعتلای نام ایران و پیشرفت و توسعه سرزمینش را آرزو داشت و سنگ بنای ارتش و دادگستری را که رضاشاه دیوار و سقفش را بنا کرد، او و مشیرالدوله، بزرگ‌مرد دیگری از اشراف وقت، نهاده بودند) و خاطرات و نوشته‌های دیگری که بعضی چون «بازیگران عصر طلایی» خواجه‌نوری صریح و بی‌پروایند و شماری چون تاریخ ۲۰ ساله حسین مکی پر از نیش و کینه‌ورزی و… درباره دوران رضاشاه را ورق می‌زنم و نوشته‌هایی را که به‌ویژه در ۱۰ ساله اخیر درباره دوران زمامداری رضاشاه نوشته شده است، بررسی می‌کنم، بی‌اختیار می‌گویم چه خوشبخت آن زمامداری که معلوم نیست استخوان‌هایش کجا دفن است اما حضورش را در پرده‌ای از احترام و گاه ستایش در گفته‌ها و نوشته‌های نسل‌هایی مشاهده می‌کنیم که برخی حتی عصر فرزند او را هم تجربه نکرده‌اند؛ ۳۰ سالگان و کمتر از ۳۰ ساله‌هایی که او را در لابه‌لای تصاویر و خطوط جست‌وجو می‌کنند.

و بدفرجام آنکه روز ورودش به پایتخت، ملتی قلبش را فرش راه او می‌کند و از میدان بزرگ شهر که امروز آزادی‌اش می‌خوانند تا بهشت‌زهرا در موکبش لبیک‌گویان می‌دود و پادافره خود را نخست در آن «هیچی» بزرگ دریافت می‌کند و بعد در اعدام‌های بام مدرسه علوی و قصر و اوین و فرودگاه سنندج و دیزل آباد و… و جنگ و تیرباران و بر دار کشیدن صد صد تن از فرزندانش و آن‌ همه کینه و نفرت را پراکندن و تا مجال بود ویران کردن و حتی یک خشت بر خشتی دیگر نگذاشتن و سرانجام جام زهر را سر کشیدن؛ ثمره حیات و میوه عمر خود را زیر پای حواریون بی‌فضیلت و بی‌خدا پرتاب کردن و در روز خاموشی بر فراز دست هزاران انسان جنون‌زده، تاب خوردن و ناگهان با کفنی پاره و پیکر نیمه‌عریان بر زمین افتادن… بر مزارش گنبد و بارگاهی باشکوه‌تر از امامان شیعه ساختن و متولی و کارگزار بر آن گماردن و… (۱).

نگون‌بخت مردی که همنشین نفرت مردمی شده است که روز بازگشت او شادمان از رفتن دیوِ «گریان» و ورود فرشته عبوس!! پای می‌کوبیدند اما امروز در هر سالروز مرگش نمایش تراژیک جنگ سیدعلی و سید حسن را می‌نگرند و تنها دعایشان درگیر شدن ظالمین به تیغ‌کشی علیه یکدیگر است که «اللهم اشغل الظالمین بالظالمین!»

(۱) نقل از تارنمای «پرشین وی»:

«وقتی کفن امام (ره) پاره می‌شود
گفتنی است پس از این اتفاق، پیکر مطهر حضرت امام (ره) مجددا به جماران منتقل شد و این بار حضرت امام (ره) را با کفنی که رهبر معظم انقلاب از مکه برای خود آورده بود، کفن می‌کنند؛ امری که بسیاری چون ناطق نوری (در برنامه فوق‌العاده بهمن ۸۵) و صادقی رشاد آن را نوعی اعجاز محسوب برشمردند. به گزارش بی‌باک، محمود عبدالحسینی، عکاس ایرانی، در جریان تشییع پیکر مطهر حضرت امام خمینی (ره) توانسته است صحنه‌ای متفاوت را تصویربرداری کند. او در شکار لحظه‌ای کاملا اتفاقی توانسته است در هنگام تشییع باشکوه حضرت امام (ره)، صحنه پاره شدن کفن ایشان به دلیل خیل عظیم جمعیت را در تاریخ ثبت کند.

عبدالحسینی پس از ظاهر کردن تصاویر آن روز تاریخی وقتی آن عکس را مشاهده می‌کند، حسابی شوکه می‌شود. می‌گوید: «تنم لرزید! عجیب بود! مثل تابلوی نقاشی حضرت مسیح شده بود. زمانی که او را از صلیب پایین می‌آوردند. سروصورت و گردن و پاها تماما شبیه تصویر مسیح شده بود! خیلی از خارجی‌هایی که عکس را دیده بودند، از شباهت فوق‌العاده جنازه حضرت امام (ره) به جنازه نقاشی شده حضرت مسیح (ع) حیرت‌زده شده بودند.» عبدالحسینی همان زمان حاضر نشد این عکس را به مشتری‌های دو میلیون تومانی خارجی بفروشد…»

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

بیگانه در عصر شاه، بیگانه در زمان ولایت/ علیرضا نوری زاده

در دوران شاه، مخالفان حتی به بازپس‌گیری دو تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی اعتراض کردند

علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار پنج شنبه ۴ آذر ۱۴۰۰ برابر با ۲۵ نُوامبر ۲۰۲۱ ۱۸:۱۵

تردید نکنیم که شاه فقید از کم‌شانس‌ترین رهبران ایران، بلکه جهان بود. دشمنانش هر دروغی را درباره او و زندگی و عملکردش مجاز می‌دانستند. حتی در بی‌اخلاقی کار را به جایی رسانده بودند که درباره زندگی خصوصی او افسانه‌ها سر می‌دادند و یادشان می‌رفت که شاهان پیش از پهلوی‌ها چه می‌کردند و در حرمسراهایشان چه می‌گذشت.

هدفم در این‌جا پرداختن به این امور نیست؛ بلکه نظر به موضوعی بسیار مهم دارم که دیرسالی است گریبان ما را گرفته و در عمل نیز در همه این ۴۳ سال، با هم‌صدایی رژیم و اپوزیسیون در این مورد خاص، اپوزیسیون عملا در شرایط فلجی قرار گرفته است که برای حرکت، حق داشتن صندلی چرخ‌دار یا دستی برای به حرکت درآوردنش ندارد.

ما و عبدالناصر

بگذارید کمی به عقب بازگردم و ماجرایی را از زبان مهندس توسلی، اولین شهردار تهران بعد از انقلاب و داماد مهندس بازرگان و عضو سرشناس نهضت آزادی، نقل کنم که یک بار در مقاله‌ای به بخشی از آن اشاره کرده بودم. توسلی از سفر بعضی از چهره‌های ملی به مصر عبدالناصر می‌گوید و این که جمعی از آن‌ها در اوج بحران در روابط ایران و مصر و اقدام عبدالناصر به تحریف نام خلیج فارس، به مصر رفتند، آموزش‌های نظامی و از جمله ساختن بمب را فراگرفتند، و گاه برای صلاح نصر، رئیس سازمان امنیت مصر، جاسوسی هم می‌کردند.

برای آن که تنها به قاضی نرفته باشم، نخست از نگاه و نظر خود در مورد عبدالناصر، رئیس‌جمهوری مصر از ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۰، می‌گویم.

در اواخر دهه ۵۰ و سرتاسر دهه ۶۰، آزادی‌خواهان ایران و به‌ویژه اسلامگراهایشان نگاه بسیار مثبتی به عبدالناصر داشتند. من با آن که خیلی جوان بودم نیز بی‌تاثیر از این فضا نبودم که هیچ، بلکه گفته‌ها و نوشته‌های ناصر و یار و مشاورش حسنین هیکل را می‌بلعیدم و بارها پیش آمد که آن‌ها را ترجمه کردم و به دست چاپ سپردم. وقتی در جشن سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات برای بزرگداشت مرحوم ذبیح‌الله منصوری، زنده‌یاد فریدون فرخزاد ناگهان خبر مرگ عبدالناصر را داد، چنان حالی شدم که عباس پهلوان برای آن که اشک‌های من فردا تبدیل به پرونده‌ای در ساواک نشود (که شد)، مثل پدری مهربان مرا به گوشه‌ای برد و اشک از چشمم پاک کرد و فریاد دردم را خاموش ساخت. اما آن شب برای نوجوان ۱۸ ساله‌ای که می‌خواست سری توی سرها درآورد، به تلخی شب از دست رفتن پدرم شد.

این را نوشتم تا بدانید که مهر و باور داشتن به عبدالناصر را از جانب شماری از مخالفان رژیم گذشته، چماق نمی‌کنم تا بر سرشان بکوبم. ضمن این که من اگر در روزگار «قهرمان‌جویی» نسل‌های پس از ۲۸ مرداد، به عبدالناصر دل بستم- چنان که رفیقانم یکی دل به لنین بسته بود و آن دیگری رو به قبله هاوانا نماز می‌خواند- هیچ‌گاه به علت سن و سال و وابستگی نداشتن به حزب و گروهی مخالف، ضرر و زیانی متوجه کشورم ‌نکردم. چنان که رفیقانم اگر عکس چه‌گوارا را در جیب داشتند، با سازمان امنیت کاسترو همکاری نمی‌کردند. اما حکایت گروه سماع و مجموعه‌هایی از این دست، قصه دیگری بود و بحث من روی این قصه دور می‌زند.

نگاه به خارج

دو کیان سیاسی بعد از جنگ جهانی دوم، در ایران در ابعادی محدود، و پس از ۱۵ خرداد سال ۴۲ در ابعادی گسترده‌تر، ارتباط با بیگانه را با منطق ماکیاول توجیه کرده‌اند. (بین مرداد ۳۲ و خرداد ۴۲ شرایط کشور، در هم شکستن گروه‌های سیاسی، حضور پررنگ حزب توده زیر چتر اتحاد شوروی و اقمارش در خارج کشور، و ارتباط نداشتن بقایای حزب در ایران با بدنه اصلی و کادر رهبری حزب، از جمله دلایلی بود که باعث شد ارتباط احزاب و گروه‌های سیاسی با بیگانگان به حال تعلیق درآید.)

در فرهنگ سیاسی ایران پیش از ظهور رضاشاه، با آن که وابستگی به بیگانه مذموم و فرد و گروه مرتبط با بیگانه منفور جامعه می‌شد، اما حضور سنگین روسیه، همسایه شمالی، و بریتانیا در جنوب در همه شئونات زندگی ما، عملا مجالی نمی‌داد تا دولتمردی مستقل از این دو قدرت بتواند در صحنه سیاسی ایران جلوه کند. ناصرالدین‌شاه در حداقل چهل سال از سلطنت پنجاه ساله‌اش کوشید موازنه‌ای بین وابستگان این دو قدرت ایجاد کند. یک عده نیز سیاستمداران سنتی از اشراف ایران بودند که وابستگی مستقیم به دو ابرقدرت آن روز نداشتند اما بنا به مشرب و نوع تربیت و تحصیل و تعلقات خود، به این یا آن دو دولت متمایل بودند. خاندان هدایت (مخبرالدوله و سپس فرزندش مخبرالسلطنه و صنیع‌الدوله و عموها مثل نیرالدوله) نخستین خاندانی بودند که به آلمان‌ها تمایل داشتند. چنان‌که قوام‌السلطنه در سال‌های نخستین این قرن شمسی کوشید با وارد ساختن ایالات متحده آمریکا به صحنه سیاست ایران، رقیبی برای دو همسایه همیشه مزاحم بتراشد. اما دیدیم که هم در آن نوبت، و هم پس از نوبت بعدی که پس از جنگ جهانی دوم قوام دست توسل به سوی آمریکا دراز کرد، او را پایین کشیدند، و بعد برای حل مسئله آذربایجان ناچار شد، ولو در ظاهر، روی خوش به خواست‌های اتحاد شوروی نشان دهد.

رضاشاه طبعا ضد اجنبی بود و از سیاستمدارانی که شبهه ارتباط با اجنبی نسبت به آن‌ها وجود داشت، بدش می‌آمد. این شبهه به محاکمه و قتل تیمورتاش، نصرت‌الدوله، و شماری دیگر، یا خانه‌نشینی و تبعید آن‌ها منجر شد. تمایل او به آلمان عمده‌ترین دلیلش همان بود که قوام‌السلطنه را متوجه آمریکا کرد.

در پی وقوع جنگ جهانی دوم، بار دیگر وابستگی به بیگانه، به ویژه روس (اتحاد شوروی) و انگلیس در سیاست ما پررنگ شد. باز می‌بینیم که زنده‌یاد دکتر مصدق در گرفتاری بین توطئه‌ها و کید بریتانیا و نفاق و طمع روس‌ها، تا آخرین روزهای زمامداری چشم امید به آمریکا داشت؛ و انگلستان همه تلاشش برهم زدن رابطه مصدق با آمریکا بود که در این کار نیز توفیق یافت. بعد از سال ۱۳۳۲، آمریکا به‌مرور جانشین بریتانیا در سیاست ایران شد، اما به‌هیچ‌روی دوستان آمریکا حالت نوکری که وابستگان بریتانیا و شوروی داشتند، ظاهر نساختند. اصولا آمریکا چون دولت استعمارگر شمرده نمی‌شد، در کسب دوست، دنبال نوکر و حقوق‌بگیر نبود. در عین حال، آمریکا به علت داشتن روابط گسترده نظامی و امنیتی و اقتصادی با ایران، به ویژه از نیمه دهه ۱۹۶۰ تا پایان رژیم گذشته در سال ۱۹۷۹ میلادی (۱۳۵۷ ش)، نیازی به استخدام جاسوس یا مزدور نداشت تا اطلاعات محرمانه را به دستش برساند.

در حالی که اتحاد شوروی، چه در تعامل با حزب توده و چه در رابطه با افرادی که یا در دام ایدئولوژی به مزدوری گرفتار می‌شدند یا در دام کا‌گ‌ب (KGB) می‌افتادند، نگاه ارباب-نوکری به این افراد داشت. البته بودند کسانی که واقعا روی اعتقاداتشان بر این باور بودند که دادن اطلاعات محرمانه به کشور شوروی به‌نفع مبارزه جهانی با امپریالیسم است، و در نهایت برای برخوردار کردن ایران از رژیم کمونیستی لازم است قبله کمونیسم را از همه اسرار باخبر کرد. (نگاهی کنید به کتاب خواندنی هوشنگ اسدی که به زبان انگلیسی و فارسی منتشر شده است و روایت دست اولی از نقش نورالدین کیانوری در انتقال اطلاعات مورد نظر روس‌ها به رژیم را باز می‌گوید. عکس آن را هم داریم که گفته می‌شده است که افضلی، فرمانده نیروی دریایی، گزارش جلسات شورای‌عالی دفاع را در اختیار روس‌ها می‌گذاشت، آن هم در زمان جنگ. و بعد سرهنگ کبیری که گفته می‌شد دست در دست ری‌شهری در اعدام شایسته‌ترین فرزندان ارتش ایران نقش داشت و اگر هوشمندی و وطن‌پرستی سرهنگ کتیبه، رئیس رکن ۲ ارتش، نبود، شاید به فرماندهی کل ارتش هم می‌رسید و جاسوسی را برای روس‌ها ادامه می‌داد.)

به هر روی، بعد از سال ۱۳۴۲، غیر از چپ وابسته که در خدمت روس‌ها و شمار کمتری چینی‌ها و سه چهار تن هم حضرت ولی عصر انور خوجه بودند، دو مجموعه نه‌تنها با بیگانه بلکه با دشمنان وحدت و ملیت ایرانی (بعثی‌ها و قومی‌های عرب) ارتباطات تنگاتنگ برقرار کردند. در واقع همین‌ها که امروز ارتباط مجاهدین خلق را با رژیم بعثی صدام حسین سند خیانت مجاهدین و وطن‌فروشی و همدستی با دشمن در حال جنگ با ایران دانستند و به همین دلیل صدها تن از آن‌ها را اعدام کردند (که البته عمل مسعود رجوی و کادر رهبری سازمان در این زمینه در دوران جنگ، با هیچ متر و معیاری قابل دفاع نیست)، خود در سال‌های پیش از امضای قرارداد الجزیره در سال ۱۹۷۵/۱۳۵۴، همکاری وسیعی با استخبارات (سازمان اطلاعات و امنیت) عراق داشتند.

بارزان التکریتی، برادر صدام حسین، که پس از سقوط رژیم بعثی محاکمه و اعدام شد، به‌تفصیل در دو مصاحبه و یک کتاب از ارتباط اسلامی‌های طرفدار آقای خمینی با استخبارات عراق که او ریاستش را داشت پرده برداشته است. (چون می‌خواهم مستند در این گزارش سخن بگویم، باید به نامه‌ای اشاره کنم که دکتر عاملی، سفیر ایران در عراق، درباره دیدار آقای خمینی با بارزان تکریتی به وزارت خارجه ارسال کرده است. در این نامه او اشاره می‌کند که وقتی بارزان تکریتی از خمینی خواست که حال که عراق همه‌جور با طرفداران او همکاری می‌کند و امکانات ویژه از جمله برنامه رادیویی در اختیار آن‌ها قرار داده است، او بیانیه‌ای انتشار دهد و رژیم ایران را در ارتباط با عراق و تجاوزهایش به خاک آن کشور محکوم کند. عاملی می‌نویسد که خمینی به تندی گفت که من علیه کشورم موضع نمی‌گیرم. بعد هم گذرنامه‌اش را پرت کرد جلوی بارزان و گفت که اقامتم را لغو کنید، من می‌روم…)

اما این موضع آقای خمینی مانع از آن نبود که فرزندش مصطفی و شاگردان و مریدانش مثل موسوی خویینی‌ها، محتشمی‌پور، و حجت‌الاسلام محمود دعایی، مدیر روزنامه اطلاعات و هفت دوره وکیل مجلس شورای اسلامی که اولین سفیر رژیم بعد از انقلاب در عراق بود، با عراقی‌ها همکاری نزدیک نداشته باشند. آقای دعایی برنامه‌ای رادیویی داشت با اسم مستعار علی اراکی که با عنوان «نهضت روحانیت» در ایران هر شب از برنامه فارسی رادیو بغداد پخش می‌شد. (امروز، رژیم ما را به‌خاطر آن که به‌عنوان مفسر و تحلیلگر در رسانه‌های بین‌المللی ظاهر می‌شویم نوکر و جاسوس می‌خواند، اما دیروز سخن گفتن از پشت میکروفن رادیوی رژیم بعثی عراق دشمن ایران موجه بود و اشکالی نداشت.)

پیروان اسلام ناب انقلابی محمدی فقط به همکاری با رژیم بعثی عراق بسنده نکردند، بلکه شماری از آن‌ها در خدمت ابوعلی، رئیس استخبارات سوریه، بودند که هم برای آن‌ها گذرنامه سوری صادر می‌کرد، هم ترتیب انتقالشان به لبنان را فراهم می‌ساخت، و هم به کاگ‌ب وصلشان می‌کرد تا از جیب خود دلار ندهد، بلکه از کیسه «تاواریش وینوگرادوف» سفره یاران و شاگردان سید روح‌الله مصطفوی را لبریز سازد. در لبنان، جلال‌الدین فارسی در اردوگاه صبرای فلسطینی خیمه و خرگاه داشت و بچه‌مسلمان‌های از راه رسیده را آموزش می‌داد. بسیاری از کادرهای اولیه مجاهدین جزو این بچه‌ها بودند که در کتیبه (هنگ) جلال فارسی آموزش می‌دیدند.

در اردوگاه شتیلا، آنجا که جبهه خلق برای آزادی فلسطین به رهبری جورج حبش، زعیم قومی‌های عرب، گوشه‌ای را در اختیار داشت، شماری از فداییان خلق آموزش می‌دیدند (حبش در تل زعتر و کارانتینه و در جنوب در صور و صیدا نیز حاضر بود، و بعضی از بچه ایرانی‌ها را برای آموزش آنجا می‌فرستاد. همین‌طور در برج البراجنه در بیروت و عین الحلوه در جنوب، مجاهدین و اسلامی‌ها نزد جنبش فتح اکثریت داشتند، و فداییان خلق با جبهه دموکراتیک خلق نایف حواتمه نیز در ارتباط بودند که میانه خوبی با اسلامی‌ها نداشت. اما بیشتر بچه‌های فدایی خلق زیر پرچم جورج حبش بودند و «تیسر قبعه» مسئول مستقیم آن‌ها بود. وقتی عرفات سه روز بعد از پیروزی خمینی به تهران آمد، در کنار هانی حسن و محمود اللبدی و خلیل الوزیرـ ابوجهادـ تیسر قبعه را نیز همراه آورده بود. در اطلاعات این را نوشتم. دو ساعت بعد از انتشار روزنامه، از خیابان میکده روبه‌روی سازمان آب که ستاد فداییان بود، رفیقی دیر و دور زنگ زد که فلانی تیسر کجاست؟ گفتم همه‌‌شان در نخست‌وزیری اتراق کرده‌اند. نمی‌دانم بعد چه شد و آیا او را دیدند یا؟

همه این‌ها را گفتم، اما ارتباط با مصر امر دیگری بود. ناصر پس از آن که روابطش با شاه تیره شد (شاه اسرائیل را به صورت دوفاکتو به رسمیت شناخت. یعنی این که حقِ وجود دارد. ترکیه از فردای برپایی اسرائیل، کیان صهیونیستی را- به قول اهل ولایت فقیه- به رسمیت کامل- دوژوره- شناخت و گسترده‌ترین روابط امنیتی و نظامی و اقتصادی را با این کشور برقرار ساخت. در واقع دیرسالی، یگانه کشور اسلامی بود که بهترین روابط را با اسرائیل و عرب‌ها داشت. اما ناصر دوفاکتوی ما را پیراهن عثمان کرد و در سخنرانی معروفش در اسکندریه در آستانه وحدت با سوریه سخت به شاه و ایران تاخت و شعار «من المحیط الاطلسی الی الخلیج الفارسی»- از اقیانوس اطلس تا خلیج فارس عرصه قومیت عرب- را تبدیل به شعار «از اقیانوس اطلس به خلیج عربی» کرد و در قافیه‌اش تنگ آمد)، فردی به نام ضرابی را که از دور و بری‌های سید ابوالقاسم کاشانی بود و البته ادعای مصدقی بودن داشت، در مصر پذیرا شد تا از طریق برنامه فارسی رادیو قاهره روزی یک ساعت علیه شاه و ایران خزعبلات سر هم کند.

این ضرابی بعد از انقلاب به ایران آمد و فکر می‌کرد حالا او را رئیس رادیو تلویزیون می‌کنند. سر پیری، زن جوانی هم گرفته بود. یکی دو بار که به انقلابیون مراجعه کرد، متوجه شد که همه درصدد بلند کردن زن جوانش هستند. این شد که به قاهره بازگشت و خیلی زود دق کرد و مرد. در واقع این ضرابی بود که وسیله ورود بعضی از ملی-مذهبی‌ها به قاهره را باز کرد. مهندس توسلی شرح ماجرا را داده و نیازی به اطناب کلام نیست. فقط این را بگویم که هنگام دیدار با حسنین هیکل در زمان نوشتن رساله دانشگاهی خود، از او در باب ارتباط مخالفان شاه با مصر پرسیدم. هنوز دو سال تا انقلاب فاصله داشتیم. هیکل فقط دکتر یزدی و مرحوم چمران را می‌شناخت.

اما سال‌ها بعد که به مصر رفتم و بخت دیدار از آرشیو ملی مصر نصیبم شد، چند سند در این مورد دیدم که عرق سرد بر پیشانی‌ام نشاند. چون مشاهده کردم ماجرا در حد آموزش نظامی و کمک‌های مالی خلاصه نمی‌شده، بلکه سه چهار تن از به‌اصطلاح ملی-مذهبی‌ها، برخلاف مهندس توسلی و دو سه تن دیگر، برای مخابرات (اطلاعات و امنیت) مصر جاسوسی هم می‌کرده‌اند. مرحوم شیخ محمدتقی قمی، رئیس دارالتقریب اسلامی در همان زمان، در نامه‌ای به مرحوم علم یادآور شده بود که مراقب بچه مذهبی‌هایی که به مصر می‌آیند باشید، به‌خصوص وقتی که در تابستان‌ها برای گذراندن تعطیلات به ایران می‌آیند، چون متأسفانه اغلب آن‌ها در چنگ سازمان امنیت مصر افتاده‌اند. از سرنوشت بسیاری از این جوانان خبری ندارم، اما احوالات آقای دکتر یزدی و مهندس توسلی و مرحوم چمران و بهرام… و قطب‌زاده را همگی می‌دانیم.

شگفتا که امروز بعضی از همان‌ها که در خدمت اخوی صدام حسین، بارزان ابراهیم تکریتی- رئیس استخبارات عراق- بودند یا برای جناب «صلاح نصر» رئیس سازمان امنیت عبدالناصر جاسوسی می‌کردند، پرگوترین دهان‌ها را در متهم ساختن مخالفان رژیم فعلی به جاسوسی و وابستگی به خارج دارند. همین حسین بازجوی شریعتمداری که روز و شب از وابستگی ما می‌گوید، در همان سال‌های نخست انقلاب برای سعد مجبر، سفیر لیبی در تهران، جاسوسی می‌کرد و علی حسین پناه را هم او به سعد مجبر به عنوان رابطش معرفی کرد. حسین پناه بعدها دستگیر شد و یک سال در زندان بود. سفیر اسبق سوریه در تهران نیز که از افسران مخابرات بود و نشریه ما «الموجز» را از همان ابتدا مشترک شده بود، یک بار در گیرودار دوم خرداد، برایم نوشت که این حسین شریعتمداری که این همه با اصلاحات دشمنی می‌کند، نگران آن است که جیره‌اش از سفارت لیبی قطع شود. ضمن این که ما مدت‌هاست جیره‌اش را قطع کرده‌ایم چون… است. کلمه بدی را استفاده کرده بود که من از تکرارش پرهیز می‌کنم.

نه پیش از انقلاب و نه پس از انقلاب، هیچ‌کس از آقای خمینی نپرسید که روابط محتشمی‌پور و خوئینی‌ها و آقامصطفی با برادر صدام حسین را چگونه توجیه می‌کنید. همان‌طور که کسی از دکتر یزدی و چمران و… در باب کمک گرفتن از ناصر و شرکت در آموزش‌های نظامی صلاح نصر، رئیس سازمان امنیت ناصر، سؤالی نکرد.

امروز اگر یکی از مخالفان رژیم برای شرکت در سمیناری به عربستان و بحرین و امارات و کویت و مصر برود، به وطن خیانت کرده است (البته در این زمینه اسرائیل و آمریکا و انگلستان و فرانسه مستثنی هستند، یعنی تماس با آن‌ها و حتی دریافت کمک از آن‌ها اشکالی ندارد. تلویزیون راه بیندازند، پول نقد بدهند، خرج برپایی کنفرانس را مرحمت فرمایند، ابدا نشانی از خیانت به آرمان‌های وطن نیست)، اما خدا نکند یک سازمان رسانه‌ای بزرگ عربی تصمیم بگیرد سایت و برنامه تلویزیونی به زبان فارسی راه بیندازد؛ بلافاصله نه‌فقط رژیم، بلکه مدعیان مخالفت با رژیم در بوق می‌دمند که وطن را به عرب‌ها فروختند؛ ای داد! ای فریاد!

در دوران شاه فقید، مخالفان، اعزام نیرو به عمان را برای مقابله با کمونیست‌های ظفار تقبیح کردند و حتی قرارداد الجزیره با عراق را مورد طعن و لعن قرار دادند، چون به نفع ایران بود. حتی به بازپس‌گیری سه جزیره‌مان در خلیج فارس، دو تنب و ابوموسی، اعتراض کردند و با قذافی و شیخ شخبوط هم‌صدا شدند. ارکان انقلاب خمینی از شرق و غرب کمک گرفتند؛ قذافی از طریق عبدالسلام جلود ۵۰ میلیون دلار برای خمینی در پاریس فرستاد، که اصحاب سبعه آن را هزینه کردند. درباب این اصحاب هم روزی خواهم نوشت. مهندس حسن شریعتمداری، فرزند مرحوم آیت‌الله سیدکاظم شریعتمداری و دبیرکل شورای گذار به دموکراسی، همان روزها می‌گفت طلبه‌ای که صد تومان از آقا (پدرشان) می‌گرفت و کلاه بالا می‌انداخت، حالا هزار تومانی خرج می‌کند که نمایندگان آقای خمینی پخش می‌کند. این پول‌ها را قذافی فرستاده بود.

روزی که مکه خون گریست/علیرضا نوری زاده

آیا مصالحه ششم میان تهران و ریاض به بار خواهد نشست؟

علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار پنج شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۰ برابر با ۱۸ نُوامبر ۲۰۲۱ ۱۹:۱۵

خمینی حج را که اوجب‌ واجبات است تعطیل کرد – AFP

فردای روزی که به جده رسیدیم، دکتر ایاد مدنی، محقق، تاریخ‌نویس و روزنامه‌نگار سرشناس سعودی و مدیر موسسه مطبوعاتی عکاظ که من و دوستانم را برای انتشار ویژه‌نامه فارسی عکاظ برای زائران ایرانی دعوت کرده بود، در یک گپ‌وگفت دوسه ساعته، دیدگاه‌های من درباره مراسم برائت از مشرکین را جویا شد و می‌خواست بداند که خمینی دنبال چیست؛ در مکه که مشرکی زندگی نمی‌کند، پس این شعار بی‌معنی ره به کجا می‌برد؟

برایش به تفصیل مکرهای خطرناک خمینی را باز شمردم و یادآور شدم که این مرد نه به اسلام اعتقادی دارد و نه به تشیع و هیچ بعید نیست امسال (مرداد ۱۳۶۶) با توجه به شکست‌هایش در جبهه جنگ با عراق، بخواهد غوغایی در حج بر پا کند. استادم، مرحوم جعفر رائد، سفیر اسبق ایران در عربستان سعودی و بنیان‌گذار مرکز پژوهش‌های ایران و عرب (که بعد از خاموشی مرحوم رائد اداره آن را من عهده دارم) و ماهنامه روزگار نو، با ما بود و آرزو کرد حادثه‌ای رخ ندهد. سپس به حادثه حج قبلی اشاره کرد که تا آن زمان جهان از آن بی‌خبر بود؛ چرا که سعودی‌ها خبر را منتشر نکرده بودند و بعدها فهمیدیم چرا…

سی۴ در ساک حجاج

در چهارمین روز پرواز حجاج اصفهانی (در حج سال ۱۳۶۵/ ۱۹۸۶) یکی از حجاج سالخورده به علت ابتلا به دیابت و در گرمای شدید آشیانه حجاج در فرودگاه پیش از انتقال به مکه، بی‌هوش شده بود. همسرش با کمک یکی از حجاج ایرانی به گروه پزشکی مدینه‌الحاج گفته بود داروهای همسرش در ساک سبز او است؛ ساکی با علامت سازمان حج و اوقاف که دفتر حج اصفهان به همه حجاج داده بود.

یکی از پرستاران که ساک را باز کرد، در کف ساک متوجه برجستگی شد که طبیعی نمی‌نمود. با اشاره او، ماموری در سالن ساک را وارسی و با شگفتی، زیر آستر ساک ماده‌ای کشف کرده بود (پنج کیلو ماده انفجاری سی۴). بلافاصله محل ورود کاروان محاصره شد و ساعتی بعد، از ساک زائران کاروان خانواده شهدا اصفهان ۷۵ کیلو ماده شدیدالانفجار سی۴ به دست ماموران سعودی افتاده بود.

شنیدم که ساعتی بعد، ۱۵۰ زائر کاروان که بی‌گناهی‌شان آشکار بود، آزاد و فقط مدیر کاروان و معاونش بازداشت و به اداره پلیس منتقل شدند. زائران روستایی اصفهانی در پناه ماموران سعودی، مراسم حج را انجام دادند و در بازگشت هدایایی نیز دریافت کردند. چند هفته بعد از مراسم حج، مدیر کاروان و معاونش نیز آزاد و به ایران بازگردانده شدند؛ چون آن‌ها صادقانه اعتراف کردند که ساک‌ها را سپاه اصفهان به‌عنوان هدیه به زائران این کاروان داده است و فرمانده سپاه نجف‌آباد در پاسخ به پرسش آن‌ها که چرا ساک‌ها سنگین‌تر از حد معمول یک ساک خالی‌اند، گفته بود ما عایقی در ساک گذاشته‌ایم که پاره نشود.

هاشمی رفسنجانی که در خاطراتش به این حادثه اشاره می‌کند. او ضمن تماس با ملک عبدالله، ولیعهد سعودی که روحیه‌ای آشتی‌جویانه داشت و به‌شدت طرفدار همبستگی کشورهای اسلامی بود، از او خواسته بود مهلتی داده شود تا در تهران در این رابطه تحقیق کنند. سعودی‌ها به مدت یک سال چیزی نگفتند و بعدها رژیم اسلامی مدعی شد که مسئول این کار مهدی هاشمی، برادر داماد آیت‌الله منتظری و رئیس سابق دفتر سازمان‌های آزادی‌بخش سپاه، بوده است که به دستور خمینی و فتنه‌انگیزی ری‌شهری اعدام شد.

مرحوم منتظری هنگامی که اجازه انتشار خاطراتش در الشرق‌الاوسط را به من داد، در پاسخ سوالم درباره قاچاق مواد منفجره در موسم حج به عربستان و اینکه چه کسی مسئول واقعی بود، مهدی هاشمی یا… با تاثر گفت: «آقا مهدی بی‌گناه بود. همین حضرات سپاه، همین‌ها که جنگ را باختند، عامل این جنایت بودند که به مرحمت الهی کشف و خنثی شد وگرنه خدا می‌داند چند هزار نفر کشته می‌شدند.»

یک سال بعد ما در عربستان بودیم تا نشریه‌ای در ۱۶ تا ۲۰ صفحه برای حجاج ایرانی و افغان منتشر کنیم. مرحوم رائد سرپرست ما بودند. من به‌عنوان سردبیر، همراهانم را با دقت برگزیده بودم؛ زنده‌یاد ناصر مطرقی، همکارم در مرکز پژوهش‌ها، به همراه فرخ فرزانه، دیپلمات پیشین، مهران بنیادی، پدر هنرمند سرشناس سینمای جهان نازنین بنیادی، مرتضی نگاهی، نویسنده سرشناس، شاهین اعتمادی، همکار روزنامه‌نگارم که از ایران رفیق یکدل بودیم، و احمد وحدت‌خواه، روزنامه‌نگار بین‌المللی و مدیر موسسه ساتراپ، که سال‌ها همدل و همراهم بود و هست. سعودی‌ها سخت از ما حفاظت می‌کردند و روزی که یک کارمند ایران‌ایر در هتل ما ظاهر شد، بلافاصله هتل را تغییر دادند.

هیچ‌گاه باور نداشتیم که به فاصله دو هفته در روز بدعت نامبارک برائت از مشرکین، مکه خونین و آن‌ همه درد و اندوه را شاهد خواهیم شد. یک روز پیش از مراسم راهپیمایی برائت، به آقای کروبی، امیر‌الحاج خمینی، در بعثه حج تلفن کردم و در میان شگفتی و خنده همکارانم که با هم ضمیمه فارسی روزنامه عکاظ را بیرون می‌دادیم، با لهجه غلیظ افغانی خود را مسئول بعثه حج مجاهدین افغان معرفی کردم و گفتم ما نیز علاقه‌مندیم در صف سربازان خمینی در برائت از مشرکین شرکت کنیم اما عکس و پلاکارد نداریم. جناب کروبی شماره تلفن رضایی نامی را داد و گفت: «من به ایشان می‌گویم به شما عکس و پلاکارد بدهد.»

روز بعد این خبر را به‌تفصیل نوشتم. در مکه‌ای که حتی یک تصویر پادشاه سعودی وجود ندارد، حضرت امیرالحاج ولی‌فقیه هزاران تصویر خمینی را که بعضی‌ از آن‌ها ۲۰ متر طول و پنج متر عرض داشت و روی چلوار در همان مکه نقش زده بودند، به همراه پلاکاردهایی که شعارهایی از نوع «تبت یدا ابی لهب، شیلوا یداک یا فهد ــ بریده باد دست فهد» در گرداگرد بیت‌الله الحرام مکه توزیع کردند. شب قبل نیز واحد برق سپاه صدها بلندگو در لابه‌لای خیابان‌های اطراف کعبه تعبیه کرده بود.

از ۱۰ صبح، عملا سپاه و زنان که چرخ زائران معلول جنگ را هدایت می‌کردند و شماری کودک از چهار سوی مکه به‌سوی کعبه روان شدند. حضور آن‌ها چنان ازدحامی در هوای ۴۵ درجه‌ای مکه برپا کرد که رانندگان و مسافرانشان فریادزنان به خمینی نفرین می‌کردند و فریاد مای مای (آب آب) به گوش می‌رسید.

زائران ایرانی نیز وضع بهتری نداشتند؛ به‌ویژه زنان و معلولان. برادران غیور سپاه و سربازان گمنام امام زمان سلطنت‌آباد، معلول‌ها و زنان را جلو انداخته و خود پشت آن‌ها سنگر گرفته بودند و شعارهای تندوتیز علیه آمریکا و اسرائیل و سعودی و به نفع خمینی سر می‌دادند. قرار بود تصویر ۴۰-۳۰ متری ولی‌فقیه را از فراز کعبه به پایین آویزان کنند. رفتاری که آن‌ها با پلیس سعودی داشتند، تکان‌دهنده بود. سه چهار پلیس را با دشنه کاردآجین کردند و وقتی افراد گارد ملی وارد صحنه شدند، این دلاوران غیور به همراه کروبی و محتشمی و خلخالی و دیگر بزرگان اهل ولایت‌فقیه، هر یک از گوشه‌ای فرار کردند و زن‌های بیچاره و معلول‌ها را در صحنه رها کردند.

قبل از آنکه روایت خود را از آن روز شوم بگویم، گوشه‌ای از روایت سرتاپا دروغ روزنامه جمهوری اسلامی که مدیرش خامنه‌ای و سردبیرش مسیح مهاجری بود، نقل می‌کنم.

«خیل یکتاپرستان را می‌بینی که گروه‌گروه با در دست داشتن پلاکاردهایی با شعارهای «الموت لامریکا» «الموت لاسرائیل» و تصاویری از امام با فریاد الله‌اکبر و لااله‌الاالله از هر سو به طرف میدان معابده، نقطه شروع راهپیمایی در حرکت‌اند.

شماری از حجاج که بازوبند قرمز انتظامات بر دست دارند، با کشیدن صفی ممتد از میدان معابده تا پل حجون در دو طرف خیابان، شکوه و نظم خاصی به مراسم می‌بخشند. عده‌ای نیز با بازوبند سبز که کلمه «سقایه الحاج» حج به چشم می‌خورد با کتری‌های آب سرد، گلوی خشکیده از فریاد برائت از مشرکین حاجیان را تازه می‌کنند و به یاد مولایشان، حسین علیه‌السلام، زوار تشنه‌لب ایرانی یا غیر ایرانی را سیراب می‌سازند.

نشاط کسب رضای خدا با اعلام برائت از مشرکین سختی گرمای هوا را در خود ذوب می‌کند؛ از روی پل شکوه و عظمت خیل موحدین نمایان‌تر است و مجذوب‌تر، پشت‌بام‌های اماکن و ساختمان‌های دولتی در طول مسیر مملو از افراد غیرنظامی سعودی‌اند و گاهی در کنار آن‌ها دوربین‌های فیلمبرداری نیز دیده می‌شود.

در ادامه مسیر هنگامی که ابتدای جمعیت به مسجد جن می‌رسد، ازدحام بیشتری ایجاد می‌گردد، کماندوهای سعودی تقاطع شارع مسجدالحرام را با استقرار ماشین‌ها در وسط خیابان و کشیدن دیواری از سپرهایشان، مسدود کرده‌اند.

در این لحظات در کنار پلیس قرار می‌گیرم و منتظرم تا چون سال گذشته به روی این جمعیت عظیم که حتی پس از خاتمه دادن به تظاهرات می‌بایست جهت متفرق شدن به سمتی برود، راهی باز کند، ولی برخلاف انتظار، به‌محض نزدیک شدن صف پیشین تظاهرات که متشکل از برادران انتظامات است، به ناگاه افراد پلیس با علامت افسر سعودی هم‌زمان باطوم‌های چوبی‌شان را بالا بردند و به سر مردم فرود آوردند.

هیچ‌کس انتظار چنین صحنه‌ای را ندارد. من ابتدا تصور می‌کردم همچون سال‌های قبل درگیری مقطعی و کوتاه خواهد بود ولی هجوم گروه دیگری از پلیس‌های مستقر در نزدیکی تقاطع که توسط بی‌سیم همان افسر فراخوانده می‌شدند، وضع را وخیم‌تر می‌کند. از آنجایی که هیچ‌کس آمادگی مقابله با پلیس را ندارد، به‌ناچار علی‌رغم فشار سیل عظیم جمعیت به سمت جلو که از حمله پلیس بی‌اطلاع‌اند، مردم سعی می‌کنند برخلاف جهت راهپیمایی برگردند. به ناگاه، ازدحام عجیب و خطرناکی درست در مقابل مسجد جن ایجاد می‌شود. فریادهای الله‌اکبر در فضای حرم امن‌الهی طنین‌انداز است و لابه‌لای فریادهای الله‌اکبر این صدا به گوش می‌رسد درگیر نشوید… برگردید… خونسرد باشید… مواظب خواهرها باشید… برادرها نروید، عقب بایستید …

به دلیل عدم آمادگی مردم و عدم انتظار به وجود آمدن چین صحنه‌ای هیچ‌کس قدرت تصمیم‌گیری ندارد و گاه نظر افرادی که فریاد می‌کشند متفاوت است… درست در همین لحظه فاجعه دردناک آغاز می‌گردد.

عمال شخصی سعودی که در طبقات پارکینگ چند طبقه مقابل مسجد جن از قبل مهیا شده‌اند، شروع می‌کنند به پرتاب سنگ‌های بزرگ، چوب، آهن، کولر و هر وسیله سنگین دیگر بر سر جمعیت بی‌دفاع. اینک برای من مسلم شد که هدف این‌ها متفرق کردن مردم با ایجاد رعب و وحشت نیست بلکه هدف کشتن مردم آن‌هم با فجیع‌ترین وضع است. چرا که هر سنگی که از طبقه ششم پایین پرت می‌شود، براثر ازدحام غیرقابل وصف جمعیت حداقل سه یا چهار نفر را به شدیدترین وجه مجروح یا حتی شهید می‌کند.

باطوم‌های پلیس بر سر هر کسی که فرود می‌آید، بلااستثنا خون فوران می‌زند و جامه‌ای سفید را گلرنگ می‌سازد و غرق در خون می‌گرداند.

در همان لحظات اول، ماکت قدس زیر ضربات باطوم پلیس از هم می‌پاشد. فشار جمعیت ما را به سمت راست خیابان که خواهران‌اند، می‌برد. چند لحظه‌ای از آغاز هجوم ددمنشانه پلیس سعودی نگذشته است که صدای شلیک گلوله شنیده می‌شود و دیدن افرادی که بر اثر اصابت گلوله به سرشان در خون پاک و مطهرشان می‌غلتند، این تصور که شاید تیرهای هوایی باشند، از ذهنم می‌زداید!

در این بین ناگهان می‌بینم که هجوم وحشیانه پلیس در سمت چپ خیابان برادرها را به عقب می‌راند ولی علی‌رغم ضربات شدید پلیس در سمت راست خیابان، این جمعیت انبوه قادر به حرکت نیست. ولی هرلحظه فشرده‌تر می‌شود. فشار و ازدحام به حدی است که تنفس را به‌سختی ممکن می‌سازد. اطرافیانم که غالبا افراد پیر یا مسن‌اند، از فرط فشار و سختی تنفس رنگ چهره‌هایشان رو به کبودی است و توان تکلم را از دست داده‌اند. سخت متحیر می‌شوم و وقتی می‌‎بینم جلوی جمعیت خالی است ولی هیچ‌کس حرکت نمی‌کند، تصور می‌کنم مانعی در وسط خیابان و در جلوی مردم انداخته‌اند.

با سختی زیاد خود را از لابه‌لای جمعیت بیرون می‌کشم تا به گمان خود با کمک چند نفر دیگر از برادران مانع را برداریم و جان چندین نفر را از دست پلیس سعودی که با باطوم بر فرق مردم می‌کوبد و پیکرهای نحیفشان را لگدمال می‌کند و همین‌گونه از زیر باران بطری شکسته و سنگ‌های سنگینی که ایادی رژیم از بالا پرت می‌کنند، نجات دهیم؛ اما وقتی در مقابل این جمعیت راکد و در هم قرار می‌گیرم، منظره‌ای بس دلخراش می‌بینم که کلامم از بیان چگونگی‌اش و عمق فاجعه در می‌ماند…» (۱۹ شهریور ۱۳۶۶- روزنامه جمهوری اسلامی.)

تمام روایت روزنامه آقای خامنه‌ای دروغ محض است. ما آنجا بودیم و صحنه‌های دلخراش را به چشم دیدیم و شب نیز صحنه‌های دردناک‌تر را از تلویزیون سعودی به همراه فیلم سال گذشته و ارسال ماده سی۴ به حج را مشاهده کردیم.

دوسه ساعت بعد از شروع معرکه، با رسیدن گارد ملی سعودی و شماری سوارکار، غائله پایان گرفت. آتش‌بیاران از کروبی و خلخالی گرفته تا رضایی و شوشتری و حجازی و… گریخته بودند و در هتلشان آب یخ می‌خوردند. غروب هم شام جانانه زدند و بی‌خیال خوابیدند و آن‌ همه زن و معلول به شب نرسیده بودند.

باز به کروبی زنگ زدم. دستیارش مهدی گوشی را برداشت. بازهم با لهجه افغانی گفتم: «درود مکه را فتح کردید.» خفه‌شویی گفت و گوشی را قطع کرد. اما ما با مرحوم رائد و دکتر عباس مهاجرانی واعظ تا بامدادان سوگوار و داغدار هموطنانمان ساعت‌های تلخی را سر کردیم. فردا سفارت سعودی در تهران اشغال شد ومحمد الغامدی، دبیر اول سفارت، به دست پاسداران به قتل رسید.

پایان سه دوره مماشات

خمینی حج را که اوجب‌واجبات است تعطیل کرد. سال‌ها خواب فتح مکه را دیده بود و حالا!!؟ اما به‌محض مرگش رفسنجانی تماس‌ها را از سر گرفت و دو سال بعد زائران بازگشتند؛ با این تعهد که مراسم برائت به شکل محدود فقط در چادر بعثه در منا که کمتر از ۵۰۰ نفر در آن جا می‌گرفتند، برگزار شود.

تا اینجا سعودی‌ها سه دوره با رژیم مماشات کرده بودند اما قسم حضرت عباس با پیدایی دم خروس در انفجارهای دهران و خبر و دستگیری عوامل دست‌آموز رژیم دود شد و به هوا رفت. ملک عبدالله بعدها به خاتمی که با احترام‌های ویژه از عربستان دیدار می‌کرد، گفته بود که جورج بوش سه بار فریه، رئیس اف‌بی‌آی را اینجا فرستاد تا ما بخشی از اعتراف‌های عاملان خبر را در اختیارشان بگذاریم؛ چون ما با دستگیری صایغ (یکی از متهمان که در تهران آموزش دیده و مواد منفجره را از راه کویت به خبر برده بود) همه‌چیز را می‌دانیم اما من حاضر نشدم برادران و خواهران ایرانی‌ام را دم تیغ بوش بدهم.

آن سال ملک فهد روی صندلی چرخ‌دار با حال ضعف و بیماری در فرودگاه از خاتمی استقبال کرد. ملک عبدالله در راس یک هیئت ۱۰۰ نفره به همراه حکیم عرب، عبدالعز تویجری، مشاورش، به تهران آمد و در کنفرانس سران اسلامی شرکت کرد و شبی بر بام تهران رفت تا برف را تماشا کند.

در کنفرانس جنادریه وقتی با او دست دادم، گفتم مردم ایران به پاکی همان برف‌اند که تماشا کردید. با مهربانی گفت: «ایران‌هم به همان پاکی و زیبایی است؛ مثل مردمش و ما اعمال رژیم‌ها را هرگز به حساب ملت بزرگی چون ملت ایران با آن تمدن و فرهنگ دیر و دور نمی‌گذاریم.»

چهارمین مصالحه‌ ایران و سعودی ابعادی گسترده داشت. بین عبدالله نوری و امیر نایف، وزیر کشور سعودی، بر پیمانی امنیتی توافق شد اما با برکناری نوری، حسن روحانی آن را امضا کرد؛ آن‌هم در زمانی که دبیر شورای عالی امنیت ملی بود. روابط هر روز گسترده‌تر می‌شد. هاشمی رفسنجانی ۱۷ روز در سعودی بود و مرحله پنجم مصالحه با همین‌ها شکل گرفت.

سعودی‌ها دیگر باور کرده بودند که اختلاف‌ها برای ابد زائل شده است اما… دستگیری چند طلبه شیعه سعودی پس از بازگشت از قم به کشورشان و آشکار شدن ارتباط سپاه با آن‌ها و آموزش نظامی دادن به آن‌ها در منذریه و علی‌آباد قم، مداخلات رژیم در لبنان و قتل حریری که نور چشم ریاض بود و سپس قتل هشت سیاستمدار و روزنامه‌نگار و استاد لبنانی دوست سعودی‌ها به دست حزب‌الله، سپاه قدس و استخبارات سوریه دوباره به بحران در روابط دو کشور دامن زد.

سعودی‌ها پس دستگیری شیخ نمر که روحانی شیعه مزدبگیر خامنه‌ای و سال‌ها با ایران در آمدوشد بود و بعد از چند حمله گسترده رژیم و شخص خامنه‌ای به عربستان و پادشاه و ولیعهدش، هرگونه گذشت در مورد شیخ نمر که در دادگاه فریاد زده بود «به‌زودی رایت ولایت‌فقیه را بر فرق آل سعود می‌کوبیم»، مجاز ندانستند. با اعدام نمر، سفارت سعودی در تهران و کنسولگری‌اش در مشهد به آتش کشیده شد و دو روز بعد سعودی‌ها روابط خود با جمهوری اسلامی ایران را قطع کردند.

مصالحه ششم؛ آیا سر می‌گیرد؟

سعودی‌ها امیدوار بودند روحانی که سوابقی با آن‌ها داشت، موفق شود آب رفته را به جوی بازگرداند. تا مدت‌ها باور داشتند که اشغال و آتش زدن سفارت و کنسولگری‌ آن‌ها به روحانی ربطی نداشته و صرفا کار نوکران خامنه‌ای بوده است. با این‌ همه، جنجال‌ها و حملات گسترده‌ای که بر پایه ادعا و دروغ علیه آن‌ها، بعد از حادثه سقوط یک بالابر صنعتی در نزدیکی حرم مکه و سپس حادثه تونل بین مکه و منا رخ داد و غضنفر رکن‌آبادی، سفیر سابق رژیم در بیروت، نیز به قتل رسید، رژیم ادعا کرد که سعودی‌ها رکن‌آبادی را به‌عمد کشته‌اند.

ریاض با انتشار اسامی حجاج ایرانی آشکار کرد که رکن‌آبادی با اسم دیگری به حج آمده و آن‌ها اصلا از حضورش بی‌اطلاع بوده‌اند. با گسترش حضور سپاه در یمن و تلاش برای ورود آن‌ها به خاک سعودی و نیز توطئه‌های سپاس قدس علیه مصالحشان در عراق و لبنان و بحرین و دست در آغوشی روحانی با امیر قطر و سران حوثی، از او هم دل بریدند. سرانجام این مصطفی کاظمی، نخست‌وزیر عراق، بود که با پادرمیانی سعودی‌ها را قانع کرد تقاضای روحانی برای آغاز گفت‌وگو در سطح نماینده ویژه را بپذیرند. سعودی‌ها پاسخ دادند: فعلا در سطح سفرا در عراق.

بدین ترتیب مذاکرات بر سر ششمین مصالحه بین تهران و ریاض از سال پیش آغاز شد و چهار دور آن تاکنون در بغداد انجام شده است اما آیا دو کشور به یک تفاهم حداقلی رسیده‌اند؟ اگر جمهوری اسلامی ایران فردا از یمن بیرون رود و حوثی‌ها را به پای میز مذاکره با دولت قانونی رئیس‌جمهور منصور هادی بکشاند، به چشم‌برهم زدنی باقی اختلاف‌ها تسویه خواهند شد؛ وگرنه مصالحه‌ای در کار نخواهد بود.