یادداشت های سردبیر

حاشیه های خبری مجله خلیج فارس

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۰؛ ف. م. سخن

شجاعت نقد و مخالفت را از نویسندگان سیاسی مان نگیریم!؛ ف. م. سخن

در روزهای اخیر که نشست «مدیریت گذار از ج.ا.» در لندن برگزار شد، من به عنوان یک نویسنده ی سیاسی منتقد، شاهد برخوردهای ناخوشایندی بودم که فکر می کنم تامل در باره ی آن ها می تواند برای آینده ی سیاسی مان اهمیت داشته باشد.

در اینجا نمی خواهم وارد تعاریف دقیق در موضوع نویسندگی سیاسی شوم و مثلا از انواع و اقسام آن سخن بگویم.

نوشته ام را از اینجا آغاز می کنم که انتظار جامعه، از نویسندگان سیاسی، بیان حقایقی است که از چشم مردمان عادی به دور است.

ما در اینجا، نوشتن بر اساس فاکت و سند را داریم و نوشتن بر اساس نتیجه گیری های منطقی از اخبار دریافتی.

برای اخبار دریافتی، فاکت و سند موثق می تواند وجود نداشته باشد جز آثاری که یک رویداد از خود باقی می گذارد. مثلا برای شکنجه در بازداشتگاه های جمهوری اسلامی، نمی توان سندی نشان داد که مثلا تصمیم گیران جمهوری اسلامی دستور به شکنجه ی بازداشت شدگان داده اند و یا فلان شکنجه گر، فلان فرد بازداشتی را شکنجه کرده است.

اما می توان بر اساس آثار و عوارضی که شکنجه بر روی فرد شکنجه شده می گذارد و شاهدان این آثار و عوارض، به این نتیجه رسید که شکنجه در بازداشتگاه ها وجود دارد.

بر این اساس، جمهوری اسلامی می تواند به راحتی شکنجه در بازداشتگاه های خود را انکار کند و خواهان این باشد که افراد مدعی فاکت و سندی مثل فیلم های شکنجه گروه سعید امامی ارائه دهند.

در چنین وضعیتی نویسنده ی سیاسی باید میان دو راه یکی را انتخاب کند:
یکی راه سهلِ انکار یا سکوت به خاطر فقدان سند
دیگری راه دشوار پذیرش عقلانی بر اساس گزاره های منطقی و مبارزه با عواقب آن.

در این مثال حکومت، خواهان سکوت نویسنده است، و اگر این سکوت، به شکل داوطلبانه، یا از طریق تهدید و تطمیع به دست نیاید، او را به زور وادار به سکوت یا ترکِ کشور خواهند کرد.

بنابراین، حکومت های سرکوبگر، اولین و مهم ترین دشمن نویسندگان سیاسی متعهد به جامعه هستند.

این حکومت ها، با فشار هایی که بر نویسندگان سیاسی وارد می کنند، شجاعت نقد و مخالفت را از این نویسندگان می گیرند.

جمهوری اسلامی که در میان حکومت های سرکوبگر و ضد آزادی بیان سر آمد سرکوبگران جهان به شمار می آید، کار را به جایی رسانده که نویسندگان را حتی در خارج از کشور آسوده نمی گذارد و به انحاء مختلف سعی در ساکت کردن آن ها دارد.

اما سخن ما در اینجا در باره ی سرکوب های حکومت نیست چرا که این سرکوبگری جزو ماهیت حکومت مستبد و بخصوص دینی است و نمی تواند جور دیگری رفتار کند.

سخن ما در باره ی سرکوب های پیدا و پنهان اشخاص و سازمان هایی ست که مخالف حکومت هستند و خواهان بر قراری دمکراسی و آزادی اندیشه و بیان می باشند.

طبیعتا تا زمانی که این اشخاص قدرت سیاسی در اختیار ندارند و ابزار سرکوب در اختیارشان نیست، شعارهای آزادیخواهانه و جامعه گرایانه می دهند و خواهان آزادی اندیشه و بیان هستند. اگر روزگاری قدرت به دست شان بیفتد، آن ها هم مانند خمینی عمل خواهند کرد که پیش از پیروزی انقلاب، می گفت در جمهوری اسلامی همه آزاد خواهند بود حتی مارکسیست ها، و بعد از پیروزی انقلاب، نه تنها مارکسیست ها بلکه مسلمانان هم آزادی های اولیه و عادی خود را از دست دادند و با سرکوب حکومت رو به رو شدند.

بنابراین چگونگی بیان، و رفتار شخصیت ها و گروه های سیاسی، در دوران سرکوب شدن، نه تنها مهم است بلکه باید در عمل به آن چه می گویند پایبند باشند، و نشان دهند که اگر روزگاری حکومت به دست شان بیفتد، رفتاری غیر از رفتار حکومت سرکوبگر خواهند داشت.

این گفتار و رفتار را می توان در پروسه ی مبارزه و برخورد با دیگر مخالفان حکومت مشاهده کرد.

گاه دیده می شود شخصیت و گروهی که امروز خود جزو سرکوب شدگان است، در برخورد با مخالفان و منتقدان، بهتر از حکومت مستبد رفتار نمی کند. فقط چون امکان سرکوب فیزیکی ندارد، تنها به گفتن و نوشتن بسنده می کند، و حداکثر با مبارزه ی روانی یا مالی، سعی در ساکت کردن نویسنده ی سیاسی منتقد یا مخالف خود را دارد.

در اینجا پرانتزی باز کنم در تعریف نقد و تفاوت آن با تخریب. هم در ایران و هم در کشورهای دیگر، عبارتی داریم با عنوان نقد سازنده. این عبارت در مقابل نقد تخریبگر قرار می گیرد. به اعتقاد من، ما در واقعیت چیزی به نام نقد تخریبگر «نداریم». نقد، یا نقد است، یا این که اصولا نقد نیست و تخریب است. نقد تخریبگر جمع اضداد است و کنار هم نشاندن دو کلمه ی مثبت و منفی که اثر یکدیگر را خنثی می کنند.

پس ما هر نقدی را سازنده می دانیم، و غیر از آن را کلا تخریب می شماریم.

بنابراین در اینجا سخن از نقد است و نه تخریب.

نقد می تواند درجات مختلفی از شدت داشته باشد. بنا به شرایط، و بنا به موضوع نقد و اهمیت آن، و بنا به میزان اثر گذاری عمل غلط یک شخصیت یا گروه، نقد می تواند شدید یا ملایم باشد. روحیه ی نقد شونده هم در این موضوع دخیل است و نویسنده ی سیاسی، که نسبت به همه ی جوانب کارش دقت دارد، حتی موضوع روحیه و قدرت پذیرش نقد و سختی و نرمی نقد شونده را در نظر می گیرد.

برای نویسنده ی سیاسی منتقد، چیزی که مهم است، شنیده و خوانده شدن نقد اوست. بدیهی ست منتقد امیدوار است نه تنها نقد او شنیده و خوانده شود بلکه مورد قبول طرف نقد شونده قرار گیرد.

ولی دو دلیل وجود دارد که منتقد به آرزوی قلبی خود نرسد:
اول اینکه منتقد، نقد ش غلط یا دارای ایرادهای جدی باشد و شخص نقد شونده، حرف اش درست باشد یا امکان تصحیح عمل خود را نداشته باشد.
دوم اینکه شخص نقد شونده، تمایلی به تغییر و تصحیح گفتار و رفتار خود نداشته باشد و بر عمل خود، چنان که هست، پای بفشارد و نظر درست منتقد را کلا نادیده بگیرد.

دلایل دیگری هم برای رد یا پذیرش نقد وجود دارد که ما در اینجا برای رعایت اختصار به آن ها نمی پردازیم.

نکته ی مهم که تمام این مطلب برای بیان همین نکته نوشته شده است این است که:
جامعه، اولا میان نقد و تخریب فرق بگذارد
ثانیا به تمام نقدها امکان انتشار و شنیده و خوانده شدن بدهد
ثالثا حتی در صورت مخالفت کامل با نقد ارائه شده، با منتقد چنان رفتار کند که شجاعت نقد و مخالفت از منتقد گرفته نشود و به خاطر مثلا رفتار نفی کننده و یا تحقیر کننده، باعث رانده شدن منتقد به سمت تخریب گری، و یا بر عکس، رانده شدن منتقد به سمت نویسنده ی ابتر و بی خاصیت شدن نشود.

نکته ی مهمی که باید توجه داشت این است که «نویسنده ی منتقد» معمولا یک نفر است و هیچ پشتوانه ی سیاسی یا شغلی و مالی ندارد ولی اشخاص و گروه های سیاسی که نقد می شوند، معمولا به شکل گروه هستند یا وابسته به گروه، و از امکانات زیادی برای از میدان به در کردن منتقد بر خوردارند.

برخورد منتقدان مستقل، با گروه های سیاسی یا حتی شخصیت های سیاسی، برخوردی نابرابر است.

چگونه می توان انتظار داشت که جامعه ی سیاسیِ خواهانِ دمکراسی و آزادی، با منتقدان درست رفتار کند، و آن ها را با برخوردهای نادرست خود تبدیل به شیران بی یال و اشکم و کوپال نکند؟

این افراد، باید قدرت تحمل خود را بالا ببرند، و حتی در مقابل نقدهای تند و غلط منتقدان، از خود سعه ی صدر نشان دهند.

این افراد باید بدانند که چشم جامعه، همواره به آنان است، و رفتارهای نادرست و شبه سرکوبگرانه، می تواند اعتماد مردم را از آن ها سلب کند.

این افراد باید بدانند که قدم اول برای دیکتاتور شدن و سرکوبگر شدن، از دور خارج کردن منتقدان است و تحمل منتقدان، شرط اول گام گذاشتن در راه آزادی بیان و ایفای رسالت رسانه های آزاد در یک کشور دمکراتیک است.

همه ی ما باید بدانیم که یکی از عوامل پیشرفت سیاسی، نقد است.

به همین خاطر، بدون توجه به موضوع نقد یا درست و غلط بودن آن، نفْس نقد کردن و ایجاد فضای لازم برای نقد، از مهم ترین کارهایی ست که آزادی خواهان باید انجام دهند.

الگوی کار در این زمینه خود ما هستیم که با پذیرش «عمل نقد» بدون اهمیت دادن به درست و غلط آن، به نویسندگان سیاسی جرات اظهار نظر بدهیم.

بخصوص بزرگان اپوزیسیون، باید تحمل بیشتری از خود نسبت به نقد منش و روش خودشان نشان دهند.

ما در جامعه ای رشد کرده ایم که ترس از نقد بزرگان، جزو خصائل ما شده و سرکوب ها، دو حالت افراط و تفریط برای ما به وجود می آوَرَد که یکی اش بی اعتنایی و گذشتن از کنار خطاها و نادرستی هاست و دیگری انجام تخریب نسبت به هر چه که کوچک ترین اختلافی با نظر ما دارد.

باید از فضای مجازی متشکر بود که امکان رسیدن به تعادل را در ما ایرانیان به وجود آورده یا در حال به وجود آوردن است.

در روزهای اولی که می شد با خط فارسی در اینترنت اظهار نظر کرد، نظرها بیشتر مبتنی بر تایید مطلق بود یا تکذیب مطلق آن هم به شیوه های ستایشگرانه یا برعکس، پرخاشگرانه.

هنوز از فضایی که بتوانیم نقد را در آن، بیشتر از تخریب ببینیم به دور یم ولی مشخص است که جامعه ی فرهنگی در این مسیر گام بر می دارد.

شخصیت ها و گروه های واقعا دمکرات و آزادی خواه، با رفتار و گفتار سنجیده ی خود می توانند به این روند شتاب بخشند.

در چند روز گذشته، برخوردهای ناشایستی که با من به عنوان یک منتقد صریح اللهجه و گاه تند زبان شد این فکر را در من به وجود آورد که گروه مورد نقد را به حال خود رها کنم تا در راهی که به گمان من راه خطاست، به پیش بروند و هر گاه سرشان به سنگ خورد، خود به اشتباه خودشان پی ببرند هر چند برای تصحیح مسیر دیر شده باشد.

اما منتقدان نیز باید در مواردی سر سختی از خود نشان دهند و میدان نقد را حتی در صورت مشاهده ی ناملایمات ترک نکنند. شاید شاهد روزگاری باشیم که نقد شوندگان، به جای خالی کردن زیر پای نویسندگان سیاسی منتقد، و تمایل به ساکت کردن آن ها با توهین و تحقیر، قدر منتقدان شان را بدانند و به جای تلاش برای از بین بردن امکانات رشد آن ها، فضا را برای شکوفایی نقدهای مفید، هر چه گسترده تر کنند.

بیداری ها و بیقراری ها(۳۵)،علی میرفطروس

اشاره:

«بیداری ها و بیقراری ها»نوشته هائی است«خطی به دلتنگی»که میخواست نوعی«یادداشت های روزانه» باشد،دریغا که-گاه-از «خواستن»تا«توانستن»،فاصله بسیاراست.

درسال های مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که متضمن بسیاری ازدیده ها و دیدگاه های نگارنده است.دریغا که بسیاری ازآنها در دسترسم نیست هرچندرونوشتِ موجود برخی ازآن نامه ها می تواندبه غنای این یادداشت ها بیفزاید.

«بیداری ها و بیقراری ها»تأمّلات کوتاه و گذرائی است بر پاره ای ازمسائل فرهنگی،تاریخی و سیاسی: دغدغه ها و دریغ هائی درشبانه های غربتِ تبعیدکه بخاطرخصلت خصوصی خود،گاه،روشن و رام و آرام؛ وگاه،آمیخته به گلایه وُ آزردگی وُ انتقاد است،شایدسخنِ«تبعیدیِ یُمگان»(ناصرخسرو قبادیانی) -بعدازهزارسال-هنوزنیز سرشت و سرنوشت مارا رقم می زنَد.

این یادداشت های پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن و زبان است.«حسبِ حالی» درگذارِزمان که باتصرّفی درشعرحافظ می توان گفت:

حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

محرمی کو؟که فرستم به تو پیغامی چند

***

داستان کلیدر؛صدای انقراض ایلات

۷آبان ماه ۱۳۷۷/ ۲۹ اکتبر۱۹۹۸

مهدی جان من*

مدتی است که می خواهم برایت بنویسم امّااین زندگی پُروصله و پینه،امانِ نوشتن را ازمن سلب کرده است.تو به خوبی می دانی که من و ما دیگردر سن و سالی نیستیم که بخواهیم یا بتوانیم پُرتوش و توان دراین تیغ زارِزندگی بدَوَیم و به علایق فردی خویش پاسخ دهیم.دریک کلام،به طورِ اسارت باری «مشروط به شرایط»هستیم.بااینحال،عمیقاً آرزومی کنم که«انتهای سرنوشت اینجانباشد»…

همانطورکه نوشتم،من هیچگونه تجربه و صلاحیّتی درکارِ قصّه و رُمان ندارم.علایق اساسی من-چنانکه می دانی-تاریخ و شعر است و لذا درحوزۀ داستان بایدبگویم که من ازمنظرِتاریخ به قصه نویسیِ امروز نگاه می کنم.

من که تاریخ ایران را« تاریخ ایل ها»دانسته ام،تأثیرایل ها و قبایل برفرهنگ و ادبیّات و اخلاقیّات ما را بسیاراساسی می دانم و خصوصاًمعتقدم که ادبیّات داستانی ما تااین اواخر-عموماً-تحت تأثیر فرهنگ و مناسبات ایلی-روستائی بوده و تقریباً ازمسائل شهر و شهرنشینی-که بسترِجامعۀ مدنی است-به کلی دور بوده است،نمونه اش:داستان های محموددولت آبادی،ساعدی،علی اشرف درویشیان،نسیم خاکسار،صمدبهرنگی،جلال آل احمد و…به عبارت دیگر،ادبیّات داستانیِ ما بازتابِ مناسبات شهر و شهرنشنی نبود بلکه -به طورِ آشکاری-ضدتجدّدبود…بگذارنظراتم را با بزرگ ترین و معروف ترین رمان سال های اخیرِ ایران،یعنی رمان «کلیدر» دقیق تربگویم:

من خودم دو-سه بار این رُمان ده جلدی را مطالعه کردم(البته هربار از زاویۀ خاصی).با اینکه کلیدر ازنظرغنای واژگان و تصویرسازی و شخصیّت پردازی کم نظیر-یابی نظیر-است،بااینحال،به نظرِ من،کلیدریک رُمان ضدِّ تاریخی است.به این معنا که قهرمانان داستان(گُل محمدوخان عمو)درراستای مناسبات نوین اجتماعی نیستند،بلکه ایلیاتی های راهزنی هستند که برضد مناسبات جدیداجتماعی و علیه استقرارقوانین مدنی و نهادهای شهری(ژاندارمری،شهرداری و…)برای احیا یاادامۀ مناسبات ایلی-قبیله ای مبارزه می کنند؛به یادبیاور که آغازِ داستان کلیدر باکشتنِ یک ژاندارم(یعنی،عامل استقرارقانون ونظم نوین اجتماعی) و پنهان کردن پوتین های او درخانوادۀ «گُل محمد»آغازمی شود.

درکلیدر،دولت آبادی فاصلۀ بین خود و قهرمانان اصلی داستانش را ازیاد می برَد و باآنان همدل و همراه می شودبدون آنکه ازخودبپرسدکه:گُل محمد وخان عمو برای استقرار چه جامعه و یا کدام مناسبات اجتماعی مبارزه می کنند؟

ازاین گذشته،حضور«ستّار»(که گویا ازفراریان فرقۀ دموکرات آذربایجان است) و خصوصاً«فلاش-بک»های دولت آبادی در یادآوری حملۀ ارتش ایران برای نجات آذربایجان(۲۱آذر ۱۳۲۴)بسیار جانبدارانه- و حتّی غیرواقعی و اغراق آمیز-است و جنبۀ سیاسی-ایدئولوژیکِ داستان را پُررنگ تر می کند…درواقع،کلیدر،صدای انقراض ایلات درتاریخ معاصرایران است.

___________

*به مهدی اخوان لنگرودی

یک وطن داریم مانندِ…

۱۴شهریور۱۳۹۰/۵سپتامبر۲۰۱۱

خبرهائی که ازایران می رسند بسیارغم انگیز و هولناک اند.کشوری که روزی قرار بود به «ژاپن دوم» تبدیل شود،اینک درآستانۀ فروپاشی و تبدیل شدن به «اوگاندا»یا«بنگلادش»است.

صادق هدایت روزگاری زمزمه می کرد:

یک وطن داریم مانند خلا

ما درآن همچون حسین درکربلا

حالا حکایت ما با حضراتی است که با سرکوب،فریب،فساد و اختلاس های حیرت انگیز،میهن ما را به«خلا»و«کربلا»بدَل کرده اند…به یاد روایت محمدبن ابراهیمِ خصیبی می افتم که در ذکرحال و روزِمردم کرمان پس از حمله و استیلای مهاجمانِ غُز نوشت:

-«مُشتی رعیّتِ بیچاره در تاریکی شب،مُشت می زدند و به تحمّل و احتیال به انتظارِفَرَج،روزی به شب می بردند».

شاهرخ مسکوب می گفت:«بیشترِ وقایع و شخصیّت های واقعۀ کربلا از شاهنامۀ فردوسی کُپی برداری شده است.این مسئله نشان می دهدکه بعدازاسلام چگونه بسیاری از اسطوره های تاریخیِ ما وارد اسلام و خصوصاً باورهای شیعی شده است».

سخنِ مسکوب درست است و می تواند موضوع پژوهش های تازه ای باشد.متاسفانه در این سال ها بیشترِشاهنامه شناسانِ ما چنان غرق در«نسخه بَدل ها»شده اندکه از پیام اصلیِ فردوسی دورمانده اند.

برخلاف هدایت،من به سرشت و سرنوشت این ملّت چندان بدبین یا ناامیدنیستم،بلکه معتقدم که ازمیانِ این خون و خاکستر،ایران نوینی برخواهدخاست؛رهاشده از گرد و غبارهای قرون وسطی…ملّتی که-بارها-درهجوم های ویرانگرِ تازی ها و تاتارها و تیمورها توانسته خود را حفظ کند،این بار نیزسر بلندخواهدکرد و…ولی آیا ظهورِاین«ایران نوین»به زمان وُ زمانۀ ما «وصلت»خواهد داد؟

پاسخ این است:آری! به این شرط که رهبران سیاسی و روشنفکران ما -بافروتنی و تواضع – بر گذشتۀ پُراشتباهِ خود بنگرند و ازگذشته بیاموزند،نه آنکه با مغالطه و شعبده-باز-بساطِ ترور و سرکوب اندیشه را«احیا»کنندتا در«یک کلمه» فاتحۀ تاریخ معاصرایران را بخوانند و به قول شیخ نجم الدین رازی:

-«به جَلدی و زبان آوری حق را باطل کنند و باطل را در کسوتِ حق فرانمایند».

پیل و پَشه!

(حکایت ابوسعیدابوالخیر و ابوالقاسم قُشیری)

۸آبان ۱۳۹۱/۲۹اکتبر۲۰۱۲

به دوست فرزانه ام،دکترم.ر گفته بودم :«اگرسنگر و سایه سارِعرفان و ادبیّات ما نمی بود چگونه می شد دربرابرِ رذالتِ گستردۀ دلقکان و دَغلکاران ومشاطه نویسانِ گزافه گو پایدارماند؟».

این روزها-باز-کتاب ارجمند«اسرارالتوحیدِ»ابوسعیدابوالخیر را می خوانم.به نظرمن عرفان ایرانی و تصوّف اسلامی دارای تفاوت های اساسی است که متآسفانه کمتر موردتوجۀ پژوهشگران ما بوده است.این تفاوت ها درطول تاریخ موجب مجادله های بسیاربوده اند.در ویرایشِ تازۀ کتاب حلّاج،مشخّصه های عرفان ایرانی و تفاوت یا تقابل آن باتصوّفِ اسلامی را به دست داده ام.دراین جا می خواهم به یک نکتۀ اخلاقی درشیوۀ برخوردِ یکی ازنمایندگانِ برجستۀ عرفان ایرانی با مخالفانش اشاره کنم.درکتاب«اسرارالتوحید» آمده است:

ابوالقاسم قُشیری ازفُحولِ مشایخ صوفیه بودکه درمیانِ عوام شوکتی عظیم داشت.او روزی گفته بود که درشناخت مراتبِ حق،«من پیل ام و شیخ ابوسعید،پشه»…این خبر را به نزدِابوسعیدابوالخیربردند.ابوسعید آن کس را گفت:به نزدِ قُشیری شُو و بگوی:

-«استاد قُشیری! ما هیچ ! آن پشه هم تویی!».

چگونه انگلیسها آخوند را باین شکل برایمان ساختند.

دولت انگلیس
قبل از فرستادن برادران شرلی به ایران ،
فردی بنام مقصود علی را که یک هندی الاصل در لباس دراویش بود را روانه ایران میکند .

مقصود علی با کسوت درویشی اطلاعات زیادی را در در مورد فرهنگ و آداب و
رسوم و مسائل داخلی ایران ، در اختیار دولت انگلیس قرار میدهد .

بعدها برادران شرلی بر اساس اطلاعات مقصود علی وارد ایران میشوند .
درویش علی چنان به زبان فارسی تسلط داشت که حتی شعر فارسی میسروده است .
او ، اولین ویروس شومی بود که انگلیس روانه ایران کرد .

و همین درویش علی صنعت ملاسازی و اخوند سازی را در ایران راه اندازی کرد .

ورود مقصودعلی ، سال ۹۹۸ هجری گزارش شده است .
در این زمان خانقاه های زیادی در ایران وجود داشت .
گرداننده های خانقاه را مجلس آرا میگفتند .

از آنجا که مقصود علی درویش بود و شغلش مجلس آرایی خانقاه بود ؛ به مجلسی
معروف شد .
این آقا ، پدر مجلسیهای معروف میباشد .

شاه عباس در سال ۱۰۰۲ هجری ؛؛ بنا به دلائلی با صوفیان و دراویش به
مخالفت بر میخیزد و شروع به مبارزه و کشتار آنان میکند . (در صورتیکه خود
در ابتدا از طرفداران صوفیان بود)

این مبارزه بقدری شدید و پر از تعصب بود که مقصود علی بناچار از ایران
میگریزد و دو پسرش بنامهای محمد تقی و محمد صادق را در ایران جا میگذارد
.

محمد صادق هنگام فرار پدر ؛
فردی نابالغ بوده و در بزرگسالی به صوفیان
می پیوندد و بدون ترس به خانقاه رفت و آمد داشته است .

این محمد صادق ، همان علامه مجلسی اول میباشد .

بعد از مرگ شاه عباس ؛
پسرش شاه صفی به سلطنت میرسد
و در ادامه کار پدرش ، به کشتار صوفیان ادامه میدهد .
علامه مجلسی نیز به حمایت از شاه صفی
دستور قتل صوفیان را میدهد و وقتی مردم به او اعتراض میکنند که چرا
صوفیان را میکشی در حالیکه پدر خودت نیز یک صوفی بود ؛
میگوید :
پدر من یک درویش واقعی نبود ؛
برای رسوخ و نفوذ در صوفیان و کسب اخبار ،
به لباس دراویش در آمده بود .

در واقع پدر علامه مجلسی اول ؛ جاسوس شاه عباس بوده است .
پسرش محمد صادق هم جاسوس شاه صفی بوده است در بین دراویش .
و بهمین دلیل بدون ترس از شاه به خانقاه رفت و آمد میکرده است .

چیزی نمیگذرد که محمد صادق هم مورد غصب شاه صفی قرار میگیرد و مانند پدرش
مجبور به فرار به هندوستان میشود .

علامه مجلسی اول هم دو پسر داشت به نامهای عبدالله و عزیز الله
عبدالله را با خود میبرد و عزیز الله در ایران میماند . او به ثروت بسیار
زیادی دست مییابد که مشخص نیست منبع و ریشه اینهمه ثروت از کجا پیدا
میشود .

چندی بعد،محمد تقی که عموی علامه مجلسی بوده ؛
از طرف انگلیس، با شخصی بنام مراد هندی به عراق فرستاده میشود .

مراد در آنجا خود را سید مراد معرفی میکند و لقب سید از اینجا ببعد وارد
فرهنگ ما میشود .

زیرا او خود را سید مراد هندی معرفی میکند .

محمد تقی هم پسری داشته بنام محمد باقر که در عراق تحصیل میکرده .
چندی بعد محمد تقی به اتفاق سید مراد و منشی های فراوانش و پسران سید
مراد به ایران برمیگردند .

محمد تقی با ثروت بسیار زیاد خود که هیچگاه مشخص نمیشود از کجا بدست
آورده است ، حوزه های علمیه مذهبی متعددی در ایران براه می اندازد و طلبه
های زیادی را جذب حوزه های علمیه خود میکند و به آنها آموزش میدهد و
باصطلاح آخوند تربیت میکند .

ماموریت محمد تقی مجلسی ؛
رواج خرافات تا سر حد افراط در بین مردم بوده است .
زیرا انگلیس متوجه شده بود که تنها راه سلطه بر ایرانیان ؛ رواج خرافات و
تفرقه افکنی در بین آنهاست . که البته تشخیص درستی هم بوده است.

محمد تقی در ادامه کار خود ؛ شروع میکند به نوشتن کتابهای خود.با همان
نام خودش یعنی علامه مجلسی .

محمد تقی برای تمام امور و اوقات شیعیان ؛
از بدو تولد تا لحظه مرگ؛ دعاهای مخصوص را اختراع میکند.

هر روز هفته یک دعا؛هر روز ماه یک دعا ؛ هر مراسم یک دعا و آداب وتعقیبات
نمازهای مختلف .

آنقدر دعا که هیچکس در واقع نمیتواند تمام انها را انجام دهد .

منشی های او موظف میشوند که به سراسر ایران رفته و کتب و دعاهای او را تبلیغ کنند .
محمد تقی یکی از فرزندانش را به ازدواج یکی از سادات در میاورد و از آنرو
کلمه طباطبایی را ابداع میکند و پس از آن فرزند دو سید را طباطبایی
مینامند .

پس کلمه سید و طباطبایی یادگار مجلسی هاست.
دخترش را هم به محمد اکمل میدهد .
که نوه اش میشود وحید بهبهانی معروف .
همان که اجتهاد و تقلید در شیعه را اختراع میکند.پس از او پسرش محمد باقر مجلسی؛
کار پدر را ادامه میدهد .

بعد از محمد باقر مجلسی ؛ پسرش میر محمد حسین ادامه دهنده کار میشود .از
آنروز تا کنون ؛ بیشتر امامان جمعه ؛ فرزندان میر محمد حسین بوده اند .

میر محمد حسین مجلسی ؛ همان آخوندیست که باعث شکست ایرانیان از افغانها شد.

و هم او بدستور انگلیس ؛
شاه سلطان حسین را وادار کرد که
وزیر با تدبیرش فتحعلی خان اعتماد الدوله را بقتل برساند .
به این بهانه که خواب نما شده
و به او گفته اند که وزیر در پی کودتاست .

و خود سید محمد حسین ؛؛ نخست وزیر را کور میکند و سپس به قتل میرساند .

آخوندها از بدو بوجود آمدن؛
در تمام مدت ورودشان به عرصه تاریخ؛
جزء مخالفان سرسخت روشنفکری و جریانات اصلاحی در کشور بوده اند.
از جمله از مخالفان امیر کبیر ؛
جنبشهای مردمی و مشروطه مدارس؛ واکسیناسیون و هر جنبش اصلاحی دیگر.

و ما این سوغات را مدیون علامه های مجلسی هندی تبار هستیم .

منابع تاریخ اجتماعی ایران — مرتضی راوندی — جلد سوم صفحه ۴۸۳ ببعد
تاریخ عباسی — محمد منجم یزدی ، تاریخ ایران — عباس اقبال آشتیانی
روابط خارجی ایران در عهد شاه عباس صفوی

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۱۹؛ ف. م. سخن

اگر جمهوری اسلامی جای عربستان بود چه می کرد؟؛ ف. م. سخن

دیروز، حوثی های یمن، به تاسیسات سعودی حمله ی پهپادی کردند و به پالایشگاه «بقیق» و میدان نفتی «حقل خریص» که متعلق به شرکت «آرامکو» ست آسیب جدی وارد آوردند.

حوثی ها اعلام کردند که مسوول این حمله هستند و این حمله را با ده پهپاد انجام داده اند.

اختلال در تولید نفت عربستان، موجب خوشحالی جمهوری اسلامی شد اما طبق روال همیشگی، دخالت در این حمله را انکار کرد.

امروز پرزیدنت ترامپ به صراحت ج.ا. را تهدید به تهاجم نظامی کرد.

روزنامه ی کیهان دیروز تیتر زد:
«ستون فقرات عربستان شکست و آمریکا و آل سعود به عزا نشستند».

پیش از این کیهان علنا و صراحتا، کشورهای عرب منطقه و عربستان را به انجام خرابکاری های نظامی تهدید کرده بود.

در همین رابطه، زدن پهپاد امریکایی در خلیج فارس را باید مدّ نظر داشت. حملات متوالی و پی در پی حوثی ها به عربستان، و تهدید کشتی های در حال تردد در خلیج فارس هیچ دورنمایی برای کاهش تشنج هایی که ج.ا. در منطقه ایجاد کرده باقی نمی گذارد.

ملاقات خامنه ای با نماینده ی حوثی ها و وعده های کمکی که خامنه ای به حوثی ها داده است به طور قاطع و مسلم، نقش مستقیم ج.ا. در خرابکاری های منطقه را نشان می دهد.

دیروز سردار حاجی زاده اظهار داشت که حتی به اندازه ی یک متر ورود بیگانگان به داخل فضای ایران را تحمل نمی کند.

در این اوضاع و احوال سوالی که مطرح می شود این است:
اگر وضعیت معکوس می شد و عربستان چنین حملاتی علیه ج.ا. انجام می داد، سپاه ی که ادعا می کند تحمل حتی یک متر ورود دشمن به خاک ایران را ندارد، با عربستان چه می کرد؟

جواب طبیعتا «واکنش متقابل» است، پس چه استبعادی دارد که عربستان به همراه متحدان غربی و عربی اش با ج.ا. مقابله به مثل نکند و حتی به ایران اعلان جنگ ندهد؟

دیدن وضعیت امروز ج.ا. ما را به یاد روزهای قبل از جنگ عراق با ایران می اندازد. روزهایی که خمینی با لفظ و قدم، به گروه های ضد صدام کمک می رساند و آرزوی فتح عراق و سرنگونی صدام را در سر می پروراند.

در دوران خمینی، اگر چه شعارها غِلاظ و شِداد بود ولی کمک هایی که خمینی به خرابکاران منطقه می رساند در مقابل کمک هایی که امروز سربازان سید علی به خرابکاران منطقه می رسانند هیچ به شمار می رفت.

تحریک خمینی باعث شد تا جنگی که هشت سال طول کشید به راه افتد و کشور ما از هر نظر آسیب ببیند.

اکنون خامنه ای دقیقا در همان مسیر گام می نهد با این تفاوت که هم ج.ا. در نزد مردم ایران و کشورهای جهان منفور و مطرود شده، و هم خامنه ای، خمینی نیست که بتواند، نیروهای از هم گسیخته اش را متحد و یک پارچه کند.

دعوای میان محمد یزدی و صادق لاریجانی، نمونه ای از غثیان حکومت بیمار بود که سعی می کرد و سعی می کند دل آشوبه ی شدید خود را در مقابل ملت پنهان کند.

این که اگر جنگی در بگیرد، این بار چه کسانی جز مشتی سر سپرده ی ولایت به این جنگ بی فرجام خواهند رفت سوالی ست که قطعا دستگاه های نظرسنجی حکومت اسلامی آن را بررسی کرده و پاسخی برای آن دارد.

جمهوری اسلامی، آدم بشو نیست. این نکته ای ست که هم باید همسایگان ما در نظر داشته باشند هم کشورهایی مانند امریکا که متحد حکومت های منطقه به شمار می آیند.

جمهوری اسلامی اگر تا اینجا مورد حمله کشورهای غربی قرار نگرفته صرفا به خاطر سودی ست که به این کشورها می رساند.

بارها گفته ایم و نوشته ایم که این سود، در نهایت به زیانی هنگفت منتهی خواهد شد؛ زیانی که آسیب اش را مردم ایران خواهند خورد.