یادداشت های سردبیر

حاشیه های خبری مجله خلیج فارس

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۲؛ ف. م. سخن

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۲؛ ف. م. سخن

ابتدا پاسخ تک کلمه ای این سوال را می دهم:

هیچ!
به اعتقاد من آن چه امروز اپوزیسیون خوانده می شود، در واقع اپوزیسیون نیست، بلکه مجموعه ای از انسان هاست که بنا به «دلایل مختلف» ترجیح می دهند حکومت فعلی بر سرِ کار نباشد، یا حکومت، به صورت فعلی بر سر کار نباشد. این ها ناراضیانی هستند که به اشتباه نام اپوزیسیون بر خود نهاده اند.

کلماتی که در عبارت بالا به کار گرفته شده، هر کدام دارای معنا و مفهوم عمیقی ست، که بررسی آن ها به ما نشان می دهد، چرا حکومت نکبت اسلامی، ۴۰ سال تمام دوام آورده، و کماکان با نهایت قدرت و شرارت، به سرکوب مخالفان خود مشغول است. چرا عوامل این حکومت حتی در مقابل خواسته های ساده و عادی مردم معترض کوتاه نمی آیند و سرِ سوزنی به مردم امتیاز نمی دهند.

آیا این ها به خاطر قدرت بی حد و حصر و به قول اسلامیون «مطلقه»ی حکومت اسلامی است یا به خاطر فقدان اپوزیسیون به معنای واقعی کلمه؟

برای یافتن پاسخ این دو سوال ابتدا یک فرض را مطرح می کنیم:
آیا تا کنون فکر کرده اید که اگر اینترنت و ماهواره نباشد، از اپوزیسیون ایرانی چه باقی می ماند؟

بیایید بدون این که زمان را به عقب برگردانیم، تکنولوژی رسانه ای و ارتباطی روز را از زندگی مان حذف کنیم.

مردمی را در نظر بگیریم بدون اینترنت و سایت های خبری و شبکه های اجتماعی؛ بدون ماهواره و تصاویر تلویزیونی.

این همه جمعیتی که ما هر روز از طریق اینترنت و ماهواره با آن ها بر خورد داریم، آیا اثر و خبری ازشان باقی می ماند؟

بدون تردید خیر!

نهایت چیزی که مشاهده خواهیم کرد، چند روزنامه و هفته نامه خواهد بود با صفحات محدود، که عده ای از اهل رسانه ی امروز آن را با بدبختی منتشر خواهند کرد، و چند نفری از نویسندگان و برنامه سازان رسانه ای به طور گاه گاهی در آن مطالب کوتاه و محدود خواهند نوشت، و عده زیادی از کسانی که امروز از طریق اینترنت و تلفن زدن به تلویزیون های ماهواره ای به اظهار نظر و اظهار مخالفت با حکومت نکبت مشغول اند، نیست و محو خواهند شد و نهایتا در خوش بینانه ترین حالت چند صد نفری از آن ها، خریدار روزنامه ها و مجلاتی خواهند بود که ذکر آن ها رفت.

اگر به سوابق این موضوع برگردیم و حقایق را بازگو کنیم، نکته ی تلخ این خواهد بود که این روزنامه ها هم چون برایشان باید هفته ای یکی دو یورو صرف هزینه شود، به طور مرتب خریداری نخواهد شد و تهیه کنندگان این نشریات، با سختی و مرارت به انتشار نشریه ی خود ادامه خواهند داد.

به عبارت بهتر، تعداد زیادی از مخالفان حکومت اسلامی، که به آن ها به غلط اپوزیسیون ایرانی گفته می شود، از جلوی چشم ها محو خواهند شد.

در واقع این ها اپوزیسیون نیستند که وجود داشته باشند و محو شوند؛ واقعیت این است که این ها اصولا به عنوان اپوزیسیون وجود نداشته اند و نهایتا ناراضیانی بوده اند «هر کدام به دلایل خاص خود». نه بیشتر نه کمتر همین.

این که می گوییم، حتی نشریات یکی دو یورویی خریدار نخواهد داشت، و همین ناراضیان به همین اندازه هم در مخالفت با حکومت از خود مایه نخواهند گذاشت مسبوق به سابقه است.

به خاطر دارم که تعداد زیادی از شماره های هفته نامه ی «قیام ایران» زنده یاد دکتر شاپور بختیار، با مطالب خواندنی و آموزنده و نویسندگانی چون زنده یاد محمد جعفر محجوب، در اثر فروش نرفتن به قیمت ۵ فرانک، به طور رایگان به آدرس ایرانیان مقیم خارج ارسال می شد بلکه بخوانند و از وضعیت مملکت با خبر شوند.

حال این سوال مطرح می شود که آیا اهل رسانه ی کاغذی که به انتشار «خبر» و «نظر» با این مصیبت می پردازد، خودش «اپوزیسیون» است؟

خیر! اپوزیسیون نیست.

وظیفه ی اهل رسانه، در نهایت انتشار اخبار اپوزیسیون است. انتشار نظر اپوزیسیون است. انتشار کارها و فعالیت های اپوزیسیون است.

رسانه، اپوزیسیون نیست.
صاحب رسانه، اپوزیسیون نیست.
تشکیلات رسانه، تشکیلات اپوزیسیون نیست.

اپوزیسیون معنای خود را دارد. وظایف خود را دارد. مفاهیم خود را دارد.

رسانه معنای خود را دارد. وظایف خود را دارد. مفاهیم خود را دارد.

کسی که قلم می زند، و بر خلاف حکومت هم قلم می زند، و به تندی هم قلم می زند، نهایتا یک نویسنده ی مخالف حکومت است.

کسی که عضو و جزو اپوزیسیون است، می تواند قلم بزند اما کار قلمی اش معنای کار اپوزیسیونی ندارد. وظایف یک فرد اپوزیسیون، یا درست تر بگوییم «فعال»سیاسی مجزا از وظایف یک «نویسنده» سیاسی است و این دو از نظر ماهوی ربطی به هم ندارند.

حال ما با پدیده ی اینترنت و ماهواره رو به رو هستیم.

بزرگ ترین حُسن رسانه های اینترنتی و ماهواره ای «مجانی» بودن و قابل دسترس بودن آن برای همگان است.

این امر باعث شده تا رسانه های معروف به اپوزیسیون رشد زیادی نشان دهند، و افراد مخالف حکومت، به صورت پر تعداد نشان داده شوند.

امروز ما شاهد اظهار نظر همگان در همه ی زمینه های سیاسی و اجتماعی، به صورت فردی و گروهی و سایتی و تلویزیونی هستیم و این بسیار خوب است.

ولی این ها اولا معنی اش «اپوزیسیون» بودن این افراد نیست، و ثانیا اگر اینترنت و ماهواره ی مجانی وجود نداشته باشد، خبر و اثری از این اشخاص، «نخواهد بود».

اگر این واقعیت، تلخ است، موضوع ما نیست؛ موضوع ما بیان این واقعیت تلخ است. ما نمی دانیم و نمی خواهیم بدانیم که چرا این واقعیت تلخ وجود دارد. فقط می دانیم وجود دارد و چشم بستن بر آن جز بلاهت و خودفریبی نام دیگری نمی تواند داشته باشد.

اما اپوزیسیون واقعی چیست و چرا این قدر کمیاب است؟

اپوزیسیون واقعی خواهان تغییر کامل حکومتی ست که در حال حاضر بر سر کار است و برای این تغییر، فعالیت سازمان یافته دارد.

در مورد سایه روشن ها و به قول فرنگی ها «نوئانس»ها و اختلاف تعریف ها در اینجا سخن نمی گوییم.

ساده ترین نشانه ی یک اپوزیسیون، چه در قالب شخص و شخصیت، چه در قالب جمع و سازمان، خواست تغییر حکومت و تلاش سیستماتیک و پیوسته برای دستیابی به آن است.

پس اولین سوالی که در مورد «اپوزیسیون ایرانی» مطرح می شود این است که آیا این اپوزیسیون «واقعا» خواهان تغییر حکومت به طور کامل و ریشه ای ست؟

به این سوال با خوشبینی و بلکه هم با ساده لوحی پاسخ مثبت می دهیم.

سوال دومی که مطرح می شود این است که فردی که به عنوان شخصیت اپوزیسیونی شناخته می شود، یا فردی که در یک سازمان اپوزیسیون فعال است، تا چه حد حاضر است به صورت سیستماتیک و پیوسته برای بر انداختن حکومت تلاش کند و از خود «مایه» بگذارد؟

آن چه در دوران حاضر می بینیم که تفاوت کامل با آن چه حدود ۵۰ سال پیش می دیدیم دارد این است که اپوزیسیون امروز حاضر نیست برای تغییر حکومت، به صورت سیستماتیک و پیوسته تلاش کند، و نه در حد جان که حتی در حد و اندازه های عادی هم از خود «مایه» بگذارد.

این یک موضوع مهم است که باید در معادلات اپوزیسیون-حکومت-جامعه در نظر گرفته شود.

پس اپوزیسیون فرضی ما تا جایی پیش خواهد رفت که به او آسیبی وارد نشود یا اگر می شود در اندازه های اندک باشد.

از جان می گذریم و به مال می رسیم!

اپوزیسیون تا چه اندازه حاضر است از مال خود در مبارزه علیه حکومت مایه بگذارد؟

در زمان شاه، مخالفان سازمان یافته ی شاه، حاضر بودند تا پای جان پیش بروند. بنابراین گذشتن از مال برایشان مساله ای نبود.

در زمان حاضر، مخالفان منفرد یا سازمان یافته حاضر نیستند در مبارزه علیه حکومت تا پای جان پیش بروند. لذا باید سوال دوم که آیا این ها حاضرند از مال خود مایه بگذارند مطرح شود.

آن چه می بینیم، و واقعیت های موجود، به ما نشان می دهد این است که خیر! اپوزیسیون امروز چه از نوع فعال، چه از نوع ناظر، حاضر نیست از مال خود در راه مبارزه بگذرد؛ بگذرد که هیچ! حتی حاضر نیست اندکی از آن را به اندازه ی یک پرس چلوکباب که به راحتی می خرد و نوش جان می کند، صرف مبارزه علیه حکومت کند!

گفتیم اگر اینترنت و ماهواره ی مجانی از جامعه ی ایرانی گرفته شود، این جامعه حتی حاضر به هزینه کردن یکی دو یورو برای خرید یک نشریه ی اپوزیسیون نیست.

در دوران حاضر مشاهده می کنیم که رسانه های مستقل اینترنتی و ماهواره ای، همه با مشکل مالی رو به رو هستند و دست خواهش به طرف مردم مخالف حکومت دراز می کنند، اما جز تعدادی اندک نسبت به جمعیت ۸۰ میلیونی ایران، کسی اقدام به کمک مالی نمی کند.

می گویند «میلیون ها» ایرانی موفق از نظر کار و کسب در خارج از ایران حضور دارند. باید گفت که بر اساس داده ها و دیده ها و شنیده ها، حتی به اندازه ی صد نفر از این افراد که از نظر مالی وضعیت خوبی دارند و کمک مالی آن ها به شخصیت ها و سازمان های اپوزیسیون حتی به نظر شان نخواهد رسید، مخالف حکومت اسلامی ایران «نیستند»!

مخالف نیستند برای این که حاضر نیستند کمترین هزینه ی مالی برای بر انداختن این حکومت و کسانی که در حال فعالیت شبانه روزی برای بر انداختن حکومت هستند متقبل شوند.

در گذشته یکی از اصول اساسنامه ای گروه های اپوزیسیون، پرداخت حق عضویت بود.

همین حزب توده که انواع فحش و فضیحت نثارش می شود، اعضای اش نه تنها نسبت به در آمدی که داشتند حق عضویت می پرداختند، بلکه همین اعضا، هر چه در اختیار داشتند، از خانه و اتومبیل گرفته تا پس انداز نقدی شان را در اختیار حزب شان قرار می دادند.

کسی که بیست و چهار ساعته -و نه فقط روزهای جمعه، یا در خارج از کشور روزهای یکشنبه- در حال درگیری با حکومت است، بالاخره باید اجاره خانه اش را بپردازد و چیزی بخورد و هزینه ی برق و تلفن اش را تامین کند.

چنین کسی که نمی تواند شغل دیگری جز مبارزه داشته باشد، اگر کمک مالی به او نشود یا مردم مخالف حکومت، حقوق پیوسته و ثابتی برایش در نظر نگیرند، طبیعتا بعد از مدتی باید روانه ی قبرستان شود، چه برسد به این که بتواند با کسی یا حکومتی مبارزه کند!

در دوران ما، مردمی که فعالان و نویسندگان بیست و چهار ساعته ی سیاسی را می بینند، که بدون در آمد و بدون شغلی دیگر، دست به گریبان حکومت انداخته اند، اگر متوجه این واقعیت نشوند که این ها هم انسان اند و نیاز به رفع حوایج زندگی دارند، و فقط مصرف کننده ی «تفریحی» کار و اثر آن ها باشند، نمی توانند به عنوان «اپوزیسیون» حکومت شناخته شوند.

خاصه کسانی که بسیار اصرار بر پاکیزه ماندن اپوزیسیون فعال از نظر وابستگی مالی به کشورهای خارجی دارند و دوست ندارند که کسی از کشورهای خارجی کمکی دریافت کند، آن ها، با کمک نکردن شان، دقیقا به «آلوده شدن» اپوزیسیون فعال و وابسته شدن آن به کشورهای خارجی کمک می کنند و نیروهای ملی را -اگر چیزی از شان باقی مانده باشد- به دامن کشورهای دیگر می اندازند.

مطلب را خلاصه کنیم:
اپوزیسیون شدن و ادای اپوزیسیون را در آوردن، برای ما ایرانیان، خصوصا ایرانیان خارج از کشور، یک نوع تفریح و سرگرمی شده است. یک نوع پر کردن ساعات فراغت با بحث و جدل های سیاسی-اینترنتی.

اپوزیسیون واقعی، نیاز به انسان های صد در صد معتقد و صد در صد آماده به رزم با حکومت دارد. مردم ناراضی، اگر واقعا خواهان تغییر حکومت هستند ولی خودشان کاری ازشان ساخته نیست، باید حداقل برخی هزینه های اپوزیسیون را متقبل شوند.

متاسفانه ما فاقد هر دوی این ها هستیم. نام های ما، تو خالی و بدون معناست. اگر اینترنت و ماهواره نباشد، ما تبدیل به هیچ می شویم چون ماهیتا هیچ هستیم. همین است که حکومت نکبت اسلامی توانسته ۴۰ سال دوام بیاورد و خم به ابرو نیاورد.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۱؛ ف. م. سخن

دستگاه امنیت جمهوری اسلامی نیازمند اثبات خود و ساختن مقصران دروغین است؛ ف. م. سخن

وقتی سخن از دستگاه امنیتی یک کشور به میان می آید، در واقع سخن از چیزی به میان می آید که ما باید کاملا از عملکرد آن بی خبر باشیم. وقتی هم از چیزی بی خبر هستیم طبیعتا سخنی به میان نباید بیاید جز آن که ما چیزی از این دستگاه و عملکرد آن نمی دانیم.

دستگاه امنیت یک کشور، آن زمان کار ش درست تر و اساسی تر است که ما مطلقا در باره ی آن چیزی ندانیم.

این که در باره ی کارهای یک دستگاه امنیتی، من و شمایی که انسان های عادی جامعه به شمار می آییم چیزهایی بدانیم، و بدتر از آن چیزهایی که می دانیم چون توسط خودِ دستگاه امنیتی بیان شده کاملا موثق است، آن دستگاه دیگر دستگاه امنیتی نیست بلکه چیزی ست شبیه به کلانتری محله های مختلف که گاه خبرهای شان در صفحه ی حوادث روزنامه ها منتشر می شود.

در گذشته ای نه چندان دور، زمانی که دستگاه امنیت کشور در اختیار کسانی مثل «حاج» سعید امامی و یاران اش قرار داشت، اتفاقاتی در کشور روی داد که بخش هایی از «عملیات» دستگاه امنیت ج.ا. را روی دایره ریخت.

آن چه در آن زمان روی دایره ریخته شد، البته توسط مردم عادی حدس زده می شد و حدس ها هم جملگی درست بود چرا که نحوه ی عملیات دستگاه امنیت آن قدر بدوی و آشکار بود که بچه ی دبیرستانی هم با کنار هم گذاشتن قطعات اتفاقات رخ داده، می توانست به سر منشاء آن اتفاقات دست پیدا کند. (سالادِ: فوتبالی کردن مردم؛ قتل سید احمد؛ اتوبوس ارمنستان؛ کتاب پری غفاری؛ حمل موشک در ظرف خیارشور؛ کشتن فرزند رضا فاضلی…)

آن حدس ها اگر چه مبتنی بر سند نبود، اما چنان منطبق با عقل سلیم بود که انکار آن، نفهمی و بلاهتِ انسان را می رساند.

به غیر از این، سازندگان بی تجربه و تازه کار دستگاه های امنیتی ج.ا.، چون این کاره نبودند، نیازمند اثبات خود و مهارت ذاتی (!) شان در کارهای امنیتی بودند تا بتوانند در آینده ی ج.ا.، پست و مقامی را که در اثر وقوع انقلاب و به شکل غیر منتظره و غافلگیرانه به دست آورده بودند، در اختیار خود نگه دارند.

شما تصور کنید که فلان بچه ی لمپن نازی آباد که کارش سر کوچه ایستادن و با دیگر هم محلی ها تخمه شکستن و متلک پراندن به دخترهای محل بود، یک شبه عضو مسلح کمیته می شود، و بعد به فاصله ی چند هفته ارتقا مقام می یابد و در ساختمان ساواک سلطنت آباد مامور به جمع آوری پرونده ها یا اعتراف گیری از افراد دستگیر شده ی رژیم سابق می شود، بعد با یک حکم، تبدیل به مقام امنیتی و برنامه ریز برای ایجاد دستگاه امنیت کشور می شود و همین طور قدم به قدم، از مقام بازجو و سر بازجو، پله های ترقی را یکی یکی بالا می رود و می شود مثلا سعید حجاریان یا محسن آرمین و محسن میر دامادی و دانشجوی از فرنگ برگشته ای به نام سعید امامی.

یا می شود آخوندی که برای آبدارچی خمینی شدن از دیوار مدرسه ی علوی بالا رفته بود و یک شبه از هیچ شده بود مقام صادر کننده ی حکم اعدام برای باقی ماندگان از نظام پیشین: یک آخوند در پیتی و دو زاری به نام ری شهری.

شما به موقعیت اجتماعی و حتی نام فامیل این اشخاص که نگاه کنید، می بینید یا اصلیت دهاتی دارند یا از خانواده های آخوندهایی هستند که به دلیل حرام بودن تلویزیون و رادیو در زمان شاه، در خانه هایشان از دستگاه های نشان دهنده ی جهان مدرن خبری نبوده است و به قول معروف از نظر ذهنی و فرهنگی عقب مانده ی عقب مانده هستند. این ها حتی نحوه ی حرف زدن و دایره ی لغاتی که به کار می برند و لهجه ای که دارند نشان دهنده ی فرودست بودن شان در طبقات و اقشار اجتماعی ست.

چنین افرادی، به دلیل عقده های سرکوب شده و محرومیت هایی که به خاطر مذهبی بودن خانواده متحمل شده اند، نیازمند مطرح شدن و خود را مطرح کردن هستند. آن ها باید به نحوی نشان دهند که وجود دارند، و وجودشان دست کمی از وجود افراد وابسته به رژیم گذشته ندارد.

از طرف دیگر، «هیچ بودن» این ها در عرصه ی اجتماع، دلیلی ست برای اثبات این که چیزی هستند، و فقط استعدادهای شان مجال بروز نیافته است.

نکته ی مهم دیگر این که این قشر از جامعه، به کار برنده ی اصطلاح هایی ست مثل «رو کم کردن» و «طرف را سر جای خود نشاندن» و «پوزه ی یارو رو به خاک مالیدن».

اثبات خود در این قشر از جامعه، با رجز خواندن و «منم منم» کردن ها و یک کلاغ چهل کلاغ کردن ها و ساختن و پرداختن داستان های قهوه خانه ای برای این که خود را قوی و مهم نشان دهند صورت می پذیرد.

این که طرف مقابل را به «گ.ه خوردن» بیندازیم و کاری کنیم که دیگه تو محل نتونه «سر بلند کنه» و «آبرو واسش بمونه» شیوه ی عمل بزرگ شدگان در اقشار قعر اجتماع ست و خدا نکند که اینها روزی قدرت یا ثروتی به هم بزنند که قدرت و ثروت در ترکیب با این «اخلاقیات» و «فرهنگ» آن ها را تبدیل به هیولاهایی وحشتناک و قسی القلب می کند.

حال در دایره ی خودی ها و رفاقت ها و رقابت ها هم، این ها مثل بچه های استادیوم های فوتبال، دائم در حال کری خواندن و رو کم کردن و تو دهنی زدن به طرف مقابل هستند.

این که شما آبی باشید یا قرمز، یک وجه ماجراست که یعنی دو بزرگ بلامنازع و بی رقیب هستید، و کلاس تان با کلاس دیگران کلا متفاوت است، و این که شما به عنوان آبی یا قرمز، در صدد از میدان به در کردن طرف مقابل تان باشید، یک امر متعلق به «بزرگان» کلاس بالاست که آن هم روش های خود را دارد.

از ابتدای تاسیس دستگاه امنیتی در ج.ا. ما شاهد قدرت گیری بچه دهاتی ها و بچه مذهبی ها و بچه جنوب شهری ها و نازی آبادی ها و رقابت ما بین آن ها برای اثبات این که کی برتر و بهتر است و کی شایسته ریاست است بوده ایم که همراه با زیر آب زنی ها و منم منم کردن ها بوده است.

دستگاه امنیتی یک کشور، با منم منم کردن یک عده و تلاش برای اثبات برتری عده ای دیگر هرگز با اصل سکوت و بی خبر گذاشتن بیرونی ها از عملیات دستگاه امنیتی سازگاری نداشته و به خاطر همین است که ما همواره در معرض اخبار و اطلاعات درست و غلطی که از دستگاه های امنیتی به بیرون نشت کرده بوده ایم و با قدرت گرفتن یک گروه، با افتضاحات و عملیات گروه دیگر یا کل دستگاه امنیتی به طور کاملا علنی آشنا شده ایم.

شما به عملکرد دستگاه امنیتی اسراییل به عنوان یکی از برترین و موفق ترین دستگاه های امنیتی جهان که نگاه کنید تفاوت ماهوی میان این دستگاه حرفه ای و کاربلد با دستگاه امنیتی ج.ا. را مشاهده خواهید کرد.

ما دستگاه امنیتی ج.ا. را دائما در حال بیانِ «من آنم که رستم بود پهلوان» می بینیم. اگر چه سربازان امام زمان، در این رجز خوانی ها «گمنام» نامیده می شوند اما این گمنامان در دستگاه متبوع خود، گمنام نمی مانند و اصولا طرح نام آن ها برای بیرونیان اهمیتی ندارد مگر آن که در عرصه سیاست نقش های متفاوتی ایفا کرده باشند (مثل سید رضا زواره ای و علی ربیعی مشهور به عباد و…)

ماموران امنیتی ج.ا. تحمل این که نام شان و کارشان مستور بماند ندارند و بخش بزرگی از آن ها برای این که به دوست و خانواده و رقیب شان نشان دهند که کاره ای هستند در مملکت، و کاره ی مهمی هم هستند، خود را به دیگران خاصه به رقیبان شان -گاه به صورت دولا پهنا- می شناسانند.

اما این موضوع به خودی خود این قدر اهمیت ندارد که آشکار کردن موضوع عملیات سری و پنهانی اهمیت دارد.

ما بر اساس اطلاعاتی که از ریگی به دست آوردیم، می دانستیم هواپیمای او از آسمان ایران عبور می کند و آن را به زمین نشاندیم و او را دستگیر کردیم!

و به این طریق این برگ مثلا موفق را به شرط درست بودن و صحت داشتن، با توضیح این «شاهکار» می سوزانند تا اگر مثلا آقای ایکسی، روزگاری بخواهد با هواپیما از آسمان ایران عبور کند دیگر این کار را نکند.

یا در مورد روح الله زم، او را -راست یا دروغ- به اسم دیدار با سیستانی، یا با قرار دادن ۱۵ میلیون دلار اسکناس نقد (!) بر روی تختخواب شیرین نجفی، گول زدیم و به عراق بردیم و او را در آن جا دزدیدیم! 🙂

و این ورق را هم لابد برای آگاه کردن بقیه ی اپوزیسیون شهرت پرست و مال دوست به دست خودشان می سوزانند!

به غیر از این ها دستگاه امنیتی ج.ا. برای حفظ موقعیت، نیاز دارد که خود را به شخص خامنه ای اثبات کند و بگوید ما در راه «آقا» و برای حفظ اسلام و ج.ا. چنین عملیات پیچیده ای انجام می دهیم!

و امت حزب الله هم ببیند و بداند که سربازان گمنام امام زمان چه عملیات «بالاتر از خطر»ی انجام می دهند و مهره ی «عظیمی» (!) مثل زم را به ایران بر می گردانند، و هنوز عرق راه از تن اش خشک نشده و به فاصله یکی دو ساعت (!) او را در مقابل دوربین های تلویزیون می نشانند و او هم مثل یک عضو سپاه یا دستگاه امنیت، شروع می کند به اعتراف کردن یا درست تر بگوییم به تعریف داستان های جالب و هیجان انگیز مچل کردن مخالفان جمهوری اسلامی!

*****

بحث جالب توجه دیگری که باید به آن در مطالب بعدی بپردازیم، موضوع دستگیر کردن مقصران «ساختگی» امنیتی و اعتراف گرفتن از آن ها و بردن شان حتی تا پای چوبه ی دار است.

نمونه ی جاسوسان اسراییل را که همگی بی گناه بودند همین چندی پیش به عیان مشاهده کردیم. یا شیوه ی بازجویان همسر سعید امامی که می خواستند او را به ضرب و زور به اسراییل بچسبانند.

در این زمینه، یک نکته ی اساسی هرگز مورد بحث قرار نگرفته است:
وقتی ماموران امنیت خانه ی جمهوری اسلامی، کسی را که جاسوس اسراییل نبوده، به ضرب شلاق و شکنجه، وادار می کنند که اعتراف کند جاسوس اسراییل بوده، همزمان دو اتفاق می افتد:
۱- جاسوس واقعی اسراییل هرگز شناخته نمی شود و چون شناخته نمی شود به کار خود ادامه می دهد یا از دست ج.ا. می گریزد
۲- جاسوس ساختگی، به جای جاسوس واقعی مجازات می شود و به افتخارات دستگاه امنیتی ج.ا. اضافه می شود که توانسته مامور اسراییل را به دام اندازد و از او اعتراف بگیرد و این جریان مورد تحسین مقامات ج.ا. قرار می گیرد.
سوال مهمی که هرگز مطرح نمی شود این است که کسی که جاسوس ساختگی می سازد و از او اعتراف می گیرد، در نهایت به چه کسی خدمت می کند و چه کسی را از دستگیر شدن و مجازات می رهاند؟!

چنین کسی، مامور ج.ا. است یا مامور رسمی و بسیار با مهارت اسراییل؟

به این موضوع در مطالب بعدی خواهیم پرداخت.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۰؛ ف. م. سخن

شجاعت نقد و مخالفت را از نویسندگان سیاسی مان نگیریم!؛ ف. م. سخن

در روزهای اخیر که نشست «مدیریت گذار از ج.ا.» در لندن برگزار شد، من به عنوان یک نویسنده ی سیاسی منتقد، شاهد برخوردهای ناخوشایندی بودم که فکر می کنم تامل در باره ی آن ها می تواند برای آینده ی سیاسی مان اهمیت داشته باشد.

در اینجا نمی خواهم وارد تعاریف دقیق در موضوع نویسندگی سیاسی شوم و مثلا از انواع و اقسام آن سخن بگویم.

نوشته ام را از اینجا آغاز می کنم که انتظار جامعه، از نویسندگان سیاسی، بیان حقایقی است که از چشم مردمان عادی به دور است.

ما در اینجا، نوشتن بر اساس فاکت و سند را داریم و نوشتن بر اساس نتیجه گیری های منطقی از اخبار دریافتی.

برای اخبار دریافتی، فاکت و سند موثق می تواند وجود نداشته باشد جز آثاری که یک رویداد از خود باقی می گذارد. مثلا برای شکنجه در بازداشتگاه های جمهوری اسلامی، نمی توان سندی نشان داد که مثلا تصمیم گیران جمهوری اسلامی دستور به شکنجه ی بازداشت شدگان داده اند و یا فلان شکنجه گر، فلان فرد بازداشتی را شکنجه کرده است.

اما می توان بر اساس آثار و عوارضی که شکنجه بر روی فرد شکنجه شده می گذارد و شاهدان این آثار و عوارض، به این نتیجه رسید که شکنجه در بازداشتگاه ها وجود دارد.

بر این اساس، جمهوری اسلامی می تواند به راحتی شکنجه در بازداشتگاه های خود را انکار کند و خواهان این باشد که افراد مدعی فاکت و سندی مثل فیلم های شکنجه گروه سعید امامی ارائه دهند.

در چنین وضعیتی نویسنده ی سیاسی باید میان دو راه یکی را انتخاب کند:
یکی راه سهلِ انکار یا سکوت به خاطر فقدان سند
دیگری راه دشوار پذیرش عقلانی بر اساس گزاره های منطقی و مبارزه با عواقب آن.

در این مثال حکومت، خواهان سکوت نویسنده است، و اگر این سکوت، به شکل داوطلبانه، یا از طریق تهدید و تطمیع به دست نیاید، او را به زور وادار به سکوت یا ترکِ کشور خواهند کرد.

بنابراین، حکومت های سرکوبگر، اولین و مهم ترین دشمن نویسندگان سیاسی متعهد به جامعه هستند.

این حکومت ها، با فشار هایی که بر نویسندگان سیاسی وارد می کنند، شجاعت نقد و مخالفت را از این نویسندگان می گیرند.

جمهوری اسلامی که در میان حکومت های سرکوبگر و ضد آزادی بیان سر آمد سرکوبگران جهان به شمار می آید، کار را به جایی رسانده که نویسندگان را حتی در خارج از کشور آسوده نمی گذارد و به انحاء مختلف سعی در ساکت کردن آن ها دارد.

اما سخن ما در اینجا در باره ی سرکوب های حکومت نیست چرا که این سرکوبگری جزو ماهیت حکومت مستبد و بخصوص دینی است و نمی تواند جور دیگری رفتار کند.

سخن ما در باره ی سرکوب های پیدا و پنهان اشخاص و سازمان هایی ست که مخالف حکومت هستند و خواهان بر قراری دمکراسی و آزادی اندیشه و بیان می باشند.

طبیعتا تا زمانی که این اشخاص قدرت سیاسی در اختیار ندارند و ابزار سرکوب در اختیارشان نیست، شعارهای آزادیخواهانه و جامعه گرایانه می دهند و خواهان آزادی اندیشه و بیان هستند. اگر روزگاری قدرت به دست شان بیفتد، آن ها هم مانند خمینی عمل خواهند کرد که پیش از پیروزی انقلاب، می گفت در جمهوری اسلامی همه آزاد خواهند بود حتی مارکسیست ها، و بعد از پیروزی انقلاب، نه تنها مارکسیست ها بلکه مسلمانان هم آزادی های اولیه و عادی خود را از دست دادند و با سرکوب حکومت رو به رو شدند.

بنابراین چگونگی بیان، و رفتار شخصیت ها و گروه های سیاسی، در دوران سرکوب شدن، نه تنها مهم است بلکه باید در عمل به آن چه می گویند پایبند باشند، و نشان دهند که اگر روزگاری حکومت به دست شان بیفتد، رفتاری غیر از رفتار حکومت سرکوبگر خواهند داشت.

این گفتار و رفتار را می توان در پروسه ی مبارزه و برخورد با دیگر مخالفان حکومت مشاهده کرد.

گاه دیده می شود شخصیت و گروهی که امروز خود جزو سرکوب شدگان است، در برخورد با مخالفان و منتقدان، بهتر از حکومت مستبد رفتار نمی کند. فقط چون امکان سرکوب فیزیکی ندارد، تنها به گفتن و نوشتن بسنده می کند، و حداکثر با مبارزه ی روانی یا مالی، سعی در ساکت کردن نویسنده ی سیاسی منتقد یا مخالف خود را دارد.

در اینجا پرانتزی باز کنم در تعریف نقد و تفاوت آن با تخریب. هم در ایران و هم در کشورهای دیگر، عبارتی داریم با عنوان نقد سازنده. این عبارت در مقابل نقد تخریبگر قرار می گیرد. به اعتقاد من، ما در واقعیت چیزی به نام نقد تخریبگر «نداریم». نقد، یا نقد است، یا این که اصولا نقد نیست و تخریب است. نقد تخریبگر جمع اضداد است و کنار هم نشاندن دو کلمه ی مثبت و منفی که اثر یکدیگر را خنثی می کنند.

پس ما هر نقدی را سازنده می دانیم، و غیر از آن را کلا تخریب می شماریم.

بنابراین در اینجا سخن از نقد است و نه تخریب.

نقد می تواند درجات مختلفی از شدت داشته باشد. بنا به شرایط، و بنا به موضوع نقد و اهمیت آن، و بنا به میزان اثر گذاری عمل غلط یک شخصیت یا گروه، نقد می تواند شدید یا ملایم باشد. روحیه ی نقد شونده هم در این موضوع دخیل است و نویسنده ی سیاسی، که نسبت به همه ی جوانب کارش دقت دارد، حتی موضوع روحیه و قدرت پذیرش نقد و سختی و نرمی نقد شونده را در نظر می گیرد.

برای نویسنده ی سیاسی منتقد، چیزی که مهم است، شنیده و خوانده شدن نقد اوست. بدیهی ست منتقد امیدوار است نه تنها نقد او شنیده و خوانده شود بلکه مورد قبول طرف نقد شونده قرار گیرد.

ولی دو دلیل وجود دارد که منتقد به آرزوی قلبی خود نرسد:
اول اینکه منتقد، نقد ش غلط یا دارای ایرادهای جدی باشد و شخص نقد شونده، حرف اش درست باشد یا امکان تصحیح عمل خود را نداشته باشد.
دوم اینکه شخص نقد شونده، تمایلی به تغییر و تصحیح گفتار و رفتار خود نداشته باشد و بر عمل خود، چنان که هست، پای بفشارد و نظر درست منتقد را کلا نادیده بگیرد.

دلایل دیگری هم برای رد یا پذیرش نقد وجود دارد که ما در اینجا برای رعایت اختصار به آن ها نمی پردازیم.

نکته ی مهم که تمام این مطلب برای بیان همین نکته نوشته شده است این است که:
جامعه، اولا میان نقد و تخریب فرق بگذارد
ثانیا به تمام نقدها امکان انتشار و شنیده و خوانده شدن بدهد
ثالثا حتی در صورت مخالفت کامل با نقد ارائه شده، با منتقد چنان رفتار کند که شجاعت نقد و مخالفت از منتقد گرفته نشود و به خاطر مثلا رفتار نفی کننده و یا تحقیر کننده، باعث رانده شدن منتقد به سمت تخریب گری، و یا بر عکس، رانده شدن منتقد به سمت نویسنده ی ابتر و بی خاصیت شدن نشود.

نکته ی مهمی که باید توجه داشت این است که «نویسنده ی منتقد» معمولا یک نفر است و هیچ پشتوانه ی سیاسی یا شغلی و مالی ندارد ولی اشخاص و گروه های سیاسی که نقد می شوند، معمولا به شکل گروه هستند یا وابسته به گروه، و از امکانات زیادی برای از میدان به در کردن منتقد بر خوردارند.

برخورد منتقدان مستقل، با گروه های سیاسی یا حتی شخصیت های سیاسی، برخوردی نابرابر است.

چگونه می توان انتظار داشت که جامعه ی سیاسیِ خواهانِ دمکراسی و آزادی، با منتقدان درست رفتار کند، و آن ها را با برخوردهای نادرست خود تبدیل به شیران بی یال و اشکم و کوپال نکند؟

این افراد، باید قدرت تحمل خود را بالا ببرند، و حتی در مقابل نقدهای تند و غلط منتقدان، از خود سعه ی صدر نشان دهند.

این افراد باید بدانند که چشم جامعه، همواره به آنان است، و رفتارهای نادرست و شبه سرکوبگرانه، می تواند اعتماد مردم را از آن ها سلب کند.

این افراد باید بدانند که قدم اول برای دیکتاتور شدن و سرکوبگر شدن، از دور خارج کردن منتقدان است و تحمل منتقدان، شرط اول گام گذاشتن در راه آزادی بیان و ایفای رسالت رسانه های آزاد در یک کشور دمکراتیک است.

همه ی ما باید بدانیم که یکی از عوامل پیشرفت سیاسی، نقد است.

به همین خاطر، بدون توجه به موضوع نقد یا درست و غلط بودن آن، نفْس نقد کردن و ایجاد فضای لازم برای نقد، از مهم ترین کارهایی ست که آزادی خواهان باید انجام دهند.

الگوی کار در این زمینه خود ما هستیم که با پذیرش «عمل نقد» بدون اهمیت دادن به درست و غلط آن، به نویسندگان سیاسی جرات اظهار نظر بدهیم.

بخصوص بزرگان اپوزیسیون، باید تحمل بیشتری از خود نسبت به نقد منش و روش خودشان نشان دهند.

ما در جامعه ای رشد کرده ایم که ترس از نقد بزرگان، جزو خصائل ما شده و سرکوب ها، دو حالت افراط و تفریط برای ما به وجود می آوَرَد که یکی اش بی اعتنایی و گذشتن از کنار خطاها و نادرستی هاست و دیگری انجام تخریب نسبت به هر چه که کوچک ترین اختلافی با نظر ما دارد.

باید از فضای مجازی متشکر بود که امکان رسیدن به تعادل را در ما ایرانیان به وجود آورده یا در حال به وجود آوردن است.

در روزهای اولی که می شد با خط فارسی در اینترنت اظهار نظر کرد، نظرها بیشتر مبتنی بر تایید مطلق بود یا تکذیب مطلق آن هم به شیوه های ستایشگرانه یا برعکس، پرخاشگرانه.

هنوز از فضایی که بتوانیم نقد را در آن، بیشتر از تخریب ببینیم به دور یم ولی مشخص است که جامعه ی فرهنگی در این مسیر گام بر می دارد.

شخصیت ها و گروه های واقعا دمکرات و آزادی خواه، با رفتار و گفتار سنجیده ی خود می توانند به این روند شتاب بخشند.

در چند روز گذشته، برخوردهای ناشایستی که با من به عنوان یک منتقد صریح اللهجه و گاه تند زبان شد این فکر را در من به وجود آورد که گروه مورد نقد را به حال خود رها کنم تا در راهی که به گمان من راه خطاست، به پیش بروند و هر گاه سرشان به سنگ خورد، خود به اشتباه خودشان پی ببرند هر چند برای تصحیح مسیر دیر شده باشد.

اما منتقدان نیز باید در مواردی سر سختی از خود نشان دهند و میدان نقد را حتی در صورت مشاهده ی ناملایمات ترک نکنند. شاید شاهد روزگاری باشیم که نقد شوندگان، به جای خالی کردن زیر پای نویسندگان سیاسی منتقد، و تمایل به ساکت کردن آن ها با توهین و تحقیر، قدر منتقدان شان را بدانند و به جای تلاش برای از بین بردن امکانات رشد آن ها، فضا را برای شکوفایی نقدهای مفید، هر چه گسترده تر کنند.

بیداری ها و بیقراری ها(۳۵)،علی میرفطروس

اشاره:

«بیداری ها و بیقراری ها»نوشته هائی است«خطی به دلتنگی»که میخواست نوعی«یادداشت های روزانه» باشد،دریغا که-گاه-از «خواستن»تا«توانستن»،فاصله بسیاراست.

درسال های مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که متضمن بسیاری ازدیده ها و دیدگاه های نگارنده است.دریغا که بسیاری ازآنها در دسترسم نیست هرچندرونوشتِ موجود برخی ازآن نامه ها می تواندبه غنای این یادداشت ها بیفزاید.

«بیداری ها و بیقراری ها»تأمّلات کوتاه و گذرائی است بر پاره ای ازمسائل فرهنگی،تاریخی و سیاسی: دغدغه ها و دریغ هائی درشبانه های غربتِ تبعیدکه بخاطرخصلت خصوصی خود،گاه،روشن و رام و آرام؛ وگاه،آمیخته به گلایه وُ آزردگی وُ انتقاد است،شایدسخنِ«تبعیدیِ یُمگان»(ناصرخسرو قبادیانی) -بعدازهزارسال-هنوزنیز سرشت و سرنوشت مارا رقم می زنَد.

این یادداشت های پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن و زبان است.«حسبِ حالی» درگذارِزمان که باتصرّفی درشعرحافظ می توان گفت:

حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

محرمی کو؟که فرستم به تو پیغامی چند

***

داستان کلیدر؛صدای انقراض ایلات

۷آبان ماه ۱۳۷۷/ ۲۹ اکتبر۱۹۹۸

مهدی جان من*

مدتی است که می خواهم برایت بنویسم امّااین زندگی پُروصله و پینه،امانِ نوشتن را ازمن سلب کرده است.تو به خوبی می دانی که من و ما دیگردر سن و سالی نیستیم که بخواهیم یا بتوانیم پُرتوش و توان دراین تیغ زارِزندگی بدَوَیم و به علایق فردی خویش پاسخ دهیم.دریک کلام،به طورِ اسارت باری «مشروط به شرایط»هستیم.بااینحال،عمیقاً آرزومی کنم که«انتهای سرنوشت اینجانباشد»…

همانطورکه نوشتم،من هیچگونه تجربه و صلاحیّتی درکارِ قصّه و رُمان ندارم.علایق اساسی من-چنانکه می دانی-تاریخ و شعر است و لذا درحوزۀ داستان بایدبگویم که من ازمنظرِتاریخ به قصه نویسیِ امروز نگاه می کنم.

من که تاریخ ایران را« تاریخ ایل ها»دانسته ام،تأثیرایل ها و قبایل برفرهنگ و ادبیّات و اخلاقیّات ما را بسیاراساسی می دانم و خصوصاًمعتقدم که ادبیّات داستانی ما تااین اواخر-عموماً-تحت تأثیر فرهنگ و مناسبات ایلی-روستائی بوده و تقریباً ازمسائل شهر و شهرنشینی-که بسترِجامعۀ مدنی است-به کلی دور بوده است،نمونه اش:داستان های محموددولت آبادی،ساعدی،علی اشرف درویشیان،نسیم خاکسار،صمدبهرنگی،جلال آل احمد و…به عبارت دیگر،ادبیّات داستانیِ ما بازتابِ مناسبات شهر و شهرنشنی نبود بلکه -به طورِ آشکاری-ضدتجدّدبود…بگذارنظراتم را با بزرگ ترین و معروف ترین رمان سال های اخیرِ ایران،یعنی رمان «کلیدر» دقیق تربگویم:

من خودم دو-سه بار این رُمان ده جلدی را مطالعه کردم(البته هربار از زاویۀ خاصی).با اینکه کلیدر ازنظرغنای واژگان و تصویرسازی و شخصیّت پردازی کم نظیر-یابی نظیر-است،بااینحال،به نظرِ من،کلیدریک رُمان ضدِّ تاریخی است.به این معنا که قهرمانان داستان(گُل محمدوخان عمو)درراستای مناسبات نوین اجتماعی نیستند،بلکه ایلیاتی های راهزنی هستند که برضد مناسبات جدیداجتماعی و علیه استقرارقوانین مدنی و نهادهای شهری(ژاندارمری،شهرداری و…)برای احیا یاادامۀ مناسبات ایلی-قبیله ای مبارزه می کنند؛به یادبیاور که آغازِ داستان کلیدر باکشتنِ یک ژاندارم(یعنی،عامل استقرارقانون ونظم نوین اجتماعی) و پنهان کردن پوتین های او درخانوادۀ «گُل محمد»آغازمی شود.

درکلیدر،دولت آبادی فاصلۀ بین خود و قهرمانان اصلی داستانش را ازیاد می برَد و باآنان همدل و همراه می شودبدون آنکه ازخودبپرسدکه:گُل محمد وخان عمو برای استقرار چه جامعه و یا کدام مناسبات اجتماعی مبارزه می کنند؟

ازاین گذشته،حضور«ستّار»(که گویا ازفراریان فرقۀ دموکرات آذربایجان است) و خصوصاً«فلاش-بک»های دولت آبادی در یادآوری حملۀ ارتش ایران برای نجات آذربایجان(۲۱آذر ۱۳۲۴)بسیار جانبدارانه- و حتّی غیرواقعی و اغراق آمیز-است و جنبۀ سیاسی-ایدئولوژیکِ داستان را پُررنگ تر می کند…درواقع،کلیدر،صدای انقراض ایلات درتاریخ معاصرایران است.

___________

*به مهدی اخوان لنگرودی

یک وطن داریم مانندِ…

۱۴شهریور۱۳۹۰/۵سپتامبر۲۰۱۱

خبرهائی که ازایران می رسند بسیارغم انگیز و هولناک اند.کشوری که روزی قرار بود به «ژاپن دوم» تبدیل شود،اینک درآستانۀ فروپاشی و تبدیل شدن به «اوگاندا»یا«بنگلادش»است.

صادق هدایت روزگاری زمزمه می کرد:

یک وطن داریم مانند خلا

ما درآن همچون حسین درکربلا

حالا حکایت ما با حضراتی است که با سرکوب،فریب،فساد و اختلاس های حیرت انگیز،میهن ما را به«خلا»و«کربلا»بدَل کرده اند…به یاد روایت محمدبن ابراهیمِ خصیبی می افتم که در ذکرحال و روزِمردم کرمان پس از حمله و استیلای مهاجمانِ غُز نوشت:

-«مُشتی رعیّتِ بیچاره در تاریکی شب،مُشت می زدند و به تحمّل و احتیال به انتظارِفَرَج،روزی به شب می بردند».

شاهرخ مسکوب می گفت:«بیشترِ وقایع و شخصیّت های واقعۀ کربلا از شاهنامۀ فردوسی کُپی برداری شده است.این مسئله نشان می دهدکه بعدازاسلام چگونه بسیاری از اسطوره های تاریخیِ ما وارد اسلام و خصوصاً باورهای شیعی شده است».

سخنِ مسکوب درست است و می تواند موضوع پژوهش های تازه ای باشد.متاسفانه در این سال ها بیشترِشاهنامه شناسانِ ما چنان غرق در«نسخه بَدل ها»شده اندکه از پیام اصلیِ فردوسی دورمانده اند.

برخلاف هدایت،من به سرشت و سرنوشت این ملّت چندان بدبین یا ناامیدنیستم،بلکه معتقدم که ازمیانِ این خون و خاکستر،ایران نوینی برخواهدخاست؛رهاشده از گرد و غبارهای قرون وسطی…ملّتی که-بارها-درهجوم های ویرانگرِ تازی ها و تاتارها و تیمورها توانسته خود را حفظ کند،این بار نیزسر بلندخواهدکرد و…ولی آیا ظهورِاین«ایران نوین»به زمان وُ زمانۀ ما «وصلت»خواهد داد؟

پاسخ این است:آری! به این شرط که رهبران سیاسی و روشنفکران ما -بافروتنی و تواضع – بر گذشتۀ پُراشتباهِ خود بنگرند و ازگذشته بیاموزند،نه آنکه با مغالطه و شعبده-باز-بساطِ ترور و سرکوب اندیشه را«احیا»کنندتا در«یک کلمه» فاتحۀ تاریخ معاصرایران را بخوانند و به قول شیخ نجم الدین رازی:

-«به جَلدی و زبان آوری حق را باطل کنند و باطل را در کسوتِ حق فرانمایند».

پیل و پَشه!

(حکایت ابوسعیدابوالخیر و ابوالقاسم قُشیری)

۸آبان ۱۳۹۱/۲۹اکتبر۲۰۱۲

به دوست فرزانه ام،دکترم.ر گفته بودم :«اگرسنگر و سایه سارِعرفان و ادبیّات ما نمی بود چگونه می شد دربرابرِ رذالتِ گستردۀ دلقکان و دَغلکاران ومشاطه نویسانِ گزافه گو پایدارماند؟».

این روزها-باز-کتاب ارجمند«اسرارالتوحیدِ»ابوسعیدابوالخیر را می خوانم.به نظرمن عرفان ایرانی و تصوّف اسلامی دارای تفاوت های اساسی است که متآسفانه کمتر موردتوجۀ پژوهشگران ما بوده است.این تفاوت ها درطول تاریخ موجب مجادله های بسیاربوده اند.در ویرایشِ تازۀ کتاب حلّاج،مشخّصه های عرفان ایرانی و تفاوت یا تقابل آن باتصوّفِ اسلامی را به دست داده ام.دراین جا می خواهم به یک نکتۀ اخلاقی درشیوۀ برخوردِ یکی ازنمایندگانِ برجستۀ عرفان ایرانی با مخالفانش اشاره کنم.درکتاب«اسرارالتوحید» آمده است:

ابوالقاسم قُشیری ازفُحولِ مشایخ صوفیه بودکه درمیانِ عوام شوکتی عظیم داشت.او روزی گفته بود که درشناخت مراتبِ حق،«من پیل ام و شیخ ابوسعید،پشه»…این خبر را به نزدِابوسعیدابوالخیربردند.ابوسعید آن کس را گفت:به نزدِ قُشیری شُو و بگوی:

-«استاد قُشیری! ما هیچ ! آن پشه هم تویی!».