یادداشت های سردبیر

حاشیه های خبری مجله خلیج فارس

ویرانگری اکولوژیکی دریاچه ها، تالاب ها و رودهای ایران جلال ایجادی

هر سال که می گذرد محیط زیست ایران بیشتر ویران می گردد. ویرانگری زیست محیطی در جمهوری اسلامی یک فاجعه تاریخی است و باین خاطر برای نگهداری طبیعت همه کنشگران شبکه های اجتماعی و روزنامه نگاران، دانشجویان و نوجوانان، سیاسیون واندیشمندان، شهروندان و فعالان محیط زیست باید همکاری کنند. آنها برای نجات محیط زیست باید دست بدست هم دهند. رودهای ایران بیمارند، دریاچه های ایران میسوزند و تالاب ها خشک می شوند. نسل ما چه میراثی برای نسلهای آینده خواهد گذاشت؟

اجتماعی که از منابع طبیعی و زیستبوم خود پشتیبانی ونگهداری نکند، نابودی خود را تدارک میبیند. زندگی انسانی در پیوند تنگاتنگ با طبیعت و تمامی منابع آن قرارداشته وهرگونه آسیب بر طبیعت بناگزیر ضربه به زندگی انسانی است. ایران ما زیر فشار جمهوری اسلامی از بسیاری از استعداد های انسانی و منابع طبیعی خود محروم گشته است وروند تخریبی زیستبوم کشورما بطرز دردناکی جریان دارد. بر خلاف دیدگاه های تولید ستاه و مولدگرا در اپوزیسیون ایران امر زیستبوم ، فرعی و جانبی نیست، بلکه اساسی و بنیادی میباشد و ویرانگری کنونی جبران ناپذیر است. جمهوری اسلامی براساس بینش ایدئولوژیک، سیاسی و اقتصادی خود در برابر حفظ ونگهداری محیط زیست میباشد. هستی وادامه این نظام سیاسی پیوسته با تخریب محیط زیست همراه بوده است. یکی از موارد خرابکاری در این زمینه وضع نابسامان رودها و دریاچه ها میباشد.
بحران اکولوژیکی جهانی است. خشکسالی در جهان و تشدید گرمایش زمین تاثیرات منفی روی مناطق مرطوب وآب ها دارد و ایران از اثر منفی آن بدور نیست. ایران نیز هم قربانی است و هم نقش مهم در تخریب زیست محیطی بازی می کند. یکی از بحران های ما بحران آب است.
ایران کشور پر باران نیست. سالانه نزدیک به ۴۱٣ میلیارد متر مکعب در ایران بارندگی می‌شود، که ۲۹۰ میلیارد مترمکعب آن تبخیر میشود و به هدر میرود. میزان بارندگی در ایران که یک کشور خشک و نیمه‌خشک میباشد،۲۵۰ میلی‌متر و این میزان یک سوم متوسط جهانی که ٨۵۰ میلی‌متر است، میباشد. حال در هنگامیکه این همه آب هدر میرود و سیستم بهینه سازی مصرف موجود نیست وبطور عمده شبکه آبرسانی مدرن وشیوه های مدیریتی مدرن وجود ندارد، آنچه که اجرا میشود فاجعه انگیز است. در ایران استفاده تولیدی و صنعتی و شهری آب ناهنجار میباشد و مدیریت منابع آبی ناشایسته ونابخردانه باشد، واین امر بناگزیر بحران های اکولوژیکی آب را بوخامت بیشتری میکشاند. در کشورما ازدید کارشناسانه عامل اصلی بحران، سیاست های حکومتی و دستگاههای دولتی میباشد. در بسیاری از کشورها مدیریت درست منابع طبیعی، بحران ناشی از عوامل طبیعی را بطور وسیع مهار نموده است، در حالیکه بنابرگزاش سازمان ملل ایران یکی از کشورهائی است که منابع طبیعی وآبی خودرا بسرعت از دست میدهد. باین لحاظ پیش گرفتن شیوه های درست در مدیریت آب یک امر اساسی است. این مدیریت با سازماندهی تازه تقسیم آب و تشخیص متناسب محصولا ت با زمین شناسی وجغرافیای محل تولید میتواند به برنامه ریزی بپردازد. این برنامه ریزی باید با اتکا بر روش علمی، مصرف بیهوده آب را کم کند و از هدر دادن آن بشدت جلوگیری کند. بعنوان نمونه کاشتن برنج در اصفهان یک انتخاب درست نیست، حال آنکه بهترین شرایط برای این محصول در شمال ایران است ویا مسئله دیگر اینکه ایران، بیش از٨ میلیون هکتار مزارع آبی دارد و مصرف کنندگان بخش کشاورزی، از شبکه های نیمه مدرن وبخصوص سنتی برای آبیاری استفاده میکنند. مدیریت آب در ایران بحرانزاست. در این نوشته نگاهی به وضع برخی رودها و دریاچه ها می اندازیم تا ابعاد بحران و سیاست ها و شیوه های ضداکولوژیکی موجود رابهتر درک کنیم.

نابودی دریاچه ها و تالاب ها در ایران

دریاچه ارومیه در جدال میان مرگ و زندگی است. تشدید بحران اکولوژیکی وحیاتی دریاچه ارومیه واقدامات آگاهانه جمهوری اسلامی در جهت خشک نمودن آن، یکی از حادترین ویرانگری های زیست محیطی در ایران است. ساخت ٣۵ سد روی ۲۱ رودخانه مشرب کننده دریاچه ارومیه نقش مهمی بر خشک شدن دریاچه ارومیه داشته است. هم‌اکنون با سدسازی نزدیک به ۵۰ میلیارد مترمکعب آب از دریاچه ارومیه گرفته شده، که این کار سبب خشک شدن حدود سه هزار کیلومتر مربع گشته است. مقامات دولتی باساختن بی رویه سدهای متعدد و چاه های عمیق و ایجاد جاده میانگذر بروی دریاچه و آلوده کردن آن با پساب های صنعتی، مرگ دریاچه را برنامه ریزی نموده اند. در سال ۱٣٨۹بیش از دویست هزار هکتار از محدوده طبیعی دریاچه ارومیه به نمکزارتبدیل شد.
بر اساس آخرین آمار مرکز ملی خشکسالی سازمان هواشناسی از ابتدای سال آبی ۱۳۹۹ تاکنون در استان آذربایجان غربی ۲۷۹.۲ ملیمتر بارش داشتیم که نسبت به میانگین بلند مدت این استان ۲۱ درصد افزایش داشته است همچنین سال گذشته در این استان ۳۹۶ میلیمتر باران و برف بارید که ۷۱ درصد بیشتر از میانگین بلند مدت بود. این بارش‌ها تا حدوی بشکل ضربتی برای حفظ دریاچه ارومیه مفید بود و سبب شده است که اکنون تراز دریاچه نسبت به فروردین سال ۱۳۹۸ میزان ۳۷ سانتیمتر افزایش پیدا کند. ولی این تغییر بهیچ وجه مطابق با میزان اکولوژیکی نیست. تغییر های فصلی یک بحران ساختای را درمان نمیکند. دریاچه ارومیه به ۹.۵ میلیارد متر مکعب آب نیاز دارد تا به تراز اکولوژیک خود یعنی عدد ۱۲۷۴.۱۰ برسد.
عدم پرداخت حقابه دریاچه ارومیه به عنوان مهمترین علت خشکی آن مطرح است. این حقابه توسط سدها و چاه های عمیق پیرامون دریاچه نابود می شود. افزون بر سدها، به دلیل رسوب‌گذاری و لایروبی نشدن رودها بخش دیگری از آب ها هدر میرود. مسولان محلی طرح لایروبی ها را اعلام کرده اند ولی این لازم است و نسبت به بحران موجود کارساز نیست. کشاورزی‌های بدون حساب و کتاب و کشت محصولات آب‌بر در مناطق اطراف دریاچه ارومیه نیز از دیگر عوامل خشک شدن آن است. کشت محصولاتی مانند چغندر و ذرت که نیاز آبی بالایی دارند نادرست بود و عامل تشدید بحران بشمار می آید. حال برخی مسئولان اصلاح الگوی کشت و جایگزینی گیاهان دارویی و در برخی مناطق زعفران را مطرح میکنند. آیا این طرح ها با کارشناسی لازم صورت می گیرد؟
در طی دهه گذشته بیش از ٣۰ طرح کشوری و استانی برای حل بحران دریاچه ارومیه به تصویب رسید، اما هیچ کدام اجراء نشد. سیاست فریب و قصد تبلیغاتی وناتوانی مدیریتی حکومت نمیتوانست به اقدام عملی بهینه سازی منجرشود ودر نتیجه دریاچه ارومیه در راه مرگ تدریجی جلورفت وهم‌اکنون با شش متر کاهش عمق آب مواجه شده است. خشک شدن این دریاچه علاوه بر این که یک فاجعه تمام عیار زیست محیطی است، یک بحران انسانی، اجتماعی و اقتصادی هم به دنبال دارد، چرا که باعث نابودی دامداری و کشاورزی و باغداری و گردشگری در استان‌های پیرامون است.

دریاچه‌ هامون سومین دریاچه بزرگ ایران پس از دریاچه‌ مازندران خزر و دریاچه‌ی ارومیه است. دریاچه‌ هامون وابسته به رودخانه هیرمند در افغانستان است و اکنون چندین سال‌است که دیگر آب هیرمند به این دریاچه سرازیر نمی‌شود. در گذشته های دور دریاچه هامون، دریاچه ایی بزرگ و پرآب بوده است. پس از خشکسالی ها و تقسیم بندی های کشورها و نرسیدن آب به مرزهای ایران به مرور قسمت های وسیعی از آن خشک شده است و اکنون به چهار دریاچه مجزا تقسیم شده است: دریاچه هامون صابری یا سیستان، دریاچه هامون پوزک ایران، دریاچه هامون هیرمند و دریاچه هامون پوزک افغانستان که بخش کوچکی از آن نیز در ایران واقع شده است. دولت افغانستان، سال‌ها پیش سدی بنام کجکی بر روی رودخانه‌ی هیرمند احداث کرده است که موجب تشدید بحران شد. رودهای مرزی میان کشورها پیوسته منبع تشنج و اختلاف هستند و به این خاطر مسئولان کشوری باید بطرز فعال برای حل اختلاف و تامین امکانات زیست محیطی بکوشند. دولت ایران بی توجه باین فاجعه، هیچگونه اقدام جدی برای مذاکره و تنظیم راه های آبی ننموده است. رعایت نکردن حق آبه ایران و قطع جریان آب رود هیرمند از سوی افغانستان باعث خشک شدن دریاچه هامون در حوزه آبریز منطقه سیستان شده است. امروز دریاچه هامون وتالاب آن با یک فاجعه زیست محیطی مواجه است. زندگی سیستان در گرو جاری بودن هیرمند و زنده بودن هامون است و هامون همچون قلبی است که تا کوچک ترین گزندی در آن ایجاد می شود سایر بخش های دیگر را نیز با بحران مواجهه می سازد. متاسفانه هیچگونه مدیریت یکپارچه در باره دریاچه هامون به منظور حفظ منابع آن و تامین نیروی انسانی برای نگهداری از آن وجود ندارد و دولت ازهرگونه تلاش برای حفظ این اکوسیستم دور میباشد. سرزمین سیستان به دلیل شرایط خاص اقلیمی و جغرافیایی در مسیر بادهای موسمی قرار دارد و این امر به دنبال خشکسالی دریاچه هامون و خیزش ریزگردها وتوفانهای شنی شرایط بحرانی در منطقه ایجاد کرده است. اوضاع دامداران و صنایع دستی نیزبمخاطره افتاده است. تخریب پوشش گیاهی، آتش سوزی ها، کمبود نیروی ماهر، نبود سیستم آبرسانی، فقدان بودجه و بی کفایتی حکومتگران، خطرات اکولوژیکی این منطقه را ابعاد گسترده ای داده است. گاه به گاه افزایش باران در افغانستان و ذخیره نشدن همه بارش تازه توسط افغانها، آب به رودخانه هیرمند و به هامون سرازیر میشود و برای شهروندان سیستانی بلوچستانی امید می افریند. ولی متاسفانه افزایش بارندگی فصلی راه حل قطعی بحران نیست.
دریاچه بختگان که در استان فارس است در سال ۱۳۴۷ به عنوان منطقه حفاظت شده اعلام شد، ولی اکنون این دریاچه درحال خشکی کامل است. استفاده های متعددی در بالادست تالاب برای آب آشامیدنی شیراز و روستاهای متعدد و همچنین استفاده از آب برای اراضی کشاورزی و صنعت رمق دریاچه را گرفت و در پی این بهره برداریها به طور طبیعی چیز دیگری برای ورود به تالاب باقی نمی ماند. منشاء دریاچه بختگان رودخانه کوچک «سیوند» در دره ای به همین نام است که تنگه بلاغی نیز خوانده می شود. سیوند نام روستایی بزرگ و خوش آب و هوا در مسیر راه شیراز به اصفهان در میانه راه تخت جمشید به پاسارگاد است و سیلاب رود سیوند در انتهای مسیر خود به رود «کر» می پیوندد و از آن جا به دریاچه بختگان می ریزد
بختگان درزمان های گوناگون گرفتار خشک سالی گشته و دوباره همراه با بارش باران، پر آب و سبز و جایی خوب برای زندگی گونه های گوناگون جانوری وگیاهی شده است. آخرین بار در سال ۱٣۷۰ خشکید که دوباره با بارش باران تر و تازه شد. از سال ۱٣۷٨ با دست اندازی های دولت و به ویژه وزارت نیرو خشک سالی شروع گشته و در پایان، بابستن حق آبه ی آن و با مرگ بیش از ٣٨۰۰ فلامینگوبحران تشدید شد. تا سال ۱٣٨۴، سازمان محیط زیست از پذیرفتن تخم گذاری فلامینگوها در بختگان سر باز میزد که یکبار با تلاش مردم، اداره های محیط زیست استهبان و نی ریز تخم گذاری فلامینگوها را پذیرفتند. اکنون در بخش بسیار وسیع خشک شده بختگا ن دیگر از پرندگان خبری نیست، زیرا متاسفانه این بخش ها به میدانی برای تمرین و ویراژ موتورسواران و «تیک آف» کردن اتومبیلها تبدیل شده است. دریاچه بختگان، زیستگاه زمستانه پرندگانی بود که از روسیه و دشتهای سیبری به ایران مهاجرت میکردند. امروز فلامینگوها بختگان را ترک کرده اند، زیرا بحران وبی توجهی مسئولان دولتی خشکی دریاچه را گسترش داد. خشک شدن دریاچه بختگان اثرات مخرب زیادی بر روی مزارع، باغ ها وهمچنین سلامتی شهروندان و زیستمندان داشته، به گونه ای که برخی از مردم به بیماریهای پوستی و یا حتی تنفسی مبتلا شده اند
دریاچه پریشان که در ۱۲ کیلومتری جنوب شرقی کازرون قرارداشته وبا وسعت ۴٣ کیلومتر مربع بود و بزرگترین وزیباترین دریاچه آب شیرین داخلی کشورمحسوب میشد، بدنبال کمی بارش وعدم مدیریت درست منابع آبی ومصرف ناهنجار و بی رویه آب، سوزاندن بخش بزرگی از نیزارهای اطرافش به علت عملیات راهسازی و ایجاد سد و خشکسالی های اخیر کم کم خشک شد وبالاخره در سال ۱٣۹۰ بیش از ۹۰ درصد از توان انباشت آب خود را از دست داد. دریاچه پریشان دیگر پریشان نیست بلکه دریاچه سوخته است. دریاچه خشک شده پریشان به عنوان تالاب بین ‌المللی ثبت شده بود و در تقسیم بندی مناطق جز منطقه حفاظت شده محسوب می ‌شد.

دریاچه کافتر در بخش مرکزی شهرستان اقلید در شمال استان فارس قرار داشت و درازای آن ۲۴ کیلومتر و پهنای آن شش کیلومتر بود. کافتر یکی از دریاچه های آب شیرین استان فارس، از زیستگاه های بسیار ارزشمند پرندگان مهاجر محسوب می شد ومکان مناسب پرورش ماهیهای کپور و آمور به شمار می رفت. وجود چشمه سارها و قنات های متعدد علاوه بر ایجاد مناظر زیبا و دیدنی، زمینه مساعدی برای پرورش ماهی قزل آلا فراهم کرده بود. پیش از بحران اکولوژیکی وخشکسالی سالانه حدود یک هزار تن ماهی کپور از دریاچه صید میشد. این دریاچه امکانات شغلی فراوانی بوجود آورده بود وآب مورد نیاز همه کشاورزان بومی را تامین میکرد. بطور مسلم یکی از دلایل بحران کمبود بارش میباشد، ولی در ۱۵ سال گذشته به دلیل استفاده بی رویه آب و همچنین توسعه کشاورزی در بالادست خسارات جبران ناپذیری به کافتر وارد شد واین دریاچه آخرین نفس هایش را کشید ونابود شد. اگر در گذشته بر روی دریاچه مدیریت و کارشناسی صورت میگرفت و سپس در باره آبرسانی و برداشت آب اقدام درست میشد، هم اکنون شرایط دریاچه کافتر این‌گونه نبود که به محلی برای اتومبیل رانی تبدیل شود.

دریاچه طشک با وسعت تقریبی ٨۰۰ کیلومترمربع در شمال باختری دریاچه بختگان و ۱۶۰ کیلومتری خاور شیراز قرار دارد. تعدادی جزیره و شبه جزیره کوچک و بزرگ از جنس رادیولاریت، سنگهای پلاژیک و آهکهای سروک در این دریاچه وجود دارند که مهمترین آنها جزایر نرگس و گنبان است که مساحت آنها تابع شرایط بارندگی سالانه است. یکی از جزایر دریاچه طشک جزیره پلیکانهاست که در گذشته محل لانه سازی پرندگان مختلف بوده است. در واقع۹۵ درصد این دریاچه به دلیل خشکسالیهای اخیر خشک شده و تنها چشمه گمبان، که در اطراف آن واقع شده و در گذشته تا حدودی آب دریاچه را تامین می کرده است، آب دارد. اما برداشتهای بی رویه آب وعدم مدیریت درست و فقدان بودجه و نیروی کار کارشناس این دریاچه را با مشکل بحران حیاتی روبرو ساخت
مهارلو خشک شد. به‌ دلیل استفاده نامناسب از منابع‌ آب زیرزمینی و خشکیدگی مهارلو، این دریاچه با توجه به وجود نیترات فراوان و سایر عوامل مخرب، هم‌اینک به‌ منزله یک بمب خطرناک است. آنقدر چاه در اطراف دریاچه مهارلو حفر شد که آب ورودی آن از بین رفت. مهارلو یک دریاچه کم‌ عمق بود که سیلاب‌های زمستانی تنها تا اوایل تابستان، مقداری از آب آن را تامین می‌کند و بخش مهمی از آب این دریاچه از محل منابع زیرزمینی تامین می‌شد. رسوبات دریاچه مهارلو پر از آرسنیک و سایر نمک های خطرناک برای سلامت انسان است.
علاوه بر مشکلات ناشی از خشک‌شدن تالاب‌ها و دریاچه‌ها، ورود آلاینده‌هایی نظیر کودهای شیمیایی و سم در آبراه ها، ما در استان فارس با ۲۹ کانون فرسایش بادی مواجه هستیم که به واسطه خشکسالی ایجاد شده و در حال گسترش است. یک کانون بحرانی در فارس وجود دارد و خطر بیابان‌زایی ۸۰ هزار هکتار از مراتع و جنگل‌های این استان را تهدید می‌کند.

تالاب انزلی باوسعت ۲۰۰ کیلومترمربع مانند تصفیه خانه آب دریای خزر میباشد. شمار ۲۷ رودخانه مهم گیلان به این تالاب سرازیر میشوندکه از مهمترین آنها رودخانه بهمبر، ماسوله رودخانه ، قلعه رودخانه پسیخان ، پیربازار و شیجان رود میباشد واین رودها با آب شیرین خود سدی در برابر آب شور دریای خزر بوجود آورده اند. این تالاب با بیش از ۱۰۰ گونه پرنده، ۵۰ گونه ماهی ، صدهاگونه موجودات گیاهی ، جانوری و میکروسکوپی و دهها گونه گیاهی اکوسیستم کم نظیری دارد. تالاب انزلی از سال ۱۳۵۴ جزو تالابهای بین المللی تحت حفاظت شد و مهمترین منبع تولید ماهیان خاویاری واستخوانی دریای خزراست. دریای خزر و بویژه بندر انزلی یکی از مهمترین مناطق زیستگاهی پرندگان آبزی مهاجر است و هر ساله در این مسیر پرواز بیش از ۱۰ تا ۱۲ میلیون اردک ، لک لک، غاز، قو و سایر پرندگان به مهاجرت می پردازند. آبگیرهای حاشیه آن از مهمترین مناطقی است که می تواند بهترین شرایط را برای گذران زمستان پرندگان مهاجر فراهم سازد. تالاب انزلی یک مخزن آب لب شور با عمق کم به شمار می رود. فضای گسترده آبی وگیاهی زنده تالاب محیط مناسبی را برای تخم گذاری انواع ماهیان فراهم ساخته است و وجود متنوع گونه ماهی در این تالاب آنرا به زایشگاه دریای خزر تبدیل نموده است.

در گذشته تالاب بین المللی انزلی در استان گیلان دارای ۱۲ متر عمق بود و هم اکنون از جلبک خفه کننده آزولا انباشته شده و آبهایش آلوده و بشدت کاهش یافته است. نیزارهای تالاب بطور وسیع صدمه دیده اند، انگل های تالاب بسیار زیاد شده ومیزان آبزیان وبچه ماهی ها بسرعت کم شده است. رفت وآمد قایق های موتوری، آلوده شدن آب به روغن سنگین وگازوئیل و مواد شیمیایی سمی، صید بی رویه در زمان تخم ریزی ماهی ها، آلودگیهای ناشی از مصرف سموم گیاهی و کود شیمیایی در مزارع اطراف تالاب و ساخت اسکله در محل تلاقی دریا با تالاب، رفت وآمد ماهی ها رابرای تخم ریزی به تالاب کاهش داده است و امکان تولید مثل به مراتب دشوار و محدود شده است. وضعیت بحرانی تالاب انزلی اتفاقی نیست بلکه نتیجه بی توجهی ها و بی لیاقتی ها میباشد. ساختن استخر پرورش ماهی درپیرامون تالاب و تغییر ویژگی فیزیکی و شیمیایی آب، بی توجهی به ظرفیت تالاب در پذیرش گردشگری همزمان، افزایش میزان فلزات سنگین و بخصوص سرب در آب و رسوبات تالاب، پمپاژ آب به بالا دست تالاب به منظور آبیاری اراضی کشاورزی، احـــداث کــومه‌های شکار، تجمع مقادیر زیادی از زباله‌های غیر قابل تجزیه در تالاب که از طریق رودخانه‌های منتهی به تالاب و بازدیدکنندگان از تالاب وارد آن می‌شود، نبود لایروبی لازم و نیز رهاسازی فاضلاب های صنعتی، خانگی و بیمارستانی چند شهرستان استان گیلان به تالاب انزلی وغیره منجربه تخریب بخش های بزرگی از تالاب و برهم خوردن تعادل اکوسیستمی آن گشته است. روشن است اینگونه اقدامات نابودکننده قابل کنترل هستند و با مدیریت درست و سختگیری های قانونی و روشهای آموزشی میتوان از آنها جلوگیری نمود و در نگهداری این زیستبوم تلاش ورزید. ولی در واقع سازمان های دولتی که در این منطقه هستند فاقد کارآرائی بوده ودر نتیجه عوامل تخریب گسترش مییابند. یک نمونه دیگر رودخانه زرجوب میباشد. این رود که به تالاب انزلی میریزد در مسیر حرکت خود پذیرای فاضلاب ۱۰ بیمارستان، ۵۲ گرمابه و پساب صنعتی ۳۸ بنگاه تولیدی و پسابهای مسموم اراضی کشاورزی است. بعلاوه ۶ شهر، ۵ بخش و ۱۸ دهستان و بیش از ۳۰۰ روستا در حوزه این رودخانه قرار دارد. بخشی از پساب صنعتی کارخانه های حوزه و تمامی فاضلابهای شهری و روستایی بدون تصفیه به رودخانه تخلیه و باعث آلودگی شدید این رودخانه می شود. این امر مرگ و میر وسیع آبزیان رودخانه و تالاب انزلی را درپی داشته وشیوع یکسری بیماری برای انسانها را ببار آورده است.
بطور خلاصه میتوان گفت پنج شناسهٔ اصلی، توان زیست‌پالایی تالاب انزلی را تهدید میکنند، آنها عبارتند ازافزایش رسوب واردشده به تالاب، افزایش پساب‌های سمی صنعتی تخلیه شده در تالاب، تغییر کاربری اراضی و تبدیل بخشی از اراضی کنار تالاب به زمین‌های کشاورزی، جاده‌سازی و رشد بی‌رویه ساختمان. تالاب انزلی که از اکوسیستم های ثبت شده جهانی ایران است و تاثیر عمده ای روی آب و هوای محلی، زیست پرندگان، آبزیان و اقتصاد مردم حاشیه نشین دارد، ولی اکنون با آلودگی زیست محیطی سخت بیمار است.

تالاب هور العظیم یا هورالهویزه یکی از بزرگترین تالاب های داخلی ایران بشمارمیرود که در استان خوزستان، شهرستان دشت آزادگان و هویزه قرار داشته و بخشی از آن در کشور عراق می باشد. این تالاب حدود ۱۱۸۰۰۰ هکتار می‌باشد که هم اکنون میزان خشکی هایش بر میزان آب درون تالاب پیشی گرفته است. تالاب هورالعظیم از سه رودخانه دجله، فرات و کرخه تغذیه میگردد. در فصل پاییز سه دسته از پرندگان مهاجر شامل پرندگان زمستان‌گذر، پرندگان بومی و پرندگان جوجه‌آور به تالاب‌های خوزستان ازجمله تالاب هورالعظیم مهاجرت می‌کنند. پرندگان زمستان گذر از کشور هایی نظیر آسیای میانه، روسیه و سیبری به تالاب‌های خوزستان مهاجرت نموده و پس از گذراندن پاییز و زمستان در خوزستان، اوایل فصل بهار دوباره به زیستگاه خود بازمی گردند. جانورانی که در این تالاب زیاد یافت میشوند عبارتند از: شغال، روباه، شیر، گربه جنگلی، سمور آبی، گراز، روباه وغیره. این تنها تالابی است که بر اساس بررسی های کارشناسانه زیستبومی از ۱۰۰ نمره، نمره ۱۰۰ را کسب کرده و هیج تالابی تاکنون چنین نمره ‌ای را به‌ دست نیاورده است و باید اشاره کرد که بیشترین تعداد پرنده‌های در معرض خطر، در این تالاب بسر می‌برند ودر عین حال این تالاب از نظر حجم و انواع پرنده یکی از غنی ترین اکوسیستم های جهانی است.
در اوایل سال ۱٣٨۷ کمیسیون اقتصاد دولت با واگذاری بیش از ۷۰۰۰ هکتار از اراضی محدوده تالاب هورالعظیم به وزارت نفت جهت کشف واستخراج نفت موافقت نمود. این در حالی است که به موجب ماده ۱۶ قانون حفاظت و بهسازی محیط‌ زیست تمامی عرصه‌های تالابی کشور به نمایندگی از دولت در اختیار سازمان حفاظت محیط ‌زیست قرار گرفته است و این سازمان نیز حق واگذاری آنها را ندارد. بنابراین اگر قرار بود مصوبه دولت مبتنی بر قوانین زیست‌محیطی باشد، بنابراین طبق ماده ۱۶ نباید هیچ‌گونه واگذاری صورت می‌گرفت. از این رو به نظر می‌رسد این مصوبه نه تنها، بر طبق مقررات و قوانین زیست‌محیطی حکومت نیست، بلکه نقض آشکار ماده ۱۶ قانون حفاظت و بهسازی محیط‌زیست و نیز اصل ۵۰ قانون اساسی همین نظام است. پس ازاین کلاهبرداری قانونی در طرح توسعه میدان نفتی آزادگان که در ۸۰ کیلومتری غرب اهواز در حاشیه مرز ایران و عراق واقع شده، حفاری ۲۶۷ حلقه چاه در دستور کار قرار گرفت. بر اساس برنامه ریزی انجام شده نزدیک به ۵۰ حلقه از این چاه ها در هورالعظیم، بزرگ ترین تالاب خاورمیانه، حفاری می شوند که بنا بر گزارش های منتشر شده تاکنون ۷ حلقه از آنها حفر شده اند.
اعلام موافقت دولت با واگذاری بیش از ۷۰۰۰ هکتار از زمین های هورالعظیم به صنایع پتروشیمی ونفت در حالی صورت گرفت که حوادث ناگوار وپیامدهای نابودی این تالاب از دیرباز از جانب فعالان محیط زیست مطرح شده است. اضافه بر این برنامه محیط زیست سازمان ملل چند سالی است که نسبت به پیامدهای نابودی این تالاب هشدار می دهد؛ اما ایران و عراق که هورالعظیم در مرز مشترک آنها واقع شده است کوچکترین توجهی به این هشدارها نکرده اند. سازمان ملل بارها هشدار داده که در جنوب غربی ایران فاجعه ای در مقیاس دریاچه آرال و جنگل های آمازون که بزرگترین فجایع زیست محیطی تاریخ هستند در حال وقوع است. کجاست گوش شنوای این حکومتگران حریص پول نفت؟ چپاول ثروت های مردم ایران و نابودی محیط زیست ایران تنهاقانون این نظام دینی است.
اگر چه سیلاب جان دوباره به هورالعظیم داده است. اما فعالان محیط زیست دوباره با انتشار ویدیوهایی از هورالعظیم می گویند که بخش های وسیعی از آن خشک شده است. آنها لوله ها و تاسیسات نفتی را به تصویر می کشند که در اطراف آن آبی به چشم نمی خورد و کاملا بیابانی است. انتقاد آنها متوجه مسئولانی است که سیلاب کرخه را راهی مزارع مردم در هویزه و دشت آزادگان کردند، اما از پس شرکت های نفتی برنیامدند تا این قسمت از تالاب را آبگیری کنند. این تاسیسات نفتی محصول قراردادهای گذشته با چینی هاست که برای اکتشاف و استخراج نفت، هورالعظیم را خشک کرده و به یکی از کانون های گرد و غبار تبدیل کردند. در ابتدا با واگذاری هشت هزار هکتار از اراضی تالابی، پای وزارت نفت به هورالعظیم باز شد و سپس خرابکاری شرکتها شروع شد. خشکاندن بخش های عظیمی از هور، آلودگی، آتش زدن نیزارها، تخلیه پسماند و جاده سازی، ارمغان نفت برای هورالعظیم بوده است. شرکت های نفتی برای جلوگیری از آبگیری اطراف تاسیسات نفتی اقدام به خاکریزی یا مسدود کردن دهانه های کالورت ها (زیرآبگذرها) می کنند.
مطالعات اقتصادی تالاب ها نشانگر آن است که یک تالاب حدود۱۰ برابر جنگل ها و۲۰۰ برابر زمین های کشاورزی ارزش اقتصادی دارد. مهمترین اثر مثبت تالاب تعدیل آب و هوا، کنترل سیل و جلوگیری از گرد و غبار است. ارزش اقتصادی و منافع سالانه هورالعظیم ۷۴۸ میلیون دلار و ارزش آن به عنوان یک سرمایه زیست محیطی ۱۷۳ میلیارد دلار است.

رودهای آلوده و بیمار ایران

زاینده رود در اصفهان بیمار است و گاه به گاه دارای آب است. دولت پنهانکار است، مدیریت مشورتی مردمی وجود ندارد و نهادهای زیست محیطی به کنار انداخته شده اند. بحران زاینده رود و متوقف کردن آب در بخش شرقی این رودخانه، از اصفهان تا تالاب گاوخونی یکی از خطرناکترین رویداد زیستبومی در مرکز ایران است. این بحران نه نتیجه خشکسالی طبیعی بلکه قبل از هرچیز ناشی از تصمیمات سیاسی واداری هیات حاکمه است. دردورانی که فشار کاهش باران وجود دارد دولت اسلامی تصمیم گرفت تا آب را به چهار محال و بختیاری جهت نیازهای اقتصادی پرمصرف بکشاند وآب مورد نیازکارخانه های بزرگ پرمصرف را در اولویت قراردهد وبدین ترتیب تمام مسیر را تا گاوخونی از آب محروم کند. این تصمیم نابخردانه، اصفهان و سی وسه پل را از آب محروم نمود و کشاورزان بیشماری را بی خانمان نمود و آب وهوای محیط طبیعی و زندگی پرندگان و جانوران این منطقه را نابسامان ساخت. تالاب گاوخونی یک تالاب بین المللی بود که ۴۷۰ کیلومتر طول آن بود و به ثبت جهانی رسیده بود، اما امروز دیگربخاطر خشکی زاینده رود وجود ندارد و بسیاری تالاب‌های دیگر نیز هستند که امروز به خاطر سدسازی از بین رفته اند. زمانی که زاینده رود در اصفهان تا گاوخونی آب داشت آسیب هائی چون آلوده بودن آب و ساختمان سازی های ناهنجار، این رود را مورد هجوم قرارداده بود وامروز بدلیل فقدان کارشناسی و عدم توجه به منافع عمومی، در بخش بزرگی آب گاوخونی خشک شده و زندگی اقتصادی و اجتماعی و زیستبومی آشفته شده است. تاکنون نزدیک به ۵۰۰ هزار اصله درخت از فضای سبز اصفهان، به دلیل خشکسالی های مکرر، خشکیده اند و بیش از ۴۲۰ هزار اصله درخت درشرق اصفهان خشک شده است. کارشناسان محیط زیست معتقدند که مشکل زاینده رود در اثر سوءمدیریت در سالهای گذشته به وجود آمده است. از انتقال غیرکارشناسانه آب زاینده رود به شهرها و استانهای دیگر، احداث غیر منطقی و طبیعت ستیزانه صنایع بزرگ در حاشیه رودخانه، عدم راندمان مناسب در صنایع کشاورزی استانهای چهارمحال بختیاری و اصفهان، کاشت محصولات کشاورزی نظیر برنج، نگاه استانی به زاینده رود و… همه و همه در خشک شدن پر آب ترین رود فلات مرکزی ایران نقش داشته است. از خاطر نباید برد که زاینده رود در بخش غربی خود نیز آلوده و بیمار است. بر پایه گزارش پایگاه خبری شهر الکترونیک بعنوان نمونه روزانه ۷ میلیون لیتر فاضلاب شهرک بهارستان به زاینده رود میریزد. نه تنها بخش کشاورزی، حجم بالایی از آب زاینده رود را مصرف کرده و در نتیجه اثر منفی قابل ملاحظه‌ای بر اکوسیستم این رودخانه حیاتی دارد، بلکه از سوی دیگر اثر پساب ها از طریق تخلیه زه‌آبهای کشاورزی بر زاینده رود فاجعه بار است. میزان مصرف کودهای شیمیایی مختلف در اراضی آبخور زاینده رود بالغ بر صد هزار تن و مصرف سموم کشاورزی بالغ بر ۴۵۰ تن است. زه‌آبهای کشاورزی حاوی املاح محلول، بقایای سموم دفع نباتی و علف کش‌ها و بقایای کودهای شیمیایی بویژه نیترات و مقداری عناصر سنگین است، و تمامی این آلودگی هابه زنجیره طبیعت و زندگی انسانی و حیوانی وارد میگردد. اصفهان یکی از شهرهای مبتلا به بیماری ام.اس. میباشد. در توضیح این بیماری آنچه مهم است دو فاکتور مهم ژنتیک و عوامل محیطی در بروز بیماری نقش دارند. عوامل ژنتیکی گوناگون می تواند مستعد کننده فرد به بیماری ام. اس. باشند. اما از طرف دیگر فاکتورهای محیطی همچون عفونت ها بویژه عفونت های ویروسی، آلودگی های صنعتی، مواد توکسیک داخلی و محیطی و استرسهای روحی و روانی نیز به عنوان عوامل مطرح در پیدایش «ام. اس.» مورد بحث می باشند. بیماری ام. اس در شهرهای صنعتی و در کنار کارخانه های آلوده کننده هوا و آب بسیار شایع تر است. این بیماری در اصفهان که آلوده ترین شهر صنعتی ایران است و از نظر غلظت مواد توکسیک و خطرناک در آب، خاک و هوا رتبه بالایی را در کشور دارد بسیار گسترده رایج است. این بیماری در شهرهایی که در حاشیه زاینده رود و مجاور کارخانه های آلوده کننده می باشند، شیوع بیشتری دارد.
زاینده رود بیمار پیرامون خود و طول مسیر خود را نیز بیمار میکند. کاهش بارندگی، فعالیت کشاورزی و صنعتی و نبود تصفیه خانه های لازم مشکلات کم‌آبی در این جغرافیای مرکزی ایران را تشدید کرده است. در تاریخ ۱۳۹۹میزان دو هزار نقطه برداشت پمپاژی در سرشاخه‌ها و طول رودخانه زاینده وجود دارد که تأثیر منفی روی گردش آب در این حوضه را تشدید می‌کند. قطع و وصل مستمر جریان زاینده رود افزایش سقوط درختان بوجود آورده است. خشکی متناوب زاینده رود و بحران آب ناشی از آن علاوه بر اینکه مستقیماً بر درختان اثر دارد، باعث کاهش خلل و فرج مؤثر خاک شده و تغذیه ریشه درختان از رطوبت خاک حتی در زمان جاری شدن رودخانه با دشواری بیشتری انجام می‌شود.

رودخانه کارون که زمانی پرآب ترین رود ایران بود امروز به سختی نفس میکشد. رود کارون پرآب‌ترین و بزرگ‌ترین رودخانه ایران است. این رود با طول ۹۵۰ کیلومتر درازترین رودی‌ در داخل ایران است. در حاشیه این رود تمدن‌های بزرگی از ایران کهن شکل گرفته‌است. الحاق رودخانه‌های شور واقع در این بستر به همراه فاضلاب صنایع و زه‌آبهای کشاورزی و حوضچه‌های پرورش ماهی که بدون هیچگونه تصفیه‌ای حتی تصفیه مقدماتی بطور مستقیم وارد رودخانه می‌شوند، آلودگی خطرناکی در کیفیت آب رودخانه به وجود آورده است. پسماندهای کشاورزی مهمترین منبع آلودگی رودخانه کارون است که ۴۸ درصد پسماندهای ورودی به کارون را شامل می شوند. پس از پسماندهای کشاورزی، نیز فاضلاب شهری با ۲۶ درصد در رتبه دوم آلایندگان رودخانه کارون قرار دارد. در حال حاضر ۱۱ سد و نیروگاه روی کارون در حال بهره برداری، ساخت یا در مرحله مطالعاتی هستند. بیافزائیم که ۲۳ میلیون مترمکعب از رودخانه کارون باید لایروبی شود که حدود ۱۰ میلیون مترمکعب از این میزان، مربوط به لایروبی در محدوده شهر اهواز است.
بحران رود کارون که با ایجاد سدهای بزرگ گوناگون ومواد نفتی زباله ها اوج گرفت، امروز ابعاد جدیدی یافته است. این بحران در ادامه خود به نابودی ۶٣ آبادی بلحاظ آبگیری سد و ازبین رفتن هشت هزار شغل کشاورزان منطقه و نیزتخریب زیستنگاه های پرندگان وجانوران و تلف شدن یک میلیون از نخل های پایاب این رودخانه در خرمشهر و اروندکنار در اثر شوری و خیز معکوس آب از خلیج فارس منجرگردید. بدنبال این سدسازی ها استان خوزستان با کمبود بیش از ۴ میلیارد مترمکعب آب مواجه است. تنها با آبگیری سد کارون ٣ تعداد ۶٣ آبادی شامل ۱۲۹۱ قطعه زمین کشاورزی و مسکونی به زیر آب رفت، تعداد ٣۵ روستاغرق شد و با به زیر آب رفتن زمینهای کشاورزی ۲٨ روستا، کشاورزان بسیاری قدرت تولید ومشاغل خود را از دست دادند و ۱۵۰۰۰ نفر مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شدند. رود کارون مکانی برای رهاسازی بی رویه پساب های صنعتی، شهری و کشاورزی شده است و بیش از۴۰ درصد فاضلاب شهری اهواز و فاضلاب های صنعتی و کشاورزی در بالا دست رودخانه به صورت مستقیم به آن وارد می شود. همچنین به دلیل کاهش میزان دبی رودخانه و بازگشت آب از سوی دریا، شوری آب کارون افزایش یافته و معضل آلودگی آب رودخانه را تشدید کرده است. متاسفانه اکوسیستم گیاهی و جانوری رودخانه کارون به دلیل آلودگی بیش از حد این رودخانه در حال نابودی است و برخی گونه های جانوری مانند گربه ماهی در حال انقراض هستند. رودخانه کارون در گذر از خوزستان حدود ۷۰ درصد آب آشامیدنی استان را تامین می کند و این در حالی است که این رودخانه پذیرنده پساب های شهری، کشاورزی و صنعتی استان است. دبیر انجمن کارشناسان محیط زیست اهواز می گفت: « براساس آمار، سهم آلودگی کارون ناشی از فاضلاب های کشاورزی ۴٨ درصد، فاضلاب شهری ۲۶ درصد وفاضلاب صنعتی ۲٣ درصداست».(سایت مردم سالاری ۷/۷/۱٣٨٨). سازمان محیط زیست خوزستان در گزارش شهریورماه ۱۳۹۷ می گوید: شاید در ۲۰ یا ۲۵ سال گذشته یکی از بخش هایی که خیلی عقب مانده و فعالیت قابل قبولی بر روی آن انجام نشده ورود فاضلاب به رودخانه بوده که آلودگی های زیادی را در حوزه کارون به وجود آورده است.
پس از یک دهه از تخریب زیست محیطی منابع دولتی همان تراژدی را بازگو می کنند. در حال حاضر در هر گوشه ای ازکارون آلودگی صنعتی و زباله شهری و خانگی غوغا میکند و مدفوع خانگی و لاشه حیوانات در کارون شناور هستند. در کارون آلودگی میکروبی و آلودگی ناشی از فلزات سنگین(سرب، کادنیوم، سیانور وآرسنیک) سلامتی انسانها و آبزیان و جانوران را با خطرات جدی مواجه نموده است. اثرهای آلودگی‌های میکروبی سریع و آنی بوده و به شکل بیماری‌های ویروسی و باکتریایی است. حال آنکه آلودگی‌های ناشی از سموم دفع آفت و فلزات سنگین به خاطر تجمع تدریجی در بلند مدت به نسل های آینده انتقال یافته و برخی از آنهابه رشد سرطان منجر خواهد گشت. کارون از آلودگی های شیمیائی ونفتی برکنار نیست. شدت این آلودگی به قدری است که گاه به صورت لکه‌‌های نفتی بزرگ حدود ۲ تا ٣ مترمربع روی رودخانه کارون دیده می‌شود. بعلاوه بررسی ها نشان میدهد که این آلودگی نیزناشی از مازوت است که برای شستشوی توربین‌ها استفاده می‌شود. بعنوان نمونه نیروگاه دولتی برق اهواز «رامین» از این ماده برای شستشوی اسیدی توربین های خود استفاده میکند وسپس مواد زائد را به رودخانه کارون سرازیر میکند. درسایت انترنتی این شرکت دولتی چنین آمده است: نیروگاه رامین افتخارصنعت برق کشور و یک دانشگاه فنی تخصصی است. همین شرکت افتخار آفرین جمهوری اسلامی در حال نابودی محیط زیست و مسموم کردن شهروندان ایرانی است

کشف رود این رودخانه تاریخی خراسان که با طول ۲۹۰ کیلومتر مسیرش به پل خاتون سرخس می‌‌رسد شادابی گذشته خودرا ازدست داده وامروز کشف رود به یک رودخانه سرشار از فاضلاب ولجن وبوی گند وآلودگی های سرطان زا وسبزی های آلوده تبدیل شده است. فاضلاب صنعتی حاصل از فعالیت‌های شهرک صنعتی توس از تصفیه‌ خانه پرکندآباد، فاضلاب صنعتی بنگاههای آبکاری منطقه دهرود، صنایع پوست و چرم همت‌آباد و کارگاههای قالیشویی منطقه التیمور، فاضلاب خانگی تصفیه‌خانه اولنگ و پرکندآباد، زه‌آب‌های کشاورزی حاوی سموم و کودهای شیمیایی و فاضلاب‌های تصفیه ‌نشده مناطق مختلف مشهد از جمله آلودگی هایی است که در بستر این رود تخلیه میشوند. پانزده سال است که مسئولان جمهوری اسلامی و بوروکراسی دولتی همه این پدیده های دلخراش را میشناسند، ولی در کنار بی کفایتی و فساد خود کوچکترین احساس مسئولیتی نسبت به نابودی زیست محیطی نشان نمیدهند

سفید رود با تخلیه هزار و ٨۴۰ تن نیترات، فسفات و ٣۰۰ تن انواع حشره‌ کشها از آلوده ترین رودخانه های ایران در سواحل خزر است که به تنهایی بیش از پنج درصد بار آلودگی تخلیه شده از سموم شیمیایی کشاورزی را در سواحل شمالی به خود اختصاص میدهد. کارشناسان بر این باورند که افزایش آلاینده های نفتی، میکروبی و کشاورزی، تعادل زیستی رودخانه سفیدرود را که یکی از مهمترین آثار طبیعی ایران است به مخاطره انداخته است. تخلیه سالیانه یک هزار تن پساب ‌صنعتی و خانگی و انواع زباله‌های رهاشده روستایی و شهری، سفیدرود را به زباله ‌دانی تبدیل کرده و با انتقال این آلودگیها به خزر، فاجعه زیست محیطی هر روز ابعاد گسترده تری می گیرد. در حال حاضر اکوسیستم طبیعی سفیدرود دچار تغییرات زیادی شده که علاوه بر خطر نابودی کامل رودخانه و گونه‌های متنوع آبزیان موجود در آن، اقتصاد و معیشت هزاران انسانی را که در حاشیه رودخانه سفیدرود زندگی می‌کنند نیز به خطرانداخته است. بروز پدیده‌هایی همچون توده های وسیع فیتوپلانکتونی که تبدیل به معضلی در دریای خزر شده و حیات آن را تهدید می‌کند، نشانگر میزان شدید آلودگی آبهای ورودی به این دریا است که حجم وسیعی از این آلودگی به سفید رود بازمی گردد. آلاینده هایی که وارد آب رودخانه سفید رود می‌شوند سرشار از مواد آلی و غیرآلی هستند که معمولا باعث افزایش جمعیت باکتریها و جلبکهای مزاحم می‌شوند که می‌توانند تعادل زیستی را در اکوسیستمهای رودخانه‌ای با خطرمواجه سازند. افزایش باکتریها و جلبکها باعث افت شدید اکسیژن محلول در آب رودخانه سفیدرود شده و زمینه رشد موجودات بی‌هوازی را که گازهای سمی متان و هیدورژن سولفید تولید می‌کنند فراهم نموده وعلاوه بر بوی تعفن شدید، مرگ این رودخانه را به همراه دارد. از سوی دیگر تجمع مواد آلاینده به ویژه عناصر سنگین در بدن آبزیان خصوصا ماهیان بالغ، خطرات بسیار جدی برای انسان به همراه دارد و می‌تواند باعث بروز بیماریهای خطرناکی برای انسانها شود. رودخانه سفیدرود با تامین ۸۰‬درصد آب استان از جمله منابع آبی مهم گیلان به شمار می‌رود که از خارج استان سرچشمه می‌گیرد و آلودگی آن به هشت استان دیگر نیز انتقال می یابد. با چنین وضعی روشن است که دراین منطقه فاضلاب های شهری وروستائی و صنعتی مناسب ایجاد نشده است. بعلاوه رسوب زدائی واقدامات قانونی و آموزشی دردستور فعالیت رژیم قرارندارد وبنابراین، ادامه آلودگی شیمیائی ومیکروبی آب و نیز باقی ماندن فلزات مانند جیوه وکروم وسرب حیات زیستبومی رابطور مداوم تخریب میکنند.‬‬

رودخانه ارس بزرگ ترین مرز رودخانه ای بوده وبه طول ۴۷۵ کیلومتر است که مهم ترین و پرآب ترین رودخانه شمالی ایران در منطقه آذربایجان محسوب می شود. این رودخانه از غرب جلفا تا اصلاندوز مغان (استان اردبیل) در طول نوار مرزی ایران و جمهوری آذربایجان جریان دارد و از آناتولی ترکیه سرچشمه می گیرد و از مرز ترکیه- نخجوان جلفا و ارمنستان می گذرد و پس از گذر از مرز ایران به دریای خزر می ریزد. آلودگی آب های مرزی هم اکنون مهم ترین بحرانی است که کشورهای همسایه را درگیر خود کرده است. وارد کردن زباله های صنعتی یا خانگی در آب، ریختن فاضلاب صنعتی، خانگی و بیمارستانی در آب، آلودگی حرارتی آب که از طریق عملیات صنعتی در آب رودخانه ها ایجاد می شود از جمله معضلات این رودخانه است. در حال حاضر، مشکلات ناشی از آلودگی های وارد شده از کشورهای ایران، آذربایجان، ارمنستان وگرجستان واقع در حوزه رودخانه از مهم ترین چالش های موجود در رودخانه ارس است و به تازگی حفاری معدن مس سونگون باعث آلودگی رودهای منتهی به ارس شده است. آلودگی اصلی آب در منطقه «شیخلی-۲» به مس و فلزات دیگر تا ۶ درجه است. در مناطق «آغستافا چای» میزان آلودگی آن تا ۷ درجه بوده است. در انبار های آب مناطق «آغستافا چای» آلودگی به مس ۶ درجه از حد استاندارد بیشتر میباشد. میزان آلودگی آب رودخانه ارس در منطقه «بهرام تپه» به مس سه درجه و آلودگی آن به سایر فلزات ۲ درجه بوده است. در این منطقه میزان آلودگی به محصولات نفتی نیز بیش از اندازه است. نفوذ این آلاینده های شیمیائی وصنعتی به ارس نه تنها سلامتی انسانها وزندگی آبزیان را بخطر انداخته، بلکه بعلاوه ورود آنها به دریای خزر منجربه افزایش بحران خزر گشته است.

دلایل این فاجعه‌ی زیست محیطی در ایران کدامند؟

شمارتالاب های ایران ۲٨۰ ارزیابی میشود که از آنمیان ۷۶ تالاب ارزشمند زیر حفاظت کنوانسیون بین المللی رامسر قراردارد. این تالاب ها نیازمند یک مدیریت وکارشناسی علمی میباشند تا با برنامه ریزی واقدامات پیشگیرانه از هرگزند وآسیبی بآنها جلوگیری شود. متاسفانه دستگاه اداری وسیاسی ایران نه تنها فاقد مدیریت درست بوده وبلکه خود از عوامل اصلی ویرانگری ارزیابی میگردد. بی سبب نیست که کشور ما بعنوان یکی از ۱۰ کشورهای تخریب کننده محیط زیست در جهان معرفی میشود. عوامل اقلیمی جهانی و افزایش گرمایش زمین بطور مسلم بر تمامی منابع آبی جهان تاثیر منفی دارد. وضع کشور ما از این پدیده بین المللی بکنار نیست. ولی در کشورما منابع طبیعی شگفت انگیز با روند شتابانی در حال نابودی است و سدسازی، جاده کشی، اتوبان کشی، چاه عمیق، زهکشی، حفاری معدن، طرح های صتعتی، شهرسازی، افزایش جمعیت در برخی مناطق و بالاخره فقدان مدیریت همه جانبه تالاب ها و نبود بودجه وکارشناسی کافی روند دردناک ویرانگری را تشدید نموده است. یکی از جلوه های برجسته تخریبی در ایران، نابودی تالاب ها و خشک شدن و آلوده نمودن رودها میباشد. طبیعت تالاب به آب سالم و رعایت «بیودیورسیته» نیازمند میباشد. همانگونه که انسان بدون آب نابوداست، زندگی طبیعت در گرو وجود آب سالم و دوری از آسیب و آلودگی است. در کشور ما منابع آب شیرین گسترده نیست حال آنکه آب در کلیه فعالیتهای زیست محیطی انسان و تسلط بر فرایندهای شیمیایی و بیولوژیکی محیط نقش بسزایی را ایفا می کند. وجود محدودیتهای منابع آبی، بخصوص آب شیرین رودخانه ها، لزوم حفظ و نگهداری بیش از پیش آنها را در برابر آلودگیها ضروری می نماید.
بسیاری از تالاب ها و دریاچه های کشور بدترین وضعیت خود را تجربه کرده و میکنند که از آن میان، به تالاب انزلی، گاوخونی، میقان، طشک، کم جان، هامون، مهارلو، میانکاله، گندمان، شادگان، هورالعظیم، کیو خرم‌آباد، کافتر، دریاچه ارومیه و … اشاره کردیم. رودهای بیمار وآلوده بسیارند، طبق یک بررسی از ۱۶۰ رودخانه مهم کشور،‌ میزان آلودگی ۷۰‬ رودخانه بسیار زیاد میباشد، شمار زیادی از تالاب های سوخته اند و یا نفس نفس میزنند و دلایل بیماری و مرگ رودها و دریاچه ها گوناگون است. دلایل اساسی بحران اکولوژیکی سیاسی و اقتصادی و مدیریتی و فرهنگی میباشند. نظام دینی سیاسی، اقتصاد رانتی، حرص بی پایان سودبران، نبود اخلاق ایتک و زیست محیطی روحیه اسلامی بی مسئولیتی و روحیه غارتگری، بشکل های گوناگون انسان و دستگاه حکومتی را برای ویرانگری آماده می کند.
سیاست سدسازی یکی از شاخه های مهم اقتصادی سپاه بوده وسپاه در استراتژی مالی خود و زد و بندهای پنهانی بین بخش خصوصی و شرکت های خارجی فرصت طلائی برای خود بوجود آورده است. واگذاری پروژه های سدسازی به ۳۰۰ شرکت سدسازی وابسته به سپاه پاسداران، نیز در شمار کلاهبرداری ها و چپاول سازمانیافته دارائی های کشور توسط نظام ولایت فقیه و نظامیان و بوروکراتهای وخودی های حکومت اسلامی بحساب میاید. این اقدام های پرسود یکی از دلایل تخریب رودخانه و دریاچه ها و تالاب های ایران است. فشرده بگوئیم:
یکم: بحران تالاب وآلودگی آبها بواسطه جاده کشی و ریختن پساب های صنعتی و فاضلابها و کشتی های نفتی وقایق های موتوری و بی لیاقتی و عدم توجه نهادها و مسئولان دولتی میباشد. تمام شرکتهای حریصی که در مسیر آبها قراردارند با آسودگی تمام پساب های خود را برای اینکه هزینه نگهداری و بهینه سازی را نپردازند، به درون رودها سرازیر میکنند. فقدان کانال کشی ها و فاضلاب های شهری فرصت دیگریست تا گنداب ها بطور مستقیم وارد رود و دریاچه گردد. بنابراین سرمایه گذاری زیربنائی واراده سیاسی همسوی محیط زیست عامل برجسته ای بشمار میاید برای آینده است.
دوم: توسعه کشت صنعتی نامناست در برخی مناطق ومنحرف نمودن مسیرآب عامل دیگری در پیدایش و رشد بحران است. شکار بی‌رویه و صید ماهیان کمیاب، استخرهای پرروش میگو و تبدیل مناطق مرطوب و آبی به ساختمان و چاه نفت ومیدان بهره برداری از جمله روندهای تخریب کننده‌است. این شیوه های تولیدی مولدگرا وحریص، به تعادل محیط زیست بطورکامل بی توجه بوده وتمامی منابع طبیعی را تابع تولید وسود اقتصادی می نماید.
سوم: عامل دیگربحران محیط زیستی، پائین بودن فرهنگ اکولوژیکی شهروندان ونخبگان آنهاست. فرهنگ مصرفی در شهرها، روحیه سودجوئی بلافاصله، فقدان آگاهی نسبت به اهمیت طبیعت سالم در زندگی انسانی، نبود حس مسئولیت در جامعه نسبت بدیگران و نسل های آتی، فرومایگی روحی مبتنی بر بخور بخور، عدم آگاهی نسبت به علل صنعتی وشیمیائی تخریب، فقدان مباحثه و برنامه های آموزشی در رسانه ها و محیط آموزشی، همه وهمه سطح فرهنگ عمومی را پائین نگاهداشته است.
چهارم: فقدان بینش همه جانبه و شیوه های تطبیقی وعلمی دلیل دیگری در ندام کاریها وبناگزیر ویرانگری های بیشتر است. آب در ایران در یک بحران کامل است. در مدیریت آب باید به نکات زیر توجه شود: مهار زدن به سیستم تولید ومصرف و کم کردن مصرف و «جای پای» اکولوژیک، تصمیم های سیاسی و اداری در هماهنگی با معیارهای اکولوژیک، آموزش حرفه ای برای رشته های تولیدی جدید پاک، آموزش و فرهنگ اکولوژیک برای حفظ طبیعت و زیست انسانی، یک وزارت خانه قدرتمند دولتی اکولوژیکی و زیستبومی جهت مقابله با طرح های مخرب خصوصی ودولتی، حمایت ازتوسعه نهادهای زیستبومی مستقل، آزمایش های بیولوژیک وشیمیائی آب توسط سازمانهای دولتی و غیر دولتی، کنترل کانالها و لوله کشی ها جهت کم کردن هرز رفتن آب، تشویق خانواده ها برای کاهش معقول آب مصرفی، انتشار آمار درست وعلمی، توسعه تکنیک آبیاری مدرن، بازیافت آب های استفاده شده، ترویج فلسفه واتیک دیگری در جامعه درباره زمین و طبیعت و آب و انسان.

پنجم: عامل برجسته دیگر در ویرانگری ها، دولت و سازمانهای اداری ایران میباشد. دولت، مجلس، وزارت نیرو ونفت، کمیسیون اقتصاد، فرمانداری ها، سپاه پاسداران و جهاد از مخربین محیط زیست ایران میباشند. ساخت خط آهن ایران به آسیای میانه که از گرگان به مرز ایران و ترکمنستان می‌رسد نیز یکی دیگر از علل تخریب سیستم اکولوژیک تالاب‌ها و رودها دراین مناطق است و این طرح زیر نظر دولت انجام شده است. فقدان اقدام قاطع و نبود قوانین در قبال شرکت هائی که پساب خودرا در آبها رها میکنند، نتیجه بی کفایتی و بوروکراسی دستگاه حاکم است. اگر طرحی با همسایگان برای حل بحران ارس و هیرمند وهامون و هورالعظیم وخزر وخلیج فارس نیست، بخاطر آنست که حکومت اسلامی فقط در پی طرحهای اتمی و نظامی و چپاول کشوراست و امور زیستبومی هیچ ارزشی برایش ندارد

مدیریت سیاسی اکولوژیکی آب و نجات رودها و دریاچه ها از توان جمهوری اسلامی خارج است. این نظام دینی فقط بر پایه حرص و سود بلافاصله و نابودی منابع طبیعی در کوتاه ترین زمان است. تمامی مدیران این نظام نه برپایه آینده نگری و تامین منافع نسل های بعدی، بلکه جهت کسب منافع شخصی و گروهی درکوتاه مدت عمل میکنند. فروش نفت و گازبرای ثبیت قدرت و جاه طلبی های اتمی، نابودی جنگل، مصرف بی رویه آب، سودآوری از طریق واردات انحصاری باندهای حکومتی، تعرض به سلامتی انسانها از طریق انتشار آلودگی های زیست محیطی، عدم برخورد نسبت به پساب های بنگاههای تولیدی، عدم بودجه و نبود مدیریت شایسته جهت حفظ رودها وتالاب ها، همه وهمه اجزای یک سیاست حکومتی است. مدیریت درست آب و نگهداری زیستبوم متکی بر یک سیاست ژرف اکولوژیکی میباشد، حال آنکه این رژیم بنابر بینش کهنه و سودپرستانه خود قادر نیست در این راستا عمل کند. برخلاف افکار عقب مانده بخش بزرگی از اپوزیسیون ایران ، اکولوژی یک سیاست است، سیاستی که متکی بر یک فلسفه، نگرش اقتصادی، بینش فرهنگی و دید اجتماعی است. باین خاطر این حکومت بنابرمنافع و ایدئولوژی اش نمی تواند همراه و همساز این سیاست باشد. برخلاف کسانی که برپایه افکار مولدگرا وعقب افتاده خود، امر زیست محیطی را فرعی و جانبی وغیر اساسی میدانند و کسانی که قادرند خروارها متن در باره ملاها ودعوای آنها بنویسند و حرفهای بی ارزش آنان را به تفسیر بکشند، ما باید به ارزش اساسی محیط زیست درزندگی انسانی وسلامتی شهروندان تاکید داشته باشیم. ویرانگری زیست محیطی جمهوری اسلامی یک فاجعه تاریخی است و باین خاطر دو باره یادآوری کنیم همه روزنامه نگاران وهنرمندان، دانشجویان و نوجوانان، سیاسیون و اندیشمندان، شهروندان و فعالان محیط زیست که اهمیت تلاش برای نجات محیط زیست ایران را میدانند، باید همکاری کنند. رودهای ایران بیمارند و دریاچه های ایران میسوزند. خانه ما در آتش است.
جلال ایجادی
جامعه شناس و زیستبومگرا، دانشگاه فرانسه

به مناسبتِ 20اُمین سالگردِ جاودانه بدرودِ بزرگ‌قافله‌سالارِ شعرِ فارسی، احمد شاملو/ کاظم کردوانی

شاملو در سه تجربه

چگونگیِ تشکیلِ «شورایِ بازنگری در شیوهیِ نگارشِ خطِ فارسی»
دوست بزرگوارم ایرج کابلی در سال ۱۳۷۱ در نشریه‌یِ «آدینه» مقالهای منتشر کرد با عنوانِ “فراخوان به فارسینویسان و پیشنهاد به تاجیکان”
نخستین روزهایِ تابستان ۷۱ بود، پنجشنبه روزی به‌عادتِ همیشگی به کوهنوردی رفته بودم. نازنین دوستِ ازدست‌رفتهام دکتر علیمحمد حقشناس هم هرازگاهی میآمد درکه.

آن پنجشنبه هم پس از حالواحوال و پرسیدنیهایِ همیشگی گفت که چند روز پیش از آن به دیدن شاملو رفته است و حامل پیامی است از شاملو به من. شاملو پیام داده بود که از جمعی خبرهیِ کار دعوت کنم تا در بارهیِ این نوشتهیِ ایرج کابلی و پیش‌نهادش بحث کنیم و … پیش از آن هم در بارهیِ این نوشته و موضوعی که در آن مطرح شده بود با چند تن از دوستان صحبت کرده بودم و موضوعِ مطرح شده درآن برایم بسیار جذاب بود. باکمال‌ِمیل پذیرفتم. بلافاصله به دکتر حقشناس گفتم :«علی جان، خودت یکی از این جمع. قبول؟» با تأملی کوتاه با همان خنده‌یِ شیرینِ همیشگیاش، و درحالیکه حرفها را میکشید، گفت: «باشه، عامو»! پس از چند روز بالاپایین کردنِ پیشنهادِ شاملو و سنجیدنِ آن به این نتیجه رسیدم برای آنکه چنین جمعی اعتبار داشته و حاصلِ کار قابل ارائه باشد افزون بر اهلفنِ بودن، این جمع میبایستی از جامعیتی مرتبط با حوزهیِ زبان و خط فارسی و شیوهیِ نگارش برخوردار باشد (زبانشناس، رماننویس، شاعر، ویراستار، کامپیوتردان و…). پس از صحبتهایِ اولیه و تماس با متخصصان این امر که همگی هم بر اهمیت کار تکیه کردند و هم با محبت پیشنهادم را پذیرفتند، جمعی از بهترین خبرگانِ این کار تشکیل شد که عبارت بودند از: آقایان کریم امامی، محمدرضا باطنی، علیمحمد حقشناس، احمد شاملو، محمد صنعتی، مصطفی عاصی، ایرج کابلی، کاظم کردوانی، هوشنگ گلشیری. و در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۷۱ نخستین جلسه در خانهیِ ما تشکیل شد و نامِ «شورایِ بازنگری در شیوهیِ نگارشِ خطِ فارسی» را برگزیدیم. همانطورکه در «گزارشِ یکساله‌یِ شورایِ بازنگری در شیوه‌یِ نگارشِ خطِ فارسی» آمده است این شورا نه جمعی بود انتخابی و نه هیئتی انتصابی. و همان جا گفتهایم “گردآمدنِ چنین جمعی براساسِ نیازی است که زمانه در برابر ما قرار داده است. تنها امروز نیست که از مشکلِ نگارشِ خطِ فارسی سخن گفته میشود. در گذشته نیز این بحث بارها درگرفته است و هربار عدهای مقابل یکدیگر ایستادهاند و ازهرسو پیشنهادهایی شده و سخنهایی گفته شده است که گاه معقول و گاه نامعقول بودهاند.

فارغ از نظرهایِ ارائه شده، در مجموع، آن سخنها و آن پیشنهادها را باید به دلبستگیِ طراحان آن به حفظ زبان فارسی و اشاعهیِ هرچه بیشتر و بهترِ آن تعبیر کرد و بهرغمِ آنچه گفتهاند و نوشتهاند، حتا اگر نمیپسندیم، سعیشان را باید مشکور دانست. اما آن پیشنهادها و آن بحث‌ها، در محدودهای از روشنفکران و اهل قلم باقی ماند و تبعاتِ آن بحثها نیز یا بهکلی به فراموشی سپرده شدند یا بهشیوهای «مفارقتآمیز» به زندگی خود ادامه دادند، چون یا بهکلی با سیاق علمی جامعه سازگار نبودند یا بودونبود هریک از آن پیشنهادها بر روندِ کُندِ حوزههایِ نشر و نگارشِ خطِ فارسی چندان تأثیری نداشت.

حالآنکه امروز وضع بهگونهای کاملاً متفاوت است.»و «اگر دیروز چاپخانه و ماشین تحریر به حوزههایی بسیار کوچک و مشخص محدود میشد امروز کامپیوتر و چاپگر و صفحه نمایشگر چنان وسعتی پیداکردهاند که با کمی غُلُو میتوان ادعا کرد که در خانه‌یِ هر اهل قلمی، چاپخانهای برپا شده است.» و پس از اشاره به اینکه «امروز کم نیستند کسانی که در شرکتهای نرمافزاری و سختافزاریِ کامپیوتر چندان بهرهای از فارسی و زبانشناسی ندارند ولی چون صاحب‌نظری موجه عمل میکنند و شتابِ روزافزون کارها و ضرورتهایِ فنی مجبورشان میکند هر روز بیشازپیش دربارهیِ شیوهیِ نگارشِ فارسی تصمیم بگیرند بیآنکه دانش لازم را داشته باشند و مهمتر از همه اینکه اگر دیروز موضوعِ نگارشِ خطِ فارسی و سلیقههایِ متفاوت در اینباره بهعلتِ محدود بودن نیازها و ضرورتهایِ جهانی بهگونهای «خودکار» عمل میشد، رشدِ سریع و بیسابقهیِ جمعیت و بهوجودآمدن ضرورتهایِ جدیدِ امروز ما را در وضعیتی قرار داده است که اگر به آن توجه نکنیم در آیندهای نهچندان دور کاری جز افسوس خوردن برایمان باقی نمیماند» و «در جهانِ امروز، در حوزهیِ خط اصل بر علمیتر کردن و ناچار سادهتر کردن شیوههایِ نگارش است. نهتنها موضوعِ قاعدهمند کردن و سادهتر کردنِ شیوهیِ نگارش خط فارسی برای تودهیِ عظیمِ نوجوانانِ ما در داخل کشور وظیفهای است بسیار مبرموحیاتی، بلکه باز شدنِ افقهایِ جدید برای خطِ فارسی در بیرون از مرزهای ایران بر سنگینیِ بار چنین مسئولیتی افزوده است. اگر بر عواملِ برشمرده، جمعیتِ چند میلیونی ایرانیانِ مقیم کشورهایِ خارج را نیز اضافه کنیم که یکی از اساسیترین راههایِ ارتباط فرزندانشان با این مملکت و فرهنگ آن خط و زبان فارسی است، ابعادِ مسئله روشنتر می‌شود.»

و «آنچه گفته شد چکیدهای است از ضرورتهایی که براساسِ آنها «شورایِ بازنگری در شیوه‌یِ نگارشِ خطِ فارسی» تشکیل شد. و امروز خوشنودیم که میبینیم کاری که بیش از یک سال پیش شروع کردیم با استقبالِ علاقهمندان و صاحبنظرانِ خط و زبان فارسی روبهرو شده است که آن را چه در توجه و پیگیریِ بسیاری از کارشناسان و دستاندکارانِ آموزشِ زبانِ فارسی و چه در نامهها و مقالههایی که برای شورا می‌فرستند، میبینیم.»

در تاریخِ دراز و پرفرازوفرودِ بحثِ خطِ فارسی نخستینبار بود که جمعی برای بحث دربارهیِ خطِ فارسی تشکیل میشد، آنهم جمعی با این مشخصات. و شاملو پیشنهاددهندهیِ تشکیل آن بود. با نگاهی گذرا به زندگیِ شاملو همواره میتوان این ویژگیِ بارزِ زندگیاش را دید. تشکیل این شورا و ترکیبِ اعضای آن و بحث‌هایی که مطرح کرد با استقبال وسیعی روبهرو شد. اندک‌زمانی بعد از سویِ ادارهای که در وزارت آموزشوپرورش مسئولِ نگارشِ کتابهایِ درسی بود با «شورا» تماس گرفته شد و همچنین «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» برای گفتوگو با نمایندگان شورا ابراز علاقه کرد که ازسویِ جمع دکتر باطنی و دکتر حق‌شناس در جلسههایِ فرهنگستان حضور یافتند و به توضیحِ دیدگاههایِ شورا پرداختند. و یک سال بعد از تشکیلِ «شورای بازنگری»، در سال ۱۳۷۲، فرهنگستان خود شورایی خاص برای این موضوع تشکیل داد و دکتر باطنی و دکتر حق‌شناس هم از اعضایِ کمیسیونِ آن بودند.

ایرج کابلی به بحثی که خود آغاز کرده بود و سپس «شورای بازنگری» به آن پرداخت، همچنان ادامه میدهد و تاکنون کتابِ ارزشمندِ «درست‌نویسیِ خطِ فارسی» را منتشر کرده است و بنا به شناختی که از ایرج عزیز دارم، در آیندهای نه‌چندان دور شاهدِ کارِ تازهای از او خواهیم بود. حاصلِ کارِ شورا و کمیسیونِ فرهنگستان نیز تاکنون «رسم‌الخط فرهنگستان» و اثرِ بسیار سودمندِ «فرهنگ املایی خط فارسی» (بهسرپرستیِ دکتر علی‌اشرف صادقی) است.
در حقیقت تشکیلِ «شورایِ بازنگری در شیوهیِ نگارشِ خطِ فارسی»، که بهیمنِ نوشته و طرح موضوع از سویِ ایرج کابلی و پیشنهادِ شاملو امکان‌پذیر شد، در آن زمان یک «واقعه»یِ فرهنگی بود. و ازآنجاکه به چند مشکلِ اساسیِ خطِ فارسی انگشت گذاشته بود و توانست در میانِ اهلِ فرهنگ و علاقهمندانِ این بحث (در داخل و خارج کشور) یک حرکت و بحث بهوجود بیاورد، سخنها و تصمیم‌هایِ این جمع بسیار کارگر افتاد. کم هستند امروز کسانی که بدانند بسیاری از تغییراتی که در شیوهیِ نگارشِ خطِ فارسی مشاهده میکنند (نظیرِ موضوعِ بیفاصله نویسی، احیایِ نشانهی اضافه و واردکردن آن در زنجیرهیِ خط فارسی، بحثِ «یِ میانجی»، نوعِ نگارشِ واژههایِ مرکب و ضمیرهای ملکی و مفعولی و صرفِ فعلها و … ، ریشه در آن بحثها و پیش‌نهادهایِ این شورا دارد.

شاملو، کانونِ نویسندگان: غایبِ حاضر
شاملو جزو بیش از پنجاه تن نویسنده و شاعر و اهل قلمی بود که «بیانیه در بارۀ کنگره نویسندگان» را (در تحریم کنگرهای که حکومت شاه تصمیم گرفته بود بهنام نویسندگان برپاکند)، اسفند سال ۱۳۴۶، امضا کردند. بیانیهای که در حقیقت می‌بایست به‌عنوانِ پایهیِ تشکیلِ «کانون نویسندگان ایران» از آن یاد کرد. و در بهمن ۱۳۴۷ در «شبِ نیمایوشیج»، در تالارِ دانشکده هنرهایِ زیبا دانشگاه تهران (که از طرف کانون نویسندگان ایران برگذار شد) چند شعر از نیما را خواند. در نخستین مجمع‌عمومیِ کانونِ نویسندگانِ پس از انقلاب، فروردین ۵۸، به‌عنوانِ یکی از اعضایِ اصلیِ هیئتِ‌دبیران انتخاب شد. و در آخرین مجمع‌عمومیِ کانون در فصلِ بعد از انقلاب (و پیش از حمله به محلِ کانون در سال ۱۳۶۰ و پایان یافتنِ یک مرحله از زندگیِ کانونِ نویسندگان و تعلیقی یازده ساله) بازهم به دبیریِ کانون انتخاب شد. در نیمه‌یِ سال ۱۳۶۷ که چند تن از نویسندگان به این فکر افتادند تا مراسمی به مناسبتِ سیاُمین سالِ درگذشتِ نیمایوشیج مراسمی برپاکنند، شاملو جزو آنان بود.

بهرغم دوندگیها و تماسهایی که روز نخست امیدوارکننده میبود و به‌رغمِ دو ماه کارِ پر زحمتِ بسیاری از اهل‌ِقلم و اعضایِ کانون نویسندگان، به برنامه‌یِ بزرگداشتِ نیما اجازه داده نشد و به‌اجبار لغو گردید. اما حاصلِ آن، متنِ بسیار مهم و تاریخی‌ای بود بیانگر وضعیت و موقعیتِ نویسنده و هنرمند ایرانی در اوضاعِ سالِ ۱۳۶۷. این متن که ویرایشِ نهاییِ آن با شاملو بود عنوانِ «گزارش اهل قلم – بهمناسبتِ فصلِ تولد و درگذشتِ بزرگانِ ادبِ معاصرِ ایران» را داشت. این متن را ۲۳ تن از اهلِ‌قلمِ ایران در تاریخ ۲۰ دی ماه ۱۳۶۷ شمسی امضا کردند و در چند نسخه تکثیر و پخش شد.

شاملو در منازعهیِ فکری و سیاسی که در کانون نویسندگان میانِ طرفدارانِ حزب توده ایران و اکثریتِ کانون در سالهایِ پس از انقلاب درگرفت، سهمِ شایستهای بهعهده گرفت. و در آن روزگار که بسیاری از نشریه‌ها از درج دیدگاههایِ کانون نویسندگان خودداری می‌کردند و کم نبودند نشریههایی که آشکارا یا در نهان همراه و پشتیبانِ حزب توده بودند و یکجانبه علیه کانون نویسندگان مینوشتند یا به مخالفانِ آن میدان میدادند و درحقیقت حزب توده با شبکههایِ پنهان و آشکارِ خود دست به کارزاری بزرگ علیه مواضعِ استقبالطلبانهیِ کانون زده بود، شاملو در نشریهیِ معتبر و وزینِ «کتاب جمعه» که جایگاهِ خاصی میانِ روشنفکران و جوانان داشت، با همهیِ وزن و اعتبارِ ادبی و اجتماعیِ خود به میدان آمد و با آنان مقابله کرد و صفحه‌هایِ «کتاب جمعه» را دراختیارِ هیئت‌دبیرانِ وقتِ کانون قرار داد و توانست بسیاری از ترفندها و توطئههایِ رنگارنگ آنان را خنثی کند.

به گفتهیِ محمدعلی سپانلو «در جبههبندیِ سیاسیِ جدید در کانون شاملو چشموچراغِ آن گروه حساب میشد که ضمنِ احترام به بسیاری از ارزشهایِ چپ، قیمومیتِ هیچ قدرتِ خارجی را نمیپذیرفتند. جناحِ مخالف مستقیم و غیرمستقیم میکوشید شاملو را لجن‌مال کند ولی او با سکوتِ هوشیارانهای از درگیریِ مستقیم احتراز میکرد…» از فروردین سال ۱۳۷۳ که بیش از شصت نفر از کانونیان و اهل‌ِقلم نامهیِ سرگشادهای به رئیسِ قوه‌یِ قضاییهی وقت، آیت الله محمد یزدی، در بارهیِ دستگیری سعیدی سیرجانی نوشتیم تا پایانِ زندگیاش، نام و امضایِ شاملو در بسیاری از متن‌هایِ کانونِ نویسندگان وجود دارد.

شاملو در دورهیِ اول کانون، که چرایی آن بیرون از بحث ماست، در هیچیک از جلسههایِ نگارشِ مرامنامه و اساسنامهیِ داخلی و انتخابِ هیئت‌دبیران حضور نداشت، در زمانِ تجدیدِ حیاتِ کانون در سال۱۳۵۶ در ایران حضور نداشت، در دورهیِ اخیر هم بهعلت بیماری نمیتوانست نقشی فعال داشته باشد اما، جایگاهِ شاملو در کانون نویسندگان را نمیتوان تنها در حضور یا عدمِ حضورش در همهیِ لحظههایِ زندگیِ کانون سنجید.

شاملو یکی از قُله هایِ شعر معاصر ایران بود و هست و در جریانِ شعری که او میداندارش بود تا به امروز کسی نتوانسته است درکنارش بنشیند؛ در عرصهیِ مطبوعات تنها سردبیریِ سه نشریهیِ «خوشه» و «کتاب هفته» و «کتاب جمعه» کافی است تا نامی ماندگار برای کسی بهارمغان بیاورد؛ «کتاب کوچه» یکی از بی‌بدیلترین مجموعهای از این گونه کار است که تا بهامروز در تاریخِ فرهنگ ما بهوجود آمده است، و چنانچه ترجمهها و شعرخوانیها و … را هم درکنارِ این‌همه کارِ سترگ بگذاریم، کموبیش سیمایِ کسی که چند دهه حضوری فعال و پیگیر در دنیایِ روشنفکران ایران داشته است آشکار میشود.

اما، شاملو بیش از اینهمه است. شاملو بهخصوص در دوران پس از انقلاب به‌یمنِ نگاه و رفتارِ خاصِ خود و بهیمنِ حساسیتها و پیش‌بینیها و رفتارِ شرافتمندانه و مسئولانهاش به یکی از نمادهایِ وجدانِ جامعهیِ روشنفکریِ ایران تبدیل شد. و سایهیِ این وجدانِ آگاه، باحضور یا بیحضورِ جسمانیِ شاملو، بر زندگیِ کانون نویسندگان ایران حضوری بلامنازع داشت.

شاملو بهرغم دوری از تهران و آن وضعیت جسمانیاش چگونگیِ فعالیتهایِ کانون را بهدقت پیگیری می‌کرد و به آن حساس بود. اما، بهعلتِ دوری و مشکل بودن رفتوآمد با شاملو (باتوجه به وضعیت بیماری‌اش سعی اغلب دوستان براین بود که کمتر مزاحماش شوند) این حساسیت گاه باعثِ سوءِاستفادهیِ کسانی می‌شد که از سرِ نمیدانم چه؟ (کمترینِ آن خودشیرینی بود و مطرح کردنِ خود و سوءِاستفاده از نام شاملو) مطلب‌هایی نادرست و دروغ به شاملو منتقل میکردند که حاصلاش جز «عرضِ خود میبری و زحمتِ ما می‌داری» نبود.

ازجمله سخنچینیهایِ روزنامهنگاری بود که در آن زمان شهرتی بههم زده بود، از هوشنگ گلشیری نزد شاملو که هوشنگ میخواهد کانون را «بهسازش بکشاند و …»! هوشنگ گلشیری که بهگواهِ زندگی و کارنامهیِ ادبیاش پاسدارِ بیچونوچرایِ شرافت قلم بود، بهحق بسیار مینالید و گلهمند بود، نه از آن روزنامهنگار که خوب می‌شناختاش بلکه از شاملو. اما، خود بارها شاهد بودم که هوشنگ با بزرگواریِ تمام چگونه حرمتِ شاملو را پاس میداشت. و در آن تقلاها و کوششهایِ جانکاه ما برای ازسرگیریِ فعالیتهای کانون، زمانی کسانی نقل کردند که شاملو در جمعی درخصوصِ کانون نویسندگان گفته است «با گوشتِ گندیده نمیتوان خورشت درست کرد»! و این سخنِ راست یا ناراست دستآویزِ مدعیانی شد و «عَلَم»ی که آن را در سر هر کوی و برزن در داخل و خارج کشور برضدِ ما برافرازند. در یکی از دیدارها با شاملو به‌اختصار به این موضوع اشارهای کردم و شاملو چنان مهربانانه پاسخ داد که از بیان آن شرمنده شدم. و به یکی از دوستان نازنینام هم گفته بود «جبران میکنم».

و در پیامِ تاریخیِ خود به نخستین مجمععمومیِ کانون نویسندگان در تاریخ آذر ۱۳۷۸، پس از جانباختنِ عزیزانمان محمد مختاری و جعفر پوینده، که در سالنِ اجتماعاتِ «اتحادیۀ ناشران و کتابفروشان تهران» برگذار شد گفت: “یاران هم‌قلم گرچه در این سال‌ها ‌نتوانسته‌ام در میدانِ عمل همگام‌تان باشم، آنچه را که برشما رفته است لحظهبهلحظه بادقت و نگرانی دنبال کرده‌ام: تلاشِ پی‌گیرتان را، از درون بهتان خوردن و از بیرون دشنام شنیدن‌تان را، تا لبِ درهیِ مرگ رفتن‌تان را، درجوارِ مرگ زیستنتان را و مصیبت دیدنتان را، آنگاه‌که هم‌گامانِ شجاعمان میرعلایی و حسینی و مختاری و پوینده قربانیِ کینهیِ سیاهاندیشان شدند. اکنون ازاینکه توانستهاید بهرغمِ همهیِ این دشواریهایِ توانکاه به آرمانهایِ دیرینِ اهلِ‌قلمِ دیارمان – آزادگی و ناوابستگی به قدرت – وفادار بمانید به خودم و به شما تهنیت میگویم و بهعنوانِ یکی ازاعضایِ هیئت‌دبیرانِ پیشینِ کانون نویسندگان ایران امیدوارم گردهم آمدنتان به توفیق انجامد و متنِ نهاییِ منشور و اساسنامهیِ کانون نویسندگان ایران به تصویب رسد و هیئت‌دبیران جدید برگزیده شود. سلام‌هایِ قلبیِ مرا بپذیرید. احمد شاملو. شهرک دهکده. آذر ۱۳۷۸ خورشیدی”
همانطور که دیده میشود شاملو بهروشنی به موضوعِ «ازدرون بهتان خوردن و از بیرون دشنام شنیدن» اشاره کرده است. و آن مدعیانِ «بی‌عَلَم‌مانده» هم آنچنان موضوع را فراموش کردند که به انکار آن رسیدند.

من و شاملو و ترجمهیِ «حماسه گیل گمش»

آخرهایِ زمستان سال ۱۳۷۷ بود. زنده یاد شاملو تلفن کرد و گفت سَری بروم پیشاش. البته الان حضور ذهن ندارم که آن‌سویِ خط خودِ شاملو بود یا آیدا خانم نازنین. من جز در دورانی که «شورایِ بازنگریِ در شیوه‌یِ نگارشِ خطِ فارسی» را تشکیل داده بودیم و درنتیجه بیشتر همدیگر را می‌دیدیم، سالی یکی، دو بار می‌رفتم به دیدار شاملوی عزیز.
البته همیشه جویایِ حالش بودم. چندبار هم که نازنین دوستِ دیرینهام عبدالله کوثری (که دوستیمان از پشتِ نیمکتِ سال سوم دبیرستان البرز شکل گرفت و تا امروز همچنان برسر آن عهد هستیم) از مشهد به تهران میآمد و میگفت سری به شاملو بزنیم با عبدالله میرفتیم. هربار هم که به دیدنش میرفتیم، گلایه میکرد که چرا کم به سراغش میرویم که هر دو میگفتیم که به‌رغمِ همهیِ اشتیاقمان و … باعث زحمت خواهیم شد. واقعاً هم چنین بود. با وضعیتِ جسمانی که داشت و قیدیِ که در آراسته ظاهر شدن داشت، واقعاً زحمت بود برایش. تازه اگر حالش خوب بود، اگر کسالتش شدید شده بود که خودِ ظلم بود.

عذرِ ما را به‌مختصر واژه و جملهای مهربانانه نمیپذیرفت و میگفت که من هم دل دارم. اما این بار خودِ شاملو تلفن کرده بود و خواسته بود به دیدارش بروم. رفتم. بهرغم وضعیتِ نه‌چندان مناسب آن روزها. با اشتیاق به دیدنش رفتم. و اگر ذهنم خطا نکند با دوست بزرگوارم ایرج کابلی رفتم.

پس از صحبتهایی از اینجاوآنجا از جنسِ صحبتهایی که همیشه میان ما میشد، به من گفت که خودت می‌دانی که من سالهای چهل به کارِ ترجمهیِ «حماسه گیل گمش» پرداختم و حالا هم دو باره از نو شروع کرده‌ام به این کار ولی، پس از پایانِ این کار به این نتیجه رسیدهام که نتیجه‌اش چندان برایم رضایت‌بخش نیست (حقیقت این است که شاملو از سر فروتنی در بارهیِ این کارِ خود تعبیرِ تندی به کار برد که به خود اجازه نمیدهم آن را با همان واژه هایی که خود به‌کاربرد نقل کنم).

و اضافه کرد که حالا این کار دستِ خودت. بِبَرش. هم فرانسهات را قبول دارم و هم فارسیات را. هرکاری که لازم می‌دانی روی آن انجام بده و این کار به اسمِ هر دویِ ما منتشر شود. گفتم، من به یک شرط این کار را خواهم کرد. گفت، به چه شرطی؟ گفتم به‌این‌شرط که کار فقط به نامِ شما منتشر شود. گفت، آخه خودت هم رویِ آن کار میکنی و … گفتم، نه. این کارِ شماست. و من باکمال‌میل بر رویِ آن کار خواهم کرد اما، کارِ شماست. اگر این شرط را می‌پذیرید، من این ترجمه را میبرم و رویِ آن کار میکنم. گفت، حالا ببر و کارش رو انجام بده، بعد با هم صحبت میکنیم. و بعد هم متنِ تایپ‌شدهیِ ترجمه خود و کتابی که از رویِ آن ترجمه میکرد در اختیارم گذاشت. کتاب به زبان فرانسه بود با این مشخصات:

Les religions du Proche-Orient, babyloniens-ougaritiques-hittites
(Les religions du Proche-Orient asiatique, Textes babyloniens, ougaritiques,
hittites)
Présentés et traduits par : René LABAT, André CAQUOT, Maurice SZYCER, Maurice VIEYRA
Librairie Arthème Fayard et Editions Denoel, 1970, Paris.

به‌رغمِ کارِ تدریس و کارهایِ پژوهشی و کارهایِ کانون نویسندگان و همهیِ کارهایِ ریز و درشتی که داشتم، به‌جد مشغول بررسیِ این ترجمه و کار بر رویِ آن شدم. اغلب هم به این صورت بود که هفتهای دو، سه شب پس‌ازآنکه به خانه می‌رسیدم، پس از مختصر استراحتی تا پاسی پس از نیمه شب و گاه تا سه، چهار صبح به مقابلهیِ ترجمه با متنِ فرانسه میپرداختم و با فارسی و معادلها کلنجار میرفتم.

در روزهای جمعه یا روزهایی هم که در خانه میماندم از این کار غافل نبودم. آخرین باری هم که نازنین شاملو را دیدم در آبان ماه ۱۳۷۸ بود. دو، سه هفتهای پیش از تشکیلِ نخستین مجمع‌عمومیِ کانون نویسندگان در سالنِ «اجتماعات اتحادیۀ ناشران و کتابفروشان تهران» (در تاریخ ۴ آذر ۱۳۷۸). به‌عنوان هیئت‌دبیرانِ موقتِ کانون نویسندگان (من و هوشنگ گلشیری و علی اشرف درویشیان و ایرج کابلی و اکبر معصوم بیگی و …) و برای ادایِ احترام به شاملو و مطلع کردناش از تشکیلِ مجمع‌عمومیِ کانون و … به دیدارش رفته بودیم.

در این دیدار هم به‌مختصر در بارهیِ این ترجمه و اینکه زمان میبَرَد با هم صحبت کردیم. در نیمه‌یِ فروردینِ سال ۱۳۷۹ برای شرکت در یک کنفرانس، «پرحاشیه» و «بدفرجام» برای شرکت کنندگان آن، راهیِ آلمان شدم و برخلافِ میل و به‌ناگزیر مجبور شدم مدتی در خارج باشم. در تابستان همان سال که شاملو در بیمارستان بستری بود، همسرم که به عیادتش رفته بود، شاملو به او گفته بود که چرا کاظم این کار را تمام نکرده و …، و همسرم گفته بود که من شاهد بودم که شبها گاه تا صبح رویِ ترجمه شما کار میکرد. می‌دانستم که بسیار دلبستهیِ این کار است. من هم با تمامِ وجود دلبستهیِ کاری بودم که به‌جان پذیرفته بودم.

خودِ من هم از سالها پیش شیفتهیِ «حماسه‌ی گیل گمش» بودم و چند بار آن را به فرانسه خوانده بودم. و بیش از همه و بیش از همیشه مشتاق بودم که تا شاملو میانِ ماست به این قول خودم عمل کنم. اما، خیلی زودتر از آنچه فکر میکردیم شاملو جهان ما را وانهاد و این کار در زمانِ بودنش به پایان نرسید. و منِ مشتاقِ وفایِ به قول در حسرت ماندم. بعد شنیدم که ناشرِ محترم در صددِ انتشار همان ترجمهای است که شاملو از آن راضی نبود. پیام فرستادم که من بر رویِ این متن کار کرده‌ام و منتظر هستم که هم کتاب به زبان فرانسه و هم ترجمهای که شاملو به من داده بود به دستم برسد و کار را تمام کنم. حال نمی دانم پیام من به دوست عزیز ناشرمان نرسید یا ترجیح چنان بود که همان ترجمهیِ شاملو منتشر شود.

و منتشر شد. اما، من هنوز کارِ خود را پایان یافته نمیدانستم و نمیدانم. مدت زمانی طولانی طول کشید تا همان ترجمه‌یِ تایپ شدهی شاملو و کاری که بر رویِ آن انجام داده بودم و کتاب فرانسهیِ شاملو به دستم برسد. دراین‌میان متوجه شدم که ترجمهیِ جدیدی از حماسهیِ گیل گمش در سال ۱۹۹۲ به زبان فرانسه منتشر شده است که برخلافِ متنِ سالِ ۱۹۷۰- کتابی که شاملو در اختیار داشت- تنها به حماسه‌یِ گیل گمش می‌پرداخت و ترجمهیِ جدیدی بود. و دیگر آن کتابِ فرانسه‌یِ متعلق به سال ۱۹۷۰ نمیتوانست مرجع باشد. در سال ۱۹۹۹ هم ترجمهای جدید به زبان انگلیسی از حماسه‌یِ گیل گمش با ترجمهی ِ Andrew GEORGE منتشر شده بود. بااین‌همه، من هنوز دلبستهیِ حماسهیِ گیل گمش هستم و درکنارِ دیگر کارهایم از این کار غافل نیستم و قصد دارم در نخستین فرصتی که دست دهد این کار را با همهیِ تغییرات جدیدی که در ترجمهیِ متن گیل گمش اتفاق افتاده است، به پایان برسانم. امروز شاملویِ نازنین و بزرگ دیگر در میان ما نیست اما، من همچنان خود را به آن قول متعهد می‌دانم.
برلن، سوم دی ماه ۱۳۹۳ برابر با ۲۴ دسامبر ۲۰۱۴
***************************************************************
*این متن در کتابِ «من بامدادم سرانجام» (یادنامۀ احمد شاملو)، به خواستاریِ سعید پورعظیمی، انتشارات هرمس، چاپ اول، ۱۳۹۶ منتشر شده است (ص. ۳۲۴ – ۳۳۲).

پیام شاهزاده رضا پهلوی بمناسبت چلمین سالروز درگذشت پدرش

شاهزاده رضا پهلوی در پیامی که به مناسبت چهلمین سالروز درگذشت پدرش، محمدرضا شاه پهلوی، منتشر کرده با اشاره به گریه پدرش هنگام ترک ایران گفته است آن اشک «امروز از چشم فقر می‌ریزد؛ از چشم دهقان؛ از چشم معلم؛ از چشم رُفتگر و از چشم کولبر».

شاهزاده رضا پهلوی در پیامی تصویری که روز شنبه ۴ مرداد منتشر شد، با اشاره به جملات پنجاه سال پیش پدرش گفته است: از آن زمان نیم قرنی می‌گذرد، «نیم قرنی پر از فراز و نشیب. راهی که با تمام دشواری‌ها راه ترقی بود».

وی در این پیام می‌گوید راه ترقی که پدر و پدربزرگش بنا نهاده بودند «در سقوطی سهمگین مسدود شد؛ انسدادی که بسیاری از آحاد ملّت را در فقر فرو برده؛ فقری که باید هر ایرانی را به فکر وا دارد».

محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه ایران، پنجم مرداد ۵۹ در شصت سالگی در قاهره، پایتخت مصر، درگذشت.