یادداشت های سردبیر

حاشیه های خبری مجله خلیج فارس

دستورهای رهبر: بی‌آبرویشان کنید / علیرضا نوری زاده

تاریخ تکرار می‌شود؛ اما نه همیشه و نه با لحظه‌های مشابه
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۱ برابر با ۱ دِسامبر ۲۰۲۲ ۱۰:۳۰

مهسا یک شهابک در ظلمات استبداد بود؛ آن‌گاه باران شهاب‌ها و شهابک‌ها آغاز شد. جنبش‌های بزرگ اجتماعی و سیاسی همیشه بر پایه یک حق‌کشی یا ارزیابی غلط هیئت حاکمه آغاز می‌شوند و در صورت هدایت صحیح، دیر یا زود به تحقق آرمان‌هایی به‌مراتب بزرگ‌تر از آنچه عامل پاگرفتنشان بود نائل می‌‌آیند.

انقلاب مشروطه در اعتراض به فلک کردن یک تاجر قند و سپس کشته شدن طلبه‌ای به نام عبدالحمید آغاز شد. در انقلاب اسلامی هم نخست، عمل کردن به قانون اساسی مشروطه و آزادی زندانیان سیاسی مطرح بود و اندک‌اندک، «شاه باید برود» و سپس سرنگونی رژیم شاهنشاهی خواسته جنبش شد. حضور یک چهره مذهبی (آیت‌الله خمینی) در صحنه به یکباره اهداف جنبش را تغییر داد. به عبارت دیگر، خمینی که آغازگر جنبش نبود، با هوشمندی، مسیر جنبش را به نفع خود و اندیشه‌اش منحرف کرد و اهدافی را که در آرزوهای ۱۰۰ ساله ملت برای دستیابی به آزادی و مردمسالاری ریشه داشت، به یک هدف تبدیل کرد: برپایی جمهوری اسلامی.

مصباح یزدی راست می‌گفت که «آقا» به دنبال جمهوریت نبود؛ به دنبال حکومت اسلامی بود اما مستلزمات عصر او را به تقیه وادار کرد و برای جلوگیری از پاشیده شدن وحدت و همبستگی گروه‌ها و جریان‌های حاضر در جنبش، جمهوری را پذیرا شد.

 امروز نیز جنبش در آغاز مسیری است که تا رسیدن آن به هدف غایی و نهایی، بدون شک ظهور و غیبت بسیاری از چهره‌های آشنا و کمترآشنا را شاهد خواهد بود. از هم‌اکنون حکم صادر نکنیم؛ بلکه با تامل، صحنه را زیر نظر داشته باشیم.

با این حال، بسیاری از اهالی اندیشه و قلم در روزهای این انقلاب خونین و پرشوری که در خانه پدری جاری است، این انقلاب را با انقلاب پوچ و بی‌ثمر خمینی مقایسه می‌کنند و با ذکر لحظه‌ها و تحولات دو انقلاب، مسیر این انقلاب را با فتنه خمینی یکی می‌دانند. به عنوان مثال، زمان‌بندی رویدادها را بر اساس روزها و هفته‌های سال ۱۳۵۷ پذیرا شده‌اند. یکی می‌گوید آبان و مهر ۱۳۵۷ را به یاد بیاورید و با آبان و مهر امسال مقایسه کنید؛ تحولات بسیار مشابهت دارند.

به گمان من، این ارزیابی درست نیست. تاریخ تکرار می‌شود اما نه همیشه و نه با لحظه‌های مشابه. در سال ۱۳۵۷، دولت آموزگار تلاش می‌کرد با اصلاحاتی که اغلب دیر بود، مانع از تحول اعتراض‌ها به یک انقلاب شود. اما سلسله رویدادها و در صدر آن‌ها جنایت بزرگ به آتش کشیدن سینما رکس آبادان (که عوامل خمینی صورت دادند اما به پای حکومت نوشته شد) و بعد حادثه ۱۷ شهریور اعتراض‌ها را به انقلاب بدل کرد.

شاه آدمکش نبود. قذافی نبود که فرمان دهد دانشجویان مخالف را در دانشگاه طرابلس در برابر او اعدام کنند. صدام هم نبود که طی سه روز در بصره سه هزار تن را قتل‌عام کند. او خمینی نبود که ظرف چند روز، حکم اعدام چند هزار دختر و پسر جوان را به صحه امامانه برساند یا خامنه‌ای‌وار، طی دو هفته در آبان ۹۸، بیش از دو هزار تن را بکشد. شاه زمانی که حس کرد ملتی که گمان داشت قدردان خدمات او است، به او پشت کرده، ایران را ترک کرد؛ با دیدگانی گریان و قلبی پر از اندوه و سرطانی که جانش را گداخته بود.

انقلاب ۱۳۵۷ خمینی طی کمتر از یک سال به پیروزی رسید؛ اما در ایران ۱۴۰۱، حداقل بعد از دو هفته، پیدا بود که این رودخانه را سر بازایستادن نیست. این را خامنه‌ای درک نکرد؛ حس‌وحال او همچون حال قذافی است؛ او توهم‌زده‌ای است که گمان می‌برد زمین و زمان از بام تا شام در یک اتاق مخفی، مشغول توطئه علیه جمهوری ولایت فقیه و شخص قائد معظم‌اند.

صاحبان مغزهای توهم‌زده به ویروس توطئه آمریکا، اسرائیل و انگلستان و هم‌زمان عربستان سعودی دچارند. هر اتفاقی در ایران رخ می‌دهد، حتما یکی از این کشورها محرک آن و تامین‌کننده هزینه‌های آن بوده‌اند. در عرصه فرهنگی، ذهن بیمار ناگهان «ناتو فرهنگی» را کشف می‌کند و به عرض مقام عظمای ولایت می‌رساند که در واشنگتن و لندن و پاریس، اهالی ولایت سیاست و فرهنگ از بام تا شام، مشغول توطئه علیه رژیم بی‌مثل‌ومانند نایب امام زمان‌اند.

اما حکایت در صحنه سیاست داخلی جز این است؛ اذهان عجیب‌وغریب در داخل در خدمت امنیت‌خانه مبارکه مقام معظم رهبری‌اند. به این معنا که هرچه می‌گویند و می‌نویسند، با رشته‌ای نامریی به قلب و گاه به حنجره مقام معظم متصل است. هر اشاره «آقا» عمله‌های فرهنگی او را توجیه می‌کند که هنگام نبرد است؛ پس شمشیر را از رو ببندید و  یا علی بکشید و به سوی شکستن گردن و دریدن سینه‌ دشمن خانگی بشتابید.

آنچه این روزها در بلندگوهای مکتوب و گویا و تصویری رژیم درباره شماری از چهره‌های ورزشی و فرهنگی و هنری که در حمایت از انقلاب زنان و نوجوانان پیشگام شدند، منتشر می‌شود، مرا به‌شدت نگران می‌کند.

این روزها سالگرد قتل فروهرها و قتل‌های زنجیره‌ای است. یادم نمی‌رود چند ماهی پیش از ذبح اسلامی پروانه و داریوش فروهر و شکستن گردن محمد مختاری و محمد جعفر پوینده و…، در کیهان حسین بازجوی شریعتمداری و نیز چند نشریه‌ ذوب‌شده در ولایت جهل و جور و فساد، مطالبی از این دست می‌دیدیم: «اخیرا شنیده شده رهبر حزب سه نفره‌ ملت ایران همراه با زنش که در میان دوستان او بدون حجاب اسلامی و به شکل زننده‌ای ظاهر می‌شود، در جمعی، منکر عصمت و حجاب فاطمه‌الزهرا شده و با لحن مسخره‌ای گفته است زن من هزار بار با عصمت‌تر است…» یا مطلبی از این دست: «یک منبع بسیار آگاه اخیرا فاش کرده که مختاری‌نامی از اعضای کانون منحله‌ نویسندگان در سفری به سوئد، در جمع شماری از نویسندگان سوئدی گفته که دولت ایران بر یک دروغ مسخره استوار است و رژیم از این می‌ترسد که دروغش را همگان کشف کنند. این منبع یادآور شد منظور مختاری این بوده که در جهان، حضور آدمی که هزار و ۳۰۰ سال پیش به دنیا آمده و بعد هم غیب شده است، حضوری افسانه‌ای تلقی می‌شود. از سوی دیگر عضو ناشناخته‌ همان کانون به نام پوینده کتابی را ترجمه و نشر داده که سرتاسر آن اهانت به ائمه معصومین و انکار وجود حضرت حجت است…»

این‌ها دیگر بخارات مغزهای بیمار و علیل عجیب‌ و غریب نبودند؛ بلکه تک‌تک این واژگان باحساب‌وکتاب در روزنامه‌ها می‌آمدند. بعد هم یک روز صبح زود، حسین بازجو به همراه برادر صداقت یا شفاعت یا اسلامی و هاشمی و رسولی و سیدی، اسم‌های مستعار مورداستفاده سربازان گمنام وزارت اطلاعات، به قم رفت و به دست‌بوسی ناصر ابوالمکارم شکرفروش شیرازی و حاج عزیز خوشوقت و صافی میلیاردر گلپایگانی و… نائل شد تا درباره معضل مورداهتمام و توجه حضرت آقا، استمزاج رای کند. خیلی طبیعی است که ابوالارتجاعی مثل ناصر ابوالمکارم بی‌درنگ بگوید کسی که عصمت فاطمه زهرا را انکار کند، سزایش مرگ و مثله شدن است.

با صدور فتوا، خیال «برادران» (منظورم همان سربازان گمنام امام زمان است) راحت شد. چنان‌که همگی با زبان روزه و وردخوانان به خانه‌ فروهر‌ها خزیدند و با شکافتن سینه‌ او و همسرش، تکلیف الهی خود را انجام دادند.

تمام قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای منهای دکتر کاظم سامی، دکتر مظفر بقایی و سعیدی سیرجانی، به این شیوه و با فتواهایی از این دست به قتل رسیدند؛ «بسمه‌تعالی، آنان که عصمت صدیقه کبری فاطمه الزهرا را انکار می‌کنند، در رده‌ منافقان قرار می‌گیرند و بعضا مفسدفی‌الارض و مهدور‌الدم‌اند. مورد مذکور در استفتای برادران در صورت صدق مدعی، از مظاهر بارز مفسدین فی‌الارض به شمار می‌رود و دفع او واجب شرعی است. العبدالفقیر، عزیز خوشوقت.»

فتوای قتل فروهرها با امضای خوشوقت همین‌گونه و مزد حضرتش بابت این فتوا عضویت در مجلس خبرگان رهبری بود. به این دلیل، حداقل در حوزه‌ سیاست داخلی، صادرات مغزهای عجیب‌وغریب مبتلا به ویروس توطئه را باید جدی تلقی کرد؛ چون هر نوع ساده‌انگاری می‌تواند به قیمت جان طرف تمام شود.

این بار با بی‌اثر درآمدن نمایش خونین شاهچراغ در همان آغاز جنبش و رفتار زنان و نوجوانان در روزهای گذشته، در ذهن توهم‌زده رژیم هم ناکارآمدی مذهب در تحریک توده‌ها و توجیه جنایات رژیم آشکار شده است. پیش‌تر نیز طرح ایجاد وحشت از «جدایی‌طلبان» در کردستان و بلوچستان، با شکست روبرو شد.

حال زمزمه از طرحی به گوش می‌رسد که بر پایه اظهارات منبعی نزدیک به دبیر شورای عالی امنیت ملی، «حضرت آقا» دستور اجرای آن را به شمخانی داده است. مطابق دستور «آقا»، شماری از چهرها و ستاره‌ها را باید معدوم کرد، بعضی را صدمه زد و جمعی را بی‌آبرو کرد. گروه بلک ریوارد با هک کردن خبرگزاری فارس، سندی درباره مولوی عبدالحمید منتشر کرد که از دستورهای خامنه‌ای درباره او خبر می‌داد: «او را بازداشت نکنید، بی‌آبرویش کنید.»

گوشه‌هایی از این طرح منتشر شده است و گوشه‌هایی دیگر حاکی از تصادف‌های ساختگی مثل طرح فلاحیان برای در کیسه انداختن نویسندگان و کشتن دکتر صانعی و…، دام‌گذاری‌های جنسی و زنای محصنه، ارتباط با خارج و جاسوسی، فساد مالی و قاچاق ارز، ارتباط با محافل بهائی و… از جمله طرح‌های امنیتی‌اند که به‌مرور اجرا خواهند شد. البته شاید بخت رژیم سیاه‌تر از آن باشد که تا پایان اجرای این طرح روی پا بماند.

برای اجرای این طرح دیگر به فتوا نیازی نیست؛ چون دیگر آبرو و اعتباری برای مراجع نمانده است تا برای کشتن و بی‌آبرو کردن مخالفان به فتوایشان متوسل شوند.

می‌توانم با قاطعیت بگویم کار سیدعلی آقا تمام است. البته تعیین زمان آن روزی که بساط اموی برچیده شود و علی ‌بن جواد اگر خیلی بخت بلندی داشته باشد مجتمع آذربایجان را ترک کند و به جزیره‌ای که در ونزوئلا به ۷۰۰ میلیون دلار خرید راهش دهند، کار رمالان و پیشگویان است. اما در این نکته ذره‌ای تردید ندارم که نایب امام زمان نیز بی‌آنکه از اسلاف و اقران خود درس بگیرد، به همان راهی می‌رود که چائوشسکو و قذافی و صدام حسین رفتند.

او می‌توانست سرچشمه را با بیل شیخ علی‌اکبر بگیرد اما گمان کرد با حسین سلامی و کیومرث حیدری و محمد باقری و … چشمه که هیچ، جلو دریا را هم خواهد گرفت. حالا حتی آخوندهایی که ۲۰ سال از حلقوم ملت زد و به کیسه آن‌ها ریخت، مثل ناصر مکارم شیرازی، هم رهایش کرده‌اند. از آن‌ همه مداح و کاسه‌لیس فقط جانورانی از نوع احمد خاتمی و اصغر حجازی برایش مانده‌اند؛ به‌خصوص که «آقا» حالا دربست در اختیار سید مجتبی است و ملاقات‌هایش را هم سید مجتبی و اصغر حجازی ترتیب می‌دهند.

در قطر چه گذشت؟ / علیرضا نوری زاده

زمان تشکیل یک جمع همدل برای گفت‌وگو با دولت‌های بزرگ فرا رسیده است
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۳ آذر ۱۴۰۱ برابر با ۲۴ نُوامبر ۲۰۲۲ ۱۰:۳۰

به گمان من، جام جهانی فوتبال و آنچه در حاشیه حضور تیم ملی ایران تاکنون رخ داد، تحول خیزش به انقلاب را چشمگیرتر کرد. رژیم از ماه‌ها پیش با حمایت ضمنی و بعد علنی قطر (مکنده گاز ایران با دستگاه‌های پیچیده آب-خاکی) نقشه‌ای بسیار گسترده در سه محور به قرار زیر طراحی کرده بود:

۱- با قبول پذیرایی از شماری تماشاگران بین‌المللی در هتل‌های کیش و قشم و بندرعباس، در عرصه جهان برای خود برگه حسن سلوک و اعتبار و آدمیت بگیرد.

۲- با سرمایه‌گذاری قطر در جزایر مذکور و فراهم کردن فرصت شغلی، هم پولی به جیب خود بریزد و هم با پول بیگانه، منت سر مردم بگذارد که برایشان کار ایجاد کرده است.

۳- رژیم از دو ماه پیش، با شروع خیزشی که حالا به یک انقلاب تبدیل شده است، بند سومی به طرح گسترده‌ خود افزود؛ اینکه با شروع مسابقات، مردم سرگرم بازی‌ها خواهند شد و جوانانی که سخت به فوتبال علاقه‌مندند، «مرگ بر خامنه‌ای» یادشان می‌رود و به جایش «زنده باد ملی‌پوشان» می‌گویند.

هیئت‌های قطری و ایرانی در آخرین دیدارشان، پیش‌بینی‌های ضروری و تدابیر لازم برای مقابله با هر نوع عمل سیاسی تماشاگران را بررسی کردند و در پی آن، ۵۰ مامور امنیتی از سپاه و وزارت اطلاعات سه روز پیش از شروع بازی‌ها، در قطر مستقر شدند.

با شروع بازی‌ها، به جز چند ایرانی و اماراتی، کسی حاضر نشد در خارج از قطر، آن‌ هم در هتل‌های ایرانی، اقامت کند که «یک ناله مستانه ز جایی نشنیدیم/ ویران شود این شهر که میخانه ندارد». تماشاگر اروپایی و آمریکایی دوست دارد بعد از پایان هر بازی دمی به خمره بزند و آبجویی سر بکشد. بدتر از همه، در ایران این خطر وجود دارد که به جای آبجو، آب جوی اطلاعات سپاه سر رسد و شهروند اروپایی و آمریکایی را به جرم جاسوسی را با خود ببرد. مگر چوب به مغز تماشاگر فوتبال خورده که چهار سال پس‌اندازش را خرج این سفر کند که به قشم و کیش برود و تازه آخر شب در رستوران دریا، ماءالشعیر نوش جان کند.

در باب موضوع دوم هم آن همه وعده برای ساخت‌ هتل و سرمایه‌گذاری، به پول نقدی بدل شد که به جیب ارباب رفت.

تیم ملی فوتبال ایران خسته به دوحه رسید. بازی‌های تمرینی و اردو با بالا گرفتن فریاد «مرگ بر دیکتاتور» عملا لغو شدند. دیدار اجباری فوتبالیست‌ها با رئیسی و اظهار بندگی یکی از بازیکنان هم با واکنش تند خیابان روبرو شد و دامان همه را گرفت. با این وضع آشکار بود که بازیکنان با روحیه‌ای خردوخمیر پا به میدان بگذارند. بعد هم ناگهان موجی از فریاد «بی‌شرف بی‌شرف» در گوششان پیچید و شکستن بینی دروازه‌بانی که نزد رئیسی خودشیرینی کرده بود، هم حتی کلامی مبنی بر همدلی بر زبان تماشاگران ایرانی جاری نکرد.

بازیکنان گمان می‌کردند با نخواندن سرود جمهوری ولایت فقیه، خطای دیدار اجباری‌شان با رئیسی بخشوده خواهد شد؛ اما در انقلابی به عظمت انقلاب «زن، زندگی، آزادی»، انتقام کیان، گل بچه انقلاب، چیزی فراتر از نخواندن سرود می‌طلبید. کسی بر باخت سنگین تیم ملی اشک نریخت و بازیکنان شکسته و غمگین زمین را ترک کردند. در سالن کنفرانس مطبوعاتی، حرف‌های کی‌روش بر غمشان افزود. مردک که نگران میلیون دلارش است، یادش رفته بود کاپیتالسیون دیرگاهی است به خاک سپرده شده و دوره تعیین تکلیف دولت فخیمه و سفیر تزار برای یک ملت بزرگ به سر آمده است؛ دولت او جایی در جهان ندارد که برای ملت ایران تعیین تکلیف کند.

برای قربانیان خیابان از صمیم دل گریسته‌ام. برای تیم ملی هم گریستم. چهره اشک‌آلود جوانان تیم ملی نفرت مرا از ولایت جهل و جور و فساد بیشتر و بیشتر کرد و در مقابل، ستایشم از جوانان دلاور میهنم و سترگ زنان خانه پدری را نیز به اوج رساند.

دوحه اقرارنامه‌ای بود مبنی بر اینکه خیزش به مرحله انقلاب رسیده است.

شورش تا انقلاب

۴۴ سال تلاش، ده‌ها طرح براندازی کوچک و بزرگ از فردای سوار شدن ولایت‌مداران بر اسب قدرت، ده‌ها طرح انفجار و کشتار از ویرانی حزب جمهوری اسلامی و دفتر ریاست‌جمهوری گرفته تا سربه‌نیست کردن احمد خمینی، از جنگ با عراق تا صف‌آرایی اسرائیل و غرب مقابل جیش اسلام ناب انقلابی محمدی ولایتی، قتل‌های زنجیره‌ای، قتل‌های خارج ایران،… و در کنار آن، حضور نه ده‌ها بلکه صدها گروه و سازمان و حزب و جبهه مخالف در داخل و خارج ایران که برخی توپ و تانک و هلی‌کوپتر و موشک‌های اهدایی رژیم بعثی عراق را هم داشتند، به اندازه این خیزش (حالا ۷۰ روزه) نتوانست اعتمادبه‌نفس و اعتبار ایرانی بودن را به ما بازگرداند.

از سوی دیگر، رژیمی که زمینه‌های ماندگاری خود را حداقل برای ربع قرن دیگر فراهم کرده بود، به گونه‌ای در چشم جهانیان بی‌اعتبار و متزلزل نشان داده شد که رئیس‌جمهوری بزرگ‌ترین قدرت جهان ناچار شد تمام برنامه‌هایی را که از ماه‌ها پیش از ورودش به کاخ سفید، تدارک دیده بود و هدف اصلی‌ آن‌ها رسیدن به تفاهم با اهل ولایت فقیه بود، کنار بگذارد و به خیابان‌های تهران چشم بدوزد و از صفحه تلویزیون و اینترنت، با دیدن جان باختن ده‌ها نوباوه دختر و پسر در خیابان‌های خانه پدری، ستایشگر ملتی شود که تا دیروز گمان داشت ویروس اسلام ناب انقلابی محمدی ولایتی همه وجودش را تسخیر کرده است.

در این چند هفته، نه تنها دیوار جدایی که رژیم بین داخل و خارج ایران بر پا کرده بود و سال‌ها پیش فرو ریخت و رژیم آن را بازسازی کرد، محو شد، بلکه به زمینی مشترک در داخل و خارج میهن رسیدیم که در آن، سنگی نبود تا به سر هم بزنیم. در این زمین، تنها انقلاب جای داشت. رویدادهای ایران و موضع‌گیری‌های هر یک از ما تکلیف تک‌تک ما را در برابر مردم و جنبش سرفراز و استوار روشن کرد. احزاب کرد هم‌زمان با پیام دایی ژینا (مهسا)، ضمن کنار گذاشتن اختلاف‌های دیر و دور و نزدیک، بانگ همبستگی سر دادند و وحدت کشور و حاکمیت ملی را با جان خود تضمین کردند.

همبستگی ملی در داخل ایران در خارج کشور هم بازتاب عملی داشت. همان‌گونه که همدلی ما به همان اندازه که خیزش انقلابی و نسل جوان شعله امید را در دل‌های ما روشن کرد، در داخل کشور بازتاب موثری در تحکیم پیوند داخل و خارج برقرار کرد. ماهواره‌ها دیرگاهی است که دیوار جدایی بین داخل و خارج را فروریخته‌اند. اینک سطح راه هموارتر از فهم رژیم است.

با تاکید بر این گفته که هیچ‌کس در خارج نماینده انقلاب زنان و نوجوانان و اینک همه اهل خانه نیست و ملت ایران برای رهبری انقلاب به کسی وکالت نداده است، آرزوی من در طول سه دهه اخیر اتفاقا برپایی یک جمع همبسته بر پایه مدارا و احترام متقابل بین متفکران، اهل قلم و فعالان سیاسی و فرهنگی بوده است. بارها تا آستانه تشکیل این جمع رفتیم و بعد، نفس اماره و منیت و کیش شخصیت بعضی از ما خیمه را هنوز بر پا نکرده، فرو انداخت؛ اما این بار با وضع دیگری مواجهیم.

از یک‌سو در داخل ایران رودخانه‌ای در خروش است که در آن همه یکدل و خوش‌آوازند؛ با طنین یک هارمونی روح‌نواز که نت‌هایش از جنس آزادگی و عشق است. در این ارکستر هماهنگ، آن‌کس که سمفونی عشق و آزادی را رهبری می‌کند، زنان و نوجوانان‌اند. برای اولین بار در موسیقی جنبشی که جهان را به اعجاب انداخته است، همچون حیطه فقه، تقلید از میت جایز است. به عبارت دیگر، حتی در پرده‌ای از این آهنگ دلنواز که در روزهای تظاهرات بر جان می‌نشیند، به قول حمید مصدق نازنینم که ای‌کاش بود و زمزمه‌ها را می‌شنید، «سخنی نیست ز دارایی داماد و عروس/ چهره‌ای نیست عبوس».

هر روز وقتی ایمیل‌هایم را می‌گشایم، شگفتی‌ام از بلندنظری و شایستگی نسل انقلابی بیشتر می‌شود. در میان پیام‌ها، کمتر سخنی می‌بینم که بوی جدایی و خط‌کشی بدهد. در چنین فضایی، بایسته است که ما در خارج، با حفظ هویت سیاسی و تعلقات فکری خود، بر اساس میثاقی که می‌توان بندهایش را با اتفاق‌نظر معین کرد، هیئتی را برگزینیم که معرف همه نحله‌های فکری جامعه ما باشد و در عین حال بتواند در پیوند با داخل، نه فقط کارشکنی و نقض عهد را محکوم کند و مذموم بداند، بلکه هر روز بیش از پیش، برای رسیدن به نقطه‌ برپایی یک شورای ملی یا کنگره ملی تلاش کنیم.

برخورد مثبت اغلب اهل نظر در داخل و خارج کشور با نوشته دو شماره پیش من در ایندپندنت فارسی دلم را روشن کرد. پیدا بود که نسل دهه ۸۰ و جنبشی که چراغ آن را عصاره یک قرن مبارزه برای دستیابی به مردم‌سالاری روشن کرده، از خط‌کشی‌های ما عبور کرده است. در این جنبش همه «خودی»‌اند. بین ترک و فارس و کرد و بلوچ و عرب و ترکمن و تالش و لر و قشقایی و گیلک و مازندرانی ایرانی هیچ تفاوتی نیست. نه کسی در مقام نکیر و منکر پرسشگر دین و آیین تو است و نه مقام و جایگاه سابق و لاحق به امتیاز گرفتن یا بی‌اعتبار شدن شخص منجر می‌شود. همه عاشقیم و معبودمان همه ما را فرزندان خود می‌داند و حقه مهر خود را به نام فرد یا گروهی به ثبت نرسانده است.

در این خیزش به انقلاب رسیده، به قول محضری‌ها، ثبت با سند برابر است؛ یعنی آن‌کس که فریاد می‌زند «رهبر ما قاتله، ولایتش باطله» گفته‌ خود را با جوهر خونش ثبت کرده است. در این سفر از استبداد به مردم‌سالاری، باز به قول محضری‌ها، هیچ خیاری [اختیار] از جمله «خیار غبن» [امکان فسخ معامله برای شخصی که از معامله زیان فاحش دیده است] به جز «خیار مردم‌سالاری» مقبول نیست و آنکه به این میدان قدم می‌نهد، نخست «اسقاط کافه خیارات» [از بین بردن تمام اختیاراتی که به موجب آن‌ها می‌توان قرارداد را به صورت یک جانبه از بین برد] را اعلام می‌کند و گزینه‌ای جز مردم‌سالاری، آن هم از نوع غیردینی آن، نمی‌جوید.

یک بار کلاه بر سرمان رفت. امروز نه خمینی‌های معمم و کلاه‌به‌سر اعتباری دارند و نه مردم برای خواب‌رفتگان دعوای ۲۸ مرداد ارزشی قائل‌اند. شکوهمند خیزشی برخاسته است که در آن، از ایران تا دوحه و از بیروت و بغداد تا برلین و واشنگتن و تورنتو… رنگین‌کمان عزیزکم کیان جای خدا را تسخیر کرده است. مبارک باد این انقلاب سرفراز و پیروز باد این ملت عاشق و همدل و یک‌جان!

نفرینیان سه نسل به آزادگان دهه هشتادی دل بسته‌اند / علیرضا نوری زاده

نفرین به ما که هر بود را نبودی و شعار را بر شعور چیره کردیم تا از گلستان وطن خرزهره بیرون زند
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱ برابر با ۱۷ نُوامبر ۲۰۲۲ ۱۲:۴۵

آرش ساعت ۱۱ شب از کرج زنگ زد و گفت که از «جوانان محلات» است؛ یعنی آن‌ها که عملا کنترل کف خیابان در دستشان است و به دعوتشان، هزاران تن به خیابان می‌آیند. گفت پدرم دوست دارد پیامی به شما بدهد. پدر گوشی را گرفت و به عربی فصیحی گفت که از اهالی حوزه است و دیشب گفت‌وگوی مرا با شبکه الحدث/العربیه دیده و از توصیف من درباره بچه‌های محلات خیلی خوشش آمده است. من با توجه به روایت جاودانه نجیب محفوظ، نویسنده مصری «اولاد حارتنا» (بچه‌های محله ما)، در پاسخ به سوال گوینده الحدث که پرسید رهبر این انقلاب کیست، گفته بودم «اولاد الحارات»؛ یعنی بچه‌های محلات.

به پدر گفتم آن‌چنان با این بچه‌ها نزدیکم که حس می‌کنم همه را می‌شناسم. بعد از پدر، دقایقی چند با آرش گپ زدم. از آرمان‌هایش گفت که هیچ‌کدام شبیه آرمان‌های ما نبودند. یک‌ بار عاشق شده بود؛ آن‌ هم ۵۲ روز پیش وقتی مشاهده کرد مادر بر به خون نشستن دختری کرد به نام ژینا (مهسا) اشک می‌ریزد. همان لحظه عاشق شده بود؛ عاشق دختری که دیگر نبود اما جهانی به مظلومیت و زیبایی‌اش کرنش می‌کرد. آرش باور داشت که انقلاب پیروز می‌شود؛ چون رو به زندگی است. نسل او می‌خواهد زندگی کند. کفش و لباسی مثل همه فرزندان جهان داشته باشد، با دوست‌دخترش به سینما برود و سرخری مزاحمش نباشد.

از رابطه‌اش با پدری که روحانی است، پرسیدم. صادقانه گفت: «کاری به کار هم نداریم. او غرق در کتاب است، من غرق در موسیقی و وب‌گردی و فیلم. تا پیش از خیزش، رساله‌ام را هم می‌نوشتم برای فوق‌لیسانس. اما حالا مسئولیت کوچه و خیابان واجب دیگری بر عهده‌ام گذاشته است؛ رساله را همیشه می‌توان نوشت اما انقلاب یک‌ بار در جانت متولد می‌شود.»

حرف‌هایش شعله می‌شوند و جانم را می‌سوزانند. اگر این‌ها نسل جوان ایران‌اند، پس ما چه بودیم؟ نفرین به آن‌ها که در دهه‌های ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ در سرزمین ما با یک خط‌کشی پررنگ، هر اندیشمند و نویسنده و شاعر و متفکری را که اندک‌ نگاه مثبتی به دستگاه داشت، مطرود و محکوم می‌کردند و در مقابل، هر بچه‌مکتبی را که جفنگیاتی به عنوان شعر و قصه و مقاله سر هم می‌کرد و در آن، نیشی به دستگاه می‌زد و در آثارش «شب» و «جنگل» و «گلوله» و «خلق» جایی والا داشتند، ناگهان به ضرب یک موج که هدایتش دست توده‌ای‌های سابق (که بعد از انقلاب لاحق شدند) و مخالفان کینه‌ورز شاه بود، به نابغه‌ نوظهور تبدیل می‌شد.

زمانی که ما به عنوان مریدان جلال آل‌احمد دوشنبه‌ها در جوار حضرتش در کافه فیروز سعی می‌کردیم سری توی سرها درآوریم، با دیده و دل به کلام آل‌احمد بر صفحه کاغذ یا فراز آوایش که فرمان دهد چه کسی مزدور است و چه کسی مبارز و مجاهد و شرافتمند، چشم دوخته بودیم. با چنین نگرشی بود که در آن سال‌ها، شاعری فرزانه و مقتدر در عرصه شعر همچون زنده‌یاد منوچهر آتشی چون در مجله «تماشا» کار می‌کرد و گاه در تایید نظام قلمی می‌زد و شعری از صمیم دل برای رضا شاه کبیر سروده بود، با کنایه و کم‌لطفی و گاه کینه و عداوت روبرو می‌شد (در مصاحبه‌ای که با او در مجله امید ایران داشتم، گفت که بعد از انقلاب برایش تیغ کشیدند؛ درددل‌هایش اشک به چشم می‌آورد). آتشی را در کانون نویسندگانی که زیر تیغ توده‌ای‌ها درآمده بود، محاکمه کردند و حضرات توده‌ای برای ایفای نقش قاضی صلواتی پیشاپیش، سرو دست می‌شکستند.

ایران آن روز از همه کشورهای خاورمیانه و دورتر، پیشرفته‌تر و مرفه‌تر بود. در چهار سالی که در انگلستان بودم، هر تابستان که به خانه پدری سرمی‌زدم، سرزمینم را با اعجاب و شگفتی می‌نگریستم که طی یک سال گذشته چه تحولاتی را شاهد بوده است. اصفهان سال‌ها از بوی عفن فاضلاب‌های سرباز در عذاب بود. وقتی در پایان تحصیل به ایران بازگشتم- با اتومبیلی که چهار سال معاف از مالیات بود، (امکانی که دولت برای دانشجویان تحصیل‌کرده خارج درنظر گرفته بود)- به سرزمین اجدادی رفتم. اصفهان با زاینده‌رود پرآب و کوچه‌های تمیز بی‌بو و در غیبت گاری‌هایی که هر صبح برای بردن مدفوع انسان‌ها به کوچه‌ها می‌آمدند، شهر دیگری بود. شهر را دگرگون کرده بودند.

دوستم، از بچه‌های جُنگ محمد حقوقی و یارانش، یادآور شد که این از برکت سر استاندار است که با طرح اگو همچون معجزه‌ای اصفهان را از قاذورات هزارساله پاک کرد. این‌ها را می‌دیدیم اما ویروس چپ‌زدگی که در جان و جهان سه نسل متولد دهه‌های ۲۰ و ۳۰ و ۴۰ لانه کرده بود، چشم بصیرت را بسته بود.

به شیراز هم رفتم و چند بار با منصورجان اوجی خیابان زند را طی کردیم. آیا خیابانی زیباتر از این در جهان وجود داشت؟ دانشگاه پهلوی چشم‌وچراغ شیراز و ایران بود. صدها دانشجوی خارجی در این دانشگاه به زبان انگلیسی درس می‌خواندند. این‌همه را داشتیم اما چریک‌های چپمان نزد صدام بعثی و عبدالناصر و جورج حبش قومی و رفیق مائو جنگ مسلحانه شهری آموزش می‌دیدند و مجاهدین منتظر ظهور در اردوگاه فتح دوره می‌گذراندند و با کمک استخبارات صدام حسین، هواپیماربایی می‌کردند تا برادر موسی را نجات دهند؛ وای بر ما که چه کردیم!

به قول زنده یاد اسماعیل خویی عزیز که جای خالی‌اش پرشدنی نیست، «هر بود را نبودی کردیم و هر نبود را بودی».

رفیق شاعری که فارسی را به‌درستی نمی‌دانست اما عشق چریکی به سرش زده بود، عصرها در خیابان شاهرضا نزدیک فرصت، با سه‌چهار جوان معرکه می‌گرفت و چه تلخ که بی‌سبب جان باخت و به شاعر ملی کشور تبدیل شد. با همین نگرش، چهره‌های برجسته مطبوعات از طایفه مدیران و سردبیران و نویسندگان چون زنده‌یادها عباس مسعودی و دکتر مصباح‌زاده، دکتر سمسار و غلامحسین صالح‌یار، حسین سرفراز، دکتر صدرالدین الهی، دکتر محمود عنایت، هوشنگ وزیری، اسماعیل پوروالی، ایرج نبوی، داریوش همایون و… و از ماندگان که عمرشان دراز باد عباس پهلوان، احمد احرار، امیر طاهری و … هر یک به صفتی، با این عنوان که مطبوعاتی‌های دولتی یا مورد تایید حکومت‌اند، از طرف جامعه روشنفکری زیر سوال قرار گرفتند؛ با آنکه آثارشان در نشریات همین افراد منتشر می‌شد و گاه زمین و زمان را به هم می‌بافتند تا شعری، نوشته‌ای یا حتی ذکری از آنان در نشریاتشان منتشر شود.

در مقابل، قهرمانان روزنامه‌نگاری با فرخی یزدی آغاز و به کریم پورشیرازی ختم می‌شدند و هیچ‌کس آماده نبود با یک بررسی دقیق و تحقیق علمی نشان دهد که کریم‌پور و محمد مسعود و بازماندگان مکتب آن‌ها در مطبوعات چه تاجی بر سر دموکراسی و فرهنگ و روزنامه‌نگاری ایران گذاشته‌اند. در روزگاری که چه‌گوارا قهرمان و ایده‌آل ما بود و امامزاده هوشی‌مین از مجرب‌ترین امامزاده‌ها، طبیعی بود که نه در دایره ادیبان و فرهنگ‌ورزان ما و نه در گستره سیاست و نه در بستر ادب، جایی برای زنده‌یادان شجاع‌الدین شفا و محیط طباطبایی و احسان یارشاطر و جلال‌الدین همایی و عبدالحسین زرین‌کوب و احمد مهدوی دامغانی نباشد.

در زمانه‌ای که یک فاشیست دوآتشه و ذوب‌شده در هایدگر مثل احمد فردید به جایگاه خدایی می‌رسید، آشکار است آدم‌هایی از تیره دکتر صاحب‌الزمانی و عصار و علی‌نقی عالیخانی و پروفسور رضا و دکتر داریوش آشوری، هدف کنایه و کینه و نفرت قرار می‌گرفتند و ترور شخصیت می‌شدند.

محمود اعتماد‌زاده، نویسنده و مترجم مشهور و چپ‌زده در کتاب «از هر دری»، در جای‌جای یادداشت‌هایش ستایشگر ژوزف استالین، آدمکش گرجی، و نافی و معاند و دشمن محمدرضا پهلوی است که در نگاه او، نوکر امپریالیست‌ها است و نمی‌گذارد ایران در سایه مهر برادر و رفیق شمالی به مستعمره اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شود. خشمگین است که چرا دستگاه امنیتی شاه جبار آدمکش سرتیپ مقربی، جاسوس شوروی به مدت ۴۰ سال، را شناسایی، دستگیر، محاکمه و اعدام کرده است.

در نگاه به‌آذین، رفیق سرتیپ آزادمردی بود که در راه پیروزی خلق و وحدت و همبستگی خلق‌های ایران و اتحاد شوروی و علیه امپریالیسم وحشی یانکی‌ها جاسوسی می‌کرد؛ بنابراین در دادگاه عدل‌ پرولتاریایی به‌آذین، او نه‌تنها جرمی مرتکب نشده بود، بلکه باید دو سه درجه هم به او می‌دادند و در مقام ارتشبدی‌ می‌نشست و از کار جاسوسی‌اش تقدیر می‌شد.

کمتر از نفرین چه گویم به آن‌ها که از زنده‌یادان محمود جعفریان و رضا قطبی و ایرج گرگین، چهره‌هایی غیرواقعی ساختند؛ بی‌آنکه بیندیشند کارشان باعث خواهد شد به جای این سه، جبلی و حاج عزت و سردار غفور و برادر سرافراز و برادر نصیری و برادر عاطفی‌ها بر کرسی ریاست و معاونت و سیاست‌گذاری صداوسیما بنشینند.

شفا چون رئیس کتابخانه پهلوی بود، چون ده‌ها فرزانه دیگر، هدف حمله مستمر موج چپولان بود و جایگاه ادبی و فرهنگی‌اش نفی می‌شد. لابد در آن فضای آشفته اوایل انقلاب است که رهبران حزب توده بعد از اسلام آوردن، به کشف علایق و ارتباطات پنهان بین دیالکتیک امامزاده لنین و ثقه‌الاسلام زینوویف و حجت‌الاسلام راحل سید لئونید برژنف طاب ثراه و مبانی دیالکتیک توضیح‌المسائل «حضرت امام روح‌الله مصطفوی الخمینی» و حاشیه‌های شیخ عباس قمی و ایضاحات حاج حبیب موتلفه مشغول بودند و کسی برای «از کلینی تا خمینی» شجاع‌الدین شفا اعتباری قائل نبود. چنانچه برای اثر دیگرش «تولدی دیگر» و «حقوق بشر، قانون بیضه و بمب اتمی» نیز تنها کسانی اشتیاق نشان دادند که از نخستین قربانیان شعبده بزرگ قرن یعنی ولایت فقیه بودند. چقدر از هموطنان معتقد و ساده‌دل را دیدم که کتاب‌های شفا جهان تاریک و جاهلانه‌شان را روشن کرده بود.

به روزهای دور بازگشته‌ام؛ روزگار شعار و دست کشیدن از شعور؛ روزگاری که «غرب‌زدگی» جلال آل‌قلم عین حق و صدق مطلق به حساب می‌آمد و محیط روشنفکری انتقادهای داریوش آشوری و ناصر وثوقی و دکتر بهار را برنمی‌تافت. شگفتا که در آستانه انقلاب، این مهدی بهار و مصطفی رحیمی بودند که جمهوری مرحمتی سید روح‌الله را با قاطعیت و استدلالی اصولی رد می‌کردند و این مهشید امیرشاهی بود که در آن هوای آلوده به مرگ و شعار و نفرت، نفس بختیار را که آمیخته به عطر دموکراسی و آزادمنشی بود، برای مردمانی معنی می‌کرد که تا خرخره، در لجن تعصب و نفرت و کینه فرورفته بودند.

در طول چهار دهه اخیر، چه کسی به‌ اندازه بهرام مشیری دکان ولایت‌مداران و حامیان چپول آن‌ها را تخته کرده است؟ حضرات زورشان می‌آید اقرار کنند چهار دهه روشنگری‌های مشیری و امثال او تحول و دگرگونی اندیشه امثال آرش‌ها را پی‌ریزی کرده است.

اینک نسلی دیگر با عباراتی دیگر به میدان آمده است که توده‌ای‌ها با کمال وقاحت، خیزش بزرگشان را توطئه امپریالیسم می‌دانند و همصدا با حسین بازجو، رفیق خامنه‌ای، در چهره‌های نجیب و پرتوانشان، نقش عمله و اکره آمریکا و… را جست‌وجو می‌کنند. آتشفشان شهریور رودخانه‌ای مذاب را در چهارسوی وطن جاری کرده است؛ اما بر صفحه این رود مذاب، تزویر و دغا و دغل‌کاری نمی‌بینی. هر آنچه هست، ایمان به پیروزی، عشق و آزادی و زن و زندگی است. آتش بر ابراهیم و سارا گلستان خواهد شد و ایران جایگاه فردوس برین را باز پس خواهد گرفت.

لژیون خارجی سیدعلی نیز چون خودی‌های بدتر از بیگانه ؛وحشت‌زده‌ شده‌اند / علیرضا نوری زاده

کلامی از مادر عروس در نجف بی‌اعتبار
علیرضا نوری‌زاده

سپیده سرزد و آواز نور پیدا شد/ زپشت شیشه‌ شب، روشنی هویدا شد
وطن که فتنه‌ کشمیری‌اش بیابان کرد/ به شبنم نفست خشک بود و دریا شد
دیرگاهی است که از هرچه ارباب عمائم در وطن و عراق و… دل بریده‌ام. یک ملای سنی (مولوی عبدالحمید) با دستار سپید و دل‌سوخته‌اش نشان داد که بر تمامی دستاربه‌سران ما برتری دارد. انسان است و ایرانی؛ دلش با ملتش است و جان و جهانش ایران. جنایتکاری چون موسوی تبریزی با آن پرونده سنگین سیاه به او زنگ می‌زند که «یا مولوی! کوتاه بیا! این‌ها (از جمله خود من) رحم نمی‌کنند؛ می‌کشند و می‌درند. نگاه کن که طناب‌ها یکی‌یکی بالا می‌رود…» اما مولوی کوتاه نمی‌آید. او نه فقط از روحانیون سنی‌مذهب بلکه از دیگر آحاد ملت نیز سخن می‌گوید. در این میان، ناگهان مادرعروس از گوشه نجف به میدان می‌پرد و از جنبش «زن، زندگی، آزادی» و «نه به حجاب اجباری» و عمامه‌پرانی ابراز نگرانی می‌کند.
بگذارید حکایتی مستند بازگویم از او (مقتدی صدر) که تا دو ماه پیش، از ظلم و دخالت جمهوری ولایت فقیه در کشورش به فغان بود و بعد از دریافت یک پیام تند از مامور اطلاعات رژیم، در بغداد خانه‌نشین شد و با خفت، نمایندگان گروهش در مجلس عراق را به استعفا وادار کرد.
ما خبر قتل مرحوم عبدالمجید خویی، فرزند مرجع اعلای تشیع مرحوم ابوالقاسم خویی، را با وحشت و حیرت دریافت کردیم. عبدالمجید درست در همان روزهای نخست ورود سربازان آمریکایی به خاک عراق، بی‌توجه به تقاضای دوستان و اقوامش برای اندکی تامل، به قول متداول آن روزها، همراه و همنشین آمریکایی‌ها، به وطنش بازگشت.
مطالب بیشتر در سایت ایندیپندنت فارسی
دو سه روز پس از قتل او، معد فیاض، همکار آن روزم در الشرق‌الاوسط که همراه خویی بود، شرح ذبح او را که آب به چشم هر انسانی، حتی ناآشنا با خویی می‌آورد، نوشت. معد خود نیز جراحاتی برداشته بود.
او چنین شرح می‌دهد: همراه آقا مجید و کلیددارباشی نجف به حرم حضرت علی رفتیم. در آنجا، عده‌ای از اوباش و بچه‌لات‌های نجف که زیر علم مقتدی- که خود از رفقایش دست‌کمی نداشت- سینه می‌زدند، کوشیدند کلیددار را که چندین نسل مقام کلیدداری حرم را داشت، به اتهام اینکه در برابر صدام حسین کوتاه آمده است، از دست خویی بیرون بکشند و به دستور مقتدی، همان‌جا سر ببرند. خویی مقاومت کرد و گفت: این چه حرفی است؟ مگر در زمان صدام حسین ارباب شما جرات کرد به قتل پدرش اعتراضی کند؟ اما اوباش حمله کردند و کلیددار را با ضرب چاقو، دست بستند. بعد به سراغ خویی آمدند که آزاده‌ترین فرزند پدرش و از استبداد و ولایت فقیه و اوباش نجف بیزار بود.
او و کلیددار را کشان‌کشان به منزل مقتدی بردند. او در باز نکرد و فریاد زد که بکشید این حرامیان را. آن‌گاه ضربات دشنه و خنجر و چند گلوله عبدالمجید و کلیددار را خاموش کردند. پیکرشان را کشان‌کشان بر خاک می‌کشیدند که جمعی از روحانیون و تجار رسیدند و دو پیکر پاره‌پاره را محترمانه به در بردند.
از آن پس، مقتدی صاحب‌نام شد و بچه‌شلوغ کوچه‌های نجف را حجت‌الاسلام نامیدند و او مثل همه سران مافیا، صاحب اعتبار شد. با روی کار آمدن شورای رهبری و نشستن پل بریمر بر تخت ولایت، مقتدی عصیان کرد و چنان رعب و وحشتی در نجف به راه انداخت که بزرگانی چون سیستانی و حکیم و فیاضی و… زبان در کام کشیدند؛ اما ماموران خامنه‌ای کوشیدند از طریق کاظم حائری، از یاران سید صادق صدر، او را به صف نوکران خود درآورند.
زمانی که دکتر ایاد علاوی، آزادمرد عراق، نخست‌وزیری موقت را عهده‌دار شد، مقتدی شورش کرد و نجف را گرفت. علاوی با تایید سیستانی، لشکری راهی نجف کرد و مقتدی وحشت‌زده به ایران گریخت و نجف آرام شد. او در ایران صیغه‌ای گرفت و نزد حائری مثلا درس خواند و در عرض شش‌ماه، در مقوله نجاسات و حیض و استبراء مجتهد جامع‌الشرایط شد.
در بازگشت به عراق، سر به زیرانداخت و به متلک انداختن گاه‌به‌گاه به قم‌نشینان و نوکران رژیم در عراق بسنده کرد. بعد میل ددر به سرش افتاد و با سفرهایی به حاشیه خلیج فارس، با ۱۵۰ میلیون دلار در کیسه، به بغداد بازگشت و «هل من مبارز»گویان به صحنه آمد. جعفری و عادل عبدالمهدی و تا حدودی حیدر عبادی با او مدارا کردند اما با نوری المالکی و هادی العامری به‌سختی درافتاد و آشوب‌هایی به پا کرد که شماری از مردم بی‌گناه عراق در آن‌ها به قتل رسیدند.
اوباش او برخی کرواتی، شماری معمم و عده‌ای نیز گوش‌شکسته و بینی‌پهن باج‌گیر مدینه‌الصدر بودند. رژیم با ترتیب دادن یک سوءقصد نافرجام، به او هشدار داد که اگر زیادی شکر شیوخ خلیج فارس را بخوری، خدمتت می‌رسیم.
مقتدی صدر در انتخابات سال ۲۰۲۱، به دلیل نفرت مردم عراق از نوکران ولی فقیه، بیشترین کرسی‌ها را به دست آورد اما با بی‌ثباتی، تلون‌مزاج، حرف‌های صدتایک‌غاز پراکندن و بعد آخرین اخطار اسماعیل قاآنی- فقط با این شرط که نوری المالکی نخست‌وزیر شود (اما وردستش السودانی اشکالی ندارد)- میدان را به حریف واگذاشت. او چندی به تجدیدفراش و جمع‌آوری مریدان بیشتر مشغول شد تا اینکه هفته پیش «ذات نایافته از هستی» خود را آشکار کرد و جسارت را به آنجا رساند که قدح جنبش بزرگ زنان و جوانان ایران را بر زبان یاوه‌گوی خود جاری کرد.
من قصد پاسخ‌گویی به او را نداشتم؛ ولی وقتی دیدم با خانه‌نشینی حائری و استعفای عملی‌ او از مرجعیت، حالا این جوجه ریش‌سپید پا بر پیکر صدها شهید راه آزادی گذاشته و به یاری سیدعلی برخاسته است، ضروری دیدم زبان یاوه‌گویش را بچینم. جناب مقتدی! تو که اگر در فقه و اصول مثلا با دکتر محسن کدیور امتحان بدهی، از صفر پلاس نمره بیشتری نخواهی گرفت، چگونه به خود جرات می‌دهی بزرگ‌ترین جنبش عدالت‌جویی و نفی تزویر و ریا را به سخره بگیری و زبان تطاول بر آن گشایی؟
من به‌دفعات نوشته‌ام که مرجعیت و روحانیت به دست خمینی و سید علی به خاک افتاد و بی‌اعتبار شد. امروز نه سیستانی جایگاه دهه نخست قرن بیست‌ویکم را دارد و نه برای وحید خراسانی نزد شیعیان اعتباری مانده است. حضرات خفقان‌ گرفته و به قول بهرام مشیری فرزانه، دنبال مغلطه‌بافی‌اند. حجاب را ستون اسلام ناب و دروغ و فریب را اساس حکم اسلامی می‌دانند و کار به جایی رسیده که قاتل عبدالمجید خویی سر از لاک در آورده است و عزای حجاب و پرواز عمامه به دست نوجوانان وطن ما را می‌گیرد. حالا مقتدی صدر که در بلبشوی عراق، دکان و دستگاه پررونقی یافته، به سفیر رژیم در بغداد تضمین داده است در عراق، جنبشی از شیعیان متعصب علیه زنان و نوجوانان وطن ما به راه اندازد؛ البته دستمزد دوقبضه‌ای را نیز می‌طلبد.
یکی از روحانیون محترم که پیش از انقلاب و با همه جوانی، به خمینی پشت کرد، برایم نوشت که فقط پای مقتدای هوچی در میان نیست؛ بلکه وزارت اطلاعات به همه مراجع و آخوندهای سرشناس سرزده و پیغام داده که وقت کارزار است؛ یا به میدان آیید یا به‌زودی تکلیفمان را با شما مفت‌خورها روشن می‌کنیم.
آن‌سو در خانه پدری، جنبشی که مهسا با خون خود پرچم‌دار آن شد، اینک به حرمت و اعتباری رسیده است که هرروز جهان‌شمول‌تر می‌شود. وقتی جاستین ترودو، همراه با هزاران تن از هموطنانم زوال استبداد را آواز داد، زمانی که جو بایدن با همه ملاحظه‌کاری‌اش، از پیروزی ملت ایران سخن به میان آورد و فرزندان ایران در مقام رئیس مجلس نروژ و عضو بوندس‌تاگ و شهرداری فرانکفورت، مرگ ولایت جهل و جور و فساد را آرزو کردند و به خامنه‌ای یادآور شدند که هواپیمای چارتر برای انتقال او و سید ابراهیم رئیسی و حسین سلامی به دادگاه بین‌المللی رسیدگی به جنایت علیه بشریت در لاهه آماده است، آیا یاوه‌گویانی چون مقتدی صدر در عراق و حسین بازجو شریعتمداری و آن دویست‌واندی دست‌چین شده‌های ولی فقیه در طویله مجلس اسلامی که خواستار اعدام نوجوانان و زنان میهنم شده‌اند، به‌جز این جواب که «بسوزید و بترسید و بمیرید که این رودخانه را سر باز ایستادن نیست»، پاسخی دیگر را شایسته‌اند؟
چنان سرشار از امیدم که هر نیمه‌شب از خواب می‌پرم و با رویای خانه پدری به بامداد می‌رسم. من و بسیاری دیگر از به‌تبعیدپرتاب‌شدگان چهار دهه، سه دهه، دو دهه و… فریاد زدیم و بالاخره جان و جهانمان با تلخی‌ها و گاه شیرینی‌های زودگذر جنبش آزادی‌خواهی میهنمان، شهریور امسال چشم گشود. این نه دیگر جنبش سبز است و نه آن خیزش‌های برخاسته و زمین‌خورده؛ همین‌که مقتدی صدر وحشت‌زده زبان به ذم جنبش می‌گشاید و حسین بازجو توصیه می‌کند مبادا مثل شاه صدای انقلاب را بشنوید (که شنیده‌اند)، وجه تمایز این جنبش با دیگر خیزش‌های سال‌های گذشته است.
در این میان، موه‌های سپیدم و هزاران شعر و نوشته و بغض‌های شکسته و بیرون‌ریخته و اشک‌های پنهان‌وآشکارم این حق را به من می‌دهد که به فرزندانم، به خواهران و دختران و برادرهایم از تزلزلی بگویم که هنگام شنیدن تهدیدها و تماشای اطوار رستم‌نماهای سید علی آقا از نوع سلامی شمشیربه‌کف، ناصر ابوالمکارم شکرفروش شیرازی و مقتدی صدر جاهل، می‌تواند خیزش را به درنگ و حسابگری وادارد. در برابر نفس خائنان ذوب‌شده در ولایت تزویر، یادتان باشد که نفس‌های آتشین شما در قلب رژیم نویدبخش فروپاشی نظام در آینده‌ای نه‌چندان دور است.
در صف ارتشی‌های دلاور و آزاده ما بسیارند آن‌هایی که مرحله پایانی نکبت و نقش ویژه خود را از هم‌اکنون در دل و باهم بازمی‌گویند. من می‌دانم در جمع سربازان، درجه‌داران، افسران ارتش امثال موسوی و کیومرث حیدری‌ها که فقط یونیفرمشان با سلامی و باقری فرق دارند، بسیار نیستند. درجه‌داری از نوهد‌ها گفته بود از مصاف با عراق پیروز بیرون شدیم؛ در مصاف با اهرمن از پیروزی فراتر خواهیم رفت.
هر روز که جنبش خیزشی تازه و ابتکاری تازه را رقم می‌زند، مقتدی معمم و حسین بازجوی مکلا و حسین سلامی تیغ‌دار و جبلی صداوسیمادار، فرسوده‌تر و بی‌مایه‌تر می‌شوند. مهسا، دختر ایران سر به آسمان می‌ساید و عزت‌الشریعه‌ها و چرخنده‌ها و خواهرمری‌های ولایت ذلیل‌تر و بی‌آبروتر به خاک می‌افتند.
در سال ۱۳۵۷ ژنرال‌های پرستاره مثل برف آب شدند؛ بعضی گریختند و بعضی هم کنار دیوار فریاد «پاینده‌ ایران» سر دادند و با گلوله‌ غدر خمینی جان باختند؛ اما امروز نظامیان ما در برابر ملتی قرار دارند که اهل کینه‌ورزی و انتقام نیست؛ بلکه حضور آنان در جمع خود را قدر می‌نهند و بدان مباهات می‌کنند.
بازگردم به مقتدی و مقتدی‌ها، حسن نصرالله‌ها و قیس‌خزعلی‌ها، نعیم قاسم و قاووق‌ها، عبدالملک حوثی‌ها و ابراهیم زکزکی‌ها، یعنی لژیون خارجی سیدعلی؛ بدانید که اربابتان می‌رود؛ اما ملت ایران با جاودانگی پیوند دارد و هرگز دوستان و دشمنانش را فراموش نمی‌کند؛ خودی‌های بدتر از بیگانه که جای خود دارند.