یادداشت های سردبیر

حاشیه های خبری مجله خلیج فارس

انقلاب سترون

حتی عاجز از تولید یک منبری

علیرضا نوری زاده

ایندپندنت فارسی

• ۴۳ سال است طایفه حاکم که هرروز بیشتر و بیشتر ، به پالایش حلقه خود از غیر خودی ، إهتمام ورزیده است ، و هدف غائی خود را تولید هیأت حاکمه ای پاک و سرشار از معرفت و انسانیت و آزادگی ، احسان به خلق و شرافت (حداقل در لفظ ) و ذوب شده در ولایت ، قرار داده است . شگفتا که این مجموعه به قدرت رسیده در ۲۲ بهمن ۵۷ ، حتی از تولید یک خطیب منبری مثل فلسفی ، یک مداح مثل ذبیحی و علی بهاری ؛ یک گوینده رادیو تلویزیون مثل فریدون فرح اندوز ، تقی روحانی ، ایرج گرگین ، آذرپژوهش ، فیروزه امیرمعز و … عاجز بوده است . یک هنرپیشه به محبوبیت فردین ، یک خواننده چون شجریان و ناظری و مرضیه و الهه و گوگوش و ابی ، یک نقاش مثل ایران جان درودی و حسین زنده رودی ، یک جامعه شناس مثل دکتر غلام حسین خان صدیقی ،و آریانپور ؛ یک اقتصاد دان مثل دکتر عالیخانی و صفی اصفیا و ابتهاج ، یک کارآفرین مثل محمود خیامی و لاجوردی و رضائی ، ویک روضه خوان مثل مرحوم احتشام زاده تولید کند . تولیدات رژیم دست بالا (ترین ) محمد خاتمی و جواد ظریف ،و بشکل عمومی از نوع حبیب الله عسکر اولادی تازه مسلمان ، خواهر مری و معصومه خانم دباغ و اسدالله لاجوردی میباشند .معلم قرآنش سعید طوسی با ۱۳۰ فقره ارتکاب تجاوز کامل ، نیمه و ملامسه ای ؛ روضه خوان منبر حسینی اش ؛ آسدرضا نریمان و شاعر دربارش حمید سیزواری است و روزنامه نگارش حسین شریعتمداری سربازجوی وزارت اطلاعات .
• در چنین فضائی آیا میتوان امیدوار به حضور کسانی چون دکتر غلام حسین خان صدیقی ، شاپور بختیار و یا حتی دکتر علی أمینی در صحنه بود ؟ آنها که برای نجات و رهائی میهن ؛ وجاهت ملی که هیچ ، جان را نیز برخی رهائی میهن میکردند . برای نسل بعد از انقلاب ، به ویژه همکاران جوان من ، اشاراتی به مردان و زنان عصر پهلوی ها ، حداقل میتواند دربرابر مردان و زنان عصر ولایت فقیه ، چهره هائی را معرفی کند که در بزنگاههای تاریخی ؛ از خود گذشتند و تجلی آن بیت مشهور شدند که ، اول قدم از عشق سرانداختن است .

غلام حسین خان در آن زمستان تلخ

دخترش که در انگلیس درس می‌خواند و پس از سر و صداهای پائیز ۵۷ به تهران آمده بود، در می‌گشاید. چراغی در دست دارد، جلو می‌رود، از وسط برف‌ها راه باریکی باز شده که نشان می‌دهد پیش از من کسان دیگری از این راه رفته‌اند. کارگران برق پایتخت از ساعت ۷ برق را قطع میکنند . هدف جلوگیری از مشاهده تلویزیون و به ویژه اخبار مشروح ساعت ۹ شب است . بی بی سی با ترانزیستور میداندار مطلق است .
جلوی هشتی خانه یا به قول امروزی‌ها هال، تعداد زیادی کفش انباشته شده. من هم کفش‌هایم را بیرون می‌آورم. به دیدن استاد می‌روم و باید خاضع و خاشع به خدمتش برسم.

در سال‌های دانشگاه سه چهار استاد مشتریان زیادی از دانشکده‌های دیگر هم داشتند . یکبار می‌کوبیدیم و می‌رفتیم الهیات تا سر کلاس استاد تبعیدی امیرحسین آریانپور حاضر شویم.
کلاس حمید عنایت در دانشکده خودمان لبریز بود. حتی آقای سیدرضا زواره‌ای هم خودش را یواشکی از قضائی توی کلاس سیاسی عنایت می‌انداخت تا اسلام و سوسیالیسم را به روایت عنایت گوش می‌کند.
گاهی دسته جمعی می‌رفتیم حسینیه ارشاد تا حرف‌های شریعتی را که در دانشگاه بی‌کلاس بود گوش دهیم.
در یکی از این روزها که دسته جمعی به کلاس دکتر صدیقی رفتیم و همه گوش بودند و استاد باریک میان آزاده ؛ گرم سخن، مقوله‌ای در جامعه شناسی را مطرح و استفسار رأی شاگردان را کرد . یکی دو تن پرت و پلاهایی می‌گویند و او مؤدبانه پاسخ می‌دهد: به تصور این بنده، حضرتعالی در این زمینه به خطا می‌روید و بد نیست تأملی در نوشته‌های ماکس وبر بفرمائید و بعد این طور برایشان سینه چاک دهید. وبه دومی که “کی‌یر که گور” را به رخش می‌کشد اشاره می‌کند: دوست عزیز تکیه بر اسامی بی آنکه انسان اعتبار و جایگاه این اسامی را بداند کار ناصوابی است…
دو شمع و یک چراغ توری اتاق پذیرائی دکتر غلامحسین خان صدیقی وزیر کشور دکتر مصدق را روشن کرده است. از پدر شنیده بودم که هنگام محاکمه دکتر مصدق در دادگاه نظامی وقتی صدیقی را آورده بودند، رفته بود جلوی میز متهم یعنی دکتر مصدق سر خم کرده بود و گفته بود سلام عرض می‌کنم جناب نخست وزیر. حالا او نگران روی صندلی کنار در نشسته است و جمعی از هم ولایتی‌ها آمده‌اند تا پرس و جو کنند آیا درست است دکتر نخست وزیری را قبول و سپس رد کرده است. و اگر نخست وزیر شد، آیا سربازی کاس آقا و مشکل مالی غضنفر پسر مشهدی رحمت را حل می‌کند؟
دکتر نخست آن‌ها را راهی می‌کند و بعد با ما به سخن می‌نشیند. من و زنده یاد علی باستانی به دیدارش رفته‌ایم. و او ماجرا را از ابتدا شرح می‌دهد:
راستش آقا اعلیحضرت ۲۵ سال کوشیدند ماها را داخل آدم به حساب نیاورند. هر وقت بحثی شد داستان جام زدن با پیشه‌وری را به میان آوردند. در حالی که در آن شب کذائی که قرار بود سید جعفر به حزب ایران بیاید، اعلیحضرت ایشان را به دربار خواند و در واقع جام آنجا زده شد.

در جبهه ملی دوم ما تلاش کردیم به ایشان خطرات یک بعدی شدن سیاست را گوشزد کنیم. البته آقا چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید. گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست. بله همه گناه‌ها را هم نباید گردن ایشان گذاشت. بعضی از این رفقای ما هم واقعاً شورش را درآوردند. این بیچاره دکتر امینی خیلی دلش می‌خواست با ما کار کند. آقایان با طرح قراردادکنسرسیوم و مشتی شعار هی گفتند طرف به مصدق ضربه زده، بنده از طریق آقازاده آقای دکتر سؤال کردم ایشان از احمدآباد گفتند پسر خانم فخرالدوله نیاز ندارد یک میلیون دلار بگیرد. آقا دست از منفی بازی بردارید. سرانجام آن فرصت از دست رفت. اعلیحضرت هم با بالا رفتن درآمد نفت و توافق با روس‌ها دیگر اسب خود را می‌راندند و اعتنایی به کسانی که حقاً خواستار حفظ تاج و تخت و مکان و مقام پادشاه مشروطه بودند نکردند.
در تاریکی شب زیر نور شمع و چراغ زنبوری که دکتر دکتر چند بار آن را تلمبه می‌زند تا خاموش نشود، پای صحبت استاد نشسته‌ایم.
دکتر صدیقی از سفر سنجابی به پاریس می‌گوید، آقا کسی به ایشان مأموریت نداده بود تا میراث جبهه ملی را پشت قباله عقدی کنند که قاعدتاً باید دو طرف در آن بله گویند. اما ایشان بله را گفتند و آیت‌الله به سادگی ایشان خندیدند.
ایشان خنده را ایجاب فرض فرمودند و با ساز و دهل خبر از توافقنامه تاریخی دادند. حال آن که آقای مانیان به بنده گفتند آقا اصلاً اعتنائی به ایشان نکرد.
بنده وقتی مورد مشورت آقای دکتر امینی و انتظام قرار گرفتم گفتم عیبی ندارد. حالا که اعلیحضرت متمایل به دیدار من هستند برویم. رفتیم آقا ایشان را دیدیم. متأثر شدم از حالشان، بسیار سرگشته بودند آقا.
دو جلسه رفتیم گفتند صدیقی شما یک عمر گفتید قانون اساسی. حالا من حاضرم دولت را با اختیارات کامل به شما بدهم و خودم هم مدتی برای معالجه به خارج بروم.
خدمتشان عرض کردم با کمال میل بنده وجاهت ملی را برای سنگ قبرم نمی‌خواهم، اما اعتقاد دارم در شرایط فعلی اعلیحضرت بهتر است تشریف ببرید نوشهر یا کیش. شورای سلطنت هم درست شود و مدتی حضرتعالی استراحت کنید ولی سایه‌تان بر سر ارتش باشد که هم شیطانی نکند و هم از هم نپاشد. ایشان به فشارهای خارجی‌ها اشاره کردند، بنده گفتم با قدرت سفیر آمریکا و انگلیس را بیرون بیندازید. و بگوئید این‌ها عنصر نامطلوبند و وجودشان در کشور ما مضر است. سری تکان دادند برخاستند راه رفتند و از پنجره به بیرون نگریستند بعد گفتد باشد فکر می‌کنیم.

چند روز پیش آقای دکتر امینی گفتند آقا بجنبیددیر می‌شود، کار دارد خرابتر می‌شود.
بنده از دوستان خواسته بودم مطالعه کنند اگر ما حکومت نظامی را لغو کنیم با استناد به چه ماده قانونی می‌توانیم وزرا و مسؤولان سابق را که به استناد ماده پنج دستگیر شده‌اند، در حبس نگه داریم. من مرد قانونم و ضد قانون را همه گاه محکوم کرده‌ام.
دختر دکتر صدیقی می‌گوید امروز خوشبختانه پدر با رد شدن شروطشان کنار کشیدند.
کلام دکتر اما سرشار از نگرانی است.
حالا هم باید به دکتر بختیار کمک کنیم، هم از من جوانتر است هم شجاع‌تر، خدا کند که موفق شود. نگاه کنید آقا این سنجابی و اعوانش چه بساطی راه انداخته‌اند. آن مکی که قلب مصدق را خون کرده بود دوباره ظاهر شده و کیسه مارگیری‌اش را بیرون کشیده. بختیار را باید کمک کنیم.
در مجلۀ امید ایران، تحت عنوان آخرین روزهای شاه، خاطرات ایام پر از حادثه ماههای آخر رژیم را می‌نویسم، با اسم مستعار “سیاستمدار بازنشسته”.
ماجرای ملاقات دکتر صدیقی با شاه را به تفصیل باز گفته‌ام. منشی مجله خبرم می‌کند که بانوئی کهنسال به دیدنم آمده است. به استقبالش می‌روم. خانم دکتر است. دستش را می‌بوسم، کاغذی از دکتر به من می‌دهد که در آن نوشته است:
فرزندم از لطف شما به خود سپاسگزارم. لازم می‌دانم توضیح دهم که من در ملاقات با پادشاه هرگز جسارتی به ایشان نکردم و حرفهایم را کاملاً مؤدبانه و با رعایت شؤونات ایشان عنوان کردم…
هفته بعد نوشته‌ام را تصحیح می‌کنم. باید می‌دانستم که دکتر صدیقی هرگز اهل درشت گوئی نیست. به جز آن شبان که در خدمتش بودم و داریوش و پروانه فروهر اشک ریزان آمدند با نامه دکتر سجنابی که شما نخست وزیری را قبول نکنید چون وجاهت ملی‌تان از بین می‌رود و به جبهه ملی ضربه می‌خورد. دکتر نامه را با خشم پرت کرد و فریاد زد به جناب دکتر سنجابی بفرمائید این نامه برای لای گیسشان خوب است. من عضو جبهه ملی نیستم که فرمان ببرم وجاهت ملی را هم برای سنگ قبرم نمی‌خواهم.

در آن شب سرد با امید از دکتر صدیقی جدا شدم که نخست وزیری را پذیرفته بود حالا اما با علی باستانی او را ترک می‌کنیم و می‌دانیم شاه با نپذیرفتن شرایط او، یعنی ماندن در ایران، سلطنت را واگذار کرده است گو اینکه هنوز امیدواریم دکتر بختیار کاری کند.


بختیار در کمیته استقبال امام
جلوی کمیته استقبال جای سوزن انداختن نیست. صدها تن در کوچه مستجاب جمع شده‌اند. یک لحظه به یاد آن روزهائی هستم که منزل آقای مستجابی می‌آمدیم. دهه اول محرم روضه داشت و خود آقا روضه را ختم می‌کرد. باریک میان و بلند، خوش گوی و خوش روی بود و از اخوان صفا نشانه داشت.
حالا اما کوچه‌اش در تسخیر انقلابی‌هاست.
آقای محمد شریف در حیاط صندلی گذاشته و کارت خبرنگاران خارجی را کنترل می‌کند. چه کسی می‌تواند باور کند که او سفیر ایران در کنیا و بعد آفریقای جنوبی خواهد شد. پدرش حاج میرزا عبدالله شاهرودی؛ قطبی بود که بسیاری از احرار سر به کویش داشتند و حالا او به خدمت انقلابی درآمده است که هدفش برکندن ریشه طریقت است.
هر از چند گاه سر و صدائی بلند می‌شود و جمعی مسلح فردی را که سر و رویش را با کیسه‌ای یا شالی پوشانده‌اند به کمیته می‌آورند و تحویل می‌دهند. سرهنگ توکلی ستادش را در کمیته قرار داده و ساختمان جنب آن را برای تحویل گرفتن سلاح‌های در دست مردم اختصاص داده است. بازرگان هنوز به نخست وزیری نرفته و قرار است امروز ظهر راهی مقر تازه‌اش بشود. سر انتخاب بعضی از وزرا هنوز بحث است. نادر جهانبانی و به دنبال او نشاط و بیگلری و نجیمی نائینی، و دیگر بزرگان لشکری و کشوری را می‌آورند. اتاق بزرگی را برای بازداشتی‌ها اختصاص داده‌اند.
دکتر ابراهیم یزدی عضو شورای انقلاب و معاون نخست وزیر مرتب به بازداشتگاه سر می‌زند. درگیری بین دکتر آزمون و هویدا باعث می‌شود که نخست وزیر سیزده ساله را به اتاقی جدا از دیگران منتقل کنند. توی بازداشتگاه، وحشت بزرگ در نگاه همه سایه انداخته است. اما نه جهانبانی وحشت زده نیست. از نگاهش ملامت می‌بارد. حتی اعتنائی به احمد آقا نمی‌کند که از او می‌پرسد شما خارجی؟! آزمون نامه‌ای به فرزند امام می‌دهد.
جعفریان غمزده چشم به نقطه‌ای دور دوخته است. ناگهان همهمه‌ای بلند می‌شود، بختیار را آوردند!
همه از اتاق بیرون می‌ریزند. صابر با فیلمبردارش توی راهرو است. کسی را می‌آورند که سر و رویش بسته است. کت و شلوار خاکستری رنگ پیچازی بر تن دارد. کوتاه‌تر از بختیار می‌نماید. علائی فریاد می‌زند این هم از مرغ طوفان که توی تله افتاد. صابر به فیلمبردارش می‌گوید زود باش. زندانی را به طبقه سوم می‌برند. لحظه‌ای خشکم زده است. آیا واقعیت دارد؟ خلخالی توی زیرزمین است و با عده‌ای مشغول تماشای فیلم بازگشت آقا است. همین امروز صبح آقا به او و ربانی شیرازی حکم قاضی القضاتی و دادستانی داده است. سخت وحشت‌زده‌ام.
کمی که سر و صدا می‌خوابد بالا می‌روم به بهانه جویا شدن اسامی اعضای کابینه از بازرگان. قرار است تلفنی اسم‌ها را به روزنامه بدهم. توی راهرو ابوالفضل بازرگان را می‌بینم.
آیا درست است؟ بختیار بود؟
ابوالفضل بازرگان برادرزاده مهندس و همیشه همراه اوست می‌گوید نه بیچاره معلمی بود که کمی شباهت با بختیار داشت آزادش کردیم. خدا را شکر که دکتر نبود.
آن قدر خوشحال شده‌ام که نمی‌توانم شادی‌ام را پنهان کنم. با ابوالفضل به اتاق مهندس می‌رویم. صدر حاج سید جوادی و یزدی و چمران و سرتیپ مسعودی و صباغیان و سحابی با مهندس جلسه دارند. بازرگان فهرست اسامی وزرا را به دستم می‌دهد. نخستین نام سنجابی است که وزارت خارجه نصیبش شده آیا اعلامیه سه ماده‌ای پاریس، و در سرمای مهرآباد ساعتی ایستادن و بعد به امید دیدار آقا زیر باران و برف در مدرسه دخترانه علوی سه ساعت صبر کردن، فقط برای رسیدن به وزارت خارجه انقلاب بود؟
راستی دکتر سنجابی چگونه می‌اندیشید که آقا او را بر بازرگان ترجیح خواهد داد. فراموش کرده بود که آقا در منزل کاشانی بر منبر در باب دکتر مصدق و جبهه ملی چه گفته بود.
به روزنامه باز می‌گردم و اخبار صبح را می‌نویسم. ماجرای دستگیری معلم شبیه بختیار را.. هادی هم با طنز یگانه اس می نویسد “بختیار از مرز بازرگان گریخت ” و همین اشارات فرصتی برای بختیار فراهم میکند که در آن بامداد بهاری با گذرنامه فرانسوی تهران را به سوی شهر جوانی ها ، عشق و مبارزه که مسلخ بعدی اش شد ترک کند .

خاتمی و روحانی آخرین رقبا

نوبت رفتن کی میرسد ؟

ایندپندنت فارسی

                 علیرضا نوری زاده

*آیا اخراج لاریجانی ها از دایره قدرت ، به همینجا ختم خواهد شد و سید علی اقا ، سراغ دیگر ستونهای انقلاب خمینی نخواهد رفت ؟
آیت الله خمینی کوتاه زمانی پیش از مرگش (به گفته مرحوم صادق طباطبائی ) در حضور فرزندش سید احمد به شمس وزیر و قمر وزیرش گفته بود اگرره نفاق گرفتید و به جان هم افتادید ، فاتحه جمهوری اسلامی و حکومت را بخوانید . ۱۴ قرن حسرت وبعد حلاوت پیروزی . این شیرین کامی را با وحدت و همدلی ، ابدی کنید .
مرحوم طباطبائی در چند نوبتی که در لندن باری که در برایتون در منزل دوستی مشترک نیمروزی را ، حرفها زدیم ، هربار میگفت این سید (خامئه ای ) خیلی طمعکار است و چشم و رو و وفا سرش نمیشود و بعد پس پرده کدورت بین او و خانم ( مرحومه خد یجه بتول ثقفی تهرانی ) همسر آیت الله خمینی را باز گفت که منجر به قطع هرگونه ارتباط بین أنها شده بود .

داستان به نخستین روز بازگشت حسین فرزند آقا مصطفی و نواده خمینی و خانم از یکسو و نوه ی علامه حاج شیخ مرتضی حائری یزدی از سوی مادر ، از سفر چندماهه به عراق و آمریکا ، بازمیگردد . او در آمریکا در مصاحبه با من رژیم را فاسد و خامنه ای را بدون شایستگی برای مقام رهبری دانست و ولایت فقیه را نیز نفی و ردکرد . از این مهمتر دیداری جانانه با شاهزاده رضا پهلوی داشت . اصغر حجازی رئیس امنیت خانه خاصه خامنه ای طرحی وحشت آور برای عقاب حسین ریخته بود . حسین برغم جوانی بسختی بیمار و درعین حال گرفتار بود ! قرار بود بعد از بازداشت موقت مثل عمویش احمدآقا باسموم خطرناکی که وارد داروهایش میکنند ، با درد و تشنج به لقاء الله فرستاده شود . کسی از دفتر خامنه ای طرح سربه نیست کردن نوه محبوبش را به اطلاع او رساند. خانم محمدی گلپایگانی را احضار کرده بود “به ایشان بگوئید اگر جسارتی به نورچشمنی من بشود یا خدای ناکرده موئی از سرش کم ، در چهارمردان قم سر برهنه بیرون میروم و فریاد میزنم و به عالمیان میگویم با احمد م چه کردید و حالا قصد سوء به حسینم دارید.

رهبر رژیم وحشتزده همه طرحهای ضد حسین را لغو کرد وخانم خجسته همسرش را به دلجوئی خانم فرستاد .( پایان گفته های مرحوم طباطبائی )
همسر امام ، روابط با خامنه ای را بکلی قطع کرد . و تازمان مرگش در سال ۱۳۸۸ خانم اگر خواستی داشت از طریق هاشمی رفسنجانی به مسئولان ابلاغ میکرد .
در واقع میتوان گفت حذف ستونهای انقلاب و یاران نزدیکان آقای خمینی که با قتل احمد خمینی آغاز شده بود ، در ابعاد وسیعتری با قهر همسر آیت الله خمینی ، حصر موسوی و رهنورد و کروبی و سپس قتل هاشمی رفسنجانی ادامه یافت أنهم در ابعادی به مراتب خشن تر و دور از همه پیوندهائی که سید علی أقا را با یاران و پیروان و نزدیکان آیت الله خمینی مربوط میکرد .

خانم در ماههای آخر زندگی

نگرانی های رهبر
آقای خامنه ای در درجه اول نگران زندگی فرزندان و همسرش به ویژه مجتبی در پی غیبت خویش است . در این یک مورد نه میشود از حسن نصرالله مدد گرفت نه از ملابرادر و نه از حشد الشعبی . سرنوشت محتومی است که هم علی بدان گردن مینهد و هم عباس و حسین و زین العابدین . هم سراغ معاویه میرود هم چنگیز نه به ناپلئون رحم میکند نه به چرچیل . در عین حال از یاد نبریم که ولایت آقای خامنه ای ، بر مواردی استوار شده که هر یک از این موارد خود یک جعل و دروغ و در نتیجه کل ولایت رهبر رژیم ؛ جعلی و دروغ و غیرشرعی است. مدعیات کذب درباره ویژگیهای سید علی حسینی خامنه ای از این قرار است ؛
۱ ـ خامنه‌ای کشف و نه انتخاب خبرگان است.
(اگر تا پریروز این حرف را نوکران مستقیم آقا به صورت غیر رسمی و در گعده ـ نشستهای آخوندی ـ خود مطرح می‌کردند با ذکر این مطلب از سوی محمدرضا مهدوی کنی رئیس پیشین و در گذشته مجلس خبرگان معلوم شد که مهر ولایت (یعنی یک بدعت جعلی در مذهب تشییع ) در لحظه ولادت در کف دست آقا ؛ حک شده است .
البته تولیت حضرت معصومه نیز از قول خواهر ناتنی ایشان که هنگام ولادتشان حاضر بوده اند ، ادعاکرد ؛ آقا به محض خروج از رحم مادر فریاد میزد یاعلی ، یاعلی !!
۲ ـ اگر آقای خمینی با رهبری یک انقلاب به مقام ولایت رسید سید علی آقای با لطف ویژه آقا ـ اینجا آقا دیگر معنی خاص دارد، یعنی امام زمان ـ به ولایت رسیده است. این دروغ را نخستین بار محسن قمی نماینده ولی فقیه در دانشگاه تهران عنوان کرد و بعد دار و دسته مصباح راحل به ترویج آن پرداختند.
آقا (خامنه‌ای) با آقا (امام زمان) ارتباط مستقیم دارد و معجزاتی که از رهبر در سرکوبی فتنه‌ها و افشال ـ خنثی کردن به شکست کشاندن ـ توطئه‌های داخلی و خارجی، دیده‌ایم مؤکد این است که ایشان از خود حضرت مدد گرفته اند که توجیهات لازم را به مقام معظم رهبری داده‌اند.
این مقوله را که محمدی گلپایگانی دئیس دفتر رهبر به دفعات به این و آن گفته، محور یک سلسله مدعیات است که در سایتها و نشریه‌های دستگاههای تبلیغاتی ولی فقیه عنوان شده و می‌شود. این أخریها که مرحوم سرلشگر بسیجی ( با ۱۱ سال قدمت بر دیگر أمراء ) حسن فیروزآبادی گفته بود ، آقا همان آقاست . خمینی وقتی تعبیری چنین را از فخرالدین حجازی خاصه مداحش شنید ، چنان در دهان اوزد که تا پایان عمر لالمونی گرفت و خیلی زود شوکران الهی را سرکشید .
۴ ـ آقای خامنه‌ای احاطه کامل بر امور و پیامدهای آن دارند، از همین رو از ابتدای کار خاتمی با او مخالف بودند چون می‌دانستند او مصدر فتنه خواهد بود.با احمدی نژاد مداراکردند ولی وقتی رویش زیاد شد خدمتش رسیدند . روحانی نیز که نوکر ابد مدت بود تا عمامه کج نهاد و اطوار در آورد که این منم طاووس علیین شده ، مثل سلفش بی حرمت شده ، از کاخ شهری و قصر سعدآباد راهی خانه پدری در سمنان کردند . نباید ایشان را با دیگر رهبرانی مقایسه کرد که دارای قدرت ویژه نیستند و الهام از عالم بالا نمی‌گیرند. این مدعا نیز به دفعات در سخنرانی‌های آدمهائی چون احمد خاتمی، ومحمد یزدی و شاگردانش و نوکران سرشناس ولی فقیه مطرح شده است.
از سوی دیگر اصل انتخاب آقای خامنه‌ای نیز زیر سؤال است چون دیگر ماجرای گزینش او توسط مجلس خبرگان نکته پر رمز و رازی نیست. به این معنا که
الف: در زمان انتخاب به مقام رهبری، علی‌رغم حذف صفت مرجع برای رهبر در تعدیلات قانون اساسی توسط شورای بازنگری، مجتهد بودن رهبر دیگر جای چون و چرا نداشت، و با توجه به اینکه آقای خامنه‌ای به هیچ روی دارای درجه اجتهاد نبود و اصولاً حضور کمرنگ سه چهارساله ایشان در حوزه مجال نمی‌داد که حضرتش چیزی فراتر از حداکثر دروس سطح را خوانده باشد. همین مصباح یزدی که تا قبل از مرگش ، با دریافت سالی ۱۴ میلیارد تومان جزو نوکران و عتبه بوسان سید علی آقا شده بودو حتی خود را روی پای او انداخت ، در زمان انتخاب آقا به رهبری گفته بود ایشان اگر توانست سه صفحه از کتاب «کفایه» را روخوانی کند من او را قائد امت اسلام خطاب خواهم کرد.
آقای خامنه‌ای در اوج اعتبارش در مشهد، یک منبری مخالف رژیم بود که در جمع کوچکی نیز گاه به گاه تفسیر قرآن می‌کرد و درس اخلاق می‌داد. (عباس سلیمی نمین و محمدباقر قالیباف و حسن فیروزآبادی دراین کلاسها حاضر میشدند ). حال چگونه می‌شود چنین آدمی که از روز اول انقلاب وارد کارهای اجرائی شده و ۸ سال در مقام رئیس جمهوری کار کرده، تبدیل به مجتهد جامع‌الشرایط بشود؟ این نوع اجتهاد از همان نوعی است که نادرشاه بعد از فتح هند در راه بازگشت با آن برخورد کرده بود. می‌گویند نادر وارد شهری شد که دید پر است از علیشاه و حسن شاه و محمد شاه و.. پرسید چه خبر است، این ولایت مگر چند شاه دارد؟ گفتند یک وقت شاهی مثل حضرت شما با فتح و مبارزه و جهانگیری شاه می‌شود، یک زمانی نیز آدمهای بنگی و چرسی روی تخته پوستی می‌نشینند و خود را شاه می‌خوانند (اشاره به اقطاب دروایش) اینها از نوع شاتوت و شاتره و شاه دانه هستند. در زمینه اجتهاد نیز یادم هست پدرم برای آنکه یکی از اقوام نزدیک را که عشق به سردفتری داشت اما با وجود داشتن تجربه کاری، لیسانس نداشت تا اجازه باز کردن دفتر اسناد رسمی بگیرد، با دو تا قالیچه نزد مرحوم سید ابوالقاسم کاشانی برد و آقای کاشانی همانجا به محررشان گفتند اجازه اجتهاد را به دست آن قوم نزدیک بدهد. او با استناد به همین ورقه، دفتر اسناد رسمی موسوی شاه عبدالعظیمی را خرید و سالها دفتر را اداره کرد. برای آقای خامنه‌ای نیز بعدها اجازه اجتهاد درست کردند. ( البته قیمت خیلی از قیمت دوتا قالیچه بالاتر بود )
ب: آقای خامنه‌ای وقتی اعلام مرجعیت کرد و نامش را در بین مراجع به‌رسمیت شناخته از سوی رژیم اعلام کردند یکی از این مراجع مرحوم میرزای تبریزی رساله‌هایش را جمع کرد و گفت وقتی آسد علی مرجع شود ما از مرجعیت استعفا می‌دهیم. آقای وحید خراسانی اعلام کرد فعلاً به استفتائات پاسخ نمی‌دهد. آقای ناصر ابوالمکارم یک کارخانه قند رشوه گرفت تا مرجعیت رهبر را به رسمیت شناسد. آقای شبیر زنجانی سر درس خارج گفت مرجعیت دولتی را به رسمیت نمی‌شناسد. و مرحوم بهجت فومنی ره به مطالبه و شوخی زد که
(من مجتهدم آخ ؛ او مجتهد است وای ، میزا قاسمی وای ، هم ترشی تره آخ ، هم باقالی قاتوق وای مرجع مرجعه ایدل ، مرجع شده ای غافل ) این شعر آبکی بود که بچه های شیطان قم ؛وقتی مرحوم بهجت گاهی از خانه بیرون میزد برایش میخواندند و او با آن طبع شوخ چیزهائی زیر لب میگفت و میخندید .
وقتی مرجعیت رهبر از سوی جامعه روحانیت پذیرا نشد چگونه می‌توان این دروغ بزرگ را که ایشان از مراجع عظام است و فتاویش لازم الاتباع، باور کرد.
ج: رساله‌های تا کنون منتشره از آقای خامنه‌ای به فارسی و چند زبان دیگر را سید محمود هاشمی شاهرودی و دو سه تن دستیارانش نوشته و تهیه کرده‌اند. اصولاً آقای خامنه‌ای، استعداد آخوندی ندارد به همین دلیل همیشه در بین آخوندها که رندان در جمعشان بسیارند، کم می‌آورد و خیلی زود به صحرای کربلا می‌زند. شما به سخنان او در دیدار با علما در قم و مشهد توجه کنید. حتی یک عبارت که بر شأن آخوندی او تأکید کند، در میان سخنانش وجود ندارد.
به این فهرست، کارنامه عملکرد آقای خامنه‌ای را در سی و دو سال اخیر اضافه کنید. در کجای این کارنامه شما، با آدمی سر و کار دارید که در بزنگاههای مهم تصمیمات صائب گرفته باشد و عملکردش به جا و درست از کار درآمده باشد. و در مسائل فقهی و مذهبی ، قرائت تازه و روایت حدیثی (نو ) را آورده باشد .؟

آقای خامنه ای نگران است ، فردای غیابش چه کسی ادامه زندگی , آقازاده سید مجتبی و نورچشمش محمد امین خان را ؛ ضمانت خواهد کرد ؟ آیا سید ابراهیم رئیسی ردای ولایت را بر شانه مجتبی خوهد انداخت ویا مدعی خواهد شد دائی جان أعلم الهدی مهر ولایت را به پر قنداقش زده اند .
آقای خامنه ای برای کوتاه شدن دست رقیبان مدعی و قدرتمند لازم است زیرآب یک به یک را بزند . هاشمی رفسنجانی جان به آب میدهد، شیخ صادق لاریجانی ، با بی آبروئی نعلین ها را برای خروج جفت میکند .فرزندان بهشتی و مطهری از صحنه خارج میشوند . خوئینی ها ی ۸۰ ساله خانه نشین میشود و پرخوانده حزب الله محتشمی پور به گورخوابی ابدی میرود . دیگر کسی نمانده جز محمد خاتمی و حسن روحانی . سرنوشت آنها نیز مقرر شده است کمی صبر داشته باشید.

تازه معنای «هیچی» را فهمیده‌ایم/علیرضا نوری‌زاده

سخنان محمد نوریزاد را میشنیدم ، در پالان بود ، روستائی که زادگاه رضاشاه بزرگ بود. مخالفان مردی که ایران را ، نیمه جان تحویل گرفت و طی ۲۰ سال که در طول شانزده سال آن ، پادشاه مقتدر ایران بود، به کشوری مستقل ،یکپارجه و امروزین تبدیل کرد ، برای تحقیر او از ترکیب رضا خان پالانی استفاده میکنند . راستی را پس از نادر بزرگ ، پادشاهی داشته ایم که بجز رضاشاه شایستگی لقب بزرگ و کبیر را داشته باشد؟
نوری زاد هم نسل من است و شاید ثلث زندگیش را در عصر پهلوی دوم گذرانده باشد .اواز مخالفان سرسخت رژیم پهلوی بوده و آنچه از رضاشاه میگوید حاصل تجربه شخصی نیست بلکه دستاورد خوانده ها ؛ دیده ها و شنیده های اوست .
امروز من و او ومیلیونها ایرانی با تحسر از روزگار پدر(رضا شاه ) و پسر (محمدرضاشاه ) یاد میکنیم . نگاهی به کابینه سید ابراهیم رئیسی ، تحسر و تأثر را به هم میآمیزد . در آغاز قرن شمسی با چه کسانی أغاز کردیم و قرن را با چه کسانی به پایان میبریم . پهلوی اول در سوم حوت (اسفند ) ۱۲۹۹ وارد صحنه نظامی و سیاسی ایران شد و درآ بان ۱۳۰۴ مجلس به نام سعادت ملت ایران انقراض قاجاریه را تصویب و حکومت موقتی را به ریاست آقای رضا پهلوی معین کرد. بعد از تشکیل مجلس مؤسسان در ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ آقای پهلوی با عنوان رضاشاه پهلوی تاجگذاری کرد . به عبارتی مجلس شورای ملی بنا به اختیارات خود و تفسیرهای نمایندگان طرفدار رضاشاه که دل به ریاست جمهوری داشت ولی ناچار تن به خواست آخوندها داد و پادشاه شد ، سلسله ای را با ۱۵۰ سال عمر و ۷ پادشاه برد و سلسله ای آورد که ۵۷ سال عمرکرد ، تنها با دوپادشاه .آن ۷ تن دهها شهر و منطقه ایران را از دست دادند و کشور را زیر قرض خارجی و نکبت و بیماری و فروپاشی اقتصادی گذاشتند و این دو ایران نوینی ساختند ، سه جزیره مهم تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی و ۱۱ جزیره دیگر را که عملا در اختیار ما نبود پس گرفتند ، جایگاه ایران را در عرصه بین المللی به بالاترین نقطه رساندند ، و روزی که دومی شان برای دست نیازیدن به کشتار و سرکوبی ، با چشمان اشکبار ایران را برای همیشه ترک کفت بیش از صد ملیارد دلار به صورت ودائع بانکی ، سهام ، قروض به دولتهای خارجی از مصر و اسرائیل وو سنگال گرفته تا آلمان و فرانسه و بریتانیا ، برای ملت ایران باقی گذاشت . حتی آنچه را مایملک خاندانش بود از جواهرات ملکه و تابلوهای گرانبها تا هدایای نفیسی که در طول سلطنتش از رهبران جهان گرفته بود ، اتومبیلهای نفیسش و … در کاخهای سلطنتی برای ملتش باقی گذاشت . (اسب او را خلخالی با میخی که در طویله یافت کور کرد )

مردان رضا شاه و پسرش

رضاشاه برخلاف پسرش در آدم شناسی ، یگانه بود، درعین حال میتوانست بعد از ختم بازی دوستانه “آس بازی ” رو به سردار اسعد کرده و بگوید ، أسعد ! گمانم فکر نمیکردی بازی ما به بازی شما سیا ستمداران برسد ؟ بعد هم با یک اشاره و بی اعتنا به حیرت همه ، سردار را به سوی سرنوشت محتومش روانه میکرد.

 

تیمورتاش مردان رضاشاه از کشوری تا لشکری یا استخوان خرد کرده و امتحان پس داده عصر قاجاربودند ، یا تکنوکراتهای بیزار از قاجار ، درس خوانده های وطن و یا صاحب منصبان رفیع دولت .که اغلب درد مشترکی داشتند و أن ؛ عقب ماندگی ایران و فساد دربار و حکومتها بود . آرزوی مشترکی هم داشتند ، سرفرازی ، پیشرفت ، استقلال و رهائی وطن از چنگ خرافه و استبداد و ارتجاع بود . فروغی دوبار نخست در برپائی سلطنت پهلوی و سپس در انتقال پادشاهی از پدر به پسر نقش آفرین بود . مخبرالسلنه هدایت طولانی ترین زمامداری را بر عهده داشت . نام طاهر و منش آقائی آقامستوفی الممالک اورا در صف مردان رضا شاه قرارداد همچنانکه کسانی چون دکتر مصدق ، ملک الشعراء ، زعیم ، تقی زاده ، عدل الملک ؛ متین دفتری ، منصورالملک، دشتی و…در کنار او و گاه مقابلش قرار گرفتند.

کابینه هدایت

.، و از نظامیان عصر دو پهلوی که عهده دار مسئولیتهای کلان بودند باید به ؛رؤسای ستاد و فرماندهان زیر اشارت کرد
• سپهبد امان‌الله جهانبانی از دی ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۵
• سرتیپ حبیب‌الله شیبانی از ۱۳۰۵ تا ۱۳۰۶
• سرتیپ محمد نخجوان از ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۳ (
• سرلشکر عزیزالله ضرغامی – از ۱۳۱۳ تا ۱۳۲۰
• سرلشکر مرتضی یزدان‌پناه – از ۹ مهر ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۱
• سرتیپ حسن ارفع – از ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۲
• سرتیپ حاج‌علی رزم‌آرا – از ۱ مرداد ۱۳۲۲ تا مهر ۱۳۲۲
• سرتیپ علی ریاضی – از ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۳
• سرلشکر حاج‌علی رزم‌آرا – از ۱۵ اردیبهشت ۱۳۲۳ تا آذر ۱۳۲۳
• سرلشکر حسن ارفع – از ۶ دی ۱۳۲۳ تا ۲۷ بهمن ۱۳۲۴
• سرلشکر فرج‌الله آق‌اولی – از ۲۷ بهمن ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۵
• سرلشکر حاج‌علی رزم‌آرا از ۱۰ تیر ۱۳۲۵ تا تیر ۱۳۲۹
• سرلشکر عباس گرزن – از تیر ۱۳۲۹ تا ۳۱ تیر ۱۳۳۱
• سپهبد مرتضی یزدان‌پناه – از ۲ مرداد ۱۳۳۱ تا ۳۰ مرداد ۱۳۳۱
• سرلشکر محمود بهارمست – تا ۹ اسفند ۱۳۳۱
• سرتیپ محمدتقی ریاحی – از ۹ اسفند ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲
• سرلشکر نادر باتمانقلیچ – از ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۴
• سپهبد عبدالله هدایت – از مرداد ۱۳۳۴ تا ۲۴ اسفند ۱۳۳۹
• سپهبد عبدالحسین حجازی – از ۲۴ اسفند ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۴
• ارتشبد بهرام آریانا – از ۳۰ آذر ۱۳۴۴ تا اردیبهشت ۱۳۴۸
• سپهبد فریدون جم – از ۱۴ اردیبهشت ۱۳۴۸ تا ۲۸ تیر ۱۳۵۰
• ارتشبد غلامرضا ازهاری – از ۱۳۵۰ تا دی ۱۳۵۷
• ارتشبد عباس قره‌باغی – از دی ۱۳۵۷ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

آن پدر و آن پسر

رضاشاه سفارش پسر را به دولتمردان خود کرده بود . بدون تلاشهای فروغی ولیعهد به سلطنت نمیرسید. در عین حال رضاشاه در پرتو پروژه دولت سازی دهها تن از بااستعدادترین جوانان وطن را برای تحصیل به خارج فرستاد که بعد ها هم مردان روزگار پسرش شدند ، حتی مخالفان محمد رضاشاه در جمعشان حضور داشتند اما منهای یکی دو توده ای مثل کیانوری ، بقیه هم چون ارانی ، مهندس بازرگان ، مهندس سحابی ، برادران زیرک زاده ، و برادران صالح و… انسانهای باشرف ، وطن دوست و آزاد ه ای بودند که بامخالفان هفت تیر به کمر ۲۰ ساله عشق چریکی شاه در دهه چهل . پنجاه ، خیلی فرق داشتند . از اعضای کنفدراسیون محصلان ایرانی در خارج که بزرگترین تجمع مخالفان شاه بود پرویز نیکخواه و کوروش لاشائی و منوچهر فرحبخش و محمد حاجی دائی و … مثل جوانان عصر رضاشاه که به خارج اعزام شدند و در جمعشان بودند کسانی که در ابتدا ره عداوت با پهلوی را رفتند و در بازگشت به وطن با خلوص کمر خدمت بستند ، از مخالفت به مبدأ ضرورت خدمت برای تسریع سرعت پیشرفت و عدالت رسیدند و نیکخواه در این راه جانش را از دست داد.
• گاهی دولتمردان و زنان عصر دوپهلوی را با تیغ به دستان وزارتمدار این زمانه مقایسه میکنم . آیا شأن و جایگاه ملت ما چنان بود که در آغاز قرن شمسی با رضاشاه و حضور مردانی از تیره مستوفی و مدرس و پیرنیا و سردار اسعد و داور و تیمورتاش و شازده اسکندری و دکتر مصدق و سید ضیاءالدین طباطبائی و و… (بزرگی و خدمت و یا تأثیر مثبت و منفی هر یک در تعبیر هرکسی از ظن خود شد یار او، در هر دیده متفاوت است اما هیچکس در اعتبار و چشم دوربین آنها تردیدی ندارد) رو به اعتلا و سربلندی داشته باشد اما دردر پایان قرن یعنی صد سال بعد، با کوتوله های سیاسی آنهم از خونریز و آدمخوار، ره ذلّت و زوال را پیش گیرد؟ مستوفی کجا و رئیسی کجا، مدرس کجا و سید علی آقا کجا؟ مگر میشود حاج مهدی قلی خان هدایت را، در کنار مصطفی پورمحمدی نشاند و نیرالملک وزیر علوم را همتای زاهدی عضو سابق انجمن شهر کرمان و وزیر علوم تحفه ی اصولگرایان دانست. وزیر جنگی چون سردار اسعد کجا و مصطفی محمد نجّار و دهقان کجا . آیا چنان سقوط کرده ایم که به جای داور قوه قضائیه در دست جنایتکاری به اسم محسنی اژه ای افتاده است . رئیسی بر کرسی فروغی و سید علی حسینی ابن میرزاد جواد در جایگاه رضاشاه بر کرسی لمن الملکی تکیه زده است .
این روزها من با یادآوری انقلاب در برنامه تلویزیونی “پنجره ای رو به خانه پدری “فرصتی دوباره یافته ام تا در اوراق و نوشته های آن روزها و خاطره ها و یادها تأمل کنم. برای بسیاری از راهبران فکری آن روز نسل ما یعنی نسل ۲۰ تا ۳۰ سالگان، که هنوز در قید حیات هستند، ظاهرا اقرار به اشتباه خیلی سخت است. اما من به صراحت از همان نخستین هفته های انقلاب (گواهم ۲۸ شماره امید ایران، مقالات هفته نامه خلق مسلمان، و نوارهائی که پس از توقیف امید ایران، با همکاری علیرضا میبدی و یا به تنهائی منتشر کردم) اعلام داشتم انقلاب یک خودکشی دسته جمعی بود. مهندس بازرگان هم این را اقرار کرد. «ما منتظر باران رحمت بهاری بودیم، سیلاب آمد و خانه را ویران کرد». همه آرزوهای ما برای رسیدن به آزادی و حاکمیت ملی و داشتن کشوری پیشرفته که ژاپن خاورمیانه باشد، با روی کار آمدن زنده یاد دکتر شاپور بختیار، قابل تحقق یافتن بود. اما تاریخ با اگر و احتمالا و شاید نوشته نمیشود .قدر آدمها البته شناخته میشود منتها اغلب پس از غیبتشان ، چنانکه امروز بختیار اعتباری فراتر از همه زندگان دارد . گاهی از خود میپرسم ،
آیا از انقلابی که میتوانست با توفیق بختیار، کشوری را که از نظر توسعه اقتصادی و اجتماعی و جامعه مدنی سرآمد همه کشورهای منطقه بل همه اروپای شرقی و بعضی از کشورهای اروپائی بود با استقرار حاکمیت ملی دمکراسی، امروز پیشگام در هدایت خاورمیانه به سوی توسعه و تحول و دمکراسی باشد، اما زمام آن به دست خمینی و متحدان چپ و رادیکالش افتاد انتظار داریم که موجودی شایسته تر از رئیسی و روحانی و احمدی نژاد را پرورش دهد؟ ارئیسی هم مثل احمدی نژاد فرزند یک خودکشی جمعی است. انقلاب در روایت ولایت فقیهی زلزله ای بود که زمین را شکافت و حشرات الارض را بیرون ریخت. اینها فرزندان شایسته انقلابی هستند که به یک خودکشی جمعی شباهت داشت . مهمترین ویژه گیهای اینان ، دریدگی ، فریبکاری ، دروغ زنی ، تظاهر به دیانت، بی احساسی نسبت به آب و خاک و ملت میباشد . آیا آن هیچی بزرگ داخل هواپیمای –رهبر محبوب ما ازسفر آید – یادتان هست!

حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد – علیرضا نوری زاده

در پاسخ به تیتری که آقای عبدالستار دوشوکی برای نوشته خود علیه من انتخاب کرده اند باید بگویم اتفاقا دوزاری ایشان است که سالها بعد از روی کارآمدن رژیم جهل و جور و فساد (از توصیفات من از رژیم از چهل سال پیش ) افتاده است ورنه در همان مقاله ایندپندنت فارسی من به تفصیل نوشته ام از کی شمشیر قلم را علیه رژیم برداشته ام . جناب دوشوکی بعد از بیرون آمدن از ایران به پاکستان به یاری دکتر رضا حسین بر ، باز به خانه پدری بازگشتند در معیت غلام …خان که قرار بود در اولین دوره مجلس رژیم انتخاب شود ، شد ولی مثل مرحوم ابوالفضل قاسمی نمایندگیش را لغو کردند . دوزاری ایشان نه در بازگشت به وطن و نه حتی در دوران اقامت در دبی هم افتاده بود ؛ وگرنه ….(بگذارید حداقل پرده ای بین ما باشد )
شگفتا که من هنوز زنده ام و ایشان مثل حسین بازجو برایم پرونده میسازد . حضرت اگر به عنوان دبیرسیاسی روزنامه اطلاعات به کمک مرحوم آیت الله سید هادی خسروشاهی به بام مدرسه رفاه نرفته بودم و شرح آن فاجعه را نمینوشتم چه کسی میدانست در آن پنجشنبه شب / بامداد جمعه چه گذشت ؟ بدون آنکه مثل آقای دوشوکی مزه پراکنی کنم و از آقای مصداقی شاهد بگیرم به ایشان یادآور میشوم آنچه در باره زنده یاد فرخ رو پارسا نوشتم به گواه خانواده ایشان در کتاب ماندگار دوست و همکارم منصوره پیرنیا تأیید شده است . راستی را این کینه ورزی حضرت دوشوکی آیا ادامه دشمنی ایشان با جناب حسین برنیست . اودوست ۵۰ ساله من از روزگار تحصیل در ایران است و در همه این سالها به جز مهر و شرافت و آزادگی از اوندیده ام. این چه کینه ای است که حالا پای مرا میگیرید .؟ بارها در باب ایشان از من گله کرده اید .!چرا ؟ حسین بر که بجز مبارزه برای تحقق خواستهای برحق هموطنان بلوچ و همه ایرانیان ، کاری نکرده ست ؟
حضرت دوشوکی تیتر روزنامه مارا زنده یاد سردبیر و دو معاونش حسین شمس ایلی و زنده یاد علی باستانی میزدند .تیتر مورد استفاده شما در یاب اعدامها را نیز آنها زدند . اما لابد حضرتعالی در سومین روز انقلاب با مخالفان خمینی مجلس بحث و جدل داشتید ؟ لابد دانشجوی ساده ای بوده اید که در خیابان فریاد مرگ برخمینی سرداده بودید . یاللعجب آقای مصداقی درپی موضوعی که ربطی به امروز ندارد مطلبی را نوشت. این چه ربطی به مقوله دوزاری دارد ؟ لینک گذاشته اید که من چیزی بگویم و آقای مصداقی پاسخی دهد و به جای آنکه امروز همه ما پشت و پناه او در مورد حمید نوری و به زندان انداختنش باشیم ، مشغول جنگ و جدال برسر امری شویم که هیچ ربطی به مقاله من ندارد . آقاجان از میان آنهمه مطلب دوزاری و لینک جناب ایرج مصداقی را یافتی ؟
من این روزها در کلاب هاوس و از آماری که از شمار بینندگان تلویزیونم “ایران فردا ” دارم ، آنقدر از چهل سال مبارزه خود راضی ام که سخنان امثال شما نومیدم نمیکند . چنان از من در چهل و سه سال پیش نوشته اید که انگار آن روز پنجاه ساله بودم و چنان از خود فرموده اید که انگار کودک معصوم شیرخواره ای بوده اید که به علت نبوغ ره دانشگاه گرفته اید . آقاجان به کارت برس ، پزشکی را دنبال کن ، دل از کینه حسین بر بشوی و با دادن لینک مطلب آقای مصداقی تلاش نکن در مطالب من تشکیک کنی . آقای مصداقی هیچوقت ادعا نکرد عین حقیقت را همیشه میداند . هرکسی میتواند نظری داشته باشد . ایشان هم روزی مطلبی نوشتند که من فراموش کرده ام کما اینکه ایشان هم مطلبی را که من در باره کتاب ارزنده شان نوشتم و دور از انصاف بود فراموش کرده اند . این روزها بهترین خدمت به مقام معظم به جان هم انداختن مبارزان است ، در کلاب هاوس زیر کلاه شرعی دفاع از وحدت ایران با متهم کردن اقوام به تجزیه طلبی وسفید شوئی کردن من ، و در بیرون با عدم درک صحیح از عنوان “تازه معنای هیچی را فهمیدیم ” – که من از فردای انقلاب فهمیدم – و عکس هزار بار منتشر شده من در آغاز انقلاب ، تیتر اطلاعات و لینک مطلب جناب مصداقی را پشت هم ردیف کردن ، تلاش شود بعد از نیم قرن نوشتن و گفتن ، شأن و جایگاه مرا تخریب کنند و احسنت حسین بازجو را نصیب برند و مرا با ایرج مصداقی درگیر کنند . بازی شناخته شده ای است اما من مسئولیتهای مهمتری دارم که یکی از آنها حمایت از تلاشهای ایرج مصداقی در بدام انداختن و محاکمه حمید نوری از دژخیمان رژیم ولایت فقیه است .
جناب دوشوکی اینکه با تحریف و کذب در باره من ، قصد کسب شهرت و جنجال به پا کردن داشته باشید ، از نظر من تلاش بی ثمری است .من هنوز زنده ام پس از رفتنم هم ؛
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد . زمانه را قلم و دفتری و دیوانی است .

*من دیگر وقت خود را برای پاسخگوئی به سخنان شما به هدر نخواهم داد بدرود آقای عبدالستار دوشوکی برای همیشه .