خانه » هنر و ادبیات (برگ 58)

هنر و ادبیات

سهراب به یاد ماندنی است… مرتضی ممیز

asdf563vcc
اشاره: سهراب شهید ثالث را مخالفان و موافقان سینما، پرچمدار سینمای مولف ایران می دانند؛ او را شاعر لحظات بیهوده ی زندگی نام کرده اند و نخستین فیلمسازی که به معنا و مفهوم؛ ” جهانی ” بود. او شانزده سال پیش و در روز دهم تیر ماه، مثال بسیاری از دوستان و همدوره ای هایش، جهان ممکن را در غربت و دور از امن خانه بدرود گفت و رفت؛ هر چند که او خود بارها و بارها، مفهوم ” وطن ” را به چالش کشیده بود و ارادت به خاک را بی دلیل دانسته بود.
هیات تحریریه ی بخش فرهنگی ” خلیج فارس ” در مطلب این صفحه یاد او را با یادداشتی از مرتضی ممیز زنده کرده؛ با این توضیح که این مطلب در کتاب یادنامه ی سهراب که به همت شهاب ثاقب و توسط نشر سخن به بازار آمده بود؛ چاپ شده… ” خلیج فارس “، مطالعه ی این مطلب را به همه ی دوست داران سینما و پژوهندگان فرهنگ معاصر توصیه می کند؛ چه مرورش، ورقی دوباره بر تاریخ است با قلمی صمیمی و تیزبین…

من؛ فیروزه؛ عباس…

گفتم: خوب نیست من بنویسم، چون یک جور نان قرض دادن به هم می شود.

دهباشی گفت: چرا؟‌

گفتم: خب، آن دفعه ای که گفتگوی مرا چاپ کردی از سهراب مطلبی راجع به من گذاشته بودی، خب، حالا که من بنویسم می گویند این ها دارند به هم نان قرض می دهند

گفت: پس کی می تواند بنویسید. شما باید بنویسید دیگر.

زنم گفت: اجازه می دهید من بنویسم؟

دهباشی گفت: عالیه. شما هم بنویسید خیلی خوبه.

فیروزه گفت: اتفاقا توی این سفر من و سهراب خیلی بیشتر با هم حرف زدیم تا تو.

من گفتم: خب. اگر می خواهی تو بنویس.

بعد یک هفته گذشت و من زیر چشمی هوای زنم را داشتم که بالاخره می خواهد چه کار کند. آخر هفته کیارستمی زنگ زد و آمد خانه ما. زنم موضوع نوشتن مقاله سهراب را عنوان کرد. عباس گفت دلم می خواهد این مقاله را من بنویسم.

گفتم: خب. تو هم بنویس.

فیروزه گفت: اتفاقا عباس بنوسید بهتر می شود. دلخوری ها از بین می رود.

عباس گفت: نه. به خاطر دلخوری نیست. من می خواهم ادای احترام کرده باشم.

گفتم: می دانی قضیه چیست؟‌ خیلی سخت است که آدم برای رفیقش مقاله بنویسد می تواند همین طوری کلی درباره اش حرف بزند. در این بیست واندی سال آن قدر خاطره وجود دارد، آن قدر درباره کارهای همدیگر با هم جر و بحث کرده ایم که می شود کلی حرف زد. اما مقاله نویسی یک چیز دیگر است. آدم باید کلی حساب و کتاب کند سبک و سنگین کند. درست مثل آن است که جلوی غریبه ها حرف بزنی، باید بسنجی و بعد حرف بزنی.

عباس گفت: آره. آدم باید حرفهایش سنجیده باشد. اما می تواند با صمیمیت هم سنجیده حرف بزند و به عنوان دوست لُب مطلب را بهتر از هرکس بگوید.

بعد حرف درباره سهراب ادامه پیدا کرد. هر سه هم رای بودیم که سهراب شهید ثالث به سینمای مولف ایران رنگ و حال دیگری داد و بعد هر هنرمند همیشه خودش را تعریف می کند. قصه و داستان های فیلم و نقاشی و فلان و فلان همه رونمای کارند، اسم مستعارند. خب این نکته واضحی است. اما سهراب همیشه جوری خودش را معرفی و بیان می کند که بسیار تلخ به نظر می آید و این خود سهراب نیست.

عباس گفت: بعضی وقت ها آدم عکس ماجرا را تعریف می کند. عکس العمل نشان می دهد. سهراب آدم بسیار انسان دوستی است. اما توی فیلم هایش که نگاه می کنی، آدم هایش همه تلخ و ویرانگر هستند سهراب درست عکس خودش را نشان می دهد تا تماشاگر کمبود انسانیت را حس کند.

گفتم: درست زدی تو اصل مطلب، خیلی خلاصه و مفید. مثلا آدم های فیلم هایی که در ایران ساخته؛ آدم های خوبی هستند که زندگی خیلی تلخی دارند مثل یک اتفاق ساده و یا طبیعت بی جان. اما آدم هایی که توی فیلم های فرنگی اش هستند؛ بی رحم هستند علاوه بر تلخی، بی رحم هستند، مثل خاطرات یک عاشق یا اتوپیا یا دوران بلوغ.

ما فقط همین فیلم ها را از سهراب شهید ثالث دیده بودیم به اضافه آخرین فیلمش به نام گل های رز برای آفریقا و در آن پسر جوانی بود که همه را آزار می داد. از زن خودش گرفته تا همکار و مادر و هرکس دیگر را. خیلی خشن، تلخ و آزاردهنده بود و به بن بست رسیده بود.

فیروزه گفت: نه در فیلم های آلمانی اش هم پرسناژهای مهربان فراوان هستند. در واقع فقط اغلب همان پرسناژهای اول تلخ و بی رحم هستند. در فیلم در غربت کارگر ترک با اینکه نقش اول را دارد اما تلخ نیست. بلکه تنهایی تلخی دارد.

عباس گفت: فرنگی ها همه تلخ نیستند. ما داریم برخوردهای تلخ آن ها را نگاه می کنیم.

من رفته بودم توی فیلم های سهراب شهید ثالث و توی سینمای ذهنم هر تکه ای از آن ها را که دلم می خواست تماشا می کردم. از این فیلم به آن فیلم می پریدم. اولین فیلمی که از سهراب دیده بودم سیاه و سفید بود که اتفاقا پوسترش را کیارستمی ساخته بود. آن روزها، روزهای جوانی ما بود. روزها خوبی بود. با هم زیاد گرفتاری و تکلف نداشتیم. یک جوری همه با هم کار می کردیم. یادم است عباس برای خیلی ها سناریو می نوشت و یا فیلم هایشان را مونتاژ می کرد. مثلا می آمد و می گفت: بلند شو بگذار این قسمت را برایت مونتاژ کنم. بعد ممکن بود یک سر بنشیند و تا آخر کار برود. سهراب هم همین طور بود. وقتی فیلم سیاه پرنده را تمام کردم مانده بودم که چه جور موسیقی ای روی قسمت آخر فیلم بگذارم تا کار جا بیافتد. سهراب سر رسید و فیلم را روی موویولا به او نشان دادم. گفت:

یک تکه ویلن سل می خواهد. مال کارهای ویوالدی.

من اصلا نفهمیدم ویوالدی چه ربطی به سیاه پرنده دارد. فردا آمد و یک تکه از کارهای ویوالدی را گذاشت روی فیلم. انگ جا افتاد. منتهی سهراب اخلاق خاصی دارد. وقتی حالت آشتی و صلح و صفا دارد؛ آدم معرکه و مهربان و رفیقی است. اما ممکن است یکهو یک کلمه بی هوا از دهنت در برود و او را کله پا کنی. بعد می رود که می رود. یک روز وارد آتلیه شدم. دم در حیاط سهراب ایستاده بود. گفتم :

چرا ویلانی؟

سهراب سکوت کرد بعد آرام سرش را انداخت پایین و رفت. رفت که رفت و یک سال با من قهر بود. توی این یک سال فیلم یک اتفاق ساده را ساخته بود و من بر حسب تصادف آن را در غیابش روی موویولای وزارت فرهنگ و هنر دیدم. درخشان بود. درست کردن کاری که شسته و رفته و بدون زوائد باشد خیلی سخت است. بعد این فیلم را روی پرده سینمای جشنواره ی فیلم تهران هم دیدم. محشر بود. از سینما که بیرون آمدم دیدم سهراب زیر درخت آن طرف خیابان ایستاده و جماعت تماشاگر را می پاید. سهراب هم حساسیت زیادی روی عکس العمل های تماشاگرانش دارد. تا مرا دید رویش را برگرداند. من دور زدم و از پشت سر به طرف او رفتم و یکهو بغلش کردم و بوسیدمش. با سختی مرا پس زد و رفت. بعد یک روز تلفن زد و گفت:

پوستر فیلم را می کشی ؟

خیلی خوشحال شدم. بعد از یک سال با من آشتی کرده بود و تا حالا که بیست واندی سال می شود و هنوز آشتی است. و این امر خیلی نادری است چون معمولا بیشتر قهرهای سهراب بیست سال طول می کشد. با این حال و با این که سهراب ومن ذاتا آدم های مودبی بار آمدیم ولی نمی دانم چرا اغلب با بددهنی با هم حرف می زنیم. اغلب فکر می کنم این چه حرفهای مزخرفی است که مثل نقل و نبات به هم پرتاب می کنیم. اصلا این حرف ها مال قاموس ما نیست. اما سر فیلم طبیعت بی جان وضع این طور نبود. اصولا سرکار همدیگر که می رویم یکهو وضع کاملا عوض می شود. خیلی جدی، کاملا پاک و تمیز حرف می زنیم و این امری است که بدون تصمیم قبلی پیش می آید.

یک روز سهراب به من گفت که فیلم جدیدی را می خواهد بسازد و می خواست که برایش طراحی صحنه کنم. اما روزهایی که می خواست فیلمبرداری کند من گرفتار بودم فقط قبل از رفتن با عجله و تند تند راجع به فضای کار با هم حرف زدیم و مشورت کردیم. بعد او رفت. من فقط توانستم دو سه روز سر فیلمبرداریش بروم. تمام فیلم را طی هشت روز فیلمبرداری کرد. اتاق سوزن بان را با کمک هوشنگ بهارلو رنگ آمیزی کرده بود. وقتی من رسیدم هنوز صحنه های داخل اتاق را می گرفتند. نگاه کردم، دیدم رنگ آبی اتاق کمی توی ذوق می زند. هوشنگ گفت:

آره درسته ولی توی فیلم درست می شود.

و شده بود. بعد سهراب و هوشنگ هی به من تعارف جدی می کردند که کادر و زاویه صحنه ها را از ویزور دوربین چک کنم. هر دفعه که از ویزور نگاه می کردم می دیدم همه چیز سر جایش میزان است.

هوشنگ به من گفت: از وقتی تو آمدی سهراب حالش خوب شده.

در آن دو سه روز، چند صحنه کار را برایشان ساختم. یکی از صحنه ای بود که پسر سوزن بان فیلم مرخصی سربازیش تمام شده بود و باید بر می گشت به سربازخانه و پدر و مادر پیرش سخت غمگین و ساکت بودند و عکس العملی نشان نمی دادند.

سهراب گفت: یا الله فضا را درست کن.

رفتم عقب. آمدم جلو کمی در محوطه باغچه خانه که کنار خط راه آهن در شمال بود راه رفتم. بعد رفتم شیلنگ آب را برداشتم و با این که فضا و محیط کاملا مرطوب و نمور بود همه جا را خیس خیس کردم انگار که باران مفصل سیل آسایی باریده است. بعد پسر سرباز از این فضا رد شد و عکسش توی چاله هایی که آب جمع شده بود افتاد و از در خانه بیرون رفت.

پدرش ته صحنه رفتن او را نگاه می کرد.

فیلمبرداری هم به همین سادگی تمام شد. سهراب نگاهی به من کرد و سری تکان داد. همان طور که کنار دوربین و هوشنگ ایستاده بودم هوشنگ آستین مرا کشید.

پرسیدم: چه طور بود؟

گفت: قشنگ بود.

بعد دم و دستگاه دوربین را جمع کردند و بردند کنار یک پنجره پیرزن باید از پشت پنجره که شیشه های خاکی داشت؛ پسرش را با نگاهش بدرقه می کرد. رفتم با دستم مقداری شیلنگ آب زدم به شیشه ها و پنجر ها طوری شد که ادامه باران ایستاده صحنه قبلی را تداعی می کرد و هم یک جوری اشک های پیرزن را.

سهراب همین سادگی کار می کرد. اغلب فقط یک برداشت از صحنه ها می گرفت. خیلی کم دو یا سه برداشت می کرد. کار عمده ای هم روی هنرپیشه ها نمی کرد. فقط می گفت که تو از آن جا بیا برو این جا یا فلان جمله را این طوری بگو. دوربین هم این جا باشد و احتمالا یک نور هم فلان جا. فضای کار خیلی ساکت، خیلی خلوت و شاید تا حدی خشک بود و همه هرچه را که سهراب به آن ها می گفت مثل یک دستور تکراری و آشنا انجام می دادند. آدم باور نمی کرد که دارد یک فیلم ماندنی در تاریخ سینمای دنیا ساخته می شود. هیچ نوع ادا و اطوار تیم های پروداکشن سینمایی را نداشت.

فیروزه گفت: ولی توی طبیعت بی جان کار قشنگی که کردی آن بود که چمن ها را آتش زدی.

گفتم: چمن ها را آتش نزدم. یک صحنه بود که مامور راه آهن با درزین می آمد و علاوه بر آذوقه روزانه، حکم بازنشستگی سوزن بان ر ا هم به او می داد و دوربین ابتدا جای چشم های سوزن بان ورود درزین را نگاه می کرد. این بود که من در اطراف ریل مقداری وسایل اسقاط انداختم و علف های خشک را هم سوزاندم و محیط یک جوری شد که فضای پیش درآمدی را برای خبر بد صحنه بعدی درست می کرد.

عباس گفت: پوستر فیلم هم خوب بود.

گفتم: هوشنگ بهارلو به من کمک کرد. اول همین پوستر را بدون زمینه خاصی ساختم. بعد هوشنگ گفت حالا که اسم فیلم طبیعت بی جان است بهتر است یک حالتی از نقاشی هم داشته باشد.

گفتم : اصلا دوست ندارم پوستر را به صورت نقاشی اجرا کنم.

گفت: نه منظورم این نیست. مثلا یک بافت بوم نقاشی بهش بدهی شاید بد نشود.

ایده خوبی بود. همین کار را کردم.

فیروزه گفت: ولی پوستر را با نقاشی هم اجرا می کردی خوب بود.

گفتم: کنتراست کردن عکس، ضمن آن که یک حالت گرافیکی محکم و سختی به پوستر می داد که اشاره ای هم به محتوای موضوع فیلم داشت؛ در عین حال از واقعیت تصاویر هم کم نمی کرد.

دوباره فیروزه گفت: همه شماها خیلی دوست دارید سختی ها را نشان دهید.

عباس گفت: نه من فقط شهادت می دهم. من قضاوت نمی کنم که زندگی سخت است هنرمند باید فقط شهادت بدهد. قضاوت کردن به واقعیت جهت غیر واقعی می دهد. یک روز هوا برفی و سرد بود. من داشتم توی خیابان زرتشت می رفتم. جلوی من مادری بچه ناخوشش را لای پتو پیچیده بود و به طرف بیمارستان مهر می برد صورت بچه بی حال و تب کرده به طرف من بود و مرا نگاه می کرد بدون آن که مادرش متوجه شود؛ برای بچه دست تکان دادم این جوری می دانی چه شد؟

ما سکوت کردیم عباس گفت: نه. حدس می زنی چه اتفاقی افتاد؟

من گفتم: ما هر حدسی بزنیم تو یک چیز دیگر می گویی.

عباس گفت: خیلی برایم عجیب بود… دیدم بچه با تمام بدحالی دستش را با زحمت از لای پتو در آورد و برای من تکان داد. اصلا نمی دانید چه حالی به من دست داد. هیچ وقت این صحنه از جلوی چشمم محو نمی شود. بعدا در فیلم زندگی ودیگر هیچ همین صحنه را گذاشتم.

فیروزه گفت: چه طوری؟

عباس گفت: همان صحنه ای که بچه تو گهواره خوابیده بود و گریه می کرد و یک دستش را گچ گرفته بودند.

آن جا به فرهاد خردمند گفتم برو جلو و برای بچه دست تکان بده. او هم همین کار را کرد. بچه گریه اش را قطع کرد بعد آن یکی دستش را در آورد و جواب فرهاد را داد.

فیروزه گفت: به هر حال همه شماها همه کارهایتان یک جوری تلخ است.

گفتم: خیلی از فیلم های سهراب را که توی آلمان ساخته ندیده ام ولی توی فیلم آخرش تلخی را به نهایت رسانده و از آن تلخ تر هم داستان فیلم بعدش است که می خواهد بسازد ا ز من هم خواست که دوباره بروم و طراحی صحنه هایش را انجام دهم، اما نمی شود رفتن به آلمان هزار مکافات دارد.

فیروزه گفت: در گل های رز برای آفریقا فقط پسر جوان هست که سعی می کند همه چیز را تلخ و ویران کند. اما سهراب بعد از هر صحنه تلخ یک جوری فضا را خوش می سازد. آن صحنه موزیک گذاشتن توی کافه یادت هست. همان صفحه های موزیک باکس کافه ریویرای توی قوام السلطنه خودمان بود. حالت خوش و غمگینی را به وجود آورده بود.

منبع : کتاب یادنامه ی سهراب شهید ثالث (ناشر : شهاب ثاقب-سخن )

نگاهی به زندگی و آثار هرمان هسه / شما را ساخته اند که خودتان باشید… لیلا سامانی

بیش از یک قرن از تولد “هرمان هسه” ادیب و نویسنده ی آلمانی – سویسی می گذرد. نویسنده ی برجسته ای که در تمام زندگی اش با بی اعتنایی به سلطه گری و جاه طلبی های سیاسی تنها از آزادگی و پالودگی روح آدمی سخن گفت و در جدالی عیان با اندیشه های ناسیونالیستهای افراطی در مقام حمایت از آزادی نوع بشر بر آمد، شاید از همین روست که نام او درمیان سطور تاریخ ادبیات قرن بیستم این چنین درخشان و متمایز است.
هرمان هسه در دوم ژوییه ی سال ۱۸۷۷ در آلمان متولد شد. او که فرزند دو مبلغ مذهبی بود، تا پیش از رسیدن به استقلال شخصی به علت تضادهای درونی با پدر و مادر و آموزه های آنان با روح حساس و سرکشش در نبرد بود. فرار از کلیسای ماول بروان – که در آن بورس تحصیلی در رشته الهیات پروتستانتیسم داشت – ، خودکشی های نافرجام ، بزهکاری و سپری کردن دوره هایی در دار التادیب از جمله ی نتایج این جنگ و جدل ها بود.

da424
اما با همه ی این اوصاف، شغل پدر و کتابخانه ی عظیم پدر بزرگ مادری اش، دکتر”هرمان گوندرت” هند شناس مشهور، موجبات آشنایی هرمان هسه با ادبیات و دوستی اش با قلم را فراهم آورد. او نخستین شعرش با نام “مادونا” را در سن هژده سالگی در نشریه ای اتریشی منتشر کرد و سه سال بعد از آن مجموعه اشعاری با نام ” ترانه های رمانتیک” را در تیراژی ۶۰۰ نسخه ای به چاپ رساند. کتاب گرچه از سوی مخاطبان مورد استقبال قرار نگرفت، اما ذره ای از عطش و شور هسه برای نوشتن نکاست، تا آنجا که سرانجام اشعار و متون ادبی منتشر شده ی او در نشریات متعدد توجه موسسه ی انتشاراتی “فیشر” را به خود جلب کرد. این موسسه که در حال حاضر هم یکی از معتبرترین ناشران آلمان به حساب می آید، در سال ۱۹۰۴ رمان ” پیتر کامنتسیند” این نویسنده را منتشر کرد و بدین سان شهرت را برای این نویسنده ی جوان به ارمغان آورد.

هسه در همین سال با “ماریا برنولی” ( همسر اولش) ازدواج کرد و همراه او شهر را به قصد روستایی دور افتاده در جنوب آلمان ترک گفت. در همین زمان بود که آمیختگی زندگی اش با طبیعت، سفر و کوهنوردی های متعدد، دستمایه های داستانی جدیدی را برای او آفرید و بیزاری و انقطاعش از مدرنیته و شهر نشینی در همه ی آثارش هویدا ساخت.

رمان “زیر چرخ” (۱۹۰۶) نمونه ی بارز همین نگرش اوست، که از تناقضات تحمیل شده به بشر امروز از سوی جوامع مدرن سخن می گوید و با گریز زدن به خاطرات نوجوانی خود از خشونت ها و مصائب مدارس شبانه روزی پرده برمی دارد.

هسه که در سال ۱۹۱۲ به سویس مهاجرت کرده و تابعیت آن کشور را پذیرفته بود، در سال ۱۹۱۴ و همزمان با جنگ جهانی اول، از انزوا و عزلت خودخواسته اش بیرون آمد و این بار به شیوه ای اجتماعی و سیاسی زبان به سخن گشود، وی بر خلاف بسیاری از روشنفکران و نویسندگان آلمانی هم عصر خود، ضمن تقبیح جنگ و برپایی تظاهرات صلح جویانه از اسرای جنگی حمایت می کرد و از مفاهیمی چون صلح جهانی و حقوق بشر سخن می گفت، مفاهیمی که حتی در دنیای امروز هم از جمله آمال بشر محسوب می شوند.

هسه، پس از به اتمام رسیدن جنگ ، رمان “دمیان” ( ۱۹۱۹) را با نام مستعار” امیل سینکلر” منتشر کرد، رمانی که به یکی از مشهورترین آثار هسه بدل شد و “توماس مان” آن را شاهکاری فراموش نشدنی خواند. دمیان شرح شاعرانه ی زندگی پررنج نسل پس از جنگ است، نسلی که بند مذهب را از پایش می گسلد و برای احیای هویت خویش دست و پا می زند.

هرمان هسه در سال ۱۹۲۲ کتاب “سیذارتا” را به چاپ رساند، این کتاب که ماحصل تجربه های سفر وی به هند و علاقه ی شخصی اش به عرفان شرقی و تفکرات بودیستی بود، تصویر گر تکامل عرفان زمینی هسه است. او در این رمان با زبانی بی تکلف از ثقیل ترین اندیشه های عرفانی سخن می گوید و ضمن تحلیل مبانی فلسفه ی هندو، از آرزوی باطنی اش برای آرام گرفتن جوامع بشری روایت می کند. کتاب شرح حال جوانی برهمن زاده به نام”سیذارتا” ست که برای رسیدن به مقصد خود برای دوری از راحت طلبی، “عشق شهوانی” و خود بینی از خانواده ی خود می گسلد و سالها را به ریاضت می گذراند، اما پس از چندی در می یابد همین ریاضت نیز به اندازه ی همان سرخوشی و آسودگی او را از ورطه ی حقیقت ناب دور کرده است، او تصمیم به ترک ریاضت می گیرد و حتی پس از ملاقات با بودا هم منصرف نمی شود و با خود می گوید:

“سر آنچه در ساعت تنویر فکرو رسیدن به مقام بودایی یا همان بیداری از خواب غفلت برتو گذشت در تعالیمت یافت نمی شود و دانش چیزی نیست که از کسی به کس دیگر منتقل شود و رستگاری را نیز نمی توان با تعالیم به دست آورد”.
اما “گرگ بیابان” (۱۹۲۷) ، “سفر به شرق” ( ۱۹۳۲) و”بازی تیله های شیشه ای” ( ۱۹۴۳) از جمله آثاری هستند که با وجود روایت اندیشه های همیشگی هسه، با زندگی اجتماعی و توده های مردم نیز در آشتی اند.
رمان گرگ بیابان در واقع تلفیقی ست از آموزه های عرفان شرق و غرب. رمانی که نمایانگر فلسفه ی جوینده، تعقل پرسشگر و روح متعالی نویسنده است. هسه در این رمان با زبانی ادبی و فاخر، از مشقت و بی خانمانی انسانهایی می گوید که انسانیتی ژرف در دل و اندیشه هایی والا در سر دارند و با قلمی استادانه می نویسد:“او که به جای صبر، در پی موسیقی؛ به جای لذت‌جویی، در پی شادی؛ به جای پول، در پی معنویات و به جای انجام وظیفه در یک مؤسسه در پی کار است، چنین کسی در جهان زیبای ما وطنی نخواهد یافت.”
لیلا سامانی - نویسنده مقاله

لیلا سامانی – نویسنده مقاله

هسه در “سفر به شرق” ضمن ارائه ی ادراکی جدید از زندگی و انسانیت، تحول فکری و فردی خود را نیز به تصویر می کشد. او در این کتاب از سفری درونی و جاودان سخن می گوید، سفری که شرح جوییدن و پوییدن آدمی ست برای یافتن حقیقت وجودی اش:
“شرق مورد نظر ما سرزمینی خاص و محدوده ی جغرافیایی را شامل نمی شد، بلکه شرق برای ما زادگاه روح بود که جان را شکوفا و جوان می کرد، همه جا بود و هیچ جا نبود، همه ی زمان ها را به هم پیوند می داد و متحد می ساخت”
اثر دیگر او رمان دوجلدی “بازی تیله های شیشه ای” ست، کتابی که جهانشهری آرمانی را در قرن بیست و سوم میلادی توصیف می کند و خواننده را به سوی تصورسرزمین کمال مطلوب سوق می دهد.
هسه در این رمان ضمن تصویر آرزوهایش برای بشریت از سرزمینی سخن می گوید که در قلمرو آن خبری از همهمه و بحران های جوامع شهری نیست و کمال جویان و مشتاقان عالم معنا در آن رها از آزار و اذیتهای سلطه جویان سکنی دارند. کتاب که در حقیقت انتقاد ادبی و گزنده ی هسه به فاشیسم هیتلری ست، تابلویی ست که از یک سو تلفیق فلسفه ی غرب و عرفان شرق و از سوی دیگر درهم تنیدگی فرمولهای علمی و نتهای موسیقی را به نمایش در می آورد.

جسارت هسه در تجربه کردن و کشف حقایق درآثاراو به خوبی مشهود است، تا آنجا که کتابهای او به مثابه ی مشوقی برای تغییر و تحول نگرش آدمی به زندگی هستند، کتابهایی که قهرمانان آشنا و قویش به ندای ذهنی خواننده تلنگر می زنند و او را به خود شناسی دعوت می کنند: “دنیا به وجود نیامده است که کسی بخواهد آن را بهتر کند. شما را هم نیافریده اند که بهتر شوید. شما را ساخته اند تا خودتان باشید.”

هرمان هسه در سال ۱۹۴۶ موفق به دریافت جایزه ی نوبل ادبی شد و از سال ۱۹۳۲ میلادی جایزه‌ای به نام او (Hermann-Hesse-Preis) به دیگر نویسندگان برگزیده اهدا می‌شود.

به من بگو ای پری چهره / ترانه ای از ناظم غزالی با ترجمه ی فارسی … محمد سفریان

ترانه ها و صدایی که مثال خاستگاه شان، پیر اند و سرشار از رمز و راز و شیرینی؛ ترانه هایی در وصف زیبایی زن و شرح عشق جانسوز شرقی؛ حرف از موسیقی دلنشین ” ناظم الغزالی ” ، بت موسیقی مردمی عراق است که تاثیری شگرف بر موسیقی مشرق زمین گذاشت و خیلی زود هم جهان زنده ها را بدرود گفت و به مادر عجایب پیوست.
” ناظم غزالی ” با سرودن ترانه ها و تنظیم آهنگ ها و اجراهای نابش، موسیقی عراق را در نزد مردمان دنیا پر رنگ کرد و نشانه ای از شکوه این سرزمین در روزگار گذشته شد.
حالا و در این وانفسا شاید تکرار دوباره ی ترانه ای از ناظم مرهم درد سرزمینی مهن و پر افسانه ای باشد که امروز در دام تندروهای مذهبی گرفتار آمده و مزه ی آرامش را از یاد برده.
ترانه ای از او با ترجمه ی فارسی به همراه نشانی ویدئوی این ترانه که به همت تیم چمتا با زیر نویس فارسی ارائه شده در ادامه ی این صفحه از پی می آیند. با این توضیح که برنامه های چمتا در دوازدهمین شماره از فصل پنجم به سراغ این صدای دوست داشتنی سرزمین ناموس اعراب رفته و زندگی و آثار و احوال ” ناظم غزالی ” را مروری دوباره کرده؛ دیگر اینکه این ترانه و دیگر آثار او هم، به سعی و لطف ” جمال بزرگ زاده ” و ” رمضان ساعدی ” به فارسی آورده شده اند.
وقت و حوصله اگر یارتان بود، تماشای چمتای این هفته در شنبه ی پیش رو را در برنامه تان بگنجانید که به قول شاعر ما نی خوش نغمه و ساز خوش آهنگ، انده می برند از خاطر تنگ…

قولی یا حلو …

قولی یا حلو منین الله جابک
ای دختر زیبا روی به من بگو خدا تو را از کجا آورده است
خزن جرح قلبی من عذابک
زخم دلم از جفای تو آماس کرده است
قولی وش شفت منی أذیه
به من بگو چه آزاری از من دیده ای
قلبک من صخر ما حن علیا
که اینگونه نسبت به من سنگدل شده ای
بیدی جبت لنفسی حجایه
با دست خودم برای خودم دردسر ساختم
خلیت الخلق تحجی ورایا
و حالا همه مردم پشت سرم درباره ام حرف میزنند
قولی یا حلو منین الله جابک
ای دختر زیبا روی به من بگو خدا تو را از کجا آورده است
خزن جرح قلبی من عذابک
زخم دلم از جفای تو آماس کرده است
قولی یا حلو شجابک علیا
ﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ، ﭼﺮﺍ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻣﺪﯼ
جمدت الالم والهم بیا
ﺁﺗﺶ ﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺳﺮﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﺍﺳﺖ
وانا اللی اجرحت ایدی بیدیا
این من هستم که با دستان خود دستم را زخمی کردم
هویتک وانت مغتر بجمالک
عاشق تو گشته ام اما تو مغرور زیبائی خودت هستی

نگاهی به زندگی و آثار صادق چوبک / راوی صادق زخم های جامعه … لیلا سامانی

“صادق چوبک”، یکی از پیشگامان داستان نویسی مدرن و از جمله بنیان گذاران قصه نویسی کوتاه در ایران در تیر ماه ۱۲۹۵ خورشیدی در بوشهر و در خانواده ای بازرگان متولد شد. او دوران کودکی و نوجوانی اش را درشهرهای شیراز و بوشهر گذراند و سپس برای ادامه ی تحصیل راهی کالج آمریکایی تهران شد. وی پس از اخذ مدرک دیپلم به استخدام وزارت فرهنگ در آمد و بعدها به دلیل تسلط بر زبان انگلیسی مترجم هیات مستشاران آمریکایی شد .

zzzxsde54602
او که نوشتن را از پانزده سالگی و با چاپ مقاله هایی در روزنامه ی محلی “بیان حقیقت” آغاز کرده بود، در سال ۱۳۲۴ نخستین کتابش با نام “خیمه شب بازی” که مشتمل بر ۱۱ داستان کوتاه بود را نوشت. چوبک در این مجموعه داستان با زبانی جسورانه و قلمی مسحور کننده دست به وصف تازه ای از صحنه های زندگی می زند، ایجاز خاص کلام او سبب می شود تا خواننده از همان آغاز خود را در دل رویدادها و صحنه ها بیابد. پرداختن به روابط و غریزه ی جنسی زنان یکی از موضوعاتی ست که چوبک در داستانهایش به آن توجه ویژه داشته است. موضوعی که نویسندگان معاصر او محتاطانه و در لفافه به آن می پرداختند، اما چوبک با جراتی تمام از همان نخستین داستانهایش بی پرده و صریح به این مساله پرداخت و آن را بر مدار زندگی زنان سنتی ایران هم گستراند، شیوه ای که تا آخرین اثرش، رمان “سنگ صبور” نیز پابرجا ماند.

خیمه شب بازی با داستان ” نفتی” آغاز می شود، داستانی که زندگی حسرت بار “عذرا” را روایت می کند، پیردختری که در آتش طلب جسم یک مرد می سوزد و دست به دامان امامزاده شده است:
“اما تمام زندگی عذرا یک طرف و مسافرتش به قم یک طرف. خاطره این سفر، بستگی شیرینی با زندگی او داشت. در همین مسافرت بود که برای اولین بار در عمرش، دست خشن و مردانه شوفر اتوبوس زیر بغل او را نزدیک پستانش گرفت و سوارش کرد. آن شب را هیچ‎وقت از یاد نمی‎برد و همیشه دقایق آن را به خاطر می‎آورد و از آن لذت می‎برد. لذتی جنون‎آمیز و شهوانی.”

شخصیت عذرا در داستان نفتی شالوده ی شخصیتی بسیاری از زنان داستانهای چوبک است، چوبک بر عکس بسیاری از نویسندگان پیشینش زن را به صورت قدیسه ترسیم نمی کند، او عذرا را زنی می داند با غریزه ی جنسی طبیعی، زنی که زنجیر سنت و مذهب چنان او را در بند کرده است که حتی امامزاده هم در نظرش به مردی می ماند که قادر است جوابگوی امیال تن او باشد.

از دیگر داستانهای این مجموعه می توان به ” گلهای گوشتی”، ” زیر چراغ قرمز”، “پیراهن زرشکی”، ” بعدازظهر آخر پاییز”، “مردی در قفس” و “عدل” اشاره کرد که همگی نگاه خود را به قشر فرودست و ضعیف جامعه معطوف کرده اند. کتاب خیمه شب بازی به علت داستان “اسائه ی ادب” تا ده سال اجازه ی تجدید انتشار نیافت و نهایتا با جایگزین شدن داستان “آه؛ انسان” از ورطه ی توقیف نجات یافت. چوبک در سال ۱۳۲۸، دومین مجموعه داستان خود، با نام ” انتری که لوطی اش مرده بود” را منتشر کرد. این کتاب که مشتمل بر ۳ داستان و یک نمایشنامه است، با داستان “چرا دریا طوفانی شده بود؟” آغاز می شود، داستانی که بعدها دستمایه ی ساخت فیلمی به نام “دریا” به کارگردانی “ابراهیم گلستان” و همکاری “فروغ فرخزاد” شد و به دلایلی نا تمام ماند. دو داستان دیگر این مجموعه به نامهای “قفس” و “انتری که لوطی اش مرده بود” هر دو داستانهایی تمثیلی اند که شرح نومیدانه و پوچ انگارانه ای از زندگی را ارائه می دهند، داستان”قفس” روایتی تلخ است از دنیایی که در قالب یک مرغدانی به تصویر کشیده شده است،این دنیای احاطه شده با میله های سیاه امکان اشراف و درک دنیای بیرون را از محبوسان آن می گیرد، از سوی دیگر دستی که هر روز قربانی جدیدی را برمی گزیند و باخود می برد سبب می شود پریشانی و اضطراب ساکنان این دنیای نا امن و سراسر ابهام همیشگی و فزاینده باشد. چوبک هم چنین در داستان ” انتری که لوطیش مرده بود” از ماجرای انتری سخن می گوید که در پی مرگ لوطی اش، زنجیر خود را گسسته و به آزادی رسیده است. این آزادی گرچه آرزوی همیشگی انتر بوده است، اما هیچ گره ای از کار او نمی گشاید و در نهایت سرگشته و حیران و هراسان از لمس این حس جدید و خطرات زندگی به جسد لوطی پناه می برد و مرگ را بر بی پناهی و تنهایی ترجیح می دهد.

asd1123refd
صادق چوبک در سال ۱۳۲۹ به عنوان مترجم در شرکت نفت استخدام شد و در همین سال ها همکاری خود با مجله های ادبی را نیز آغاز کرد، او سپس برای شرکت در سمیناری در دانشگاه هاروارد به آمریکا و به دعوت کانون نویسندگان شوروی به مسکو، سمرقند، بخارا و تاجیکستان سفر کرد. چوبک پس ازآن به ترجمه در ادبیات داستانی پرداخت و کتابهای “پینوکیو، آدمک چوبی” اثر “کارلو کولودی” و “آلیس در سرزمین عجایب” نوشته ی “لوییس کارول” را به فارسی برگرداند. و در سال ۱۳۳۸ شعر “غراب” “ادگار آلن ‌پو” را ترجمه و در نشریه‌ی “کاوش” به چاپ رساند. چوبک در سال ۱۳۴۲ نخستین داستان بلند خود با نام “تنگسیر” را منتشر کرد، داستانی که به لحاظ مضمون و درونمایه با آثار پیشینش تفاوتی بنیادین داشت و آن قرار گرفتن بستر روایی ماجرا بر داستانی حماسی بود.

تنگسیر پر خواننده ترین رمان صادق چوبک است و به زبانهای مختلفی ترجمه شده است . این رمان بر پایه ی جهان بینی رئالیستی بنا شده و برخی صاحب نظران آن را به لحاظ تکنیک های نوشتاری زیباترین اثر چوبک برشمرده اند. تنگسیر از حماسه ی قیام “زار محمد” علیه کسانی که در امانت خیانت کرده و مال او را به یغما برده اند حکایت می کند، “زار محمد” بر خلاف دیگر شخصیتهای مخلوق چوبک، ما بین جبر و اختیار اراده ی خویش را قدر می نهد و با سلحشوری و دلیری برای نگهبانی از مردانگی و عزت نفس خود برمی خیزد. این رمان پر کشش و جذاب بار دیگر توانایی چوبک را در شخصیت پردازی و توصیف وقایع به نمایش در می آورد، نقل روایت ماجرا بر اساس جریان سیال ذهن، بهره گیری از مذهب، تاریخ و اسطوره و در هم آمیختن شرح دقیق جزییات رویدادها به شیوه ی واکاوی ذهنی از جمله خصوصیات درخشان این اثر به شمار می روند.

چوبک دراین رمان هنرمندانه مایه هایی از شعر و نمایشنامه را نیز جای داده است و با لحنی ساده و صمیمی که برآمده از شخصیت مردمان عادی جنوب است، عادی ترین گفت و گو ها و جمله بندی ها را بی هیچ افراط و تفریطی به رشته ی تحریر در آورده است. ملاحت و ظرافتی که در لحن شخصیتهای داستان نهفته است، همچنین گزینش واژگان و جملات دلنشین مخاطب را با در سطور کتاب غرق می کند. این رمان بعدها دستمایه ی ساخت فیلمی با همین عنوان به کارگردانی “امیر نادری” و بازی ” بهروز وثوقی” شد. چوبک این رمان را به همسرش “قدسی خانم” که تا پایان عمر او را عاشقانه دوست می داشت تقدیم کرد.
این نویسنده پس از آن در سال ۱۳۴۳ مجموعه داستان “روز اول قبر” را منتشر کرد و آن را به پسرش “روزبه ” هدیه کرد. این کتاب مشتمل بر نه قصه ی کوتاه و یک نمایشنامه با عنوان هفت خط است که این نمایش توسط دانشجویان ژاپنی دانشگاه شیراز به روی صحنه رفت. مجموعه داستان دیگر او کتاب “چراغ آخر” است که در سال ۱۳۴۴ به چاپ رسید.
tangdir

چوبک سپس در سال ۱۳۴۵ واپسین رمان خود با نام “سنگ صبور” را به چاپ رساند. او در این کتاب با استفاده از مونولوگ یا گفت و گوی درونی ، برای نخستین بار روایت خطی را درهم شکست تا به این طریق واقعیتهای بیرونی را در روان شخصیتهایش منعکس کند. سنگ صبور از جنایات قاتل مجنون و بی رحمی به نام “سیف القلم” سخن می گوید که عزمش را برای کشتن روسپیان شهر جزم کرده است تا با پاکسازی جامعه به رسالت اجتماعی خود عمل کند. شخصیتهای این رمان همگی طی فصولی جداگانه از زبان راوی اول شخص داستان از دغدغه های خاص خود روایت می کنند.چوبک در این داستان به رغم تعدد شخصیتها با تصویر گری ماهرانه به توصیف حالت روانی و ستیز درونی آنها با خویش می پردازد و چهره ی مشمئز کننده ای از جهل و خرافه و فقر را ارائه می دهد. “تورج فراز مند” در باره ی این اثر گفته است:

“سنگ صبور شرح داستان غم‌انگیز تنهایی‌ست،تنهایی انسانها و سرودی‌ست در ستایش آزادی، و مرثیه‌ای‌ست بر تیره‌بختیها و سوگی‌ست در اندوه زنان و کودکان‌ بی‌پناه این سرزمین و ستایشی‌ست از دانش،زیرا که جهل و نادانی در آن محکوم شده‌ است”

شخصیت “بلقیس” در “سنگ صبور” نماینده ی تمام عیارشخصیتهای زن مخلوق چوبک است، او زنی ست با ابعاد شخصیتی پررنگی تری نسبت به عذرای “نفتی”. چرا که این بار بلقیس با وجود آنکه زنی شوهر دار است، به تنهایی و انزوا کشیده شده و در این تنهایی به جنون غریزه ی جنسی مبتلا شده است، شوهر او مدام پای منقل است و از مردانگی بویی نبرده و بلقیس بعد از گذشت چندین سال ازازدواجش هنوز باکره مانده است. او تقصیر همه ی این بدبختی ها را به گردن آبله رویی خود می اندازد وگمان می کند همه ی مردها از او فراری اند تا آنجا که به “گوهر” همسایه ی روسپی اش حسادت می کند و آرزوی فاحشه بودن را در سر می پروراند. او که در تمنا و طلب جسم یک مرد می سوزد، تنها راه نجات خود از این سرگشتگی را رهایی از بند بکارتش می داند، آرزویی که پس از برآورده شدنش، بلقیس را به تنها بودن همیشگی اش آگاه می سازد و او در می یابد که رابطه ی جنسی قادربه پیوند زدن عاطفه و روح انسانها با یکدیگر نیست.
چوبک اکثر زنان داستانی اش را از میان طبقات فقیر و طرد شده ی اجتماع برمی گزیند زنانی که جامعه از آنان اجسامی مصرفی و بی ارزش ساخته است. او هم چنین سرکوب غرایز زنان به دلایل اخلاقی ، مذهبی و عرفی را یکی از محرومیتهای زنان ایرانی برمی شمرد و از فقر، عدم استقلال مالی زنان و اعتقادات خرافی به عنوان موانع زندگی انسانی آنان سخن می گوید و آن را ماحصل جبری می داند که از سوی جامعه ی ایران به آنان تحمیل می شود. چنان که حتی زن فرانسوی “اسب چوبی” در کتاب ” چراغ آخر” هم قربانی اعتقادات و رفتارهای شوهر ایرانی اش می شود. با این تفاوت که او تسلیم این وضع نابسامان نشده و برای حفظ این خانواده ی بی بنیان دست و پا نمی زند وبا بازگشت به وطن خود، شرایط زندگی اش را تغییر می دهد.
اما چوبک از زنان دیگری هم سخن می گوید، زنانی که همه ی زنانگی شان را در مادر بودن خود خلاصه کرده اند، زنانی سرشار از عطوفت و رافت که صبورانه مشکلات و مصیبتها را به دوش می کشند و با جان و دل حاضرند هستی شان را فدای آسایش همسر و فرزندانشان سازند. از مادر اصغر ( بعد از ظهر آخر پاییز) و مادر جواد ( چراغ آخر) گرفته تا “شیرو”( تنگسیر) و “جهان سلطان” ( سنگ صبور).

دستمایه های داستانهای چوبک، معمولا انتقادهای تلخی ست به معایب و زشتی های جامعه. مسائلی نظیر فقر، گرسنگی، ظلم، زورگویی، دروغ، تهمت، فحشا، جهل، خرافات، بی عدالتی و … از جمله تم ها داستانهای او هستند. شخصیتهای داستان های او عموما از تیره روزترین و ستم دیده ترین افراد جامعه هستند که همواره با محرومیت دست و پنجه نرم می کنند، محرومیتهایی که منجر به مرگ یا درماندگی این شخصیتها می شود و چوبک در کسوت یک رئالیست تمام عیار و بی هیچ اغماضی این دنیای سیاه و تاریک را ترسیم می کند. او هم چنین اندیشه هایی فلسفی را با داستانهایش می آمیزد و مسائل بنیادین انسانی نظیر مرگ، هستی، پریشانی، خود بیگانگی، سرنوشت و جبر و اختیار را نیز به حیطه ی بحث می کشد. چوبک در عصری که فقر تقدیس می شد و تنگدستان به سبب فقرشان محق شناخته می شدند، به دور از آرمانگرایی و خیالبافی، فقر و جهل را زمینه ساز یکدیگر خواند و اعتقادات مذهبی و خرافی را به باد انتقاد گرفت.
آخرین اثر صادق چوبک، ترجمه ی کتاب “مهپاره” است که در زمستان ۱۳۷۰ توسط انتشارات نیلوفر در تهران منتشر شد. مه پاره شانزدهمین بخش از نسخه‌ی کهن مفصل سانسکریتی به‌ نام “جوهر اقیانوس زمان” است. این کتاب شامل مجموعه‌ ی به هم پیوسته‌ ی ۲۰ داستان عاشقانه ‌ی هندوست و طرح آن به سبک و سیاق داستان‌های “هزار و یک شب” شکل گرفته است.
لیلا سامانی - نویسنده مقاله

لیلا سامانی – نویسنده مقاله

صادق چوبک که در سال ۷۳ خود را بازنشسته کرده و راهی انگلستان وسپس امریکا شده بود، در اواخر عمر بینایی اش را از دست داد و سرانجام در ۱۳ تیرماه ۱۳۷۷ یک روز پیش از تولد هشتاد و دو سالگی اش در برکلی آمریکا درگذشت. بنا به گفته همسرش او در روزهای پایانی عمرش دلتنگ و بی قرار ایران بود:
” این روزهایِ آخر چه ‌قدر سخت اندوهبار بود چوبک. چه‌ قدر سخت بر او می‌گذشت. صادق راه می‌رفت و گریه می‌کرد. از این‌که در ایران نبود و دور بود گریه می‌کرد. تمام مدت اشک می‌ریخت و گریه می‌کرد برای ایران. می‌گفت قدسی، آیا ممکن است که من یک‌بار دیگر به ایران بروم و آن‌جا را ببینم؟… وصیت کرد که جسدش را بسوزانیم و خاکسترش را به اقیانوس بدهیم. می‌دانید که صادق به این حرف‌ها عقیده‌ای نداشت؛ به ختم و دور هم جمع شدن و سخنرانی کردن و روضه و عزاداری. همه‌ی نوشته‌هایش را سوزاند و وصیت کرد که جسدش را هم بسوزانیم”
تو گویی همان سرنوشت زار محمد تنگسیر که پس از پیروزی بر دشمنان تن به مهاجرت اجباری می دهد، برای خالقش تکرار شده است:
“هیچوقت من دلم نمی خواس از این سرزمین برم … شاید من اصلا گور نداشته باشم ، گور می خوام چکنم.”

نگاهی به کتاب سوداگری با تاریخ/ رضا اغنمی

sdf8ed5e8

این کتاب ۶۷۷ برگی مستند، همانگونه که درپیشانی اش عنوان شده، پاسخی ست به ناراستی های کتاب «آسیب شناسی یک کتاب» که آقای علی میرفطروس درباره ی دکترمحمد مصدق نوشته است.
در نخستین برگ کتاب بیتی پُر مغزاز کمال خجندی هشدار عبرت آموزی ست که مخاطبین را جلب میکند:
« زننگ و بد نتوان رَست تا خرد باقی ست
که جامه ازکف هشیار، مشکل است ربود.»

نویسنده دربرگهای آغازین، انگیزۀ تدوین این کتاب میگوید: «نوشته های ایشان را چنان نااستوار، پراکنده، و سرشار از ناراستی ها یافتم . . . . . . نوشته های ارزنده ای هم درتارنماهای مجازی در نقد کتاب ایشان به چاپ رسیده بود که گمان می کردم . . . نویسنده ی آسیب شناسی یک شکست، نقد آن نویسندگان را آویزه ی گوش سازد و کژداوری های خویش را راست گرداند.» با چنین سخنان تیز و عریان خواننده با میل بیشتر گوش میسپارد به روایت های نویسنده ای که با قدرت قلم، به استواری، قد برافراشته سرفراز به مصاف نویسنده ای رفته که در همین اثر او را (دروغ پرداز، بی بار وبُنه، ناراست و کینه ورز، سوداگر، تاریخساز، دستبرد[ن] به اسناد، شلخته و پریشان مغز ودروغگو … و ده ها صفت زیبنده مفتری درهمین روال؛ و کمتر برگی دراین کتاب پُر برگ مستند به چشم میخورد که نویسندۀ آسیب شناسی را مجالی دهد و فرصتی برای ساخت و بافت دروغی تازه.
نویسنده کتاب با اشاره به سایرآثارآقای میرفطروس مینویسد: «اگرچه درآیینک پژوهشگرانه، کارهای استواری نمی باشند، دست کم کوششی ستودنی به شمار می آیند ومن با یکبارخواندن آن ها، اگرچه داوری های نویسنده را وزین و درست نیافتم، به سوداگری سیاسی آشکاری هم برنخوردم . . . کتاب آسیب شناسی یک شکست، اما فسانه ای دگراست. من پس ازخواندن این کتاب دریافته ام که تا به امروزنوشته ای را ندیدم که به نام پژوهشگری وتاریخ نویسی، چنین دشمنی کینه توزانه ای با راستی داشته باشد …افزون برنادرستی های آشکار وچشمگیری که گواهی برگریزان بودن آقای میرفطروس ازکار زمانگیر وپُررنج پژوهشگری است، نویسنده درسرتاسر کتاب کنایه های خنک را بی آن که بر سندی استوارباشند، به نام راستی های خلل ناپذیر به خواننده می نمایاند و . . .» ودلسوزانه، درمقایسۀ ایشان با جماعتی که از سرنگونی مصدق به جاه ومقام رسیدند تکیه کرده: « آقای میرفطروس که قالیچه ای هم از کودتای ۲۸ مرداد نصیبش نشده و تازیانه خودکامگی را هم چشیده، به سوداگری تاریخ بپردازد و مانند پنبه زنان به واخیدن راستی ها نشیند». اشاره می کند به پیش درآمد چند برگی آن کتاب و ازکینه ای می گوید که «سرچشمه اش جز سوداگری نتوانستی بود، به ویران کردن جایگاه بزرگمردی نشسته است که در دادگاه نظامی، بیست وپنجسال سانسور و سی واندی سال دروغ پردازی های پس ازآن نتوانست جایگاه بلند او را از حافظۀ مشترک مردم بزداید.»
این بیان آشکار وشجاعانۀ نویسنده نشان می دهد که با تکیه به اسناد و مطالعۀ بیغرضانه و آگاهانه درسنجۀ وجدان با تمیز راستیها به جنگ ناراستیهای سوداگران بیمایه رفته است. پیام پند آموزش خطاب به آقای میر فطروس و هماندیشانش، در حفظ امانت های تاریخی و راستی ها شنیدنی ست :

«ای کاش آقای میرفطروس زمان ارزشمندی از زندگی خویش را که به درهم چیدن این ناراستی ها و پرونده سازی دروغین پرداخته است، به بررسی راست گویانه ی تاریخ وا می گذاشت. و ازاین رهگذر، تاریکی هایی از تاریخ تیرگیها را روشن می ساخت. شوربختانه که او با الماسه ای کُند به ویران کردن تندیسی برخاسته که سوهان تاریخ آن را سنگ تراشی کرده است.» ص۴۶

نویسنده، در«ویران سازی تاریخ به نام پژوهش درتاریخ»، ناراستیها را می شکافد. درآشنائی مخاطبین خود با «یکی از «پشتیبانان» کتاب آسیب شناسی یک شکست» واز این که ویرایش یادمانده آقای امیراصلان افشار به آقای میرفطروس واگذارشده، بخشی از منبع مستندات تاریخنگار را روشن می کند. با نقل روایت های شفاهی همان پشتیبان، درمقایسه با اسناد مکتوب دادگاه رسیدگی به شکایات ایران در دادگاه لاهه، با ذکرنام وسوابق و صلاحیت نمایندگان منتخب ایران، با استناد به یادمانده ی اصغر پارسا در بخش «مأموریت لاهه» در کتاب فرزند خصال خویشتن، به طعنه مینویسد : «همگی ساختگی و نادرست اند و تنها آقای افشار است که راست می گوید. آن هم در گفت و گو با «مورخی» که تاریخ سازی ودستبرد به اسناد را به بلندای تازه ای برکشیده وآن را راه و رسم گذران زندگی ساخته است.» ص۶۲ . شگفت آور اینکه هراندازه مسئولان دادگاه لاهه از رفتار دیپلماسی نمایندگان ایران با احترام سخن گفته اند و از اسناد ارائه شده به دادگاه تجلیل کرده اند، مورخ شیفته و پشتیبان ایشان،همان که گفته «روحشان از نمایندگی برای مجلس از مراغه خبردار نبوده» زیرنویس ص۴۸. در توهین و تحقیر نمایندگان ملت ایران آن هم درآن موقعیتِ سرنوشت سازِ ملی، درعریان کردن بغض و کینه کوتاه نیامده اند واقعا که جل الخالق! «سودای ایشان پژوهشگری و راستی نویسی نبوده است. بلند آواز نادانِ گردن افروخته ای است که می خواهد دانایان را به بی شرمی بیافکند!».
بلند آواز نادان گردن افروخت/ که دانا را به بی شرمی بیانداخت. سعدی .ص۶۶
در«مصدق اسلام پناه!» نویسنده درافشای ناراستی های تاریخنگار مانند: بستن مدارس مختلط توسط کابینۀ مصدق پاسخ درست ومستند می دهد. اینکه پژوهشگر تلاش می کند کل خرابیها وعوامل بنیادیِ ضعف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کشور را به گردن مصدق بیندازد، مایۀ حیرت است و تأمل تا رسیدن به آبشخوراصلی. یادآور تکرار رفتار های زشت اجتماعی ست با خوانش های هرازگاهی نام آوران عوام پرور کوچه و بازار! همان روش نابخردانه و مغرضانه را که پس از برافتادن رضاشاه، نخست اهل عمائم ، وکلای مجلس و رجال بوقلمون صفت، و به دنبال آن با تشکیل سازمان های سیاسی به ویژه حزب توده، با استفاده از حضور قشون متجاوز شوروی در کشور، همۀ کمبودها وعقب ماندگی وخرابی سده های پیشین را به حساب شانزده سال حکومت رضاشاه گذاشتند و در روزنامه های گوناگون و پرتیراژ خود دربی آبروکردن آن مرد مستبد، اما، خادم و سازندۀ کم نظیر در تاریخ ایران کوتاهی نکردند . دراثبات خلاف گوییها درهمین بخش، ضروریست یادآوری کنم که : دسترسی به اطلاعات مستند دربارۀ همین مسئله زحمت و دردسر زیادی ندارد. هر دانش آموز و روزنامه خوان عادی میتواند بامراجعه به کتابخانه های کشوردربایگانی روزنامه های بعد از شهریور ۱۳۲۰ اطلاعات درست را کسب کند و با حفظ امانتداری، اسناد تاریخی را همانگونه که بوده و هست ثبت کند. روایت درست تاریخ اینست که در آن سال با شکستن استبداد رضا شاهی، تقویت بنیاد های دینی دربین دانش آموزان مدارس در دستورکاردولت قرارگرفت. منادی این کارآیت الله قمی بود که ازکابینه دوم سهیلی شروع شد – از بهمن۱۳۲۱ تا پایان۱۳۲۲– و در دولت های بعدی نیز دنبال گردید. اعتراض های کتبی شاد روان کسروی و نامه های اعتراضی صادق هدایت به شهید نورائی اسناد معتبری است در این باره که همگی دردست است: «حالا که دکترصدیق برگشته، شورای وحشتناکی از آخوندها تشکیل داده و معتقد است که در تعلیمات دینی مدارس مسامحه شده و باید هرچه زودتر جبران شود.» بنگرید به کتاب: «صادق هدایت هشتاد و دونامه به شهید نورائی.» ناصر پاکدامن کتاب چشم انداز پاریس چاپ دوم زمستان۱۳۷۹ ص ۱۲۱. همچنین: «ازآغاز این سال تحصیلی (مهر۱۳۲۶) تدریس تعلیمات دینی در دبیرستانها اجباری شد و درس فقه وارد برنامۀ تحصیلی مدارس گردید» همان ۲۱۵.
آقای میرفطروس دانشجوی ادبیات دانشگاه تبریز که درآن سالهای پرشروشور دانشجوئی، با همۀ کتابخوانی و جستجوگری اش، آیا واقعا نمیدانسته که پس از شهریور۱۳۲۰ آغازگر تدریس درس های اسلامی درمدارس کشور، مصدق اسلام پناه نبوده، بلکه درنخست وزیری سهیلی بود وسال ها پیش از مصدق، که پیشنهادهای آیت الله قمی پذیرفته شد. بنگرید به سند صص۸۶ – ۸۵ تا ناراستی های پژوهشگر آشکار شود. در بی پایه بودن مدعای آقای میرفطروس – نسبت اسلام پناهی به مصدق سخنان خانم نیره اعظم احتشام رضوی، همسرنواب صفوی هم شنیدنی است: «مصدق درحالی که به نواب قول داده بود دردوران نخست وریزی اصول اسلامی را رعایت کند، کارخانه های مشروب سازی تأسیس کرد و آن را تعطیل نکرد.» ص۹۶ . پرسش اینکه ایشان، که بقول خودشان سردبیر نشریۀ [سهند] در تبریز بودند، قاعدتا از اجباری شدن درس های اسلامی درمدارس بی خبر نبوده و همچنین از تغییر و تحول زمانۀ پس از برافتادن رضا شاه از سلطنت. آنهم با آن همه سر و صداهای دائمی و فعالیت های روزافزون دانشجویان دانشگاه تبریز که پژوهشگر شخصا مشارکت داشت و فعال بودند تا جائی که همان سال اول یا دوم دانشجوئی بازداشت و به عنوان سرباز صفر به کرمان تبعید شدند! و خبر داستان رگ زدن شان به تبریز رسید و باقی قضایا که مقولۀ دیگریست؛ ومایه حیرت و باور نکردنی با چنین دستمایه، سردبیریِ نشریۀ سهند شدن .

واما درباره نواب صفوی، آقای امینی چند جا گریبان تاریخنویس را میگیرد ونادرستی های مفتری را توضیح میدهد. « آقای میرفطروس که باچنان دست و دل بازی ناپژوهشگرانه وبه نادرست ازپیوند فدائیان اسلام بامصدق یاد می کند کم ترین اشاره ای به این نمی کند که نواب صفوی وبسیاری ازیارانش پیش از زمامداری مصدق و۲۷ماه پس از آن، آزاد می زیستند. . . .» ۱۴۰. وسپس از دیدار نخست نواب صفوی باشاه با واسطه گری امام جمعه تهران میگوید. شگفت اینکه «خانم نیّره سادات احتشام رضوی، اولین بارهمسرآینده خود نواب صفوی را در کاخ گلستان میبیند.» ۱۴۱. با چنین زمینه های محکم یعنی پنهان ماندنِ این همه اسناد معتبر از دیدِ پژوهشگرِ مدعی، جا دارد که ایشان را تاریخ نویس ماهر وسوداگری توانا نامید!

نواب درنامه ای خطاب به مصدق اسلام پناه البته [به قول پژوهشگر] دربارۀ تبعید فدائیان اسلام او را جنایتکار میخواند « … ببین چه جنایاتی درتاریخ جنایتکاران سفاک دنیا بود که نسبت به مسلمانان نکردی.» ص۱۴۵. بعد از۲۸مرداد درزمان محاکمه دکترمصدق میگوید : « . . . من اگر به جای رئیس دادگاه بودم . . . حکم اعدام او را [مصدق] را صادرکرده، خیال مردم را از شرهو و جنجال دیوانه ی خطه ی شرق راحت می کردم. من نه عادلم و نه عاقل ، زیرا اگرعادل بودم برای اجرای عدالت مصدق را می کشتم» نبرد ملت – روزنامۀ رسمی فدائیان اسلام ۲۳ ابان ۱۳۲۲. ص ۱۴۸. امینی برگ هایی چند دراین کتاب مستند، به برخی روزنامه های مخالف و فحاش و دشنام های رکیک آنها که هدفشان مستقیما شخص مصدق است، اشاره ای کرده، که چشم پوشی پژوهشگر ازانها بی دلیل نیست. بنگرید به برگ های ۱۵۲– ۱۴۷. همچنین پرو بال دادن آقای زاهدی نخست وزیر وقت به آقای نواب صفوی که از نظرگاه اقای میرفطروس دربست پنهان مانده است. بیجا نبوده که یکی ازاتهامات مصدق در دادگاه فرمایشی، بی دینی و کم اعتقادی او به مبانی اسلام بود.
آقای امینی، دراعتراض به روایت خلاف و نادرست آقای میرفطروس که درچاپ سوم برگ ۱۱۷آمده مینویسد : «مصدق درمقدمه ی بلند این رساله، ضمن انتقاد از تأثیرات قوانین اروپایی برقانون اساسی مشروطیت، برتطابق مشروطه با تعالیم اسلامی تأکید کرده و از رواج تجدد گرائی درایران انتقاد کرده است.» نویسنده، با نقل روایت بالا، انگار که از شنیدن دروغ و اتهام بزرگ برافروخته شده، گریبان مفتری را گرفته است:
«من آقای میرفطروس را به چالش می کشم که بندی ازاین پیشگفتار را که گواهی براین افزوده ها در چاپ سوم باشد به خوانندگان نشان دهد تا همگان با اوهمآوا شوند که مصدق با پیشرفت ومدرنیته سر ناسازگاری داشته است. و . . . » ص۱۱۱. با تأکید برخوانش دوباره و دقیق آن پیشگفتار و اشاره به «زیرنویس برگ۱۱۷ناسزانامه اش ازآنها یاد کرده، برگهای پیشین و پس ازآن بخش را هم خواندم و نشانی ازاین سخن سراپا دروغ و افترا آمیز میرفطروس نیافتم» ص۱۱۱. از بی اطلاعی نویسنده از متن پیشگفتار بلند، سخت به او می تازد. «اگرمیرفطروس پژوهشگری جدی و راست گو می بود و نیم نگاهی به آن پیشگفتار بلند می افکند، شاید چنین دروغی را روا نمی ساخت.» ص ۱۱۳. آقای امینی، برای اطمینان و اثبات دروغ روایتگر، اصل چهاربرگ به زبان فرانسه که مورد استناد بوده را بین برگهای ۱۱۵ – ۱۱۴ کتاب ضمیمه کرده اند.

در رهگذرحوادث، اشاره ای به خدمات آقای جلال متینی رئیس وقت دانشگاه فردوسی شده « ترجمه و تفسیرقرآن نام آور به تفسیر کمبریج را پیش از چاپ از سوی انتشارات فرهنگ درسال ۱۳۴۸، تصحیح کرده اند و تفسیری برعشری که ترجمه و تفسیری است از بخشی از قرآن در سده های چهارم یا پنجم . . . و سردبیری نشریۀ نامه استان قدس رضوی در شماره ۳۸ این نشریه نوشته اند» و خدمات اسلامی او را توضیح داده اند. اقای متینی اشاره ای دارد به مصدق درمجلس پنجم موقع رأی گیری به ماده واحده برای انقراض قاجار. «کلام الله مجید از بغل خود درآورده و به مسلمان بودن خود شهادت داده است.» باید پرسید هدف از طرح این سخن بیربط نیشدار به مصدق چیست؟ نه باور به قرآن کفر است و نه ایمان دینی مایۀ خفت و ذلت؟ خواری و ذلت درسوداگری و داد و ستدهای مدعیان روشنفکری و رنگ عوض کردن های موسمی و موضعی اهل سیاست وقلم است. آقای متینی که ایمان دینی وداشتن قرآن و قسم خوردن به آن را با نیش و کنایه برای مصدق، جرم قلمداد می کند، خودشان با خدمات ارزندۀ اسلامی تا آستانه انقلاب، از بازوهای تقویتی دستاربندان بودند که آقای امینی آن را در بالا شرح داده است. تازش و فریادش بیدلیل نیست: «آیا اندکی آزرم از بایستگی های انسانیت و راست گوئی و «استادی» نیست؟» ص ۱۱۸

مصدق، در ملاقاتی با شیخ محمدتقی فلسفی واعظ معروف، که حامل پیامی بوده از مرحوم آیت لله بروجردی دربارۀ فعالیت های بهائیان نظر خود را می گوید: «دکترمصدق بعد از تمام شدن صحبت من به گونه ی تمسخرآمیزی قاه قاه و با صدای بلند خندید و گفت آقای فلسفی، ازنظر من مسلمان و بهائی فرق ندارند؛ همه از یک ملت و ایرانی هستند.» ص۱۲۰
در شهریور۱۳۰۰ احمد قوام لایحۀ «اقامه عزاداری خامس آل عبا درعمارت بهارستان» را به مجلس برد و در نشست پانردهم شهریورماه پذیرفته شد. «به ابتکار رضاخان سردارسپه عزاداری بزرگی در قزاقخانه برگزارشد.» ص ۱۲۲
در «مصدق وآزادی روزنامه نگاری» هربرگی اراین کتاب مستند، با سند ومدرک درست، پرده از ناراستیهای پژوهشگربرمیدارد. از قول علی بهزادی و محرمعلی خان و جا به جا کردن آدم ها و گفته ها روایت تلخی از سقوط اخلاق را توضیح میدهد. شرم آور اینکه این تهمت ها و ناراستی ها، در زمانه ای صورت می گیرد که هنوز نسلی از آن دوران در قید حیاتند و حوادث را به خاطردارند. راقم این سطور بهترین خاطرۀ خوش آزادی بیان وآزادی مطبوعات آن دوران را به یاد دارد. بساط روزنامه فروش ها درسر هر کوی و برزن پُر و رنگین بود. روزنامه های اسلامی، ملی، توده ای موافق ومخالف دریک بساط، نمونه ای ازآزادی و رنگین فکریهای زمانه بود با درگیری مشتریان که هرازگاهی درسربساط روزنامه فروشها رخ میداد. دراین فکر ها بودم که رسیده بودم به این بخش کتاب که : «در دوران مصدق شمار روزنامه های موافق و رودررو به ۳۷۳ رسید.» ص ۱۵۴. در زیرنویس همان اشاره شده به نامۀ بی سابقۀ دکترمصدق به شهربانی، و انتشارآن درروزنامه ها، که تا آن زمان ازهیچ نخست وزیری دیده نشده بود. دراردیبهشت ماه سال ۱۳۳۰ نامه ای به شهربانی کل کشور نوشت : «از امروز در جراید کشور آنچه راجع به شخص این جانب نگاشته شود هرچه نوشته باشند و هر که نوشته باشد به هیچ وجه نباید مورد اعتراض و تعرض قرارگیرد.» این واقعیت را نمی توان انکار کرد که پس از زمامداری دوران نخست وزیری مصدق هرگز آن روزهای خوش آزادی قلم و بیان دیده نشد تا روزهای انقلاب ۱۳۵۷ که آفتاب لب بام بود .
امینی، باشکافتن روایتهای پژوهشگر، شگردهای اورا فاش میکند: «شایسته بودکه آقای میرفطروس می نوشت که بهزادی این را از زبان محرمعلی خان نوشته و درهیچ جای دیگر، کسی از روزنامه نگاران دشمن مصدق هم آن را بازگونکرده است . . . . . . . . آقای میرفطروس این راهم ازخواننده پنهان داشته که محرمعلی خان پس ازگفتن آن سخنان از زبان فاطمی، این راهم از زبان فاطمی بازگو کرده است میدانی محرمعلی خان دولت [مصدق] سانسور را لغوکرده جلوی بگیروببندفرماندارنظامی را گرفته الان مطبوعات اجتماعات و احزاب کاملا آزاد هستند.» ۵۷– ۱۵۶.
هر برگی ازاین کتاب فاش کنندۀ ناراستی های پژوهشگراست. درباره استخدام شعبان جعفری معروف درشهربانی که با عنوان شعبان جعفری، کارمند دولت مصدق» شروع می شود. آقای امینی شرح دقیق و درست واقعه را توضیح می دهد: «کینه توزی مورخ دروغ پرداز با مصدق به پایه ای است که از یکسو مزینی را شاهد می گیرد که معاون نخست وزیر نخستین کسی بوده که بهره گیری ازلات ها را به رئیس شهربانی پیشنهاد کرده وآن افسر شرافتمند زیر بار نرفته و کناره گرفته است و ازسوی دیگرهنگامی که “سندی” را می یابد که استخدام شعبان جعفری را به دستور همان افسر شرافت مند پای بند اصول نشان می دهد بی آن که نام اورا بیاورد اورا “رئیس شهربانی منصوب و منتخب مصدق” می خواند و نام چنین دون رفتاری را، پژوهش تاریخ می نهد.» ص۳۲۵.

در«رفراندوم وکودتا» آقای امینی روی جمله ای تکیه کرده و میپرسد : درکدام سند سیا یا وزارت امورخارجه و دیگران برگی توان یافت که پس از دست زدن مصدق به رفراندم، کسی نوشته باشد، «اعلیحضرت پادشاه ایران راه قانونی و مسالمت آمیز برکناری مصدق را یافته اند، و دیگرنیازی به کودتا نیست.» ۵۳۴. و سپس شرح توطئه و حضورعوامل سیا «فرستاده ی ویژه ی ایالات متحد، کرمیت روزولت، سرپرست پروژه ی کودتا و اسدالله رشیدیان که هیچ سمت دولتی نداشت . . .»، ناراستی های پژوهشگر را توضیح می دهد.» ۵۳۵.

درقانون اساسی و حقوق پادشاه آقای امینی، پس از توضیح دربارۀ حقوق قانونی پادشاه با تکیه به قانون اساسی کشور، برآشفته ازداوری آقای میرفطروس مینویسد: «این درس حقوق نخوانده، حقوق دان شده، برپایۀ کدام پژوهش حقوقی که انجام داده و یا کدام بررسی حقوقی، با چنین شلختگی و پریشان مغزی پیرامون یک اصل مهم قانون اساسی داوری می کند؟» ص ۵۷۲.
امینی درسیمای وجدان بیدار و خاموش ملتی، با پیشوای آن نهضت بزرگ ملی ظاهر میشود. تاریخ را ورق میزند. با بررسی اسناد دو روی سکه را میبیند وداوری منصفانۀ خود را با زبانی بس استوار تدوین و منتشر میکند. و خواننده درآئینه خیال سوداگران شرم زده را میبیند با پایانی بس درمانده و اسارتبار. و آرزو میکند شاید عجز و درماندگی نابخردانِ نیازمند را چاره ای شود!
این بررسی را همین جا می بندم. با این پیام به اهل کتاب، به ویژه دوستداران تاریخ؛ که این اثر مستند و پرمغز را با دقت بخوانند و داوری کنند. آرای درست خوانندگان وداوری آنها پاک ترین سپاس است وسالم ترین ادای احترام به پژوهشگر. پاداشی به حق، به خاطر زحماتی که در تدوین این کتاب پرمحتوا و یاد ماندنی متحمل شده اشت.
اهل کتاب با شیوۀ دیرینۀ آقای میرفطروس و تاخت و تازش به منتقدینِ خود آشنا هستند. میدانند که بی طاقتند. نقد و انتقاد را بر نمیتابند و درمانده از تمیز دوست و دشمن اند. هرگونه اظهارنظرخود را واجب الاطاعه میداند. درهر جمله یا پاراگرافِ، درهر موضوع که با آرای ایشان همخوان باشد، ولواز دشمن، آن را برمیگزیند و بعنوان سند مکتوب میکند، باقی جمله یا پاراگراف را نادیده می گیرد. همو درپوشش شیوه های عوامانه با ارایش حامیان خیالی از حرمت تلاش هایش میکاهد. احترام نقد و عقل نقاد در نظر ایشان تا آنجا مورد پذیرش است که نظرشان بی چون و چرا پذیرفته شود. متأسفانه شیوۀ مغرضانه و جانبدارانۀ آقای میرفطروس نه روش معرفتی ست و نه سبک نقد علمی .
به قول آقای احمد افرادی و نقد ارزشمندی که چند سال پیش به کتاب (آسیب شناسی …) نوشت ، نکتۀ مهمی را دربارۀ آقای میرفطروس یاد آورشد که تکرارش ضروری ست :
واقعیت آن است که، رفتار محققانه ی ایشان (در محترمانه ترین کلام) نامش کتابسازی است .

از آن نگاه آخر پنج سال گذشت… جمال تو تا ابد، اندازه ی جان ما باد… مینا استرابادی

neda-aghasoltan
پنج سال تمام از آن غروب غمزده می گذرد و این غم انگار نه انگار که خیال دور شدن داشته باشد، همچنان در ذهن مردم است و خیال شهر. حالا پنج سال از آن نگاه آخرینی که دنیا را به سکوت و لرزه انداخت می گذرد و دیگر نگاهی که به ” ندای ایران ” شهره شد، به زبان هنر به صفحات تاریخ سنجاق شده. شعر ها و قصه های فراوانی باب آن بی گناهی و آن میل به آزادی نوشته شده، پوستر ها و طرح های فراوانی از آن لحظه و آن اراده طرح زده شده و تندیس هایی از آن صورت برای تاریخ به یادگار مانده. باشد تا شجاعت او و آن خون سرخ روزی در خاک وطن نغمه ی آزادی و برابری شود.همکارانمان در تحریریه ی ” خلیج فارس ” چند شعر برگزیده در سوگ ندای ایران را برای انتشار در این صفحه برگزیده اند که با هم می خوانیم…
حافظ موسوی :

حافظ موسوی زاده ۱۵ اسفند ۱۳۳۳ خورشیدی شاعر معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است. وی مدتی دبیر هیات تحریریه مجله کارنامه بود و اکنون به همراه شمس لنگرودی، شهاب مقربین مدیر انتشارات آهنگ دیگر می‌باشد.
برای خواهرکم «ندا»
صدا به صدا نمی‌رسد
چشم، چشم را نمی‌بیند
بیا به خانه برگردیم خواهرکم
ما به اندازه کافی بهانه برای گریستن داریم
بیا به خانه برگردیم
مگر نمی‌بینی
اینجا نه پرنده‌ای آواز می‌خواند
نه کودکی لبخند می‌زند
و از دهان بهت‌زده کوچه‌ها و خیابان‌ها
آتش و دود برمی‌خیزد
بیا به خانه برگردیم
این ها بی رحم اند
گلوله‌هاشان مشقی نیست
چشم‌های معصوم تو، خواهرکم

طاقت این همه گاز اشک‌آور و
دشنام و دود را ندارد
بیا به خانه برگردیم خواهرکم
این خیابان را
پیش از این بارها به خون کشیده‌اند
اینجا امیرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند
و کمی‌پایین‌تر
خوابگاهی است که ای بسا شب‌ها
یک ذره خواب به چشمش نیامده است
بیا به خانه برگردیم
اینجا خوابگاه نیست
بیدارگاه جوان‌های ماست
اینجا آشیانه کتاب‌ها و کاغذهایی است
که ای بسا شب‌ها
چون پرندگانی سپید
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌های سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهای شکسته فروریخته‌اند
و ‌ای بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشک‌های کاغذی کودکانه ما
تا آن سوی خیابان، پرواز کرده‌اند
بیا به خانه برگردیم خواهرکم
من، از لابه‌لای این همه شلوغی و فریاد
صدای مادر را می‌شنوم
که چشم‌هایش را به کوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
که شانه‌هاشان امروز، خمیده‌تر از دیروز است
می‌پرسد:
«خانم! آقا! شما ندای مرا ندیده‌اید؟
نمی‌دانم کجاست، موبایلش چرا جواب نمی‌دهد؟!»
نه! خواهرکم
حالا دیگر، راهی برای برگشتن نیست
باید به بیمارستان ها سرد خانه ها زندان ها
باید به پزشکی قانونی برویم
باید تمام شب‌ها را
دنبال ردپای تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم
فردا، تمام تلویزیون های دنیا
چهره خونینت را پخش می کنند
و صفحه‌های اول روزنامه‌ها، در سراسر دنیا
زیر عکس تو خواهند نوشت:
اینجا تهران است، خیابان امیرآباد
و این «ندا»
ندای نوشکفته آزادی است
که از گلوی خونین ملتی بزرگ
بر آمده است.

یدالله رؤیایی:

یدالله رؤیایی مشهور به رؤیا (زادهٔ ۱۷ اردیبهشت ۱۳۱۱ در دامغان) شاعر ایرانی است که کنون در پاریس زندگی می‌کند.
به چهرۀ خونین دخترم : ندا
ای که در صفِ پیش،
جان پیش صف می گذاری
برتلاطم تو جهان من کف و کاهی باد !
و جمال تو تا ابد
اندازۀ جان ما باد !

شمس لنگرودی:

شمس لنگرودی در سال ۱۳۲۹ در لنگرود متولد شد و سرودن شعر را از دههٔ ۱۳۵۰ آغاز کرد. نخستین دفتر شعرش رفتار تشنگی در ۱۳۵۵ منتشر شد، اما پس از انتشار مجموعه‌های «خاکستر و بانو» و «جشن ناپیدا» در اواسط دههٔ ۱۳۶۰ به شهرت رسید.
پس از از انتشار نخستین دفتر شعرش، «رفتار تشنگی» در سال ۱۳۵۵ خورشیدی، در سال‌های پرتب‌وتاب دههٔ ۱۳۶۰ از او چهار مجموعه شعر از جمله «قصیدهٔ لبخند چاک‌چاک» منتشر می‌شود؛ سپس ده‌سالی را با سکوت در شعر می‌گذراند و سرانجام در سال ۱۳۷۹، مجموعه شعر «نت‌هایی برای بلبل چوبی» را روانه بازار کتاب می‌کند. این شاعر در دههٔ ۱۳۸۰ «سال‌های سکوت و کم‌کاری» را جبران می‌کند؛ در این سال‌ها هشت مجموعه شعر از او منتشر می‌شود که از آن جمله‌است: «پنجاه‌وسه ترانهٔ عاشقانه»، «رسم‌کردن دست‌های تو» و «شب، نقاب عمومی است». از این میان، مجموعه شعر «۲۲ مرثیه در تیرماه» از طریق رسانه‌های اینترنتی منتشر شده‌است

  • ۱

براى دخترم ندا آقاسلطان
صید حلال
دخترم
سنت‌شان بود

زنده به گورت کنند
تو کشته شدى
ملتى زنده به گور مى‌شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مى‌خورد.
تو فقط ایستاده بودى
و خوشدلانه نگاه مى‌کردى
که به خانه‌ات برگردى
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهى دید دخترم
و خیل خیال‌هاى خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر مى‌زنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حیران
که مضطربانه چهره‌ى صیادش را جستجو مى‌کند
تو به دام افتادى
همچون خوشه‌ى انگورى
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام مى‌شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها
کیانند اینان در تاریکى
که با صداى پرنده‌ى خانگى
پارس مى‌کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر مى‌شوى.
آه نداى عزیز من
گل سرخى که بر گلوى تو روئیده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه‌ى ایران را در ترنم گلبرگ‌هایش فروپوشانید
و اینانى که ندا داده‌اند
بلبلانند
میلیون‌ها تن که گرد گلى نشسته
و نام تو را مى‌خوانند.
یعنى ممکن است صداشان را که براى تو آواز مى‌خوانند نشنوى
یعنى پنجره‌ات را بستند که صداى پیروزى خود را هم نشنوى
ببین که چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او که صید حلال مى‌خورد.

  • ۲

پس نام
چندان فرقى نمى‌کرد
امیرآباد، کارگر.
کاکتوس فراوانى دیده‌ام
که پرندگان کویرى را
در سینه‌ى خارآکندى جاى مى‌دهند

گل سرخى مسموم، مسموم دیده‌ام
که حنجره‌ات را سوراخ کرده بود.
امیرآباد، کارگر
امیرآباد، کارگر.
از پس باریدن است
که تاول ابرهاى اسیدى
بر تن‌مان آشکار مى‌شود.
ما را ببخش خیابان بلندم که چراغ‌هایت در قطرات خون روشن مى‌شوند.
امیرآباد، کارگر
امیرآباد، کارگر
من که تو را خیابان ندا مى‌خوانم.
علیرضا بهنام ،شاعر،مترجم و روزنامه نگار متولد تهران است.وی دارای مدارک کاردانی کارگردانی سینما و کارشناسی مهندسی عمران می باشد وی از سال ۱۳۷۰ به چاپ شعر‌های خود پرداخته است. چهار مجموعه شعر و دو کتاب ترجمه شعر حاصل فعالیت ادبی اوست.

حکم تیر

تمام این روزها بگذرند از من
ببرند مرا به خیابانی بلند
از زیر قارچ اتمی با آن مناره‌اش که می‌درد آسمان را
تا میدان مجسمه‌ای بی سر
بیاشوبم بلند خدایا بلند
چشم‌های تو همراه من است
همراه من است زیبایی جهان
لکنت گرفته‌ام از این همه زیبایی
لکنت گرفته‌ام از این همه رعنایی
لکنت گرفته‌ام
حکم تیر از روی مناره که می‌آید
چشم‌های تو همراه من است
حکم تیر از روی بام که می‌آید
چشم‌های تو همراه من است
بلند می‌شود صدایم اوج می‌گیرد با چشم‌های تو این وسط
جاری روی زمین و موج موج چشم‌های تو می‌آید تا امتداد این بلند
الله اکبر
حکم تیر می‌آید
این جهان قرار بود گل بشود جایی که انقلاب و آزادی به هم می‌رسند
این جهان قرار است گل بشود در امتداد زیبایی خجسته‌ی آن دوچشم
و چشم‌های دیگر که از روزگار زیبایی ازلی آزاد خرامیده‌اند
دوزخ به جا مانده از آن همه زیبایی
و می‌بینم
با پهلویی شکسته یک گل
با صورتی شکسته یک گل
با ابرویی شکسته یک گل
توقان رنگ از ترعه‌های بلند خیابان‌ها می‌گذرد الله اکبر
هان بنگرید
این چله هم می‌گذرد با پرچم عزا
و باریکه‌ای از نور
هنوز می‌تابد بر این بلند
اینجا خیابان من است

خیابان من است اینجا
و زیبایی جهان
همراه من است
احسان عابدی:
برای “ن” که ندای روزهای حادثه بود
همه چیز درست می‌شود.
یک روز مثل امروز
بیدار می‌شوی
و چشم‌هایت را می‌مالی
– چند پیمانه شکر دوست داری؟
بوی چای و نان تازه سرحالت می‌آورد
آن وقت تلویزیون را روشن می‌کنی
تا مجری بگوید
امروز، روز دیگری‌ست
برای تو
من
و آن دختری که سال‌ها
خواب بوسه می‌دید

یادواره ی علی کسمایی /تنها صداست که می ماند… رهیار شریف

هفته ی نخست تابستان نود و یک هنوز به انتها نرسیده بود که خبر درگذشت “پدر دوبله” ی ایران تیتر خبرگزاری ها شد. او که مدتها به علت کهولت سن و شکستی از ناحیه ی لگن در بستر بیماری بود، سرآخر در شامگاه سه شنبه ششم تیر ماه در منزل شخصی اش در تهران دیده از جهان فرو بست.

ali-kasmaee
”علی کسمایی”، متولد سال ۱۲۹۴ خورشیدی در تهران بود، دوران کودکی وی به واسطه ی شغل بازرگانی پدرش در شمال ایران سپری شد. پس از آن کسمایی برای گذراندن دوران دبیرستان به تهران آمد و در دبیرستان دارالفنون در محضر اساتیدی چون جلال همایی، احمد بهمنیار، بدیع الزمان فروزانفر و ملک الشعرای بهار تلمذ کرد. او سپس برای ادامه ی تحصیل وارد دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد و همزمان در یک دوره کلاس روزنامه نگاری هم شرکت کرد.علی کسمایی پس از اخذ مدرک کارشناسی در رشته ی علوم سیاسی و به دنبال عدم استخدام در وزارت امور خارجه، برای گذران زندگی به کارترجمه و نوشتن مقاله در روزنامه های مختلف پرداخت و در برهه هایی از دوران، سردبیری روزنامه‌هایی چون اطلاعات، مهرایران و عالم هنر را بر عهده گرفت.
کسمایی علاوه بر این تحت تعلیم دو وکیل سرشناس آن دوران، علی اکبر طاها و ابراهیم خواجه نوری یک دوره یک ساله ی کارآموزی وکالت دادگستری را نیز طی کرد. او پس از مدتی به واسطه ی تحقیق و پژوهش در کتابخانه ی مجلس، خبرنگار پارلمانی شد و با رجال سیاسی مطرح آن روزگار آمد و شد پیدا کرد.

اما سال ۱۳۲۹ مصادف بود با رقم خوردن نقطه ی عطف زندگی وی. آشنایی با “اسماعیل کوشان” که در آن زمان مدیریت استودیو پارس فیلم را برعهده داشت، وی را به سمت سینما و دوبلاژ سوق داد. او نخست با نوشتن فیلم نامه ی “شرمسار” وارد سینمای حرفه ای شد و پس از آن بود که با زمینه های دیگر فیلم سازی چون انتخاب بازیگر، اداره ی صحنه های فیلم و صداگذاری و دوبله – که سبب اشتهار او بود- نیز آشنا شد. تا آنجا که چهار سال پس از آن در سال ۱۳۳۳ به عنوان مدیر دوبلاژ فیلم “شاهزاده ی روباهان” را دوبله کرد. او سپس عهده دار سرپرستی استودیو “مولن روژ” شد و با دوبله ی فیلم هایی چون “دکتر ژیواگو”، “مکبث” و “اشک ها و لبخندها” آثار درخشانی را در هنر دوبله ی ایران خلق کرد. هم چنین دوبله ی فیلم موزیکال “بانوی زیبای من” که یکی از شاهکارهای دوبله ی ایران محسوب می شود با سرپرستی علی کسمایی صورت گرفت.
هم چنین سرپرستی دوبلاژ فیلم های “شازده احتجاب”، “شطرنج باد”، “ملکوت”، “هجرت”، “پرواز در شب”، “هزاردستان”، “سربداران”، “آخرین پرواز”، گاین خانه دور است”، “سال های جوانی”، “اتاق یک”، “حکایت آن مرد خوشبخت”، “کمیته ی مجازات”، “هور در آتش” و “هملت” از جمله آثاری هستند که علی کسمایی در کارنامه ی هنری اش ثبت کرده است.

به بهانه ی سالروز تولد جورج اورول/ آزادی بردگی ست و جهل قدرت… لیلا سامانی

صد و هشت سال از تولد “اریک آرتور بلر” ملقب به “جورج اورول”، نویسنده ی ریز بین و آزاد اندیش انگلیسی می گذرد، نویسنده ای که با تکیه بر مهارتش در روزنامه نگاری، ادبیات را با سیاست انتقادی در هم آمیخت و رمانهایی خلق کرد که ماهیت سیاسی اجتماعی شان هنوز هم برای مردمان امروز آشنا و ملموس است.

sdf645d8
او که کودکی و نوجوانی اش را در جوامعی چون هندوستان و انگلیس سپری کرده بود، با معنای تضاد طبقاتی و فقر به خوبی آشنا بود و حتی برای درک این واژه ها مدت زمانی را در میان اقشار فرودست جامعه و کارگران و اشتغال به شغلهای چون ظرفشویی در شهرهای پاریس و لندن گذراند. او ما حصل این تجربیات را در سال ۱۹۳۳ در کتابی با عنوان ” آس و پاس در پاریس و لندن” به چاپ رساند و از آنجا که این کتاب نمایانگر بخشهایی از زندگی خود او بود، بر آن شد تا از نام مستعار “جورج اورول” استفاده کند. جورج اورول پس از آن دست به نگارش کتابهایی زد که همگی براساس تجربیات شخصی اش ساخته و پرداخته شده بودند، کتابهایی که گاه شکلی گزارش گونه و ژورنالیستی به خود می گرفتند و گاه رمانهایی بودند قصه وار و خیال گونه. از جمله ی این کتابها می توان به ” روزهای برمه”( ۱۹۳۴) ، “دختر کشیش” ( ۱۹۳۵) و “درود بر کاتالونیا”( ۱۹۳۸) اشاره کرد.

اورول که مدتی از سوی کشور انگلیس به عنوان پلیس به کشور برمه اعزام شده بود، در رمان “روزهای برمه” در قالب داستانی مهیج و جذاب به بررسی زندگی گروهی از مهاجرین انگلیسی در برمه – که در آن زمان مستعمره ی انگلیس بوده است- پرداخت . انتشار این کتاب که در حقیقت اعتراضی صریح به سیاستهای استثمارگرانه ی انگلستان بود، موجب اخراج وی از این کشور شد. این رمان از سویی تعصب و نژاد پرستی سفیدپوستان و از سوی دیگر نادانی و نا آگاهی بومیان هندوی برمه را نشان می دهد :
“اغلب آدم ها همیشه همین طورند . اگر کسی را پذیرفتند همه عیوبش را حسن می بینند و کوچکترین انتقادی بر شخص مورد پسند ایشان وارد نیست و اگر از کسی نفرت پیدا کردند از همه خصلت های نیکوی او چشم پوشی می کنند و عیوب او را بزرگ می نمایانند . در هیچ موردی حد وسط ندارند .”
“دختر کشیش” رمان دیگر اورول است، این کتاب که عقاید مذهبی و روزمرگی ناشی از سکون فکر را به چالش می کشد، شرح حال دختری به نام “دورتی” ست که در کنار پدر پیرش، زندگی مذهبی خشک و ملالت باری را می گذراند، او که در سایه ی تعالیم پدر سخت گیرش وظایف سنگینی را در خانه و کلیسا به دوش می کشد، جسم و زنانگی خود را هم به فراموشی سپرده است و حتی به محض خطور افکار منحط به ذهنش جسم خود را خراش می دهد، تا اینکه سرانجام از دست رفتن حافظه و گم شدن موقتی او موجب تحولی عظیم در زندگی اش می شود:
” بی ایمانی مانند خود ایمان در درجه اول از منطق ریشه نمی گیرد، در واقع تحولی است که در فضای ذهنی انسان رخ داده و تکوین می یابد .”
اورول در سالهای ابتدایی دهه ی ۱۹۳۰ چون دیگر نویسندگان آزادی خواه هم عصر خود با عزیمت به اسپانیا در جنگ علیه ارتش فاشیست “ژنرال فرانکو” شرکت کرد، سوغات این جنگ برای او جراحتی بود که سالها با عوارض آن دست به گریبان بود و نهایتا مرگ زود هنگامش را رقم زد. کتاب “درود بر کاتالونیا” نتیجه ی دیده ها و تجربیات اورول درجریان اقامت در اسپانیا ست. این کتاب در حقیقت گزارشی ست مستند از جنگهای داخلی اسپانیا و مدرکی ست علیه ادعاهای پوچ رژیم کمونیستی دوره ی استالین. “درود بر کاتالونیا” شور و سرخوردگی توامان مردمان رنج کشیده ای را به تصویر می کشد که برای نیل به آرمانی مشترک مبارزه کرده اند ولی در گیر و دار بازی های سیاسی اقتدارگرایان از همه ی آمالشان تهی شده و حتی از تعقیب و آزار هم بی نصیب نمانده اند.
او که در این جنگ علیه سلطنت طلبان در کسوت یک چریک دوشادوش چپ ها مبارزه کرده بود، پس از زخمی شدن از ناحیه ی گلو با تنی درد مند اما روحی استوار به انگلستان بازگشت. تجربه ی حضور او در اسپانیا سبب شد که اورول از ورطه ی تردید خارج شود و مسیر فکری خویش را بیابد، خود او می گوید: “هر خطی از نوشته های جدّی من که از ۱۹۳۶ تاکنون به رشته ی تحریر در آمده به گونه ای مستقیم یا غیر مستقیم علیه نظام توتالیتر و به خاطر نحله ی اجتماعی انسان گرایانه بوده است.”
از دیگر آثار گزارش گونه ی اورول می توان به “جاده‎ای به سوی اسکله ویگن” ( ۱۹۳۷) و “هوای تازه” ( ۱۹۳۹) اشاره کرد که نقدهایی عمیق به مذهب، کلیسا و قشرهای متوسط و فرودست جامعه را وارد می کردند.

اما اورول شهرت جهانی خود را مدیون دو رمان واپسینش، ” قلعه ی حیوانات” (۱۹۴۵) و “۱۹۸۴″ (۱۹۴۹) است. آثاری که علاوه بر نقد حکومتهای کمونیستی و انقلابهای توده ای، به مردم و اقشار فرودست جامعه نیز اعتراض می کرد و آنها را در تسلط حاکمان تمامیت خواه مقصر می شمرد. همین تفکرات بود که موجب شد ناسیونالیستهای انگلیسی او را سوسیالیستی بدبین و ناامید بنامند و منتقدین چپ برچسب “تروتسکیست” بر نام او زنند.

اورول در شاهکار جاودانه اش “قلعه ی حیوانات”، با خروشی نومیدانه روند دگردیسی انقلابها را به نمایش می کشد. انقلاب هایی که در آنها از دل آرمانهای عدالتخواهی و آزادی و برابری، شعله ی فساد و ابتذال و برتری جویی سر می کشد.

استحاله ای غریب که گویی با سرشت همه ی انقلابها عجین شده است از انقلاب کبیر فرانسه گرفته تا انقلاب روسیه در اکتبر ۱۹۱۷٫ هر چند قلعه ی حیوانات به طور خاص وقوع انقلاب کمونیستی روسیه و بر سرکار آمدن لنین و استالین را مورد انتقاد قرار داده است، اما این کتاب ضد اتوپیایی با جلوه های نمادینش سایه ی خود را بر همه ی اعصار گسترانده است. در قلعه ی حیوانات ، “خوک” ها نماد روشنفکران و متفکرینی هستند که در پی کسب قدرت همه ی اصول اخلاقی، آرمانی و انقلابی را لگدمال کرده و بی توجه به سرنوشت “رفقا” از خوکدانی به “ساختمان مزرعه” می روند و درست مانند حکام قبلی سلطه جو و تمامیت خواه می شوند و با وضع قوانینی فریب کارانه انقلاب را ازمسیر خود منحرف می کنند از سوی دیگر سگها نماد انسانهایی خشن، بیرحم و مملو از درنده خویی اند که تنها تابع دستورات ظالمانه ی خوک ها هستند تا مخالفان و معترضان به این شیوه ی حکومت را از میان بردارند. در این میان گوسفندان نماد طبقات پایینی و کم سواد جامعه اند که ناآگاهی و بی خردیشان موجب استثمار بیش از پیش طبقه ی حاکم می گردد و در نهایت چنان خفقانی پدید می آید که “بنجامین” الاغ مزرعه هم به رغم آگاهی از شرارتهای خوکها زبان به اعتراض نمی گشاید.
قلعه ی حیوانات

قلعه ی حیوانات

این کتاب کم حجم که تا کنون میلیونها نسخه از آن به فروش رفته است جمله ی معروف و کنایه آمیز ” همه حیوانات با هم برابرند ، اما بعضی برابر ترند . ” را پس از گذشت دهه ها در اذهان مردمان حک کرده است.
“۱۹۸۴″ دیگر رمان این نویسنده نیز از شاهکارهای ادبیات جهان محسوب می شود، اورول عنوان کتاب را با جا به جا کردن دو رقم آخر سال نگارش کتاب ( ۱۹۴۸) تعیین کرد. این کتاب سالهای پس از جنگ جهانی دوم و پیرامون فاشیسم هیتلری نوشته شد و نویسنده در حقیقت با بررسی اوضاع حاکم بر روزگار خویش دست به نوعی پیش گویی زده و رژیمهای توتالیتر و مستبدی را به تصویر کشیده است که قادرند به احساسات و اندیشه های انسانی هم رسوخ کنند و ریشه ی خصایلی چون عشق و نوع دوستی را در وجود آدمی خشک کنند.
۱۹۸۴، به شیوه ای هنرمندانه تصویری کامل از یک حکومت استبدادی را به تصویر می کشد. داستان، روایت جامعه ی ویرانی ست که در آن همه ی مردم تحت سلطه ی “برادربزرگ” زندگی می کنند، شهر مملو است از پرده های تلویزیونی که رفتار و گفتار انسانها را رصد و به پلیس مخابره می کنند. در این جهان غریب و بعضا آشنا سه شعار اصلی طنین انداز است: ” جنگ صلح است، آزادی بردگی ست، جهل قدرت است.”

لیلا سامانی - نویسنده مقاله

لیلا سامانی – نویسنده مقاله

در این جامعه خبری از دوستی و عشق نیست، استراحت، آشپزی و لذت بردن از زندگی بی معناست و مردم برای گذران معیشت خود در تنگنا و سختی اند، دولت مجهز به انواع وسایل الکترونیک جهت استراق سمع و تعقیب است و آزادی در حریم خصوصی بی معناست. همه ی افراد جامعه به هم بدبین اند و به یکدیگر به چشم خبر چین و مامور مخفی پلیس نگاه می کنند، دولت دم از آزادی و دموکراسی می زند اما در عمل هیچ حقی برای مردم قائل نیست. اورول که همه ی این مصائب را برآمده از انقلابی مصادره شده می داند، پس از تشریح این وضعیت با ترسیم پایانی تلخ و سیاه خواننده را برجای خود میخکوب می کند:“به آن چهره غول‌آسا خیره شد. چهل سال طول کشید تا فهمید زیر آن سبیل‌های سیاه چه لبخندی پنهان است. چه سو تفاهم و کج‌فهمی احمقانه‌ ای! چه قدر خودسری و نادانی، که دست رد به سینه پرعطوفت او زدی. دو قطره اشک که بوی جین می‌داد از چشم‌هایش به روی بینی فروغلتید. اما چیزی نبود، چه باک، همه چیز رو به راه بود و جنگ به آخر رسیده بود. در مبارزه با خود پیروز شده شده بود. به برادربزرگ عشق می‌ورزید.”

جورج اورول هفت ماه و دوازده روز پس از انتشار این کتاب به علت ابتلا به بیماری سل و جراحات ناشی از جنگ در گذشت، مطابق وصیت خودش، پیکرش را سوزانده و خاکسترش را در گورستانی گمنام در دهکده‌ای به نام “ساتن کورتینی” در نزدیکی آکسفورد به خاک سپردند. بر روی سنگ قبراو هیچ اشاره‌ای به شهرت و نام “جورج اورول”، اسمی که بدان آوازه جهانی داشت نشد.

هزاره ی ققنوس / ساسانیان تاسامانیان … رضا اغنمی

a632503

کویر، پژوهشگرو نویسنده ای پرکار وسختکوش است. دانش آموخته تاریخ، علاقمند به تاریخ و گذشته های فرهنگی و تاریخیِ ایران است. کارنامه پرباری درادبیات تبعید دارد. و همانگونه که درپشت جلد آمده بیش از ۲۰ جلد کتاب از او تا به حال منتشر شده است. ازمعدود چپ اندیشان جهان وطنی ست که به تاریخ سرزمین خود عشق میورزد. محمود، درسیاهی های تاریخ میچرخد، به زوایای آشکار و نهانش سر میزند به دیدن روزنۀ نوری ولو ازدوردست ها با دریائی ازامید سفره پهن میکند با سایه ها و رد پاهای درگذشتگان به درد دل مینشیند، با شکافتن وقایع رخدادادها را ثبت وضبط میکند. با تاریخ عاشقانه سخن میگوید. به ازدست رفته ها وتاراج شده ها حساس است. بارها شاهد بودم که ازهجوم بیگانگان ولطمه های تاریخی، ازدست رفتن های خاک وطن با تأسف و اندوه سخن گفته است.

a52187t
«هزاره ققنوس» همانگونه که درپیشانی اش مهرخورده «آن جان جاودانه وزایش دگرباره است» ویادوارۀ حسرتباری ازسرگذشت های دور ودراز سرزمین باستانی با مردمانی گوناگون دربیش از۵۶۰ برگ، که میتوان آن را بعنوان نگاهِ تازه به تاریخ ایران تلقی کرد.
این اثر شامل شش بخش است. با نمایۀ کتاب و نقشه ها که درپایان آمده است.
دردرامد، به پژوهش تاریخی نگاری دردوران جدید اشاره ای دارد که «تاریخ، یک پُرس وجوست از دیروز تافردا». از پیوستگی های تاریخی و گسست های تاریخ خودی «تاریخ سرزمین ما اما، از بیش ازهزارسال به این سو، پیوستگی ندارد. بریده بریده است.» ساسانیان بخش نخست این کتاب است که «ازسال ۲۲۴ تا ۶۵۱میلادی ( ۴۲۷ سال) درایران فرمانروائی کردند.» وسپس دستاوردهای آن دودمان را شرح میدهد.

از اندیشه و دانش، آغازمیکند. با خدای نامه. که «کهن ترین کتاب ارزشمند تاریخ ایران است» و ترجمه آن به عربی در قرن دوم هجری توسط ابن مقفع انجام شده با نام «سیرالملوک الفرس». ترجمه «کتاب به سرعت بین تازیان رواج یافت» . بنا به روایت کویر، «شاهنامه های ابوالموید بلخی و شاهنامه منثورابومنصوری نیزترجمه و اقتباسی از این کتاب است.» درکنارخدای نامه، از دیگرآثار فرهنگی یاد میکند: آیین نامک. نامه تنسر. یادگار زریران. اندرزنامه آذربادمهر اسپندان. ازتاریخ شهرهای ایران، ازشطرنج نامه و ازکارنامه اردشیر بابکان با توضیح عناصر ویژه هریک، مخاطبین را با گذشته های پربار تاریخی آشنا میکند.

در شعر اشاره ای دارد به لحن “خسروانی”، «ازمصنفات باربد مطرب» و “اورامن” «نوعی است ازخوانندگی و گویندگی» با سروده های زیبائی در مدح خسروپرویز وستایش نوردرخت. همچنین از سوگنامه ای یاد کرده که سروده ایست درمرگ یکی از پیشوایان مانوی. درداستان زریر، میگوید: «قهرمان یادگار زریران همانندی شگرفی دارد با داستان عباس برادرحسین درکربلا.» واطلاعات تازه ای میدهد در هماهنگی با مراسم عزاداری شیعیان «این کتاب یکی ازمنابع بسیار مهم تعزیه های ایرانی و شاهنامه ی فردوسی بوده است.»

ازتنسر، موبد بزرگ اردشیربابکان» یاد میکند و ارمقام روحانی او ونامه هایش به بزرگان .شاهان منطقه. از«کرتیر» و«مانی». مینویسد: درروزگار نخستین شاهان ساسانی دوگرایش آیینی عمده، وجود داشت که هریک از آنها می کوشیدند به آئین رسمی دستگاه تبدیل شود: مانی وکرتیر. و سرانجام کرتیرپیروزشد.» مانویان بعنوان زندیک {زندیق} مورد تعقیب وآزار حکومت قرارمیگیرد و کشتار فاجعه بار مانویان به فرمان کرتیربه دست شاه ساسانی شروع میشود. مانویان، اوستا را که توسط کرتیر نوشته شده، قبول نداشتند. آنها {زندیک ها} «معتقد به ابدیت ماده بودند خلق جهان را انکار می کردند و به دهریون مشهور شدند.» جدال خرد و اوهام بود و رودرروئی عثل وجهل. ونادانان برنده آن جدال ویرانگر بودند با پیشوایان آئین زرتشت. خونریزی و کشتار مخالفین در زمان ساسانیان قدرتِ روحانیت را پی ریخت. «درایران مهریان ومانویان ومزدکیان را سرکوب کردند. . . . دررم نیز مهریان را ازمیان برداشتند و برنیایشهای ویران شده آنان مسحیت را برساختند . . . هردوآئین جدید بنیادها وبخش های بزرگی از اساتیر و ایزدان خویش را از آئین مهر برگرفتند». ۹۴
درباره مانی، نقاشی که پیامبرشد . «این آیین بیش از ۱۵۰۰ سال دوام آورد». مانی درخاطره نویسی نیز پیشگام بوده است: «زندگینامه نویسی بخشی ازادب مانوی است. . . . مانی نخستین کسی است که حدود ۱۷۰۰ سال پیش، زیستنامه خودرا نوشته ودرآن خود وخانواده اش را معرفی میکند» ۱۰۲. افکار و اندیشه های مانی درسراسر منطقه سایه انداخته است. معتزله وماندایی ها وصائبین از آنانند، که درخوزستان وکناره رودخانۀ کارون زندگی می کنند. مانی که از اشکانی بود،به دسیسه و توطئۀ روحانیون زرتشتی، به دستوربهرام ساسانی به «زنجیرکشیده شد و به زندان بردند و سپس با شکنجه ها او را کشتند.» آثار زیادی از مانی و درباره مانی بجا مانده است. به روایت کویر: «نزدیک صد و هفتاد کتاب و رساله درباره مانوی ها وجود دارد، «آثارالباقیه» بیرونی و«الملل والنحل» شهرستانی و «الفهرست» ابن ندیم جزو بهترین نوشته های عربی دراین زمینه است.» ۱۰۳
پیکرمانی رامدتها بردروازه جندی شاپور به دار آویختند وازآن پس مردمان آن را دروازه مانی خواندند اما اندیشه ها یش را نتوانستند به دارکشند. کویر، سرودۀ بلند ابوالقاسم اسماعیل پور را که در مقام والا واندیشه های مانی دارد، ثبت و ضبط کرده است. و سپس سرودۀ خود مانی را «هنگامی که کودکی خردسال بودم/ و درسرزمینم درخان ومان پدری می زیستم/ پدرومادر توشه ای همراهم کردند و ازخراسان / به دوردستها فرستادند . . . . . .» این سروده ها بازتابی ازمعرفت فرهنگی و خردگرائی این پیامبر باستانی را توضیح میدهد.
جنبش مزدکیان ۵۲۴ – ۴۹۴ میلادی ازوقایع تاریخی ایران است در سلطنت ساسانیان، که پژوهشگر به شرح روایت آن جنبش بزرگ پرداخته است. این بخش نیز با سروده فردوسی شروع شده است» «بیامد یکی مرد مزدک بنام/ سخنگوی و با دانش و رأی و کام» . کویر «آئین مزدک را یک جنبش بزرگ فرهنگی و اجتماعی» خوانده واضافه میکند که «بیش ازهزارسال برفکر وفلسفه ی ایران و جهان نور افشاند». بعلت گسترش آرای و اندیشه های مزدک بین مردم، و سازش فریبکارانه قباد با تدبیر و تدارک خسروانوشیروان : «درزمستان سال ۵۲۴ {میلادی} مزدک و هزاران تن از پبروان کشتار ونابود می گردند».

دربزرگمهر حکیم با اشاره به خدمات این وزیرفرزانه وخردمند انوشیروان، زندانی شدن واعدام او به جرم واهی تغییرمذهب و کشته شدن فرزندان ونزدیکان شاه به دست شاهان وقت میگوید : «شاهان ایران همواره پدران وپسران ووزیران خویش را میکشتند. کمترشاهی درایران سراغ داریم که دستش درخون خانواده و وزیرش آلوده نباشد. وزیرکشی درتاریخ ایران ازدوران هخامنشی تابرامکه تا امیر کبیرادامه یافته است». اضافه کنم که دردوران پهلوی نیز به فرمان رضاشاه، داور وزیر عدلیه و تیمورتاش وزیردربار خودکشی کردند.

کویر ازکتاب های دوران اشکانی یاد میکند و با مکث روی سوگنامه ای، مخاطبین ش را با یکی از منابع فرهنگ عزاداری رایج درمیان شیعیان را میشناساند.«یکی ازکتاب های به جامانده از روزگار اشکانی، به پهلوی، کتاب یادگار زریران است. یادگار زریران سوگنامه ای است برپایه نوشته ای کهن که ازروزگار اشکانیان است.» ظهور زرتشت و رواج «دین نو» وپیوستنِ مصلحت آمیز شاه و برخی ازخاندان سلطنتی به نودینان«جهان به دو اردوگاه دشمن و دوست، دیندار وکافرتقسیم میشود» با شروع اختلافات و درگیری های خونین، نقش دین درفرهنگ ایران و گسترش آن عناصرگسست و پارگی های افکاراجتماعی در راه تازه ای میافند.
سی وچهارمین پادشاه ساسانیان یزدگرد سوم وآخرین شاه آن دودمان است. اما درآیینه تاریخ : «یزدگرد سوم فرزند جنگ های درازمدت ایران وروم، فساد و تباهی موبدان و حکومتیان، نارضایتی مردمان، سرکوب جنبش های مزدکی ومانوی است» درچنین فرسودگیهای فرهنگی اجتماعی ست که با حملۀ اعراب دورتازه ای ازفلاکت ها و سیه روزی ها شروع میشود.
پژوهشگرازیادگارهای خسرویاد میکند و ازایوان مدائن: «چون ازساختن آن فارغ شد، برتخت نشست وبرای ترساندن مردمان به بریدن سر ودست وپای دربرابر دروازه کاخ پرداخت: فروتر بریده بسی دست و پای/ بسی کشته افکنده بر درسرای/ زایوان ازآن پس خروش آمدی/ کز آوازها دل به جوش آمدی/ که ای زیردستان شاه جهان/ مباشید تیره دل و بدنهان.» عبرت آموزاین که ظلم و ستم، گریبان ظالم و ستم کار را میگیرد. دیر و زود دارد اما سوخت وسوز ندارد.
نویسنده با روایت هجوم عرب ها به ایران که به زمان خلافت عمراین خطاب شروع شده اطلاعات مفیدی دراختیار خواننده میگذارد. از ستایش بتها با شرح قدمت ونفوذِ هریک از بت های بزرگ، نگاهی دارد به تمدن قبل ازاسلام عرب، و با تکیه به برخی یافته های تاریخی در خاک عربستان؛ در عنوان: «همسایگان» خدا برگهایی از آن تمدن را یادآور شده است. مینویسد: «این یافته ها بخش بزرگی از باورهای پیشین ما را درباره ی تازیان دگرگون خواهد ساخت. تاریخ عرب پیش ازشکل گیری اسلام تاریکی های بسیار دارد وبازیافته های کنونی بسیاری از داوری های پیشین را رد میکند» ۲۱۸ .
پژوهشگربراین باورست که ازپنجهزارسال پیش مهاجران سامی ازجنوب به این منطقه واردشده اند حامل وبانی این تمدن هستند. «شهرها بیشتر درجنوب شکل گرفت وطائف ومکه و یثرب درشمال بود». قبایل درون عربستان و نام خدایان هریک ازقبایل را توضیح میدهد. مبداء و منشاء حضور«الله» خدای مسلمین را یادآور میشود: «قبایل مضری که نام خدایشان الله بود و قریش ازآنان بودند» همان. ازقبیله دیگری به نام ایاد درشام یاد میکند که نام خدای باستانی شان «الله» بوده است.«آخرین پادشاه تدمر، وهب الله همروزگار شاپوراول ساسانی بود. رومی ها با کشتن وی تدمررا ویران کردند. خرابه های بزرگ نیایشگاه درمنطقه تدمر سوریه تمدنی باشکوه را نشان میدهد.» همان. دربرخی آثار کهن عرب از«اللات» یکی ازسه بُت بزرگ ومورد پرستش اعراب یادشده است.

کویر با نگاهی تردیدآمیز تاریخ هجرت را مطرح کرده وازانی که درهیچ یک از سکه ها «نام محمد نیامده است» مینویسد: «سکه های معاویه که بیست سال پس از شکست ایران درنهاوند ضرب شده هنوز شاه ساسانی را برخود دارد و تاریخ هجری ندارد. تا سال صد وپنجاه هجری و حتا درقرآن هیچ سخنی ازتاریخ هجری که نقشی بسیار مهم درتاریخ اسلام دارد درمیان نیست» ۴۱-۲۴۰. «تنها کتابی که دردست داریم قرآن است که کهن ترین نسخه آن دویست سال پس ازمحمد نوشته شده است. کهن ترین سیره النبی ها مانند سیره ابن اسحاق وابن هشام بیش ازصد و پنجاه سال پس ازمرگ محمد نوشته شده است» ۲۴۱

روایت کتاب به درستی نشان میدهد که بعد از حمله عرب مقاومتهای محلی دربیشتر نقاط ایران ادامه داشته، ایستادگی مردم درمقابل قوم مهاجم بطورپراکنده درسرزمین های اشغالی درجریان بوده است. درچیرگی اعراب درآن دورۀ طولانی دوقرن، جنبش های زیادی در گوشه وکنار ایران رخ داده است که نویسنده شرح آن خیزش ها واثرات اجتماعی آن ها را با خوانندگان درمیان گذاشته است. به جرأت میتوان گفت کویر با استناد به پژوهش های خود به درستی با این عنوان: «دویست سال رزم و نبرد فکری و فرهنگی واجتماعی ایرانیان برای آزادی»، آن مفهوم جا افتادۀ تحقیرآمیز«دوقرن سکوت» را از بیخ وبن ویران کرده و «دوقرن مقاومت» را برجایگاه ش نشانده است.
در«دویست سال پایداری» که شرح نبردها وپایداری ها شرح داده شده بعلت کثرت روایتها وعناوین گوناگون نمیتوان در یک بررسی شرح آن قیام ها را آورد، باید کتاب را خواند وازهسته های مقاومت وایستادگی در برابر مهاجمان به درستی آگاه شد. درادامه جنبش ها، اشاره ای دارد به قرمطیان وتاخت و تازآنها به مکه و بُردن حجرالاسود به لحسا. «خلیفه ی مسلمانان با ترس به آنان باج می داد» تا حجرالاسود را به مکه بازگرداندند. قرمطیان در حمله های محمودغزنوی ازبین رفتند.

بخش پنجم رستاخیز فرهنگی و اجتماعی

این بخش با «شاد زی، با سیه چشمان، شاد» شروع می شود. و نوید میدهد که :
«پس از دویست سال نبرد، پایداری و قیام، ایرانیان قدرت تازیان را درهم شکستند» نوسازی ایران، سرآغازتحولات کشور و تشکیل حکومت های ایرانی را توضیح میدهد. ضعف رو به سقوط عباسیان که در سراسر قلمروحکومت بغداد راه افتاده بود، زمینه های قیام برعلیه جور وستم حکومت جباران بیگانه گردید. درسیستان توسط صفاریان، سامانیان درخراسان، دیلمان در سرزمین گیلان و … مردم و خانمان را باز یافتند و به اصلاحات پرداختند. اما انکار نباید کرد که مسلمان شدن ایرانیانِ زرتشتی مذهب دراین مدت طولانی به بار نشسته بود. آتشکده ها ویران ومسجد و محراب وبانگ اذان و سایر شیوه های عربِ اسلامی رواج پیدا کرده بود.
کویر برگ های مستندی از ظهوردانشمندان و فیلسوفان و شاعرانِ خردگرا، با ذکر نام واثرهریک از آن خادمان فرهنگ، تحولات فرهنگی را یادآور میشود.
ازناصرحسرو که با عنوان مبارزی خرد ورز نام برده است، با آوردن سروده های او خطاب به فقیهان مینویسد: «همه جا فقیهان را اژدها و ابلیس می خواند و مردم را از فریب آنان وشاهان برحذر می دارد.» درسروده ای دیگر «فقیهان و زاهدانی که با استفاده ازقرآن و آیات به خدمت ستم و جهل کمربسته اند» پرده از فریب وریاکاری فقها برمیدارد. دارودستۀ سازمان یافته انگل های جامعه را رسوا میکند. این بخش که ازطولانی ترین فصل های کتاب است، مجموعه ای از اطلاعات مفید و خواندنی از رستاخیرفرهنگی، اجتماعی گرفته تا عرفان و قلندری و {جایگاه} زنان و زبان و سیاست را در زمانۀ خود شامل میشود.

بخش ششم پایان کار: باسروده معروف فردوسی «ازایران و ازترک وازتازیان/ نژادی پدید آید اندر میان/ نه دهقان، نه ترک ونه تازی بود/سخن ها به کرداربازی بود . . . بریزند خون از پی خواسته/ شود روزگاربد آراسته». سپس آرای شاعران و دیگرپیشوایان فکری و سیاسی زمانه درقدح ترکان و آتش زدن کتاب خانه ها توسط غزنویان«بخشی ازنوشته های پورسینا، که درکتابخانه ابوجعفرکاکویه دراصفهان بود درقتل و غارت همه گیر امیرمسعود به اصفهان درسال ۴۲۰ هجری سوزانیده شد. کتابخانه مسجد جامع اصفهان که چهل تا شصت جلد فهرست داشت نیزدرغلبه امیر مسعود سوخته شد. برخی نوشته اند که درغلبه سلطان محمود به ری ازکتابخانه های سلاطین دیالمه و صاحب ابن عباد وغیره تمام کتاب های فلسفه، ریاضی، هیأت ونجوم را هرچه بود، آتش زدند وازباقی مانده اش صد بار شترکتاب از ری به غزنین بردند.» همچنانکه:

«درحمله محمود {غزنوی} به هندوستان و ری وبسیاری ازسرزمین های دیگرایران را به ویرانه ای تبدیل کرد. به نوشته عنصری: «ازبس که آتش زد شاه در ولایت هند/ کشید دود زبتخانه هاش بر کیوان».
جباریت مطلقِ خلفا و فقها، زمینه های فرمانفرمائی غلامان ترک را فراهم ساخت. آن غلامان هشیارترازخلفا وفقهای ریاکار زمانه بودند.« … درهمراهی فقها و دینمداران با این آدمکشان تبهکار:بدتر ازهمه و زشت ترازکاراین غلامان آشناکش، خیانت عمال شرع مبین بود … » وخلیفه «متوکل به دست شماری ازترکان درباری به قتل رسید. و خلیفه المعتز درسن بیست و چهارسالگی به دست گروهی ارترکان به تشنگی کشته شد. و المستکفی خلیفه را دستگیر ساخته چشمانش را میل کشیدند ودرزندان انداختند تا جان سپرد. وکشتن خلیفه مستعین وپسرانس . .. و خلفا هیچگاه به جایگاه قدرتمند پیشین خود بازنگشتند» اما فقها ازآتش زدن کتاب ها و کتابخانه ها و«پوست از تن عین القضات و سهروردی و نعیمی و نسیمی می کندند تا ترس ونادانی سایه گسترد وآزادگی و دانائی دامن برچیند» ۵۶ – ۵۵۴
«نمایه کتاب ها» درسه برگ پایان کتاب، نشان از بررسی گسترده نویسنده دارد و قابل تأمل است.
و سخن آخراینکه کویر دربازنگری به گذشته های دور، روایت تلخ وناگوار حملۀ نوکیشان عرب با باورهای اسلامی و فروپاشی ساسانیان، و دگرگونیهای های پسین – تنش ها و مبارزه های فرهنگی سیاسی ایرانیان را – بررسی و کتابی منتشرکرده که امید است مورد توجه منتقدین وتاریخ شناسان قرار گیرد.
«هزاره ققنوس» در شمار ماندنی ترین آثار ادبیات ایران در تبعید است.

گزاش نمایشگاه عکاسی اولین پاپاراتزی در لندن / رهیار شریف

a12

در کمین زندگی شیرین

” پاپاراتزی ” واژه ای آشنا به حافظه و معنی دار در دیالوگ های امروزین تلقی می شود. عکاسی که در کوچه پس کوچه های شهر به کمین سورژه ای مشهور برای شکار نشسته . این واژه اما تا همین پنجاه سال قبل تنها یک نام بود. نام فامیل یکی از شخصیت های فیلم ” زندگی شیرین ” فلینی.
حالا و از پس عبور بیش از نیم قرن از آن روزها؛ عکس های پاپاراتزی واقعی در مجموعه ی ” هیستوریک ” لندن به نمایش در آمده. این طور که پیداست، فلینی، کاراکتر پاپاراتزی را از روی شخصیت و زندگی فردی به نام ” مارچلو ژپتی ” نوشته. جوانی که در همه جا حضور داشت.
این طور که پیداست مجموعه ی شخصی او شامل یک میلیون عکس می شود که همگی آنها به همین شیوه ی غافل بر روی فیلم ثبت شده اند. نمایشگاه حاضر که عنوان ” سالهای زندگی شیرین ” را بر پیشانی اش نوشته؛ همان طور که از نامش پیداست؛ به روایت تصویری سالهای شیرین رم رسیده. همان روزگار دهه ی شصت و هفتاد. هم آن وقت که اثرات ناشی از جنگ و فقر کمرنگ شده بود و دنیای سریع و مدرن هم کمر به تحمیق مردمان نبسته بود.
این نمایشگاه تا ماهی دیگر در مجموعه ی هیستوریک برقرار است.

پنج – جک لمون و جان کالینز و روبرت واگنر در " کافه دل اپکا " رم – 1961

جک لمون و جان کالینز و روبرت واگنر در ” کافه دل اپکا ” رم – ۱۹۶۱

شش – آنیتا اکبرگ در رم – 1962

آنیتا اکبرگ در رم – ۱۹۶۲

مارچلو ماستوریانی – صحنه ی فیلم زندگی شیرین – استودیوهای چینه چیتا

مارچلو ماستوریانی – صحنه ی فیلم زندگی شیرین – استودیوهای چینه چیتا

یک – برژیت باردو – 1961 – عکاس مارچلو ژپتی

برژیت باردو – ۱۹۶۱ – عکاس مارچلو ژپتی

دو – آدری هپبورن – رم – 1961 – مارچلو ژپتی

آدری هپبورن – رم – ۱۹۶۱ – مارچلو ژپتی

سه – پشت صحنه ی فیلم بلند بلند تر من نمی فهمم – 1966 – استودیوهای چینه چیتا

پشت صحنه ی فیلم بلند بلند تر من نمی فهمم – ۱۹۶۶ – استودیوهای چینه چیتا

چهار – جین منزفیلد و مایکی هرجیتای – بعد از صحنه ی فیلم بودای کوچک – رم – 1962

جین منزفیلد و مایکی هرجیتای – بعد از صحنه ی فیلم بودای کوچک – رم – ۱۹۶۲

کارلو پونتی – سوفیا لورن و ویکتوریا دسیکا – رم – 1961

کارلو پونتی – سوفیا لورن و ویکتوریا دسیکا – رم – ۱۹۶۱

نه – آنیتا اکبرگ در حال ححمله به پاپاراتزی ها – رم – 1961

نه – آنیتا اکبرگ در حال ححمله به پاپاراتزی ها – رم – ۱۹۶۱

 فدریکو فلینی و نیکو اتزاک در صحنه ی زندگی شیرین – استودیوهای چینه چیتا – 1960

فدریکو فلینی و نیکو اتزاک در صحنه ی زندگی شیرین – استودیوهای چینه چیتا – ۱۹۶۰

یادی کوتاه از همایون نور احمر / خاموشی پروانه ی سفید… لیلا سامانی

یک سال پیش در چنین روزهایی “همایون نوراحمر” نویسنده و مترجم برجسته آثار داستانی و نمایشی و از نخستین نویسندگان و کارگردانان نمایش های رادیویی، در سکوت و بی خبری جامعه ی ادبی درگذشت. او که در طول حیاتش بیش از ۱۰۰ نمایش رادیویی را سرپرستی و ترجمه کرده بود، در سن هشتاد و شش سالگی و بر اثر کهولت در سرای سالمندان و در غربتی حزن آلود رخت از جهان برکشید.

fsd3ed8e38

“همایون نوراحمر” در سال ۱۳۰۶ و در خانواده ی نظامی در تهران متولد شد. او تحصیلات متوسطه را در دبیرستان های مروی و دارالفنون سپری کرد و پس از آن برای مدتی به مدرسه ی نظام رفت، اما شیفتگی اش نسبت به مقوله ی ترجمه و ادبیات او را در سن بیست و دو سالگی به دانشگاه تهران و تحصیل در رشته ی زبان وادبیات انگلیسی کشاند، او که کار ترجمه را از سن هفده سالگی و با چاپ ترجمه ی شعری از شکسپیر در مجله ی صبا آغاز کرده بود، تا پایان عمرش بیش از چهل اثر از نویسندگان شهره ی جهانی همچون ” آندره ژید”، “جورج اورول”، “آنتوان چخوف” و “نیکوس کازانتزاکیس” را ترجمه کرد که از این میان کتابهای “قلعه ی حیوانات” اورول و “سودوم و گومورای” کازانتزاکیس” برای اولین بار توسط او به خوانندگان فارسی زبان معرفی شدند.

نور احمر در سال ۱۳۴۲ و پس از فراغت تحصیل از دانشگاه در رادیو تلویزیون ملی ایران ، در سمت تهیه کننده ی ارشد مشغول به کار شد و علاوه بر ترجمه و سرپرستی بیش از ۱۰۰ نمایش در رادیو ، نمایشنامه هایی چون “انگشتر ژنرال ماسیاس”، “سقوط”، “غبار جاده”، “افسانه”، “مردی از دریا” و “در پاییز” را هم برای تلویزیون ترجمه و به روی صحنه برد.
همچنین می توان از نمایشنامه های رادیویی “پروانه ی سفید”، ” آوازی در باد”، “خانواده ی بارن”، “ماه روی تپه”، “خسیس دهکده” و “لوییزا” به عنوان برجسته ترین آثار ترجمه شده ی این مترجم پرکار یاد کرد.

در این میان “پروانه ی سفید” اثر “آگوست دوروس”، راوی یکی از وهم آلودترین نمایشهای رادیویی ست، این نمایش شنیداری، داستان مردی میانسال به نام “پل” را روایت می کند که در پی دلبستگی به دختری جوان و زیبا به نام “بئاتریس” درصدد برآوردن شرط او مبنی بر از بین بردن همسرش، “آلیس” بر می آید. او برای تحقق هدفش به مدت سه سال، ذره ذره به همسرش ارسنیک می خوراند و در نهایت مرگ او را رقم می زند. اما این پایان ماجرا نیست، چرا که خیال آلیس به شکل پروانه ای سفید لحظه ای ذهن پل را ترک نمی کند و همواره او را در فضایی رعب آور و سراسر رنج عذاب می دهد و این عبارت را در ذهن پل مکرر می کند : “سم آرسنیک بسیار کشنده است ولی آیا نیروی این سم قوی تر از نیروی عشق است؟”

نور احمر در دهه های ی اخیر با بیش از بیست مجله از جمله ترقی، خوشه، فردوسی، اطلاعات هفتگی، آناهیتا، کتاب هفته، کیهان فرهنگی، سخن، تالار، شعر، سوره مهر، صحنه، مقام، جام جم، مجله نمایش، سروش و هنرهای تجسمی همکاری داشت. وی همچنین در سال ۱۳۸۱ کتاب فرهنگ اصطلاحات تئاتر را نیز منتشر کرد.
از دیگر ترجمه های ماندگار نوراحمر می توان به “تبعیدی‌ها” نوشته ی “جیمز جویس”، “جست و جو” نوشته ی “فردریک دورنمات”، “زن زیادی” اثر “آنتوان چخوف”، “زنده باد زاپاتا” نوشته ی “جان اشتاین بک”، “هیولا” اثر “برتولت برشت” و ” اگر دانه نمیرد” کتاب جنجال برانگیز “آندره ژید” اشاره کرد، که از این میان اثر اخیر پس از ممیزی های فراوان در اختیار خوانندگان فارسی زبان قرار گرفت.
لیلا سامانی - نویسنده مقاله

لیلا سامانی – نویسنده مقاله

رقص کنان پرواز کن… محمد سفریان

حرف صلح است و آرامش؛ حرف زندگی بهتر آدمیزاد و حکایت جادوی صدایی که انگار از نهانخانه ی غیب نشان داشته باشد؛ این بار با هنر آواز و طبیعت بی دغدغه ی ” نانا موسکوری ” یونانی.

دختر پاک سرزمین اندیشه؛ در بسیاری از ترانه هایش از عشق گفته و لذت وصل و از دل بی قرار انسان که جز در کنار دوست آرام نمی گیرد…
یکی از شهره ترین ترانه های او با ترجمه ی فارسی و لینک ویدئوی یوتیوب در زیر آورده شده؛ باشد که شما نازنینان همراه، در حوض موسیقی جانی تازه کنید و رخوت عبور ایام را از یاد ببرید…
تنها این خبر را هم داشته باشید که تیم چمتا در برنامه ی آتی اش، به سراغ این چهره ی دوست داشتنی موسیقی مردمی اروپا رفته و زندگی و آثار و احوالش را ورقی دوباره زده. وقت و حوصله اگر یارتان بود، همراهی با چمتای این هفته را هم در برنامه ی شنبه شب تان بگنجانید که صدای دختر همه ی مادرهای زمین، براستی که ممد حیات است و مفرح ذات…

متن اصلی ترانه ی پرواز کن به زبان فرانسوی:

Hier encore
Je t’ai fais de la peine, je sais,
Mais dans mon cœur
Vraiment rien n’a changé.
Non – vole, vole,
Il faut que s’envole
Ce tourment de tes pensées !

        Lalaïlalaïla …
Oh – vole, vole,
Vole farandole !
Les chagrins que nous avons
Volent, volent, volent
Et puis s’en vont !

Tous les deux
Nous avons de jolis souvenirs,
Plus rien ne doit
T’empêcher de sourire.
Oh – vole, vole,
Une joie s’envole,
Mais pour mieux nous revenir !

        Lalaïlalaïla …
Oh – vole, vole,
Vole farandole !
Les chagrins que nous avons
Volent, volent, volent
Et puis s’en vont !

Bien souvent
Nous nous faisons du mal, toi et moi,
De vivre à deux
C’est compliqué parfois,
Mais – vole, vole,
Jamais ne s’envole
Tout l’amour que j’ai pour toi !

ترجمه ی فارسی اثر ( با تمسک به ترجمه ی انگلیسی )

ﺩﯾﺮﻭﺯ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺁﺯﺭﺩﻡ، ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ…
ﻭﻟﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺗﻮﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﺪﻩ
ﻧﻪ … ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ … ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﺍﯾﻦ ﺧﻴﺎﻝ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺗﻮ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﻪ
ﻻ ﻻ ﻻ ﻻ … ﻻ ﻻ ﻻ
ﺍﻭﻩ! ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ… ﺭﻗﺼﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﻪ
ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﻩ
ﻣﺎ ﻫﺮﺩﻭ ﮐﻠﯽ ﺧﺎﻁﺮﻩ ﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ
ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺍﺯﺕ ﺑﮕﻴﺮﻩ
ﺍﻭﻩ!! ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ، ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﺷﺎﺩﯼ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﭘﻴﺶ ﻣﺎ
ﻻ ﻻ ﻻ ﻻ … ﻻ ﻻ ﻻ
ﺍﻭﻩ! ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ… ﺭﻗﺼﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﻪ
ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﻩ
ﺍﻏﻠﺐ ﻣﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺭﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﻣﻴﺪﯾﻢ، ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻭﺗﺎﯾﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻴﻠﯽ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﻣﻴﺸﻪ
ﻭﻟﯽ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺮﮔﺰ ﭘﺮ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﻪ ﻭ ﺑﺮﻩ
ﻻ ﻻ ﻻ ﻻ … ﻻ ﻻ ﻻ
ﺍﻭﻩ! ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ… ﺭﻗﺼﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﻪ
ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﻩ

به بهانه‌ی سالروز خاموشی شاپور قریب/ وداع با تفنگهای چوبی… مینا استرآبادی

شانزدهم خرداد با خاطره ی خاموشی “شاپور قریب” گره خورده است، کارگردان پیش کسوتی که نامش با فیلم هایی خاطره انگیز و به یاد ماندنی روزهای خوب سینمای ایران عجین شده است.

شاپور قریب

شاپور قریب

”شاپور قریب” در سال ۱۳۱۱ در سمنان متولد شد؛ به گفته ی خودش فعالیت هنری اش را با قصه نویسی آغاز کرد، دو کتاب منتشر شده ی او به نام های ” عصر پاییزی” ( ۱۳۳۹) و “گنبد حلبی”(۱۳۴۱) از جمله آثاری بودند که تا سالها در زمره ی کتابهای پر خواننده قرار داشتند. “گنبد حلبی” مجموعه داستانی مشتمل بر پنج قصه به نام های گنبد حلبی، تله طلایی، گراز، قهوه‏خانه ی کنار جاده و عذر الندو بود که نظر منتقدان ادبی را به خود جلب کرد.
ورود قریب به عرصه ی تئاتر از پانزده سالگی آغاز شد ، او خود در گفت و گویی که در سال ۱۳۸۸ با خبرگزاری دانشجویان ایران “ایسنا” انجام داده بود، درباره‌ی شروع فعالیت‌های هنری اش چنین گفته بود: ” کلاس نهم بودم که از طریق اکبر گلپایگانی به تئاتر “جامعه باربد” معرفی شدم و حدود ۱۲ سال در این گروه تئاتری بازی کردم. در همان دوران در کلاس عطا وکیلی کارگردانی یاد گرفتم و با نصرت کریمی که گریم یاد می‌داد، آشنا شدم و دوست شدیم.”

وی پس از آن که دیالوگ نویسی در فیلم “موطلایی شهر ” را بر عهده گرفت، در فیلم “چرخ بازیگر” به کارگردانی “مهدی امیر قاسم خانی” علاوه بر وظیفه ی دستیاری، نویسندگی و بازیگردانی را هم بر عهده داشت، او بعدها دستیار “جلال مقدم” شد و در فیلم “سه دیوانه” با اوهمکاری کرد و سرانجام در سال ۱۳۴۷ پس از دو دهه و اندی حضور در عرصه ی هنر و سینما ، نخستین فیلم خود با نام “دختر شاه پریون ” را کارگردانی کرد.

قریب که پیش و بیش از هرچیز خود را قصه نویس می خواند، نگاهی عمیق و خاص به سینمای کودک و نوجوان داشت، همین نگرش بود که موجب شد تا وی یکی از برجسته ترین آثار سینمای ایران با عنوان “هفت تیرهای چوبی” را در این زمینه خلق کند. این فیلم که نمونه ی دگرگونه ای از سینمای کودک بود، مورد تحسین منتقدان ب داخلی و خارجی گرفت و جایزه ی جشنواره ی مصر ، سوئد و جایزه ی طلایی شیکاگو را نصیب خود ساخت. در هفت تیر های چوبی “عبدالله یاقوتی” و ” حسن حاجیان” نقش آفرینی می کردند و موسیقی متن این فیلم اثر ” اسفندیار منفردزاده” است.
از دیگر آثار مطرح این کارگردان می توان به فیلم “ممل آمریکایی” اشاره کرد، این فیلم که دومین همکاری مشترک “گوگوش” و “بهروز وثوقی” بود، در نوروز ۱۳۵۳ اکران شد وعنوان پر فروش ترین فیلم سال را از آن خود ساخت. در این فیلم، آمریکا و رویای مهاجرت به آن را مورد نقد قرار می گیرد و از “ممل آمریکایی” ها یی سخن به میان می آد که فریب دروغ های ” حسن پپه” ها را خورده اند. ترانه‌های معروف “شب شیشه ای” و “دریایی” نیز اولین بار در این هم این فیلم اجرا شدند . شاپور قریب پس از آن فیلم “مرد شرقی‌، زن فرنگی‌” را با همین مضمون ساخت که از اقبال فیلم نخست برخوردار نشد.
shapoor-gharib2

“عروس بیانکا” ( ۱۳۴۹)، “رقاصه شهر”( ۱۳۴۹)، “کاکو” (۱۳۵۰)، “بدنام “(۱۳۵۰)، غریبه “( ۱۳۵۱)، “خروس” (۱۳۵۲)، “بت شکن” ( ۱۳۵۵) و “سه ماه تعطیلی” ( ۱۳۵۶) عنوان آثار دیگر شاپور قریب هستند که پیش از انقلاب آنها را کارگردانی کرده است.
وی پس از انقلاب مدتی در کانون پروش فکری کودکان و نوجوانان با سمت مشاور رئیس مشغول به کار بود و در هیات تصویب فیلمنامه‌ها فعالیت داشت.اما پس از چندسال اشتغال در این جایگاه به دلیل اختلافات از سمت خود استعفا کرد .
او سپس در سال ۱۳۶۵ فیلم “بگذار زندگی کنم” با بازی “مهدی هاشمی” و “افسانه بایگان”، را کارگردانی کرد، فیلم که از دغدغه های پس از طلاق می گفت از بخت خوبی در گیشه برخوردار شد و بنا به گفته ی کارگردان سرمایه گذار را با سود قابل ملاحظه ای مواجه کرد، حال آنکه خود وی پس از فیلم”سایه های غم ” ( ۱۳۶۶) – که یکی دیگر از فیلم های پرفروش بعد از انقلاب به شمار می رود – ناچار به ساختن فیلم هایی برای گذران زندگی و پرداخت کرایه ی خانه اش شد.
از جمله ی این فیلم ها که هرگز موفقیت فیلم های سابقش را نیافتند می توان به “روزهای بلند انتظار”(۱۳۶۹)، “بازگشت قهرمان”( ۱۳۶۹)، “خانواده کوچک ما”(۱۳۷۰)، ” اشک و لبخند”(۱۳۷۳)، “کفش‌های جیرجیرک دار” (۱۳۸۱ ) و “سوگند” (۱۳۸۴) اشاره کرد.
فیلم “ملاقات” آخرین ساخته ی این سینماگر ایرانی ست که در سه اپیزود و به تهیه کنندگی “عباس رافعی” ساخته شده است و شاپور قریب در این فیلم کارگردانی اپیزود ” ایستگاه آخر” را برعهده داشت، اپیزودی که هنوز به نمایش عمومی در نیامده است.
شاپور قریب هم چنین یکی از محبوب ترین مجموعه های تلویزیونی دهه ی هفتاد با نام “روزگار جوانی” را کارگردانی کرده است. داستان این سریال روایت زندگی چند دانشجوی شهرستانی بود که در خانه ای اجاره ای زندگی می کردند، صداقت بارز داستانهای این مجموعه، شخصیتهای ملموس و صمیمی آن و روابط باور پذیر شخصیت ها با یکدیگر که با چاشنی مسائل روز اجتماعی و مشکلات شخصی جوانان آمیخته شده بود، این سریال را تبدیل به یکی از خاطره انگیزترین مجموعه های تلویزیون ایران ساخت. نویسندگی این مجموعه را “اصغر فرهادی” کارگردان شهیر ایرانی برعهده داشت، فرهادی در زمستان ۹۰ و در بازگشت از مراسم دریافت جایزه ی اسکار به همراه عزت الله انتظامی به دیدن شاپور قریب رفت تا ازاین هنرمند پیشکسوت که مبتلا به آلزایمر شده بود، عیادت کند، او پس از این دیدار از مسولان سینمایی خواست تا به جای برگزاری مراسم تقدیر و تشکر از او، به وضعیت پیش‌کسوتانی چون قریب توجه کرده و هزینه‌های درمان آن‌ها را تامین کنند و در مصاحبه ای گفت:

“آنچه من و دیگر سینماگران امروز را به سینما علاقه‌مند کرد دیدن فیلم‌های فیلمسازانی بود که در کودکی و نوجوانی فیلم‌هایشان را دیده‌ایم. خیلی از آن‌ها دیگر در میان ما نیستند و برخی خانه‌نشین‌اند و تعداد کمی از آن‌ها هنوز با همه مشکلات عاشقانه در حال کارند. خاطره فیلم‌هایشان که آن سال‌ها دیده‌ایم امروز با ما همراه است من هنوز لذت تماشای “هفت تیرهای چوبی” آقای قریب را فراموش نکرده‌ام ما با دیدن این فیلم‌ها به سینما علاقه‌مند شدیم”

ما برای شهیدانمان عزا نمی گیریم! یادنامۀ نوری دهکردی – رضا اغنمی

aghnami

این دفتر، دربرگیرندۀ خاطرۀ نزدیکان و دوستان وآشنایان زنده یاد نوری دهکردی است که در۲۶ شهریور ۱۳۷۱ خورشیدی، همراه با دکترصادق شرافکندی، فتاح عبدلی و همایون اردلان، دبیر کل حزب دموکرات کردستان با دوستان ومسئولان آن حزب درحالی که مشغول صرف غذا در رستوران میکونوس در برلین بودند به قتل رسیدند. ازهمان نخست انگشت اتهام به سویِ فرستاده های جمهوری اسلامی رفت. بین هموطنانِ خارج ازکشورنیز آشکار و پنهان و لب گزیدنهای برخی ازکهنه کاران حرفه ای، «کار کار جمهوری اسلامی ست» برسرزبان ها افتاد. سروصدای ورود آزاد تروریست ها و قتل ها دریک کشوراروپائی در روزنامه های خارج ابعاد گسترده تری پیدا کرد؛ نارضائی و شکایت ازحضور پناهندگان و تهدید امنیت شهروندان که پای تروریست ها را به کشور شان بازکرده است، زنگ خطر را به صدا درآورد. انکارهای ریاکارانۀ رسمی وغیررسمی دستاربندانِ حاکم به جائی نرسید. با پیگیری های سرسختانۀ برخی سازمان ها و تشکل های سیاسی وشاکیان خصوصی، پرده ها کم کم کنار رفت و با تشکیل دادگاه میکونوس، آمران و عاملانِ اصلی این جنایت هولناک شناخته شدند. درآن دادگاه که به جرئت میتوان گفت دادگاهِ تاریخی و به مفهوم واقعی دادگاهی مستقل بود با قضات شریف و شرافتمند،* عاملان جنایت شناخته شدند. ماهیتِ جوهریِ حکومت اسلامی برای همگان عریان شد. رهبر و رئیس جمهور و وزیراطلاعات و چند تن دیگر ازسران نظام محکوم و معرفی شدند.
نویسندگان این دفتر: خانوادۀ داغدیدۀ نوری دهکردی و حدود بیست و چند نفرازدوستان ویاران نزدیک نوری دهکردی هستند که هریک با خاطره ای، صفات نیک و تلاش های اورا درمبارزه با استبداد ستوده اند. ازهمدلی وهمدردی صمیمانۀ او بامردم به نیکی یاد کرده اند که جای سپاس دارد. مشارکت دریک فریضۀ ملی و فرهنگی فارغ از رنگ وبوی سازمانی و حزبی را باید ارج نهاد و ازاین گونه یادبودها استقبال کرد. به ظن قوی، همدلی های انسانی ریشۀ های خشک اندیشی و خود خواهی های اهریمنی را میسوزاند. میپوساند. افق های تازه روی جامعه میگشاید. به متفکران جامعه فرصت میدهد که با احساس امنیت و آزادی، استقلالِ فکر « فردی» را بطورجدی گسترش داده و آزاد اندیشی را با عقلانیت پی ریزی کنند. تحمل دیگران، حرمت به افکارمخالفین و دگراندیشان را با صبر و تحمل پیش گیرند؛ کارنیکی که در این خاطرات به چشم میخورد. کسانی هستند که مخالف باورها وعقاید سیاسیِ دهکردی و هماندیشانش بوده اند، اما منصفانه باید گفت که نه تنها منکر صفات انسانی و روش ها ی سیاسی او نشده اند، بلکه با حفظ حرمتِ دوستی، تلاش صادقانۀ او را درتوسعۀ بیداری مردم وشکست سدهای استبداد ستوده اند؛اززاویۀ دیدِ هرعقیده وهرمرام و مسلکی به نیکی از اویاد کرده اند. روانش شادباد. آرزو میکنم اخلاق آموزندۀ انسانی زنده یاد نوری دهکردی، در تبعید اجباری به دیگر هموطنان نیز تسری پیدا کند.
خاطرات هریک از نزدیکان و دیگرنویسندگان این دفتر، درشناختِ روحیۀ انسانی آن مبارز از دست رفته اثرگذار است. خواننده را درکنارسوگواران مینشاند تا همدل با خویشان و دیگریاران دور و نزدیکِ نوری دهکردی را بهتر بشناسد؛ و درد دل های خونینِ نسل را، پنداری لبریز و جاری، با فریادی که عادت شده روایت کند. عادتِ دیرینه ای که دراین سرزمین نفرین شده ادامه دارد. ریشه دوانیده، سخت جان شده است : «به یاد روزی می افتم که نوری به اتاقی وارد شد که ما به عزای رضا که در آن تابستان اعدام شده بود نشسته بودیم. او با دیدن این صحنه به من گفت «ما برای شهیدانمان عزا نمی گیریم» وقتی به او گفتم «دیدی بالاخره اعدامش کردند؟» ناگهان شکست، جلومن زانو زد و سرش را بردامن گذاشت وهای های گریست . . .»

قبلا ازاین بانو آمده است: به یاد اختلافات سیاسی وبحث های مکررمان می افتم ، این که هیچگاه در سیاست همنظرنبودیم ولی تفاوت نظرخللی دردوستی مان به وجود نیاورد.» ص۷۸ دراین یادنامه نمایشنامه ای به نام « نوری درتاریکی» ازآقای فرهاد پایار آمده است که قابل تأمل است. نویسنده قبل ازشرح متن نمایشنامه در«چند توضیح . . . » یادآور میشود که : درسال ۱۳۸۴ هنگام خواندن نمایشنامۀ «گفت و گویِ شبانه با یک انسان حقیر» اثرفریدریش دورن مات» یاد نوری دهکردی افتادم. شخصیت اصلی این نمایشنامه ازخیلی جهات به نوری شبیه است.» بی دلیل نخواهد بود گفته شود که این نمایشنامه، شیوه تفکر، و درمجموع شرح حال اپوزیسیون روشنفکری ما در گذشته و حال را روایت کرده است. شاید به برخی مدعیان بیمایه بربخورد، اما کار سنجیدۀ نویسندۀ نمایشنامه را باید جدی گرفت.

دریغم آمد به این نمایشنامه که روایتگری آشنا با شیوه های اپوزیسیون است اشاره نکنم.
گفتگو درصحنه بین روشنفکر ومردعینکی میگذرد. مثل: [ ثابتی ساواک یا لاجوردی رژِیم اسلامی] بازی شطرنج وتقلب هاِی آمرانه مردعینکی، هردو بازیگر، آگاه ازنقش حریف. مردعینکی شروع به خواندن مقاله ای از روشنفکر میکند که هنوز منتشرنکرده است.
نوری: [ناباورانه] این مقاله را ازکجا درآوردی؟ . . . من که هنوز منتشرش نکرده ام . . .» مرد عینکی: «ونخواهی کرد! »
نوری ازعدالت و دموکراسی و درد های جامعه میگوید.
مرد عینکی: «عدالت مقوله ایه که شما روشنفکرها اختراع کرده اید»
و دریک لحظه ای همصدا از مقاله روشنفکر را باهم میخوانند :
نوری و مرد عینکی: [ هم زمان و هم صدا] یکی ازاین معیارها نفی تقدس قهر و جایگزین کردن آن با خواست و تمایل به حلِ مسالمت آمیز معضلات و تناقضات اجتماعی است.»
ازآقای ناصرزراعتی ویراستار کتاب باید سپاسگزاربود که این اثربا ارزش غافل نبوده و نمایشنامۀ «نوری درتاریکی» را در یادنامه آورده است.

واما بعدالتحریر

شاید بی دلیل نباشد این توضیح که ناکامی انقلاب مشروطه، محملِ پیام نانوشته ای بود که در نسل های بعدی اثراتش متجلی شد. عریانیِ مخالفت های سیاسی از سوی آگاهانِ بدون سازمان و حزب، درسخت ترین دوران استبداد رضاشاه و زندانی شدن گروه معروف به ۵۱ نفر نمونه ای از سرریز شدن عقده های آن شکست بود و چرائِیِ فراموشیِ مطالبات ملی درمقابله، با بی اعتنائی حاکمان وقت به بحران های گذرا . بلاتکلیف ماندنِ درخواست های نسلِ مشروطه و انتقال آن به نسل های بعدی، جهل و بیخبریِ اکثریتِ ملتی را، در حسرتِ رجعتِ به چهارده قرن گذشتۀ اسلام به نمایش گذاشت.
هشت دهه پس از انقلاب مشروطیت درزمانه ای که تمدن جهانی در بستر دگرگونیهای شگفت انگیز علوم و فنونِ بشری، کرۀ خاکی را دریک دهکده کوچک درآورده بود، جامعۀ باستانیِ ما در گیر و دار جنگ دو قدرت با هیاهوهای شعاری، در التهابِ آزمون «سنت ومدرنیته» گرفتار و سرگردان شدند. آرمانها و دیدگاه های خیالی و هریک چشم به راه منجی با ده ها سازمان به ظاهرسیاسی با اندیشه های گوناگون و بسی وارداتی، درانتظار معجزه ای. نتیجه به ظهورآقای خمینی منتهی گردید. درگورستان فریاد کشید «من میزنم تودهن این دولت!». ملتی سر درگریبان، معصومیت های اشگبار خود را، و چه با غرور و افتخار نثارش کردند !
با چنین فرهنگِ سرگردانی، تجدید خاطره ها، صیقل زدن ذهنیت های زنگاربسته درسرگیجۀ سنت ومدرنیته، اعتیاد به آشفتگی های فکری و پراکندگی ها و سرریزشدن عقده ها،: آیا میتوان روز و روزگار خوشی در آیندۀ چنین جامعه متصور بود ؟!
*اخیرا در رسانه ها اعلام شد که جایزه “بهترین عملکرد حقوقی” برای دو دادستان پرونده میکونوس برای نخستین بار جایزه “بهترین عملکرد حقوقی” از سوی کانون وکلای آمریکا در نیویورک به دو دادستان آلمانی اهدا شد. دو دادستان آلمانی در رابطه با رسیدگی به پرونده “ترور در رستوران میکونوس” این جایزه را دریافت کردند.

 

یادی از اصغر الهی در سالروز خاموشی اش / بالیدن در خاطرات خاکستری… مینا استرآبادی

“در واگویه ی خاطره های مه آلود و خاکستری، به دنیا آمدم. بالیدم. بزرگ شدم. ساقه ترد گیاهی در گذار آب های وحشت. به دریا نپیوستم. چون قطره آبی زلال به خاک برگشتم. به زهدان مادری که از آن به دنیا آمده بودم. به هیئت انسان نخستینی. در تردید زیستن و ماندن.” اینها واژگان نویسنده ای ست که روای روان پرالتهاب و رسوا کننده ی حقیقت دلخوشی های کوچک آدمی بود، این واژگان “دکتر اصغر الهی” که دیباچه ی رمان “سالمرگی” اوست، شاید عصاره ی تمام و کمال حکایت سرگشتگی بشر باشد، حیرانی های بی انتهایی که به گواه قلم الهی، پیوندشان با اسطوره ها نشان از ازلی بودن و تداوم بی وقفه شان خبر از ابدی بودنشان می دهد.
اصغر الهی در سال ۱۳۲۳ خورشیدی در مشهد متولد شد و از سنین نوجوانی به نوشتن روی آورد، مطالب و داستان های او که درصفحات روزنامه های محلی زادگاهش چاپ می شدند، او را بر سر ذوق می آورد و دلبستگی اش را به قلم و نوشتن بیشتر می کرد. او سپس وارد دانشگاه تهران شد وموفق شد با مدرک دکترای تخصصی در رشته ی روانپزشکی از این دانشگاه فارغ التحصیل شود. الهی پس از آن به عنوان دانشیار در دانشگاه علوم پزشکی ایران مشغول تدریس شد، ضمن آنکه مطب روانپزشکی اش در یوسف آباد نیز محل طبابتش بود.
الهی از دهه ی ۴۰ و با نوشتن داستان های کوتاه پا به عرصه ی نویسندگی گذاشت، این داستان ها که بعد ها در مجموعه داستانهای “بازی” و “قصه های پاییزی” منتشر شدند داستانهایی بودند که سبک نگارششان تلفیقی بود از رئالیسم و سمبولیسم ترفندی که شاید راهی بود برای گریز از مقراض سانسور. دکتر الهی با نوشتن نخستین رمانش با عنوان “مادرم بی بی جان” توانست نام خود را به عنوان یکی از نویسندگان خلاق و برجسته ی ادبیات معاصر ایران ثبت کند. الهی بر آمده از نسلی پرشور و آرمان خواه بود، نسلی که کودتای ۲۸ مرداد را از سرگذرانده بودند و هم چنان به برقراری جامعه ی همسان و بی طبقه باوری خوش بینانه داشتند. همین باور بود که در داستان “مادرم بی بی جان” و در قالب رئالیسم رخ نمود و از تلاطم پر تب و تاب جوانانی سخن گفت که در روند جنبش ملی شدن صنعت نفت خود را به آب و آتش می زدند تا جایی که حتی “بی بی جان” را هم به تظاهرات می کشانند. ریتم پر شتاب رمان که با بن مایه و فضای داستان هماهنگ است، نقطه ی قوت نثر الهی در این رمان است. اما این رمان به همراه مجموعه داستان های “بازی” و “قصه های پاییزی” – که همگی حاوی کنایاتی مستتر به رژیم پهلوی، میل مردم به دگرگونی اوضاع سیاسی و اجتماعی و تصویر لایه های محروم، فقیر و سرکوب شده ی جامعه بودند – در آن زمان امکان انتشار نیافتند و نشر این آثار پس از سقوط حکومت محمد رضا شاه میسر شد.
پس از انقلاب و در طی سالهای خاکستری دهه ی شصت، الهی از نوشتن فاصله گرفت و بیشتر به طبابت می پرداخت، اما سرانجام در سال ۱۳۷۰ با انتشار مجموعه داستان ” دیگر سیاوشی نمانده” بار دیگر به میدان بازگشت. او در این اثر شیوه ی نوینی از روایتگری روانشناختی را خلق کرد که خود آن را “واگویی روانی” نام کرده است. شیوه ای که شکل تکامل یافته ی آن را می توان در رمان “سالمرگی” به وضوح دید.

دکتر الهی که سد ممیزی را بر نمی تابید و در عین حال از حاشیه و جنجال هم گریزان بود، مجموعه داستان بعدی اش ” رویا و رویا” را با کمک انتشارات “پر” در ایالات متحده به چاپ رساند. اما گویی این روش انتشار کتاب اسباب رضایت خاطر وی را فراهم نکرد، چرا که او در انتشار رمان واپسینش “سالمرگی” قریب به یک دهه پشت سد توقیف و انتظار برای صدور مجوز نشر، منتظر ماند تا سرانجام مجال انتشار این رمان توسط نشر چشمه در سال ۱۳۸۶ فراهم شد و الهی به خاطر این رمان برنده ی جایزه ی بهترین رمان از هفتمین دوره ی مراسم جایزه ی هوشنگ گلشیری نیز شد.

الهی در این اثر برجسته به مدد راویان متعدد و در هم تنیده، پرتره های گوناگون مرگ را از سکته، خودکشی و شهادت گرفته تا سقط جنین و قتل به تصویر می کشد، او به روان پر رمز و راز شخصیتهای داستانش نفوذ می کند و درکسوت یک روانپزشک – نویسنده به کاوش لایه های درونی و هویتی آنان می پردازد و نه تنها چرایی که چگونگی زیستن را به چالش می کشد. آدم های سالمرگی به رغم تفاوتهای بنیادینشان با یکدیگر در پیوند با اسطوره، گناه و تاوان مشابهند و دغدغه ی مشترکشان درانتخاب میان زیستن و مرگ آنها را به هم نزدیک می کند. الهی از شهادت “سیاوش ” گونه ای روایت می کند که تحقق رویای پایداری و استمرار دو خانواده را نا ممکن می سازد، مرگی که شاید به تقاص گناه تردامنی مادر، بدعهدی پدربزرگ در ادای نذر یا بیرحمی آقاجان در حق همسرانش رخ داده است. در این میان “لیلا” ی سرراهی دلخوشی ساختگی و موقتی ست که گرچه ریشه هایش سست و بی رمق اند، اما بهانه ی دروغین ماندن می شود و کورسوی امید ، برای ادامه ی زندگی و ازسوی دیگر مادربزرگ همیشه زنده، خبر از سنت و گذشته ای می دهد که حضور مدام خود را در ذهن آدمی مکرر می کند.
رمان سالمرگی با شیوه ی روایت غیر خطی و معما گونه اش که نشان از اندوه های گوناگون و تزلزل موقعیت شخصیتهای آن دارد، بازتاب واقعیت ذهن پریشان و سرگشته نسلهایی ست که پی در پی با دلشوره ای مدام زوال آرمانهایشان را نظاره گر بوده اند:
“در خیالات بودم. انگار همین دیروز بود. نشسته بودم کنار جوی آب. آب جوی جم نمی خورد. لایه ای از خاک و ‏خاشاک روی آن بود. قورباغه ای از کنار دستم پرید. ترسیدم. داشتم برای خودم از گل و شن خانه می ساختم، خانه ای ‏دو طبقه. دو اتاق تو در تو، با ایوانی نرده کشی شده با چوب و زنی در آن. آن زن تو بودی، ایستاده بودی پشت پنجره ‏ای.‏”
این رمان در سال ۸۹ در فهرست آثاری قرار گرفت که مجوز تجدید چاپشان لغو شد و انتشار دوباره ی آنها منوط به بررسی دوباره ی آنها شد. از اصغر الهی مجموعه داستان دیگری با عنوان “حکایت عشق و عاشقی ما” ( زمستان ۸۹ – چشمه) منتشر شده است. اصغر الهی همچنین چند کتاب در زمینه‌ شناخت مسائل روان‌پزشکی ترجمه و تألیف کرده است.
دکتر الهی که مدتها بود با وجود دست به گریبان بودن با بیماری قلبی در مطب خود در غربت وطن به طبابت مشغول بود، هم چنان دلبسته ی نوشتن بود و بنا به گفته ی خودش مشغول بازنویسی رمان‌های “قیامت” و “زن اول” بود که سال‌ها پیش آن‌ها را تألیف کرده بود. او با اینکه نگران و چشم به راه صدور مجوز برای دو اثر غبارگرفته اش، مجموعه‌ داستان “در راه” و رمان “دخترکی با چشم‌های سبز مشوش” بود اما با امیدی وصف ناشدنی مجموعه داستان دیگری به نام “ما این ایم ” را نیز در دست تالیف داشت. این نویسنده سرانجام در روز دوازدهم خرداد ۹۱ بر اثر عارضه ی قلبی در بیمارستان قلب تهران درگذشت :
“قلبم می‌زد. دستگاهی که صفحه سبز رنگی داشت، خط‌های قلبم را نشان می‌داد. ها…ها… لیلا چه کسی می‌تواند دیوانگی‌های قلب آدمی راروی صفحه کاغذی نقاشی کند؟. هیچ‌کس نمی‌تواند خواب و رؤیاهای آدم را روی بوم نقاشی بریزد. آرزوی زنده ماندن را هم نمی‌تواند روی تابلو ، یا حتی کاغذ سفیدی نشان بدهد.”