خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

در ایران امروز رقص مدرن وجود ندارد…/ لیلا سامانی

گفت و گو با شاهرخ مشکین قلم

اشاره: در آستانه ی سال نو و رقص دوبارهی بهار، با شاهرخ مشکین قلم همکلام شدیم، هماویی که یکی از موفقترین و شناخته شده ترین هنرمندان ایرانی در نزد هنردوستان غربیست. شاهرخ که در این سال ها کار تئاتر و رقص را همگام و به موازات هم پیش برده، توانسته است در کنار رقصهای فولکلور ایران با یادگیری رقصهای نمایشی اندونزی همچون “باریس“(Barris)، و “توپنگ“(Topeng) و همچنین رقص های فولک هندی مانند “کتک“ (Katak) ، کاتاکالی(Katakali) و کابوکی (Kabuki) ژاپن، حرکات نمایشی دنیای شرق را با حرکات تاتر غرب بیامیزد و به گونه ای ” تازه ” برقصد، همان رقصی که به گفته ی شاهرخ علی رغم سود بردن از موسیقی و شعر فارسی، رقصی تماماً «ایرانی» به حساب نمی آید، با او گفتیم از رقص و بهار، از طبیعت و دغدغه‌های رقص ایرانی… حاصل این گفت و گو پیش روی شماست:

4967

مرا انسانی نیک بودن، نهایت کفایت است

شاهرخ جان، ابتدا از اجزای سازنده ی رقص شروع کنیم و «طبیعت» و «آداب و رسوم زندگی اجتماعی»، به نظر تو کدامیک از این عوامل در شکل گیری رقص امروزی نقش بیشتری داشته اند؟

اولا که من در این زمینه تنها می توانم نظر خودم را ارائه دهم. برای اینکه نمی توانم و نمی خواهم که نظر خودم , که تنها یک دیدگاه بسیار بسیار مختصر است و به دانش من محدود می شود را جای حکم ابلاغ کنم. بنابراین تنها به گفتن این نکته اکتفا می کنم که هر دو داده ایی را که به آن اشاره میکنی‌ کاملاً در آفرینش و شکل گیری رقص سرچشمه هستند و نقش قابل توجه یی بازی میکنند. یعنی همانقدر داده های طبیعی در رقص وجود دارد که آداب و سنن زندگی مردم.

پس لطفاً به صورت بسیار مختصر این دو را برایمان تشریح کن و ابتدا از طبیعت بگو که این روزها برای ما جلوه ی بیشتری دارد…

اگر بخواهیم به ریشه های طبیعی رقص اشاره کنیم، باید ابتدا به ریشه های اصیل طبیعت بپردازیم و بد نیست قبول کنیم که غالب این داده های طبیعی آمده از آفریقا هستند. اگر ابتدا دو فرضیه ی مهم را بپذیریم کارمان برای این تحلیل کمی آسوده تر می شود، نخست اینکه قبول کنیم که بر خلاف نظریه پردازانی همچون آقای شفا که ریشه ی هر چه هست و نیست را از ایران می دانند، قبول کنیم که در قاره ی آفریقا نشانه های طبیعی بیشتر از باقی نقاط دنیا جلوه گرند و دیگر اینکه بپذیریم که پیشرفت تمدن و زندگی مدرن در قاره ی آفریقا سرعت بسیار پایین تری نسبت به باقی دنیا دارد. کما اینکه بسیاری از فرم های اولیه ی زندگی بشری هنوز در این قاره مشاهده می شوند. با میل به این دو فرضیه، و نگاهی به زندگی اقوام آفریقایی و رقص فولکلوریک امروز به راحتی دستگیرمان می شود که غالب ارتباطات و حالات و حرکاتی که در رقص به وجود آمده است، تمامی دست نشانده ی نیاز های روز مره ی مردم است و کاملاً با شرایط اقلیمی سازگار است.
مثل بسیاری از رقص های فولکلور که در بسیاری از نقاط دنیا می بینیم. رقص باران، رقص کاشت، رقص نیایش و … این ها همگی آمده از زندگی روزمره ی مردم است. رقص در هوای سرد و یا هوای گرم و یا حتی رقصیدن تنها به منظور آنکه به خلسه بروی… گاهی رقص برای دفع بلا و … یا مثلاً رقص شکار که همچنان هم پابرجاست… اساساً این گونه رقص ها در تقلید و پیروی از طبیعت به وجود می آیند.

البته این تقلید که می گویی در ذهن ایرانیان معانی مجازی بسیاری ایجاد می کند…

خب به نظر من اینجا تقلید آن معنی مجازی ذهن ایرانی را نمی دهد. اینجا تقلید نه برای مسخره کردن است و نه برای تحقیر بلکه برعکس برای بزرگداشت است. این البته در هنرهای دیگر هم جلوه گر است. مثلاً بسیاری از بزرگان تئاتر بر این عقیده هستند که یکی از برگترین و دشوار ترین بازیگری ها در تئاتر، تقلید از هنرپیشگان دیگر است.

برگردیم به بحث قبلی و این بار از تاثیرات آداب و رسوم زندگی مردم در رقص بگوییم…

و اما آداب و رسوم اجتماع که رقص را متحول کرده است و اندیشمندانه در آن تغییر به وجود آورده است. برای این کار هم ابتدا از موضوع اسطوره استفاده کردند. تا به رقص نیرویی خدایی بدهند، منظورم این است که جلوه های اساطیری در رقص ایجاد کردند. و بعد در درازای زمان همین طور میزان این نفوذ اجتماعی بیشتر شده است تا این اواخر… مثلاً در سالهای شصت که رقص از همه چیز جدا می شود، حتی از موسیقی و وارد یک مرحله ی بی نیازی و بی ارتباطی می شود. البته عوامل بسیاری در تکامل رقص دخیل بوده اند و در یک مصاحبه ی کوتاه، نمی توان تمامی آنها را بررسی کرد، مثلاً زمانی که نشانه های زیبایی شناسی به رقص اضافه شد… رقص باروکBAROQUE تکامل پیدا کرد و از زمان لویی چهاردهم باله به وجود آمد. باله ای که برای نیازهای بدن طراحی شده بود و زیبایی شناسی در آن نقش بسیار داشته است.

درست است، سوالی که مطرح کردم برای یک مصاحبه ی مطبوعاتی آن هم از نوع اینترنتی اش بسیار کلی بود، اما در همین مجال کوتاه هم نکات بسیاری عنوان شد، بگذریم و برویم سراغ ایران، رقص های امروز ایران را دنبال می کنی؟

در ایران امروز چیز زیادی که بشود از آن به عنوان رقص یاد کرد وجود ندارد، شاید تنها همان رقص صوفیانه و رقص های فولکلوریک… در ایران امروز به واقع رقص مدرن وجود ندارد.

و این رقص صوفیانه که اشاره کردی، به گمانت جلوه هایی از طبیعت را می شود در این رقص هم پیدا کرد؟

بله. خب حتماً. داده های طبیعی بی گمان در این رقص هم مانند هر رقص دیگری دخیل بوده اند. اما در اینجا نکته ی مهمی نهفته است و آن اینکه ریشه ی سمأع و دیگر رقص های عرفانی هیچگونه ارتباطی با مذهب ندارد. نه اسلام و نه هر دیانت دیگری. نه به جشن و شادی های معمول بر می گردد و نه به هر چیز دیگری که در ذهن ماتریال خانه کرده. بنابراین اگر امروز سعی می کنیم یک چنین رقص بسیار عجیب و بزرگی را با دیانت و یا هر چیز دیگری مربوط بدانیم، بیشتر به دلیل بی دانشی منتقدان و نظریه پردازانمان است و نه هیچ چیز دیگر.

اما در ادبیات کلاسیک ایران واژه های رقص و طبیعت بسیار موازی و هم ردیف وجود داشته اند و به نوعی با هم پیش رفته اند…

درست است. نمونه های این چنینی در شعر فارسی بسیار داریم. اما ریشه ی رقص، آن هم از نوع عرفانی اش، آنقدر بزرگ است که در یک مکتب و فلسفه نمی گنجد.

و خود تو چطور، تو در رقص ت تا چه میزان از طبیعت تاثیر گرفته ای؟

من هم گمان می کنم که دوره های بزرگ طبیعی را در زندگی کوتاه چند دهه ای ام سپری کرده ام. ببینید، من در محیطی بار آمده ام که بسیار بسته و محدود بوده و به طبع این محیط بسته، چهارچوب های فکری و هنری محیط هم بسیار محدود و ناچیز بوده اند. طوری که همگی جلوه های هنری باید به گونه ای به سنن کلاسیک و یا فولک ( مثلاً) مربوط می بوده اند یا اسطوره های ایرانی و زیبایی شناسی شرقی که با نوع غربی اش تفاوت بسیار دارد. من تمام این چهارچوب ها را داشته ام و از تمامی شان گذشته ام تا جایی که امروز اگر بخواهم برای نوروز برقصم، قطعه ای را انتخاب می کنم که کاملاً از موسیقی زدوده است. تمام حرکات من آمیزه ای است از صنایع متفاوت رقص در تمامی دنیا. آمیزه ای است از تمام چیزهایی که در این سالها آموخته ام. ماجرا این است من هرگز قصد ندارم به خودم دروغ بگویم و این رقص را » کاملاً ایرانی » نام کنم همان طور که بنا ندارم به مخاطب هم دروغ بگویم که این رقص تماماً ایرانی است.

و اینکه گفتی برای عید قرار است بدون موسیقی برقصی، به نظر تو خود رقص نوعی موسیقی نیست؟ یا بگذار منظورم را بهتر بیان کنم به عقیده‌ات هنر رقص، لذت را از حس شنوایی به حس بینایی منتقل نمی کند؟

در دهه پیش من نیز به چنین باوری بودم. کما اینکه سالها اعتقاد داشتم رقص سایه‌ی موسیقی‌ست. اما حالا دیگر اینطور فکر نمی کنم. ببین حالا که داریم از طبیعت حرف می زنیم، این را بگویم که در همین طبیعت بارها و بارها شاهد رقص هستیم بدون کوچکترین ارتباطی با موسیقی. رقص باد، سکوت کویر، پرواز پرنده ای و جابجا شدن چلچله ای. رقص آب روان و نمونه های بی شمار دیگر. اینها همه خارج از چهار چوب موسیقی صورت می گیرد. خوش اقبالی من این بوده است که در همین زندگی کوتاهم، هنرمندان ناشنوای بسیاری را دیده ام… و دستگیرم شده که برای آن آدم ناشنوا هم رقص در همان درجه ی اهمیت است که برای شنوا. بنابر این اگر رقص ارتباط مستقیم با حس شنوایی دارد پس چگونه یک ناشنوا این طور و با این احساس می رقصد؟

و اینکه به مناسبت نوروز و در تلویزیون فارسی زبان می‌رقصی، اینها نشانی از آن فرهنگ ایرانی نیست؟

نه! ببین من ایرانی بودنم را دوست دارم اما قرار نیست که این ماجرا اصل و بنای تمام فکر و حافظه‌ام باشد. امروز من پس از سالها به این نتیجه رسیده‌ام که هیچگونه مرز و چهارچوبی را برای خودم نبینم و نپسندم. من اگر بتوانم به انسان بودنم مفتخر باشم، همان برایم نهایت کفایت است.

همه اعتبار فرهنگی و سیاسی و اجرایی دولت به سخره گرفته شد…/محمد سفریان

گفت و گو با علی اصغر رمضان پور

4966

علی اصغر رمضان پور از جمله ی مدیران خوشنام فرهنگی در دوره ی اصلاحات است. در دوران او و به شهادت اهل قلم اوضاع و احوال مطبوعات و کتاب رونق فراوانی گرفت و مجوزهایبسیاری برای کتاب های سرگردان صادر شد. همین مجوزها و راه آمدن با اهل فرهنگ هم به ذائقه ی حکومتیان متحجر خوش نیامد تا او هم عاقبت مجبور به ترک ایران شود و مسافر قطاری که نزدیک به چهاردهه است روشنفکران و اهالی فرهنگ ناراضی را با خود به سرزمین های دور می برد. او که حالا از جمله مفسرین فرهنگی – سیاسی در رسانه های این سوی آب به حساب می آید در آستانه ی سال نو میهمان تحریریه ی فرهنگی خلیج فارس شد و با همان صبر و حوصله ی همیشگی اش پاسخگوی من و همکارانم. آقای رمضان پور که سعی کرده در تفسیرهایش بیشتر از همه جانب عقل را بگیرد بر این باور است که دولت روحانی در برآورن شعارهای فرهنگی اش توفیق شایانی نداشته. او همچنین درباره ی جنجال های ایجاد شده در راه کنسرت ها هم نظر جالبی دارد: ” … فقط کنسرت ها لغو نشد بلکه همه اعتبار فرهنگی و سیاسی و اجرایی دولت به سخره گرفته شد… ” شرح این گفت و گو را در ادامه ی همین صفحه از پی بگیرید…

آقای رمضان پور، در روزهایی انتهایی سال سراغ شما آمده ایم تا به عنوان یک مسئول فرهنگی سابق؛ از دستاوردهای دولت روحانی در نخستین دوره ی فعالیتش جویا شویم؛ به عقیده ی شما آن گشایش فرهنگی که در انتخابات وعده داده شد در این چهار سال جامه ی عمل به تن کرد یا خیر…

برای پاسخ به سوال شما بهتر است سرکی به گشته بکشیم. خب سال های ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد با  آن چنان دشواری و سختی برای اهل فرهنگ و هنر همراه بود که نفس رها شدن از دست مدیران وزارت ارشاد در دوره او خودش یک گام به پیش محسوب می شود.
وزارت ارشاد در دوره احمدی نژاد عملا با کنار نهادن بیشتر مدیران کاربلد که سابقه آشنایی با امور فرهنگی داشتند به محل تجمع نیروهای دادستانی و نهادهای امنیتی تبدیل شده بود. با توجه به این شرایط، بر سر کار آمدن مدیرانی با طبع ملایم تر و متمایل به داشتن رابطه ای محترمانه تر با اهل فرهنگ، امکان رابطه بهتر میان دولت و اهل فرهنگ را فراهم آورد.
اما از این تحول دیپلماتیک که بگذریم، آقای روحانی نتوانست بخش عمده شعاری را که در انتخابات وعده داده بود، در عمل محقق کند. روزی که او تبلیغاتش را شروع کرد در مورد فرهنگ این طور گفت: ” واگذاری کار فرهنگ به اهل فرهنگ ” که خب دیدیم که نشد. اما تا حدی شرایط کار برای بخش عمده ای از اهل فرهنگ و هنر در دوره او بهتر شد. منظورم این است که روحانی توانست به شرایط کنترل امنیتی مستقیم و آشکار در فضا های فرهنگی و در مدیریت فرهنگی پایان دهد و نوعی همکاری برای حل مشکلات آنان را سازمان دهد. با وجود این اداره امور فرهنگ و اتخاذ تصمیم های مهم در نشر و سینما و تاتر و موسیقی و هنرهای تجسمی همچنان در دست دولت باقی ماند. و بنیادهای اصلی نطام سانسور و فشار های تندروها علیه اهل فرهنگ در بیشتر زمینه ها همچنان ادامه یافت.

اگر موافقید کمی بیشتر به جزئیات برویم و این عملکرد را در حوزه های متفاوت بررسی کنیم؛ در حوزه ی نشر که تخصص اصلی شماست، اوضاع چطور بوده؟ روند ممیزی و چاپ کتاب ها تغییری به خود دیده … یا اساسا ” اتفاق ” مهمی رخ داده؟

واقعیت این است که بسیاری از کتاب های در محاق سانسور مانده در دوره علی جنتی مجوز گرفت و گروهی از ناشران محروم مانده از امکان فعالیت و حتی حضور در نمایشگاه ها امکان فعالیت یافتند. سرعت صدور مجوز افزایش یافت و نمایشگاه های کتاب دوباره رونق گرفت. از نظر ادبی، بسیاری از نویسندگان جوانی که در دوره احمدی نژاد آثار خود را از طریق اینترنت و فضای مجازی منتشر می کردند توانستند کتاب های خود را منتشر کنند. اگرچه برخی از نام های بزرگ مانند محمود دولت آبادی و کتاب کلنل او همچنان در محاق سانسور مانده و نویسنده های شناخته شده تری مانند امیرحسن چهل تن همچنان از انتشار آثارشان محروم هستند.
در مجموع سخت گیری در دادن مجوز کمتر شد و کارهای نشر به روال عادی برگشت و بازار نشر نیز تا حدی دوباره رونق گرفت. اما این به معنای تحقق شعار اصلی دولت روحانی یعنی واگزاری کار بررسی پیش از چاپ به ناشران نبود. شعاری که در عمل قابل اجرا نبود. بنا بر این می توان گفت اتفاقاتی رخ داد که برای بازار نشر ایران مهم بود اما باز هم باید تکرار کنیم که ساختار اصلی سانسور کتاب در ایران، یعنی بررسی پیش از چاپ توسط دولت، تغییری نکرده.

در سینما اساسا سطح کیفی فیلم ها مشخصا بهتر شد؛ اما حواشی و جو امنیتی همچنان در این حوزه حاکم است. به نظر شما زور دولت در این زمینه به دیگر أرکان قدرت رسید؟ بگذارید کمی مشخص تر بگویم، مثلا به باور بسیاری مسعود فراستی بلندگوی سپاه و بیت در عرصه ی سینماست؛ شما حضور افرادی از این دست را چطور بررسی می کنید؟

اگر به خاطر داشته باشید، خانه ی سینما در زمان احمدی نژادبسته شد. خب بازگشایی دوباره خانه سینما نخستین گام مثبتی بود که در دوره تصدی آقای ایوبی برداشته شد. ایوبی به عنوان معاونت سینمایی تا زمانی که بر سر کار بود با هر گونه توقیف فیلم های سنمایی مخالفت کرد و از سینماگران دفاع کرد اما زور معاونت سینمایی حتی به معاون حقوقی وزارت ارشاد، که سخنگوی آن بود، نیز نمی رسید که علیه برخی فیلم ها و سینماگران مستقل حرف می زد. به دلیل نبودن همین یکدستی در وزارت ارشاد مداخله کمیسیون فرهنگی مجلس و در مواردی دادستانی و قوه قضاییه در سه سال نخست دوره ریاست جمهوری روحانی به توقیف شدن برخی فیلم ها منجر شد. اما درکل، سینما در دوره روحانی هم از بخت استقبال بیشتر در داخل برخوردار بود و هم از بخت استقبال در سطح بین المللی. این امر خود به خود نارضایتی و انتقاد برخی از چهره های منتقد با نفوذ را به همراه آورد. منتقدان بانفوذی مانند مسعود فراستی و بهروز افخمی که همواره به نهادهای امنیتی کنترل کننده سینما و مورد حمایت سپاه پاسداران نزدیک بوده اند و بازگو کننده بخشی از انتقاد های به ظاهر فنی این جناح به سینمای روشنفکری ایران بوده اند. این منتقدان طبق معمول همه سال های اخیر از تریبون صدا و سیما برای ابراز مخالفت با سیاست های سینمایی طراحی شده وزارت ارشاد و مدیران‌ آن استفاده کرده اند که این بار حتی موفق شدند معاون سینمایی را برکنار کنند.

در مورد موسیقی هم که به نظر دولت یک بازنده تمام بود؛ این همه کنسرت ها که لغو شد و این همه اعتراض آقای روحانی که به جایی نرسید…

بله. موسیقی ناموفق ترین برنامه فرهنگی در دولت روحانی بود. هجوم هماهنگ چهره های تندرو و بسیج و امامان جمعه و قوه قضاییه جایی برای عرض اندام ومدیران وزارت ارشاد در تهران و استان های دیگر باقی نگذاشت. حتی کار به تنش هایی رسید که به نزاع میان امامان جمعه و دولت و استانداران دامن زد. بر این اساس می توان گفت برنامه های دولت روحانی در زمینه موسیقی در عمل از سوی نهادهای مورد حمایت علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی متوقف شد. فقط کنسرت ها لغو نشد بلکه همه اعتبار فرهنگی و سیاسی و اجرایی دولت به سخره گرفته شد. حتی نیروی انتظامی نیز رسما علیه وزارت ارشاد شورش کرد. این تحولات یک بار دیگر نشان داد که تا زمانی که قوه قضاییه و نیروی انتظامی از برنامه های فرهنگی یک دولت حمایت نکند، این برنامه ریزی ها فاقد ارزش عملی هستند.

با این أوصاف اگر بخواهیم دوباره به سوال اول برگردیم؛ همچنان رویکرد فرهنگی دولت قابل دفاع است؟

رویکرد فرهنگی دولت نسبت به دولت احمدی نژاد قابل دفاع است اما در مقایسه با استاندارد های مورد نظر اهل فرهنگ و هنر، نه. دولت روحانی تا آخرین سال خود همچنان از دادن اولویت به مساله فرهنگ پرهیز کرده و همه توان خود را صرف رسیدن به توافق اتمی و در مرحله بعد اجرای برجام کرد. بنا بر این به نظر من انتقاد اصلی به دولت روحانی نه به دلیل رویکردهایی است که اتخاذ کرد بلکه به دلیل فرعی دانستن امر فرهنگ است. دولت روحانی عقب نشینی در حوزه فرهنگ را به روشی برای گرفتن امتیاز در زمینه های سیاسی تبدیل کرد. به این ترتیب در دوره ۴ ساله دولت روحانی یک بار دیگر اهل فرهنگ و هنر قربانی ساخت و پاخت سیاسی اهل قدرت شدند.

سر آخر یک سوال کمی خارج از موضوع؛ بسیاری بر این باورند که تیم آقای روحانی درک درستی از قدرت مطبوعات ندارد. می گویند که دولت حاضر از ظرفیت های تبلیغاتی استفاده نمی کند در صورتی که احمدی نژاد خوب از قدرت مدیا می دانست و بسیاری از سایت های خبری را همراه خود کرده بود. نظر شما در این باب چیست؟

موافقم. دولت روحانی دولتی به نسبت دولت احمدی نژاد دولتی پیر، کم حرف و بی بهره از هیجان های مورد نیاز در امور تبلیغاتی بود. این البته به معنای آن نبود که از تیم تبلیغاتی قوی برخوردار نبوده. اتفاقا گروه مطبوعاتی آقای قوچانی، یعنی یکی از قوی ترین تیم های مطبوعاتی فعال در ایران، در اختیار دولت روحانی بود. اما اگر دقیق تر نگاه کنیم، به پیروی از نگاه مارشال مک لوهان باید بگوییم که رسانه همان پیام است. پیام دولت احمدی نژاد جنجال آفرین بود اما پیام دولت روحانی سرد و و غیر جذاب است. به تعبیر دیگر مخاطب رسانه ای احمدی نژاد توده های مردم بودند اما مخاطب اصلی حرف های دولت روحانی قشر محدودی از نخبگان نزدیک به قدرت و بخش مرفه تر طبقه متوسط است. به طور کلی دولت روحانی فاقد لایه تشکیلاتی ای بود که نقش ارتباط میان دولت و رسانه ها و اقشار مختلف مردم را بازی کند. نه روشنفکرانی از این دست در دولت بودند و نه حزب عمده حامی او از چنین قدرتی برخوردار بود و نه ارتباط نزدیکی با اصلاح طلبان فعال داشت.

امسال یک عید انتخاباتی داریم و بهاری پر هیجان؛ قبل تر از پایان دوست دارم پیش بینی تان را از انتخابات پیشِ رو بدانم.

به احتمال زیاد روحانی دوباره به ریاست جمهوری انتخاب خواهد شد. اما در سیاست ایران هیچ چیز غیرقابل انتظار نیست. بنا بر این احتمال آن وجود دارد که انتخابات به دور دوم برسد. و احتمال کمتری نیز برای پیروزی یک رقیب میانه رو از میان اصولگرایان. به هر حال به رغم سردی ای که اکنون در فضای سیاسی دیده می شود باز هم انتخاباتی پر بحث و هیجان درمیان خواهد بود.

نوروزانه /اسماعیل خویی

شعری نوروزی ازاسماعیل خویی با اجرای داریوش اقبالی، عیدی هیات تحریریه ی بخش فرهنگی خلیج فارس به شما نازنینان همراه …

Untitled-8

کام همگان با د روا کام شما نه‌ / ایام همه خرم و ایام شما نه‌
زان گونه عبوسید که گویی می نوروز / در جام همه ریزد و در جام شما نه
وان گونه شب اندوده که با صبح بهاری / شا م همگان می‌ گذرد، شا م شما نه‌‌
و انگار که خورشید بهارانهٔ ایران / بر بام همه تابد و بر بام شما نه
ای مرگ پرستان، بپژوهیدم و دیدم / هر دین بخدا ر‌ه برد، اسلام شما نه
قهقاه بهاران بسوی خلق به شاد باش / پیغام خدا آرد و پیغام شما نه‌
ای جزٔ دگر آزاری انعام شمایان / مایان همه را عیدی و انعام شما نه
از عشق و جمالید چنان دور که گو یی / مام همگان زن بود و مام شما نه‌
وان سان چه غرامد دلتان کز تف دانش / خام همگان پخته شود، خام شما نه‌
وین زلزله کز علم در ارکان خرافه است / خواب همه آشوبد و آرام شما نه
وین صاعقه در پردهٔ اوهام جهانی / زد آتش و در پردهٔ اوهام شما نه‌
و آنگه ز دوای خرد و عاطفه، درمان / سر سام جهان دارد و سر سام شما نه‌
سنجیدم و دیدم که نشانی ز تکامل / احکام نرون دارد و احکام شما نه‌
و اندر حق فرهنگ هنر پرور ایران / اکرام عمر دیدم و اکرام شما نه‌
وین قافلهٔ پیشرو دانش و فرهنگ / از گام همه برخورد، از گام شما نه
وین مام طبیعت به فر آوردن انسان / وام هجرش هست، ولی وام شما نه
‌ ای معنی‌ آ مال شما را نه‌ جزٔ آ لام / کام همگان باد روا ، کام شما نه‌
ای دین شما دین الم زان که به تسبیح / جزٔ نیم پسایند، الف لام شما نه‌
وی جزٔ الم، البته الم تا دگران راست / سر چشمهٔ انگیزش و الهام شما نه‌
شادی گوهر ماست که ما جان بهاریم / ای ملت گریه به جزٔ انعام شما نه‌
ما هم چو گل از خندهٔ خود سر بدر آریم / بر کام خدا، نه از قبل کام شما نه
وینگونه در این عید روان آهوی امید / رام همهٔ ماست، ولی رام شما نه‌
ای عام شما در بدی و صفتی خاص / وی خاص شما نیک تر از عام شما نه‌
پوشید عبا زیرا پوشاک بشر را / اندام همه زیبد و اندام شما نه‌
ای مردم ما را بجز اندیشه و دانش / بیرون شدی از مهلکهٔ دام شما نه‌
بس مدرسه هر سوی به سر تا سر ایران / وا باد ولی مکتب اوهام شما نه
بادا که ببازار جهان دکهٔ هر دین / وا ماند و دکانک اصنام شما نه‌‌
ای تا به سیاست کسی‌ اعدام نگردد / تدبیر سیاسی بجز اعدام شما نه‌
گر بخشش خصمان خدا خواهم از خلق / نام همه شان میبرم و نام شما نه‌
یعنی‌ که سر انجام همه نیکو / خواهم به سر انجام و سر انجام شما نه‌
ای از پس خون دلمان نوشی جزٔ مرگ / از بهر دل خون دل آشام شما نه‌

اجرای داریوش از این شعر:

مر آن روز را روز نو خوانند…/بهارک عرفان

نگاهی به تاریخچه ی جشن نوروز

” نوروز ” بی گمان کهن ترین جشن ایرانی ست که از پس عبور سالیان همچنان پا برجا باقی مانده و همچنان در نزد ایرانیان تکریم می شود.
” نوروز ” هنگامه ی آغاز بهار است و نقطه ی تعادل ربیعی طبیعت. حکیم طوس این روز را به آغاز پادشاهی ” جمشید ” کیانی نسبت می دهد. هم آن پادشاهی که سالها در میان ایرانیان محبوب بود. می گویند روز به تخت نشستن جمشید برای ایرانیان عزیز و ماندگار شده؛ هم این نوروز امروزی. از پس این جشن هم، جمشید اسطوره ای سالیان سال به داد و انصاف در میان مردم حکومت می کند و آنها را هنر و صنعت می آموزد…. :
به‌ جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن‌ روز را روز نو خواندند
سر سال‌ نو هرمز فرودین‌
برآسوده‌ از رنج‌ تن‌ دل‌ ز کین‌
چنین‌ روز فرخ‌ از آن‌ روزگار
بمانده‌ از آن‌ خسروان‌ یادگار

Untitled-7

بسیاری از محققین و پژوهندگان ادبیات و علوم کهن، رمز ماندگاری نوروز را در همراهی طبیعت با این جشن جست و جو کرده اند. جشنی که دقیقاً در زمان نو شدن و تازه شدن طبیعت و رویش دوباره ی نبات از پس سرمای زمستان آغاز می شود.
ایرانیان با آراستن سفره ای رنگین، این روز را جشن می گیرند. سفره ی ” هفت سین ” از جمله ی سفره ها و آدابی ست که در میان جملگی ایرانیان پاس داشته می شود. عدد هفت این سفره نمایه ای از هفت فرشته در دنیای کهن ایرانیان است. هم چنان که این عدد در تمامی دیگر آیین ها و فرهنگ ها نیز پاس داشته می شود. از همین جمله است هفت خان و هفت شهر و هفت اقلیم و هفت آسمان…
باب حرف ” سین ” نیز، بسیار گفته و نوشته شده. برخی از محققان، ” سین ” های هفت سین امروز را صورت تغییر یافته ی ” شین ” در دنیای باستان به حساب می آورند. می گویند در ایران باستان سفره ای بوده به نام هفت شین. متشکل از شهد و شراب و شیرنی و … ؛ در ادامه راه و پس از استقرار دین ، به خاطر ممنوعیت نوشیدن شراب در نزد پیروان این دین، شین به سین تغییر شکل پیدا کرده و نرم نرمک هفت سین صاحب هویت و قدمتی انکار ناپذیر شده.
مراسم سفره ی هفت سین، با تغییراتی اندک در جای جای ایران امروز برپا می شود. مردم، سبزه ی گندم، سکه ی تازه ضرب شده، سمنو، سنجد، ساعت و … را بر سر سفره ای گرد می آورند و معمولاً بر سر همان سفره به انتظار لحظه ی تحویل سال می نشینند.
در این میان برخی کتب تکریم شده نیز پای خود را به این سفره کشانیده اند. از همین جمله است، قرآن و دیوان حافظ شیرازی. در ایران امروز کمتر سفره ی هفت سینی ست که یک جلد از دیوان حافظ را در گوشه ای نداشته باشد. شعر حافظ شیراز آنچنان به زندگی ایرانیان گره خورده که هر جا حرف جشن و سرور و احترام و تاریخ باشد، بی شک نشانی هم از دیوان خواجه ی شیراز سراغ می شود. چنانچه در شب یلدا و چهارشنبه سوری و نوروز…
ایرانیان در پای سفره ی هفت سین، یک ماهی قرمز کوچک نیز در تنگ بلور می گذارند. هم آنچه در ادب عرفانی ما سمبل هستی و پویایی ست. دیگر از این، نسبت دادن ماهی به برج ” حوت ” ( اسفند) و لحظه ی وداع با آخرین ماه سال نیز، از جمله ی دیگر باورهای مورد قبول در این باب است.
ماهی اما، علاوه بر تنگ بلور و سفره ی هفت سین، در نخستین شام سال نو نیز، جایگاه ویژه ای دارد. می گویند که این ماهی، هم آنی ست که انگشتر حکمت سلیمان را بلعیده. بنا بر این باور، ایرانی ها در شب سال نو به جست و جوی حکمت و مکنت سلیمان که در نگین انگشتری اش جمع شده و توسط ماهی بلعیده شده، ماهی می خورند.
علاوه بر اینها، مراسم خانه تکانی و دید و بازدید از اقوام و زیارت اهل قبر نیز از جمله ی دیگر آیین های کهن سالی ست که هم امروز نیز در میان مردمان جاری ست.
” خانه تکانی ” و شست و شوی تمام زیر و زبر خانه که صورت تغییر شکل یافته ی غسل های مذهبی ایران باستان است، همچنان و پس از عبور صدها سال، در بستر اجتماعی زندگی مردم رایج است. بسیاری از مردم و طبقات عمومی جامعه با ” خانه تکانی ” به استقبال سال نو می روند تا تغییرو تازگی و متبلور شدن را از جمیع جهات تجربه و باور کنند.
جشن نوروز بی گمان مهمترین جشن ایرانی در نزد اقوام دیگر نیز به حساب می آید. لااقل هم اینکه این جشن به تغییر سال و نو شدن تقویم ایرانیان گره خورده، باعث شده تا بسیاری از اهل کوچه و خیابان و مردم عادی دنیا نیز از این جشن شنیده باشند.
بسیاری از غربیان اگر هم با چم و خم و چند و چون این جشن آگاه نباشند، کمینه اینقدر می دانند که بیست و یکم مارس، روز آغاز سال در تقویم ایرانی ست. می دانند که در این روز بهار آغاز می شود و سرمای سخت زمستان مغلوب آرامش و کند و کاو مجدانه ی بهار می شود.
این جشن، چون آن دیگر جشن های غیر مذهبی، در آغاز مورد حمایت سیستم فکری جمهوری اسلامی واقع نشد. تا انجا که بسیاری تلاش کردند از روزهای تعطیلی این جشن بکاهند و در مقابل اعیاد مذهبی را رواج و گسترش بیشتری دهند. اما خواست این عده هیچ گاه عملی نشد. نوروز عزیز و مقدس باقی ماند و به شهادت تاریخ، در ادامه نیز باقی و پابرجا خواهد ماند. چه به روایت اقوام کهن، آنچه به عمر معمول نمیرد، دیگر هرگز رنگ تباهی نمی گیرد؛ نوروز هم همین.

گفت و گو با ابراهیم نبوی یک مصاحبه ی خارجی… /محمد سفریان

پیش تر از مقدمه: این گفت و گو به هشت سال قبل بر می گردد. زمانی که دور اول ریاست جمهوری احمدی نژاد روزهای آخرش را می گذراند. گفت و گویی به بهانه ی عید و در شرایطی که به قول او یک عید انتخاباتی داشتیم و امیدوار بودیم که دست به دست هم از سالهایسخت احمدی نژادی عبور کنیم. از آنجا که این گفت و گو دیگر در صفحات اینترنت موجود نیست و من آنرا از میان پوشه های شخصی ام بیرون کشیدم؛ چاپ دوباره ی مطلب را خالی از لطف مطبوعاتی ندیدم چرا که هم حال و هوای نوروز به جاست و هم عید انتخاباتی و هم بسیاری چیزهای دیگر که یک عمر است منتظریم آخر بگیرد و نمی گیرد. با این دانسته برویم به سراغ اشاره و شرح گفت و گو که بی هیچ تغییری برای خوانندگان بخش فرهنگی خلیج فارس تجدید چاپ می شود. امید که با مرور این نوشته ها لبخندی به شادی به لبانتان بنشیند…

Untitled-6

وقتی تماس گرفتم تا برای مصاحبه وقتی تعیین کنیم و برای ارتباط راهی بجوییم، دیدیم با توجه به دوری راه و ‏نزدیکی عید و ناگفته ی زیاد و زمان کم، بهترین راه اینه که هردو پای کامپیوتر بنشینیم و همزمان با هم گپ بزنیم ‏پس قرار شد چت کنیم. همون تلفن نوشتاری، همون وسیله ای که ادبیات آدم رو میان گفتار و نوشتار معلق نگه می ‏داره و آدم هی از خودش می پرسه : ‏
‏” بالاخره دارم حرف می زنم یا دارم می نویسم؟” گفت و گو مون خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم تحت ‏تاثیر صمیمیت ” گفتار ” قرار گرفت و با گذشت زمان هم بیشتر و بیشتر از تکلف “نوشتار” دور شد. ‏
کار مصاحبه که تمام شد، دیدم خیلی حیفه که توی این نوشته ها دست ببرم، فکر کردم اون ادیت نهایی امکان داره ‏میزان صمیمیت نوشته رو کم کنه و یا به طبیعتش صدمه بزنه، همین شد که عیناً مطلب رو “کپی – پیست” کردم ‏اینجا تا شما هم درست در همون حال و هوا قرار بگیرید. اگر میان این نوشته ها، کلی آدمک یاهو رو هم اضافه ‏کنید، آنچه می خونید دیگه هیچ فرقی با نوشته ی چت ما نداره… آدمکهای خندانی که بر خلاف آدمهای واقعی، هیچ ‏وقت خندیدنشون آخر و انجامی نداره، حتی اگر بعد از اون موضوع خنده دار، راجع به هزار موضوع محزون و ‏غمین صحبت کرده باشی، حتی اگر از پس سین ” سوتی ” که به خنده ات انداخته، یاد سین “سفره ی نفتی” بیفتی و ‏ساده دلی کودکانه ات حسابی تحریک بشه و غم عالم تالاپی بریزه توی دلت… هیچ دلیلی نمی تونه اون آدمک ها ‏رو از خندیدن پشیمون کنه و این خنده ها تا زمان بی پایان باقیه. شادی همچنان به جاست گیرم که حتی حکایت به ‏آخرش رسیده باشه و دفتر به پایان آماده باشه.‏
‎‎

سر سفره “نفت چین” سوتی نده….‏‎‎‏

‎‎

خب برای اینکه مصاحبه روال بهتری بگیره، موافقی اول از تعریف طنز شروع کنیم.‏‎ ‎

 چه عالی، واقعا این نوآوری خیلی مهمه، تقریبا نود و هفت درصد مصاحبه هایی که با من می شه با همین سووال ‏شروع می شه، خب، تعریف کنم، یا شما تعریف می کنی؟
‎‎

من که نگفتم قصد نوآوری دارم، فقط فکر کردم شاید این طوری گفت و گو مون روال بهتری بگیره، ‏همین. حالا هم اگه زحمتی نیست لطفاً یک باره دیگه طنز رو تعریف کن…‏‎ ‎
‎ ‎‎

طنز یک شیوه واکنش انسانی است در قبال واقعیت، در ادبیات به یک شیوه نوشتن یا سرودن گفته می شه که طنز ‏نویس یا طنزسرا سعی می کنه پشت پرده چیزی را که می بینیم بگه، و معمولا ما رو به خنده می بره و به فکر ‏وادار می کنه، می شه از روی واکنش شناختش، اول پقی می زنی زیر خنده، بعد می گی اه، راست می گه ها!‏
‎‎

ممنون، و بعد از این تعریف، بریم سراغ نوروز که قراره مبنای سخن مان باشه، اما نه! اول بذار از ‏همین روزهای آخر اسفند شروع کنیم، اصلاً حال و هوای عید داری؟‎ ‎

 تقریبا آره، خیلی نه، عید باز نیستم اصولا، البته گذشتن زمان رو دوست دارم و نوروز از اون زمان هایی است که ‏خیلی به گذشتن زمان فکر می کنم و ایرانی بودنم رو دوست دارم. این که فصل های ما دقیقا منطبق با طبیعت ‏هست. البته این روزها به انتخابات بیشتر فکر می کنم، ولی حالا که گفتی تصمیم گرفتم برم سبزه بذارم، سبزه ‏گذاشتن خیلی خوبه، بقول حسنی کشاورزی می کنیم، ولی عیدها از همه ماهی های دنیا خجالت می کشم.‏
‎‎پشت پرده ی این روزها، چیزی می بینی که ما رو پقی به خنده بندازه؟‎ ‎

همه اش خنده است، تصور آقای بادامچیان که داره مرغاش رو توی آسانسور جا می کنه، و داره زیر مبل های ‏خونه دنبال تخم مرغ می گرده تا رنگش کنه و این که محافظان رئیس جمهور که دو سال اول ایشون مواظب بودن ‏که کفش شو درست پاش کنه، باید مواظبت کنند که مردم بهش کفش نزنن، یا خیلی چیزهای دیگه که می خندیم، ‏واقعا می خندیم و مطمئنم در آینده از اینکه این روزها رو گذروندیم حس خوبی خواهیم داشت، اصولا این روزها ‏برای گذشتن و رفتن خیلی جالب به نظر می رسند.‏
‎‎

دقیقا اما می دونی، فکر کردن به گذشته، معمولاً با خنده همراهه، به نظر تو اینطور نیست.‏‎‎

 آره، بخصوص خاطرات ما که همه اش پر از چیزهای جالب و زیباست مثل کودتا، انقلابی که همه همدیگه رو ‏توش زدن، گیر کردن توی کوچه بن بست، یا فرار کردن از کشور، یا زمانی که اصلاحات بود و هفته ای یک بار ‏می گرفتن مون، یا زمانی که با دوستان مون می رفتیم دانشگاه و همه با هم اختلاف داشتیم….. البته معمولا این ‏چیزها رو در گذشته نمی بینیم….. می دونی، مثل دختران جوان ایرانی که می شینن پیش هم یکی شون می گه، ‏مهشید یادته….. بعد دوتایی از خنده ولو می شن، یا اون یکی می گه نرگس جوکار، بعد دو تایی به یاد نرگس ‏جوکار می افتن که موهاش رو شبیه سیندی لوپر درست می کرد و می زنن زیر خنده.‏
‎‎

درست می گی. من که واقعاً زدم زیر خنده، اما کمی بیشتر از پقی، اصلاً شاید باید ممنون روزگار ‏باشیم که در این دوره ی تاریخی دنیا اومدیم و در کشور و زبان و فرهنگی که پر از چیزهای خنده ‏داره…‏‎‎
‎ ‎‎

ببینید، درسته، حرف همینه، البته یک نکته مهم اینه که خیلی از ایرانی ها وقتی ده سال از ایران می آن بیرون، ‏مثلا می رن سوئد یا نروژ یا بلژیک یا آلمان، بعد از مدتی احساس می کنن دیگه خنده شون نمی گیره. تعجب می ‏کنن که پسرخاله یا دخترخاله شون که توی تهرانه چرا اینقدر جوک می گه و همه اش داره غش و ریسه می ره، ‏تعجب می کنن که چرا اینها اینقدر بلند بلند می خندن، آدم حرص می خوره، واسه چی می خندی؟ این همه بدبختی ‏داری واسه چی می خندی؟ برای همینه که از بیرون مردم داخل الکی خوش به نظر می آن و از داخل بیرونی ها ‏یه هوا عقب مونده و دپرس و گیج. البته وقتی می ری تهران می بینی مردم توی خیابون همین جوری اخمالودن، ‏ولی مهمونی که می ریم، همه می ترکیم از خنده، انگار نه انگار اون آدم همین آدمه، به همین دلیله که عبید زاکانی ‏هم دقیقا در همون قرنی مهم ترین طنز فارسی رو نوشته که تلخ ترین و سیاه ترین روزگار ما بوده یه جورایی ‏خنده و شوخی و گریه و غم قاطی یه، البته گاهی از حد می گذره. همین امروز داشتم یک چیزی می نوشتم خودم ‏خنده ام گرفت، جالبه خیلی اوقات من طنز می نویسم، خواننده برام می نویسه فلانی مطلب تو خوندم کلی گریه ‏کردم، بعد احمدی نژاد یک سخنرانی جدی می کنه درباره جنگ و اقتصاد و محو اسرائیل همه می خندن. راستی ‏سووال ت چی بود؟
‎‎

همونی که به بهترین شکل جوابش رو دادی، اما حالا که این حرف ها پیش اومد، بد نیست کمی از ‏نوروز فاصله بگیریم و اول همین موضوع رو کمی بیشتر وارسی کنیم، چیزی که مطرح کردی دغدغه ی خیلی ‏هاس، اما حالا ها گاهی شوخی های ایرانی آدم رو نمی خندونه و کاریش هم نمی شه کرد. فکر نمی کنی، ” سنس ‏آو هیومر ” مردم تحت زبان و جغرافیاشون عوض می شه؟‎ ‎

 دقیقا همینه، حس طنز ایرانی کاملا به جغرافیا مربوطه، زمانی بود که من از ایران می اومدم به فرنگ و برای ‏آدمهای اینجا استندآپ کمدی می گذاشتم، اتفاقا خیلی هم جالب بود، شلوغ هم می شد، اولهاش فکر می کردم حرف ‏هام جالبه و به همین دلیل همه می خندند، اما بعدا فهمیدم خیلی از شوخی های منو نمی گیرن و بیشتر از اینکه من ‏چیزهای جدید و عجیبی می گم می خندن، وقتی خرسندی رو دیدم متوجه شدم دو جور حس طنز توی فضای من و ‏ایشون هست. خرسندی برای ایرانی اروپا یعنی حس طنز واقعی و روشن، می خوام بگم اینجوری نیست که ما ‏ایرانی ها که توی ایران هستیم و اونهایی که بیرون هستند یک حس طنز داشته باشند، می دونی خیلی از ایرونی ها ‏به چیزهایی می خندند که برای ایرانی ساکن اروپا خندیدن بهش غیرقانونی یا غیر اخلاقی یه. مثلا لهجه یا مثلا ‏جوک های قزوینی یا مثلا شوخی با زنان. یه جورایی نشانه شناسی و بار عاطفی طنز داخل و خارج فرق می کنه، ‏طنز کاملا به محیط مربوطه. کاملاً.‏
‎‎

حالا، توی این سالها که از ایران دوری، با طنز غربی هم آشنا شدی؟ منظورم البته طنز خیابونیه، نه ‏اونی که توی کتابهاست و همه در همه جا بهش دسترسی دارند…‏‎ ‎

نه خیلی، کم، تا حدی می دونم، ولی من توی فضای غیر ایران زندگی نمی کنم.‏
‎‎

چرا؟‎ ‎

 من تقریبا روزی چهارده ساعت در اینترنت فارسی زندگی می کنم و از نوشتن به زبان فارسی پول در می آرم و ‏فقط برای رفتن به سینما یا خرید یا رستوران یا سفر می رم از خونه بیرون
البته ایران هم که بودم دوست نداشتم از خونه برم بیرون.‏
‎‎

چه جالب! به نظرت این از خانه بیرون نرفتن، جوری به کارت لطمه نمی زنه؟ ندیدن مردم یا بهتر ‏بگم: ” کمتر دیدن مردم “، باعث نمی شه که منابع الهامت کم بشن؟‎ ‎

 نه، این یک توهمه به نظرم. دنیای الان دنیایی نیست که توش آدمها بیرون زندگی کنند. دنیای حقیقی خیلی کوچک ‏تر از دنیای مجازی یه این موضوع خیلی مهمه.‏
می دونی! این توهمه که تو فکر کنی چون رفتی خیابون بنا براین می دونی در بروکسل چه خبره، برای اینکه ‏بفهمی در بروکسل چه خبره نباید از پای کامپیوتر جم بخوری، می فهمی، چشم ها و گوش های ما در دسترس ‏رسانه هاست، ما فقط از خیابان عبور می کنیم. خیلی اوقات خواهرم از تهران به من زنگ می زنه و می پرسه که ‏شیراز چه خبره…‏
‎‎

منظورت رو متوجه می شم، اما…، اما اگر جای طنز روزانه ی فارسی خیال قصه نوشتن داشته باشی ‏چی؟ باز هم ترجیح می دی در دنیای مجازی تنها بمونی؟‎ ‎

 من در دنیای مجازی تنها نیستم، همه آدمهای گمشده اونجا هستند، همه فامیل هامون جمع شدن توی فیس بوک، ‏دقیقاً مثل چهل سال قبل در آستارا. همه هستند. پنجره رو وا می کنی از حیاط بغلی پسرعموت رو می بینی. دهکده ‏جهانی واقعا اتفاق افتاده، البته با سرعتی دیوانه وار. من اصلا برخلاف خیلی آدمها از این از بین رفتن دنیای قبلی ‏ناراحت نیستم.‏
‎‎

صحبت از دهکده ی جهانی کردی و دنیای مجازی، به نظر ت این دنیای مجازی، فاصله ی همیشگی ‏میان رویا و واقعیت رو بیشتر نکرده؟‎ ‎

 به نظرم این فاصله کمتر شده چون دسترسی به دنیای مجازی ساده تر است و دنیای مجازی برآورنده سریع ‏رویاهای شماست. شما بسرعت در دنیای مجازی می توانید از واقعیت به رویا پناه ببرید همین زندگی را در این ‏دوران قشنگ تر کرده است. البته خیلی ها معتقدند دنیای مزخرفی شده است، ولی آنها بیشتر این حرف ها را برای ‏عمه شان می زنند، نه برای عمه ما، راستی عید چی شد؟
‎‎

همین! یک سوال دیگر و بعد برگردیم به نوروز، می دانی همینکه قرار بود راجع به عید صحبت کنیم ‏و سر از اینجا در آوردیم… به نظرت این ماجرا نمی تونه دلیل این باشه، که الان این مسائل فضای بیشتری از ‏ناخودآگاه و ذهن ما رو اشغال کردن؟‎‎

 دقیقا همین طور است. مثل دوستانی هستند که هر روز می بینی و خانواده ای که بیست سال است ندیدی، خانواده ‏تو دوستانت می شوند، مثل همان رابطه ای که در سریال آمریکایی دوستان می بینیم. جویی و فیبی دو روز ‏همدیگر را نمی بینند دل شان تنگ می شود. واقعیت این است که تحولات رسانه ای همه چیز را تغییر داده است.‏
‎‎

والبته پیشرفت زیادی سریع تکنولوژی، بگذریم. برسیم به عید و هفت سین، اگر می خواستی با توجه به ‏حوادث سال هفت سینت را بچینی، از چه ” سین ” هایی استفاده می کردی؟‎ ‎

سوتی، سماق، سیخ، سوسک، سفره ی نفتی، اصلاً اسمش را باید بگذاریم : ” سفره ی نفت چین “، چند تا سین شد ‏راستی؟
‎‎

پنج تا.‏‎ ‎

پس از همون قدیمی ها هم سه تارو خودت بگذار.‏
‎‎

باشه، یک جا برای “سبزه” هم بذار، همونی که اول حرفات گفتی که میری و کشاورزی ش می ‏کنی…‏‎‎

سبزه رو هم می خوامش. باشه. قبوله.‏
‎‎

و، اینکه گفتی بیش از عید حال و هوای انتخابات داری، دقت کردی که ما ایرانی ها توی سالهای ‏کبیسه، همیشه یک عید انتخاباتی داریم…‏‎ ‎
خب، طبیعتا سال کبیسه همون سالی یه که انتخابات داریم، نه؟
‎‎

نه! انتخابات چند ماه بعدشه…‏‎ ‎

آخه می دونی معمولا از اسفند شروع می شه انتخابات و تا خرداد ادامه داره. شهریور هم دهن مردمی که برخلاف ‏نظر دولت رای دادن صاف می شه.‏
‎‎

و بعد که هیجان ها تموم شد، سه سال سر سفره ی نفت چین سوتی می دیم و سماق می مکیم، تا سال ‏کبیسه ی بعدی، درسته؟‎ ‎

دور از جون همینه! متاسفانه همینه که می گی. البته من به همون اندازه که به اومدن سال جدید و فصل بهار اعتقاد ‏و ایمان دارم، به تغییر وضع ایران هم اعتقاد دارم. ببین این جواد بازی نیست.‏

واقعا می تونم از حرفام دفاع کنم.‏
‎‎

دفاعیه ات رو هم بگو، تا برسیم به سوال آخر…‏‎ ‎

 من فکر می کنم کسانی که عقل دارند بخاطر شعورشون از احمدی نژاد حمایت نمی کنند و کسانی که عقل ندارند، ‏بخاطر اینکه شکم دارند بهش رای نمی دن. به نظر من همه چیز برای انتخاب نشدن ایشون فراهمه. امیدوارم این ‏اتفاق بیفته. دلیل هم بیارم، یا همین شعارها کافیه؟
‎‎

به درستی نمی دونم، فکر می کنی واقعاً دلیل هم لازمه؟‎ ‎

نه، اگر شعار بدیم مردم بهتر قبول می کنن. فکر می کنم اگر دلیل بیاریم، ممکنه شک کنن.‏
‎‎

بی گفت و گو همینه! پس بذار هر کی خودش قضاوت کنه و جوابگوی عقل و شکم ش باشه، خب از ‏ایران و توران گفتیم و یاد نوروز نیفتادیم، لااقل یک خاطره ی نوروزی برامون تعریف کن، شاید هوای بهار ‏کردیم.‏‎ ‎

 شب بود. خواب بودم. صدا اومد. بیدار شدم. دائی ام اومده بود به ده مون و یک ساک چهارخونه بزرگ همراهش ‏بود که توش هفت تا اسباب بازی بود برای ماها، برای ما هفت تا خواهر و برادر، مال من یک دوچرخه پلاستیکی ‏بود. تا صبح نشد بخوابم. فکر کنم دو یا سه سال داشتم، شاید چهار سال. یادم نیست. اون سال پدرم بخشدار بود و ما ‏در روستای نمین زندگی می کردیم.‏
‎‎

و اون دوچرخه ی پلاستیکی که هنوز یادت مونده، این جور چیزها رو هم می شه تو فیس بوک پیدا ‏کرد؟‎ ‎

مدرنش هست، پیکان مدل ۴۷۷ زردقناری ناناز با بوق ده یازده. بغل دست راننده بشینی. خوش بحالت تکه سنگ که ‏نداری دل تنگ گوش کنی… با پشت موی بلند. اصولا جوادسالاری موضوع مهمی است. فیس بوک خیلی مهمه، ‏بالاترین هم.‏
‎‎

باشد. قبول کردم. اما با این تصویری که ارائه دادی، دلم برای تاکسی های ایران تنگ شد… تو، دلت ‏هوای حرف های توی تاکسی رو نمی کنه؟‎ ‎

 هوای حرف های توی تاکسی، هوای حال و هوای تاکسی، هوای اون دیالوگ های ابسورد انتزاعی آدمها رو که ‏بدون هیچ مخاطب یا بازتابی جریان داشت… دلم تنگ شده ولی به شکل نوستالژیک، دوست دارم یک بار دیگه ‏توش بشینم، ولی دوست ندارم جزو زندگی ام باشه. می دونی، من دلم برای ایران تنگ می شه، ولی ” ذغال اخته ‏‏” ای نیستم. ذغال اخته ای ها گروهی از ایرانی ها هستند که وقتی ایران بودند ذغال اخته که می خوردن نوک ‏دندون شون سر می شد و دوستش نداشتن، حالا توی فرانکفورت عاشقش شدن، یا مثلا توی اردبیل ته لهجه ‏آمریکایی داشتن، توی پاریس با لهجه غلیظ ترکی حرف می زنن، بخاطر حفظ هویت، از برگه هویت دیگران ‏استفاده می کنن…‏
‎‎

خوداین موضوع هم کلی خنده داره، خب انگار این قصه ی دلتنگی ما قرار نیست آخری داشته باشه، ‏بیا موضع دموکرات بگیریم و به حوصله ی مخاطب هم فکر کنیم، پس اگر حرف و حدیث خاصی برای نوروز ‏داری بگو و شاد باش و دیگر همین.‏‎ ‎

باشه. قبوله. کوچولو سووال کن. سووالای مشخص. نظر کلی نپرس…‏
‎‎

آخهاولش حرف از ” نوآوری ” زدی، منم تصمیم گرفتم آداب و ترتیب نجویم…، شاید جایی که خود ‏کلام ما رو می بره، یک جای ” نو” باشه، اما با تمام این حرف ها فکر نمی کنم مصاحبه ی بدی از آب در اومده ‏باشه…‏‎ ‎

 نه خوب بود. خوشم اومد. خارجی بود. سال نو رو به همه تبریک می گم و به تو هم جداگانه تبریک می گم. ‏امیدوارم سال آینده احمدی نژاد مشغول ساختن جاده در استان یاسوج باشه بالاخره استاندار یاسوج هم باید کار ‏عمرانی بکنه… سال نو مبارک.‏
‎‎من هم به نمایندگی از خوانندگان روز، سال نو رو بهت شاباش می گم و امیدوارم همه همین طور به ‏کارهای خنده دارشون ادامه بدن و تو پشت پرده اش رو برامون بگی و ما پقی بزنیم زیر خنده. درست مثل ‏همیشه.‏‎‎

ممنون. بقول همدانی ها فصل بهارتان مبارک.

جشن پادشاهی جمشید…/محمد سفریان

Untitled-5

از دیروزو امروز نوروز در گفت و گو با اسماعیل خویی

اشاره: در آستانه ی سال نو، به سراغ اسماعیل خویی رفتیم، همان بزرگ خراسانی لندن نشین که روزگاری در تهران به تدریس فلسفه مشغول بوده و سالها با حس و کلمه همنشین. هم اویی که حالا و از پس گذشت این همه سال، همچنان دغدغه ی زبان فارسی دارد و فرهنگ ایرانی. دغدغه ی درست اندیشیدن و از تعصبات فکری دوری جستن. با او از فردوسی بزرگ گفتیم و اجر آن صبر که حکیم طوس به سال سی کشید. سخن از اسطوره ی جمشید به میان آمد و دورانی که عدل و داد لااقل در قصه و افسانه حی و حاضر بود. از نمودهای آن افسانه ها گفتیم در زندگی امروزمان و امیدی که می توان بر آینده داشت که به قول شاعر عاشق پیشه ی ما اگر چنان نماند، بی گمان چنین نیز نخواهد ماند. حرف های اسماعیل خویی که همگی بوی ” اندیشه ی نوروزی” می هد، همراه شماست…

 

 

مر آنروز را روز نو خواندند

آقای خویی، اگر موافق باشید، گفت و گو را با اسطوره ی جمشید آغاز کنیم و پیدایی نوروز، آنگونه که فردوسی بزرگ بیان کرده…

آری. اتفاقاً یادآوری بسیار بهنگامی است. بسیاری فردوسی را پدر زبان فارسی می دانند هرچند که چنین نیست و پدر و مادر زبان فارسی تنها مردمان فارسی زبان هستند. اما فردوسی بزرگ به راستی که پدر شعر و سخن فارسی است و همچنین پدر تاریخ نویسی ما و همچنین بزرگترین بزرگواری که توانست افسانه های ایران زمین را به نظم و شعر برگرداند. فردوسی در پیوند با نوروز در داستان پادشاهی جمشید سخن می گوید و بر بنیاد کلام او باید بپذیریم که نوروز اگر نه کهن ترین جشن ایرانی باشد، دست کم یکی از کهن ترین جشن های ایران و جهان است. البته جشنهای کهن بسیار بوده اند؛ اما متاسفانه اکنون از آنها جز نام و نشانی باقی نمانده است، اما نوروز جشنی است همچنان زنده و پابرجا.

فردوسی، نوروز را روز بر تخت نشستن جمشید معرفی می کند، درست است؟

بله. فردوسی در شاهنامه این جشن را به پیروزی جمشید و پادشاهی او نسبت می دهد، جمشید البته یک چهره ی میتولوژیک است و در شاهنامه آمده است که دوران زندگی او هزار سالی و سلطنتش هفتاد سال به درازا انجامید. البته علاوه بر جنبه های اسطوره ای قصه که آن را از واقع دور می کند، به گمان من در اینجا منظور پادشاهی یک فرد خاص مراد نظر نبوده و یک سلسله است که مقصود فردوسی است. باری در افسانه ی فردوسی جمشید پنجاه سالی از وقت خودش را صرف آموزش کشاورزی به ایرانیان می کند و بعد پنجاه سال دیگر را صرف آموزش گله داری و پنجاه سال دیگر را صرف آموزش نخ ریسی و جامه بافی و … و چنین است که در نهایت جمشید هنرهای بسیاری را به ایرانیان آموزش می دهد و پادشاهی می شود بسیار فرهیخته. سرانجام کار به جایی می رسد که روزی که جمشید بر تخت سلطنت جلوس می کند برای ایرانیان بسیار عزیز و گرامی می شود و به قول فردوسی: ” آن روز را روز نو خواندند.” و این روز نو همان نوروز است که از آن شهریار برایمان به یادگار مانده.

اشاره کردید، که نوروز از جمله ی جشنهای کهن است که تا به امروز پابرجامانده، دلیل این ماندگاری را در چه عامل و یا عواملی می بینید؟

علت اینکه نوروز از باقی جشن های ایرانی قدیمی تر و باشکوه تر است این است که ایرانیان در این جشن تنها یک خاطره ی تاریخی را به سرور نمی نشیند بلکه همچنین نشان دهنده ی هماهنگی زبان ایرانی است با طبیعت. در پیوند نوروز همین بس که بگوییم، این تنها ایرانی نیست که با طبیعت همراه می شود بلکه در این زمینه طبیعت نیز با ایران و ایرانی همراه و همدل می شود. نوروز همچنانکه آغاز سال نوی ماست آغاز سال نوی طبیعت نیز هست، نخستین روز فرودین و آغاز بهار. چنین است که حتی اگر ما ایرانیان نوروز را فراموش کنیم زمین و طبیعت آنرا از یاد نخواهند برد. پس تا زمانی که زمین و تا هنگامی که طبیعت پابرجاست نوروز گرامی است و برگزار خواهد شد و من گمان می کنم این روز، روزی جهانگیر خواهد شد هرچند که به نحوی اکنون نیز جهانگیر است. دست کم در جنبه ی طبیعتش.

برخورد شعر فارسی با بهار و نوروز چگونه بوده است؟

بهاریه های بسیاری در ادب فارسی موجود است و در حقیقت هزار سالی می شود که شاعر بزرگی نبوده که دست کم چند بیتی در وصف زیبایی های بهار نگفته باشد. بهار یکی از موضوعات کهن و پیری ناپذیر شعر و ادب است و در تمام ادبیات دنیا موضوعی قابل تامل به شمار می رود و برای تمامی شعرا عزیز است.

در این سالها شاهد کشمکش های بسیاری هستیم میان” اعیاد مذهبی ” و ” اعیاد ایرانی “، به عقیده ی شما اعیاد مذهبی می توانند در تقابل با اعیاد ایرانی قرار بگیرند؟

برای پاسخ به این سوال، باید به پیشینه ی این کشمکش توجه کنیم. ببینید، بعد از حمله ی عرب به ایران، روان ایرانی دچار یک پارگی و دوگانگی می شود. یعنی دین اسلام به زبان ایرانی تحمیل می شود و ایرانی در تمام ایام بیرون خانه ی کعبه می ماند، به قول شاعر ” به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند “… که البته نمونه هایی از این دست بسیارند و اینجا زیاد مجال نمونه آوردن نیست، اما به هر حال مقصودم این است که بگویم ایرانی هیچگاه این حمله را فراموش نکرده است، همان حمله ای که به از بین رفتن بسیاری از کتابخانه های ایران منجر شد و غارت بسیاری از شهرهای ایران را در پی داشت.
به همین دلایل است که این کینه ی عرب در روان ایرانی به گونه ای جاودانه شده است. به هر حال در درازای تاریخ، ایرانی مسلمان می شود، اما نه تمام روانش. او از یک سو ایرانی مانده و از سویی دیگر مسلمان شده است و این دو از دورن با هم تضاد دارند. یک نکته ی دیگر هم اینجا اضافه کنم که برای نمونه یهودی در خانه ی دین خودش است، دین یهود برآمده از شرایط تاریخ و جامعه ی یهود است. به همین دلیل حتی اگر زمانی تمام یهودیان از دین برگردند این دین همچنان شکوه و زیبایی اش را حفظ خواهد کرد گیرم که دیگر کسی بدان اعتقاد نداشته باشد و یا اسلام برای عرب همین است دینی آمده از فرهنگ و جامعه ی عرب و لی دین طبیعی تاریخی ایرانیان آیین زرتشت بوده است و روان ایرانی در آیین زرتشت و مهر است که روال طبیعی خودش را دارد.

پس این کشمکش و تضاد را به گونه ای به عدم هماهنگی میان زبان و طبیعت و مذهب ارتباط می دهید؟

ایرانی در پیوند با اسلام همیشه به گونه ای در جنگ است و چنان است که تضادی غریب میان ایرنی بودن و مسلمان بودن در روان ایرانی در گرفته است و این جنگ و تضاد از میان نخواهد رفت مگر آنکه یکی از دو سوی این تضاد از میان برخیزد یا بسیار کمرنگ شود. چنانچه برای مثال در مصر چنین اتفاقی افتاد. مصری ها زبان خودشان را از دست دادند و حالا دنیا مصریان را به سختی از اعراب تمیز می دهد. اما در ایران از آنجا که خوشبختانه زبان فارسی بر جای ماند (نه چنانکه گویند به همت فردوسی بلکه به همت تمامی ایرانیان…)،همراه زبان فرهنگ مان بر جای ماند و همراه این فرهنگ ایرانی بودن بر جای ماند و در پیامد این پابرجایی جنگی میان ایرانی بودن و مسلمان بودن آغازیدن گرفت.

و این تضاد باعث به وجود آمدن چالشهای بسیاری شده…

حالا از این تضاد گاهی ناسیونالیزم ایرانی بیرون می زند و گاهی فاندیمنتالیسم اسلامی. نمونه های بارز این دو در تاریخ معاصر ما هم رضا شاه و خمینی هستند که یکی از پاره ی ایرانی روانمان بیرون زده است و دیگری از پاره ی مسلمان روانمان. یکی تلاش می کند هرگونه باور دینی را از میان بردارد و دیگری در تلاش است تا نشانی از ایرانی باقی نماند و متاسفانه این ماجرا قصه ای دنباله دار است و ادامه دارد. البته دقت کنید که من با اعراب هیچ مشکلی ندارم. بلکه مشکل من با عرب زدگی است، همچنانکه با غرب زدگی. هرچند که قصه ی غرب زدگی کلاً متفاوت با عرب زدگی است. اما به هر حال مقصودم این است که غرب با غرب زدگی فرق دارد همچنانکه عرب با عرب زدگی. باید بگویم که اعراب امروز جزء مردمان ستمدیده ی دنیا هستند و من با آنها احساس رفاقت و همدردی می کنم. اما عرب زدگی بیماری ای است که بر ملیت و فرهنگ ما آسیب می رساند و البته که هر ایرانی با گوهر با این بیماری مقابله خواهد کرد به ویژه اگر از آگاهی ملی برخوردار باشد.

بار دیگر برگردیم به نوروز، این جشن برای تمام اقوام ایرانی عزیز است، درست می گویم

کاملاً. به عقیده ی من حالا که پاره ی ایرانی روانمان زیر فشار است، این فشار و سخت گیری باعث شده است همه ی ایرانیان از کرد و بلوچ و لر و حتی عرب ایرانی به خود بیایند و این جشن های ایرانی را هرچه باشکوه تر و بهتر برگزار کنند. و خوشا که چنین است.

و سر آخر اگر حرف و سخن خاصی باقی مانده؟

من نوروز را به ایران و مردمان پاکش شا باش می گویم. زنده باد ایران و ایرانی و شادی و سرمستی.

چشمان تو چای تازه دم بود… /محمد سفریان

Untitled-4

از دیروزها و امروزها با دل گفته های هادی خرسندی

اشاره: هادی خرسندی، نامی که از روزگار روزنامه خواندن والدینمان به یادمان مانده و زمانی که خودمان روزنامه خوان شدیم صدایش را از دور می شنیدیم… تا که عاقبت این غربت های گاه به جبر و گاه به اختیار لااقل در این یک مورد خاص فاصله ها را از میان برداشت و من وهادی خرسندی شدیم همشری. تا در شهری فرسنگها دورتر از مرزهای جغرافیی ایران و زبان فارسی روزها و شب ها بنشینیم و شعر بخوانیم و از زبان و فرهنگ ایرانی بگوییم. گه گاه به معانی برخی لغات دقیق شویم و بعضی وقت ها هم از رسم و رسومات دیروز و امروز قصه کنیم. او از ایران روزهای دور و من از ایران دوره ی جمهوری اسلامی که او هیچ گاه تجربه نکرده. در حال و هوای نوروز و نو شدن سال؛ یک بار دیگر نشستیم و به قول معروف از سیر تا پیاز روزهای رفته را دوره کردیم. حاصل گفت و گویی شد بسیار بلندتر از آنچه پیش روی شماست. این بخش که شوخ چشمی و نمک بیشتری داشت را برای عیدانه ی شما خوانندگان نازنین خلیج فارس مرتب کردم تا فرصت نوروز و دل های خوش از دست مان نرود. باقی اش بماند برای بعد و در فرصت های بهتر… در ادامه بخش نوروزی شده ی این گفت و گو را از پی بگیرید. گپ و گفتی که با سن وسال شروع شد و با جوانی و عیش مدام ادامه پیدا کرد و تا به ناکجاها رفت…

– هادی جان سن و سال را چگونه می بینی؟

– منظورتان پیری است! ممنونم. سن و سال را در رابطه ی مستقیم با ندامت هایم می بینم.

– ندامت؟ پشیمانی از گذشتن سن و سال؟

– خیر، پشیمانی از خوب نگذراندن سن و سال!

– مهمترین شاخصه ی این پشیمانی؟

– تخته گاز رفتن.

– در بیراهه!

– نه اتفاقاً. تخته گاز رفتن در راه درست و سالم. یعنی در راهی که عرف جامعه درست میداند. اما امروز میفهمم که تخته گاز رفتن در راه درست هم اشتباه است. اصولاً تخته گاز رفتن در اتوبان های آلمان هم اشتباه است. منظورم سیاه و سفید دیدن و خاکستری را ندیدن و دو طرف جاده را نگاه نکردن است.

– مثال؟

– مثال اینکه مثلاً وقتی با نژادپرستی مخالفی، اگر به یک آدم نژادپرست برخوردی، خیال نکنی باید اعدامش کرد. این البته فقط یک مثال است. باید بفهمیم که آن آدم الزاماً آدم بدی نیست، بلکه درکش از دنیا و از نژاد آدم ها اینست که یک نژادی از نژاد دیگر برتر است. حالا میشود با او وارد گفت و گو شد و روشنش کرد و قانعش کرد. اگر هم قانع نشد، نباید بیش از این پاپی اش شد و باهاش کتک کاری کرد.

– باز خوب است که از اعدام به کتک کاری رسیدی.

– مثال زدم. مچ نگیر. یک مثال خاص و تند زدم که موضوع را برسانم. خوب است به جای کتک کاری، فقط مواظب باشیم آن آدم نژادپرست قدرت دستش نیفتد یا اکثریت پیدا نکند. اما چه بسا پیانیست خوبی باشد. پشیمانی های من بیشتر برمیگردد به یکسویه نگاه کردن به جریان ها، به آدم ها. اینکه چرا فکر میکردم همه ی مردم باید یکجور باشند، آنهم مثل من!

– اگر همه ی مردم دنیا یکجور بودند، با سلایق و خواست های مشترک، دنیا جای کسالت آوری میشد.

– دقیقاً. خصوصاً اگر مثل من میبودند! اگر همه یکجور بودند اصلاً دیگر شما لازم نمیدیدید با من مصاحبه کنید. می نشستید با خودتان مصاحبه میکردید، همین میشد. اگر قرار بود همه ِ مردم دنیا فقط صدای قمر را گوش بدهند و ماکارونی بخورند و سریال فراری تماشا کنند، در صد خودکشی خیلی بالا میرفت در حالیکه قمر یکی از بزرگترین خوانندگان دنیاست، ماکارونی هم خوشمزه است. خصوصاً وقتی ما ایرانی ها میپزیم و دم میکنیم و آن چاشنی و سوس و ته دیگ سیب زمینی. به نظر من ایتالیایی ها بیایند ماکارونی و پیتزا را از ما یاد بگیرند. هندی ها بیایند چای دم کردن را از ما یاد بگیرند. ذوقی که ما در آبکش کردن و دم کردن برنج داریم آنقدر جالب است که میتواند مصاحبه ی ما را از مسیر خودش خارج کند.

– نه اتفاقاً، میدانم که شما دستی هم در آشپزی دارید و راه مرا به پرسشی که شاید میداشتم نزدیک کرد.

– پس اجازه بدهید همینجا ربطش بدهم و وصلش کنم به دنباله ی مصاحبه. یکی از پشیمانی های من اینست که چرا از تکمیل آشپزی غافل بودم. آشپزی همانطور که خانم رزا منتظمی زنده یاد گفت، یک هنر است. گمانم دغدغه ی آشپزی برگردد به وقتی که انسان آتش را به وجود آورد. (نگفتم کشف کرد یا اختراع کرد، که دعوا نشود!) در واقع آتش خودش به وجود آمد. بحث نداریم، قدمت آشپزی شاید به قبل از اختراع آتش هم برسد، اگرچه فعل «پختن» دارد اما امروزه تهیه سالاد و ماست و خیار هم به اصطلاح زیرمجموعه ِی آشپزی است.
بهرحال آتش که میآید کم کم هنر آشپزی هم پیدا میشود. حالا من سن و سالم به آن اوایل نمیرسد اما همین ششصد هفتصد سال پیش، عبید زاکانی حکایتی دارد در مقوله ی خالی بندی که من از آن برداشت دیگری هم کردم. میگوید یکی از یکی پرسید کلنگ را چگونه میپزند. (که میدانیم پرنده ایست بلند پرواز و دست نیافتنی) طرف گفت تو اول بگیر! خوب این کافی نیست که دریابیم پختن یا کباب کردن پرنده های مختلف در زمان عبید، راه و رسم گوناگون داشته؟
یک جایی میخواندم که چه گوارا و فیدل کاسترو سر پختن کباب با همدیگر رقابت داشتند و برای هم کرکری میخواندند. آشپزی هنری است که من متاسفانه نرفتم دنبالش. حالا سوال شما چی بود؟

– یک سوال راجع به آشپزی داشتم فراموشم شد. پس یک پشیمانی شما هنرمند آشپز نشدن است و کل پشیمانی شما از اینست که چرا خودتان را الگوی آدمیت میدانستید.

– نه به این شدت البته. نسبی حرف میزنیم و کلی و فقط راجع به خودم نمیگویم. از خودم شروع کردم که به کسی برنخورد. مطلق دیدن، مطلق گرایی و در نظر نگرفتن حق آدمیت دیگران.

– داری نوعی خودزنی میکنی تا حرفت را بزنی.

– البته حق با شماست.

– به جز این با سن و سال چطوری؟

– خوبم. احساس جوانی میکنم. هایده میخواند در بهار زندگی احساس پیری میکنم، من برعکسم، در خزان زندگی احساس سیکل اول میکنم. من خیلی جوان شروع کردم. هجده ساله بودم و عضو هیِإت تحریریه روزنامه ی توفیق در کنار ابوالقاسم حالت و پرویز شاپور و خسرو شاهانی. یادم میآید اوایل دهه ی چهل سندیکای نویسندگان و خبرنگاران ایران جوانترین و سالمندترین عضو سندیکا را در بولتن ماهانه معرفی کرد. اگر گفتید جوانترین عضو سندیکا چه کسی بود؟

– بیشتر مایلم بدانم مسن ترین عضو چه کسی بود!

– شما انگار یک قدم جلوتر از من حرکت میکنید.

– شما پاس میدهی من هم میزنم توی گل. البته میدانم زنده یاد ذبیح الله منصوری بود.

– بله. من جوانترین عضو سندیکا بودم و با عجله رفتم یک دسته گل گرفتم بردم برای اقای منصوری.

– چقدر اختلاف سن داشتید؟

– نمیدانم. فقط میدانم آنوقت ها خیال میکردم چهل ساله پیر است و پنجاه ساله اضافی زنده است. اما حالا می بینم هفتاد ساله هم میشه ….

– میشه ترور نشده زنده بود! راستی چی بود آن حکایت. ظاهراً آقای خمینی حکم ترورت را امضا کرده بود.

– ترور که نه. لابد ایشون نوشته بود معدوم. نمیدانم چرا؟ چون من هیچ مشکل شخصی با ایشان نداشتم. حتماً سؤتفاهمی شده بوده، وگرنه ایشون که نشریه ی اصعرآقا و اشعار مرا که نخوانده بوده. شاهدش هم اینکه وقتی حکم کشتن سلمان رشدی را داد هم کتاب او را نخوانده بود.

– البته آیه های شیطانی به انگلیسی بود.

– امام خمینی فارسی و انگلیسی برایش فرقی نمیکرد!

– آن ترور نافرجام چه تأثیری در زندگیت گذاشت؟

– مهم ترین تأثیرش این که هنوز زنده ام! ضمناً چون قضیه مربوط به سی چهل سال پیش است الان بیشتر کاریش ندارم مگر اینکه یک روز یک مصاحبه ی جدا در این مورد و ابعادش و پیامدهایش داشته باشیم.

– حتماً. پس قولش را دادی.

چ- البته در این روزگار قاتل ها به قولشان عمل نمیکنند چه رسد به مقتول ها.

– اما برگردیم به دنبالهی صحبت. نگفتی معیارت برای جوان بودنت چیست؟

– نگفتم؟ من بعد از هفتاد سال تازه میگویم:
<<چشمان تو چای تازه دم بود با قند لبت کنار هم بود من عاشق چای قندپهلو اما متاسفانه کم بود>>
این را وقتی مینویسم احساس جوانی میکنم. می بینم آن هادی جوانی که باید پنجاه سال پیش این را میگفت، تازه دارد در من حلول میکند! بعد از آنهمه سال چای خوردن نوشیدن با قند.
این را بگویم که آن جوانی شاعران و نویسندگان، آن پرنده ی شیرین جوانی، آن مرغ طرب که خیام میگوید، آن جوانی که شهریار دنبالش میگردد، یک احساس زمانی بوده است. شاعر در همان شهر جوانی هایش پیر شده، اما ما مهاجران، زمان و مکان جدایی، هر دو را با هم از دست داده ایم. من نه تنها از روزگار جوانی دور افتاده ام بلکه به کوچه و خیابان جوانی هم راه ندارم.

– جوانی را چطور تعریف میکنی؟ جوانی چیست؟

– جوانی عشق است و شور، ذوق است و شوق، احساس اینکه خیلی کارها هست که میخواهی بکنی. خیلی چای های قند پهلو هست که میخواهی بسرایی، نوشیدن پیشکشت، خیلی قله ها هست که میخواهی فتح کنی.

– یعنی الان شما کدام قله را میخواهی فتح کنی؟

– اورست!

– دماوند فتح شد؟

– پایین ترش صرف نمیکند به جان شما. آخر الان دسترسی به دماوند برایم سخت تر از اورست است وگرنه آرزوی من است که از دماوند بالا بروم و خسته که شدم روی تخت جمشید دراز بکشم و پاهایم را توی آب های خلیج فارس تکان بدهم.

– حالا از قله هایی که قبلاً فتح کرده ای بگو. طنزنویسی را کی شروع کردی؟

– راستش طنزنویسی مرا شروع کرد. مثل آتش که خودش بروز کرد. من اصلاً حالیم نبود. یکهو دیدم یک چیزی روشن شد و داغ شد. وقتی که من در نه ده سالگی اوریون گرفتم و بستری شدم، خانمی از آشنایان کتاب شعر عباس یمینی شریف را برایم آورد. برای بچه ها شعر میگفت: <<آهای اهای ای بچه جان، توی کوچه سنگ نپران. سنگ بزنی، سر میشکنه، خدا نکرده ناگهان …>>. من سنگ نپراندن را بلد بودم اما با خواندن آن کتاب شعر گفتن را هم یاد گرفتم. یعنی یاد نگرفتم، احساس کردم که بلدم. این هم مثل همان آتشی بود که من نمیدانستم هست و به همین دلیل دنبالش هم نبودم. میگفت <<جوجه جوجه طلایی، نوکش سرخ و حنایی، من جوجه را گرفتم، او را بوسیده گفتم. تخم خود را شکستی، چگونه بیرون جستی؟، گفتا جایم تنگ بود، دیوارش از سنگ بود. به خود دادم یک تکان، مثل رستم پهلوان. تخم خود را شکستم، یکباره بیرون جستم ..>> که من با خواندن این شعر، هم خودم را شناختم هم رستم را که مثل جوجه بوده!

– چه قله ای را فتح کردی؟

– قٌدم به قله ها نرسید، به کشف تپه ها برآمدم. طنزنویسی را در هجده سالگی در هفته نامه ی فکاهی توفیق آغاز کردم. بعد از دهه پنجاه در روزنامه ی اطلاعات ستون طنز آغاز کردم. در واقع طنز روزانه در روزنامه ی های ایران را من شروع کردم. هر شب مینوشتم.

– قله است و قله ی کوتاهی نیست. قبلاً فتح نشده بود؟

– در روزنامه و بطور روزانه خیر. البته استاد دهخدا چرند و پرند را ، روزانه و در روزنامه نمی نوشت، اما قابل مقایسه نیست. قله هایی که او فتح کرد، هنوز ما داریم در دامنه اش می پلکیم.

– از کتاب شعرت «شعرانه» بگو.

– کتاب شعرم شعرانه است.

– همین؟

– دیگر چه بگویم؟ مردم مثل ورق زر بردند بطوریکه ناشرش ورشکست شد!

– تواضع میکنی؟

– نه، فروتنی است.

– خبر دارم که انتشارات باران خیلی راضی است.

– البته من هم ناراضی نیستم. فقط آقای دکتر اسماعیل خویی ناراضی است!

– از کتاب؟

– از اسم کتاب. میگوید چرا کوتاه آمده ای و «شعرانه» اسمش را گذاشته ای؟ اینها عین شعر است و خود شعر است و تواضع بیخود کرده ای. البته نظر من هم به نظر آقای خویی نزدیکتر است تا به نظر آقای احمدی نژاد و رفسنجانی!

– ولی کلمه ی خوبی ساخته ای برای نشاندار کردن کارهای خودت. شعرانه یعنی سروده ای از هادی خرسندی. من البته لای یک پرانتز و محض دانستان علاقه مندان به شعر شما بگویم که این کتاب از طریق سایت انتشارات باران و بازارچه مجازی آمازون قابل دسترسی ست… برگردیم به حرف هایمان…

– خب صحبت آقای خویی شد، تا یادم نرفته یک چیز بامزه ای بگم از همشهری دیگرمان آقای ابراهیم گلستان.

– همشهری مهاجرتی البته.

– خیال میکنی از کدام شعرانه ی من بیشتر خوشش آمده؟ اگر به حدس خودم میگذاشتند میگفتم …. نمیدانم چه میگفتم اما مسلماً حدسم غلط میشد.

– بچه ها این نقشه ی جغرافیاست؟

– نه، این رباعی:

گنجشک به روی شاخه جیک جیک جیک جیک
ساعت به سر طاقچه تیک تیک تیک تیک
من شاعرم و سکوت نتوانم کرد
خودکار مرا بیار بیک بیک بیک بیک

– خودکار بیک انگار جایی در کارهایت باز کرده. یکی دیگر هم داری:

– نه عیسایم؛، نه موسا، نه محمد
نه زرتشتم که با کردار نیک است
من آن پیغمبر بی ادعایم
که اعجازم به این خودکار بیک است.

– عجب پیغمبر بی ادعایی! کدام شعرت را بیشتر دوست میداری؟

– بگم؟ بگم؟ یا بگذارم برای انتخابات بعدی؟

– نه، میگذاریم برای مصاحبه ی بعدی اگر حالش را نداری.
——

زندان کابوسی ابدی خاطرات زندان به چهار روایت/رضا اغنمی

4897

نویسنده: محمد متین
دیگرروایتگران:
محمد متین. زهره صالحی.
مزدک و مازیار متین
به کوشش اسد سیف
چاپ اول: تابستان ۲۰۱۶ (۱۳۹۵)
انتشارات فروغ . کلن

در نخستین برگ های دفتر به دنبال فهرست، نویسنده چرایی این خاطرات را توضیح می دهد: «آنچه می خوانید یادمانده های من است از زندان ارومیه وتبریز درفاصله سال های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۸. …» و سپس اسد سیف، در«چند نکته» با یادآوری از «هولوکاست» و فاجعه ی وحشتناک «کوره های آدم سوزی و اسارتگاه های نظام نازیسم»، نکاتی چند از جور وستم حکومت ها، زندان ها و اثرات روانی «کابوس ابدی» بر روح و روان زندانی، انگیزه اصلی خود و کلنجار رفتن با نویسنده که به تدوین این خاطرات منجر شده را شرح می دهد.
«محمد متین دوست دوران دانشجویی من است. دردانشکده ادبیات دانشگاه تبریز. جغرافیای انسانی و اقتصادی تحصیل می کردیم. . . . . . . تشویق محمد برای نوشتن خاطرات زندان گذشته از مستند کردن جنایات جمهوری اسلامی برای من علتی دیگر نیز داشت وآن اینکه تا کنون هیچ کتاب خاطرات زندان از توده ای ها منتشر نشده است . . . . . . شاید علت این باشد که حزب توده حامی بزرگ رژیمی بود جنایتکار . . . . . . پیشنهاد آخرمن به محمد این بود حال که نمی نویسی بیا بنشین باهم از دوران زندان حرف بزنیم و صحبت ها را ضبط کنیم». سرانجام اسد آنقدر پافشاری وسماجت به خرج می دهد که محمد عاجز و درمانده لنگ می اندازد و تن به صحبت می دهد. اسد پس از ضبط روایت های محمد، به سراغ همسر او خانم زهره صالحی می رود پای صحبت ایشان هم می نشیند: «استقبال کرد با او نیز چند جلسه به صحبت نشستم» درتماس با مزدک ومازیار فرزندان محمد : « دیدم که آن ها نیز خاطراتی تلخ ازآن روزها دارند به نظرم خاطرات ان ها می توانست مکمل خاطرات محمد و زهره باشند».
اسد، پایان جند نکته را با گفتن این که :«صحبت هایم با این دوستان به زبان ترکی بوده است. در واقع من هم کار ترجمه ی آن ها را به فارسی و هم ویرایش وآماده سازی کتاب را برای چاپ برعهده داشته ام» به پایان می رساند.
گفتن دارد که نویسنده، پس ازفارغ التحصیلی دوره دانشگاه تبریز، دریکی ازمدارس ارومیه درمقام معلم به تدریس پرداخته و پس از گرفتاری و زندانی شدن با شکنجه های زیاد روبه رو می شود.
خاطرات زندان را با «روایت نخست محمد متین» وسوتیتر «شاه رفت» شروع می کند. از روزهای پرتنش که به انقلاب انجامید سخن می گوید و جایگاه آقای خمینی درآذربایجان: «درسراسر ایران اگر عکس خمینی را درتظاهرات حمل می کردند، درآذربایجان این کار ممکن نبود، مگر این که خمینی درکنار عکس شریعتمداری حمل می شد». با روایت یادمانده های تلخ و حسرتبار خود، خواننده را با ظلم وستم رایج حکومتگران سرکوبگر و خون آشام دینی ببشتر آشنا می کند:
« سه سال پس از مرگ پدر، روزی درحیاط زندان یکی از زندانیان از من پرسید که توفرزند فلانی هستی؟ گفتم آری گفت: آن مرحوم آدم خوبی بود تو چرا اینجوری شدی؟ گفتم: چرا مرحوم؟ مگر پدرم مرده؟ گفت : مگر خبر نداری؟ و چنین شد که من از مرگ پدرم باخبرشدم».
در عنوان چگونه سیاسی شدم: ازتارخ محل تولد خود می گوید که سال ۱۳۲۸ و شهرسلماس است : «درارومیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم». درشانزده هفده سالگی توسط دوست دانشجوئی با فصلنامه سبز و آثار صمد بهرنگی آشنا می شود. پدرش افسر شهربانی ست ولی به رادیو پیک ایران گوش می داد. درهمین ایام است که مادر ماکسیم گورکی را می خواند. با کمک هم کلاسان کتابخوان و هم اندیشانش در دبیرستان فردوسی که درس می خوانده یک روزنامه دیواری راه می اندازند. از فقدان زمینه های اندیشه ی آزاد و نبود احزاب و گسترش فاصله طبقاتی به شدت ناراضی ست و درمانده ازحل این معضل: «مذهب تنها چیزی بود که درپناه آن به آرامش دست می یافتم». با چنین گرایش ها به خدمت نظام وظیفه می رود. با داشتن تمایلات مذهبی: «با سازمان چریک های فدائی خلق و هم چنین مجاهدین خلق به صرف مخالفت آنان با شاه احساس نزدیکی داشتم». پس ازخاتمه خدمت سربازی دوسالی به تدریس ومعلمی سرگرم می شود ودگربار احساس می کند که باید به تحصیل دانشگاهی بپردازد: «ازسال ۱۳۵۲ وارد دانشگاه تبریز شدم . . . باکسانی از هم کلاسی هایم که رابطه برقرار کرده دوست شدم. توده ای بودند من نیز به همین راه کشیده شدم». تا حضور در تهران ومشارکت درانقلاب:
«من درسقوط پادگان های مهمی چون “دپوی شهریار” که بیشترین امکانات نیروی زمینی ایران درآن جا متمرکز بود و هم چنین پادگان جی که متعلق به نیروی زمینی بود و درمهرآباد قرار داشت شرکت داشتم. غارت این پادگان را شاهد بودم. تخریب وغارت بسیاری ازبانک ها، موسسات دولتی، و فروشگاه ها را به چشم خویش دیدم درحمله دپوی شهریار در شمار نخستین کسانی بودم که به پادگان راه یافتند. سالن هایی دیدم سراسر مملو از امکانات جنگی، غذایی و تدارکاتی و تسلیحاتی که به آنی غارت شدند».
نقش اتحاد شوروی درتأیید ازحزب از وابستگی خود به حزب توده می گوید تا حد شیفتگی و قهرمان پرستی: « من نیز چون بسیاری از توده ای ها تحت تأثیر اتحاد شوروی ازیک سو وقهرمانان توده ای درتاریخ این حزب، هم چون روزبه و سیامک بودم. تمامی کشته شدگان حزب پس از کودتای ۲۸ مرداد برایم الگو بودند». تا جائی که به موازات تشکیل خانواده به قصد اضافه کردن عضوی به اعضای حزب توده ازدواج می کند: «درسال ۱۳۵۹ به این نتیجه رسیدم که با ازدواج خویش دوهدف را دنبال خواهم کرد وبا ازدواج هم به زندگی اجتماغی خویش ادامه خواهم داد و هم این که نفری دیگر را جذب این بینش خواهم کرد و بدین وسیله به راه آرمان های حزب، زندگی مشترک خود را پیش خواهم برد با دختری ازخانواده زحمتکش ازدواج کردم».
درارومیه مسئولیت تشکیلات مخفی را برعهده می گیرد. دربگیرو ببندهای مخالفان درسال۱۳۶۲که دستگیری ها شدت پیدا کرده بود اورا هم درحوالی منزلش بازداشت می کنند. در بازدید ازخانه :«وقتی خانه را جستجو کردند وامکانات مخفی وسایل انتشارات را درآن جا دیدند همان جا کتک وآزار شروع شد و مرا بازداشت کردند».
درشرح شکنجه و آزارهای وحشیانه نکته جالبی اورده که قابل تأمل است وبسی تکان دهنده. در شکنجه گاه وقتی که دست وپای بسته بر تخت و پتوئی سرش کشیده اند که شکنجه گران را نبیند: «دراین میان یک دم پتو از سرم افتاد. دو نفرجوان را دیدم که هریک کابلی بردست داشت و به نوبت می زدند، یکی از آن ها احمد غفاری بود. من او را می شناختم دانش آموزمدرسه ای بود که من درآن تدریس می کردم. جوانی بود حدود بیست ساله. هردو به شدت عرق کرده بودند این آخرین تصویری است ازشکنجه آن روز». ازآثار فلج کننده ی شکنجه و زمینگیرشدنش در دستشوئی می گوید: «موفق به دفع ادرار نشدم، بعد خون بود که جای ادرارجاری می شد . . . لباس هایم در دستشوئی کثیف شده بودند کوشیدم به پا خیزم ولی افتادم. سلول اتاقی بود یک متر دریک متر و بیست سانت . . . . . . روز بعد هنوز از درد و رنج شکنجه ی روز پیش به خود نیامده بودم که دوباره مرا مستقیم به شکنجه گاه بردند با اولین شلاق، پاهایم شکافت و خون فواره زد». ازدرد شکنجه ی خودی ها می گوید. وقتی که در رودررویی با هم اندیشان حزبی، بازجو ازآنها می خواهد که ضربه ای سیلی به گوشش بزنند: «سیلی دربرابر شلاق که چیزی نیست. ولی سیلی از یک دوست چنان ذهنم را خراشید که آرزوی مرگ کردم».
درهمان روزها، زندانبان وسیله تلفن با خانواده نویسنده تماس می گیرد: «یکی ازآنها شماره تلفن خانه ام را ازمن گرفت. زنگ زد [روبه من] گفت حالا گوش کن. صدای تلفن را بلند کرد و من فقط صدای پدرم را شنیدم که به بازجو گفت: «زنش پسری به د نیا آورده است». دوران بازجوئی که مدت ۹ ماه و به روایتی ۱۱ ماه طول کشیده، با ازسرگذراندن یک خودکشی ناموفق درسلول انفرادی ظاهرا به پایان می رسد.
ازتوهین وتحقیر زندانبان های پست وحقیر دل خونی دارد. درهرگرفتاری با نیشی زهرآگین رنج و اندوه زندانی را چند برابر می کردند. در هم سلولی با کریم جهانگیری مشهور به «کریم رشاش» با هیکل درشت وسابقه مبارزه که مدتی نیز از پیشمرگه های کرد در اردوی ملامصطفی بارزانی خدمت کرده، سخن می گوید: انسان ساده ای بود ازدهات مهاباد که دردرگیری با نیروهای سپاه دستگیر و در زندان به شدت شکنجه شده بود. به جراحاتش می رسد و پاهای ورم کرده اش را ماساژ می دهد : « در همان روزها زهره برایم اندکی غذا فرستاده بود میوه وعسل و پنیر. به او دادم تا بخورد و به خودآید چند روزبود که چیزی نخورده بود. اندکی خورد و به خود آمد وکمی جان گرفت. پس ازآن به درد دل نشست از زندگی خود گفت.« می گفت اصلا درس نخوانده و سواد ندارد». نویسنده آموزش هم سلولی را بر عهده می کیرد. «بسیار با استعداد بود. بیست روز طول نکشید که الفبارا آموخت و توانست متن های کتاب را بخواند . . . . . . رشاش گویا به عربی یا کردی به مسلسل می گویند. کریم چون مسلسل چی ماهری بود این لقب را به او داده بودند».
ازشکستن حکم اعدام وتبدیل به زندان ابد وسپس به پنج سال و دیدار با نماینده منتظری مطالبی روایت شده، که دربحران سیاست های خشن حکومت ورفتارهای وحشیانه زندانبانان، دخالت های انسانی آقای منتظری را درآیینه زمان برجسته می کند. ازملاقات با حجت الاسلام بهاری درزندان تبریز می گوید: «مرا که دید بلندشد بامن دست داد وگفت بهاری هستم از دفترآیت الله منتظری آمده ام» درد دل زندانی را گوش می کند و پس ازگفتگوبین ان دو زندانی به سلول برمی گردد اما بادآورشده:«نشان می داد که از حرف هایم متأثر شده است».
تابستان ۶۷ درزندان تبریز
با شکست عملیات فروغ جاویدان وکشتار گروهی و بی محاکمه ی مجاهدین در زندان های جمهوری اسلامی: «وضعیت عمومی درزندان ها بهترشد. رژِیم توانست به این بهانه بخش برزگی از مخالفین خود را درزندان ها بکشد» درادامه اعدام ها :«درتبریز از چپ ها تا آن جا که من خبر دارم، فقط یک نفرازاکثریتی ها به نام مجتبا مطلع سرابی را اعدام کردند. درارومیه و هم چنین تبریز اما عده اعدامی های مجاهد زیاد بود دقیق نمیدانم چندنفر، ولی حدس می زنم که بیش از چهل نفر باید بوده باشد. تمامی مجاهدینی که باما از زندان ارومیه به زندان تبریز منتقل شده بودند نیزاعدام شدند».
مقاومت هوشیارانه ی نویسنده ازمصاحبه تلویزیونی ازنکات جالبی ست که بارها ازپیامدهای آن یاد کرده است. همو، پس ازاشاره کوتاهی به سرگذشت دام افتاده ها در این وادی نیرنگ حکومت براین باور است که: « مصاحبه به نظرمن گام نخست به راه سقوط بود من با تمام وجود در برابر آن ماندم و با این که کسی را برای مصاحبه کردن محکوم نمی کنم، خوشحالم که به آن تن ندادم».
سرانجام روزی فرا می رسد که پس ازنزدیک هفت سال از زندان و شکنجه وآزارحکومت فقهای فاسد و ریاکار رها شده و به قول خودش: « با رهائی ازآن زندان، به زندان بزرگ تری انتقال یافته بودم که ایران نام داشت».
کابوس زندان چون زائده ای شوم برتن و روانش چسبیده. با احساس پوچی از رفتاردو فرزندش به شدت نگران است. از بیرنگی حس عاطفی پدر وفرزندی. می نویسد:«نه پدر خوبی برای بچه هایم بودم و نه شوهر خوبی برای همسرم. واین رنجم می داد . . . برای فرزندم پدری نکرده بودم». با اتومبیل قراضه ای که داشته به مسافرکشی می پردازد. تدبیرهمسر وفادار ومهربان او را با مشغله های خانوادگی بیشتر سرگرم می کند. با همین دریچه کم نور اندکی از کابوس ها کاسته می شود.
درعنوان خواهرم مهین. خبر زندانی شدن خواهرش را از زندانبان می شنود. زمانی که خود درزندان بوده است. مهین که عضو ساده ای درحزب توده بوده، بدون هیچگونه فعالیت سیاسی بازداشت ومورد شکنجه وآزاد قرار می گیرد. نویسنده، به پیشنهاد زندانبان که نمیخواهی خواهرت را ببینی؟ به هوشمندی پرهیز می کند. مهین باداشتن شوهر ودوبچه که به جرم عضویت در حزب توده گرفتارشده پس از ماه ها از زندان آزاد واز کشور خارج شده به سوئد پناهنده می شود. درملاقات با برادرش در خارج می گوید: «باور نمی کردند که کاره ای نیست».
تحصیل درزندان. از میزان تحصیل کرده ها و علاقه ی زندانیان به درس خوانی مطالبی روایت کرده و آماری به دست داده که، خواننده ازاحساس پاک و صمیمانه ی نویسنده به کسب دانش عمومی، از هدر رفتن تلاش های دبیری دلسوز، غرق اندوه می شود. آن عده از زندانیان که برای امتحانات متفرقه نام نویسی کرده بودند وخانواده ها لوازم وکتاب های مورد نیاز درسی را برای آنها تدارک دیده بودند، « یورش به بند آغاز می شد زندانبانان کتاب های آنان را غارت می کردند و می بردند. غارتگران فهم تشخیص نداشتند. . . . بارها شاهد بودم که درآستانه امتحانات دانش آموز زندانی را برای بازجویی به سپاه منتقل می کردند و این انتقال نمی توانست درشرایط روحی او بی تآثیربماند ».
با توبه وتواب بخش نخست روایت ها از زبان نویسنده به پایان می رسد.
روایت دوم از قول خانم زهره صالحی همسرنویسنده با عنوان:«هفت سال زندگی در هراس» آغازمی شود. روایتهای صادقانه از دلاشوبه ها و بیم وهراس زنی جوان ومسئول با دو فرزند کوچک، درتبیین اوضاع اجتماعی، سندی تاریخی ازخفقان سازمان یافته ی سلطنت فقهاست.
با «روایت سوم و چهارم از زندان مزدک و مازیار» روایت خاطره ها تمام می شود. حکم اخراج نویسنده باچند تصویر دیدنی کتاب به پایان می رسد.

بازارچه کتاب «هزار و یک خشم» شهرزاد /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 
4880

نسخه اقدم

نویسنده: مظاهر مصفا
ناشر: نشر نو
قیمت: ۴۰۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۹۲صفحه

 

مظاهر مصفا شاعر و مصحح نسخه های منثور و منظوم ادبیات فارسی است. او متولد سال ۱۳۱۱ در اراک و پدر علی مصفا کارگردان و بازیگر سینماست. مصفا سال های زیادی را به عنوان استاد تمام ادبیات فارسی در دانشگاه تهران تدریس کرده است. اما با جستجو در زندگی نامه او می بینیم که از خاندان مصفا، پسری به نام مظاهر در ۲ سالگی آبله گرفت و درگذشت. ۲ سال بعد، مادرش فخرالسادات، پسر دیگری به دنیا آورد که نام او را هم مظاهر گذاشتند و شناسنامه مظاهر اول را که هنوز باطل نکرده بودند، برای او نگه داشتند. به این ترتیب، مظاهر دوم، آن چنان که در منظومه نسخه اقدم می آورد، مرگ را مایه زندگی اش می داند و کودکی اش را در سایه مرگ و گفتگو با عالم مردگان آغاز کرده است.
کتاب نسخه اقدم، مجموعه چهارپاره های مظاهر مصفاست که طی ۵۰ سال گذشته از آغاز جوانی تا سال های پختگی و سالخوردگی آن ها را سروده است. بخش اعظم این کتاب را سروده های منتشرنشده این استاد ادبیات در بر می گیرد و تعدادی از اشعار نیز، پیش از این در برخی مجلات ادبی به چاپ رسیده اند. تعدادی از این شعرها نیز پیش تر در مجموعه گزیده شعری که انتشارات مروارید از او چاپ کرده، منتشر شده اند.
عناوین بخش های مختلف این کتاب عبارت اند از: دانش سرا، آرزوی محال، نسخه اقدم، کوثر سراب، بوی پاییز، آوای پاییز، آینه، اول مهر، پیرسنگی، غروب زردبند، زخم، کعبه در خون، لحظه، نقطه موهوم، پاییز، حدیث عبا، بهمن سرد، اشک دوست، کجاوه عشق، حکایت، بی دیده روشن دل، جامه جادویی، سماع و وداع.
یکی از منظومه های این کتاب را می خوانیم:
گیرم که برکنی ز دل خود هوای دوست
با آب و خاک خانه ویران چه می کنی
با عشق سینه تاب وطن درد مردسوز
با ترک تاز دشمن ایران چه می کنی
اندوه ملتی ست نهان در نگاه تو
در چشم تو حدیث غم و درد میهنی
در این محیط هول نه امکان بودنی
از این بسیط وحشت نه پای رفتنی
سوزد دلم به حال تو و ناتوانی ات
وآن چشم خسته و نگه بی گناه تو
آهوشکار نیست دگر چشمت ارچه هست
دشتی ز بی گناهی آهو نگاه تو
حال تو دیگر آمد و دیگر شدت زمان
دیگر نگشت آینه را رسم و راه نیز
از گردش زمانه شدی پیر و ناتوان
آیینه ساز هیچ ندارد گناه نیز

 
4881
 

شوماخر همیشه این جاست

نویسنده: فرهاد بردبار
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۱۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۳۸ صفحه

 

داستان این رمان درباره نویسنده جوانی است که تحصیل در دانشگاه را رها کرده و به نوشتن رو آورده است. این شخصیت زندگی آشفته ای دارد و طی اتفاقی که ابتدای رمان می‌افتد، خواب آلوده از خانه بیرون می‌رود و… شخصیت اول «شوماخر همیشه این جاست» خوابش می‌آید و به دنبال خانه دوست یا آشنایی است که برای چند ساعت بتواند در آن جا بخوابد. این شخصیت در حرکتش از اصفهان، شهر و آدم هایش را کشف می کند. هر کدام از این آدم ها، ماجرای مخصوص به خود را دارند. رمان «شوماخر همیشه این جاست» با زبان طنز نوشته شده و اتفاقاتش به سرعت رخ می دهند.
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
همه توی سایه نشسته بودن و به محض این که تلگرافی می رسید یه نفر اون وسط بلند بلند می خوند و بقیه هم شعار می دادن “یا مرگ یا مصدق”. بعد که خسته می شدن، می رفتن سر جای خودشون توی سایه می شِستن، چون وسط تابستون بود و از آسمون آتیش می بارید. بعضیا هم حالشو نداشتن از توی سایه بلند شن و همون طور که توی سایه نشسته بودن با بقیه شعار می دادن و بعدش شروع می کردن به خاروندن. من هم از همون شب اول بدنم شروع کرد به خارش. اسهال کم بود. خارش هم افتاده بود به جونم و امانمو بریده بود. تا این که یه نفر یه پیت حلبی بزرگ آورد گذاشت وسط حیاط و یه نفر دیگه چندتا چوب انداخت و کمی نفت ریختن روش و آتیش روشن کردن.

 
4882

هزار و یک خشم

نویسنده: رنی عهدیه
مترجم: فریده اشرفی
ناشر: ایران بان
قیمت: ۲۹۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۲۸صفحه

شهرزاد، اولین دختری‌ است که داوطلبانه به همسریِ پادشاهی درمی‌آید که هر روز با دختری ازدواج می‌کند و در سپیده‌دم روز بعد، او را با طنابی ابریشمین، به دار می‌آویزد. عمل شهرزاد همگان را به حیرت می‌اندازد. داوطلبانه به سوی مرگ رفتن، آن هم در شانزده‌سالگی کار غریبی‌ست. اما دلیل این کار، شاید دستِ‌کم برای خود شهرزاد، این تصمیم را موجه می‌کند: انتقام!
شیوا، صمیمی‌ترین دوست شهرزاد، از جمله دخترانی بود که در سپیده‌دم بعد از ازدواجش با پادشاه کشته می‌شود و شهرزاد سوگند یاد می‌کند که انتقام او و دیگر دختران بی‌گناه را بگیرد.
او کارش را با ترفند قصه‌گویی آغاز می‌کند اما در شب اول، با کمال تعجب، می‌بیند زمانی که پایان قصه‌اش را به شب بعد موکول می‌کند، پادشاه بدون مخالفت جدی و تنها اندکی درنگ این شرط را می‌پذیرد.
هنگامی که فشار اطرافیان به شاه برای کشتن شهرزاد افزایش می‌یابد، رازی بر همگان که هر روز منتظر مرگ شهرزاد هستند، آشکار می‌شود: «هیولا» عاشق خاتونش شده است!
اما پس از کشف دلیل این سفاکی‌ها و با شناخت بیشتر خلیفه‌ی خراسان، آنچه شهرزاد را بیش از دیگران متعجب می‌کند این است که در کمال ناباوری و به‌رغم میل باطنی، شهرزاد نیز عاشق شوهرش شده است!
این اتفاق با نارضایتی و اعلام جنگ علیه پادشاه همزمان می‌شود و ماجراهایی بسیار مهیج و شگفت‌انگیز در پی دارد که هر چه پیش‌تر می‌رویم، بیشتر مجذوب دنیای این «شهرزاد قصه‌گو» می‌شویم.
«هزار و یک خشم» اولین کتاب از سه‌گانه‌ ای است که رنی عهدیه نوشته و کتاب دوم، «هزار و یک گل و خنجر» نام دارد که در مراحل انتشار است. عهدیه نویسنده‌ای دورگه است و به‌همین‌دلیل از کودکی به دنیاهای متفاوتی جذب می‌شد. او عروس خانواده‌ای ایرانی‌ است و در سفری به ایران، تابلوی فرشی با موضوع یکی از داستان‌های «هزار و یک شب» او را چنان مسحور ساخته که همان لحظه تصمیم گرفته افسانه‌ای با الهام از این شاهکار ادبی برای نوجوانان بنویسد.

 
4883

دژخیم می‌گرید

نویسنده: فردریک دار
مترجم: عباس آگاهی
ناشر: جهان کتاب
قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۷۶ صفحه

داستان «دژخیم می گرید» از این قرار است که دانیل مرمه برای اولین بار است که به اسپانیا آمده است. او برای گذراندن تعطیلات و نقاشی کردن، نزدیک بارسلون اتاقی در یک مهمانسرای محقر کنار دریا کرایه می کند. برای او، چشم انداز مدیترانه، صدای یکنواخت امواج و شنا زیر آفتاب، هم لذت بخش است هم الهام بخش. اما یک شب غرق در خاطرات گذشته، در اتوبانی خلوت که به سمت مهمانسرا رانندگی می کرد، با حادثه‌ای روبرو شد که زندگی اش را دگرگون کرد.
اتفاق مرموزی که در آن شب سرنوشت ساز برای دانیل مرمه اتفاد این بود که شبحی خود را جلوی ماشین او انداخت. آن شبح زنی جوان و زیبا با جعبه ویلونی در بغل بود. دانیل زن را که بیهوش شده بود، به مهمانسرا برده و با کمک صاحب پیر آن جا، پزشک محلی را به بالینش آورد. طی روزهای آتی، زن که جراحت چندانی نداشت، اما حافظه خود را به طور موقت از دست داده بود، به تدریج گذشته خود را به یاد آورد. دانیل در این مدت دلباخته زن شد و در جست و جوی هویت او به پاریس برگشت. رفتن دانیل همان؛ و پا گذاشتن به زندگی حیرت‌انگیز «ماریان رنار» همان…
این رمان در ۵ بخش نوشته شده که دربرگیرنده ۲۹ فصل هستند.
در قسمتی از رمان «دژخیم می‌گرید» می خوانیم:
بی توجه می راندم و فقط غریزه رانندگی هدایتم می‌کرد. کیلومترها روی صفحه کیلومترشمار ثبت می‌شدند و من احساس خستگی نمی کردم. در تولوز به سرعت ناهاری خوردم و به قصد خوابیدن در لیموژ توقف کردم. ولی بعد از صرف شام، احساس کردم جان می‌گیرم و دوباره به طرف پاریس شتافتم.
جاده نوعی تریاک است. وقتی مدت زیادی رانندگی می کنم، به شکلی، دچار رخوت می شوم. ضمیر ناخودآگاهم به تنهایی رانندگی می کند. اوست که چراغ می زند، که هلالی های چراغ های کامیون های در حال توقف را ثبت می کند. اوست که روی پدال ترمز فشار می آورد…
در این مواقع، با وضوح خارق العاده ای فکر می‌کنم. گیرنده های عصبی‌ام که تیز شده اند با پشتکار بسیار در خدمت ذهنم قرار می گیرند.

انقلاب، دیجیتالی می‌شود: انتشار قدیمی‌ترین پوسترهای رادیکال/ مینا استرآبادی

قدیمی‌ترین مجموعه بصری تاریخ‌ رادیکال، با بیش از ۲۰۰۰ پوستر که عمر برخی از آنها بالای صدسال است، در دسترس عموم قرار گرفت. مجموعه ژوزف ا. لبیدی کتابخانه دانشگاه میشیگان، این ماه اعلام کرد که پوسترهایش از جنبش‌های اجتماعی آنارشیستی، فمنسیتی، کارگری و غیره برای نخستین بار در اینترنت به طور آزاد در دسترس قرار می‌گیرند. جولی هرادا، از مسئولین این مجموعه می‌گوید «حفظ و نگهداری از این آثار برای ما کافی نیست، مردم هم باید آنها را ببینند.»

4869

بیشترین بخش این مجموعه را پوسترهای آنارشیستی تشکیل می‌دهد. بنیان‌گذار مجموعه، ژوزف ا. لبیدی فعال سیاسی، آنارشیست، و نویسنده‌ است که در ۱۹۱۱ تصمیم گرفت آرشیوی از اعتراض‌های اجتماعی درست کند.
هرادا در اینباره می‌گوید «او از اهمیت این آثار آگاه بود و دلش می‌خواست مردم از آنها استفاده کنند و یادبگیرند، ما هم این کار را ادامه داده‌ایم و با گردآوری و اشتراک مستنداتی که تاریخ از پایین را ثبت می‌کنند، در حال یافتن تکه‌های گم‌شده گذشته‌مان هستیم.»

4870

4871

بعضی از این پوسترها واقعا شگفت‌آورند: یک پوستر آنارشیستی از سال ۱۹۸۸ یادآور نقاشی رقص ماتیس است؛ در پوستر ۱۹۸۲ راهپیمایی عدالت و صلح نیویورک، پاهای ‌رنگارنگ مردمی را می‌بینیم که از یک کبوتر سفید بیرون زده‌است:

4872

یک پوستر تظاهرات ۱۹۹۶ در بوستون دست‌های مشت‌کرده را نشان می‌دهد که از آپارتمان‌ها بیرون زده و خواهان نظارت بر قیمت اجاره‌‌خانه‌هاست. این مجموعه شامل طیف‌های گسترده سیاسی‌ست؛ از آنارشیست‌های فرانسوی که می‌گویند «بدتر از هیتلر، استالین، و فرانکو، بمب هسته‌ای‌ست»، تا کارگران صنعتی جهان که به کوکلس‌کلان‌ می‌تازند.

4873

4874

بیماری‌های و جنایات، ۱۹۱۲:

4875

تاج گلی برای روز کارگر ۱۸۹۵:

4876

آخرین اعتصاب، ۱۹۱۲:

4877

«در دنیای کار چی به چیه؟» کارگران صنعتی جهان، شیکاگو

4878

«پیک‌نیک بزرگ و اتحاد دوباره همه رادیکال‌های شهر شیکاگو»

4879

«اتاقی از آن خود»/ لیلا سامانی

هشتم مارس امسال، صد و هفتمین سالروز بزرگداشت روز جهانی زن است، روزی که به پاس قدردانی از دستاوردهای فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زنان در سراسر جهان به آنها پیشکش شده‌است. زنانی که همچنان برای آزادی، فرصت‌های برابر و دنیایی عاری از تبعیض جنسیتی می‌کوشند. به مناسبت این روز نگاهی گذرا کرده‌ایم به برخی کتابهای تاثیرگذار در حوزه‌ی زنان و جنبش‌های فمینیستی:

4862

۱- «اتاقی از آن خود» نوشته ویرجینیا وولف

یکی از مشهورترین آثار وولف، کتابی‌ست مشتمل بر سخنرانی‌های او در کالج نیوهام و گرتن. این سخنرانی‌ها که در سال ۱۹۲۸ تحت عنوان «زن و ادبیات» ایراد شده بودند، در سال ۱۹۲۹ در کتابی تحت عنوان «اتاقی از آن خود» چاپ و منتشر شدند. در این کتاب است که وولف آن جمله ی معروفش را بر زبان می آورد:
«زنی که می خواهد داستان بنویسد، باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد و این کار همان طور که خواهید دید، معضل بزرگ ماهیت واقعی زن و ماهیت واقعی داستان را حل نشده باقی خواهد گذاشت.»
نویسنده در این کتاب، با بررسی تاریخ ادبیات زنان، تاثیر سبک و ارزشهای مردسالارانه در آثار زنان، در حقیقت دست به نوعی «نقد فمینیستی» می‌زند. او در صدد است با کند و کاو در لایه های شخصیتی زن و هویدا کردن تبعیض‌های جنسیتی روا شده به او، از به انزوا رفتن زن در دانش بشری– و به طور خاص، در ادبیات- بگوید و پس از آن آینده‌ی زن را در حیطه‌ی داستان نویسی و ادبیات پیش بینی کند.
کتاب با آن که اثری غیر داستانی محسوب می شود و در دسته ی آثار ژورنالیستی وولف به شمار می رود، ولی در حقیقت تلفیقی‌ست از داستان و مقاله. چرا که کتاب مشحون است از داستان، ویرجینیا کتاب را با نحوه‌ی آماده شدنش برای سخنرانی در دانشگاه آغاز می‌کند و با شرح وقایع پیش رو، سیستم آکادمیک و نگارش انگلستان، که زن ستیز و زن گریز است را به نقد می‌کشد. او داستان جین وبستر را روایت می کند که «اتاقی از آن خود» ندارد، و در اتاق پذیرایی مشغول نوشتن «غرور و تعصب» است اما همواره در این تشویش به سر می برد که همسر یا خدمتکارهایش سر رسند و از رمان نوشتن او آگاه شوند.
4863

۲- «جنس دوم» نوشته سیمون دوبوار

سیمون دوبوار این کتاب را با الهام از اصول جنبش مدرن فمینیسم نوشته‌است. او در «جنس دوم» به تجزیه و تحلیل تبعیضهایی پرداخته‌ که در طول تاریخ جنس زن را نشانه گرفته است، این کتاب در دو بخش نوشته ‌شده‌است، بخش اول به تشریح و بررسی پدر سالاری و بخش دوم به تحلیل تجارب ویژه‌ی زندگی زنان اختصاص دارد.
سیمون دوبوار در این کتاب به مدارک موجود تاریخی استناد می‌کند و از دلایلی سخن می گوید که زنان را ناچار به پذیرش جنس درجه‌ی دوم در جوامع انسانی و شهری کرده است. او در این مسیر از علومی چون زیست شناسی، علوم طبیعی، اسطوره شناسی، فلسفه و جامعه شناسی بهره گرفته است. کتاب در اثر گذارترین بخش خود تحت عنوان «زنان متاهل» به بررسی داستانها و نگاشته های دفتر خاطرات زنان نویسنده ای چون “ویر جینیا وولف” و “ادیت وارتون” می پردازد و از مردانی چون “استاندال”، “مونتاین” و “دی.اچ لورنس” به سبب سخن گفتن از جانب شخصیتهای زن داستانهایشان انتقاد می کند و این انتقاد را با افشای نحوه‌ی رفتار آنها با زنان زندگیشان همراه می کند. او مصرانه از زنان می خواهد که برای آزادی و احقاق حقوق خود تلاش کنند و استقلال مالی را شرط لازم برای این آزادی می داند. او اما تاکید می کند که پیروزی زنان در این نبرد در حقیقت نه به برتری آنان بلکه به برابری منجر می شود و شیرینی این پیروزی کام مردان را نیز شیرین خواهد کرد:
«وقتی که نیمی از بشر از چرخه بردگی نیمه دیگر رها شد و همراه با آن سیستم دروغ و ستم نیز از بین رفت، همه پی خواهند برد که مفهوم حقیقی رابطه زن و مرد چه مزیتی به تفاوت نابرابر زنان و مردان در وضعیت کنونی دارد»
4864

۳- «قصهٔ کُلفَت» اثر مارگرت اتوود

این کتاب داستانی که در سال ۱۹۸۵ منتشر شد، نمونه از یک اثر پادآرمانی ست، سرزمین خیالی توصیف شده در این داستان پس از یک انقلاب به وجود آمده و قوانین آن بر اساس متن انجیل و قواعد مذهبی وضع شده اند. یکی از ویژگیهای این حکومت تبعیض جنسی شدید در مورد زنان است. به شکلی که در این نظام توتالیتر زنان به طبقات اجتماعی مختلفی تقسیم می شوند، در این میان ” کلفتها” طبقه ای هستند که وظیفه شان زادن و خدمت کردن به زنان طبقه ی بالاتر است. این زنان بی نام اند و با نام مالکان وقتشان خوانده می شوند، داستان از زبان یکی از زنان این طبقه روایت می شود. خواندن این کتاب به دلیل ” زبان بی پرده و محتوای ضد مذهبی” در برخی ایالات آمریکا ممنوع اعلام شده است.

  ۴- «حباب شیشه» نوشته سیلویا پلات

سیلویا پلات اگرچه بیشتر به سبب اشعار سودازده و جسورانه‌اش شهره‌ است، اما رمان «حباب شیشه‌ای» او به سبب نزدیکی‌اش با قصه‌ی زندگی خود پلات، وسیله‌ای‌ست برای جستن رد زخم‌های روح بیقرار این زن عاصی. کتاب در ژانویه سال ۱۹۶۳ و با یک نام مستعار، تنها یک ماه پیش از انتحار سیلویا منتشر شد.
4865
«حباب شیشه‌ای» داستانی‌ست که به یک اتوبیوگرافی پهلو می‌زند. روایت اصلی داستان، شرح اختلالات عصبی دختری جوان و با استعداد است که مدام با افکار خودکشی دست به گریبان است. پلات در این کتاب در حقیقت قصه‌گوی آشفتگی‌های ذهنی بیشمار خودش شده و به نوعی روان رنجور و دردمندش را کاویده‌است. قهرمان داستان او دختری‌ست با افکار مالیخولیایی، دختر موفق و غبطه‌ برانگیزی که به سبب قلم درخشانش در اوان جوانی سردبیر بخش ادبیات یک مجله می‌شود و با بورس تحصیلی به دانشگاه می‌رود اما در همان حال، از درون شکسته و بیمار است و با افسردگی پیشرونده‌ای دست به گریبان است. و اینها همه در تطابق تام و تمام با زندگی خود سیلویاست، چنانکه او در خاطراتش درباره روزهای پربار تحصیلش در کالج اسمیت نوشته‌است: «می خواهم کسی را دوست بدارم چون می خواهم دوستم بدارند، شاید بزدلانه خودم را زیر چرخ های اتومبیلی بیندازم چون نور چراغهایش مرا می ترساند. خیلی خسته ام، خیلی معمولی و آشفته.»
شرح درمان به وسیله شوک الکتریکی که هم در رمان و هم در زندگی واقعی برای سیلویا رخ داده ‌بود، از دیگر نکات تکان‌دهنده‌ی این کتاب است. پلات درباره این روزها در خاطراتش نوشته بود: «شگفت آور است که چطور بیشتر مواقع زندگی ام را گویی درون هوای رقیق حباب شیشه ای گذرانده ام.» او سرانجام و زمانی که سی ساله بود، سرش را درون فر اجاق گاز گذاشت و این حباب شیشه‌ای را در هم شکست.
«حباب شیشه‌ای» با زبان موجز و لحن عاری از پشیمانی‌اش، نمودار پیامدهای‌ست که در زندگی زنان، از پس فداکردن آرزوهای شغلی و هنری‌شان رخ می‌دهد، قربانی‌هایی که در مسیر زندگی در یک «حباب شیشه‌ای» گیر می‌افتند.

4866

۵- «رنگ بنفش» نوشته‌ی آلیس واکر

این کتاب در سال ۱۹۸۲ منتشر شده و برنده ی جایزه ی پولیتز همین سال هم شده است. این کتاب ماجرای دختری سیاهپوست در دهه ی ۱۹۳۰ است که زندگی سختی را به عنوان یک زن و یک شهروند درجه دوم می‌گذراند. سکسیسم و نژاد پرستی مضامین اصلی این کتاب هستند. قهرمان این داستان به طور مستمر از سوی مردی که دختر، «پدر» خطابش می‌کند مورد تعرض قرار می‌گیرد. فرزندانش از او گرفته می‌شوند، خواهرش را از او جدا می‌کنند و به یک ازدواج تلخ و سیاه گرفتار می‌شود. اما در نهایت یک زن مستقل، به او یاد می‌دهد که عنان سرنوشتش را در دست بگیرد.

فرهادی و فرصت های از دست رفته… ما کیستیم ونمایندگان ما کیستند؟/ محمد سفریان

در کشاکش اخبار پر حاشیه ی این روزهای آمریکا سرانجام برندگان جایزه ی سینمایی اسکار مشخص و معرفی شدند تا ایرانیان هم در این هیاهو نقشی بسزا داشته باشند و در صدر عناوین مطبوعاتی دنیا قرار بگیرند.
ماجرا شهره تر از آن است که برای ورود و نقد و نظر حاجت به بیان تاریخچه ای داشته باشد. هر آن کس که دستی در عالم خبر دارد می داند که روی کار آمدن رئیس جمهوری جدید در آمریکا مصادف شد با تصمیم های غیر انسانی و خارج از تعقل فراوان و کشیدن مرزهایی تازه که آدم ها را بیش تر از قبل تفکیک می کرد. این بار ساکنین و تبعه ی چندین کشور که از جانب مطبوعات فارسی با عنوان ” غالبا مسلمان ” مواجه شده بودند از ورود به خاک سرزمین رویاها منع شده بودند و ویزاهای بسیاری دیگر هم از اعتبار ساقط شده بود.

4827

می دانیم که این امر تبعات فراوانی برای ما ایرانیان و دیگر کشورهای غالبا مسلمان برجای گذاشت. می دانیم که جوانهای بسیاری از دیدار والدینشان منع شدند و می دانیم که پناهندگان بسیاری که در افروختن آتش جنگ هیچ نقشی نداشتند در پی ماه ها سفر و دربدری از دست تکان دادن برای مجسمه ی آزادی ناکام ماندند.
در جبهه ی روبرو برخی از اهل قلم دست به کار شدند. اکتیویست های اجتماعی هم رخت اعتراض به تن کردند و در شهرهای مهم دنیا دور هم جمع شدند. سیاسیون عقل مدارتر هم این میهمان تازه وارد را به ” قانون “حواله دادند؛ آخر این کار مشخصا توهین به برابری آدم ها بود و آن وقت که از جانب پدرخوانده ی دنیا اجرا می شد؛ نکوهشی بیشتر را مستوجب می شد.
خبر آمد که حالا دیگر حتی بچه های فیلم فروشنده که نماینده ی ایران در مراسم اسکار هستند هم شامل این قانون تازه میشوند و ویزای توریستی آمریکای ایشان به قول مطبوعاتی ها در هاله ای از ابهام قرار گرفته. همان روزهای اول ترانه علیدوستی خرجش را از باقی بچه ها سوا کرد و مستقلا نامه ای نوشت و گفت که در اعتراض به این قوانین ناجوامردانه؛ نمی آیم. حالا همه ی نگاه ها به اصغر فرهادی بود. هم او که به واسطه ی برنده شدن جوایز فراوان در جشنواره های معتبر حالا دیگر به یک ” برند ” بین المللی بدل شده و حرف هایش نه در همشهری و اعتماد ملی و … که در گاردین و نیویورک تایمز و ریپوبلکا به چاپ می رسید.

4828

آقای فرهادی بنا به گفته های خودش مدت زمانی را به فکر کردن اختصاص داد و بعد از چند روزی تفکر، عاقبت در گوشه ای از نیویورک تایمز مرقوم فرمود که در اعتراض به سیاست های ترامپ ترجیح می دهد تا در خانه باقی بماند. او از دنیای بی مرز گفت و خطکشی های سیاستمداران را همه جایی دانست و … تا تلویحا جانب ” مردم ” را گرفته باشد.
اینها همه را همه ی ما می دانستیم اما شاید کمتر در خاطرمان مانده باشد که آقای فرهادی نخستین هنرمندی نبوده و نخواهد بود که از حضور در یک مراسم پرزرق و برق سر باز می زند. برگه های تاریخ همین اسکار را اگر ورق بزنی نمونه های فراوانی از این دست پیدا می کنی. به یادماندنی ترینشان اما؛ داستان مارلون براندو و اعتراضش به سیستم سرمایه داری هالیوود که مجال زندگی دلخواه را از سرخپوست های عامی آن خاک گرفته است.
” ﺳﺎﭼﻴﻦ ﻟﻴﺘﻞ‌ﻓﺜﺮ”، زن مو‌سیاه زیبا رویی بود که خط وربطی با جریان های روشنفکری و اداهای اتلکتوآلی نداشت. او از جانب ” مارلون براندو ” به اسکار فرستاده شد تا با لباس سنتی سرخپوستان به روی سن برود، جایزه را پس بزند و بگوید: ﻣﺎﺭﻟﻮﻥ ﺑﺮﺍﻧﺪﻭ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ پذیرش این جایزه‌ی ” ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ” ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺩﻟﻴﻞش ﺭﻓﺘﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﻨﻌﺖ ﻓﻴﻠﻤﺴﺎﺯﯼ ﺑﺎ ﺑﻮﻣﻴﺎﻥ ﺁﻣﺮﯾﻜﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ.

4829

فرهادی که در فیلم های پیشین ش بیشتر دغدغه ی مردم میانی جامعه را داشته و در فیلم های اولیه اش هم غالبا از فقر گفته و احوال طبقات فرودست؛ این بار و در آخرین ساخته اش وامدار مردی است که در بیشتر آثارش به جنگ با رویای آمریکایی رفته. در همین نمایشنامه ی ” مرگ فروشنده” میلر با تمامی نشانه های آمریکای رویایی و رویای آمریکایی گلاویز شده و آنها که گوش شنوا دارند را از عاقبت جامعه ی سرمایه داری آگاه کرده. میلر خواسته که دلیل ارزمشند بودن آدمها شرافت و انسانیت و جان شیرین برابر شان باشد نه ملک و تحصیلات و ثروت و حتی احتمال مرگ و درآمد حاصل ازبیمه ی عمر…
فرهادی با وام گرفتن از نمایشنامه ی میلر و بنا به موضع گیری های قبلی و حرف های گاه و چندش، خواهی نخواهی خودش را همراه عموم مردم کرده و کوشیده تا از ترازوهای سنجش اعتبار آدمی در غرب فاصله بگیرد.
همین است که حالا بسیاری از فعال های مدنی، انتخاب او در معرفی نمایندگانش را نمی پسندند و آن را امری در ادامه ی اندیشه ی افرادی همچون میلر نمی دانند. آقای فرهادی با معرفی یک فرد ثروتمند و یک دانشمند ایرانی؛ پیش تر از هر چیز وارد همان بازی ای شده که قوانینش از جانب ترامپ فریاد می شود. همان قوانین ساده لوحانه ای که آدمیزاد را علاوه بر مرزهای جغرافیایی ازمنظر ثروت و قدرت و زیبایی و دین و باور و تحصیلات و … هم از یکدیگر متمایز می کند. گویی که کارگردان بنام ما؛ ( شاید ناخواسته ) با قبول کردن شرط های بازی آقای ترامپ حالا قوی ترین بازیگران موجودش را به زمین فرستاده تا از حق ایرانی ها دفاع کنند.

4813

در صورتی که شرکت نکردن در این بازی و یا بازی کردن با نیروهایی بهتر، فرصت تبلیغاتی بزرگی بود که در حالتی شبیه معجزه به آقای فرهادی رسیده بود. تصور کنید فرق میان آن بانوی سرخ پوست محلی که به روی سن آمد تا بگوید که مارلون براندو جایزه ی شما را نمی خواهد تا پروفسور و ثروتمند ایرانی ای که جایزه را گرفتند و گفتند که آقای فرهادی ما را انتخاب کرده چون در کار فضا هستیم. این یعنی که وقتی از بالا به زمین نگاه می کنی مرزی نیست و همه ی زمین تنها یک کره ی خوشگل واحد است… گویی که دار و دسته ی ترامپ تا کنون به حرف هایی مشابه و اینچنینی بر نخورده بودند.
به خاطرمان بیاید از این همه مادری که در پی یک امضای ترامپ از دیدن فرزندانشان محروم شدند. به خاطرمان بیاید از این همه آواره ی یمنی و سوری و عراقی که کشان کشان به سرزمین رویاها رسیده اند و حالا در انتظار بلیط برگشت به جهنم نشسته اند. خیال مان برود به دو عاشقی که از پی مشقت های فراوان عاقبت در سرزمین آن سوی آب ها به زیر یک سقف مشترک رفته اند اما امضای آقای ترامپ دوباره میان این دو دلداده فاصله ای انداخته. فاصله ی که دلمان خوش بود ازسر صد سال جنگ مدنی کمتر و کمترش کرده ایم.
نماینده ی فرهادی و ما می توانست یکی از این هزار و فردی بسیار تاثیر گذار تر باشد تا حقانیت ما این بار از طریق سیستم تبلیغاتی بسیار گسترده ی خود آمریکا فریاد شود. یک مادر ایرانی؛ یک کودک سوری؛ دوعاشق یمنی؛ یک تنهای از همه جا مانده ی عراقی… مگر نه اینکه دنیای ما مرز ندارد. مگر نه اینکه ما برای وصل کردن آمده بودیم… پس دیگر چه فرقی می کند ترک و هندو و مسلمان و ترسا یش… مهم فریاد کردن حق های ضایع شده است چه از نوادگان نجیب زاده ی فرانسوی چه از فرزندان فاحشه ی بخارایی…

پانویس: بحث انتخاب نماینده های آقای فرهادی طی روزهای اخیر موضوعی برای بحث بوده در شبکه های اجتماعی. من اما با الهام از نوشته ی خانم” لیلا سامانی ” همکارمان در مجله ی فرهنگی چهارسو این نوشته را قلمی کردم. خوب است که بگویم یادداشت کوتاه او در صفحه ی فیس بوک ش مرا به این فکر برد و این اندیشه را در سرم آورد که سنجیدن انسان ها به ترازوهای متداول شهری اگر ناصواب است در همه حال ناصواب باقی می ماند؛چه حاصل ش به سودمان باشد چه به ضرر.

بازارچه کتاب : تابستان در زمستان بهتر توصیف می‌شود/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

4826

با آخرین نفس‌هایم

نویسنده: لوئیس بونوئل
مترجم: علی امینی نجفی
ناشر: هوش و ابتکار
قیمت: ۳۹۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۶۴صفحه

 

لوئیس بونوئل، کارگردان و فیلمساز مشهور اسپانیایی است. بونوئل را به جرات می‌توان از پایه‌گذاران و پدر فیلمسازی سورئالیسم دانست. از وی تاکنون مقالات زیادی در مطبوعات به چاپ رسیده است و برخی فیلنامه‌هایش به فارسی برگردانده شده است.
شخصیت بونوئل محدود به قالب و شرایط خاصی نیست و سنت‌شکنی به تمام معنا است. کتاب «با آخرین نفس‌هایم» گواهی است از جسارت‌هایش در تمام طول عمر.
بونوئل توجه زیادی به اخلاق‌گرایی دارد و در روابطش میان انسان‌ها مهربانی و آشتی برایش اولویت دارد. مهربانی او را شاید بتوان از لحن وی دریافت، لحنی که در کتاب «با آخرین نفس‌هایم» همراه با شرم و نجابتی مثال زدنی است. او در متن‌هایش به دور از هر گونه خودستایی است، تا جایی که در مصاحبه با دوست خود ماکس میگوید : «از خودم که حرف می‌زنم، حالم بد می‌شود. این کار همیشه حالم را بد می‌کند»
با این وجود اندیشه و تجربیات او و دانستن هر چه بیشتر پیرامون وی همیشه مورد توجه اهالی سینما و منتقدان بوده است. در کتاب پیش رو بونوئل زندگیش را به تفصیل شرح می‌دهد و ما را با ژرفای ذهن خود آگاه می‌سازد.

 
4825
 

یادداشت‌های روزانه یک زن مطلقه

نویسنده: هیفاء بیطار
مترجم: روح‌الله رحیمی
ناشر: بوتیمار
قیمت: ۸۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۰۸ صفحه

 

هیفاء بیطار داستان‌نویس سوری است که در سال ۱۹۶۰ در شهر لاذقیه متولد شده و تا به حال رمان‌ها و مجموعه داستان‌های مختلفی را در کارنامه کاری خود ثبت کرده است. این نویسنده در داستان هایش، رنج ها و مشکلات زنان کشورش را به تصویر می کشد. عادت‌ها و باورهای غلط و ظالمانه حاکم بر جامعه، از دیگر موضوعاتی هستند که این داستان نویس در آثارش آن‌ها را به چالش می کشد.
«زیرزمین میدان عباسیین»، «زن دو طبقه» و «شادی‌های کوچک؛ شادی‌های واپسین» از جمله رمان های مشهور این نویسنده هستند. عنوان اصلی رمان «یادداشت های روزانه یک زن مطلقه»، «یومیات مطلقه» است که در بیروت به چاپ رسیده است.
جعبه سال ها، سه گانه مقدس، میانجی، دادگاه استیناف، زلزله، سفر آزادی، عالی جناب، جنون، پدر، رانده شده، مادر، عنوان بخش های مختلف این رمان هستند.
ترجمه فارسی این رمان از روی نسخه چاپ دومش که در سال ۲۰۰۶ در بیروت منتشر شده، انجام شده است.
در قسمتی از این رمان می خوانیم:
تصمیم گرفتم خودم را آزمایش کنم تا ببینم آیا واقعا شفا پیدا کرده ام یا نه. برای همین بدترین حوادثی را که در گذشته موجب رنج و عذابم شده بودند یکی یکی به خاطر آوردم. در کمال تعجب دیدم این حوادث به راحتی از ذهنم می گذرند، بی آنکه احساس ناخوشایندی در من به وجود آورند، انگار که هیچ ربطی به من ندارند و اصلا برای من اتفاق نیافتاده اند. احساس کردم از نو متولد شده ام. با خودم گفتم تولد واقعی، همین است؛ تولدم از رَحِم رنج و درد. این موضوع آدم را در مقابل همه بیماری های خطرناک مثل افسردگی، غم و ناامیدی مقاوم می کند. اعتماد به نفسم را دوباره به دست آوردم. دیگر آن زمان که بنده ترس بودم، به سر آمده بود؛ ترس از شوهری که قدرتش را بر پایه ترس من بنا کرده بود و اگر ترس من از او نبود هیچ قدرتی نداشت. سال های هدر رفته عمرم را به یاد آوردم؛ سال هایی که زندانی ترس بودم. به یاد آوردم چطور شب‌ها در اثر کابوس های عجیب و غریب از خواب بیدار می شدم و ساعت ها با ترس و لرز می نشستم و آمدن روزی را پیش بینی می کردم که شوهرم با حمایت قانون، دخترم را از چنگم در می آورد.

 
4824

عطش باقی: خود زندگی نامه فکری

نویسنده: کارل پوپر
مترجم: سیامک عاقلی
ناشر: دوستان
قیمت: ۳۳۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۲۸صفحه

 

مترجم در پیش گفتار این کتاب نوشته‌است: این کتاب زندگی نامه فکری کارل پوپر، فیلسوف بلند آوازه معاصر است که در آن پوپر ما را با سوانح زندگی و سیر و سلوک عقلانی خود آشنا می کند. پوپر این اثر را به خواهش آرتور شیلپ دبیر مجموعه فلاسفه زنده نوشته بوده و ابتدا با این عنوان فلسفه کارل پوپر در همین مجموعه فلاسفه زنده منتشر شد. سپس چندین بار و به صورت مستقل و با عنوان عطش باقی، تجدید چاپ شد. اگر چه پوپر در این اثر ما را با سوانح زندگانی خود آشنا می سازد. اما بیشتر درباره اندیشه ها و آرای خود سخن می گوید؛ درواقع، این اثر مجمل حدیثی مفصل آرایی است که در کتاب های متعددش می توان یافت. لذا مترجم برای استفاده بهتر و بیشتر خوانندگان کتاب؛ خوانندگانی که شاید آشنایی با زمینه و سابقه برخی مباحث و اندیشه های پوپر را نداشته باشند، ضمن تامین پانوشت ها و توضیح برخی نکات در پای برخی صفحات، تصمیم به تهیه مقدمه ای در معرفی آرای پوپر به عنوان پیش درآمدی برای ورود به عالم اندیشه های این متفکر بزرگ نمود و طرح خود را پس از جمع آوری مواد لازم و نوشتن و بازنویسی مکرر آن سرانجام در حدود ۵۰ صفحه سامان داد که اکنون در آستانه این ترجمه قرار می گیرد.
همانطور که آمد مترجم مقدمه ای بر این کتاب با هدف آشنایی خوانندگان با آرای پوپر نوشته است، در این مقدمه می نویسد: کمتر متفکری را می توان یافت که از حیث کیفیت و حجم کار و نفوذ فکری با وی برابری تواند کرد. آرای او متعدد و متنوع است و طیف گسترده ای از موضوعاتی همچون فلسفه علم، معرفت شناسی، فلسفه اولی، معرفت شناسی اجتماعی، علوم، ریاضیات، سیاست، هنر و… شامل می شود. به قول بریان مگی نویسنده کتاب پوپر کمتر حوزه ای می توان یافت که مورد روشنگری پوپر قرار نگرفته باشد.
در این مقدمه مترجم آرا پوپر را در سرفصل هایی مانند پوپر و فلسفه، پوپر و عصر روشنگری، پوپر و عقل گرایی انتقادی، پوپر و معرفت شناسی بیان می کند. مثلا در بیان پوپر و عقل گرایی انتقادی می گوید: اما عقل و عقل گرایی مورد دفاع او عقل و عقل گرایی انتقادی است. او انتقادی را معادل عقلانی می گیرد و کار عقل را نقد می داند و به توان سلبی عقل معتقد است. از این دیدگاه با استدلال می توان تنها بطلان امری را نشان داد و دلیل فقط توان نفی دارد. در تقابل با این، عقل گرایی غیر انتقادی قرار دارد که معتقد است، عقل توان ایجابی هم دارد و با کمک استدلال می توان صدق را ثابت کرد و دلیل توان اثبات هم دارد. از این دیدگاه با استدلال و از طریق اثبات می توان به صدق راه پیدا کرد.
یا درباره پوپر و معرفت شناسی می نویسد: پوپر خود را فیلسوف می خواند و کار فیلسوف را هم پاسخ به سوالاتی می دانست که به نحو علمی و تجربی نمی توان به آنها پاسخ گفت. وی در وهله نخست فیلسوف علم شناخته می شود، اما وی درباره خود می گوید که «علاقه من صرفاً به نظریه معرفت علمی نیست، بلکه به نظریه معرفت به طور کلی است» (حدس ها و ابطال ها ۲۱۶) . معرفت شناسی که به مسائل مربوط به نحوه شناخت و کشف جهان هستی مربوط می شود و از قدمتی کهن برخوردار است، بر حول دو سوال عمده در گردش بوده است: ما چگونه به جهان خارج علم پیدا می کنیم و چگونه می توانیم نسبت به علم خود اطمینان کسب کنیم. اما بعد از رنسانس و رواج رویکرد عقلانی سوال اصلی معرفت شناسی عبارت گردید از اینکه ما چگونه می توانیم معارف خود را توجیه عقلانی کنیم؟ یا معرفت عقلانی چگونه به دست می آید؟

 
4823

تابستان در زمستان بهتر توصیف می‌شود

نویسنده: هنریک ایبسن
مترجم: علی کوچهری
ناشر: افراز
قیمت: ۳۰۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۳۳۶ صفحه

 

«تابستان در زمستان بهتر توصیف می‌شود» جمله‌ای برگرفته شده از یکی از نامه‌های شخصی ایبسن است که اشاره‌ای به تبعید خودخواسته‌اش دارد. نامه‌های منتشر شده در این کتاب-که برای نخستین بار ترجمه شده‌اند- در شناخت بیشتر و بهتر از ایبسن نقش به‌سزایی دارند. او با نگارش این نامه‌ها نه‌تنها تصویری از جنبه‌های نمایان خودش از آن‌چه انجام می‌داده است، ارائه می‌دهد بلکه تصویری از جنبه‌های بسیار خصوصی خودش، از آن‌چه فکر می‌کرده و می‌خواسته است را نیز به نمایش می‌گذارد.
به‌عبارتی دیگر، ایبسن با این نامه‌ها شیوه‌ زندگی و نوع شخصیت خودش را ترسیم کرده است. اما اگر صرف‌نظر از آخرین نمایشنامه‌اش، «وقتی ما مردگان از خواب برمی‌خیزیم»، «نامه‌هایش» به‌عنوان آخرین نمایشنامه‌ی او- که نوشتن آن حدوداً ۵۵ سال طول کشید- تلقی شوند، نمایشی است دارای یک شخصیت اصلی به‌نام هنریک ایبسن و چندین شخصیت ادبی سرشناس و غیر ادبی که تمام رخدادهای آن در اسکاندیناوی، ایتالیا و آلمان به‌وقوع می‌پیوندند.
قهرمان این نمایش، نمایشنامه‌های ملی-تاریخی، عاشقانه، فلسفی، واقع‌گرایانه را در آن زمان، روان‌شناسی و نمادین می‌نویسد. آثاری که او برای خلق آن‌ها، شیوه‌ زندگی و حتی شخصیت برخی از دوستان و آشنایان نزدیک و گاه خود را نیز الگوی کار قرار می‌دهد؛ چنان‌که شرایط سخت دوران نوجوانی و خاطرات خویش را در نمایشنامه‌ «پی‌یِر گینت» به‌عنوان الگو برای توصیف زندگی در «خانه‌ یون گینت ثروتمند» استفاده می‌کند و دوران کهولت و مرگ خود را در نمایشنامه‌ «یان گابریل بُرکمان» – که سرانجام یک مشت آهنیِ سرد، قلب او را از کار می‌اندازد- و در نمایشنامه‌ «وقتی ما مردگان از خواب برمی‌خیزیم» – بازگشت احتمالیش به ‌عالم هستی- را تصویر می‌کند تا هرآن‌چه را که توسط آدم‌های کاغذی‌اش می‌خواهد بگوید به‌ جامعه منتقل کند.
پس از خواندن نمایشِ «نامه‌هایش» این سؤال بزرگ مطرح می‌شود: اگر بر فرض محال، این خالق تئاتر مدرن در آن‌زمان- که تاحدودی مدافع حقوق برابری زنان، خواهان جهانی بدون مرز و خواهان تغییرات اساسی در ساختار آموزشی بود- به ‌عالم هستی برگردد، آیا همانند شخصیت مجسمه‌ساز در نمایشنامه‌ی «وقتی ما مردگان از خواب برمی‌خیزیم»، مورد سرزنش قرار خواهد گرفت؟

فرهادی در تهران فروشنده در ترافالگار و تالار اسکار/ بهارک عرفان

عاقبت برندگان اسکار سال ۲۰۱۶ معرفی شدند و این بار در جایزه ای که بسیار بیشتر از هنر و سینما رنگ و بوی سیاست و ویزا و مرز و خاک و … داشت، نوبت به ایران رسید تا برای دومین بار این جایزه ی معتبر را برنده شود و سینمای داخلی ایران را بیشتر از قبل با صنعت سینمای دنیا آشنا کند.

فروشنده؛ آخرین اثر فرهادی که بنا به ارادت قلبی فرهادی به آرتور میلر نویسنده ی چپ گرای آمریکا به همین نام عنوان گذاری شده، حالا یکی دوسالی هست که در جشنواره های معتبر و مهم شرکت می کند و جایزه های فراوانی را هم از این جشنواره گردی ها نصیب برده. این بار اما فرمان های ضد انسانی رئیس جمهور ترامپ و اعتراض متمدانه ی آقای فرهادی و بازیگران فروشنده به این حکم باعث شده بود تا کارگردان بهترین اثر غیر انگلیسی زبان در سالن حضور نداشته باشد و جایزه ی اسکار به نماینده های او؛ دکتر فیروز نادری دانشمند ناسا و خانم انوشه انصاری ثروتمند ماجراجوی ایرانی اهدا شود.

4813

درست یک روز پیش از این مراسم و در قلب اروپا اما؛ این ” صادق خان ” شهردار پاکستانی الاصل لندن بود که در اقدامی سمبولیک پای هزاران فعال اجتماعی را به میدان تاریخی ترافالگار باز کرد تا این فیلم را در پرده ای بزرگ و سینمایی رو باز به نمایش در آورد:

4814

عصر روزیکشنبه؛ بسیاری از ایرانی ها و طرفداران سینما در این میدان ۱۷۰ ساله ی تاریخی که به پاس رشادت های نیروی دریایی بریتانیا در جنگ با فرانسه و اسپانیا در تنگهی ترافالگار با این نام معتبر شده؛ گرد هم آمدند تا تماشای فروشنده را بهانه ای کنند برای اعتراض به سیاست های ترامپ. رئیس جمهور تازه به قدرت نشسته ی کاخ سفید.

4815

بسیاری از فعالین حقوق بشری و هنرمندان اروپایی در عصر روز یکشنبه به روی صحنه رفتند و در برابر سیاست های جدایی طلبانه ی آقای ترامپ از صلح و آرامش گفتند و دنیایی بری از جنگ و تنش را خواستار شدند.

4816

صادق خان شهردار لندن هم که به گونه ای میزبانی افتخاری این مراسم را بر عهده داشت گفت که ما در لندن همچنان پذیرای فرهنگ ها و اقوام متفاوت هستیم و به جای مرز سر پل کشیدن داریم.

4817

گفتنی اینکه در پی اکران عمومی در بسیاری ازکشورهای دنیا، فیلم فروشنده طی روزهای آتی به اکران عمومی در بریتانیا هم خواهد رسید و طرفداران سینمای فرهادی می توانند در فرصتنی مغتنم این فیلم را در سالن سینما به تماشا بنشینند.

4818

توضیح آخر اینکه عکسهای مراسم میدان ترافالگار را ” کامیار بهرنگ ” روزنامه نویس و عکاس مستقل ساکن لندن برداشته. تیم فرهنگی خلیج فارس ضمن تشکر از او امیدوار است تا با پوشش تصویری این مراسم اسباب رضایت شما را فراهم آورده باشد.

رنگ و نقش بر پرده‌ی اسکار/ مینا استرآبادی

اگر از مشتاقان عالم سینما و از پیگیران رویدادهای هنری باشید ، حتما خبر دارید که هشتاد و نهمین مراسم اهدای جوایز سینمایی اسکار به زودی برگزار خواهد شد، ما هم به همین بهانه پرسه ای در سیاهه ی نامزدهای دریافت جایزه ی اسکار بهترین انیمیشن کوتاه زده ایم :
( توضیح دیگر ایکه این مطلب پیشتر از اعلام نهایی برندگان به نگارش در آمده بود. تصمیم جمعی ما در خلیج فارس اما بر چاپ این مطلب مقرر شد، آن هم به واسطه ی توضیحات دلچسبی که در ادامه ی هر فیلم آمده. توضیحاتی که برای جوان ترهای مشتاق به انیمیش بسیار راه گشا می نمایند و دانستنشان خالی ازلطف نیست. )

4808

۱- فیلم کوتاه «پایپر» piper، نخستین تجربه کارگردانی آلِن باریلارو Alan Barillaro انیماتور پرکار شرکت پیکسار است و یکی از بخت‌های اصلی دریافت معتبرترین جایزه سینمایی ست. استقلال، جدا شدن از خانواده و پیوستن به دنیایی ناشناخته و در کنار آن نحوه‌ی چیره شدن بر ترسها و مواجهه با خطرات محیطی، دغدغه هایی ست که کارگردان در این اثر شش دقیقه ای به آنها پرداخته است.

4809

۲- فیلم تاثیر گذار و خوش ساخت «زمان عاریه»، حاصل تلاش پنج ساله‌ی آندرو کوتز (Andrew Coats) و لو هاموهاج (Lou Hamou-Lhadj) انیماتورهای نامدار و کهنه کار صنعت انیمیشن است و شرکت تازه تاسیس کوروم فیلمز (Quorum Films) تهیه کنندگی آن را برعهده داشته‌است.
این انیمشین که در ژانر درام وسترن ساخته شده، تصویری بی بدیل از مفهوم زمان ارائه می‌دهد ، زمانی که گاه مثل هیولایی با نمودار کردن خاطرات تلخ گذشته زندگی را سخت و زهرآلود می‌کند. در این فیلم انگار زمان در لحظه ی رخداد یک سانحه‌ی غم انگیز ثابت شده و قهرمان سرخورده‌ی داستان برای همیشه با حسرتها و خطاهاش مواجه است.

4810

۳- «مروارید»، به کارگردانی پاتریک آزبورن ” Patrick Osborne انیماتور برجسته آمریکایی‌ست . این کارگردان دو سال پیش هم برای انیمیشن کوتاه «ضیافت» جایزه اسکار را از آن خود کرده بود.
داستان این فیلم کوتاه درباره‌ی آوازخوان دوره گردی‌ست که همراه دخترکش دورادور شهرهای مختلف می چرخند و دختر کوچک با عشق به موسیقی و ماجراجویی بزرگ می شود، تمام داستان در ماشین باری آنها می گذرد و سیر زندگی و رابطه این پدر و دختر را تصویر می کند.

4811

۴- در خلاصه‌ی داستان فیلم «وایشای نابینا» آمده است:
از لحظه‌ای که متولد شد، وایشا دختری خیلی خاص بود. او با چشم چپش فقط می‌تواند گذشته را ببیند، و با چشم راستش تنها می‌تواند آینده را ببیند. گذشته آشنا و امن است و آینده شوم و تهدید کننده. زمان حال برایش یک نقطه کور است.
تئودور اوشف کارگردان این فیلم، فارغ التحصیل گرافیک از دانشگاه هنرهای زیبای صوفیه است. او به خاطر طراحی پوستر به ویژه برای تئاترها بسیار مشهور است. او در حاشیه‌ی فیلم کوتاهش چنین نوشته‌است: حدود شش سال پیش، یک داستان کوتاه قدرتمند از یک نویسنده بلغاری جوان بنام گئورگی گوسپودینوف خواندم. در آن زمان روی پروژه‌های بسیاری کار می‌کردم اما این داستان در پشت ذهنم به عنوان یک فیلم مانده بود. روزی اولیویه کاترین، تهیه‌کننده فرانسوی، پیشنهاد یک ماه اقامت نوشتاری به من در فرانسه داد و من تنها ایده‌ای که در ذهن داشتم همین وایشای نابینا بود. خلاصه داستان را در دو ساعت با کمک دخترم الکس که ۱۳ ساله بود نوشتم. وقتی قصه را برایش تعریف کردم، هیجان زده شده بود، پس گفتم: «خوب، اگر الکس آن را دوست دارد، می‌تواند یک فیلم خوب بشود.» من می‌خواستم یک فیلم برای بچه‌های ۹ ساله تا ۹۹ ساله بسازم. داستان وایشا از تمام مرزها، فرهنگ‌ها و ادوار فراتر است.
«وایشای نابینا» پیش از این، برنده بهترین انیمیشن کوتاه جشنواره شیکاگو و نامزد خرس نقره‌ای بخش نسل نوی جشنواره برلین و نامزد بهترین انیمیشن جوایز انی شده است.

4812

۵- شربت گلابی و سیگار به کارگردانی رابرت ولی و محصول کشور کانادا و انگلستان، داستان صادقانه و تکان دهنده‌ای‌ست درباره‌ی رابطه آشفته رابرت با دوست کاریزماتیک خود تخریب‌گرِ دوران کودکی‌اش، که برای کمک از یک بیمارستان نظامی در چین و آوردن رابرت به خانه در ونکوور تلاش می‌کند.
این انیمیشن اولین فیلم رابرت ولی است که پیش از این به عنوان انیماتور و سازنده اپیزوذهای تلویزیونی فعالیت داشته است. «شربت گلابی و سیگار» که بر اساس نوول گرافیکی به همین نام ساخته شده است، نامزد جوایز انی بوده است. کارگردان در گفتگویی اعلام کرد که به دلیل آشنا نبودن به نرم افزارهای تخصصی انیمیت، این فیلم را با فوتوشاپ و افترافکت ساخته است.