خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

یادی از شهروز رشید/رضا اغنمی

۱۳۹۹/۹/۷رضا اغنمی
یادی از
شهروز رشید

دردیماه ۱۳۹۷ بود که روزی تلفن کرد و پس ازسلام و احوالپرسی گفت من دیروز آمده ام لندن حتما شمارا باید ببینم. گفتم آدرس می دهم بیایید خانه یا اگرهم خواستید بیرون جایی را قرار بگذاریم. گفت من بیرون نمی توانم بیام آدرس میدهم و ساعت ۳ بعدازظهردرایستگاه اتوبوس نزدیک محل اقامتم شما رامی بینم. رفتم. منتظربود. راه افتادیم به خانه که رسیدیم خانم صاحبخانه را معرفی کرد خانم «خنجی» معلوم شد که همسر مرحوم خنجی برادر آقای دکترخنجی که عمرش مستدام باد با همه نیکنفسی خود وهمسر گرامی شان شاعر فاضل ومهربان دکترشاداب وجدی.
بعد ازساعتی صحبت از دیدار چند سال پیش که در چاپخانه ی مرحوم «ستارلقایی» همدیگررا دیده و دوسه باری هم سرنهارنشسته بودیم، سخن از کتاب وقلم و آثار تازه منتشر شده وگلایه ها از (بی میلی ایرانیان خارج نشین به کتاب خوانی) و اینکه حالا بدتر هم شده گذشت. عازم رفتن بودم که گفت من هم تا ایستگاه با شما می آیم . وقتی راه افتادیم شروع کرد به آذری صحبت کردن. از لهجه اش فهمیدم که باید ازمغان وآن مناطق باید بوده باشد. درشک و تردید بودم که گفت پیش خانم ها نخواستم به زبان خودمان حرف بزنم که خیال های بدبد کنند وناسیونالیسیت وازاین حرف ها! پرسیدم شهروزاز محال مغانی؟ گفت ازکجا فهمیدی گفتم از لهجه ات دوسالی آن طرفها بودم. سرزمین عجیب و غریب سالم و پاکیزه ای ست با خاک حاصلخیز وآب و هوای کم نظیر. خیلی خوشش آمد و صحبت ساعدی پیش آمد وپرسید چرا مرد؟ گفتم سرطان داشت سرطان ریه. دکترامیرپیشداد خیلی اصرار کرد دربیمارستانی که معروف بود وخود او نیز مرتبتی وجایگاهی بخواباند و عمل کند اما ساعدی زیربارنرفت. پنداری خسته شده بود. واقعا هم بیزارشده بود از بودن!. فرورفته درفکرو نگاه مبهم زیرلب چیزی گفت . . . با شک وتردید نگاهش کردم سرش را تکان داد!
چیز ی نگفت. انگار آثار ساعدی راهم دنبال می کرد. بین کارهایش بیشتر به «عزاداران بیل» تکیه کرده بود و از چند نمایشنامه هم اسم می برد. رسیدیم به ایستگاه. از جیبش کتابی امضا کرده درآورد وبه من داد. «کتاب هرگز» سروده های تکان دهنده و پرمغز ادبی ش. ودیگر هرگز اورا ندیدم. رفت وبه ابدیت پیوست!
در این نوشتاربرخی ازسروده های شهروز را برگزیدم که نشانی ازبرجستگی وقدرت ذوق اندیشه های اوست:
من و کاکتوس وزیتون
«هیچ فرصتی نبود
قطار همیشه با شتاب می گذشت
و هیچ کفشی خانه ی پاهای من نشد
برادرانم را تنها رها کردم
درمیان مار و کویر
و مادرم را که برآستانه ایستاده بود
دستی تکان ندادم
هیچ فرصتی نبود
ای سوسن آبی!

کجا بود
کجا بود
پشت کدام سنگ
بربستر کدامین تیغ و گَوَن بود
هبوط من؟
ای سوسن آبی!
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . .

آه آن روز
آن روزکه مادرم مرا برهنه کرد
مادرم هزاره بود
کدام سال
آیا پدرم در من تکرار می شد؟
خشخاش ها چه تلخ برمن گریستند.

گهواره ام برجهاز شترها بود
و هیچ شبی
آرام نخفتم
که همواره سوارانی از رُم می آمدند
با خنجرهای خونالود
ودرقادسیه خیمه می زدند
آی نیشابور
آی ری
آی پلنگ گرسنه
آی سرزمین شاعر وخورشید
آی قلعه های شکسته
من هنوز برطناب دار می رقصم
آه این دایره
این دایره
این دایره
این دایره از تیغ ها و دشنه هاست
خاتون من
این دایره ازتیغ و دشنه هاست
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
ای سلاطین
ای سلاطین
بگذارید خواهرم ترانه بخواند
ولنکران چه دور بود
و لنکران دورترین شهر جهان بود
ومادرم به جستجوی لنکران و من
تمامی سفینه ها و سنگرها را خواهد گشت
زندگی ام اتراقی ایلاتی بود
برحواشی حادثه های خونبار
و هیچ شبی
تورا برهنه ندیدم
که فرصت بوسیدن نبود
و زیتون تلخ نخستین بود
که دندان زدم.

قطار همیشه با شتاب می گذشت
و زنبق ها در فاصله ی شهرها».

شاپرک ها
دومین گفتار زیبای شهروز، پرسش وپاسخی ست بین دختری با مادرش:
«دختر:
وقتی که شب روی پلک های خسته فرو می افتد
وچراغ ها خاموش می شوند
پروانگان مضطرب به کجا می روند؟
مادر: برچپرها و ایوان ها فانوس های خوابآلود. درنسیم شبانه تاب می خورند.
دختر: اگر باد وزیدن گیرد. فانوس ها تنها کلاف های خاکستری دود برجای می گذارند و بویی مبهم.
مادر: درباغ شبتاب ها موج هایی سبز ودرخشانند.
دختر: اگر باران بیاغازد به ناگاه فانوس ها خاموشند و کرمکان شبتاب درپس برگی پنهان
مادر: بر آسمان شفاف اما ستارگان آواز می خوانند
دختر: اما ستارگان در دور دست ها می تپند بیرون ازکرانه ی عمر پروانگان».
دختر به خواب می رود آرام و پروانگان را درگاهواره های شفاف ستارگان به خواب می بیند مادر پروانه یی را از روی پلک دخترک دور می کند».
داستانی زیبا و ستودنی که شاعر با زبانی پخته، قدرت درک وحسِّ دختربچه، و گنجینه ی عواطف مادری را تکرار و توضیح داده است.

جاودانگی

« آیا مرگ
انگشتان تو را هم خواهد برد؟
چشم هایم را
به مرگ خواهم داد
تا با آنان
به دست های تو بنگرد».

غزل تلخ

«گره درگره
طناب گونه
انسانی که منم
کز تار و پود تحقیر و درد وغم پرداخته اند
سودای رفتنی مدام در سر است
دردا که سدّم و دربرابر خویشتنم
من در تو می نگرم
– به التماس
که دستی گره گشا شوی
تلخا که تو آئی
که خود منم».

باد بادکی به دست باد

سروده ای است بلند درهشت برگ. انگار مرثیه ی تاریخ این سرزمین نفرین شده است. شاعر درسیمای برگزیده، ِ درد دل نسل های سرخورده و محکوم به بندگی وطاعت ، زیرغِل وزنجیر اسارت را روایت می کند:
«من ازبرهوت نفرت آمده ام
آنجا که مادرم را سنگ می زدم
نه کولی بوده ام، نه جهانگرد
نه شاعر و نه آواز خوان
من تنها به تنگ آمده ام
از تقواهای بویناک
و رسم های رام کننده
که همواره کلیدشان را شکسته یافته ام
ودرهای شان را خرسنگ های بی شکاف
بی خزه
و بی مگسان عسل
کوچه های شان را بن بست یافته ام
پس دریافته ام
که دراین دیار
هر زندگی به مرگ می انجامد
هر عشق به نفرت
. . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
بادبادک به دست درجستجوی قاره ای بی نام، از حوّای لمیده درقفس می گوید:
می لرزیدم
بادها در دستانم آشیان کردند
برگ ها دراندامم.
. . . . . . . . . .
. . . . . . . .
من مشعلی به دست جنونم
درکاهستانی که جهان شماست
می می چکم
قطره
قطره
دردهان بهار
وچلچله ها نسیم می شوند
تا بگذرند برشنزار بی انتهای تاریک سترونی
باد ترانه ام را
به گوش موران سلیمان می خواند
تا براندشان به سوی عصای نا استواریِ هیئت قدرت.
. . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
من می روم
من می روم
با شولای آبی آسمان
نه نعل اسبی می یابم
که باران زمانش خرمائی رنگ کرده باشد
نه چرخ شکسته ی ارابه یی
نه عصایی
نه پای افزار پوسیده یی
من راه پر تشنّجم
باکره یی سیّال که برجای می نهم».

آخرین سروه ی این دفتر پر بار وخواندنی:

آخرین سروده اسکندر

«من از ظلمت و راه گذشته ام
و از اقلیم اسلیمی فتح و فرود
اسکندرم

اما گم کرده ام
سکه ای را
که با چشم شبانه ی روشنک ضرب کرده بودم
پس من تومار گذشت و واگشت تاریکم را
برپهلوی بریده ی سهراب
سنجاق می کنم
و گرد این فلات هزار دایره و هرگز
تا ابدیت اه – زوزه دریاد و
خون در زخم می چرخم

و در ارتفاع شکسته ی منظرم
گرازی گِرد گردن خود می گردد».

سروده های خواندنی این دفتر۱۰۴ صفحه ای را باید به دقت خواند و با مشرب فکری وگستره ی زبان شاعرانه ی شهروزآشنا شد. روانش شاد!
باعده ای ازدوستان درخانه همیشه پرمهر وصفای خانم مهرانگیز رساپور وآقای رحمت بودیم که آقای هادی خرسندی خبر فوت شهروز را تلفنی اطلاع دادند . یاد سخنان یآس اور و تکراری ش« وقتم کم است» بودم و بیماری اش!

درکشاکش دین و دولت/رضا اغنمی

نویسنده : محمد علی موحّدناشر : نشر ماهی. تهران
چاپ سوم ۱۳۹۷

درفهرست کتاب ۳۱۷ صفحه ای عنوان «فصل اول – سی سال پس ازپیغمبر»، با اندکی تآمل در
عنوان، سرگرم مطالعه شدم. برخلاف حس اولیۀ «کهنگی» که داشتم، همان فصل را با ذوق خواندم تا فصل های دیگر. انگار، بمثابه بخشی خواندنی ازتاریخ ایران است.
در دیباچه اشاره ای دارد به علاقۀ خود ازچهل پنجاه سال پیش برای شکل گیری اثر«انتقادی درباب دین و دولت» و مهمتر این که ایران هنوز درتلاش رهایی از پیچ وخم آن است! وسپس از جمع آوری اسناد و مدارک تاریخی می گوید:
«مجموعه رابا گزارشی بسیارساده وفشرده ازدوران سی ساله پس ازرحلت پیغمبراکرم آغازمی کنم» شیوۀ نگاه وبررسی خود از وقایع را یادآور می شود :
«این دورۀ سی ساله، که با رحلت رسول اکرم درسال ۱۱هجری آغازشد تاصلح امام حسن ومعاویه در سال ۴۱ ادامه یافت» .
ازشروع اختلافات بین قبایل می گوید:
«که هرقبیله پیغمبرخاص خود راعلم کرده بود» تا جنگ های داخلی و تضاد تاریخ نویسان با رخدادها. خلیفۀ اول ابوبکر طبیعی مُرد. «سه خلیفه پس ازاو کشته شدند».
با قتل عثمان که طرفدارانش عثمانیه با مخالفین که بوترابیه نامیده می شند، درنمازهمدیگررا لعن می کردند. بنا به روایت پژوهشکر در جنگ وجدال آن دو، نیروی سومی هم پا به میدان گذاشته ودایره گفتگوها گسترش پیدا می کند. اینگونه، پدیده های گوناگون ازعارضه های نوخواهی درتاریخ جوامع بشری سابقه دارد.
اسلام، به رهبری پیامبربزرگوار، که مردی با درایت وکاردان، صبور و متحمل بود از جامعه ای با فرهنگ کهن: تجاوز، غارت وکشتارواختلافات دائمی قبایل بدوی درصحاری عربستان، با بت های کعبه و پرستشگران دوآتشه قدعلم می کند. با شکستن بت ها، همان مکان بت ها را پرستشگاه خدای واحدی می کند. یکی ازهمان بت ها به نام “الله” خدا می شود!. «بنگرید به صص ۸-۲۲۷ ». این الله آفرینندۀ جهان هستی معرفی می شود. دربستر این تغییرات عبادی، عرب، متحد شده دگرگونی های اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی فراهم می شود و شکل تازه ای به خود می گیرد. درپرتوعدالت و یکسانی همۀ آدمیان ودیگر وعده های دینی پیامبر، تجاوزوقتل وغارت بین قبایل رنگ می بازد. حمله به روم و ایران و قتل و غارت وغنایم عظیم آن دو کشور ثروتمند جهان، اعراب را با شادخواری آشنا می کند.

فصل اول عنوان: سی سال پس ازپیغمبر. گزارشی بسیار ساده و فشرده
این گونه آغاز می شود: که: «حکومت اسلامی محض، یعنی حکومت برپایۀ اصول و موازینی که در دوران پیامبر بدان کاربسته می شد. دیرزمانی نپائید و مسلمان ها با فتح سرزمین های تازه و آشنایی با آئین کشورداری معمول ایران وروم، ازآنها تآثیر پذیرفتند وخواه ناخواه ازراه ورسم پیامبردور افتادند»

دراین بررسی روایت های گوناگون که ازص۱۷تا۶۹ را دربرگرفته، برخی عناوین را برگزیدم:
۱ نخستین ترور سیاسی . ۲ نزاع خانگی و ماجرای جنگ شتر.
ازقتل عُمر، اولین خلیفه که درسال ۲۳ هجری کشته شد وعثمان به خلافت رسید می گوید سپس دوران خلافت عثمان وتفاوت های دو خلیفه را توضیح می دهد:
«اودر دورۀ خلافت دهسالۀ هیچکس ازقوم وخویش های خود را به مشاعل آب و نان دار نگماشت و عثمان که پس ازاوبه خلافت رسید، درست برعکس عُمر، مناصب مهم حکومتی را به سران قبیله خود – بنی امیه – سپرد وحال آن که عُمر درحفظ موازنه و مساوات . . . نمی گذاشت که هیچ گروهی بر کارهای دولت چیره گردد».
سپس ار سالخوردگی عثمان می گوید و به خلافت رسیدن او درپیرسالی: « سرزندگی،هشیاری و بیداری عُمر را نداشت». و درحلقۀ مشاوران مغرور وسودجو محاصره شده بود. با سپردن مشاغل حساس به اطرافیان:
«عرب های ناراضی عراق مصر درمدینه ریختند وخلیفۀ پیرمرد را، که حاضر نبود تسلیم شود وراه و روش خود را تغییر دهد کشتند».
علت شورش عرب های ناراضی، ازتقسیم غنائم جنگی بود. شاکی بودند که :
«قریش آنگاه که پای جنگ درمیان است شعار برابری و مساوات می دهد ولی چون نوبت به تقسیم و برخورداری ازغنائم می رسد شعاربرابری فراموش می شود».
این گونه نیرنگ ودروغ ها با سابقۀ تاریخی ، درهمۀ جوامع بشری بوده وهست تا به امروز!اسلام نام «خُدعه» برآن نهاده که ملکۀ ذهن حکومتگران اسلامی است!

۲ – نزاع خانگی وماجرای جنگ شتر:
گروهی که دربصره به خونخواهی عثمان قیام کردند وجنگ جمل ونخستین جنگ خانگی بین مسلمین
انداختند . راه را پس ار رحلت رسول خدا
«شکافی که با قتل عثمان درمیان مسلمانان افتاد هرگز التیام نپذیرفت. معاویه، فرماندارسوریه که از بنی امیه بود، پیراهن خونالود خلیفۀ مقتول را با سه انگشت نائله، زن عثمان، که درمقام دفاع از شوهر، به زخم شمشیر مهاجمان قطع شده بود، به شام برد و آن ها را ازمنبر آویخت و مردم را به خونخواهی فرا خواند . عایشه و طلحه و زبیر که بیش از همه در برابر امام علی به ستیز برخاسته بودند، لشکر آراستند، معاویه و فرزند او یزید … همه ازسران و نامداران قریش بودند».
سپس توضیح می دهد که این جنگ وکشتارها برسر قبضه کردن حکومت بود درمیان دوطایفه معروف قریش «یعنی بی امیه و بنی هاشم».
جالب این که دراین میان تنها گروهی ازخوارج بودند که اصل مسئله را منکرشدند.چه انکارمنطقی!:
«گفتند چه لزومی دارد که حکومت منحصربه قریش باشد؟ مگرپیغمبرنیامده بود که امتیازات جاهلیت را ازمیان بردارد؟ مگرقرارنبود که عرب وغیرعرب سیاه و سپید ازحقوق یکسان برخوردار باشند؟ پس این امتیازکه حکومت همیشه درمیان قریشیان باشد ازکجاست؟!
این روایت درکنارشجاعت وشهامت خوارج، فضای باز زمانه درتبیین «آزادی بیان» شگفتاوراست!

فصل دوم
بیشترین عناوین این فصل روایتگر فتوحات عرب وشکست ساسانیان وسقوط ایران است: ازقادسیه گرفته تا خوزستان واصفهان وبرخی روایت های علل آن شکست؛ همچنین ازقول فردوسی می گوید. دراین فصل ازمزدک وتعالیم اوسخن رفته است.
|پژوهشگردربسترحوادث باعنوان «تحلیلی ازگزارش ها» سبب سقوط ایران را توضیح می دهد.
ازجنک جسر می گوید که عرب ها را ترسانده بود.
«هیچ یک ازبرخوردهایی که تا آن زمان رخ داده بود چنان گسترده وسهمناک نبود که هیبت وهیمنۀ دولت ساسانی را ازدل مهاجمان بزداید . . . شاید گرفتاری ها ونابسامانی های مدائن و منازعات داخلی میان سرداران پایتخت بود که فرمانده سپاه ایران را ازتعقیب لشگریان درهم شکسته مهاجمان بازداشت . . . مورخان آورده اند که رزم آوران عرب پس ازضرب شستی که درجنگ جسر دیدند، از رفتن به جبهه شانه خالی می کردند».
با دخالت عُمر که «مرد عمل بود ومزاج عرب هارا نیک می شناخت» ازگنج های ساسانیان و ثروت بی کران آن خاندان می گوید وقول و قرار می گذارد که یک چهارم غنیمت و مال و منال چپاول ایرانیان را به آن مسلمانان بدهد . عُمر، باجلب اعتماد آن ها آمادگی خود را اعلام می کنند. و این در حالی ست که :« قدرت مرکزی درایران ازچندی پیش سخت دچار تزلزل گشته بود». این روایت نیز شنیدنی ست:
رستم درگفتگویی گله مند با نمایندۀ “حیره” می گوید:
«شما حالا دلتان خوش است که عرب هاآمدند و شما به آنان کمک مالی کرده اید و اطلاعات داده اید تا برسرما بتازند . . . نماینده می گوید: شما اشتباه می کنید مسلمانان ازما نیستند ما هیچ دل خوشی از آنان نداریم . . . ما را اهل دوزخ می دانند. آدم های شما ازجلو مهاجمان گریخته وآبادی ها را خالی کردند مهاجمان نیازی به اطلاعات ما ندارند. آنان ازچپ وراست می تازند وکسی جلودارشان نیست».
نماینده می خواست بفهماند که مردم نوکرحاکم وقت اند وهرکی به روزباشد طرف اورا می گیرند». مرگ انوشیروان، جانشینی پسرش هرمز به سلطنت که:
«می خواست درامتیازات اشراف تعدیل قائل شود نیزدربرابرفشارروحانیان که محدودیت شدید وآزار غیرزرتشتیان را خواستاربودند مقاومت به خرج می داد موردبغض ونفرت طبقات ممتازقرارگرفت».
هرمز توسط دوبرادرزن (بسطام وبندوی) خود با گروهی یاغی ازسلطنت خلع شده پس ازکورکردن او را کشتند، وپسرش خسروپرویزرا به سلطنت گماشتند.همودرمخالفت بابهرام چوبینه کشوررا رها کرده و به «امپراتوری بیرانس پناه می برد. باکمکهای نظامی بیزانس خسرورا برخصم خودچیره می کند».
آن دویرادرنیزهریک به دست، خواهرزاده و زن دایی کشته می شوند.
خسرو بعد ازسی وهشت سال پادشاهی، مانند سرنوشت پدرکشته می شود. ازبین :
«صدها زن حرمسرای خود دل دربند شیرین داشت. براین بود که فرزند خرد سالی را که ازوی پیدا کرده بود ولیعهدی دهد اما درباریان مخالف که دوروبرپسربزرگتراوشیرویه را گرفته بودند. . . سر به شورش برداشتند خسرورا ازسلطنت خلع کردند و چند روزبعد اورا کشتد».
پس ازقتل پدر، شیرویه تمام برادران و شاهزاده ها که احتمال داشت هوس سلطنت داشته باشند را به قتل می رساند. تعداد ان ها را از “پانزده تا چهل تن آورده اند”.
به روایت پژوهشگرآگاه، فرزند ذکوری ازنسل پادشاهان زنده نمانده بود. سراغ زنان می روند ویکی از دختران خسروپرویزبه نام پوراندخت را برتخت پادشاهی می نشانند.البته قدرتمندان اصلی گروه قاتلان نسل شاهان بودند، تا نوبت به آزرمیدخت می رسد. همو شوهرش فرخ هرمزد را می کشد:
«پسراین فرخ هرمزد بود که به انتقام قتل پدرلشکر به تیسفون کشید وچشمان آزرمیدخت را کور کرد» . . . رستم فرخ زاد، معروف، فرمانده قشون ایران درقادسیه پسر این فرخ هرمزد بود».
درسال ۶۳۳ میلادی نوبت به یزدگر می رسد که درتیسفون برتخت می نشیند. درهمان اوایل، درمیانۀ جنگ با تازیان مغلوب شده ازمدائن به حُلوان گریخت وسپس به ری و قومس و اصفهان وهمدان، با نامه نویسی به سرداران برای جمع آوری آن ها موفق نمی شود. در پذیرائی های هرشهر که درنهایت حرمت و احترام با او رفتار می کردند، فکرمی کرد هنوز شاه است ومقتدر، با امرونهی رفتار می کرد : «درخراسان سردار تُرک، نیزک ترخان، نیزپیش او امد وهدایائی آورد وتا یک ماه نزد اوماند» سردار دختراورا خواستگاری کرد و بریزدگرگران امده، نامه به او نوشت «که توبنده ای ازبندگان مایی این چه گستاخی است که درمقام همسری با دختر ما برآمده ای» بعد حساب مالیات هارا خواست جواب رد شنید چرا که:
«مرزبانان و حکام محلی که پس از سقوط مدائن تمام عواید دیوانی وقلمرو مآموریت خود را به جیب زده بودند».

فصل سوم: باعنوان برآمدن دیوان و دیوان سالاران
با عنوان حکومت و شریعت، با گفتاری ازاوضاع پس از رحلت پیغمبر، آمده است که :
«براساس روایاتی که دردست داریم می توان چنبن استنباط کرد که کارحکومت درآن دوران با امرشریعت یکسان تلقی نمی شد».
سپس جدایی آن دورا یادآورمی شود که ازاختیارات حاکم درادارۀ حکومت بوده مجازاست که در:
«قول وقرارهای حاکم سابق دخل وتصرف کند وترتیبات تازه ای را جای آن ها برقرار سازد».
با یادی ازنیازهای زمان، ازالزام نجرانی ها به تحویل دوهزار پیراهن می گوید که:
«درعهد پیغمبرچون «مسلمانان نوعا لباس وتن پوش درستی نداشتند معقول می نمود».
پیامبروجود مجتمع های خودگردان مسیحی را درجامعۀ اسلامی پذیرفته بود. عُمرروش پیامبررا پذیرفت جزحجاز. به دستورعُمر حجازمی بایست ازعناصرغیرمسلمان تخلیه شود ویکدست مسلمان نشین باشد که همان گونه هم اجراء شد.
درعنوان: «هرمزان و پیشنهاد ایجاد دیوان» روایت تکان دهنده ای آمده که نشانگر نابسامانی ها و رواج فساد و اختلافات ” بند وچنگال” ساسانیان بوده، که پژوهشگربا مخاطبین درمیان گذاشته است:
« هرمزان . . . فرماندهی سپاهی را برعهده داشت که پس ازعقب نشینی یزدگرد ازجلولا، برای دفاع
ازشوشتر گسیل شده بود. هدف این بود که جلوپیشرفت مهاجمان گرفته شود تا یزدگرد بتواند خراسان را که فاصلۀ زیادی با جبهۀ جنگ داشت برای مقابله با آنان تجهیزکند؛ لیکن مساعی یزدگرد به جایی نرسید ومرزبانان وامرای محلی عملا ازیاری اوسرباز زدند. بلکه به گفتۀ طبری و یعقوبی و بلاذری، بعضی ازآنان چون کنارک طوس نامه هایی به حکام بصره و کوفه نوشتند و آنان را تشویق کردند که به خراسان حمله برند».
درزیرنویس همان ص ۱۲۸ آمده است که:
«مطالعه روایات مربوط به پیشرفت مسلمانان وازهم پاشیدن ارتش ساسانی، درطبری وکتابهای دیگر که جزئیات وقایع راضبط کرده اند نشان می دهد که دولت ساسانی با فروپاشی وبن بست درداخل مواجه شده بود ونیروهای مسلح با اندک مقاومتی دسته دسه تسلیم شدند.
با شرح واگذاری زمین های مزروعی ایرانیان، به جنگاوران عرب مسلمان، با عنوان کارگزاران مالیاتی فصل سوم به پایان می رسد.

فصل چهارم با عنوان ایرانیان درمیان تازیان.
با شرحی خواندنی ازروابط اولیۀ ایرانیان ومسلمانان شروع می شود.
دراین فصل از« یارانه ها ومستمری بگیرها، تآثیرفتوحات…. و …» می گوید وجمع آوری غنایم آنقدر زیاد بوده که بعد ازتعیین مستمری حقوق جنگجویان، درصدد پرداخت یارانه به مردم هستند. ابوسفیان مخالفت می کند. عُمر می گوید «با این همه درآمد چه باید کرد؟».
فتوحات و سرازیرشدن غنانم جنگی بی حد :
«میدان وسیعی برای زورگویی و اعمال فشار وسوءاستفاده فاتحان فراهم آورده بود وعُمرسران قریش را می شناخت که اگرآزادشان بگذارد حدی برحرص و ولع آنان متصور نخواهدبود». درهمین رابطه نویسنده، شورش های اهل القری (روستانشینان)، برضد مکه و مدینه را شرح می دهد.
درعنوان لعنت برعلی، روایت از گسترش اختلافات بین مسلمان هاست. ازرواج لعنت برعلی ولعنت برمعاویه؛ حتی در برخی لشکرگاه های طرفین سخن رفته که پس ازقتل علی و صلح امام حسن که خلافت رسما به معاویه رسید، لعن و ناسزاگوئی علی موقوف گردید.
باعنوان: انتظارظهور مهدی از بنی امیه این فصل به پایان می رسد.
فصل پنجم باعنوان تازیان درایران. ازغارتگری عرب ها می گوید: ماهی یکبار بازار بزرگی دربغداد دایر می شود وبازرگانان ایرانی از اهواز وشهرهای دیگربه آنجا می آیند وکالاهای گران قیمت درآن بازارعرضه می شود. مثنی برآن شد که روز بازار به آنجا حمله برده واموال بازرگانان را تاراج کند اما . . .. جون ایرانیان پل را خراب کرده بودند بامرزبان . . .» سازش کرده خودرا به آنجا می رساند وباسیم و زرو کالای فراوان که غارت کرده به انباز برگشت» ص۲۰۲.

فصل ششم باعنوان قصۀ شکفت خارجی گری و پدیدۀ قرّا! به اخر رسیده وبررسی نیز تمام می شود.
درپایان اضافه کنم همان طور که در آغاز گفتم این کتاب کم نظیر بخشی ازتاریخ کهن ایران است واسلام که پژوهشگر نامی؛ به مانند دیگرآثار ماندنی ش، درنهایت صداقت و امانت داری تدوین، و به ادبیات تاریخ کشور سپرده اند .
با توضیح زیر، بررسی این کتاب بسته می شود:
درسال۱۳۶۷کتابی دردوجلد به نام «تاریخ سیاسی ساسانیان» اثر دکترمحمدجوادذمشکور درتهران توسط انتشارات “دنیای کتاب” منتشرشد که طول سلطنت ساسانیان را چهارصد وچهل سال، یعنی آز(۶۶۵– ۲۲۴) میلادی با سی ویک پادشاه، آورده است. بنگرید همان جلد۱. صفحه بیست ۱۳۶۷

لندن.. ۲۰۲۰ /۴/۱۰

شب جمعه ایرانی/رضا اغنمی

نام کتاب: شب جمعه ایرانی
نام نویسنده: جواد پویان
نام ناشر: نشر مهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۷ – لندن

این کتاب ۲۷۳ برگی شامل ۳ فصل است. فصل اول: «وقتی که روح تو درخواب بود». فصل دوم: «دوران مهر ورزی». فصل سوم : «آخر بازی».
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی خوش آن زلف پریشان بودم» حافظ

سروده ی زیبا، دراین دوران کرونای لعنتی، زیرآسمان عبوس لندن خواننده را اندکی سمت وسوی «زلف پریشان ها» می برد ، اما طولی نمی کشد که فرورفته در فضای داستان به دنبال حوادث وروایت های نویسنده صفحات کتاب را پشت سر می گذاری!

فصل اول کتاب: باعنوان «یک »
صحبت کلاس نقاشی ست، فلورا خانم تنها دختر استاد فیروز که شغل ش نقاشی فرش و گرافیست و تبعه آمریکا و عاشق ایران. که بنا به گفته ی مهتا ازشاگردان همان کلاس، فلورا آمده ایران برای کمک به حوری جون که «دختر برادر خانمش می شود». به تعریف از فلورا اضافه می کند :
«طراحی ش محشره تا چشم به هم بزنی، ازهرچی جلوته طرحی زده».
مهتا، ذوق وشوق سابق را ازدست داده، علاقه گذشته را نشان نمی دهد. و کارهارا ناتمام رها می کند. گوش به راهنمایی وحرف های حوری جون که معلم ش بود نمی داد. و اصرارداشت که مادر مهتا را ببیند او طفره می رفت. و مرگ مادررا پنهان می کند.
روزی از پدرش می خواد:«بابا یه سرکلاس ما بیا که حوری جون گیرداده تورو ببینه» برای دیدن معلم دخترش به آموزشگاه می رود. با دیدن خانمی زیبا که نگاه ش تا: «چشمش که به من افتاد . . . انگار آشنایی دیده باشد روی من قفل شده بود با دستپاچگی خودم را معرفی کردم و از وضع مهتا پرسیدم». خانم معلم ازبی علاقگی و کم کاری او می گوید و پدر مهتا خبرمرگ مادررا می دهد. حانم معلم ازاطرافیان مهتا می پرسد :
«زنی ، خواهرتون مادربزرگش و کسی پیشش نیست» و پدر پاسخ می دهد:
«مادربزرگ. . . انگار ازقبل منتطر من بود که بیایم و بنشینم وبرایش دردل کنم من هم بدم نمییامد جایی بنشینم و سفره تنهایی را بازکنم»
فلورا پس از صحبت با پدر وشنیدن مرگ مادر، حوری جون ومهتا را صدا زند و پس از اظهارهمدلی وهمدردی با او به همکارش سفارش می کند که بیشتر مواظب مهتا باشد. کلاس که تمام شده پدرمهتا عازم رفتن، به پیشنهاد حوری جون فلورا را هم با اتومبیل شان به خانه اش می رسانند .
فلورا خانم مایل است که درایران خانه ای بخرد تا هروقت که می آید خانه داشته باشد. پدرمهتا که مهندس ساختمان است آپارتمانی یک خوابه درفرمانیه برایش می خرد.

پدرمهتا که حمید نامیده می شود ازگذشته ی خود می گوید. از اعضای وابسته به گروه اکثریت فداییان خلق بوده، در کوه پیمایی با دختر دانشجویی به نام «آرزو» ازاعضای گروه اقلیت، اشنا شده، عاشق هم :
« پس ازبیست سال هنوز که به یاد می آورمشان، زنده می شوند وهمان طور نگاهم می کند. هم ازبرخورد عاشقانه لرزیده بود و خجالت کشیده بود و هم نگران اصولش بود. بعدها هروقت می پرسیدم تو
— تو اون لحظه به چی فکر می کردی؟
— به اینکه تو چقدر پررویی
— جان من دلت نلرزید؟
واگرسرحال بود و رابطه مان باهم خوب بود، می گفت مثل خرکبف می کردم .
پس از گفت و شنیدها با ابن شرط که هریک در عقیده ی سیاسی آزاد باشند ازدواج می کنند. درتقلای زندگی و دو سالی بعد از ازدواج، آرزو باردیگر به دانشگاه برمی گردد و رشته تحصلی ناتمام خودرا به پایان می رساند. مهتا دو ساله شده است.آرزو هر ازگاهی صحبت ازمرگ کرده می گوید:
«می افتی به عیاشی و زن بازی، این دخترمو دقش می دی نمی فهمیدم برای چه حتی با شوخی چنین نظری درباره من دارد خودش بهتر ازهرکس می دانست که دست من به دست زن دیگری نخورده است ».

ازگورستان بهشت زهرا و اینکه یک ماهی می شود که سرخاک آرزو نمی رود.«به خاطر مهتا که شاید کم کم از یادش برود . . . هوس کردم بروم . . . از عذاب وجدان آشنایی با فلورا بود یا نمی دانم چه شد که یکباره بیایم بهشت زهرا . . . کنار قبر آرزو نشسته ام». فرو رفته درگذشته هاست درکنار آرزو وگفته هایش:
«خب راحت میشی و هراسبی که بخوای می تازونی. خوش تیپ وجوونم که هستی. دلم به حال این دختر می سوزه» پاسخ می دهد:«ارزو یه جوری حرف می زنی،انگار منو نمی شناسی».
ارزو می گوید :« تو هم یه جوری حرف می زنی انگار من زن تونبودم و توی جونورو نمی شناسم»
درمقابل سخن حمید که می گوید من به تو وفادارم، پاسخ می دهد که:
«خرخودتی . یه ماه نگذشته می ری دنبال یه زن دیگه . . . با او خدا حافظی می کنم، با گذشته ام با هفده هیجده سال زندگی . . . مهتاب می رود دنبال بختش و من درآستانه پنجاه سالگی باید به فکرزندگی خودم باشم. زندگی جدید باکسی مثلا بافلورا امشب اگربشود قراراست شام دریک رستوران» ازبهشت زهرا می رود خانه دوش گرفته با فلورا برای شام می روند.
فلورا درباغ کرج، بامعرفی او به پسردایی ش خسرو، ازخاطرات بچگی خودش می گوید. ویعد : چند جلسه است که مهتا مرا به جای فلورا جون، فلورا خانوم صدا میزند حتما بو برده ».ص ۳۶
صحبت های عاشقانه وحرف و حدیث ازدواج ادامه داره. فلورا می گوید من اهل ازدواج نیستم و اصلا خوش ندارم . از تو خوشم آمده . حمیدهم ازرابطه فلورا با خسرو ودیگران به آزاد بودن او پی می برد که او ازهرکس که خوشش بیاد هماغوش می شود. خسروهم با همه علاقمندی به ورزش و اسب سواری بساط منقل وتریاکش دایراست ورفتارها انشان می دهد که فلوراهم روابط خوبی با پسردایی داره و بیشتر وقت ها با اوست تا سربساط منقل. از دیدار وبازدید نمایشگاه وموزه درباره هنر بحث می شود وهریک نظرخود را می گوید. اما برای فلورا چندان جالب نیستند. مهتا از پدرش می پرسد : با با کارت با فلورا به کجا کشید؟ جواب می دهد که او حاضر به ازدواج نیست می خواهد همین جوری دوست باشیم. بوی فرندش باشم. من نمی خواهم . می خواهم ازدواج کنیم او زیربار نمی رود. اما رابطه ها ادامه دارد:
« تا جمعه عصر که باید بروم فرودگاه وبچه ها را بیاورم ازبغل فلورا حم نمی خورم».
در عنوان یازده از ازدواج فلورا با ادوارد، و مدت ها زندگی با همدیگر، با داشتن دختری چهارده ساله از جدایی آن دوسخن رفته. علت جدایی بعلت اعتیاد شوهر به الکل بوده است. دراین جدایی، سرپرستی دختر چهارده ساله آن دورا والدین ادوارد می پذیرند . فلورا دربگومگوها با شوهرازقول او می گوید که :«دریکی ازبحث های مداومشان می گوید کاش به حرف پدر و مادر گوش می کرد تا خاندانش که از ایرلندی های اصیل امریکایی هستند به نسل تروریست ها وصل نشود نمی خواست بچه ای داشته باشد که نسل کسانی را که امریکای امروز را ساخته اند وصل کند به نسل تروریستها . . .» ص۸۵ .
بگو مگوهای خانوادگی ادامه دارد. خواهر راوی دختری به نام ترمه را درنظر گرفته برای برادرش. مهتا بارها می پرسد:«بابا بگو با فلورا به هم زدی یا نه؟ » مطمُن است که عشقبازی با فلورا ادامه دارد. تا ترمه از شهرستان نیشاپور برسد. خانه را ازیاد مانده های دوران آرزو به سمسار می دهند. فصل اول به پایان می رسد.

فصل دوم : دوران مهر ورزی
مراسم ازدواج با ترمه، عقد وعروسی در شهر زیارتی مشهد انجام می گیرد. به توصیه خواهرش اعظم با: «یک دستگاه آپارتمان پشت قباله ترمه» ثبت و ضبط می شود. نامه فلورا ازاروپا می رسد که من اول فوریه میام ابران ببینم اون چیزهایی رو که میخوام، که یکیش تویی، اونجا می تونم به دست بیارم یانه». اقا داماد که از تنهایی فضای خالی شاکی ست: «دفتر، قر آمدن نوشین وهوس ترمه و فلورا قروقاتی ام می کند».توی خیابان با دیدن دو دخترکه کنار ماشین ش ایستاده اند سوار کرده هردو را به خانه ش می برد برای قهوه خوری. درمقابل پرسش یکی ازآن دو که ما دونفریم می گوید:
«نگران نباشید من کارهردو نفررو انجام می دهم».
درعنوان دو بگومگوهای خانوادگی مرسوم دراوایل عروسی شروع شده وپاگشای ترمه محسوب که تا مدت ها ادامه داشته. نرگس خواهرحمید ازیک مهمانی که : «تن وگوشتی شان را بیرون می ریزند تا روی سینه، بازار نوشین را ازسکه انداخته بود . . . ترمه ازدیدن نوشین یکه می خورد. سرو وضعش بامجلس نمی خورد. مهتا هم حضوردارد ». مردها درگوشه ای نشسته سر گرم صحبت . عده ای زن و مرد درحال رقص با لیوان های مشروب آواز سرمی دهند و مستانه دربگومگویند.نوشین اصراردارد که ترمه را به رقص وادار کند که موفق نمی شود.ازتبار دیگری ست با شرم و حیا وخجالتی که با ان جمع نمی خورد. راوی می گوید : «شب پرماجرایی درپیش است جلو میروم ببینبم چقدر عقب می نشیند».ص ۱۵۱
عنوان سه: راوی درخانه پس از اطمینان از خواب رفتن مهتا، دراتاق خواب و«شب زفاف» از ترمه می پرسد و مهمانی:
«چرا مانتوتو درنیاوردی چرامثل برج زهرومار نشسته بودی … فکر می کنی هرکی یه ذره ازیه جاش معلومه خرابه…؟
پاسخ می دهد: «من نمیتونم تن و بدنم رو برای مردای نامحرم نمایش بدم. من نمی تونم مثل اون دختره تا شورتم رو به همه نشون بدم. لوندی نوشین خانوم رو هم ندارم گناه که نکردم».
داماد می گوید لخت شو.
ترمه خجالت می کشد مقابل شوهر لباس هایش را کنده وطبق دلخواه شوهر که تآکید دارد عریان شود. واو ببیند .
با گریه و زاری به خواب می رود.صبح به بهشت زهرا می روند:
« تلفنی قولش را گرفته بود که بار اولی که به تهران می آید سرخاک ارزو برود».
ترمه سرقبر آرزو دربهشت زهرا گریه سرمی دهد.
راوی درخلوت خود، به گلایه ازمستی خود: «فردا صبح ترمه خانم را باید برسانم فرودگاه. می ماند اشتی کنان و گرنه این بی زنی یکی دوهفته حسابی کار دستم می دهد . . .اگرمشروب نخورده بودم آن ارتیست بازی را نمی توانستم دربیاورم».ص ۱۵۶
راوی داستان ازکار وزندگی وحوادث روزانه می گوید ویایان عنوان ۹ را این گونه به پایان می رساند:
«مهتا هفده ساله است دوسال دیگه ارآب وگل درمی آید . می رود دانشگاه. خدا به مامانی را عمر بدهد. می توانم از ترمه جدا شوم… دلم نمی آید. نمی دانم اصلا من اورا دوست دارم یا نه…؟ تعلق است تا دوست داشتن. نمی دانم . احساسم را هم نمی دانم چیست. من به ترمه خیانت کرده ام؟ برطبق اعتقادات او من یک زن صیغه ای گرفته ام. اما فلورا چی . ..؟ . . .
درعنوان ۱۰ ، همراه با فلورا از تیاتر رفتن می گوید موقع برگشتن فلورا را که باید به منزل برساند:«به موبایلم نگاه کردم سه بارشماره ترمه افتاده است. تعجب می کنم. معمولا به موبایلم زنگ نمی زند. باید خبری شده باشد . . . فلورا ازمن دلخوراست» ترمه خبرازآشنایی مهتا با یک جوان زرتشتی می گوید که دوسال ازمهتا بزرگتراست . مهتا دردرد دل با ترمه گفته که خانواده دوست پسرش عازم کانادا هستند. احتمال دارد مهتا راهم ببرند. کارن گفته:
«من اگه با مهتا ازدواج نکنم با هیچ کس دیگه ازدواج نمی کنم» ترمه گفته: از «دختری که باباش بالاسرش نباشه همه چیزانتظار میره، ولی مهتا جون سلامت و نجابت مادرشوداره .
– یعنی ما نانجیبیم؟
— خدا به دور مهندس
پدر با مهتا هرآن چه را که از ترمه شنیده با دخترش درمیان می گذارد. شب را با فلورمی گذراند ودرباره مهتا با او همفکری می کند.شاید برای نخستین بار است که پدر به شدت نگران آینده ی دخترش است. نزدیکی ترمه به مهتا و حرف وحدیث دختران کورتاژکرده وتجاوزات درون خانواده ها که درنیشابور برسرزبان ها افتاده می گویند.
در شب مهمانی یکی ازفارغ التحصیلان آتلیه نقاشی که فلورا آنجا تدریس می کند، عده ای ازدوستان دورهمند. محل مهمانی درحوالی جماران است که مدتی منزل گاه امام خمینی بود، درخانه پوپک که پدرش آتلیه نقاشی معتبری در زیرزمین خانه اش دارد. بین مهمان ها عده ای هم ازسیاهپوستان خارجی هستند. بساط باده و منقل نیز برپاست. صدای موسیقی و زن ومرد درحال رقص وپایکوبی و ریختن دسته ای از پاسدارها به خانه. و هجوم زن ها به رختکن دنبال مانتو و روسری :« کارت های شناسایی جمع می شود وعاقله مرد آن ها را بیرون می برد افسر وچند پلیس همراهشان می روند. می شنوم که درگوش عاقله مرد می گویند: «منقل ووافوررا هم تو صورتجلسه بنویسم؟» خانم ماهانی ازحال رفته پوپک روسری رویش می اندازد. همه رنگ پریده و نگران. عاقله مرد برمی گردد تو می گوید جای نگرانی نیست برای بازجویی مختصری تا اداره اماکن باید برویم. ان عده را با خود می برند.
فصل دوم تمام می شود.

فصل سوم
برنامه ای قبلا تدارک دیده شده که ملاقات مامورایرانی با یکی از عوامل سفارتخانه ی خارجی دران جلسه، تحت نظر قرارگیرند که هیچیک حاضر نمی شوند. علت ریختن مآموران به آن خانه وگرفتاری مهمان ها هم، دستگیر کردن آن دو بوده :«اماآن عامل سفارت خارجی وطرف ایرانی احتمالا دست مآموران را خوانده و به مهمانی نیامده بودند» دربازحویی ها فلورا راوی را نامزد خود معرفی می کند. و راوی، فلورا را معلم نقاشی دخترش. خبر به گوش ترمه می رسد.وبه قول راوی:« رویاهای حمید درخشان فرو می ریزد». مدتی. فلورا را نمی بیند. بعد اریک ماه دریک دیدار غبرمنتطره که فلورا عازم خارچ ازکشور بوده، به راوی می گوید اگرمی خواهی من را ببینید بیا آنجا. و کشور را ترک می کند.

عنوان دهم : راوی به آمریکا رفته ازازدواج با فلورا وآبستنی او می گوید.مهتا درکانادا سرگرم تحصیل است. کتاب، با شرح خاطره های تلخ و شیرین گذشته ی راوی به پایان می رسد .
گفتنی ست که : راوی اثر با تجدید فرهنگ مردسالاری، میراث شوم گذشتگان را، درنمایشی ازشهوترانی های مهار نشدنی خواسته وبرخاسته ی خود تدوین و منتشرکرده و، درسنجه ی لذت جنسی و اخلاق اجتماعی صحنه هایی از بی پروایی شهوی مردانه را تا لجن زار نفرت شرح داده.
پرسش اینکه: راوی اگر زن می بود همان لقب ننگین حرفه ای را به خود وهم اندیشان ش هدیه نکرده است؟!

نه چندان دور/رضا اغنمی

نام کتاب: نه چندان دور
نام نویسنده: مهشید شریف
نام ناشر: ابتکار نو.
تاریخ نشر:۱۳۹۰. تهران

فهرست کتاب یکصد و سی و نه برگی، شامل هیجده عنوان که از«باور ساده» شروع و با عنوان « بامهر کسی را دوست دارد» به پایان می رسد.
درشبی دیروقت زنی به نام «خانم مهر» مقابل مردی باعنوان «فرستاده» رو به روی هم نشسته با گره بزرگ و محکم روسری به گلوگاه چسبیده ولباس بلند دست و پای اورا درخود پنهان کرده، طوری که دهن بسته و دوچشم نگران تنها نشانگر زنده بودن اوست. راوی با اشاره به ترس مبهم بامهر می گوید: « بامهربه ظاهرترسی ازحضوراو به خود راه نداده بود» فرستاده، با عذرخواهی ازاینکه شبانه ودیروقت خدمت رسیده اضافه می کند که احتیاچ به زبان خارجی سبب شده که او را بفرستند تا خانم با مهر راملاقات کند. همو ازگذشته ی بامهر می گوید از اشنایی با زبان پلیس های منطقه ای زمانی که بعنوان توریست به کشور کوبا رفته و برخورد پلیس فرودگاه با خودش را شرح می دهد . وقتی می گوید ایرانی هستم به سبن وجیم اومی پردازند. ازدوملیتی خود وعلت سفرش می گوید. می پرسند چرا به کوبا آمدید؟ پاسخ می دهد خودتان دعوتم کردید . من توریستم. عده ای پلیس او را احاطه کرده و پرس وجوغرق گذشته های هاوانا. که فرستاده
« صفحه ی روزنامه ای را به طرف او گرفت:
«خانم مهر، درمورد این اگهی چه می گویید؟
— فکر می کنم آگهی خوبی بود و . . . برای زندگی درکنارسربازخانه هستید؟
— دنبال یک عده بقول شما فرهنگ دوست برای آپارتمان هایم می گردم.
گفتگوها درباره کنترل وامنیت است و سرانجام، فرستاده اورا به اتاق برمی گرداند.ولی بامهر قبل ازخروچ رو به فرستاده می گوید که امنیت خودمان مربوط به خودمان می باشد وبس: فرستاده با سرباز خانه را ترک کرده ازدربیرون می روند.

خانه ای مثل علامت +

مادر بامهر وقت زایمان او فوت کرده . مادر مؤمن که همسایه بودند اورا بزرگ می کند:
«فرقی هم نمی کرد داشت در آغوش پدربزرگ می شد. همبازی مؤمن وخواهر برادر او، که درگوشه ی حیاط بزرگشان زندگی می کزدند» پدر روزی اورا به جای دوری برده و زمین بایری را که انتهایش تپه ای و درکنارش جوی آب، گفته که: «این زمین یادگار مادرت برای توست». و.صحبت ساختمان سازی خانه را با بامهر که بچه سال است مطرح می کند.
سال ها بعد که بامهر بزرگ شده مجموعه ی خانه های فرهنگی در همان زمین یایر آن روزی ساختمان های سازی را انجام می دهد.
خانه با مجموعه ی آپارتمان با همان قول و قرار کودکی بامهر و به شکل علامت به اضافه ساخته می شود و با سکونت خانواده هایی معمولی و فرهنگ دوست تکمیل می شود.

ادوارد میکایل

ادوارد میکائیل دریک روز شدیدا بادی به دیدار با مهر رفته. او که قبلا موزیسین بوده و از بد زمانه حالا راننده ی کامیون غول پیکرشده، : به درد دل با بامهر ازگذشته های خودودخترش لیزا می گوید. مخاطبش بامهر پاسخ می دهد : «پیرآزاد استاد او بود و قبل ازاینکه بمیرد ادوارد میکاییل را خبرکرد و بک راست به سراغ اصل موضوع رفت وگغت : متاسفم به زودی می میرم. خواستم تا آن روز نرسیده، پیانوی دلبندم را به تو بدهم . ازیادم نرفته که به آموزشگاه پدرم می آمدی و درس پیانو می دادی. این پیانو سهم تو از چیزی است که شادی زندگی من بود».
میکاییل از شنیدن خبر شوکه شده سپاس به جا می آورد . باخرید یکی ازخانه های فروشی انها درانجازندگی می کنند. دراسباب کشی هرکاری می کنند نمی توانند پیانو را به داخل ساختمان ببرند . در پارکینک می گذارند. ترس و وحشت درخانم و آقای میکاییل رخنه کرده: «پیانو، آینده خوش رویاهای خانوادگی آنها بود. هرکدامشان بارهادرختخواب وبیداری اجرای تک نوازی های لیزا را در کنسرتهای بزرگ پیش چشم مجسم کرده بود. چطور می توانستند پیانو را درپارکینک ول کنند وآسوده به خانه شان باز گردند» وسرانجام با جاسازی پیانو در پارکینک و:اجرای قطعه کویری هوشیار خیام توسط لیزا . . . همسایه هایشان را از در بیرون کشیدند تاخوب گوش کنند. دیکر همه باور کردند لیزا وآن رفیق قدیمی جدایی ناپذیرند»

دلبستگی

نیما وحسینن ازطریق اگهی ، خانه بامهررا پیدا کرده و دریکی ازآپارتمان ها ساکن می شوند. وپس از مدتی بامهر را برای مذاکره به خانه شان دعوت می کنند. بامهر که زیاد دوست ندارد با همسایه ها بجوشد پس ازمدتی، خسته از حرف های کسالت بار اطرافیان، حسین می گوید : «ما یک دختر بچه ای با خودمان اینجا آورده ایم». راوی با اشاره به دلواپسی او:«صدای گرپ گرپ قلب حسین تنها صدایی بود که درآن فضای سنگین شنیده می شد». واز سفر خود همراه با خواهرش به یکی ازدهات بی اب و علف شوشترمی گوید .ازبابا امید نامی که سیزده تا بچه دارد و پرنیا یکی ازدخترهای اوست که داده به ما بزرگش کنیم: «خیلی باهوش است. ممکن است زندگی با ما خیری داسته باشد. ماهم راضی شدیم اورا بیاوریم . . . در اصل به شما فکر کردیم. فکر کردیم شاید شما بخواهید»
با مهرکه دختررا دیده وگربه اورا ، می گوید بچه را پس بفرستید. اما دودل است. پرنیای مچاله شده درپیراهن دراز گلی رنگش را ازجا کند وسحری دراندامش دمید .

وابستگی

مرتضی پسرآقای اریانپور سراغ بامهررفته اورا سُوال پیچ کرده: منظورش ازآن خانه ی فرهنگی چیست؟ اخرسر می گوید اجازه نمی دهم پدرومادرش اذیت بشوند.
بامهربا نگاهی به مردجوان اورادعوت به درون می کند که مرتضی باگفتن نه، به شکایت ازهمسایه های والدین می پردازد. با تکرار آمد ورفت های مرتضی با وجود برخورد های تند و شدید ، بامهر عاشق مرتضی می شود: «فاجعه ازراه رسیده بود».

چیزی غیرازاین

راوی از رمزی «ساحره» وسیامک که زن و شوهرندوهردو کارمند رسمی تّاتر شهرمی گوید و رفتاران دو. هراندازه که رمزی دنبال ادا درآوردن وتقلید ازرفتاردیگران است:
«گاهی ادای جاهل هارادرمیاورد و سیگارش را انتهای لای دوانگشتش می گذاشت وپشت سرهم پک می زد . . .». اما سیامک، با رفتاری عادی درفکر اجرای نمایشی ست در همان پارکینگ که پیانوی لیزا آنحاست. مشکل اصلی نمایشنامه درپذیرفتن رمزی بود که انتخاب کننده ی واقعی اوبود میبایست متن نمایشنامه مورد پسند و دلخواه شخص رمزی باشد دررفع و رجوع عارضه های کبر وغرورش :«اونگفته بود که مثل شاهزاده های قصه های پری ها منتظراست تا اگر چنین متنی خلق شود و کارگردانی اش را به او بسپارند . . .» قبول کند والا غیرممکن خواهد بود. سیامک ده ها نمایشنامه می نویسد و رمزی هیچیک را نمی پذیرد. تردید ودودلی و نومیدی سیامک و بیماری روانی وعقده های رمزی تااستعفای هردو و خانه نشینی می انجاند.
آخزین عنوان دراین بررسیی :
با مهر کسی را دوست دارد

بامهر عاشق مرتضی می شود. او فرزند خانم وآقای آریانپور ازساکنان محل فرهنگی ست. مرتضی درمحل دیگری زندگی می کند ولی بارها باهم بگومگوها و ملاقات هایی داشتند. با این که او بیش از ده سال ازبامهر کوچکتر است، درنگاه به خود درآینه، از زبان همیشه در سکوت و سکون آینه، حس نگاه عشق را با بامهر یاداور می شود.
بامهر شبی در پارکینگ خانه، وقتی ازکنار اتاقک شیشه ای لیزا رد می شد به دعوت او وارداتاقش می شود و قطعه ی تازه ای را که ساخته با پیانو برای بامهر اجرا می کند. بامهر به خانه اش می رود و داستان به پایان می رسد.
داستان «نه چندان دور» اثرخانم مهشید شریف گوشه هایی از ادبیات پوچیگرایی درهستی را در ذهن خواننده بیدار می کند.

ماجرای یک محنت /رضا اغنمی

نام کتاب: ماجرای یک محنت
ولایت فقیه و اضمحلال سوژه
نام نویسنده: سپنتا خسروی
طرح روی جلد: کامران منفرد
صفحه آرایی: سهند رهنما
نام ناشر: چاپ مرتضوی . کلن آلمان
چاب اول: پایَیز ۱۳۹۹

این کتاب یکصد وشصت وشش برگی همانگونه که درعنوان ش آمده به همت وارسته مرد انسانگرا و تلاشگر آزادی وادبیات که حضورش درتبعید ناخواسته برای هموطنان به ویژه اهل قلم امید سرایی ست که می باید غنیمت شمرد، چاپ ومنتشرشده است.
نخستین برگ کتاب با گفتاری از«واسلاو هاول» : «وجامعه، جانور مرموزی است با سیماهای بسیار و گنجایش های پنهان، و … کوته بینی بی حد خواهد بود اگر فکر کنیم که سیمایی که جامعه تصادفا در لحظه خاصی ازخود برایتان به نمایش می گدارد سیمای حقیقی آن نیست.هیچ کدام ازما ازتمامی گنجایش های که درروح جمعیت نهفته اند خبرندارد» وسپس روایتی از دانیال نبی باب پنجم آمده است.

فهرست کتاب شامل: پیشگفتاری درهشت ونیم برک وسپس متن اثر در۱۴ عنوان که با پیشگفتار شروع با «درنا گزیری انقلاب به پایان می رسد.
پیشگفتار با آیه ای ازقران :«آن ساعت فرا رسید وماه بشکافت» سوره ی قمرآیه ۱
شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند
هزار گونه سخن دردهان و لب خاموش
حافظ
سر آغاز سخن:« این نوشته ماجراها دارد. به معنایی بیش از چهل سال درحال نوشته شدن بود. اما از لحاظی اگر اعتراضاتی که درابان ماه ۹۸ مردمی به ستوه آمده را در اقصی نقاط کشور به خیابان ها کشید، وواکنش خشونت بار و غیرانسانی حکومت به رنج کاملا انسانی و قابل فهم اقشار محروم نبود شاید هرگز نوشته نمی شد. درآن ۷۲ ساعت، رژیم ولایت فقیه تتمه های مشروعیت خودرا ازدست داد. چنان به روی مردم محروم وغیر نظامی آهش گشود که فکرنکنم درتاریخ متاخر ایران سابقه داشته باشد.
نویسنده، با علم و آگاهی کاملا مسلط به اوضاع کشور درنهایت صمیمیت و پاکد لی، فضای سرکوب و خفقان حکومت فقها را شرح می دهد. همو، باتوجه به دستاوردهای حکمرانی فقها اضافه می کند: «رژیم پا به راه بی برگشت نهاده، و رفتنش ناگزیر شده است و اینک انقلاب لازم گشته است. ازاین پس گزینش بین اصلاح و انقلاب نیست، بین انقلاب و فروپاشی است» با اشاره به «قانون» :«انقلاب لزوما خشونت و خونریزی نیست. برعکس آنگاه که بالقوه ای دیگروضع موجود فرو پاشی باشد، تنها راه جلوگیری ازآن است». نویسنده درپنج گفتار سنجیده وعلمی اصلاح طلبی وفرآیند ان را به تفصیل شرح می دهد. درنخستین ش، پس ار توضیح یاداور می شود که: «ولایت فقیه بماهو مفهوم نا مطلوب نیست. اهانتی ست به شان انسان، ومصیبتی است برای زیست جهان سوژه» از برنتافتنی انسان درهستی می گوید که «وجدان بیدار انسان را نه به اصلاح طلبی بلکه به نافرمانی به عدم مشارکت و همکاری می خواند. اصلاح طلبی منکر وجود«امر برنتافتنی» است یا اگرهست رژیم ربانی سالار حاکم بر ایران را «برنتافتنی» نمی شناسد. و به هرحال همگان را به برتافتن وحتی به خدمتکاری ان می خواند . . . لازم نیست انسان برای مشارکت درامرسیاسی به فربه ترین معنای انَ، یعنی تغییر سر نوشت خویش وجدان واخلاق وشرافت ودیگرارزش های انسانی اش را درپیشگاه مصلحت قربانی کند . . . یعنی آزادگی اوبا تسلیم آن به ولی فقیه است شرکت کند» دربند دوم:«. . . اصلاح طلبی یک سبک کار سیاسی نیست، یک ایده ئولوژی به سخیف ترین معنای آن است و اگر اصلاح طلبی از بالقوه گی های رژیمی نباشد، آنگاه اصلاح طلبی جزیک « تظاهر»، یک بازی «وانمود سازی» فریبا وشاید فریبکارانه نخواهد بود». دربند سوم تآکید می کند: «این همان حقیقتی که ایدئولوژی می کوشد تا با پنهان نگاه داشتنش به قوی ترین شکل از آن حراست کند». دربند چهارم :‌«ولی فقیه تجسد استعلایی درجهانی است که، به سبب مدرنیت، خود محلی برای هبوط امر استعلایی ندارد. جهان مدرن جهانی است سراسر درون بودی. بی کران است وبیرون وماورا ندارد. تصاد میان ولی فقیه به عنوان تجسد استعلایی و ساختاری انسان محور به نام ملت دولت به مثابه امری مشترک المنافغ جز بازور وتحمیل، جز با تسلیم یکی از به اقتضایات دیگری حل شدنی نیست. . . . حکومت مدرن بخشی از قدسی زدایی درفرآیند مدرنیت است.. . . . باید گفته شود که خشونت وجنایت حکومتی که به نام خدا ویک دین وسنت ریشه دارتاریخی و ازجایگاه رسمی اقتدارمذهبی، نوعی خلافت یا امامت انجام می شود ازنوع عادی این تبهکتاریها نیست،
صرفا به این دلیل که این یک تبهکاری مقدس است. . . . ازضرورت جباریت حکومت نه تنها ذره ای کاسته نشده بلکه برعکس، چنانچه در خونریزی ابان ماه ۹۸ دیدیم افزون ترنیزشده است و افزون تر نیز خواهد شد.
نویسنده ی هشیار زمانه، بادلی آکنده ازاندوه و حرمت اتسان وانسان دوستی، ازعنوان «سوژه مخدوش» و«سوژه محروم» می ،گوید: پیاست که مخاطبش کیست: «این شخص به ماهو شخص نیست، که در مقابل ریختن خون محرومان به ستوه آمده، وسکوت می کند وبا دوشکاهای سپاهیانش را برای بستن پناهجویان تهیدست به رگباربه نیزارها می فرستد، بلکه این حرکت عمومی بنداشت ولایت فقیه برای تحقق خویش است که چنین می کند. تنها آنکه نافرمانی می کند ازاین چرخش شوم بیرون می ماند».
با آیه قرانی : «کیست ایا آنکه دعای مظطررا به اجابت رساند و گره ازکار فروبسته بگشاید، وشما را جانشینان زمین قرار دهد؟» سوره ی نمل، آیه ی ۶۲
پیشگفتار به پایان می رسد.

فصل یکم با سخنرانی مارتین لوترکینگ شروع می شود:«خطاب به کسانی که به من می گویند دهانم راببندم، می گویم من نمی توانم این کاررا بکنم من مخالف جداسازی نژادی درپیشخان های ناهارهستم، و نمی خواهم ملاحظات اخلاقی ام را جداسازی کنم و باید بدانم که مواضعی هستند که جبن درباره آنها می پرسد«آیا امن هستند؟» مصلحت طلبی می پرسد«آیا سیاست مدارانه هستند؟» عافیت طلبی می پرسذ«آیا می پرسد آیا مردم پسندند؟» اما وجدان این سیوال را می پرسد «آیا برحق اند؟» و زمان هایی هستند که شما باید موضعی را اتخاذ کنید که نه امن است ، نه سیاست مدارانه ونه مردم پسند، ولی شما باید چنین کنید زیرا برحق است» سخنرانی مارتین لوترکینگ، سخنرانی ا مه ۱۹۶۷
نویسنده درپس گفتار سنجیده وبرحق آن جانباخته مردمبارز می نویسد که :«حرف اول وآخرهراصلاح طلبی، هرلباس وعنوانی که داشته باشد، این است که درجهان هیچ چیزنیست که ارزش انقلاب داشته باشد. درلغتنامه ی او هیچ واژه ای منفورتر و منحوس تر و به هرروی خوفناکترازانقلاب نیست.» ادعاهای فریبکارانه ی اصلاح طلبان را فاش می کند ومی نویسد:« او کمتز ازسپاه پاسداران مراقب آن نیست که مبادا آتش انقلاب ازجایی درون اندیشه ی عقل تاریخی واقعیت شروع بشود . او حاضراست با افتخار و بعنوان نوعی تعیین نرخ در وسط دعوا بگوید : جمهوری اسلامی بدون اصلاح طلبی امکان زیست ندارد. و هرکاری ازدستش برمی آید برای استمرار حیات آن انجام بدهد».
پژوهشگر، دقیقا با شناخت ریشه های ریاکارانه ی «اصلاح طلبی» اعلام می کند: «نشان خواهم داد که این سوژه ی مخدوش، چگونه به هر رطب ویابسی آویزان می شود، ودست به هر مصادره به مطلوب وقیحانه ای می زند تا مانع ازجابجایی پارادایم حکومتی درایران بشود . . . مقصود وشیوه، مغلطه، وجهل ساختار شناختی نیست، وازاین بابت حتی از ایدئولوژی دیگر رژیم، یعنی اصولگرایی، بی مبناتر، آشفته ترو مغلطه آمیزتراست . . . اصلاح طلبان به ویٰژه بعد از زمستان ۹۶ وآن شعارتاریخ ساز، به میزان کافی معلوم وآشکار هست که بتوان نقد رادیکال معرفت شناختی اصلاح طلبی را ازهمین جا وبیش ازآن بررسی مفصلترآغاز کرد. وقتی خوب به امتناع تفکردر میان روشنفکران، اصلاح طلب، جاخالی دادن های خستگی ناپذیرو کف ناپیدای خفت پذیری، انان بنگریم می بینیم که این پیکربندی ازنظر معرفت شناختی درمقابل با «اصولگرایان» برافراشته نشده است بلکه مقصود آشکارآن دیواری است مقابل هر اندیشه ای که خواهان جابه جایی ساختاری وسریع وضعیت حاکم باشد. اصلاح طلبی درنهایت پادتنی است علیه انقلاب، نه علیه اصولگرایی» همو، که با صبر و حوصله و درنهایت کنجکاوی باشرحه شرحه کردن رفتارها وفرآیند اندیشه های اصلاح طلبان وحامیان را مستند کرده، بازبانی محکم، توانمند وموثر، ولو اندکی «عتاب آمیز» اضافه می کند : «اصلاح طلبان،بیش ازاصول گرایان، در تهی کردن مفهوم سیاست از دغدغه ی اخلاقی سهم داشته اند. سیاست آنان تکنوکراتیک و فاقد درداخلاقی است. اگر جزاین بود، اگر وجدان درآنان زنده وجاندار بود، سال هاپیش با «امر برنتافتنی» مواجه شده بودند، چنانچه آیت الله منتطری شد. شناخت آیت الله از مفهوم ولایت فقیه ووفاداری او به آن ازمجموع اصلاح طلبان کمتر نبود، نور وجدان دراو درخشان تر ازجملگی ایشان می تابید» فصل یکم به پایان می رسد.

فصل دوم:
اصلاح طلبی و زوال اندیشیدن
پژوهشگر، درسرآغاز با آوردن سخنی از«هنری دیوید تورو، نافرمانی مدنی» که حضور انسا ن را درهستی، از«شیطانی یا الهی بودن» تمیز می دهد: «باید ازمعرفت شناسی شروع کنم. درمیان همه ی چیزهایی که دراین چهل سال دستخوش آشفتگی، اگرنگوییم زوال، شده یکی هم بنیان های تفکراست. بی تردید این محنت ناشی از ماهیت ونوع حکمرانی رژیم ولایی شیعی است. تا نکوشیم که تعریف دقیق و مشخصی ازین پدیده ای بیابیم راهی به جایی نخواهیم برد . عقل ایرانی وقت چندانی صرف پالایش وازصافی گذراندن داده ها، وتحدید و تشکیل مفهوم ها نمی کند. من به تجربه دریافته ام که دوستان ایرانی ام نظرشان را راجع به یک امر صدوهشتاد درجه تغییرمی دهند. بی آن که روش یا تفکری را که باآن باراول به باوری رسیده بودند تغییر دهند. ایشان امید وارند باهمان طعمه ای که دفعه ی قبل مگس گرفته بودند این بارزنبورعسل بگیرند» همو، با فکروانیشه ی سالم وکارساز، آثار«امتناع تفکر»یا«تفکرخام وعلیل» راشرح می دهد. مخاطبین را با هردین و ایمان و باور به سمت وسوی اندیشه وعقل دعوت می کند. قضا وقدری ها را حرجی نیست همه چیزخود را واگذارایت للهی کرده اند که مرجع تقلیذند. و زنجیر بندگی «امت» به دست آن هاست. طرف صحبت پژوهشگر، جستجوگران وتلاشگران دگرگونی ونوخواهی هستند. با این حال نگران است:‌«چنین عقلی درپرسشگری ازخطاهای خود به هردلیلی اویزان می شود تا مبادا خودرا به پرسش بگیرد». به درستی بحران فکری جامعه بعد ازواقعه ی شهریور۱۳۲۰، به ویژه جوانان و اهل قلم وکتاب را یادآور می شود وشک وتردید درصحت وسقم«ایده ئولوژی» های گوناگون را که رایج شده بود وبیشترها وارداتی بودند. از مصادره به مطلوب و آشفتگی مفهومی که فرایند آن می باشد:«مبانی و اصول متضاد و متناقض دارند .این مصادره به مطلوب ها عامل اصلی اغتشاش فکری به خصوص درمیان اصلاح طلبان است . . . اصلاح طلبان که همه چیزشان التقاطی است، نمونه بارز این التقاط شتر و گاو وپلنگ است به نام روشنفکر «دینی» که اغلب درچراگاه های اصلاح طلبان دیده می شوند». ازقانون اساسی جمهوری اسلامی می گوید و مصادره به مطلوب های همان :«آزادی، دموکراسی وشهروندی همگی به شیوه ی مصادره به مطلوب و درواقع دزدیده شده اند تا به چیزی جزخود دلالت کنند . . . مثلا شهروندی مفهومی نیست صرفا درمقابله با استبداد سیاسی بلکه به همان اندازه مفهومی ست درمقابل تحمیل و(تبعیض) مذهبی. یا ادعا می کنند«قانون اساسی میثاق ملی است»درحالی که درحقیقت یک میثاق مذهبی است و درآن، «ملی» مصادره به مطلوب شده است»
ازعلم کردن فرهنگ واخلاق می گوید: که ازهمان مصادره به مطلوب هاست:«‌.‌ . . که پس از دگردیسی اخلاقی ولی فقیه آن شد، ازایزان وجهان اسلام بهشتی خواهد ساخت که رشک فردوس برین خواهد شد، ودرآن یک بهایی ازهمان حقوقی برخوردارخواهد گشت که یک شیعه باآن علامت داغ پیشانی! . . . انگار دراین چهل سال نیز به نتایج اشکاری رسیده اند . . . منکر آن می شوند که رژیم بیماراشخاص بی اخلاق تولید می کند، ومرداب نمی تواند جایی باشد جزبرای تخم ریزی حشرات فاسد، واین، ازنظر تاریخی ، بزرگترین جنایتشان است علیه میراث عصر روشنگری»

یا درک وحس قوی برآمدن جمهوری اسلامی را، به درستی با وجدان پاک وپاکیزه نقد کرده به تاریخ واگذاشته است. با این جمله این فصل بسته می شود:
«امروز کسی نیست که متوجه زوال عقل سیاسی درمیان ایرانیان نشده باشد. اصلاح طلبان سهم اصلی را دراین زوال دارند . آنان برای آن که رژیم را حفظ کنند اب را گل آأود کرده اند».

فصل سوم: باعنوان: «مفهوم انقلاب وپالایش چندمفهوم دیگر» درپس سخنی از«گاندی ۱۹۳۰» و گفتاری از:«هانا آرنت، درباره خشونت» مفاهیم و تعابیرگوناگون انقلاب را شرح می دهد:«انقلاب مفهومی است با کاربردی وسیع، که به سیاست محدود نمی شود. . . . ما انقلاب علمی داریم. مثلا با کشف نیروی جاذبه توسط نیوتون ، یا نظریه های نسبیت با انیشتین، یا تکامل باداروین. انقلاب های هنری داریم مانند اتقلاب شوتنبرگ درموسیقی. یا پیکاسو در نقاشی. انقلاب های تکنولوژیک داریم. مانند انقلاب عصر نوسنگی، یا انقلاب، یا انقلاب الکترونیکی. درواقع دشواراست که حوزه ای ازفعالیت های انسانی یافت، ازآشپزی گرفته تا ارتباطات تا فشن تا مدل موومذهب، که درآن «انقلاب» نه تنها معنادار، بلکه تقریباهمیشه یک پدیده ی ستایش آمیز، حتی ضروری، نباشد» پژوهشگرسرانجام به درستی براین ست که:«هرواژه ی «انقلاب» به خودی خود بیش ازهرقلمرو دیگری یاد انقلاب سیاسی می افتیم.

فصل چهارم باعنوان قانون اساسی وآسیب شناسی«ولایت مطلقه ی امرو وامامت امت»

جهان کهنه رو به مرگ دارد و جهان نو می کوشد تا زاده شود: اینک هنگام هیولاهاست.
منتسب به آنتونیو گرامشی

نویسنده آغازاین فصل را با همان گفتار ولحن انتقادی، زمینه های مذهبی ولایت فقیه را برای حکومت شرح می دهد:
«ولایت فقیه نوعی بازگونه از قرارداد اجتماعی برای ایجاد یک حکومت حد اکثری است. حداکثری، زیرا این حکومت به عنوان امارت مطلقه ی ولی فقیه بنا به تعریف رژیمی است که انسجام خودرا ازانسجام نظری شخصی می گیرد که نقطه تماس یک مذهب حد اکثری با زندگی دنیوی واخروی آدمیان است. رژیم حد اکثری نه یعنی رژیمی که همه چیزرا تعیین می کند بلکه یعنی رژیمی که منحصرا تعیین می کند . . . چه چیز حلال و چه چیز حرام است و چه چیزی را مباح می شمارد» با اشاره به«تعیین کننده نظام حقوقی امریکا با رژیم ولایت فقیه : «تفاوت تعیین کننده ی نظام حقوقی ایالات متحده با رژیم ولایت فقیه در ان است که دردومی منشاء همه ی این اجازه ها ولی فقیه است. مطابق قاجا ( قانون اساسی جمهوری اسلامی) هیچ کس صاحب هیچ «حق» ی نیست مگرخدا بنا به فهمی که ولی فقیه ازکلام آفریدگار دارد این اجازه را به او داده باشد. ازنظر مفهومی، ولی فقیه، صرف نظرازروال قرارگرفتن شخصی دراین مقام نماینده ی خدا ومشیت اواست و نه نماینده ی مردم وامیال انان. قانون اساسی ایالات متحده مبتنی بر حقوق سلب ناشدنی است ، حقوق که حتی و به خصوص به نام خدا نمی توان ازکسی سلب کرد. درمقابل، مطابق نص قاجا، حق تغییر مذهب شیعه به عنوان سقف « حقوق» ازمردم سلب شده است. مردم ایران حق ندارند در کشوری زندگی کنند که تشیع مذهب حاکم برآن نباشد. قاجا مبتنی برسلب این حق است». نویسنده، با توضیحات عقلانی ومبتی برزیست بومی زمان، اززوایای گوناگون «قاجا» را زیر ذره بین نقد: جباریت تام ، خفقان وسرکوب استبداد و تحجرفقها را عریان کرده، خصلت سه گانه آن می نویسد: «قاجا با چباریت تک سالارانه، جایگزینی مفهوم « اجازه» به جای حق و فروکاست شهروند به مقلد، وتبدیل کشور به ابزاری درخدمت یک پروژه ی مذهبی فراملی ازهرمنظر که به آن بنگریم، دراساس، وبه رغم آشفتگی منطقی وعملی درکمابیش سراسرمتن آن، این قانون اساسی یک ملت دولت نیست».
گفتنی ست که نویسنده آگاه درادامه ی بحث «قاجا» :
فصل پنجم را نیزباعنوان :«قاجا به عنوان سند تآسیسی «ولایت مطلقه ی امرو امامت امت واحد جهانی» ادامه داده است.
فصل ششم باعنوان : «بسط حق مطلقه ی ولی فقیه شیعی درقانون اساسی».
فصل هفتم با عنوان: «رژیم به مثابه بسط قدرت ولی فقیه».
«ما سربازان شما درقوه ی قضائیه هستیم» رئیس قوه ی قضائیه خطاب به ولی فقیه».
فصل هشتم با عنوان: «اصلاح طللبان به مثابه مشاطه گران ویلایت فقیه»
:«به نظر من بزرگترین جنایتی که درجمهوری اسلامی شده ودرتاریخ مارا محکوم می کنند و به دست شما انجام شده، و(نام ) شمارا درآینده جزو جنایتکاران درتاریخ می نویسند». آیت الله منتظری خطاب به هیئت مرگ،۱۳۶۷

فصل نهم: سربازان ولایت و عمق استراژیک رژیم . «سردار سلیمانی سرباز لایق مکتب ولایت بود». ابراهیم رئِسی،رِئس قوه قضاُئیه
عناوین بالا، دربرگیرنده ی مفاهیم پژوهش های بنیادی نویسنده ای ست آگاه با وجدانی انسانگرا، که خواننده را در وادی حکومت فقها می گرداند ومی چرخاند، تا فرهنگ برده داری وبندگی دوران جاهلیت را یادآورشود ومهمترمیراثداری فقهای مسند نشین را.
با پرهیز ازاطاله کلام نگاهی به فصل چهاردهم که آخرین فصل کتاب است باعنوان:
«درناگزیزی ازانقلاب»
درپس گفتاری از«هنری دیوید تورو، نافرمانی مدنی»، نویسنده :« به واقع پرسش آن نیست که انقلاب مطلوب است یا نه، پرسش این است که آیا لازم است یانه. سوژه ی مؤمن وسوژه ی مخدوش، هرکدام به شیوه ی خود، پرسش اول را به جای پرسش دوم نشانده اند. هردودراین جایگزینی نفع مشترک دارند، یکی برای آنکه انقلابش را انجام داده است، یکی برای آنکه نوروجدان براوکم سو میتابد وبنا براین هنوز نه تکلیفش را تا ته ماجرا با انقلاب اسلامی روشن کرده و نه حاضراست به روشنی بگوید بی لیاقتی، فساد وجور مزمن وسیستماتیک رژیمی که حاضراست دردفاع ازآن تفنگ به دست بگیرد، ازچه جنسی است وازکجای جهان آن برمی جوشدکه چنین آن را زمین گیرکرده است. پس پرسش این است: آیا انقلاب ناگزیرشده است؟ ناگزیر به این معنا که: آیا جهان به دوراهی « یا فروپاشی . یا انقلاب رسیده است؟».

پژوهشگر، با نگاهی تیز و واقع بینانه، جوروجفای بنیادی حکومت فقها را شرح داده. انگار پیام ازیک « ناجی » صلح جوی مدبر است: که رسالت آزادی و رهایی ملتی دربند اسارت برده داران اساطیری قد علم کرده است!.
اندک تآمل و دقت درمفهوم پیام زیر:
«دررژیمی که یک سوژه بیشترنداشته باشد، وآن سوژه نیزبنا به قانون تآسیسی اش به هیچ کس رسما پاسخگونباشد، فساد و بی کفایتی رواج می یابد. ازطرف دیگر، رژیمی که بنا به قانون تآسیسی اش نسبت انگلی با واقعیت ملی دارد نمی تواند جز با ادغام پنهان کاری وتزویر، رسالت اصلی خودرا از پیش ببرد».
حس، و درک این گفتارهای نویسنده قابل حرمت است وسپاس. باید که ارج نهاد.
می نویسد:«قاجا درچهل ویکسال گذشته خودش راازطریق ایجاد وحل تضادها و بحران های خودش پیاده کرده است. دانه به دانه تضادهای درونی ایده ی رژیم پخته شده وبیرون زده اند ورژیم هربار باحل آن تضادها زبده تر و به اصل خود نزدیک ترکرده است . . . بر خلاف رژیم مشروطه ی سلطنتی که با نقض اصل خود (مشروطه) به بن بست رسید، رژیم ولایی با تحقق اصل خود(ولایت مطلقه) به بن بست خواهد رسید.آن رژیم ناموفق بود و ازاین رو کارش به آخرکشید این رژیم موفق است و برای همین دارد به پایان خود نزدیک می شود. انقلاب از ناگزیری گذشته، هم اکنون درراه است. پرسش این است :آیا زودتر ازفروپاشی خواهد رسید تا ما را نجات دهد؟
پایان این فصل با نافرمانی ست وانقلاب : « فرد را برپا می سازد، انقلاب. سوژه را به مثابه جمع با سوژه ی نافرمانی ست دراین میان سوژه ی نافرمان است که دستش را برزمین میکوید و اعلام می کند. انقلاب ناگزیر ولاجرم وبنا برابن ستودنی شده است:
اونذا سرمی دهد، هنگام آن است که . . .فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم»
وکتاب به پایان می رسد

هریک ازفصول این کتاب، دریچه درخشانی ست که نورآگاهی و بیداری را براندیشه ها، ولوتاریک وپریشان می تاباند. باید که قدردان ناشربود که با چاپ و نشر این دوجلد کتاب کم نظیر:«روزهشتم هفته، دینوری درزمانه کرونا اثر میترا معتمدی». و «ماجرای یک محنت ولایت فقیه واضمحلال سوژه، اثر سپنتا خسروی» به خدمات فرهنگی خود درتبعید افزوده است.

ا

نقشینه/رضا اغنمی

نام کتاب: نقشینه
نام نویسنده: شیوا شکوری
نام ناشر: نشر نوگام
تاریخ نشر: ۱۳۹۹‌( ژوئیه ۲۰۲۰ ). لندن
ویراستار: محسن   مینو خرد

این کتاب ۳۷۵ برگی شامل عناوین گوناگونی ست که با «صدیقه خانم» أغاز با «پرواز» به پایان می رسد. نه فهرست عناوین را دربردارد و نه پیشگفتار. نویسنده، یک راست رفته سراغ روایت، روایت های دلنشین وبسی خواندنی اش با زبانی پخته وجاندار. أغاز سخن باگویش شیرین محلی ست: « … صدیقه خانم دوساله مین این کوچست و خانه ی همه همسایه ر تمیز می کنه، مومنه ودستش هم کج نیه. چشمش م پاکه…»
روایتگردرسرآغازسخن با اشاره به مادرخود درنقش خیاط، و مشتری هماخانم گفتگوی آن دو درباره صدیقه خانم،فضای داستان ورفتارهای اجتماعی فرهنگی را یادآور می شود.ازمشتری به وقت اندازه گیری بالاپائین بودن لباس «آقامرتضی یه وجب زیرزانو دوست داره» یا وقتی صحبت صدیقه خانم پیش میاد درنقش کارگری امین ومورد اعتماد برای تمیز کردن خانه های ثروتمندان: میگن «صدیقه خانم جن داره. اجاقشم کوره وبچه اش نمی شه شوهرش می خواسته سرش هووبیاره که دیگه همان اولای جنگ اسیرعراقی ها می شه وصدیقه خانم هم ازبسطام می ایه شاهرود وماندگار می شه» مادر اعتراض خود را با زبان نرم«حالا کی جن شو دیده؟» بیان می کند. وقت رفتن :«حالابه ش بگو یه سربزنه تا ببینیم چی میشه»

در دام داستان ها افتادن هم مرا معتاد کرده. باید باید خواند و سیراب شد.
صدیقه خانم آمده خانه درحال درزدن ست که: راوی با اشاره به شیطنت های برادرش رامین، اورا وارد می کند. اول باراست که همدیگررا می بینند. مادرمی گوید چادرازسربردار و راخت بیا بنشین ما مرد نداریم. ازنگاه زیرچشمی صدیقه خانم به رامین، مادرمی خندد و رامین اخم آلود ازاتاق بیرون می رود.راوی مقابل صدیقه خانم ایستاده:«راست میگن شما جن دارین؟» مادرباچشم غره به دختردر حالی که طرف، خشک شده نگاهش می کند. با تمهیداتی شبی را درخانه صدیقه خانم می خوابند. به سروصدای خش خش بیدار و به آشپزخانه رفته زیرنورچراغ برق بیرون صدیقه خانم را چادر به کمربا چشمان بسته درحال ظرف شویی می بینند. مادر: «دست به دهانش می برد «بدون داره خواب هم می بینه»
داستان صدیقه خانم وراه رفتن ش درخواب تمام می شود

مدرسه ی عضدی
دومین روایت این اثراست
ازتعویض نام مدرسه ازعضدی به بنت الهدی می گوید. به روایت نویسنده زمین این مدرسه دخترانه را خانم توران عضدی یکی ازنوادگان فتحعلیشاه قاجارکه درشاهرود زندگی می کرد به اداره آموزش وپرورش هدیه کرده بود.نویسنده، با گفتن اززمینه ی زشت دو زن چادری درمتن تابلوی مدرسه به درستی نفرت ازحکمرانان عرب تبارایران ستیزوفاسد کنونی را یادآورشده سپس از کتابسورانی در مدرسه با حضوررئیس انجمن اسلامی به نام قمریاد می کند.
روایت راوی رابشنویم:«پدربزرگم می گفت،عمربن خطاب کتابخانه هارا سوزاند چون نمی خواست ایرانی ها بدانند کی بودند و چه کارکرده اند وچه باورداشته اند.برای همین هم ما ازگذشته ی خودمان بریده شده ایم و بی هویت وسردرگم ازاین ریشه به آن ریشه می چسبیم.باورم نمی شود که این ها هم می خواهند همان کاررا بکنند». راوی درفرصتی دور ازچشم انقلابی های کتابسوزان! دوکتاب زیر شلوارش پنهان می کند. قمر، شاگرد کلاس چهارم دبیرستان است: «صورت مهتابی ش مثل نامش قرص قمراست. باورم نمی شودکه این چشم های زیبا، این روح پرشورواین چهره ی شاداب این همه استعداد دارد که دنیارا از توی سوراخ های گونی [کتابّ] ببیند». زنگ تفریح زده می شود شاگردها بیرون می ریزند. دورکتاب های نفت آلود حلقه زده قمرکبریت را کشیده وروی تل کتابها می اندازد. باد: «بادابان ماه درکاغذها می دمد وآتش درورق ها می دود، درهوا می چرخد و درچشم های خمار قمر پیچ و تاب می خورد».
ازصدای بچه های معصوم وساده دل انجمن اسلامی می گوید که دورآتش جمع شده:«حزب فقط حزب الله. رهبرفقط روح الله…«کتاب هایی را که ازانبوهه بیرون می افتد هل می دهند و دوباره به آتش نزدیک می کنند: «یکی از بچه ها می رود بالای پله های ورودی سالن و فریاد می زند :«وقتی این کتا ب ها نباشد ما چه جوری دنیا را بشناسیم؟ ماچطوری پا به پای دانش دنیا جلوبریم؟» او را می شناسم. ناهید است. گاهی جلو درب مدرسه می ایستد وروزنامه کار نشریه ی چریک های فدائی خلق را می فروشد. دوسه باری در هسته های مطالعاتی شان شرکت کرده بودم کتاب خرمگس و بر می گردیم گل نسرین بچینیم را به من داه بود ومن هم خوانده بودم. صدای ظریفش توان بارخشمش را ندارد. اول دورگه و بعدهم خفه می شود. شهابی است که می درخشد ومی سوزد ومحومیشود».
ام البنین قران رابالا گرفته می گوید کتاب ما این است:«همه ی اسرار اجرام آسمانی تا چراحی های پیچیده، وصنایع سنگین توی قرآن هست . .. اسلامی ها فریاد الله اکبر سر می دهند. . . . زینب خم شده کتابی را اززیرپایش می اندازد توی آتش!
نویسنده آگاه چشم درعنوان کتاب بارسنگین درد واندوه ناگفته هاراعریان می کند:«شانه های لخت آنا کارنینا را درپیراهن سیاه دکولته روی جلد شومیزمی بینم. هیجگاه تصورنمی کرد که صدسال پس از خود کشی غم انگیزش، باز هم داستان زندگیش به شعله های آتش سپرده شود. دلم می گیرد»
کتاب ها سوخته و خاکسترشده. به کلاس برمی گردد. کسی نیست جزثریا.کتاب راازساق جوراب بیرون کشیده به ثریا می دهد. درگفتگوی آن دو ازبا یزید بسطامی عارف قرن سوم هجری پیش میاد که مزارش دربسطام یک فرسخی شاهرود است. ۱

ثریا خواب خدا را دیده که برای نویسنده شرح می دهد. سپس:«راستش من شبا ازتوی تنم بیرون میام و می رم این ور وآن ور . . .اوایل می ترسیدم اما بعد دیگه عادت کردم ویواش یواش فهمیدم که از بدنم جداشده م بدن جداشده م مثل ابر، مه یا بخار آب می مونه» همودرپاسخ راوی که بعد توچه می کنی؟ ازرفتن خود به به مقبره بایزید بسطاهی را شرح می دهد. ازمشاهده خودش توی ابرها، و شبح مرد پنجاه وشصت ساله ای پشت درخت ها که سال هاست آنجا زندگی می کند گفته مرا نهصد صدا کن:«اشتباه منونکن وبدون که زیادنمیتونی ازبدنت دورباشی.اگه دیربرگردی بدنت میمره وتو این جا مثل من سرگردانن مونی. منم پرسیدم کی بایدبرگردم توی بدنم؟ گفت قبل ازاذان صبح و………. تا ا
اینکه رسیدم توی اتاقم و دیدم که خوابیده م ودیگه رفتم توی بدنم» ثریا دفترطرح رابازکرده خدا را آنگونه که درخواب دیده و طرح ش را آماده کرده نشان می دهد:«به خدای خوابش نگاه می کنم در چشم هایش بیشترازمهر ومحبت ترس ووحشت است . . . انگاری خدا با چیزی ترسناک روبروشده و سنگینی حضورش را حس کرده. بچه که بودم خدارو یه مرد بی چهره تصور می کردم . . . هیچ وفت خدا را زن ندیده م. . . قطره اشکی ازچشم خدا چکیده. درسته که تو سوره میگه خدا نه می زاید و نه متولد می شود ولی غیراززن چه موجودی می تونه بزاد وزندگی ببخشه؟‌ . . . خدا یه فکره. یعنی آفریده ذهنه [‌ ازنیچه] . . . . نه توی هفت روز وازاین داستانا که توی کتابای دینی می گن»
مراسم کتابسوزانی تمام شده. . . . پولک های سیاه برسروشانه ی سوگواران بپاشند یکی را میان دو اتگشت می گیرم. مثل برف آب می شود وردسیاهی به جا می گذارد . . . سیاهی راپاک می کنم وبر می گردم به کلاس. اندوه، سنگینی ونفس تنگی را پشت چهره ای بی تفاوت پنهان می کنم».

کوهنوردی
فرورفته درخواب سحرگاهی، صدایی درسکوت:«نقشینه ه ه ه» توذهن ش تاب می خورد. صدا سنگ می شود درست می خورد وسط رویای من. ماهی ها، موج ها، دیگ وقابلمه ها، همه ناپدید می شوند . چشم باز می کنم. کورمال کورمال به ساعت نگاه می کنم. پنج صبح است». صدارامی شناسم انوش است». لباس زمستانی پوشیده زیرنورچراغ های بیرون می رود به سمت کوه: «به سربالایی بلوار. بالا می روم، به طرف درخت شراب می پیچم. علف های تیزونازک تکان می خورند. اثری ازانوش نیست. . . ماه بالای قله های پس وپیش کوه، توپی درخشان وسط دریایی تیره است. هزاران ماهی در ابرهای کف آلود می جوشند ازگوشه چشم حرکت سایه ای را تشخیص می دهم. چیزی می جنبد . . . رعشه ای درتنم می دود نه! فقط من و او می دانیم که قرارمان زیراین درخت شراب است»

انوش است که ازمیان شاخ و برک ها بیرون می آید. دست دردست هم به سمت کوهپایه می روند. راوی درخواب «ماهی» دیده:«انوش می دونی ماهی توخواب یعنی چه؟» لب پائین می اندازد.نه! ولی توداستان مسیح وماهی می گن وقتی یحیای تعمید دهنده،کشته می شه عیسی ناراحت میشه و میره یه جای خلوت مردم دنبالش میرن تااینکه دیروقت میشه وهمه گرسنه شون میشن بین شان پسری بود که دوتا ماهی وپنج تا نون توسبدش داشته. عیسی همونارو تیکه تیکه می کنه ومی ده به همه بخورن وهمه هم سیرمی شند»شانه بالا می اندازد: «شاید نشانه ی برکت و فراوانیه» نگاهم می کند» انوش از تنهایی خود دردوران بچگی با پدربزرگش می گوید ونداشتن همبازی. وشکایت ازپدرخوشگذران ش: «همیشه درخلوت نشینی خودم بزرگ شدم وسرم به کار وگاهی هم به کتاب» به سویم می چرخد وچوبش رااستوارروی سنگ نگه می دارد : الان هم که تورو پیدا کردم» انوش جفتی دستکش پشمی برایش گرفته : «اولین باری است که ازمردی هدبه می گیرم . . . اصلا ظریف و زیبا نیستند بیشتر به درد مردهای کارگر می خورند. . . لبخند می زنم مرسی خیلی خوبن» سرازیر ازکوه به سمت خانه. هرازگاهی ازروی دست های دستکش دارهمدیگر را لمس می کنند و باخداحافظی ازهم جدا می شوند: روایتگر خوش قلم با دلشوره به خانه می رسد. برادرش رامین را می بیند: از راوی می پرسد توکجا بودی؟
تومگه کلانتری؟. انگشت روی دماغم می گذارم«یواش حرف بزن . . .نگاهم به پیژامه راه راهش می افتد. یک وجب بالای قوزک پاش است. می گوید تکلیف جغرافی مونو ننوشتم. چپ چپ نگاهش کردم: دفترتوبده بروبگیربخواب. تندی می روم به اتاقم» دفتررامین راباز کرده ازدیدن نقاشی نیمرخ ی از یک دختر و پسری لب تولب هم درحال ماچیدن هم دیگر: فکرنمی کردم رامین دراین سن وسال همچین کارها را بکند. پدرازخرید نان برگشته خانه. دراتاق نقشینه را بازکرده می گوید زود بیا پایین کارت دارم. بادلهره می رود. :«یعنی من را توی کوه دیده؟» ازچشم های عصبامی پدرمی فهمد هوا پس است :« کوه خوش گذشت؟ «سنگینی کوه روی سینه ام می افتد» باکی رفته بودی؟ :باثریا!
«خوبه نگفتی رفته بودم کلاس تار» با مشاهده سکوت وسرافکندگی دختر، می پرسد سازت کو؟ میرود توی اتاقش و سازش ا می آورد. پدر، سازراازدستش می کشد و داد می زند :«چند بار رفتی توی مغازه ی عکاسی و به من گفتی می رفتم کلاس تار؟ دلاشوبه می گوید یک بار: »صورتش یک پارجه خون است معلمت گفت پنج جلسه غیبت داشتی» فریادش بلند شده سازرا می کوبد زمین و می شکند. و خرد می شود. می گوید: امروزتلفن کن بگو خانواده اش بیان خواستگاری ببرنت. اگه آدم درستی باشه عذر و بهانه ای نمیاره . . . ازکجا بدونم باکره ای؟ . . .» مادربه دادش می رسد.
دخیر رو به مادرمی گوید: «نمی شه بگم بیایین خواستگاری، انوش فقط بیست و دوسالشه» بدون خوردن صبحانه به دبیرستان می رود با همکلاسی ش که ثریاست. بین راه دودخترجوان به درددل می پردازند و ثریا ازدوران بچگی خود می گوید: «بچه که بودم خیلی کتک می خوردم. خانم جون منو می کرد توی اتاق پذیرایی ولختم می کرد بعد یک دل سیربایک دمپایی آی می زد . . . اخه من تا ده دوازده سالگی خودمو خییس می کردم. دست خودم نبود . . . روزی یه جیش گنده کرده بودم که خانم جون . . . دمپایی را برداشت افتاد به جونم . . . منم داد زدم چرا آقاجونونمی زنی که هر شب تو شلوار من جیش می کنه » ص ۴۳
دست خانم جون توهوا موند. بعد دمپایی را پرت کرد آنور ورفت جامو ازبغل آقام برداشت انداخت کنار سه تا خواهرم تو یه اتاق دیگه» می پرسد: «بابات دیگه نیومد سراغت؟ می گوید: نه دیگه هرشب مثل قبل ولی بعضی شبا میومد» صورتش سفید شده است. با درددلی درهمین رابطه ها ازهم جدا می شوند. راوی به خانه می رسد و رامین را می بیند درحال غذاخوری. به سراغ تلفن می رود با انوش صحبت کند. تلفن سرجایش نیست. رامین می گوید: «تلفن را مامان با خودش برده» از شنیدن این خبر گریه اش می گیرد. رامین چند تا سکه ی دو ریالی به خواهرش می دهد تا از بیرون تلفن کند. با انوش تماس می گیرد. پریشان حال، بغض الود ماجرا ودعواهای والدینش را می گوید. انوش با زبانی نرم و لطیف:«حالا چیزی نشده که این همه گریه می کنی . . .به پدرت زنگ می زنم و با خانواده میاییم خونه تون … اینقدرهم خود تا ناراحت نکن… یادت نره که من خیلی دوستت دارم…» و گوشی را می گذارم» . به خانه برمی گردد. پدرمی پرسد رفته بودی با انوش حرف بزنی؟ پاسخ می دهد نه رفته بودم ماست بخرم.:» چشم ازپای برهنه ام برنمی دارد:این دمپایی ها که برای بیرون رفتن نیست. وارد حیاط شده به کبوترهایش دانه می دهد.
رامین می آید بیرون وبالاسرم می ایستد. بادلواپسی نگاه می کند. چند بار مژه می زنم. لبخند می زند و می رود توی اتاقش»

خواستگاری وملاقات دوخانواده درفضای نه چندان خوش انجام شده قول وقرارهایی بام می گذارند. عنوان «امتحان هایی»:«تیرماه است و ازهوانیز آتش می بارد ورقه ی آخرین امتحان را به ممتحن می دهم وازجلسه یبرون می آیم» ازتعطیلی دانشگاه ها و ازدواج دخترها می گوید واز ثریا که امرورهیجده ساله شده است.ازآشنایی خود با دانشجویی که درمنچستردرس میخواند وخواهر زاده خانم زنداست می گوید. می پرسد پسرعموراچکارمی کنی؟ ولش می کنم میرم دنبال دانشگاه.
نویسنده نیز براین عقیده است که می تواند انوش را ترک کرده و در دانشگاهی در خارج از کشور به تحصل ادامه بدهد.
نویسنده، دردیداری ازثریا و نقش آفرینی هنرمندانه او صحنه جالبی را روایت می کند:« وارد اتاق پذیرایی می شویم. ثریا در اتاق را می بندد. ودیگر صدایی از توی هال نمی آید.اتاق بزرک وخنک است. عکس پدرش مجلل ومطلا به دیوار زده شده است. هیچ شباهتی میان او وثریا نمی بینم.هیچ چیزشان بهم نمی خورد. چشم برمی گردانم و نمی خواهم ببینمش. نور از پنجره های بزرگ به ستون آینه کاری وسط اتاق می تابد. چشم های تکثیرشده ی پدرش را توی آینه ها ی برش خورده می بینم. شلاقم می زند. ثریا لخت نشسته ودست های تپل کوچکش را روی میانگاه ش گرفته از درد پیچ وتاب می خورد. دمپایی دست مادرش درمیان آنها حرکت می کند. یکهوحالم بد می شود. تصویرها درآینه موج می زنند. بهم می پیوندند وبازازیکدیگر جدا می شوند. یکی سایه ی دیگری می شود ویکی بازتاب دیگری. همهمه ای درگوشم می پیچد. هر پچپچه ای، حرف وداستان خود را دارد. ناگهان معتی دیوارهای نقاشی ثریا را می فهمم. آن آجرها یا کاشی های مستطیلی که دیوار توالت را به یادم آورده بودند بازتابی ازهمین آینه های برش خورده اند.شایدآن زن عصبانی وسط پایش هم خود ثریاست. ثریایی که ازسوء استفاده وفشار برمیانگاهش داد می زند و کسی صدایش را نمی شنود»

ثریا تلفنی خبر می دهد که: موی سرش ازته تیغ انداخته است:«الان یه کله ی سفید و گرد روگردنمه و هنوزم به هیشکی نشونش نداده ام تو اولین کسی هستی که به ش گفتم» وسروده اش را برایش می خواند:«ریختم/خزان شدم وریختم/ به امید بهاری دیگر/ فردایی بهتر/ طلوعی سبزتر/ می ریزم مو به مو بادست های خودم/ ذوق می کنم ازقیچی رقصان/ ازشهامتی که جایی دردلم/ بازی می کند/ پیدا و پنهان/ به نشان یادمانی/ می ریزم روبروی آینه/ تا که هرروز گرامی باشد/ شهامتی که هست/شهامتی که نیست/ می ریزم به امیدی امیدتر». راوی هفته ای بی خبرازثریا تلفن می کند به او. مادرثریا می گوید:«خانم دیگه به اینجا زنگ نزن» تق! گوشی را می گذارد. فصل امتحان نهایی تمام می شود.

درعنوان :«عقد وعروسی» راوی وانوش، مطلبی دراخرین برگ آمده که شنیدن دارد: هنگامی که مهمان ها رفته اند وخانه اندکی خلوت شده وعروس خانم تنها دراتاقش: «صدیقه خانم میآید به طرفم ودستمال سفیدی درسینه بندم می چپاند «مین این دستمال به شاخه نباته، قبل این که بری تو حجله بذارش مین شورتت» چشمی تاب می دهد و لبخند معنی داری می زند.«شب که شد همان وخت که خودت می دانی درش کن و صبح بریز تو چایی شیرین انوش خان. دگه خیالت تخت باشه که قفل و قفل می شه» .
بعدازعناوین عقد وعروسی وشب زفاف، درعنوان«نامگذاری»، سر تعیین اسم نوزاد که بدون نظر و مشورت با انوش ومادرش انجام گرفته و راوی بی خبرازشوهراسم تعیین کرده وسجل گرفته بگومگو می شود در اعتراض به انوش :«نه! تو این حقو نداری هنوز به پیش بند مامانت آویزونی». انوش برطبق روایت تاریخی براین عقیده است که: افشین خاین بوده. اقلا میگذاشتی بابک یا مازیار.راوی
با یادی ازتنگدستی انوش تا جایی که برای خورد وخوراک روزانه هم مشگل داشتند سخن می گوید. اختلاف آن دو بالاگرفته وراوی بی خبر ازشوهر به محضری مراجعه می کند برای گرفتن طلاق که محضردار: « آخوندی درشت هیکل وسرخ رو پشت میز رو به درنشسته است بایک تسبیح دانه ریزی را می گرداند» بعاد ازسلام وعلیک ٰ می گوید می خواهم از شوهرم جداشده و طلاق بگیرم. آخوند بعد ازپرسش وپاسخ:«از پشت میزخیز برمی دارد وعربده می کشد:« پس بگو می خوام جنده بشم دیگه . . .» باشنیدن سخنان آخوند با ترس ولرزدررا گشوده فرار می کند. پول تاکسی ندارد تا به خانه برگردد.
از ناهمزبانی خود وشوهربا درون همیشه نامرعی ش به درد دل می نشیند:«انوش زبانم را نمی فهمد و من زبان اورا نمی فهمم.ازدست من عصبانی ست که چرا نمی توانم آن جوری که هست واومی خواهد دوستش داشته باشم ومن عصبانی ام که چرا برآورد کردن ابتدایی نیازهایم اینقدر سخت است … تهیه خوراک و پوشاک .امنیت مالی چیز غریبی نیست ولی همه شان فرصتی اند برای تحقیر کردنم.چون خودم نمی توانم برآوردشان کنم»
تاامیدی، فقر و بی پشتوانگی ازآینده، درد کشنده و فلاکتباری ست.
روایتگر بزرگترین درد اجتماعی ومهمترن عامل اختلاف ازدواج ها که به طلاق منجرشده را مطرح می کند و دربیشترین برگ های کتاب آثرات ناگوارجدایی ها واثارروانی آن را دربچه های معصوم و نوشکفته یاداور می شود. دراندیشه ی پریدن ازاین قفس تنگ وتاریک فرورفته. کلاغی می پرد وندای پرش درذهنش:«باید بپرم. ازپدر،‌ازمادر، ازانوش. ازاین شهر. ازاین خفقان. باید راهی باشد. حتما هست»

«ثبت نام دردانشگاه»
روایتگرر با فرزند طفل سال ش در تهران هستند درکوچه باغ های ونک دنبال دانشگاه«الزهرا». پیدا می کنند. با تمام شدن تشریفات نام نویسی خود دردانشگاه ومهد کودک برای فرزندش. اتاق مناسبی درخانه ی خوب وامن فرخنده خانم اجاره می کند. جوان،همسن وسال خود با دختری هم سال افشین. احتیاج به پول دارد. با پدرش تلفنی تماس گرفته خبراسم نویسی دانشگاه و اجاره منزل را داده و تقاضای پنج هزارتومان پول می کند که پدرش می گوید: « وظیفه من نیست پدرجان که به تو پول بدم تو دیگه شوهرداری». به نزدیکترین طلا فروشی رفته گوشواره هایش را که روزعروسی انوش هدیه داده بود، ازگوش ها در آورده می فروشد به دوهزار تومان و اجاره خانه را می پردازد. شب هنگام قبل ازخواب فرخنده خانم با دخترش فرناز باکاسه آشی به اتاق آن ها رفته وآن دوکوچولو ها نیز باهم آشنا می شوند.

دیدار

ازامدن انوش به تهران ودیدارآن می گوید ووضغ درس و دانشکاه و هم تحصیلی هایش. مادرش قول داده که دوزندگی را تعطیل کند وازشاهرود به تهران بیاد وازتنهایی او وخودش رها شوند وباهم .باشند.
ازدیدار با استاد تارش به نام سهراب :«که دیگر نمی تواند ، تاررا کنار می گذارد و موهام رانوازش می کن وتازیرگردنم رامی بوسد نفس می می دمد وبی هیچ پوششی میان بازوانش جا می گیرم . . . هردو درلذت های ممنوع شیرجه می زنیم . . . روی سینه اش خواب می روم. خوابی که فاصله ی واقعیت و رویارا پر می کند . . . . . چه شب هایی که با فکر سهراب خوابیدم بوسه هایش رابرسر وگردنم خواب دیدم . . . اگر انوش بداند که من چه کارکرده ا م چه حالی می شود؟ کاش اصلا نبود وتوی جاده شاهرود تهران تیکه تیکه می شد. با نامه ای که ازثریا دریافت کرده این فصل نیزبه پایان می رسد
جدایی

جدایی آن دو بااین شرط عملی شده که انوش گفته:« اگر مهریه ت روببخشی حضانت افشین رو میدم … خرجی بچه هم به خودت مربوطه» شاید رفتارهای تنگ نظری یاتنگدستی سبب برخی امور غیر اخلاقی راوی شده که عریان و بی پروا همه ی لذت های جنسی با مردان دیگررا شرح داده:« ازپله های محضر که پایین آمدیم . . . گفتم که بعضی چیزهارونه با پول میشه خرید ونه با زور. فقط با عشق می شه به دست آورد» تیز نگاهم کرد. گفتم «من به تو وفادارنبودم» . ص ۲۵۰ کاویدن روان انسان ها راهنمای علمی وچاره سازاین گونه مشکلات روانی ست.

باید این اثر خواندنی را به دقت مطالعه کرد وبا درک مفهوم روایت ها کهنه دردهای چرکین موروثی جامعه ی دربند اوهام را شناخت. با حس درک درست و تمیز فرهنگ گذشته وحال، زمان و زمانه را دریافت.
آخرین عنوان کتاب «پرواز» است که نویسنده همراه افشین کشوررا ترک می کنند. راوی‌با تلفن: خبرحرکت خود را به ثریا می دهد و سپس درصحبت با پدر که:«بالای سرم ایستاده می گوید: یه زن تنها با یه بچه می خوای بری انگلیس چه کارکنی؟ با کدوم پول؟ می خوای زمین بشوری؟ برمیگردم طرفش:« … پدر جان من اززمین شستن نمی ترسم ازدوباره زمین خوردن می ترسم می خوام برم جایی که بچه م دیده بشه. شنیده بشه. ادم حساب بشه . . .. پدر می گوید ازدیشب که مامانت گفت میخوای بری چشمم روهم نرفته …» مادر: تو که تا خود صبح خرخرمی کردی» رو به پدرمی کنم :‌«وقتی رامین با قاچاقچی می رفت هم خوابتون نمی برد؟ . . .»
میدان آزادی را به طرف فرودگاه مهرآباد رد می کنیم. افشین می گوید مامان! چرا گریه می کنی؟»
وکتاب بسته می شود.

روزهشتم هفته/رضا اغنمی

نام نویسنده: میترا معتمدی
نام کتاب:‌ روزهشتم هفته‌: دینوری درزمانه کرونا
طراحی وگرافیک: نوید منفرد
صفحه آرایی: مهرآذین اخوان
چاپ مرتضوی: کلن، آلمان
چاپ اول : پائیز ۱۳۹۹

این کتاب ۱۲۰ برگی که توسط چاپ مرتضوی، «باقر مرتضوی» یکی از صادق ترین و پاک ترین انسان های شریف زمانه است منتشر شده است. درغوغای پریشانی های نکبت بارکرونا و زندانی شدن مردم جهان درچهار دیواری خانه هایشان به دستم رسید. درنخستین برگ کتاب آمده :«وقتی درآسمان، دروغ وزیدن می گیرد دیگرچگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد» فروغ فرخزاد. شاعرزن بیدار و آگاهی که زمانه برایش نه مساعد بل که ناگوار و زود رس بود. یاد ویادمانده هایش گرامی باد.
کتاب شامل پیشگفتار و پانزده عنوان است که با «انسان تنها نیست» آغاز و با «عنوان حرف من چیست؟» به پایان می رسد.
دراین بررسی برخی ازعناوین اثری جالب که با قلمی پربار واندیشمندانه تدوین شده است، برگزیده ام.
درپس فهرست تک برگی پیشگفتاردرپنج برگ با یادی ازآنجیل یوحنا«حقیقت شما را آزاد خواهد کرد».نویسنده، با نیازوضرورت زمانه شروع می کند: «درمدت دوماه نوشته شد. من نیز روزهای «کرونایی» مانند تمام کسانی که کارشان ضروری تشخیص داده شده بود خانه نشین شده بودم . . .نگران ضعف های علمی وسازمانی، و آزمندی ها و تاریک اندیشی هایی بودم که یا مانع فهم مسئله می شدند یا می کوشیدند تا ازآسیب پذیری ناشی از رنج وسراسیمه گی کاملا قابل فهم آدمیان بهره برداری کنند».

با اشاره به وظایف انسان بودن درجامعه اشاره ای دارد شنیدنی وعبرت آموز «انسانی»:‌ «پژوهشگرانی را می دیدم که روزها وهفته ها درآزمایشگاه هایشان شب را به روز می رساندند وبه خانه نمی رفتند. پژوهشگری را بهتر می شناختم که شب هرشب درآزمایشگاهش دلخون بود زیرا هرروز دیرتر که درمانی برای ویروس کشف کنیم شمار بیشتری ازانسان ها رنج خواهد کشید، خواهند رفت، وداغدار خواهند شد، پرستاران و پزشکان وکارکنان بیملرستان هایی را می دیدم که با دست خالی وبدون ماسک و تن پوش ایمنی با خطری روبرومی شدند که ما ازسربازانمان انتظار نداریم. دراین طرف انسان تنها پناه انسان بود وانسان می توانست قهرمان باشد» ازحاکمان دستاربند چهاردهه ی اخیر می گوید: «رسوایی آن آرمان وآن دلسردی زمهریری. شناخت بساتلخ تری بود . . . گرچه نام های متعدد داشت، درنهایت انسان را ازخود بیگانه می خواست .

. . دراین میان مذهب به راستی موجود روزبه روز بیشتر دست خودرا رو می کرد، حیثیت خود را می ریخت و ٰژرف تر دربلاهت و تزویر فرو می رفت فرقی هم نمی کرد ازولی فقیه تا روشنفکر دینی یک ورد خواب آور را تکرار می کردند. به انسان تلقین می کردند که گویا یک امتحان الهی است با آرزو اندیشی و فرا افکنی می کردند، یا یاوه وحدیث می بافتند . . . مذهب شدیدترین شکل «ازخودبیگانگی انسان است؛ نه یک ازخود بیگانگی معمولی. . . بلکه یک ازخود بیگانگی عمدی وسازمان یافته که توسط کادرهای تعلیم دیده و هزارسال تجربه اندوزی کرده منتقل می شود تا انسان را در وضعیت صغارت نگاه دارد» نویسنده با اگاهی و شناخت کامل ازبنمایه های اندیشه گری منادیان جهل و فلاکت، با این پیام انسانی پیشگفتارعلمی و پندآموز را به پایان می رساند:«به عنوان آنچه خدا به راستی ازمردم می خواهد، تمایز بگذارم، این تمایز، به نوعی میدان مدیون اسپینوزااست. شهادت می دهم که من نیز مانند انیشتین به خدای اسپینوزا باور دارم. امیدوارم این دقت ها چندان بوده باشد که مرا ازاتهام قصد اهانت به مقدسات مذهبی مصون بدارد».
انسان تنها نیست

پیکارهای نو: انگاه که بودا مرده بود بازهنوزهمچنان برای سده ها سایه ی اورا درغاری نشان می دادند یک سایه ی هیولایی و هولناک . خدا مرده است. لیکن ازآن رو که مردمان چنان اند که هستند، هنوز همچنان شاید برای هزاره ها غارهایی باشند که سایه ی اورا درآن ها نشان خواهند داد. و ما… ما باید هنوزهمچنان سایه اش رانیز شکست دهیم!» نیچه، حکمت شادان
پزوهشگر، فرآیند ویرانگر ویروس کرونا را از نظرگاه علمی توضیح می دهد:
کرونا برخلاف ویروس های اخیر، فقط یک ویروس بیولوژیکی، نیست. یک امکان وجود شناختی است. اصابت گاه آن تنها انسان به عنوان موجودی داده شده به دیالکتیک زندگی ومرگ نیست، بلکه انسان درتمامی غنای توپولوژیکی اواست. کرونا به همه ی سیستم های حیات انسانی زده است، فیزیکی، روانی، اقتصادی،‌اجتماعی، وهمه ی سیستم های فکری و نمادین ویروس تن ناچیز ونامرئی خودرا به زیست جهان انسان درهمه ی ابعادش دوانده و آنچه را زیروپنهان بود به رو آورده است. می تواند حتی یک «رخداد» به معنای واقعی قوی آن باشد،آنچه، زمان را به قبل وبعد تقسیم می کند. . . . . . . ویروس هیچ معنایی جزآنچه بازخورد ساختارهای معنایی ما به آن می دهد ندارد. همیشه چنین بوده، چنین ترنیزشده است، و خواهد شد. انسان خدایی است که آمده جهان را برای خود معنا کند . . . . . . . «مخمل» انتر قصه ی انتری که لوطی اش مرده بود اثرصادق چوبک بعد از مرگ «لوطی جهان» – و چه نام با معنایی – زنجیرش را ازجا می کند تا سرانجام به آزادی ازدست رفته اش بازگردد، لیکن هنوزاندکی ازاودورنشده با شنیدن صدا ها و دیدن صحنه های تازه به پیکر بی جان لوطی باز می گردد .

. . لوطی جهان، حکم حًدای «مخمل» را داشت. سیری وگرسنگی اش دست او بود هم او افیونی اش کرده بود. او بود که او را می زد و می ترساند، وحبه قند و دود افیون می داد تا چنانچه لازم می دانست رفتار کند. زنجیر مخمل دست او بود. قلاده ی او برگردن مخمل. معروف و منکر مخمل آن چیزی بود که لوطی اش می خواست. هم اوبود که ازمخمل موجودی بار ٰاورده بود که درحالی که ازوضعیت زنجیری خود بیزاربودجسارت آزادی را که درفطرت او بود ازدست داده بود. «او نه آدم بود و نه میمون میمون. موجودی بود میان این دو تا که مسخ شده بود» نویسنده ی آگا ه و بیدار زمان، با اشا ره به آثرات نامعلوم ویروس کرونا درآینده ی جهان، اضا فه می کند که:«یک چیز مطمئنا معلوم شد: ویروس اندیشیدن را ناگزیر ساخت. شدت و حدت اندیشیدن را بالا برد. ما را واداشت تا سترگ تر، عمیق تر و دوراندیش تر بیندیشیم . . . شاید بار اولی بود که انسان در زمانی مشترک درسراسرجهان به انسان می اندیشید»همو بایادی از متفکران یونان باستان اضافه می کند: «هایدگر، پس از کمی سردرگمی، آن را «ازمستوری درآمدن » هستی شناختی جهان می خواند. الشیا ان عملی است که جهان را بدوا پیش چشم انسان باز می کند». روایتگر دانشمند و پاک اندیش که به درستی، برآمدن کرونای ۱۹را «یک رخداد درسرگذشت حقیقت» می داند براین باورتآکید که:«منطق درونی جهان ما را آشکار ساخت. پرده ازروی چیزها برداشت.ومشت خیلی هارا باز کرد . . . نشان داد فاصله طبقاتی یعنی چه.

نابرابری درآمد یعنی چه. بیکاری یعنی چه. نشان داد چرا پیش شرط توصیه به شستن دست ها داشتن آب جاری است وپیش شرط ماندن درخانه داشتن سقفی برسر. . . . نشان داد که علم اقتصادی که مهربانی و تعاون انسانی را به حساب نمی اورد و محاسبه نمی کند چه ایده ئولوژی ازانسان بیگانه ای است . . . نشان داد که تفاوت علم و وعظ چیست. نشان داد که پرستاران و پزشکان و کادرهای درمانی و بهداشتی یک طرف وتمامی حوزه های مذهبی یک طرف. نشان داد که داروین و پاستور یک طرف وتمامی «پزشک های سنتی یک طرف.نشان داد انسان چه موجود بغرنج و متناقضی است. هم شرافت اورا نشان داد وهم رذالت اورا. . . . نشان دادانسان ممکن است گرگ خودش باشد، ولی بازهم انسان، جزانسان، همدرد، یار ویاور،‌ وپناهی ندارد. . . . ونشان داد که انسان تنها نیست.
درعنوان:علم همیشه بهتر ازمذهب است. ازاینیشتن می گوید:
«. . . واژه ی خدا برای من چیزی نیست جزیبان و ضعف انسان. تورات و انجیل مچموعه ای ست ازافسانه های احترام برانگیز. اما بسیارابتدایی. هیچ تفسیری، هر اندازه هم ظریفانه، نمی تواند: (برای من) چیزی را دراین ارزیابی تغییردهد. طبیعتا تفسیرهای ظریفانه ی بسیارمتنوعی ازآن وجود دارند ودرواقع ربطی به متن اولیه ندارند»
خدای رژیمی یا مدل خدا به مثابه تجربه ی اول شخص مفرد
گر زمسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ درازاست و زمان خواهد شد
حافظ
چگونه می شود با آن مدل خدایی که ویروس را در روز هشتم هفته آفرید کنار آمد؟ نواندیشی دینی می کوشد تا مدل خدای تام وحد اکثری فقاهتی را با همخوان ساختن فقه باعلم مقتضیات زمانه حفظ کند. این مدل خدایی که با مسبباتی عمل می کند که فقط علوم «انسانی» درمقابل «الهی» می توانند بفهمند چیست، ودست دینوران ازآن کوتاه است. دیگر به اندازه ی سابق ارباب رجوع ندارد». مخاطبان کیستند؟ اکثریت مردم! عوام و روشنفکر فرق چندانی درجامعه ما ندارند. حادثه ی بهمن ۵۷ برآمدن خمینی، لودهنده ی فرهنگ اجتماعی شد و بهترین سند در«بی اندیشگی منادیان روشنفکری». بگذریم! با اندک تآمل در پیام نویسنده آگاه، درک درست گفتارو صراحت کلام راوی ، با دلی لبریز از انسانیت وانسانگرایی، خفتگان وفریب خورده دگان قرون متمادی را که به اعتیاد «مذهب» معتاد هستند؛ تکان می دهد. منادی علم وانسانیت است: «مردم ترجیح می دهند فقه را دور بریزند و مستقیم به سراغ علم بروند. دوست نیزندارند که آخوندی جلوی دربیمارستان بیخود سرشان را بخورد و وقتشان را به هدر دهد. . . . روشنفکران دینی یکی می کوشد خدا را با علم آشتی بدهد آن دیگری با دل». حرف وحدیث خدایان است بود ونبودش درجلوه های گوناگون برای سرگرمی مردم و سرانجام این که: « خدای دینوران تجربت اندیش، که مانند صحنه های سینمایی احساسات تماشاگررا به دور ازحقیقت به جنبش درمی آورند، خودش تجربه بشود. بیرون ازاین فیلم، دوست یک چیز است، معشوق یک چیز دیگر. کرونا این ها را نیز نشان داد».
حرف من چیست؟
آخرین فصل کتاب عنوان بالاست:
«این یک درگاه است، بین یک جهان وجهان بعدی. ما می توانیم انتخاب کنیم که با کشدن لاشه های تعصبات ونفرت هایمان، آرزوهایمان بانک های داده ها وایده های بی جانمان، رودخانه های مرده وآسمان های دود گرفته مان به دنبال خود، پای کشان ازاین درگاه رد بشویم. یا می توانیم سبک بار، با اثاثیه ی اندک، حاضربرای تصوریک جهان دیگرآن راپشت سر بگذاریم. وبرای مبارزه به خاطرآن آماده باشیم» آروندانی روی، پاندمیک یک درگاه است.
روایتگردرآخرین یرگ های این اثرپژٰوهشی ماندگار درادبیات تبعید، با نگاهی به غایت صادقانه ازنگرانی ها و دلواپسی های خود می گوید: «من نگرانم، خیالم آسوده نمی شود. ازطرفی به دینوران اعتماد ندارم، وازطرفی می بینم آنچه تا حال مطرح کرده اند برای آنچه لازم است صورت بگیرد ناقص است. وهم نامناسب. من درآنان نه صداقت کامل می بینم نه ندامت لازم و نه ازهمه مهمتر رعایت شان کافی برای انسان هم می ترسم دوباره خدعه ای درکار باشد.«اشاره به گفتار خمینی ست که درسال ۱۳۵۷ پس ازورود به تهران درمقابل سئوال خبرنگاران که شما درپاریس ازآزادی زنان و . . . می گفتید. گفت خدعه کردم». وهم می ترسم که این بار نیز این خدعه درعمل به چیزی جزتباهی نینجامد.

من دردینوران صداقتی را که ممکن است پیش زمینه ی احیای اعتمادم به آنان شود نمی بینم. ایشان چنان سخن می گویند وعمل می کنند که کمونیست های توبه نکرده. اصلا بابت این چهل سال، تا چه رسد بابت طالبان وداعش، پوزشی نمی طلبند . مانند کمونیست های توبه نکرده معاصی بزرگی و کوچکی را که به دست دینوران و به نام دین و به فرمان مدل خدای تاریخی وسنتی انان انجام شده، به تعبیرهای بد، به درست نفهمیدن، به سوء استفاده وبه اقتضائات تاریخی وبه روانشناسی اشخاص نسبت می دهند. نازی ها نیز درفردای جنگ دوم جهانی چنین کردند. گفتند نمی دانستیم. گفتند ما که نبودیم، گفتند به آلمان درجنگ اول اجحاف شده بود. گفتند فرهنگ وتاریخ ما آلمانی ها هیچ تقصیری نداشت.

یک روانشناس آلمانی این جبن اخلاقی را عجز درموییدن خوانده است. ما ندیدیم دینوران بمویند. مویین پیشکششان ندیدیم ازته دل پوزش بخواهند وآن چه ندارند، باوجود این هنوز نظریه پرداز آن را به محاکمه نکشانده اند. کسانی را می مانند که استالینیسم را رد می کنند ولی هنوز همچنان درستایش استالین سخن می گویند. واورا «مردمی ترین » رهبر در تمام تاریخ می دانند. جنایتی را که آیت الله منتظری تاریخی خواند محکوم می کنندِ لیکن کسی که این جنایت ، مانند جنایت های خلخالی تحت رهبری او[‌ آیت الله خمینی ] و به هرحال هرچند هم جر بزنیم به یکی از کلمه به فرمان او انجام شد.

همچنان می پرستند. یک انسان صادق حتی به خاطردزدی گربه اش احساس ندامت می کند تا چه رسد به خاطر خونریزی یکی از رهبران دینی اش. این سکوت ها، اگر نگوییم آن تپق ها حکایت از صداقت نمی کند، نه با ما ، بلکه حتی شاید با خود، واین احتمال دوم بیش از اولی مرا می ترساند. شرط اول صداقت رو راست بودن با خوداست . . . بارها دیدیم که مدل خدای ایشان پاسخگوی مدل های پیشین خود نیست . . . بوی کهنه که از اعماق، ازلایه های زیرین می آید . . . قربانیان خاطره ی طولانی دارند. شیعیان به خصوص کسانی که آن حکایت معروف درمثنوی مولانا را خوانده اند باید این را خوب بدانند. خبر دیر به قربانیان می رسد . . . داغ ما تازه است. داغ من تازه است، امروز تازه تر از تابستان ۶۷».

دویسنده فاصل و آگاه زمان با داشتن تجربه فراوان ازدستورات برده داران وبنده پروران، سازنده ی خیر وشر را مخاطب قرارداده :«پس ازآن فضاحت، نخستین شرط خدای تازه آن است که صادق باشد. این خدا باید یک بار و برای همیشه بگوید که من دیگر، خیرالماکرین «بهترین مکر کنندگان نیستم. پشیمانم که با فرزندانم چنین کردم. و مکرشان را با مکر پاسخ دادم. . . . . . .» همو با چهار پیشنهاد همخوان وهماهگ با فرهنگ زمان به دینوران متحجر وفریبکاران حرفه ای اثر کم نظیر دوران تبعید را به پایان می رساند.
بخش های کوتاهی ازچهارپیشنهاد سازنده و بنیادی را به اختصارآورده ام.

پیشنهاد اول:
نخستین انتظار من ازدینوران این لست که باما و خود صادق باشید. پیش شرط ومبدا صداقت، گفتن حقیقت درباره خود است ونه درباره دیگران. صادقانه و بیش ازهرچیزبه تاریخ جنایت های مذهب بپردازید ازهمان یثرب. با خطاب به دینوران، ازمظلومیت های تاریخی: «ازمظلومیت ها یشان نوشتید وگفتید کمی هم ازظلم هایشان بنویسید و بگوئید. فراموش نکنید که حکومتتان با خدعه آغاز شد . . . با نقد مذهب شروع کنید نه با بدیل آن» بااین جمله: «من تنها به کمونیستی احترام می گذارم که بار شرم حرکت آن درتاریخ را برعهده بگیرد وازاین پس درتمامی آنات اندیشه اش باخود حمل کند»

پیشنهاد دوم:
«انتظارمن ازدینوران توبه کنید! بلند وبارها برزانوان وپیش روی جمع توبه کنید! نشان بدهید که بار گناهان این چهل سال، صدسال، این هزارسال، راچنان بردوش می کشند که هرگزدوباره مذهبشان مرتکب چنین بربریتی نخواهد شد. فراموش مکنید که به خاطراین چهل سال دچار کسری هنگفت اعتماد وحسن نیت هستید. کمتردروغی است که نگفته باشید وکمتر جنایتی است که یکی ازگرایشهای شما مرتکب نشده باشد. ازهرگونه خدعه ومکری تبرا بجویید. با ندامت و با فروتنی خاص کسی که این را می داند توبه کنید. چنان توبه کنید که انگار از مغز استخوانتان می دانید که هیچ توبه دیه ای کشته ای را به زندگی باز نمی گرداندِ، که داغ آنچه کرده اید همیشه باشما خواهد ماند . . . » با اشاره به فرآیند دگرگونی های جهانی دوره رنسانس اضافه می کند که :«انسان شناسی متقدم است برخداشناسی». ص۱۱۷

پیشنهاد سوم
سومین انتظار من این ازدینوران: انسان را مرکزپیکربندی های دینی خویش قرار دهید. انسان را گواه بگیرید. کاررا باپوزش ازانسان بیاغازید. پیش انسان فروتن با شید. یک مدل خدا پسرش را برای انسان قربانی کرد. شما نفس تان را قربانی کنید. گاه ان است که دلیری کنید. گامی دیگر بردارید وبه رنسانس برسید» با اشاره به روایت حکیمانه ی اسپینوزا: «دین حقیقی آن است: خدارا اطاعت کن و به دیگران عدالت و احسان بورز . از این صحیح تر ودقیق تر نمی توان گفت. . . . یکی دیگر ازاین مدل خداها آن که فقه اش را محقرکرده است. نیز مومنان را به احسان نمی خواند. بلکه به تداخل درامورشخصی دیگران وا می دارد. مومن این مدل خدا را بیشترمراقب رفتار دیگران است تا نگران رنجهایشان»

پیشنهاد چهارم
«چهارمین انتظارمن ازدینوران: احسان رامرکزانتظارات خداازمومنانش قراردهید. مدل خدایی برسازید که آدمیان را به احسان وعدالت نسبت به یکدیگر می خواند. وظیه ی اصلی او راخدمت گزاری به دیگران می داند، ونه امربه معروف ونهی ازمنکر: که التیام دردهای همنوعانش در جهان دغدغه ی دینی اواست، و رستگاری آن جهانی ایشان را به مدل خدایی وا می گذاد که این موضوع را درارتباط خصوصی میان خود وبنده اش چنان حل می کند که هیچ کس ازآن خبردار نمی شود. مدل خدایی به ما بدهد که ما را به حقیقت به هرقیمت، به عدالت به هرقیمت،‌ وبه دفاع از حریت و کرامت و حقوق دیگران به هر قیمت فرا می خواند.
حرف آخر: اینکه با مرگ یک مدل خداضمانت اوازتمامی آنچه به او نسبت می دادند پس گرفته می شود. اگرمی خواهید پیکربندی نوینی ازخداودین بسازید باید ازنوبسازید، ازسر! من نمی دانم انسان امروز وشاید فردا به کدام خدایان و به چه دین هایی نیاز دارد، ولی یک چیزرا با اطمینان می دانم: اگر انسان به خدایان نیاز داشته باشد شکل نوشده ای ازخدایان ودین های ورشکسته ی موجود نیست. انسان به خدایانی هنوزناشناخته که هیچ کتابی آمدنشان راپیشگویی نکرده است»

با آیه ی ۴۵ ازسوره انعام با ترجمه ی فارسی :«پس ریشه ی آن گروهی که ستم کردند برکنده شد و ستایش برای خداوند پروردگار جهانیان است».

کتاب پراز ناگفتنی ها با اندشه های نوشکفته دینی، به پایان می رسد.

روایتی بس پندآموز وعبرت زا. سند مکتوبی از: معرفت، ازشکوفایی نوخواسته ها در زمانه ی کرونای منحوس لعنتی! وخشونت حاکم برجهان اکنونی، لکه دارشدن حرمت انسان وانسانیت! هربرگی ازکتاب گوهر تابناکی ست ازفضیلت انسان، که به ناحق دربند بردگی «دینوران» گرفتارند. شناخت وآشنایی با خدایان گوناگون حاکم برپندارها واندیشه های آدمیان است وفاشگویی های عریان دررسوایی دینوران .
دوهفته ایست که این کتاب را زیر ورو می کنم و نمی توانم ازخود دور کنم و کناری بگذارم. صادقانه بگویم : چون طلسم شده ای گرفتارم. نشانه های زیادی دارد ازخودی وخودها دربند بند وهرسطرش. انگار سرگذشت خود وهموطنان را و چه ماهرانه و صادقانه به نمایش گذاشته است را می بینم زیرآسمان خاکستری لندن، پیرمرد عبوس کینه توزازتبارهند، همان که گفت: «اقتصاد مال خر است» باآن همه کشتارهای فله ای و ویرانگری هایش. مقبره ای با گنبد طلایی ساخته شد وبارگاهی! کتاب: بازخوانی اسارت فکری وبندگی نسل ها را روایت می کند!
مطالعه این اثز جالب و پرمحتوارا نباید ازدست داد.

آواز نگاه از دریچه ی تاریک /رضا اغنمی

نام کتاب: آواز نگاه از دریچه ی تاریک
نام نویسنده: مهدی اصلانی
نام ناشر: نشرباران – سوئد
چاپ اول. تاریخ نشر: ۲۰۲۰ (۱۳۹۹)

این کتاب اخیرا توسط یکی ازهمبندان نویسنده در زندان های جمهوری اسلامی ودوست دیرینه ام به دستم رسید. درنگاهی کوتاه ازعنوان «آسمان دیگری هم هست» که برپیشانی مقدمه نشسته سر گرم مطالعه شدم. تا رسیدم به جایی که نام کتاب: «اواز نگاه ازدریچه ی تاریک» ازمحتوای یکی از شبانه های شاعربزرگ آزادی احمد شاملو برگرفته شده، شوق زده اما اندوهناک فرورفته درفضای گذشته ها سرگرم مطالعه شدم.
کتاب۴۳۱ برگی درپس مقدمه، شامل چهارفصل است

فصل اول : پدران – مادران.
آفتابم کو؟

فصل دوم : هم سران
خانه خالی است

فصل سوم: فرزندان
آواز صدایت کو؟

فصل چهارم: خواهران — برادران
کوچه تلخ است

فصل اول: روایت مادران و پدران: آفتابم کو؟

نخستین مصاحبه روایت دردناکی ست که نویسنده درنشستی پای صحبت خانم فاطمه اردوان، مادر سودابه اردروان، هنرمندی که هشت سال ازعمر حوان ش را درزندانهای چمهوری اسلامی سپری کرده است. گفته ی مادر را با زبان آذری: با مخاطبین درمیان می گذارد:
«سن یاتالی من گؤزومه اولدوزلاری! سای دیمیشم»
اززمانی که تو خوابیدی، من به چشمم گفتم ستاره ها را بشمارید!
مادر، سفره ی دل دردمندش را پهن می کند. زادگاهش شهر زیبا و پربارو برخوردارازتمدن باستانی مراغه است که به تبریزکوچیده و ساکن آن جا شده اند. خانواده ای کارمند با زندگی متوسط. گله مند از ناسازگاری همسر، با تمجید ازپدرشوهر«مردی مهربان بود و ازمشروطه خواهان دوران جنبش مشروطیت تبریز درانتخاب نام فرزندانم دخالت مستقیم داشت، دارا، داور، دانش و سودابه و نام فامیل را دردورانی که شناسنامه مرسوم شد برای خود برگزید» در زمانه، این که تعیین اسامی اکثرنوزادان درخانواده ها، دختر و پسرازامامان گرفته تا امامزاده ها بود، گزینش اسامی فارسی سنت شکنی پدربزرگ را یادآور می شود
سودابه ازکودکی عاشق نقاشی بود. پس ازانقلاب ۵۷ برای تحصیل دانشگاهی به تهران می رود. «دانشجوی دکوراسیون ومعماری داخلی درپلی تکنیک تهران سرگرم تحصیل می شود. در حوادث ۳خرداد۶۰. . . در۱۹ شهریورماه همین سال سودابه درتهران دستگیرشد تا مدت ها ازوضعبت او بی خبربودیم» به شدت ازشوهرش گله مند است که ازدادن پول برای رفتن به تهران چهت ملاقات سودابه و دیداردختر زندانی ش خودداری می کرد. تاجایی که ازسرناچاری ازهمسایه ها قرض می گرفت. دراین گیروردار پسرش نیزدرتبریزبه اتهام هواداری از اقلیت دستگیر و زندانی می شود. از رفت وآمد به تهران و رفتارهای انسان دوستانه برخیها به نیکی یاد می کند . از«فرنگیس» دخترهمبند سودابه که اعدام شده از مادر می پرسد: «مادرچراسری به مادرفرنگیس نمی زنی؟ «آناسینا نه دیییم؟ منیم قیزیم ساغ قالیب سنین قیزین اعدام الوب» بروم به مادرش چه بگویم؟ دخترمن زنده مانده و دخترتواعدام شده؟» ص۱۸

راه خانه را گم کرده بودیم
روایت بتول(مادر موسوی)

راوی این بخش نیزمادردلسوخته ایست که ازهجوم ماموران امنیتی روزاربعین ۱۳۶۰به خانه ش می گوید. دختر وسطی مدتی پیش دستگیرشده:
«هرروزشال کلاه می کردم وبه دنبال اوبه تمام کمیته ها وزندان ها سرمی زدم ولی با فحش وناسزا وتحقیر روبرو می شدم و درنهایت خسته وگریان به خانه برمی گشتم».
روزی اکرم دختر بزرگ ش که جای دیگری زندگی می کرد به خانه مادرآمده می گوید خانه راپس داده
«برای اینکه می باید با دفترچه های بسیج به کمیته محل مراجعه ومشخصات خود و محل زندگی را خبربدهد»
اکرم مدتی درخانه مادربزرگ وعموها مثل کولی ها زندگی می کند. غروب روزی به خانه مادر می رود ورفقایش نیزسر می رسند و شروع می کنند به بجث و جدل سیاسی. مادرکه ازشلوغی کوچه وآمد ورفت های اطراف خانه مشکوک شده بود با احساس خطر، اخطار می کند بروند بخوابند توحهی نمی کنند که زنگ درخانه به صدا می آید و مآموران مسلح ازطریق پشت بام همسایه هجوم برده خانه وحاضران را محاصره می کنند:
«دخترانم ودوستانشان در رختخواب مانده بودند. اکرم ازترس بالا می آورد. پاسداران با اسلجه وخشونت آنهارا از ته حیاط گرفته وسوار ماشین کردند ازدوستان اکرم پرسیدند:«شما کی هستید؟» آنها با لهجه ی آذری گفتند:«ما اینجا مهمان هستیم» من هم تآیید کردم. حواسم به این بود که آن ها را نبرند. آنها مهمان ما بودند . . . پاسداران با فریاد یک دیگررا صدا می زدند . . . آن ه ارا،اکرم ودختر دیگرم راسوارماشین کردند. مراکه مدام جلزوولزمی کردم به زورنگه داشته بودند خودم را به ماشین رساندم وآویزان سپرعقب ماشین شدم. یکریز فریاد می کشیدم. «آن هارا کجا می برید؟» ماشین که سرعت گرفت دستانم ازسپرعقب رهاشد زخمی شده بودم. بعضی ازهمسایه ها ازلای درنظاره گر ماجرا بودند. گویی من غریبه ای بودم . . . و مرا نمی شناسند»صص ۲۰ – ۱۹
در روزهای ملاقات از بی حرمتی وتحقیر و رفتارهای توهین آمیززندانبانان با مراجعین می گوید وازروزسردی در زمستان که والدین برای ملاقات هرسه دختر درانتطارند، خبرمی دهند فقط با اکرم ملاقات می کنید آن دو دختر دیگر به قزل حصارمنتقل شده اند:«هردو خشکمان زد. باورشان نکردیم. داشتیم دیوانه می شدیم. فکرکردیم آن دو را اعدام کرده اند و به ما دروغ می گویند. نمونه های این چنینی فراوان دیده بودیم. بیچاره خانواده ها را ماه ها به دنبال نخودسیاه به این زندان ها پاس می دادند . . . اکرم گفت نگران نباشید حتما همین طور است که گفته اند . . . در ملاقات بعدی به او گفتیم که خواهران را درقزل حصار ملاقات کردیم . . . آن ها فقط دخترکان مرا دستگیر نکرده بود ند بل که تمام زندکی ما را گرفته به نابودی کشانده بودند. پسرکوچکم که درکلاس دوم راهنمایی درس می خواند یک روز ناظم مدرسه ازصف بیرون کشیده این طور به معرفی او پرداخته بود:
«بچه ها این برادر منافقین و ملحدهاست خواهران او در زندان هستند آن ها می خواستند چمهوری اسلامی را بیندازند . . .ازمدرسه اخراج می شود» با این سروده زیبا این بخش به پایان می رسد:
سرآن ندارد امشب که برآید آفتابی/ چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی» صص۲۲- ۲۳

فصل دوم: روایت هم سران: خانه خالی است
چو بوی گل به کجا رفتی
روایت طیبه اخوان

این فصل شامل ۳۱ روایت، بخش کوچکی ازکشتارهای اسلامگرایان است که استبداد دینی را با آن همه بحث و موعظه های مردم فریب از«گذشت وعدالتخواهی»، عریان کردند. بی جا نیست که آگاهان جامعه براین باورند که برآمدن آخوندهاُ را به فال نیک باید گرفته شود. چرا که افراد جامعه درهر باوردین ومذهبی که بوده وهستند؛ گوهر ذاتی این طبقه مفتخور وانگل را دیدند و شناختند.
نویسنده به درستی درکنار معرفی جانباختگان و شرح سوزدل مادران وبازماندگان، پرده ازظلم وستم انگل های فاسد عمامه ای برداشته که قرن هاست درلباس وشغل ومقام خودساخته ی «روحانیت» مردم را دردنیای وهم و خیال با وعده های بهشت و جهنم، از عقلانیت دور نگه داشته اند.
روایت های کتاب هریک داستان غم انگیزی ست هولناک. یادآورکشتارهای دوران برده داری عصرکهن. فرایند ویرانگر فرهنگ پانزده قرنی اعراب بدوی! باید خواند وبه دقت هم خواند ودرسنجه ی خردگرایی قرن؛ باچرکابه های خونین باستان که درقدرت است و هنوزمسلط تمیز داد و به داوری نشست.
دو روایت: اولین و آخرین روایت (ـیکم و سی ویکمین) را دراین بررسی برگزیدم.

نخستین روایتگر طیبه اخوان، سابقه آشنایی خود با ناصراخوان را شرح می دهد: زاده لنگرود درسال ۱۳۲۹و فارغ التحصیل دانشگاه پهلوی شیراز، « درسال ۱۳۵۲ پس ازبازگشت به منزل درلنگرود دستگیر شد وپنج سال حکم گرفت» پس ازگذر از زندان های قصر، اوین، کارون اهواز در انقلاب سال ۵۷ آزاد شده درحزب توده به فعالیت می پردازد: «من بعنوان هوادار این جریان درحوزه ی شرق تهران تحت مسولیت ناصر قرار گرفتم. شناخت زیادی ازاو نداشتم. ولی تیپ و شخصیت و منش او بسیار مورد احترامم بود» با اشاره به ازدواج با ناصر، موافق نبودن خانواده ی سنتی خود، بااین حال محفل دوستانه و مراسم ازدواج را یادآور می شود:«درفروردین ماه سال ۶۱ با برپایی جشنی کوچک درمنزل یکی از دوستان سازمانی و باحضور شماری ازآشنایان و هم تشکیلاتی سیاسی ها و بروبچه های سیاسی، زندگی من و ناصر آغازشد . . . درآن دوران و براساس ضرباتی که به تمام جریانات سیاسی و دوضربه سنگینی که جریان شانزده آذر در دو پاییز متوالی سال های ۶۲ و۶۳ خورد، من درسال ۶۳ با زایمان زودرس صاحب یک پسردوکبلویی شدم» ص ۹۶
باخروج هم اندیشان ازکشور، ناصربا تأخیروامروز وفردا کردن ها به فرار از وطن، در۳۱ شهریور۶۵ ناصر و طیبه وأیدین دستگیر و زندانی می شوند. طیبه پس ازمدتی آزاد می شود:«ناصر به چهارسال حبس محکوم شد».
در پاییز سال ۶۷ خانواده های زندانیان اوین درمحل حمع شده وحاج کربلایی زندانبان منحوس خیراعدام جمعی وکشتار وحشیانه زندانیان سیاسی را اعلام می کند: تصمیم گرفتیم سوگواری نکرده ومراسم را مدیریت کنم. مادر ناصر با گلی برسینه وداغی بردل. خطاب به من گفت:«بیا گریه نکنیم تا دشمن شاد نشویم فرزند من زنده است محکم باش . . . آن روزها حکایت خاوران وجنازه های بیرون مانده ازخاک حکایت کابوس های شبانه بود . . . تمام زندگی و عشق ام و پدر پسرم را گرفته بودند. من باید درخود می ریختم ودم بر نمی آوردم. مادر ناصر در شصت و هفت سالگی درخواب کابوس های ش دچار خفه گی شد. درآن دوران هرگاه از مسیر همیشگی به نزدیکی های ونک ومسیرزندان اوین می رسیدیم، آیدین می گفت خوش به حال بچه هایی که به ملاقات پدرشان می روند. گاه شب هاازخواب می پرید و می گریست پرسش هایش را نمیتوانستم پاسخ دهم. بغض امان نمی داد بیشتر پرسش هایش را باخاله اش درمیان می گذاشت. با رفتن به مدرسه مجبور شدم حقیقت را به او بگویم: «ببین آیدین پسرم پدرت با دوستان اش دریک تصادف کشته شدند وما دیگر نباید منتظر برگشت بابا باشیم. درپاسخ گفت من خودم می دانستم». وبعد خاطراتی که من تلاش کرده بودم ازاوپنهان بماند را برایم تعریف کرد وآن سال ها همه تصادف بود تصادف مرگ».صص۹۹/ ۹۸

آخرین داستان این فصل باعنوان:
زنه وارش خوانگوشتا به شیشه
روایت شایسته وطن دوست

راوی دختر و نخستین فرزند کشاورزی ازخانواده ۹ نفره اهل روستای «تربه بر» درنزدیکی آبکنار از توابع بندرانزلی است.
با اشاره به نابرابری های اجتماعی وحوادث سال ۵۷ ازپیوستن خود به فعالان سیاسی درمنطقه: «پس ازحوادث ۳۰خرداد ۶۰ ودر رویارویی حاکمیت با تمام نیروهای به اصطلاح براندازروزبه روزفعالیت سیاسی در شهرستان کوچک ما را دشوارتر ازپیش می کرد. تقریبا تمام دوستان نزدیک ام سیاسی وعمدتا از مجاهدین بودند. در ۱۷ مرداد سال ۶۰ درمنزل پدری ام. دستگیروبه ده سال زندان محکوم شدم. تاسال ۶۴ را درزندان انزلی سپری کردم. با گشایش نسبی وتغییرشرایط به دلیل بازبینی ی هیئت منتسب به آقای منتظری، در تاریخ ۱۷ تیرماه ۶۴ از زندان آزاد شدم» سپس ازآشنایی وازدواج خود با فرزان ببری می گوید که ازهواداران ارمان مستضعفان بوده بعدا به مجاهدین پیوسته بود. درفکر خروج ازکشور، ششم بهمن ماه درحالی که شایسته خانم باردارهستند و درمنزل پدر شوهرشان بودند:« به منزل ریختند و هردومان را بازداشت کردند» همو درنیمه ی سال ۶۶ به دفتر رییس زندان رشت فراخوانده می شود:«درحالی که چشم بند داشتم ورقه ای را جلویم گذاشتند وگفتند که این حکم تو است و امصا کن . من اصلا حکم را ندیدم به سی سال حبس محکوم شده بودم.چندماه بعد این اتفاق برای فرزان تکرار و او را به بیست سال محکوم کرده بودند. نه من و نه فرزان هیچ کدام حکم را ندیدیم» درنیمه سال۶۶ از انزلی به زندان رشت منتقل شده. درشهریور۶۶ دربیمارستان حمایت مادران رشت نوزادش چشم به هستی می گشاید. مادر حدود چهارده ماه، درزندان ازدختربچه ش مواظبت می کند: «فرزان ازبدوبارداری ام اطمینان داشت فرزندمان دختر خواهد بود. با تولد دخترم پیش بینی او به تحقق پیوست. درملاقات های داخلی اورا درآغوش گرفته و با تمام جان ودل اش اورا می بوسید».
آخرین ملاقاتش را با دل پردرد و رنج که در۳ ادریبهشت سال ۶۷ رخ داده شرح می دهد: «دختر هشت ماهه ام را یکه برخلاف همیشه حاضرنبود به آغوش پدر برود فرزان پرسید چرا این بار مرا پس می زند؟ و به شوخی گفت «نکند به او گفتی من پدر بدی هستم» درآن زمان فرزان ودیگر زندانیان برسر پوشیدن لباس فرم با زندانبانان در گیر بودند. گفت« شاید دیگر به ما ملاقات ندهند» او رفت و دیگر هرگز نیامد. وقتی نگهبان گفت وقت تمام است او مرا درآغوش گرفت و بوسید. من که خجالتی بودم گفتم چه می کنی مگر نمی بینی که نگهبان این جاست ؟ فرزان رو به من گفت: تاچشمش درآید! باردیگر نگهبان فریاد زد که وقت تمام است این بارمن بودم که دستش را محکم گرفتم و گفتم نرو نرو! گفت کاش دست خودم بود و می توانستم نروم».
به روایت ازکتاب (شب بخیر رفیق) خاطرات زندان احمد موسوی، صبح ۸ مرداد فرزان را از بند برده دیگر به بند برنمی گردانند. «تاریخ احتمالی اعدام فرزان ۸ یا۹ مرداد ماه۶۷ است.مسئولان زندان گفتند نمی توانم بچه را
نزد خود نگه دارم. دخترم را تحویل عمه ی بزرگش دادند. پس ازچند ماه بی خبری درشب تحویل سال ۶۸ از اعدام فرزان اطمینان یافتم. درفروردین سال۶۸ ما را به زندان لاهیجان تحویل دادند. پس ازدوسال درتاریخ ۲۰ اردیبهشت سال ۷۰ مرا به گوهردشت منتقل کردند دوماه بعد دست به اعتصاب غذا زدم وپس ازده روز به دستور صبحی رییس زندان به اوین منتقل شدم وتا اول تیرماه ۷۹ دراوین ماندم. دربهارسال ۷۹ دراعتراض به ادامه ی حبس م دست به اعتصاب غذا زدم. پنجاه ودوروز دراعتصاب غذا ماندم. درحال رفتن بودم. جنازه ام روی دستشان مانده بود. من را که شبیه جسد بودم صدا زدند وگفتند: «این جا را امضا امضا کن آزادی».
این بانوی زندان کشیده با دلی خونباروپردرد عمرجوان خودرا با«هفده سال وچهارماه وبیست وشش روز زندان» گذرانده، بی قانونی واستبداد اسلامگرایان چپاولگر و فاسد را بی آبرو کرده است صص ۲۱۸ – ۲۱۶
من خوانندهُ بارها با بغض گره خورده درگلو، روایت ها را تیکه تیکه پشت سر می گذارم. درمانده و پریشان ازاین همه جوروستم ملایان جلاداز تجاوز به حق وحقوق انسانی هموطنان، درمانده وپریشان دربدردنبال «عدل اسلامی» که ازبچگی با شیرمادر با هستی م عجین شده. می گردم و می چرخم! کو؟

فصل سوم: فرزندان: آواز صدایت کو؟
فصل چهارم : خواهران – برادران : کوچه تلخ است

مهدی، در فصل سوم شرح حال ۱۹ قربانی و درفصل چهارم شرح حال ۴۵ قربانی و خانواده های داغدار را با همان کنجکاوی و امانت داری صمیمانه ش معرفی کرده، اثری آفریده که انگار، بازآفرینی حمله اعراب در قرون باستان به کشوررا یادآور شده؛ با همان رفتارها: ظلم وستم وخونریزی ها، تچاوزها، وحشیگیری ها قتل وغارت و کشتارهای دوران بربریت؛ و شگفتا که این بارقوم مهاجم درونی وآشناست! دست پرورده ی همان مهاجمان باستانی اعراب بدوی!
دو روایت
خیس گریه در کوچه ای بی چراغ: روایت پگاه خاور
سال ها است چشم به راه کسی هستم که نمی آید: روایت فروغ شلالوند

روایتگرآگاه کتاب دردوداستان پایانی، نگاه اندیشمندانه ای دارد به فرآیند حکمرانی آخوندهای انگل و چپاولگر در چهارده ی سپری شده. همو، با شرح حوادث و درد های خونالود جامعه از زبان سوگواران که عزیزان حود را درحکمرانی سیاه ملایان ازدست داده اند را به درستی با خوانندگان درمیان گذاشته قابل تقدیراست وسپاس.
.
درپایان بگویم که این اثرپرمحتوای مهدی جان عزیز، این بارنیزدر پی نشر کتاب به یادماندنی اش:«آخرین فرصت گل» آزآثاری ست که درادبیات تبعید همیشه ماندگار خواهد بود. با آرزوی شادی و موفقیت ش.

از رمی جمرات /رضا اغنمی

نام کتاب: از رمی جمرات (سفرنامه)
نام نویسنده: مرتضی نگاهی
نام ناشر: نشر مهری – لندن
تاریخ نشر: تابستان ۱۳۹۹ – ۲۰۲۰

درنخستین برگ کتاب با دیدن«به مادرم زهراخانم جلوداری (نگاهی)، حس احترام مقام مادری نویسنده، و خاطره خوشی که ارسال ها پیش درخانه زنده یاد رضا خامنه ای حقوقدان و انسان شریف و وارسته، درلندن با آقای نگاهی داشتم در ذهنم جان گرفت و گذشت نزدیک به دودهه ازآن دیدار با خواندن اثرش پنداری کنارش نشسته وبه روایت های شیرین که دراین کتاب آورده گوش می دهم.
سرآغاز کتاب با عنوان
یادداشت شروع می شود که سخنان مهرامیز درباره دوستان ش را یادآور شده است. ازتجربه خود درسفرنامه نویسی می گوید:« گمان نمی کردم روزی وروزگاری آن روز نوشت ها منتشر شود». ازانتشار دستنوشته ها با نام مرتضی سرابی درمجله کاوه، که به همت محمد عاصمی درمونیخ می شد سخن رفته است.ازدفتر روزگارنو درحومه پاریس وأشنایی با اسماعیل پور والی به نیکی، از کمک های آن مردفرهنگی یاد می کند. همان جا بود که باجعفر راید،علیرضا نوری زاده، احمد احرار، سیروس آموزگار،هادی خرسندی، مهدی سمسار، احمد میرفندرسکی، صدرالدین الهی و . .. آشنامی شود.»
… همچنین، درآماده سازی این کتاب از:ناصرزراعتی، رضاقاسمی،فرزان نصر،هادی خوجینیان، فاطمه تخت کشیان، و محمد هادی امامی سپاسگزاری کرده اند.

درآمد
با روایتی که استاد زریاب خویی درخانه خود سرگرم حافظ خوانی ست و برق ها رفته، شروع می شود. در زیرنورشمع می خواند:
زهد رندان نوآموخته راهی به دهی ست
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بی سامان را
زانکه درکم خردی از همه عالم بیشم
سخن ازگرمی هوا درکوی اکباتان محل زندگی استاد زریاب، واینکه بعداز پاکسازی دانشگاه ها، ازدانشگاه های آلمان وفرانسه دعوت به تدریس شده ولی ممنوع الخروج است ونتوانسته است برود «رو به من باصدای محکم گفت:‌ گت گ ز، دولان! پادشاهی کن» (بروسیروسیاحت کن!)

سرآِغاز
درپس روایت معروف ابو معین الدین ناصربن خسرو قبادیانی، آمده است که:
وچنین گوید مرتضی نگاهی سرابی آذربایجانی که دانشجویی بودم بی پیشه،‌تازه از فرانسه برگشته، درپی انقلابی خونین و جنگی خونین ترخودرا در دیوار وطن محصور ومحبوس یافتم وچند روزدیدار خانوادگی به چندماه و سپس دوسال تبدیل شد. درس ومدرسه فراموش شداما عشق بازگشت به فرانسه و تحصیل بود وهرروزفزونتر می شد»ص ۱۱
ازسفرهای ناصرخسرو وشرابخواری های ش وخواب ش:«که کسی می گوید: چند خواهی خوردن ازاین شراب که خرد از مردم زایل کند. اگربهوش باشی بهتر! . . . آن کس گوید که جوینده یابنده است باشد! به سوی قبله اشارت می کند..
ناصرخسرو ازخواب که بیدار شده می گوید:‌«أزخواب دوشین بیدارشدم، اکنون باید که ازخواب چهل ساله نیزبیدارشوم» ص۱۳
سپس شرح سفرهای ناصرخسرو و دیدارها ازشهرها وجوامع با فرهنگ های گوناگون را آورده که بسی خواندنی ست: ازآن جمله مسجدالاقصی و قببه الصخره که ازمکان های مقدس و پرستشگاه یهودیان ومسلمانان است: «همچنان می رود ومی رود ازکناره دریای مدیترانه و شهرهای رویایی لبنان و می رسد به فلسطین و دریای تلخ. و از شخصی شنیدم که گفت دریای تلخ (بحر المیت) که دریای لوط است، چیزی می باشد مانند گاوی از کف دریا فراهم آمده، سیاه که صورت گو دارد و به سنگ می ماند اما سخت نیست» و سپس ازخواص ان درکشتن کرم و حشرات موذی زیرزمینی می گوید وسرانجام سفرهای ناصرخسرو را با این مصرع سعدی پایان می دهد:
«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی».
نویسنده، ازسفر خود که نهصد وسی سال بعد ازناصرخسرو سفرش را آغارکرده می گوید. با این یادآوری که :«من خیلی خام نبودم. سفرها هم کرده بودم درآن سال رهبر وحکمران مطلق ایران سید روح الله مصطفوی (درشناسنامه)با سیدروح الله الموسوی الخمینی (نامی که پای امضایش میگذاشت) وآخرسرهمان «امام خمینی» بود. او اولین رهبر ولی فقیه، ورهبرمطلقه فقیهِ، فرمانده کل قوای جمهوری اسلام ایران بود» ص ۱۷-۱۵
ازصدور انقلاب اسلامی به خارج ازکشور و(شیوع اسلام سیاسی) می گوید که:
«تخم آن راجلال ال احمد وعلی شریعتی کاشته بودند وحالا نوبت درو کردن محصول ان توسط ایت الله خمینی فرارسیده بود … برآن بودکه به مسلمانان جهان بقبولاند که دوشهرمذهبی ومقدس مکه ومدینه بایستی توسط کشورهای مسلمان سراسردنیا اداره شوند نه فقط حکومت آل سعود».
به سفر خود برمی گردد که درهنگام سفر به حج سی ساله بوده. «سال های جنون جنگ. کل کشور مانند پادگانی بزرگ بود» فرار مردم از وطن وکوچیدن به خارج راه افتاده بود.
نویسندهِ، با انتقاد ازاستبداد دینی حاکم وگسترش ظلم وستم، ازبیراهه رفتن انقلاب وانداختن مردم ساده دل خوشباور درباتلاق جاهلیت عرب، وعده های فریبکارانه خمینی را یادآور می شود.
ازمترجمی خود برای خبرنگاران خارجی درزمان حنگ ایران وعراق وفلاکت های فکری:
«نکبت جنگ تکان دهنده بود. مادران داغدیده مجبوربودند درخلوت اشک بریزند ودرجلوت بخندند وافتخار کنند که فرزندشان را تقدیم انقلاب و امام کرده اند. پدران ابراهیم وار از ذبج اسماعیل شان می گفتند» ص۲۰
نویسنده، درتلاش برای برگشتن به پاریس وادامه تحصیلات به هردری می زند و موفق نمی شود به فکر زیارت حج می افتد. با گرفتن پاسپورت حج برای خداحافظی با والدین و بستگانس به شهرسراب می رود.«سحرکه به سراب رسیدم خنکای هوا مرا به آغوش کشید. . . . مادرم گاهی شبها یواشکی به بالین من می آمد و می نشست که رٔویاهای مرا تماشا کند». ص۲۳
نویسنده ناامید ازسفرپاریس در سی سالگی به حج رفته بقول بستگانش«حاج مورتوز»شده.ص۲۵

آغاز
برخاستم ازجای و سفرپیش گرفتم. (ناصرخسرو)
ازفرودگاه مهرآباد تهران ۴شهریو۱۳۶۲ راه سفررا پیش می گیرد. ازشعارهای درودیوارفرودگاه و گوناگونی مسافران، تهران تا جده چهارساعت راه وبنای ناپینی که اوراحاجی مهندس می خواند و
،ساعتی چند مانده به پروازمسافران خواب آلود وکسل:«چشم هایم را می بندم.صدای سه تار استاد رضوی درگوش هایم طنین می اندازد ماهور می نوازد ومنصورکنارمنقل چرت می زند . . . نمیدانم چندمین باراست غزل‌«ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید؟» رابرایم خوانده است. حبیب سرانجام بست را . . . حقه را گرم می کند . . . ومی گوید بیا حاجی بزن» ص۳۰
درسالن ترانزیت شعارهای مرگ برآمریکا و اسرائیل ، عکس های بزرگ امام چشمگیراست. در کنار
«آن ها، تن های آش ولاش شهدای جنگ بردرو دیوار، مرگ برشیطان بزرگ. کنارش جوانی نشسته عبدالله نام‌:«درچشم هایش هراسی می بینم. هیجان پرواز یا رفتن به حج است». ص۳۲
هوا روشن شده که هواپیمای جمب وجت غول پیکر:«حدودپانصدوپانزده حاجی هستیم». ازآشنایی با چند همسفرمی گوید. به جده می رسند. ازبزرگی وتمیزی، معمارمشهورترمینال حج :«سرمهندس ومعمار اجرایی ان فضل الرحمان خان. که بزرگترین اسمانخراشهای جهان را طراحی کرده است». ص۴۰
ازبازدید کتابهای همراهش توسط مآموران فرودگاه ورفتار مودبانه آن ها می گوید تاورود به محوطه «مدینه الحجاج» درهوای گرم:«درهرگروه۹۰تا۱۲۰ نفری کاروانها، نهادهای انقلابی به طوررسمی سه نفرسهمیه دارند وبخش اعلامیه وپوستر وشعارنویسی روی دیوارها و… بعهده آنهاست. به اضافه یک روحانی که پس ازانقلاب باید نماینده رسمی یاغیررسمی حکومت باشد»صص۴۵ – ۴۴
بااتوبوس به سمت مدینه حرکت می کنند درقهوه خانه ای کثیف برای نماز و رفع حاجت می ایستد که مستراح و دستشویی ندارد:«اینجاست که ازقرن بیستم ناگهان پرتاب می شوی به قرون وسطی . . . همصندلی من مردفهمیده ومطالعه کرده ای است که دل سوخته ای دارد. دو برادش را رژیم یه جرم سیاسی اعدام کرده است . . . مذهبی روشنفکریست . . . چهارصبح واردمدینه می شویم».ص۴۷

مدینه النبی
ازمدینه که بابیش ازنیم میلیون جمعبت درحال رشداست:«سطح شهررا روزی چندبارضد عفونی می کنند. حتی بعضی ازروزها، باهواپیما همه جا را سمپاشی می کنند … شهرخیلی تمیزاست ص۵۰ از سقوط ارزش پول ایران:«هزار تومنی ایران راروزهای اول ۱۳۰ریال می خریدند، ولی چندروز بعد ۹۰ریال وتا۷۰ریال سقوط کرد».ص۵۳ . از شهربندری «ینبغ»کناردریای سرخ می گوید وسابقه تاریخی اش. مدتی دراختیارعلی وخاندانش بوده وگویا پیامبربه ایشان بخشده وبعدا دراختیار معاویه قرارمی گیرد:«شاید دشمنی خاندان علی وخاندان معاویه ازهمین زمان شروع شده است»ص۵۴ .از واردات به عربستان می گوید. ازچین واروپا وآمریکا وژآپن. تنها سیمان به اندازه کافی تولیدمی کند: «ثروتمندهای مدینه ومکه درفصل حج به امریکا واروپا می روند وحال می کنند وفقیر وفقراشان می مانند و پول پارومی کنند. . . علمای وهابی در۱۹۲۷ فتوایی صادرکردند که شیعه ها را کافرقلمداد کرد؛حق داشتن مسجد وحسینیه ازآنها سلب شده وکتاب ونشریه ومطبوعات شیعه ها ضاله محسوب می شود»ص۵۷. نویسنده درگشت وگذارشهرمدینه به کتابخانه ای نزدیکیهای حرم می رود بادوست همسفرش جناب سرهنگ:«جلودرورودی، دفترچه ای است که مراجعان باید نام ومشخصات وملیت خود را درآن بنویسند. ازسرکنجکاوی نظری به صفحات دفترچه می اندازم .بیشترمراجعان مصری وسوری وعراقی وچند نفری هم اهالی خود عربستانند. دردوصفحه ای که اسم ورسم پنجاه نفرنوشته شده فقط یک نام ایرانی وجوددارد. من وجناب سرهنگ هم نام ونشان وملیت خودرا می نویسیم» ص ۵۸ . ازآشنایی با یک خبرنگارتلویزیون، اهل برونا کشورتازه تاسیس شده که فقط ۲۰۰ هزارنفر جمعیت دارد می گوید:«ازمن درموردبسته شدن دانشگا ها می پرسد می گویم درست است.
راست است که زنان را سنگسار می کنند؟ می گویم راست است
موسیقی ممنوع است؟ می گویم راست است
می گوبند: ما این خبرهارا می شنویم ولی فکرمی کنیم تبلیغات منفی ودروغ است.
می گویم:متآسفانه همه راست است.
متآثر ومتاسف می شوند و ازهمدیگر خدا حافظی می کنیم ص۶۰
با اشاره به رفتارهای مذهبی جناب سرهنگ می نویسد:«به نظرم باید آخوند می شد. آرزو دارد دخترش بیاید اینجا وتحصیل مذهبی کند». نویسنده با تهیه «دفترمناسک حج» اسامی عربی مراسم را تمرین کرده وتلفظ می کند، وبارها با اخوند به جروبحث پرداخته، اخوند بعد از توضیح و تشریح اسم مراسم حج، برای ازمایش اسامی را اززوار می پرسد که اکثرآ بیسوادند ازپاسخ درمی مانند: «حالا که مناسک حج عمل نیت را انجام داده ایم قدم بعدی چیست؟ کسی نمیداند. من یواشکی به دفتر مناسک حج نگاه می کنم وبه صدای بلند می گویم«احرام تلبیه» وگفتارآن را باعربی تاآخرمی خواند. آخوند می گوید ازاین جاج آقا نگاهی یاد بگیرید».
از دیدایک همولایتی، بنام «یوسف سرابی» اهل سراب، ساکن تهران سه راه اکبرآباد یاد کرده است صص۶۳– ۶۱ سه شنبه ۹ شهریور
نویسنده صبح می رود به هلال احمرایران. ازبلبشوی عجیب می گوید:«داروهای مهم وکمیاب وگران داخل کارتنی گوشه حیاط درگرمای ۴۵ درجه تلنبارشده است. دودستگاه آمبولانس با نمره تهران جلو در«هلال احمر» پارک شده که روی شیشه هاشان عکسهای آیت الله خمینی چسبانده شده است.از راه خلیج فارس تا اینجا آمده اند. مریضها کم نیستنداکثرا زن هاهستند.اغلب گرمازده شده ودربه در دنبال دکترودارو می گردند. حاجی هایی که قبلاهم مشرف شده اند اغلب از«شیروخورشید سرخ» سابق تعریف ها می کنند و می گویند حتی بیشتراهالی خود مکه ومدینه هم دکتر نمی رفتند ومنتظر ایام حج می ماندند تا به دست دکترهای ایرانی معالجه شوند» ص ۶۴ ترک های مدینه به «اتراک» مشهورند . اکثرشان ازترکستان شرقی (چین) یا ترکستان غربی(روسیه) هستند که بعد ازانقلاب های کومونیستی به عربستان مهاجرت کرده اند:«وسعت ترکستان شرقی سرزمین وسیعی است واقع درغرب چین. کاشغرو زونگاری وارومچی ازشهرهای مهم ترکستانند. ختن مشهوردرشعر فارسی وترکی درهمین دیاراست.سرزمینی به وسعت ایران. ترکستان غربی سرزمین پهناوری است که درقدیم، توران وخوارزم نامیده می شد».ازقتل عام ایغورهای چین می گوید:«یکی داستانی است پرآب چشم» دربین ترک های مدینه برخی از مهاجران افغانی هستند که ازمناطق وشهرهای ترک نشین آن کشورند. ازآشنایی ترکان مدینه با گویش زبان های آذری و فارسی وترکمنی و ازبکی سخن رفته است. ص ۶۶ . چهارشنبه ۱۰ شهریور. وزارت علوم مدینه
جناب سرهنگ علاقمند است که دخترش آنجا تحصیل کند. می گویند که دخترهارا نمی پذیرند. عازم دیدن مسجدالنبی می شوند. ازنمازگزاران:«ازهمه رنگ ونژاد وجنس ازکوتاه قدهای مالزیایی تابلندقد های کنیایی وسنگالی وزنان سعودی که روی شان را با تورهای مشکی رنگ پوشانده اند . . . مردی ازاهالی الجزایرپهلوی من است که تندرویهای ایران رابرای جامعه مسلمانان جهان خیلی مضرمیداند. ازجنگ ایران وعراق دلش خون است.کلمه ایران همه جا بحث انگیزاست . . . بعدازظهر می رویم «کوه احد وقبرستان احد که مقبره حمزه هم درآنجا واقع است . . . این قسمت ازبیرون شهر مدینه که بسیار شبیه کوه های «عینالی و زینالی»تبریزاست. قبرستان ویرانه ای است بی هیچ بقعه وسنگ قبری. . . وهابی ها تمامی قبرها را خراب کرده اند. چون با مرده پرستی و قبربوسی و دخیل بستن و . . . (که شیعه ها تخصص خاصی دراین اموردارند) مخالفند . . . همسفران ازپشت نرده زیارتنامه می خوانند وگاه با صدای ضبط صوت هایی که به همراه آورده اندآّهنگ های روز جمهوری اسلامی ازقبیل به کربلا می رویم وخمینی ای امام و… راپخس می کنند واشک می ریزند» صص۷۱- ۶۹ ازپول دزدی برخی زن های عرب سخن رفته.درمدینه با جوانی که مهندس کامپیوتراست أشما می شود وباهم به حرم رفته:«بایک الجزایری آشنا می شوم. ازوضع بد مملکتش می نالد. می گوید در الجزایرآزادی نیست، نه آزادی بیان، نه آزادی احزاب . . . صدرحمت به دوران استعمار! وازوضع ایران می پرسد. می گویم باانقلاب می خواستیم الجزایربشویم. نگاه عاقل اندرسفیهی به من می اندازد ادامه می دهم: مردم می گویند صد رحمت به دوران شاه، نور به قبرش ببارد و بعد باهم می خندیم. . . خویینی ها گویا سخنرانی تندی کرده وازهمه مسلمانان خواسته که علیه اسرائیل وآمریکا در تظاهرات ایرانیان شرکت کنند . . . چقدرنام ایران آلوده سیاست شده است» ص ۷۵ . ازخریدن کتابی به انگلیسی درباره تاریخ اسلام وعربستان، ازیک کتابفروش که مدینه:«نامش گره خورده به نام پیغمبر وشده مدینه النبی واصحاب پیامبر که احتمالا شهرهای شام وایران و بین النهرین را دیده بودند می خواسته اند یک «شهر» اسلامی بسازند با یک فرهنگ شهری دربرابرچادرنشینی و روستا نشینی. اسم قدیم مدینه که یثرب بود را یادآورمی شود.همچنین ازیک یهودی که بربلندای تپه ای خانه داشت بیشترازمسلمانان به آمدن پیامبرعلاقه داشت، وی هرروز انتظار می کشید تانخستین کسی باشد … .مرد یهودی به مردم مژده داد که مسافران می آیند. مردم یثرب به نشانه خوشامدگویی برطبل ها کوبیدند. مهمانان رسیدند…» نویسنده، ازمسجد قبا میگوید که نخستین مسجد مسلمانان دریک فرسنگی جنوب یثرب ساخته شده است.ص ۷۶. ازنزدیکی ترک های ترکیه به عربستان می گوید و علاقمندی انها به نهاد های اسلامی ومساجد عربستان، ویادآور می شود:«:که هیچ بنایی ورنگ آمیزی مدهوش کننده و سحرانگیز مسحد شیخ لطف الله [اصفهان] را ندارد. ۷۹
هرقدر که می کوشم این بررسی را کوتاه کنم و ببندم، «من خود» رامی بینم، بانگاهی بغض آلود: ادامه بده این روایت های تلخ وشیرین «حاج مورتوز» اصالت دارد. تاریخ است.
ازکوه احد بازهم گفتنی ها دارد. هراندازه به کوه نزدیک می شوند جلال و زیبایی رنگ می بازد: «آن جواهردرخشان به توده ای ازسنگ های بدترکیب وزشت آتشفشانی تبدیل می شود. راهنمای گروه ترکان بالحنی غمبار … می گوید: قبرستان شهدای جنگ احد همین جاست! گریه اش می گیرد. هیچ ریایی درگریه اش نیست. جنگ احد میان مسلمانان مدینه به رهبری پیامبر، وسپاه قریش یه رهبری ابوسفیان درسال سوم هجری یا۶۲۵ میلادی درگرفت. . . . گروهی اززنان مشکی پوش دورقبری چنبر زده اند وباهم نجوا می کنند آن سوترقبرحمزه است. زنان کلاغان را می مانند که از پرواز طولانی به زمین نشسته اند . . .» ازانگشترپیامیرکه دردست عثمان بوده به چاه می افتد و گم می شود. هرچه میگردند پیدا نمی شود!جالب اینکه:«این چاه مهم ومقدس چاه انگشترنامیده می شود» ص ۸۰ این هم ازمعجزات ا اسلام! دراین گشت وگذار است که وارد دکان کتابفروشی شده ودرحین دید زدن کتاب ها کتابی به زبان ترکی درمناسک حج برمی دارد . کتابفروش می پرسد: «تورکجه دیر، بیلورموسن؟ [ ترکی بلدی؟] پاسخ می دهم «بیرآز بیلیورم» [کمی بلدم] ازجا می پرد وبغلم می کند. به پستورفته با کتابی برمی گردد. اثری نفیس ازیک محقق ترک اهل ترکبه به نام «امل اسن». چه کتابی! ازورق زدنش سیرنمی شوم قیمت گرانش را می پردازد.ص ۸۶. ازبیت الاحزان می گوید که محله ایست دراطراف گورستان بقیع. «مسلمانان به ویژه شیعه ها، براین باورند که حضرت فاطمه تا بیست و هفت روزپس ازمرگ حضرت محمد، آنجا به سوگ پدرپیغمبرش می نشست و می گریست. گوبا درهمان جا هم دفن شده است». ص۸۷
به سوی مکه
با همسفران، برای آخرین باربه سوی گورستان بقیع می روند. نویسنده طبق روال وشیوه ستودنی عادت به کنجکاوی، سابقه گذشته های دور و درازمدت ابنیه ومقابرآن هارا یادآور می شود:«این قبرستان درزمان حکومت عثمانی ها گویا ساخته شده است. امام حسن و امام محمدباقر وحضرت جعفرصادق وحضرت عباس عموی پیغمبر دراین قبرستان دفن شده اند. می گویند مرقد فاطمه زهرا هم دراینجا قرار دارد منتها چون شبانه و پنهانی دفنش کرده اند محل دفن دقیقا معلوم نیست. چند محل درهمین جا به مقبره فاطمه زهرا مشهوراست. مشهورترینش دروسط مسجدالنبی، جنب پیغمبر است. خانه خود حضرت فاطمه آنجا بوده» ص ۸۸. سواراتوبوس شده عازم مکه هستند. نویسنده، درذهن خود ارتمرین اسامی اعمال حج: نیت–احرام – تلبیه(پوشیدن لباس احرام درحال لبیک گفتن – طواف – نمازطواف – سعی (نوعی دویدن بین صفا ومروه)–تقصیر(کوتاه کردن موی سرباناخن)از کنکور سراسری هم سخت تر است تازه این «عمره تمتع» است مناسک «حج تمتع»۱۴عمل است که … این مناسک را باید به چندشاگرد دیگرهم یادبدهم. بیچاره ها سخت وحشت دارند وبیچاره من!ص۸۹ لبیک گویان سوار اتوبوس می شوند. به مسجد«شجره» می رسند. میگویند پیغمبرمعمولادراین مسجد «محرم» می شده است.پنج میقات حج وجوددارد. میقات به مکان هایی گفته می شودکه حاجیان درآن جا محرم می شوند.ازراه مدینه به مکه می گوید که بخشی اتوبان و بخشی معمولی است. دردهکده «بدر» همان جا که جنگ معروف رخ داده، یاد آقای سیدی معلم فقه و شرعیات می افتد که پس ار انقلاب دو پسرجوانش به جرم مجاهد بودن اعدام می شوند. حدود ساعت سه صبح به مکه می رسند. ودرخانه ای باهفت نفرازهمسفران هم اتاقی می شود. سریع وضو گرفته عارم خانه خدا می شوند. «درتاریک روشنای هوا مکه دارد خمیازه می کشد . . . کعبه داخل یک گودی پنهان است . . . هوا کم کم روشن می شود. مانند خوابگرها بی اراده چون کشتی بی لنگر کژومژ می شویم دورکعت نماز «تهنیت» به سرعت برق خوانده می شود. . . نماز که تمام می شود می رویم به طواف کردن. مردم به هم تنه می زنند. بعضی ها زیر دست وپا می مانند.فریاد می زنند. نعره می کشند وهرکس به زبان خود با خدای خود صحبت می کند . . . طواف تمام می شود. درمقام ابراهیم به نمازمی ایستیم. آنگاه می رویم سعی بین صفا ومروه را هروله کنان به جای می آوریم.درحال دویدن وگاه درحال راه رفتن سریع. بعضی ها نشسته درصندلی چرخدار، بعضی درازکش روی دست دونفرهفت بار «سعی» بین صفا ومروه تمام می شود» صص ۹۵ – ۹۳
مکه
سه شنبه ۱۶ شهریور
عصرازخواب خوش بیدارشده با اصلاح ریش وسبیل درآینه نگاه به خود کرده می گوید:«حالا شده ام عینهو«زکی یمانی»وزیرنفت عربستان. شلوار سفید وپیراهن سفید آستین کوتاهم را می پوشم و نقشه را بی می دارم تا مکه را کشف کنم». ازگرمای هوا واتومبیل های بزرگ آخرین مدل اروپا وامریکا به اطراف حرم می رسد. هتل های لوکس که:«اطراف حرم،خانه خدا سربه فلک کشیده اند چه عشقی می کنند مسافران این هتل های لوکس! به نقشه نگاه می کنم که می گویدحرم همین جاست بیایید بیایید! معشوق تو همسایه دیوار به دیوار، دربادیه سرگشته شما درچه هوایید؟ سرگردان دورخود می چرخم. ای مهندس محمدعلی فارسی!» صص ۹۹– ۹۸ ازهمسفری به نام «میم» می گوید که وقت بوسیدن حجرالاسود حدود۱۶۰۰ریال سعودی اش را دزد رده گریه می کند. دلش برای او می سوزد یک دسته اسکناس درآورده می گویم:« هرچی احتیاج داری بردار تهران پس می دهی. ولی او تشکر می کند و می گوید شاید پول پیدا شود. توکل به خدا کرده است» ص۱۰۱بامیم به اداره شرطه می روندبلکه از طریق آنها پولش را پیدا کنند. دوصفحه فرم شکایت را پرکرده وبرمی گردند به خانه. ص ۱۰۳ از رادیو ایران می شنود:«درمورد تظاهرات حجاج ایرانی درمدینه که نزدیکی قبرستان بقیع صورت گرفته گویا کاربه زد وخوردهم کشیده است. خبررادیو طوری است که انگارانقلاب اسلامی دیگری درعربستان درشرف تکوین است. حدود سه سال است که دایما به گوش ما می خوانند درکشورهای اسلامی ازقبیل عراق و عربستان وبحرین ومصر وعمان وتونس ومراکش وغیره انقلاب های اسلامی به رهبری امام خمینی رهبرمسلمانان جهان عنقریب درحال وقوع است» ص۱۰۴.رادیو دستگیری و اخراج ۲۱ نفرایرانی درمدینه را پخش می کند. ازآب چاه زمزم کمی می نوشد گرم و بدمزه است. داستان چاه زمزم و تنها گذاشتن ابراهیم زن و فرزند شیرخوا ره وپیش سارابرگشتن وباقی قضایارا شرح می دهد ص ۱۰۷ . ازسنگ حجرالاسود(سنگ سیاه ) می گوید. تجربه «میم» را به خاطر دارد که توسط بوسندگان آن سنگ، پولش را زده بودند. جیب هایش را با سنجاق قفلی مهارکرده، باهجوم مردم به سمت سنگ می رود:«میدانم که هرساله چند نفر همین جا زیرفشار جمعیت مستقیم راهی بهشت می شوند! و . . .» سنگ راکاملا لمس می کند وداستان سنگ ومحل نصب واینکه سبکتر ازآب است وشامل هفده قطعه سنگ وزادگاه بهشتی ش را شرح می دهد. ص۱۰۸ . ازدیدار همشهری های سرابی اش می گویدد و ازپذیرایی خوب وگرم آن ها. ازآخوند گروه و پسرش که از سهمیه های انقلابی ست:«والحق که کار خبرچینی را با عشق انجام می دهد» وبااو دمخور شده اند و آخوند اززندان بودن و همبندی اش با منتطری دررژیم گذشته بارها سخن گفته، این بارکه که فهمیده نویسنده مجرد است:‌«‌خیلی افسوس می خورد که چرا از همان اول به او نگفتم تا یک حاجیه خانوم خوشگل برام صیغه کند. ثواب آخرت هم دارد باهم کلی پسته می خوردیم و او ازخوانندگان مشهور دوره شاه مثل عارف وعقیلی خاطره تعریف می کند که درعقدشان صیغه جاری کرده.آخوند زگهواره تا گور! ص۱۱۲. خبرازآمدن دومداح خوش صدا درقدوقواره هم، وبقول ترک ها«یوموری» وفیض بردن ازحسین حسین گفتن ها وگریه وزاری حاضران. درآخربرنامه آخوندگروه:«شایدبرای این که جمعیت را آرام کند یا معلوماتش رابه رخ مداحان بکشد حدیثی تعریف می کند:« شخصی ازامام جعفر صادق می پرسد چرا حضرت ابراهیم هنگامی که جوان بود بدون شک و تردیدازمیان آتش گذشت ولی درموقع پیری به قدرت خداوند شک بردوازاو پرسید که چگونه مرده ها زنده می شوند؟ آن حضرت جواب داد: چون موقع جوانی محبت اهل بیت(امامان شیعه) دردلش مالامال بود ولی در هنگام پیری نه…خلاصه ثابت می کند که حضرت ابراهیم موقع جوانی شیعه بوده است!» ص۱۱۶ گلایه ازاتوبوسهای کرایه ای جمهوری اسلامی درمکه که برای زوارو شعاردادن برعلیه أمریکا و شوروی. واین که:نویسنده خوش ذوق، سروده زیبایی که زینت بخش اتوبوس های شهرهای گوناگون کشوربه مشهد بود:«اغنیامکه روند وفقرا سوی توآیند/جان به قربان توشاهاکه حج فقرایی» ص۱۱۹
نویسنده با آغاز ماه ذیحجه، خاطرات وحوادث روزانه درشهر مکه را طبق روال ادامه می دهد. اول ذیحجه شستشوی حانه کعبه راکه سالانه توسط پادشاه انجام می گیرد. نویسنده وهمراهان دیرمی رسند از دیدار مراسم محروم می شوند.درگشت و گذارمکه مشاهدات خودرا شرح می دهد. دوم ذیحجه از مکه گردی، ازشلوغی مغازه ها که ایرانیها ودیگرزوارسرگرم خرید هستند ُ‌می نویسد. ازپخش عکس های خمینی دربین مردم. با یادی از دیدن مردم عوام کشورعکس خمینی درماه!:«شعرخیام را می خواند:« می نوش که بعد ازمن وتو ماه بسی / ازسلخ به غره آید ازغره به سلخ» ص ۱۲۵ . سوم ذیحجه. «خوشحالم که درحال احرام نیستم که برخی ازاعمال برایم حرام باشد. سرکلاس درس روحانی گروه ازازدواج های پیغمبرمی گوید ودست آخرگریزی به کربلا و حضورهرساله امام زمان در مراسم حج که به مکه تشریف می آوردند. . . خبرمی رسد که خویینی ها نماینده امام درامور حج قراراست در«بعثته امام» سخنرانی دارد . . . حدود سه هزارنفرگردآمده اند تا همو ازخاطرات خوش گروگانگیری آمریکایی ها تعریف کند وملت را تهییج کند که کاخ ظلم شاه عربستان راویران کنند». ص ۷- ۱۲۶. هفتم ‌ذیحجه. جمعه دوم مهر. ازخلوت بودن شهرو«وقوف عرفات» و«وقوف مشعرالحرام» و«بیتوته درمنی»درعرفات فرارسیده می گوید و ازشکست تبلیغاتی حکومت:«کارتظاهرات کنندگان با پلیس به زدوخورد کشید، وچند نفر ازعاملین تظاهرات گوبا چند ساعت دستگیر شدند. پلیس عربستان تاحالا خیلی ملایم رفتار کرده است. نماز جماعتی هم که امروز می خواستند درخیابان های اطراف بعثه برگزارکنند، سرنگرفته … جو بد جوری پرتنش است . . . عرفات ازنزدیکی های منزل ما پیداست … حمله دارما رفته تا خیمه ما را نصب کند. ناگهان شعرمنوچهری دامغانی به ذهنم می آید:«الا ای خیمگی خیمه فرو هل/ که پیشاهنگ بیرون شد زمنزل» اشکم سرازیر می شود. خیلی تنهایم» ص۱۳۰
هشتم ‌ذیحجه. شنبه سوم مهر. حوله ای دورکمربسته وچلوارسفیدی روی دوش انداخته، لبیک گویان به طرف عرفات سرازیرند… . . . هفت هشت کیلومترباید راه بروند تا به محل‌‌«وقوف عرفات» که سومین عمل حج است برسند. به چادرهای ایرانی می رسند. جای بدی ست. «امسال به ایرانیان محل بدی را اختصاص داده اند . . . اینجا توالت ندارند. دوتکه چوبی که موازی هم روی یک تکه گودی گذاشته اند به آن توالت می گویند … بقول آل احمدآثارالعرب و آثارالعجم همه جا پیداست» . . . وحالاداریم مناسک حج تمتع را انجام می دهیم» ص ۱۳۱
عرفات، یکشنبه ۴ مهر ماه ۹ ذیحجه
«محل عرفات دامنه رشته کوه هایی است که ازمکه شروع می شود. وتا فرسنگ ها ادامه می یابد غوغای غریبی است. این دشت عرفات سرشار ازاسطوره و داستان است. دراساطیر آمده است که زندگی انسان برروی زمین ازهمین مکان آغاز شده است دربرخی روایات اسلامی نقل است که هبوط آدم وحوا ازبهشت به زمین در مکه رخ داده است» ص ۱۳۲ نویسنده گفتگوی خود با آخوند قافله را شرح می دهد که با همه کهنگی و فرسودگی! مثلا قوم یهود باور دارند که ازپشت اسحق به وجود آمده اند و مسلمانان معتقدند که ازپشت اسماعیل اند . . . فرداعید قربان است و باید حیوانی را قربانی کرد گاو، گوسفند شترو … ازمنظره بیابان غرقه به خون دل آشوبه می شوم نمی دانم چطورکاررا به انجام برسانم» صص ۵ – ۱۳۳
دوشنبه ۵ مهرماه دهم ‌ذیحجه
کله سحرباید برای جمع آوری سنگریزه ها بروند. سنگریزه ها باید اندازه فندق باشند. ازهمهمه و شلوغی زوار می گوید که باهل دادن همدیگربه سوی جمرات رانده می شوند. با دیدن:« هیکل های انسانی با لباس سفید و عرق آلود وچرک و کثیف با چشمانی بی ترحم، آهنگ آن دارند که نسل هرچه شیطان را درجهان براندازند. ناگهان هیاهویی برپا می شود وآه و ناله و فریاد مردم، صداهای دیگر را تحت الشعاع قرار می دهد. انگار یک حیوان ماقبل تاریخی یا کینگ کونگ حمله کرده است…. پشت سرم را نگاه می کنم و می بینم بیست سی مرد سیاهپوست درشت هیکل سنگ دردست، دست دردست هم یا دست درپهلوی هم جمعیت را می شکافند و لبیک گویان مانند بلدوزر روی تن وبدن مردم پیش می آیند» ص۱۳۶ . روزعید قربان است ونویسنده بعد ازمراسم «رمی جمرات»، به دشت بزرگی می رود که دیروز دیده بود وامروزکشتارگاه شده است برای خرید گوسفند قربانی:« پول یک بره را کف دستش می گذارم و می پرسم آیا درشهر و دیارش آدم گرسنه و بینوایی هست می گوید فراوان. ازاو خواهش می کنم با گوشت قربانی به آنان طعام بدهد. دستی به پشتم می زند و عید را تبریک می گوید» ص ۱۳۸. اضافه می کند که این آب زمزم برخلاف اسم شاعرانه اش تلخ ومزه اش شوراست. حاجیان ترک وپاکستانی وهندی و … هرچه می توانند ازاین آب می نوشند وبادیه ها وظرف های پلاستیکی شان می ریزند و بعنوان تبرک به زادگاهشان سوغات ببرند» ص ۱۳۹
چهارشنبه ۱۲ ‌ذیحجه. ۷ مهر
ظهردوازدهم ذیحجه باز برمی گردیم کعبه و به طواف کعبه می رویم. نماز طواف می خوانیم وباز «سعی» بین صفا و مروه می کنیم و دوعمل مهم دیگر،«طواف نساء» ونمازطواف نساء» درمقام ابراهیم. . . . پس ازنمار نساء ازاحرام خارج می شویم. پس می شود به شهوت فکر کرد و به هم آغوشی . . . باروبندیل های اساسی قبل ازسفرعرفات بسته شده اند و کاروان ما نخستین کاروانی خواهد بود که به ایران برخواهد گشت.ص ۱۴۱
جمعه ۱۴ ‌ذیحجه. ۹ مهر
«مدینه بعدها» برای سفر به مدینه آماده می شوند و ما برای سفر به وطن و بازگشت به زادبوم. . . عشق بازکشت به وطن خستگی را ازتن به در می کند. بعدازساعت ها انتظار سوارایران ایرشده و به سوی تهران پرواز می کنیم. . . . به آسمان ایران که می رسیم خلبان با فرستادن سلام و درود به روان پاک شهدا وآرزوی طول عمر به رهبر وبنیان گذارانقلاب ورود مارا به جمهوری اسلامی ایران خوش امد می گوید . . . ساعت ده و نیم شب به تهران می رسیم. سوت و کور و جنگ زده است تهران. احساس خوبی دارم. به آهستگی سنگ هارا درمی آورم بیرون. نشان شان می دهم ــ سنگ؟ ــ از رمی جمرات.

کتاب به پایان می رسد و باچند تصویرازنویسنده ونزدیکان و دوستانش بسته می شود.
بگویم هرکس که این کتاب را بخواند، خواه ناخواه حاجی می شود با کلی اطلاعات تاریخی، مذهبی و جغرافیایی و ببشتر: کسب آگاهی درزمینه مونوگرافی شهرها ومقبره های زیارتی. باآرزوی موفقیت «حاج مورتوز» با زبان و ادبیات دلنشین وشیرین ش. من هم که بطورقطع شدم «حاج ممی». اخرین سخن این که به دوستان توصیه می کنم حتما این کتاب را مطالعه کنند.

ـ

مردگان سرزمین یخ زده/رضا اغنمی

نام کتاب: مردگان سرزمین یخ زده
نام نویسنده: بهار بهروز گهر
ناشر: نشرمهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۸ – لندن

این کتاب که اخیرا درلندن منتشر شده، شامل دوازده داستان کوتاه به شرح زیراست:
ژرفای باتلاق ، تن هاٰ، تنهاٰ ،بارش افسوس ،حس گنگ درون، رهایی ، مردگان سرزمین یخ زده ، مترسک وکلاغ ها ، آن دگری ، تاریکی محض ، به نام زن ، سرگردان درگردباد ، فرار بی یایان .

برخی ازاین داستان ها را برای نقد وبررسی برگزیدم .

نخستین داستان روایتی ست تخیلی، گمشده درجنگلی بکر و اشناس فرورفته در تاریکی و ظلمات که : «نمیدانستم چطور به اینجا رسیده بودم. حال عحیبی داشتم – زمان ومکان ازدستم دررفته بود : درحالی کاملا متفاوت که مرا بین آسمان و نگه داشته بود » .»
ازتاریکی محض وتابش ماه که درختان جنگلی را دردیدرس ش گذاشته ، یاسرگردانی راه می رود اما نمی داند کجا می رود و مقصدش کجاست :
« فقط می خواستم خود را ازاین حنگل مخوف رها سازم »

گیج و پریشان ، صدای ارابه ای ازدوردستها را می شنود . دلگرم به نجات و رهایی ازاین جنگل هراسناک. ارابه می رسد کهنه، «مردی درشت هیکل و نیرومند روی ارابه نشسته بود با تازیانه به اسب می زد . شنل مشکی برتن داشت وروی خود را با کلاه بلند شنل پوشانده بود. جاخوردم برای یک لحظه ترس برمن غالب شد و دستانم به لرزه افتاد» .

ارابه می ایستد. مرد می پرسد کجا می روی ؟ . بپربالا. پاسخ نمی دهد با ترس و لرزمی نشیند از ارابه ران می پرسد کجا می روی جواب نمی دهد. ولی او درسکوت فرورفته چون که نمی داند کجا می رود. جایی به زور پیاده اش می کند. ناامید و پریشان راه می افتد با حیوانی وحشی روبروشده حیوان را ازپا می اندازد. یاد مادرش می افتد. و ازروح آن درگذشته برای نجاتش کمک می خواهد. مادر را می بیند وبه او التماس می کند. مادر روی بر گردانده وناپدید می شود. درباتلاقی فرورفته صدایی می شنود: «بی حرکت … بی حرکت» زن زیبا وجوانی را می بیند ازاو می پرسد یه من بگو
اینجا کجاست؟ زن می گوید:«توهمیشه توغرورت غرق بودی .

راوی درسیاهی باتلاق درانتظار مرگ می گوید‌:
«صدای بازشدن در مرا به خودآورد. به خود نگاهی انداختم. روی صندلی چوبی متحرکی نشسته بودم . زنی با روپوش سفید وارد تراس شد روبه رو را نگاه کردم پرازساختمان های بلند و ترسناک بود . . . پرسیدم اینجا کجاست؟‌ من کی هستم؟ لبخندی زد وگفت سوال همیشگی وهرروزه ی شما علی عظیمی هستید و اینجا هم آسایشگاه روانی است». ص ۱۳

داستان دوم: تن هاٰ، تنها

داستان ازشبی شروع می شود که راوی داستان دوساعت بعد ازنیمه شبی درحال تماشای تلویزیون سرش را سمت پنجره چرخانده ازفضای نیمه روشن بیرون شگفت زده :«شاید دیوانه شده بودم »»
تا این که متوجه آسمان وباریدن برف می شود .
پنجره راباز کردم … هوای سردی به صورتم خورد … سردی هوا را حس نکردم» ص ۱۵
از آنجا که درسرآغاز داستان از هراس ودلشو ره درونی سخن رفته این سهو بیانی رانادیده باید گرفت والاچگونه ممکن است که (هوای سرد به صورتش بخورد وسردی هواراحس نکند وبنویسد). امید اینکه نویسنده عزیزدربکارگیری این گونه کلمات آُفت زا بیشتر دقت کند.
گله مند از بی خوابی های شبانه وتنهایی درخانه و بیرون، ازسیگارکشیدن های دایمی و مهمتر فرار ازکسی که به هرکس می گفت باورشان نمی شد:‌«ماه هاست که شب ها تا سپیده دم از پنجره به بیرون خیره می شوم … دراین وقت شب همه درمیان خواب و رویا هستند ومن میان ترس و دلهره و تنهایی … گاهی حوصله ام لبریز می شود به خیابان رفته قدم میزنم… ولی اونجاهم اورا نمی بینم… ماه هاست دنبال او می گردم ولی پیدایش نمی کنم… واقعا اوکیست؟» ص۱۶
تا اینکه شبی حس می کند که :«کسی ازکنار تختم گذرکرد». بادلهره وپریشان اطراف رانگاه می کند . دنبال سایه می گردد. نگاهش به آینه می افتد:«زنی میان آینه بود … … پیکری زنانه میان آینه، بدون صورت بود… ترسم چندین برابرشد ازاتاق بیرون دویدم. دیگر نمی توانستم درخانه بمانم … … در دلهره و پریشانی نامه ای به خط خود می بیند که نوشته شده : « دنبال که می گردی؟ او خود تو هستی . . . . . . درآینه خود رادیدم به چشمان خودم درآینه خیره شدم …آری او خود من بودم زنی تنها …» ص ۲۰ .

بارش افسوس

داستان گیرایی است غم انگیز ارفلاکت فقر ونداری. هوای سرد و زمستانی. راوی دختری دارد مدرسه ای که ازمادرش کاپشن خواسته. مادردرزباله ها می گردد ومیچرخد تا لباس زمستانی گیر بیاورد. دراین گشت وگذار ازبهمزدن زباله ها بوگند گرفته تا زیرباران شدید با لباس خیس چشم به «کیسه سیاه آویزان ازدرختی می افتد و کیسه را باز کرده :
میان پارچه های کهنه، دستمال های رنگ وارنگ ورورفته روبالشی پاره کاپشنی دخترانه به رنگ سرخابی یافتم . . . . تا کسی ندیده آن را داخل کیف گذاشتم چادرم را جمع کرده و راه افتادم. طوری باعجله می رفتم که انگار چیزی دزدیدم . . . . به ایستگاه رسیدم سواراتوبوش شدم . . . ناگهان صدای کلفت مردانه مرا به خود آورد آیستگاه آخر ازصدایش به خودآمدم. پچ پچ های مردم، نگاه های تحقیرآمیزشان، حتی دوری ازمن به خاطر بوی بد زباله ها دیگر نمی توانست مرا ناراحت کند. غرورم جای دیگری شکسته بود. قطرات اشک امانم نمی داد. فقط سرم تکان می خورد ونگاهم به پنجره ی بسته اش که باران شدیدی به آن می زد خیره مانده بود». صص۲۸ – ۲۷

رهایی

داستان پنجم این کتاب پیچیده و پرراز ورمز «رهایی» است . روایتگر به صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شود. بقول خودش :
«خسته بودم و برای شروع یک روز جدید انگیزه ای نداشتم شروع یک روز جدید یرایم کابوس بود». ازکرایه خانه و بدهکاری های دستفروشی و سختی معاش و فلاکت های روزانه می گوید
ساک روزانه را باچسب پرکرده راه می افتد برای فروش. «فروش،‌هر روز بدتر از روزقبل می شد» در محل آمد و رفت مردم جلو هرکس را می گیرد و چسب را نشان می دهد، کسی توجه نمی کنند وبی اعتنا به او راهش را ادامه می دهند. به محل دستفروش ها می رود وآنجا هم دستفروش ها راهش نمی دهند. درآنتهای محل آخرین دستفروش پیرمردی سیرفروش، بادیدن دختر جوان می گوید دخترم بیا اینجا وایستا کنار من هرچی داری بفروش. خوشحال می شود و بساط خودش را پهن می کند: «شروع کردم به فریاد زدن و حلب مشتری. چند نفری خریدند … خنده ای برلبانم نشست … پیرمرد هم چند مشتری برام فرستاد و سرانجام توانستم فروش کنم… خوشحال بودم .
با دیدن زن جوانی که دست دختربچه ای را گرفته بود وسرگرم خرید، به کودک زیبا لبخندی می زند و درآرزوی های حسرتبار خود فرو می رود . به گفتگو با «من خود» می پردازد :
«من نیز صاجب خانواده و فرزند می شوم؟ تاکی محکوم به تحمل این شرایط هستم؟ کسی چه می داند شاید روزی من نیز عروس شوم وفرزندی داشته باشم … خدارا چه دیدی؟ »

به صدای ناگهانی و داد و فریاد دستفروش ها، حمله مأموران سد معبررا می بیند و همهمه وهیاهوی دستفروشان را. پیرمرد فریاد می زند:
« دخترم جمع کن… جمع کن و ازاینجا برو وگرنه تموم جنساتو می برن … مأمورای سد معبر معبر دارن میان» .

باترس ولرز بساط را جمع کرده فرار می کند و با اتومبیلی تصادف کرده، بیهوش وسط خیابان از حال رفته روی زمین می افتد. کمی بعد به خود آمده ساک را برداشته به راهش ادامه میدهد سر راه با دیدن درب بازخانه ای بزرگ، در آن خانه:‌ فرومی رود.خانه بزرگ و پردرخت رویایی! «ازدیدن این خانه احساس خوبی داشتم. آن خانه مرا به اعماق آرزوهایی برد که سال ها بود فراموششان کرده بودم» صص۴۱ــ ۴۰

نویسنده ، تمام آرزوهای دیرینه و حسرتبارخود را در این بخش داستان زیبا،‌ در بستر«رویا» برای مخاطبین شرح می دهد :

« ازمیان راهروی ورودی گذشتم و به حیاط رسیدم. حیاطی پراز درختان زیبا وگل های رنگارنگ که وسط آن هم حوضی بزرگ وابی رنگ نمابان بود. . . . بهشتی بود برای اهالی خانه … همیشه در رویاهایم خود را مالک چنین خانه ای می دیدم. ولی افسوس که من از خانواده ای فقیر و ندار بودم که نمی توانستم حتی یک اتاقش راهم اجاره کنم . . . چشمانم پرازاشک شد … به خود آمدم و . . . با شتاب خانه را ترک کردم».

را ه خانه اش راگم می گند وازهرکس می پرسد بی اعتنا می گذرند وبه راه شان ادامه می دهند. راوی، پریشان و سرگردان به مدرسه ای می رسد. از سروصدای شادی و خنده و فریاد بچه ها خوشحال می شود. همراه با شاگردها وارد کلاس می شود. خانم معلم را می بیند. «زنی با شعور، مودب و متبن بود. درچهره او خود را دیدم. درافکارم معلم این کلاس بودم و فرصت درس دادن به بچه ها را یافته بودم. . . پرسشی کردم و چند فریاد هم سرشان کشیدم وازکلاس فرارکردم»

بامشاهده زن جوانی باکودک خردسال درآغوش، زنبیلی به دست به کمکش می رود. زن سر خود را بر می گرداند تا از او تشکرکند، صورت خودش را می بیند :
«آه او من بودم… خود خود من… وآن خردسال فرزند من بود. مگر می شد؟ من کی ازدواج کرده بودم؟ »‌ صص۴۳-۴۲
با دلهره درحال دویدن به سمتی، زن جوانی را می بیند که وسط خیابان به پشت افتاده ولو روی زمین
«نگاهی به بدن بی جان خود که وسط خیابان غرق خون بود انداختم … روی زمین نشستم.. چرا نمی ترسیدم؟ چراسردردم دیگر تمام شده بود؟ . . . چرا دیگر تمام دردها و ترس ها تمام شده بود؟ آری من رها شده بودم … ازآرزوها، مشکلات وگرفتاری ها . . . من ارقید وبند زندگی رها شده بودم. آری من مرده بودم و اینک رهایی را تجربه می کنم.» ص ۴۴

داستان: مردگان سرزمین یخ زده

نویسنده، شرح بیداری خود ازخواب صبحگاهی را، با تمثیلی ازمرد میانسال قد خمیده، شروع می کند: « روزی که شروع وپایانش برایم فرقی نداشت وفقط تکرار مکررات بود.چشم پف کرده ی مملوازبی خوابی های شبانه ام را با دست مالیدم… شاید این مالش، التیامی برخستگی بار سنگینی که چشمم بردوش می کشید، بود… این همه بیقراری واضطراب ازکجا می آمد؟ از جان تکیده و رنجورمن چه می خواست؟ کی قراربود رهایم کند و جایی که منتظرش بودند برود؟ . . . مدتهاست ا آن کار لعنتی که همیشه ازش متنفر بودم ولی تنها منبع درآمدم بود دست کشیده ام. . . عذرم توسط جوانانی خواسته شد که ازکل تجربه ی کاری من لحظه ای را هم نداشتند . . . . . . فقط می رفتم تا ازاین زندان تنگ و تاریک، از تنهایی فلاکت بار رها شوم به امید اینکه شاید نور وروشنایی روز، جان و روح یخ زده ام را گرما بخشد. سال هاست به این امید ازخانه بیرون می زنم » صص ۴۶- ۴۵

روز، روزیست که سراسر شهر را برف پوشانده است راوی درحال قدم زدن است. از حس عادت همیشگی، دنبال قدم های خود می گردد… «ردی که سال هاست دیگرازمن به جا نمی ماند … شاید آن را گم کرده ام شایدهم مرده ام ونمی خواهم آن را باورکنم. مرگی که جسم حرکت می کند و روح مدتی برای طولانی بی حرکت می ماند…ازتفکرپریشانم حاخوردم و لحظه ای درآن غرق شدم». ازآدم ها می گوید «همان موجودات عجیب وغریب این زندگی سرد» که درآمد و رفت هستند. اما فقط، مثل ربات حرکت می کنند. گاهی ازبعضی آنان می ترسیدم…

هیچ اختیاری ازخود نداشتند. می رفتند و می رفتند و می رفتند…» ص ۴۷

دنبال آشنایی بین مردم می گردد وپیدا نمی کند و«تنهایی خویش را دود می کردم… به خانه که رسیدم چشمم به کتاب خانه ای مملو ازکتاب هایی که روزگاری برای داشتن هرکدام ازآن ها تلاش کرده بودم، افتاد… کتابهایی که عمرم را برای آنها گذاشته بودم ولی حالاچه؟ . . . . . . نفسم گرفته وبغض راه گلویم را بسته بود . . . درشهرمردگان هوایی نبود . . . گویی مدت هاست شهررا ندیده ام . . . اینک این شهررا به سرزمین یخی بامردگانی متحرک، تبدیل کرده بود». ص ۴۹ . داستان به پایان می رسد

مترسک و کلاغ ها

هفتمین داستان این دفتر پربار است
درپس گفتاری کوتاه وانسان بودن آنها :« البته که ازاین کلاغ های پیر با مغزهای کوچک و خرفتشان که کاری جز نوک زدن به کله ی ضعیف و کوچک من نداشتند، بهتر بودند . . . چرا باید هر روز با ضربه ی محکم نوک هایشان از خواب بیدار می شدم؟» ازتاریکی هوا وغرش شدید و رگبارتند.مهیب می گوید و بعد، ریختن کلاغ ها به زمین . که آنها بودند جلو نورخورشید را گرفته و همه جا درتاریکی فرورفته بود :
«ناگهان یک یه یک فرود آمدند وهرچه جلوی راهشان بود را نابود کردند. ترسیده بودم تلاش کردم فرارکنم، ولی دستانم بی حرکت بود. . . . وقتی چشم بازکردم مزرعه نابود شده بود» ص ۵۳

مترسک، زن جوان و زیبایی را می بیند با دختربچه ای درکنارش خیره به خود، ازمادرمی پرسد این بیچاره مترسک چرا به این روزافتاده؟ مادر می گوید پارسال کلاغ ها به مزرعه حمله کردند و همه چیزرو نابود کردد . . . : «ولی من از نو می سازمش …» ص ۵۵
همان زن زیبا، باوسایل دوخت و دوز کامل مترسک را نوسازی می کند. با تمجید از مهر ومحبت آن زن زیبا:‌« چشمی نو برایم دوخت حالا همه جارا بهتر می دیدم . . . . . . دراین فکرها بودم که درآخر، کلاه حصیری بزرگی برسرم گذاشت وگفت حالا دیگه هیچ کلاغ سیاه زشتی نمی تونه به سرت نوک بزنه. یک دفعه ازاین جمله جاخوردم، مگه صدایم را شنیده بود؟» ص ص ۵۶

آن دگری

راوی داستان زنی ست که با اتومبیل قراضه اش مسافرکشی می کند. شوهرش فوت کرده و تآمین هزینه زندگی برعهده ی اوست.از دردها ومشکلات زندگی دل خونی دارد که با مخاطبین در میان می گذارد. درخیابان گردی:
«برای هرکس که کنارخیابان ایستاده بود، بوق زدم … خیابان ها را یکی پس ازدیگری طی کردم ولی بی فایده بود. هیچ کس سوار نمی شد» .
جلو خانم شیک پوشی منتظرتاکسیِ، ترمز کرده، دولاشده ازخانم می پرسد خانم جان کجا تشریف می برید؟ که خانم کمی تردید کرده، اوتوضیح می دهد که راننده تاکسی ست و نیازمند پول و کمک است. خانم. با نگاه تحقبرآمیز سوارشده وقتی به مقصد می رسد پول خوبی هم می پردازد
نگاه خیره او به مسافر زیبا و شیک پوش خاموش، درطول راه، خانم را ناراحت کرده، ودرمقابل حرکت ونگاه اعتراضی او می گوید که نمی توانستم خودم را کنترل کنم. مدام به او خیره می ماندم او چون ساحره ای مرا مسجور خود کرده بود. ص۶۰
راوی زیرنظر گرفتن ش، حرکت و رفتار مسافر زیبا را تا مقصد شرح می دهد‌:
«ازماشین پیاده شد از شیشه جلو خم شد و به علامت تشکر سری تکان داد. ناگهان درشیشه ی عینک جیوه ایش زن دیگری را دیدم که با او کاملا متفاوت بود. ازچیزی که می دیدم خشکم زد. زنی با موهای مجعد . . . و تارهای نقره ای منقوش کرده بود . صورتش خشک و بی آب که چروک اطراف چشمش به شقیقه ی بلند و کم مویش هم سرایت کرده بود دستان سیاه و آفتاب سوخته و زمختش چون مردان بود. ازترس جا خوردم. . . . . . . لبهایم ازبی آبی خشک شده بود و به سختی نفس می کشیدم. دقیق تر شدم. آری خودش بود. همان زنی بود که دیده بودم. همان خود واقعی ام» ص ۶۲

فراربی پایان

نویسنده، با نثر پخته و گفتار دلنشین ازمشاغل خود می گوید و شغل دانشگاهی رشته ی تربیت معلم. که بعذ از اتمام دوران تحصل و اخذ مدرک :
«درآموزش و پرورش پذبرفته نشدم. دلیلش راهم می دانستم چون آشنایی نداشتم وازخودشان نبودم»
دریک شرکت خصوصی کاری گرفته و به کارفروش سرگرم می شود. ولی با مشاهده ی کارهای ناروا :«کسالتی که ازدیدن افرادی بی تجربه ولی پرنفوذ که صاحب منصب می شوند و دیگر ان را به یوق [یوغّ] بندگی می کشند وهرکس کوچکترین اعتراضی کند ازکاربیکار می شود. از دیدن این همه بیعدالتی و نافرجامی خسته بودم ودیگر تاب فکر کدم به انها نداشتم» .
با نفرت ازشغل وکارکردن به خاطر پولی که می گرفت و نیازمندش هم بود ، همچنین از خستگی و بیزاری از روز مرگی ها و از بی خوابی های شبانه یاد می کند و گم شدن درزمان و مکان:
تلفنم زنگ خورد. اولین تلفن آن روز بود اول وقت. درخیابان بودم ولی با بی حوصلگی جواب دادم. رضا بود. همسرم. سلام عزیزم. خوبی؟ رو براهی؟ صبحت بخیر. می خواستم بگم تولدت مبارککککککککککه
تولدم؟ مگه امروز تولدم بود؟
مگه امروز چندمه؟ چند شنبه است؟ خندید وبا تعحب گفت ای شیطون یعنی تو یادت نیست امروزچندمه . . . . . . » یادش میاد که دوماه از مرگ مادر گذشته است ص۹۳

جهت پرهیزازاطاله کلام، بررسی این اثر پراندیشه وجالب را همبن جا می بندم . گفتنی ست که
قدرت اندیشه واقتدارقلم وآگاهی نویسنده، ازشکل گیری دوران هستی وتکامل انسان، دراین اثر کم نظیرشگفت انگیز است. تا جاییکه برخی ازروایت ها، بعنوان مثال (مترسک ها وکلاغ ها)، یا سرآغاز داستان (مردگان سرزمین بخ زده) ص ۴۵ و (آن دیگری) و… بر این باورم که نویسنده روایت ها، تلفیقی ازحوادث زمان، اسطوره های تاریخی وپدیده های قدرتمند و بنیادی هستی راُ درهم آمیخته تا، اقتدار تکامل را، فارغ از باورهای مرسوم دینی و سیاسی، نشان دهد، نشانه ها زیاد است و دلیری وشجاعت ش ستودنی. جای سپاس دارد و تمجید.

بجاست که در داستان های کوتاه، نمایش مقوله ی دیرینه سال«آفرینش وتکامل» با این ادبیات سنجیده ومحکم را صمیمانه به خانم بهاربهروزگهر می باید شادباش گفت.*

جستارهای جامعه اثر مهرک/ رضا اغنمی

نویسنده: مهرک کمالی
چاپ اول: لندن۱۳۹۹
ناشر: نشرمهری. لندن

جستارهایی جامعه شناختی
درباره ی داستان های امروز درایران
ازبامداد خمار تا توکای آبی

این کتاب، همان گونه که درعنوانش آمده، پژوهشی ست جامعه شناختی، به گونه ای نقد واره که نویسنده با آگاهی از دگرگونی دهه های اخیرکشور، آثار برخی نویسندگان واهل اندیشه را بررسی ودراختیار مخاطبین قرارداده است:
این اثر ۱۴۶ برگی شامل بررسی ونقد ۱۷ کتاب و دو مصاجبه می باشد که با تقارن داستانی در
رمان های خروج و کتاب خم نوشته ی علیرضا سیف الدینی آغاز وبا عنوان از صاحب اصلی
جنایت هنوز سرنخی دردست نیست و داستان کوتاه ” لیدا پناهی” نوشته ی محبوبه موسوی» ودرپس آن، دو مصاحبه با پیمان وهاب زاده، جامعه شناس و نظریه پرداز ادبی و امید فلاح آزاد، نویسنده، کتاب به پایان می رسد.
گفتنی ست که در پشت صفحۀ روی جلد مطلبی آورده، که دریغم آمد ولو به کوتاهی همین جا نیاورم. می نویسد:
ترویج نسبی گرایی، تحذیر [ترسانیدن] نویسندگان ازداشتن جهان بینی ونقطه نظرمشخص و تشویق توجه به درگیری های درونی و روانی، روایت هایی پدید آورد که عملا کاستی های ساختارها و نهاد های موجود اجتماعی واستبداد حکومتی را نادیده می گرفت یا کمرنگ می کرد. داستان ها ازفشارها ودرگیری ها می گفتند.اما نمی توانستند یا نمی خواستند به یکی از ریشه های اصلی آن ها که قدرت سیاسی کنترل گر مذهبی بود بپردازند .
نویسندۀ هشیارزمانه، به درستی ازدردهای پنهان ونا گفتنی اهل قلم واندیشه هموطنانش پرده برداشته واین معضل ریشه دار فلاکتبارملی را با مخاطبین درمیان گذاشته ودرنخستین برگ های کتاب یاداور شده است که: بیشتر این جستارها و مصاحبه ها پیش ازاین درسایت ها و نشریه های گوناگون مانند زمانه، آسو، بی بی سی فارسی، رسانه های پارسی، اخبار روز و دوات منتشر شده اند .

ازآنجایی که صاحب این قلم سال های پیش نقدی دربارۀ کتاب “بامداد خمار” نوشته ومنتشرشده بنگرید به “کتابسنج جلد اول ص ۲۷ انتشارات فروغ – کلن آلمان – سال ۱۳۸۵” با مطالعۀ نظریه نویسنده کتاب هماهنگ وهم نظر دیدم، خوشحال شدم که درپس پانزده سال صاحبنظری آگاه و امین، این کتاب را مورد نقد وبررسی قرارداده است .
همچنین درباره سهم من که که نظرم را در کتابسنج جلد سوم ص۴۱ ازانتشارات اچ اند سی ۱۳۹۳ نوشتم ومنتشر شده است. با این تفاوت بنیادی که نویسندۀ جستارهایی جامعه شناختی، برخورداراز مقامات علمی و ازاساتید به نام «دانشگاه ایالتی اوهایو» می باشد.همو، پس از انتخاب کتاب جهت نقد وبررسی موضوع خاص، درمتون هماهنگ و متضاد هردو اثررا مورد پژوهش قرار می دهد. بر همین رویارویی ست که قوت و ضعف دیدگاه ها، و وابستگی باورهای عقیدتی و ایمانی مطرح و
درگیری انسان ایرانی به خرده فرهنگ های مذهبی و سکولار» زیرعنوان:«عشق در دورمان «سهم من» (۱۳۸۲) اثرپرینوش صنیعی و «بازی آخربانو»(۱۳۸۴) اثر بلقیس سلیمانی شکل می گیرد.
خلاصۀ کلام این که نقد آقای کمالی، پژوهشی ست بنیادی و قابل اعتماد.که نقد کتاب را ازدیدگاه جامعه شناختی زیرذره بین نقد بررسی برده ودراختیار مخاطبین قرارد داده اند. ص ۴۳
ازهماهنگی وناهماآهنکی های هردورمان می گوید.هریک دختری زیبا وجوان گرفتارعشقی نافرجام:
ازدواج هایی ناخواسته می کنند وعواقب تصمیماتی را می چشند که دراتخاذ آنها نقشی نداشتند .
از اثار تلخ خرده فرهنگ های اجتماعی و«جناح بندی های سیاسی در زندگی روز مرّه» غافل نیست وهمچنین پرده برداشتن از پنهان کردن “مصداق های عینی سیاسی – اجتماعی درهردو رمان ووجوه اشتراک زیادی که ریشه در آداب و رسوم سنتی و دیرینه درگذشته ها دارد.
سهم من داستان دختری است که خروج ازمحیط بستۀ قم و ورود به فضای مدرن تهران امکان مدرسه رفتن، داشتن دوستی خارج ازدایرۀ فامیل، خروج هرروزازخانه، وعشق رمانتیکی را برایش فراهم می کند. این عشق همانقدر که برای اوهیجان انگیز ولذت بخش است، درنگاه خانواده اش خطر ناک جلوه می کند. رابطۀ مکتوب معصومه باجوانی که دریک داروخانه کار می کند واکنش خانوادۀ سنتی را برمی انگیزد ومنجر به زندانی شدن اودرخانه» می شود. ص ۴۴
ازدواج دوم با حمید نامی ست ازچپگرایان،اعتقادی به بندکشیدن زن ندارد. صاحب دوفرزند می شوند. اما حمید سرگرم فعالیت های سیاسی ومسئولیت زندکی برعهدۀ معصومه است. حمید زندانی وبا ظهورانقلاب آزاد شده فعالیت سیاسی را دنبال می کند و سرانجام اعدام می شود. نویسنده، به هشیاری، اشارۀ جالبی دارد که:
تلاقی خرده فرهنگ های سکولار و مذهبی را که دردوقطبی حمید ومحمود (برادرمتشرع معصومه) متبلور می شود، نشان می دهد» ص ۴۵-۴۴
جالب اینکه درپس سال ها زمانی که فرزندان معصومه بزرگ شده وهمو به میانسالی رسیده: «عشق نوجوانی معصومه که حالا مردی میاسال است برمی گردد وازاو تقاضای ازدواج می کند این بار اما فرزندان معصومه مانع ازاین ازدواج می شوند .

ازکتاب «بازی آخربانو» اثربلقیس سلیمانی می گوید :
سرآغار داستان ازدفن جسد دختر چپگرایی به نام «اختر» در روستایی حوالی کرمان است. به روایت نویسده اختردرشکلگیری شحصیت گل بانو(قهرمان رمان) نقش عمده ای داشته مادرگلبانو خدمتکارخانۀ پدراعدام شده بوده و گل بانو برای اولین بار درگفت وگوبا اختربا حقوق خودش آشناشده وبا راهنمایی وکمک اختر بوده که کتاب دردست گرفته ودنیای اطرافش رامعنی کرده است .
ازسعید معلم تهرانی در روستا می گوید که عاشق گل بانوشده و به او قول ازدواج داده، به تهران می رود برای جلب نظر خانواده اش به این ازدواج که در اغتشاشات خیابانی ۳۰ خرداد۱۳۶۰ تهران گم می شود.
نویسنده، با شرح عشق بی سرانجام سعید وگل بانو، توضیح می دهد که:
عشق دررمان «بازی آخربانو» عشقی است محصور درفقرومحاسبۀ مادی. مادر حسابگر و زیرک گل بانو که از بازگشت سعید نا امید شده ترتیبی می دهد که گل بانو با یکی ازعوامل حکومت به نام ابراهیم رهامی ازدواج کند .
رهامی از مآموران امنیتی حکومت است که «گل بانو او را دراعدام اخترمقصر می داند و ازاو متنفر است. رهامی که زنی نازا دارد به پدر زنش قول داده که وقتی ازگل بانو صاجب بچه شد طلاقش داده وبا همان زن نازا زندگی را ادامه خواهد داد.
اماپس ازازدواج زیرقولش زده درگیروداراطلاعاتی های حکومت، کاربه محاکمه می کشد وگل بانو زندانی شده و پس از طلاق:«تنها چیزی که گل بانو به دست می آورد امکان تحصیل دردانشگاه، تا سطح دکترای فلسفه است . ص۴۶

نویسندۀ آگاه، بررسی ی سنجش متن ومفهوم این دو کتاب را با چنین پیام دلسوزانه پایان می بخش
این دو رمان نشان می دهد که:
درهنگامۀ تلاقی خرده فرهنگ های آشتی ناپذیر و درگیری های سیاسی و اجتماعی برخاسته از آن، نخستین و مهم ترین چیزی که قربانی می شود فردیت انسان ها وتوان تصمیم گیری آن ها دربارۀ زندگی خودشان است . ص۴۷

ازبین رفتن مرزهای جعلی بین زن ومرد
رمان «شیشه عطری درنسیم» نوشته ی رضیه انصاری

سرآغاز داستان به گونه ای شروع شده که خواننده، بازشدن دریچه های نوشکفته وفضای عطرآگین وقوع نوخواهی را حس می کند: ص۸۵
بهزاد و پیمان سال ها قبل به دلایل سیاسی و کیا حدود پنج سال قبل از این تاریخ درتبعیدی خود خواسته ازایران خارج شده واکنون زن های این سه مرد ازآن ها جداشده اند. نازی چند وقتی است با شوهر و فرزندانش به فرانکفورت رفته و فقط گاهی به آن ها سرمی زند. «زنهای دیگر داستان غایب ولی حاضرند». حاضر در ذهن مردان داستان. زن چهازم نیزهست به نام نازی. تصمیم گیرنده و کنجکاو. همو با حضور پررنگ ش به بهزاد امید می دهد که حرکت کند. می کند و سرانجام از یاس نا امیدی و افسردگی رها می شود. بهزاد ازمبارزان است با سابقۀ زندانی سیاسی که در اوایل انقلاب کارگردان تئاتر بوده، همراه دیبا، زن سابق وهمرزمش ازایران گریخته و درآلمان پناهنده شده است.بعد ازمدتی درگیری ازهم جدا می شوند. راوی داستان ازدلباختگی آن دوبه دیگران می گوید:
بهزاد بعد از رفتن نازی نمی تواند بهزاد سابق باشد. دیبا با «اولریش» دلباختۀ آلمانی اش ازدواج می کند و از او صاحب پسری می شود . بهزاد که ناامید است دلش می خواهد شاد زندگی کند و این بدون نازی ممکن نیست. آخر داستان نازی سرمی رسد. . . .خبرمی دهد که دربم زلزله آمده مردم آنجا به کمک نیاز دارند. این خبر بهزاد را ازخودش فراتر می برد به دیگران پیوند می زند . . . بهزاد درصدی ازعواید اولین شب اجرای تئاتری به نویسندگی وکارگردانی خودش را برای کمک به زلزله زدگان بم اختصاص می دهد . ص ۸۶
راوی ازقدردانی بهزاد می گوید ازدولت آلمان که میزبان پناهنده ها بودند ومزایای زیست بومی در آن کشور و رشد فکری شان :
چون به او و زن و دخترش چیزهایی مثل برابری حقوق زن و مرد داده است؛ حقوق مدنی که آنها در وطنشان ازآن محروم بودند. جامعۀ آلمان به او یاد داده است همانقدر که به تساوی حقوق انسان ها احترام می گذارد متوجه تفاوت هایشان هم باشد. هرچه باشد زن، زن و مرد مرد است. دوستی های بعد ازدیبا چشم هایش را بازتر می کند که ازاین به بعد دیگر دراظهارنظرهایش زن ها را جمع نبندد . . . وقتی که باخودش و موقعیتش درمقابل دیبا بیشتر درگیر می شود می فهمد که صاحبان صفات زنانه و مردانه هم می توانند مردان باشند و هم زنان و اینکه هرآدمی یک وجه زنانه و یک وجه مردانه دارد که ازهیجکدام نباید غافل شد . ص۸۷

رمان، روایتگر وضع جاری اجتماعی ست که درمقابل گسترش تسلط ریشه دارمردانه، نشانه های وابستگی سلطه پذیری جامعه را نیز یادآور می شود. تا حدی که به قول راوی «فراتر ازجنسیت عمل می کند» ص ۸۷ .
معرفی و حضور دیبا راوی زن سلطه گر و نازی زن مهربان، رویارویی بازیگران مخالف وموافق رمان، کنجکاوی و هوشمندی نویسندۀ را توضیح می دهد. اینکه بهزاد، باهمۀ اقتدار طلبی بیمارگونه اش درفکرجدایی نبوده و نیست، زن، یعنی دیباست که زنجیرهای حقارت و اسارت را می شکند و خلاف سنت های جاری خانه را ترک می کند :
بعد از رفتن دیبا، خانه وزندگی بهزاد به گند وکثافت کشیده شده. علاقه به نازی حوان در وهم و خیال ش سایه می اندازد:
عطر نازی، راه رفتنش، رنگ شاد لباسش، چشم هایش، وانگشت هایش همه و همه بهزاد را به یاد زندگی می اندازد . . . . . . اما نازی محدود به خودش نیست و به جامعه ومردم فکر می کند. چیزی از رسیدنش نگذشته بود که تلنگری به بهزاد می زند که این روزها فقط و فقط درگیر خودش بوده است می گوید :
دربم زلزله آمده ونزدیک بیست هزار نفر مرده اند که شش هفت هزار تایشان بچه بوده اند.
روایتگر از یک همزاد نازی می گوید به نام «هرتا» که آلمانی و یک کنشگر اجتماعی ست. «به کارهای پناهنده های ایرانی وترک وعرب وبلوک شرقی ها» می رسد اما افسوس می خورد که در مورد زلزله زدگان بم کاری ازش ساخته نیست :
با این همانی هرتا ونازی، بهزاد انگارزن آرمانی خودش را توصیف می کند که هم نیروی حیات می پراکند وهم فراتر از خودش می رود و به دیگران فکر می کند: هرتا چه نورانی و زیباست. هرتا خوراک نازی است نازی! این هرتاست هرتا تا نازی. ص۸۹
روایتگرازمنظر بهزاد، می گوید که درقیاس با دیبا، نازی، بیشتر مرد است تا زن. همو: درپایان پژوهش:
عطری در نسیم» با تمجید ازشخصیت های داستان، به ویژه با بهزاد و دیبا و نازی، با عنوان مدرن، رفتار انسانگرایانۀ آن ها را یادآور می شود .
این نیز بگویم که با حفظ حرمت واحترام وسپاس ازهمۀ نویسندگان ومصاحبه گران این اثرسنحیده و جالب نوشته ی «رضیه انصاری» را با حلوه هایی پیشگام تر، پُرمهر ومحبت وانسانی تر دیدم و در انتظار آفرینش اثار خوب و خواندنی ایشان باید بود.
با آرزوی موفقیت پژوهشگر، مترجم و نویسندۀ آگاه، بررسی فوق همین جا به پایان می رسد .

بعد ازآن سال ها/رضا اغنمی

نام کتاب: بعد ازآن سال ها
مجموعه ی داستان
نویسنده: حسن حسام
چاپ دوم. – ۱۳۹۹
ناشر: با پیرایش وآرایش تازه نشر مهری – لندن

این کتاب یکصد وپنجاه وهفت برگی شامل شش داستان کوتاه است
‌‌
زن آقا فکرکن … – وجین – مادام – خب حالا بریم چکارکنیم – غروبشکار – خان جان می باشد که هریک درفضای داستانی خواننده را با زبان ونثر سنجیده و شیرین نویسنده آشنا می کند .
درپشت جلد بخش هایی ازداستان «غروبشکار» را آورده که خواننده را از فضای مه آلود و بارانی لندن به جنگل های زیبای گیلان می برد و دراندوه دوری ازوطن و تبعید اجباری «گناهی ناکرده» لحظاتی درسکوتی اندوهناک فرو می برد .
نخستین داستان روایت زنی ست که همسرش درکسوت ملایان با مقام آیت اللهی. دارای دو فرزند فاطی و رسول. روایت ها ودرد دل های ش شنیدنی ست:
«تو محضر بهش گفتم باس بذاره بچه هامو هفته ای یه بار ببینم . زیرجلی زد به خنده وگفت چرا که نتونی!؟ اروای بابای بیلمزش. با اون نگاه حشریش فکرکرد حالا که شدم لقمه حروم مزه م بیشتره! وقتی می خنده انگاردارن مرده هامو می جونبونن! بعد از هیجده سال جز جیگر زدن وخون دل خوردن بیست و یه تومن مهریه رو گذاشت کف دستم وگفت خیرشو ببینی! منم توروش تف کردم و ازخونه اش دراومدم. کاش رسول تومدرسه نبود! اون حتمن میتونس بفهمه ودس کم هواربزنه. اما فاطی تو این خط ها نیس. ازخونه که بیرون می اومدم بوسیدمش. حتاجیک هم نزد ازم پکربود و لابد فکرمی کرد می خوام برم خونه عمو بزرگ و نمی برمش . . .» ص ۸
همو بعد ازطلاق آواره و سرگردان درتهران بی درو پیکر. به خانه عمو می رود. زن عمو سرسجاده کلامی با او حرف نمی زند. بی اعتنا ست. بین دو نماز :
«چهارقدشو سفت می کنه و من من کنان و تسبیح زنون درمیاد که «امام مسجدو گذاشتی اومدی چی کار ننه! نه فکرکنی که برا این جا اومدنت می گم هاِ نه به جدم . اینجا خونه عموته . . . شوورت برات هم این دنیا بود وهم آن دنیا. نشست وبرخاستش با اعیونا و وکیل و وزراس. خیلی ها حسرتشو دارن ننه. زندگی به اون خوبی و خوشی رو گذاشتی که چی بشه فکرعافبتشو کردی؟ استغفرالله سر نمازم هستم. غیبت نباشه. مگه بادت رفت سر بدری خانم چی اومد! عاقبتش روم به دیوار شد صیغه ای که باس هرشبی توبغل این واون سرکنه. . . . پاشو برو دس آقارا ببوس وبگو اگه بدکردم غلط کردم واسه ی خاطر بچه ها منوببخش وبزرگی کن » . . . .
پریشان و سرخورده خانه عمو را ترک می کند. درفکرخانه خواهرش می افتد که آن هم وضع فقیرانه ای دارد. پس ازمقداری ازهمان پند واندرزهای عوامانه ی آبکی تحویل می دهد ومأیوس و دستخالی خانه خواهررا هم ترک می کند. از برادرزاده ش مش اسمال هم که: «هممیه شی خدا هشتش گرو نه شه » .
مأیوس ودرمانده وسرگردان با ناله و نفرین ییشنماز ریاکار وهرزه مسجد هول وهراس دل خونبار خود را تسکین می دهد:
«الهی ذلیل شی مرتیکه ی جلب که به خاک سیام نشوندی! موندم که کجا برم ؟ گفتم اگه جنده خونه م برم دیگه توسفره ی همچی اقای خانم بازجاکشی نمی شینم که دورتا دوردیوارش عکس وزیر و وکیل وازما بهترون قطارشده وخودش مث بخت النصر توشون نتق می زنه. گفتم نه دیگه برنمی گردم تا خانوم رییس آقا بشم. که هی شمس الملوک وبدری خانوم وتاجی و حاجیه خانوم وخانومای دیگه را بیاره توخونه ونگه داره که آوردمشون تاکه کاراشونودرس کنم ومحض رضای خدا گره ی کورشونو وا کنم. اونوقت همچی که پامو ازاتاق بذارم بیرون دس کنه پستونشونه بگیره واون سلیته ها بگن که ولش کن زنت حالا سرمیرسه و آقا بگه: ریدم تو گورباباش! تخم منو نمی تونه بخوره» ص۱۲

ازپشت هم اندازی و دخالت های پیشنماز درانتخابات وسازش باعوامل حکومت می گوید :
صد دفعه بااین دوتاچشا و ودوتا گوشام دیدم وشنیدم که این آقای شما به بله بله گوی پشت هم اندازی یه که توروزای رآی گیری پای تلفن گوش به زنگه تابدونه به کجا وبه کی باید رای بده وسالگردهای تیرخوردن شاه بره بالامنبر هرچی قرشمالی وپاچه لیسی توچنته شه ولوکنه روسرمردم ازهمه جا بی خبر تابه قول خودش بتونه بساط منقله شو جورکنه. این اقای بله بله گوی بزرگوار سگ دربار همون کسییه که شبابااون هیکل وهیبت توهره قدتاقد درازمی کشه تالنگ واززن همسایه رودید بزنه که احیانا مشغول عوض کردن کهنه ی بچه شه و بی خیال. ص۱۳
زن خسته و درمانده درپس خالی کردن دردهای زخمی وخونین دل پردردش تصمیم می گیرد : «صاف می رم ناصرخسرو لوان تور یا تی بی تی می گیرم برا رشت و از اونجام یه راست به ولایت!» ص۱۶
داستان خواندنی وبسی عبرت آموز درشناخت دلالان دوزخ و بهشت «زن آقا فکر کن . . .» به پایان می رسد .

دومین داستان «وجین» است. داستان زنی واقعا مادر وخانه دار و زحمتکش. ازتبار برنجکاران شمال : نویسنده با نثر زیبا وهنرمندانه گوشه هایی از زحمات جانفرسای آن طبقه را درهاله ای از طنز و زیبایی و درد جانفرسا روایت می کند :
« درلجن بیجار تا زانو خم شده بودند و علف های هرز را ازاطراف ساقه های جان گرفته و رو به رشد برنج می کندند. گاهگاهی زیلویی چسبیده به پای یکی و او جیغ می کشید. بقیه یک ریزخنده سر می دادند تا تلخی را چون عادتی مرسوم باشادی تحمل پذیرکنند! شلیته های چیت ورنگ وا رنگشان زیر «کمر چادر» حریال و شلوارهای دبیت بلند و سیاه وروسری های ابریشمین الوان با زانوان خسته و اراده مقاوم وپشتکار بجارکاران، لحظه هایی آمیخته از رنج و زیبایی را در پهنّه سرسبز برنجزار بازآفرینی کرده بود. زیبایی مهربانی که همزاد بود باکار جانفرسا !
— ــ من بجاکاره نو کونم مارهِ نو کونم ماره … – اهوی مار اهوی مار – من خانه کاره نو کونم ماره … اهوی ما آهوی ماره » .
ازازدواج گل آقا وقول وقراراولیه آن دو که درطول زندگی پشت هم باشند می گوید. زمانی که
گل آقا تازه سبیل پشت لبش سبزشده بود وجواهرنوجوان باآن چشمان آبی وموهای بافته و بورش تازه پوست ترکانده بود » .
بایادی ازکمکهای جواهر درکارهای سخت روزانه باوجود درد زایمان که دم به دم می امد ومی رفتِ ازخنده های مصنوعی اش تعهد درامور زندگی و مخفی نگهداشتن دردهای جانکاه اوهرخواننده را غرق حبرت می کند. استقامت این زن جوان در تداوم تحمل ش، درسختی ها و کارهای روزانه در حالیزبا خنده های مصنوعی سرانجام دراثرخونریزی شدید به فوت این زن جوان منجرمی انجامد .
نویسنده، دراین داستان صحنه های دردناکی ازعقب ماندگی های اجتماعی و تنگدستی های معاش خانواده های برنجکاران شمال کشور را توضیح داده است .

مادام سومین داستان این کتاب است .
محل حادثه رستورانی در راه شمال است که با تغییر جاده، ومتروک شدن جاده، رستم آباد از رونق افتاده وآمد ورفتی نیست و رستوران نیز بی مشتری کارش به کسادی کشیده است. آن زمان ها هرشب :
« وقتی دخل را خالی می کرد، دوتا جیبش پر از پول می شد و خسته و فاتح توی رختخوابش دراز می کشید وحساب مشتری های فردا را می رسید . . . مادام خیلی وقت بود که باعبدالله کار می کرد. . . . مادام خودش بود و سگش. نام واقعی اش آنا بود. اما همه مادام صدایش می کردند! موهای ش مثل کنف بود اما چشمان آبی قرورفته اش روی چهره گرد و گوشتالو، مهربانی شیرینی به پصورتش می داد . . .دراشپزخانه کارمی کرد. می گفت درجلفا به دنیا امده. ولی هیچ کس نمی دانست چگونه و چرا آمده بود گیلان وبعدش دررستم آباد پا\یر شده واول پیشخدمت و بعد آشپز رستوران عبدالله شده است » .
نویسندهٰ، با شرح خلوت بودن رستوران ونداشتن مشتری ازبرخوردهای تند عبدالله با مادام، که بطور قطع ازآثارکسادی بوده نکاتی را شرح می دهد که شنیدنی ست :
عبدالله دمق و بهانه گیر ازپشت پیشخوان داد زد‌
آهای مادام! چقدرپستایی گرفتی؟ مادام بدون اینکه دست ازکارش بردارد، با همان لهجه شیرین ارمنی – فارسی ازتوی آشپزخانه بلند بلند پاسخ داد : — چی چی رو داری می پرسی، خب مث همیشه یک کیلودیگه!عبدالله مثل برق گرفته ها پرید وتمام غم وغصه هایش راریخت توی پاهایش وبا شدت کوبید روی زمین وهوارکشید :
«آخه مغزخرخوردی مگه سگ ارمنی من نگفتم امروز نیم کیلو گوشت بگیر؟ کدوم مادر قحبه باس اینهمه گوشت روکوفت کنه آخه؟ مشتریای جوانیت میان؟ می بینی که تواین خرابشده مگس نمیپره» .
مادام می گوید خودت پول یک کیلو را به من دادی وعبدالله باصورت تریاکیش باسیگاری بیرون می رود .
چهارنفر وارد رستوران شده عبدالله به مادام می گوید هواپسه یه خیالم مست باشن. یکی ازمشتری ها می گوید: مارو بساز! می برسون رپیس . مشتری ها ودکا روسی ویا اسمیرینف می خواهند که عبدالله پاسخ می دهذ نداریم ومیکده و مینا داریم قبول می کنند. عبدالله داد میزند ‌
«آهای مادام یه بطر میکده بذاز رو میزآقایون . چهار نفر به هم نگاه کردند وحرفی نزدند»
نوبت غذا شیشلیک و دل و جگر وکاسه ماست وخیار می خواهند . عبدالله می رود آشپزخانه پریشان حال وشکسته پشت سرمادام می ایستد و می گوید :
« هوم مشتری اومد. شیشلیک می خوان. دل وجیگر می خوان. چه می دونم دسته خر می خوان چه کارباس کرد » .
خوب بهشون می گفتی نداریم
عبدالله مثل طلب کارها برگشت و زل زل مادام را برانداز کرد وگفت چه طوری بگم؟ گرفتم ننه سگا پا شدن رفتن ، تکلیف چیه؟ نمی شه » .
مادام بابطری عرق ، سرویس غذا ونان وسبزی و ماست وخیاررا رومیز می چیند وبا خنده روبه مشتری ها می گوید :
« ببخشید آقایون اگه اجازه بدین ، کوبیده ی تازه داریم. بیارم خدمتتون. یکی ازآن ها که خپله بود و مثل سرماخورده ها تودماغی حرفمی زد گفت دکی! اونای دیگه چی؟ تموم شده آقا نه کی جاده روعوض کردن وکارو کاسبی تخته شده . . . انشاالله دفعه دیگه . . . مادام با هشت سیخ کباب کوبیده روی می گذارد باعذرخواهی که اگه دیرشده ببخشین آقایون . یکی ازآن ها مادام صدا کرده ومی گوید: « ما دلمون می خواد یه کمی همچین یه خورده عیش کنیم اگه شما بخواین».
مادام پاسخ می دهد «اینجا نمیشه من بهتون آدرس می دم یک کیلومتری اینجاست.
«آخه من که جای ننه تونم ، اون وقت شما منو می خواین
نمی پذیرند و می گویند ما دلمون شما را می خواد مادام. بالاخره مادام عصبانی
«د بلن شین برین بی شرفا چرا دلتون مرده شور نمی خواد دیوثا»
عبدالله با شنیدن سروصدا به سمت آن ها رفته مادام با گریه می گوید :
« دیوثا بغل خواب می خوان منو می خوان!» عبدالله می دود و ساطور به دست برمی گردد به دنبال آنها که هرچهارنفرفرار کرده بودند
نویسنده این داستان خواندنی را این گونه به پایان می رساند :
«بیرون نسیم تند بود و سرد و آفتاب کسل کننده جاده. جاده ی خاکی و چند تا بید مجنون که می لرزیدند و دکان های بی مشتری ومادام وارفته ، نگاه ماتش ول شده بود تا انتهای جاده ، تا هیچ کجا» . . . .

آخرین داستان این دفتر خان جان است
خان جان ازملاکان منطقه و صاحب کارخانه چوب بری ست که درجریان اصلاحات ارضی و ملی شدن حنگل ها، همه املاک خودش را ازدست داه وجزومستأجران ملک خود شده است .
برای نقل و انتقال تولیدات کارخانه چوب بری، جاده ای هم به هزینه خودش احداث کرده بود زوار مقبره ی امامزاده سید ابراهیم هم ازآن استفاده می کردند .
روایتگر می گوید: «خواستم مثلا چیزی گفته باشم تا سرصحبت را با خان بازکنم. ازخان پرسیدم از کارخانه راضی هستی؟
ــ نه آقا کارخانه یک وقتی خوب بود. حالا باید منتظر شده تا بیایند برای آٔدم چوب هارا نشانه گذاری بکنند و پوسیده ترینش را بدهند به آٔدم که ببرد و بیاندازد توی کارخانه و سرماه هم پول اجاره را بگیرند! »
درد دل خان جان شروع می شود. ازهردری سخن می گوید تا می رسد به مهمان هایش که دوستان پسرش هستند وتازه ازآمریکا آمده اند .
«اینجا ما خانه که چه عرض کنم. کلبه ای داریم که بچه ها تابستان ها گاهی که هوس می کنند می آیند برای هواخوری وگردش. گاهی هم با چوپانان می روند ییلاق بالا. خب جوانند دبگر» . ص۹۱
درادامه صحبت خانجان از امنیت و رفاه زمانه می گوید:
«خدا پدر تاجدارمارا بیامرزد آقا که امنیت داریم. خدا عمرشان بدهد. حالا جهارتا ونصفی بچه افتاده اند جلو ومی خواهند جنگلی بازی دربیاورند و تیرو تفنگ در می کنند! اطلاع دارید که دار و دسته همین جنگلیها همین کوچک خان و قلدرهایش چطور شبیخون می زدند وشبانه انبارهای مردم را خالی می کردند. حالا پسر احمق من رفته دنبالشان و آبرویی برای من نگذاشته است! ص۹۷
نویسنده شوخ طبع وخوش ذوق، خواننده را به بهانه معرفی زنی که پای درختی دفن شده، روایتی را بامخاطبین درمیان می گذارد : «پیره زنی پای این درخت مدفون است. این پیره زن همان کسی است که بادستورحاکم قزوین،‌به این امامزاده ی فراری وهمراهش«بابا رکاب»، باحیله زهرخورانیده و آن را به قتل رسانده است. رسم است که زاپران بعنوان یک فریضه میباید پیش از رسیدن به مرقد آقا، گور پیره زن مدفون را سنگسار کنند! محوطه پرازماشین های لکنته و اسب وقاطر وآدم بود. اتوبوس قراضه ما هم که سالم تر از بقیه نبود توقف کرد» ص ۹۸
پس ازمراسم سنگسار، همراه مردی به راه ادامه می دهند. صحبت سرامامزاده ابراهیم ومتولی و زلیخا پیش مییاد که:«متولی سی تا ازاین زلیخاها را گرفته طلاق داده فقط اخترخانم را جرآت نداره چپ نگاه کنه چونکه دختردایی خان است وخودش خان زاده … ماشالله این قدراشرفی توی گردنش آویزان می کنه … اگرهمین اخترخانم نبود اقاجان، زلیخا و بچه اش از گرسنگی مرده بودند. . . حالا زلیخا دلش را زده فاسق گرفتن ش را بهانه کرده که طلاقش بده. تازه زلیخا بیچاره هیجده سالش نیست» ص ۱۰۱
صدای ناله وشیون درفضای دهکده می پیچد.خودکشی زلیخاازترس رسوایی وآمدن اخترخانم بالاسر جنازه . . . «صورت میت را پوشاند وسرش راپاپین انداخت وچشمش رابست وزیرزبان استغفرالله العظیم . . .» ص ۱۰۷ کتاب بسته می شود.

گفتن دارد که داستان های این دفتر، هریک بخشی از جامعه شناسی و تاریخی منطقه ی وسیع و با فرهنگ گیلان است که نویسنده وشاعری آگاه، وبسی شوخ طبع درردیف داستان های کوتاه، با نگاهی ژٰرف، غنوده در ادب وفرهنگ فضای زادگاهش، تدوین و منتشرکرده است.
با آرزوی موفقیت و درانتظار آثار جدیدش.

سکوت کفتارها/رضا اغنمی

نام کتاب: سکوت کفتارها
نام نویسنده: رز آتشگاهی
تاریخ انتشار: تابستان . لندن۱۳۹۹

درنخستین برگ کتاب آمده است:
«پیشکش به انگیزه و همراه نیمی از زندگی ام مایک
و مهربان یار و یاور روزهای درغربتم مجید.»
احساس مهر و درک محبت انسانی، دریچۀ دردهای تبعید وغربت اجباری را در دل مخاطب می گشاید

این کتاب خواندنی و پربار جالب که اخیرا در یکصد و هشتاد و دو برگ درلندن منتشر شده است، چند روز پیش توسط نویسندۀ توانا وبسی خوش ذوق به دستم رسید. باتوجه به نخستین اثرجالب ایشان با عنوان « باران» که درلندن منتشرشد و به چاپ دوم هم رسید به نظرم جزو بهترین آثارمنتشرشده در ادبیات تبعید می باشد، با این چنین خاطره و مکثی گذرا در عنوان اثر، از ذهنم گذشت که این بار نویسنده، زخم های چرکین جامعه را شکافته، ازمنادیان و درد آفرینان سخن می گوید و کفتارها!

وقتی پیام چند سطری پشت جلد را خواندم از این جمله :
« . . . دلتنگ مادربزرگ آرام گریستم. لحظه ی وداع زیر گوشش به آرامی گفتم :
“بدرود پدر بزرگ . . . آرام بخواب . . . یهوه با تو می ماند و سگ ها با من”».
نثر زیبا و سنحیده اثر می بخشد، نمی توانی کتاب را زمین بگذاری نگران از باقی روایت که سرنوشت نهایی قهرمان و بازیگر و بازیگران به کجا می کشد؟
آفریدۀ نویسنده دراین اثر، از سیزده سالگی خود می گوید که:
«پسربچه ای پُر ازپرسش های بی پاسخ بود».
نویسنده، بیم و هراس زندگی خانواده یهودی، با پنهان کرئن آئین خود درجامعۀ عقب مانده سنتی را بادآور می شود.
وقتی هم هوا رو به تاریکی ست، همو خندۀ کفتارها را شنیده است. همسایه ها غذای نذزی آورده اند که پدربزرگ می گیرد.
به وقت نمازکه دردین یهود «شبات» نامیده می شود، درکنار پدربزرگ به نماز می ایستاد. یک بار از پدربزرگ می پرسد:‌ «شما هیچوقت مادر بزرگ رو به وقت نماز و نیایش روزانه [که دردین یهود «تفیلا» نامیده می شود] نمی شمرید. چرا؟ ».
پدر بزرگ جواب می دهد:
«دلیلی برای شمارش زن وجود نداره»»
پسر را کنارش نشانده می گوید:
«زن عامل تمام بدبختی ها برروی زمین ونسل آدم. وگفته بودم که زن باید مجازات بشه ویکی ازاین مجازات ها درد زایمانه».
پنداری، پیام خفتبار زن، برگرفته از خدایان گوناگون استوره ایست، که تحقیر زن را به ادیان ابراهیمی منتقل کرده و نویسندۀ آگاه و اندیشمند زمان، از قول پدربزرگ راوی ، این پیام ننگین را می آورد تا پستی و رذالت تحجر سنت، درتوهین به مقام مادران را یادآو شود.
شب شبات « شنبه» است و مادربزرگ می گوید:
« میدونی که امشب نمی تونیم پخت و پز کنیم پسرم . . . میدونی پسرم امشب نمی تونیم آتش روشن کنیم. هوا روشن شده بود از پنجره مادربزرگ را دیدم که به دور ازچشم پدربزرگ درگوشه ای پنهان خوراک نذری را به سگ ها داد». ص۹
نویسنده، این بار، قهرمان داستان را در سیمای دیگری، وارد صحنه می کند که با رشد طبیعی دربسترهستی با روزمرگی ها درآمیخته. بار آمده و محصول فرهنگ ریشه دار اجتماعی ست؛ که نه تازه است ونه بی تدارک. اما خاطره ای از تجربه ها :
«با صدای زوزه ی سیاهی، رؤیای کودکی او به پایان می رسد».
نویسنده، با دیدن آو نزدیک می رود. خیره به او افکار و رفتارش را روایت می کند:
«چشمانش آنی رهایم نمی کند. همانند چشمان مادر بزرگ. همان اندازه مهربان و بی آزار نوازشش می کنم. اندک خوراکی برایش آورده ام. میلی به خوردن ندارد. بو می کشد و شاید آسوده و بی دغدغه ی نان دوباره ارام به خواب می رود. کنارش می نشینم و همچنان نوازشش می کنم. به شکم برآمده اش خیره می شوم و با خود نجوا می کنم». ص۱۰

درخیال، با زبانی مهرآگین و نثری زیبا صحنۀ جالبی به نمایش می گذارد. درون می خزد. درون زهدانی با گلوله های شناور که آن ها را دوست می دارد:
«دنیای کوچک را با توله هایی از جنس خودم که به گلوله می مانند سهیم هستم وبندی که از اتصالش به خودم گرمی وآرامش می گیرم. . . . این گلوله های نرم مرا همراهند و همسفر. نوری سرخ رنگ به درون دنیای کوچکم می تابد و گرم می کند و من، تنها من توان دیدن دارم ، نه آن گلوله های همگون نابینا!». ص۱۱
ازحس مشترک همراهان و درهم فشردگی ها، در درون زهدان سخن رفته و شنیدن صداها و “تابش نور سرخ به درون”
همان صدای شوم. صدای خنده ی کفتار! احساس بی پناهی و جدایی از گلوله ها وهراس از بازگشت را یادآور می شود.

با گذر ازنخستین دوره، سخن ازده سالگی را شرح می دهد.
یک شب پدربزرگ در روستای زادگاهش به او می گوید امشب باید درآغل کنار گوسفندها بخوابی، زیرا که دراین اطراف گرگ درنده ای پیدا شده :
«چندین و چند گوسفند را دریده بود. به او گفتم: “می ترسم” . او غرش وار گفت :
«نترس پسر! «یهوه با توست. سگ ها هم هستند».
پدریزرگ با چنان سفارشی محکم به خواب می رود همچنان پسر در آغل کنار گوسفندان به امید یهوه :
«صبح سگ ها خون آلود و زخمی و گوش بریده وچشم درامده از تعقیب و گریز و نبرد با گرگها بازگشته بودند و پدر با همان نگاه خونسرد و آرام همیشگی نجوا کنان گفت:
«می بینی پسر اگه یهوه نخواد برگی از درخت نمیافته . می بینی که چطورسگها در پناه اون گرگها رو فراری دادند و زنده برگشتند».صص ۱۴ — ۱۳
پسر خواب هولناک شب ش را که دیده برای مادربزرگ تعریف می کند :
« . . . شیشه شیر بچه به زمین می افته. صدای شکستن وافتادن. صدای زنی که فریاد می زنه، “پاسدارها. . . ازپشت بام فرار کن” وصدای خنده و زوزه ی حیوانی وحشی» ص۱۵
مادر بزرگ صورت اورا میان دودست گرفته می گوید توباید قوی باشی ونترسی. پسر، ازپدرش می پرسد: «پدرم کجاست ؟» جوابش مبهم است: « پدرت باتوئه پسرم! همیشه کنارت».
پسر می گوید کاش پدربزرگ ازاینجا دل می کند و گوسفندها را می فروخت ما هم می رفتیم پیش همکیشانیم. «تواین غربت مجبور به زندگی مخفیانه نمی شدیم».
مادربزرگ می گوید جایی درباره یهوه حرفی نزند. سفارش می کند که:
«همیشه کنار سگ ها باش. با انها که باشی در امانی». ص ۱۶

سال ها بعد پسر دربسترزندگی راه کمال پیموده، وارد دوران دیگری شده است.
مادربزرگ فوت کرده. پسرسال ها بعد به دیدن پدربزرگ به روستا می رود. پدربزرگ ازکوه سینا وچوپان وده فرمان سخن می گوید: پسرپاسخ می دهد:
«من اون چوپان رو خوب می شناسم پدربزرگ! چوپانی که فقط درروایات تو چوپان بود وگله ای هم نداشت ولی قطعا خالق این داستان همه ی موجودات هستی ازجمله انسان ها رو برابر با گله ی گوسفندان می دونست». ص۱۸ پدربزرگ ازدنیا می رود. وصیت می کند جسدش را درگوشه ای از باغ دفن کنند. پسرلحظه وداع زیرگوشش می گوید:
«بدرود پدربزرگ نترس آرام بخواب. یهوه با تو می ماند ومن با سگ ها». ص۱۹
زایمان سیاهی ها تا سپیده به درازا می کشد . . . رؤیای کوتاه توله ی سیاهی بودن هم درمن پایان می گیرد. ص۲۴
این که: نگهداری حیوانات را برعهده گرفته پیداست که دوران کودکی قهرمان داستان به پایان رسیده است .

قبل ازراه اندازی باغ و خانه امن برای حیوانات، ازآشنایی خود با زن زیبایی می گوید درشهرک غرب . . . که ازسویی تمامی جشن های ایرانی را گرامی می داشت و از سوی دیگر:
«ازچهار جمله ی پارسی که می گفت دستکم پنج تا شش واژه ی انگلیسی یا فرانسوی بود . . . ازآپارتمانش پس از صدای نوحه و روضه خوانی صدای دست و رقص و آهنگهای ضربی شماعی زاده می آمد . همانشب پیراهن براق سکسی می پوشید و با کاسه ای آش رشته ای که رویش با کشک “یا زهرا” نوشته شده بود به سراغم می آمد و تا پاسی ازشب برایم آستپ دیس می کرد. ازآن حیوان دوست های دوآتشه بود . . . ولباس تنگ .ناراحت برتن سگ بیچاره می کرد . . . روزی درخیابان بچه خرد سالی رودیدم که به همراه مادرش دستفروشی می کرد، یک وانت باری که متعلق به شهرداری بود به سمتشون رفت و دومرد قوی هیکل از اتومبیل پیاده شدند ومادر وکودک رو مورد ضرب وشتم قراردادند و بس اط دست فروشیشون را با خودشون بردند مادر کودکش را درآغوشش پناه داده بود و از رهگذران و سواره ها کمک می خواست ولی هیچکس به یاریشون نرفت» خانم با شنبدن این حرفها می گوید: من ودوستانم تصمیم گرفته ایم هرکی که اینطور خبرها رو نشر میده سکوت کنیم . . . چون می دونی دکترجون، کاری که ازما بر نمیاد؟ مگه نه ؟ پس به قشنگی زندگی فکر کن زندگی خیلی قشنگ!» ص ۲۸
از کشتار وحشیانه سگ ها، حتی سگ های خانگی توسط شهرداری تهران با اندوه یاد می کند.صص۳۴ – ۳۶

ارنخستین سگ انتخابی درباغ بانام “اپسو” یاد می کند: «سگ پیری که ساعتها می خوابید و هیچ کاری جزجنگ افروزی میان سگ ها و گربه ها نداشت. جانشین بعداز “آپسو” عنوان سگ پیشوا را دارد. درباره اش سخن می گوید:
« تنها او درمقابل خنده ی شبانه ی کفتارها برمی خواست واکنش نشان می داد. به گمانم برایش نمادی مقدس و شایدهم فرا زمینی یافته بود. هرچه که بود او پیش می ایستاد و تک زوزه ی ضعیفی سرمی داد و دیگر سگها باهمه توان واغ واغ می کردند. . . . تا که خوابید وهرگز برنخواست . . . اورا درگوشه ای ازباغ دفن کردم. . . . و این پیشوا بود که جایگاه آپسو را نه با رضایت همگی انها بلکه با چند نبرد تن به تن و زهرچشم گرفتن به دست آورده بود واکنون اوست که پیش می ایستد و دیگر سگها به او افتدا می کنند». ص۴۳
ازتوله کفتاری می گوید به نام:« تزبوای کفتاررا سال پیش وقتی که هنوز توله بود زخمی و نیمه جان بیرون باغ یافتم تیمارش کردم و دریکی ازلانه ها جایش دادم. پس از کانیس او تنها حیوان وحشی بود که اجازه داده بودم تا با دیگر حیوانات همزیستی کند. تنها به این دلیل که توله بود. . . . تزبوا خیلی زود بهبود یافت و به گروه سگ ها پیوست. . . . شبی توله سگی به نام آینده ناپدید شد. همه باغ را به دنبالش گشتم ولی نشانی ازاونبود . . .شبی دررؤیایم می دیدم گله ای کفتار دورمیهن حلقه زده اند ومی خواهند تکه پاره اش کنند بیرون رفتم ودیدم که میهن درخواب است . . . ازسوی دیگرباغ صدایی شنیدم به سوی صدا رفتم . . . زیرنور چراغ دستی ام . . . صحنه ای را دیدم که تا به امروز هرگز نتوانستم فراموش و یا حتی هضم کنم.
تزبوا و پیشوا با پوزه ها و پنجه های خونی به من نگاه می کردند . . . زیرپنجه هایشان بدن تکه پاره ه ی شادی فرزند میهن بود. بچه گربه ی بیچاره هنوز چشم بازنکرده بود آن دو پلید او را ربوده ودریده بودند» صص۴۵ – ۴۴

نویسنده، دراثبات سلوک انسانی در«همزیستی مسالمت آمیز»، همزیستی سگ وگربه رایادآور می شود. امید توله سگی ست که:
«به حریم گربه ها ولایه های دیگرسگ ها حتی به درون اتاق من! قانونی که دراین باغ بسته می بیند و می آموزد . . . او را می بینم که پیشیک و پشک دوگربه ای که به تازگی ها به ما ملحق شده اند نزدیک می شود وآن ها را بو می کشد درقفسشان را باز می کنم و اجازه می دهم تا همنفسشان شود» ص ۴۹
ازدیدار با ” براونی” سگ ناخوش که ازبازگشایی خانۀ امن با او بوده :
«بسیار باهوش است وهرگز به گروه پیشوا نپیوسته است . . . بیشتر دندان هایش ریخته وپروستاتش هم قدری بزرگ شده . . . نفسهایش سنگین وبریده بریده است می دانم که می خواهد برود. . . . نخستین دیدارم را با او یه یاد دارم که اوجوان بود و پرشکوه . ..». ص ۵۶ .
مرگ براونی را با تآسف واندوه شرح می دهد و خاطره هایش را ازان سگ هشیار و وفادار می گوید:
«اورا درون پتویی می پیچم و به گوشه ای دور ازباغ می برم تاهمانجا که مادربزرگ آرمیده به خاک بسپرمش. هرضربه گلنگی که می زنم اشکی ازچشمانم می چکد وهربیلی که در زمین فرو می کنم وخاک برمی دارم دندانهایم را باهم می سایم. . . . اندوه رفتن براونی بیشتر از آن چیزیست که بتوانم به راحتی پشت سربگذارم» صص ۶۱ – ۶۰

نشانه های تازه ای ازپیشرفت روایت، درشکل گیری درمانگاه و مطب دامپزشکِی، پیداست که قهرمان اصلی داستان دوران اولیه و تجربه های آشنایی درنگهداری و حفظ سلامتی حیوانات گوناگون را از سرگذرانده با درجه دکترای دامپزشکی درهمان محل به طبابت حیوانات سرگرم می باشد.

روایتگر از سحرگاه روز بهاری می گوید که همراه صفر چوپان با گلۀ گوسفندان راهی دشت می شوند:
«پیشوا و براونی هم همراهیم می کردند. صفر دوسگ بومی همراه خود داشت. سگ ها هیچ اسمی نداشتند و گوشهایشان بریده شده بود. می دانستند که باید مراقب گوسفندان باشند و اگر لازم باشد به نبرد گرگها بروند . . . کتاب جیبی وکوچکی ازسهراب به همراه داشتم و صندوقچه ی مادربزرگ روی علفها تازه درازکشیده بودم وباصدای بلند می خواندم . . . صفر شروع به نی نوازی کرد . . . . به خوابی شیرین فرو رفتم. باهیاهوی صفر برخاستم . . . فریاد می زد: آهای آقای دکتر گرگ به گله زده خودت را برسان! . . . . . . چندین و چند گوسفند خون آلود دریده شده با چشمانی از حدقه بیرون زده این سو وآن سو افتاده بودند. صفر [می گوید] شما به خانه برگردید من میرم چندتا همولایتی را خبر کنم بیاییم گوسفندها را ذبح کنیم حرام نشن. [دکتر می گوید]: نه نمی خواد بذار بمونن برای گرگها آن ها هم باید تغذیه کنند . . . . . . پیشوا لنگ لنگان وزوزه کشان به من نزدیک شد. پوزه و پنجه هایش خونی بود. زانو زدم و به دقت معاینه و وارسی اش کردم به خیالم با گرگها درگیرشده بود ولی کُپه ای پشم گوسفند که لای دندانش گیرکرده بود. . . . خون گوسفندان برروی پوزه وپنجه های پیشوا بود. ازآن به بعد دیگراو را بدون قلاده به بیرون باع نبردم» صص ۶۸ -۶۷
جالب این که صفربه دکترسفارش می کند :«مراقب این سگتان “پیشوا” باشید. می دانید که گرگاسگ! یک نگاه به سرش بیندازید خودتان می فهمید». دکترپاسخ می دهد که میدونم ولی آن هم حق زندگی دارد بروبخواب. یاد صندوق مادر می افتد که درصحرا جا گذاشته به صفر می گوید و او قول می دهد که تاشب پیدا کند. فردا جعبۀ مادربزرگ را سالم به او تحویل می دهد.
دوتوله گرگ را درقفس انداخته اند.
دکتر دست کرده توی قفس که توله گرگ دستش را گازگرفته وبیرون می پرد و کشته می شود. آن یکی را با نام “کانیس” به اهلی کردنش می پردازد که موفق نمی شود: تعدادی ازسگ ها ازجمله آپسووفرزندانش وهمینطورپیشواحاضر به پذیرش کانیس نبودند . . . سینودسموس به سوی کانیس حمله ورشده، ودرلحظه ای گلوی سینودسموس رادریده بود. سرانجام توسط سگ ها تکه پاره می شود. جسدش را درباغ دفن می کنند. می خواستم کانیس را هم درباغ دفن کنند که : «سگ هابه دورم حلقه زدند و دندان نشان دادند. و غرش کردند. صفربا چهره ای هراسان گفت: آقای دکتر این کاررا نکن ! ببریمش بیرون باغ! هرکجای این باغ دفنش کنی این سگها بیرون اش می کشند» ص۷۵

دکتر می پوید:آزاد پسرشیرین زبان وخوش چهره ومهربان، حس خوشایند همزیستی با آدمیان را یادآورم شده است وبا پیوستن او به این باغ کارها و وظایف من به حد اقل رسیده است واکنون وقت بیشتری دارم تا به مطالعه و تحقیقاتم برسم صص۹۶ – ۹۵
روایتگرروزی از ازآد می پرسد: «دقت کردی چند وقتی که صدای خنده ی کفتارها نمیاد؟ به صدای دلهره آورشون عادت کرده بودم. سکوت مرموزی این طورنیست؟» پاسخ می دهد :
«گفتارهای مقدس؟»
آزاد می گوید: باید بین مردم زندگی کنی تا بدونی دکتر! مقدس بودن موجب میشه تا مردم بی ارزش تکه ات روهم برای شانس و خوش اقبالی بکُشد وببُرند وسال ها به قیمت جان حفظش کنند . . . حتی تکه ای ازبدن» وسپس ازانقراض نسل کفتارها یا شکار آن و ازناموس کفتار می گوید ص ۱۰۰ – ۹۹ . ساده تربگویم که بحث از “کُس کفتار” است که مورد تجویز فالگیرها درامور حنسی مردان ست. بگفتۀ سخنان آن دو«شکارکفتار پُردرامدترین حرفه تو روستاست حتی چوپونا هم کغتارهارو ازناموس دزدی بی نصیب نمیذارن». ص ۱۰۰ .

دکتر، با صدای ظرف وظروف ازخواب بیدار شده داد می کشد چرا سروصدا می کنید ونمی گذارید بخوابم. پاسخ می دهند مگرنگفتید صبخ زود مهمان داریم : « ولی خومونیم دکتر من ازفضولی تا صبح خوابم نبرد شما از چی؟» ص۱۱۶
ازاد پاسخ می دهد:« دکترشاید بهترباشه پیشوارو درگوشه ای ازباغ ببندیم یا درقفسن نگه داریم می دونید که رفتاردوستانه ای باغریبه ها ندارد».
دکتر می گوید: تابه حال دیدی یا شنیدی حیونای این باغ به انسانی حمله کرده باشند؟ پس قوانین باغ رابه ذهن بسپار . . .وحشی ترین حیوانات هم قابلیت رام شدن واهلی شدن رو دارن».ص ۱۱۷
آزاد، شبی درباغ گرفتاریکی ازسگها شده دستش را به شدت زخمی می کند وفریاد می کشد ودکتربا شنیدن صدایش درتاریکی توی باغ او را پیدا کرده به اتاقش می برد وبعد ازپانسمان ازاودربارۀ حیوان که به او حمله کرده می پرسد. آزاد می گوید از سگ ها بود، غریبه نبود.ازخودشان بود. اگرغریبه بود که سگ ها تکه وپاره اش می کردند:
«دکترحرفم رو باورکن! از پیشوا فاصله بگیر اون یه گرگاسگ!» صص ۱۳۷—۱۳۶

درملاقات دکتربا آزاده، که خواهرآزاد، ازدوستان وهمکاران دکتراست، ازستارۀ داوود حک شده روی نیمکت ایوان زیر زمین خانۀ پدری دکترسخن می گوید که نشانگریهودی بودن دکترو اسم اصلی “هروت”است. وسپس ازپدر ومادرخود می گوید که هردو فعال سیاسی وکمونیست بودند که: «درسال شصت و هفت خیلی هاشون اعدام و تیرباران شدند. بعضی ها هم مثل پدرو مادرم به ده و روستاها پناهنده شدند». ص ۱۵۲
ازعشق بی سرانجام دکتر وآزاده سخن رفته است وهمجنسگرایی آزاد.

به خواهش دکتر، آزاده درصندوق مادربزرگ را باز می کند: چند برگ کاغذ کهنه و پوسیده . . .یک جفت گوشواره و گردنبند و انگشتر قدیمی طلا با سنگ های عقیق . . . یک عکس سیاه و سپید از یک زن و مرد جوان . . . یکدیگر را تنگ درآغوش کشیده اند و بی اندازه شاد می نمایند . . با نوشته ای کوتاه:
«پسر عزیزم هروت این عکس پدر و مادرت است. پدر بزرگت پس ازان که پدرت یهوه را انکار کرد، او را از خود راند و طرد کرد. پدر و مادرت را گرگها درپائیز پنجاه وهفت به اسارت بردند و کفتارها ازراه رسیدند و گرگ هارا تاراندند و دلبندان عزیزم را در زندان اوین دریدند و پیکرهایشان را هم بلعبدند و حتی استخوان هایشان را هم برایمان باقی نگداشتند». دکتر می گوید: مانده بودم چه کنم؟!
صندوقچه را به آزاده می بخشد. آزاده، اندوهناک با چشمان اشک آلوده صندوقچه را رها کرده می رود. ص۱۶۷
دراولین روز سوزو سرمای زمستان، ازاد دکترو کاروخانه و باغ را ترک کرده و می رود و دکترغمگین از رفتن آزاد، از سکوت نا بهنگام محل:
«ناگهان صدای خرناس مهین و به دنبالش صدای جیغ های پیاپی اش واغ واغ فرتاک وامید . . . پیشوا به روی فرتاک می پرد وبا یک حرکت گوش فرتاک را به دندان می گیرد واورا به زمین می کوبد. امید به دفاع ازبرادرش بر می خیزد واین بار اندیشه و آرزو به امید حمله ور می شوند. پیشوا هم به آن ها می پیوندد و هرکدام تکه ای از بدن امید را به دندان می گیرند».

دکتر، خودش را به روی امید می اندازد با گرفتن جلوی سگ ها همگی عقب می کشند. به ناگهان پیشوا به دکتر حمله کرده و دستش را گاز می گیرد. سیاهی زوزه می کشد و می گریزد. پیشوا گلوی امید را می درد. دکتر، آزاد را از دور می بیند و فریاد می زند تفنگ را بردار! تیرهوایی خالی کن. پیشوا به سوی دکترآمده، دندان هایش را با خشم به او نشان می دهد . . . به رویش پریده بازویش را به دندان می گیرد. آزاد ازدوربا شلیک تفنگ وصدای تیر و دنبال کردن پیشوا، با ناله و خون آلود خونش را به آغوش دکتر می اندازد و بیجان می شود» صص ۱۷۶ –۱۷۵

هوا رو به تاریکی می گراید و کفتارها بی وقفه می خندند. . . .
کتاب به پایان می رسد.

نویسنده کتاب، هشیارانه وآشنا با تاریخ اجتماعی وحوادث انقلاب، با یادی ازپیشاهنگانش، اثرحالب و ماندنی آفریده است. قدرت و توانایی شناخت لایه های گوناگون طبقاتی و درک وحس درست و تمیزآن دگرگونی، در تآیید چنین مدعاست.
سبک وسلیقۀ نویسنده ازطنز تلخ و سیاه مایه گرفته و، درمعرفی منادیان و پیشگامان و رهروان: سیاسی و مرامی و دینی و و و، و اطرافیانش با هرباوری، فاشگویی دردها ومعرفی عاملان و امران فجایع ویرانگراست.
هرخواننده از انتساب رفتار ذاتی برخی حیوانات به آدمیان را، درسنجۀ رفتاروکردارش درگفت وشنودهای گوناگون به زبان می آورد: قلانی خیلی شیردل است. فلانی خیلی خر است. فلانکس عین گاو است. آن مرد با آن قیافۀ میمونی ش مرا مسخره کرد. آن آقا کینه شتری ست.
نویسنده ، از درون چنین فرهنگ اجتماعی، «سکوت کفتار» ها را به ادبیات تیعید افزوده است.
با آرزوی موفقیت نویسنده پُرتلاش فرهنگی.

در سوگ گذشته ها در همدلی با مادران سیاهپوش

چندی پیش گفتگوی تلویزیونیِ آقای محمد رضا شاهید رابا سرهنگ مرتضی عشقی پور، درسایت «خلیج فارس» دیدم. سرهنگ فرمانده گارد جاویدان شاهنشاهی بوده اند و وظیفۀ حفاظت ازساختمان های دربار پهلوی را برعهده داشتند . مصاحبه ای که درپنج بخش درهمان سایت منتشرشد، گویای خیلی ازوقایع و خدمات برجسته رژیم پادشاهی بود که باید به دقت گوش خواباند و با وجدان و عاقلانه، فارغ از راست و چپ اندیشی های سفارشی و وارداتی آن را بررسی کرد.
جمال الدین که از نزدیکان و مورد اعتماد است روایت می کند وقتی آخرین بخش : « چهارم و پنجم» که در واقع چکیدۀ مصاحبه فوق است و به دقت آن دو بخش را خواندم یاد سخنان درگوشی قدیمی ها را که در جوانی شنیده بودم افتادم که در هر پیشامد تحول و دگرگونی سیاسی می گفتند که ارباب ها تصمیم گرفتند چنین وچنان باشد مثلا!: «شاه را عوض کنند یا نخست وزیر را بردارند: hین برود آن یکی بیاید» وازاین قبیل مداخله ها که درسرنوشت سیاسی کشور عادی بود.

در طول سلطنت محمد رضاشاه با همه سختگیری ها و حضور ساواک و زندان و دار و طناب، تحولات و ترقیات کشوربی نظیربود تا جایی که می توان به جرآت گفت در تاریخ کشور انجام کارهای چنان بنیادی پیشرفته سابقه نداشت. از توسعۀ جاده ها و بنادر گرفته تا کارخانه های تولیدی کم نظیر. گسترش دانشگاه ها و مدارس و آموزشگاه های حرفه ای، حضور هزاران کارگر خارجی درسطوح گوناگون و رفاه نسبی مردم وامنیت سراسری کشور با وجود ارتش قدرتمند، اعتبار ایران و ایرانی، مقام ومنزلتی که درسطح جهان پیدا کرده بود. پولش را دنیا قبول داشتند. حتا دولت های کمونیستی رابطه اش دوستانه بود و معامله بازرگانی داشتند. به طورکلی نگاه دولت ها در زمانۀ پهلوی ها بیشتر به غرب بود و تمدن جهان پیشرفته. در این میان اما یک چیز وجود نداشت؛ دمکراسی و آزادیهای سیاسی و اجتماعی. شاه فکر میکرد که میتواند جهان مدرن را بدون فکر مدرن، بدون آزادی اندیشه و بیان، بدون فعالیتِ آزاد سازمانهای سیاسی و فرهنگی، با سانسور در چاپ و نشر و حذف دگراندیشان میتواند در ایران برقرار نماید.
و همین سبب شد تا یک مرتبه مردم سر به شورش بردارند. و برگرداندند به فرهنگ دوران اعراب بدوی. به سیدی روی آورند که افکار خرافهاش و کتابهای بی مقدارش را همین شاه و حکومت او اجازه نشر نداد. نتیجه اینکه؛ جانشین شاه یک آیت الله سنتی ومتحجر شد که گفت: «اقتصاد مال خراست» جل الخالق!همان آقا وقتی به تخت حکومت تکیه زد فرمان قتل عام هزاران جوان معترض وطن را در زندان ها صادر فرمودند!
متأسفانه روایتگر از این نمیگوید که بزرگترین عامل به قدرت رسیدن خمینی بنیان در همان حکومت شاه داشت. او بود که به کمک روحانیون مرتجع به حکومت رسید و خلاف پدر، امکانات گستردهای در اختیار آنان گذاشت و دگربار پای آنان را به بنیادهای دولتی گشود. با اینهمه سخنانش به دل مینشیند.
همان روایتگر، می گوید: یاد روزهایی افتادم که با امواج خروشان و سرا پا احساس غلتیده در سخنان پیرمردی در پوشش وسیمای اسلامی ازتبار پیامبر بزرگوار، من نیز دنباله روی هزاران هزار مردمی شدم «فریب خورده» که پای پیاده از پایتخت تا گورستان بهشت زهرا را باهمسرم رفتم به نیت اجرای فرمان امام! سپس اضافه می کند :
که شب خسته وکوفته برای شام خانه پدر همسرم رفتیم که او سید وارسته ای از ‌خاندان «روحانی» کهن سال منطقه زادگاهش. وقتی پای صحبت می نشیند و گفتگوی تآیید امیز نظرداماد را می شنود با اندک صدایی بلند اما مهربانانه می گوید:
« من خود از خانواده ی روحانی ام با داشتن چندین عمو همه انگل و مفتخور! فکر نمی کردم اینقدر خام باشید و چنین نا پخته! مگر این طایفۀ بیکاره و پرمدعا را نمی شناسید که ازشان حمایت می کنید این ها در تمام طول زندگی شان قدمی به خیر و صلاح ملت بر نداشته اند . گفتم ملت، اینها قرن ها ست که با تحقیر و توهین ملت را امت می نویسند و می خوانند . گمان کنم خوشی زده زیر دل مردم که اندکی به رفاه و امنیت رسیده اند! که دیوانهوار دارند از اژدها پیشواز می کنند بگویم و بدانید که دارید به سیاهی و بدبختی می روید وبا دست خود غل و زنجیر اسارت و بندگی آخوندهای بیکاره را به جان می خرید . روزگار سیاهی در پیش است!»
راوی می افزاید: که در برگشتن به خانه من بیشتر به حرف های آن روز پدر بی اعتنا بودم و جدی نمی گرفتم ولی همسرم می گفت حق با آقاجونه برای این که توی ملاها بزرگ شده و تجربه هایش را من باور دارم. همیشه از تجاوز و دغلبازی عموها می ناله! یادم نرفته روزی قسم می خورد که :
«اینا دلال جهنم و بهشت هستند اکر کمترین ایمان واعتقادی به خدا ومعاد داشتند اینقدرمرتکب گناه و ریاکاری نمی شدند!»

درآن روز یاد ماندنی، خانه های تهران خالی بود پیر و جوان در سر گذرگاه ها به تماشا ایستاده بودند. درون ازدحام، همه یکدل و صمیمانه در انتظار دیدن امام بودند می گفتند و می خندیدند. تمیز دوست و دشمن کار آسانی نبود. اطراف دانشگاه تهران ازدحام بود. انبوه تماشاگران چشم انتظار امام بودند. اما جسته گریخته برسر زبان ها بود که امام بیشتر قبرستانی ست تا دانشگاهی! وقتی اتومبیل حامل امام به میدان ۲۴ اسفند رسید و پیچید به سمت جنوب، مرد مسن کراواتی که ته ریش یک هفته ای داشت، با دانشجویانی که دور او حلقه زده بودند آرام گفت: گفتم که امام دانشگاهی نیست و از تبار گورستان است! گفت و با عده ای وارد دانشگاه شد.

استقبال مردم در تاریخ کشور ازامام کم نظیربود. عمامه داران سیاه وسفید ازسراسر کشور در فرودگاه بودند. با انبوه جماعت میلیونی ی مشتاق واحساسی. تهران که تعطیل بود خیلی ها باخانواده درصف مشایعت کنندگان بودند.

با تعویض رژیم از شاهنشاهی به اسلامی، امام در کمترین مدت وعده ها را فراموش کرد. خفقان وسرکوب سراسر کشور را فرا گرفت. پایه های حکومت با قدرتنمایی درکشتار جمعی زندانیان سیاسی مجاهدین مسلمان، «بدون دادرسی» محکمتر شد . اما آن قتل عام وحشیانه، ماهیت حکومت «عدل اسلامی» را لو داد وانبوه فریب خورده را در اندیشۀ پشیمانی فرو برد.
امام، در فضای امنیتی شدید، «حاکمیت فقها» را اعلام کرد. بهانۀ ایشان اسلام بود واجرای احکام دینی. پنداری، این ملت چند میلیونی ، با هزاران مسجد و زیارتگاه امام و امامزاده های گوناگون، تا به آن روز مسلمان نبوده اند!
با قانونی شدن حکومت اسلامی، نیرنگ های پنهانی و سازمان یافتۀ آخوندی به تدریج وآرام آرام با قدرت قانون رسمیت پیدا کرد. گزینش عمامه داران و روضه خوان ها به مقامات اجرایی، سرآغاز فساد بود که در اندک مدت به دزدی و چپاول رسید. اگرچه در اوایل کمی شرم آور بود، اما در اثر تکرار باج گیریها آن هم از بین رفت. و مفهوم ضرب المثل قدیمی «ملا جماعت که شرم و حیا ندارند» برای همگان روشن شد.
در رهگذر حوادث اهداف بنیادی امام عریان گردید. با شعارعوامفریبانۀ «نه شرقی نه غربی» آمریکا ستیزی بالا گرفت. حملۀ به سفارت آمریکا و گروگانگیری دیپلمات ها دراوایل تغییر رژِیم ، دریچه های خشونت و سیاست ستیزی اسلامی را با آمریکا گشود که تا به امروز ادامه دارد.

وقتی امام به صراحت اعلام کرد: که ما حتا برای پیشرفت حکومت خود، واجبات شرعی را ترک می کنیم، تا نابودی دشمنان اسلام. حکومت برای ما در اولویت است. به هر نحوی که باشد دشمن را باید نابود کرد وبا قدرت تام به حکومت ادامه داد. اکثریت باورمندان دینی به شک افتادند. دردیانت امام شک کردند. تاریخ به یاد نداشت که حتا یک پادشاه، دیکتاتور کشور با چنین گستاخی بر واجبات دینی مردم توهین کرده باشد! آنجا بود که هندی بودن تبار امام ، جسته و گریخته بین مردم شایع شد. احتمال خالی شدن نسبی مساجد از نمازخوان ها، بی دلیل نبود! با این حال گفتنی ست، حقا که امام تا زنده بود به قول خودش وفادار ماند!»

سخنان امام و اعدام های فله ای به حکم صادق خلخالی درمقام «دادستان وحاکم شرع» فضای اجتماعی جامعه را تیره تار کرد. با گسترش سرکوب وتجاوزهای هولناک و کشتارهای وحشیانه، ناگهان خبر پنهان کردن جنازه قربانیان سرزبان ها افتاد که برخلاف اصول انسانی، درگودالهای بیابانی روی همریخته زیرخروارها خاک مخفی کرده اند تا جایی که محل دقیق جنازه ها از بازماندگان پنهان مانده است! بگومگوها بین مادران ماتمزده و باز مانده ها با مآموران امنیتی مدت ها ادامه داشت تا والدین و نزدیکان قربانیان محل انباشت جنازه ها را از علایمی که در اطراف گودال پیدا کرده بودند، موفق به کشف محل گور دستجمعی عزیزان خود شدند. و نام محل را نیز «گورستان خاوران » گذاشتند.
پس از آن بود که آن منطقه مرکز تجمع روزانۀ صدها مادر و پدرو همسر و خواهر عزادار و سیاهپوش، در جنوب شرق تهران بعد ازقبرستان قدیمی «مسگرآباد»، خاوران محل ماندگاری شد ونشانی ازجنایت های عریان حکومت اسلامی در تاریخ کشور.
شکستن سنگین فضای خفقان و سرکوب ها و سایۀ شوم رعب ووحشت، با اعتراض های هر از گاهی مردم، تآثیر چندانی در وجدان حکومتی ملایان نداشت. پاسخ هر اعتراض، گلوله و اعدام ، بهترین ابزار ادامۀ حکومت، و چپاول دارایی های ملی بود.

در چنین بحران وسرکوب های ویرانگر، عده ای از اندیشمندان و روشنفکران، در اندوه پریشانی و ویرانی های آینده کشور فرو رفتند . عوام نیز که تا به آن روز نشنیده بود امام «خدعه» کرده باشد. و به صراحت اقرار کند که خدعه کرده، اندکی به خود آمده نیامده گفت: دروغ و فریب و این گونه صفات زشت و ننگین مربوط به شیطان است نه نمایندۀ خدا و پیامبر!
دراین دگرگونی ها پردۀ عِرق ملی و حسّ میهن پرستی کناری رفت و نمایۀ گوهری عریان شد. جایگاه دفن و قبر سازندۀ ایران نوین را با خاک یکسان کردند و برای امام مقبره ای ساختند و بارگاهی با گنبد طلایی که زیارتگاهی شده برای مؤمنان!

برآیند تغییر رژیم، تشکیل ارتش نوظهور «سپاه پاسداران»، متشکل ازلایه های زیرین جامعه که درمدت کمی پس از شکلگیری به مرکز بزرگ اقتصادی کشور درآمد. کاهش بازار اقتصاد خصوصی، درهای فساد را یکی پس از دیگری گشود. اهل تجارت به فساد رو آوردند. پول شویان عمده ترین واردات و صادرات را برعهده گرفتند. دریافت ارز به قیمت دولتی برای واردات، و فروش ان در بازار آزاد متداول شد. میلیاردها دلار، نصیب چپاول گران گردید. بحران و رواج آمریکا ستیزی مجوز فساد شد. در اثر سیاست های غلط و ناروای اقتصادی حکومت ، پول رایج ایران سقوط کرد دلار هفت تومانی به بیست هزارتومان رسید. موازنۀ ازرش این دوپول، اقتصاد کشوررا فلج وسبب گرانی سرسام آور داخلی شد. تداوم آمریکا ستیزی وتحریم آن دولت، زمینۀ ورشکستی اقتصاد کشور را فراهم ساخت.
لطمۀ بزرگ و بیسابقۀ اجتماعی دیگر این دگرگونی، رنگ باختن ایمان و عقاید دینی مردم شد. یکی ازبستگان نزدیک که بانوی مؤمن وبا ایمانی محکم به مناسک اسلامیست ، تعریف می کرد که درخانوادۀ متدین خود ازنماز و روزه ومعاد خبری نیست. هروقت صحبت از مسائل دینی پیش می آید بچه وجوان معترض یک صدا می گویند از رفتارهای حکومت پیداست هرآنچه تاحال گفته اند بیهوده و دروغ است. آن عدل اسلامی وعلی با رفتار وکردار روزمرگی های حکومتگران اسلامی موجود کاملا در تضاد است!

غرق این پریشانی ها بودم و سکوت جامعه، که فریاد نالِۀ مادران سیاهپوش «خاوران» را شنیدم.

*******

یاد داستان «مادر و کله های لخت» افتادم که سال ها پیش درمجموعۀ داستان های کوتاه «اشک های نازی» آ مده است :
«خواب نبود، اما بعدها به آنچه که اتفاق افتاده بود فکر کرد و با اطمینان گفت، مادرم گفت:
دشت بزرگی بود با کمر خمیده که انتهایش با شیب ملایم درافق خاکستری چسبیده بود به ابرها .
باد تندی با صداهای مغشوش و درهم از هرطرف می ریخت توی سرازیری دشتِ دلگیر. خس و خاشاک گره خورده با گرد و غبار دورخود می چرخیدند و به سرعت رو به بالا دردل ابرها گم می شدند . غرش خفیف آسمان گرفته و تیره، تازه شروع شده بود که در تیررس نگاهش مردی را دید با ریش بلند دربالای سنگِ سیاهی نشسته، وتنها سرش پیدا بود. مرد ریشو برای انبوه جماعتِ ساکت وحیران که کله های لختشان بیرون از خاک بود موعظه می کرد. انگار، خودِ راوی نیز پاره تنی از آن ها بود .
درمنظرخیالش جنایت های پولبوت جان گرفت. با هزاران تصویرتکان دهنده با تلّی از اسکلت کله ها، که سرفصل روزنامه ها شده بود و در سراسرجهان خبرش پخش می شد. و جنایت آن سال ها در تابلوهای گوناگون به نمایشگاه ها می رفت. گفته می شد که نمایش کله های انسانی در”انقلاب فرهنگی” یک عمل انقلابی ست.
با بیم و هراس پا شل کرد. با شک و تردید جلو رفت. چشم تنگ کرد تا کلۀ خودش را بین کله ها پیدا کند. ببیند چه جوری ست. چه جوری بوده و چه جوری شده . پیدا نکرد. اما مطمئن بود که آن تو وبین ان هاست . لاشخورهای باد کرده، دراطراف چُرت می زدند. بوی تعفن لاشه ها آزار دهنده بود. سخنران مکثی کرد و از زیرپایش چیزی را برداشت و گاز زد .
درد شدیدی قلب ش را تکان داد. نالۀ جگر خراش خودش، در گوشش پیچید .
مرد ریشو، با لبخندی به کرکس ها، آنچه را که توی دهنش بود قورت داد. با نوک زبان لب ها را لیسید. ریش تُنُک ش را خاراند با تک سرفه ای کوتاه، چیزهائی گفت. گفت :
“این ها که میگم ازاحکام آسمانی ست” از پاداش طاعت و بندگی محض تا رسید به گناهِ زنا و حجاب و آتش جهنم برای زناکاران. و گریزی زد به ناتوانی عقلی و نیمه انسان بودن زن . و زنجمورۀ الفاتحه ش شینده شد .

نوایِ موسیقیائی دردشت تیره پراکنده شد. جمجمه ها تکان خوردند. کلۀ مردِ ریشو دربالای سنگ سیاه لرزید. شعلۀ آتش با صدای مهیب دورسرواعظ چرخید. دسته ی مرغان آتشخوار در بالاسرش به پرواز درآمدند.
تند بادی وزید ولحظه ای نورآفتاب از پارگیِ ابرهای تیره و تار بیرون زد. دشت ودمن روشن شد. عطروبوی خوشِ شیرمادرسراسر دشت را پُرکرد. صدای مهربان و دل انگیز مادرانه درآسمان به صدا درآمد :
من مادری از سرزمین «یمن» هستم که می خواهم داستان بلقیس و ملکۀ سبا را برای شما تعریف کنم . از ملکۀ سرزمینِ همیشه شاد و شاداب بگویم. بشنوید که جهالتِ آئین، با چه ارمغان شوم و نامیمون، مادران را به روزسیاه نشاند !
بلقیس ملکه یمن، سلیمان را شیفتۀ خود کرد. هُدهُد این خبررا به سلیمان داد. هُدهُد گفت ازغیبت طولانی من مپرس. کشف حیرت آوری کرده ام که ازشنیدنش مرا پاداش خیرخواهی داد و نامم را جاودانه خواهی کرد . سرزمینی پیدا کرده ام که زنِ توانائی درآن پادشاهی می کند. فرمانروایِ مقتدریست. مردمانش ازهمۀ نعمت های دنیا برخوردارند. درشادی و رفاه بسرمی برند . بلقیس، روی تختِ با شکوه وحیرت آوری مزین به طلا و جواهرات می نشیند وحکم میراند. او و قومش را چنان آزاد دیدم که خورشید را سجده می کنند. خداوندگارشان خورشید است. هُدهُد آن قدر از زیبائی و کرامت انسانی بلقیس گفت که سلیمان عاشق بلقیس شد. و روایت همان است که درکتاب آسمانی آمده است.
بعد از مکثِ کوتاهی گفت :
لعنت خدا برتو باد که مادر خود را نیمه انسان می خوانی !

بخشی ازتاریخ جنبش کارگران صنعت نفت ایران/رضا اغنمی

نام کتاب: بخشی ازتاریخ جنبش
کارگران صنعت نفت ایران
بدالله خسروشاهی
نماینده کارگران و دبیرسندیکای پالایشگاه تهران
نام نویسنده: هوشنگ انصاری
وبراستار: پری ناز پرتو
رویه آرائی: کمال خرسندی
(انتشارات الف)
چاپ اول: ۲۰۱۹ (۱۳۹۷) لندن
ناشر: هوشنگ انصاری

فهرست مطالب نزدیک به پنج صفحه ای با عنوان روایت ها نشان می دهد که این کتاب ۳۳۳ برگی در پس: «گاهشمار – حکایت ما – مقدمه» شامل یازده فصل با عناوین گوناگون با پیام ها :
سندیکای شرکت واحد و و و تا ِ ث ژ ت، فرانسه به پایان می رسد.
عناوین فصل ها
«آبادان – تهران – زندان – دوران انقلاب – انقلاب – ارتجاع و مبارزین – گریز – انگلستان – سخن کوتاه – پانویس ها –تصاویر– گفتگوها – فعالین کارگری و یاد بدالله خسروشاهی – و آخرین عنوان: پیام ها» ست.
درگاهشمار آمده که شادروان یدالله خسروشاهی در ۶ ابان ۱۳۲۱ متولد هفشجان ازدهات شهر کرد بوده، پس از شرح گذران دوران پر تلاطم زندگی و پنجاه سال فعالیت مدام درتلاش معاش و آزادی، درسن ۶۷ سالگی در لندن از هستی می رهد
خواننده وقتی مطالعۀ کتاب را شروع می کند، سرگرم که نه، بلکه چنان غرق روایت ها می شود که نمی تواند لحظه ای کتاب را رها کند. تلون و گوناگونی روایت ها چنان گیرا و جذابند واکثرا عریان، که پنداری بالا سر شهری درحال پرواز ناظر وتماشاگر بازیگران گوناگون جامعۀ خود هستی.

در عنوان حکایت ما، ازآغاز فعالیت پالایشگاه آبادان می گوید که :
تمام نیروی انسانی ماهر آن ازهندوستان تآمین می شد واکثرکارگران ایرانی زیردست کارگران هندی مشغول به کار بودند».
درپایان همین عنوان، نویسنده ازآخرین دیدارش که با فرزندان خسروشاهی به بیمارستان رفته اند می گوید که دراثر سکتۀ مغزی سلامتی ش به هم ریخته بود .
درعنوان مقدمه، ازفعالیت خسروشاهی، درتاریخ پنجاه سالۀ کارگران صنعت نفت ونقش اودرراهنمایی و بیداری کارگران دربارۀ احقاق حق وحقوق کارگری می گوید:
«خسروشاهی درسال ۱۳۴۸ به پالایشگاه تهران انتقال داده می شود. با وصل شدن به کارگران پیشرو پالایشگاه تهران به صورت گروهی شروع به فعالیت می کند درسال ۱۳۵۰ به نمایندگی کارگران و پس ازآن درسال ۱۳۵۲ و تشکیل سندیکای پالایشگاه به دبیری آن انتخاب می شود، بعداز اعتصاب ۱۳۵۳ دستگیر و به زندان می افتد او درنوشته هایش مسائل زندان، شکنجه وهمبستگی زندانیان و انتقال خبر به داخل زندان وسر انجام آزادی از زندان درفروردین ۱۳۵۷ رابازگو می کند» ص ۲۱

فصل اول: باعنوان «آبادان»

وضع نابرابری های اجتماعی درسال های ۱۳۳۰ را درآن شهرکارگری و نفتی شرح می دهد . همچنین ازمحلات آبادان می گوید:
« ازمناطق کارگرنشین احمدآباد، کُفیشه، چادرآباد، جمشیدآباد وبهمنشیر. ازمرکز شهرآبادان که درآن مغازه ها، سینماها وبیشتر ساختمان های دولتی قرارداشت و قسمت بوارده که کارمندان جزء خارجی و کارمندان ایرانی شرکت نفت درآن سکونت داشتند. منطقۀ بریم که دراختیار کارمندان رده بالا، خارجی ها و فرماندهان ارتش و شهربانی بود» ص ۲۵
خاطرات خسروشاهی به طورکامل دراین بخش، خواننده را با اطلاعات کارگری و تحولات آن سال ها در مناطق نفتی آشنا می کند.

فصل دوم: پالایشگاه تهران ۱۳۴۶ :

«دراواخر سال ۱۳۴۶ حدود ۴۰۰ نفرازکارگران ماهر وجوان از پالایشگاه آبادان را انتخاب کردند که برای راه آندازی پالایشگاه تهران به این شهرمنتقل شوند، واشکالاتی که برخورد می کنند را شرح می دهد.
ازفوت کارگرجوشکاری بنام “نوری” که درسال ۱۳۵۰در باقرآباد تهران زیرکامیون رفته فوت کرده می گوید. دست ازکارمی کشیدند و دستحمعی با کارگران به پزشکی قانونی می روند وبا شرکت در تشییع جنازه تا بهشت زهرا و ایستادگی درمقابل رئیش پالایشگاه، جهت تعطیل کار همان روز را یادآورمی شود:
«صبح روزبعد نیزبرای خاکسپاری نوری بطوردستجمعی به بهشت زهرا رفتیم که این بارعده زیادی کارمند و خود رئیس پالایشگاه هم آمدند من هنوز صحنۀ خاکسپاری این کارگررا به یاد دارم. بچه کوچک دو ساله ای داشت که من اورا بغل کرده بودم. این بچه با صدای بلند گریه می کرد و بابا، بابا سر داده بود. صحنۀ بسیار غم انگیزی بود» ص ۴۹
این فصل باعناوین گوناگون واطلاعات خواندنی، با مجمع عمومی سندیکا. رابطه با جریانات سیاسی به پایان می رسد ص ۷۳

فصل سوم
زندان شاه ۱۳۵۳

آغازسخن: ازآمدن چند مآمورساواک به منزل ایشان و بازرسی گوشه و کنار خانه برای وجود مدرک جُرمی یا چیزی باشد که پیدا نکرده اند شروع می شود:
«پس از بازرسی، برگ هایی را درسه نسخه تنظیم کردند و درآن قید کردند که دربازرسی های به عمل آمده مدرکی غیرقانونی یافت نشده و هیچگونه خسارتی به منزل و وسایل آن وارد نگردیده. این برگه را من و مآموران دادستانی و ساواک امضاء کردیم . من را سوار ماشین کردند تا نیمه راه چشمم باز بود. بعد گفتند سرم را پائین بیاورم و چشمانم را ببندم. پس ازمدتی به محلی رسیدیم که بعدافهمیدم کمیتۀ مشترک و ساواک وکمیتۀ ضد خرابکاری بود».
جیب هایش راخالی کرده وبا لباس زندان به سلول می فرستند. با دادن ادرس منزل خواهش می کند که به خانواه اش خبرزندانی شدن او را بدهند ولی : «درهمان روز ازادی، پیام مرا به خانوادۀ من رسانده بود». ارانتقال به ساواک دزفول و اهواز و آبادان می گوید. باکمک برادرش که افسرادارۀ رآهنمایی ابادان بود با کمک وکیل تسخیری اززندان خلاص و آزاد می شود . به تهران برمی گردد و پس ازمدت کوتاهی باردیگر زندانی می شود .
روایتگر، درعنوان :«همبستگی زندانیان سیاسی» می گوید:
«مسآلۀ دیگری که مرا تحت تآثیرقرارداد این بود که آن ها آگاهانه به مبارزه علیه بی عدالتی های موجود در جامعه رو آورده بودند و با پذیرش همه ناملایمات دراین راه گام گذاشته بودند و با روحیه ای قوی و بالا در زندان بسر می بردند».
ازصفر قهرمانی و مقاومت ۲۶ سالۀ او می گوید”
« درمقابل تمامی فشارهایی که درمقاطع مختلف به او وارد شده بود ، چون کوهی استوار و سرافراز ایستاده بود. رژِیم ازاو می خواست نامه ای بنویسد و تقاضای بخشش کند تا اورا آزاد کنند. او درپاسخ می گفت من نامه نداده بودم که مرا دستگیر کنید خودتان گرفتید و خودتان هم آزادم کنید» ص ۸۴
همو، درمقابل استقامت صفرقهرمانی، ازحاج صادق امانی. حبیب الله عسگراولادی مسلمان و آیت الله محی الدین انواری و چند نفر ازگروه خسرو گلسرخی نام می برد که:
که درتلویزیون ظاهرشدند، با اعلام «سپاس» ازشاه آزاد گریدند.
باعنوان: «خبر اتفاقات سیاسی به داخل زندان» این فصل به پایان می رسد.

فصل چهارم: دوران انقلاب
آزادی از زندان ۱۳۵۷

خسروشاهی، روز اول فروردین ۱۳۵۷ اززندان آزاد می شود. ازشورش تبریز دربهمن ماه ۱۳۵۶ می گوید و ازشتاب درشروع انقلاب . وحادثۀ وحشتناک آتش سوزی سینما رکس در۲۸ مرداد سال۱۳۵۷ و حوادث منطقه وکشتار درمناطق نفت خیز و … اعتصاب در اهواز تاتشکیل انجمن های اسلامی پالایشگاه تهران ووقایع پیش ار سرنگونی شاه . کنار رفتن دولت نظامی . . . تا ورود به اداره مرکزی شرکت نفت.

فصل پنجم انقلاب
۲۱ و ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

آغاز سخن از مبارزه با ارتش در روزهای ۲۱ و۲۲ بهمن ۱۳۵۷ و بستن راه عبورتانک های ارتش در خیابان های تهران و درگیری های نظامی، که شنیدنی ست :
«من و چندنفر ازکارگران نفت و تعدادی ازافراد محل درخیابان تهران نو سه راه سمنگان سنگربندی کرده بودیم وازعبور نیروهای نظامی و تانکهای ارتش جلوگیری می کردیم. درخیابان چند تیرآهن بزرگ گذاشته بودیم وآن ها را به برق شهر وصل کرده بودیم که هروقت تانک ها خواستندعبورکنند جریان برق را وصل کنیم. این عمل با موفقیت توام بود و در چند نوبت که تانک ها می خواستند ازروی تیرآهن عبور کنند با وصل کردن جریان برق، راننده وسابرکارکنان تانک دچار برق زدگی شدند و به سرعت ازتانک ها بیرون پریدند».
ازشکل گیری شورای های نفت و . . . حرکات انقلابی شوراها وبازگشت عوامل ساواک . . . برخورد با عوامل جمهوری اسلامی تاحضور بازرگان در وزارت نفت سخن رفته و با این گفتاربسی عبرت آموز:
«علیه اقدامات دولت ما خیلی تلاش و مبارزه کردیم، اما دیگر آن قدرت سابق را نداشتیم ونمی توانستیم حرف مان را به کرسی بنشانیم . سرانجام پس ازخرداد۱۳۶۰ که جوخفقان شدیدی برکل جامعه حکمفرما شد و منابع دیگر شوراها را سرکوب کردند، درصنعت نفت هم تعرض همه جانبه به شوراها آغاز شد».
این فصل نیز به پایان می رسد.

فصل ششم با عنوان :«ارتجاع ومبارزین». فصل هفتم باعنوان: «گریز». فصل هشتم باعنوان :«انگلستان» وسپس تصاویردیدنی شامل صفحات از۱۶۴ تا ۱۸۵ می باشد .

فصل نهم با عنوان: گفتگوها. درصنعت نفت چه می گذرد؟ شامل گفتگوی بدالله خسروشاهی و کارگرتبعیدی پالایشگاه تهران دراندن» می باشد.

این گفتگوها دربرگیرنده صفحات ۱۸۷ تا۲۵۱ می باشد که بی تردید از خواندنی ترین بخش های این کتاب است.
فصل دهم با عنوان یدالله و فعالین کارگری. یدالله خسروشاهی هم رفت.

نوشتاری ست از پرویز قلیچ خانی در مجله آرش در اندوه از دست دادن دوستی دیرینه وهمدل با دردهای مشترک . دوست دیگری جلیل محمودی می نویسد: بعضی از ویژگی های فردی او به ویژه استقامت پایداری و پیگیری وی وخوشبینی به آینده . . . درعرصه سیاسی یدالله دریک کلام به معنای حرکت و مبارزه بود خود او در جایی وصف حال خویش را به سادگی و روشنی با ذکربیتی ازکلیم کاشانی به تصویر کشیده است «ما رنده به آنیم که آرام نگیریم/ موجیم که آسودگی ما عدم ماست».
دوستان دیگرش: مجید آژنگ . نصرت تیمورزاده. غلامرضا پرتوی . کریم منیری. محمد صفوی. علی مبارکی . و . . . از رفتارهای حق طلبی و انسانی آن شادروان به نیکی یاد کرده اند.
مراسم خاکسپاری و پیام های همدلی و تسلیت به بازماندگانش کتاب به پایان می رسد.