خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

نگاهی به تلاش صدساله ملت ایران /رضا اغنمی

 

به کوشش علی لیمونادی

 

جلد دوم

ویراستار: قاسم بیک زاده
حرف چینی وصفحه بندی: شاقینه قرابتی

ناشر: بنیاد پژوهش و آرشیو ایرانیان

 

نخستین برگ کتاب عنوان «تلاش صدساله»، خواننده را با آرمان های بانی خیراین اثر مستند اشنا می کند:
«مجموعه ای ازمصاحبه و گفت وگوهای اختصاصی علی لیمونادی (تهیه کننده تلویزیون ایرانیان) با صاحب نظران سیاسی واجتماعی درباره علل ودلایل عدم موفقیت ملت ایران درامر به دست آوردن آزادی طی صد سال گذشته».

 

مصاحبه با چهل نفرایرانی، با اندیشه وعقاید گوناگون، در ۵۳۷ برگ چاپ و منتشرشده. کاری بس ستودنی ومستند.

درسرآغاراثر «یادداشت ناشر»، مختصر ومفید، انگیزۀ نشر جلد اول و دوم را توضیح داده که:

«یافتن حقیقت و ازمیان برداشتن افکار باطل است. یافتن حقیقت زلزله ای که زمین ما را لرزاند وهمه روزه شاهد پس لرزه های آن هستیم».
اشاره ای درست که چهل سال است ایران و ایرانیان، هرکجای جهان که هستند درهول وهراس پس لرزه های هولناک دربیم و امید نفس می کشند!
دراین بررسی برخی نظریه ها را برگزیدم به این امید که درآینده از آرای دیگران نیزسود برده منتشرکنم.

اولین مصاحبه با آقای داریوش آشوری شروع شده است

صحبت ها دورآزادی ست،آزادی جوامع غربی ها و نه آزادی صوری که در کشورما درجریان است.
آقای لیمونادی دردوران عباس میزرا از اعزام چند تن ازایرانی ها به اروپا می پرسد. آشوری می گوید: «دوران عباس میرزا که ایده های آرادی واین ها اصلا مطرح نبود!». کمبودها و ضعف های انقلاب مشروطیت را می گوید. با اشاره به پیشرفت های ژاپن می گوید که:
«میلیتاریست بودند که درآخر قرن نوزدهم ژاپن رفته رفته توانست انقلاب صنعتی خود را انجام بده و پایه هاش را بگذارد».
همو، در مقایسه انقلاب مشروطیت با کشورهای دنیای دیگر می گوید:
«دنیایی که این انقلاب ها درش رخ داد، ازاولین چیزهائی که کردند، انقلاب راه سازی بود. انقلاب ارتباطات وکانال کشی بود. جاده سازی وکشتی رانی و این قضایا بود. ما درایران این ها را نداشتیم. ایران بعد از انقلاب مشروطه فرو پاشید! چون تمام ساختار سنتی ازهم گُسست. ولی چیزتازه ای جانشینش نشد ونمی تونست بشه! وهمه رفتند دنبال رضا شاه که آمد این جماعت به اصطلاح منورالفکرها دور و ورش را گرفتند. خود او هم می خواست با این ها ارتباط داشته باشد و با ایده هاشون آشما بشه».
وسپس از نهضت ملی می گوید وملی کردن صنعت نفت وانقلاب شاه و ملت، با هوس وروحیۀ جهان سومی پُرعقدۀ حقارت و باتوهمات این که درعرض ده تا پانزده سال می شد یک مملکت عقب مانده با بیش از هفتاد درصد جمعیت روستائی راتبدیل کرد به یک کشور صنعتی! درآگهی ها می نوشتند ایران پنجمین قدرت جهانی!

وحال، در نگاهی به نظرات دکتر عباس ملک درص ۵۳ درباره دگرگونی های همان زمان ودر همین کتاب.
عباس ملک در۱۲۹۹ به دنیا آمده. تمام تحصیلاتش ازدبستان تا دانشکده حقوق را دردوران پادشاهی رضاشاه گذرانده. می گوید:
« درآن زمان، تأسیس مدرسه به سبک جدید مسئله مهمی بود. مشکلاتی که پیشاهنگان مدارس جدید ازقبیل، رشدیه [ها] داشته اند، معروف است. به هرصورت مدارس جدید درتمام شهرها و اقصی نقاط کشورتأسیس شد. حتی مدارس دخترانه که خود مسئلۀ مهمی بوده . . . مجالس پرورش افکار برای آگاهی مردم به اصلاحات اجتماعی وعمرانی که عموما ازصفر شروع شده برای توده مردم تازگی داشته و جلب همکاری جامعه که خود یک اقدام جالب ابتکاری قابل توجهی بوده است»، ازتمام خدمات فرهنگی واجتماعی رضاشاه به نیکی یاد کرده است.

محمدارسی، ازدیگر صاحبنطران است که با اشاره به این که درپس قرنی بعد از خیزش:
«این گونه هم می شه مطرح کرد این پرسش را که چرا صدسال پس از انقلاب مشروطیت، ملت ایران هنوز نتوانسته تأسیس آزادی بکنه و . . . . . . هنوزبزرگترین کانون سرکوب و تجاوز به حریم مردمه! و بزرگ ترین لغو کنندۀ قانون و زیرپا گذارندۀ قانون درایرانه!».
با یادآوری کودتای ۱۲۹۹ و ۱۳۳۲، ودخالت دولت های بیگانه، رشد «اندیشه های لیبرالی، آزادی، قانون اساسی، قانونیت برابری انسانی، حاکمیت ملی»، این قبیل نوخواهی ها را مطرح می کندد که از دستاوردهای مدرنیتۀ غرب است وخمیر مایۀ اصلی رهائی انسان ها ازغُل و زنجیربندگی و استبداد.
از تأسیس و رشد و فعالیت مرکز فرهنگی دارالفنون یاد کرده می گوید:
«درقرن نوزدهم تإسیس شد تا انقلاب مشروطیت حدود ده هزارنفرفارغ التحصیل شدند . . . . . اندیشۀ آن ها تآسیس حکومت برطبق قانون مبارزه با دسپوتیزم و استبداد قاجاروسلاطین و استبداد وزورگوئی آخوندها و روحانیت بود».
از تقسیم بندی آرای جمعی می گوید و دیکتاتور صالح! و احزاب وآرای گوناگون. وانتقاد ازشاه دیکتاتور. باید اضافه کرد که باهجوم قوای نظامی متفقین به کشور، مکتب های سیاسی و عقیدتی بیشتری رواج پیدا کرد، و درآن دوازده سال ذهنیت ها تکان خورد، چشم وگوش ها بازشد.چاپ روزنامه ها و کتاب های گوناگون، فضای تازه ای را گشود
که باکمال تآسف، به هدررفت .آنکه زمینۀ پرقدرت اجتماعی راداشت، برنده شد و باغل وزنجیراوهام ملت را مهار کرد. بگذریم ! اقای ارسی با درک درست این وقایع به درستی می گوید:
«چیزی که به وجودآوردیم، نتیجۀ اندیشه وافکارهمه مردم ایرانه. درواقع ازدولت گرفته تا ملت و جنبش همه به مشروطیت پشت کردیم ولاجرم همه کیفر کشیدیم . . . خوشبختانه ایرانیان پس از شکست این انقلاب اسلامی دوباره دارند برمی گردند به ارزش های انقلاب مشروطیت».
ای کاش ارسی به این معضل بزرگ: درست اندیشیدن که هیچ! اعتیاد اکثریت به بی اندیشگی و نیندیشگی وبه قولی زیستن در: «روزگار خفت اندیشه» وام کلام ازابراهیم گلستان، اشارتی می کردند.

مصاحبه با دکتر بنی صدر نخستین رئیس حمهوری.

در پاسخ به این پرسش:
«ملت ایران چه خصوصیاتی دارد که برای رسیدن به آزادی موفق نبوده؟»
بنی صدر، با نگاهی به تاریخ ، از حضور موازنه منفی قبل ازاسلام درایران می گوید واز رواج دموکراسی در منطقه که قدیمی ترین دموکراسی های جهان بوده، شروع می کند:
«خیلی قبل از یونان، اقلا سه هزارسال قبل از یونان، این خطی است که از شمال هند میاد مناطق جنوبی نزدیک به مرکز ایران عبور می کنه می رود به این منطقه فاو. فاو امروزی عراق تا مدینه. یک خطی بوده که دراین جا دموکراسی ها برقرار بودند و دموکراسی ها واصل مشارکت. یعنی مردم مشارکت داشتند. . . . دراوائل صفوی، شما درسیستان جامعه ملک محمود سیستانی دارید، برهمین مبنا انسان ها از تولد تا مرگ بیمه بودند. حتی اگر درمسافرت بودند . . . همین الان هم که شما به روستاهای ایران بروید اونجا می بینید که زندگی برمبنای آزادی است . . .»
از دوگانگی، دوروئی، ظاهر وباطن آدم ها، و دو نوع سخن گفتن یعنی راست و دروغ، شواهدی را روایت کرده که مقبول است و پذیرفتنی!دروغگویی را به گونه ای توجیه می کند که پنداری ازواجبات زندگی ست. حس غریبی در ذهن خواننده جان می گیرد و پُرسشی فتنه انگیز: شآن نزول کلمات قرآنی “ویلُ للمکذبین»؟! بگذریم

مصاحبه با آقای مسعود بهنود.

بهنود، پس از مقدمه چینی های مرسوم، البته اندک وفشرده می رود سراصل مطلب:
«مردم ایران وقتی که درانقلاب مشروطیت [شرکت] کردند، تصوری که از آزادی داشتند، اجماعشون، حالا دوسه در صد نخبگان را بگذاریم کنار، کل جامعه، تصوری که از آزادی داشتند به احتمال زیاد همین چیزیه که الان هست. . . . گیرم جمهوری نبود سلطنتی بود. ولی یک سلطنتی که به هرحال پایه اش روی شریعت باشد و نگهبانان شریعت هم بالایش نشسته باشند، نگاه کرده باشند، . . . اگر الان ازدید جمعیت زندۀ دورۀ مشروطیت نگاه کنیم، رسدیم همین چیزی که الان هست».
باکمی تآمل و تحمل حرف ونظرشان حساب شده است ودرست. در جمهوری اسلامی سازمان عریض وطویلی به نام شورای مصلحت نظام و شورای نگهبان با بودجه ای سنگین، به ملت تحمیل شده است. همو، پس ازاشاره به حوادث یکصد سال گذشته و فعالیت های حقوق بشر، از یک پدیدۀ اجتماعی – فرهنگی بنیادی یاد می کند:
«حضور یک ونیم میلیون نفر – پریزور رفتند تو دانشگاه – درایران دستکم نگیرید این را. خیلی حادثۀ مهمی است اما با دویست تا ازاین ها بالاخره تونستیم دوازده سال آزادی فاصله ۲۰ تا ۳۲ را به وجود بیاوریم. دویست تا بودن، فقط ۲۱۳ تا بودن».
وسپس از حضور قابل توجه ومؤثر هزاران فرهیخته ایرانی در سطح جهان می گوید:
«پشتوانه محکمی است که هیچ کدوم از کشورهای آسیائی ندارند. بهنود، با دنیایی امید، آینده ای روشن به این نیروی عظیم آرزومند است.

درمصاحبه با کامبیز روستا

روستا،، با بررسی جامعۀ کشور از زاویه های گوناگون دردوران مشروطه، به مسئلۀ جالبی اشاره می کند که:
«نکتۀ اساسییش عقب ماندگی جامعه بود. این را نباید ازیاد برد که جامعه ای بسیار مذهب زده، با درصد فوق العاده بالائی از بی سوادی، می بایست آن ایده های رهائی بخش را درخود درونی کند. این هم فقط مربوط به جنبش آزادی خواهانۀ ایران نیست».
با اشاره به دخالت های بیگانگان ازهمان صدسال پیش، و کودتا های بعدی، با نگاهی به وقایع دوران قاجار وجنبش مشروطه خواهی، بازتولید حوادث درحکومت های بعدی می افزاید:
« امروزه شما با جمهوری اسلامی، بدترین شکل بازگیری آن را شاهدهستید وواقعا جامعآ مارا دچار اضمحلال فکری و اجتماعی و فرهنگی کرده است. . . . درزمان انقلاب اسلامی که روشنفکران ما نیز به گونه ای، حتی روشنفکران چپ ما به گونه ای ازاین واقعا فاجعه بزرگ تاریخ جدید ایران متۀثر بودند و بسیار کجروی هائی داشتند که مجموعا دست به دست هم دادند و مارا به این جا رساندند که شاهد هستیم ».
جان مطلب را کامبیز روستا به صراحت بیان می کند:
«گمان نکنیم که ما آخرین دسته از روشنفکران پیش از انقلاب، واقعا آزادیخواهانی بودیم که می توانستیم بسیاری مسائل جامعه و جهان را به درستی توضیح بدهیم. ماهم ازآن جهل عمومی بسیار متآثر بودیم و استبداد حاکم اساسا این امکان را دیگر نمی داد برای تنفس آزاد که ما بتوانیم با دید روشن تری مثلا با حاکمیت با خمینی روبرو شویم!».

دکتر نهضت فرنودی.

روان شناس است و پژوهشگری دانشمند.این بار ازدیدگاه روان شناسی، هموطنان را کاویده و کمبودها و ضعف های روانی را مورد بررسی قرار داده است. همو، پس ازمقدمه ای با صراحت شغلی در پاسخ پرسشگر می گوید :
«ما در بقایای فرهنگ قبیله ای به سر می بریم. درفرهنگ قبیله ای، انسان ها هرگز برابر نیستند. رئیس قبیله، شیخ بزرگ قبیله . . . ما گرفتار تابوی (Taboo)بزرگان هستیم. بزرگان منظورم سالخوردگان هست، گرفتار تابوی روحانیان پُر نفوذ هستیم. و گرفتار تابوی قدرت مردان هستیم. بنا براین خود به خود یک فرهنگ مردانه که در خانه خودش را به صورت پدرسالاری، درجامعه به صورت مرد سالاری نشون می ده، این قدرت خودش،یعنی این ویژگی فرهنگی یکی از پایه های استبداد است و . . .».
خانم فرنودی، با استناد به نظریۀ علمی، مراحل رشد درک وشعور کودک ازجهان هستی را در دوران های مختلف شرح می دهد:
«کودک انسان با یک حالت خود محوری، خودمداری، یا(Autism) ، درخود فرورفتگی به دنیا می یاد. یک ماه اول این حالت بچه، چیزی درجهان جز او وجود نداره بعد ازیک ماه کم کم به دلیل رشد سلسلۀ اعصاب، چون ما با صد بیلیون سلول مغزی که به دنیا می آییم، این سلول ها به هم وصل نیستند. ارتباط ندارند. . . . ازسال دوم زندگی هست که نیم کرۀ چپ که مسِئول منطق وعلت و معلول و محاسبه وغیره هست شبکه ارتباطیش تازه فرم می گیره».
با توجه به سخنان ایشان، بچه دریک ماهگی بامادر به (هم بودی) و(همزی گری) یا (Symbiotic) . شش ماه هم در این مرحله می ماند. پس از گذشت این مدت، دنیای روانی کودک شکل می گیرد:
«چیزی به نام رابطه، من را با غیر من وصل می کند. دراین جا کودک هست و یک جهان ضعف وناتوانی و نیازمندی درکنف حمایت آن دیگر که این آن دیگر مادره یا کسی که نقش مادررا ایفا می کنه».
غرض ازآوردن این نظریه، درتبیین اهمیت پرورش کودک، ومهم درک وفهم کودکی انسان وآثارروانی درآن هاست.
پژوهشگر، ازبیم وهراس کودکان می گوید و نطفه بستن «استبداد» در دل معصوم آنها. درخانه:
«وقتی پدر حرف آخر را می زند. استبدادرا در مدرسه تجربه کرده. وقتی که آمده حرفی بزند، معلم گفته بنشین حرف نزن! و این حالت استبدادرا آن قدر تجربه کرده که به تدریج فکر میکنه این بهترین مشی زندگی است».
پژوهشگر، درهمین مصاحبه، ازاقای خمینی، درباره آزادی زنان سنتی البته با «چادر»، رفتن به خیابان ها، شرکت درتظاهرات، نمازجمعه وتفنگ به دست گرفتن شان به نیکی یاد کرده با این یادآوری هوشمندانه:
«من نمی دونم که آیا باورش بود یا بازی سیاسیش بود؟»
باید گفت و گذشت :]که کشتارهای دستجمعی زندانیان سیاسی، سنگسار وحشیانه زنان، رواج خشونت فرهنگی و اجتماعی وگسترش فساد بی سابقه درکشور؛ نشان از بازی سیاسی بوده و بس!

ملیحه محمدی

مصاحبۀ کوتاه باخانم محمدی روزنامه نگار و فعال سیاسی. ایشان پس از مقدمه ای کوتاه، مسئله را از زاویه: «اندیشۀ آزادی» می شکافد که خواننده را وادارمی کند نظراتش را دنبال کند. به درستی می گوید:
«اگرچه جنبش مشروطیت خلاف بسیاری ازاین صحبت هائی که می شه جنبش شکست خورده نیست، نسل مشروطه نسل پیروزیه. اون چه را که میخواد درواقع به طور کلی متحقق می کنه. اما کم تر از ۱۴سال ۱۵سال حالا حضور ذهن ندارم با کودتای رضاشاه [خان] مواجه می شیم که این می آد وکاری می کنه استبداد را به نوع دیگر در لباس دیگری می آره یعنی محدودیت آزادی را از دست زعمای مذهب و سُنت در می آره و درچنگال عوامل استبداد که دربار واین وابستگی ها باشند قرار می ده و شاید کمتر از۵۰ سال ۸ -۴۷ سال تا سال ۱۳۲۲ . .. ما شاهد یک کودتای دیگری هستیم».
همو، با سیری در فضای تاریخی – اجتماعیِ زمان، اضافه می کند:
« ازانقلاب مشروطه به بعد تا انقلاب بهمن شما دنبال آزادی نیستید. ما به دنبال آزادی نیستیم. به ما تحمیل شده که به دنبال استقلال بگردیم. خوب انقلاب بهمن بزرگترین انقلاب قرنه! به واقع بزرگترین! یعنی از انقلاب کبیر روسیه هم به لحاظ وسعت و اقشار گوناگون مردم که شرکت داشتند، دست کم بزرگ تره. اما باز اون چیزی که به دست می آد، آزادی نیست . . . . . . توی تاریخ همواره بوده و هنوز هم هست، که استقلال شرط آزادی نیست!»
درباره حکومت های مستقل، بر این باوراست که :
«جمهوری اسلامی ایران امروز مستقله وحتی به لحاظ آزادی های سیاسی قید می کنم آزادی های سیاسی! قابل مقایسه با زمان سلطۀ پهلوی ها وساواک نیست می بینم که انتقاد ازرژیمی که یک (Taboo) بوده دراون شکسته اما مردم برای آزادی تلاش می کنند. این یک حقیقته که آزادی همیشه لباس زمان را می پوشه».
از اندیشۀ آزادی می گوید وتغییرمطالبات اجتماعی. آمدن و رفتن حکومت ها و تغییر شکل استبدادها. ازاختلاف و بگومگوهای ریشه دار بین روشنفکران ایرانی دربارۀ ایده ها ومشرب های سیاسی. وسرانجام با اساسی ترین مقولۀ ریشه دار یعنی: نبود «اندیشۀ تفکر» ساختاری درست و سالم درجامعه»، که با میراث های اجتماعی ما به شدت بیگانه است مصاحبه به پایان می رسد.

مصاحبه با دکتر هما ناطق درپاریس

دراوایل مصاحبه صحبت از نشر کتاب پیش می آید و خانم ناطق از پیشرفت میزان انتشارات کتاب می گوید: « امروز درهمین ایران درجمهوری اسلامی چاپ می شه درسال مثل اینکه چهار هزار عنوانه، درحالی که درآخرین سال های دوران شاه که مثلا اون سال آخرکه آزادی هایی هم وجود داشت، از هزاروپانصد عنوان تجاوز نمی کرد . . . الان کتاب هایی که ازایران میاد نشون میده که همه به تفکر نشستند. می خوان واقعیت های مملکتشون را بشناسند».
درباره تدریس دردانشگاه تهران می کوید که کل درس هایش مربوط به دوران قاجار بوده است.
از برآمدن های دوران انقلاب مشروطیت و قواین مصوبه «قانون اساسی» و افکار ارتجاعی بهبهانی و طباطبائی و شیخ فضل الله نوری می گوید و اضافه می کند که:
«شیخ فضل الله نوری ازهمه اینها باسوادتره، همون طور که آدمیت هم گفته، از همۀ این ها فقه اسلامی را بهتر می شناسه. دین اسلام را بهتر می شناسه. و مرجعیت بیشتری داره. وقتی که می گه اسلام با آزادی مغایرت داره، به ناحق حرف نمی زنه. بلکه یک واقعیت علمی را بیان می کنه وقتی که میگه: « قوام اسلام به عبودیت است و نه به ازادی، قوام اسلام به تبعیض است نه به برابری!». درسته و اشاره می کنه به این که دراسلام برابری بین یهود، بین بهائی، بین بابی، بین ارمنی ومسلمان وجود نداره، نه درقرآن وجود داره و نه درشیعه وجود داره! بنا براین کسانی که خلاف این می گویند اون ها هستند که دروغ می گن! یعنی اون ها هستند که نه مسلمان واقعی هستند و نه این که روشنفکر . . . اسلام مطلقا آزادی و برابری نمی شناسه».
آقای لیمونادی نظر خانم ناطق را درباره آیندۀ ایران می پرسد:
خانم ناطق مآیوس ازآینده بااندوه یاد کرده و تکیه کلام آن زمان غلامحسین ساعدی را یادآور می شود:
«دکترساعدی یک حرف خیلی قشنگی داره، می گه:
در این انقلاب همۀ ما استریپتیز(Striptease) کردیم.
درباره حضورعلما در مجلس وتصویب قوانین براین است:
«ولایت فقیه وهم شورای نگهبان علما و فقها را و شاه و وزرا همه درواقع همه مجلس ازمسئولیت مبرا هستند. مسئولیت برعهدۀ شورای نگهبان و علما و فقهاست! . . . بنا براین قانونگذار واقعی علما هستند و نه مجلس!»
برحسب گفتۀ خانم ناطق: درفرمان مظفرالدین شاه :
«لفظی به نام مشروطه درآن وجود نداره بلکه مجلس ملی اسلامی است واین جمهوری اسلامی که نوشته شد در زمان این آقای خمینی، تقریبا می شه گفت که چندان مغایرتی با قانون اساسی مشروطیت نداره».
از ادبیات مشروطه، و ورود آن به کشور می گوید:
«تمام ادبیات مشروطه مال مهاجرین است. میرزا آقاخان کرمانی که فکر انقلاب مشروطیت را، واقعیش را می ریزه. سیدجمال الدین اسدآبادی یک تبعیدی . . .میرزا حبیب اصفهانی یک تبعیدی . . . شیخ احمد روحی یک تبعیدی . . . و میرزاملکم خان یک تبعیدی».
خانم ناطق، با دلی سرشار ازغم واندوه ازچتد دستگی وتشتت و اختلاف های سیاسی هموطنان درخارج و بگومگوهای ادامه دار یاد می کند. و با اشاره ای آرزوگونه به افزایش اهل شور و مصلحت درباره نشر کتاب اینحا وآنجا:
«جه کمبودی دارند، اون ها می بینند ما چه کمبودهایی داریم همدیگررا تکمیل می کنیم».
مصاحبه تمام می شود

آخرین مصاحبه دراین بررسی،

مصاحبه با خانم پرتو نوری علا ست

خانم پرتو، با اشاره به فرهنگ کهن ایران و حضور دیرینه سال پدرسالاری آفت های روانی و فرهنگی – اجتماعی این میزاث را به درستی درقالب “زورگوئی” می شکافد:
«کسی که درمقام قدرت است زور می گه! کسی درمقام ضعف هست اطاعت و بندگی می کنه؛ واین درنتیجه دروغ گوئی را رواج می ده! وباعث می شه که ما هیچ وقت نتوانیم ازعقاید هم دیگه باخبر باشیم! چون همیشه به سوی زور گوئی و یک سونگری حرکت می کنیم» .
از سقوط قاجار و تشکیل مجلس می گوید. گله مند با بغضی درگلو از بی اعتنائی مردان، نمایندگان برگزیدۀ مردم به حقوق زنان، که نیمی از مردم کشور هستند:
«ما فقط از نمایندگان مجلس تقی زاده روداریم ووکیل الرعایا که این ها می گن زن ها حق دارنذ! که بعدا اینها چه قدر مورد شماتت بقیه نمایندگان قرار می گیرن!».
خانم پرتو، دایرۀ سخن را گسترش داده فرهنگ شوم پدرسالاری را به گستره ی جهان، به ویژه غرب می کشاند،
همگانی بودن واعتیاد به زورگوئی مردان را توضیح می دهد:
«غرب هم سالیان سال، قرن های متمادی فرهنگ پدرسالار براش تسلط داشت و حتی بعد ازانقلاب فرانسه ما می بینیم که فیلسوفان و نویسندگان فرانسوی راجع به حقوق زنان حرفی نمی زنند! فقط کندورسه(Condorcet) در بین فیلسوفان فرانسوی هستش که می گه:
«زن ها برابر با مردها هستند».
همو، ازمحرومیت زنان ازحق رآی به زمان استقلال امریکا سخن گفته توضیج می دهد که زنان، حق رآی را
همزمان با لغو برده داری درامریکا به دست آوردند. فرو رفته ازخود می پرسد:
«خوب ما که اقلا شاهد هستیم. من خودم واقعا دوش به دوش زنان داخل ایران از همین راه دور فعالیت کردم دراین سال های اخیر، پس چرا ما به آزادی نمی رسیم؟!»
ازآزآدی زن ها درپادشاهی پهلوی ها و پیشرفت کشور، درمنطقه به ویژه درحکومت محمدرضا شاه سخن رفته. از وکیل و قاضی شدن زن ها درمسند وکالت و داوری در دادگستری، و دادگاه های خانواده، خانم پرتو یادآور می شود:
«ایران درمنطقه یک کشور بسیار مدرن بود ولی اون فرهنگ پدرسالارکه می گم، درتاروپود این جامعه هنوز نفوذ داشت».
با انتفاد از رفتارهای مستبدانه شاهان پهلوی:
«به خاطر کودتای ۲۸ مرداد وکنار گذاشتن یکی از درخشانترین رهبرهای ایران، دکترمصدق و بعد تقویت گرفتن ساواک، مردم ویا اقلا یک قشرفرهیخته اش، روشنفکرش و یا فعالین سیاسیش که کارهای چریکی وغیره . . . و «سازمان زنان»وچه کارهای مفیدی هم می کردند ولی چون اسم خانم اشرف پهلوی روش بود مردم به درستی رغبتی نداشتند توجه کنند عمیقا چه اتفاقی داره می افته».
از روزهای پر التهاب بهمن ۵۷ می گوید:
«فضای عمومی مثل یک هیستریک جمعی همه رو گرفته بود. وبعد توجه داشته باشید که مذهب شیعه در زمان شاه قدرت داشت. مساجد قدرت داشتند. وبعد برخی روشنفکران با مذهب شیعه وبه عنوان یک نماد یا سمبل مبارزه درنظر گرفته بودند که حتی چپ های ماهم درآغاز انقلاب به این حرکت مذهبی پیوستند و بزرگترین اشتباه زندگی شون را رو کردند».
سخنان پخته وسنجیدۀ خانم پرتو در استقبالِ مردم از فاجعه، جهل و نابخردی های ملی را توضیح می دهد!
کتاب را با همۀ ارزش ها و نظرات گوناکون و خواندنی اش می بندم.

بازارچه کتاب .. قوت دل و نوش جان /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

کارگردانی به سبک اسکورسیز

نویسنده: کریستوفر کِنوُرتی

مترجم: محمد ارژنگ
ناشر: چتر فیروزه
تعداد صفحات: ۱۵۵ صفحه
قیمت: ۱۸ هزار تومان

 

 

مارتین اسکورسیزی یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌سازان تاریخ سینماست. فیلم‌های او دامنه متنوعی دارند: از مداقه در شخصیت‌های شکننده و ظریف تا آثار حماسه‌گون و خشن، ‌مملو از خلاف‌کارانی بی‌رحم که نهایت شخصیت خود را نشان می‌دهند.
با یادگیری تهمیداتی که اسکورسیزی به کار می‌گیرد و اینکه چگونه از فضا و قاب‌بندی به همراه توانایی کارگردانی‌اش استفاده می‌کند، می‌توانید فیلم‌هایتان را لبالب از هیجان، غافلگیری و احساسات کنید.
کتاب «کارگردانی به سبک اسکورسیزی» با بررسی صحنه به صحنه برخی از آثار برگزیده اسکورسیزی، به شکلی واضح و کاربردی، تمهیدات این کارگردان را در فیلم‌هایش تحلیل کرده است و با تفکیک عناصر هر یک از این تمهیدات، به خواننده نشان داده اسکورسیزی چطور از جزئیات برای رسیدن به مقصود مورد نظرش سود جسته است. بزرگ‌ترین ویژگی این کتاب در این است که پس از مطالعه‌اش این امکان را به خواننده / فیلم‌ساز می‌دهد تا این تمهیدات را بنا به سلیقه و نیاز خود در کارهایش به کار برد.

 

 

 

خیابان شکرچیان: نامه‌هایی از پراگ

نویسنده: پرویز دوایی
ناشر: انتشارات جهان کتاب
قیمت: ۱۷هزار تومان
تعداد صفحات: ۱۳۲ صفحه

در معرفی ناشر از کتاب آمده است: بعد از کتاب‌های «درخت ارغوان»، «به خاطر باران» و «روزی تو خواهی آمد» مجموعه دیگری از «نامه‌های پراگ» پرویز دوائی منتشر شده است: «خیابان شکرچیان». در این کتاب هم با نثر زیبا و صادقانه‌ای روبه‌روییم که در قالب نامه‌ به یک دوست، روایت‌ها و تأملات نویسنده را بیان می‌کند. روایت‌ها و تأملاتی خواندنی و دلپذیر و در بسیاری جاها تفکربرانگیز. دوائی در این نامه‌ها از موضوع‌های مختلف سخن می‌گوید: از جامعه و فرهنگی که سال‌هاست «مهمان» آن است؛ از ادبیات و هنر (و به طور خاص، فیلم و سینما)؛ از طبیعت و معجزه فصل‌ها و رنگ‌ها؛ از تهران دهه‌های ۲۰ و ۳۰ و ۴۰ و خیابان‌ها و گردشگاه‌ها و پاتوق‌های فرهنگی‌اش (با اشاراتی به ادبیات و فرهنگ این سرزمین)؛ از یادهای کودکی و دبستان؛ معلم‌ها و همشاگردی‌ها، سرگرمی‌های کودکانه…؛ و از دلبستگی‌ها و غم‌ها و شادی‌های جوانی.
ایرج پارسی‌نژاد،‌ چند سال پیش، درباره «نامه‌های پراگ» پرویز دوائی نوشت: «این نوشته‌ها یک «نوع» (نمی‌گویم «ژانر») تازه‌ای است در ادبیات معاصر ما. برداشت‌های حسی از خاطره‌هایی با خیال آمیخته که خاص شخص نویسنده‌اش است. یعنی اصالت دارد. سرشار است از شور و شیدایی و ظرافت و زیبایی. و سخت خیال‌انگیزتر و دلنشین‌تر از آن‌چه در این سال‌ها به صورت «شعر منثور» از مدعیان شاعری می‌خوانیم. تعبیراتش جاندار و غریزی و گرم و پر از حس و حیات است. نه مثل این ناله‌های سرد و تلخ و تاریک و سرشار از شکوه و شکایت از تنهایی و جدایی و جفای روزگار که نمی‌توانند هیچ حسی را القا کنند.»
نامه‌های این دفتر، هر یک عنوانی دارند: «در پس‌کوچه‌های پاریس»، «پاییز آمد»، «قلب رنگ‌پریده»، «عروسک چینی…»، «شکلات روسی»، «آفتاب برفی» و… . نام کتاب‌ هم عنوان یکی از نامه‌هاست.

 

 

اینک خزان

نویسنده: اویگن روگه
مترجم: محمد همتی
ناشر: نشر نو
قیمت: ۴۳ هزار تومان
تعداد صفحات: ۴۴۸ صفحه

نویسنده این کتاب متولد سال ۱۹۵۴ در آلمان، نویسنده و مترجم نمایشنامه‌های چخوف است. رمان «اینک خزان» وی به دلیل اشراف او به ظرفیت‌های زبان آلمانی در تولید روایت طنز گزنده و محتوایی، و احاطه‌اش به تاریخ و تجربه زندگی در آلمان شرقی؛ یک اثر موفق محسوب می‌شود.
کتاب پیش رو، در سال ۲۰۰۹ جایزه آلفرد دوبلین را و در سال ۲۰۱۱ جایزه کتاب سال آلمان و همچنین جایزه اسپکته را از آن خود کرد. در سال ۲۰۱۷ نیز اقتباس سینمایی این اثر ساخته و اکران شد. رمان «اینک خزان» تا به حال به ۳۳ زبان زنده دنیا ترجمه شده است.

عناوین فصل‌های این رمان به این ترتیب است‌: ۲۰۰۱، ۱۹۵۲، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۵۹، ۲۰۰۱، ۱۹۶۱، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۶۶، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۷۳، ۲۰۰۱، ۱۹۷۶، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۷۹، ۲۰۰۱، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۹۱، ۱۹۹۵، اول اکتبر ۱۹۸۹ و ۲۰۰۱.
شخصیت‌های این داستان نیز به این ترتیب معرفی می‌شوند: ویلهلم و شارلوته پویلایت (در ازدواج قبلی، اومنیتسر)، ورنر و کورت اومنیتسر (پسران آن‌ها)، ایرینا اومنیتسر همسرکورت (نام پدری، پتروونا)، نادیشدا ایوانونا (مادرایرینا)، الکساندر اومنیتسر (پسر کورت و ایرینا) و مارکوس اومنیتسر (پسر الکساندر).
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
دو تا از این مارماهی‌ها را نادیشدا ایوانونا خورد که تازه به جمهوری دموکراتیک آلمان آمده بود و می‌خواست هرطور شده کم‌توقعی‌اش را اثبات کند (نان خوب برای شما، همین مارماهی‌ها برای من بس است). ایرینا، سه تا از مارماهی‌ها را برای ساشا نگه داشت که البته او هم «به دلیل احترامی که برای شور زندگی این حیوانات» قائل بود،‌ آن‌ها را نخواست (قبلا همیشه مارماهی می‌خورد!). سه تا از مارماهی‌ها به قصابی رسید که در عوضش از آن «بسته‌های دربسته» معروف به ایرینا داد که مشتری‌های دیگر نباید از محتویات آن (استیک گوشت گاو، فیله خوک دودی یا ژامبون پخته) بویی می‌بردند. سه تای دیگر به تعمیرکار ماشین رسید. یکی به کتابفروش و سرانجام دو تای باقیمانده به خانم همکار سابقی رسید. آن زردآلوهای خشکیده مال باغ کوچک پدری همین آخری بود. جز این‌ها،‌ بهْ و گلابی‌های زمستانی پوست‌کلفتی هم بودند که ایرینا پوست کنده و خرد کرده بود و همراه زردآلوها که حالا خیس خورده بودند و انجیرهای نصف‌شده‌ای که از فروشگاه روس‌ها خریده بود و کشمش (به جای انگور) و شاه‌بلوط خوراکی ( که با دست‌های خودش یک‌تنه از تپه‌های کاپوت جمع کرده بود) و چند پرتقال کوبایی خشک و بی‌آب که درست به همین خاطر خوب برش خورده بودند (و خیلی راحت و بی‌دردسر از مغازه‌ها خریده بود)، همه در ماهی‌تابه‌ای قرار داشتند. ایرینا همه را غرق در کره تفت داد و به آن‌ها کونیاک ارمنی افزود و آن‌ها شکم غاز کریسمس را پر کرد. این غاز شکم‌پر را طبق دستور پختی سیصدساله آماده می‌کرد و چون می‌گفتند شاهزادگان بورگندی آن را می‌پخته‌اند، اسمش غاز شکم‌پر بورگندی بود.

 

 

قُوت دل و نوش جان

 

نویسنده: نصرالله پورجوادی
ناشر: نشر نو
تعداد صفحات: ۴۳۳ صفحه
قیمت: ۵۶ هزار تومان

کتاب پیش رو، ۱۳ مقاله را شامل می‌شود که نویسنده آن‌ها را در اوقات مختلف نوشته و درباره غذا خوردن چه از منظر جسم و چه روح انسان هستند. این مقالات درباره برخی از مسائل تصوف و عرفان اسلامی از دیدگاه تاریخی نوشته شده‌اند. عنوان کتاب نیز با توجه به مقالات آن انتخاب شده است. پورجوادی درباره این کتاب می‌نویسد: گردآوری این مجموعه سال‌ها پیش آغاز شد و قرار بود برخی از مقالات این مجموعه را با مجموعه دیگری به نام «کرشمه عشق» چاپ کنم. ولی بعد، با افزودن مقالات دیگر به این مجموعه، تصمیم گرفتم که آنها را در دو جلد چاپ کنم.
به تعبیر نویسنده این کتاب، تصوری که ما از غذا یا طعام داریم معمولا تصور چیزی است محسوس و ملموس که می‌توان آن را در دهان گذاشت و چشید و جوید و فرو برد و به دست هاضمه و جاذبه سپرد. بدیهی است که بدن انسان برای قوام و دوام حیات خود به غذا نیاز دارد و اگر آن نباشد جان هم در بدن نخواهد ماند. اما این‌که جان ما هم به نوبه خود غذایی داشته باشد غیرمحسوس و با آن تغذیه کند و بتواند با خوردن آن جان بگیرد و به زندگانی خود ادامه دهد تصوّری است مبهم و عجیب. با این حال بسیاری از صوفیان و عارفان از قوت و غذایی سخن گفته‌اند که نه فقط جان‌ها از آن تغذیه می‌کنند، بلکه فرشتگان نیز از آن می‌خورند.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
به دنبال مطلب فوق در گزارش شمس چهار داستان کوتاه پشت سر هم نقل شده که باز در هر یک از آنها به مقام معنوی احمد غزالی و کرامت‌های او اشاره شده است. سه داستان درباره نظربازی و شاهد دوستی خواجه احمد است و محل وقوع آنها نیز ظاهرا در تبریز است.

قصه های خزانزده/ لیلا سامانی

«من بسیار شادمانم که در دنیا ماه اکتبر وجود دارد.این شاخه های افرا را ببین ، واقعا بدنت را به لرزه نمی اندازند ؟ می خواهم اتاقم را با آنها تزیین کنم.» – «آن شرلی در گرین گیبلز» نوشته لوسی ماد مونتگومری.
فصل دیگری نیست که به قدر پاییز الهام بخش ادیبات و نویسندگان شده باشد، از همین رو سیاهه آثاری که با پاییز و حال و هوای ملانکولیک این فصل رنگ گرفتهاند بسیار طویل است. اما گزیده برجسته ترین آثار این چنینی را با هم مرور میکنیم:

«تاریخ سری» نوشته دونا تارت،یکی از کتابهای پاییزیست. این کتاب نخستین رمان این نویسنده آمریکایی است و شرح و وصف شرایط جوی آنقدر در آن ریزبافت است که خواننده وزش باد سوزان نیوانگلند بر صورتش را همراه با ورق زدن صفحات کتاب حس می کند. داستان این رمان درباره داستان شش دانشجو ممتاز مطالعات کلاسیک کالج ورمانت را بازگو می‌کند که با بروز یک قتل در این گروه، این جمع دانشجویان هم در اجتماعات علمی و هم جامعه، منزوی می‌شوند.

 

فیتز جرالد در شاهکار کوتاهش، «گتسبی بزرگ» دنیای آزادی را تصویر می‌کند که در آن ارزشهای سنتی و اخلاقی زیر سوال می‌روند، رویه‌ای که در حقیقت انقلاب فرهنگی دهه ۱۹۶۰ در آمریکا را پیش‌بینی می‌کند. این کتاب به خاطر دستمایه قرار دادن زندگی طبقه مرفه آمریکا در دهه ۱۹۲۰ و نگاهی دگرگونه به معنای زندگی ؛ همواره مورد توجه صاحب نظران بوده است. فیتزجرالد در مسیر روایت داستان از فصلهای تابستان و پاییز به عنوان نمادهایی برای ترسیم موقعیتها و احوال کاراکترهایش بهره جسته است. با شروع پاییز و آغاز برگریزان، مثلث عشقی داستان به اوج می رسید. « همیشه وقتی پاییز می‌شود، زندگی دوباره از سر شروع می‌شود.»


«آنه شرلی» دختربچه یتیم یازده ساله با صورت کک مکی اش پا به گرین گیبلز میگذارد. تا با خانواده ای که سرپرستی اش را برعهده گرفته اند زندگی کند. توصیفات آنه از چشم اندازهای گرین گیبلز و بخصوص فصل پاییز این ناحیه، جذاب و بکر و درخشان است: « ماه اکتبر در گرین گیبلز ماه زیبایی است ؛ زمانی که درختان توسکا مانند نور خورشید طلایی رنگ می شوند، افراهای پشت باغ به رنگ قرمز لاکی در می آیند ، درختان گیلاس جنگلی لباس زیبایی از رنگ های سرخ و برنزی به تن میکنند و مزرعه ها در انتظار برداشت دوم ، آفتاب می گیرند.»

«کشتن مرغ مقلد» یکی از آثار کلاسیک قرن بیستم است. این داستان نخستین اثر ادبی هارپر لی بود که آن را در سی و چهارسالگی منتشر کرد. کتابی که شهرت جهانی او را موجب شد و جایزه ی پولیتزر را هم برایش به ارمغان آورد. است و موضوع آن درباره‌ی بی‌عدالتی‌های نژادی و ناهنجاری‌های اخلاقی‌ست. این کتاب که به یک زندگی‌نامه‌ی خودنوشته پهلو می‌زند، الهام هارپرلی‌ست از شخصیتها و رویدادهای زندگی خود و نزدیکانش. برخی صاحب‌نظران بر این باورند که «اسکات فینچ» راوی نوجوان این داستان در حقیقت خود نویسنده‌ است. او قصه‌گوی روند پرونده‌ای‌ست که طی آن اتیکاس فینچ، وکیل کارکشته‌ و پدر مهربان دو نوجوان، قصد دارد از مردی سیاه‌پوست که بهاتهام تجاوز به عنف متهم است، دفاع کند. روایت داستان بر بستر فصل پاییز گسترده شده و ماههای پاییز یک به یک همراه خواندن داستان از پی هم می گذرند. صحنه به یادماندنی و آیکونیک اسکات در جشن هالووین در فصل پاییز یکی دیگر از مشخصههای پاییزی این کتاب است.

رمانهای گوتیک، از جمله آثار منطبق با حال و هوای پاییزند و رمان «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته نمایش تمام عیاری در این ژانر است. برونته جنون زنانه و شاعرانه اش را در رمان غنایی بلندی های بادگیر به تصویر کشید. رمانی سودا زده و آمیخته با عشق و انتقام و عذاب.

«مرا ببرید به آخر دنیا»* /محمد سفریان

صدای تنور دلنشین و ترانه هایی از جنس عشق و مهر و دوستی؛ هفتاد سال زندگی بر روی صحنه و رسیدن به قلل شهرت و محبوبیت؛ اینها همه در زندگی و هنر «شارل آزناوور» مرد با وقار و نجیب موسیقی مردمی فرانسه . او که ملقب به «فرانک سیناترا»ی فرانسه بود، روز نخست اکتبر در سن ۹۴ سالگی در گذشت و به این ترتیب یکی از آخرین بازماندههای نسل طلایی موسیقی مردمی فرانسه هم خاموش شد.

شارل ازنووار با نام شناسنامه ای شاهنور آزنواریان و در ۲۲ مین روز ماه می سال ۱۹۲۴ و در محله سنت ژرمن آریس به دنیا آمده بود؛ از پدر و مادری ارمنی که در سالهای اولیه ی قرن ترک وطن کرده و راهی فرانسه شده بودند.
پدر شارل برای گذران زندگی در رستوران های شهر آواز می خواند. همین کافه ها و آوازخوانی پدر هم نخستین محل آشنایی شارل با موسیقی مردمی و آرام بود. او در نه سالگی و پس از کنار گذاشتن درس و کتاب، بیشینه ی وقتش را صرف اجرا کرد و علاوه بر موسیقی در تماشاخانه های شهر هم به مشق نمایش نوشت.
در ادامه راه زندگی ، روزهای خوش بیست سالگی و سالن مشهور مولن روژ زمان و مکان نقطه ی عطف هنر او شدند. شارل جوان در ایام، مراسم گشایش شوهای معروف ادیت پیاف را عهده دار شده بود و علاوه بر فرصت برخورد با مخاطبین زنده، از موهبت آشنایی و رفاقت با ادیت هم بهره می برد.
سرانجام همین دوستی، اسباب بزرگترین یشرفت زندگی ش شد. ادیت که از استعداد ناب شارل جوان به وجد آمده بود و رابطه ای عاطفی با او برقرار کرده بود، بر آن شد تا این جوان با استعداد را با خود به تور فرانسه و آمریکا ببرد و مقدمات شهرت و بنیان زندگی حرفه ای اش را رقم بزند.
پس از آشنایی مردم فرانسه با آثار او، و یک سال س از آن تور سراسری، نوبت به ترانه ی ” she” و بازار پررونق بریتانیا رسید تا دومین سکوی رتاب او نام بگیرند. این ترانه که به خامه ی خود شارل نوشته شده بود، در سال ۱۹۴۷ به جدول ترانه های ر فروش انگلستان راه یدا کرد و آوازه ی خواننده اش را از مرزهای فرانسه بیرون برد.
آزناوور پس از کسب آن شهرت اولیه در همه حال در صدر باقی ماند و هیچگاه به فراموشی سپرده نشده و به حاشیه نرفت. نه تغییرات وسیع دنیا و نه عوض شدن ذئقه ی مردم. نه سر آمدن دوره ی موسیقی آرام و نه از راه رسیدن خواننده های جوان؛ هیچ کدام سبب ساز دوری او از دنیای صحنه نشدند تا او یکی از بلند مدت ترین دوران های شهرت در تمامی تاریخ را تجربه کند.
استفاده از زبان ها متفاوت و نزدیکی با مردم بسیاری از نقاط زمین از جمله ی مهمترین دلایل حفظ و بسط شهرت او بوده. این طور که اهل تاریخ گفته اند، آزنوار به هشت زبان زنده ی دنیا ترانه نوشته و بسیاری از ترانه هایش را با چند زبان جداگانه اجرا کرده.
عاشقانه های ناب او هم دیگر از دلایل محبوبیت ش بوده اند. شارل در بیشینه ی ترانه هایش از عشق و مهر گفته و خالق بسیاری از عاشقانه های خاطره انگیز قرن گذشته بوده تا آنجا که نام او طوری با این گونه ی موسیقی گره خورده.
حضور گسترده ی او در سینما هم شاید از جمله ی دیگر دلایل موفقیت و شهرت او بوده باشد. او در شصت سال گذشته در بسیاری از فیلم های مهم سینمای فرانسه ظاهر شد و بر خلاف بسیاری از چهره های سینمایی تنها به واسطه ی ساز و اواز و ترانه به سینما نیامد و با بهره گیری از تجارب تئاتری دوران نوجوانی اش، به بازیگری توانا در دنیای سینما بدل شد.
دوئت های او با بسیاری از خواننده های اروپا و آمریکا هم در شکل گیری شخصیت هنری و بسط شهرتش موثر بوده اند. او که در محافل خبری با عنوان سیناترای فرانسه به شهرت رسیده بود مثال سیناترای آمریکایی با شمار زیادی از خواننده های دنیا به روی صحنه رفت و در این زمینه به جایگاهی دست نیافتنی رسید .
او همچنین ید طولایی هم در فعالیت های خیرخواهانه داشته . پس از زلزله ی ناگوار ارمنستان در سال ۸۸، شارل بنیاد خیریه ی شارل ازنوا در ارمنستان را بنیان گذاشت و در راه کمک رساندن به مردم سرزمین آبا و اجدادی اش کوشید تا نامش از این منظر هم در صفحات تاریخ ثبت شود…
دیگر از نکات جالب توجه در زندگی او، حضور فعالش در دنیای سیاست، نه تنها به عنوان یک فعال مدنی که حتی در جامه ی یک سیاستمدار بود. او که از دیرباز به دنیای سیاست علاقه نشان می داد از سال ۲۰۰۹ به عنوان سفیر ارمنستان در سوئیس مشغول به کار شد و همچنین نماینده ی دائم این کشور در سازمان ملل نام گرفت.
موسیقی شارل در بسیاری از محافل هنری هم ستوده شده اند و او بسیاری از عناوین مهم اجتماعی را به پاس هنرش به دست آورده. از همین جمله اند انتخاب او به عنوان بزرگترین سرگرم کننده ی قرن از جانب بینندگان تلویزیون سی ان ان و کاربران سایت اینترنتی مجله ی تایم. راهیابی او به تالار مشاهیر ترانه نویسان و برنده شدن مدال فخر ملی فرانسه و ارمنستان هم دیگر از نشان های او به حساب می آیند…
مهمترین ارمنی تاریخ، آخرین تور بین المللی اش را در نود سالگی آغاز کرد. این تور که ادامه ای بر تور پیشین به حساب می آمد از ارمنستان و آلمان و انگلستان و فرانسه تا آمریکا و کانادا را درنوردید
این زنگ عاشقانه ی صدا و آن ترانه های پر مهر از جمله ی به یادمانی ترین نشانه های موسیقی مردی در قرن گذشته به حساب می آمد و مزه ی شیرین آسوده گی؛ آن هم در روزگاری که آرامش در هیاهوی مردمان شهر و سرعت هر روز بیشتر زندگی کالایی بود نایاب و اکسیرگون.

*ترجیع بند ترانه Emmenez-moi

چشم هایت را ببند، نگاه کن/رضا اغنمی

نام کتاب: چشم هایت را ببند، نگاه کن

نام نویسنده: ک. زری بلیانی
ویراستار وصفحه آرا: محسن کرمانی پور – نادره موسوی
ناشر: انتشارات ابجد. تهران
چاپ اول: ۱۳۹۶ – تهران

 

کتاب را درنشستی که نویسنده، به همت نشر مهری لندن در دانشگاهSOAS سخنرانی داشت هدیه دادند .
شرح فشرده وچند سطری ناشر درنخستین برگ دفتر، تقدیم کتاب :

«به عشق های زندگی ام «آنیتا وپویا» و واگذاری «عواید فروش این کتاب به خیریه چشمه های امید توس»، در زمانه ای که منادیان جهاد ومعاد غرق مادیات، ابلیس را شگفت زده، انگشت به حیرت دچار سرگیجه سرکرده اند!
شروع به مطالعه کردم، گذشته از زبان نرم و لطیف، ازگیرائی داستان نتوانستم کتاب را نخوانده رها کنم.
پدر «آنا» همراه فرزندش «آراد»، درراه بازکشت از کمبریج به لندن به علت کسالت غیر منتظره دربیمارستانی بستری می شود. آنا با شنیدن خبر با عجله به دیدن پدرش می رود. از نگرانی والتهاب، حالش بهم می خورد :
«بابی هردوشانه انا را با دست گرفت، نگاهش را مستقیم به چشم های او دوخت. چشمای فندقی اورا برداشته بودند و یک حلقه ی کریستال خاکستری مات جای آن مردمک های براق گذاشته بودند. آن عشق همیشگی که چون نرمی گلبرگ ها برجان آنا می نشست رفته بود . . .».

انا دراتاقی بستری شده. وقتی بیدار می شود، سرُم را کشیده با پاهای برهنه قدم می زند تا به اتاق پدرمی رسد: «چشم هایش بسته بود مثل شب هایی که آنا دیر می آمد. او مثل بچه ای آرام رو به روی تلویزیون روشن به خواب رفته بود بدون رواندازی».
آنا، چشم در پدر خوابرفته روی تخت بیمارستان، به گذشته ها بر می گردد. دردهای معصومانه خودرا روایت می کند. از مادرشروع می کند مادری که وقتی رفت من:
« یه بچه بودم. هیچی نمی دونستم سخت شکننده شدم و تو ذرات وجودمو جمع کردی و به هم چسبوندی با ما دو تا بچه، عشق ساختی، پنجره هایی رو که می رفت بسته بشه یه یک آینده باز کردی، آینده ای پُر از گل خوشبو. با گل های هرز جنگیدی. روپاهات ساعت های طولانی ایستادی و گله نکردی و مارو با خودت کشیدی».
گله مند از رها کردن جیم و آمدن بابی به زبانی ساده ومهربان سخن می گوید. عاشقانه های بابی را می ستاید. پس از خالی کردن درد دل ها، کنار پدر دراز می کشد. درسپری شده ها می غلتد. حوادث گذشته را روایت می کند.
عوض شدن صحنه ها و درهم آمیزی واقعیت ها و خیال ها.

عنوان ۲

از فعالیت های آنا در رشته نقاشی درشهرکمبریج وشکایت فریبا، از ادوارد. که به قول او می گوید خیلی خنگه! انا پاسخ می دهد:
«فریبا اون یکی از مغزهای دانشگاه کمبریجه. بعضی ها میگن اون یک نابغه است».
فریبا پاسح می دهد:
«بله درسته اما به چه درد من می خوره؟ خیلی ساکته، خیلی بی احساسه، تا حالا با دیوار حرف زدی؟ دوساعته زیر آفتاب نشسته و با قلاب ماهیگیرش ور رفته حتی یک کلمه هم حرف نزده اصلا انگار من وجود ندارم. خوب دیگه. عنوان بعدی درباره دلخوری آنا با جیم امریکانی که ظاهرا با هم نامزد شده اند. و ملاقات با ساره دختری ازمصر که اورا به خانه اش دعوت می کند برای خوردن «باقلوای بادام قاهره»، انا می رود. بین صحبت، ساره از پدر ومادرش می گوید. می داند که مادر آنا فوت کرده. می پرسد که پدرت هم استاد انگلیسی بوده نه؟ انا می گوید قبل ازاین که بیایم اینجا. می پرسد :
«چند سالت بود که مادرت فوت کرد؟».
«آنا سرش را روی یک پشتی بزرگ می گذارد وتکیه می دهد چند لحظه ساکت می ماند و با صدای غریبی می گوید دوازده سال»
از آراد برادر آنا، می پرسد و سن و سال ش به زمان فوت مادر:
«شش یا هفت ساله . . . خیلی کوچک بود»
«می دونم خیلی . . .»
«نه نمی دونی، به سادگی حرف زدن نیست. می تونی توی سرمای شدید شیرجه بزنی توی عمق سی متری و مطمئن نباشی بالا می آیی یانه ؟ من موندم زیرآب، آب زیرصفر . . . نفس نمی کشیدم. هوا نبود. هیچی نبود، هیچی!»
ساره، مقابل آنا زانو می زند. با ستایش از مقاومت وتحمل او می گوید:
«همیشه عاشق این قدرتتم».
از او می خواهد شیوه های مقاومت را یادش بدهد:
«باید خودتو بسازی وبدونی که از زندگی قوی تری، زیاد جدی نگیرش . . . من هم باید قوی تر باشم.»
ساره می گوید محکم نیستم درهراتفاق غم انگیز اشک می ریزم. اشک ش جاری می شود. ازدید آنا:
«چشم های درشت وسیاه ساره با آن جذابیت خیالی اش حالتی عجیب به خود گرفته وموهای فرفری مشگی اش که با نسیم بازیگوشی که از پنجره به درون آمده به آرا می می رقصد. مثل ملکه افسانه ای است .آنا لبخند می زند»
ساره می پرسد چی شده ؟ آنا می گوید محو زیبائی صورتت شدم. ازاستادی به نام میشل می گویند که با دیدن ساره محوتماشای صورت او شده بود. انا دست ساره را گرفته و با نگاهی به کف دستش آینده خوش وموفق او را با «عاشق دیوونه ای» که دارد پیش بینی می کند. ساره می گوید:
«کاش سرنوشت به صدای تو گوش بدهد آون همیشه یه بد ذاتی داره، به شادی آدما حسودیش می شه».

عنوان ۸ – ۴

از جیم نامزد آنا، و روند گذراندن تز دانشگاهی ش با استادی سختگیر و بد عنق به نام «تد مایکل» سخن رفته و سرانجام با پذیرش طرح او به آنا می نویسد:
«نوشته ات احتیاج به کار زیادی دارد تا تبدیل به یک پایان نامه قوی شود. راه درازی درپیش داری طرحت را دوست دارم. فردا ساعت نه صبح، پشت میزت در دفتر من کارت را شروع کن».
با شنیدن خبر پذیرش، انا با دوستانش شادی می کنند و جشن می گیرند.
جیم ، درآمریکا شغلی در یکی از دانشگاه ها پیدا کرده و عازم آن دیار می شود. با گذشت ایام، نامزدی جیم و آنا رنگ می بازد.
بابی که اسم اصلی ش بابک است و ایرانی، بهتر معرفی می شود. فصل تعطیلی دانشگاه است. آنا وسایل خود را باید از اتاق تد بردارد. وارد دفتر می شود:
«برای آخرین بارنگاهی به اتاق می اندازد می اندیشد، چه لحظه هایی رو اینجا گذروندم اصلا فکرش روهم نمی کردم دل کندن ازاین اتاق و دانشگاه شهر کمبریج اینقدر سخت باشه!».
با ماشین بابی هردو عازم لندن می شوند. پدر آن دو را برای قهوه دعوت می کند. پدربا استقبال گرم از آن دو جوان ازبابی اسم پدرش را می پرسد. می گوید:«علی صدر» که مدرس دانشگاه تهران بوده با پدر همکار درهمان دانشگاه.

پدر ومادر بابی، آنا و پدر را به خانه دعوت می کنند. آن دو وارد خانه می شوند. دو دوست دیرینه همدیگررا در آغوش می گیرند. صاحبخانه پرده را کنار می زند. با دیدن منظرۀ زیبای باغچه به تماشا می ایستند. مریم، مادر بابی نزدیک شده خود را معرفی می کند:
«آنا سرجای حود ایستاد. آنچه را می دید باور نمی کرد جلوی خودش را گرفت که فریاد نکشد، پس تو اینجا بودی؟ این همه سال، قایم شده بودی؟ توی سال هایی که من و آراد و پدر در حسرت یک نگاه تو آغوش تو می مردیم تو اینجا بودی؟ حالا با آن صورت آرام ، با لبخند رو به روی ما ایستاده ای . . . . . . چطور پدرمتوجه نشده؟ متوجه شباهت عجیب این زن با او نگاهش… همان نگاه، همان نگاه … جلو می آید:من مریم هستم!».
انا گیج وپریشان ازحال می رود! وقتی چشم باز می کند می خواهد آن جا را ترک کند.
تجلی سیمای مادر در مریم، صحنۀ جالبی که نویسنده، با هنر بلاغی، حس عاطفی آنا که در دوازده سالگی مادرش از هستی رهیده را یادآور می شود.

درعنوان ۱۰

آنا به صدای تلفن از خواب بیدار می شود. شب گذشته درهتل پدرش در رسپشن کار کرده. مردی که تلفن کرده خود را معرفی می کند:
«من رولان هستم . معاون دانشگاه کمبریج. نامه شما را پست کرده ایم اما می خواستم شخصا با شما صحبت کنم. با کمال افتخار باید بگم شما رتبه ممتاز را کسب کرده اید».
شاد وخندان به هتل می رود تا خبررا به پدرش بدهد. با شنیدن خبرجشم های پدر شفاف می شود. آنا می خندد. بلند می خندد:
«روی شانه هایش دو بال سبز شده بود و پدر بغلش کرد».
یک هتلدار معتبر، سفارش تابلویی به آنا می دهد برای جلب توجه مشتریان ازکشورها و اقوام گوناگون، با طرحی نو که سابقه نداشته باشد. آنا پس ازمدتی تابلو را آماده می کند:
«تابلوی غول پیکرازاتاق او به روی دیوار بزرگی درسالن بی انتهای هتل سفر کرده زیباتر وخیره کننده تر، شاید به دلیل چراغ ها و نورهایی که بالاسرتابلو نصب شده بود».
تابلو مورد تماشا و توجه صاحبنظران قرار می گیرد.
آشنائی با دیگرنقاشان وهنرمندان در افتتاح نمایشگاه از مسائلی ست که درعنوان ۱۵ ازآن ها و رابطه های هنری سخن رفته است. همچنین از موفقیت دانشگاهی جیم درامریکا.
در مهمانی باربیکیو درخانه بابی تقریبا بیشتر دوستان جمع شده اند. انا این بار درآن خانه با احساس راحتی در گلخانه از تماشای گل ها بیشتر لذت برده و با دوستان تازه سرگرم صحبت می شوند. نازنین را می بیند. درد دل ها شروع می شود. صحبت از گذشته ها و فاجعه زندگی نازنین است:
«ناگهان صورتش یعنی درواقع میان نیمه صورتش که دیده می شود تیره شده وچشم هایش لبریز از اشک می شود. من دیگه به تنهائی عادت کردم. وقتی دلت پر از درد باشه وقتی غمگین ودلشکسته باشی و حس کنی دنیا… دنیا جای خوبی نیست . . . یه دختر هفده ساله از زندگی چی می دونه؟ دلش می خواد زندگی کنه، مثل همه آدما پراز امید آینده رو روشن وزیبا می بینه یه دفعه باد میاد و طوفان میشه . . . مثل یه کاغذ ظریف ونازک با شعله ای آتیش می گیره».
نازنین، ماسکش را برمی دارد. نیمه صورتش پوستی چروکیده انگار له شده. اشکش جاری می شود. روی تکه های پوست وگوشت راه می افتد. آنا درمانده، نمی داند با این دخترک غمگین چه کند! چگونه اورا تسکین دهد!؟
نازنین، ماجرای آخرین دیدار با آن جانی حیوان صفت که درهفده سالگی او با پاشیدن اسید صورتش را سوزانده شرح می دهد. فاجعه ای ننگین ازوحشیگری اجتماعی دل خواننده را چنگ می اندازد. روح انسانیت را می خراشد!

انا ایمیلی از مایکل تد دریافت می کند که به دیدنش برود. می رود. از دوستی به نام «مارک هنگ» که از بزرگترین تولید کننده های جواهرات لندن است می گوید مایل است:
«طراحی کارهایش را کمی شرقی کنه. من سی وی ویک عکس ازتورو برای او فرستادم و همچنین دو تا از طرح هات رو. اون دیروز به من گفت که تورو برای این شغل مناسب می دونه»
آنا می گوید من تاحالا ازاین کارهانکرده ام. تد می گوید نگران نباش تو ازروزاول حقوق داری ودوره می بینی تاphD می گیری. مواظب گرگ های اطرافت باش.
«تو آبروی این دانشگاهی. یه جورایی نماینده من هستی».
انا کارش را باموفقیت دنبال می کند.
بیماری ساره، پیشکش یک دستبند نقره قدیمی به آنا که مال مادربزرگش بوده، فوت ساره، پریشانی وازحال رفتن انا افتادن روی زمین در رهگذر عمومی ازاندوه مرگ دوستش. تا آمدن بابی و مادرش مریم.
روی مبل نفس بلندی می کشد و پدررا می بیند. لبخند می زند:
«توی دست چپش یک دستبند نقره ای ظریف بود. دست کشید روی آن، حس کرد ساره هست وجود دارد . کنار اوست و کمی احساس آرامش کرد».

عنوان ۲۱

پایان این رمان زیباست. بسی خواندنی ودلنشین. آنا و بابی. زیر نور لرزان یک شمع بزرگ با چند شمع دررنگ های گوناگون. با شناخت روان هم، گفتگوئی دارند که درتبیین یکرنگی وپاکی عشق است.
بایی با اشاره به روزی که همراه آنا ازکمبریج عازم لندن شده بودند می گوید:
«بعضی وقت ها توی چشمات یک سرگردانی هست. گاهی یه غمی که آدمو می ترسونه. اما حالا شان مثل آسمون صاف بدون ابره خیلی خوشحالم».
پس از گفت و شنودی آنا می گوید:
«نذار این لبخند محو بشه، باشه؟ اینطوری آدم خیالش راحته که اینجایی، بعضی وقتا تو چشم آدم نگاه می کنی، اما نگاهت مال خودت نیست، روح چشم هات همراه با یه چیزی توی مغزت داره پرواز می کنه. معلوم نیست کجائی.
کتاب به پایان می رسد
با آرزوی موفقیت نویسنده وانتظار آثار ارزشمند شان .

کتابی برای کتاب ها/رضا اغنمی

کتابی برای کتاب ها

نام کتاب: کتابی برای کتاب ها
نام نویسنده: اسد سیف
چاپ اول:۱۳۹۶ شمسی – ۲۰۱۸ میلادی
ناشر: مهری – لندن

بعد از نشر«من، گودو و ناجی موعود»، که در پس «گفتنی ست» آمده، لازم بود متن کتاب نیز بررسی ومعرفی شود.
نویسنده، در انگیزه ی پژوهش و تدوین این اثر می گوید:
«ازکتاب “من و شهرزاد و دُن کیشوت” که موضوع آن نیز در راستای نوشته های این مجموعه است استقبال شد و این سبب شد تا این کتاب را درادامه ی آن فراهم آید».
سپس با “من، گودو و ناجی موعود” خواننده را باخود به دنیای اندیشه واندیشه گری می کشاند. با یادی از “درانتظار گودوی ساموئل بکت”، تلنگری می زند به نابخردی های موروثی و صف بستن میلیون ها ذهن خوابرفته با چشم های تنگ به تماشای عکس منجی درماه!
با فراهم سآختن چنین زمینه های مناسب و بررسی آثار حدود سی پژوهشگر ونویسنده واهل قلم از خارجی و ایرانی و مستند کردن نظریه آن ها کتاب پر محتوای «کتابی برای کتاب ها» را چاپ و منتشر می کند.
من خواننده با اشتیاق کتاب را خواندم سود بردم و لذت. عناونی چند اراین اثر خواندنی را برای بررسی انتخاب کردم.
فهرست مطالب نشان می دهد که اسد، با مطالعه دقیق، حدود سی اثر ازاندیشمندان وصاحبنظران سرشناس، چکیده ای ازآراء وعقایدآن ها را دراین کتاب آورده که کاری سنگین و قابل حرمت است و ستودنی.
نخستین اثر با عنوان: «شوایک، سرباز ساده دل» اثر مشهور بارسلوهاشک (۱۹۲۳ – ۱۸۸۳) نویسنده چک که درسال ۱۹۲۱ منتشر شد» است.
کتاب فوق روایت ترور «امپراتور اتریش، فرانس فردیناند» است که در سوء قصدی درسارایو کشته می شود. شوایک با دوستش درمیخانه ای سرگرم میگساری بودند و سخن از آن ترور می کردند که توسط یکی ازمۀموران مخفی به مقامات گزارش و هردو به دادگاه کشانده می شوند:
«شواک به علت اینکه دیوانه است آزاد می گردد و دوستش به ده سال زندان محکوم می شود».
داستان از ساده دلی و بی پروا سخن گفتن شوایک می گوید. ازفقر وضد جنگ بودن، و بی اعتنائی او به مدال و نشان های افتخاری وسنگ قبرهای سربازان. همو، جنگ را “آدم کشی محض” می داند و با زبانی عریان پوچی وبی حاصلی آن را برای خواننده توضیح می دهد.
پژوهشگر می نویسند:
«ساده دلی شوایک آیینه ای می گردد تا خواننده داستان نیز درآن به تنِ جهان بهتر بنگرد. رفتار او رخت زیبایی را ازتنِ جهان بدرمی کند تا وقاحت سیمای دنیای موجود، آشکار گرداند. درجنگی که بین اتریش و روسیه در گرفته، نه او و نه خلق او جایی ندارند. چرا باید آنان فدای کسانی شوند که درواقع عامل بدبختی هایشان هستند».
ازدیدگاه نویسنده، شوایک «دراین حنگ غریبه است و نمی داند چرا باید بجنگد و برای چه کسی کشته شود». اما جون نیات پنهان شده در درون شوایک را به درستی دریافته که ظاهرسازی برازنده اونیست، اضافه می کند:
«او برای فراریان نیز احترامی ویژه قایل است و با آنان همدلی می کند و سخنانشان را تآیید».
نام شوایک درتاریخ به نماد بدل می شود: «همان سان که دن کیشوت نماد شد».

دومین عنوان نگاهی به رمان ۱۹۸۴ اثرجرج اورل است که: با«آنجا که قدرت حقیقت می آفریند» شروع می شود. این رمان درسال ۱۹۴۹ درلندن منتشرگردید وبعدها برگردان فارسی آن در ایران منتشرشد. رمان اثری ست«آنتی اتوپیا» با خواننده فراوان درسطح جهانی. با تصویرهای تکان دهنده ازدنیای یآس و ناامیدی:
«هشداری ست به انسان درسرزمینی که آدم ها درآن به ماشین بدل می شوند. اراده اردست می دهند، فردیت خویش نفی می کنند و بی هویت می گردند. دراین جامعه انسان به آن چیزی بدل می شود که حکومت طالب آن است».
بازیگر اصلی رمان «وینستون اسمیت» است و دروزارت حقیقت مشغول به کار. درشهر پرجمعیت لندن، در حالی که همه مردم زیرنظر گرفته شده و شدیدا تحت کنترل تنها حزب حاکم هستند. رهبر نیز باعناوین گوناگون زمینی و آسمانی درقدرت است و کشتار هرمخالف در دسنور روز:
«حزب در۱۹۴۸ به اندامی ایدئولوژیک تبدیل می شود تا فرزندان ایدئولوژیک بزاید و ایمان مشترک بپروراند. جامعه می بایست به توده ای ازهم گسیخته و ناتوان بدل شود که توانائی خویش را دررهبر بازیابد. همه ارگان های آزادی و دمکراسی باید به کنترل دولت درآید تا مردم، افرادی منزوی و مطیع بدل گردد».
پژوهشکر، یادی از «بوریس سوورین» که از بنیانگذاران حزب کمونیست فرانسه و از منتقدان و مبارزین «بوروکراسی کمونیستی»، همو درسال ۱۹۳۵ بیوگرافی استالین را باعنوان: استوره سازی و واقعیت در نظام زور منتشر کرد. او دراین اثر از بختگ دراتحاد شوروی سخن می گوید. و نفی سوسیالیسم و کمونیسم درآن». از زندانیان مسکو و محاکمه های هولناک و تصفیه های استالینی به شدت انتقاد می کند.
با چنین زمینه ها، نفوذ ساختاریِ صفات برشمرده رمان ۱۹۸۴ درافکار و ذهنیت حکمرانی استالین؛ و تبلورآن در رفتار وکردارهایش در کشتارمخالفان به مانند تروتسکی و موج تصفیه های خونین، روایت انقلاب اکتبر و دستاوردهای آن می باشد که در این رمان آمده است. پایان این عنوان با :
«دررمان ۱۹۸۴ رفتار جمهوری اسلامی را نیز می توان به خوبی بازیافت پنداری جرج اورل از آنچه در جامعه ی ایران بعد ازانقلاب و زندانِ رژِیم نوبنیاد گذشت نیز اطلاع داشت» .
درمطالعه شرح فوق یاد «سیاحتنامه محرمانه» اثر رضا علامه زاده افتادم که درمسافرتی به مسکو، بخشی از کشتارها وجنایت های دوران استالین را ثبت و ضبط کرده است.
در فیلمبرداری از «باغستان سیبی» در حاشیه ی مسکو یاد می کند:
«که درطول سال های سیاه ۱۹۳۷ تا ۱۹۵۳ این باغستان گورستان اندام مثله شده قربانیان سیاست بود. برلوحی که درویترینی به تماشا گذاشته شده تعداد کسانی که هرروزاعدام و دراین باغستان دفن شده اند نوشته شده است.
می روم پای تابلو و آمار اعدامیان چند ماه ازسال اول ۱۹۳۷ را که روز به روز گزارش شده است جمع می زنم:
آگوست ، ۱۲۹۶ نفر
سپتامبر، ۳۱۶۴ نفر
اکتبر، ۲۰۴۵ نفر
نوامبر، ۱۷۴۳نفر
دسامبر، ۲۳۷۵ نقر
علامه زاده، اضافه می کند که این آمار سالیان سال پیش از فروپاشی شوروی درهمین ویترین وجود داشت. سپس اشاره دارد و پرسشی از پنهانکاری بعضی ها :
«من خود با چندین عضو قدیمی حزب توده درزندانهای مختلف ایران بوده ام. کسانی که سالیان سال درشوروی و کشورهای اقمارش زندگی کرده بودند . . . آنها برای حفظ چه چیزی این همه سال مهر سکوت برلب زده بودند و فجایغی تا بدین حد تکان دهنده را ازدیگران پنهان می کردند».
بنگرید به برگ ۹۵ سیاحتنامه محرمانه نشرکتاب لس آنجلس چاپ اول سپتامبر۱۹۹۷
با پوزش ازازاین یادآوری.

سرزمین بی عشق و بی لبخند
(نگاهی به رمان رمان میرا)

نویسنده رمان کریستو فرانک است. این کتاب توسط خانم لیلی گلستان به فارسی ترجمه شده.
این رمان هم مانند رمان ۱۹۸۴ جرج اورل و یا «ما» اثر زامیاتین است و خواننده را درهمان فضای حکومت خودکامه می چرخاند:
«دولت حتا روابط جنسی افراد را نیز “کوپنی” می کند تا بدین وسیله “مساوات” برقرار کند. نظارت کامل دولت برتمامی روابط شهروندان درهردو رمان اصل است سیستمی توتالیتر که می خواهد انسان هایی نو بسازد».
محل حادثه یک دشت کویری بی کران ست درهوای گرم که:
«سراسر آن را با قیر پوشانده اند. . . ابری سیاه سطح شهررا می پوشاند خانه ها دیوارهایی شیشه ای دارند. درتاریکی هوا چراغ ها روشن می شوند تا رفتار اهالی کنترل گردد ماموران دولتی همه جارا می پایند. زیرا بدی درتاریکی خفته است. مردم در چنین موقعیتی از قدرت تفکر تهی گشته اند. می بینند ولی فکر نمی کنند . بی اراده شده اند. با این که باهم هستند درتنهائی خویش عمررا به سر می آورند».
روایتگر داستان دختر جوانی ست که از گذشته ی خود هیچ نمی داند. می گوید دردشت به دنیا آمدم: «خود شهریست ویا شاید کشور، ساکنانی دارد که در مربع های کوچک درخانه هایی شفاف زندگی می کنند دولتی وجود دارد وسازمانهایی که زندگی مردم را آن سان که لازم است سامان می بخشد».
همو، در پنهانی خاطرات خود را می نویسد. برای نوشتن خاطرات باید از وزارت تبلیغات کاغذ بگیرد. هیچ کس هویت فردی ندارد.
«هرفردی باید دربقیه حل شود تاهویت خویش را درجامعه بازیابد. . . . راوی می کوشد دردفاع از هویت خویش بنوبسد. هویتی که درحال محوشدن است وباید ازبین برود. اونوشتن را برمی گزیند»
درخانه اصلاح که به بیماران اختصاص دارد وآن ها را باید معالجه ودرمان کنند، ماسکی به صورت بیماران می زنند:
«ماسکی که می خندد. این ماسک اندک اندک به جزئی ازوجود آنان بدل می شود وسرانجام، پوست و نقاب یکی می شوند. برداشتن نقاب ممکن نیست. بهمین علت چهرِۀ واقعی آدمها راکسی نمی بیند». پژوهشگر، که حضور نشانه های فعالِ این رمان را، در رفتارهای حکومت جمهوری اسلامی حس کرده اضافه می کند:
«میرا درعین حال داستان مقاومت است و میل به آزادی و عصیان. اگرچه راوی با مرگ خویش به آن دست می یابد».
آشنائی راوی با دختری هم اندیش، متفاوت با دیگران هردو نقابدار، شب هنگام بوسیدن همدیگر، به منظور رهائی جامعه از بند غُل و زنجیر اندیشیدن حکومتی، با دویدن آن دو آغاز می گردد:
« نقاب چهره تکه تکه می کنند. لباس از تن می درند، “خون از گونه ها و پیشانی برهنه شده” جاری می شود. لبخندهای واقعی به هم گره می خورند. خنده شادی سر می دهند. همدیگررا می بوسند. نوری از دور نمایان می شود. نیروهای دولتی از راه می رسند. نورافکن برآنان می افکنند. آن دو به هم می چسبند، مسلسلی سنگین دربرابرشان ظاهر می شود. شلیک آغاز می گردد. “اولین گلوله ها پشت اوراسوراخ کردند. به دو نیم شد . کنارم افتاد. با زوانم روی شکم سوراخ شده ام خم شد و بدون اینکه از لبخند شلیک کننده ای که بر فرازسرمان بود چشم بردارم، من کنارش افتادم”. و این پایان رمان است».
عناوین : عصیان علیه وضع موجود. (نگاهی به زمان “مرگ قسطی” اثر فردینان سلین.
پروانه های ماندگار (نگاهی به رمان ” در زمانه پروانه ها” زندگی خواهران میرابال).
سرزمین نفرین شدگان.
گریه یک فیلسوف (نگاهی کوتاه به رمان ” و نیچه گریه کرد).
خوشبخت خوش بخت ها.
زندگی در رؤیاهای سوسیالیسم.
بازگشت مارکس (نگاهی به نمایشنامه “کارل مارکس و بازگشت او”).
زندگی درمیان آشغال (نگاهی به رمان “هومر و لانکلی” اثر دکتروف).
قدمت روی چشم جمهوری اسلامی: تنها شبی از هزار و یکشب تاریخ ایران.
سنگ صبور. فرودستی زنان ونقش مردان درآن (نگاهی به کتاب “انقیاد زنان” اثر استوارت میل.
تا می رسد به عنوان اجاق سرد همسایه.
عنوان اخیرنگاهی ست منتقدانه به قلم پزوهشگر از جنایت های زمان استالین درمورد سربه نیست کردن چندین هزار پناهنده سیاسی ایرانی در روسیه شوروی. کشور شوروی، که درظاهر سرزمین رؤیاهای خوشبختی و آمال زحمتکشان جهان قلمداد می شد. ازنبود خاطرات مکتوب و آمار درست این عده به درستی انتقاد می کند، اما پاسخ درآستین بلافاصله جواب می دهد:
«بسیاری ازاین افراد درکشور شوراها، در دوره زمامداری استالین سربه نیست شده اند. آنان نیز که ازعاقبت زندگی این عده اطلاع داشتند یادمانده های خویش را با خود به گور بردند و هیچگاه دررژیم حاکم برکشور شوروی امکان نیافتند چیزی دراین باره بنویسند».
از رُمانی باعنوان: ادامه ها من، ادامه های تو (گامی نو در ادبیات زیر زمینی ایران)
می گوید که در هفتصد و چهل صفحه به طور زیر زمینی چاپ ومنتشر شده است.
«من ها طیف گسترده ای ست ازکسانی که به هردلیلی رژیم جمهوری اسلامی را برنمی تابند. “تو” اما کسانی هستند که درپناه این رژیم زندگی می کنند، ازآن تغذیه می شوند و پایه های حاکمیت را جان می بخشند». وسپس موقعیت “من” ها و “تو” ها را با نگاهی ژرف توضیح می دهد.
نام نویسنده پشت جلد کتاب بهروز علی یاری آمده پیداست که مستعاراست:
« اما هرکه باشد نباید تازه کار باشد کسی ست مسلط برادبیات ایران و جهان و آگاه از شرایط زندگی درایران امروز. او به خوبی توانسته است زندگی روزمره درایران وتاریخ این کشوررا جامه ای داستانی بپوشاند. رمان جذابیت لازم را برای خواندن دارد. آن را که دست بگیری مشکل بتوان رهایش کرد. زبان آن سالم، جملات کوتاه و حوادث غیرقابل پیش بینی هستند و این خود برجذابیت و کشش آن می افزاید». پژوهشگر درپایان آدرس رُمان فوق را آورده است:
Https//Yadi.Sk/i/ePinlkHYuAYd6

در بزم حافظ خوشخوان
اثر زنده یاد هما ناطق

اسد، بررسیِ آخرین اثرجالب پانصد برگی تاریخ نگار ونویسنده پُرکار را این گونه آغاز کرده است:
«هرواژه ای درزبان، تاریخی را پشت سرگذاشته است. اگربه این تاریخ آشنا نباشیم ویا اگر نخواهیم که به آن توجه کنیم دربررسی های تاریخی به بن بست خواهیم رسید».
سپس از درک درست مفاهیم در زمان حادثه می گوید و از”تاریخ مفاهیم” جهان غرب که: «درعرصه علوم انسانی واجتماعی دگرگون شد. نگاه به تاریخ شکل دیگری گرفت که برجامعه شناسی تاریخی اثرگذاشت».
از حافظ می گوید و گسترش علاقه ی دیرینه مردم به او که درفرهنگ ایران:
«دیوان حافظ پس ازقران پرتیراژترین کتاب است».
روش به کارگیری و تلاش خانم ناطق را مطرح می کند:
« از راه “شناخت واژه هایی که حافظ به کار گرفته بود”» را پی می گیرد. و تآکید می کند که در این راه دیوان «خواجه را نه درجلوۀ یک اثر ادبی، بل که به مثابه یک دانشنامه و سندی تاریخی پیش روی نهادم . . . . . دراین روند است که کشف می کند، لقب حافظ دراصل درمفهوم سرودگو وسرود خوان و قوال است ونه الزاما دربردارندۀ قرآن». وسرانجام این که به قول پژوهشگرصادق: «هما ناطق “دربزم حافظ خوشخوان” حافظ را دردادگاه تاریخ ازدست همه آنانی که خرقه به تن وی کرده وعبا بردوش اش افکندند نجات می دهد».
آخرین عنوان کتاب مصاحبه ایست که نویسنده بادویچه وله انجام داده با گفتنی های جالب و خواندنی.
من نیز همین جا به سبب پرهیز ازاطاله کلام ازبررسی باقی عناوبن کتاب می گذرم و به خوانندگان این اثر پرمحتوا وا می گذارم .

خواهران خبیث/رضا اغنمی

نام کتاب: خواهران خبیث

نام نویسنده: هما شفاعی تهرانی
ناشر: انتشارات: ساتراپ – لندن
تاریخ نشر: فوریه ۲۰۱۸ – لندن

این کتاب اخیرا توسط دوستی دیرینه ازاهالی قلم به دستم رسید، بخشی ار خاطرات نویسنده است که با «گلبو» یکی ازاعضای خانواده دوست بوده اند آن گونه که درمقدمه آورده:
«همسایه دیواربه دیوار بوده اند ازبچگی، دوست جون جونی و بی نهایت نزدیک و ازتمام زوایای زندگی خصوصی یکدیگرباخبر»
این خانواده متشکل از چند خواهر با سروده زیبائی ای با عنوان کتاب از نویسنده معرفی شده اند:
«شنیدم زکس، چند خواهر بُدند/ چو اهریمنان، بدسرشت وبداختر بُدند
. . . . . . . . .
به آخرهمه، سر به سرسوختند / دریغا که درسی نیاموختند».
به روایت نویسنده، گلبو دارای سه خواهر بزرگترو یک خواهر کوچکتر از خود وجمعا پنج خواهرند. نویسنده با شناختی که داشته متناسب با خلق وخوی هریک، آن ها را باعناوین تازه نام گزاری کرده است:
« خواهراولی، به نام روان پریش، دومی به بی زبون، چون (طفلک کر و لال بود). سومی، به نام سنگدل و چهارمی هم که خودش بود و آخرین خواهر که پنجمی و چهارسال کوچکتر ازاو بود به نام هرزه نامگزاری شده است.
مادر به نام خانم خانوما زیبا و شیک پوش ومهربان و:
«پدر اقا فرتاش افسر شهربانی خوش قیافه، عیاش و رفیق باز و خوش گدران باصدایی زیبا شعر می گفت و درنواختن ساز و سه تار تبحر داشت»
روان پریش در پانزده سالگی با جوانی بیست و نه ساله به نام «اقا مرموز» سردبیر یکی از روزنامه های معروف تهران که معتاد هروئین بوده ازدواج می کند. ناتوانی جنسی، اعتیاد، خانه نشینی و تنبلی شوهر، انگیزۀ بگومگوها واختلاف آن دو را به جنگ و دعوا ها تا جائی که :
«روان پریش همیشه عصبی و بدخلق بود و دائما جنگ و دعوا راه می انداخت و از حرصش پیراهن های آقا مرموز را پاره می کرد، در می شکست، پول های اورا پاره وگاهی آتش می زد. آئینه می شکست و جیغ و داد می کرد و هوار می کشید»
پیداست که درچنین موارد طوفانی شوهر ازخانه بیرون می رفت برای هواخوری! و عیال با مادرش می ماند برای ادامه ی بگومگوها.
روان پریش گذشته از شوهر با خواهرهای دیگر و حتی مادرش نیز همین گونه رفتارهای جنجالی و فتنه انگیز را داشت با دست بزنی که بچه هایش را کتک می زد. کسی را هم اجازه اعتراض به هرنوع تجاوز و وحشیگری های اورا نداشت.
دریک درگیری لفظی وبه شدت توهین آمیز با گلبو، که تازه سیزده سالش شده وآغاز دوران بلوغ ش، گلبو اقدام به خودکشی می کند وبا خوردن مقداری تریاک می خوابد اما بی زبان که کر و لال بوده موضوع را می فهمد اورا به بیمارستان می برند و با شستشوی روده و خارج نمودن تریاک ها، گلبو از مرگ حتمی نجات پیدا می کند.
این فشارهای فزاینده ودنباله دار باعناوین گوناگون، بالاخره منجر به مرگ مادر می شود.
نویسنده به درستی یادآور شده :

تازه آن زمان بود که روان پریش، دراثر ضربۀ سنگین مرگ مادر، ازخواب خرگوشی بیدار شده و متوجه می شود چه
گوهرگرانبهائی را ازدست داده . . . . . . و با فریاد می گفت: مادر جان، مادرجان مرا ببخش من خیلی به تو بد کردم
مرابخش، مرا ببخش و . . .».

نویسنده، ازخواهر دیگر که به نام «سنگدل» معرفی کرده می گوید:
«نخستین ازدواج او بامردی بوده قمارباز ومشروب خوار. بعد ازجدائی ازان با مرد دیگری از دواج می کند که پانزده سال از خودش بزرگتر بوده و صاحب پسری ازهمسراول».
همو، دومین همسرسنگدل را « آقاتنبل» معرفی کرده که دراثر این ازدواج صاحب چهار فرزند شده اند. اولی درهشت سالگی پسری بوده که درحوض افتاده خفه شده و مادر چنان بی تفاوت این فاجعه را ازسرگذرانده، به این قصد ونیت که دیگران او را صبور و متحمل بپندارند! در پس این معرفی، صفات حیوانی اورا توضیح می دهد:
«موجودی عقده ای، کینه توز… …انتفامجویی بی گذشت وبی احساس بود» تا جائی که خواهرکر ولال ش وقتی دربیمارستان ازمرض سرطان مشرف به مرگ بود، به دیدن او نمی رود و درمقابل اصرار گل چهر که می گوید:
«خاله جون بی زبون درحال مرگ است ومن فکر کردم به شما اطلاع بدهم، شاید بخواهید به دیدنش بیائید. ولی سنگدل در کمال قساوت و ناباوری به او می گوید:
«بی زبون مدت هاست برای من مرده ! و به بیمارستان نمی رود».
درهمین بخش از روایت هاست که نویسنده، از فرتاش می گوید که پدر خانواده است، افسرشهربانی اهل موسیقی، اما به تمام معنی ازقالتاق های زمانه. در درد دل خانم خانوما با گلبو، دربارۀ سبب کرولال شدن “بی زبون” گلبو می گوید:
«مادرچرا آن همه تحمل کردید و طلاق نگرفتید؟ خانم خانوما گفته بود چون پدرتان را می شناختم و می دانستم اگر طلاق می گرفتم فورا می رود با یک زن هرزه ازدواج می کند وشماها زیردست چنان نامادری می افتید! و برای من حتی تصور چنان فاجعه ای قابل تحمل نبود و مجبور بودم بسوزم وبسازم».
باز، در رهگدر این بخش است که روان پریش، با شنیدن خبر نامزدی گلبو وآژنگ، چنان قشقرقی به راه می اندازد که پدرش را دزد خطاب کرده تهدید می کند که مراسم نامزدی را بهم خواهد ریخت. تا آن ها مجبور می شوند برای جلوگیری از آبروریزی خانوادگی، با تعویض محل به طور پنهانی مراسم نامزدی وعقد را انجام دهند. با تمام این پیش بینیهای امنیتی! روان پریش وارد نشست مراسم عقد شده وبا سرهم کردن تهمت وافتراهایی توهین آمیز، آبروریزی ننگینی بپا می کند! وگلبو دچار تشنج می شود. فرتاش به گریه می افتد و می گوید :
«دلم می خواست دخترخبیث دیوانه را، همانجا می کشتم. اما خودداری کردم که وضع بدترازآن چه پیش آمده بو د نشود . . . اشخاص انجام نمی داد» .

نویسنده، با شروع روایت داستان زناشویی پیمان و هرزه، در تبیین انگیزه های نفاق وفتنه را درفضای آلودۀ خانواده به درستی دریافته است. داماد بیمارروانی ست. هرزه همان شب عروسی، ازبی میلی شوهر به بیماری او پی می برد و می فهمد که به دام افتاده . پیمان مردی نیست که به عنوان شوهر اورا سیراب کند! پدرشوهر که پشت درایستاده و قبلا به پسرش گفته که باید چه بکند با عروس زیبا، وقتی می بیند که هرزه درحجله گاه را بازکرده با گریه بیرون آمد: «هوار می کشد که ای فلان فلان شده ها شماها مراگول زدید ومرا به عنوان نسخه، برای پسربیمارتان گرفید . . .». هرخوانندۀ با انصاف سبب خلبازی ها و هرزگی های “هرزه” را درمی یابد!
سرانجام هرزه با دگرگونی وپریشانی بیشتر، با طلاق گرفتن به خانه پدری بر می گردد. و این درحالی ست که خانم خانوما مادر متحمل و صبور مدتی پیش از هستی رهیده بود.
نویسنده اشاره ای دارد به اختلاف سن گلبو و هرزه. هرزه چهارسال کوچکتر از گلبوست. نترس و شجاع و بی پروا. باعُرضه، با دل و جرآت. خلاف او گلبو، بزدل و وترسو وبی جرآت و جسارت . ازخاطرات دوران دبستان و دبیرستان آن دو، با ذکر تفاوت ها و اختلاف نگرش های اخلاقی شان می گوید.
تجلی بیشتر هرزه از این جا به بعد تا پایانه های دفتر ادامه دارد.
هرزه درشهرستانی که گلبو وآژنگ زندگی می کردند عاشق دکترجوانی به نام دکتر “X” می شود. ومدتی رابطه عاشقانه برقرار می کند. باپیام زن دکتر به هرزه که اخطار تهدید آمیزی بوده، کار به دادگاه و زندانی شدن هرزه می انجامد. با دخالت گلبو وآژنگ با وثیقه آزاد شده، حادثه فتنه انگیزدیگری با صاحبخانه و برادرش راه می اندازد. از انتخاب وکیل دعاوی و رفتن به دادگاه والتماس به شاکی برای گرفتن رضایت نامه وباقی قضایا! هرزه به تهران برمی گردد. بنگرید به برگ های ۶۰-۵۶.
حاثه افرینی های دیوانه وار هرزه، با عناوین و بهانه های گوناگون ادامه دارد. و همانگونه که قبلا نیز اشاره کردم بیشترین برگ های این کتاب را به خود اختصاص داده است.

درداستانی که دربرگ های پایانی آمده، نویسنده، با آرایش صحنه ای پند آموز از ابتذال “فرهنگی – اجتماعی ” هرزه را وارد صحنۀ نمایش کرده، و سیمای باطنی این نقش آفرین داستان را با نا بهنجاری هایش به مخاطبین می نمایاند.
نیمه شبی ست تاریک. خواهرش گلبو و آژنگ را با کلماتی رکیک از خانۀ خود بیرون می اندازد:
« با فریاد و چشمانی دریده و قیافه ای که از خشم مثل حیوانات وحشی وافسارگسیخته شده بود می گوید: بعله بعله می گویم بروید ، بروید، بروید گم شوید!». بنگرید به ص ۱۱۹.
دفتررا می بندم اما گفتنی ست: ازماست که برماست.
مطالعۀ کتاب روایت های تلخی ست ، لودهندۀ بخشی از عادات و رسوم زشت، یا گوشه هایی از فرهنگ اجتماعی خود!
این زشتی های خانمانسوز ازآسمان وارد این آب وخاک نشده است. تربیت های ناروا درخانواده ها، بگو مگوهای و بد گویی های چه بسا درگوشی والدین درحضور بچه ها درباره دیگران وحتی نزدیکان نّسّبی، حاضرنشسته درگوشه ای!
رفتارهای ناشایست بزرگترها، زمینه ساز مساعد لغزش ها و تربیت های ویرانگربچه ها می شود. شده است. بازآفرینی و درستی رابطه ها با امانت داری، میراث سازنده اهل اندیشه وقلم است برای نسل های بعدی.
سپاس ازنویسنده، در زمانه ای که ادبیات درشتگوئی تا مرز هتاکی، وقاحت وخشونت درجامعه مرسوم شده، به بهانه ی شناساندن «خواهران خبیث»، آفت های فاجعه آمیز اجتماعی را با مخاطبین درمیان گذاشته است.

بازارچه کتاب فرشته، قدیس یا اسطوره؟/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

خدای ناپدیدشونده

 

نویسنده: میرچا الیاده
مترجم: مانی صالحی علامه
ناشر: نیلوفر
تعداد صفحات: ۴۲۴ صفحه
قیمت: ۴۵ هزار تومان

 

این کتاب مجموعه‌ای است از هشت مقاله میرچا الیاده که در سال ۱۹۷۰ در اروپا منتشر و اکنون برای نخستین بار به فارسی ترجمه شده است. «الیاده» خود در مقدمه کتابش می‌نویسد:
«برشمردن همه مضامین و موضوعاتی که در فصل‌های مختلف این کتاب بررسی شده، کار بیهوده‌ای است. آنچه باید مورد تأکید قرار گیرد، اهمیت چنین تحقیق‌هایی برای تاریخ عمومی ادیان است. این کتاب نه برای تشریک مساعی در تحقیقات مورخان، فرهنگ عامه‌شناسان (فولکلوریست‌ها) یا متخصصان مطالعات رومانیایی، بلکه بیشتر برای نمایان ساختن امکانات پیش روی نوعی تأویل شناسی (هرمنوتیک) از عوالم دینی کهن و عامیانه یا به عبارت بهتر، تأویل شناسی و یافتن معانی نهفته بعضی خلاقیت‌ها و ابداعات دینی که هیچ نمود یا بیان مکتوبی نداشته و به طور کلی فاقد معیارها و ضوابط زمانی یا ترتیب تاریخی است، نوشته شده است»
عنوان فرعی این کتاب «زالموکسیس» است که به «خدای گتاها» نیز معروف است.

 

 

دختر مردم

 

نویسنده: اورهان کمال
مترجم: ارسلان صفیحی
ناشر: کتاب‌سرای نیک
قیمت: ۵۴۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۵۲ صفحه

 

«دختر مردم» دومین رمان اورهان کمال است که با ترجمه ارسلان فصیحی به فارسی منتشر می‌شود. اورهان کمال؛ نویسنده‌ی توانایی ترکیه، که جهات گوناگون زندگی فردی را در پس‌زمینه‌ی زندگی اجتماعی استادانه به تصویر می‌کشد، نه تنها سرگذشت انسان‌هایی را که در کوچه و خیابان در جستجوی نان هستند، بلکه کشمکش‌های خانوادگی را نیز به رساترین شکل روایت می‌کند.
«دختر مردم» که شاخص‌ترین رمان اورهان کمال در زمنیه روایت دغدغه‌های درون خانه و خانواده است؛ تضادهای اجتماعی را نیز در آیینه روابط خانوادگی به شیواترین شکل منعکس می‌کند.
پشت جلد کتاب آمده است:
«کتاب‌های اورهان کمال را می‌توان گنج‌هایی دانست که خوانندگان در زندگی به ندرت به نظایرشان برمی‌خورند. نویسنده‌های زیادی نیستند که مانند او در زندگی خواننده تأثیر بگذارند. اورهان کمال راه رسیدن دوباره به امید و خوش‌بینی را فرا رهمان قرار می‌دهد.»

 

 

فلسفه زندگی زناشویی

 

نویسنده: اونوره دوبالزاک
مترجم: بنفشه فریس آبادی
ناشر: ققنوس
قیمت: ۷۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۹۶ صفحه

 

نویسنده کتاب «فلسفه زندگی زناشویی» یعنی بالزاک به اندازه کافی شناخته شده هست. از او آثار بنامی در تاریخ ادبیات ثبت شده است، از جمله؛ سازارین، چرم ساغری یا آرزوهای بر باد رفته. کتابی که اکنون از آن سخن می‌گوییم بخشی از جلد دوم کتاب داستان‌ها و حکایت‌ها است که شامل آثار آقای نویسنده در حدفاصل سال‌های ۱۸۳۲ تا ۱۸۵۰ می‌شود.
بالزاک می‌نویسد:«هیچ مردی تاکنون قادر به کشف راهی برای دادن پندی دوستانه به یک زن نبوده است. حتی اگر آن زنِ خودش باشد.» این هم یکی از قواعد کلی نویسنده است که در اپیزود سوم کتاب می‌خوانیم. آیا نوشتن چنین جملات و صادر کردن چنین گزاره‌هایی حکایت زن ستیزی بالزاک یا نحوه‌ی زندگی خصوصی‌اش دارد؟ آیا از آنجایی که بالزاک چندان در برقرار کردن رابطه‌ی بردوام با زنی نبوده است دل پری از جماعت نسوان دارد؟ هر چه هست او را به واسطه‌ی نوشتن کتاب «فلسفه‌ی زندگی زناشویی» نمی‌توان به زن ستیزی متهم کرد. هر چند صفحه‌ی ترازوی شوخی‌های کتابش به سمت زنان سنگینی کند.وقتی آدولف لکه‌ی قرمزی روی دماغ کارولین می‌بیند، می‌گوید: «چه اتفاقی افتاده عزیزم؟ شاید گِنت زیادی بهت فشار می‌آورد و برای همین گرفتار این جور مرض‌ها شده‌ای…» بالزاک معتقد است به مجرد اینکه مردی چنین جمله‌ای به زبان بیاورد، زن دست می‌برد روی گنش و می‌گوید: ببین، به هیچ وجه فشار نمی‌آورد. آدولف می‌گوید: «پس احتمالاً به خاطر معده‌ات است…» و وقتی تعجب کارولین را می‌بیند که می‌گوید این مسئله چه ربطی به دماغ دارد، توضیح می‌دهد که «معده عضوی مرکزی است که با تمام ارگان‌های دیگر بدن مرتبط است.» همین حرف باعث می‌شود آدولف خیلی زود در همان صفحات پشیمان شود. پشیمانی او البته کفایت نمی‌کند. شرایط پس از آن باید طوری رقم بخورد تا همین جملات را از دهان کارولین بشنود تا حساب‌شان با یکدیگر پاک شود.
بالزاک بخش «فلاکت در فلاکت» کتابش را با گزاره‌ای فلسفی آغاز می‌کند. او ذیل قاعده‌ی کلی‌ای که در این فصل می‌نگارد (بدبختی انواع مختلفی دارد.) از این مسئله صحبت می‌کند که هر دوره‌ای فلاکتِ خاص خودش را دارد. این گزاره مقدمه‌ای است برای مصیبت‌های پیش بینی نشده‌ی زندگی زناشویی در روزها و هفته‌های مختلف. مرد ِ خانواده هرگز نمی‌تواند بفهمد قرار است فردا با چه لَون از دستاویزها و بهانه جویی‌های خانم خانه مواجه شود. با این توضیح آدولف حالا اسیرِ رفتار جدید کارولین می‌شود. او باید دست کم یک ساعت پذیرای طعنه و کنایه‌های کارولین باشد تا بفهمد این بار بدبختی‌هایش از کجا آب می‌خورد.
به نظر می‌آید بالزاک در فلسفه‌ی زندگی زناشویی دو سوژه را موضوع کار خود قرار داده است: آنچه در وهله‌ی نخست به چشم می‌آید توصیف انتقادی اونوره از مقتضیات زمانه و روزگارش است. انتقاد او خصوصاً به خانواده‌های طبقه بورژوا که خود نیز برآمده از آن است گاه شکلِ تندی به خود می‌گیرد طوری که به استهزاء و هجو این طبقه شبیه می‌شود. سوژه‌ی دوم به گمان من ربطی به «موضوع» ندارد و این «فرم» داستان است که برای نویسنده اهمیت پیدا می‌کند؛ آنچه که از «فلسفه‌ی زندگی زناشویی» اثری کمیک، و به شدت طناز می‌سازد. او در اجرا کارش را درگیر هیچ نوع پیچیدگی نمی‌کند، و اتفاقاً سادگی را به رکن اول اجرای داستانش بدل می‌کند. بالزاک به طنز شکل فلسفی هم به آن می‌بخشد و جابه‌جای داستانش با استفاده از عناوین “قاعده‌ی کلی” جملات قصاری می‌نویسد که به نوعی موضوع آن فصل را روشن و به هیات موجزی به مخاطب گوشزد می‌کند. با این کار بالزاک شکل کمیکی از «فلاکت فلسفی» را برای موضوعی پیش پافتاده و معمولی به نویسندگان معرفی می‌کند و این بار به روشنگری و مفاهیم روشنگرانه با زبانی ساده و قابل فهم می‌پردازد.

 

 

 

نه فرشته، نه قدیس
نویسنده: ایوان کلیما
مترجم : حشمت کامرانی
ناشر: نشر فرهنگ نو

 

این نویسنده و نمایش‌نامه نویس در سال ۱۹۳۱ در پراگ به دنیا آمده است. شهری که تاریخی پر فراز و فرود از جنایت و ظلم را سپری کرده. کلیما به عنوان نویسنده‌ای با ناگفته‌های بسیار از دوران حکومت فاشیستی و دغدغه‌های سیاسی، کمتر می‌تواند بی آنکه از رذیلت‌های حاکمان سیاسی یاد کند، بنویسد. الف نوشته: او در رمان “نه فرشته، نه قدیس” شخصیت‌های بسیاری خلق کرده است که قربانیان حکومت فاشیستی و بعدتر دولت‌های کمونیستی بوده‌اند. خانواده‌ی کریستینا، راوی داستان “نه فرشته، نه قدیس”؛ پدر و مادر و همین طور پدربزرگ و مادربزرگش قربانیان همین سیاست‌مداران بودند. خود ایوان کلیما در همین بحبوحه به دنیا آمده و رشد کرده است. او در گفت‌وگویی با مجله مهرنامه (آبان ۸۹) از تجربه‌ی تلخش در “اردوگاه- گتوی” ترزین اشتاد که از نوامبر۱۹۴۱ تا مه ۱۹۴۵ برپا بود، گفته بود: “در ترزین اشتات که من سه سال و نیم آنجا بودم اتاق گاز نبود. با این حال صدها جسد دیدم. در آنجا مرگ یک تجربه روزانه بود. من به مرگ عادت کرده بودم و حتی دست کشیدن به یک جسد دیگر هیجانی برای من نداشت.”
رمان کلیما آغازی به شدت کوبنده دارد: “شوهرم را دیشب کشتم. چرخ دندان‌سازی را کار انداختم و جمجمه‌اش را سوراخ کردم. صبر کردم تا کفتری از جمجمه‌اش بیرون بپرد ولی به جای کفتر یک کلاغ بزرگ و سیاه بیرون آمد.”
این آغاز توفنده البته به سرعت سیری متین و آرام به خود می‌گیرد چرا که روایت زنی است آرام و غمگین. “نه فرشته، نه قدیس” داستان زن جوانی است به نام کریستینا؛ زنی ۴۵ ساله، تنها و اندوهگین که تا حدود زیادی آدمی است خیالباف. کریستینا که خودش دارد داستان زندگی‌اش را برای‌مان روایت می‌کند، یک دندان‌پزشک غمگین است که اگر دلش بخواهد می‌تواند تا پایان عمر جهان برای ما حرف بزند. او هر روز به حجمی از کار روتین، مثل خیلی از آدم‌های دیگر پراگ درگیر است و به زندگی‌ای کاملا معمولی عادت کرده. حواسش را باید جمع تنها دخترش “یانا” کند که از درس و مدرسه فراری است و به قول کریستینا به غرش‌هایی گوش می‌کند که اسمش را گذاشته موسیقی. صبح تا شب مشغول گوش دادن و نواختن آهنگ‌هایی است که موسوم است به کارهای هوی متال، هارد راک یا گرانج.
کریستینا برعکس دخترش هر چند وقت یک‌بار به شوهر سابقش که در بخش بیماران سرطانی مراقبت می‌شود، سر می‌زند و به غیر از آن بیشتر زمانِ روزش را صرف کارش یعنی ترمیم دندان‌های بیمارانش می‌کند، و البته خیال پردازی وُ خیال‌پردازی.
او از طرف پدرش میراث‌دار نوشته‌هایی شده است که بازگو کننده رویدادهای تاریخ معاصرش هستند. او هنگامی که پدر کمونیستش زنده بود رابطه خوبی با او نداشت. پدرش تمام وقت و انرژی‌اش را صرف آرمان‌های حزبی می‌کرد و معتقد بود آدم باید حتما یک آرمانی داشته باشد؛ حرفی که کریستینا اصلا به آن باور نداشت. او با خودش می‌گفت بهتر است هیچ آرمانی نداشته باشم تا آرمان‌هایی داشته باشم مثل پدرم. حالا اما اوضاع فرق کرده. کریستینا حالا فکر می‌کند آدم‌های بی آرمان مثل ماشین هستند. اما آرمان او در زندگی چیست؟ او می‌گوید: “برای من هیچ اهمیت نداشت که میلیاردها سال پیش چه اتفاقی افتاده و اصلا زمان شروع شده یا نه. فقط عمر خودم برایم مهم بود و زمان هم که تا به حال عشق را از من گرفته و چین و چروک نصیبم کرده و در هر گوشه و کناری در کمینم نشسته، به سرعت پیش می‌تازد و به درخواست‌های من توجهی ندارد.
به خواست و میل هیچ کس توجه نمی‌کند. فقط زمان بی طرف و عادل است.
عدالت غالبا بیرحم است.”
داستان عاشقانه‌ی کریستینا در “نه فرشته، نه قدیس” وقتی آغاز می‌شود که سر و کله‌ی یکی از شاگردان شوهر سابقش در زندگیِ او پیدا می‌شود. پسری ۳۰ ساله که شیفته‌ی کریستینا شده است. اما پیش از آنکه داستانِ این رمان را کامل برملا کنیم بهتر است از یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رمان کلیما سخن پیش بکشیم. داستان “نه فرشته، نه قدیس” معجونی است از قصه‌ای عاشقانه، سیاسی و گاه تاریخی؛ از این حیث که تاریخ معاصر اختناق در اروپا و چک را مرور می‌کند. شخصیت‌های داستان در زمانه‌ای زندگی می‌کنند که سیاست و تشنجات سیاسی موضوع زندگی و علت العلل قهر وُ آشتی‌های خانوادگی‌شان است. در چنین زمانه‌ای هر اتفاقی زنگ و بویی از سیاست دارد وهمین موضوع کلیما را ناگزیر کرده است تا داستانش را با فروعاتی از همین مسائل روایت کند. با این همه داستان کلیما را هرگز نمی‌توان اثری سیاسی دانست. او روایتگر لحظات عادی و معمولی زندگی هم هست. به عبارت دقیق‌تر بیش از همه همین مسائل روتین است که سوژه‌ی نوشتن او قرار گرفته. در میان این رویدادهای معمولی اما نگاه ویژه‌ی او به پدیده‌های پیرامونش را می‌توانید ردیابی کنید. روایت کریستینا سرشار است از جملاتی که باید زیرش خط کشید. جملاتی که بی شباهت به جمله‌های قصار نیست: “از نظر من، خون، بر خلاف اشک، یعنی زندگی. وقتی لثه‌ام خون می‍افتد” سعی می‌کنم زود جلو خونریزی‌اش را بگیرم.” یا “در دنیایی که اتاق‌های بزرگ مجهز به دوش را برای مسموم کردن مردم درست می‌کنند زندگی دیگر هیچ وقت مثل سابق نخواهد شد.”
ایوان کلیما، در رمان “نه فرشته، نه قدیس” جلوه‌ای تازه به اثر سیاسی بخشیده است. او سیاسی نوشته است بی آنکه در قید و بند آثار اینچنینی قرار بگیرد. داستانِ او بیش از آنکه محدود به موضوعی واحد باشد، داستانی است از عشق و تنهایی، و به عبارتی دقیق‌تر اما کلی‌تر، داستانی که سعی دارد زندگی را به تصویر بکشد؛ زندگی‌ی غمگنانه‌ی مردمش در روزگاری نه چندان دور.
رمان “نه فرشته، نه قدیس” در سال ۲۰۰۱ از سوی واشنگتن پست به عنوان بهترین کتاب سال معرفی شد.

سهل و صعب نقاشی/ به بهانه هشتمین سالگرد خاموشی هانیبال الخاص

علی مطلب زاده /

بهتر است از نمایشگاه تان شروع کنیم، روند شکل گیری آثار و ایده این نمایشگاه، ویژگی آثار یا تفاوت های آنها با آثار قبلی شما…

این نمایشگاه را با همت یکی از شاگردانم خانم فرخنده مرعشی برگزار کردم. از من خواستند کارهایم را برای شان بفرستم و کار جمع آوری، پاسپارتو و قاب کردن آن را انجام دادند و گفتند می خواهند از این کارها نمایشگاه بگذارند گالری الهه هم موافقت کرد که این نمایشگاه را در آنجا برگزار کند. این نمایشگاه قرار بود به مناسبت روز تولدم برگزار شود اما به تاخیر افتاد. معمولاً برای تولدم نمایشگاهی برای خودم می گذارم. این یکی از خصوصیات خودخواهانه و لوس بازی های من است. خلاصه این نمایشگاه هم کارهایی است که در آنها سعی کرده ام از شعر یا مطلبی که خوانده ام در کنار تابلو بنویسم، یک شوخی هایی که مختص کارهای خودم است. بعضاً هم چیزهایی است که برای خود من بی مزه است اما برای بقیه که من را دوست دارند بامزه می شود. یک بار یکی از دوستانم به من ایراد گرفت و گفت چرا به این شکل با نوشته و کارتان برخورد می کنید؟ فرضاً اگر یک فرانسوی بیاید و تابلو شما را ببیند و نتواند این نوشته را بخواند چه کار کند؟ من گفتم خب، او هم همان کار را بکند که من وقتی به اپرایی به زبان فرانسه، آلمانی یا ایتالیایی گوش می کنم.

من نمی فهمم که در اپرا به هم چه می گویند، اما باز می توانم از آن لذت ببرم. می توانم از همان چیزی که همه هنرها دارند مثل فرم و کمپوزیسیون لذت ببرم. اگر خیلی هم مایل باشد می تواند از خودم سوال کند، درست مثل وقتی که ما کنجکاو می شویم و متن اپرا را می خوانیم تا متوجه شویم داستانش چیست. البته گاهی اوقات این خواندن متن نشان می دهد که خود اثر جذاب تر و بهتر است. من اینها را به همین شکل گرفته ام و ادامه داده ام. در متون قدیمی ما هم به همین شکل برخورد شده و شعر فردوسی یا عطار را در کنار و داخل مینیاتورها نوشته اند. من از این شکل برخورد لذت می برم و کاملاً تصویری است. اما این تابلوهایم متفاوت ترند. سعی کردم در این کارها زیاد و یکدست این شباهت ها را رعایت نکنم. سعی کردم از طنزم در آن استفاده کنم و کمی زیادتر هم باشد و با مخاطب خودم با این شکل حرف زدن درگیر باشم.

به خصوصیتی اشاره کردید که در آثار این نمایشگاه دقیقاً به چشم می آید: طنزها، شوخی ها. آیا استفاده و ارائه آن به این شکل دلیل خاصی دارد؟

تازگی ها هر چه می نویسم یا می خوانم طرحی در کنار آن می کشم و هر طرحی را که می کشم یک سری خزعبلات و هر چه به ذهنم برسد در کنار آنها چه بی ربط و چه با ربط می نویسم. گاهی اوقات ربطش به خاطر بازی با کلمات است، به خاطر یک طنز است. بعضی اوقات این ربط کار کردن با رنگ است. هر چه به ذهنم در همان لحظه برسد کنار کار استفاده می کنم و به خصوص دلم می خواهد که یک ایرانی آنها را بخواند و بیشتر از آن لذت ببرد. این شکل برخورد را قبلاً داشته ایم اینکه از کتاب های مختلفی با موضوعات و تصاویر مختلف استفاده شده و در کنارش یادداشت هایی یا طرح هایی اضافه شده است. من این را جزء خصلت فرهنگی و هنری خودمان می دانم. اینکه می گویند فقط فارسی یا آشوری می نویسی هم به نحوی یک جور لجبازی است، یک شوخی، انتقام یا شاید کلکی در کار باشد. نمی دانم چه کلمه یی را به کار ببرم اما این استفاده و برخورد کاملاً صمیمانه است.

رابطه بین نوشته و نقاشی های تان همزمان شکل می گیرد یا اینکه ترتیب خاصی دارد؟

وقتی چیزی می کشم یا یک طراحی را در دفترچه خودم کار می کنم، چیزی کنارش می نویسم. گاهی اوقات هم یک چیزی را می نویسم و در کنارش چیزی را می کشم. با اینها بازی می کنم. این یکی از تمریناتی است که برای ذهنیتم انجام می دهم. اینکه گاهی اوقات قرار است یک فکر یا تخیل را بکشم، فکر و جمله را می نویسم و تصویری را می کشم که به آن بخورد. این البته سخت است. آسان تر برایم این است که اول طرح را بکشم و بعد نوشته یی را برایش پیدا کنم که مناسب باشد و ربطی به طرح داشته باشد. من هر دو کار را می کنم و با آنها بازی می کنم. من می خواهم همیشه یک موضوع داشته باشم: موضوعی که قابل لمس و قابل فهم باشد. حالامی تواند یک طنز باشد یا حتی یک ناسزا.

با آثاری که امروز از شما دیدم، اگر قرار باشد این نوع نوشته ها در کار را تقسیم بندی کنم، دو دسته می شوند. یکسری نوشته ها دقیقاً در جریان اثر قرار می گیرند و هم مسیرند. دسته دیگر کاملاً برعکسند. یعنی جریان نقاشانه به یک جهت بود و نوشته خلاف آن حرکت می کرد.

این تقسیم بندی جالب است و واقعاً هم همین طوری است. این مورد عیناً برای من پیش می آید. این روحیه من است. برای من طراحی دقیقاً این است که گاهگاهی با خودم حرف بزنم. گاهی اوقات این طرح است که برای خودش جمله یی می سازد، چیزی می گوید، متلکی یا آرزویی می کند و یا از آرزویش پشیمان می شود و حرفش را پس می گیرد. اینها چیزهایی است که در لحظه در ذهن آدم می گذرد و خیلی هم تجریدی می شوند. ذهن می تواند در یک لحظه به همه جا برود و برگردد. در این حالت، به ترتیب این دو معتقدم. من در حین نقاشی به این فکر رسیده ام پس جایش همان جا است. حتی از لحاظ روانی هم که نگاه کنیم این دو رابطه یی با هم دارند. من هم همین دو تا را پیش هم می گذارم. نقد درستی هم هست که بعضی نوشته ها هیچ ربطی به تابلوها ندارند. اما اگر دقت کنید و یک کلیاتی از آن شعر را بخوانید، می بینید که این درگیری های روحی و فکری، آرمانی و حتی لجبازی ها با هم رابطه تجریدی دارند. هر چند دور است اما دارند.

در چند تا از کارها این مفهوم یا ترکیب نوشته و نقاشی، وارد حوزه نقد می شود. با این حساب از آن مسیر جریان هنری خودتان یک قدم پا را فراتر می گذارید.

این نقد هم باز نتیجه فعالیت های من است. من معلمم، نقاشم، شعر می گویم و داستان می نویسم. دوست دارم که ادبیات، موسیقی و نقاشی با هم برقصند، در تماس باشند. در لحظه با توجه به همه اینها کار می کنم. می تواند این نقد باشد. نقد الخاصی باشد. نقد الخاصی همان طراحی الخاص است. همان نگاه الخاص است. می تواند نگاه هر نقاشی که نقاشی می کند باشد، چون ذهن او همراهش است: حالابه شکل نقد یا توضیح. البته ممکن است بعدها آدم برگردد به کارهای خودش و به خودش بگوید چقدر دری وری گفته ام و زیاده روی کردم و اینها چه ربطی به هم دارند. اینها از نظر من هیچ ایرادی ندارند. این اخلاق من است. من در حرف زدنم، در معلمی کردنم هم در لحظه یی که در مورد طراحی حرف می زنم یکدفعه ممکن است یک داستان از عبید زاکانی تعریف کنم. اینها از ذهن من گذشته اند و من آن چیزی را که از ذهنم می گذرد می خواهم صمیمانه با مخاطبم در میان بگذارم. این فکر من است. تجربه زندگی من است که طراحی یعنی این. طراحی می تواند این طوری باشد که خودم را نقد کنم یا یکی از شعارها را هر چیزی را. عده یی هستند که می گویند اگر هنرت و فکرت تجریدی نباشد، آبستره آبستره نباشد سیصد سال از مرحله هنر امروزی عقب است. هستند کسانی که تعبیرات این شکلی دارند، من همیشه با اینها دعوا دارم که چرا این طور حرف می زنید. ما می توانیم هنوز هم رمانتیک باشیم. من می گویم این عشق و رمانتیک بودن در طول زمان حفظ شده و دوباره هم تکرار می شود. به همین دلیل در کارهایم با خودم حرف می زنم و با خودم که حرف می زنم یک چیزهایی هم می نویسم.

در این نمایشگاه به طبیعت هم پرداخته اید، عده یی عقیده دارند الخاص صرفاً فیگوراتیو کار می کند…

می گویند من فیگوراتیو هستم. اما آیا تجریدی در کار من نیست. آدم وقتی چند خط موازی می کشد دارد تجریدی کار می کند. تمام کمپوزیسیون های کارهایم تجریدی هستند. به سراغ فیگور هم که می روم زیاد در حجم رئالیستی و رنسانسی آن داخل نمی شوم. آن را در سطح دوبعدی نگه می دارم. اگر دو فیگور یکی در بالاست و دیگری در پایین، آنها را از هم دور نمی کنم یکی را عقب نمی برم یا یکی از آنها جلوتر نمی آید. اینها را در حالت های دوبعدی مثل تمام کارهای بیزانسی کار کردم و اگر فیگوری برایم مهم است به همان شکل صورتش را بزرگ تر کشیده ام.

فیگوراتیو می تواند فرمش آبستره باشد، رنگش آبستره باشد. به هر حال من برای خودم یک زبان دارم با تصویرم دارم حرف می زنم و امیدوارم که این تصویرم را یک کودک هم بفهمد. یک چینی، یک آفریقایی یا یک عرب هم بفهمد. من فیگوراتیو را به سبک خودم می کشم. فیگوراتیوی که روایی است. در کارهایم روایتگرم، همیشه بوده ام. در این روایت ها آبستره کار می کنم، اغراق می کنم. همین اغراق یک واژه تجریدی است. نرمی، گرمی و سردی ها را تنها با تجرید می توان نشان داد. من که نمی توانم مثلاً آتش بکشم و بگویم این گرم است، مگر اینکه قرار باشد شما را بخندانم.

مورد دیگر در آثارتان توجه به تاریخ هنر است. دقیقاً منظورم تعریف های تئوری است. نوشته های تان در بعضی کارها ارجاع به تاریخ است یا حتی یک اثر تاریخی را استفاده کرده اید. این نگاه به تاریخ را که بعضاً هم انتقادی است قبول دارید یا اینکه تنها با استفاده از آن یک ماده هنری را فراهم می کنید؟

به هر حال من تاریخ هنر را درس داده ام. آن را خلاصه کرده ام. این شاید دعوی خودخواهانه یی باشد، اما من می توانم مکاتب هنری را برای آدمی که هیچ سوادی ندارد، طوری توصیف و بیان کنم که مثلاً بفهمد فرق امپرسیونیسم با اکسپرسیونیسم چیست؟ فرق آبستره با فیگوراتیو چیست؟ یکی از شعورهایی که همیشه داشته ام ساده کردن این مکاتب بوده، در زمان قدیم در مجله کیهان مقاله می نوشتم. این مکاتب را درس داده ام. فقط می خواستم بدانید که من آدمی هستم که حر ف هایم را می گویم و از اینکه حرفی را بزنم نمی ترسم. سعی می کنم شعار نباشد. دلم می خواهد کاملاً صمیمی باشد. البته بعضی ها اعتقاد دارند که من فقط خودم را در کارهایم نشان می دهم. اما این طور نیست. هر چه هست و نیست را سعی می کنم نشان بدهم. من اگر چیزی را می نویسم، تا از صافی باطنم رد نشود، تا از صمیمیتم رد نشود به دلم نمی نشیند. در شروع آن ممکن است یک زرنگی باشد، یک شیرین کاری داشته باشد. صنعتی در آن باشد که جذاب و دروغی است. آدم می تواند ساده تر حرف بزند. این طوری طبیعی تر است، کودکانه تر است، نوعی بازی است. بالاترین حد شناخت هنری به نظرم رسیدن به همین کودکی است. کودکی که با صمیمیت رنگ می گذارد. مادرش را نقاشی می کند. چیزی که بدش می آید را با نقاشی کردنش نشان می دهد. من این کار را می کنم و امیدوارم که بتوانم بیشتر این کار را بکنم.

با صحبت هایی که در مورد آثارتان شد، ممکن است برای مخاطب این تصور پیش بیاید که نقاشی راحت است، اینکه یکی می تواند نقاش بشود و در هر لحظه که خواست بدون هیچ زمینه یی شروع کند به نقاشی کردن، با این تصور چه برخوردی باید داشت.

حرف شما درست است. اما به نظرم نقاشی خیلی راحت است، اصولاً هنر راحت است. اگر آدم بخواهد سخت بگیرد، مثل همین اغراق هایی که می بینیم و نقاش باید بنشیند تا اتفاق های مختلف و بعیدی بیفتد تا موضوعی به مخیله او برسد، اصلاً چنین آدمی دیوانه است. او نقاش نمی شود. این آدم این طور که رفتار می کند آدم نیست. هنر راحت است و همه می توانند نقاشی کنند. اگر من بتوانم این را القا کنم که هنر نقاشی طبیعی ترین استعداد بشری است، موفق بوده ام. این حرف را به خاطر تخصص خودم نمی گویم. در طول تاریخ شاهدیم که نقاشی همیشه بوده و نقاشی کرده اند. نقاشی به همین اندازه آسان است. آن انسان اولیه آمده و حتی آناتومی حیوان را هم کشیده است.حالاهم من سر کلاس هایم همین ها را تدریس می کنم.

منبع : روزنامه اعتماد

پرواز در قفس وطن / مینا استرآبادی

سعید کنگرانی بازیگر سرشناس ایرانی که بواسطه نقش آفرینی در تعدادی از ماندنی ترین آثار تاریخ سینما و تلویزیون ایران از قبیل سریال «دایی جان ناپلئون» و فیلم های «در امتداد شب» و «دایره مینا» به شهرت رسیده بود، در روز ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۸ در سن ۶۴ سالگی بر اثر ایست قلبی در بیمارستان فیروزگر از دنیا رفت. پیمان جعفری، از اهالی سینما، خبر درگذشتش را نیز تأیید کرد و بیان کرد که کنگرانی خود را برای فیلم رقص روی شیشه به کارگردانی مهدی گلستانه آماده می‌کرده‌است.

سعید کنگرانی بواسطه چهره جذاب خود نیز زبانزد بود و بدنبال هم آغوشی با گوگوش در صحنه ای از فیلم بیاد ماندنی «در امتداد شب» به کارگردانی کارگردان توانای ایران پرویز صیاد نیز پس از ۴۰ سال کماکان در ذهن ایرانیان باقی مانده است.
سکوت گوگوش در رابطه با درگذشت سعید کنگرانی، که حتی از بیان تسلیت خودداری کرده است، منجر به اعتراضاتی به او در شبکه های اجتماعی شده است.

سعید کنگرانی از کودکی در صحنهٔ تئاتر فعالیت می‌کرد. بعدها که بزرگتر شد در تئاتر «شهر قصه» به ایفای نقش پرداخت.

اولین حضور سعید کنگرانی در سینما در فیلم رضا موتوری بود. سپس با موج نو سینمای ایران همساز شد و برای کارگردان مطرحی چون داریوش مهرجویی در فیلم دایره مینا بازیگری کرد. فیلم سه سال توقیف بود و پیش از نمایشش در نقش جدی در فیلم سرایدار حضور یافت که وجهه دیگری به او بخشید و شروع خوب و متفاوتی برایش محسوب می‌شد.

بعد از آن ناصر تقوایی برای ایفای نقش «سعید» شخصیت کلیدی سریال دائی‌جان ناپلئون او را به بازی گرفت که به چهره‌ای ماندگار مبدل شد. بازیگری در فیلم جنجالی در امتداد شب برایش شهرت مضاعف و درآمد خوبی به‌همراه داشت. او محل سکونت خود را از خیابان پیروزی به کامرانیه انتقال داد و تبدیل به سوپراستار سینمای ایران شد، ولی این موفقیت دیری نپایید. کنگرانی بهمن فرمان آرا و شهره آغداشلو را از جمله افرادی برشمرد که در ناکامی او نقش پررنگی بازی کردند.
سعید کنگرانی در یکی از آخرین مصاحبه های خود با مجله «عصر اندیشه» گفته بود که‌ «سینما نابودم کرد»

پس از انقلاب ایران کنگرانی به بازیگری ادامه داد و در پرواز در قفس (۱۳۵۹) و فصل خون (۱۳۶۰) حبیب کاووش بازی کرد. فیلم گرداب (۱۳۶۱) آخرین فیلم او پیش از وقایع بعد بود که علی‌رغم تهیه‌کنندگی بنیاد مستضعفان توقیف شد.
پس از آن چند کارگردان برای ایفای نقش به او پیشنهاد کار دادند از جمله علی حاتمی برای فیلم مادر که او را برای ایفای نقش فرزند عارف مسلک خانواده (که بعدها امین تارخ آنرا پذیرفت) در نظر گرفته بود ولی کنگرانی در سال ۱۳۶۴ بدون ذکر دلیل ممنوع چهره اعلام شد و از ادامه فعالیتش جلوگیری به‌عمل آمد.

علی‌رغم تلاش فراوان، او نتوانست حکمش را تعدیل کند و در این مدت دائماً مورد بازخواست قرار می‌گرفت. نهایتاً در سال ۱۳۶۷ ایران را ترک کرد. یک سال در دبی اقامت گزید و سپس به کالیفرنیا در آمریکا رفت و به مدت ۱۶ سال از ایران و بازیگری حرفه‌ای دور ماند. وی پس از بازگشت به ایران در فیلم سینمایی ازدواج به سبک ایرانی (۱۳۸۳) ایفای نقش کرد. پس از آن قرار بود در فیلم فرزند صبح نیز بازی کند که موجباتش هرگز فراهم نشد.
کنگرانی در شهریور ۱۳۹۷ و پس از ۱۴ سال دوری از سینما، مجدداً در شبکه نمایش خانگی و در مجموعه «رقص روی شیشه» حضور پیدا نمود. وی در تیرماه سال۱۳۹۷ به بازی درتئاتر نیرنگ اورنگ درتماشاخانه سنگلج پرداخت.

با هم نگاهی می اندازیم به قاب¬های از تصاویر سینمایی او:


سعید کنگرانی و فروزان در نمایی از فیلم «دایره مینا» ساخته داریوش مهرجویی – ۱۳۵۳


سعید کنگرانی و خسروهریتاش در نمایی از فیلم «سرایدار» به کارگردانی خسرو هریتاش – ۱۳۵۵


سعید کنگرانی و گوگوش در نمایی از فیلم در امتداد شب به کارگردانی پرویز صیاد و تهیه کنندگی بهمن فرمان آرا – ۱۳۵۶


سعید کنگرانی و فخری خوروش در فیلم «پرواز در قفس» ساخته حبیب کاووش – ۱۳۵۷


سعید کنگرانی و و سوسن پرور در سریال تلویزیونی «دایی جان ناپلئون» – به کارگردانی ناصر تقوایی – ۱۳۵۷


سعید کنگرانی و داریوش ارجمند در نمایی از فیلم «ازدواج به سبک ایرانی» ساخته حسن فتحی – ۱۳۸۳

بازخوانی «خشت و آینه» / محمد سفریان

اشاره:
به بهانه پخش نسخه ترمیم شده فیلم «خشت و آینه» در فستیوال فیلم ونیز، گزارشی از جلسه نمایش این فیلم در لندن اش را بازخوانی می کنیم که حدود شش سال پیش و با حضور کارگردان شهره اش برای دوستداران سینما پخش شد.

چرا تاریک بود؟… “پاسخ مشخص است؛ شب بود.”
قصه ی اصلی کدام بود؟…”مگر شما قصه ای در این فیلم دیدید؟”
آن بچه نشانه ای بود از آینده ی ایران؟…” نه؛… آینده ی بشریت.”

این پرسش های همیشگی و پاسخ های همیشه غریب و دیگرانی از هم این دست، حاصل گفت و گوی دانشجویان مدرسه ی فیلم سازی لندن است با ابراهیم گلستان کارگردان نام آشنای سینمای ایران.
این گفت وگو که در سالن کوچک سینمای این مدرسه و در پی نمایش فیلم ” خشت و آیینه ” صورت می گرفت، حاصل حضور پس از سالیان ابراهیم گلستان در جمعی سینمایی بود؛ در فضایی ساده و صمیمی.
زمستان شش سال پیش بود که ، فیلم سینمایی ” خشت و آیینه ” ی ابراهیم گلستان برای دانشجویان مدرسه فیلمسازی لندن به نمایش در آمد تا فرصتی مغتنم باشد برای علاقه مندانی که به زحمت می توانند فیلمی از این فیلمساز پیدا کنند، غنیمت تر آنکه فیلمساز شهره اش هم دعوت مسئولین مدرسه برای جلسه ی پرسش و پاسخ را قبول کرده و خودش را به لندن رسانیده بود.

این فیلم حدود نیم قرن پیش در سینماهای ایران اکران شد؛ در شرایطی که آن روزها هنوز بازار فیلم های به اصطلاح روشنفکری رونق نگرفته بود و فیم های گاه و بیگاهی که به روالی مجزا از عادت مالوف ” فیلم فارسی “، ساخته می شدند معمولا در روستاها و مکان های غیر شهری ضبط می شدند؛ همین است که ساختن فیلمی روشنفکری در فضای شهری و قصه کردن از یک روایت و دغدغه ی همیشه برقرار آدمی( که هیچگاه رنگ کهنگی به خود نمی گیرد) از هر لحاظ سنت شکنی به حساب می آمد. تصاویر ضبط شده از خیابانها و ساختمان های اداری تهران در آن دوره و نماهایی از بازار آهنگرها و مسگرها و مغازه ها و کافه های آن دوره، شاید از جمله ویژگی های کمتر دیده شده ی این فیلم به حساب آید و جلوه ای از نگاشتن واقعیت دوران که کمتر از آن گفته شده.

فیلم، داستان یک شب از زندگی یک شوفر تاکسی و معشوقه ( مترس، شاید ) ش را نقل می کند که ناخواسته با کودکی در ماشینش مواجه می شود. وسوسه ی نگه داشتن کودک و تشکیل خانواده با زن، از سویی و مشکلات کسب رزق و ترس حرف دیگران از دیگر سو باعث می شود تا فیلم به تمام از همین دودلی ها و چندگانگی ها بگوید. سر آخر هم مرد، کودک را به نوانخانه می سپارد و زن هم (شاید) به جبران کرده مرد، از او جدا می شود.

البته نویسنده ی فیلمنامه بر این باور است که این فیلم هرگز داستانی ندارد. آقای گلستان در پاسخ به سوال یکی از حاضرین که از او درباره ی خط راستین داستان پرسیده بود؛ گفت:

“کدام داستان؟ مگر شما داستانی هم دیدید”
پرسش در ادامه به این صورت ادامه پیدا کرد که با توجه به خطوط فراوان قصه، ایده ی اولیه ی داستان چگونه در ذهن شما نقش بست ؟

“این فیلم داستان ندارد. بسیار ساده است. درباره ی ایده ی اولیه هم نظر خاصی ندارم. بعد این همه سال یادم رفته…”
لس بلر، کارگردان و مجری شبکه های تلویزیونی انگلستان که گرداننده ی این برنامه به حساب می آمد، به کودک گم شده ی فیلم اشاره کرد و گفت که در جایی خوانده آن کودک نشانه ای از آینده ی ایران است. اما آقای گلستان گفت که چنین نیست و این کودک در واقع از ادامه ی حیات و آینده ی بشریت نشان دارد.

شخصیت اول زن فیلم هم از جمله مواردی ست که به چشم می آید. تاجی احمدی با بازی در این فیلم، نامش را به عنوان بازیگری خلاق و کاربلد بر سر زبان ها انداخت و نشانه ای از زنانگی در سینمای ایران شد. برخی او را فروغ سینمای ایران خواندند و دیگرانی نشانه ای از آزادگی زن در هنر. در همین باب هم سوال و جوابی مطرح شد و آقای گلستان عنوان کرد که قدرت شخصیت زن فیلم خواست و اراده ی او بوده است. وی همچنین گفت که کار خلاقیت و آفرینش در نظام طبیعت بر عهده ی زنان است و زن فیلم او هم شخصیتی خلاق دارد که از ادامه ی حیات و زندگی می گوید.

این فیلم که به غایت ” دیالوگ ” محور است و بر قدرت فیلمنامه اتکا دارد در روزگار اکرانش، با استقبال منتقدین سینمایی آن دوره مواجه نشد و بسیاری بر علیه این فیلم موضع گرفتند…
در همین باب ابراهیم گلستان به نقل خاطراتی از آن دوران پرداخت،… او گفت که یکی از منتقدین بارها و بارها به سالن آمد و فیلم را دید، سرآخر برداشت و یک نقد منفی شدید بر فیلم نوشت که اسباب تعجب من شد. وی همچنین به منتقد روزنامه فرانسوی لوموند اشاره کرد که بی آنکه متوجه ماجرای اصلی یکی از پلانها شود، لب به انتقاد گشوده بود که این پلان بیشتر به پروپاگاندا مانند است.

ماجرا از این قرار است که در میانه ی هم آن وسوسه ها برای نگه داشتن و یا تحویل دادن کودک؛ مرد به رهگذری بر می خورد که او را به تحویل دادن بچه تشویق می کند و حرف هایی می زند از جنس عقل منفعت طلب. در ادامه هم آن کاراکتر مجری تلویزیونی از آب در می آید و برای مردم نسخه می پیچد که زندگی در کنار یکدیگر خوب است و شیرین است و نکوتر آنکه انسان دغدغه ی غم دیگران داشته باشد و به حال آشفته ی مردم رسیدگی کند. از قرار گفته های آقای گلستان، منتقد لوموند متوجه این همانی عابر و گوینده ی تلویزیون نشده بود و حرف های مجری را بی دلیل و از پروپاگانداهای معمول سینمایی انگاشته بود.

کیفیت فنی تصاویر ضبط شده و باز بودن دست فیلمساز در انتخاب بازیگران و شیوه های ضبط پلان ها هم از جمله ی دیگر مباحث مطرح شده بود.

آقای گلستان گفت که تمام کار توسط یک گروه چهارنفره صورت گرفته و امکانات چندانی به میان نبوده تا جایی که شخصیت اول فیلم هم به جبر در امور تدارکات شرکت می کرده. وی همچنین گفت که بیشینه ی نماها و نورها را او خود انتخاب می کرده و بعد فیلمبردار ضبط می کرده. او گفت که من یک عکاس بودم و با چند و چون کار با دوربین آشنایی دارم. وی همچنین از زکریا هاشمی و دیگرانی گفت که در آن دوره سینماگر حرفه ای به حساب نمی آمدند اما بعدها در این کار پیشرفت کردند. در همین بحث بود که شرکت کننده ای از نور کم پلانها در صحنه های آغازین فیلم پرسید.
“بله تاریک بود. پاسخ ساده است، چون شب بود”
این فیلم در تمام قسمت هایش هرگز از موسیقی متن بهره نگرفته و ساز و آوازی( به جز قسمت های کوتاهی که در کافه ضبط شده) در کار میان نیست. هم این موضوع هم محل پرسش یکی از حاضرین شده بود، که چرا بر خلاف روال معمول سینمای آن دوره این فیلم از موسیقی بهره نگرفته؟

“من ایرانی ام. در ایران دنیا آمده ام. اما این دلیل نمی شود که هر کار بقیه کردند و روال بود من هم بکنم. من کار خودم را می کنم…”

بحث خانه نشینی و فیلم نساختن گلستان در سالهای فراوان پس از آخرین فیلمش هم چنان همیشه، مورد سوال بود. یک از حاضرین پرسید که چرا شما بعد از آخرین کارتان ( اسرار گنج دره جنی) دیگر هر گز فیلم نساختید؟ آقای گلستان هم در پاسخ عنوان کرد که سینما و فیلم سازی امری پر خرج است و من هیچگاه حمایت دولتی نداشتم. او گفت که دولت وقت بر علیه فیلم های من بود و من هم برای فیلم سازی پول نداشتم.
این بحث در ادامه با مثال خلف یکی از حاضرین و برقرار بودن این شرایط برای ساخت فیلم اسرار گنج دره جنی ادامه پیدا کرد…
” موضوع آن فیلم فرق داشت. من به عنوان یک انسان ایرانی احساس می کردم باید این حرف را بزنم و این فیلم را بسازم. برای آن کار من پول قرض کردم و اموالم را فروختم. اگر بیشتر هم لازم بود می کردم. آن حرف ها را باید می زدم و آن موضوع کاملا فردی بود ”

سینمای ایران و شیوه ی پیگیری آن توسط ذائقه و نگاه غربی هم انگار وصله ی همیشه چسبیده به مجالسی اینچنینی باشد. این بار هم مثال همیشه، دانشجویان جوان مدرسه از سینمای ایران پرسیدند و دلایل عقب ماندنش از قافله ی جهانی. آقای گلستان در پاسخ به این سوال گفت که ذهن فیلم ساز ها در ایران آنقدر ها فعال نیست. وی گفت نمونه های کار خوب هم هست، مثلا اصغر فرهادی که من سه تا از فیلم هایش را دیده ام. فیلم های خوبی اند. این یعنی که ذهن او کار می کند اما درباره ی بقیه چنین نیست متاسفانه.

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او … / محمد سفریان

نود و نه سال قبل و در روز یازدهم نوامبر سال ١٩١٨؛ عاقبت کابوسی چهارساله؛ که به بزرگترین جنگ تاریخ شهره شده پایان یافت.
جنگی که در پی یک ترور یک سویه اتفاق افتاد و در کوتاه زمانی؛ قدرت های بزرگ و دودمان های سلطنتی بسیاری را به جان هم انداخت. اتفاقی که از جوانب بسیاری حائز أهمیت تاریخی ست و هنوز و از پس عبور صد سال؛ مستلزم تحقیق و پژوهش بسیار و بسیار.
این جنگ نقشه جغرافیا و نمودارهای قدرت و ثروت را در چهارسوی دنیا تغییر داد و برای نخستین بار پس از رونق گرفتن علوم انسانی و پایه های تمدن و تعقل در سده های بعد از رنسانس؛ دیگر بار طبیعت درنده خو و توحش آدمیزاد را عیان کرد.
در این جنگ برای نخستین بار (در عصر معاصر و به گونه ای در تمام تاریخ) غیر نظامیان در مقیاس وسیعی قربانی جنگ شدند و دامنه آتش و دود از جبهه های جنگ فراتر رفت و شهر ها و خانه ها و زندگی های معمول را نشانه گرفت.
شیوه های نوین جنگی که پیشتر در حد تئوری و موضوع کلاس های نظام بودند؛ جامه عمل به تن کردند و خاکریزها و سنگرها به شیوه های جدیدتری سر و سامان گرفتند.
نیروهای هوایی و استفاده از جنگ افزارهایی که با آسمان پیاما ها حمل می شدند و همچنین؛ نخستین استفاده از بمب های شیمیایی در همین جنگ صورت گرفت.
از این آمار و گفته های کلی هم که عبور کنیم؛ می ماند آبادی هایی که به عبور ایام جان گرفتند و صاحب هویت شدند؛ خیابان ها و کلیساها و إماکنی که از پس صدها سال زیستن؛ بستر زندگی و شور و شوق و غم و دلتنگی و همراه و همپای انسان شده بودند… همان ها که در اعجابی بسیار غمگنانه در کوتاه زمانی بدل به خاک و نیستی شدند و چنان که گویی؛ بودنی نبوده از آغاز.
و قربانی دیگری که صد البته؛ هم از قصر و شوکت شاهان گران تر بود و هم از رفاقت شهرها و آبادی ها؛ هم از تاریخ مرزها و سنتها و هم از نام رومانوف ها و عثمانی ها؛ : «جادوی بی قیمت حیات ».
در این جنگ هم مثال تمامی دیگر درگیری های میان آدمیزاد؛ بسیاری از زنان و مردان و کودکان؛ بی انتخاب خودشان؛ از حق مسلم زیستن محروم شدند و بی آنکه آرمان و یا حتی تعریفی از آزادی و دفاع و ناموس و وطن و … در سر داشته باشند؛ قربانی زیاده خواهی و بی عدالتی اهل قدرت و زبان بی منطق جنگ شدند.
به اینها همه علاوه کنید؛ مرگ هزاران عشق و انتظار آن همه زن و کودک در خانه نشسته که آرزوی در آغوش گرفتن مرد خانه را با خود به گور بردند و نابودی هزار «زنده» دیگری که نعمات زمین را از همیشه ی تاریخ با آدمیزاد شریک بوده اند. از آن همه حیوان خانگی؛ تا جنبندگان در آب و دریا که همه و همه بی هیچ دفاعی؛ جز از مرگ چاره ای نداشتند.
در ادامه این صفحه یادبود؛ عکس هایی ماندگار از این رویداد تلخ را آماده ی نمایش کرده ایم؛ باشد که در این روزگار که بوی جنگ طلبی و دعوا؛ از خاور تا باختر را گرفته؛ هر یک به سهم خود با مرور این کلمات و تامل در عمق این تصاویر؛ گامی در جهت دور شدن از جنگ برداریم و در پاس داشتن حق حیات و سلامت مادر طبیعت بیشتر از قبل بکوشیم.

سگی ملبس به جامه رزم سربازان آلمانی – ۱۹۱۵

 

دفن اسبهای مرده در جریان جنگ

سربازهای کشته شده رومانیایی

کلیسایی ویران شده، بدل به پناهنگاه موقت سربازان مجروح آمریکایی شده است

سربازان هندی در خدمت ارتش فرانسه

مادر و کودکی در فرانسه ماسک ضد گاز پوشیده اند.

سرباز بریتانیایی در دهانه توپ ۳۸ کالیبر

پیاده کردن اسبی در ترکیه، به عنوان تجهیزات جنگی ارتش اتریش – مجارستان

یک فرمانده فرانسوی کنار گورستانی ایستاده که سربازان کشته شده در خط مقدم در آن مدفون شده اند.

توپچی کشته شده ی آلمانی یک هفته پیش از پایان جنگ – ۴ نوامبر سال ۱۹۱۸


سربازانی پشت سنگر حین نامه نوشتن برای خانه.

ا

یک تفنگدار دریایی، زنی را در جریان رژه بازگشت به وطن، در پایان جنگ جهانی اول می بوسد.

توضیح تیتر:
تیتر فوق مصرع نخستین از سروده ای بلند است که محمد تقی بهار أدیب و شاعر ایرانی در نکوهش جنگ و مدح صلح ساخته است. اگر از جمله ی کنجکاوان و اهالی پی گیر ادبیات هستید؛ می توانید نسخه ی کامل این سروده ی به غایت آموزنده و فکر برانگیز را در دیگر صفحه ی بخش فرهنگی خبرنامه ی خلیج فارس دنبال کنید.

بازارچه کتاب عربیِ جویس به روایت تصویر/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:


مرد رویاهای من

 

نویسنده: دوریس دوری
مترجم: علی عبداللهی
ناشر: کتابسرای نیک
تعداد صفحات: ۷۹ صفحه
قیمت: ۸۰۰۰ تومان

 

دوریس دوری نویسنده کتاب «مرد رویاهای من»، یکی از شاخص‌ترین نویسندگان زن کشور آلمان است. وی برنده جایزه ارنست هوفیشتر و جایزه بتینا فون آرنیم مجله بریگیته است. این نویسنده پرکار، در سال ۱۹۹۹، اولین رمانش را با نام «حالا چه کنیم؟» منتشر کرد. از این نویسنده آثار پرفروشی منتشر شده است، از آن‌ها می‌توان به «آن‌ها از من چه می‌خواهند؟»، «برای همیشه و تا ابد»، «آیا من زیبایم؟» و «پیراهن آبی» اشاره کرد.
نوشته‌های دوریس دوری دارای متنی لطیف و زنانه است. نمونه بارز این توصیف را می‌توان در داستان «مرد رویاهای من» یافت. «مرد رویاهای من» بیانگر تلاش زنی است در جستجوی خود به بهانه یافتن مرد رویاهایش؛ زنی احساساتی که به خاطر شرایط زندگی‌ مبتذلش احساس تهی بودن می‌کند و در تلاش برای گریختن از آن است. او در این میان دلبسته مردی آس و پاس و کثیف می‌شود؛ عشقی یک طرفه و با خیال اینکه از ابتذال زندگی معمول خود بگریزد.
داستان، ما را به آمریکای لاتین، پرو و ویرانه‌های ماچوپیچو می‌برد، تا با شخصیت‌های داستان تمدنی عظیم اما ویرانه آشنا شویم و تکامل دو فرد را از دو زاویه نظاره کنیم.
نویسنده در داستان «مرد رویاهای من» با زبانی عینی و تصویرگرا سخن می‌گوید نه سخنانی پیچیده و تحلیلی، نویسنده سعی دارد تا خواننده اتفاقات داستان را همچون فیلمی در ذهن خود متصور سازد.
دوریس دوری، در این کتاب، ما را به پانصد سال قبل، در آثار نقاشان ایتالیایی در فلورانس، در دربار مدیچی‌های معروف می‌برد تا از این رهگذر، پیوند گذشته و اکنون و دغدغه‌های پایان ناپذیر بشری را نظاره‌گر باشیم.

یولیسس و عربی

 

نویسنده: جیمز جویس
تصویرگران: «رابرت بری»، «جاش لویتاس»، «دیوید لاسکی» و «آنی ماک»
مترجم: شهریار وقفی پور
ناشر: چترنگ
تعداد صفحات: ۵۲ صفحه
قیمت: ۱۷ هزار تومان

 

جیمز جویس، نویسنده پرآوازه ایرلندی، از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم است. جویس با مجموعه‌داستان «دوبلینی‌ها» (۱۹۱۴) پا به عرصه نویسندگی گذاشت. داستان کوتاه «عربی» از این مجموعه جزء تأثیرگذارترین آثار او، روایت ارزش‌ها و نگرانی‌های انسان در قرن بیستم است. او یولیسس را به عنوان ستاره درخشان کارنامه خود و بزرگ‌ترین رمان قرن بیستم ثبت کرد. یولیسس روایت یک روز تابستانی همراه با استیون دِدالوس، لئوپولد بلوم و مالی بلوم است.
این اثر از مهم‌ترین آثار نوشته‌شده با تکنیک جریان سیال ذهن است. جویس با به کارگیری متدهای زبانی و ادبی به گونه‌ای متفاوت، به خلق دنیایی جدید از کلمات دست زده است. از این رو آثار وی همواره جزء دشوارترین کتب ادبی محسوب می‌شود و به سبب این دشواری بسیاری از لذت مطالعه آن‌ها محروم مانده‌اند.
در همین راستا رمان‌های مصور به مطالعه ساده‌تر این آثار بدون تغییر در متن اصلی کمک می‌کند. نشر چترنگ آثار برجسته و کلاسیک جهان را به صورت رمان مصور، ترکیب متن و تصویر، منتشر کرده است و عنوان کرده که در تلاش است تا با رواج این گونه ادبی، مطالعه آثار کلاسیک را برای مخاطبان مطبوع‌تر سازد.

 

 

گنج نامه (داستان های گنج نمکی)

 

 

نویسنده: احمد اخوت
مترجم: فرشاد رضایی
ناشر: نشر افق
تعداد صفحات: ۱۴۴ صفحه
قیمت: ۱۱ هزار و ۵۰۰ تومان

 

 

این کتاب ۳ داستان از نوشته های ویلیام فاکنر را در بر می گیرد که همگی شان درباره گنج هستند. نام کتاب هم به همین دلیل گنج نامه گذاشته شده است. اصطلاح گنج نمکی، ریشه در جنگ داخلی آمریکا دارد. در آن زمان این ضرب المثل بین مردم متداول بود که «نقره هایت را چال کن و هرچه گیرت آمد، بخور!»
یکی از داستان های کتاب، «طلا همیشه نیست» با همین عنوان در زمان حیات نویسنده و توسط خود فاکنر منتشر شد و اکنون در مجموعه داستان هایش چاپ می شود. داستان «گنج» هیچ گاه به اسم خود نویسنده چاپ نشد و تنها به صورت جزئی از یک رمان منتشر شد؛ بار اول در رمان دهکده و مرتبه دوم در قالب فصل دوم رمان «اسب های خالدار». این ترجمه، این امکان را به داستان مذکور داده که برای اولین بار به اسم خود فاکنر چاپ شود. داستان سوم کتاب هم با عنوان «عمه مولی» یک اثر ترجمه – تالیفی است. یعنی در اصل، در مجموعه «موسی نازل شو» به صورت پراکنده چاپ شده است. این داستان توسط فاکنر در قالب داستان بلندتری با نام «آتش و اجاق» آورده شده است.
علاوه بر داستان ها، ۲ پیوست هم در این کتاب چاپ شده و عناوین مختلف کتاب به این ترتیب است:
سرآغاز، گاهشمار زندگی و آثار ویلیام فاکنر، گنج نمکی، گنج، طلاه همیشه نیست، عمه مولی، پیوستی بر لوکاس بوشام، رهنمودهای ویلیام فاکنر درباره داستان نویسی.
همه مقدمه هایی که برای داستان ها نوشته شده اند، به علاوه سرآغاز، گاهشمار و گنج نمکی به قلم احمد اخوت نوشته شده اند و ۳ داستان «گنج»، «طلا همیشه نیست» و «عمه مولی» نوشته های فاکنر هستند. داستان های کتاب از نظر مضمونی دو وجه دارند؛ اول موضوع گنج قلابی است و وجه دوم، ریشه در این رباعی خیام دارد: «آن قصر که جمشید در او جام گرفت….»
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
لوکاس در تاریکی هم کاملا می دانست باید از کدام مسیر برود و راهش چگونه است، چون در همین مزرعه به دنیا آمده بود، آن هم بیست و پنج سال پیش از ادموندز که حالا مالکش بود.
روی این زمین کار کرده بود، تقریبا از وقتی که دیگر آن قدر بزرگ شده بود که می توانست خیش را سرپا نگه دارد و کار کند. از بچگی و نوجوانی تا وقتی مرد شد، در سرتاسر این کِشتگاه شکار کرده بود. بعد دیگر دنبال شکار نرفت، نه اینکه چون دیگر مرد شده بود شب ها یا روزها نمی توانست دنبال شکار برود، بلکه بیشتر به این خاطر که احساس می کرد شکار خرگوش یا ساریگ در شان و منزلتش نیست و برایش افت دارد. او حالا نه تنها پیرترین کارگر مزرعه بلکه مسن ترین فرد زنده در کِشتگاه ادموندز بود، یعنی پیرترین زاد و رود مک کاسلین. بماند که در چشم هم ولایتی هایش او نه از خاندان مک کاسلینِ بزرگ بلکه ثمره یکی از برده های مک کاسلین بود؛ تقریبا هم سن و سال آیزاک مک کاسلین که به لطف حمایت مالی روت ادموندز و پولی که به او می داد در شهر زندگی می کرد و اگر حق و عدالتی در کار بود او، لوکاس، الان باید مالک زمین و همه دارایی هایش می بود، اما افسوس که مردم از این ها خبر نداشتند و نمی دانستند که پدربزرگ همین لوکاس، یعنی کاس ادموندز پیر، او را از هر حق و میراثی محروم کرده است. سنش را بخواهید هم سن آیزاک، تقریبا به سن و سال باک و بادی مک کاسلینِ پیر بود. در زمان حیات این دو نفر بود که پدرشان کاروترز مک کاسلین این کِشتگاه را از سرخپوست ها پس گرفت، یعنی در آن زمان های قدیم که مردم، سیاه و سفید، همه مرد بودند.

 

 

مرد خیلی راحت؛ یک چالش با احساس

نویسنده: اریک امانوئل اشمی

مترجم : مرسده مهدی‌پور
تعداد صفحات: ۱۲۴ صفحه
ناشر: نشر کتاب پارسه
قیمت: چهار هزار تومان

 

اریک امانوئل اشمیت را پیشتر با کتاب‌های «خرده‌جنایت‌های زناشویی»، «مهمانسرای دو دنیا»، «موسیو ابراهیم» و… شناخته‌ایم. آثار این نویسنده فرانسوی به زبان‌های مختلف ترجمه شده و نمایشنامه‌هایش در بیش از پنجاه کشور از جمله ایران به روی صحنه رفته است.
اشمیت دکترای فلسفه نیز دارد و تاکنون چندین جایزه از جمله جایزه تئاتر مولیر فرانسه، بهترین مجموعه داستان گنکور و آکادمی بالزاک را نصیب خود کرده است.
در بخشی از این نمایشنامه می‌خوانیم:
«خنده شما زخم می‌زنه، محکوم می‌کنه، تحقیر می‌کنه، بی‌آبرو می‌کنه، خنده‌ای پر از شرارته. طوری می‌خندید انگار دارید فحش می‌دید، برای آروم کردن خودتون و توهین به دیگران. اگه خنده شما من رو کوچک کنه، باعث بزرگی شما نمی‌شه؛ فقط از هم دورمون می‌کنه…»

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ لیلا سامانی

جنگ و حادثه و خبر؛ از همیشه‌‌ی تاریخ؛ پای اهل قصه و نویسنده و ماجراجو را هم به صحنه باز کرده است؛ اما غالبا در حوادثی تا به این حد بزرگ و تاثیر گذار؛ خود ماجرا؛ بر تخیل و قدرت قلم چیره می شود و بسیاری از سربازها و یا انسانهایی که به هر نحو درگیر حادثه بوده اند؛ انگار که بی اختیار از حکم حادثه اطاعت می کنند و برای نگارش و ثبت وقایع قلم به دست می گیرند.
جنگ جهانی اول هم از جمله‌‌ی همان حوادث غریب و یگانه است که بازتاب فراوانی در دنیای ادبیات داشته است؛ چه از منظر روایات صادقانه و چه آنجا که رد پای تخیل و داستان هم به وقایع انفاقیه باز می شود.
همکارمان؛ لیلا سامانی در پژوهشی جالب توجه؛ برخی از این آثار را معرفی کرده و از دلایل ماندگاری‌‌شان گفته؛ با هم بخوانیم.

 

«وداع با اسلحه» – ارنست همینگوی

ارنست همینگوی، یکی از تصویرگران زبردست این رزم‌گاه است. او به سبب حضورش در جنگ‌های پیاپی، پوچی این پدیده‌ی شوم را از نزدیک لمس کرده‌بود و نظاره‌گر لگدمال شدن آرمان جوانان هم‌نسلش بود، راوی این سرخوردگی‌ها شد و برای تقدیس زندگی، از داستانهای عاشقانه‌ای گفت که در تقابل با جنگ و نیستی سر بر می‌کشیدند. او با به تصویر کشیدن جلوه‌های گوناگون مرگ، اعجاز عشق را والاترین موهبت هستی برشمرد. رمان «وداع با اسلحه» او که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد، براساس عشق آتشین خود او بود به پرستارش «اگنس فون کوروسکی»، زمانی که در جریان مجروح شدنش در جنگ جهانی اول، در بیمارستانی در ایتالیا بستری بود. همینگوی در این اثر قصه‌گوی شور و شیدایی «فردریک هنری» ستوان عاشق‌پیشه‌ی آمریکایی به یک پرستار زیبای انگلیسی به نام «کاترین برکلی» شده‌است. او شکفتن این مهر و عشق را در برابر جلوه‌گر شدن هراس و نفرت زاییده از دل جنگ قرار داده‌است و در نهایت حقیقت جنگ را پیش چشم خواننده هویدا می‌کند، جنگی که نتیجه‌اش جز پوچی و نابودی امیدها و آرزوها نیست:
« و اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهایی که پر افتخار بودند؛ افتخاری نداشتند و قربانیان مانند انبارهای خواربار شیکاگو بودند که با موجودی گوشت کاری نمی کردند جز این که دفن اش کنند . کلمه های بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدن شان را نداشت و سرانجام فقط اسم مکان ها آبرویی داشتند. کلمه ها مجرد مانند افتخار و شرف و شهامت یا پوچ در کنار نام های دهکده ها ، شماره ی جاده ها ، شماره ی فوج ها ، وتاریخ ها ، ننگین می نمود» (ترجمه – نجف دریابندری)

 

 

«توپ‌های ماه اوت» – باربارا تاکمن

می توان ثابت کرد که بزرگترین آثار غیر داستانی به اندازه آثار داستانی دلچسب و تاثیر گذارند. روایت تاکمن و شرح ریز بافت او از جزییات ویرانی های تراژیک سی روز نخست جنگ جهانی اول، یکی از این نمونه هاست. او پس از گذر از فصل‌های مقدماتی، و توصیف جزئی‍ات از وقایع آغازکننده آن جنگ بزرگ، بر روی تاریخ نظامی متخاصمان، با تأکیدی ویژه بر قدرت‌های بزرگ، متمرکز شده‌است.
توپ‌های ماه اوت روایتی‌‌ست از مراحل آغازین جنگ جهانی اول، از تصمیم دول اروپایی برای ورود به جنگ تا عملیات نظامی مشترک فرانسویان و بریتانیایی‌ها برای متوقف ساختن پیشروی آلمانی‌ها در خاک فرانسه. تاکمن ضمن شرح ماوقع ماجرا، برای خواننده از بحث‌ها، طرح‌ها، استراتژی‌ها، رخدادهای جهان، و احساسات جهانیان پیش و طی جنگ بزرگ روایت کرده‌است. این کتاب کتاب برنده جایزه پولیتزر در سال ۱۹۶۳ در بخش آثار عمومی غیر داستانی شد.


 

«وداع با همه آن چیزها» – رابرت گریوز

 

رابرت گریوز از سرباز واحد تفنگداران سلطنتی بریتانیا در جنگ اول جهانی به یکی از برجسته‌ترین رمان‌نویسان و شاعران بریتانیایی تبدیل شد. او جایزه یادبود جیمز تیت‌بلک و‌هاثورن را که قدیمی‌ترین جوایز ادبی بریتانیایی هستند در ۱۹۳۴ دریافت کرد. جز این، دو رمان تاریخی مهم گریوز یعنی «منم کلودیوس» و «خدایگان کلودیوس» در ۱۹۹۸ از سوی کتابخانه مدرن در فهرست صد رمان بزرگ انگلیسی‌زبان در قرن بیستم قرار گرفت و در سال ۲۰۰۵ نیز از سوی مجله تایم به‌عنوان دو تا از صد رمان بزرگ انگلیسی‌زبان از ۱۹۲۳ تا امروز انتخاب شد.
اما وقوع جنگ جهانی اول و پی‌آمدهای فاجعه بار آن از «گریوز» یک معلول روانی ساخت، تا جایی که خاطرات سالهای شوم جنگ بر سراسر زندگی او سایه افکند. «گریوز» خاطرات خود را در کتابی به نام «وداع با همۀ آن چیزها» به تصویر می‌کشد و اگر چه سعی دارد واقعا با تمام آن خاطرات وداع گوید، ولی پس از سالها تلاش قادر نیست آنها را از ذهن خود بزداید.

مجموعه اشعار زیگفرید لورن ساسون

 

این شاعر، نویسنده و سرباز انگلیسی، شهرتش را مرهون شعرهای ضد جنگ و خودزندگی‌نامه‌های داستانی‌‌اش است. تا پیش از شروع جنگ جهانی بیشتر اشعار او دربرگیرنده ی مضامین عاشقانه بود، اما با شروع جنگ جهانی اول و پیوستن ساسون به ارتش دریچه ی جدیدی بر دنیای شعرش باز شد.

او در جنگ جهانی اول دلاورانه در فرانسه جنگید و دوبار به شدت زخمی شد. او دو قطعه از مشهورترین شعرهای ضد جنگش را در ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ منتشر کرد؛ زمانی که همچنان در ارتش خدمت می‌کرد. این شعرها موجب شهرت او شدند. کمی بعد او را به یک آسایشگاه فرستادند. ساسون در آنجا ویلفرد اوون را ملاقات کرد که مانند خودش شاعری صلح‌جو بود. آن‌ها دوستان نزدیکی شدند و اوون از ساسون تأثیر پذیرفت. کمی بعد اوون در جبهه درگذشت و ساسون آثار او را پس از مرگش منتشر کرد. بیشتر شعرهای او در دو مجموعه «شعرهای گردآوری شده» و «مسیر صلح» منتشر شده‌اند.

در میان دستخط‌‌های به جا مانده از ساسون، نامه‌‌ای هست که در آن خطاب به دوستش نوشته است: « من باور دارم که این جنگ که ابتدا به عنوان نبردی در راه آزادی آغاز شده ‌بود دیگر به جنگی برای تجاوز و فتح تبدیل شده ‌است. من به چشم خود درد و رنج سربازان را می‌بینم. من دیگر بیش از این قادر به تحمل مصیبتی نیستم که به اعتقاد من منجر به ستمگری و شرارت می‌شود.»

 

«در جبهه‌‌ی غرب خبری نیست» – اریش ماریا رمارک

این کتاب از جملهی ضد جنگ ترین آثار این حوزه است. یک تصویر تماما حقیقی از نیروی پشت سنگر آلمان در جریان جنگ جهانی اول که از دریچه چشمان پاول بویمر سرباز جوان داوطلب آلمانی دیده می شود که شورو حرارتش برای شرکت در جنگ به سرعت فروکش می کند و نبرد دیگری را آغاز می کند برای حفظ انسانیتش.
رمارک در سال ۱۹۶۳ در مصاحبه‌ای گفت: «مسئله‌ی اصلی من، مسئله‌ای کاملا انسانی بود، اینکه جوانان ۱۸ ساله را، که در واقع باید در برابر زندگی قرار می‌گرفتند، به ناگهان در برابر مرگ قرار داده بودند و اینکه چه اتفاقی برای آنان می‌افتد. به این دلیل هم من کتاب “در غرب خبری نیست“ را نه کتابی در باره‌ی جنگ، بلکه کتابی در باره‌ی پس از جنگ می‌دانم، چون پرسش این کتاب این است که چه بر سر ما خواهد آمد؟ ما پس از این، پس از تجربه‌ی مرگ، چگونه می‌توانیم زندگی کنیم؟»
او و تعدادی از دوستان مدرسه‌اش تحت تأثیر سخنرانی‌های میهن‌پرستانه‌ی معلمشان، داوطلبانه در ارتش نام‌نویسی کرده‌اند. اما پس از تجربه‌ی ده هفته آموزش وحشیانه و طاقت‌فرسا زیرنظر سرجوخه‌‌ای خشن و بی‌رحم؛ به این نتیجه می‌رسند که حس ملی‌گرایی و وطن‌پرستی که با اعتقاد به آن به ارتش پیوستند، اکنون به نظرشان پوچ و توخالی می‌رسد و جنگ چهره‌ی باشکوه و غرورآفرینش را نزد آنها از دست می‌دهد.
این راوی زخم خورده با ریزبینی جزئیات زندگی در جبهه را شرح می‌دهد، از حملات گازی و بمباران‌ها گرفته تا زخم‌های مهلک و بیماری‌های کشنده و حمله‌ی موش‌ها. این توصیف‌ها موجب شده است که این کتاب از بهترین کتاب‌هایی باشد که خطرات و دشواری‌های جبهه‌های جنگ و اثرات مخرب جنگ بر انسان‌ها را به تصویر کشیده‌اند.

چه باشد از بلای جنگ صعب‌‌تر؟

اشاره:
محمد تقی بهار؛ أدیب، شاعر، نویسنده و سیاستمدار ایرانی؛ در کشاکش روزهای بسیار پر تلاطم ایران و در هیاهوی مشروطه خواهی، در زمانی که صلح هنوز به یک آرمان مدنی بدل نشده بود و تشکلات انسانی سعی در گسترده معنی واژه نداشتند خالق اثری شد که خبر از ستایش صلح در کنه اندیشه او دارد.
او همچنین این صلح دوستی را با شیرین ترین کلام با نفرت از جنگ هم در آمیخته تا حاصل؛ ابیاتی شوند همه درّ و گوهر ناب و معلمطریقت شاد زیستن و بی آزار بودن.
در ادامه ی مجموعه مطالبی که به بهانه ی سالروز آخر گرفتن جنگ جهانی اول خدمت تان ارائه کردیم؛ صورت کامل این شعر را در همین صفحه از پی می آوریم؛ خواندن و اندیشیدن به معانی لغاتش؛ بی گمان خالی از سود نخواهد بود…

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کز او بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر؟
که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر، غذای او
همی زند صلای مرگ و نیست کس
که جان برد ز صدمت صلای او
همی دهد ندای خوف و می‌رسد
به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان
به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور گرد پارهٔ شکر
فتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بروزد
به حلقها گره شود هوای او
به رزمگه خدای جنگ بگذرد
چو چشم شیر لعلگون قبای او
به هر زمین که بگذرد، بگسترد
نهیب مرگ و درد ویل و وای او
جهانخواران گنجبر به جنگ بر
مسلط‌اند و رنج و ابتلای او
ز غول جنگ و جنگبارگی بتر
سرشت جنگباره و بقای او
به خاک مشرق از چه رو زنند ره
جهانخواران غرب و اولیای او؟
به نان ارزنت بساز و کن حذر
ز گندم و جو و مس و طلای او
به سان که که سوی کهربا رود
رود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی
نه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی
مخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشک چشم رنجبر
مبین به چشم ساده در غنای او
عطاش را نخواهم و لقاش را
که شومتر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی
عطای وی کریه چون لقای او
کجاست روزگار صلح و ایمنی؟
شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری؟
حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم