خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

بازارچه کتاب پیاده روی در ماه/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

 

کفش‌های ایتالیایی

نویسنده: هنینگ مانکل
مترجمان: امیر یدالله پور
ناشر: آگه
تعداد صفحات: ۳۸۴صفحه
قیمت: ۴۰ هزار تومان

 

 

 

 

هنینگ مانکل نویسنده سوئدی است که در کشور خود و ایران به دلیل نوشتن رمان‌های پلیسی با محوریت شخصیتی به نام کارگاه کورت والاندر معروف است، اما «کفش‌های ایتالیایی» رمانی پلیسی نیست و از جمله آخرین آثار اوست. او در سال ۲۰۱۵ درگذشت.
به گفته یدالله پور شخصیت اصلی «کفش‌های ایتالیایی» جست‌وجوگر است. او از ابتدای رمان به دنبال شخصیتی است که در فصل آخر او را پیدا می‌کند. پیرمرد در جزیره اجدادی خود تنها زندگی می‌کند، تا اینکه یکی از دوستان به دیدنش می‌آید و درخواست می‌کند تا برکه‌ای را که در دوره جوانی قولش را داده به او نشان دهد. به همین دلیل او مجبور می‌شود تا جزیره را ترک کند و در این سفر هم با گذشته‌اش مواجه شده و هم شخصیت گم کرده را جست‌وجو می‌کند.
هرچند فصل‌های این رمان با عناوین موومان یکم تا چهارم نامگذاری شده، اما روند قصه چندان موسیقایی نیست. داستان در حدود یکسال، از سرمای زمستان تا سرمای زمستان سال بعد اتفاق می‌افتد قصه مبتنی است بر تغییر فصل‌ها.

 

 

پیاده‌روی در ماه

نویسنده: مصطفی مستور
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۳۷ صفحه
قیمت: ۷ هزار و ۵۰۰ تومان

 

آخرین کتابی که چشمه پیش از این از مستور چاپ کرد، رمان «عشق و چیزهای دیگر» بود که اواسط زمستان سال گذشته چاپ شده و تا اسفند همان سال به چاپ چهارم رسید. «عشق و چیزهای دیگر» داستان عاشقی یک پسر جوان و چگونگی رسیدن به معشوقش را شامل می‌شود و یازدهمین کتابی است که چشمه از مستور چاپ کرده است. حالا دوازدهمین کتاب این نویسنده که چشمه منتشر کرده، به عنوان بیست و هفتمین کتاب مجموعه «تئاتر» این ناشر به چاپ رسیده است.
صحنه این نمایشنامه یک کافه کوچک است و شخصیت‌ها با توجه به میزشان در این کافه معرفی شده‌اند. به این ترتیب کافه مذکور، ۵ میز دارد که شخصیت‌هایشان این‌چنین هستند:
میز اول: سیامک ۳۲ ساله، هاله ۲۳ ساله و کیانوش ۲۷ ساله. میز دوم: شیوا ۳۳ ساله، مینو ۳۵ ساله و فرشته ۲۵ ساله. میز سوم: باغ‌آبادی ۴۸ ساله، سیروس ۳۲ ساله و گلپا ۵۸ ساله. میز چهارم: ترانه ۲۳ ساله، مانی ۲۶ ساله، بهمن ۳۰ ساله و فرزانه ۲۸ ساله. میز پنجم: مازیار ۳۰ ساله و رضا ۴۳ ساله.
در قسمتی از این نمایشنامه می‌خوانیم:
مینو: خیلی وحشتناکه!
شیوا: فیلم اسپیلبرگ؟
مینو: نه، این‌که دستت تو شکم کوسه باشه و تو ازش فرار کنی که یه تیکه دیگه از بدنت رو نخوره، خیلی وحشتناکه.
شیوا: مینو، نگفتی تو غواصی چی دیدی؟ حسابی کنجکاو شدیم.
مینو: [مکث طولانی.] حوالی ظهر بود که با یه مربی رفتیم تو آب. اسمش توران بود… توران‌خانم… چهارشونه، این‌هوا… ما دونفر بودیم… من بودم و یه دختر لاغر مردنی که از کرمان اومده بود… همین‌طول که تو آب پایین می‌رفتیم نور کم‌ترو کم‌تر می‌شد… بعد همه‌جا محو شد… منظورم اینه فقط یه متر جلومون رو می‌دیدیم و بقیه آب محو بود… گاهی یه دسته ماهی از جلومون رد می‌شدند و بعد فورا کمی اون‌ورتر غیب می‌شدند تو آب‌های مات… گمونم تو عمق شش‌متری بودیم که دختر لاغرمردنی حالش بد شد… نمی‌دونم به خاطر فشار آب بود یا نمی‌تونست درست نفس بکشه… توران‌خانم من رو برد کنار یه سنگ مرجانی و اشاره کرد از اون‌جا تکون نخورم تا دکتر کرمانی رو ببره بالا… اشاره کرد زود برمی‌گرده… بعد با دختره رفت بالا… انگار محو شد تو آب‌های بالای سرم…

طلوع صحرا

نویسنده: واریس دیری
مترجم: مریم سعادتمند
ناشر: نشر مروارید
قیمت: ۳۰ هزار تومان

 

 

 

 

واریس دیری، سخنگوی سازمان ملل برای مبارزه با فعالیت‌های غیر انسانی علیه دختران، فعال حقوق بشر و نیز نویسنده این اثر و کتاب مشهور «گل صحرا»، در سال ۱۹۶۵ در خانواده‌ای سنتی و چادرنشین در صحرای سومالی به دنیا آمد و در اولین کتابش به نام گل صحرا داستان زندگی‌اش در این منطقه را روایت کرده است.
داستان زندگی او فراز و نشیب‌های زیادی داشته است. از آزارهای جسمانی خانواده‌اش در پنج سالگی و فرار از خانواده و روستایش در دوازده سالگی آن هم درست وقتی که می‌خواستند او را به عقد پیرمردی شصت‌ساله درآورند.
او صحرای سوزان سومالی را به‌تنهایی و با پای برهنه و پیاده طی کرد و دست سرنوشت او را به لندن رساند. وقتی به‌عنوان یک کارگر ساده در لندن کار می‌کرد ولی در نهایت رؤیای بازگشت به خانه و وطنش سومالی را از سر خارج نکرد تا اینکه بار دیگر به این سرزمین بازگشت.
در کتاب «طلوع صحرا» او روایت خودش از بازگشتش پس از بیست سال به وطنش سومالی را بازگو می‌کند. سفری پرخطر و پر فراز و نشیب به قلب کشوری از هم پاشیده و در حال جنگ. واریس هرگز کشور و فرهنگی که از آن آمده بود را فراموش نکرده است و بیست سال پس از فرارش از این کشور در این کتاب شرح می‌دهد که تلاشی نافرجام برای پیوستن دوباره به آن داشته است.
او همچنین در این کتاب سعی کرده است تا راهی برای یاری رساندن به زنان و کودکان وطنش بیابد.

 

رواداری فرهنگی در عصر مغولان

نویسنده: نسیم خلیلی
ناشر: ققنوس
تعداد صفحات: ۱۳۸ صفحه
قیمت: ۱۵ هزار تومان

 

اولین کتاب این مجموعه درباره شخصیت شاه اسماعیل صفوی و ارائه تصویر واقع‌گرایانه از این فرد به عنوان بنیانگذار سلسله صفوی بود. ویژگی اصلی تعریف‌شده برای مجموعه «تاریخ ایران: روایتی دیگر» نظر، داشتن نگاهی همه‌جانبه، فرهنگی و انتقادی به رویدادهای تاریخ ایران در عرصه ایرانِ فرهنگی است. به عقیده دست‌اندرکاران تهیه مجموعه مذکور، خوانش درست تاریخ می‌تواند موجب تحکیم هویت ملی، دوری از تندروی‌های قومیتی و مذهبی و سرانجام احتراز از یکسونگری‌های اسلامی-باستانی شود.
درباره مغولان و گرایش آن‌ها به ادیانی جز آیین بدوی نیاکانشان، روایت‌های افسانه‌ای فراوانی در متون تاریخی آمده است. در این روایت‌ها خانی که اسلام یا مسیحیت را پذیرفته و از کودکی با حالات یک عارف تصویر شده است. گویی کودک می‌دانسته که روزی از آیین‌های صحراگردان خواهد برید و در جهانی متفاوت با جهان زیست و کودکی خود،‌ آیینی دیگر برخواهد گزید. اما این که این روایت‌ها واقعیت دارند یا نه، پرسشی است که کتاب پیش رو در پی پاسخ به آن بوده است.
نگارنده کتاب «رواداری فرهنگی در عصر مغولان» به این نکته اشاره دارد که درباره مغولانی که به آیین مغلوبان خود در آمده‌اند، نوعی نگاه تقدیس‌گرایانه وجود دارد؛ نگاهی که دین‌پذیری مغولان را نه یک سیاست یا خط‌مشی یا تأثیر فکری مردمان سرزمین‌های مفتوحه؛ که نشانه‌ای عارفانه و بعضاً واکنش روحانی انگاشته شده که بر اثر رؤیایی صادقه یا مکاشفه‌ای رمزانگیز خود را نشان داده است.
در کتاب مورد نظر سیر کلی اندیشه‌ها، خط مشی‌ها و سیاست‌های مذهبی این قوم که ایران را برای مدتی فتح کرد، مرور خواهد شد. نویسنده در کتاب مورد نظر به موقعیت و جایگاه ادیان مختلف در سایه حاکمیت مغولان نگاه کرده و به طور مشخص عوامل مؤثر در اسلام‌پذیری مغولان و تعامل‌شان با جهان ایرانی – اسلامی را بررسی کرده است.
این کتاب ۴ فصل دارد که به ترتیب عبارت‌اند از: «از یورتِ مغولان تا آیین‌های رازورانه»، «از لابه‌لای کلمات و سکه‌ها»، «”تا بدان لوای اسلام افراخته‌تر شود”» و «از صندوق‌های قرآن تا مجسمه‌های بودا».
نسیم خلیلی کتاب خود را به عبدالرسول خیراندیش مغول‌پژوه و ایلخانی‌شناس ایرانی تقدیم کرده است. در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
اما پرسش مهم‌تر آن است که آیا در هنگام غارت و فتح و چپاول هم چیزی به نام رواداری می‌توان یافت؟ به نظر می‌رسد پاسخ این پرسش را می‌توان در یکی از روایاتی بازجست که نویسنده طبقات ناصری نقل می‌کند. در این روایت یکی از بزرگان خراسان سرگذشت خود را در حملات مغول شرح داده است. این مرد روحانی که معجزه‌آسا از کشتار هرات جان سالم به در برده بود از طریق تولی، یکی از پسران چنگیز، برای خدمت به خان مغول نزد او فرستاد می‌شود. در این ملاقاتِ میان مرد خراسانی و چنگیز، مرد خراسانی به لطایف‌الحیل از چنگیز درخواست می‌کند تا به کشتار مسلمانان پایان داده شود،‌ اما خان مغول نمی‌پذیرد و به‌تندی او را از درگاه خویش می‌راند.
این روایت از چند منظر به پژوهش حاضر مرتبط است، در واقع این روایت به تنهایی می‌تواند سیاست‌های فکری و اعتقادی مغولان را در سال‌های نخستین حملاتشان در تقابل با جهان مغلوبه به شکلی موجز و فشرده و نمادین بازگو کند: مردی از تبار مردم مغلوبه را یاغیان مغول امان می‌دهند، اتفاق غریبی که از رمز و رازی نهفته حکایت می‌کند،‌ این راز شاید میل مغولان به بهره‌مندی از قدرت قدسیانه انسان‌هایی است که به زعم آنان به مدد نیروهای فراانسانی زندگی می‌کنند، شاید هم تلویحاً این پناه دادن از آن رو بوده که مغولان مرد ازمرگ‌رشته را از خود می‌دانستند، گویی او به مدد تعویذی از خدای مغولان از مرگ رسته است، چنین رویکردی در برابر حادثه‌ای که می‌تواند ساده‌ترین تفسیرش نوعی حسن‌تصادف باشد، نشان‌دهنده دلبستگی مغولان به نمادهای فرازمینی و بعضاً جادوگرانه آیین آبا و اجدای‌شان است.

من که رفتم جیب تان پر قند باد…/رهیار شریف

علی رضا رضایی در آیینه ی اهل رسانه….


خبر مرگ علیرضا رضایی طی چند روز گذشته بی گمان داغ ترین خبر محافل خبری ایران بوده، از همان خبرها که هر جمعیت و فرد و اندیشه ای درباره اش موضع می گیرد و رای می دهد. در این میان عقاید مذهب ستیز و قلم سرخ سازش ناپذیر او هم دلیل دیگری بود بر دامنه ی وسیع این نقدها و نوشته ها؛ شاید بتوان این طور گفت که بیشتر واکنشها حاشیه ای بود بر این توییت علیرضا رضایی که تابستان سال ۲۰۱۶ نوشته بود، توییتهایی که با هشتگ «#فقط_منو_ببرید_ایران» قابل رصد کردن اند.

«من که مردم جسدمو از همون در پشتی فرودگاه ببرید بندازید تو بیابون خدا جک و جونورا تغذیه کنن خوشحال بشن. فقط منو ببرید #ایران.»

در این میان بسیاری بر سر انتقال پیکر او به ایران و یا خاکسپاری اش در فرانسه وارد گفت و گو شدند که البته تقریبا مشخص بود که حال و هوای این روزهای ایران و موضع گیری به غایت تند جناح حاکم، خانواده داغدیده ی او را مجاب خواهد کرد تا علیرضا را در همین خاک غربت به دیار دیگر بفرستند و دریچه ای تازه از مشکلات و حواشی را به روی خودشان باز نکنند.

علی مهتدی روزنامه نگاری که در میان حلقه ی دوستان او بود، در این باب این طور نوشت:

تصمیم خانواده علیرضا رضایی در نهایت این شد که پیکر او روز جمعه در تبعیدگاهش و دور از وطن به خاک سپرده شود. او بعد از مرگ هم به آرزویش نرسید تا در سرزمینش آرام بگیرد. تا وقتی امثال وحشی‌هایی که «کلاه می‌دوزند» برای سرهای‌مان، تصمیم‌گیران وطن هستند تا گور هم به آرزوهای‌مان نمیرسیم

امین بزرگیان نویسنده و پژوهشگر هم از مراسم تشییع جنازه او در در توییتر گزارشی کوتاه ارائه کرد:

نماز میت علیرضا به خواست مامانعلی در مسجد شهر کوچکی حوالی لیل فرانسه برگزار شد. بعد از نماز جمعه جمعیت زیادی از مسلمانان اهل تسنن ایستادند و همراه ما بر جنازه او نماز خواندند. آدم‌هایی که بعد از نماز هم تک‌تک ماندند و به دوستان علیرضا تسلیت گفتند. با شکوه و زیبا … بعد آن هم به احترام ما پشت ماشین حمل جنازه او چند قدمی آمدند. به جز جمع شدن دوستان علیرضا از طیف‌های مختلف فکری و عقیدتی این آمیخته شدن با دیگری، مهمترین یوتوپیای ذهن و زندگی علیرضا بود و افسوس که جنازه او را سلفی‌های شیعه تاب نیاوردند و این ننگ برایشان تا ابد باقی خواهد ماند.

از دیگر سو، مرگ علیرضا رضایی که به واسطه ی قلم تند و تیز و ذات سازش ناپذیرش هرگز به دار و دسته ای خاص در مدیای خارج نشین وارد نشد، ماجرای قابل تاملی بود برای بسیاری از اهل به اصطلاح گفتمان ایران تا این گوشه نشینی و دور ماندن او از طایفه ی روزنامه نگاری فارسی را به بوته ی نقد بگذارند؛ از همین جمله،علی هنری، پژوهشگر، اینگونه نوشت:
” مرگ تلخ علیرضا رضایی در غربت بار دیگر یادمان می‌آورد که یافتن راهی برای پایان دادن به ناراحتی و رنج شهروندان -که بعضاً بغایت ظالمانه است-، نیاز عاجل جامعه ایران است. هیچ جامعه‌ای با این حجم از شهروندان درگیر غم و رنج و ترس و تلخی، رنگ خوشی و سعادت را نمی‌بیند.


به اینکه گروه بزرگی در این چند دهه از ایران مهاجرت کرده‌اند و می‌کنند و اینکه عده‌ای از آن‌ها علیرغم میلشان نمی‌توانند بازگردند، بی‌تفاوت نباشیم. مهاجرت به هر شکل همراه رنج و سختی است و تبعات منفی آن از فرد و خانواده فراتر می‌رود و کل جامعه، سیاست و اقتصاد را متاثر می‌کند. ”
حسین رونقی وبلاگ نویس هم یاد و خاطره ی روزگار وبلاگ نویسی علیرضا را زنده کرد و گفت:
” از وبلاگ‌نویس‌های قدیم بود، طنز می‌نوشت، به اجبار رفت، مجبورش کردند، وقتی اجازه ندادند آزاد زندگی کنه، آزاد حرف بزنه و بنویسه، تن به کوچ اجباری داد.

می‌گفت بیا، به خنده می‌گفتم تو میای، میگفت عمرمون کفاف نمیکنه!
نذاشتن بیاد، نیومد، رفت و چه داغی بر دل گذاشت و رفت ”

از کاربران اینترنتی و همراهان سالیان گذشته ی او در فضای وبلاگ نویسی فارسی و سایت بالاترین هم در صف یادکنندگان از او بودند. برای نمونه؛
کاربری با نام کیخون، با پیش کشیدن دوباره ی مفهوم پر داستان ” وطن ” از وطن گمشده ی او گفت:

” اگر وطن همان‌جا باشد که عمیق‌ترین باورهای ما ریشه در خاکش دارد، پس وطن آن‌جاست که مردگان ما هستند. مرگ در تبعید، صرفا معادل تنهایی یا بی‌وطنی فرد مهاجر نیست؛ بلکه دلالت بر بی‌وطن شدن همه‌ی دوستان و وابستگانش دارد؛ بازماندگان چون بادهای سرگردان همواره در پی‌اش هستند. ”

همکاران روزنامه نویس او هم یادش را در صفحات مجازی زنده کردند؛ از جمله ی ایشان علی کلایی، از مرگ یک تبعیدی گفت:
” مرگ برای یک تبعیدی به همین سادگی است. در خانه تنها میخوابی و بلند نمی شوی. و بعد پیکرت را پیدا می کنند. تبعید با تنهایی تنها ت مشترک ندارد. تبار مشترک دارد. تبعیدی هرجا باشد تنهاست. یاد #علیرضا_رضایی عزیز همیشه جاوید و روحش شاد”
و لیلا سامانی هم سروده ای از ناظم حکمت را به یاد خواننده هایش آورد :
” به قول ناظم حکمت هیچ‌چیز برای یک تبعیدی باقی نمی‌مونه جز وطنی در ترک قلب‌های زخمی. قلب‌هایی که در حسرت همین تنها دارایی می‌ایستند.”
حسین دهباشی، محقق تاریخ ساکن ایران هم کوتاه و ساده و تلخ نوشت:
” ایرانی جماعت که مهاجرت نمی‌کنه، فوقِ فوق‌اش آواره می‌شه، دق می‌کنه…
پ.ن: خاک بر سر این دنیا”
توییت آسیه باکری فرزند شهید حمید باکری که با حمله برخی از اصولگرایان داخلی مواجه شد هم حرف تازه ای در خود نداشت:
” خوشا پر کشیدن خوشا رهایی خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی! آه این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند”.
اما در جبهه ی دیگر اصولگرایان و دیگر جماعتی که پیشتر به واسطه ی تحریم انتخابات ایران و این روزها به دلیل حمایت تلویحی و گاه مشخص از تحریم های آمریکا، تحریمی نام گرفته اند هم واکنشهایی به غایت متفاوت داشتند، کعه در ادامه چند نمونه از آنها را در پی می آوریم.
واکنشهای متفاوت و و منفی از سمت دو جناح اصولگرا و براندازان مدافع جنگ و تحریم:
صادق نیکو خبرنگار اصولگرا:
” اگر علیرضا رضایی میخواد جنازه‌اش رو برگردونید ایران. به هر دینی بوده به آداب همون دین خاکش کنید
چون بعید میدونم دیگه جنازه‌اش بتونه به مقدسات مردم توهین کنه و با حرف‌هاش کسی رو آزار بده! ”
باقی واکنشهای اصولگرایان ناظر بود به مطالبی از علیرضا رضایی که با عنوان «توهین به مقدسات اسلام» از آنها یاد می شد:
عباس کلاهدوز خبرنگار و مدیرکل سیاسی خبرگزاری تسنیم
” الی جهنم و بئس المصیر
حجم بسیار زیاد توهین‌ها و تمسخرهایی که این حیوانِ کثیف #علیرضا_رضایی به پیامبر عزیز اسلام کرده بوده رو تازه الان دیدم
خاک پاک وطن رو با جنازه این سبّ کننده نبی (ص) نباید نجس بشه ”

حسین دلیریان ‏جانشین مدیر کل سیاسی و دبیر سرویس دفاعی خبرگزاری تسنیم
#علیرضا_رضایی بی چاک و دهن در این مدت به همه‌ی مقدسات توهین کرده بود و به هیچ وجه نباید خاک ایران با این انسان کثیف، نجس میشد
نیک آهنگ کوثر:
” اختلاف نظر در مورد راه حل برای آینده ایران، نباید من را به نقطه‌ای برساند که از حال کسی مثل #علیرضا_رضایی بی‌خبر بمانم. فحش داد؟ بد و بیراه گفت؟ حرف ناحق زد؟ من باید قوی باشم که نادیده و نشنیده بگیرم. من اشتباه کردم که رفاقت را با سیاست سنجیدم. من بخت تماس را هم از او گرفتم.
معتقدم که #علیرضا_رضایی تحت تاثیرسید ا.ن. مواضعی گرفت که خیلی‌ها را خشمگین کرد. علیرضا دیگر نیست، اما سید ا.ن. هنوز زنده است و باید پاسخگو باشد. سید ا.ن. کوچکترین تلاشی برای نجات علیرضا وقتی در ایران امنیت نداشت، نکرد و در خارج، عامل دوری علیرضا با برخی دوستانش شد. ”
کاربری با نام «دزد ناموس» از طیف موسوم به «برانداز»:
حالا من که خصومت شخصی ندارم، ناراحت شدن سر مرگش هم اشکال نداره
ولی ضایع نیست این علیرضا رضایی که سر انتخابات به بدترین شکل دست به تمسخر رای ندهنده ها میزد رو انقدر خوب نمایی میکنید، دوستای تحریمی من؟با شما هم هستم دوستای سابقا رای دهنده غیر ماله کش

توپی که قلقلی نبود…/علیرضا رضایی

یک داستان به فلم علیرضا رضایی

برنامه ثابت و بدون تغییر هر روز بعد از ظهر پیدا کردن ده تومان پول بود. این پول اگرچه تقریباً هرگز در جیب هیچکدام از بچه‌ها وجود خارجی نداشت ولی مهم این بود که در نهایت جور می شد. و این تلاش جانانه برای تهیه ده تومن پول که عموماً حوالی ساعت چهار بعد از ظهر به نتیجه می‌رسید، حداکثر تا سه دقیقه بعدش به دخل “آقا عشقی” که سر محل بقالی داشت سرازیر شده بود: توپ پلاستیکی دانه‌ای پنج تومان بود. خوشبختانه ابزار برای بریدن از هر جائی و هر گوشه‌ای به وفور پیدا می شد و بلافاصله یکی از توپ‌ها برای لایه شدن روی آن دیگری از وسط چاک می‌خورد و این سیستم جنگی پیچیده اسبابی می شد که تا زمان پاره شدنش که حداکثر دو ساعت طول می‌کشید، بچه‌ها به جان خودشان و او و زمین آسفالتی که کهنه کفش‌هایشان را می‌جوید و تیرهائی که بعنوان دروازه کاشته شده بود بیفتند. فردا روز دیگری بود و تلاش جدیدی برای تهیه ده تومان پول و دخل بقالی آقا عشقی و آسفالتی که گاهی غیر از کفش، زانوی بچه‌ها را هم گاز می‌گرفت.

تا اینکه یک روز چند “برادر” با ریش و پشم و تسبیح و سایر ملزومات “برادری” به کنار زمین آمدند. “برادران” را که روی آسفالت به سختی در حال انتقام از توپ دو لایه‌شان بودند صدا کردند و با تبسم شرعی و اسلامی مختص و اختراعی دهه شصت شروع به صحبت کردند. گفتگو تقریباً نیم ساعتی طول کشید ولی از ته تمام آیه‌هائی که خواندند این درآمد که “برادران” قصد تشکیل تیم فوتبال و “اگر خداوند مدد بفرماید” شرکت در لیگ و “اگر حضرت توجه بفرماید” حضور هرچه وسیعتر در میادین ورزشی و فلان دارند که احتمالاً آنطرف صحبت می شد اینکه پس اگر خداوند مدد نفرماید و حضرت هم بی‌توجهی بکند لابد هیچ تیم فوتبالی هم تشکیل نمی‌شود. البته این توضیح هم دائماً به صحبت‌ها اضافه و تکرار میشد که در حال حاضر تعدادی از “برادران” همینطوریش هم در تیم مورد اشاره وجود دارند ولی خب شما “برادران” هم به تیم اضافه بشوید تا دوباره اگر خداوند ممدی فرمود و حضرت توجهی، تیم سر و سامان بگیرد.

پیشنهاد خوبی بود. زمین چمن داشتند و امکانات ورزشگاهی و لابد پیراهنی و کفشی و توپ درست حسابی و بدون نیاز به امدادهای غیبی هر روزه برای جمع آوری ده تومان پول و آبیاری دخل آقا عشقی. ولی خب “برادران” را چه می‌کردند؟ آنهم نه برادران مدیریت تیم را، آن یکی “برادرانی” که از قبل عضو تیم بودند. نکند ریششان گیر بکند بخورند زمین؟ نکند وسط بازی یکدفعه بخواهند “ما برادران” را امر به معروف بکنند؟ نکند….. بچه‌ها اینها را با خودشان می‌گفتند و قاه قاه می‌خندیدند. حتماً ته آن تیم فوتبال هم یک چیزی بود که “برادران” کارشان گیر بود و آمده بودند سراغ “برادران”! به امتحانش می‌ارزید…

روز مقرر بچه‌ها دسته جمعی به محوطه ورزشی که تابلوی مقاومت بسیج بالایش می‌درخشید رفتند. حسب وعده بهشان کفش و لباس دادند و در کنار زمین چمنی که راحت سه گله گوسفند را تا یک هفته بخوبی سیر می‌کرد نشاندند. آن “برادران” زور چپان شده از قبل به تیم هم بودند. خیلی بیشتر از تصور بچه‌ها “برادر” بودند! میشد حدس زد که قبل از هر کاری یک آخوندی بیاید و در مورد نقش فوتبال در نابودی صدام از حضرت چندتا روایت بیاورد ولی باتمام این احوال تمام وجود یارو فریاد می‌زد که کلاً از فوتبال یک “پله” را شکر خدا می‌شناسد و به هر دلیلی اسمش را می‌آورد. آنطور که او می‌گفت از قرار همه چیز “پله” خوب بوده جز اینکه ریشش را می‌تراشیده.

آن “برادری” که حسب احوال مربی تیم محسوب می شد خودش تقریباً در کنار زمین حتی نمی‌توانست راه برود چه اینکه بچه‌ها را تمرین هم بدهد. واقعاً چرا ما آمدیم اینجا؟ سوالی بود که تا حدود یکماه بعد از تشکیل تیم بچه‌ها با نگاه از همدیگر می‌پرسیدند. تیم کاملاً به دو شعبه‌ی دشمن ضد انقلاب و کسانی که همچنان حاضر بودند از دیوار هر سفارتی بالا بروند تقسیم شده بود. مسابقات که شروع شد مربی تیم بین دو نیمه خاطرات ورزشی‌اش را در خط مقدم جبهه تعریف می‌کرد و بین رختکن تیم و خاکریز خط مقدم تفاوت زیادی قائل نبود. تنها فعل پیش‌بینی نشده‌ای که هنوز کسی به نتیجه مشخصی در موردش نرسیده بود که نوشابه خوردن بعد از بازی شرعی هست یا نه..

و این ترکیب عجیب غریب واقعاً بخوبی داشت در بازی‌ها نتیجه می‌گرفت و تیم را در جدول بالا می‌برد. شاید هم تیم‌های مقابل از آن قسمت از بدنه تیم که “برادران” با شوت به اسلام خدمت می‌کردند کم و بیش ترسی هم داشتند. بچه‌ها توجه نمی‌کردند. فرصتی پیش آمده بود تا بجای گاز گاز شدن از طریق زمین آسفالتشان قدری هم روی چمن بغلتند. اکثر بازی‌ها هم در زمین خودشان برگزار می شد. کمتر پیش می‌آمد که تیمی آنقدر خوشبخت باشد که نه از خود، حتی شده در دور و اطراف محلشان هم زمین فوتبال داشته باشد. همه چیز تقریباً خوب پیش می‌رفت تا روزی که مربی تیم همه را جمع کرد. طبق روال روضه را از وسط صحرای کربلا شروع کرد و بین راه چند بار هم از هفت هشت‌تا خاکریز با موفقیت عبور کرد. جوری در مورد بازی‌های قبلی حرف می‌زد که انگار بچه‌ها برای عملیات وارد زمین می‌شدند. صغری کبراهایش که تمام شد رفت سراغ تیم “خوب” شهید فلانی که حریف بازی بعدی بود. کمی از ایمان و تقوای مربی تیمشان حرف زد، کمی از اینکه بچه‌های آن تیم حتی با وضو وارد زمین می‌شوند، مقداری از خاطرات مشترکش در خط مقدم جبهه با مسئولین آن تیم تلاوت کرد و….. و تهش اینکه ما برای جلوگیری از سقوط این تیم نجیب و اصیل و شریف تکلیف الهی است که بهش ببازیم!

خطوط دشمن فرضی که بعنوان ستون پنجم در تیم وجود داشت کار خودش را کرد. روز مقرر بازی بچه‌ها حتی با مینی‌بوسی که تیم را جابجا می‌کرد هم به محل بازی نرفتند. تمام لباس‌هایشان را بجای رختکن در کناری گذاشتند تا بعدش رفقای دیگری که هماهنگ شده بودند آنها را برایشان بیاورند. لبخند شرعی و رضایت‌باری روی لبان مسئولین هر دو تیم بود. بچه‌ها بدون هیچ حرفی وارد زمین شدند و سر جاهایشان قرار گرفتند. آن‌روز ساق‌ها بدجوری می‌خارید! مربی هم حرفی نمی‌زد. حرف‌ها را قبلاً گفته بود. “تکلیف” این بود که تیم ببازد. بچه‌ها به انتظار رسیدن نیمه دوم بی‌هدف در زمین می‌دویدند. “برادران” مستقر در تیم علناً به بازیکن حریف پاس می‌دادند ولی حساب کتاب هر دو طرف آنجائی بهم می‌ریخت که بچه‌ها فوراً می‌رفتند و توپ “لو رفته” را از زیر پای یارو درمی‌آوردند. بین دو نیمه هم “برادر مربی” چیزی نگفت.

ولی نیمه دوم اتفاقات دیگری افتاد. اولین نفر از تیم مقابل را “ضیاء” به فیض جانبازی رساند و از زمین اخراج شد. ظرف ده دقیقه تقریباً نصف بازیکنان حریف شل می‌زدند و داریوش و سعید هم اخراج شده بودند. بدنه اصلی “دشمن” ولی هنوز در زمین بود. به طرفه العینی اولین موقعیتی که پیش آمد بچه‌ها همگی با هم از سراسر زمین روی دروازه حریف ریختند. بارها توپ لگد خورد و رفت و آمد، رفت و آمد، رفت و آمد تا….. گلللللللللل!
“علی توری” به شادی گل از زمین خارج شد. بچه‌ها هم دنبال او دویدند ولی انگار قرار نبود هیچ گوشه‌ای بایستند و روی سر و کول همدیگر بریزند. مشت‌هایشان بالا بود و سر و صدا می‌کردند و می‌دویدند. رفقای از زمین اخراج شده هم دنبالشان افتاده بودند. چقدر لابد این گل شیرین بود که اینهمه خوشحالی لازم دارد. هیچکس به پشت سر نگاه هم نکرد.بچه‌ها رسماً فرار کردند. هیچکدامشان دیگر حتی به زمین خودشان هم برنگشتند. مقصد بقالی اقا عشقی بود و چندین نوشابه که باز شد و بچه‌ها قهقهه‌زنان سر می‌کشیدند. از فردا دوباره باید برای ده تومن پول زمین و زمان را می‌جستند.

چه کسی علیرضا رضایی را کشت؟/محمد سفریان

باب حواشی درگذشت علیرضا رضایی

این بار قبل از فعل درگذشت یک اسم خیلی آشنا آمده بود، اسمی که خوب به خاطرش می‌‌آوردم: «علیرضا رضایی». خبر را سایت گویا داده بود. توضیح عجیب و غریبی هم در مطلب نبود.

به عادت همیشه، برای به قول معروف، «راستی آزمایی» ماجرا رفتم سراغ سایت بی‌‌بی‌‌سی فارسی. اما آنجا هیچ خبری از علیرضا رضایی نبود. مطلب را گوگل کردم و دیدم آدمهای زیادی در صفحات مجازی، مشغول خاطره تعریف کردن‌‌اند. اما دریغ از یک سایت یا خبرنامه رسمی. چند تلفن به این سو و آن سو زدم و معلومم شد که خبر درست است. علیرضا رضایی هم به قول مطبوعات‌‌چی‌‌ها «چهره در نقاب نیستی کشید.»

اسم علیرضا را مثل همه اهل روزنامه و اینترنت ایرانی در حواشی انتخابات ۸۸ شنیده بودم. از اوضاع و احوال مردم در خیابانها گزارش می‌‌نوشت و در بالاترین، «داغ» می‌‌کرد. ‌‌آن روزها من هم مثل همه تقریبا مطمئن بودم که این اسم مستعار است تا اینکه چند وقت بعدش سر از فرانسه در آورد. آن موقع من برای صفحه هنری «روزآنلاین» مطالب به اصطلاح فرهنگی می‌‌نوشتم. خبر آمد که علیرضا رضایی هم از این به بعد بناست برای ما بنویسد. همان وقت بود که متوجه شدم اسم واقعی علیرضا همین است: «علیرضا رضایی».

چند ماه آن طرف تر در یک روز که از قضای روزگار به شلوغی غریبی خورده بود، همدیگر را دیدیم. من و یک سری از بچه‌‌های لندن رفته‌‌بودیم پاریس، برای ضبط کردن چند تا گفت‌‌وگو. در همان سفر با علیرضا و عده‌‌ای دیگر از بچه‌‌های فرانسه‌‌نشین قرار گپ و گفت و خنده گذاشتیم اما از بخت نامساعد، همان روز مصادف شد با روز قدرت گرفتن اولاند و خانه‌‌نشینی سارکوزی. خیابانها به طرفه‌‌العینی پراز آدم شدند جوری که برای ده متر راه رفتن، باید یک ساعت وقت می‌‌گذاشتی. من به ذات و جان همیشگی‌‌ام از شلوغی می‌‌ترسم علیرضا هم آنقدرها حوصله نداشت، باقی بچه‌‌ها هم به حکم جبر یا رفاقت همراه ما شدند تا همان حوالی سن‌‌ژرمن در یک رستوران مک دونالد میزی اختیار کنیم و بنشینیم به گپ و خاطره‌‌گویی و خنده.

در همان برخورد اول هم می‌‌شد فهمید که برخلاف نوشته‌‌هاش آنقدرها جان و دلش به خنده نمی‌‌رفت. حرفش و فکرش و ذکرش «ایران» بود و روزهایی که به قول خودش «مردم بارها تهران رو گرفتن اما نمی‌‌دونستن باهاش چه کار کنن صبح بردن پسش دادن.»

آن روزها به واسطه ادامه همان حال و هوای ۸۸ و شهرت اینترنتی‌‌اش هنوز خیلی خواهان داشت. سایت‌‌ها و رادیوها و تلویزیو‌‌ن‌‌ها دنبالش بودند تا با اسمش چند کلیک بیشتر نصیب ببرند و عمر ماندنشان چند صباحی بیشتر شود. تا اینکه خُلق سازش ناپذیر و زبان برنده‌‌اش رفته رفته هویدا شد. علیرضا هم به شهادت زندگی‌‌اش با درد تن و انزوا و جیب خالی ساخت اما حاضر نشد مطلب با قید بنویسد و برای کلماتش چرتکه بیندازد.

اینهایی که می‌‌نویسم داستان شنیده‌‌ها و دیده‌‌هام نیست که از سرنامروت قصه شاید بهتر از هر آدم دیگری معنا و مختصات «درد» را تمرین کرده‌‌باشم. حالا سالهاست که با درد خفتن و با درد جُستن و با درد خندیدن را قد سوره‌‌ی حمد و شعرهای کتاب مدرسه از بر شدم. همین است که حال آدمی که برای رهایی از دردهای کشنده به شلوغی و آرامش مالی دنیای «کار» پناه می‌‌برد را به خوبی درک می‌‌کنم.

به چشم و گوش، پوزخند آقای «مدیا» جلوی خبر «اپلای کردن علیرضا رضایی برای تلویزیون جدید» را دیدم و شنیدم و در خاطر سپردم. همین است که پیام تسلیت و نوشته‌‌ی غم‌‌خوارانه‌‌شان در برابر مرگ علیرضا چنان زخمی به جانم می‌‌زند که هیچ مسکن و مخدری قوت آرام کردنش را ندارد.

البته که از رسانه‌‌ای که گزارش رسمی گاردین را «اتهام‌‌های خبرنگار ایرانی گاردین» عنوان می‌‌کند انتظاری جز این نمی‌‌رود که ایمیل گروهی خانواده علیرضا که برای همه اهالی رسانه ارسال شده را خبری عنوان کند که اهل بیت او به «آن رسانه» داده‌‌اند. تو گویی که از آنها امین‌‌تر و معتبرتر در شهر نبوده‌‌است که مادر داغ‌‌دیده و پیر و تنهای او تلفن را بردارد و اختصاصی به آقای «مدیا» خبر دهد که «وقت و شرح مراسم خاکسپاری پسر من را اعلام عمومی کن»
و یا احوال آن یکی دیگر مدیای معتبر که یکی از مدیران و مستندسازها و تحلیل‌‌گرهای بنامش، در جلد دوست صمیمی و قدیمی علیرضا رفته است. از توانایی‌‌هایش گفته و از سر نترسش. از روزگار سخت و درد بی آخرش. این وسط هم هیچکس متوجه نشد که این همه دوستی و رفاقت و ارادت، چرا حتی به یک همکاری به قول روزنامه‌‌چی‌‌ها «مطلبی» منجر نشد؟ نه که حق‌‌التحریر همان چند مطلب در ماه، خوانده‌‌شدن مطالب و ارتباط بیشتر و بیشتر با زبان و فرهنگی که دوستش می‌‌داشت اسباب رفع «افسردگی شدید» او می‌‌شد. حالا رفع نه کاهش؛ توفیر که می‌‌کرد.

این چند خط را هم علاوه کنم و به روده‌‌درازی نیفتم. این تقاضای کاملا طبیعی «مدد» در رسانیدن دوباره یک انسان به دنیای کار و تکاپو و درآمد، «هرگز هرگز هرگز» معنای رفیق‌‌بازی و کارتراشی نمی‌‌دهد. که علیرضا به گواه مطالب و تولیداتش مشخصا به اندازه یک ژورنالیست، با معنا و مختصات و ماهیت خبر و گزارش و … آشنا بود و این رسانه‌‌های این سو و آن سو هم به شواهد کارکنان و خروجی‌‌شان، در استخدام نیروی کار در مرتبه‌‌ای به غایت متفاوت ایستاده‌‌اند که آنها که رفتند و ایستادند و کار کردند نه به دانش برتری داشتند و نه به سابقه و آشنایی با معنای ارتباط عمومی.
آنچه در این میانه اجازه‌‌ی اعتراض -به منطق و شیوه نگاه من- می‌‌دهد، تنها و تنها ثابت شدن این «واقعیت» است که جذب نیروی کار، درارتباط نخست به ترسهای حقیرانه و واهمه‌‌های قدرت مآبانه سردبیران مربوط است نه به اندازه و شخصیت نیروی کار.
در این سالها که با درد زیاد همخانه و هم‌‌سفره و هم‌‌بستر بوده‌‌ام؛ مدام به حال فردی اندیشه کردم که از خانه‌‌نشینی ناصر تقوایی و کوچ بهرام بیضایی می‌‌گوید و در عمل چنین برخوردی با امثال علیرضا دارد.
انصاف را که رسانه‌‌ای که حتی برای نوشته فیسبوکی خروج کارکنانش، بیانیه صادر می‌‌کند و حواسش تا به کامنتهای پای توییتر هم مصروف است، چطور می‌‌تواند نسبت به زندگی نمونه‌‌های چون و چند اینچنینی اینطور بی حواس و چشم‌‌بسته باشد؟ از «شفاف‌‌سازی» بگوید، اما در برابر سوال وابستگی‌‌های اقتصادی رسانه‌‌اش، جز از شکایت و تهدید راهی سراغ نکند؟ در زندگی به تقاضای کار اویی که از «شفاف‌‌سازی» می‌‌گفت، پوزخند بزند، اما در مرگش گزارشها رو کند و خبرهای «عمومی» را اختصاصی جلوه دهد؟

عاقبت و به رسم قدرشناسی و صادق بودن می‌‌نویسم که این خُلق در برابر تمامی اهل رسانه صادق نیست، چه بسیار بارها دیده‌‌ام که سردبیری از بودجه شخصی‌‌اش زده تا رفیق در غربت تنها مانده‌‌اش بیکار نماند و دیگرانی که تنها و تنها به حکم جبر تاریخ، در برابر این خیل جوانهای ترک وطن‌‌کرده، «پدر معنوی» شده‌‌اند و با وجود دوصد مشکل از زیر بار دشواریهای این مسوولیت تاریخی شانه خالی نکرده‌‌اند.
و البته که در حوصله این مقال نیست که شرح دهیم چرا و چگونه اینطور شد و یا اینکه ساده‌‌انگارانه تربیت شدگان حکومت پیشین را انسان و بامروت بشماریم و طی طریق کردگان حکومت اسلامی را گرگ و غریب و منفعت‌‌طلب. بگذریم… گفتن اینها لازم می‌‌نمود که این طایفه لااقل در غنیمت گرفتن از مرده، این طور از هم پیشی نگیرند.
اگر روحی و روانی هست، روح او که رفته شاد.

توضیح خلیج فارس: عقاید و باورهای نویسنده موضوعی شخصی ست و الزاما در جهت سیاست ها و روال پیگیری خبرنامه خلیج فارس نیست

ما هم دراین خانه حقی داریم/رضا اغنمی

 

نام کتاب: ما هم دراین خانه حقی داریم

 

خاطرات نجمی علوی
به کوشش حمید احمدی
ناشر: نشراختران – تهران
طرح جلد: ابراهیم حقیقی
نوبت چاپ: سوم ۱۳۸۷

 

درپس پیشگفتارپنج برگی اقای حمید احمدی، خاطرات پرماجرای خانم علوی، خواهرشادروان بزرگ علوی، خواننده را با اثری جالب به ویژه با گوشه هایی از تاریخ اجتماعی معاصر آشنا می کند.

 

به روایت کتاب خانم نجمی علوی در ۱۹۱۸م – ۱۲۹۷خورشیدی اواخر جنگ جهانی اول، درتهران بازار آهنگرها کوچه سید محمد صراف به دنیا آمده است. او ششمین و آخرین فرزند خانواده بود.
ازپدربزرگش حاح محمد می گوید که تاجر خوشنامی بوده دربازارتهران. ازفعالان جنبش مشروطیت. وکیل محلس اول ازتهران و نماینده تجار. در۱۹۰۷ پسرش حسین علوی را به آلمان می فرستد برای کسب علوم جدید:
«درمجلس اول عده ای ازوکلای مجلس وروشنفکران به این فکرافتادند که اگرما از روس ها شکست خوردیم به این خاطر بود که ما علم نداشتیم.».
فرزندان پدربزرگ عبارتنداز: «ابوالحسن [پدرم] فدایی، حسین، پرتو وحمید علوی.

ضرورت آشنائی با تمدن غرب و کسب معارف وعلوم اروپائی با اعزام جوانان به خارج، درمجلس قوت می گیرد و ازآن پس رفتن جوانان برای کسب علوم جدید به خارج از کشور رواج پیدا می کند.به روایت کتاب بازاریان تهران، از این رفتار سیدمحمد علوی به اعتراض برخاسته :
«یک روز بازار را بستند و گفتند که او کافر است. برای آن دسته از بازاریان مذهبی متعصب نام فرنگ برابر بود با محل فساد و بی دین شدن جوانانی که به اروپا فرستاده می شدند».
پدرنیز مانند پدربزرگ بی اعتنا به این اعتراض ها، درسال ۱۳۰۲– ۱۳۰۱هرسه برادر: مرتضی . اقا بزرگ و مصطفی را برای تحصیل به آلمان می فرستد.
ازدوران کودکی خود می گوید و ازپدرش:
«من از او خاطره ای درذهن ندارم. تولدم مصادف با زمانی ست که او به مهاجرت به برلین رفته». اضافه می کند هرآنچه درباره پدر می داند از روایت ها و نوشته های دیگران است.
همو، روایتی از قول برادرش آقا بزرگ دارد که شنیدنی ست:
«ازجمال زاده شنیده است روزی پدرش – سید جمال – پس از آمدن از منبر که درآن روز نطق پرشوری علیه شاه و به نفع مشروطه کرده بود، به پدرمان گفت ابوالحسن! خسته شدم بیا بریم لبی تر کنیم. یعنی برویم مشروبی بزنیم. یعنی تا این حد با حساب کار سیاسی اش را انجام می داد ولی در عین حال انسان بود و می رفتند باهم عرقی هم می نوشیدند».
درهفت سالگی، ازمدرسه رفتن خود می گوید به مدرسه ی نصرتیه و سپس به مدرسه ی عفتیه که تا کلاس یازدهم داشت:
«مدیرمدرسه ی عفتیه مادر دکتر مرتضی یزدی ازاعضای گروه ارانی بود. او پس از آزادی از زندان درشهریور ۱۳۲۰، درسال ۱۳۲۵ ازطرف حزب توده ایران در کابینه ی قوام السلطنه پست وزرات بهداری داشت».
با اشاره به نقش اساسی خواهرش، دراداره امور مدرسه ی عفتیه می گوید که :
«درواقع خواهرم بدری علوی چرخ مدرسه را می چرخاند».
از شلاق زدن روزنامه نگاران در سلطنت رضاشاه، با یادی ازفرخی یزدی که گفته بود :
«درمملکت مشروطه کسی حق ندارد بدون جهت قلم بشکند. بعد که فرخی زندانی شده بود، در زندان قصر گفته بود: من فرخی دهان بسته و لب دوخته هستم».
ارمخفی شدن فرخی یزدی درخانه حسن علوی – پسرعمه وشوهرخواهر– مخفی کاری وفعالیت های سیاسی می گوید وغم و اندوه مادر که فرزندانش به علل سیاسی تحت تعقیب بودند یا دورازوطن.
آمدن مخقیانه ی برادرش مرتضی به ایران وخبر خودکشی پدرش درآلمان:
«خبراین بود که ابوالحسن علوی درمحله ای به نام شارلوتنبورگ در برلین خودش را انداخته زیر قطار شهری ودست به انتحار زده است».
به روایت خانم نجمی، پدرش ازهمکاران سید حسن تقی زاده درمجله ی کاوه درآلمان بوده کتابی هم درباره مشروطیت نوشته که به چاپ رسیده است. وقتی ازآقا بزرگ درباره خودکشی پدر می پرسید:
«او سری تکان داد ومرا بی جواب گذاشت».
ازآمدن آقا بزرگ علوی به کشور، شغل معلمی درشیرازومدرسه ی صنعت تهران و انتشار کتاب چمدان درسال ۱۳۱۴، ترجمه و چاپ وانتشارآن، پس از ۷۰ سال درفرانسه یاد می کند.
همو با تمجید از دکتر ارانی و شرح مقام علمی او می گوید:
«دکتر ارانی آدمی بود با سواد. اودوره ی دکترای خود را درآلمان گذرانده بود. شیمی خوانده بود و آدم فکور و اهل علم بود . . . برای خودش شخصیتی بود می دانست کی هست، چه می خواهد و چه می گوید. درسن ۳۲ سالگی به یک مقام بالای اداری یعنی مدیرکل صنایع و تعلیمات وزارت پیشه و هنر ایران منصوب شده بود».
بخشی از دفاعیات قانونی و شجاعانه ی ارانی را درآن دادگاه یادآور شده می گوید:
«اگرازحقیقت بیم ندارید، چرا محکمه راعلنی نکردید؟ هیآت منصفه کجاست؟ این یک محکمه سیاسی است، چرا پرونده های عدالت را پوچ حساب کردید؟ چرا تمام ادعاهای شما مبتنی برگزارش های شهربانی است و اصلا گزارش های عدلیه درآن نیست…»
روایتگر، پس از اخذ دیپلم به شغل معلمی می پردازد. با بازداشت آقا بزرگ با راه و روش زندان آشنا شده، نقش رابط نوشته های مخفیانه برادرش به خارج از زندان را برعهده می گیرد. دوستی با خانواده ارانی با شوکت خانم خواهراو دوستی وهمدلی بیشترایجاد می شود. دوسال پس از بازداشت آقا بزرگ، مادر با انبوهی درد وغم غم از دنیا می رود.

ازکنگره ی سال ۱۳۰۸ زنان مسلمان درتهران وخطابه ی جالب وبنیادی خانم ایران ارانی – خواهر دکتر ارانی – می گوید. دریغم آمد بخشی ازسخنان اورا ولو به کوتاهی دراینجا نیاورم:
«درایران، تصویر زن حالتی ست میانگین بین انسان و حیوان، زن از هیج ارزشی برخوردار نیست. بطورکلی ما زنان ایران تا کنون زیردست بوده ایم و اگربه تاریخ بازنگریم می بینیم که درهیچ زمانی طبقه حاکم از روی میل تن به خواست های طبقات زیردست نداده است . . . بایدعلت بدبختی خودرا بشناسیم. آنگاه بهتر ازدیگران می توانیم عوامل این بدبختی را ازمیان برداریم. به عبارت دیگر می خواهم خاطز نشان سازم که آزادی زن باید به دست خود زن تحصیل شود . . . . . . . . . هنگامی که سخن ازبرابری حقوق زن و مرد به میان می آید، منظور برابر کردن حقوق انسانی است. حال برای تحقق این برابری وبرخورداری از روحیۀ قوی، مسئله ای به نام زن ومرد وجود ندارد برابری حقوق زن ومرد پیشدرآمدی است که ورود مارا به عرصۀ کارزار زندگی فراهم می سازد به عبارت دیگر، در جنبش زنان باید دو هدف را درنظرداشت. نخست برابری حقوق زن و مرد، وآنگاه به حرکت در آوردن چرخ های جامعه. دراین جا باید دوشادوش مردان پیش رویم».
از رفتن به سوی رضائیه می گوید. وآشنائی با افسر جوانی به نام ستوان یکم مراد رزم آور از کُرد های کرمانشاه. که دربیست و دوسالگی با او ازدواج می کنند.
تا این که درسحرگاه سوم شهریور ۱۳۲۰، با حملۀ قوای نظامی متفقین به ایران، دولت شوروی با بمباران رضائیه، آن زن و شوهر همراه با خانوادۀ خواهرش ازطریق سنندج به تهران می روند.
با آزادی زندانیان سیاسی، برادرش آزاد می شود:
«نخستین کسی که پس از آزادی آقا بزرگ به دیدنش به منزل خواهرم آمد بدری آمد، صادق هدایت بود».
در عنوان ” فعالیت در حنبش زنان”
پس از اشاره به رفتن رضاشاه، شروع سلطنت محمد رضا شاه و محدودیت های گذشته می گوید:
«درمجموع زمینه ای فراهم کرده بود که احزاب وسازمان های سیاسی ونیز نشر مطبوعات پر رونق شود. علیرغم رونق برای فعالیت های سیاسی، برعکس شرایط دهۀ دوم سلطنت رضاشاه که تا حدود معینی، زمینه ی تحصیل زنان دردبیرستان ودانشگاه ونیزکاردرادارات وحل مسئله ی حجاب نسبت به دهه های پیشین فراهم شده و رشد کرده بود، پس ازشهریور ۱۳۲۰ نیروهای ارتجاعی در مخالفت باهمان اندک حقوق زنان در جامعه قد علم کردند و به مخالفت برخاستند».
دراین باره مخالفت حزب توده با داشتن شعارهای ترقی خواهانه، وضدیت شخص سلیمان میرزا اسکندری را یادآور می شود.
ازشکل گیری جنبش زنان واعضای فعال، انتشارمجله ی «بیداری ما» به تفصیل سخن رفته. برخی از سروده ها وآثاری را ازمتن مجله روایت کرده که خواندنی ست.
تشکیل کلاس اکابربرای زنان، نتیجۀ فعالیت ها با حاصل پُربارش ازسوی نهاد جنبش زنان، نیروهای متعصب مذهبی، حاملان بدنهاد جهل کهن را به تکاپو درآورده، برای بستن دبیرستان های دخترانه:
«یک عده از آخوندها ازبین النهرین به سمت جنوب ایران مخصوصا فارس آمده وشروع به امر به معروف نموده و راجع به حجاب دست به اقداماتی زده اند . . .» بنگرید به زیرنویس برگ۷۱

درعنوان: «اولین زنان فارغ التحصیل رشته ی پزشک» از خانم اختر کامبخش یکی از زنان پزشک یاد کرده وسخنرانی اودربارۀ لیاقت وکاردانی زنان. و جالب اینکه سخنرانی ازششمین شماره مجلۀ بیداری ما سال ۱۳۲۴ نقل شده است. یعنی ۷۳ سال پیش!

اضافه کنم که حملۀ متفقین به کشور، تبعید رضاشاه، شروع سلطنت محمد رضاشاه، کاهش خفقان و سانسور، آزادی زندانیان سیاسی، زمینه های شکل گیری سندیکاهای صنفی و احزاب سیاسی و به طور کلی، افق های تازه ای ازآزادی را فراهم ساخت. انتشار روزنامه ها و نشریات با آراء وعقاید گوناگون و تشکیل احزاب و سازمان های سیاسی یه گسترش آزادی قلم واندیشه و مطبوعات درجلوه های تازه جان گرفت و رو به گسترش نهاد. تمایلات سیاسی وفرهنگی و مشارکت درهمۀ امور اجتماعی به ویژه درمیان جوانان با التهاب وشوریدگی توسعه پیدا کرد. شکست حصارهای خفقان دربیداری جامعه، تا دورترین نقاط کشورمؤثرافتاد؛ ودر نهایت:
دگرگونی ها وآثارتجربی آن دوازده سال درسیر اندیشه گری تاریخ اجتماعی– فرهنگی – سیاسی کشور فصل تازه ای ازتحولات بی سابقۀ دهه های بعد را فراهم ساخت.

درعنوان: «مآموریت همسرم به تبریز»
ازعضویت شوهرش مراد رزم آور “درسازمان افسری حزب توده” سخن رفته و پیوستن به فرقۀ دموکرات آذربایجان درتبریز، و راه اندازی جریانی توطئه آمیز و گوشه هایی ازرقابت و رفتارهای بین سرلشگر ارفع و سپهبد رزم آرا؛ که خمیرمایۀ گفتار شده را روایت می کند!
خانم نجمی به اتفاق دخترسه ساله اش همراه خدمتکار موروثی “زرافشان” دراوایل سال ۱۳۲۵ به تبریز رفته به شوهرش می پیوندد. مراد را پریشان می بیند. اورا با پیامی به تهران می فرستد برای مشاوره با کامبخش. دیداربا او وخسروروزبه را نقل کرده است.

درعنوان حمله ارتش به آذربایجان.
رفتارها وخدمات همه جانبۀ سیدجعفر پیشه وری را به اختصار روایت می کند. درست وبا امانتداریِ حرمت قلم در انتقال تاریخ به آیندگان. خدمات این مرد خودساخته را می ستاید. درمدت یک سال حکومت پیشه وری، با آن همه کمبودها و فشارها: درکنار کارهای عمرانی، آزادی زنان، تشکیل دانشگاه تبریز– ازبنیادی ترین خدمات فرهنگی – رسیدگی به لایحۀ تقسیم اراضی روستائیان به نیکی یاد می کند:
«صادقانه می توانم اذعان کنم وجدا ازسیاست های پشت پرده که به تشکیل جریان فرقۀ دموکرات آذربایجان انجامید ولی درطول آن مدت اقامتم درتبریز شاهد آن بودم، همانا برخی اقدامات و خواسته های مثبت اجتماعی مانند تأسیس دانشگاه، تقسیم بعضی اراضی، فعالیت های شبانه روزی برای باز سازی و اسفلت خیابان های تبریز ازآن جمله است.ولی با این همه چرا فرقه نتوانست نظر مساعد توده ی وسیع مردم را جلب کند و درکنار خود نگه دارد پرسش قابل تأملی است».
و سپس با اشاره به هدف اصلی باقروف دبیراول کمونیست آذربایجان شوروی وبریا وزیر امنیت استالین که خواستار جدائی آذربایجان از ایران و الحاق آن منطقۀ وسیع به آذربایجان شوروی بودند را مطرح می کند. باقروف گفته بود:
«اگر۵ میلیون آذربایجان جنوبی به ۳میلیون آذربایجان شمالی ملحق شوند، مابایک جمعیت ۸میلیونی، یکی ازبزرگترین جمهوری های اتحاد جماهیرشوروی خواهیم شد».
این گونه خبرهای خطرناک به اضافه ی، قدرت لجام گسیخته ی مهاجران درحکومت یکساله ی فرقه دموکرات بزرگترین ضربتی بود که زمینۀ شک وتردید محلی ها ودرنهایت توده وسیع مردم را از فرقۀ دموکرات دلسرد وناامید کرده بود.
صاحب این قلم درنوجوانی به دوران حکومت پیشه وری درآذربایجان، شاهد مداخلات ناروای برخی ازمهاجرین درامورروزانۀ مردم تبریزبوده به عنوان مثال: آنها به اتکای دانستن زبان روسی، درنقش قیم حکومت، دخالت درامورمردم راحق خود می دانستند که تحمل ش برای محلی ها سخت و گران بود. انگیزه ی نفرت ازاین گونه قدرتنمائی ها بود که نارضایتی های محلی را دامن می زد.
حاصل آن نفرت قبل از رسیدن ارتش به تبریز جان باختن خیلی ها شد! و درفردای ظهر۲۳ آذر با ورود آرتش به شهر، درگورستان طوبائیه تلی از اجساد را درآن سرمای گزنده به چشم خود دیدم!
متاسفانه دراین بررسی جای گشودن بحث آفت های آن فاجعۀ درگذشته نیست.
با حمله ارتش به آذربایجان درآذرماه ۱۳۲۵، نه تنها سران حکومت ، بل که بیشترنظامیان و فعالان در حکومت فرقه دموکرات به شوروی پناه بردند. فصل اندوهناکی از روزهای فلاکتبارکه برخی از قربانیان، درگفتگو یا خاطره نویسی، روزهای سیاه پناهدگان را یادآور و مستند کرده اند.

عنوان ورود به شوروی
راوی در ۲۸ سالگی با «تمایلات شدید شوروی خواهی» با همسرو دخترش ویکتوریا ودایه اش زرافشان وارد آن کشورمی شوند. هفت ماه پس از خاتمه جنگ دوم جهانی. جماهیرشوروی با ۱۶ میلیون کشته و میلیون ها زخمی و معلول جنگی:
«تمام کشور درحال جیره بندی غذایی بود ومناطقی ازآن کشورباخاک یکسان شده بود. مردم لنینگراد در نتیجه ی سه سال محاصره توسط ارتش آلمان با قحطی و گرسنگی و شیوع بیماری های گوناگون مواجه بودند. بخشی از صنایع سبک فقط مایحتاج ضروری مردم قادر به تولید بودند».
روایت تلخی دارد ازروزهای سخت وسرمای زمستان ومحل سکونت دستجمعی در”اردوگاه آژدانف” که قبلا محل نگهداری اسیران جنگی آلمانی بوده، با در و دیوارهای سوخته و شکسته.وازنبود وسایل گرما وخواب.و فلاکت های درونی کشورمیزبان که از ویرانیهای جنگ به تازگی رهیده بودند.
«عبدالحسین آگاهی بعد ازانقلاب به ایران برگشت ودرجمهوری اسلامی تیرباران شد».
پس ارنزدیک به پنج ماه، همراه با پناهندگان ازشهرهای مختلف اذربایحان به باکو منتقل می شوند. از زندگی شش ساله درآن شهرکهنسال نفتی وتحصیل درعلوم سیاسی و گویندگی در رادیو باکو. انتقال به مسکو، با همان شغل در رادیو مسکو، مشکلات پناهندگان ایرانی وتبعید برخی از آن ها به سیبری، تصادف اتومبیل [سازمان یافتۀ» سید جعفر پیشه وری ومرگ او درباکو،( بنگرید به زیرنویس ص ۱۱۸) دوران خشونت بار وکشتارهای مخالفین درحکومت استالین و برامدن خروشچف.
خانم علوی در عنوان «درگذشت پیشه وری درباکو» به مطلبی اشاره کرده که قابل تآمل است. گویا بعد از شکست حکومت فرقه و پناهنده گی آنها همراه نظامیان به شوروی، هرسال درباکو روز۲۱ آذر مراسمی تحت عنوان آذربایجان واحد به رهبری میرجعفرباقراوف وسران فرقه مانند غلام یحیی دانشیان وکاویان و … سرداده می شد با شعارهایی دریکی شدن دوآذربایجان. که بامخالفت اکثریت افسران ایرانی سازمان نظامی حزب توده مواجه شده، ودرمراسم ابدا شرکت نمی کردند.
بامحاکمه واعدام باقراوف درحکومت خروشچف، شعارهای الحاق دوآذربایجان هم برچیده می شود.

تبعید سروان غلامحسین بیگدلی به سیبری،خاطره های سروان ابوالحسن تفرشیان،خاطراتم ازسروان لطفعلی مظفری، خاطره ای ازستوان یکم قبادی، دیداربا لرتا هنرمند معروف، درجستحوی برادرش مرتضی و سرگذشت علوی وچند خاطره خواندنی دیگر، با انقلاب سال ۱۳۵۷ یه وطن یرمی گردد. اما بیش از۵ ماه نمی تواند درایران بماند. به دخترش ویکتوریا که با دوپسرکوچکش درلندن سرگرم گذزاندن امتحانات پزشکی و فرا گرفتن زبان انگلیسی بوده ملحق شده و مقیم لندن می گردد.شوهرش مراد رزم آور سال ۱۹۸۱دراسپانیا دراثرسکته قلبی فوت می کند.
در برگ های پایانی کتاب سروده هایی از جبار نام امده سپس جند تصویرخانوادگی و سپس نمایه و کتاب بسته می شود.
علاقمندان به تاریخ، به ویژه آن ها که به دگرگونی ها در دهه های قبل ازانقلاب اسلامی درکشور دلبستگی دارند، مطالعه ی این اثر به یاد ماندنی توصیه می شود.

جنگی برای جنگ/لیلا سامانی

جنگ و حادثه و خبر؛ از همیشه‌‌ی تاریخ؛ پای اهل قصه و نویسنده و ماجراجو را هم به صحنه باز کرده است؛ اما غالبا در حوادثی تا به این حد بزرگ و تاثیر گذار؛ خود ماجرا؛ بر تخیل و قدرت قلم چیره می شود و بسیاری از سربازها و یا انسانهایی که به هر نحو درگیر حادثه بوده اند؛ انگار که بی اختیار از حکم حادثه اطاعت می کنند و برای نگارش و ثبت وقایع قلم به دست می گیرند.
جنگ جهانی اول هم از جمله‌‌ی همان حوادث غریب و یگانه است که بازتاب فراوانی در دنیای ادبیات داشته است؛ چه از منظر روایات صادقانه و چه آنجا که رد پای تخیل و داستان هم به وقایع انفاقیه باز می شود.
همکارمان؛ لیلا سامانی در پژوهشی جالب توجه؛ برخی از این آثار را معرفی کرده و از دلایل ماندگاری‌‌شان گفته؛ با هم بخوانیم.

«وداع با اسلحه» – ارنست همینگوی

ارنست همینگوی، یکی از تصویرگران زبردست این رزم‌گاه است. او به سبب حضورش در جنگ‌های پیاپی، پوچی این پدیده‌ی شوم را از نزدیک لمس کرده‌بود و نظاره‌گر لگدمال شدن آرمان جوانان هم‌نسلش بود، راوی این سرخوردگی‌ها شد و برای تقدیس زندگی، از داستانهای عاشقانه‌ای گفت که در تقابل با جنگ و نیستی سر بر می‌کشیدند. او با به تصویر کشیدن جلوه‌های گوناگون مرگ، اعجاز عشق را والاترین موهبت هستی برشمرد. رمان «وداع با اسلحه» او که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد، براساس عشق آتشین خود او بود به پرستارش «اگنس فون کوروسکی»، زمانی که در جریان مجروح شدنش در جنگ جهانی اول، در بیمارستانی در ایتالیا بستری بود. همینگوی در این اثر قصه‌گوی شور و شیدایی «فردریک هنری» ستوان عاشق‌پیشه‌ی آمریکایی به یک پرستار زیبای انگلیسی به نام «کاترین برکلی» شده‌است. او شکفتن این مهر و عشق را در برابر جلوه‌گر شدن هراس و نفرت زاییده از دل جنگ قرار داده‌است و در نهایت حقیقت جنگ را پیش چشم خواننده هویدا می‌کند، جنگی که نتیجه‌اش جز پوچی و نابودی امیدها و آرزوها نیست:
« و اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهایی که پر افتخار بودند؛ افتخاری نداشتند و قربانیان مانند انبارهای خواربار شیکاگو بودند که با موجودی گوشت کاری نمی کردند جز این که دفن اش کنند . کلمه های بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدن شان را نداشت و سرانجام فقط اسم مکان ها آبرویی داشتند. کلمه ها مجرد مانند افتخار و شرف و شهامت یا پوچ در کنار نام های دهکده ها ، شماره ی جاده ها ، شماره ی فوج ها ، وتاریخ ها ، ننگین می نمود» (ترجمه – نجف دریابندری)

«توپ‌های ماه اوت» – باربارا تاکمن

می توان ثابت کرد که بزرگترین آثار غیر داستانی به اندازه آثار داستانی دلچسب و تاثیر گذارند. روایت تاکمن و شرح ریز بافت او از جزییات ویرانی های تراژیک سی روز نخست جنگ جهانی اول، یکی از این نمونه هاست. او پس از گذر از فصل‌های مقدماتی، و توصیف جزئی‍ات از وقایع آغازکننده آن جنگ بزرگ، بر روی تاریخ نظامی متخاصمان، با تأکیدی ویژه بر قدرت‌های بزرگ، متمرکز شده‌است.
توپ‌های ماه اوت روایتی‌‌ست از مراحل آغازین جنگ جهانی اول، از تصمیم دول اروپایی برای ورود به جنگ تا عملیات نظامی مشترک فرانسویان و بریتانیایی‌ها برای متوقف ساختن پیشروی آلمانی‌ها در خاک فرانسه. تاکمن ضمن شرح ماوقع ماجرا، برای خواننده از بحث‌ها، طرح‌ها، استراتژی‌ها، رخدادهای جهان، و احساسات جهانیان پیش و طی جنگ بزرگ روایت کرده‌است. این کتاب کتاب برنده جایزه پولیتزر در سال ۱۹۶۳ در بخش آثار عمومی غیر داستانی شد.

«وداع با همه آن چیزها» – رابرت گریوز

رابرت گریوز از سرباز واحد تفنگداران سلطنتی بریتانیا در جنگ اول جهانی به یکی از برجسته‌ترین رمان‌نویسان و شاعران بریتانیایی تبدیل شد. او جایزه یادبود جیمز تیت‌بلک و‌هاثورن را که قدیمی‌ترین جوایز ادبی بریتانیایی هستند در ۱۹۳۴ دریافت کرد. جز این، دو رمان تاریخی مهم گریوز یعنی «منم کلودیوس» و «خدایگان کلودیوس» در ۱۹۹۸ از سوی کتابخانه مدرن در فهرست صد رمان بزرگ انگلیسی‌زبان در قرن بیستم قرار گرفت و در سال ۲۰۰۵ نیز از سوی مجله تایم به‌عنوان دو تا از صد رمان بزرگ انگلیسی‌زبان از ۱۹۲۳ تا امروز انتخاب شد.
اما وقوع جنگ جهانی اول و پی‌آمدهای فاجعه بار آن از «گریوز» یک معلول روانی ساخت، تا جایی که خاطرات سالهای شوم جنگ بر سراسر زندگی او سایه افکند. «گریوز» خاطرات خود را در کتابی به نام «وداع با همۀ آن چیزها» به تصویر می‌کشد و اگر چه سعی دارد واقعا با تمام آن خاطرات وداع گوید، ولی پس از سالها تلاش قادر نیست آنها را از ذهن خود بزداید.

مجموعه اشعار زیگفرید لورن ساسون

این شاعر، نویسنده و سرباز انگلیسی، شهرتش را مرهون شعرهای ضد جنگ و خودزندگی‌نامه‌های داستانی‌‌اش است. تا پیش از شروع جنگ جهانی بیشتر اشعار او دربرگیرنده ی مضامین عاشقانه بود، اما با شروع جنگ جهانی اول و پیوستن ساسون به ارتش دریچه ی جدیدی بر دنیای شعرش باز شد.

او در جنگ جهانی اول دلاورانه در فرانسه جنگید و دوبار به شدت زخمی شد. او دو قطعه از مشهورترین شعرهای ضد جنگش را در ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ منتشر کرد؛ زمانی که همچنان در ارتش خدمت می‌کرد. این شعرها موجب شهرت او شدند. کمی بعد او را به یک آسایشگاه فرستادند. ساسون در آنجا ویلفرد اوون را ملاقات کرد که مانند خودش شاعری صلح‌جو بود. آن‌ها دوستان نزدیکی شدند و اوون از ساسون تأثیر پذیرفت. کمی بعد اوون در جبهه درگذشت و ساسون آثار او را پس از مرگش منتشر کرد. بیشتر شعرهای او در دو مجموعه «شعرهای گردآوری شده» و «مسیر صلح» منتشر شده‌اند.

در میان دستخط‌‌های به جا مانده از ساسون، نامه‌‌ای هست که در آن خطاب به دوستش نوشته است: « من باور دارم که این جنگ که ابتدا به عنوان نبردی در راه آزادی آغاز شده ‌بود دیگر به جنگی برای تجاوز و فتح تبدیل شده ‌است. من به چشم خود درد و رنج سربازان را می‌بینم. من دیگر بیش از این قادر به تحمل مصیبتی نیستم که به اعتقاد من منجر به ستمگری و شرارت می‌شود.»

 

«در جبهه‌‌ی غرب خبری نیست» – اریش ماریا رمارک

این کتاب از جملهی ضد جنگ ترین آثار این حوزه است. یک تصویر تماما حقیقی از نیروی پشت سنگر آلمان در جریان جنگ جهانی اول که از دریچه چشمان پاول بویمر سرباز جوان داوطلب آلمانی دیده می شود که شورو حرارتش برای شرکت در جنگ به سرعت فروکش می کند و نبرد دیگری را آغاز می کند برای حفظ انسانیتش.
رمارک در سال ۱۹۶۳ در مصاحبه‌ای گفت: «مسئله‌ی اصلی من، مسئله‌ای کاملا انسانی بود، اینکه جوانان ۱۸ ساله را، که در واقع باید در برابر زندگی قرار می‌گرفتند، به ناگهان در برابر مرگ قرار داده بودند و اینکه چه اتفاقی برای آنان می‌افتد. به این دلیل هم من کتاب “در غرب خبری نیست“ را نه کتابی در باره‌ی جنگ، بلکه کتابی در باره‌ی پس از جنگ می‌دانم، چون پرسش این کتاب این است که چه بر سر ما خواهد آمد؟ ما پس از این، پس از تجربه‌ی مرگ، چگونه می‌توانیم زندگی کنیم؟»
او و تعدادی از دوستان مدرسه‌اش تحت تأثیر سخنرانی‌های میهن‌پرستانه‌ی معلمشان، داوطلبانه در ارتش نام‌نویسی کرده‌اند. اما پس از تجربه‌ی ده هفته آموزش وحشیانه و طاقت‌فرسا زیرنظر سرجوخه‌‌ای خشن و بی‌رحم؛ به این نتیجه می‌رسند که حس ملی‌گرایی و وطن‌پرستی که با اعتقاد به آن به ارتش پیوستند، اکنون به نظرشان پوچ و توخالی می‌رسد و جنگ چهره‌ی باشکوه و غرورآفرینش را نزد آنها از دست می‌دهد.
این راوی زخم خورده با ریزبینی جزئیات زندگی در جبهه را شرح می‌دهد، از حملات گازی و بمباران‌ها گرفته تا زخم‌های مهلک و بیماری‌های کشنده و حمله‌ی موش‌ها. این توصیف‌ها موجب شده است که این کتاب از بهترین کتاب‌هایی باشد که خطرات و دشواری‌های جبهه‌های جنگ و اثرات مخرب جنگ بر انسان‌ها را به تصویر کشیده‌اند.

کجاست روزگار صلح و ایمنی؟

اشاره:
محمد تقی بهار؛ أدیب، شاعر، نویسنده و سیاستمدار ایرانی؛ در کشاکش روزهای بسیار پر تلاطم ایران و در هیاهوی مشروطه خواهی، در زمانی که صلح هنوز به یک آرمان مدنی بدل نشده بود و تشکلات انسانی سعی در گسترده معنی واژه نداشتند خالق اثری شد که خبر از ستایش صلح در کنه اندیشه او دارد.
او همچنین این صلح دوستی را با شیرین ترین کلام با نفرت از جنگ هم در آمیخته تا حاصل؛ ابیاتی شوند همه درّ و گوهر ناب و معلمطریقت شاد زیستن و بی آزار بودن.
در ادامه ی مجموعه مطالبی که به بهانه ی صدمین سالروز آخر گرفتن جنگ جهانی اول خدمت تان ارائه کردیم؛ صورت کامل این شعر را در همین صفحه از پی می آوریم؛ خواندن و اندیشیدن به معانی لغاتش؛ بی گمان خالی از سود نخواهد بود…

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کز او بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر؟
که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر، غذای او
همی زند صلای مرگ و نیست کس
که جان برد ز صدمت صلای او
همی دهد ندای خوف و می‌رسد
به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان
به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور گرد پارهٔ شکر
فتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بروزد
به حلقها گره شود هوای او
به رزمگه خدای جنگ بگذرد
چو چشم شیر لعلگون قبای او
به هر زمین که بگذرد، بگسترد
نهیب مرگ و درد ویل و وای او
جهانخواران گنجبر به جنگ بر
مسلط‌اند و رنج و ابتلای او
ز غول جنگ و جنگبارگی بتر
سرشت جنگباره و بقای او
به خاک مشرق از چه رو زنند ره
جهانخواران غرب و اولیای او؟
به نان ارزنت بساز و کن حذر
ز گندم و جو و مس و طلای او
به سان که که سوی کهربا رود
رود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی
نه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی
مخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشک چشم رنجبر
مبین به چشم ساده در غنای او
عطاش را نخواهم و لقاش را
که شومتر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی
عطای وی کریه چون لقای او
کجاست روزگار صلح و ایمنی؟
شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری؟
حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم

صورت زخمی جنگ / محمد سفریان

صد سال قبل و در روز یازدهم نوامبر سال ١٩١٨؛ عاقبت کابوسی چهارساله؛ که به بزرگترین جنگ تاریخ شهره شده پایان یافت.
جنگی که در پی یک ترور یک سویه اتفاق افتاد و در کوتاه زمانی؛ قدرت های بزرگ و دودمان های سلطنتی بسیاری را به جان هم انداخت. اتفاقی که از جوانب بسیاری حائز أهمیت تاریخی ست و هنوز و از پس عبور صد سال؛ مستلزم تحقیق و پژوهش بسیار و بسیار.
این جنگ نقشه جغرافیا و نمودارهای قدرت و ثروت را در چهارسوی دنیا تغییر داد و برای نخستین بار پس از رونق گرفتن علوم انسانی و پایه های تمدن و تعقل در سده های بعد از رنسانس؛ دیگر بار طبیعت درنده خو و توحش آدمیزاد را عیان کرد.
در این جنگ برای نخستین بار (در عصر معاصر و به گونه ای در تمام تاریخ) غیر نظامیان در مقیاس وسیعی قربانی جنگ شدند و دامنه آتش و دود از جبهه های جنگ فراتر رفت و شهر ها و خانه ها و زندگی های معمول را نشانه گرفت.
شیوه های نوین جنگی که پیشتر در حد تئوری و موضوع کلاس های نظام بودند؛ جامه عمل به تن کردند و خاکریزها و سنگرها به شیوه های جدیدتری سر و سامان گرفتند.
نیروهای هوایی و استفاده از جنگ افزارهایی که با آسمان پیاما ها حمل می شدند و همچنین؛ نخستین استفاده از بمب های شیمیایی در همین جنگ صورت گرفت.
از این آمار و گفته های کلی هم که عبور کنیم؛ می ماند آبادی هایی که به عبور ایام جان گرفتند و صاحب هویت شدند؛ خیابان ها و کلیساها و إماکنی که از پس صدها سال زیستن؛ بستر زندگی و شور و شوق و غم و دلتنگی و همراه و همپای انسان شده بودند… همان ها که در اعجابی بسیار غمگنانه در کوتاه زمانی بدل به خاک و نیستی شدند و چنان که گویی؛ بودنی نبوده از آغاز.
و قربانی دیگری که صد البته؛ هم از قصر و شوکت شاهان گران تر بود و هم از رفاقت شهرها و آبادی ها؛ هم از تاریخ مرزها و سنتها و هم از نام رومانوف ها و عثمانی ها؛ : «جادوی بی قیمت حیات ».
در این جنگ هم مثال تمامی دیگر درگیری های میان آدمیزاد؛ بسیاری از زنان و مردان و کودکان؛ بی انتخاب خودشان؛ از حق مسلم زیستن محروم شدند و بی آنکه آرمان و یا حتی تعریفی از آزادی و دفاع و ناموس و وطن و … در سر داشته باشند؛ قربانی زیاده خواهی و بی عدالتی اهل قدرت و زبان بی منطق جنگ شدند.
به اینها همه علاوه کنید؛ مرگ هزاران عشق و انتظار آن همه زن و کودک در خانه نشسته که آرزوی در آغوش گرفتن مرد خانه را با خود به گور بردند و نابودی هزار «زنده» دیگری که نعمات زمین را از همیشه ی تاریخ با آدمیزاد شریک بوده اند. از آن همه حیوان خانگی؛ تا جنبندگان در آب و دریا که همه و همه بی هیچ دفاعی؛ جز از مرگ چاره ای نداشتند.
در ادامه این صفحه یادبود؛ عکس هایی ماندگار از این رویداد تلخ را آماده ی نمایش کرده ایم؛ باشد که در این روزگار که بوی جنگ طلبی و دعوا؛ از خاور تا باختر را گرفته؛ هر یک به سهم خود با مرور این کلمات و تامل در عمق این تصاویر؛ گامی در جهت دور شدن از جنگ برداریم و در پاس داشتن حق حیات و سلامت مادر طبیعت بیشتر از قبل بکوشیم.


سگی ملبس به جامه رزم سربازان آلمانی – ۱۹۱۵


دفن اسبهای مرده در جریان جنگ


سربازهای کشته شده رومانیایی


کلیسایی ویران شده، بدل به پناهنگاه موقت سربازان مجروح آمریکایی شده است


سربازان هندی در خدمت ارتش فرانسه

مادر و کودکی در فرانسه ماسک ضد گاز پوشیده اند.


سرباز بریتانیایی در دهانه توپ ۳۸ کالیبر


پیاده کردن اسبی در ترکیه، به عنوان تجهیزات جنگی ارتش اتریش – مجارستان


یک فرمانده فرانسوی کنار گورستانی ایستاده که سربازان کشته شده در خط مقدم در آن مدفون شده اند.


توپچی کشته شده ی آلمانی یک هفته پیش از پایان جنگ – ۴ نوامبر سال ۱۹۱۸


سربازانی پشت سنگر حین نامه نوشتن برای خانه.

یک تفنگدار دریایی، زنی را در جریان رژه بازگشت به وطن، در پایان جنگ جهانی اول می بوسد.

توضیح تیتر:
تیتر فوق مصرع نخستین از سروده ای بلند است که محمد تقی بهار أدیب و شاعر ایرانی در نکوهش جنگ و مدح صلح ساخته است. اگر از جمله ی کنجکاوان و اهالی پی گیر ادبیات هستید؛ می توانید نسخه ی کامل این سروده ی به غایت آموزنده و فکر برانگیز را در دیگر صفحه ی بخش فرهنگی خبرنامه ی خلیج فارس دنبال کنید.

بازارچه کتاب تابوت سیاست/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

بحرانهای جمهوریت

نویسنده: هانا آرنت
مترجمان: امین و فلورا عسکری زاده
ناشر: گام نو
تعداد صفحات: ۲۴۸ صفحه
قیمت: ۲۴ هزار تومان

 

آرنت کتاب را با جمله ای به نقل از وزیر دفاع آمریکا در سال ۱۹۶۸ شروع می کند؛ «تصویر زیبایی نیست، تصویر بزرگترین ابرقدرت جهان که در هفته هزاران غیر نظامی را می کشد و مجروح می کند ،صرفا برای این که ملتی ضعیف را در هم بکوبد و مجبور به تسلیم شان کند و همه اینها را برای موضوعی انجام می دهد که صحت آن هنوز محل مناقشه است».
او در فصل اول کتاب، عملکرد آمریکا در ویتنام را تحت عناوینی هم چون دروغگویی در سیاست و …به شدت مورد انتقاد قرار می دهد و اذعان می کند: عملکرد آمریکا بدون تفکر بوده است.
دلیل او این است که حمله به ویتنام را متخصصان روابط عمومی و حلالان _ مسائل طراحی کرده بودند، کسانی که به پشتوانه عقلانیتی که از هر گونه رخداد و حادث شدنی بیزار بود، دست به عمل می زدند، و ابزارشان زبان شبه ریاضی و یکسان سازی بود تا که تمام وقایع جهان انسانی را پیش بینی کنند.که البته چنین اتفاقی محقق نشد.
او با ظرافت خاصی به نقد دیدگاه حل مسأله ای در علوم انسانی و رویکردهای پراگماتیستی صرف می پردازد، و به ولع و حرص متخصصان، برای نظریه پردازی ( همانند عالمان علوم طبیعی ) می تازد. و در پایان نشان می دهد که چگونه پیش بینی ها و دستاوردهای عقل اعداد اندیش و ماتریس ساز به خطا رفته و می رود.
او در فصل دوم بحث «نافرمانی مدنی» و «حق بر تشکیل انجمن» را مطرح می کند و این که نافرمانی مدنی چیست، چه ویژگی هایی دارد و در کجا می توان گفت نافرمانی مدنی رخ داده است!؟ آرنت در این فصل حق بر نافرمانی مدنی و تثبیت آن در نهادهای سیاسی را مطرح می کند. حقی که به واسطه آن امکان جبران قصور دادگاه در بررسی اعمال دستگاه اجرایی، رقم می خورد.
نویسنده در فصل سوم به بحث از خشونت می پردازد و این که خشونت، قدرت، اتوریتی یا اقتدار و زور چه تفاوت ها و شباهت هایی با هم دارند. و نهایتا این که برای حکومت داری به خشونت نیاز است یا قدرت؟ و یا امری دیگر…

گاه ناچیزی مرگ

نویسنده: محمدحسن علوان
مترجم: امیرحسین الهیاری
ناشر: مولی
تعداد صفحات: ۵۱۲ صفحه

 

 

 

ابوبکر، محمدبن علی، معروف به ابن‌عربی و مشهور به محیالدین، شیخ اکبر و ابن‌افلاطون در ۱۷ رمضان سال ۵۶۰ هجری در خانواده‌ای اهل علم و وابسته به دربار به دنیا آمد؛ تقریباً صد سال پس از مرگ خرقانی. او یکی از پرحاشیه‌ترین و پرگفتگوترین صوفیان در تاریخ تصوف است و اهل تسنن و تشیع، با استناد به آراء و اقوال و آنچه از او روایت شده، هر کدام سعی کرده‌اند ابن عربی را به خود منتسب کنند.
ذهن رؤیازدۀ ابن عربی، ذهن جذابی است. او رؤیا را به زاهدان، مانند می‌کند و معتقد است همان‌سان که جنین در زهدان، تکوین می‌یابد، «معنا» نیز در رؤیا شکل می‌گیرد. بنابراین، رؤیا، نوعی اتحاد با عالم غیب است که تصور جدیدی از جهان به دست می‌دهد. رؤیا، از زمان و مکان فراتر می‌رود و رؤیای ابن عربی، اصل و ذاتِ ابداع و آفرینش است.
علوان در این کتاب با تکیه بر آنچه ابن عربی در «فتوحات مکیه» درباره خویش نقل کرده، اثری آفریده که نه تنها یک بیوگرافی کامل محسوب می‌شود، بلکه با روایتی جذاب و زبانی روان و شیرین، داستانی کامل و کم نقص است. کتاب شامل چندین سِفْر است و از این جهت ما را به یاد ساختار کتابهای آسمانی می‌اندازد: اسفار. از دیگر سو، کل داستان، به طور منظم توسط روایت‌هایی موازی شکسته می‌شود. روایت‌هایی که این گونه تدوین شده‌اند تا سیر آن نسخه خطی (زندگینامه یا میراث معنوی او) خودنوشت ابن عربی را- در کتاب حاضر- از زمان مرگ او تا سال ۲۰۱۶ قرن به قرن نشان دهند؛ که کتاب از کجا به کجا رفته و چگونه در کتابخانه‌های دربار، مزارها و قبه‌ها و بارگاه‌ها دست به دست گشته و شاهد چه ماجراهایی بوده و چگونه و چرا…

مارتا کیست؟

نویسنده: ماریانا گاپوننکو
مترجم: حسین تهرانی
ناشر: ققنوس
قیمت: ۲۵ هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۶۲ صفحه

 

«مارتا کیست؟» یک رمان پست‌مدرن است که برای اولین بار در سال ۲۰۱۲ چاپ شد و دو جایزه آدِلبرت فون شامیسو و آلفا را برای نویسنده‌اش به ارمغان آورد. گاپوننکو نویسنده اوکراینی است که ترجمه این اثرش از زبان آلمانی به فارسی برگردانده شده است. گاپوننکو ۳۷ سال دارد و به زبان آلمانی می‌نویسد.
این رمان از نظر فرم و ساختار، حاوی برخی نوآوری‌ها و ساختارشکنی‌هاست. به عنوان مثال نویسنده در برخی صفحات فقط یک جمله یا پاراگراف نوشته و صفحه را همان‌طور سفید رها کرده است.
داستان «مارتا کیست؟» درباره یک پرنده‌شناس ۹۶ ساله است که مطلع می‌شود مرگش نزدیک است و تصمیم می‌گیرد آخرین روزهای عمرش را در یکی از مجلل‌ترین هتل‌های دنیا به سر ببرد.
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
در این کابین طلایی، نورها چه آرامش‌بخش‌اند، به یاد آوردن درد کشیدن چقدر گنگ و مات است. هر لحظه می‌توانم پرواز را متوقف یا آن را طولانی‌تر کنم و به بُعد دیگری وارد شوم. مثلا به پنجمین و آخرین. ولی حالا فعلا بین زمین و آسمان معلق می‌مانم.
آسانسور سینه طلایی‌اش را می‌گشاید. قدم گذاشتن روی موکت، پا را بی‌سروصدا در این کفپوش نرم فروبردن، نوعی مکاشفه است. شور و شعف لوادسکی جایش را به شگفتی و تعجب می‌دهد: داخل ویترینی که درست جلوی ورودی کافه قرار دارد یک دوربین سیاه-طلایی مخصوص اپرا برق می‌زند و زنجیر شیکی دور آن پیچیده شده است. در ویترین کناری، بالش‌هایی که از شدت سفیدی می‌درخشند و روی آن‌ها علامت اختصاری این هتل مجلل گلدوزی شده است، دستمال سفره‌ها و ملافه‌های آهارداده‌شده. لوادسکی جلوی این گنجینه نامرئی، که با نورپردازی ویترین به نحو شایسته‌ای به نمایش گذاشته شده است، خم می‌شود. از پشت شیشه با تحسین به عروسکی چینی نگاه می‌کند که زن خدمتکاری را نشان می‌دهد که پَر گردگیری‌ای در دست دارد. درِ ورودی کافه هتل قیژقیژ می‌کند؛ خانم‌های معطر داخل و خارج می‌شوند، ‌ فرش گام‌هایشان را می‌بلعد و کفش‌های پاشنه‌بلندشان روی سنگ‌های مرمر سرسرا، به دلیل جفایی که مدت کوتاهی در حقشان شده، انتقام سختی می‌گیرند.
لوادسکی در حالی که در پشت سرش قیژقیژ می‌کند زیر نور ملایم لوستر وارد کافه می‌شود. طنین پیانو پیکر فرسوده و نحیفش را در بر می‌گیرد. گارسونی با منویی که در دست دارد از جایگاه موسیقی پایین می‌آید و میهمان را به سمت میزی نزدیک پیانو راهنمایی می‌کند. همه‌چیز به هم می‌آید، نور به موکت، سروصدای خفه به بازتاب ضعیف نور توسط آینه‌ها. فقط لوادسکی و گارسون در این آتشفشان خاموش تافته جدابافته‌اند، تا زمانی که حرکت می‌کنند. لوادسکی می‌نشیند. گارسون هم، که فرز و چابک بین میزها حرکت می‌کند، به‌زودی جزئی از اِلمان‌های داخلی خواهد شد. لوادسکی شگفت‌زده می‌شود؛ حتی در چنین محیط کوچکی هم انسان محو می‌شود، انگار محیط آن‌قدر روح دارد که ما، ‌ جانداران واقعی، ناگهان در آن غرق می‌شویم.

اسپینوزا و ما

نویسنده: آنتونیو نگری
مترجمان: فواد حبیبی و امین کرمی
ناشر: ققنوس
تعداد صفحات: ۱۶۰ صفحه
قیمت: ۱۶ هزار تومان

آنتونیو نگری، فیلسوف مارکسیست پست مدرن، در طول حیات فکری‌اش که با تلاطم‌ها سیاسی بسیاری هم همراه بود، سه کتاب مستقل و مهم را به باروخ (بندیکت) اسپینوزا اختصاص داد؛ فیلسوف مهم قرن هفدهمی اروپا که تا پیش از انتشار کتابهای نگری و دوستان دیگرش در فرانسه بیشتر و صرفا به عنوان فیلسوفی شناخته می‌شد که در کنار دکارت، مالبرانش، لایب‌نیتس و دیگران از سرمداران و آغازگران سوژه‌محوری و عقل‌گرایی در فلسفه مدرن بود. اما نگری از نیمه دوم قرن بیستم به بعد در کنار دیگر همکارانش در دل سنت فرانسوی تفسیر اسپینوزا، به قرائتی یکسره متفاوت از این فیلسوف برجسته آغاز دروه مدرن دامن زدند. سنت فرانسوی تفسیر اسپینوزا به طور مشخص از دهه ۶۰ با آثاری از الکساندر ماترون، ژیل دلوز، فردینان آلکیه، کارسیال گوئرو، اویی آلتوسر، پی‌یر ماشری، اتی‌ین بالیبار و… به ارائه تفسیری از اسپینوزا در مقام متفکری متمایز روی آوردند که نه فقط نسبت چندانی با حلقه واسط دکارت‌گرایی و قراردادگرایی در اندیشه سیاسی آن دوران نداشت، بلکه حتی گسستی اساسی بود از فلسفه‌های رایج آن دوران، بویژه سوبژکتیویسم دکارتی و ایدئالیسم و هگلیانیسم اروپایی.
انتونیو نگری بازخوانی خود از اسپینوزا را در چنین بافت تاریخی‌ای مطرح کرد. او با نگارش سه کتاب «اسپینوزای برنداز» و «نابهنجاری وحشی» در آخر «اسپینوزا و ما» تلاش کرد قرائتی اجتماعی سیاسی و تا حد زیادی رادیکال از اسپینوزا ارائه دهد. قرائت او از اسپینوزا نه‌تنها گسستی از قرائت متعارف از وی به مثابه فیلسوف عقلگرای سپیده‌دمان مدرنیته است، بلکه حتی القاکننده این معنا است که اساسا اسپینوزا را نمی‌توان به هیچ وجه فیلسوفی «مدرن» دانست. طبق خوانش نگری، اسپینوزا به سبب تن ندادن به فلسفه سوژه و قراردادگرایی سیاسی موجود در آن دوران، و در عوض با طرح نوعی از هستی‌شناسی که امکان درک قدرت برسازنده‌ی «انبوه خلق» را میسر می‌سازد، نه فقط ربطی به فلسفه مدرن ندارد، بلکه صرفاً بدین معنا در دوره مدرن قرار دارد که به نقد و افشای این دوران و همه آن چیزهایی بپردازد که تفکر و سیاست مدرن از آغاز آنها را طرد کرده است. از نظر نگری درست به همین دلیل است که اسپینوزا به جای تلقی فردگرایانه از سوژه، افراد را مجموعه‌های متغیری از بدن‌ها و امیال می‌بیند که در جهانی سرشار از تاثیر و تاثر، حق و پایداری خویش را در هستی بر کرسی می‌نشانند.
بر همین مبنا آنتونیو نگری، باروخ اسپینوزا را در دوران و سرزمین خویش فیلسوفی «نابهنجار» می‌داند که بر علیه نظم و نظام معرفتی و سیاسی آن زمان می‌آشوبد و در سپیده‌دم تسلط نظام لیبرالیستی و سرمایه‌داری از اشکال اصیل «انسان اجتماعی صاحب میل»، «امر جمعی»، «انبوه خلق»، «دموکراسی» (متمایز از اشکال لیبرالیستی تاکنون موجود) و بسیاری دیگر از عناصر اصیل اخلاقی و سیاسی دوران کنونی سخن می‌گوید.
این محتواها به طور کم و بیش مصرح هم در دو کتاب نخست نگری درباره اسپینوزا طرح شده بودند، هم در کتاب آخر او درباره فیلسوف قرن هفدهمی با عنوان «اسپینوزا و ما» که اخیرا توسط «فواد حبیبی» و «امین کرمی» به فارسی ترجمه شده و از سوی نشر ققنوس منتشر شده است. اسپینوزا و ما ضمن طرح مهمترین عناصر موجود در قرائت نگری از اسپینوزا، همچنین تلاش دارد تا نسبت اسپینوزا با ما در دوران موسوم به سرمایه‌داری متاخر را هم روشن کند. دورانی که مردمان آن از جهات بسیاری به خوانش اندیشه‌های نابهنجار نیازمندند تا عادات و معانی مالوف در عرصه سیاست را مورد بازنگری و بازسازی جدی قرار داده و به عنوان موجودی اجتماعی بیش از پیش بر کنش و امر مشترک در زندگی و سیاست وقوف بیشتری یابند. بر این مبنا دغدغه «اسپینوزا و ما» نوشته آنتونیو نگری در مجموع این است که چگونه اسپینوزا از قفای مدرنیته به روزگار حاضر که به «پست‌مدرنیته» موسوم است، جهیده تا ما را نه فقط به تاملی براندازانه در مقابل گفتارهای غالب روزگار معاصر وادارد، بلکه ما را به عملی مشترک فرابخواند که از طریق آن می‌توانیم حق خویش را در هستی به کرسی بنشانیم.

شُمی / رضا اغنمی

 

نام کتاب: شُمی

نویسنده: جهانبخش رشیدی
مجموعه داستان های کوتاه
ناشر: انتشارات ساتراپ – لندن
تاریخ نشر: ژوئن ۲۰۱۷ (خرداد ۱۳۹۶)

 

 

 

کتاب شامل هفده داستان است و مقدمه ای ازشاعردانشمند، اسماعیل خوئی که با قلم توانا و زبان شاعرانه و بسی مهربانانه، هرخواننده را درسرآغاز به خواندن داستان ها ترغیب می کند.

نخستین داستان با عنوان«آخرین کله شیر» [ درگویش محلی یعنی خروس] شروع و آخرین داستان با «بوم و زاغ» بسته می شود.

سرآغار داستان شرحی از موقعیت جغرافیائی زیستگاه و خانه پدری ست دروسط کبیرکوه، که در منظرهر بیننده آخرین رشته هایش به سوی خوزستان در:
«شکل یک کشتی بزرگ ساخته بود دقیقا دروسط وعمق این کشتی دردوطرف یک تپه ای هموار دو سراب کوچک و زیبا بیرون می آمد که بعد ازطی دوکیلومتر به طرف شمال به هم می رسدند».
و درشکل رودخانه کوچکی به سیمره می ریختند. خانه پدری نویسنده درکنار یکی از دوسراب بوده و در محاصرۀ کبیرکوه.
ازدوتنگه شمالی وجنوبی می گوید زیبا و درعین حال مخوف که به سوی لرستان:
«یعنی پیشکوه باز می شد ودقیقا درنقطه ی مقابل این تنگه درسمت جنوب . . . که مخوفتر از تنگه شمالی و به طرف ایلام یعنی پشتکوه باز می شد».

از فرآورده های چهارفصل محلی می گوید و فراوانی محصولات:
«نوک کوه هنوزبرف بود و فصل زمستان پائین تر ازاین برفها که درحال آب شدن بودند تره های کوهی می روئید. گاه صیادان به طرف کل و بز و میش وقوچ های کوهی تیراندازی می کردند و آن ها را به طرف کوه پایه ها رم می دادند تا مدتها جز شاخهای بلند کل و قوچها چیزی دیده نمی شد».
درپس شرح این زیبائی های طبیعی، ازناهنجاری های اجتماعی و از سرراه بودن خانه می گوید و از درد سرهای پذیرائی از رهگذران غریبه وآشنا:
«شب و روز کارما شده بود پذیرائی از مهمانان ناخوانده و پرمدعا. اگرازهزار نفرشان به نحو احسن پذیرائی می کردیم یک نفرشان یک تشکر خشک و خالی نمی کردند».
ازشیوع مرض تب ونوبه ومرگ و میر بچه ها درآن سال ها روایت تلخی دارد. و ازرفت و آمد به مدرسه ای که در فاصلۀ دوساعت پیاده روی روزانه درباران و بوران و گرما و سرما .
ازبیماری خواهرکوچک مبتلا به مرض تب ونوبه یاد می کند وبُردن او نزد فالگیرشیادی در روستای دیگردر فاصله ای دور که توسط «دکترجمعه ای» با چهار قرص سلامتی خود را باز می یابد. داستان رفت و برگشت برای معالجه خواهر کوچک بیمارو دیدار با آن سید فالگیر حقه باز، و رفتار انساندوستانه ی برخی ازهمان روستائیان، گوشه هایی از فضای اجتماعی زمانه را یادآور می شود.

شُمی دومین داستان. درگویش محلی هندوانه را شُمی گویند.

درفصلی که روستانیان با گله گاو و گوسفند عازم ییلاق بودند، درمسیر راه با دیدن هندوانه، شاید که تا آن زمان هرگز ندیده ونخورده بود، هندوانه ای ازفروشنده می خرد و با مادرش می خورد. درپرس وجو از مادر می گوید که اگردانه هایش را بکاری بعد از دوماه به بار می نشیند. دانه ها را می کارد . مادر می گوید ما که اینجا ماندگار نیستیم وفردا صبح راه می افتیم. دانه های کاشته شده،، ملکۀ ذهن راوی می شود و محل را ترک می کنند تا چند روز دیگر به ییلاق می رسند.
راوی داستان درفضای بچگانه بدون اطلاع اطرافیان با بقجه نانی از ییلاق فرار می کند تا به محل برسد.و بهرۀ دانه های کاشته را برچیند اما:
«هیج اثری ازشمیها ندیدم.خوب که نگاه کردم دیدم زیر پرچین همان چندبرگ اول خشک شده بودند ومچاله شده بودند سرجایشان کیز[مچاله] کرده بودند.سرم را روی زمین گذاشتم و با صدای بلند زار زار گریه کردم دیدم مادرم بالاسرم نشسته».
اما مادرش نبود. زن مهربانی از مادران محل او را درآن حال زار می بیند و به خانه اش می برد. به تیماری اوپرداخته رخت و لباسش را می شوید و زخم هایش را مداوا می کند. اجازه رفتن نمی دهد. می گوید:
«هروقت قافله ای به طرف خرم آبادحرکت کرد تورا با آنها می فرستم».
و مادر نگران و پریشان، ازهررهگذری سراغ فرزندش را می گیرد و جز یآس وناامیدی چیزدیگری عایدش نمی شود.
سواری مهمان به آن خانه ازراه می رسد. وقتی ماجرا را می شنود ازنگرانی مادرش می گوید و بعد از بیست روز آوارگی اورا برترکش نشانده در ییلاق به مادرش می رساند.
حوادث شبانه روزی آن فرارکه نویسنده درفضایی ازخواب وبیداری وخیال شرح داده، روایت زیبائی از حرکت دستجمعی روستائیان به ییلاق – قشلاق است. این سفر چند روزه روستانیان دربرخی از مناطق کشور، با گله های گاو و گوسفند تامرغ وخروس، بهترین تفریح وسرگرمی برای بچه ها و جوانان کوچنده ها محسوب می شود درواقع دیدنیترین مسافرت روستانیان و دامداران درسطح کشورمی باشد.

دقیقۀ ۹۰

داستان پسر درس خوان و باهوشی ست به اسم علی از پدر و مادری فقیر.و تنها امید آیندۀ درزندگی آن دو. علی از شاگردان نویسنده است که درهمه درس ها نمره بیست می گیرد. در بازی فوتبال با بچه های همان مدرسه توسط یکی از همبازی ها که از خانواده ثروتمند و صاحب نفوذ محلی به قتل می رسد. در اثر شکایت والدین علی، قاتل بازداشت شده و ازآن پس پدر ومادر وطرافیان قاتل تلاش می کنند که رضایت والدین علی را فراهم سازند.هرازگاهی با دیداری و پرداخت پولی ازآن داغدیده های تیره بخت ، سکوت قهرآمیز والدین را تدارک می بینند. شایعه عفو و بخشش بین مردم محل پخش می شود. روز اعدام قاتل خوشحال و خندان پای چوبۀ دار می رود:
«مادرعلی پیشانیش را روی پله ی اول گذاشته بود و زار زار گریه می کرد. پدرعلی بار دوم نگاهی به چهره ی قاتل انداخت. او همچنان خندان بود. پیرمرد به ناگاه خم شد با تمام توان چهارپایه را از زیر پای قاتل کشید و به گوشه ای پرتاب کرد و . . . . . . پدرعلی آرام پائین آمد و کنار مادرعلی نشست. . . جمعیت به خود آمد و خروشان شد. به طرف پدر ومادر علی هجوم آوردند نیروهای انتظامی باتمام توان ممانعت کردند و کشاکش بین طرفداران قاتل ونیروهای انتظامی همچنان ادامه داشت و پدر ومادر علی رو به قبرستان خضر نشسته بودند . . .».

هدیه ی عروسی

داستان مادری ست که پس ازسال ها تلاش،این در و آن درزدن به پزشک و فالگیر وامامزاده رفتن صاحب فرزندی شده به نام علی. درشش سالگی بااو خانه ی عمویش می روند که در روستای زیبایی درنزدیکی های شهر سکونت دارند.، با دیوارهای سنگی نوساز که بندکشی نشده و گنجشکها درلابلای آن لانه بسته اند، و محل بازی و سرگرمی بچه ها شده است .علی نیز خلاف میل مادر قاطی بچه ها می شود. مادر که لحظه ای از حرکت ها و بازی فرزندش غافل نبوده با صدای فریاد علی بالاسرش می رود و معلوم می شود که پایش را گذاشته نوک سوراخ تا برود بالا با بچه گنجشک ها بازی کند که ماری اورا گزیده است. درمیان ناله و فریاد مادر و اطارفان علی را سوارماشین کرده باسرعت به سمت بیمارستان حرکت می کنند بین راه با ماشین عروس وداماد در صف طولانی،همگی شادی کنان، گیرافتاده امکان سبقت فراهم نمی شود.زمانی به بیمارستان می رسند :
«وقتی دکتر علی را معاینه کرد باعصبانیت به پدر و مادرعلی گفت چرا بچه را دیر به بیمارستان رساندید؟ پدر علی گفت آقا پشت سر عروس بودیم . دکتر فریاد زد عروس توی سرتان بخورد. به خاطر عروس و داماد بچه را به کشتن دادید. همانجا به کُما رفتند . . . پدر جنازه ی علی را کادو پیچ گرده به خانه ی عروس وداماد می برند»!

بور دراز

داستانی که روایتگر آن یک سگ است. بزرگ شده محل، اما بی صاحب. با سرنوشتی بسیار غم انگیز و به قولی ولگرد! که از طریق دزدی شکم خود را سیر می کند و شرح زندگی پر ماجرای خود را باخواننده ها درمیان می گذارد. از کتک خوردن ها و تنفرهای بیجای روستائیان، آذیت و آزاربچه ها و سنگپرانی مردم حکایت ها دارد. از زائیدن چند توله می گوید و چه دردناک!:
«روزی پس از یک درد جانکاه توانستم پنج توله به دنیا بیاورم. چهارتای آن ها خیلی ضعیف بودند و اصلا نتوانستند شیر بخورند جا جای بدنشان کبود بود. اما یکیشان سالم ماند و نمرد انها را زیر خاک کردم و ساعتها برایشان گریه کردم. از طرفی خوشحال بودم که نماندند و به سرنوشت خودم گرفتار نشدند».
بوردراز، که به سگ دزد شهرت پیدا کرده، ویک دستش نیز توسط روستائیان بریده شدد، روزی گرفتارمی شودو سرش را زیر آب می گذارند تا خفه ش کنند. اما نجات پیدا می کند:
«یاد تنها بچه ام افتادم ازاینکه مرده باشد به خودم لرزیدم. لنگ لنگان خودرا به درسوراخ رساندم. صدایش را شنیدم داشت باشدت گریه می کرد. درآغوشش گرفتم. من هم با صدای بلند گریه کردم. ناله ای از ته دل بعد پستانم را در دهانش گذاشتم ولی چه فایده».
وداستان به پایان می رسد

کُلکه ریت آخرین داستان دراین بررسی ست.

پیشاپیش از کنده شدن پروبال پرنده می گوید که دراثر شکستن یک بال ش، تمام بال و پرش می ریزد و پرنده زیبا دگرگون شده صورت زشتی پیدا می کند ومورد بی اعتنائی ونفرت بیننده می شود:
« تمام اعضای پرنده تحت تآثیراین بال شکسته قرار می گیرد. سایه سنگین این بال شکسته روی تمام اعضای بدن پرنده می افتد».
روایتگر داستان، درنقش اول شخص از آستانۀ شش سالگی خود می گوید که پدرش ازخانه رفته و هرگز بر نگشته است. خواهرسه ساله ای هم دارد که مادر با کارگری وکلفتی درخانه ها وکارکردن درمزارع هردو بچه را بزرگ می کند. خواهرش دیپلم می گیرد وراوی داستان موفق به اخذ لیسانس هر دو بی کار:
«خواهرم آنقدر به این اداره و آن اداره و این شرکت وآن شرکت رفت که دیگر ازروی اعلامیه هر شرکت می فهمید که آن ها چه نیتی دارند. . . . اخلاقش عوض شد . . . این اواخر خیلی بی حیا شد. به هرکسی هرچه دلش می خواست می گفت».
مادر، تنها نان آورخانه دراثر پیری و بیماری خانه نشین می شود و راوی، با دستفروشی و خرید و فروش کوپن به جایی نمی رسد. با پوشیدن لباس شیک که از رفیقش علی گرفته با چند چک پول ازاو به سراغ جواهرفروشی می رود و درموقعیتی خاص جند سینه ریزبهادار را برداشته فرار می کند. به خانه رفیقش رفته لباس وچک پول ها را پس داده .لباس خود را تنش می کند وبه خانه خود می رود:
«مال خر آوردم وطلاها را فروختم. ومادر را به بیمارستان بردم. پول بیمارستان و جراحی و همه چیز را پرداختم. خواهرم مدام می پرسید پول ازکجا آوردی! شب عروسی علی هنوز پاسی ازشب نگذشته بود که علی با دوپاسبان درمقابل درب ظاهر شدند».
راوی دربازپرسی جرم خود را می پذیرد. قاضی می پرسد با کدام دست مرتکب دزدی شدی. می گوید دست راست. حکم بُریدن دست راست متهم را صادر می کند. چانه زدن برسراین که به جای دست راست، دست چپم را ببُرید به جایی نمی رسد. قاضی رو به دکتر می گوید:
«ملاحظه می کنید ما با چه حیوان هایی سر وکار داریم آقا با دست راست دزدی کرده است ازما می خواهد که دست چپش را ببریم یعنی ما فرمان خدا را جا بجا کنیم! . . . . . . و من درمقابل جلاد چشمانم رابستم . . . مادرم دستم را ازقاضی گرفت ودرقبرستان ولایت برادرش یک قبرمجانی کند و دستم را درآنجا به خاک سپرد. چون دوست نداشت هیچوقت من بمیرم روی ان قبراسم خودش راحک کرد».
تلاش وراهنمائی های سازندۀ دوستان راوی، در چند شغل خوب دراو اثر نمی کند. به سان مرغ پر ریخته، علیل و معیوب شده. جان و روان وحسش مختل و از کار افتاده است!
داستان با نکوهش وریشخند «عدالت اجتماعی»، باورمندان وتلاشگران طیف های مختلف با ایده های گوناگون، این قصه ی آرمانی نابوده، اما، بسی خواندنی وعبرت آموز به پایان می رسد.

با آرزوی موفقیت نویسنده باخاطره های خوب از زادگاه، و گقتن ازسرزمین مادری – درد پنهان، و حسرتبار تبعیدیان – که جهانبخش با مخاطبین در میان گذاشته است.

بازارچه کتاب سارتر در ایران /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

خون‌فروش

نویسنده: یو هوآ
مترجم: زیبا گنجی
ناشر: مروارید
تعداد صفحات: ۲۸۰ صفحه
قیمت: ۳۶ هزار تومان

 

این رمان که یکی از ده اثر برگزیده ادبیات چین در ده‌های اخیر یاد شده است به قلم یکی از مشهورترین نویسندگان این کشور تالیف شده و تصویری ناب و البته ناپایدار از مردم این کشور در دوران حکومت مائو نشان می‌دهد
در این رمان راوی شخصی است به اسم شو سن‌گوان که به عنوان کاریچی در کارخانه ابریشم کار می‌کند و حقوق ناچیزش کفاف زندگی‌اش را نمی‌دهد. او با سر زدن‌های پیاپی به رئیس بخش اهدای خون بیمارستان محلی از پس مخارج زندگی‌اش بر می‌آید. همانطور که برای امرار معاش زن و سه پسرش تلاش می‌کند، فواصل سرزدن‌هایش به طرز خطرناکی کم و کمتر می‌شود.
خون‌فروش رمانی است سرشار از عواطف پرشور و ناب. توصیف‌های رک و جذاب رمان از زمان و مکان و دلسوزی تمام و کمال. این رمان به تعبیر مترجم به فرشینه‌ای حیرت‌انگیز می‌ماند که زندگی انسانی یک انسان را در روزهای بحرانی و خاص چین به ما نشان می دهد.
یو هوا نویسنده این کتاب اهل استان ژجیانگ در شرق چین است. او صاحب چهار رمان، شش مجموعه داستان و سه مجموعه مقاله است و آثارش پیش از این به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، هلندی، اسپانیایی، ژاپنی و کره‌ای ترجمه شده است. او نخستین نویسنده‌ چینی است که در سال ۲۰۰۲ جایزه ادبی جیمز جویس را دریافت کرد.

 

ساتر در ایران

نویسنده: احمد راسخی لنگرودی
ناشر: نشر اختران
قیمت: ۱۶۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۸۰ صفحه

کتاب سارتر در ایران می‌خواهد به این امر اصرار ورزد که اگر اندیشه سارتر در قالب سارترزدگی و یا سارتر گرایی به این جغرافیای فکری راه گشود و تاریخ روشنفکری ایران را تحت تاثیر خود قرار داد بی‌ارتباط با شرایط کشور و جهان نبود و اقتضای زمانه بود. شرایط سیاسی و اجتماعی کشور و جهان اینگونه ایجاب می‌کرد مجمومه سارتر در ایران در ۷ فصل تنظیم شده است.
در فصل نخست با عنوان فیلسوف عصر شرایط حاکم بر قرن بیستم و ظهور جنبش‌های فکری و مکاتب فلسفی از جمله اگزیستانسیالیسم و نقش جریان ساز و تاثیرگذار فیلسوف فرانسوی و صاحب نامی ژان پل سارتر در ویترین جهانی و نیز کلیاتی از ردپای افکار و اندیشه های وی در ایران زمین مورد بحث و نظر قرار می‌گیرد. در همین فصل بخشی هم به آثار سارتر در ایران با تکیه بر دهه‌های چهل و پنجاه ختصاص داده شده است.زندگی نامه و آرا نظرات, عنوان فصل دوم را تشکیل میدهد.

فصل سوم عنوان سایه سارتر بر روشنفکران ایران را به خود اختصاص داده است و به بخش مستقل, تاثیرات افکار سارتر بر مجموعه آثار سرحلقه‌های جریان روشنفکری یعنی جلال آل احمد و علی شریعتی مورد توجه و تامل قرار می‌گیرد.
شعاع اندیشه سارتر بر نتقدین عنوان فصل حاشیه ای و البته چهارم این مجموعه را به خود اختصاص می دهد در این بخش به پاره های از دیدگاه های انتقادی شخصیت هایی همچون مرتضی مطهری و سید احمد فردید به آراء و اندیشه های سارتر اشاره می شود.
در فصل پنجم که عنوان سایه سارتر بر ادبیات ایران را برپیشانی خود وارد, نگارنده میکوشد در ۲ بخش جداگانه جای پای سارتر را به طور مختصر در سبکی از داستان نویسی در ایران که به سبک تهران و اصفهان معروف است, و نیز در شعر شعرایی چون احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث پیدا کند.
“سارتر و نهضت های آزادی بخش” عنوان فصل ششم از این مجموعه را تشکیل می دهد. در این فصل، مجموعه اقدامات سارتر در نقش رئیس جمعیت دفاع از زندانیان سیاسی ایران در حمایت از مبارزین ایران در رژیم پهلوی مورد اشاره قرار می گیرد.
پایان بخش این مجموعه در فصل هفتم آمده است, نقش تاثیر گذار ژان پل سارتر در شکل گیری کافه‌های روشنفکری در تهران هم چون کافه نادری، کافه فیروز، کافه فردوسی و بسیاری از کافه‌های روشنفکری دیگر و نیز مباحث مطروحه در این کافه ها حول محور سارتر با عنوان کافه‌های روشنفکری مورد بحث و نظر قرار می‌گیرد.

 

نیم‌طبقه

نویسنده: نیکُلسن بِیکر
مترجم: فرشاد رضایی
ناشر: ققنوس
قیمت: ۱۸ هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۰۷ صفحه

این کتاب، اولین و شناخته‌شده‌ترین کتاب نویسنده‌اش است. بِیکر از نویسندگان مولف و صاحب‌سبک آمریکاست. «نیم‌طبقه» برای اولین‌بار در سال ۱۹۸۸ چاپ؛ و از آن زمان به بعد، بارها تجدید چاپ شد. این رمان به ۶ زبان ترجمه شده است.
کل داستان این رمان مربوط به زمانی است که راوی سوار پله‌برقی شده و پس از دقیقه‌ای از آن پیاده می‌شود اما همین دقیقه و بازه سوار و پیاده شدن از پله‌برقی، به بازخوانی خاطرات و مرورشان می‌گذرد که بدنه کلی رمان را تشکیل می‌دهد. به این ترتیب، شخصیت اصلی داستان، خاطرات، مکاشفه‌ها و تجربیات زندگی‌اش را روایت می‌کند.
منتقدان ادبیات آمریکا، این رمان را یکی از آثار مهم ادبیات پست‌مدرن این کشور می‌دانند که نثری منحصر به فرد، دقیق و جزئی‌نگر دارد. در ابتدای امر، قرار بوده نام این اثر «سرخوردگی» باشد؛ داستان کارمندی که در وقت ناهار و به ویژه هنگام بالارفتن از پله‌برقی در جریان سیال ذهنش غوطه‌ می‌خورد. در همان زمان کم هم به گوشه و کنار زندگی خودش و هم‌عصرانش سرک می‌کشد.
ترجمه فرشاد رضایی از «نیم‌طبقه» اولین ترجمه فارسی این اثر است و مترجم می‌گوید در بازگردانی آن به فارسی تلاش کرده لحن و سبک نویسنده را حفظ کند تا اصالت نثر نامعمول اما شیرین‌اش از بین نرود. این رمان ۱۵ فصل دارد.
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
همین‌طور که سوار بر پله‌برقی به سطح خیابان نزدیک می‌شدم، سعی کردم آن درد اولیه این کشف بزرگسالانه را در خود زنده کنم: من درباره افرادی که دچار چنین ادراک‌های ناگهانی‌ای می‌شوند زیاد شنیده بودم و خودم خیلی تجربه چنین کشف و شهودهایی را نداشتم. از مترو که بیرون زدم به این نتیجه رسیدم که آنچه در آن لحظات بر من رفته بود به قدری حیاتی بود که استحقاق این را داشته باشم که آن لحظه یا کمی بعد خودم را به صرف قهوه و مافین در کافه معرکه آن‌جا دعوت کنم. با این حال به کافه که رفتم، وقتی چشمم افتاد به زن کافه‌دار که تند و تیز پلاستیک کوچکی برداشت تا فنجان یک‌بار مصرف قهوه و مافینی را که دورش کاغذ بود بگذارد داخل پلاستیک، و برای باز کردنش از همان تلنگرِ بی‌قید و بندی استفاده کرد که مادرم موقع تکان دادن تب‌سنج انجامش می‌داد ( که سریع‌ترین راه برای باز کردن پلاستیک هم هست ) و بعد یک مُشت قاشق پلاستیکی، پاکت‌های شکر، دستمال و کره تک‌نفره ریخت داخل پلاستیک، حسی از بی‌قراری بر من مستولی شد و احساس کردم زودتر باید به اداره بروم: با بررسی واقعه مرتبط با دِیو، سو، تینا، آبِلاردو و استیو و بقیه آن‌ها، که به انتخاب بین نشان دادن چیزی یا گفتن آن برمی‌گشت، و وقایع دیگری مثل تکیه دادن به چارچوب در یا دیوار اتاق‌های اداره، در همان واگن مترو فهمیدم چطور شخصیتم آرام‌آرام دست از رشد برداشته و بدین ترتیب من در آن لحظه به بزرگسالی نونَوار تبدیل شدم. سرآستین‌های پیراهنم را از زیر آستین‌های پالتو ام بیرون کشیدم و از درِ گردان رد شدم و به سر کارم رفتم.

 

زندگی ۳.۰ انسان‌بودن در عصر هوش مصنوعی»

نویسنده: مکس تگمارک
مترجم: میثم محمدامینی
ناشر: نشر نو
تعداد صفحات: ۵۴۷ صفحه
قیمت: ۶۵ هزار تومان

درباره مطالب این کتاب باید گفت که انسان در عصر جدیدی از زندگی خود قرار گرفته و آن چیزهایی که تا چندی پیش،‌ داستان‌های علمی تخیلی محسوب می‌شدند، به سرعت رنگ واقعیت به خود می‌گیرند. دلیلش هم این است که هوش مصنوعی در همه حوزه‌ها در حال ایجاد تحول است؛ از جنگ و جرم و جنایت گرفته تا عدالت، مشاغل، جامعه و حتی برداشت انسان‌ها از انسان‌بودنشان. هوش مصنوعی بیش از هر فناوری دیگری توان دگرگون کردن آینده مشترک انسان را دارد.
مکس تگمارک نویسنده کتاب پیشِ رو، استاد MIT و یکی از بنیانگذاران موسسه آینده زندگی است که مکتوبات و پژوهش‌های زیادی در نحوه سودمند نگه داشتن هوش مصنوعی دارد. او در این کتاب، مطالبی را با تکیه بر پژوهش‌های عمیق مطرح کرده و ژرفای اندیشه و تفکرات درباره هوش مصنوعی و وضع بشر را به مخاطب خود نشان می‌دهد. استیون هاوکینگ دانشمند نامدار درباره این کتاب گفته است: «این مهم‌ترین بحث زمانه ما است، و کتاب تامل‌برانگیز مکس تگمارک به شما کمک می‌کند به آن بپیوندید.»
این کتاب ۸ فصل اصلی دارد که عناوین‌شان به این ترتیب است: «به مهم‌ترین بحث زمانه ما خوش آمدید»، «ماده هوشمند می‌شود»، «آینده نزدیک: پیشرفت‌های شگرف،…»،‌ «انفجار هوش؟»، «پیامدها در ۱۰۰۰۰ سال آینده»، «استعداد کیهانی ما: چند میلیارد سال آینده و فراتر از آن»، «اهداف» و «آگاهی». میثم محمدامینی مترجم این اثر هم از اعضای هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی است.
در این فصول درباره مسائلی چون ایرادهای نرم‌افزاری و هوش مصنوعی مستحکم، پیشرفت آهسته و سناریوهای چندقطبی، آرمانشهر برابری‌خواهانه، مناقشات در باب آگاهی، سرنخ‌های تجربی درباره آگاهی، سلسله‌مراتب کیهانی، تاریخچه مختصری از پیچیدگی، هوش، حافظه، محاسبه، یادگیری و … بحث شده است.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
حتی در گستره عظیم و تاریک فضای میان کهکشان‌ها ممکن است تعداد قابل‌توجهی ستاره میان کهکشانی وجود داشته باشد (ستاره‌هایی که زمانی از کهکشانِ میزبانِ خود رانده شده‌اند) و از آنها می‌توان در نقش ایستگاه‌های بین راه استفاده کرد و با این روشِ جزیره به جزیره، به سفر میان کهکشان‌ها با بادبان لیزری ادامه داد.

وقتی که هوش مصنوعیِ ابرهوشمند در منظومه خورشیدی یا کهکشان دیگری مستقر شد، بردن انسان‌ها به آنجا راحت خواهد بود _ البته اگر انسان‌ها توانسته باشند هوش مصنوعی‌ای بسازند که چنین هدفی داشته باشد. همه اطلاعات لازم درباره انسان را می‌توان با سرعت نور مخابره کرد، و پس از آن، هوش مصنوعی می‌تواند کوارک‌ها و الکترون‌ها را طوری کنار هم قرار دهد که انسان‌های مطلوب پدید آیند. این کار را می‌شود با فناوری ابتدایی و صرفا از طریق انتقال دو گیگابایت اطلاعات ذخیره‌شده در DNA انسان و سپس پرورش جنین و بعد تربیت کودک با هوش مصنوعی انجام داد، یا آنکه هوش مصنوعی می‌تواند کوارک‌ها و الکترون‌ها را با استفاده از فناوری نانو طوری کنار هم قرار دهد که انسان‌های بالغی به وجود آیند که همه خاطراتِ نمونه‌های اصلی‌شان در زمین را در ذهن داشته باشند.
این یعنی اگر انفجار هوش رخ دهد، پرسش اصلی این نخواهد بود که آیا استقرار در کهکشان‌ها امکان‌پذیر است، بلکه فقط این خواهد بود که این فرایند با چه سرعتی می‌تواند پیش برود. همه اندیشه‌هایی که تا اینجا بررسی کردیم محصول ذهن انسان است، بنابراین باید آنها را صرفا حد پایین سرعت گسترش حیات بدانیم؛ موجودات زنده ابرهوشمند بلندپرواز احتمالا فکرهای بسیار بهتر و انگیزه‌ای قوی برای جابه‌جا کردن مرزها خواهند داشت، چون در مسابقه با زمان و انرژی تاریک، هر ۱% افزایش در سرعت متوسط استقرار در فضا معادل خواهد بود با ۳% افزایش در تعداد کهکشان‌هایی که در آنها سکونتگاه ساخته می‌شود.

علی اشرف درویشیان و ممنوعیت مدام /رهیار شریف

آبان امسال مصادف است با نخستین سالگرد درگذشت علی اشراف درویشیان، نویسنده عدالت جو، پژوهشگر ادبیات کودک و نوجوان و از اعضای دیرین کانون نویسندگان ایران. او سال گذشته در سن هفتاد و شش سالگی و پس از یک دوره طولانی بیماری در گذشت.
امسال اما شهناز دارابیان، همسر و فرزندان علی اشرف درویشیان از پیش اعلام کرده بودند که قصد دارند مراسم یادبود این نویسنده فقید را بر سر مزار او در «بهشت سکینه» کرج برگزار کنند. اما مقامات امنیتی در یک تماس تلفنی از شهناز دارابیان خواستند که این مراسم را لغو کند و دلیل این جلوگیری را «سو استفاده مخالفان نظام» عنوان کرده اند

این در حالی ست که مراسم بزرگداشت این نویسنده خوش قریحه و دردآشنا سال گذشته هم به دستور مقامات امنیتی برگزار نشد .
کانون نویسندگان ایران با انتشار متنی در شبکه‌های اجتماعی این خبر را تأیید کرده است. کانون نویسندگان نوشته است:
«به گفته‌ مطلعان بهانه‌ وزارت اطلاعات برای برهم زدن مراسم «سوءاستفاده‌ی ضد انقلاب از مراسم» بوده است. این وزارت تأکید داشته که “به هیچ وجه نباید مراسم برگزار شود. فقط خانواده و فامیل نزدیک می‌توانند ساعت ۱۰– ۱۱ صبح جمعه بر سر مزار رفته و فاتحه بخوانند”. در پی این ممانعت تهدیدآمیز خانواده‌ درویشیان اطلاعیه‌‌ منتشر کرد و خبر داد که به “اجبار” مراسم لغو شده است.»
خبرگزاری هرانا هم به نقل از یک منبع مطلع نوشته است که وزارت اطلاعات در تماس تلفنی با خانواده علی اشرف درویشیان از آن‌ها خواسته که «بیش از یک ساعت» بر سر مزار این نویسنده نمانند.

درویشیان با تأثیر‌ پذیـری‌ از‌ جـریان «گـرایش به روستا» در دهه چهل،نویسندگی را آغاز کرده بود، در این دهه‌ جریانهای روشنفکری نوپایی‌ که‌ به گـونه‌ای از مذهب و زندگی مذهبی مـردم ایـران رو برگردانده بودند،دست به ایجاد نهادها،سازمانها و حرکتهایی می‌زدند که هم در دهه چهل و هم در دوره‌های پس از آن کشاکشها و بازتابهای‌ اجتماعی فراوانی را پدید می‌آورد.
او در گذر از تنگنای خفقان هرگز از بر دوش کشیدن صلیب رنج مشترک ِ استبداد، شانه خالی نکرد و در آزمونی سخت نشان داد که چطور می شود با قلم زندگی کرد و جانش را به بهای منفعت نفروخت. پای فشاری و استقامت او در راه نوشتن و هیچ انگاشتن سنگلاخ سانسور، پاسخی رساست برای همه ی کسانی که می پرسند: چگونه می شود پاسبانی را به خلوت خلقت اثر ادبی راه داد و باز هم نوشت؟
درویشیان دردها و آلام مردم سرزمینش را در لفافه ی شیرین داستان میپیچید، داستان هایی که گاه با طنزی گزنده آمیخته می شوند و بر ذهن خواننده اثری ژرف می گذارند. او با زبانی ساده و اغلب کودکانه از “فقر” ی می گوید که بر جان مردم سرزمینش چنگ انداخته است. اما او این فقر را تنها منحصر به تنگدستی مادی ِ طبقه ی فرودست جامعه نمی داند ، بلکه با ظرافتی هنر مندانه، گونه ی دیگری از فقر را نیز به نمایش می گذارد، تصویری که در آن عقب ماندگی فکری و فرهنگی ، جهل و قشری نگری طبقات متوسط و ثروتمند جامعه هم به سخره گرفته می شود.
درویشیان، در مدت زندگی حرفه ایش بهای آفرینش زیبایی و داستان را با کوه رنج پرداخت و حتی حتی در بستر بیماری هم ، آرزویش، زیستن به شرط نوشتن درد بود.
«سال‌های ابری»، «درشتی»، «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران»، «واژه ‌نامه گویش کرمانشاهی»، «یادمان صمد»، «شب آبستن»، «از این ولایت»، «قصه‌های آن سال‌ها»، «هفت مرد، هفت داستان»، «خاطرات صفر خان» و «دانه و پیمانه» از جمله آثار این نویسنده و پژوهشگر ادبی است.
این نویسنده ایرانی درسال ۲۰۰۶ جایزه «هلمن همت» سازمان دیده بان حقوق بشر را دریافت کرد. این جایزه به نویسندگانی تعلق می گیرد که در رژیم‌های مختلف، آثارشان سانسور و خود مورد سرکوب واقع شده اند.
گفتنی ست ۱۱ آبان سال گذشته وزارت ارشاد اسلامی رسماً انتشار «شناخت‌نامه علی اشرف درویشیان» نوشته آرش سنجابی را بعد از ۹ سال بلاتکلیفی در اداره کتاب ممنوع اعلام کرد. قرار بود این کتاب را انتشارات مروارید منتشر کند.

منوچهر هادی، خالق «عاشقانه»هایی با سرانجامهای فوری /مینا استرآبادی


پایانهای عجیب و فرجامهای بی منطق حالا دیگر دارد بدل به مشخصه سریالهایی می شود که نام منوچهر هادی را به عنوان کارگردان بر تارک خود دارد، بعد از سریال «عاشقانه» که پایانبندی و سیر داستانی آن با سانسور و جرح و تعدیل وزارت ارشاد گره خورد، این روزها یک باردیگر با فرجام مبهم سریال تلویزیونی «دلدادگان» بر سر زبانها افتاده است.
این سریال که بیش از دو ماه و هر شب از شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی پخش می شد، اگرچه اگرچه توانست مخاطبان بسیاری را جذب کند اما پخش آخرین قسمت آن موج انتقاد و واکنش مخاطبان را به همراه داشت، بسیاری از مخاطبان به ناهمخوانی منطقی رویدادها و واکنشهای ناهمگون شخصیتهای سریال اشاره کردند و جمع بندی این سریال را به چالش کشیدند، پس از آن بود که پانته آ بهرام بازیگر نقش افسانه سریال دلدادگان با انتشار ویدئویی در صفحه شخصی اش در اینستاگرام از سانسور شدن بخش انتهایی سریال گله کرد و گفت: اگر بدقولیهای صدا و سیما نبود ما مجبور نمی‌شدیم که سریال را اینگونه به پایان برسانیم
پاسخی که عوامل دلدادگان به این نارضایتی ابراز کردند قهر یکی از بازیگران اصلی سریال بود که باعث شد داستان عوض شد و یک پایان دیگر برای آن نوشته شود.
در همین زمینه منوچهر هادی، کارگردان این سرایل با اعلام اینکه صداوسیما هیچ گونه مداخله ای در قسمت پایانی سریال نداشته است اعلام کرد «یکی از بازیگران سریال به‌دلیل طلب مالی که از پروژه داشتند حاضر به اینکه در قسمت پایانی به ایفای نقش بپردازند نشدند و به‌همین دلیل تیم کارگردانی مجبور به تغییر قسمت پایانی سریال شد. »
براین اساس ایرج محمدی تهیه کننده سریال دلدادگان در مصاحبه‌ با رسانه های داخلی ضمن مبرا دانستن صدا و سیما اعلام کرد: آنچه باقی می‌ماند واکنش یکی از بازیگران اصلی این سریال بود که با وجود وساطت‌های کارگردان فیلم، نویسنده و تمام عوامل، باعث حضور ایشان در سکانس پایانی نشد.
او اما درباره علت عدم حضور این بازیگر و طلب مالی او عنوان کرد: در تمام کارها به خاطر شرایط اقتصادی مشکلاتی به وجود می‌آید. به علت وسیع بودن پروداکشن، پرداخت‌ها کمی به مشکل برخورد. اما من به عنوان تهیه کننده تمام تلاشم را برای رفع این مشکل انجام دادم. تمام عوامل این سریال با این مشکلات ما را همراهی کردند، جز یک بازیگر که به شدت بازیگر توانمند و خوبی است، ولی در سکانس نهایی حاضر نشد.
بعد از این موضوع، پانته‌آ بهرام در گفت‌وگو با رسانه های داخلی اعلام کرد که با وجود اینکه از سریال مورد نظر طلب داشته، حاضر بوده در قسمت پایانی به‌ایفای نقش بپردازد اما گروه منتظر آمدن او از سفر نشده است و خودشان پایان سریال را تغییر ندادند.
سریال «دلدادگان» به کارگردانی منوچهر هادی و تهیه‌کنندگی ایرج محمدی در ۶۰ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای به‌قلم مهدی محمد نژادیان و بابک کایدان نوشته شده بود و هر شب ساعت ۲۱ از شبکه سه سیما پخش می‌شد.

تا آزادی/ رضا اغنمی

 

نام کتاب : تا آزادی

 

 

نام نویسنده: شیرین عبادی
ناشر: باران. سوئد
چاپ اول: ۲۰۱۸ (۱۳۹۷)
عکس: جواد منتظری

 

 
فهرست کتاب با یادداشت نویسنده، وسپس مقدمه باعنوان “تهدید به مرگ”، ونخستین فصل با عنوان “ارعاب” شروع ودرفصل بیستم باعنوان “همسایۀ مشکوک” درصفحۀ ۲۵۰ به پایان می رسد.
بیوگرافی خانم عبادی درپشت جلد، آگاهی ازفعالیت های سیاسی ایشان کمک بزرگی برای خوانندهاست که بااطمینان روایت های متن را دنبال کند.
یادداشت نویسنده :
«هدف من از نوشتن این کتاب شهادت برآن چیزهائی است که مردم ایران در دهه قبل متحمل شدند. با خواندن این کتاب متوجه می شوند چگونه یک حکومت پلیسی بر زندگی مردم تآثیر می گذارد و خانواده ها را ازهم می پاشد».
با عنوان «قدردانی» ازدوستان، به ویژه از عبدالکریم لاهیجی حقوقدان برجسته: «کسی که چیزهای زیادی ازاویاد گرفته ام»، از دودخترش، جواد همسرسابقش، از آقایان عبدالفتاح سلطانی، محمد سیف زاده ونرگس محمدی و دیگرهم کاران وهم اندیشان، سرانجام از نشرباران سپاسگزاری کرده است.

مقدمه کتاب عنوان «تهدید به مرگ».

نویسنده، فضای تیره وتار روزهای حکومت ملایان را شرح می دهد:
«هفته ها بود که روی گزارشی درمورد اعدام کودکان کار می کردم». با علم به اینکه اعدام کودکان درسایرکشورجهان متوقف شده، اما درجمهوری اسلامی ادامه دارد. جرانم دیگری :
«قتل عمد تا خرید و فروش یا حمل مواد مخدر، مجازات اعدام را برکودکان اعمال می کند». مقارن همین روزها:
«حکومت ایران دختر۱۶ ساله ای را به خاطر روابط خارج ازازدواج یا جرائم «منافی عفت» به اعدام محکوم کرد.بعد ازقطعیت حکم آن را اجرا کرد. جسدش حدود یک ساعت بالای داربود وچادر سیاهش با وزش باد حرکت می کرد».
تلاش نویسنده با همکاران در رسانه ای کردن جنایت هاست و محکوم کردن حکومت توسط سازمان ملل. شب هنگام درحالی که جنازۀ دختر آویزان از جرثقیل زیرتندباد بارانی درنوسان، درذهنش نفش بسته، کلید منزلش را درآورده تا وارد خانه اش شود:
«پیامی روی کاغذ سفید ازطرف کسی که مواظب من بود بر در با پونز نصب شده بود :
« اگر همین طوری به کارت ادامه دهی چاره ای نداریم جزکشتن تواگرجانت را دوست داری به بدگوئی علیه جمهوری اسلامی پایان بده. به همه این سروصداهایی که به خارج ازکشور می کنی پایان بده. کشتن تو راحت ترین کاری است که می توانیم انجام دهیم».

فصل اول: ارعاب

زمان انتخابات ریاست جمهوری و فعالیت سبزهاست. وگفتگو از موفقیت میرحسین موسوی و کروبی با شعار« احمدی بای بای! احمدی بای بای!». حاضر کردن گزارش مربوط به اعدام اطفال.
صحبت ها بیشتر درباره سیاست های جاری کشوراست و برنامه های خانوادگی. وعزیمت نویسنده :
به «مایورکا، جایی که آن شب برای سخنرانی درمورد آزادی بیان می رفتم».
وقت عزیمت به سفر رسیده. تاکسی دم درمنتظر نویسنده است که ببردش فرودگاه:
«احساسی درونی به من می گفت که هرگز به آن خانه برنخواهم گشت. آنقدر ملتهب بودم که مجددا برگشتم ونگاهی از سر خدا حافظی به آپارتمان مان کردم و باعجله ازپله ها پائین رفتم».

فصل دوم:

برلب جوی نشین و گذر عمرببین

از وابستگی خود به وطن، ازقانون شکنی ها واستبداد می گوید وازناهنجاری ها، که هریک سیاهه ای از بیزاری ها وانگیزۀ فرار از وحشت حاکم درکشور است :
«وقتی هواپیماهای عراقی تهران راموشک باران می کردند، من ماندم. زمانی که انقلابیون با رفتار خشن خود برخی ازدوستانم را دستگیر کردند و تعدادی دیگرازترس و زندان مجبور به ترک وطن شدند من با چشمان گریان ماندم. وقتی رئیس دادگاه بودم ومسئولان انقلابی روی کارآمده به من گفتند که چون زن هستم نمی توانم قاضی باشم، با افسوس ازپشت میزدادگاه بلند شدم، اما حاضربه ترک وطنم نشدم، زمانی که درقانون مجازات جدید نوشتند ” دیه زن، نصف مرد است” مقاله ای نوشتم ونشان دادم که طبق قانون جدید، دیه یک زن، معادل یک بیضۀ مرد است غوغایی به پاشد. اما من ازمیدان درنرفتم وحاضریه ترک وطنم نشدم. وقتی به جرم نوشتن چندین مقالۀ حقوقی، کانون وکلای دادگستری هشت سال به من پروانه وکالت نداد . . . وقتی که به زندان افتادم فقط به علت آن که علیه رئیس پلیس تهران وچند بسیجی مدارکی جمع می کردم که ثابت کنم آنها درحمله به کوی دانشگاه درهیجدهم تیرماه دخالت داشتند صبورانه تحمل کردم و قتی کتابی درمورد آموزش حقوق برای نوجوانان به سفارش وزارت آموزش وپرورش نوشتم . . . »
کارشکنی های حکومت اسلامی، همچنان که مقاومت و ایستادگی سرسختانۀ خانم عبادی، موازی هم سال ها ادامه پیدا می کند.
نویسنده، با انتشار روند محاکمه هایی که به رایگان انجام داده، کتاب های حقوقی درباره “کودک”، “حقوق بشر در ایران”، “حقوق پناهندگان”، “اسلام ودموکراسی وحقوق بشردرایران” با ترجمه به زبان انگلیسی شهرت ومقام علمی ایشان را به خارج ازکشور منتقل وبرنده چند جایزه ازکشورهای اروپائی شده تا سرانجام در سال ۲۰۰۳ برنده جایزه نوبل می شوند و مایۀ افتخار ایراینان، برندۀ جایزۀ نوبل درمقام یک زن حقوقدان!
ازرفتارها وبرخوردهای ستمگرانۀ حکومت اخبار ناگواری دارد که درتبیین سیمای واقعی حکومت، طلم و ستم دوران بربریت را در ذهن خواننده بیدار می کند!
سربریدن داریوش وپروانه فروهر یکی ارآن جنایت هاست!
ازدعوت خانم زهرا رهنورد، رئیس وقت “دانشگاه زنان الزهرا” ، برای سخنرانی درمورد وضعیت حقوقی زنان و حملۀ زنان چماقدار برای بهم زدن آن نشست به تفصیل سخن رفته است. به این خبر دردناک باید گریست!
خانم عبادی می نویسد:
«آن ها من را از طریق در پشتی و یک سالن طولانی خارج کردند. دیگر دانشجویان و استادان موفق شده بودند رهنورد را ازدست زنان گروه فشار نجات دهند».
ازدریافت جایزه نوبل وعکس العمل مسئولان حکومت اسلامی می گوید:
«اگرچه جایزه نوبل مقامات ایرانی را علیه من تحریک وآن هارا درمقابل من محتاط تر کرد، اما پول جایزه بسیار به من کمک کرد دفتری به عنوان مقر اصلی کانون مدافعان حقوق بشر . . . همراه چهار وکیل دیگر درسال ۱۳۸۰ تآسیس کرده بودم . . .خریداری کردم».
بهره باقیماندۀ پول جایزه دربانگ را بین خانواده های زندانیان سیاسی که نان آوری نداشتند تقسیم می کنند.
«مقدار کمی هم برای خرج تحصیل دخترانم دربانکی درفرانسه گذاشتم».
ازانتخاب احمدی نژاد به شهرداری تهران، سروصدای او برای دفن جنازۀ شهدا درپارک ها و دانشگاه ها که:
«موجب درگیری دانشجویان خشمگین با مآموران شهرداری و نیروهای پلیس شد»، سخن رفته است.

خانم عبادی برای مدت کوتاهی فضا را عوض می کند. ازآشنائی جواد با خود می گوید تا رسیدن به کاشانه عشق. درسال ۱۳۵۴ ازدواج می کنند. جواد آقا مهندس الکترونیک. صاحب دودختر می شوند به نام های نگار ونرگس. هردو تحصیل کرده درخارج.
از مأموران مخفی در خانه و تلفن و پیداکردن اسم خود دربین ترورهای حکومتی:
«وقتی داشتم پرونده مربوط به قتل پروانه وداریوش فروهررا می خواندم و اسم خودم را هم درمیان لیست ترور حکومت پیدا کردم، شاید یکی از وحشتناک ترین لحظات زندگیم بود».
این فصل با عروسی نگار وبهنود درتهران به پایان می رسد.

فصل سوم: باعنوان خریدار سانتریفوژ

بنا به روایت نویسنده: «حدود ۱۴ میلیون مین از دوران جنگ ایران وعراق برجای مانده که هرلحظه ممکن است زیر پای کشاورز یا کودکی منفجر شود. دولت اقدامات کافی برای پاکسازی انجام نداده است. . . . من انجمن مشارکت در پاکسازی مین، اولین سازمان غیر دولتی دراین خصوص را پایه گذاری کردم . . . وچندین سمینار برگزار کردیم». بااین مقدمه، روزی مردی فارسی زبان با یک امریکائی وارد دفتر خانم عبادی شده، خود را ازمقامات دولتی معرفی می کنند که برای خرید قطعه یدکی به منظور تکمیل کردن ساخت دستگاه پاکسازی مین، این قطعه مورد نیاز را از خارج تهیه کنند:
«اگه شما بتونین این قطعه را سفارش بدین من همه هزینه ها رو پرداخت می کنم».
خانم عبادی که اصلا وارد این قبیل امور ومعاملات نیست درتوضیحات بیشتر آن دو متوجه می شود که این قطعه کار برد دوگانه دارد و برای اهداف نظامی هم مورد استفاده قرار می گیرد. پی می برد که هدفشان به دام انداختن است. در ملاقات با دکترلاهیجی درپاریس مسئله را با ایشان درمیان می گذارد . دکتر لاهیجی توصیه می کند که وارد چنین مسائل نشود. با شانه خالی کردن خانم عبادی مسئله خاتمه پیدا می کند.
در سه هفته ای که دراوین زندانی بودند با دیدن اکبر گنجی،
«پاسدار انقلابی سابق که تبدیل به منتقد جدی جمهوری اسلامی شده بود و روزنامه نگار محققی که پایه های دولت را تکان داده بود».
نویسنده، بامشاهدۀ ضعف مفرط او می گویدحاضراست وکالت ش رابپذیرد.گنجی چشمانش برق می زند و همان جا فی المجلس وکالت نامه را تنظیم و اکبر امضا می کند. ازآن پس هرگز به خانم عبادی اجازه ملاقات زندان داده نمی شود!
اعتصاب گنجی توجه مقامات بین المللی قرارگرفت. انتشارعکسی ازاو با حالتی پا به مرگ، دخالت های مرتضوی با آن همه جنایت ها وشرح جالب عکسی از«گنجی روی پل عابر پیاده» ازمسائلی ست که فصل را به پایان می رساند.

فصل چهارم : ملاقات نبمه شب

مهمترین مسئله دراین فصل انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری است ورقابت نهائی بین رفسنجانی و احمدی نژاد. که سرانجام دومی سرازصندق ها درآور. که شوک بزرگی بود :
«رفسنجانی ادعا کرد که انتخابات دستکاری شده است و گفت ازآنجا که هیچکس – منظورش رهبربود – به شکایت او توجه نخواهد کرد شکایت به خدا خواهد برد. چند ماه بعد جناح اصلاح طلب در مجلس مستنداتی در مورد سوء استفاده احمدی نژاد از بیت المال برای تبلیغ انتخاباتی اش منتشر کرد» که به جایی نرسید و نمی رسید! رهبر فرموده بود [فکر او نزدیکتره به من]!
نویسنده، داستان نیمه شبی را شرح می دهد که دربرگشتن از یک مهمانی، در حوالی منزل با دوناشناس که او را صدا زده به بهانه اینکه کاری با او دارند سر صحبت را باز کرده که دراین هنگام معجزه ای رخ می دهد، درسالن چلو کبابی سرکوچه باز شده وعروس وداماد و مهمان ها بیرون می آیند. با ازدحام کوچه،آن دومربه بهانه اینکه کار حقوقی دارند با اصرار می خواهند وارخانه ش شوند که خانم عبادی نمی پذیرد و آن دو محل را ترک می کنند. می نویسد:
« این مورد دیگری بود که به طور معجزآسا از دست کسانی که شاید قصد جان مرا کرده بودند فرار کردم».

فصل پنجم : شهرداری که می خواست تهران را به آرامگاه تبدیل کند.

ارملاقت مآمور امنیتی به نام مهدوی می گوید که قرارشده برای ملاقات او به دفترش بیاید. قبلا نامه تهدید آمیزی دریافت کرده که : « اگزبه کارت ادامه بدهی به حساب تو ودخترت نرگس خواهیم رسید».آمدن مهدوی به دفترایشان، صحبت درباره آمریکا سفارش می کند که شما مشکلات را با ما درمیان بگذارید وبه مطبوعات چیزی نگین. دفتر را ترک می کند.
خبر حمله وتخریب بسیجیان به مرکز دروایش گنابادی درقم درروزعاشورا، پخش شیشه های مشروب درآنجا، زخمی شدن عده ای ازدراویش واعلام خبردر تلویزیون مشروبخواری آنها درشب عاشورا!. کسادی مساجد قم :
«ایرانی های معتقد به اسلام از رفتن به مساجد متعلق به حکومت خودداری می کنند. معتقدند مساجد با فساد وتزویر حکومت آمیخته شده است». با اقدام روحانی بانفود تحت حمایت رهبری، حسینیه دراویش تخریب و ویران می شود.
خانم عبادی، با توصیۀ آقای تابنده به وکالت دراویش انتخاب می شود وایشان باهمکاری آقای سیف زاده که ازوکلای خوشنام اهل قم است دفاع ازپرونده را برعهده می گیرند:« اوبعد ازسال ۸۸ به شش سال حبس محکوم شد».
این فصل با یادی از قانون شکنی های ادامه دار حکومت اسلامی به پایان می رسد.

فصل ششم: زنان در پی مطالبات خود.

این فصل درمطالبات ومبارزات زنان است که تا به امروز، درشیوه های گوناگون ادامه دارد. ازآنجا که بیشترین اهداف انقلابی دستاربندان درارضای امیال جنسی ست، درهمان ماه های اولیه انقلاب درتیرماه ۱۳۵۸:
«هنگامی که کشورتوسط شورای انقلاب اداره می شد ومجلس تشکیل نشده بود ازنخستین قوانینی که به تصویب رسید، اجازه داشتن چهارهمسر برای هر مرد بود وپس ازآن قوانین تبعیض آمیز پشت سرهم تصویب شدند».
ازشکل گیری کمپین ها، سرکوب ها می گوید و موفقیت درجمع آوری آمضاء:
«نوشین احمدی خراسانی گفت اسمش را کمپین یک میلیون امضاء گذاشتیم».
ازتعقیب پیشگامان در مبارزه زن ها، زندانی شدن ودادگاه ها :
«ازقاضی پرسیدم “لطفا توضیح دهیدچگونه وقتی زنی نمیخواهد شوهرش زن دوم بگیرد ومایل نیست رختخوابش را با کسی تقسیم کند، سبب حملۀ اسرائیل به ایران می شود؟” او روحانی نبود، اما ته ریش داشت . . رسیدگی ومحاکمه معنائی نداشت».
بااشاره به مصوبات مجلس دربارۀ اصلاحات در ارثبه زنان ودیۀ برابر درتصادف رانندگی که حاصل اندک موفقیت از فشارکمپین یک میلیون امضا بود فصل بسته می شود.

فصل هفتم: جاسوسان درآستانۀ در

ازتصادف ساختگی مۀموران امنیتی درراه فرودگاه ، با تاکمسی که خانم هاله اسفندیاری رابه فرودگاه می برده شروع می شود ودزدیدن کیف وپاسپورت او توسط همان مآموران درنقش راهزنان، زندانی شدن ومحاکمۀ خانم اسفندیاری؛
شرح آزار واذیت همیشگی مآموران امنیتی، برای تعقیب نویسنده. همچنین در مراحعه به اداره ها وسازمان های دولتی و شکایت زنی ازهمان ها که کارش، بازرسی زن هاست که تارموئی دیده نشود. آرام درگوشش می گوید:
«من به کارهای تو احترام می گذارم . . . به خاطر خدا کاری برای زنان تحت ستم انجام بده. داماد من زن دوم گرفته. والان می خواد دخترمنو طلاق بده . . . لطفا به خاطرخدا کاری بکن».
ازبساط کفش فروش وکیوسک روزنامه فروش می گوید که مقابل خانه شان سرکوچه خلوت، برای کنترل وپائیدن آمد .رفت مراجعین به دفتر و خانه اش، درنقش مآموران امنیتی انجام وظیفه می کردند.

فصل هشتم. یک فتوای قابل دفاع

از حملات دوران احمدی نژاد به جامعه و بستن نهادهای بنیادی ومفید اجتماعی می گوید:
«دو پزشک که برنامه علمی آنها، تحقیق و آموزش پیشگیری از اچ آی وی بود، به اتهام اقدام علیه امنیت ملی زندانی شدند. قوه قضائیه درهمراهی با برنامه های احمدی نژآد بسیاری از روزنامه ها رابست. چهره های اصلاح طلب را دستگیر وبیشترازقبل کتاب ها وفیلم ها، سانسور شدند. بدتر ازهمه این ها . . . برنامه ای برای پرداخت ماهیانه پول به همه شهروندان، بدون درنظرگرفتن درآمد آنها تصویب کرد واین بسیاری از اقتصاد دانان را مضطرب کرد ».
رکود اقتصادی با گسترش فساد دنباله دار، دزدی وغارت علنی بیت المال، را به عنوان اصلی درپایداری حکومت اسلامی تثبیت کرد. رواج تهمت، دوروئی و دروغگوئی و نه تنها درهمۀ ارگان های دولتی راه افتاد، بلکه کل جامعه را آلوده کرد!
از جوانی به نام «امید میرصیافی» ازخانوادۀ متوسط، به جرم این که دروبلاکش نوشته بود:
«آیا خامنه ای حاضراست همانطورکه به لبنانی ها کمک می کند به او نیز کمک کند؟»
دراواخر۱۳۸۶ دستگیر وبه یک سال حبس محکوم وزندانی می شود. اما:
«یک هفته بعد ازآن که به زندان رفت به طورمشکوکی درزندان درگذشت».
شرح ظلم وستم بر بهائیان، هرانسان امروزی را متآثر می کند. ازمیزان بیرحمی، شقاوت وکینه توزی های دستاربندان غرق حیرت می شود!
«ازانقلاب ۱۳۵۷ تا به امروز حکومت بیش از ۲۰۰ بهائی را صرفا به علت اعتقادات مذهبی شان اعدام کرده اند»
از ورود غیرمنتظره ماموران امنیتی همان مهدوی و محمودی، به دفتر نویسنده آمده، ودرگفتگویی تند خانم عبادی را تهدید به آینده می کند.
چندی بعد درمراسم جشن شصتمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر که مقدمات برنامه را شروع کرده بودند باهجوم و تهدید مسلحانۀ مآموران امنیتی دفتررا تعطیل کرده وبرنامه ها بهم می خورد.
توطئۀ حملۀ عده ای درپوشش عزاداران حسینی به خانۀ نویسنده، با شعارهای توهین آمیز، اذیت و آزارهای امنیتی، با حضور پلیس محل از مسائل دردآوری ست که نویسنده درعنوان بعدی یادآورشده است.
آمدن دخترش نرگس به ایران، وگرفتن پاسپورت او توسط ماموران امنیتی که پس ازاحضارا و برای پرسش وپاسخ، پاسپورتش راپس می دهند.

خار وخاشاک عنوان فصل یازدهم.

رقابت انتخاباتی دور دوم احمدی نژاد با میرحسین موسوی وکروبی در بهار۱۳۸۸ را شرح می دهد. نویسنده عازم سفر به خارج بانگاهی به ساختمان :
«احساس درونی به من می گفت که هرگز به این خانه بر نخواهم گشت». خانه را ترک و به قصد رفتن به مایورکا به فرودگاه می رود.

درانتخاباتی که دزدیده شد.
خبرانتخاب احمدی نژاد، و پخش اخباربه دستبرد صندوق های رآی و ریختن مردم به خیابان ها با شعار :”رآی من کو؟» وکشتار انبوهی از مردم دراثر حملۀ پاسداران و بسیجیان مسلح، تهران را چندروزی به تعطیلی وآشوب کشاند.
«روز ۲۶ خرداد بیش ازیک میلیون نفر در خیابان های تهران راهپیمائی کردند. این بزرگترین تظاهرات بعد ازانقلاب ۱۳۵۷ بود. آنهم به طورمسالمت آمیز ودرسکوت راهپیمائی می کردند پلاکاردهائی هم دردست داشتند که روی آن نوشته شده بود:”رآی من کجاست؟” یا “سکوت ما فریاد ناگفته هاست” . . . هم جواد وهم برادرم مخالف برگشت من به ایران بودند. جواد گفت درفرودگاه دستگیرت می کنند اینجا یا زندان یا مرگ درانتظارت است».
ازآمار کشته شدگان می گوید که از موکلین وآشنایان ش بودند. ازمابورکا به لاهه می رود نزد دخترش نرگس.

فصل سیزدهم: تنها دردنیا

نویسند، حادثۀ پرماجرای تیرماه ۱۳۸۸ را یاداورشده. از تقلب اتتخایاتی رئیس جمهوری آن سال های می گوید. از اعتراض آرام و گستردۀ مردم به حکومت، و تقلب آشکار انتخابات به دستور رهبرمستبد، احمدی نژاد فاسد و دزد، برای دوردوم ازصندوق ها سردرآورد. پاسخ «رآی من کو وکجارفت؟» میلیون ها رآی دهندۀ ایرانی، با شلیک گلوله های حکومتی، خیابان های شهر را خونین کرد. لکۀ ننگین دیگری ازحکومت ملایان، درتاریخ ثبت و ماندگار شد: «درخیابان یک بسیجی، دختری جوان به نام ندا آقاسلطان را با گلوله زد. بدنش مچاله شده درکف خیابان بود. رهگذری ازتمام حادثه فیلمبرداری کرده وآن را درشبکه ها ی اجتماعی منتشرکرده بود. فیلم قتل ندا درهمه جا منتشرشد وصورت یخ زده او شمایل خشونت اسلامی درآن زمان بود».
احمدی نژاد برای بار دوم، البته با تقلب خونالود و رهبرفرموده، رئیس جمهور شد. مست پیروزی مردم را خس و خاشاک خواند. بامردم فریبی برنامه های عوامانه فساد مالی را دامن زد!

فصل چهاردهم خنجر از پشت

ماجرای گرفتاری جواد و پرونده سازی برای نویسنده است. داستانی خواندنی و درعین حال سراسر توطئۀ شرم آور پلیسی در توهین به انسانیت وسلب آسلیش انسان. همچنان فصول بعدی باعنوان مدال دزدیده شده وپاسپورت جعلی.
از اقدامات مأمورامنیتی، جعل پاسپورت جواد متوسلیان، بهانۀ ممانعت از رفتن به خارج برای دیدن همسرودخترانش. روایت تلخی که با شگردهای آزار دهنده، خباثت و حقارت مآموران امنیتی راعریان می کند. مهروموم گاوصندوق که تمام مدارک در آن نگهداری می شد. هجوم مآموران امنیتی درنیمه شب به خانه نوشین عبادی دندان پزشک، خواهر شیرین، و ممانعت ازرفتن هسسرش با اوبه دادگاه، از مسائلی ست که نویسنده گوشه هایی ازبیم وهراس دائمی امنیت شهروندان درحکومت اسلامی را یادآور می شود!
درژنو ازملاقات خود با خانم ناوی بیلای کمیسرعالی حقوق بشرمی گوید و اخبار ایران، کشتار مردم بیگناه وقتل ندا آقاسلطان.، همچنین از تظاهرات ایرانیان برعلیه خفقان و هجوم مسلحانه بسیجیان و خونریزی ها درکشور.

مصادره اموال درفصل هفدهم:

خانم عبادی یک میلیون و ۲۰۰ هزاردلار درسال ۲۰۰۴ که برنده جایزۀ نوبل شده را دریافت می کند. این جایزه طبق قوانین کشور شامل مالیات نیست. درسال ۱۳۸۸ نامه ای ازاداره مالیات دریافت می کند که مطالبه مالیات با جریمه پنج سال دیرکرد مبلغ جایزه را دارد. نویسنده، با تمیز این که نامه ساختگی ست، به خانم نسرین ستوده وکالت می دهد تا موضوع را درمراجع قانونی تعقیب نماید:
«به داد گستری مراجعه کرد.یک دیدارازاداره مالیات کافی بود تا مشخص شود چه کسی پشت این پرونده است. مقامات قضائی به نسرین گفته بودند بخش “حراست اداره مالیات” درمورد ان پرونده حساس است»
حراست نام دفتر امنیتی ها دراداره های دولتی است.محمودی به دفتر خانم نسرین رفته می گوید :
«نمی خوام دراین پرونده ازعبادی دفاع کنی».
درشورای حل اختلاف مالیاتی، سیاسی یا اجتماعی بودن جایزه نوبل بحث می شود. مالیاتی ها بر سیاسی بودن جایزه تآکید می کنند:
«پنج ماه بعد نسرین به زندان رفت. برای دفاع ازمن وسایر پرونده های حقوق بشری اش به شش سال حبس محکوم شد. . . . حکومت با دادن چنان مجازات خشنی به نسرین درصدد ارعاب چندتن وکیل حقوق بشری بود که هنوز ایران را ترک نکرده بودند. دادگاه همچنین نسرین را به ۲۰ سال ممنوعیت درخروج ازکشور وفعالیت های حرفه ای در وکالت محکوم کرد. جرم او “اقدام علیه امنیت ملی” و “تبلیغ علیه نظام” بود».
فیلم دستگیری جواد واعترافات ساخته وپرداختۀ امنیتی در۲۰خرداد ۱۳۸۹ازتلویزیون ایران پخش شده. به قول نویسنده، اعترافات مخالفین و زندانیان سیاسی مانند اعترافات مخالفین شوروی درکا گ ب و کره شمالی ست .

در فصل هیحده. بهاری که خزان شد.

ازحوادث برخی کشورهای عربی که به بهارعربی شهرت پیدا کرد، مطرح شده واشاره ای هم به وقایع جنبش سبز درکشور، یادی از تآسفبار خودکشی سیامک زند همسرخانم مهرانگیزکار حقوقدان برجسته که دراثر خفقان و توهین وتحقیر حکومت، دور از زن وبچه ش خودکشی کرد.
جواد با گروگذاشتن خانه اش نزد محمودی، موفق به خروج ازکشور ودیدن بچه ها وهمسرش می شود. وپس از یک ماه به ایران می گردد. ازجدائی وطلاق ومتارکه با جواد می گوید که اوج خفّت های عاطفی درجوامع درمانده است!:
« می دانستم که پایان دادن به ازدواج مان تنها راه حمایت من ازجواد بود تا اورا ازشر محمودی وسایر مآموران امنیتی خلاص کنم».
نویسنده، درمشورت با چند وکیل درلندن دفتری برای کارهای حقوق بشری دایرمی کند. از
«اواخر سال ۲۰۱۲ مرکز حامیان حقوق بشررا ثبت کردم»

فصل نوزدهم: حمام خون به عنوان یک درس.

نگاهی ست تیز وهوشمندانه به حوادث کشور وحکومتگران، اززوایای گوناگون و بسی خواندنی. این شانزده برگ روایتگر سیاست های خارجی، ازصدور انقلاب گرفته تا دخالت درامور داخلی دیگرکشورها مانند سوریه و لبنان و سیاست های داخل کشور:خفقان وسرکوب وکوبیدن هموطنان غیر شیعه ودرکل دگراندیشان، که گسترش فساد را هم توضیح می دهد.
فضل پایانی : همسایه مشکوک است. از مرد چاق ایرانی می گوید که اتاقی دیوار به دیوار دفتر کوچکش در لندن، با او همسایه شده و اطمینان دارد که مآمور اطلاعاتی ست. نویسنده دفتررا خالی کرده محل را ترک می کند. آن مرد نیز که فقط دوروز ازدفتر استفاده کرده بود از انجا می رود.
از اجرای نمایش تئاتری با نام «محاکمۀ خواهر شیرین عبادی» توسط طنز پرداز معروف و هنزمند خوشنام هادی خرسندی درلندن به نیکی یاد می کند. سپس با سرودۀ معروف وبه یاد ماندنی شادروان خانم سیمین بهبهانی:
«دوباره می سازمت، وطن»
کتاب مستند و پربار « تا آزادی» به پایان می رسد.

لندن، شهر چیزهای قرمز/رضا اغنمی

نام نویسنده: نوید حمزوی
ناشر: نیماِّژ – تهران
ویراستار: سعید شریفی
طراح جلد: محمد جهانی مقدم
چاپ دوم۱۳۹۶ – تهران

این دفتر ۹۳ برگی شامل دوازده داستان کوتاه، درفضاهای گوناگون، با نوآوری هایی بس جالب، که ازدرک نویسده روایت هایی دارد درباروری وشفافبت دیدگاه هایش.
نخستین داستان با عنوان: «یکی شدگی درجامعه ی یونایتد کینگ دام». با اول شخص راوی شروع می شود که زنش را گم کرده است. پیام به خصوصی دارد. متنی می نویسد. آدرس صندوق پستی ومحل زندگی خود راهم اعلام می کند که اگر زنش را کسی پیدا کرد خبرش کنند، یاداورشده متن نوشته را با اعداد نامرتب که اول هرپاراگراف آمده دنبال کنید.

اولین پاراگراف با شماره ۴:

همسرش خواب دیده که ویزاهاشان تمام شده به ایران برگشته اند. به ایران که می رسند باران شدیدی می گیرد:
«آدم ها گرومپ گرومپ همراه خرده ریزهایی که بوی گوشت سوخته می دهد، روی اسفالت خیابان می افتند. تاباران می باریده،هی جاخالی داده مگرآدمی زادی رویش سقوط نکند،حتی یک لنگه کفشش هم میان تن وبازوی جسد جزغاله ای جا مانده و تک لنگه ی کفش میان باران تن ها ویراژ می داده، بعدهم خودش را توی شیشیه ی مغازه ای دیده ، انگار ازدودکش شومینه پائین خزیده باشد. سیاه سیاه و ازخواب پریده و روی تخت نیم خیز شده وگفته بود: “پناهنده شدن بهترازبرگشتن است».

۹ – عزمم را جزم کردم تاشغلی پیدا کنم که دم خور انگلیسی ها باشم».

به دنبال کارگشتن در پست سلطنتی انگلستان (Royal Mail) دعوت به کارمی شود. سه هفته بعد با امضای قرارداد کارمند موقت اداره پست لندن می شود. وچون کارمند سربه راهی بوده، مدت قراردادش تمام نشده تمدیدش می کنند. درشش ماهگی کفش وکلاه ولباس اونیفرم پوش پستچی تمام عیار میشود: «آنقدر پستچی شدم که حتی سگ ها بیشتر برایم پارس می کردند».

۱۲ – رکود اقتصادی به شدت در خواب های شبانه ام درنوسان است»

خواب می بیند کسی لختش می کند. شورتش نخ نما شده. وادارش کرده پابرهنه بدود. انقدر می دود که:
«پوست پوست های کف پایم را با دست از روی زمین جمع کند و توی بشقابی می ریزد وانگار پایم را می چلاند تا چند قطره خون بچکد توی بشقاب. بشقاب می شود یک ظرف پاستا با سُس قرمز، پشت شیشه ی یک رستوران. دست هایم را فنجان کرده ام روی شیشه و به او که که پاستارا از بشقاب تا وقتی که دیگرنیستند، مک می زند، زل می زنم. پاستا که تمام می شود از زانو، دوپایم نیست و انگار کسی زیرم را خالی کند سقوط می کنم و ازخواب می پرم»

۱ – دراین شماره ازدوست دخترش درایران می گوید که بی خبر خودکشی می کند.

درخیابان پاسداران خودش را از پنجره ی طبقه هفتم ساختمان بیرون انداخته، درکابل های سه فازبرق گیرمی کند وجزغاله می شود! متآثر ازخودکشی او، خودش را مقصر می داند. بارها گفته بود اگر نتواند ازایران برود خودکشی می کند:
«حالا که فکرمیکنم می بینم تنها کاری که برایش کردم خریدن چند کتاب خودیاری و موفقیت بود. فصل باران که تمام شد، با زن فعلی ام، همین که حالا دربه در دنبالش هستم، ازدواج کردم».

شماره ۱۳ آخرین بخش داستان،

روایت دوران بازنشستگی یامرگ قبل ازهفتاد وپنج سالگی رهیدن ازهستی ودریافت :
«یک صندوق پستی، به رنگ قرمز استوانه ای شکل نوع چدن جنس از B ریختگی، درمحل خدمتم به ادرس کنار خانه ی سالمندان کانتلوس و درست روبه روی گورستان، به صورت تمام وقت مشغول کار خواهم شد».

 

«حلزون و اولین جنگ خلیج فارس»
دومین داستان.

نخست خوابی را که دیده شرح می دهد. یکی به انگلیسی با لهجۀعربی تو گوشش زمزمه می کند که: «وقتی نمانده است تا گلوی دوست دختر جدیدم را که من حلزون صدایش می کنم چاقو چاقو کنند . . .»
ضامن بمب ها را می کشد وازخواب می پرد. زمان جنگ ایران و عراق است و به قول نویسنده:
«طولانی ترین جنگ کلاسیک دنیا پس از جنگ جهانی دوم».
ازجشنواره شعروداستان لندن می گوید. جزوچهارده نویسنده است که بین شان تنها یک عراقی دعوت شده باقی همگی ازایران هستند.
ازعراقی می گوید که اسیر ایران بوده ودرسال۱۳۸۰ آزاد شده :«ازکهنگی بوی پیرزن می دهد» مریض بیمارستان های لندن که دراثربمبارانها درجنگ ایران وعراق پدرومادر، سه برادر، یک خواهروگربه اش را ازدست داده است: «نمی دانم چرا بودن این عراقی هراسانم کرده است».

خواب می بیند که عراقی با تانکT.55 به سوی مکان جشنواره درحرکت است و همه خانوادۀ کشته شده ش سوار تانک هستند. هدف تانک زیر گرفتن حلزون یعنی دوست دختر نویسنده است. برای نجات او.
دویست قبضه نارنجک به خود می بندد و دریک عملیات انتحاری روبه روی تانک می ایستد. تانک توقف نکرده واوزیرتانک له می شود:
«می چسبم به زنجیر چرخ ها وباچرخش چرخ ها هی چرخ می خورم، هی بالا پائین می روم. زنجیرچرخ ها اضافه های تنم را که ازاین وروآنور بیرون زده، مثل چرخ گوشت، ریز وازبین زنجیرها به بیرون پرت می کند وباقی مانده ام انیمیشن استاپ موشی است که هی می چرخد وپخش می شود تا پس ازهشت سال نرسیده به حلزون، که هنوزهمان جاایستاده، نارنجک ها عمل کند باهم به هوا برویم دود انفجارکه فرو می نشیند فقط عراقی زنده می ماند که به اسیری به ایران می برندش ومن ازخواب می پرم و پتورا می کشم روی حلزون که روی تخت درهم پیچیده است».
رؤیاهای نویسنده دراین داستان بارها تکرار می شود، هریک با روایتی دنباله ی داستان. آثارجنگ، با بیم وهراس ته نشین شده دل و ضربان هایش در ذهن خواننده می ریزد و می پیچید!

 

درداستان ” مایند دِ گپ (Mind the Gap) نیز، نویسنده، البته گسترده درفضای خبالی، کسی را که چسبیده به زیر قطاربرای نجاتش دنبال می کند. به ایستگاه می رسد تا آخر پلت فرم رفته ودرتاریکی گم می شود، ازسکوی سیمانی پائین رفته و روی ریل آهن سرد دراز می کشد که قطار برسد و او، آن کس را نجات بدهد. می گوید:
«صدای ترق ترق قطار روی ریل های سرد آهنی آرام آرام بلند تر می شود. احساس می کنم که درحال نزدیک شدن است».
بلندگوی ایستگاه به صدا درآمده واعلام می کند که قطار دراین ایستکاه توقف نمی کند.

در داستان «چند بُعدی» نویسنده، در نقش بُت ظاهر می شود با اشاره به سابقۀ بُت شدن ش می گوید :
«این که من چه طور بُت شده ام، حکایت پیچیده ای نیست. حتی شما هم می توانید به آسانی بُت شوید. گرچه نباید از حق گذشت، کمی پشت کار می خواهید.بدانید من هم مثل شما روزی آدم بودم، قبیله داشتم و خواست هایی مانند پول یا تصاحب جنس مخالف آرزوهایم بود. تمام من در همین چند بعدی است و ازبیرون آن فقط صداهائی را می شنوم و هر از گاهی ورود عده ای که بارها دیده ام …».
از تغییرات جهان و تفاوت ها می گوید و طرح و تنظیم نقشه ی چند بُعدی جهانی به تدارک سفر به دورجهان با یک «کتاب نیایش، نقشه و یک قطب نما که جهت چند بُعدی را نشان می داد» به سوی چند بُعدی راه می افتد. از خستگی و گرسنگی و تشنگی وخطرات راه گله مند است و می گوید واین که:
«من فقط به سمت مکان مقدس می رفتم که بسیاری را مجذوب خود کرده بود. حالا در وضعیتی نیستم که اغراق کنم و بگویم این سفری عارفانه بود. اما این جنبه ی سفر من همان قدر راست است که کنحکاوی و اشتیاقم برای ورود به چند بُعدی دربسته».
ازکتاب نیایش بت بزرک می گوید و عظمت او«چنان درکتاب نیایش غلوشده است که حالا وقتی چشمانم به اوکه رو به رویم ایستاده می افتد، پوز خند می زنم».
با از دست دادن پای چپ وارد تونلی می شود وچندبُعدی را می بیند. دور تا دورش حلقه های سنگی قرارگرفته اند که تنی اجازه ی گذر از آن هارا ندارد . . . نمی دانم شور وشوق و زاری عحیب و مبهم آن ها مرا کنجکاوتر به دیدن درون چندبُعدی کرد یا سنگینی وزین و آرامش حجیم وصال چند بُعدی که گمان نمی کردم چنین باشد»
درمقایسه خود، با مردم، آن عده که با درک درست، دنبال پرستش و بت شدن و این گونه سرگرمی های نابخردانه نیستند، می گوید:
«آن ها راه عاقلانه تری را پیش گرفته اند. آن ها دست کم دیوانه وار تصمیم نمی گیرند وارد چند بُعدی شوند. آن ها بیرون از حلقه ی سنگی دور چند بُعدی می نشینند و سر چیزی مبهم می گریند».
یک پا بودنش، به سبب نداشتن پای چپ، ترحم اطرافیان را جلب وجذب می کند و راه را براو می گشایند تا می رسد به حلقه های سنگی، که نگهبان ها مانع ورود هستند: آنها:
«علاوه برمسئولیت خطیرشان ازشنیدن مداوم نیایش، سخت کلافه هستند. وممکن است چنان به عقب پرتاب ات کنند که سال ها از چند بُعدی دور شوید».
عصایش را پنهان کرده وبه سنگ حلقه ها، به روایت خود:«که رنگی همانند پوستم دارند» به در ورودی نزدیک شده با بازشدن در با سنگینی، درون چند بُعدی فرو می رود.
از مشاهده بُت ها می گوید وخودش:
«تصورش هم خنده دار است که با چنین هیبتی مضحک، این همه عابد داشته باشم».
از یک سانی و هماهنگی همۀ بُت ها می گوید که تفاوت چندانی با یکدیکر ندارند گرچه ممکن است:
«قطوری کتابی که برای پرستش من نوشته شده ازکتاب بُت نهم بزرگ تر باشد».
داستان به پایان می رسد.
داستان «چند بُعدی» نقد اندیشه های کهن وقرن های گذشته است که حمزوی با زبانی ماهرانه،غُل و زنجیر طاعت و بندگی را در قالب بُت و بُت پرستی روایت کرده. همو، با نقد رسوم فرهنگ جاری، به ویژه اندیشه های کهن هزاره های دور، ضرورت دگرگونی و لزوم بازاندیشی همه جانبه ی فرهنگ اجتماعی را یاد اورشده است. اندک تآملی در شیوۀ نگارش نقد هشیارانه نویسنده درفضای موجود، می توان به آینده درخشانش امیدواربود. با آرزوی موفقیت شان.