خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

خانه اجاره ای/رضا اغنمی

نویسنده : ماریا تبریز پور
ناشر: نشر ناکجا
مدیرهنری وطراح: رضا عابدینی
ویراستار:غزل فیض
چاپ نخست: پاریس. ۲۰۱۵

این دفتر یکصد وسیزده برگی شامل ده داستان کوتاه با مضامین گوناگون و برخی ها همگون. با پیشگفتاری سنجیده و پرمایه ازخانم تینوش نظم جو، که درست بنگری هماهنگ با درک دقیق مفهوم داستان های کتاب، بخشی ازفرهنگ حاکم درکشوررا به نمایش گذاشته. و مهم، طرح این پرسش که چرا شرایط موجود، نسل جوان ایران امروزی کشور را وادار کرده به زبانی بنویسند که خواننده ای ندارد:
«حدوحدودی که ازبالا، درهاله ای ازابهام، برایشان تعیین کرده اند.حد وحدودی که سنت ها،عادت ها، و حتی ناخودآگاه خودشان به آن ها تحمیل می کند. حد و حدودی که متناقض است با “نوشتن”، اگر نوشتن را، رفتن، کاویدن و کشف حس ها و تأثیراتی بدانیم که در طول زندگی درناخود آگاه ما انبار می شوند؛ و ادبیات را ابزار به جنب و جوش آوردن این احساسات زیر پوستی».
همو، ازسرسختی نویسنده می گوید و لجاجت ش درگفتمان ها. با انتقاد از محدودیت ها وداوری های:
«محتاطان ناصح و بیش از هرچیز، پیش ازهرچیزعلیه خودش تا مرز خود ویرانی . . . و ما در ادبیات او بخشی از روح گمشده وسرگردان خود را با تعجب در می یابیم».

فهرست داستان ها عبارتند از:
عسل ایرانی – قفل – قلمه – خانه ی اجاره ای – قول – رادیو پیام – ضرب المثل – حلزون ها – مثلث بی زاویه – بالکن .

دراین بررسی چند داستان را برگزیده ام تا با گشت و گذاری درفضای روایت ها با سبک وسیاق و افکارنویسنده بیشترآشنا شویم.
نخستین داستان «عسل ایرانی» ست.
راوی قصۀ مرگ خود را، شب هنگام درسرمای گزندۀ کشور اطریش شرح می دهد. خواننده قبلا با خواندن این جمله:
«این که دیگران با شنیدن مرگم چه می کنند»
مطمئن شده که مرگی دربین نیست. اما اشاره ای سخت انتقادی و گزنده به عادت های موروثی دارد که داوری جماعتی دربارۀ خیلی ها پس ازمرگ زیر و رو می شود. انسان زندۀ پلید و نادان دیروزی درلباس شریف و دانای پس ازمرگ برسرزبان ها می افتد. انبوه معتادان به عادت های زشت درجامعه کم نیستند. نویسنده با تمیز دقیقا درست این بیماری اجتماعی، شلاق وار برسر معتادان می کوبد بلکه مؤثر افتد. گواینکه خودش نیز دربرخی روایت ها نا خواسته دراین دام گرفتار می شود.
«یه جورهایی احساس کمبود محبتم جبران می شه. وقتی که یه دفعه عزیزبشم، اینکه دیگران درموردم حرف بزنند خیلی واسم جالبه. مخصوصا معشوقم با چشم های قشنگ عسلی اش».

راوی، به دلیل رد نشدن از خط عابر پیاده، درتصادفی با یک اتومبیل پورشه که با سرعت بالایی در حرکت بود، روبه روی کافۀ گودو، برزمین افتاده و مُرده. دختری ست بیست .پنج شش ساله دانشجو و اهل ایران. این ها را پلیس کشف کرده. آن هم بعد از آن که مطمئن شده، دختر دراثر تصادف مُرده است. کیف دستی اش را هم به دقت وارسی کرده اند:
«کیف معمولی زنانه با تمام وسایل احتمالی یک دختر بیست و پنج تا سی ساله رژلب، کرم مرطوب کننده، یک عدد نواربهداشتی، رزرو . . . . . . پلیس درحال گشتن کیف به همکارش می گفت که زنان را باید از وسائل داخل کیف شناخت وبه نظر او این جنازه، جنازه ی یک دخترکاملا معمولی است».

اسم دوست نزدیکش را به نام «شادی زندگانی» وارد ایمیل کرده. تا صدمین ایمیل برایش می فرستد و از راوی جوابی نمی گیرد. به قول خودش «پس ازچند ثانیه شجره ی طیبه ام روی صفحه ی مونیتور ظاهرشد». پدر ومادرپس ازشنیدن خبرمرگ به اطریش آمده کتاب ها و هرآنچه ازدخترباقی مانده با خود به ایران می برند. شرکت بیمه نصف هزینه برگشت [حمل] جنازه را به ایران می پردازد. آگهی فوت و برگزاری مراسم ازسوی دانشجویان ایرانی مقیم وین را در مجله “قاصدک” چلپ تهران منتشر شده که :
به خاطر «ازدست رفتن «خانم عسل ایرانی . . . این دانشجوی دکترای موسیقی» برگزار می کند. سرانجام در یک سوپرمارکت ایرانی همسرش شیشه عسل دردست:
«سعی می کرد روی شیشه رو بخونه به سمت من اومد و با لهجه ی کودکانه فارسی اش پرسید این عسله یا مربا؟ گفتم عسله، عسل من».
داستان به پایان می رسد.

قول

ازداستان های قوی این دفتراست. ماندگاری ازنخستین دوران زندگی رو به رشد، بال وپرکشیدن .
آرزوهای دختری نوجوان. بازآفرینی گذشته های دختر و مادرش. گله مند ازهم. مادر می گوید:
« منو مسخره می کرد و می گفت: «آره شعر بخون، طبال بزن، بزن که نابود شدم درتارغروب زندگی پود شدم. یادته خودتو از بالکن پنجره می خواستی بیندازی پائین، می گم نه یادم نیست. میگه ذلیل مرده، من که یادمه ازدست تو چه ها کشیدم»
دخترمی گوید:
«میگم تو یادته وقتی دوازده سالم بود و تازه نوک سینه هام جوانه زده بود یک بار توی اتاق اومدم لباسم رو عوض کنم تو پشتت بهم بود انگار، نمی دونم، نمی دونم دلم می خواست تن منو نگاه کنی، می خواستم منو نگاه کنی بدون اینکه فقط منو ببینی، تو یه دفعه برزخی شدی وبهم تشرزدی وگفتی: “آدم جلوی مادرش این طوری بی حیایی نمی کند” اون جابود که واسه دفعه اول خجالت کشیدم یادته؟»
مادرمی میرد. راوی داستان می گوید:
«وقتی مُرد، انگار یه باری از دوشم برداشته شد، آره، من که نکشته بودمش اون خودش مُرد ازبس که پیر وفرتوت شده بود آره وقتش شده بود. همه مون به موقع وقتمون می شه. آدم ازهرچیزی که واسه همه اتفاق می افته که نباید بترسه»
همین شیوه ورفتار دردوستی و روابط عاشقانه نیز دنبال می شود. مرگ را بازی می پندارد. درباره بارداری ودوستی که عاشقانه عشق می ورزد وازاوحامله شده می گوید: «استفراغم می گیره وعق می زنم. حامله می شم . حمال یک موجود زنده که مثل لخته ی خونه. مثل یه زخمه، می شم. حملش می کنم وتو روحت ازماجرا خبر ندارد. چه اهمیتی داره که داشته باشه؟ . . . . . . تنی که با تن تو همبازی بوده، تنی که بامن ناتنی بوده میره یه روزی زیرخاک. تو به من قول دادی اگه باشی، بیای شب اول پیشم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و بعد بری. تو قول دادی. قول»
با دلی پرخون درد واندوه شکست وآواره گی ها را توضیح می دهد :
«رفتم به شهر دیگه. جنده ی آواره ی تبعیدی شدم. بچه ام رو کول می کردم و خودم را زن شهید معرفی می کردم. زن شهید یا مفقود شده، یا زن اسیر جنگی. همه ی اینها یه جوری درباره من صدق می کرد». باز، برمی گردد به گذشته ها بازآفرینی یادمانده های تلخ و شیرین.
مادرملکه ذهن راوی شده. همه جا با اوست. وقتی بچه اش گریه می کند سایه مادررا می بیند. درخلوت شبانه، مادر را تک وتنها:
«حالا که مُرده، قابل احترام و عزیزه. کاری به کارم نداره و فقط یه آهنگی رو با خودش زمزمه می کنه و واسه خودش عزاداری می کنه” بین تموم بخت ها، بخت منم خرابه، خرابه . . . روی آبه ، خرابه، روی آبه . . . ازجایش بلند میشه و بهم تعظیم می کنه می گه من بهت افتخار می کنم. شما درضمن اولین شاعرخانواده ما بودین و به خاطر این هیچوفت درک نشدین. شما واسه ما قابل احترامین دخترم . . . مادربزرگم هم از یه گوشه سروکله اش پیدا میشه . . . مادر ودختر از کنار هم رد می شن وبه هم تنه می زنن و زیرلب به هم متلک می گن».
“داستان قول” با این پیام حسرتبار که روایت شده به پایان می رسد:
من همیشه دوست داشتم برای تو چنگ بزنم. ببین این طوری»»

بازآفرینی گفتگوهای گذشته دراین داستان ستودنی که از گنجینه حبس خانه درونی سرریز شده از بهترین داستان های «رئالیسم خیالپردازانه» است که باید به دقت مطالعه کرد.

داستان «ضرب المثل» که ازملاقات هفتگی راوی، با روانشناس ش آغاز می شود، پس از ازاندک مطالعه، انگیزه ی عنوان داستان با این خبر که :«دکترم همیشه از ضرب المثل های معروفش خرج می کند»، با آوردن چند نمونه از ضرب المثل های رایج و باسابقه، روشن می شود. و دفتر دو دوست دلخواهش را باعناوین شماره ۱ و ۲ باز می کند. به کوتاهی بخشی از خلقیات هریک و سطح رابطه ها با هرکدام یادآور می شود.
به روایت ازگفتگویی ازقول شماره یک که حتما غربی ست می نویسد:
« شما شرقی ها خودتان هم نمی دونین دنبال چی هستین» ومن می گویم شما غربی ها، همه چیزتون شیشه ای یه وهمه چیزتون رو می شه حدس زد. جائی برای تعجب آدم نمی گذارین. او می گوید من تورو دوست دارم اصلا شرق وغرب یعنی چه؟ . . . و من باخنده می گویم تو راست میگی نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی». می بیند که از حرفش سردرنیاورده توضیح می دهد که این یک شعار است. می نویسد:
«اوخنده های مرا دوست دارد . . . می گوید لبم را دوست دارد ولی نمی خواهد که به دستش بیاورد. نمی خواهد لبم را زندانی خودش بکند. می گوید لبم باید پرواز کند و آزاد باشد. من خنده ام می گیرد و تصور می کنم لبم را که بال درآورده و درحال واگردی است و همه آدم ها را یکی یکی ماچ می کند و پرواز می کند».
از شماره ۲ می گوید :
« اگر سرش درد بگیرد حتما من مقصرم ازبس که دراتاق سیگار کشیدم وخانه را خوب تهویه نکردم یا برایش قهوه درست نکردم . . . شماره ۱ و۲ همدیگررا نمی شناسند. ۱ در شهر ایکس زندگی می کند و ۲ درشهرایگرک من هم شهر زد هستم ایکس و ایگرک به هم نزدیک اند ولی زد از هردوی اینها دور است . دور دور».
درسنجش آن دو می گوید که :« من با هیچ کدامشان نیستم. من حتی با خودم هم نیستم». باشماره یک که رو به روی هم نشسته اند و «من جلو آینه می گویم ازت متنفرم». و گریه سرمی دهد!
به سراغ شماره ۲ می رود که :
«هرگز نمی شود چیزی بگویم. تا بخواهم چیزی بگویم احتمالا بحث فلسفی می شود ومن احساس حماقت خاله زنکی بودن بهم دست می دهد. او همیشه می گوید زن ها حرف های روشنفکری زیاد می زنند ولی ته دلشان همه می خواهند ازدواج کنند و بچه دار بشوند».
داستان با رفتن راوی به مطب روانشناس درجمعه صبح به پایان می رسد.
صراحت لهجه و گفتمان های بی پرده و روشن دراین داستان قابل تأمل است وامید بسیار به ادبیات زنان درکشور.

آخرین داستان دراین بررسی «بالکن» است.
راوی داستان زن زیبائی ست تنها:
«که درکاخم زندگی می کنم. ازکاخم معمولا بیرون نمی آیم. برای هوا خوری بالکنم را به هرجای دیگری ترجیح می دهم». ازنویسنده بودن و شعرسرودن خودش می گوید. «وقتی هم که خیلی دلتنگ می شوم خاطره می نویسم». برخی اوقات هم از«چیزهای کلاسیک خوشم نمی آید. به لباس پوشیدن اعتقادی ندارم “نه همین لباس زیباست نشان آدمیت” این مصرع هم از سروده های خودم است».
لخت و بی لباس بودن وقدم زدن دربالکن خانه خودش را دوست دارد. در کشوری که هست از زندگی اش راضی است.
در کلوپ یا سازمانی عضو شده با اسم و فامیل کژال تیزپا. اندازه قد ۱۸۰ سانتیمترو لب های قلوه ای و . . . حاضر به ازدواج و بچه دارشدن. سرریزشدن پیشنهادات گوناگون پرسش وپاسخ تا گشودن
فضایی دیگر.
واز آن پس است که افق های دیگری درمنظر دید وسیع نویسنده ظاهر می شود! تخیل جادوئی است یا واقعیتی از دنیای شگفت انگیز تکنولوژی؟
«توی معاشرت هایم همش سر دقیقه ی ۴۷ باردار می شم. این دقیقه ی ۴۷ چه رازی درخودش دارد؟ بااینکه ازروش های جلوگیری و ضدبارداری استفاده می کنم. اما بچه ام معمولا حدود دقیقه ی ۱۱۷ سقط می شه، اون هم بعد ازدعوای نه چندان شدیدی برسریک دگمه ناچیز برای روشن کردن وب گم»
احساس می کند باردارشده. می گوید حتما پسراست که اینقدر وول می خورد وشیطنت می کند :
« نمی دونم این صفحه ی جادوئی رو به رویم با این پنحره های قشنگش چه خاصیتی داره که هی راه به راه حامله ام می کنه . . . . . . وقتی از حقش و ازدگمه و پنجره حرف می زنه دیگه یه موجود دیگه میشه و من و ازخودم می ترسونه . . . . . . آدم نمی تونه توی خونه خودش توی شورتش خونریری بکنه».
در را می بندد و روی کسی باز نمی کند . نیروهای دولتی به با لکن حمله می کنند همسایه او را لو داده است.
«بابد بهشون هشدار بدم که با یه دختر کُرد طرف هستید و سابقه فعالیت های سازمانی ام را توضیح دهم و قبل از واردشدنشون خودم دست به کار بشم و بچه ام رو خودم به دنیا بیاورم».
داستان به پایان می رسد و کتاب بسته می شود.

با آرزوی موفقیت بانوی نویسنده با قلم لخت و تیز و صراحت کلام ش.

بازارچه کتاب… لطفا این کتاب را بکارید/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

رُژ قرمز

 

نویسنده: سیامک گلشیری
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۲۴۷ صفحه
قیمت: ۲۱ هزار تومان

 

سیامک گلشیری در دو حوزه ادبیات کودک و نوجوان و بزرگسال فعالیت می کند و این کتابش برای مخاطبان بزرگسال نوشته شده است.
این کتاب ۲۲ داستان کوتاه دارد که از نظر درون مایه به هم شبیه هستند البته گاهی فضاهای متفاوتی هم دارند. یکی از مسائلی که می توان در داستان های این کتاب مشاهده کرد، تنهایی آدم هایی است که گلشیری معمولا در داستان نویسی سراغشان می رود.
داستان های «رژ قرمز» معمولا شرایط عادی دارند اما اتفاق عجیب، مسیر عادی آن ها را تغییر می دهد.
عناوین داستان های کتاب به این ترتیب است:
رویای باغ، مسافری به نام مرگ، ضجه های پنهان، رژ قرمز، مهمان هر شب، مار، بعد از مهمانی، ویلاهای آن سوی دریاچه، لباس های نم دار، عنکبوت، همه ش همین هاس، ابرهای سیاه، قهوه ترکِ کافه فیاما، بدلکار، کاپوچینو، شب آخر، سنگ سیاه، خواب، سایه ای پشت پنجره، بوی خاک، خودنویس، موزه مادام توسو.

رویای دونده

 

نویسنده: وندلین ون درانن
مترجم: بیتا ابراهیمی
ناشر: پیدایش
تعداد صفحات: ۴۶۸ صفحه
قیمت: ۳۰ هزار تومان

 

 

نویسنده در این رمان داستان جیسکا، دونده‌ای شانزده‌ساله را روایت می‌کند که در یک تصادف وحشتناک یک پایش را از دست می‌دهد و دیگر نمی‌تواند بدود و این کابوس رهایش نمی‌کند. پزشکان به او پیشنهاد می‌دهند از پای مصنوعی استفاده کند، اما جسیکا دیگر حتی به راه رفتن هم فکر نمی‌کند. او در همین ناامیدی دست و پا می‌زند که با رزا، دختری مبتلا به فلج مغزی، آشنا می‌شود. دوستی رزا و جسیکا به آنان یاد می‌دهد که چطور از فرصت‌های تازه‌ زندگی استفاده کنند و چطور به زندگی و هستی عشق بورزند.

در بخشی از این رمان می‌خوانیم: «چراغ درخواست پرستار یک ربع بود که روشن بود و من از انتظار خسته شده بودم. از لگن بیمارستان هم خسته شده بود. رو به مادرم غر زدم: «عصاها رو بده به من.»
جلسات فیزیوتراپی‌ام اصلاً خوب نبودند.
-اونا رو بده به من!
عصاها را گرفتم و پایم را تاب دادم و از لبه‌ تخت پایین بردم. با دقت. آرام. کمی سخت بود، اما، با تکیه به عصاها، ایستادم. به نفس‌نفس افتاده بودم. لی‌لی‌کنان به سمت دستشویی می‌رفتم. مادر که سِرُم را دنبال من می‌آورد، گفت: «کارت عالیه.» ولی اشتباه می‌کرد. گیج بودم. می‌لرزیدم. وقتی از این همه تقلا خسته شدم و مکث کردم، گفت: «شاید بهتر باشه پرستار رو صدا کنیم؟»
با عصبانیت سر تکان دادم. دوباره راه افتادم و مادرم گفت: «کارت خیلی خوبه، من بهت افتخار می‌کنم.»
دستانم محکم به چوب‌های زیربغل چسبیده بودند و لنگان لنگان جلو می‌رفتم. چند روز پیش رکورد پنجاه و پنج ثانیه‌ دوی چهارصد متر را زده بودم و امروز پنج دقیقه طول کشید تا پنج متر راه بروم.»

چکاوک

 

نویسنده: ژان آنوی
مترجم: محسن یلفانی
ناشر: جهان کتاب
تعداد صفحات: ۱۲۴ صفحه
قیمت: ۱۰ هزار تومان

 

 

ژان آنوی نمایشنامه نویس شناخته شده فرانسوی است که در سال ۱۹۱۰ متولد شد و در سال ۱۹۸۷ درگذشت. این نمایشنامه از جمله آثار مهم اوست که در سال ۱۹۵۲ و با دستمایه قرار دادن یک رویداد تاریخی نوشته شد. این نمایشنامه با توجه به داستان ژان دارک قهرمان ملی فرانسویان نوشته شده و آنوی در آن از مستندات تاریخی بهره برده است؛ از جمله گزارش روزانه محاکمه ژان دارک. تصویری که آنوی از این مبارز فرانسوی ارائه می دهد، تصویر دختری است که گویی به تازگی قیام کرده و از امید و آرزوهای مردمان امروز دم می‌زند.
شخصیت های این نمایشنامه به این ترتیب هستند: ژان، کُشُن اسقف شهر بُوه، دادستان، انکیزیتور، برادر لَدوُنو، کُنت واریک، شارل، اَنیس سورِل، ملکه، یولاند (مادر ملکه)، اسقف اعظم شهر رَنس، دُلاتره موی، روبر دُبُدری کور، لائیر، پدر، مادر، برادر، بودوس (نگهبان).
این کتاب، ترجمه ای از متن فرانسوی آن است که از سال ۱۹۵۳ به این سو، بارها منتشر شده است. این متن توسط کریستفر فرای شاعر و نمایشنامه نویس به انگلیسی ترجمه شده است. برای بازگردانی این نمایشنامه، دو روایت در اختیار محسن یلفانی بوده است. در روایت اول که برای چاپ فراهم شده بود، تغییرات و حذف های مختصری نسبت به متن فرانسوی صورت گرفته در حالی که در روایت دوم که متنی است برای اجرای نمایش در لندن (۱۹۵۵)، همراه با توضیح و طرح های فراوان برای میزانسن، حذف ها بیشتر و مجموعا در حدود چند صفحه است.
در ترجمه فارسی این اثر، در چند مورد، یعنی حدود چند سطر، ترجمه انگلیسی بر متن اصلی فرانسوی ترجیح داده شده است.
در قسمتی از این نمایشنامه می خوانیم:
ژان: بین خودمون باشه، شارل، تو کدومش رو ترجیح می دی؟
شارل: (با تعجب به سوی او بر می گردد.) صحیح! تو منو تو خطاب می کنی؟ اتفاق های امروز یکی از یکی جالب ترن. فکر نمی کنم امروز حوصله م سر بره. عالیه!
ژان: شارل، تو دیگه هیچ وقت حوصله ت سر نمی ره.
شارل: راست می گی؟ می خوای بدونی کدوم رو ترجیح می دم؟ حالا برات می گم: روزهایی که شجاع باشم، دوست دارم ریسک دیوونه شدن رو قبول کنم و یه شاه واقعی بشم. ولی روزهایی که شجاع نیستم، دلم می خواد همه برن گورشونو گم کنن؛ خودم هم با صنار سه شاهی که دارم، برم یه گوشه ای تو خارج برای خودم زندگی کنم. تو اَنیِس رو می شناسی؟

لطفا این کتاب را بکارید

 

نویسنده: ریچارد براتیگان
مترجم: مهدی نوید و لیلا صمدی
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۷ هزار تومان
تعداد صفحات: ۱۹۶ صفحه

 

این کتاب یک مجموعه گزیده شعر است که از ۸ دفتر شعر ریچارد براتیگان، شاعر و داستان نویس آمریکایی گردآوری شده اند. عناوین ۸ دفتر مذکور به این ترتیب است: «قرض ضدفاجعه معدن اسپرینگ هیل»، «لطفا این کتاب را بکارید»، «مفت سوارِ جلیل»، «۳۰ ام ژوئن، ۳۰ ام ژوئن»، «بار زدن جیوه با چنگک»، «عکس دسته جمعی بدون آدم های سرشناس نورموجود»، «موفق باشی، کاپیتان مارتین» و «رومل تا اعماق مصر به راه خود ادامه می‌دهد».
«لطفا این کتاب را بکارید» نام یکی از دفترهایی است که چند شعر آن در این مجموعه چاپ شده و مشتمل بر ۸ شعر بوده که روی پاکت های بذر داخل یک پوشه نخستین بار در تیراژ ۶ هزار نسخه و با سرمایه شخصی براتیگان در بهار سال ۱۹۶۸ چاپ و عرضه شد. دو لبه داخل پوشه ۸ بذر (چهار گل و چهار سبزی) را در خود جا داده بودند. روی هر پاکت شعری چاپ شده بود که عنوانش نوع بذر موجود در آن پاکت بود.
دفن و دفن حشره ام، کاهو، بازی بیس بال، شیر برای اردک، شمع خوش صحبت، روز برای شب، کرم ها، سالوادور دالی و … عناوین برخی از شعرهای کتاب پیش رو هستند.
شعر «کاهو» را از این کتاب می‌خوانیم:
تنها آرزویی که داریم
کودکان مان هستند و بذرهایی که
به آن ها می‌دهیم و
باغ هایی که با هم می‌کاریم.

روضه خودتی، گریه کن نداری/بهارک عرفان

نگاهی به ماندگارترین دیالوگ های فیلم های علی حاتمی

 

 

علی حاتمی،خالق حسن کچل، بابا شمل ، خواستگار، سوته‌دلان، هزاردستان، حاجی واشنگتن، کمال‌الملک، جعفر‌خان از فرنگ برگشته، مادر، دلشدگان، کمیته مجازات و تهران، روزگار نو و… در حالی مرگ را در آغوش گرفت و با درد جان سپرد که برخلاف بسیاری، دنیایی از خاطرات را برای مردم باقی گذاشت و خالق سبکی تازه در دیالوگ‌نویسی و فیلم‌سازی شد؛ و در این سبک تا بدانجا پیش رفت که دیگرانش حتی مجال تقلید از او پیدا نکردند.
سوای این فیلم ها و این دیالوگ های ماندگار اما از او یک ، شهرک سینمایی نیز به یادگار مانده که در نوع خود یک اثر بدیع است. شهرکی که به بهانه سریال هزاردستان ساخته شد، ولی بعدها لوکیشن فیلم‌ها و سریال‌هایی نظیر امام علی، هزاردستان، شیخ مفید، سربداران، هشت‌بهشت، کارآگاه علوی، کفش‌های میرزا نوروز و … شد و جای تأسف دارد که این ظرفیت بالقوه در عوض توسعه و جایگزینی برخی دکورها با ساختمان‌های طبیعی به جهت ماندگاری، تبدیل به مخروبه‌‌ شده است.
” آیین چراغ خاموشی نیست” این یکی از ماندگارترین دیالوگ‌های فیلم دلشدگان است که بر سنگ مزار او نیز حک‌شده است. به بهانه سالروز تولد این مرد افسانه‌ای سینمای ایران، باهم مروری داریم بر درخشان‌ترین دیالوگ‌های فیلم‌های او.

 

حسن‌کچل (۱۳۴۸)

شاعر و تاجر که باهم فرق نداره، تاجر ورشکسته شاعر میشه، شاعر پولدار میره تاجر میشه!

 

خواستگار (۱۳۵۲)

 

-وسواس الدوله :‌ خب ، دفعه‌ی قبل به کجا رسیدیم ؟
-خاوری : عرض کردم معلم خطم و شما فرمودید به‌به !

 

سوته‌دلان (۱۳۵۶)

مجید (بهروز وثوقی): خوش به سعادتتون که می‌رین روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید. کیه ما رو ببره روضه؟ آقا مجید تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه کن نداری، وگرنه خودت مصیبتی، دلت کربلاس!

دکتر (جهانگیر فروهر): دلمون برات تنگ می‌شه، بهت عادت کرده بودیم. به اخم و تخمات، اولدرم بلدرمات، سگ صلحیات. ولی گور پدر دل ما! دل تو شاد!
-فروغ الزمان: اون سال زمستون، ده چهارده سال پیش همون روز که ناهار دمی باقالی داشتیم، رخت نظام برتون بود. می‌خواستین برین باغ شاه. دکمه‌ فرنجتون افتاده بود، گفتین …
-حبیب آقا ظروفچی: آقازاده خانم چشمش سو نداره ، می‌شه دکمه‌ فرنجمو بدوزین خانم خیاط؟ تو گفتی …
-فروغ الزمان: خانم خیاط اسم داره …
مجید ظروفچی: خدا! چقدر دشمن داری… دوستات هم که ماییم، یه مشت علیل عاجز عقل، که تو به حقشون دشمنی کردی!
دکتر: زن که طلاهاشو بده یعنی خیلی حرفه. دلمون واسه‌ت تنگ میشه… واسه غر زدنات… نق نقات… واسه سگ اخلاقیت… اما گور پدر دل ما… دلِ تو شاد!
مجید ظروفچی: داداش حبیب، من و تو از یه خمیریم، منتها تنورمون علی الحده است. تنور تو عقدی بود، تنور من صیغه ای تیغه ای! کله ی تو شد عینهو نون تافتون، گرد! کله ی من عین نون سنگک. هه هه.. حالا شکر که بربری نشدیم!
همه عمر دیر رسیدم!
مجیدظروفچی: میخ زنگ‌زده، ساعت زنگ زده… ساعت زنگ‌زده دیگه زنگ نمیزنه، چون زنگاشو زده!

 

سلطان صاحبقران (مجموعه تلویزیونی) (۱۳۵۴)

 

مقدر است امروز لباس نو بپوشم، اگر می‌توانی درد و غم را هم از تن من بشوی.

امیرکبیر: مرگ حق است ولی به دست شما بسی مشکل، اما شوق از میان شما رفتن مرگ را آسان می‌کند.

امیرکبیر: مقدر است امروز لباس نو بپوشم. اگر می توانی، درد و غم را هم از تن من بشوی.

 

هزاردستان (۱۳۵۸)


رضا خوشنویس (جمشید مشایخی): ولایت زندان، ما را طلبید عاقبت این عشاق‌خانه. هنوز زنجیر در گوشت است، زنجیرک! موریانه گوشت! کی به استخوان می‌رسی آخر. زنجیرک! تسبیح عارفان، صدای پای من حالا شنیدنی ست، از این دست ساز، کوه کوچک!
شعبان قبوله، آسوده کسی که خر نداره، از کاه و جویش خبر نداره. خوب جفتتون دارید از دست هم خلاص می‌شید. آخم نگفت زبون بسته، بسلامتی خرت سقط شد، مصیبت آدمیزاد و نداره، روز جزا، حساب و کتاب پس نمی ده. آ بارک الله حالا شدی خر خودتو خرک خودت، توبره و سفره‌ت شد یکی. جونشو خودت می‌کنی، نونشم خودت می‌ خوری. حالا دیگه بسته به خواست خودته که تو طویله جاگیر شی یا زیر طاقی، دو خرجه نیستی با این خرج سنگین. دیگه دست خودته که خر باشی یا خرک چی.
در آواز حق حاجت به ساز نیست. تازه به قول عبدالقادر خودتان اکمل آلات الحان، حلوق انسانی‌ست. حلق، نایی‌ست که خدا ساخته. نفیرش از نای خوشتر، استاد گل‌بهار! یک خط از آن شعر ملک‌الشعرا!

رضا: آزردمت انگشتک؟ دوست داری آتش از اسلحه بچکانی یا مرکب از قلم نئین؟ خون می طلبی یا جوهر؟ انگشت کی در این میان باشه گران قدرتری، خوشنویس یا تفنگچی؟

ولایت زندان، ما را طلبید عاقبت این عشاق‌خانه. هنوز زنجیر در گوشت است، زنجیرک! موریانه گوشت! کی به استخوان می‌رسی آخر. زنجیرک! تسبیح عارفان، صدای پای من حالا شنیدنی‌ست، از این دست‌ساز، کوه کوچک!

ابراهیم و اسماعیل، هر دو در یک تن بودند، با من، پس گفتم، ابراهیم، اسماعیلت را قربان کن، که وقت، وقت قربان کردن است. قربانی کردم در این قربانگاه، و جوهر این دفتر، خون اسماعیل است، پسری که نداریم، دریغ که گوسفندی از غیب نرسید برای ذبح، قلم نی، از نیستان می‌رسید نی در کفم روان، نی خود، نفیر داشت، نفس از من بود، نه نغمه، من می‌دمیدم چون دم زدن دم به دم.

ای خیاط! اگر می‌توانی رختی به قامتم بدوز که آستین‌ها، دست‌ها رو نه دست به سینه کنه، نه دست به کمر، حالا که عاجزی پس دو نوع امتحان می‌کنیم، یکی به جهت شرفیابی، قربان خاک پای جواهر آسای مبارکت گردم، یکی هم جهت احضار آدم‌ها. آهای پدرسوخته‌ها کجائین

 

حاجی واشنگتن (۱۳۶۱)

فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی، مملکت‌رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درست‌تره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید، قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد می‌کند، نفوس حق‌النفس می‌دهند، باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی …. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشم‌ها خمار از تراخم است، چهره‌ها تکیده از تریاک.

دیلماج من و خدا نباش، خدا به هر سری داناست …

از بخت ما یک جاسوس نیست این همه جانثاری را به عرض برساند!

حسین قلی خان: آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسفند.آیین چراغ خاموشی نیست. قربانی خوف مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، کم تر چریده بودی بیشتر می‌ماندی. چه پاکیزه است کفنت، این پوستین سفید حنا بسته، قربانی! عید قربان مبارک. دلم سخت گرفته، دریغ از یک گوش مطمئن، به تو اعتماد می‌کنم هم صحبت. چون مجلس، مجلس قربانیست و پایان سخن وقت ذبح تو.چه شبیه است چشم‌های تو به چشم‌های دخترم، مهرالنساء.ذبح تو سخت است برای من. اما چه کنم وقتی در این دیار اجنبی یک قصاب مسلمان آداب دان نیست.
حاجی السلام ای رئیس الروسا، راس ریاست، نظری کن ز وفا سوی شه شرق، اعلیحضرت سلطان قدر قدرت خاقان، خسرو اسلام پناه، قبله عالم شاه پدر شاه، شهنشاه، برون شاه، درون شاه، قطب اقطاب صفا، مرشد کامل، شیخ واصل، صفتش حضرت ظل اللهی، ناصر دین خدا، روحی ارواح فدا، شاه آلمان شکن و روس برا باد ده، و لندن و پاریس بر انگشت مبارک به جولان، تخت بر تخت به ایوان، مطبق فزون گشته ز کیوان، شاه ما کرده میل شاهانه، که سفیری به آمریکا برود چون صبا، فرح افزا، که ببند به صفا عقد مودت، بگشاید زفا باب تجارت، رسم گردد سفر و سیر سیاحت، بده بستان عیان بین دو دولت، قرعه فال از قضا اوفتاد بر من کمترین، حسینقلی، فرخنده باد، فرخنده باد عهد مود میان ما، گسترده باد، گسترده باد کسب و تجارت میان ما، پارسال ریاستت چهل باشد، دشمن از روی تو خجل باشد، پطر و ناپلئون و خود بیسمارک، همه شرمنده اند بدین درگاه، اقبال قبله عالم و پلتیک مستر پرزیدنت همره شود بی حرف پیش اگر به هم، گیتی به زیر بیرق خویش در آورند ایران و آمریک، چشم حسود بترکد، چو سپندی که در افتد به تشت عرش، الحق رئیس بهشتی مستر پرزیدنت، کیلیولند شهریار، دست به دست هم می دهند دو شهنشاه به اذن الله، حق مبارک کند انشا الله، از خدا می کنم طلب، الی الابد، موضع دولتین نگه دار، والسلام، ای رئیس خوش دیدار، شد تمام، گل سخن گفتن وزیر مختار، والسلام.

 

کمال‌الملک (۱۳۶۳)

 

کار جهان به اعتدال راست می‌شود، همه‌چیزمان باید به همه‌چیزمان بیاید. اتابک بدش نیاید، ما که صدراعظم مثل بیسمارک نداریم که نقاش‌باشی آن طوری داشته باشیم. بیله دیگ بیله چغندر.

ناصرالدین شاه (عزت الله انتظامی): امیدوار نباش، مدرسه‌ هنر مزرعه‌ بلال نیست آقا، که هر سال محصول بهتری داشته باشد. در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستاره‌ی رخشان، الباقی سوسو می‌زنند.

-کامران میرزا: رحم کنید قبله‌ عالم … اگر میل جهان گشای شاه بابا به گرفتن تاج و تخت امپراتور روس تعلق یافته ، با اشارت ابرو به جان نثار بفرمایید تا غلام پیشکش کند. تیغی که به کمر امیر حربتان بسته‌اید شمشیر عباس میرزاست.
-ناصرالدین شاه: خاک بر سرت حاکم تهران! الحق این لطفی که به تو شد، توهینی بود به عباس میرزا.

استاد تویی. هنر، این فرشه. شاهکار این تابلوست. دریغ همه عمر یک نظر به زیر پا نینداختم. هنر این ذوق گسترده‌ست، شاهکار، کار توست یارمحمد، نه کار من!

مرحبا استاد نقاش، بارک‌الله، مرحبا، ذیجودی که آزادی را به این خوبی مصور کند، از بند تن‌رهاست، چه رسد به محبس. طوطیک، پرواز کن، مرخصی، برو. تا آن کوه گوشت و دنبه، اتابک نیامده، جانت را بردار خلاص کن!

شاهی به این شوره‌بختی، حقا نوبر روزگاره. پروگرام سفر را به قلم سیاه نوشته بود انگار، آن خطاط قضا. سفر انگلستان موقوف شد، به جهت درگذشت پسر صغیر ملکه انگلیس. دعوت را پس خواند آن عجوزه هزارداماد!

کار من تمام نشده، حال من، حال تشنه دیر به آب رسیده است، حال فقط شوق نوشیدن دارم. چشمه گوارا کجاست؟ حدیث دیگری است، فرصت بدید، تا این نادان بداند عسل به خانه می‌برد یا زهر بدتر از تریاک.

من آرزو طلب نمی‌کنم، آرزو می‌سازم!

دامن هنر در این ملک همیشه آلوده‌ست، از حافظ تا من!

تناسب تالار و تابلو صد – یک است. تمام تالار درون پرده عظیم‌تر، جلوه آیینه‌ها بیشتر، لاله‌ها روشن‌تر، پرده‌ها رنگین‌تر. فرش عظیمی بدین کوچکی بافتن، از کلاف رنگ و سرانگشت قلم، صنعت سحر می‌خواهد. نگارستانی است خلاصه سعدی در گلستان، باغ نظر ساخته، استاد در این پرده، قصر نظر. گرچه به خصلت شاهان، حسود به کار نوکران خویش نیستم، اما در عالم نقاشی بدمان نمی‌آمد خالق تالار آیینه ما بودیم

-عضدالملک: ان شاالله که سال آینده این باغبان پیر خدمتگزار ، توفیق تقدیم نهال بومندی دیگری داشته باشد .
-ناصرالدین شاه: امیدوار نباش ، مدرسه‌ی هنر مزرعه‌ی بلال نیست آقا ، که هر سال محصول بهتری داشته باشد . در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستاره‌ی درخشان، الباقی سوسو می‌زنند .

 

مادر (۱۳۶۸)


مادر (رقیه چهره آزاد) سر شام گریه نکنین، غذا رو به مردم زهر نکنین. سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت داریم، راه نیفتین دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف. آبرو داری کنین بچه‌ها، نه با اسراف. سفره از صفای میزبان خرم می‌شه نه از مرصع پلو. حرمت زنیت مادرتون رو حفظ کنین. محمد ابراهیم، [گوشت قیمه را] خیلی ریزش نکن مادر، انوقت می‌گن خورشتشون فقط لپه داره و پیاز داغ.مادر می مونه یه حلوا، هدیه صاحبان عزا به اهل قبور. این تنها شیرینی ضیافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داریم، زعفرونم هست، اما چربی و شیرینی ملاک نیست، این حرمتیه که زنده ها به مرده هاشون می ذارن.

محمد ابراهیم (محمدعلی کشاورز): لغز بخونن طعنه رو پهنه می‌کنم می‌کوبم تو ملاجشون. دکی اینو.

مادر: میمونه یه حلوا، هدیه صاحبان عزا به اهل قبور. این تنها شیرینی ضیافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داریم، زعفرونم هست، اما چربی و شیرینی ملاک نیست، این حرمتیه که زنده‌ها به مرده‌هاشون می‌ذارن. اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوالله ست. فقط دلواپس آردم. خاطر جمع نیستم. می‌ترسم مونده باشه.

محمد ابراهیم: آرد هش‌تر خان می‌خرم برات، فرد اعلا، حلوا می‌پزم،‌ تر حلوا.

محمدابراهیم(محمدعلی کشاورز): خورشید دم غروب، آفتاب صلات ظهر نمی‌شه، مهتابیش اضطراریه، دوساعته باتریش سه‌ست، بذارین حال کنه این دمای آخر، حال و وضع ترنجبین بانو عینهو وقت اضافیه بازیه فیناله، آجیل مشگل گشاشم پنالتیه، گیرم اینجور وجودا، موتورشون رولز رویسه، تخته گازم نرفتن سربالایی زندگی رو، دینامشون هم وصله به برق توکل، اینه که حکمتش پنالتیه، یه شوت سنگین گله، گلشم تاج گله!

جلال الدین: عشــق سپــر بــلاست. مادر نـگاه عاشق ها را داره امشــب … و امشب امیــد دیـدار یــار …

شب رو باید بی چراغ روشن کرد!

ماه منیر: … وقت رفتن نیست مــادر … ما تازه دور هم جمع شدیم …

 

دلشدگان (۱۳۷۱)


احمدشاه قاجار: کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود، همه صدا‌ها آهنگ بود، همه حرف‌ها ترانه
آیین چراغ خاموشی نیست!

باهمه بلند بالایی؛ دستم به شاخسار آرزو نرسید!

وقتی هوای شهرت،مطلوب نیست، داشتن خانه ای که دلتنگ حصارش نشی نعمته و ما شاکر به این نعمتیم.

کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود،همه صداها آهنگ بود، همه حرفها ترانه.

آخرین روز- آخرین صحنه / تورج منصوری

روایتی از آن سوی دوربین در شرح آخرین روز کاری علی حاتمی

بیست وسوم مرداد ماه به روایت تقویم تاریخ هنر ایران سالروز علی حاتمی عنواتن شده مردی که بیست و یک سال پیش و در دل برگ ریزان خزان رخت سفری بی برگشت بست و مردمی را با دنیایی از خاطره تنها گذاشت و رفت. به بهانه ی همزمانی با همین روز یک یادداشت تاریخی پس از بیست سال به دست خبرگزاری ایستا رسیده. یادداشتی به قلم ” تورج منصوری ” و در شرح آخرین صحنه از آخرین روز حضور او در کار…

او به مناسبت سالروز تولد علی حاتمی (۲۳ مردادماه) در گفت‌و گویی با ایسنا،یادآور شد: اواخر آبان سال ۷۵ بود که آقای حاتمی برای آخرین بار سر صحنه حاضر شد و بخشی از کار (فیلم جهان پهلوان تختی) را فیلمبرداری کرد، اما پس از آن روز دیگر سر صحنه برنگشت و مدتی بعد درگذشت. من همان روز فوت ایشان، برای اینکه آخرین روز کارگردانی‌شان را فراموش نکنم، جزئیات آن را نوشتم و در تمام این سال‌ها حتی دست‌نوشته‌ام را پاکنویس نکردم تا به همان شکل باقی بماند.
منصوری این یادداشت را پس از گذشت بیش از ۲۰ سال با عنوان «آخرین روز ـ آخرین صحنه» در اختیار اصحاب رسانه قرار داده که با هم می خوانیم…:

مردِ مصاف در همه جا یافت می‌شود/ در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام

از ماشین که پیاده شدم کمر راست کردم تا خستگی راه از تن بشویم. بر بلندای درخت‌های پراکنده‌ی شهرک، کلاغ‌ها با غار غارِ خود پاییز را اخطار می‌کردند. آرام آرام از پارکینگ به خیابان «لاله‌زار» وارد شدم، صد قدمی جلوتر درست کنار «بلور فروشی» حبیب‌الله‌خان بلور به خیابان «خانی‌آباد» پیچیدم. دست راست درِ اول وارد حیاط خانه «ماما نَدیم»» شدم. سقف حیاط را با برزنت‌های کدر پوشانده بودیم. بیرون، تازه ساعت هشت صبح بود اما حیاط خانه‌ی «ماما ندیم» شبِ تاریک! با بچه‌های گروه مشغول ترمیم نور شدیم. فرهاد جان، اون نورسنج رو لطفا بده. رضا، برو بالا اون چراغ دو هزار رو تنظیم کن. یک‌ونه‌ دهم خوبه، برو سراغ سافت لایت. مهران شِیدر بالای اون دو تا هشتصد خم شده، اسماعیل اون رفلکتور رو ببر بالاتر…. گرم کار بودیم، تا کسی بیرون در ایستاد حدود نه و نیم بود. راننده از خانه‌ی حاتمی دکوپاژها را آورده بود.
منشی صحنه بلافاصله شروع به پاکنویس آن‌ها کرد. دقایقی بعد آن‌ را به من داد تا در جریان پلان‌های امروز قرار بگیرم و قبل از آمدن کارگردان اصلاحات لازم را روی نور انجام دهم.
پلان اول مدیوم شات، رو به در حیاط، برف می‌بارد و…… پلان دوم لانگ شات،……….. پلان سوم و چهارم و پنجم و…………..
زیر یکی از پلان‌ها دیالوگ بود. خواندم،
پدر: دستی که کار کرده ارزش بوسیدن داره بوسه با لب‌های محمدی، لب‌های محمدی.
دو سه بار آن را خواندم، از خودم سئوال کردم یعنی چه؟ این چطور دیالوگی است؟! نه حسی دارد و نه حالی، از حاتمی بعید است! خدایا یعنی آنقدر حال او بد است که هذیان حتی به نوشته‌هایش نیز سرایت کرده؟ سرم را به کار گرم کردم تا این سئوال دردناک در درونم به فراموشی رود و برای دو ساعتی رفت.
خب بچه‌ها چراغ‌ها را خاموش کنید. ممنون همه استراحت می‌کنیم تا آقای حاتمی بیاید. صحنه در خاموشی فرو رفت، همه برای خوردن چای رفتند و من در همان تاریکی تنها روی سکوی حیاط نشستم. فکری آزارم می‌داد، نفهمیدم چقدر گذشت. حدود ظهر بود که از همهمه‌ی بیرون پی بردم حاتمی آمده. این معمول بود هر روز ما از هشت، هشت و نیم کار می‌کردیم و حدود ظهر، یازده‌ونیم ـ دوازده آقای حاتمی را که توان ایستادن نداشت می‌آوردند، کار فیلمبرداری شروع می‌شد و گاه تا ساعت هفت شب ادامه می‌یافت. تن بیمار حاتمی در ساعات کار به شکل معجزه آسایی خوب می‌شد. ساعات کار جزو ساعات بیماری او محسوب نمی‌شد. چند نفری قبل و بلافاصله آقای حاتمی وارد حیاط شدند، با اندام خمیده و لاغری که با تکیه به عصا توان راه رفت می‌یافت. به پیشبازش رفتم و صورت او را بوسیدم. بوی گل می‌داد، هر روز همین بو را می‌داد، تا کنار صندلی با او آمدم. به سختی روی صندلی نشست و عصا را تکیه‌گاه پیشانیش کرد. برایش آب آوردند، دو سه جرعه نوشید کم کم از عصا جدا شد و یک وری به دسته صندلی تکیه داد. هر روز همین‌طور بود. ۱۰ دقیقه‌ای زمان لازم داشت تا پس از نشستن نفسش جا بیاید.

درد، قامت او را تا کرده بود ولی تحمل می‌کرد. چه تحملی خدایا. میرفخرایی کنار او نشسته بود. حاتمی پرسید: مجید جان همه چیز حاضر است؟ و مجید جواب داد بله. رو کرد به من گفت: تورج جان دکوپاژ رو دیدی؟ گفتم: بله آقا. آقا صدایش می‌کردم، همیشه آقا صدایش می‌کردم، مگر می‌شد طور دیگری صدایش کرد، آقا بود. چراغ‌ها یکی‌یکی روشن شد. کلاکت نوشته شد و جلوی دوربین آمد.

شب بود، شبی سرد. پدرِ علی پشت به حیاط رو به دوربین با زیرپیراهن پنبه‌ای آستین بلند و شلوار تیره مشغول خوردن برف شد. برف باریدن گرفت.
حیاط تاریک با نور دو چراغ بادی (فانوسی) روشن شده بود. برف بود که می‌بارید. صدای در حیاط آمد. مادر علی از اتاق گوشه‌ی حیاط خارج شد. چادر نماز به سر داشت، یکراست به سوی در حیاط رفت. در را گشود، تختی نوجوان پشت در بود، در دستش چند نان سنگک، مادر نان‌ها را گرفت و زیر چادر از برف پنهان کرد. تختی همان جا ایستاد به پدر نگاه کرد. مادر وارد اتاق شد و با پتویی بیرون آمد. تختی خود را به او رسانید و پتو را از مادر گرفت. می‌دانست چه باید بکند، به سراغ پدر آمد و پتو را روی شانه او انداخت. پدر در آستانه‌ی جنون به سر می‌برد. جنونی که داشت گسترش می‌یافت تا او را از پای درآورد. دست تختی را گرفت تختی خم شد و دست چپ او را بوسید.

پدر گفت: دستی که کار کرده ارزش بوسیدن دارد، بوسه با لب‌های محمدی، لب‌های محمدی.
وقتی چشم از ویزُر دوربین برداشتم می‌گریستم و به زحمت توانستم اشکم را از دید بقیه پنهان کنم، به دور و بر نگاه کردم دیدم همه حالشان خراب است. جمله‌ی بی‌روحی که صبح در ورقه‌ای کاغذ خوانده بودم چطور می‌توانست تا این حد روح پیدا کند. آقا پرسید: تورج جان چطور بود؟ در حالی که بغضم را فرو می‌خوردم گفتم: بی‌نظیر.

می‌خواستم بروم و دست‌های کشیده و لاغر او را ببوسم و ای کاش این کار را کرده بودم، ای کاش دست‌های محمدی او را بوسیده بودم، تا لب‌هایم بوی گل محمدی بگیرد.
ای کاش.»

من کشتم تا دیگری تراژدی بنویسد… لیلا سامانی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. در تماشای این هفته از بورخس آرژانتینی گفته ایم، هم او که از رشته ی به هم پیوسته ی روابط انسانی قصه ها ساز کرد؛ از هرمان هسه یاد کرده ایم و عشق بی پایان او به ممالک افسانه ای مشرق زمین، همچنین از بنیان گذار نشر کارنامه و مرگ ناباورانه ی او گفته ایم و از زنانگی ناب و دست نیافتنی بلبل گریان کاستاریکا… شما هم همراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

قصه گوی افسانه های ناب آمریکای جنوبی…

 

۲۴ آگوست مصادف است با زادروز “خورخه لوییس بورخس” نویسنده و شاعر برجسته ی آرژانتینی و سمبل “بی مرزی ادبیات”. بورخس، در سال ۱۹۰۸ زمانی که نه سال بیشتر نداشت، ترجمه ی اثری از “اسکار وایلد” با نام ” شاهزاده ی خوشبخت” را در روزنامه ای محلی به چاپ رساند . بورخس پس از آن در سال ۱۹۱۹ و درطی اقامتی یک ساله در اسپانیا موفق به چاپ شعر “سرودی برای دریا” در مجله ی گارسیا شد. اما آغاز کار بورخس به عنوان داستان نویس به حدود سن چهل سالگی او باز می گردد، داستان های کوتاهی چون تلون، اوکبار، اوربیس ترتیوس، کتابخانه بابل، بخت‏آزمایی بابل، ویرانه‏های مدور و…که انقلابی در فرم داستان کوتاه کلاسیک ایجاد کردند و او را به نویسنده ی پست مدرن ملقب کردند. در سال ۱۹۴۴ بورخس مجموعه داستان “موجودات تخیلی” را چاپ کرد، کتابی مشتمل بر هفده داستان که به خوبی سبک خاص بورخس را به نمایش در می آورد. سبکی ادبی و فلسفی که با وهم و عناصر مابعد الطبیعه آمیخته شده و با استدلالهایی فریبنده خواننده را حیرت زده می کرد. او در این کتاب از موجودات اساطیری و متون قدیمی یهود سخن می گوید که زاییده ی ذهن انسانها در طول اعصار متمادی هستند.
آثار بورخس به سبب غنای فرهنگ و اندیشه ی نویسنده اش در زمینه های فلسفی، اساطیری و ادبیات کهن عبری، مسیحیت و اسپانیایی مبدل به آثاری اسطوره ای شده اند:
اعمال ما، راه خود را دنبال می‌کنند
راهی که بی پایان است.
من شاه خود را کشتم
تا شکسپیر بتواند تراژدی آن را بسراید.

 

قصه ی یک مرگ اختیاری…

پنج سال از مرگ اختیاری “تونی اسکات”، تهیه کننده و کارگردان شهیر بریتانیایی هالیوود می گذرد. وی که متولد بیست و یکم ژوئن سال ۱۹۴۴ در انگلستان بود، فعالیت سینمایی اش را از ۲۱ سالگی و در پی مهاجرت به ایالات متحده ی آمریکا با بازی در فیلم های کوتاه آغاز کرد. همین فعالیت ها بود که زمینه ی تمایل او به فیلمسازی را فراهم آورد و در نهایت وی را بر آن داشت تا به همراه برادرش “ریدلی اسکات” کارگردان بزرگ سینما، شرکت فیلم سازی “Scott free productions” را تاسیس کند. اسکات در یکی از برجسته ترین آثارش ” مد سرخ” با دستمایه قرار دادن جنگ سرد میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، اکشن تحسین برانگیزی خلق کرد که در آن التهاب و دلهره ی اعماق اقیانوس به تصویر کشیده شده بود. بازی درخشان “دنزل واشنگتن” در این فیلم او را بدل به ستاره ی همیشگی فیلم های اسکات کرد و منجر به همکاری های متعدد این دو هنرمند شد. واشنگتن پس از آن در فیلم های دیگری از اسکات چون “مردی در آتش”، ” دژاوو”، “گروگانگیری در پلهام یک، دو، سه” و “توقف ناپذیر” هم به نقش آفرینی پرداخت. اسکات در فیلم ” دشمن حکومت” از دنیای پیچیده ی سیاست آمریکا سخن گفت و داستان زندگی مردی را به تصویر کشید که در گیر رویارویی با خیانت و فساد دستگاه سیاسی حاکم شده است. وی با این فیلم، تسلط و کنترل همه جانبه ی بشر امروز از سوی ماهواره های جاسوسی را مورد نقد قرار داد. فیلم “دژاوو” دیگر اثر مطرح این کارگردان است که از ساختاری پیچیده، قوی و ریتمی دقیق برخوردار است. فیلمی که خط روایی آن همراه با تکنیکها و خلاقیتهای اسکات به خوبی توانسته حس تعلیق و سرگشتگی را به بیننده القا کند.

همراه خاطرات شیرین شهر کتاب…


شامگاه بیست و ششم مرداد چهار سال پیش، “محمد زهرایی”، مدیر نشر کارنامه و سرپرست شهر کتاب نیاوران، پس از نیم قرن تلاش در عرصه ی تولید و نشر آثار فاخر فرهنگی، در پی سکته ی قلبی و در سن شصت و پنج سالگی در گذشت.
زهرایی ناشری بود که همگان او را به دقت نظر و وسواس خاصش در زمینه ی صفحه آرایی و حروف چینی کتاب می شناختند، نکته سنجی هوشمندانه ای که سبب ساز چاپ نفیس کتابهای ماندگاری در حیطه ی ادبیات، تاریخ و فلسفه شدند. در این میان، زهرایی با چاپ کتاب “مستطاب آشپزی؛ از سیر تا پیاز” نوشته “نجف دریابندری” و” فهیمه راستکار” اوج ریزبینی بی مثالش را آشکار کرد، کتابی نفیس که با وجود قیمت بالا بارها تجدید چاپ شد و به سبب ارائه ی چهره ای دگرگونه از صنعت نشر ایران، در کتابخانه های شخصی بسیاری از ایرانیان – حتی قشر کم مطالعه- جای گرفت.
خوش فکری و ذوق هدایت شده ی زهرایی در رعایت فواصل، شناخت رنگها، طراحی حروف جدید، درج دقیق پانوشتها و پی نوشتها وطراحی جلد سخت در قطع جیبی او را به ناشری خلاق و صاحب سبک بدل کرد. آثاری که با نگاه ریز بین زهرایی آراسته و منتشر می شدند، علاوه بر تطابق با اصول زیبایی شناختی، در هماهنگی مضمون و ظاهر هم قابل توجه بودند ، چرا که زهرایی شاید تنها ناشر ایرانی بود که کتابهای انتشاراتی اش را تمام و کمال مطالعه می کرد و مشورت و گفت و گو با نویسندگان و مترجمان این آثار از اصول جدانشدنی در سبک کاری او بود.
محمد زهرایی علاوه بر نقش مثتبش در عرصه ی نشر، با مطرح کردن ایده ی راه اندازی کتابفروشی های بزرگ در بخش توزیع کتاب، نیز موثر بود. او با راه اندازی و مدیریت کتابفروشی شهر کتاب در نیاوران، توانست علاوه بر ارتقا استانداردهای کتابفروشی در کشور، نمونه و الگویی باشد برای دیگر کتابفروشان.

دلداده ی دنیای جادویی مشرق زمین

نیم قرن از مرگ “هرمان هسه” ادیب و نویسنده ی آلمانی – سویسی می گذرد. نویسنده ای که نامش به گوش تمامی ادب دوستان و اهالی فرهنگ آشناست، نامی که علاوه بر جایزه ی نوبل و گوته با هفت جایزه ی جهانی ادبی دیگر نیز گره خورده است.
هسه در جملگی آثارش بیزاری خود از هر آنچه بوی مدرنیته می داد را آشکار می کرد و بی پروا تلاش جوامع سرمایه داری برای سلطه طلبی و برتری جویی بر مردمان را نکوهش می کرد. رمان “زیرچرخ” او که تصویری ست از تناقضاتی که از سوی جوامع مدرن به بشر امروز تحمیل می شود، نمونه ای بارز از این نگرش است. او پس از شرکت در جنگ جهانی دوم، به بحران های شدید روحی گرفتار شد ولی هرگز از پویایی و خلق آثار ادبی دست بر نداشت.
اما آنچه او را از بسیاری از دیگر نویسندگان صاحب نام غربی، متمایز می سازد نگاه ویژه ی او نسبت به فرهنگ و ادبیات شرق است. خصوصیتی که شاید آن را از رگه ی شرقی مادرش به ارث برده باشد. داستانهایی که او در “گرگ بیابان” ، “کودکی شعبده باز”، “پرنده” و … بیان می کند به واقع تلفیقی ست از آموزه های عرفان شرق و غرب. آثاری که منجر به نمود فلسفه ای جوینده، تعقلی پرسشگر و انسانیتی ژرف می گردند.
اما در این میان، کتابهای “سیذارتا” و “سفر به شرق”، روایتی ناب تر از شرق و عرفان شرقی را به نمایش می گذارند، آثاری که وجه افتراقشان با یکدیگر در این نکته است که در اولی از “شرق” به عنوان محدوده ای جغرافیایی یاد می شود و در دیگری، “شرق” نمادی ست از وجدان، آرامش و آرمان:
“شرق مورد نظر ما سرزمینی خاص و محدوده ی جغرافیایی را شامل نمی شد، بلکه شرق برای ما زادگاه روح بود که جان را شکوفا و جوان می کرد، همه جا بود و هیچ جا نبود، همه ی زمان ها را به هم پیوند می داد و متحد می ساخت.”

شیونی از سر درد…

آگوست امسال، خاموشی “چاولا وارگاس” خواننده ی مکزیکی و “بلبل خوش خوان آمریکای لاتین”، پنج ساله ساله شد.
این خواننده که سبک اکثر ترانه هایش، موسیقی فولکوریک مکزیک بود، با آمیختن احساس بر کلام ، موسیقی خود را مبدل به موسیقی تصویر سازی می کرد که حتی برای مخاطب بیگانه با واژگان او، هم دل نشین و آرامش بخش می نمود. لباس های مردانه ، علاقه ی وافر به سیگار برگ و مشروب، به همراه داشتن هفت تیر و احساسات عاشقانه نسبت به زنان از جمله خصایص ویژه ی این زن هنرمند بودند. او که در هشتاد سالگی اعلام کرده بود همیشه یک همجنسگرا بوده است، مضمون اشعار و ترانه هایش بیشتر حول وصف دلدادگی و شوریدگی نسبت به زنان و شرح غم قصه ی عشق و جدایی می چرخید. چاولا وارگاس با اجرای ترانه های “کبوتر سیاه” و “زن گریان” در فیلم “فریدا” بار دیگر قدرت و صلابت صدای گرم، پر طنین، خشن و گیرای خود را به نمایش گذاشت و گویی داستان دلدادگی و روابط عاشقانه اش با “فریدا کالو” را روایت کرد. هم چنین “الخاندرو گونزالس ایناریتو” کارگردان فیلم “بابل” از صدای عجیب، مردانه و تاثیر گذار این خواننده برای صحنه ی عروسی مکزیک بهره برد، او درباره ی وارگاس چنین می گوید:
“ترانه‌ی چاولا وارگاس، ترانه‌ای بود که بارها به آن گوش دادم. ترانه‌ای که این ایده را در من برانگیخت که یک حس سوررئال را در صحنه‌ی عروسی مکزیک بداهه‌سازی کنم و فضایی به وجود آورم که هایپررئالیسم بتواند با دنیای تخیلی هم‌نشین شود. همین کار را با شاهکار گوستاوو یعنی قطعه‌ی Iguazu کردم در صحنه‌ی فرود هلی‌کوپتر که برای من مثل فرود یک وال در صحرا بود و نمادی بود از برخورد فرهنگ‌ها. جایی که تصاویر، صدا و موسیقی درست مثل فیلم‌های صامت بدون استبداد کلام بتوانند خروشان حرف بزنند”

دل سگ/رضا اغنمی

نویسنده: میخائیل بولگانف
مترجم: مهدی غبرائی
ناشر: کتابسرای تندیس – تهران
چاپ نهم ۱۳۹۲

دیباچه ی کتاب به قلم مایکل گلنی Glenny Michael، انگیزه نگارش و گوهر این اثر را با اطلاعات جالب درباره نویسنده و آثارش توضیح داده. همچنین سرگذشت نشر کتاب فوق را. در کنار آثار دیگر نویسنده درمقام پزشک روستا یادی از «مرشد و مارگریتا» و روش و سبک و سیاق نویسنده و داستان های بلندش یادآور می شود:

 

« اغلب این داستان ها ازسرشت غیرعادی آزار دهنده ای برخوردار بودند که اشاره هایی از دخالت نیروهای خبیث فوق طبیعی درامور أشفته انسان امروز را در برداشتند».
نویسنده، همان گیرائی و طراوت مرشد ومارگریتا با سبک نگارش «رئالیسم خیالپردازانه» را دردل سگ نیز به کار گرفته، قدرت تخیل شگفتاور خود را در این دو رمان ماندنی نشان داده است.

داستان با عوعوی سگ شروع می شود. اما تنها عوعو و سر وصدای سگانه اش نیست که خواننده را پای داستان نشانده، آنچه بیشتر خواننده را جذب و جلب می کند حرف زدن سگ با کلمات ترحم انگیز اما گزنده وهوشمندانه است؛ که مخاطب را درمقابل رفتارهای این حیوان با وفا شگفت زده می کند. سخنانش شنیدن دارد:
«آن بی پدری که کلاه سفید چرکی به سرداشت، اب جوش ریخته وپهلوی چپم را سوزانده. آشپز ناهارخوری ادارۀ شورای اقتصاد ملی را می گویم. خوک کثیف! مثلا بهش می گویند پرولتر! خدایا، چقدر درد می کند! آب جوش تنم را تا مغز استخوان سوزانده. می شود تا ابد زوزه کشید، اما چه فایده؟».
این سگ سخنگو، گذشته از درد وملال خود از اطرافیان وهرآنچه را که در دوروبر خود دیده به دقت تعریف می کند. دربارۀ خلق وخوی و رفتار وکردارهای آدمیان نظر می دهد. اظهار نظرش درتبیین شناخت قابل تأمل است:
«سپورها ازهمۀ پرولترها پست ترند. کثیف تر ازانسان چیزی پیدا نمی شود. البته آشپزها فرق می کنند – مثلا توی محله پره چیستنکا ولاس نامی بود که حالا مرده . .. ».
به نیکی ازآشپز یاد می کند که جان خیلی از سگ ها را نجات داده وهمیشه به سگ های مریض می رسیده با استخوانی که طرف آنها پرت می کرد: «همیشه قدری گوشت هم به آن چسبیده بود». اضافه می کند که ولاس آشپز اعیان ها بوده «برای خانواده تولستوی کار کرده بود».
سگ ولگرد آفریده ی بولگاکف، این احساس را به خواننده القا می کند که گویا از تبار انسان های شرور و پلید است.

به سراغ یک دختر ماشین نویس پایه نه، با درآمد ماهی شصت روبل می رود که : «فاسقش برایش جوراب ابریشمی می خرد». به بهانه عشقبازی به طرز فرانسوی، اندکی فرانسوی ها را دست می اندازد:
«آگر ازمن بپرسید این فرانسوی ها خیلی حرامزاده اند گرچه خوب می دانند چطورخوراکیهای خوشمزه بلنبانند و به هربهانه ی شراب قرمزبالا بیندازند».
همدل با گرفتاری و بدبختی های دختر که بچگی هایش را با گرسنگی گذرانده، می گوید:
«دلم به حال این موجود بینوا می سوزد اما دلم برای خودم بیشتر می سوزد این حرف را از روی خودخواهی نمی زنم. . . . دختره لااقل جای گرمی دارد که درآن پناه بگیرد، اما من چه؟ کجا دارم که بروم؟ عو . . . عو !»

ازآشنائی خود با «مرد جنتلمن» می گوید که دنبال او راه افتاده و هرکجا که رفته پا به پا مرد جنتلمن را تعقیب کرده تا با دادن تکه ای سوسیس مارکدار به سگ :
«بگذارید دوباره دستتان را بلیسم. چکمه هایتان را می بوسم شما زندگی دوباره به من داده اید».
مردجنتلمن وقتی مطمئن می شود که سگ قلاده ندارد خوشحال می شود. بشکنی زده می گوید دنبالم بیا وسگ را به
خانه اش می برد. پشت سر مرد وارد ساختمان می شود. نگهیان شب به خیر می گوید:
«شب بخیر، فیلیپ فلیپوویچ»
«شب بخیر، فیودور»

سگ تیزهوش در زندگی تازه با مرد جنتلمن، همه جوانب را زیرنظر دارد. ازاینکه دربان هنگام ورود او به ساختمان مانع وارد شدن ش نشده حیرت زده ازخود می پرسد:
«وای، چه شخصیتی! به خدا بخت به من روکرده این مرد کیست که می تواند حتی سگ های ولگرد را ازخیابان بیاورد ودر برابر چشم دربان به ساختمان ببرد؟».
سگ، با نگاهی نفرت آور به دربان، عقده های دلش را از آزار واذیت ها که از دربان ها دیده بیرون می ریزد. در وسط پله ها ارباب می ایستد و از دربان می پرسد:
«تازه برایم نامه نرسبده فیودور؟».
و دربان از حضور مستأجرهای تازه خبر می دهد و دیوارکشی بین آپارتمان ها. واضافه می کند:
«غیراز آپارتمان شما دارند توی همه آپارتمان ها مستأجراضافی می آورند. . . . یک کمیته خانگی را جدیدا انتخاب و کمیته قدیمی را عزل کرده اند».
مرد جنتلمن ازشنیدن خبر اوقاتش تلخ می شود و می گوید:
«بعد چه می شود؟ آه، خدایا! . . . بیا، سگه، بیا».

دربخش دوم، پس ازگفتاری درباره آموزش سگ ها درمسکو، جنتلمن سگ را به دست زینا می سپارد با این سفارش : « که فورا ببرش به اتاق معاینه و برایم روپوش سفید بیار».
سگ با شنیدن این دستور، به شک و تردید افتاده دنبال زینا می رود.
دراتاق تاریک و بعدا پرنور، سگ با دیدن قفسه های پراز وسایل و ابزار، دور خود می چرخد و اندکی خرابکاری می کند درخیال فرار است اما راه فرار نیست. قفسه ها و شیشه ها را به هم می ریزد. جنتلمن با شنیدن سروصدای سراسیمه وارد شده و سگ را می گیرند با آمدن مرد دیگری با روپوش سفید:
«حیوان را به پشت برگرداند وسگ با شور و اشتیاق پایش را درست بالای یند کفش گزید. مرد غرید، اما سرش را همچنان نگهداشت مایع تهوع آوری درکار تنفس سگ اخلال کرد وسرش به دوران افتاد».

پس ازعمل بیدار می شود. سرش درد می کند وحالت تهوع دارد:
«چشم راست خمارش را باز کرد واز گوشه اش دید که سراسر پهلو وشکمش را تنگ نوار پیچ کرده اند. لَخت و کرخت فکرکرد: پس این مادرقحبه ها عملم کرده اند».
با دیدن مردی تکیه زده به چهارپایه او را می شناسد :
«پاچه شلوار وجورابش تا شده بود روی زانوی لخت و زردش لکه های خون خشکیده ویُد دیده می شد» از نظرش گذشت همان دکتر است که دراتاق عمل گازش گرفته.
با دیدن عکس گربه در زیرجامه ابریشمی بیماری، پارس می کند، از اخطار دکتر:
«ساکت باش، والا کتکت می زنم! … – رو به بیمار– نگران نشوید گاز نمی گیرد»
سگ شگفت زده ازخود می پرسد:
«گاز نمی گیرم؟»
مراجعه کنندگان ازهمه نوع و بیشتربیماران جنسی هستند. مردی با موهای سبز، زنی بالای سن پنجاه عاشق جوانی به نام مورتیز:
«آه، پروفسور! تمام مسکو می دانند که او قمارباز قهاری است . . . و جوان خوشمزه . . . خانم ضمن صحبت یک گلولۀ توری مچاله را از زیر دامن خشدارش بیرون کشید».
پرفسور پس ازمعاینه خانم می گوید:
«می خواهم تخمدان میمونی را برایتان کار بگذارم، مادام»
خانم از رفتن به بیمارستان خودداری کرده می گوید همین جا عمل کنید دکتر در مقابل پانصد روبل می پذیرد. و سگ ازدیدن وشنیدن این حادثه ها:
«مهی دربرابرچشمان سگ ظاهرشد و سرش به دوار افتاد . . . مرده شورتان ببرد» با دستپاچگی به خواب می رود.

سگ هشیار همه چیزرا زیرنظردارد. با دگرگونیهای پس از انقلاب اکتبر شوروی آشنا شده است.
سرشب چهار نفر که معلوم نیست زن هستند یا مرد. با معرفی خودشان که :
«کمیته مدیریت خانگی جدید این ساختمانیم».
برای افزایش سکنه ساختمان آمده اند. درپرسش .پاسخ ها معلوم می شود که فیلیپ فیلیپوویچ هشت اتاق در اختیاردارد که شامل محل کار و زندگی و کتاخانه اوست.
«جوان موطلائی بی کلاه گفت: «هشت تا! آها، ها، ثروت یعنی این!
جوانی که معلوم شده بود زن است، به صدای بلند گفت: غیرقابل وصف است!».
گفتکوها ادامه دارد. می خواهند تعداد اتاق ها به پنج اتاق تقلیل داده شود. فیلیپ فیلیپوویچ می پرسد:
«کجا باید غذا بخورم؟»
«هر چهارنفر باهم جواب دادند: «دراتاق خواب»
اعضای کمیته دربرابرمقاومت او می گویند:
«دراین صورت پروفسور، باتوجه به سرپیچی سرسختانه شما، ما به مقامات عالی شکایت خواهیم کرد».
فیلیپ فیلیپوویچ، درمقابل آنها به بیمارانش تلفن کرده همه برنامه های عملش شان را لغو می کند.
آن چهارتن با تهدید پروفسور به بازداشت، با دلخوری ساختمان را ترک می کنند.
پروفسور علت را می پرسد.
زن باغرور پاسخ می دهد:
«شما از پرولتاریا بدتان می آید».
سگ که شاهد همه بگومگوها ست:
«روی پا بلند شد و نسبت به فیلیپ فیلیپوویچ ادای اطاعت و انقیاد کرد».

بخش ۳
سگ دراثر پیوند قلب، به تدریج با رفتار و کردار انسان ها آشنا می شود. و رفتار وگفتار آن هارا پیش می گیرد. حرف می زند.
همو، در زندگی شبانه روری با آدم ها، شاهد بگومگوهای تغییر نظام حکومتی در روسیه که آن روزها بیشتر جریان داشت آشنا می شود. فیلیپ فیلیپوویچ که مخالف دگرگونی های سیاسی وبرآمدن شوری است، درمقابل بورمنتال، که می گوید:
«شما همه چیز را تیره و تار می بینید، حالا همه چیز دارد بهتر ازپیش می شود» پاسخ می دهد:
«دوست عزیز، شما که مرا می شناسید، نه؟ من مرد واقعیّاتم، مردی که متکی به مشاهده است. دشمن فرضیه های بدون پشتوانه ام. نه تنها در روسیه، بلکه دراروپا هم مرا به این صفت می شناسند. اگر چیزی بگویم، به این معناست که برپایه واقعیاتی قرار دارد که نتیجه ام را ازآن گرفته ام».
سگ با شنیدن سخنان او به فکر فرو رفته وبا خود می گوید :
«این مرد آدم بزرگی است».
فیلیپ فیلیپوویچ درادامه صحبت های می گوید:
«من از۱۹۰۳ دارم توی این خانه زندگی می کنم ازآن وقت تا مارس ۱۹۱۷ یک مورد نبوده . . . که یک جفت گالوش ازقفسه ناپدید شود، حتی وقتی که در بازبوده . . . دریک روز زیبای مارس ۱۹۱۷تمام گالوش ها به اضافه دوجفت گالوش من، سه عصا، یک بالاپوش و سماور دربان ناپدید شد».
درادامه گفتگوی طولانی، درحالی که دکترازخرابی می گوید، فیلیپ فیلیپوویچ برافروخته وعصبانی پاسخ می دهد:
«آنچه درکلۀ آدم ها است همه چیز را خراب می کند. این است که وقتی این دلقک ها فریاد می کشند:
«جلو خرابی ها را بگیرید من می خندم! . . . هرکدام باید به پس کلۀ خودشان بکوبند وبعد ازاینکه توهمات را ازآنجا بیرون راندند. . . همۀ این خرابه ها خود به خود ناپدید خواهدشد».

دربخش ۴ موضوع تجربه سگ نر به سن تفریبی ۲سال
وضع جسمانی سگ که ازمدتی پیش با اسم شاریک نامیده می شود، توضیح داده شده. مهمتر تغییرات ظاهری و حرف زدن های ش:
«ریزش ناگهانی موی پیشانی و بدن. . . تغییر واضح رنگ و طنین صدا قابل ملاحظه است. به جای صدای مصوت پارس «عو، عو» حالا بالحنی یادآور ناله حروف صدادار«آه – اوه» ازدهانش خارج می شود. . . . سگ درحضور من و زینا به پرفسورپره نو برازنسکی گفت: نامرد مادر قحبه . . . [یادگیری] همه فحش های معروف روسی. امروز پس از آن که دم سگ از تنش جدا شده، او با وضوح کامل کلمه «مشروب» را ادا کرد . . . . . برای اولین بار امروز در آپارتمان گشتی زد. به نظر می رسد مرد قد کوتاه و بی ریختی است. . . . موجود کذائی لباس پوشید با راحتی کامل. ازپوشیدن زیرشلواری خودداری کرد وبا فریادی خشن اعتراض کرد: بروید توی صف، مادر قحبه ها، سرانجام به او لباس پوشاندیم. . . وقتی پرفسور گفت خرده های غذا را روی کف زمین نریز» جواب داد به تخمم! فیلیپ فیلیپوویچ دستپاچه شد، اما خودداری کرد گفت اگردفعه دیگربه من یا دکتر فحش بدهی به دردسر می افتی . . . . . . چهره اش درهم رفت ونگاه عبوسی کرد، اما چیزی نگفت. هورا، اومی فهمد».

دربخش های بعدی بهره گیری شاریکوف ازمزایای انسانی و اشتغال او با حکم رسمی از«بخش فرعی سازمان بهداشت شهرمسکومنصوب ومسئول نابودی چهارپایان ولگرد «نظیرگربه وغیره». جالب اینکه وقتی ازاو می پرسند با گربه ها چه می کنی؟ پاسخ می دهد می برندشان به یک آزمایشگاه، برای کارگران پروتئین می سازند. ازدواجش با دختری ازخانواده «باسنتسووا»، ودرگیری ش با دختر وفاش شدن دروغ گوئیها، (شاریکوف که خود را سربازجنگ دیده و آشفتگیهای بدنی را به زخم های موهوم درجبهه جنگ براوعارض شده، معرفی کرده)، و شکایت های او به کمیته ازدست فیلیپ فیلیپوویچ واطرافیان، پرفسورمجبور می شود اورا از ساختمان بیرون کند.

سرانجام پشیمانی فیلیپ فیلیپوویچ، – کسی که با عمل پیوند سگ را به انسان تبدیل کرد – با مسائل تازه وخلاف باور های اولیه، مجبور می شود این موجود نوپا را به حالت اولیه برگرداند.

در بخش «خاتمه»، با دخالت پلیس جنائی به دلیل آن که شاریکوف ده روز است درسرکارش حاضر نشده است به ساختمان محل زندگی فیلیپ فیلیپوویچ مراجعه می کند و درگفتگو با او وتوضیحاتش درباره عمل سگ، شاریکوف را حاضر می کنند و پس از مشاهده و اطمینان از زنده بودن شاریکوف درسیمای اصلی سگ محل را ترک می کنند.
و کتاب به پایان می رسد.

گفتنی ست که به باورمایکل گلَنی این کتاب را: «می توان به شیوه های گوناگون خواند ولذت برد. ازیک جنبه داستان مضحکی است از بطالت محض؛ همچنین مشقات، کمبودها وناهنجاریهای زندگی مسکو دردهه بیست را دست می اندازد. اما معنایی ژرف تر ازاین دارد.» بلافاصله ازانقلاب روسیه می گوید و دگرگونی ها. می افزاید :
«سگ» این داستان همان مردم روسیه است . . . و جراح عجیب متخصص . . . شاید خود لنین است».

دلنوشته/سروش سبز

 

 

اخترک B612 و بن بست اختر
شازده کوچولو از دور اخترک جدیدی را میدید.
این اخترک مثل اخترک B612 یا اخترکهای دیگر، شماره نداشت.
نزدیک تر شد
آنوقت اسم اخترک را توانست بخواند
بن بست اختر
اسمش یکجوری بود
یک جوری که نمیشد بگویی چه جوری.
مرد و زنی را میدید
مرد در حال نقاشی بود
زن داشت گلهای شمعدانی را با آبپاش آب میداد.
آهسته در حیاط منزلشان فرود آمد

 

نزدیک مرد شد و به بوم نقاشی خیره شد
تصویری بود از حجم متراکم سبز
و در افق، طلوع خورشید را میدیدی
از آن حجم سبز پرسید
از آن سبزی که گستره را تا خود افق سبزپوش کرده بود
مرد نگاهش کرد.
به گونه ای نگاهش کرد که اورا میشناخت
و این نگاه برای شازده کوچولو تازه بود
مدتها بود که این جنس نگاه را ندیده بود
آخرین بار، آخرین روزِ حضورش در اخترک B612،
نگاهش از جنس نگاه گلش بود
دلنشینی این نگاه را تنها در نگاه گلش تجربه کرده بود
ناگهان دلش برای گلش تنگ شد
دلش میخواست در همان لحظه پیش گلش می بود
در رویا داشت به گلش نزدیک میشد که صدایی او را از اعماق رویا بیرون کشید
گفت: دلتنگی شازده؟
دلت خیلی برایش تنگ شده؟
گلت را میگویم،
شازده کوچولو با سر جواب داد: آری
مرد با لبخندی گفت:
ما نیز دلتنگیم،
و با گفتن این ما، نگاهش با نگاه زن تلاقی پیدا کرد.
و زن با چه ولعی مینگریستش
آنگونه که هرنگاه ممکن بود نگاه آخرین باشد.
زن نیز شکسته شده بود.
اما شکستگی مرد، چیز دیگری بود.
و چقدر زیبا بود نگاه عاشقانه مرد.
نگاهی که بار همسفر بودن و همراهی را در نی نی نگاهش جاری میساخت،
جاری چون رود
و اما در نگاه هر دو ترسی بود از لحظه تلاقی با دریا، بدون همسفر، ………..
مرد در ادامه گفت:
اما دلتنگی ما اندکی با دلتنگی تو متفاوت است،
تو بهایِ دانستنِ ارزشِ (بهایِ) آن چیزی که داشتی را پرداخت میکنی
و ما در حال پرداختِ بهایِ آنچیزی هستیم، که دوست داریم مردم ما داشته باشند،
انتخاب خودمان بود، حتی حصر در بن بست اختر را،
شازده کوچولو جمله آخر را نفهمید
هنوزبه حجم سبز مینگریست
مرد پرسش نگاهش را دید
از مردمی گفت که در آن تصویر حجم سبز را تشکیل داده بودند
از مسیر رو به افق
از امید طلوعی در آینده ای نزدیک
سخنانش در اینجا به سخنان آدم بزرگها میمانست.
فقط آن هنگامی که مرد از تشابه آن حجم سبز با گل او گفت، سخنانش را درک کرد
پرداخت آن بهای سنگین را درک کرد
دلتنگیهایشان را
و….
و….
وچگونه تحمل کردن حصر در بن بست اختر را،
وقتش رو به پایان بود
باید میرفت
مرد شال سبزرنگش را بردوش شازده کوچولو انداخت،
دیگر سخنی نمیگفتند،
سکوت، بهتر از سخنی،
بیانگر ناگفته ها بود.
سالها پیش کسی گفته بود،
سکوت سرشار از ناگفته هاست
و…….
هرلحظه بن بست اختر در چشمانش کوچکتر و کوچکتر میشد
اما تصویر آن دو، همانگونه بزرگ و زیبا در پیش چشمانش مانده بود.
سخنان مرد را در ذهنش مرور میکرد،
و چیزی که از پی آن سخنان دریافته بود،
او بهایِ دانستنِ بهایِ گلش را میپرداخت،
و این پرداخت از دید هر عاشقی قابل درک بود،
اما،
پرداختِ بهایِ آن چیزی که برای مردمانشان میخواستند،
سخت بود.
شازده کوچولو راهش را ادامه میداد
و سوالی که منتظر بود از اولین کسی که میبیند بپرسد، ذهنش را مشغول ساخته بود
((مردم))
این مردم چه بود که ارزش پرداخت بهایش را برای مرد و زن داشت،
بهایی چنین سنگین و…………
و او راهش را به طرف اخترک بعد ادامه داد.

هر بار که در سازم می دمم… به بهانه ی تولد لویی آرمسترانگ پدر معنوی موسیقی جاز /محمد سفریان

پدر موسیقی جاز مدرن بود و از پیشگامان و ستون های موسیقی سیاهان… از جمله ی ارکان هویت موسیقی سیاهان و گشایش دهنده ی زندگی بسیاری از هم نوعان اجتماعی اش. حرف از ” لویی آرمسترانگ ” به میان است هم او که جهان شمول شدن موسیقی جز را ” فرزند ” فعالیت های او دانسته اند. به بهانه ی همزمانی با چهارم آگوست که در کتب تذکره روز تولد او عنوان شده؛ در نوشتاری به نسبت مفصل از زندگی و آثار و احوال او گفته ایم و همراه این زندگی پر حادثه؛ به برگه های پیر و خوش آوای موسیقی جز و بلوز هم نگاهی دوباره داشته ایم…

لوئی آرمسترانگ؛ با همین نام و ونشان شناسنامه ای؛ در تابستان ۱۹۰۱ و در خانواده ای از مهاجران آفریقایی و در نیو اورلینز آمریکا به دنیا آمد. او که از نسل سوم برده های آفریقایی به حساب می آمد، از همان روزگار کودکی با مفاهیم فقر و تبعیض و کارسخت آشنا شد و نبود امن و امان خانه را با تمام وجودش دریافت؛ تا به واسطه ی همین دوران دشوار؛ بعدها داشته هایش را بیشتر از دیگران قدر بداند و به درک بهتری از نعمت حیات برسد

دوران کودکی او سخت تر از سخت بود. پدر او در کودکی لوئی اهل خانه را رها کرد و مادرش هم چند صباحی آن سوتر؛ لوئی و خواهرش را به مادربزرگ سپرد و پی زندگی خودش رفت تا لوئی کوچک از همان روزهای کودکی با کار سخت آشنا شود و برای کسب رزق خانه به کوچه و خیابان برود و بسیار زودتر از هم سن و سال هایش با معانی و جلوه های زندگی اخت شود…

او در کتاب خاطرات و مصاحبه هایش کمتر از دوران سخت نیو اورلینز گفته؛ با این وجود اما جمله ای از او بدل به عنوان بسیاری از مقالات و یادداشت ها شده؛ با این مضمون که او هرگاه که چشمانش را بسته تا در سازش بدمد؛ تمام خاطرات آن روزها را تصویر می کرده؛ روزهایی که در عین دشواری؛ به قول او دلایلی برای زنده بودن به این کودک تنها مانده دادند و با مفهوم ” بودن ” آشنایش کردند…
لوئی پس از تجربه ی کارهای فراوان در چهارسوی شهر؛ و به واسطه ی علاقه اش به موسیقی، به کلاب های شبانه کشیده شد و در نوجوانی به عنوان نوازنده ی حرفه ای ساکسیفون به گروه های دوره گرد شهر پیوست تا از همین مجال اندک نهایت بهره را بگیرد و بزرگان وقت را متوجه هنر و استعداد نابش کند…
جو گینگ اولیور یکی از همان بزرگان بود که استعداد لوئی را به خوبی شناخت و در راه پیشرفت او نقش موثری ایفا کرد. او که از جمله ارکان یکی از گروه های نام آشنای شهر بود؛ پس از آنکه عزم به سفر جزم کرد؛ لوئی را به جای خودش به اعضای گروه سپرد و در ادامه هم او را به بند موسیقی خودش آورد و اسباب شهرت عمومی او در میان مردم آمریکا را فراهم کرد…
لوئی در بیست سالگی؛ و بر خلاف بسیاری از دوستانس که از طبقات فرودست جامعه به سطح اول موسیقی آمده بودند؛ فن خواندن و نوشتن موسیقی را آموخت و در شیوه ی نواختن سازهای برنجی ابداعات جالبی انجام داد. همین آشنایی او با نت و خط هم باعث شد تا او به فن آواز روی بیاورد و ارتباطی تنگاتنگ میان صدای ساز و آواز خودش برقرار کند…

لوئی از اواسط دهه ی بیست به شهرتی عمومی رسید و در کنار حضور در گروه های موسیقی؛ فعالیت های تک نفره اش را هم آغاز کرد. صدای دلنشین؛ نحوه ی ادای کلمات و خش همیشگی همراه صدایش باعث شدند تا او خیلی زود در صف خوانندگان محبوب و نام آشنا قرار بگیرد و علی رغم تفاوت در نژاد و رنگ پوستش از مواهب شهری جامعه ی آمریکا برخوردار شود…

اسکات یا همانچه در موسیقی شرق با عنوان تحریر شناخته می شود؛ در واقع فن استفاده از الفاظ بی معناست که به صورت پیش بینی نشده به متن ترانه علاوه می شوند. لوئی به دلیل شناختش از زیر و بم های نت و به واسطه ی هوش سرشارش؛ از جمله ی پیشگامان عرصه ی تحریر به شمار می رفت؛ جالب اینکه او علاوه بر اینکه از هنجره اش سازی خوش صدا ساخته بود؛ از صداهای سازش هم نواهایی آشنا استخراج می کرد؛ نواهایی که انگار مثال کلمات معنی داشتند و با ذهن آشنا بودند…
علاوه بر تحریرهای دلنشین؛ دوئت های او با دیگر خواننده های بزرگ وقت هم دیگر از دلایل محبوبیت و ماندگاری او بوده اند. در میان این همه آثار دو نفره اما؛ آلبوم ” الا اند لوئیس ” که به همراهی الا فیتزجرالد تههیه و روانه ی بازار شده بود؛ بسیار بیشتر از دیگران به شهرت رسید و در چهارسوی دنیا هواداران فراوانی پیدا کرد…
لوئی به واسطه ی همین محبوبیت و شهرت؛ از جمله ی نخستین هنرمندان سیاه پوستی بود که توانست رنگ پوستش را انکار کند؛ با این همه اما دوری جستن او از فعالیت های اجتماعی و سیاسی؛ باعث شد تا بسیاری از هنرمندان رنگین پوست او را همراه کاروان خودشان به حساب نیاورند؛ آنها بر این باور بودند که لوئیس با توجه به تاثیر گذاری اجتماعی اش می توانست بسیار بیشتر در راه احقاق حقوق سیاهان فعالیت کند و به همین دلیل هم او را ملامت می کردند.
عادت های فردی او هم در بسیاری از کتب تذکره آورده شده اند؛ این طور که پیداست او بسیار عاشق زندگی بوده و اساسا بودن را به هر چیز دیگری ترجیح می داده؛ در همین زمینه جمله ای از او نقل محافل رسانه ای شده که اگر فقیر هم بودم باز راهی برای شادی پیدا می کردم. علاوه بر اینها؛ نوشتن؛ عشق به غذا و ذکر خاطرات کودکی و آوردن امثال و حکم هم دیگر از خصوصیات او بوده اند که برای زندگی نامه نویسان جالب توجه بوده اند …
عشق به زیبایی زنانه هم دیگر از جلوه های شخصیت او بوده؛ او در نوشته ها و گفته هایش زن را به زندگی مانند کرده و بارها و بارها از عشق گفته؛ لوئی شاید به واسطه ی همین عشق؛ چهار بار ازدواج کرد و جز بار آخر در روابط زناشویی اش دوام چندانی را تجربه نکرد.
نام های مستعار او هم سوژی کلام بوده اند. این طور که پیداست لوئی در به خاطر سپردن نام افراد حضور ذهن کافی نداشته و همگان را “پاپز ” صدا می زده؛ همین نام هم بعدها به روی خودش ایستاده تا این لفظ در آغاز نامفهوم؛ حالا دیگر همه را به یاد پدر معنوی موسیقی جاز بیاندازد…
او که از جمله ستوده شده ترین هنرمندان وقت بود و به تالار مشاهیر موسیقی هم راه پیدا کرده بود؛ سرانجام یک ماه پیش تر از تولد هفتاد سالگی اش؛ و در پی سکته ی قلبی و در خواب جان سپرد تا دنیای موسیقی یکی از برزگترین و تاثیرگذارترین نوازندگان و خوانندگانش را از دست بدهد و داستان زندگی یکی از قهرمانانش را خفته به خاموشی ببیند…

بازارچه کتاب … ستاره‌ها را بشمار /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

 

زندگی بر شاهراه قدیم رم

نویسنده: واهان توتووِنتس
مترجم: آندرانیک خچومیان
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۱۵۴ صفحه
قیمت: ۱۳ هزار تومان

 

توتووِنتس در سال ۱۸۸۹ در شهرستان مرزه در ارمنستان غربی متولد شد. نخستین بار در سال ۱۹۰۷ بود که قطعه شعری از او در هفته نامه نشریه شرق چاپ شد. این نویسنده پس از اعلام قانون اساسی عثمانی در سال ۱۹۰۸، به استانبول و از آن جا به اروپا و سپس به آمریکا رفت. برای امرار معاش و ادامه تحصیلات به کارگری مشغول شد.
توتووِنتس در سال ۱۹۱۵ به قفقاز رفت و همراه گروهی داوطلب ارمنی به جبهه جنگ اعزام شد. در سال ۱۹۲۰ بود که دوباره به آمریکا رفت و دو سال بعد در سال ۱۹۲۲ به ارمنستان شوروی رفت و نقش خود را در زمینه ادبیات این کشور ایفا کرد.
او در اولین آثارش، روحیه آزادی خواهی و عدالت‌طلبی نشان داد. کتاب «ویرانه» او نمونه بارزی در این باره است که در سال ۱۹۰۸ چاپ شد و به روحیات و تفکرات زندانیان ارمنی در بند ترکیه عثمانی می‌پردازد. از آثار دیگر این نویسنده می‌توان به مجموعه داستان‌های «آمریکا»، «گل‌های آبی روشن»، «دکتر بوربونیان»، «اوراق سوخته»، «درخت زردآلو» و رمان سه جلدی «باکو» اشاره کرد.
«زندگی بر شاهراه قدیم رم» به تعبیر مترجمش، مجموعه ای از داستان هایی است که شاعرانه نوشته شده‌اند.
در قسمتی از این رمان می خوانیم:
در یکی از میادین که کوچه ما به آن راه داشت، سه روز بود که کاروانی اتراق کرده بود. بوی پشم شتر، خمیر، بوی مخصوص قباهای نمدی شتربانان، صدای خسته و نگاه‌های آسوده شترها فضا را پر کرده بود. چادرهای نمدی و کوتاه شتربانان جای جای میدان دیده می‌شد. شب‌ها اجاق‌ها را روشن می‌کنند. یک زندگی ساده ساده. شتربانان به شترها غذا می‌دهند و مدام آنان را نوازش می‌کنند. آن‌ها با صدای بلند نمی‌خندند، فقط لبخند می‌زنند. لبخند آنان کمرنگ بر چهره‌شان نقش می‌بندد و محو می‌شود، اما چشمان مردان صحرا آتشین است؛ پر از خورشید، سوزنده، نم دار، درخشنده، همیشه بیدار؛ چشمانی انگار برای ما گرما و آرامش شنزارهای شان را به ارمغان می آورند.
کاروان راه افتاد. صدای بم، ملتمسانه و پر از دلتنگی شترها همه شهر را در خود گرفته است.یکی از شترها تکان نمی خورد. نشسته است، از جایش بلند نمی شود. فقط نگاه می کند.شتربانان دور او حلقه می زنند و به عمق نگاه او نفوذ می کنند و روح شتر را حس می کنند. یک دندگی شتر سر بلند کرده است. شتربان از وحشت خشم صاحب کاروان، رنگش می پرد.شتر از خشونتی انسانی اندوهگین شده است. صاحب کاروان بر می گردد.

 

 

ناهی

نویسنده: جمشید خانیان
تصویرگر: سمینه خوبی
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
تعداد صفحات: ۶۴ صفحه
قیمت: ۳هزار و ۲۰۰ تومان

 

ناهی نام پسر بچه‌ای است که اهالی روستا معتقدند به دلیل حضور اوست که باران نمی‌بارد.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «تا هفتمین زمستان بعد از آن ماجرا، حتی یک چکه باران هم از آسمان نبارید. رودخانه‌ گابریک بی آب بی آب شد. برکه‌ی چاشی به ته رسید. هر چه باغ غله و مرکبات و صیفی و سبزی بود در آفت بی آبی و تش‌بادهای تابستان از بین رفت. تا این‌که روزی از روزهای هفتمین زمستان بعد از آن ماجرا، در یک بعدازظهر، لیوا که حالا ۱۰ سال داشت بدو بدو از آبادی زد بیرون و…»
خانیان در این کتاب ضمن روایت یک داستان به آموزش آداب و رسوم بخشی از مردم خطه‌ جنوب نیز پرداخته است. ضمن آن‌که در روایت خود از ادبیات کهن و بومی مردم این بخش از ایران بهره گرفته تا اثری تاریخی و مستند در اختیار نوجوانان قرار بگیرد.

 

 

ستاره‌ها را بشمار

نویسنده: لوئیس لوری
مترجم: پروین علی پور
ناشر: افق
قیمت: ۷۵ هزار ریال

 

 

این کتاب، مصایب یهودیان دانمارک را در زمان اشغال نازی‌ها روایت می کند و به ماجرای زندگی پرهیجان «آنه‌مری» دختر نوجوان ساکن کوپنهاگ و دوستش «اِلِن» می پردازد. زندگی‌ای که زیر سایه‌ اشغال آلمان نازی و برخورد با یهودیان دانمارک، رنگ سیاهی و ترس به خود گرفته ‌است.
در این رمان، آنه مری و الِن در زمان جنگ، تمام فکر و ذکرشان مدرسه، کمبود مواد غذایی و سربازان آلمان نازی است که آرامش شهر کوچک‌شان را بر هم زده‌اند. نازی‌ها دست بردار نیستند و یهودیان دانمارک ناچارند مخفیانه وطن‌شان را ترک کنند. در این میان آنه‌مری به مأموریتی خطرناک می‌رود تا دوستش را نجات دهد.

در خلال این داستان، با بخشی از تاریخ اروپا و اشغال کشورهای اسکاندیناوی از سوی هیلتر و نیز زندگی یهودیان در این دوران آشنا می‌شویم. دورانی که بخشی از مقاومت مردمی، به طور مخفیانه، از دل همین خانواده‌ها شکل می‌گیرد و بارقه‌های امید را در دل مردم زنده نگه‌می‌دارند.

خانواده‌ «آنه‌ مری» نیز هرکدام به نوعی درگیر این فضاها هستند، خواهر بزرگش که در تصادفی جان باخته و نامزد خواهرش، حالا به دلایل امنیتی، مخفیانه به دیدار آن‌ها می‌آید، پدری که راوی روزهای خوش گذشته است و علیه فراموشی می‌جنگد و مادر صبوری که باید حواسش به خانواده، همسایه‌ها و آشنایان باشد. در این میان، دو دختر جسور، باید به ماموریتی بروند، ماموریتی که به قیمت جان‌شان می‌تواند باشد.

لوئیس لوری، نویسنده‌ آمریکایی که به روایت زندگی آنه مری پرداخته، بیش از ۳۰ رمان برای نوجوانان نوشته است. او برای رمان‌های «ستاره‌ها را بشمار» و «بخشنده»، مدال طلای نیوبری گرفته است. همچنین «ستاره‌ها را بشمار» به انتخاب انجمن کتابداران آمریکا و مجله‌ اسکول لایبرری کتاب برگزیده‌ سال شده است.

 

 

جنگنامه نادر

نویسنده: الماس خان کندوله‌ای
مصحح و مترجم: مظهر ادوای
ناشر: ققنوس
تعداد صفحات: ۵۸۳ صفحه
قیمت: ۵۵ هزار تومان

 

جنگنامه نادر (به زبان هورامی) اثری منظوم است که الماس خان کندوله ای آن را سروده است. الماس خان در این کتاب، اوضاع دوره نادرشاه به ویژه جنگ‌های او با عثمانی‌ها، هندی‌ها و ازبک‌ها را به تصویر کشیده است. این شاعر که برخی از او به عنوان سردار سپاه نادرشاه نام برده اند، در این جنگ‌ها به ویژه جنگ با عثمانی، حضور داشته است.
الماس خان در مقام سردار و شاعری که گویا به دلیل عقب نشینی نابه هنگام در جنگ کرکوک، اخته و از سپاه و دربار نادر رانده شد و سپس مجبور به سکونت در روستای کندوله کرمانشاه شد. او در کتاب، توصیف‌های دقیقی از جنگ‌های نادر ارائه داده است. او در این اثر، گاهی نادر را به دلیل برخی سیاست‌هایش ستایش کرده و گاهی هم به علت شکست در برخی نبردها، از او انتقاد می کند.
کتاب پیش رو، ۱۱۲ صفحه مقدمه دارد که به قلم مصحح آن نوشته شده است. پس از آن نیز از صفحه ۱۱۳ تا صفحه ۵۴۶ متن جنگنامه نادر درج شده است. واژنامه، منابع و نمایه نیز بخش‌های بعدی کتاب هستند.
مظهر ادوای تصحیح این اثر کلاسیک را در سال ۱۳۸۹ و زمانی که دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران بوده، شروع کرده است. تصحیح این کتاب به صورت مقابله و تطبیق ۱۰ نسخه با همدیگر، و ترجمه ابیات آن، مدت ۵ سال طول کشیده است.
شبیخون زدن نادرشاه بر سر توپال و شکست خوردن او، لشکر کشیدن عبدالله پاشا بر سر نادرشاه، جهانگیری نادرشاه تمام ایران را، چاپار فرستادن حسن پاشای روم به سوی خنگار و … از جمله عناوین متن «جنگنامه نادر» هستند.

به تماشای دنیای فرهنگ و هنر ….مسیح باز مصلوب و بمب اتم … /لیلا سامانی

در هشتمین شماره‌‌ی چهره‌‌نما، دیگر بار به چهارگوشه ی دنیا سفرکرده ایم و یاد بزرگان و تاریخ سازان عرصه ی فرهنگ و هنر را زنده نگاه داشته ایم. در این شماره، از هنر معترض نشانه آورده ایم و رنج فراوانی که از مذهب به زندگی آدمیان تحمیل می شود؛ از سینمای دلهره آور هیچکاک گفته ایم و زنان دلربای فیلم های او که آموزگار بی باکی و نهراسیدن بوده اند برای بسیاری از مردمان جهان؛ از ” ولی الله ترابی ” یادکرده ایم وهنرهای ملی و باستانی ایران که این روزها در آستانه ی نابودی قرار گرفته اند… اینها و بیشتر از اینها را در ادامه گزیده نویسی های این شماره‌‌ی چهره‌‌نما از پی بگیرید

مذهب و رنج زندگی…

پایان جولای هر سال مصادف است با درگذشت ” لئون فراری” ، هنرمند معترض و جسور آرژانتینی؛ هنرمندی که آثار خلاقانه و مملو از فریادش، او را به یکی از پیشگامان هنر مفهمومی دنیا بدل کرده است. آثاری مشتمل بر مجسمه های حیرت انگیز و چیدمانهایی مرکب از سادگی ایده های مانیمالیستی و پیچیدگی مفاهیم عظیم.
فراری را بیشتر به سبب محتوای جنجالی آثارش می شناسند، او با برگزیدن موضوعات بحث برانگیزی چون سکس، خشونت، مذهب، جنگ و تبعیض های نژادی و جنسیتی آثارش را به شکواییه هایی با زبانی جهانی بدل می کرد و پرخاشگرانه به سلطه جویان سیاسی و مذهبی می تاخت.
این هنرمند، در یکی از چیدمانهایش مجسمه هایی از “مریم باکره” ، “قدیسین” و “مسیح” را درمولفه های آشپزخانه نظیر چرخ گوشت، سینک ظرفشویی، اجاق گاز، رنده، تستر نان و دیگ جای سازی کرده بود، تا بدینسان با الفبای غامضش، از مذهبی انتقاد کند که پیام آور شکنجه و مسب رنج است و در عین حال خوراک آدمی. فراری به سبب این آثار مغضوب ” اسقف برگولیو” اسقف ارشد آن زمان بوئنس آیرس – پاپ فعلی – شد و دادگاهی در آرژانتین با ” ضد کلیسایی” خواندن پیام آثار فراری، حکم به تعطیلی نمایشگاهش داد.
“تمدن غرب مسیحی” هم از جمله ی دیگر آثار اوست، جایی که او نمادهای قدرت و مذهب را در هم آمیخت و اثری سمبولیک در اعتراض به جنگ ویتنام آفرید، مجسمه ای تصویر گرِ “مسیح” مصلوب بر یک بمب افکن آمریکایی.

یادی از هیچکام و زیبارویان بی باک اش…


روزهای میانی آگوست، زادروز “آلفرد هیچکاک” سینماگر پر آوازه ی بریتانیایی ست، کارگردانی که به رغم خلق فیلمهایی جاودان در تاریخ سینما، هیچ گاه از سوی آکادمی اسکار قدر ندید. هیچکاک را “سلطان دلهره ” ی سینما نامیده اند، کسی که فیلمهای معماگونه و هراسناکش تا هم امروز سوژه ی تقلید بسیاری از فیلمسازان است.
اما از سوی دیگر، هیچکاک خالق زنان قدرتمند سینماست، جملگی زنان فیلمهای او زنانی موطلایی هستند با زیبایی خیره کننده، زنانی که درگیر ماجراهایی راز آلود، جنایی و خشن می شوند اما همواره دلربا و شکوهمند باقی می مانند. زنانی که محجوب ترین و ترسوترینشان هم به گاه نیاز و مخمصه، متهور و بی باک می شوند. زیبارویانی چون “اینگرید برگمن” ( آلیشیا- بدنام)، “گریس کلی” ( مارگوت-ام را به نشانه ی قتل بگیر، لیز- پنجره ی پشتی)، “جووان فانتین”( آلیس – ربه کا)، “اوا ماری” (ایو کندال- شمال از شمال غربی)، “جانت لی” ( ماریون – روانی) و “کیم نواک” ( جودی بارتن – سرگیجه).
هیچکاک عموما احساسات عمیق انسانی نظیر ترس، حسد، هوس، خشم و احساس گناه را در کاراکترهای مرد فیلمهایش تجلی می دهد و در این میان زنان را به جایگاه الهه ای با قدرت سحر آمیز مبعوث می کند. الهه هایی که با شمایل گونه گون رخ می نمایند و هیچکاک را در عینیت بخشیدن به تعلیق جاری کارهایش مدد می رسانند.

قوانین کلیسا در تقابل با عشق و طبیعت….


 

پانزدهم آگوست، برای زنان اهل قلم ایتالیا، روزی سرنوشت ساز است، در این روز “گراتزیا دلدا” توانست به عنوان نخستین زن ایتالیایی، برنده ی جایزه ی نوبل شود و زبان زنانه ی ادبیات ایتالیا را رنگ و بویی جهانی ببخشد. گراتزیا دلدا همانند “ویرجینیاوولف” از جمله زنان پیشرو در زمینه ی زنانه نویسی ست. تیغ نگاه زنانه ی او که شخصیتهای زنان داستانش را کالبد شکافی می کند، چنان برنده و ظریف است که داستانهای او را به آثار روانکاوانه ی حیرت انگیزی بدل کرده است. آثاری که عموما به شرح آشوبها، دوگانگی ها و سرگشتگی های سرشت بشر می پرداختند و در همان حال قوانین دست و پاگیر جوامع و سنتهای زنجیر شده برپای انسانهای امروز را مورد نقد قرار می دهند.
او در یکی از برجسته ترین آثارش “وسوسه” (۱۹۲۰)، با شرح زیبایی عشق و ازدواج، تعارض قوانین کلیسا با قوانین انسانی و الهی را به نمایش می کشد و درامی را خلق می کند که در آن کشیش جوانی با نام “پائولو” خداوند را سدی برای رسیدن به معشوقه اش”آنیزه” می بیند. اما آنچه بر عمق این داستان می افزاید، علقه ی عاطفی پائولو به مادرش است. مادری که ریشه ی اضطرابهای بی پایانش ملغمه ای ست از عاطفه ی مادری و پایبندی به سنن مذهبی. همان چیزی که درنهایت خود را قربانی آن می سازد.

یورش پلشتی سیاست به معصومیت کودکان…


 

 

کتاب “هیروشیمانو پیکا” (۱۹۸۰) یا “تابش هیروشیما” اثر “توشی ماروکی” (۲۰۰۰- ۱۹۱۲) از جمله ی آثاری ست که در حیطه ی کودک و نوجوان و با محوریت فاجعه ی هسته ای هیروشیما خلق شده است. این تصویر گر ژاپنی درست سه روز پس از بمباران اتمی هیروشیما به همراه همسرش ” ایری ماروکی”، نقاش سبک ژاپنی، به این شهر رفتند و با ابعاد عمیق این فاجعه ی انسانی از نزدیک مواجه شدند. همانجا بود که ماروکی بر آن شد تا هنرش را وسیله ای سازد برای تصویر آلام، تقلاها و رویاهای قربانیان افکار مالیخولیایی اصحاب قدرت. او در مشهورترین اثرش”تابش هیروشیما” روایت داستانی – مصوری را از زندگی دختری هفت ساله به نام “می” روایت می کند. کودکی مشعوف در کنار والدین، که حین خوردن صبحانه ی مورد علاقه اش، ” سیب زمینی شیرین”، با آن “اتفاق” رو به رو می شود.
ماروکی این کتاب را با سطوری کوتاه و واژگانی مختصر نگاشته و بیشترین توجهش را معطوف حیطه ” تصویر پردازی” کرده است. او با تاثیر از سبک اکسپرسیونیسم، رنگ و نقش را به خدمت گرفته است تا تاثیر عاطفی این انهدام هولناک را در ذهن مخاطب مستحکم کند. انتخاب هوشمندانه ی او در استفاده از این سبک برای قدرت بخشیدن به روایتش، تابلویی عریان، از چهره ی سیاه و پلید جنگ پدید آورده است. روایتی که در صورت به کار گیری سبک واقعگرایانه به طور حتم از اثر گذاری کمتری برخوردار می بود.
“هیروشیمانو پیکا” حکایت یورش دهشتناک زیاده خواهان سیاستمدار است به دنیای مملو از اعتماد و معصومیت کودکان. چنان که داستان با اشارتی کنایی به متوقف ماندن “می” در قد و قواره ی دختری هفت ساله آخر می شود؛ کودکی با موهای خاکستری و جراحاتی لاعلاج.

هنر ملی ایران در معرض نابودی…


 

 

مرداد امسال، خاموشی غریبانه ی مرشد “ولی الله ترابی” از آخرین بازماندگان نقالی ایران چهار ساله شد. این نقال پرآوازه، هنری را نمایندگی می کرد که این روزها چراغش رو به خاموشی ست، هنری که روزگاری آتش کاروانسراها و قهوه خانه ها را شعله ورمی کرد و با نقالی داستانهای ملی، حماسی و اسطوره ای سرزمین مادری، جمعی سراپاگوش را، گرد هم می آورد. حافظه ی قوی، فصاحت کلام، سخنوری و اشراف تمام و کمال بر شاهنامه از جمله خصایصی بود که “مرشد ترابی” در نقالی هایش از آنها سود می جست. قدرت بیان و انعطاف حرکات بدنی او به گونه ای بود که بیننده را برجای خود میخکوب می کرد، حرکاتی چابک، اغراق آمیز، غلو شده و صحنه پر کن. درست مثل زمانی که با دور زدن وارد صحنه می شد، “منتشا” را زیربغلش می گذاشت، دستانش را بر هم می کوبید و می گفت : ” یکی داستان است پر آب چشم / دل نازک از رستم آید به خشم” و بعد با بهره گیری از شگردهای سخن چون طومار خوانی، حال گردانی، رجز خوانی، حاشیه گویی و … صدای گرم و گیرا و زنگ دارش را از دل حنجره ی توانمندش اوج و فرود می داد و سرانجام زخم خوردن پهلوی سهراب را به تصویر می کشید.

نگاهی به آن مادیان سرخ یال… به بهانه ی تولد هفتاد و هفت سالگی آقای نویسنده بهارک عرفان

اشاره:
دهم مرداد ماه روز تولد محمود دولت آبادی ست. مردی که به شهادت تعدد آثار و عمق تاثیرگذاری اش، بزرگترین نویسنده ی معاصر ایران شناخته می شود. مردی آمده از طبقات پایین اقتصادی جامعه که کار و فقر و کودکی را با هم تجربه کره و رویای برابری و مساوات را در همان دوران کودکی در ذهن پرورانده. حالا سالهاست که روز دهم مرداد ماه میعادگاهی شده برای دیدار اهل ادب ایران. امسال هم همین. دوست داران او و اهل ادب، این بار هم در مجلسی صمیمی و کوچک دور هم جمع شدند و حضورش را گرامی داشتند. جواد مجابی برایش شعر خواند و شمس لنگرودی به دنیا آمدنش را سپاس گفت. خبرنامه ی خلیج فارس به همین بهانه نگاهی انداخته به یکی از آخرین رمان های او، که از قضا داستانی دلکش دارد و یکی از زنان تاریخ ساز شرق را سوژه ی حکایت ش کرده. با هم بخوانیم.

لطافت و ظرافت قلم دولت آبادی، چیزی نیست که برایم تازگی داشته باشد از همان نوجوانی که ذهن تشنه ام را با “کلیدر” سیراب کردم و بعد از آن تا مدتها نتوانستم از هیچ رمانی لذت ببرم، تا حالا که واپسین رمانهای کم حجمش برایم چون هوایی تازه در این فضای پر غبار است. همیشه همراه با آن قهرمانانی که او خلق کرده است هم گام شده ام، پیکر “مارالِ” کلیدر شده ام، آن هنگام که در وقت آبتنی چشمهای گل محمد بر آن دوخته شد، انگار که خسرو، شیرین را دیده باشد، “عباسِ” “جای خالی سلوچ” شده ام، و تا خود صبح در آن شب تیره از ترس آن دو مار یک شبه پیر شده ام. همراه “محمد تقی” در “زوال کلنل” بی تابی کرده ام، در “سلوک” فهمیده ام آنچه از درد و رنج نوشتن می گوید و حالا این بار در “آن مادیان سرخ یال” هر بار می گوید:” ای حریر، ای حریر من، ای سرخ یال”، انگار صدایی در گوشم زمزمه می کند:” آه، آهوی بخت من، آهوی بخت من گزل”.

آن مادیان سرخ یال، شرح حال امرءُ القیس شاعر نامدار یمانی- عرب و سراینده یکی از هفت قصیده ” معلقات سبعه” است که اشعارش از شاهکارهای شعر دوران جاهلیت عرب شمرده می شود. خود دولت آبادی در باره چرایی و چگونگی آفرینش اثرش، چنین نوشته است:

در سلوک رسیدن به نام « قیس» بود که برخوردم به شخصیت نسبتاً روشن تری از « امرءُ القیس» شاعری که پنداری گنگ از او داشتم از روزگار جوانی خود، هم آن زمان که معلقات سبعه (سبع) را خوانده بودم به ترجمه استاد عبدالحمید آیتی، سروده های هفت شاعر عرب پیش از اسلام. من زبان عربی هم نمی دانم، پس کنجکاوی چند ساله مرا فقط پراکنده هایی پاسخ می توانستند گفت که اینجا و آنجا در ترجمه های زبان دری وجود داشته و همان اندگک های پراکنده چنانم زیر تأثیر گرفتند که نتوانستم از تخیل به آن ها بپرهیزم، چنان که “ آن مادیان سرخ یال” سبقت گرفت از ذهن من و سوار خود را جای- جا بر می نشاند در مسیر فراز- فرود- پیچ های- سلوک.
داستان، درباره ی شاعر ملکزاده ای است از دیار عرب، قبیله کندی به نام امرءُ القیس، که به جرم دل سپردن به شاعری، مورد خشم و غضب پدرحجر بن حارث بن کندی قرار گرفته و از خاندان پدری طرد می شود و در بیابان چون تبعیدیان، خیمه ای برپا کرده و همراه دوستان و غلامان، به شاعری و باده خواری و عیش می پردازد. قیس آن قدر رئوف و شاعر مسلک است که به دست خویش سر از تن شکار جدا نمی کند، او فکری جز عیش و شعر و باده در سر نمی پروراند؛ تا هنگام رسیدن خبر به قتل رسیدن پدرش به دست خیانت کاران هم قبیله، همراه با وصیتی از سوی او: « بر فرزندی ست خون من که از شنیدن خبر قتل من برنتابد، مویه نکند، نگرید و خاک بر سر نریزد!». بعد از این پیشامد است که امرءالقیس یکباره فرد دیگری می شود، نه تنها از برپا کننده عیش و بزم به مرد جنگ و رزم بدل می شود، بلکه تا آنجا پیش می رود که دیگر تبدیل به خونریز و قسی القلبی به تمام معنا می شود که حتی سر از تن اسیران جنگی هم جدا می کند. او که در راه خونخواهی پدر، از همه ی دلبستگیها، یاران و به خصوص همسر و معشوقه ابدیش زرقاء، بریده است در نهایت پس از انجام سوگندش مبنی بر کشتن صد تن و به اسارت گرفتن صد تن دیگر از خائنان، بنی عدوان، و ستردن موی پیشانی ایشان به نشان تحقیر، تبدیل به سرگشته ای بیقرار، تنها، بی تاب و بریده از همه حتی خود می شود و خود را اسیر جبری محتوم و سرنوشتی نا گریز -که سایه آن از ابتدای داستان احساس می شود- می بیند:
خود را بیازما مرد! خود را و بخت خود را که نه راهی به پسینه زندگانی یی که سپریده ای هست و نه راهی به سرزمین پدری و بازیافت نیاکان، و بدان و یقین بدان که بازگشتی در کار نتواند بود و پیش روی را باید بنگری مگر هویتی دیگر بیابی؛ هم آن چه در پیشانی نبشت تو رقم خورده و نقش است در ستاره بخت تو، ای بیگانه مطرود! این سوی مرگ، تو در این سوی مرگ ایستاده ای؛ پشت به مرگ و روی با سیه باد زندگانی- و زیستن آیا خود جبر نیست؟» (آن مادیان سرخ یال- ص ۳۹)

داستان از سه زاویه روایت می شود و مثلثی را پدید می آورد که خواننده، ناخود آگاه مدام در آن در حال چرخش است. زاویه اول، دریچه ای است که از نگاه راوی( نویسنده)، ازآن به توصیف ماجراهای زندگی قیس و مرد پارسی که خود را سروش می خواند می پردازد، نگاهی پرشور و آمیخته با دلسوزی و مهربانی، او که گاه خود را از تبار عاشقانی چون قیس می بیند، می نویسد:

زروان نام یافته بود آن چه غالب بود بر هر آن چه بود یا نبود و می بشد در امکان و کون؛ و من در قیس می بودم پیش از آن که بزاده باشم از مادر در اضطراب غرش طیاره های جنگی، در میانماه مرداد یکهزار و سیصد و نوزده، و بر آمده باشم از زمین، از خاک دهکی بر کنار کویر نمک، تاخته بر عقل و از آن بر گذشته به سودای هیچ، پایانه… بادی به مشت یا به حاصل خاکستر، با خیالات قیس در سر مگر او را باز توانم جست در له له ستارگان، و مگر باز توانم آفرید او را در کلمه، کلمه، کلمات… (آن مادیان سرخ یال- ص۱۱)

زاویه ی دوم، زاویه ی نگاه قیس است که حجم وسیعی از رمان بر مدار آن می چرخد، زندگی قیس، عشق آتشینش به “زرقاء” و دلبستگی عمیق به یارانش “ندیم” و” ادیم” و غلام وفادارش “قیدار” و بعد تبدیل شدن به خونریزی سفاک، همگی حاکی از شخصیت متناقض او دارد، هر چند که درک این تعارض های پیچیده، مشکل است اما گویی این نوع شخصیت پردازی نمادی از امکان وجود اوج سپیدی و قعر سیاهی در وجود هر بشری است. عشق و کین، خود ستایی و خود کم بینی، قساوت و رافت، همه مظاهری هستند که در شخصیت قیس به افراط دیده می شوند. این تناقض شخصیت حتی در برخورد با معشوقه کبود چشم همه چیز دانش هم مشهود است، او که عشق به زرقاء را تا پایان داستان هم حفظ می کند، به نا گاه بر او خشم می گیرد و می گوید:” آیا پنداشته ای که عشق تو هلاک من است و آیا گمان برده ای قلب من کبوتر دست آموزی است اسیر سرپنجه های تو؟ قلبم را از قلبت بیرون کن اگر خصال مرا بر نمی تابی” و این چنین موجب سفر بی سرانجام او می شود.
زاویه ی سوم، روایت داستان از زبان مرد پارسی است که این روایت، خود دو گونه است، در یک بخش آن، به توصیف تاریخ می پردازد و داستانهای و وقایعی از دوران پادشاهی شاپورذوالاکتاف و وجه تسمیه آن، تا قباد و انوشیروان ارائه می کند، او این روایت ها را با عقل صرف تحلیل و آنها را پند آموز توصیف می کند و در بخش دیگر احوال قیس را تشریح می کند. قیس و مرد پارسی هر دو شخصیتهایی تاریخی – اسطوره ای هستند، که گاه مکالمه های دلنشینشان نزدیک به مناظره ی عشق و عقل می شود.

این سه زوایه نگاه و روایت آن چنان هنرمندانه و با ظرافت در هم تنیده شده اند که خواننده در فضایی سه بعدی معلق می شود و هر آن به گوشه ای هدایت می شود.
تلفیق عرفان یا حداقل گوشه ای از آن، با تاریخ و همراهی اسطوره با این دو، چنان جذبه ای در داستان ایجاد کرده که روح خواننده را می پالاید. نثر جادویی دولت آبادی که این بار، با شعر پهلو می زند نثری است فاخر و ادبی و وزین:
می مانند سواران. نه سواد خیمه های سیاه در شب، که فروزش لرزان آش در کنج و کنار پرهیب خیمه هایی نمودار است. ایست کوتاه و سپس خیز و تازش چابک، تاخت در یک نفس و تیغ در میان شب قبیله. شبیخون، خون است و غریو و آتش. قیس در میان است و ندیمان بر دو سوی او، پهلودار. پسانه با سران بکر و تغلب است، و چرخان به گرد خیمه های آشفته مجمزانند هل هل کنان، و تیغ ها از هر سو در سیه ناکی شب می درخشد و خون ها جستن می کند و غریو ها در گلو می شکند. ( آن مادیان سرخ یال- ص ۵۹)

در پایان داستان زرقا، حریر و قیس که گویی با هم یکی شده اند، به سوی مرگی فاجعه آمیز گام بر می دارند و آخرین سروده ی قیس را مرد پارسی نقل می کند:

ای بانوی همسامان ما ای زرقا ای یگانه با قیس لحظه حضور نزدیک است. تا کوه عسیب بر جاست، من و تو اینجا خواهیم ماند ای بانوی همسامان من بانوی من ای عروس خوشامده ی هزار افسان. اینجا در دامن عسیب، ما – من و تو- غریبانیم و گفته اند غریبان همگنان یکدیگرند. ( آن مادیان سرخ یال- ص ۱۶۵)

آری، سرنوشت او سرنوشت تیره خاکستر است: دمی شعله کشیدن و برافروختن، و لمحه ای لهیب در افکندن در سیاهی شب های تاریک صحرا، و سرانجام چون خاکستر فرو ریختن.

گسست و گذار/رضا اغنمی

 

 

نویسنده: عبدالله مهتدی
حروفچینی وصفحه آرائی: سمکو بنفشی وسوران أذربار
طرح جلد: انتشارات ریبه ندان
چاپ اول: اردیبهشت ۱۳۹۶ شمسی
چاپ وصحافی: مرکز انتشارات: رِیبه ندان

 

پشت جلد زیرتصویرنویسنده آمده است:
«مقالاتی که دراین مجموعه تحت عنوان «گسست و گذار» گردآوری شده و دراختیار علاقمند قرار می گیرد، قدمتی پانزده تا بیست ساله دارند. این نوشته ها رویهم یکی از سرنوشت سازترین مقاطع حیات کوموله و درعین حال به اعتقاد من یکی از پربارترین دوران های شکوفائی نظری ما را باز می نمایاند».

 

من خواننده وقتی کتاب۵۰۰ برگی را به آخر رساندم: مفهوم درست و واقعی سخن نویسنده را که درنخستین برگ ها روایت کرده دریافتم. آنجا که پس ازاشاره به زمانه حوادث، با دل پردرد می گوید:
«با بازبینی انتقادی اندیشه و روش حزب کمونیست ایران و باز ترسیم نظری خود درتمایز با آن، کوموله قدم به قدم خودرا اززیر آوار بیرون می کشد وسرانجام قفس خودساخته ناشی ازاین وصلت نا میمون را می گسلد و به مسیر تاریخی خود باز می گردد».

سپس از سیرانتشار مقالات در دو نشریه « افق سوسیالیسم و پیام سوسیالیسم» وفعالیت های مطبوعاتی خود درحزب کمونیست ایران در«مجموعه نقد نطری» از کمونیسم کارگری به تلخی یاد می کند:
«باوجود ادعاها وادا و اطوارهای اولیه تا چه حد جریانی سترون و بی ربط به جامعه و جهان است. کل این آمدن و رفتن و با ظهور وسقوط کمونیسم کارگری اما برای ما آزمونی بسیار تلخ وزیانبار و نالازم بود. واگرهمان اول مانع می شدیم که کوموله را به جولانگاه خود تبدیل کند، چه بسا این جریان تنها درلوله آزمایش تاریخ باقی می ماند وهرگز به صحنه واقعی سیاسی کشیده نمی شد».
سخنانش درخواننده اثر می کند و صراحت کلام عریان ش. بی کمترین پرده پوشی ازدشواریها و پیچیدگی های نقد خودی به زمان حضور درحزب کمونیست ایران:
«حزب کمونیست ایران سکوئی نبود که ارآن بتوان به پویائی اندیشه کوموله میدان داد».

نویسنده، با تمیز بذرهای پنهان و بی محتوای عوامانۀ سیاسی رایج با افکار واندیشه های سالم و سازنده، زمینه های کناره گیری خود را از «مسئولبت آن نشریه» توضیح می دهد.
ازتجربه های تلخ چندساله و کارآئی آن تلخی ها به زمان بازسازی می گوید:
«پروژه ای که به گسست از تجربه حزب کمونیست و بیرون آوردن کوموله از زیر آوارهای آن انجامید، تنها ازخلال یک بررسی واقع گرایانه ممکن است . . . . . . دریک کلام، حبس کوموله در حزب کمونیست ایران طی یک دهه ضربات عمیقی برما وارد ساخت».
دربستر بحث وجدل های بنیادی بین کوموله و حزب کمونیست ایران، نگاهی دارد به انقلاب اسلامی. درست که بنگری نقدی ست جامعه شناسانه با زبان انتقادی ازعقب ماندگی فکری و سیراندیشه گری درجامعه ایران. هدررفتن مبارزات ودستاوردهای انقلاب مشروطیت و دگرگونی های بیسابقه درتاریخ ایران، در مدت نزدیک به پنجاه و چند سال توام با تحولات اقتصادی و دگرگونی های اجتماعی و فرهنگی؛ که نویسنده با برآمدن آقای خمینی استحکام پایه های ارتجاع را توضیح می دهد. مخاطبین ش اجتماع بزرگ و سنتی ایران است که قرن ها دردام دستاربندان فریبکار گرفتارند:
« . . . به دنبال تفوق ایدئولوژیک و سیاسی اسلام گرایان ارتجاعی مکتب خمینی برجنبش آزادیخواهانه مردم ایران ازپیشروی بازمانده و مدتی بود که جامعه تن به سیر قهقرائی سپرده بود . . . . . . . بگذریم که بخش بزرگی هم از چپ، هم چپ روس گرای توده ای مسلک، در اجابت منافع سیاست خارجی اتحاد شوروی و ضدیت آن با آمریکا، به عمله و اکره مرتجع ترین جناح نظام جمهوی اسلامی بدل شد و هم چپ چین گرا تحت تأثیر “تئوری سه جهان” به خدمت جناح دیگر رژیم درآمد وهردو دراین روند تن به رذائل بسیارعلیه جنبش های آزادیخواهانه ازجمله جنبش کرد سپردند و سرانجام نیز به رسوائی و تلاشی کشیده شدند».
نویسنده، با اعتقاد به:
«وجود احزاب کردستانی مستقل»، خلاف برخی پیشگامان گروهی و حزبی، سکوت یا غفلت های خود وخودی ها را به باد انتقاد گرفته و می نویسد:
«حزبی که برسرخواست کردها با دولت مرکزی می جنگد و با آن برسر میزمذاکره می نشیند، این حزب باید همچنین معرف و نماد استقلال خلق کرد درتصمیم گیری های سیاسی نیز باشد و . . . . . . اما ادغام دریک حزب سراسری [حزب کمونیست ایران] نمی توانست با کارکرد و نقش تاریخی این احزاب، با ضروریات سیاسی جامعه کردستان و با میل هویت خواهی و روحیات مردم آن خوانائی داشته باشد. دیر یا زود باید تناقضات درونی وعواقب منفی خود را نشان می داد».
البته که بنیاد فکری وطرح و اجرای آن کاملا درست است و متعالی، حاجت ملی است و نباید تردید داشت :
«این ترتیبات دقیقا برای تأمین اطمینان خاطر ازاین بود که درامور مربوط به مسأله ملی کرد و جنبش کرد، این کوموله کردستانی و نه حزب کمونیست سراسری است که تصمیم می گیرد».

اشاره ای دارد گذرا به اوضاع نا به سامان اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی در سال های پس از جنگ دوم جهانی:
« درحالی که درغرب مصرف گرائی جامعه را درخود غرق کرده بود بوروکراسی ممتاز حاکم دراتحاد شوروی وکشورهای اروپای شرقی با اقتصاد دولتی نیمه ورشکسته خود دیگر به هیچ وجه قدرت تأمین معیشت شایسته توده های مردم خود را نداشت».
بلا فاصله پاسخ پرسش خود را ازخیزش های عمومی مترقی، رعایت حقوق بشر، اجرای قانون وتوسعه دموکراسی و . . . روایت می کند و مهم این که :
«درکشورهای بلوک شرق برعکس رژیم های پلیسی با اتکا به تهدید تانک های اتحاد شوروی مدام درحال نقض حقوق اولیه شهروندان خود بودند. درکل، هیچ جاذبه وگیرائی خاص و هیچ نمود درخشانی درنظامی که به نام کمونیسم درجهان متداول بود به چشم نمی خورد».
زمینه های دوری ازکمونیسم وهیاهوهای کاذب و مرسوم زمانه آن ناشناخته ها که درجهان طنین انداخته بود، درافکار نویسنده ریشه می دواند. با نوشتن مقالات در روزنامه ها به روشنگری می پردازد:
«من از بیش از دو دهه پیش عرصه به عرصه به نقد بی مجامله و همه جانبه میراث کمونیسم کارگری دست زده وبه منظورگسست قطعی از آن طرز فکر و بیرون آوردن کوموله برای همیشه از آن شیفتگی ایدئولوژیک زیانبار به تفصیل گفته ونوشته ام و مقالاتی که دراین مجموعه می بینید بخشی ار آن انبوه است». و ازنشستی که سال ها پیش درسوئد داشته اند یاد می کند که دراین باره به صراحت و بی مهابا سخن گفته و “گفتار آن نشست را در صدها نسخه سی دی و تکثیر و توزیع» کرده اند.

علاقمندی های اولیه ی خود به «کومونیسم کارگری» را پنهان نمی کند. اما در بستر عمل و بحث و گفتگوها، از میزان رشد فکری نه تنها کارگران، که از ضعف اندیشه نخبگان سیاسی نیز مأیوس می شود. می گوید:
«اولین باری هم که منصورحکمت [زوبین رازانی] بحث کمونیسم کارگری را مطرح کرد واقعا انگشت برهمین کمبود گذاشت. کوموله را به عنوان یک نمونه مثبت و یک مدل موفق ازداشتن پایگاه اجتماعی معرفی کرد. وگفت و نوشت که تنها بخشی از حزب کمونیست که او به آن دلخوشی و امید دارد همان کوموله است و بقیه حزب برای رفع کمبود پایه اجتماعی خود باید کوموله را الگو قرار دهد».
واقعا که حیرتا! بااین قبیل پیشگامان نهضت کومونیستی ایران!
نویسنده، درگیر ودارفکری و برخورد با این گونه سیاسیون پیشگام نهضت کومونیست ایران به صراحت می نویسد:
«اما به دلائلی که درک آن مشکل نیست، این کمبود حزب کمونیست ایران برطرف نشد و نمی توانست بشود. شرائط اجتماعی سیاسی و فکری برای چنین تحولی وجود نداشت. . . . یک سال دوسال و چند سال طول کشید و این نهیب درعمل حاصلی نداد و اثری از فعالیت های «بخش سراسری» پیدا نشد».
نویسنده، جان مطلب و جوهرعلاقه اجتماعی را به درستی نشان داده است. آن سال ها بیشتر احساس وشیفتگی بود و بیشترهو وجنجال وتبلیغات پیشرفت های جیره بندی استالینی که درفضای فکری اکثریت مردم چنگ انداخته بود.

خاطره ای ازنوجوانی درذهنم جان گرفت:
درحکومت یک ساله ی فرقه دموکرات آذربایجان درسال های ۱۳۲۴ – ۲۵ ، روزی که برطبق برنامه قبلی چند دید و بازدید دولتی از طرف حکومت مقرر شده بود، به ناگهان رادیوها خبر فوت آیت الله اصفهانی را اعلام کردند. بازار و کسبه، بانک ها، کارخانه ها وهمه مراکز فعال کارگری دست ارکار کشیدند. این حرکت عمومی دولتمردان را چنان شگفت زده کرد که شخص سیدجعفر پیشه وری به یکی از معتمدین شهر گفته بود:
«چه فکر می کردیم و چه شد!».
برگزاری هفتگی مراسم ختم درمساجد برای آیت الله اصفهانی برنامه های حکومت را برهم ریخت. پیشه وری با وزرایش با لباس سیاه از این مسجد به آن مسجد می رفتند و با مشارکت خود ادای احترام می کردند.

نویسنده، با اتکاء به روان جامعه از ناکامی های پروژه حزب کومونیست به تفصیل سخن می گوید. جایگاه سترک کومه له و پایگاه :
«مردمی نیرومندش، باخیل عظیم هوادارانش، با هسته های تشکیلاتی فراوانش، بانیروهای پیشمرگ رزمده اش و با مسئولیت های سنگین ش درجنبش رهائی بخش کردستان»، با احترام یاد می کند و می ستاید.
از «رهبران خودگمارده پرولتاریای ایران» به تلخی یاد کرده، در بی عملی و نقد ناکامی های «کمونیسم کارگری» می نویسد که :
«پاسخ ریاکارانه و خود فریبانه ای به آن نوعی فرار به جلو برای لاپوشانی این شکست بود . . . . . پرده آخر کمونیسم کارگری نزد ما، یک «انقلاب ایدئولوژیک» برای توجیه این ناکامی و حماسه ساختن از شکست بود».

اختلاف ها روز به روز بین کوموله و حزب کمونیست ایران بیشتر و آشکار تر می شود:
«کوموله ازنقطه نظر قوت حزب کمونیست ایران از سرمشق والگوی اجتماعی بودن، به نقطه ضعف و به عامل باز دارنده کارگری شدن حزب تبدیل شد. پیشینه انقلابی آن ابتدا زیرسئوال رفت و سپس آشکارا نفی وطرد شد . . . و سرانجام درمقطع خاصی انگ ناسیونالیست به آن چسبانده شد».
نوشته های رقابت آمیز در نفی طرف مقابل مدت ها فیمابین دو نهاد سیاسی ادامه پیدامی کند. بحرانی تأسف بار که از ضعف و درک وسنجش درست و سرانجام از بی تجرگی های مدیران و مسئولان روایت دارد. و نویسنده، با حفظ شئونات مسئولیت قومی و رعایت حقوق انسانی راهی برمی گزیند که دور از لغرش های سیاسی و اخلاقی باشد.
با این حال بحران حل نشدنی هنوز باقی ست و آن گونه که دراین باره آمده:
«می بینید که اساس بحران، بحرانی که کمونیسم کارگری، پاسخ معیوب و خود فریبا و فروافکنانه ای به آن بود، بحرانی که از آن موقع تا به حال ادامه داشته و پس از سی سال هنوز هم راه حلی برایش یافت نشده. عبارت ازاین است که چیزی به نام بخش سراسری حزب کومونیست ایرانی تشکیلاتی خارج ارکردستان و سازمان کردستان آن، هرگز نتوانست شکل بگیرد».

اختلاف عقیدتی و سیاسی زمانی که دراحزاب و گروه ها شدت پیدا می کند وطرفین خسته ومأیوس ازگفتگوها و نقد و انتقادها درآستانه بن بست قرار می گیرند. تنها راه رهائی ازمتلاشی شدن وحفظ نهاد کناره گیری یا انشعاب بهترین گزینه است. نویسنده یا مسئولان کوموله، این راه عقلائی کناره گیری را پیش می گیرند. مقاله ای می نویسند تحت عنوان :
چرا برنامه حزب کمونیست ایران را کنار گذاشتیم».
با انتشار این مقاله و اعلام کناره گیری کوموله کردستان از حزب کمونیست ایران، پرده ها کنار می رود و رو در روئی دونهاد سیاسی عریان می شود.
نویسنده، دستش بازتر شده و فکرش آسوده ازتعهد اخلاقی نهادی دیگر. فرصتی پیدا کرده تا به صراحت بنوبسد:
«برای من که دست اندرکارمطالعه و تدوین برنامه جدید بودم فرصتی بود تا با مفاهیم اساسی برنامه موجود مرزبندی و تصفیه حساب کنم. من دراین بررسی تلاش کرده ام دیدگاه های حزب کومونیست ایران را که درآن برنامه منعکس بود به نقد کشم».
از “رویزیونیسم” گرفته تا “نیروی کار ارزان” و تئوری “اشرافیت کارگری” که ازجمله برای توضیح رفرمیسم در کشورهای سرمایه داری مورد استناد لنین بود واز نظر مارکسیست های معاصر اشکال دار بود. را مورد انتقاد قرار می دهد. سیاست های ابداعی خط کمونیسم کارگری وخط حاکم برحزب کمونیست ایران را شکافته با صبر وحوصله آسیب هایش توضیح می دهد. درباره :
«دیدگاه حکمتی ها اینکه ازخودشوراها نیز نه کل ساختار آن ها بلکه تنها «مجمع عمومی» را که اولیه ترین سطح تجمع کارگران بوده و فاقد هرنوع ساختار ادامه کار می باشد تحت نام شورا معرفی می کرد» یاد کرده است.
تجربه چندسال همکاری با حزب کمونیست ایران، و آشنائی با منصورحکمت، با همه انتقادهایی که نویسنده مطرح کرده، افق های ناگشوده ی بسیاری را به رویش گشوده است که من خواننده دوراز فعالیت های «کوموله وحزب کموبیست ایران» وقتی با این روایت نویسنده :
«هنگامی که پس از وارسی بی غرضانه وتعمق ومطالعه ومناقشه های صریح به نتیجه ای دست پیدا کرده و به زعم خودم، راه درست را یافته باشم، دیگرهیچ ناملایمات وناسزائی نتوانسته است مرا از تعقیب راهم منصرف کند. دراین حالت ازاندیشیدن به غیرممکن ها و ازشکستن تابوها نیز، ازجمله تابوهای مشترک، و آن هم تابوهای ایدئولوژیک که چندان کمتر ازتابوهای مذهبی مقید کننده نیستند، هراسی به دل راه نداده ام. پایبندیم به خط فکری و سیاسیم برایم هزار باربیش ازموفقیت تشکیلاتی و حزبی ارزشمند بوده است» روبه رو شدم این پرسش درذهنم جان گرفت که نویسنده حتما جایی از مسئولان « حزب کومونیسم ایران» به خاطر این همه تجربه اندوزی میبایست سپاسگزاری کرده باشد؛ که درمتن کتاب حین مطالعه چیزی ندیدم. امیدوارم این خبط و خطا ازمن بوده باشد.

درپایان بگویم که مقدمه خواندنی و سنحیده ی نزدیک به پنجاه برگ این اثر، در تبیین متن کتاب که بیشتربگومگوها و جدال های فکری وسیاسی کوموله با حزب کمونیست ایران است، ومنبعی برای علاقمندان وپژوهشگران، من را در این بررسی چنان سرگرم کرد که گوهر متن را در مقدمه دریافتم، وشکافتن گفتارهای خیرخواهانه و بشردوستانه ی نویسنده را بیشتر مورد توجه قراردادم؛ که امید است به وقت عمل نیزهمانگونه باشند و رفتار کنند که در اثربا مخاطبین درمیان گذاشته اند.
با آرزوی موفقیت مردم ایران درراه آزادی، وسعادت مردم نجیب کُرد که ازخاندان های کهن و اصیل خانواده بزرگ این سرزمین باستانی هستند.

آن یقین ماندن /منصور کوشان

 

 

 

احمد شاملو یکی از نادر شاعران ایران است که آگاهانه جسارت فراتر رفتن از تجربه‌ی پیشین را همیشه داشته است و از هیچ تجربه‌ی زبانی و به خدمت گرفتن مضمون‌های اکنونی واهمه نداشته. اندیشه‌ی انسان‌گرایانه‌ی او، اگر چه در بسیاری از متن‌هایش اندیشه‌ای سایه‌دار است و به ناگزیر آثار او را از شرایط همه زمانی و همه مکانی یا جاودانه شدن باز می‌دارد، اما کم هم نیستند متن‌هایی از او که اندیشه‌ی در آن‌ها فراتر از موقعیت دوران خود می‌رود، بی‌سایه می‌شود.

 

 

شاملو که از نخستین پیروان شعر نیمایی است، خیلی زود درمی‌یابد که تنها بهره بردن از روشنایی شعر نیما کافی نیست. نمی‌توان فقط در پرتو آثار نیما ماند و شعر جاودانه نوشت. از این ‌رو با دریافت عمیق انقلاب نیما و نیرو گرفتن از تجربه‌ی او جسارت پریدن و فراتر رفتن را می‌آزماید و می‌تواند سربلند از آن بیرون بیاید. از همین‌ رو، بر خلاف بسیاری از شاعران که تنها زمزمه‌گر راه نیما بودند و با احتیاط پا جای پای او می‌گذاشتند، در راهی که پیش می‌گیرد، فریاد می‌زند. خود را از هر شرط بیرونی وامی‌رهاند تا بتواند صدای خود را داشته باشد.
شعرهای او نه تنها از نظر زبان امکان، مضمون سایه و اندیشه‌ی بی‌سایه۲ یکی از برترین‌ها در میان آثار شاعران و نویسندگان معاصر است که تنوع و گوناگونی ساختار هرمیِ۳ شعرها و تعدد آن‌ها نیز یکی از درخشش‌های مجموعه‌های او است.
از او نیز چهار شعر را برمی‌گزینم تا با خوانش آن‌ها در کنار هم و شناخت اجزای هر کدام زبان امکان، مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه در آثار او بهتر دیده شود. بدیهی است در این انتخاب متن‌هایی که در ساختار هرمی‌شان دارای وجه‌های مشترکند در نظر گرفته شده است. متن‌هایی که به‌ رغم نویسانده‌شدنشان به شاعر در فاصله‌ی سه دهه، حس مشترکی را به خواننده یا مخاطب منتقل
می‌کنند و از همان کارکردهایی بهره می‌جویند که در رسیدن به یک ساختار هرمی ازلی و ابدی‌اند.
در ماهی، شبانه، ترانه‌ی کوچک و از این گونه مردن زبان امکان، مضمون سایه و اندیشه‌ی بی‌سایه با هویت و استقلال شکل می‌گیرند. تفاوت آشکار چهار متن از سویی و ساختار هرمی هر متن از سوی دیگر، به روشنی نشان می‌دهند که هیچ قاعده و قانون و قراردادی برای دست یافتن به ساختار هرمی وجود ندارد. بلکه آن چه یک متن را به ساختار هرمی شکیلی می‌رساند بهره بردن از این سه ویژگی در بطن همان متن است.
نمی‌توان به صرف این که نیما یوشیج یا حافظ یا دیگری از ترکیب ویژه یا صورت خاصی از جمله بهره برده و جای صفت و موصوف یا نهاد و گزاره را تغییر داده است، انتظار داشت که می‌توان به متنی شعری یا به ساختاری هرمی دست یافت. همان ‌طور که شعرهای نیما نشان می‌دهند و شعرهای شاملو، هر متن ویژگی‌های خود، – زبان را به زبان امکان رساندن، نشانه کردن، مضمون را از عینیت به ذهنیت یا سایه‌ای رساندن و اندیشه را از چارچوب‌های بسته بیرون آوردن و بی‌سایه کردن – را می‌طلبد. چنان که زبان، مضمون، اندیشه و نهایت احساس و شعور و شخصیت در شعر، شعرهای ماهی و شبانه را به رغم اشتراکاتشان و برخوردار بودن از ساختار هرمی متفاوت از هم نشان می‌دهد:


من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می‌کنم
در برترین دقایق این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین؛
احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین.
آه ای یقین گم‌شده، ماهی‌ی گریز
در برکه‌های آینه لغزیده تو به‌تو!
من آب‌گیر صافی‌ام، اینک! به‌سحر عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به‌من بجوی
▪ ▪
من فکر می‌کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می‌کنم
در چشم من
به‌آبشر اشک سرخ‌گون
خورشید بی‌غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می‌کنم
در هر رگ‌ام
به‌هر تپش قلب من
کنون
بیدارباش قافله‌یی می‌زند جرس.
▪ ▪
آمد شبی برهنه‌ام از در
چو روح آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.
من بانگ برکشیدم از آسمان یأس؛
“- آه ای یقین یافته، بازت نمی‌نهم!”
۱۳۳۸

احمد شاملو/ ماهی/ باغ آینه

شعر سه پاره‌ی ماهی، با دو شرح درونی و یک نتیجه‌ی بیرونی، هم در هر پاره به ساختار هرمی می‌رسد و هم در کل. این ویژگی را می‌توان در زبان واگویانه‌ی پاره‌های نخست و دوم و زبان روایی صریح پاره‌ی سوم آشکارا شاهد بود. زبان امکان، مضمون سایه و اندیشه‌ی بی‌سایه در تمام عنصرهای شعر متبلور است.
شاعر از قلبی گرم و سرخ سخن می‌گوید که هم از آن ویژه‌ی او است و هم از آن هر مخاطبی. قلب متن قلبی است که در تداوم حیات خود قلب حیات طبیعت، انسان می‌شود. تصویر قلب پاره‌ی نخست در تداوم تصویر دست پاره‌ی دوم، اگر چه هر دو از یک کنش، کنش شرایط ویژه‌ی شاعر برمی‌خیزند، اما سرانجام، آن دو قلب، آن زوج، آن وحدتی را می‌آفرینند که نیاز تداوم هر حیات کوشایی است.
قاموس گشوده‌ی واژه‌های هر شعر شاملو، از سویی زبان امکان در متن‌های او را به اوج توانایی می‌رساند و از سوی دیگر چنان مضمون سایه‌ در آن‌ها رها تنیده می‌شود که اندیشه‌ی بی‌سایه به سادگی شکل و تبلور می‌یابد. خوانش دوباره‌ی شعر ماهی و مقایسه‌ی دامنه‌ی واژه‌های آن با شعر شبانه این واقعیت را به‌روشنی نشان می‌دهد:
یله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه‌یی،
و زنجره
زنجیره‌ی بلورین صدایش را ببافد.
در تجرد شب
واپسین وحشت جانت
ناآگاهی از سرنوشت ستاره یاشد
غم سنگینت
تلخی‌ی ساقه‌ی علفی که به‌دندان می‌فشری
هم‌چون حبابی ناپایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و رودینه
به‌جادویی که اسفندیار
مسیر سوزان شهابی
خط رحیل به‌چشمت زند،
و در ایمن‌تر کنج گمانت
به‌خیال سست یکی تلنگر
آب‌گینه‌ی عمرت
خاموش
درهم شکند.
مهر ۱۳۵۰

احمد شاملو/ شبانه/ دشنه در دیس

واژه‌هایی که در ماهی جمله‌ها و نهایت تصویرهای بدیع آن را می‌سازند، همه از یک ساز و کار برآمده‌اند. در واقع اگر چه نمی‌توان واژه‌ای را بدون در نظر گرفتن ریشه‌ی آن با واژه‌ی دیگر هم خانواده نامید، اما حضور متن‌هایی هم‌چون ماهی و نهایت ساختار شکیل یک شعر نشان می‌دهند چه گونه ممکن است شاعر با بهره بردن از زبان امکان و ایجاد مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه، مفهوم یا گونه‌ای هم‌ خانواده بودن واژه‌ها را به مخاطب انتقال بدهد. چنان که متن شبانه با همه‌ی متفاوت بودنش، دارای همین احساس اشتراک است.
متن ماهی، جدا از سه پاره بودن، به ‌دلیل مضمون ویژه و اندیشه‌ی مستتر در آن، از گونه‌ای زبان امکان بهره می‌برد که حس بیانی بریده بریده را منتقل می‌کند. چنان که ضربان قلبی یا فریاد انسان از نفس افتاده‌ای. در صورتی که این اتفاق در شبانه، به ‌همان دلیل‌های یاد شده، درست بر خلاف ماهی عمل می‌کند. کل متن زمزمه‌ی فروخورده‌ای است که یک نفس گفته یا خوانده می‌شود و سپیدی میان سطرها، جز امکان یک نیم‌نفسی، هیچ نقش تعیین‌کننده یا ساختاری ندارند.
در هر دو متن اضطراب و هراس هست، اما بیان در هر کدام ویژگی همان متن را یافته است. زبان امکان، مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه در هر کدام ساختار هرمی ویژه‌ی همان متن را شکل داده است. چنان که در متن ترانه‌ی کوچک شکل سوم این تشخص در زبان، مضمون و اندیشه دیده می‌شود:
تو کجایی؟
در گستره‌ی بی‌مرز این جهان
تو کجایی؟
من در دوردست‌ترین جای جهان ایستاده‌ام؛
کنار تو.
▪ ▪
تو کجایی؟
در گستره‌ی ناپاک این جهان
تو کجایی؟
من در پاک‌ترین مقام جهان ایستاده‌ام؛
بر سبزه‌شور این رود بزرگ که می‌سراید
برای تو.
دی ۱۳۵۷

احمد شاملو/ ترانه‌ی کوچک/ ایران

در ترانه‌ی کوچک هم مانند متن‌های دیگر پرسش وجود دارد و من راوی یا شاعر در جست‌وجوی آن نیکان‌شهر انسانی است. اما متن سوم، دیگر نشانی از اضطراب و هراس نیست. نگرانی با صبوری و گونه‌ای یقین یافته، نه در “در گستره‌ی ناپاک این جهان” که “در پاک‌ترین مقام جهان” ایستاده است.


ترانه‌ی کوچک هم مانند متن‌های دیگر از زبان امکان، مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه به خوبی بهره برده است. من راوی و من مخاطب متن به راحتی از من شاعر۴و من مخاطب ویژه‌ی او می‌گذرند و من هر خواننده و مخاطب هر شنونده‌ای می‌شوند و ژرفای مفهوم ازلی و ابدی مکمل بودن و به ‌یگانگی رسیدن را می‌نمایاند.
بررسی و تحلیل جزء به جزء از این‌گونه مردن توانایی و احاطه‌ی شاملو را از سویی و کارکرد زبان امکان و مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه را بهتر نشان می‌دهد. در خوانش دقیق از این‌گونه مردن همه‌ی این عنصرها به وضوح دیده می‌شوند. به ویژه که از این گونه مردن آشکارا بر بنیاد ساختار متن هرمی تو در تو ساخته شده است. نه تنها نشانه‌ی واژه‌های متن به طور غریبی شکل هرم را به خاطر خواننده می‌آورند که سه وجه هرم و سه هرم توأمان در متن با سه پاره شدن متن بهتر دیده می‌شود.
وجهی خواب اقاقیا است، وجهی نفس سنگین اطلسی‌ها است و وجه سوم گل سینه‌ی انسان شعر “بر تالار ارسی در ساعت هفت عصر” است. و هر سه وجه هر سه هرم هم با هر سه وجود توأمان زبان، مضمون و اندیشه با رأسی یک سان: ستایش زیبایی، طبیعت، زندگی و هراس از دست دادن آن‌ها:

 

می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
خیال‌گونه
در نسیمی کوتاه
که به‌تردید می‌گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
▪ ▪
می‌خواهم نفس سنگین اطلسی‌ها را پرواز گیرم.
در باغچه‌های تابستان،
خیس و گرم
به‌نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی‌ها را پرواز گیرم.
▪ ▪
حتا اگر
زنبق کبود کارد
بر سینه‌ام
گل دهد –
می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی‌ها باشم
بر تالار ارسی
به‌ساعت هفت عصر.
۱۸ آبان ۱۳۵۱
احمد شاملو/ از این گونه مردن/ ابراهیم در آتش
مشخص است که ساختار از این گونه مردن یکی از خوش‌تراش‌ترین‌ ساختارهای هرمی‌ شعر است. زبان به همان قدرتی در خدمت متن قرار می‌گیرد که در شعر حافظ. چنان که مضمون نیز در این شعر باز از شکل سایه‌ای خود فراتر نمی‌رود. خواننده با همه‌ی شناختش از اقاقیا و حس و درک آن، از اشراف بر خواب اقاقیا محروم بوده است. خواننده بارها اطلسی‌ها را دیده است، لمس کرده است، بوییده است، اما هیچ حافظه‌ای از نفس سنگین اطلسی یا آن اطلسی که نفس سنگینی دارد، نداشته است. امکان پرواز با آن را نیافته است.
من راوی متن با گذر از خواب اقاقیا و مردن در آن یا با پرواز در نفس سنگین اطلسی‌ها به راحتی به زبان امکان، مضمون سایه و اندیشه‌ی بی‌سایه می‌رسد و من انسانی خود را با شکفتن گل زنبق سینه‌اش از کارد، به خواننده می‌دهد و او را به هم‌‌ذات‌پنداری می‌رساند.
این هم‌ذات‌پنداری خواننده با متن‌ها و شعرهایی از شاملو یکی از تشخص‌های ترویج شعر او یا استقبال بی‌نظیر خوانندگان از آثار او است.
از این گونه مردن با این که به صراحت به گل اشاره می‌کند، باز خواننده نمی‌تواند یقین داشته باشد که وجود در شعر یا انسان بی‌سایه‌ی شعر، از اقاقیاها و اطلسی‌هایی می‌گوید که او نیز از آن‌ها شناخت دارد. چرا که هر گاه خواننده بخواهد به این یقین برسد که متن از عنصرهایی سخن می‌گوید که همان عینیت و واقعیت بیرون را دارند، نه تنها “خواب اقاقیا‌ها” و “نفس سنگین اطلسی‌ها” او را از این یقین بازمی‌دارند که با خواندن “زنبق کبود کارد”ی که بر سینه‌ی انسان بی‌سایه‌ی شعر “گل می‌دهد” از این فکر بازمی‌ماند و خوانش دوباره‌ی متن را آغاز می‌کند تا با سهم خود شاید بتواند از سایه‌های در متن، از گل‌های در متن که هیچ عینیتی ندارند و ذهنی شده‌اند و در موقعیت سایه مانده‌اند، به واقعیتی ملموس، به ‌واقعیت زندگی خود برسد. واقعیتی که اندیشه‌ی متن، وجود بی‌سایه‌ی درون متن به او می‌دهد.
این وجود در متن، من راوی‌ بی‌سایه است. انسانی است که با وجود دارا بودن موقعیت ویژه، باز فراتر از اندیشه، اندیشه‌ی انسانی نمی‌رود. من راوی در متن توانایی خواب یا مرگ گل‌ها را ندارد. خود را نسبت به این هستی یا زیبایی ملتزم می‌داند. حاضر است در برابر حفظ آرمان خود، زیبایی، سینه‌ی خود را تا حد شکافتن و خون فوران زدن سپر کند. سپر کند تا خود گل شود و با گل شدنش نشان بدهد که گل شعر هم انسان است.
او به همان اندازه به حیات گل التزام دارد که به حیات انسان. و بعد مخاطب خود را به همین شیوه به سوی التزام به تمام عنصرهای طبیعت، تمام نمادهای هستی می‌کشاند. حافظه‌ی او را ازلی و ابدی می‌کند. می‌خواهد به او احساس و شعور و اندیشه‌ی جزیی از هستی بودن و کل هستی شدن را بدهد. می‌خواهد به او وجود یک جان آزاد بودن را بدهد، یک انسان بی‌سایه بودن را، اندیشه شدن را.
احمد شاملو و فروغ فرخ‌زاد از نادر شاعران ایرانی هستند که متن‌هایی این چنین شکیل با ساختار هرمی در مجموعه‌ی آثارشان کم نیست. به ویژه که از گوناگونی زبان یا چند صدایی بودن متن، که از نخستین آموزه‌های نیما است و با همان مرغ آمین ویژگی آن را نشان می‌دهد، شاملو آگاه است و در شعرهایی توانسته ‌است این تجربه را با مضمون و اندیشه‌ی آن هم‌سامان کند.

آشنایی با زبان امکان و گوناگونی‌ آن و بهره بردن از آن در متن، در همان شعرهای نخستین شاملو، حضور خود را نشان می‌دهد. به طوری که در مجموعه‌ای نیست که این شناختش را تجربه نکرده باشد. اما در کم‌تر متنی از این گونه است که تفاوت زبان امکان من راوی‌ها با یک‌ دیگر دیده می‌شود و اگر این ضعف و نقص در بسیاری از متن‌های او نبود و تلاش می‌کرد بر بعد چند صدایی بودن آن‌ها بیفزاید، انتخاب نمونه‌هایی از او در چارچوب شعرهایی با ساختار هرمی به ‌مراتب بسیار بیش‌تر از آن ‌چه می‌شد که اکنون است.
ناآگاهی‌ شاملو از کارکرد شگردی که به‌ کار می‌برد، از بی‌توجهی به ‌چند صدایی بودن آن‌ها در معنا و زبان، حتا گاه چنان شعر‌هایی از او را با مشکل روبه‌رو می‌کند، که نبودن آن‌ها متن را به ‌مراتب شکیل‌تر و پذیرفتنی‌تر می‌کند:
راوی
اما
تنها
یکی خنجر کج بر سفره‌ی سور
در دیس بزرگ بدل چینی.
میزبان
سروران من! سروران من!
جدآ بی‌تعارف!
▪ ▪ ▪
مدعیان
… که بر سفره فرود آیید؟
زنان را به‌زردابه‌ی درد
مطلا کرده‌اند!
دلقک
باغِ
بی‌تندیس فرشته‌گان
زیبایی‌ی ناتمامی ست!
خنده‌های ریش‌خندآمیز
ولگرد
شتابان نزدیک و به‌همان سرعت دور می‌شود
گزمه‌ها قدیسان‌اند
گزمه‌ها قدیسان‌اند
گزمه‌ها قدیسان‌اند

احمد شاملو/ دو تکه‌ی ناپیوسته از شعر بلند “دشنه در دیس”/ دشنه در دیس
متن به ‌همین‌ گونه، به شکل گفت ‌و گو و شرح‌های نمایشی ادامه پیدا می‌کند و شخصیت‌ها، که البته تنها در نام با یک‌ دیگر اختلاف دارند و تا حدودی در محتوای بیان، هم‌سان یک‌دیگر حرف می‌زنند. اختلاف چندانی در نوع زبان و اندیشه‌ی یا بیان راوی، میزبان، مدعیان، حتا دلقک و ولگرد با دیگران، چون مداح، زنان عاشق، مادران، خطیب، جارچی و … نیست.
این بی‌دقتی که مشکل بنیادی‌ ادبیات ایران، به ویژه در داستان و نمایش‌نامه‌ی آن است، در بسیاری از متن‌های شاملو، هم‌چون بادها، مرغ باران”، “سرود مردی که تنها به‌راه می‌رود”، “بر سنگ فرش”، “تا شک”، “مرثیه”، “حماسه”، “ره‌گذران”، “وصل”، “۴/ عصر عظمت‌های غول‌آسای عمارت‌ها”، “شعری که زندگی ست”، “سرود آن‌که برفت و آن کس که برجای ماند”، “لوح”، “سفر” و … دیده می‌شود. بدیهی است گاه این مشکل از ناتوانی بیان شاعری سرچشمه می‌گیرد و گاه از ناآگاهی عمیق او نسبت به ‌کارکرد ‌شگردی که به‌کار می‌برد.
آن‌ چه در مورد شاملو مسلم و انکارناپذیر است توانایی‌ پرشکوه او در زبان‌های گوناگون روایت است. چه در متن‌های شعری و چه در متن‌های داستانی (ترجمه). چنان که به‌ترین نمونه‌های این نوع توانایی او را می‌توان در یه شب مهتاب، پریا، دخترای ننه دریا، از تجربه‌های نخستینش و در قصه‌ی مردی که لب نداشت از آخرین تجربه‌ها‌یش، در ساختار تک‌صدایی یا تک‌زبانی آشکارا دید.

البته از او متن‌هایی با دو زبان متفاوت و بسیار موفق هم موجود است، اما در صد آن‌ها نسبت به ‌حجم بسیار آثارش چندان زیاد نیست:
عصر عظمت‌های غول‌آسای عمارت‌ها
و دروغ
عصر رمه‌های عظیم گرسنه‌گی
و وحشت‌بارترین سکوت‌ها
هنگامی که گله‌های عظیم انسانی به‌دهان کوره‌ها می‌رفت
[و حالا اگه دلت بخواد
می‌تونی با یه فریاد
گلوتو پاره کنی:
دیوارا از بتن مسلحن!] عصری که شرم و حق
حسابش جدا ست،
و عشق
سوءتفاهمی‌ست
که با “متأسف‌ام” گفتنی فراموش می‌شود
[وقتی که با ادب
کلاتو ورمی‌داری
و با اتیکت
لبخند می‌زنی،
و پشت شمشادا
اشکتو پاک می‌کنی
با پوشتت.] عصری که
فرصتی شورانگیز است
تماشای محکومی که بردار می‌کنند؛
سپیده‌ی ارزان ابتذال و سقوط نیست
مبداء بسیاری خاطره‌ها ست:
[هیفده روز بعدش بود
که اول دفعه
تو رو دیدم عشق من!] وهن عظیم و اوج رسوایی نیست
سیاحتی ست با تلاش‌ها و دست و پاکردن‌ها
بر سر جائی بهتر:
[از رو تاق ماشین
جون کندن‌شو بهتر می‌شه دید
تا از تو غرفه‌های شهرداری]؛


احمد شاملو/ ۴/ آیدا، درخت و خنجر و خاطره
یا
“مرگ را پروای آن نیست
که به‌انگیزه‌یی اندیشید.”
اینو یکی می‌گف
که سر پیچ خیابون وایساده بود
“- زندگی را فرصتی آن‌قدر نیست
که در آیینه به‌قدمت خویش بنگرد
یا از لب‌خند و اشک
یکی را سنجیده گزین کند.”
اینو یکی می‌گف
که سر سه‌راهی وایساده بود
“- عشق را مجالی نیست
حتا آن‌قدر که بگوید
برای چه دوست‌ت می‌دارم.”
والهه این‌ام یکی دیگه می‌گف
سرو لرزونی که
راست
وسط چاراهِ هر وَر باد
وایساده بود.
احمد شاملو/ ترانه‌ی اندوه‌بار سه حماسه / مدایح بی‌صله
این فراز و نشیب‌ها یا این ضعف‌ها و قوت‌ها در آثار هر شاعری امری بدیهی است. آن‌ چه نهایت ماندگار می‌ماند آن تعداد شعرهایی است که با ساختار هرمی‌شان در هر زمان و هر مکان پویا می‌مانند و نام کسی را که به ‌او نویسانده شده‌اند جاودانه می‌کنند.
بدیهی است که احمد شاملو یکی از چند شاعر معاصری است که شعرش در زمان‌های بسیاری خواننده خواهد داشت و او با کسانی که آمدند، با چند شعر نیمایی درخشیدند و بعد خاموش شدند یا کارنامه‌ی فعالیتشان خالی از شعرهایی با ساختار هرمی است، فاصله‌ی بسیاری دارد. با این حال نمی‌توان ناگفته گذاشت بی‌توجهی او را به ‌فرهنگ و استوره‌های فارسی/ ایرانی.
با این که شاملو یکی از شاعران و نویسندگان نمونه‌ی ایران است که روی‌کرد ژرفی به فرهنگ گذشته دارد، باز از شخصیت‌های استوره‌ای و تاریخ ایران به صورت یک نماد بهره می‌جوید. بیش‌ترین رویکرد او به نمادهای یونانی یا به ‌طور کلی غرب است. اگر از چند شعری که اختصاص یافته است به فرهنگ مسیحی یا غربی، به ویژه به شخصیت عیسا، چون “مرگ ناصری” و “مصلوب”، تکرار “مسیح”، “مریم”، “عذرا”، “ابراهیم”، “ایوب”، “قابیل”، “هابیل”، “یهوه”، “سی‌زیف”، “پرومته”، “آشیل” و … به‌ مراتب افزون‌تر از بهره بردن از نمادهای “سیاوش”، “آرش” و “اسفندیار” است.

اکنون که از احمد شاملو نزدیک به ‌پانصد شعر کوتاه و بلند در شانزده مجموعه باقی مانده است، رنج مضاعف او را در شکوفایی و شناساندن شعر بیش‌تر می‌توان دریافت. در واقع کار بی‌وقفه‌ی او و مسؤلیت پویایش، اگر چه نه اعتباری به‌ شعر او می‌بخشد و نه آن را بی‌اعتبار می‌کند، بهتر فراز و فرودهای شعرش را در بیش از پنجاه سال فعالیت مستمر نشان می‌دهد. به ‌ویژه که سیر اندیشه‌ی او در گذر از تاریخ پرحادثه‌ی حیاتش، ژرفای بیش‌تری می‌یابد و زبان امکان و مضمون سایه‌ی شعرهایش برجسته‌تر می‌شوند. مانند شعرهایی که مرگ را از متن خود می‌گیرند و حیات شاعرشان را بی‌پایان می‌گردانند:
گفتم اینک ترجمان حیات
تا قیلوله را بی‌بایست نپنداری.
آن‌گاه دانستم
که مرگ
پایان نیست.
احمد شاملو / کژ مژ و بی‌انتها … / حدیث بی‌قراری‌ ماهان

پانویس:

۱. این جستار، بخشی است از کتاب هستی‌شناسی شعر فارسی، جلد ۱، انتشارات نوروز هنر، تهران، ۱۳۸۷
۲. برای شناخت و تعریف “اندیشه‌ی بی‌سایه”، مراجعه کنید به کتاب هستی‌شناسی…
۳. برای شناخت و تعریف “ساختار هرمی” نیز به همان کتاب مراجعه کنید.
۴. برای شناخت و تعریف “من راوی”، “من مخاطب” و “من شاعر” نیز به همان کتاب مراجعه کنید.

احمد شاملو و عشقی که به عبدالله داشت…/رهیار شریف

گفت و گو با هادی خرسندی باب آثار و احوال احمد شاملو…

 

اشاره

دوم مرداد ماه را تقویم تاریخ فرهنگی ایران به عنوان روز خاکسپاری احمد شاملو در خاطر سپرده. به همین بهانه گفت و گوی کوتاهی داشته ایم با ” هادی خرسندی ” شاعر طنز پرداز ساکن لندن که در دوره ی کوتاه زندگی شاملو در لندن به نحوی همشهری او محسوب می شده. آقای خرسندی نگاهی تازه به شخصیت شاملو انداخته و از جمله گفته که کمپین ” نام من کجاست ” زنان افغان او را به یاد احمد شاملو می اندازد؛ چرا؟ پاسخ به سوالتان را در متن گفت و گو دنبال کنید…

در سالروز احمدشاملو، چه شعری، حرفی، خاطره ای از او زودتر به ذهن شما میآید؟

شاعر زنده آن است که خبرها و رویدادهای روزمره و، وقت و بیوقت، گاه و بیگاه، یاد او یا کلام او را برای شما زنده کند. من روزی صد بار به یاد سعدی میافتم، پنجاه بارش برای اینکه گفت:«همه از دست غیر مینالند، سعدی از دست خویشتن فریاد!»

و شاملو؟

این روزها کارزار یا کمپین زنان افغان با شعار «نام من کجاست؟» یاد شاملو را برای من زنده میکند.
لاله عثمانی، از سازمان دهندگان این کمپین می‌گوید اخیراً و پس از اینکه آگهی درگذشت همسر یک شاعر و نویسنده معروف را در فیسبوک دید که در آن هیچ اشاره‌ای نه تنها به اعضای زن خانواده، بلکه حتی به متوفی هم که زن بود، نشده بود، به این فکر افتاد که چرا باید حتی تحصیل کرده‌ها و سرآمدان جامعه، اینگونه هویت زن را انکار کنند.

لاله عثمانی می‌گوید آنچه برخی مردان افغان با زنان می‌کنند و هویت آنها را انکار می‌کنند، نه ریشه در مذهب دارد، نه در فرهنگ. بلکه یک “سنت خرافی” است که در افغانستان ریشه دوانده و با افزایش آگهی، می‌توان ریشه آن را خشکاند.
به باور این فعال مدنی، هدف کمپین “نامم_کجاست” این است تا به زنان جامعه تلنگر بزند که به این آسانی از هویت خود نگذرند و به مردان هم یادآوری کند که زن را همانند یک انسان مستقل ببینند، نه فقط مادر، خواهر و همسر.
ویدا ساغری، از فعالان جامعه مدنی در کابل بی‌سی‌سی گفت که در افغانستان داشتن نام مستعار یا عدم ذکر نام زن یک رسم است. به گفته او بیشتر دختران در خانه پدر یک نام دارند و وقتی ازدواج می‌کنند، نام دیگری برایش انتخاب می‌شود. نامی که خانواده شوهر به دل خودشان انتخاب می‌کنند.
او می‌گوید که نام یک زن، نام ارزشی و شخصیتی نیست، بلکه بیشتر نام فرهنگی است که در خانواده‌های پدر و شوهر گذاشته می‌شوند.
خانم ساغری می‌گوید که در زمان عروسی متوجه شدم که در کارت عروسی نام من نبود و فقط “دوشیزه” نوشته شده بود. من مخالفت کردم و نامم را در کارت عروسی نوشتم و امروز نگرانم که اگر بمیرم در کارت فاتحه‌ نامم نوشته نشود – همه نقل از بی بی سی»

ربطش با احمد شاملو؟

در ایران هم این سنت مرضیه بوده است و البته امروز نه به شدت افغانستان – بزرگان حکومت اسلامی، نام همسرشان «بیت» است و طبقات فرودست به جای زنم یا همسرم، از «منزلمون» صحبت میکنند. من دیده بودم که بعضی آقایان از صدا زدن نام زنشان در انظار پرهیز دارند و معمولن او را به نام پسرشان صدا میزنند. البته به خاطر ندارم پدرم در جایی مادرم را هادیخرسندی صدا زده باشد! اما صدای آن آقا در شابدولظیم همچنان در گوشم است که گفت «عبدالله کاهوها را ببین!». عبدالله کی بود؟ زن جوانی با چادر گلدار سفید که بگمانم همسر آن اقا میبود که شوهرش او را به نام پسرشان، عبدالله صدا میزد! پسرشان کجا بود؟ …. دخترک حامله بود و لابد آن اقا آرزو داشت پسر باشد و اسمش
را بگذارند، – نه، بگذارد – عبدالله. اسم آن آقا محمد بود، چونکه دخترک او را «ممدآقا» خطاب کرد!

و احمد شاملو؟

آهان. و در آن سرزمین و در همسایگی افغانستانی که روزگاری با ایران یکی بوده، احمد شاملو نام کتابش را «عبدالله در آینه» نمیگذارد!

آیدا در آینه. منظورتان تابوشکنی اوست؟

و نمیگذارد «عبدالله و درخت و خنجر و خاطره!». این بیغیرت دو تا تابو را با هم میشکند. اولن که از زنش حرف میزند، او را سوژه ی شعر و ادبیات و اسم کتاب میکند و بعد هم نام او را با تیراژ بالا در انظار عمومی لو میدهد. همانطور که اولش گفتم شاعر زنده آن است که خبرها و رویدادهای روزمره ، وقت و بیوقت، گاه و بیگاه، یاد او یا کلام او را برای شما زنده کند، چنانکه این رباعی مناسب مبحث من، ممکن است بعد از صد و بیست سال (از امروز حساب کنید!) مرا به یاد کسی بیاورد
:
بی تو، نه امور این جهان لنگ شده
نه بین زمین و آسمان جنگ شده
نه کوه شده آب و نه دریا شده خشک
اما دل من برای تو تنگ شده

بازارچه کتاب … تابستان غم‌‌انگیز /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

آخرین راز

 

 

نویسنده: نیکلاس بتهل
مترجم: مهرداد معینی
ناشر: معین
تعداد صفحات: ۴۲۵ صفحه

 

رمان «آخرین راز» نوشته نیکلاس بتهل به تازگی با ترجمه مهرداد معینی توسط انتشارات منتشر و راهی بازار نشر شده است.
این کتاب درباره یکی از نسل‌کشی‌ها و جنایات جوزف استالین دیکتاتور شوری در مقطع پایانی جنگ جهانی دوم است. قصه‌ای که نویسنده این کتاب سراغش رفته، درباره ۵۰ هزار زن، مرد و کودک قزاقی است که در سال ۱۹۴۵ یعنی سال پایان جنگ جهانی دوم، در آلمان بودند. این جمعیت یا اسیر جنگی بودند و یا آوارگانی بودند که از حکومت استبدادی استالین فرار کرده بودند و همگی کشته شدند.
تعدادی از این جمعیت ۵۰ هزار نفری با این خیال که با دست کشیدن از جنگ به سود هیتلر، مورد عفو متفقین قرار می‌گیرند، تسلیم شدند. اما فکر نمی‌کردند که چرچیل و روزولت، چندی قبل در ایتالیا، حکم مرگ آن‌ها را امضا کرده باشند.
قزاق‌ها بین بازه زمانی سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۷ با یک برنامه از پیش تعیین شده و به زور به کشورشان بازگردانده شدند؛ آن‌ها را با توسل به زور، سوار قطار کردند و قزاق‌ها مانند گله‌های حیوانات، با فشار و سختی در قطارها جا گرفتند. تعدادی از آن‌ها پیش از رسیدن به روسیه تصمیم به خودکشی گرفتند تا به دست استالین کشته نشوند. کتاب «آخرین راز» داستانی است که براساس مستندات و همین اتفاقات تاریخی، برای اولین بار نوشته می‌شود.

تابستان غم‌انگیز ساموئل اس

 

نویسنده: جی. پی. دانیلوی
مترجم: رضا اسکندری‌آذر
ناشر: هیرمند
تعداد صفحات: ۸۹ صفحه

 

 

شخصیت اصلی داستان، آقای اس، که در دنیای ادبیِ آمریکا برای خودش کسی بوده، در ۴۰ سالگی پنجمین سال دوره روانکاوی‌اش را در وین طی می‌کند. بارزترین مشکلات او، عشق و پول هستند.
یک کنتس پیر، مقرری مادام‌العمر به او پیشنهاد می‌دهد و در عوض از او می‌خواهد نقش حیوان دست‌آموزش را بازی کند. از طرف دیگر، یک دختر جوان آمریکایی، عشق و ضبط‌وربط زندگی شلخته و چرکش را وعده می‌دهد. او به سینه هر دو دست رد می‌زند و حتی روانکاوش پس از پنج سال از پذیرش او سر باز می‌زند.
رمان کوتاه فلسفیِ جی. پی. دانلیوی، «تابستان غم‌انگیز ساموئل اس»، نشان می‌دهد چیزهایی هم که انسان به آن‌ها اعتقاد ندارد، می‌تواند به‌اندازه‌ اعتقادات اشتباه، فلج‌کننده باشد.
دانلیوی در ساموئل اس، مردی را به تصویر می‌کشد که هیچ کاری از او ساخته نیست، الّا پذیرش مرگ. نام فامیل اس، آشکارا به واژه Singular یا مفرد اشاره می‌کند؛ و نابودی انسان در تنهایی و انزوا را نمایان می‌کند.
جی. پی. دانلیوی نویسنده ایرلندی‌/آمریکایی در ژانر اجتماعی/کمدی سیاه، در اواخر دهه ۵۰ میلادی به‌واسطه انتشار رمان جاودانه «مرد زنجبیلی» به شهرت رسید که با شمار ۴۵ میلیون نسخه و چاپ بلاانقطاع ۶۰ ساله‌اش در فهرست ۱۰۰ رمان برتر قرن بیستم، رتبه ۹۹ را از آن خود کرد و به ۲۵ زبان مختلف ترجمه شد.دانلیوی یک طنزپرداز بالفطره است که آثار بعدی‌اش ارزش انتظار برای خواندن را دارند.

 

 

نوشتن مانند بزرگان

 

نویسنده: ویلیام کین
مترجم: مریم کهنسال نودهی و کاوه فولادی نسب
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۲۱۵ صفحه
قیمت: ۱۹ هزار تومان

 

ویلیام کین نویسنده این اثر، در کتاب پیش‌رو، نه با رفتن به هزارتوی بحث‌های نظری، بلکه با شیوه ای مبتنی بر نمونه‌های موردی، سراغ روش همانندسازی رفته و با بررسی و تحلیل شیوه روایت، سبک و فنون بلاغی ۲۱ نویسنده بزرگ تاریخ ادبیات جدید، سعی دارد به مخاطب کمک کند تا شناختش را از ساختار داستانی عمیق تر کند، پایه فنی‌اش را ارتقا دهد و امکانات نهفته در زبان را کشف و درک کند. روش همانند سازی، یکی از قدیمی ترین شیوه‌های یادگیری نوشتن است و پس از سال‌ها دوری از مرکز و قرار گرفتن در حاشیه، دوباره در دانشکده‌ها و مدرسه‌های داستان نویسی آمریکا احیا شده است.
مولف در این کتاب، در جستارهای مختلف، برای ملموس تر کردن مباحث، ارجاعات زیادی به آثار نویسنده‌هایی داده که شیوه و سبک شان در کتاب بررسی شده است. بعضی از زیرنویس‌های کتاب در نسخه اصلی بوده اند و برخی دیگر توسط دو مترجم اثر، به آن اضافه شده‌اند که البته مشخص هم شده‌اند. مترجمان کتاب همچنین در بخش ارجاعات کین به آثار نویسندگان، سراغ آثار ترجمه شده این نویسنده‌ها به زبان فارسی رفته اند.
بخش‌های مختلف این کتاب عبارت اند از:
یادداشت مترجمان، در آغاز، نوشتن مانند اونوره دوبالزاک، نوشتن مانند چارلز دیکنز، نوشتن مانند هرمان ملویل، نوشتن مانند فئودور داستایفسکی، نوشتن مانند کنوت‌هامسون، نوشتن مانند ادیت وارتون، نوشتن مانند سامرست موام، نوشتن مانند ادگار رایس باروز، نوشتن مانند فرانتس کافکا، نوشتن مانند دی.اچ.لارنس، نوشتن مانند ویلیام فاکنر، در پایان.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
مردی که تارزان را خلق کرده، کار خودش را بیش از هر چیز سرگرم کردن دیگران می دانسته، اما ادگار رایس باروز خیلی بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. او استادکاری ماهر بود که قدرت داستان گویی اش جهان را مسحور کرد. مهارت او در سرعت و ضرباهنگ، کشمکش داستانی و ماجراهای عاشقانه هنوز هم برای نویسنده‌های معاصری که می‌خواهند زندگی و هیجان را به آفریده‌های ادبی شان وارد کنند، پر از آموزه‌های مهم است.
ادگار رایس باروز در ۱۸۷۵ در شیکاگو به دنیا آمد. آخرین فرزند میان چهارپسر خانواده بود و با توجه به شخصیت‌های به یادماندنی زیادی که خلق کرده، بی تردید نمونه خوبی از الگوی خلاقیت ته تغاری‌هاست. او که خالق داستان‌های دنباله دار علمی خیالی زیادی بوده، کارش هنوز هم روی بعضی از بهترین نویسنده‌های معاصر تاثیر می گذارد. با وجود این، در آغاز راه نتوانست شغلی پیدا کند و به تجربه‌های گوناگونی از جمله دامداری و کار برای برادرهایش دست زد. روزی در یک مجله عامه پسند داستانی خواند و به یکی از دوست‌هایش گفت «حتا من هم بهتر از این می نویسم.» دوستش او را ترغیب کرد و نتیجه [بخشی از] تاریخ [ادبیات داستانی] شد.

چهره‌های موسیقی ایران معاصر

 

نویسنده: هوشنگ اتحاد
ناشر: نشر نو
تعداد صفحات: ۶۲۴ صفحه
قیمت: ۶۵ هزار تومان

 

پیش از شروع کتاب، این جمله از تاگور درج شده است: ایران را با موسیقی‌اش شناختم، نظیر این موسیقی را با این وسعت و زیبایی، در هیچ کجای دنیا، تاکنون نه دیده و نه شنیده ام.
مولف کتاب درباره این اثر می‌نویسد: پس از نگارش کتاب پژوهشگران معاصر ایران نوبت به موسیقی‌دانان رسید. ترتیب شخصیت‌های متن براساس تاریخ تولد آن هاست. مبنا را آقا علی اکبر فراهانی سرسلسله خاندان موسیقی و ردیف موسیقی ایران در محدوده یک و نیم قرن اخیر قرار دادم و شخصیت‌هایی را در نظر گرفتم که به نحوی در پیشرفت موسیقی ایران تاثیر گذار بوده اند: موسیقی دان، موسیقی شناس، نوازنده، خواننده، ترانه سرا، سازنده ساز، کارشناس موسیقی و رهبر ارکستر.
عناوین این کتاب، به ترتیب عبارت اند از:
آقا علی اکبر فراهانی معروف به جناب میرزا، آقا غلامحسین معروف به دماغ کج، آلفرد ژان باپتیست لومر، علی اکبر شیرازی معروف به شیدا، میرزا عبدالله، علی خان نایب السلطنه معروف به حنجره دریده، اسدالله اصفهانی معروف به نایب اسدالله، محمدصادق سرورالملک، حبیب سماع حضور، سید احمدخان ساوه‌ای سارنگی، میرزا حسینقلی معروف به جناب میرزا، محمدنصیر حسینی ملقب به فرصت الدوله معروف به فرصت شیرازی و میرزاآقا سید رحیم اصفهانی، غلامرضا مین باشیان معروف به سالارمعزز، مهدی قلی خان هدایت ملقب به مخبرالسلطنه معروف به خانِ خانان، علی خان دولو قاجار ملقب به صفاعلی معروف به ظهیرالدوله، ابوالحسن اقبال آذر معروف به اقبال السلطان، حسین اسماعیل زاده، حسین هنگ آفرین معروف به حسین خان «رِ»، غلامحسین درویش معروف به درویش خان، مهدی صلحی معروف به منتظم الحکما، حاج آقا محمد ایرانی مجرد معروف به حاج آقا محمد، حسین خضوعی معروف به میرزا حسین ساعت ساز، ابراهیم آژنگ معروف به ابراهیم ویولنی، سید محمد صادق شهاب اصفهانی معروف به شهاب چشم دریده، باقرخان رامشگر، اُوانس آبکاریان معروف به یحیی دوم، مهدی نوایی، اسماعیل قهرمانی، تقی دانشور معروف به اعلم السلطان، حسن وحید دستگردی ملقب به سلطان الشعرا، جهانگیر حسام معروف به حسام السلطنه.
اتحاد همچنین درباره این کتاب نوشته است: بنا به توصیه صاحب نظران کوشیده ام کمتر سخن بگویم، مگر به ضرورت و مستند. به طور مثال، هنگامی که منبع مطلبی مقرون به صحت نبوده یا متناقص بوده است، در نقل مطالب نهایت امانت رعایت شده است. از آن جا که طی بیش از ۶۰ سال مطالعه، مطالب اغلب تذکره ها برایم خشک و کسالت آور بوده است، کوشیده‌ام کماکان موضوع را به صورتی متنوع ارائه دهم تا برای خواننده دلچسب باشد و در عین حال، در حد مقدور اطلاعات را به طور کامل در اختیار او بگذارد.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
اعضای هیئت مدیره انجمن اخوت عبارت بودند از: ظهیرالدوله رئیس، سید محمدخان انتظام السلطنه پدر عبدالله انتظام نائب رئیس، سالار امجد، ناظم الدوله، یمین الملک، نظام لشکر، میرزا محمدعلی خان، نصرت السلطان، میرزا علی اکبرخان سروش، میرزا باقرخان، صفامنش، میرزا عبدالوهاب جواهری پدر نورعلی خان برومند، مختارالملک.
ظهیرالدوله، در وسط تالار وسیع انجمن مجسمه نیم تنه مراد اخوان را قرار داد. پیش از افتتاح رسمی انجمن، ظهیرالدوله حدود ده نفر را برای عضویت انجمن اخوت و شرکت در نخستین نشست افتتاحیه آن دعوت کرد. ظاهرا وی عدد صد و ده را که به حروف ابجد، مترادف با نام علی(ع) می شد، برای تبریک و تهنیت انتخاب کرده بود و برابر با آن، صد و ده صندلی یک شکل که نام هریک از اعضای موردنظر وی آن نوشته شده بود.
نشانه ای که وی برای انجمن ابداع کرد، شامل دو تبرزین مقابل هم و کشکول آویخته در محل تقاطع تبرزین‌ها و در پایین کشکول، تسبیحی متصل به انتهای دو تبرزین بود. این نشان به صورت علامت رسمی انجمن باقی ماند…