خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

ایرانیان و اندیشه تجدد/رضا اغنمی

نام نویسنده: جمشید بهنام
نام ناشر: انتشارات فرزان:
چاپ دوم.
تاریخ نشر: ۱۳۸۳ – تهران

در آغاز سلطنت قاجاریان، آغامحمدخان با پس گرفتن اراضی اشغالی از چنگ روسیان، قدرت گذشته را پیداکرده بود اما طولی نکشید به زمان سلطنت فتحعلیشاه جنگ با روس ها آغاز شد. ایران در هر دوجنگ بازنده بود. به گفته تاریخ، باعث و بانی جنگ دوم ایران وروس که بخش بزرگی از حاصل خیزترین مناطق ایراناز دست رفت، فتوای شرعی مجتهدین بود. و همان ها بودند که با تحریک عوام، مسلمین را برعلیه کفاربسیج کردند. در پی آن شکست های ننگین بود که عباس میرزا دست یاری به سوی دولت های کافر دراز می کند.
«عباس میرزا نخست به فکر لزوم ارتش افتاد و از ارتش روس و نظام جدید عثمانی الهام گرفت، اما لباس تازه سربازان ایجاد عکس العمل کرد و گفتند که عباس میرزا می خواهد لباس کفار را به تن مؤمنان کند. …مهمترین اقدام عباس میرزا فرستادن دانشجو به فرنگ بود … ص ۲۳ »
نویسنده کتاب شرحی از اعزام دانشجویان به فرنگ و گزارشی از از نظرات آن هارا درباره انقلاب فرانسه وروابط سیاسی واجتماعی مردم آن سامان را به دست می دهد. سپس اشاره ای دارد به سلطنت محمد شاه قاجار. می نویسد:
«محمدشاه در ۱۸۴۰ با فرمانی مسیحیان را از مزایای حقوقی دیگر رعایای ایران بهره ور ساخت … با صدور این فرمان اجازه ایجاد مدارس مذهبی و سرانجام تآسیس دارالفنون ونشانه هایی از کاهش قدرت روحانیان درسلطنت محمد شاه و اوایل سلطنت ناصرالدین شاه است. صص ۲۷ – ۲۸ .»
بهنام با شرح حوادث آن سال ها اشاره هایی دارد به «مهدی » هائی که درمنطقه پیدا می شوند. مثلا درایران سید علیمحمد باب، درآفریقا «مردی که خودرا از فرزندان عبدالقادر جیلانی می دانست درالجزیره قیام کرد» و«مهدی دیگری به نام عبدالله با لقب بومزه پدیدار شد و مهدی سودانی که با انگلیسی ها جنگید و نیز مهدی های دیگری درمراکش و دیگر جاها. … جماعت زرتشتی در پیشواز پسر زرتشت کاروان به افغانستان فرستادند. در خراسان گروه کثیری چشم به راه خیرالدین نامی نشستند که در پیری در دیگ بخار شده بود و قراربود بار دیگری درسیمای جوانی دلاور و رشید برآید. مردم آذربایجان خبر ظهور مهدی را در گرجستان شنیده بودند … دراویش بشارت می دادند که به زودی آن زمان فرا خواهد رسید که فاصله میان دارا و ندار، میان زبر دست و زیر دست رخت برخواهد بست، اموال اشتراکی خواهد شد. … مهم این که طبق معتقدات شیعیان “هزاره” نیز فرا رسیده بود و امید ظهور امام زمان می رفت. در چنین جوی بود که مکتب شیخی وبابی توانستند رشد کنند. صص ۲۹ – ۳۰»
اشاره نویسنده به جنبش فرهنگی در این فصل نیز خواندنی ست :
«اولین چاپخانه های فارسی که در هندوستان تاسیس شدند با انتشار ترجمه ها کمک کردند. پس ازآن عباس میرزا چاپخانه ای درتبریز دایر کرد. و سپس چند چاپخانه سنگی در تهران شروع به کار کردند. دراین چاپخانه ها چند روزنامه به چاپ می رسید و تعداد قابل توجه از ترجمه ها. ایجاد دارالترجمه رسمی زیر نظر اعتماد السلطنه واقعه مهمی بود. …»
همو می نویسد
« … دیشب سرشام عرض کردم در سلطنت فتحعلیشاه کاغذی ناپلئون به فتحعلیشاه نوشته بود درمسئله مهمی و کسی نبود ترجمه کند همان طور سربسته پس فرستاده شد. حالا چهار پنج هزار نفر درتهران فرانسه دان هستند … بندگان همایون فرمودند آن وقت بهتر ازحالا بود هنوز چشم و گوش مردم این طور باز نشده بود. صص۴۴ – ۴۵»
طبیعی ست که رشد فکری مردم با مطالعه آثار نویسندگان خارجی که توسط ایرانی ها ترجمه شده است، ازآن حالت سکون و سکوت بدر آید. در همین دوران است که روزنامه دولتی به نام “وقایع اتفاقیه” که بعدها با تغییر نام به “روزنامه دولت علیه ایران” منتشر می شود. «این روزنامه ها به وسیله کارمندان عالیرتبه تهیه می شدند. … ناصرالدین شاه همین روزنامه های دولتی را نیز تحمل نکرد … دستگاه سانسور مطبوعات را ایجاد کرد. همه روزنامه ها تعطیل شدند … عمر روزنامه “وطن” به زبان فرانسه نیز ازیک شماره تجاوز نکرد. ص ۴۷ .»
پس معلوم می شود علاقه ناصرالدین شاه به انتشار روزنامه، تظاهر به تجدد بوده. واگرغیر این بود مایه تعجب می شد. این که هنوز جوهر روزنامه ها خشک نشده گرفتار سانسورمی شوند. ولی هرچه بوده دنباله اش گرفته می شود.این یکی ارشگردهای جامعه است وقتی پدیده نوظهوری مقبول طبعش واقع شد، چشم هم چشمی هم که شده، دنبالش می کند.
جمهوری اسلامی با همه خشونتی که در مورد مصرف الکل و دیش های ماهوارهای و … به کار گرفت سرانجام وقتی دید تیرش به سنگ خورده، نه تنها از سختی ها کاست بلکه عوامل خودی را وارد بازار این سودای سودآور کرد.
شروع مهاجرت به خارج در همان سحرگاه شکوفائی فکر، آغاز می شود. روسیه و عثمانی و هندوستان مرکز عده ای از ایرانیان قرار می گیرد که برای نشر افکارناپخته خود به آن کشورها پناه برده اند. آن عده درآشنائی با فضای آزاد، با نشر روزنامه ها و ترجمه کتاب ها و تماس با هموطنان داخل کشور، نقش مهمی دربیداری ایرانیان دارند. قبلا ، یعنی « … درسال ۱۸۳۴ مسیون های آمریکائی به منطقه مسیحی نشین ارومیه رسیدند و مدارس خود را دایر کردند. و سپس لازاریست های فرانسوی از ۱۸۳۷ به بعد در شهر سلماس و روستاهای ارومیه شروع به فعالیت کردند وپس ازآن مسیون های روسی و آلمانی وانگلیسی آمدند.ص۴۸ ۴۹ »
در زمان ناصرالدین شاه مردم با دیدن زنی که طبیب است دچار تعجب می شوند. « … خانم دکترماری اسمیت امریکائی به ایران آمدند. این خانم ۳۴ سال درایران ماند. این بانوی پزشک مردم تهران را دچار حیرت کرده بود و همه می پرسیدند چطور ممکن است یک زن دارای معلومات پزشکی باشد ص ۵۵».
این چند نکته نیز جالب است :
«درهمین دوره کالاهای فرنگی وارد بازارهای ایران شد. … پارچه های فرنگی جای پارچه های ایرانی وهندی را گرفت. مصرف چای و شکر که از ۱۸۵۸ / ۱۲۷۵ اندک اندک جای خودرا درزندگی روزانه ایرانیان باز کرده بود به صورت یک عادت عمومی درآمد. واژه های سماور و استکان اززبان روسی وارد زبان فارسی شد. چای کاروان به جای چای مسکو. … شمع و سپس نفت چراغ نیز از روسیه واردشد و از ۱۹۰۵/ ۱۳۲۳ ق. به بعد چراغ های نفتی شب ها از تاریکی خیابان ها کاستند. ص ۵۶ »
نویسنده اشاره هائی دارد به تشکیل اولین محل عکاسی و سینما که مورد استقبال و درعین حال حیرت مردم واقع شده است.

با انقلاب مشروطیت چهره ایران عوض می شود. اما بحران ها مانع دگرگونی های اجتماعی ست. با شروع جنگ اول جهانی ایران میدان تاخت و تاز بیگانگان شده. استبداد صغیر و فرار محمد علیشاه، کشور بی دولت و بی پناه رها شده به امان خدا تقسم بندی کشور بین روس و انگلیس، نا امنی وهرج و مرج ، قحطی و گرسنگی. فلاکت به اوج رسیده. یحیا دولت آبادی گزارش آن روزگاران تآسف بار را درسفری که از اروپا به ایران برمی گشت و خود شاهد و ناظر آن فجایع ملی بوده، در خاطرات یحیا نقل کرده است.
تقریبا دو دهه بعد ازآن، حوادثی در منطقه پیش می آید که درایران نیز اثر می گذارد. انقلاب اکتبر درروسیه و برآمدن آتا تورک درترکیه. انحلال سلطنت قاجارو برآمدن رضاشاه درایران واصلاحات عمومی آغاز می شود.
نویسنده کتاب درباره اصلاحات آتا تورک در ترکیه که : « … ازمیان بردن قدرت دنیوی خلافت و آنگاه حذف خلافت و اعلام جمهوری به جای سلطنت. دین را ازدولت جدا ساخت. تقویم میلادی راجانشین تقویم هجری قمری کرد. الفبارا تعییر داد. خانقاه ها را بست براهل طریقت سخت گرفت. کوشید زبان ترکی را از لغات عربی و فارسی پاک کند.»، مقایسه می کند با اصلاحات درایران که نشان ازتدبیرو وسعت فکری و عاقبت اندیشی مصطفا کمال پاشا دارد؛ در سنجش با اصلاحات رضاشاه که « … رضاشاه آرامتر عمل کرد و به اروپائی کردن آداب و رسوم و صنعتی کردن کشور قناعت نمود … ص۶۲»
با اشاره به اساسی ترین خدمت رضاشاه نکته جالبی را عنوان می کند.
«مهمترین کار دولت درراه تجدد، جدا کردن امر آموزش و دادگستری از دین بود. ص۵۸.»
نویسنده با اشاره به جنگ دوم جهانی و تلاش های دولت بعد ازملی کردن صنعت نفت سیاهه ای ازعمران و آبادی واصلاحات اساسی کشوررا به طور خلاصه ذکر می کند و می نویسد:
« این توسعه درابعاد اقتصادی خود بسیار موفق بود و در زمانی کوتاه راهی دراز پیمود … با این همه نارضائی وجود داشت … دولت که در نظر آنها نماینده تجدد بود به مخالفت برخاستند و دولت ستیزی مترادف ضدیت با تمدن غرب شد ص ۶۵ – ۶۶.»

درفصل دوم بحث بر سیر «اندیشه ها» ست. اندیشه های متفکرینی مانند آخوندزاده و طالبوف وملکم خان و … درچالش با کهنه پرستی وبحث تجدد فکر دینی که نماینده برجسته ش جمال الدین اسدآبادی ست که می گوید
« …. این مسلمانان هستند که نمیخواهند خودرا با اصول اسلام واقعی و با وضع جدید تطبیق دهند. گناه به گردن اسلام نیست .ص۹۴» وهمو از ” گشودن باب اجتهاد درکشورهای اهل تسنن” جانبداری می کند. درمقابل ملکم و آخوندزاده و هم اندیشان آن ها، با نگاهی ژرف اساسی ترین گرفتاری های دنیای اسلام را مطرح می کنند و می گویند:
« … در سرمشق های اجدادی و در نویدهای تصورات واهی از برای ما به به قدر ذره ای امید نیست راه نجات منحصر به همان راهی است که علوم دنیا برای ما صاف و آشکار ساخته اند. ص ۷۹» و آخوندزاده از نا به سامانی و آشفتگی اوضاع به خشم آمده می گوید :
« … درسراسر دستگاه دیوان یک کتاب قانون نیست و جزای هیچ گناه و اجر هیچ ثواب معین نمیباشد. عقل هرکس هرچند برسد معمول میدارد ص۷۸.» . همو درباره تغییر الفبا که سخت بدان معتقد است می گوید:
«عرب ها خطی را به گردن ما بسته اند که به واسطه آن تحصیل سواد متعارف هم برای ما دشوارترین اعمال شده است . ص ۸۲.»
جمشید بهنام در باره نهضت فکری و به ویژه درباره تجدد دینی درایران، با بررسی آرای اندیشمندان ترکیه و مصر خواننده را با افکار مسلمان ها و ناسیونالیست های ترکیه آشنا می کند. می نویسد:
« … صلاح الدین آکسور سپس به جنوب روسیه رفت و همراه با گاسپرینسکی در راه ترقی اقوام مسلمان ترک فعالیت کرد. در آنجا بود که با بینش غیردینی، آزادی زن ومفهوم نوسازی(مدرنیزاسیون) آشنا شد گاسپرینسکی به او آموخت که باید بیشتر در زمینه فرهنگی تکیه کرد تا سیاسی. آنچه برای آکچور اهمیت داشت سرنوشت ملت ترک بود. وی درکتاب سه سیستم سیاسی تآکید می کند که اصل ناسیونالیسم ترک است و اسلام باید در خدمت آن اصل باشد. … ص ۱۰۲»
احساس مسئولیت متفکران هرکشور درقبال مردم و وطن، نه تنها ضامن بقای استقلال و شرف ملی، بلکه نشانی از بالندگی شعور انسانی و تجلی گاه پیشرفت و آبادی ست. در ترکیه نیز مانند ایران تجدد با پیام های خلاف عادت و سنت، به سنگینی درمیان مردم راه یافت. شکستن سدهای فکری و بیشتر اعتقادی که از دیر باز برذهن مردم چیره شده و قرن ها برآن ها حاکمیت کرده البته که کار آسانی نبوده و نیست. دیرینگیِ افکار غالب معضل جوامع سنتی ست که تا به امروزمطرح است .با این تفاوت که ترک ها در آشنائی با اسلام، دردوران درخشان عثمانی، ازفرهنگ و تمدن غرب نیز سود برده بودند. با این که به گواهی تاریخ «تنظیمات عثمانی با اصلاحات عباس میرزا همزمان است ص ۸۹»، اما تفاوت تآسف بار است آن ها ملیت را اصل قانون زندگی قراردادند و امروزه مالک دینشان هستند .برخلاف ملت ایران، که زیر فشار سلطنت فقهای اسلام تنها پوسته ای از دین را می ستایند و مردان خدا را تخم ابلیس می خوانند.
نویسنده اشاره ای دارد به فخرالدین شادمان و کتاب “تسخیر تمدن فرنگی» ایشان.
«شادمان نخست تمدن فرنگی را می ستاید. شرح و وصف تمدن فرنگی درده کتاب هم نمی گنجد. تمدن فرنگی وارث تمدن یونانی و روم و ایران و عرب و مظهر علم و ادب دنیاست … باید درمقابل علم و ادب و هنرفرنگی سر تعظیم فرود آورد و کوشید تا به اسرار آنها پی برد … اما ازاین به بعد استدلال شادمان ساده لوحانه و مبهم می شود. … باید فارسی یاد بگیریم تا به تسخیر تمدن فرنگ قادر شویم … باید فکلی ها را هم از میان برد. این فکلی ها موجودات خطرناکی هستند که موجب تقلید احمقانه از اروپا میشوند.ص۱۱۸»
چند اندیشگی برخی از فضلای ما هم جای بحث دارد. انگار که افکار خودرا با دماسنج روزانه میزان می کنند و این تجربه را مردم در آستانه انقلاب ۵۷ به تلخی چشیدند. شاعر بلند پایه ای گفت « این که میآید به خدا میماند. بانوی نویسنده ای که مورد احترام جامعه بود گفت دلم میخواد صیغه آقا بشم. نقاش معروف، درودیوار شهر را با تصویر امام درمیان هاله ای از نور خدائی آذین بند کرد . خیلی ها گفتند امام زمان است!» اما، اما طولی نکشید که عظمت خدائی و عدالت امام زمانی، با جنایت های بیسابقه، وجدان های ساده اتدیش ملتی را که بی دریغ؛ دل وجان زیرپایش فرش کرده بودند؛ از تمامی باورهای ایمانی خالی کرد.

درفصل سوم که با تیتر«فرایند نوسازی» شروع می شود نویسنده نگاهی دارد، به اوضاع و تغییرات اقتصادی درکلیت. جائی سخن سنجیده ای دارد می نویسد « درایران علیرغم برخی تجربیات محدود، توجه زیادی به توسعه درون زا نشد و اصولا بُعد فرهنگی دربرنامه ریزی اقتصادی و اجتماعی ایران جای مناسبی به دست نیاورد ص ۱۳۰
فصل چهارم « به سوی تجدد» است. که در رابطه با دگرگونی های اجتماعی ازقبیل تغییرات در خانواده َهای شهری و بالا رفتن میزان جوانان و رفاه نسبی جامعه و نگاهی گذرا ولی دقیق درجامعه شناسی ایران، استقلال زنان درانتخاب مشاغل آزاد ومشارکت آنان در حدمات دولتی و آموزشی، جلب دهقانان و کشاورزان به مراکز صنعتی و حاشیه نشینان شهری؛ و بیشتر تآکیدی ست جامعه شناسانه در تجزیه و تحلیل تجدد.
کتاب با این پیام که راوی آگاهی و افکار پیشرفته نویسنده است به پایان می رسد:
« … مراد غربی شدن نیست بلکه آمادگی برای زندگی در جهان امروز است با تآکید بر هویت فرهنگی خود و با مردم زمانه “معاصر” بودن.

مرز (رمان)/رضا اغنمی

نام کتاب: مرز (رمان)
نام نویسنده: مسعود کدخدایی
طرح جلد: قادر شافعی
چاپ نخست ۱۳۹۷(۲۰۱۸)
ناشر: دیارکتاب. کپنهاک.

کتاب خواندنی رمانی ست پُربار شامل ۲۸ فصل که در ۲۹۵ صفحه، سرگذشت برخی از فراریان بیگناه ازخاک وطن را با زبانی پخته وروان درآیینه ی زمان روایت می کند.
دراین بررسی، برخی ازفصل های کتاب مورد بررسی و معرفی قرار گرفته است.
سرآغاز سخن با خاطره شروع می شود. اما تنها خاطره نیست. مخلوطی ازحواث روزانه با پیچیدگی های ماهرانه که خواننده را درسراب خاطره ها با وقایع زمان درگیر می کند ونمی تواند کتاب را از خود دور کند.
راوی اثر، ظاهرا بهرام است و کدخدانی درنقش بهرام آموزگار. اما خواننده کم کم با پشت سرگذاشتن روایت ها با حضور کتایون نیز آشنا می شود که همو، درمقام همسر بهرام، در بیشتر صحنه ها از راویان این اثراست.
زیرزمین خانه را برق کشی کرده باچهازلامپ درچهارگوشه اش زده :
«تا همه چیزهارا به روشنایی بکشانم و به روشنی ببینم. البته اگربه خاطر دخترم سایه نبود. حالا هم به سراغ این انبار خاطرات نمی آمدم».
بلاقاصله از”چیزهای” زیرزمین می گوید و از اهمیت آنها که: «تاریخ زندگی مرا بازگو می کنند».
چیزهای زیرزمین را یادآور می شود که عبارتند از:«پناهندگان خاورمیانه». «فراریان ایرانی” و داستان صدها فراری از وطن، مثلا :«فرار من دراین جزوه هست!»
با این پیام، سانسوروخفقان حکومت زمان را، نه تنها با مخاطبین درمیان می گذارد بل که روایتگر صادق حوادث تاریخ کشوربه آیندگان نیز می باشد. و خواننده با احساس خوشی ازپاکی و صفای گفتاری آقا “بهرام آموزگار وخانم کتایون”، می خواهد هرچه زودتربا مرز هایی که آن دو گشوده اند آگاه شود.
بهرام با ترک کتایون و دخترش سایه، درسی ام شهریورهزاروسیصد وشصت وشش درتهران، از وطنش فرار می کند. همسرش کتایون به بدرقه اوآمده :
«زن وشوهرهستیم. نمی شد بوسید درآنجا که جنگیدن آزاد بود بوسیدن جُرم».
ازگرفتاری ها و تحت تعقیب بودن دوستان سازمانی می گوید وازاین که خودش تاحالا گرفتارنشده : «که ازسال پنجاه وهفت به بعد دیگرشانسکی بوده اگرمن و خیلی های دیگر هنوز زنده مانده ایم»
توسط قاچاقچی ها عازم ترکیه می شود. ازهمراهانش می گوید جزئیات آن مسافرت دردناک را شرح می دهد.
نویسنده، درهریک ازفصل روایت ها، یا رعایت داستان، درداستان با شگردی هنرمندانه، مخاطبین خود را با گوشه هایی ازوقایع زمان و خاطره هایش آشنا می کند.
بهرام ازخود می گوید. در انقلاب سال پنحاه وهفت بیست و چهارساله بوده وحالا که ازوطن درحال فرار است:
«زمانی که ایران را به سوی ناکجا آباد ترک کردم سی و سه سالم بود».
ازجوانی و نوزده سالگی اش می گوید که خودسازی می کردند با همایون و احسان و کاوه:
«که شب ها درپشت درهای بسته نوشته ها را می خواندیم که بی ذره بین نمی شد آن ها را خواند. جزوه های انقلابی را ریز می نوشتند و درکاغذ بسیار نازک تا کم جا بگیرند . . . بلندی دیوارهای زندان و خشونت شکنجه گران جلوی چشممان می آمد، اما باخواندنشان ترسمان می ریخت وشجاعت به جایش می نشست».
درفصل چهارم۰بهرام باخود خلوت کرده، بانگاهی به گذشته ی خود، ازفعالیت ها و آرمان های خود می گوید و تجربه هایش:
«ما آموزش دیده بودیم تا خراب کنیم. ما ساختن نیاموخته بودیم. فدایی می خواهد بمیرد تا پس ازاو دیگران بیایند و بسازند. او نمی خواهد زنده بماند و بسازد».
وسپس، بهت زده، اما با حس قوی با فریادی پیچیده دردرون زخمی اش، از دردِ ریشه دار فرهنگی پرده برمی دارد و می پرسد:
این چه بود که خراب کردن را برای ما خجسته کرده بود؟
به هشیاری، انگیزه ی آفت های ملی را درک کرده است.
نویسنده، با آوردن اظهار نظربهزاد، ازپاسخ صریح پرهیز می کند. اما درادامۀ روایت سرنخی از رسوم جاری آفت های کهن را یادآور می شود:
«سیاستمداران و برتخت قدرت نشستگان کشورهایی چون کشورمن بیشتر ازهرچیز با نوشتن سر ستیز دارند».
ازسختی راهپیمایی در کوهستان ها درشب سیاه، سرد سوزان وگذشتن از تپه ماهورها دربیراهه های ناهموار بین ایران وترکیه، ومخفی شدن سه ساعته در خندقی شیب دار با دومترگودی، تابش نور ماشین آشنا، به بالاسرخندق نشینان ونشستن درماشین که هرلحظه خطرچپه شدن ونفله شدن می رفت، سایه ی شوم مرگ در بالاسرشان بیم و هراس نابودی را بردل ها افکنده بود سخن رفته، که خواننده را سخت پریشان می کند. سرانجام انتقال آن ها به خانه ای که:
«چیزی به صورتم خورد. خودم را پس کشیدم وروی نفر پشتی که داوود بود افتادم. بار دیگر که با ترس و لرز دستم برای جستجو جلوبردم، دُم حیوانی به دستم آمد که صدایش درآمد. مو… یک گاو! کمی آرام شدم. حالا می دانستم که دریک طویله هستیم!».
نویسنده، بنا به سبک روایت های دلنشین خود، ازخاطره هایش می گوید از زبان پدرش. وچقدر به بجا، برای مخاطبین که لحظاتی ازسیاهی غم واندوه سنگین فرارهراسناک از”وطن” می رهاند و به مجلس انس و الفت وخاطره گویی های شیرین ودلنواز می برد. دراین خاطره گویی با این که پدر در مقابل سخنان درست و محکم راوی، از پاسخگویی درمانده با گفتن «شب بخیر» مجلس را ترک می کند، وپس ازآن: «دیگرهیچ وقت نشنیدم که او ازاصالت خانواده ی «آموزگاز» چیزی بگوید».
از دخترش سایه می گوید. شوهری دارد به نام مارتین که سیاهپوست است. همو با داشتن شوهر عاشق پاتریک می شود. «پس ازجدایی ازمارتین با پاتریک دوست می شود.» اشاره ای دارد به حاملگی سایه که نمی دانند ازکدامین مرد بچه دارشده.
«رابطه من و کتی کجا و این رابطه ها کجا! دنیا عوض شده است. دنیا عوض می شود. خاطره ها این ها را خوب نشان می دهد».
فصل ششم: گروه فراریان همراه قاچاقچیان در محلی نزدیک به مرز ترکیه با پنج مرد مسلح که همگی کُرد زبان بودند برخورد می کنند. آن عده که:
« می گویند بسیجی هستند وباید ما را به پاسگاه مرزی ببرند».
پس از بگومگوها و چانه زدن ها، نویسنده می گوید:
«من که از مارکسیسم بیشتر ازهر چیز به اصل زیربنایی بودن اقتصاد باور داشتم، تصمیم گرفتم قدرت پول را آزمایش کنم. گفتم پولی بگیرید وما را ندید بگیرید. باشنیدن این حرف، آن پاسداران مرز پُرگهر حلقه را ازدورمان برچیدند و چند قدم آن سوتر حلقه ی خصوصی خودشان را تشکیل دادند، پس ازمدتی پچ پچ گفتند که این کار چهارصد هزار تومان خرج بر می دارد».
هرکس هرپولی که داشته بیرون می ریزد جتی «بلدچی هاهمکار قاچاقچی ها» نیز هرچه پول داشتند روی هم می ریزند یک دهم مبلغ درخواستی آنها نمی شود. بسیجیان به نصف درخواستی یعنی دویست هزار تومان تخفیف می دهند. آن عده درمانده هرچه که برای روزمبادا پنهان کرده بودند، از گردن بند و جواهربیرون آورده به آنها می دهند. بسیجیان پس از گرفتن پول وجواهرات قانع نشده به بازرسی بدنی آن ها می پردازند. که با تهدید وتوهین همراه بوده. پس از لخت کردن دارایی آن ها و اظمینان ازاین که آهی دربساط ندارند که با ناله سودا کنند، مهربان شده! راه را نشان می دهند که به سمت مرزبازرگان منتهی می شد.
نویسنده، باشنیدن صدای کامیونی با بارسنگین که به کُندی درحال حرکت بود و نزدیک ش می شد، در آن سرمای نفس گیر به شدت کلافه شده، من خواننده را ازلندن، ازهوای خوش آفتابی، به روزهای شوم بهمن پنجاه وهفت پرت می کند. خاطره ای می گوید که شنیدنی ست:
«رفته بودیم سلاح هایی را بیاوریم که دربهمن پنجاه و هفت ازپادگان مصادره کرده و در جنگل چال کرده بودیم. ما به آن کارمان می گفتیم “مصادره”. کسانی که خواستند جلوی این کاررا بگیرند ومهدی [نگهبان ارتشی ی اسلحه خانه] را کشتند به آن می گفتند «دزدی وغارت». وعده ی دیگری نامش را گذاشته بودند «غنیمت». والبته همه ایرانی بودیم. چه شدند آن ابزارجنگ؟ ما آن هارا تحویل مسئولی دادیم تابه بخش نظامی سازمان تحویلشان بدهد . . . . . . آمده بودیم جهان بهتری بسازیم چه شد که ساخته های بسیاری راهم خراب کردیم».
انگار، تاریخ جهل ونادانی ملتی غرق اوهام ومعتاد به نیندیشیدن در “زمان” را، دربامسرای وطن به صدا درآورده است و فریاد بیداری می کشد!
درهمین فصل نویسنده، بامنِ درون ش خلوت کرده و به درد دل نشسته است می گوید:
«عجب اسیر این خاطرات شده ام! البته سال هاست که در چنبره ی دست های بی شمار اختاپوس خاطرات گیر کرده است و دست و پا می زنم اما رها نمی شوم. ولی خوشحالم که دراین یادداشت ها به جزئیاتی بر می خورم که آن زمان نمی دانستم چه اندازه مهم هستند».
پیام خردمندانه وبسی انسانی ست که با صفای باطن با مخاطبین درمیان گذاشته است.
بامشاهده ی کوه آرارات درترکیه، که به روایت کتاب مقدس :
«خدا آن را مرزخشکی وآب قرارداد. کشتی نوح را برآن نشاند؛ مرزی که اگر خدا ازآن می گذشت، ازخیر انسان گذشته بود».
آن عده فراریان از خاک وطن، وارد خاک ترکیه می شوند.
فصل هشتم نویسنده، توسط اسکایپ تصویر دخترش را که درسانفرانسیسکو زندگی می کند، دیده که شاد و شنگول است وبا او صحبت کرده است. با حس عاطفی پدرانه ازارزش های زندگی روزانه می گوید وهمخوان با زمانه. در فصول گذشته جایی اشاره کرده است که دخترش سارا هجنسگراست. انگیزه ی شادی دخترش را درک کرده که ناشی از زندگی مشترک با یک همجنسگراست.
دربستر روایت، بانگاهی به گذشته های دور تاریخ تکامل “انسان” را به درستی مطرح می کند:
«ارزش های هردورانی برای همان دوران است . . . رابطه های جنسی هم همین جوراست . . . مگرحضرت ابراهیم با سارا که خواهر ناتنی اش بود ازدواج نکرده بود؟ یا مگر ما ایرانیان درزمان هخامنشیان واشکانیان وساسانیان باخواهران ومادران و دختران خودمان ازدواج نمی کردیم؟».
وسپس داستان آمدن دوفرشته ازطرف یهوه [خدای یهود] در هیئت دو مرد زیبا نزد حضرت لوت را مطرح می کند. که کنعانیان با دیدن آن دو فرشته زیبا:
«خواستند آن ها را ببرند وبگایند. حضرت لوت به آن ها گفت من دودختر باکره دارم آن ها را ببرند و هرچه می خواهند با آن ها بکنند اما با این دونفر کاری نداشته باشند. . .».
لوت با دودختر وزنش ازشهرسدوم بیرون می زند به این بهانه که خداشهررا برسرگناهکاران خراب می کند. زنش تبدیل به نمک می شود. لوت می ماند و دودخترش :
«دردوشب پیاپی دخترانش اورا خوب مست می کنند وبه نوبت با او می خوابند تا ازاوبچه دارشوند و نژادشان پایداربماند».
باجوانی شیک پوش ترک زبان که راننده ماشین بود درخاک ترکیه به “دوغو بایزید” می رسند ودر خانه ی امنی ساکن می شوند. با مشاهده صاحبخانه که زن جوانی ست:
«بادیدن ساق پاهای لختِ این زن قلب من به طرز عجیبی شروع به زدن کرد. نُه سال بود که گیسوان افشان وآزاد و ساق پای زیبای بی جوراب زن غریبه ای ندیده بودم! دوست داشتم ازخوشی فریاد بزنم دیگرباورم شده بود که درکشوردیگری هستم».
نویسنده،از این که قاچاقچی قول داده تا هفت هشت روز دیگر پاسپورت ها را حاضرخواهد کرد، خوشحال می شود اما بلافاصله با دلخوری وانتقاد شدید از نادرستی های آن عده این فصل نیز به پایان می رسد.
درفصول بعدی، بیشتر اوقات درخانه ای به گونه ای زندانی شب و روز می گذراند. تا قاچاقچی پاسپورت او را می آورد. می بیند تاریخ تولد با ده سال اختلاف اشتباه است و هم اعتبار پاسپورت که دوماه پیش باطل شده است. برآشفته شده می گوید:
«مردحسابی آن همه پول گرفته ای و نزدیک به دوماه است مرا این جا حبس کرده ای وآن وقت این را به دست می دهی».
بگومگو به جایی نمی رسد. چند روزبعد همراه یکی بااتوبوس، دوغوبایزیدرا به قصد استانبول ترک می کند:
« سخت بود باورکنم که دارم ازاسارت رها می شوم».
درفصل دوازدهم به استانبول می رسد. به ادرسی که داشته به دوستان هموطن ملحق می شود.
درفصل شانردهم . ازآتش زدن سه نفرایرانی در مقابل مرکز “یوان” خبر می دهد. رفیفش می گوید من اورا می شناختم همشهری بودیم و همکلاس نمی دانم به مادرش چه بگویم.
مسافری که دراتوبوس باهم آشنا شده اند و ازتهران می آمده حادثه ی وحشتناک دیگری را برای نویسنده روایت می کند:
«می گفت همه چیز گران شده و خودش شاهد بوده که پاسداران در فرودگاه مشغول تفتیش مردی بوده اند که با سرعت کلت یکی ازآن هارا کشیده و فوری به مغز خودش شلیک کرده است».
نویسنده، فصل هایی چند از سختی ها وپریشانی ها که درترکیه متحمل شده را، آمیخته باخاطره های تلخ و شیرن روایت می کند.
درفصل بیست ودوم، خواننده، نویسنده را درفرودگاه استانبول می بیند که درانتظارهمسرودخترش
به پله های هواپیما چشم دوخته و از تآخیر آن ها به شدت نگران است که ناگهان:
«اول لبخند اکبررا دیدم و درامتداد نگاهش چشمم به کتی وسایه افتاد که داشتند ازپلکان هواپیما پایین می آمدند. . . . اکبر او را بغل کرد ومن کتایون را بغل کردم. خستگی سنگینش کرده بود. اولین چیزی که تشخیص دادم همین بود».
ازنوه اش می گوید وعلاقه ی خودش به گلوبالیسم:
«باآداب ورسوم نیاکان سیاهش هم بزرگ نخواهد شد. اما من دوستش دارم ازگلوبالیسم خوشم می آید. بدجوری مرزهای ملی وقومی و قبیله ای ونژادی را درهم شکسته است».
فصل بیست وهشت که پایان کتاب است با ازسرگذراندن حوادث گوناگون وبسی خواندنی و پندآموز، عازم دانمارک می شوند. می نویسد:
ساعت پنج عصر سوار یک هواپیمای کوچک از شرکت اس آ اس شدیم. همه چیز آرام و تمیز بود. توی سالن ترانزیت کپنهاک، شهاب وبهزاد منتظرمان بودند. چند نفر ازهمراهانمان را به شهری در غرب دانمارک بردند».
سپس توضیح می دهد که آن هارا به یک کشتی برده واطاقی دراختیارشان می گذارند. باکمک شهاب به عنوان مترجم کلیه اموررفاهی و آموزشی زبان وکمک های ضروری ان ها فراهم می شود.
رمان خواندنی بسته می شود.

بازارچه کتاب نقاش سکوت دیو/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

دیو
نویسنده: والتر دین‌مایرز
مترجم: شیدا رنجبر
ناشر: نشر پیدایش
قیمت: ۳۶ هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۲۸ صفحه
نسخه اصلی این‌رمان در سال ۱۹۹۹ با عنوان «monster» چاپ شد که جایزه مایکل ال‌پرینتز، دیپلم افتخار جایزه کارتاکینگ و نامزدی بخش نهایی جایزه کتاب ملی آمریکا را برای نویسنده‌اش به ارمغان آورد. ویراست اول ترجمه پیش‌رو از این‌کتاب هم در سال ۸۴ با نام «دیو» منتشر شد.
رمان پیش‌رو درباره نوجوان سیاه‌پوستی به‌نام استیو هارمون است که به جرم قتل در زندان به سر می‌برد. بسته به نتیجه محاکمه، شاید استیو تا آخر عمرش مجبور باشد در زندان بماند. او در این مکان محدود، با نوجوانان و جوانان بزهکار دیگری هم آشنا می‌شود.
والتر دین‌مایرز نویسنده این‌کتاب، خود از مولفان سیاه‌پوست آمریکایی است که متولد سال ۱۹۳۷ و درگذشته به سال ۲۰۱۴ است. این‌نویسنده یکی از نویسندگان سیاه‌پوست ادبیات معاصر کودک و نوجوان آمریکاست. متن رمان «دیو» نوشته‌های روزانه‌ای است که استیو هارمون در زندان و در حالی که در انتظار محاکمه و جلسه دادگاه است، نوشته شده‌اند.
در قسمتی از این‌کتاب می‌خوانیم:
پنج‌شنبه نهم ژوئیه
دوشیزه ابراین می‌گوید این جو بدی که به ضد من است، واقعا ناامیدکننده است. فکر نمی‌کنم دادستان بداند که اسوالد واقعا چطور آدمی است؛ فکر نمی‌کنم بداند من هم چطور آدمی هستم، یا اصلا اهمیت بدهد.
امروز صبح حکم یکی از بچه‌های سلول بغلی را صادر می‌کنند. اسمش «آسی» است. به همه می‌گفت برایش مهم نیست در موردش چه می‌گویند. از یک نفر که چک و سفته می‌خرید، دزدی کرده بود و با تبر زخمی‌اش کرده بود. می‌گفت: «تنها کاری که می‌تونن بکنن اینه که بندازنم تو زندون، اما روحمو که نمی‌تونن تسخیر کنن.»
می‌گفت به آن پول احتیاج داشته و به محض اینکه بتواند روی پاهای خودش بایستد، پسش می‌دهد. می‌گفت خدا او را درک می‌کند و حتما به او فرصت می‌دهد تا کارش را جبران کند. بعد هم زد زیر گریه.
گریه‌اش به من هم سرایت کرد. دوشیزه ابراین گفت قاضی می‌تواند مرا محکوم به بیست و پنج سال حبس کند. اگر این کار را بکند، دست‌کم بیست و یک سال و سه ماه باید این تو باشم. حتی فکرش را هم نمی‌توانم بکنم که این مدت طولانی را اینجا باشم. برای همین بود که من هم گریه‌ام گرفت.
وقتی داشتم لباس می‌پوشیدم، احساس کردم معده‌ام ناراحت است. مامان برایم پیراهن تمیز و لباس زیر آورده. می‌توانم تصورش که توی آشپزخانه پیراهن را اتو می‌کند. آن‌قدر در مورد وضعیت خودم و اینکه بالاخره چه به سرم می‌آید و این‌جور چیزها فکر می‌کنم که دیگر زیاد به فکر خانواده‌ام نیستم. می‌دانم که مامان دوستم دارد، اما نمی‌دانم در موردم چه فکری می‌کند.
به‌ آقای نزبیت هم فکر می‌کنم. عکس‌هایش را وقتی می‌خواستند به هیات‌منصفه نشان بدهند ندیدم اما کمی بعد، وقتی آنها رفتند، دوشیزه ابراین عکس‌ها را گرفت و روی میزی که جلو من بود گذاشت. می‌خواست از آنها یادداشت بردارد. اما مطمئنم می‌خواست من هم آنها را ببینم. من هم دیدم. پای راست آقای نزبیت به بیرون پیچیده بود. دست چپش بالا بود و از آرنج تاب خورده بود، برای همین انگشت‌هایش به کنار سرش رسیده بودند، چشم‌هایش هم نیمه‌باز بودند.

نقاش سکوت
نویسنده: الکس میکلیدس
مترجم: سامان شهرکی
ناشر: خزه
تعداد صفحات: ۳۲۸ صفحه
قیمت: ۴۵هزار تومان
هنوز هم قصه‌گویی، جذاب است و مخاطب را با خود همراه کند. از همین روی است که در ادبیات جهان، بازگشتی جدی به سمت قصه گفتن دیده می‌شود؛ چراکه نویسندگان به فراست دریافته‌اند که اصل اول هر داستانی، لذت بخشیدن و سرگرم کردن مخاطب است. البته که آنها در این میان از طرح مسائل عمیق بشری هم غفلت نمی‌کنند. رمان «نقاش سکوت» را می‌توان در ادامه همین نهضت قصه‌گویی دانست؛ چراکه الکس میکلیدس، همچون نیاکان قصه‌گویش در «هزار و یک شب»، ماجرایی را برای مخاطب تعریف می‌کند که تودرتو و لایه‌لایه است و سرشار از حس تعلیق و اضطراب. بدین ترتیب، خواننده‌ای که نقاش سکوت را به دست می‌گیرد، دیگر نمی‌تواند به سادگی آن را به زمین بگذارد یا در این میان، گوشه‌چشمی هم مثلاً به تلویزیون داشته باشد. او همراه با شخصیت‌های این کتاب، پای به جهانی غریب می‌گذارد که هر لحظه‌اش آبستن حادثه‌ای تازه است. در واقع، «نقاش سکوت» را می‌توان رمانِ هیجان و نفس‌های بریده دانست؛ ماجرای خشم و بی‌رحمی زنی علیه معشوق خودش، روان‌پزشکی که می‌خواهد سر از راز این خشم دربیاورد و آدم‌هایی که در تقلای جدا کردن نخ‌هایشان از این کلاف پیچیده هستند.
الکس میکلیدس، نویسنده این رمان، اصالتی یونانی دارد و در «نقاش سکوت» فاجعه‌ای امروزین را با تئوری‌های روان‌شناختی و اساطیر یونانی درهم آمیخته است. از همین روی است که مجله اینترتیمنت ویکلی درباره این رمان گفته است: «یک هیجان تازه و فراموش‌نشدنی. ترکیب تعلیق‌های هیچکاک، طرح‌های آگاتا کریستی و تراژدی‌های یونان باستان.»
«نقاش سکوت» را می‌توان کتاب اولین‌ها نامید؛ اولین رمان الکس میکلیدس از همان هفته اول انتشار در صدر فهرست پرفروش‌های نیویورک تایمز قرار گرفت و بعد از گذشت هفته‌های اول، همچنان رتبه نخست را به خود اختصاص داد. کتاب داستان‌نویسی که پیش از این به عنوان نویسنده فیلمنامه «شیطانی که می‌شناسی» برای خود اسم و رسمی پیدا کرده بود، هنوز هم رکورد کتاب‌های جنایی را جابه‌جا می‌کند. تا جایی که مجله تورندایک پرس پیش‌بینی کرده است پرفروش‌ترین کتاب فصل امریکا «نقاش سکوت» باشد.
این رمان از بدو انتشار، با اقبال و استقبال شایانی از سوی منتقدان و همچنین عامه کتابخوانان مواجه شده است. چنانکه ای.جی.فین نویسنده کتاب مشهور «زنی پشت پنجره» درباره آن گفته است: «یک داستان مهیج واقعی». البته که تعریف‌ها و استقبال‌ها از «نقاش سکوت» بیش از اینهاست؛ مثلاً لی چایلد، نویسنده و فیلمنامه‌نویس سبک جنایی درباره‌ی آن گفته است: «تعلیقی جمع و جور و بی‌نقص.» این هم نظر دیوید بالداچی، نویسنده و فیلمنامه‌نویس امریکایی درباره این رمان است: «یک داستان رازآلود، روان‌شناختی و کاملاً اصیل.»

سفرنامه همسر عمادالملک به مکه
گردآورندگان: نادر پروانه و زهرا موسیوند
ناشر: انتشارات مورخان
قیمت: ۲۰ هزار تومان
تعداد صفحات: ۱۱۸ صفحه
کتاب «سفرنامه همسر عمادالملک به مکه» با عنوان فرعی «روزنامه‌ سفر خیریت اثر سرکار نوابه علیه عالیه حاجیه شاهزاده خانم به مکه مکرمه» است. این شاهزاده خانم قاجاری سفر خود را از چهارشنبه بیست و یکم شعبان‌المعظم سال ۱۳۰۳ق شروع می‌کند و در یازدهم ذیحجه سال ۱۳۰۴ ق به طبس برمی‌گردد.
این کتاب پس از مقدمه، دربردارنده متن سفرنامه، ذکر احوال و حرکت از طبس، ورود به عراق و زیارت عتبات عالیات، ورود به عربستان و زیارت مکه و مدینه، بازگشت به عراق و بازگشت به ایران است. در پایان نیز منابع و نمایه آمده است.
این سفرنامه در فهرست نسخ خطی سازمان اسناد و کتابخانه ملی با عنوان قراردادی «روزنامه سفر مکه» آمده است. به گفته گردآورندگان کتاب آنچه که در وهله اول مهم بوده، عنوان کتاب است. همچنین از یک سو به نظر می‌رسید که این عنوان بسیار کلی است و از سویی دیگر نام نویسنده سفرنامه نیز مشخص نشده است. از این رو با توجه به اطلاعاتی که می‌توان به دست آورد، دو راه وجود داشت؛ نخست عنوان سفرنامه دختر مبارک‌میرزا و دوم سفرنامه همسر عمادالملک. با توجه به دلایلی، راه دوم برگزیده شد. مبارک میرزا اگرچه پسر محمود میرزا قاجار و در واقع نوه فتحعلی‌شاه است؛ اما گویا در قم ساکن بود و به ویژه در دو دهه اواخر عمر خود به خدمات دولتی کمتر اشتغال داشت.
از سویی دیگر عمادالملک برای مدت‌ها حاکم تون و طبس بود و ناصرالدین شاه در ازدواجش با این شاهزاده خانم دخیل بود. همسر عمادالملک بیش از هجده سال از ورودش به طبس می‌گذشت که تصمیم به این سفر می‌گیرد و در واقع در مدت این هجده سال، هیچ ملاقاتی با پدرش نداشته است و از آنجایی که مادرش نیز با او در طبس و در خانه عمادالملک زندگی می‌کرده، پدرش زن دیگری نیز اختیار می‌کند. لذا طبیعی است با توجه به این توضیحات برگزیدن عنوان همسر عمادالملک مناسب‌تر و گویاتر از دختر مبارک‌میرزا باشد.
این نسخه از سفرنامه همسر عمادالملک به عنوان تنها نسخه موجود شناخته شده، به شماره بازیابی ۱۸۴۲۲-۵ در سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران موجود است. تحریر و کتابت این اثر در سال ۱۳۱۷ ق توسط یکی از کاتبان محلی به نام میرزا محمدعلی بن محمدجعفر موسوی انجام شده و حاشیه‌های آن نیز توسط ابوالقاسم عمادالممالک در ذیحجه ۱۳۱۷ ق نوشته شده است.
نوع کاغذ این نسخه، فرنگی نخودی روشن و در ۵۷ برگ، ۱۶ سطری و در قطع ۱۴۲*۲۲۰ است. کاتب از خط نستعلیق تحریری استفاده کرده و تزئینات آن شامل نشان‌ها به سرخی مجدول به دو قلم سرخ و آبی است. جلد آن تیماج یک لا قهوه‌ای ضربی با خطوط هندسی حاشیه ضربی و اندرون کاغذ آبی، و در لبه برخی اوراق متن پارگی وجود دارد.
گردآورندگان این سفرنامه بر این باورند که سفرنامه همسر عمادالملک به چند دلیل دارای پیچیدگی‌های خاصی بود. نخست آنکه این سفرنامه توسط یک شاهزاده خانم قاجاری نوشته شده است که اگرچه اهل فضل و ادب بود؛ اما جمله‌های نامفهوم و اغلاط املایی فراوانی داشت.
دوم اینکه میرزا محمدعلی موسوی که تحریر این سفرنامه را برعهده داشته است علاوه بر اینکه یک کاتب محلی است، چندان جایگاهی در میان کاتبان دوره قاجار ندارد. سومین ویژگی که اهمیت بسیار دارد، حاشیه‌هایی است که توسط ابوالقاسم عمادالممالک نگاشته شده و در بیشتر موارد به نوعی تصحیح انجام داده است. با وجود این، باز به موارد فراوانی برخواهیم خورد که نیاز به تصحیح دارد.
گردآورندگان کتاب می‌گویند: «چند روش برای تصحیح این اثر مدنظر بود. در نهایت از میان روش‌های مختلف، شیوه تصحیح حاضر انتخاب شد. در این روش حاشیه‌های ابوالقاسم عمادالممالک با علامت اختصاری «ما» یعنی مصحح اول ذکر شد و سایر موارد به صورت «مد» یعنی مصحح دوم آمده است. این نوع استفاده از دو علامت اختصاری «ما» و «مد» بدان دلیل بود که تفکیکی بین حاشیه‌های مصحح اول و دوم صورت گیرد و در بعضی موارد، اشتباهات مصحح اول نیز اصلاح شود.
همچنین سعی شده تا با استفاده از منابع دست اول تاریخی، توضیحات لازم ذکر شود و به همین دلیل بیشترین تاکید مصححان بر منابع سفرنامه‌ای و جغرافیایی بود. در گویاسازی بسیاری از منازل این سفر، به ویژه در مناطق کویری و خارج از ایران با کمبود منابع مواجه بودیم و از سویی دیگر تعداد زیادی از این منازل دیگر وجود خارجی ندارند و حتی در سفرنامه‌های این دوره از آن‌ها با عنوان مکان‌های مخروبه یاد شده است. این امر سبب شد تا از سفرنامه‌های حج مدد جوییم.

دختر جوان و همسر خیالیش
نویسنده: جولیا کوئین
مترجم: محمد پوررکنی
ناشر: انتشارات علمی‌
تعداد صفحات: ۲۷۸ صفحه
قیمت: ۳۲۵۰۰ تومان
رمان «دختر جوان و همسر خیالیش» ماجرای دروغی را روایت می‌کند که دختری جوان برای رسیدن به هدفش و گذشتن از مسیر فعلی زندگی‌اش آن را بیان می‌کند. سیسیلیا هارکورت بین دوراهی زندگی قرار می‌گیرد؛ باید بین زندگی در کنار عمه‌اش و ازدواج با یکی از اقوام حیله‌گر خود، یکی را برگزیند اما او تصمیم می‌گیرد راه دیگری را پیش بگیرد؛ هارکورت در پی یافتن برادرش که در جنگ مصدوم شده و آسیب دیده است به دوست برادرش ادوارد راکسبی، افسری جوان و جذاب می‌رسد. راکسبی بیهوش است و به کمک سیسیلیا نیاز دارد، این دختر با خود عهد می‌بندد که جان این سرباز را نجات خواهد داد. همچنین در این داستان ما با اسراری مواجه می‌شویم.
قسمتی از این رمان که نخستین‌بار در سال ۲۰۱۷ چاپ شده است: «و آنگاه یک روز که توماس بیرون بود و ادوارد داشت در اتاق مشترک‌شان استراحت می‌کرد، ناگهان دید که دارد به سیسیلیا فکر می‌کند. هیچ چیز غیرعادی نبود. با توجه به این که هرگز همدیگر را ندیده بودند، به مراتب بیش از حد انتظار به خواهر بهترین دوستش فکر می‌کرد. اما بیش از یک ماه از آخرین نامه‌اش می‌گذشت، که وقفه‌ای برخلاف روال طولانی بود و ادوارد داشت کم کم نگران او می‌شد، گرچه می‌دانست این تاخیر به احتمال قریب به یقین به خاطر بادها و جریان‌های اقیانوسی باشد. پُست فرا اطلس اصلا قابل اعتماد نبود.» (صفحه ۱۲۱)
جولیا کوئین زاده سال ۱۹۷۰، نویسنده آمریکایی است و تاریخ هنر را در دانشگاه هاروارد آموخته است. بنا بر اعلام ناشر ترجمه رمان «دختر جوان و همسر خیالیش»، رمان‌های این نویسنده تاکنون به بیش از ۳۰ زبان دنیا ترجمه شده‌اند و نام او تا به حال ۱۹ بار در فهرست نویسندگان پرفروش «نیویورک تایمز» قرار گرفته است.

«میوه کال الهام…» لیلا سامانی

شروع واپسین‌ماه تابستانی و نجوای نسیم پاییز در گوش طبیعت، هنگامه‌ای‌ست برای یادآوری پایان تعطیلات تابستانه‌ی مدارس. موسمی برای از سرگیری نظم آموختن و انضباط بالیدن. نشستن پشت نیمکت‌ کلاس درس، قدم زدن در راهرو مدرسه، دویدن در حیاط‌ و مسیر راه و ماجراهای بی‌آخر این مجلس کودکانه، آبستن حوادث اغواگری‌ست که از دید نویسندگان ادبیات داستانی هم دور نمانده است. هر کودک مدرسه‌ای مخزن اسرار فراوانی‌ست که شاید پدر و مادرش هم تا ابد از آنها بی‌خبر بمانند. با هم نگاهی می‌کنیم به برخی از شخصیتهای داستانی اهل مدرسه:

۱– جیمز استیرفورس در «دیوید کاپر فیلد» اثر چارلز دیکنز
استیرفورس، دانش‌آموز محبوب مدرسه‌ی «سالم هاوس» است، او جوانی زیبا و با کاریزماست که نه تنها ستایش دانش‌آموزان دیگر، که توجه مدیر خشن مدرسه، آقای کراکل را هم برانگیخته‌است. او به بیماری بیخوابی مبتلاست و فکر و اندیشه‌اش با وجهه‌ی یک شاگرد درخشان سازگار نیست. او محرم راز و معبود دیوید کاپرفیلد، این نوجوان تنهای محزون می‌شود اما با بی اخلاقی و فاش کردن این سر، موجب سرخوردگی و تنهایی بیش از پیش دیوید را رقم می‌زند….

۲- جین ایر در «جین ایر» نوشته شارلوت برونته
زندگی شارلوت همچون دیگر خواهرانش مشحون از رنج و اندوه بود، اما او از بطن این سرخوردگی ها و دلشکستگی های تراژدی وار شاهکاری آفرید که تا هم امروز یکی از متون درخشان زنانه به حساب می آید. بنا به گفته ی صاحب نظران رمان «جین ایر» آیینه دار زندگی خود شارلوت است، سپری کردن کودکی در یک شبانه روزی خشن و خشک، اشتغال به حرفه ی آموزگاری و دل سپردن به یک کارفرمای مستبد و مالیخولیایی همه و همه داستان دردهایی ست که شارلوت آنها را به تمامی زیسته بود. فضای داستان جین ایر در این داستان اگرچه به یک افسانه جن و پری پهلو می‌زند، اما این دخترک خودساخته، کودکی‌ست زنده و مستقل که مصائب و تبعیضهای اجتماعی را با پوست و گوشتش لمس می‌کند. وجود او در تمام مدت کودکی و نوجوانی خراش می‌خورد، اما این خراشها نه تنها او را در هم نمی‌شکند که قوی تر و آبدیده تر هم می‌کند.

۳- پیگی در «سالار مگسها» نوشته ویلیام گلدینگ
این کتاب برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبی، یک قصه‌ی تمثیلی‌ست برای تصویر کردن لزوم حاکمیت قانون در جوامع انسانی. این داستان ماجرای زندگی گروهی پسربچه‌های مدرسه‌ای از بریتانیاست که در طی جنگ هسته‌ای و خانمان سوز عازم منطقه ای امن می‌شوند ولی سقوط ناگهانی هواپیما آنها را ناچاربه اقامت در جزیر‌ه‌ای استوایی می‌کند. در آغاز همه چیز به خوبی پیش میرود و آنان بی دغدغه و سبک بال جزیره خوش آب و رنگ و سرسبز را در مینوردند .اما اندک زمانی پس از آن روحیه شرارت بار تندخوی بعضی از پسرها بهشت زمینی را به دوزخی از آتش و خون مبدل میکند و تمامی مظاهر خرد و پاک اندیشی از وجودشان رخت بر میبندد. کشمکش درونی نیروهای متضاد خیر و شر درون مایه داستان را شکل می‌د‌هد . پیگی در این کتاب تمثیلی‌ست از فلسفه و فرهنگ یک پسر چاق مبتلا به آسم با یک عینک شکسته. پسربچه‌ای که به گاه گسترش هرج و مرج اوضاع رقت‌بار و منفعلش سویه‌ی طنز هم پیدا می‌کند: «شما از من قوی تر هستید و آسم ندارید. شما می‌توانید ببینید…. ولی من از شما تقاضا نمی‌کنم عینکم را لطف کرده پس بدهید. از شما نمی‌خواهم که بازی نکنید… نه به خاطر این که قوی هستید، بلکه به خاطر آن چه درست است درست است. عینک مرا پس بدهید…. شما باید [پس بدهید].» پیگی در حقیقت روشنفکری‌ست که از واقعیتی جدا افتاده و مانند جغد آن را از پس شیشه‌های عینکش می‌جوید. پسربچه‌ای که فهم و دانش‌اش نمی‌‌تواند رویاروی سرنوشت تراژیک‌اش بایستد.

۴- ترلس در «آشفتگی‌های ترلس جوان» اثر رابرت موزیل
ترلس نوجوانی‌ست که در یک مدرسه شبانه‌روزی نظامی تحصیل می‌کند. انضباط سختگیرانه‌ای بر مدرسه حاکم است اما ترلس و همکلاسی‌هایش پنهانی رفتارهای خشونت‌آمیز و غیر متعارف جنسی راتجربه می‌کنند. این رمان در سرآغاز قرن سراسر حادثه بیستم نوشته شده و شرح تجارب نوجوانی نویسنده است.
در شب در اطاق زیر شیروانی این مدرسه نظامی، پسربچه‌ای تحت شکنجه‌ی مکرر و سازمان‌یافته‌ی دو همکلاسی قلدرش قرار می‌گیرد و ترلس سومین کسی‌ست که به دو شکنجه‌گر می‌پیوندد و آنها را در انجام اعمال سادیستیکشان یاری می‌رساند. ترلس اما در نهایت دلزده و پریشان از این بازی زمخت و حیوانی پاپس می‌کشد و به دل‌آشوبه‌ای مدام دچار می‌شود.

۵- سندی استرینجر در «بهار زندگی دوشیزه جین برودی» اثر میوریل اسپارک
این رمان از سرگذشت تراژیک، طنازانه و جذاب شش شاگرد مدرسه‌ای در ادینبورو، تحت سرپرستی دوشیزه جین برودی قصه می‌کند. جایی که سندی دخترک معصوم با آن چشمان ریز منقبض‌اش، بر خلاف پنج همکلاسی دیگرش، مفتون آموزگار جذاب، خودشیفته و فریبنده‌‌شان، دوشیزه ژان برودی نمی‌شود و به خاطر مطالعات غیر درسی‌اش قادر است درباره‌ی پوچی ایده‌های پر طمطراق او و غرور و بی‌مسولیتی‌اش افشاگری کند.

هیاهوی دور، غوغای نزدیک دور، غوغای نزدیک/رهیار شریف

جنگ ها و تراژدی های بر آمده از آنها ، همیشه منشا خلق آثار ادبی و سینمایی فراوانی بوده اند. آثاری که یا میدان کارزار و نبرد تن به تن را به نمایش می کشند و یا به فجایع انسانی ای اشاره می کنند که در نتیجه ی نزاع قدرتهای سلطه گر با یکدیگر رخ می دهند، فجایعی که تنها گریبان گیر مردمی می شود که بی خبر از سیاست و بازی های پشت پرده ی آن روزگار می گذرانند.
اینگونه آثار- اعم از ادبی یا سینمایی – بسته به قدرت نویسنده و کارگردان خود، قادرند جراحتهای کهنه ی جامانده بر تن بشریت را تازه کنند و حتی گاه عمقی بیشتر به آنها ببخشند.
تا پیش از سال ۲۰۰۱ و وقوع حادثه ی “۱۱ سپتامبر، “هولوکاست” یکی از وقایعی بود که دستمایه ی بسیاری از کارگردانان برای ساخت فیلم هایشان قرار گرفت و موجب خلق آثار با ارزش و تاثیر گذاری چون ” پیانیست”، ” زندگی زیباست” و “فهرست شیندلر” در تاریخ سینما شد، اما شروع هزاره ی سوم همراه شد با حملات تروریستی در روز یازده سپتامبر، حملاتی که در آنها طی برخورد دو هواپیمای مسافربری با برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی واقع در شهر نیویورک، قریب به سه هزار نفر از مردم عادی و شهروندان این شهر کشته شدند. این رویداد از آن جهت که در زمان حکمرانی رسانه های ماهواره ای رخ داد، نوع دگرگونه ای از تراژدی بشری را رقم زد، چرا که گسترش فضای مجازی سبب شد میلیون ها بیننده مبهوت و هراسان نظاره گر واقعه ی زنده ای باشند که پیش از آن مشابهش را تنها در فیلم های تخیلی دیده بودند.
اما وجوه اسرارآمیزو پیچیده ی این ماجرا و هم چنین درگیری عاطفی و احساسی مردم سراسر دنیا با آن، نویسندگان و فیلمسازان را به سمت خلق آثاری با محوریت این موضوع سوق داد. آثاری که هر کدام از دریچه ای متفاوت به این حادثه نگریسته و لایه های پنهان آن را واکاوی می کردند. تفاوت این روایات به حدی بود که از سویی”الیور استون” در فیلمی ناسیونالیستی با نام ” مرکز تجارت جهانی” (۲۰۰۵) با ترسیم فضایی شعار زده، وطن پرستی و شجاعت گروهی از امدادگران فداکار را ترسیم می کرد و “آلن کولتر” در درام هدفمند و تماشاگر پسندش ” مرا به یاد بیاور” (۲۰۱۰) به تحریک بیش از حد احساسات مخاطب می پرداخت و از سوی دیگر، “مایکل مور” در مستند جنجالی و بحث برانگیزش، “فارنهایت ۹۱۱″ ( ۲۰۰۴) ، جورج بوش، رییس جمهور وقت را متهم می ساخت که از یازده سپتامبر به مثابه ی بهانه ای برای حمله به عراق و افغانستان و نیل به اهداف جهان گشایانه ی خود استفاده کرده و بدین سال، روز یازدهم ماه نهم میلادی را روزی نامید که در آن دموکراسی بخار می شود.
به هر روی، گره خوردن این حادثه با زندگی مردم عادی سبب شده است که هنوز و پس از گذشت بیش از یک دهه از یازده سپتامبر ۲۰۰۱، کارگردانان این سوژه را از یاد نبرند و با توجه به جنبه های دیگر آن؛ به روایت آثار سینمایی خود بر بستر این واقعیت تاریخی بپردازند.
فیلم ” شدیدا پر سر و صدا و عمیقا نزدیک” از این جمله است ، این فیلم که آخرین ساخته ی “استفان دالدری” کارگردان سرشناس انگلیسی ست، در اسکار سال ۲۰۱۲ نامزد دریافت جایزه ی بهترین فیلم شد و تحسین منتقدین بسیاری را برانگیخت.
دالدری که در کارنامه اش فیلم تحسین شده ای چون “ساعت ها” را به ثبت رسانده است، پیش از این هم با فیلم “کتابخوان” ( ۲۰۰۸) – با موضوع هولوکاست – در پنج رشته نامزد دریافت جایزه ی اسکار شده بود. “اریک راث” فیلمنامه نویس آثاری چون “فارست گامپ”، “مونیخ” و “مورد عجیب بنجامین باتن” فیلمنامه ی این فیلم را بر اساس رمانی با همین نام اثر ” جاناتان سفران فوئر” نوشته است.
” شدیدا پر سر و صدا و عمیقا نزدیک” ماجرای ۱۱سپتامبر را از نگاه پسربچه ای ۱۰ ساله به نام”اسکار شل” (توماس هورن) روایت می‌کند. پسربچه ای که پدرش را در این حادثه از دست داده و حالا در جست و جوی قفل کلیدی ست که پدرش به او داده است، او در این جست و جو به شناخت تازه ای از انسان و جهان می رسد و سرانجام با فریادی گوشخراش و بی نهایت نزدیک ، پیغام نهایی پدر را که در بطن همه ی این رویدادها نهفته شده درمی یابد.
فیلم در صدد است تا از حادثه ی ۱۱ سپتامبر تنها به عنوان پس زمینه بهره بگیرد و صحنه های احساسی و عاطفی را با پرهیز از کلیشه گرایی و شعار زدگی و با شیوه ای منطقی و در عین حال تاثیر گذار به نمایش گذارد.
دالدری در این فیلم با وجود آن که به شکلی غیر مستقیم یاد این حادثه ی تلخ را زنده و عاملین آن را محکوم می کند، اما از پرداخت آشکار به این قضیه اجتناب می کند، او نه از تروریست ها و شکل و شمایلشان حرفی می زند و نه به واکنش آمریکا و کشورهای دیگر جهان اهمیت می دهد. او تنها روایت گر داستان علقه و دلبستگی پدر و پسری در نیویورک است که شاید برای دیگر قربانیان این فاجعه نیز مکرر باشد، داستانهای مشترکی که در سایه ی بحثهای سیاسی و سلطه جویانه ی حاکمان به حاشیه رفته و فراموش شدند.
” شدیدا پر سر و صدا و عمیقا نزدیک” با نگاه ویژه و بدیعش به یازده سپتامبر، بهره گیری از فن داستان در داستان، شیوه ی روایی غیر خطی واستفاده از فلاش بکهای مکرر، روایت مونولوگ های ذهنی اسکار، تلفیق شخصیتها با یکدیگر و هم چنین تنیدن طنزی خفیف در بستر روایت خود به اثری باور پذیر و اثر گذار بدل شده است، فیلمی که در لحظاتی تکان دهنده و تالم برانگیزمی نماید ، اما در نهایت تماشاگر را با شعفی عمیق مواجه می سازد.
این فیلم برخلاف نمونه های مشابه خود، از حادثه ی یازده سپتامبر استفاده ی ابزاری نمی کند بلکه ضمن ادای احترام به قربانیان و بازماندگان آن به شیوه ای هنرمندانه و غیر مستقیم اذهان عمومی را به نگاه تیزبینانه و هوشمند به سوی پدیده ها و وقایع سیاسی و اجتماعی روزگار دعوت می کند. درست مشابه آنچه “توماس شل” ( تام هنکس) به فرزند خود اسکار وصیت کرده است.
فیلم هم چنین پرتره ای از دنیای بیرحم و مدهش امروز را ازدریچه ی نگاه یک پسربچه ی باهوش طراحی می کند. دنیایی که اسکار آن را در دفترچه ی خاطرات سحرآمیزش با نام ” شدیدا پر سر و صدا و عمیقا نزدیک” به تصویر کشیده است. این دفترچه که بیشتر به یک سفرنامه شبیه است، آلبومی ست از افرادی که او در راه مکاشفه اش شناخته است. آلبومی که وقتی “لیندا” ( ساندار بولداک) – مادر اسکار ، آن را ورق می زند به آرزوی دست نیافتنی فرزندش پی می برد. اسکار در صفحه ی آخر این کتابچه ماکتی از برج های دو قلو درست کرده است و وقتی مادرش نخ آویزان به این صفحه را می کشد، آدمکی را می بینیم که به جای پرت شدن از پنجره ی برج از پایین به سمت بالای برج پرواز می کند.

یازده سپتامبر و حق حیات در صلح لیلا سامانی

چهل و چهار سال از قتل «ویکتور خارا» می گذرد، همان آوازه خوان کولی که آتش صدایش از زاغه های حومه ی سانتیاگو شعله کشید و در نهایت در استادیوم شیلی به خاموشی گرایید، به همین بهانه و به قصد مرور زندگی او نگاهی داشته ایم به مستند «ویکتور خارا: حق حیات در صلح» (El derecho a vivir en paz ) که شرحی بر آثار و نگاهی به زندگی وی است.

«ویکتور خارا: حق حیات در صلح» (El derecho a vivir en paz) محصول سال ۲۰۰۰عنوان مستندی است که آن را «کارمن لوز پاروت» تهیه و کارگردانی کرده است. این کارگردان شیلیایی که ازسالها پیش در مطبوعات و برنامه های مطرح تلویزیونی شیلی همچون «پلازا ایتالیا» مشغول به کار است؛ در این فیلم، تصاویری آرشیوی از اجراهای ویکتورخارا را با گفت و گوها و نقل و قول هایی فراوان در هم آمیخته است تا به روایتی روان، منصفانه و واقعی، از زندگی قهرمان فیلمش برسد.
فیلم روایتی ظریف و ریزبینانه از زندگی ویکتور خارا ارائه می دهد، روایتی که با وجود شمایل اسطوره گونه و مرگ تراژیک این هنرمند مردمی، با دوری جستن از تزریق ارزشهای دورغین، نه تنها به ورطه ی کلیشه و شعار زدگی نمی غلتد که مخاطب را از قضاوت و پیش داوری هم باز می دارد و با تنیدن زمان های مختلف در سطوح متفاوت روایت، او را به اندیشیدن و رها شدن از ایدئولوژی های محدود کننده اش دعوت می کند. تا آنجا که این فیلم که حالا سیزده سالی از زمان ساخت و پخشش عبور کرده است؛ همچنان از حیث صداقت و پرهیز از اغراق های ژورنالیستی در زمره ی بهترین زندگی نگاری هایی محسوب می شود که بر یکی از غریب ترین زندگی های تاریخ معاصر نگاشته شده است.
پاروت که به شکلی خلاقانه، از خود ِ خارا به عنوان راوی زندگی اش بهره گرفته است، می کوشد تا با استفاده ی تمام و کمال از گفت و گوها و به کار گرفتن تصاویر پویا، با نگاهی همه سویه، زندگی این هنرمند پرآوازه را واکاوی کند. نگاهی که بر خلاف نمونه های مشابه، تنها به جهت گیریهای سیاسی خارا محدود نمی ماند و زندگی شخصی و هنری او را هم شامل می شود.
«حق حیات در صلح» از کودکی خارا و تولدش در خانواده ای فقیر و زحمتکش شروع می شود، زمانه ای که ویکتور خارا آن را با خواندن ترانه ی «لوچین کوچولو» آواز می کند تا این طور از رنج و مشقت سالهای کودکی اش سخن بگوید.
روایت فیلم پیش می رود و بیننده با قد کشیدن، بالیدن و پرسه زدن کولی وار خارا همراه می شود. فیلم از ویکتور نوجوان می گوید که در پی از دست دادن مادر سرگشته می شود و درمان حیرانی اش را در تمسک به مذهب جست و جو می کند، اما خیلی زود مسکن روح بیقرارش را در هنر می یابد و راهی دانشکده ی تئاتر سانتیاگو می شود؛ جایی که در مدت زمانی کوتاه پای ویکتور را به عرصه های اجتماعی باز می کند.
این فیلم تصاویر و ویدئوهایی از ویکتور خارا حین بازیگری و کارگردانی تئاتر ارائه می دهد و با نمایش مدارکی مستند، بر موفقیت و پر طرفدار بودن نمایشهای او صحه می گذارد. در این میان با گذر به هر مرحله شاهدان زنده ی او در هر برهه ی زمانی رخ می نمایند و ماجراهایی شنیدنی را نقل می کنند. به عنوان مثال از صدای خوش ویکتور خارا می گویند که با تکخوانی او بر صحنه ی نمایش راهش را به سوی خوانندگی در کافه ی «ویولتا پارا» ، خواننده ی معروف آن دوران شیلی، باز می کند و کمی بعد تر به تحصیل در مدرسه موسیقی فولکلوریک راغبش می کند.
فیلم همچنین با نمایش جزییاتی دلنشین همچون، نمرات بالای او در کارنامه ی دوران مدرسه و یا ازدواجش با «جون خارا» زنی مطلقه وبی پناه، وجه قهرمانانه ی او را جلوه ای زمینی و ملموس می دهد و راه را برای درک درست مخاطبین از این هنرمند، هموار می کند.
جون خارا علاوه بر آنکه دوست و همراه ویکتور خارا بوده، از منظری دیگر هم نقش بسزایی در تاریخ ایفا کرده است؛ او در کشاکش روزهای کودتا و در شرایطی دشوار، آثار هنری همسرش را به جایی امن می رساند تا برای تاریخ به یادگار بمانند. از قضا همین تصاویر و همین صداهای به جا مانده، از جمله نقاط قوت فیلم شده اند؛ چه آن گاه که آوازه خوان در ترانه ی «آماندا» یاد مادرش را زنده می کند و چه وقتی در ترانه ی “خیش” از مشقت کار بر روی زمین حکایت می کند.
پس از عبور از سالهای کودکی و نوجوانی، زمان به سالهای آغازین دهه ی شصت و هنگامه ی نارضایتی های اجتماعی از دولت «مونتالا فری» می رسد. در این دوره و همزمان با فقر کمر شکنِ عده ی بسیاری از کارگران شیلی، ویکتور خارا، ویولتا پارا و تنی چند از پیشکسوتان موسیقی شیلی، جنبش «نغمه ی نو» را بر پا می کنند تا صدای اعتراض طبقه ی زحمتکش و ستمدیده ی جامعه شوند و موسیقی پر جوش و خروششان را به ابزاری برای اعتراض به ظلم و جور حکومت وقت بدل کنند.
خارا در ادامه ی زندگی اش از حزب سوسیالیست «متحد مردم» به رهبری «سالوادور آلنده» سیساتمدار مردمی وقت حمایت می کند و به دعوت « پابلو نرودا » برای رهایی شیلی از فاشیسم و جنگهای داخلی پاسخ مثبت می گوید. در همین زمان است که او در مقام همراهی با برنامه های آلنده در زمینه ی فراهم کردن امکانات آموزشی، بهداشت و مسکن برای مردم عامه ی مردم، کنسرتهای فراوانی برگزار می کند و آرزو و مسلکش را در ترانه ی «مانیفست» این طور سندیت می دهد:
« نه برای تملق آواز می خوانم و نه برای جلب ترحم بیگانه ای
من برای سرزمین کوچک و دوردستم می خوانم
که گرچه باریکه ای بیش نیست؛ اما ژرفایش بی پایان است»
با وجود نگاه دقیق و موشکافانه ی فیلم به تمامی این حوادث، شرح پیروزی آلنده و سه سال استقرار دولتش بسیار گذرا و کوتاه است؛ چنان که بیننده ناگهان به روز کودتای « پینوشه» در روزی «یازدهم سپتامبر» سال ۱۹۷۳ و بمباران کاخ ریاست جمهوری پرتاب می شود. روزی که ویکتور خارا به همراه ۱۲۰۰۰ نفر دیگر در شرایطی غیر انسانی در استادیوم سانتیاگو محبوس می شوند. در این بخش، کارگردان به سراغ جان به در بردگان آن روز رفته است؛ همان هایی که آخرین ساعات زندگی خارا را در کنارش بوده اند.
در میان این روایات اما هیچ نشانی از آن حکایت شورانگیز و تکان دهنده ی آواز خواندن و گیتار نواختن خارا در استادیوم و لحظات پیش از مرگش وجود ندارد، داستانی که اگر چه می توانست موجب بروزهیجان و جلب ترحم مخاطب شود، اما گویی کارگردان به علت نبود مستندات کافی، از ورود به آن حذر کرده است.
بنا بر روایت فیلم، ویکتور خارا از میان جمعیت جدا و به زیر زمین برده می شود و پس از آن دیگر کسی او را نمی بیند. تا آنکه چند روز بعد همسرش را برای شناسایی پیکرش، به سردخانه می خوانند. در ادامه، فیلم بر شکنجه شدن خارا و شکسته شدن دستهایش پیش از تیرباران تاکید می کند و شرحی از خاکسپاری مخفیانه ی او ارائه می دهد.
فیلم، سرانجام با اجرای ویکتور خارا از ترانه ی «حق حیات در صلح» به پایان می رسد، تا اینطور از تداوم آرمانهای مردی گفته شود که در تمام عمرش دغدغه ای جز دوستی مردمان نداشت و جز گیتارش سلاحی نمی شناخت. مردی که با تلاشش برای دست آزیدن بشر به حق زیستن در صلح، خالق نواهایی شد که از پس گذشت چندین دهه هنوز در هنگامه های سعی عمومی مردمان برای رسیدن به آزادی و صلح، کارگر و شورآفرین اند.

انقلاب و کیک توت فرنگی/رضا اغنمی

نام کتاب: انقلاب و کیک توت فرنگی
نام نویسنده: جمشید فاروقی
نام ناشر: انتشارات فروغ
تاریخ انتشار: ۱۳۹۷(۲۰۱۸)

کتاب، شامل ۳۴ عنوان در۳۴۳ صفحه با داستان های گوناگونی شکل گرفته که آغازش: با عناوین «یک آغازساده» شروع شده و با «طبیعت بی جان» به پایان می رسد. نویسندۀ با ذوق با اسم هوس انگیز «کیک توت فرنگی» را که یکی ازعناوین روایت هاست برای اثرش برگزیده است.
درآغازسخن یادآورشده که :
«آن ها را اینجا و آنجا دیده ایم و به خوبی می شناسیم. بیگانه هایی هستند خویشاوند وخویشاوندهایی بیگانه. سالیان سال درکنارشان زندگی کرده ایم وگاهی نیزبرخی ازآن ها را درکمال ناباوری درآینۀ خیال دیده ایم ازدیدنشان شاد و یا وحشت زده شده ایم و به برخی شان پناه برده ایم و ازدست برخی شان گریخته ایم ».
با چنین یادآوری دریچۀ واقعیت و خیال را درذهن مخاطب می گشاید. آماده اش می سازد تا، با تآمل و دقت بیشتر با مفاهیم هر یک ازداستان ها آشنا شود.
یک آغاز ساده ، روایت مردی ست به نام کامران که از همسرش سودابه جدا شده است و تنها زندگی می کند. دوفرزند دارد یک دختر به نام آیدا و پسری به نام بیژن.
کامران مردی ست تحصیل کرده وفلسفه دان. ظاهری آرام داشت،اما با درونی طوفان زده:
«مدت ها بود که از فراز سایه ی باید ها و نبایدها جهیده بود و دریافته بود که این تنهایی و تنها زندگی کردن است که از فشاربسیاری ازاین الزام ها، توصیه ها ومنع ها می کاهد».
کامران آشنا با علم فلسفه، «همان تنهایی که فیلسوفان وهنرمندان را شیفته خود کرده بود» انتخاب می کند اما نمی داند گزینش او آن تنهایی نیست. که انسان را از شر الزامات و باید ها آزاد سازد. او با همۀ تلاشی که برای آزادی دلخواهِ خود انجام داده بود، با این که رها شده بود ولی هرگز آزاد نبود.
در تنهایی، عادت به بی نظمی تا مرز شلختگی در رفتارهای روزانه اش دچار می شود. باهمه مردم گریزی اش به تکرار عادت ها علاقمند شده بود:
«باورش نمی شد درپیری، آن روح سرکش که زمانی جهان را دگرگون شده می خواست، چگونه به تکرارها وعادت ها پناه برده است. روح سرکشی که تن به اسارت داده بود اما اسارتی کسل کننده و درعین حال آرام بخش».
در گفتگو با دخترش ازاحساس آرامش دراسارت می کند.
دخترش می پرسد :
« مگر میشه که آدمی دراسارت احساس آرامش بکنه».
پدر پاسخ می دهد:
« تو هنوزخیلی خیلی جوانی که این را بدانی».

هر یک ازروایت داستان ها با ذکرتاریخ وساعت شب و روز دنبال می شود.
درعنوان معمایی به نام آیدا. کامران، دخترش را معرفی می کند و صفات برجسته اورا با مخاطبین درمیان می گذارد. آیدا دختری ست گستاخ، رُک و رو راست و بی پروا:
«آمادگی، توانایی و شهامت آن را داشت که پستوهای پنهان روح و روان خود را دربرابرچشمان کنجکاو دیگران بگشاید».
پدر، اندیشه های گذشتۀ خود را می کاود اما:
«چندان تشابهی بین رفتار خود ودخترش نمی دید».
رفتار وکردارواندیشه های خودش درقبل ارانقلاب اسلامی را بازآفرینی کرده توضیح می دهد:
«به رغم تفکرخدا ناباوری خود، به اخلاقی مذهبی پایبند بود واین موضوغ را سال ها بعد، زمانی که باخود خلوت کرده بود وباخود صادق بود متوجه شده بود. وسال ها پس ازآن، آنگاه که پنهان شدن پشت تصویری ایدئولوژیک دیگرفضیلتی به حساب نمی آمد، نزد دوستان خود به آن اعتراف کرده بود».
گفتارصریح کامران در جهل وغفلت خود درپایبندی به سنت ها، وته نشین شدن اخلاق مذهبی در لابلای روح و روانش، قابل تآمل است. به یقین ازیک اعتیاد کهن ریشه دار سخن می گوید. استقبال مردم به ویژه، غرق شدن روشنفکران و تحصیل کرده ها در شور ویرانگر تحجر، درانقلاب اسلامی سال ۵۷ ، درذهن ش شکل می گیرد!

روح سرکش وهنجارشکنی آیدا، که مدت هاست مشغلۀ دهنی کامران شده، درگفتگوهای پدر ومادر، بیشتر مورد بحث قرار می گیرد. سودابه بارها گوشزد کرده که:
«این قدر ازسیمون دوبووآر وسارتر توی گوش این دختر خواندی که عاقبت قاطی کرد».
آیدا صدای اعتراض مادررا شنیده که با صدای بلند ازشیوۀ «تربیت روشنفکرانه پدرانتفاد می کند».
عصبی شده ازخانه بیرون می رود.
آیدا با یان دوست شده و صاحب فرزندی شده اند به نام ساندرا. پنج سال از آن زمان می گذرد. آیدا بر خلاف نظر یان، هرگز تن به ازدواج نداده:
«حتی یان زیر فشارتفکر مذهبی والدین خود برازدواج با او اصرار داشت اما ایدا حاضر به پذیرش آن نشد».
شگفت اور این که سودابه نیز پس ازترک کامران، قبل ازآنکه جدایی آن دو قانونی شود همان راه آیدا را پیش می گیرد:
«وبی آنکه با “ریشارد” ازدواج کند به خانه او نقل مکان کرده بود».
در عنوان «کافه کرومل» ازیادآوری خاطرات گذشته خودبا برگیته می گوید، ازهمدلی وهمرازی و «رابطه با او باعث شادابی روح او شده بود». اوهم با برگیته همان راه آیدا وسودابه را پیموده وازسر گذرانده است. همو، با یادآوری گذشته ها ازسادگی وخامی هایش می گوید که :
«تنها می تواند ازجوانان کم تجربه سربزند ونه ازمردی پنجاه وچندساله. اما خطاها را مردی مرتکب شده بود که جوانی اش به یغما رفته بود. می دانست که برای سرزنش کردن خیلی دیرشده است».
درعنوان «شیدایی» سخنی آورده که پنداری، روایت تباهی روح و روان تاریخ نسل دهه های گذشته است:
«گرایش زود هنگام اوبه فعالیت های سیاسی نیز مجالی برای تجربه و چشیدن طعم زندگی درسال های دوران جوانی اش باقی ننهاده بود . . . نسلی پیش ازآن که بالغ شود پیرشده بود. نسلی که با یک جهش ازنوجوانی به پیری رسیده بود.آرزوی تغییرنظام جهان نسل اورا فریفته و شیفتۀ خود کرده بود. نسلی توهم زده وغرق دررویاهای شیرین غیرواقعی».
درعنوان «قهقرا»، کامران به عیادت دوست دیرینه ش مرتضی که دربیمارستان بستری شده می رود. مرتضی که در جوانی درچند فیلم ونمایشنامه ظاهرشده و یکی ازآن ها نمایشنامه “آدم های ماشینی” بود و همیشه کامران را فیلسوف خطاب می کرد، ازدیدارشان خیلی اظهارخوشحالی می کند. کامران با دیدن هفته نامه اشپیگل، اشاره به طرح روجلد آن می گوید:
«چطور می توان پیشرفت علم وتکنیک را مثلا با تحولات سیاسی ای مثل همین پیروزی ترامپ در انتخابات امریکا کنارهم قرارداد وتعجب نکرد. این صف آرایی اوباش ها و رئیس شان دهن کجی به قرن ها پیشرفت اندیشه اصلا باورکردنی نیست . . . پیروزی ترامپ بربسترآگاهی واندیشه مردم آمریکا به دست نیامده، محصول مرگ تدریجی فرهنگ واندیشه است».
بحث به انقلاب ایران می کشد وشباهت های پوپولیستی آن.
درکنارعلل بنیادی زمینۀ انقلاب ایران، که درآینده به آن اشاره خواهدشد، حضورسنگین روحانیت بود ومنادیانش، با سابقۀ ریشه دارجهل در پاسداری تحجر، با تکیه به قدرت منبرومسجد با انبوه عوام، البته درسایۀ امنیت وحمایت کامل دولت وساواک؛ به بهانۀ جلوگیری ازگسترش افکارکمونیستی! که در موقعیت ویژه با”برنامه ریزی هدفمند” درنفی گفتمان ورواج اندیشه های گوناگون نه تنها مخالفین، بل که تحصیل کرده ها وروشنفکران را نیزرندانه برای تماشای عکس خمینی درماه، به نمایش گذاشتند!

نویسنده، به درستی یکی ازعلل نارضایی اهل قلم و کتاب به ویژه جوانان کتب خوان را وتحصیل کرده ها را درعنوان «نیکولای چرنیفسکی» شرح داده است. ازکتاب چه باید کرد؟» اثر این نویسنده روسی
می گوید و ازمحدودیت ها وتعقیب ها وفشارهای هولناک وچه بسا خونین ساواک وشمه ای ازفشارهای ناهنجارحکومت خود را برای خانم برگیته آلمانی شرح می دهد که هرگز برای او قابل درک نیست.
دربارۀ کتاب خوان ها:
«اکنون که به آن افکار می اندیشید متوجه می شد که آن افکاراورا ونسل اورا گمراه وآواره کرده بودند».
درپیرسالی احساس می کند که آثارآزار دهندۀ آن کتاب خوانی ها درذهن او باقی مانده است. البته که این امریست طبیعی وشگفتاور این که کامران، درپس نیم قرن، با آن همه تجربه ها وپختگی ها، غافل ازدگرگونی وتحولات علمی و فنی جهان، با افکار گذشتۀ خود درجدال و کشمکش است! بگذریم.

درعنوان «زروان» درپس گفتگوهای عادی وجاری با دوستان درایام سالمندی، کامران از زروان “خدای زمان ایرانیان باستان” یاد کرده خودرا با آن مقایسه می کند و می گوید:
«توانسته براهریمن زمان چیره شود توانسته اورا ارپای درآورد وحاکمیت مطلق برلحظه های زندگی خود را به چنگ آورد. مدعی بود که صاحب زمان شده است. گفته بود وقتی الزام های زندگی ازبین بروند می توان دل لحظه ها را ازمضمون آن ها خالی کرد . . . کامران آموخته بود که زمان تنها به واسطه مضمون خود معنا می شود و زمان بدون مضمون زمانی بی معنا است».
اما خیلی زود ازخدای باستانی شدن پشیمان شده، دردرد دل با دخترش ایدا ازمقولۀ پیری وجوانی سخن می گوید و تفاوت های آن دورا به درستی شرح می دهد:
«یک جوان به پیشواز آینده می ره و یک فرد پیر ازروبه روشدن با چهره ی کریه و دل بهم زن این آینده وحشت داره . . . پیری کلکسیون پشیمانی هاست. بوی زندگی نمی ده اثری ازشادابی و طراوت برروی برگ ها وگلبرگهایش نیست. بوی ماندگی می ده بوی خاطرات کپک زده بوی مرگ می ده».
خوانندۀ درپایان این عنوان کامران راسرحال وقبراق می بیند که لحظه ای بیکارنبوده ودرتلاش است. پنداری، اهریمن زمان را با درایت جادویی کلام به خدمت گرفته است:
«هرگاه ازپُرکردن لحظه غفلت می کرده، اهریمن زمان یکی ازخاطرات را ازپستوهای پنهان بیرون می کشید و صحنه را برای بازی با طعم تلخ خاطرات می آراست».

عنوان هویت
نویسنده، پس از مقدمه ای کوتاه از روابط خودش با “هایکه” زن میان سال آلمانی که با او دوست شده می گوید. هایکه که داستان جدایی او وسودابه را می داند، درآمد ورفت به خانه کامران: «حضورسودابه را درباغچه ی خانه، بین گل ها وگیاهان نیز حس می کرد. کامران به تجربه دریافته بود که زنان قادر به دیدن همه ی آن چیزهایی هستند که اغلب ازنگاه مردان به دور می ماند».
کامران، در هوای روزی سرد، نشسته درقطارشهری روبه روی خود مرد ناشناسی را می بیند، که با نگاهی مهر آمیز به او:
«سرش را پائین انداخت . گوشه ی شال پشم اش را دردست گرفته بود وبا وسواس ودقتی بسیارمشغول کندن پرهای آویزان شال خود شد بود . . .».
نویسنده بامشاهده ی مردغریبه یاد خاطره ای افتاده، روایت قبلی را ول کرده، شرح خاطره را روایت می کند که تا چند صفحۀ ادامه پیدا می کند، تا بر می گردد به شرح روایت قبلی. این گونه سبک و روش داستان نویسی دراین اثر بارها تکرار شده است.
در عنوان “زرورق” نیز همین سبک وروش تکرار می شود. رضا همراه کامران حین صحبت دربارۀ پوپولیسم، با مشاهدۀ آبجو فروشی، با گفتن “جوک ژورنالیستِی” وارد «آنجا شده، صحبت اصلی حاشیه رانده می شود و زن وبچه دارشدن رضا، تا پس از دو سه صفحه، بحث پوپولیسم دنبال می شود.
اضافه کنم که روایت “داستان درداستان” وتکرارش دربرخی ازعناوین این اثر، قابل تإمل است که نویسنده در روایت هایش استفاده کرده است. (۱)
درعنوان «شبح پوپولیسم»، نویسنده فرورفته درخود ازپوپولیسم می گوید:
«پس از فروپاشی اتحاد شوروی وبلوک شرق اثر چندانی از آن شبح [پوپولیسم] باقی نمانده بود حال اروپا سنگینی شبح پوپولیسم را درآسمان ابرآلوده ی خودحس می کرد. شبحی که باعث وحشت بسیاری شده بود . . . . . . یکباره با ظهورترامپ درسیاست امریکا وبا پدیدۀ برگزیت به موضوع روز تبدیل شده است . . . . . . کامران با شنیدن برگزیت یاد آن شبی افتاد که رفراندوم خروج بریتانیا ازاتحادیه ی اروپا برگزار می شد».
اشاره ای دارد به برآمدن خمینی و سیاست ویرانگر او درحکومت فقها. به روایت از نویسنده:
«سخنان خمینی کاملا با الگوهای تبلیغاتی پوپولیستی مطابقت دارد ازقیام کوخ نشینان تا زدن توی دهن دولت و تعیین کردن دولت برای جامعه . . .».

آزمایش کم نظیری بود از بی ریشگی ها و نفوذ روح زهرآگین فرهنگ کهنِ جاری درملتی مسحور، دراسارت کهنه پرستی ی دنیای دروغ و فریب، که درمیان سروصداها وهیاهوهای عادی هستی، با پیشواز از هیولا پرده ها کنار رفت. چرکابه ها سرازیر شد. آوای جاودانۀ “این نیزبگذرد” دربامسرای خوابرفته ها به صدا درآمد!
این بررسی را همین جا می بندم با آرزوی موفقیت نویسنده .
۱- داستان در داستان سبکی از داستان نویسی ست که در آن کاراکترِهای داستان، داستان درگیر داستانی می شوند که در مجموعه ی داستان هایشان داستان اصلی را تشکلی می دهد. این سبک از نگارش، قدمتی هزاران ساله دارد و نخستین داستانِ موجود به این شیوه از روزگار مصرِ باستان بنامِ “ملوانِ کشتی شکسته” بجا مانده است. به روایت ازابراهیم هرندی.

ازفرانکلین تا لاله زار زندگینامۀ همایون صنعتی زاده / رضا اغنمی

نام کتاب: ازفرانکلین تا لاله زار
نام نویسنده: سیروس علی نژاد
نام ناشر: ققنوس. تهران
تاریخ نشر:. ۱۳۹۵. تهران

ازفرانکلین تا لاله زار

زندگینامۀ همایون صنعتی زاده

کتاب را مدتی پیش درخانه دوستی از نزدیکان صنعتی زاده، روی میزش دیدم. متوجه شد وگفت وقتی تمام کردم برای تو پست می کنم. همان شب به یکی ازدوستان که از تهران عازم لندن بود خبردادم و برایم آورد.
پیشاپیش ازتلاش وزحمات آقای سیروس علی نژاد باید سپاس گزار بود که درتدوین این اثرارزشمند پرخاطره، گوشه هایی از فرهنگ رایج اجتماعی را معرفی کرده وبا چند مصاحبه ی مفید، پرده هارا دریده وپاره ای ازصاحب نامان پرآوازه و مسئول را معرفی کرده که قابل تآمل است.
کتاب۲۷۲ برگی با توجه به فهرست مطالب، باعنوان «گزارش یک زندگی» شروع شده است:

«مردی مردستان که درنوسازی و سازندگی ایران نقش عمده ای داشت». سپس خدمات فرهنگی، اقتصادی وآموزشی و دیگرفعالیت های صنعتی زاده را از:
«دایره المعارف فارسی گرفته تا، مبارزه با بیسوادی، چاپخانه افست، کاغذسازی پارس، مروارید کیش، سازمان کتاب های جیبی، رطب زهره وگلاب گیری زهرا »شرح داده است.
آشنائی نویسنده با صنعتی زاده و گفتگو بین آن دودرسال ۱۳۷۴به یشنهاد شاد روان ایرج افشاربوده وآخرین گفتگو: «درتیرماه ۱۳۸۷ درگینکان کرمان در خانه ییلاقی صورت پذیرفت».
ازحس قوی وشعوربالا به تولیدات اقتصادی، فرهنگی وهنری وگرایش های فکری او سخن رفته : «درجوانی توده ای شده بود یادست کم به چپ گرایش داشت وبه صمد کامبخش متصل بود و امور مخفیانه حزب را انجام می داد».

زندگینامۀ همایون صنعتی زاده

«اعجوبه! آن قدر زندگی جالبی دارد که آدم می ماند ازکجا شروع کند».
نویسنده، با انتساب چنین کلمه شجاعانه نهیب می زند تا ذهن مخاطبان را آماده سازد و جایگاه فرهنگی واجتماعی اورا یاد آورشود. ازچاپ کتاب های درسی درمدارس گرفته تا بالابردن ترجمه کتب وسهم بزرگ همایون را درنوسازی ایران توضیح دهد. گفتگوها ازفرودگاه کرمان شروع شده است.
ازپرورشگاه صنعتی کرمان که درحکومت نورسیدۀ اسلامی مصادره شده سخن رفته می گوید:
«وزارت بهداشت و وزارت ارشاد هرکدام درپی ساختمان و مکان مناسبی بخش هایی از پرورشگاه را صاحب شده بودند. حالا بعداز چیزی حدود ۲۸ سال توانسته بود قسمتی را که دردست بهزیستی بود پس بگیرد».
ازتولد اعجوبه، که درسال ۱۳۰۴درتهران به دنیا آمده ازپدری نویسنده که«ازاولین رمان نویسان ایرانی بود». کودکی را با پدربزرگ ش درکرمان گذرانده. دوران دبیرستان در تهران بوده وسپس به تجارت پرداخته است:
«مادرش وهمسرش اصفهانی بودند میرزایحیی دولت آبادی دایی اوبود که حیات یحیی اش معروف است».

شکل گیری فرانکلین

نویسنده،ازتشکیل فرانکلین به عنوان شاهکارصنعتی زاده یاد کرده سپس از راه انداختن نمایشگاه هنری درطبقه دوم منزل پدری کالج تهران جهت فروش تابلو. می گوید که طبقه اول آن موزه نقاشی ومجسمه سازمعروف علی اکبرصنعتی اختصاص داشت. اشاره ای دارد به دریافت نمایندگی انتشاراتی فرانکلین نیویورک درتهران، چاپ ونشرو رواج فروش تولیدات آن موسسه بزرگ امریکایی درکشور.
به روایت ازقول عبدالرحیم جعفری مدیر انتشاراتی امیرکبیر آمده است که :
«موسسه در ظرف مدتی کوتاه صدها عنوان کتاب جیبی به این طریق منتشر کرد. که تیراژها درآن روزگار پنج هزارتا بیست هزارجلد بود.چند سال بعد بعضی ازکتاب ها را به قطع پالتویی منتشرکرد که تیراژ آن ها هم بین سه هزار تا ده هزار نسخه بود». سرپرستی سازمان کتاب های جیبی دراوایل برعهده داریوش همایون ودرسال های پایانی برعهده مجید روشنگر بوده، همچنین.از مدیریت دکترغلامحسین مصاجب درمقام سردبیری دایره المعارف با تمجید ونیکی یاد شده است.
ازجلال آل احمد وکمک های اولیۀ ودیگر صفات اویاد کرده که شنیدن دارد:
«یارشاطربنگاه ترجمه ونشر کتاب را درست کرده بود. آل احمد از لج او خیلی به من کمک می کرد مرا تحریک می کرد به جنگ یارشاطر بروم. یک روز حوصله ام سر رفت. گفتم تو با یارشاطر دعوا داری داشته باش، من به این کارها کاری ندارم. با من چپ شد. چپ شد که شد. بعدها یک چاه و دوچاله را نوشت علیه من. چاهش منم، جاله اش ابراهیم گلستان و ناصروثوقی. سال ها گذشت فرانکلین مؤسسه بزرگی شد وآل احمد مقاله های وحشتناکی علیه من می نوشت. گفتند آل احمدعلیه شما نوشته، بخوان.گفتم مگر من خُلم، ناراحت شوم. . . .».
درهمین نامه آل احمد اشاره کرده به دریافت اجازه ورود هراز تن کاغذ توسط صنعتی زاده. که پیامدش خواندنی ست!
دنبالۀ این موضوع به بعد ازانقلاب می کشد. صنعتی زاده گرفتار زندان و بازجو شده و بنا به توضیح حودش، بازجوی دادگاه انقلاب درباره وارد کردن هزارتن کاغذ توضیح می خواهد:
« گفتم برادر این که قابل تحقیق است. خیلی ساده است برو ادارۀ گمرک. برو ببین اصلا چنین وارداتی صحت دارد. رفت وبعد از دوروز برگشت گفت این مزخرفات چیست که آل احمد نوشته است ما را سه روز ازکار و زندگی انداخت، اصلا همچنین خبری نبود».

دیگر روایت خواندنی این که: درعنوان:
کدام کتاب فرانکلین بیشتر از همه چاپ شد؟ وکدام ها ماجرا داشت؟
بنا به روایت کتاب، فرانکلین کتابی دردست انتشار دارد که :
«یک مشت آمریکائی بودند فقیر و بی چیز بودند، بعد آدمی شده بودند برای خودشان. دادم ترجمه کردند باعنوان «مردان خود ساخته». فکرکردم چند تا ایرانی هم تنگش بزنم. فکرکرده بودم یکی ازمردان خودساخته رضاشاه خودمان است به سرم زد شرح حال او را بدهم پسرش محمد رضاشاه بنویسد.».
نزد علاء می رود وموضوع را با اودرمیان می گذارد وبااستقبال او روبرو شده، همو می گوید خودت بنویس.
«دادم نوشتند و توی آن هم آمد که بابای من بی سواد بود، خواندن ونوشتن بلد نبود. وقتی چهل سالش بود در پادگان قصرخواندن و نوشتن یاد گرفت».
نزد علاء برده می پسندد ومی گوید چاپش کن. گفتم خود شاه ببیند وامضاء کند بعد. پذیرفت. پس ازتأیید وامضای شاه، کتاب دربیست هزارنسخه چاپ وآماده توزیع می شود تا این که:
«مادر شاه می شنود که پسرش شرح حال بابایش را نوشته صبح می فرستد کتاب را می آورند . . . باز می کند و به این جمله برمی خورد که نوشته بابای من بی سواد بود روزهای سه شنبه هم که شاه می رفت به دیدن مادرش ازراه که می رسد داد وفریاد می کند که آبروی فامیل مرا برده ای. این چه حرفی است که بابای من بی سواد بود، کتاب را برداشتند بردند تحویل تیموربختیار دادند. مدتی طول کشید تا بختیار بفهمد که شاه خودش متن را دیده وامضاء کرده».

فصل  ۲      

دائره المعارف فارسی

  دراین بخش، نخست مشکلات نشر تدوین دائره المعارف فارسی را برمی شمارد وسپس ازجستجوی شخص صلاحیتدار می گوید سرانجام با معرفی آقای عامری دکترغلامحسین مصاحب برگزیده می شود. درتآمین هزینه نیز که تقریبا سیصد هزاردلار برآورد شده، با مشکلات زیاد برمی خورند. نصف هزینه را فرانکلین امریکا و نصف دیگر را شاهزاده خانم اشرف پهلوی می پذیرند بشرطی که «کتاب به اسمش دربیاید».

 درشرح روایت ها ازشجاع الدین شفا به بدی یادکرده. شاهزاده هم پولی نمی پردازد «حتی یک شاهی مم ندادد  خودم ناچار شدم بپردازم».

ازحس مسئولیت وپشت کارصمیمانه وخستگی ناپذیردکترمصاحب با تمجید واحترام سخن رفته. اشاره جالبی دارد درباره انتشارکتاب های درسی افغانستان و شکایت وزیرفرهنگ به شاه: 

«مجبورشدیم چاپخانه درست کنیم». 

 منظورچاپخانه ۲۵ شهریوراست. 

بازدید شاه ازچاپخانه :  

«شاه آمد چاپخانه را دید. دستگاه خیلی مرتب ومنظم کار می کند با یک مشت آلمانی و یک مشت کارگر جوان پرسید برای این کارچقدر قرض گرفته اید؟ گفتم هیچ. ازاین حرف بیشتر تعجب کرد. بعد ازاین که کارهای چاپی ما را دید گفت فلانی، اگرشما کار چاپ را این قدرخوب انجام می دهید چرا شاهنامه را به خارجی ها بدهیم. [منظور شاهنامه بایسنقری اس] بگو بدهند به شما. من اصلا روحم ازشاهنامه خبر نداشت».

دوروزبعد وزیر درباراورا احضار کرده با هتاکی می گوید «توراچه به این کارها!» معلوم می شود قراردادچاپ شاهنامه با سویسی ها بسته شده شفا درمقام معاونت وزیر دربار به صراحت  می گوید: 

«من با سویسی ها قرار گذاشته ام که ده درصد قرارداد را به من بدهند.شما ده درصد را بده تا با شما قرارداد ببندم». 

کناره گیری صنعتی زاده ازفرانکلین، توقف فعالیت ها، واگذاری وفروش اموال وانحلال موسسه، این بخش نیزبا انتشاردائره المعارف درسه جلد توسط انتشارات امیرکبیر به پایان می رسد. 

باعناوین چهارگانه:«سفر برای ارضای فضولی های بیش ازحد. افست، کاغذپارس. خزرشهر.چاپ کتابهای درسی افغانستان.مبارزه با بی سوادی»بخش اول بسته می شود.

 بخش دوم گفتگوها با دیگران: با سیروس پرهام. با منوچهر انور. باعلی صدر، معاون مالی واداری فرانکلین و با مهدخت صنعتی زاده است. باعنوان پیوست ها: نامه هایی پرازشور زندگی. کتاب شناسی همایون صنعتی زاده ونمایه، کتاب ۲۷۲ برگی خواندنی و پرمحتوا با تصاویری چند و خاطره انگیز به پایان می رسد». 

خواندن  این اثر جالب وخواندنی به اهل کتاب و قلم توصیه می شود.

 

تنها صداست که می ماند،بازخوانی شعر کهن / رضا اغنمی


نویسنده : جمشید چالنگی

چاپ سوم: ۲۰۱۸میلادی–۱۳۹۷خورشیدی

 – ۲۵۷۷ ایرانی خورشیدی  

ناشر: نشرکتاب

طراح جلد: هومن وفائی 

در فهرست مندرجات، پس از  “مقدمه ای برچاپ سوم” و “سرآغاز” که هر دو روایتی از مراحل علاقمندی به شعر کهن وشکل گیری این دفتر تا انتشارآن، با چنین پیامی که در پایان آمده است:
«برای من درآن سال ها  وهنوزهم، بازخوانی شعر متقدمان سفری بوده وهست به لامکان هستی به جغرافیای بی نام و نشانی که «جان جهان» پرتوائی ازآنست. این کتاب گزارشی است ازاین سفر»

درسرآغاز نیز از صدایی یاد می کند که خاطره ی خوش وماندگاری ست ازدوران بچگی، روزهایی که زیرباران به مدرسه دررفت وآمد بوده: 

«درشهری که هنوز پس از باران ها، می توان گل های شقایق را دید که چگونه دربرابر چشمانت قد می کشد . . . من این صدارا می شناسم. گاه برمن نهیب می زند و گاه آرامم می سازد». 

از حضور همیشگی صدا و طنین آن در «من خود» می گوید :

«یک بار وقتی از جاده یی گذشتم  به تماشای سبزه زار، گوش که دادم توانستم دریابم که این صدا صدای همه ی آنهاست که زمانی باخواندن شعرهایشان به وجد می آمدم. صدای فردوسی، فرخی، سنایی، مولوی، رودکی، نظامی، ابوسعید، حافظ، منوچهری،سعدی خیام و  . . .  

 سپس با آوردن متن گفتارها، البته با ذکرعناوین هریک ازسروده های: 

«فرخی سیستانی – منوچهری دامغانی – وحشی بافقی – هاتف اصفهانی –  رودکی سمرقندی – سلمان ساوجی – فخرالدین عراقی – خواجوی کرمانی – سعدی شیرازی– حافظ – ناصرخسرو قبادیانی– هلالی جغتائی – عطار نیشابوری – کلیم کاشانی را دراختیار مخاطبانش قرار می دهد.  

با سرودۀ :

*فرخی سیستانی که عنوان «خوشا عاشقی، خاصه» شروع می شود. نویسنده، با خاطره ای از دوران مدرسه، انگیزۀ علاقمندی خود را به شاعر که: «باکاروان حله که ازسیستان به درامد»  را سروده، پس ازسال ها توانسته، وصف عشق خود را درکلام شعری او دریابد.

 دراین بررسی و معرفی، بیت اول و آخر هرقطعه از سروه ها آورده ام :

خوشا عاشقی خاصه  وقت جوانی/ خوشا با پریچهرگان زندگانی   . . . . . . درشادمانی بود عشق خوبان / بباید گشادن  درِ شادمانی» 

: با سروده ی زیر فصل فرخی سیستانی به پایان می رسد

ای دل من ترا بشارت باد/ که ترا من به دوست خواهم داد/  . . . . . زلف اوحاجب لبست و لبش/ نپسندد به هیچکس بیداد».  

منوچهری دامغانی. گنجی همه از مروارید*

پس از معرفی شاعر و روایت این که «می گویند اهل عیش بوده آنچنانکه جوانی اش راهدرنداده»:

«شبی گیسو فرو هشته به دامن/ پلاسین معجر و قیرینه گر زن/ . . . . . . شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک/ چو بیژن در میان چاه او من».

نویسنده ازعلاقۀ ویژۀ خود به این شاعر همیشه خوشگذران که جوانی راهدرنداده و: «از مِی  بسیار گفته است و نیز از عشق جوانی همین است که صدای او همیشه جوان درگوشم به موسیقی زیبائی می ماند. آنگونه که مرا در خواب هایم یاری می دهد تا رنگ ها را بهتر ببینم و آرامشی بیابم ملکوتی»:

«ای باده فدای تو هم جان و تن من/ کز بیخ بکندی زدل  من حزن من . . . . . . / با تست همه انس دل و کام حیاتم/ با تست همه عیش تن و زیستن من».

 وحشی بافقی تلالؤهای عاشقانه*  

ازسرگردانی بسیار او می گوید و سفرهای بسیارش تا عراق وهند و دراین میان از کرمان تا کاشان: «شعر اورا بر حاکمی خواندند اورا طلبید. چون اورابدبد گفت این وحشی چگونه شعر می گوید؟ و او ازآن به بعد تخلص به این صفت کرد  . . . وقتی با او روبرو می شوم گوئی درشعرش سحری نهفته است، چون هندوئی که ماری را به رقص می آورد و مرا به وجد وا می دارد»:

خوشاعشق و بلای عشقبازی/ دل ما و جفای عشقبازی/ . . . . .  ./ نهان در هربلایش صد تنعم / به هر اندوه او صد خُرمی کم».

بازهم از گستره ی تآثیر شعر وحشی که بر ذهن وروان نویسنده نشسته می گوید وبا این قطعه زیبا

فصل وحشی را پایان می دهد:
«چاره این است و ندارم به ازاین رآی دگر/ که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر/  . . . . . . نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش/ سازم از تازه جوانان چمن ممتازش».

* هاتف اصفهانی از گلشنی عبیرآمیز

نویسنده، ازکودکی اش می گوید و شعرخوانی های شبانه ی برادربزرگ  ش دربین خانواده :

«هیچ سر در نمی آوردم و تنها آهنگ موزونش  مرا جلب می کردشب هنگام که به رختخواب می رفتم  هنوز صدای برادرم درگوشم بود و آهنگ شعرهاتف بی آنکه از این دو مفهومی دریابم. بزرگ تر که شدم خواندن شعر را آغاز کردم، . . .   این صدای هاتف بود که مرا یافت و خود روزها وشب های بسیاربا من ازشعر گفت واز« … یکی هست و هیچ نیست جز او»:

« چو رعنا شاهدان سیم بردامن کشان بگذر/ به طرف جویبار و صحن باغ و ساحت گلشن/ . . . . .  / به کف برگیر آن گل دسته هارا پس خرامان شو/ ببر آن دسته های گل برسم ارمغان از من».

جمشبد، گام به گام درکوچه پس کوچه های اصفهان درسایۀ شاعر «ازکوچه یی به کوچه یی دیگر سفر می کند خوش.»  از خشم دلنشین ش می گوید که «همه شعر است وچون به سوی من می آید درمی یابم که شعر چه قدرتی دارد . . . . . و دیگر در خود نیستم .  درشعری نفس می کشم که مرا به پرواز در می آورد»:

«دوش رفتم به کوی باده فروش/ زآتش عشق دل بجوش وخروش . . . . . ./ که یکی هست وهیچ نیست جز او /  وحده الا اله الا هو».

سرمست ازبادۀ شعر ناب، لبریز ازجادوی سحر آمیزکلام شاعرانه، به خواب می رود. همه جا سراسر  نور است و نغمه سرایی. ازخواب بر می خیزد و گوید:

«حیاتی دیگر یافته ام. جاودانه چون شعر او . . .». 

 رودکی سمرقندی صدای جویبار بهشتی*

جمشسد، با زبانی بس شاعرانه و سرمست از ترنم صدای جویباران بهشتی، احساس خود را ازشعرو جایگاه ش می گوید وسپس، ازقدرت سخنوری ومقام ومنزلت رودکی، کوتاه وفشرده بخشی ازآنچه درهستی، براورفته را توضیح می دهد : 

«هرچه درباره اش خوانده ام، مرا نسبت به چگونگی احوالش چندان آشنانساخت مگر این که دانستم در زمان سامانیان، به جلال می زیست و کورشده بود. صدایی خوش داشت و چنگ به استادی می زد. بسیار شعر گفته است اما ازاو اندکی از این بسیار نمانده است. همین اندک شعر، آنچنان غنی وپرقدرت  است که انگیزه ی نوشتن کتاب های بسیاری درباره ی او شده است».

 «با غاشقان نشین و همه عاشقی گزین/ با هرکه نیست عاشق کم کن قرینیا/ . . . . ./تا اندرآن میانه که بینند روی او/ تو نیز درمیانه ایشان  نشینیا» 

همو، با حس تخیل زیباشناسی که بیشتراز طبیعت زادگاه ش دارد، با شنیدن صدای شاعر، به نزد او می شتابد. کنارش می نشیند. می بیند که شاعر، چنگ  به دست کنار جویبار و می خواند:

«شاد زی با سیاه چشمان شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

 . . .         . . . .  . .  

باد وابراست این جهان افسوس

باده  پیش آر  هرچه بادا  باد»

درکنار رودکی به شادی وشادمانه زیستن ادامه می دهد: 

« می پندارم اگر رهگذری برمن بگذرد مرا چون دیوانه ای خواهد یافت که زیرلب می گوید: «مرا بود و فرو ریخت هرچه دندان بود/ نبود دندان  لابل چراغ تابان بود / . . . . . جهان همیشه چو چشمی ست گرد و گردانست/ همیشه تا بود آئین گرد و گردان بود»

*سلمان ساوجی   سلیمانی در پی صبا … 

نویسنده ی شوریده حال، غرقه درفضای همیشگی، برای رهائی از پریشانی های زمان، شعررا پناه خود می سازد، تا “منِ خود” را دریابد. به درستی دریافته که سرانجام این خویشتن یابی  منتهی به مرگ است ونیستی و:
«دراین کاوش بسیارند شاعرانی که مرا یاری می دهند و «سلمان» یکی ازآنهاست»

 با چنین باور واعتقاد پیش می رود، هرچه بیشتر باآوآشنا می شود بریافته ی خودش اهمیت می دهد و حرمتش برشاعر و کلامش فزون تر می شود :

« هنگامی شعراورا  می خوانیم در می یابیم که او مقامی داشته است درخور اعتناء. شعرش در رهایی انسان حرفی دارد که قلبم را می فشارد. آنگونه که شادمان دل به کلام او می دهم ومی خوانم :

ز شراب لعل نوشین من رند بینوارا / مددی که  چشم مستت به خمار کشت ما را . . . . . دل من به یارب آمد به شکنج بند زلفت/ مشکن که در دل شب   اثری بود دعارا».

نویسنده، این بخش را با سروده های شاعروفضای شوروعشق “منِ خود”، مخاطبین را بامکتب فکری شاعر آشنا می کند و سرانجام، با سخن نغزخواجه  که درباره سلمان گفته، این فصل را می بندد:
«سرآمد فضلای زمانه دانی کیست/ زروی صدق و یقین، نه زروی کذب وگمان/ شهنشه فضلاء پادشاه ملک سخن/ جمال ملت و دین خواجه ی سلمان».

* فخرالدین عراقی   سیمرغ را پری ست هزار رنگ      

نویسنده، با عزم قوی از جواهر بسیار می گوید که درانبان دارد: 

«با انبانی امین می گذرم بادیه بادیه تا به صاحبش برسانم».

نویسنده، شوق دیدن شاعر را دارد، اما اوست، که اورا می خواند تا خلوت کند. گوشه ی دنجی نشسته وگوش دل می سپارد به آواز درختان درلای لای نسیم بادها،  به “بیداری امید” طولی نمی کشد که در “هیئتی فرشته گون” براو ظاهر می شود. “جانم را لبالب از کلام خود” می سازد. بریده بریده سخن گفتن اما جاندار و زیبا. 

سخن، باعشق آغاز می کنند آن: 

«هنگام که لب در پهنه ی آن می گشاییم گویی درپی یافتن رنگی ازآن خویش هستیم. رنگی که چهره به آن بیاراییم و دل به آن شاد کنیم»:

عشق شوری در نهاد ما نهاد / جان ما  در بوته ی سودا نهاد . . . . . . / تا تماشای وصال خود کند/ نور خود در دیده ی بینا کند».

در رهگذرسخن، ازشوریدگی معشوق می گوید. اصالت کلام با غوغای مستانه و سر زندگی عشاق صدای این سرودۀ تکان دهنده را می شنود:  

ناگه بُت من مست به بازار برآمد/ شور ازسربازار به یکباره برآمد/ بس دل که به کوی غم اوشاد فرو شد/بس جان که زعشق رخ او زار برآمد/ در صومعه و بتکده عشقش گذری کرد/ مؤمن زدل و گبر ز زنار برآمد/ درکوی خرابات جمالش نظر افکند/ شور وشعفی از در خمار برآمد/ دروقت مناجات خیال رخش افروخت/ فریاد و فغان از دل ابرار برآمد».

گفتارپایانی فصل ترجیع بندی ست ، که نویسنده : 

 «توان آن ندارم که زبانم را درجهت خویش بگردانم پس آن را به پریانی عاریه می دهم که سرود خوانان آن باشند:

درجام جهان نمای اول/ شد نقش همه جهان مشکل/  . . . . . / می بین رخ جانفزای ساقی/ درجام جهان نمای باقی».

*خواجوی کرمانی   شعری به زیبائی سپیده دمان

نویسنده، ازخواب بیدارشده، چهره ی  خود را چون مرغی می پندارد که درخواب دیده بود. مستانه رخ درآئینه دارد. اما توان ایستادن روی پای خود را ندارد :

«به خویش می نگرم شوریده یی بازآمده به خویش غمگین به حال خویش باسری پرشور که می خواهد بخواند و با کسی ازرازهایش بگوید».

ازگذشته می گوید و صداهایی که از بچگی به یاد دارد، وبه ناگهان، درمیان موج صداها وخاطره ها، صدای خواجو را می شنود: 

«او که شعربه زیبایی سپیده دمان گفته، آنگونه که حالاپس ازاینهمه سال می تواند مرا و ترا شیفته کند، به زیبائی کلام که چون آیینه ایست در روبرو»:
«طفل بود درنظر پیر عشق/ هرکه نگردد سپر تیر عشق/ . . . . . . /نرگس جادوی تو دیدن به خواب / فتنه بود خاصه به تعبیرعشق».

نویسنده ی آلوده به ذوق، ستایشگر شعروعشق دروادی بی در و پیکرشاعران وعشق پرستان می گردد و می چرخد، ازهرچمن گلی می چیند و بااشتیاق درملکوت اعلا به پرواز درمی آید برای کسب معانی ومفاهیم درپدیده ها و بدایع ونا گفتنی ها درباره سروده های عشق شاعران. دراین  گشت و گذارهای دایم، از می و میخانه و ساقی هرگزغافل نیست پنداری همه وقت درمحافل عشاق و شاعران، باده به دست است و گهگاهی باد:  

«ای لبت باده فروش و دل من باده پرست/ جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست/ همه را کارشرابست و مرا کار خراب/ همه را باده به دستست ومرا باد به دست».  

نویسنده، باسروده ی زیر این فصل را به پایان می رساند: 

«چه خوش باشد میان لاله زاران / برغم دشمنان با دوستداران/ . . . . . ./ ز زلف بی قرار و چشم مستش / نمی ماند قرار هوشیاران». 

ازسعدی شیرازی .حافظ. ناصرخسرو قبادیانی زیاد گفته شده وکم و بیشّ آثارآنها دربیشترین خانه های هموطنان دردسترس می باشد.

هلالی جغتائی   چون بنگرد، همه یار می بیند *

با گفتن ازخود شروع می کند. درحالی که ایستاده زیرباران به تماشا، گوش خوابانده به صدای ریزش ولغزش دانه های باران روی برگ درختان.  درآسمان ابری و بارانی پرنده ای نمی بیند. فرورفته در خیال پرمی کشد به بیشه زاران و زایمان آهوها:
«چشمانش را می بندد وپری زیبای خود را خرامان می یابد، درپی پروانه ها. بارش باران را شعر می یابد و زبان خویش را گم می کند تا بخواند:

«بس که خلقی سخن عاشقی من کردند/ دوست را با من دل سوخته  دشمن کردند/ سوختم زآتش این چرب زبانان چون شمع/سوز پنهان مرا بر همه روشن کردند».

عمر، می گذرد ومی گذرد. آن چهره ی گلکون را که زمانی داشته، به رخ زرد تبدیل شده است. 

«حالا ازنفس عشق دست به سینه می ساید وازیاد می برد مردی ایستاده را  درکنار خیابانی که می نگرد تراوش مهتا ب را بر درختان. توری سپید برچهره دارد معشوق. دوان می گذرد ازبرابرش، انگار که نه رویایی ست این درپی او می دود وگویی پرنده یی، درآسمان می خواند:

«خواهم فکندن خویش را پیش قد رعنای او/ تا برسر من پا نهد یا سرنهم برپای او/ سرو قدش نوخاسته ماه رخش ناکاسته/ خوش صورتی آراسته  حسن جهان آرای او/ گردررهت افتد کسی کمترنماید از خسی/ از احتیاج ما بسی بیشست استغنای او».

 *خیام نیشابوری  ازهفت اقلیم درپی عشق
نویسنده، این بار به سراغ خیام رفته، دانشمردی که آوازۀ علم وفضیلت اوباصدای ماندگارش، نزدیک به هزاره ای تا حال، زنده مانده ودرسراسر گیتی پیچیده است. همو دربارۀ عشق براین باور است که می گوید: 

«عشق چیست از خود بیرون آمدن؟ غرقه در دریای پرخون آمدن/   . . . . . / لازمت باشد اگر عاشق شوی/ ترک کردن عقل و مجنون آمدن».

جمشید، از خواندن سروده های فیلسوف، عنان ازدست رفته به باده و ساقی پناه می برد. صدایش همراه با “صدای بال پروانه یی برگل درجام می پیچد” سرمست و گیج می خواند: 

« اشک ریزآمدم چو ابر بهار/ ساقیا هین بیا و باده بیار/ . . . . . / تاکه جامی تهی کنم درعشق/  پر برآرم زخون دیده کنار». با این پیام که : 

 «عشق را بدایتی نباشد. همانگونه که غایتی ندارد»

 این فصل را با سرودۀ زیر به پایان می رساند:

«عشق آن باشد که غایت نبودش / هم نهایت هم بدایت نبودش / تا بکی گویی که آنجا کی رسم/ کی بود کی چون نهایت نبودش/  گر هزاران سال بر سر می روی/ هم چنان می رو که عایت نبودش»

*کلیم کاشانی   هردو به یک سهم از عشق می گوییم  

نویسنده، با همان سرپُرشور وعاشقانه، درگذر ازگذرگاهی «تصویرخودش» را درمیان نقوش کاشی ها می جوید و رازدل می گشاید:

«بوی قدیم می پیچد درگذرگاه، مست می شوم و برمی جهم از خویش گویی که می یابم عاشقی را گام زن و همراه خویش هردو می گذریم درسکوت انگار که یارقدیم رایافته ام . . .». 

سکوت را همراه می شکند و می خواند:

«یاد تو از ضمیر به نسیان نمی رود/ نقش رخت زدیده به طوفان نمی رود . . . . . / شمع قلم  ز نامه ی گرمم به ته رسید/ شوقم هنوز بر سر عنوان نمی رود». 

سرمست  از تماشای رقص درختان . موجی که بوی عشق می دهد به تماشای طبیعت درگل وگیاه ورفتار پرندگان:

«شعله ی آتش حُسن توچو بالا گیرد / فلک انگشت به دندان ثریا گیرد/ کاهش عشق زبس جسم نزارم بگداخت/ رنگ درچهره ی من پرده به سیما گیرد/  خلوت وصل ترا محرم محروم دلت/ چند از بزم تو بیرون رود و جا گیرد».

وسرانجام نویسنده را می بینی که درکوچه های خلوت کاشان، چون دوعاشق خموش. کلام و زبان هم را دریافته، تک وتنها درسودای شعردیگری و به قصد دیدن:
«درخواب خود پری شعر را بنگرم پس چشم برهم می نهم به این سودا».

کتاب به پایان می رسد. 

  •  

زخم های بی التیام


نام کتاب: زخم های بی التیام

خاطرات فرشته خلج هدایتی

چاپ اول:۱۳۹۷

ناشر: نشر مهری. لندن 

کتاب در ۹ فصل شامل ۲۲۲ برگ است، شرح حال نویسنده ازنوجوانی، با ورود به سازمان مجاهدین خلق وهرآنچه که درآن سه دهه، ازسرگذرانده یا براورفته را توضیح می دهد.     

نویسنده، درمقدمه بخشی ازاندیشه ورفتارهای سازمان مجاهدین را یادآورشده که برای هر خوانندۀ عادی دردآوراست. اما همو، نهیب حافظ را به یاد می آورد که: 

«بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر…».

گفتن ازامید و امید واربودن، یادآور باورهای دیرینه وآرزوهای ملت کهنسالی ست که  در سراب اندیشه ها چشم به راه آمدن آن “اسب سوار” موعود اند، که ازقرن های دور و دراز برذهنیت ها تکیه زده؛ تا جایی که درعبادت های  روزانه، آمدن ان را به جد، از بارگاه خداوندی خواستاراند؛ اما کو گوش شنوا برای اجابت؟! . . . بگذریم!

نخست کار نیک نویسنده را بگویم که درکنارعناوین هرفصل باحروف ریز، سرنخی از موضوع را آورده که خواننده با مطالعۀ آن، متن روایت را دریافته تاهمدل با او، از کُنه سیاست وادبیات برده داری ی سازمان مجاهدین خلق آگاه شود!   

سخنانی که درمقدمه آمده، فاشگویی ازکمبودها و ضعف های سازمان یافته ی سازمان، و گژاندیشی های رایج است و قابل تآمل درگسترۀ جهل و فریب حاکم درسراب اندیشه ها:
«درتشکیلات مجاهدین ما نفهمیدیم زندگی چیست، زنانگی چیست، زیبایی چیست . . .همه ی این ها برای ما زغنبوت بود زغنبوت،  و به قول جناب رهبر«جیم» بود وازجنس شیطان رجیم ها . . . بی سواد بودیم . . . دانسته های ما مربوط بود به عهد بوق . . . آیا تاریخ جهان را می شناختیم؟ نه. آیا با تاریخ ایران آشنا بودیم؟ نه. . . .  به طور کاملا آگاهانه و سیستماتیک مراقبت می شد وهمچنان به وجود آمده بود که کسی بیش ازهمان اولیات و ابتدائیات ضروری چیزی نداند و نفهمد».

اشاره های عریان وصراحت کلام، انگیزۀ مطالعه درخواننده را فراهم می سازد وسرگرم مطالعه می شود. 

فضل اول باعنوان: چرا و درچه شرایطی وارد سازمان مجاهدین شدم.  

درابتدا می نویسد:

«درگیرو دارشرایط سیاسی آن دوران که آمیخته ای از صداقت انقلابی و بی سوادی  بی تجربگی سیاسی ناشی از جوانی بود، من هم قاطی موضوعات مختلفی شدم».

سپس ازهؤیت خود و والدینش می گوید. پدر باهمسر دوم درایران با خانواده ای دارای  9 اولاد.«من و چهارخواهر و چهاربرادر».

نویسنده درحال حاضر دراروپاست.

درمدت سه دهه ای که به طورحرفه ی درسازمان تلاش کرده، عملکرد و تجربه های خود را شرح می دهد. داوری اثرش را به خواننده وا می گذارد. روایت هایش صادقانه است.  

از خستگی و زندگی بیمارگونه، وبه حق، ازهدررفتن آرزوهای وپوچی عمرش شاکی ست.  وبیشترین تکیه اودر این کتاب، افشاگری، درباره نقش سارمان مجاهدین درگمراهی هاست، که هدف نهائی آن سازمان در ویرانی افکار و بهمریختن بنیادهای فکری وتباهی نسلی نوپا، درآن یحران سیاسی کشور، درحال تحول بود.  

حس این که: نویسنده با نهایت صبر و حوصله درتشریح حال خود وتجربه هایش، روایتگر اهداف آن سازمان ویرانگرشده است، قوت می گیرد.

ازآشنایی خود بانام مسعود رجوی می گوید:
« نخستین بار برای شنیدن سخنرانی او به محل ترمینال خزانه در جنوب تهران رفتم . این سخنرانی در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۵۹ قرار بود به  مناسبت روز کارگر برگزار شود که به دلیل حضور هواداران وابسته به حاکمیت ارتجاع برگزار نشد». 

با شروع سخنرانی رجوی، ازجوانانی می گوید که درنقش گارد محافظ دوراو را گرفته بودند، شور و هیجان، ودرگیری حزب الهی های وابسته به رژیم ومجاهدین : 

«صدای رجوی که از بلند گوها پخش می شد با صدای رگبار گلوله ها درهم می آمیخت . شنیدم که رجوی فریاد می زد:

«اگردین محمد جز با عبورما ازجاده ی خون، استوارومستقیم وراست نمیشه، پس ای گلوله ها بگیریدم». 

نویسنده، در اردیبهشت سال ۶۰ به عضویت سازمان می پیوندد. در برخورد بااوضاع سیاسی حکومت نوپا:

 «مدت ها بود که شاهد دفن آزادی های به دست آمده بودم . . . اختناق زودرسی را برای مان به ارمفان آورد ».

 بادرک درست پیشامدها، ازسرگردانی وتناقض ها وتضادهای فکری خود می گوید. اشاره ای دارد به یک خبر: 

«خبراین بود که مسعود رجوی به همراه بنی صدر، رئیس جمهوروقت ازایران فرارکردند».  

فرارآن دو ازدست حکومت نوپا، موج خفقان  ودستگیری اعضای سازمان وسایر مخالفان را فراهم آورد وگسترش داد.

با شروع جنگ ایران وعراق با آذین بندی حجله شهدای جنگ، سرتاسرکشوردرسیاهی ماتم فرو رفت. 

دل های پراندوه درکنارحجله های عزیزان، بامشاهدۀ نعمت های جنگ، عظمت  فرمایشات الهی گونۀ امام را در می یافتند و با نعمت های تازه آشنا می شدند وازآن ها بود:

«درگیری های خیابانی و عملیات کورعلیه وابستگان ریز و درشت وبی گناه و گناهکار حکومتی جریان داشت . . . ایرانی مقابل ایرانی، برادر درمقابل برادر، فرزند درمقابل پدر و مادرها قرارگرفته بودند. جالب این که سازمان، این تقابل ناصواب را نشانه ی حقانیت خط و خطوط سیاسی و حالا نظامی می دانست. همه چیز طعم خون داشت».   

از کشته شدن موسی خیابانی و اشرف ربیعی همسررجوی در یک خانه تیمی می گوید و از هدف حاکمیت درپاکسازی کامل. اضافه می کند که اگر، حسین رابط او با سازمان:

«کمی زودتر اطلاع نداده بود من هم  دراین تهاجم گسترده دستگیر وکشته می شدم».

رجوی اندک زمانی از قتل همسر اول نگذشته، با فیروزه بنی صدر ازدواج می کند. آن هم دوران شوم وخفتباری که مخالفین، به ویژه نابودی واعدام مجاهدین هدف حکومت بود.   

نویسنده،ازخبرکشته شدن شهره شانه چی وشدت فشارها برمجاهدین، درپائیز ۱۳۶۲کشور را ترک می کند.  

فصل دوم

نویسنده، همراه برادرش به آلمان می رود. با ازدواج مصلحتی موفق می شود جوازاقامت در آن کشوررا بگیرد. باسارمان ارتیاط برقرار کرده، صادق نامی:

«بدون حضورهمسرم دراطاق دربسته مرا مورد حسابرسی قرارداد». 

پرسش ها شنیدن دارد! حرف می زند.هی حرف می زند. مجالی نمی دهد به شنیدن پاسخ! 

چرا درایران ازسازمان قطع رابطه کردی. چرا ازدواج کردی مگربرای ازدواج آمده بودی.

نویسنده وهمسرش سرانجام برای رهائی ازفشارهای سخنگو:

« تضمین می دهند که هردوآماده ایم هرنوع کاری برای سازمان انجام دهیم».

هردو وارد پایگاهی درآلمان می شوند. بهمن سال ۱۳۶۳ خبرهمردیف شدن مریم و رجوی اعلام می شود. کمی بعد مریم ازشوهرش جداشده با مسعود رجوی ازدواج می کند:

«گیج شده بودم. من درحد خودم همه ی زندگی ام را به خاطرمبارزه رها کرده بودم وحالا توی اروپا نه تنها ازمبارزه وکارمبارزاتی خبری نبود بلکه برعکس اتفاقاتی رخ می داد که خلاف تصورات قبلی من بود».

نفوذ وگسترش شیوه و روش زندگی آخوندی ی گردانندگان درسازمان، اعضا وطرفداران آگاه سازمان را، دچارسرگیجه کرده، همانکونه که نویسنده توضیح می دهد.  درست دربحران درگیری ها ودرشدید ترین روزهای خفقان و سرکوب وکشتارخونین سازمانی ها، رهبران مبارزسرگرم مبادله همسروازدواج می شوند، شاید به نیت کاهش اندوه ازدست رفتن قرباینان ازدل های سوگواران! 

اینگونه ریشخندهای ننگین وخفتبار دربیشترروایت های کتاب چشمگیراست که نویسنده بارها یادآورشده است.

ازنشست های انقلاب مجاهدین می گوید:

«همه – تک به تک باید به اصطلاح انقلاب می کردند وهرحائل، بسیارجدی درزندگی خود که مانع کار ومبارزاتی او می شد ازسازمان دورمی کرد.  . . . به روز۳۰ خرداد رسیدیم . رجوی سخنرانی کرد که قصددارد فعالیت سازمان را ازیک کوره گدازان ! عبور بدهد واز آبشارنیاگارا پرتاب کند . . . تا مابتوانیم درنوک قله حق با رژیم درقعر دره ی باطل بجنگیم»     

 ازمراسم دیگر نیزیاد شده که درتمجید وکف زدن به مبالغه وگزافه گوئی های رجوی ست.     

فضل سوم:

«اواخربهمن ۱۳۶۴ به عراق اعزام شدم فرودگاه بغداد برایم دلنشین بود».

 از مشاهدات خود می گوید وشکایت ها ازروابط بنده پروری سازمان.

«هیچ کس هیچ چیزازخود ندارد، اینکه خون ونفس همه متعلق به رهبری است».

ازسختگیری ها، اوامرتوهین آمیزودخالت در روابط زن وشوهر دل بسیار پردرد ورنجی دارد.     

تصمیم به برگشت به وطن گرفته می خواهد طلاق بگیرد. که می گویند «درسازمان طلاق نداریم». به آلمان می فرستند.درپایگاهی سکونت می کند. «مسئولیت هامبورک» را نیز عهده دار می شود خبرمسافرت رجوی به کربلا برای زیارت امام حسین می رود. به تقلید از حضرت سیدالشهدا «فریاد می زد آیا یاری کننده ای هست؟».

«درمهرماه ۱۳۶۵ دوباره راهی منطقه شدم واین بار فقط خدا حافظی کوتاهی باهمسرم داشتم اورا درآلمان نگاه داشتند. به این بهانه که حوزه ی مسئولیتش آنجا بود و من به تنهائی به منطقه رفتم».

فصل چهارم قرارگاه اشرف

آمدن رجوی ومریم وسکونتشان رادرپایگاه شرح می دهد و«تشکیل آرتش آزادیبخش» را. تمرین مانورهای جنگی روزانه، وسان دیدن رجوی واینکه می خواست باتک تک زن ها بدون حضور مردی، حرف بزند ازمسائلی که درصحنه ی جنگ، زنی با آن ها مواجه شود: « تا آن زمان هیچ گاه ازهیچ مردی حتی از همسرم نشنیده بودم وگمان نمی کنم هیچ رهبر درست ودرمون [مقام] سیاسی به خودش اجازه داده باشد که درجمعی با حضور شماری از زنان وارد این گونه مسائل اخص زنانه شده باشد».  

در اسفند۱۳۶۶زمانی که جنگ ایران وعراق ادامه داشت، زنان مجاهدین برای نخستین بار، درکنارارتش عراق برعلیه ایران واردجنگ می شوند، که نویسنده، درمقام فرماندهی بوده شرح آن حمله ها را یادآورشده است: 

«خیلی ازخواهران ازترس می گریستند و زار می زدند تمام تلاش من این بود که نفراتم را جمع کنم و به مرز برگردیم».

پس ازخاتمه ی جنگ ایران وعراق، عملیات فروغ جاویدان درروز دوشنبه سوم مرداد۶۷ آغاز می شود که: 

«پس از سه روزباشکست فاجعه بارسازمان به پایان رسید . . . یک کشتار بیرحمانه، یک برادرکشی بیهوده، ونمایش نفرت عمیق و بی دلیل دوهم وطن درمقابل هم».

وحیرت آوراین که رجوی درنشستی عملیات فروغ را یک پیروزی می خواند. حال آن که  قریب یکهزار وپانصد مجاهد ازپای افتاده و صدها نفر مجروح شده اند.

 پس ازمرگ خمینی وعده های پوچ سازمان ازسر گرفته می شود که البته به جایی نمی رسد.

فصل پنجم  انقلاب مریم، طلاق اجباری و همگانی

درمهرماه سال ۱۳۶۸ خبرتفویض مسئولیت سازمان به مریم خانم منتشر می شود. شکست حمله به وطن درعملیات فروغ فراموش می شود: 

«اعم ازمرگ ها وجراحت های به یک باره فراموش شد! گویی این عملیات را بیشتر به همین خاطر به مریم سپرده بودند تا پیامدهای مآیوس کننده ی همین صدمات را وعوارض شکست را به نحوی تحت الشعاع قراردهند»..

ازطلاق های اجباری می گوید وجداشدن همسران ازهمدیگر برحسب دستورسازمانی!. زنانی که شوهرانشان را طلاق دادند به رده های بالاتری رسیدند. ازهم پاشیدن خانواده ها وتشکیل شورای رهبری شامل دوازده زن. می گوید: 

«رجوی می گفت هرکس بیشتر با رهبری وصل (!) باشد جایگاه بالاتری خواهد داشت».

ازپیوستن بانو مرضیه خواننده ی مشهورسخن رفته واین که:
«مرضیه تا آخرعمرش یعنی تا آواخرمهرماه ۱۳۸۹ نتوانست خود را ازشرایطی که درآن گیر افتاده بود نجات دهد». 

فصل ششم: دیگ وحوض:

«ما مشکل جنسیت داشتیم. می گفتند که جنسیت غولی است که دردرون ما لانه کرده، باید با این غول بجنگیم وگام به گام آن راازدرون خود بزداییم».

درنشستی باحضور زنان و مردان، رجوی صحبت می کند و پس ازمقدمه ای همه ما را اعم از زن ومرد مشتی: 

«نرینه وحشی» و«مادینه ی وحشی». خواند! . . . . . .با پوزخندی چندش آوری می گفت: آخر خواهر مجاهد انقلاب کرده که خودارضائی نمی کند».

ازگونی پول ها می گوید که صدام به سازمان می داد:

«چندافسرارتش عراق باخودروهای حفاظت شده وارد محوطه قرارگاه بغداد شدند و چندین گونی بزرگ را که شبیه گونی های ۵۰ کیلوئی برنج بود تحویل دادند.  

فصل هفتم: تفکیک جنسیتی، تابوی و خودکشی ها  

فصل هشتم: فرار. طرح فرار از اشرف

فصل نهم  : سقوط صدام و حضور آمریکانی ها.

هریک از این فصل های خواندنی، بخشی ازتاریخ اجتماعی معاصراست که بایستی به دقت مطالعه کرد. 

فصل نهم که فصل پایانی ودربرگیرنده بیشترین برگ های کتاب است، جنگ ارتش آمریکا درعراق وسقوط صدام وگرفتاری وپراکندگی اعضای سازمان، دیدارچند نفراز پنتاگون با اعضای سازمان در پایگاه اشرف، همچنین ازنوحه خوانی رجوی در روزعاشورا وغیبت ناگهانی اش، رفتن مریم به فرانسه وبازداشت او توسط پلیس سخن می گوید: 

«به هنگام یورش پلیس به خانه ی مریم درپاریس ودرجریان دستگیری اومبالغی قریب ۱۰ میلیون دلار انواع ارزخارجی ازجاسازی خانه اوکشف و ضبط کردند». 

ازتحویل سلاح های جنگی مجاهدین به ارتش آمریکا، فراروپناهنده شدن اعضا به کمپ ان ها   می گوید وخودسوزی جوانی ازاعضای سازمان به نام :

«یاسراکبری نسب جوان خوش چهره ای که دراین دوران باابتکارات هنری اش یک گروه رقص راه اندازی کرده بود».

  نویسنده درچنین روزهای بحرانی دراثرفشاربیمارشده دربیمارستان بستری می شود. پس از بهبودی با برادرش درالمان تماس گرفته شاید نزد برادرش برود اما سرانجام ازتیرانا پایتخت کشورآلبانی سر درمی آورد. آنجاست که بعد ازسه دهه زیستن درناکامی وتلخی وامیدهای برباد رفته را با این پیام درآیینۀ ذهنش تاخت می زند:
«به این ترتیب پس از۳۰ سال به روز جدایی قطعی من از مجاهدین رسیدیم و حالا من بودم وسرنوشت نامعلوم پیش رو . . .».

کتاب خواندنی و پرمحتوا بسته می شود.

سپاس ازبانوفرشته هدایتی، با آرزوی موفقیت شان.

بازارچه کتاب/ از ناتورالیسم فرانسوی تا فلسفه آلمانی/بهارک عرفان


بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

A person standing in front of a sign

Description automatically generated

مرد کوچک

نویسنده: آلفونس دوده

مترجم: محمود گودرزی

ناشر: نشر بیدگل

قیمت: ۳۶ هزار تومان

تعداد صفحات: ۳۱۲ صفحه

آلفونس دوده نویسنده فرانسوی برای نوشتن رمان «مرد کوچک» از تجربه‌های زندگی خود وام گرفت. او از خاطراتی استفاده کرد که مربوط به آغاز جوانی‌اش و سفرش به شهر پاریس برای تأمین زندگی خانواده‌اش می‌شد. گودرزی این رمان را از زبان فرانسوی به فارسی برگردانده است.

دوده متولد سال ۱۸۴۰ و درگذشته به سال ۱۸۹۷ است. او پدر دو نویسنده از نویسندگان ادبیات فرانسه است و آثار زیادی در کارنامه دارد. آلفونس دوده در ۱۵ سالگی به پاریس رفت و به نوشتن داستان، نمایشنامه و شعر پرداخت. او که در سبک جزء طبیعت‌گرایان شمرده می‌شود، با نگاهی احساسی‌تر به موضوع‌ها نزدیک می‌شود و معتقد است که نویسندگانی که دقت خود را بر زشتی‌ها متمرکز ساخته‌اند، جهان را بد شناخته و بد تعبیر کرده‌اند. دوده با کتاب «داستان‌نامه‌های آسیای من» مشهور شد. «قصه‌های دوشنبه»، «همسران هنرمند»، «شاهان در تبعید»، «کشیش»، «سافو»، «تارتارن بر جبال آلپ» و «بندرگاه تاراسکون» از دیگر آثار دوده هستند.

در رمان «مرد کوچک» مرد جوانی به نام دانیل که قهرمان داستان است، رؤیای احیای خانه پدری‌اش را در سر می‌پروراند. به همین‌دلیل باید در شهر رنگارنگی چون پاریس، بین دو راهی عشق و هوس دست به انتخاب بزند. او در پی پایان دادن به درد و رنج‌هایش است.«مرد کوچک» یکی از رمان‌های بزرگ ادبیات فرانسه است که درباره احساسات و عواطف انسان در جامعه‌ای شلوغ و پرآشوب است. این رمان دو بخش اصلی دارد که فصول مختلفی را در بر گرفته‌اند.

A person that is standing in the snow

Description automatically generated

زنبورهای خاکستری

نویسنده: آندری کورکوف

مترجم: آبتین گلکار

ناشر:   افق

تعداد صفحات:  ۴۶۴ صفحه

قیمت:  ۶۰ هزار تومان

«زنبورهای خاکستری» (۲۰۱۸) جدیدترین رمان آندری کورکوف، نویسنده‌ سرشناس اوکراینی ماجرای نزاع داخلی اوکراین بر سر شبه‌جزیره‌ کریمه را روایت می‌کند. داستان کورکوف سرگذشت انسانیت از دست رفته است و مردی که از همه چیز ناامید شده جز زنبورهایی که باید سربلند از این جنگ بیرون بیایند.

از این نویسنده پیش‌تر رمان «مرا به کنگاراکس نبر!» در سال ۹۵ با بازگردانی همین مترجم توسط همین ناشر چاپ شده بود. آندری کورکوف نویسنده اوکراینی و متولد سال ۱۹۶۱ است. این نویسنده در رمان‌هایش به اتفاقات و واقعیت‌های بلوک شرق پس از فروپاشی شوروی می‌پردازد. «مرا به کنگاراکس نبر!» در سال ۲۰۰۸ منتشر شد و در آن تصویر تکان دهنده‌ای از دوران مذکور ارائه می‌شد.

A sign in front of a tree

Description automatically generated

شعر جهان عرب

مترجم: فیروز شیروانلو

ناشر:  روزبهان

قیمت: بیست و نه هزار تومان

تعداد صفحات: ۸۰ صفحه

این کتاب با یادداشت‌هایی از غلامرضا امامی، محمدرضا اصلانی، م.آزاد و احمدرضا احمدی درباره فیروز شیروانلو آغاز می‌شود.

در این کتاب شعرهای از آنا گرکی از کشور الجزایر، ابوالقاسم شابی از کشور تونس، ادونیس، ولید اخلاصی، محمد ماغوط و نزار قبانی از کشور سوریه، عبدالوهاب بیاتی، بلند حیدری و بدر شاکرالسیاب از کشور عراق، جبرا ابراهیم جبرا، سمیح القاسم، محمود درویش و هارون هام رشید از کشور فلسطین، جبران خلیل جبران، انسی حاج، خلیلی حاوی و یوسف الخال از کشور لبنان و احمد عبدالمعطی حجازی، صلاح عبدالصبور و محمد فیتوری از مصر به چاپ رسیده.  

همچنین برای آشنایی مخاطبان با این شاعران زندگی‌نامه آن‌ها در کتاب منتشر شده است.  

در بخشی از یادداشت م.آزاد، آمده است: «در این زمانه فراموش‌کارانه، فیروز شیروانلو را که می‌شناسد؟ این هنرشناس، طراح، گرافیست، نقاش، نویسنده اندیشه‌ورز، شورش‌گر، پوینده راه‌های دشوار و ناشناخته را، انسانی که با دست‌های خالی فرهنگ‌آفرین بود و در کار هنر هم سرمایه اصلی را نیروی کار می‌دانست. او سرشار از نیرویی سازنده با تخیلی غنی بود. این چهره عمیق رمانتیک که در کار، سخت جدی می‌نمود و سخت‌گیر، در زندگی خصوصی‌اش، مهربان بود و باگذشت»

A picture containing text

Description automatically generated

فلسفه هانا آرنت

نویسنده: پاتریشیا آلتنبرند جانسون

مترجم: خشایار دیهیمی

ناشر:  نشر نو

تعداد صفحات: ۱۵۲ صفحه

قیمت: ۲۲ هزار تومان

به‌طور کلی آثار مجموعه فلسفه انتشارات وادزورد بناست شوق خواندن، فکر کردن و آموختن را در خواننده برانگیزند. این کتاب‌ها با نگاه تحلیلی نوشته شده‌اند و آثار فلاسفه غیرتحلیلی یا اندیشمندانی را هم که به عنوان فیلسوف شناخته نمی‌شوند، مورد بررسی قرار می‌دهد. نویسندگان کتاب‌های این مجموعه نظر و تفسیر خودشان را هم ارائه کرده‌اند.

هانا آرنت یکی از فلاسفه معاصر آلمانی است که به‌خاطر یهودی‌بودنش در زندگی دچار مشکلاتی از قبیل فرار و مهاجرت شد. او متولد ۱۹۰۶ است و با وجود عشق و محبت در خانواده‌اش، از همان سنین کودکی با اندوه و پریشانی عمیقی همراه شد. آرنت در فلسفه‌اش روی تاریخ و تفسیرش تمرکز داشت و همچنین در پی کار روی مفهوم توتالیتاریسم بود. او در سال ۱۹۷۵ در نیویورک درگذشت.

کتاب «فلسفه هانا آرنت» ۸ فصل اصلی دارد که به‌ترتیب عبارت‌اند از: «از تولد تا مرگ»، «توتالیتاریسم»، «وضع بشری»، «آیشمان»، «رویارویی با اعصار ظلمانی»، «تاملاتی درباره تجربه آمریکایی»، «اهمیت تفکر» و «آرنت و تفکر امروزی».

در فصل اول کتاب، زندگینامه اجمالی آرنت از زمان تولد تا پایان زندگی‌اش مرور می‌شود. در فصول بعدی کتاب هم درباره یهودستیزی، روان‌شناسی توده‌ای، حقوق بشر، زحمت و مصرف‌گرایی، عصر مدرن، جهان مدرن و اهمیت تفکر، محاکمه آدولف آیشمان، حیات ذهن، کارل یاسپرس، بحران‌های جمهوری، انقلاب، رویارویی با پایان جهان، جماعات اروپایی، تفکر و دانستن، سقراط، والتر بنیامین، امر اجتماعی، مسائل اخلاقی و … مطالبی درج شده است.

«سلطه» مطلقه بر ادبیات

لیلا سامانی

A person wearing a suit and tie

Description automatically generated

آیت الله علی خامنه‌‌ای رهبر کنونی ایران که حالا سی سال است بر کرسی ولایت فقیه تکیه زده‌‌است، علاوه بر احاطه‌‌ی تمام و کمال بر رفتارها و تصمیمات سیاسی داخلی و خارجی، همواره مشتاق بوده‌‌است در زمینه ادبیات و شعر و داستان از خود شمایلی خبره و کاربلد برسازد، آنقدر که حالا شیفتگی او نسبت به شعر و شاعری و کتاب‌‌خوانی زبانزد و «احاطه‌‌ بر رمان»، «شعرشناسی» و«تاریخدانی» او بارها و بارها در متن و حاشیه‌‌ی خبرگزاری‌‌های داخلی منعکس شده‌‌است.

خود او بارها گفته‌‌است که شور خواندن از کودکی و نوجوانی همراهش بوده و این انس با کتاب و کتابخوانی هرگز از او زایل نشده‌‌است. علی خامنه‌‌ای چندین بار درباره‌‌ی رمانهای معروف و نویسندگان مطرح دنیا نظیر ویکتور هوگو، جین آستن، رومن رولان، میخائیل شولوخوف، جان اشتاین بک و …. سخن گفته و در یکی از سخنرانی‌‌هایش باب اهمیت کتابخوانی اظهار کرده‌‌است که اگر چه در مقوله‌های سینمایی و هنرهای تجسمی و تصویری، یک مستمع عام محسوب می‌‌شود، اما مدعی شده‌‌ که در مورد شعر و رمان نه تنها عامی نیست که صاحب‌‌نظر و متبحر هم هست.

البته برساختن تمثال شاعر از «رهبر انقلاب» در نظام جمهوری اسلامی بی سابقه نیست، سی سال پیش و پس از درگذشت آیت الله خمینی از وجهه‌‌ی شاعری او پرده برداشته‌‌شد. شاید مدت کوتاه زمامداری یا شاید عدم نیاز او به بهره‌‌برداری از چنین سویه‌‌ای دلیل پنهان ماندن شمایل شاعرانه‌‌ی آیت الله خمینی از دید مردم بود. هر چند شایعات و شبهاتی اثبات نشده دال بر عدم اصالت غزلیات منتسب به او همیشه مطرح بوده‌‌است.

انجمن‌‌های ادبی

علی خامنه‌‌ای  به گواه هم‌‌نسلانش در سالهای دهه چهل خورشیدی به حلقه ادبی کوچک فردوسی پیوست که جلساتش هفته‌‌ای یک بار در منزل عبدالعلی نگارنده برگزار می‌‌شد. عضویت در این حلقه و همینطور رفت و آمدش به انجمن ادبی فرخ او را مجذوب  صائب تبریزی و اشعار سبک عراقی و هندی کرد. او که شعرهایش را عموما با تخلص امین می‌‌سرود به رویه همین گروه‌‌ها با بهره‌‌گیری از بازی‌‌های زبانی و استعارات ادبی سبک هندی مضامین عرفانی را به قالب نظم در می‌‌آورد. اما معاشرت در همین محافل ادبی بود که سبب‌‌ساز آشنایی و دوستی‌‌اش با نویسندگان و به ویژه شاعران اهل خراسان شد: علی شریعتی، مهدی اخوان ثالث، محمدرضا شفیعی کدکنی، محمدرضا حکیمی و….

در آن ایام کمتر کسی تصور می‌‌کرد که این جوان علاقه‌‌مند به ادبیات فارسی که از قضا خطیب برجسته‌‌ای هم بود، روزی  در کسوت «رهبر فرزانه» و «مقام معظم» درباره ادبیات و هنر و خط‌‌کشی‌‌های نظام تحت امرش تصمیم بگیرد. امروز او علاوه بر نشست‌‌های هر چند وقت یکبارش با «شاعران برگزیده» یا دیدارهای سالانه‌‌اش از نمایشگاه کتاب، به بهانه‌‌های گوناگون، گاه کلیاتی درباره «ادبیات متعهد» و اهمیت مطالعه «کتاب‌‌های انسان‌‌ساز» مطرح می‌‌کند و گاه جزییاتی از تجارب خود باب کتاب‌‌خوانی و نویسندگان مورد علاقه‌‌اش را متذکر می‌‌شود.

ادبیات معاصر ایران

او در اسفند سال ۱۳۷۰ یعنی دو سال پس از جلوس بر صندلی ولایت فقیه و در دیدار با اعضای گروه ادب و هنر رادیو گفت: «شما باید آدم‌هایی داشته باشید که بنشینند مثلا کار جمالزاده، هدایت، چوبک و … را واقعا نقد کنند و نقاط قوت و ضعفش را بگویند، این کار نباید همه برنامه شما را فرابگیرد، باید بخشی از برنامه را بگیرد… یک روز در کشور چیزی مد می‌شود و هرکس سعی می‌کند مطابق آن رفتار کند، مثلا یک روز صادق هدایت در این کشور مد بود- البته حالا این طور نیست، این مربوط به حدود بیست سال پیش است- هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتما باید اسم صادق هدایت را می‌آورد. البته صادق هدایت نقاط قوتی دارد، اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست.»

در همین جلسه بود که درباره محمود دولت آبادی و رمان «کلیدر» هم گفت: « آقایی برداشته ده جلد رمان نوشته، که علی‌الظاهر کار قشنگی است؛ اما – به قول ما مشهدیها – توی بحر کار که می‌روید، می‌بینید کار پوکی است؛ این را نقد کنید. حالا مُد شده است که بردارند مرتب تعریف بنویسند؛ فلان کس یک رمان ده جلدی نوشته و چنین و چنان کرده؛ خیلی خوب، یک آدم نقادِ واردِ دارای چشم بصیر این را بخواند و عیوبش را پیدا کند؛ عیوبی که در زبانش هست؛ عیوبی که در محتوایش هست؛ عیوبی که در تاریخش هست؛ عیوبی که در انسجام داستانیش هست. داستان که فقط گزارش نیست؛ چفت و بند داستانی هم مهم است. اهمیت «جنگ و صلح» تولستوی، یا «دُن آرام» شولوخف، به خاطر این است که چفت و بند داستانی اینها خیلی محکم است؛ یعنی همه جای این داستان، صحیح پیش آمده است.» او این نقد را سال بعد و در جلسه‌‌ای دیگر به این شکل مطرح کرد: « من می‌بینم آن آقا برداشته داستانی نوشته. همین آقایی که «جای خالی سلوچ» یا «کلیدر» را نوشته! این، دروغ است. یعنی تصویری که او از روستای ایران ارائه کرده، این نیست!آمده کتابهای «امیل زولا» ی فرانسوی را خوانده. مال صد سال قبل است امیل زولا، آن هم روستاهای فرانسه. این برمی‌دارد آن را بر روستای سبزوار ایران، منطبق می‌کند! خوب؛ این دروغ نیست؟ این گزارش غلط نیست؟ کدام روستا را سراغ دارید که در آن، فاحشه خانه هست و مسجد نیست!؟ چنین روستایی شما سراغ دارید؟ جایی را سراغ دارید که مردم آن‌جا به همه چیز توجه دارند، اما به نماز و روضه امام حسین و شبیه‌خوانی توجه ندارند!؟ چنین روستایی شما دارید!؟ آن هم سی سال پیش!»

فصل‌‌الخطاب ادبی

اما آنچه در این میان بر اظهارنظرهای ادبی آیت الله خامنه‌‌ای، رنگ شبهه و بی انصافی می‌‌زند، قابل تفکیک نبودن این نظرات است با موقعیت ویژه‌‌ی سیاسی او. آنقدر که عقاید و نظراتش درباره شعر و داستان هم‌‌ردیف دیگر آرا و احکام سیاسی و اجتماعی داخلی و خارجی‌‌اش از سوی پیروان و هوادارن «گوش‌‌به‌‌فرمانش»، «فصل‌‌الخطاب» تلقی می‌‌شود و در حقیقت تکلیف نهایی آنها را در مواجهه با نویسندگان و آثارشان تعیین می‌‌کند. حالا گاهی این نظرات صلب و ایستاست و گاه با «نرمش قهرمانانه» بنا به احوال روزگار رنگ تغیر می‌‌پذیرند. مثلا نظر تلطیف‌‌شده‌‌ی او درباره فروغ فرخزاد موجب آرام شدن نگاه غضب‌‌آلود رایج در حکومت نسبت به فروغ و اشعارش شد.

او که پیشترشعر فروغ فرخزاد را شعر باز و عریانی خوانده بود که حتی «روشنفکرهای آن زمان» هم – که  به تعبیر او دائم‌‌الخمر بودند – قبولش نداشتند، در نشست سالانه‌‌اش با شاعران در شهریور ۸۹ با کنایه به سیمین بهبهانی گفت:« من اسمی از بعضی شعرای زنِ دیگر نمی‌آورم؛ چون فروغ فرّخزاد اولاً مُرد، ثانیاً به اعتقاد من عاقبت بخیر هم شد. بعضی‌های دیگر نه، عاقبت به‌خیر نشدند و نخواهند شد؛ لذا به آن‌ها اشاره‌ای نمی‌کنم و از آن‌ها اسم نمی‌آورم.»

رابطه و نظرات او درباره احمد شاملو هم از جمله روابط پر افت و خیز او با یک شاعر است. او سال گذشته و بار دیگر در جلسه‌‌اش با «شعرای برگزیده» ضمن برشمردن خصایص شعر «عفیف و محجوب» و ذکر اینکه «هرزه‌گویی و پرده‌دری در شعر فارسی هیچ‌وقت رایج نبوده»، اینطور از شعر احمد شاملو یاد کرد: «[درشعر فارسی] تغزّل و تعشّق هست امّا مطلقاً یک شخص خاصّی را با اسم هدف قرار نمی‌دهند که نسبت به او اظهار عاشقی کنند. البتّه در این آخر، شاملو از آیدا اسم می‌آورد، امّا او زنش است، او عیال خودش است، او یک آدم بیگانه‌ای نیست؛ نسبت به او در شعرهای خودش اظهار تعشّق می‌کند. بنابراین شعر فارسی یک شعر عفیف است.» یا مثلا در نمایشگاه کتاب امسال تهران عکسی از رهبر جهموری اسلامی حین تورق دفتر شعری از احمد شاملو منتشر شد که  فعالان فرهنگی را امیدوار به «آشتی نظام» کرد با این شاعر همیشه مغضوب گرفتار سانسور. اما چند هفته پس از انتشار این عکس و زمزمه‌‌ی این گمانه‌‌ها، در سی و یکم اردیبهشت امسال، در جلسه «رمضانیه» که به دیدار جمعی از «شاعران برگزیده» با آیت الله خامنه‌‌ای اختصاص داشت، طعن دوپهلوی او به شاملو بار دیگر بر این نگاه متناقض صحه گذاشت. آیت‌‌الله خامنه‌‌ای که در این جلسات نقش مصحح، منتقد و مفسر را هم برعهده دارد، خطاب به شاعری که شعری در قالب سپید اما با مضمون مذهبی سروده‌‌بود، گفت: « البتّه تن احمد شاملو در قبر می‌لرزد که شما شعر سپید را در این راه مصرف کردید. مُبدع شعر سپید شاملو بود و به‌کلی مخالف این حرف‌ها بود.»

اخوان ثالث و سند «مرجعیت ادبی»

A close up of text on a white background

Description automatically generated

برگردیم به آشنایی و دوستی دیرین علی خامنه‌‌ای با مهدی اخوان ثالث که در سالهای پس از انقلاب  مکدر شد دلیلش به گواه گفته‌‌ها و شنفته‌‌ها رد درخواست خامنه‌‌ای از سوی اخوان ثالث برای همراهی با نظام مستقر پس از انقلاب ۵۷ و قصه‌‌اش از زبان خود او به این شرح: « به آن آشنای معروف تلفن زدم که آقا، چطوری؟ رفیق، کجایی؟ انقلاب شده. خبر داری، نداری؟ نظام شاه رفته و اوضاع عوض شده. و از این حرف‌ها. ناگهان با لحنِ خیلی بدی شروع کرد به حرف زدن و گفت: بنای ما بر این است که همیشه بر سلطه باشیم نه با سلطه! گفتم: «اوّلاً بنای بسیار غلطی است! مگر سلطه همیشه بد است که شما می‌خواهید «بر سلطه» باشید؟ نه؛ اگر سلطه خوب است، بیایید نوکر سلطه بشوید و با سلطه باشید. ثانیاً شما می‌خواهید بر سلطه باشید؟ خیلی خوب؛ سلطه‌ی امریکا دارد پدر ما را درمی‌آورد. [سال ۵۸ بود.] می‌بینید سلطه‌ی امریکا که بالاتر از همه است، چه کار می‌کند!؟ بر این سلطه باش و هر چه دلت می‌خواهد، بگو! اِن و اون کرد؛ گوشی را گذاشتم و تا آخر هم سراغ او نرفتیم. البته او بعدها – یعنی این سال‌های اخیر – آمد که دیگر اجلِ محتومْ مهلتش نداد و به آن دنیا رفت.»

این دلزدگی و سرخوردگی اما در گذر روزگاران و بسته به اقتضای حال جامعه و فرهنگ جایش را به تجدید خاطره از مراودات ادبی اخوان ثالث با خامنه‌‌ای داد، تا جایی که رسانه‌‌های داخلی با انتشار دست‌‌نوشته‌‌‌‌ای از مهدی اخوان ثالث تلاش کردند تا آن را نشانه‌‌ای بر «رابطه عمیق» این دو و همینطور «سندی» بر اثبات «مرجعیت ادبی» رهبر جمهوری اسلامی قلمداد کنند. این یادداشت را مهدی اخوان ثالث در دردفترچه علی خامنه‌‌ای و  بر حاشیه‌‌ی شعری به نام «صبوحی» نوشته و چنین شرح داده است: «در سِفینه‌‌ها و دفترهایی ازین قبیل که دوستان و آشنایان یا دوستداران شعر من‌جمله نزد من هم می‌فرستند تا یادگاری در آن‌ها بنگارم، غالباً اگر اهل شعر نو و اسالیب جدید باشند، غزل و رباعی می‌نویسم و از این قبیل، اما اگر اهل شعر کهن باشند از این‌گونه شعرهای جدید می‌نویسم.» اخوان سپس در ادامه هدفش را از نوشتن چنین شرح مفصلی بر وزن نیمایی توضیح می‌دهد و به برخی «ناآشنایان با این شیوه» اشاره می‌کند و می‌نویسد قصدش این است که اگر «این دفتر به دستشان بیفتد به توضیحی نیاز نداشته باشند و دانسته باشند که شعر نو هم پر بی‌قاعده نیست و دشنام لایق بعضی “آثار خزعبل موسوم به نو” را بر آشنایان اهل نثار نکنند.»

اما انتشار این یادداشت که «سند مهم تاریخی» خوانده‌‌شده‌‌بود، با تفاسیر شاعران نزدیک به بیت رهبری همراه شد، یکی آن را دلالتی بر «صلاحیت ادبی» علی خامنه‌‌ای دانست، دیگری «ارتباط صمیمانه» او و اخوان ثالث را گویای مستدل بودن «نقدهای صریح و اشارات راهبردی آیت‌الله خامنه‌ای به موضوع روشنفکری و نقد عملکرد تاریخی» خواند و آن دیگری که بر مسند تفکر اخوان نشست و نوشت: «اخوان به نیکی دریافته بود که شعر نیمایی در جامعه تثبیت نخواهد شد مگر آنکه همراهی و حمایت بزرگان شعر‌شناسی چون مقام معظم رهبری را به همراه داشته باشد.»

خط‌‌کشی‌‌های دوگانه، باید و نبایدهای متناقض

علی خامنه‌‌ای حالا سالهاست که دست‌‌کم سالی محفلی از «شاعران برگزیده» را ترتیب می‌‌دهد. مجالسی که به سنت تاریخی هزار ساله درباری ایران برگزار می‌‌شوند و تنها شاعران مدیحه‌‌سرا و «حامی نظام» در آنها حضور دارند. در همین مجالس او ضمن تحسین شاعرانی که کلام خوشایند او را سروده‌‌اند، گاهی ناصح جمع می‌‌شود و گاه مصحح فنی اشعار. این تصحیح و آموزش اما نه به شکل پیشنهاد و راهنمایی که در قالب حکم و یک «باید» بیان می‌‌شود. آنقدر که گویی احاطه‌‌اش به شعر و ادب «مطلق» است و آنچه او می‌‌پسندد مرغوب و ماناست و هرچیزی جز آن میرا و مبتذل. و درست همینجاست که گاهی آرا و نظراتش متناقض  جلوه می‌‌کنند. به عنوان مثال او بارها از نویسندگان غیرایرانی با گرایشات چپ مثل روژه مارتن دو گار، میخائیل شولوخف، الکسی تولستوی و … به نیکی یاد می‌‌کند و با اشاره به محتوای انسانی آثارشان قدرت نویسندگی آنها را می‌‌ستاید اما از آن سو نویسندگان ایرانی چپ همواره مورد غضب او بوده‌‌اند و آثارشان در محاق سانسور. او در سال ۱۳۹۰ در نشستی که با شاعران فارسی‌‌گو داشت به آنها توصیه کرد در اشعار اعتراضی دنباله روی مخالفان انقلاب نباشند. او معرفت دینی و اسلامی را برای شاعران ضروری توصیف کرد و ارزش آثار فردوسی و سعدی و دیگر بزرگان را وامدار همین معرفت دینی دانست. او گفت: « بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برخی شعرای وابسته به دربار و دارای تفکرات چپ با انقلاب ملت ایران قهر کردند که البته همین موضوع، زمینه‌ساز جوشش زیبا و پرفیض شعر جوانان انقلابی شد.»

علی خامنه‌‌ای بارها با نمونه آوردن از برخورد قهرآمیز با نویسندگان چپ آمریکایی مثل جان اشتاین بک و هوارد فاست از وجود «خط قرمز» در تمام دنیا صحبت کرده‌‌است تا شاید اینطور توجیهی بیابد برای سانسور، حذف و مقید کردن آثار هنری و ادبی به رعایت مکتب رسمی. همین است که حالا سالهاست مواضع روشنفکرانه و سیاسی بسیاری از نویسندگان و شاعران نامدار ایرانی باعث حذف شخصیت آنها و مکتوم ماندن آثارشان در فضای ادبی و فرهنگی رسمی ایران شده‌‌است آن هم در حکومتی که داعیه‌‌ی سردمدار «مطلقه»اش اشراف بر جهان ادبیات است و «موانست دیرینه با شاعران و اهل فرهنگ» اسباب مباهاتش. در احاطه‌‌ی این دوگانه‌‌های حیرت‌‌انگیز به چه چیز می‌‌توان یقین داشت؟ وقتی آن سوی این همه ادب‌‌نوازی و شعرستایی، سنگ قبر احمد شاملو و محمدعلی سپانلو هرچند وقت یک بار شکسته می‌‌شوند و هنوز برای نویسندگان و شاعران منتقد نظام حکم زندان صادر می‌‌شود.


استفاده ابزاری حکومت‌رانان از شعرا، نویسندگان و اهل قلم


A close up of a person wearing a hat

Description automatically generated

اشاره: پرونده‌‌ی نه چندان قطوری که این هفته و با نظر به ماهیت سلطه‌‌جویی آیت الله خامنه‌‌ای بر امور فرهنگی و ادبی گشوده‌‌ایم و با توجه به جلسات سالیانه‌‌ی او با شعرا که به رسم محافل مداحی درباری در تاریخ ایران برگزار می‌‌شود را با نگاهی به تاریخ مدیحه‌‌سرایی در طول تاریخ ایران و حاکمان مختلفش از پی می‌‌گیریم. از آنجایی که مدح از جمله درونمایه‌‌های  تکرار شونده در شعر فارسی یست و هم از جهت ادبی و هم به لحاظ ارزشمندیها‌‌ی جامع‌‌شناسی، روانشناسی و حتی ادبی قابل ملاحظه است، این اشعار حالا دیگر به یک مولفه فرهنگی،ادبی، اجتماعی و سیاسی بدل شده‌‌اند.

دکتر حسن گلمحمدی


حکومت‌رانان، سلاطین و درباریان در ایران همواره در طول تاریخ از شعرا، نویسندگان، روشنفکران و اهل قلم بعنوان ابزارهای تبلیغات، معروفیت و ماندگاری در تاریخ استفاده کرده‌اند. به عبارت دیگر حاکمیت حاکمان و عوامل آنها بر مردم از طریق تمجید و تعریف شاعران تثبیت و تحکیم شده است. بدیهی است در دوران‌های مختلف که تعداد افراد باسواد اندک بودند، شاعران و نویسندگان جزو طبقه باسواد و با‌نفوذ جامعه به حساب می‌آمدند و کالای آنها یعنی شعر و نثر در دربار، طرفداران فراوانی داشت. سلاطین و حکومت‌رانان هم کالایی را می‌خریدند و بابت آن صله می‌دادند که مورد نیاز و دلخواهشان باشد. بنابراین هر شاعری که بیشتر از دیگران در اشعارش سلطان را مدح می‌کرد، بزرگتر و با نفوذتر بود و صله و انعام بیشتری می‌گرفت. این‌گونه اشعار که به آنها مدح یا مدیحه می‌گویند در اغلب دیوان شاعران پارسی‌گو موجود است. شاید به علت رواج این‌گونه شعر و سخن در دربار بوده است که زبان پارسی را زبان دری یعنی زبان دربار می‌گفتند.
برای مقایسه نقش این‌گونه شاعران و نویسندگان با وضعیت امروز می‌توان گفت کاری که روزنامه‌های دولتی، تلویزیون و مجموعه رسانه‌های حکومتی در عصر ما انجام می‌دهند، در گذشته به عهده شعرا و نویسندگان درباری بود. اصولا شاعران حکومتی دو وظیفه عمده داشتند، اول تبلیغات برای حاکمان و حکومت‌رانان، دوم همنشینی با افراد مختلف به منظور سخن‌چینی برای سیستم حکومت. دیوان اغلب شاعران درباری سرشار از اشعاری است که هدفشان از یک سو تبلیغ برای حفظ حکومت است و از سوی دیگر ترساندن مخالفان و برحذر داشتن مردم از ستیز با نظام با بیان قدرت‌نمایی آنها است. در تداوم چنین فعالیت‌هایی، بین حکومت‌رانان و سلاطین با شاعران و نویسندگان همواره رابطه‌ای تنگاتنگ و نزدیک وجود داشت. چون بدون حمایت دربار زندگی معمولی و حرفه‌ای بسیاری از سرایندگان و اهل قلم مختل می‌شد و از طرف دیگر، صله دادن و دست به جیب کردن حاکمان و عمال آنها باعث می‌گردید که شعرا از زندگی مرفه و راحتی برخوردار باشند و در ارائه مدیحه و چاپلوسی‌ گوی سبقت را از یکدیگر بربایند. این شعرای درباری گاهی اوقات برای رقابت از روی جهل و نادانی، حتی یکدیگر را هجو یا تحقیر می‌کردند. بعضی اوقات هم سلاطین و عوامل آنها موضوع سروده‌ها را تعیین می‌کردند و برای شاعران محتوا و مطالب خاصی در نظر می‌گرفتند که آنها با توجه به آن نقطه نظرها، اشعار خود را می‌سرودند. مانند کاری که شاه اسماعیل و شاه طهماسب صفوی در جهت سوق دادن مدح و تعریف از درباریان به سوی مراثی و نوحه برای بزرگان دین و مذهب، انجام دادند.
بنابراین در بررسی محتوایی از آثار باقی مانده از شعرا و نویسندگان به این نتیجه می‌رسیم که بخش بزرگی از ادبیات پارسی را مدایح تشکیل می‌دهند. مدح گفتن بیشتر شامل شاهان و ملازمان با‌نفوذ دربار یا حکومت‌رانان بلاد می‌شد. شاعران و سرایندگان درباری بویژه در دوران سامانیان، غزنویان و قاجاریه برای امرار معاش و کسب درآمد در دربار شاهان حضور دائم داشتند و در مواقع ضروری به خواندن مدایح خود می‌پرداختند. قالب شعری که شاعران برای سرودن مدح از آن استفاده می‌کردند معمولا قصیده بود، ولی برای این‌کار از قالب‌های دیگر هم استفاده می‌شد. قصاید مدحی شامل چهار قسمت بود. تغزل یا تشبیب‌، گریز به مدح، مدح، دعا و شریطه و اعتذار.
بزرگترین مداحان تاریخ ادبیات کشورمان در دوره غزنویان بویژه عصر سلطان محمود و سلطان مسعود می‌زیستند. پادشاهانی که نه ایرانی بودند و نه برای زبان و ادب پارسی ارزش چندانی قائل می‌شدند. آنها فقط برای ماندگاری نامشان و استفاده ابزاری از شاعران، به مدیحه‌سرایان توجه خاص نشان می‌دادند. دوران حکومت غزنویان یک دوره سخت برای مردم و جامعه ایران بود. در این زمان حکومت از افراد جامعه بویژه شاعران، نویسندگان و حتی دانشمندان بعنوان نوکر سرسپرده دستگاه، استفاده ابزاری می‌کرد. اگر اهل قلم و سراینده‌ای به این‌گونه زیستن در دربار رو نمی‌آورد، می‌بایست در بدبختی و محنت عمر خود را سپری کند، چون شعر متاعی بود که فقط در دربار خریدار داشت. بنابراین محمود غزنوی در کنار خود دهها شاعر، نویسنده و اهل قلم گرد آورده بود. که از مهمترین آنها می‌توان به فرخی سیستانی، منوچهری، انوری و ظهیر فاریابی اشاره کرد. اگر شاعری آزاد و مستقل مثل حکیم فردوسی حاضر به این‌گونه سرسپردگی نمی‌شد، با او برخورد سنگین می‌کردند، کما اینکه با فردوسی کردند. سلطان محمود نه تنها با شاعران این‌گونه بود بلکه با نویسندگان و دانشمندان عصر خود نیز رفتاری ناشایست داشت. برخورد او با ابن‌سینا و ابوریحان بیرونی از این‌گونه رفتارها است.
استفاده ابزاری حکومت‌رانان از شعرا و نویسندگان فقط در دوره غزنویان نبوده است. در هر دوره‌ای سلاطین و پادشاهان از فرهیختگان فرهنگی این‌گونه بهره برداری می‌کرده‌اند. تعداد شاعران و سرایندگانی که در دربارها جمع بودند به حدی می‌رسید که آنها دارای پیشکسوت و استادی بودند که عنوان”ملک‌الشعرایی” دربار را داشت و یکی از وظایف او تشکیل مجالس شعرخوانی و اظهار نظر درباره شعر شاعران و تربیت و آموزش افراد جدید برای سرودن قصاید در مدح سلاطین بود که آنها می‌بایست در ایام خاص مانند اعیاد و مراسم گوناگون در حضور شاه و درباریان مدیحه‌های سروده شده خود را بخوانند و مورد تایید و مرحمت ملوکانه قرار گیرند. به همین دلیل دامنه تعریف و تمجید از حکومت‌رانان در ادبیات پارسی به حدی است که کمتر شاعری می‌توان پیدا کرد که در دیوان او مدح وجود نداشته باشد، حتی سعدی، حافظ و نظامی هم به این‌کار پرداخته اند. نظامی عروضی در کتاب چهار مقاله انجام این کار ناپسند و نادرست را این‌گونه توجیه می‌کند:”پس پادشاه را از شاعر نیک، چاره نیست که بقای اسم او را ترتیب کند و ذکر او را در دواوین و دفاتر ثبت کند. زیرا که چون پادشاه به امری که ناگزیر است مامور شود از لشکر و گنج و خزانه او آثار نماند و نام او به سبب شعر شاعران جاوید بماند.”
با توجه به مطالبی که عنوان شد، مدیحه‌سرایی در تاریخ کشورمان آنچنان در نزد سلاطین رواج پیدا کرد که شعر به صورت کاملا رسمی به دربار راه یافت و شاعران از ابزار لازم حکومت به شمار آمدند. نه تنها شاهان بلکه شاهزادگان و امرای سپاه و حکام بلاد، هر یک تعدادی شاعر در دستگاه حکومت خود داشتند و به آنها وظیفه، حقوق و رتبه می‌دادند و زندگیشان را تامین می‌کردند و در مقابل شاعران موظف بودند در اعیاد و ایام رسمی و لشکرکشی‌ها، قصایدی در تهنیت، مدح و گاه در رثا بسازند و در حضور سلطان قرائت کنند و صله دریافت نمایند.
شاعران درباری در مدایح و قصاید خود اغلب از وصف سجایای اخلاقی، بذل و بخشش و دلاوریهای سلاطین در جنگ‌ها و فتح و پیروزیهای آنها سخن می‌گفتند و به صورت اغراق‌آمیز این خصوصیات را در شعر خود می‌گنجاندند. گاهی نیز در برگزاری مراسم شادی و شعف یا آغاز بهار و نوروز شعر می‌سرودند و در بزم و سرور و شادخواری سلطان آنها را می‌خواندند. در یک جمع‌بندی کلی شاعران زبان پارسی را می‌توان به چند دسته به شرح زیر تقسیم کرد:
– عده‌ای که به کار مدح مبادرت نورزیده‌اند و از این‌کار استقبال نکرده‌اند، مانند ناصر‌خسرو، عطار و بابا‌طاهر. در این رابطه ناصر‌خسرو می‌گوید:
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد خیره‌سری را
بری دار از افعال چرخ برین را
نشاید ز دانا نکوهش بری را
اگر تو ز آموختن سر بتابی
نجوید سر تو همی سروری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
اگر شاعری را تو پیشه گرفتی
یکی نیز بگرفت خنیاگری را
صفت چند گوئی به شمشاد و لاله
رخ چون مه و زلفک عنبری را
به علم و به گوهر کنی مدحت آن را
که مایه است مرجهل و بدگوهری را
به نظم اندر آری دروغی طمع را
دروغ است سرمایه مرکافری را
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی دُرّ لفظِ دَری را
– دسته دیگر شاعرانی که همواره در دربار بوده و پیوسته به مدح و ستایش شاهان، امیران و دستگاه حکومتی پرداخته‌اند. مانند فرخی سیستانی که در مدح سلطان محمودغزنوی به اغراق سروده است:
همی تا خسرو غازی خداوند جهان باشد
جهان چون ملکش آبادان و چون بختش جوان باشد
جنان باشد جهان همواره تا شاه اندران باشد
ازیرا کو فرشته ست و فرشته در جنان باشد
نباید جست جز مهرش کسی را کش خرد باشد
نباید خواند جز مدحش کسی را کش زبان باشد
مدیحش گوهرست و طبع مداحان مر آن را کان
گرامی گوهر آن باشد که آن را طبع کان باشد
ملک باید که چون محمود باشد تا گه دعوی
همه کردار او برهان و معنی و بیان باشد
همی تا در جهان از دولت عالی اثر باشد
یمین دولت عالی خداوند جهان باشد
– برخی دیگر شاعرانی که دائم در دربار نبودند ولی اشعاری در مدح سلاطین سروده و آن را عرضه داشته‌اند. مانند مدحی که سعدی در ستایش ملکه ترکان‌خاتون زن اتابک سعد‌بن‌ابوبکر که به جرم رابطه نامشروع همسر بعدیش او را کشت، سروده است:
ای بیش از آن که در قلم آید ثنای تو
واجب بر اهل شرق و غرب دعای تو
نوشین روان و حاتم طایی که بوده‌اند
هرگز نبوده‌اند به عدل و سخای تو
گر آسمان بداند قدر تو بر زمین
در چشم آفتاب کشد خاک پای تو
تیغ مبارزان نکند در دیار خصم
چندان اثر که همت کشور‌گشای تو
آن چیست در جهان که نداری تو آن مراد
تا”سعدی” از خدای بخواهد برای تو
– بعضی دیگر شاعرانی هستند که در نیمه راه مدح از مدیحه‌سرایی و شعر فروشی دست کشیده‌اند و از این‌کار اجتناب کرده‌اند. اغلب این شاعران با بالا رفتن آگاهیشان یا دیدن برخورد بد و ظلم و ستم پادشاهان از نزدیک، مدیحه‌سرایی را کار درستی ندانستند و از آن دوری ‌جستند. مانند کسایی مروزی، سنایی غرنوی و انوری ابیوردی. چند بیت از شعر سنایی در تغییر احوال مردم و دگرگونی روزگار که زبان حال خودش نیز هست به شرح زیر است:
ای مسلمانان خلایق حال دیگر کرده‌اند
از سر بی‌حرمتی معروف منکر کرده‌اند
در سماع و پند اندر دین آیات حق        
چشم عبرت کور و گوش زیرکی کر کرده‌اند
کار و جاه سروران شرع در پای اوفتاد
زان که اهل فسق از هر گوشه سر بر کرده‌اند
پادشاهان قوی بردار خواهان ضعیف
مرکز درگاه را سد سکندر کرده‌اند
عالمان بی‌عمل از غایت حرص و امل
خویشتن را سخره اصحاب لشکر کرده‌اند
از برای حرص سیم و طمع در مال یتیم
حاکمان حکم شریعت را مبتر کرده‌اند
در مناسک از گدایی حاجیان حج‌فروش
خیمه‌های ظالمان را رکن و مشعر کرده‌اند
ای مسلمانان دگر گشته‌ست حال روزگار
زان که اهل روزگار احوال دیگر کرده‌اند
ای”سنایی” پند کم ده کاندرین آخر زمان
در زمین مشتی خر و گاو سر و بر کرده‌اند
متاسفانه در آثار شاعران درباری وضعیت محیط اجتماعی بسیار خوب و خالی از هرگونه عیب نشان داده شده است. اثری از فقر، ظلم و جهل وجود ندارد.بنابراین از روی این آثار نمی‌توان به واقعیت درستی که در جامعه زمان این شعرا جاری بود، پی برد. به عبارت دیگر، این آثار ارزش تحقیقی، اجتماعی و روشنگری ندارند. جالب است بدانید بسیاری از محققان و اساتید دانشگاهی در سنوات اخیر چسبیده‌اند به این‌گونه دیوان‌ها و هر چند مدت یکبار آنها را دوباره تصحیح و چاپ و منتشر می‌کنند. کسی نیست سوال کند، رفع گره‌ها و ناشناخته‌های قصاید خاقانی چه مشکلی از کار و زندگی امروز نسل ادبیات‌دان یا ادبیات پژوه را حل می‌کند که اینقدر روی آن وقت و انرژی گذاشته می‌شود. درست است که خاقانی شاعری بزرگ و سخت زبان است ولی او هم مدیحه‌سرای پادشاهانی همچون شروانشاه بود و حتی تخلصش را از این شاهان گرفت. او در قالب قصیده، ترکیب‌بند و ترجیع‌بند به مدیحه‌سرایی پرداخته و اگر در بعضی از قصایدش به هجو و ستیز و دشنام با شاعران و رقیبان خود برخاسته به علت رقابت با هم عصرانش برای کسب مقام ملک‌الشعرایی و دریافت پول و صله فراوان بوده است. سنگینی و ثقل گفتارش هم به این علت است که او پدرش را که نجار بود از دست داد و زیر دست عمویش که طبیب و فیلسوف بود بزرگ شد ولی رقبایش به او می‌گفتند بچه نجار و او برای اینکه ثابت کند از دیگران برتر است سخت به مطالعه پرداخت و با بکار‌گیری واژگان مشکل در اشعارش، شاعری را جلوه‌گاه معلومات خویش کرد و قصایدی متفاوت از گذشته سرود تا برتری خود را اینگونه نسبت به هم عصرانش نشان دهد. همین صلابت گفتار و سنگینی اشعار موجب گردیده است که مراکز دانشگاهی و اساتید ادبیات پارسی نیز میزان سواد و تسلط خود در ادبیات پارسی را با شرح و بست قصاید خاقانی به یکدیگر نشان دهند و این در حالی است که بررسی ادبیات معاصر ایران و جهان در برنامه‌های دانشگاهی و تحقیقات این‌گونه اساتید که یکی از واجبات و نیازهای روز جامعه آموزشی، فرهنگی و ادبی ما است، جایگاهی ندارد. خاقانی در فضل‌نمایی خود می‌گوید:
نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا
در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا
مریم بکر معانی را منم روح‌القدس
عالم ذکر معالی را منم فرمان‌روا
شه طَغان عقل را نایب منم، نعم‌الوکیل
نو عروس فضل را صاحب منم نعم‌الفتا
عقد نظامان سحر از من ستاند واسطه
قلب ضرّابان شعر از من پذیرد کیمیا
رشک نظم من خورد حسان ثابت را جگر
دست نثر من زند سبحان وائل را قفا
این از آن پرسان که آخر نام این فرزانه چیست؟
وان بدین گویان که آخر جای این ساحر کجا؟
دشمنند این عقل و فطنت را حریفان حسد       
منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا
گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک
من سهیلم کامدم برموت اولاد‌الزنا
جرعه‌نوشِ ساغرِ فکر منند از تشنگی
ریزه‌خوار سفره راز منند از ناشتا
خویشتن هم جنس”خاقانی” شمارند از سخن
پارگین را ابر نیسانی شناسد از سخا
در سنوات اخیر بویژه پس از انقلاب مشروطه که ادبیات دگرگونی زیادی به خود دید، شاعران این‌ دوره نه تنها از مدح و ثنای حاکمان اغلب دوری جستند بلکه بر علیه سیاست‌ها و حاکمان دوران قاجار و مداخله بیگانگان و ضعف پادشاهان و بی‌لیاقتی آنان نیز سخن گفتند. میرزاده عشقی، مدیحه‌سرایی را در قضاوتگاه تاریخ منجر به شکست می‌داند و می‌گوید:
تاریخ اگر چه زین عمل آرد به من شکست
خواند مرا مدیحه‌سرا همچو انوری
قا‌آنی‌ام نه من، که زنم خامه بهر آز
نه چامه‌ساز بهر درم، همچو عنصری
حاشا گمان مدار که من کرده‌ام شعار
لاشه‌خوری طریقتم از راه شاعری
فرخی یزدی، نمونه‌ای دیگر از شاعران این دوره است که حکومت را زیر سوال می‌برد و بر حاکمان می‌تازد و می‌گوید:
هر لحظه مزن در، که در این خانه کسی نیست
بیهوده مکن ناله، که فریاد‌رسی نیست
شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند
شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست
آزادی اگر می‌طلبی، غرقه به خون باش
کاین گلبن نوخاسته بی‌خار و خسی نیست
هر سر به هوای سر و سامانی ما را
در دل به جز آزادی ایران هوسی نیست
در راه طلب”فرخی” ار خسته نگردید
دانست که تا منزل مقصود بسی نیست
***
این ستمکاران که می‌خواهند سلطانی کنند       
عالمی را کشته تا یکدم هوسرانی کنند
تا بکی با پول این یک مشت خلق گرسنه
صبح عید و عصر، جشن و چراغانی کنند
اگر چه با آغاز مشروطیت جامعه ادبی ایران دستخوش تغییرات و تحول عمیق شد و فضای باز سیاسی و اجتماعی به شاعران و روزنامه‌نگاران فرصت داد تا اندیشه‌های خود را دگرگون کنند و روحیه اعتراضی و حق‌طلبی به خود بگیرند و آن را در شعر خود انعکاس دهند، ولی چندی بعد، هرچند نه به اندازه گذشته، ولی تا حدودی، روحیه تملق‌گویی درباری، حزبی و گرایش‌های سیاسی باز رواج پیدا کرد.
پس از انقلاب اسلامی، توجه حکومت به شاعران بیشتر شد ولی اغلب شعرای بزرگ گرایشی به نزدیکی نشان ندادند ولی هنگامیکه یک غزل از رهبر انقلاب به مطلع:
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار ترا دیدم و بیمار شدم
در جراید و در میان جامعه انتشار یافت، اغلب مردم شاعر شدند و به آن جواب دادند. در اوایل انقلاب حتی شاعران مارکسیست، توده‌ای و چپ هم به تعریف و تمجید از حکومت پرداختند ولی وقتی دیدند از این گذر برای آنها منافعی نیست، عقب‌نشینی کردند. بعنوان مثال هوشنگ ابتهاج(سایه) که در خرداد ۱۳۵۷ در بحبوحه آغاز انقلاب در ایران در شعر”حصار”-در حالیکه خود او با رژیم پهلوی همکاری داشت(در رادیو و تلویزیون)- سروده بود:
ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه‌ها پر خون کنید
وز خون دل لاله‌ها رخساره‌ها گلگون کنید
زین تخت و تاج سرنگون تا کی رود سیلاب خون
این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنید
هنگامی که در سال ۱۳۶۱ سران حزب توده به خیانت و توطئه گسترده برای براندازی نظام جمهوری اسلامی اقرار کردند و این حزب منحل شد و سایه به جرم عضویت و فعالیت در حزب توده به زندان افتاد، این‌گونه سرود:
دل شکسته ما همچو آئینه پاک
بهای دُرّ نشود گم اگر چه در خاک است
سحر به باغ درا کز زبان بلبل مست
بگویمت که گریبان گل چرا چاک است
ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست که در دشمنی چه بی‌باک است
غروب و گوشه زندان و بانگ مرغ غریب
بنال(سایه) که هنگام شعر غمناک است
بدیهی است هر خطاکاری که به زندان می‌افتد، خود را بی‌گناه می‌داند و در صدد توبه بر می‌آید.
در یک بررسی کلی در رابطه با استفاده ابزاری حاکمان از شعرا و نویسندگان وابسته به خود، می‌توان چنین بیان داشت که ادبیات هر کشوری آئینه تمام نمای فرهنگ و هویت ملی آن کشور است. حال اگر این ادبیات فرمایشی، وابسته و تحت امر حاکمان خودکامه و دیکتاتور باشد، بدیهی است که از روی آن نمی‌توان به فرهنگ و هویت واقعی آن کشور پی برد. در بررسی اجمالی به این فرایند در کشور ما به‌طور غالب نمی‌توان گفت که همه ادبیات و آثار باقی مانده از شعرا، نویسندگان و اهل قلم در قالب افکار و ذهنیت‌های حاکمان است. در این میان هم ادبیات وابسته داریم و هم ادبیات مستقل و متعهد. برای تفکیک و ارزیابی این نوع آثار، تحقیق و پژوهش گسترده با توان و دانش بالا نیاز است تا بتوان درست و نادرست را از هم جدا کرد و هویت ملی را در آثار باقی‌مانده جستجو نمود. بعنوان نمونه اگر بخواهیم به هویت ملی ایران در دوره غزنویان پی ببریم، می‌توانیم از روی اثر سترگ حکیم فردوسی یعنی شاهنامه به این موضوع بسیار مهم، دسترسی پیدا کنیم. بدیهی است این کار مطلقا از روی آثار شعرای مدیحه‌سرای این دوره مانند فرخی سیستانی و منوچهری امکان‌پذیر نیست.
ادبیات متعهد هر دوره‌ای، بازتاب اوضاع و احوال آن دوره است. برای پژوهش در تاریخ، جامعه و طرز تفکر و اندیشه مردم، مراجعه و استناد به ادبیات از ضروری‌ترین کارهای اولیه است که باید صورت بگیرد. به عبارت دیگر اطلاع و تحقیق درباره پیشینه کشورمان بدون توجه و بررسی روی ادبیات و آثار باقی مانده از بزرگان اهل قلم، کامل و جامع نخواهد بود. اینجاست که موضوع پیوند و نزدیکی میان سیاست و ادبیات مطرح می‌شود و این دو مقوله رویهم تاثیر بسزایی دارند. در موازنه بین آنها گاهی و در دورانی، سیاست بر ادبیات مسلط می‌شود و آثار ادبی تحت‌تاثیر سیاست بوجود می‌آید و در بعضی از موارد ادبیات بر سیاست اثر می‌گذارد و راه و روش حاکمان و سیاست‌مداران را تغییر می‌دهد.
از موضوع تفوق و سیطره سیاست بر ادبیات نمونه‌های فراوانی می‌توان در آثار ادبی باقی‌مانده از گذشته تاکنون در کشورمان پیدا کرد. اغلب آثار مربوط به دوره غزنویان و قاجاریه، از این‌گونه ادبیات هستند. در دیوان قاآنی شیرازی که در زمان فتحلیشاه، محمد شاه و ناصرالدین شاه قاجار می‌زیست، اثری جز مدح و ستایش سلاطین، درباریان و عمال حکومت چیز دیگری پیدا نمی‌شود. در این رابطه برخورد امیرکبیر با او یکی از موارد مهمی است که به عنوان نمونه آن را در اینجا ذکر می‌کنیم.
قاآنی که در مدح و ثنای حاج میرزا آقاسی وزیر بی‌تدبیر محمدشاه قاجار، قصیده‌ها سروده و او را مدح گفته و این آدم بی‌لیاقت را انسان کامل با‌قدرت و توانایی خارق‌العاده، مانند آنچه که در شعر زیر آمده نامیده بود:
ازین سان کابر نیسانی دمادم گوهر افشاند
اگر ترک ادب نبود به دست خواجه می‌ماند
درختان را چه شد کامروز می‌رقصند از شادی
مگر بر شاخ گل بلبل مدیح خواجه می‌خواند
جناب حاجی آقاسی که ریزد طرح صد گردون
اگر شخص جلالش گردی از دامن برافشاند
اگر با عتاب او زند یک لطمه بر هستی
چه جای هفت گردون کافرینش را بجنباند
وگر برق خلاف او کشد یک شعله در گیتی        
چه جای خار صحرا کاب دریا را بسوزاند
خداوندا بدان ذات خداوندی که گر خواهد
به قدرت چرخ را در دیده موری بگنجاند
به قهاری که قهرش پشه‌یی را گر دهد فرمان
به زخم نیش او خرطوم پیلان را بپیچاند
که تا امروز جز مدحت زبانم حرفی ار گفته        
مرآن را چون زبان لاله ایزد لال بگرداند
هنگامی که امیرکبیر به صدارت رسید و در حقیقت جانشین حاج‌میرزا‌آقاسی شد، قاآنی در قصیده‌ای غرا که برای امیر سرود، عنوان کرد:
نسیم خلد می‌رود مگر‌ به جویبارها
که بوی مشک می‌دهد هوای مرغزارها
فراز خاک و خشت‌ها دمیده سبز کشت‌ها
چه کشتها بهشتها نه ده نه صد هزارها
خوش است کامشب ای صنم خوریم می به یاد جم
که گشته دولت عجم قوی چو کوهسارها
به جای ظالمی شقی نشسته عادلی تقی
که مومنان متقی کنند افتخارها
امیر شه، امین شه یسار شه یمین شه
که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها
امیر مملکت‌گشا، امین ملک پادشا
معین دین مصطفی، ضمین رزق‌خوارها
شعر‌خوانی قاآنی که به اینجا رسید، امیرکبیر اجازه نداد که او قصیده‌اش را تمام کند، دستور داد مقرری‌اش را قطع کردند و به زندانش افکندند و گفت: تو که تا دیروز مدح حاج‌میرزا‌آقاسی را می‌گفتی و او را قلب گیتی و انسان کامل می‌نامیدی، حال چه شده است که اکنون به او نسبت ظالم شقی می‌دهی. قاآنی در زندان ماند تا آنکه اعتضادالسلطنه واسطه شد تا آزاد شود. ولی امیر برقراری حقوق قاآنی را که مقداری زبان فرانسه می‌دانست منوط به ترجمه کتابی از زبان فرانسه به پارسی درباره اصول کشاورزی کرد.
اگر در طول تاریخ با شعرا و نویسندگان تملق‌گو این‌گونه برخورد می‌شد، اکنون مسیر ادبیات فارسی راه دیگری رفته و در رشد و تعالی فرهنگی جامعه ایران نقش درستی ایفا کرده بود. همین شاعر درباری، هنگامی که امیرکبیر از صدارت عزل شد، او را خصم دربار و اهریمن بدخواه نامید و در وصف ناصرالدین شاه سرود:
من ازین پس می خورم می گر حلالست ار حرام
نه ز منع مفتیان ترسم نه از غوغای عام
ناصرالدین شاه غازی کز بداندیشان ملک
خنجر خونریز او پیوسته گیرد انتقام
بنده صادق خیانت کی کند با پادشه
شیعه خالص جسارت کی نماید با امام
از نمونه اشعاری که در آن شاعران و شعر آنها در سیاست نفوذ و برتری داشته‌اند، می‌توان به اشعار دوره مشروطیت اشاره کرد. سرآمد این‌گونه شعرا، فرخی‌ یزدی، عارف قزوینی و میرزاده عشقی هستند. اصولا پس از انقلاب مشروطیت، شعر از دربار فاصله گرفت و بسیاری از شعرا بر اساس تعهد و رسالتی که در خود دیدند، به سرودن شهر پرداختند. ولی این دلیلی نبود که شعرا، مدیحه و تملق‌گویی را ترک کنند. حتی در دوره رضاشاه و محمدرضا شاه که آنها به شعرا مثل گذشته توجه چندانی نداشتند، افرادی نظیر وحید دستگردی و صادق سرمد، به مدیحه‌سرایی ادامه می‌دادند، بطوریکه وحید هر ساله قصیده‌ای می‌ساخت و به پیشگاه رضا شاه تقدیم می‌کرد و مقرری سالیانه می‌گرفت. صادق سرمد نیز که وابسته به دربار محمدرضا شاه و وکیل حقوقی آنها بود و خودش را شاعر ملی می‌نامید، همواره در مدح محمدرضاشاه و فرح و درباریان شعر می‌سرود و صله می‌گرفت.
از جمله سروده‌هایی که ادبیات و شاعر سیطره‌اش را بر سیاست و حکومت نشان داده است در دوران محمدرضا شاه می‌توان به شعر خلیل سامانی(موج) اشاره کرد که در آن شاعر به حکومت پهلوی‌ها و عملکرد آنها اعتراض داشته و از جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی و پنجاه سال سلطنت پهلوی انتقاد کرده است.
چند بیت از این قصیده بلند را در اینجا می‌آوریم:
کسی که روز و شبان در پی چراغان بود
مدیر عامل بنگاه برق تهران بود
به نیم قرن که ظلمت به ما حکومت داشت
چه روزها و چه شبها عبث چراغان بود
چه بزم‌های طرب‌زای آریا مهری
ز شام تا به سحرگاه در شمیران بود
همه پیاله‌ها به هم می‌زدند کاندر بزم
جناب کارتر آن شب عزیز مهمان بود
سپیده دم که ز تیری تنی به خون می‌خفت
فرح به چهره مهمان شاه خندان بود
به جان ملت ما سلطه داشت استعمار
به نیم قرن که ما را به ملک سلطان بود
دو پادشاه پدر جانی و پسر جلاد
تباهکارتر آن یک ازین، وزین آن بود
هر آنچه نعمت و سرمایه بود ملت را
به کام ایدن و اسمیت و موشه دایان بود
به لرزه خلق ز سرما ولی به خارج شاه
به کار اسکی، سرگرم در زمستان بود
در آن زمان که جهان بود رو به آبادی
دریغ و درد که این مرز و بوم ویران بود
ز قتلخانه ساواک تا به اوج سپهر
خروش و شیون و فریاد و بانگ و افغان بود
این مطلب را با ذکر چند بیت از اشعار”خوشدل تهرانی” که مدح این و آن را وصله‌ای ناجور بر دامان شاعر مدیحه‌سرا می‌داند، به پایان می‌بریم:
از بصیرت بهره باشد مردم مغرور را
گر که باشد لذت از دیدار خوبان کور را
نیست شاعر آنکه بهر سیم و زر گوید مدیح
فرق بسیار است با اهل ادب مزدور را
مدح و ذم این و آن را از کتاب دل بشوی
برکن از دامان جان این وصله ناجور را
می‌نکاهد، شان ما روشندلان از حبس و بند       
کم نگردد قدر، از زندان خم انگور را
شعله اول دامن آتش‌زنه گیرد که هست
این سزای آنکه بوسد آستان زور را
فکر صائب ساخت”خوشدل” را کلیم طور نظم
یافت از طبع غنی این نعمت موفور را

منبع: سایت ایران استار

رویاهای آبی/مصاحبه با یک شاعر دیوانه/رضا اغنمی


نام کتاب: رویاهای آبی

مصاحبه با یک شاعر دیوانه                             

نام نویسنده: مسعود نقره کار

صفحه آرائی: پانته آ شهرزاد

طرح جلد: امین اشکان

ناشر: انتشارات فروغ

چاپ اول: زمستان ۱۳۹۷

دراین گفت وگو  نویسنده، که واقعا دکتر [طبیب] است، درنقش روانکاو و هیلاری ، درنقش شاعردیوانه نفش افرینان  و روایتگر داستان این اثر هستند. محل گفتگو تیمارستان رویاهای آبی .

شاعر، رو به کاردینال [مرغی قرمز رنگ و خوش آواز درآمریکای شمالی] که روی درخت چنار نشسته را، مخاطب قرار داده با سخنانی جاندار اما نیشدار، پاره ای از درماندگی ها وعارضه های فلاکتبار بشری را  با او درمیان می گذارد:

«از آن روزی که زندگی ات را به بال خیال آراستی و به تماشای من نشستی و برایم آواز خواندی تا دیوانه ای را شاد کنی انسان شدی کاردینال زیبای من .  . .»

پس از پوزش از پرخاشگری هایی که هرازگاهی نسبت به پرنده ی آوازخوانش داشته، ازهمنامی او با «کاردینال های نوحه سرا ومدیحه خوان کلیساها»، انگیزه ی خشم وعصبانیت خودش می گوید:   

«ازدست خالق ابلهی عصبانی می شوم که می تواند دوموجود هم نام اما با جهانی متفاوت خلق کند».

پرنده سرگرم آوازخوانی ست درحال و هوای خودش وشاعر دربازخوانی دردهای ایمانی به عزم دریدن پرده جهالت های بنیادی و پوچی باورهای شریعت و طریقت.  

با کاردینال، ازمسیح وانسان خدایی او گفتگو می کند و از رنج و دردهایش. درپاسخ  به پرسش های شاعر، هرحرکت بال و پر و نگاه پرنده را، پاسخ او می پندارد و ثبت می کند.

بیچاره مسیح، گفته بود برای پادشاهی بر زمین نیامده، اما نگفت برای چی آن همه رنج و زحمت کشیده وآن همه راه را آمده، چی گفتی؟ برای برقراری دوستی وصلح؟ اوانسان خدایی بود که جنگ نمی خواست؟»

با اشاره به باور پیروان مسیح که درپس قرن ها آمدن ورفتن ش او را زنده می پندارند می گوید:

«شوخی نکن کاردینال جان . . . این که او انسان –  خدا بوده حرف مزخرف است باید بگوئی انسان خدائی است که شق القمر کرده وجنگ افروزی برای پیروان صلح دوست خودش هدیه آسمانی آورده است»

با نگاهی به دوروبرخود ومشاهدۀ تضادها وجنگ افروزی ها، پرسش های تازه ای را می پرسد:    

«چراخدای نادان ازهمان آغازبندگان اش را اهل صلح .دوستی خلق نکرد. خدای مردم آزار به چه دردی می خورد؟ جای چنین موجودی همین تیمارستان نیست؟ نه، نه،  او ارزش انسانی تیمارستان را خدشه دار خواهد کرد. برای بستری کردن او باید یک سلولی یکتا ویگانه برپا کرد.»

با گفتن: با من زیاد جدل نکن صحبت سر نجات انسان با حیوان است نه خدا. عنوان یکم به پایان می رسد.

درعنوان ۲ نویسنده، از دادن آدرس محل وبردن اسم مراجعین به تیمارستان پرهیز می کند. با اعتماد به نفس،  قاطعانه، اطمینان می دهد که هرآنچه می گوید:

«مطمئن باشید تیمارستان و شاعری که بامن به گفت و گو می نشیند، واقعی تر ازآدرس و نام ونشان تیمارستان،  نام ونشان بیماران است».

سپس سخنان رئیس تیمارستان و ضوابط داخلی و قوانین استخدام را توضیح می دهد. از ممنوعیت ها وپنهان کاری ها و مخفی نگهداشتن حال و هوای بیماران وعکس گرفتن ازآن ها می گوید:

«باز تآکید می کنم هرگونه اطلاعات درمورد بیماران از تیمارستان برده شود غیرقانونی ست».
خواننده با احساسی ناخوشایند، پنداری در حصار امنیتی ها به تله  افتاده! که میخواند:

پا که به  تیمارستان می گذارم درخت ها  وپرنده های رنگین محاصره ام می کنند».

آزآن سردنیای امریکا پرمی کشد به تیمارستان امین آباد درشهر ری تهران.

از فضای پرهیاهوی پرنده ها و بیماران پراکنده درگوشه و کنار باغ امین آباد  سخن می گوید و از

«بانوئی سبزپوش دردستی مجله تایم و دردست دیگر لیوانی بزرگ، لبریز قهوه دستی مهربانانه برایم تکان می دهد  وباصدایی بلند می گوید:

رفتم چُرتی زدم. خیلی چسبید. انگار درآغوش مورفئوس! [خدای خواب] چرتیدم.»

با نیشخند، از فضای تنگ تیمارستان، از مصاحبه می گوید وعکس خود را مقابل نویسنده می گیرد: «اینم عکس جوانی منه مال شما». به همدیگر معرفی می شوند. مسعود و هیلاری. مسعود می گوید قرار مصاحبه بااو نداشته. و هیلاری گله مند ازاین که پاسخ سئوال اورا  نداده :

ببخشید کدام سئوال؟

«اینکه تا حالا زن به این زیبائی دیده بودی رومیگم؟

مسعود از زیبائی وشادابی وخندانی اش می گوید. پاسخ می شنود که جواب من این نیست. هیلاری از گذشته خود می گوید:

«از ۱۸ سالگی شروع به سرودن شعر ونوشتن داستان کوتاه کردم. ۱۹ ساله بودم که تشخیص دادند به بییماری “اسکیزوفرنی” مبتلا هستم وازاون تاریخ تا حالا تو بیمارستان ها و مراکزدرمانی زندکی می کنم باور کنین دروغ نمی گویم. شما بگین چکاره اید؟»

کار اصلی منم نویسندگیه. من داستان نویسم»

چند ثانیه ای به من خیره می شود و بعد: هان ؟ نویسندگی؟ مثل چخوف، مثل سامرست موام، هه، هه . . . گفتی داستان نویسی؟ برای همین به من الهام شده بود که تومی خواهی با من مصاحبه کنی جناب داستان نویس؟

بانگاهی عصبی به نویسنده خیره به زمین این بار اززمین بانو می گوید:

«آهای زمین بانو؟ بانوئی که نخست تورا آرام و رام کردند وبعد درون تورودها قراردادند وبرروی  تو کوه ها قراردادند ومیان دو دریا دیوارقراردادند، زمین بانو آیا خدائی ظالم ترازآفرینندۀ تو وجود دارد؟  . . . سرفه امان نمی دهد حرفش را تمام کند. . . . باصدائی که مشکل شنیده می شود به تاخت علیه خدا ادامه می دهد.»

میل به دیدن آثار نویسنده را درمیان می گذارد و ازاو می خواهد آثارش را برای او بیاورد.

فردای همان روز با ورود هیلاری به دفتر نویسنده عنوان ۳ شروع می شود. هیلاری بخشی از آثار خودش را زیربغل دارد. نویسنده هم بخشی ازداستان های کوتاه ترجمه شده به انگلیسی را به او می دهد. درباره مصاحبه گفتگو می کنند . اما حواس هیلاری جای دیگری ست. می گوید برو به زن و بچه ات برس منوبا این عقاب جنایتکار تنها بگذار. می بیند :

«عقابی  که پرنده ای درچنگ دارد  به سوی لانه اش پرواز می کند . . . چشم درلانه عقاب : برتو چه  می گذرد ای قربانی پرواز؟»

هیلاری درعالم خود باسخنان گزنده، نویسنده را مخاطب قرارمی دهد که همو، نگران سلامتی اوشده سفارش می کند که برود استراحت کند.

هیلاری می گوید نگران من نباش . به ناگهان می پرسد:

« شما تُو زبان خودتان به بیماران روانی چی میگین، اونارو باچه اسم و صفتی صدا می زنین؟

می گوید روانی وبیشتر دیوانه. می پرسد دیوانه یعنی چه؟ دیوانه وصفاتش را شرح می دهد:

«دیو نماد نادرستی، زشتی وپلیدی وارونه کاری وکارهای عجیب وغریب است، دیوانه یعنی کسی که شبیه دیو است وکارهای نادرست وغیرعادی و خلاف دیگران می کند»

هیلاری به فکر رفته حیرت زده می گوید:

«اگرفرشته اونهایی هستن که بیرون ازاین دیوونه خونه زندگی می کنن، ترجیح میدم  نماد زشتی و پلیدی باشم. منو ازاین به بعد شاعر دیوانه صدا بزن ، باشه؟»

عنوان ۴ نویسنده به سراغ هیلاری رفته درمحاصره ی پرنده ها با رنگ های گوناگون وخوش آواز نشسته. سلام می کند و او بدون توجه به اوچشم در روزنامه ای کف زمین افتاده. درعالم خودشه و با خودش در گفتگوست:

« شما که می گفتید حکومت نباید موروثی باشد،   . . . آقای بوش؟ چی گفتید؟ پسرتان لیاقت داشت، شوخی نکن مرد، اگراسم ورسم وپول تو وپشتیبانی ارتش وسازمان سیا واف بی ای ومردم نادان نبود او رئیس جمهور نمی شد، پسرشما یک پیتزا فروشی را نمی تواند بچرخاند .. .»

نویسنده باز سلام می کند و بی پاسخ می ماند راه افتاده برود صداش می زنده : مگرندیدی که داشتم با بوش صحبت می کردم. ازسیاست ها، ازعدالت خررنگ کن ومبارزات زنان عدالت خواه می گوید واشاره ای به :

«بازی هائی که سرنیکسون وکلینتون وخیلی های دیگه درآوردن. سرنمایش قضائی درباره کلینتون میلیون دلاری توی جیب صاحبان برنامه های رادیوو تلویزیون ومطبوعات رفت و چند تا زن عدالت خواه ومبارزمیلیونرشدند . . . خودش را یک وری کرده می گوزد  . . . می خندد حتی یک دندان در دهان ندارد».

مصاحبه بین ان دو شروع می شود. انتقاد شدید ازسیاست های امریکا وسیاستمداران است:

«سیاست دوتا تعریف دارد، یکی یعنی دروغ و فریب، پول و سکس، آدم کشی،شارلاتانیزم وقدرت، یکی هم یعنی علم سازمان دادن ومدیریت حامعه، تو آمریکا مخلوطی ازهردوحکومت می کنن پشت سر همه اینام پولدارهای آمریکائی هستن . . .»

مصاحبه درعنوان ۵ ادامه دارد و گفتمان از حاکمیت ملایان.  هیلاری با تعحب می پرسد:

«مگه مُلا میتونه سیاستمدار بشه؟»

«می بینید که نه فقط سیاستمدار بلکه رهبر سیاسی نیز شده اند. رئیس جمهور، نخست وزیر و . . .»

«راست میگی این همه کشیش ابله سیاست مداری وسیاست بازی می کنن، مُلاها چرا نکنن، چی کمتر ازاینا دارن؟ همشون یه گُه ان. سئوال احمقانه ای کردم ببخشین»

درادامه، هیلاری یکی ازکسانی که کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا شده را، معرفی می کند:

«امسال دیدی؟ عالیجناب  تو ویتنام آدم کشته اما کاندید ریاست جمهوری شده، این جناب رو باید به دادگاه ببرن و محاکمه کنن، اما اونقدر شهر هرته که  طرف قهرمان ملی شده، ازاین سردنیا رفته که مثلا دموکراسی راه بیندازه، اونم با جنگ، اونم با جنگ و کشتار. آدم باید سیاستمدارباشه که بتونه این حد وقیح باشه . . .»

مردم ایران نیز ازاین گونه حوادث خونین خاطره های تلخی به یاد دارند.  رهبرانقلاب کمی قبل از درگذشت، دستورداد نزدیک به چهارهزارنفر جوان زن ومرد زندانی سیاسی که مسلمان هم بودند را یکسره در زندان بکشند. کشتد. به دست جلادان همگی اعدام شدند؛ وشگفتا که برای چنین آمر وعامل جنایت عریان آرامگاه ساختند با گنبد وبارگاه، زیارتگاهی شد برای پیروانش !

عنوان ۵  باسروده ای از لنگستون هیوزشاعر و نمایشنامه نویس امریکایی به پایان می رسد.

عنوان۱۲ روز شکرگزاری ست. تیمارستان خلوت ودلگیر و هیلاری با دیدن نویسنده بی آن که پاسخ سلام اورا بدهد ، شروع می کند به گفتن:

«امروزوامشب روزشکرگزازیه، باید خدارا شکرکنیم که به پدران دزد وقالتاق اما زیرک وهوشیارما قدرت داد تا کسانی که با بوقلمون . . . به پیشوازشان رفتند را بکشند و سرزمین شان را غصب کنند، باید شکرگزاربود. راستی جناب داستان نویس به نظر شما باید پیش کی شکرگزاری کرد؟ هان” پیش خدا؟ عجب، باید شکرگزارکسی باشیم که یک کثافت خانه ای به بزرگی دنیا خلق کرده است؟ حق و عدالت حکم می کند که اودردادگاهی محاکمه شود وبه این پرسش پاسخ دهد که چرامرتکب چنین جرم بزرگی شده  . . . دلم برای بوقلمون ها می سوزد، بیچاره ها . . . هرسال قتل عام می شوند»

 درعنوان ۱۳ هیلاری پنجاه ساله شده، روی چرخ درآمد ورفت است. خوابی که شب قبل دیده، برای نویسنده تعریف می کند، و ازسناتوری که با پدرش دوست بوده:

«بامن سکس بازی می کرد، حالم بهم می خورد آن موقع ۱۵ سالم بود . . . گفتم فلسفه یاد فیلسوف ها افتادم خیلی خنده دارن، مگه نه؟  من تا حالا گنده گوزتر و مگوزتر ازفیلسوف ها آدم ندیدم»

ازافلاطون وارسطو تا سارتر و راسل ودریدا وجامسکی نام می برد:

«حرف هایی که خودشونم نمی فهمن چی میگن . . . ماآدما همون گُهی هستیم که دوره ی افلاطون و ارسطو بودیم تازه گه تر هم شدیم. فیلسوفامونم همین طور. . . پدرم روزنامه نگار بودآدم های سیاسی وفیلسوف زیاد خونۀ ما رفت آمد می کردند نه یکیشون چند تائی ازاونا بامن می خواستن سکس داشته باشن. سیاسی وفیلسوفی که نتونه خودشوومعامله شو کنترل کنه، چطوری می خواد جامعه رو درست کنه»   

هیلاری، خیره به عروسکی دردست،  همه را کثافت می خواند:

«کثافت های عرب، کثافت های امریکایی، کثافت های مسلمان، کثافت های مسیحی، کثافت های یهودی، کثافت ها، صدایش را بلند می کند. ازفاجعه ۱۱ سپتامبروحمله به برج دوقلوها وجنگ غراق وامریکا، صدام و بوش «صدام می خواست پدربوش را بکشه، نشد».

می رود به اتاقش بخوابد. چراغ  را روشن می کند.

«از۴۴ اتاق تیمارستان تنها ۳ چراغ روشن است».

درعنوان۱۶ و۱۷ که برگ های پایانی کتاب است، هیلاری در فضای درهم وکثیف اتاقش با وضغ پریشان روی تخت دراز کشیده:

«چشم ها گود افتاده و بی فروغ، و لب های خشک و لرزان آب می طلبد.»

پس از گفتگویی جرعه ای آب می نوشد. و از زیرمتکایش به سختی دفترشعر ترجمه شده به انگلیسی  فروغ را درآورده می خواند. این دفتررا نویسنده، درروزهای آغازین آشنائی با هیلاری به او داده بود، می خواند:

«شاعر خوبیه ولی من خیلی با حرفاش موافق نیستم. اینکه میگه پرنده مردنی ست، پرواز رابخاطر بسپار، حرف مزخرفی ست. به نظر من با مرگ پرنده پرواز هم می میره. می خواند:

من ازنهایت شب حرف می زنم/ من ازنهایت تاریکی / وازنهایت شب حرف می زنم/اگر به خانه من آمدی، برای من،ای مهربان چراغ بیار/ ویک دریچه که ازآن / به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم»

قرارملاقات بعدی روز بیست وچهارم ژانویه است انگارناقوس عزاست که درذهن خواننده می پیچد:

«پرنده ها، چشم انتظار هیلاری ودانه، نا آرامی  می کنند. اواز کاردینال رساترین است. . . . بیماران پشت پنجره ایستاده اند. به برانکاردی که پلنگ[گربه] به دنبالش کشیده می شود. برانکارد آخرین شاهکار هیلاری را با خود می برد. چشم هائی آبی و سرد خیره از زیرآسمان آبی و نور خورشید می گذرد و کتاب به پایان می رسد.

داستانی ست خواندنی با زبان انتقادی.  ویران کردن اوهام و پوچی های نهادی شده، با سابقۀ  دیرینه ازگذشته های دور ودراز، چنگ انداخته برذهنیت عام، تفکر فردی واجتماعی را به بند کشیده است. بیم و هراس ازپاسخ گویی وسخن گفتن درمقابله باچنین معضل فرهنگی، درقالب فتوای ارتداد وکفر گویی، جهل وسیاه اندیشی را چنان گسترانده که بردگی و نابخردی وپرستش اوهام امان نامه زیستن شده است و باقی قضایا !

دشت اندوه/ آزار بهائیان در دوره جمهوری اسلامی/رضا اغنمی



نام کتاب: دشت اندوه

آزاربهائیان ایران دردوره جمهوری اسلامی

نام نویسنده: محسن سازگارا

چاپ اول: واشنگتن ۲۰۱۸

ناشر: ؟؟؟

کپی رایت: ۲۰۱۸ متعلق به مؤسسه تحقیقات ایران معاصر

نخست بگویم که وقتی کتاب به دستم رسید، با دیدن عنوان کتاب و اسم نویسنده حیرت زده شدم. شنیده ها وخاطره های ته نشین شده درذهنم بال و پر گشود:  برگشتن به وطن همراه با رهبر با دسته ای ازاسلامی های دگرگون خواه، یک جوان انقلابی، همنشین ابراهیم یزدی و بهزاد نبوی وحال، با چنین برخوردی صریح، در تقبیح آقای خمینی  وعملکرد هایش. و شگفتا بیداری به موقع از گرانخوابی ! چندی بعد در لندن برای نخستین بار از نزدیک دیدم. سرسجاده. در اطاقی روزنامه روی زمین پهن کرده به عبادت مشغول وچه زاهدانه دل سپرده بود به معبودش، دیدم و درحسرت خلوص نیت او و دلسپردگیِ رشک انگیزش به پروردگار؛ بار دیگر به خط دوم عنوان کتاب نگاهی کردم و نا خوانی عنوان  با چنان باور محکم دینی او! کدامین از یقین است و حقیقت !؟ با تورقی در خواندن پیشگفتار، خاطره های گذشته را از ذهنم زدودم. دلشاد ازتحول فکری، مهمتر، زیرپا گذاشتن فتاوی علمای گذشته و حاکم درباره بهائیان، دکرگونی باورها و رهیدن ازتعصبات پوچ. با احساس خوشی خواندن کتاب را آغاز کردم.

پیشگفتار با سروده ای یاد ماندنی از نیما یوشیج شروع می شود:

من دلم سخت گرفته است / میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک / که به جان هم نشناخته انداخته است/ چند تن خواب آلود/ چند تن ناهموار/ چند تن نا هشیار.

درپیشگفتارفشرده انگیزه ی تمایل به نگارش کتاب را توضیح می دهد :

مشاهده ی فیلم  “تابوی ایرانی” ساخت رضا علامه زاده و «چندی بعد محسن مخملباف،  فیلم ساز فکور و شجاع همراه با پسرش میثم ، دور بینش را برداشت و به حیفا رفت تا درفیلم “باغبان” سئوال های خود را ازآئین بهائیت و اصولا  کارکرد دین را در قلب یک مناظره دیدنی با پسرش به تصویربکشد».سالی بعد محمد نوری زاد، فیلم ساز ایرانی ساکن کشور به نشانه عذر خواهی به دیدن آرتین، کودک چهار ساله بهائی رفته و برپای او بوسه می زند به نشانه «عذرخواهی از تمام بهائیان ایران که پدر و مادر این کودک به جرم بهائی بودن و تدریس دردانشگاه علمی آزاد بهائی در زندان هستند».

در بستر این مشاهدات است که نویسنده تصمیم می گیرد بیشتر درباره ستمی که جمهوری اسلامی بربهائیان تحمیل کرده را دنبال کند. پیشاپیش برای پرهیز از هرگونه ساخت وباخت و توطئه کاری که درمیان ملت باستانی ما به صورت عادت در ذهنیت ها لانه کرده و رواج دارد، تا جایی که درفرآیند هرعمل خیرعمومی نیز طرف سازنده و پیشگام را سئوال پیچ می کنند، حضوری وغیابی.  همو، درآشنائی با چنین رفتارها و صفات نکوهیده است که می نویسد:

«منی که شاید به دلیل فعالیت سیاسی ازسن شانزده سالگی وغیرسیاسی بودن مؤمنان  به آئین بهائی درایران، به طرز عجیبی درتمام زندگیم، نه دوست وفامیلی ازبهائیان داشتم و نه حتی بامخالفان قسم خورده بهائیان، یعنی اعضای انجمن ضد بهائی حجتیه، آشنائی داشتم. به همین دلیل هم متآسفانه ازآن چه برسر این هموطنان صلح دوست ما رفته بود، بی اطلاع یا بهتراست بگویم کم اطلاع بودم».

با چنین سخنان شجاعانه و صریح کار پژوهشی خود را دنبال می کند. سال ۲۰۰۵درآمریکا با جامعه بهائی آشنا شده با یکی ازدوستان بهائی که ازطریق مصاحبه های تلویزیونی می شناخته، به جامعه راه پیدا می کند و موفق می شوند «حدود ۵۰۰ مصاحبه از ایرانیان بهائی را که در آمریکا وکانادا ساکن شده اند در مجموعه ای به نام “دیار جانان” به سینه  ضبط ویدیوئی بسپاریم ». ازهمیاری وکمک های بهائیان آزاردیده یاد می کند.

«اگرنبود مساعدت های پولی و پشتیبانی عزیزانی که همدلانه به یاری ما شتافتند، سفرهای متعدد یاران این پروژه ممکن نمی شد» درهمدلی یا آن ستم دیده های تاریخ “گاهی هم گریه می کردیم”

بنا براین تمام منبع روایت های که ازقول اشخاص آمده و دراین بررسی بازنویسی شده، از«دیارجانان» است.   

پیشگفتار با این پیام روشن وعریان به پایان می رسد :

«دراین نوشته من نه بهائی ام، نه مسلمان ونه طرفدار یا مخالف هیچ عقیده و دینی بلکه می کوشم تنها گزارشگری صادق . بی طرف باشم اگراین نوشته بتواند تنها اندکی به بیدارشدن وجدان اکثریت مسلمان جامعه ایران کمک کند تا از حقوق شهروندی هموطنان بهائی شان دفاع کنند، کلاه گوشه ی من به آسمان هفتم خواهد رسید».

سخنان صمیمانه ی نویسنده بردل می نشیند.

درآمد، از پدیدامدن بهائیت که دردورۀ قاجاردرولیعهدی ناصرالدین میرزا رخ داد. ازبنیانگزاران آن که سبد محمد شیرازی و میرزاحسینعلی یاد می کند و سرفصل های شش گانه کتاب  و برخی لغات و اصطلاحات رایج دربهائیت را توضیح می دهد.

کتاب شامل ۳۸۸ صفحه که درشش فصل تدوین شده است.

۱ :  اعدام و قتل

۲ : اخراج ازکار، بستن کسب وکار ومصادره اموال

۳ : محرومیت از تحصیل، دانشگاه بهائیان

۴ : زندان و محرومیت اجتماعی

۵ : حملات و قتل های جمعی

۶ :  اندوهِ دل  

فصل یک  اعدام و قتل

دراین فصل، مصاحبه وشرح حال ستم دیده ها و کشتار بهائیان است که ازشماره ۱ تا ۱۳ ادامه دارد. بعد پیوست های مربوط به همان فصل و مدارک مستدل آن فجایع که بسی غم انگیزاست. تا جائی که خواننده در بازخوانی خفتبار هر یک از سرگذشت ها، حکایت ننگین عقب ماندگی های ریشه دار اجتماعی – فرهنگی را درمی یابد.

روایت خانم فروزان درخشانی زن ۵۰ ساله ای درشهرآستین درتگزاس آمریکا ماجرای قتل مادرش را شرح می دهد.

قاتل همسایه است وبی کمترین شرم و حیا می گوید: «اصلا وارد خانه شد برای کشتن مادرشما». محاکمه و دادگاه به جایی نمی رسد. قاضی رسما می گوید «یک زن مرده. یک زنی که مسلمان نبوده و بهائی و کافر بوده است. چه دیه ای دارد؟  ازاو خواستم که بنویسد مادرما مرده چون مسلمان هم نبوده اشکالی ندارد و کشتن بهائی ها اشکالی ندارد. بنویسید ما دیگر دادگاه نمیاییم . . . وکیل قاتل ازماشین پیاده نشد و به برادرم اشاره کرد وگفت این پرونده تمام شده، بسته است واصلا بیشتر ازاین دنبالش نباشید . . .  درواقع یک کشته ندارد و همه ما را کشتند».

نویسنده ازاعدام وناپدید شدن بیش ازسیصد نفر از بهائیان، وحدود همین تعداد هم توسط گروه های فشار خبر می دهد.

«قاضی دادگاه از دفتر آقای خامنه ای استفسارکرده دفتر نوشته که خون فرد بهائی هدر است و به این ترتیب نیازی به قصاص نیست. این مصاحبه در فصل چهار نقل شده است».

از دستگیری دستجمعی، یعنی هر۹ نفراعضای محفل درمرداد ۱۳۵۹سخن رفته.  که:

«توسط دادستانی انقلاب  تهران ربوده شده و دیگر هیچ نشانی از آن ها یافت نمی شود.» فرزندان و بازماندگان آن ها تمام گوشه و کنار هرجا را که ظن و گمان داشتند گشته اند  و هرگزاثری از آن ها نیافته اند:

«اعضای ملی محافل بعدی رسما دستگیر و اعدام شده اند». پس از آن بود که جامعه جهانی بهائیت تصمیم می گیرند که محفل ملی ۹ نفره تشکیل نشود.  گروه هفت نفره به نام یاران سرپرستی امور بهائیان را عهده دار می شوند. این هفت نفرهم همگی بازداشت و به حبس های طولانی، هرنفر تا بیست سال محکوم می شوند.

درمصاحبه ی دیگر با خانم گیتی وحید ازاعضای محفل تهران که قبل ازشروع انقلاب درشیراز بوده، ودرارتباط با وقایع سعدیه وگرفتاری بهائی ها دچارحادثه شده، ناچار برای حفظ جان خود ازشیراز به تهران فرار کرده بودند، در یک جلسه مشترک هیجده نفری درچاره اندیشی آسایش وتآمین جا برای آن فراریان آواره بودند که حادثه مرودشت پیش می اید:

«به ۱۳ ناحیه مختلف تهران رفتیم و اطلاع دادیم و گفتیم که باید بهائی ها آگاه باشند که الان بسیار مسافر داریم این ها هیچی ندارند و همه باید از هر طریقی که می توانند کمک کنند که ما این ها را دربهترین وضع درآسایش نگهداریم».

استقبال بیسابقه، خانم وحید را شگفت زده کرده می گوید بعداز ۲۴ ساعت تمام دفاتر حظیرۀ القدس ها مملو از اثاث منزل رختخواب، وسایل پخت و پز و انواع و اقسام خوراکی بود به طوری که مجبور شدیم بگوئیم دیگر لازم نیست  ومقدار بسیار زیادی پول نقد کمک شد آن پول های نقدرا ما درشرکت نونهالان” ذخیره می کردیم».

چندی نمی گذرد که شرکت ثروتمند نونهالان، به به دست چپاولگران حکومت اسلامی مصادره شود!

ار بیکاری فرهنگیان واخراج معلمان، کارمندان دولت و ارتشی های بهائی می گوید. از یک امیرارتش که پس  از اخراج از ارتش به میوه فروشی روی گاری مشغول به کار می شود:

«واقعا بهائی ها  این طور شروع کردند و این طور استقامت کردند. یعنی پایداری شان این طوری شروع شد.   . . . عمق فاجعه را کسی که نبوده نمی فهمد. . . . نمی توانید گمان کنید که، خوب کشتند دیگر! ولی تیر زدن و کشتن به راحتی به زبان آوردن کلمه نیست.  به هرحال این حادثه شروع شد و این وقایع گذشت».

با روایت قتل دکترسلیمان برجیس که سال ۱۳۲۸ درکاشان به قتل رسیده فصل اول به پایان می رسد. جالب اینکه در

توطئه قتل این دکترخوشنام درکاشان از دخالت آقایان بروجردی وکاشانی سخن رفته است.  

پیوست های مستند فصل اول ار۶۴تا ۱۱۳ گواه مستندی ست ازفرمایشی بودن دادگاه ها درکشتار بهائیان.

فصل دو با عنوان:  اخراج ازکار، بستن کسب و کار و مصادره اموال.

با سخن انسانیِ و سنجیدۀ ابوالحسن خرقانی عارف و صوفی نامدار قرن پنجم هجری آغارمی شود:

«هرکس دراین سرا درآید، نانش دهید و ازایمانش نپرسید».

ای کاش حکومتگران فاسد وغارتگر که باعبا وعمامه، برکرسی قدرت تکیه زده اند، اندک احساس انسانی می داشتند ودرمفهوم کلمات پیام شیخ خرقانی اندک تأملی می کردند و این همه ظلم وستم دوران بربریت را درحکم قانون فقهای امروزه بر ملت درمانده تحمیل نمی کردند!

این فصل شامل مصاحبه  با ۱۸ نفراز بهائیان هموطن است که هریک در بی پناهی،  جور و ستم وتبعیض های ضد بشری حکومتگران اسلامی را فریاد می کشند: باابزار قراردادن دین، کشوررا به زندانی هولناک تبدیل کرده اند.

نخستین مصاحبه با خانم فروزان درخشانی ست. زمانی که درکلاس ششم ابتدائی بوده و دریکی ازشهرهای قائم شهر زندکی می کردند. پدرش ازکار اخراج می شود. با بیکاری بابا :

«تمام بچگی من آن روز، اسباب بازی هایم همه آن موقع تمام شد».

از مدرسه اخراج می شود با مقاومت وسرسختی، با تهیه یک ماشین بافندکی به بافتن شلوارسرگرم شده و پدرش فروشنده آن ها امرار معاش می کنند. تا سرانجام با تصمیم به کوچیدن از وطن به خارج، به زندگی ادامه می دهند.

درمصاحبه با خانم بهجت صمیمی درشیکاگو پس از تمجید از اراده ومقاومت قوی او می نویسد:

«همسر من سرهنگ صمیمی اهل آباده بود تقاضای بازنشستگی کرد چون از شانزده سالگی داوطلبانه رفته بود به ارتش. بازنشسته شد. بعد ازانقلاب دوماه حقوق گرفت. بعدازمدتی نامه آمد که هرچه گرفته ای باید پس بدهی. حقوق و بیمه اش قطع شد».

درپرس وجو ازبانک که هرچه پس انداز داشته بلوکه شده بود، سبب قطع حقوق شوهرش می گویند: «برای بهائی بودنش است» ورقه ای را ازکشو کشیده نشانش می دهد اگر در روزنامه  بنویسد وبگوید که من بهائی نیستم حقوق که هیچ، سمت استانداری شهرکرد را می گیرد برای این که آخرین خدمتش درشهرکرد بود».

وسپس ار ازارواذیت ها و تعویض خانه و ریختن مردان مسلح به خانه، زیروروکردن وبرهم زدن اثاث. گرفتاری و فلاکت های گذشته را شرح می دهد.

هیجدمین مصاحبه با پرویزتوفیقیان است که کلاس های تقویتی اوبرای کنکوردانشجویان سراسری شهرت خاصی داشت. همچنین انتشار کتاب هایش درتقویت کنکوردانشجویان برسرزبان ها بود. درسی سالگی او انقلاب ایران رخ می دهد. زن و شوهر هردوممنوع الخروج می شوند. دراقدام به مسافرت خارج، به راحتی کشوررا ترک  می کنند بعدازبیست سال اقامت درخارج، دوران ریاست جمهوری خاتمی به ایران برمی گردند. بآ آمدن احمدی نژاد سرکارکه : «تعصب عجیبی به بهائی ها داشت وبرای من پرونده سنگینی درست کردند وجناب خانجانی آمدند پیش من و فرمودند اسمت درآمده و در رادیوهم اعلام شده که این جا باید بسته شود . . .».

سرانجام مجبورمی شود ایران را ترک کند.

ازصفحه ۱۶۰ تا۱۹۵ پیوست فصل دو مدارک واسنادی ست درتصاحب اموال وجرائم بهائی بودن ها وشدن ها!.

فصل سه

محرومیت از تحصیل، دانشگاه بهائیان

سروده ای از شادروان مهدی اخوان ثالث بر پیشانی این بخش نشسته :

«قاصدک/ در دل من همه کورند و کرند/  دست بردار ازاین دروطن خویش غریب/ قاصدک تجربه های همه تلخ».

وبعد مصاحبه  با ۱۴ نفر، هریک با دلی پُردرد از ظلم وستم وتهمت هایی که پیروان اسلام برآن ها روا داشتند. اولین مصاحبه با افای عباس بهرامی شروع می شود.

مشکلات زندگی اش را شرح می دهد.  سال۱۳۶۳ محل زندگی قزوین. پسرش امیردرکلاس سوم ایتدائی با گرفتاری ضعف بینائی، درمدرسه نابینایان قزوین دوسالی به تحصیل ادامه می دهد :

«مشکل آنجایی پیداشد که راهنمایی گفتند دیگر امکان نداریم وباید به مدرسه شبانه روزی درتهران ببرید. فرمی به من دادند درتهران دروزارت آموزش و پرورش که استثنائی پرسش نامه داشت  وپرسیده بود مذهب. من هم نوشتم بهائی. به ما زنگ زدند و گفتند که بیایید پسرتان را ببرید». ازنامه نویسی به ریاست جمهوری می گوید که آن زمان خاتمی بود وآزار واذیت فرزندش درمدرسه که باید نماز بخواند. نجس خواندن تا پرهیز ازصحبت تا نزدیک شدن همسالانش با او سحن می گوید. وسرانجام بنا به سفارش انجمن یاران بهائی، درمدرسه می ماند و آن همه توهین وتحقیررا تحمل می کند. شاید این هم یکی ازدستورات مماشات طلبی آئین بهائی است که باید اجرا شود.

آخرین مصاحبه این بخش با خانم زهرا محمد حسینی که با مطرح کردن مشکلات بهائیان، ازنامه وزارت اطلاعات می گوید: که اگرما مظلع شویم که شما با افراد بهائی بیزینس می کنید، یا آن ها را استخدام کرده اید، شرکت شما را تعطیل می کنیم. من خودم خواستم که بیرون بیایم».                 

وسپس پبوست های فصل سه تا پایان صفحه ۲۵۳ .

فصل چهار

زندان ومحرومیت های اجتماعی

با ۳ مصرع ارسروده های اخوان ثالث :

«رخسارۀ پُرغبارغم از سال های دور/ در گوشه ای زخلوت این دشت هولناک/ جوی غریب ماندۀ  بی آب تشنه کام»

مصاحبه با ۱۱ نفر ازآقای منوچهرقدسیان وهمسرش بصیرت صادقی درشیکاگو شروع وبا جمشید صمیمی درونکوور کانادا به پایان می رسد.

ازشیراز به بوشهر فرار می کنند. درآنجا به علت زیادی آواره ها، همراه عده ای شبانه به شیراز برمی گردند :

«چند نفرازدوستان بهائی بودند که درحوالی کارخانه پپسی کولا زندگی می کردند خانه هایشان را سوزانده وازبین برده بودند این هارا به منزل اقوام شان رساندیم و به اصفهان و تهران رفتیم. ماشین دوستان را تحویل دادیم یک هفته بعد به شیراز برگشتیم. مدت دوهفته درخانه شهید بهرام یلدایی وخانم نصرت یلدایی بودیم که نهایت محبت وکمک را به ما کردند». به علت بیکاری به فروش وسایل خانه درکنارخیابان می پردازند وازدواج مصادف با شروع جنگ. در

محلی به نام چناراباد که دوقلعه قدیمی داشت  وحدود ۲۵۰ نفر جمعیت سکونت می کنند باعده ای زیاد بهائی و گلستان جاوید. «ناگفته نماند بعدازانقلاب تمام بهائی های این منطقه را تحت فشارقرار دادند که مسلمان شوند». درباره مراسم دفن جوان بهائی که در جبهه جنگ شهید شده مدت ها بگومگوها ودرگیریها بین اهالی محل ومقامات حکومتی از یک طرف وپدر و خانواده بهائی ها ازطرف دیگردرگیر می شوند. آن که دراین بگومگوها جالب است و شنیدنی این که :

«گفتند ایشان یک آخوند نابینائی است و قبلا مقنی بوده والان جانشین  امام جمعه است می توانید با ایشان مشورت کنید» ص ۲۵۷ . وبالاخره پس ازمدتی جرو بحث وتهدید تا تجاوز ودرگیری های روانی، جنازه جوان بهائی،  به خاک سپرده می شود.

خواندن برخی ازاین سرگذشت ها خواننده را خجالت زده می کند وحیرت زده، از پستی و وحشیگری آدمیان به ظاهر  هموطن و مسلمان! بنگرید به روایت و رخدادهای این بخش تا عمق فاجعه جهل انسانی وملی روشن شود. در شماره های این بخش، انگار قشون مهاجم وحشی بیگانه ای برای غارت و کشتار یک منطقه ی آرام همسایه هجوم برده اند!                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

پیوست فصل چهارازص۲۹۶تا۳۱۷ حاوی اسناد دولتی و احکام صادره وهرانچه مربوط به این بخش بوده، آمده است

نویسنده در بیشتر مصاحبه ها دردهای مشترک آن ها را به دقت می شکافد ونشان می دهد که انگیزه گرفتاری ها و جلای وطن شدن اجباری بهائیان، سیستم حکمرانی ملایان است که درتلاش گسترش برده داری  و بنده پروری دوران جاهلیت، وتوسعه ی اوهام وخرافات درسطح جهانی هستند، درراه تداوم حکمرانی شان. برهمین مبناست که تاب تحمل هیچ گونه تحول یا آماده شدن زمینه های دگرگونی عقلانی و هماهنگ با رفتارهای امروزی جهانی، درجامعه را بر نمی تابند؛ جز  تحمیل سرکوب وخفقان ونابودی هرگونه فکر و اراده ی انسانی و انسانیتِ نواندیشان.

 فصل پنج

حملات و قتل های دسته جمعی

باسروده ای از احمد شاملوشروع شده است:

«قصه نیستم که بگوئی/ نغمه نیستم که بخوانی/ صدا نیستم که بشنوی/ یا چیزی چنان که ببینی/ یا چیزی چنان که بدانی . . . / من درد مشترکم/ مرا فریاد کن».  

یازده مصاحبه دراین فصل امده که از حادثه خونین دهکدۀ «سیسان»، درحوالی تبریز به سال ۱۳۴۵ یعنی دهه ای جلوتر ازانقلاب اسلامی رخ داده شروع می شود.  خانم کریمی قتل پدر۵۰ ساله اش درآن سال ها که خونش هم هدر رفته را شرح می دهد. یک هفته درزمستان ویخبندان جنازه پدررا درخانه می ماند تا پزشک قانونی ازشهرامده بعد از دبدن جنازه می گوید سکته کرده. اعتراض به اینکه :«عدۀ زیادی با بیل وکلنگ وچماق به سرشان ریخته و پدرم را زده اند». اثری نمی کند. جنازه را به تبریز می برند پزشک قانونی نظر می دهد که:

«دراثر ضربه مغزی  فوت کرده اند. فردا شبش توانستیم جنازه را دفن کنیم. خانمی که درمراسم پدرم صحبت می کردند که آمدند ایشان را هم گرفتند و بردند. . . . ازضاربین هم دونفررا گرفتند هشت ماه بعد دادگاه درسال ۱۳۴۶ تشکیل شد . . . خانمی آمد به مادرم گفت  خانم گریه نکن، رضایت بده واین بچه هارااسیرنکن امشب اهل بازار ده هزار تومان جمع کرده اند وبه قاضی داده اند و دیگرحرف شما را نمی زنند. بچه هارا اسیرنکن همانطور هم شد».

بعدازانقلاب خانه های بهائیان را درسیسان ویران کرده وتمام املاک وزمین های مشروع و قانونی آن کشاورزان ستمدیده و زحمتکش رامصادره می کنند. تا حقیقت ذات حکومت مستضعفان را درمنظردید وجدان جهانیان به نمایش بگذارند!  

مصاجبه ۲ و۳ هم با خانم بهناز محبتی و خانم منویه حقی که ازاهالی سیسان هستند با روایتی مانند همان ستمگری های سازمانی حکومت اسلامی، که هریک سرگذشت فلاکتبارخود را با خوانندگان درمیان گذاشته اند.

با مصاجبه شهناز طالعی این فصل به پایان می رسد.  دراین مصاجبه هم شرحی ازهمان تجاوزهای اسلامی دربازه بهائیان امده که بسی دردناک و شرم آورست . با شرح حوادث اتش زدن خانه ها وغارت وچپاول اثاث خانه و مصادره املاک بهائیان، و اشاره به حوادث وحملاتی که به بهائیان در شهر یاسوج شده این بخش به پایان می رسد. و سپس درپیوست های فصل پنج اسناد رسمی حکومت دراعدام، به اتهام جاسوس اسرائیل بودن وغصب اموال  وانگیزه های چپاول داروندار هموطنان بهائی، توضیح داده شده است.

فصل شش

اندوه دل

با سروده ای از سعدی

بگذار تابگریم چون ابر دربهاران/ کزسنگ ناله خیزد روز وداع باران/چندین که برشمردم ازماجرای عشقت/اندوه دل    نگفتم الا یک ازهزاران».

فصل پایانی کتاب شامل هشت مصاحبه با طاهره فروغی . روشن رحیمیان زمانی . هوشنگ موفق . ماهرخ محمود کلابی . فرهاد ممتاز . خانم ویولت اخوان .  خانم بهناز بهادری و جمشید القانیان است، که سخنان هریک دراین کتاب ثبت و ضبط شده است.

نویسنده، عنوان «پایان کلام» را به خود اختصاص داده وبه طور فشرده، اندوه و درددل خود را با مخاطبین درمیان گذاشته است.

بازخوانی آخرین پاراگراف، بسی عبرت آموزاست:

«بررسی مصاحبه های «دیارجانان» و مدارک واسنادی که دیده ام من را به این نتیجه گیری می رساند که آن چه بر هم وطنان بی آزاربهائی ما دردوره جمهوری اسلامی رفته است را یکی از ظالمانه ترین صفحات تاریخ کهنسال ایران زمین بنامم و پای فشردن بهائیان ایران بر حفظ  ایمان و عقیده شان را هم از صمیم قلب تحسین کنم.

جهان نور واحدی است که درآینه های گوناگون تابیده وهرانسانی آینه ای است.

یررسی کتاب مستند وخواندنی «دشت اندوه» به پایان می رسد با این یادآوری که نویسنده با سابقۀ تعصبات به شدت اسلامی، با درنظرگرفتن همکاری های اولیه ش با حکومت نوپای جمهوری اسلامی، حال که در دفاع  ازحقوق بشر و حاکمیت حقوق ملی سخن می گوید قابل تقدیر می باشد. با اعتماد، به این باورها ودگرگونی هاست، که هر آنچه که در این کتاب آورده، به یقین بخشی از تاریخ سراسر سرکوب و هولناک دوران جمهوری اسلامی است که با تدوین و انتشار آن خدمت بزرگی به نواندیشان وادیبات تبعید انجام داده است.

درگذرازبسترعُمر و بحران تجربۀ حوادث، تحول فکری و نقوذ صادقانۀ برتری عقلانیت، به آلودگی های سیاست را نیزنباید فراموش کرد.

.