خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

انسان درشعر معاصر / رضا اغنمی

آذرماه ۱۳۷۷درقتل های زنجبره ای، “محمد مختاری” جزو ترورهای حکومت اسلامی بود که بعد ازشش روزجنازه اش درحوالی کارخانه سیمان تهران پیدا شد. حکومت اسلامی با زندانی کردن وکیل خانواده مقتولان، ازعدالت اسلامی خود ساخته پرده برداشت! و :
«ناصرزرافشان وکیل خانواده های مقتولان قتل های زنجیره ای، دراواخز آذرماه ۷۹ نزدیک به ۱۰ روز قبل ازبرگزاری دادگاه متهمان این پرونده به اتهام “افشای اسرار پرونده” و تشویق اذهان عمومی بازداشت شد».
بنگرید به “ویکی پدیا دانشنامه آزاد: «بازخوانی پرونده قتل های زنجیره ای. شهاب نیکزاد روزنامه نگار».
تروریست ها که ازمزدوران وعوامل حکومت بودند، این جنایت وحشیانه را برعهده داشتند!
این نوشته نگاهی ست به اثر آن شاد روان.

انسان درشعر معاصر
(درک حضور دیگری)
با تحلیل شعرنیما – شاملو – اخوان – فروغ فرخزاد

محمد مختاری
چاپ دوم ۱۳۷۸
انتشارات طوس .تهران

کتاب ششصد وچهل و پنج صفحه ای، با درآمدی انتقادی، واشاره مستقیم به اخراج پنج تن ازاعضای کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۵۸، آغاز می شود؛ که هنوز خاطره ناخوشایند و آزار دهنده اش از ذهن ها زدوده نشده است.
مختاری، با بازکردن این مسئله، ناهنجاری های فرهنگی را پیش می کشد و بحث حقوق فردی و پایمال شدن آن، روشنفکران را به چالش می طلبد. فضیلت کارمختاری ازاین نظرقابل توجه است که او انگشت اتهام را رو به کسانی دارد که حامل پیام آزاد اندیشی هستند و در کسوت روشنفکری هدایت جامعه را در آشنائی با مفاهیم دموکراسی برعهده گرفته اند. مختاری، دراین باره با فرودستان جامعه کاری ندارد. می داند که کاری ازآن ها ساخته نیست. یک راست می رود سراغ مدعیان که قراراست تحولِ فکری جامعه ازطریق آن ها تحقق پیدا کرده و راه آزادی اندیشه و بیان هموارگردد. با چنین دستمایه واذعان به کاستی ها واین که : «مسئله عدم پذیرش وتحمل دیگری یک عارضه فرهنگی دیرینه است … وقتی کسی می پندارد کل حقیقت مطلق تنها با اوست، پس دیگری را که با اومخالف است طبعا برباطل میانگارد … وازآن جا که تشخیص حق مطلبی صرفا توسط “من” و” گروه من” صورت می گیرد، پس وسیله برقراری حق، … صرفا به تشخیص و مصلحت من و گروه من مجاز است» ص ۱۲.
همو، روی ضعف ها انگشت می گذارد و با نگاهی نقادانه، دیدگاه های خود را در تبیین آزادی اندیشه و بیان باز می کند. روشن است که مختاری، دراین درآمد ۱۹ صفحه ای، بخشی ازعصارۀ اندیشه وافکارمدون خود را بیان می کند. اوبا ایمان قاطع، اثرات ویرانگرعدم شناسائی حقوق فردی را توضیح می دهد. با داوری سنجیده، فرهنگِ دیرپای جامعه ای را که تا خرخره درمُرداب استبداد و تعصب سنتی فرو رفته، به شدت نقد می کند. و اگر جز این بود هرگز به این صراحت نمی گفت :
«در چنین نظام فرهنگی مستبدانه ای است که ما حتا گاه ازآزادی نیز با استبداد رآی وبس مستبدانه حمایت می کرده ایم!» ص ۱۶
مختاری تناقض های فرهنگی را می شکافد ودر سنجش انتقادی، ناهنجاری هارا محک می زند و «ساخت استبدادی ذهن» را “یک مشخصه فرهنگی دیرینه” معرفی می کند، که چنین نیز بوده و هست. می نویسد:
«کم نبوده ایم و نیستیم کسانی که همیشه رفتار دموکراتیک را همان چیزی دانسته ایم که خودداشته ایم و رعایت دمکراسی رعایت شود. …» ص ۱۸
مختاری، با استناد به آثار ویرانگر استبداد ذهنی، در شناختِ بیماری های فرهنگی، حوزه بحث را گسترش می دهد، درست است که روی سخن با شاعران است و”عرصۀ شعر و اندیشه” را مد نظر دارد، اما هدف اصلی او، نقد فرهنگ انتقادی ست، که با فرهنگ سنتیِ سراسراستبدادی ما بیگانه است. تاجایی که تحولات عصرروشنگری نیزنتوانست ازجان سختی باستانی اش بکاهد. تنها تآثیرش به صورت منفی وسیله ای شد برای بد دهنی ها و دشمنی ها، بخصوص بین جماعتی از روشنفکرها. مختاری، درکتاب دیگرش “تمرین مدارا” درباره تعمیم این سنت واگیر می گوید:
« روشنفکر این جامعه نیز، مثل بقیه مردم، رفتارهای نهادی شده ای داشته است. از تأثیرات فرهنگی جامعه برکنار نبوده است.» همان ص ۱۶۸ وازآنجا که او، اندیشمند خردگرائی ست که تحول فکری جامعه را از راه مدارا جستجو می کند، به درستیِ اعتقادش تآکید دارد؛ نوید تحول را می دهد. باور دارد که :
« این پوسته باید ازهرجا که شده بشکند، و نقد اندیشه، چنان که شایسته حضور دموکراتیک انسان است، دراین سرزمین رایج شود. …»
ازطرفی چون به درستی، از سرسختی وسماجت این سنت دیرینه آگاه است و می داند که مثل زاییده ای بدخیم بر اندام این فرهنگ چسبیده، بلافاصله با زبانی ناصحانه که دنیایی دلسوزی و مهر انسانی؛ به رگ مخاطبش تزریق می شود؛ می گوید:
«اکنون فرهنگ انتقادی ما بس فراتر از آن خودبینی های کودکانه و تنگ نطری هائی ست که نقد وبررسی را به”مچ گیری ها” و”پنبه زدن ها” و”نفی کردن های کلیشه ای” مبتذل و بازاری، و به نرخ حقارت های روزمره تبدیل می کرده است، آنگونه برخوردها که ازشأن شعر و شاعران و انسان به دور است، واگر امروزه هم گاه دیده شود، ارزانی همان هائی باد که هنوز هم به رغم این همه تجربه، هیچ کس را قبول ندارند و اثبات حضور شان همواره درنفی حضور دیگری است و تعصبشان نیز نشانگر آن است که تا جنینی کار خون آشامی است.» ص ۲۳
این سخن مختاری، جوهراندیشۀ فرهنگی ست که بعد ازیکصد وپنجاه سال که از ورود روشنگری به وطن وآشنائی صوری جامعه با فرهنگ غرب می گذرد؛ هنوز؛ درتلاقیِ سنت و مدرنیته درگیراست و با الفبای آزادی معضلات بسیارحل ناشدنی پیش روی خود دارد حتا برای تعیین رنگ و شکل لباسش باید از حکومت وقت اجازه بگیرد. برای رسیدن به دموکراسی، سرگردان شده همه جا شکوه می کند؛ مُدام می نالد وفلاکتِ عقب ماندگی ها را گردن این و آن می اندازد. بی آنکه به خود آید و درآینه زمان لحظه ای بنگرد و عریانی خود را به دقت تماشا کند !
مختاری بعد از این مقدمه به سراغ چهار شاعر زمانه می رود وهمانگونه که روی جلد از آنها یاد کرده : نیما– شاملو – اخوان و فروغ فرخزاد؛ به تحلیل شعراین چهار شاعر معاصر می پردازد، که اولی و آخری از شگفتی ها بودند با آن همه نو آوری های تکان دهنده .
مختاری برای آماده سازی ذهنی مخاطبین، با توسل به افکار اروپائیان، شاخه های گوناگون فکری را از «رنسانس»، «عصر روشنگری و «نوزایی تا روشنگری» شرح می دهد:
«پس از رنسانس کوشش برآن شد که مفهوم وارزش گمشده انسان دریافت شود. رنسانس با زایش دوباره، دروهله نخست، بازگشت دوباره به میراث هنری وفرهنگی و ادبی دوران های باستانی یونان و روم بود … ازدرون آن گرایشی فرهنگی واجتماعی پدید آمد که انسانگرائی نامیده شد. . . . خِرد ازدوره رنسانس، به ویژه درعصر روشنگری، بزرگترین دارو وتنها معیار سنجش همه پدیده های طبیعی و انسانی بود و تا به امروز نیز قدرت و کار آیی خود را دررشد انسان حفظ کرده است. … … درآغاز یا دوران نوزایی، خرد و اندیشه اساس رهایی انسان است.» ص ۳۸- ۳۵
مختاری، گرایش های اساسی روشنگری را بعد از عبور ازکانت و هگل و دیگر متفکران برجسته غرب، می بندد و به سراغ تفکرانساندوستی سنتی درادبیات ایران می رود. این تذکر را باید داد که نگاه مختاری، به گرایش های غرب، چکیده ایست بسیار مفید ازافکار پخته نویسندگان اروپائی که شاید کمتر ارتباطی با موضوع کتاب دارد. ولی همانطوری که در پیش آمد برای تفهیم مطلب به خوانندۀ ایرانی، بخصوص شکافتن اندیشه های «نیما وفروغ» که به نظرش، محملی از نوآوری های کم نظیر تاریخ کشور است و بدون تردید، زایش تحولات دوران مشروطیت؛ در تضاد مستقیم با افکار سنتی جامعه؛ آوردن نظرات اندیشمندان غرب و توضیح مفاهیم گرایش ها را الزامی تشخیص داده نباید ازحق گذشت که تمیزش بجا و درست بوده به ویژه، به ضرورت شناخت وچیرگی او به روان اجتماعی زمان .
مختاری با اشاره به انسان دوستی سنتی درادبیات کهن می نویسد:
«ادبیات کهن ما سرشار از نمونه های ارزنده ایست که از اهمیت و ارزش آدمی حکایت می کند. هرگوشه ازاین گنجینه غنی، طرح و نشانی از چهره متعالی انسان، مطابق الگوهای ذهنی دوران گذشته ارائه می دهد». ص ۸۲. البته شواهدی نیز می آورد که بیشتر ازآثار خارجی ها ترجمه شده است. خواننده به تردید می افتد تا نظر روشن مختاری را دریابد که خوشبختانه دربرخی برگ های بعدی با چنین داوری آگاهانه برخورد می کند:
« … بسیاری از مفاهیم و ارزش ها درادب پارسی وجود دارد که وقتی به گونۀ مجرد به خود آن ها می نگریم، در شگفت می شویم … چگونه چنین تناقض یا نفی اختلافات و تضادی ممکن است؟! چگونه ممکن است که انسان هم به آفرینش برابرانسان ها باور داشته باشد وهم قرن ها قرن، نظام اجتماعی مبتنی بر “امتیاز” مقدررا برتابد … سرتاسر ادبیات ما ازاین دو گانگی ارزش ها، وتلاش درراه آشتی آن ها، حکایت می کند» صص ۵- ۸۴
مختاری، در نگاه به فرهنگ سنتی با نظام ارزشی جامعه درگیرمی شود. ازآلودگی فرهنگ، آگاه است. بیماری ودلپریشی آن را تشخیص داده ولی دلش نمیاید یا انگار نمی خواهد دمل چرکین را نشتربزند. با معصومیت ویژه ای می نویسد:
« ادبیات کهن ما درهرنوعش، تجلیگاه چرخش و گرایش حول چنین محوری است. به گونه ای که هم در دورشدن خود ازآن و هم درنزدیک شدنش بدان، همواره حرمت ” تابوئی” آن را حفظ و محافظت کرده است. ص ۹۲
درشبان رمگی، حاکمان زمانه را شبان و انبوه مردم را رمه می نامد که یادگاریست منحوس، از انبیای یهود. مختاری می گوید:
«ازاین نظرگاه، انسان دروجه عام خود، درحکم کودک صغیری است که به سبب نارسایی وعدم بلوغ ذهنی، به قیم نیازمند است. یا درکلیت اجتماعی خود، درحکم رمه ای است که بی شبان و چوبدستش، ازهم می پاشد وهدر می رود.» ص ۹۳.
مختاری درکلیت انسان کره خاکی را مخاطب قرارمی دهد، اما معلوم است که درباره چه کسانی وکدام مردم حرف می زند. مخاطب اصلی او ماییم. مای مردم ایران. مختاری این بخش را با خوانندگانش درلفافه درمیان می گذارد تا چیرگی این تفکر اقتدارگرایانه را گوشزد کند. علیرغم تغییرات شگرف جهانی ازقبیل رنسانس وانقلاب فرانسه و دگرگونی های شدیدی که عصرروشنگری افکارجهانیان را تکان داد وبا پدیده های علمی و فنی افق های تازه ای به روی انسان گشود. با این حال دردمندانه باید گفت که “شبان باچوبدستی” اش هنوز تا به امروز دربخش بزرگی ازجهان حاکم است و ازکشورهای اسلامی می توان به عنوان زبده ترین نمونه نام برد به خصوص ایران را که هشتاد میلیون ساکنان این کشورباستانی، با گوشت و پوست خود، ظلم و ستم خونبار وتحقیرهای خفتبار شبان را حس می کنند، خصوصا که این گروه شبانان فاسد وآدمکش با استفاده از تجربه های استالینی؛ با عقل شیعِی هم مجهزند.
مختاری، با ذکر شواهد مستند از بزرگان و مفاخرادبی – سیاسیِ گذشته ایران، معضل فرهنگی ما را در «ارزش و رابطه» دیده، که به ظن قوی نظرش درست است و باید پذیرفت. وقتی رابطه تابع ارزش هاست چاره ای جزتمکین وسکوت نیست. اما، نگاه کردن به گذشته ها ومحک زدن رابطه های گذشته با معیارهای امروزی هم کار درستی نیست.«رابطه و ارزش» که منحصر به مردم ایران نبوده. یونان باستان با آن تمدن درخشانش زیرهمین سلطه اداره می شد. و به طور قطع بین مردمان دیگر نیز حاکم بوده و ملت های دیگری هم درجهان با آن شرایط قرن ها زیسته اند. اما خیلی ازآن ها با دگرگونی های جهان آشنا شدند . پیام فرهنگ های تازه را دریافتند. تحت تأثیر نوآوری ها، تغییرات مثبت را پذیرفتند، با فاصله گیری ازگذشته ها پدیده های نو را به تدریج، جایگزین کهنه ها کردند و زندگی روزانه را سامان تازه ای دادند و درنهایت از سلطه ی جابرانه شبان وسنت های شبان رمگی رهیدند. مختاری، با اندوه، دردِ تلنبارشدۀ دل خود را این گونه به مخاطبین منتقل می کند:
«نه فردوسی و بیهقی و ابن سینا و غزالی و سعدی و نظامی و صائب و … در تعادل جویی خردمندانه شان ازاین ارزش وگرایش عدول کرده اند و نه سنائی و عطار و مولوی و عراقی و حافظ و … در فاصله گیری وارسته، و ترک دنیای عاشقانه و رندانه شان، از تأثیر آن مبرا یا برکنار مانده اند. » ص ۹۵
گفتنی ست که در فاصلۀ بیش از شش قرن بین دقیقی و صائب، کوچک ترین تکانی درسیر اندیشه و افکار این مردم فراهم نیامده، انگار که جهان زیستی ما به خواب بود یا پدران ما در گوشه ای از کرۀ خاکی به خواب بودنذ! پنداری عُمر نیاکان پرافتخارمان! درسکون و سکوت قبرستانی سپری می شده است!
به هرحال آن « انساندوستی سنتی» منتسب به ادبیات کهن که مورد نظر مختاری است در بیشترآثار بزرگان خیلی کمرنگ است و اگرهم کم و بیش گفته شده درحد حرفِ مکتوب مانده و زینت المجالس دربزم شبانه شاعران برای دلخوشی محرومان. وسخن سرایان گذشته این ملک را چاره ای جز مماشات نبود. صله و مرحمتی ارباب قدرت بیشتر نافذ بود درپایداری فرهنگی و باور به این قبیل اوهام فریبنده!:
« چگونه ممکن است که انسان هم به آفرینش برابر انسان ها باور داشته باشد، و هم قرن های قرن، نظام اجتماعی مبتنی بر : امتیاز” مقدر را برتابد ؟ » صص ۵ – ۸۴.
با چنین شیوه های متضاد، پذیرفتن این که اندرزها و توصیه های انسان دوستی بزرگان، درزندگی ملموس مردم نقشی نداشته عقلائی تر به نظر می رسد. چیرگی شرایط ارزش ورابطه نیز جز این نمی تواند تحلیل قانع کننده ای را ارائه دهد. فراموش نباید کرد که سراسر تاریخ ما با حضور شبان سپری شده، با انبوه رمه های پروار، مطیع و سر به زیر و لایتغیر .تنها شبان است که هرازگاهی عوض می شود ومیراث دار، صیانت و قداست چوبدستی را برعهده می گیرد. شبان چه نشان دارباشد و چه دستار بند، برای رمه بی تفاوت است. می داند که ذات هردو یکیست با خمیرمایه همگون. دراین فرهنگ، شبان با رمه همزاد است. تقدیر چنین بوده که از آغاز هستی همزادش باشد. بوده و هست. تاریخ سراسر دینی این مردم گواهی ست بر این مدعا : “طاعت و بندگی”
مختاری که روح پرتلاطم تاریخ گذشته را کاویده، خسته وملول از آن همه پند و اندرزملال آور، می گوید:
«درجامعه ای که ازراه قانون و تعلیم و تربیت اجتماعی نظام یافته باشد، نیازی به این همه ادبیات اندرزی نیست. چنان که درکشورهای پیشرفته چنین ادبیاتی وجود ندارد. …» ص ۱۳۰.
همو، با حس قوی در صفحات ۱۳۶ تا۱۴۱ و با گذر از مشاجرات فرقه های دینی، – ناگهان، متوجه می شود کدام قانون؟ کدام نظم اجتماعی؟ آن هم قرن های گذشته و سپری شده های پیشین! – نطرقبلی خود را به طور ضمنی لغو می کند. و با آوردن این بیت معروف حافظ: “جنگ هفتاد ودوملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زد ند»، وارد جهان پرتنش تصوف و عرفان می شود.

مختاری، بعد از بحث کوتاه دربارۀ آن دو، می نویسد :
«در معرفی انسانی که دراینگونه ادبیات تصویروتصور شود … غالبا در پی آنست که قدرت علو روح بشر را بنمایاند. و نشان دهد که آدمی چگونه قادراست از خویشتن برون آید، … هرچه این ذهنیت فلسفی یا بهتر است گفته شود، انتزاع عرفانی رشد کرده است، بیشتر و بیشتر خود را با ذات هستی روبه رو یا همسنگ تخیل کرده است. یاخودرا با آن سنجیده است. یا خود را با آن متبلور یافته است. یا که از سوی دیگر باب انکار گشوده است. … طبیعی بوده است که اهل ظاهر و وفاداران به وضع موجود ازاین گرایش به ارتداد یاد کنند … کم نبوده است شمار شهیدانی که قربانی این رابطه گیری و ذهنی کردن و درونی کردن هستی شده اند. صص۴۳ – ۱۴۰ ؛

با آوردن مثالی اشاره جالبی دارد به تداوم سیادت «شبان رمگی». البته نمونه واریست از صدها اثر مکتوب، آشفته و پر از لاف و گزاف، که با کمال تأسف خیلی ها حتا از دانشورزان زمانه ما، جوهر پیام گمراه کننده آن ادبیات را فدای فصاحت وبلاغت کلام کرده خواسته و ناخواسته، بر صیانت جهل و اوهام، با آرایش های عوام پرستانه همان ها راستوده اند. اندک بوده و هستند مثل مختاری که کنجکاو است و هوشمند. که فریب نمی خورد. فریبِ سخنان بسیار دلچسب! فصیح و بلیغ را! و با صبر وحوصله خزه ها را پس می زند. درعمقِ این باورها می غلتد. غوطه می خورد. با تمیزغُددِ بد خیم وعلنی کردن ریشه های فلاکت فرهنگی؛ رسالت انسانی خود را انجام می دهد بدون کمترین واهمه از گزمه های رسمی وغیر رسمی به خصوص، دستاربندان ادمکش و چپاولگر حاکم می نویسد :
«مثلا سراسر”اسرار التوحید” درعین حال که کوچکترین معارضه ای باحکومت ها ندارد، پُر است از اشارات زندقه آمیز شخص بوسعید ابوالخیر درتسهیل و امهال مذهبی ووسعت مشرب و سعه صدر و عمل آراء و اشخاص مختلف وجوال رفتن با پیشوایان قشری. اما همین کتاب پُرهم هست ازنیمچه معجزه ها – یعنی از کرامت شیخ – و دیگر شیوخ عرفا. به همین روال است تذکره الاولیا. و به همین روال است سراسر مثنوی.» ص ۱۴۵
نویسنده مبحث جالبی درباره «نفی» دارد که گوشه هائی از وضع نا به سامان فرهنگی ماست که در واقع ابزار دوری جستن و دشمنی هاست. نفی همدیگر، نفی شخصیت، نفی اندیشه، و خود حقیقت پنداری که درنهایت حضورهمیشگی کینه توزی ها وحاشیه رفتن وفراموش کردنِ تلاقی اندیشه ها و تکرار و تکرار و تکرار گذشته ها و تباهی عُمر گرانبها در سرشاخ شدن با این و آن و دامن زدن به جدل های مغشوش خود خواهانه و به رخ کشیدن کبر و غرور و نادانی ها.
«عشق به آدمی سراسر ادبیات جهان را سرشار کرده است. وچه کسانی سزاوارتر از شاعران که پیشروان این جذب باشند، و سلطه بیمار گونه “نفی دیگری” را برنتابند. ص ۱۶۹
با پایان بررسی این بخش از کتاب، که نویسنده به درستی عنوان «درک حضور دیگری» را در پیشانی اثرس حک کرده است باید یادآوری کنم که باهمه بینش ها ودیدگاه های انتقاد آمیزی که به درستی به معارف کلاسیک دارد ، اما نباید از حق گذشت که حرمت مختاری به ادبیات وآثارگذشته و مؤلفان، قابل احترام است. دور از انصاف خواهد بود که قدرشناسی وارج و سپاس ازاندیشمندی که به تیغ کین فقهای سوداگر وغارتگر گرفتار شد و دراوان شکوفائی و غنای اندیشه در مسلخ فقها به خون غلتید نادیده گرفته شود.
عشق وعلاقه مختاری به ادبیات وطبع بلند وبزرگواری اش،شایستۀ هرگونه تمجید و سپاس است.
مختاری بررسی افکار نیما را با تیتر «همه را با تن من ساخته اند» شروع می کند. او از همان برگ نخست تلنگری می زند به ذهن خواننده :
«همین جا بگویم که من در شعرمعاصر، کمتر شاعری چون نیما دیده ام که چنین پیگیرانه کوشیده باشد تا به طور نسبی سلامت دید، وسعت دید، و انسجام دید نسبت به انسان، جامعه، طبیعت وجهان را، همراه باهم به دست آورد. …» ص۱۷۱
بی تردید راز پایداری و ماندگاری نیما در تاریخ ادب ایران همین ممارست ها وبینش های فکری ست با ایمان به یگانگی انسان و طبیعت. و در بستر چنین حرکت های متفکرانه است که موفق می شود طرح نوی بیندازد وکاخ کهن سخنسرایان را زیر و رو کند. نیما با فاصله گرفتن از مسائل زودگذر احساسی و شعاری، به همبستگی ها ومعاشرت های خاص محفلی کمتر علاقه نشان می داد. دائم درجستجوی راهکارهایی بوده درتحول شعر و گسستن زواید دست و پاگیر از بدنه این درخت تناوروکهنسال ادب ایران. نیما، تحول فکری و اندیشیدن نو را که نیاز زمانه بود، زمانی آغاز می کند که فشار و خفقان سیاسی تازه راه افتاده بود. گروه های سنتی، پرچمداران کهنه اندیشی و حامیان شعر کهن خود نوعی عامل فشار بودند درکنترل و جلوگیری ازهرگونه نوآوری درپوشش وطنپرستی وشاهدوستی، تا جائی که تمامی آمال ملی را دربستر کهنه اندیشی ها ارزیابی می کردند و بنا به شواهد تاریخی، جوهرکلامشان عجین بود با ناسیونالیسم ناب ایرانی.
واما درباره تأثیر نیما برمعاصران، خواننده کتاب، جان کلام را درداوری فروغ می خواند. فروغ، این شاعر ژرف اندیش وفروتن زمانه ما که باعُمر اندکش چون چشمه جوشان و خروشانی سرریزشد برای سیراب کردن و بیداریِ مردم، و همو خود را مدیون نیما می داند :
« نیما شاعری بود که من درشعرش برای اولین بار یک فضای فکری دیدم ویک جورکمال انسانی مثل حافط. من که خواننده بودم حس کردم که با یک آدم طرف هستم. … ازجهت … داشتن فضای فکری خاص وآنچه در واقع جان شعراست می توانم بگویم از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم. … او حدی به من داد که یک حد انسانی است. انسانی را که درشعر او بود ستایش می کردم. من می خواستم آن انسان را دردنیای خودم بسازم.» ص۵۶۷ همان.
و سرانجام کلام مختاری را که تجلیگاه افکار نیماست باید به دقت خواند:
«انسان تنهائی برنمی تابد.و عشق چشم انداز اصلی اوست. عشق به انسان درکلیت خود این روح غنایی را سرشارکرده است. وایمان به پیروزی در جزء به جزء ذهن او نشان همین عشق است. … زبان شعرهمان زبان همبستگی میان انسان هاست. … زبان انسان درشعر به وحدت می رسد. همچنان که درعشق با انسان دیگر به وحدت می رسد. : من تورا بوده ام آن گونه که تو/ بوده ای نیز مرا.» ص۲۶۴
مختاری، بررسی درباره فروغ را با عنوان:«نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن» آغاز می کند با تحلیلی درباره رشد و کمال اندیشهِ شعری فروغ ، از«… درونی شدن، وذاتی بودن اندیشه شعری» اش بحث می کند. «خود او گفته است : من نمی گویم باید شعر متفکرانه باشد … می گویم شعرهم مثل هر کار هنری دیگرباید حاصل حس ها ودریافت هائی باشد که به وسیله تفکر، تربیت و رهبری شده اند.»
زندگی کوتاه فروغ، درچند دهه پس ازدرگذشت ش آنگونه که باید مورد تحلیل قرارگیرد وشفافیت و زلالی شاعرانگی با نوآوری های اندیشمندانه و شجاعانه اش درآن فضای متعصب و مرد سالار، بررسی شود، ممکن نبود. اما از یکی دودهه پیش، ازآن فضای تیره و تار پرده برداشته شد. میدان ریا کاری ها وبده و بستان های دلالان فرهنگی ومدعیان نتوانستند، مانع رشد آزاداندیشی نسلی نوپا، ازستمی که درزمانه اش به این زن رفت، صداها را خاموش کنند. آثارجدیدی مستند درشهامت وشجاعت و نواندیشی شاعرانۀ فروغ در داخل وخارج منتشرکردند تا معاصران و آیندگان بدانند که با این زن متفکر چه ها که نکردند! شاید هنوزهم زودباشد که رسوم ننگ آور«احترام به بزرگان» را کناری زد وکوتوله ها را معرفی نمود. هنوز زود است باحضور دستاربندان حاکم گوهر شاعرانۀ فروغ ومقام نوگرایانۀ حس فکری اورا در اجتماع همگانی کرد.
به یقین، آن عده ازستمی که درحق این شاعر زن پیشرو و شجاع کردند همان ننگینی و لعن تاریخ را دارند که قاتلان طاهره قره العین .
بگذریم که خودش درشناخت آن جماعت هیچ کم وکسری نداشت. باچهره ها آشنا بود:
« به یک چیز دیگر هم معتقدم، و آن “شاعر بودن” درتمام لحظه های زندگی است. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضی ها را می شناسم که رفتار روزانه شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. یعنی فقط وقتی شعر می گویند شاعر هستند. بعد تمام می شود. دومرتبه می شوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ نظر بدبخت حسود فقیر. … من به زندگی بیشتر اهمیت می دهم. وقتی این آقایان مشت هاشان را گره می گیرد وباورم نمی شود که راست می گویند. می گویم نکند فقط برای یک بشقاب پلو است که دارند داد می زنند.» ص
۶۲۳ همان
فروغ تاریخ مردسالاری سنتی را درایران به لرزه درآورد. با تن نحیف و صراحتِ کلامِ استدلالی و سروده های پخته و انتقادی اش، فرهنگ تک انسانی رازیرتازیانه نقد کشید. با زبانی بی پرواتر ازمعاصران، نه، بی پرواتر ازتمامی زن های سخنور، در سرتاسرتاریخ این ملک به جدال اهریمنی رفت که زن ستیزی را نهادینه کرده است.
صراحت کلام و رک گویی فروغ، همانطوری که در شعرش جاریست، در رفتار و گفتارش نیز صادق است. با فروتنی ذاتی به زندگی وشعرش عشق می ورزد. ادا واصول باسمه ای خیلی ها را ندارد که با سرودن یکی دو شعر در بیراهه های سرگردانی با سخنان بی محتوا برای خود اسباب شهرت فراهم سازد. راحت است و بی تکلف. می گوید:
«من سی ساله هستم و سی سالگی برای زن سن کمال است. اما محتوای شعر من سی ساله نیست. …. باید با آگاهی و شعور زندگی کرد. من مغشوش بودم. تربیت فکری از روی یک اصول صحیح نداشتم. همین طور پراکنده خوانده ام و تکه تکه زندگی کرده ام. … دیر بیدار شده ام.» ص۵۶۹ . همان
وصدای زن هوشمندی که به زمانه نارس و فرهنگ آلوده ما زود بود، زود از بین رفت. جان و اندیشه خود را از چنگال درندگان نجات داد. بی خدا حافظی رفت. یادش گرامی باد که به یادگار گذاشت:
“صدا، صدا، صدا
تنها صداست که می ماند” . پایان

سیاست و سیاست گذاری اقتصادی درایران/رضا اغنمی

۱۳۴۰ – ۱۳۵۰
مصاحبه با علینقی عالیخانی
ویراستار: غلامرضا افخمی
از انتشارات بنیاد مطالعات ایران. امریکا
چاپ اول ۱۳۸۰/۲۰۰۱

به مناسبت زادروزنودمین سال علینقی عالیخانی، مردی که دررژیم گذشته نقش بزرگی در تحول اقتصاد کشورعهده داربود وحاصل پُربار فعالیت های یکدهه اش، ازراه اندازی کارخانه های تولیدی نوپای داخلی تا حجم صادرات کشور درتاریخ وطن کم نظیربود که متآسفانه به هردلیلی هیچ نهاد و مقام مسئولی از خدمات ارزشمنند وبنیادی این مرد خیّر ونیکخواه که شایستۀ خدماتش باشد یادی نکرده اند؛ تا جایی که می توان گفت عامۀ مردم ازنتیجه وحاصل تلاش ها و خدمات نهادی شدۀ تولیدی او کمترین اطلاعی ندارند.
به ضرورت قدردانی ویادآوری این رجل درگذشته و نیکنام، نگاه دوباره ای به بررسی آخرین مصاحبه ش می پردازم.

درپس پیشگفتار:
بخش یکم : سابقۀ آموزشی و آغارکار
بخش دوم : سازماندهی و ساماندهی اقتصاد ملی
بخش سوم : روابط اقتصادی خارجی
بخش چهارم : فضاهای تصمیم گیری
این بررسی با توجه به مندرجات فهرست بالا ست.

مقدمه نشان می دهد که این دفتر”هفتمین مجلد از مجموعه توسعه و عمران ایران” است. کاربا ارزشی که بنیاد مطالعات ایران انجام می دهد. اهمیت کارزمانی چشمگیر می شود که دستبردها و دستکاری های رژیم اسلامی به متون گذشته، درایران رایج شده، دستبرد وتغییرمتون تاریخی و ادبی و فرهنگی، وهرآنچه که امروزه روز خلاف نظر مسئولان حکومت فقهاست، به راحتی صورت می گیرد. اقدام ناصر پاکدامن در پاریس، برای تجدید چاپ کتاب های “وغ وغ ساهاب و بوف کور” صادق هدایت، در دنبالۀ دستبردهای جمهوری اسلامی بود که به موقع یادآوری کرد. شایعاتی برسرزبان هاست که درکتاب “تاریخ مشروطه کسروی ” نیز درچاپ های بعد ازانقلاب تغییراتی رخ داده است. غرض از این توضیح، یادآوری کار نیک “بنیاد مطالعات ایران” است و ازاین که خاطرات مردان سازندۀ ایران را مکتوب می کنند، می باید ارج نهاد. آن هم به زمانه ای که با برنامه های سامان یافته هر آنچه کار نیک و ماندنی در تاریخ کشوررخ داده، به حساب اسلامگرایان می گذارند وآنجا که به زشتکاری های پایوران دینی می رسد، آن ها را به کلی حذف می کنند و یا به حساب شاهان و دیگرمسئولان بلند پایه منظور می گردانند. درهمین اواخر گفتند که بانی وباعث ملی کردن صنعت نفت درایران، آسید مجتبا نواب صفوی بوده است. البته قبلا هم آسید ابوالقاسم کاشانی را رهبر کارزار ملی کردن نفت معرفی کرده بودند. اینکه کاشانی در خیزش ملی کردن صنعت نفت کنار دکتر مصدق بود، تردید نیست، اما آنجا که برای شکست نهضت ملی راه را برای کودتا هموارکرد و درقتل افشار طوس با مظفربقائی دستش آلوده به خون شد، آن پشتوانه های اعتباری را مخدوش کرد.

پیشگفتار :
پیشگفتار، شامل بیست و سه برگ است که ویراستار، روایتی ازاوضاع گذشته کشوررا درزمینه های گوناگون به دست می دهد و با گشتی درتاریک روشنای گذشتۀ تاریخ وطن با اشاره به دوران رضاشاه می نویسد:
«دوران رضاشاه آغاز خودآگاه جنبش نوسازی و توسعه است. از آنجا که آگاهی درمراحل اولیه بود. جنبش نوسازی نیزعمدتا براصلاحات اداری یا حقوق و آموزشی تآکید داشت. … طرح های زیربنائی و سرمایه گذاری صنعتی، از آن جمله ایجاد خط سرتاسری راه آهن و تآسیس کارخانه های نساجی – سیمان – دخانیات و قند … میان سال های ۱۳۰۵ و ۱۳۱۷ رقمی نزدیک ۳۵ درصد بودجه عمومی صرف ایجاد و توسعۀ صنایع نامبرده و نیز معادن درایران شد.» ص پانزده – شانزده .
اشاره ای دارد به نقش ابتهاج : “ابوالحسن ابتهاج و اندیشه برنامه ریزی عمرانی در دوران رضاشاه” که بنا به روایت ویراستار دردوران حیات رضاشاه برنامه های ابتهاج به جائی نمی رسد. اما دربعد ازواقعۀ شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران و تبعید رضاشاه به جزیرۀ موریس، ابتهاج ، طرح برنامه های عمرانی را دنبال می کند و بالاخره دردولت قوام به نتیجه می رساند ” . . . . . . اولین جلسه کمیسیون تهیه نقشه اقتصادی در هشتم فروردین ۱۳۲۵ دردفترسهام السلطان بیات وزیرمالیه تشکیل شد. … لایحه قانون برنامه هفت ساله براساس گزارش مشرف نفیسی در ۱۴ اردیبهشت ۱۳۲۷ با تصویب اعتباری به مبلغ ۲۵ میلیون ریال … تآسیس شد … قانون اجازه اجرای مقررات مندرج درگزارش کمیسیون برنامه مجلس شورایملی به تصویب مجلس رسید و به صورت قانون درآمد. مبلغ کل هزینه برنامه عمرانی هفت ساله ۲۱ هزار میلیون ریال … تعیین شد.” ص هجده و نوزده.
خواننده در این برگها با افکارترقیخواهانه وسازندۀ ابتهاج آشنا می شود وبیشتراز صراحت کلام و شجاعت او:
“سه روز پس از مراجعتم به دیدار شاه رفتم و دلایل خود را برای بازگشت شرح دادم به او گفتم که من آمده ام موی دماغ کسانی باشم که قصد دارند درآمدِ نفت را تلف کنند و با همۀ قوا و در هر موقعیتی که باشم با آن ها خواهم جنگید … گفتم اعلیحضرت من هیچ وقت فراموش نکرده ام با چه طرز زننده ای از بانک ملی برکنار شدم. بامن بدتر از یک شاگردخانه رفتارکردید. من همان ابتهاج هستم و عوض نشده ام. می دانید که اوامرتان را کورکورانه اجرا نخواهم کرد. شاه تا پشت گوشش سرخ شد و من ادامه دادم … شاه گفت می خواهم پول نفت دست کسی باشد که تحت نفوذ احدی قرارنگیرد.”
خاطرات ابوالحسن ابتهاج به کوشش علیرضا عروضی، ج ۱ ص ۳۳۳ چاپ لندن. ۱۳۷۰ پکا پرینت.
ابتهاج، از عقوبت این صراحتِ لهجه، در امان نماند وطولی نکشید که به گزند خشم شاه گرفتار وعازم زندان شد. وجه الضمان سنگین ۱۸۰ میلیون دلاری درآن زمان که درتاریخ دادگستری ایران بیسابقه، بود، نشانی از سفارش ویژه و اتهامی غیرعقلائی داشت. حال بشنویم از زبان خود ابتهاج و خاطرات کنفرانس سانفرانسیسکو که درآنجا خطاب به امریکائی ها گفته بود :
” … این نوع کمک ها منابع قابل ملاحظه ای دراختیار حکومت های فاسد قرار می دهد و بدین ترتیب وضع آن ها راتحکیم می کند … تاچند سال قبل آمریکا، بدون اینکه یک شاهی به ایران کمک کند، بیش ازهرکشوری بین مردم ایران محبوبیت داشت. ولی امروزه پس از یک میلیارد دلارکمک های گوناگون به کشورما نه محبوبیتی دارد و نه احترامی. برعکس اغلب مردم ایران اعتمادی نسبت به امریکا ندارند و بسیاری ازآن ها از امریکا متنفرند.” همان جلد ص ۴۸۶.
ویراستار بعد از اشاره به کودتای ۲۸ مرداد، درباره محمدرضا شاه می نویسد:
«تنش های سیاسی دهه بیست از جمله دردوره احمد قوام و رزم آرا و به ویژه دکتر محمد مصدق درزمان ملی شدن نفت به شاه آموخت، به غلط، هردولتمردی که مستقلا به قدرت سیاسی برسد در صدد برکناری او و یا سرنگون کردن سلطنت خواهد بود. … وازاین رو برای حفظ خود وبقای سلطنت می بایستی زمام حکومت راخود به دست گیرد. …” ص ۲۰.
این نگرانی و دلواپسی شاه، حتا بعد ازکودتا نیز که به ایران برمی گردد ادامه دارد :
” شاه که به تهران رسید برای دیدن سفیر امریکا دقیقه شماری می کرد. می خواست بلاواسطه و رو در رو با نماینده دولتی که آن گردش باورنکردنی را دراوضاع پدید آورده بود به صحبت بنشیند. نگران بود که مبادا بند و بست های امریکا و بریتانیا با زاهدی برای وی جز نقشی تشریفاتی و سمبلیک باقی نگذاشته باشد» .
سفیر آمریکا در اولین ملاقات بعد ازبازگشت شاه به ایران درگزارش محرمانه اول شهریور می نویسد:
“آن شاه که تا یک هفته پیش همه از لاعلاجی و درماندگی می گفت وعبارت هائی چون چه کنم؟ چه چاره سازم؟ از دست من چه برمی آید ورد زبانش بود اینک محکم و سنجیده و تا حدی طلبکارانه سخن می گفت.

خواب آشفته نفت، اثر محمدعلی موحد، ج ۳ صص ۵۵ – ۵۴ . تهران . نشرکارنامه . نوروز ۱۳۸۴
اصولا بعد ازکودتای ۲۸ مرداد، فضای اجتماعی ایران زیاد تغییرکرد. محدود شدن فعالیت های سیاسی و تعطیلی روزنامه های مخالف، به ویژه پس از کشف سازمان نطامی حزب توده، شخص شاه با قدرت بیشتر ادارۀ همه جانبۀ امورکشوررا زیرنظرگرفت و سیطرۀ حکمرانی خود را با مراقبت کامل به تحکیم پایه های قدرت حکومت سلطنتی پرداخت. تجربۀ انفعال و سرگشتگیِ شهریور ۲۰ تا کودتای ۲۸ مرداد را پشت سرگذاشته بود. مهمتر این که بعد از کودتا وقتی به ایران برگشت، آن نبود که در ۲۵ مرداد، با شکست کودتا از ایران رفته بود.
قدرت بیشتر شاه زمانی نمایان شد که باطرح واجرای مسئله انقلاب سفید، مسائل تازه ای رامطرح کرد. انقلاب سفید ودستاوردهایش باهمۀ آمرانه بودنش نکات مثبت وآینده سازی را همراه داشت. دومعضل بزرگِ تاریخی را اگرچه صد درصد حل نکرد، اما توانست ذهنیت مردم را به سود یک تحولِ تازۀ ملی تغییردهد. آن دو عبارت بودند اژ: اصلاحات ارضی و اعطای حق رآی به زنان.
طرح اصلاحات ارضی ، با همه مشکلات و ناهموار بودن زمینه های اقلیمی، گام بلندی بود که در زمانۀ خود برداشته شد. کشاورزان و دهقانان صاحب زمین شدند. کلمۀ رعیت از روی دهقان برداشته شد. معضلات محلی روستائیان با تشکیل شرکت های تعاونی به کمک دولت درحال کاهش بود. اینکه وام های کشاورزی به روستائیان، صرف مسافرت به زیارت مشهد و یادیگرنیازهای زندگی هزینه شد، از زاویۀ دیگری باید وارسی شود و ربطی به برنامه دولت نداشت. روستائی، همیشه در حسرت ، با دریافت وام ازمراجع دولتی، برای ارضای آمالِ نهفته خود وخانواده اش قیدهمه چیزرا می زد وبادیدن پول، چند روزی جهت وصول آرزوهایش اززندگی لذت می برد. پولش که تمام می شد برای کاربه شهرهای دور ونزدیک هجوم می برد. فقر فرهنگیِ پیرانۀ روستائیان از عوامل این ندانم کاری ودوراندیشی ها بود و بنا به سنت “دم غنیمت است” وقتی که وام کشاورزی به دست ش می رسید، نه برای کشت و کار، بل که در رفع نیازها و تحققِ آرزوهای چندین سالۀ انسانی ش هزینه می شد.
دربارۀ رسمیت بخشیدن به حقوق طبیعی و قانونی زنان، کارنامۀ فعالیت زنان، در آن سال ها درعرصه های گوناگون، بهترین آزمونی بود دراثبات لیاقت وکاردانی چشمگیرشان: ” ازآن پس، زنان به سرعت درصحنه های اجتماعی، حقوقی، اقتصادی و سیاسی پیش رفتند … دربسیاری از تصمیمات بین المللی ، ازجمله در کنفرانس بین المللی حقوق زن در مکزیکوسیتی درسال ۱۹۷۵ … رهبری داشتند.” همان.ص ۲۴ قانوناصلاحات ارضی و اعطای حق رآی به زنان، از بهترین فصل هائی ست که در رژیم گذشته انجام گرفت. اجرای این دو ماده ازشاخص ترین انگیزه های طغیان محافل مذهبی و زمین داران کشور بر علیه رژِیم سلطنتی بود. اعلامیه های آیت الله خمینی بیشتر تکیه به حق رآی زنان داشت که ازنظراو به آلودگی و فساد جامعۀ اسلامی منجرمیشد. دراعلامیه های متعدد اسلامگرایان در روزهای قبل از انقلاب، آمده که می گفتند : شاه نمی تواند مال مردم را به دیگران ببخشد. شاه که به قرآن قسم خورده حافظ دین و منافع ملت ایران است زده زیر آن قسم. “الناس مسلطون علی اموالهم” آیۀ قرانی ست .شاه نمی تواند قانونی را توشیح کند که خلاف قول قرآن باشد. دولت حق ندارد زمین فلان مسلمان را بگیرد و بدهد به رعیت. و مهمتر اینکه حق رآی زنان و باز شدن پای آنها به مجلس شورای ملی وواگذاری مسئولیت های سنگین به زنان. اینها همه اش خلاف نص قرآن است.
ویراستار دربارۀ پیشرفت های صنعتی و اقتصادی کشور می نویسد:
” در پانزده سال میان ۱۳۴۱ و ۱۳۵۶ متوسط رشد صنعتی درسال از ۲۰ در صد گذشت و نیروی کار صنعتی دوبرابر شد. تولید ناخالص ملی سیزده برابرشد و از ۴ میلیارد دلار در ۱۳۴۱ به ۵/۵۳ میلیارد دلار در ۱۳۵۵ رسید. درآمد سرانه که درآغاز این دوره ۱۹۵ دلار بود درهمین مدت ۸ برابر بالا رفت و درسال انقلاب از ۲۳۰۰ دلار گذشت. در تصویری دراز مدت تر، از ۱۳۰۴، زمان تاجگذاری رضاشاه، تا ۱۳۵۵ تولید ناخالص ملی ۷۰۰ برابر، درآمد سرانه، ۲۰۰ برابر، تولید سرمایه داخلی ۳۴۰۰ برابر، و واردات ۱۰۰۰برابر افزایش یافت. همان ص۲۴ .
دراین بخش به یک نکته با اهمیت اشاره شده که درتبیین ضعف های رژِیم گذشته قابل ذکر است. حدس و گمان براین بود که پیشرفت های اقتصادی و صنعتی و رونق بازارکار، عقب ماندگی های بخش سیاسی را کم رنگ خواهد کرد و از انتظارات و تقاضاهای مردم در شکستن محدودیت های سیاسی خواهد کاست. عملا چنین نشد و آن تئوری ها درحد گمان باقی ماند. پیشرفت های مادی و رفاه نسبی جامعه، ازمیزان مطالبه و تقاضای عادلانۀ مردم که گسترش سیاسی بود نکاست. تئوریسین های حکومت نتوانستند، جهش های اقتصادی و صنعتی را با گشودن دریچه های توسعه سیاسی هماهنگ کنند. نادیده گرفتن این بخش، کاررا به جائی رسانده بود که از سوی مخالفان، هرپروژۀ تولیدی و صنعتی و عُمرانی به چیرگی استعمارغربی نسبت داده میشد. ویراستار، غفلت حکومت را در این باره به درستی دریافته است.
” … در دودهۀ چهل و پنجاه شمسی هجری، گروه های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی گوناگون دربستر جامعه رشد کرده و توانا شده بودند و اینک خواستار مشارکت درسیاستگزاری بودند، اما، نظام حکومتی درتبدیل توانمندی های اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی به تواتمندی سیاسی توفیق نیافته بود. ” ص ۳۱.

بخش یکم : سابقه آموزشی وآغاز کار
دراین بخش، عالیخانی به اختصار از تولد و تحصیلات ابتدائی تا اخذ دکترای اقتصاد ازفرانسه تا بازگشت به ایران را شرح می دهد:
درسال ۱۹۵۷، که می شود ۱۳۳۶، به ایران بازگشتم. پیش از آن که به ایران برگردم یکی ازدوستان من نامه ای نوشت و گفت درنخست وزیری مرکزی درست شده برای تحقیقات درباره مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی بین المللی … بعد متوجه شدم آن دستگاهی که مرا قبول کرد اسمش سازمان اطلاعات و امنیت کشور است. ص ۹ – ۱۰
عالیخانی هیچ ایرادی نمی بیند سازمانی که اورا استخدام ش کرده معرفی کند. به صراحت ازسازمان اطلاعات و امنیت کشور نام می برد. که نام کوتاه شدۀ آن ساواک بود. می نویسد:
«آن دستگاهی که مرا قبول کرد اسمش سازمان اطلاعات و امنیت کشور است و اداره ای دارد به نام اطلاعات خارجی که درآن جا اطلاعات مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی وغیره درباره کشورهای دیگر را گرد آورده و تجزیه و تحلیل می کنند و به اطلاع شاه و نخست وزیر می رسانند. … تماس با اسرائیل و شیخ نشین های خلیج فارس. مسئولیت من این بود که به مسائل اقتصادی مربوطه رسیدگی کنم» ص ۹
عالیخانی، با ذکرنام نخستین سازمان محل کارش، خوانندگانی را که ازمنظر سیاسی در طیف فکری او نیستند، خلع کرده است. ضرورتی هم نیست که در نقد یا بررسی هر اثرهنری، به عقاید وخلقیات خصوصی نویسنده پرداخت. متآسفانه این سنت فکری ِ ناهنجار درفرهنگ ما هنوز جاری ست.
تماس با شیخ نشین های خلیج فارس و مسافرت به آن منطقه و سفری به امریکا همراه با تیمور بختیار از دستاوردهای او در آن دوران است. اما طولی نمی کشد که به هرعلتی ازآن شغل استعفا داده و در شرکت نفت استخدام می شود.
همودرمقابل پرسش مصاحبه گر که می پرسد:
«چطورشد که این کاررا که به نظر خیلی جالب می آمد رها کردید پاسخ می دهد:
«پس از مدتی متوجه شدم که نه تصوری که مردم ازکار من درآنجا دارند خیلی تعریفی است، و نه اینکه خودم خیلی علاقه دارم که بیش ازآن ادامه به کاری دهم که به هرحال محدودیت هائی دارد». صص ۱۲ – ۱۳
منِ خواننده کتاب، در صفحه ۱۱ با خواندن این سطور: ” … مهمترین کاری که دراین زمینه انجام دادیم در سال ۱۹۵۸ توافق برای تحویل نفت به اسرائیل بود و ساختن لوله ۱۲ اینجی ای که از عیلات به حیفا نفت می برد. … بطوری که ما شریک شدیم درلوله خیلی بزرگتری که نفت را ازعیلات به اشکلون می برد … این یکی ازبهترین سرمایه گذاری هائی بود که ایران کرده. یعنی هربار ما سرمایه مان را درمدت کمتر از ۱۸ ماه مستهلک می کردیم” خوشحال می شوم که این آدم با این فکر پولسازش به شرکت نفت رفته و درآنجا نیز منشاء خدمات بهتری خواهد بود. با علاقه مطالعه کتاب را ادامه می دهم.
«وقتی قرارداد نفت با کنسرسیوم را در ۱۹۵۴ که می شود۱۳۳۳، بستند، درآنجا گفته می شد امور اساسی شرکت نفت را کنسرسیوم انجام می دهند: شرکت اکتشاف و تولید و تصفیه. این می شود اساسی. آن وقت به کارهائی که جنبی است و مستقیما مربوط به استخراج و یا تصفیه نیست به آن ها می گوئیم غیراساسی. ولی واژۀ غیراساسی، که واقعا هم برای کارهای غیراساسی بود ازنطر تبلیغاتی و روحیۀ مردم ایران که درتلاش ملی کردن صنعت شکست خورده بودند چنان زیبا نبود. بنابراین گفتند غیرصنعتی که هیچ معنائی نداشت. امورغیرصنعتی عبارت بود ازهمه کارهائی که مربوط به مسکن، بهداشت، آموزش، تربیت ومسائل کارمندی و کارگری می شد. این هارا شرکت ملی انجام می داد:. ص ۱۴
بعد از عقد قرارداد با کنسرسیوم، درهمان سال ها جسته و گریخته شایعاتی دربارۀ شکست پروژۀ ملی شدن نفت برسر زبان ها افتاد که بعد ازمدتی به فراموشی سپرده شد. درآن زمان نه درجراید چیزی دراین باره منعکس شد و نه دولت کودتا چیزی گفت فقط مسئلۀ پنجاه – پنجاه راگفتند وتمام شد. تا اینکه پس ازنزدیک به نیم قرن، معلوم می شود که در دوران قرارداد با کنسرسیوم، وظیفۀ شرکت ملی نفت ایران، در ادارۀ امور:
” مسکن، بهداشت، آموزش، تربیت و مسائل کارمندی و کارگری” خلاصه می شد ولاغیر.
این که پس از گذشت نیم قرن، یک دولتمرد رژیم گذشته از شکست پروژۀ ملی شدن صنعت نفت ایران، با مدرک و سند صحبت می کند وپرده ها را کنار می زند، چیرگی استبداد عریان می شود؛ به ظن قوی، بی اعتمادی و دولت ستیزی سنتی مردم را ازاین زاویه می توان به درستی فهمید.
عالیخانی، درآشنائی با اوضاع خوزستان در دوران خدمتش درشرکت نفت، اطلاعات مفیدی دارد. می گوید :
«البته باید گفت که درهمان زمان کارهای غول آسا درخوزستان انجام می شد، خوشبختانه به صورت برنامه منطقه ای که سازمان برنامه زیرنظرمرحوم ابوالحسن ابتهاج وبه دلیل سرسختی ابتهاج انجام می داد که اقتصاد خوزستان را دگرگون کرد». ص ۱۵ – ۱۶
در ادامۀ کارهایش، بعد ازطهرها در اطاق بازرگانی تهران به عنوان مشاور کارشناس اقتصادی استخدام می شود و این جاست که :
«نه فقط با تقریبا تمام صاحبان صنایع فعال و سرشناس آن روز آشنائی پیدا کردم، و با بعضی شان دوستی پیدا کرده بودم … این یک کارآموزی فوق العاده ای بود برای من که مسائل را از نقطۀ نظر کسانی که با دولت رو به رو هستند و هزار گرفتاری دارند ببینم.» ص ۱۷
در کابینه اول علم پست وزارت اقتصاد را برعهده دارد. اصلاحات ارضی که درکابینۀ امینی شروع شده بود در کابینۀ علم نیز ادامه دارد.
« یک چیزی را به شما بگویم. من فوق العاده تحت تآثیر رفتار خود شاه قرار گرفته بودم که ازنظر من، که از بیرون نگاه می کردم می دیدم با جان و دل دنبال جریان اصلاحات ارضی است … معتقد بودم که باید از او پشتیبانی کرد» “۱۸ – ۱۹
درباره نزدیکی با آمریکا می گوید :
«باید به شما صریح بگویم، که از روزی که پس از پایان تحصیلات به ایران برگشتم فوق العاده به من برمی خورد که می دیدم که حالت رابطۀ مسئولان آمریکا با مسئولان ایرانی حالت ارباب نوکری است. … مجیدیان که آن موقع قائم مقام بانک ملی ایران بود می گفت که من ترجیح می دهم که این چند میلیون دلار رااین ها به ما ندهند و ما یک مقدار دندان روی جگر بگذاریم و این قدر خفت گدائی از خارجی را نکشیم» ص ۱۹
عالیخانی درباره اصلاحات ارضی و برخوردهای منفی مخالفان آن طرح، نظری دارد که می توان گفت معطوف به بحثی ست که در پیش توسط ویراستار هم مطرح شده است :
«نظام حکومتی درتبدیل توانمندی های اقتصادی ،اجتماعی و فرهنگی به توانمندی سیاسی توفیق نیافته بود».
با چماق استبداد و قیم، هیچ ملتی به آزادی نرسیده است. تازه ، درک آزادی و اِشراف به حدود و ثغور آن نیز زمینه های مساعدی می طلبد که می باید فراهم شود. با حفط سنت های دست و پاگیر و تقدس جهل، نمی توان، ازچیرگیِ سیاه اندیشی و کهنه پرستی رها شد و ابزار فکریِ پیشرفت های دنیای معاصر را درک کرد. تجربۀ شکست تجددخواهی وخیزش مشروطه وحوادث بعدی، غفلت های ملی را ازپرده بیرون افکند. در همین انقلاب ۱۳۵۷ بیش ازآن که درپشت بام مدرسۀ علوی و مسجد فرماندهان تحصیل کردۀ ارتش و وزرای خادم را بدون محاکمه بکشند، می بایست، اندیشه های بدوی ما را بردار می کردند که برعکس شد. حاصل آنکه غفلت روی غفلت درهم تنید ومردم، دریک همبستگی حیرت انگیز احساساستی با ستایش تحجر، فلاکت تازه ای را به جان و دل خریدند!
شرایط تکانِ ملی و پرش به جلو، با فکر درست، زمانی فراهم می شود که فضای سیاسی جامعه، با گزینه های سالم، امنیت فرد وحقوق انسانی را قابل احترام بداند. این گونه مسئولیت های مهم درجهان مُدرن، با نهادهای پر و پا قرص مدنی ست که درحکومت ها یشان متجلی می شود.

بخش دوم: سازماندهی و ساماندهی اقتصاد ملی
دراین بخش، عالیخانی با اشاره به اختلاف وزیر بازرگانی و وزیرصنایع و معادن می گوید:
«این ها طرز فکر مطلقا متضاد همدیگر داشتند. طاهر ضیائی به عنوان وزیر صنایع به شدت می خواست از صنایع موجود آن روز حمایت بکند و جهانشاهی بیشتر توجهش به بازگانان و صادرکنندگان و وارد کننده ها بود … ایدۀ خیلی دقیقی هم نداشتند که چگونه اقتصاد کشوررا جلو ببرند و از رکود بیرون بیاورند … هرکدام فقط سعی می کرد که مشتری خودش را حفظ بکند. یکی طبقه صنعتگر و دیگری طبقۀ بازرگان. بنا براین شاه و علم به این نتیجه رسیده بودند که این دو وزارتخانه را یکی بکنند» صص ۲۷- ۲۵
درکنار این اختلاف ها، عالیخانی با انتخاب همکاران جدید با سازماندهی تازه ای کارش را شروع می کند.
جالب این که، قبل از شروع کار وقتی به نزد علم می رود، علم می گوید :
«نه آقاجان ما می خواهیم شما به ما برنامه بدهید. با روش مخصوص خودش گفت ما می خواهیم شما دکتر شاخت ایران باشید. گفتم که اما شرط من این است که من هرکسی را بخواهم بیاورم وهرکسی را که بخواهم بتوانم بیرون کنم. اگر این شرط مرا قبول نکنید نمی توانم این کاررا قبول بکنم. … … علم گفت نه، هرکسی را بخواهی می توانی بیاوری و یا بیرون کنی. گفت دیگر چی؟ گفتم هیچی. ص ۲۹.
پندآموز این که هریک ازرجال با قدرت در دوران محمد رضاشاه، قبل از ورود به حوزۀ کار، با توجه به دخالت های شاه و ترس ازبدنامی و مخدوش شدن مسئولیت ها، روی استقلال عمل خود پافشاری می کنند. لایحۀ اختیارات دکتر مصدق و بعدها آن چنانکه درخاطرات ابوالحس ابتهاج آمده، همو و حالا با مطالعۀ خاطرات عالیخانی، همگی با ترس و بیمی مشترک، گرفتار دخالت های شاه هستند.
درباره حادثۀ ۱۵ خرداد و رفتار قاطعانه دولت توسط اسدالله علم، با آن پیشامد، عالیخانی، روایت های زیادی دارد که خواندنی ست . اما همو، روز اول با شنیدن تشنج وشلوغی ها شگفت زده می شود :
« برای من و طرز فکر من، این حوادث فوق العاده ناراحت کننده بود و فکر می کردم چطور درکشوری یک چنین اصلاحاتی می کنند یک عده درخیابان می ریزند و کار به این جا می رسد. این بود که درهیئت وزیران گفتم که من نمی دانم ریشۀ این امر درکجاست و خبرندارم» . ص ۴۱
عالیخانی دربدو شروع به کار، متوجه بی برنامگی بازرگانی و اقتصادی کشورمی شود و با طرح های اساسی وانتخاب مدیران آگاه اصلاحات و مسئولیت ها را تعیین می کند. می توان گفت با سازماندهی تازه، انگار که کارها از صفر شروع می شود.
«اصولا به شما بگویم کسانی که ناله می کنند که ما می خواستیم چنین و چنان بکنیم ولی نگذاشتند، علتش این است که خودشان هم نمی دانستند که چه می خواهند. اگر انسان برای خودش باشد که چه می خواهند و بتواند آن چیزی را که می خواهد به روشنی بیان بکند و به عبارت دیگر، صورت مسئله را درست بنویسد، خیلی آسان می تواند با دیگران راه بیاید. این را من همیشه درتجربۀ خودم دیده ام.” ص ۵۴
اعتماد به نفس و لیاقت کافی در مدیریت، و میزان بالای قدرت اجرائی را می توان از سخنان بالا تخمین زد. نا گفته نماند که سیستم ایران استبدادی تمامِ مسائل کشوررا تحت الشعاع افکار دلخواهِ شاه قرارمی دهد، عالیخانی، به طور قطع دارای لیاقت و کاردانی و مورد اعتماد شخص شاه باید بوده باشد که با دست باز بتواند با قدرت کامل وزارتخانۀ قدرتمندی را که پولسازترین نهاد دولتی وملی ست، با چنان نظم و انضباط و مدیریت سر و سامان بدهد.
اصولا شالودۀ بحثِ این کتاب، ضمن شرح حال عالیخانی، توصیف فعالیت های خود وهم اندیشانِ هم طبقه اوست که نه تنها ازمنظر تحولات اقتصاد ایران و برای پیشرفت کشورحائز اهمیت می باشد، بلکه دریچه ای ست با نگاه تازه دربازآفرینی سیاست های کلی آن دوران، در تبیینِ تلاش مدیران و مسئولان رژیم گذشته ، اگر چه امروزه در گرد وغبارتعصبات ویرانگر نادیده گرفته می شود، اما وجدانِ جامعه زمانی که به داوری نشست، با ادای سهم هریک از آنها، نیک و بد اعمالشان را به تاریخ واگذار می کند.
عالیخانی، روایت نوسازی ایران را با زبانی ساده به خواننده نقل می کند. اقتصاد دانی ست که استحکام و قدرت بیان زبانش روان است. خواننده، در همه صحنه های روایت، با جاذبه ای تازه روبه روست :
«به عنوان نمونه، وقتی که ما صحبت می کردیم که برای صنایع کارگر احتیاج داریم. می دیدیم که کارگرهای ما هیچ نوع کارآموزی درست نداشته اند و راندمان کارگرهای ما دررشته های صنعتی فوق العاده پائین است … … در اواخر دهۀ ۷۰، یعنی خیلی پس از آن دورانی که من به آن اشاره می کنم، ما در ایران ۹۰ هزار کارآموز فنی داشتیم درترکیه ۹۰۰ هزار داشتند. یعنی ده برابر و درکشورهای پیشرفته که اصلا قابل مقایسه نبود» . ص ۶۶
این که ما درایران فاقد صنعت بودیم. نباید تردید داشت. واقعیت این است که میراث شوم قاجاریان، جر فلاکت و ویرانی چیز دیگری نبود. جاده نبود. آمد و رفت بین شهرها سخت خطرناک بود. مسافرت از تبریز به مشهد باعبور از کشور روسیه صورت می گرفت. آن هم از طریق پیاده یا کالسکه ازتبریز به بندر انزلی و ازآنجا با کشتی به باکو – عشق آباد و سرخس تا می رسیدند به مشهد. تعلیم و تربیت بچه ها درفضای مکتب خانه های نمور وتاریک و درس ها نیزدرتعلیم قرآن وشرعیات خلاصه می شد. مشروطیت نیز دیری نپائید ، چون طفلی نوپا فلج شد. دراواسط مجلس دوم، با شروع جنگ اول جهانی، ایران میدان تاخت و تاز لشگریان روس و انگلیس و عثمانی و آلمان شد. قحطی و نا امنی، فقر و بیماری سراسر کشور را فرا گرفت. یحیا دولت آبادی در بخشی از کتاب «خاطرات یحیا»، سیه روزی و فلاکت روزافزون مردم کشوررا در آن سال های نکبت بار، روایت کرده است .
پیدایش رضاخان در صحنۀ سیاسی ایران با آن همه روایت ها که ” انگلیسی ها آوردندش” سیمای گورستانی ایران را تغییر داد. امنیت مردم تا حدودی تآمین شد و انگشت شمار صنایع بزرگ در گوشه و کنار کشور ایجاد گردید. چند کارخانه قند و یک کارخانه سیمان ری و چند نساجی راه افتاد کارخانه ذوب آهن که آثار ساختمان ناتمامش بعلت حملۀ متفقین به ایران، تاسال ها پیش درکرج به چشم می خورد و صنایع دستی وخرده پا مانند جوراب بافی وحوله بافی و شعربافی و سماورسازی و … که بعد از هجوم اجناس خارجی به کشور، به حیات بخور و نمیر خود ادامه می دادند. طرح نوسازی ایران که درزمان رضاشاه شروع شده بود در سلطنت محمدرضاشاه نیز دنبال شد و رسید به جائی که دراثر تربیت مدیران تحصیل کردۀ داخلی، سیر تحول صنعت با تجربه های تازه ای شکل گرفت.
نمونه ای از این تحول را عالیخانی به درستی توضیح می دهد:
« در واقع کارخانه خریدنی نیست، بلکه شما می باید طرح خودتان را بریزید و با وجه به ظرفیتی که برای تولید کالا روشن بکنید به چه ماشین ها و به چه نوع تجهیزاتی احتیاج دارید … طراحی بکنید … تمام اینها هنر صنعتی است و گرنه ماشین آلات سرهم کردن به آن اندازه سخت نیست. آن را به صورت کلی به نام دانش فنی می شناسند … یکبار متوجه شدم درکارخانه ای که خریداری شده و هزینه اش راهم سازمان برنامه، یعنی بهترین دستگاه کشور داده، جزء چیزهائی که وارد کرده بودند درهای بزرگ فلزی آهنی بود که درِ کارگاه را می بست. یعنی از پیش پا افتاده ترین چیزهائی که نه فقط درشهرهای بزرگ ایران درخیلی از روستا ها می توانستند بسازند». ص ۶۷ – ۶۸
همو، از تجربیات خود می گوید :
“تولید کنندگان سیمان جنس خودشان را نمی توانستند بفروشند. … با راه آهن هم صحبت کردیم. درآن موقع وزیر راه معینیان بود، مردی فوق العاده مثبت. او هم گرفتاری داشت به خاطر اینکه دربرابر هریک تن کالائی که از جنوب وارد کشور می شد یک سوم یا یک چهارم تن کالا از شمال به جنوب می رفت یرای صادرات. بنا براین واگن ها خالی برمی گشتند. با او صحبت کردم که برای اوهم صرف می کند که قیمت حمل کالارا ازشمال به جنوب بشکند. درنتیجه ما با بهای خیلی پائینی می توانستیم سیمان را به بندرهای خودمان در خلیج فارس … برسانیم.شروع کردیم به صادرات سیمان به منطقه خلیج فارس و سیمانی که از جاهای دیگر دنیا می آمد را کاملا شکست دادیم» . ص ۷۰
سامان دادن به این کارهای مثبت درمرحله اول نیاز به عشق و علاقه به پیشرفت و ترقی کشورورفاه جامعه دارد که متآسفانه اکثر رجال دوران پهلوی، فاقد آن روحیۀ بالا برای عرضۀ قدرت ذاتی خود بودند. سرنوشت فرجامین تیمورتاش و داور دو وزیر مقتدر و کاردان رضاشاه، در دل و جان هریک از مسئولان بلند پایۀ کشور لانه کرده بود و درتمام دوران پهلوی دوم ذهن ها را سوهان می زد. گلایه های اسدالله علم از محمدرضاشاه در سال های پایانی عمرش با آن همه خدمات وهمدلی باشاه، در تآیید چنین تردیدها قابل تآمل است. این که عالیخانی با سیاست ویژه ای توانسته درآن ده سال وزارت، لیاقت و کفایت خود را با پیشرفت ها و تحولات صنعتی و اقتصادی کشور هماهنگ کند، قابل احترام است. گو این که نشانه هائی درهمین کتاب به دست می دهد که علت کناره گیری اش از مسئولیت ها، دلخوری شاه از او بوده، آن هم به دلیل این که توصیه های شاه را زیاد جدی نگرفته است.
عالیخانی، خاطره ای از دو مبتکر ایرانی روایتی دارد که اززبان یک مسئول بلند پایه، شنید نی است :
« یک روزمن دیدم که دو جوان آمدند به دفترم و پروانه می خواهند برای ساختن اتوبوس. اسم این ها بود احمد و محمود خیامی. به این ها گفتم شما چه سابقه ای دارید که می خواهید اتوبوس بسازید. گفتند ما درمشهد گاراژ داشتیم و آنجا مکانیکی می کردیم و این کاررا یاد گرفتیم. این اطاق اتوبوس را آسان می شود ساخت. خوب من دیده بودم که اتوبوس معمولی و سنتی را به صورت زیبا می ساختند.. اما این ها می گفتند ما می خواهیم عین اتوبوس هائی که درخارج می سازند درست بکنیم» . ص ۱۰۷
کار دنبال می شود. یعنی: تسهیلات لازم از طرف عالیخانی هموار می شود :
«قبول کردم که این ها بروند کارخانه را راه بیاندازند. پروانه هم دادیم» ص ۱۰۸
همین تسهیلات و پشتیبانی وزیر دولت از این دو مبتکر به تآسیس چند شرکت بزرگ برای راه اندازی اتوبوس سازی و فعالیت های ایران ناسیونال و راه اندازی ده ها کارگاه های مستقل صنعتی جنبی منجر شد. وهمان گونه است تآسیس کارخانه شایستۀ مقام والا و مناسب رادیاتورسازی که باتوجه به اختلاف فاحش آب وهوای ایران درتابستان و زمستان، مقرون به صرفه بود که رادیاتورازانواع گوناگون یعنی کامیون و اتوبوس وسواری درایران ساخته شود :
«درنتیجه این ها رادیاتورهائی ساختند که کارکردش به مراتب بهتر از رادیاتورهای خارجی بود. چون برای شرایط اقلیمی ایران طرح شده بود» . ص ۱۰۹
اطلاعات مفید کتاب درباره ” مونتاژ، آن توهم را که سال ها برسر زبان ها بود و گفته می شد که مونتاژ یک صنعت انگلی و بی خودی ست ازبین می برد.
«مونثاژ عبارت از رویهم سوارکردن قطعات مختلف برای تولید کردن یک کالای معین؛ … مثلا وقتی که ما می خواهیم رادیو درست بکنیم، مقداری سیم و قطعات مختلف از جاهای مختلف می خریم و این هارا سرهم می کنیم و بعد درجعبه ای می گذاریم و به این می گوئیم رادیو. هیچ رادیوسازی همه این چیزهارا خودش نمی سازد … هرکدام این ها اشل تولید اقتصادی خودشان را دارند … آن کسی که ترانزیستور می سازد، رادیوساز نیست و وارونه. … کاری که درصنعت رخ می دهد به این صورت است. هرکارخانه ای یک چیز مشخصی را می سازد، باقی چیزهارا سوار می کند» ص ۱۰۳
همو گله مند ازصاحبان صنایع در کشورهای پیشرفته است ومی گوید که اصلا هیچ خوششان نمی آمد که ما این جنس هارا خودتان تولید بکنیم. از اشکالتراشی خارجی ها اطلاعات جالبی به خواننده می دهد. بنگرید به صفحات ۱۲۰ و۱۲۱.
درباره ارتباط ارگانیسم و گسترش صنایع در منطقه، و تربیت کادر فنی که از پایه های اصلی ایجاد مراکز صنعتی است می گوید:
«درتبریز ما یک کارخانه نسبتا بزرگ ماشین سازی درست کردیم. ولی این کارخانه تنها نبود همراه با یک منطقی بود برای توسعه کلی شمال غرب ایران و درضمن تربیت کادر فنی نه فقط احتیاجات منطقه ای بلکه احتیاجات ملی را در دسته های مشخصی تآمین بکند این بود که ار یک طرف کارخانه قند درخوی ایجاد شد، کارخانه سیمان در صوفیان، و بعد ما برای تربیت کادر فنی مدرسه حرفه ای که درست کردیم ظرفیتش ۶۰۰ نفربود. … معمولا دراین گونه برنامه ریزیها شما احتیاج به تربیت کادری حدود ده درصد یا کمتر کسانی که شاغل هستند احتیاج دارید … ما سه برابر ماکزیمم آن تعداد کادر تربیت می کردیم … متوجه بودیم … احتیاجات ما روز افزون می شود » ص۱۲۲
عالیخانی، با تمام حسن نیتی که دراین کتاب نشان می دهد، برخی جاها با پرهیز ازپاسخ صریح خواننده را دچار تردید می کند. آنجا که پرسشگر مسئلۀ پیشرفت کشاورزی را در مقایسه با وضع کشاورزی با قبل از انقلاب را مطرح می کند، همو ضمن پاسخ های سنجیده وآمارنسبتا درست، وقتی می رسد به جابجائی وزرای کشاورزی – رفتن سپهبد ریاحی و آمدن عبدالعظیم ولیان – می گوید :
« پس از رفتن سپهبد ریاحی متآسفانه وزارت کشاورزی را تجزیه کردند که به عقیده من از نقطه صرف اقتصادی کار خطائی بود. بیشتر دلیل سیاسی داشت که وارد بحثش نمی خواهم اینجا بشوم» . ص ۱۳۲.
پاسخ عالیخانی و آوردن اینجا، چنین استنباط می شود که “اینجا” نمی خواهد بگوید. امید این که حتما درجای دیگری دلیل سیاسی را روشن کنند. چه کسی صالح تر و امانتدار ازایشان خواهد بود که با یادآوری لغزش های آن دوران، گوشه هائی مستند تاریخ صحیح وسالم کشوررا روایت کند وبا این کارنیک از آشفتگی های تاریخ نگاری را بکاهد.
این گونه امساک ها دربارۀ معرفی برخی ازمقامات، که دستبرد به بیت المال راحق عرفی خود می پندارند، در دیگر موارد نیز تکرار شده. مثلا در صفحات ۲۵۲ و ۲۵۳، صحبت از یکی از بستگان پادشاه است که گویا کارخانه قندی را دولت “که درکادر اصلاحات ارضی” به بخش خصوصی فروخته است، می خواهند، از طریق اعمالِ نفوذ یا پارتی بازی از دستش دربیاورد، که عالیخانی با این کار مخالفت می کند. ومی گوید:
«کسی که آمده کارخانه را خریده کارخانه مال اوست». درادامه همین بحث آمده :
« بازهمان شخص، که به عنوان عضو خاندان سلطنتی از پرداخت حقوق گمرکی و سودبازگانی معاف بود، به عنوان این که برای ساختمانی که درکاخ خودش می کند احتیاج دارد فیبروارد کشوربکند. فیبر وارد کرده بود، ولی به جای هزار مترمربع، هزار متر مکعب وارد کرده بود ».
اینجا هم عالیخانی از معرفی شخص “بستگان پادشاه” پرهیز می کند.
این همان ایراد اساسی به حکومت اسلامی ست از سوی مخالفین پرده پوشی حکومت اسلامی در پروندۀ آمران و قاتلان قتل های زنجیره ای و لوث کردن پروندۀ زهرا کاظمی و ده ها پروندۀ جنایت دیگر و مخفی کردن نام غارتگران ثروت عمومی، که بدون تردید از سهامداران حکومت بودند و هستند، لکۀ ننگینی شد وبر پیشانی اسلامی اندیشان و حکومت فقیهان غارتگر نشست.
امروزه بخش عمده ای از مردم ایران، وقتی صحبت حیف و میل های کلان و یا از پورسانتاژهای چندین میلیون دلاری و زد وبندهای آقازاده ها درمعاملات نفت را می شنوند، از این که مجرمین اصلی و چپاولگران ان بیت المال، معرفی وتسلیم عدالت نمی شوند خشمگین هستند ودرنهایت به تنفرو انزجار خود بسنده می کنند. آما آنچه در اذهان مردم ته نشین می شود، بالاگرفتن موج این سنت فکری دیرینه است که فعالیتِ همۀ مسئولان درهرنوع حکومت دراین سرزمین، به نفع خود و جیب شرکا بوده و خواهند بود.
نظر عالیخانی درباره سنجش کیفیِ صنعت و کشاورزی در دورژِیم قابل توجه است. در حکومت اسلامی، کشاورزی وضع بهتری نسبت به گذشته پیدا کرده است برخلاف صنعت که دچاررکود شده وخیلی از کارخانه های بزرگ صنعتی به حداقل تولید رسیده یا به کل تعطیل شده است. وقتی گروهِ اسلامی مؤتلفه، بازار ایران را قبضه کرد از آنجایی آن مردان پولساز میانۀ خوبی با صنعت نداشتند و برحسب فکر و سازمان طبقاتی شان، بیشتر ازطریق تجارت و دلالی به رفاه و ثروت رسیدن را درمعاملات تجربه کرده بودند و کار پرسود دلالی را به تولید ترجیح دادند، با چنین شیوۀ ویرانگر، عایدات کلان نفت را برای واردات جنس از کشورهای خارجی، مخصوصا “چین” به جیب خارجی ها ریختند. هنوزمتوجه فاجعه ای که ازنابودی تولیدات صنعتی، به مردم خواب رفته تحمیل کرده اند نیستند و نمی دانند که با این شیوۀ دلالی چه جنایت بزرگی در راه نابودی اقتصاد کشور مرتکب می شوند و برای نسلهای آیندۀ ایران، چه روزگار فلاکتباری را به میراث می گذارند!
درهمین گذشتۀ نزدیک نمونۀ ورود بی رویۀ کفش از چین، باعث تعطیلی چندین کارخانۀ بزرگ شد. آیا همان رفتاری که تُرک ها درمقابل واردکنندگان وحکومت کردند نمی شد درایران پیاده کنند؟ کارخانه داران و کفش دوزان وکارگران صنعت کفش درترکیه، بعد ازتذکر چندباره به دولت، برای جلوگیری ازورود کفش، وقتی دیدند کسی به شکایت آنهاتوجه نمی کند، با آتش زدن کفشهای وارد شده ازچین درگمرک، مسئله را پایان دادند.
برگ هائی ازاین کتاب شامل اطلاعات مفید ازبهره برداری و مدیریت درست وسالم ازمنابع طبیعی کشور، درراهِ تولیدات صنعتی وفرآورده های آن است. جالب اینکه ارتباط تنگاتنگ کشاورزی با صنعت را با زبانی ساده به خواننده توصیح می دهد :
«ما اولین کارخانه پتروشیمی که درآبادان درست کردیم ازمواد اولیه پالایشگاه آبادان استفاده می کرد. به عبارت دیگرفرآورده های نفتی تبدیل شد به اجناس تولیذی مواد اولیه برای ساختن پودر رختشوئی، پلاستیک وهمچنین سودسوزآور . آن وقت خود سود سوزآور یکی ارمواد اولیه کارخانه کاغذ سازی ما بود درهفت تپه. وازاین گذشته مصرف بسیار بزرگی در صنایع نساجی و روغن نباتی و غیره ما داشت. … همین سود سوزآوری را که ما تولید می کردیم، قبلا از اروپا دربشگه های سنگینی وارد می کردند، چون اگر نشت کند جنس های دیگرراخراب می کند. به این ترتیب کرایه حمل و نقل و نگهداریش سنگین بود و انبارداریش گران تمام می شد. …… یعنی شما کشاورزی را درهفت تپه توسعه می دهید و نیشکر درست می کنید وبعد شکرها را که بیرون آوردید تفاله نی روی دستتان می ماند. بعد آن تفاله نی را برمی دارید خمیر می کنید مخلوط می کنید با مقداری خمیرکاغذ و این می شود مواد اولیه شما. بعد سود سوزآوررا ازآبادان می آورید. آن وقت یک مقداری هم خاک چینی از زنوز آذربایجان، که تا آن روز نمی دانستید این معدن زنوز چه معدن نازنینی است، به آن اضافه می کنید و این می شود کاغذ. صنعت یعنی همین.” ص۱۳۷ – ۱۳۸ .
ترویج صنایع کوچک و دستی نیز از مسائلی ست که دربرنامه های صنعتی کردن کشور، از نطرها دورنبوده و با پیگیری در چهارگوشه کشور ، صنعتگران کوچک دستی که اکثرا بینام و نشان بودند مورد حمایت قرار می گیرند.
عالیخانی دراین باره نیربا توضیحات کافی و مفید که دربخش پایانی بخش دوم کتاب آورده، نظر خواننده را در احیای منابع طبیعی گمنامان پراکنده در سطح کشور، جلب می کند.
درمقوله صنایع کوچک به مسئلۀ جالبی اشاره دارد که دورازچشم دولت ومسئولان بدون سر وصدا کمک بزرگی به صنایع حمل و نقل و دیگر تولید کنندگان گوناگون انجام می دادند :
«با بررسی این که چه درکشورداریم و چه می بایست داشته باشیم شروع کردیم و به نتایجی رسیدیم که برای خودمان تعجب آوربود. مثلا وقتی که خواستیم ببینیم درتهران چه صنایع کوچکی داریم، گروهی را فرستادیم که فقط درمنطقه دروازه قزوین، که می دانستیم درآنجا ازاین نوع کارگاه ها زیاد است، درآنجا بالای ۴۰۰ کارگاه صنعتی پیدا کردند. » ص ۱۴۲

بخش سوم روابط اقتصادی خارجی
عالیخانی از خدمات اصل ۴ یاد می کند. وجدان سالم صرفنطر ازتعصبات ملی وقومی ودینی می باید که در تمیزهریک از این برنامه ها، ارج وقرب خدمات انسانی را ذکرکند. نمی توان فواید بهداشتی اقدامات اصل ۴ را نا دیده گرفت ویاانکار کرد. به کمک همین اصل ۴ بود که مالاریا درایران ریشه کن شد. در تهیه آب سالم و حتا ساختن مستراح وحمام دردهات دور دست کشور کمک می کردند.
شخصا خاطره نفرت انگیزی دارم از نبودن مستراح در یک روستای خوش آب و هوائی درآذربایجان، در سال های ۱۳۴۵ یا ۴۶ بود که در راهسازی جاده “ورزقان علمدار” کارمی کردم. درسرراه آبادی خوبی بود دربلندترین نقطه که از آن طرف سرازیر می شد به سمت علمدار و جلفا. اسم روستا درست یادم نیست، ولی انگار، “مزرعه”بود رودخانه ای هم از کنار آبادی می گذشت که آب گوارائی داشت . وضع زندگی روستاییان هم بد و فقیرانه نبود. کشاورزی خوبی داشتند. صورت ها سرخ و سفید با اندام های متناسب. ولی دراین آبادی مستراح نبود. اهالی روستا در بیابان و پشت درخت ها هرجا که خلوت بود، شکم ها را خالی می کردند و با سنگ های آلوده خودشان را تمیز می کردند بوی گند وآزاردهنده همیشه ازمسافت دور به مشام می رسید. راه ماشین رو تا آن زمان به آن روستاها از “داش کَسَن ” به آن طرف وجود نداشت. تنها وسیلۀ رفت وآمد چهارپایان بودند. اما دردرو دیوارکوچه های روستا آثار رنگ باختۀ شعارهای “گرد ددت و ضد مالاریا ” به چشم می خورد. پرس وجوکردم که چرا خانه ها مستراح ندارند. گفتند زمانی مآموران اصل ۴ مبارزه با مالاریا آمدند و چند تا مستراح عمومی ساختند ولی کسی استفاده نکرد. با ملا جواد نامی که ملای چند روستا بود و دفتردار رسمی آن منطقه، صحبت کردم بعد ازمبالغی حرف و حدیث گفت تو درخانه ای که هستی برای خودت یک مستراج بساز واین مردم را رها کن. ازفحوای کلامش دستگیرم شد که ملا ازاینکه روستا در آیندۀ نزدیک توسط جاده به اهر ومشگین شهرو شمال ایران و ازسوی دیگر به جلفا و مرند و تبریز وصل می شود ناراحت است. اوبرای حفظ سلطۀ خود، بیشتر ازاین محیط آلوده، حق وحقوقی برای روستائیان قائل نیست.
به اظهار عالیخانی، اصل چهار، درصنایع کوچک هم به صنعتگران محلی کمک های لازم انجام داد. این نکته را باید تذکر داد که: کمک به یک کشور عقب مانده فرق می کند تا تسلط و تشکیل نوعی حکومت جنبی و آمرانه. عالیخانی این نکته را به درستی دریافته ازدخالت آنها درکلیۀ امورکشورمی گوید پس از ۲۸ مرداد که مقام های امریکائی یک غرور بی اندازه پیدا کردند و دچار این توهم شدند که آنها هستند که باید بگویند چه برای ایران خوب است و چه برایش بد. تاجایی که :
«همان سال های اولی که به ایران برگشته بودم یک دفعه عکسی دیدم که واقعا زننده بود، و به من خیلی بر خورد، ولی مثل این که مقامات مسئول توجهی به آن نمی کردند. ان هم یک عکسی بود که یک عده سرباز ایرانی ایستاده بودند و شاه هم از آن ها بازدید می کرد. معلوم بود لباس ها را آمریکائی ها به عنوان کمک نظامی می داده اند و روی کمربندها علامت (US Army) به چشم می حورد … بهرحال یک مقداری حالت تبختر شاید درآمریکائی ها ایجاد شده بود، ولی این امر به موازات چیزهای دیگر و کارهای مثبتی بود که آنها می کردند.” ص ۱۴۹
قبلا اشاره کردم که عالیخانی در صفحه ۱۹ ، ازقول “مجیدیان که آن موقع قائممقام بانک ملی بود” می گوید:
« من ترجیح می دهم که این چند میلیون دلار را این ها به ما ندهند و ما یک مقدار دندان روی جگر بگذاریم و این قدر خفت گدائی از خارجی ها را نکشیم»
و امروزه، وقتی هرایرانی شرافتمند که پست سرش را نگاه می کند، از شنیدن این سخنان و افکار منطقی و غرور آفرین که درآن تنگناها وگرفتاری ها درسرداشتند وازخفت و خواری ها رنج می بردند، با حس احترام ازآنها یاد می کند، همچنانکه با دلی پرازنفرت، وقتی نشان (US Army ) در تن سرباز ایرانی می ببیند، به هادیان و بانیان این عمل شرم آور وننگین لعنت می فرستد. از این اعمال مداخله گرانه بود که نفرت از امریکا درابعاد گسترده درکشور اوج گرفت .
عالیخانی، دراین بخش نگاه همه جانبه ای دارد، به روابط ایران باکشورهای عربی وضمن اشاره به تحریکات عبدالناصر و دیگران، تحلیل واقع بینانه ای دارد از نزدیکی فرهنگ ها.
«طی سده ها نه ما ونه عربها هیچکدام سعی نکردیم فراتر ازبُغضهای بیربط وغیرمنطقی خودمان، به صورت گسترده تری به فرهنگ و تمدن خودمان نگاه بکنیم و ببینیم تا چه اندازه به هم آمیخته ایم.» ص ۱۶۶
ازروابط ایران و اسرائیل و توسعه صادرات و روابط با کشورهای خارجی و قرارداد فروش گاز به شوروی با اطلاعات تازه دراختیار خواننده قرار می گیرد.

بخش چهارم کتاب “فضاهای تصمیم گیری” ست
برکناری علم از نخست وزیری و آمدن حسنعلی منصور بالا بردن نرخ بنزین و به دنبال آن شروع نا آرامی ها درتهران و اعتصاب رانندگان تاکسی و تصویب”لایحه مربوط به حقوق دیپلوماتیک برای نظامیان امریکائی”
که درتاریخ از آن به نام “کاپیتولاسیون” نام برده شده و به روایتی همان لایحه باعث ترور منصور گردید، معرفی و انتخاب امیرعباس هویدا به نخست وزیری و تصویب لوایح انقلاب سفید شاه ومردم و مهمتر، ورود زنان به مجلس شورایملی آن هم برای نخستین بار درتاریخ مشروطیت ایران، جریان تآسیس کارخانه سیمان آبیک، درمحدوده ۱۲۰ کیلومتری تهران که حلاف قانون بوده و با دخالت شاه، باید اجرا می شد که شد. و لفت و لیس ها و سوء استفاده های مالی دکتر ایادی پزشک مخصوص شاه و دخالت های ناروای دیگر سوداگران مثل امیرهوشنگ دولو که تقاضاهای خلاف قانون اورا در صفحات ۲۵۴ – ۲۴۵ شرح می دهد.که درنهایت به رنجش و دلخوری شاه از عالیخانی منجر می شود، از روایت های این بخش از کتاب است.
کتاب با ارزش عالیخانی، سندی ست جالب وزنده بخشی از تاریخ معاصر کشور، درحال توسعه اقصادی و آبادانی بی نظبر درسراسر تاریخ که در بیست و هفت سالگی رژِیم جمهوری اسلامی به بازار آمده است.
این اثرقابل بحث، با وجود کمبودهای تحلیلی و نظری، از زنده ترین اسنادی ست که ایران، با پیشرفت های سریع ولو آمرانه، وارد مرحله ای از رشد اقتصادی و صنعتی شده و درنیمه راه با طوفان تغییررژِیم، از نفس می افتد. اما مهم، ساماندهی کارهای مثبت است که امروزه درسراسر کشور اثرات نیک آن پیداست.
سکوت در بارۀ دستاوردها و تنها، برجسته کردن فساد آن دوران ره به جائی نمی برد. وجدان های آگاه و در کنار آن، داوری تاریخ خط ومرزهای مسئولین راتعیین می کند. با جا به جائیِ ارزش های آرمانی، هرگز نمی توان حقیقت های تاریخی را پنهان و یا تحریف کرد. یادمان باشد که وجود فساد دراکثر جامعه ها، هرگز مانع رشد پیشرفت ها نبوده و نیست. امروزه در مدرن ترین کشورهای جهان، فسادهای کلانِ مالی صورت رواج دارد که هر ازگاهی، صدر نشین اخبار جهانی ست. توضیخات عالیخانی دربارۀ فساده و لغزش های مسئولان ردۀ بالائی کشور، که با زبانی نرم ودیپلوماسی به کار گرفته شده، مؤلفه های تازه ای را درپیوند با طغیان های احساسی مردم خشمگین، یادآورمی شود. درچنین چشم اندازاست که با دیدِ باز” زمان” با تمیزمداخلات بیگانه ها درتبیین برخی حقایق پشت پرده، ارزش نهائی اثرعالیخانی را باید سنجید ونقدش کرد: کارمهم و برجسته ای از دوران تضادها، در کارزاری سخت ، بین سنت و تجدد به داوری نشست .

بازنگری درتاریخ
دهم بهمن ۱۳۹۸ لندن

حکومت مستبد و جامعۀ خشونتگرا/رضا اغنمی

نام کتاب: حکومت مستبد ، جامعه خشونت گرا
نام نویسنده: کتایون آذرلی
نام ناشر” فروغ. کلن
تاریخ نشر: تابستان ۲۰۱۷

این کتاب، همانگونه که درعنوانش آمده درتبیین حکومت مستبد وجامعۀ خشونتگراست. خواننده در سیر مطالعۀ اثر و آشنا بودن حوادث فلاکتبار درمی یابد که کتاب، روایتی از تاریخ معاصرخودی ست که با شووع سلطنت فقهای فاسد و ریاکاردرحکمرانی کشور، نکبت وسیه روزی کم نظیرملی را فراهم آوردند!
کتاب شامل ۱۹۱ صفحه درچهار فصل:
اول : تحلیل خشونت ازدریچۀ روان شناسی
دوم : انواع صورت های خشونت
سوم : موقعیت اضطراب
چهارم : فاشیسم
بخش هایی ار فصول این کتاب مستند و خواندنی را مورد بررسی قرارداده ام.
نویسنده نخست، با شکافتن انگیزه های خشونت، که رفتارهای آدمی را دراشکال عصبی فیزیکی یا زورگویی به دیگران تحمیل می کند، را با پیامدها وآسیب های اجتماعی آن درجلوه های گوناگون با یادی ازخشونت گذشه های دور ودرازتاریخی دوران باستان شرح می دهد :
«خشونت یکی از نخستین مفاهیم و کنش های اجتماعی است که بشر با آن روبرو بوده است. اولین نمونه های اسطوره ای و داستانی تاریخ بشر مثل “گیل گمیش” ونخستین فرامین و احکام دینی، با موضوع ومفهوم “خشونت” درگیربوده اند. داستان هابیل و قابیل معرف نگرش دینی انسان به مسآلۀ خشونت است. بنا براین می توان گفت ازبدو پیدایش جامعۀ انسانی، خشونت با بشر همراه بوده است» سپس این پرسش را پیش می کشد :
«آیا این خشونت امری فطری است یا اجتماعی؟»
درتفکیک آن براین باور است که:
«خشونت برخلاف پرخاشگری امر طبیعی نیست، بل که واکنشی اجتماعی است»
ازحیواتات مثال آورده می گوید که پرخاشگر هستند و به طورغریزی طبیعت برآن حد ومرزی قائل شده، کشتن و خوردن برای بقا ودوام زندگی شان می باشد.
از انواع خشونت و خشونتی که انسان برعلیه خودش به کار می برد گفته. خودکشی فرد و کسی که خودش را می کشد. [ازبارگران هستی می رهد] یکی از آن هاست.
ازنوع دیگرخودکشی ازقول شوپنهاور مثال آورده می گوید: ارعشق مفرط به زندگی ونه طرد آن می آید. ازقتل کس یا کسان به دست دیگری ودیگران می گوید وعلل اصلی پیامدهای خونین ش.
اما آن که بیشترمورد نظرنویسنده را توضیح می دهد:
«ما بیشتر به این نوع سوم از خشونت ها توجه داریم. درحالی که بسیاری ازمذاهب آسیایی مثل بودایسم، هندویسم،جاپونیسم به انواع اول ودوم خشونت پرداخته اند وبه دنبال راه حلی برای آن ها بوده اند . . . »
با اشاره به همزیستی انسان ها وپیشرفت اخلاقی، به درستی، مهارخشونت را یکی ازالزامات مهم جوامع بشری تلقی کرده، نکتۀ جالبی را یادآورمی شود و مفهوم کلمه “مشروعیت” را می شکافد:
«حشونت هیچگاه مشروع نیست هرچند توجیه پذیرباشد. ولی بد نیست اینجا اشاره ای به ریشۀ کلمۀ “مشروع” بکنیم مشروعیت درزبان عربی و فارسی دارای بار دینی است (کلمات برابرفارسی به انگلیسی وفرانسه مشروعیت را آورده)… نگرش غیردینی و سکولار”مشروعیت” بیشتر باروند عقلائی کردن قانون درگیراست و نه الزاما با بُعد دینی آن».
بایادی از زیست حیوانات می گوید و توحش انسان ها!:
«حیوانات نه قربانی می کنند ونه قتل های زنجیره ای انجام می دهند. توحش حیوانات از نوع طبیعی است توحش انسان عقلانی و فکرشده است. آشویتس وکولاک نتیجۀ عقلانیت انسان است نتیجه جنون عقل است که متافیزیک را تبدیل به سلاحی خون آشام می کند. حیوانات ایمان ندارند و برای ایمان هم قتل عام نمی کنند. حیوانات ناسیونالیسم ندارند وبه نام خاک و پرچم و غیره جیوانات دیگری را راهی اردوگاه های مرگ نمی کنند».
ازجنگ تا نسل کشی ها که متآسفانه امروزه فراوان درگوشه و کنار جهان رخ می دهد سخن رفته.
با نگاهی به آثارعلماء ودانشمندان جهان باداشتن عقاید گوناگون، نظرات آن ها را با خوانندگان در میان می گذارد.

درعنوان “نهاد”
نویسنده ازحضور نهاد که ازتولد انسان با اوست توضیح می دهد که:
« نهاد به عنوان منشاء همه غرایز است . . . تنها عملکردش برطرف کردن فوری هیجان هایی ست که براثرتحریکات درونی یا بیرونی درارگانیسم بروزکرده اند. ناکامی ها وناراحتی هایی که آدمی در راه ازضای تنش ها باآن مواجه می شود عامل تحریک کننده ای برای نمو”نهاد”است»
سپش فرایندهای نهاد را می آورد. از”خود” و “فراخود” می گوید:
«خود به منزله قوه مجریۀ شخصیت است وبرنهاد وفراخود نظارت می کند . . . دراین میان اما” فراخود پا به عرصه می گذارد. براساس این نظریه “فروید”.باشروع سنین سه تاچهارسالگی، کودکان بدون درنظر گرفتن ترس یا پاداش، به ارزشیابی و قضاوت درباره رفتار خویش می پردازند». نویسنده، با توجه به آرای “میشل فوگو” این فصل را با گفتار قدرت ودانش و زمینه های رشد وفرایند های آن پایان می دهد.

فصل دوم
انواع صورت های خشونت
نویسنده، درمقام کارشناس و دکترای روانکاوی، انواع خشونت ها را شرح می دهد:
«خشونت آشکار(گرم) . خشونت نمایشی . خشونت واکنشی . خشونت ناشی از ناکامی . خشونت انتقام جویانه .خشونت جبرانی . خشونت های پنهان .». درهریک ازعناوین یادشده نوع و روش و کاربرد آن را توضیح می دهد. وسپس باعنوان قضاوت “روح” مجرمان، موصوع را مطرح می کند که قابل تآمل است:
« . . . دیگر پرسش صرفا این نیست که عملی انجام گرفته است یانه و آیا این عمل بزهکارانه و قابل تنبیه است یانه؟ بل که این است که این عمل خشونت باریا قتل چیست؟ وبه چه سطح یا حوزه ای از واقعیت تعلق دارد؟خیال است، واکنشی روانی است، مقطعی [اپیزودی] هذیان آوراست یا انحراف؟»
موضوع جنون مجرمان را یادآور می شود که دراصلاحات قوانین اروپا درسال ۱۸۳۲ :
«امکان داد که احکام بسته به درجات مفروض بیماری با شکل های نیمه جنون تغییر کند».
نویسنده در گذر پژؤهش ها به داوری های دستگاه قضایی وطن می رسد و می نویسد :
«قاضی روزگارما – چه درمقام رئیس دادگاه و چه در مقام عضو هیئت منصفه – کاری بیش از “قضاوت” می کند . . . مجموعه ای ازمراجع کمکی درطول دادرسی کیفری واجرای حکم درهم می لولند. حول قضاوت اصلی، خرده نظام های عدالت و قضاوت موازی تکثیر یافته اند».
ازجنون آشکاروپنهان دیکتاتورها ومستبدان که درجهان درحکومت وفرمانروایی هستند می نویسد :
«بی گمان دچار نوعی جنون بوده اند. اینان هیچ کدامشان درتعریف جنون جای ندارند»
[راستش من خواننده کتاب ازاین روایت مبهم اندکی سرگیجه گرفتم، نفهمیدم! بوده اند یانبوده اند؟!]. بگذریم
خانم آذرلی براین باوراست که :«انسان هایی با ویژگی های به شدت معضل داربوده اند» دیکتاتورها ومستبدان آدمکش جنایتکارمثل : «”خلخالی” و “لاجوردی” درجمهوری اسلامی ایران بعنوان اهرم های اتوریته دچارجنون نبودند اما انسان های معضل دار به شدت روحی بودند. “خمینی” یک مجنون تمام عیار نبود که ازقدرت اندیشمندی فاقد باشد، بل که برعکس بسیار زیرک و درمواردی به شدت هوشیار بود اما انسان معضل دار روحی بود».
نویسنده، بانقل بخشی ازبیوگرافی لاجوردی وخلخالی سابقۀ مخالفت با رژِیم سلطنتی ومسئولیت های حکومتی درجمهوری اسلامی، کشتار وحشیانه و ویرانگری های آن دو را شرح می دهد :
«لاجوردی ازاعضای شورای مرکزی مؤتلفه اسلامی بود که زندانیان سیاسی دهه ۶۰ خورشیدی و دگراندیشان اورا ازعاملان اصلی سرکوب ها و اعدام های آن دوران می دانند.»
دربارۀ خلخالی می نویسد: «۲۳ بهمن ۱۳۵۷ با حکم “خمینی” بعنوان حاکم شرع دادگاه های انقلاب منصوب شد. دراین دوره صدها نفر به حکم خلخالی اعدام شدند که بسیاری ازآنان وابستگان به حکومت پهلوی بودند».
ازکشتاروحشیانه ۹۴نفردرکردستان، ویرانی مقبره رضاشاه پهلوی، بردن ماشین آلات بُلدزر ولُدر برای تخریب “تخت جمشید” که به همت اهالی و بیشتر ایستادگی جانانۀ روستائیان محلی، کشتارهای بدون محاکمۀ زندانیان دران سال های بیم وهراس که مستقیما زیرنظر خمینی بود می گوید .
بخوانید تولد “داعش” و پا گرفتن این نهاد توحش و ویرانی درمنطقه!

سیاست تواب سازی
آخرین عنوان این فصل است
به روایت ازخانم منیره برادران که می نویسد: «درزندان، حاکمان اسلام گرا، که”ارشاد گناهکاران”
را وظیفۀ دینی خود می دانند بادست بازتری عمل می کنند . . . ازرنیس زندان وحکام شرع گرفته تا بازجوها ونگهبانان، برای وادارساختن زندانی به توبه وکاربست آن ضدانسانی ترین شیوه ها را حق مسلم خود می دانند»
خیلی ازتواب ها دراثرتبلیغات جانیان به آن حد از پستی سقوط کرده بودند که دراثبات خلوص شان، حتا وادارشدند که همکار وهمزبان بازجوها شلاق به دست گیرند و درمراسم اعدام نزدیکان و رفقای خود با آدمکشان همکاری کنند. سقوط انسانی تواب هارا گرفتار”شرمزدگی مسموم” می نامد:
«ازدست دادن حس”من هستم” ورشکستگی روحی و شرمزدگی مسموم درخدمت این ورشکستگی روحی است».
ازمصاحبه ها و”اعتراف های دیکته شده” وزندانیانی که دوران محکومیت شان تمام شده می گوید:
«همه روزه درزندان، برنامه های تلویزیون مداربسته، سخنرانی ها و برنامه های دعا و نوحه خوانی همه و همه وسیله ای بودند برای این که به زندانی القاء کنند که او انسانی پست و گناهکار وحکومت اسلامی مظهر قدرت وعطوفت است جنگ وشهادت همیشه بارسنگینی دراین تبلیغات داشت».
اشاره ای دارد به دورۀ زندانبانی لاجوردی جانی وخشونت های پنهان وآشکارکه به شستشوی مغزی زندانی می انجامید.
با توجه به تحقیقات “یرواند آبراهامیان” بیشتر بازجویان ازمیان طُلاب وروحانیون جوان که درحوزه ها تعلیم اسلامی دیده بودن ویاهنوز می دیدند انتخاب می شدند.
تلاش حکومت اسلامی درهویت زدایی که دربرنامه شکنجۀ زندانی بوده است:
«پس ازرساندن مجرم به این مرحله . . . یعنی احاطه بربدن مجرم، اکنون دستیابی به روح و روان اوبه وسیلۀ خشونت سرد میسرترخواهدبود».

فصل سوم موقعیت اضطراب .
با اشاره به مقدمۀ اثر “استانلی میلگرام” بحث “اتوریته” را مطرح می کند. براین عقیده است :
«شخصی که بنا براعتقاد درونی ازدزدی و قتل منزجراست اگراتوریته ای به او فرمان دهداین اعمال را با راحتی نسبی انجام خواهد داد . . . به فرمان مذهب و به حمایت به جرم بد حجابی وترویج آن». سخن گفته. همچنین ازقتل های ناموسی واسیدپاشی توصورت دختران وزنان دراصفهان وپیامدهایش! انکار وسکوت جنایتکاران با اشاره به جنایت های جهانی، ازکشتارهای ضدانسانی جمهوری اسلامی:
«یکی ازحقایق انکارشده توسط حکومت اسلامی به عنوان ذات وهستی ای ضدانسانی ومدنیت گریز، انکارجنایت بزرگی است که رهبراین حکومت”خمینی” درتابستان ۱۳۶۷ مرتکب شد… به دستوراین ولی فقیه دیکتاتورخو هزاران زندانی سیاسی درمرداد وشهریورماه در زندان های این حکومت اعدام شدند. این ولی فقیه، ۵ کشتاردیگر درپرونده دارد. کشتار۵۹ – ۵۷ وکشتارسال های ۶۲– ۶۰ در خارج کشور، قتل های زنجیره ای وکشتارفعالان وهواداران جنبش سبز… قتل عام ها به فتوای خمینی سند ارتکاب به این جنایت است» .
نویسنده، کشتارسال ۶۷ را یک “نسل کشی” تعربف می کند:
«قربانیان بعنوان گروه های اجتماعی مشخص وباهویت معین وبه خاطرنظرات سیاسی وعقیدتی شان اعدام و درگورهای دسته جمعی به خاک سپرده شدند».
ازفرمان خدایگانی خمینی درحمله به کردستان برای کشتار کُردها مورخ۲۷مرداد۱۳۵۸می گوید:
به دولت وارتش وژاندارمری اخطار می کنم اگربا توپ وتانک ها و قوای مسلح تا ۲۴ ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه نشود من همه را مسئول می دانم و درپیام دیگراو به مجلس خبرگان همان روز دررابطه بامردم کردستان این هاهمه خرابکارند بااین اشخاص نمی شود با ملایمت رفتارکرد. یک جمعیت خرابکار یک جمعیت فاسد هستند با این ها باید با شدت رفتارکرد و باشدت رفتار می کنیم».
پژوهشگر، ازدُگم اندیشی مذهبی به نفرت یاد می کند وبا ذکرجنایات عدیدۀ دردیگرنقاط جهان ازقول
“مارک تواین” نویسندۀ آمریکایی که صدسال پیش درباره نقش خشونتبارمذهب گفته :
«انسان تنها حیوان مذهبی است. تنها حیوانی که ازمذهب برحق برخورداراست .درآن واحد ازچندین مذهب برحق. اوتنها حیوانی است که همسایه اش را به اندازه خودش دوست دارد لیکن گلوی او را می بُرد … برای هموارکردن راه برادرش به سوی شادمان و بهشت ازاین کرۀ خاکی یک قبرستان ساخته است».
اضافه می کند که:«سیدعلی خامنه ای درخطبۀ روزجمعه۲۹ برابربا۱۹ خرداد ژوئن اعلام داشت که هرگونه اعتراض علیه«احمدی نژاد» را به خاک وخون خواهدکشید. این ژشتهای غیرانسانی چیزی نیست جز دعوت به شکنجه و بسیج صدها شکنجه گر برای ارتکاب جنایت».
ازورود خمینی به کشور می گویدکه خبرنگاری از”خمینی” درمسیر ورودش به ایران پرسید که چه احساسی دارد واو پاسخ داد : “هیچ” همین بی مایگی بود که اندکی بعد دست جلاد راازآستین بیرون آورد بی مایگی به صورتی آشکار درگروه سوم شکنجه گران مشاهده می شود.
باعنوان «اهرم بعدی، ایجاد فقر و تنگناهای اقتصادی» فصل سوم به پایان می رسد

فصل چهارم باعنوان “فاشیسم” شروع می شود.
پژوهشگر، با نگاهی عمیق به تاریخ، «شکست نهایی (آلمان، ایتالیا، ژاپن) درسال ۱۹۴۵ را یادآور شده ازادامه حرکت های فاشیستی دردیگرکشورهای جهان وچرایی رشد این مرام ویرانگر را می شکافد.
متآـسفانه بعلت پرهیز ازاطاله کلام، اوردن نظرات درست و مستند نویسنده، دراین مقال، نمی گنجد. با امید این که علاقمندان با مطالعۀ اثر، با انگیزه های اساسی و رواج وگسترش خشومت دوران شوم ونکبت بارجمهوری اسلامی آشنا شوند.
با سپاس فراوان ازنویسنده و پژوهشگر پرتلاش بررسی این کتاب مستند بسته می شود.

درهوای حق و عدالت، ازحقوق طبیعی تا حقوق بشر/رضا اغنمی

درهوای حق و عدالت،
ازحقوق طبیعی تا حقوق بشر
محمدعلی موحد
نشرکارنامه، چاپ اول ۱۳۸۱ تهران

گسترش فزاینده خشونت وتداوم نارضایی مردم از طلم وستم”جمهوری اسلامی” دربارۀ ادارۀ امور کشور که سال هاست گریبان دولتمردان راگرفته و ناکارآمدی ملایان را برملا کرده است. این حقیقت را نباید نادیده گرفت که درپس چهاردهه کشتاروچپاول وزندان، بیکفایتی های حکومتگران عریان شده است. تداوم اعتراض های خیابانی جوانان درشهرهای گوناگون درتقابل با خونریزی ها و زندان های جنایتکارانۀ رژِیم فقها نتوانسته “دشمن خیالی” رهبرتراشیده را خاموش کند. همو که ملت راهنوزامت می خواند، هنوزبا فرهنگ و زبان عرب جاهلیت سروکاردارد،غرقه درآن موریانه ها بی آنکه حس زمان را دریابد و حق و حقوق شهروندی را برای معترضان قائل باشد! پنداری رسالتی ازپیامبرگرامی اسلام دارد، که پانزده قرن پیش آورده اند، ماموریت دارد تا بندگی وطاعت را درجهان امروزه به زور چماق برمردم ایزان تحمیل کند!
ای کاش با اندک مهرانسانی یه ندای معترضان وجوانان گوش می دادند وبا دردها ومطالباتشان آشنا می شدند وبا حس مسئولیت “درقبای همان امت” رفع و رجوع می کردند.
اما با تفکرغالب برمسئولان که کشوررا ملک موروثی خود می پندارند ومردم را امت، بی اعتنا به تحولات جهانی، علم و دانش زمانه را کفر می پندارند وحقوق شهروندی را نمی شناسند وهرمعترض را وابسته به دشمن خیالی، پدیدۀ چنان فضای سالم ازمحالات است. . . . بگذریم!

آخرین کتابی که چند سال پیش از محمدعلی موحد منتشر شد «خواب آشفته نفت، دکتر مصدق و نهضت ملی ایران» بود که با استقبال کم نظیر پژوهشگران و کتاب خوانان که اهل درد بودند روبرو و به زودی نایاب شد وحالا صحبت چاپ دوم از گوشه و کنار به گوش می رسد که امید است به زودی چاپ وعرضه شود. این تذکر به این خاطر بود که مطالعه آثارجدی هنوزهم درداخل و خارج دوام دارد وجای خوشوقتی است.
درباره کتاب حاضر گفتنی زیاد است، و مجال بیشتر می خواهد که این اثر ارزشمند از دیدگاه های گوناگون مورد بحث و فحص قرار گیرد. آنچه دراین بررسی کوتاه مورد توجه می باشد، تأمل درنگاه تازه پژوهشگراست، به مقولاتی از قبیل حق و عدالت و حقوق و … که بنا به سابقه تاریخی، با مفهوم ذاتی آن ها بیگانه مانده ایم ولو که حداقل قرنیست که برسرزبان هاافتاده و تحقق آن ها ازمطالبات اساسی و اهداف حیاتی مردم بوده؛ و دراثرشکست ها بحث آن مقولات به خلوت رانده شده است تا دگرباره به ضرورت هائی مورد توجه قرار گیرد.

کتاب «درهوای حق و عدالت … » شامل ده فصل است و سه جستار. هرفصل و جستار دربرگیرنده بحثی درباره موضوعی خاص که مورد نظر پژوهشگر بوده. به طور مثال: در فصل اول و بخشی از فصل دوم صحبت از «حق» است که از دیدگاه های گوناگون دانشمندان جهان و علمای ایرانی واسلامی تبیین و، نطرات آن ها را یکایک توضیح می دهد. درتشریح وامتزاج نظران دانشمندان صاحب رآی ولو به اختصار، محتوای کتاب بُعد جهانی پیدا می کند. ازدایره تنگ جغرافیائی فراتر میرود. درحجم وسیعی گسترش مییابد.

خواننده بااحساس بسیار خوشی درمییابد که گشودن بحث «حق و عدالت» می تواند شامل مردمان کشورهای دیگر نیز باشد. کشورهائی که نه از حق انسانی درآن جا خبری هست و نه ازعدالت وسایر مفاهیم عصر روشنگری. وهمین طور است فصل های دیگر که هریک پنجرۀ تازه ای می گشاید رو به جهان اندیشه و خرد که ضامن آزادی و رهائی انسان از زنجیرطاعت و بندگیست و پناه گرفتن در پرتوقانون. وبی گمان در چنین فضاست که می شود با ذات شخصیت «فرد» آشنا شد وازحرمت «انسان» و «قانون»، از جامعه مدنی و حدود اختیارات دولت و … بحث کرد.

در پیشگفتار آمده است: « … آدمی زاد که دارای عقل و شعور است و خود را موجودی خرد ورز و صاحب اراده و مختار، و به همین جهت محترم و ممتاز، می داند نمی تواند قبول کند که زندگیِ مدنی او نسخه ای از زندگیِ گروهیِ جانوران باشد … می خواهد بگوید من زنبور و مورچه نیستم که کورکورانه از نظاماتی که درطرح ریزی آن ها دخیل نبوده ام تبعیت کنم.» ص ۲۸

از نگاه خواننده، عنوان ساده و تکان دهنده کتاب این فکر راتداعی می کند که پژوهش حاضر از سر نیکخواهی با درکِ درستِ فضای آلوده وبحرانی، به ویژه حضوربیگانگان درمنطقه هشداریست به آن عده که در وسوسه قدرت، غرق نعمت های بادآورده شده و با یکه تازی های قرون وسطائی همه تعهدات را زیر پا گذاشته اند. و دراین سودای فریبندۀ قدرت مباد آن روز که مردم به پیشواز بیگانه بشتابند و برای حل معضلات از دامن خصم آویزان شود.

حس مسئولیت از لای لای یرگ ها پیداست آن هم به زمانی که خطر پشت دیوار وطن لانه کرده و چشم انداز منطقه تیره و تاراست. هراس ونگرانی ازپیامد مداخله ها و بهمریختن مرزهای جغرافیائیِ؛ و این کمترین اثر نکبت بار برآیند رفتار های مسخ گونه مسئولان کنونی کشوراست.
بحث حق وعدالت وغلتیدن درآرای دانشمندان و متفکران جهان درباره حقوق طبیعی انسان و حقوق فرد و الزامی بودن «قانون» و ده ها مسائل مهم حیاتی دیگر از ضروریات جوامع مدنی است و تأکید برچون و چرائی فلسفۀ تشکیل دولت و حفظ حدود وظایف و تعهداتش درقبال حقوق ملت، اهم مباحث کتاب را تشکیل داده است.
نویسنده درادامه بحث عدالت طبیعی و عدالت قراردادی درنوشته فارابی و تعاریف دیگر از ابوعلی سینا ومسکویه و آرای دیگر متفکران در «نگرش دوگانه در دولت» با شرح عقاید افلاطون وارسطو و نقد نظرات آن ها، با نگرشی ژرف، به تحلیل می پردازد.
در«نظریه ابزاری» می نویسد:
«گفتیم که نظریه ابزاری، دولت را به مثابه سازمانی تلقی می کند که برحسبِ توافق مردم به وجود آمده است. دراین نگرش فرد یک موجود حقیقی است و دولت موجودی اعتباری است و ساخته وپرداختۀ افراد که برای کنترل واداره جامعه ایجاد شده است … قدرت دولت از سوی مردم دراختیار دولت گذاشته است … همانگونه که یک شرکت سهامی حق ندارد سرخود و درخارج ازمقررات اساسنامه عمل کند دولت نیز همان محدودیت را دارد … فردی که عضویت شرکت را قبول کرده استقلالِ رأی خود رااز دست نداده است و داوری میان بد و خوب را به شرکت واگذار ننموده است.

حال اگر دولت آمد و از حدودی که برای او تعیین شده بود تجاوز نمود، اگر ازقدرتی که دراختیار او گذاشته بود سوء استفاده کرد، فرد نه تنها وظیفه دارد که به مخالفت برخیزد، دولت نمی تواند پای از گلیم خود فراتر بکشد. آن دولت که حد خود را نمی شناسد به استبداد روی می کند. باید ساقط گردد. شهروند خوب به معنی رعیت و مطیع و منقاد نیست. … صص ۱۱۱ – ۱۱۰

تحلیل های مستند و مدلل این کتاب مرا به این فکر انداخت که آرزو کنم : ای کاش وسایلی فراهم می شد درداخل ایران فرازهائی کوتاه از هر فصل این کتاب چاپ و درحد گسترده ای پخش می شد ودردسترس خرده پایان شهری، کارگران وکشاورزان و طبقات گوناگون درشهرها و دهات قرار می گرفت و هموطنان مطالعه می کردند. وظایف دولت را می شناختند. از مقام و منزلت خود آگاه می شدند به هویت وحق و حقوق خود پی می بردند. ازخواب گران بیدارمی شدند. ازخفت وخواریِ بندگی می رهیدند.
توالیِ شکست های ملی یادمان داده :
آنچه دست ستمگران و متجاوزان را باز گذاشته است، جهل عمومی ست که جامعه را در سنت «بی فکری» به بند کشیده وهمه را علیل کرده. دیدن وحس کردن و نگاه تیزاز نخستین شرایط آگاهی ست. بیمار نمی تواند خوب وروشن ببیند، یا درست ببیند. درشکست وپریشانی، این اندیشه درذهن قوت می گیرد که «جهل عمومی» به مثابه اصلی از فصول فرهنگی ست باهمزادش سنت، هردومایۀ نکبت وفلاکت؛ فی المثل آن که خود را چوپان مردم خواند و به هر گونه ریا و تحمیق درحفظ و نگهداری کوشید و در هر دگرگونی اجتماعی با شگرد خاصی درون مردم شد وبارامانت را در پوششِ رنگی نو به آیندگان واگذاشت؛ وسبب شد که ذهنیت ها دست نخورده بماند خاموش و ساکت. باچنین تعهدات سنگین درامانتداری، طبیعی ست که درهرقدرت مسلط، درصیانت این شیوه هشیارباشد و با ترفند پدرسالاری ادامه راه گذشتگان را درونی کند و گهگاهی نیز با ظاهری ستیزگر و خصمانه به آن تعهدات؛ به پند و اندرز حکیمانه بپردازد!

وجوه مشترک حکومت ها درپاسداری این نیاز ویرانگرموروثی قابل تأمل است!
آقای موحد با آگاهی روی این معضلات کهن اجتماعی انگشت گذاشته. آشنا به سهل انگاریها و خلق و خوی مماشاتگر و رواج «باری به هرجهت گویان» جامعه است. او دمل کهنه را نشتر زده بااشراف به حقوق طبیعی و سیاسی ملل، با استمداد از آرای دانشمندان و متفکران جهان، مردم و حکومت را رودرروی آن عده قرار می دهد که تجربه آموختند. بعد ازقرن ها جنگ وستیزومبارزه، راهی برگزیدند خردمندانه. از طلمت و نکبت جهل و سنت پریدند به سوی روشنای زندگی؛ ولو که کورسوئی در دوردست ها دیدند و با فداکاری ها راه رستگاری را برای مردم گشودند.
فصل سوم «برخورد سیاست با دیانت» است. این بخش از کتاب که با عنوان «اندیشه سیاسی درمسیحیت» آغاز می شود، روایتگر حوادث جالب و تاریخی است که با ظهورعیسای مسیح و پیامدها و تحولات تکان دهندۀ آن، خواننده را درژرفای زمان های دور می غلتاند. وجالب است که پژوهشگر با امعان نظر گوشه چشمی دارد در «آشنائی مسلمانان با اندیشه های یونانی» . با اشاره به آرای متفکران ایران وعرب و اروپا وروی نکتۀ بسیار حساس و جالبی انگشت می گذارد که قابل تأمل است:
«اینک روشن شده است که مسلمانان تمام آثار ارسطو و نیز بسیاری از شروح و تفاسیر پیروان او و به ویژه نو افلاطونیان را به عربی ترجمه کرده بودند. درآن میان فقط کتاب سیاست ارسطو جایش خالی است. آیا ملاحظاتی درکار بوده است که مترجمان را از برگردانیدن این کتاب به عربی باز می داشت؟ …

پیشکسوتان مسلمان مانند کندی (۱۸۵ – ۲۵۲ ق) و فارابی (۲۵۷ – ۳۳۹ق) بحث درباره سیاست را شروع کرده اند ولی نسل های بعدی فیلسوفان بحث را پی نگرفته و علاقه ای به بسط و توسعه آن نشان نداده اند … چرا چنین شد … پرسشی است که پاسخ روشنی برای آن نداریم.» صص ۱۲۰ – ۱۱۹

از این جاست که تردید بر دل خواننده راه باز می کند. خصوصا که زمانه شاهد خشونت های عریان و خونخواهی های بلاوقفۀ وارثان اسلام هستند. امان ازدست این وسوسه های شیطانی که مدام گوش را خراش می دهد: چه بر سراسلام آمد مگراسلام طبقات را بهم نریخت؟ مگر اسلام علم و دانش را همگانی نکرد؟

مگراسلام درهمان قرون اولیه صدها الکندی و فارابی را درآغوش خود نپروراند؟ پس این جنایت ها را چه کسی پی ریخت؟ آیا از همان سرآغاز ظهورش خونخواه و بنده پرور بود وچندگونه؟ یا وقتی که روحانیت شکل گرفت کار را یکسره کرد و روش یهودیت را پیش گرفت گفت من چوپان و تو گوسفند.

اعتراض نسل بعد از انقلاب از اینجا شروع شده است که این شیوه های منسوخ و پوسیده را نمی پذیرد. می گوید نه روحانیت چوپان است نه مردم گوسفند . حالا این نسل که یک سوم جمعیت کشور را تشکیل می دهد، خیلی راحت می گوید: دراسلام طبقه ای به نام روحاتنیت نبود. هاشم آغاجری نماینده و سخنگوی این نسل است که جریان محکومیتش به اعدام، دانشگاه ها را به اعتصاب واداشت.

ولوله به جان حکومتگران انداخت. قاضی القضات عراقی درجمهوری اسلامی فکراین را نکرده بود که دوران با چندسال پیش که حکومت فرمان ربودن و خفه کردن فروهر و پروانه و مختاری و پوینده و شریف و …. را صادر میرکرد فرق کرده است. سایه آدمخوارانی مثل طالبان از منطقه دور شده. توحش عریانِ منادیانِ اسلام ناب محمدی مورد نفرت جهانیان قرارگرفته است. بدترازهمه، تأثیر ویرانگر وعکس العمل یأس و بی تفاوتی اجتماعیست ازطریق پناه بردن به افیون؛ و این آفت خانمان بربادده آن چنان ریشه دوانده که جبرانش به این آسانی ها میسر نخواهد شد.

آقای موحد، با اشاره به «محاکم تفتیش عقاید» کلیسا – کاری که جمهوری اسلامی با یک تأخیر هفت هشت قرنی آغاز کرده است – اشاره عبرت آموزی دارد که نقل می کند:
« … از یک تولوزی دیگرنقل شده است که گفت : اگر دستم برسد به آن خدا که از میان هزار نفر مخلوق خود یکی را نجات می بخشد و همه دیگران را معاقب می سازد، من دک و دندۀ چنان خدائی را خرد خواهم کرد و تف بر روی آن خیانت پیشۀ دغلکار خواهم انداخت.» ص ۱۲۶.

سخن کفرآمیزی آن تولوزی زبان حال امروزی مردم ایران است که بادلی آکنده ازخشم ونفرت، سخنان اورا درهر نماز زیرلب تکرار می کنند. به خصوص بین جوانان انتقاد که نه، بدگوئی از«عدل الهی» و مقدسات دینی رواج هراسناکی پیدا کرده است و ریشه می دواند. از نابخری دینمداران، میلیون ها مسلمان درایران شیوۀ«تولوزی» را پیش گرفته اند. وقتی که یک مفلوک آفتابه دزد را به اعدام محکوم و بعد ازاعدام و گرفتن جانش، جنازۀ او را ازدکل جرثقیل آویزان و در شهرها می گردانند، آن وقت بنا به نوشته روزنامه ها، آقازاده هایی که با چپاول ثروت های ملی با تبه کاریهای مالی واقتصادی درپرتوعبا وعمامۀابوی وهکذا با اغماض مزدوران قضائی ِ اسلامی؛ درامنیت کامل به ریش مردم می خندند؛ مردم خشمگین و تحقیر شده حق دارد که کفر بگوید. اجرش نصیب دستاربندان و دینمداران باد که به راحتی مقدسات را از مردم گرفتند؛ تابوها فرو پاشید.
درپایان این فصل، نویسنده پس ازاشاره به لوتر ومدعیات او آورده است که «لوتر پاپ را دجال و دستگاه او را ساختۀ دست شیطان می خواند … » ص ۱۴۳. و خواننده با اندوه احساس می کند که این « برخورد سیاست با دیانت در مسیحیت» بعد ازقرن ها عیناهمان است که درایران امروزه تحت حاکمیت جمهوری اسلامی رواج پیدا کرده و اصحاب مسجد و منبر، دنبالهء مظالم کلیسای قرون وسطا را در بُعد گسترده تری دراین کشور از سر گرفته اند. نکته هشدار دهنده این که درمقایسه با جهان متمدن، می توان میزان عقب ماندگی این ملت باستانِِیِ همیشه درانتظار موعود را تخمین زد.

فصل چهارم تحت عنوان : «ازحقوق طبیعی تا حقوق بشر سیصدسال پرماجرا» ست. پژوهشگر باز دست خواننده را می گیرد و با سیری در رواق های پرجار و جنجال حکما و سخنوران گذشته، پای بحث و جدلشان می نشاند. و دراین گشت و گذارِ معرفتی به هر خًمی سر می زند و از هر خًم پیاله ای برمی گیرد، پرمایه و سنگین، شیرۀ اندیشه و تفکر متفکران، هر آنچه را که بوده و هست، به خواننده اکرام می کند. در بررسی آرای ماکیاولی از قول او می نویسد:
« … شهریار باید شخصا آدم قابل و کارآمدی باشد … او باید به دغدغه های اخلاق عادی بی اعتنا باشد … برای حفظ وگسترش قدرت خود از هیچ چیز – حتا قتل و جنایت– ابا نورزد اما به ظاهر ننماید. خشونت و نرمش و زورگوئی و حیله گری را باهم داشته باشد … حکومت چیزی نیست جزوسیلۀ تحکم بر مردم. حکومت فن مطیع ساختن آدمیان است.» و بعد چکیدهء افکار او را نقل می کند :
« ماکیاولی با تعالیم اساسی مسیحیت به کلی بیگانه می نماید … دولت دراندیشۀ او کاملا سکولاریزه است. دولت نه تنها لائیک است بلکه دین را درخدمت خود گرفته است. دین صرفا به عنوان ابزاری برای قدرت و وسیله ای در راه همبستگی و تجانس اجتماعی نگریسته می شود … حاکم باید درندگی از شیر فرا گیرد و حیله گری از روباه بیاموزد و کاری کند که مردم هم از او بترسند و هم احترامش را داشته باشند.» صص ۱۵۱ – ۱۵۰

بیگانه بودن ماکیاولی از تعالیم مسیحیت، این فکر شوم واغوا کننده را به خواننده القاء می کند که جمهوری اسلامی، به تبعیت از ماکیاولی تعالیم اسلام را بکلی فراموش کرده و دین و مقدسات را با قدرت حکومتی تاخت زده است. شاید ساختن دنیای بهتر ازاین طریق در دراز مدت مفید واقع شود و خردستیزی مذهب، مقهور عقلانیت و اندیشۀ بشری قرار گیرد؛ که بنا برتجربه تاریخی که درغرب اتفاق افتاد. بعید نیست که دگرگونی بنیادی درحوزه اسلام نیز، راه نجات لوتر گونه ای باشد برای رنسانس اسلامی که مدت هاست دغدغه فکری عده ای ازآگاهان واندیشمندان ایران است؛ که درآن حالت پیامدهای خونین همانند درگیریهای کاتولیک و پروتستان مسیحیت در سرزمین های اسلامی اجتناب ناپذیر خواهد بود که بحث چنین مقوله را باید به فرصت دیگری واگذاشت. ولی آنچه مهم است احتمال بازنگری و قرائتی نو از اسلام یک ضرورت الزامی ست.

درفصول دیگر کتاب: گفتگو درباره حقوق طبیعی و قانون و اخلاق و درگیریهای حاکمیت با شهروندان وعارضه های قانون شکنی دولت ها وقدرتمندان متکی به حاکمیت وسوء استفاده ازحق قدرت و … دنبال می شود. عقاید ونظرات دانشمندان با فاکت های تاریخی – اجتماعی مورد بحث و نقادی قرار می گیرد. خواننده درکانون مباحث فلسفیِ سخنورانِ صاحبنظر، با مقوله های تازه آشنا می شود.
پژوهشگر درآخر بخش هشتم «سوء استفاده از حق و قدرت»، اشاره مستقیم دارد به جنایات امریکا و شوروی درویتنام وچکسلواکی و چچنیا، کودتای ۲۸ مرداد ایران، کودتای شیلی، کشتار دولت نژاد پرست افریقای جنوبی و کشتار خمر سرخ و جنایات پنجاه ساله اسرائیل و مصیبت های برآمده از جنگ ایران و عراق که آمریکا و دولت های اروپائی با پشتیبانی از صدام، دو کشور همسایه و مسلمان را در آتش و خون غرق کردند و سرانجام دستگیری و محاکمه جنایتکار بزرگ صربستان و توقیف پینوشه؛ که درنهایت سرگذشت این دو جنایتکاراخیر می تواند عبرت آموز رهبران لجام گسیخته اسرائیل و جمهوری اسلامی گردد و روزی فرا رسد که به حکم وجدان بشریت شارون ها و خامنه ای ها مانند میلوشویچ، از کرسی اتهام پاسخگوی کشتارها و قانون شکنی های ویرانگرانۀ خود باشند.

کتاب از جاذبه مطبوعی برخورداراست که دراین گونه متون کمتر دیده می شود. نثر روان کتاب از تسلط نویسنده به مفاهیم فلسفی و حقوقی که خود از پژوهشگران و صاحبنظران علم حقوق است تأثیر پذیرفته و مطالعه کتاب را سهلتر کرده است. به کارگیری زبان ساده و پرهیز از جملات و الفاظ گیج کننده فلسفی و حقوقی، درتبیین آرای فلاسفه و دانشمندان و روایت هریک از آن ها در فصل مربوطه، از مزایای عمده این کتاب پر محتواست.

درپایان کتاب ترجمه «اعلامیه جهانی حقوق بشر» با طرح های هنرمندانه اردشیررستمی کار بسیار ستودنیست که مؤلف کتاب این سند مهم تاریخی را دراختیار خوانندگان گذارده اند.
با آرزوی موفقیت برای مؤلف، مطالعه این اثر کم نظیر را توصیه می کنم.

بازبینی ۲۰۲۰/۱/۵ – لندن

سلام ..اثر مهرداد صمد زاده/ رضا اغنمی

نگاهی به اثرپژوهشگری آگاه، در مجله آزادی اندیشه شماره هشتم چاپ تهران

ناکامی هویت مدرن ایرانی درآثار ابراهیم گلستان. ازص ۱۶۸ تا ۲۰۰ به قلم مهرداد صمد زاده.

درمقدمه آمده است:

داریوش شایگان درواپسین روزهای زندگی اش نکته ای را درمیان گذاشت که فهم آن بی ارتباط با نوشته حاضر نیست:
« باید اعتراف کنم شرمنده ام که نسل ما گند زد ” این گفته صرفا رویکردی انتقادی به مواضع فرهنگی گذشته او و همکیشان هویت اندیشش چون احمد فردید، سیدحسین نصر یا احسان نراقی نیست . . .»
همو با مخاطب قراردادن طیف وسیع روشنفکران و کنشگران سیاسی، بی پروا از سهیم شدن آن ها از: «پیدایش اسلام سیاسی و استقرارنظام جمهوری اسلامی درایران» سخن می گوید. و مهمتر، اینکه خلاف خیلی از نویسنده ها و مبارزان سیاسی که با اندیشه وقلم هم سر وکاردارند را در ظهور نو پای جمهوری اسلامی مصون از غفلت نمی داند:
«نمی توان به شکست سیاست های متآخر حکومت پهلوی نسبت داد بلکه باید آن ر ا در تفکر ومشی نخبگان فرهنگی و کنشگران سیاسی نیر جستجو کرد».
با چنین زبان انتقادی و پیام پُربار صادقانه، نمی توان مجله و نوشته را رها کرد. باید خواند و قدرت پژوهشگر و احساس نویسنده اثر را دریافت. ذوق زده ومشتاق برگ های مجله را آرام آرام پشت سر می گذارم و ساعت ها در درون حوادث می غلطم .
پژوهشگر، با اشاره به آثار نخستین گلستان ازمنش ها وخط مشی این اندیشمند صاحب سبک از :
« پیشامد انقلاب اسلامی که بیش ازهرچیز نشانگر نا کامی هویت ایرانی بود که دردوران پس از مشروطیت ، روشنفکران وهنرمندان و دولتمردان ایرانی به تثبیت آن همت گمارده بود». علل ناکامی ها را به درستی شرح می دهد.
«ازیکسو اقشارفرودست را به حاشیه راند. ازسویی دیگر اهل قلم، هنر و سیاست را دربرزخ سنت و تجدد قرار داد».
ازآثار این اوضاع اشاره دارد به داستان “ازروزگار رفته حکایت” ازمجموعۀ مدّ و مه را :
«باید روایتی واقع گرایانه ازآغاز این تحولات شمرد که درآن نخستین نشانه های بحران هویتی ایران مشهود است».
ازبازتاب مهم دیگری که درآثارگلستان چشمگیر است و گفتنی، حضورکاراکترهای گوناگون است که از:
«کنشگر انقلابی تا شکنجه گر واز ادیب تا کارگزارحکومتی درناچیز انگاشتن فرودستان سنّتی سهیم اند وهمه به نوعی ازآنچه که گلستان آن را “شیزوفرنی فرهنگی” می نامد، رنج می برند». نه رهائی از یوغ سنت های ستمگرانه بل که مدرنیزه کردن ان هاست. همو سپس ازدید دوگانه و تصویری که گلستان دراین باره ارائه کرده می گوید:
«معضلی است که جامعه را به سکون واداشته است».
در ادامه همین بحث است که پژوهشگر، به توصیف نقادانه گلستان ازهویت مدرن را دنبال می کند واز اوج و افول همین گرایش در داستان فیلم “اسرار گنج دره جنی” :
«به طرزی نمادین ازشکست پروژه مدرنیزاسیون شاه دربیانی کلی ترناکامی هویت مدرن ایرانی خبر می دهد».
همچنین است که در«پایان فیلم “خشت وآینه” در وجود طفلی سرگردان نمود می یابد»
سخن می گوید
.
ایران درتکاپوی هویت مدرن.
درتحت این عنوان، پژوهشگر اشاره ای دارد به موضوعی که یکی از ویژگی های گلستان بوده و آن اهمیت دادن به فرودستان است که از دید خیلی ها دور مانده است. مشارکت آن ها را در داستان ها در نقش های مختلف معرفی می کند که همگی بر دگرگونی های زمان: «درهمریختن حرمت ها و انضباط ها و توقع ها دورۀ میرنده، و قصه غریبه بودن، ناآشنابودن. (گلستان، ۱۳۹۵. ۲۸۱). و چه بجاست که بلافاصله یادآور می شود :
«تاریخ تازه بود وفرق داشت با آن قصه های پیش ازاین. تاریخ جوری که پارسال بود دیگر نبود واسم های پر از فخر و پهلوانی و عمردراز، وقصه های پرازاژدها و دیو وسیمرغ، رخش، جادو و خواب و خیال ازصفحه کتاب سفرکرد . . .» (گلستان،۱۳۴۸و۱۲)

هویت طبقاتی جنسیتی
نویسنده اشاره ای دارد به این نکته که : «گلستان درهر دوره از زندگی هنری اش موضوعی را برگزیده که روح دوران» است. بعد به داستان “به دزدی رفته ها” که نخستین داستان کوتاه گلستان درسال ۱۳۲۶ زمانی که گلستان درحزب توده فعال بود وبحث مبارزۀ طبقاتی جنبش زنان ازمسائل روز درجراید چپ اندیشان رونق داشت:
«پیش از آن که درسال۱۳۲۷ در مجموعۀ آذرماه آخر پائیز به چاپ رسد، در روزنامۀ رهبر، نشریه ارگان مرکزی حزب توذه انتشاریافت».
به درستی ازتمایل شدید گلستان ازذهن پنهان وتظاهربیرونی آن که آشنایی بامکتب فروید بود، می گوید. که انگیزه ” «کند وکاو دراعماق ناخود آگاه کاراکترهایش را» فراهم ساخته است.
پژوهشگر می نویسد:
«گلستان در نقد مدرنیته، لبه تیغ را به سوی درکی اثبات گرایانه ازآن می گرداند». اززنده بودن نفس که در اندیشه انسانی است می گوید و تفکر سالم که «درعصر مدرن خصلتی رهایی بخش به خود گرفته». رهایی انسان ازیوغ استبداد وغل و زنجیر جهل وجهالت سنتی را درقدرت تفکر و اندیشۀ درست مدرنیته می داند.
ازمضامین گوناگون استبداد وسرکوب ها درادبیات داستاتی حکایت ها ومثال هایی دارد که خواندنی و بسی پندآموزاست. ازقرابت کارخانه و زندان که :
«تداعی گر رابطه تجدد و سرکوب است و شب سیاه و زمخت روی همه چیز افتاده» می گوید. و داستان”میان دیروز و فردا” که اشاره ای گذرا به سرنوشت رمضان، کارگری که به خاطر اعتراض به شرایط ظالمانه کار زندانی و شکنجه شده است. همچنین مهندس جوانی که ان هم به خاطر مبارزه و دفاع از حقوق کارگران زندانی وبا رمضان هم سلول شده است پس از آن که کارگرپیری با گلوله مزدوران دولتی به هلاکت رسیده، رمضان فریاد می کشد من با این دست های پینه بسته نان درمیارم نمی ذارم شما سوراخ سوراخ کنین!
به روایت نویسنده، گلستان از استبداد حاکم درفرهنگ اجتماعی نیزهرگزغافل نیست. ازدایی عزیز پرویز می گوید وصفات مستبدانه او که املاک زراعتی زیادی را ازاوقاف دراختیاردارد. پول دارشده وکارخانه ای نیزدایر کرده است:
«با پرداخت رشوه به والی فارس به مقام وکالت مجلس شورای ملی نایل می اید. جالب این که او نه توانائی توضیح واژه های مدرن و نه درکی از مسئولیت نمایندگی دارد. و اما آنچه که بیش از هرچیز معرف شخصیت اوست رفتار مستبدانه ای است که درقبال فرودستان سنتی ازخود بروز می دهد».

تجدد و شیزوفرنی فرهنگی
با داستانی جالب وخواندنی که در تبیین وتآیید صراحت کلام وعریان گویی گلستان است، وسیلۀ کاراکتر داستانش پرویز، در حضور پدر وسید بلیغ معلم فقه، رخ داده را شرح می دهد:
«هنگامی که پدر پرویز را به خاطر گوزیدن درجمع مهمان هایش لگد می زند، سید بلیغ از یکسو در توجیه این عمل می گوید : “معصومیت را نباید آزرد” ازسوی دیگر او خود درکلاس درس عمل پرویز را به سوژه ای برای خنده و استهزاء مبدل و اورا نزد همشاگردی هایش شرمسار می کند».
به نقل آز “روزگار رفته حکایت”.
ازتسرّی این دوپارگی به کنشگران سیاسی سخن رفته. ازفردی در موقعیت ممتاز باداشتن نوکر وکلفت درخانه، و از رفتارش که با دیدۀ تحقیر با فرودستان داشته یاد می کند. ازاحمد یار انقلابی متواری اش. مادر احمد موقع تحویل وسایل درپاکت کاغذی مقداری آجیل برای سر راه پسرش گذاشته :
«علی که ماشین خود را برای حمل وسایل دراختیار راوی گذاشته با دیدن آجیل درپاکت کاغذ مشق خط خورده شاگرد مدرسه ای ها درست شده بود به تمسخر می پردازد هو هو مگه هنوز از این پاکت ها می سازند از کجا دراوردی، محلۀ جهودا ! . . . پاکت آجیل را چون گلوله سیاه در نور چراغ به دور می اندازد. علی شق دیگر شخصیت راوی ست که با فخر و افاده ازامکانات بهتر زندگی بالای شهر سخن می گوید و با انزجار به تشریح زندگی پائین شهرمی پردازد».
با شنیدن خبر اعدام احمد، راوی تکان می خورد. حسی ازپشیمانی که چرا پاکت آجیل هدیۀ مادر به فرزنذش را به او نرسانده و دور انداخته گرفتارعذاب وجدان و نادم از عمل زشت خود با غم واندوه راه می افتد سوی میدان فردوسی. با نگاهی به مجسمه می گوید :
« مزخرف! این چیست که ساخته اند… که این طورقوزکرده مجسمه ساخته ادد برای مملکت مجسمه ها. مجسمه مرده ها برای مملکت مجسمه ها. مجسمه مرده ها برای مجسمه های مرده ده هزارساله . . . شعر از مجسمه برای زیر مجسمه. شعرمرده برای مرده های روی تابوت مرده … نمیرم از این پس که من زنده ام.” دراین کلمات می توان هم صدای معترض گلستان را علیه منجمد ساختن سنت های گذشته شنید وهم عبور از آن ها را».

تجدد و پراگماتیسم
پژوهشگر دراین بخش ازبررسی های خود، با اشاره به این که:
دل کندن ازعادت ها وسنت های دست وپاگیر گذشتگان، گلستان را به سوی نگرش پراگماتیستی سوق می دهد که خود یکی دیگرازویژگی های عصر مدرن می باشد» ازداستان های “یادگارسیزده” “تب عصیان” با شرح چکیده ای ازمتن ماجرا سخن گفته اضافه می کند :
«داستان بیش ازآن که نگاهی انتقادی به شیوۀ مبارزات سیاسی باشد گسستی است هستی شناسانه ازسنت های حماسی و مذهبی، سنت هایی که با تمجید از قهرمان گرایی و شهادت درتعارض با مفهوم مدرن سیاست به عنوان حرکتی جمعی ومدنی قرارمی گیرد».
دربستربررسی ها«به مضامین واشارات به کاررفته وطبع جاه طلب وعصیانگرزندانی» سخن رفته و حاصل این که مبارز و زندانی از “عصیان رومانتیک” راه به جایی نخواهد برد. همچنان که از نا بهنگامی و پرشتاب بودن برخی دگرگونی های مدرنیته درعصرپهلوی، درتضاد با فرهنگ جاری وسنت های منجمد گذشته بود. با سخن آغازین اسرارگنج دره جنی:
دراین چشم انداز بیشتر آدم ها قلابی اند
هرجورشباهت میان آن ها وکسان واقعی
مایه تآسف کسان واقعی باید باشد» . این عنوان نیز به پایان می رسد.

تجدد ستیزی
پژوهشگر براین باور است که: گلستان درداستان «خروس» باترکیبی از نمادها و رمزگان ها» موضوع مقاومت سنت را دربرابر تجدد قرارداده است. تحلیل جالب لیلا صادقی را گواه گرفته و با تآیید سخنانش می نویسد:
« اگرچه صادقی در رمزگشایی از نماد خروس ابعاد فرهنگی و تاریخی آن را به روشنی تشریح می کند اما بُعد زمانی آن را که یکی ازلایه های معنایی داستان برآن استوار است از نطر دور می دارد».
پژوهشگربا تشریح و تحلیل داستان، از ماندگاری آثار خروس مؤذن که حتی پس ازکشته شدن «همچنان فضارا به خود آغشته می سازد» آیا یادآور بلندگوهای حکومتی نیست که فضای حال را به تکرار جهل و تعفن اوهام آغشته می کنند؟!».

گلستان و رسالت روشنفکر
ازنظرپژوهشگر، گلستان کمتردربارۀ روشنفکرو رسالت روشنفکری مستقیما سخنی ابرازداشته است» اما، بلافاصله مخاطبین را سوی پاره ای آثارایشان هدایت می کند ونشان می دهد که نویسندۀ مسئول و هشیار زمانه هرگزاز این طیف فعال و پرسر وصدا غافل نبوده. اشاره می کند به “بیگانه ای که به تماشا رفته بود” ازمجموعه شکارسایه وبخشی ازمتن داستان را می آورد. بازیگرداستان پاتریک نامی ست که درنقش “روشنفکرجعلی” ظاهر می شود :
«تنها انگیزه و آرزویش خود محوری وخود کامگی است».
ازداستان دیگر گلستان : «طوطی مرده همسایه من”ازمجموعه جوی و دیوار و تشنه” می گوید. که در تقابل وتضاد با پاتریک روشنفکرجعلی است. جنگ و دعوای همسایه وسبک زندگی اورا نقل می کند. ورفتارهایش را باهمسایه: «مرد همسایه به علت خوردن تریاک نقش برزمین می شود و او پیکر نیمه جانش را یله کنان به بیمارستان می برد . . . راوی دربازگشت اربیمارستان همسایه اش را با کُت خود که نماد پوشش است ملبس می کند و او را کوله کنان به خانه اش برده ودربستر می نهد».
هوش وهشیاری نویسنده درتمثیل وابزارها را نمی توان با تمجید وستایش ادا کرد. می باید که حس قوی ودرک فوق العاده ای درجغرافیای واقعیت وخیال داشت تا به این مرحلۀ از اعتلا رسید گفت ونوشت!

نتیجه گیری
پژوهشگر در سرانجام بررسی های عمیق، می نویسد که:
«ناکامی هویت مدرن درنگاه ابراهیم گلستان نه تنها معلول تخاصم نیروهای واپسگرانه، بلکه همچنین نتیجۀ منطقی ماهیت مدرنیته ایرانی است».
همو، عناصر ضدیت وتقابل با مدرنیته را می شکافد. ته لایه های کپره بستۀ فرهنگی جامعه را عریان از پایبندی ریشه دارعام به سنت های کهن و زهرآگین سخن می گوید: کرده
«گرایش غالب دردوران پهلوی ها . . . معضل اصلی عصر پهلوی را اساسا به پدیده دوگانه تجدد جعلی و سنت های جعلی حاکم برجامعه منتسب می کند».
پژوهشگر به نکته ای اشاره می کند که دراکثر آثار گلستان آمده است :
برای گلستان، هویت ملی نه اسارت ذهن درسنت های منجمد شده که در زمانه بودن است».
در بارۀ نگاه بنیادی و هوشمنداتۀ “درونگرای گلستان” می نویسد:
«ناکامی هویت مدرن ایرانی را پروژه ای همگان می داند. هرچند با گرایش های فکری، عقیدتی، فرهنگی وسیاسی متفاوت درآن سهیم بوده اند. او وجه اشتراک همه را دربرافروختن سنت های مُرده در پاسخ به مسائل زنده عصر حاضر می بیند که خود حاکی ازعدم شناخت روح زمانه و روح سنت های گذشته است».
پژوهشگر با این پرسش: « که چگونه روشنفکری چون گلستان که آثارش را می توان هشداری آشکار
برعلیه سقوط فکر و فرهنگی دانست در واپسین سال های حکومت پهلوی که نقطۀ آغازاین سقوط بود درهالۀ فراموشی فرو رفت».
خود پاسخ می دهد:
«پاسخ را باید درعدم شناخت تاریخی و ناتوانی فکری جریانات سیاسی جست که فرجام آن ناکام ماندن و نهایتا مرگ هویت مدرن بود. شاید اینک وقت آن است تا همه آنانی که ناخواسته دراین ناکامی نقش داشته اند همانند داریوش شایگان بگویند که “گند زدیم” تا نقطۀ آغازین برای فردایی بهتر باشد».
پژوهش خواندنی و جالب آقای صمد زاده به پایان می رسد.

غریبه درشهر/رضا اغنمی

نام کتاب: غریبه درشهر
نام نویسنده: غلامحسین ساعدی
نام ناشر: مؤسسۀ انتشارات نگاه
چاپ چهارم ۱۳۹۷ تهران
حروف نگاروصفحه آرا: فرزانه فتاحی

درسخن کوتاه ناشرآمده : که این اثر به همت علی اکبرساعدی وهمسرشان فیروزه جوادی آماده چاپ شده است. فهرست کتاب در«سه بخش» شامل دویست وهشتاد وشش صفحه و درپنجاه وهشت عنوان شماره ای به پایان می رسد.

کتاب روایتگر حوادث زمانه ایست که حرکت مشروطه خواهی درکشورآغازشده، اما مشکلات زیاد سر راهش قدعلم کرده ازپیشوایان مذهبی گرفته تا رجال معتاد به شرایط ارباب ورعیتی. ایران، ازچند سال پیش بین دو دولت انگلیس وروس تقسیم شده (قرارداد سن پترزبورگ ۱۹۰۷). معاهده ای هم دراین باره بین آن دوبه امضاء رسیده است. تبریز کانون مشروطه خواهی ست.

اولتیماتوم روس وتوپ بستن و تعطیل شدن مجلس دوم شورای ملی. اشغال ایران حملۀ وحشیانۀ قشون تزارروس به آذربایجان با موافقت انگلیس؛ سرکوب و خفقان تمام عیارمردم تبریز، تا جایی که پرچم روس بربالای ارک برافراشته شده (پنجم دی ماه ۱۲۹۰) وحوادث غم انگیز کشتار مردم، اعدام ثقۀ الاسلام و یارانش در روزعاشورا، ومحاصرۀ یازده ماهه شهرکه بنا به نوشته ی شاد روان کسروی (مردم از گرسنگی علف خوردند) وآثار جنبی آن تجاوزها، ادامۀ مبارزۀ مردم با پیشوایی ستارخان قراجه داغی و باقرخان خیابانی برعلیه استبداد قاجاریان، که ورود به آن مقوله وشرح جنایت های تکان دهنده روس ها جایش نیست.
در چنین روزهای پرآشوب است که بین مردم عادی وعامی کوچه وبازار، شایعۀ ورود امامقلی به شهرومخفی شدن او روز به روزبیشتر و بیشترقوت می گیرد. هرروزبه رنگ و لونی تازه و تکراری؛ حرف و حدیث ش ازکوچه و بازارو قهوه خانه و محافل گوناگون تا سرسفره ی خانه ها کشیده می شود. هرکس هرناشناس وغریبه ای را که می بیند، اورا امامقلی می پندارد و با شک وتردید به اطرافیانش با اشاره می فهماند که «نکندهمینه؟». ناگفته پیداست که منشاء شایعه، مخالفت با حضوربیگانه درخاک وطن می باشد ومبارزۀ نهانست باهدف آزار روانی آن ها؛ بین مردم ولوخیالی که خواب آشفته ی قشون متجاوز بیگانه را بهم ریخته است!

ساعدی، با آشنائی کامل باحوادث گذشته وجنایت های هولناک روس ها ویاران محلی ایرانی درزادگاهش، باآگاهی ازاحساس نهانی ودلهای زخمی وخونین جامعه ازمداخلات و تجاوزات روس ها درکلیۀ امورکشور، با زبانی ساده، وقایع تاریخی آن سال ها را درقالب داستان خواندنی روایت می کند.
پیشاپیش بگویم که ساعدی بازیگران زیادی با نام های گوناگون وارد صحنه می کند، همان گونه چند نفر در نقش “امامقلی”. حیدر شاخص ترین آن هاست که به هیچ وجه درمحل کسی آن را نه دیده ونه می شناسند. همچنین سلمانی دوره گرد وعده ای ازگدایان درنقش جاسوس روس ها.

سرآغاز سخن از نجف نوکر آخوند دوزدوزانی شروع می شود که ازخانه بیرون آمده با
کمک نجف سوارالاغ می شود. نجف با چوب دستی ضربه ای به کپل الاغ می زند و حیوان با تنبلی راه می افتد. ضربت دیگری می زند که تندتر! حاجی به اعتراض می گوید «زبون بسته را چرا می زنی؟ این که داره راه خودشو می ره».
نجف نیشش باز شده پاسخ می دهد که مدتی ست شما سوارش نشده اید تنبل شده:
«حیوون هم عین آدمیزاده، هرچه بخوره و یه جا بیفته وتکون نخوره، تنبل تر میشه دیگه. خود من هم این همه وقت …»
آخوند با گفتن بازافتادی به وراجی حرف اورا قطع می کند اما او ول کن نیست از میر مسیب نام برده وازپُرحرفی های اودرقهوه خانه که «ازاون حرفا می زد» آخوند می پرسد کدوم حرفا؟
«می گفت که باصدنفر تفنگچی آمده، الانه تو شهره و پشت کوه ها کمین کرده و می خواد یه شبه پدر ینه رال و تمام روس ها را در بی آره».
آخوند می پرسد کی اومده و کیست؟
نجف می گوید :
«امامقلی آمده آقا، عموی ستارخان دیگه، مگه شما نشنیدین که ماه هاست اومده ودور وبرشهره، حتی یه عده میگن که تو شهره، عجیبه که شما نمی دونین، همه می دونن!
آخوند ازشنیدن حرف نجف عصبانی شده داد می زند:
صداتو ببُر ملعون! کمی لالمونی بگیر دیگه! بگیر!
عابران داد می زنند که اومده تو شهره. یه عده ای هم می گویند نخیر ادماش اومدن خودش نیومده! دروغه نیومده وعده ای پاسخ می دهند نه خیر دروغ نیس!
اخوند با مشاهدۀ چند سالدات مسلح روسی وقره سوران که روی سکوی خانه ای بزرگ نشسته بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند، سالدات مستی جلوآن ها را گرفته می پرسد: تو کی هستی زنی یامرد؟ می خندند. یکی می گوید معلومه که مرده! آن یکی می گوید اگه مرده چرا چادرسرش کرده؟!

بگومگوها بالا می گیرد براین ظن و گمانند که آخوند همان امامقلی ست، سیلی محکمی تو گوشش می زنند واورا پایین می کشند که صدایش بلند می شود که مراعوضی گرفتین من … ، حتا رهگذرهای محلی نیزبدون توجه به راهشان ادامه می دهند. نجف ازمعرکه فرار می کند وآخوند را به قراول خانه می برند.
خبر دستگیری دوزدوزانی توسط نجف به مدرسه می رسد. آخوند که مدرس “مکاسب” است به پیشنهاد سید جعفر یکی ازطلبه ها، تصمیم می گیرند که دستجمی به قصد نجات استادشان سوی قراولخانه حرکت کنند. همو با اشاره به این که ما بادست خالی وبدون جار وجنجال وچماق به آنجا رفته آقا را نجات می دهیم، به سمت قراولخانه حرکت می کنند و به آن محل می رسند.
سید جعفربالای سکویی رفته ازمحسنات دینی و وپاکی نفس و تدریس و بیماری اوسخن می گوید.
سیدجعفرپس ازتوضیح شغل ومقام آخوند، افسرروسی پاسخ می دهد ینه رال با اوکاردارد ما کاری ی باهاش نداریم. حیاط قراول خانه پر از طلبه ها ومردم شده بود.
«افسر دستور داد که آتش نکنند»، همین دستورباعث می شود که آقا از چنگ سالدات ها نجات پیدا کند. درادامۀاختلاف نظربین قره سوران ها که آخوند همان امامقلی ست، با شلیک تفنگی سید جعفرکشته می شود.
«افسر روسی داد زد”واسه چی کشتی؟ ویک سالدات چاق روسی جلو آمد و مشت محکمی کوبید رو پوزه ی قره سوران».
نجف آخوند را سوارالاغ کرده واز معرکۀ درگیری فرار می کنند.
درمراسم دفن وکفن سیدجعفر، درحالی که آخوند می گریست حاضران با انبوهی مردم، خواستار مجازات قاتل سید جعفر می شوند.
«مرد تنومندی ازبالای درختی فریاد می کشید: باید دست به کارشد وبادست های خالی همه شان را ازشهربیرون می کنیم. طلبه ای داد می زد باید قراول خانه را تاراج کنیم باید ینه رنرال را بکشیم».
ابراهیم داد می زد ماتنها نیستیم ای مردم خبردارید که اومده! باصدها تفگنچی تا همه را تار ومال کنه. علی اکبر که گوشه ای ایستاده بود نزدیک شده؛ آرام می گوید این مزخرفات چیست می گویی!
دراجتماع بزرگ مردم دریکی ازمساجد شهر، پیام ینه رال را جوانی ازطرف حاج رسول ملقب به عمدۀ التجار[تآمین کننده ی آذوقۀ روس ها] می خواند. ینه رال پیام داده که مردم باید متفرق شده وازبلوا بپرهیزند، درغیراین سالدات ها مسجد را محاصره می کنند. سپس افزوده :
«بهتره بیش ازاینکه خونریزی بشه عده ای بیگانه غرق خون بشن،.این غائله تموم بشه».
طلبه ای می گوید غائله را که ما شروع نکردیم. دست سخنگورا گرفته پائین می کشند.

درعنوان ۱۲ برویانف به ینه رال گزارش می دهد که امامقلی آمده توشهره، مآموریت دارد شما را بکشد. همۀ مردم خبررا شنیده اند. ینه رال می گوید «دستگیرش کنین»ارفع الدوله وارد باغ شده جام شراب خوش رنگی به دست. برویانف را می بیند درحال دستوردادن به افسران .
صحبت ارفع الدوله [عباس] بین مردم شایع شده که او همدست روس ها و خائن به وطن می باشد، حال آنکه نیست. همو درنقش رجل سیاسی، برویانف که از فرماندهان ارشد روس واز آمران اصلی کشتارها درتبریزبوده را به دست خود می کشد. با تمهیداتی اورابه باغی دعوت کرده درتاریکی شبانه پشت درخت مخفی شده، ازپشت سرش می گیرد و خنجررا فرومی کند درقلبش،جنازه را روی علف های باغ انداخته محل را ترک می کند. با گزارش سلمانی دوره گرد درباره مخفیگاه “چورکچی باشی” دریک خانه مخروبه، به کشف جنازه برویانف منجر می شود. بنگرید به عنوان ۲۲ و۲۵ .
حیدر درمذاکره با حاج رسول، همان که تآمین کننده خواربار روس هاست، مآیوس وناامید تجارخانه را ترک می کند، اما قبل ازآن درمقابل بی اعتنایی وسخنان توهین آمیز برخی ها می گوید:
«روزی میرسه که همه شهرازکوچک وبزرگ منو می شناسین و همه تون ازکوچک و بزرگ برای راه و چاره می آین دست بوسی من». همان جاست که حاج رسول باشنیدن پیداشدن جنازۀ برویانف می گوید: « وای که بیچاره شدیم».
درعنوان ۲۸ حیدر، توسط علی اکبربه خانه ای منتقل می شود. عده ای دورش را گرفته اند
او مات و مبهوت ازسخنان طرف، ناگهان فکری کرده می پذیرد که بامیل حریف باید سخن گوید.
«گوش کنین قول جوانمردانه بدین که ازدهن هیچ کدومتون درنره که من اینجا قایم شده ام».
علی اکبر لبخند می زند و حیدر سگرمه هایش درهم می شود.
به دستورینه رال تا پیدا شدن “امامقلی” روزانه شش نفر اززندایی ها را باید به دارآویخت. و نخستین روزاجرا می شود. حیدردریک برنامه ریزی برای تجهیزمردان مسلح، دستگیر شده و با مجازات ها و شکنجه های وحشیانۀ سرانجام به دروغ متوسل شده به امامقلی بودن خود اقرار می کند. محل مخفی شدن و اسم برخی ها را نیزمقر می شود.
درعنوان ۳۹ حیدر خود را به بابایوف معرفی کرده می گوید اهل ارومیه وبه حیدر بچاب شهرت دارد. دلال ورشکسته ای که برای کار وکاسبی به تبریزآمده گیرافتاده.هموخیلی حقیرانه وبس رذیلانه خود را نوکرکاسه لیس روس ها نشان می دهد! ودررو دررویی با زندانیان، که واقعا خیلی ها را نمی شناخت، درمقابل پرسش بابایوف روسی که امامقلی کجا و کیست؟ پاسخ می دهد که حتما بین همین هاست که من نمی شناسم.
طلم وستم و زندان و کشت وکشتاروفشار روس ها برمردم شهرمسئلۀ شبانه روزی شده. به فرمان ینه رال سالدات ها وقت وبی وقت آزادانه وارد خانه ها می شوند وبدون اجازه و کوچکترین شرم وحیا سوراخ سمبه ها را می گردند. درجستجوی”امامقلی” هستند. تا اینکه . . . عده ای سینه خیز با تجهیزات کامل خود را به پشت بام قراول خانه می رسانند:
«نارنجک ها را بیرون کشیدند. ابراهیم ساعتش را نگاه.کرد و گفت:هنوزچند دقیقه مونده.
جبارگفت من با چند نفرم میرم رواو دیوار وبعد آهسته آهسته خزید وپرید روی بام دیگر و پشت تارمی موضع گرفت».

عنوان ۵۸ پایان کتاب:
میدان حاج حیدر ازدحام بود. انبوه مردم دراطراف میدان جمع شده تا صحنه وبساط گردن زدن زندانیان را ببینند! سالدات ها دروسط میدان کنارسفره میرغضب ها باساطورو قمه و خنجردرانتظار زندانیان بودند، می گفتند و می خندیدند!
«چند فراش وقره سوران حیدر را درحالی که دست هایش ازپشت بسته بود وارد میدان کردند. . . . سالدات ها مردم را کنارزدند و ژنرال وبابایوف سوار براسب درحالی که عده ای افسرهمراه آنها بودند وارد میدان شدند. . . . میرغضب پشت سرحیدرقرارگرفت وداد زد “سرتو بالابگیر! و چنگ زد وموهای حیدررا گرفت وسرش را بالابرد . . . . یک مرتبه صدای شلیک توپ ها بلند شد.
«دست میرغضب درهوا خشکید. . . . صدای شلیک گلوله ها ازناحیه دیگری به گوش رسید.درست دراین لحظه گلوله ای پیشانی ژنرال را شکافت وگلوله ی دیگری بابا یوف را سرنگون کرد. محمد میرغضب گلوله ای جانش را گرفت. خنده روی لبان حیدرنقش بست. باصدای بلند داد زد “امام …” یک مرتبه ساکت شد. گلوله ای سینه اش را شکافته بود . . . آرام آرام خم شد و زانو زد و روی سفره ی چرمی درغلتید».

دریچه های تازه درمقابله بااستبداد ریشه دارکشورگشوده شود. با استقرارحکومت مرکزی کشور و کوچ اجباری آن دو(ستارخان و باقرخان) به تهران که با پیشواز وحرمت واحترام کم نظیراهالی دهات شهرهای سرراه روبه روبودند ودرتهران طاق نصرت برایشان زدند واستقبال جالبی کردند، اما چندی نگذشت که درحادثه ی خلع سلاح و حمله قوای نظامی به باغ اتابک، ستارخان به شدت زخمی شد واستخوان پایش شکست. در نهایت انزوا با پای شکسته پس ازچهارسال درتهران درگذشت. درباغ طوطی درجوار حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد. (منبع بااستفاده ازپیکیدیا دانشنامه آزاد.”زندگی نامه ستارخان”) .

زن در ریگ روان/رضا اغنمی

زن در ریگ روان/رضا اغنمی
نام کتاب: زن در ریگ روان
نام نویسنده: کوبو آبه
نام مترجم : مهدی غبرائی
نام نا شر : انتشارات نیلوفر
چاپ پنجم : ۱۳۹۳ – تهران

نویسنده کتاب ژاپنی است و استاد دانشگاه. درپشت صفحه آمده است:
« کنزابورو اونه برندۀ جایزه ادبی نوبل ۱۹۹۲ کوبو آبه را استاد خود و جایزۀ نوبل را حق او دانسته بود».
این اثز خواندنی در ۲۳۶ صفحه وسه بخش شرح حال زن و مردی را روایت می کند که در ریگ روان گیرافتاده اند و درفضایی سراسر هول وهراس برای رهایی ازنابودی ومرگ، در تلاشند. اثر درخشانی که یکی از:
«پرآوازه ترین رمان های معاصر ژاپنی است».
در معرفی نویسنده آمده است:
«کوبو آبه در ۱۹۲۴ در توکیو به دنیا آمد اما در موکون منچوری بزرگ شد . . . در۱۹۴۸ از دانشگاه توکیو در رشتۀ پزشکی فارغ التحصیل شد، اما هرگز طبابت نکرد».
وسپس از آثار او وجوایزی که دریافت کرده، ومهمتر:
«استعدادی را نمایان می کند که محدوده مرزهای جغرافیایی نمی شود. دستاوردی عظیم» را یاد آوزر می شود.

بحش اول. ازگم شدن مردی روایت می کند که با بطری و وسایل تورحشره گیری، با قطار به کنار دریا رفته و دیگر برنگشته است. ظن وگمان این که پای زنی درمیان است واز این گونه گفت وگوها بجایی نمی رسد. تنها فکراحتمال خودکشی آن هم توسط یکی ازهمکاران مرد گم شده که روانکاوغیرحرفه ای بود، :
«روی این نظرپافشاری می کرد و مدعی بود که علاقه به وقت گذرانی بیهوده ای مانند گرد آوری حشرات درآدم بالغ بی برو بر گرد دال براختلال روانی است».
حتا دراین باره برخی از بچه های علاقمند به جمع آوری حشره را نشانۀ “عقدۀ اِدیپ” می دانست. سرانجام چون جنازه ائ پیدا نشد. پس از گذشت هفت سال برطبق ماده ۳۰ قانون مدنی اورا درحساب مردگان قلمداد کردند.
مردی، دربعدازظهر روزی ازروزهای ماه اوت درایستگاه قطار دیده می شود که راه دریا را پیش می گیرد . با گذراز شالیزارها و تپه ماهورها ودره ها:
« ازدهی گذشت وروانۀ کرانۀ دریا شد، خاک کم کم رو به سفیدی و خشکی گذاشت» خانه ای دیده نمی شد. همو دراندیشۀ حشرات و وضع تغییرات شکل زمین دراثرفرسایش باد و باران وریگ روان هرآنچه که دراین باره دیده ودرکتاب ها خوانده فکر می کند.راه می رود و از قدرت و نیروی ویرانی شن می گوید:
«شن مانند موجودی جاندار به همه جا می خزد. شن هرگز آرام نمی گیرد وقرار ندارد. به ملایمت اما به طور قطع به سطح زمین هجوم می برد و ویرانش می کند . . . وقتی به تآثیر ریگ روان فکر می کرد، گهگاه توهماتی به او دست می داد و خود را همراه ریگ روان در حرکت می دید».
مرد درحال رفتن به سوی دریا، بی توجه به مناظرطبیعی که درچشم اندازش گسترده بود می گذرد. شن روی کفش هایش می پاشید و اطرافش خلوت بود و سکوت. تا غروب :
«به تپۀ کوچکی که خرسنگی برهنه برفراز آن بود به سوی دریا پیش رفته بود و نیزه های نورخورشید روی این خرسنگ پاشیده بود». ناگهان خودرا درکنار پرتگاهی می بیند وبه مغاک زیرپایش زل می زند. و درتیرگی ته گودال خانه کوچکی می بیند غرق سکوت. می خواست دوربین اش راآماده کند که زیر پایش خش خش کنان اورا می کشد و متوجه شده لرزان پایش را پس می کشد:«اما شن تامدتی ازحرکت باز نایستاد».
به صدای نازک مردی به خود آمده می گوید حشره جمع می کنم . همان جا باچند ماهی گیر آشنا می شود.

بنا به قولی که پیرمردداده، دربنگاه تعاونی به او می پیوندد. راه می افتند به سمت خانه ای. در تاریکی شبانه با پله طنابی درمغاکی پایین می رود که زنی به تنهایی زندکی می کند:
«دیوارها طبله کرده بود به جای پنجره تخته کوبیده بودند، حصیرهای کف به مرحلۀ پوسیدن رسیده بودند و رویشان که راه می رفتی، مثل اسفنج خیس خس خس می کرد وانگهی بوی آزار دهندۀ شن آفتاب سوخته و نم خورده همه جا را برداشته بود».
زن جوان سی ساله برایش شام تهیه می کند. سقف سوراخ است. وقت خوردن عذا، زن چتر کاغذی بزرگی را بالاسرش می گذارد و می گوید اگرنگذارم شن توی غذاتان می ریزد. وقت خواب پس ازانداختن رختخواب برای مرد، زن درمقابل پرسش او می گوید تنها هستم.
«شوهرم سال قبل درتوفان . . . توفان شن مثل آبشار روی سرآدم می ریزد. هرکاری بکنی سریک شب سه متر یا حتی شش متر تلنبار می شود . . . آن شب شوهرم با دخترکوچکم که مدرسۀ راهنمایی می رفت ارمرغدانی فریاد زد که سقف فرو می ریزد. صبح شد باد بند آمد بیرون رفتم نه اثری ازمرغدانی بود … و نه چیزدیکر».
می پرسد: زیر شن مانده بودند می گوید به کاملا.
مرد، درمغاک زن گیر افتاده. نردبان طنابی به هرعلتی برداشته شده و نمی تواند ازآن خانه بیرون بیاید. با بگومگوهای بی حاصل بین آن دو می رسد:
«یکهو ریزش شن شدید شد. صدای خفه ی شنید و بعدا فشاری زیر سینه اش حس کرد. کوشید ببیند چه خبر شده ، اما دیگر حس جهت یابی خودرا ازدست داده بود. همچنان که روی لکۀ سیاه استفراغش دولا شده بود، بفهمی نفهمی نوری شیری کم رنگ بازیگوشی را بالای سرش دید» .

بخش دوم.
باترانه ای هشدار دهنده شروع می شود:
«دیگ و دیگ و دیگ
چه صداست؟
زنگوله
دانگ ودانگ و دانگ
چه آواست؟
آوای شیطان»
زن ترانه را می خواند و آرام زمزمه می کرد و:
«لای و لجن سطل آب را با چمچه ای می گرفت و خستگی ناپذیر بارها این بندهارا تکرار می کرد».
مرد بیمارگونه به رختخواب افتاده ودرانتظار حولۀ خیس و خنک است که تنش را بشوید : «تنش ازانتظار فشرده بود. طولی نکشید که زن تشتی پر از آب آورد، شاید برای آنکه تنش را با اسفنجی بشوید. پوست تنش ازشن و عرق پُف کرده و متورم شده بود».
زن تن او را می شوید و تمیز می کند. مرد با ازامش دلخواه تقاضای تهیۀ روزنامه می کند و می خوابد. وقتی بیدار می شود: روزنامۀ بازی را روی صورتش می بیند. مرد حیرت زده از این که روزنامه تازه است ومدت ها درانتظار خبربود را می خواند:
«دستورکارمشترک ژاپن وآمریکا».
ودراین فکرکه زن چطور توانسته به این سرعت روزنامه تهیه کند. درروزنامه می خواند:
«اقدامات جدی برای مقابله با راه بندان ها. مادۀ موجود درپیاز برای مداوای جراحت های ناشی از تشعشع مؤثر تشخیص داده شد».
ازخواندن خبری در روزنامه که راننده تراکتوری زیرآوار شن مانده و جان داده می گوید: «آها بی شک این مطلبی بود که دهاتیها می خواستند او ببیند…»
مرددست وپای زن را می بندد ودردهانش دستمالی می چپاند ودرگوشه ای روی اطاق می اندازد. زن در تمام این مدت بدون کمترین مقاومت خود راتسلیم مرد می کند. زن درهمان حال اسارت ازتشنگی آب میخواهد ومرد، لوله کتری را به لبهای زن می چسباند وآب می خورد: « وقتی از زیر پلک های بادکرده اش به او خیره شد، برای اولین بارنگاهش سرزنش بار و بغض آلود بود».
دست وپای زن گشوده می شود وروابط وآمیزش باشک وتردید ادامه پیدا می کند.صحبت بیماری مقاربتی روانی مرد بین آن دومطرح می شود.
مرد، با پیرمردی که با طناب وسطل ازلبۀ دیوار بیرون، به آنها که درمغاکند آب می رسانید، سر صحبت را باز می کند:
«به حرفم گوش بدهید شما کاملا دراشتباهید. من معلم مدرسه ام همکارها و انجمن معلمان منتظرمن هستند . . . خیال می کنند ناپدید شدنم به سکوت برگزار می شود؟ ده روزه خبری نشده بعد چی می شود؟». پیرمرد پاسخ می دهد:«ده روزنبوده یک هفته است!».
مرد از کمک های دولتی درمهارکردن حرکت شن های روان و حفظ سلامتی وامنیت مردم می گوید وطرف گوش می کند ودرتایید سخنانش پاسخ می دهد.
سرانجام، از گودال بالا می رود. وآن روز را روزآزادی می نامد:
«درچهل وششمین روزی که درگودال گذرانده بود».
ارفکر تنهایی زن نیزغافل نیست. اگربیدار شود وببیند که نیستم:
«لابد همچنان که به جستجوی فانوس کورمال می کند، با شرمندگی لبخند می زند».
درتاریکی شبانه وسط ده درپیش روی خود به سوی دماغۀ شنی که به ده چسبیده می رود. از دروازۀ ده فرار می کند. درراه فرار ازهیاهوی سگ ها وناله دوبچۀ که خواهر وبرادربودند و صدای زنگ خطر می گوید و از تعقیب مآموران با چراغ قوه های که دنبالش بودند. و به ناگهان در شن فرو می رود:
«شنیده بود که شن عده ای را بلعیده است. تقلا کرد،کوشید به نحوی خودرا برهاند، ولی هرچه بیشتر تلاش کرد، بیشتر فرو رفت پاهایش. حالا تا ران توی شن فرو رفته بود».
تعقیب کنندگان می رسند و ازلابلای شن ها اورا بالا می کشند وسپس:
«طنابی زیربغلش بستند و اورا مثل بقچه ای توی گودال پائین انداختند».
همان خانه زن. زن به شستشوی او می پردازد.

در پایان بخش سوم، به روایت کتاب زن حامله شده و با وانت سه چرخ که بالای پرتگاه ایستاده است اورا به بیمارستان شهر می برند:
«برای اولین بار پس ازشش ماه نردبانی طنابی پایین آمد و زن را لای پتوهایی که پیله وار دورش بود با طناب بالا کشیدند. زن با چشم هایی که تقریبا ازاشک وترشح جایی را نمی دید التماس کنان نگاهش می کرد تا وقتی که دیگر تنوانست ببیندش. مرد انگار که اورا ندیده است سربرگرداند».
مرد ازپله های طنابی بالا می رود. ازبالای تلماسه دریا را می نگرد. عجله ای برای فرار نداشت:
«بلیط دوسره ای که دردست داشت، مقصد وزمان سفرخالی گذاشته شده بودتامطابق دلخواهش پُرکند».
با آگهی مفقود الاثرشدن نیکی جویی رُمان “زن در ریگ روان” به پایان می رسد.

گفتنی ست زمانی که مطالعه ی این رمان به پایان رسید، مفهوم هوشمندانه ی مترجم فاضل در عنوان «معرفی نویسنده» که درصفحات نخست کتاب آمده را به درستی دریافتم. همو، قبل از آغازمطالعه به خواننده یاد آورشده اند که :
«یکی از اسطوره هایی که در کل رُمان موج می زند، اسطورۀ سیریف است و کنایه از نفرین و درد زیستن وتلاش عبث انسان دربرابر زندگی و مرگ که فقط به اشاره از آن می گذرم و بازگشایی رمز آن وسایر تمثیل ها را به عهدۀ خواننده می گذارم».

تاریخ حقوق ایران/رضا اغنمی

نام کتاب: تاریخ حقوق ایران
نویسنده: پرفسورسیدحسن امین
ناشر: انتشارات دایرۀ المعارف ایران شناسی
تاریخ نشر: ۱۳۸۶. تهران

کتاب پُرمُحتوای تاریخی شامل شانزده بخش است و سپس: کتاب شناسی – نمایه – وبخش انگلیسی . با تورقی کوتاه در این اثر هشتصد وهشتاد وهشت صفحه ای با فهرست تقریبا ۱۵ صفحه ای، ذهن مخاطب بال وپر می گشاید تا انگیزۀ تلاش نویسنده وپژوهشگر حقوقدان را دنبال کند و حوادث قرون گذشته ی سرزمین پُر تلاطم خود را دریابد .
پیشاپیش بگویم وبگذرم که خوانش این کتاب پُرحجم، آن چنان شیرین و شوق انگیز و سرکرم کننده است که درکنار مطالعۀ یک اثر حقوقی با دنیایی از روایت های تلخ و شیرین گذشته های دور و دراز تاریخی آشنا می شوی. از پیشینۀ تشکل های جمعی جماعتی که حدود ده هزارسال پیش درایران کنونی می زیستند گرفته تا حوادث امروزِی، اطلاعات تازه کسب می کنی. انگار رُمانی دلچسب دست گرفتی که تاریخ باستان تاحال را می گوید و همچنین خاطرات مستند – داستان – شعر – نقد – . . . سرگذشت حقوق و قضا در ادوار گوناگون؛ ومهمتر «اعلامیۀ کورش دربارۀ حقوق و آزادی مذهبی ملل تابعه» در ۵۴۰ سال پیش ازمیلاد به زبان اصلی (بابلی نو) – نامۀ پیامبر اسلام به خسروپرویز شاهنشاه ایران – نامۀ امام علی به استاندار آذربایجان و . . . متن قانون اساسی مشروطیت ایران مرداد۱۲۸۵ و متمم آن شعبان ۱۳۲۵ ق ».
بخش اوِل : مقدمه ی بیست صفحه ای ست که باعنوان: «اهمیت تاریخ حقوق» شروع می شود و با : «پیشینۀ تحقیق وسخن پایانی مؤلف» به پایان می رسد .
امین، که درحوزه های گوناگون ادبی داخلی وخارجی، به ویژه درعلم”حقوق” مطالعۀ عمیقی دارد و سابقۀ تدریس درانگلستان و ایران، با استفاده از چنین دخایر و اطلاعات است که می نویسد:
«نویسنده گاهی درگزارش بعضی از محاکمه های مهم (همانند قصه بگذشتن سیاووش ازآتش دربخش اساطیری، داستان افشین وبودلف درعصرعباسی، محاکمۀ حسنک وزیر درعصرغزنوی، محاکمۀ جامی در عصرترکمانان، محاکمۀ میرزا رضا کرمانی قاتل ناصرالدین شاه درعصرقاجار، محاکمۀ، ۵۳ نفردرعصررضاشاه پهلوی، محاکمۀ قاتلان سیدحسن مدرس پس ازسقوط رضا شاه، محاکمۀ دکتر مصدق درعصر محمد رضا شاه پهلوی) وارد جزئیات شده».
همانگونه که درمقدمه گفته شد، رعایت همین شیوۀ نگارش نویسنده، خواننده را بیشترجذب می کند تا با خواندن برگ های کتاب زوایای گوناگون گفتارها را دریابد و ارج کتاب را منظورنظر کند.
درعنوان : «۷ سبک روش تحقیق» یادآور شده است که:
«سبک تاریخ نگاری درکتاب حاضر ایدئولوژیکی نیست. یعنی مباحث تاریخ حقوق زیربنای ایدئولوژیکی ندارد».
به درستی از “قالب های فکری خاص” وتسلط افکار و اندیشه های مختلف می گوید که متآسفانه رواج دارد وبرخی از اهالی قلم، هنوز باهمان شیوۀ مرام و مسلک های رنگباختۀ با اندیشه های کهن درجا می زنند و می نویسند! با مثالی ساده با انتقاد از این قبیل انخصار گرایی ها مثل این است که :
«یک مورخ مسلمان، درنگارش تاریخ حقوق درمقام حقانیت اسلام و ضرورت غلبۀ نهایی اسلام بر همۀ ادیان و مکاتب برای نجات نهائی بشر باشد».
درعنوان: ۳ سیرۀ قضائی پیامبر وخلفا. ۳ – ۱ دادگری پیامبراسلام می نویسد:
« پیامبر اسلام ازآغاز بعثت تازمان رحلت، شخصا به منطوق آیات متعدد قران، احکام الهی را به مثابه نظام حقوقی شریعت تبلیغ می کرد و مهمتر آن که پس از هجرت از مکه در۶۲۱ م و تآسیس مدینۀ النبی خود درمقام حکم و داور درمیان مسلمانان و غیرمسلمانان می پرداخت».
همین شیوه که امروزه درسلطنت فقها برمردم کشور حاکم است. با این تفاوت بنیادی که از زمان وزمانۀ آن بزرگوار که ۱۵ قرن گذشته است سخنی نمی گویند! که دوران شترسواری بود و برده داری.
نویسنده، با اشاره به خلفای راشدین درعنوان خلیفه دوم عُمرخطاب از مزایای انسانی وداوری های او می گوید عُمر:
« دردورۀ خلافت ابوبکر، مهم ترین مشاور قضائی خلیفه بود. پس از این که خود به خلافت رسید، درآغاز شخصا به قضاوت می نشست و به دلیل دقت ومراقبتی که به اجرای عدالت و کشف درست وحق ازنادرست و باطل داشت به «فاروق» نامبردار شد. درباره عُمر قصه های بسیار گفته اند از جمله: وقتی عُمردرمنبر خطاب به اهل مدینه گفت اگرمن درکارهای خلافت اشتباهی مرتکب شدم مرا بدان متوجه سازید عرب ازپای منبر برخاست و گفت که اگر پای از مسیرحق بیرون نهی، با این شمشیر ترا راست می کنم!عُمرسخن او را شنید وازاین انتقاد شدید روی درهم نکشید».
همو، صفحاتی چند ازمزایای انسانی وسختگیری عُمر دراجرای احکام شریعت نوشته که جالب و خواندنی است وبا باورهایی که ازطفولیت شنیده ایم و دراذهان شیعیان ماندگارشده، کلی منافات دارد وجای تعجب از تهمت های ناروا ودروغ های گزاف که دربارۀ این خلیفه گفته شده است! ارخود می پرسم: بس چرا «ویل للکمذبین» که بارها درقرآن آمده رعایت نشده ونمی شود؟!
دربا ره مُلک فدک که روستای آباد و حاصل خیزی بود و پیامبر پعد از فتح خیبربه دخترش حضرت فاطمه زهرا (ع) بخشیده بود می نویسد:
فدک درجنگ خیبربه تصرف مسلمین درآمد. ازانتقال مالکیت آن به حضرت فاطمه (ع) می گوید که: « همین امرموضوع یک اختلاف جدی سیاسی وحقوقی شد.». و سپس شرح آن را درعنوان «داستان فدک» وپس گرفتنش از دختر پیامبر اسلام.امده که از قضاوت عادلانۀ عُمر حکایت ها دارد. امین می نویسد:
«ابوبکر وعُمر، فدک که درحیات پیامبر تحت تصرف حضرت فاطمه بود، نمی توانست به عنوان ارثیۀ پیامبر به فاطمه برسد،بلکه باید جزئی از بیت المال محسوب می شد. اما حضرت فاطمه فدک را هبۀ شخص پیامبر به خود می دانست و نه ارثیۀ پیامبر. بنا به بعضی روایت ها، ابوبکر دربرابر استدلال حضرت فاطمه، مجاب شد، ولی عُمر وابوعبیدۀ جراح که مشاوران نزدیک ابوبکر بودند، حضرت فاطمه را در ادامۀ تصرف فدک محق ندانستند. لذا حضرت فاطمه در نطق مفصلی در مسجد در حضورمهاجران و انصارایراد کرد واستدلال ابوبکروعمر را دائر به ارث نگذاشتن پیامیران به استناد آیات قرآن رد کرد».
حضرت فاطمه با گواه آوردن اولاد وهمسرخود علی ع، موفق به ادامۀ تصاحب فدک نمی شود و آن ملک به بیت المال می رسد. نکته مهم این که علی ع نیز درخلافت خود هیچگونه تمایلی به تصرف آن ملک نشان نمی دهد.
درعنوان «حقوق اداری ومالیۀ عمومی. سیرۀ پیامبر» ازاجرای مالیات های شرعی برای رفع نیازمندی های نیازمندان و فقرا سخن رفته است. این مالیات ها هرازگاهی با توسل به قهراخذ وبه نیازمندان پرداخت می شد. همچنین ازتصرف اموال مردمان در جنگ ها: و«گرفتن زمین وباغات و زمین های مزروعی تازه ای یه سود مسلمانان» که رسم زمان بود. این گونه تصرفات تا به امروزحضوردارد، گرفتن املا ک و اموال مردم به زوریا بقول متشرعان که آن را غصبی می نامند، یک رسم شوم قدیمی بوده ویادمانده ای از دوران کُهن است!
با عناوین سیرۀ خلفا : ابوبکر – عُمر– عصر عثمان – عصر امام علی – منابع عمدۀ مالیۀ عمومی – جزیه – خراجِ – و نتیجه فصل پنجم به پایان می رسد. امین، درعنوان نتیجه از نامۀ پیامبراسلام به خسروپرویز و پاره کردن نامه، حملۀ اعراب ومهمتر، دلیل گرایش ایرانیان به اسلام مطلب مهمی را یادآور می شود:
«عمدۀ گرایش ایرانیان به اسلام، پیام برابری و برادری و رفع امتیازات و تبعیضات طبقاتی بود. درتاریخ حقوق اسلام، پیامبر نخستین قاضی وداور میان مسلمانان بلکه گاه غیرمسلمانان بود پیامبرهمچنین سریّه هایی به یمن فرستاد.عده ای ازایرانیان که دریمن مستقربودند ازاین رهگذربانظام حقوقی اسلام تماس پیداکردند. اما مهم ترین ربط ایران با اسلام پس ازحملۀ اعراب درعصر خلیفۀ دوم عُمرصورت گرفت. عُمر از تقسیم اراضی ایران به عنوان غنیمت میان سربازان عرب جلوگیری کرد ولذا زمین های کشاورزی ایران همچنان دراختیار ایرانیان ماند. النهایه ایرانیان به پرداخت خراج و جزیه مجبورشدند . . . برای عده ای ازمرزبانان ایرانی که راه و چاه تسلط برایران را به تازیان نشان داده بودند مستمری هایی مقرر کرد، اماعاقبت براثرشکایت یک ایرانی ناراضی مقیم مدینه به نام ابولؤلؤ کشته شد».
بخش ششم: از خلافت امویان وعباسیان، ازحکومت نود ویکسالۀ امویان می گوید. دورانی که درسرزمین های ایران وقلمروسابق امپراتوری ساسانی خط پهلوی، در بلاد شام به زبان یونانی، در مصر زبان های قبطی و یونانی که در دست کارگزاران غیر عرب ، به عربی تبدیل می شود:
« درحدودسال ۷۸ ق۶۹۷ م برای نخستین بار درعصراسلامی، دیوان های مالیاتی در محدودۀ عراق درزمان حجاج بن یوسف ثقفی (والی عراق وایران) به دست صالح بن عبدالرحمن سیستانی (دبیر و مستوفی ایرانی تبار حجاج) ازپهلوی به عربی نقل شد و با فاصله ای دراز در ۱۲۴ ق – ۷۴۲ م دیوان های خراسان از خط و زبان پهلوی به عربی تبدیل شذ».
عباسیان. یکصد سال پس ازحکمرانی ظالمانۀ امویان برجهان اسلام، با پیام و دعوت خاندان پیامبراسلام به قدرت رسیدند: «دراثرفداکاری ایرانیان عدالت خواه . . . برضد امویان برخاستند ابومسلم خراسانی موفق شد که خلافت را ازامویان به عباسیان منتقل کند. خلافت عباسان از۱۳۲ تا ۶۵۶ ق /۷۴۹ – ۱۲۵۸ ادامه یافت. بدین گونه نفوذ ایرانیان و فرهنگ ایرانی درحوزه های مختلف نظامی، سیاسی، اجتماعی فرهنگی و قضایی بیشتر شد».
نویسنده، درعنوان: تآثیرعنصر ایرانی، در خلافت عباسیان که :«تقلیدی ازشاهنشاهی ساسانیان بود» و تبحرایرانیان درفقه اسلامی و گسترش و نهادینه شدن آن سخن گفته، همچنین دربارۀ مذاهب، مالکی، شافعی وحنبلی اطلاعات مفید و خواندنی را شرح داده است. جالب است بدانیم که مذهب شافعی: «مذهب اکثر ایرانیان درعهد سلجوقیان شد. اصفهان، شیراز، کازرون، یزد، بیهق (سبزوار)، فریومد، جوین، بحرآباد، قهستان، شاهرود، قزوین، طارمین، ساوه، دلیجان، زنجان، ابهر، اردبیل، تبریز، خلخال، دهخوارگان (آذرشهر) مشکین شهر، نخجوان، خوی، سلماس، ارومیه، اشنویه، وهمه در قرن هشتم به روایت حمدالله مستوفی برمذهب شافعی بوده اند».
درعنوان «نتیحه» این بخش، از «ضد ایرانی و استبدادی شدن نظام حقوقی» سخن رفته. همچنین : «اندک اندک درسرتاسرقلمروخلافت عباسیان و درگوشه و کنار ایران . . . طلم وجور و رشوت و بی امانتی به غایت رسیده و بی عدالتی ها و خلافکاری ها ورشوت ستایی های قاضیان بلخ وبغداد، مَثَل سایر شده بود».
دردوران عباسیان، رهایی ایران ازتسلط اجنبی فراهم می شود. استقلال ایران از شکل گیری «حکومت نیمه مستقل طاهریان» آغار می شود. وسپس حکومت های ایرانی از صفاریان و سامانیان تا آل بویه تشکیل می شود.
درعنوان بخش هشتم با حمله ی مغول به ایران در ۶۱۵ ق ۱۲۹۱ میلادی آمده است:
«شرع و فقه اسلام موقوف شد. مساجد ومدارس و دارلقضاۀ ها به اصطبل ستوران تبدیل گشت واِئمۀ فقه وقضا و مدرسان و طالبان علوم شریعت کشته شدند. مغولان درکشتن مردم و غارت اموال ایشان تبعیضی میان مسلمان واهل کتاب قائل نبودند. بلکه غلبۀ ایشان محدودیت های وتبعیضات میان اسلام و کفر را ازمیان برد».
بررسی این اثر پُربارتاریخی را همین جا می بندم با سپاس ازتلاش های نویسنده .

راز آشکارا/رضا اغنمی

راز آشکارا
خاطراتی نیم قرنی فعالیت هنری میلاد کیانی
در گغتگو با علیرضا میراشرافی

ناشر: انتشارات عطوفت با همکاری انتشارات جاویدان تهران
چاپ پنجم. تهران ۱۳۹۸

کتاب ۳۲۰ صفحه ای با پیشگفتار دوبرگی شروع می شود و بعد با عنوان : «خلاصه زندگی نامۀ هنری میلاد کیانی (نوازنده سنتور و آهنگساز و مدرس موسیقی) به قلم (عطاءالله خانبلوکی) شرح حال و فعالیت ها و کنسرت های داخل و خارج ازکشور این هنرمند را در اختیار مخاطبین قرار می دهد.
عنوان (نغمه های پاک ار ساز کهن) به قلم دکتر محمد سریر، نامه ایست درباره
اساتید موسیقی کشور می نویسد:
«باید امیدواربود، این میراث کهن و نغمه های پاک درفرهنگ آسمانی این سر زمین با همت شاگردان این استادان تداوم یابد».
سروده ی کوتاه عباس اسلامی شرار با این بیت شروع شده است:
«صدای ساز میلاد کیانی / برآید از دل درد آشنائی
. . . . . . . . . . . .
اگر شغر “شرار: و ساز میلاد/ درآمیزد به هم دارد صفایی»

عنوان: گفت و گو با میلاد کیانی نخستین جلسه ایست که درتاریخ۱۸/۳/۸۴ برای : «کتابی که قراراست نوشته و چاپ شود طبق یک برنامه ای معین پیش رفتیم و نام حدودهشتاد نفرهنرمند وهنردوست را فهرست کردیم وحالا اطلاعات، یادبودها وخاطرات را درباره شان خواهید خواند».

ازملاقات ها و وعده وعیدهای تعارفی که درطبقات مختلف جامعه رواج دارد و یک مسئلۀ عادیست، داستان ها آورده نشان می دهد که تعارف واین قبیل عادات
گمراه کننده، حتا درمقامات مسئول کشورنیزمعمول بوده. وهنوزهم رواج دارد.
از زنده یاد دکترعطاء الله خان خانبلوکی، که:
«درجۀ استادی ممتاز درهنر نقاشی را دارد» به نیکی یاد شده وازخیرخواهی ها و یاری رساندن ایشان به خیلی ازهنرمندان که درتنگدستی زندگی می کردند و همه وقت به قول معروف با سیلی صورت خود را سرخ نگه می داشتند، تمجید شده است.
همچنین ازمرحوم ابولقاسم تفضلی، مرتضی گیتی نما، رضا مهدوی، «مهندس گلشن ابراهیمی رئیس هیئت امنای فرهنگ صوتی ایران – فروردین ۱۳۵۶» و کلکسیون مشهور موسیقی او سخن رفته است.
گلشن ابراهیمی از جشنواره ای می گوید که:
«هفت شب طول کشید واسمش را هم گذاشته بودیم هفتۀ موسیقی سنتی ایران. . . شاید حدود چهل سال ارتاریخ اجرای آن جشنواره می گذرد».
دربارۀ زنده یاد رضا ورزنده می نویسند که:
« صاجب سبک درسنتورنوازی نیز در این جشنواره دعوت داشتند».
از رفتار و خُلقیات وعشق وعلاقه ی او به موسیقی، ومردم دوستی آن هنرمند به نیکی یاد می کنند. و از حس نوآوری و هنرنمایی هایش سخن می گویند:
«ورزنده یک بداهه نواز بود. هیج وقت تا آخرین لحظه نمی دانست که چه می خواهد بنوازد. هرجا که می رفت، اگرمی پرسیدند که استاد چه می خواهید بنوازید؟ می گفت اولا ببینم سازم چه کوکی است. هیچ وقت سازش پشت خرک ها کوک نداشت . . .».
میلاذ، یا همان کلام ازاکبرگلپایگانی خوانندۀ برنامه گل ها می گوید و ازنخستین دیدارش با این هنرمند پرآوازه :
«اولین بار آقای اکبرگلپانی را از نزدیک، درسال ۱۳۴۱ دیدم یعنی حدود چهل و چهارسال پیش در باشگاه شعبان جعفری که روز تولد حضرت علی (ع) مراسم ویژه ای داشت و عده ای از هنرمندان هم درمحل حاضر بودند، دیدم. آن طور که من به یاد می آورم، مرحومه خانم ملوک ضرابی،همین دوست قدیمی ما محمد موسوی استاد نی، گلپا، ناصرمسعودی وچند نفر دیگر. . .» و بنا به درخواست شعبان جعفری، میلاد ساز می زند و گلپا آواز می خواند.
از تلویزیون ثابت پاسال یاد می کنند باخاطره ای دردناک ودرگیری با خواننده ای چاق. و آشتی و صلح و صقای پس از آن دوتا سیلی که به گوش آوازخوان زده بود.
بگویم و بگذرم که ازاهالی هنر و موسیفی با آن لطافت روحی این قبیل خشونت کمتر دیده شده است!
میلاد، با عنوان: «خوب به این تصویر نگاه کنید…!» درتصویری با زنده یاد حسین همدانیان می نویسد:
«این آخرین دقایق حیات هنرمندی است که بیش ازپنجاه سال شادی بخش دل ها و شمع افروزان محفل اکثرمردم کشورمان بود(خواننده، پرآوازۀ یارمبارکباد) حسین همدانیان. آیا می توان باورداشت؟! پس ازهشت سال سکوت وخاموشی در گوشه ای ازخانۀ سالمندان (پائیز۱۳۷۹). با این بیت عارفانه، آوای دل غمگین خود را با مخاطبین درمیان می گذارد:
«ازبس که غم به سینۀ من بسته راه را
دیگر مجال آمد و شد نیست آه را»
ازخاطره سال ۱۳۴۵ می گوید و دانشجو بوده وعضوکاخ مرکزی حوانان:
«که درکوتاه مدت رئیس گروه موسیقی ملی شدم». درهمین روزهاست که رهبر وقت شوروی، آلکسی کاسیگین به ایران آمده و با هویدا نخست وزیرکشور، برای بازدید از کاخ جوانان دعوت می شوند. آن ها همراه با حیدرعلی اوف وشهردار تهران وارد سالن شده برنامه با موسیقی ایرانی شروع می شود، وقتی به پایان می رسد میلاد، پشت میکروفن رفته با صدای بلند می گوید:
«جناب آقای نخست وزیر، جناب اقای شهردار، جناب آقای کاسیگین، دیدم همۀ سرها برگشت. داشتند دم در می رفتند بیرون. . .” به احترام شمامهمانان عالیقدر ما یک قطعه موسیقی روسی هم تنظیم کردیم که می خواهیم اجرا کنیم.” (آقای حیدرعلی اف که بعدها رئیس جمهوری آذربایجان شوروی شد) حرف های مرا ترجمه کرد کاسیگین سری تکان داد و بازآمد ونشست . . . . . . قطعات روسی اجرا شد. خوب تنظیم و تمرین کرده بودیم. با سازهای ایرانی زدیم. یک لحظه سرم را بالا بردم لبخند را روی لب های آقای کاسیگین دیدم . . . ایشان روی سن آمد شاید حدود یک دقیقه ای دست مرا همین طور فشار می داد . . . حدود پانزذه شانزده دقیقه روی سن از تک تک ما سئوالاتی راجع به موسیقی . . . واین چه سازی است . . . روزنامه های پرتیزاژ خبر این کنسرت را چاپ کردند».
تصویرکاسیگین، حیدرعلی اف، عباس اخباری ومیلاد مهرماه ۱۳۴۵.
از برنامه گل های جاویدان سخن رفته و فعالیت موسیقی دان ها در آن سال ها که « امیرحسین مهرپور بیشترقطعاتی که می ساخت ، ملی ومیهنی بود. ملودی های زیبا و شادی بخشی هم داشت که شعرهایش را آقای دکتر منوچهر معین افشار می سرود».
تصویر استاد علی اکبرسرخوش یکی ازسازندگان مشهور و پیشکسوت سنتور. با شرح حال دیگر اساتید به نیکی یاد شده است که دراین دوران وانفسای مهر و محبت جای سپاس دارد.
تصویر دیدار میلاد از شادروان جلیل شهناز دربیمارستان دراسفندماه ۱۳۸۴ یادآور خدمات هنری آن استاد را درخاطره ها زنده می کند.
دریحث ساختن سنتور، میلاد که خود استاد این کار است خیلی ماهرانه مصالح اولیۀ ساختن سنتور را توضیح می دهد. ازشادروان خانم ملوک ضرابی و علاقه ی شدید او به امور خیریه و مسائل مذهبی اش سخن رفته است.
بایادی ازناصرافتتاح و مرتضی محجوبی وداستان خواندنی، دزدی سنتوروتلفن فرهاد دلشاد پیداشدن سنتور ودیگر سرقت ساز در بندرعباس، تا مراسم گرامی داشت تجویدی ومراسم جلسه فرهنگی و هنری حکیم نظامی و:
«اهدای لوح تقدیر توسط آقای دکتر امیرجعفر صبوری رئیس انجمن فرهنگی و هنری و همیاری ایرانیان مقیم نیویورک به میلاد کیانی، اول مهر ۱۳۸۲».
گفتگو به پایان می رسد.پس ازآن تصاویر خانوادگی وموسیقی دانان و هنرمدان وتقدیرنامه ها و فهرست نام ها کتاب بسته می شود.
گفنی ست که این کتاب مستند قابل اعتمادی ست از موسیقی دان ها وفعالان هنری در عصرپهلوی ها که درزمینۀ سازهای گوناگون موسیقی ایران تدوین و منتشر شده است. جای سپاس وقدر دانی دارد از آقای کیانی ودیگر یاران ایشان که در نشر این اثر زحمت کشیده اند.

لحظه های خاکستری/رضا اغنمی

نام کتاب: لحظه های خاکستری

   

نام نویسنده: نجمه موسوی- پیمبری
نام ناشر: انتشارات مجله آرش، فرانسه
چاپ اول : سپتامبر ۲۰۱۹
جلد و صفحه آرایی: جهانگیرسروری
طرح روی جلدوطرح های داخل کتاب: کورش نوری

فهرست کتاب با چکیده ی تمام لحظه ها، و سپس از لحظه اول شروع ودرلحظه ی چهل و هشتم به پایان می رسد. کتاب روایتگر گوشه هایی ازگفتنی ها وخاطره های گوناگون نویسنده است که با نثری روان و سروده های زیبا تا پایان کتاب ادامه دارد.
جالب این که نویسنده، درنخستین برگ های اثرش، درعنوان«چکیده ای ازتمام لحظه ها» سخنانی را دراختیار مخاطبین قرار داده که درتبیین مفهوم واقعی روایت های کتاب است.
درچکیده ی تمام لحظه ها ازگذشته هایی می گوید که درسی و چند سال پیش ازسرگذرانده است. با زبان عاطفی از روزی می گوید که با مآمور وزارت کشورفرانسه برای اخذ تابعیت فرانسه در حال مصاحبه بوده است. وحال:
«بعد ازگذشتن سی وپنج سال که هنوزسرزمین مادری ام درخیال پُرازنور است وروشنی . . . پُر است از مهربانی دست هایی که همیشه هستند تا دستانت را بفشارند و بازوهایی که از افتادن ات جلوگیری کنند همدلانی که با تو بخندند و به وقت اندوه بگریند».
ارفاصله گرفتن با سنت های فرهنگی و اجتماعی وتجربه های گوناگون درتبعید می گوید:
« دراین پرتاب شدن به دنیای آزاد بسیارآموختیم، ازچرخه ی محدود اندیشه هایی که زاده ی رژیم شاه وخمینی بودند فراتر رفتیم. جایگاه خود را درجهان به اندازه دریافتیم». درهمدلی وهمدردری ازعارضه های تبعید و تبعیدیان وازگذران و سرنوشت آن ها، مفهوم ذاتی ی لحظه های خاکستری برای خواننده چهره می گشاید :
«وقایعی که درمقایسه با عمرطولانی تبعید لحظه هایی بیش نیستند. این لحظات را گاه با شعر، گاه با داستان وگاه با متنی که حکایت ازاندیشه ای و یاحال وهوای خاصی داشته نگاشته ام . . . چرا که تبعید برای من سیاه نبوده است».
دراین نوشتار، برخی از لحظه های خاکستری را برای بررسی برگزیده ام.

لحظه ی اول با طرح ماهرانه ی دوچشم نگران در سطح ناهمواریک انسان، بهمریختگی و آشوب روانی تبعیدی را در ذهن خواننده می کارد. با مطالعه ی برگ نخست، برخورد ناگهانی عطر وبوی بادام به مشام نجمه در باغ، درآخرین لحظات وداع باخاک وطن باقاچاقچی و پیچ خوردگی پایش در حوالی مرز و سرانجام این که:
«وآن عطر بادام هیچ گاه مشام مرا ترک نکرد. و هیچ عطر و بویی جای آن را حتا در خیال نگرفت».
لحظه ی اول به پایان می رسد.
لحظه های دوم گفتارنویسنده: درد دل صمیمانه دوری ازوطن است که با تکیه بربخشی از یاد مانده های گذشته را با زبان حسرتباری درتبعید سروده است. درسنجش فضای وطن و تبعید، ذوق تحسین آمیزشاعرانه اش را با مخاطبین در میان گذاشته است.
«نه این زمین، زمین من است/ ونه این آسمان/ که تابش دیوانه وارخورشیدش/ گرمای میهن ام را روی پوستم می چکاند/ نه این ستاره ها همانند/ که برطاق لاجوردی کویرهایش سوسو می رنند/ **** نه! این خاک، خاک من نیست/ حتا اگر هنوز/ به نمی باران/ سینه ام پر شود/ ازعطر نفس گیرتابستان هایش/ وتصویرمادرم/ از حبابی خیس لبریزشود/ این نخل ها که چون خارهایی عظیم/ میان زمین واسمان روییده اند/ چه بیگانه اند ازنسب/ با نخل هایی که چون بادزنی/ هُرم آفتاب و خاک را می گرفتند/ در خنکی غروب های شان/ ودل عاشقان را می نواختند/ ****حتا این آبی گنبدی شکل/ ازطاق های فیروزه ی الله اکبرهیچ ندارد/ آن طاق ها که بودشان/ معنی آب بود درکویر/ وآرامی برای خسته ای/ ****/ نه ****/ این زمین، زمین من نیست/اگرچه به مظلومانش/ چنان مهربورزم/ که تمام خاک نشینان میهنم».

لحظه ی سوم:
طرح با چشمی درحلقه ی سیاه رونده رو به نابینایی، و چشم دیگرخالی ازحدقه.
قاب عکسی تهیه کرده روی میزمطالعه ش می گذارد وروی تختش دراز می کشد. دراین فکر است که عکسی ازاو ندارد تا دران قاب بگذارد وبا او حرف بزند و تماشایش کند:
«شنیده بود کسانی با تمرکز، اشیاء را تکان می دهند و یا از راه دور افکارشان را به دیگران منتقل می کنند. می خواست آن قدر روی قاب متمرکزشود تا او رامثل آخرین دیدارشان ببیند».
کم کم ازاطاقش فاصله می گیرد تا حایی که سرمای بلورین قاب را حس نمی کند :
«ازگرمای پوست گندمی اوانگشتانش گرم شدند. او را می دید با لبخند ملایمی کنار لب هایش. چشم هایش همیشه بیشتر ازلب ها می خندید . . . بی شک درتاریکی سلول سبزی چشم هایش نیزتیره تر شده اند. با او حرف زد. “چرا نمیآیی؟ تا کی باید انتظار بکشم؟ زندگی داره می گذزه دخترمون هر روز بزرگتر می شه. ستاره ات روز به روز درخشان تر می شه و تو نیستی تا اونو ببینی. تا منو هلیوس صدا کنی».
به صدای دعوای زن و شوهرجوان همسایه، رابطه با چشم سبز قطم می شود. قاب عکس از دست ش رها شده روی تخت می افتد. پس ازگفتن ازجنگ ودعوای همیشگی همسایه به خوابش می رود و خواب می بیند: خود درکسوت قاصی دردادگاه:
« زوجی درمقابلش نشسته بودند که باهم دعوا داشتند و ازیکدیگر به او شکوه می کردند . . . اوهیچ نمی گفت فقط می دانست که عشقی میان شان نیست. بعد دید خودش همراه صاحب چشم های سبز مقابل قاضی نشسته اند. او با نگاه مهربان همیشگی اش با لبخندی برلب کلماتی عاشقانه به او می گوید».
می خواهد بپرسد که چرازقاب عکس بیرون نمی آید که محبوبش به پروانه ای بدل شده، بال زنان دور می شود.
از خواب می پرد. درگذر ازبستر روایت، “رؤیا” جای واقعیت نشسته است. از یک طرفه بودن عشق آن دو می گوید و حس بیداری را.یادآور می شود:
«پاکت سیگارش را برداشت سیگاری روشن کرد. بعد از چند پُک محکم قاب عکس را از روی کتابخانه برداشت و سیگارش را وسط ان، درجای خالی چشمهای سبز خاموش کرد».

لحظه ی یازدهم:
سروده ای کوتاه است اما، با تآملی دقیق می توان رواج آن هارا درجوامع گوناگون مشاهده کرد:
«آنها را بی حرمت می کنند
ما خشمگین می شویم
آنها را بردار می کشند
ما می گرییم
آنها را تیرباران می کنند
ما فریاد می زنیم
آنها را به قتل می رسانند
ما می نویسیم».

لحظه ی دوازدهم
طرح زیبائی است که نگاه عمودی پس از گذر از ازلب های بسته . . .:
«گاهی دره ای مرگ را از زندگی جدا می کند
گاه دریایی
در جایی طناب داری
یا رگبار گلوله ای
تیغه ی چاقویی تیز
وحتا اشاره ی دستی

دربولوار منیل مونتان اما
دیواری مرگ را از زندگی جدا می کند
پرلاشز درسویی َ
ونَفَسِ زندگی درسویی دیگر
اکنون، از آن سوی دیوار می آیم».

لحظه ی بیستم
«تبعیدی قبر عزیزانش را در قلبش می کَند
تبعیدی سنگ قبر ها را روی سینه اش حمل می کند
تبعیدی درسالگرد مرگ عزیزانش به اداره می رود
وتمام روز، لبخند شرقی اش را
به همکاران غربی اش تحویل می دهد
و در دل می گرید
غروب با گلویی از بغض ورم کرده به خانه برمی گردد
تا درمقابل عکس عزیزش
سر بر سنگینی سکوت خانه بکوبد!».

لحظه ی بیست و یکم
مصادف با سال روز مرگ مادرش است که در بهشت زهرای تهران دفن شده. به قبرستان مونیارناس سرقبرسیمون دو بوار می رود و می بیند:
« مردی با آب پاشی سنگ قبری را می شوید. سنگی ندارم تا بشویمش. راستی چرا سنگ قبرها را می شویند؟ درایران هم با آفتابه آب می ریختند روی قبرها . . . بعدها دیدم دراسپانیا هم این کاررا می کنند ودرفرانسه هم. . . . ازمیان قطعه ی کلیمیان رد می شوم. روی بسیاری ارقبرها سنگ ریزه هایی هست آن ها هم نشان ازدیدار کننده ای دارند. باخود می گویم: چقدر دین محمد وموسا شبیه یکدیگرند. چقدراصول وفروع این دودین به هم شبیه است. چقدر پیغمبر اسلام ازموسا کپی برداشته و مسلمان ها بی آنکه علت ومنشاء آن را بدانند آن را اجرا می کنند».
ازدوازده سالگی وفوت عمه ی پدرش بعنوان اولین دیدارم با مرگ یاد می کند مشاهده ی سنگ قبری با خط فارسی :
«سنگ قبر متعلق به خانواده ی فیلسوفی، است جلوترمی روم مهتاج خانم در زمان فوتش همسن مادرم بود وآقای جواد مستوفی هم نام پدرم است. . . . مهتاج خانم جای مادرم را می گیرد . . . با لبخندی برلب ازقبرستان بیرون می روم»
حس ودرک هموطنی، همزبانی وهمجوشی با عواطف انسانی، دربیشترخاطره های نویسنده خواننده را مجذوب می کند. صادقانه بگویم در زمانه ای که “خشونت” در فرهنگ های جوامع بشری رواج پیدا کرده، زبان عاطفی، صمیمیت و صفای باطنی و قابل احترام نجمه ستودنی است و بس.

لحظه ی بیست و دوم سروده ایست یک برگی. این گونه آغاز می شود:
زاده ی کشوری هستسم که دیگر نیست
بی وطن!
دلبسته ی معشوقی که دیگرنیست
خالی!
همسرمردی هستم که دیگر نیست
بیوه!
دلتنگ مادری هستم که دیگرنیست
یتیم!
به زبانی سخن می گویم که زبان من نیست
یگانه!

. . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . .

و شهری که همه چیزم را می دانست دیگر نیست
تبعیدی!

لحظه ی چهل و هفتم بازخوانی روایت تجاوز مردی ست به یک دختر بچه درایران. مردم در خانه اش حمع شده اند برای مجازات متجاوز تا:
«متجاوز را چند هفته گرسنه نگه دارند. بعد بدنش را تکه تکه کنند، بعد سرب داغ درگلویش بریزند . . . . . . چند وقت پیش بود که دانستم ازرواداری بسیاربسیاردوریم.خیلی وقت پیش بود که فهمیده بودم چرا جعفر پوینده و محمد مختاری را کشتند».

لحظه ی چهل وهشتم پایان لحظه های خاکستری است.
در طرح، تک چشم باز تر و نگاهش مهربانترونور امید قابل تآمل است.
نجمه، درآخرین روایت کتاب از روز وداع با خاک وطن می گوید و بوی شکوفه های بادام که درتبعید اجباری در مشامش هنوز جاری ست. همچنین، از اقاقیاهای خیابان خاقانی که هرساله هزار گل می دهد و عطرشان کوجه ها را پر می کند. با امید درانتظار وصال آرزوهاست.
«هنوز جمع این لحظه ها دقیقه نشده است
هنوز ساعت ها باقی است تا من به وصال برسم
شاید، شاید لحظه های دیگر!»
وکتاب به پایان می رسد.

من به روشنی اندیشیده‌ام من به صبح . . ./رضا اغنمی

من به روشنی اندیشیده‌ام من به صبح . . .
نام نویسنده: عباسعلی منشی رودسری
به کوشش: بانوصابری
ناشر: نشرمهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۸

در نخستین برگ کتاب دویست ونود برگی، تصویرجوان نویسنده با یادداشتی کوتاه معرفی شده است:
«عباسعلی منشی رودسری زاده ۱۴ بهمن ۱۳۳۸ در بی بالان، [از توابع گیلان] درکشتار زندانیان سیاسی درتابستان ۱۳۶۷ باوجود داشتن ۶ سال حکم و گذراندن ۲ سال ازآن اعدام شد».

کتاب، با روایت رندگینامه ی عباسعلی آغاز می شود که همسرش خانم صابری، بیوگرافی ایشان را به دقت شرح داده است. به روایت خانم صابری، برادر بزرگ به نام باقر منشی رودسری درتایستان ۱۳۶۰ که محصل بوده، به جرم هواداری ازسازمان مجاهیدن خلق اعدام شده.سپس ازعباس می گوید:
« که درسال ۵۷ – ۵۶ دررشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شده به اصفهان آمده بود».
ازآشنایی خانوادگی و آمد ورفت به خانه شان که زمینه ازدواج آن دورا فراهم آورده. خاطره های شیرین و خواندنی، وسپس، فاجعه ی اعدام شوهرش را روایت می کند.
نویسنده، باداشتن دو فرزند” بهاره و بیژن” برای فرار از تعقیب کمیته ها و مقامات امنیتی از جا به جایی های تکراری ازاین خانه به آن خانه و ازاین شهربه آن شهرمی گوید. درتمام این جابجایی ها دستگاه های چاپ و افست که برای انتشار روزنامه کارمنتشر می کردند، درد ورنج پنهان کاری ها و گرفتاری ها را توضیح می دهد:
«درنهم مرداد ۱۳۶۵ درمنزل مان همراه با بچه هایمان، دخترم بهاره دوسال و نیمه و پسرم بیژن سه ماهه دستگیر وبه کمیته مشترک برده شدیم، بعدها درتابستان ۶۷ فهمیدم که عمر زندگی مشترک ما درهمان نهم مرداد ۶۵ به پایان رسید. بعد ازدوماه بچه هارا تحویل مادرم دادند. پس ازشش ماه، من دربازپرسی دراصفهان باسپردن ضمانت آزاد شدم».
ازدیداربا شوهرش درزندان را یادآور می شود وآخرین دیدار را:
«آخرین ملاقات من با عباس درتیرماه ۶۷ بود».
عباس در۲۸ ابان۱۳۶۷ اعدام می شود. خانم صابری پس ازچند سال درشهریور سال ۷۶ :
«به خاطر احضارهای مکرر و توهین های پی درپی اطلاعات و ستاد خبری اصفهان مجبوربه ترک ایران شدم و از طریق ترکیه به آمریکا آمدم. اکنون با دوفرزندم درآتلانتا زندگی می کنم. وهمان طور که عباس درآخرین یادداشتش اززندان نوشته بود «بایاد من بمان اما همیشه برای زیبایی های زندگی بخند» زندکی کرده ام».
و سپس با عنوان «خاطرات خانواده و دوستان»، گذ شته های دردناک خود را روایت می کند. نخسنین روایت از شهربانو خواهر عباس است. همو، از رفتارهای پنح سالگی او و ازاستعدادش می گوید که پس از انقلاب درتحصیل پزشکی دانشگاه اصفهان نیمه کاره محروم می شود.ازآشنایان که درفعالیت های زیرزمینی و نشر روزنامه با عباس در چاپخانه همکاری داشتند، می گوید و ازصبر وتحمل ش.
ازقول دانشجویی از همدوره ای ها روایتی نقل کرده که درصداقت ومناعت طبع عباس است وشنیدنی. کارمند بانک دراصفهان به جای سیصد تومان سه هزار تومان به او می پردازد. وقتی دوستانش می شنوندخوشحال شده، به زور ازاو می خواهند به ناهار مهمانشان کند که ناچارا می پذیرد. اما فردا خبر می دهد که :
«امروز صبح اول وقت بقیه پول ها رو بردم و تحویل همون کارمد بیچاره ی بانک دادم! نمی دونی چطورخوشحال شده بود و بال بال می زد . . . رئیس بانک تحویلم گرفت وگفت از این به بعد هر وقت کاربانکی داشتی همین طوربیا داخل . . .».
این فصل با روایت خاطره ای از«طهماسب وزیری ازمسئولین سازمان دراصفهان» به پایان می رسد.

سروده های نویسنده:
عنوان شعرهای سال های ۱۳۵۶- تا ۱۳۵۸تا سال ۱۳۶۶درصفحه ی۱۶۹ به پایان می رسد. اشعار با توجه به زمان سرایش، با زبان پخته و مفهوم نوخواهی، درمسائل گوناگون روایتگر اوضاع سیاسی کشوراست.
نخستین سروده باعنوان “خواب”:
«آه
تو بازگشته ای!
و با من
در میان جنگل سر سبز
راه می آِییِ . . .
طراوت باران
با توست
و عطر شکوفه های نارنج
دست هایت
دو جویبار سفید
در زیر آفتاب
و روی تو
سپیده دم بهاری
چشم هایت
دو خورشید درخشان
و . . .

*
هان!
تا سحر
راهی دراز مانده است.
شاید که
بازگردی وخواب من
تعبیری خوش شود» .

خرداد پنجاه و شش، بی بالان

عنوان « برگ ها» شعرزیبایی ست کوتاه که حس انسانی، روح عاطفی وبیشتر«انکار . . .” شاعر را القا می کند:

«ای برگ ها که چنین مظلوم
از همدمان خویش جدا گشتید
آیا گناه شما این بود
– چون من –
که آفتاب خداتان بود؟».
۲۱/۷/ ۱۳۵۶ بی بالان

عنوان “دخمه” ظاهرا شعری ست دوستانه ، اما، بسی پندآموز:

«امشب
میان دخمه تاریکم
با من بمان تو، پاک
زیرا که ای رفیق
بدان فردا
وقتی کلاغ پیر به زاغی بدل شود
وقتی شکارچی
بر قلب زاغ پیر
تیری زند زکین
من نیز می روم
صیدی شوم غمین
با قلب تیرخورده وخونین
صیاد وحشی خود را».
۳/۸/۱۳۵۶. بی بالان

عناوین: « من به روشنی اندیشیده ام» و «رسول رهایی» از سروده های پایانی ست که دراین بررسی آمده است:
«درمعبر باریک زمان
آهنگ نا تمامی را آغاز کرده ایم
آهنگ نا تمامی
که دیگران
از نیمه اش نواخته اند
وما
هم نوازان این سمفونی
چه خوشبختیم اگر
آن را به پایان بریم
و آهنگی دیگر را آغاز کنیم
درمعبر تنگ زمان
جمعی اوفتاده اند
جمعی ایستاده اند
من اما نیوفتاده ام
من اما نیایستاده ام
من سینه خیز پیکر خونین خویش را
به پیش کشیده ام
وآوازم را
در کوهستان های پر پژواک
سرداده ام
من به روشنی اندیشیده ام، من به صبح ».

عنوان «رسول رهایی»:

«چوبه دار خویش را
بسیار سال بر دوش دارم
و در حواریون خود
مترسک مرگ را خوار کرده ام
من مسیح نوظهورم
که مژده ای نو باخود دارم
برموعظه فرزند مریم خط کشیده ام
و خلق را از اعماق مبهم آسمان
به خاک آورده ام
من رسول رهاییم
وپیروان من
ازخشونت و ضخامت
کف دست هایشان
شناخته می شوند».

پس ازعنوان «دست نوشته های اشعار» در پانزده صفحه کتاب، عنوان «نامه ها» آمده است از صفحه ۱۹۱ تا ۲۴۲ ، که نویسنده از زندان برای همسرش نوشته است. نامه هایی خواندنی که بخشی از درد و رنج های خانوادگی زندانیان سیاسی که در برخورد حکومت با اهل قلم و کتاب رواج پیدا کرده بود، را یادآور می شود اخرین نامه همسرش را باغنوان زیر آغاز می کند:
«این یادداشت آخر عباس است که توسط یکی از جان بدربردگان از کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ به دست من رسید. پیشکش به پرستوهای بی قرار پروازم بهاره ام و بیژنم روز عشاق بر شما که عشق من از عشقی پرشور هستید خجسته باد».
آخرین پیام زندانی قبل از اعدام، وداع با زندگی وهمسرش است. پیامی سرشارازامید به آینده. نوید زندگی. سراسر مهر و محبت وعشق وپُراز صفای انسانیت در بودن و نفس کشیدن ومهمتر، تلاش در تقویت حس و درک شعور درهستی است:
« . . . ازشوق زندگی باز نمی مانی. می باری، می سازی، زیرا ریشه دراعماق دشت های بیکران زندگی وزیبایی داری. اشک هایت را با شمیم شکوفه های زندگیم بیژن وبهاره خواهی سترد، دردها و زخم هایت را از پنجه یخین غم رهایی می بخشی. صنوبرم! بمان و بخوان، بمان و بخند، جویباران پرشتاب و سیراب کنان با دامنی پُرگلخند در راهند. . . با یاد من بمان ولی همیشه برای زندگی و زیبایی بخند».

دلنوشته ها
عنوان دلنوشته ها: شامل نامه های همسرشادروان عباس است که این دفتر را تدوین کرده است. یادآوری ایشان درآغاز سخن، فضای سانسور و خفقان حاکم در کشور را توضیح می دهد:
«بخشن دلنوشته ها یادداشت های من است به عباس به این امید که از آن همه دیواربگذرد و به دستش برسد که هرگز نرسید . . . . . . بعدها تصمیم گرفتم برای انتقال حس وحال آن روزها، بی هیچ تغییر و اصلاحی منتشرشان کنم».
دلنوشته ها ازصفحه ۲۴۷ تا۲۶۹ شامل نوزده نامه ی خواندنی با نثری ساده وصادقانه، روایتی از عشق و دلدادگی های زن جوانی که درفضای خفقان و سیطره ی حکومت جهل وجوروفساد حاکم، به دستور آدمکشان زمانه به جدایی ناخواسته محکوم شده است.
کتاب با تصاویری چند به پایان می رسد.

بگویم که پس از پایان کتاب، غم واندوه به سنگینی بردل می نشیند. کشتار وحشیانه ی آن سال های هول وهراس بال وپر می گشاید، لحظاتی چشم در تصویر جوان، فرو رفته در مفهوم سروده ها وسخنان پُر مغز او به ورق زدن کتاب مشغول و خود را سرگرم می کنم بلکه از فضای وحشت آن کشتارهای “اندیشه و قلم” دور شوم! با صدای زنگ تلفن چون خواب رفته های بیمار بیدار می شوم.
چشم در سروده ی پشت جلد کتاب:
«دیگر
اینک من
پرنده ای زخمی
تنها
بر بیکرانی این خاک سوزناک
پرواز می کنم
ازهر کرانه این دشت
در پی من تیری است
بگذار
درسایه سار گیسوی شبرنگت
پنهان شوم».

با قدردانی ازبانو صابری، کتاب خواندنی و ماندنی در ادبیات تبعید را می بندم. با این تذکر که مطالعۀ اثر پربار، به ویژه سروده های سنجیده و قابل تآمل کتاب، پیام آور بیداری و تحول فرهنگی را یادآور شده است.

ایرانیان و اندیشه تجدد/رضا اغنمی

نام نویسنده: جمشید بهنام
نام ناشر: انتشارات فرزان:
چاپ دوم.
تاریخ نشر: ۱۳۸۳ – تهران

در آغاز سلطنت قاجاریان، آغامحمدخان با پس گرفتن اراضی اشغالی از چنگ روسیان، قدرت گذشته را پیداکرده بود اما طولی نکشید به زمان سلطنت فتحعلیشاه جنگ با روس ها آغاز شد. ایران در هر دوجنگ بازنده بود. به گفته تاریخ، باعث و بانی جنگ دوم ایران وروس که بخش بزرگی از حاصل خیزترین مناطق ایراناز دست رفت، فتوای شرعی مجتهدین بود. و همان ها بودند که با تحریک عوام، مسلمین را برعلیه کفاربسیج کردند. در پی آن شکست های ننگین بود که عباس میرزا دست یاری به سوی دولت های کافر دراز می کند.
«عباس میرزا نخست به فکر لزوم ارتش افتاد و از ارتش روس و نظام جدید عثمانی الهام گرفت، اما لباس تازه سربازان ایجاد عکس العمل کرد و گفتند که عباس میرزا می خواهد لباس کفار را به تن مؤمنان کند. …مهمترین اقدام عباس میرزا فرستادن دانشجو به فرنگ بود … ص ۲۳ »
نویسنده کتاب شرحی از اعزام دانشجویان به فرنگ و گزارشی از از نظرات آن هارا درباره انقلاب فرانسه وروابط سیاسی واجتماعی مردم آن سامان را به دست می دهد. سپس اشاره ای دارد به سلطنت محمد شاه قاجار. می نویسد:
«محمدشاه در ۱۸۴۰ با فرمانی مسیحیان را از مزایای حقوقی دیگر رعایای ایران بهره ور ساخت … با صدور این فرمان اجازه ایجاد مدارس مذهبی و سرانجام تآسیس دارالفنون ونشانه هایی از کاهش قدرت روحانیان درسلطنت محمد شاه و اوایل سلطنت ناصرالدین شاه است. صص ۲۷ – ۲۸ .»
بهنام با شرح حوادث آن سال ها اشاره هایی دارد به «مهدی » هائی که درمنطقه پیدا می شوند. مثلا درایران سید علیمحمد باب، درآفریقا «مردی که خودرا از فرزندان عبدالقادر جیلانی می دانست درالجزیره قیام کرد» و«مهدی دیگری به نام عبدالله با لقب بومزه پدیدار شد و مهدی سودانی که با انگلیسی ها جنگید و نیز مهدی های دیگری درمراکش و دیگر جاها. … جماعت زرتشتی در پیشواز پسر زرتشت کاروان به افغانستان فرستادند. در خراسان گروه کثیری چشم به راه خیرالدین نامی نشستند که در پیری در دیگ بخار شده بود و قراربود بار دیگری درسیمای جوانی دلاور و رشید برآید. مردم آذربایجان خبر ظهور مهدی را در گرجستان شنیده بودند … دراویش بشارت می دادند که به زودی آن زمان فرا خواهد رسید که فاصله میان دارا و ندار، میان زبر دست و زیر دست رخت برخواهد بست، اموال اشتراکی خواهد شد. … مهم این که طبق معتقدات شیعیان “هزاره” نیز فرا رسیده بود و امید ظهور امام زمان می رفت. در چنین جوی بود که مکتب شیخی وبابی توانستند رشد کنند. صص ۲۹ – ۳۰»
اشاره نویسنده به جنبش فرهنگی در این فصل نیز خواندنی ست :
«اولین چاپخانه های فارسی که در هندوستان تاسیس شدند با انتشار ترجمه ها کمک کردند. پس ازآن عباس میرزا چاپخانه ای درتبریز دایر کرد. و سپس چند چاپخانه سنگی در تهران شروع به کار کردند. دراین چاپخانه ها چند روزنامه به چاپ می رسید و تعداد قابل توجه از ترجمه ها. ایجاد دارالترجمه رسمی زیر نظر اعتماد السلطنه واقعه مهمی بود. …»
همو می نویسد
« … دیشب سرشام عرض کردم در سلطنت فتحعلیشاه کاغذی ناپلئون به فتحعلیشاه نوشته بود درمسئله مهمی و کسی نبود ترجمه کند همان طور سربسته پس فرستاده شد. حالا چهار پنج هزار نفر درتهران فرانسه دان هستند … بندگان همایون فرمودند آن وقت بهتر ازحالا بود هنوز چشم و گوش مردم این طور باز نشده بود. صص۴۴ – ۴۵»
طبیعی ست که رشد فکری مردم با مطالعه آثار نویسندگان خارجی که توسط ایرانی ها ترجمه شده است، ازآن حالت سکون و سکوت بدر آید. در همین دوران است که روزنامه دولتی به نام “وقایع اتفاقیه” که بعدها با تغییر نام به “روزنامه دولت علیه ایران” منتشر می شود. «این روزنامه ها به وسیله کارمندان عالیرتبه تهیه می شدند. … ناصرالدین شاه همین روزنامه های دولتی را نیز تحمل نکرد … دستگاه سانسور مطبوعات را ایجاد کرد. همه روزنامه ها تعطیل شدند … عمر روزنامه “وطن” به زبان فرانسه نیز ازیک شماره تجاوز نکرد. ص ۴۷ .»
پس معلوم می شود علاقه ناصرالدین شاه به انتشار روزنامه، تظاهر به تجدد بوده. واگرغیر این بود مایه تعجب می شد. این که هنوز جوهر روزنامه ها خشک نشده گرفتار سانسورمی شوند. ولی هرچه بوده دنباله اش گرفته می شود.این یکی ارشگردهای جامعه است وقتی پدیده نوظهوری مقبول طبعش واقع شد، چشم هم چشمی هم که شده، دنبالش می کند.
جمهوری اسلامی با همه خشونتی که در مورد مصرف الکل و دیش های ماهوارهای و … به کار گرفت سرانجام وقتی دید تیرش به سنگ خورده، نه تنها از سختی ها کاست بلکه عوامل خودی را وارد بازار این سودای سودآور کرد.
شروع مهاجرت به خارج در همان سحرگاه شکوفائی فکر، آغاز می شود. روسیه و عثمانی و هندوستان مرکز عده ای از ایرانیان قرار می گیرد که برای نشر افکارناپخته خود به آن کشورها پناه برده اند. آن عده درآشنائی با فضای آزاد، با نشر روزنامه ها و ترجمه کتاب ها و تماس با هموطنان داخل کشور، نقش مهمی دربیداری ایرانیان دارند. قبلا ، یعنی « … درسال ۱۸۳۴ مسیون های آمریکائی به منطقه مسیحی نشین ارومیه رسیدند و مدارس خود را دایر کردند. و سپس لازاریست های فرانسوی از ۱۸۳۷ به بعد در شهر سلماس و روستاهای ارومیه شروع به فعالیت کردند وپس ازآن مسیون های روسی و آلمانی وانگلیسی آمدند.ص۴۸ ۴۹ »
در زمان ناصرالدین شاه مردم با دیدن زنی که طبیب است دچار تعجب می شوند. « … خانم دکترماری اسمیت امریکائی به ایران آمدند. این خانم ۳۴ سال درایران ماند. این بانوی پزشک مردم تهران را دچار حیرت کرده بود و همه می پرسیدند چطور ممکن است یک زن دارای معلومات پزشکی باشد ص ۵۵».
این چند نکته نیز جالب است :
«درهمین دوره کالاهای فرنگی وارد بازارهای ایران شد. … پارچه های فرنگی جای پارچه های ایرانی وهندی را گرفت. مصرف چای و شکر که از ۱۸۵۸ / ۱۲۷۵ اندک اندک جای خودرا درزندگی روزانه ایرانیان باز کرده بود به صورت یک عادت عمومی درآمد. واژه های سماور و استکان اززبان روسی وارد زبان فارسی شد. چای کاروان به جای چای مسکو. … شمع و سپس نفت چراغ نیز از روسیه واردشد و از ۱۹۰۵/ ۱۳۲۳ ق. به بعد چراغ های نفتی شب ها از تاریکی خیابان ها کاستند. ص ۵۶ »
نویسنده اشاره هائی دارد به تشکیل اولین محل عکاسی و سینما که مورد استقبال و درعین حال حیرت مردم واقع شده است.

با انقلاب مشروطیت چهره ایران عوض می شود. اما بحران ها مانع دگرگونی های اجتماعی ست. با شروع جنگ اول جهانی ایران میدان تاخت و تاز بیگانگان شده. استبداد صغیر و فرار محمد علیشاه، کشور بی دولت و بی پناه رها شده به امان خدا تقسم بندی کشور بین روس و انگلیس، نا امنی وهرج و مرج ، قحطی و گرسنگی. فلاکت به اوج رسیده. یحیا دولت آبادی گزارش آن روزگاران تآسف بار را درسفری که از اروپا به ایران برمی گشت و خود شاهد و ناظر آن فجایع ملی بوده، در خاطرات یحیا نقل کرده است.
تقریبا دو دهه بعد ازآن، حوادثی در منطقه پیش می آید که درایران نیز اثر می گذارد. انقلاب اکتبر درروسیه و برآمدن آتا تورک درترکیه. انحلال سلطنت قاجارو برآمدن رضاشاه درایران واصلاحات عمومی آغاز می شود.
نویسنده کتاب درباره اصلاحات آتا تورک در ترکیه که : « … ازمیان بردن قدرت دنیوی خلافت و آنگاه حذف خلافت و اعلام جمهوری به جای سلطنت. دین را ازدولت جدا ساخت. تقویم میلادی راجانشین تقویم هجری قمری کرد. الفبارا تعییر داد. خانقاه ها را بست براهل طریقت سخت گرفت. کوشید زبان ترکی را از لغات عربی و فارسی پاک کند.»، مقایسه می کند با اصلاحات درایران که نشان ازتدبیرو وسعت فکری و عاقبت اندیشی مصطفا کمال پاشا دارد؛ در سنجش با اصلاحات رضاشاه که « … رضاشاه آرامتر عمل کرد و به اروپائی کردن آداب و رسوم و صنعتی کردن کشور قناعت نمود … ص۶۲»
با اشاره به اساسی ترین خدمت رضاشاه نکته جالبی را عنوان می کند.
«مهمترین کار دولت درراه تجدد، جدا کردن امر آموزش و دادگستری از دین بود. ص۵۸.»
نویسنده با اشاره به جنگ دوم جهانی و تلاش های دولت بعد ازملی کردن صنعت نفت سیاهه ای ازعمران و آبادی واصلاحات اساسی کشوررا به طور خلاصه ذکر می کند و می نویسد:
« این توسعه درابعاد اقتصادی خود بسیار موفق بود و در زمانی کوتاه راهی دراز پیمود … با این همه نارضائی وجود داشت … دولت که در نظر آنها نماینده تجدد بود به مخالفت برخاستند و دولت ستیزی مترادف ضدیت با تمدن غرب شد ص ۶۵ – ۶۶.»

درفصل دوم بحث بر سیر «اندیشه ها» ست. اندیشه های متفکرینی مانند آخوندزاده و طالبوف وملکم خان و … درچالش با کهنه پرستی وبحث تجدد فکر دینی که نماینده برجسته ش جمال الدین اسدآبادی ست که می گوید
« …. این مسلمانان هستند که نمیخواهند خودرا با اصول اسلام واقعی و با وضع جدید تطبیق دهند. گناه به گردن اسلام نیست .ص۹۴» وهمو از ” گشودن باب اجتهاد درکشورهای اهل تسنن” جانبداری می کند. درمقابل ملکم و آخوندزاده و هم اندیشان آن ها، با نگاهی ژرف اساسی ترین گرفتاری های دنیای اسلام را مطرح می کنند و می گویند:
« … در سرمشق های اجدادی و در نویدهای تصورات واهی از برای ما به به قدر ذره ای امید نیست راه نجات منحصر به همان راهی است که علوم دنیا برای ما صاف و آشکار ساخته اند. ص ۷۹» و آخوندزاده از نا به سامانی و آشفتگی اوضاع به خشم آمده می گوید :
« … درسراسر دستگاه دیوان یک کتاب قانون نیست و جزای هیچ گناه و اجر هیچ ثواب معین نمیباشد. عقل هرکس هرچند برسد معمول میدارد ص۷۸.» . همو درباره تغییر الفبا که سخت بدان معتقد است می گوید:
«عرب ها خطی را به گردن ما بسته اند که به واسطه آن تحصیل سواد متعارف هم برای ما دشوارترین اعمال شده است . ص ۸۲.»
جمشید بهنام در باره نهضت فکری و به ویژه درباره تجدد دینی درایران، با بررسی آرای اندیشمندان ترکیه و مصر خواننده را با افکار مسلمان ها و ناسیونالیست های ترکیه آشنا می کند. می نویسد:
« … صلاح الدین آکسور سپس به جنوب روسیه رفت و همراه با گاسپرینسکی در راه ترقی اقوام مسلمان ترک فعالیت کرد. در آنجا بود که با بینش غیردینی، آزادی زن ومفهوم نوسازی(مدرنیزاسیون) آشنا شد گاسپرینسکی به او آموخت که باید بیشتر در زمینه فرهنگی تکیه کرد تا سیاسی. آنچه برای آکچور اهمیت داشت سرنوشت ملت ترک بود. وی درکتاب سه سیستم سیاسی تآکید می کند که اصل ناسیونالیسم ترک است و اسلام باید در خدمت آن اصل باشد. … ص ۱۰۲»
احساس مسئولیت متفکران هرکشور درقبال مردم و وطن، نه تنها ضامن بقای استقلال و شرف ملی، بلکه نشانی از بالندگی شعور انسانی و تجلی گاه پیشرفت و آبادی ست. در ترکیه نیز مانند ایران تجدد با پیام های خلاف عادت و سنت، به سنگینی درمیان مردم راه یافت. شکستن سدهای فکری و بیشتر اعتقادی که از دیر باز برذهن مردم چیره شده و قرن ها برآن ها حاکمیت کرده البته که کار آسانی نبوده و نیست. دیرینگیِ افکار غالب معضل جوامع سنتی ست که تا به امروزمطرح است .با این تفاوت که ترک ها در آشنائی با اسلام، دردوران درخشان عثمانی، ازفرهنگ و تمدن غرب نیز سود برده بودند. با این که به گواهی تاریخ «تنظیمات عثمانی با اصلاحات عباس میرزا همزمان است ص ۸۹»، اما تفاوت تآسف بار است آن ها ملیت را اصل قانون زندگی قراردادند و امروزه مالک دینشان هستند .برخلاف ملت ایران، که زیر فشار سلطنت فقهای اسلام تنها پوسته ای از دین را می ستایند و مردان خدا را تخم ابلیس می خوانند.
نویسنده اشاره ای دارد به فخرالدین شادمان و کتاب “تسخیر تمدن فرنگی» ایشان.
«شادمان نخست تمدن فرنگی را می ستاید. شرح و وصف تمدن فرنگی درده کتاب هم نمی گنجد. تمدن فرنگی وارث تمدن یونانی و روم و ایران و عرب و مظهر علم و ادب دنیاست … باید درمقابل علم و ادب و هنرفرنگی سر تعظیم فرود آورد و کوشید تا به اسرار آنها پی برد … اما ازاین به بعد استدلال شادمان ساده لوحانه و مبهم می شود. … باید فارسی یاد بگیریم تا به تسخیر تمدن فرنگ قادر شویم … باید فکلی ها را هم از میان برد. این فکلی ها موجودات خطرناکی هستند که موجب تقلید احمقانه از اروپا میشوند.ص۱۱۸»
چند اندیشگی برخی از فضلای ما هم جای بحث دارد. انگار که افکار خودرا با دماسنج روزانه میزان می کنند و این تجربه را مردم در آستانه انقلاب ۵۷ به تلخی چشیدند. شاعر بلند پایه ای گفت « این که میآید به خدا میماند. بانوی نویسنده ای که مورد احترام جامعه بود گفت دلم میخواد صیغه آقا بشم. نقاش معروف، درودیوار شهر را با تصویر امام درمیان هاله ای از نور خدائی آذین بند کرد . خیلی ها گفتند امام زمان است!» اما، اما طولی نکشید که عظمت خدائی و عدالت امام زمانی، با جنایت های بیسابقه، وجدان های ساده اتدیش ملتی را که بی دریغ؛ دل وجان زیرپایش فرش کرده بودند؛ از تمامی باورهای ایمانی خالی کرد.

درفصل سوم که با تیتر«فرایند نوسازی» شروع می شود نویسنده نگاهی دارد، به اوضاع و تغییرات اقتصادی درکلیت. جائی سخن سنجیده ای دارد می نویسد « درایران علیرغم برخی تجربیات محدود، توجه زیادی به توسعه درون زا نشد و اصولا بُعد فرهنگی دربرنامه ریزی اقتصادی و اجتماعی ایران جای مناسبی به دست نیاورد ص ۱۳۰
فصل چهارم « به سوی تجدد» است. که در رابطه با دگرگونی های اجتماعی ازقبیل تغییرات در خانواده َهای شهری و بالا رفتن میزان جوانان و رفاه نسبی جامعه و نگاهی گذرا ولی دقیق درجامعه شناسی ایران، استقلال زنان درانتخاب مشاغل آزاد ومشارکت آنان در حدمات دولتی و آموزشی، جلب دهقانان و کشاورزان به مراکز صنعتی و حاشیه نشینان شهری؛ و بیشتر تآکیدی ست جامعه شناسانه در تجزیه و تحلیل تجدد.
کتاب با این پیام که راوی آگاهی و افکار پیشرفته نویسنده است به پایان می رسد:
« … مراد غربی شدن نیست بلکه آمادگی برای زندگی در جهان امروز است با تآکید بر هویت فرهنگی خود و با مردم زمانه “معاصر” بودن.

مرز (رمان)/رضا اغنمی

نام کتاب: مرز (رمان)
نام نویسنده: مسعود کدخدایی
طرح جلد: قادر شافعی
چاپ نخست ۱۳۹۷(۲۰۱۸)
ناشر: دیارکتاب. کپنهاک.

کتاب خواندنی رمانی ست پُربار شامل ۲۸ فصل که در ۲۹۵ صفحه، سرگذشت برخی از فراریان بیگناه ازخاک وطن را با زبانی پخته وروان درآیینه ی زمان روایت می کند.
دراین بررسی، برخی ازفصل های کتاب مورد بررسی و معرفی قرار گرفته است.
سرآغاز سخن با خاطره شروع می شود. اما تنها خاطره نیست. مخلوطی ازحواث روزانه با پیچیدگی های ماهرانه که خواننده را درسراب خاطره ها با وقایع زمان درگیر می کند ونمی تواند کتاب را از خود دور کند.
راوی اثر، ظاهرا بهرام است و کدخدانی درنقش بهرام آموزگار. اما خواننده کم کم با پشت سرگذاشتن روایت ها با حضور کتایون نیز آشنا می شود که همو، درمقام همسر بهرام، در بیشتر صحنه ها از راویان این اثراست.
زیرزمین خانه را برق کشی کرده باچهازلامپ درچهارگوشه اش زده :
«تا همه چیزهارا به روشنایی بکشانم و به روشنی ببینم. البته اگربه خاطر دخترم سایه نبود. حالا هم به سراغ این انبار خاطرات نمی آمدم».
بلاقاصله از”چیزهای” زیرزمین می گوید و از اهمیت آنها که: «تاریخ زندگی مرا بازگو می کنند».
چیزهای زیرزمین را یادآور می شود که عبارتند از:«پناهندگان خاورمیانه». «فراریان ایرانی” و داستان صدها فراری از وطن، مثلا :«فرار من دراین جزوه هست!»
با این پیام، سانسوروخفقان حکومت زمان را، نه تنها با مخاطبین درمیان می گذارد بل که روایتگر صادق حوادث تاریخ کشوربه آیندگان نیز می باشد. و خواننده با احساس خوشی ازپاکی و صفای گفتاری آقا “بهرام آموزگار وخانم کتایون”، می خواهد هرچه زودتربا مرز هایی که آن دو گشوده اند آگاه شود.
بهرام با ترک کتایون و دخترش سایه، درسی ام شهریورهزاروسیصد وشصت وشش درتهران، از وطنش فرار می کند. همسرش کتایون به بدرقه اوآمده :
«زن وشوهرهستیم. نمی شد بوسید درآنجا که جنگیدن آزاد بود بوسیدن جُرم».
ازگرفتاری ها و تحت تعقیب بودن دوستان سازمانی می گوید وازاین که خودش تاحالا گرفتارنشده : «که ازسال پنجاه وهفت به بعد دیگرشانسکی بوده اگرمن و خیلی های دیگر هنوز زنده مانده ایم»
توسط قاچاقچی ها عازم ترکیه می شود. ازهمراهانش می گوید جزئیات آن مسافرت دردناک را شرح می دهد.
نویسنده، درهریک ازفصل روایت ها، یا رعایت داستان، درداستان با شگردی هنرمندانه، مخاطبین خود را با گوشه هایی ازوقایع زمان و خاطره هایش آشنا می کند.
بهرام ازخود می گوید. در انقلاب سال پنحاه وهفت بیست و چهارساله بوده وحالا که ازوطن درحال فرار است:
«زمانی که ایران را به سوی ناکجا آباد ترک کردم سی و سه سالم بود».
ازجوانی و نوزده سالگی اش می گوید که خودسازی می کردند با همایون و احسان و کاوه:
«که شب ها درپشت درهای بسته نوشته ها را می خواندیم که بی ذره بین نمی شد آن ها را خواند. جزوه های انقلابی را ریز می نوشتند و درکاغذ بسیار نازک تا کم جا بگیرند . . . بلندی دیوارهای زندان و خشونت شکنجه گران جلوی چشممان می آمد، اما باخواندنشان ترسمان می ریخت وشجاعت به جایش می نشست».
درفصل چهارم۰بهرام باخود خلوت کرده، بانگاهی به گذشته ی خود، ازفعالیت ها و آرمان های خود می گوید و تجربه هایش:
«ما آموزش دیده بودیم تا خراب کنیم. ما ساختن نیاموخته بودیم. فدایی می خواهد بمیرد تا پس ازاو دیگران بیایند و بسازند. او نمی خواهد زنده بماند و بسازد».
وسپس، بهت زده، اما با حس قوی با فریادی پیچیده دردرون زخمی اش، از دردِ ریشه دار فرهنگی پرده برمی دارد و می پرسد:
این چه بود که خراب کردن را برای ما خجسته کرده بود؟
به هشیاری، انگیزه ی آفت های ملی را درک کرده است.
نویسنده، با آوردن اظهار نظربهزاد، ازپاسخ صریح پرهیز می کند. اما درادامۀ روایت سرنخی از رسوم جاری آفت های کهن را یادآور می شود:
«سیاستمداران و برتخت قدرت نشستگان کشورهایی چون کشورمن بیشتر ازهرچیز با نوشتن سر ستیز دارند».
ازسختی راهپیمایی در کوهستان ها درشب سیاه، سرد سوزان وگذشتن از تپه ماهورها دربیراهه های ناهموار بین ایران وترکیه، ومخفی شدن سه ساعته در خندقی شیب دار با دومترگودی، تابش نور ماشین آشنا، به بالاسرخندق نشینان ونشستن درماشین که هرلحظه خطرچپه شدن ونفله شدن می رفت، سایه ی شوم مرگ در بالاسرشان بیم و هراس نابودی را بردل ها افکنده بود سخن رفته، که خواننده را سخت پریشان می کند. سرانجام انتقال آن ها به خانه ای که:
«چیزی به صورتم خورد. خودم را پس کشیدم وروی نفر پشتی که داوود بود افتادم. بار دیگر که با ترس و لرز دستم برای جستجو جلوبردم، دُم حیوانی به دستم آمد که صدایش درآمد. مو… یک گاو! کمی آرام شدم. حالا می دانستم که دریک طویله هستیم!».
نویسنده، بنا به سبک روایت های دلنشین خود، ازخاطره هایش می گوید از زبان پدرش. وچقدر به بجا، برای مخاطبین که لحظاتی ازسیاهی غم واندوه سنگین فرارهراسناک از”وطن” می رهاند و به مجلس انس و الفت وخاطره گویی های شیرین ودلنواز می برد. دراین خاطره گویی با این که پدر در مقابل سخنان درست و محکم راوی، از پاسخگویی درمانده با گفتن «شب بخیر» مجلس را ترک می کند، وپس ازآن: «دیگرهیچ وقت نشنیدم که او ازاصالت خانواده ی «آموزگاز» چیزی بگوید».
از دخترش سایه می گوید. شوهری دارد به نام مارتین که سیاهپوست است. همو با داشتن شوهر عاشق پاتریک می شود. «پس ازجدایی ازمارتین با پاتریک دوست می شود.» اشاره ای دارد به حاملگی سایه که نمی دانند ازکدامین مرد بچه دارشده.
«رابطه من و کتی کجا و این رابطه ها کجا! دنیا عوض شده است. دنیا عوض می شود. خاطره ها این ها را خوب نشان می دهد».
فصل ششم: گروه فراریان همراه قاچاقچیان در محلی نزدیک به مرز ترکیه با پنج مرد مسلح که همگی کُرد زبان بودند برخورد می کنند. آن عده که:
« می گویند بسیجی هستند وباید ما را به پاسگاه مرزی ببرند».
پس از بگومگوها و چانه زدن ها، نویسنده می گوید:
«من که از مارکسیسم بیشتر ازهر چیز به اصل زیربنایی بودن اقتصاد باور داشتم، تصمیم گرفتم قدرت پول را آزمایش کنم. گفتم پولی بگیرید وما را ندید بگیرید. باشنیدن این حرف، آن پاسداران مرز پُرگهر حلقه را ازدورمان برچیدند و چند قدم آن سوتر حلقه ی خصوصی خودشان را تشکیل دادند، پس ازمدتی پچ پچ گفتند که این کار چهارصد هزار تومان خرج بر می دارد».
هرکس هرپولی که داشته بیرون می ریزد جتی «بلدچی هاهمکار قاچاقچی ها» نیز هرچه پول داشتند روی هم می ریزند یک دهم مبلغ درخواستی آنها نمی شود. بسیجیان به نصف درخواستی یعنی دویست هزار تومان تخفیف می دهند. آن عده درمانده هرچه که برای روزمبادا پنهان کرده بودند، از گردن بند و جواهربیرون آورده به آنها می دهند. بسیجیان پس از گرفتن پول وجواهرات قانع نشده به بازرسی بدنی آن ها می پردازند. که با تهدید وتوهین همراه بوده. پس از لخت کردن دارایی آن ها و اظمینان ازاین که آهی دربساط ندارند که با ناله سودا کنند، مهربان شده! راه را نشان می دهند که به سمت مرزبازرگان منتهی می شد.
نویسنده، باشنیدن صدای کامیونی با بارسنگین که به کُندی درحال حرکت بود و نزدیک ش می شد، در آن سرمای نفس گیر به شدت کلافه شده، من خواننده را ازلندن، ازهوای خوش آفتابی، به روزهای شوم بهمن پنجاه وهفت پرت می کند. خاطره ای می گوید که شنیدنی ست:
«رفته بودیم سلاح هایی را بیاوریم که دربهمن پنجاه و هفت ازپادگان مصادره کرده و در جنگل چال کرده بودیم. ما به آن کارمان می گفتیم “مصادره”. کسانی که خواستند جلوی این کاررا بگیرند ومهدی [نگهبان ارتشی ی اسلحه خانه] را کشتند به آن می گفتند «دزدی وغارت». وعده ی دیگری نامش را گذاشته بودند «غنیمت». والبته همه ایرانی بودیم. چه شدند آن ابزارجنگ؟ ما آن هارا تحویل مسئولی دادیم تابه بخش نظامی سازمان تحویلشان بدهد . . . . . . آمده بودیم جهان بهتری بسازیم چه شد که ساخته های بسیاری راهم خراب کردیم».
انگار، تاریخ جهل ونادانی ملتی غرق اوهام ومعتاد به نیندیشیدن در “زمان” را، دربامسرای وطن به صدا درآورده است و فریاد بیداری می کشد!
درهمین فصل نویسنده، بامنِ درون ش خلوت کرده و به درد دل نشسته است می گوید:
«عجب اسیر این خاطرات شده ام! البته سال هاست که در چنبره ی دست های بی شمار اختاپوس خاطرات گیر کرده است و دست و پا می زنم اما رها نمی شوم. ولی خوشحالم که دراین یادداشت ها به جزئیاتی بر می خورم که آن زمان نمی دانستم چه اندازه مهم هستند».
پیام خردمندانه وبسی انسانی ست که با صفای باطن با مخاطبین درمیان گذاشته است.
بامشاهده ی کوه آرارات درترکیه، که به روایت کتاب مقدس :
«خدا آن را مرزخشکی وآب قرارداد. کشتی نوح را برآن نشاند؛ مرزی که اگر خدا ازآن می گذشت، ازخیر انسان گذشته بود».
آن عده فراریان از خاک وطن، وارد خاک ترکیه می شوند.
فصل هشتم نویسنده، توسط اسکایپ تصویر دخترش را که درسانفرانسیسکو زندگی می کند، دیده که شاد و شنگول است وبا او صحبت کرده است. با حس عاطفی پدرانه ازارزش های زندگی روزانه می گوید وهمخوان با زمانه. در فصول گذشته جایی اشاره کرده است که دخترش سارا هجنسگراست. انگیزه ی شادی دخترش را درک کرده که ناشی از زندگی مشترک با یک همجنسگراست.
دربستر روایت، بانگاهی به گذشته های دور تاریخ تکامل “انسان” را به درستی مطرح می کند:
«ارزش های هردورانی برای همان دوران است . . . رابطه های جنسی هم همین جوراست . . . مگرحضرت ابراهیم با سارا که خواهر ناتنی اش بود ازدواج نکرده بود؟ یا مگر ما ایرانیان درزمان هخامنشیان واشکانیان وساسانیان باخواهران ومادران و دختران خودمان ازدواج نمی کردیم؟».
وسپس داستان آمدن دوفرشته ازطرف یهوه [خدای یهود] در هیئت دو مرد زیبا نزد حضرت لوت را مطرح می کند. که کنعانیان با دیدن آن دو فرشته زیبا:
«خواستند آن ها را ببرند وبگایند. حضرت لوت به آن ها گفت من دودختر باکره دارم آن ها را ببرند و هرچه می خواهند با آن ها بکنند اما با این دونفر کاری نداشته باشند. . .».
لوت با دودختر وزنش ازشهرسدوم بیرون می زند به این بهانه که خداشهررا برسرگناهکاران خراب می کند. زنش تبدیل به نمک می شود. لوت می ماند و دودخترش :
«دردوشب پیاپی دخترانش اورا خوب مست می کنند وبه نوبت با او می خوابند تا ازاوبچه دارشوند و نژادشان پایداربماند».
باجوانی شیک پوش ترک زبان که راننده ماشین بود درخاک ترکیه به “دوغو بایزید” می رسند ودر خانه ی امنی ساکن می شوند. با مشاهده صاحبخانه که زن جوانی ست:
«بادیدن ساق پاهای لختِ این زن قلب من به طرز عجیبی شروع به زدن کرد. نُه سال بود که گیسوان افشان وآزاد و ساق پای زیبای بی جوراب زن غریبه ای ندیده بودم! دوست داشتم ازخوشی فریاد بزنم دیگرباورم شده بود که درکشوردیگری هستم».
نویسنده،از این که قاچاقچی قول داده تا هفت هشت روز دیگر پاسپورت ها را حاضرخواهد کرد، خوشحال می شود اما بلافاصله با دلخوری وانتقاد شدید از نادرستی های آن عده این فصل نیز به پایان می رسد.
درفصول بعدی، بیشتر اوقات درخانه ای به گونه ای زندانی شب و روز می گذراند. تا قاچاقچی پاسپورت او را می آورد. می بیند تاریخ تولد با ده سال اختلاف اشتباه است و هم اعتبار پاسپورت که دوماه پیش باطل شده است. برآشفته شده می گوید:
«مردحسابی آن همه پول گرفته ای و نزدیک به دوماه است مرا این جا حبس کرده ای وآن وقت این را به دست می دهی».
بگومگو به جایی نمی رسد. چند روزبعد همراه یکی بااتوبوس، دوغوبایزیدرا به قصد استانبول ترک می کند:
« سخت بود باورکنم که دارم ازاسارت رها می شوم».
درفصل دوازدهم به استانبول می رسد. به ادرسی که داشته به دوستان هموطن ملحق می شود.
درفصل شانردهم . ازآتش زدن سه نفرایرانی در مقابل مرکز “یوان” خبر می دهد. رفیفش می گوید من اورا می شناختم همشهری بودیم و همکلاس نمی دانم به مادرش چه بگویم.
مسافری که دراتوبوس باهم آشنا شده اند و ازتهران می آمده حادثه ی وحشتناک دیگری را برای نویسنده روایت می کند:
«می گفت همه چیز گران شده و خودش شاهد بوده که پاسداران در فرودگاه مشغول تفتیش مردی بوده اند که با سرعت کلت یکی ازآن هارا کشیده و فوری به مغز خودش شلیک کرده است».
نویسنده، فصل هایی چند از سختی ها وپریشانی ها که درترکیه متحمل شده را، آمیخته باخاطره های تلخ و شیرن روایت می کند.
درفصل بیست ودوم، خواننده، نویسنده را درفرودگاه استانبول می بیند که درانتظارهمسرودخترش
به پله های هواپیما چشم دوخته و از تآخیر آن ها به شدت نگران است که ناگهان:
«اول لبخند اکبررا دیدم و درامتداد نگاهش چشمم به کتی وسایه افتاد که داشتند ازپلکان هواپیما پایین می آمدند. . . . اکبر او را بغل کرد ومن کتایون را بغل کردم. خستگی سنگینش کرده بود. اولین چیزی که تشخیص دادم همین بود».
ازنوه اش می گوید وعلاقه ی خودش به گلوبالیسم:
«باآداب ورسوم نیاکان سیاهش هم بزرگ نخواهد شد. اما من دوستش دارم ازگلوبالیسم خوشم می آید. بدجوری مرزهای ملی وقومی و قبیله ای ونژادی را درهم شکسته است».
فصل بیست وهشت که پایان کتاب است با ازسرگذراندن حوادث گوناگون وبسی خواندنی و پندآموز، عازم دانمارک می شوند. می نویسد:
ساعت پنج عصر سوار یک هواپیمای کوچک از شرکت اس آ اس شدیم. همه چیز آرام و تمیز بود. توی سالن ترانزیت کپنهاک، شهاب وبهزاد منتظرمان بودند. چند نفر ازهمراهانمان را به شهری در غرب دانمارک بردند».
سپس توضیح می دهد که آن هارا به یک کشتی برده واطاقی دراختیارشان می گذارند. باکمک شهاب به عنوان مترجم کلیه اموررفاهی و آموزشی زبان وکمک های ضروری ان ها فراهم می شود.
رمان خواندنی بسته می شود.

بازارچه کتاب نقاش سکوت دیو/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

دیو
نویسنده: والتر دین‌مایرز
مترجم: شیدا رنجبر
ناشر: نشر پیدایش
قیمت: ۳۶ هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۲۸ صفحه
نسخه اصلی این‌رمان در سال ۱۹۹۹ با عنوان «monster» چاپ شد که جایزه مایکل ال‌پرینتز، دیپلم افتخار جایزه کارتاکینگ و نامزدی بخش نهایی جایزه کتاب ملی آمریکا را برای نویسنده‌اش به ارمغان آورد. ویراست اول ترجمه پیش‌رو از این‌کتاب هم در سال ۸۴ با نام «دیو» منتشر شد.
رمان پیش‌رو درباره نوجوان سیاه‌پوستی به‌نام استیو هارمون است که به جرم قتل در زندان به سر می‌برد. بسته به نتیجه محاکمه، شاید استیو تا آخر عمرش مجبور باشد در زندان بماند. او در این مکان محدود، با نوجوانان و جوانان بزهکار دیگری هم آشنا می‌شود.
والتر دین‌مایرز نویسنده این‌کتاب، خود از مولفان سیاه‌پوست آمریکایی است که متولد سال ۱۹۳۷ و درگذشته به سال ۲۰۱۴ است. این‌نویسنده یکی از نویسندگان سیاه‌پوست ادبیات معاصر کودک و نوجوان آمریکاست. متن رمان «دیو» نوشته‌های روزانه‌ای است که استیو هارمون در زندان و در حالی که در انتظار محاکمه و جلسه دادگاه است، نوشته شده‌اند.
در قسمتی از این‌کتاب می‌خوانیم:
پنج‌شنبه نهم ژوئیه
دوشیزه ابراین می‌گوید این جو بدی که به ضد من است، واقعا ناامیدکننده است. فکر نمی‌کنم دادستان بداند که اسوالد واقعا چطور آدمی است؛ فکر نمی‌کنم بداند من هم چطور آدمی هستم، یا اصلا اهمیت بدهد.
امروز صبح حکم یکی از بچه‌های سلول بغلی را صادر می‌کنند. اسمش «آسی» است. به همه می‌گفت برایش مهم نیست در موردش چه می‌گویند. از یک نفر که چک و سفته می‌خرید، دزدی کرده بود و با تبر زخمی‌اش کرده بود. می‌گفت: «تنها کاری که می‌تونن بکنن اینه که بندازنم تو زندون، اما روحمو که نمی‌تونن تسخیر کنن.»
می‌گفت به آن پول احتیاج داشته و به محض اینکه بتواند روی پاهای خودش بایستد، پسش می‌دهد. می‌گفت خدا او را درک می‌کند و حتما به او فرصت می‌دهد تا کارش را جبران کند. بعد هم زد زیر گریه.
گریه‌اش به من هم سرایت کرد. دوشیزه ابراین گفت قاضی می‌تواند مرا محکوم به بیست و پنج سال حبس کند. اگر این کار را بکند، دست‌کم بیست و یک سال و سه ماه باید این تو باشم. حتی فکرش را هم نمی‌توانم بکنم که این مدت طولانی را اینجا باشم. برای همین بود که من هم گریه‌ام گرفت.
وقتی داشتم لباس می‌پوشیدم، احساس کردم معده‌ام ناراحت است. مامان برایم پیراهن تمیز و لباس زیر آورده. می‌توانم تصورش که توی آشپزخانه پیراهن را اتو می‌کند. آن‌قدر در مورد وضعیت خودم و اینکه بالاخره چه به سرم می‌آید و این‌جور چیزها فکر می‌کنم که دیگر زیاد به فکر خانواده‌ام نیستم. می‌دانم که مامان دوستم دارد، اما نمی‌دانم در موردم چه فکری می‌کند.
به‌ آقای نزبیت هم فکر می‌کنم. عکس‌هایش را وقتی می‌خواستند به هیات‌منصفه نشان بدهند ندیدم اما کمی بعد، وقتی آنها رفتند، دوشیزه ابراین عکس‌ها را گرفت و روی میزی که جلو من بود گذاشت. می‌خواست از آنها یادداشت بردارد. اما مطمئنم می‌خواست من هم آنها را ببینم. من هم دیدم. پای راست آقای نزبیت به بیرون پیچیده بود. دست چپش بالا بود و از آرنج تاب خورده بود، برای همین انگشت‌هایش به کنار سرش رسیده بودند، چشم‌هایش هم نیمه‌باز بودند.

نقاش سکوت
نویسنده: الکس میکلیدس
مترجم: سامان شهرکی
ناشر: خزه
تعداد صفحات: ۳۲۸ صفحه
قیمت: ۴۵هزار تومان
هنوز هم قصه‌گویی، جذاب است و مخاطب را با خود همراه کند. از همین روی است که در ادبیات جهان، بازگشتی جدی به سمت قصه گفتن دیده می‌شود؛ چراکه نویسندگان به فراست دریافته‌اند که اصل اول هر داستانی، لذت بخشیدن و سرگرم کردن مخاطب است. البته که آنها در این میان از طرح مسائل عمیق بشری هم غفلت نمی‌کنند. رمان «نقاش سکوت» را می‌توان در ادامه همین نهضت قصه‌گویی دانست؛ چراکه الکس میکلیدس، همچون نیاکان قصه‌گویش در «هزار و یک شب»، ماجرایی را برای مخاطب تعریف می‌کند که تودرتو و لایه‌لایه است و سرشار از حس تعلیق و اضطراب. بدین ترتیب، خواننده‌ای که نقاش سکوت را به دست می‌گیرد، دیگر نمی‌تواند به سادگی آن را به زمین بگذارد یا در این میان، گوشه‌چشمی هم مثلاً به تلویزیون داشته باشد. او همراه با شخصیت‌های این کتاب، پای به جهانی غریب می‌گذارد که هر لحظه‌اش آبستن حادثه‌ای تازه است. در واقع، «نقاش سکوت» را می‌توان رمانِ هیجان و نفس‌های بریده دانست؛ ماجرای خشم و بی‌رحمی زنی علیه معشوق خودش، روان‌پزشکی که می‌خواهد سر از راز این خشم دربیاورد و آدم‌هایی که در تقلای جدا کردن نخ‌هایشان از این کلاف پیچیده هستند.
الکس میکلیدس، نویسنده این رمان، اصالتی یونانی دارد و در «نقاش سکوت» فاجعه‌ای امروزین را با تئوری‌های روان‌شناختی و اساطیر یونانی درهم آمیخته است. از همین روی است که مجله اینترتیمنت ویکلی درباره این رمان گفته است: «یک هیجان تازه و فراموش‌نشدنی. ترکیب تعلیق‌های هیچکاک، طرح‌های آگاتا کریستی و تراژدی‌های یونان باستان.»
«نقاش سکوت» را می‌توان کتاب اولین‌ها نامید؛ اولین رمان الکس میکلیدس از همان هفته اول انتشار در صدر فهرست پرفروش‌های نیویورک تایمز قرار گرفت و بعد از گذشت هفته‌های اول، همچنان رتبه نخست را به خود اختصاص داد. کتاب داستان‌نویسی که پیش از این به عنوان نویسنده فیلمنامه «شیطانی که می‌شناسی» برای خود اسم و رسمی پیدا کرده بود، هنوز هم رکورد کتاب‌های جنایی را جابه‌جا می‌کند. تا جایی که مجله تورندایک پرس پیش‌بینی کرده است پرفروش‌ترین کتاب فصل امریکا «نقاش سکوت» باشد.
این رمان از بدو انتشار، با اقبال و استقبال شایانی از سوی منتقدان و همچنین عامه کتابخوانان مواجه شده است. چنانکه ای.جی.فین نویسنده کتاب مشهور «زنی پشت پنجره» درباره آن گفته است: «یک داستان مهیج واقعی». البته که تعریف‌ها و استقبال‌ها از «نقاش سکوت» بیش از اینهاست؛ مثلاً لی چایلد، نویسنده و فیلمنامه‌نویس سبک جنایی درباره‌ی آن گفته است: «تعلیقی جمع و جور و بی‌نقص.» این هم نظر دیوید بالداچی، نویسنده و فیلمنامه‌نویس امریکایی درباره این رمان است: «یک داستان رازآلود، روان‌شناختی و کاملاً اصیل.»

سفرنامه همسر عمادالملک به مکه
گردآورندگان: نادر پروانه و زهرا موسیوند
ناشر: انتشارات مورخان
قیمت: ۲۰ هزار تومان
تعداد صفحات: ۱۱۸ صفحه
کتاب «سفرنامه همسر عمادالملک به مکه» با عنوان فرعی «روزنامه‌ سفر خیریت اثر سرکار نوابه علیه عالیه حاجیه شاهزاده خانم به مکه مکرمه» است. این شاهزاده خانم قاجاری سفر خود را از چهارشنبه بیست و یکم شعبان‌المعظم سال ۱۳۰۳ق شروع می‌کند و در یازدهم ذیحجه سال ۱۳۰۴ ق به طبس برمی‌گردد.
این کتاب پس از مقدمه، دربردارنده متن سفرنامه، ذکر احوال و حرکت از طبس، ورود به عراق و زیارت عتبات عالیات، ورود به عربستان و زیارت مکه و مدینه، بازگشت به عراق و بازگشت به ایران است. در پایان نیز منابع و نمایه آمده است.
این سفرنامه در فهرست نسخ خطی سازمان اسناد و کتابخانه ملی با عنوان قراردادی «روزنامه سفر مکه» آمده است. به گفته گردآورندگان کتاب آنچه که در وهله اول مهم بوده، عنوان کتاب است. همچنین از یک سو به نظر می‌رسید که این عنوان بسیار کلی است و از سویی دیگر نام نویسنده سفرنامه نیز مشخص نشده است. از این رو با توجه به اطلاعاتی که می‌توان به دست آورد، دو راه وجود داشت؛ نخست عنوان سفرنامه دختر مبارک‌میرزا و دوم سفرنامه همسر عمادالملک. با توجه به دلایلی، راه دوم برگزیده شد. مبارک میرزا اگرچه پسر محمود میرزا قاجار و در واقع نوه فتحعلی‌شاه است؛ اما گویا در قم ساکن بود و به ویژه در دو دهه اواخر عمر خود به خدمات دولتی کمتر اشتغال داشت.
از سویی دیگر عمادالملک برای مدت‌ها حاکم تون و طبس بود و ناصرالدین شاه در ازدواجش با این شاهزاده خانم دخیل بود. همسر عمادالملک بیش از هجده سال از ورودش به طبس می‌گذشت که تصمیم به این سفر می‌گیرد و در واقع در مدت این هجده سال، هیچ ملاقاتی با پدرش نداشته است و از آنجایی که مادرش نیز با او در طبس و در خانه عمادالملک زندگی می‌کرده، پدرش زن دیگری نیز اختیار می‌کند. لذا طبیعی است با توجه به این توضیحات برگزیدن عنوان همسر عمادالملک مناسب‌تر و گویاتر از دختر مبارک‌میرزا باشد.
این نسخه از سفرنامه همسر عمادالملک به عنوان تنها نسخه موجود شناخته شده، به شماره بازیابی ۱۸۴۲۲-۵ در سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران موجود است. تحریر و کتابت این اثر در سال ۱۳۱۷ ق توسط یکی از کاتبان محلی به نام میرزا محمدعلی بن محمدجعفر موسوی انجام شده و حاشیه‌های آن نیز توسط ابوالقاسم عمادالممالک در ذیحجه ۱۳۱۷ ق نوشته شده است.
نوع کاغذ این نسخه، فرنگی نخودی روشن و در ۵۷ برگ، ۱۶ سطری و در قطع ۱۴۲*۲۲۰ است. کاتب از خط نستعلیق تحریری استفاده کرده و تزئینات آن شامل نشان‌ها به سرخی مجدول به دو قلم سرخ و آبی است. جلد آن تیماج یک لا قهوه‌ای ضربی با خطوط هندسی حاشیه ضربی و اندرون کاغذ آبی، و در لبه برخی اوراق متن پارگی وجود دارد.
گردآورندگان این سفرنامه بر این باورند که سفرنامه همسر عمادالملک به چند دلیل دارای پیچیدگی‌های خاصی بود. نخست آنکه این سفرنامه توسط یک شاهزاده خانم قاجاری نوشته شده است که اگرچه اهل فضل و ادب بود؛ اما جمله‌های نامفهوم و اغلاط املایی فراوانی داشت.
دوم اینکه میرزا محمدعلی موسوی که تحریر این سفرنامه را برعهده داشته است علاوه بر اینکه یک کاتب محلی است، چندان جایگاهی در میان کاتبان دوره قاجار ندارد. سومین ویژگی که اهمیت بسیار دارد، حاشیه‌هایی است که توسط ابوالقاسم عمادالممالک نگاشته شده و در بیشتر موارد به نوعی تصحیح انجام داده است. با وجود این، باز به موارد فراوانی برخواهیم خورد که نیاز به تصحیح دارد.
گردآورندگان کتاب می‌گویند: «چند روش برای تصحیح این اثر مدنظر بود. در نهایت از میان روش‌های مختلف، شیوه تصحیح حاضر انتخاب شد. در این روش حاشیه‌های ابوالقاسم عمادالممالک با علامت اختصاری «ما» یعنی مصحح اول ذکر شد و سایر موارد به صورت «مد» یعنی مصحح دوم آمده است. این نوع استفاده از دو علامت اختصاری «ما» و «مد» بدان دلیل بود که تفکیکی بین حاشیه‌های مصحح اول و دوم صورت گیرد و در بعضی موارد، اشتباهات مصحح اول نیز اصلاح شود.
همچنین سعی شده تا با استفاده از منابع دست اول تاریخی، توضیحات لازم ذکر شود و به همین دلیل بیشترین تاکید مصححان بر منابع سفرنامه‌ای و جغرافیایی بود. در گویاسازی بسیاری از منازل این سفر، به ویژه در مناطق کویری و خارج از ایران با کمبود منابع مواجه بودیم و از سویی دیگر تعداد زیادی از این منازل دیگر وجود خارجی ندارند و حتی در سفرنامه‌های این دوره از آن‌ها با عنوان مکان‌های مخروبه یاد شده است. این امر سبب شد تا از سفرنامه‌های حج مدد جوییم.

دختر جوان و همسر خیالیش
نویسنده: جولیا کوئین
مترجم: محمد پوررکنی
ناشر: انتشارات علمی‌
تعداد صفحات: ۲۷۸ صفحه
قیمت: ۳۲۵۰۰ تومان
رمان «دختر جوان و همسر خیالیش» ماجرای دروغی را روایت می‌کند که دختری جوان برای رسیدن به هدفش و گذشتن از مسیر فعلی زندگی‌اش آن را بیان می‌کند. سیسیلیا هارکورت بین دوراهی زندگی قرار می‌گیرد؛ باید بین زندگی در کنار عمه‌اش و ازدواج با یکی از اقوام حیله‌گر خود، یکی را برگزیند اما او تصمیم می‌گیرد راه دیگری را پیش بگیرد؛ هارکورت در پی یافتن برادرش که در جنگ مصدوم شده و آسیب دیده است به دوست برادرش ادوارد راکسبی، افسری جوان و جذاب می‌رسد. راکسبی بیهوش است و به کمک سیسیلیا نیاز دارد، این دختر با خود عهد می‌بندد که جان این سرباز را نجات خواهد داد. همچنین در این داستان ما با اسراری مواجه می‌شویم.
قسمتی از این رمان که نخستین‌بار در سال ۲۰۱۷ چاپ شده است: «و آنگاه یک روز که توماس بیرون بود و ادوارد داشت در اتاق مشترک‌شان استراحت می‌کرد، ناگهان دید که دارد به سیسیلیا فکر می‌کند. هیچ چیز غیرعادی نبود. با توجه به این که هرگز همدیگر را ندیده بودند، به مراتب بیش از حد انتظار به خواهر بهترین دوستش فکر می‌کرد. اما بیش از یک ماه از آخرین نامه‌اش می‌گذشت، که وقفه‌ای برخلاف روال طولانی بود و ادوارد داشت کم کم نگران او می‌شد، گرچه می‌دانست این تاخیر به احتمال قریب به یقین به خاطر بادها و جریان‌های اقیانوسی باشد. پُست فرا اطلس اصلا قابل اعتماد نبود.» (صفحه ۱۲۱)
جولیا کوئین زاده سال ۱۹۷۰، نویسنده آمریکایی است و تاریخ هنر را در دانشگاه هاروارد آموخته است. بنا بر اعلام ناشر ترجمه رمان «دختر جوان و همسر خیالیش»، رمان‌های این نویسنده تاکنون به بیش از ۳۰ زبان دنیا ترجمه شده‌اند و نام او تا به حال ۱۹ بار در فهرست نویسندگان پرفروش «نیویورک تایمز» قرار گرفته است.

«میوه کال الهام…» لیلا سامانی

شروع واپسین‌ماه تابستانی و نجوای نسیم پاییز در گوش طبیعت، هنگامه‌ای‌ست برای یادآوری پایان تعطیلات تابستانه‌ی مدارس. موسمی برای از سرگیری نظم آموختن و انضباط بالیدن. نشستن پشت نیمکت‌ کلاس درس، قدم زدن در راهرو مدرسه، دویدن در حیاط‌ و مسیر راه و ماجراهای بی‌آخر این مجلس کودکانه، آبستن حوادث اغواگری‌ست که از دید نویسندگان ادبیات داستانی هم دور نمانده است. هر کودک مدرسه‌ای مخزن اسرار فراوانی‌ست که شاید پدر و مادرش هم تا ابد از آنها بی‌خبر بمانند. با هم نگاهی می‌کنیم به برخی از شخصیتهای داستانی اهل مدرسه:

۱– جیمز استیرفورس در «دیوید کاپر فیلد» اثر چارلز دیکنز
استیرفورس، دانش‌آموز محبوب مدرسه‌ی «سالم هاوس» است، او جوانی زیبا و با کاریزماست که نه تنها ستایش دانش‌آموزان دیگر، که توجه مدیر خشن مدرسه، آقای کراکل را هم برانگیخته‌است. او به بیماری بیخوابی مبتلاست و فکر و اندیشه‌اش با وجهه‌ی یک شاگرد درخشان سازگار نیست. او محرم راز و معبود دیوید کاپرفیلد، این نوجوان تنهای محزون می‌شود اما با بی اخلاقی و فاش کردن این سر، موجب سرخوردگی و تنهایی بیش از پیش دیوید را رقم می‌زند….

۲- جین ایر در «جین ایر» نوشته شارلوت برونته
زندگی شارلوت همچون دیگر خواهرانش مشحون از رنج و اندوه بود، اما او از بطن این سرخوردگی ها و دلشکستگی های تراژدی وار شاهکاری آفرید که تا هم امروز یکی از متون درخشان زنانه به حساب می آید. بنا به گفته ی صاحب نظران رمان «جین ایر» آیینه دار زندگی خود شارلوت است، سپری کردن کودکی در یک شبانه روزی خشن و خشک، اشتغال به حرفه ی آموزگاری و دل سپردن به یک کارفرمای مستبد و مالیخولیایی همه و همه داستان دردهایی ست که شارلوت آنها را به تمامی زیسته بود. فضای داستان جین ایر در این داستان اگرچه به یک افسانه جن و پری پهلو می‌زند، اما این دخترک خودساخته، کودکی‌ست زنده و مستقل که مصائب و تبعیضهای اجتماعی را با پوست و گوشتش لمس می‌کند. وجود او در تمام مدت کودکی و نوجوانی خراش می‌خورد، اما این خراشها نه تنها او را در هم نمی‌شکند که قوی تر و آبدیده تر هم می‌کند.

۳- پیگی در «سالار مگسها» نوشته ویلیام گلدینگ
این کتاب برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبی، یک قصه‌ی تمثیلی‌ست برای تصویر کردن لزوم حاکمیت قانون در جوامع انسانی. این داستان ماجرای زندگی گروهی پسربچه‌های مدرسه‌ای از بریتانیاست که در طی جنگ هسته‌ای و خانمان سوز عازم منطقه ای امن می‌شوند ولی سقوط ناگهانی هواپیما آنها را ناچاربه اقامت در جزیر‌ه‌ای استوایی می‌کند. در آغاز همه چیز به خوبی پیش میرود و آنان بی دغدغه و سبک بال جزیره خوش آب و رنگ و سرسبز را در مینوردند .اما اندک زمانی پس از آن روحیه شرارت بار تندخوی بعضی از پسرها بهشت زمینی را به دوزخی از آتش و خون مبدل میکند و تمامی مظاهر خرد و پاک اندیشی از وجودشان رخت بر میبندد. کشمکش درونی نیروهای متضاد خیر و شر درون مایه داستان را شکل می‌د‌هد . پیگی در این کتاب تمثیلی‌ست از فلسفه و فرهنگ یک پسر چاق مبتلا به آسم با یک عینک شکسته. پسربچه‌ای که به گاه گسترش هرج و مرج اوضاع رقت‌بار و منفعلش سویه‌ی طنز هم پیدا می‌کند: «شما از من قوی تر هستید و آسم ندارید. شما می‌توانید ببینید…. ولی من از شما تقاضا نمی‌کنم عینکم را لطف کرده پس بدهید. از شما نمی‌خواهم که بازی نکنید… نه به خاطر این که قوی هستید، بلکه به خاطر آن چه درست است درست است. عینک مرا پس بدهید…. شما باید [پس بدهید].» پیگی در حقیقت روشنفکری‌ست که از واقعیتی جدا افتاده و مانند جغد آن را از پس شیشه‌های عینکش می‌جوید. پسربچه‌ای که فهم و دانش‌اش نمی‌‌تواند رویاروی سرنوشت تراژیک‌اش بایستد.

۴- ترلس در «آشفتگی‌های ترلس جوان» اثر رابرت موزیل
ترلس نوجوانی‌ست که در یک مدرسه شبانه‌روزی نظامی تحصیل می‌کند. انضباط سختگیرانه‌ای بر مدرسه حاکم است اما ترلس و همکلاسی‌هایش پنهانی رفتارهای خشونت‌آمیز و غیر متعارف جنسی راتجربه می‌کنند. این رمان در سرآغاز قرن سراسر حادثه بیستم نوشته شده و شرح تجارب نوجوانی نویسنده است.
در شب در اطاق زیر شیروانی این مدرسه نظامی، پسربچه‌ای تحت شکنجه‌ی مکرر و سازمان‌یافته‌ی دو همکلاسی قلدرش قرار می‌گیرد و ترلس سومین کسی‌ست که به دو شکنجه‌گر می‌پیوندد و آنها را در انجام اعمال سادیستیکشان یاری می‌رساند. ترلس اما در نهایت دلزده و پریشان از این بازی زمخت و حیوانی پاپس می‌کشد و به دل‌آشوبه‌ای مدام دچار می‌شود.

۵- سندی استرینجر در «بهار زندگی دوشیزه جین برودی» اثر میوریل اسپارک
این رمان از سرگذشت تراژیک، طنازانه و جذاب شش شاگرد مدرسه‌ای در ادینبورو، تحت سرپرستی دوشیزه جین برودی قصه می‌کند. جایی که سندی دخترک معصوم با آن چشمان ریز منقبض‌اش، بر خلاف پنج همکلاسی دیگرش، مفتون آموزگار جذاب، خودشیفته و فریبنده‌‌شان، دوشیزه ژان برودی نمی‌شود و به خاطر مطالعات غیر درسی‌اش قادر است درباره‌ی پوچی ایده‌های پر طمطراق او و غرور و بی‌مسولیتی‌اش افشاگری کند.