خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

یادی از رحمت الهی در گفت و گوی مسعود بهنود با ابراهیم گلستان

هم دوره ای هایش هم کمتر او و بزرگی آثارش راشناخته اندچه برسد به جوان های نسل امروز که دانش شان در حد مقاله است وشبکه های اجتماعی.این گفت و گوی بلندتلفنی اما تا حدود زیادی از او وروزگارش می گوید. گفت و گویی میان مسعود بهنود وابراهیم گلستان که بایادی از هدایت آغاز شده و به نثر و شیوه ی ترجمه و درویش مسلکی رحمت الهی رسیده. عنوان خود نوشته گویا ترین است؛ : ” به یاد آنان که یاده شان مانده است، رحمت الهی …” با هم بخوانیم…

4777

به یاد آنان که یادشان مانده است. رحمت الهی

– سلام

– سلام . کجا هستی چند روز است؟

– سری رفتم به استراسبورک و امروز برگشتم. حالتان چطورست.

– تفاوتی نکرده . من عادت به بی تحرکی ندارم و این سکون بدست و خسته می کند.

– شما که همیشه کاری دارید…

– بله و مشغولم سخت…

– حالا من از این فرصت استفاده کنم بپرسم شما آخرین باری که هدایت را دیدید چه سالی بود. یادتان هست.

– نه دقیق… اما حدود ۱۹۵۰ بود به گمانم . چون بعدش من رفتم آبادان و او هم رفت پاریس.و دیگر برنگشت…

– اتفاقا این روزها داشتم درباره دادگر چیزی می نوشتم یاد آن حکایت هدایت و شما و رحمت افتادم…

– هاهاهاها بله … راستی از رحمت خبر داری. هیچ کس ازش خبر ندارد. یکی می گفت مرده است

– سه چهارماهی به هر در زده ام که خبری ازش بگیرم. فهمیدم آخرین خبری که از وی دارند دو سال پیش بوده که رفته پیش دکتر کوثری به تربت جام. شما دکتر کوثری را دیده بودید. یادتان هست

– کمی بگو درباره اش.

– دکتر کوثری یک دکتر شوایتزر به تمامی معنا بود. مردی یگانه. پزشکی به راستی بی نظیر. او از دوستان خیلی نزدیک صادق هدایت بود و تصور می کنم دیده باشیدش. رحمت الهی هم در این بیست سی سال اخیر از همه جا راحت تر وقتی بود که می رفت پیش او. هر چقدر می خواست می ماند. دکتر تمام مدت شبانه روز مشغول مداوای بیماران بود و در همین حال زندگی می کرد و هیچ نمی دانست از کجا این دارو ها می آید که او به رایگان به هر کس می داد. در دو اتاقی که یکی مطبش بود و یکی محل اقامتش از صبح تا شام می نشست. رحمت هم وقتی پیشش بود از ان اتاق همان طور جویده جویده مثل همیشه اش با او حرف می زند.

– رحمت الهی همیشه همین طور بود. می دانی که هیچ وقت حمام نمی کرد. با ادکلن خودش را می شست. همیشه هم شنگول بود با بطری بغلیش.

– از زمانی که یادم هست همین طور بود و هر چند روزی خانه دوستی بیتوته می کرد. به هر کس هم اسمی می داد. به من می گفت سید.به چوبک می گفت دسته شاخی (چون چوبک هم مثل تو از این عینک های سیاه شاخی می زد)،

– به من می گفت شانه زده. ده تا معنا داشت بعضی وقت ها طوری می گفت که شنیده می شد شانزده (عدد ۱۶) . یک بار نادرپور از من پرسید مگر تو با عدد شانزده ارتباطی داری. گفت خب ازش بپرس. گفت چکار دارم یکهو یک چیزی بارم می کند. تا یک بار آقای انجوی بهش گفت چرا به این بچه میگی شانزده. گفت خری. شونزه چیه این چارده هم نیس. من میگم شاه نه زده … انجوی گفت حالا یعنی چی… گفت یعنی شازده نیست. چون شازده ها … گشادند. این وروجک از صبح تا شب می دود.

– رحمت الهی، صادق خان هدایت را چه صدا می کرد؟

– فکر نمی کنم اسمی داده بود. معمولا بهش می گفت آقا اما می دانم به حسن قایمیان می گفت حسن موش. به دکتر خانلری می گفت خانلرخان. به مین باشیان می گفت شیش بالیان.

– اصلا همه حکایت از آن جا شروع شد که گفتم … داشتم درباره عدل الملک دادگر چیزی می نوشتم یاد رحمت و یا شما و هدایت افتادم.

– آره ان روز از کافه رز آمدیم بیرون، چوبک کار داشت رفت. دیر وقت بود من هم خیال رفتن داشتم که هدایت گفت بمان . رفتیم تا یک سری بزنیم به میکده ای اول خیابان منوچهری. خانه دادگر هم همان اول منوچهری بود.

– بالای سردر خانه اش یک نقش گچی بود می گفتند قبلا صلیب شکسته نازی بوده است.

– فکر نکنم. ولی اگر هم بوده لابد دوران رضاشاه بوده که بعید است. اما موقعی که من میگم مال بعد از رضاشاه است.

– یعنی حدود سال های ۲۵ که از المان برگشته بود دادگر.

– بله دیگر… هدایت و رحمت الهی و حسن قائمیان و من رفتیم طرف خیابان منوچهری که دیدیم جلو خانه دادگر بلوایی است. یک پیرمرد مفنگی یهودی غائله درست کرده بود و به دادگر می گفت چرا پول مرا نمی دهی. دادگر هم با لباس خانه دم در بود و سعی می کرد او را ساکت کنه و مرد هی فریاد می کشید. رحمت یکهو وارد دعوا شد و سر عدل الملک داد زد چرا پول مردم را نمیدی مرتیکه … چرا مردم را آزار میدهی … دادگر با اخم و برای دور کردن رحمت گفت میدونی من کیم… رحمت گفت چرا نمی دانم. همانی که آژدان بهت گفت هیشگی …نیستی …آقا اشاره به روزی که عدل الملک را رضاشاه از ریاست مجلس خلع کرد و بهش یک روز مهلت داد که بره . او رفت آلمان و تا رضاشاه زنده بود نیامد.

– همان جا گفتند که سرپاس آیرم که سر رضاشاه را کلاه گذاشته و به آلمان گریخته بود بهش پیشنهاد داد که رییس جمهور در تبعید ایران بشود و گفته شده با گورینگ هم ملاقاتی کرد اما از ترس رضا شاه نپذیرفت. حتی می گفتند هیتلر خواسته او را و بهش پیشنهاد داده که با کمک آلمان جانشین رضا شاه شود …. اما زمانی که شما دیدید وقتی بود که برگشته بود ایران و کاره ای نبود.

– اره …ولی به هر حال عدل الملک بود و گاهی صحبت نخست وزیریش می شد. پاسبان در خانه اش بود و حالا رحمت افتاده بود به جانش، و ول نمی کرد و صادق خان هم با خنده ها و گاه گاهی با کلمات تایید آمیز تیزترش می کرد… عده زیادی هم جمع شده بودند. که یکهو پسر دادگر با آن قد بلند ورزیده با گیوه ملکی از خانه به در آمد و نهیبی به همه زد و چون دید رحمت یک لاقبا هم دارد متینگ می دهد گفت تو چی میگی… و با تحکم گفت. حالا همه چشم ها به رحمت دوخته شده بود که او هم سر به زیر انداخت و گفت …زت یاد. و رو به یهودی بیچاره گفت چرا مزاحم … آقا شدی.

– این همان پسر دادگرست که با شما همشهری شده بود.

– از این نظر که افخم حکمت با خواهر او ازدواج کرده بود که او هم بسیار زیبا و بلند قامت بود.

– یک بار هم من در همان نزدیکی در کافه گل سرخ اول خیابان چرچیل با بیژن الهی در معیت آل احمد وارد شدیم. یعنی در حقیقت ما جوجه ها دنبال او که داشت حرف می زد . کمی داخل کافه تاریک بود و حرف های آقاجلال ادامه داشت که یکهو از تاریکی یک صدایی درآمد همان طور بریده بریده که می دانید گفت اقا … الان دیگر رو … سبیل شاه نقاره می زنن. یکهو یک چیز نگی نوچه ها بزننت. اقا… نوچه دارن … بچه دارن… باغ دارن… باغچه دارن …میقات دارن قیقات دارن …

– یعنی چی ؟

– اشاره به سفرنامه حج آل احمد، خسی در میقات

– آهان… تنها بود رحمت.؟

– نه احمد آقا لنکرانی هم باهاش بود. یادتان که هست؟

– چطور نیست .احمد از همه برادران آقاتر و به قاعده تر بود. بقیه هم خوب بودند اما احمد اهل جنجال و خودنمایی نبود. یک اصالتی داشت.

– شما حسام لنکرانی را دیده بودید به نظرم. من تا سالها باور نمی کردم که خسرو روزبه او را کشته باشد تا این که اعترافات به خط روزبه را دیدم. اصلا شاملو تصور می کنم شعری را که در جوانی در رثای خسرو روزبه ساخته بود به همین خاطر از کتابش حذف کرد .

– من نمی دانم حقیقتش را . اما می دانم پشت پرده سیاست و قدرت همیشه از این حرف ها بوده است.

– آخه نوشته بعد از کشتن حسام و دفن او در همان زیر زمین، می رود به خانه لنکرانی و بچه هایش به او آویزان می شوند عموعمو گویان… باورنکردنی و چندش آورست. این همان حزبی است که روشنفکرانی مانند دکتر ارانی به راه انداختند و چشم همه در ادبیات و هنر و هر چیز مدرن به دنبالش بود…. این همان سال هایی است که شما هم همه هستی خود را وقف حزب کردید.

– زمانی که مسوول حزب در مازندران بودم. همه هستی ام را گذاشتم و خستگی نمی شناختم. از صبح تا شب کار می کردم. یک سال تعطیل عید برای سرکشی به حوزه های کارگری شیرگاه و پل سفید می رفتم که در قطار برخوردم به هدایت که با بزرگ علوی و چوبک از پیش گلبادی برمی گشتند.

4774

– منوچهر خان کلبادی از بابل. حتما رحمت الهی هم همراهشان بود.

– نه در آن زمان رحمت هم برای حزب، روزنامه صفا را منتشر می کرد، روزنامه عبدالصاحب صفایی نماینده بابل را. با مهندس سهیل یک اتاق بزرگ در خانه ای در شاهی اجاره کرده بودند و آخر هفته ها می آمد ساری پیش ما. یک بار رفتم به دیدنش دیدم تمام دور اتاق را کتاب چیده بودند چون طاقچه و کتابخانه نداشت در نتیجه تمام دور اتاق به آن بزرگی کتاب بود. روی زمین چیده شده.

– رحمت الهی در این زمان مترجم شناخته شده ای بود. نبود؟

– بله. آن هم نه مترجم عادی. من سال ۱۳۲۱ اول بار آموک استفن زوایک را با ترجمه وی خواندم. هنوز یادم هست که با چه رسایی ترجمه کرده بود. گوش کن حرکت کشتی روی آب را زوایک چطور نوشته و رحمت چطور ترجمه کرده: »سکان کشتی همچون کلنگ دهقان، در این مزرعه سیاه اسرار، بالا و پایین می رفت.»

– یعنی شما از هفتاد و چهار سال پیش هنوز این نثر را از بر هستید.

– از بس که درست و دقیق است.

– بله در عین مشنگی و شوخی و دست انداختن ها، بیخودی و مستی ها، پنهان نبود که چقدر در زبان هایی که می داند متبحر است. پانزده سال پیش که آخر بار او را دیدم همان طور بود که همیشه. در جیب کتش یک گذرنامه با مقداری اسکناس لایش و با سنجاق قفلی دوخته شده بود به جیبش. مدتی هر روز دیده می شد و ناگهان گم می شد و بعد شش ماه تلفن می کرد و بی مقدمه می پرسید آقا شان زده هستن… . و می آمد و بود و به کس هم آزاری نداشت و هفته ای یا ده روزی بعدش هم می گفت زحمت رفت…. به خودش می گفت زحمت زمینی (معکوس رحمت الهی) . یک جمعه با پرویز داریوش آمده بود خانه آقای انجوی در کاشانک. عده ای از جمله شرف خراسانی فیلسوف هم بودند. ننشسته شروع کرد: ایشان سید ریش ان… (اسمی که هدایت روی انجوی شیرازی گذاشته بود) ما فقرا هم معلومه… من فقری ام، اینم (اشاره به پرویز داریوش) فخری… زحمتم … اما بهم میگن رحمت … ایشانم یک چیز دیگن …بهشون میگن شرف اونم خراسانی ….

– گفتی آخرین خبر از رحمت چی بود.

– رفته عید دو سال قبل به تربت، پیش دکتر کوثری، همان سال خبر درگذشت دکتر رسید، قبل یا بعد از وی رحمت الهی هم همان جا تسلیم شده است. هر کس از دنیا می رفت رحمت می گفت کت و شلوارش خالی شد. حیف از این ها که بی جانشین هستند. و می روند. بخت ما بود که این آخرین نسل تن رها کرده های باسواد را دیدیم یک چند.

– از این جوانان امروز گمان ندارم کسی رحمت اللهی یا پرویز داریوش را بشناسد. این عیبی نداره. خودشون و مملکتشون را بشناسن خوبه دیگه.

بازارچه کتاب. قربانی/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

قربانی

Untitled-1

نویسنده: جویس کرول‌ اوتس
مترجم: علی قانع
ناشر: چترنگ
قیمت: ۳۱۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۱۱صفحه

 

ادنتا فرای زن میان‌سال سیاه‌پوستی است که پریشان‌احوال خیابان‌ها را در جست‌وجوی دختر چهارده‌ساله‌اش می‌گردد؛ دختری که روز بعد وقتی دست‌وپابسته در زیرزمین یک کارخانه متروکه پیدا می‌شود، ادعا می‌کند مورد تعرض گروهی قرار گرفته است. داستان «قربانی» به پرونده‌ای حل‌نشده در نیویورک دهه ۸۰ می‌پردازد و در هر فصل از کتاب ماجرا از دید یکی از شخیصت‌های داستان روایت می‌شود.
جویس کرول اوتس، نویسنده‌ای است که کتاب‌هایش بارها در فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌ تایمز قرار گرفته‌اند. او این بار دست به نگارش رمانی زده است که تأثیر غم‌انگیز خشونت جنسی، نژادپرستی، بی‌رحمی و قدرت را بر زندگی آدم‌های بی‌گناه به تصویر می‌کشد.
این کتاب بر اساس پرونده‌ای واقعی نوشته شده و سعی دارد به جنبه‌های متفاوت آن معنا ببخشد. نیویورک پست می‌نویسد: «قربانی» را باید در میان بهترین کارهای اوتس جای داد. روایت او با حوصله و به تدریج، آجر به آجر داستان را بنا می‌کند و زمینه اجتماعی ماجرا را برای خواننده‌اش روشن می‌کند. قربانی هجونامه‌ای است بر روابط میان نژادها.

 
4772
 

خط و نوشتار

 

نویسنده: اندرو رابینسون
مترجم: فاطمه توسلی
ناشر: حکمت سینا
قیمت: ۱۴۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۸۲ صفحه

 

در مقدمه این کتاب آمده است؛ خط، هنر تثبیت ذهنیات است. خط را می توان بزر گترین اختراع بشر دانست. به کمک این اختراع، تاریخ تمدن بشر به یادگار مانده است. انسان اولیه، برای حفظ امور مورد نیازش، به رسم صور آنها پرداخت و اولین گونه نوشته، حدود بیست و دو هزار سال پیش، به شکل «تصوی رنگاری » پدید آمد؛ سپس جای خود را به «اندیش هنگاری » داد. در این روش، اندیشه ها با علائمی مستقل از زبان نمایش داده م یشدند. این روش نیز ناکارآمد بود زیرا رابط های منطقی بین علائم نگارشی و اصوات مربوط وجود نداشت.
پس باید سبک دیگری جایگزین می شد که ارتباط بیشتری با زبان گفتار داشته باشد. در نتیجه، «صوتنگاری » خلق شد. صوتنگاری نیز به نوبه خود به مرحله «آو انگاری » (سیلابی) و در نهایت «الفبایی » کشانیده شد. از ثبت اولین بر تصاویر بر روی دیوار غارها در حدود بیست و دوهزار سال پیش تا اختراع خط میخی به عنوان اولین خط توسط سومری ها در بین النهرین در حدود هزاره سوم ق.م. تقریباً هفده هزار سال طول کشید. این کتاب، مروری است بر سیر تکاملی خط و نوشتار در تمد نهای بزرگ جهان.
نوشتار و سواد در کل نیرو های مثبت تلقی شده اند. تمام والدین امروزی می خواهند فرزندانشان توانایی خواندن و نوشتن داشته باشند ولی در طول تاریخ بیش از ۵٠٠٠ ساله نوشتار نگرشی منفی نسبت به گسترش آن وجود داشته است که شاید خیلی آشکار نبوده است. در قرن پنجم ق.م، سقراط فیلسوف یونانی(کسی که هیچگاه یک کلمه هم چاپ نکرد) در داستان خدای مصری توت، خالق اسطوره ای نوشتار، به این نگاه دوگانه ما نسبت به «گفتار قابل دیدن» اشاره می کند.
توت، پس از این خلق روشنفکرانه اش، نزد پادشاه آمد تا پاداش سلطنتی دریافت کند، اما به جای تحسین، پادشاه به او گفت: «تو اکسیری خلق کرده ای که از حافظه نیست، بلکه از یاداوری است؛ و تو به شاگردانت ظاهر عقلانیت را عرضه می کنی نه عقلانیت واقعی را؛ زیرا آنها چیزهای زیادی را بدون آموزش می خوانند و به نظر می رسد چیزهای زیادی می دانند ولی در اکثر موارد نا آگاهند».

سکوت

Untitled-3

نویسنده: شوساکو اندو
مترجم: حمیدرضا رفعت نژاد
ناشر: نشر نو

قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۳۲ صفحه

 

نسخه اصلی این کتاب در سال ۱۹۸۰ توسط انتشارات تاپلینگر در نیویورک منتشر شده و مقدمه ای از مارتین اسکورسیزی کارگردان آمریکایی نیز برای آن چاپ شده است. شوساکو اندو در سال ۱۹۲۳ در توکیو متولد شده و ۱۰ ساله بوده که پدر و مادرش از هم جدا شده اند. او پس از این جدایی، به همراه مادرش به شهر کوبه رفت. مهم ترین اتفاق زندگی اندو در ۱۱ سالگی اش رخ داد و این بود که غسل تعمید دید و کاتولیک شد. او در این باره می گوید: کاتولیسیسم برایم مثل لباسی از پیش دوخته بود که باید آن را به تن می کردم و می دیدم که اندازه ام است یا باید از شرش خلاص شود. بارها سعی کرده ام ترکش کنم، اما نشده است، نه این نخواهم، نمی توانستم ترکش کنم.
«سکوت» به گواه بسیاری از منتقدان، مهم ترین اثر اندو است. او ژاپن را مردابی می بیند که هرچیز را از درون می پوساند و هر بذری را که در آن زمین کاشته شود تباه می کند. این رمان او، داستان جنگی است بین باران مدامی که از ابرهای سنت و فرهنگ کشورش می بارد و بذر مسیحیتی که با چنگ و دندان می خواهد در آن خاک ریشه بداوند؛ مثل پروانه ای که به دام عنکبوت گرفتار شده باشد. اندو را گراهام گرین ژاپن خوانده اند. ایمان و باور شخصی او هم، مانند گرین، با دین و آیین کشورش تفاوت دارد.
اندو و گرین، درد این سوال را درک کرده اندکه وقتی نه از رومیان اند و نه از یهودیان، چه صلیبی را باید به دوش بکشند و خداوند چه سرنوشتی را برایشان مقدر کرده است؟ آخرین فیلم ساخته شده توسط مارتین اسکورسیزی، با اقتباس از این رمان و با همین نام ساخته شده است.
اسکورسیزی در مقدمه‌اش بر این رمان می‌نویسد: سکوت برای من حکایت کسی است که ابتدا قدم به راه مسیح گذاشته اما دست آخر از شرورترین شخصیت مسیحیت، یعنی یهودا سر در می آورد. عینا جا پای او می گذارد و در این راه است که قادر به درک نقش یهودا می‌شود. این یکی از دردناک ترین معماها در تمام مسیحیت است. نقش یهودا چه بود؟ مسیح درباره او چه فکر می کرد؟ ما امروز چه درکی از او داریم؟ با کشف انجیل یهودا، طرح این سوالات واجب تر هم شده است. اندو بی پرده تر از هر هنرمند دیگری که می شناسم به مساله یهودا می پردازد. او این نکته را درک کرده که مسیحیت برای بقا و وفق دادن خود با فرهنگ های دیگر و در بزنگاه های تاریخی، نه فقط به نقش مسیح، بلکه به نقش یهودا نیز محتاج است. این رمان را اولین بار حدود ۲۰ سال پیش دست گرفتم، تا به حال به کرات آن را خوانده ام و می خواهم از روی آن فیلمی بسازم. برایم منبع الهامی است که آن را جز در اندکی از آثار هنری نیافته ام.

در قسمتی از این رمان می خوانیم:
آسمان تاریک شده بود. ابرها به آرامی از بالای کوه نزدیک زمین می آمدند. این جا جلگه چیزو کانو بود. انگار بوته ها بر زمین می خزیدند و تا چشم کار می کرد خاک قهوه ای و تیزه بود. سامورایی ها با هم بحث می کردند و به محض این که حرفشان تمام شد، دستور دادند کشیش را از اسب پایین بیاورند. طولانی نشستن بر پشت اسب، آن هم با دست هایی که محکم بسته شده بود، کار خودش را کرده بود؛ تا پایش را بر زمین گذاشت دردی نفس بُر در ران هایش دوید و خم شد.
یکی از سامورایی ها با چپق بلندش تنباکو دود می کرد. کشیش از وقتی به ژاپن آمده بود تنباکو ندیده بود. سامورایی دو سه پک زد و دود را بیرون داد و چپق را دست به دست چرخاند. حکومتی ها در این بین مراقبش بودند.
بالای تخته سنگی چندنفرشان می ایستادند و می نشستند و برای مدتی طولانی به سمت جنوب نگاه می کردند. بعضی هایشان پشت صخره ای خودشان را خلاص می کردند. آسمان شمال صاف بود، اما ابرهای متراکم و سنگین دم غروب از جنوب حرکت می کردند. کشیش گه گاه به جاده ای که از آمده بودند نگاهی می انداخت، اما از کیچی جیرو خبری نبود. احتمالا در راه عقب افتاده بود یا شاید از تعقیب آن ها خسته شده بود و راهش را کشیده و رفته بود.
«آن ها این جایند! آن ها این جایند!»یکی از ماموران با اشاره به جنوب فریاد زد و از همان سو دسته ای از سامورایی ها با خدم و حشمشان، شبیه همان هایی که آن جا منتظر بودند، به آرامی نزدیک می شدند. سامورایی چپق به دست، به سرعت پشت اسب پرید و به تاخت به پیشواز آن ها رفت. از همان روی اسب تعظیمی کرد و آن ها هم به سردی جوابش را دادند. کشیش فهمیده بود قرار است به دست ماموران جدیدی سپرده شود.

زیگورات

Untitled-4

نویسنده: اکرم پدرام‌نیا
ناشر: نفیر
قیمت: ۲۱۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۹۲ صفحه

 

داستان این رمان را شخصیتی با عنوان مانی زرشناس، باستان‌شناس دانشگاه کلمبیا (نیویورک) روایت می‌کند که به همراه یکی از پژوهش‌هایش، مخاطب را به چهار هزار سال پیش می‌برد و اندوه و رنج، شور و شادی، عشق و تپش نخستین مردم متمدن باستان، ساکنان تپه سیلک و هم‌زمان مردم جهان امروز را برای او آشکار می‌کند بر همین اساس منتقدان این رمان را قصه از خودبیگانگی و تنهایی انسان عنوان کرده‌اند.
اکرم پدرام‌نیا در مقام مولف و مترجم در دانشگاه تهران در رشته ادبیات انگلیسی تحصیل کرده است و پس از آن در دانشگاه علوم‌پزشکی ایران در رشته پزشکی تحصیل کرده و در خارج از ایران نیز در رشته ایمونولوژی و Health Informatics به تحصیل ادامه داده است.
وی در ایران و در مقام مترجم آثاری چون از دولت‌های فرومانده نوام چامسکی، گیلگمش اثر جون لندن و لطیف است شب اثر اسکات فیتزجرالد را منتشر کرده است و در مقام تالیف نیز سه رمان نفیر کویر، زیگورات و زمستان تپه‌های سوما را منتشر کرده است.
رمان زیگورات پس از نخستین انتشار نامزد دور نهایی جایزه ادبی مهرگان در سال ۱۳۹۳ نیز بوده است.
این رمان پیش از این و در سال ۱۳۹۰ از سوی نشر قطره منتشر شده بود.

گفت و گو با هنگامه گلستان از انقلاب اسلامی تا روزهای جنبش سبز با عکاسی خبری/ محمد سفریان

4667

حوادث سال هشتادوهشت، خواهی نخواهی تداعی کننده روزهای انقلاب ۵۷ بود. روزهایی که مردم  ایران در مقابل آنچه “استبداد “نامش می کردند ایستادگی کردند تا در نهایت بساط ریشه دار سلطنت از جامعه برچیده شود… به بهانهی همزمانی با روزهای انقلاب با هنگامه گلستان گفت و گو کرده ایم… هم او که سالهاست در بطن عکاسی خبری ایران حضور دارد و از نزدیک با تحولات عکس و عکاسی در ایران آشناست… او معتقد است وسعت عکسهایی که از جنبش سبز ایران برای تاریخ به یادگار مانده است، قابل مقایسه با عکس های انقلاب ۵۷ نیست… این گفت و گو را در ادامه از پی بگیرید…

 

 

خانم گلستان، در این گفت و گو بناست از حوادث و رویدادهای سال ۵۷ بگوییم، در آن زمان شما عکاسی را شروع کرده بودید؟

بله. من عکاسی را خیلی پیش تر از ۵۷ شروع کرده بودم. اما آنزمان بیشتر تک و توک برای خودم عکس می گرفتم. از شلوغی های انقلاب هم عکاسی کرده ام. اما آن روزها آنقدر شلوغ بود که راستش جرات نمی کردم دوربین به دست به حادثه نزدیک شوم. بیشتر از دور می ایستادم و عکس می گرفتم …

اوضاع عکاسی خبری در آن روزگار چطور بود؟

آن زمان عکاس های خبری آنقدرها زیاد نبودند. چند نفری بودند که عکس خبری می گرفتند و برای همه شناخته شده بودند. کاوه بود و محمد صیاد و محسن شاندیز و یکی دو نفر دیگر . اینها همیشه در خیابان بودند. اما خب به هر حال آن موقع هم مثل حالا، آدم های زیادی بودند که از حوادث خیابانی عکس می گرفتند. مردم عادی و دانشجوها… خلاصه خیلی هایی که عکاس حرفه ای نبودند اما از انقلاب ایران عکاسی می کردند…

4770

آن زمان اینترنت و دیگر ابزار اطلاع رسانی مثال امروز مهیا نبودند… سوال من این است که این عکس ها چطور به دست مخاطب می رسید؟
اینها با فاصله ی زمانی زیاد به نمایش در آمدند. بعدها که نمایشگاه های عکس انقلاب دایر شدند، آدم های عادی و یا عکاس هایی که در آن زمان شهرت نداشتند، آمدند و کارشان را ارائه دادند. اساساً عکس های زیادی از انقلاب ۵۷ موجود است…

به نظر شما، آن عکس ها چه تاثیری در پیشبرد انقلاب داشتند؟

تاثیر عکس در آگاه کردن مردم داخلی و جامعه ی جهانی خیلی خیلی زیاد بود. یادم می آید که مردم از حوادث خیابانی عکس می گرفتند و بعد این عکس ها را در تظاهرات بعدی استفاده می  کردند. یک سری از این عکس ها هم که خب به دست جامعه ی بین المللی می رسید. آن وقت ها اولین عکس هایی که از خیابان های ایران به دست دنیا رسید، یه سری از عکس هایی بود که کاوه گرفته بود. اون مجموعه ی عکس ها در مجله ی تایم چاپ شدند. بعد چند شماره ای از اون مجله به ایران آمد. دانشجوها برگه های مجله رو کنده بودند و به در و دیوار دانشگاه چسبانده بودند. این عکس ها خیلی برای جوانان تاثیر گذار بود و البته برای جامعه ی جهانی هم. مثلاً مدیر تایم به کاوه گفته بود که ما تازه با عکس های تو از واقعیت خیابان های تهران آگاه شدیم… حالا حرف عکس شد، یک چیز دیگر هم یادم آمد… در همان تظاهرات خیابانی تهران یکی را به خاطر می آورم که از دو طرف خودش مقواهایی بلند آویزان کرده بود، و روی مقوا ها را پر عکس کرده بود. یک کلاه هم از همین عکس ها درست کرده بود و گذاشته بود سرش. اسم خودش را گذاشته بود نمایشگاه سیار. همین طور توی خیابان ها راه می رفت، بعد پلیس که می آمد، عکس ها را از تنش در می آورد، اوضاع که آرام می شد دوباره تنش می کرد. اتفاقاً ازش عکس هم گرفته بودیم. اما حالا نمی دانم آن عکس کجاست…

4769

راستی یک سوال دیگر، بسیاری از جوان های امروز حوادث انقلاب را تنها در کتاب های تاریخ خوانده اند، می خواهم از شما که یکی از شاهدان ماجرا بودید بپرسم، که شما این صدای تغییر و دگرگونی را از چه زمانی احساس کردید؟

من البته در این زمینه تجربه ی شخصی ام را می گویم. نخستین زمزمه های تغییر از همان اوایل سال ۵۷ شروع شد. بعد از درگیری های قم، ماجرا به تهران هم شیده شد و مردم برای اولین بار در تظاهرات خیابانی :” مرگ بر شاه ” گفتند. یادم هست که برای ما مردم عادی، شنیدن مرگ بر شاه، کمی ترس داشت. کاوه در یکی از مصاحبه هایش به اینها اشاره کرده… به نظر او نخستین جرقه ی انقلاب، همان حوادث قم بود که اتفاقاً کاوه از آن تظاهرات عکاسی هم کرده…

حالا اگر موافقید، کمی هم از عکاسی خبری حوادث اخیر بگوییم… به نظر شما چه تفاوت هایی میان عکاسی خبری این دوره و سالهای انقلاب ۵۷ وجود دارد؟

من باز هم از کاوه نقل و قول می کنم. کاوه سالها پیش این روزها را پیش بینی کرده بود. یعنی می گفت روزی خواهد رسید که مردم بلافاصله به عکس ها دسترسی پیدا خواهند کرد. همین هم شد. این بار به دلیل وجود اینترنت و دیگر ابزار ارتباط جمعی، خب عکسها بسیار سریع به دست مخاطبین رسید. دیگر از این هم بحث تعداد عکس ها بود که این بار در مقیاس بسیار بالاتری نسبت به انقلاب ۵۷ بودند … و غیر از اینها هم بحث نزدیکی به حادثه… ببینید من با عکاس های جوان که صحبت می کردم، هیجاناتشان را به خوبی درک می کردم. اساساً در دنیای واقعیت، وقتی در آنسو با انسانی اسلحه به دست طرفی، نزدیکی به حادثه بیشتر و بیشتر ناممکن جلوه می کند… با این وجود، این بار عکس هایی بیرون آمدند که از دل حادثه ثبت شده بودند.

4771

این بار بحث حضور پرشمار عکاسان غیر حرفه ای هم مطرح بود… درست است؟

بله. این بار درست پس از انتخابات و درگیری های بعد از آن، به هر حال بساط عکاسی حرفه ای را تعطیل کردند. خبرنگارهای خارجی را هم بیرون کردند. این شد که مردم خود دست به کار شدند و از وقایع اخیر عکاسی کردند. اینچنین بود که عکس های بسیار زیادی از چهارسوی اتفاقات بر روی اینترنت قرار گرفت… در این میان البته یک موضوع دیگر هم مطرح است. آن زمان برای عکاسی از حلقه های فیلم استفاده می کردیم. یعنی می دانستیم که تا شب، مثلاً می توانیم صد تا عکس بگیریم. بنابراین امکان عکاسی از همه چیز و همه کس، مهیا نبود، اما حالا عکاسی دیجیتال این محدودیت را از بین برده… این است که پوشش تصویری وقایع اخیر با مقایاس بسیار بالاتری نسبت به سالهای قبل صورت گرفت…

در میان حرف هایتان به خبرنگاران خارجی اشاره کردید، حالا دوباره برگردیم به سالهای انقلاب، سوال من این است که در آن زمان برای خبرنگاران خارجی مجوز تهیه عکس و خبر صادر می شد؟

بله. اما داستان حضور عکاس و خبرنگار خارجی به کل متفاوت بود. آنها برای حضور در میان مردم آزاد نبودند. تمام عکاس های خارجی با یک مامور رژیم و یک مترجم همراه می شدند و تنها در جایی حضور پیدا می کردند که آن مامور می خواست…

در حوادث اخیر هم ماجرا همین بود، مثلاً برای بیست و دوم بهمن امسال، اجازه ی فعالیت به خبرنگاران خارجی داده شد، اما روزنامه نگاران ایرانی مجال تهیه خبر و عکس را پیدا نکردند…
بله. به هر حال کنترل یک عکاس خارجی بسیار ساده تر است. یادم می آید کاوه از زمان جنگ تعریف می کرد که تمام عکاس های ایرانی و خارجی را سوار یک اتوبوس می کردند. اتوبوسی که تمام شیشه هایش  را گِل مالی کرده بودند، طوری که در طول راه امکان دیدن هیچ چیز میسر نبوده. سر آخر همه را بر روی یک تپه پیاده می کردند که مثلاً چند ماه پیش یک اتفاق ساده ای در آنجا رخ داده بوده. عکاس های ایرانی موضوع را می دانستند، برای همین، سوژه را برای عکاسی مناسب نمی دیدند، اما عکاس های خارجی که از ماجرا آگاه نبودند، شروع می کردند از همه چیز عکاسی کردن. بله به هر حال این ماجرا وجود دارد… کنترل کردن عکاس های خارجی به هر حال سهل تر است…

تاثیر مدرنیته بر اثار صادق هدایت/همایون کاتوزیان

بیست وهشتم بهمن ماه برای اهل ادب ایران یک روز خاص است. روزی که بنا به اقرار تاریخ ادبیات ایران تولد بزرگترین قصه نویس روزگار معاصر را در خودجای داده وسالروزتولدصادق هدایت نام گرفته.به بهانهی همین همزمانی نگاهی انداخته ایم به یادداشت دکتر هما کاتوزیان باب تاثیر مدرنیته بر آثار این نویسنده. با همبخوانیم…

4765

هدایت واندیشه ی مدرن…

برای آنکه دریابیم آثار صادق هدایت تا چه حد برخاسته از اندیشه‌ی مدرن بوده لازم است ابتدا مقدمه‌ای در باب تعریف ادبیات و داستان نویسی مدرن بیان کنیم تا آشکار شود یک اثر ادبی یا داستان مدرن چه ویژگی‌هایی دارد و هدایت تا چه حد با این سبک آشنا بوده و مدرن بودن در نوشته‌های او چگونه نمایان شده‌است.
در یک نگاه جامع به تاریخ ادبیات جهان در می یابیم که همواره تفاوتهایی بین نظریه ادبی کلاسیک و مدرن وجود دارد که این تفاوت ها در داستان نویسی هم کاملاً آشکار است دکتر کاتوزیان در این رابطه می گوید:« در دید کلاسیک مولف پیش از اثرش وجود دارد. مولف می خواند، می آموزد، تجربه می کند، رنج می برد و در نتیجه اثرش پدید می آید. یعنی رابطه زمانی-تاریخی بین مولف و متن نوشته اش وجود دارد که انگار مولف پدر و نوشته اش فرزند است. امّا در دید و نظریه جدید ادبی این فاصله ی زمانی بین نویسنده و نوشته وجود ندارد.» اگر نگاهی تاریخی به ادبیات در دوره‌های کلاسیک در سرزمین ها و اعصار مختلف مثلاً در یونان و روم قدیم، در ایران بعد از اسلام و در اروپای بعد از رنسانس بیندازیم می بینیم نقش نویسنده و گوینده غالب و مسلط بوده است. باری در ادبیات جدید «هم در دموکراسی‌های ابتدایی اعصار قدیم و هم در دموکراسی های پیشرفته ی معاصر شنونده و خواننده سهم به مراتب بیشتری در تکوین و تفهیم و در نتیجه نوشتن یک اثر ادبی دارند.»
در اصطلاح ادبی چنانچه نویسنده و گوینده در داستان، رمان یا بطور کلی در نوشته ادبی تاثیر بیشتری داشته باشند آن اثر خوانشی تری بوده و به ادبیات سنتی و کلاسیک نزدیکتر است و هر چه سهم خواننده در تکوین و تفهیم یک اثر بیشتر باشد آن اثر نگارشی تر بوده و به تعاریف ادبیات مدرن پایبندتر بوده و در نتیجه اثری مدرن است.
پس از این مقدمه‌ی کوتاه بد نیست نگاهی هم به دسته بندی آثار هدایت در نگاه دکتر کاتوزیان که به حق نقدهای کامل و جامعی بر آثار هدایت نوشته اند داشته باشیم و ببینیم هر دسته از این آثار تا چه حد نگارشی بوده و با اصول داستان نویسی مدرن منطبق است.
او آثار هدایت را در چهار دسته کلی و به این صورت تقسیم بندی کرده‌است:
دسته اول:
دسته اول شامل داستانهای رئالیستی و انتقادی هدایت می شود مانند داستان “طلب آمرزش” و “علویه خانم”. در این سبک داستانهای هدایت قضاوتی در مورد شخصیت های داستان صورت نمی گیرد و این سبک داستان تا حدود زیادی از شخص، شخصیت و آراء هدایت فاصله دارند و نویسنده سعی داشته نگاهی واقع گرایانه به شخصیت هایی که در این سبک داستانها به آنها پرداخته داشته باشد و در نتیجه این آثار نگارشی بوده و مدرن محسوب می شوند. در این سبک آثار هدایت هیچ برنامه سیاسی و هیچ مکتب خاصی تحقق نمی یابد و اگر قضاوتی هم صورت گیرد عمدتاً منفی است علویه خانم یقبه باشی و میرزا یدالله و مشهدی شمعباز و عزیز آقا و گداعلی و دیگران از مردمان نسبتاً محروم اجتماعی اند اما آینه ی تمام نمای صفات عالی نیستند. و در هر صورت نویسنده هیچ قضاوت ملموس منتقدی نسبت به گفتار و کردار شخصیت های این داستانها در نوشته اش نمی کند که این خود نشان از رئالیستی بودن، نگارشی بودن و نتیجتاً مدرن بودن این آثار است.
دسته دوم:
دسته دوم آثار هدایت در این طبقه بندی شامل آثار ناسیونالیستی و رمانتیک او می شود مثل داستانهای “پروین دختر ساسان”، “آخرین لبخند” و “سایه ی مغول”. حضور عقاید و آثار نویسنده در این آثار طوری است که گاه کار به شعار دادن و حتی ناسزا گفتن می کشد. طبیعی است که این سبک آثار به واسطه متاثر بودن از افکار و عقاید نویسنده خوانشی تر بوده و در نتیجه کلاسیک و سنتی شمرده می شوند هر چند که بعدها وقتی اینگونه احساسات در دوران رضا شاه به تبلیغات حکومتی تبدیل شد یک نوع نوستالژی-حسرت بر گذشته های دور- جای امید و حرارت برای تجدد و نوسازی را می گیرد که اوج این احساسات هم در کتاب توپ مرواری قابل مشاهده است که در آن هدایت مخالفت خود را با ناسیونالیسم دولتی رضا شاه به صورت واضح ابراز
می دارد.
به هر رو این سبک آثار هدایت با ادبیات کلاسیک متجانس ترند تا ادبیات مدرن.
دسته سوم:
دسته سوم داستان های هدایت از منظر آقای کاتوزیان داستان های طنز آمیز و طنزنامه های او نظیر:”وغ وغ ساهاب”، “حاجی آقا”، و” قضیه زیر بته” هستند در این گونه از داستان های هدایت بازهم تا حدودی نظرات و اندیشه های شخص او حضور دارند، اما ظرافت و ادبیت آن نسبت به آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بیشتر است. با این همه ته مایه و ماهیت این نوشته ها هم بیشتری خوانشی بوده و به مفاهیم سنتی نزدیکتر است.
دسته چهارم:
آخرین دسته از آثار هدایت روان داستان های او می باشند که مهمترین داستان های صادق هدایت و معروفترین آن ها هم در همین رده قرار می گیرند نظیر: “بوف کور”، “سه قطره خون”، “زنده بگور”، “مردی که نفسش را کشت”، “عروسک پشت پرده”، “هوسباز” و “فردا”.
دکتر کاتوزیان در توضیح این که چرا نام روان داستان را به این سری از نوشته های هدایت اطلاق کرده می گوید: “نام روان داستان از این رو به این سری از نوشته های هدایت اطلاق شده که به نحوی [ماهیت این آثار] به ذهنیات مربوط است، اعم از روان شناسی، فلسفه، هستی شناسی و متافیزیک”.
از منظور دکتر کاتوزیان همچنین حضور هدایت در روان داستان هایش اساساً حضوری عاطفی و روان شناختی است، نه عقلی و اجتماعی، یعنی این آثار بیشتر نگارشی اند تا خوانشی و در نتیجه جزء آثار مدرن به حساب می آیند هر چند که به لحاظ تکنیک شاید بیشترشان به رئالیسم سنتی نزدیکتر باشند.
“بوف کور” و “سه قطره خون” را باید از نگارشی ترین آثار هدایت دانست یکی به دلیل آنکه حضور شخص هدایت در آنها حضوری عاطفی و روان شناختی است نه عقلی، سیاسی و جامعه شناسی و دیگری به این دلیل که اسلوب و بدایع و ابزار ادبی ای که در ساختار و شکل بعضی از آنها به کار رفته است معنا و مفهوم اثر را مبهم تر کرده و در نتیجه کم و بیش به تعبیرهای گوناگون و حتی متضاد اعتبار می بخشد که این خود یکی دیگر از ویژگی های آثار مدرن می باشد و نشان از حضور تفکر مدرن در این آثار است.
در منظور دکتر همایون کاتوزیان اگر ما نگاهی به روان داستان های هدایت بیاندازیم خواهیم دید “مانند تراژدی های شکسپیر، هنگامی که اغلب روان داستان های هدایت به پایان می رسند یکی دو نعش روی صحنه باقی می مانند اما تفاوت این دو دقیقاً در این است که روان داستان های هدایت تراژدی نیستند، بلکه چه با بیان رئالیستی و چه سورئالیستی و چه به اشکال دیگر مدعی ترسیم شرایط واقعی و دائمی زندگی بشرند.” که شاید همین را هم بتوان دلیل دیگر در مدرن بودن این دسته از آثار هدایت دانست.
از جمله مشخصه های مدرن در آثار هدایت را باید در “سه قطره خون” دید. در این داستان که دارای مایه های سمبولیک و سورئالیستی نیز هست هدایت مرتب از تکنیک عکس برگردانی یا mirror imagery استفاده کرده است. همچنین داستان از دو بخش مرتبط با هم ساخته شده است یعنی زندگی در زمان حال و زندگی در گذشته.
اگر بخواهیم مشخصاً راجع به تکنیک عکس برگردانی در این داستان صحبت کنیم می توان گفت احمد/عباس در دارالمجانین عکس برگردان احمد/سیاوش در بخش دوم داستان است و از این عکس برگردان ها در این دسته از آثار هدایت به فراوانی یافت می شود مثلاً راوی و پیرمرد خنزر پنزری در بوف کور و یا لکاته و زن اثیری در بوف کور که هر کدام عکس برگردان دیگری هستند.
اگر به روان داستان های هدایت نگاهی اجمالی داشته باشیم خواهیم دید مسائلی که در آنها مطرح می شوند مکان و زمان نمی شناسند و در تحلیل به هیچ فرهنگ و اجتماع ویژه ای محدود نیست که خود می تواند نشانی دیگر از عدم حضور نویسنده در این آثار و تاکیدی بر وجود اندیشه مدرن در این آثار باشد.

4766
یکی دیگر از مسائل همواره مطرح در روان داستان های هدایت مسئله زن می باشد که هدایت با نگاه سنتی و ایده آلیستی به زن در نگاه مرد موافق نبود، و همانطور که از شخصیت های اصلی زن در داستان های او برمی آید چون زن اثیری در بوف کور که به ذات اصلاً انسان نیست و مجسمه در عروسک پشت پرده که بازهم با آن که نمادی از زن کامل و اسطوره ای است اما نمود واقعی ندارد و یک مجسمه است نه انسان همه شخصیت های ایده آل زن محکوم به نیستی و نابودی اند چرا که ذاتاً موهوم و خیالی اند آنچنانی که وقتی راوی بوف کور می خواهد با لکاته که عکس برگردان زن اثیری است هم بستر شود و یا به تعبیری به وصال او برسد زن که خیالی ایده آلیستی و موهوم بیش نبوده در اثر ضربه چاقویی بصورت اتفاقی می میرد و در عروسک پشت پرده هم درخشنده که عکس برگردان مجسمه و نماد زن ایده آل است به ضرب گلوله ی مهرداد کشته می شود. می توان این گونه نتیجه گرفت که هدایت باری معتقد به وجود عشق افلاطونی و سنتی نبوده و تفکر ایده آلی نسبت به معشوق و وصال او را خیالی پوچ خوانده است.
با توجه به وجود نقدهای فراوان در زمینه ی تحلیل روان شناختی هدایت و این که شاید بعضی ها تمایل داشته اند که این آثار را به سبب افسردگی های هدایت از یک سو و نوع نگاه او در داستان هایش به اجتماع، زن و… به عقده ی ادیپی ارتباط دهند باید متذکر شوم اولاً از اینرو که این مقاله کوششی است در جهت شناخت تاثیر مدرنیته بر ادبیات ایران و نه نقدی روان کاوانه و از سویی دیگر به این دلیل که همانطور که دکتر کاتوزیان می فرمایند: “یک اثر ادبی پیش از آنکه روان شناسی، جامعه شناسی یا هر مقوله ی دیگری را بازتاب دهد یک اثر ادبی است.” نویسنده از نقل هر بحث یا تحلیلی در این رابطه خودداری کرده و سعی نموده تا صرفاً به پیدا کردن و نقل ویژگی ها و خصوصیات مدرن ادبی در آثار هدایت پرداخته و وارد بحث های روان شناسی نشود تا یک اثر ادبی را با معیارهای ادبی و مدرن سنجیده و تاثیر تفکر و ادبیات مدرن را در دیدگاه این نویسنده ی معاصر برای مخاطب ایرانی آشکار نماید.
در میان نقدهای گوناگونی که بر آثار هدایت و به ویژه بوف کور نوشته شده برخی هم عقیده دارند که بوف کور یکی از آن جهت که نخستین بار در هند توسط هدایت انتشار یافته و یکی به دلیل تبدیل راوی داستان به پیرمرد خنزرپنزری متاثر از اندیشه های بودایی بوده است اما دکتر کاتوزیان در این خصوص بر این نظرند که: “از سویی مقوله ی تناسخ در فرهنگ های گوناگون به چشم می خورد و گذشته از آن نکته اساسی در آئین بودایی «تولد دوباره» و پیشرفت به سوی کمال است که در نیستی محض یا نیروانه صورت می پذیرد. حال آنکه تبدیل راوی بوف کور به پیرمرد خنزرپنزری نه فقط پیشرفتی به سوی کمال نیست بلکه عین سقوط و اضمحلال است.” از اینرو ایشان تعبیر و برداشت بودایی از بوف کور را صحیح ندانسته اند.
وجود تکنیک های مدرن نظیر عکس برگردانی، اتفاق افتادن داستان در دو زمان و عدم محدودیت داستان به فرهنگ و اجتماعی خاص و حتی مخالفت با شکل ایده آلیستی و افلاطونی و سنتی عشق به زن، همه و همه را می توان از ویژگی های مهم روان داستان های هدایت دانست که هریک به بیانی از تاثیر مدرنیته در آثار او حکایت دارد.

بازارچه کتاب .. خون حرف نمی‌زند/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

خون حرف نمی‌زند

 
Untitled-13

نویسنده: ناظم حکمت
مترجم: ارسلان فصیحی
ناشر: کتاب‌سرای نیک
قیمت: ۳۴۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۳۹۹صفحه

 

«خون حرف نمی‌زند» سرگذشت دو نسل از اهالی استانبول و روایت تسلط سرمایه‌داری بر ترکیه، تبدیل شدن صنعتگران خرده‌پا به کارگران مزدور، دلالان خرده‌پا به واسطه‌های بازار و اشراف به سرمایه‌داری وابسته است، روایت دوستی‌ها و برادری‌ها، دشمنی‌ها و خیانت‌هاست.
این رمان اولین بار در دهه سی‌ میلادی به صورت پاورقی در یکی از مجله‌های استانبول چاپ شد و بعدها، در دهه پنجاه میلادی، در یک مجلد به چاپ رسید. در «خون حرف نمی‌زند» نگرش مبتنی بر دیالکتیک تاریخی ناظم حکمت نسبت به فرد، جامعه، حوادث و پدیده‌ها در قالب روایت نمودار شده است. این رمان نوعی آینه تمام‌نمای وضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی استانبول از اوایل قرن بیستم تا اواسط دهه ۱۹۳۰ است و به‌ویژه اخلاقیات آن دوره را در پس‌زمینه اجتماعی به تصویر می‌کشد.
ناظم حکمت به نظر برخی بزرگترین شاعر هزاره دوم و دست کم جزو ده شاعر برتر جهان در این هزاره است. وی، علاوه بر منظومه‌ها و قطعات شعری، در زمینه نثر نیز آثاری آفریده است. از جمله سه رمان و پنج نمایشنامه که همگی از آثار موفق ناظم حکمت به شمار می‌روند.
«خون حرف نمی‌زند» مهم‌ترین رمان ناظم حکمت و محصول دوران پختگی او چه به لحاظ تکنیک و چه به لحاظ اندیشه است. ظرافت توجهی که نویسنده به اتفاقات پیرامون خویش دارد، بسیار قابل توجه است، مسائلی که تا به امروز گریبانگیر حال و روز کشور ترکیه بوده و این روزها شاهد صدای اعتراض مردم این کشور هستیم، به این ترتیب می‌توان جهات اساسی تفکر ناظم حکمت را در این رمان خوش‌خوان و جذاب یافت.
اکنون، پس از چند دهه انتظارِ دوست‌داران آثار ناظم حکمت، رمان «خون حرف نمی‌زند» با ترجمه ارسلان فصیحی به ویترین کتابفروشی‌ها راه یافته است و خوانندگان حرفه‌ای و علاقه‌مندان رمان‌های رئالیستی، به‌ویژه دوست‌داران آثار ناظم حکمت می‌توانند کتاب مورد علاقه خود را تهیه کنند.

 

سفر زمستانی

 
4650

نویسنده: املی نوتومب
مترجم: بنفشه فریس آبادی
ناشر: چشمه
قیمت: ۸۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۹۷ صفحه

 

املی نوتومب نویسنده مشهور بلژیکی این اثر، آن را در سال ۲۰۰۹ به چاپ رسانده است. این داستان‌نویس، طی ۲ دهه اخیر با داستان ها و سبک ویژه خود در روایت، مورد توجه مخاطبان ادبیات قرار گرفته است.
موضوع رمان «سفر زمستانی»، فقدان است و داستانش درباره مرد پریشان حالی است که می خواهد یک هواپیمای مسافربری را با همه مسافرانش بدزدد. در همین پریشان حالی های تصمیم گرفتن و اجرای تصمیمش، به گذشته سفر می کند و با فلش بک زدن، پای عشقی عجیب و روزهایی خاص را پیش می کشد که باعث شده اند، دست به چنین اقدامی بزند.
نوتومب در این رمان، ضمن قصه گویی و روایت واقع گرایانه، رگه هایی از طنز سیاه را نیز به کار گرفته است. شروع رمان هم که چند پاراگراف کوتاه در یک صفحه است، از فرودگاه شروع می شود.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
سرما دیگر یک تهدید محسوب نمی شد، بلکه نیرویی غالب بود که به ما جان می بخشید و سخن می گفت؛ «من سرما هستم و سلطنت من بر جهان به دلیلی بسیار ساده است. چیزی که هیچ کس تا به حال به آن نیندیشیده است: نیاز من به احساس شدن. این نیاز همه هنرمندان است اما هیچ هنرمندی جز من نتوانسته این نیاز را ارضا کند. همه جهان و انسان ها من را به خوبی حس می کنند. وقتی خورشید و باقی ستارگان خاموش شوند من همچنان خواهم بود و همه مردگان و زندگان آغوشم را احساس خواهند کرد. نیت آسمان هرچه که باشد، یقین مطلق آن است که آخرین کلام به سوی من خواهد بود. این میزان از تکبر با تواضع من در تضاد نیست چرا که اگر احساس نشوم، هیچَم. بدون لرزش دیگران وجود ندارم. سرما هم به انگیزه و نیرو نیاز دارد. و نیروی من رنج همه شماست. برای قرن ها و قرن ها.»
و من با شجاعت سرما را تاب می آوردم. نه تنها به خاطر سهیم شدن در سرنوشت معشوقه ام، بلکه برای ادای احترام به هنرمندی جهانی.
نوشته هایم را دوباره با حیرت می خوانم؛ کسی که قرار است تا چند ساعت دیگر یک هواپیما را با صدها مسافر منفجر کند، وقتی موقعیت مناسب برای نوشتن واپسین افکارش فراهم می شود، دگرگون می شود و کلماتش به سمت پریشان ترین نوع تغزل پیش می روند.

 

کالت

 
4651

نویسنده: بابک تبرایی
ناشر: ققنوس
قیمت: ۱۵۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۴۸ صفحه

 

این رمان در ۴۸ فصل نوشته شده و کتاب چاپ شده از آن، نسخه دوم نویسنده آن است که نگارشش در اسفندماه سال ۹۳ به پایان رسیده است. پیش از متن رمان، یک صفحه کوتاه درباره لغت «کالت» چاپ شده و پس از متن رمان هم یک موخره درباره شعری از چارلز بوکوفسکی درج شده است؛ شعری با نام «تعریفِ جادو».
بابک تبرایی پیش از چاپ این کتاب، آثاری در حوزه ادبیات داستانی و همچنین کتاب هایی در حوزه نظری هنر سینما به چاپ رسانده است. داستان «کالت» درباره زندگی یک استاد حق التدریسی دانشگاه است که فیلمی گم شده از تاریخ سینمای ایران را کشف می کند. روایت داستان این رمان به دو صورت واقعی و خیالی انجام می شود.
لغت کالت در بخش ابتدایی کتاب که مانند یک فرهنگ لغت است، معانی «گروهی از مردم که دنباله روی نظامی از پرستش هستند»، «یک سبک یا مد خاص»، «فرقه، کیش، آیین، پرستش» و … را در بر می گیرد. همچنین در پایان صفحه نوشته شده است: سینمای کالت، سینمایی است که با واکنش شدیدا نامعمول مخاطبانش تعریف می شود. تاکید بر وجه پدیدارشناسی تماشای فیلم، دگرگونی در سازوکارهای سنتی تماشای فیلم، قرارگیری در حاشیه جریان اصلی و بازنمود روش هایی از واکنش در برابر فیلم ویژگی هایی از این سینماست که آن را به مترادفی با دیدگاه مقاومت کننده اقلیت و فضایی برای پاسداشت خرده فرهنگ های درون فرهنگ توده بدل کرده است.

 

آخرین نفس

4652

نویسنده: پل کالانیتی
مترجم: مهرداد بازیاری
ناشر: تندیس
قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۹۲ صفحه

پل کالانیتی یک جراح مغز و اعصاب است که در کینگمن اریزونا بزرگ شده و مدارک تحصیلی کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در رشته ادبیات انگلیسی، در کنار کارشناسی رشته بیولوژی انسانی از دانشگاه استنفورد کسب کرده است.
کالانیتی همچنین دارای مدرک کارشناسی ارشد تاریخ و فلسفه علم و کارشناسی ارشد پزشکی از دانشگاه کمبریج است.
این نویسنده پرمدرک، از دانشگاه یل نیز دکترای پزشکی دارد و جایزه ملی آلفاامگا جامعه پزشکی را نیز از آن خود کرده است. وی که در سال ۲۰۱۵ درگذشت، پس از گرفتن جایزه آلفاامگا به دانشگاه استنفورد بازگشت تا دوره آموزش رزیدنتی جراحی مغز و اعصاب و فوق دکترای جامعه علوم اعصاب را طی کند. او در این مدت بالاترین جایزه تحقیقات آکادمی جراحی مغز و اعصاب آمریکا را هم از آن خود کرد.
رمان «آخرین نفس» از این نویسنده در سال ۲۰۱۶ به عنوان پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز معرفی شد.

فروغ و اوصافش/ محمد سفریان

به بهانه ی سالروز مرگ فروغ فرخزاد
اشاره:
بیست و چهارم بهمن ماه سالروز مرگ فروغ فرخ زاد است. همان شاعری که در عمر بسیار کوتاهش قلل شهرت و اعتبار را فتح کرد و به جایگاهی رفیع در شعر معاصر فارسی رسید. همانی که بیشتر از همه این جمله را باب او شنیده ایم :« زنی که مثل هیچ کس نبود» ، زنی جسور و آگاه به مسائل انسان و جامعه. در این مقال بنا کرده‌ایم به بازنشر مقاله‌ای از دکتر شفیعی کدکنی درباره‌‌ی «وصف‌های فروغ فرخزاد»، شرح این مقال را در ادامه از پی بگیرید…

Untitled-8

الآن چند برگه از یادداشت هایى را که سال ها و سال ها قبل از این، در باب «وَصْف»ها یعنى epithetهاى شعر فروغ فرخ زاد، در مجموعه تولّدى دیگر، نوشته بودم یافتم. ولى اصل مقاله اى را که نوشته بودم هر چه گشتم نیافتم. بیم از آن بود که همین ها هم گم شود. با شتاب چند سطرى از آنچه در ذهنم باقى مانده است اینجا مى آورم. در باب اهمیّت «وَصْف»ها در شعر و تأثیر ویژه اى که در ایجاد سبک شخصى و کشفِ روانشناسىِ مؤلّف دارد، جاى دیگر به تفصیل بحث کرده ام.
فروغ اگر خالص ترین و برجسته ترین چهره روشنفکرى ایران در نیمه دوم قرن بیستم نباشد، بى گمان یکى از دو سه تن چهره هایى است که عنوان روشنفکر به کمال بر آنان صادق است. صورت و معنى در شعر او مدرن است و هیچ گونه نقابى از صنعت و ریاى روشنفکرانه ــ که اغلب مدعیّانِ روشنفکرى ما گرفتار آنند ــ بر چهره شخصیت او دیده نمى شود. ریاى روشنفکرى، از ریاى دینى، بسى خطرناک تر است. و در همین قرن ما، قربانیان ریاى روشنفکرانه به نسبت از قربانیان ریاى دینى، شمارشان کم تر نیست. بسیارى از روشنفکران ما به آنچه مى گویند عقیده ندارند حتّى مى توان با اطمینان گفت که نیمى از دانه هاى درشتِ تسبیحِ روشنفکرى ما، در کمال شهرتشان مترجم ناقص حرف هاى دیگران اند و غالباً آن حرف ها را به عنوان حرف هاى خودشان عرضه مى دارند. ولى در ته دل کوچک ترین وابستگى و پیوندى با آن اندیشه ها نمى توانند داشته باشند، و حتى از فهم درست حرف هایى که ترجمه مى کنند عاجزند. به همین دلیل، نوشته ها و حرف هاى بسیارى از ایشان، در آن سوىِ ابهام هاى حاصل از جهل، اگر تحلیل معنى شناسیک شود، پُر است از تناقض هاى آشکار منطقى. بسیارى از آن ها بیش از آنکه مصداق روشنفکر باشند، مجلاى اتمّ اِسنوبیسم اند.
اما فروغ، در هنر خویش، زلال است و خالص. همان است که احساس مى کند و همان است که مى گوید. در نگاه او، که یک باره از مجموعه سنّت گسیخته و هنوز به هیچ چیز دیگرى نپیوسته است، «وَصْف»ها از لحاظ معنى شناسى خبر از «ناپایدارى» و «شتاب» و «ابهام» و «دوردست»ها مى دهند.
اگر «سنّت» را که در مرکزِ آن نوعى «ایستائى و ثبات» وجود دارد با ویژگى «سکون» و «اطمینان» و «یقین» بشناسیم که از چنین شناختى ناچاریم، سنّت گریزى او را و مدرنیّت او را در این «وَصْف»ها به خوبى مشاهده مى کنیم. اگر او آشکارا، با «سنّت» در مى افتاد ما در اصالت روشنفکرى او مى توانستیم تردید کنیم ولى فروغ هیچ گاه به صراحت سخنى در این باب نگفته است، حتى وقتى به گونه اى نوستالژیک از روشن شدن لامپ روى مسجد مفتاحیان (نمونه اى از مظاهر سنّت) سخن مى گوید، گریز خویش را از چنین دنیائى پنهان نمى کند.
سنّت پدیده اى است «ایستا» و نگاه سنّتى نگاهى است «مطمئن» اما نگاه فروغ از دریچه «وَصْف»هایش، نگاهى است که در آن، همه چیز، «مغشوش» و «سرگردان» و «مشوّش» و «مضطرب» و «گیج» و «گذران» و «درهم» و «پریده رنگ» و «نامعلوم» و «بى اعتبار» و «فرّار» و «دوردست» و «پریشان» و «بى سامان» و «بى تفاوت» و «منقلب» و «بیهوده» و «لرزان» و «گنگ» و «سرگردان» و «گمشده» و «نشناخته» و «مرموز» و «بى قرار» و «عاصى» و «نامسکون» و «غربت بار» و «تاریک» و «رخوتناک» و «مشکوک» و «نامفهوم» و «پرتشنّج» و «ترسناک» و «ولگرد» و «مه آلود» و «سست» و «خسته و خواب آلود» و «مخدوش» و «پیچاپیچ» است.
از منظر معنى شناسى، در مرکز تمامى این «وَصْف»ها نوعى «ابهام» و «بى قرارى» وجود دارد و این «ابهام و بى قرارى» درست نقطه مقابل آن چیزى است که سنّت بدان دعوت مى کند یعنى: «اطمینان و ثبات و یقین».
ما در قرن بیستم روشنفکران بسیارى داشته ایم که به ویرانىِ «سنّت»ها کمر بسته و برخاسته اند و تمام کوشش آنان تخریب اساس سنّت ها بوده است چه به صورت
آثار داستانى بزرگ (بوف کور در نیمه اول قرن بیستم) و چه در شکل مقالات و کتاب هاى بسیار وسیع و استدلالى (آثار کسروى)، اما هیچ یک از آنان، بى گمان، در درون خویش تا بدین پایه گسیختگى از سنّت را، نتوانسته اند تصویر کنند.
در بوف کور، دشمنى صریح با سنّت، خواننده را، حتى گاه، به ستیزه خردمندانه با نویسنده فرا مى خواند. اما در تصویرى که فروغ از گسستن خویش ارائه مى دهد، چه بخواهیم و چه نخواهیم، غیر مستقیم، این سنّت است که از ما دور مى شود و ما را رها مى کند. باید بپذیریم که عالى ترین تصویر عبور از سنّت، در ادبیات نیمه دوم قرن بیستم ما، در شعر اوست که زیباترین تجلّى خود را آشکار مى کند.
نه شاملو و نه اخوان، با همه ستیزه آشکارى که گاه با الهیّات و سنّت الاهیاتى حاکم داشته اند، هیچ کدام، نتوانسته اند چنین «گذارى» را در «بیان هنرى» خویش ارائه کنند. گیرم صریح ترین رویارویى با الاهیّاتِ سُنّتى را نیز در شعر خود عرضه کرده باشند («گزارش» از اخوان ثالث و در «آستانه» از شاملو، براى مثال.)
اگر از این دیدگاه، که دیدگاه خالص هنرى و مسأله «ساختار جهانبینى»هاست، بنگریم هیچ روشنفکرى بهتر از فروغ به ستیزه با سنّت برنخاسته است، دیگران شعار داده اند و دشنام و اگر به تحلیل معنى شناسیک آثارشان بپردازیم، در جدال با سنّت، خود گرفتار تناقض هاى خنده آورى نیز شده اند.
مى گویند در سال هایى که کسروى به دشمنى با شعر برخاسته بود، یکى از کسانى که همدلى و تأیید خویش را در همراهى با او خواسته بود عرضه کند مقدارى شعر، در مخالفت با شاعرى و شعر، سروده بود و براى کسروى فرستاده بود. کار این گونه روشنفکران، بى شباهت به رفتار آن شخص نیست که از یک سو به پیکار با شعر برخاسته بود و از سوى دیگر، در عمل به ترویج آن پرداخته بود. دوست ندارم که از کسى نام ببرم ولى «روشنفکر»انى داریم که ایرج و بهار و پروین را ــ با همه عظمتِ حیرت آورى که دارند ــ ناظم و غیر شاعر و تکرارى و مبتذل مى شناسند و در عین حال وقتى حساب «بده بستانهاى» محفلى پیش مى آید، فلان «تمرین عروضى شمس قیس پسند» را شعر این روزگار تلقى مى کنند و درباره آن دادِ سخن مى دهند. در حالى که حاصل تحلیل بوطیقائى آن «شعر»، نظم غیر هنرىِ یک حکایت مبتذل روزمرّه است. اینها همان نمایندگان «روشنفکرى» کشور ما هستند که در آغاز این یادداشت به آن اشاره کردم۳ و بیش از آنکه مصداق روشنفکر باشند، مظاهر آشکار اسنوبیسم اند. و شگفتا که آنان هم فروغ را مى ستایند در حدّ اعلا و هم آن نظم ها را. اینجاست که باید گفت: دُمِ خروس یا قسمِ حضرت عباس؟

برگرفته از: مجله بخارا

چشمان شهر»: بیست سال عکاسی خیابانی/ مینا استرآبادی

عکاسی خیابانی، به مثابه‌ بدنه‌ی هنر عکاسی، صحنه‌هایی از زندگی روزمره مردم را سوژه اصلی خود قرار می‌دهد. خیابان‌ها، پارک‌ها، کارناوال‌ها، محل‌های خرید و مراکزی که مردم گرد هم می‌آیند، محل اصلی تهیه عکس‌های خیابانی است. هر چند این عکاسی شاخه‌ای از عکاسی مستند به شمار می‌آید اما از بعضی لحاظ با هم متفاوت هستند از جمله اینکه هدف اصلی عکاسی خیابانی به تصویر کشیدن مردم است و نه پوشش یک اتفاق. در واقع این شاخه از عکاسی آیینه‌ای است در برابر مردم که گاهی نیز با شوخ طبعی و یا لحنی طعنه‌آمیز پیام‌های سیاسی و یا اجتماعی را منتقل می‌کند که در چنین شرایطی به عکاسی مستند نزدیک می‌شود.

کتاب «چشمان شهر»، حاصل پرسه‌های ریچارد سندلر، عکاس آمریکایی در فاصله‌ی سالهای ۱۹۷۷ تا ۲۰۰۱ در خیابانهای نیویورک است:

4638

4639

4640

4641

4642

4643

«سایه تاریک یک نیلوفر»/ لیلا سامانی

4634

چهارم فوریه در تقویم جهانی به نام «روز سرطان» نامگذاری شده‌است. در این روز در سراسر جهان، مراسم گوناگونی برای پیشگیری، تشخیص و درمان این بیماری برگزار می شود. این روز از سوی انجمن جهانی کنترل سرطان(UICC) تاسیس شده و هدف‌اش، جلب افکار عمومی جهان به این بیماری‌ست. اما این ناخوشی رایج و سخت‌علاج، به عنوان یک سوژه در ادبیات داستانی هم رخ نموده‌است . آثاری که عموما با تشریح رئالیستی این بیماری، از تاثیراتش بر زندگی شخصی و اجتماعی آدمها قصه می‌کنند. با هم چند نمونه از این آثار را مرور می‌کنیم.

۱- آلکساندر سولژنیتسین در کتاب مشهورش، با عنوان «بخش سرطان» قصه‌گوی مشاهدات و تجارب خودش است از دوران بستری بودن‌اش در«بخش سرطان». او این کتاب را به سنت رئالیسم روسیه نوشته و گویا مصمم بوده‌است که رویکرد رمانتیک نسبت به بیماری را رد کند. او نمی‌پذیرد که هنرمند باید بیمار باشد و تعریف مرض را به مثابه‌ الهام بخش خلاقیت، موجب ظرافت طبع یا موهبتی برای تحول روانی بر نمی‌تابد. سولژنیتسین مبتلا به سرطان معده بود. او که وهله‌های موحش احتضار و مرز میان هست و نیست را با پوست و گوشتش لمس کرده‌بود، بی‌پرده از بیماری‌اش می‌نوشت. سرطان در کتاب سولژنیتسین دهشتناک، سخت‌علاج و بسیار دردناک است که به یک مفهومی عینی بدل شده‌است، موضوعی برای یک رمان و نمادی برای آسیب‌شناسی اخلاقی، اجتماعی و سیاسی روسیه‌ی دوران استالین.

۲- «واقعا اگر از حق نگذریم، آدم پشت سر یک دختر جوانمرگ ۲۵ ساله چه می تواند بگوید که خدا را خوش بیاید؛ بگوید از حیث زیبایی پنجه آفتاب بود و از هر انگشتش یک هنر می بارید؛ یا بگوید شیفته موتسارت بود و باخ، یا حتی بگوید عاشق بئاتلس بود و عاشق من!».
4635

این جملات دیباچه‌ کتاب «داستان عشق» نوشته‌ی اریک ساگال است. قصه‌ی «پر از آب چشمی» که نویسنده‌ی سی و سه ساله‌اش را به شهرتی جهانی رساند. این کتاب ۱۳۰ صفحه‌ای در سال ۱۹۷۰ پرخواننده‌ترین کتاب آمریکا شد، به ۳۵ زبان ترجمه شد و بیش از ۲۰ میلیون نسخه از آن به فروش رفت و علاوه بر آن اقتباس سینمایی آن هم به موفقیتی استثنایی دست آزید.
سوژه‌ی رمانتیک این داستان ده‌ها بار از سوی نویسندگان و فیلمسازان دیگر تقلید و عبارات معروفی از آن ورد زبان مردم کوچه و بازار شد. این داستان سوزناک و تاثربرانگیز، حدیث عشق و دلباختگی پر سوز و گداز دو جوان آمریکایی‌ست. پسری ورزشکار از طبقه‌ی اعیان به نام اولیور بارت و دختری موسیقیدان برآمده از قشر کارگر. روزگار وصل این دو جوان دلداده که به رغم مخالفت سرسختانه خانواده ثروتمند اولیور میسر شده، چندان نمی‌پاید و با مرگ زودهنگام دختر جوان به خاطر ابتلا به سرطان خون به سر می‌رسد.

۳- مادری، میان پوشک نوزادش، یک لخته خون پیدا می‌کند: «این چیست؟ اینقدرهولناک روی این پوشک سفید؟ انگار که قلب موشی کوچک میان برف…» این سرآغاز ماجرایی‌ست که نزدیک به دو دهه پیش برای «لوری مور» نویسنده‌ی آمریکایی و پسر چندماهه‌اش رخ داد و بعدها دستمایه‌ی نوشتن داستان کوتاهی شد‌ با نام «آدمهای اینجا همه همینطورند». یکی از خشن‌ترین و گزنده‌ترین داستانهای این نویسنده‌ی تلخ‌نگار. شرحی بر دل‌آشوبه‌های مادردستپاچه‌ای که در بخش «سرطان اطفال» حیران است و به دنبال چاره‌ای برای درمان «تومور ویلمز» پسر خردسالش به آب و آتش می‌زند. لوری مور خودش گفته‌ که نتوانسته‌است، بلاهت، زمختی، دهشت و پیچیدگی زندگی واقعی را در داستانش بازتاب دهد که رویدادهای اینچنینی چنگ می‌اندازند و کور می‌کنند و می‌بلعند.

4636

اما بخشی از این داستان هست که شاید برای خیلی از ناباوران به عالم غیب و قدرت ماورا آشنا باشد. وقتی که آینده‌‌ی موهوم چنگ و دندان نشان می‌دهد و آدمی به دنبال نیرویی‌ست برای معامله، برای تضمین یک قرار. در این داستان مادر، یک «عالیجناب» خیالی خلق می‌کند و با او به چانه‌زنی می‌نشیند، قبول می‌کند که فرزندش در شانزده سالگی تصادف کند و بمیرد ولی در عوض از این بیماری جان سالم به در ببرد. «رو به سقف فریاد می‌زند، به سوی آن تقدس بدلی ساختگی که در ذهنش نومیدانه و ناشیانه سر هم کرده‌است‌ تا به درگاهش دعا کند. یک بی‌ایمان، که هرگز تا پیش از این دعا نکرده و حالا باید چیزی را درو کند که نکاشته‌‌است، باید تمامی آن محرابِ استغاثه و پرستش را از بنیان بنا کند» و بعد اینطور می‌گوید:«فقط به من بگو چه می‌خواهی و چه‌طور می‌خواهی‌اش؟ اعمال نیکوکارانه‌ی بیشتر؟ یک میلیارد برای شروع؟ افکار نیکوکارانه؟ سخت‌تر؟[…] بیا معامله‌ای بکنیم. شانزده سال یک عمر کامل است. تصادف اتومبیل قبول است»

لوری مور، نویسنده‌ی آمریکایی قصه گوی داستانهایی با بن‌مایه‌های مرگ و بیماری‌های کشنده است. «پرندگان آمریکا» نام مجموعه داستانی از اوست که در سال ۱۹۹۸ یکی از ده کتاب برگزیده‌ی نشریه نیویورک تایمز شد.

در بخشی از این داستان می‌خوانیم:
«در نهایت خودت به تنهایی رنج می کشی. ولی در آغاز همراه کلی آدم دیگر هستی. وقتی بچه ات سرطان دارد، فورا به سیاره‌ی دیگری پرتاب می شوی: سیاره‌ی پسر های کوچک کله تاس. بخش سرطان اطفال. «سرطان اطفال» دست هایت را سی ثانیه با صابون ضد باکتری می‌شویی تا بتوانی از آن در های بادبزنی داخل شوی. روی کفشت سرپایی های کاغذی به پا میکنی. آهسته حرف میزنی. یکی از پرستارها می گوید: «تقریبا همه‌ی این بچه ها پسرند. هیچ کس علتش را نمیداند. آمار این را نشان می دهد، ولی هنوز خیلی از آدم های بیرون این را نمی فهمند.»
داستان با دو ضربه‌ی هولناک در خاطر خواننده حک می‌شود، یکی نحوه‌ی رخ‌نمایی تومور به شکل لخته‌‌ی خونی در پوشک بچه و دیگری لحظه‌ی رعب‌آوری که پزشک با مادر از بیماری کودکش پرده بر می‌دارد.

پ.ن: عنوان یادداشت برگرفته از شعری از سهراب سپهری‌ست که در پنجاه و یک‌ سالگی به خاطر ابتلا به سرطان خون درگذشت.

نگاهی به شهر مرقدی /رضا اغنمی

4542

داستان کوتاه
نویسنده: حسین رحمت
ناشر: نشرآفتاب
تاریخ نشر ۱۳۹۵

 

این دفتر شامل ۹ داستان کوتاه است :

دریا – شب گرفتگان – شهر مرقدی – غار – شوره زار – کوچی – زخمه های پیدایش – شانه های زندگی و چهچه ی بوسه.

هریک از داستان ها فضای ویژه ای دارد با رنگ و بوی تازه از گذشته ها. و، رحمت درسومین دفتر روایت هایش خواننده را به قلب جامعه می برد. دربستر پُرهیاهوی مردم که تپش دل ها را می شنوی با هنجارهای گوناگون، تا خلوتکده دل برای گفتن از خلوتِ تنهائی ها و گفتنی های زمانه ی سپری شده.
دراین بررسی چندتایی ازداستان ها را برگزیده ام.

دریا داستان نخست این گونه آغاز می شود :

«درتیرگی این روزها، زندگی من به مناسکی می ماند که نمی توانم به عواقب آن فکرکنم. افکار پریشان وملال مشکلات، در پی رخدادهای اخیر، گیج و منگم کرده است و مثل یک پرکاه روی آن، روزمرگی می کنم». و برگی از ملال مناسکی خود را با خواننده در میان می گذارد.
خواننده، داستان را دنبال می کند. همراه نویسنده به سال های سپری شده، بیست و سه سال گذشته برمی گردد. گوش می خواباند به پند و اندرز دوراندیشانه ی پدر «به هنگام بدرقه، پدر لب آویخته، دست روی شانه هایم گذاشت و گفت سعی کن آن ور آب، حرام نشوی و آرزو داشت بعد از اتمام درس، آفتاب زندگی من درایران پا بگیرد». ازگذران خود درلندن می گوید و دوستی خود با دریا. دختر زیبائی که :« حدیث سرنوشت با دریا خوش بود. درهوای هم پیالگی، یاری شیرین و الفبای محبت بود و صاحب همه ی صداها».
سپیده خواهر زاده راوی، برای تحصیل به لندن آمده است. دختر جوان وزیبا، نو رهیده ازقفس آهنین غیرت، و حرص و جوش پائیدن چشم های مخفی ی خودی وناخودی ها، در فضای اروپا با چشم و گوش باز در التهاب جوانی ست و لذت بُردن از آزادی که نصیب ش شده:
«هنوز ماه اول به سرنیامده بود که شروع کرد به پیام گذاشتن توی تلفن. یک روز عصر که پاک کلافه بودم، پیام گذاشته بود که با همکلاسی های کالج قرار دارد و تا دیروقت بر نمی گردد». درغیاب یک مسافرت سرنگرفته راوی، وقتی به خانه بر می گردد با دیدن چند پسر و دختر درخانه، و چشمان خمار سپیده «ناز داد و گفت شما که رفتین، یهو دلم گرفت. نمیدونید چه حالی داشتم». راوی که درنقش دایی سپیده، دراین داستان ظاهر شده، و ازولنگاری او دلخور است وقتی می گوید :
«عزیزم یه کمی به درس هات برس» می پرسد : « دایی جون به سن من که بودین چکار می کردین؟ همه ش توخونه می نشستین؟» و دایی جون وامانده از پاسخ، با توسل به نا امنی لندن ودلسوزی های عاطفی، مقداری ازاین طرف و آن طرف سخنرانی می فرماید که خودش می داند بی فایده است. غیبت های طولانی سپیده، کم کم دایی جون را نیز با تحمل و سکوت و مدارای بیشتر آشنا می کند.
به صدای تلفن گوشی را می گیرد «شوشا بود شاد و سرحال» ازدریا می گوید که مدتیست غیبش زده و راوی دنبالش می گردد. پیدا شده است: «بساطی رو به راه کن و بعد مستانه خندید» بساط را می چیند و به انتظار می نشیند تا نیمه های شب. خوابش می برد. آفتاب توی اتاق ها پهن شده که بیدارمی شود. «با سری که به اندازه یک کرگدن بزرگ شده». پایان داستان در فضایی رازآلود همراه با صدای شُر شُر آب حمام :
«رفتم پای درحمام گوش خواباندم. آن تو، صدایی آشنا، مستانه ترانه می خواند»!

داستان شهر مرقدی،

جالب ترین داستان این دفتر است. پرده های ریب و ریا را کنار می زند. برای ویران کردن جهل خانمانسوز که آمر و عامل اندیشه ی کهن مردم این سرزمین بوده و هست. قهرمان، و یا بازیگر اصلی این داستان دختر جوانی ست که حالا بیست ساله شده، ازگذشته ی خود یعنی پانزده سالگی ش می گوید:
«من از ظلمات این شهر ظلمانی خبر نداشتم که آن سال ها مثل حالا خیابان های شهر مرقدی پرازآدم های شتابزده بود. ولی هنوز تصاویر سایه آلودی از طلسم نگاه و زُل زدن زائران در ذهنم باقی مانده است».
او که پشت پنجره اتاق خانه خود می ایستاد و هتل زائران را تماشا می کرد، مورد بازخواست و شماتت پدر قرار می گیرد:
«هردختری که مرتب پشت پنجره بایستد و به خیابان زُل بزند هزار بلای گفتنی و ناگفتنی به سراغش می آید. حرف های مردم پشت سر ز ن ها بیشتر از مردهاست. فهمیدی؟»
دختر بعضی وقت ها درنگاه های خود ازپشت پنجره جوانی را می بیند با تویوتای سیاه:
«گاه بیگاه جوانکی این جا می ایستاد و سیگار دود می کرد و به دور وبر پنجره چشم می انداخت» را دیده و یکبار هم درتعقیب او خواسته حرفی بزند چنان وحشت کرده و ترسیده که شنیدنی ست:
« ازتودر توی تنم جز لرز چیز دیگری حس نمی کردم. بیشتر نگران آدم هایی بودم که توی این خیابان باریک کار و کاسبی زندگی می کردند و من را می شناختند».
جوانک را روزی داخل تویوتای سیاه می بیند با سوسن:
«منگ نگاهشان کردم. توی تویوتا، سوسن و او تنگ هم نشسته بودند و اختلاط می کردند. راستش نمی دانستم چه باید می کردم . همان دم قبل ازاینکه به خود بیایم عده ای زوار که به طرف مرقد می رفتند، جلوی دیدم را گرفتند».
اندک تأمل در جملات پایانی، زهرخندی ست که نویسنده، پرده های سنتی و ریشه دار جهل و تقیه را که مانع دید درست و تمیز ریاکاری ازواقعیت را دارد یاد آور شده است.
سوسن خانم زن جوان و زیبائی ست که شوهرش درجنگ شهید شده. بنا به روایت راوی داستان، زن لوندیست سر و گوشش می جنبد. مادر در هر صحبت، گریزی می زند به اخلاق فاسد سوسن خانم و می گفت :
«ایمان فلک دارد برباد می رود. چهره بی حیای بی حجاب سوسن ورد زبان همه شده است»
مادر سعی می کرد که پدررا مجبور کند تا شر این زن فاسد را از محل دورکند. درمسافرتی که برای مادر پیش آمده وخانه خلوت:
«ازپله های ورودی مسکونی بالا رفتم به اولین پاگرد که رسیدم، دیدم آبشارگیسوان سوسن ازهردوسو صورت پدرم را پوشانده ولب های پدر با مرارت یک آهو بچه از لب های سوسن شیر می مکید. صدای لنده ی سوسن را شنیدم: حاجی بسه دیگه، باشه واسه بعد».
دختر، ازخانه بیرون می رود. آن طرف خیابان در قهوه خانه می نشیند به بهانه چای خوردن. زیر نگاه پریشان به خانه، دیوار بلند فاصله ها و سیرقهقرائی قد کشیده ای را می بیند:
«حس می کنم درآن طرف دیوار همه چیز زیر آب وآوار می رود وازدل آن و ازمیان یک جریان تند، یک خانه مخصوص به خودش می سازد».
نویسنده به بهانۀ توصیف شهرمرقدی، و روایت درد دل دختر جوان، با دریدن پرده های ریا اخلاق مزورانه ی اجتماعی، به ویژه ریاکاران مذهبی را به باد انتقاد گرفته است.

درداستان «غار»

خسروخان درعمارت بزرگ همیشگی با قفسه پرازکتاب، در وادی وهم و خیال، پای منقل می نشیند و به سیر آفاق سرگرم می شود. درحالی که درانتظار برگشتن مسلم ازبیمارستان است تا ببیند دخترش پسر زائیده یا دختر:
«شوق پسر داشت. پیشاپیش برایش اسم هم انتخاب کرده بود. می دانی چی؟ نادر! نخواستم توی ذوقش بزنم بگویم، نادر در کنار فتوحات، چشم هم در می آورده است بله.»
درگستره ی خیال نادرشاه افشار را می بیند که: «قد و قامتش را دیدم. سیاهپوش و بلند بالا بود ولاغر. دستاری هم روی سرش بود . . . شمشیر پدر را برداشتم و پشت در ایوان کمین نشستم. بعد آسمان جرقه زد و رعد و سایه سیاه و بلند او از چشمانم پنهان شد. . . . . . . مثنوی زمزمه می کردم که دیدم جند تا سوار با بیرق های سیاه درآستانه در، ازاسب پائین آمدند و دور کتلی که نزدیک پاشویه حوض بود طواف کردند . . . . . حین هورت کشیدن چای، ضبط کنار دستش را روشن کرد. نوار چرخید و صدایی خاکستری درفضای خاکستری اتاق، تراشه های زندگی را توی سرم می انداخت نم نمک صدا در صدا انداختم. کنار پنجره رفتم و به باغ بی امیر که ساکت و کوربود نگاه کردم ».
نگاهِ حسرتبار به گذشته ها و برباد رفته ها، یادآوری بذرهای خونبار قدرت: «چشم درآوردن، مرگ امیر ومویه های شبانه و سرگردان خاتون» درحلقه ی آرزوهای روزمرگی دربستر روایت ها و تداوم انتقال به آیندگان، به موازات ثبت تاریخی، عادت دیرینه “نگاه به گذشته ها” را توضیح می دهد.
شانه های زندگی داستانی ست، آشنا ویادآورحضور وزندگی بخشی ازهموطنان خارج نشین. که باید مطالعه کرد و با ضعف انسان ها اشنا شد.

اخرین داستان چهچهه ی بوسه است.

بازیگر اصلی داستان که ازایران به قصد تحصیل دررشته پزشکی به خارج رفته دراروپا توسط بهرام که بین دوستان به “بری” شهرت دارد دلال مواد مخدر شده است. داستانی ست سرگرم کننده و خواندنی. دربسترداستان توسط بری با دختری به نام کریستین آشنا شده و ازعشقبازی با او درصحنه های گوناگون یاد می کند. همو، پس ازگرفتار و زندانی شدن داستان را با این روایت به پایان می رساند:
«توی سلول یخی و سیمانی خواب به چشمانم نمی آید ولی دربند بودن بهرام توان تحملم را بیشتر می کند و راحت تر یاد سینه ی کبوتری کریستین، می افتم که درنرما نسیمی، بی من باد می خورد.» وروایت های دفتر نود و چند برگی شهر مرقدی بسته می شود.

ولایت مطلقه “ضد ایران و بشریت” است

ترجمه فارسی “عرصه نبرد” اثر ژنرال مایکل فلین مشاور امنیت ملی ترامپ

ترجمه : عرفان قانعی فرد

در این کتاب، نویسنده با زبانی ساده سخن می‌گوید و از دولت‌های اهل مماشات و معامله آمریکا در ۴۰ سال اخیر گله ها دارد که دست و پای افراد را در افشای اسلام رادیکال بسته‌اند؛ حتی کارشناسان امنیتی را.

Untitled-3

با صراحت می‌گوید آن بشری که خود را به خُدا وصل می‌کند و دم از تقدس می‌زند، یک شرور شارلاتان است؛ چون به اسم خدا قتل و جنایت می‌کند. معتقدست با تروریسم اسلامی و اسلام رادیکال، جهان غرب باید چاره‌ای عقلانی بیاندیشد.
عقاید ضد قرائت خشونت از اسلام دارد و آن قرائت سنتی و متحجرانه از یک کتاب آسمانی را مانع مدرن شدن خاورمیانه و آرامش بشر امروز می‌داند و می‌گوید آن نوع از مسلمانان از عقلانی شدن هراس دارند و اسلام رادیکال نوعی سرطان است و متن یک کتاب باستانی مانند قُران، در جهان امروز کارآیی ندارد و باید اصلاحات و رفرم دینی صورت گیرد.
بیش از یک دهه است که فلین بطور پیوسته، در کار و بارش به گروه‌های تروریست اسلام گرا پرداخته و جهادی‌ها و سلفی‌ها و … دشمن خون آشام بشریت می‌داند؛ همان افراد پیرو استبداد که به اسم خدا و پرچم سیاه، جز نکبت و بدبختی برای بشریت امروز، حاصلی نداشته‌. نقد اسلام و قران را واجب می‌داند و می‌گوید در قید و بند دین بودن یعنی بردگی و بندگی. و شرع را هم قانون احمقانه ضد بشر و ضد زن می‌داند. نقد شرع خشن و قرائت خونریزانه از اسلام را واجب می‌داند.
باورش این است که علاوه بر تروریسم در منطقه خاورمیانه و تهدیدهای موجود علیه غرب، جهان با یک جنگ چند لایه روبروست و اسلامی‌های رادیکال مانند کمونیست‌ها، می‌خواهند تفکر و مرام و مسلک و عقیده خود را بر غرب تحمیل کنند ؛ بنابراین باید در این عرصه نبرد، پیروز شد.
سران رژیم جمهوری اسلامی را ستمگر، دروغگو و حیله‌گر می‌داند. که با جعل و اغراق و تبلیغات برای خود یک توهم و کاریکاتور تمسخرآلود از اسلام شیعی را به نمایش گذارده‌اند و با دُکان داری دینی و تحمیق مردم جامعه، تفکر قدرت آلود خود را تحمیل می‌کنند.

می‌گوید که فرهنگ و هنر و ادب و تاریخ ایران حرمت دارد اما نظام ولایت مطلق فعلی، تیشه به ریشه ایران زده و بنا به فساد و هرج و مرج فعلی در داخل ایران، بنای رژیم بر آب است و بزودی فرو می‌ریزد و می‌گوید که رژیم خمینی یک فاشیسم مذهبی است و بر اساس دروغ و خباثت و رذالت بنا شده. و اینکه خمینی، ۱۴۰۰ سال ایران را به عقب برگردانده و ایران با استعداد امروزه در شُرُف نابودی و اضمحلال تمام است.
به فساد سیستم اداری-اجرایی-قضایی در ایران اشاره دارد و اینکه در سیستم قضایی بر اساس شرع خشن، با حقوق بشر و حقوق زنان ضدیت می‌شود.
جمهوی اسلامی را بخش عمده اسلام رادیکال می‌داند و به روابط و عملیات تروریستی جمهوری اسلامی و حزب الله و امل لبنان می‌پردازد که از روز نخست سیاست ایران بر ضدیت با امریکاست و فطرت ایران دشمنی با غرب است و تفکر خمینی هم همان بود.
به ریشه تشکل هسته سپاه در اردوگاه‌های تروریستی یاسر عرفات اشاره دارد و بعد به قصه‌های صدور انقلاب و جنایات انفجارها علیه آمریکایی ها و ضدیت با یهود و گروگانگیری و …. می‌پردازد.
معتقد است که نظام سیاسی امروز مُلایان در ایران با داعش یکی است و دکان شیعه و سنی هم ساختگی است و القاعده دوست و یاور تهران است.
می‌گوید که جمهوری اسلامی با دروغ  و رفاقت با پاکستان و کره شمالی، هم جهان را سرگرم اتم ساخت و هم به تروریسم دامن زد و هم علنا می‌نویسد که کارتر و اوباما هر دو احمق‌های مصلحت چی و فریبکار تاریخ امریکا هستند که جمهوری اسلامی را باور کردند و با سیاست‌های مخرب آنان زدوبند کردند و دست دوستی با مُلایان حاکم دادند.
فلین خواهان تغییر رژیم در تهران است.  با حمله سیاسی و تبلیغاتی علیه ایدئولوژی تبلیغی و دروغ رژیم و فضای سانسور حاکم بر ایران. فلین پدیده‌ی موهوم و ساختگی ولایت مطلقه فقیه را “ضد ایران و بشریت” برمی‌شمارد و همچنین، کابوس خامنه‌ای را هم خیزش دوباره مردمی و یا جنبش دمکراتیک جدید می‌داند.
به دوباره شعله ور شدن جنبش ۱۳۸۸۸ در ایران باورمند است مشروط بر آنکه رییس جمهور در پشت پرده به رفاقت با دکان داران غدار دین نپردازد و می‌گوید اوباما به جای شنیدن و حمایت معنوی از دمکراسی طلبی و آزادی‌خواهی مردمان ایران، به نامه نگاری با دشمن متوهم و غدار آمریکا، یعنی خامنه‌ای، پرداخت که همواره فرمایشات بیات شده دارد مانند امپریالیسم جهانخوار، نظام منحط سرمایه داری، لیبرالیسم مُرده ، سقوط آمریکای متجاوز و …
فلین از ائتلاف و حضور جمهوری اسلامی در خط ضدیت با غرب متمدن و آمریکا ( کره شمالی- چین-روسیه-ایران-سوریه-کوبا-ونزوئلا-نیکاراگوا-اکوادر و…) وحشت زده است که درآمدهای این ترمینال اقتصادی پدید آمده ، برای حمایت از تروریسم در جهان امروز به کار رفته است.

معتقد است آنچه امروز جهان غرب و متمدن با آن روبروست خطرناک است و باید چاره‌ای اندیشید و بساط این دیکتاتوری‌های مذهبی را برچید.
معتقد است که جهان با یک جنگ چندلایه روبروست و باید در این عرصه نبرد،  رسانه‌های فارسی مماشات‌گر و اهل معامله فارسی زبان در امریکا و یا وابسته به دولت امریکا، دوباره نو شوند تا سخن و صدای نسل جوان ایران و ملت های زیر یوغ استبداد باشند؛ نه حکومت قهار و غدار آنان.
دست آخر  به دور از فضای فکری نویسنده و فارغ از راه حل ‌های عملی و ممکن او ، کتاب “عرصه نبرد” خواندنی است؛ آن هم با زبانی شیرین و مردم فهم.
و تلنگری به اندیشه  و ذهن نقاد خواننده است تا با شک و نگاه خرد ، بیشتر بجوید و بکاود.

پانویس: آنچه خواندید پیشتر در خبرگزاری ایرانشهر به چاپ رسیده بود. این مطلب اما برای تجدید چاپ در اختیار بخش فرهنگ و ادب خبرنامه خلیج فارس قرار گرفته بود.

شاهنشاهی ساسانیان توقیف شد…/محمد سفریان

گفت و گوی بلند با مجتبی مینوی
..
نجف دریا بندری

4501

مجتبی مینوی برای اهل ادب ایران چهره ای شناخته شده است. یک فعالیت فرهنگی بلند مدت و عمری که جز در راه دانش و ادبیات و شعور انسان خرج نشد. او در زمینه های نقد، داستان نویسی وتصحیح ادبیات کلاسیک فعالیت های بیشماری انجام داده. به بهانه ی فرارسیدن هفتمین روز بهمن ماه که مرگ او در سال ۱۳۵۶ در هم این روز واقع شده، یکی از گفت و گوهای به یادمانده ی مطبوعاتی ایران را برای شما دوست داران ادب و هنر و همراهان خلیج فارس تجدید چاپ کرده ایم. گفت و گویی که در پایز ۱۳۵۲ و به سعی مجله ی ” کتاب امروز ” ممکن شده است. این گفت و گو که در گوشه ای از کتابخانۀ شخصی استاد مینوی انجام گرفته، حرف هایی در میان دارد از جنس شعر و داستان و نظریه های ادبی. گفت و گویی که میان نجف دریابندری روزنامه نویس وقت و مینوی برقرار شده. آقایان ایرج افشار و دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی نیز به قرار مقدمه ی مجله از راه ” لطف ” در آن دستی داشته اند…

نجف دریابندری: بنده مطالبی را که به نظرم می تواند زمینۀ گفتگوی ما با استاد مینوی باشد، یادداشت کرده ام. مطالبی که بنده یادداشت کردهام اینهاست:

نسخه شناسی و کتابخانه، دستور زبان، خط، رسم الخط و تغییر خط، زبان فارسی و تحول آن، نثر امروزی فارسی و آیندۀ آن. همچنین می خواستم از استاد مینوی خواهش کنم دربارۀ کارهایی که انجام داده اند، کتابخانه های بزرگی که در آنها مطالعه و تحقیق کرده اند، دربارۀ صادق هدایت ونیما و سایر حضرات، و از خاطرات کودکی ودوران تحصیل و روزگار گذشته شان، برای ما صحبت کنند.

مجتبی مینوی: البته صحبت دربارۀ همۀ این مطالب یک روز تمام وقت می خواهد.

دریابندری: می توانیم به اصطلاح الاهم فالاهم بکنیم.

مینوی: بسیار خوب، اللهم فاللهم! دوران بچگی من در سامره گذشته. پدرم برای درس فقه و اصول به آن شهر رفته بود، ودر آنجا از مرحوم ملا محمدتقی شیرازی درس می گرفت.
از سه سالگی تا نه سالگی من در آن شهر گذشت، و در همانجا به مکتب می رفتم، و پنج سال و سه ماه بیشتر نداشتم که به خواندن قرآن و گلستان و حمفظ مشغول شدم.
وقتی از سامره برگشتیم بنده فارسی را مثل بچه عربها حرف می زدم. سوادم بد نبود. به اندازۀ کلاس چهارم و پنجم ابتدایی سواد داشتم، اما حساب و جغرافی و این جور چیزها را نمی دانستم. مرا به مدرسۀ امانت بردند. بعد رفتم به مدرسۀ اسلام، که سیدمحمد طباطبایی ـ پدر سیدمحمد صادق طباطبایی، مشروطه طلب معروف ـ مؤسس آن مدرسه بود، و ناظم الاسلام کرمانی، صاحب کتاب تاریخ بیداری ایرانیان، معلم و ناظم ما بود. این مدرسه در چاله حصار، در ملی که امروز مسجدی به نام چاله حصار در آنجا هست، واقع شده بود. بعد به مدرسه افتخاریه رفتم که توسط میرزا تقی خان و فخرالقراء تأسیس شده بود. در آن ایام من معمم و پیشنماز شاگردان مدرسه بودم.
بعدها جماعتی از دیپلمه های دارالفنون آن وقت، به اضافۀ آقایی به نام سردار مدحت ودرسۀ افتخاریه را خریدند و اسمش را گذاشتند مدرسۀ سپهر. این مدرسه در باغ بزرگی به نام باغ ملک آرا، و در سنگلج آن روز واقع بود. در این باغ تقریباً تمام نباتات و درختهای دنیا پرورش داده می شد، از جمله خرمالو. درخت خرمالو که امروزه فراوان است و میوۀ ان را همه می شناسند، در آن روزگار جز در آن باغ در جای دیگری وجود نداشت، و ما آن را خرمندیل می گفتیم، یعنی خرمای آنتیل، خرمای جزایر آنتیل…

4498

از معلمین مدرسۀ سپهر، میرزا محمد علی خان پرتوی را هیچ وقت فراموش نمی کنم، چون هم مدرس خوبی بود و هم مربی بود، و سعی می کرد بفهمد شاگردانش چه استعدادهایی دارند و می خواهند در آینده چه کاره بشوند، و در این باره از ما مرتب سؤالاتی می کرد. سایر معلمین ما در مدرسۀ سپهر حاجی ایوب خان زنگنه ـ معلم نقاشی ـ و یحیی خان پویابودند؛ و یحیی خان پویا همین دکتر پویای معروف است که می شناسید. از همدوره های مدرسۀ سپهر هم دو نفر را خیلی خوب می شناسم: غلامعلی نوائی – برادر عبدالحسین نوائی که کتابهایی منتشر کرده- و سید محسن مژده، که به نظرم فعلا رئیس انجمن شهر است…
بعد از مدرسۀ سپهر به دارالفنون رفتم. در دارالفنون با نصرت الله باستان- دکتر باستان امروز- صادق هدایت- که با او آشنایی نداشتم- ، عبدالاحد یکتا، شمس الدین وفا ( برادر فخرالدین وفا ) که مبصر ما بود، و آقا شمس الدین که بعدها واعظ شد، و جناب قندهاری همدوره بودیم، و از معلمین آن دوره هم آقای عباس اقبال، اعتمادالااسلام، مترجم السلطنه، میرزا عبدالعظیم خان قریب، مصورالممالک- معلم نقاشی- و جناب اسدالله خان آلورا- که وقتی حرف می زد، مثل این بود که آلو تو دهانش هست- باید نام ببرم.
پس از آن به دماوند رفتیم، چون که پدرم رئیس صلحیۀ آن شهر شده بود، و پس از آن هم پدرم به عدلیۀ لاهیجان منتقل شد و به آنجا رفتیم. بنده قبل از رفتن به لاهیجان دو سه ماهی معلم شدم: آن روزها آقای علی اصغر حکمت اعلان کرده بود که هر کس تصدیق ششم ابتدایی را دا شته باشد می تواند معلم بشود. من هم تصدیق ششم ابتدایی را داشتم و داوطلب معلمی شدم. به من گفتند: تو به این کوچولویی چه طور می خواهی معلم بشوی؟ گفتم: کسانی که من به آنها درس خواهم داد، از من کوچکترند. و پیش سید منصور رشتی امتحان دیکته دادم و بیست گرفتم و شدم آقا معلم و سه ماه معلمی کردم. دو نفر از خانوادۀ عنایت، سید حسن عنایت و سید ابراهیم عنایت- که در جوانی به مرض سل فوت شد- در مدرسۀ هدایت همکاران من بودند. این بود اولین شغل بنده.
بعد در عدلیۀ لاهیجان به کار دفتری پرداختم، که مصادف شد با هجوم متجاسرین به ایران. واقعۀ جنگل و میرزا کوچک خان جنگلی و احسان الله خان… و همین وقایع سبب شد که تا مدتی نتوانستیم به جای دیگری برویم، یعنی در واقع در گیلان محبوس شده بودیم، تا اینکه جنگلیها شکست خوردند و رفتند، و ۲۶ هزار نفر از مردم رشت موفق شدند به قزوین و تهران مهاجرت کنند، که ما هم جزء آنها بودیم، و تا مدتی از پولی که برای گذران زندگی مهاجرین تعیین شده بود، استفاده می کردیم.
پس از آن، در سال ۱۲۹۹، یعنی در همان سالی که کودتا اتفاق افتاد وارد دارالمعلمین شدم. رئیس دارالمعلمین ابوالحسن خان فروغی بود، و آقای میرزا اسمعیل خان مرآت هم ناظم ما بود، و در همین جا بود که باز برخوردم به جناب نصرت الله خان باستان که دو کلاس از من جلو افتاده بود، چون که من بر اثر ترک تحصیل دو سال عقب افتاده بودم، و از جملۀ همدوره های من در دارالمعلمین، آقایان مهندس عبدالله ریاضی، حبیب یغمایی، جواد تربتی، محسن فروغی، جواد فروغی، مهدی بهرامی، محمود خلیلی – صاحب دستگاه بوتان – ابوالقاسم نجم آبادی، محمود نجم آبادی بودند، و بنده ضمن تحصیل در دارالمعلمین، یک شغل تندنویسی هم در مجلس شورای ملی داشتم.
خاطره ای که از این دوره هیچوقت فراموشم نشده، مربوط است به تنها جلسه ای که به کلاس آقای صدیق اعلم رفتم: ایشان درس انگلیسی می دادند و من دیر وارد کلاس شدم. آقای صدیق اعلم شروع کرد به انگلیسی حرف زدن و سؤال کردن، که بنده چیزی نمی فهمیدم. وقتی دید انگلیسی نمی فهمم به فارسی سؤال کرد که چرا دیر سر کلاس آمده ام. گفتم: اطلاع نداشتم. ایشان گفتند ما در این کلاس انگلیسی حرف می زنیم، تو هم باید انگلیسی یاد بگیری. باری، گوشه ای نشستم و درس را گوش می کردم که      و من که گمان کرده بودم «ماندی» مهمل «ساندی» است خنده امMonday و Sunday که دیدم آقای صدیق اعلم می گویند
گرفت، وهمین باعث شد که آقای صدیق اعلم مرا از کلاس بیرون کردند و بنده هم انگلیسی یاد نگرفتم!

4500

مرحوم عون الوزاره

پس از مجلس شورای ملی وارد خدمت وزارت معارف شدم، و ریاست کتابخانۀ معارف را که قبلا با مرحوم عون الوزاره بود، واگذار کردند به من. آن وقتها این کتابخانه جنب دارالفنون بود و بعدها شد کتابخانۀ ملی.
در آن زمان در حدود چهار پنج هزار جلد کتاب از بانک استقراضی روسی به دولت ایران منقل شده بود، و می بایست فهرست این کتابها تهیه شود. آقایی بود به نام گیلد برانت. این مرد روس بود و مأموریت گرفته بود که این کتابها را کاتالوگ کند، که بعدها معلوم شد که دویست نسخه از کاتالوگ چاپی این کتابها موجود است، و آقای گیلد برانت این کاتالوگ را رونویسی مب کند، و بابت این کار هم پول هنگفتی از دولت می گرفت. وقتی موضوع را با اعتمادالدولۀ وزیر در میان گذاشتم، گفت: آقا ما اشتباهی کرده ایم، صدایش را در نیار، و مانعی ندارد که پولی هم به این مرد برسد.

ایرج افشار: تعهدشان همین بوده…

مینوی: بله، قصد همین بوده که پولی هم به این مرد برسد… و بعدها این مرد مزاحم هم می شد که بنده مجبور می  شدم نوکش را بچینم… مدت ریاست کتابخانۀ بنده، واقعاً پنجاه روز بیشتر طول نکشید. وقتی آقای مرآت سرپرست محصلین شده بود و به پاریس می رفت، پیشنهاد کرد که من هم با او بروم. قبول کردم. خیال می کردم که به اصطلاح آبی از مرآت گرم خواهد شد و خواهم توانست در پاریس درس بخوانم. اما بعداً معلوم شد که ایشان مرا برای اندیکاتورنویسی به پاریس برده اند، و بنده مجبور بودم از هشت صبح تا هشت شب پشت میز بنشیننم و اندبکاتور بنویسم و هر روز به حجم و تعداد کاغذهای اندیکاتور اضافه شود، و او به تهران بنویسد که من اینقدر کار می کنم. مثلا نامه ای می نوشت براب محصلین که بیایید مرا ببینید، و بنده مجبور بودم به تعداد محصلین که ۱۲۰ نفر بودند، نمره در دفتر وارد کنم. گاه بنده متحدالمالی می نوشتم برای همۀ محصلین، که مثلا فلان روز به اینجا بیایید، اما مرآت با من دعوا می کرد که آقا چرا این کار را کردی هر چه تعداد کاغذهای اندیکاتور شما بیشتر باشد برایتان بهتر است. و از این جور حرفها، و به همین ترتیب پنج ماهی هم با جناب آقای مرآت سر و کله زدیمف و یگانه دلخوشی من در آن ایام وجود میرزا محمد خان قزوینی بود که هفته ای دوبار پیشش می رفتم، تا اینکه آقای تقی زاده که از خراسان آمده بودند و عازم لندن بودند، مرا به آنجا بردند و سرپرستی محصلین را به من سپردند.

دریابندری: در چه سالی؟

مینوی: در سال ۱۳۰۹، و در همین سال بود که شروع کردم به یاد گرفتن زبان انگلیسی، گاه پیش اشخاص، و مدتی هم  در کینگز کالج و مدرسۀ پلی تکنیک آموزش انگلیسی را دنبال می کردم.  چنان علاقه ای به یاد گرفتن این زبان داشتم که چه بفهمم و چه نفهمم شبی پنجاه، شصت، و گاه هفتاد صفحه کتاب انگلیسی می خواندم، و مخصوصاً به خواندن آثار دیکنز علاقۀ زیادا داشتم. اگر بخواهم کتابهای انگلیسی را که از آن زمان تا امروز خوانده ام بشمارم، متجاوز از هزار کتاب می شود، و چنان شور و شوقی به یاد گرفتن این زبان داشتم که گاه در خواب با مادرم انگلیسی صحبت می کردم، و مادرم هم به انگلیسی جوابم را می داد، در حالی که مادر من اصلا انگلیسی نمی دانست…
کار سرپرستی بنده در لندن هم نه ماهی بیشتر طول نکشید. آقای مرآتی این کار را از من گرفتند و به شخص دیگری دادند.
شرکت نفت که شنیده بود بنده عشقی به زبان انگلیسی دارم و سوادم هم بدک نیست، حاضر شد مخارج یک سال تحصیل مرا بدهد تا انگلیسی را بهترک یاد بگیرم، و خرج برگشتم را هم پرداخت. منظور شرکت نفت این بود که من در آبادان بمانم و در مدارس انگلیسی درس بدهم. اما در این مورد توافق حاصل نکردیم و بنده به تهران آمدم و وارد خدمت معارف شدم و زیر دست مرحوم دکتر ولی الله خان شروع به کار کردم.
البته می دانید که در آن ایام وزارت معارف سه قسمت بود. معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه، وهر کدام از این قسمتها هم یک مدیر کل داشت، که اگر امروز بود، هر کدام از این قسمتها هم شش هفت تا معاون فرهنگی و معاون فلان و غیره داشت…
دکتر ولی الله خان ۲۳ سال تمام بود که مدیر کل معارف بود، و از جمله های مشهور او که اغلب با لفظ کتابی تکرار می کرد این بود که: « بنده ۲۳ سال تمام است که هر روز چهار بار این جادۀ طویله را می پیمایم.» خلاصه، دکتر ولی الله خان با تمام ایرادهایی که به دیگران می گرفت، فقط یک بار از من سؤال کرد که من این را جزء افتخاراتم به عرض می رسانم: ایشان از من سؤال کرد که: چرا «تهیه را با تشدید نوشته اید؟» بنده عرض کردم: « این کلمه در اصل «تهیئه» بوده است، بعداً «ی» و «همزه» در هم ادغام شده و «تهیه» شده است.» و دکتر ولی الله گفتند: « همینقدر که فهمیدم تو سواد داری دیگر در مینوتهای تو دست نخواهم برد.»

گروه «ربعه»

خلاصه در این بازگشت پنج سال در تهران ماندم و با صادق هدایت و بزرگ علوی و عبدالحسین نوشین و مسعود فرزاد و مین- باشیان دوست شدیم و یکی دو سال بعد هم دکتر خانلری به ما ملحق شد، و با آنکه بیش از چهار نفر بودیم، اسممان شد «ربعه» در آن ایام اغلب در کافه ها دور هم جمع می شدیم و شطرنج بازی می کردیم و سعی می کردیم در سیاست دخالت نکنیم. اما گاهی بعضی از ما زیرجلکی با سیاست سر و کار داشتند که اسباب زحمت ما هم می شد، اما من با سیاست کار نداشتم.

4509

دریابندری: ولی سیاست با شما کار داشت!

مینوی: بله، یادم هست که گاه مفتش هم دنبال ما می گذاشتند. باری، این پنج سال دورۀ کمال کاروری و کاربری ما بود.  در همین سالها بود که نوشین نمایشهایی مانند «توپاز» و «اتللو» و «تارتوف» را روی صحنه می آورد، و غیر از این هم در سال ۱۳۱۳ سه تابلو از شاهنامه را برای هزارۀ فردوسی آماده کردیم. باز در همین سالها بود که بنده «نامۀ تنشر» و «نوروز نامه» و «اطلال شهر پارسه» را چاپ کردم، و با صادق هدایت کتاب «مازیار» را نوشتیم، که تهیۀ قسمت تاریخی این کتاب با بنده بود و صادق قسمت نمایش را تهیه کرد، و باز در همین سالها بود که بنده «ویس و رامین» و جلد اول شاهنامه را چاپ کردم و خلاصۀ شاهنامه را هم با مرحوم فروغی درست کردیم و «شاهنشاهی ساسانیان»، اثر کریستن سن را ترجمه کردم، و چه خوب شد که پس از چاپ این کتاب برای دو ماهی به لندن رفتم، چون که این کتاب، اگر چه هیچ ربطی به اوضاع فعلی دنیا ندارد، بلای عمر بنده شده بود.
بنده در لندن بودم که کتاب «شاهنشاهی ساسانیان» توقیف شد… توقیف کتاب باعث تعجب کریستن سن هم شده بود، و طی نامه-ای به من نوشت که: «شنیده ام که کتاب من بلافاصله پس از چاپ توقیف شده است، آیا می توانید بگویید علت آن چیست؟» و بنده جواب دادم که: «علت توقیف کتاب برای بنده هم روشن نیست. شما در ایران کسانی دارید. می توانید علت توقیف کتاب را از آنها بپرسید. اگر خود من نامه بنویسم و سؤال کنم حتماً بی جواب خواهد ماند.»

اغلاط مشهور

پس از چندی باز از کریستن سن نامهای دریافت کردم که نوشته بود: « دوستانم تحقیق کرده اند، و می گویند چون وزارت معارف اغلاطی در این کتاب دیده، آن را توقیف کرده.»
پس از آن بنده نامه ای به وزارت معارف نوشتم که بلا جواب ماند. به چهارده شخص مختلف هم نامه هایی فرستادم که همه بی جواب ماند، و فقط جواب نامه ایی که به دربار نوشتم به امضای علی اصغر حکمت رسید، که نوشته بود:« چون کتاب شما اغلاط زیادی داشت، وزارت معارف آن را توقیف کرد.»
در جواب نوشتم که: «این اغلاط را به بنده اطلاع بدهید تا تصحیح کنم.» اما دیگر جوابی نیامد.

دریابندری: کتاب دیگری هم از کریستن سن ترجمه شده؟

 این کتاب را رشید یاسمی با عنوان«ایران در زمان ساسانیان» ترجمه و( Iran Sous Les Sassanides )مینوی: بله کتاب
چاپ کرده و با کتاب «شاهنشاهی ساسانیان» فرق دارد. در کتاب «شاهنشاهی ساسانیان»، وضع دولت و ملت و دربار در زمان ساسانیان بررسی می شود. من دربارۀ کتاب «ایران در زمان ساسانیان» باید بگویم که ترجمۀ این کتاب نقائص و اغلاط فاحشی دارد، حواشی آن هم اغلب حذف شده اما بعداً به نظرم دکتر امیر محمد مکری در چاپ دوم ترجمه را با اصل مقایسه کرده و بسیاری از نقائص آن را رفع کرده.
من گمان کرده بودم که شاید یاسمی برای اینکه ترجمۀ او با ترجمۀ من منافات داشت، کاری کرده بود که کتاب بنده توقیف شود. اما یقین نداشتم. من رشید یاسمی را وقتی سکته کرده بود و بیمار بود، در نیس ملاقات کردم، و او با تذلذل و تضرع می گفت که در این کار دست نداشته، و از من می خواست اگر هم این کار را از او می دانم، او را ببخشم. بنده هم گذشت کردم، فراموش کردم، و گله و کدورتی بین ما باقی نماند.
دریابندری: لطفاً کمی هم دربارۀ سالهایی که در انگلستان اقامت داشتید صحبت بفرمایید.
مینوی: در تمام ایم جنگ بنده در انگلستان بودم، و جماعتی از دوستان ایرانی هم، مثل محمد حجازی، محمود فرخ، احمد  فرهاد، مهندس ابوذر آنجا بودند که با هم محشور بودیم و معاشرت داشتیم، و گاه دوستان دیگری هم با مأموریت دولتی به آنجا می آمدند، مثل فریدون آدمیت، محمود فروغی، مرحوم سید فخرالدین شادمان. غلامعلی رعدی…

دریابندری: مسعود فرزاد هم آنجا بود؟

مینوی: مسعود فرزاد آنجا نبود. اما بعداً برای کار بی بی سی، به پیشنهاد من استخدام شد و به انگلستان آمد. زندگی  بنده در انگلستان خیلی به سختی می گذشت. چون که بانک اجازۀ ارسال پول نمی داد.

دریابندری: این ممانعت جنبۀ کلی داشت یا فقط برای شما بود؟

مینوی: خیر، این ممانعت فقط برای بنده بود. برادرم برای ارسال پول به بانک می رفت، اما رئیس بانک –هژیر- موافقت  نمی- کرد، و منظور این بود که بنده مجبور شوم به ایران برگردم. سر این کتاب با من کینه ای گرفته بودند که واقعاً باعث تعجب است. نمی دانم چه گفته بودند و مرا چگونه معرفی کرده بودند که این طور مورد کینه قرار گرفته بودم، و این بود که در انگلستان ماندم. کارهای مختلفی کرده ام، حتی اعلان هم ترجمه کرده ام. ار جملۀ کارها اینکه کاتالوگ کتابهای چستربی تی را در سه جلد نوشتم که هر جلدی دوازده سیزده پاوند به فروش می رسد و دیگر کمیاب هم شده و گیر نمی آید. دیگر اینکه در نوشتن کتاب «بررسی   و همسرش (Arthur U. Pope) با آرثر آپم پوپ (A Survey of Persian at and Archaeology) هنرهای ایران»
فیلیس آکرمن همکاری می کردم. بنده تمام هفتاد و دو مقالۀ این کتاب را از مد نظر گذرانده ام، و دربارۀ هر موضوع، مطالب و یادداشتهایی از کتب فارسی و عربی تهیه کرده در اختیارشان گذاشته ام که همه را ذکر کرده اند، به طوری که بیش از ۱۵۰ بار در این کتاب به بنده و تذکراتی که داده ام اشاره شده است.

دریابندری: بنده سؤالی داشتم. آیا فکر می کنید این کتاب به درد ترجمه به فارسی می خورد؟ یعنی می شود روزی این  کتاب را به فارسی برگرداند؟

مینوی: ای کاش می شد! اما برای این کار باید هفتاد آدم پیدا کنید که هر کدام ار آنها در یکی از هفتاد موضوع این کتاب  به اندازۀ نویسندۀ آن تخصص و اطلاع داشته باشند، و همه شان انگلیسی را به خوبی نویسنده و فارسی را به خوبی شما بدانند.

افشار: آن وقت هر کدام از اینها یکی یک مینوی می شدند.

مینوی: و اما به این ترتیب که شما دایره المعارف را چاپ کرده اید، بنده هرگز دلم نمی خواهد این کتاب ترجمه و چاپ  بشود.

افشار: کدام دایره المعارف؟

مینوی: همان دایره المعارفی که نوشته هجرت پیغمبر در سال ۶۳۲ بود!

دریابندری: آقای مینوی، خواهش می کنم نظرتان را دربارۀ این دایره المعارف، قدری به تفصیل یبان بفرمایید.

مینوی: روزی که قرار شد این دایره المعارف ترجمه و چاپ شود، در سال ۱۳۳۳ صنعتی زاده، به پیشنهاد مرحوم تقی زاده  سراغ بنده آمد و خواست یک قرارداد دو ساله ببندیم، و یک نسخه از « کمبیادسک آنسیکلوپدیا» هم به بنده داد، که هنوز دارم.

دریابندری: مثل اینکه در سال ۱۳۳۴ یا ۳۵ بوده.

توماس حواری

مینوی: خیر. در سال ۱۳۳۳ بود، و گمان می کنم در پشت کتاب هم نوشته ام که در چه تاریخی به من داده شده، و چیزی را که قرار بود دو ساله چاپ شود و اطلاعات نو آن زمان را در دسترس مردم بگذارد، پس از بیست سال درآوردید که همۀ اطلاعاتش کهنه شده است و باید انداختش دور… می خواهید بیشتر از این بگویم؟… حتی دربارۀ مطالب مربوط به انگلستان هم این کتاب     را که اسقفی بوده و در زمان هانری هشتم در (Th. Á Bêcket) اغلاط بسیار دارد.مثلا در این دایره المعارف توماس آ بکت کانتربوری کشته شده، یکی از حواریون حضرت مسیح معرفی کرده اند!

4507

محمد رضا شفیعی کدکنی: استاد، خیلی معذرت می خواهم. بنده به عنوان کسی که در گذشته سهم بسیار کوچکی  در این کتاب داشته، و نظر به اینکه فرمایشهای جناب عالی منتشر خواهد شد، خودم را مسؤل می دانم، وناچارم توضیحاتی به عرض برسانم: «استاد، آیا شما یک، دو، و یا بیست تا غلط از این گونه را، در مجموعۀ حجمی چنین گسترده و وسیع که جلد اول دایره- المعارف را تشکیل می دهد، خیلی زیاد می دانید؟ » تا آنجا که بنده اطلاع دارم، روش و اساس کار این بود که نوشتن مقالات به اشخاصی که در زمینه های گوناگون مجتهد و متخصص تشخیص داده می شدند، واگذار می شد، و دکتر مصاحب، سرپرست دایره المارف لزومی نمی دیدند به رفرنسهای چنین اشخاصی مراجعه کنند. این بود که نوشته وحرف متخصصان املا هم که برای ایشان که ادیتور اصلی بود حجت شمرده می شد و لزومی به تجدید نظر در رفرانسهای آنان، نمی دیدند. ولی در جلد دوم که چاپ شده، برای اینکه چنین اشتباهایی پیش نیاید، من شاهد بودم که آقای دکتر مصاحب تمام مقالات را کلمه به کلمه خوانده و رفرانسها را از نو تجدید نظر می کردند. لازم است در اینجا نمونه ای از دقت ایشان را به عرض برسانم، تا حق ادا شده باشد.

نثر بیهقی

من برای جلد دوم، زیر عنوان ادبیات فارسی مقاله ای نوشته بودم که برای خودش رسالۀ کوچکی است در تطور شعر و نثر فارسی از ادوار آغازی زبان دری تا زمان اخیر، یعنی تا زمان شعر نیما و نثر صادق هدایت. یادم هست که در این مقاله عبارتی به کار برده بودم که در مورد نثر بیهقی است. نوشته بودم که «بیهقی نثر سادۀ دری، فارسی، و مرسل را به حدی رساند که بهتر یا شیواتر ار آن را نمی توان سرغ گرفت.»
یک روز دکتر مصاحب، با تواضع خاصی که دارند، از من سؤال کردند که «فلانی، این عبارت تو صحیح است؟» گفتم: «تا آنجا که من با فارسی و متون فارسی آشنایی دارم، اعتقاد خود را نوشته ام.» و ایشان گفتند: «ممکن است عقیدۀ تو این باشد؛ ولی اینکه نوشته ای«بهتر از آن را نمی شود سراغ گرفت» درست نیست!.. به نظر من می شود سراغ گرفت، اما نمی شود پیدا کرد!»
به نظر من اشتباه کردند که با دکتر مصاحب کنار نیامدند. زیرا آشنایی و آگاهیهای ایشان در زمینه های مختلف، واقعاً وسعتی وحشتناک دارد، به طوری که کار ایشان را ده نفر هم نمی توانند انجام بدهند، و با دقتی که دکتر مصاحب در جلد دوم کرده اند، از این قبیل که توماس آ بکت حواری حضرت مسیح بوده، یا هجرت پیغمبر در فلان سال اتفاق افتاده، اگر در جلد اول به نسبت پنج درصد بوده، در جلد دوم خیلی خیلی کمتر است.
استاد، معذرت می خواهم که مجبورم در این باب با شما بحث کنم. اما چون شاگرد شما بوده ام و با اخلاق شما آشنا هستم، اطمینان دارم که از بحث مسائل علمی نخواهید رنجید وبنده را خواهید بخشید. تألیف کاتبی به این بزرگی، به این وسعت و تنوع، در مملکتی که در آن در هیچ زمینه متخصصی وجود ندارد- حتی در زمینۀ ادبیات فارسی و زبان مادری مان- به عقیدۀ بنده کار بزرگ و مثبتی است، گیرم که تاریخ هجرت اشتباه نوشته شده باشد. این اشتباه نه تنها ممکن است اشتباه مترجم باشد، حتی ممکن است اشتباه «دایره المعارف بریتانیکا» باشد که مقاله از آن ترجمه شده.
مینوی: خیر. ممکن نیست شما در یک مأخذ انگلیسی چنین اشتباهی پیدا کنید. این اشتباه همان مردی است که  مقاهل را ترجمه کرده، و اصلا نمی دانسته توماس آ بکت کیست…

شفیعی کدکنی: استاد، اجازه بفرمایید عرایض بنده تمام بشود: در شرایط فرهنگی ما، که خود جناب عالی از حدود فهم  و شعور روشنفکران و مؤلفان و مترجمان این مملکت به خوبی اطلاع دارید، تألیف چنین کتابی به عقیدۀ بنده صد سال از سطح توقع مردم جلوتر است. در کشورهای عربی، که بنده می دانم در بعضی قسمتها از ما پیشرفته ترند، همین کار را انجام داده اند و دایره المعرفی به نام «الموضوعه العربیه المیسره» در قاهره چاپ شده که آرتیکل قاهرۀ آن غلط فاحش دارد، و البته آن کتاب را هم فضلای آنجا تهیه کرده اند. وقتی کتابی در قاهره چاپ بشود و آرتیکل قاهرۀ آن، مثلاً، غلط داشته باشد، بدیهی است که ممکن است سعدی را هم هندی نوشته باشند، و یا که فارابی را یکی از صوفیان قرن چهاردهم معرفی کرده باشند. شما ممکن نیست در هر کدام از صفحات آن کتاب اشتباهی پیدا نکنید. مقایسۀ این دو کتاب نشان خواهد داد که چاپ دایره المعارف فارسی در حوزۀ تنگ فرهنگی کشور ما، یک قدم بسیار بزرگ و موفق است، و همان طور که مرحوم شیخ محمد خان قزوینی در مورد «لغتنامۀ» دهخدا گفته: «اگر «لغتنامه» در صد یا دویست مورد هم اشتباه داشته باشد، چیزی از ارزش و شخصیت فرهنگی آن کتاب کم نمی شود…» اگر در دایره المعارف فارسی هم هزار غلط از قبیل غلط بودن تاریخ هجرت پیغمبر یا حواری بودن توماس آ بکت وجود داشته باشد، چیزی از ارزش آن کم نمی شود، وبه هر حال چاپ دایره المعارف فارسی یک قدم بزرگ فرهنگی است که برداشته شده. استاد می بخشید اگر مجبور شدم این حرفها را بزنم.

مینوی: حالا بنده جواب شما را خواهم داد.

افشار: استاد، اجازه بفرمایید بنده هم چند کلمه ای در دنبال گفته های آقای شفیعی عرض کنم، تا جواب هر دومان را داده باشید.

مینوی: بسیار خوب.

دقت بی نظیر

افشار: می خواهم به فرمایشهای آقای شفیعی اضافه کنم که دقت آقای مصاحب واقعاً بی نظیز است، و اهمیت کتاب،  که واقعاً مسلم است، به جای خود، اما اغلاطی از این نظیر که مثال زدید، در کتابهای مهم فرنگی هم دیده می شود. خود بنده در یکی از چاپهای قدیم لاروس، که دایره المعارفی است با کم و بیش صد سال سابقه، دیدم که مظفرالدین شاه و ناصرالدین شاه را اشتباه کرده اند. فکر می کنم که این غلط هم در حدود همان اشتباهی است که در دایره المعارف فارسی دیده اید. در کتابهایی از این قبیل، اگر اغلاطی در مورد تاریخ ملل دیگر پیدا بشود، به عقیدۀ بنده تا حدی قابل گذشت است.

مینوی: اول اینکه باید عرض کنم، در میان شما هیچ کدام به اندازۀ من به دکتر مصاحب ارادت ندارد. دکتر مصاحب به عنوان یک عالم بزرگ ایرانی مورد احترام بنده است. در لندن که بودم، اغلب با هم بودیم، وگاه تا دل شبها با هم شطرنج می زدیم و گفتگو می کردیم، حتی در مدت سه سال که ایشان در کمبریج محصل بودند هر وقت به لندن می آمدند خانۀ بنده منزل ایشان بود، و بنده مصاحب را دوست می داشتم و دوست دارم… اینها به جای خود، اما برای یک دایره المعارف چند سال باید منتظر بود؟ مطلب این است. دایره المعارف در سال ۱۳۳۳ هم کهنه بود، چه برسد به امروز. آیا آبادانی که در این کتاب نوشته شده آبادان امروز است؟ و تازه، آیا باید چند سال دیگر صبر کرد تا جلد دوم و سوم آن چاپ شود؟ با تمام این احوال باید عرض کنم که این دایره المعارف یک شاهکار چاپ است.

شفیعی کدکنی: دکتر مصاحب وقتی که می رفت، جلد دومش را تمام کرده بود.

مینوی: بگذارید این را هم بگویم از لجاج ایشان که اصرار دارند، «ی» اضافه را مثلا بعد از «خانه» حتماً بگذارند، و از این لجاج   «O» فرنگی را به جای صفر فارسی بگذارند که در این صورت ۱۵۵۵ با ۱۰۰۰ هردو به یک شکل درمی آید ایشان که اصرار دارند.

-تعجب می کنم. این چیزها را نمی شود از یک عالم توقع داشت، خلاصه اینکه بهتر است ایشان در کارهایی که مربوط به خودشان نیست لجاج نکنند. متأسفم که مجبور شدم این را بگویم.

دریابندری: اجازه بفرمایید، اگر بخواهیم این بحث را ادامه بدهیم فرصت صحبت دربارۀ سایر مطالب را نخواهیم داشت.

افشار: مطالبی که استاد دربارۀ گذشته و تاریخچۀ زندگیشان می گفتند ناقص ماند. بهتر است آن بحث را به پایان  برسانند.

مینوی: بنده در لندن هم تحصیل می کردم و هم تدریس می کردم. مثلا پیش هنینگ درس پهلوی می خواندم و در   اکسفرد تدریس می کردم، که تا شروع جنگ ادامه داشت. و پس از آن برای مدت ده سال برای دستگاه بی بی سی، هفته ای دو گفتار فرهنگی آماده می کردم، که نتایج آن همین مقالات متعددی است که در مجلۀ یغما به چاپ رسیده، و همچنین کتابهایی مانند «پانزده گفتار» و جلد اول و دوم «عمر دوباره» که چاپ شده و جلد سوم آن هم چاپ خواهد شد.

سخن پراکنی

بنده در آن گفتارها کلماتی برابر اصطلاحات خارجی درست می کردم که می بینم امروز متداول شده است.

دریابندری: مثلاً؟

مینوی: مثلا سخن پراکنی، منشور ملل، منشور اتلانتیک، که در زبان فارسی برای خودشان جا باز کرده اند و متداول شده. در سال ۱۹۵۰ که می شود ۱۳۲۹، از ماندن در لندن خسته شده بودم، و دوستانی هم مانند صدیق اعلم، علی اکبر خان سیاسی، یحیی مهدو-ی اصرار کردند که به ایران برگردم و می گفتند که خواهند توانست اقدام کنند تا در دانشگاه تدریس کنم. بنده، یعنی آدمی کع ۱۵ سال بود علی اصغر خان حکمت او را منتظر خدمت کرده بود، و حتی ماهی ۲۹ تومان حقوق انتظار خدمت او را هم توقیف کرده بود، چه طور بایست به ایران برگردم؟ و تازه بایست مجوزی هم فراهم می شد تا خرج مسافرت من به ایران پرداخت شود. خلاصه اینکه برای بنده ابلاغی صادر شد و شدم رئیس دبستان ایرانیان در استانبول، و خرج سفرم تا استانبول هم تأمین شد. بنده چهار ماه در استانبول رئیس دبستان ایرانیان بودم که حقوق آن چهار ماه را هم متصدیان آن دبستان خوردند.
اقامت بنده در استانبول این فایده را داشت که متوجه عظمت کتابخانه های ترکیه شدم، و در مقاله ای به نام شهر کتابخانه ها- یا شهر کتب خانه ها- در باب اهمیت ترکیه و انگلستان از لحاظ کتابخانه، مطالبی نوشته ام. پس از برگشتن به ایران اقدام کردم که از کتابهای موجود در کتابخانه های ترکیه عکسبرداری شود.
در سال ۱۹۵۱ کنگرۀ مستشرقین در استانبول تشکیل شد و بنده را مأمور کردند از طرف دولت ایران در این کنگره شرکت کنم. در این وقت بنده سمت مشاور شخصی آقای وزیر را داشتم و در ضمن در دانشکدۀ ادبیات و الهیات تدریس می کردم. چهار صد تومان از اینجا و پانصد تومان از آنجا می گرفتم و این معاش بنده بود.
در این سفر دو ماه دیگر در ترکیه ماندم. و آشنایی بیشتری با کتابخانه های ترکیه پیدا کردم و در بازگشت با زور و معرفت بیشتری برای عکسبرداری از کتابها اقدام کردم، تا اینکه دانشگاه را وادار کردم پولی برای عکسبرداری از آن کتابها اختصاص بدهند، و موفق شدم. مبلغ پنجاه هزار تومان برای این کار در نظر گرفتند. در این وقت دکتر اقبال رئیس دانشگاه بود و مرا مأمور کردند که برای عکسبرداری از کتب به ترکیه بروم، و این عکسبرداری از کتب، منتهی شد به رایزنی فرهنگی بنده در ترکیه، که چهار سال طول کشید. به این ترتیب مدت اقامت بنده در ترکیه به شش سال رسید. بنده متجاوز از ده دوازده هزار جلد از کتابهای خطی موجود در کتابخانه های ترکیه را بررسی کرده ام و یادداشتهایی تهیه کرده ام که اگر این یادداشته به چاپ برسد، بیبلیوگرافی مفیدی از کتابهای موجود در کتابخانه های ترکیه خواهد بود. اما وقت این کار را ندارم. در سال ۱۳۴۸ آقای مهندس رضا- ببخشید پرفسور رضا- بنده را بازنشسته کردند.

دریابندری: در حال حاضر به چه کارهایی سرگرم هستید؟

مینوی: با دیوان ناصر خسرو، حافظ، شاهنامه، و غیر از اینها، مجموعۀ مقالاتم را به صورت کتاب درمی آورم، و اگر بتوانم  مثنوی مولانا را هم چاپ خواهم کرد و نسخۀ صحیحی از مثنوی به دست مردم خواهم داد.

دریابندری: ممکن است دربارۀ شاهنامه و بنیاد شاهنامه توضیح بیشتری بدهید؟

مینوی: برای اینکه نسخۀ صحیحی از شاهنامه فراهم شود، وزارت فرهنگ و هنر بنیاد شاهنامه را به وجود آورده، برای  اینکه بدانید منظورم از نسخۀ صحیحی از شاهنامه چیست، باید به اندازۀ بنده در باب شاهنامه کار کرده باشید. به طور خلاصه باید عرض کنم از هزار سال پیش که فردوسی درگذشت تا امروز، بیش از هزار شاعر گمنام مشغول خراب کردن این کتاب بوده اند، که البته به عقیدۀ خودشان خدمت می کرده اند. بگذارید مثالی ازقصۀ رستم و سهراب بزنم.

داستان رستم و سهرابی که بنده درست کرده ام ۱۰۲۸ بیت دارد که به عقیدۀ من تا حد نزدیک به اطمینان صحیح است. اما اشخاص دیگری رد زمانهای مختلف همین داستان را با ابیات بیشتری نوشته اند. مثلا حمدالله مستوفی این داستان را در ۱۲۲۵ بیت، و شخص دیگری هم در ۱۱۵۰ بیت نوشته. در چاپ فولرز و امیرکبیر، و همچنین در چاپ کتابهای جیبی این داستان ۱۴۶۰ بیت است، در سال ۱۸۱۹ هم همین داستان در کلکته به چاپ رسیده که ۱۶۷۰ بیت دارد. و رد چاپ محمد رضانی هم تعداد ابیات به ۱۷۰۰ رسیده.

رخش رستم

حالا باید دید این ششصد و خرده ای بیت از کجا آمده، چه کسانی این کار را کرده اند و چرا کرده اند؟… بگذارید تا عرض کنم: به عقیدۀ شاعری، رخش که درهفتخوان با شیر می جنگیده، نمی باید که به آسانی تسلیم ترکها بشود! و حتماً باید دو سه نفری را با دندان بدرد، هفت هشت نفری را با لگد بکشد، و پس از آن گرفتار بشود!… به عقیدۀ شاعر دیگری، همان طور که هر اسبی تاب سنگینی رستم را نداشته، تاب سنگینی سهراب هم که در زور و عظمت دست کمی از پدرش نداشته، کار هر اسبی نبوده!… پس چه باید کرد؟ باید ابیاتی اضافه کرد که ترکها رخش را با مادیانهای خود جفت کردند تا کره ای از تخم رخش برای سهراب به دنیا بیاورد. اما از طرفی هم اگر رخش همۀ مادیانها را باردار می کرد، چهل تا کره رخش به دنیا می آمد. پس حتماً فقط یکی از مادیانها باردار شده!… این چیزها از فردوسی نیست، اما شعرای دیگری، به عقیدۀ خود برای اینکه خدمتی به فردوسی و شاهنامه کرده باشند، ابیاتی با این مضامین به این داستان اضافه کرده اند، و سرتاسر شاهنامه پراست از این قبیل چیزها… به عقیدۀ شاعر دیگری هم: تهمینه در سوگ پسزش حتماً باید گریه و زاری کرده باشد، و فردوسی غلط کرده که این را ننوشته! و حالا که او ننوشته من اضافه می کننم! خلاصه اینکه در طول هزار سال شاعران در ابیات فردوسی دست برده اند، گاه آنها را پس و پیش کرد-ه اند، گاه تغییر داده اند و گاه کم و زیاد کرده اند. خلاصه هر پدرسوخته ای هر کاری که دلش خواسته با این کتاب کرده، به طوری که اگر خود فردوسی هم زنده بشود، نخواهد توانست ابیات خودش را از این میان در بیاورد.

دریابندری: با این تفاصیل چنین به نظر می رسد که شاهنامه به قول فرنگیها یک کار «کلکتیف» است، مثل آثار هومر، که  گفته می شود در طول دویست سیصد سال به توسط اشخاص مختلف نوشته شده، و به نام یک شخص به دست مردم رسیده. البته اگر بشود نسخه ای از شاهنامه را به همان شکل که فردوسی نوشته تهیه کرد، چه بهتر، ولی آیا فکر نمی کنید در همین ابیات جعلی هم که سایرین اضافه کرده اند می شود به نوبۀ خود ابیات جالب و اشعار خوبی پیدا کرد؟

مینوی: آخر تمام ابیاتی که اضافه کرده اند بندتنبانی است.

دریابندری: مگر این طور باشد!

پدر سوخته

مینوی: این اشعار اضافه رکیک و سست و واهی و خراب است، و اصلا با سبک و نوع شعر فردوسی تتناسب ندارد. در  صورتی که ما می خواهیم بدانیم فردوسی چه گفته! مثلا من دلم می خواهد بدانم شفیعی کدکنی خودش چه گفته، و دلم نمی خواهد اگر شعری از او در جایی به چاپ برسد، اشخاص دیگری در آن دخل و تصرف کرده باشند و آن را تغییر داده باشند، من دلم می -خواهد بگویم: بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند. چون که سعدی این طور گفته و از روی مأخذی این طور گفته، اگر یک پدرسوختۀ احمقی این شعر را تغییر بدهد و بگوید «بنی آدم اعضای یک پیکراند» این حماقت است. کسی حق ندارد در آثار ملی ما دست ببرد، فضولی بکند و آن را به هر شکلی دلش می خواهد در بیاورد. پس شرط امانت چه معنایی دارد؟ پس اصالت چه معنایی دارد؟

دریابندری: حالا که این بحث پیش آمد، من می خواهم نظر جناب عالی را در مورد آقای مسعود فرزاد و کاری که روی  حافظ کرده اند بداننم. چون که ایننظریات، به «جامع نسخ حافظ»، تألیف ایشان مربوط می شود. حتماً شما با نظزیات ایشان آشنا هستید؟

مینوی: بله، بنده با نظریات ایشان آشنا هستم.

دریابندری: شما در این باب چه می فرمایید؟

مینوی: اولا، کسی که می خواهد در این رشته کار کند، باید اصول تحقیق را بداند، و آقای فرزاد اصول تحقیق را نمی داند.  ایشان باید بداند که در هر کدام از نسخه های کشمیر و لکهنو و بمبئی و شیراز و تبریز و تهران تصرفاتی شده و ابیاتی اضافه دارد. راه صحیح این است که به نسخه های هر چه قدیمتر و هر چه نزدیکتر به زمان حافظ مراجعه شود، چون که در این نسخه ها کمتر تصرف شده و نزدیکتر به اصل هستند. روزگاری عده ای گفتند حافظ تمام حروف تهجی را قافیه کرده، اما «ث» ندارد و «ذ» ندارد، «ض» ندارد، «ظ» ندارد، «غ» ندارد، «ف» ندارد، و باید اینها را ما بگوییم. به همین ترتیب غزلهایی با قافیۀ الغیاث و کاغذ و خداحافظ و غیره درست شد. کسی که به این کار شروع می کند باید بداند که راه صحیح این است که این اضافات و الحاقات را نادیده بگیرد. در صورتی که فرزاد می گوید: قبلا من باید تمام غزلهای منسوب به حافظ را چاپ بکنم، حتی اگر مال حافظ شانه تراش باشد، حتی اگر از هشتصد غزل هم متجاوز باشد، و پس از آن بنشینم و رسیدگی بکنم و ببینم کدام یک از آنها را باید دور انداخت و کدام را باید نگاه داشت. این راه صحیح نیست. راه صحیح این است که از همان اول، آن چیزهایی را که می دانیم دروغ و غلط و منسوب است، و تا دویست سال بعد از فوت حافظ در هیچ نسخه ای به اسم او نیامده بوده است، کنار بگذاریم. فرزاد چیزهایی را چاپ کرده که غلط بودن و رسوا بودنش آشکار است. یعنی هر مزخرفی را چاپ کرده. چه لزومی است که این اشتباهات نقل شود؟ مرحوم میرزا محمد خان قزوینی نسخه ای را به دست آورده بود که در آن زمان قدیمترین نسخه ها بود، و پس از آن هم، ما اقلا دوازده نسخۀ دیگر پیدا کردیم که از آن نسخه هم قدیمتر است. و هر چه به نسخه های قدیمتر دسترسی پیدا می کنیم، می بینیم که شعر حافظ قشنگتر است. مثلا حافظ شعری دارد:«شبی خوش است بدین وُصله اش دراز کنید»، «وُصله» به معنای گیسوی اضافی است که زنان به گیسوی خود می بستند.

دریابندری: به اصطلاح «پوستیش»…

«وُصلۀ» ناجور

مینوی: بله شخصی «وُصله» را با «وَصله» اشتباه کرده و دیده اند که «وَصله» کلمۀ خوبی نیست، و شعر را به این شکل  تغییر داده اند که: «شبی خوش است است بدین قصه اش دراز کنید.» آیا شما تا به حال شنیده ای که کسی شب را با قصه دراز کند؟… درست بر عکس: همیشه شب را با قصه کوتاه می کنند. دو نفر که با هم در راه می روند، یکی به آن دیگری می گوید: «تو مرا می بری یا من ترا ببرم؟» یعنی: من برای تو قصه بگویم ای تو برای من قصه خواهی گفت تا درازی راه بر ما معلوم نشود. و هیپ کس هم برای دراز کردن شبها قصه نمی گوید. از این قبیل اشتباهات با استدلالهای غلط فراوان است. دوازده نسخه ای که ما پیدا کرده ایم همه مقدم است بر ۸۲۷، که تاریخ نسخۀ سید عبدالرحیم خلخالی است. نسخۀ دیگری هم هست ملل اصغر مهدوی که تاریخش ۸۳۰ است. این دو نسخه را هم اگر به دوازده نسخه ای که ما پیدا کرده ایم اضافه کنیم، چهارده نسخۀ قدیمی خواهیم داشت، که باید اینها را با هم مقابله کنیم، و هر چه را ذوق ما به صحت آن گواهی داد و به ما املاء کرد، از روی این نسخ موجود، و نه با دلخواه خودمان، بنویسیم و چاپ کنیم. مثلا: آمده اند و «عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست» را، کرده اند: «عیش بی یار مهنا نشود…» مرحوم قدسی هم به جای «مهیا» «مهنا» را صحیح دانسته و چاپ کرده. اما اگر هم «مهنا» در اینجا بی معنا نباشد، به خدا قسم «مهیا» درستتر و بهتر است، و در تمام نسخ قدیمی هم «مهیا» نوشته شده. من حق ندارم «مهیا»ی حافظ را بدل کنم به «مهنا»! برای اینکه در هیچ کدام از نسخه های قدیم، «مهنا» نوشته نشده و من حق ندارم درکار حافظ دست ببرم و به او درس بدهم.

افشار: آقای مینوی، آیا چهل و سه غزلی را که در دوشنبه چاپ شده، و خانمی آن را چاپ کرده و می گوید که آن را از روی نسخۀ ۸۰۷۷ چاپ کرده، دیده اید و مقابله فرموده اید؟

مینوی: من این نسخه را ندیده ام، اما به نظرم دکتر خانلری دیده و مقابله کرده. باری، باری ما از تمام نسخه های قدیمی و اصیلی که در دسترس است و یا پس از این به دستمان برسد، استفاده خواهیم کرد، و باید بگویم که من، در این باره، از کتابخانه های ترکیه خیلی استفاده برده ام.

پسر عمر شیخ

آقای تحسین یازجی، عالم و فارسیدان ترک- همکار مرحوم احمد آتش- که قرار است به زودی مسافرتی به یران بکنند، بنده را به کتابخانه ها می برد. نسخه های قدیمی حافظ را که در این کتابخانه ها حفظ می شود، مطالعه و مقابله می کردیم، و بنده یادداشتهایی برمی داشتم. البته در بعضی از این نسخه ها، تاریخها باید از راست به چپ خوانده شود- مثلا ۸۵۹ که از راست به چپ نهصد و پنجاه و هشت خوانده می شود و چون آنها متوجه این نبودند، گاه اشتباهاتی پیش آمده که مقصر نیستند. نسخه های قدیمی حافظ که در کتابخانه های ترکیه موجود است، اینها است: نسخۀ مربوط به سال ۸۱۱ با پنجاه غزل، نسخۀ ۸۱۳ که در شیراز برای اسکندر میرزا پسر عمر شیخ کتابت شده، نسخۀ ۸۱۶، نسخۀ ۸۲۰ و نسخۀ ۸۲۵. این پنج نسخۀ قدیمی در کتابخانه های ترکیه نگاهداری می شود. از جمله نسخه های قدیمی دیگری که در دیگر کتابخانه ها است، اینها را می توان نام برد: نسخۀ ۸۱۸، در کتابخانۀ سالار جنگ در حیدر آباد، و نسخۀ ۸۲۱ مال اصغر مهدوی، و نسخۀ ۸۲۴ که در هندوستان پیدا شده و از رویش چاپ کرده اند، که بنده هیچ اعتمادی به این چاپ ندارم، و عکس اصل آن را از نذیر احمد گرفته و به ایران آورده ام که از روی آن مقابله بکنیم، و نسخه ای که باز در شیراز و در دو سالۀ ۸۱۳ و ۸۱۴ در جنگی، و باز برای اسکندر میرزا پسر عمر شیخ، نوۀ امیر تیمور نوشته شده و در لندن است. در مقابلۀ همین نسخه های قدیمی، به نکات جالب توجهی پی خواهیم برد: در همین نسخۀ ۸۱۳ یک غزل دو بار آمده است: «من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش»، که در تمام نسخه ها هم همین طور است. اما شکل دوم همین غزل در نسخۀ ۸۱۳ به این شکل است: «من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را کوش» و یا «خود را گوش…» و به طوری که می- بینیم هم «خود را کوش» و هم «خود را گوش.» خیلی بهتر از «خود را باش» است. و برای همین است که عرض می کنم باید به نسخه های هر چه قدیمیتر و هر چه نزدیکتر به زمان حافظ مراجعه کرد. این تفاوت در زمانی تقریباً ۲۰ سال پس از مرگ حافظ در کتابی ضبط شده است، که معلوم می شود یک نفر معاصر حافظ مخمسی از این غزل ساخته و سه مصراع با قافیۀ «اوش» به جهت این مصراع ترتیب داده.

دریابندری: معذرت می خواهم استاد، فکر نمی کنید که خود حافظ هم اشعارش را اصلاح کرده باشد؟

مینوی: کاملا ممکن است، دلیل واضح آن هم این شعر است:
«خوبان پارسی گو بخشندگان عمراند          ساقی بشارتی ده پیران پارسا را»
در نسخه های دیگر چنین می خوانیم:
«گر مطرب حریفان این پارسی بخواند          در رقص و حالت آرد پیران پارسا را»
از شما می پرسم: کدام یک از اینها مال حافظ است؟ … بنده اینجا گیر می کنم، چون که هر دو ممکن است مال حافظ باشد. و مثالهایی از این قبیل فراوان است.

افشار: در نسخۀ حاشیۀ سلیمان که بنده چاپ کرده ام، با همین مشکل روبه رو بوده ام. یعنی یک غزل دوبار نوشته که  به کلی با هم فرق دارند.

مینوی: آن دو غزل کاملا جدا هستند که یا هر دو از حافظ است، یا دومی از شخص دیگری است.

افشار: نظر بنده این است که بدانم وقتی غزل به دو شکل و دو بار نوشته می شود، و هر دو خوب است، آیا هر دو را از  حافظ بدانیم، یا یکی را از حافظ و دیگری را از شخص دیگر؟ و چگونه بدانیم کدام از حافظ است و کدام از دیگری؟ شما در این باره چه می فرمایید؟

مینوی: ما نمی توانیم قسم بخوریم که مثلا این مال حافظ است و آن یکی مال دیگری.

شفیعی کدکنی: استاد، بعید نیست که حافظ بعضی از غزلها را دو بار کفته باشد، غزلهای سعدی هم اغلب مکرر است.

مینوی: از این قبیل تکرارها فراوان است. باید یک حافظ صحیح، مبتنی بر تمام نسخه های خطی قدیم تهیه کرد، تمام  اختلافات نسخ را در حاشیه ذکر کرد و داد به دست مردم، تا هر کسی هم می خواهد تحقیق بکند، مأخذی در اختیار داشته باشد، و ما حق نداریم ذوق خود را به دیگران تحمیل بکنیم.

افشار: ممکن است بفرمایید چه عواملی در روش علمی و نحوۀ تحقیق و تعقل شما مؤثر بوده اند. بنده فکر می کنم باید  سه عامل در شما مؤثر بوده باشد. می خواستم بدانم کدام یک از این سه عاملی که عرض خواهم کرد، در نحوۀ کار شما بیشتر مؤثر بوده اند. یکی مدرسه است. عامل بعدی ایرانیهایی هستند مانند تقی زاده و فروغی و قزوینی و سایرین، که با آنها حشر و نشر داشته اید، و عامل سوم فرنگیها هستند. کدام یک از این سه عامل در روش و نحوۀ کار شما مؤثر بوده اند؟

4502

امام جعفر صادق

مینوی: بنده در طول عمرم از همۀ اینها، از مرحوم قزوینی و مرحوم فروغی و مرحوم تقی زاده و از اشخاص دیگر استفاده  کرده ام. معلمین خوبی داشتم که از خوبی آنها استفاده کرده ام، و معلمین بدی هم داشته ام که از بدی آنها استفاده کرده ام. مثلا معلمی داشتم به نام میرزا عباس خان اقبال که به من درس داده و مرا تربیت کرده، و معلم دیگری داشتم به نام میرزا عبدالعظیم خان قریب گرگانی،که به من ظلم کرده. محمد علی خان پرتوی، که قبلا صحبتشان شد، یک روز از من پرسید: «تو می خواهی چه کاره بشوی؟» از همۀ شاگردها هم همین سؤال را می کرد. من که یک بچه آخوند بودم و با افکار آخوندی بار آمده بودم، جواب دادم که «می خواهم حضرت امام جعفر صادق بشوم.» علت این جواب این بود که من از پدرم شنیده بودم که حضرت امام جعفر صادق از بابت علم و دانش فوق العاده بوده. اما یکی یدگر از شاگردها جواب داد: «من می خواهم کاره ای بشوم که در دنیا به هیچ کس احتیاج نداشته باشم.» من در همان لحظه متوجه شدم عقل این همشاگردی من خیلی بیشتر از عقل من است. من چیزی را که از پدرم شنیده بودم، تکرار کرده بودم، اما او فکر کرد و جوابی داد که ارزش داشت. اسم این همشاگردی من غلامعلی خان نوائی بود که هنوز زنده هستتند و همدیگر را می شناسیم. این را عرض کردم که بدانید حتی چنین سؤال و جوابهایی می تواند در زندگی شخصی مؤثر باشد. بنده در سامره از معلمی درس می گرفتم که کوچکترین تأثیری در من باقی نگذاشته. فقط به من الفبا یاد داده و همین. اصلا بهتر است بگویم او به من شکل خوانی را یاد داده. یعنی ما هر کلمه را، بدون اینکه حروفش را جدا جدا بشناسیم می خواندیم. مثلا «الحمد» را از شکل آن می شناختیم، «الله» را از شکل آن می شناختیم، و هرگز حروف این کلمات را جدا جدا نمی شناختیم و چیزی را که می نویسم به طرز صحیح بنویسم، و هر کسی هر طور دلش می خواهد بخواند. با زبان محاوره یا هر جوری که می خواهد. بنده نباید کلمات را در نوشته ام بشکنم. مثلا نباید «می شود و می رود» را «میشه و میره» بنویسم. آقایی که نوشته را می خواند، خودش باید شعور داشته باشد، اگر دلش خواست «می شود و می رود» را «میشه و میره» بخواند. ولی در چاپ، بنده « می شود و می رود» را «میشه و میره» نخواهم نوشت.

دریابندری: رد مورد نوشتن قصه ها هم همین عقیده را دارید؟

جمال میر صادقی

مینوی: بله، در قصه ها هم همین عقیده را دارم. از کار جمال میرصادقی، یا نویسنده هایی مثل او که با زبان محاورۀ  عامیانه چیز می نویسند، یعنی کلمه ها را هم با زبان محاورۀ عامیانه کتابت می کنند، هیچ خوشم نمی آید.
شفیعی کدکنی: معذرت می خواهم استاد. در حوزۀ داستان نویسی مسئله ای هست که اصطلاح خاصی ندارد. شاید  بشود «لحن» کلمات گفت. در داستان نویسی، توصیفاتی که نویسنده می کند، البته باید با نثر صحیح بنویسد، با نثر غیر شکسته. اما وقتی از زبان آدمها یا قهرمانهای داستانش حرف می زند، حتماً باید شخصیت آنها را حفظ کند، و باید با زبان خود آنها حرف بزند. به عقیدۀ بنده یکی از قدمهای اولیه ای که در زمینۀ داستان نویسی در کشور ما برداشته شده همین است. مثلا بیهقی وقتی قصه نقل می کند، زبان درویش و زبان مأمون و زبان گدا و زبا نمسعود غزنوی را به یک شکل می نویسد، با یک لحن نقل می کند. در صورتی که امروز داستان نویسها، با زبان آدمها و قهرمانهای خود حرف می زنند.
مینوی: «فارسی شکر است» جمالزاده نمونۀ بسیار خوبی است. در این داستان چاهر نفر را به حرف واداشته یکی  فرنگی مأب است، یکی یک مردکۀ عامی بیسواد است، یکی آخوند است… و همۀ اینها با زبان خودشان حرف می زنند، و در جایی هم خود جمالزاده حرف می زند، که می شود پنج زبان، و زبان این پنج نفر همه با هم فرق دارد. من دلم می خواهد نویسنده بتواند با زبان قاضی، معلم، گورکن، درویش حرف بزند. اما خودش با زبان آنها حرف نزند. و با نثر صحیح بنویسد.

شفیعی کدکنی: استاد تصور نمی فرمایید که بین نویسندگانی که با شما دوستی نزدیک داشتند و جزء سرامدان  داستان نویسی ایران هستند، بزرگ علوی از صادق هدایت و دیگران موفقتر باشد.

مینوی: کاملا موفقتر است. اتفاقاً چند روز پیش نادرپور آمده بود به مناسبت روز درگذشت صادق هدایت برای تلویزیون  برنامه ای تهیه می کرد که بنده صحبت می کردم. وقتی صحبتم دربارۀ صادق هدایت تمام شد، ناگهان به یادم آمد که در حق آقا بزرگ علوی ظلم کرده ام، و این را به نادرپور هم گفتم. آقا بزرگ علوی در داستان نویسی، به نظر بنده واقعاً موفقتر است. و در نظر اروپاییها هم بزرگ علوی صاحب یک «اوریژینالیته» ای است که صادق هدایت فاقد آن است. البته آنها از روی فارسی اش حکم نمی کنند. آنها از روی ترجمه و چگونگی داستانها حکم می کنند، اما من از روی فارسی آنها هم حکم می کنم، و عقیده ام این است که نثر صادق هدایت معیوب است، اما فارسی آقا بزرگ علوی معیوب نیست.

شفیعی کدکنی: بله. فارسی علوی ورزیده تر است.

افشار: استاد، نمی دانم دیده اید یا نه، یکی دو سال پیش، یک ایتالییی که اسمش الآن درست به خاطرم نیست، مقالۀ  مفصلی نوشته دربارۀ بوف کور که علی الظاهر معتبرترین و مؤثرترین اثر صادق هدایت است. او عقیده دارد که صادق هدایت در این اثر از ژرار دو نروال استفاده کرده. یعنی این دو اثر را کنار هم گذاشته و با هم سنجیده و به این نتیجه رسیده. اینکه فرمودید «اوریژینالیته» بزرگ علوی بیشتر است، حتماً از روی شناسایی کار آنها و سنجش کار آنها از روی ترجمه هاست.

4499

ناخودآگاه

مینوی: بنده بعید نمی دانم که این طور باشد. اما این گفتۀ من به این معنی نیست که صادق  دزدی کرده، یا اثر نویسندۀ  دیگری را خوانده و از آن اقتباس کرده. بلکه منظورم این است که محتویات ذهنی خود را روی کاغذ آورده، و البته ذهن ما پر است از آثار دیگران، یعنی مطالب و نوشته هایی از دیگران به طور ناخودآگاه در آثار او راه پیدا کرده که در مورد همۀ ما هم می تواند همین طور باشد. چرا که ذهن ما هم پر است از مطالبی که در زمانهای مختلف از اشخاص مختلف شنیده ایم یا خوانده ایم، و اینها شده جزء ذهنیات و معرفت خود ما، و امروز که آنها را بازگو کنیم یا روی کاغذ بیاوریم، نخواهیم دانست که از کیست. اینها دیگر جزء ما شده. صادق هدایت هم به همین شکل از کتابهایی که در زبانهای فرنگی خوانده بوده است، پربوده، و گاه به طور ناخودآگاه آنها را روی کاغذ آورده. داستان «عروسک پشت پرده» نوشتۀ صادق هدایت هم، خیلی شبیه است به یکی از قصه های هوفمن، که اوفن باخ، هم بر مبنای آن قصه ها اپرایی درست کرده. احتمال کلی می رود که این قصه در ذهن صادق نقش بسته بوده، و به طور ناخودآگاه در داستان «عروسک پشت پرده» به شکلی که می شناسیم، ظاهر شده، و از این قبیل نوشته ها ممکن است زیاد هم باشد. مثلا قصۀ «پیر یهودی کیمیاگر» در «سه قطره خون» جزئی از یک قصۀ الکساندر دوما درون خود دارد.

دریابندری: آقای مینوی، با اجازۀ شما می خواستم بحث را کمی عوض کنیم. از مجموعۀ فرمایشات شما استنباط می  کنم که شما با ادبیات جدید و آثار شعرا و نویسندکان معاصر و نسل جوان سر و کار دارید و آثارشان را می خوانید.

مینوی: بله. همه شان را می شناسم .و آثارشان را می خوانم.

شاهرخ مسکوب

دریابندری: اخیراً کارهایی دربارۀ شاهنامه صورت گرفته. یکی دو کار آقای شاهرخ مسکوب و یکی دو کار هم آقای محمد  علی اسلامی کرده. دلم می خواست نظر شما را راجع به این کارها بدانم.

مینوی: اگر نظرم را بگویم به کسی برنخواهد خورد؟

دریابندری: به هیچ وجه.

افشار: آقا ی دریابندری، منظور آقای مینوی شما نیستید. البته به شما بر نخواهد خورد. منظور آقای مینوی این است که به  آقایانی که روی شاهنامه کار کرده اند برمی خورد یا نه!

دریابندری: درست است اما به هر حال من دلم می خواهد نظر آقای مینوی را دربارۀ آن کارها بدانم.

مینوی: حق ایت است که در باب دو کتاب آقای مسکوب و کتاب آقای اسلامی ندوشن این را عرض کنم که اینها جزء  قدمهای بدوی است که در راه انتقاد ادبی به معنای اروپایی آن برداشته می شود. آنچه موجب تأسف است این است که این آقایان متن صحیح شاهنامه در دست نداشته اند تا دربارۀ شعر فردوسی و قصه هایی که فردوسی ساخته است به آن طوری که او ساخته بوده است بحث کنند. بهترین متنی که دستشان به آن رسیده است متن چاپ مسکو بوده که بنده حالا از روی علم واطمینان می توانم بگویم معیوب است. باید اقلا دوهزار کتاب دربارۀ شاهنامۀ فردوسی و شعرسرایی او و داستان سازی او و مقایسۀ داستانهای او با داستانهای حماسی دیگران و دستور زبان او و لغتهای او و هزار چیز دیگر مربوط به شعر او نوشت. پنج شش کتابی که در این در این ده ساله دربارۀ او نوشته شده است به نسبت آنچه بعد از این باید نوشته شود حکم قطره ای را دارد در برابر دریا. ولی این را هم باید عرض کنم که شما با آقای مسکوب مصاحبه ای کرده اید. یک نفر از ایشان سؤال می کند که: بفرمایید که تا به حال چرا کسی به فکر شاهنامه نبوده، اما پس از اینکه شما شروع کردید و فلان کتاب را دربارۀ فلان قصۀ شاهنامه نوشتید تمام مردم به فکر شاهنامه افتاده اند و روی شاهنامه مطالعه و کار می کنند؟ این چه سؤالی است؟… ما هزار سال است در باب شاهنامه کار کرده ایم. هزار سال است راجع به شاهنامه داریم چیز می نویسیم. از ۵۵۰ هجری که مردکۀ صاحب چهار مقاله آن افسانه ها را راجع به فردوسی گفته، از تاریخ ۴۴۷ که در تاریخ سیستان آن قصه ها را راجع به فردوسی گفتند، در کتاب مجمل التواریخ که در تاریخ ۵۲۰ نوشته شده و مطالب دیگری که از آن به بعد دربارۀ شاهنامه نوشته شده تا امروز ادامه دارد… آیا یانها کار روی شاهنامه نبوده؟… حالا تمام مردم منتظر نشسته بودند که مسکوب بیاید و چیزی راجع به شاهنامه بنویسد و مردم دیگر هم به فکر شاهنامه و مطالعه و تحقیق در باب آن بیفتند؟ و عجیب است که آن مرد هم به خودش گرفته، و جواب داده: «بله دیگر!… چه می شود کرد؟…»

دریابندری: آیا تحقیقاتی از نوع تحقیقات مسکوب قبلا هم شده؟

مینوی: بله، فراوان… فردوسی نامۀ مهر را بگیرید و نگاه کنید، کتاب هزارۀ فردوسی را بگیرید و نگاه کنید. در هزارۀ  فردوسی مرحوم مست…

دریابندری: بهار…

مینوی: بله، بهار مست، که فقط ده دقیقه وقت صحبت داشت اما یک ساعت و چهل دقیقه صحبت کرد و عنوان سپهبدی  هم به فردوسی داد… این همه کار روی فردوسی به نظر ایشان هیچ بوده است؟… آخر کتاب بنده، کتاب تقی زاده، کتب مول، کتاب باربیه دومنار، کتاب نولدکه، همه قبل از کتاب او نوشته و چاپ شده. حالا چطور می شود که همه منتظر اقدام ایشان بوده اند تا به فکر شاهنامه بیفتند؟… هم آن سؤال و هم آن جواب واقعاً خجالت دارد.

4506

افشار: تقصیر دریابندری اینها است که این را چاپ کرده اند.

دریابندری: چرا؟… جوانها چیزهایی می گویند و عقیده هایی دارند. چرا چاپ نشود؟

شفیعی کدکنی: استاد می خواستم بحث را عوض کنم. یک وقتی دربارۀ نیما صحبت کرده بودیم. حالا خواهش می کنم  آن بحث را دنبال کنیم، که برای آشنایی با چهرۀ واقعی نیما خیلی ارزش دارد.

کلاه پوست نیما

مینوی: با کمال میل. بنده نیما را شخصاً دوست داشتم. یعنی شخص نیما را دوست داشتم. از بعضی شعرهایش هم  خوشم می آید، مثل «افسانه» که خواندن آن را به خیلیها هم توصیه می کردم. اما نیما یوشیج، از ابتدا، با طرزی تصنعی وارد میدان شد. ما شاگرد دارالمعلمین بودیم. یادم هست، یک روز که از دارالمعلمین خارج می شدیم، به آقایی برخوردیم. این آقا کلاه پوست بخارایی سرش بود و رو یسینۀ کت سفید رنگش هم جا فشنگی داشت، چکمه های بلند هم پا کرده بود. این آقا آمد جلوی ما که «هه هه!… شما فارسی می خوانید؟!» لهجه اش هم شبیه مخلوطی از مازندرانی و ترکی قفقازی بود. خلاصه، لهجه اش عجیب و غریب بود، و شروع کرد با ما حرف زدن. بعد هم درتمام طول راه همراه ما بود و ادبیات فارسی را مسخره می کرد که: «این شعرها چیست که شما می خوانید، گلستان چیست، سعدی کیست، فلانی کیست…» اگر شعر صحیح می خوایهد این است: «خانوادۀ سرباز.» به نظرم نسخه ای از این شعر را که در سال ۱۳۰۳ به من داده، هنوز داشته باشم.

دریابندری: باید ۱۳۰۱ باشد. چون که افسانه را در ۱۳۰۳ نوشته.

مینوی: من نگفتم در ۱۳۰۳ نوشته، گفتم در ۱۳۰۳ نسخه ای از ایتن شعر را به من داد، شاید هم در سال ۱۳۰۲ یا ۱۳۰۱  نوشته، درست یادم نیست در چه سالی نوشته… به هر حال، من این جزوه را دارم. او عقیده داشت که شعر یعنی همین. کم کم دوست یما بیشتر شد و فهمیدم که او از خود ماست، یعنی ایرانی است. قبلا از طرز لباس پوشیدن و چکمه و کلاه پوستی و جافشنگیهای روی جیبش و لهجۀ عجیب و غریبش فکر کرده بودم خارجی است. راستی این را بگویم که خنجر هم می بست. به نظرم گاهی هم خنجرش را توی جیب چکمه اش می گذاشت.

بعدها در کتابخانۀ بروخیم زیاد با هم روبه رو می شدیم که اغلب محمد ضیاء هشترودی هم بود. نیما اغلب به خانۀ من هم می آمد و با هم حرف می زدیم، درد دل می کردیم. یکی از روزها با همان ریخت آمد سراغم و با همان لهجۀ عجیب و غریبش گفت که: «امروز شاعر کارد کشید!»

افشار: شاعر چی کشید؟

مینوی: کارد کشید!

افشار: به خیالم کارت کشید!

مینوی: «خیر، کارد کشید.» خلاصه، می گفت: امروز رفته بودم ادارۀ شفق سرخ. علی دشتی و شادمان و فلانی و  فلانی نشسته بودند بلوت بازی می کردند. من مسخره شان کردم. آنها هم به من فحش دادند و شاعر کارد کشید!…
از این قبیل صحبتها زیاد داشتیم، ولی خودش شخصاً والله آدم محبوبی بود!

دریابندری: از اول یاغی بوده!

شاعر «افسانه»

مینوی: بله، این هم یک جور آدمی بود؛ محمد ضیاء هشترودی عقیده داشت که سولی پرودون را باید شاعر گلدان  شکسته نامید و نیما را شاعر افسانه. راستی نیما یک بار هم آمد پیش من کتاب «دختر سلطان» یا «دختر سروان» اثر پوشکین را که اقبال السلطان ترجمه کرده بود و من از مجلۀ دانشکده آن را بریده و برای خودم جلد کرده بودم از من امانت گرفت، اما پس از آن دیگر من روی آن کتاب ار ندیدم. من بعضی از رباعیات نیما را و افسانه اش را خیلی می پسندم. بعضی از شعرهایش هم خوب است، اما بعضی از شعرهایش را چه عرض کنم؟..

افشار: شعرهای جدیدش را نفهمیده اید.

مینوی: شاید… و دربارۀ این مبالغه هایی هم که در کشور ما رسم شده و مثلا می گویند: «در طول تاریخ کشور ما  شاعری مثل نیما ظهور نکرده، عقیدۀ بنده هم این است که این نظر درست است. بگذارید مثالی عرض کنم: یک آقایی بود به نام ملک حجازی قلزم…
دریابندری: مقیم منچستر…
مینوی: بله، این آقا کتاب شعری چاپ کرده بود به نام «هفتاد موج». یعنی کتابش را با ۱۵ لیره برای حسین کاظم زادۀ ایرانشهر فرستاده بود، کاظم زاده هم کتابش را چاپ کرده بود.(این را هم بگویم هر کسی کتابی را با ۱۵۵ لیره برای کاظم زاده می فرستاد، کاظم زاده برایش چاپ می کرد.)

معتوه

ملک حجازی قلزم نسخه ای از کتابش را فرستاد برای مرحوم قزوینی و خواهش کرد که مرحوم قزوینی نظرش را در این باب بنویسد. این قضیه مربوط است به سال ۱۹۲۹ که بنده در پاریس بودم. یک روز پیش قزوینی رفته بودم. از من سؤال کرد که: فلانی، تو هفتاد موج ملک حجازی قلزم را خوانده ای؟ گفتم: بله، پرسید: چه طور کتابی است؟ گفتم: مزخرف است. گفت: من گرفتار مشکل پسندی شده ام، تو این مشکل را برای من حل کن. گفتم: چه مشکلی؟ گفت: این آقای قلزم کاتب هفتاد موجش را شش ماه پیش از این برای من فرستاده و خواهش کرده نظرم را بنویسم. من هم برایش نامه ای فرستادم که من فعلا سرگرم فلان کتاب و فلان تحقیق هستم و وقت ندارم. دو ماه به من فرصت بدهید که کارم تمام بشود، کتاب شما را با دقت بخوانم و نظرم را بنویسم… حالا از آن تاریخ شش ماه گذشته و دیروز نامۀ دیگری از قلزم رسید که نوشته: دو ماهی که وعده فرموده بودید خیلی وقت است گذشته و بنده منتظر وصول نظر جناب عالی در مورد کتاب هستم… و من این کتاب را خوانده ام و در حاشیه هم یادداشتهایی نوشته ام. تو این یادداشتها را نگاهی بکن و بگو تکلیف من با این آقا چیست. مرحوم قزویین کتاب هفتاد موج را داد دست بنده و شروع کردم به ورق زدن. در حاشیۀ صفحۀ اول نوشته بود «مجنون» در صفحۀ بعد «دیوانه» در صفحۀ بعد «معتوه» در صفحۀ بعد «سفیه» در صفحۀ بعد «زنجیری» و در حاشیۀ یکی از صفحه ها هم نوشته بود «سفیه معتوه دیوانۀ زنجیری.» و از اول تا آخر حاشیه های کتاب پر است از این قبیل کلمات. و این کتاب با همین یادداشتها الآن هم در کتابخانۀ مرحوم قزوینی موجود است.

افشار: و همچنین کتب دیگری از این قبیل!

مینوی: بله… به هر حال او در حاشیۀ این کتاب نظر خودش را نوشته بود و حالا از من می پرسید: به عفیدۀ شما من می  توانم نظریاتم را برای آقای ملک حجازی قلزم بنویسم؟
گفتم: نه قربان… ولیبه هر حال باید چیزی بنویسید. چه خواهید نوشت؟ گفت: مشکل همین جاست، نمی دانم چه بنویسم… من رفتم و مدتی از این ملاقات گذشت، تا اینکه چند ماهی بعد که می خواستم به لندن بروم، برای خداحافظی رفتم پیش قزوینی. ضمن صحبت، گفتم: راستی با جواب ملک حجازی قلزم چه کرده اید؟ گفت: «جوابش رادادم. گفتم: چه نوشتید؟ گفت: برایش نوشتم که: «شهد الله از ابتدای سالام تا به امروز کتابی مثل کتاب شما نوشته و چاپ نشده است.» حالا باید عرض کنم: واقعاً مثل نیما کسی هم در طول تاریخ نیامده است! اما از شوخی گذشته، من بعضی از شعرهای نیما را دوست دارم، خودش را هم شخصاً دوست داشتم، و هر وقت همدیگر را می دیدیم، بدون ریا و با کمال خلوص و صمیمیت با هم روبوسی می کردیم، و من حتی یک ذره هم نسبت به صدیق بودن او شک نداشتم. عیب او این بود که خودش را بیش از آنچه که بود تصور می کرد. و کیست که خودش را بالاتر از آنکه هست نداند؟ مگر خود بنده غیر از این هستم؟

شفیعی کدکنی: منظور من از پیش کشیدن این بحث این بود که خاطرات خودتان را از نیما نقل بفرمایید، ولی با تأثیری که  او روی شعر فارسی گذاشته، حدش همانست که خودش می دانسته… البته هر کس سلیقه ای دارد و سلیقۀ شعری شما هم در شرایط خاصی از دلبستگیهای هنری که هستید ممکن است طور دیگری باشد، و می توانید شعری را بپسندید و یا نپسندید. اما اگر از آثاری که نیما دارد صرف نظر بکنیم، انعکاس وجودی او را در شعر بعد از خودش نمی توانیم انکار بکنیم، به عقیدۀ من او در دعویهایی که داشته کاملا محق است.

مینوی: شما آن شبی را که به یاد صادق هدایت در کتابخانۀ مرکزی جلسه ای داشتید یادتان هست؟

شفیعی کدکنی: یادم نیست. به نظرم من در آن جلسه نبودم.

مینوی: کسی در آنجا شعری می خواند و هی می گفت: «و… و… و…» کی بود؟ آخر آن آدم محصول همین مکتب  است!…

شفیعی کدکنی: بله، البته… هر موجی که در ادبیات به وجود بیاید، یک مقدار هم جنس قلابی دارد، استاد. شما چرا  اخوان ثالث را در نظر نمی گیرید؟

مینوی: از کجا معلوم که اگر ینما نبود اخوان ثالث به وجود نمی آمد؟

شفیعی کدکنی: من فکر میکنم که اگر نیما نبود، اخوان ثالث می شد یک دنباله رو ملک الشعرای بهار یعنی می شد  ملک الشعرای بهار شماره دو.

مینوی: ممکن است شما همین را دربارۀ «پیام» نعمت میرزا زادۀ آزرم هم بگویید.

شفیعی کدکنی: بدون تردید اگر نیما نبود، نعمت هم می شد از جنس همان شاعری که اگر نیما نبود، اخوان ثالث به  وجود می- آمد.

اگر و مگر

مینوی: بنده شک دارم. با این اگر و مگرها نمی شود قضاوت کرد. این اگر و مگرها همیشه در طول تاریخ بوده و هرگز هم  حل نشده. مثلا اگر چنگیز نیامده بود و ایران را نگرفته بود! اگر اسکندر نیامده بود و تخت جمشید را به آتش نکشیده بود!… اگر فلان قضیه اتفاق نیفتاده بود!… اگر مادر بنده با پسرعموی خودش ازدواج نکرده بود!…

شفیعی کدکنی: اگر دماغ کلئوپاترا فلان طور نبود و فلان طور بود!…

دریابندری: حالا با نیما کاری نداریم. نظر شما دربارۀ شعر نو که این طور جا باز کرده چیست؟

مینوی: بنده با کمال خلوص و صمیمیت اقرار میکنم و به هر کسی بدون استثناء حق می دهم که هر جوری دلش می  خواهد شعر بگوید و نثر بنویسد، اما فقط برای عمه اش! اگر برای زبان فارسی شعر یا نثر می نویسد … می خورد که هر جوری دلش می خواهد بنویسد. مگر زبان فارسی فقط مال من و شماست؟ این زبان مال یک ملت ۲۵ میلیونی بعلاوه تمام تاجیکستان و افغانستان و فارسی دانهای پاکستان و هندوستان و فارسی دانهای همه جاست…

دریابندری: بگذارید من سؤال را به شکل دیگری مطرح کنم.

مینوی: بفرمایید.
دریابندری: الآن چیزی به معنای «موومان» فرنگیها در شعر فارسی دیده می شود. با خوب و بدش هم فعلا کاری نداریم.  آنچه مسلم است، امروز عده ای آدم به شکل جدیدی چیز می نویسند و اسم آن چیز را هم خودشان شعر گذاشته اند.
مینوی: درست است.

دریابندری: حتماً اینها را شما مطالعه کرده اید.

مینوی: بلی.

دریابندری: آیا در میان اینها چیز خوبی به نظرتان نرسیده؟

مینوی: عرض کردم که بعضیهایش خوب است.

دریابندری: از خوبهایش می توانید برای ما نمونه ای نشان بدهید؟

مینوی: مقداری از آثار نادر نادرپور را می پسندم. از بعضی نوشته های میرزا زادۀ نعمت هم خوشم آمده. از بعضی نوشته  های شفیعی کدکنی هم همین طور. روی هم رفته ده پانزده تا از کتابهای شعر ن را پسندیده ام بیشتر شعرهای نیما را هم دوست دارم… اما منظور من این است: یک شعر فقط برای اینکه نو است یا سنتی است نمی تواند خوب یا بد باشد. شعر تنها وقتی خوب است که شعر خوب باشد. شعر کهنه و نو ندارد. شعر باید خوب باشد. وانگهی، شعرای قدیم ایران هم همه نوپرداز بودند. کسی که بار اول رباعی یا مسمط یا غزل گفته شاعر نو بوده است، چرا که قبل از آنها اینها وجود نداشته. اینها نوسازی کرده اند.
جور دیگر

دریابندری: من هم با شما هم عقیده ام که شعر کهنه و نو ندارد، شعر خوب و بد دارد. اما امروز دعوای بزرگی میان دو  جبهه در گرفته است. یک طرف این دعوی کسانی هستند که برای شعر صفات و کیفیات و شرایط خاصی قائل هستند و می گویند شعر باید در این دایره باشد. طرف دیگر ایتن قیود و شرایط را کنار گذاشته اند و اصولا جور دیگری فکر می کنند. البته جنبش جدید عدۀ زیادی شارلاتان و ابله و حقه باز هم به وجود آورده. منظور من این است که چون عده ای دغل و ابله و احمق و دزد همراه این قافله هستند، نباید اصل جنبش و حرکت را محکوم کرد.
مینوی: کاملا صحیح است.

دریابندری: پس شما با جنبش جدیدی که درشعر فارسی به وجود آمده و نیما هم در آن مؤثر بوده، مخالف نیستید؟

رسول پرویزی

مینوی: درست است. بنده به هیچ وجه مخالف نیستم. شبی از شبهای مجلۀ سخن در باشگاه دانشگاه، چند نفری پا  شدند و شعر نو خواندند. آقای رسول پرویزی پا شد و گفت: می دانم که آقای مینوی از شعرهایی که در اینجا خوانده شد خوششان نیامده. من پا شدم و جواب دادم: شما از کجا می دانید؟ شما چه حقی دارید از طرف من که حی و حاضر در اینجا نشسته ام اظهار عقیده کنید؟ هیچ از من پرسیدید از کدام یک خوشم آمده و از کدام یک خوشم نیامده؟… بنده از شعر خوب خیلی هم خوشم می آید، و اعتقاد هم دارم که اشخاص آزاد هستند شعر بگویند بدون قافیه و وزن و بدون رعایت قواعد سنتی شعر فارسی. هر کس آزاد است. اما باید این شعرها به زبان فارسی سروده شده باشد و دارای معنایی هم باشد. آیا شما می خواهید مطلبی را بگویید یا نمی خوا هید؟

دریابندری: در اینجا بحث بزرگی پیش می آید که گمان نمی کنم فرصت پرداختتن به آن را داشته باشیم. حقیقت این  است که الان در شعر جنبشی هست که به وجود معنی در شعر اعتقاد ندارد. می گویند معنی در شعر لزومی ندارد.

مینوی: من دیگر نمی دانم اسم آن را چه باید گذاشت!

افشار: آن اشعار برای افراد صاحب مشاعر نیست!

دریابندری: به هر حال، می خواستم بگویم چنین چیزی هست.

شفیعی کدکنی: این یک ژانر تازه است که واقعاً به شعرای پیرو نیما مربوط نیست. این یک جنبش تازه است، یک عده  جوانها برای خودشان حرفهایی می زنند، و خوب، البته معنی هم ندارد.

4505

مینوی: در دنیا فقط یک چیز هست که «صدا» است اما به کلمه بستگی ندارد. اسم آن چیز «موسیقی» است. اما هر  نوشته ای به کلمه مربوط است و هر کلمه هم معنایی دارد، و کلماتی که کنار هم می آیند باید معنایی را برسانند. اگر معنی نداشته باشد، ردیف کردن کلمات کنار هم کار عبثی است. خلاصه اینکه: هر کس برای عمه خانمش شعر می نویسد، هر طوری دلش می خواهد می تواند بنویسد، اما اگر برای زبان فارسی می نویسد … می خورد که هر طور دلش می خواهد می نویسد.

دریا بندری: اجازه بدهید برویم سر یک بحث دیگر. کمی هم دربارۀ ترجمه صحبت کنیم. استاد مینوی خودشان یکی از  پیشقدمان این کار هستند و خیلی خوب میشود که نظرشان را دربارۀ ترجمه، که از سی چهل سال به این طرف روز به روز دامنۀ وسیعتری پیدا کرده، و استاد در جریان بوده اند، بدانیم.

مینوی: بنده یک وقتی به مناسبت ترجمۀ کتاب «میراث اسلام» نظرم را دربارۀ ترجمه نوشته ام که چاپ شده، اما نه با  نام خودم. «میراث اسلام» کتابی بود که اگر قرار بود واقعاً ترجمه شود،بایست سیزده عالم درجۀ اول، که هم انگلیسی، هم فارسی و هم عربی را به طور کامل بدانند، جمع بشوند و مشترکاً این کار را انجام بدهند. این سیزده نفر غیر از مسلط بودن به یان سه زبان، هر کدام هم باید در یکی از مطالب آن کتاب، مانند تاریخ، موسیقی، جغرافیا، و غیرها متخصص باشند، تا پس از هشت نه سال کار این کتاب به فارسی ترجمه می شد، و پس از آن هم می بایست یک ادیتور خبره و با سواد نوشتۀ این سیزده عالم را از لحاظ انشاء یکدست و یکنواخت می کرد. فقط در این صورت این کتاب نهصد یا هزار صفحه ای به معنی واقعی به فارسی ترجمه می شد. اما شخصی به نام مصطفی علم این کتاب را برداشته در سیصد و سیزده صفحه ترجمه کرده، و در مقدمه هم نوشته: آقای ای سی تراپ از من خواستند که این کتاب را ترجمه کنم، و بنده در جواب گفتم بنده نمی توانم، و ایشان در جواب فرمودند خیر، می توانید، و بنده هم ترجمه کردم! اصلا این مرد بیچاره شعرهای رابعۀ عدویه را نفهمیده و هر طوری دلش می خواسته ترجمه کرده. خلاصه یک کثافتکاری کرده که نمی دانم چه عرض کنم. بنده نوشتم مترجم در آن موضوعی که می خواهد ترجمه کند باید به اندازۀ خود نویسنده وارد باشد. زبان نویسنده را هم باید به اندازۀ خود آن نویسنده بداند، و غیر از این، باید نسبت به نویسندۀ اصلی هم این امتیاز را داشته باشد که زبان مادری خودش را هم به اندازۀ یکی از نویسندگان درجۀ اول زبان مادری خودش بداند، و پس از داشتن این مشخصات، با دقت و احتیاط تمام به تمام مأخذها و مراجعی که نویسندۀ اصلی رجوع کرده، رجوع بکند، تا بتواند ترجمۀ صحیحی دست مردم بدهد. یعنی همان کاری را بکند که «ابو ریده» در ترجمۀ عربی کتاب «حضاره الاسلام» کرده. این مرد ده سال زحمت کشیده، تمام اروپا را زیر پا گذاشته، در کتابخانه های مختلف مطالعه کرده، هر نسخۀ خطی و هر کتاب چاپی را که مورد استفادۀ «آدام متس» بوده، به دست آورده و استفاده کرده، اصل عبارات عربی و اصل عبارات فارسی تمام اینها را با دقت خوانده و مقابله کرده، و ترجمۀ کاملی از این کتاب را به دست مردم داده. توق عبنده این است که مثلا آقایی مثل منوچهر بزرگمهر یا نجف دریابندری که مترجمین بسیار خوب ما هستند، وقتی که می خواهند کتابی از ارسطو را ترجمه کنند کاملا ارسطو را بفهمند، باید بتوانند مثل ارسطو فکر بکنند و مثل یک ارسطوی ایرانی بتوانند بیان مطلب بکنند. من این نوع کار را در ترجمه های محمد علی فروغی و محمود صناعی و احمد آرام دیده ام، و همچنین در ترجمه های منوچهر بزرگمهر و بعضی از ترجمه های جناب عالی هم دیده ام، و دلم می خواهد همۀ مترجمین این طور کار بکنند. از یک ترجمۀ خوب هم که بنده خیلی از آن استفاده کرده ام و بر آن حواشی هم نوشته ام باید نام ببرم، و آن هم «سالامبو» است که آقای احمد سمیعی به فارسی ترجمه کرده. تمام اشاراتی را که آن مرد کرده، آقای احمد سمیعی گشته و پیدا کرده و توضیح داده، به طوری که هیچ چیزی از آن کتاب، در ترجمۀ فارسی از نظر خواننده فوت نمی شود. من دلم می خواهد همۀ ترجمه ها از این قبیل باشد. از ترجمه های بسیار خوبی که اخیراً خوانده ام «مسیح باز مصلوب» است که محمد قاضی به فارسی ترجمه کرده…

محمد قاضی

راستی یکی از کارهایی که شما باید بکنید، این است که نظیر همین جلسه ای را که برای بنده تشکیل داده اید، برای محمد قاضی هم ترتیب بدهید.

افشار: این کار شده! اول بار برای او چنین جلسه ای تشکیل داده اند!

مینوی: عجب، من نمی دانستم.

افشار: آقای مینوی، به طوری که می دانیم، کار ترجمه از زبانهای مختلف، حداقل از هزار سال پیش در زبان فارسی رواج  داشته و مثل اینکه روش ترجمه همیشه تا حدودی بر مبنای نقل به معنی متکی بوده.

مینوی: درست است.

افشار: مثلا کتبی که از عربی ترجمه شده، در واقع برگردان مفهوم آن کتب است به زبان فارسی، البته با رعایت دقایق  اصل کتاب.
مینوی: درست است.

افشار: می دانیم که احتیاج به ترجمه روز به روز بیشتر می شود و دامنۀ این کار روز به روز وسیعتر می شود، و ناچار برای  جواب دادن به این احتیاج هم کار ترجمه ناچار سرعت پیدا می کند. آیا با سرعتی که در این شرایط ناچار وجود خواهد داشت، وقت این همه دقت و تحقیق برای مترجم از کجا فراهم خواهد شد؟ یعنی می خواهم عرض کنم که این روش و سیاست تا اندازه ای معلول احتیاج است و کمی هم معلول ولنگاری و سهل انگاری که در طبیعت ما وجود دارد.

مینوی: دعوای من فقط با همان ولنگاری و سهل انگاری است. از اینها که بگذریم، کار ترجمه می تواند به سه نوع صورت  بگیرد: اول اینکه می شود کتابی را اقتباس کرد؛ مثل کتاب سرگذشت حاجی بابا، که میرزا حبیب اصفهانی ترجمه کرده. میرزا حبیب اصفهانی یک کتاب فارسی درست کرده که مبتنی است بر ترجمۀ فرانسۀ یک کتاب انگلیسی. میرزا حبیب اصفهانی در ترجمۀ این کتاب به اصل نوشته مقید نبوده است، بلکه کتاب جیمز موریه را گذاشته جلوش، خودش را گذاشته در محیطی که جیمز موریه وصف می کند. میرزا حبیب، اشخاصی را که جیمز موریه وصف می کند، از نزدیک می شناسد: خودش ملک الشعرا می شناسد، خودش حکیم باشی می شناسد، خودش دلاک باشی و سقا می شناسد، و با شناختی که خودش از این آدمها دارد، آنها را وصف می کند. کتاب «ژیل بلاس» را هم همین آدم ترجمه کرده، و به همین نحو هم ترجمه کرده. مثلا در ترجمه، اسم مردکه- ای را گذاشته «حکیم خونابی» یعنی حکیمی که خون آدم را می گیرد و به آدم آب اماله می کند. اسم فلان مردکه را هم گذاشته اخی زین العابدین. این کار اقتباس است از روی یک کتاب فرنگی که ربطی به ترجمۀ صحیح ندارد. بد نیست داستان این اقتباس را هم بدانید: این کتاب «ژیل بلاس» را میرزا حبیب به فارسی ترجمه کرده بود، و پس از کشته شدن میرزا آقا خان کرمانی و شیخ احمد روحی و حسین خبیرالملک در تبریز، می افتد به چنگ میرزا محمد خان کرمانشاهی. او به گمان اینکه این نسخه منحصر به فرد است، آن را می دزدد و به نام خودش می کند، و به مرحوم تقی زاده هم می گفته: معنی ندارد که در ترجمه بگوییم فلانی در پاریس بود و رفت به شانزالیزه و سری زد به هتل سن ژرمن و در آنجا برخورد کرد مثلا با مادام دو لافو… چون که مردم اینها را نمی فهمند، و بهتر است اینها را هم فارسی کرد. به هر حال، میرزا محمد خان کرمانشاهی به گمان اینکه نسخۀ منحصر به فرد است ترجمۀ میرزا حبیب را می دزدد و به نام خودش چاپ می کند، اما نسخۀ دیگری از این ترجمه به خط میرزا آقا خان کرمانی در استانبول موجود است که بنده عکسش را برداشته ام و دارم، و همین آقا در مقدمه ای هم که بر ترجمۀ مسروقه نگاشته، اظهار عقیده کرده که: بهترین مترجم دنیا میرزا محمد حسین خان ذکاءالملک فرویغ است! این که گفتم یکی از انواع ترجمه است. اینها ترجمه نیستند و اقتباس هستند.
شفیعی کدکنی: علت این اظهار عقیده هم شاید این باشد که فروغی هم خودش ترجمه نمی کرده، بلکه دیگران برایش  ترجمه می کردند و او تحریر می کرد. و چیز دیگری از آب در می آورده…

بازی با آتش

مینوی: بله، همین است. مثلا اگر بخواهیم جمله ای را از فرانسه به فارسی برگردانیم، و ترجمۀ کلمه به کلمۀ آن بشود  «این کار تو مثل بازی کردن باآتش است،» ممکن است ترجمۀ صحیح منظور نویسندۀ اصلی نباشد. چون در فارسی معنی «بازی کردن با آتش» این است که «شب جایت را تر خواهی کرد» و ترجمۀ دقیق آن جمله به فارسی، ممکن است… بازی کردن با «دم مار» یا «بازی کردن با دم شیر» باشد. و مفهوم تحریر همین است. محمد قاضی هم همین کار را کرده. مثلها و تشبیه ها را تغییر داده، و در حاشیه هم توضیح داده که در اصل کتاب چنین و چنان بود. این کار را باید کرد، چرا که شما این اثر را برای فارسی زبان ترجمه می کنید، فارسی زبان نباید احساس بکند که آن مردکه در نوشتۀ خودش چیز خلاف قاعده ای به کار برده. دوم ترجمه هایی هست از قبیل «کلیله و دمنه» و «اخلاق ناصری»، که خود مترجم صریحاً گفته است که من در هر جا دلم خواسته تغییراتی داده ام. مثلا نصرالله منشی گفته است ایتن باب مفصل بود، من مختصرش کرده ام. و یا نوشته در اصل شعر نداشت، من دلم خواسته اشعار عربی و فارسی اضافه کرده ام. یا صاحب «اخلاق ناصری» گفته است که من کتاب مسکویه را گذاشتم جلوم، خواستم آن را ترجمه کنم، دیدم ترجمه رسا نخواهد بود، و مقداری از اخلاق در کتاب «طهاره الاعراق» نیست، و من ناچار شدم اضافاتی بیاورم. یکی هم ترجمه هایی است از نوع ترجمۀ کتاب ابن سینا که مرحوم فروغی کرده، که باید تمام جزئیاتش کلمه به کلمه رعایت بشود تا بدانیم ابن سینا چه گفته. اگر اشخاصی ترجمه هایی از روی نفهمی و جهل و بیسوادی می کنند، نباید آنها را به حساب ترجمۀ صحیح گذاشت. بگذارید بگویم، این کتاب «یک سال در میان ایرانیان» اثر «براون» را بردارید و بخوانید. ترجمۀ این کتاب هیچ شباهتی به اصل آن ندارد.

افشار: بله. این کتاب را خوانده یک چیزی نوشته. منصوری این کتاب را ترجمه کرده.

از روی نفهمی

مینوی: اصلا این مرد انگلیسی نمی داند. قبلا کتابهایی از فرانسه ترجمه می کرد. حالا یکهو شده انگلیسی دان و کتاب  انگلیسی ترجمه می کند! در واقع کتابی را جلوش می گذارد، یک صفحه اش را می خواند، و خیال می کند از آن چیزی فهمیده، و همان را بر می دارد و می نویسد؛ در نتیجه چیزی در می آید که هیچ ربطی به کتاب براون ندارد. یا احمدپژوه که «انقلاب مشروطیت ایران» را ترجمه کرده. این ترجمه هم از نوع همان ترجمه ای است که گفتیم: ترجمه هایی از روی نفهمی.

دریابندری: وقت استاد را زیاد گرفتیم. می خواستم مطلب دیگری را هم بپرسم. می خواستم بدانم این کتابخانۀ شما به  چه ترتیبی و در چند سال فراهم شده. چون که این کتابخانه، از لحاظ ایران شناسی کتابخانۀ مهمی است.

مینوی: قبلا هم خدمتتان عرض کرده ام. همۀ قبیلۀ من عالمان دین بوددن. مخصوصاً جد مادری و جد پدری ام. مقداری از  این کتابها ارث خانوادگی بنده است. و غیر از این، چون بنده در یک خانوادۀ کتابدار و کتابخوان به دنیا آمده و بزرگ شده بودم، عشق به کتاب داشتن و کتاب خواندن هم از کوچکی در بنده به وجود آمد. وقتی بنده کوچک بودم، پدرم می رفت کتاب امانت می گرفت و یا کرایه می کرد و به خانه می آورد و ما تمام خانواده دور هم می نشستیم به نوبت می خواندیم. و این نوع کتاب خواندن یعنی کتابخوانی دسته جمعی، پنج شش سال در خانوادۀ ما معمول بود.

4504

بعد رفتم به دارالفنون. مادرم هر روز برایم نان در دستمال می پیچید و دو عباسی پول قاتق هم در جیبم می گذاشت که بنده بایست با این دو عباسی، یعنی هشت شاهی، قاتقی از قبیل حلوا ارده و کله پاچه و پنیر و از این قبیل چیزها بخرم. اما من فقط سه شاهی از این پول را پنیر یا حلوا می خریدم. در باغچۀ دارالفنون هم جعفری می کاشتند. از آن سبزیها هم می چیدم با نان می خوردم و پنج شاهی پس انداز می کردم. می رفتم به مسجد شاه گله به گله بساط کتابفروشی می چیدند. من با یکی از کتابفروشیهای مسجد شاه، با آقا رضا، قرار گذاشته بودم که روزی پنج شاهی به او بدهم، وقتی پس اندازم به حد کافی رسید، به من کتاب بدهد. مثلا اگر قیمت کتاب سی شاهی بود بایست شش روز، روزی پنج شاهی به آقا رضا بدهم و روز ششم کتاب را تحویل بگیرم. کم کم آقا رضا به من اعتماد پیدا کرد و کتابهایی را که می خواستم به من می داد، پولش را با اقساط روزانه پنج شاهی از من می گرفت. یک روز بدهی من به آقا رضا به سه تومان رسید. سه تومان در آن وقت برای من ثروت هنگفتی بود. من چه طور می توانستم این قرض را بپردازم؟ و سفر دماوند هم برای پدرم پیش آمده بود و ما هم بناچار با او می رفتیم. رفتم پیش آقا رضا و قضیه را گفتم. و پرسیدم که چه کار باید بکنم. آقا رضا گفت: عیبی ندارد. وقتی از سفر برگشتی می دهی. و ما رفتیم سفر و یک سال بعد برگشتیم به تهران.  تا برگشتیم رفتم سراغ آقا رضا. اما آقا رضا مرده بود. آقا رضا برادری داشت در بازار حلبی سازها. رفتم سراغ او گفتم: خدا بیامرز برادر شما سه تومان از من طلبکار است. حتماً آن مرحوم زن و بچه هم دارد! گفت: بله. گفتم: اجازه بدهید این سه تومان را بدهم به شما، شما بدهید به زن و بچه اش، و او هم تشکر کرد و قبول کرد. منظورم از گفتن این مطالب این است که بگویم به چه شکلی شروع به جمع آوری کتاب کردم.
اغلب هم کتابهای شعر و دواوین و داستانهای شعری را جمع می کردم، که با چاپ سنگی چاپ شده بود. مثل کتاب «یوسف و زلیخای فردوسی» یا ترجمۀ «جاودان خرد» و غیره. در پشت هر کتاب هم تاریخ خرید آن را به نام «مجتبی واثق» یادداشت می کردم. چون خیال می کردم شاعرم برای خودم تخلص شعری درست کرده بودم. به هر حال، در پشت جلد خیلی از این کتابها که می بینید، تاریخ خرید و اسم مجتبی واثق شریعتمداری یادداشت شده. بنده هفتاد جلد از این کتابها را هم دادم به ریپکا برای دانشکدۀ شرقیات پراگ. که اغلب آنها از همان کتابهاب چاپ سنگی نادر و کمیاب قدیمی ایران است و دیگر پیدا نمی شود. مقداری از کتابهایم را هم دزدیدند، و خلاصه اینکه بنده از سن دوازده سیزده سالگی به بعد به تدریج کتاب می خریدم و به دویست جلد کتابی که از جدم به پدرم و از پدرم به بنده ارث رسیده بود اضافه کردم، و حالا به ۲۵ هزار جلد رسیده و دلم می خواهد اگر می توانستم به ۲۰۰ هزار جلد می رساندم و تمام این کتابخانه را هم مجاناً و بلاعوض به ملت ایران تقدیم خواهم کرد، در جایی مثل دانشگاه یا مجلس شورای ملی یا آستانۀ مشهد، خلاصه در جایی که کتابها از هم متفرق و پراکنده نشود و به درد آیندگان بخورد. بنده از دسترسی نداشتن به کتاب خییل زجر کشیده ام، و دلم می خواهد آیندگان بی آنکه زجر بکشند این کتابها را در دسترس داشته باشند.

دریابندری: متشکرم. خیال می کنم بهتر است بیش از این وقت استاد را نگیریم.

مینوی: به سلامت.

مجله کتاب امروز٬ پاییز ۱۳۵۲ ٬ ص ۲تا ۹

به بهانه ی درگذشت رکن الدین خسروی / محمد سفریان

اشاره:
افعال به زبان حال صرف شده اند. خبری از فعل ماضی نیست. آخر تا همین چند وقت پیش در میان ما بود. گه گدار که فرصت نمایشی می شد یا که شاگردانش کاری به دست می گرفتند و در سالنی کوچک و صمیمی به روی صحنه می بردند، با تمام دردها و ناخوشی هایش رنج راه به جان می خرید و می آمد. آخرین بار در نمایشی از سودابه فرخ نیا بود که دیدمش؛ نمایشی از ژان پل سارتر که در تماشاخانه ی به غایت کوچک به روی صحنه می رفت. برای معدود اهل هنری که برای تماشای نمایش غربت و سرما و سوز زمستان را بهانه نمی کنند.

image001اما حالا دیگر نیست. او هم مانند بسیاری از هم نسلانش قربانی انقلابی شد که خود از جمله ی طرفدارنش بود. انقلابی که بنا بود تا صدای طبقات فرودست باشد و راهی برای یکسان شدن همگی مان. اما غرش توده ها در کوتاه زمانی به جنگ و فقر انجامید و یک تنهایی بزرگ تاریخی. سهم هنرمندان مردمی مان هم غربت شد و مرگ در خاکی دیگر.

باب مرگ ” رکن الدین خسروی ” حرف های بسیاری زده شده. بسیاری از مطبوعات به روال مرسوم وقایع اینچنینی کارنامه ی هنری او را دیگر بار بازنشر کردند و دیگرانی در سوگ اش گفت و گوهایی ترتیب دادند. ما هم در بخش فرهنگی خلیج فارس، گزارش یک روز خاص را از میان انبوه نوشته ها بیرون کشیده ایم. چه درآن روز همه جا بوی هنر او را می داد و سلوک بی نیر مردم داری اش. حرف پرستش هنر به میان بود و شوق زمزمه کردن سرود سرآومد زمستون… روزی که چند سال قبل و به میزبانی دانشگاه مطالعات شرقی و آفرقایی لندن برای بزرگداشت ” رکن الدین خسروی ” ترتیب داده شده بود. دوستان و شاگردانش راه را کوتاه کرده بودند و از چهارسوی دنیا به لندن آمده بودند تا در حضور او بار دیگر نیکی هایش را زنده کنند و به نسل جوان بگویند که رکن الدین خسروی چه موهبتی بوده برای تئاتر ایران.

image003

در حال و هوای روزهای کوچ او به دیار اسرار چند سالی به عقب باز می گردیم و گزارش آن روز را دیگر بار مرور می کنیم. انگار که هنوز در کنارمان است و با همان شال و کلاه همیشگی و چهره ی گیرایش خیره به صحنه ی نمایش است. نمایشی که برایش جلوه ی قدسی داشت. با هم بخوانیم…

تئاتر دین و ایمان من است…

به روایت جملگی شاگردان و دوست دارانش، ” عاشق ” نمایش است و سودایی تماشاخانه. می گویند که از جمله بنیان گذاران تئاتر امروزین ایران است و آموزگار مکاتب متفاوت این رشته ی هنری به جامعه ی ایرانی؛ حرف ” رکن الدین خسروی ” ست؛ هم او که طی فعالیت بیش تر از نیم قرنش در هنر ایران، خالق نمایش ها ی فراوانی شده و چند نسل متفاوت از بازیگران تئاتر را تربیت کرده.

حالا، مرد سالخورده ی نمایش و صحنه، کیلومترها دورتر از حال و هوایی که دوست می داشت؛ در مراسمی شرکت کرده که برای بزرگداشت مقام و مرتبت خود او ترتیب داده شده است؛ اینجا؛ در دانشگاه لندن و در میان طرفداران پیرو جوانی که خودشان را از این سو و آن سوی شهر به سالن آشنا به حافظه ی برونئی دانشگاه مطالعات شرقی و آفریقایی لندن رسانیده بودند.
پیش تر از آغاز برنامه، پوسترهایی از کارهای آقای خسروی در ایران و اروپا برای علاقه مندان به نمایش در آمده بود. عکس هایی از اجراهای متفاوت و به یاد ماندنی او، با دنیایی از خاطره و یادهایی از تماشاخانه های دوست داشتنی ایران. سالن سنگلج؛ چهارسو و دیگر سالن های تئاتر شهر…

تصاویری از نمایشنامه های شهره ی دنیا، از باغ آلبالبوی چخوف تا استثنا و قاعده ی برشت و دیگر از این نمایه هایی از رکن الدین خسروی در گذر ایام…

گشایشگر این برنامه اما، به روال جملگی برنامه هایی که به میزبانی ” انجمن سخن ” برگزار می شود؛ ” صبا انصاری ” از اعضای هیات مدیره ی این نهاد فرهنگی بود. وی ضمن خوش آمدگویی به میهمانان و حاضرین و با معرفی قسمت های مختلف مراسم بزرگداشت رکن الدین خسروی، از برنامه های پیشین و آینده ی انجمن سخن گفت و عنوان کرد که این برنامه آخرین برنامه ی انجمن سخن، پیش از تعطیلات تابستان است و این انجمن در ماه های آتی برنامه ای را میزبانی نخواهد کرد.

Roknedin-Khosravi-2

پس از صحبت های خانم انصاری، کاوه مهمید از اعضای کانون نمایش سپنتا و از جمله ی حاضرین همیشگی برنامه های فرهنگی لندن، به عنوان نخستین سخنران تریبون را در اختیار گرفت تا با ارائه ی توضیحاتی کوتاه، حاضرین در سالن را در حال و هوای گذشته های شیرین هنر تئاتر در ایران قرار دهد. وی که این توضیحات را ” نیم نگاهی ” به گذشته ی نمایش نام کرده بود، در سخنانش از جمله به تاریخچه ی ورود نمایش به ایران اشاره کرد و نخستین تکاپوهای نمایشنامه نویسی مدرن در ایران.

او در ادامه از تلاش های آقای خسروی گفت و وی را پدر پست مدرنیسم در ایران نام کرد…

” استاد خسروی، کاروان سالاری ست که در تنگناهای تاریخی – اجتماعی، بار مسولیت آرمانی خویش بر زمین ننهاد و عاشقانه و بی چشمداشت، تاثیر شگرف کار و کوشش خویش را، در پرورش سه نسل برجای گذارده است… استاد، علت بخشی از خلاقیت های خود را مدیون ناپایبندی مطلق به متن نمایشنامه ها، و نیز تلفیق خلاقیت سیستم “استانیلاوسکی” و دیگر سبکهای تئاتری از جمله “برشت” و “گروتفسکی” می داند…. ”

وی در انتهای کلامش، از تلاش های بی وقفه ی ” سیمین بانو ” همسر استاد خسروی تشکر کرد و او را کارگردان بزرگترین کارگردان نام کرد. آقای مهمید کلامش را با شعری از شاعر سفر کرده، ژاله اصفهانی به پایان آورد و گفت:

” زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد! ”
(شرح گفته های آقای مهمید که داده های تاریخی درخوری دارد را می توانید در دیگر صفحات خلیج فارس از پی بگیرید)

پس از صحبت های آقای مهمید، نوبت به نمایش فیلمی رسید که از جانب انجمن سخن تدارک دیده شده بود. ملاط و تصاویر این فیلم از دو مستند دیگر تهییه شده بود که پیشتر به کارگردانی ” هوشمند هنرکار ” و ” مانی میرصادقی ” ساخته شده بودند. ” آدام صابونچیان ” اما با استفاده از تصاویر این دو فیلم، خالق فیلم دیگری شده بود با عنوان ” رکن الدین خسروی در نیم نگاه “.

این فیلم همان طور که از نامش پیدا بود سعی داشت تا زوایای متفاوتی از زندگی، آثار و احوال رکن الدین خسروی را در کوتاه زمانی برای ببیننده معلوم کند؛ سعی و کوششی که به عاقبت شیرینی هم رسیده بود. در قسمت هایی از این فیلم، آقای خسروی از جمله گفت که ” تئاتر ” ریشه ی یونانی ای دارد به معنای ” به معمل در آوردن ” او گفت تئاتر در واقع فنی ست برای به عمل در آوردن نمایشنامه. در ادامه ی این فیلم برخی از شاگردهای استاد که حالا هر کدام نام آوازه ای در نمایش دارند گوشه هایی از خلق و خوی وی را بر شمردند. آزیتا حاجیان، رویا تیموریان، نادرسلیمانی، آتیلا پسیانی و دیگر شاگردان و همراهان خسروی، هر یک از ظن خود یار اندیشه و همت استاد شدند و باب او کلامی به زبان آورند.

از جمله ی این جملات قصار این طور بر می آمد که بیشینه ی شاگردهای آقای خسروی اعتبار حرفه ای شان را مدیون تلاش ها و نظم او می دانند. علاوه بر اینها، سبک و سیاق کاری و احیای نمایش در مفهوم غربی اش هم به فعالیت های آقای خسروی نسبت داده شد.
فضای کار دلنشین و صحنه هایی که بوی زندگی می دهند هم از جمله ی دیگر مسائلی بودند که در این فیلم موضوع گپ و گفت قرار گرفتند.
پس از نمایش فیلم؛ خانم ” بهرخ بابایی” از شاگردان رکن الدین خسروی، ترانه هایی آشنا به حافظه را برای میهمانان آواز کرد. وی در آغاز کلامش، رو به آقای خسروی گفت که ” استاد، سالها پیش وقتی تمرین نمایش و آواز می کردیم چه کسی می دانست که روزی من از آلمان راهی انگلستان می شوم تا در مراسم بزرگداشت شما آواز بخوانم ؟ ”

از جمله ی ترانه هایی انتخابی خانم بهرخ؛ یکی هم ” از خون جوانان وطن لاله دمیده ” بود؛ ترانه ای که به قول خانم بابایی، سخت و غم انگیز است اما انگار حالا حالا ها حدیث روزهای دشوار وطن باشد.

در این قسمت برنامه، ” پرویز صیاد ” هنرمند پیشکسوت نمایش و سینمای ایران که برای اجرای تور نمایش اش با ” هادی خرسندی ” در لندن به سر می برد، با حضور در سالن، شور و حالی خاص به حاضرین داد. وی برای دقایقی کوتاه از سابقه ی آشنایی اش با رکن الدین خسروی گفت و خوبی های او در نیم قرن پیش را سپاس گفت.

وی از جمله به نمایشنامه ای اشاره کرد که به کارگردانی خسروی تهییه دیده شده بود و پای صیاد را به حرفه ای بازیگری باز کرد و همچین از نمایشنامه ای که به قلم صیاد نوشته شده بود و با نظر مهربانی آقای خسروی برای نمایش در تلویزیون انتخاب واجرا شد.

اجراهای دیگری از موسیقی و نمایش قسمت های دیگری از برنامه بزرگداشت اقای خسروی به حساب می آمدند. علاوه بر ساز و آواز و اجرای تئاتر کوتاه ” متهم” ( نوشته ی آنتوان چخوف با کارگردانی جواد شمس و حمید عبدالملکی) شعر خوانی دکتر محمود کویر هم از جمله ی دیگر قسمت های جالب توجه برنامه بود.

دکتر محمود کویر، نویسنده و پژوهشگر ادبیات ساکن لندن، با کلامی کوتاه و مهربانانه حاضرین را به فضایی دور برد و گفت:
” در بیشتر نمایش های رکن الدین خسروی یک نردبام هست. نردبامی که تماشاگران بر پله هایش به دیدار عشق، آزادی و هنر می روند. امروز خسروی بر یکی از بالاترین پله های این نردبام ایستاده است… آقای خسروی می خواهم پریشانی این جهان را ، در ترانه ای کوچک خلاصه کنم و در آینه ات به تماشا برخیزم. بادا که این بغض بی قرار فرصتی دهد تا کلمه هایم گواهی دهند بر آن همه ستاره وکبوتر که در خاکستر آن باغچه می جستیم… ”

شعر ” شاعر صحنه ها ” سروده ی محمود کویر برای رکن الدین خسروی بود که در ادامه از جانب شاعر قرائت شد. ( این سروده را هم در صفحه ای مجزا از بخشفرهنگی خبر نامه خلیج فارس در دسترس دارید)

مراسم پایانی برنامه هم در نوع خودش جالب بود، آنجا که شاگردان بنام خسروی از جمله ” ایرج جنتی عطایی ” پاس نیکی های او را گفتند و خلق خوب او را ستودند.

جالب تر از همه اما حرف های شیرین و دوست داشتنی ” سیمن بانو ” همسر استاد خسروی بود. او با کلامی شوخ چشمانه و از سر لطف، خاطره ی روزی را برای حاضرین شرح داد که برای اولین بار به صحنه ی نمایش و کلاس های درس رکن الدین خسروی راه پیدا کرده بود.

او گفت که پس از اولین اجرا، آقای خسروی از من مایوس شد و فهیمد که من دراین کار استعداد و توانایی ندارم. وی ادامه داد که آقای خسروی وقتی ناامیدی و حال ناخوش من را دید، آمد و از من تقاضای ازدواج کرد تا شاید این طور مرا به زندگی بازگرداند.

در قسمت انجامین برنامه، رکن الدین خسروی هم از حاضرین تشکر کرد تا این طور شبی شیرین که یادآور خاطرات خوب روزهای رفته بود، به آخر آید.

یادی از محمد اوشال در گفت و گو با علی رضا نوری زاده

از هیاهوی تهران تا سکوت لندن…
رهیار شریف

دنیای خبر و خبر رسان هم گه گدار بی رحم می شود و قانونی اختیار می کند در غایت بی انصافی. گاه حوادثی مهم تر و پر حاشیه تر؛ اخبار دیگر روز را کم أهمیت جلوه می دهند و گه گاه به قول خود اهل مطبوعات؛ برخی از اخبار در کشاکش روزهای شلوغ و پر ماجرا ” گم ” می شوند.

33er4edfr4

محمد اوشال

حالا در ایران یازده سپتامبری دوباره رخ نموده و مردمانی بی دخالت بن لادن و دور از شرارت تروریست و تنها از سر بی کفایتی ارباب شهر؛ به دام بلا گرفتار شده اند و در آن سوی دنیا هم مردی پر از هیاهو بر کرسی ریاست اجتماع تکیه کرده و هم امروز کاخ نشین شده و نیامده برای دنیا خط و نشان کشیده.

در میان غم آن همه کودک که به یک باره یتیم شده اند و این همه ترس که از های وهوی رئیس جمهور تازه، گلوی دنیا را گرفته؛ خبر مرگ مردی هنرمند و هنرمندی تنها که از بد عهدی ایام گوشه ی انزوا اختیار کرده؛ از جمله همان خبرهاست که راهی به صفحه ی اول رسانه ها نمی یابد.
خبری که در روزهایی آرام؛ بی گمان بیشتر نوشته می شد و بیشتر هم خوانده. حرف از مرگ ” محمد اوشال ” است. هم او که از جمله ی پر آوازه ترین و محترم ترین هنرمندان زمانه اش بود و دیر زمانی بود که در انزوا میزیست.

پس از دوران پرکار دهه های چهل و پنجاه؛ و از پس انقلاب نابهنگام اسلامی در ایران؛ اوشال هم چونان بسیاری دیگر از هم قطاران اش راه کوچه های غربت را در پی گرفت ودر سرنوشتی کم و بیش مشابه؛ خانه نشین شد تا سالهایی که می توانست بسیار بر ساخته های او علاوه کند؛ همه گی در سکوت سپری شوند و دور از نغمه ی نی و جام می.

دکتر علی رضا نوری زاده که فعالیت های هنری اش را با شعر و ادبیات شروع کرده و در ردیف دوستان سالهای دور او بوده؛ در همین باب به ” خلیج فارس ” ؛ گفت :

دکتر علی رضا نوریزاده

دکتر علی رضا نوریزاده

” در سالهای دهه ی چهل و همزمان با پیشرفت های فراوان صنعتی و اقتصادی و إصلاحات ارزی و … هنر ایران هم جهش بزرگی را تجربه کرد. موسیقی هم به تبعیت از دیگر هنرها روزگار خوشی داشت. همزمان با بیتلز و رولینگ استونز و موسیقی خوب غربی گروه های ایرانی هم یکی پس ازدیگری فعال می شدند و موسیقی پاپ ما سر و شکل و هویت پیدا می کرد … ”

مدیر تلویزیون ایران فردا با ارائه ی این مقدمه ی کوتاه به هنر محمد اوشال رسید و او را یکی از سه بزرگی دانست که عمده ی فعالیت شان در محیط دانشگاه بوده و ازهمین طریق هم جوانان مستعد زیادی را به راه هنر آورده و شکوفاشان کرده بودند… :

” اوشال در کنار اتابکی و چشم آذر؛ سه ضلع مثلثی بودند که در دانشگاه ها فعالیت داشتند. موسیقی را علمی و اکادمیک دنبال می کردند ودر همان محیط هم استعداد های زیادی را پیدا می کردند و به رادیو می آوردند. ایشان همچنین از جمله مهمترین عوامل إجرایی فستیوال های هنری وقت بودند و خاصه در جشن های دانشجویی رامسر فعالیت زیادی داشتند. ”

در همین زمینه، بسیاری از منابع تاریخ موسیقی ؛ ” ابراهیم حامدی ” خواننده ی شهره ی موسیقی پاپ ایران را از جمله کشف های محمد اوشال معرفی کرده اند و این طور نوشته اند که اوشال کاشف او در آزمون های کاخ جوانان بوده.

محمد اوشال اما علاوه بر تنظیم ترانه های موسیقی مردمی؛ به واسطه ی استادی در نواختن ساز ترومبون و رهبری ارکستر جاز فولکرولیک در یاد اهالی هنر باقی مانده. این ساز که در لغت ایتالیایی  ترومپت بزرگ معنا می دهد؛ از جمله ی سازهای دوره ی رونسانس است که بیشتر در موسیقی گاسپل مورد استفاده داشت. تا اینکه بهره گرفتن بت هوون از این ساز در سمفونی جاودانه ی شماره ی پنج اش؛ اسباب آشنایی طیف گسترده تری از أهالی موسیقی با این ساز شد و باعث شد تا آهنگساز های معاصر توجه بیشتری به صدای قدرتمند این ساز داشته باشند.

آقای نوری زاده؛ در ادامه ی صحبت هایش به فعالیت های اوشال در ارکستر فولکرولیک؛ هم اشاره ای کرد و از جمله گفت که آشنایی و أنس محمد اوشال با نواهای محلی ایران بسیار عمیق بود و او موسیقی بیشتر اقوام ایرانی را به خوبی می شناخت و از بسیاری از گوشه های موسیقی محلی در آهنگ هایش بهره می گرفت.

اما روزهای پر کار ودوران ثمر دهی هنر و دانش آقای اوشال همزمان با انقلاب ۵٧ به آخر آمد. او که به روایت دوستانش دل در گرو مهر حکومت پیشین داشت با روی کار آمدن حکومت مذهبی که از همان روزهای آغاز آشکارا به جنگ با هنر و خاصه موسیقی رفته بود؛ ایران را ترک کرد؛ و راهی لندن شد.

” … آن سالهای اول این جور نبود. نه رادیو و تلویزیون درستی بود نه شرکت پخش در خوری. یک آهنگ ضبط می کردی؛ معلوم نبود پنجاه تا در آلمان بفروشد یا صد تا در لوس آنجلس… کیفیت کارها هم تعریف چندانی نداشت و در خور سلیقه و بزرگی اوشال نبود؛ همین است که او خانه نشین شد و دلزده از کار … ”

آقای نوری زاده که از همان سالهای اول همنشین روزهای غربت و تنهایی اوشال بوده با بیان این جملات از دلزدگی و نا امیدی اوشال گفت و روزگار انزوا و خانه نشینی او…

” بعدها که اوضاع کمی بهتر شد و بچه ها رفته رفته کارهایی ارائه می دادند؛ یک روز به او گفتم که محمد؛ تو هم بیا و کاری انجام بده. نمی شود که اینجور همه ش در خانه باشی؛ می گفت که نمی توانم. قدیم ها ترانه ای به دستم می رسید که آتشی به جانم می زد و سر ذوق م می آورد. امروز اما ترانه ها آن طور نیست که دلم را تکان دهد. با هنر کم ارزش کنار نمی آمد. به قول معروف منبع الهام نداشت… ”

اما این سالهای اخر؛ غم غربت و دلزده گی و قهر او با هنر به بیماری جسمی هم پیوند خورد تا روزگار او ناخوش تر از قبل شود. عاقبت هم این زمستان سخت؛ برای مرد محترم موسیقی ایران به شکوفه های بهاری نرسیدند تا خبر کوچ او که سالها در سکوت زیسته بود هم در هیاهوی این روزهای پر سر و صدای دنیا؛ آنقدرها پر رنگ نشود. چونان که انگار این تنهایی و بی خبری سرنوشت اش بود.

نمایش ایران از آخوند زاده تاخسروی / کاوه مهمید

اشاره:
کاوه مهمید از جمله اعضای کانون نمایش سپنتا و از شاگردان رکن الدین خسرویست. نوشته ی پیش روی شما متن سخنرانی آقای مهمید در شب بزرگداشت خسروی ست که برای انتشار در اختیار ما قرار گرفته…

443ddcd3e4با سلام و شادباش های گرم حضور محترم شما دوستان، اساتید و پسشکسوتان، آشنایان و میمهمانان گرامی. باعث افتخارم هست که در مجلس گرامی داشت و نیکو داشت استاد، دکتر رکن الدین خسروی، کارگردان نخبه و نامی، پژوهشگر و استاد دوست داشته شده ی تئاتر مدرن ایران، در خدمت هستم.

هنگامی که او – انسان – همچنان نشانه ی هرگونه فاجعه ای از هر سو هست، ایا گرامی تر و والاتر از این وظیفه توان جست که نقطه ی آغازین هر سخن، نام و یاد او، و هدف آن دفاع از زیست شایا و اندیشه و پویه ی آزاد وی باشد؟

جستاری به کوتاهی ” نیم نگاه ” در تئاتر ایران، برای شما فراهم کرده ام. در تهیه آن از آثار منتشر شده از اساتید، پژوهشگران و هنرمندان خاندان بزرگ تئاتر و ادبیات نمایشی معاصر ایران بهره جستم. با ادای احترام به این نگارندگان و روشنگری هایشان، تنها به نیت صرفه جویی در وقت متاسفانه ناگزیرم تا از بردن نام و مشخصات – که اندک نیست – صرف نظر کنم.

در فراز و نشیب راه بی انتهای هنر و برگ های تاریخ پر تلاتم تئاتر معاصر ایران – در گذرگاه تکاملی اش، چهره های راستین و هنرمندان و فرهنگوران دلسوز، نقش کار و کوشش و آثار خویش بر جای گذارده اند.

در این پویه ی انسانی- هنری برخی نیز به قافله سالاران تاریخ دوران خویش پیوسته اند.

رکن+الدین+خسرویانسان، زندگی، تاریخ و تئاتر
به قول شکسپییر، دنیا صحنه ی تئاتر هست و ما بازیگرانش.
هنرهای نمایشی در میان مردم با ذوق و پر استعداد شرزمین های ما به شکلی ریشه دوانده که گذشت سده ها نیز نتوانسته است بسیاری از آن ها را از خاطر مردم بزداید. و حتی هنوز اینجا و آنجا، انجام شماری از این بازی ها، جشن ها و نمایش ها متداول است. از جمله، اساطیری، آیینی، نوروزی، شاهنامه خوانی، تعزیه گردانی، روحوضی و غیره که هر یک و همه با زندگی و تمدن، با شکست ها و پیروزی ها و با اعیاد و افتخارات کهن سرزمین مان در آمیخته است.

ادبیات نمایشی و تئاتر به معنی جامع تر و وسیع تر آن از قفقاز وارد ایران شد. نخستین فردی که تئاتر به سبک اروپایی را به ایران آورد. ” میرزا فتحلی آخوندزاده ” متفکر و ادیب بزرگ ایرانی بود که با فن نمایش به سبک اروپایی آشنایی داشت و نمایشنامه هایی از جمله، ” تمثیلات ” را نوشت. اینها به وسیله میرزا محمد جعفر قرچه داغی ترجمه گشت و در محافل خصوصی و درباری اجرا شد.

پس از آن نخستین نمایشنامه های فارسی، از جمله ” حکومت زمان خان ” توسط ” میرزا آقا تبریزی” نگاشته شد. اما این اولین نویسنده ی نمایشنامه به زبان فارسی تا نزدیک به صد سال بعد، ناشناخته باقی ماند و آثار او را به دیگران نسبت می دادند.

یادآوری کنم که نخستین اجرای حرفه ای از آثار میرزا آقا تبریزی مربوط می شود به اجرای استاد رکن الدین خسروی در تالار سنگلج و در زمستان سال ۱۳۴۸ شمسی.

Roknedin-Khosravi-2

پس از آمادگی های فرهنگی و نیز تاثیر دیدار ناصرالدین شاه از تئاترها و اپراها، در سفرهایش به روسیه و بقیه ی اروپا، و بالاخره اشتیاق وی به تفاخر و تظاهر سبب می شود تا وی در سال ۱۲۶۴ شمسی با بنای تماشاخانه ای در مدرسه دارالفنون، با هدف ایجاد یک تئاتر به شیوه ی اروپایی موافقت کند. او مزین الدوله، معلم دارالفنون را مامور می کند تا نمایشهایی نیز مانند ” عروسی اجباری – مولیر ” را در آنجا اجرا کند. آمده است که مزین الدوله نخستین کسی ست که تئاتر را از صورت تعزیه و تقلید خارج کرد.

با خیزش امواج مشروطه خواهی و شکل گیری انجمن ها، گردهم آیی ها و احزاب، فعالان جوان و روشنفکر دارالفنون و دیگر تجدد خواهان، جای نمایش را خالی می دیدند. و چون افکار مولیر نمی توانست به تنهایی پاسخگوی نیازهای اجتماعی- ادبی و هنری – سیاسی دوران باشد، حرکت های خودجوش نمایشی درعرصه نوشتن نمایشنامه و اجرای آن ها در محافل گوناگون ایجاد گردید.

سالهای انقلاب مشروطه تا شهریور ۱۳۲۰ شمسی را، آغاز تشکیل گروه های نمایشی، کلاسهای بازیگری، و تلاش برای ایجاد مکان های مخصوص اجرای نمایش برشمرده اند.

گروه های مختلقی همچون “کمدی ایران” به سرپرستی “سید علی نصر”، “استودیو درام کرمانشاهی” که به وسیله ی “سیف الدین کرمانشاهی” تاسیس شد، “کمدی اخوان” که “محمد آقا ظهیرالدینی” بنیانگذارش بود، “جامعه ی باربد” که توسط “اسماعیل مهرتاش” پایه ریزی شد، ” کانون صنعتی” که “عبدالحسین نوشین”، “لرتا” و “محتشم” بانیان اش بودند، و برخی دیگر نیز در این دوره فعال گشتند.

از دیگر اتفاقات مهم، تاسیس سازمان پرورش افکار است که در سال ۱۳۱۷ شمسی روی می دهد. این سازمانی دولتی بود که بخش های مختلفی داشت و یکی از آنها به تئاتر مربوط می شد. ریاست این سازمان، به عهده ی دولتمرد وقت، سید علی نصر، که دوستدار صمیم تئاتر بود و خود موسس “کمدی ایران” ، واگذار شد. وی با استفاده از این فرصت، به تأسیس هنرستان هنرپیشگی تهران نیز، همت می گمارد. کارگردان های هنرستان عبارت بودند از : خود “سید علی نصر”، “علی دریا بیگی” که در آلمان تئاتر خوانده بود و “عبدالحسین نوشین” که در فرانسه تحصیل تئاتر کرده بود.

Roknedin-Khosravi

با بروز جنگ جهانی دوم و تغییر اوضاع سیاسی – اجتماعی و اقتصادی در دنیا، کشور ما نیز دستخوش شرایط جدیدی شد و شور و شوقی دوباره در هنرمندان و نویسندگان بوجود آمد. پژوهشگران، آغاز تاریخ تئاتر مدرن ایران را از ۱۳۲۰ شمسی به بعد می دانند. در این سالها نمایشنامه های معروف جهان، به همت و خلاقیت “عبدالحسین نوشین” و همکارانش که از پیشروان این دوران هستند، در تئاترهای معروف فرهنگ و سعدی به روی صحنه می روند. نوشین که به قول اعضای خانواده ی بزرگ تئاتر معاصر ایران، مرشد تئاتر نوین ماست، در سفر نخستینش به شوروی سابق، با نظریات “ا ستانیسلاوسکی” – بنیان گذار نمایش نوین روس- و آثار او آشنا شده و تاثیر می پذیرد.

… و اما، دانشکده ی ادبیات تهران در سال ۱۳۳۵ شمسی، از “فرانک دیویدسون” (Frank Davidson) کارگردان آمریکایی، برای تدریس دروس نمایشی دعوت می کند. لیکن تاکید بر بازیگری بود و روش بازیگری ” استانیسلاوسکی” یا همان “سیستم” بیشتر مورد توجه و بحث بود.
از کوشش های دیگر در شناسایی “استانیسلاوسکی” و روش بازیگری او در جامعه ی تئاتری ما، از “شاهین سرکیسیان” و گروه تئاتر “هنرملی ” او، ” مصطفی و مهین اسکویی”، بنیان گذاران تئاتر و هنرکده ی هنرپیشگی” آناهیتا” که نامشان با سیستم “استانیسلاوسکی” در ایران پیوند خورده است، و نیز استاد ” رکن الدبن خسروی” نام برده شده است.

در همان سال ۱۳۳۵، اداره ی هنرهای دراماتیک، به همت و سرپرستی “دکتر مهدی فروغ” که به قول “استاد خسروی” یکی از شایسته ترین بانیان تئاتر نوین دانشجویی و حرفه ای در ایران است، شکل می گیرد. استاد بر این باور هستند که نقش دکتر فروغ در گسترش تئاتر در ایران، شایان تامل و تجلیل است.

در سال ۱۳۳۶، دکتر مهدی فروغ موفق می شود، که دانشکده ی هنرهای دراماتیک تهران را نیز بنیان گذارد و سرپرستی کند. استاد خسروی، آموزش و کار حرفه ای خویش را همزمان با تاسیس این اداره و دانشکده می آغازد، تحصیل کرده، کارگردانی می کند و تدریس.
بایسته ی یادآوریست که در این دانشکده، تئاتر، بازیگری، کارگردانی، طراحی صحنه و لباس، نمایشنامه نویسی و سینما نیز آموزش داده می شده است.

استاد ضمن تدریس و کارگردانی، در نمایشهای آغازین این اداره، بازی هم می کرده و به گفته ی همکاران، شاگردانش و مطبوعات، در کار نقش آفرینی نیز بازیهای درخشانی خلق کرده است. به عنوان نمونه از نمایشنامه ی ” پدر” اثر “استریندبرگ” به کارگردانی دکتر فروغ در سال ۱۳۳۹ شمسی و یا از نمایش “آندورا”، اثر “مارکس فریش” و “دوزخ” اثر “ژان پل سارتر” به کارگردانی “حمید سمندریان” یاد شده است.
لیکن در سالیان بعد، استاد خسروی معتقد می شود که بهتر است کارگردان، در آثاری که به روی صحنه می برد، خود بازیگر نباشد. برای وی و در راستای گسترش هر چه بیشتر تئاتر، تشکیل گروه های تئاتری دانشجویی و آماتوری، اصلی مهم بود و نیز اعتقاد دارد که تئاتر می بایست از مدرسه آغاز و آموزش داده شود.

استاد برای تشویق نمایشنامه نویسان، در کارورزی و خلاقیت، همواره آنان را نیز حمایت می کرده است. به عنوان نمونه، برای آنکه این نمایشنامه نویسان، در عمل به برخی از کاستی ها در کار خویش شناخت یابند و در صدد رفع آن بر آیند، همواره برای حضور در تمرینها دعوت به عمل می آورده است.

استاد خسروی، کاروان سالاری ست که در تنگناهای تاریخی – اجتماعی، بار مسولیت آرمانی خویش بر زمین ننهاد و عاشقانه و بی چشمداشت، تاثیر شگرف کار و کوشش خویش را، در پرورش سه نسل برجای گذارده است.

به قول شاگردان و همکارانش، او از جمله ی شایسته ترین و معدودترین استادان تئاتر نوین حرفه ای و دانشجویی ایران است، که بازیگران و کارگردانان سرشناس بسیاری، خود را مدیون تعالیم تکنیکی، حرفه ای، انسانی، و اخلاقی و انضباطی وی می دانند.

استاد در کنار تدریس و کارگرانی، مقالات گوناگونی در زمینه ی بازیگری، کمپوزیسیون، تئاتر و غیره نگاشته است که در نشریات گوناگون منتشر شده اند.

او همواره تاکید دارد، که تئاتر می بایست دارای اندیشه، احساس، ظرافت، زیبایی شناختی، محتوا و آموزش باشد. نه آنکه تنها جنبه ی بازی و سرگرمی داشته باشد.

استاد، علت بخشی از خلاقیت های خود را مدیون ناپایبندی مطلق به متن نمایشنامه ها، و نیز تلفیق خلاقیت سیستم ” ا ستانیسلاوسکی ” و دیگر سبکهای تئاتری از جمله “برشت” و “گروتفسکی” می داند.

بر طبق نظرات شاگردان و همکاران وی، به جرأت می توان گفت که پسامدرنیسم نیز در ایران، مدیون نوآوریها و آفرینشهای استاد رکن الدین خسروی است.

به نظر من و تمام شاگردان دیگر وی، استاد برای هنر رسالت اجتماعی قایل است. و همواره کوشیده است تا از تئاتر یک لابراتوار انسان سازی بیافریند. این انسان سازی چه در روی صحنه، چه در پشت صحنه و چه در مورد تماشا چیان صحنه، برای وی ارزش و جایگاهی یکسان دارند.

اما شکوه این گرامی داشت، با ذکر این حقیقت که استاد “رکن الدین خسروی”، بزرگترین کارگردان تئاتر امروز ایران است، وقتی کامل می شود که خاطر نشان کنم “سیمین جان”، همسر کم نظیر و ایثارگرش، کارگردان این بزرگترین کارگردان است.

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!
پایدار باشید

کاوه مهمید

۸ ژوئن ۲۰۱۳

صحنه هفتم از پرده ی آخر / محمود کویر

fff3ew34
آن سوی این چراغ های روشن از خیال
آن سوی پرده های حضور حضرت دوست
آن سوی صحنه های زار زار عشق و گل گل گریه
آن سوی صورتک های خیس خنده ی خاموش
آن سوی قصه های بی انتهای باد و مباد
آن سوی همسرایی باران با بو.سه و سکوت
آن سوی بازی پروانه هایی شبیه شعر
آن سوی واژه های گیسو گشاده ی رویا
آن سوی سماع بادبان و بیرق و بید
آن سوی آیینه های ما و سنگ و تماشا
آن سوی گل! هلهله! هورا!
بر پله های آن نردبام نور
ایستاده است،
تا همیشه تا هنوز؛
راز دار روشنایی رویا
آشنای آفتاب و آزادی و دریا

برای رکن الدین خسروی
با چهل سال دوستی
محمود کویر. بهران ۱۳۹۲