خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

بخش دوم برخوردها در زمانۀ برخورد اثر ابراهیم گلستان/ رضا اغنمی

۲۰۲۱ /۱۱/۱۰
لندن

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتی دگر است.
فرخی سیستانی

نگاهی:
به
برخوردها درزمانۀ برخورد
اثر ابراهیم گلستان

برخوردها درزمانۀ برخورد
بخش دوم

عنوان ۵
آخرین فصل کتاب این گونه شروع می شود:
«از اداره راست رفتم به استخر. آب آرام وصاف بود کسی توی آب نبود. خط های سیاه کاشی کف استخر مستقیم و صاف می رفتند جز جایی که کف عمیق تر می شد. امتدادشان قوس بر می داشت رفتم تو لباس کندم و جستم درآب و زیرآب چشم باز کردم تمام طول تا دیوار ته و از زیر آب درنیامده چرخی زدم و نیم دیگر استخر را رفتم. تا دیگر ریه می خواست رو بیایی و بررو شنا کنی. خوب بود. آب خوب بود وشنا خوب بود و خوب بود خلوت بود استخر. اما دوباره خانقلی آمد اشاره کرد بیایم کنار رفتم».
ابوسعیدی، خبر امدن هیات ات خلع ید را می دهد و حضوردرجلسه بعدازظهر همان روز را: «مسئولین ارشد نشریه های شرکت را هیآت خواسته بود ببیند. می بردنمان آنجا. شرکت یک خانه داده بود به هیآت در محلۀ باوارده شمالی دربخش خانه های درجه دوم و سوم برای کارمندهایی کماپیش رتبه دار غیر انگلیسی شرکت».
ازگرمای اتاق می گوید وچهارنفربودنشان و احتیاط کاری دکترحمید نطقی که:
« رند و باهوش بود و حواسش فقط به هرچه نطق یا نوشتۀ کمال آتا نورک بود و ترجمه های به ترکی از پیتی گریلی ایتالیایی که من خبرندارم کیست هرچند نزدیک چهارسالی که من درابادان گذراندم کماپیش پیوسته ازاو چیزهایی ازاو برای من می خواند چیزهایی ازاو به من می گفت. از ترکیه گذشته و ترکی. از آمال قوم ترک که در واقعیت او بسیاری قوم های دیگر را درخود داشت، از اینکه قوم ترک درواقع ستون زبان و تمدن فرهنگ دنیایی است، ازاینکه آسیای صغیر و آناتولی از پیش از سلطان محمد فاتح پیش از سلجوقیان و بیزانسی ها، و ارمنی ها وحتی پیش از یونانیان و حکومت اورارتو وهیتی ها و پیش از افسانه های اساطیری و همر همیشه ترک بوده است. از تمامی اینها هیچ کس درتمام ترکیه به اندازۀ دکتر حمید نطقی اطلاع جمع نیاورده بود. باهوش تر بود ازان که چنین عقیده ها را خودش داشته باشد. . .» ص ۱۰۰
در محل سکونت هیآت خلع ید به اتاق هایی که آن ها ساکن هستند. سر می زنند آقای مهندس بیات را می بینند ایشان حواله می دهد به دکتر علی ابادی که دراتاق مجاورند. ایشان هم با اظهاربیخبری از وقت تشکیل جلسه، درانتظار تصمیم گیرنده که معلوم نیست چه کسی ست آن عده را سرگردان

ص ۶
می کنند ؟! حیرت آور اینکه چاپ اعلامیه و دخالت تیمسار کمال که دران دیروقت شبانه نشر اعلامیه مقدور نبوده، هم بیات و هم علی آبادی می پرسند: چه اعلامیه یی؟ :
«گفتم اعلامیه را قبلا آوردند. بعد تیمسار کمال را آوردند تیمسار یک کامیون سرباز را هم آوردند اما روزنامه زیرچاپ بود فرصت نبود تیمسار کمال هم دیدند . . . اعلامیه را آن آقای حزب ایرانی آوردش».
«یعنی تیمسارکمال شخصا نیاورد؟»
« تیمسار کمال یک کامیون سرباز آورد».
. . . . . گفتم زود خودش را کشت بیهوده خودش را کشت نموند تا ببیند»
پرسید کی؟
گفتم : «فرمود ” ما خر درچمنی هستیم پدران ما خر درچمنی بودند. خدا کند که از علف چریدن نیافتیم” همین چند هفته پیش ها». [صادق هدایت].
گفت نفهمیدم
گفتم: «واقعیت با تمام وضوحش گاهی نفهمیده می مونه». ص۱۱۵
«مزدا در هر جمعی مشخص بود چون هم بلند و راحت وهم شوخ کم عیار و مصر گفتگو می کرد وهم ازآن مهمتر ومشخص تر «ر» ها را غلیظ «غ» می گفت درآلمان درس خوانده بود . . . . . از کارش من بی خبر بودم می گفت مجموعه ای از ابزارشیشه ئی عتیق که گرد اورده بود در دنیا نظیر ندارد. اما ان روزها برای هرکس وهرچیز ایرانی دردنیا نظیر نمی دیدند. ایران در هرچیز منحصر به واحد بود . . . . درنتیجه اعتقاد جماعت به بی نظیری مجموعۀ عتیقۀ پرارج که مزدا داشت یا می گفت که دارد».
درآن روزجلسه مزدا با مشخصاتی که دربالا آمد، نخستین کسی ست که با آنها روبرو می شود.
راوی، حیرت زده می پرسد :
« شما چکار می کنید اینجا؟
سئوالم سئوال نبود اصلا یونگ بود دربرابر پیشگش»
وصحبت های دوستانه وخاطره انگیز ازگذشته ها بین ان دو.
مزدا علت حضورشان درآن جا می پرسد. جواب می دند که احضارمون کرده اند
صدای مردی توی آینه ازروی صندلی می گفت:
« آقایان چرا ایستاده ن؟ صندلی کمه؟ جلوتر بفرمایین».
ما به هم نگاه می کردیم. مزدا گفت فرمودند بفرماۀید . . . . مزدا دراین میان رفته بود پیش دیگران در ان سر اتاق که اول بود. صدا دوباره درامد که اقا شما بفرمایید».
من صاحب صدا مرد توی آینه را نمی شناختم. ندیده بودمش. ولی حالاهم که زیرقیچی بود و چرخیده بود کمی، با نیمی ازپشت و رویش به من، نیم دیگرش درآئینه گفته بود:
«بله بسیارخب و داشت می گفت ما خواستیم دیداری کنیم با آقایان چند کلمه حرف داشتیم که لازم است برای روشن شدن . . . . وقیجی همچنان جغ جغ می کرد . . . پشتش . . . . . . در ایینه رویش تمام رو به رویم بود»
گفتم «کجا بفرمایم. ان جا که مشغول اصلاحید».
مردی که مو می چید وا ایستاد. مرد میان ملاف سفید روی صندلی نشسته که چرخیده بود تا رویش به من باشد گفت اصلاح من چکار به کارمان دارد؟»
گفتم عینا .
گفت: این آقا که کارش را می کند ماهم رسیدگی می کنیم یه کاری که باهم داریم»
گفتم «صرفه جویی دروقت».
گفت «عینا». جا به جا پسم داد» ص ۱۲۱

ص ۷
نویسنده با درک درست ازاصلاح سروصورت و سخنانش، به تلف کردن وقت او پی برده است. می نویسد:
«ازعمد بود یا از رعونت بود؟ از بی خیالی بود یا از زور بی کاری؟ اعتنا نکردن به بحران بود یا
تاب بار بحران را نیاوردن و گریز ازان بود. . . . . . یا برای آرایش؟ اصلاح زلف و محاسن که از مستحبات است آیا مثل مطالعۀ چرخ باد بزن برقی یا قرائت زادالمعاد ومثنوی درجایی حدیثی و روایتی، جواب استخاره یی یا دلیل علمی مستحکمی برایش هست که آن را وسیلۀ مجربی برای خلع ید شرکت از صنایع نفتی شناخته باشند؟ قیچی حیغ حیغ می کرد ومن فکر می کردم چه قدر می شد رفت، تا کجا می شد رفت؟»
بالاخره با تآکید برای دیدار با هیات، مزدا، که نمی خواست تندی پیش بیاید، دخالت کرده می گوید: این اقای گلستان است ایشان ازجوانان با استعداد خوش ذوق اند. عکاس قابلی هستند در مسابقه اول شدند مقاله های سیاسی شان – ص ۱۲۳
حرفش را مرد میان ملافه برید. گفت آشناهستم. سابقا مقاله یشان را در روزنامه می خواندم. بیش تر گویا به وضع سیاسی بود ازکشورهای محتلف خارجی، زیاد ضد امریکا. اصولا درحمایت از همکاران چپ رو بنده کاری که درموازنۀ وضع دردنیای امروزه مطلوب چندان نیست کاری که درموقعیت کشور خطرناک است . . . . . خداوند ازهمان اول پشت و پناه ما بوده است و خواهد بود . . . تاریخ و حضرت باری پناه پشت ما هستند. ما با استفاده از عوامل موجود درکارمان موفقیم» ص ۱۲۴
نویسنده از مزدا اسم سخنران را می پرسد:
«مزدا به من نگاهی کرد که انگار باور نکرده بود چه می پرسم. برای باور هم نبود که پرسیدم. شاید برای پرده پوشاندنش به روی این پرسش با استفاده از فرصتی که این پرسش پیش آورده بود».
نویسنده سخنان کوتاه ابوسعیدی را شرح می دهد و به پایان می رساند :
«آن چه دیشب اتفاق افتاد در یک وضع استثنایی اتفاق افتاده …»

مرد میان ململ سفید رو به روی ایینه حرفش را برید و گفت : لازم نیست ذکری بفرمایید
اوضاع استثنایی همیشه اتفاق می افتد.افرادی که مسئولند باید همیشه آمادۀ تصادم با روحیه های پریشان و فکرهای ناقص و مخدوش ازنقاض ولج باشند. جوان هوشیار آرامی که دیشب بی مهری بهش کردند بسیار خوب درس خوانده ومهذب و نمونۀ ادب وتربیت از یک خانوادۀ قدیمی کشور– اقا شما اهل کرمانید من می شناسمتان، باید بسیارخوب اشنا به مقام و کمال علمی این خاندان باشید . . . به عقل و تجربه های بزرگترها مطمنن باشیم. مطیع شان باشیم اگر برادربزرگتریم باید تحمل نشان دهیم دربرابرخامی، درقبال قلت طرفیتی که گاه گاه می بینیم . . .». پاسخ این اظهارنظر در پایان اثر امده آست.
سلمانی پس ازاصلاح مشتری ازدر بیرون می رود.اما مرد: «روی صندلی نشسته و چرخیده بود و پشت به ما داشت. ازتوی آیینه بی آنکه به من نگاه کند گفت:
اقای گلستان که هنوز ایستاده اند همان جا.
چیزی نگفتم.
گفت: خواهش کردیم چند بار نزدیک تر بفرمایید، نفرمودند. جای اولشان ماندند.
هیچ نگفتم. می دیدم دبگر به من نگاه می کرد. می آمدند بهتر می شد. شنید. حرف می شد زد.
هیچ نگفتتم. و می دیدم بی آن که ازصندلی بلند شود چرخید واکنون از ته آیینه، از روبه رو به من مستقیما گفت «ایشان سئوال یا صحبتی دارند؟».
پس از رد و بدل چندی دربارۀ گفت وشنود: «به لحن اینکه دستم می اندازد گفت: مثل جیوه توی گرماسنج». ۱۲۷
ص ۸
گفت وشنود بین آن دو درصفحاتی چند ادامه دارد ونویسندۀ آگاه وفاضل زمانه: با گفتاری جالب و سنجیده می نویسد:
«گفتم تمام این احضار و انتظار و این بساط تنها برای این که من دیشب فرمان پرت حاشیه ای را از یک جعلق پر ادعای خودپسند خالی از منطق، که درعین حال تقصیر کار خطای به گردن خودش نبود قبول نکردم. جالب است اینکه؛ این شباهت الگوها و این شباهت نتیجه های الگوها – خواه فرق سن ها را ندیده بگیریم یا برعکس بگیریم با وجود همین فرق سن.ص ۱۳۶
پایان گفتار بس عبرت آموز تاریخی، وجهل جا افتادۀ ملی وعادی شدۀ در ذهنیت ملت باستانی را به رخ می کشد:
«مزدا در هر جمعی مشخص بود چون هم بلند و راحت وهم شوخ کم عیار و مصرو . . . دکتر نطقی گفت: چه شد پس؟
آقای ابوسعیدی گفت: «نمی دانم» اشاره هردوشان به این احضار ها و آوردنمان به این اتاق بود»
مزدا گفت : «حالا چکار می کنید؟»
گفتم: «حالا؟ الان که این جاییم می دونین احضارمون کردن. هیآت می خواهد ما را ببینه اما ما هیآت را نمی بینیم».
لبخندهایش برگشت. صدای مرد توی آیینه، از روی صندلی می گفت « اقایان چرا ایستاده ن؟ صندلی کمه؟ جلوتر بفرمایین»
ما به هم نگاه می کردیم. مزدا گفت «فرمودند بفرمایید».
. . . . . گفتم کجا بفرمایم آنجا که مشغول اصلاحید».
مردی که مو می چید وا ایستاد. مرد میان ملاف سفید روی صندلی نشسته، که چرخیده بود تارویش به من باشد گفت: اصلاح من چه کاربه کارمان دارد؟».
گفتم «عینا»
گفت: «این آقا کارش را می کند ماهم رسیدگی می کنیم به کاری که ماداریم»
گفتم : «صرفه جویی دروقت»
گفت : «عینا» به جا پسم داد.
گفتم: « کاری که ما داریم گفته اند هیآت احضارمان کرده است»
بگومگو بین نویسنده و همان مرد ادامه دارد تا نویسنده درباره سخنانشان می گوید:
شباهت: به یک صحنه ازیک فیلم .
فیلم؟ یعنی این ها تمام فیلم بود پیش حضرت آقا؟
آرام گفتم:« نه به این معنی یک صحنه از یک فیلم خاص را به ذهن می آورد»ص۱۲۸
گفتگوی خارج ازموضوع بین آنها را، نویسنده بیان می کند:
«باورهم نمی کنم که ما را احضار کرده اند به اینجا برای گفت و گو دراین موضوع»ص۱۳۲
گفت« چه عیب دارد گفت گو دراین موضوع »
گفتم اتلاف وقت کار ما نیست. گفتگوی ان دو ادامه پیدا می کند تاآنجا که نویسنده می گوید:
« عرفان خانوادگی چکار به نفت یا به خلع ید دارد؟ نسبت های خانوادگی چکار دارد به قابلیت و صلاحیت؟ هفت صدسال پیش گفت «از فضل پدر تورا چه حاصل؟» اما شما هنوز چسبیده اید به آن دوره و آن دیدی که سعدی ردش می کرد. میراث وکاست فره ایزدی برایتان هنوز شرط تصدی و بزرگی است. مثل توی قصه های شاهنامه و دید وعقیده های روزگارساسانی که خود شدند تضمین شکست دستگاه فاسد ساسانی. ازیک سو و پیروزی آسان اسلامی ازسوی دیگر، قابلیت برایتان یک ترتیب تخمه ای است. گمان می کنید بزرگواری ارث است و توی خانواده می ماند و پاکی و عصمت یک هدیه الهی است . . . »ص ۱۳۷
مرد هنوز نشسته کنار آینیه، بی برگردانش درآیینه حرفش را برید گفت:

ص ۹
«چطور است مهندس جان خودتان این کار را تقبل بفرمایید که این اداره را خودتان سرپرستی بفرمایید».
حواسم رفته بود که مرد داشت چیزهایی را هم چنان می گفت و من درفکرهای خود بودم.اما دوباره و این با ازروی اراده زدم درمیانۀ حرفش گفتم:«اقای ابوسعیدی من رفتم بیرون . بیشتر ازاین نمی مانم. میروم بیرون منتظر می مانم تاشما بیایید . . . اگز هیآت که احضازتان کرده است پیدا شد پرسیدند، شما بفرمایید حوصله اش سررفت ازبس پیداتان نشد نیامدید تشریف ها را برد. هیآت بی هیآت. نخواستیم» و رفتم. ص۱۴۰
کاظم راننده اداره رفته بود به آن دست درسایبان ایستگاه که مردم درانتظار آمدن اتوبوس بودند
و . . . کتاب به پایان می رسد.
درپایان بگویم که این اثر پر محتوای کم نظیر و خارق العاده درادبیات ایران را باید به دقت خواند و از گفتارهای پرمغز و هشیاردهنده اش سود برد. هربرگی ازاین اثر گرانبها، دنیایی ست از بیداری و درک درست تجربه های زندگی مردی آگاه و دانشمند با نوآوری های علمی وهنری زمان را که جهل و اوهام را به زنجیر کشیده است.

مرد دانشمندی که سال ها پیش گفته و نوشته:
«فکر اندیشۀ پاک وسالم، زمینۀ می خواهد زمینۀ پاک وسالم: «من ازبدی خوشم نمیآید. ارآن بدی که به من نزدیکترباشد بیشتر بدم میآید. بدی خودیها بیشتر ازبدی غریبه ها ازاردهنده است.» بنگرید به گفته ها اثرابراهیم گلستان ص۱۸۳ .
پایان

برخوردها در زمانۀ برخورد اثر ابراهیم گلستان/ رضا اغنمی

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتی دگر است.
فرخی سیستانی

نگاهی:
به
برخوردها درزمانۀ برخورد
اثر ابراهیم گلستان

درسال های گذشته وقتی با همین “عنوان” دستخط نوشته ای ازهمین نویسنده را روی میزش دیدم، از دیدن انتخاب عنوان سنگین و سنجیده اش، درآرزوی تکمیل و انتشارش شوخی و جدی گفتم: شما را به خدا این یکی را بایگانی نکنید؟ بانگاهی سنگین ولی مهربانانۀ همیشگی گفت:
«ازگذشته ها شروع کردم ولی باید دقت کرد و نوشت».
وبا تآسف افزود چه فایده . . . با این کتاب خوان ها ! تا اینکه :
فردای روزی که به مناسبت زاد روز نود و نه سالگی شان مراسمی درخانه شان برگزار بود، و عده ای از نزدیکان و دوستان جمع بودند، به ویژه حضورآقای دکترعباس میلانی که برای شرکت در مراسم آمده بودند و، برای من هردیدار وملاقات و سخنانش سرشاراز نوآوری هاست، خبر رسیدن کتاب برخوردها درزمانۀ برخور را که در تهران چاپ و منتشر شده است دادند.

کتاب یکصد و چهل و یک صفحه ای، با نوآوریهایی که دارد اخیرا درتهران توسط نشر«بازتاب نگار» منتشر شده در نخستین صفحه با خط دستی آمده:
«این کتاب از باهم آمدن چند گزارش میآید که پنجاه سالی پیش نوشته شده بودند و امروز پیشکش میشود به دو آشنای کم مانند که پایدارند درکار پاک بودن ، و درک، و دردرستی و در دوستی – به رضا اغنمی و عباس میلانی. ا – گلستان».

آغازکتاب با چنین گفتاری شروع شده است:
«این کتاب ازباهم آمدن دوگزارش در می آید که من سال ها پیش نوشته بودم دربارۀ آغاز پیشامد برجسته یی که زمانی کوتاه پیش تر ازآن نوشتن ها روی داده بود.این دو گزارش، ازنگاه اول، شاید از هم جدا و به هم بی ربط به دیده بیایند هرچند هردو باهم در فاصلۀ کوتاهی بستگی دارند به همان رویداد مهم و وسیع و یگانه یی که شد سازندۀ آینده ای متفاوت ازگذشته برای ایران و مردم ایران و همسایگانش وبرای کل وضع سیاسی و صف آرائی اجتماعی جهانی. این رویداد ملی شدن، یا درست تر گفته شود ملی کردن صنعت نفت ایران بود. که از روزهای پایانی سال ۱۹۵۰ به تقویم عمومی مرسوم دردنیا، شکل پذیریش درصحن خود کشور ایران بود ونیروی اجرایش از هماهنگی بی سابقه ای که انگاریکی شدن خواست مردم ایران بود.هرچند که دراین اندکی شک وجود دارد که واقعا و کاملا و منحصرا چنین بوده باشد. ولی چنین یکی بودن خواست و اندیشۀ یک ملت عملا و شدیدا پیدا شده بود وبسیار اثرگذار، و به نوعی ماندگار هم شده بود و جا گرفته بود . درجمع کوشش برای برقراری نظام جهان دیگری».
این سرآغاز با زبانی زیبا، استوار، پرقدرت ، انگار جامعه شناسی آگاه، دانشمند وآینده نگر، سرنوشت همه جانبۀ ملتی را روایت کرده و در«یکی شدن آنها»، با دلسوزی همگی را با اتحاد و هم رایی به سمت وسوی دروازۀ تحول هدایت می کند.
نویسنده با آثار گوناگون: داستان و فیلم هایی که ساخته، با نوآوری هایش جایگاه فکری و هنری خود را درتاریخ ادبیات و هنرکشورثبت کرده است ونیازی به یادآوری آنها نیست. تلاش های فکری و تداوم اندیشه گری او قابل حرمت است و ستایش، که درآستانۀ صد سالگی، از وقایع چندین دهۀ گذشته با تجدید خاطره «ملی شدن صنعت نفت ایران» را برای نسل حاضر درزمان، روایت می کند. این درک و حس درست و بنیادی وعلاقه به سرزمین مادری را باید ارج نهاد.
از حرکت ها و رفتارهای اجتماعی می گوبد و با ابن جمله به پایان می رسد :
«واین است و چنین بوده است و راه و راز حرکت سیر پیشرفت آدمی، پیشرفت وتعالی تمدن انسان. ابراهیم گلستان مرداد ۱۴۰۰ .

۱
تقویم می گفت در زمستانیم، اما گرما و حالت هوا بهاری بود. در چشم انداز چیزی نبود جز خط سیز تار گردآلود. از نخل های حاشیۀ شط دور با دشت صاف که درخاک آن نمک راهی به ریشه و روییدنی نداده بود وخاک پف کرده از نم و نم بعد پیش آفتاب خشکیده پوک بود و قشر نازکش از
کمترین فشار قدم می شکست. پا درآن فرو می رفت. محله یی که من درآن اتاق داشتم میان آن بیابان بود. محلۀ اتاق های خالی بسیار دور ازشهر. من خواسته بودم درآن اتاق داشته باشم. چون درست دور بود ازشهر، دور از بو و دود و صداها و رفت و آمدها. ازبندر و اداره ها و باشگاه و ساکنان معدودش، کارمندان مجرد شرکت دراول هرصبح می رفتند سرکار روزانه یا برمی گشتند از کارهای شب نوبت برای خوابیدن. آن جا، تمام روز دنیای خالی ساکت بود. اتاقم فقط برای خواندن و نوشتن بود. جایی که خانه بود جای دیگر بود».

نویسندۀ اندیشمند، پس از توضیحات بالا و معرفی وضع روزمرگی محل ازکار و شغل و مسئولیت روزانۀ خود می گوید:
« کار اداری من ازغروب بود تا نیمه شب. ولی از صبح می آمدم تا ظهر دراین جای دنج کار می کردم برای خودم کتاب می خواندم یا می نوشتم یا نوشته هایم را خط می زدم می انداختم دور. برای کردن این کار دومی به کار اولی نیاز بود اما غرض ازکار اولی دومی نبود. البته هرچند حاجت به آن همیشه بود و هست. آن جا کسی سراغ من نمی آمد جز رانندۀ اداره که هر روز ظهر می آمد مرا می برد وهر روز صبح ها می آوردم. حالا یکی دوساعت ازآوردنم گذشته ویک ساعتی به بردنم مانده، در می زدند. هیچ کس هم نبود ازآشناهایم که بداند من آنجایم، یا جای خصوصی ام آن جاست ، جز همین دو رانندۀ اداره. سرک کشیدم ازمیان شیشه های پنجره دیدم یکی از همان دو راننده است. دررا که باز کردم گفت رئیس گفته است بیایم. پرسیدم دراین وقت بیوقتی چه کار به من دارد گفت ازلندن مهمانی آمده است دراداره که می خواهند من ببینمش. رفتم».
از دوستان ش: صالح ابوسعیدی، دکترحمید نطقی ومنوچهر مستشاری وعبدالله وزیری ئ ابوالقاسم حالت و رفتار های آن ها می گوید:
« یک آقای مهتدی هم بود اما این را که اوآیا آن روز حتما ان جا بود یا نبود درست یاد ندارم هم چنان که اسم کوچک او را هرچند هرگز ازیادم نرفته است آن گفته که یک روزاززبان او دررفت. آن یک روز ظهر بود و تابستان و ما چهار پنج تائی چپیده در اتومبیل اداره برای نهار می رفتیم و سرراه، وقتی که ایستادیم تا یکی مان پیاده شود دیدیم چند گنجشک برشاخه ی نازک درختی آونگ وار درباد جنبنده دراز خاردار استوائی میموزا جیک جیک می کردند و می جستند. آقای مهتدی به آن ها گفت «گنجشک ها ما این جا اسیر پوینت وامتیاز و امید اضافه حقوق مان هستیم شما که نیستید چرا پر نمی زنید ازاین هوای گرم و پر ازبوی بد بیرون؟». آقای مهتدی رفیق سالیان دراز و صمیمی آقای ابوسعیدی بود جوری که درموارد اساسی گوناگون همراه و مثل هم بودند از جمله در امرسعی مستمرشان به کسب بسط دانش و فرهنگشان. از منبع ماهانه شان، ریدرز دایجست. منوچهر مستشاری تنیس باز ماهر بود که عشقش به این بازی زبانزد بود از مهارتش دراین بازی دکترنطقی که ازدانشگاه استانبول رتبۀ دکتری درحقوق سیاسی گرفته بود تمام نطق های آتاتورک را حفظ داشت و تمام ترجمه های پیتی گریلی ایتالیائی را خوانده بود به ترکی، و جز کتاب خواندن وبعد از ساعت های اداره توی خانه ماندن و همراه با زن بسیار مهربان و رامش باز کتاب خواندن تفریحی یا ورزشی نداشت».
پایان این بخش یا گفتاری بس هشیلرانه و خرد گرایانه وهماهنگ با دگرگونی های زمان:
« برایش گفتم که سدهای اجتماعی قدیم باروی کارآمدن نظم دین نو افتاد؛ سواد داشتن ازقید رسم خاص «کاست» ازانحصار دستۀ روحانی و دبیر و کارمند دفتر ودستک های دیوانی درآمد و هوش و قریحه ها به افق های تازه رو آورد و مردم تک تک می آمدند، اما می آمدند، توی شعر وفهم و فکر کردن ها. سواد و دانش ها. دین به توسعۀ فکر کاری نداشت. چون کوشش پیروزمندانه اش بر این نفع بود و غنیمت. کاری نداشت اگر هم مخالفت نداشت. اگر پیشرفت دین تازه که دیوارهای دورِۀ پیشین ترک برداشت نور تفکر تازه از شکاف ترک ها یه تو آمد».

۲
«شب گرم بود و، بیرون، چراغ های خیایان به نور نقره ئی – بنفش روشن بود و در روشنایی شان سوسک های درشت پرواز می کردند. توی اتاق ازهوا خنک کن کهنه که زر و زر می کرد بوی نمورخاک مانده وپوشال می آمد. سوسک ها، بیرون، در پروازشان به حباب چراغ ها که می خوردند درق! بر زمین می افتادند، وبارها دیده بودیشان که روی بال ها بسته شان به پشت افتاده اند وپاهاشان درهوا تقلا داشت وهرگاه از دور می شنیدی که اتومبیل می آِید صبر می کردی گوش می دادی که یک صدای ترکیدن مثل صدای ترقه زودتر دراید که در می آمد هم. اگر که چرخ از روی سوسک رد می شد. شب، هرشب، پر بود ازصدای چنین ترکیدن و انتظار ترکیدن».

ازکارهای شبانه خود می گوید:
« . . . و حالا که درآغاز سال های سی بودیم. ازنمونه های نوین تکامل ابزار خبررسانی بود. یک تیغه داشت که آغشته بود با مرکب و روی نوارکاغذی که از چرخه وا می شد و رد می شد خرت خرت می لرزید و می لغزید و ازلرزه اش که به ضرب و ادارۀ امواج رادیو که ازآن سردنیا می فرستادند حرف حرف هرکلمه یک به یک به نقش می آمد . . . ماشین نویس های هندی نوبت کار نقش حروف روی نوار درازرا . . . برای من می اوردند تا نوشته را مرتب کنم و به فارسی درآورم برای چاپ در روزنامۀ فردا صبح. شب اکنون به نیمه بود، و برعکس هرشب دیگر که دریک چنین ساعت کارم را تمام کرده بودم و می خواستم یک ساعتی برای خودم باشم تا کتاب بخوانم یا چیز دیگر بنویسم یا به خانه برگردم. هنوز کارداشتم زیرا خبرزیاد بود و هی هنوزهم می آمد».

از جدال بزرگ ملی دولت ایران با انگلیس دربارۀ ملی شدن صنعت شرکت نفت می گوید:
«دوران داغی بود دردنیا بزرگترین خبرها حکایت ایران ونفت ایران بود».
از حوادث ایران درآن سال های آگاهی و بیداری مردم، درآن شب سخنان بکر و بسی شوق انگیز، تازه وناب می گوید:
«در ماه های پیش درایران وقایعی که ازلحاظ کشورمهم وسنگین بود، بسیار و پشت سرهم اتفاق می افتاد. ازایجاد مجلس سنا وکشتن نخست وزیرها، هِژیر و رزم آرا و دررفتن سران حزب توده از زندان و تبدیل و گسترش جنبش بزرگ اجتماعی توده به چیز تازه یی که منحصر نمانده بود به توده. یک جور مرکز ثابت برای گردش پرکار حس اجتماعی فراهم شد وشور تقاص انسانی. میل هراس خوردۀ مغفول، آگاه می شد و آزاد می شد برای جنبیدن و تن می جست و پیکر به هم می بست در آرمان یکتای به اسم ملی با چهره یی که چهره ی مصدق بود. اندیشه های پاک وطلب های جاه و موج ساده و جوش جوانی و خبث روان و امید رفاه و آرزوی زندگانی راحت مانند نهرهای پس از رگبار ازهرسو به سوی بستر سیلاب می رفتند تا سیل دیگر منحصر نمانده بود در حدود تکه خاکی که ایران بود، رخنه می انداخت درپایه های نظم و اقتصاد دنیایی. گردانندگان دنیا از آن هراس داشتند و هر چند در جست و جوی قاپ زدن درآن بودند آن را به صورت دیوانگی می نمایاندند یا شایدهم به همین جور می دیدند. آن شب خبر زیاد بود، نمی شد کتاب بخوانی نباید برای خواب می رفتم. گوشی را برداشتم تلفن کنم به خانه بگویم که دیر می آیم». تلفن را که شاخۀ دراتاق دیگر داشت برمی دارد:
«صدای رئیس اداره به گوشم خورد، رئیس جولیوس ادوارد انگلیسی بود ازخانواده یی یهودی، روسی – ترکی، که درآغاز قرن کوچ کرده بودند اول به عثمانی بعد هم به مصر. درخانواده اش هنر مقام رسمی داشت. . . . . جولیوس ادوارد اکنون داشت درتلفن خبرهای هم الان رسیده را برای کسی می خواند. صدایش را که شنیدم اول گمان بردم ازبیرون با هندی ماشین نویس گفتگو دارد . شب ها اداره بسته بود وهیچکس انجا نبود جز من که کار ترجمه و نظم دادن خبر برای روزنامه فردا صبح دستم بود . . . . . گوشی را نگاه داشتم وگوش می دادم. پیدا بود با کسی که از اداره بیرون است گفتگو دارد. لحنش هوای احترام داشت. یک لحظه بعد ان صدای دوم ازاو خواست چیزی را که خوانده بود برایش دوباره بخواند. آن تکرار خبرکه داشت اکنون دوباره می خواندش دربارۀ قرارداد تازۀ شرکت نفت آرامکو، و دولت سعودی بود. تا زر و زر صدای هوا خنک کن توی اتاق را تلفن به آن سر برساند. گوشی را به گوش فشار دادم و با دستم دهانه را بستم. به بیرون نگاه می کردم».
با گفتاری شاعرانه و بسی ساحرانه فضای بیرون را شرح می دهد و ازنیاز زاغه نشین ها درسکوت و آستانۀ شروع تاریکی شبانه:
«برفراز پالایشگاه مشعل های بلند گاز در گرمای گردآلود شعله می انداخت.شب ازچراغ های برج های پالایش مشبک بود، و هیکل پفال مخزن ها با تاریکی خود را می نمایاندند پشت چراغ های جیوه ئی کنار خیابان که گردشان گروه سوسک ها طواف می کردند، صحرای خالی بود با خاک پوک شور و گود کندۀ گسترده اش که بازماندۀ نفت لجن شدۀ ته نشستۀ مخزن ها پس از شستشوی مخزن ها درآن می ریخت. ودم دم غروب وقتی هوا هنوز روشن اما خنک تربود زن های زاغه های ساحل بهمنشیر می آمدند ازلجن های دلمه بستۀ گودال در سطل های دسته جمعی شان برای سوخت می بردند».

درگستره ی اندیشۀ آگاه وجستجوگرش به هزارسال برمی گردد:
« در روزگار آن قبادیانی تک گرد تک که درهمین جزیرۀ بایر به عابد تک و تنها – نشسته یی برخورد اکنون هزارسال رفته بود وبرای خاک بخت کم پهنا بسیار باد وگرمی وباران وابر پست و آفتاب بلند برنده مکرر گذشته بود تا امروز، تا ناگهانی دراین سی سال دراین فقط سی سال بیغولۀ مسطح متروک تبدیل گشته بود به انبوه جنگل فولاد و احتیاج و رنج و دود به خاک و بوی ناخوش آغشته، وآدم های ازهرکجا به جستجوی رزق رسیده که وضع سخت زندگی شان بهتر ازجاهای دیگر
بود . . . . . . برای نخستین بار درتمامی تاریخ مملکت مردم مردی با به میل خود به حکومت گماشتند و دل به حرف او بستند و معنی محل مشترک زندگانی شان را درجایی که او می گفت در شکلی که او می گفت می جستند . . . . یک بارهم برای چنین پیر .مرشدی به کار افتاد — بی هیچ جور تضمینی برای دوام جان خرد خیر خواهنده. مصدق، اکنون یک دسته ازکسانی را که به هر صورت ودلیل و تصادف دراطراف او بودند فرستاده بود به خوزستان برای نظارت درکارکندن دست دراز شرکت بیگانه درامور صنعت نفت».
سرپرستی آن عده با آقای بازرگان بود که مردی مذهبی و با ایمان و همان که زمانی نوشته یا گفته بود که «[چند] وجب در چند [ وجب ] آب کر، سالم و پاک است» .

شبی دیروقت مردی از یاران بازرگان، نامه را برای چاپ در روزنامه نزد نویسنده می برد که
مدیر ومسئول روزنامه شرکت نفت است. واو نمی پذیرد. تاجایی که سرتیپ کمال فرمانده نظامی دخالت می کند و اصرار برای چاپ آن نامه ، ولی چاپ نمی شود. گفتگوهای تند چه تلفنی و چه حضوری آن دو بسی خواندنی و شنیدنی ست، اما، ایستادگی و پافشاری نویسنده، بسی مسئولانه و شجاعانه. همو، درگفتگو با سرتیپ کمال می گوید:
«چیزی که دارد اتفاق می افتد یک امر خصوصی نیست. ملی شدن یک امر ملی است. این از اسمش دست کم پیداست. انحصار و خصوصی نیست. خاصه خرجی نیست. رفیق بازی نیست . مربوط به ایران است نه به فرد . . . . . پیشرفت میسر نیست اگر شعور ساده یی توی کارنباشد اطاعت به درد نمی خورد. اگرشعور کم باشد خطرناک است. امشب دیدیم یک چنین چیزی چندان گیر نمیاید. گیر نمیآید دست کم فعلا ». ص ۷۰/ ۶۹
پندآموز روایتیی از نویسنده ای هشیار و دلسوز به سرنوشت ملتی همیشه خوابرفته، شیفتۀ اوهام، و خوانندۀ اثر در تماشای تابلویی زیبا از پدیده های هستی ، که نویسنده زشت وزیبایی ها را با مردم درمیان گذاشته است.

ادامه دارد

دوزخ روی زمین قزل حصار63 – 62/رضا اغنمی

نام کتاب: دوزخ روی زمین قزل حصار۶۳ – ۶۲
نام نویسنده:: ایرج مصداقی
نام ناشر: الفبا ماکسیما سوئد. ۱۳۸۷
پشت جلد کتاب آمده:
تقدیم به زنانی که تجربه ی واحد مسکونی و قیامت را ازسرگذراندند.

این کتاب ۳۰۰ برگی اخیرا توسط یکی از دوستان دیرینۀ اهل کتاب و قلم به دستم رسید. از آنجایی که نویسنده به «جرم آزاده گی و آزادیخواهی شهرت دارد» کم وبیش با آثار وافکارش نیز آشنا هستم که اهل درد و زندان کشیدۀ دوران حکومت استبدادی آخوندی ست، در نخستین فرصت اثر پربار و سنجیده اش را دست گرفتم.
فهرست مطالب چهاربرگی با : «پیشگفتار» شروع با«نقشۀ زندان قزل حصار، واحد مسکونی بند قیامت وتوضیحات» به پایان می رسد.
درپس پیشگفتارپنج صفحه ای و: «عنوان دکترین شوک » وسپس با عنوان:
«جنایت درپوشش مذهب واخلاق،
شکنجه درجمهوری اسلامی و مبانی ایدئولوژیک آن»
یادآوری این پیام آن مرد سیاه اندیش سیاهیها و . . . ، خواننده را برای تکان های هشدار دهنده آماده می کند:
روزهایی که خداوند تبارک و تعالی برای تنبیه ملت ها یک چیزهایی را وارد می کند یک زلزله ای وارد می کند. یک سیلی وارد می کند یک توفانی وارد می کند که شلاق بزند به این مردم که آدم بشوید، این ها هم یوم الله است. روح الله خمینی، سخنرانی در مدرسه فیضیه به مناسبت اولین سالگرد هفده شهریور ۵۷ ».

پیشگفتار: می گوید:
«درسال ۱۳۸۷ یادآور پایان گرفتن سومین دهه ی حیات نظام جمهوری اسلامی ایران است نظامی که درطول سی سال، کارنامه ای مشحون از بی عدالتی، ظلم وتباهکاری درمعرض قضاوت تاریخ نهاده است».
با درک و حس آگاهانۀ زمان، منادیان فریبکار اسلام و پیشگامان فاسد و متجاوزجمهوری اسلامی را به باد انتقاد گرفته پرده های ننگین غا رتگری آنها را کناری زده و به عریانی سخن از چپاول بیت المال دردوران حکمرانی ملایان عقب مانده و سیاه اندیش می گوید و برمی شمارد.

مقدمه ۱
ازصفحۀ بیست در«۱ – ۴ » با گفتاری درست و سنجیده آمده است:
«در ک این هستی پررمز و راز و همه ی شگفتی های آن برای انسان فانی چنان پیچیده و دشوار است و درک حضور همیشگی و زنده ی مرگ که دست دردست زندکی راه می رود چنان هراس آور که انسان به سختی می تواند خود را از حس نیاز، باور و تکیه به مفهومی ماورایی به نام «مذهب» رها سازد؛ مذهبی که دلداریش می دهد تا با پناه گرفتن درآرامش امن آن، برهراس تنها بودن در این خاک تهی تاریک و سیاه و سرگردان درمیان انبوه ستارگان، و سیارات شناور درکهکشان چیره شود و با دلهره هایش کنار آمده آرام گیرد».
نویسنده و پژوهشگرآگاه، اشارۀ بجایی دارد: به نظرجالب مارکس که دور ازحقیقت نیست، درتآیید عقلانیت وگسترۀ خردگرایی: «درمقدمۀ برنقد فلسفه ی حقوق هگل:
« درتبیین خصوصیات مذاهب، ضمن پرداختن به ابعاد فلسفی پیدایش مذاهب در جوامع مختلف، وجه آرامبخش مذاهب را مورد نکوهش قرار می دهد، نه به خاطر آنکه فاقد زیبائی است بلکه به این خاطر که بجای ظاهری زندگی، زیبایی صوری وفریبکارانه می دهد. لایه های زیرین زندگی واقعی را به همان صورت زشتش بدون تغییر باقی می گذارد . . .».
ازمردم کشور و مذهب می گوید : «درجامعۀ امروزایران، گویا مذهب را به خاطر زیبایی هایش، هرچند ظاهری – بلکه بخاطر زشتیهایش و آنچه که تحت نام آن انجام میگیرد، میباید به ترازوی نقد سپرد و به داوری اش نشست».
در عنوان ۲ مقدمه از گذشته های تاریخی هولناک مذهب و قدرتمندان حاکم زمان میگوید:
« قدرتمندان وقتی به لباس مذهب در می آیند جنایات خود را تحت لوای روح اخلاق درجامعه و مبارزه با دشمنان خدا پیش می برند و برای فجیع ترین جنایات خود نیزتوجیه های مذهبی جور می کنند . مسیح می گفت: «حق کسی را نریزید» و اربابان کلیسا بظاهر برای نمایش اطاعت خود ازفرامین مسیح برای مجازات کسانی که مجرم معرفی می کردند به صلابه کشیدن و سوزاندن اچتهاد می کردند . . . مدعی بودند اگرآزار و اذیت می شوید در عوض جادو جنبل وارواح شیطانی از شما دور می شوند.» نویسنده درزیرنویس ص ۲۱ محل و زمان روایت ها و جنایت ها را آورده است.
جالب است که نویسنده دردکشیده و دلسوختۀ، در زیرنویس ۱۷ همین صفحه :
«اینگونه توجیهات مذهبی درابعاد گسترده توسط مقامات جمهوری اسلامی مورد استفاده قرار گرفته است و می گیرد. زمانی ازآن جا که معتقد بودند دختران باکره بعد از مرگ به بهشت می روند قبل ازاعدام به آنها تجاوزمی کردند. حجت الاسلام سیدحسن مرتضوی رئیس زندان اوین درسال ۶۷ پس ازپایان پروژۀ کشتار گستردۀ زندانیان سیاسی نزد باقربرزوِیی رهبرگروِه مستضعفان که درمورد کشتار زندانیان مجاهد ازاو پرسش کرده بود، ضمن ادای سوگند جلاله پاسخ داده بود خون ازدماغ هیچ مجاهدی نیامده است. همگی آن ها را به زیر زمین استادیوم آزادی و…انتفال داده ایم. مرتضوی راست میگفت. زندانیان مجاهد را دار زده بودند و خونی ازدماغ کسی برزمین ریخته نشده بود . . . محمد شاه قاجار سوگند یاد کرده بود که به قائم مقام خیانت نکند وتیغ به روی او حرام است . . . دستور خفه کردن قائم مقام درباغ نگارستان را داد. یکی از محرکان این جنایت امام جمعۀ تهران بود». زیرنویس ص ۲۲

۳
مقامات سیاسی قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی مدعی هستند در زندان هایشان شکنجه نمی کنند.بلکه مجرمان و دشمنان خدا را تعزیز» می کنند. نویسنده، معنی ومفهوم درست «عزر» را می شکافد: « تعزیر» از«عزر» به معنای ملامت سرزنش کردن، ملامت کردن، تآدیب کردن وجلوگیری کردن به کاررفته است بنگرید زیرنوبس ۲۱ص۲۳ همو، روایت خمینی ومحمدی گیلانی را دربارۀ تعزیزآورده: «اسلام اجازه می دهد حتی اگر زیر تعزیز آن ها جان هم بدهند، کسی ضامن نیست که عین فتوای امام است» زیرنویس ص۲۳ .
مقامات جمهوری اسلامی، با استفاده از فرهنگ مذهبی حاکم، دربخش های وسیعی ازجامعه و برای قداست بخشیدن به انواع و اقسام مجازات های بیرحمانه، بعناوین مذهبی مانند «مفسد فی الارض»، «محارب باخدا» «یاغی، ملحد، کافر ومرتد» . . .متوسل میشوند وبا دستاویز قرار دادن متون مذهبی، ان ها بسادگی می توانند هرگونه جنایتی را
توجیه کنند».
در زیرنویس۲۳ و ۲۴ ازدستور شورای کلیسا بیرون کشیدن جنازۀ جان ویلکیف که فیلسوفی برجسته وعالم الهی دانشگاه آکسفورد محسوب میشد ازخاک بیرون کشیدند واورا نیز به خاطر حمله به کلیسای مسیح محکوم نموده واستخوان هایش را به آتش کشیدند». مآخذ این روایت را نیز آورده است. بنگرید به زیرنویس۲۳ص۲۴
ازگورستان خاوران درجنوب شرقی تهران، به ظلم وستم وحشیانۀ حکومت ملایان اشاره های بجایی شده است. و مهمتر، وسیله قراردادن حکومت، درگسترش دادن وقایع عاشورای عاشورا وذکرمصیبت شهدای کربلاست. ودرست که بنگری: فریب عوام درپوشاندن
برخی وحشیگری های تمام عیار، مراسم مذهبی است!
نویسندۀ آگاه زمانه با تآکید دربیداری مردم می نویسد:
«خمینی بعنوان مرجع تقلید درسال ۱۳۶۰ حکم می کند که همسایه موظف به جاسوسی در موردهمسایۀ خود است. او ازهمۀ مردم میخواهد که نقش جاسوسی خبرچینی حاکمیت را به عهده بگیرند .رسما فتوا می دهد کسانی که ازاین امر سرپیچی کنند همسرانشان برآنها حرام هستند. او مشروعیت پیوند زناشویی را نیز منوط به جاسوسی برای حاکمیت می کند» ص ۲۵
۴
آغازاین بخش با گفتار دلیرانۀ نویسنده، که نشانۀ قدرت نقادی در متون مذهبی ست: « برای شناخت پدیدۀ زندان و شکنجه در جمهوری اسلامی ابتدا بایستی ایدئولوژی رژیم را که برخاسته ازنگاهی بنیادگرانه به دین و برپایه ی قرائتی ویژه شکل گرفته است، شناخت دراین بخش، من به مذهب ویا به درستی و نادرستی روایت های مذهبی و نیز قرائت های متفاوت ازآیات قرانی کاری ندارم. بحث من چیزی جدا از گفتمان خشونت در مذهب و یا قرائت های خشن از مذهب است و بیشتر برآنم که نشان دهم رهبران جمهوری اسلامی نظام سراپا شکنجه وکشتارخود را برچه پایه ای و با دستاویز به کدام یک از متن ها و روایت های مذهبی قرار داده اند» رفتارهای مقامات امنیتی ودستگاههای قضایی که بیشترشکنجه وزندان وکشتاراست شرح میدهد با چنین روایت درست و مستند:
« برای اعتلای « دین خدا» با ازخود گذشتگی به انجام هرکاری بودند هرچند درسال های بعد ازتعداد اینگونه افراد کاسته شد وبسیاری از آنها استحاله شدند. نگاهی گذرا براین بخش ازتجارب وحشتناک حاکمیت جمهوری اسلامی و نیزمروری کوتاه از دستاورد های جامعۀ بشری، بیش ازپیش نه تنها ضرورت جدایی دین، بلکه هرنوع ایده ئولوژی حکومت و سیاست را الزامی می نماید».

شقاوت، بی رحمی، خشونت درعهد عتیق

بخشیدن صبغۀ الهی به خشونت صرفا به برداشت تفسیرگرایانۀ منادیان متحجر ازاسلام منحصر نمی شود.
«تورات «۲۱) بعنوان قدیمی ترین متن مذهبی و روایتگر سرگذشت پیامبران و اقوامی که هزازان سال پیش در بین النهرین، کنعان و مصر زندگی می کردند خشونت و شقاوت را که ویژگی آن دوران بوده تئوریزه وتقدیس می کند».
با چنین روایت تاریخی وآوردن نام «یهوه» که خدای یهودیان است، خدای پرقدرت جهانی را معرفی می کند: «”یهوه” خدای بنی اسرائیل درتورات خدایی است پرقدرت، بی رحم و بی گذشت و نمایشگر درک انسان آن دوره ازقدرت و عدالت، که درهیآت خدا به تصویر درمی آِید» پژوهشگرآگاه، سکوت یا دگرگونی های زمان را فراموش نکرده بلافاصله اضافه می کند: «ازآنجایی که درزمان نگارش تورات، ادیان دردوران اولیۀ تکامل خود به سر می بردند دراین کتاب پدیده های متافیزیکی مرتبط با دنیایی دیگر از قبیل قیامت، جهنم و بهشت مطرح نمی شوند. مجازات و پاداش عمل که در واقع نشآت گرفته از قانون حمورایی است در همین دنیا به دست پیغمبر خدا و قوم برگزیدۀ او به بیرحمانه ترین شکل اعمال می شود. تورات نه تنها مورد تآیید یهودیان بلکه مسیحیان نیزهست و قرن ها درکنیسه ها کلیساها ومداریس دینی یهودیان و مسیحیان مورد بحث وبررسی بوده است».
نویسنده، ازبیرحمی های باورنکردنی یهودیت “به فرمان یهوه” روایت های تکان دهنده دارد:
«یوشع ین نوم» (جانشین موسی) وپیروانش به فرمان خدا به شهر”اریحا” حمله آورده «هرآنچه در شهر بود، ازمرد وزن جوان وپیر گاو وگوسفند والاغ زا به دم شمشیر هلاک کردند. شهر را با آن چه درآن بود به آتش سوزاندند»
این روایت نیز شنیدنی ست:
« داوود پیامبراز پشت بام بتشیع همسر زیبای اوریا حتتی را درحال شستشوی بدنش میبیند کسانی را فرستاده، بتشیع را نزد اومیآورند.داود بااوهمبسترشده وبتشیع باردار میشود. داود برای رسیدن به وصالش اوریا را با نیرنگ به جنگ می فرستد وبا خدعه به قتل می رساند و زن را برای همیشه تصاجب می کند.»
این بخش با چنین روایتی به پایان می رسد:
«کلیسای مسیح پس از به دست گرفتن قدرت بااستناد به آنچه درکتاب مقدس آمده و با اقتدا به پیامبران بنی اسرائیل، به سرعت ازمقام کلیسای شکنجه شده و زجردیده به کلیسای شکنجه گر ظالم تبدیل می شود».
مجازات های دینی، توحش دوران بربریت را درذهن مخاطب یادآور می شود.

خمینی، پیشوای شقاوت و بی رحمی درعصر جدید
درایدئولوژی ای که خمینی نمایندۀ شاخص ومعرف آن است نیز رحم وشفقت جایی ندارد وگاه اگر سخنی ازآن می رود معنایی واژگونه می یابد هرچند او برخلاف تفسیر تورات به مفاهیمی همچون بهشت و جهنم و روز جزای فقهی درآن دنیا معتقد است. و به تبلیغ آن می پردازد اما از مجازات دنیوی گناهکاران نیز لحظه ای غفلت نمی کند. خمینی منطق انسان را چنین بیان می کند:
«منطق انبیا این است که “اشدا” باید باشند برکفار و برکسانی که برضد بشریت هستند، بین خودشان هم رحیم باشند وآن شدت هم رحمت است برآن ها» ۵۲ . درزیرنویس آمده: صحیفۀ نورمؤسسۀ نشرامام خمینی جلد نوزدهم ص۱۴۱ اینترنتی».
نویسندۀ آگاه و پژوهشگر جستجوگر اثر، اضافه می کند:
«در شریعت خمینی وپیروانش «یوم الله» روز مرگ و نیستی وعذاب است. او درسخنرانی اش به مناسبت اولین سالگرد هفده شهریورسال ۵۷ خطوط نظام مورد نطرخود را به روشنی ترسیم کرد و از جمله برای آن که در فرمان کشتار مخالفان سیاسی را مشروع جلوه دهد با یک شبیه سازی تاریخی مذهبی چنین می گوید:
«یوم خوارج روزی که امیرالمؤمنین سلام الله علیه شمشیر را کشید واین فاسدهارا این غده های سرطانی را درو کرد، این هم “پوم لله” بود. امام علیه السلام دید که اگر اینها باقی باشند فاسد می کنند ملت را تمامشان را کشت الا بعضی که فرار کردند. این یوم الله بود» با تآکید ازقول خدا درکشتارهای دستجمعی بیگناهان، به نام یوم الله اضافه می کند: «روزهایی که خدا تبارک تعالی برای تنبیه ملتها یک چیزهایی را وارد می کند که زلزله ای . . . توفانی . . . که این مردم آدم باشند این ها هم یوم الله است».
از روایت ها وگفتارهای دین و مذهب پیداست که کار همیشگی خدا ی باریتعالی کشتار مردم است و السلام. وپیام آورانی به مانند امام خمینی که فرمودند اقتصاد مال خراست!
با :«ارتداد زمینه ساز اعمال فشار و شکنجه» این بخش درص ۵۷ به پایان می رسد.

قزل حصاردوزخ روی زمین
مقدمه:« خمینی بنیان گذارجمهوری اسلامی روزی درپاسخ به اعتراض های سازمان ها و نهادهای بین المللی مدافع حقوق بشردرخصوص وضعیت محاکمات، صدور احکام ظالمانه وشرایط زندان های جمهوری اسلامی گفت: «حبس های ما هم مثل حبس های سابق نیست. حبس هایی است که درآن اشخاص به هیچ وجه مورد اهانت، حتا نیستند».درزیرنویس ص۶۰با شماره۱۱۴ مآخذش آمده است. نویسندۀ با وجدان، و اعتقاد کامل به انسانگرایی با احساس تعهد قلم اضافه می کند که: اوتا آنجا پیش رفت که درجمع سرپرستان هیئتهای عازم به کشورهای خارجی درخصوص زندانیان سیاسی و چکونگی برخورد زندانبان ها یا آن ها به دروغ مدعی شد: «توی حبس هم گاهی وقت ها [زندانیان] مآموران را می زنند، گاهی وقت ها می کشند از این جهت خوب اینها را جزا دادند یک جزای عادلانه . . . زندان قزلحصار یکی ازمحل هایی ست . . . که درآن تحت تربیت زندانی انجام گرفته است».

وسخن آخر اینکه در عنوان «حس فراموش شدگی» مطلبی دیدم که باید گفته شود:
«وقتی اعتمادت سلب می شود و این احساس ریشه می گیرد که هیچ پناهگاهی نداری حس فراموش شدگی غالب می شود. ترکیب احساس عدم اعتماد با احساس درماندگی و ازهمه بدتر فراموش شدگی، زندانی را درموقعیت بسیارخطیری قرار می دهد. دراین شرایط، د ر ذهن تعدادی از زندانیان که به همکاری با بازجویان تن داده بودند تنها بازجو بود که می توانستند آن ها را به دنیای خارج وصل کند. به این ترتیب، انها به صورت بیمارگونه ای به بازجویان
خود وابسته می شدند . . . . . . . واین مجموعه ی متناقض باعث می شد که دریک احساس گناه شدید دست وپا زنند این دست وپا زدنها درعین حال با یک تردید اساسی در دربارۀ اعتقادات وارزهایشان همراه بود» ص ۱۳۷ .

برای پرهیزازطولانی شدن بررسی باید بگویم که نویسندۀ این اثربا درک و احساس مسئولیت وجدان، و قلم وکتابت، همانگونه که درگفتارهایش آمده، پژوهشگری فاضل وقابل اعتماد، اندیشمندی درستکاراست به دور از وسوسه های روزانۀ حکومتی و پیروان و مهمتر، رها از غل و زنجیر تعصب های ویرانگرعقلانیت تا آنجایی که در این اثر، نه سخن نا روا و ناسنجیده ای آمده نه وعده وعیدی واسباب عافیتی از دنیای نابوده ونیامده. با اطمینان و اعتماد کامل بگویم که این اثر پربار را گنجینه ای پر و پیمان یافتم با اطلاعات مفید واسنادی مستند و قوی، علمی وعقلانی که باید ارج نهاد و حرمت قلمی و اجتماعی صاحب اثر را حفظ نمود.
با آرزوی موفقیت وسرفرازی نویسندۀ این اثرجالب و خواندنی درادبیات تبعید. ا امید که هموطنان گرامی ازمطالعه ی این کتاب غفلت نکنند.

روایت های از خاک برخاستۀ انقلاب / رضا اغنمی

نام کتاب:
روایت های ازخاک برخاستۀ انقلاب
نام نویسنده:
فرد هالیدی (گفتگو با کنشگران رهبران سیاسی ایران
نام مترجم :
ترجمه وتالیف: لیلا فغفوری آذر – شاهین نصیری
نام ناشر: نشرباران سوئد
چاپ نخست: ۲۰۲۰ — ۱۳۹۹

این کتاب ۱۲۶ صفحه ای درپس شناسنانۀ کتاب با فهرست : دیباچۀ مترجمان وگردانندگان، آغاز و با منابغ به پایان می رسد.
معرفی و پیشینۀ شغلی لیلا فغفوری آذر – شاهین نصیری و فردهالیدی، از شیوه های مفیدی ست که درچاپ و نشراین کتاب به کار گرفته شده است. و همچنین:
«ازادی این کلمۀ زیبا و دوست داشتنی را هیچکس نمیتواند فراموش کند. آزادی انسان ازقید گرسنگی، بی سوادی و بی عدالتی، زور و استبداد ، مفاهیم کهنه که حافظ منافغ انسان علیه انسان است […] چگونه می توان درمیان مردمی که درچنگال استبداد، گرسنگی، بی سوادی و وحشت اسیرند احساس آزادی کرد؟ بشریت امروز این واقعیت را درک می کند که تا زمانی که در روی زمین یک انسان زندانی، یک انسان گرسنه، یک انسان مظلوم، یک انسان محروم و یک انسان بی فرهنگ وجود داشته باشد، آزادی آنها یک کلمۀ توخالی و بدون مفهوم است.
(شکرالله پاک نژاد، ۱۳۵۶ دفاعیات صفحۀ ۶۱)

و سپس عنوان:
دیباچه
چهل و یک سال پیش، وقوع رخدادی یکه درایران که درادبیات سیاسی جهان «انقلاب ایران» نام گذاری شد، بستر سیاسی، اجتماعی و طبقاتی این سرزمین را عمیقا زیر و رو کرد. بی تردید، اغلب ایرانیانی که به هر شکل و میزان در وقوع این انقلاب نقش داشتند، قادر به پیش بینی روز دقیق این رخداد در زمستان سال ۵۷ نبودند. کسی تصور نمی کرد که موقعیت زمان مکانی ایرانیان انچنان دگرگون شود که اعلیحضرت همایونی در جستجوی پناهگاهی درفراسوی مرزها باشد و ضرابخانۀ بانک مرکزی تصویر نمایندۀ خدا بر زمین را روی سکه ها ضرب کند. شاید ازهمان روزهای نخستین انقلاب، بسیاری ازایرانیان آرزوی ترسیم و بازیابی جایگاه و شخصیت سرکوب شده وتحقیر شده شان را درجهانی نوین که ازپس انقلاب سر برمی آورد، در ذهن می پروراندند، اما کسی خیال چنمی کرد ضرباهنگ قلب همچنان جامعۀ بپا خاسته با آوای استقلال و آزادی، قراراست در چرخدندۀ
سرکوب واعدام و جنگ از کار باز ایستد . . . . . . . واین انسان است که باید برای رهایی، تاریخ را از بندهای فراموشی و خاطره زدایی برهاند. آنچنان که «والتر بنیامین» آشکارا می دید. سنت سرکوب شدگان به ما می آموزد وضعیت اضطراری ای که درآن زندگی می کنیم، در زندگی سرکوب شدگان، نه یک استثنا بلکه امری همواره حاکم است. (درزیرنویس همان صفحه ماخذ گفتارآمده است). ما به مفهومی ازتاریخ نیازمندیم که این وضعیت را دریابد و به آن پاسخ دهد تاشاید روزی درسرزمین خاوران، زنان ومردانی گرد هم آیند و برسر مزارها از آفرینش شهری خبر دهند که درآن آزادی دیگر یک کلمۀ توخالی بدون مفهوم نباشد».

سال سوم انقلاب
فرد هالیدی

«سومین سال انقلاب ایران شاهد فروپاشی نهایی انقلابی سیاسی ایران است که خمینی را درآغاز انقلاب به قدرت رسانده بود. این دوره همچنین شاهد ظهور یک اپوزیسیون درتبعید است که بسیاری ازنیروهایی را که درسرنگونی دیکتاتوری سلطنتی نقش داشتند دور خود جمع کرده است. بر
اساس اسناد موجود به نظر می رسد که حکومت خمینی فعلا توانسته از طریق سرکوب گسترده، حتی شدید تر ازآنچه شاه به کار می بست، نیروهای اپوزیسیون را محدود کند. نیروهای اسلامی هم که اکنون درقدرت هستند ظاهرا توانسته اند بعد ازبحران سال ۱۳۶۰ مجددا نفس گیری کنند. البته ممکن است انها تنها ظواهری گمراه کننده باشد وانقلاب ایران درآستانۀ تجربۀ یکی دیگر از همان تکان هایی باشد که در روند پر تلاطم که تاکنون را شکل داده است».
درپس حس ودرک درست گفتارهای سنجیدۀ این رجل نامدار سیاسی وادبی، پنداری، روایتگری دلسوز و امین گوشه هایی از درماندگی سرگذشت ملتی کهنسال، آشنا و خودی را یادآور می شود!

همو، از آزادی گروگان های آمریکایی در سومین سال انقلاب می گوید: «این رخداد به یک بحران بین المللی پایان داد و خطر اقدام نظامی آمریکا علیه ایران را دفع کرد. با این حال آزادی گروگان ها به هیچگونه آتش بسی میان جناح هایی از رژیم که بحران گروگانگیری در وهلۀ اول از درون انها سر برآورده بود منتهی نشد. شرایطی که براساس آن گروگان ها ازاد شدند حاکی از یک شکست بزرگ برای ایران بود. باز پرداخت فوری پول هایی که به بانک های آمریکایی بدهکار بودند، درنوع خود یک امتیاز دهی بی سابقه در تاریخ انقلاب های مدرن بود. اسناد اصلی این بحران، با عوام فریبی غیر معمول حزب جمهوری اسلامی از مردم ایران پنهان شد. همچنین توافق الجزایر میان ایران و آمریکا مبدل به فرصتی برای احیای جنگ میان بنی صدر که درآن زمان رئیس جمهور ایران بود و مخالفانش در حزب جمهوری اسلامی شد. در اردیبهشت ۱۳۶۰ خمینی قویا در مقابل بنی صدر قرار گرفت ومجلس هم به پیروی ازاو حکم به برکناری اولین رئیس جمهوری منتخب ایران داد. برخی ادعا می کنند که حزب جمهوری اسلامی از احتمال مرگ قریب الوقوع خمینی به وحشت افتاده و بهمین دلیل به چنین بحران هایی دامن می زنند. برخی نیز معتقدند که مخالفت حزب جمهوری اسلامی با حامیان بنی صدر درنهادهای مختلف حکومتی منجر به توقف عملکرد دولت شده بود. بنی صدر پیش بینی می کرد که نیروهای نظامی با دستگاه های غیر نظامی دربرابربرکناری او مقاومت کنند. اما بعداز اینکه چنین چیزی رخ نداد مجبور شد در خردا ماه مخفی شود. . . .».
از سقوط بنی صدر وپیامدهای ان می گوید:
«درگیری گسترده تری میان رهبری حزب جمهوری اسلامی که آن زمان درقدرت بود با نیروهای اپوزیسیون چپگرا شد ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ راهپیمایی های خیابانی بزرگی درتهران و دیگر شهرها اتفاق افتاد. افراد زیادی در درگیری های میان مجاهدین ودیگر گروه های اپوزیسیون با سپاه پاسداران کشته شدند. هفتم تیر و بعد از ان مجددا در ۸ شهریور ده ها تن از رهبران حزب جمهوری اسلامی از جمله ایت الله بهشتی (رئیس شورای انقلاب و دیوانعالی کشور)، محمد جواد باهنر(نخست وزیر) و محمدعلی رجایی (رئیس جمهوری) در انفجارهایی کشته شدند. هزاران تن ازحامیان مجاهدین خلق در خیابان ها یا در زندان اعدام شدند وهزاران نفر دیگر نیززندانی شدند . . . . . با پایان سال سوم به نظر می رسید که نظام حاکم موفق شده در برخی ازجبهه های حیاتی پایگاه هایی را به دست اورد» با گفتاری سنجیده از شیوۀ پژوهشی و رفتار حکومتی ایران با مردم اضافه می کند:
« حکومت درحال پی ریزی پایه هایی درحوزۀ اقتصادی بود . درسال ۱۳۶۰ سال حاصلخیزی، برای کشاورزان بود. صادرات نفت به حدود یک میلیون بشکه در روز رسید. که از ۴۰۰ هزار بشکه دراوایل سال ۱۳۶۰ بالاتر رفته بود. با درنظر گرفتن واردات حدود یک میلیارد دلار درماه، درآمد نفت برای تامین مبادلات با خارج تقریبا کافی بود واقدام رژیم در ملی کردن تجارت خارجی نیز امکان قطع واردات کالاهای لوکس را فراهم کرده بود. بیکاری گسترده و هدر دادن سرمایه ها وتورم ادامه داشت. اما به نظر می رسید روند فاجعه آمیز سال گذشته متوقف شده است. ایران با به کارگیری روحیۀ برتر خود درجنگ با عراق توانست پیروزی هایی کسب کند. نیروهای متجاوز را بیرون راند. و محاصرۀ آبادان را بشکند. با این حال شروط ایران برای صلح درهمان چارچوبی که عراق آن را نمی پذیرفت باقی ماند. تسلیم بدون شرط، پذیرفتن تجاوز ازسوی عراق پرداخت.غرامت جنگی تا ۱۰۰ میلیارد دلار و بازگشت به توافق ۱۹۷۵ (به معنای نفی هرگونه تعییر درمرزها). ایران اصرار داشت که هیچ ادعای ارضی دربارۀ عراق ندارد. جنگ موجب تخلیۀ بخش بسیار وسیعی از منابع ایران شده بود. کشاندن جنگ به درون مرزهای عراق و تحمیل شرایط ایران برای تحقیر عراق، آن هم در آستانۀ نشست کشورهای جنبش عدم تعهد که برای سپتامبر۱۹۸۲ (مرداد و شهریور ۱۳۶۱) در بغداد برنامه ریزی شده بود، موضوعی بود که سران حکومت ایران را وسوسه می کرد».
نویسندۀ آگاه، سپس از پایان نزاع ایران و آمریکا دربارۀ گروگانگیری امریکاییان ازسوی ایران می گوید و فروش اسلحه ازسوی اتحاد جماهیرشوری، به ایران و عراق در جنگ آن دو کشورهمسایه و مسلمان! و می افزاید:
«شوروی درقالب قراردادهای تجاری دوجانبه و ارائه امکانات ترانزیتی به کشتی های بازرگانی که از طریق کانال هایش به بنادر جنوبی دریای خزر می روند به ایران کمک های اقتصادی می کند. کرۀ شمالی هم برخی از تجهیزات نظامی ایران را تآمین می کند. پیوندهای اقتصادی با تعدادی ازدولت های منطقه ای (مانند پاکستان ، ترکیه و لیبی) توسعه پیدا کرده و پیوندهای دیپلماتیک با سوریه، لیبی و الجزیره گسترش یافته است. درهمان ایام به دنبال درز اخباری مبنی بردریافت کمک نظامی ایران از اسرائیل، روابط با سازمان آزادی بخش فلسطین به شدت رو به زوال است» ص۲۳
ازتغییرات نوپا می گوید و شکل گیری تشکیلات « سپاه پاسدارن»:
«ساختارمنسجم وخشونت امیزی به خود گرفته است. دادگاه های انقلاب تبدیل به دستگاه هماهنگی برای نمایندگی ازطرف قدرت حاکم می شوند. حکومت دستگاه های توده ای خود را (کمیته، شبکه ی مساجد و جهاد سازندگی به ابزارهای سازمان یافته تری تحت تسلط سپاه پاسداران تغییر داده که بطور ویژه برای توزیع منابع در میان حامیان رژیم به کار گرفته میشوند. به نظر میرسید که دولت توانسته ظرفیت بسیج و گردهایی گستردۀ مردمی درشهرهای بزرگ را برای کاربردهای ایدنولوژیک، مشوق های مالی و اجبار به دست بگیرد».
با اشاره به شخصیت آیت الله خمینی: « همچنان برای جلب حمایت انهاییکه میخواهند ازحکومت روی گردانند به کار گرفته می شود. وسرکوب وحشیانه، ترور وعوام گرایی درتحکیم نسبی نظام نقش مهمی داشته است. علاوه بر برخورداری از پشتیبانی نهادهای حکومتی، حزب حاکم و مساجد، حکومت خمینی از حمایت برخی ازاحزاب چپ مانند حزب توده، فدائیان(اکثریت) وشاخه ای از حزب کارگران سوسیالیست ایران بهره می برد . . . ملاحظۀ اصلی آنها، فراتراز دغدغۀ بقای خودشان، باور به ضد امپریالیست بودن حکومت خمینی، وتآکید برضرورت اتحاد حد اکثری دربرابرتهدید ضد انقلاب بود».

نویسندۀ کنجکاو، ازنیروهای اپوزیسیون درخارج، و با تقسیم بندی آنها درسه گروه نظرحود را شرح میدهد که هماهنگ است با ائتلاف و شیوۀ رفتاروتصمیمات آنها: «شاپور بختیار آخرین نخست وزیر حکومت پهلوی در این ائتلاف حضور ندارد. غیبت بختیار بیشتربرسر لجاجت شخصی است تا اینکه ریشه درمخالفت های سیاسی داشته باشد. ازدیدگاه امینی مشکل اولیه پیش روی ایران برقراری مجدد قانون ونظم است. دستۀ دوم از نیروهای اپوزیسیون شامل بخشی ازگروه های مارکسیست می شود که ازنظرشان رجوی و بنی صدر به راست گرویده اند. فدائیان (اقلیت) برنامه رجوی را رفرمیستی می دانند و از نظرآنها بنی صدر فردی بورژوا است نباید جایی دریک ائتلاف داشته باشد . . . . . این ائتلاف دراکتبر ۱۹۸۱ درپاریس تشکیل شده است».اظهارنظرنویسنده دراین عنوان اینگونه به پایان می رسد: «به نظر نمیرسد که سال چهارم انقلاب بیش ازاین پیش بینی پذیرباشد».
فصل های: «دیکتاتوری تحت نام اسلام – نقشی که امریکائی ها بازی کردند منزجر کننده بود – روحانیت انقلاب رامصادره کرد – من ایدئولوژی رژیم را شکست دادم – ما تنها تهدید موجود برای خمینی هستیم – بزرگترین مانع شخص خمینی است – تمام مخالفان انقلاب را باید کشت – «میراٍث مصدق، امروزگفتگو با هدایت متین دفتری ص ۱۰۷– گفتگو با شکرالله پاک نژاد.» کتاب به پایان می رسد.
با تاملی کوتاه درسه عنوان پایانی، یکم: محمد مصدق یبن رجال سیاسی ایران از بی نظیران بود. درپاکی و نیک نفسی ودرایت وبینش سیاسی به ویژه در حفظ منافع کشور، ازخادمان و وطن پرستی بیهمتا بود. یادمانده های او سرشاراز حسن نیت، شجاعت وتسلط به قوانین حقوقی درسطح جهان بود دفاعیات قانونی اودرجدال شرکت نفت ایران وانگلیس، دردادگاه لاهه شهرت جهانی اورا گسترش داد. پیشوایی اودرحادثۀ ملی کردن صنعت نفت، ازیادمانده های این رجل شجاع حقوقدان وخیرخواه در تاریح کشوراست. رفتارپهلوی دوم با او، زندانی ومحاکمه اش ذره ای از والایی و او نکاست. دراثر کینه توزی درباروپهلوی دوم، پس از انقضای مدت زندان، محبوس کردن او درخانۀ مصدق در احمدآباد، باحضور تفنگداران ساواک چند سالی طول کشید. سرانجام در ۱۳ اسفند ۱۳۴۵ درهشتاد وهفت سالگی در بیمارستان نجمیه تهران که متعلق به خودش بود دراثرسرطان فوت کرد، در همان خانۀ احمدآبادش به خاک سپرده شد. روانش شاد و نامش در جدول خادمان وطن جاودانه باد.
فردهالیدی، ازهدایت متین دفتری می گوید واین مرد فاضل حقوقدان را معرفی می کند:
هدایت متین دفتری درسال ۱۳۱۲ درخانوادۀ سرشناس باپیشینۀ دیوانی به دنیاآمد (متین دفتری ۱۹۸۴). او نوۀ محمد مصدق، رهبر جبهۀ ملی وفرزند احمد متین دفتری، یکی از سیاستمداران بلند پایۀ دوران پهلوی است (هالیدی ۱۹۸۳). از رفتن او به انگلستان دردوران جوانی و تحصیلاتش: «دیپلم گرفت وسپس در دانشگاه کمبریج انگلستان در رشتۀ حقوق تحصیل کرد. بازگشت او به ایران درسال ۱۳۳۵ با زندانی شدن وتبعید پدربزرگش همزمان شد. (متین دفتری ۱۹۸۴؛ هالیدی ۱۹۸۳). او فعالیت های سیاسی خود را باشرکت درسازماندهی جبهۀ ملی سوم گسترش داد.و نمایندگی سازمان دانشجویان جبهۀ ملی را برعهده گرفت. دراین دوران چندین بار ازسوی ساواک مورد توبیخ و ضرب و جرح قرار گرفت. (سماکس ۱۹۶۸ ) .
ازپیوستن متین دفتری دراواخر دهۀ ۴۰ به وکلای پیشرو وشرکت او دربنیانگذاری جمعیت حقوقدانان می گوید: «درگرماگرم انقلاب به عنوان نایب رئیس کانون وکلا به طور فعالانه شرکت کرد. پس از پیروزی انقلاب به همراه جمعی از سوسیالیست های همفکر، جبهۀ دموکراتیک ملی را بنیان گذاشت و یکی ازجهره های کلیدی این گروه سیاسی محسوب می شد.(هالیدی ۱۹۸۳). جمعیت دموکراتیک ملی ازنخستین گروه های سیاسی بود که به مخالفت علنی با نظام جمهوری اسلامی روی آورد. درمرداد ۱۳۵۸،این تشکل پس ازسازماندهی اعتراضات علیه سانسور مطبوعات مجبورشد به فعالیت مخفی روی بیآورد. (متین دفتری(۱۹۸۴). پس ازبرکناری بنی صدر درپی اوج گرفتن موج سرکوب درسال ۶۰ ، متین دفتری مجبور به خروج ازایران شد». ص۱۰۸
درعنوان: آیا دیکتاتوری روحانیون، اجتناب ناپذیربود؟
می نویسد: «اگر مردم به ویژه روشنفکران به اندازۀ روحانیون دوراندیشی داشتند اوضاع جنین نمی شد . دور بر فروردین ۱۳۵۶ روحانیت، شروع به سازماندهی کمیته ها و انجمن های اسلامی درایران وخارج کرد. درآن زمان روشنفکران سکولار تنها به فکر مبارزه با شاه، ان هم به صورت پراکنده بودند. تا جایی که من به یاد می آورم تا روزی که خمینی به ایران آمد و بازرگان را بعنوان نخست وزیر معرفی کرد، کسی واقعا تصور نمی کرد که نتیجۀ این انقلاب یک حکومت دینی باشد. البته گروه های مذهبی درایران بودند که شعار مذهبی را سر می دادند. بسیاری ازمردم کتاب خمینی دربارۀ حکومت اسلامی را نخوانده بودند واو را جدی نمیگرفتند»
اشارۀ جالبی دارد به وعدۀ خمینی: «خمینی صریحا اعلام کرد که وظیفۀ بازرگان فراهم کردن شرایط برای ایجاد یک مجلس مؤسسان است، مجلسی که اعضای آن به طور دموکراتیک انتخاب شوند.او دراین مورد به مردم خیانت کرد».
خمینی، وقتی وارد کشور شد دراستقبالی که ازاوشد، بی نظیربود. درهمان اوان گفت :«اقتصاد مال خر است» همگان خندیدند. وقتی جابجا شد وبه قدرت رسید، سرمست از لذت قدرت مقام وعبا وردا، به کشتاروقتل عام هزاران زندانی سیاسی، که بیشترازمشایعینش بودند، آن هم بدون دادرسی پرداخت دست درعمامۀ سیاه، بی کمترین خجالت ازمذهب و مذهبیون، وقتی ازوعده هایی که قبلا از : «آب و برق مجانی و پشتیبانی از مستضعفان چه شد؟ گفت : «خدغه کردم». آیۀ قرانی الله خیرالماکرین را شاهد آورد. و میلیون ها انسان فریب خوردۀ مذهب را به مسخره گرفت، و شگفتا از این باورمندان و انبوه عوام ودانا و جامعه! که برای چنین مرد فریبکار پیشوای مذهبی، بارگاهی ساخته شد با گنبد طلایی که امروزه روز زیارتگاه مسلمین شده است!
با عنوان: درمیان دوموج زندگی می کنیم.
گفتگو با شکرالله پاک نژاد کتاب به پایان می رسد
این اثر خواندنی که بخشی از تاریخ پرماجرای سال های تحول ودگرگونی های سازندۀ بنیادی کشور دردوران پربار پهلوی دوم (باحضور داروطناب) است، آن هم از نظرگاه نویسنده ای خارجی و آگاه، که با درک وحس درست به پژوهش اوضاع ایران پرداخته را باید ارج نهاد و به دقت خواند و از اطلاعات مفید اثرش سود برد.

تاریخ حقوق ایران/ رضا اغنمی

نام کتاب:تاریخ حقوق ایران
نام نویسنده: پروفسور سیدحسن امین
نام ناشر: انتشارات دایره المعارف ایران شناسی. تهران
چاپ دوم: ۸۸۸ صفحه. تاریخ نشر: ۱۳۸۶

نخستین بررسی ی این کتاب پر حجم وپرمحتوای کم نظیرمدتی پیش منتشرشد. و این نوشتار، نگاه دوباره ای ست برای گفتارهای سنجیده و پرمغزش که، به احتما ل زیاد اولین بار است فصلی منسحم از «تاریخ حقوق ایران» گذشته وحال کشور را در این خوانش به درستی دریافت.
کتاب قطور با ۳۹ برگ به انگلیسی، همانگونه که در پیشانی اش آمده، شامل “تاریخ حقوق ایران” است و پیشاپیش از نویسنده فاضل وحقوقدان برجسته ی کشور از تدوین ونشر چنین اثر بنیادی باید به نیکی یاد کرد و برزحماتش ارج نهاد.
در پس فهرست طولانی (سیزده و نیم صفحه) ای کتاب، مقدمه وسپس بخش های خواندنی درشانزده بخش ،با متمم قانون اساسی عصرمشروطیت – کتاب شناسی – نمایه – بخش انگلیسی به پایان می رسد.
مقدمه با چنین گفتاری آغاز شده است:

۱ – اهمیت تاریخ حقوق
«مرز تاریخی میان توحش وتمدن، سامان یافتن نظام حقوقی ” و قبول قواعدی به مثابه قانون (داد) در روابط جمعی است. به این معنی که هرگونه تشکل اجتماعی و تعامل مدنی به حد اقلی ازقانونمندی نیاز دارد وبرای استقرار و استمرارهر نوع دولت و حکومت، ازتجمع های بدوی پیش اریاییان در تجدد ایران و دولت شهرهای کوچک یونان باستان گرفته تا امپراتوری های بزرگ ایران وچین وروم – وجود قواعد وقوانینی برای برقراری نظم عمومی، تعیین حقوق و تکالیف اعضای جامعه، تمشیت از تمدن بشری بدون توجه به مبادی و مبانی نظام حقوقی اقوام وملل پیشین و به عبارت دیگر “تاریخ حقوق” مقدور نیست؛ زیرا نه تنها داشتن قانون، ولو در ساده ترین اشکال و بدوی ترین درجات. شرط تمدن و فرهنگ است. بلکه قوانین حاکم برهرعشیره یا قبیله یا قوم یا ملت نیزجلوه ای ازدرجه ومرتبه تمدن و فرهنگ آن جماعت وآیینه ی مدنیت آن جامعه است، چرا که اولا ارتقاء جماعت به جامعه یعنی دوام وقوام تجمع های انسانی مستلزم قوانین وقواعد رفتاراجتماعی است.ثانیا نظام حقوقی با دیگر نهادهای اجتماعی پیوندی نزدیک و ارتباطی تنگاتنگ دارد. ثالثا “بنای عقلاء یا عرف و عادت” و به عبارت دیگر رفتار اجتماعی هرجامعه محصوصا در دوران هایی که قوانین هنوز مدون و مکتوب نشده است، سنگ زیربنای نظام حقوقی هرجامعه شمرده می شود».
اشاره ی جالبی دارد به ارج و مقام تاریخ حقوق، درگستره ی پیشرفت اجتماعات بشری. می نویسد:
تاریخ حقوق بخشی از تاریخ تمدن است وآگاهی از سیرتطور وتکامل تمدن، مستلزم درک درستی ازئهادهای حقوقی مختلف که دراعصار و قرون گذشته است. چرا که طرفنطر از اسباب وعللی که موجب ظهور و سقوط دولت ها وفراز و فرود تمد ن ها و فرهنگ های کهن درگوشه و کنار جهان شده است درهمه حال داشتن نوعی نظام حقوقی درمفهوم عام آن لازمۀ ادامۀ هرگونه دولت و مدنیتی بوده ومی باشد. این واقعیت درهمه ی تشکل های مردمی ازجماعت های بدوی وکوچک شکار وشبانی گرفته تا جامعه های پیشرفتۀ صنعتی صادق است. به این معنی که از نظر ماهوی، تعامل (اعم از تعاون یا تقابل) اعضای معدود یک تشکل جمعی بدوی (همچون تعامل بین شکارگران و ماهی گیران با گردآورندگان) با روابط بسیار پیچیده دریک جامعه صنعتی (همچون تعامل بین کارفرمای یک کارخانه ی بزرگ رایانه سازی و کارکنان متخصص آن) ازیک مقوله اند ولذا تعیین تکلیف درمورد تضاد منافع وحل اختلاف میان افراد و اصناف و طبقات مختلف در هرنوع تشکل جمعی مستلزم داشتن یک نظام حقیقی به منطور تنظیم روابط مردم وحفظ نظم دراجتماع است. ص ۲۰ .

۲- تعریف و مختصات نظام حقوقی

نظام حقوقی مورد مطالعه درتاریخ حقوق همان شیوه های رفتاری است که تخطی ازآنها موجب تنبیه متخلف ازسوی مراجع صلاحیت دارجامعه شود. یعنی مجموعۀ قوانین و احکامی به صورت فروع و مقررات – که ازسوی مراجع صلاحیت دار به منظورایجاد نظم عمومی وحفظ منافع حقیقی یا موهوم جامعه با هیآت حاکمه وضع شده وضمانت اجرا داشته باشد بنا براین ارکان و عناصر هرنظام حقوقی چه بقول خواجه نصیر طوسی مبتنی برشرع ( الهی) یا مبتنی برطبع (بشری) باشد عبارت است از کلبت و شمول قوانین آن نسبت به همۀ افراد، آیجاد تکلیف برای اطاعت ازقانون ودرنهایت ضمانت اجرا درصورت تخلف از آن».
وسپس اضافه می کند:
«درحالی که عناصر کلیت و ایجاد تکلیف که دو رکن نخستین نظام حقوقی است، از مقولۀ قانونگزاری و تشریع (درصلاحیت قوۀ مقننه) است، عنصر ضمانت اجرا از مقولۀ حق داوری و دادرسی و سازمان قضایی (درصلاحیت قوۀ مقننه) است. بنا براین شکل گیری نظام حقوقی به طور عام و تدوین قانون به طور خاص، یکی از درخشان ترین مراحل توسعه و تکامل جوامع بشری محسوب است. نیز ناگفته معلوم است که وجود هرگونه نظام حقوقی اعم ازبدوی ومترقی، ساده و پیچیده، نیک و بد، عادلانه یا ظالمانه، مستلزم نهاد حل اختلاف، از طریق “داوری” یا “دادرسی” است که درنهایت اجرای نظام حقوقی آن جامعه را ضمانت وتآمین می کند.
نویسندۀ حقوقدان درپایان عنوان دو، با تسلط به مقوله یا «علم وفرهنگ حقوق» قواعد و ضمانت اجرایی ان را یاداور می شود:
«حقوق دادرسی و قواعد شکلی، ضامن اجرای قوانین ماهوی و قواعد موجد حق است. به عبارت دیگر برای تفسیر واجرای قانون، در انواع و اشکال مختلف نظام های حقوقی، درکنار مراجع قانونگزاری که با تصویب قوانین ماهوی حقوق وتکالیف اعضای جامعه را معین می کند، باید مرجعی نیز برای داد خواهی و دادرسی یعنی تعیین تکلیف درموارد نقض قانون وجود داشته باشد».

۳ معرفی موضوع کتاب

«موضوع این کتاب “تاریخ حقوق” یعنی کشف رخدادهای به وقوع پیوسته درایران در زمینۀ حقوق و به عبارت دیگر مطالعۀ چگونگی پیدایش و تحول نهادهای حقوقی است».
برای تفهیم سخنان عالمانۀ خود، چون مدرسی فهیم و با سابقه دایرۀ گفتارش را گسترش می دهد:
«می دانیم که تاریخ “علم ” است و چار چوب های منظم ویژۀ خود را دارد. علم تاریخ به عنوان یکی ازعلوم اجتماعی، همسایۀ جامعه شناسی، مردم شناسی و حتی علوم سیاسی است. به عقیدۀ گیدنز و فیلیپ آبراهامیان رشتۀ مطالعاتی تاریخ وجامعه شناسی تمایزی نیست، اما به عقیدۀ ما تاریخ و جامعه شناسی به رغم وجود اشتراک فراوان از جهات متعدد به ویژه از جهت روش شناختی باهم متفاوت اند. موضوع کتاب حاضر، مبحثی انتزاعی نیست، بلکه رخدادها، واقعیت ها وعینیت های موجود در فضای زندگی پیشینیان است. این رخدادهای حقوقی وقضایی علی الاصل بااسناد ومدارک قابل اثباتند. ولی گاهی هم نسبت به پیشینه های قبل ازتاریخ — بر اساس شواهد وقرائن و امارات اما به هرحال براساس استدلال و عقل، باز افرینی می شوند. با حفظ این فصول علمی کتاب حاضر نه “جامعه شناسی حقوق ایران وبلکه تاریخ حقوق ایران نام دارد وبه سلسله مراتب تاریخی از نظام های حقوقی مختلف حاکم برحوزۀ تمدنی ایران بطورعام و ازشکل گیری نظام های قضایی (یعنی نهادهای دادرسی کیفری ومدنی آیین ها و شیوه های رسمی و غیر رسمی حل اختلافات حقوقی وحدود صلاحیت مراجع قضایی) به منظور خاص سخن می گوید».
با توضیح علمی از«خروج موضوعی جامعه شناسی ازتاریخ حقوق ایران» سخن می گوید با این یادآوری که:
«البته دامنه تاریخ بسیارمحدود است. ازعمرزمین بیش ازچهار میلیارد (چهارهزارمیلیون ) سال، و ازپیدایش زندگی برزمین سیصد میلیون سال” وازپیدایش اولین چنس دوپا برروی کرۀ خاک بیش از سه میلیون وپانصدهزار سال می گذرد. اما مدارک انسان شناسی، از زندگی جمعی بشر وآغاز نوعی یکجا نشینی ما را به بیش از ده هرارسال رهنمون نمی شود. . . و بقول ویل دورانت (مؤلف تاریخ تمدن) ان را باید از نیمه خواند».
باید حق داد و ادای وظیفه کرد.این گفتار بنیادی نویسنده قابل احترام وتآمل است:
«با اینکه موضوع کتاب تاریخ حقوق است نه جامعه شناسی حقوق، باید بگویم که مقصود ما ازحقوق همان مفهوم جامعه شناسی آن ست نه تشریح وحیانی که بطور دفعی یا تدریجی ارمنبع وحی ومبادی مابعدالطبیعه برپیامبران الهی نازل شده باشد. همچنین باید بگوییم که موضوع کتاب، حقوق به معنای اخص (قواعد و قوانین دارای ضمانت اجرا) است و لذا شامل قواعد اخلاقی، اندرزنامه نویسی و توصیه ها، یا “عهد” نامه ها ( همانند عهدهای سلاطین ساسانی که درشاهنامه منعکس است) نمی شود.
هرچند این اخلاقیات به نوبت خود به شکل غیرمستقیم درتعیین ساختار نظام حقوق اساسی و اداری و مالیاتی موثربوده و رعایت حقوق دیگران را تضمین کرده است.
ذکر این نکات دراین مقدمه ازاین نظر واجب است که تعریف ما ازموضوع این مطالعه، جامع ومانع باشد و ازهرگونه اشکال مقدر پاسخ گوید.

پایان این بخش با:
۸ – پیشینه تحقیق و سخن پایانی مؤلف :

فکر نگارش این کتاب پس ازتدریس ونشر کتاب «نظام های حقوقی خاور میانه که نویسنده در۱۹۸۵ م به انگلیسی تآلیف و در انگلستان منتشر کردم درسر من افتاد. بخشی ازاین کتاب هنوز به سفارش دکتر احسان یار شاطربرای دایرۀ المعارف ایرانیکا به انگلیسی نوشته ومنتشرشده بود و سپس خلاصه ای ازآن را به سفارش دکتر ناصر تکمیل همایون برای دفتر پژوهش های فرهنگی به فارسی تلخیص ودر۱۳۸۱ با عنوان «دادرسی ونظام قضایی، درشمار مجموعۀ ازایران چه می دانیم؟» ازسوی دفتر پژوهش های فرهنگی در تهران چاپ شد.
نویسنده درخاتمه با تواضع و فروتنی اضافه می کند که :
«تنها به سابقۀ علاقه به عدالت و قانون آماده شده است به کسانی که در طول تاریخ دراز آهنگ حوزۀ تمدنی ایران ازآغاز تا امروز در راه خدمت به عدالت قدمی برداشته یا برمی دارد و برخواهند برداشت، تقدیم می کنم».

بحش دوم
از پیش آریائیان تا تشکیل دولت ماد

درسرزمینی که بعدها (ازعصرساسانیان به بعد) ایران زمین وایران شهرخوانده شد، پیش ازمهاجرت آریائیان، اقوامی بدوی به صورت جماعت های پراکنده به دور از تمدن ها می زیستند. بیشتر این تشکل های جمعی به حدود ده هزار سال پیش می رسد. انسان ما قبل تاریخ برای زندگی جمعی نیاز به سرزمینی داشت که آب وگیاه برای مصرف او و جانوران دیگر درانجا کافی باشد. کرانه های خلیج فارس ودریای مازندران، دریاچۀ ارومیه، دریاچۀ هامون و بسیاری ازدره ها و چشمه سارها درفلات ایران ازاین حیث، همانند مصر و میان رودان، مهمترین شرایط را برای زندگی جمعی دراختیار مردم می گذاشت. نخستین فعالیت های کشاورزی درفلات ایران درحدود نه هزارسال پیش و نخستین استفاده از فلزات در حدود هفت هزار سال پیش درگوشه و کنار فلات ایران شروع شد. برای نمونه امروز وجود سکونتگاه های کوچک جمعی به شکل زاغه نشینی و یکجا نشینی درتپه زاغه در دشت قزوین، تپۀ سیلک در جنوب غربی کاشان، تپۀ حسنلو درجنوب غربی دریاچۀ ارومیه، تپۀ یحیی وتل ابلیس دراطراف کرمان، شهر دقیانوس دراطراف جیرفت وشهر سوخته درکنار دلتای روئ هیرمند به اثبات رسیده است».

اخرین عنوان بخش دوم: درپس حقوق اداری و مالیۀ عمومی، “نتیجه” است که با اشاره به عصر ساسانی، قانون مؤبدان ودین زرتشت، باچنین گفتاربه پایان می رسد:
«نظام حقوق سیاسی یعنی شریعت زرتشتی برتر از ارادۀ حاکم (خواستۀ فردی شخص شاه) تلقی می شده ومبنای اصلی حقوق
درعصرساسانی اصول ومبانی عدالت ایزدی و مینوی( وبه قدرت و سلطۀ بشری و حکومتی) بوده است.

بخش سوم
ارماد و پارس تا برآمدن ساسانیان

۱ – مادها
«قوم ماد مردمی آریایی نژاد درایران باختری بودند که ازحدود قرن نهم پیش از میلاد درمناطق آذربایجان (ماد کوچک)، عراق عجم و کردستان (ماد بزرگ) و ری واطراف آن (رگا) سکونت داشتند. ری در دوران مادها ازمراکزمهم حکومتی بود. به قولی کردها تیره ای ازقوم ماد و از نژآد تیره های زاگروس (گوتی، لولویی و دیگران ) اند.این طوایف پراکنده که در بیرون از مرز های دولت آشور یعنی در حصار و حریم خارجی آن کشور می زیستند، درآغاز، فاقد دولت واحد و درنتیجه فاقد قدرت مرکزی ونظام حقوقی متمرکز و سراسری بودند».
پژوهشگر، اشاره ای دارد به زمان و تاریخ شکل گیری تشکیلات عشیره ها و محل و مکان سکونت آن ها:
«تا قرن هفتم پیش از میلاد، هرعشیره یا دهکدۀ کوچک مادی – مانند ساکنان خوروین (برغان). سیلک (کاشان)، قیطریه، دروس، سلطنت آباد و گلندوک (تهران)، پیشوا (ورامین)، کهریزک (ری) و جاهای دیگر– با استقلال از قبایل دیگر زندگی می کردند. این اقوام با یکدیگر روابط داد و ستد تهاتری ( تجارت کالا به کالا) داشتند و به تدریج ازبومیان کهن کشاورزی آموختند . این همه، مادها ازنظر سیاسی ئو نظامی محصور دو دولت نیرومند آشور ازیک سوی واورارتو(در دامنه های جنوبی قله های کوه قفقاز) ازسوی دیگر بودند. نخستین اشاره به قوم ماد در کتیبه ای از ۸۳۷ پیش از میلاد است که حملۀ شلمنصر (شالمانزر) سوم (پادشاه آشور) به پارسوا درکوه های کردستان، را گزارش می کند».
درزیرنویس همین ص۷۷ گزارش (تاریخ تمدن اثرویل دورانت ترجمۀ آحمد آرام ذکر شده است.
این بخش با چنین روایتی به پایان می رسد:
« هخامنشیان به تجهیز ارتش و عمران و آبادی اهمیت فراوان می دادند و به همین دلیل دراین دوره، اقتصاد کشاورزی نسبت به گذشته رونق یافت. ازآنجا که آب و زمین، ملک دولت بود با ابتکار دولت سدها و پل های بسیار بنا و کاریزها وقنات های متعدد حفر شد و برای تشویق کشاورزان مقرر شده بود که هرکس زمین بایری را زیر کشت بیاورد و آن را آباد کند عایدات آن زمین تا پنج پشت ازآن او و اعقابش خواهد بود».

بخش چهارم
شاهنشاهی ساسانیان
۱ – مدخل
«شاهنشاهی یکپارچه ومتمرکز ساسانی به دست اردشیر بابکان تآسیس شد و پس از چهار صد سال واندی به دست تازیان که کیش اسلام را به ایران ارمغان آوردند، منقرض گردید. اردشیرکه خود مؤبد زاده (فرزند بابک پسر ساسان ازمؤبدان فارس بود) دین و دولت را توامان کرد و درسال ۲۲۶ م در مراسم تاجگذاری خود با تآکید بردادگری عدالت گستری خویش گفت:
وخاطر آسوده دارید که قوی و ضعیف یا دنی و شریف همگان را از عدالت بهره مند خواهیم داشت وعدالت را رسمی پسندیده و آیینی متبع خواهیم کرد.
پژوهشگر آگاه زمان، باز هم، از قول اردشیر می افزاید:
«در اهمیت دادگری و عدالت گستری است که:
الف – شاه باید داد بسیار کند که داد مایۀ همۀ خوبیهاست. مانع زوال وپراکندگی ملک است ونخستین اثار زوال ملک این است که داد نماند و چون پرچم ستم به دیار قومی بجنبد، شاهین داد با آن مقابله کند وآن را واپس زند».
ب – نیرو جز با سپاه پدید نیاید. سپاه جز به مال، مال جزیه آبادانی، آبادانی جز ازراه دادگری».
با این سرودۀ زیبای فردوسی «ب» به پایان می رسد:
بدان که شود شاد و روشن دلم
که رنج ستم دیدگان بگسلم. (از شاهنامۀ فردوسی).

۲ – نظام حقوقی ساسانی
این گونه آغاز می شود:
«بی هیچ تردیدی نظام حقوقی ایران با برسرکارآمدن اردشیر بابکان دچار تحول عمیق شد. اما این تحول به حکم تجربۀ تاریخی نمی توانست درخلاء اتفاق افتد وبنا براین بستراجتماعی، فرهنگی و حقوقی ایران پیش ازساسانیان (به ویژه آموزه های آریایی زرتشت پیامبر ایرانی)، را ازیک سوی و نیز تعامل ایران با نظام های حقوقی ایران برون مرزی وبه اختصاص نظام مهم حقیقی امپراتوری روم را ازسوی دیگر باید ازعوامل مؤثر این تحول حقوقی شناخت».

وسپس درعنوان « ۲- ۱ اتحاد دین و دولت» پژوهش را ادامه می دهد :
« احکام کیش زرتشتی یعنی اوستای داتیک مهم ترین منبع بودین ونمادین نظام حقوقی عصرساسانی بود. ساسانیان ازهمان آغاز با تشکیل یک حکومت واحد «شاهنشاهی دینی» با روحانیان زرتشتی متحد شدند. و تمهید همۀ محاکمه ها و عقود وپیمان ها را به دست روحانیان زرتشتی سپردند. به نوعی که به قول آگاثیاس، «هیچ امری به زعم ایرانیان وجهۀ شرعی ندارد مگر این که یک مغ آن را تصدیق و تصویب کند (۲ درزیرنویس آمده :«صالح، علی پاشا”قوه مقننه و قضائیه، تهران، کمیسیون ملی یونسکو، ۱۳۴۲ ج۲ ص۹۶۰، همو، تاریخ حقوق، تهران دانشگاه تهران صص۱۴۴ – ۱۴۵.
و اضافه می کند که: «درنظام حقوقی ساسانی، دین و دولت لازم وملزوم یکدیگر و دوستون محکم نظم عمومی محسوب می شدند. مضمون عبارت عربی “والدین والملک توآمان، (دین ودولت توام و باهم اند) که دربسیاری ازمنابع عصراسلامی به عنوان حدیث نبوی یاد شده است، حدیث نبوی نیست و منسوب به اردشیر بابکان است. چنانکه ابوعلی مسکویه رازی تمام این عبارت را ازعهدنامۀ اردشیر چنین نقل کرده است. و نویسنده با آوردن متن گفتار، منبع آن را درزیرنویس ص۱۱۵ کتاب آورده است.
پژوهشگر، در اهمیت فضای این گفتار می نویسد:
«این وصیت اردشیر را فردوسی درمقام «سپردن اردشیر کار پادشاهی را به شاپور» درهفتاد و هشت سالگی اردشیر به این عبارت نقل کرده است:
«چنین دین وشاهی به یکدیگرند/ توگویی که درزیریک چادرند/ . . .چو دین را بود پادشا پاسبان/تواین هردو را جز برابرمخوان».

همچنان که دولت و دین درنظام سیاسی توآمان تلقی می شد، دین و داد، یعنی دین ورزی و دادگستری نیزتوامان خوانده می شد. چنانکه خاقانی با اشاره به عصر کیقباد و کسری تصریح دارد:
«عدل است و دین دوگانه ز یک مادرآمده/ فهرست ملک ازاین دوبرادر نکوتر است . . . . این داد کرد و ان ستم اورد وعاقبت/ هم حال دادگر و ستمگرنکوتراست».
پژوهشگر، سپس با دید به غایت دقیق و انسانی می نویسد:
البته برغم این شهرت های کاذب، جامعۀ ایران درعصرساسانی ازبرابری برخوردارنبود. ابوالحسن بیهقی گزارش می کند که:
«اکاسره ظلمه بوده اند مگر انوشیروان ودرعهد اکاسره، هیچ رعیت زهره نداشتی که طعامی نیکو و لذیذ بختی، یا جامۀ پاکیزه دوختی، یا فرزند را علم و ادب آموختی یا ستوری گرانمایه داشتی . . . و انوشیروان ازمیان ایشان عادل بود۱و۲ .نیز، یرهمین سیاق به گزارش تنسر، اردشیربابکان ” میان اهل درجات وعامه تمیزی ظاهر وعام پدید آورد به مرکب ولباس و سرای و بستان و زن و خدمتکار . . . چنانکه هیچ عامی با ایشان مشارکت نکند در اسباب تعیش ونسبت مناکحه محظور باشد از جانبین». (درزیرنویس منابع را از تاریخ بیهقی با ذکر صفحات آورده است) ص۱۱۶

نویسده، ازقول “برزویۀ طبیب” ظلم وستم و فقر وفلاکت وضلالت گسترده مردم تیره بخت زمانه را شرح داده بنگرید به ص ۷- ۱۱۶ کتاب تا سیه روزی و پیامدهای های به قول نویسنده :
«جامعه ی ناسالم عصر ساسانی، برزویه آن را نشان می دهد، برپایۀ امتیازات و اختلافات طبقاتی استواربود.» ازامتیازات روحانیان ونظامیان ولشکریان و ملایان زرتشتی و بزرگترین رقیب شخص شاه شاهان یاد می کند و از محرومیت اکثریت تهی دستان:
«اکثریت مردم فرودست، به حکم قانون محکوم به ادامۀ زندگی توآم با محرومیت خود می شدند. به این دلیل، وقتی که مزدک با اندیشۀ عدالخواهی وتساوی اقتصادی و اجتماعی دست به تبلیغ زد، انبوهی از مردم به او پیوستند . قباد پادشاه وقت هم برای رهایی ازنفوذ مؤبدان که با عنوان حامیان شریعت زرتشتی عملا برهمۀ امور قضایی واداری مسلط بودند، به کیش مزدک درآمد. تا این که سرانجام، انوشیروان، مزدکیان را ازمیان برد». ص۱۱۸ سطراول.

درعنوان: ۵ – اوضاع قضایی درصدارت امین السلطان» آمده است:
«اما اگر کسی به فرمان های ناصرالدین شاه مغرور می شد و به امید نجات ازستم والیانی چون ظل السلطان به شخص شاه متوسل می شد، عاقبت بسیار وخیمی را انتظار می کشید. برای نمونه یک تن از بازرگانان اصفهان که ظل السلطان طلب کلان او را نمی داد به ناصرالدین شاه عارض شد. وقتی خبر این جسارت ، یعنی مطالبۀ حق شرعی وعرفی ازسوی این داد خواه بی پناه به ظل السلطان رسید ، او را احضار کرد و خطاب به او گفت: تو باید دل و جگر بزرگی داشته باشی که از من به شاه شکایت کرده ای! پس به عملۀ عذاب خود دستور داد که سینۀ آن بازرگان بیچاره را بشکافند و جگرش را درآورند و به ظل السلطان نشان دهند تا وی ببیند که این عامی خام با چه دل و جرآتی ازاو به شاه شکایت کرده است. ص ۴۳۲ .
پژوهشگر، نمونۀ دیگری از ظلم وستم :
«جلال الدوله (پسرظل السلطان) به تهران آمده، نقل کرده است که درتهران: باچند نفرازمتظلمین دیگر که آنان هم سرگردان بودند قرارداد کردیم که روزی که شاه به شاه عبدالعظیم می رود مجتمعا در سر راهش برای جلب توجه، حلقوم های خود را ببریم. روز معهود همین که کالسکه، نمودار شد، اظهار کردم: رفقا شروع کنید. و حلقوم های خود را ببرید. ولی هیچکدام اقدامی نکردند، ناچار خودم شهامت به خرج داده حلقوم خودم را بریدم و خون جاری شد».۱ (درزیزنویس یک آمده است:
فرهنگ، احمد، “حاجی مهدی سربریده” خاطرات و اسناد۱۳۶۴

اخرین عنوان درفهرست کتاب: بخش شانزدهم – اسناد۱۲ ، متمم قانون اساسی مشروطیت است درپس آن کتابشناسی – نمایه بابخش انگلیسی وکتاب به پایان می رسد.

جایزه/ رضا اغنمی

فرماندار شهر بزرگ اعلام کرد که هرکس «سالواچری» جانی بالفطره و سارق سابقه دار را دستگیر کند زنده و مرده اش ده میلیون دلارجایزه نقدی دارد. ابن خبر مثل بمب توی شهر صدا کرد. و مردم با دیدن تصویر پرهیبت مردی که سال ها آرامش و آسایش منطقه را بهم زده بود بیشتر خوفشان گرفت. قبلا شایع بود که سالواچری مرد خوش تیپ ومورد علاقه خانم هاست. و هر ازگاهی درکلوپ های شبانه برای خوشگذرانی حاضر می شود. اما تصویر، مردخشنی رانشان می داد با چشم های دریده و خون گرفته و صورت چاک چاک با سبیل های از بناگوش دررفته ی خوفناک که هر بیننده را زهره ترک می کرد.
هفته ای نگذشته بود که اعلام شد علاوه برجایزه، یک مقرری مادام العمر نیز برآن افزوده شده به اضافه ی این که دستگیر کننده از امتیازات اشرافیت هم برخوردار خواهد شد. این دیگر غیرقابل تصور بود.
ولوله بین مردم افتاد. جنب و جوش سرگرم کننده بین بیکاران با بگو مگوها و فکرهای تازه برای دستگیری قاتل و دریافت جایزه. هرجا که سرمی زدی عده ای را دور هم می دیدی که صحبت ها سر دستگیری سالواچری بود. تبِ جایزه ده میلیون دلاری گذشته ازبهم ریختن حواس مردم، امورجاری شهررا هم مختل کرده بود.
التهاب مردم در اوج بود که خبررسید سالواچری دستگیر شده و به زودی تحویل دستگاه عدالت خواهد شد. هنوز سروصدای دستگیری اش بین مردم بود که خبرآوردند حین فرار ازچنگ تفنگداران، تیر خورده و کشته شده است. برای مردم زنده و مرده فرق نداشت؛ اصل کارخبربود و دستگیری اش.
روزموعود فرا رسید. مردم شهر ازچندی پیش دروازه های شهررا آذین بسته بودند. مدارس تعطیل شده بود. نوازندگان با لباس های ویژه با آهنگ های شاد درخیابان ها می زدند و می رقصیدند و مردم را در روز موعود برای تماشا به میدان بزرگ دعوت می کردند.

درمیدان بزرگ شهر جای سوزن انداختن نبود. زیر نورهای رنگارنگ چراغ های گردون، با انبوه جماعتی در صف های طولانی، چنان ازدحامی به وجود آمده بود که درتاریخ آن شهر بی سابقه بود. جسد سالواچری دروسط میدان روی بلندی درفضای آزاد قرار گرفته بود. تماشاگران از شش طرف که با نوارهای سه رنگ دالان عابران را نشان می داد وارد می شدند و بعد اردیدار ازدالان های خروجی محل را ترک می کردند. تصویر خوفناک سالواچری درمیان نور وقاب سه بعدی، به حالت گردون از فاصله های دور پیدا بود. می گفتند یک طراح مشهور ایتالیائی ازنزدیکان پاپ سازماندهی تزئینات و طرح این روز بزرگ میدان را برعهده گرفته است.

فرماندار درمیان هلهله مردم پشت بلند گو رفت و طی خطابه بلند بالائی، پس از سپاس از دلاورانی که با درایت ودلیری کم نظیرشان مرد جنایتکار و قاتل معروف را دستگیر و تسلیم عدالت کرده اند، گفت: بنا به تقاضای آن ها از معرفی شان خودداری می کنم وحالا قراراست که مدال شجاعت نیز از طرف شهردار منظقه ومردم به آنها اهدا گردد. فریاد تحسین مردم بلند شد و همگی تأیید کردند.
فرماندار قیچی را ازدختر خانم زیبائی که با سینی کنارش ایستاده بود گرفت و پس از قطع نوار سه رنگ در میان هلهله و کف زدن های ممتد حاضران؛ صحنه را ترک کرد.
انتظار به سررسید ومردم ازشش طرف دربین دالان های نواری با نظم وترتیب درصف های طولانی به حرکت درآمدند. برخی فحش و ناسزا، برخی با نگاه پرازخشم و نفرت ازکنار جسد گذشتند.
.
روزآخر وسط روز ابرسیاهی درآسمان پیدا شد و بالاسر مردم دور میدان ایستاد. درمیان غرش رعد و برقی هولناک رگباری تند وناغافل سراسر میدان را فرا گرفت. آن عده که به جسد نزدیک بودند در کمال تعجب دیدند که جنازه، دراثر بارش باران آب شد. رنگی سبز و سیاه مخلوط با آب باران از چهار طرف جسد راه افتاد. آن هیکل پرهیبت ، سرو صورت و سبیل های ترسناک آب شد . جنازه مردی پیدا شد لاغر وتکیده از آنهائی که دربیمارستانهای شهر دراثر اعتیاد ازبین می روند؛ و حالا که باران تمام شده و آسمان صاف وهوا آفتابی شده است مردم با دیدن نعش استخوانی یک معتاد بدبخت هاج واج مانده، به تابلوئی که به دست جسد چسبانده بودند تماشا می کردند و می خندیدند.
روی تابلو با خط کج و معوج نوشته شده بود:
«بیلاخ!»

بررسی کتاب زنان فراموش شده – رضا اغنمی

نام کتاب: زنان فراموش شده :
قصه ی زندانیان بند نسوان
نام نویسنده: مریم حسین خواه
نام ناشر: نوگام – لندن
چاپ اول: خرداد ۱۳۹۹ (مه ۲۰۲۰ )

در نخستین برگ کتاب امده است:
به راحله زمانی. راحله ذکایی که قول داده بودم قصۀ زندگی شان را بنویسم و نشد که بمانند و بخوانندش .

این کتاب ۱۳۴ برگی با فهرست یک صفحه ای، درپس پیشگفتاری پخته وسنجیده با عنوان :
«قبل ازشروع»، شروع شده باعنوان: شوهرم به «خاطر چک من را انداخت زندان» بسته می شود. عناوین هیجده گانه هریک ، روایت وحشیگری هولناک از ظلم و ستم حکومت ملایان است، که دین و مذهب و مراسم سنتی پانزده قرن سپری شده ی عرب جاهلیت را، بهانه کرده و وسیله ای برای ارضای هوسرانی های مادی و مفتخوری علنی وسابقه دار، بدون کمترین شرم و حیا از سیه روزی و فلاکت هایی که در حکومت آخوندی بر ملت ایران تحمیل کرده اند.
نویسنده، که از بانوان آگاه و ییدار زمانه است با چنین گفتاری در پیشگفتاری باعنوان “قبل ازشروع” درد دل خونین و زخمی خود را با مخاطبین در میان می گذارد:
«این مجموعه روایتی از زندگی زنان زندانی عادی و غیرسیاسی است که جز صفحه ی حوادث روزنامه ها کمترجایی ردی ازآنها دیده می شود. زندگی زنانی که وقتی برای ۴۵ روز دربند عمومی زندان اوین حبس بودم کنارشان زندگی کردم. قصه هایشان را شنیدم وقول دادم که از زندگی شان پشت دیوارهای بلند زندان و آنچه بیرون زندان برآنها گذشته، بنویسم. ازآنهایی که به اتهام قتل دستگیر شده بودند وهرچهارشنبه، چوبه ی دار را انتظار می کشیدند تا آنهایی که اتهام سرقت و کلاهبرداری و«فحشاء» در زندان بودند و بیرون از زندان هیچ کس منتظرشان نبود».

سپس از شیوه ی نوشتن و تصمیم گرفتن خود دراین باره می گوید که:
«آیا گزارش گونه باشد یا داستان :«وقتی دیدم که توان نوشتن گزارشی از«زندگی شان را به عنوان یک روزنامه نگار ندارم چشم هایم را بستم و فکر کردم همه زندگی هایی که زن ها در دوسوی دیوارهای بلند زندان پشت سرگذاشته اند، فقط یک قصه بوده وهمین قصه ها را نوشتم».
نویسنده آگاه زمانه، که خود از ستم دیدگان وزندان کشیده های حکومت منحوس. آخوندی ست، تصمیم براین می گیرد که کتاب را به شیوۀ داستان درسه بخش تنظیم ومنتشر کند.
بخش اول کتاب زیرعنوان «هشت زن وهشت روایت، داستان های زندگی آن هشت زنی است که در ۴۵ روزبازداشتم در اوین، با آن ها همبند بودم. بغیر از راحله زمانی و راحله ذکایی هیچکدام ازاسم ها واقعی نیستند. و داستان ها، گاه دربستری بهم آمیختنی، خیال و واقعیت و گاه با کنارهم چیدن تکه های زندگی چندین زن زندانی نوشته شده اند».
همو اضافه می کند که:
راحله ها می خواستند سرگذشت واقعی زندگی شان را با نام خودشان بنویسم .نوشتم. داستان اول بانام “راحله، و زندگی راحله
زمانی است وداستان سوم با نام “دست هایش را درباغچه کاشت سبز نشد» روایتی از زندگی راحله ذکایی است».
پیشگفتار با چنین روایتی به پایان می رسد:
«سپاس دیگرم از پروین اردلان، شهاب میرزایی، معصومه ناصری و سینود ناجیان است که قبل از انتشاربرخی ازاین داستان ها را خواندند و نطرات حرفه ای شان را با من درمیان گذاشتند.».

هشت زن، هشت روایت
راحله
داستان با هیاهوی زندانیان معتاد به مواد وسارقین شروع می شود. راحله که مسئول سوپر بند زندان است. به سبب کار تخلیه تن ماهی ازکارتن ها، نتوانسته به موقع سوپررا بازکند و اندکی تآخیر سبب هیاهوی وتهدید زندانیان شده:
«دوساعته اینجا معطل شدیم واگه همین الان درسوپر بازنشه شیشه های دفتر رئیس زندان را میاریم پایین»
راحله باصدای آرام می گوید دودقیقه صبر کنید الان این تن ماهی ها را ازکارتن ها دربیارم راهتان می اندازم.

همین که ” اعظم دوبنده” ازته صف خودش را رساند جلو و مشتش رابالا آورد که بکوبد توی شیشه، صغرا خانوم طوری که صدایش به اعظم برسد اما راحله نشنود گفت:
«نکن تو را خدا دیشب حکمش آمده، توی حال خودش نیست بیچاره».
ازحال واحوال و گذران روزانه ی راحله می گوید :
«همیشه همین طوربود. نگاهش که می کردی نمی شد بفهمی خوشحال است یا ناراحت یا ذوق زده. مثل همیشه مانتو شلوار طوسی تنش بود با روسری قهوه ای که توپ توپ های مشگی داشت. داخل بند هم که می رفت این مانتو وروسری تنش بود. حتی توی اتاقش. حتی آن وقت هایی که چمپاته می زد گوشه ی تختش و برای بچه هایش ژاکت و دستکش می بافت».
از مهین خانم سخن رفته که به قول نویسنده از گنده لات های زندان بوده، درباره راحله می گوید:
«جنایت که نکرده شوهرش را کشته». صف که ازخنده منفجرشد یکی با صدای بلند داد زد:
«برای آزادی همه زندانی ها صلوات بفرستید که غائله ختم شود. صلوات تمام نشده یکی از زن ها شروع کرد ریز ریز تعریف کردن که سه سال پیش شوهرش را تکه تکه کرده وانداخته توی بشکه».
بنا به روایت کتاب:
«حکم راحله رفته بود برای اجرای احکام. هرچهارشنبه می توانست آخرین روزش باشد. تا اولین چهارشنبه فقط شش روز مانده بود برای اجرای احکام. هرچهارشنبه ای می توانست آخرین روزش باشد. . . . خودش اما یک طوری بود که انگار عین خیالش نیست. . . ازدیشب که خانم کمالی گفت اجرای احکام برام آمده.»
درد دل وسرنوشت راحله هم شنیدنی ست.
چهارده ساله عروس شده :
«آن قدر ریز بودم که اصلا به چشم نمی اومدم. روزی ازدهات بغلی ملا آوردن عقدم کنه، نشونده بودنم بالای اتاق، یک چادر سفید انداخته بودن روی سرم وهمه نگام می کردن. من اراون نگاه کردنشون ترسیده بودم. ازعباس که می گفتن دیگه شوهرته هم ترسیده بودم. تازه سربازی اش تموم شده بود وموهایش هنوز خوب درنیامده بود. تنها کسی بود که نگام نمی کرد».
وسپس از رفتارها وکتک خوردن های شبانه روزی وآزارهای دایمی شوهرش می گوید:
«هرشب کتک می خوردم که چرا دست و پا چلفتی ام نه بعدترها که بچه ی اولم را زاییدم و دست بهم نمیزد و می گفت چاق شدی. ازپشت موهام رو می پیچید توی دستم و طوری کله ام را می زد به دیوار که چشمش به من نبفته . . . هلم می داد توی پله ها».
این درد دل و گلایه وکتک خوردن و توهین وبدخلقی وهرزه گی دایمی شوهر، زن را به سمت وسوی جنایت هولناک می کشاند.
زن ها می گفتند:
«مردش را توی حیاط خانه باچاقو تکه تکه کرده وانداخته توی بشکه. همسایه ها ازخونی که توی کوچه راه انداخته بود شک کرده بودند که شوهرش راحله را کشته وبه پلیس زنگ زده بودند. می گفتند توی روزنامه این طور نوشته بود.
چندی بعد درزندان که دلتنگ بچه هایش بوده وگریه می کرده برای راوی گفته که چطور شوهرش را می کشد:
«ظهر بود داشتم رخت ها را پهن می کردم وتن لخت شوهرم و اون زنه هی جلوی چشمم بود. شب قبلش وسط هق هق هام پرسیده بودم چرا این کارها را می کنی؟ معذرت که نخواست هیچی، دوباره کتکم زد. گفت من مردم به توچه؟ گفتم به برادرت می گم. گفت صدات دربیاد می کشمت. برادرش می فهمید خون بپا می کرد، نه به خاطر من، خودشون غبرتی بودن و روی این چیزا تعصب داشتن. دید که دست بردار نیستم یه قرص به من داد گفت اینو بخور و بخواب. نمی دونم چی بود ولی وقتی خوابم برد. نصف شب همون طوری که هنوز گیج بودم حس کردم کسی بالاسرمه ازلای چشمم دیدم اومده بالای سرم و می خواد خفه ام کنه، جرئت نکردم چشمام روباز کنم. فقط تکون خوردم وغلت زدم. برگشت سرجایش. چند دقیقه که گذشت بچه هام رو محکم بغل کردم تا صبح خوابم نبرد»
بین آن دوبگومگو بالا گرفته. قبح آوردن زن ناشناس به خانه وهمخوابی با زن غریبه توی خانه باداشتن چند بچه
سرانجام ش منجر به جنایت می شود. زن، با کوبیدن میله ی آهنی که قبلا شوهربارها برسروتن زنش زده بود اورا می کشد.
وبنا به اقرار خودش با تکه تکه کردن جنازه ی شوهر و جاری شدن خون درحیاط و زندانی شدن راحله.
نویسنده، شرح اعدام راحله ونازنینی که به شوهرش سم داده بود دوتایی اعدام می شوند. ص۱۶

چشم های باز مانده درگور
گوشه ی پیاده رو ایستاده بود و هیچ شبیه آن نسرینی نبود که سه ماه پیش با اوخدا حافظی کرده بودم. چشمانم وسط جمعیت دنبال زنی قدبلند وچهارشانه می گشت و اگربا آن صدای خفه و گرفته صدایم نمی زد، باورم نمی شد این زنی که با قدی خمیده این طور درخودش مچاله شده نسرین است».
از تغییر جسمانی او وتشبیه ش به یک بیمار مشرف به مرگ می گوید و ازچشم های خالی و بی نورش:
« انگارچشم های بازمانده در تن مرده ای بودند که خیلی وقت است جان داده وکسی نبوده که ببندشان. فقط چشم هایش نبود، صورت تپل وسفیدش ، کوچک و زرد شده بود و خودش سردبود. بغلش که کردم زیر هرم آفتاب مرداد تهران می لرزید و وسط هق هق های بی صدایش فقط اسم گلناز را می شنیدم».
همو ازقد و قواره ی بلند و شاداب نسرین می گوید که تباه شده و، درحال، کمترین نشانی ازآنها نیست. همچنین ازگلناز:«دختر بچه ای با چهره ای گندمگون که درتنها عکسی که مادرش باخودداشت» با همان محاسن ومزایای نسرین. با موهای فرفری که دور سرش بود. اشک می ریخت و عکس دخترش را گذاشت تو کیف ش.
نویسنده، اشاره دارد به زندانی شدن نسرین و شوهرش به خاطر چک برگشتی. گلناز را هم باخودشان آورده بودند زندان. پس از رهایی از زندان سرگرم تحصیل می شود. «سال سوم دانشگاه بود که شوهرش، پایش را یک پا کرد که بروند ترکیه». درترکیه ازمرض قلبی گلناز وهزینه سنگین عمل مجبور می شود به ایران برگردد و با فروش کلیه خود، هزینه معالجه دخترش را تامین
می کند. شوهر که درترکیه مانده. زن بیچاره و درمانده وبلا کشیده پس از دوسال دوندگی توانست طلاق غیابی بگیرد. ودرمانده از تامین هزینه گذران زندگی. تنها کسی که کمکش می کند خاله ی پیرش بود که دور ازچشم بقیه پول دوهفته اتاق گرفتن در مسافرخانه را به او داد. دو هفته تمام نشده دریک خیاط خانه کار گرفته بود. وجند هفته ای هم شب ها همانجا می خوابیدند. بالاخره یک زیر پله ای اجاره ای پیدا کرد یک اطاق کوچک که فقط برای پهن کردن دوتا تشک جاداشت ویک گوشه اش اجاق گاز گذاشته بودند».
ازدواج با امیر و زندانی شدن آن دو زن وشوهربعلت چک های برگشتی، وازادی شان اززندان، فرار امیر ودررفتن ش . . . و خودکشی گلناز. درآخرین نامه به مادرش:
« نمی ذارن باتو حرف بزنم. نمی ذارن پیشت بیام. خسته شدم. چقدر زور میگن. چقدرکتکم میزنن. اخه مگه من خرم؟
دوستت دارم مامان تو پولی»
داستان به پایان می رسد.

زندانیان بی نقاب

«جوانی بود تحصیل کرده روسیه تازه برگشته بودایران وسر یک دعوای مالی راهی زندان شده بود. بعد از چند ماه هنوز جوان حیران گیج بود و نمی توانست اتفاقاتی که توی زندان می افتاد را باور کند. ازهمه سخت تراین بود که مثل خیلی دیگراززن های زندانی ازطرف خانواه طرد شده بود و می ترسید داغ زندان هیچ وقت ازپیشانی ش پاک نشود».
نویسنده، شرح حال زندانی را از قول او روایت می کند:
توی خانواده ای بزرگ شدم که هیچ خلاف وخلاف کاری درش نبوده .بنابراین هیچ تصور درستی از زندان نداشتم. همیشه فکر می کردم زندان جای خیلی مخوفی با انسان های خطرناک، بیمار، معتاد و ایدزی (است) که هر لحظه ازطرف یکی ممکن است مورد تعرض قرار بگیری، با این تصور به زندان آمدم. ص۱۲۳

آخرین داستان این دفتر، عنوان :
«شوهرم به خاطرچک من را انداخت زندان»

شروع داستان به روایت کتاب:
«فاطمه خانم تمام ۱۰ روزی که بازداشت بود، نه چادر مشکی ای که به خودش پیچیده بود را کنار گذاشت ونه ازکیف ورنی رنگ و رورفته اش جدا شد. شب اول تا حدود صبح کز کرده بود گوشۀ تختش و گلوله گلوله اشک می ریخت. روزها ی بعد، وحشت زده و حیران به رفت وآمد و زندگی زنان درمیانه بندهای اوین ودرهای قفل شده به روی شان خیره شده بود. زنی در میانۀ پنجاه سالگی و شبیه همۀ زنان معمولی گوشه و کنارشهر که هنوز باورش نمی شد شوهرش به خاطر امضای چک ضمانتی اورا به زندان انداخته تا مجبورش کند هرچه دارد را ببخشد وبرود».

فاطمه خانم سپس، سرگذشت زندگی خود را شرح می دهد:
«بانام خدا:
خلاصه ای از زندگی که چه عرض کنم نمی شه گفت زندگی :
دختری بودم چهارده ساله بچه ی تهران وآقایی به خواستگاری من آمد با یازده سال تفاوت یازده سال ازمن بزرگتر بود. خلاصه بگویم که من دراین ازدواج نقشی نداشتم. وقتی ازدواج کردم و زندگی را شروع کردیم. عروس دوماهه بودم که این آقا سرناساز گاری را گذاشت. وهرچند که هرشب دوستانش اورا مست و خراب به منزل می آوردند. (ناگفته نماند که وقتی ازدواج کردیم به شهرستان رفتیم) خلاصه هرشب حال خوبی نداشت. کار ما به دادگاه کشید. وچهارده ما طول کشید واین آقا طلاق نداد و نه به خاطر من. فقط به خاطر مهریه طلاق نداد. من تازه شده بودم شانزده ساله. (چون یک سال ونیم هم عقد کرده مانده بودیم) باهمۀ مشکلاتی که داشتیم به خانۀ آن آقا برگشتم، ولی چه برگشتنی. هرروز از روز پیش بدتر می شد ومن هم این خواست قلبی خودم نبود که بااین آقا زندگی کنم. چون توی فامیل ما رسم نبود که دخترطلاق بگیرد می گفتند دختر باید با لباس سفید رفته با کفن برگردد. تا اینکه چهارسال گذشت و من بچه دار شدم. خدا به من یک پسرداد. ولی این بجه را چه جوری بزرگ کردم بماند. چون خودم هم خیاطی می کردم و هم هنرهای دستی وبازهم زندگی کردم با تمام مشکلاتی که او ومادرش وبعضی ازفامیل های او که ازهمین آقا رو می دیدند (برایم به وجود می آوردند).
ازشهرستانی که بودند به تهران کوچ می کنند. خیاطی خانم و تامین هزینه زندگی ازسوی ایشان، شوهررا با زنهای دیگرآشنا می کند:
«راحت تر بگویم با زن های دیگر می رفت. خلاصه دیدم که دیگر نمی توانم دوام بیاورم همه چیزخودم را بخشیدم. دخترم را ازاو گرفتم و طلاق گرفتم. سه سال ازاین جریان گذشت . پسرم که پیش پدرش بود، با ناراحتی جسمی و روحی پیش من آمد و به من گفت مامان باید برگردی خانه واگربخواهی نیایی من خودم را یا می کشم یا میروم معتاد می شوم. خلاصه باز من به خاطر بچه هایم برگشتم چون دخترم (هم) خیلی یرای پدرش دلتنگی می کرد. باهمۀ این حرفها با کمک فامیل وخیلی بزرگترها ما باز زندگی را شروع کردیم ایکاش نکرده بودیم. چون شوهرم خیلی بدتر شده بود. ولی من چون بازگشته بودم تحمل کردم وباز سر کاررفتم. خرج خودم و بچه هایم و زندگیم کردم وخود را با زندگی و بچه هایم سرگرم کردم. سال ها گذشت. تا این که هر روز این آقا بدتر می شد وخیلی خیلی وقیح تر. ولی من با بچه هایم زندگی میکردم به عشق این دوتا بچه تا( اینکه ) زندگی مشترک ما شد بیست و هفت ساله ولی هرروز لجت تر وتیره تر. تا اینکه همسرم دیگر همه کارهایش علنی شده بود و هم خرجی نمی داد حتی با دوستان من حتی بازنان همکارخودش بود، تا این که همه اطراف فهمیدند و من هم می دانستم ولی خودم را زده بودم به راه دیگری تا اینکه یک اختلاف مالی بین پدر من و برادراین آقا پیش آمد واین آقا خودش را پیش کشید وگفت: یا باید این پول را از برادر من نگیرید یا دختر شما را طلاق می دهم. . . . به دادگاه رفتیم وهمسرم تقاضای طلاق داد. غافل ازانجا که نمی دانست نصف زندگی این آقا به من می رسد . . . دختر نوزده ساله (مان) را ازخانه بیرون کرد. مرا زد وفحاشی کرد کتک زد». مرد طماع به هردری می زند موفق نمی شود.
داستان با این پیام مادر دلسوخته و پردرد به پایان می رسد:
«درآخر این آقا کاری با من و دخترم [مان] کرد که من درحدود سیزده سال است ارهرچه مرد هست بیزارم».

,

درگذرگاه زمان با آدم ها و اندیشه ها / رضا اغنمی

نام کتاب: درگذرگاه زمان با آدم ها و اندیشه ها
نام نویسنده: محمد علی مهمید
نام ناشر: نشرکتاب (سهراب) «آزادی»، لس انجلس، امریکا
چاپ اول: نوروز۱۳۷۷ خورشیدی مارس ۱۹۹۸

این کتاب یکصد وهشتاد برگی درسراغاز با: «به همسرم نسرین تقدیم» شروع می شود با زبانی پرمهر و سنجبده ار قدردانی و سپاس ازنسرین بانو ‌:
«دردوران های پر رنج و اضطرابی که دوشادوش همسر به بند و اسارت دچار آمده می بایست ایثارگرانه به پیکار مقاومت در برابر بی عدالتی و ستم برخیزد و نیز درسالیان محرومیت اجتماعی پس از ازادی وی همه ی تنگناها و فشارهای مادی و روحی را بشکند – بود»
وسپس متن روایت ها دردوبخش یکم ودوم درهشت عنوان که با : «تولدی در چهارصد و بیست و پنجمین روز انعقاد پیمان ورسای شروع باشماره هشت با عنوان :‌«کجا می بایست رفت» وازکدامین راه رفت» به پایان می رسد .
قبل از شروع متن کتاب نویسنده درعنوان :
« به جای پیشگفتار»: ازبیماری خطرناک خود می گوید:
دربستر بیمارستان« فریس» ازنمونه برداری ازغده ای که اعلام شد بدخیم است سخن می گوید.
و پزشک جوان انگلیسی به پرسش او درباره اینکه:
«فرصت انجام کاری را که به حکم مسئولیت و انجام وظیفه برعهده گرفته ام خواهم داشت یانه؟» پس از شنیدن پاسخ مثبت و امیدوارکننده، نوشتن کتاب را شروع می کند.
به نکته جالبی اشاره کرده می نویسد که همکار پزشک معالج کنار تخت ش نشسته به کنجکاوی درباره کار و مسئولیت او می پرسد پاسخ درست و قانع کننده می دهد:
وقتی که داروی مسکن «قرص فلوتاماید» که چون آب برای خاموشی آتش میماند:
«سوزش سخت آزار دهنده را فرونشانده و رشد غده را مهار می کند»
فرصت مناسبی بوده برای سخن درباره ی قلم وکتاب:
«نویسنده وامدارملت خویش و فرهنگی است که اورا پرورانده اند. پس باید کوشا درگزاردن وام خویش باشد».
ازارزوهای او در زندگی ش می پرسد. همو پاسخ می دهد: از حس مِسؤلیت و ضرورت کوشش به منظور دستیابی به اهداف مطلوب هماهنگ با رشد و رفتار متجولا نه ی زمان می گوید درراه کمال یافتن جامعه دربسترافکار و اندیشه های فرهنگی. و: «گذر ازآزمون های تلخ و شیرین.
با تآ کید این که روایتگر:
«درزندان وآزادی، ازآنچه خود، ناظریا مستمعش بوده ام» به پایان می رسد.
سخن آغازین
مانگوییم بد و میل به ناخق نکنیم
جامۀ کس سیه و دلق خود از رق نکنیم.

از شاعر زمانه : جعفرکوش آبادی (۱۳۸۸- ۱۳۲۰ ) متولد تهران می گوید:
«جعفر بیداری زشتی داشت» آمد و نشست. گفت و گریست.«و نمی توانم بگویم که خوشم آمد»؛ شعری دروصف خود ساخت و پیش من آورد. شعری دردناک سراسر پشیمانی و خاکساری و امید بخشایش. اما به گمانم پریشان تر و گسیخته تر از ان هرگز او چیزی نگفته بود». چندین بار آمد و رفت. تا سرانجام آخرین نسخه دست نویسش را پیش خود نگه داشتم و افتادگی های آنچه را که می خواست بگوید برایش گفتم و عنوان: «من چه بودم و چه شدم » بدان نهادم. پسندید و بی چون و چرا پذیرفت» :« ولی . . . هیچ چیز نمی توانست عذری برای جعفر باشد. حقارتش درتلویزیون زشت بود» :«همه نشست و برخاستش با امثال عبدالرحیم ۴ بود و شاهرخ ۵ و دیگران»
(در زیرئویس ها آمده: ۴ دکتر عبدالرحیم احمدی- ۵ شاهرح مسکوب).
همو اضافه می کند که :
«درباره جعفر سخن به درازا کشید. سببش آنکه پروردۀ من بود. نیک و بدش یه من باز می گشت».
بایادی از سیاوش کسرایی شاعرتوده ای: «هرچه می گفت برایم می خواند وباهم پیش ازپرداخت نهایی شعر نسخه ای از آن به من می داد و نظر می خواست. اشاره ها، واژه ها وگاه مصرع های ساخته را می پذیرفت و بی کم و کاست درشعرخود می نشاند . . .».
ازعدم اعتمادش به او می گوید که: «با هرکس و هرگرایش سیاسی – انقلابی تندرو، توده ای، دموکرات میانه رو، مرتجع، ساواکی – آسان می جوشد».
با شک و تردید می پرسد: « . . . این همه آیا غفلت و سبکسری اوست، یا آنکه او را بموجب تعهدی در چنان چهارراه خبرگزاری و خبررسانی نشانده اند؟».
از دوست و همشهری خود (مهندس حسن پیروز) می گوید: با پیشینه ی جندسال زندان، با استعداد سطحی، و داشتن ادعای رهبری.
با اشاره به عدم شناخت جلال سرفراز شاعر نامدار جای تعجب است که می نویسد: « این اقای [جلال] که جوانی کمتر از سی سال می نماید برایم شناخته نیست . . .» وسپس می نویسد: «کمرو و شایدهم بی جربزه است و درکیهان کار می کند و شعر هم می گوید. تا کجا می تواند عامل گردانندگان کیهان و سردبیرآن باشد؟»
مگر گردانندگان روزنامۀ کیهان چه جرمی مرتکب شده وعامل کدامین نهاد اجنبی اند چرا معرفی نکردید؟! یا چلال سرفرار؟ چرا سکوت کردید و جرم خیالی خودتان را یادآور نشدید؟
من خاطره ای خوشی از جلال سرفراز دارم. زمانی که سال ها پیش برای کاری (شاید جهت نشرکتاب خودش)، درست یادم نیست به لندن آمده بود و خانه ی شاد روان ستارلقایی بود. روزی درچاپحانه ستار به من گفت: چند نفر میهمان فردا پس فردا به ما می رسند خواهش می کنم اگرممکن است این چند روزه جلال را ببرید خانه ی خودتان. این هفته آخر کارش تمام می شود. البته پذیرفتم. خانه ما بود که درنهایت حرمت و صمیمانه مانند یک برادرعزیز ماند و سرسفره با من و همسرم نشست جز پاکی و انسانیت و مهر و محبت چیزی ازاین شخص هنرمند ندیدم.
دیدگاه اکتسابی توده ای نویسنده، که نباید این قدر حقیرانه بوده باشد! آیا دوری ازتعهد قلم وانسانگرایی شرم اورنیست؟!
بگذریم!
با یادی از«فرخ» که: «خود را گرم وسخت به من نشان می دهد» سخن می گوید.
از رفیق وهمکاردیگرش که: «ازمعاریف عرصه ی ترجمه و ذوق آرمانی درشعر وادب، می خوانیم: « محمدحسین لطفی تبریزی طلبه وار زندگی می کرد. در مسجد سپهسالار حجره ای داشت وشب ها درآن کته ای می پخت که صبح روزبعد باخود به اداره می آورد … اغلب ازلای کته لطفی ماهی های کوچکی درمی آمد که مزه ی خوبی نداشت. بعدها خودش اقرار می کرد که شب ها وقتی همه به خواب می روند او از ماهی های حوض مسجد شکار می کند و لای کته اش می گذارد . . . لطفی درآن زمان ها شاید به علت فقر وتنگدستی شدید پی خسیسی بود که ماهی یک بار بیشتر به حمام نمی رفت».
گله مند از کوش آبادی ونظراو درباره ی لطفی و آذربایجانیان که :«آذربایجانی بودنش احساسات پان تورکیسم داشت» را رد کرده اضافه می کند:
«ناگفته نماند چنانکه درجای خود خواهد آمد:« دکترمحمدحسین لطفی دربحبوحه بگیرو ببندهای سال ۱۳۲۷ هنگامی که من – مؤلف «درگذرگاه زمان، با آدم ها واندیشه ها» – در«داد» گاه نظامی محاکمه می شدم، همو که متهم به خست ازسوی نویسنده و مترجم معروف ما است بی دریافت دیناری وکالت مرا پذیزفت»:
« ودرجای دیگر: همکار دیگرمان، «جانشکار» بود که ازخریت پالانی کم داشت…» می گوید : «ازجانشکار اعجوبه تر جناب بحرالعلوم رشتی بود که دست ملانصرالدین را درفهم و شعور ازپشت بسته بود».
با نگاهی ژرف به پنداروگفتاراین گونه ادبیات، بآ دل آکنده از درد واندوه، می نویسد:
«روزگاری صاحبان اندیشه و قلم ما می خواستند و نیز می کوشیدند تا پرومتۀ عصرخود گردند. پردۀ ظلمت قالب را درگذر زمان بدرند ورهگشای فکری، فرهنگی واخلاقی مردم خویش باشند آیا این شیوۀ
هتک حرمت ازدوستان، همکاران وحتی خود پروردگان را می توان درخورقیاس با آن گرابش به رسالت پرومته گونه انگاشت؟
با پیامی انسانگرایانه، سرشار ازصفا و صمیمیت:
« قلم دراینجا، درچهره پردازی زیبا و زشت – نیک وبد – آینه دار است، نه آموزگار وناصح. دقیق تر و درمقیاس حق و تکلیف اگر بیاندیشیم وسخن گوییم، چنانچه نویسنده ازآموزگارانش و روزگار، و از جامعه ای که اورا ازچشمۀ سخنان فکری، فرهنگی ومدنی اش سیراب کرده است. درسی آموخته در ادای دین خواهد یافت. دریغا که بدین چشمۀ فیاض وجاودانه بخشنده، ازآنچه می ستانیم جزقطره ای باز پس نتوانیم داد؛ وهمین – قطره – نیز، اگر به شمارو پذبرفته آید زهی نیک بختی».

بخش یکم
نویسنده به بهانه ی زادروز خود، بخشی ازتاریخ را برای خوانندگان روایت می کند:
«آن روز که به سر، ره به سوی جهان گشودم جز سینۀ مادر، گهوارۀ نخستین وتنها منبع بقای خویش، جایی و چیزی نمی شناختم وآزاین تقارن نیزآگاه نبودم که در چهارصد وبیست و پنجمین روز انعقاد پیمان ورسای، پدرم تاریخ زاد روزم را به جای دفاتر ثبت احوال – که هنوز درایران تإسیس نیافته بود – درصدرصفجۀ پشت سورۀ «فاتحه»، درقران مجید، به خط خوش وجلی ثبت کرده است. این را نیز نمی دانستم که – گرچه به فرض آگاهی نیزراهی برای بازگشت نبود – درآن روز، آن پیمان، پس از نخستین فاجعۀ بین الملل که «تمدن بشری» با پذیرش بیست وچهارمیلیون قربانی – هشت میلیون مقتول و شانزده میلیون مصدوم – آفرید. امضا شد و درحقیقت، به خون!».
و سپس اضافه می کند که: «صد وهشتاد ویک روز پس ازآن روز، درهمان سال۱۲۹۹، کودتایی در ایران به وقوع پیوست که خلاف پندارعامیانه دربارۀ خوش یا بد قدمی، عقلانی وهمچنین منصفانه نیود که قدوم من و همزادان مرا دران مؤثردانست. آنچه تاریخ، دست پخت دیپلماسی انگلیسی وژنرال «آبرون – ساید»ش دانسته است، براساس دلایل و اسناد مکتوب مضبوط».
نویسنده، با یادآوری چشم گشودن خود به جهان هستی، درپس سه خواهر، ازشکرگزاری مادر و نذرو نیازهای مرسوم زمانه درتبریز می گوید:
«بعنوان شکرگذاری و نیز تضمین سلامت من، تنها پسرخانواده، پیشنهادها شد، ازجمله درشب تاسوعا با پای پیاده و برهنه ازشمال تا جنوب و ازشرق تاغرب تبریز به زیارت مساجد شتابم ودرچهل مسجد شمع بیافروزم، در روزعاشورا زنجیرزنی کنم، سقای کربلا شوم و شربت آمیخته به گلاب وتخم شربتی میان سوگواران حسین توزیع کنم. دراین میان، خانواده–نیزپذیرای سهم خویش دراین سپاس گزاری باشد و قیمه پلو خیرات کند.»
با اشاره ازگذشت زمان و سپری شدن حوادث دردوران کودکی و نوجوانی: ازانقلاب اکتبرروسیه و مداخلۀ نظامی انگلستان، پاگرفتن سوسیال رولوسیونرها، منشویک ها وداشناک ها، و حوادث درون کشور، نگاهی دارد به جنبش خیابانی، کلنل محمد تقی خان، میرزاکوچک خان وحیدر عمواوغلی واحسان الله خان درآذربایجان، خراسان وگیلان که سرکوب شده بودند. تا زمینه سازی برای سلطنت رضاخان:
«بدین سان درجادۀ ازپیش هموار شدۀ ارتقاء، ازفرماندهی دسته های دیویژیون قزاق تا کودتا، سردارسپهی، دروزارت جنگ وسرانجام سلطنت، شتابان پیش می تاخت. کوتاه سخن این که تاریخ وفرایند زمان درآن سالها هرلحظه آبستن حوادثی ازاین گونه بود، که دردیدرس کودکانه قابل مشاهده و درک نمی توانستند بود. بدین سان، من، آن روز، می توانستم فارغ البال و بی خیال، تماشاگرآسمان پرستاره درشبانگاه بهاران وتابستان تبریز باشم ولالایی آرامی بخش نسیم و آوای خوش کاروانیان و زنگ های شتران وستوران درگوش، درخواب خوش و سنگین کودکانه فرو روم».
ازخانۀ زادگاهی خود به زیبایی یاد می کند و خاطرات دوران نوجوانی درتبریزرا روایت می کند.
دراین گشت و گذار است که نویسنده من را نیزدراین پیرانه سر، زیرابرهای متراکم آسمان پرتنش لندن با خود، به دنبالش درشهر زادگاهم می چرخاند و حوادث خوب وبد یادمانده ها با خراش ذهن پریشانم روایت می کند:

ار دقت ورفتار تدریس اموزگاری بنام عبدالستار می گوید:
«او ازنخستین لحظۀ آغازتا آخرین دقایق پایان کار دبیرستان بی لحظه ای درنگ، از سوی صفی به جانب صف دیگرمی شتافت و مانند رهبرنستوه یک ارکستر، آنان را به همخوانی آهنگی حروف وکلمات بر می انگیخت. دران زمان که «هنوزسازمان پرورش افکار» تآسیس نیافته بود تاضمن اجرای برنامه ها و پی گیری هدف های معین، تدریس و تکلم به زبان فارسی را در مدارس آذربایجان «اجباری» کند، او فارسی را به زبان ترکی تدریس می کرد. مثلا هنگاهی که می خواست توجه به دندانۀ «یاء وسط» کلمۀ «سیب» را در ذهن ما جای دهد وتثبیت کند، درحالی که انگشت سبابه را ومیانی را به شکل «۸» نگاه می داشت، ده ها بار تکرار می کرد« سکیز کیمی» (مانند هشت) وما نیز هماوا با وی همین راتکرار می کردیم.
حالات چهره، صدا وحرکات وی، بی تصنع و تعمدی، اثرمرعوب کننده داشت».
در تآیید این سخن از روزهای نخست حضوراو درکلاس اول می گوید:
« دریکی ازنخستین روزهای آغاز کار کلاس اول، هنگام ظهور سریع توفان گونۀ او درصف ما، آجرهای زیرپای ح شاملو، که بعدها تا درجۀ سرلشگری ارتقاء یافت ونیزچند تن دیگر، ناگهان خیس شد. [شاشید]

نویسنده، با یادی: از حضورشاگردان مدرسه رشدیه که بیشترین ها از طبقۀ اعیان واشراف شهربودند اشارۀ بجا و سنجیده ای دارد:
« اقلیتی ازفرزندان قشرهای میانی – پیشه وران، کارمندان صاحبان مشاغل آزادی که به قول معروف «دستشان به دهنشان می رسید» – به گونه ای نا متجانس، با این جمع درآمیخته بود طبیعی بود که درچنین اجتماعی، به هرحال تضاد وتقابل زیرتبعیض ها و حمایت گرایی ها– که ذاتی و پدبدۀ تبعی نظام های طبقاتی ازاغاز پیدایی انها بوده است پدید آید». پیدایش حسد وکینه در جوامع انسانی را بنمایه ی فاصلۀ طبقاتی دانسته، کین ورزی های اجتماعی و فاصله ی فقیر و دارا را به درستی زیر ذره بین نقد برده است.
همو با اشاره به روایت تورات: سفر پیدایش (کتاب نخست اسفار خمسه) حادثه ی دوبرادر:« هابیل و قابیل» را توضیح می دهد که:
«خداوند هدیه هابیل را، ازنخست زادگان گلۀ وی و به آن ها، را پذیرفت، لیکن هدیۀ برادر او، قابیل، را، ازمحصول کشاورزی، پذیره نشد».
یادش بخیر آن سخنسرای اندیشمند که گفت: «خدایا هرچه گویم فتنه ازتوست»!

نویسندۀ جستجوگر زمانه آزرفتار معلم ها وسایر گردانندگان مدارس با شاگردان دارا و ندار سخن می گوید که شنیدنی ست:
«اکثریت اقلیتی که درنیمکت های پشت حریم نورچشمیان جای می گرفت، فرزندان اکثریت «تن به رضا دادگان» ومانند آنان خاموش بود: ومجوزاین تسلیم و رضا نیزهمان به اصطلاح «فلسفه» و فرمول القایی عامیانه در جوامع طبقاتی: مذهبی استبداد زده بود که هرگونه تبعیض و ستم طبقاتی را ضمن تشبیه این نظام تحمیلی به نا برابری طول پنج انگشت دست، توجیه می کرد».
ازرفتارعبدالستار معلم می گوید و واکنش خود ودوستانش که درمقابل زورگویی های مستبدانه معلم مقاومت می کردند. اشارۀ بجایی دارد دررهگذررفتارهای معلم: «درشرایط سکوت و سکون اجتماعی ان روزها هیچ گونه واکنشی دربرابر کنش زورمندان – درهرسطح ومرتبه ای رمطلوب نبود. عمل ورفتاراقا میرزاعبدالستار متکی بریک پشتوانۀ اجتماعی «زبرین و زیرین» را تجویز، وحتی تقدیس، می کرد».
دراشاره به ستم طبقاتی به آیه ای ازقران سورۀ آل عمران آیۀ ۲۶ :
« وتعز من تشاء . . . وتذل من تشاء» که عزت وذلت دست خداست، سخن می گوید.
در تداوم برخوردهای خشن و کینه توزانۀ عبدالستار معلم، روزی فرا می رسد:
« که او درهمان نخستین لحظه ی ورود به کلاس، برای آنکه ازهمه زهرچشم بگیرد، مجازات را از نخجوانی شروع کرد. زیرا ازلحاظ رشد وقدرت جسمانی نه تنها درکلاس ما، که درمیان دانش آموزان کلاسهای بالاترنیز همانند نداشت . . . عبدالستار دراین رویارویی ناسنجیده وناهوشیانه موقعیت وتاثیر شخصیتی خودرا به معرض آزمون گذاشت. نخجوانی، چوب اورا هنگامی که برای وارد آوردن نخستین ضربه بلند کرد درهوا ربود و شکست».

ازامدن اقای یگانه معلم موسیقی می گوید که با تدریس نت ها برای شاگردان شروع می کند، اما در روبا رویی با واکنش حیرت آورآن ها: « به گونه ای نامنتظر و ناخودآگاه حالت انفجاری به خود گرفت به جای خنده های زیرلبی و صداهای توگلویی، همراه باشکلک ها، ناگهان توفانی ازدوهمسرایی، با آهنگ ها و مضمون های مختلف، همراه با نظمی و فریادهای خشم آلود، درکلاس و فضای پیرامون پیچید. نمایندگان قشرمذهبی جامعه، برای پاسخ گویی، نوحه خوانی ویژۀ روز عاشورا را – همراه با سینه زنی برگزیدند:
یوم عاشورا دی یا روز قیامتدیر بوگون
یا قیامت عرصه سیندن بیر علامتدیر بوگون.
دسته دیگری از ضد سلطنت طلب ها هم شعارمی دادند:
کش . . . مش ما، کش . . .مش میدان بود
خوردن ان بر هم . . . آسان بود
حسین قلی خان رشدیه و میرزا حسین کاوه دیر، و هنگامی رسیدند که کارازکار گذشته بود و بافتۀ مدیرتجدد خواه، با آن همه زحمت و هزینه بسیار پنبه شده بود . . . معلم موسیقی خطاب به دانش آموزان: حمال ها . . . حمال ها حمال ها! در را پشت سرخود درهم کوبیده و رفت.
نویسنده با دلی پر اندوه، با یادی ازشعارهای گوناگون رشدیه عنوان سوم را به پایان می رساند
درعنوان هشت که اخرین بخش این اثر ادبی فرهنگی – اجتماعی ست، نویسنده بسی اندوهگین، انگارکه درخلوت وگسترای ذهن جوینده ش با درون خود درد دل می کند:
«کجا باید رفت؟»، «ازکدامین راه؟» و «چگونه؟»، پرسشی بود که ضرورت زمان مرا بدان برانگیخته بود. «آزمونی سخت درگذرگاه زندگی».
از راه هایی که باید انتخاب کند. برضرورت انتخاب درست وسالم و مفید اهمیت می دهد و بسی تاکید دارد. روایتها را گواه گرفته تا تجربه ها، ازانها می گوید واحزاب ونهادها ونام فریبای «آزادی»، «رستاخیز» و جزآن، همه نوید بخش « رهنمونی» لیکن سالک را دراین گزینش ها، تاوان، این بدفرجامی که پس ازسالیان ودرپایان هرپویه و گذاری درجست و جوی «راه برون رفت» ناگریز، به «ره جویی» های دیگر ومکرر برخیزد!».
ازبازنگری شک آلود خود در«یقین» ها و«مطلق» های مقدس انگاشته شده آنچه درآثار کسروی خوانده و آزموده، این بخش کتاب به پایان می رسد.

با سپاس ازنویسنده ی آگاه، که سال ها پیش درلندن درگذشت، این کتاب را می توان بخشی از تاریخ فرهنگی اجتماعی زمان پهلوی اول و دگرگونی های آن دوران ست به دقت خواند و سود برد.

تجدد، مشروطیت نقش روحانیت و پهلوی ها/رضااغنمی

نوگرائی ها و نارسائی ها
علیرغم هیاهوی اندیشه ستیزان و سنت‌گرایان متعصب،(۱) نباید کتمان کرد که اندیشه ی غرب آن زمان که به ایران رسید.(۲) در لایه های گوناگون جامعه نفوذ کرد. فرهنگ غالب را تکان داد و بناید سنت‌های دیرینه را لرزاند.
این‌که چه قشری از جامعه‌ی ایران از آن نوخواهی و نوگرایی استقبال کرد، مطمح نظر نیست بلکه در کلیت، زمینه‌ی آمادگی مردم را برای یک خانه تکانی فکری فراهم آورد. تمایلات عمومی را برانگیخت. رخوت و سکوت چندین دهه را برهم زد و جنب‌وجوش تازه‌ای بین مردم پیدا شد. و برغم مقاومت اصحاب شریعت و حکومت، اکثریت مردم بدون آگاهی از محتوای اصلی آن با نگاهی بین شک و یقین و به ضرورت درآمدن از پیله‌های کهن که نیاز زمان بود پذیرفتند. به‌خصوص که تحولات کشور همسایه عثمانی بر سر زبان‌ها بود.(۳) و مورد بگو مگوی دربار و ملایان که با نگرانی حوادث را تعقیب می‌کردند. در این رهگذر بود که زمزمه‌ی تغییرات در ناصرالدین شاه نیز اثر گذاشت با آن‌که نیازهای زمانه را به سنگینی تشخیص می‌داد.
روند زمانه، زنگ خطر را به صدا درآورده بود. منافع طبقاتی قدرتمداران موروثی می‌رفت که در معرض دگرگونی قرار گیرد. هم حکومت و هم دینمداران به وحشت افتادند. این‌که ملاعلی کنی مجتهد با نفوذ دوران ناصرالدینشاه در نامه به شاه «آزادی را کلمه‌ی قبیحه» می‌خواند نباید سرسری گرفت. آن آخوند کهنه‌پرست و عقب مانده. از پایان کار خبر داشت. می‌دانست که «آزادی» جان سختیِ سنت‌های دیرینه را آفت‌پذیر می‌کند. باورهای ایمانی مردم سست می‌شود. اعتقادات کهن دینی بهم می‌ریزد و ذهنیت اجتماعی برای قبول پدیده‌های جدید آماده می‌شود. «آزادی» و «قانون» مؤلفه‌های تازه‌ای وارد جامعه می‌کند. قانون جایگزین اراده فردی حکومتگران، به ویژه اختیارات شاه و شریعتمداران محدود می‌شود. کسروی می‌نویسد: «… و آن بیرون کردن حاج میرزا کریم امام جمعه از شهر بود. این مرد را گفتیم پیش از مشروطه دستگاه فرمانروایی می‌داشت. هر زمان که بیرون آمدی صدها تن کمابیش سید و طلبه و نوکر از پیش و پس استر او راه رفتندی. گفته‌اش در همه جا پیش رفتی. خانه‌اش بست بودی که هر که پناهیدی ایمن گردیدی می‌توان گفت پس از محمد علی‌میرزا بزرگترین فرمانروایی در تبریز او را می‌بود.»(۴) طرفه آن‌که در پرتو آزادی، «فرد» شخصیت حقیقی و حقوقی پیدا می‌کند از تمکین اهل شریعت می‌دهد. با چنین زمینه‌ها با چنین زمینه‌ها بود که شکست سکون و سکوت چندین قرنی خلاف میل و پرچمداران سنت قرار گرفت. تحملش سنگین و فرجامش سخت نگران‌کننده بود. مهار مردم از بد قدرت حکومت خارج می‌شد. پنجاه سال سلطنت یک نواخت ناصرالدین شاه همه را به ستوه آورده بود. صدای تیر میرزا رضای کرمانی در حرم شاه عبدالعظیم، دولتمردان را به وحشت انداخته بود.
مشارکت طبقات گوناگون، در خیزش مشروطیت برآمده از چنین تمایلاتی بود که از مدتی پیش با قانونخواهی شروع شده بود. در واقع جدالی بود بین سنت و نواخواهی که مردم به پیشوازش می‌رفتند. این نیز اهمیت دارد بدانیم که اکثریت مردم از نیتجه‌‌ی آن جوشش و خیزش خبر درستی نداشت و نمی‌دانست مشروطه چیست و پایان کار به کجا خواهد کشید. راه نجات است یا دام تازه. انگیزه‌ی اصلی بهم زدن سکون و یک نواختی موجود بود. بی‌جا نبود که بعد از صدور فرمان مشروطیت، سردرگمی مردم بالا می‌گیرد.(۵) جدال مشروطه و مشروعه به اوج می‌رسد. و ده‌ها انجمن و اتحادیه در محله‌های تهران و شهرهای بزرگ تشکیل می‌شود. و طبقات گوناگون در آن اجتماعات شرکت می‌کنند تا از ته و توی قضایا سر در بیاورند و با خبر شوند. همان انجمن‌هاست که نقش اساسی را در بیداری مردم و سرنوشت مشروطیت ایفا می‌کند. باید اذعان کرد که در آن موقعیت تاریخی تشکیل انجمن یا اتحادیه از دستاوردهای بسیار سنجیده‌ی رهبران مشروطیت بود. هر گروه از اصناف و پیشه‌وران و بازاریان گرفته تا فرهنگیان و کارمندان دولت در اکثر شهرها انجمن تأسیس کردند. فریدون آدمیت می‌نویسد: «دستگاه انجمن‌های سیاسی پدیده‌ی محیط آزادی بود. … انجمن‌های شاهزادگان و امراء اتحادیه تلگرافخانه و انجمن اداره گمرک … پیشه‌وران و کاسبکاران و اصناف انجمن‌های صنفی خود را داشتند ـ مانند انجمن کفاشان، کلاهدوزان، اهل طرب، فراشان و درشکه چی‌ها… «اتحادیه نسوان» هم داشتیم … انجمن شاگردان مدارس نیز همواره آماده‌ی سرود خوانی جلو مجلس بود.»(۶) اشاره شد که خیلی از مطالبه‌کنندگان قانون و عدالتخواهی و بعدها مشروطه، از مفهوم غایی تقاضاهای خود آگاهی درستی نداشتند. حتا سیدین سندین نیز مشروطه‌خواهی را نوعی سلطه‌گری تازه می‌پنداشتند در قبای قانون، حدسشان زیاد بی‌ربط نبود در مجلس اول و دوم چند سالی بدون داشتن هیچگونه مقام رسمی تخته پوست انداخته و به بهانه‌ی نظارت بر امور جاری به امر و نهی می‌پرداختند. ترور آیت‌الله بهبهانی نیز برآمده از آن خود سری‌ها بود که بی‌اعتنا به تحولات و دگرگونی‌ها، بساط فرمانروایی خود را در تهران علم کرده بود. علیرغم محکوم کردن قتل نفس و ترور، نباید شرایط اضطراری انقلاب را فراموش کرد. هیچ انقلابی در هیچ جای جهان قانون مدونی ندارد. انقلاب هر ملت برای دگرگونی اوضاع، فرهنگ خاص خود را دارد که به ضرورت جوش و خروش و طغیان مردم عاصی، خیلی از خصلت‌ها منجمله احساسات متعارف انسانی نادیده گرفته می‌شود، در مسیر حوادثِ شور انقلابیست که نقش رهبران و دستاوردهاشان برجسته می‌شود، و از آن‌هاست ترور آیت‌الله بهبهانی که روایتگر درک درست مردم زمانه به ویژه آگاهان مبارز بود در شناختِ کانونِ دشمنان آزادی و بالا بودن حسِ آگاهیِ شعور ملی، همان بر سر آیت‌اله می‌آورد که قبلاً بر سر اتابک اعظم آورده بود.(۷)
نقش روحانیت:
نقش تاریخی روحانیت و حکومت، و همفکری آن دو در سازماندهی نظامات بشری قابل توجه است. پیوند عمیق سلطنت و روحانیت و تقسیم قدرت از کهن‌ترین روابط در تمدن‌های بشریست. این همکاری تا به امروز، حتا در متمدن‌ترین کشورهای غربی نیز حفظ شده است. سلطنت یا حکومت، اداره امور دنیوی و صیانت حقوق شهروندان را برعهده گرفته، و روحانیت ضوابط حرمت سلطنت و مناسک عبادی و سایر امور مذهبی را، که اگر درست دقت شود هر جامعه با دو حکومت یا با دو قدرت اداره می‌شود. آن‌که به ظاهر قدرت معنوی جامعه را به دست گرفته توانسته در مبارزه‌ی قدرت، شاهان را به زیر بکشد. «کسانی که از پادشاهان که در برابر جاه‌طلبی روحانیان در می‌ایستادند و یا همچون یزدگرد اول بزه‌کار خواند می‌شدند و یا چون قباد بدنام و بی‌دین به شمار می‌آمدند.»(۸)
در ایران، بعد از فروپاشی ساسانیان و برآمدن اسلام، قدرت مغ‌ها از آن روحانیت مسلمان شد. تجاوز در قالب اسلامی مشروعیت دینی پیدا کرد. در ردیف مناسک مذهب جا گرفت، ابزاری شد قوی برای نابودیِ دگراندیشان، دیری نگذشت که منادیان اسلام با تکفیر دار زدن دگراندیشان و اندیشمندان را آغازیدند. «تنها خدایان توحدی بودند که به نام مذهب فرمان کشتار دادند. به گفته ماکس وبر، پیش از آن‌که کنیسه‌ها، کلیساها و مساجد انحصارداران حق آدمکشی مقدس شوند، هیچ پرستشگاهی چنین حقی را به نام خدایان غیرتوحیدی برای خود مطالبه نکرده بود، و هیچ شمشیری به خاطر آن کشیده نشده بود که خدائی را با قانون خود به دیگران بقبولاند.»(۹)
اوج قدرت روحانیت در دوران صفویه شکل گرفت. ائمه و معصومین در هاله‌ای از تقدس همشان خدا شدند به اضافه‌ی انبوهی از اولاد و احفادشان جملگی شامل ستایشی خداگونه، روحانیت شیعه با تفویض یک جانبه‌ی قدرت الهی به خود، و انتساب آن به تفسیر و حدیث، بلای جان مردم شد، صدور احکام و روایت و دستورات خدا در پوشش فقه الهی، انگیزه‌ی هر گونه دگراندیشی را از انسان سلب و آمال و آرزوی ترقیخواهی ملی را در نطفه خفه کرد با ملغمه‌ای از امّا و اگر شک و یقین و انباشتن مغزها با اوهام و خرافات و مواعید دوزخ و بهشت، از طرفی، با سر کیسه کردن عوام و راه انداختن دسته‌های مرید و مراد و مقلد، چارچوب فکری در ادعیه و او را دو مکتب‌های فکری دستاربندان محبوس شد، «علماء بیشتر ملاک، محتکر و جاه‌طلب، مدعی استقرار شریعت مصنوعی خودشان و مانع هر گونه ترتیبات و تنظیمات»اند(۱۰)
جنبش مشروطیت، قدرتنمائی روحانیون آرای مغشوش و متضاد آنان را برملا می‌سازد. رقابت برای تصدی مقام و ریاست کارها را به رو در رویی می‌کشاند مشروطه و مشروعه و دسته‌بندی‌ها در جدال قدرت پرده‌ها را کنار می‌زند. نیات اصلی روحانیون درگیر و دار یک مبارزه‌ی ملی در معرض قضاوت مردم و تاریخ قرار می‌گیرد. شیخ‌فضل‌الله نوری از طرفی و آقایان طباطبائی مقابل هم می‌ایستند. خمیره‌ی اصلی اختلاف‌ها قدرت طلبی بود تا حفظ شریعت. به‌خصوص بین شیخ فضل‌الله و بهبهانی، شکی نیست که دو طرف دعوی از پیامدهای مشروطیت آگاهی درستی نداشتند و نمی‌دانستند چه پیش خواهد آمد و پایان کار به کجا خواهد کشید. با احساس خطرات احتمالی تنها امیدشان به همان سنت‌های اسلامی بود با توده‌ی وسیع مردم که تارپود وجودشان شریعت بود و مسلمانی، از نظر اخلاقی هم آن دو مجتهد زیاد پایبند اصول و تقوی نبودند. مدارک زیادی در دست است که ثابت می‌کند پرونده هر دو سیاه است و شریعت خواهی و دینمداری‌شان پرده‌ی استتار جاه‌طلبی‌هاست. یکی زمین‌های موقوفه امامزاده زید را به بانک روس فروخت و وجوهات را حیف میل کرد، آن دیگری هم که از فساد و آلودگی‌هایش زیاد سخن رفته است. فریدون آدمیت می‌نویسد «بهبهانی را فاسدترین مجتهدان شناخته‌اند. اما فساد علما چیز تازه‌ای نیست.»(۱۱). منزه‌ترین مجتهد آن دوران که به نیکی از ایشان یاد شده آیت‌الله طباطبائی است که در دوران مشروطیت و در جدال با استبداد، بی‌پرده سخن گفت و در کنار مردم ماند. در تاریخ ایران انگشت شماراند در کسوت روحانی که طمع از دنیا بریده و دل به حقیقت بسته، با درک نیازهای زمانه برای سعادت توده‌ی مردم ناآگاه خدمت کرده باشد. می‌گوید «… اگر یک سال یا ده سال طول بکشد ما عدل و عدالتخانه می‌خواهیم ما اجرای قانون اسلام را می‌خواهیم، ما مجلس می‌خواهیم که در آن مجلس شاه و گدا در حدود قانون مساوی باشند.»(۱۲)
«یکی از علمای همفکر و همراه با علمای مشروعه‌خواه رساله‌ی کشف المراد را می‌نویسد.»(۱۳)، همو می‌گوید «… ما اهل اسلام و ایمان چون احکام شرعیه وافی و کافی داریم، لهذا احتیاج به قوه مقننه نداریم. زیرا شاه و رعیت همه خود را تابع شرع می‌دانیم و مخالفت او را تجویز نمی‌کنیم و قوۀ مجریه عبارت از سلطان و اعوان ایشان است.»(۱۴)
این اشاره‌ها اندک نمونه ایست از حضور گسترده‌ی روحانیت، قبل و بعد از اسلام و ابعاد مشارکت‌شان با قدرت‌های مسلط زمان و حمایت از نابکاران و قلدران روزگار، گرچه به ظاهر سخن از شرع می‌زنند و او امر الهی، که تا حدودی قابل اغماض است اما وقتی برای بندگان خدا تعیین تکلیف می‌کنند و اجرای اطاعت از قدرت حاکم را در جامعه برعهده می‌گیرند، اسرار پشت پرده بیرون می‌زند و دو گانگی چهره‌ها آشکار می‌شود. یعنی: «من برگزیده هستم. هم آسمانیم و هم زمینی.» خدا بدهد برکت چرا که نه! و بر پایه‌ی همین تصورات است که برای حفظ قدرت موجود، خدعه و ریا با مناسک دینی گره می‌خورد. در ادامه این سنت ویرانگر، نمایندگی مغروض و چهره‌ی دو گانه، رهبریِ تحمیق مردم را نیز متعهد می‌شود که لازمه‌ی حیات و از ابزار دوام و بقاست. در بستر چنین تصورات یکسره ناپخته، دست حکومتگران را برای هر گونه تجاوز باز می‌گذارد تا آن‌جا که به منافع خود لطمه‌ای نرسد.
از آن‌جا که چرخه‌ی روزگار بسی کارهای عبرت‌آموز پیش روی ابنای بشر قرار می دهد. این بار با چرخشی ناگهانی، اختیار حکومت به دست روحانیت افتاد. آن هم در زمانه‌ای که همه چیز متصور بود جز این فکر و خیال که اداره‌کنندگان کشور اهل عمائم باشند. طولی نکشید که میادین شهر را با چوبه دارها آذین بستند. گورستان‌های مسلمین دو پاره شد اسلام‌آباد و کفرآباد، اشک مادران و یتیمان زیر غرض رگبار و تیربارهای پاسداران اسلام، در گوی و برزن‌ها راه افتاد، خانه‌ها ماتمکده، سکسر سیاه و عزاپوش، خنده جزو محرمات و قناری‌های حلق‌آویز شدند. شمشیر اخته‌ی اسلام، بالا سر شهروندان می‌چرخید و خون تازه می‌طلبید، فقهای سیاه‌اندیش با موبایلو مسلسل کفّاره چهار چشمی مراقبت از بیضه‌ی اسلام را برعهده گرفتند.
سخن گفتن از چپاول و فساد دولتمردان جمهوری اسلامی، از آیت‌الله‌های صاحب رساله گرفته تا روضه‌خوان و پامنبری که حکومت را قبضه کرده‌اند، نیازی به توضیح نیست همگان از غارتگری‌ها و عمق فساد و آلودگی‌های اصحاب عمائم آگاهند و در حال حاضر بنا به گزارش روزنامه‌های ایران بیش از پنج هزار تن از دستاربندان اسلامی در زندان‌ها به سر می‌بردند. قرنی پیش نیز همین حامیان اسلام در تجاوزات دست داشتند که بت نقلش می‌ارزد. «در ۱۲۹۱ هجری، دهقانان آباده و اقلید از ستمی که بران‌ها می‌رود به تهران شکایت می‌کنند، از تهران به حاکم شیراز دستور می‌رسد که رفع ظلم کند. پس از رسیدگی به حساب‌ها، معلوم می‌شود که مباشر آن بلوک «به قدر شش‌ هزار تومان بی‌حسابی نموده» ولی مباشر از شیراز به اصفهان فرار کرده و مورد حمایت امام جمعه آن شهر قرار گرفته است. امام جمعه از حاکم می‌خواهد که از سیاست او در گذرند، و نواب والا هم قبول فرموده‌اند.»(۱۵).
انگشت شمار بودند از روحانیون که با تشخیص دردهای عمومی، علل عقب‌ماندگی‌ها را می‌دانستند و رفتار هم مسلکان خود را می‌شناختند. از آن‌هاست مجدالاسلام کرمانی، آخوند سرشناس دوران مشروطیت که خود مدتی طولانی مدرس و سرپرست طلاب اصفهان بوده می‌نویسد «یکی از اسباب انحطاط مجلس، ورود آخوندها بود، و اگر یک مرتبه دیگر مجلس و مشروطیت در این مملکت پیدا شد، باید مراقب باشند. جنس عمامه به سر را در مجلس راه ندهند، اگر چه به عنوان وکالت هم باشد. والسلام،(۱۶). شیخ ابراهیم رنجانی هم که در سلک روحانیون است، با نفرت از ملایان یاد می‌کند و می‌نویسد: در ایران بدترین مردمان علما هستند و از همه بدتر مجتهدانند. زیرا که مردم را بنده و اسیر می‌دانند. آنچه میان مالک و مملوک و عابد و معبود معمول باشد، میان ایشان و مردم معمول است. اعمال نفوذشان را یک راه بیشتر نیست و آنکه: در هر ولایت به نام حمایت از دین چند نفر چماق‌زن و کلفت گردن، بیکار و بیشرم گرد آورند و به جان مردم اندازند.» همو اضافه می‌کند «من خود شاهد بودم که روضه‌خوانی پای مبنر گفت «امام حسین علیه السلام در جنگ کربلا به هر نیزه که می‌زد پشت سر هم ده نفرا مانند کباب در میل می‌دوخت.» و یا دیگری تصریح داشت بر اینکه «حضرت عباس در رکاب، با پای خود پانصد نفر را کشت» و یا «اسب امام حسین علیه السلام چهل نفر را با دندان و لگد به جهنم فرستاده، ملایان ایران به راه تبلیغ این شیوه رفتار «غیر عمامه و قبا و عبا و چماق» نیاز دیگری ندارند.»(۱۷).
عملکرد روحانیت، در دوران مشروطیت از ناپختگی فکری آن‌ها پرده می‌دارد. غافل از پیشرفت‌ها و تحولات جهان، جنبش جامعه را انحراف از اسلام تلقی می‌کنند. جوهر فکری آنها بیشتر در مخالفت با مشروطه، وحشت از محدود کردن اختیارات شاه، دور می‌زند. پیام‌ها و رساله‌هایشان پر از پریشان‌گوئی‌هاست، بیم و وحشت جابه‌جا به چشم می‌خورد. سراسیمگی از دست دادن قدرت، در قبای وا اسلاما، از پرده برون می‌افتد. تا جایی‌که محمد علیشاه فاسد و مستبد یکی از دو پایه استوار نظام اسلامی قلمداد می‌شود.(۱۸)
بد نیست که در این رابطه از یک کتاب پر حجم طرفدارانه که در جمهوری اسلامی منتشر شده چند نمونه را به عنوان شاهد نقل کنم.
«… ما اهل اسلام و ایمان چون احکام شرعیه وافی و کافی داریم، لهذا احتیاج به قوه مقننه نداریم. زیرا شاه و رعیت همه خود را تابع شرع می‌دانیم و مخالفت او را تجویز نمی‌کنیم و قوۀ مجریه عبارت از سلطان و اعوان ایشان است. همین حضرت می‌نویسد: «اخذ مالیات که توسط مجلس به تصویب رسیده مبنائی جز ظلم ندارد … گرفتن گمرک، خلاف شرع و حرام است. … وجود قوای مقننه و مجریه در مملکت اسلامی حرام و خلاف شریعت است و…» (۱۹) [استغفرالله نعوذبالله آدم شکش می‌گیرد از این‌گونه احکام فقهی علمای شیعه، وقتی که گرفتن گمرک را حرام و خلاف شرع اعلام می‌کنند. نکند علمای شیعه خدای ناکرده، مزدور امپریالیسم انگلیس و روس‌اند که می‌خواهند اجناس خود را بدون گمرک وارد کشور مسلمان کرده و به خلق‌الله بفروشند! بر شیطان لعنت چه فکرهائی از این‌گونه فتاوی فقهی به کله‌ی آدم می‌زند.] یکی دیگر از همان علما می‌نویسد: «برهان اول در وجوب اطاعت سلطان وقت و دعای بقای پادشاه که حفظ بیضه اسلام و آسایش خاص و عام و انتظام مهام و اجرای احکام ملک عظام و ترویج شریعت خیرالانام منوط به وجود مسعود پادشاه است… جنانکه حضرت رسالت پناه ص می‌فرماید… اطاعت پادشاه واجبست هر کس اطاعت پادشاه را ترک کند و به تحقیق طاعت خدای عز و جل را ترک کرده …»(۲۰) و عمادالعلمای خلخالی سنگ تمام می‌گذارد و می‌نویسد: «… امّا ملت ایران که شش هزار سال است وحشی صفت و مانند اشتران بی‌افسار بار آمده‌اند، چگونه ممکن است آن‌ها را به یک دفعه تهی از اطوار سابقه و امر به این رفتار و گفتار نمود که یکبار بالمره من دون تدریج، از حالت استبدادی و وحشیگری به اعلی درجه تمدن منتقل بگردند. لذا اجرای قانون اروپائیان بر ایرانیان مجوز شرعی و عرفی ندارد…»(۲۱)
شیخ فضل‌الله نوری هم می‌نویسد «…تا آنکه کار به نهایت درجه رسید و مشروطه‌خواهانآشکارا از راه هدایت روی برتافتند. پس در این حال فرمان خدا بر هلاک ایشان تعلق گرفت و خداوند حیله ایشان را نابود کرد و سلطان عادل در حق آنان کاری کرد که درباره اصحاب فیل انجم شد.» عبارت آخر اشاره ظریفی است به گلوله باران مجلس و مقایسه آن با افتادن سنگ‌های ابابیل بر روی سپاه ابرهه!»(۲۲)
و جالب‌تر این‌که شخص آیت‌الله خمینی نیز در پی همان سخنان تاریخی هم‌اندیشانش، در اعلامیه‌های نجف و سخنرانی‌های پاریس ضمن نکوهش استبداد پهلوی‌ها ـ پدر و پسر ت قول آزادی و دموکراسی می‌دهد و از این‌که به مردم مسلمان ایران ظلم شده اشک می‌ریزد و در همان حال با شگردی معمرانه، در تعبیر و تفسیر مشروطه «به مجموعهم شرط همان احکام و قوانین اسلام» می‌نویسد: «حکومت اسلامی نه استبدادی است و نه مطلقه، بلکه مشروطه است. البته نه مشروطه متعارف فعلی آن که تصویب قوانین تابع از اشخاص و اکثریت باشد. مشروطه از این جهت که حکومت‌کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرایط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم ص معین گشته. مجموعه شرط همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت شود.» (۲۳) و شگفت این‌که ایشان «در کتاب کشف‌الاسرار اشاره به این حقیقت دارد که «هیچ فرق اساسیمیان مشروطه و استبداد و دیکتاتوری و دموکراسی نیست. مگر در فریبندگی الفاظ و حیله‌گری قانونگذاران»(۲۴). اقرار صریح و تأکید آیت‌الله خمینی، به «حیله‌گری قانونگذاران»، قابل تأمل است.
اعدام شیخ‌ فضل‌الله نوری آن هم به حکم شریعت و فتوای مراجع تقلید ضربه‌ی سنگین برای ملایان بود. برغم لطمه‌های شدید با شم قوی دریافتند که باید در کنار مردم باشند. از نیروی پر قدرتِ پنهانِ مردم به درستی آگاه بودند. از دست دادن مسجد و منبر بر ایشان فاجعه بود. در جنگ و جدال و کشمکش‌های چند ساله‌ی مشروطه‌‌خواهی، پرده‌ها کنار رفته، نقش و چهره‌ی واقعیِ طبقات اجتماعی به ویژه ملایان روشن شده بود. در آن آزمون تاریخی روحانیت با کارنامه‌ای مشکوک و چهره‌ای چندگانه، شدیداً نیاز داشت که تقدس آلوده مردودش را در محراب بازسازی کند.

تجددخواهی ایران
مشروطیت ایران را نباید نورخواهی مطلق تصور کرد و با افکار غلوآمیز به بیراهه رفت. مشروطیت، با توجه به پیش زمینه‌هایی که قبلاً اشاره شد مقدمات مدرنیته را در صدور گوناگون فرهنگی فراهم آورد تا به حوزه سیاسی کشیده شدو استقرار «قانون» را در جامعه‌ی بسته‌ی ایران فراهم ساخت. حضور استبداد تاریخیف برای شکست سنت‌های ریشه‌دار و آداب و رسوم کهن، در مسیر نوخواهی و نوگرائی مشکلات زیادی به بار آورد. تضادهای اجتماعی و جان سختی سنت‌های دیرینه، هر باری که از تغییرات را در هرز آب کهنه‌پرستی به زیر می‌کشید و در بهترین حالت آن را با تهدید و تکفیر اهل عمائم به نمایش می‌گذاشت. مشروطه‌ی ایران نیز تحت تأثیر همین عوامل به بیراهه افتاد و در اندک مدت با استبداد درهم آمیخت. بذر نوگرائی پاشیده شده بود سانسور و تکفیر مانع رشد و جوانه زدن‌ها بود، اما سوزاندن و از بین بردنش نیز مشکل می‌نمود. باز شدن فضای تازه از جمله بازداشت عده‌ای از جوانان تحصیل کرده در دهه‌ی دوم سلطنت رضاشاه را می‌توان نمونه‌وار مثال آورد.
با تکیه به چنین دستاوردهاست که مشروطیت را باید ارج نهاد، مشروطیت حامل قانون بود و برای مردم تازگی‌ها داشت. حامل حقوق فردی بود، حامل محدود کردن قدرت شاه بود. و مهمتر این‌که جای قوانین کهنه را می‌گرفت. جایگزین قوانین شرع، که از منظر خرد اجتماعیِ تجدد، در برگیرنده‌ی ارتجاعی‌ترین احکام شمرده می‌شد. و ده‌ها مزایای دیگر که برای جامعه تازگی‌ها داشت. با این حال نباید فراموش کرد که: قانون اساسی ایران برآمده از انقلاب مشروطه، معجونی بود از اسلام و نوخواهی البته سایه اسلام بر نوخواهی‌ها می‌پربید تا آن‌جا که هر ملائی می‌توانست با توسل به نص صریح قرآنی، بخش غیراسلامی مترقی‌ترین قوانین را به زیر بکشد و اسلام را مسلط کن. همان ماده ۲ متمم قانون اساسی «حضور پنج مجتهد» ـ بخوانید شورای نگهبان آن زمان ـ کافی بود که یکی از همان مجتهدها هر آنچه را که قانون‌خواهان و نوگرایان و علاقمندان به پیشرفت کشور بافته بودند با گفتن یک کلمه «خلاف شرع است» پنبه کند.
گفتن ندارد که در نهضت مشروطه‌خواهی، اسلام و قوانین شرع ملکه‌ی ذهن مردم بود. روان جامعه با آن آشناتر بود. در هر تصمیم کلی سعی عموم بر این مبنا قرار گرفته بود که تصمیمات متخذه مغایرتی با اسلام نداشته باشد. طبیعتاً در چنان فضائی مخالف که هیچ حتا کوچکترین درگیری با کارشناسان اسلامی، مستلزم رعایت پاره‌ای ملاحظات و پرهیز از درافتادن با اصحاب دین را شمال بود. با این حال حال شگفت‌آور است که بدانیم هم مردم و هم پیشروان آن نهضت از شهامت و جرأت بیشتری برخوردار بودند، تا مردم زمانه‌ی انقلاب ۵۷، آن‌ها بدون کمترین واهمه از شاه و شاهزاده و مجتهد و آخوند، خیلی عریان و بی‌پرده، با افکار ارتجاعی مقابله می‌کردند. مثلاً در روزهائی که مجلس اول برای تنظیم قانون اساسی هر روز جلسه داشت، و ملایان با صدور رساله‌های یک نواخت و کسالت بار در مدح مشروعه و قدح مشروطه با وقت‌گذرانی، لشگریان عوام را بسیح می‌کردند و با وعظ و حدیث و اندرز از قدرت مشروطه‌طلبان می‌کاستند، انجمن‌ها به نیات آنان پی برده از طریق فشار به نمایندگان و تعطیل بازار و بسیح و تحصن مردم، توانستند نیروهای مشروعه‌خواهان را پس بزنند. در آن روزهای پر تنش است که کسروی می‌نویسد: «ما مشروطه می‌خواهیم نه شریعت.» … بدتر از همه حال مجلس می‌بود. نمایندگان یک دسته «شریعت‌خواهیم می‌نمودند، و دسته دیگر از ترس آنان به رویه‌کاری می‌پرداختند. اگر تقی‌زاده جلو نگرفتی و قانون اساسی با دستبردهای علماء در مجلس خوانده شدی، هر آینه پذیرفته گردیدی.»(۲۵). این‌جاست که علت تکفبر تقی‌زاده از طرف سریعتمداران و حامیان‌شان روشن می‌شود. قبل از آن طالبوف تکفیر شده بود. زیرا که همو در مسالک المحسنین نوشته بود که: «قیاس احکام ده قرن پیش با مقتضیات زمان ما، نسبت بینا و کور و ظلمت و نور است. قواعدی را که از عصر عباسیان جاری بوده‌اند و از کثرت کار و امتداد هزاران سال تغییر زمان پیر و علیل و خسته شده، آسوده می‌گذاریم و احکام جدیده و مقتضیه عصر ترقی را به کار می‌بندیم.»(۲۶)
این‌که مشروطیت از قدرت ملایان کاست شکی نیست، ولی نفوذ دینی‌شان باقی ماند. نبض برده‌های مقلد دست مرجع تقلید بود پیشنماز و روضه‌خوان و نوحه‌خوان بین مردم و مسلط بر مردم در عروسی و سوگواری حضور داشتند. به اضافه حلال و حرام در جلوه‌های گوناگون؛ تا همین حالا و همین امروز اگر خطبه‌ی عقد به عربی خوانده نشود زن و مرد به همدیگر حرامند همچنان مراسم تولد و طلاق و مرگ و میر جامعه با آن‌ها گره خورده، ریاکاری و تجاوز و دروغ و وعده وعید بهشت و جهنم نهادینه دشه، و ظهور آن‌چنان در ذهنیت مردم جا افتاده که راه نجا و رسیدن به تمدن امروزی را باید از محالات شمرد. روحنیت شیعه هزاران پیچ و خم نَفَس‌گیر را سر راه مردم ایران قرار داده است.

بن‌بست مشروطیت
با حضور رضاخان در صحنه‌ی سیاسی، لیاقت و کاردانی‌اش بر سر زبان‌ها افتاد. که دور از انظار مردم سایه‌ی خزنده‌ی خفقان نیز می‌رفت با آغاز سلطنتش در فضای ایران گسترده شود. قیام خیابانی در تبریز با کشتن رهبر آزاده‌ی آن خیزش، خاموش شد. دولت‌آبادی می‌نویسد: «شیخ محمد و رفقای او وطن دوست و پاکدامن‌تر از مخالفین بودند.»(۲۷). قیام جنگل بر سر سودای مرزهای امن، مورد معامله قرار گرفت و سرکوب شد. حکومت‌های محلی و خانخانی سران عشایر و ایلات برچیده شدند، فاتحان جنگ جهانی بر این تصمیم بودند که امنیت منطقه را تأمین کنند. امنیتی که اهداف اقتصادی و سیاسی سوداگران بین‌المللی را تضمین کند. تعجبی نداشت که در بستر این حوادث، سر و صدای اصلاحات با همه‌ی مقبولیت اجتماعی، توجیه‌گر وحشت و خفقان استبداد رضاشاهی گردد و آزادی و مشروطیت نیز از رمق بیفتد. تشکیل دولت نوپای شوروی، فکر تأسیس یک حکومت مرکزی قوی، به رهبری مردی با افکار ناسیونالیسم را پی‌ ریخت که مورد مطالعه‌ی نمایندگان انگلیس بود و رضاخان میرپنج برگزیده شد. نگاه رضاخان به جامعه با معیارهای نظامیگری خود در اجرای فرمان و نظم و انضباط خلاصه می‌شد و لاغیر، با قانون و آزادی و حرمت به جامعه و این‌گونه مقوله‌ها انس و الفتی نداشت و این روش را در سراسر دوران سلطنت نیز ادامه داد. از قول سفیر انگلیس در سال ۱۳۰۵ آمده است که: «مجلس ایران را نمی‌توان جدی گرفت، نمایندگان مجلس نمایندگان آزاد و مستقلی نیستند و انتخابات مجلس آزادانه برگزاز نمی‌شود. هنگامی که شاه طرح یا لایحه‌ای را مد نظر دارد، تصویب می‌شود و زمانی که مخالف است رد می‌شود…»(۲۸) در یک کتاب دیگر آمده است که رضاشاه مجلس را طویله می‌خواند.(۲۹)
نا آگاهی‌های رضاشاه این مصیبت را به بار آورد که با بی‌اعتنائی خود به نهادهای برآمده از مشروطیت، مردم را به بی‌قانونی معتاد کرد. مفاهیم قانون ناشناخته ماند، بی‌حرمتی به قانون بین مردم ریشه دواند. اگر خلاف این می‌بود و حکومت پایبندی و احترام به قوانین را عملاً به کار می‌گرفت چه بسا که با کسب آزمایش‌های اقناعی گزیده‌های تازه جایگزین قانون شرع می‌شد. همانگونه که مردم قوانین جزائی و قضائی را پذیرفتند. همانگونه که ساختارهای آموزش جدید را پذیرفتند. همانگونه ارتباط سیاسی و تجاری و فرهنگی را با دنیای خارچ پذیرفتند. گذشته از آن، حرمت به آرای مردم و مجلس و قانون حداقل دستاوردش این بود، که در یک موقعیت تاریخی، جامعه از رسوم دست و پاپیر سنت و زایده‌های شرع خلاص می‌شد. مهمتر از همه، از یوغ آخوند و مکتب شریعت می‌رمید. ـ روحانیت در کنار سیاه فکری‌های موروثی این هشیاری را هم دارد که در مقابل تمایلات اکثریت ولو خلاف شرع سکوت می‌کند تن به سازش می‌دهد و چون از نیروی پنهانیِ مردم آگاهست بدون مقاومت تسلیم می‌شود. «تقیه» را هم بر این اساس وارد فقه کرده‌اند. گذشته از آن، بیش از دهه‌ای از انقلاب مشروطه نگذشته بود و مردم عقب‌نشینی شریعت پناهان را به خاطر داشتند. افسوس که رضاه این فرصت را از مردم گرفت و فرزندش نیز همان رویه پدر را با تغییراتی کم و بیش ادامه داد. در آن شش دهه، موقعیت تاریخی از دست رفت. چه بسا اگر رابطه‌ی سالم بین جامعه و حکومت می‌بود، در مراجعه به آرای عمومی و تمیز شرّ و خیرِ شرع و عرف، منطقِ تفکیک آن دو را مردم با میل شخصی برمی‌گیزید و به راه انتخابی خود می‌رفت. این‌گونه آزمون‌های ابتدائی تجلیگاه نیروی نهفته‌ی مردم است که قدرت خرِد اجتماعی برآمده از آراده‌های «فرد» را به نمایش می‌گذارد و راه تعالی جامعه را هموار می‌سازد. این بدعت در غرب و اکثر کشورهای پیشرفته جاری و ساری بوده و بی‌گفتگو از آثار فرهمند رنسانس است و بخشی از سرگذشت ملت‌های متمدن، سیر تکامل اجتماعی ناگزیر است این تجربه‌ها را پیشت سر بگذارد، تا به خانواده‌ی دنیای متمدن راه پیدا کند.
یادآوری این نکته نیز ضرورت دارد که پیامد بی‌اعتنایی شاه به نهادهای مشروطیت، با جلوه‌ی دیگری به جامعه منتقل شد. بی‌اعتمادی به اصلاحات و خدمات اجتماعی و قانون ستیزی مردم، عکس‌العملی بود برآمده از همان روح استبدادی شاه، شاه با همه تمایلاتی که به تحولات اجتماعی نشان می‌داد امّا، هر پدیده‌ی نوپایی را که خلاف میلش بود با اشاره‌ای با دست پلیس سیاسی تار و مار می‌کرد. «از سال ۱۳۰۶ تا سال ۱۳۱۲ یکصد و پنجاه و شش تن از سازمان‌دهندگان نیروهای کارگری را دستگیر کرد… پنج تن از اعضای فعال فرقه به علت برخوردهای خشن و ناگوار مسئولان زندان جان خود را از دست دادند …»(۳۰). تصرف املاک زمینداران بزرگ و کوچک فصل دیگری از سیاه‌کاری‌هاست که در پرونده‌ی رضاشاه ثبت شده است.(۳۱) این‌گونه نابخردی‌ها بود که قانون ستیزی و بی‌اعتمادی به حکومت را بین مردم رواج داد و قوت بخشید.
با این حال، آرمانگرائیِ رضاشاه، آغازگر تحولات و نوسازی ایران را فراهم آورد. نادیده گرفتن خدمات رضاشاه دور از انصاف است. اصلاحات رضاشاه چهره‌ی جامعه را تغییر داد. «غیر دینی ساختن جامعه در چندین جبهه آغاز شد. وزارت عدلیه به داور، حقوقدان تحصیلکرده سویس واگذار شد… ترجمه‌های تعدیل یافته‌ای از حقوق مدنی فرانسه و ایتالیا را که برخی از آنها با قوانین شرع متعارض بود به نظام حقوقی ایران وارد کرد. … داور مشاغل سودآور ثبت اسناد را از علما گرفت و به وکلای غیر روحانی داد… رضاشاه حضور روحانیون را در مجلس بسیار کاهش داد… مسئولیت شرعی با عرفی بودن موارد حقوقی را به قضات دولتی واگذار کرد. … تظاهرات عمومی در عید قربان و زنجیرزنی و قمه‌زنی را غیرقانونی کرد… مساجد اصلی اصفهان را به روی جهانگردان خارجی گشود… و سفیر وقت انگلیس درباره پیامدهای این اصلاحات غیر دینی بسیار نگران بود.(۳۲)
برنامه‌های آموزشی از بنیادی‌ترین اصلاحات زمانه بود که توسط رضاشاه سامان گرفت. شگفت این‌که تأسیس مدارس جدید، طالبیه‌ها را از رونق انداخت. «در سال ۱۳۰۴، کمتر از ۵۵۹۶۰ دانش‌آموز در ۶۴۸ مدرسه ابتدائی دولتی، شبانه روزی خصوصی، مکتب‌خانه‌های دینی و مدارس میسیونرهای خارجی ثبت نام کرده بودند. در سال ۱۳۲۰، بیش از ۲۷۸۲۴۵ دانش‌آموز در ۲۳۳۶ مدرسه ابتدائی جدید که تقریباً همه آنها زیر نظر وزارت آموزش و پرورش بود به تحصیل اشتغال داشتند… در همین دوره شمار طلاب مدارس دینی از ۵۹۸۴ به ۷۸۵ نفر کاهش یافت.(۳۳). درباره تأسیس کارخانه‌های جدید تولیدی می‌نویسد: پیشرفت تولیدات و کارخانه‌های بزرگ که در سال ۱۳۰۴ پنج عدد بود در سال ۱۳۲۰ به ۳۴۶ کارخانه می‌رسد.(۳۴)
از منظر اجتماعی نیر برآمدن رضاشاه ـ با حضور دار و طناب دگرگونی اجتماعی تاریخ ایران را در قرن اخیر فراهم آورد. مقدمات تحول فکری آماده شد. با در اختیار گذاردن ابزار آشنائیِ تمدن، بستر فکری جامعه را برای پذیرش اندیشه‌های غرب مهیا کرد. از نگاه فرهنگی نیز زیر پای خیلی از تعاریف سابق خالی شد. القاب خسته‌کننده را قدغن کرد آثار طالبوف و به‌خصوص کتاب گزنده و پر مغزش مسالک المحسنین(۳۵) که فریاد آخوندها را در آورد و سه مکتوب آخوندزاده در ایران پخش شد. دهخدا، جمال‌زاده، نیما و هدایت در صحنه ادبیات ظاهر شدند. هدایت با نوشتن البعثه الاسلامیه نفرت دیرینه ایرانیان را از آئین عرب آشکار کرد. این‌ها نخستین پایه‌های تحول را در جامعه پدید آوردند. دروازه‌های ادب غرب را به روی ایرانیان گشودند. نسل ابراهیم گلستان و صادق چوبک و دشتی و حجازی و علوی و… ادبیات نوین ایران را پی ریختند. با نگارش رمان و ترجمه‌ی آثار نویسندگان خارج، ایران را با دنیای غرب پیوند زدند. افکار دیگر جهانیان را به ایرانیان شناساندند.
ماحصل کلام این‌که رژیم پهلوی را با آن همه استبداد و دیکتاتوری و بی‌قانونی نمی‌توان کتف بسته محکوم کرد و خدمات و دستاوردهای ملی‌شان را نادیده گرفت. به نظر می‌رسد که زنده یاد محمد مختاری، از معدو اندیشمندان زمانه است که مشکل بنیادی را دریافته است.(۳۶)
به این حمله‌ی متفقین در شهریور ۱۳۲۰ روابط اجتماعی را زیر و رو کرد. باز شدن زندان‌ها و تشکیل احزاب و نشر روزنامه و مجله و کتاب و راه افتادن تظاهرات اعتراضی، مردم را با فرهنگ تازه‌ی جهانی آشنا کرد. جلب و جذب جوانان رمیده از خفقان رضاشاهی به تنش‌های اجتماعی که تازه آغاز شده بود انجامید. تلاش برای حس و درک افکار تازه چشمگیر بو. هم این‌که مایه غربی داشتند و هم تازه نفس بودند و جذّاب، بگو مگوها و مناقشات احزاب سیاسی، جدال روزنامه‌ها و تعویض دائمی دولت‌ها و جابه‌جائی کابینه‌ها با مهره‌های همیشه ثابت، بند و بست وکلای مجلس، جبهه‌گیری‌های عشیرتی رجال دوران قاجار، کوشش مرتجعین برای مهار جوانان از ورود به احزاب بودار، تلاش کهنه‌پرستان در پوشش راه‌اندازی از مدارس اسلامی گرفته تا جاده‌کشی برای امامزاده داود و بازسازی دسته‌های عزاداران حسینی با علم و کتل‌های رنگارنگ و جلسات قرآن‌خوانی که پرچمدار اصلی شریعتمداران بودند و شکل گرفتنِ پنهانیِ فدائیان اسلام. وقتی حوادث از پرده بیرون ریخت معلوم شد که سرمایه‌پذار اصلی متشرعان و رهبر و سازماندهی با آیت‌الله سیدابولقاسم کاشانی است و هکذا اهل تجارت و بازار تهران. این‌ها و ده‌ها حوادث آن سال‌ها تجربه‌های تازه‌ای بود برای جوانان و دانش آموختگانی که در سطح کشور به بار می‌نشستند.
قتل کسروی و محمدتقی حدادپور یکی از دستیارانش در کاخ دادگستری در اسفند سال ۲۴ حین بازرپرسی نخستین عمل تروریستی به دست برادران امامی از اعضای فدائیان اسلام انجام گرفت. سکوت و سمبل کاری دولت، ضعف حکومت را برملا کرد. قدرت‌نمائی شریعتمدارانِ قداره بند آغاز شده بود. پرونده‌ی قتل در فضای ارعاب اسلام پناهان مسکوت ماند. دستگاه قضائی کشور مرعوب تروریست‌های اسلام شد و خونخواهی قتله نگردید و دولت هم اقدامی در این باب به عمل نیاورد. … دولت، دولت قوام بود که به قول یکی از کارمندان وزارت خارجه آن زمان، تنها کاری که کرد به تعجیل تلگرافی رمز به همه سفارتخانه‌ها فرستاد که بگویید قتل کار دولت نیست.»(۳۷). باج حکومت به تروریست‌ها، جرئت بیشتری ب هآن‌ها داد، مدتی بعد در آن ۱۳۳۸ عبدالحسین هژیر وزیر دربار را ترور کردند. قاتل همان امامی بود که آزاد شده بود. شگفت این‌که عبدالحسین هژیر بعد از قتل کسروی در آزادی قاتل از زندان، دخیل بود(۳۸). در اسفند سال ۱۳۲۹ خلیل طهماسبی از اعضای فدائیان اسلام، سپهبد رزم‌آرا نخست‌وزیر وقت را در مسجد شاه با سه گلوله ترور کرد.
جدال، جدال قدرت بود که با خشونتی عریان سبعیت را نمایش می‌داد. در آن فضای مرعوب کسی پیدا نشد، مضرات اجتماعی ترور و وحشت را توضیح بدهد از پیامدهای ویرانگر قتل و حذف فیزیکی انسان سخنی به میان بیاورد. فاجعه‌ی کشتار اندیسمندان و اهل قلم را توضیح دهد. یا مثلاً بحثی آغاز کند در باب تفکر انتقادی و اجتماعی، تا مردم را از آفت‌های ترور و کشت و کشتار و ذم قتل نفس هشیار کند. راه مدارا و مماشات را باز کند. تساهل و تسامح را توضیح دهد که در فرهنگ ایران بی‌سابقه نبود. وقتی در بهمن ماه ۲۷ در دانشگاه تهران به شخص شاه تیراندازی شد، آیت‌الله کاشانی و عده‌ای از رهبران حزب توده دستگیر شدند. رزم آرا در مظان اتهان قرار گرفت.(۳۹)
این بار باورشان شد که تروریست ریشه بسته، حزب توده را به آن بهانه بستند و فعالیتش را غیر مجاز اعلام کردند. دولت دستور توقیف سران حزب را صادر کرد. آن سال‌های پر تنش با همه‌ی بی‌قانونی‌ها و ترورها و اغتشاش‌ها و تشکیل و برچیدن دو حکومت خودمختار محلی محلی آذربایجان و کردستان، انشعاب حزب توده و تشکیل و تعطیل احزاب گوناگون، از آدمکشان سومکا گرفته تا قداره بندان بقائی و راه افتادن جنگ نفت و به حکومت رسیدن دکتر مصدق، این چهره‌ی درخشان تاریخ معاصر ایران، خلع ید از شرکت نفت انگلیسی، که بزرگترین آرزوی دیرینه مردم ایران را تحقق بخشید. و ده‌ها دستاورد تجربی که با کودتای ۲۸ مرداد درهم آمیخت.
آن دوازده سال دنیایی تجربه بود برای جوانان و مردم ایران. تجربه‌های گوناگون از ضعف دولت‌ها گرفته تا شناسائی ماهیت مذهب و سیاست، فریبکاری، خدعه و ریای روحانیت و سازش‌های پنهانی‌شان با دربار و رجال و برگزیدگان سیاست‌های بیگانه، زد و بند احزاب در طیف‌های گوناگون، خرید و فروش رأی مردم در انتخابات سفارشی به خوب کشیدن مردم آذربایجان و کردستان که در طلب آزادی، گرفتار وسوسه‌های سیاست‌بازان، و تلاش عبت و احمقانه در پاره پاره کردن خاک وطن بدون آگاهی از آمال دیگر اقوام ایرانی و شناختن دردهای مشترک که قرن‌ها در دایره‌ی محدودی ولو دور از همدیگر دردها را با خود تقسیم می‌کردند و می‌زیستند و می‌زیند. و دیگر آزمون‌ها که هر کدام فصل آموزنده و پر باریست از سرگذشت نسلی سوخته، که به ناگهان در جهنم کودتای بیست و هشت مرداد ۳۲ گرفتار و از آن پس با کمر خمیده، فرسوده، بریده و منفعل روزمرگی پیشه کرد.
بعد از شکست نهضت آذربایجان و کردستان، تدریس رنامه‌های اسلامی مورد توجه حکومت قرار گرفت. و دولت و دربار به این نتیجه رسیده بودند که پرورش نسل مذهبی آینده ایران را از شر کمونیست‌ها حفظ خواهد کرد. «از آغاز این سال تحصیلی (مهر ۱۳۲۶)، تدریس تعلیمات دینی در دبیرستان‌ها اجباری شد و درس فقه وارد برنامه تحصیلی مدارس متوسطه گردید.»(۴۰). مقارن آن، اجازه تأسیس مدارس اسلامی از طرف دولت در شهرهای بزرگ صادر شد. سرمایه‌گذاران اصلی بازاریان و اهل تجارت بودند و برخوردار از هر گونه کمک‌های دولتی، این مدارس که در شهرهای بزرگ تشکیل شده بود، با برنامه‌های کاملاً مذهبی اداره می‌شد. دخترها، و معلم‌های زن با رعایت حجاب اسلامی با معارف اسلامی آشنا می‌شدند. مدرسه دارای نمازخانه بود. خارج از برنامه‌های درسی، سخنرانی‌های مذهبی نیز در خانه‌ها و مساجد رونق می‌گرفت. حکومت به این نتیجه رسیده بود که دینمداران اهل مماشاتند و می‌توانند جلو کمونیست‌ها را بگیرند. مناسبات حکومت و روحانیت به دوران ناصرالدین‌شاه برگشته بود و روز به روز نزدیکتر و محکمتر می‌شد. دربار هم روضه‌خوانی و اشکریزان خودش ر ادر کاخ گلستان داشت. افتتاح و برچیدن مجالس روضه‌خوانی نیز با شاه بود. اما در دهه‌های بعد وضع عوض شد. عده‌ای از سران مذهب در مظان شک و تردید قرار گرفتند. ساواک از ارتباط برخی مذهبیون با حکومت‌های افراطی عرب آگاه شد و نظریه‌ی آموزش اسلامی زیر سؤال رفت. دستگاه‌های اطلاعاتی کشور در همه‌جا شعبه دایر می‌کرد. از مراکز کارگری گرفته تا دانشگاه‌ها و وزارتخانه‌ها و ادارات دولتی تا مدارس علوم دینی در قلب قم و مشهد و تبریز و اصفهان و سایر شهرهای بزرگ و کوچک نفوذ داشت و چار چشمی مواظب همه بود تا بلای جان مردم شد. هر روزنامه خوان و کتابخوان که در مظان شک و تردید قرار می‌گرفت راهی زندان می‌شد. فشار و بهانه‌جوئی‌های ساواک آن‌چنان بالا گرفته بود که به نظر می‌رسیدناراضی تراشی و عاصی‌پروری در برنامه‌های دولت گنجانده شده است. روحانیت از نفوذ ساواک در درون حوزه‌ها و محافل خودی رنج می‌برد. روابط پاره‌ای از سران مذهب با تندروان برخی کشورهای اسلامی مورد توجه ساواک قرار گرفت.
آرامش ظاهریِ بعد از کودتا را شورش‌های مذهبی بهم زد، خرداد ۴۲ به ناگهان تظاهراتی در قم صورت گرفت و به تهران و دیگر شهرها نیز کم و بیش سرایت کرد. اما مرکز حوادث، بیشتر و فعالتر قم بود و تهران، بهانه اعتراض در مخالفت با لایحه‌ی شش ماده‌ای انقلاب سفید و حق رأی زنان بود که ریشه در اصلاحات ارضی و رفرم‌های شاه داشت. اصلاحات ارضی با همه تناقضات درونی از یک تحول تازه نشئت گرفته بود. یک گام به پیش بود حداقل این‌ه دهقان و کشاورز را از سلطه‌ی برزخیِ مالک نجات می‌داد. ـ با این‌که گفته شد طراح اصلی اصلاحات ارضی کندی رئیس‌جمهور وقت آمریکاست، با این حال مورد استقبال و به ویزه دهقانان قرار گرفت. ـ به بهانه اصلاحات فریاد وا اسلامای روحانیان بلند شد که دور از انتظار نبود، چرا که گسستن حلقه‌زنجیر بندگی خوشایند دینمداران نیست. هر گامی که به آزادی فرد کمک کند پیش درآمدیست به خالی شدن زیر پای روحانیت و زمینه برای مطالبه‌ی آزادی‌های بعدی. حوادث سال ۴۲ به رهبری آیت‌الله خمینی، مشارکت روحانیت و بازار و زمینداران و بخشی از ناراضیان را بیشتر آفتابی کرد. دولت وقت به سرعت در مدت سه روز آن اعتراض‌ها را ظاهراً خاموش کرد. ولی به اعتقاد صاحبنظران منزوی، شعله‌ی عصیان، حکم آتش زیر خاکستر را داشت که روزی باید شعله‌ور شود. در آن اعتراضات عده‌ای اعدام و عده‌ای به زندان محکوم شدند. آیت‌الله خمینی تحت نظر پلیس و ساواک به عراق تبعید شد. از آن پس ارتجاع سیاه برای آخوندها، در مقابل ارتجاع سرخ که به کمونیست‌ها لقب داده بودند، از طرف دربار و دولت بر سر زبان‌ها افتاد و در تاریخ نوین ایران ثبت گردید.
شاه که این بار نیز از خطر سقوط جان سالم بدر برده بود بعد از قلع و قمع ارتجاع سیاه که با هدایت قاطع وزیر دربارش امیر اسدالله علم به موفقیت رسیده بود، زیر چتر فشار و خفقان برنامه‌های خود را دنبال می‌کرد و به عنوان قهرمان مبارزه با ارتجاع سیاه با بلندپروازی‌های بی‌حساب در مدرنیزه کردن دلبخواهی کشور، پیش می تاخت و کمترین توجهی به ظرفیت‌های اجتماعی نداشت، سلطه‌ی قدرت آن‌چنان شیفته‌اش کرده بود که صحبت از رسالت تاریخی و رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ بود. اهداف غلوآمیز شاه اگر چه در نظرش در راستای پیشرفت ایران بود، امّا دور از تدبیر و با کمبودهای اجتماعی خوانائی نداشت. ته شرایط مدرنیته در ایران فراهم بود و نه جامعه با آن همه کم و کاستی‌ها آمادگی پذیرفتنش را داشت؟ نه شخص شاه و نه برنامه‌ریزان آن روزی این حقیقت تاریخی را نتوانستند دریابند که الفبای مدرنیته آزادی جامعه است و به رسمیت شناختن حقوق فرد. از طرف دیگر ناهماهنگی پروزه‌ها فاجعه‌بار بود. به عنوان مثال: در راه‌اندازی کارخانه‌های تولیدی و جذب دهقانان به مراکز کارگری که تخلیه دهات را الزاماً به دنبال داشت، نابودی کشاورزی و دامداری ابداض مورد توجه نبود. این‌گونه پروژه‌های شتاب زده به عنوان طرح مدرنیزه کردن کشور وابستگی اقتصادی به غرب، آن هم نان و گوشت روزانه مردم را به بار آورد. این در حالی بود که شریعتمداران با جلب و جذب دیگر گروه‌های مخالف رژیم به بازنگری و سامان دادن تشکیلات از هم گسسته‌ی خود می‌پرداختند تماس و گسترش روابط با دگراندیشان از چپ و راست و به قولی سرآغاز یارگیری‌ها شروع شده بود.
تبلیغات دولتی بالا گرفته بود. رادیو و تلویزیون و وزنامه‌ها با سخنان گزاف ایران را گوشه‌ای از بهشت موعود معرفی می‌کردند. همه‌جا صحبت مدرنیسم بود حتا مساجد و معابد. ابلیس این بار با ردای مدرن وارد کشور شده بود. ساختمان بزرگی در بهترین منطقه‌ی پایتخت در شمال شهر با پول بازاریان چپاولگر بنا کردند و اسم حسینیه بر سرزبان‌ها افتاد. مسجد بود. ولی می‌گفتند حسینیه. حسینیه برای شیعیان قداست شگفت‌انگیزی دارد که نمی‌توان با مسجد مقایسه‌اش کرد. اسم بدلی مسجد است ولی خوشایندتر و دلنشین‌تر، حداقل این که حسینیه، فضای خشک تعبد مسجد را ندارد. به هر حال انتخاب نام آن محل حساب شده بود. با مبلمان مدرن، میز و صندلی و بلندگوهای قوی با قالی‌های گرانقیمت. یک دانش‌اندوز کراواتیِ سوربن دیده همان‌جا بازخوانی اسلام مدرن را آغاز کرد. مردی آگاه آراسته با کت و شلوار و کراوات، وعظ و تفسیر قران و تبلیغات اسلامی را با شکل تازه‌ای تبلیغ می‌کرد. در آن‌جا لبوئی و جگرکی و آب حوضی نمی‌دیدی. مشتریانش نمازخوان‌های مدرن بودند. مردان ادکلن زده آراسته و شیک با پاپیون، و فراوان ماشین‌های آخرین سیستم که خانم‌ها پیاده می‌شدند با ناخن‌های لاک زده با هفت قلم آرایش البته با روسری‌های مکش مرگ ما، دانشجویان جوان و تجار و حاجی بازاری‌ها ت همان‌ها که گریز از پرداخت مالیات دولتی را عبادت تلقی می‌کردند ولی وجوهات شرعی را بی‌‌حساب و کتاب به خزانه مراجع تقلید می‌ریختند. ت فشار ساواک بالا گرفته بود، سانسور و خفقان و دستگیری دانشجویان موج نارضائی‌ها را دامن می‌زد. حکوم به ترازنامه اصلاحات و عمراتش می‌بالید حال آن‌که مخالفان، آن خدمات را یکسره سفارش بیگانه قلمداد می‌کرد. اصحاب مسجد و منبر نیز با تدلیس و گویشی مدرن وانمود می‌کرد که با مدرنیزه شدن کشور مخالفتی نیست به شرطی که اسلامی باشد. نمونه‌اش هم همین حسینه که ملاحظه می‌فرمائید.
حکومت، مدتی به حسینیه‌ای‌ها کاری نداشت، فرض بر این بود که رونق آن‌جا تبلیغات چپی‌ها را بی‌رمق خواهد کرد. بر این گمان هر از گاهی بلند پایگان و وزراء پای وعظ واعظان می‌نشستند. حضور دائمی ملی مذهبی‌ها به ویژه سخنرانی‌های گهگاهی آقای مهندس بازرگان و هم آندیشانش برای گروهی که در پندار روشنفکری، شنیدن حوادث قرن اول هجری و فتوحات اسلام برایشان جاذبه‌ی خاصی داشت، حسینیه را به منزله‌ی پایگاه مخالفان رژیم در آورد با اشراف به این‌که سخنگویان با سخنان بازاری و عوام‌پسند، مزایای حکومت اسلامی را با اصطلاحات فقهی شرح می‌دادند.
حسینیه، قشری از زنان و مردان را با افکار اسلام انقلابی آشنا کرد. برخی از همان‌ها در مبارزه‌های خیابانی و چریکی سال‌های سال‌های بعد در خون خود غلتیدند. زمانی که اعتراض‌های دسته جمعی ردر حال شکل گرفتن بود در حسینیه را بستند، گفتند برعلیه دولت و دربار سخنانی گفته شده است. جلسه‌ها به خانه‌ها منتقل گردید. در شهرهای بزرگ نیز با رشد مدارس اسلامی، جوانان با اسلام انقلابی آشنا شده بودند. نفرت مردم از ساواک و دستگاه‌های امنیتی روز به روز شدت می‌گرفت. حضور هزاران کارشناسان خارجی و بیشتر آمریکائی در رشته‌های گوناگون به ویژه در مسائل ارتش و امنیت و پروژه‌ی بنای زندان‌های تازه در سراسر ایران، از خفقان و سانسور شدید آینده خبر می‌داد. آن‌هم درست زمانی که مردم با کمبود مراکز آموزشی مواجه بودند یا از ویرانی ساختمان‌های مدارس رنج می‌بردند. گفته می‌شد که بیش از هفتاد درصد از بودجه‌ی کشور برای تهیه‌ی تجهیزات نظامی اختصاص داده شده است.
تبلیغات دولتی در ورود ایران به دوران مدرنیسم که به تمدن بزرگ تغییر نام داده بودند با نیشخند و استهزای مردم بر سرزبان‌ها بو. در حالیکه دهات از کشاورزان خالی می‌شد و شهرهای بزرگ از انفجار جمعیت به ستوه آمده بود و هزاران خانواده‌ی روستائی در حلبی آبادها زندگی نکبت باری را می‌گذراندند. داریوش همایون که در رژیم گذشته از دولتمردان و مسئولان بلند پایه کشور بود، می‌نویسد: «یکی از خطاهای بزرگ دوران ۵۷ ـ ۱۳۳۲ اعتقاد به تهی کردن روستاها و بزرگ شدن شهرها بود. بی‌آن‌که به ویژگی‌های رشد شهر گرائی در غرب صنعتی توجه شایان گردد. … به جای فراهم کردن آب برای کشاورزی وبرق برای صنایع، منابع ملی صرف بستن سد و ساختن نیروگاه‌ها و خطوط انتقال نیرو برای شهرها می‌شد. … گروه‌های بسیار بزرگی نیز بیکار بودند … که در برابر مزد آماده هر کاری بودند از جمله شرکت در تظاهرات و ویران کردن سینماها و بانکها، این توده‌ عظیم خانه بدوش و ی‌ریشه‌ی شهری در فضای مناسب و با پشتیبانی بیدرغ منابع گوناگون داخلی و خارجی به آسانی بحران ۷ ـ۱۳۵۶ را میسر ساخت»(۴۱)
عملیات سیاهکل در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹، از آسیب‌پذیری نیروهای مسلح پرده برداشت. با این‌که آن حمله شکست خورد و اکثر شرکت‌کنندگان از بین رفتند ویا اعدام شدند. اما راه مبارزه مسلحانه را برای دیگر گروه‌های چریکی، مانند مجاهدین خلق و فدائیان گشود که از سالیان قبل به‌طور زیرزمینی برای سرنگونی رژیم به کمین نشسته بودند. سلطه‌ی فکرهای ناپخته در آزمون‌های مسلحانه شهری و خیابانی، عکس‌العملی بود از تخطئه‌ی مردم و بی‌اعتنائی حکومت به نیازهای اساسی جامعه، نگاهی به آمار مقتولین خیابانی در آن سال‌ها شکاف هولناک مردم و حکومت را آشکار می‌کند. «… این سال‌ها و در این درگیری‌ها بیش ا ششصد رزمنده چریک و چهارصد مأمور مسلح دولت کشته شدند که در میان آن‌ها جند افسر ارتش و پلیس و عده‌ای از مقامات عالی مستشاری امریکا در ایران نیز به چشم می‌خورد.»(۴۲).
حوادث آن سال‌ها هشداری شد که اصحاب شریعت برای بازسازی نیروهای شکست خورده، مسجد و محراب را رونق بیشتری بدهند. تضعیف حکومت با حمله به برنامه‌های دولت جدی‌تر شد اصلاحات و پیشرفت‌ها زیر ضربات تکفیر، مضر و غیرشرعی اعلام گردید. تأسیس کارخانه‌ها و جاده‌ها و بنادر و دانشگاه‌ها و فرودگاه‌ها به همراه سایر اصلاحات عمرانی همه ناچیز و با انگ خلاف شرع از نظرها افتاد. این درست است که در برخی از دانشکده‌ها به دانشجو چیز بدردخوری یاد نمی‌دادند، کتاب تحقیقی کافی در اختیارش نبود، آثار دگراندیشان تحت کنترل بود. دانشجویان از آموزش فلسفه و جامعه‌شناسی و ادبیات مدرن ودار خارجی در مضیقه بودند، ولی از نظر کیفی زمین تا آسمان با فیضیه و دیگر طالبیه‌های سنتی فرق داشت که فارغ‌االتحصیلانش یکسره فقیه و مجتهد بار می‌آمدند. طرفه آن‌که از نظر اقتصادی هم نه تنها بازدهی مفیدی نداشتند بلکه بار سنگینی بر دوش ملت می‌شدند. گذشته از آن دانشگاه‌ها، برخلاف طالبیه‌ها رو به جهان پیشرفته و جوانان برآمده از آن، از قبیل طبیب و مهندس و اقتصاددان و حقوقدان و… که عمدتاً وارد بازار کار و یا در مراکز آموزشی و فرهنگی و سیاسی جذب می‌شدند. بهترین‌ گواه این تفاوت کیفی، حضور هزاران کارشناس اقتصادی و سیاسی و فنی و پزشکی ایرانی در غرب است که پس از انقلاب اسلامی از ایران کوچیدند. البته انکار نباید کرد که هر گونه پروژه‌ی عمرانی قابل انتقاد است و آثار جنبی خود را نیز دارد. مثلاً در ساختمان جاده‌سازی از قبیل اتوبان و راه‌آهن طبیعی است که زمین زراعتی حتا باغ و درختکاری عده‌ای در مسیر راه قرار گیرد. چاره‌ای هم نیست یا در ساختمان فرودگاه بدیهی‌ست عده‌ای از ساکنین محل شکایت از سر و صدای هواپیما داشته باشند و یا به خاطر از دست دادن زمین زراعتی و خانه و باغ شکایت کنند بر همین روال است در طرح‌های لوله‌کشی آب و برق و گاز شهری، اما دشمنی ورزیدن با اصلاحات عمرانی و نفی اثرات مثبت آنها بیشتر به لجبازی بچگانه می‌ماند. می‌توان به بازدهی اندک و کمبود محتوا، کیفیت نازل اعتراض کرد ولی نمی‌توان اثر وجودی مثلاً دانشگاه و راه‌سازی و فرودگاه و بنادر و کارخانه‌های تولیدی را به یکباره ناچیز شمرد. اصلاحات زمان شاه ولو به‌طور ناقص و خلاف عقیده‌ی مخالفان و بیشتر ملایان، قابلیت بالا بردن توان و قدرت کیفی را داشت. چنانچه بعد از تغییر رژیم تمامی آنها بالقوه مورد استفاده قرار گرفت، صدها مراکز تولیدی را سران رژیم، بنیاد مستضعفان و سپاه پاسداران انقلاب و دیگر ارگان‌ها تصرف کردند که تا به امروز از آنها استفاده می‌کنند. حتا تالار رودکی که از دیدگاه متشرعان به عنوان کانون فساد از آن یاد می‌شد، تا جائی‌که سن‌گردان و الکترونیکی آن تالار را کُر کردند که آثار گناهان رقاصه‌های کافر را بزدایند، آب بستند طاهرش کردند. از کار افتاد. شایع شد که با هزینه‌ی گزافی دوباره آن سن را راه انداختند و امروزه یکی از مراکز بزرگ موسیقی ایران است و کنسرت‌هایی نیز در همان تالار اجرا می‌شود.
خطای بزرگ رژیم در ذات استبدادی موروثی شاه قابل بررسی است که تکیه‌گاه فکر و کردارش منبعث از «ودیعه‌ی الهی» و سراسر عملکرد چندین ساله‌اش در چارچوب نمایندگی مفروض مردم که از سوی خدا به شخص او واگذار شده بود، انجام می‌گرفت. تک بعدی و تک‌اندیشی. این‌ه حتا توجهی به مشاوران و اطرافیان نداشت و با قدرت تام فرمان می‌راند در همین رابطه بود که خود را نظر کرده‌ی خدا می‌پنداشت. فکر می‌کرد هر آنچه عمل می‌کند درست است و بدون عیب و ایراد. با چنین وابستگیِ فکری هر آن‌چه دلش خواست انجام می‌داد، کاری به مردم و دردهای عمومی نداشت. تحول فکری جامعه اساساً مطرح نبود. ناهماهنگی و ناهمخوانیِ اصلاحات و عمران و آبادی را هم زیاد جدی نمی‌گرفت. تنها حرف و حدیث خوشایند، مدرنیته بود و دروازه تمدن بزرگ که کانون دل مشغولی‌ها بود. بی‌جا نبود که در چنین فضای بیمار و خود محور، مدرنیته در اقتصاد مونتاژی و رنگ و لعاب ساختمان‌ها و دود کارخانه‌ها مؤلفه‌ای باشد پر طمطراق، برای مهار دگراندیشان از سوئی، و از سوی دیگر گسترش فساد که موریانه‌وار رژیم را از درون می‌پوساند و ویران می‌کرد.
در سال ۱۳۵۲ در حالی‌که قیمت نفت به‌طور سرسام‌آوری بالا رفت درآمد کشور از فروش نفت به وضع بسیار مطلوبی رسید. «در این سال بهای هر بشکه نفت از ۹۵/۱ دلار به ۷ دلار رسید و بدین ترتیب درآمد حاصل از فروش نفت از ۵ میلیارد دلار به ۱۹ میلیارد دلار افزایش یافت.»(۴۳). حیف و میل و فساد مالی در ابعاد بیشتر راه افتاد. در اولین گام، ارتش به سفارشات کلان پرداخت. در تدارک مدرن‌ترین سلاح‌های جنگی و تجهیزات غرب، تاراج ثروت ملی را شروع کرد. آن هم در حالی‌که بچه‌های خردسال مدارس فیروزآباد و اهر به علت فقران ساختمان در چادرها آموزش می‌دیدند و بیمارستان‌ها از کمبود تخت و درمان کافی رنج می‌بردند. قبلاً نیز در روزهایی که جشن دو هزار ساله شاهنشاهی، با هزینه‌های گزاف در شیراز برپا بود، عده‌ای از رانده شدگان و آوارگان فارس با زن و بچه، بدون سرپناهی در قبرستانی در جنوب شیراز، آن هم در درون قبرها زندگی می‌کردند.(۴۴) گوشه‌های دردناکی از تبلیغات ناروای حکومت را به نمایش گذاشت هبود. نارضائی‌های عمومی ریشه در همین تضادهای اجتماعی داشت و ناهماهنگی پروژه‌های اصلاحات، دردهای عمومی به امان خدا رها شده بود. آخرین ضربت را خود شاه بر پیکر رژیم وارد آورد و با اعلام تک حزبی کشور، پادشاه ایران نیز با تنها حزب فراگیر رستاخیز، به پادشاهی پهلوی‌ها پایان داد.
به اختصار باید توضیح داد که مدرنیته شرایط همه جانبه‌ای را دارد که باید فراهم شود مقدماتش آماده‌سازی بستر فکری اجتماع است ـ کاری که در انقلاب مشروطه شروع شد ـ و اولین گام آن «ازادی» فر داست. آزادی اندیشه و بیان بدون وحشت از گزمه و تکفیر است. آزادی برآمده از احترام به آزادی دیگران در اندیشه و رفتار و تحمل عقاید دگراندیشان، رسمیت پیدا کردن حقوق فردیست. یکسانی زن و مرد و تساوی حقوق همه‌ی افراد بدون توجه به رنگ و جنس و مذهب است. احترام به منشور حقوق بشر و ایمان به اعتلای انسان در پرتو صیانت قانون‌ و ده‌ها احساس برآمده از مدنیت و فرهنگ پرتوان جوماع بشری. این‌هاست ابزار اولیه‌ی مدرنیته که تولید و باز تولیدش به اندیشه‌های باز و روشن نیاز دارد. اندیشه‌هایی برآمده از فضای سالم با فرهنگی که پایه‌های اصلی آن بر عنصر فکری فرد تکیه دارد.

آزادی بهای سنگینی دارد:
در این‌که از آغاز نوخواهی و به‌ویژه از مشروطیت به این طرف و تا به امروز، مطالبات ملی مردم بدون پاسخ مانده جای هیچگونه تردید نیست. اما این انتظار به ظاهر بی‌حاصل را نباید به فراموشی سپرد یا درباره‌اش سکوت کرد. آزادی بهای سنگینی دارد. کشورهای غربی هم که به عنوان مهد دموکراسی کعبه‌ی آمال ما جهان سومی‌ها شناخته شده، قرن‌ها طول کشیده تا به مرحله‌ی اکنونی برسند. رنسانس اروپا نزدیک به شش قرن طول کشید. دوام مبارزه و باز تولیدهای گوناگون فرهنگی در طول چندین سده، نسلی به بار آورد تا از تعصب خاکی و وابستگی آسمانی‌ رها شد. فضلیت زندگی و حقوق والای فردی انسان در کره‌ی خاکی را برگزید. از آن پس حقوق فرد و حرمت قانون و حاکمیت انسان در زمین تثبیت شد. طی آن مبارزه‌های چندین نسلی بود که دست نمایندگان خدا از مداخله در امور زندگی بشر کوتاه گردید. تجربه‌ی چند قرنی حکومت کلیسا در تاریخ، با پرونده‌ی سنگین و ننگین لکه‌ی سیاهی شد برای بشریت. کلیسا با استفاده از باورهای ایمانی ساده‌دلان، به عنوان نماینده‌ی خدا هر پونه جنایت و خیانت و رسوائی را مشروع اعلام داشت. کانون نیایش خلایق را به مرکز فساد و جنایت تبدیل نمود. با صدور فرمان قتل دگراندیشان روزگار مردم را سیاه کرد.
حکومت کلیسا مثل حکومت مذهبی ایران جنایت‌های فراوان در کارنامه‌اش ثبت شده. همین سیاه‌کاری‌ها و چپاول و قتل و غارت‌های نفرت‌انگیز امروزی ملایان را کشیش‌ها پانصد ششصد سال پیش در کلیساها انجام دادند.(۴۵) ولی مردم اروپا از پا ننشستند. انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتی انگلیس برآمده از آن مبارزه‌ها بود. اروپائیان با ادامه‌ی مبارزه توانستند حکومت سرتاسر خون‌آلود کلیسا را نابود کنند و نمایندگان آبرو باخته‌ی خدا را به گوشه‌ی کلیساها برانند. رانده شدند با نفرت هم رانده شدند. ملایان ایران نیز چنین سرنوشتی دارند، از قدیم نیز گفته‌اند «زیر خورشید هیچ چیز تازه نیست». راندن ملایان به گوشه‌ی مسجد ملازمه‌ی مبارزه است. قرنی بیش نیست که مبارزه در ایران شروع شده، ملت ایران در اوایل کار است و دوران آزمون و تجربه را می‌گذراند. تا مرحله‌ی نهایی فاصله زیاد است. امّا دور از دسترس نیست. ملت بعد از قرنی تلاش این را تشخیص داده که آزادی به دست خودش باید انجام بگیرد. پی برده که درک آزادی توأم با آگاهی‌ست. آگاهی و شعور ملی وقتی در تنگناست، آزادی به همان سرنوشت دچار می‌شود که مشروطیت دچار شد. رضاشاه محصول آن ناآگاهی‌ها بود. کودتای ۲۸ مرداد و حکومت مذهبی ملایان برآمده از همان ناآگاهی‌های ملی بود. تجربه‌های بزرگ یک قرنی‌ِ ما هنوز به بار ننشسته، علیرغم قشری که چشم انتظار آن سوارند تا به اسب سفید از راه برسد؛ نسل پس از انقلاب اسب و اسب سوار را به دیده تردید می‌نگرد در تلاش اثبات هویت خود، زیر ساطور دژخیمان حکومت اسلامی آبدیده می‌شود.
مدرنیته بدوی
در کتابی که در تهران منتشر شده(۴۶) عکسی با چهار سر بریده بر نیزه‌ی درازی نشان می‌دهد و زیرش با خط جلی! نوشته شده: «در دوره قاجار بریدن سر رواج داشت» در این تصویر عده‌ای دیده می‌شوند که سرهای بریده را در کوچه و بازار بین مردم می‌گردانند و تماشاگران هم در اطراف به هلهله پرداخته‌اند. داستان سرهای بریده را بچه‌های ایران اول بار از زبان روضه‌خوان‌ها می‌شنیدند که در واقعه‌ی کربلا، سر امام حسین و یارانش را بریده و داغ آن کشتار جمعی را بر دل شیعیان گذاشته‌اند. نزدیک به چهارده قرن از آن حادثه وحشیانه می‌گذرد. همان توحش در ایران تکرار می‌شود. و این در حالیست که غرب دوران تمدنِ صنعتی را پشت سر گذاشته و در آسمان‌ها دنبال کشف کهکشان‌هاست. دومین انقلاب قرن در ایران پیش می‌آید. ملت از جا کنده می‌شوند و در استقبال رهبری که حامل افکار بربریت صحرانشینان است، زیر پایش فرش قرمز پهن می‌کند. آخوندی پیر در کسوت پیشوا با داعیه‌ی رسالتِ خدایی، با بهره‌گیری و تمتع از تبلیغات گسترده و ابزار تمدن غربی، ملت ایران را به زمانه‌ی جاهلیت اعراب پرت می‌کند. ملت به امت تبدیل می‌شود. دیری نمی‌گذرد که برخی نادم و برخی افسون زده دل سپرده به مقدرات، شناور در امواج خودشان هیاهوهای مبتذل که جز پوچی و هیچی نیست پیش می‌روند.
آغاز حکومتی مذهبیِ خمینی خون و آتش بود و نَفس جهنَمی‌اش انبان عقده‌ها، کشت و کشتار به طرز وحشیانه راه می‌افتد. بدویت با فتوای علمای اسلام وارد صحنه می‌شود. شلاق زدن و سر و دست بریدن و چشم در آوردن در کوچه و بازار رواج می‌یابد. نسلی از بچه‌ها بریدن گلو و دریدن سینه و جدا کردن سر از تن را می‌بینند. آن رسولِ کهن سال که داعیه‌ی رسالت الهی را داشت، خوی حیوانی را با تقدسی تازه زنده می‌کند. توحش قانون می‌شود. قانون قصاص در جمهوری اسلامی، سر گذر سر می‌برند و چشم در می‌آورند. شلاق می‌زنند زن سنگسار می‌کنند و مرد را شقه می‌کنند، پیکر بی‌جانش را در بالای جرثقیل دور شهر می‌چرخانند. و آن وقت روزنامه‌ها از مدرنیته را با شریعت و طریقت چه کار؟ این یاوه‌گوئی‌ها چیست که به خورد مردم می‌دهید. جامعه‌ای که انسان را به صورت «مقلد» فکر و اندیشه و اختیار زندگی و مرگش را گذاشته در کف مرجع تقلید، با کدام رفتار اجتماعی باید مدرنیته را بنگرد؟
همین‌جا باید یادآوری کرد که آقای خمینی، طالبان بود. آمده بود ایران را مانند افغانستان یکسره اسالمی کند. کینه‌ای که در دل پیرانه‌اش انباشته بود، زیر نقاب خدعه و ریا پنهان کرده بود. این‌که در بدو ورود به تهران حتا برای گریز از مشاهده‌ی دانشگاه تهران، راه خود را کج کرد و از طریق خیابان سیمتری به گورستان بهشت زهرا رفت، روایتگر نفرت او از دانشگاه و مظاهر برآمده از دانش نوین بود و دلبستگیِ ذاتی‌اش به گور و گورستان. مردم با مقاومت سرسختانه امّا نه با خشونت و فحاشی، او را ناکام کردند و به ویژه زنان، که در فردای پاکسازی دستگاه‌های دولتی رؤیاهای دیرینه‌ی رهبر اسلامی را بهم ریختند. هر زنی را که از هر اداره و مدرسه بیرون کردند، با راه‌اندازی یک شغل تازه به امرار معاش پرداخت. یکی از بانوان که در بخش فرهنگی شمیرانات مسءولیت سنگینی داشت، هفته‌ی بعد از اخراج دم در دانشگاه تهران بساط مربا فروشی پهن کرد و با حجاب اسلامی مربا فروخت. اکثر پاکسازی شده‌ها نیز از فروش شیرینی خانگی گرفته تا تعلیم نقاشی و موسیقی و ادبیات و زبان و راه انداختن مراکز دوخت و دوز لباس و دیگر کارهای فرهنگی و اجتماعی حتا رانندگی در اتوبوس‌های مسافربری و کامیون‌های سنگین، دولت مکتبی را به ستوه آوردند. زنان تبریز با حجاب اسلامی در حالی‌که بردف می‌کوبیدند، توی کوچه و بازار دف و تار و تنبور فروختند. و همین مقاومت و پایداری زنان بود که بعد از دو دهه، در بین‌شان از فیلم‌ساز و کارگردان گرفته تا نویسنده و ناشر و حقوقدان، آن هم نه با فرهنگ اسلام مکتبی، بلکه آشنا با فرهنگ و تمدن غرب در جامعه‌ی خفقان زده سربلند می‌کند و خط بطلان بر افسانه‌ی نیمه انسان «زن» می‌کشد.
برغم تناقضات حاکم بر اجتماع ایران، نباید کتمان کرد که همین مقاومت‌های خرد و پراکنده است که راه را بر مدرنیته باز می‌کند. در حالی‌که جامعه با روابط پیچده‌ی سنتی و گاهی ضد هم، با تمکین و تسلیم در مقابل خشونت، زندگی عادی را دنبال می‌کند، و در همان حال به فساد فلان مقام امنیتی و چپاول آقازاده‌های تازه به دوران رسیده اعتراض می‌کند، آمران قتل‌های زنجیره‌ای را افشا و بی‌ابرو می‌کند. نقاب از چهره‌های شوم و خون‌آشام رهبران اسلامی برمی‌دارد. صحبت از قرائت دوم اسلام را پیش می‌کشد و … این‌ها را به فال نیک باید گرفت که بیانگر تلاشی است در راستای اهداف نوگرائی، یعنی همان هدفی که قره‌العین داشت، قمرالملوک وزیری داشت. دکتر ارانی و فرخی یزدی و دیگر زندانیان سیاسی دوران رضاشاه داشتند. از نگاه بی‌طرفانه روشنفکران و مبارزان دوران پهلوی داشتند. نیما و هدایت و فروغ داشت حتا روشنفکران و روشنگران دوران حکومت اسلامی را نیز باید از تلاشگران و خادمان راه مدرنیته دانست. که هر یک به نحوی می‌کوشند باری که راه را برای آینده هموطنان گشادتر کنند و مردم را از عقوبت سنت‌های بدوی برهانند با این حال چنانچه اشاره شد راه دراز است و طولانی، و برغم دمیدن حکومت بر طبل اوهام و زنده نگهداشتن افکار پوسیده و صرف هزینه‌های کلان برای سینه‌زنی و زنجیر زنی در سوگواری شهیدان کربلا ولو با بلندگوهای الکترونیکی و اجرای نمایش حادثه‌ی عاشورا در تلویزیون‌های رنگی، نمی‌توان جامعه را مدرن خواند، همچنان که بر سر سفره‌ی نشستن خانم‌ها با هفت قلم آرایش و اشک ریختن برای طفلان مسلم هیچ زنی مدرن نمی‌شود. یا، با نمایش سنگسار و اعدام زن و مرد در سر گذرهای عمومی و گرداندن جنازه‌های اعدامیان بالای جرثقیل در شهرها و تظاهر به وحشیگری‌های لخت و عریان نمی‌شود این قبیل حکومت‌های واپسگرا را با هزار من چسب و سریش به مدرنیته چسباند. اینگونه انحرافات بنیادیِ برآمده از دین سالاری و اختلاط سنت و نوگرائی، همانقدر که ذهنیت دینی جامعه را آلوده کرده، هر گونه برداشت از مدرنیته و مدرنیسم را نیز به بیراهه کشانده است.
سر سپردگی‌های فکری و دینی، کمتر اجازه می‌دهد که جامعه در اندیشه‌ی پالایش تعلقات خود تأملی کند و افکار انباشته از پوچی‌ها را بزداید. زیر ساطور مذهب و نهی از منکر دستاربندان، سخن گفتن از مدرنیته، ولو که به ظاهر بیشتر یک شوخی چندش‌آور به نظر می‌رسد؛ امّا حکایتی‌ست که در چشم‌انداز روشن آینده به بار خواهد نشست.

پی‌نوشت‌ها:

ملاعلی کنی مجتهد با نفوذ وقت به ناصرالدین شاه نوشت «این کلمه‌ی قبیحه‌ی آزادی را قدغن فرمائید،» اندیشه ترقی و حکومت قانون، فریدون آدمیت ص ۱۵۹ چاپ تهران
«از دهه آخر سلطنت ناصرالدین شاه به بعد فکر آزادی و مشروط‌گی و حمله به اصول مطلقیت مظاهر مهمی دارد.». ایده‌ئولوژی نهضت مشروطیت ایران جلد نخستین چاپ دوم سوئد ۱۹۸۵ ص۲۸، کسروی نیز می‌نویسد: تنها در سال‌های بازپسین ناصرالدین شاه بود که اندک تکان و بیداری در توده پدیدار گردید.» کسروی تاریخ مشروطیت ج اول ص ۸ چاپ چهاردهم امیرکبیر تهران ۱۳۵۷
«… محاکم شرعی منحل شدند، عدلیه را بنا نهادند. در ۱۸۳۷ مجلس وکلا همراه با شورای نظامی و قضائی به راه افتاد. … در ۱۸۳۹ عبدالحمید بر تخت نشست و با «خط شریف گلخانه» جدائی دین از دولت را اعلام داشت،» ایران در راهیابی فرهنگی، هما ناطق، صص ۱۴۱ـ۱۴۰ مرکز چاپ نشر پیام لندن ۱۹۸۸
تاریخ مشروطیت همان ص ۱۷۳
کسروی می‌نویسد «از آنسوی نام‌های مشهدی باقر بقال و حاج علی‌اکبر چلوپز دیدنیست. از این‌گونه کسان ناآگاه چه کار برخاستی؟! در این هنگام که رشته کارها از چنگ از چنگ دربار درآورده شده و به دست توده می‌افتاد مردان کاردان و آزموده می‌بایست که بجایی رسد. همچون ناصرالملک نمی‌گویم مشروطه برای ایران زود بود. ایران اگر در زیر فشار خودکامگی ماندی مشروطه برای آن همیشه زود بود.» تاریخ مشروطیت ایران احمد کسروی، پیشین ج اول ص ۱۶۹
ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران فریدون آدمیت ج ۲ انتشارات روشنگران تهران ص ۱۳۳
یک روز پیش از مصالحه و تشکیل دولت جدید سید (سید عبدالله بهبهانی) از نگارنده تقاضا می‌کند با ظل السلطان ملاقات کرده به او بگویم یکصد و پنجاه هزار تومان بدهد تا او اسباب خلع محمد علیمرزا و نصب وی را به سلطنت فراهم آورد. نگارنده با این‌ه از توسط در این‌گونه قضایا که محرک آن‌ها حس طمعکاری اشخاص است اجتناب دارم ناچار با طل السلطان صحبت داشته او می‌گوید کار را انجام بدهد تا مبلغ را به و بپردازم. نگارنده هنوز این جواب را به سید نرسانیده است که نظام السلطنه و وزرای او برای معرفی به مجلس حاضر می‌شوند. وضع مجلس این است که وکلا روی زمین در هم نشسته و وزراء در صفی که هیئت رئیسه نشسته به حالت انتظار قرار گرفته‌اند روحانیون که آقا سیدعبدالله در رأس آنها است یک طرف مجلس جلوس نموده و تماشاچیان بیش از گنجایش فضا روی زانو و دوش همدیگر قرار گرفته. مجاهدین با تفنگ در اطراف مجلس ایستاده و رئیس مجلس از آقا سیدعبدالله (بهبهانی) و آقا سیدمحمد (طباطبائی) استجازه می‌کند که معرفی وزراء شروع شود ولی آقا سیدعبدالله گوش نداده نگارنده را می‌طلبد و مقصودش این است ببیند اگر ظلل السلطان پذیرفته است مبلغ را بدهد در کار معرفی وزراء اخلال کند و مجلس را بر هم بزند و در صدد فراهم آوردن اسباب خلع شاه و نصب ظلل السلطان برآید والا اجازه بدهد وزراء معرفی کردند. پی در پی مرا می‌خواهد به زحمت خود را به او رسانیده حاضرین همه حیرت می‌کنند چه مطلب فوریست که در این وقت باید محرمانه با من صحبت بدارد. چون به نجوی می‌پردازیم دو نفر از روحانیون منافق آهسته به یکدیگر می‌گویند مگر این شخص می‌گذارد میان شاه و ملت اصلاح شود. نگارنده می‌شنود و نمی‌تواند حقیقت حال را آشکار کرده بگوید آن که نمی‌خواهد بگذارد من نیستم. به هر حال سید به محض شنیدن جواب یأس‌آمیز ظل‌السلطان سر بلند کرده به رئیس مجلس می‌گوید بسیار خوب آقایان وزراء معرفی کردند و وزراء معرفی می‌شوند و دولت مشروطه باز تشکیل می‌شود و به ظاهر میان شاه و ملت اصلاح می‌گردد.» خاطرات یحیحی ج ۲ صص ۷۹ـ۱۷۸ انتشارات عطار ـ فردوسی، تهران ۱۳۶۲
درباره اخاذی آیت‌الله سید عبدالله بهبهانی بنگرید به خاطرات نظام‌السلطنه مافی ص ۷۸۲ و خاطرات یحیحی ج۴ ص ۳۲۸.
دو قرن سکوت عبدالحسین زرین‌کوب ص ۳۰۵ چاپ پنجم انتشارات نوید آلمان غربی ۱۳۶۸.
تولدی دیگر، شجاع‌الدین شفا چاپ چهارم، نشر فرزاد ژانویه ۲۰۰۱ ص ۳۷۴.
آزادی و سیاست، عبدالرحیم طالبوف به کوشش ایرج افشار، ص ۵۲ چاپ تهران انتشارات سحر ۱۳۵۷.
ایده‌ئولوژی نهضت مشروطیت ایران، پیشین، ص ۴۳۰.
تاریخ مشروطیت کسروی، همان ص ۹۰.
رسائل مشروطیت، به کوشش دکتر غلامحسین زرگری نژاد، ص ۱۰۳ انتشارات کویر چاپ اول، تهران ۱۳۷۴.
همان صص ۲۹.
استبداد و مالکیت در ایران، دکتر احمد سیف، تهران نشر رسانش ۱۳۸۰ص ۱۸۳.
مشروطه ایرانی، ماشاالله آجودانی ص ۱۵۱ لندن ۱۳۷۶، انتشارات فصل کتاب.
ایران در راهیابی فرهنگی، پیشین ص۶۰.
نقل به مضمون از رسائل مشروطیت زرگری‌نژاد زیرنویس ص ۱۶۳.
همان ص ۲۸.
همان ص ۸۵.
همان ص ۳۲۵.
همان زیرنویس ص ۱۵۷.
ایران بین دو انقلاب، پرواند آبراهامیان ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی. نشر نی تهران ۱۳۷۷ ص ۵۹۰.
نهضت مشروطیت ایران ج۱ مجموعه مقالات ص ۲۹۴ چاپ اول تابستان ۱۳۷۸ تهران مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران.
تاریخ مشروطیت ایران، احمد کسروی ج ۱ ص ۳۲۲چاپ تهران و تاریخ معاصر ایران ج ۱ تهران پائیز ۱۳۶۸.
ایده‌ئولوژی نهضت مشروطیت ایران، پیشین، ص ۲۴۰.
خاطرات یحیی ج ۳ ص ۱۰۶. پیشین. و گذشته چراغ راه آینده است. ج ۱ ص ۲۵۷ انتشارات زبرجد تهران، پنجاه نفر و سه نفر، انور خامه‌ای صص ۱۹۶ ـ ۲۰۳. بنا به گفته‌ی اسکندانی که رهبر حزب اکثریون بود، خیابانی در راه سازش فریب می‌خورد. بنگرید به همان کتاب و همان صفحات.
ایران بین دو انقلاب، پیشین ص ۱۷۲.
رضاشاه مجلس شورای ملی را طویله خطاب می‌نمود و هر کس را که می‌خواست مورد تفقد و عنایت خود قرار دهد دستور می‌داد که او را هم وارد طویله نمایند. کنایه از این‌که آن شخص باید به نمایندگی انتخاب شود. گذشته چراغ راه آینده است. ج ۱ ص ۷۵ انتشارات زبرجد تهران.
ایران بین دو انقلاب، پیشین صص ۴ـ۱۷۳.
دکتر مصدق در دادگاه نظامی، در این باره سخن جانداری دارد می‌گوید «… شاه فقید را انگلیسها در این مملکت شاه کردند و وقتی هم که خواستند این شاه با عظمت و اقتدار را به وسیله دو مذاکره در رادیو از مملکت بردند. این پادشاه قبل از این‌که سرکار بیاید دیناری نداشت، و وقتی که از مملکت رفت غیر از پول‌هائی که در بانک لند ودیعه گذارده بود پنجاه و هشت میلیون تومان پول به دست شاه فعلی داد. این پادشاه ابقا به جان و مال کسی نکرد و پنج هزار و ششصد رقبه از املاک مردم را بون آن‌که کسی اعلان ثبت آن را در جراید ببیند برطبق اوراق رسمی ثبت اسناد به مالکیت خود درآورد.» دکتر مصدق در محکمه نظامی، کتاب اول، جلد اول، به کوشش جلیل بزرگمهر، از انتشارات نهضت مقاومت ملی ایران.
صص ۳۸ـ۳۹، تاریخ و محل انتشار ندارد.
ایران بین دو انقلاب، پیشین: صص ۵ـ۱۷۴.
همان ص ۱۸۰.
همان ص ۱۸۲.
کسروی می‌نویسد: … یکی از کارها که در این زمان در تهران رخ داد، آن بود که حاجی شیخ فضل‌الله نوری به دستاویز برخی از نوشته‌های کتاب مسالک المحسنین، طالبوف را بی‌دین خواند (تکفیر کرد). تاریخ مشروطیت کسروی، پیشین ص ۲۳۱.
«سال‌های اولیه تجددخواهی با انتقادهای فرهنگی همراه بود. اما سال‌های پسین عمدتاً به برخوردهای سیاسی سپرده شد. از این رو هنگامی که سیاست در جهت تغییرات و افت و خیزهای انقلاب در اولویت بحث و بررسی قرارگرفت، قادر نشد ساخت‌های فرهنگی متناسب را با همان آهنگ حرکت خود پدید آورد. به سبب ریشه‌داری ساخت‌های سنتی نمی‌توانست هم گدید آورد. پس ساخت آزادیخواهانه‌ی سیاسی در چنبره‌ی ساخت‌های استبدادی فرهنگ گرفتار آمد. تضادها و تناقض‌ها و پیامدهای دوره به دوره، همراه با دخالت دولت‌های استعماری، مشروطه ر به شکلی می‌راند که محتوای استبداد داشت.» تمرین مدارا، محمد مختاری، انتشارات وبیستار، چاپ اول تهران ۱۳۷۷ ص ۱۲۷.
قتل کسروی، ناصر پاکدامن چاپ دوم، ص ۱۷۷ ـ انتشارات فروغ آلمان ۱۳۸۰.
همان. صص ۱۸۲ـ۱۸۳.
بنگرید به: از انشعاب تا کودتا، انور خامه‌ای، انتشارات هفته چاپ اول، تهران ۱۳۶۳ـ۱۳۳.
صادق هدایت، هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورائی، با مقدمه و توضیحات ناصر پاکدامن، کتاب چشم‌اندازه پاریس ۱۳۷۹ ص ۲۱۵.
دیروز و فردا [سه گفتار درباره ایران انقلابی] داریوش همایون چاپ اول آمریکا.
از موج تا طوفان، باقر مؤمنی، انتشارات نیما ت اسن آلمان، چاپ اول ۱۹۹۸ ص ۸.
امپریالیسم زدگی اقتصاد ایران، حسن توانایان فرد. انتشارات آگاه تهران ۱۳۶۱، ص ۳۷.
نگارنده خود در آن سال‌ها شاهد بودم که عده‌ای از آوارگان بی‌خانمان، در قبرستان کهنه شیراز، توی گورها زندگی می‌کردند… یکبار نیز با زنده یاد ساعدی برای شرکت در مراسم شام غریبان به آن‌جا رفتیم. اول بار، اکبر فتحی‌نژاد که از جوانمردان شیراز بود صحبت آن جماعت را پیش کشید. وقتی گفتم مرا ببر آن‌جا پذیرفت. غروب روزی به اتفاق هم رفتیم. از دیدن بچه‌ها که کنار گورها در میان زباله‌ها و گندابی از تعفن سرگرم حاضر کردن درس و مشق و بازی بودند شگفت‌زده شدم. در «یادواره‌ای به مناسبت دهمین سال مرگ ساعدی» داستان آن دیدار تکان‌دهنده را آورده‌‌ام.
بنگرید به کتاب سیر نابخردی، باربارا تاکمن ترجمه حسن کامشاد، نشر فرزان روز، چاپ تهران ۱۳۷۵.
کتاب عکس‌های قدیم ایران به کوشش داریوش تهامی سال ۱۳۷۶ چاپ نخست تهران.

ازآبادان تا تهران/رضا اغنمی

۲۰۲۱/۶/۲۶
نام کتاب: ازآبادان تا تهران . . . از استکهلم تا آلکاتراز
نام نویسنده: هوشنگ گلاب دژ
نام ناشر: کتاب ارزان ۲۰۲۰

این کتاب ۲۶۱ صفحه ای با دو و نیم صفحه فهرست مندرجات باعناوین گوناگون از: «گذر عمر در آیینه ی قصه و گزاره » شروع و با عنوان :« یک گفتگوی تلفنی : صداهایی ازراه دور دور، خیلی دور!» به پایان می رسد. درپس آن تصاویر گوناگون دیدنی و تماشایی، بی کوچکترین نام ونشان از تلاشگران و اندیشمندان زندانی در تبیین فضای اجتماعی، سانسوروخفقان جامعه زمان، را به درستی و دررخساره ها روی صحنه آورده و دراختیار خوانندگان داستان و تماشاگران قرار داده است.
با سروده ی زیبای حافظ شیراز درد دل انباشته ی خود را مستند می کند:
«به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره رسم سفر بر اندازم
من ازدیارحبیب ام نه ازبلاد غریب
مهیمنا به عزیزان خود رسان بازم ».
اشاره ای بجایی دارد به هنرمند خوش صدا زنده یاد دلکش و ترانه ی زیبایش بانام « کودکی» که مقوله ای از نوستالژی ست». با زبانی سرشار ازمهر ومحبت اضافه می کند که: « من حضور این عزیزان را همیشه بی توجه به گذشته بی رحمانه ی زمان درکنار خودم و درفضای حیاتی ام احساس می کنم. و از همین روی به آن ها هم می پردازم. و ازانها هم می نویسم. با این اوصاف شمارا دعوت می کنم تا درسفری که به گدشته های دور و نزدیک داشته ام بامن هم سفربشوید فکر نمی کنم که از این کارخود پشیمان شوید.
گذرعمر درایینه ی قصه وگزاره

قصه ی راز پنهان رباب

نویسنده از مکان و محل قصه می گوید که یکی ازمحلات کارگری آبادان می باشد. و« زمان قصه آغاز دهه ی ۳۰ خورشیدی» و از چند واژه به کار گرفته دراین داستان. که «نیاز به روشنگری دارند: مانند بمب، یا بمبو یعنی شیر آب که درمحلات کارگری نصب شده بود». برای مصرف مردم محل از آن استفاده می کردند. جالب است که:
«درمنطقه ی زیر پوشش وزیرکنترل شرکت نفت چیزی بنام لوله کشی آب درداخل خانه های کارگری در آن زمان اصلا مطرح نبود. بیشتر اوقات صف های طولانی برای آب تشکیل وصدای جیغ و شیون. بلند می شد. . . . . . . . سروصدا از خانه های همسایه، به آسمان بلند بود . صدای جیغ و داد وقال ازخانه ی رباب شنیده شد. « بلند شدم که بروم ببینم چه خبره که نهیب مادرم که بچه بتمرگ! این حرف ها بتو نیامده». منظور مادر چیست؟ چرا این حرف ها به من نیومده؟ مثل تیر ازدستش دررفتم سروصدای فحش وکتک کاری و بزن و بکوب! وناگهان حود را روپشت بام رباب دریافتم.
اینجا احمد آباد که ما زندگی می کنم شاید درهر اطاق ۳ در۵ /۳ متر، یک خانواده ی ۶ – ۵ نفری زندگی می کردند. گاهی می شد که پسربزرگ خانواده ای زن می گزفت زنش را هم می آورد پیش پدر ومادر توی همین اتاق و باهم زندگی می کردند. رباب آنها، رباب و پدر ومادر و برادر و دو خواهرش هم توی همین اتاق باهم زندگی می کردند. مثل خود ما».
ازخودکشی رباب دخترجوان و زیبا که مورد علاقه ی راوی بوده ، سخن می گوید. توضیح اثار نکبت بار و پریشانی های اجتماعی ناهمگون: فقرو فاقه ونداری، فاصله ی طبقاتی، گسترش سایه ی سنگین اندوه فقر بر دل هر خواننده، پنداری که روایتگر: چون استاد جامعه شناسی فاضل، با حاضران و مخاطبان به همدلی با دردهای ملی و اجتماعی، به چاره جویی نشسته است.
دروازه ی ثمدن بزرگ: فرود برفراز اشیانه ی فاخته
گزارشی ست ازیک دانشجوی خدمات اجتماعی ازبیمارستان روانی رازی تهران درهفته ی آخر آذر ماه سال ۱۳۵۰ خورشیدی:
«که ای بلند نظرشاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است»
حافظ

در کتابخانه دورمیزی نشیته اند باعده ای:« درحالی که دکتر عربشاهی و راهنمایی – که بعدا می فهمم ناظمه ی فنی بیمارستان است» بازدید ازکارگاه ها و بخش های گوناگون بیمارستان را شروع می کنند. تا می رستد به آرایشگاه خانم ها. پیداست که مردها دربیرون باید بمانند . درحیاط می مانند به انتظار برگشتن خانم ها ازآرایشگاه.تا می آیند جمع می شوند: « زنی سیگار می خواهد و هی شعار می دهد : «.وارد سالنی می شویم – عده ای روی صندلی ها کنار دیوار نشسته اند بوی بادی روی فضای اتاق سنگینی می کند. مرتب از بچه ها سیگار می گیرند.. سیگارهارا که روشن می کنند دود توی اتاق پخش می شود و اتاق را پر می کند—و –بافندگی می کنند «صرفاا به خاطر اینکه مشغول باشند» .
از سالن حصیربافی می گوید و سخنان برخی دانشجویان را که قبلا آنجارا دیده بودند خیلی کثیف بوده ودرحالت فعلی نسبت به گذشته تمیز شده است. ازگلدوزی رن ها می گوید و سیگارکشیدن آنها. و«بیماران چقدر کثیف هستند – لباس ها کثیف و مندرس و گاها برهنه!

دوتا از دوستان حصیر پشت دررابلند کرده اند و بقیه وارد می شوند. روبروی در توی اتاق، پشت نیمکت هایی چند یکی دونفرمشغول کارند. چیزی را می سایند. یک نفر مشغول مطالعه است: و چقدر دقیق ! کناربخاری گنده ای که تا ته اتاق هلش داده اند، یک نفر لم داده. پلک هایش مرتب رویی هم می افتد وچه بی تفاوت جماعت تماشاگر را نظاره می کند. دست راست، مشتی قاب عکس به دیوار زده اند وروی یک تابلو شعری از برتولد برشت :
«سال هاست کنار پنجره نسشته ام . . . . . . هنوز هم نیامدی . . .».ص ۷۸

«ما به انقلاب مشروطه و به مبارزات ملی کردن نفت و به کودتای ۲۸ مرداد برخورد کردیم . روی شیخ فضل الله نوری وبلندکردن بیرق مشروعه درضدیت و دشمنی با مشروطه و آزادیخواهان، انگشت گذاشتیم و پرسیدیم که چه کسی این شعارهارا درمیان مردم، تبلیغ می کرد که :«ما دین نبی خواهیم، مشروطه نمی خواهیم» ؟ پس ازآن به مبارزات ملی کردن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق و کارشکنی هایی کاشانی، . . . دروقوع کودتای ۲۸ مرداد متذکر شدیم به تلگراف تبریک آیت الله بروجردی پس از بازگشت شاه اشاره کردیم – . و پرسیدیم که این شعر عامیانه را دربین مردم مناطق نفتی ترویج داد که:« تو که مهرعلی من دلته، نفت ملی سی چیته». ص۹۰
شرح حوادث درگذر عمر ناکام، دردل زخمی نویسنده ی آگاه و بیزارازخفقان تحمیلی، چنان چنگ انداخته که با تداوم ناله ی زخم های خونین ش فضای ذهنی هرخواننده را نیز تا پایان درد ددل هایش می کشاند.
. «گفتم که یک شاهد زنده. خود شما هستید آقای مکارم شیرازی، که جایزۀ ۱۰ هزارتومانی دربار شاهنشاهی، به خاطر نوشتن کتاب:« فیلسوف نماها»، که پس از کودتای وعلیه چپ ها وبرای خوشایند دربار منتشر کرده بودید، به شما داده شده و شما آن را با امتنان و افتخار دریافت کردید – ص۹۱

ازقربانیان آتش سوزی سینما رکس آبادان سخن رفته. ازشعار مردم درتظاهرات ونفرت از فاجعه ای ننگین کشتار بی گناهان آن آتش سوزی عمدی:«آبادان حساب خودش را ازبقیه ی جاها جدا کرده است و گویی ازنامه ای که دررابطه با شخصی به نام «خمینی» دریکی ازروزنامه ها چاپ شده وباعث اعتراض وتظاهرات درقم و چند شهر دیگرشده بود: خبری ندارد به آتش کشیدن «سینما رکس» نمی توانست بی ارتباط با این مسۀله باشد. . . . کسانی هم که این آتشکده را نگهبانی می کنند بچه های چپ هستند و مذهبیها . . . . . . هنوز زود است که مردم به دست داشتن آخوندها دراین جنایت هولناک، که طی آن بیش از ۴۰۰ انسان، زنده زنده درآتش سوزانده شدند، پی ببرند»

همکاری چپ و مذهبیها برای بدنام نشان دادن و جنایت کارخواندان حکومت پهلوی دوم! و آن گونه که بررسی و تحقیقات دقیق نشان داده شده، کار عده ای از مخالفا ن بود برای «یکسره بد نام کردن حکومت پهلوی دوم و تآکید نویسنده ی همین اثررا باید اهمیت داد».
گفتنی ست که: دورآن حکومت های پهلوی رواج دار وطناب را نمی توان انکار کرد، اما درپس سقوط قاجاریان نالایق، نادیده گرفتن اصلاحات وتحولات کم نظیر تاریخی آن دو پادشاه را نیز، یکسره کنار نهادن و انکار کردن خدمات ملی، هرگزوجدان پاک قلمزن تاریخ را نسزد!

استقبال میلیونی مردم سراسرکشور در برآمدن اقای خمینی ی بی خبر و نآآگاه از زمانه که گفت: «اقتصاد مال خر است»، محک آزمایش درستی از: ما ملت خوابرفته بود و لو دهنده ی:« حس و درک شعورمان!». شعار منحوس پیروان آقای خمینی آن روز:«تا این شاه کفن نشود وظن وظن نشود» شاه، کفن شد و پوسید، اما دستاوردهایش با همه تلاش حکومت ملایان و متحجران، زیر خفقان آخوندی به شکوفایی ملی وفرهنگی آدامه می دهد. اثار منتشر شده درداخل کشور، زیرسانسور و خفقان اخوندی شکفتاور است. دونمونه بارز این اثار: بنگرید به: درکشاکش دین و دولت« اثر دکتر محمدعلی موحد» و مردگان سرزمین یخ زده – اثز بهار بهروز گهر(چاپ نخست لندن نشرمهری. ونویسنده اش درداخل کشور، و به احتمال زیاد چاپ دوم درداخل منتشر شده است.

اخرین گفتار نویسنده با عنوان :
یگ گفتگوی تلفنی: صداهایی ازراه دور، خیلی دور» است
درپس چندین بار زنگ زدن و قطع ووصل شدن زنگ تلفن، درساعت «دوونیم ازنیمه شب گذشته بالاخره: « مثل خروس بی محل . . . این وقت شب من که منتظر کسی، کس خاصی نیستم. کسی که هروقت عشقش کشید به من زنگ بزند. اونایی که به من می زنند آدم های معین .مشخصی هستند که می شه اونارا شمرد . .. . . . آخرش ناچار می شوم و گوشی را برمی دارم.». پس از چندبار الو الو گفتن و پاسخ نشنیدن گوشی را سرجای ش می گذارد. بنا به روایت راوی این کارروزانه بارها تکرار می شود و با بی اعتنایی به رختخواب ش پناه می برد.
این کارها ادامه دارد تا پس ازمدتها شبی که گوشی رابرداشته ازسروصدی موزیک ورقص و اواز عده ای اشنا به نظرش می رسد که اصغراقا هم بین آنهاست :«اون دنیا هم شعبه ی اتحادیه ی سراسری را دایرکرده انجمن بازتشستگان. انجمن دو نبشه! انجمن زود رفتگان و دیرشدگان . دیر مردگان . . . «اونی که با سماجت چسبیده بود و حاضر به خواندن غزل خدا حافظی نبود.» ص۲۵۷
تا اینکه شبی به صدای زنگ تلفن بیدار شده . . . . . .تلفن را برمی دارد مثل همیشه بی حاصل. :
« ول معطلم و عملا هم این من بودم که ول معطل بودم واصلا تمام داستان، ول معطلی وعلافی بود . کسی انسوی خط نبود ».
وکتاب به پایان می رسد.
اخرین صفحات کتاب شامل تصاویری ست بدون معرفی!

بررسی جلد دوم (یولسیز اثر جیمز جویس)/رضا اغنمی

نام کتاب: یولسیز .
جلد دوم
نام نویسنده: جیمز جویس.
نام مترجم: اکرم پدرام نیا
ویراستارفنی ونمونه خوانی: سمیه شیخ زاده
نام ویراستار: علیرضا سیف الدینی
نام ناشر: نوگام. لندن . چاپ اول
تاریخ نشر: مهر۱۳۹۹ (اکتبر۲۰۲۰)
طراح: مسعود رییسی

در پس مقدمه ی کوتاه وسنجیده ی ناشر، بانوی فرهنگ دوست صادق وصمیمی خانم «آزاده پارساپور»، متن کتاب با عنوان:
۷
«در قلب ابرشهری هایبرنیایی۱»
شروع می شود:

«ترامواها پیش ازستون نلسن ۲ آهسته کردند. خط عوض کردند. کابل عوض کردند. وبه سمت بلک راک، کینگستون و دالکی، کلانزکی، راتگر و ترنیور، پالمرستن پارک و رتماینز بالا، سندی مونت گرین، رتماینز، رینگزند وبرج سندی مونت، هرالدزکراس حرکت کردند۳ مآموروقت نگه دار خشن
شرکت تراموای یونایتد دابلن ان هارا بانگ زنان راهی می کرد.۴
راتگر وترنیوز.
سندی مونت گرین، راه بیفت!
تراموایی دوطبقه و یک طبقه موازی درراست وچپ از سکویشان دنگ دنگ کنان، زنگ زنان حرکت کردند. به خط پایینی پیچیدند وموازی هم و نرم راه افتادند.

حامل تاج۵
زیررواق اداری پست مرکزی واکسی ها داد می کشیدند و واکس می زدند. گاری های پستی شنگرف گون اعلیحضرت با نشان سلطنتی ای آر بر بدنه شان، درخیابان پرنس شمالی پارک شده بودند وکیسه های درحال پرتاب نامه ها، کارت پستال ها، کارت های پستی بیمه شده وسفارشی را برای ارسال به شهر، استان، بریتانیا و آن سوی آب ها سروصدا کنان دریافت می کردند۶

آقایان مطبوعات.
گاری چی های چکمه گنده بشکه هارا ازانبارهای پرینس باتالاپ های گنگ قل می دادند وبامب می انداختند روی گاری آبجوسازی بامب می افتادند روی گاری آبجوسازی بشگه هایی که با تالاپ های گنگ به دست گاریچی های چکمه گنده ازانبارهای پرینس قل می خوردند۷
رد مری ۸ گفت:
–ایناهاش، الکساندر کیز۹
اقای بلوم گفت:
فقط ببرش، یاشد؟ . من می برمش به دفتر روزنامه ی تلگراف. ۱۰
دردفتر راتلج دوباره غیژصدا داد.۱۱ “دیوی استیونز، ریزه میزه باشنلی بزرگ، کلاه نمدی کوچکی که تارک حلقه های موهایش را فرا می گرفت، با دسته ای روزنامه زیرشنلش، بیرون رفت، قاصد شاه۱۲ .
قیچی بزرگ ردمری آگهی را درچهار حرکت دقیق، ازروزنامه برید. چسب و قیچی ۱۳.
اقای بلوم مربع بریده را که برمی داشت گفت:
من روزنامه را بررسی می کنم.
ردمری که خودکاری پشت گوشش داشت صمیمانه گفت:
البته، اگراو یک بند بخواهد ما می توانیم برایش بنویسیم ۱۴ .
آقای بلوم سرتکان داد و گفت:
بسیار خب این را پیش می کشم
ما۱۵
عناوین: جناب ویلیام بریدن، ۱۶ اهل اوکلندز، سندی مونت تا انگشتان گم شده (ازصفحه ی۴۷– ۱۴)
فصل هفت به پایان می رسد وپی نوشت فصل شروع می شود.

پی نوشت فصل هفت

(ایولس)
پی نوشت این فصل که در صفحات :۱۲۸ -۴۹ آمده، شرح حوادث و مستندات تاریخی وعلمی ی جهانی وشامل ۴۳۶ موضوع که در صفحات فوق باعناوین گوناگون آمده است.
بانگاهی دقیق به برخی از این فصل های خواندنی با افکار نویسنده بیشر اشنا می شویم.

درباره ی این فصل می نویسد:
۱- « به گفته ی هانت: فصل هفتم که معمولا ایولس نامیده می شود با تقلیدی مضحک (نقیضه) از طرح روزنامه ها طراحی شده است. با تیترهایی که معرف متن های کوتاه ومِؤثراست. ارانجا که “هنر” این فصل سخنوری است، ازآرایه های سخنوری نیز لبالب است. ازمیان صدها آرایه ای که نظریه پردازان سخن سنج و سخنورازدیربازتشخیص داده اند، ارایه ی «استعاره» دیرآشناتراست وچنان که فراخور متن است، فصل هفتم (ایولس) با چنین استعاره ای آغاز می شود: «درقلب»ابرشهری این نوع استعاره ی پرکاربرد دقیقا همانی ست که انسان امروزی انتظار دارد درعنوان های روزنامه ها ببیند، اما دیری نمی پاید که جویس به این کلیشه ی ملال آور جان تازه می بخشد»(۲۰۱۳) .
این نیز اضافه می کند که :
«جویس هنگام ویرایش وبازنگری اثرش، شمار بزرگی ازآرایه ها ونمایه های سخنرانی و سخنوری را به اثر اضافه کرده و رابرت سدمن درکتاب حاشیه نویسی گیفرد بریولسیز، فهرست فرهنگ نامه ای ازآرایه های سخنوری با نام های یونان باستان ازاین نمایه ها و آرایه هارا ارائه داده است. سدمن آنها را با توجه به هنر ان فصل (سخنوری یا سخندانی) ونوع مهارت های زبان شناسانه ای که جویس درنظرگرفته فهرست بندی کرده است. همه ی اینها نزدیک به قلب کار رسانه هاست. اما استفاده از همه ی آرایه های سخن دانی کوینتی لیان (سخنوررومی قرن اول میلادی) ودیگرسخنورهای باستان سبب اثر گذاری وشگفت انگیزی کارنشده، بلکه شیوه خاص آن سبب شده این تعبیه ها چنین درمتن خوش نشیند وشگفت انگیز شود» (همانجا).
وسپس ازاستوارت گیلبرت یاد کرده :
«که نخستین کسی بود دراثری باعنوان یولسیزجیمزحویس (۱۹۳۰) به فراوانی ازآرایه های سخنوری دراین فصل اشاره کرد. البته و بی شک خود جویس ذهن او را اماده کرده بود . به گفته ی گیلبرت فصل هفتم ( ایولس) ازنظرآرایه های سخنوری به نام ویلیام شکسپیرهم شبیه است که دارای صدها آرایه است». ص ۴۹
۳۴۹ :«حضرت موسی درزمان اسارت قوم بنی اسرایُیل به دنیا آمد. و بنا به فرمان فرعون مثل هر نوزاد پسر دیگری محکوم به مرگ بود. دربخش خروج (انجیل) ازقول فرعون آمده:
« هر پسری که به دنیا بیاید همه ی شما موظفید که اورا به رودخانه بیندازید. مادرموسی برای فرار از اجرای این فرمان نوزادش را درصندوقچه ای پوشیده از نی بوریا می خواباند وکنار رودخانه می گذارد». (گیفرد، ۱۹۸۹ : ۱۴۸). به روایت گیفرد دختر فرعون و به روایت متون اسلامی زن فرعون اورا می یابد و به فرزندی می پذیرد. «بدین ترتیب موسی که اسرایُیلی است به عنوان کودکی مصری بزرگ می شود. مقدر شده بود که او رهبر قوم بنی اسرایُیل شود و آن ها را از اسارت نجات دهد. در این سخنرانی فیتزگیبن را به کاهن اعظم مصریان مانند می کند. کاهن اعظم می کوشید که موسای جوان را به پذیرش فرهنگ و مذهب و زبان (غنی و پیشرفته ی) مصریان وادار کند» (همانجا) ص۱۱۱ .
در۴۲۰ از«آنتیس تنیس(۴۴۴ – ۳۷۰پیش ازمیلاد) سخن رفته. ازفیلسوف یونانی که شاگرد گرجیاس که : «خودش را به سقراط وصل می کرد. اما افلاطون اورا دوست نداشت. مدعی بود که بدون پرهیز کاری خوشحالی و رضایتی درمیان نیست وپرهیزکاری به تنهایی عامل اصلی خشنودی است. به پرهیزکاری توام با ریاضت معتقد بود و قدرت و افتخار و شهرت را نکوهش می کرد. همه ی آثار فلسفی وسخنوری گرجیاس نابود شدند به جز دو دکلمه ی مورد بحث آن اثر او درباره ی هلن و پنه لویی که مک هیو به آن اشاره می کند بیش از هزار سال پیش گم شده است.

درسیر مطالعه بریدگی روایت ها و پریدن به اطراف دور ونزدیک، را یادآور می شود:
«بازگشت به مطالب پیشین وبرقراری رابطه میان هرمطلبی با مطالب پیشین یاپسین آن ازتکنیک های هنرمندانه ی به کاررفته دریولسیز است (م) ص۱۲۶
همچنین سبک وروش ادبی داستان ورمان نویسی وسابقه ی آن از باستان، به ویژه دوران برآمدن عیسای نبی، ورفتاروکردارآن بزرگواربا اطرافیان و پیروان ش، که درسیمای پیامبر دینی، منادی دگرگونی ها و نوخواهی های شگفت انگیز«زمان» بوده قابل تآمل است، درزمانه ای که ازدیدگاه تاریخ، دوران برده داری و تجارت آن ازرسوم عادی و تاریخی بوده، توسل به ادبیات اخلاقی ورواج و گسترش آن درجوامع « زمانه» آن هم با داشتن رسالت دینی ازسوی خدا، از شگفتی هاست و بیشتر به وعده های پیامبران عتیق می ماند و معجزه! که قابل مکٍث و تآمل بیشتراست وبس!

در۴۶۷ – عبارت « سنبل نیلی رنگ مثل سیاهرگ های زن» برگرفته ازنمایشنامه ی سیمبلین است. «پسر سیمبلین،آرویراگوس، با برادرش گیدریوس، درباره ی زیباترین گلها حرف می زند و می گوید که با آنها «گورغم بار پسرمرده، فیدل را خوش بو «می کند». تو نباید بدون گل هایی باشی که به چهره ات می مانند پامچال زرد رنگ وسنبل نیلی رنگ مثل سیاهرگ هایت. . . فیدل نه مرده بود و نه پسربود، بلکه خواهرشان، ایموجن بود درلباس مبدل» (گیفرد،۱۹۸۹: ۲۳۱) ص۳۶۹

در ۴۸۱ ازحرف زدن روح و شبح با همدیگر، آن هم برای نخستین بار درتاریخ نمایشنامه نویسی و آجرای ان می گوید:
« براساس تحقیق گیفورد نخستین باری است که روح و شبح درهملت با او حرف می زند. این که آیا معنای حرف روح پدر هملت این است که گرترود وکلادیوس پیش از ارتکاب قتل، جرم زنا نیز مرتکب شده اند هنوز مورد بحث است» (۱۹۸۹ : ۲۳۲) ص۷۲ – ۳۷۱
سایه ی سنگین و خفتبارمجازات های دین و مذهب دراین اثر، نمایه ای مثبت از ایمان ریشه دار به باورهای دینی در پیروان مسیح را روایت می کند!
۵۰۱ – ارسطو درشهری بنام استاگیرا به دنیا آمد .ازآن بچه تخس های مدرسه بود. (گیفرد ۱۹۸۷)
درباره سقراط و زندگی پرحادثه ی او شنیدنی های زیادند وجالب:
درباره (باستانی و پی نوشت بعدی (۵۰۲ همین فصل) را بخوانبد.
درشماره۵۰۲ آمده است که:
«درسال ۳۲۳ پیش ازمیلاد ، یک سال پیش ازمرگ ارسطو، الکساندربزرگ ازدنیا رفت. با مرگ او شهراتن برای ارسطوکه به کفرمتهم شده بود نا امن شد. واوبرای اینکه به سرنوشت سقراط مبتلا نشود خود را به خالکیس تبعید کرد. منظور از« باستانی» که استون به آن اشاره می کند دیوژن لاترتی (حدود قرن سوم پیش از میلاد) است که دراثری با عنوان زندگی فیلسوفان نوشته است:
«ارسطو دروصیتنامه اش برخی ازبردگانش را آزاد کرد وبخشید. مجسمه ای برای مادرش سفارش داد دستور داد که جسدش را درکنار زنش، پیتیاس، به خاک بسپارند. به هریپلیس، معشوقی که پس اززنش با او زندگی می کرد اجازه داد دریکی ازخانه هایش زندگی کند.” نل (النور) گوین (۱۶۵۰ – ۱۶۸۷) بازیگری انگلیسی بود ومعشوق چارلز دوم (۱۶۳۰ – ۱۶۸۵ ) شاه سال های ۱۶۶۰ – ۱۶۸۵ خواسته ی پیش ازمرگ چارلز این بود که «نگذارید تنی بیچاره از گرسنگی بمیرد.(گیفرد۱۹۸۹ :۲۳۳)
۵۰۳ :”برندس، هریس و لی، هرسه بااستناد به خاطره ی جان وارد، حاکم استرتفورد، (پنجاه سال پس ازاین واقعیت) نوشته اند: که شکسپیر، مایکل دریتن وبن جانسن با یکدیگزدیداری شادداشته اند ودراین دیدار، ظاهرا آن قدر نوشیده اند که شکسپیر تب کرده و ازآن تب مرده است».
۵۰۹ : از همجنس گرایی شکسپیر سخن رفته : «عمدتا براساس سونات های او» این نسبت را درباره اش نوشته اند. درهمین بخش آمده است که: «درعصر رنسانس … دوستی پرشور مرد با مرد یکی ازآن مسائل مهم ودشوار زمان بود؛ و درادامه سعی کرده است که با (کلامی بی طرفانه) اتهام مذکوررا با ذکر چند مثال ازدوستی پرشور درآن زمان بیان کند. هیو کنر معتقد است که نگاه جویس به جمله ی اول شکسپیر داودن بوده است که درسال ۱۸۷۷ برای بچه مدرسه ایها منتشرشد. با این سرآغاز درسالهای پایانی قرن شانزدهم زندگی درانگلستان پر تنش شده بود. همان. ص ۳۷۳
درروابط جنسی مرد با مرد ازاحساسات پدرانه سخن رفته. ولی شواهدی دردست است که پدران نیز درتجاوز به فرزندان خود چه دختر وچه پسر، عمل حیوانی را مرتکب شده اند.
این روایت نیز که رنگ وبوی اجتماعی و به قولی « مردمی» ست، شنیدن دارد:
استیسلاس برادرجویس، نوشته است که گوگرتی روسپی ای را می شناخت به نام نلی، کسی که صدای آوازخوانی جویس را تحسین می کرد.(ص۲۹ ) » (اسلت،۲۰۱۷ :۶۲۷) ص ۴۰۶ .

۸۱۳ آخرین روایت جیمزجویس اندیشمند است دراین اثر پر بار وماندگار:
«خط آغاز سخنرانی پایانی شاه درنمایشنامه ی سیمبلین است. این نمایشنامه باصلح میان روم و انگلستان پایان می یابد» (اسلت۲۰۱۷ :۶۲۹ )
با پیامی زیبا ازبرقراری صلح بین رومیان وانگلیسیان. دوکشور رو به آرامش و سازندگی وامنیت. . . استیون در رمان چهره . . . وبازهم بیشتر دریولسیز، خلقت را با محراب قربانگاه پیوند می دهد، اینکه دود ملایم خانه انسان ها زمین را به محراب تبدیل می کند وهنرمند ناگهان کشیش می شود و خالق. شکسپیر پسرقصاب ازراه هم گوهری با مخلوفاتش، درنهایت به سمت خدایان اشاره می کند» (کوهن، ۱۸۷۶: ۱۶۹ – ۱۷۰ ).
با روایتی از آراوا مودان درباره ی این فصل ازیولسیزنظر منقدان را می نویسد وبایادی از سقراط که : «محبورشد ازایده ال گرایی افلاطون بگذرد وبه واقع گرایی ارسطو رو آورد». بررسی کتاب به پایان می رسد. با این پیام دوستانه که :
مطالعه ی این اثرپرمحتوا و خواندنی را فراموش نکنند.

یولسیز (اولیس) / رضا اغنمی

اسم کتاب: یولسیز (اولیس)
اسم نویسنده: جیمز جویس
اسم مترجم: اکرم پدرام نیا
اسم ناشر: نوگام – لندن
تاریخ نشر: اردیبهشت ۱۳۹۸ (اوریل۲۰۱۹)
محل نشر: لندن

جلد اول ودوم این کتاب که اولی ۵۱۷ صفحه ودومی ۴۱۵ اخیرا به دستم رسید با اندک تورق گذرا دریافتم که متن سنگین ومحکم با قدرت علمی است باید به دقت مورد مطالعه قرارداد. کاری ست بسیار پر محتوا وسنحیده ی تاریخی مستند که لازم است پیشاپیش از نشرنوگام تشکرکرد و سپاس مند بود در نشراین کتاب جالب.
محتوای جلد نخست شامل شش فصل وشش پی نوشت است. که بانمایه افراد ومنابع به پایان می رسد.
درجلد اول این کتاب ۵۱۷ صفحه ای ، درنخستین برگ آمده است:
«آن قدرمعما وسخنان پیچیده دراین اثرآورده ام که فرهیختگان باید قرنها آن را مطالعه ودرباره ی آن ها بحث کنند. تا منظورم را دریابند واین تنها راه جاودانگی است» جیمز جویس.
مترجم از یاری رساندن«وحید» درترجمه این اثرازایشان تشکرکرده است.
درصفحه ی فهرست آمده است که «این اثر درشش جلد منتشر می شود». عناوین آن چهارجلد راهم یادآورشده که باید درآینده نه چندان دور منتشرشود.

مقدمه ی ناشر با معرفی جیمزجویس شروع می شود:
دردوم فوریه ۱۸۸۲ دردابلن متولد شده فرزند ارشد خانواده بود .۹ خواهر وبرادر داشت. اوایل در رفاه بودند دربهترین مدارس یسوعیان تحصیل می کردند وبعدها درتنگدستی زندگی می کردند. سپس در دانشگاه کالج دابلن استعداد ذاتی خورا نشان داده است. در۱۹۰۷ پس از فازغ التحصیلی، به پاریس رفته در دانشگاه پزشکی به تحصیل می پردازد اما آن را رها کرده به شعر وادبیات و نویسندگی می پردازد. پس ازآشنایی با دختری به نام نورابارنکل به ایتالیا رفته مدت دهسال با تدریس زبان انگلیسی درایتالیا می گذرانند.
اولین کتاب اومجموعه ای ازشعر وموسیقی ست که در۱۹۰۷ درلندن منتشرکرده وداستان دابلنی ها در۱۹۱۴ منتشر می شود. با شروع حنگ جهانی اول ازایتالیا به زوریخ مهاجرت کرده تا(۱۹۱۹ ) در انجا زندگی «رمان چهره ی مرد هنرمند درجوانی (۱۹۱۶) و نمایشنامه تبعیدی ها (۱۹۱۸) را به چاپ رساند» . رمان پولسیز در روز تولدش، درسال ۱۹۲۲ درپاریس«منتشر شد و برای او شهرت را به ارمغان آورد».
وسپس ازبیماری چشم نویسنده و روان پریشی دخترش وآغار حنگ دوم جهانی می گوید وپاریس رفتن جیمزجویس وسرانجام ازمرگ او درتاریخ سیزدهم ژانویه سال ۱۹۴۱ درزوریخ درگذشت».

عنوان پیش درامد مترجم:
شامل هفده صفحه است که مترجم فاضل قدردانی خود و اهل قلم و ودانش را به تمام کمال ادا کرده است.
نخستین اظهار نظر ازقول ویلیام باتلرییتس شاعر و نویسنده ی مشهورایرلندی که از تحسین کنندگان جیمزجویس است درباره رمان یولسیز می نویسد:
«زندگی مردم معمولی دریک روزدابلن که ۷۰۰ صفحه به درازا می کشد». . . خود جویس نیز در این باره گفته: هیچیک ازشخصیت های کتاب های من بیش ازصد پوند نمی ارزند . . . ناگفته نماند که درکنار روایت زندگی همین مردم معمولی، نویسنده گاه پرسش های فلسفی و اساسی مطرح می کند و برخی افکار فلاسفه ی بزرگ را ازذهن و زبان شخصیت هایی چون استیون ددلس و لیوپولد بلوم تحلیل می کند».
مترجم که پیداست با روح وروان افکار واندیشه ها و برجستگی اوآگاهی دارد و به درستی وکمال او را می شناسد: اضافه می کند که:
«سرانجام این که این بخت را داشته ام که درسال های اخیر درسمپیوزیوم های سالانه ی جیمز جویس شرکت و سخنرانی کنم. دعوت شوم برای تدریس نقدادبی وترجمه ی یولسیز دردانشگاه کالج دابلن (تابستان ۲۰۱۸) ودانشگاه نیویورک‌ (زمستان ۲۰۱۹) وبورسیه ی تحقیقی سال ۲۰۱۹ بنیاد جیمز جویس نصیبم شود».

خواندن و نوشتن درباره این کتاب کارآسانی نیست. متن کتاب پرازراز و رمزاست و گویای افکار و اندیشه های پیچیده پرمغز جیمزجویس که به داشتن این سبک گزینشی هم شهرت جهانی دارد. به عنوان مثال:
درشروع داستان ص ۳۲ آمده:
«تاکی هیز قرار است دراین برج بماند؟ص ۱۸ . پاسخ ان درص ۶۸ :
که در هفت سطرامده به دوسطر آخری اکتفا می کنم: به گفته ی گیفرد:
(La Haines)
به زبان فرانسه یعنی «نفرت» که نماد نفرت استیون ازهینز با نفرت ایرلندی ها ارانگلیسی هاست. «یا نفرت خود هینز از یهودیان»(۱۹۸۹ :۱۵- ۱۴). همان.
درسخنان سنگین و فلسلفی راوی آمده است:
«به یاد دارید که درفصل شش (هی دیز) این آلوفروش پای ستون یادبود نلسن اشاره شد درآنجا تشییع کنندگان جنازه صدایش را می شنیدند ولی خودش را نمی دیدند.
(پی نوشت شماره ی ۱۲۶ درهمان فصل) ص۱۲۰.
درارزشمندی ادبی و بزرگی و قدرت علمی وتاریخی این اثر می افزاید:
همانطوری که پیش تر هم گفتیم: این اثر به موازات دو اثر بزرگ تاریخی هملت و اودیسه پیش می رود. خانه و زندگی استیون (جویس) هملت (شکسپیر) وتلماکس (هومر) هرسه را به زورمی ستانند. به گفته ی گیفرد «هملت نسبت به عموکلادیوسش درست همین احساس استیون را دارد، چون پدر را کشته، تاج و تخت اورا ربوده ومادرش را به همسری خود درآورده است.او دراین باره می گوید:
«پادشاهم را کشت ومادرم را فاحشه کرد . . .» همچنین خواستگارهای پنه لویی شکیبا در اودیسه به نیت غصب به خانه ی اودیسیوس آمده اند» ص ۱۲۱
زورستان ها غاضب دیگرهینز انگلیسی است که نماد انگلستان است وکشورایلند را به زور ازمالک اصلی اش ستانده است و به عبارت دیگر می توان گفت که تمام این فصل با زیبایی و درهمین یک کلمه خلاصه می شود «غاضب» (م) ص۱۲۲

درشماره۴۳۲ ازکتاب پیدایش وکتاب عهد عتیق سخن رفته:
«خدا به ابراهیم و اعقابش (بنی اسراییل) زمینی غنی و بارور وعده داد (۷: ۱۲) ودرکتاب خروج (خروج قوم یهود ازمصر) این پیمان را با موسی تجدید کرد. . . . به یاد دارید که مک هیو درهمین بخش داستان موسی وسرزمین موعودش را به سیاست ایرلند ربط می دهد. ودرپی اوجی جی اومولو ی نه عاری ازافسوس می گوید: اما پیش ازآن که به سرزمین موعود وارد شود مرد» حالا پرفسور می گوید که این ایده را (که داستانش رابا حکایت فسجه ی فلسطین وموسی وسرزمین موعود وبذرها برزمین سنگی همانند می کند) ما به استیون دادیم واو دارد این را به نظرجی جی املوی می افزاید.
(م) » ص۱۲۷.
گفتن دارد که این اثر، خلاف دیگر کتاب ها، هرفصل یک پی نوشت طولانی تر هم دارد که روایتگر توضیحات مستند عنوان هرفصل است. مثلا اگرفصل یکم شامل ۲۴ ص بوده پی نوشت ۶۷ صفحه ای دارد که نشانگردقت وبرتری اگاهی بیشترعلوم وفلسفه نویسنده را درذهن خواننده تقویت می کند.

۲ :
با عنوان: کاکرن، تو بگو ببینم کدام شهردنبال تو فرستادند؟ (۱)

درپرسش وپاسخ بین همو و مخاطب:
«صورت تهی پشت پنجره پرسان شد.
دختران حافظه آن را بهم بافتند بااین همه، به گونه ای وجود داشت. هرچند نه آن طور که حافظه آن را بهم بافته بود. بدین ترتیب عبارتی ار ناشکیبایی، کوبش بال های افراط کاری بلیک (۴ ) دارم صدای خراب شدن همه گردون را می شنوم. شیشه ی خردشده ودیوارهای سنگی که واژگون می شود. وزمان، آن آخرین زبانه ی خشم. پس برایمان چه می ماند؟ ۵
–اسم جایش یادم رفت آقاسال ۲۷۹ قبل ازمیلاد
استیون نیم نگاهی به اسم وتاریخ نوشته شده درکتاب لکه دار۶ انداخت وگفت:
اسکولوم ص۱۲۳
بله آقا و او گفت: یک پیروزی دیگر مثل این ما را نابود می کند.۷
جمله ای که دنیا به خاطرسپرد. آسودگی ملال آور خیال۸. برفراز تپه ای بردشتی پوشیده ازجنازه، فرماندهی تکیه زده بر برنیزه اش برای افسرانش سخن می گوید وهرفرماندهی برای هرگروهی از افسران. آنان سراپا گوش اند ۹
استیون گفت:
تو بگوآرمسترانگ ۱۰ پایان پروس چگونه بود؟۱۱
پایان پروس، آقا؟
کامین گفت: ۱۲ »
درهمین شروع صفحه ی عنوان ۲ ، پیداست که هرپرسش، پاسخ مدون طولانی دارد که در پی نوشت ۲ آمده است: بنگرید به ص ۱۳۸ که تا سطر پنجم ص۱۴۳ ادامه دارد.
غرض این است که این اثر جویس داستان و رمان و کتاب سرگرم کننده نیست. به قول سعدی : «هرورقش د فتریست معرفت کردگار».

وقتی دیسی می گوید: «اشتباه های بسیار، شکست های بسیار، اما نه یک گناه»، به گفته ی کیفرد، بار دیگرنظری یهودستیزی می دهد زیرا ایرلندی ها هراشتباهی کردند دربرابر نور(حضرت عیسی) گناهی نکردند. ص ۲ – ۱۸۱

این عبارت را لرد راندلف هنری چرچیل( پدروینستن چرچیل) که درآلسترعلیه حکومت مستقل در ایرلند سخنرانی های آتشین ایراد می کرد گفته است. راندلف چرچیل هنگام سخنرانی هایش در استان آلستر (که درشمال ایرلند واقع است و بخشی ازان پاره ای ازانگلستان است ) باشدت به سیاست خود مختاری ایرلند می تاخت. (همان جا ).

فصل ۳
با همان زبان و ادبیات پیچیده می نویسد:
« استیون چشم هایش بست، تا تروق تروق چکمه هایش را، که خزه های دریایی وصدف ها را له می کرد بشنود. درهرحال توازمیان آن می گذری. بله، یک گام درهربار، فضایی بس کوتاه از زمان دردل زمان هایی یس کوتاه ازفضا، پنج شش: نخاینندر. ۹ دقیقا: واین همان، وجه گریزناپذیرشنودنی هاست. چشم هایت را باز کن. نه. یاعیسیی مسیح! اگر ازصخره ای که ازپایه اش بیرون زده بیفتیم، به طرز گریزناپذیری از طریق نیبناینندر بیفتم! ۱۰ درتاریکی چه خوب پیش می روم. شمشیر زبان گنجشکی ام از پهلویم آویزان است. انها ان را به زمین می زنند.۱۱ دوپایم درچکمه های او درانتهای پاهایش،نیبنانیندر.۱۲ به نظر مجکم می آید. ساخته ی چکش لاس دمورگاس. ۱۳ آیا درامتداد کرانه ی شنی سندی مونت به جاودانگی قدم می گذارم؟ چرق چرق، ترق ترق، ترق ترق، ترق ترق، پول دریای وحشی . ۱۴ دامینی دیسی این ها را می شناسد. ۱۵ ص ۱۸۵

فصل ۶ حدود سی برگ است که برحسب دیگرفصل ها دوبرابر متن باعنوان پی نوشت، با چنین سر.آغازی:
نخست مارتین کانینگهم *سرپوشیده باکلاه ابریشمی ش را به داخل کالسکه ی غژغژی برد وفرز وارد شد و نشست. پشت سرش، آقای پاور، قامتش را بادقت خم کرد و سوارشد.
– بیا بالا سایمن ۳
اقای بلوم گفت:
آقا شما بفرمایید
اقای ددلس تند خودش را پوشاند و سوار شد وگفت:
بله بله.
مارتین کانینگهم پرسید:
حالا همه هستیم؟ بیا بالا بلوم. ( بلوم که خود مسئول اگهی های روزنامه است به این چیزها علاقه دارد) بنگرید به شماره ۶۸ درص ۴۶۷
همگی عازم تشییع جنازه می شوند.
درحالی که معلوم نیست چه کسی مرده، وکیست؟ و چه رابطه ای بین آنها بوده حضور درمراسم انگار که امری ضروری ازرفتارهاست. مراسم تشییع جنازه و رفتن هرکس ازدنیا و رفتارهای اطرافیان موردتوجه نویسنده را باید به درستی حس ودرک نمود. هریک ازرفتارهای عادی فرد و بطورکلی روزمره گی های انسان، ازنظرگاه جویس پشتوانه ی کهن و دیرینه سالی دارد و فرهنگی ازگذشته ها که باید شناخت و ازاین طریق با افکار واندیشه ها و بلند نظری های او راه پیدا کرد.

به گفته ی سیکاری «توانایی بلوم دردوری جستن ازمرگ اندیشی (بااندیشیدن به مالی وبستر گرمش) وسرشوق آوردن خود قابل تحسین است. (مرگ اندیشی ای که دیگر دابلنی ها به آن گرایش دارند و درتآیید این گرایش، بی درنگ و درجمله ی بعد، اززبان راوی درباره ی مارتین کانینگهم می خوانیم که کناره راهی نمایان شده اندوه زده حرف می زد». ص۵۱۶
این معرفی و بررسی کوتاه همین جا به پایان می رسد. ولی لازم است و ضروری که میباید این کتاب پرپیچ وخم واقعا غامض را بارها به دقت خواند تا به مرحله کشف مفاهیم نظریات «جیمرجویس»، اندیشمند نامدار و بزرگ جهانی راه پیدا کرد .
¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬————————————

به گفته گیفرد: مارتین کانینگهم شخصیتی درداستان «مردگان» ازمجموعه داستان های جیمس جویس است. ص۴۰۳

هیچ منزل تهی از مظهر اعلایی/ رضا اغنمی

منتخب اشعار ناصرمحمدی (وامق)
چاپ اول – بهار ۱۴۰۰لندن(۲۰۲۱)
رویه آرایی: کمال خرسندی
( انتشارات الف. با : تلفن۰۷۹۳۱۲.۷۰۷۸ )
ناشر: نوری شریفیان

این دفتر۹۱ صفحه ای درپس مقدمه ای شامل سروده های شادروان ناصرمحمدی ست که پس از فوت ش به چاپ رسیده و منتشر شده است. آن گونه که دریادداشت پشت جلد آمده:
«آنچه دردست دارید منتخبی ازاشعاراوست که توسط همسرش پس ازفوت اوگردآوری شده ودر واقع آثاری است که درگیرودار او درمهاجرت ومشکلات زندگی وپراکندگی درغربت ازاو به دست آمده است ».
درمقدمه از جوانی ها و خاطرات گذشته ی خود می گوید وعلاقمندی به ادبیات وشعر سرودن:
«شعر می گفتم. اما حدود بیست سال بین سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۶۴ تقریبامی توانم بگویم که هیچ شعری وغزلی ازدرونم تراوش نکرد به جز چند غزل و شعرپراکنده ای که ان را هم جمع آوری نکردم».
ازحوادت روزگار می گوید و درد و رنج های زمان درگستره ی هستی دورانشُ با این یاد اوری که:
«حوادث آنقدرزیاد است که آنچه که به یادم مانده خود کتابی خواهدبود شاید فرزندانم آن روز که من نباشم ورخت به دیارباقی کشیده باشم خواندن آن برایشان جالب باشد. به هرتقدیر انچه از اشعار این چند ساله اخیریادداشت برداشته ام می نویسم وآن ره به آنها که چون من گمشده ای دارند هدیه می کنم. ناصر محمدی (وامق) ۲۵ دیماه ۱۳۷۱ لندن.
تاریخ یادداشت بالا نشان می دهد که بیست وشش سال قبل ازفوتش نوشته است.

برخی ازسروده های این دفتر را برای معرفی برگزیدم.
نخستین سروده عنوان :
دلداری دل
سینه آتشکده شد از شرر زاری دل
کس نپرسیده زما علت بیماری دل
داشت ازمهربیان این دل دیوانه امیدی
که یکی زانهمه آید به مدد کاری دل
لیک آن قوم جفا پیشه نکردند نگاهی
به پریشانی ما و بگرفتاری دل
چکنم قسمتم از گردش ایام این بود
نگذارد قدمی کس بره یاری دل
جانم از پرده برون شد قدح باده بیار
مگر این می بکند چاره بیماری دل
خورم ازآتش سوزان که غم ازدل بزداید
برد از یاد مگر درد طلبکاری دل
مست و حیران به در خانه بیگانه روم
باشد از در بدر آید به پرستاری دل
فارغ از درد و غم فرقت جانان کردم
چند روزی که کند او مدد یاری دل
بعد چندی برباید دل دیوانه ما را
آنکه از مهر نموده ست پرستاری دل
باز در دل غم هجران یکی لانه گزیند
چونکه او پای کشد ازره غمخواری دل
بار آنها چه توان کرد به دل بهر تسللی
چونکه ازنو زند آتش به تنم زاری دل
وامق ازباده همت بخوری و باده منوش
ترا بهتر از این نیست به دلداری دل.
*******
هیچ منزل تهی از مظهر اعلائی نیست
زندگانی بجز اندیشه فردائی نیست
آه ازاین چرخ که بر دور تمنائی نیست
این چه شهریست که در مصبطه باده فروش
خبری زاهل دل و عاشق رسواِئی نیست
خشک گردد بن آنکه در دل و دیده وی
جز پی لذت بیهوده ز هرجائی نیست
دوشم آن خسرو دلداده چه خوش می فرمود
ما گذشتیم و اگر غیر تو شیدائی نیست
دوستان شربت حق بردر میخانه خورند
بهتر از درگه میخانه اگر جائی نیست
داده پندی به من آن پیر طریقت که اله
بی حقیقت بود ان عشق که بالائی نیست
چون به بحر فلکی می نگرم می بینم
کاندرین دایره یک نقطه پایانی نیست
….. ….. …..
….. ….. …..
مسجد و خانقه و دیر و کلیسا بگذار
هیچ منزل تهی از مظهر اعلائی نیست
گو به وامق نگرد انکه پریشان می گفت
حیف دیگر خبر ازوامق و عذرائی نیست.
*******
درمرگ ناگوارفرزند جوان ش «امیرحسین» سروده ای دارد با عنوان:
پس ازمرگ فرزندمان امیرحسین
تو برایم سر و سامان بودی
سروسامان چه بودبه جان بودی
رفتی و قلب را خون کردی
عقل من بردی و مجنونم کردی
من به این خانه به هر نگرم
آید آن چهره تو در نظرم
رفتی و زار و پریشان شده ام
بی کس و بی سرو سامان شده ام
رفتی و جان منم با تو برفت
سر و سامان منم با تو برفت
چه کنم بی تو عزیزم چکنم
گر چنین اشک نریزم چکنم
کاشکی بال و پری بود مرا
کاش دیوانه سری بود مرا
تاکه من سوی تو پرواز کنم
غم دل پیش تو آغاز کنم
چه خیالیُ که تو رفتی وهنوز
بردرخانه نشستم شب و روز
کاش برگردی و پییشم باشی
مرهم این دل ریشم باشی
گاه گویم که همه خواب بود
خواب یک خسته بی تاب بود
لیک افسوس که این خواب نبود
واقعی بود و سراب نبود .
*******
هرگز شعرشناس نبوده و نیستم. ولی این واقعیت را نمی توانم نگویم وننویسم که بیشتر سروده های شاعر به دل می نشیند. همخوان و همدل با بخشی ازدردهای روزگار جامعه ی دربند ماست وبس.
بررسی این دفتر خواندنی به پایان می رسد.

یادداشت های روزانه ازمحمدعلی فروغی/رضا اغنمی

نام کتاب: یادداشت های روزانه ازمحمدعلی فروغی
۱۲۵۶ – ۱۳۲۱
با کوشش: ایرج افشار:
نام ناشر: انتشارات دکترمحمود افشار. تهران
این کتاب درسال ۱۳۸۸ توسط انتشارات
کتابخانه موزه ومرکز اسناد مجلس اسلامی
منتشرشده است

این کتاب ۴۹۰ صفحه ای همانگونه که درعنوانش آمده شامل یادداشت های روزانه محمدعلی فروغی است. پس ارمقدمه ی واقف و اقای ایرج افشار، از صغحه ی ۱۷ با عنوان یاد داشت های روزانه از محمد علی فروغی شروع می شود . گفتنی ست که دراین بخش ازصفحات کتاب: یعنی همان هفده صفحه، که باعنوان «سرآورد» شروع می شود، اطلاعات مفید درباره ی ویژه گی های خانوادگی«درباره ی خویشان وبرادر»، «افکار اجتماعی او» «ذوق هنری و موسیقی» «تمدن غرب و فرنگی مآبی»، «خریدن کتاب»، «زبان دانی و تالیف»، «فرهنگ ومدرسه»، «معاشران وپانوق» ، «محمد قزوینی» و«گنجینه اطلاعات فرهنگی» دروحله ی نخست پیشزمینه های فاصله ی طبقاتی فروغی و اوضاع زمانه ی او را درذهن خواننده زنده می کند.
« چون ذکاء الملک (پدر) عضو انجمن (مجلس) معارف بود ذکرآن انجمن بارها دراین یادداشت ها آمده وازمبلغ حق حضوری که به ذکاءالمک می داده اند یادشده است». نوشتن این یادداشت ها مقارن با زمانی ست که بین روس و ژآپن جنگ درگرفته:
برادرش، عقیده ی فروغی را درباره ی همین جنگ می پرسد.. پاسخ فروغی قابل تآمل است:
«هیچ هردو بد است. اگر روس غلبه کند قدرتش بیشتر می شود ودرضمن ما مقهورتر می شویم. اگر مغلوب شود چون پیشرفتش درشرق اقصی متوقف می شود احتمال دارد شرق متوسط یعنی ایران و افغانستان را بیشتر مطمح نظرقراردهد که ازاینجا به دریای محیط برسد بنابراین ما خود مان اگرآدم نباشیم و نتوانیم ازخود نگاهداری کنیم عاقبت این جنگ درهرحال برای ما بداست . . . او که ازتسلط روسها برسیاست ایران وحشت داشت نوشته است:
«دوروز دیگرزیرشلاق روس می افتیم چرا نمی گذارید دست وپایی بکنبم».
با یادی از پرخوری ناصرالدین شاه، فضاحت دربار مظفرالدین شاه، بی آدابی های اطرافیان او که همراهش ازتبریز به تهران آورده : ایجاد صندوق مظفری واقدامات مالی عین الدوله، قرض سی وپنج میلیون منات، علاقه نداشتن فرنگی ها به بیداری ایرانیان و شرق، هنرشاهنانه خوانی امیربهادر، شاحسین واخسین[اذری ها] درتهران، که نتیجه ی ورود همراهان مظفرالدین شاه ازتبریز بود. و شیوع تریاک کشی».

یادداشت ها درکل مربوط یه یکصد و پنجاه ویک روز است. نویسنده به سبب بیماری همسرش وکسانی ازخانواده و افسردگی ی روحی خود نتوانسته به نوشتن خاطرات ادامه دهد.
طبعا وقطعا فروغی خرد ورز بود و درسوم شهریور که قوای خارجی به کشورماهجوم آورده و شیرازه حکومت وزندگی روزانه ارهم گسیخته شد. و بسیاری درحال نگرانی شدید وفرارازتهزان بودند، به پشتوانه ی تاریخ دانی وحکمت حکومت رانی – خوب یابد ایران را نگهبانی کرد. اما یک سال پیش ازوقوع مشروطیت روحیه اش ازبیماری خواهر و همسرچنان درهم شکسته شده بود که نوشت «اما این روزها حکم دیوانه دارم ».
وسرآورد به پایان می رسد.

یادداشت های روزانه باعنوان:
متن یادداشت ها شروع می شود
جمعه بیست و ششم شوال ۱۳۲۱ – ۱۹ژانویه ۱۹۰۴
_____________________________________________
غذای صبح شیر- نهار عدسی پلو و خربزه شام چلوخورش کدو و نیمرو
ماست تمام یخ بود. زیرکرسی هم بازنشد. هوا برف میآمد مزاج قدری
سنگین به واسطه راه نرفتن وثقالت غذا
دخل هیچ — خرج هیچ
______________________________________________
ازآغاز روزنامه نویسی می گوید:
امروزکه روزجمعه بیست و ششم ماه شوال سال هزارو سیصد و بیست و یک هجری است شروع به نوشتن این یادداشت ها می کنم. وقایع زندگانی خودم را دراین جا ضبط می نمایم. تا مرآت حیاتم باشد ( وقایع هفت روزرا درکتابخانه دیگرنوشته بودم و درین دفتر نقل کردم).
ازدیدار بامحمد حسین پسرخاله آقا می گوید و معزالدین پسر کمال الملک نقاشباشی . . . وسپس باریدن برف را یادآور شده و اززمستان آن سال می گوید که «چندین سال بود که این قسم نبوده «شب هیجدهم ماه تا . . . یعنی مدت چهل ساعت متوالی برف آمد. چنین برفی درطهران کسی به خاطرنداشت». ازسردی هوا و بارش بیشتر برف پیش بینی بااظهار خوشحالی اضافه می کند که «انشاألله بهارخوش خواهد بود و آب فراوان.
اگر چه نمی توان به این برفها مطمُن شد. سه چهارسال قبل که برادرم و خواهرم اصفهان بودند پنج دفعه برف آمد ومعهذا تابستان قحط آب بود».
ازدیدار با نعمت فسایی – کاتب دیوان ها. روز جمعه، روز پذیرایی آقاست وهوای سرد وبرفی.
از«میرزا محمودخان شاعر فساِیی متخلص به نعمت و ازپرده نقاشی کمال المک می گوید: «آقا به مناسبت صورت کار کمال الملک را که من تازه داده ام قاب کرده اند خواستند و به حضار نشان دادند و اظهارداشتند که من این تصویر و قطعه خط میرزا محمد رضا کلهررا هرکدام به هزار تومان نمی دهم. درصورتی که معطل باشم اما قیمت بازاری آن ها یکی صدتومان کمترنیست. اقا میرزا عبدالکریم ازآقا زمان و آقا عباس وآقا نجف صحبت کرد و گفت آقا عباس دراواخر از آقا نجف هم گذشت».

تعریف شعاع السلطنه ازتربیت
ازتشویق شاهزاده شعاع السلطنه ازآقا سخن رفته است:
«چون خالی از اهمیت نیست تفصیل آن را می نویسم.
«روزی ازماه رجب وزیرعلوم به آقا نوشت که شعاع السلطنه دردربارازشما و روزنامه ی شما تعریف و تمجید زیاد کرده تشکرازاو بکنید. آقا هم مقاله خوبی درروزنامه نوشتند. اوابل شوال روزی من و آقا برکرسی همین اطاق مشغول عذا خوردن بودیم درزدند. آدم شعاع السلطنه بود. یک پاکت شامل صدمنات روس که به حساب نود وشش تومان با چهار تومان اسکناس که مجموعا صد تومان می شود ازجانب شاهزاده اورده و با یک مکتوب که عین آن را اینجا نقل می کنم. ومتن نامه را شرح می دهد. امضای پای نامه ملک منصور اسم اصلی شاهزاده بود.
ازدیگرعناوین این فصل: نامه شعاع السلطنه — شاهزاده ایرانی — مظفرالدین شاه و ذکاءالملک –احترام علماء – خرید چرخ چاپ –غذا عدسی –معزالدین خان پسر کمال المنک – کتابچه نویسی – بازی نبود و شیخ عبدالحسین یزدی. این فصل به پایان می رسد.

۲
شنبه بیست وهفتم – شانزدهم ژانویه ۱۹۰۲
_____________________________________________
غذای صبح شیر- نهار چلوخورش دیشب.قدری کباب شامی سیب زمینی با
سیب زمینی آب پز- شام ننوشته ام -هواصاف وملایمترازروزهای قبل.
مزاج – به قاعده
دخل هیچ — خرج هیچ
______________________________________________

مدرسه خرد
«دیشب حوالی نصف شب برف ایستاد و صبخ که برخاستیم افتاب بود و قریب دوگره برف آمده بود. وقتی که برخاستم ازاطاق خودم به اطاق دیگربروم چون برف حیاط را پاک نکرده بودند وراه نبود روی برها افتادم . . . به مدرسه خرد رفتم طبقه دوم. نصرالله خان پسر مختار السلطنه به آن ها فرانسه درس می دهد. امتحان دادند. تعریفی نداشتند».
وسپس با عناوین:
سعیدالاطبا – سنگ قبر ناصرالدین شاه –- مدرسه سیاسی – چاپخانه بلژیکی – حجره آقا شیخ حسین – شمس العلمای گرکانی – سیدعلی طبیب وبا سنگ قبر ناصرادین شاه :
ازساختن سنگ قبر که صورت شاه درآن دیده می شود و سنگتراش هنرمند که تصویررا به مهارت با تراش کاری روی سنگ پیاده کرده می گوید و اسم ش« میرزاعلی اکبراست. دراین صنعت مهارت دارد. ازقراری که شنیدم مباشرسنگ امیرالامرا است که نمی دانم کیست. صورت شاه را او ازکارهای کمال الملک گرفته اند .دور آن را طبقات رجال ناصرالدین شاه را می سازند. می گویند تا به حال سی هزار تومان خرج آن شده است»

۴۰
سه شنبه ۶ ۲۳ فوریه
_________________________________
غذای صبح شیر- نهار آبگوشت پلو دیشب – شام آبگوشت. هوا صاف ۶۵۹
۴۶ شب میزان الهوا ۶۶ هواصاف و آرام- مزاج خوب بورد۵۰۰ /. اضافه
گلدان سنبل. ۱۵۰/. به آقا شیخ محمد دادم ۱ [قران] به اقا شیخ حسن دادم
دخل هیچ — خرج
______________________________________________
با عنوان: مدرسه مظفریه – منازعه ناظم العلوم و شیخ مهدی
شروع شده و ازاختلاف بین آن دو و می فهمد که :
«شیخ مهدی است که این مدرسه را خراب دارد».
درعنوان : حجرۀ آقا شیخ حسن – لغت آنالوژِیک
از وصول دوتلگراف انگلیسی و ترجمه ی آن سخن رفته و بعداز درس با ناظم بیرون آمده از دردل آن می گوید و رفتن به دیدار سعید الاطبا که نبود. سپس به حجرء ی آثا شیخ حسن: معتمدالممالک هم آمد. کتاب لغت آنالوژیک را که دیشب گغتگو کرده بود آورد دیدم. خیلی خوب کتابی است. منزل آوردم که درست ببینم. بنظرم ازاین کتاب نمی توان بگذرم. کتاب خریدن مرا خانه خراب کرده و نمی گذارد درامور مالیه خودم ترتیبی بدهم جلوگیری
خودم را هم ندارم».

مارگو — شاخص آفتابی و اسطرلاب

ازسیدعبدالباقی نام می برد که دردارالفنون باهم درطب همدرس بوده اند. درحجره همدیگر را می بینند و درباره ی برخی اشتباه های مارگو ازراوی پرس وجومی کند.شبیه اسطرلاب اسبابی به او نشان می دهد با خطوط منقوش حکاکی شده :
«خیلی خوشم آمد اگرسید می فروخت می خریدم».
با دوعنوان : تفاوت اشخاص درفهم تصویر و گل فروشی (بهار جاوید) این بخش به پایان می رسد.

۷۱
مارس ۲۵ جمعه ۷
_________________________________________
. هوا صاف ۶۵۵ /۵۶ گاهی ابر، بعدازطهرباد. میزان شب۶۵۴ – عذای صبح
شیر- نهارابگوشت سیب زمینی. شام سبزی پلو . مزاج : بد نبود .
سینه هنوز سالم نشده
دخل هیچ — خرج هیچ
___________________________________________________

دیدارآمدگان: ناصرلشکر خورندۀ حقوق عساکر کرمان

این فصل به روایت راوی ازبالا کشیدن حقوق نظامیان کرمان توسط ناصرلشکر که به دستور عین الدوله : حاجب الدوله را گفته اورا حبس کند» شروع شده است.

درعنوان: بزرگان و نادرستی
ازفساد رایج در دستگاه های دولتی و نبودن مؤاخده سخن رفته:
«تاکنون همه کس به استظهار اینکه کسی درقید نیست و مؤاخذه نمی شود هرتعدی که می خواست می کرد و چنانکه به اعتقاد من وجود تمام صفات رذیله و عدم صفات حسنه دراین مردم بیشتر به واسطه این است که بزرگان و صاحب اختیارات ما از رذایل متنفرنبوده و به حسنات شایق نبوده» پرده ی ریاکاری زمانه را کناری زده، پنهان کاری و فساد ریشه دار بین برخی ازبزرگان را برملا کرده است.

باغ عشرت آباد
ازدرختکاری ناصرالدین شاه درزمین این باغ و سرودن بیتی توسط راوی سخن رفته:
ای قصرعشرت آباد ای کاخ شهریاری
ایران عدل خسرو، جای امید واری

تغییر سبک شعرو انشاء نظر به ادبیات فرنگی – وضع مزاجی میرزا ابوالحسن خان – رفتن به روضه امیربهادر.

درعنوان پسرآقا غلامحسین هراتی، که دراثر عیاشی های افراطی ورشکست شده و خود راکشته است، شنیدنی هایی دارد قابل تآمل:
« هرشب می و مطرب ودسته خانم منور داشته و هفته ای یک شب زن شجاع السلطنه را که ظاهرا دختر ناصرالدین شاه است می آورد و هر دفعه سیصد تومان به او می داده و روی همرفته ماهی دوهزار تومان خرج عیش می کرده . . . ومثل اعتماد الممالک شهید نفس خود شده است

۱۵۱

دوشنبه ۲۸ ربیع الاول ۱۳۲۲ جون ۱۳

عنوان: «طلب آقای شیخ حسن»
صبح زود به مدرسه علمیه می رود برای گرفتن سیصد دینار پول واگن ازشیخ حسن و حساب خود را با او روشن می کند:
«باری ظهر برگشتم خانه عصربا آقا رفتیم مدرسه سیاسی.(۱۵۱).
پایان یادداشتها

این کتاب را باید به دقت خواند و بیشتر ازاوضاع اجتماعی وفرهنگی زمان درکشور اطلاع حاصل کرد. روایتگر ازرجال سیاسی و خانوده ی اشرافی در کسوت یک روشنفکرزمانه بوده وتوجه اندکی به وضع زندگی ومعیشتی اکثریت طبقه ی پاِیین دست ها داشته است.
این که جسته گریخته درچند یادداشت با ذکر یک قران دادم به شیخ حسن. (بنگرید به ص ۱۲۶ دریادداشت ۴۰ سطرسوم مقدمه) روایت عربانی از فقر و فلاکت معیشی مردم زمان است.
من خواننده ی با استفاده وتمجید ازروایت های کتاب درباره تلاش های نویسنده درباب فرهنگ وکتاب وسایراموراجتماعی، به وقت مطالعه دنبال گفتار و نوشتاری از گرفتاری وراه رهیدن آکثرمردم از فلاکت بودم.که میسرنشد.
توضیح صبحانه و نهار شام خود وخانواده هرگر ازبار مسُولیت «حس انسانی عدل و قلم» نمی کاهد!

پیوست
یادداشت های خصوصی محمدعلی فروغی
ازروزگاربیست و وشش سالگی !
این پیوستها که تا ص ۴۴۲ ادامه دارد

درزیرنویس شماره ۱ ازایرج افشار نقل ازپیام بهارستان، شماره۱/۲/ (زمستان ۱۳۸۷ ) ص۲۶-۳۷

معرفی وبررسی این کتاب همین جا به پایان می رسد.

لندن شهر چیزهای قرمز/رضا اغنمی

نام کتاب:لندن شهر چیزهای قرمز
نام نویسنده نوید حمزوی
نام ناشر» نیماز – تهران ۱۳۹۶

این کتاب ۹۳ صفحه ای پس ار فهرست با عنوان : «یکی شدن درجامعه ی یونایتد کینگ دام» گم شدن زنش را اعلام کرده می گوید: «اگر ازپیش از هفتاد سالگی بمیرم وپیدایش نکنم، وصیتنامه ام کاغذ پاره ای است که اربس انگلیسی است به درد هیچ کسی نمی خورد . . . . و زنم را اگر جستید یانشانی ازاو گرفتید یا حتی ایده ای برای پیدا کردنش دارید ، راحت ترخبرم کنید. و سپس شماره ی صندوق پستی وآدرس اش را دراختیار خوانندگان گذاشته و داستان را شرح می دهد. وچون قبلا اعلام کرده که «اگر ازشماره ی چهار آغازمی شوند نادیده بگیرید». من هم مجبورم باهمان ۴ ش شروع کنم .
از خواب دیدن همسرش آغاز می کند که ویزاهایشان تمام شده و دریک شب بارانی به ایران برگشته اند و أدم ها «گرومپ گرومپ همراه خرده ریزهایی که بوی گوشت سوخته می دهند روی اسفالت خیابان می افتند تا باران می باریده، هی جا خالی داده تا آدمی زاده ای رویش سقوط نکند. حتی یک لنگه کفشش هم میان تن و بازوی جسد جزغاله ای جا مانده وتک لنگه ی کفش هم مبان باران تن ها ویراژ می داده. بعدهم خودش را توی شیشه ی مغازه ای دیده انگار ازدودکش شومینه پایین خزیده باشد، سیاه سیاه ازخواب پریده وروی تخت نیم خیز شده و گفته بود: پناهنده شدن بهتر از برگشتن است».
دنبال شغلی می گردد واخرسر به عنوان کارمند موقت وپاره وقت پستچی در شرکت پست سلطنتی انگلیس پذیرفته می شود و بقول خودش: « کارمند خوبی بودم که چند روزمانده به قراردادم تمام شود تمدیدش کردند. شش ماهه که شد می توانستم درخواست اونیفورم کنم و پستچی تر شوم. دوکلاه یکی تابستانی و دیگری زمستانی». با اونبفورم تمام عیار پستچی آن قدرجالب شده که: «حتی سگ ها هم با دیدنم بیشتر برایم پارس می کردند».
درشماره ۱۲ ازخواب وحشتناکی می گوید که کسی لختش کرده اند و با تنها تن پوشش که یکزیرپوش است توی خیابان می دود و«انگاریکی زیرم را خالی کند سقوط می کنم» به ناگهان ازخواب پریده وبیدارمی شود.
دراخرین شماره ی (۱۳) این بخش بااینکه چند سالی مانده که پاسپورت انگلیسی را بگیرد، ازپیر زن فالگیری می گوید که با دعا نویسی او را سرگرم می کند.

حلزون و اولین جنگ خلیج فارس

با عنوان: خواب می بینم اغاز می شود:
«کسی به انگلیسی مایل به عربی که به شدت بوی جنگ ایران وعراق را می دهد (طولانی ترین جنگ کلاسیک دنیا پس ازجنگ جهانی دوم) درگوشم زمزمه می کند که وقتی نمانده است تا گلوی دوست دخترم را که من حلزون صدایش می کنم چاقو چاقو کنند. ضامن بمب ها را که روی سگک کمربند انفجاری جاسازی شده می کشم تا همه چیز بترکد و همه چیز تکه تکه شود ومن ارخواب بپرم وپتورا بکشانم روی حلزون که روی تخت به هم پیچیده است.
نمایشی جالب ازفرآیند شوم و هولناک جنگ ویرانگر که درذهنیت ها ته نشین شده است.
راوی، سپس از چهارده نویسنده می گوید ، تنها همو ازایران و دیگران عراقی هستند که برای جشن شعرو داستان درلندن دعوت شده اند. حلزون دوست دختر راوی ازان دعوت خیلی خوشحال است و او را برای آماده سازی بهتر بیشتر تشویق می کند که مبادا موقع اجرای برنامه تپق بزند. برخی ازشرکت کنندگان عراقی را می شناسد که از سرشناسانند ولی دیگران را نه که همین عراقی هم ازآن هاست که:
«درجنگ ایران وعراق اسیربوده و سال ۱۳۸۰ درآخرین تبادل اسرای جنگی میان ایران وعراق . . . آزاد شده است».
راوی ازحضورهمان عراقی ی شرکت کرده درجنگ، در نشست داستان خوانی نگران است. اما منصفانه به ملامت خود می پردازد و می گوید:
« گرچه هم من ، هم او درجنگ بودیم وشاید گلوله ای به هم شلیک کرده باشیم».

درخواب بعدی سرباز عراقی را می بیند که با یک تانک (تی اس اس) به محل نشست داستان خوانی درحرکت است. درحالی ست که پدر ومادر وسه برادر، خواهر با گربه اش سوار تانک هستند و انگار که حلزون را هدف قرارداده و حلزون زیر چرخ های تانک له و نابود خواهدشد. راوی در خواب از وحشت چنین صحنه ی هولناک به سرعت با بستن مواد منفجره ی به کمر مقابل تانک می ایستد و زیر چرخ های تانک له می شود:
«من زیر تانک له می شوم و می چسسبم به زنجیر چرخ ها و با چرخش چرخ ها هی چرخ می خورم و هی بالا پایین می روم. زنجیر چرخ ها اضافه های تنم را که این ور وآن وربیرون زده مثل چرخ گوشت ریز وازپس زنجیرهای به بیرون پرت می کند و باقی مانده ام انیمیشن استاپ موشنی است که هی می چرخد و پخش می شود تا پس از هشت سال نرسیده به حلزون که هنوز آنجا ایستاده نارنجک ها عمل کنند».
راوی، داستان «مردی که همیشه ماسک ضدگاز می زند تا زخم های مانده ازجنگ روی صورتش را پنهان کند» را تا انتها می خواند . همان مرد عراقی را درمقابل خود می بیند. همان که بوی انگلیسی مایل به عربی را که آغوش بازکرده برای بوسیدن . بوسه به رسم عرب ها برشانه ی راست ش می نشاند: «گرچه هنوز هراسانم که شاید جلیقه ی انفجاری اش عمل نکرده باشد».

تنگ بنگ
راوی ازپسر جهان دیده اش می گوید که وقتی ریش می گذارد عین رییس قبیله می شود. از زندگی پرتلاطم او و این که سه بار ازدواج کرده و هرسه را طلاق داده است. مدتی ست خانه را ترک کرده : «خانه از کلام شیوا و قصه های زبیایش تهی است»
در نبود فرزندش ازآخرین همسر او یاد می کند دختری زیبا ازاهالی لندن و زیباتر از دوهمسر قبلی ایرانی. . هرکسی او را دیده وسوسه کرده با هوس های نزدیکی با او. هوس:
« آدمی را از پیوند پدرانه پسرانه غافل می کند. هرچند باحضور همیشگی سگ خانگی چنین اتفاقی به شکرانه ی خدا دور ازانتظار است».
ازعلاقه به سگ کشی پسرش وهمراهی پدردراین کارهولناک، با کمک وهمکاری شهرداری وتیر اندازی ماهرانه در شکار سگ ها. با صد وسی و چهار تا را توی دفترش فهرست وار یادداشت کرده می گوید که به صورت کتابی منتشر می کنند.
راوی، از فکر توسعه ی فعالیت های منطقه ای پسرش: درکشورهای همسایه به جهت ستردن طبیعت ازسگ ها، رفتن به بلخ و مزار شریف می گوید که با مخالفت پدر منصرف می شود. یکی از شکاف در خانه نامه ای به درون خانه انداخته و ناپدید می شود. پدر، که درآ رزو و خیال رسیدن پیام از پسر است. نامه را باز می کند:
«نوشته اند انگار پسر در یکی از خیابان های لندن دست در پیچ و موهای دوتوله سگ پشمالو، به گدایی روزگار می گذراند شندره می پوشد و سگ ها دل ازعابران می برند تا مگر سکه ای درلیوان فلزی مقابل پسرم بیفتد. حتی دیده اند سگ ها سرانگشتان پسرم را می لیسیدند . . . . . . بایستی پس از این چشم وگوش هامان را بیشترباز کنیم. چنین پیداست که درتربیت فرزندان مان و پاسداری از عقایدمان کوتاهی کرده ایم ».
لندن، شهرچیزهای قرمز

۱ – نقاط ضعف روش اپرا وینفری
نام کوچک اپرا وینفری. اپرا حاصل پراکندگی حروف است درواقع، نام واقعی اورپا، نامی برگرفته ازدفترروت ازکتاب عهدعتیق است. اما تلفظ اشتباه ازنام واقعی او ومداومت درتکرار ان، نام اپرا را برایش تثبیت کرد».
همو جا به جابی حروف را به درستی، مشابه مرضی واگیردارازبیماری های گوناگون وعفونی می داند که انگار خود، مدت ها گرفتارش بوده تجربه کرده و شرح می دهد. با تکیه براین باور:
« می توان آن را تحت عنوان پراکندگی اپرا یا اختلال اپرانیسم دسته بندی کرد». ارگرفتاری پیروان اپرا به بیماری های گوناگون عفونی، اختلات روانی و بیماری های شغلی دیده شده:
« من به شخصه ازقربانیان این بیماری ام».
درپس فهرست اهداف (آرزوها):

۲ – شورش های لندن:

«جهان چیزی پاره پاره درخاطره ی جمعی ماست تاریخ را هم تکه تکه تحویل مان می دهد. لندن هم درخاطره ی من تکه تکه است» همو، خواننده ی ایرانی را مخاطب قرارداده می گوید:
«لندن من لندن اسکرویچ، الیورتوِییست وفاکس، قرارداد دارسی و نفت ومصدق است. شهری با خیابان های پوشیده ازسنگ فرش کهنه، آسمان تاریک وکیپ ابر. صدای سوت کارخانه ها بارش ابدی باران و بوی کثافت فاضلاب».
ازپوشش زنان ومردان می گوید وآستین های پف کرده وکلاهی که به سر دارند و ازآدی مردم در گفتگو و روابط اجتماعی و«آزادی بیان» به هرکس می توانی فحش بدهی حتا به ملکه. خاطره های خود را ازموقع حرکت ازفرودگاه تهران تا زندگی درلندن پیدا کردن کاردریک کفاشی شرح می دهد. «درتاریخ۴ اگوست ۲۰۱۱ عاشق می شوم. عاشق دورتی، دختر سیاه پوستی که مثل من روز مزدی درتوی مغازه کفش فروشی دروستفیلد . . . کارمی کرد».
اززیبایی دورتی می گوید وآمادگی خود برای ابرازعشق به دورتی، که بعلت شروع شورشهای لندن مغازه تعطیل می شود. با کمک اپراوینفری با دورتی تماس گرفته قرارملاقات می گذارند. روزملاقات باتعیین زمان ومکان مصادف با شورش بزرگ لندن است وراوی گرفتارپلیس شده وبه عنوان شورشی پنج ماه زندان محکوم می شود. پس ازآزادی اززندان دورتی را می بینند. ازدواج کرده با بچه ی پنج ماهه درشکم. حالا لندن:
«دوباره بوی آهن قراضه گرفته، شهرچیزهای قرمز. صندوق های قراضه ی قرمز پست وباجه های قراضه ی قرمز تلفن . . . ومن توریستی که به جای خریدن یادگاری روی یخجالی، دنبال پاره پاره های گوشتی تنم می گردم».
ابن بخش داستان به پایان می رسد.

چند بٌعدی

این عنوان چند بٌعدی با چنین روایت خیالی، اما، بسی قابل تآمل آغاز می شود:
من بٌت شده ام . حالا دیگر به خاطر نمی آورم َچندسال است . هفتصد سال وهزارسال یا مثلا بیشتر. نسبت به مکان چند هزار ساله ام گلایه ی چندانی ندارم. خنده دار است که بعد ازاین همه سال بخواهم از مکان اقامتم گلایه ای بکنم. شاید اگر زمان به عقب باز برمی گشت راه دیگری انتخاب می کردم. هرچه بود مسلما این کاررا نمی کردم و بٌت نمی شدم. وحالا اگر کسی مرا نمی پرستید، گرچه عادت کرده ام. ما توی این چند بٌعدی زندگی می کنیم. روزی که من وارد شدم من وبیست ویک بٌت دیگر بودیم که بعد شدیم بیست ودو بٌت وحالا کمی بیشتر».
همو، ازبٌت شدن خود می گوید وراه های آن که زیاد پیچیده و سخت نیست . تا جایی که توصیه کرده :« حتی شما هم می توانید به آسانی بٌت شوید».
ازپشت کار و تمرین و راه های دیگر بٌت شدن با ابزارهای مهم و دقیق به کارگیری «چند بٌعدی» خوانندگان را آشنا می کند.علنن اقرار کرده و می گوید که اول آدم بوده قبیله داشته و خواسته هایی مانند پول و تصاحب جنس مخالف . چون کم رو و اندکی خجالتی ست این جا اسمی از زن نبرده و با کلمه ی زیبا و محتاطانه، آرزوی انسان را در سیمای بٌت با مخاطبین ش درمیان گذاشته است.
با نقشه ای که خریده خانه ای چند بٌعدی با یک خط معلوم و وصل کردن خطوط معلوم به یکدیگر: «از جمله اقیانوس ها، دریاها، خلیج ها، جزیره ها، کشورها، شهرها، دهکده ها و حتی تنگه هایی را که ازمسیرم تا چند بٌعدی نبود پاک کردم و آهنگ سفرکردم».
در آخرین لحظه ها با یادی از والدین مهربان: مادرش لقمه ای خورانده پدرپالتوی پوستین ش را روی شانه های راوی انداخته و همو به سوی چند بٌعدی راه می افتد. از گرما و سرما، گرسنگی و تشنگی بین راه و تغییرات تن و بدنش می گوید:
« چهره و پیکرم ازلایه ای به رنگ خاکستری از جنس پوست کرگدن پوشیده شد و تحمل سفر برایم آسان ترشد».
می گوید منظورازرفتن به سوی چهاربٌعدی بٌت شدن نبود مکان مقدس بود: «که بسیاری را مجذوب خود کرده بود». نبود تفاوت خود با پرستنده ها و فرو رفتن ش درکتاب نیایش بٌت بزرگ را یادآورشده
که درباره عظمت ش غلوٍّ شده :« حالا که روبه رویش ایستاده ام پوزخند می زنم».
ازتشابه بت ها می گوید: اما به راستی بدون هیچ ویژگی خاص قابل ملاحظه ای، فقط بٌت های چند
بٌعدیهستیم».

گروهان ۲۱

آخرین عنوان این رمان خواندنی :
«اسم پسرم را گروهان ۲۱ گذاشته ام. بله گروهان ۲۱ . مادرش هم مخالف بود. گروهان ۲۱ هم ناراضی است. بدبختانه هیچکس به طورکامل صدایش نمی کند».
از دوران خدمت خود و کد ۲۱۰۲۷ که مربوط به همقطاری ناپدید شده، همچنین ازحوادث پادگان و سربازروانی که دربیمارستان روانی معروف دراتاقش پوتین های سربازی اش را واکس می زند. روایتگر، ضمن شرح خاطره ی دوران سربازی خود، از گم کردن دوستی از سربازان هم قطارش درداخل سربازخانه، برای حفظ خاطره ی آن دوست، اسم فرزندش راگروهان۲۱ گذاشته است. انها ازگزینش اسم یک ناپدید شده به فرزندشان، ازناپدید شدن فرزندشان همیشه درهول وهراس اند:
«خیلی ها بدترین حادثه را متعلق به پسرغول پیکر گروهان ما می دانند او مجبوربود پوتین هایی را بپوشد که آنقدر ازپاهایش کوچکتر بود که پوشیدن ودرآوردن آنها برایش کاری بسیارسخت وتوانفرسا بود. . . . پوتین ها همیشه وهمه جا با اوبودند».
پس از پایان دوران خدمت سربازی وقتی خواستند پوتین را دربیاورند می بینند پوتین ها به پاهایش چسبیده اند:
«به زحمت دورتادور قالب را بریدیم و با تکه تکه کردن بندها آن ها را ازپایش درآوردیم. اتفاق بدی افتاده بود پاهای او تبدیل به پاهای فیل شده بود.
اوحالا بانشان دادن پاهایش بر سر گذر روزگار می گذراند».
وکتاب به پایان می رسد.