خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

از رمی جمرات /رضا اغنمی

نام کتاب: از رمی جمرات (سفرنامه)
نام نویسنده: مرتضی نگاهی
نام ناشر: نشر مهری – لندن
تاریخ نشر: تابستان ۱۳۹۹ – ۲۰۲۰

درنخستین برگ کتاب با دیدن«به مادرم زهراخانم جلوداری (نگاهی)، حس احترام مقام مادری نویسنده، و خاطره خوشی که ارسال ها پیش درخانه زنده یاد رضا خامنه ای حقوقدان و انسان شریف و وارسته، درلندن با آقای نگاهی داشتم در ذهنم جان گرفت و گذشت نزدیک به دودهه ازآن دیدار با خواندن اثرش پنداری کنارش نشسته وبه روایت های شیرین که دراین کتاب آورده گوش می دهم.
سرآغاز کتاب با عنوان
یادداشت شروع می شود که سخنان مهرامیز درباره دوستان ش را یادآور شده است. ازتجربه خود درسفرنامه نویسی می گوید:« گمان نمی کردم روزی وروزگاری آن روز نوشت ها منتشر شود». ازانتشار دستنوشته ها با نام مرتضی سرابی درمجله کاوه، که به همت محمد عاصمی درمونیخ می شد سخن رفته است.ازدفتر روزگارنو درحومه پاریس وأشنایی با اسماعیل پور والی به نیکی، از کمک های آن مردفرهنگی یاد می کند. همان جا بود که باجعفر راید،علیرضا نوری زاده، احمد احرار، سیروس آموزگار،هادی خرسندی، مهدی سمسار، احمد میرفندرسکی، صدرالدین الهی و . .. آشنامی شود.»
… همچنین، درآماده سازی این کتاب از:ناصرزراعتی، رضاقاسمی،فرزان نصر،هادی خوجینیان، فاطمه تخت کشیان، و محمد هادی امامی سپاسگزاری کرده اند.

درآمد
با روایتی که استاد زریاب خویی درخانه خود سرگرم حافظ خوانی ست و برق ها رفته، شروع می شود. در زیرنورشمع می خواند:
زهد رندان نوآموخته راهی به دهی ست
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بی سامان را
زانکه درکم خردی از همه عالم بیشم
سخن ازگرمی هوا درکوی اکباتان محل زندگی استاد زریاب، واینکه بعداز پاکسازی دانشگاه ها، ازدانشگاه های آلمان وفرانسه دعوت به تدریس شده ولی ممنوع الخروج است ونتوانسته است برود «رو به من باصدای محکم گفت:‌ گت گ ز، دولان! پادشاهی کن» (بروسیروسیاحت کن!)

سرآِغاز
درپس روایت معروف ابو معین الدین ناصربن خسرو قبادیانی، آمده است که:
وچنین گوید مرتضی نگاهی سرابی آذربایجانی که دانشجویی بودم بی پیشه،‌تازه از فرانسه برگشته، درپی انقلابی خونین و جنگی خونین ترخودرا در دیوار وطن محصور ومحبوس یافتم وچند روزدیدار خانوادگی به چندماه و سپس دوسال تبدیل شد. درس ومدرسه فراموش شداما عشق بازگشت به فرانسه و تحصیل بود وهرروزفزونتر می شد»ص ۱۱
ازسفرهای ناصرخسرو وشرابخواری های ش وخواب ش:«که کسی می گوید: چند خواهی خوردن ازاین شراب که خرد از مردم زایل کند. اگربهوش باشی بهتر! . . . آن کس گوید که جوینده یابنده است باشد! به سوی قبله اشارت می کند..
ناصرخسرو ازخواب که بیدار شده می گوید:‌«أزخواب دوشین بیدارشدم، اکنون باید که ازخواب چهل ساله نیزبیدارشوم» ص۱۳
سپس شرح سفرهای ناصرخسرو و دیدارها ازشهرها وجوامع با فرهنگ های گوناگون را آورده که بسی خواندنی ست: ازآن جمله مسجدالاقصی و قببه الصخره که ازمکان های مقدس و پرستشگاه یهودیان ومسلمانان است: «همچنان می رود ومی رود ازکناره دریای مدیترانه و شهرهای رویایی لبنان و می رسد به فلسطین و دریای تلخ. و از شخصی شنیدم که گفت دریای تلخ (بحر المیت) که دریای لوط است، چیزی می باشد مانند گاوی از کف دریا فراهم آمده، سیاه که صورت گو دارد و به سنگ می ماند اما سخت نیست» و سپس ازخواص ان درکشتن کرم و حشرات موذی زیرزمینی می گوید وسرانجام سفرهای ناصرخسرو را با این مصرع سعدی پایان می دهد:
«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی».
نویسنده، ازسفر خود که نهصد وسی سال بعد ازناصرخسرو سفرش را آغارکرده می گوید. با این یادآوری که :«من خیلی خام نبودم. سفرها هم کرده بودم درآن سال رهبر وحکمران مطلق ایران سید روح الله مصطفوی (درشناسنامه)با سیدروح الله الموسوی الخمینی (نامی که پای امضایش میگذاشت) وآخرسرهمان «امام خمینی» بود. او اولین رهبر ولی فقیه، ورهبرمطلقه فقیهِ، فرمانده کل قوای جمهوری اسلام ایران بود» ص ۱۷-۱۵
ازصدور انقلاب اسلامی به خارج ازکشور و(شیوع اسلام سیاسی) می گوید که:
«تخم آن راجلال ال احمد وعلی شریعتی کاشته بودند وحالا نوبت درو کردن محصول ان توسط ایت الله خمینی فرارسیده بود … برآن بودکه به مسلمانان جهان بقبولاند که دوشهرمذهبی ومقدس مکه ومدینه بایستی توسط کشورهای مسلمان سراسردنیا اداره شوند نه فقط حکومت آل سعود».
به سفر خود برمی گردد که درهنگام سفر به حج سی ساله بوده. «سال های جنون جنگ. کل کشور مانند پادگانی بزرگ بود» فرار مردم از وطن وکوچیدن به خارج راه افتاده بود.
نویسندهِ، با انتقاد ازاستبداد دینی حاکم وگسترش ظلم وستم، ازبیراهه رفتن انقلاب وانداختن مردم ساده دل خوشباور درباتلاق جاهلیت عرب، وعده های فریبکارانه خمینی را یادآور می شود.
ازمترجمی خود برای خبرنگاران خارجی درزمان حنگ ایران وعراق وفلاکت های فکری:
«نکبت جنگ تکان دهنده بود. مادران داغدیده مجبوربودند درخلوت اشک بریزند ودرجلوت بخندند وافتخار کنند که فرزندشان را تقدیم انقلاب و امام کرده اند. پدران ابراهیم وار از ذبج اسماعیل شان می گفتند» ص۲۰
نویسنده، درتلاش برای برگشتن به پاریس وادامه تحصیلات به هردری می زند و موفق نمی شود به فکر زیارت حج می افتد. با گرفتن پاسپورت حج برای خداحافظی با والدین و بستگانس به شهرسراب می رود.«سحرکه به سراب رسیدم خنکای هوا مرا به آغوش کشید. . . . مادرم گاهی شبها یواشکی به بالین من می آمد و می نشست که رٔویاهای مرا تماشا کند». ص۲۳
نویسنده ناامید ازسفرپاریس در سی سالگی به حج رفته بقول بستگانش«حاج مورتوز»شده.ص۲۵

آغاز
برخاستم ازجای و سفرپیش گرفتم. (ناصرخسرو)
ازفرودگاه مهرآباد تهران ۴شهریو۱۳۶۲ راه سفررا پیش می گیرد. ازشعارهای درودیوارفرودگاه و گوناگونی مسافران، تهران تا جده چهارساعت راه وبنای ناپینی که اوراحاجی مهندس می خواند و
،ساعتی چند مانده به پروازمسافران خواب آلود وکسل:«چشم هایم را می بندم.صدای سه تار استاد رضوی درگوش هایم طنین می اندازد ماهور می نوازد ومنصورکنارمنقل چرت می زند . . . نمیدانم چندمین باراست غزل‌«ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید؟» رابرایم خوانده است. حبیب سرانجام بست را . . . حقه را گرم می کند . . . ومی گوید بیا حاجی بزن» ص۳۰
درسالن ترانزیت شعارهای مرگ برآمریکا و اسرائیل ، عکس های بزرگ امام چشمگیراست. در کنار
«آن ها، تن های آش ولاش شهدای جنگ بردرو دیوار، مرگ برشیطان بزرگ. کنارش جوانی نشسته عبدالله نام‌:«درچشم هایش هراسی می بینم. هیجان پرواز یا رفتن به حج است». ص۳۲
هوا روشن شده که هواپیمای جمب وجت غول پیکر:«حدودپانصدوپانزده حاجی هستیم». ازآشنایی با چند همسفرمی گوید. به جده می رسند. ازبزرگی وتمیزی، معمارمشهورترمینال حج :«سرمهندس ومعمار اجرایی ان فضل الرحمان خان. که بزرگترین اسمانخراشهای جهان را طراحی کرده است». ص۴۰
ازبازدید کتابهای همراهش توسط مآموران فرودگاه ورفتار مودبانه آن ها می گوید تاورود به محوطه «مدینه الحجاج» درهوای گرم:«درهرگروه۹۰تا۱۲۰ نفری کاروانها، نهادهای انقلابی به طوررسمی سه نفرسهمیه دارند وبخش اعلامیه وپوستر وشعارنویسی روی دیوارها و… بعهده آنهاست. به اضافه یک روحانی که پس ازانقلاب باید نماینده رسمی یاغیررسمی حکومت باشد»صص۴۵ – ۴۴
بااتوبوس به سمت مدینه حرکت می کنند درقهوه خانه ای کثیف برای نماز و رفع حاجت می ایستد که مستراح و دستشویی ندارد:«اینجاست که ازقرن بیستم ناگهان پرتاب می شوی به قرون وسطی . . . همصندلی من مردفهمیده ومطالعه کرده ای است که دل سوخته ای دارد. دو برادش را رژیم یه جرم سیاسی اعدام کرده است . . . مذهبی روشنفکریست . . . چهارصبح واردمدینه می شویم».ص۴۷

مدینه النبی
ازمدینه که بابیش ازنیم میلیون جمعبت درحال رشداست:«سطح شهررا روزی چندبارضد عفونی می کنند. حتی بعضی ازروزها، باهواپیما همه جا را سمپاشی می کنند … شهرخیلی تمیزاست ص۵۰ از سقوط ارزش پول ایران:«هزار تومنی ایران راروزهای اول ۱۳۰ریال می خریدند، ولی چندروز بعد ۹۰ریال وتا۷۰ریال سقوط کرد».ص۵۳ . از شهربندری «ینبغ»کناردریای سرخ می گوید وسابقه تاریخی اش. مدتی دراختیارعلی وخاندانش بوده وگویا پیامبربه ایشان بخشده وبعدا دراختیار معاویه قرارمی گیرد:«شاید دشمنی خاندان علی وخاندان معاویه ازهمین زمان شروع شده است»ص۵۴ .از واردات به عربستان می گوید. ازچین واروپا وآمریکا وژآپن. تنها سیمان به اندازه کافی تولیدمی کند: «ثروتمندهای مدینه ومکه درفصل حج به امریکا واروپا می روند وحال می کنند وفقیر وفقراشان می مانند و پول پارومی کنند. . . علمای وهابی در۱۹۲۷ فتوایی صادرکردند که شیعه ها را کافرقلمداد کرد؛حق داشتن مسجد وحسینیه ازآنها سلب شده وکتاب ونشریه ومطبوعات شیعه ها ضاله محسوب می شود»ص۵۷. نویسنده درگشت وگذارشهرمدینه به کتابخانه ای نزدیکیهای حرم می رود بادوست همسفرش جناب سرهنگ:«جلودرورودی، دفترچه ای است که مراجعان باید نام ومشخصات وملیت خود را درآن بنویسند. ازسرکنجکاوی نظری به صفحات دفترچه می اندازم .بیشترمراجعان مصری وسوری وعراقی وچند نفری هم اهالی خود عربستانند. دردوصفحه ای که اسم ورسم پنجاه نفرنوشته شده فقط یک نام ایرانی وجوددارد. من وجناب سرهنگ هم نام ونشان وملیت خودرا می نویسیم» ص ۵۸ . ازآشنایی با یک خبرنگارتلویزیون، اهل برونا کشورتازه تاسیس شده که فقط ۲۰۰ هزارنفر جمعیت دارد می گوید:«ازمن درموردبسته شدن دانشگا ها می پرسد می گویم درست است.
راست است که زنان را سنگسار می کنند؟ می گویم راست است
موسیقی ممنوع است؟ می گویم راست است
می گوبند: ما این خبرهارا می شنویم ولی فکرمی کنیم تبلیغات منفی ودروغ است.
می گویم:متآسفانه همه راست است.
متآثر ومتاسف می شوند و ازهمدیگر خدا حافظی می کنیم ص۶۰
با اشاره به رفتارهای مذهبی جناب سرهنگ می نویسد:«به نظرم باید آخوند می شد. آرزو دارد دخترش بیاید اینجا وتحصیل مذهبی کند». نویسنده با تهیه «دفترمناسک حج» اسامی عربی مراسم را تمرین کرده وتلفظ می کند، وبارها با اخوند به جروبحث پرداخته، اخوند بعد از توضیح و تشریح اسم مراسم حج، برای ازمایش اسامی را اززوار می پرسد که اکثرآ بیسوادند ازپاسخ درمی مانند: «حالا که مناسک حج عمل نیت را انجام داده ایم قدم بعدی چیست؟ کسی نمیداند. من یواشکی به دفتر مناسک حج نگاه می کنم وبه صدای بلند می گویم«احرام تلبیه» وگفتارآن را باعربی تاآخرمی خواند. آخوند می گوید ازاین جاج آقا نگاهی یاد بگیرید».
از دیدایک همولایتی، بنام «یوسف سرابی» اهل سراب، ساکن تهران سه راه اکبرآباد یاد کرده است صص۶۳– ۶۱ سه شنبه ۹ شهریور
نویسنده صبح می رود به هلال احمرایران. ازبلبشوی عجیب می گوید:«داروهای مهم وکمیاب وگران داخل کارتنی گوشه حیاط درگرمای ۴۵ درجه تلنبارشده است. دودستگاه آمبولانس با نمره تهران جلو در«هلال احمر» پارک شده که روی شیشه هاشان عکسهای آیت الله خمینی چسبانده شده است.از راه خلیج فارس تا اینجا آمده اند. مریضها کم نیستنداکثرا زن هاهستند.اغلب گرمازده شده ودربه در دنبال دکترودارو می گردند. حاجی هایی که قبلاهم مشرف شده اند اغلب از«شیروخورشید سرخ» سابق تعریف ها می کنند و می گویند حتی بیشتراهالی خود مکه ومدینه هم دکتر نمی رفتند ومنتظر ایام حج می ماندند تا به دست دکترهای ایرانی معالجه شوند» ص ۶۴ ترک های مدینه به «اتراک» مشهورند . اکثرشان ازترکستان شرقی (چین) یا ترکستان غربی(روسیه) هستند که بعد ازانقلاب های کومونیستی به عربستان مهاجرت کرده اند:«وسعت ترکستان شرقی سرزمین وسیعی است واقع درغرب چین. کاشغرو زونگاری وارومچی ازشهرهای مهم ترکستانند. ختن مشهوردرشعر فارسی وترکی درهمین دیاراست.سرزمینی به وسعت ایران. ترکستان غربی سرزمین پهناوری است که درقدیم، توران وخوارزم نامیده می شد».ازقتل عام ایغورهای چین می گوید:«یکی داستانی است پرآب چشم» دربین ترک های مدینه برخی از مهاجران افغانی هستند که ازمناطق وشهرهای ترک نشین آن کشورند. ازآشنایی ترکان مدینه با گویش زبان های آذری و فارسی وترکمنی و ازبکی سخن رفته است. ص ۶۶ . چهارشنبه ۱۰ شهریور. وزارت علوم مدینه
جناب سرهنگ علاقمند است که دخترش آنجا تحصیل کند. می گویند که دخترهارا نمی پذیرند. عازم دیدن مسجدالنبی می شوند. ازنمازگزاران:«ازهمه رنگ ونژاد وجنس ازکوتاه قدهای مالزیایی تابلندقد های کنیایی وسنگالی وزنان سعودی که روی شان را با تورهای مشکی رنگ پوشانده اند . . . مردی ازاهالی الجزایرپهلوی من است که تندرویهای ایران رابرای جامعه مسلمانان جهان خیلی مضرمیداند. ازجنگ ایران وعراق دلش خون است.کلمه ایران همه جا بحث انگیزاست . . . بعدازظهر می رویم «کوه احد وقبرستان احد که مقبره حمزه هم درآنجا واقع است . . . این قسمت ازبیرون شهر مدینه که بسیار شبیه کوه های «عینالی و زینالی»تبریزاست. قبرستان ویرانه ای است بی هیچ بقعه وسنگ قبری. . . وهابی ها تمامی قبرها را خراب کرده اند. چون با مرده پرستی و قبربوسی و دخیل بستن و . . . (که شیعه ها تخصص خاصی دراین اموردارند) مخالفند . . . همسفران ازپشت نرده زیارتنامه می خوانند وگاه با صدای ضبط صوت هایی که به همراه آورده اندآّهنگ های روز جمهوری اسلامی ازقبیل به کربلا می رویم وخمینی ای امام و… راپخس می کنند واشک می ریزند» صص۷۱- ۶۹ ازپول دزدی برخی زن های عرب سخن رفته.درمدینه با جوانی که مهندس کامپیوتراست أشما می شود وباهم به حرم رفته:«بایک الجزایری آشنا می شوم. ازوضع بد مملکتش می نالد. می گوید در الجزایرآزادی نیست، نه آزادی بیان، نه آزادی احزاب . . . صدرحمت به دوران استعمار! وازوضع ایران می پرسد. می گویم باانقلاب می خواستیم الجزایربشویم. نگاه عاقل اندرسفیهی به من می اندازد ادامه می دهم: مردم می گویند صد رحمت به دوران شاه، نور به قبرش ببارد و بعد باهم می خندیم. . . خویینی ها گویا سخنرانی تندی کرده وازهمه مسلمانان خواسته که علیه اسرائیل وآمریکا در تظاهرات ایرانیان شرکت کنند . . . چقدرنام ایران آلوده سیاست شده است» ص ۷۵ . ازخریدن کتابی به انگلیسی درباره تاریخ اسلام وعربستان، ازیک کتابفروش که مدینه:«نامش گره خورده به نام پیغمبر وشده مدینه النبی واصحاب پیامبر که احتمالا شهرهای شام وایران و بین النهرین را دیده بودند می خواسته اند یک «شهر» اسلامی بسازند با یک فرهنگ شهری دربرابرچادرنشینی و روستا نشینی. اسم قدیم مدینه که یثرب بود را یادآورمی شود.همچنین ازیک یهودی که بربلندای تپه ای خانه داشت بیشترازمسلمانان به آمدن پیامبرعلاقه داشت، وی هرروز انتظار می کشید تانخستین کسی باشد … .مرد یهودی به مردم مژده داد که مسافران می آیند. مردم یثرب به نشانه خوشامدگویی برطبل ها کوبیدند. مهمانان رسیدند…» نویسنده، ازمسجد قبا میگوید که نخستین مسجد مسلمانان دریک فرسنگی جنوب یثرب ساخته شده است.ص ۷۶. ازنزدیکی ترک های ترکیه به عربستان می گوید و علاقمندی انها به نهاد های اسلامی ومساجد عربستان، ویادآور می شود:«:که هیچ بنایی ورنگ آمیزی مدهوش کننده و سحرانگیز مسحد شیخ لطف الله [اصفهان] را ندارد. ۷۹
هرقدر که می کوشم این بررسی را کوتاه کنم و ببندم، «من خود» رامی بینم، بانگاهی بغض آلود: ادامه بده این روایت های تلخ وشیرین «حاج مورتوز» اصالت دارد. تاریخ است.
ازکوه احد بازهم گفتنی ها دارد. هراندازه به کوه نزدیک می شوند جلال و زیبایی رنگ می بازد: «آن جواهردرخشان به توده ای ازسنگ های بدترکیب وزشت آتشفشانی تبدیل می شود. راهنمای گروه ترکان بالحنی غمبار … می گوید: قبرستان شهدای جنگ احد همین جاست! گریه اش می گیرد. هیچ ریایی درگریه اش نیست. جنگ احد میان مسلمانان مدینه به رهبری پیامبر، وسپاه قریش یه رهبری ابوسفیان درسال سوم هجری یا۶۲۵ میلادی درگرفت. . . . گروهی اززنان مشکی پوش دورقبری چنبر زده اند وباهم نجوا می کنند آن سوترقبرحمزه است. زنان کلاغان را می مانند که از پرواز طولانی به زمین نشسته اند . . .» ازانگشترپیامیرکه دردست عثمان بوده به چاه می افتد و گم می شود. هرچه میگردند پیدا نمی شود!جالب اینکه:«این چاه مهم ومقدس چاه انگشترنامیده می شود» ص ۸۰ این هم ازمعجزات ا اسلام! دراین گشت وگذار است که وارد دکان کتابفروشی شده ودرحین دید زدن کتاب ها کتابی به زبان ترکی درمناسک حج برمی دارد . کتابفروش می پرسد: «تورکجه دیر، بیلورموسن؟ [ ترکی بلدی؟] پاسخ می دهم «بیرآز بیلیورم» [کمی بلدم] ازجا می پرد وبغلم می کند. به پستورفته با کتابی برمی گردد. اثری نفیس ازیک محقق ترک اهل ترکبه به نام «امل اسن». چه کتابی! ازورق زدنش سیرنمی شوم قیمت گرانش را می پردازد.ص ۸۶. ازبیت الاحزان می گوید که محله ایست دراطراف گورستان بقیع. «مسلمانان به ویژه شیعه ها، براین باورند که حضرت فاطمه تا بیست و هفت روزپس ازمرگ حضرت محمد، آنجا به سوگ پدرپیغمبرش می نشست و می گریست. گوبا درهمان جا هم دفن شده است». ص۸۷
به سوی مکه
با همسفران، برای آخرین باربه سوی گورستان بقیع می روند. نویسنده طبق روال وشیوه ستودنی عادت به کنجکاوی، سابقه گذشته های دور و درازمدت ابنیه ومقابرآن هارا یادآور می شود:«این قبرستان درزمان حکومت عثمانی ها گویا ساخته شده است. امام حسن و امام محمدباقر وحضرت جعفرصادق وحضرت عباس عموی پیغمبر دراین قبرستان دفن شده اند. می گویند مرقد فاطمه زهرا هم دراینجا قرار دارد منتها چون شبانه و پنهانی دفنش کرده اند محل دفن دقیقا معلوم نیست. چند محل درهمین جا به مقبره فاطمه زهرا مشهوراست. مشهورترینش دروسط مسجدالنبی، جنب پیغمبر است. خانه خود حضرت فاطمه آنجا بوده» ص ۸۸. سواراتوبوس شده عازم مکه هستند. نویسنده، درذهن خود ارتمرین اسامی اعمال حج: نیت–احرام – تلبیه(پوشیدن لباس احرام درحال لبیک گفتن – طواف – نمازطواف – سعی (نوعی دویدن بین صفا ومروه)–تقصیر(کوتاه کردن موی سرباناخن)از کنکور سراسری هم سخت تر است تازه این «عمره تمتع» است مناسک «حج تمتع»۱۴عمل است که … این مناسک را باید به چندشاگرد دیگرهم یادبدهم. بیچاره ها سخت وحشت دارند وبیچاره من!ص۸۹ لبیک گویان سوار اتوبوس می شوند. به مسجد«شجره» می رسند. میگویند پیغمبرمعمولادراین مسجد «محرم» می شده است.پنج میقات حج وجوددارد. میقات به مکان هایی گفته می شودکه حاجیان درآن جا محرم می شوند.ازراه مدینه به مکه می گوید که بخشی اتوبان و بخشی معمولی است. دردهکده «بدر» همان جا که جنگ معروف رخ داده، یاد آقای سیدی معلم فقه و شرعیات می افتد که پس ار انقلاب دو پسرجوانش به جرم مجاهد بودن اعدام می شوند. حدود ساعت سه صبح به مکه می رسند. ودرخانه ای باهفت نفرازهمسفران هم اتاقی می شود. سریع وضو گرفته عارم خانه خدا می شوند. «درتاریک روشنای هوا مکه دارد خمیازه می کشد . . . کعبه داخل یک گودی پنهان است . . . هوا کم کم روشن می شود. مانند خوابگرها بی اراده چون کشتی بی لنگر کژومژ می شویم دورکعت نماز «تهنیت» به سرعت برق خوانده می شود. . . نماز که تمام می شود می رویم به طواف کردن. مردم به هم تنه می زنند. بعضی ها زیر دست وپا می مانند.فریاد می زنند. نعره می کشند وهرکس به زبان خود با خدای خود صحبت می کند . . . طواف تمام می شود. درمقام ابراهیم به نمازمی ایستیم. آنگاه می رویم سعی بین صفا ومروه را هروله کنان به جای می آوریم.درحال دویدن وگاه درحال راه رفتن سریع. بعضی ها نشسته درصندلی چرخدار، بعضی درازکش روی دست دونفرهفت بار «سعی» بین صفا ومروه تمام می شود» صص ۹۵ – ۹۳
مکه
سه شنبه ۱۶ شهریور
عصرازخواب خوش بیدارشده با اصلاح ریش وسبیل درآینه نگاه به خود کرده می گوید:«حالا شده ام عینهو«زکی یمانی»وزیرنفت عربستان. شلوار سفید وپیراهن سفید آستین کوتاهم را می پوشم و نقشه را بی می دارم تا مکه را کشف کنم». ازگرمای هوا واتومبیل های بزرگ آخرین مدل اروپا وامریکا به اطراف حرم می رسد. هتل های لوکس که:«اطراف حرم،خانه خدا سربه فلک کشیده اند چه عشقی می کنند مسافران این هتل های لوکس! به نقشه نگاه می کنم که می گویدحرم همین جاست بیایید بیایید! معشوق تو همسایه دیوار به دیوار، دربادیه سرگشته شما درچه هوایید؟ سرگردان دورخود می چرخم. ای مهندس محمدعلی فارسی!» صص ۹۹– ۹۸ ازهمسفری به نام «میم» می گوید که وقت بوسیدن حجرالاسود حدود۱۶۰۰ریال سعودی اش را دزد رده گریه می کند. دلش برای او می سوزد یک دسته اسکناس درآورده می گویم:« هرچی احتیاج داری بردار تهران پس می دهی. ولی او تشکر می کند و می گوید شاید پول پیدا شود. توکل به خدا کرده است» ص۱۰۱بامیم به اداره شرطه می روندبلکه از طریق آنها پولش را پیدا کنند. دوصفحه فرم شکایت را پرکرده وبرمی گردند به خانه. ص ۱۰۳ از رادیو ایران می شنود:«درمورد تظاهرات حجاج ایرانی درمدینه که نزدیکی قبرستان بقیع صورت گرفته گویا کاربه زد وخوردهم کشیده است. خبررادیو طوری است که انگارانقلاب اسلامی دیگری درعربستان درشرف تکوین است. حدود سه سال است که دایما به گوش ما می خوانند درکشورهای اسلامی ازقبیل عراق و عربستان وبحرین ومصر وعمان وتونس ومراکش وغیره انقلاب های اسلامی به رهبری امام خمینی رهبرمسلمانان جهان عنقریب درحال وقوع است» ص۱۰۴.رادیو دستگیری و اخراج ۲۱ نفرایرانی درمدینه را پخش می کند. ازآب چاه زمزم کمی می نوشد گرم و بدمزه است. داستان چاه زمزم و تنها گذاشتن ابراهیم زن و فرزند شیرخوا ره وپیش سارابرگشتن وباقی قضایارا شرح می دهد ص ۱۰۷ . ازسنگ حجرالاسود(سنگ سیاه ) می گوید. تجربه «میم» را به خاطر دارد که توسط بوسندگان آن سنگ، پولش را زده بودند. جیب هایش را با سنجاق قفلی مهارکرده، باهجوم مردم به سمت سنگ می رود:«میدانم که هرساله چند نفر همین جا زیرفشار جمعیت مستقیم راهی بهشت می شوند! و . . .» سنگ راکاملا لمس می کند وداستان سنگ ومحل نصب واینکه سبکتر ازآب است وشامل هفده قطعه سنگ وزادگاه بهشتی ش را شرح می دهد. ص۱۰۸ . ازدیدار همشهری های سرابی اش می گویدد و ازپذیرایی خوب وگرم آن ها. ازآخوند گروه و پسرش که از سهمیه های انقلابی ست:«والحق که کار خبرچینی را با عشق انجام می دهد» وبااو دمخور شده اند و آخوند اززندان بودن و همبندی اش با منتطری دررژیم گذشته بارها سخن گفته، این بارکه که فهمیده نویسنده مجرد است:‌«‌خیلی افسوس می خورد که چرا از همان اول به او نگفتم تا یک حاجیه خانوم خوشگل برام صیغه کند. ثواب آخرت هم دارد باهم کلی پسته می خوردیم و او ازخوانندگان مشهور دوره شاه مثل عارف وعقیلی خاطره تعریف می کند که درعقدشان صیغه جاری کرده.آخوند زگهواره تا گور! ص۱۱۲. خبرازآمدن دومداح خوش صدا درقدوقواره هم، وبقول ترک ها«یوموری» وفیض بردن ازحسین حسین گفتن ها وگریه وزاری حاضران. درآخربرنامه آخوندگروه:«شایدبرای این که جمعیت را آرام کند یا معلوماتش رابه رخ مداحان بکشد حدیثی تعریف می کند:« شخصی ازامام جعفر صادق می پرسد چرا حضرت ابراهیم هنگامی که جوان بود بدون شک و تردیدازمیان آتش گذشت ولی درموقع پیری به قدرت خداوند شک بردوازاو پرسید که چگونه مرده ها زنده می شوند؟ آن حضرت جواب داد: چون موقع جوانی محبت اهل بیت(امامان شیعه) دردلش مالامال بود ولی در هنگام پیری نه…خلاصه ثابت می کند که حضرت ابراهیم موقع جوانی شیعه بوده است!» ص۱۱۶ گلایه ازاتوبوسهای کرایه ای جمهوری اسلامی درمکه که برای زوارو شعاردادن برعلیه أمریکا و شوروی. واین که:نویسنده خوش ذوق، سروده زیبایی که زینت بخش اتوبوس های شهرهای گوناگون کشوربه مشهد بود:«اغنیامکه روند وفقرا سوی توآیند/جان به قربان توشاهاکه حج فقرایی» ص۱۱۹
نویسنده با آغاز ماه ذیحجه، خاطرات وحوادث روزانه درشهر مکه را طبق روال ادامه می دهد. اول ذیحجه شستشوی حانه کعبه راکه سالانه توسط پادشاه انجام می گیرد. نویسنده وهمراهان دیرمی رسند از دیدار مراسم محروم می شوند.درگشت و گذارمکه مشاهدات خودرا شرح می دهد. دوم ذیحجه از مکه گردی، ازشلوغی مغازه ها که ایرانیها ودیگرزوارسرگرم خرید هستند ُ‌می نویسد. ازپخش عکس های خمینی دربین مردم. با یادی از دیدن مردم عوام کشورعکس خمینی درماه!:«شعرخیام را می خواند:« می نوش که بعد ازمن وتو ماه بسی / ازسلخ به غره آید ازغره به سلخ» ص ۱۲۵ . سوم ذیحجه. «خوشحالم که درحال احرام نیستم که برخی ازاعمال برایم حرام باشد. سرکلاس درس روحانی گروه ازازدواج های پیغمبرمی گوید ودست آخرگریزی به کربلا و حضورهرساله امام زمان در مراسم حج که به مکه تشریف می آوردند. . . خبرمی رسد که خویینی ها نماینده امام درامور حج قراراست در«بعثته امام» سخنرانی دارد . . . حدود سه هزارنفرگردآمده اند تا همو ازخاطرات خوش گروگانگیری آمریکایی ها تعریف کند وملت را تهییج کند که کاخ ظلم شاه عربستان راویران کنند». ص ۷- ۱۲۶. هفتم ‌ذیحجه. جمعه دوم مهر. ازخلوت بودن شهرو«وقوف عرفات» و«وقوف مشعرالحرام» و«بیتوته درمنی»درعرفات فرارسیده می گوید و ازشکست تبلیغاتی حکومت:«کارتظاهرات کنندگان با پلیس به زدوخورد کشید، وچند نفر ازعاملین تظاهرات گوبا چند ساعت دستگیر شدند. پلیس عربستان تاحالا خیلی ملایم رفتار کرده است. نماز جماعتی هم که امروز می خواستند درخیابان های اطراف بعثه برگزارکنند، سرنگرفته … جو بد جوری پرتنش است . . . عرفات ازنزدیکی های منزل ما پیداست … حمله دارما رفته تا خیمه ما را نصب کند. ناگهان شعرمنوچهری دامغانی به ذهنم می آید:«الا ای خیمگی خیمه فرو هل/ که پیشاهنگ بیرون شد زمنزل» اشکم سرازیر می شود. خیلی تنهایم» ص۱۳۰
هشتم ‌ذیحجه. شنبه سوم مهر. حوله ای دورکمربسته وچلوارسفیدی روی دوش انداخته، لبیک گویان به طرف عرفات سرازیرند… . . . هفت هشت کیلومترباید راه بروند تا به محل‌‌«وقوف عرفات» که سومین عمل حج است برسند. به چادرهای ایرانی می رسند. جای بدی ست. «امسال به ایرانیان محل بدی را اختصاص داده اند . . . اینجا توالت ندارند. دوتکه چوبی که موازی هم روی یک تکه گودی گذاشته اند به آن توالت می گویند … بقول آل احمدآثارالعرب و آثارالعجم همه جا پیداست» . . . وحالاداریم مناسک حج تمتع را انجام می دهیم» ص ۱۳۱
عرفات، یکشنبه ۴ مهر ماه ۹ ذیحجه
«محل عرفات دامنه رشته کوه هایی است که ازمکه شروع می شود. وتا فرسنگ ها ادامه می یابد غوغای غریبی است. این دشت عرفات سرشار ازاسطوره و داستان است. دراساطیر آمده است که زندگی انسان برروی زمین ازهمین مکان آغاز شده است دربرخی روایات اسلامی نقل است که هبوط آدم وحوا ازبهشت به زمین در مکه رخ داده است» ص ۱۳۲ نویسنده گفتگوی خود با آخوند قافله را شرح می دهد که با همه کهنگی و فرسودگی! مثلا قوم یهود باور دارند که ازپشت اسحق به وجود آمده اند و مسلمانان معتقدند که ازپشت اسماعیل اند . . . فرداعید قربان است و باید حیوانی را قربانی کرد گاو، گوسفند شترو … ازمنظره بیابان غرقه به خون دل آشوبه می شوم نمی دانم چطورکاررا به انجام برسانم» صص ۵ – ۱۳۳
دوشنبه ۵ مهرماه دهم ‌ذیحجه
کله سحرباید برای جمع آوری سنگریزه ها بروند. سنگریزه ها باید اندازه فندق باشند. ازهمهمه و شلوغی زوار می گوید که باهل دادن همدیگربه سوی جمرات رانده می شوند. با دیدن:« هیکل های انسانی با لباس سفید و عرق آلود وچرک و کثیف با چشمانی بی ترحم، آهنگ آن دارند که نسل هرچه شیطان را درجهان براندازند. ناگهان هیاهویی برپا می شود وآه و ناله و فریاد مردم، صداهای دیگر را تحت الشعاع قرار می دهد. انگار یک حیوان ماقبل تاریخی یا کینگ کونگ حمله کرده است…. پشت سرم را نگاه می کنم و می بینم بیست سی مرد سیاهپوست درشت هیکل سنگ دردست، دست دردست هم یا دست درپهلوی هم جمعیت را می شکافند و لبیک گویان مانند بلدوزر روی تن وبدن مردم پیش می آیند» ص۱۳۶ . روزعید قربان است ونویسنده بعد ازمراسم «رمی جمرات»، به دشت بزرگی می رود که دیروز دیده بود وامروزکشتارگاه شده است برای خرید گوسفند قربانی:« پول یک بره را کف دستش می گذارم و می پرسم آیا درشهر و دیارش آدم گرسنه و بینوایی هست می گوید فراوان. ازاو خواهش می کنم با گوشت قربانی به آنان طعام بدهد. دستی به پشتم می زند و عید را تبریک می گوید» ص ۱۳۸. اضافه می کند که این آب زمزم برخلاف اسم شاعرانه اش تلخ ومزه اش شوراست. حاجیان ترک وپاکستانی وهندی و … هرچه می توانند ازاین آب می نوشند وبادیه ها وظرف های پلاستیکی شان می ریزند و بعنوان تبرک به زادگاهشان سوغات ببرند» ص ۱۳۹
چهارشنبه ۱۲ ‌ذیحجه. ۷ مهر
ظهردوازدهم ذیحجه باز برمی گردیم کعبه و به طواف کعبه می رویم. نماز طواف می خوانیم وباز «سعی» بین صفا و مروه می کنیم و دوعمل مهم دیگر،«طواف نساء» ونمازطواف نساء» درمقام ابراهیم. . . . پس ازنمار نساء ازاحرام خارج می شویم. پس می شود به شهوت فکر کرد و به هم آغوشی . . . باروبندیل های اساسی قبل ازسفرعرفات بسته شده اند و کاروان ما نخستین کاروانی خواهد بود که به ایران برخواهد گشت.ص ۱۴۱
جمعه ۱۴ ‌ذیحجه. ۹ مهر
«مدینه بعدها» برای سفر به مدینه آماده می شوند و ما برای سفر به وطن و بازگشت به زادبوم. . . عشق بازکشت به وطن خستگی را ازتن به در می کند. بعدازساعت ها انتظار سوارایران ایرشده و به سوی تهران پرواز می کنیم. . . . به آسمان ایران که می رسیم خلبان با فرستادن سلام و درود به روان پاک شهدا وآرزوی طول عمر به رهبر وبنیان گذارانقلاب ورود مارا به جمهوری اسلامی ایران خوش امد می گوید . . . ساعت ده و نیم شب به تهران می رسیم. سوت و کور و جنگ زده است تهران. احساس خوبی دارم. به آهستگی سنگ هارا درمی آورم بیرون. نشان شان می دهم ــ سنگ؟ ــ از رمی جمرات.

کتاب به پایان می رسد و باچند تصویرازنویسنده ونزدیکان و دوستانش بسته می شود.
بگویم هرکس که این کتاب را بخواند، خواه ناخواه حاجی می شود با کلی اطلاعات تاریخی، مذهبی و جغرافیایی و ببشتر: کسب آگاهی درزمینه مونوگرافی شهرها ومقبره های زیارتی. باآرزوی موفقیت «حاج مورتوز» با زبان و ادبیات دلنشین وشیرین ش. من هم که بطورقطع شدم «حاج ممی». اخرین سخن این که به دوستان توصیه می کنم حتما این کتاب را مطالعه کنند.

ـ

مردگان سرزمین یخ زده/رضا اغنمی

نام کتاب: مردگان سرزمین یخ زده
نام نویسنده: بهار بهروز گهر
ناشر: نشرمهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۸ – لندن

این کتاب که اخیرا درلندن منتشر شده، شامل دوازده داستان کوتاه به شرح زیراست:
ژرفای باتلاق ، تن هاٰ، تنهاٰ ،بارش افسوس ،حس گنگ درون، رهایی ، مردگان سرزمین یخ زده ، مترسک وکلاغ ها ، آن دگری ، تاریکی محض ، به نام زن ، سرگردان درگردباد ، فرار بی یایان .

برخی ازاین داستان ها را برای نقد وبررسی برگزیدم .

نخستین داستان روایتی ست تخیلی، گمشده درجنگلی بکر و اشناس فرورفته در تاریکی و ظلمات که : «نمیدانستم چطور به اینجا رسیده بودم. حال عحیبی داشتم – زمان ومکان ازدستم دررفته بود : درحالی کاملا متفاوت که مرا بین آسمان و نگه داشته بود » .»
ازتاریکی محض وتابش ماه که درختان جنگلی را دردیدرس ش گذاشته ، یاسرگردانی راه می رود اما نمی داند کجا می رود و مقصدش کجاست :
« فقط می خواستم خود را ازاین حنگل مخوف رها سازم »

گیج و پریشان ، صدای ارابه ای ازدوردستها را می شنود . دلگرم به نجات و رهایی ازاین جنگل هراسناک. ارابه می رسد کهنه، «مردی درشت هیکل و نیرومند روی ارابه نشسته بود با تازیانه به اسب می زد . شنل مشکی برتن داشت وروی خود را با کلاه بلند شنل پوشانده بود. جاخوردم برای یک لحظه ترس برمن غالب شد و دستانم به لرزه افتاد» .

ارابه می ایستد. مرد می پرسد کجا می روی ؟ . بپربالا. پاسخ نمی دهد با ترس و لرزمی نشیند از ارابه ران می پرسد کجا می روی جواب نمی دهد. ولی او درسکوت فرورفته چون که نمی داند کجا می رود. جایی به زور پیاده اش می کند. ناامید و پریشان راه می افتد با حیوانی وحشی روبروشده حیوان را ازپا می اندازد. یاد مادرش می افتد. و ازروح آن درگذشته برای نجاتش کمک می خواهد. مادر را می بیند وبه او التماس می کند. مادر روی بر گردانده وناپدید می شود. درباتلاقی فرورفته صدایی می شنود: «بی حرکت … بی حرکت» زن زیبا وجوانی را می بیند ازاو می پرسد یه من بگو
اینجا کجاست؟ زن می گوید:«توهمیشه توغرورت غرق بودی .

راوی درسیاهی باتلاق درانتظار مرگ می گوید‌:
«صدای بازشدن در مرا به خودآورد. به خود نگاهی انداختم. روی صندلی چوبی متحرکی نشسته بودم . زنی با روپوش سفید وارد تراس شد روبه رو را نگاه کردم پرازساختمان های بلند و ترسناک بود . . . پرسیدم اینجا کجاست؟‌ من کی هستم؟ لبخندی زد وگفت سوال همیشگی وهرروزه ی شما علی عظیمی هستید و اینجا هم آسایشگاه روانی است». ص ۱۳

داستان دوم: تن هاٰ، تنها

داستان ازشبی شروع می شود که راوی داستان دوساعت بعد ازنیمه شبی درحال تماشای تلویزیون سرش را سمت پنجره چرخانده ازفضای نیمه روشن بیرون شگفت زده :«شاید دیوانه شده بودم »»
تا این که متوجه آسمان وباریدن برف می شود .
پنجره راباز کردم … هوای سردی به صورتم خورد … سردی هوا را حس نکردم» ص ۱۵
از آنجا که درسرآغاز داستان از هراس ودلشو ره درونی سخن رفته این سهو بیانی رانادیده باید گرفت والاچگونه ممکن است که (هوای سرد به صورتش بخورد وسردی هواراحس نکند وبنویسد). امید اینکه نویسنده عزیزدربکارگیری این گونه کلمات آُفت زا بیشتر دقت کند.
گله مند از بی خوابی های شبانه وتنهایی درخانه و بیرون، ازسیگارکشیدن های دایمی و مهمتر فرار ازکسی که به هرکس می گفت باورشان نمی شد:‌«ماه هاست که شب ها تا سپیده دم از پنجره به بیرون خیره می شوم … دراین وقت شب همه درمیان خواب و رویا هستند ومن میان ترس و دلهره و تنهایی … گاهی حوصله ام لبریز می شود به خیابان رفته قدم میزنم… ولی اونجاهم اورا نمی بینم… ماه هاست دنبال او می گردم ولی پیدایش نمی کنم… واقعا اوکیست؟» ص۱۶
تا اینکه شبی حس می کند که :«کسی ازکنار تختم گذرکرد». بادلهره وپریشان اطراف رانگاه می کند . دنبال سایه می گردد. نگاهش به آینه می افتد:«زنی میان آینه بود … … پیکری زنانه میان آینه، بدون صورت بود… ترسم چندین برابرشد ازاتاق بیرون دویدم. دیگر نمی توانستم درخانه بمانم … … در دلهره و پریشانی نامه ای به خط خود می بیند که نوشته شده : « دنبال که می گردی؟ او خود تو هستی . . . . . . درآینه خود رادیدم به چشمان خودم درآینه خیره شدم …آری او خود من بودم زنی تنها …» ص ۲۰ .

بارش افسوس

داستان گیرایی است غم انگیز ارفلاکت فقر ونداری. هوای سرد و زمستانی. راوی دختری دارد مدرسه ای که ازمادرش کاپشن خواسته. مادردرزباله ها می گردد ومیچرخد تا لباس زمستانی گیر بیاورد. دراین گشت وگذار ازبهمزدن زباله ها بوگند گرفته تا زیرباران شدید با لباس خیس چشم به «کیسه سیاه آویزان ازدرختی می افتد و کیسه را باز کرده :
میان پارچه های کهنه، دستمال های رنگ وارنگ ورورفته روبالشی پاره کاپشنی دخترانه به رنگ سرخابی یافتم . . . . تا کسی ندیده آن را داخل کیف گذاشتم چادرم را جمع کرده و راه افتادم. طوری باعجله می رفتم که انگار چیزی دزدیدم . . . . به ایستگاه رسیدم سواراتوبوش شدم . . . ناگهان صدای کلفت مردانه مرا به خود آورد آیستگاه آخر ازصدایش به خودآمدم. پچ پچ های مردم، نگاه های تحقیرآمیزشان، حتی دوری ازمن به خاطر بوی بد زباله ها دیگر نمی توانست مرا ناراحت کند. غرورم جای دیگری شکسته بود. قطرات اشک امانم نمی داد. فقط سرم تکان می خورد ونگاهم به پنجره ی بسته اش که باران شدیدی به آن می زد خیره مانده بود». صص۲۸ – ۲۷

رهایی

داستان پنجم این کتاب پیچیده و پرراز ورمز «رهایی» است . روایتگر به صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شود. بقول خودش :
«خسته بودم و برای شروع یک روز جدید انگیزه ای نداشتم شروع یک روز جدید یرایم کابوس بود». ازکرایه خانه و بدهکاری های دستفروشی و سختی معاش و فلاکت های روزانه می گوید
ساک روزانه را باچسب پرکرده راه می افتد برای فروش. «فروش،‌هر روز بدتر از روزقبل می شد» در محل آمد و رفت مردم جلو هرکس را می گیرد و چسب را نشان می دهد، کسی توجه نمی کنند وبی اعتنا به او راهش را ادامه می دهند. به محل دستفروش ها می رود وآنجا هم دستفروش ها راهش نمی دهند. درآنتهای محل آخرین دستفروش پیرمردی سیرفروش، بادیدن دختر جوان می گوید دخترم بیا اینجا وایستا کنار من هرچی داری بفروش. خوشحال می شود و بساط خودش را پهن می کند: «شروع کردم به فریاد زدن و حلب مشتری. چند نفری خریدند … خنده ای برلبانم نشست … پیرمرد هم چند مشتری برام فرستاد و سرانجام توانستم فروش کنم… خوشحال بودم .
با دیدن زن جوانی که دست دختربچه ای را گرفته بود وسرگرم خرید، به کودک زیبا لبخندی می زند و درآرزوی های حسرتبار خود فرو می رود . به گفتگو با «من خود» می پردازد :
«من نیز صاجب خانواده و فرزند می شوم؟ تاکی محکوم به تحمل این شرایط هستم؟ کسی چه می داند شاید روزی من نیز عروس شوم وفرزندی داشته باشم … خدارا چه دیدی؟ »

به صدای ناگهانی و داد و فریاد دستفروش ها، حمله مأموران سد معبررا می بیند و همهمه وهیاهوی دستفروشان را. پیرمرد فریاد می زند:
« دخترم جمع کن… جمع کن و ازاینجا برو وگرنه تموم جنساتو می برن … مأمورای سد معبر معبر دارن میان» .

باترس ولرز بساط را جمع کرده فرار می کند و با اتومبیلی تصادف کرده، بیهوش وسط خیابان از حال رفته روی زمین می افتد. کمی بعد به خود آمده ساک را برداشته به راهش ادامه میدهد سر راه با دیدن درب بازخانه ای بزرگ، در آن خانه:‌ فرومی رود.خانه بزرگ و پردرخت رویایی! «ازدیدن این خانه احساس خوبی داشتم. آن خانه مرا به اعماق آرزوهایی برد که سال ها بود فراموششان کرده بودم» صص۴۱ــ ۴۰

نویسنده ، تمام آرزوهای دیرینه و حسرتبارخود را در این بخش داستان زیبا،‌ در بستر«رویا» برای مخاطبین شرح می دهد :

« ازمیان راهروی ورودی گذشتم و به حیاط رسیدم. حیاطی پراز درختان زیبا وگل های رنگارنگ که وسط آن هم حوضی بزرگ وابی رنگ نمابان بود. . . . بهشتی بود برای اهالی خانه … همیشه در رویاهایم خود را مالک چنین خانه ای می دیدم. ولی افسوس که من از خانواده ای فقیر و ندار بودم که نمی توانستم حتی یک اتاقش راهم اجاره کنم . . . چشمانم پرازاشک شد … به خود آمدم و . . . با شتاب خانه را ترک کردم».

را ه خانه اش راگم می گند وازهرکس می پرسد بی اعتنا می گذرند وبه راه شان ادامه می دهند. راوی، پریشان و سرگردان به مدرسه ای می رسد. از سروصدای شادی و خنده و فریاد بچه ها خوشحال می شود. همراه با شاگردها وارد کلاس می شود. خانم معلم را می بیند. «زنی با شعور، مودب و متبن بود. درچهره او خود را دیدم. درافکارم معلم این کلاس بودم و فرصت درس دادن به بچه ها را یافته بودم. . . پرسشی کردم و چند فریاد هم سرشان کشیدم وازکلاس فرارکردم»

بامشاهده زن جوانی باکودک خردسال درآغوش، زنبیلی به دست به کمکش می رود. زن سر خود را بر می گرداند تا از او تشکرکند، صورت خودش را می بیند :
«آه او من بودم… خود خود من… وآن خردسال فرزند من بود. مگر می شد؟ من کی ازدواج کرده بودم؟ »‌ صص۴۳-۴۲
با دلهره درحال دویدن به سمتی، زن جوانی را می بیند که وسط خیابان به پشت افتاده ولو روی زمین
«نگاهی به بدن بی جان خود که وسط خیابان غرق خون بود انداختم … روی زمین نشستم.. چرا نمی ترسیدم؟ چراسردردم دیگر تمام شده بود؟ . . . چرا دیگر تمام دردها و ترس ها تمام شده بود؟ آری من رها شده بودم … ازآرزوها، مشکلات وگرفتاری ها . . . من ارقید وبند زندگی رها شده بودم. آری من مرده بودم و اینک رهایی را تجربه می کنم.» ص ۴۴

داستان: مردگان سرزمین یخ زده

نویسنده، شرح بیداری خود ازخواب صبحگاهی را، با تمثیلی ازمرد میانسال قد خمیده، شروع می کند: « روزی که شروع وپایانش برایم فرقی نداشت وفقط تکرار مکررات بود.چشم پف کرده ی مملوازبی خوابی های شبانه ام را با دست مالیدم… شاید این مالش، التیامی برخستگی بار سنگینی که چشمم بردوش می کشید، بود… این همه بیقراری واضطراب ازکجا می آمد؟ از جان تکیده و رنجورمن چه می خواست؟ کی قراربود رهایم کند و جایی که منتظرش بودند برود؟ . . . مدتهاست ا آن کار لعنتی که همیشه ازش متنفر بودم ولی تنها منبع درآمدم بود دست کشیده ام. . . عذرم توسط جوانانی خواسته شد که ازکل تجربه ی کاری من لحظه ای را هم نداشتند . . . . . . فقط می رفتم تا ازاین زندان تنگ و تاریک، از تنهایی فلاکت بار رها شوم به امید اینکه شاید نور وروشنایی روز، جان و روح یخ زده ام را گرما بخشد. سال هاست به این امید ازخانه بیرون می زنم » صص ۴۶- ۴۵

روز، روزیست که سراسر شهر را برف پوشانده است راوی درحال قدم زدن است. از حس عادت همیشگی، دنبال قدم های خود می گردد… «ردی که سال هاست دیگرازمن به جا نمی ماند … شاید آن را گم کرده ام شایدهم مرده ام ونمی خواهم آن را باورکنم. مرگی که جسم حرکت می کند و روح مدتی برای طولانی بی حرکت می ماند…ازتفکرپریشانم حاخوردم و لحظه ای درآن غرق شدم». ازآدم ها می گوید «همان موجودات عجیب وغریب این زندگی سرد» که درآمد و رفت هستند. اما فقط، مثل ربات حرکت می کنند. گاهی ازبعضی آنان می ترسیدم…

هیچ اختیاری ازخود نداشتند. می رفتند و می رفتند و می رفتند…» ص ۴۷

دنبال آشنایی بین مردم می گردد وپیدا نمی کند و«تنهایی خویش را دود می کردم… به خانه که رسیدم چشمم به کتاب خانه ای مملو ازکتاب هایی که روزگاری برای داشتن هرکدام ازآن ها تلاش کرده بودم، افتاد… کتابهایی که عمرم را برای آنها گذاشته بودم ولی حالاچه؟ . . . . . . نفسم گرفته وبغض راه گلویم را بسته بود . . . درشهرمردگان هوایی نبود . . . گویی مدت هاست شهررا ندیده ام . . . اینک این شهررا به سرزمین یخی بامردگانی متحرک، تبدیل کرده بود». ص ۴۹ . داستان به پایان می رسد

مترسک و کلاغ ها

هفتمین داستان این دفتر پربار است
درپس گفتاری کوتاه وانسان بودن آنها :« البته که ازاین کلاغ های پیر با مغزهای کوچک و خرفتشان که کاری جز نوک زدن به کله ی ضعیف و کوچک من نداشتند، بهتر بودند . . . چرا باید هر روز با ضربه ی محکم نوک هایشان از خواب بیدار می شدم؟» ازتاریکی هوا وغرش شدید و رگبارتند.مهیب می گوید و بعد، ریختن کلاغ ها به زمین . که آنها بودند جلو نورخورشید را گرفته و همه جا درتاریکی فرورفته بود :
«ناگهان یک یه یک فرود آمدند وهرچه جلوی راهشان بود را نابود کردند. ترسیده بودم تلاش کردم فرارکنم، ولی دستانم بی حرکت بود. . . . وقتی چشم بازکردم مزرعه نابود شده بود» ص ۵۳

مترسک، زن جوان و زیبایی را می بیند با دختربچه ای درکنارش خیره به خود، ازمادرمی پرسد این بیچاره مترسک چرا به این روزافتاده؟ مادر می گوید پارسال کلاغ ها به مزرعه حمله کردند و همه چیزرو نابود کردد . . . : «ولی من از نو می سازمش …» ص ۵۵
همان زن زیبا، باوسایل دوخت و دوز کامل مترسک را نوسازی می کند. با تمجید از مهر ومحبت آن زن زیبا:‌« چشمی نو برایم دوخت حالا همه جارا بهتر می دیدم . . . . . . دراین فکرها بودم که درآخر، کلاه حصیری بزرگی برسرم گذاشت وگفت حالا دیگه هیچ کلاغ سیاه زشتی نمی تونه به سرت نوک بزنه. یک دفعه ازاین جمله جاخوردم، مگه صدایم را شنیده بود؟» ص ص ۵۶

آن دگری

راوی داستان زنی ست که با اتومبیل قراضه اش مسافرکشی می کند. شوهرش فوت کرده و تآمین هزینه زندگی برعهده ی اوست.از دردها ومشکلات زندگی دل خونی دارد که با مخاطبین در میان می گذارد. درخیابان گردی:
«برای هرکس که کنارخیابان ایستاده بود، بوق زدم … خیابان ها را یکی پس ازدیگری طی کردم ولی بی فایده بود. هیچ کس سوار نمی شد» .
جلو خانم شیک پوشی منتظرتاکسیِ، ترمز کرده، دولاشده ازخانم می پرسد خانم جان کجا تشریف می برید؟ که خانم کمی تردید کرده، اوتوضیح می دهد که راننده تاکسی ست و نیازمند پول و کمک است. خانم. با نگاه تحقبرآمیز سوارشده وقتی به مقصد می رسد پول خوبی هم می پردازد
نگاه خیره او به مسافر زیبا و شیک پوش خاموش، درطول راه، خانم را ناراحت کرده، ودرمقابل حرکت ونگاه اعتراضی او می گوید که نمی توانستم خودم را کنترل کنم. مدام به او خیره می ماندم او چون ساحره ای مرا مسجور خود کرده بود. ص۶۰
راوی زیرنظر گرفتن ش، حرکت و رفتار مسافر زیبا را تا مقصد شرح می دهد‌:
«ازماشین پیاده شد از شیشه جلو خم شد و به علامت تشکر سری تکان داد. ناگهان درشیشه ی عینک جیوه ایش زن دیگری را دیدم که با او کاملا متفاوت بود. ازچیزی که می دیدم خشکم زد. زنی با موهای مجعد . . . و تارهای نقره ای منقوش کرده بود . صورتش خشک و بی آب که چروک اطراف چشمش به شقیقه ی بلند و کم مویش هم سرایت کرده بود دستان سیاه و آفتاب سوخته و زمختش چون مردان بود. ازترس جا خوردم. . . . . . . لبهایم ازبی آبی خشک شده بود و به سختی نفس می کشیدم. دقیق تر شدم. آری خودش بود. همان زنی بود که دیده بودم. همان خود واقعی ام» ص ۶۲

فراربی پایان

نویسنده، با نثر پخته و گفتار دلنشین ازمشاغل خود می گوید و شغل دانشگاهی رشته ی تربیت معلم. که بعذ از اتمام دوران تحصل و اخذ مدرک :
«درآموزش و پرورش پذبرفته نشدم. دلیلش راهم می دانستم چون آشنایی نداشتم وازخودشان نبودم»
دریک شرکت خصوصی کاری گرفته و به کارفروش سرگرم می شود. ولی با مشاهده ی کارهای ناروا :«کسالتی که ازدیدن افرادی بی تجربه ولی پرنفوذ که صاحب منصب می شوند و دیگر ان را به یوق [یوغّ] بندگی می کشند وهرکس کوچکترین اعتراضی کند ازکاربیکار می شود. از دیدن این همه بیعدالتی و نافرجامی خسته بودم ودیگر تاب فکر کدم به انها نداشتم» .
با نفرت ازشغل وکارکردن به خاطر پولی که می گرفت و نیازمندش هم بود ، همچنین از خستگی و بیزاری از روز مرگی ها و از بی خوابی های شبانه یاد می کند و گم شدن درزمان و مکان:
تلفنم زنگ خورد. اولین تلفن آن روز بود اول وقت. درخیابان بودم ولی با بی حوصلگی جواب دادم. رضا بود. همسرم. سلام عزیزم. خوبی؟ رو براهی؟ صبحت بخیر. می خواستم بگم تولدت مبارککککککککککه
تولدم؟ مگه امروز تولدم بود؟
مگه امروز چندمه؟ چند شنبه است؟ خندید وبا تعحب گفت ای شیطون یعنی تو یادت نیست امروزچندمه . . . . . . » یادش میاد که دوماه از مرگ مادر گذشته است ص۹۳

جهت پرهیزازاطاله کلام، بررسی این اثر پراندیشه وجالب را همبن جا می بندم . گفتنی ست که
قدرت اندیشه واقتدارقلم وآگاهی نویسنده، ازشکل گیری دوران هستی وتکامل انسان، دراین اثر کم نظیرشگفت انگیز است. تا جاییکه برخی ازروایت ها، بعنوان مثال (مترسک ها وکلاغ ها)، یا سرآغاز داستان (مردگان سرزمین بخ زده) ص ۴۵ و (آن دیگری) و… بر این باورم که نویسنده روایت ها، تلفیقی ازحوادث زمان، اسطوره های تاریخی وپدیده های قدرتمند و بنیادی هستی راُ درهم آمیخته تا، اقتدار تکامل را، فارغ از باورهای مرسوم دینی و سیاسی، نشان دهد، نشانه ها زیاد است و دلیری وشجاعت ش ستودنی. جای سپاس دارد و تمجید.

بجاست که در داستان های کوتاه، نمایش مقوله ی دیرینه سال«آفرینش وتکامل» با این ادبیات سنجیده ومحکم را صمیمانه به خانم بهاربهروزگهر می باید شادباش گفت.*

جستارهای جامعه اثر مهرک/ رضا اغنمی

نویسنده: مهرک کمالی
چاپ اول: لندن۱۳۹۹
ناشر: نشرمهری. لندن

جستارهایی جامعه شناختی
درباره ی داستان های امروز درایران
ازبامداد خمار تا توکای آبی

این کتاب، همان گونه که درعنوانش آمده، پژوهشی ست جامعه شناختی، به گونه ای نقد واره که نویسنده با آگاهی از دگرگونی دهه های اخیرکشور، آثار برخی نویسندگان واهل اندیشه را بررسی ودراختیار مخاطبین قرارداده است:
این اثر ۱۴۶ برگی شامل بررسی ونقد ۱۷ کتاب و دو مصاجبه می باشد که با تقارن داستانی در
رمان های خروج و کتاب خم نوشته ی علیرضا سیف الدینی آغاز وبا عنوان از صاحب اصلی
جنایت هنوز سرنخی دردست نیست و داستان کوتاه ” لیدا پناهی” نوشته ی محبوبه موسوی» ودرپس آن، دو مصاحبه با پیمان وهاب زاده، جامعه شناس و نظریه پرداز ادبی و امید فلاح آزاد، نویسنده، کتاب به پایان می رسد.
گفتنی ست که در پشت صفحۀ روی جلد مطلبی آورده، که دریغم آمد ولو به کوتاهی همین جا نیاورم. می نویسد:
ترویج نسبی گرایی، تحذیر [ترسانیدن] نویسندگان ازداشتن جهان بینی ونقطه نظرمشخص و تشویق توجه به درگیری های درونی و روانی، روایت هایی پدید آورد که عملا کاستی های ساختارها و نهاد های موجود اجتماعی واستبداد حکومتی را نادیده می گرفت یا کمرنگ می کرد. داستان ها ازفشارها ودرگیری ها می گفتند.اما نمی توانستند یا نمی خواستند به یکی از ریشه های اصلی آن ها که قدرت سیاسی کنترل گر مذهبی بود بپردازند .
نویسندۀ هشیارزمانه، به درستی ازدردهای پنهان ونا گفتنی اهل قلم واندیشه هموطنانش پرده برداشته واین معضل ریشه دار فلاکتبارملی را با مخاطبین درمیان گذاشته ودرنخستین برگ های کتاب یاداور شده است که: بیشتر این جستارها و مصاحبه ها پیش ازاین درسایت ها و نشریه های گوناگون مانند زمانه، آسو، بی بی سی فارسی، رسانه های پارسی، اخبار روز و دوات منتشر شده اند .

ازآنجایی که صاحب این قلم سال های پیش نقدی دربارۀ کتاب “بامداد خمار” نوشته ومنتشرشده بنگرید به “کتابسنج جلد اول ص ۲۷ انتشارات فروغ – کلن آلمان – سال ۱۳۸۵” با مطالعۀ نظریه نویسنده کتاب هماهنگ وهم نظر دیدم، خوشحال شدم که درپس پانزده سال صاحبنظری آگاه و امین، این کتاب را مورد نقد وبررسی قرارداده است .
همچنین درباره سهم من که که نظرم را در کتابسنج جلد سوم ص۴۱ ازانتشارات اچ اند سی ۱۳۹۳ نوشتم ومنتشر شده است. با این تفاوت بنیادی که نویسندۀ جستارهایی جامعه شناختی، برخورداراز مقامات علمی و ازاساتید به نام «دانشگاه ایالتی اوهایو» می باشد.همو، پس از انتخاب کتاب جهت نقد وبررسی موضوع خاص، درمتون هماهنگ و متضاد هردو اثررا مورد پژوهش قرار می دهد. بر همین رویارویی ست که قوت و ضعف دیدگاه ها، و وابستگی باورهای عقیدتی و ایمانی مطرح و
درگیری انسان ایرانی به خرده فرهنگ های مذهبی و سکولار» زیرعنوان:«عشق در دورمان «سهم من» (۱۳۸۲) اثرپرینوش صنیعی و «بازی آخربانو»(۱۳۸۴) اثر بلقیس سلیمانی شکل می گیرد.
خلاصۀ کلام این که نقد آقای کمالی، پژوهشی ست بنیادی و قابل اعتماد.که نقد کتاب را ازدیدگاه جامعه شناختی زیرذره بین نقد بررسی برده ودراختیار مخاطبین قرارد داده اند. ص ۴۳
ازهماهنگی وناهماآهنکی های هردورمان می گوید.هریک دختری زیبا وجوان گرفتارعشقی نافرجام:
ازدواج هایی ناخواسته می کنند وعواقب تصمیماتی را می چشند که دراتخاذ آنها نقشی نداشتند .
از اثار تلخ خرده فرهنگ های اجتماعی و«جناح بندی های سیاسی در زندگی روز مرّه» غافل نیست وهمچنین پرده برداشتن از پنهان کردن “مصداق های عینی سیاسی – اجتماعی درهردو رمان ووجوه اشتراک زیادی که ریشه در آداب و رسوم سنتی و دیرینه درگذشته ها دارد.
سهم من داستان دختری است که خروج ازمحیط بستۀ قم و ورود به فضای مدرن تهران امکان مدرسه رفتن، داشتن دوستی خارج ازدایرۀ فامیل، خروج هرروزازخانه، وعشق رمانتیکی را برایش فراهم می کند. این عشق همانقدر که برای اوهیجان انگیز ولذت بخش است، درنگاه خانواده اش خطر ناک جلوه می کند. رابطۀ مکتوب معصومه باجوانی که دریک داروخانه کار می کند واکنش خانوادۀ سنتی را برمی انگیزد ومنجر به زندانی شدن اودرخانه» می شود. ص ۴۴
ازدواج دوم با حمید نامی ست ازچپگرایان،اعتقادی به بندکشیدن زن ندارد. صاحب دوفرزند می شوند. اما حمید سرگرم فعالیت های سیاسی ومسئولیت زندکی برعهدۀ معصومه است. حمید زندانی وبا ظهورانقلاب آزاد شده فعالیت سیاسی را دنبال می کند و سرانجام اعدام می شود. نویسنده، به هشیاری، اشارۀ جالبی دارد که:
تلاقی خرده فرهنگ های سکولار و مذهبی را که دردوقطبی حمید ومحمود (برادرمتشرع معصومه) متبلور می شود، نشان می دهد» ص ۴۵-۴۴
جالب اینکه درپس سال ها زمانی که فرزندان معصومه بزرگ شده وهمو به میانسالی رسیده: «عشق نوجوانی معصومه که حالا مردی میاسال است برمی گردد وازاو تقاضای ازدواج می کند این بار اما فرزندان معصومه مانع ازاین ازدواج می شوند .

ازکتاب «بازی آخربانو» اثربلقیس سلیمانی می گوید :
سرآغار داستان ازدفن جسد دختر چپگرایی به نام «اختر» در روستایی حوالی کرمان است. به روایت نویسده اختردرشکلگیری شحصیت گل بانو(قهرمان رمان) نقش عمده ای داشته مادرگلبانو خدمتکارخانۀ پدراعدام شده بوده و گل بانو برای اولین بار درگفت وگوبا اختربا حقوق خودش آشناشده وبا راهنمایی وکمک اختر بوده که کتاب دردست گرفته ودنیای اطرافش رامعنی کرده است .
ازسعید معلم تهرانی در روستا می گوید که عاشق گل بانوشده و به او قول ازدواج داده، به تهران می رود برای جلب نظر خانواده اش به این ازدواج که در اغتشاشات خیابانی ۳۰ خرداد۱۳۶۰ تهران گم می شود.
نویسنده، با شرح عشق بی سرانجام سعید وگل بانو، توضیح می دهد که:
عشق دررمان «بازی آخربانو» عشقی است محصور درفقرومحاسبۀ مادی. مادر حسابگر و زیرک گل بانو که از بازگشت سعید نا امید شده ترتیبی می دهد که گل بانو با یکی ازعوامل حکومت به نام ابراهیم رهامی ازدواج کند .
رهامی از مآموران امنیتی حکومت است که «گل بانو او را دراعدام اخترمقصر می داند و ازاو متنفر است. رهامی که زنی نازا دارد به پدر زنش قول داده که وقتی ازگل بانو صاجب بچه شد طلاقش داده وبا همان زن نازا زندگی را ادامه خواهد داد.
اماپس ازازدواج زیرقولش زده درگیروداراطلاعاتی های حکومت، کاربه محاکمه می کشد وگل بانو زندانی شده و پس از طلاق:«تنها چیزی که گل بانو به دست می آورد امکان تحصیل دردانشگاه، تا سطح دکترای فلسفه است . ص۴۶

نویسندۀ آگاه، بررسی ی سنجش متن ومفهوم این دو کتاب را با چنین پیام دلسوزانه پایان می بخش
این دو رمان نشان می دهد که:
درهنگامۀ تلاقی خرده فرهنگ های آشتی ناپذیر و درگیری های سیاسی و اجتماعی برخاسته از آن، نخستین و مهم ترین چیزی که قربانی می شود فردیت انسان ها وتوان تصمیم گیری آن ها دربارۀ زندگی خودشان است . ص۴۷

ازبین رفتن مرزهای جعلی بین زن ومرد
رمان «شیشه عطری درنسیم» نوشته ی رضیه انصاری

سرآغاز داستان به گونه ای شروع شده که خواننده، بازشدن دریچه های نوشکفته وفضای عطرآگین وقوع نوخواهی را حس می کند: ص۸۵
بهزاد و پیمان سال ها قبل به دلایل سیاسی و کیا حدود پنج سال قبل از این تاریخ درتبعیدی خود خواسته ازایران خارج شده واکنون زن های این سه مرد ازآن ها جداشده اند. نازی چند وقتی است با شوهر و فرزندانش به فرانکفورت رفته و فقط گاهی به آن ها سرمی زند. «زنهای دیگر داستان غایب ولی حاضرند». حاضر در ذهن مردان داستان. زن چهازم نیزهست به نام نازی. تصمیم گیرنده و کنجکاو. همو با حضور پررنگ ش به بهزاد امید می دهد که حرکت کند. می کند و سرانجام از یاس نا امیدی و افسردگی رها می شود. بهزاد ازمبارزان است با سابقۀ زندانی سیاسی که در اوایل انقلاب کارگردان تئاتر بوده، همراه دیبا، زن سابق وهمرزمش ازایران گریخته و درآلمان پناهنده شده است.بعد ازمدتی درگیری ازهم جدا می شوند. راوی داستان ازدلباختگی آن دوبه دیگران می گوید:
بهزاد بعد از رفتن نازی نمی تواند بهزاد سابق باشد. دیبا با «اولریش» دلباختۀ آلمانی اش ازدواج می کند و از او صاحب پسری می شود . بهزاد که ناامید است دلش می خواهد شاد زندگی کند و این بدون نازی ممکن نیست. آخر داستان نازی سرمی رسد. . . .خبرمی دهد که دربم زلزله آمده مردم آنجا به کمک نیاز دارند. این خبر بهزاد را ازخودش فراتر می برد به دیگران پیوند می زند . . . بهزاد درصدی ازعواید اولین شب اجرای تئاتری به نویسندگی وکارگردانی خودش را برای کمک به زلزله زدگان بم اختصاص می دهد . ص ۸۶
راوی ازقدردانی بهزاد می گوید ازدولت آلمان که میزبان پناهنده ها بودند ومزایای زیست بومی در آن کشور و رشد فکری شان :
چون به او و زن و دخترش چیزهایی مثل برابری حقوق زن و مرد داده است؛ حقوق مدنی که آنها در وطنشان ازآن محروم بودند. جامعۀ آلمان به او یاد داده است همانقدر که به تساوی حقوق انسان ها احترام می گذارد متوجه تفاوت هایشان هم باشد. هرچه باشد زن، زن و مرد مرد است. دوستی های بعد ازدیبا چشم هایش را بازتر می کند که ازاین به بعد دیگر دراظهارنظرهایش زن ها را جمع نبندد . . . وقتی که باخودش و موقعیتش درمقابل دیبا بیشتر درگیر می شود می فهمد که صاحبان صفات زنانه و مردانه هم می توانند مردان باشند و هم زنان و اینکه هرآدمی یک وجه زنانه و یک وجه مردانه دارد که ازهیجکدام نباید غافل شد . ص۸۷

رمان، روایتگر وضع جاری اجتماعی ست که درمقابل گسترش تسلط ریشه دارمردانه، نشانه های وابستگی سلطه پذیری جامعه را نیز یادآور می شود. تا حدی که به قول راوی «فراتر ازجنسیت عمل می کند» ص ۸۷ .
معرفی و حضور دیبا راوی زن سلطه گر و نازی زن مهربان، رویارویی بازیگران مخالف وموافق رمان، کنجکاوی و هوشمندی نویسندۀ را توضیح می دهد. اینکه بهزاد، باهمۀ اقتدار طلبی بیمارگونه اش درفکرجدایی نبوده و نیست، زن، یعنی دیباست که زنجیرهای حقارت و اسارت را می شکند و خلاف سنت های جاری خانه را ترک می کند :
بعد از رفتن دیبا، خانه وزندگی بهزاد به گند وکثافت کشیده شده. علاقه به نازی حوان در وهم و خیال ش سایه می اندازد:
عطر نازی، راه رفتنش، رنگ شاد لباسش، چشم هایش، وانگشت هایش همه و همه بهزاد را به یاد زندگی می اندازد . . . . . . اما نازی محدود به خودش نیست و به جامعه ومردم فکر می کند. چیزی از رسیدنش نگذشته بود که تلنگری به بهزاد می زند که این روزها فقط و فقط درگیر خودش بوده است می گوید :
دربم زلزله آمده ونزدیک بیست هزار نفر مرده اند که شش هفت هزار تایشان بچه بوده اند.
روایتگر از یک همزاد نازی می گوید به نام «هرتا» که آلمانی و یک کنشگر اجتماعی ست. «به کارهای پناهنده های ایرانی وترک وعرب وبلوک شرقی ها» می رسد اما افسوس می خورد که در مورد زلزله زدگان بم کاری ازش ساخته نیست :
با این همانی هرتا ونازی، بهزاد انگارزن آرمانی خودش را توصیف می کند که هم نیروی حیات می پراکند وهم فراتر از خودش می رود و به دیگران فکر می کند: هرتا چه نورانی و زیباست. هرتا خوراک نازی است نازی! این هرتاست هرتا تا نازی. ص۸۹
روایتگرازمنظر بهزاد، می گوید که درقیاس با دیبا، نازی، بیشتر مرد است تا زن. همو: درپایان پژوهش:
عطری در نسیم» با تمجید ازشخصیت های داستان، به ویژه با بهزاد و دیبا و نازی، با عنوان مدرن، رفتار انسانگرایانۀ آن ها را یادآور می شود .
این نیز بگویم که با حفظ حرمت واحترام وسپاس ازهمۀ نویسندگان ومصاحبه گران این اثرسنحیده و جالب نوشته ی «رضیه انصاری» را با حلوه هایی پیشگام تر، پُرمهر ومحبت وانسانی تر دیدم و در انتظار آفرینش اثار خوب و خواندنی ایشان باید بود.
با آرزوی موفقیت پژوهشگر، مترجم و نویسندۀ آگاه، بررسی فوق همین جا به پایان می رسد .

بعد ازآن سال ها/رضا اغنمی

نام کتاب: بعد ازآن سال ها
مجموعه ی داستان
نویسنده: حسن حسام
چاپ دوم. – ۱۳۹۹
ناشر: با پیرایش وآرایش تازه نشر مهری – لندن

این کتاب یکصد وپنجاه وهفت برگی شامل شش داستان کوتاه است
‌‌
زن آقا فکرکن … – وجین – مادام – خب حالا بریم چکارکنیم – غروبشکار – خان جان می باشد که هریک درفضای داستانی خواننده را با زبان ونثر سنجیده و شیرین نویسنده آشنا می کند .
درپشت جلد بخش هایی ازداستان «غروبشکار» را آورده که خواننده را از فضای مه آلود و بارانی لندن به جنگل های زیبای گیلان می برد و دراندوه دوری ازوطن و تبعید اجباری «گناهی ناکرده» لحظاتی درسکوتی اندوهناک فرو می برد .
نخستین داستان روایت زنی ست که همسرش درکسوت ملایان با مقام آیت اللهی. دارای دو فرزند فاطی و رسول. روایت ها ودرد دل های ش شنیدنی ست:
«تو محضر بهش گفتم باس بذاره بچه هامو هفته ای یه بار ببینم . زیرجلی زد به خنده وگفت چرا که نتونی!؟ اروای بابای بیلمزش. با اون نگاه حشریش فکرکرد حالا که شدم لقمه حروم مزه م بیشتره! وقتی می خنده انگاردارن مرده هامو می جونبونن! بعد از هیجده سال جز جیگر زدن وخون دل خوردن بیست و یه تومن مهریه رو گذاشت کف دستم وگفت خیرشو ببینی! منم توروش تف کردم و ازخونه اش دراومدم. کاش رسول تومدرسه نبود! اون حتمن میتونس بفهمه ودس کم هواربزنه. اما فاطی تو این خط ها نیس. ازخونه که بیرون می اومدم بوسیدمش. حتاجیک هم نزد ازم پکربود و لابد فکرمی کرد می خوام برم خونه عمو بزرگ و نمی برمش . . .» ص ۸
همو بعد ازطلاق آواره و سرگردان درتهران بی درو پیکر. به خانه عمو می رود. زن عمو سرسجاده کلامی با او حرف نمی زند. بی اعتنا ست. بین دو نماز :
«چهارقدشو سفت می کنه و من من کنان و تسبیح زنون درمیاد که «امام مسجدو گذاشتی اومدی چی کار ننه! نه فکرکنی که برا این جا اومدنت می گم هاِ نه به جدم . اینجا خونه عموته . . . شوورت برات هم این دنیا بود وهم آن دنیا. نشست وبرخاستش با اعیونا و وکیل و وزراس. خیلی ها حسرتشو دارن ننه. زندگی به اون خوبی و خوشی رو گذاشتی که چی بشه فکرعافبتشو کردی؟ استغفرالله سر نمازم هستم. غیبت نباشه. مگه بادت رفت سر بدری خانم چی اومد! عاقبتش روم به دیوار شد صیغه ای که باس هرشبی توبغل این واون سرکنه. . . . پاشو برو دس آقارا ببوس وبگو اگه بدکردم غلط کردم واسه ی خاطر بچه ها منوببخش وبزرگی کن » . . . .
پریشان و سرخورده خانه عمو را ترک می کند. درفکرخانه خواهرش می افتد که آن هم وضع فقیرانه ای دارد. پس ازمقداری ازهمان پند واندرزهای عوامانه ی آبکی تحویل می دهد ومأیوس و دستخالی خانه خواهررا هم ترک می کند. از برادرزاده ش مش اسمال هم که: «هممیه شی خدا هشتش گرو نه شه » .
مأیوس ودرمانده وسرگردان با ناله و نفرین ییشنماز ریاکار وهرزه مسجد هول وهراس دل خونبار خود را تسکین می دهد:
«الهی ذلیل شی مرتیکه ی جلب که به خاک سیام نشوندی! موندم که کجا برم ؟ گفتم اگه جنده خونه م برم دیگه توسفره ی همچی اقای خانم بازجاکشی نمی شینم که دورتا دوردیوارش عکس وزیر و وکیل وازما بهترون قطارشده وخودش مث بخت النصر توشون نتق می زنه. گفتم نه دیگه برنمی گردم تا خانوم رییس آقا بشم. که هی شمس الملوک وبدری خانوم وتاجی و حاجیه خانوم وخانومای دیگه را بیاره توخونه ونگه داره که آوردمشون تاکه کاراشونودرس کنم ومحض رضای خدا گره ی کورشونو وا کنم. اونوقت همچی که پامو ازاتاق بذارم بیرون دس کنه پستونشونه بگیره واون سلیته ها بگن که ولش کن زنت حالا سرمیرسه و آقا بگه: ریدم تو گورباباش! تخم منو نمی تونه بخوره» ص۱۲

ازپشت هم اندازی و دخالت های پیشنماز درانتخابات وسازش باعوامل حکومت می گوید :
صد دفعه بااین دوتاچشا و ودوتا گوشام دیدم وشنیدم که این آقای شما به بله بله گوی پشت هم اندازی یه که توروزای رآی گیری پای تلفن گوش به زنگه تابدونه به کجا وبه کی باید رای بده وسالگردهای تیرخوردن شاه بره بالامنبر هرچی قرشمالی وپاچه لیسی توچنته شه ولوکنه روسرمردم ازهمه جا بی خبر تابه قول خودش بتونه بساط منقله شو جورکنه. این اقای بله بله گوی بزرگوار سگ دربار همون کسییه که شبابااون هیکل وهیبت توهره قدتاقد درازمی کشه تالنگ واززن همسایه رودید بزنه که احیانا مشغول عوض کردن کهنه ی بچه شه و بی خیال. ص۱۳
زن خسته و درمانده درپس خالی کردن دردهای زخمی وخونین دل پردردش تصمیم می گیرد : «صاف می رم ناصرخسرو لوان تور یا تی بی تی می گیرم برا رشت و از اونجام یه راست به ولایت!» ص۱۶
داستان خواندنی وبسی عبرت آموز درشناخت دلالان دوزخ و بهشت «زن آقا فکر کن . . .» به پایان می رسد .

دومین داستان «وجین» است. داستان زنی واقعا مادر وخانه دار و زحمتکش. ازتبار برنجکاران شمال : نویسنده با نثر زیبا وهنرمندانه گوشه هایی از زحمات جانفرسای آن طبقه را درهاله ای از طنز و زیبایی و درد جانفرسا روایت می کند :
« درلجن بیجار تا زانو خم شده بودند و علف های هرز را ازاطراف ساقه های جان گرفته و رو به رشد برنج می کندند. گاهگاهی زیلویی چسبیده به پای یکی و او جیغ می کشید. بقیه یک ریزخنده سر می دادند تا تلخی را چون عادتی مرسوم باشادی تحمل پذیرکنند! شلیته های چیت ورنگ وا رنگشان زیر «کمر چادر» حریال و شلوارهای دبیت بلند و سیاه وروسری های ابریشمین الوان با زانوان خسته و اراده مقاوم وپشتکار بجارکاران، لحظه هایی آمیخته از رنج و زیبایی را در پهنّه سرسبز برنجزار بازآفرینی کرده بود. زیبایی مهربانی که همزاد بود باکار جانفرسا !
— ــ من بجاکاره نو کونم مارهِ نو کونم ماره … – اهوی مار اهوی مار – من خانه کاره نو کونم ماره … اهوی ما آهوی ماره » .
ازازدواج گل آقا وقول وقراراولیه آن دو که درطول زندگی پشت هم باشند می گوید. زمانی که
گل آقا تازه سبیل پشت لبش سبزشده بود وجواهرنوجوان باآن چشمان آبی وموهای بافته و بورش تازه پوست ترکانده بود » .
بایادی ازکمکهای جواهر درکارهای سخت روزانه باوجود درد زایمان که دم به دم می امد ومی رفتِ ازخنده های مصنوعی اش تعهد درامور زندگی و مخفی نگهداشتن دردهای جانکاه اوهرخواننده را غرق حبرت می کند. استقامت این زن جوان در تداوم تحمل ش، درسختی ها و کارهای روزانه در حالیزبا خنده های مصنوعی سرانجام دراثرخونریزی شدید به فوت این زن جوان منجرمی انجامد .
نویسنده، دراین داستان صحنه های دردناکی ازعقب ماندگی های اجتماعی و تنگدستی های معاش خانواده های برنجکاران شمال کشور را توضیح داده است .

مادام سومین داستان این کتاب است .
محل حادثه رستورانی در راه شمال است که با تغییر جاده، ومتروک شدن جاده، رستم آباد از رونق افتاده وآمد ورفتی نیست و رستوران نیز بی مشتری کارش به کسادی کشیده است. آن زمان ها هرشب :
« وقتی دخل را خالی می کرد، دوتا جیبش پر از پول می شد و خسته و فاتح توی رختخوابش دراز می کشید وحساب مشتری های فردا را می رسید . . . مادام خیلی وقت بود که باعبدالله کار می کرد. . . . مادام خودش بود و سگش. نام واقعی اش آنا بود. اما همه مادام صدایش می کردند! موهای ش مثل کنف بود اما چشمان آبی قرورفته اش روی چهره گرد و گوشتالو، مهربانی شیرینی به پصورتش می داد . . .دراشپزخانه کارمی کرد. می گفت درجلفا به دنیا امده. ولی هیچ کس نمی دانست چگونه و چرا آمده بود گیلان وبعدش دررستم آباد پا\یر شده واول پیشخدمت و بعد آشپز رستوران عبدالله شده است » .
نویسندهٰ، با شرح خلوت بودن رستوران ونداشتن مشتری ازبرخوردهای تند عبدالله با مادام، که بطور قطع ازآثارکسادی بوده نکاتی را شرح می دهد که شنیدنی ست :
عبدالله دمق و بهانه گیر ازپشت پیشخوان داد زد‌
آهای مادام! چقدرپستایی گرفتی؟ مادام بدون اینکه دست ازکارش بردارد، با همان لهجه شیرین ارمنی – فارسی ازتوی آشپزخانه بلند بلند پاسخ داد : — چی چی رو داری می پرسی، خب مث همیشه یک کیلودیگه!عبدالله مثل برق گرفته ها پرید وتمام غم وغصه هایش راریخت توی پاهایش وبا شدت کوبید روی زمین وهوارکشید :
«آخه مغزخرخوردی مگه سگ ارمنی من نگفتم امروز نیم کیلو گوشت بگیر؟ کدوم مادر قحبه باس اینهمه گوشت روکوفت کنه آخه؟ مشتریای جوانیت میان؟ می بینی که تواین خرابشده مگس نمیپره» .
مادام می گوید خودت پول یک کیلو را به من دادی وعبدالله باصورت تریاکیش باسیگاری بیرون می رود .
چهارنفر وارد رستوران شده عبدالله به مادام می گوید هواپسه یه خیالم مست باشن. یکی ازمشتری ها می گوید: مارو بساز! می برسون رپیس . مشتری ها ودکا روسی ویا اسمیرینف می خواهند که عبدالله پاسخ می دهذ نداریم ومیکده و مینا داریم قبول می کنند. عبدالله داد میزند ‌
«آهای مادام یه بطر میکده بذاز رو میزآقایون . چهار نفر به هم نگاه کردند وحرفی نزدند»
نوبت غذا شیشلیک و دل و جگر وکاسه ماست وخیار می خواهند . عبدالله می رود آشپزخانه پریشان حال وشکسته پشت سرمادام می ایستد و می گوید :
« هوم مشتری اومد. شیشلیک می خوان. دل وجیگر می خوان. چه می دونم دسته خر می خوان چه کارباس کرد » .
خوب بهشون می گفتی نداریم
عبدالله مثل طلب کارها برگشت و زل زل مادام را برانداز کرد وگفت چه طوری بگم؟ گرفتم ننه سگا پا شدن رفتن ، تکلیف چیه؟ نمی شه » .
مادام بابطری عرق ، سرویس غذا ونان وسبزی و ماست وخیاررا رومیز می چیند وبا خنده روبه مشتری ها می گوید :
« ببخشید آقایون اگه اجازه بدین ، کوبیده ی تازه داریم. بیارم خدمتتون. یکی ازآن ها که خپله بود و مثل سرماخورده ها تودماغی حرفمی زد گفت دکی! اونای دیگه چی؟ تموم شده آقا نه کی جاده روعوض کردن وکارو کاسبی تخته شده . . . انشاالله دفعه دیگه . . . مادام با هشت سیخ کباب کوبیده روی می گذارد باعذرخواهی که اگه دیرشده ببخشین آقایون . یکی ازآن ها مادام صدا کرده ومی گوید: « ما دلمون می خواد یه کمی همچین یه خورده عیش کنیم اگه شما بخواین».
مادام پاسخ می دهد «اینجا نمیشه من بهتون آدرس می دم یک کیلومتری اینجاست.
«آخه من که جای ننه تونم ، اون وقت شما منو می خواین
نمی پذیرند و می گویند ما دلمون شما را می خواد مادام. بالاخره مادام عصبانی
«د بلن شین برین بی شرفا چرا دلتون مرده شور نمی خواد دیوثا»
عبدالله با شنیدن سروصدا به سمت آن ها رفته مادام با گریه می گوید :
« دیوثا بغل خواب می خوان منو می خوان!» عبدالله می دود و ساطور به دست برمی گردد به دنبال آنها که هرچهارنفرفرار کرده بودند
نویسنده این داستان خواندنی را این گونه به پایان می رساند :
«بیرون نسیم تند بود و سرد و آفتاب کسل کننده جاده. جاده ی خاکی و چند تا بید مجنون که می لرزیدند و دکان های بی مشتری ومادام وارفته ، نگاه ماتش ول شده بود تا انتهای جاده ، تا هیچ کجا» . . . .

آخرین داستان این دفتر خان جان است
خان جان ازملاکان منطقه و صاحب کارخانه چوب بری ست که درجریان اصلاحات ارضی و ملی شدن حنگل ها، همه املاک خودش را ازدست داه وجزومستأجران ملک خود شده است .
برای نقل و انتقال تولیدات کارخانه چوب بری، جاده ای هم به هزینه خودش احداث کرده بود زوار مقبره ی امامزاده سید ابراهیم هم ازآن استفاده می کردند .
روایتگر می گوید: «خواستم مثلا چیزی گفته باشم تا سرصحبت را با خان بازکنم. ازخان پرسیدم از کارخانه راضی هستی؟
ــ نه آقا کارخانه یک وقتی خوب بود. حالا باید منتظر شده تا بیایند برای آٔدم چوب هارا نشانه گذاری بکنند و پوسیده ترینش را بدهند به آٔدم که ببرد و بیاندازد توی کارخانه و سرماه هم پول اجاره را بگیرند! »
درد دل خان جان شروع می شود. ازهردری سخن می گوید تا می رسد به مهمان هایش که دوستان پسرش هستند وتازه ازآمریکا آمده اند .
«اینجا ما خانه که چه عرض کنم. کلبه ای داریم که بچه ها تابستان ها گاهی که هوس می کنند می آیند برای هواخوری وگردش. گاهی هم با چوپانان می روند ییلاق بالا. خب جوانند دبگر» . ص۹۱
درادامه صحبت خانجان از امنیت و رفاه زمانه می گوید:
«خدا پدر تاجدارمارا بیامرزد آقا که امنیت داریم. خدا عمرشان بدهد. حالا جهارتا ونصفی بچه افتاده اند جلو ومی خواهند جنگلی بازی دربیاورند و تیرو تفنگ در می کنند! اطلاع دارید که دار و دسته همین جنگلیها همین کوچک خان و قلدرهایش چطور شبیخون می زدند وشبانه انبارهای مردم را خالی می کردند. حالا پسر احمق من رفته دنبالشان و آبرویی برای من نگذاشته است! ص۹۷
نویسنده شوخ طبع وخوش ذوق، خواننده را به بهانه معرفی زنی که پای درختی دفن شده، روایتی را بامخاطبین درمیان می گذارد : «پیره زنی پای این درخت مدفون است. این پیره زن همان کسی است که بادستورحاکم قزوین،‌به این امامزاده ی فراری وهمراهش«بابا رکاب»، باحیله زهرخورانیده و آن را به قتل رسانده است. رسم است که زاپران بعنوان یک فریضه میباید پیش از رسیدن به مرقد آقا، گور پیره زن مدفون را سنگسار کنند! محوطه پرازماشین های لکنته و اسب وقاطر وآدم بود. اتوبوس قراضه ما هم که سالم تر از بقیه نبود توقف کرد» ص ۹۸
پس ازمراسم سنگسار، همراه مردی به راه ادامه می دهند. صحبت سرامامزاده ابراهیم ومتولی و زلیخا پیش مییاد که:«متولی سی تا ازاین زلیخاها را گرفته طلاق داده فقط اخترخانم را جرآت نداره چپ نگاه کنه چونکه دختردایی خان است وخودش خان زاده … ماشالله این قدراشرفی توی گردنش آویزان می کنه … اگرهمین اخترخانم نبود اقاجان، زلیخا و بچه اش از گرسنگی مرده بودند. . . حالا زلیخا دلش را زده فاسق گرفتن ش را بهانه کرده که طلاقش بده. تازه زلیخا بیچاره هیجده سالش نیست» ص ۱۰۱
صدای ناله وشیون درفضای دهکده می پیچد.خودکشی زلیخاازترس رسوایی وآمدن اخترخانم بالاسر جنازه . . . «صورت میت را پوشاند وسرش راپاپین انداخت وچشمش رابست وزیرزبان استغفرالله العظیم . . .» ص ۱۰۷ کتاب بسته می شود.

گفتن دارد که داستان های این دفتر، هریک بخشی از جامعه شناسی و تاریخی منطقه ی وسیع و با فرهنگ گیلان است که نویسنده وشاعری آگاه، وبسی شوخ طبع درردیف داستان های کوتاه، با نگاهی ژٰرف، غنوده در ادب وفرهنگ فضای زادگاهش، تدوین و منتشرکرده است.
با آرزوی موفقیت و درانتظار آثار جدیدش.

سکوت کفتارها/رضا اغنمی

نام کتاب: سکوت کفتارها
نام نویسنده: رز آتشگاهی
تاریخ انتشار: تابستان . لندن۱۳۹۹

درنخستین برگ کتاب آمده است:
«پیشکش به انگیزه و همراه نیمی از زندگی ام مایک
و مهربان یار و یاور روزهای درغربتم مجید.»
احساس مهر و درک محبت انسانی، دریچۀ دردهای تبعید وغربت اجباری را در دل مخاطب می گشاید

این کتاب خواندنی و پربار جالب که اخیرا در یکصد و هشتاد و دو برگ درلندن منتشر شده است، چند روز پیش توسط نویسندۀ توانا وبسی خوش ذوق به دستم رسید. باتوجه به نخستین اثرجالب ایشان با عنوان « باران» که درلندن منتشرشد و به چاپ دوم هم رسید به نظرم جزو بهترین آثارمنتشرشده در ادبیات تبعید می باشد، با این چنین خاطره و مکثی گذرا در عنوان اثر، از ذهنم گذشت که این بار نویسنده، زخم های چرکین جامعه را شکافته، ازمنادیان و درد آفرینان سخن می گوید و کفتارها!

وقتی پیام چند سطری پشت جلد را خواندم از این جمله :
« . . . دلتنگ مادربزرگ آرام گریستم. لحظه ی وداع زیر گوشش به آرامی گفتم :
“بدرود پدر بزرگ . . . آرام بخواب . . . یهوه با تو می ماند و سگ ها با من”».
نثر زیبا و سنحیده اثر می بخشد، نمی توانی کتاب را زمین بگذاری نگران از باقی روایت که سرنوشت نهایی قهرمان و بازیگر و بازیگران به کجا می کشد؟
آفریدۀ نویسنده دراین اثر، از سیزده سالگی خود می گوید که:
«پسربچه ای پُر ازپرسش های بی پاسخ بود».
نویسنده، بیم و هراس زندگی خانواده یهودی، با پنهان کرئن آئین خود درجامعۀ عقب مانده سنتی را بادآور می شود.
وقتی هم هوا رو به تاریکی ست، همو خندۀ کفتارها را شنیده است. همسایه ها غذای نذزی آورده اند که پدربزرگ می گیرد.
به وقت نمازکه دردین یهود «شبات» نامیده می شود، درکنار پدربزرگ به نماز می ایستاد. یک بار از پدربزرگ می پرسد:‌ «شما هیچوقت مادر بزرگ رو به وقت نماز و نیایش روزانه [که دردین یهود «تفیلا» نامیده می شود] نمی شمرید. چرا؟ ».
پدر بزرگ جواب می دهد:
«دلیلی برای شمارش زن وجود نداره»»
پسر را کنارش نشانده می گوید:
«زن عامل تمام بدبختی ها برروی زمین ونسل آدم. وگفته بودم که زن باید مجازات بشه ویکی ازاین مجازات ها درد زایمانه».
پنداری، پیام خفتبار زن، برگرفته از خدایان گوناگون استوره ایست، که تحقیر زن را به ادیان ابراهیمی منتقل کرده و نویسندۀ آگاه و اندیشمند زمان، از قول پدربزرگ راوی ، این پیام ننگین را می آورد تا پستی و رذالت تحجر سنت، درتوهین به مقام مادران را یادآو شود.
شب شبات « شنبه» است و مادربزرگ می گوید:
« میدونی که امشب نمی تونیم پخت و پز کنیم پسرم . . . میدونی پسرم امشب نمی تونیم آتش روشن کنیم. هوا روشن شده بود از پنجره مادربزرگ را دیدم که به دور ازچشم پدربزرگ درگوشه ای پنهان خوراک نذری را به سگ ها داد». ص۹
نویسنده، این بار، قهرمان داستان را در سیمای دیگری، وارد صحنه می کند که با رشد طبیعی دربسترهستی با روزمرگی ها درآمیخته. بار آمده و محصول فرهنگ ریشه دار اجتماعی ست؛ که نه تازه است ونه بی تدارک. اما خاطره ای از تجربه ها :
«با صدای زوزه ی سیاهی، رؤیای کودکی او به پایان می رسد».
نویسنده، با دیدن آو نزدیک می رود. خیره به او افکار و رفتارش را روایت می کند:
«چشمانش آنی رهایم نمی کند. همانند چشمان مادر بزرگ. همان اندازه مهربان و بی آزار نوازشش می کنم. اندک خوراکی برایش آورده ام. میلی به خوردن ندارد. بو می کشد و شاید آسوده و بی دغدغه ی نان دوباره ارام به خواب می رود. کنارش می نشینم و همچنان نوازشش می کنم. به شکم برآمده اش خیره می شوم و با خود نجوا می کنم». ص۱۰

درخیال، با زبانی مهرآگین و نثری زیبا صحنۀ جالبی به نمایش می گذارد. درون می خزد. درون زهدانی با گلوله های شناور که آن ها را دوست می دارد:
«دنیای کوچک را با توله هایی از جنس خودم که به گلوله می مانند سهیم هستم وبندی که از اتصالش به خودم گرمی وآرامش می گیرم. . . . این گلوله های نرم مرا همراهند و همسفر. نوری سرخ رنگ به درون دنیای کوچکم می تابد و گرم می کند و من، تنها من توان دیدن دارم ، نه آن گلوله های همگون نابینا!». ص۱۱
ازحس مشترک همراهان و درهم فشردگی ها، در درون زهدان سخن رفته و شنیدن صداها و “تابش نور سرخ به درون”
همان صدای شوم. صدای خنده ی کفتار! احساس بی پناهی و جدایی از گلوله ها وهراس از بازگشت را یادآور می شود.

با گذر ازنخستین دوره، سخن ازده سالگی را شرح می دهد.
یک شب پدربزرگ در روستای زادگاهش به او می گوید امشب باید درآغل کنار گوسفندها بخوابی، زیرا که دراین اطراف گرگ درنده ای پیدا شده :
«چندین و چند گوسفند را دریده بود. به او گفتم: “می ترسم” . او غرش وار گفت :
«نترس پسر! «یهوه با توست. سگ ها هم هستند».
پدریزرگ با چنان سفارشی محکم به خواب می رود همچنان پسر در آغل کنار گوسفندان به امید یهوه :
«صبح سگ ها خون آلود و زخمی و گوش بریده وچشم درامده از تعقیب و گریز و نبرد با گرگها بازگشته بودند و پدر با همان نگاه خونسرد و آرام همیشگی نجوا کنان گفت:
«می بینی پسر اگه یهوه نخواد برگی از درخت نمیافته . می بینی که چطورسگها در پناه اون گرگها رو فراری دادند و زنده برگشتند».صص ۱۴ — ۱۳
پسر خواب هولناک شب ش را که دیده برای مادربزرگ تعریف می کند :
« . . . شیشه شیر بچه به زمین می افته. صدای شکستن وافتادن. صدای زنی که فریاد می زنه، “پاسدارها. . . ازپشت بام فرار کن” وصدای خنده و زوزه ی حیوانی وحشی» ص۱۵
مادر بزرگ صورت اورا میان دودست گرفته می گوید توباید قوی باشی ونترسی. پسر، ازپدرش می پرسد: «پدرم کجاست ؟» جوابش مبهم است: « پدرت باتوئه پسرم! همیشه کنارت».
پسر می گوید کاش پدربزرگ ازاینجا دل می کند و گوسفندها را می فروخت ما هم می رفتیم پیش همکیشانیم. «تواین غربت مجبور به زندگی مخفیانه نمی شدیم».
مادربزرگ می گوید جایی درباره یهوه حرفی نزند. سفارش می کند که:
«همیشه کنار سگ ها باش. با انها که باشی در امانی». ص ۱۶

سال ها بعد پسر دربسترزندگی راه کمال پیموده، وارد دوران دیگری شده است.
مادربزرگ فوت کرده. پسرسال ها بعد به دیدن پدربزرگ به روستا می رود. پدربزرگ ازکوه سینا وچوپان وده فرمان سخن می گوید: پسرپاسخ می دهد:
«من اون چوپان رو خوب می شناسم پدربزرگ! چوپانی که فقط درروایات تو چوپان بود وگله ای هم نداشت ولی قطعا خالق این داستان همه ی موجودات هستی ازجمله انسان ها رو برابر با گله ی گوسفندان می دونست». ص۱۸ پدربزرگ ازدنیا می رود. وصیت می کند جسدش را درگوشه ای از باغ دفن کنند. پسرلحظه وداع زیرگوشش می گوید:
«بدرود پدربزرگ نترس آرام بخواب. یهوه با تو می ماند ومن با سگ ها». ص۱۹
زایمان سیاهی ها تا سپیده به درازا می کشد . . . رؤیای کوتاه توله ی سیاهی بودن هم درمن پایان می گیرد. ص۲۴
این که: نگهداری حیوانات را برعهده گرفته پیداست که دوران کودکی قهرمان داستان به پایان رسیده است .

قبل ازراه اندازی باغ و خانه امن برای حیوانات، ازآشنایی خود با زن زیبایی می گوید درشهرک غرب . . . که ازسویی تمامی جشن های ایرانی را گرامی می داشت و از سوی دیگر:
«ازچهار جمله ی پارسی که می گفت دستکم پنج تا شش واژه ی انگلیسی یا فرانسوی بود . . . ازآپارتمانش پس از صدای نوحه و روضه خوانی صدای دست و رقص و آهنگهای ضربی شماعی زاده می آمد . همانشب پیراهن براق سکسی می پوشید و با کاسه ای آش رشته ای که رویش با کشک “یا زهرا” نوشته شده بود به سراغم می آمد و تا پاسی ازشب برایم آستپ دیس می کرد. ازآن حیوان دوست های دوآتشه بود . . . ولباس تنگ .ناراحت برتن سگ بیچاره می کرد . . . روزی درخیابان بچه خرد سالی رودیدم که به همراه مادرش دستفروشی می کرد، یک وانت باری که متعلق به شهرداری بود به سمتشون رفت و دومرد قوی هیکل از اتومبیل پیاده شدند ومادر وکودک رو مورد ضرب وشتم قراردادند و بس اط دست فروشیشون را با خودشون بردند مادر کودکش را درآغوشش پناه داده بود و از رهگذران و سواره ها کمک می خواست ولی هیچکس به یاریشون نرفت» خانم با شنبدن این حرفها می گوید: من ودوستانم تصمیم گرفته ایم هرکی که اینطور خبرها رو نشر میده سکوت کنیم . . . چون می دونی دکترجون، کاری که ازما بر نمیاد؟ مگه نه ؟ پس به قشنگی زندگی فکر کن زندگی خیلی قشنگ!» ص ۲۸
از کشتار وحشیانه سگ ها، حتی سگ های خانگی توسط شهرداری تهران با اندوه یاد می کند.صص۳۴ – ۳۶

ارنخستین سگ انتخابی درباغ بانام “اپسو” یاد می کند: «سگ پیری که ساعتها می خوابید و هیچ کاری جزجنگ افروزی میان سگ ها و گربه ها نداشت. جانشین بعداز “آپسو” عنوان سگ پیشوا را دارد. درباره اش سخن می گوید:
« تنها او درمقابل خنده ی شبانه ی کفتارها برمی خواست واکنش نشان می داد. به گمانم برایش نمادی مقدس و شایدهم فرا زمینی یافته بود. هرچه که بود او پیش می ایستاد و تک زوزه ی ضعیفی سرمی داد و دیگر سگها باهمه توان واغ واغ می کردند. . . . تا که خوابید وهرگز برنخواست . . . اورا درگوشه ای ازباغ دفن کردم. . . . و این پیشوا بود که جایگاه آپسو را نه با رضایت همگی انها بلکه با چند نبرد تن به تن و زهرچشم گرفتن به دست آورده بود واکنون اوست که پیش می ایستد و دیگر سگها به او افتدا می کنند». ص۴۳
ازتوله کفتاری می گوید به نام:« تزبوای کفتاررا سال پیش وقتی که هنوز توله بود زخمی و نیمه جان بیرون باغ یافتم تیمارش کردم و دریکی ازلانه ها جایش دادم. پس از کانیس او تنها حیوان وحشی بود که اجازه داده بودم تا با دیگر حیوانات همزیستی کند. تنها به این دلیل که توله بود. . . . تزبوا خیلی زود بهبود یافت و به گروه سگ ها پیوست. . . . شبی توله سگی به نام آینده ناپدید شد. همه باغ را به دنبالش گشتم ولی نشانی ازاونبود . . .شبی دررؤیایم می دیدم گله ای کفتار دورمیهن حلقه زده اند ومی خواهند تکه پاره اش کنند بیرون رفتم ودیدم که میهن درخواب است . . . ازسوی دیگرباغ صدایی شنیدم به سوی صدا رفتم . . . زیرنور چراغ دستی ام . . . صحنه ای را دیدم که تا به امروز هرگز نتوانستم فراموش و یا حتی هضم کنم.
تزبوا و پیشوا با پوزه ها و پنجه های خونی به من نگاه می کردند . . . زیرپنجه هایشان بدن تکه پاره ه ی شادی فرزند میهن بود. بچه گربه ی بیچاره هنوز چشم بازنکرده بود آن دو پلید او را ربوده ودریده بودند» صص۴۵ – ۴۴

نویسنده، دراثبات سلوک انسانی در«همزیستی مسالمت آمیز»، همزیستی سگ وگربه رایادآور می شود. امید توله سگی ست که:
«به حریم گربه ها ولایه های دیگرسگ ها حتی به درون اتاق من! قانونی که دراین باغ بسته می بیند و می آموزد . . . او را می بینم که پیشیک و پشک دوگربه ای که به تازگی ها به ما ملحق شده اند نزدیک می شود وآن ها را بو می کشد درقفسشان را باز می کنم و اجازه می دهم تا همنفسشان شود» ص ۴۹
ازدیدار با ” براونی” سگ ناخوش که ازبازگشایی خانۀ امن با او بوده :
«بسیار باهوش است وهرگز به گروه پیشوا نپیوسته است . . . بیشتر دندان هایش ریخته وپروستاتش هم قدری بزرگ شده . . . نفسهایش سنگین وبریده بریده است می دانم که می خواهد برود. . . . نخستین دیدارم را با او یه یاد دارم که اوجوان بود و پرشکوه . ..». ص ۵۶ .
مرگ براونی را با تآسف واندوه شرح می دهد و خاطره هایش را ازان سگ هشیار و وفادار می گوید:
«اورا درون پتویی می پیچم و به گوشه ای دور ازباغ می برم تاهمانجا که مادربزرگ آرمیده به خاک بسپرمش. هرضربه گلنگی که می زنم اشکی ازچشمانم می چکد وهربیلی که در زمین فرو می کنم وخاک برمی دارم دندانهایم را باهم می سایم. . . . اندوه رفتن براونی بیشتر از آن چیزیست که بتوانم به راحتی پشت سربگذارم» صص ۶۱ – ۶۰

نشانه های تازه ای ازپیشرفت روایت، درشکل گیری درمانگاه و مطب دامپزشکِی، پیداست که قهرمان اصلی داستان دوران اولیه و تجربه های آشنایی درنگهداری و حفظ سلامتی حیوانات گوناگون را از سرگذرانده با درجه دکترای دامپزشکی درهمان محل به طبابت حیوانات سرگرم می باشد.

روایتگر از سحرگاه روز بهاری می گوید که همراه صفر چوپان با گلۀ گوسفندان راهی دشت می شوند:
«پیشوا و براونی هم همراهیم می کردند. صفر دوسگ بومی همراه خود داشت. سگ ها هیچ اسمی نداشتند و گوشهایشان بریده شده بود. می دانستند که باید مراقب گوسفندان باشند و اگر لازم باشد به نبرد گرگها بروند . . . کتاب جیبی وکوچکی ازسهراب به همراه داشتم و صندوقچه ی مادربزرگ روی علفها تازه درازکشیده بودم وباصدای بلند می خواندم . . . صفر شروع به نی نوازی کرد . . . . به خوابی شیرین فرو رفتم. باهیاهوی صفر برخاستم . . . فریاد می زد: آهای آقای دکتر گرگ به گله زده خودت را برسان! . . . . . . چندین و چند گوسفند خون آلود دریده شده با چشمانی از حدقه بیرون زده این سو وآن سو افتاده بودند. صفر [می گوید] شما به خانه برگردید من میرم چندتا همولایتی را خبر کنم بیاییم گوسفندها را ذبح کنیم حرام نشن. [دکتر می گوید]: نه نمی خواد بذار بمونن برای گرگها آن ها هم باید تغذیه کنند . . . . . . پیشوا لنگ لنگان وزوزه کشان به من نزدیک شد. پوزه و پنجه هایش خونی بود. زانو زدم و به دقت معاینه و وارسی اش کردم به خیالم با گرگها درگیرشده بود ولی کُپه ای پشم گوسفند که لای دندانش گیرکرده بود. . . . خون گوسفندان برروی پوزه وپنجه های پیشوا بود. ازآن به بعد دیگراو را بدون قلاده به بیرون باع نبردم» صص ۶۸ -۶۷
جالب این که صفربه دکترسفارش می کند :«مراقب این سگتان “پیشوا” باشید. می دانید که گرگاسگ! یک نگاه به سرش بیندازید خودتان می فهمید». دکترپاسخ می دهد که میدونم ولی آن هم حق زندگی دارد بروبخواب. یاد صندوق مادر می افتد که درصحرا جا گذاشته به صفر می گوید و او قول می دهد که تاشب پیدا کند. فردا جعبۀ مادربزرگ را سالم به او تحویل می دهد.
دوتوله گرگ را درقفس انداخته اند.
دکتر دست کرده توی قفس که توله گرگ دستش را گازگرفته وبیرون می پرد و کشته می شود. آن یکی را با نام “کانیس” به اهلی کردنش می پردازد که موفق نمی شود: تعدادی ازسگ ها ازجمله آپسووفرزندانش وهمینطورپیشواحاضر به پذیرش کانیس نبودند . . . سینودسموس به سوی کانیس حمله ورشده، ودرلحظه ای گلوی سینودسموس رادریده بود. سرانجام توسط سگ ها تکه پاره می شود. جسدش را درباغ دفن می کنند. می خواستم کانیس را هم درباغ دفن کنند که : «سگ هابه دورم حلقه زدند و دندان نشان دادند. و غرش کردند. صفربا چهره ای هراسان گفت: آقای دکتر این کاررا نکن ! ببریمش بیرون باغ! هرکجای این باغ دفنش کنی این سگها بیرون اش می کشند» ص۷۵

دکتر می پوید:آزاد پسرشیرین زبان وخوش چهره ومهربان، حس خوشایند همزیستی با آدمیان را یادآورم شده است وبا پیوستن او به این باغ کارها و وظایف من به حد اقل رسیده است واکنون وقت بیشتری دارم تا به مطالعه و تحقیقاتم برسم صص۹۶ – ۹۵
روایتگرروزی از ازآد می پرسد: «دقت کردی چند وقتی که صدای خنده ی کفتارها نمیاد؟ به صدای دلهره آورشون عادت کرده بودم. سکوت مرموزی این طورنیست؟» پاسخ می دهد :
«گفتارهای مقدس؟»
آزاد می گوید: باید بین مردم زندگی کنی تا بدونی دکتر! مقدس بودن موجب میشه تا مردم بی ارزش تکه ات روهم برای شانس و خوش اقبالی بکُشد وببُرند وسال ها به قیمت جان حفظش کنند . . . حتی تکه ای ازبدن» وسپس ازانقراض نسل کفتارها یا شکار آن و ازناموس کفتار می گوید ص ۱۰۰ – ۹۹ . ساده تربگویم که بحث از “کُس کفتار” است که مورد تجویز فالگیرها درامور حنسی مردان ست. بگفتۀ سخنان آن دو«شکارکفتار پُردرامدترین حرفه تو روستاست حتی چوپونا هم کغتارهارو ازناموس دزدی بی نصیب نمیذارن». ص ۱۰۰ .

دکتر، با صدای ظرف وظروف ازخواب بیدار شده داد می کشد چرا سروصدا می کنید ونمی گذارید بخوابم. پاسخ می دهند مگرنگفتید صبخ زود مهمان داریم : « ولی خومونیم دکتر من ازفضولی تا صبح خوابم نبرد شما از چی؟» ص۱۱۶
ازاد پاسخ می دهد:« دکترشاید بهترباشه پیشوارو درگوشه ای ازباغ ببندیم یا درقفسن نگه داریم می دونید که رفتاردوستانه ای باغریبه ها ندارد».
دکتر می گوید: تابه حال دیدی یا شنیدی حیونای این باغ به انسانی حمله کرده باشند؟ پس قوانین باغ رابه ذهن بسپار . . .وحشی ترین حیوانات هم قابلیت رام شدن واهلی شدن رو دارن».ص ۱۱۷
آزاد، شبی درباغ گرفتاریکی ازسگها شده دستش را به شدت زخمی می کند وفریاد می کشد ودکتربا شنیدن صدایش درتاریکی توی باغ او را پیدا کرده به اتاقش می برد وبعد ازپانسمان ازاودربارۀ حیوان که به او حمله کرده می پرسد. آزاد می گوید از سگ ها بود، غریبه نبود.ازخودشان بود. اگرغریبه بود که سگ ها تکه وپاره اش می کردند:
«دکترحرفم رو باورکن! از پیشوا فاصله بگیر اون یه گرگاسگ!» صص ۱۳۷—۱۳۶

درملاقات دکتربا آزاده، که خواهرآزاد، ازدوستان وهمکاران دکتراست، ازستارۀ داوود حک شده روی نیمکت ایوان زیر زمین خانۀ پدری دکترسخن می گوید که نشانگریهودی بودن دکترو اسم اصلی “هروت”است. وسپس ازپدر ومادرخود می گوید که هردو فعال سیاسی وکمونیست بودند که: «درسال شصت و هفت خیلی هاشون اعدام و تیرباران شدند. بعضی ها هم مثل پدرو مادرم به ده و روستاها پناهنده شدند». ص ۱۵۲
ازعشق بی سرانجام دکتر وآزاده سخن رفته است وهمجنسگرایی آزاد.

به خواهش دکتر، آزاده درصندوق مادربزرگ را باز می کند: چند برگ کاغذ کهنه و پوسیده . . .یک جفت گوشواره و گردنبند و انگشتر قدیمی طلا با سنگ های عقیق . . . یک عکس سیاه و سپید از یک زن و مرد جوان . . . یکدیگر را تنگ درآغوش کشیده اند و بی اندازه شاد می نمایند . . با نوشته ای کوتاه:
«پسر عزیزم هروت این عکس پدر و مادرت است. پدر بزرگت پس ازان که پدرت یهوه را انکار کرد، او را از خود راند و طرد کرد. پدر و مادرت را گرگها درپائیز پنجاه وهفت به اسارت بردند و کفتارها ازراه رسیدند و گرگ هارا تاراندند و دلبندان عزیزم را در زندان اوین دریدند و پیکرهایشان را هم بلعبدند و حتی استخوان هایشان را هم برایمان باقی نگداشتند». دکتر می گوید: مانده بودم چه کنم؟!
صندوقچه را به آزاده می بخشد. آزاده، اندوهناک با چشمان اشک آلوده صندوقچه را رها کرده می رود. ص۱۶۷
دراولین روز سوزو سرمای زمستان، ازاد دکترو کاروخانه و باغ را ترک کرده و می رود و دکترغمگین از رفتن آزاد، از سکوت نا بهنگام محل:
«ناگهان صدای خرناس مهین و به دنبالش صدای جیغ های پیاپی اش واغ واغ فرتاک وامید . . . پیشوا به روی فرتاک می پرد وبا یک حرکت گوش فرتاک را به دندان می گیرد واورا به زمین می کوبد. امید به دفاع ازبرادرش بر می خیزد واین بار اندیشه و آرزو به امید حمله ور می شوند. پیشوا هم به آن ها می پیوندد و هرکدام تکه ای از بدن امید را به دندان می گیرند».

دکتر، خودش را به روی امید می اندازد با گرفتن جلوی سگ ها همگی عقب می کشند. به ناگهان پیشوا به دکتر حمله کرده و دستش را گاز می گیرد. سیاهی زوزه می کشد و می گریزد. پیشوا گلوی امید را می درد. دکتر، آزاد را از دور می بیند و فریاد می زند تفنگ را بردار! تیرهوایی خالی کن. پیشوا به سوی دکترآمده، دندان هایش را با خشم به او نشان می دهد . . . به رویش پریده بازویش را به دندان می گیرد. آزاد ازدوربا شلیک تفنگ وصدای تیر و دنبال کردن پیشوا، با ناله و خون آلود خونش را به آغوش دکتر می اندازد و بیجان می شود» صص ۱۷۶ –۱۷۵

هوا رو به تاریکی می گراید و کفتارها بی وقفه می خندند. . . .
کتاب به پایان می رسد.

نویسنده کتاب، هشیارانه وآشنا با تاریخ اجتماعی وحوادث انقلاب، با یادی ازپیشاهنگانش، اثرحالب و ماندنی آفریده است. قدرت و توانایی شناخت لایه های گوناگون طبقاتی و درک وحس درست و تمیزآن دگرگونی، در تآیید چنین مدعاست.
سبک وسلیقۀ نویسنده ازطنز تلخ و سیاه مایه گرفته و، درمعرفی منادیان و پیشگامان و رهروان: سیاسی و مرامی و دینی و و و، و اطرافیانش با هرباوری، فاشگویی دردها ومعرفی عاملان و امران فجایع ویرانگراست.
هرخواننده از انتساب رفتار ذاتی برخی حیوانات به آدمیان را، درسنجۀ رفتاروکردارش درگفت وشنودهای گوناگون به زبان می آورد: قلانی خیلی شیردل است. فلانی خیلی خر است. فلانکس عین گاو است. آن مرد با آن قیافۀ میمونی ش مرا مسخره کرد. آن آقا کینه شتری ست.
نویسنده ، از درون چنین فرهنگ اجتماعی، «سکوت کفتار» ها را به ادبیات تیعید افزوده است.
با آرزوی موفقیت نویسنده پُرتلاش فرهنگی.

در سوگ گذشته ها در همدلی با مادران سیاهپوش

چندی پیش گفتگوی تلویزیونیِ آقای محمد رضا شاهید رابا سرهنگ مرتضی عشقی پور، درسایت «خلیج فارس» دیدم. سرهنگ فرمانده گارد جاویدان شاهنشاهی بوده اند و وظیفۀ حفاظت ازساختمان های دربار پهلوی را برعهده داشتند . مصاحبه ای که درپنج بخش درهمان سایت منتشرشد، گویای خیلی ازوقایع و خدمات برجسته رژیم پادشاهی بود که باید به دقت گوش خواباند و با وجدان و عاقلانه، فارغ از راست و چپ اندیشی های سفارشی و وارداتی آن را بررسی کرد.
جمال الدین که از نزدیکان و مورد اعتماد است روایت می کند وقتی آخرین بخش : « چهارم و پنجم» که در واقع چکیدۀ مصاحبه فوق است و به دقت آن دو بخش را خواندم یاد سخنان درگوشی قدیمی ها را که در جوانی شنیده بودم افتادم که در هر پیشامد تحول و دگرگونی سیاسی می گفتند که ارباب ها تصمیم گرفتند چنین وچنان باشد مثلا!: «شاه را عوض کنند یا نخست وزیر را بردارند: hین برود آن یکی بیاید» وازاین قبیل مداخله ها که درسرنوشت سیاسی کشور عادی بود.

در طول سلطنت محمد رضاشاه با همه سختگیری ها و حضور ساواک و زندان و دار و طناب، تحولات و ترقیات کشوربی نظیربود تا جایی که می توان به جرآت گفت در تاریخ کشور انجام کارهای چنان بنیادی پیشرفته سابقه نداشت. از توسعۀ جاده ها و بنادر گرفته تا کارخانه های تولیدی کم نظیر. گسترش دانشگاه ها و مدارس و آموزشگاه های حرفه ای، حضور هزاران کارگر خارجی درسطوح گوناگون و رفاه نسبی مردم وامنیت سراسری کشور با وجود ارتش قدرتمند، اعتبار ایران و ایرانی، مقام ومنزلتی که درسطح جهان پیدا کرده بود. پولش را دنیا قبول داشتند. حتا دولت های کمونیستی رابطه اش دوستانه بود و معامله بازرگانی داشتند. به طورکلی نگاه دولت ها در زمانۀ پهلوی ها بیشتر به غرب بود و تمدن جهان پیشرفته. در این میان اما یک چیز وجود نداشت؛ دمکراسی و آزادیهای سیاسی و اجتماعی. شاه فکر میکرد که میتواند جهان مدرن را بدون فکر مدرن، بدون آزادی اندیشه و بیان، بدون فعالیتِ آزاد سازمانهای سیاسی و فرهنگی، با سانسور در چاپ و نشر و حذف دگراندیشان میتواند در ایران برقرار نماید.
و همین سبب شد تا یک مرتبه مردم سر به شورش بردارند. و برگرداندند به فرهنگ دوران اعراب بدوی. به سیدی روی آورند که افکار خرافهاش و کتابهای بی مقدارش را همین شاه و حکومت او اجازه نشر نداد. نتیجه اینکه؛ جانشین شاه یک آیت الله سنتی ومتحجر شد که گفت: «اقتصاد مال خراست» جل الخالق!همان آقا وقتی به تخت حکومت تکیه زد فرمان قتل عام هزاران جوان معترض وطن را در زندان ها صادر فرمودند!
متأسفانه روایتگر از این نمیگوید که بزرگترین عامل به قدرت رسیدن خمینی بنیان در همان حکومت شاه داشت. او بود که به کمک روحانیون مرتجع به حکومت رسید و خلاف پدر، امکانات گستردهای در اختیار آنان گذاشت و دگربار پای آنان را به بنیادهای دولتی گشود. با اینهمه سخنانش به دل مینشیند.
همان روایتگر، می گوید: یاد روزهایی افتادم که با امواج خروشان و سرا پا احساس غلتیده در سخنان پیرمردی در پوشش وسیمای اسلامی ازتبار پیامبر بزرگوار، من نیز دنباله روی هزاران هزار مردمی شدم «فریب خورده» که پای پیاده از پایتخت تا گورستان بهشت زهرا را باهمسرم رفتم به نیت اجرای فرمان امام! سپس اضافه می کند :
که شب خسته وکوفته برای شام خانه پدر همسرم رفتیم که او سید وارسته ای از ‌خاندان «روحانی» کهن سال منطقه زادگاهش. وقتی پای صحبت می نشیند و گفتگوی تآیید امیز نظرداماد را می شنود با اندک صدایی بلند اما مهربانانه می گوید:
« من خود از خانواده ی روحانی ام با داشتن چندین عمو همه انگل و مفتخور! فکر نمی کردم اینقدر خام باشید و چنین نا پخته! مگر این طایفۀ بیکاره و پرمدعا را نمی شناسید که ازشان حمایت می کنید این ها در تمام طول زندگی شان قدمی به خیر و صلاح ملت بر نداشته اند . گفتم ملت، اینها قرن ها ست که با تحقیر و توهین ملت را امت می نویسند و می خوانند . گمان کنم خوشی زده زیر دل مردم که اندکی به رفاه و امنیت رسیده اند! که دیوانهوار دارند از اژدها پیشواز می کنند بگویم و بدانید که دارید به سیاهی و بدبختی می روید وبا دست خود غل و زنجیر اسارت و بندگی آخوندهای بیکاره را به جان می خرید . روزگار سیاهی در پیش است!»
راوی می افزاید: که در برگشتن به خانه من بیشتر به حرف های آن روز پدر بی اعتنا بودم و جدی نمی گرفتم ولی همسرم می گفت حق با آقاجونه برای این که توی ملاها بزرگ شده و تجربه هایش را من باور دارم. همیشه از تجاوز و دغلبازی عموها می ناله! یادم نرفته روزی قسم می خورد که :
«اینا دلال جهنم و بهشت هستند اکر کمترین ایمان واعتقادی به خدا ومعاد داشتند اینقدرمرتکب گناه و ریاکاری نمی شدند!»

درآن روز یاد ماندنی، خانه های تهران خالی بود پیر و جوان در سر گذرگاه ها به تماشا ایستاده بودند. درون ازدحام، همه یکدل و صمیمانه در انتظار دیدن امام بودند می گفتند و می خندیدند. تمیز دوست و دشمن کار آسانی نبود. اطراف دانشگاه تهران ازدحام بود. انبوه تماشاگران چشم انتظار امام بودند. اما جسته گریخته برسر زبان ها بود که امام بیشتر قبرستانی ست تا دانشگاهی! وقتی اتومبیل حامل امام به میدان ۲۴ اسفند رسید و پیچید به سمت جنوب، مرد مسن کراواتی که ته ریش یک هفته ای داشت، با دانشجویانی که دور او حلقه زده بودند آرام گفت: گفتم که امام دانشگاهی نیست و از تبار گورستان است! گفت و با عده ای وارد دانشگاه شد.

استقبال مردم در تاریخ کشور ازامام کم نظیربود. عمامه داران سیاه وسفید ازسراسر کشور در فرودگاه بودند. با انبوه جماعت میلیونی ی مشتاق واحساسی. تهران که تعطیل بود خیلی ها باخانواده درصف مشایعت کنندگان بودند.

با تعویض رژیم از شاهنشاهی به اسلامی، امام در کمترین مدت وعده ها را فراموش کرد. خفقان وسرکوب سراسر کشور را فرا گرفت. پایه های حکومت با قدرتنمایی درکشتار جمعی زندانیان سیاسی مجاهدین مسلمان، «بدون دادرسی» محکمتر شد . اما آن قتل عام وحشیانه، ماهیت حکومت «عدل اسلامی» را لو داد وانبوه فریب خورده را در اندیشۀ پشیمانی فرو برد.
امام، در فضای امنیتی شدید، «حاکمیت فقها» را اعلام کرد. بهانۀ ایشان اسلام بود واجرای احکام دینی. پنداری، این ملت چند میلیونی ، با هزاران مسجد و زیارتگاه امام و امامزاده های گوناگون، تا به آن روز مسلمان نبوده اند!
با قانونی شدن حکومت اسلامی، نیرنگ های پنهانی و سازمان یافتۀ آخوندی به تدریج وآرام آرام با قدرت قانون رسمیت پیدا کرد. گزینش عمامه داران و روضه خوان ها به مقامات اجرایی، سرآغاز فساد بود که در اندک مدت به دزدی و چپاول رسید. اگرچه در اوایل کمی شرم آور بود، اما در اثر تکرار باج گیریها آن هم از بین رفت. و مفهوم ضرب المثل قدیمی «ملا جماعت که شرم و حیا ندارند» برای همگان روشن شد.
در رهگذر حوادث اهداف بنیادی امام عریان گردید. با شعارعوامفریبانۀ «نه شرقی نه غربی» آمریکا ستیزی بالا گرفت. حملۀ به سفارت آمریکا و گروگانگیری دیپلمات ها دراوایل تغییر رژِیم ، دریچه های خشونت و سیاست ستیزی اسلامی را با آمریکا گشود که تا به امروز ادامه دارد.

وقتی امام به صراحت اعلام کرد: که ما حتا برای پیشرفت حکومت خود، واجبات شرعی را ترک می کنیم، تا نابودی دشمنان اسلام. حکومت برای ما در اولویت است. به هر نحوی که باشد دشمن را باید نابود کرد وبا قدرت تام به حکومت ادامه داد. اکثریت باورمندان دینی به شک افتادند. دردیانت امام شک کردند. تاریخ به یاد نداشت که حتا یک پادشاه، دیکتاتور کشور با چنین گستاخی بر واجبات دینی مردم توهین کرده باشد! آنجا بود که هندی بودن تبار امام ، جسته و گریخته بین مردم شایع شد. احتمال خالی شدن نسبی مساجد از نمازخوان ها، بی دلیل نبود! با این حال گفتنی ست، حقا که امام تا زنده بود به قول خودش وفادار ماند!»

سخنان امام و اعدام های فله ای به حکم صادق خلخالی درمقام «دادستان وحاکم شرع» فضای اجتماعی جامعه را تیره تار کرد. با گسترش سرکوب وتجاوزهای هولناک و کشتارهای وحشیانه، ناگهان خبر پنهان کردن جنازه قربانیان سرزبان ها افتاد که برخلاف اصول انسانی، درگودالهای بیابانی روی همریخته زیرخروارها خاک مخفی کرده اند تا جایی که محل دقیق جنازه ها از بازماندگان پنهان مانده است! بگومگوها بین مادران ماتمزده و باز مانده ها با مآموران امنیتی مدت ها ادامه داشت تا والدین و نزدیکان قربانیان محل انباشت جنازه ها را از علایمی که در اطراف گودال پیدا کرده بودند، موفق به کشف محل گور دستجمعی عزیزان خود شدند. و نام محل را نیز «گورستان خاوران » گذاشتند.
پس از آن بود که آن منطقه مرکز تجمع روزانۀ صدها مادر و پدرو همسر و خواهر عزادار و سیاهپوش، در جنوب شرق تهران بعد ازقبرستان قدیمی «مسگرآباد»، خاوران محل ماندگاری شد ونشانی ازجنایت های عریان حکومت اسلامی در تاریخ کشور.
شکستن سنگین فضای خفقان و سرکوب ها و سایۀ شوم رعب ووحشت، با اعتراض های هر از گاهی مردم، تآثیر چندانی در وجدان حکومتی ملایان نداشت. پاسخ هر اعتراض، گلوله و اعدام ، بهترین ابزار ادامۀ حکومت، و چپاول دارایی های ملی بود.

در چنین بحران وسرکوب های ویرانگر، عده ای از اندیشمندان و روشنفکران، در اندوه پریشانی و ویرانی های آینده کشور فرو رفتند . عوام نیز که تا به آن روز نشنیده بود امام «خدعه» کرده باشد. و به صراحت اقرار کند که خدعه کرده، اندکی به خود آمده نیامده گفت: دروغ و فریب و این گونه صفات زشت و ننگین مربوط به شیطان است نه نمایندۀ خدا و پیامبر!
دراین دگرگونی ها پردۀ عِرق ملی و حسّ میهن پرستی کناری رفت و نمایۀ گوهری عریان شد. جایگاه دفن و قبر سازندۀ ایران نوین را با خاک یکسان کردند و برای امام مقبره ای ساختند و بارگاهی با گنبد طلایی که زیارتگاهی شده برای مؤمنان!

برآیند تغییر رژیم، تشکیل ارتش نوظهور «سپاه پاسداران»، متشکل ازلایه های زیرین جامعه که درمدت کمی پس از شکلگیری به مرکز بزرگ اقتصادی کشور درآمد. کاهش بازار اقتصاد خصوصی، درهای فساد را یکی پس از دیگری گشود. اهل تجارت به فساد رو آوردند. پول شویان عمده ترین واردات و صادرات را برعهده گرفتند. دریافت ارز به قیمت دولتی برای واردات، و فروش ان در بازار آزاد متداول شد. میلیاردها دلار، نصیب چپاول گران گردید. بحران و رواج آمریکا ستیزی مجوز فساد شد. در اثر سیاست های غلط و ناروای اقتصادی حکومت ، پول رایج ایران سقوط کرد دلار هفت تومانی به بیست هزارتومان رسید. موازنۀ ازرش این دوپول، اقتصاد کشوررا فلج وسبب گرانی سرسام آور داخلی شد. تداوم آمریکا ستیزی وتحریم آن دولت، زمینۀ ورشکستی اقتصاد کشور را فراهم ساخت.
لطمۀ بزرگ و بیسابقۀ اجتماعی دیگر این دگرگونی، رنگ باختن ایمان و عقاید دینی مردم شد. یکی ازبستگان نزدیک که بانوی مؤمن وبا ایمانی محکم به مناسک اسلامیست ، تعریف می کرد که درخانوادۀ متدین خود ازنماز و روزه ومعاد خبری نیست. هروقت صحبت از مسائل دینی پیش می آید بچه وجوان معترض یک صدا می گویند از رفتارهای حکومت پیداست هرآنچه تاحال گفته اند بیهوده و دروغ است. آن عدل اسلامی وعلی با رفتار وکردار روزمرگی های حکومتگران اسلامی موجود کاملا در تضاد است!

غرق این پریشانی ها بودم و سکوت جامعه، که فریاد نالِۀ مادران سیاهپوش «خاوران» را شنیدم.

*******

یاد داستان «مادر و کله های لخت» افتادم که سال ها پیش درمجموعۀ داستان های کوتاه «اشک های نازی» آ مده است :
«خواب نبود، اما بعدها به آنچه که اتفاق افتاده بود فکر کرد و با اطمینان گفت، مادرم گفت:
دشت بزرگی بود با کمر خمیده که انتهایش با شیب ملایم درافق خاکستری چسبیده بود به ابرها .
باد تندی با صداهای مغشوش و درهم از هرطرف می ریخت توی سرازیری دشتِ دلگیر. خس و خاشاک گره خورده با گرد و غبار دورخود می چرخیدند و به سرعت رو به بالا دردل ابرها گم می شدند . غرش خفیف آسمان گرفته و تیره، تازه شروع شده بود که در تیررس نگاهش مردی را دید با ریش بلند دربالای سنگِ سیاهی نشسته، وتنها سرش پیدا بود. مرد ریشو برای انبوه جماعتِ ساکت وحیران که کله های لختشان بیرون از خاک بود موعظه می کرد. انگار، خودِ راوی نیز پاره تنی از آن ها بود .
درمنظرخیالش جنایت های پولبوت جان گرفت. با هزاران تصویرتکان دهنده با تلّی از اسکلت کله ها، که سرفصل روزنامه ها شده بود و در سراسرجهان خبرش پخش می شد. و جنایت آن سال ها در تابلوهای گوناگون به نمایشگاه ها می رفت. گفته می شد که نمایش کله های انسانی در”انقلاب فرهنگی” یک عمل انقلابی ست.
با بیم و هراس پا شل کرد. با شک و تردید جلو رفت. چشم تنگ کرد تا کلۀ خودش را بین کله ها پیدا کند. ببیند چه جوری ست. چه جوری بوده و چه جوری شده . پیدا نکرد. اما مطمئن بود که آن تو وبین ان هاست . لاشخورهای باد کرده، دراطراف چُرت می زدند. بوی تعفن لاشه ها آزار دهنده بود. سخنران مکثی کرد و از زیرپایش چیزی را برداشت و گاز زد .
درد شدیدی قلب ش را تکان داد. نالۀ جگر خراش خودش، در گوشش پیچید .
مرد ریشو، با لبخندی به کرکس ها، آنچه را که توی دهنش بود قورت داد. با نوک زبان لب ها را لیسید. ریش تُنُک ش را خاراند با تک سرفه ای کوتاه، چیزهائی گفت. گفت :
“این ها که میگم ازاحکام آسمانی ست” از پاداش طاعت و بندگی محض تا رسید به گناهِ زنا و حجاب و آتش جهنم برای زناکاران. و گریزی زد به ناتوانی عقلی و نیمه انسان بودن زن . و زنجمورۀ الفاتحه ش شینده شد .

نوایِ موسیقیائی دردشت تیره پراکنده شد. جمجمه ها تکان خوردند. کلۀ مردِ ریشو دربالای سنگ سیاه لرزید. شعلۀ آتش با صدای مهیب دورسرواعظ چرخید. دسته ی مرغان آتشخوار در بالاسرش به پرواز درآمدند.
تند بادی وزید ولحظه ای نورآفتاب از پارگیِ ابرهای تیره و تار بیرون زد. دشت ودمن روشن شد. عطروبوی خوشِ شیرمادرسراسر دشت را پُرکرد. صدای مهربان و دل انگیز مادرانه درآسمان به صدا درآمد :
من مادری از سرزمین «یمن» هستم که می خواهم داستان بلقیس و ملکۀ سبا را برای شما تعریف کنم . از ملکۀ سرزمینِ همیشه شاد و شاداب بگویم. بشنوید که جهالتِ آئین، با چه ارمغان شوم و نامیمون، مادران را به روزسیاه نشاند !
بلقیس ملکه یمن، سلیمان را شیفتۀ خود کرد. هُدهُد این خبررا به سلیمان داد. هُدهُد گفت ازغیبت طولانی من مپرس. کشف حیرت آوری کرده ام که ازشنیدنش مرا پاداش خیرخواهی داد و نامم را جاودانه خواهی کرد . سرزمینی پیدا کرده ام که زنِ توانائی درآن پادشاهی می کند. فرمانروایِ مقتدریست. مردمانش ازهمۀ نعمت های دنیا برخوردارند. درشادی و رفاه بسرمی برند . بلقیس، روی تختِ با شکوه وحیرت آوری مزین به طلا و جواهرات می نشیند وحکم میراند. او و قومش را چنان آزاد دیدم که خورشید را سجده می کنند. خداوندگارشان خورشید است. هُدهُد آن قدر از زیبائی و کرامت انسانی بلقیس گفت که سلیمان عاشق بلقیس شد. و روایت همان است که درکتاب آسمانی آمده است.
بعد از مکثِ کوتاهی گفت :
لعنت خدا برتو باد که مادر خود را نیمه انسان می خوانی !

بخشی ازتاریخ جنبش کارگران صنعت نفت ایران/رضا اغنمی

نام کتاب: بخشی ازتاریخ جنبش
کارگران صنعت نفت ایران
بدالله خسروشاهی
نماینده کارگران و دبیرسندیکای پالایشگاه تهران
نام نویسنده: هوشنگ انصاری
وبراستار: پری ناز پرتو
رویه آرائی: کمال خرسندی
(انتشارات الف)
چاپ اول: ۲۰۱۹ (۱۳۹۷) لندن
ناشر: هوشنگ انصاری

فهرست مطالب نزدیک به پنج صفحه ای با عنوان روایت ها نشان می دهد که این کتاب ۳۳۳ برگی در پس: «گاهشمار – حکایت ما – مقدمه» شامل یازده فصل با عناوین گوناگون با پیام ها :
سندیکای شرکت واحد و و و تا ِ ث ژ ت، فرانسه به پایان می رسد.
عناوین فصل ها
«آبادان – تهران – زندان – دوران انقلاب – انقلاب – ارتجاع و مبارزین – گریز – انگلستان – سخن کوتاه – پانویس ها –تصاویر– گفتگوها – فعالین کارگری و یاد بدالله خسروشاهی – و آخرین عنوان: پیام ها» ست.
درگاهشمار آمده که شادروان یدالله خسروشاهی در ۶ ابان ۱۳۲۱ متولد هفشجان ازدهات شهر کرد بوده، پس از شرح گذران دوران پر تلاطم زندگی و پنجاه سال فعالیت مدام درتلاش معاش و آزادی، درسن ۶۷ سالگی در لندن از هستی می رهد
خواننده وقتی مطالعۀ کتاب را شروع می کند، سرگرم که نه، بلکه چنان غرق روایت ها می شود که نمی تواند لحظه ای کتاب را رها کند. تلون و گوناگونی روایت ها چنان گیرا و جذابند واکثرا عریان، که پنداری بالا سر شهری درحال پرواز ناظر وتماشاگر بازیگران گوناگون جامعۀ خود هستی.

در عنوان حکایت ما، ازآغاز فعالیت پالایشگاه آبادان می گوید که :
تمام نیروی انسانی ماهر آن ازهندوستان تآمین می شد واکثرکارگران ایرانی زیردست کارگران هندی مشغول به کار بودند».
درپایان همین عنوان، نویسنده ازآخرین دیدارش که با فرزندان خسروشاهی به بیمارستان رفته اند می گوید که دراثر سکتۀ مغزی سلامتی ش به هم ریخته بود .
درعنوان مقدمه، ازفعالیت خسروشاهی، درتاریخ پنجاه سالۀ کارگران صنعت نفت ونقش اودرراهنمایی و بیداری کارگران دربارۀ احقاق حق وحقوق کارگری می گوید:
«خسروشاهی درسال ۱۳۴۸ به پالایشگاه تهران انتقال داده می شود. با وصل شدن به کارگران پیشرو پالایشگاه تهران به صورت گروهی شروع به فعالیت می کند درسال ۱۳۵۰ به نمایندگی کارگران و پس ازآن درسال ۱۳۵۲ و تشکیل سندیکای پالایشگاه به دبیری آن انتخاب می شود، بعداز اعتصاب ۱۳۵۳ دستگیر و به زندان می افتد او درنوشته هایش مسائل زندان، شکنجه وهمبستگی زندانیان و انتقال خبر به داخل زندان وسر انجام آزادی از زندان درفروردین ۱۳۵۷ رابازگو می کند» ص ۲۱

فصل اول: باعنوان «آبادان»

وضع نابرابری های اجتماعی درسال های ۱۳۳۰ را درآن شهرکارگری و نفتی شرح می دهد . همچنین ازمحلات آبادان می گوید:
« ازمناطق کارگرنشین احمدآباد، کُفیشه، چادرآباد، جمشیدآباد وبهمنشیر. ازمرکز شهرآبادان که درآن مغازه ها، سینماها وبیشتر ساختمان های دولتی قرارداشت و قسمت بوارده که کارمندان جزء خارجی و کارمندان ایرانی شرکت نفت درآن سکونت داشتند. منطقۀ بریم که دراختیار کارمندان رده بالا، خارجی ها و فرماندهان ارتش و شهربانی بود» ص ۲۵
خاطرات خسروشاهی به طورکامل دراین بخش، خواننده را با اطلاعات کارگری و تحولات آن سال ها در مناطق نفتی آشنا می کند.

فصل دوم: پالایشگاه تهران ۱۳۴۶ :

«دراواخر سال ۱۳۴۶ حدود ۴۰۰ نفرازکارگران ماهر وجوان از پالایشگاه آبادان را انتخاب کردند که برای راه آندازی پالایشگاه تهران به این شهرمنتقل شوند، واشکالاتی که برخورد می کنند را شرح می دهد.
ازفوت کارگرجوشکاری بنام “نوری” که درسال ۱۳۵۰در باقرآباد تهران زیرکامیون رفته فوت کرده می گوید. دست ازکارمی کشیدند و دستحمعی با کارگران به پزشکی قانونی می روند وبا شرکت در تشییع جنازه تا بهشت زهرا و ایستادگی درمقابل رئیش پالایشگاه، جهت تعطیل کار همان روز را یادآورمی شود:
«صبح روزبعد نیزبرای خاکسپاری نوری بطوردستجمعی به بهشت زهرا رفتیم که این بارعده زیادی کارمند و خود رئیس پالایشگاه هم آمدند من هنوز صحنۀ خاکسپاری این کارگررا به یاد دارم. بچه کوچک دو ساله ای داشت که من اورا بغل کرده بودم. این بچه با صدای بلند گریه می کرد و بابا، بابا سر داده بود. صحنۀ بسیار غم انگیزی بود» ص ۴۹
این فصل باعناوین گوناگون واطلاعات خواندنی، با مجمع عمومی سندیکا. رابطه با جریانات سیاسی به پایان می رسد ص ۷۳

فصل سوم
زندان شاه ۱۳۵۳

آغازسخن: ازآمدن چند مآمورساواک به منزل ایشان و بازرسی گوشه و کنار خانه برای وجود مدرک جُرمی یا چیزی باشد که پیدا نکرده اند شروع می شود:
«پس از بازرسی، برگ هایی را درسه نسخه تنظیم کردند و درآن قید کردند که دربازرسی های به عمل آمده مدرکی غیرقانونی یافت نشده و هیچگونه خسارتی به منزل و وسایل آن وارد نگردیده. این برگه را من و مآموران دادستانی و ساواک امضاء کردیم . من را سوار ماشین کردند تا نیمه راه چشمم باز بود. بعد گفتند سرم را پائین بیاورم و چشمانم را ببندم. پس ازمدتی به محلی رسیدیم که بعدافهمیدم کمیتۀ مشترک و ساواک وکمیتۀ ضد خرابکاری بود».
جیب هایش راخالی کرده وبا لباس زندان به سلول می فرستند. با دادن ادرس منزل خواهش می کند که به خانواه اش خبرزندانی شدن او را بدهند ولی : «درهمان روز ازادی، پیام مرا به خانوادۀ من رسانده بود». ارانتقال به ساواک دزفول و اهواز و آبادان می گوید. باکمک برادرش که افسرادارۀ رآهنمایی ابادان بود با کمک وکیل تسخیری اززندان خلاص و آزاد می شود . به تهران برمی گردد و پس ازمدت کوتاهی باردیگر زندانی می شود .
روایتگر، درعنوان :«همبستگی زندانیان سیاسی» می گوید:
«مسآلۀ دیگری که مرا تحت تآثیرقرارداد این بود که آن ها آگاهانه به مبارزه علیه بی عدالتی های موجود در جامعه رو آورده بودند و با پذیرش همه ناملایمات دراین راه گام گذاشته بودند و با روحیه ای قوی و بالا در زندان بسر می بردند».
ازصفر قهرمانی و مقاومت ۲۶ سالۀ او می گوید”
« درمقابل تمامی فشارهایی که درمقاطع مختلف به او وارد شده بود ، چون کوهی استوار و سرافراز ایستاده بود. رژِیم ازاو می خواست نامه ای بنویسد و تقاضای بخشش کند تا اورا آزاد کنند. او درپاسخ می گفت من نامه نداده بودم که مرا دستگیر کنید خودتان گرفتید و خودتان هم آزادم کنید» ص ۸۴
همو، درمقابل استقامت صفرقهرمانی، ازحاج صادق امانی. حبیب الله عسگراولادی مسلمان و آیت الله محی الدین انواری و چند نفر ازگروه خسرو گلسرخی نام می برد که:
که درتلویزیون ظاهرشدند، با اعلام «سپاس» ازشاه آزاد گریدند.
باعنوان: «خبر اتفاقات سیاسی به داخل زندان» این فصل به پایان می رسد.

فصل چهارم: دوران انقلاب
آزادی از زندان ۱۳۵۷

خسروشاهی، روز اول فروردین ۱۳۵۷ اززندان آزاد می شود. ازشورش تبریز دربهمن ماه ۱۳۵۶ می گوید و ازشتاب درشروع انقلاب . وحادثۀ وحشتناک آتش سوزی سینما رکس در۲۸ مرداد سال۱۳۵۷ و حوادث منطقه وکشتار درمناطق نفت خیز و … اعتصاب در اهواز تاتشکیل انجمن های اسلامی پالایشگاه تهران ووقایع پیش ار سرنگونی شاه . کنار رفتن دولت نظامی . . . تا ورود به اداره مرکزی شرکت نفت.

فصل پنجم انقلاب
۲۱ و ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

آغاز سخن از مبارزه با ارتش در روزهای ۲۱ و۲۲ بهمن ۱۳۵۷ و بستن راه عبورتانک های ارتش در خیابان های تهران و درگیری های نظامی، که شنیدنی ست :
«من و چندنفر ازکارگران نفت و تعدادی ازافراد محل درخیابان تهران نو سه راه سمنگان سنگربندی کرده بودیم وازعبور نیروهای نظامی و تانکهای ارتش جلوگیری می کردیم. درخیابان چند تیرآهن بزرگ گذاشته بودیم وآن ها را به برق شهر وصل کرده بودیم که هروقت تانک ها خواستندعبورکنند جریان برق را وصل کنیم. این عمل با موفقیت توام بود و در چند نوبت که تانک ها می خواستند ازروی تیرآهن عبور کنند با وصل کردن جریان برق، راننده وسابرکارکنان تانک دچار برق زدگی شدند و به سرعت ازتانک ها بیرون پریدند».
ازشکل گیری شورای های نفت و . . . حرکات انقلابی شوراها وبازگشت عوامل ساواک . . . برخورد با عوامل جمهوری اسلامی تاحضور بازرگان در وزارت نفت سخن رفته و با این گفتاربسی عبرت آموز:
«علیه اقدامات دولت ما خیلی تلاش و مبارزه کردیم، اما دیگر آن قدرت سابق را نداشتیم ونمی توانستیم حرف مان را به کرسی بنشانیم . سرانجام پس ازخرداد۱۳۶۰ که جوخفقان شدیدی برکل جامعه حکمفرما شد و منابع دیگر شوراها را سرکوب کردند، درصنعت نفت هم تعرض همه جانبه به شوراها آغاز شد».
این فصل نیز به پایان می رسد.

فصل ششم با عنوان :«ارتجاع ومبارزین». فصل هفتم باعنوان: «گریز». فصل هشتم باعنوان :«انگلستان» وسپس تصاویردیدنی شامل صفحات از۱۶۴ تا ۱۸۵ می باشد .

فصل نهم با عنوان: گفتگوها. درصنعت نفت چه می گذرد؟ شامل گفتگوی بدالله خسروشاهی و کارگرتبعیدی پالایشگاه تهران دراندن» می باشد.

این گفتگوها دربرگیرنده صفحات ۱۸۷ تا۲۵۱ می باشد که بی تردید از خواندنی ترین بخش های این کتاب است.
فصل دهم با عنوان یدالله و فعالین کارگری. یدالله خسروشاهی هم رفت.

نوشتاری ست از پرویز قلیچ خانی در مجله آرش در اندوه از دست دادن دوستی دیرینه وهمدل با دردهای مشترک . دوست دیگری جلیل محمودی می نویسد: بعضی از ویژگی های فردی او به ویژه استقامت پایداری و پیگیری وی وخوشبینی به آینده . . . درعرصه سیاسی یدالله دریک کلام به معنای حرکت و مبارزه بود خود او در جایی وصف حال خویش را به سادگی و روشنی با ذکربیتی ازکلیم کاشانی به تصویر کشیده است «ما رنده به آنیم که آرام نگیریم/ موجیم که آسودگی ما عدم ماست».
دوستان دیگرش: مجید آژنگ . نصرت تیمورزاده. غلامرضا پرتوی . کریم منیری. محمد صفوی. علی مبارکی . و . . . از رفتارهای حق طلبی و انسانی آن شادروان به نیکی یاد کرده اند.
مراسم خاکسپاری و پیام های همدلی و تسلیت به بازماندگانش کتاب به پایان می رسد.

نواندیشان دینی روشنگری یا تاریک اندیشی/ رضا اغنمی

نام نویسنده: جلال ایجادی
نام ناشر: نشرمهری – لندن
چاپ اول.
تاریخ نشر: ۱۳۹۸

این کتاب پژوهشی شامل ۳۰۹ برگ، که درپس پیشگفتار در شانزده بخش تدوین و منتشر شده است.
عنوان پیشگفتار:
«نواندیشان دینی علیه دوران روشنایی و مدرنیته»، نشانگر توانایی پژوهشگر در بحث و جدلی ست که گشودن دریچه های ی گرد و غبار گرفتۀ سنت شدت پیدا کرده و «نقد دین» که ار ممنوعه های تکفیری می باشد، مورد توجه قرار گرفته است .
با علم به چنین قدرت، خواننده در متن گفتارها فرو می رود و سایه به سایۀ نویسنده تا پایان او را دنبال می کند.
با نگاهی به پیشگفتار، برخی از بخش های این اثر را برای بررسی برگزیدم.
از رفتار و کردارهای جامعه شروع کرده و آسیب های ویرانگر ابزار جهل را توضیح می دهد:
«خرافات، کف بینان و ساحران و فال گیران و آیت الله ها و امامان سرقبر و افسانه سازی نو اندیشان یا اصلاح گرایان دینی نیز بر رفتار انسانی تآثیر گذار هستند» در چنین فضای تاریک و بینش دینی ست که :
«باور دینی و خرافه را علم و عقل معرفی نمود. توهّم دینی را فرهنگ مترقی نشان داد. دروغ و جعل را به واقعیت و حقیقت تبدیل ساخت».
غرض اساسی کتاب که به طور دقیق نشانه گرفتن اهداف نو اندیشان دینی است را بر می شمارد که در واقع تآیید افکار و اندیشه های همان سنتگرایان و سُلطۀ دیرینۀ :
«اندیشیدن فلسفی دنیای ایرانی به اسلام و شیعه محدود کرده اند» می باشد.
پژوهشگر با اشاره به فرهنگ تاریخ ایران ، از میتراییسم و مانیگری و زرتشت و شاهنشاهی هخامنشی و آثاربجا مانده تاریخی، با یادی از جشنواره ها تا حملۀ مرگباراعراب بدوی را یادآور ده شده، ازتعرض به فرهنگ ایران می گوید:
« بی توجهی اسلام گرایان و از جمله نواندیشان دینی . . . خرافات شیعه و جعل تاریخ ایرانیان و اشاعۀ قرآن و سنت و طرح اعتقادات منحط سنت امامان خلاصه شد . . . . . سراسر نوشته هایاین افراد جعل و رازگویی و خرافه پسندی و قرآن پرستی وستایش استعمار عرب و امام پرستی است ما می خواهیم آزادانه و فیلسوفانه و علمی و جهانی بیندیشیم. آن ها ما را در ایدئولوژی فرتوت و مرتجعانه شیعه محبوس می کنند». صص ۱۱– ۱۰

با اشاره به فرهنگ غرب درتحولات و دگرگونی های علمی فضای اندیشه گری دانشمندان زمانه را می گشاید و به سراغ دانشمندانی می رود که با دلایل علمی مردم را یاری رساندند :
«دانشمندان برای حل علمی درآن محدوده پرسش و استدلال کنند. فیزیک نیوتونی پس از سیصد سال توسط تئوری نسبیت آلبرت انیشتین زیر سئوال رفت. تئوری چارلز داروین کل افسانه های دینی دربارۀ آفرینش جهان و انسان توسط خدا را بهم ریخت و را ه علم جدید بیولوژی و انتروپولوژی باز شد و اندیشه دوران روشنایی با برآمد سکولاریسم . . . فرا رسید» ص ۱۲
با توضیح گسترش دلایل علمی درباره پرستش و آفرینش از گشایش کانال های تفکر و اندیشه گری انسان،
سرانجام این که :
«ما نباید مرعوب نواندیشان دینی گردیم . باید ابتکار نظری در نقد قرآن و شیعه گری را تقویت کنیم. ما نباید سقف نظر دهی خود را به گفتمان مذهبی محدود کنیم. ما باید اندیشه خود را با پارادایم های عصر مدرن آموزش دهیم » همو با رد نظریات نواندیشان دینی می افزاید که :
« حکومت آیت الله ها ونواندیشان دینی مجموعه ای را تشکیل می دهند که درتناقض با فبلسفه روشنگری و حقوق بشری بوده و ایدئولوژی شان انحطاط اندیشه را دامن می زند»
« پیشگفتاربه پایان می رسد. ص۱۶

بخش یکم
نواندیش دینی ، نقش سودمند یا زیان آور؟
در آغاز سخن حضور اندیشمندان که سربلندی ملت ها در جوامع بشری ست، را یادآور می شود. به درستی آن ها نخبگان هوشمند هستند، دارای خلاقیت و توانایی فکری: « یک اقلیت کوچک» معرفی می کند، اقلیتی با شعور و حس و درک قدرتمند در رهبری فکری جامعه: ص ۱۷
«هر جامعه ای به این آفرینندگان اندیشه و نقادان نظم مسلط نیازمند است. زیرا سلامت فکری و روانی جامعه به تلاش آن ها وابسته است. البته بودند روشنفکرانی که گاه از نقد خود دست کشیدند و خود نه تنها مرعوب نظام حاکم و ایدئولوژی مسلط شدند، بلکه به دلیل شکنندگی الگوی فکری و وجود یک عنصر فکری ایدئولوژیک در دوره های خاصی سقوط کردند». ص۱۸
پژوهشگر به نقطۀ ضعف مسلط در فرهنگ خودی آشاره ای سنجیده و درستی کرده است. در انقلاب سفارشی سال پنجاه و هفت، همگان شاهد بودیم که چگونه ملتی رو به تعالی و ترقی، با استقبال میلیونی ازآخوند عقب مانده ای از تبار سنت و تحجر، در فرهنگ عرب بدوی گرفتار شدند و به اسارت و بندگی تن دادند. نگاهی به حوادث گذشته سوگواری تاریخ را در دل های دردناک بیدار می کند.

پژوهشگر با نگاهی به فضای کشور در دهه های ۴۰ و۵۰ خورشیدی، جایگاه و خواسته های هریک از گروه های سیاسی داخلی را توضیح می دهد :
«جناح چپ جامعه نخبگان که از ایدئولوژی توده ایسم و ایدئولوژی شوروی و چین کمونیستی و گواریسم و تروریسم انقلابی و شیعه گری مسیانیک، متآثر بود، خواهان انقلاب ضد دیکتاتوری نظامی سوسیالیستی و مذهبی بود. چپ ها بطور مستقیم خواهان الگوی مذهبی نبودند ولی در فقدان شفافیت نظر خود و عدم مبارزه علیه ایدئولوژی دینی و همسویی آن ها با رهبران دینی فاقد مرزبندی روشن بودند. . . . . . . نخبگان سیاسی و ایدئولوژیک دیندار دانشگاهی و روحانی، خواهان الگوی اسلام محمد وعلی و حاکمیت مسیانیک دوازده امامی بودند. ان ها خواهان ولایت فقیه و گاه خواهان سوسیالیسم اسلامی ابوذری بودند
. . . . . . انقلاب اسلامی بازگشت به عقب بود» ص ۱۹
درضرورت انتقاد و بازار دین . با تمیز درست و خرد اجتماعی می نویسد که :
«جامعه ما به روشنفکران با فرهنگ و مستقل از قدرت سیاسی و قدرت مذهبی نیازمند است» . از آسیب های وابستگی به مرام خاص سیاسی و همچنان مذهب و باور و ایمان داشتن به وعده های دینی:
«اندیشیدن را فلج می کند و تباه می سازد . . . . . . روشنفکری با دین گرایی و دین پروری و دین سازی در تناقض است». با شرح و تحلیل شرایط فکری هر گروه وابستۀ فکری و عقیدتی ، دریچه های اندیشیدن سالم و درست فلسفی را می گشاید و دقیقا توضیح می دهد . ص۲۲

پژوهشگر ،در عنوان «بنیادگران حکومتی» توضیح می دهد که کل نظام حکومتی از وابستگان، از شیعیانی تشکیل شده که:
« گرایش به الگوی قرآنی و محمدی دارند. اینان که بر دستگاه سیاسی و نظامی و مالی تسلط دارند و اسلام شان ولایتی و منطبق بر الگوی خشن خلافت محمد و خلافت علی است. منظور از نزدیکی الگوی اینان به سیاست عملی دو خلیفه عرب، همان فشار انحصار گری و خشونت و چپاول می باشد».
با توجه به سیستم غارت و فساد و دزدی که در رژیم حکومت اسلامی از روز نخست پا گرفت و از واجبات و روزمرگی های فقها گردید، پیداست که آبشخور اصلی برگرفته از فرهنگ عرب بدوی می باشد. ص ۲۵

درعنوان : «بنیادگرایان فلسلفه گرا یا طرفداران « تِئوزوفی » پژوهشگر با شکافتن مفهوم ومعنی تِئوزوفی : «شاید بتوان گفت نوعی عرفان مسیحی گرا چکیدۀ تِئوزوفی است» با اشاره به سابقۀ طولانی عرفان درفرهنگ و ادبیات ایران اضافه می کند که :
«فلسفه با عرفان و احوال سحر آمیز خوانایی ندارد. زیرا پیروی از منطق و خرد گرایی و زندگی زمینی و سیر افکار، روش فلسفه است. نخبگان شیعه فیلسوف نیستند بلکه آن ها دکترینی عرضه می کنند که در فضای دینی است». ص۲۸ ازمحمدحسین طباطبایی ومرتضی مطهری نام می برد. ازتفاوت های طباطبایی درروش تحقیق او با دیگر ان می گوید : «او درروش خود بعد از مطرح کردن اقوال، روایاتی می خواند و برای تقویت نظرخود آیه ای از قرآن می خواند، حال آنکه بسیاری از «علمای» سابق، استفاده و استنباط قرآن را بر دیگر مسائل مقدم می کردند. . . . . . برخلاف کسانی که کار تفسیر قرآن را منحصر به پیامبر و امامان می دانند، طباطبایی اشخاص برجسته روحانیت شیعه را قادر به تفسیر ارزیابی می کند . بی دلیل نیست که خود بیست جلد عربی در تفسیر قرآن تهیه می کند . . . او در تلفیق مضامین مذهب شیعه و تخیلات خود به ساختن «فلسفه شیعه» می رسد. «فلسفه» ای که دیگر فلسفه نیست. صص۳۰ –۲۹

از مرتضی مطهری به تفصیل سخن رفته که : «ازرهبران انقلاب اسلامی شد . . . او ازرهبران جریان اسلامگرا و تروریستی «هیئت های مؤتلفه اسلامی بود. در دهۀ پیش از انقلاب اسلامی در شرایط رشد جریانات چپ و سازمان مجاهدین، مطهری مبارزۀ فعالی علیه « التقاط» و علیه مارکسیسم ساماندهی نمود. خود ازنظریه پردازان مهم انقلاب اسلامی و از یاران نزدیک خمینی و مسئول تشکیل «شورای انقلاب» شد . . . . . . . . . هنگامی که حزب جمهوری اسلامی به رهبری آیت الله بهشتی با هدف قبضه کردن و به انحصار درآوردن قدرت بود در۲۹ بهمن ۱۳۵۷ اعلام موجودیت کرد مرتضی مطهری از مخالفان بود . او به این حزب نپیوست و در ۱۱ اردیبهشت ۵۸ توسط گروه فرقان ترور شد. مطهری پیش از مرگ کتاب مبانی اقتصاد اسلامی را برای انتشار به چاپخانه ارسال نمود ولی این کتاب سانسور شد. آیت الله خمینی به هنگام مرگ مطهری گفته بود «متفکر و فیلسوف و فقیه عالیمقام . . . و مردی که در اسلام شناسی و فنون مختلفه اسلام و قرآن کریم کم نظیر بود علیرغم این ستایش، خمینی مخالف انتشار کتاب مطهری بود و دستور خمیر کردن کتاب را صادر کرد. . . . بهرحال نقش مطهری بسیار زیان آور بوده است زیرا مطهری درنفی تاریخ ما، در سرکوب فکری در جامعه و درقدرت رساندن خمینی و ولایت فقیه یکی از فعالترین عناصر بود» صص ۴۰ -۳۲

بخش دوم
اسلام گرایان ایدئولوژیک انقلابی
پژوهشگر، دراین بخش با شکافتن افکار دو تن از اسلامگرایان ایدئولوژِیک انقلابی، آل احمد و شریعتی را مورد بحث قرار داده است. تا دلیل دیگری باشد برای مخاطبین ش، در اثبات بیراهه رفتن آن به ظاهر منتقدین انقلابی:
« به زیانی دیگر آن ها از سنت های مذهبی جعلی، افسانه سازی نوین کرده، آنها را با موقعیت مدرن بازار جهانی همسو نموده، تراژدی و مظلومیت دینی در برابر شمر زمان «امپریالیسم و ماشین و مصرف» قرار داده تا احساسات را تحریک نموده و به هدف سیاسی خود نزدیک شوند . . . . . . . فرهنگ و سنت به امر هستی گرایانه تبدیل می شوند. اینان با تمایل روشنفکرانه و کنجکاوی به غرب و زبان غرب نزدیک می شوند» از بی صداقتی آن ها می گوید و آگاهانه، از پنهان نگه داشتن برجستگی ها غرب :
«اینان اسلام زده هستند و شاه و امریکا با الگوی نظرشان فاصله دارد، . . .گزینش اینان اسلام برده دارانه و قبیله ای و مدل خلافت است » ص۴۲
پژوهشگر، از حملۀ عرب به ایران و مسخ شدن تاریخ ایرانیان به دست اعراب، چپاول و کتابسوزانِ مهاجمان و فرآیند ویرانگر آن ها سخن می گوید:
«تحمیل خلیفه های عرب و نوکرانشان، و نیز خرابکاری کلینی ها و مجلسی ها و مجموعۀ فقه شیعه، مردمانی از هستی تاریخی و فرهنگی خود باز ماندند. آل احمد به فرهنگ استعماری اسلام خو کرده و آن را درونی خود ساخته است و قدرت فکر آزاد را از دست داده است. آل احمد اسلام زده و عرب پرست است . . . آل احمد به آیات قرآن و گنداب شیعه پناه می برد» ص۴۸
نویسنده، نظر آیت الله خمینی درباره آل احمد را یادآور می شود:
«آقای جلال آل احمد را جز یک ربع ساعت بیشتر ندیده ام. در اوایل نهضت یک روز دیدم که آ قایان در اطاق نشسته اند و کتاب ایشان غربزدگی در جلوی من بود. ایشان به من گفت :«چطور این چرت وپرت ها پیش شما آمده است»، یک همچئ تعبیری. و فهمیدم که ایشان هستند. مع الوصف دیگر او را ندیدم. خداوند ایشان را رحمت کند» ازقول ابراهیم زاده ناشر کتاب که حضور داشته، :
« آقای خمینی گفت من برای این کتاب خیلی هم از شما متشکرم. این مطالب اباطیل نیست. این حرف ها را ما باید می زدیم شما زدید. و از زیر تشک پاکتی را درآوردند و به دست جلال دادند. درون پاکت مقداری پول بود. آن را پیش قسط خانه دادیم». (ضمیمه کیهان فرهنگی، ۷۹. سال ۱۳۸۳) ص۵۴
از نامه ال احمد به آقای خمینی و روابط آن ها مطالبی در این کتاب آمد ه جالب و خواندنی است بنگرید به صص ۵۵-۵۴ همین کتاب.

نویسنده اضافه می کند :« خمینی تفکر آل احمد را همسو با نظر خود و فقه شیعه می بیند. «غرب زدگی» بیانیۀ ارتجاعی مورد حمایت شیعه است زیرا ضد طاغوت است. زیرا مخالف خردگرایی است . . .» ص۵۵
همو در پایان بخش می افزاید که :«آل احمد نویسنده ای آسیب دیده است زیرا ذهن اش خرافه و جهالت را نوازش می کند و مبارزه علیه مدرنیته را تحت بهانۀ «مبارزه با ماشین» ساماندهی نموده است و این ذهنیت اسلام زده در پی متآثر ساختن نخبگان جامعه است» و آسیب پیامدها را شرح می دهد.
این بخش نیز به پایان می رسد.
جهت پرهیز از اطالۀ کلام مجبور شدم به بررسی چکیده ای کوتاه از بخش های پایانی این اثر پُربا ر وماندنی در تاریخ انتشارات تبعید قناعت کنم .

بخش چهاردهم
بخش بالا با عنوان: «درماندگی روشنفکران در برابر دین و تروریسم اسلامی» شروع می شود.
آغاز سخن روایتی از هفته نامه فرانسوی «شارلی ابدو» درشماره ۱۳۰۹ در نقد اسلام است که آن را به طنز «صلح جاودانه» معرفی کرده است: ص۲۵۹
«کاریکاتوراش نشان می دهد که این «صلح جاودان» برروی جسد قربانیان تروریسم اسلامی قرار گرفته است . به معنای دیگر صلح اسلامی همانا مرگ دیگران است» . سپس پیامدهایش را توضیح می دهد. از قران می گوید و با توجه به آیات قرآنی:
«باید کفار را کشت و داعشیان آیه قرانی را اجرا می کنند. فرانسه، آلمان، بلژیک، اسپانیا، هلند، امریکا و بسیاری کشورهای جهان میدان عملکرد تروریسم است».
ابزار گوناگون جنایت ها ی وحشیانه را از انفجار بمب، سر بریدن و قتل آدم ها با مسلسل، له کردن افراد زیر چرخ های کامیون و استفاده از کودکان با بمب انتحاری و . . . شرح می دهد. در روند جنایت های هولناک در خارج از کشور، این نکتۀ مهم را یادآور می شود که شهروندان عصبی شده:
«واکنش ناهنجار نسبت به مسلمانان مقیم نشان دهند» . ص ۲۶۰
پژوهشگر، از مسخ شدن روشنفکران، با یادی از شاد روان خسرو گلسرخی، سخنان او را در دادگاه به باد انتقاد گرفته است :
« عمق بی دانشی گلسرخی دربارۀ اسلام و شیعه روشنفکری ایران است اینگونه روشنفکران، افسون شدۀ دینی هستند که نافی هویت ایرانی است و آن ها در عمل خدمتگذار دشمنانی هستند که به ایران زمین تاختند تا آنآن را مستعمره ساخته و فرهنگ و هویت ایرانی را نابود سازند». ص ۲۶۳
به نظر می رسد که در این باره اندکی تند و بی انصافانه سخن رفته که پژوهشگر آگاه را نسزد. همو که بارها
به درستی و به جد، در همین اثر از «فقدان نقد دین و مذهب درطول تاریخ» سخن گفته، چگونه می شود از یک معترض حکومت، در پای دار و طناب، انتظار گشودن «بحث و تفسیر نقد دین » داشت ؟!
پژوهشگر در پایان این بخش بازهم آفت های اسلام را یاد آور شده می نویسد:
«اسلام نمی تواند بشریت را در این زمینه یاری کند. اسلام قرآنی به ظلمت گرایی هدایت می کند».

بخش پانزدهم
شامل پنج عنوان است که با : « تجاوز استعماری اسلام و نقش روحانیت» آغاز، با نواندیشان دینی دربرایر خرد» به پایان می رسد. در این بررسی آخرین عنوان را برگزیدم.
پژوهشگر، از تاریخ بررسی علمی اسلام و قرآن در غرب می گوید که قرنی پیش آغاز شده است:
«یکی از نتایج آن مشخص کردن تاریخ و معنای اجتماعی و فرهنگی قران و قداست زدایی از قران است. این بررسی علمی اجازه داد تا دین شناسی علمی از اسلامگرایی مجزا شده و این شرایط نوین فهم ریشه های تئولوژیکی و آنتروپولوژیکی تاریخ و جامعه شناسی را مهیا ساخت».
سخن از آسمانی بودن قران و برتری بودن آیه های آن برای تمام بشریت در کره خاکی:
«حال آن که قران محصول تاریخ است و پیام آن اطاعت الله است. در واقع این کتاب و دین اسلام و تمامی سنت محمد تسلط بر دیگران را تعقیب می کرد . . . عرب برای تصرف سرزمین های دیگران بود غنیمت گیری و چپاول و بردگی مردمان غیرعرب و رواج تبعیض و خشونت دینی ». ص ۲۶۹
با گشت و گذاری در تاریخ منطقه از « تجاوز عرب در چهارده سده پیش با شیعه سازی صفویه و قدرت گیری روحانیون در انقلاب ۱۳۵۷ از کلینی وخمینی ودیگرمحدثان، می گوید:
« همگی دین سازان نیرنگ باز و نابود کنندگان ایرانیت و عقل بوده اند» ص ۲۷۰ .
با آوردن اسامی بیشترین کوشندکان در ادبیات دینی ، ایرانیانی پیرو دیگر ادیان، «اصطلاح ملی مذهبی» را یک جعل تاریخی» معرفی می کند
براین نظریه نیز تآکید می کند که روحانیت و نواندیشان دینی دست به دست هم داده :
« در برابر خردگرایی شهروندان را به بندگان تقلیل دادند» . صص۸۵ – ۲۸۴ .

بخش شانزدهم
آخرین گفتار این بخش پنجگانه عنوان : «سخن آخر، سکولاریسم و آزادی» است .
آغاز سخن با انتقاد از افکار و بینش اعتقادی عبدالکریم سروش که پیشگام اصلاح طلبان دینی معرفی شده وهم پیمانی ایشان با ایت الله خمینی درطرح اسلامی نمودن دانشگاه ها وپاکسازی استادان. ص ۲۸۰
« . . . پس از چهل سال حکومت اسلامی و پس از قرنها فشار دینی، نو اندیشان دینی بر روان انسان ها و تخریب ظرفیت های روشنفکری وهنری توسط اسلام، پیوسته در مسیرباز تولید اسارت مذهبی حرکت می کنند و خواهان قدرت سیاسی دینی می باشند» ص۲۹۶
حال که در پس قرون متمادی بر تخت سلطنت فقها تکیه زده اند :
«برای بخش بزرگی از جامعه توهم عدالت اسلامی فرو ریخته و برای آنها سلطۀ دین درعرصۀ سیاست و اقتصاد و فرهنگ همچون یک عامل مخرب و واپسگرا ارزیابی می شود». همان
به جد، خواهان نقد حکومت دینی ست و برقراری :
«حکومت آینده باید بر جمهوری و دمکراسی و پلورالیسم و لاییسیته و اکولوژی متکی باشد . . . اسلام یک دین استعماری و یک عامل از خود بیگانگی ما می باشد. پس نقد این دین، یک وظیفه، یک مسئولیت تاریخی است».
در پایان، پیوست ها شامل بحث های خواندنی ست و کتاب پربار پژوهشی بسته می شود.

وانسان خدارا آفرید/رضا اغنمی

وانسان خدارا آفرید

تألیف و تدوین دکتر الف – ب
چاپ ؟
تاریخ ؟
۶۳۸ صفحه

چند سال پیش مقارن با فتوای آقای خمینی درباره قتل سلمان رشدی، کتاب پژوهشی با ارزشی در لندن پخش شد که درآن فضای رعب و وحشت درمیان ایرانیان کتابخوان مورد بحث و گفتگو قرار گرفت. چاپ اول کتاب دراندک مدت نایاب شد. چاپ دوم نیز به بازارآمد و فروش رفت. چاپ سوم با تغییرات تکمیلی درشرف چاپ بود که خبررسید دو ناشر خیلی خیلی محترم! و با شرف البته هموطن، درشهر اسن )آلمان( واستکهلم، کتاب را مخفیانه چاپ کرده اند. تحقیقات نشان داد که ناشران شریف! یکی با ماشین زیراکس صدها جلد از کتاب فوق را کپی کرده و به فروش رسانده وناشراستکهلم نشین نیز پانصد جلدی چاپ کرده و فروخته است. مؤلف کتاب وقتی ازسرقت سارقان خبردارشد بارفتاری بزرگوارانه برای حفظ آبروی ایرانی، درنزد بیگانگان، تنها به نوشتن اعلامیه ای با تیتر «آقایان ناشران دزدی چرا؟» در روزنامه نیمروز لندن، هموطنان را درجریان کار شرم آور و ننگین دو ناشر قرارداد.
غرض از این مقدمه، این بود که کتاب « وانسان خدارا آفرید» با چنین سرنوشت توسط دو ناشر روشنگر!! ایرانی درمحاق افتاد وباعث دلسردی نویسنده کتاب شد و تصمیم گرفت چاپ بعدی را درموقعیت مناسب درایران منتشر کند. تا از گزند ناشران تبهکار درامان باشد.

اما درمعرفی این اثر: تلاش درجستجوی حقیقت و گشودن دریچه های تازه ایست، ازسیر تکامل ادیان. با این یادآوری که انسان نوپا از همان سرآغاز شکل گیری در دشت و دمن و غار، به دنبال پشتیبانی بوده قوی، تا با قدرت پنهانش ازاوحمایت کند. با ذهنیتی پا به بلوغ میخواهد از نیروئی آویزان شود، درخلوت وجلوت با او به درد دل بنشیند. درکناراین جستجو، از کشف هویت خود نیزغافل نمی مانّد. انگار پی برده که بی ستایش وپرستش، زیستن برایش مقدورنیست. بالاخره پیدامی کند. خدایش را پیدا می کند درهرلون و طیفی که پسندیده یا بزرگان برگزیده اند. اینجاست که نقش جادوگران قوم و قبیله در کشف ومعرفی خدایان، معنی پیدا می کند. در گشت و گذار این گستره هستی ست که خواننده درهرگوشه کره خاکی با خدایان گوناگون آشنا می شود . نور، باران، آفتاب، مهتاب، ستاره، آذرخش، گیاه، انس و جن و پری و مار و مور، خزنده و چرنده انسان و جماد؛ با جماعتی که هریک خود خدا هستند و نمی دانند یا دوست دارند که نباشند و می باید خدایی داشته باشند و با او عاشقانه به راز و نیاز بپردازند و در حمایتش بزیند. کتاب حاضر در تبیین این نیازهاست با اطلاعات تازه از مراحل رشد و بالا آمدن و نوسانات باورهای ایمانی مردم، در نقاط مختلف جهان؛ که نویسنده با پژوهشی فاضلانه درباره هریک سخن می گوید.

کتاب با پیشگفتاری کوتاه آغاز می شود و بعد :
کتاب اول شامل : خدا درماقبل تاریخ و تمدن های باستانی.(دین در دوران های ماقبل تاریخ – دین درتمدن های باستانی – خدایان مرده و فراموش شده)
کتاب دوم: دین درهندوستان و جنوب و شرق آسیا شامل (بخش اول دین درهندوستان – بخش دوم دین درچین و ژاپون)
کتاب سوم دین در خاورمیانه شامل (بخش اول: زرتشت و مزدیستا – بخش دوم : موسی و دین یهود – بخش سوم: عیسی و مسیحیت – بخش چهارم : محمد و اسلام – بخش پنجم بهائیگری – بخش ششم : پایان و نتیجه )
در پیشگفتار آمده است : « … هدف از نوشتن این کتاب، طرح یکی از پیچیده ترین مسائل حیاتی و تاریخی بشر به طور همگانی، و یافتن پاسخی منطقی به سئوالی است که تمام افراد بشر در طول عمر خود به آن می اندیشند و آن را جستجو می کنند. بگذارید تا عقاید ونظرات مختلف مردم آزادانه گفته شود تا درپرتو جرقه ها و درخشش های حاصل از تصادم عقاید و اندیشه ها، جوهر حقیقت پدیدارشود. بیائید تا با بازکردن پنجره های بسته، راه را برای ورود هوای تازه علمی و اندیشه های ناسفته به درون این محوطه مسدود، که به شدت بوی کهنگی به خود گرفته است، هموار کنیم. افکارنو با معتقدات کهنه موروثی به بحث و گفتگو بنشینند، عقل و خرد جانشین تعصبات کورکورانه دینی و معتقدات تحمیلی اجدادی گردند. همگان حاکمیت عقل را پذیرا شویم. از تعصب و لجاج بپرهیزیم. با تفکر و مطالعه بیشتر به کمک دانش و تجربه، آنچه را که عقل و منطق روا نمی دارند، دور افکنیم و طرحی نو دراندازیم» ص ب
سرآغاز کتاب با چنین سخنان پخته ومنطقی، از محتوای متن و هرآنچه در پی آمده است گواه می دهد و خواننده با اشتیاق، وارد گستره ای از تاریخ می شود که نخستین پدیده های فکری بشر اولیه درحال شکل گیری ست. جهانی اعجاب انگیز و تماشائی و صحنه های پرشکوه، رو به تکامل بشریت، که نویسنده با اشراف به مکتب داروینیسم، بحث را ازآنجا آغاز می کند. که تئوری داروین که دراواسط قرن نوزدهم وارد محافل علمی شد، اعتراض گسترده جهان مسحیت را برانگیخت. بدون شک اگر داروین دوقرن پیش در جهان حضور می داشت و از کشفیات خود بحث به میان می آورد، یه حکم کلیسا در تنوره های آتش، تبدیل به خاکستر می شد. ولی زمانه او عقلانیت بیشتر برذهنیت های مردم چیرگی داشت تا اوهام کلیسا. دکتر الفبا با نظمی سنجیده مراحل تکامل را با بیانی ساده و قابل هضم برای خواننده فارسی زبان نقل می کند. نثر روان او کمک می کند که کتاب برای هرنوع خواننده ولو با دانش و سوادی متوسط قابل مطالعه و درک باشد و این از مزایای کتاب است، کتابی که در کلیت، از پیچیده ترین واساسی ترین اطلاعات ادیان جهان؛ درقالب پژوهشی علمی خواننده را درگذشته های دور و دراز می غلتاند.
« … ازچگونگی و نحوه زندگانی انسان های اولیه اطلاعاتی در دست نیست. … هزاران سال از حیات انسان ماقبل تاریخ گذشت تا به عصر حجر قدیم و سپس به حجر جدید رسید و توانست اندک اندک از قوهء تفکری که طبیعت در وجود او نهاده بود، استفاده نماید. … آثار باقیمانده از دو گروه از انسان های متعلق به بعد از یکصدهزار سال قبل از میلاد مسیح، مثلا آثار نئاندرتال ها Neanderthales … وجود تحولاتی را از نقطه نظر باورهای دینی انسان ثابت می کند. نحوه آراستن قبور … نئاندرتال ها مردگان خود را با تشریفات خاص به خاک می سپردند …» ص ۳ – ۴
به روایت کتاب « در حدود سی هزارسال قبل از میلاد مسیح، نئاندرتال ها به تدریج جای خود را به دسته دیگری از انسان ها به نام ” انسان عاقل” اجداد انسان های امروزی واگذار کردند. » ص ۴
انسان عاقل با نقاشی و صورت نگاری واشکال حیوانات که درغارها به یادگار گذاشته این زمینه را فراهم ساخته که دانشمندان در کاوش ها «به این نتیجه رسیده اند که باورهای مردم این دوران به نحوی با سحر و جادو ارتباط داشته است.» و شاید کاربرد سحر و جادو و باور به اثرات آن ها از این دوران، در ذهنیت انسان پا به رشد نطفه می بندد. ترس و وحشت از عوامل و بلایای طبیعی آن ها را به سوی پرستش ناشناخته ها می کشاند. پرستش ارواح و تقدیم قربانی درزندگی مردم شکل می کیرد. ساحران و شمنان هدایت فکری مردم را به دست می گیرند. « همین دستورات و اعمال ساحران و جادوگران پایه ریشه اعتقادات اولیه مذهبی بشر را تشکیل دادند. … طبقه روحانیون قبایل، که بعدها به نام های برهمن، کشیش، و آخوند و القاب گوناگون دیگر درادیان و مذاهب پیدا شدند، مدعی بوده و هستند که راه دسترسی به خدا و اجابت درخواست بندگان دراختیار و انحصار آنان می باشد … اعتقاد به وجود جن، همزاد، دیو و فرشته نیز از همین اعتقادات انسان پایان دوره حجر جدید و باورهای مربوط به ارواح سرچشمه گرفته است.» ص ۹
ترس و وحشت ازعوامل و بلایای طبیعی آن ها را به سوی پرستش ناشناخته ها می کشاند.
اعتقاد به روح غیبی و قوای فوق طبیعت یادمانده هایی ازدوران های بشر اولیه است که امروزه نیز در بین مردم جهان نفوذ دیرینه خود را حفظ کرده است.

دکتر الفبا در فصل اول زیر عنوان «خدا دربین النهرین» با شرح جغرافیائی و طبیعی این سرزمین کهن، در تبیین تمدن ها و ادیان دراین منطقه، دست خواننده را می گیرد و با خود به کناره دجله و فرات و خلیج فارس می برد ودر کلبه های چوبی و نئی پای صحبت ماهیگیران می نشاند و ازشهرهای اور و اما و نیپور و ارک و لاگاش و بابل عبور می دهد و درگشت و گداری فکری، تصویرِ تاریخ گذشته و حوادث آن سال های دور ودراز را در ذهن خواننده زنده می کند.
«خاورمیانه سرزمینی است که بزرگترین ادیان امروزی بشر از قبیل یهود و مسحیت و اسلام را در دامان خود پرورش داده و بزرگ کرده است.» ص ۱۴
پرستش خدایان با نغمات ساز و آواز توام بود و برای نرم کردن دل خدایان، آهنگ های دلپذیر می سرودند. هرگاه دعا و نماز و ساز و آواز نظر لطف خدارا جلب نمی کرد، به کاهنان متوسل می شدند. مبالغ هنگفتی به آنان می پرداختند تا کاهنان با افسون و سحر و جادو نظر موافق خدایان را جلب نمایند.» ص ۱۶
سازماندهی و اقتدار کاهنان با وجود خدایان متعدد درتمدن سومر، و هوشمندی آن طبقه که خود را نمایندگان خدا معرفی می کردند، خواننده ایرانی مسلمان را به قلب حوادث گذشته می کشاند. و در مطالعه ای گذرا متوجه می شود که روحانیت امروزی از همه نوعش – یهودی و مسیحی و اسلامی – مرده ریگ کاهنان سومر هستند عینا با همان نیرنگبازی ها و رذالت ها. اگر به این روحانی ها هم کم برسد به بهانه ارضای خاطر مبارک خدای متعال، بندگان خدا را بیشتر تیغ می زنند. تا دل معبود خود ساخته را به دست بیاورند. طمع و رشد زیاده طلبی به جنگ های بین شهری می انجامد.
«کاهنان پس از تثبیت اقتدار خود درشهر، به خیال بسط قدرت افتادند. جنگ بین شهرها آغاز شد. این جنگ در حقیقت جنگ بین خدایان بود. هر شهری که مغلوب میشد خدای آن شهر اقتدار خود را از دست میداد. و مردم آن شهر مجبور به پرستش خدای شهر فاتح بودند. ص ۱۷ – ۱۸
از فحوای این نقل قول چنین استنباط می شود که نخستین جنگ های بشری توسط کاهنان آغاز می شود. یعنی اولین پایه گزاران تجاوز و ویرانگری را روحانیان و منادیان خدا برعهده داشتند.
«تا زمانی که سمت کاهنی به مقام شاهی ملحق نشده بود شاهان با دادن رشوه، آسایش و زندگانی مرفه و مجلل کاهنان را تأمین می کردند و کاهنان نیز متقابلا با تأیید اعمال شاه دراستفاده از اختیارات مطلق و مستبدانه، از او حمایت می نمودند … کم کم عبارت «شاه – کاهن نماینده خدا در روی زمین» دراساطیر سومری – آکادی راه یافت … » ص ۱۸
این روایت ها تاریخچهء جفت و جور شدن تاج و عمامه را که درتاریخ ایران با سابقه کهنی جا خشک کرده و ماندگار است ، روشن می کند. همچنین ادعای الوهیت کاهن را. که به دنبال لقب شاه یدک می کشد و میشود خدا. خدا شدن شاه و یا شاه شدن خدا را قرن هاست که ملت ایران با گوشت و استخوان تجربه کرده و با تاریخش عجین اند با زخمه های کهنهء قدرتِ خدائی شاهی کونه بسته درذهن و روانش؛ تا به امروز که ربع قرنیست زیر چتر شوم سلطنت فقها – یا خدا ملائی – در زندانی به وسعت ایران؛ بالاسر نعش عزیزانش مویه می کند.
درفصل سوم: نویسنده از خدایان متعدد یونانی ها حکایت های تاریخی و مستند فراوان دارد که خواننده را با دنیای فکر و اندیشه و اساطیر آشنا می کند. از یک یک خدایان مقیم کوه آلپ اسم می برد و درمعرفی هریک که دوازده تن بوده اند ازخواص و کیفیت وکاربرد خدائی شان اطلاعات تازه ای را در اختیار خوانندگان می گذارد. درافسانه خدایان یونان می گوید: « پرومته سازنده و پدیده آورنده انسان است هم او بود که با کمک دریا و زمین، گل نخستین انسان را بسرشت و قالب زد و بعدا آتنا، روح دختر زئوس در آن گِل دمید و آدم به وجود آمد. پرومته به آدم کشاورزی، صنعت و علوم دیگر آموخت.» ص ۳۹ . درزیرنویس توضیح می دهد که « شرح مفصل این بخش از اسطوره ء خدایان یونان را بعدا از زبان افلاطون خواهیم شنید.»
این بخش از کتاب، سرشار از فکر و اندیشه است و خواننده را در دگرگونی های جهان اسطوره غلت می دهد همچنان در فصل چهارم «خدایان در روم باستان» که نویسنده بعد از بررسی اجتماعی رومیها، شمه ای از علاقه آن ها را به امور کشاورزی شرح می دهد. می نویسد: « … چون رومی ها قومی زراعت پیشه بودند، توالد و تناسل، تکثیر درختان و بارورشدن نباتات و گیاهان، کانون فکری آنان را تشکیل می داد. بهمین مناسبت خدایان اولیه روم تماما در ارتباظ با امور زراعی و باروری درختان بودند … رومیها برای هریک از امور کشاورزی مورد علاقه خود روحی قائل بودند» ص ۵۱ – ۵۰
میترا پرستی که در آئین زرتشتی ریشه عمیقی دارد و بنا به روایت تاریخ ، رومیان از ایرانیان کسب کرده اند، به گفته دکتر الفبا در بخش «میترا پرستی»، «مقام ارجمندی دربین رومیها و تمام مستملکات روم، دراروپا و آسیا پیدا کرد. آثار میترا پرستی دراشعار استاتیوس (Statius) که به سال ۹۶ قبل از میلاد در رم درگذشت دیده می شود. … نفوذ میترا پرستی تا آنجا پیش میرود که روز ۲۵ دسامبر، یعنی روز جشن تولد میترا، به عنوان روز تولد عیسی پذیرفته شد وهنوز نیز درکلیه کشورهای کاتولیک و پروتستان، این مراسم با تشریفات خاص رواج دارد. ۵۶- ۵۵

*******

کتاب دوم : دین درهندوستان و جنوب و شرق آسیا. نویسنده در این بخش از چهار دین زنده جهان: هندوئیسم – بودیسم – جنیسم و سیکیهیزم بحث را آغاز میکند و اطلاعات زیادی از پیدایش و سیر تحولی این ادیان در اختیار خوانندگان می گذارد.
در هندوئیسم آمده است : «درآغاز نه هستی بود و نه نیستی. نه هوا بود و نه دربالای آن آسمان. هیچ چیز از هیچ نوع، حرکتی نمی کرد و کسی نبود که چیزی را به حرکت درآورد. نه مرگ بود و نه زندگی. نه روشنائی نه تاریکی تنها یک چیز بود و دم میزد. اما دم از او بیگانه نبود. آری یکتا بود. از من مپرس که یکتا که هست؟ وچه کرد؟ و چگونه این جهان را به وجود آورد؟ اگر بگویم دراو تمایلی پیدا شد و روح و حرکت را به وجود آورد، او را با خودهمانند کرده ام. کیست که بگوید جهان چگونه بوجود آمد؟ تنها یکتا می داند که جهان چگونه بوجود آمد. او که دربالای آسمان براین جهان حکمفرماست، این راز را می داند، یا که شاید او هم نمی داند.» ص ۶۳
هندوان نیز با داشتن خدایان متعدد (دراین کتاب حداقل پانزده خدا باهویت و مشخصات و مراسم عبادی اش معرفی می شود) بنا به اظهار دکتر الفبا: «آنچه امروزه به نام دین دربین هندوان رواج دارد، ترکیبی است از همه گونه باورهای درهم آمیخته و اوهام و خرافات گوناگون، اعتقاد به ارواح خیر و شر و بت پرستی، حیوان پرستی، طبیعت پرستی و غیره. هندوئیسم اعتقادات مختلف و گاه ضد و نقیض را دربرمی گیرد.» ص ۷۴
نویسنده دردنباله این بحث ازاعتقادات اکثریت مردم به وجود خدای واحد بحث می کند ولی کتمان نمی کند که همان بنده خدا ممکن است به خدایان دیگری نیز ایمان داشته و « دربرابر خدایان دیگر، بعنوان جلوه ای از همان خدای مورد اعتقاد خود، زانو بزند.» ص ۷۵
قبل ازمطالعه این بخش، هرگز تصور نمی کردم که هندوها از چنین آزادگی و تسامح عقیدتی برخوردار باشند. در مقایسه با تعصب و خشک اندیشی یهود واسلام این قبیل آزادی و آزادگی برایم تازگی داشت. به احتمال قوی اینگونه خصلت های تسامح و تساهل، دربستر فرهنگی والا، به فرزانگی و تعالی انسان متمدن یاری می رساند.
اطلاعات جالبی درباره دین جنیسم (Jainism) و مناسک مذهبی و همچنین پیدایش بودیسم و شرح حال بنیانگزارش از خواندنی ترین بخش های این فصل از کتاب است. به عقیده نویسنده کتاب سیکیهیزم پلی است بین دو دین اسلام و هندو. « بنیانگزارش نانک (Nanak) نخستین کسی نبود که در راه تلفیق وهماهنگ نمودن دو دین اسلام وهندو قدم برداشت. قبل ازاوکسان دیگری مانند راماناندا و شاگردش کبیر پنتیس همین راه را پیموده بودند و مقدمات کار را برای نانک فراهم آوردند.» ص ۱۱۱
بخش های خواندنی از ادیان چین و ژاپن و کنفوسیونیسم با اطلاعاتی تازه، خواننده را چنان غرق مطالعه می کند که لحظه ای کتاب را نمی تواند از خود دور کند. درباره چگونگی خلقت جهان، اساطیر چینی می گویند:
«درابتدا گیتی آشفته و درهم بود. نظم و ترتیبی وجود نداشت. زمین و آسمان معلوم نبود. همه آشفته و مغشوش بود. در حدود چهار میلیون سال قبل، نخستین آدم به نام پان کو (Pan Ku) به وجود آمد. او به تدریج رشد کرد و چندین برابر انسان امروزی شد. سپس به کار نظم جهان پرداخت. با قلم و چکش آهنین خود هیجده هزار سال کار کرد و کار کرد تا توانست زمین و آسمان را ازهم جدا کند. خورشید وماه و ستارگان را در آسمان، در محل های خود مستقر سازد. بعد به کار زمین پرداخت. دریاهارا به وجود آورد و کوه هارا برافراشت و اراضی مزروعی را ایجاد کرد. وقتی که مرد هر قسمت از بدن او یکی از کوه های مقدس چین شد. از نفس او بادها، از صوت او رعد، از استخوان های او فلزات، از قطرات عرق او باران و از حشرات و کرم هائی که از بدن او تولید شده بودند، آدم ها به وجود آمدند.» ص ۱۲۵
نویسنده با شمردن مزایای اخلاقی دین کنفوسیوس که دربین مردم چین از احترام والائی برخوردار است، اشاره جالبی دارد به موقعیت زنان در چین. می نویسد: «دین کنفوسیوس با تمام مزایای اخلاقی و کوششی که برای ایجاد جامعه ای سالم می نماید، زنان را در سطحی به مراتب پائین تر از مردان قرار داده است و عقیده دارد که اگر بین زن و مرد تمایزی قائل نشویم، بی نظمی به وجود خواهد آمد.» ص ۱۴۶
دین در ژاپون : با این شعر زیبای هیتو مارو (Hitomaro) شاعر قرن ششم میلادی آغاز می شود.
«ژاپون سرزمینی نیست که مردم آن نیازی به نیایش داشته باشند. زیرا که خود یک موجود الهی است.» ص ۱۴۷
دکتر الفبا در یررسی دین ژاپون اشارات بسیار زیبائی دارد که خواننده را با مظاهر طبیعی و زیبائیهای جهان آفرینش در سیر و سفری خوش می غلتاند . به این پیام توجه کنید: «در معبد درونی (Naiku) یک آئینه مدور که سمبل قرص خورشید است، و بنا بر نوشته های مذهبی شینتو از طرف الهه آفتاب، به اولین امپراطور هدیه شده است، وجود دارد : ” فرزند من، تو به این آئینه نگاه میکنی تصور کن که به من نگاه میکنی. امیدوارم برای تو یک آئینه مقدس باشد”.» ص ۱۵۰ .
لطافت کلمات، مهر سرریزِ و گوهر پاک نور وآفتاب را، به جان خواننده تزریق می کند.

کتاب سوم: دین در خاورمیانه:
نویسنده بعد از شرح کوتاه و مفیدی درباره محل تولد زرتشت از بلوغ فکری این پیامبر بزرگ و اندیشمند ایرانی بحث می کند. می نویسد: «در بیست سالگی بدون موافقت والدین، ترک خانه پدری گفت و درجستجوی نور حقیقت برآمد. در سی سالگی بحران فکری او به حد کمال رسید. مکاشفاتی بر او دست داد و به پیشگاه اهورا مزدا باریافت.” ناگهان شبحی که بلندی قامت او ۹ برابر انسان بود بر او ظاهر شد.” پس فرشته به او گفت تا روان پاک خود را آماده صعود به آسمان ها در پیشگاه اهورا مزدا نماید. زرتشت اطاعت کرد و به آسمان ها رفت. پیرامون خدای بزرگ، فرشتگان بسیار بودند. پرتو تابش فرشتگان به حدی بود که سایه زرتشت محو گردید. اهورا مزدا به زرتشت نظر افکند و به او تعلیم داد و او را به پیغمبری برگزید و امر به تعلیم حقایق و آئین بهی داد.» ص ۱۶۲

داستان صعود زرتشت به آسمان و ملاقات با اهورا مزدا، به همان ترتیبی است که قرن ها بعد در داستان معراج پیامبر اسلام به آسمان و ملاقات با خدا به همراه جبرئیل تکرار می شود. زرتشت را هم فرشته به آسمان می برد. پس، فرشته، مولود فکر و فرهنگ عرب نیست. دربین ایرانیان نیزاین توهمات رایج بوده است. با این حال این نکته را نباید فراموش کرد که زرتشت وقتی صحبت از شبحی بلند می کند، «وهومنه ” بهمن – پندار نیک”» را نیز به دنبالش می آورد. زیرنویس ص ۱۶۲. درحالی که مورخان اسلامی معراج حضرت محمد را یک امر قطعی و مسلم میدانند و کاری هم به این ندارند که این مدعا با عقل و منطق هستی در تضاد است. حتا با فرمایشات آن حضرت نیز ناخواناست. وقتی خود رسول الله می فرمایند :
«” انا بشرا مثلکم” من هم انسانی هستم مثل شما». چه نیازی به این گونه پیرانه بستن هاست. اگر دیگرانی بودند که به آسمانها رفته و با خدای متعال ملاقات کرده بودند، چه جای بحث و جدل؟ ولی، وقتی این دروغها نهادینه می شود؛ این فکر قوت می گیرد که در راه بی اعتبار کردن اسلام، چه دستهای قوی و خودی درکار بوده و هست!
در آئین زرتشت، برخلاف ادیان الهی، رابطه ها زمینی ست. از جهنم و عذاب و مکافات های آتش سوزان خبری نیست.
«زرتشت رابطه انسان با اهورا مزدا را، برپایه دوستی و رفاقت بنا می کند نه براساس ترس از عذاب دوزخ و اطاعت محض. او از خداوند به همانگونه که از دوست خود طلب یاری می کند، استمداد می طلبد. اطاعت از اهورا مزدا توام با عشق و احترام است.» ص ۱۷۱. فروهر سوشیان از باورهای زرتشت است « سوشیانت نجات دهنده موعود است که پس از آن آخرالزمان خواهد شد.» ص ۱۷۵
در سراسر آئین زرتشت، از آدم و حوا و داستان های آفرینش انسان که در مجموع بی اساس و موهومند، کوچکترین نشانی نیست. اساس تفکر زرتشت بر زندگی زمینی و برپایه «گفتار نیک . پندار نیک. کردار نیک» استوار است. زرتشت سعادت جامعه انسانی را در مهر و محبت و آزادگی واحترام به همنوعان خود میداند. در سروده ای می گوید: «ای خداوند جان و خرد تو به بندگان خود نیروی اختیار راه نیک و بد بخشیدی تا راهی را برگزینند که راهنما به آن گرویده . انسان آزاده و راست دین، با اراده کامل و آگاهانه راستی را برمی گزیند.» ص ۱۷۰
در باره اعیاد و جشن ها و بزرگداشت ماه ها که درهریک مراسم خاصی برگزار می شد؛ در باره فروردینگاه آمده است «درآن روز فره وش ها یا ارواح از آسمان به دیدار بازماندگان خود به زمین می آیند ازاین رو برای شادباش و خیر مقدم آنان بر سر کوه ها آتـش می افروزند و مراسم خاصی برپا می دارند.» در زیرنویس همان صفحه آمده است که «شب قدر و آیه ۴ سوره قدر تحت تآثیر افکار و باورهای فروردینگاه در قرآن آمده.» ص ۱۷۹.
این جا خاطره ای به نظرم رسید که سال ها پیش در قره داغ آذربایجان در روستایی حوالی ورزقان شاهد بودم. شب چارشنبه سوری بود که اهالی روستا در پشت بام ها آتش روش کردند. پرسیدم چرا توی حیاط خانه ها این کاررا نمی کنید؟ حاجی خان نامی که در ورزقان قهوه خانه داشت پاسخ داد قدیم ها اهالی روستا می رفتند بالای کوه یا بلندترین تپه وبا بر افروختن آتش نذرونیاز می کردند و درمیان هلهله وشادی به پایکوبی و رقص می پرداختند. ولی سالهاست که آن مراسم به تبعیت از شهریها به خانه ها منتقل شده است. من که از شنیدن این قصه به فکر بودم آن روزها نتوانستم رابطه چارشنبه سوری را با نذر و نیاز آن هم بالای کوه بفهمم تا کتاب «وانسان خدا را آفرید» را خواندم یاد آن خاطره افتادم. شاید مراسم آن روز روستائیان، یاد مانده هایی از روزگاران کهن است.
دین زرتشتی، اولین دین توحیدی است که درآن از بهشت و دوزخ و دنیای دیگر و روز رستاخیز سخن گفته و همین عقاید منشاء باورهای متشابهی درادیانی که بعدها با این دین در تماس بوده اند، گردیده است.» ص ۱۸۱

از صفحه ۱۹۲ تا صفحه ۴۳۹ با شروع بخش دوم درباره موسی و دین یهود و دردنباله آن عیسا و مسحیت مطالب خواندنی بسیار با ارزشی آمده است که برای خواننده فارسی زبان، جلوه های خاصی دارد. نویسنده، روایت های زیادی از تاریخ و سرگذشت آن دو دین را روشن می کند؛ به خصوص بااشاره به ویژگی هائی در سیر تکامل مسحیت ؛ پژوهش های تازه ای در اختیار مخاطبین می گذارد. با چنین صداقت و امانتداریست که تعمق در متن حوادث تاریخی، توانائی و لیاقت نویسنده را برجسته می کند.

از صفحه ۴۴۰ به بعد بخش چهارم «محمد و دین اسلام» شروع می شود با شرحی موجز از وضع جغرافیائی و اقتصادی و اجتماعی شبه جزیره عربستان. این بخش از کتاب اطلاعاتی درباره بت های مورد پرستش قبایل عرب و تاریخچه خانه کعبه با بت های موجود درآن . و حوادث تاریخی «جامعه عرب مقارن ظهور اسلام» همچنین رشد و بلوغ پیامبراسلام و رسیدن به مرحله نبوت ومدعای پیامبری و از میان برداشتن موانع سرراه قدرت که در بستر حوادث آن روزگاران گذشته چگونه با فکر و تدبیری ژرف موفق می شود رسالت خود را به اشراف و سران قبایل بت پرست عربستان تحمیل کند وآن همه گردنکشان را به زیر بکشد و انبوهی از مدعیان ریز و درشت را زیر یوغ فرمانش درآورد! و داستان هایی از جنگ ها پیروزی ها و شکست ها. و سرانجام با موفقیتی استثنائی، و شگفتا که خواننده درکوران مطالعهء حوادث آن روزگاران، بذر خشونت های امروزیِ پیروان اسلام را درشکل گیری نهادهای نوپای گذشته به شفافیت می بیند. خونریزی ها، نهب وغارت ها و کشورگشائیها، در گستره خیال بال و پر می گیرد و نیروی غالب غلیان قدرت؛ که معنویت را از اصالت و پاکیزگی تهی می سازد.
با گذر از حوادث طوفانی ست که سرانجام، پیامبراسلام با تدوین قرآن به زبان عربی، شاهکاری آفرید که بی تردید به خلع دشمنان و مدعیانش انجامید. در واقع با عربی کردن زبان خدا، برای عرب، یک هویت جاودانه بخشید و این بزرگترین راز موفقیش بود که از هوش و تدبیر و کفایت خارق العاده رسول خدا گفتنی ها دارد. جمع آوری مردم و روسای قبایل پراکنده زیر یک چادر و قدرتنمائی در مقابل گردنکشان وازبین بردن دشمنان و به ویژه استفاده از نام خدا و نزول آیه درهرحرکتی که خود تشخیص می داد، و ده ها روش های بنیادی و سیاستمدارانه، با تغییرات موضعی، منزلت ایشان را درموقعیتی قرارداد که توانست در کنارهویت بخشیدن به عرب؛ رسالت خود واسلام را در تاریخ جهان تثبیت کند.
کتاب بحث کوتاه و معرفی جالبی دارد درباره «فرق مختلف اسلامی» درباره معتزله – مکاتب حنفی – مالکی – شافعی – حنبلی و مکتب شیعه و بهائیگری و فرقه احمدیه درهندوستان.
دکتر الفبا در برگ های پایانی کتاب می نویسد:
«ایمان به یک سلسله افکار پیش ساخته و اصولی که درگذشته دور به اقتضای زمان و مکان وضع گردیده، موجب عقب ماندگی فکری و محروم شدن از واقع بینی و دانش پژوهی بشر شده و او را به وادی تعصبات کورکورانه کشانده که به نوبه خود باعث رودرروئی انسان ها و خشونت وکشت و کشتار و تخریب بی حساب گردیده است» همچنین اضافه کند:
«آنچه مسلم است اگر ما هزاران بار ازاین افسانه ها بسازیم و هزاران کتاب مقدس بنویسیم، هیچگاه به عظمت و قدرت خداوند پی نخواهیم برد. هیچ کوزه ای قادر به شناخت صفات و خصوصیات کوزه گر خود نیست. ما وقتی می توانیم گوشه ای از جلال کبریائی خداوندی را دروهم خود متصورکنیم که به کوچکی خود دربرابر جهان هستی پی ببریم.» ص ۶۳۴
نویسنده قبل از بسته شدن کتاب و پایان دادن به پژوهش، از یک راز علمی بزرگ که شاید از دیدگاه خیلی ها و نه تنها ازمتدینین جهان، به خصوص پیروان دین مبین اسلام بلکه از نطر بخش عمده ای از آگاهان نیز پنهان مانده است، پرده برمی دارد. این جا بخش های کوتاهی از آن را انتخاب کرده به اطلاع خوانندگان میرسانم :
« … کهکشان ” اندرومه ” که از سایر کهکشان ها به کهکشان راه شیری نزدیک تر است، دارای صدها میلیون ستاره است که بزرگی خورشید ما نسبت به هریک از آن ها چون یک ستاره کوچک معمولی است. در سایر کهکشان ها، ستارگان نورانی وجود دارند که دو هزار میلیون بار از خورشید ما بزرگترند و سیاره های بزرگ دیگری نیز موجودند که هنوز دوران یخبندان و انجماد شدید را طی می کنند … به موجب نظرات ” مارتین بل ” ستاره شناس معروف رصدخانه کمبریج، و ” لومتر ” کشیش و دانشمند بزرگ بلژِکی، جهان در ۱۰ تا ۱۵ میلیارد سال پیش، دراثر انفجار بزرگی که قدرت آن خارج از تصور آدمی است به وجود آمد وکهکشان ها به اعماق فضای لایتناهی از هر طرف پرتاب شدند. نیمی از نیروی عظیمی که موجب انفجار شد، آزاد و برای پرتاب ستارگان به کار رفت. … میلیون هاسال گذشت تا دراثر سرد شدن جهان هستی، پیدایش اتم های پایدار امکان پذیر شد. وقتی الکترون ها دراتم ها پایدار شدند و نور توانست آزادانه از آن ها عبور کند جهان ناگهان شفاف شد. ماده از پروتون ها و نوترون ها و الکترون ها به وجود آمد و حیات شکل گرفت … ص ۶۳۶ – ۶۳۵

این نوشته برگزیده کوتاهی ست از بررسی های دکتر الفبا که با سعه صدر در یک اثر قابل تقدیر جمع آوری و به فرهنگمداران ایران هدیه شده است.
امید است که شرایطی فراهم آید و این کتاب سودمند پژوهشی درایران چاپ و در دسترس عموم قرار گیرد.

نویسنده کتاب: «دکتر اکبر بهرامی» که سال ها پیش درلندن درگذشت. به آرزوی نشرکتاب درایران نرسید، اما از انتشار کتاب درخارج بسیار خوشحال بود و درنهایت آرامش از هستی رهید .
روانش شاد بادا.

رنگ قایق ها مال شما/رضا اغنمی

نام کتاب: رنگ قایق ها مال شما
نویسنده: اورهان ولی.
مترجم: شهرام شیدایی
ناشر: تهران کلاغ سفید. ۱۳۸۲

این کتاب دویست و شصت برگی که چندسال پیش به دستم رسیده بود، به تازگی ها دراثر خانه نشینی «کرنای نکبتی»، وخانه تکانی کتاب ها پیدا شد.متاسفم که چند سالی ازچشم پیرانه ام پنهان مانده بود!
دفترسروده های شاعری ست ازاهالی ترکیه که درعمرکوتاهش «۱۹۵۰ – ۱۹۱۴» آثارخوبی به یادگار گذاشته است.
اورهان [ اورخان] ولی، شاعری پُرکارواندیشمند که با اندک تأملی در مفهوم سروده ها، وسعت اندیشه در زمان، شناخت طبیعت و مهمتر، اشنایی اوبا فضای خفقان برای خوانندگان اثرش آشکار می شود. همو، فرآیند پنهان ماندۀ «سرحوردگی اجتماعی» را با زیان ملایم و پخته، درسروده ها و داستان ها یادآور می شود.
دفتر شامل ۱۱۷ سروده تا ص ۱۶۵ و ازان پس داستان های کوتاه ومتنوع وسپس با نظرات برخی نویسندگان به پایان می رسد.

پیشاپیش بگویم که اورهان ولی از پیشگامان «شعر نو» درادبیات تِرک بوده و براین اعتقاد نیزتلاش او دردگرگونی های ادبی«کهنه و نو» جایگاه ویژه ای دارد ومورد توجه نوپسندگان وشاعران وهنرمندان نوگرا بوده است.
مقدمه کتاب باعنوان «غریب» شروع شده است. تقریبا درهیجده صفحه. باچنین آغاری:
«شعر یعنی سخن گفتن [هنر زبانی]، درطول قرن های گذشته. دست خوش تفسیر و تحولات زیادی شده و درنهایت، به نقطۀ امروزی رسیده است»
ازسنت شعر ونظم و قافیه می گوید وزیبایی های کلام و تکامل آن ومهارت سرودن با سابقۀ کهن. غافل از زمان و زمانه نیست، و سپس اضافه می کند:
«گمان نمی کنم انسان امروزی در به کار بردن وزن و قافبه، دست وپایش را گم کند و خود را چندان به زحمت و اذیت بیندازد. با این که برای دست یابی به زیبایی، متوسل به جوش وخروش هایی عظیم شود؛ چرا که آنانی که این حقیقت آزار دهنده را دریافته اند به وزن و قافیه «آهنگ» می گویند و آن را عنصر جدید پدر ومادر شعر می دانند و دودستی به این نعمت جدید چنگ انداخته اند»
از صنایع لفظی و معانی می گوید و از خصیصه های متغیر وعادت های عادت شدۀ نویسندگان. پیداست که بیششر، نویسندگان و شاعران سنتی را مخاطب قرار داده ونکات مهم و همگام با دنیای روز و اندیشۀ نو سخن می گوید :
« برای انسانی که دانش اش را تعالیم اش را مدیون اعصار گذشته می داند چیزی طبیعی تر ازاین نمی توان یافت تشبیه. تلاش و اجباری ست برای این که بتوان اشیاء را متفاوت ازآن چه هستند دید. کسی که این کاررا می کند احساس نمی کند که دارد کاری عجیب و غریب و غیرطبیعی می کند و نمی تواند تهمت هیچ گونه غیرطبیعی بودن به خود بزند . . . . . . امیدوارم که غنای تخیل حاصل از تشبیه و استعاره ومبالغه و این جور چیزها، چشمان گرسنۀ تاریخ را دیگر سیر کرده باشد.»

اورهان ولی، شاعر نوگرای تُرک زبان، درپایان این مقدمه با سخنان سنجیده وچه بسا بنیادی، با پیامی از “ذهنیت مصرع گرا” می نویسد این ذهنیت:
«علاوه برخودمصرع ها، امکان بررسی وتحلیل قسمت هایی ازآن، یعنی کلمه ها، را هم به مامی دهد. فکر کردن به کلمه، سعی دراثبات زیبایی یا زشتی آن، برای شعر، دروضعیت کلمه، یک تلقی مطلقِ «عنصر شعری» به بارآورده. کسانی هستند که درشعر صد کلمه ای به دنبال صد زیبایی می گردند»
مقدمه به پایان می رسد.

سرآغاز سروده ها از صفحه ی۲۹ شروع ودر ص۱۶۴تمام می شود. پس ازآن داستان ها و مقاله هایی در بارۀ حوادث زمانه امده است.
برخی ازاشعاراین دفترپُرباررا برای معرفی برگزیدم.

«به طزف کشتی سازی که می روی!
دریا را خواهی دید
دست وپایت را گم نکن»

«هوی لو – لو
دلم می خواهد من هم دوستان سیاه پوستی داشته باشم
با اسم های عجیب و غریبی که کسی نشنیده باشد
دلم می خواهد ازبنادر ماداگاسگار
تا چین با آن ها سفر کنم
دلم می خواهد ازبین آن ها یکی شان
روی عرشۀ کشتی هرشب رو به ستارگان
ترانۀ «هوی لو — لو» را بخواند

و یک روز ناگهان
به یکی بربخورم
درپاریس . . .»

«بیهوده مشغول کردن دیگران

تمام زن های زیبا فکر کرده بودند
که هرشعرعاشقانه ای که نوشته ام
برای آن ها نوشته شده
ومن دائما اذیت می شدم
ازاین که نوشته هایم
آن ها را بیهوده به خود مشغول کرده»

«مثل ما
«آیا یک تانک
دررؤیاهایش، آرزوی چیزی را دارد
و طیاره به چه فکر می کند
وقتی که تنها و بی کس می ماند؟
آیا ماسک های گاز
درمهتاب
دوست ندارند هم صدا با هم ترانه ای بخوانند؟
وتفنگ ها به اندازۀ ما انسان ها
رحم ومروت ندارند»

«مجانی
مجانی داریم زندگی می کنیم؛
هوا مجانی. ابرمجانی؛
دره وتپه مجانی،
باران و گِل مجانی،
بیرونِ اتوموبیل ها،
درسینماها ،
ویترین ها مجانی ،
نان وپنیر اما نه،
آب خالی مجانی،
آزادی به قیمت سر.
اسارت مجانی،
مجانی داریم زندگی می کنیم، مجانی»

«پیش به سوی آزادی

آفتاب نزده
لحظاتی که دریا سفید سفید است راه خواهی افتاد،
شهوتِ گرفتن پاروها درکف دست هایت،
و دردرونت خوشبخی این که کاری خواهی کرد،
پیش خواهی رفت،
باموج برداشتن تورهای ماهی گیری پیش خواهی رفت،
ماهی ها در راه به ااستقبالت خواهندآمد،
. . . . . .
. . . . . .
زمانی که روح مرغان دریایی، درمزارهاشان
درمیان صخره ها، ساکت و خاموش است،
ناگهان،
قیامتی درافق ها به پا خواهد شد.
حدس می زنی چه اتفاقی دارد می افتد
این پری های دریایی، این پرنده ها؟
این جشن و سرور و شادی وبزن وبکوب؟
. . . . . .
. . . . . .
پس چرا وایستادی پسر! بندار خودترا تودریا،
کسی چشم انتظازته، اهمیت نده،
مگه نمی بینی، همه جا آزادی یه،
بادبان شو، پاروشو، سکان شو، ماهی شو، آب شو،
برو تا هرجایی که می تونی

«زندگی
tمی دانم زندگی کردن آسان نیست
اما
رخت خواب یک مُرده هنوز گرم است
ساعت مُرده ای دیگر روی مُچش کار می کند»

عنوان “زندگی” آخرین سروده های این دفتراست. درپس یک گفتگوی صمیمانه با مخاطبان، عنوان
«برای غریب» است و سپس اولین داستان را با عنوان «کبابی خوشبین بین » ادامه می دهد.
شش داستان از اورهان دراین دفتر آمده با این عناوین :
«کبابی خوش بین. خون. کارهایی که بهار می کرد. بعدازظهر. آب و تشنه گی. به سوی دریا»
هریک ازاین داستان های زیبا و پُربار، نشانگر فضای واقعیت و خیال زمانۀ هستی نویسنده است، که درگسترۀ قلم خاطره های خود را با مخاطبین درمیان گذاشته است.
آخرکتاب شامل نظرات گوناگون دوستان و نویسندگان درمقام ادبی اورهان ولی ست، که با این یاد آوری مترجم فاضل به پایان می رسد :
«حیفم آمد نقل قول عزیزنسین را دربارۀ اورهان ولی نیاورم. عزیزنسین می گفت:
اورهان ولی می خواست شعرهایش را تکثیر کند وباهواپیما برفرازاستانبول پخش کند» ش ش»
با سپاس ازمترجم آگاه با آرزوی موفقیت شان.

از آنجا و از اینجا/ رضا اغنمی

نویسنده: شهلا شفیق
ناشر: انتشارات خاوران. پاریس
چاپ اول: تابستان ۱۳۸۹– ۲۰۱۰
روی جلذ: یکی ازنقاشی های محبوبه در۴سالگی

این کتاب خواندنی شامل ۱۳ قصه و یک نمایشنامه است که در۲۲۵ صفحه تدوین و به چاپ رسیده است. نویسندۀ آگاه و بسی مهربان آن را درفوریه سال گذشته برایم فرستاده بود که، از برکت خانه نشینی «کورنا” ی نکبت بار، درایام حصرخانگی جهانی، ازلابلای کتاب ها پیدا کردم و با خوشحالی شروع به مطالعه کردم.
دراین بررسی برخی از داستان ها را برای معرفی برگزیدم .

بوته های تمشک” نخستین داستان:
پدر خانواده ای، دوانگلیسی رهگذرو ناشناش زن و شوهر را به خانه اش دعوت می کند. صاحبخانه دارای همسرو دودخترنوجوان است که دخترها کم وبیش با زبان انگلیسی آشنایند. باهم به حاشیۀ شهر می روند برای تفریح. پس از غذا خوری، زن ها سرگرم ورق بازی می شوند وپدر برای استراحت به خواب (قیلولۀ) بعدازغذا. مرد انگلیسی و آن دودختر برای تمشک چینی به جنگل می روند. مردانگلیسی با تجاوزی آزاردهنده، دنائت وپستی خودرا نشان می دهد:
«آنقدربه من نزدیک شد، خیلی به نظرم عحیب آمد ازجا پریدم غافلگیرم کرده بود خجالت می کشیدم . . . چند دانه تمشک ازتوی سبدش برداشت. دستش را به طرف دهانم درازکرد: پیلیز!. . . . دستش را دور کمرم حلقه کرد وصدای قلبم را می شنیدم. مثل پرنده ای مضطرب خودرا به دیوارۀ سینه ام می کوبید . . . دستهایش مثل چنگال توی دماغم فرو می رفتند دردم می آمد . . . دندان هایم را روی بازویش گذاشتم و فشردم صورتش ازدرد منقبض شد . . .» شب هنگام درخانه که دخترها، دراتاق خواب پاها را به هم دیگر نشان می دهند یکی می گوید “آقای جونز. باتوهم؟!” خواهرش می گوید چه خوب شد که پدر نفهمید!
روایتی عبرت آموز از باور و اعتماد عوامانه به رهگذران ناشناس.

دومین داستان “اولین عشق”
این گونه آغاز می شود:
«مریم برخاست و ماسه هارا ازخود تکاند. مرغابی ها روی دریا پر کشیدند. آسمان آنقدر آبی بود که بال مرغان لاجوردی شد. هُرم آفتاب چشم هایش را بست»
چوانی درآن نزیکی ها روی ماسه خوابیده، با نگاهی به آن دلش می خواهد برود نزداو. یاد دختر همسایه می افتد که او هم درچنین هوس ها شکمش بالا امده ورسوایی ها!. برای جلوگیری از آبستنی های “بدون آمیزش” وترس از پیامدها و بی آبرویی ها :
«هربارکه حمام نمره می رود همه جا را با پرمنگنات می شوید . . . ازمادربزرگ چیزهای زیادی درباره دخترهایی که بی هیج گناهی ابستن شده اند» شنیده و همان شنیده و گفته ها کابوسی شده درذهنش، تا جایی که شب ها وقتی خوابیده احساس می کند موجود زنده ای درشکم دارد ونبض ش می زند. صبح به وقت بیداری ازفکروخیال شب گذشته خنده اش می گیرد.
ازبچه کوچک های معصوم ولخت و پاپتی می گوید که دراکثر جاده های شمال نزدیک دریا جلو ماسین ها را گرفته و با فریاد خانه واطاق کرایه ای و فروش بلال :«همه شان به یک شکل و شمایل وفتی می دوند حلو ماشین ها، انگار دارند بازی می کنند ازهم جلو می زنند همدیگررا هُل می دهند جیغ و ویغ کنان دورماشین می دوند» دراین شلوغی یکی ازهمان ها زیر ماشین می رود. مریم که شاهد ماجرا بوده، زخمی را روی صندلی ماشین عقب دراز می کنند:
«مادرش ضجه کنان خودرا داخل ماشین انداخت: آقا همین یک پسررا دارم اقا قربانت بروم . . . دستمون خالیه پدر نداری بسوزه»
تا به بیمارستان می رسانند.
مریم به خانه برگشته، مراتی، پسرعمۀ مادرش را می بیند که چشم های هیزش :«نوک سینه هایش را می سوزاند» مادرمی گوید قوزنکن برولباس عوض کن حافظی به مهمانی دعوتمان کرده. توی حمام درتماشای پستان های نو شکفته ش، فریاد پدر را می شنود: حاضرمیشین یانه؟ پدربا نگاهی به زن و دخترش :
«چه حاجت است به مشاطه روی زیبا را باچشمکی به مراتی : تازه خوشگل ترین شون فقط پنج دقیه به درد می خورد»
مراتی پاسخ می دهد:
« اختیاردارین … اقلا بفرمایین یه ربع! می زنند زیرخنده»
شوخی های دل بهمزن عوامانه درتحقیر زن، درگستره ی فرهنگ مردسالاری!
سرمیزشام مریم غذایی کشیده گوشه ای نشسته مادرمی گوید پاشوبرو پیش دختر حافظی وقاطی آن ها غذا بخورو صحبت کن. پسرودخترقاطی همند و می رفصند:
«چشم های مادر دنبال پاهای به هم چسبیدۀ پدر و خانم صیادی می چرخد»
درگفتگویی تند بین پدرومادرمریم، پدر روبه مادر می گوید:«کتک دلت میخواد ادامه بده!»
مادراشک می ریزد ومریم آرام بغلش می کند. .اربیوفایی نفهمی مردها می گوید
مریم درختخوابش اشک می ریزد.. و روی دیوارسایۀ پدرش را می بیند. کنارتخت خوابش نشسته: می گوید:
«گریه می کنی دخترم این زنا دیونن .. . فکر وذکروشون همین مزخرفاته و. . .»
مریم درخود فرورفته، با دورشدن صدای پدر، آرام آرام به خواب رفته، حوادث روز در رؤیا بال وپرمی گشاید. دخترحافظی را می بیند با پسرکاکل خروسی که به کفل های دخترزده می گوید:
«زنا فقط واسه ده دقیقه خوبن!». ازخواب می پرد.
نگران، با بیم وهراس درسکوت مطلق، خیره به سایه های سرگردان که دردرودیوارتاب می خورد، بلند شده به اتاق خواب پدر و مادرسرک می کشد. می بیند:
«روی تختخواب، تنگ هم خوابیده اند.سبیل های پدر باخُروپُف خفیف وآسوده ای بالاپایین می رود. دست درکمرمامان دارد. لب های مامان نیمه باز است سایه های شب این تابلوی زنده را عجیب و غریب کرده است»

مریم درساحل نگران و سرگردان دنبال همان پسرمی گردد که امروزسرجایش نیست. «چقدرپشیمان است که این همه روز راهدرداد،به طرفش نرفت» به سوی صدای موسیقی کشیده می شود جوانانی سرخوش می زنند ومی رقصند. دخترزیبایی با پسری می رقصد.
«مریم پسرجوان رامی بیند که دوردختر می چرخد . .. نگاه شادمانه اش یک لحظه روی صورت مریم می چرخد . . . مریم باچشم های اشک آلود سکوت می کند. دخترحافظی خدا حافظی می گوید می خواستیم شب بیاییم پیش شما، برای خداحافظی] ما فردا برمی گردیم.
داستان تمام می شود..
وصف حال بازیگران، نمایش طبیعی حوادث وفضای روایت ها با زبانی نرم وساده بردل می نشیند و خواننده را تا پایان کتاب، با رفتارهای سنتی، اخلاقی و روانی بازیگران گوناگون جامعه، بیشتر آشنا می کند.

دیوار
پایان تظاهراتی ست، دورازچشم حزب اللهی ها: بلندگو اعلام می کند:
«رفقا تظاهرات را با شعارمرگ برارتجاع، زنده باد انقلاب پایان می دهیم و پراکنده می شویم»
راوی، دوستش فرزانه را بین جمعیت پیدا کرده وباهم راه می افتند که ناگهان خود را درحلقۀ عده ای ازحزب اللهی هایی می بینند که آن روزها با فتوای خمینی، قتل هرمخالف مجازو بهشتی شدن قاتل را آیۀ قرانی می خواند. همین
فتوا، لات ولوت ها و چاقوکشان را که باتغییررژیم بیشترآن ها را اززندان آزاد و وارد معرکه کرده بودند، با تظاهر به رعایت احکام دینی، از اذیت وآزار گرفته تا ضرب وشتم و قتل هرمخالف کوتاه نمی آمدند!
راوی می گویذ روسریم ازعقب کشیده شد:
«جنده خانوما، این چه طور روسری سر کردنه! مارو سیاه می کنین؟»
فرزانه آهسته تو گوشم گفت من حامله ام».
— «دست های عرق کردۀ فرزانه محکم مچ دستم را چسبید ومرا باخود کشید.
دری پشت سرمان بازشد توی مغازه بودیم. . . .کرکره را ازجا می کندند وشعار می دادند».
فرزانه به محسن تلفن می کند بیاد عفبشان. زود می رسد .
کرکرۀ مغازه بالا می رود . جماعت هجوم می برند توی مغازه . یکی داد می زند دست نزنین کمیته میاد!
درآن ازدحام، راوی بهروز هم دانشکده ای خود را می بیند.
با رسیدن کمیته چی ها، حزب اللهی ها را آرام می کنند. محسن به کمیته چی ها می گوید که همسرش باردار است ونجات پیدا می کنند.
محسن وفرزانه ازاتوبوس پیاده شده می روند. راوی با دل پُردرد ازتحقیر وتوهین آن جماعت اوباش می گوید:
«تازه وحشت ودرد و تمام تنم را به هم پیچید. . . . تمام خشم وتحقیرشان را توی صورتم تف می کردند . . . باآن دست های بی آزرم روی پیکرم می گشتند و درد و خفّتم می دادند . . . کسی پهلویم نشست بهروز بود».
با درک مهربانی او، محکم دستش را می گیرد، بی پروا، احساس خود را صمیمانه می گوید:
« دلم می خواست درآغوشم بگیرد»
داستان به پایان می رسد.
خواننده، درسیاهی خشونت، وآفریده های ملموس نویسندۀ تیزبین به مطالعۀ اثر ادامه می دهد.

«هتل چاقلایان” آخرین دا ستان این بخش است.
این هتل مسافرخانه ای ست درشهروان ومنزلگاهی ست که قاچاقچیان، مسافران ایرانی اسب سواروپیاده را با گذر
از گردنه های صعب العبور وخطرناک پس ازچند شبانه روز راهیمایی دربیم وهراس، به شهرمرزی وان می رسانند. هتل مرکز ایرانی هایی است که مسافران آنجا زیرنظر پلیس ترکیه اجازه اقامت می گیرند تا اخذ ورقۀ خروج به شهر استانبول. نویسنده دراین داستان، چهره های گوناگون هموطنان را معرفی کرده که بسی شرم آوراست ومایۀ ننگ! رفتارها و بگومگوهایی که درپشت چهره های پنهان، انبوهی ازبدگویی ولودادن های همدیگر:
«پریشب تومهمونی رئیس پلیس، همه ازیک دخترکمونیست حرف می زدن که با پاسپورت جعلی توهتل چاقلایان منتطراجازۀ عبوره.. . . مسئول امنیت ترکیه هم اونجا بود زد توی دهن همشون. می گفت: چرا این قدر برای هم می زنین. بالاخره همه تون ازیک جهنم فرار کردین. این دختر هم مثل خواهرتونه» صص ۶- ۷۵ .
بی گمان، این داستان به درستی، روایت تلخی ازجامعه شناسی فرهنگ خودی را عریان کرده است!
سرانجام بیشترین فراریان ازوطن که دراین داستان آمده دراندک مدت ازوان خارج هریک به گوشه ای ازجهان پناه می برند.

خانۀ خانم ژیرار
نخستین داستان بخش «ازآنجا» :
هماخانم، زن ایرانی مستآجرمادام ژیرار است. درگفتکویین آن دو، هما مسافرت سخت خود ار ایران به ترکیه همراه پسر بچۀ کوچکش وسیلۀ قاچاقچی را شرح می دهد. مادام با اظهارهمدردی نظر هما را به خود جلب می کند. ژیرار مسئول یکی اربانک های درترکیه است. وضع مالی خوبی دارند. مادام در معرفی دو مستآجر دیگر که نزدیک اطاق هماست با رضایت ازآنها یاد می کند. دراندک مدت آن دوخانم بیشتتر بهم نزدیک می شوند. هما ازنیازهای مالی خود می گوید و ازفروش طلا وجواهراتی که با خود ازایرا ن آورده را بامادام ژیرار درمیان می گذارد. مادام با دیدن آن ها خوشش میاید وتمام آن ها را به قیمت بالاتر از قیمت روز می خرد و پول همه را می پردازد. روابط دوستانۀ ان دو روز به روز محکمتر می شود. مادام برای کمک به هما خانم کار تمیزکردن اتاق ها و دیگر کارهای خانه را به او وا می گذارد و هما ازپرداخت اجاره خانه معاف می شود.
روزی ازروزها، هما به شنیدن صدایی از درون اتاق خواب پشت درگوش می خواباند ببیند چه خبره.
«مقابل درنیمه باز ایستاد و اول موهای مجعد وبوررا دید که کف موکت کشیده بود. چشم های خانم ژیرار بسته بود و گردن بندهای رنگی تمام بالا تنۀ حجیمش را که ازتخت آویزان بود پوشانیده بودند. بعد واینه را دید وعضلات نیرومند ش را میان ران های مادام ژیرار. واینه کمربندی از پرهای رنگارنگ دور کمرش بسته بود» [نوش جانشان!] واینه هما را می بیند وانگشتش را آهسته روی دهانش می گذارد.
مارتین همسایۀ دیگرهما، که نقاش سرشناس و معروفی است درسرپله ها باهم برخورد می کنند.همو، هما را برای
مشاهدۀ تابلویی که همان روز تمام کرده اورا به اتاقش دعوت می کند. هما سرگرم تماشای تابلو، نقاش می گوید:
«سه ماهه دارم روش کار می کنم. امروزتمام شد. دلم می خواست یه نفر نگاهش کنه»
با انگشت به پیکره ی ابری اشاره کرد«این لهستانه مادرمن که ترکش کرده ام . . . با سرلرزانش روی شانه های افتاده و دست های دراز که در دوسوی بالا تنه قوزدارش آویخته بودند به یک درخت آخر پائیزی می ماند»
شب در اتاق هما، مارتین و واینه به خاطر تمام شدن تابلوی نقاش جشن گرفتند.
داستان تمام می شود.

طعم قهوه
داستان ازبیمارستانی شروع می شود و گفتگو بین دختری که کلی قرص خورده به قصد . .. پرستار می پرسد:
«چرا می خواستی بمیری؟ حتما تو عشق شکست خوردی!»
رو به بیماری که در تخت کناری خوابیده، از زیبایی دختر می گوید و بی عقلی زنا و بی ارزشی مردها!

زن ومرد ایرانی درکافه ای نشسته اند. زن بعد ازخوردن قهوه یاد خاطره ای ازهیجده سالگی وفکرخودکشی خودافتاده می خواهد مردرا ببوسد که مرد می گوید:
«این جا مناسب نیست: بعضی وقتا میشی یه بچه، زمان ومکان رو فراموش می کنی!»
زن درگذشته ها فرو می رود وآغوش گرم مادروسختگیری های پدر.دودلی ها وشک وتردیدهای خود. دوست پسرش که فکروکیل گرفتن برای “زناشویی بدون اجازه پدر” با او. «خجالت می کشید به پسربگوید که دیگردوستش ندارد». هرزه خواندن خواهربزرگش که به اوگفته بود آبروی خانواده را بردی. مشتی قرص می خورد نه به خاطرعشق، برای رهایی ازدست همه شان. همچنین ازدست پسرکه فکروذکرش: «درتاریکی سینما زیربلوزش بچرخند» ازدست پدرکه مادرسیلی زده وفریاد کشیده بود ببرید پیش دکتر تاببینم دسته گلی به آب داده یانه؟
دختردرمقابله با بدگویی ها وکنایه ها می نالید و اشک می ریخت. مادررا می دیدهرروزپس ازرفتن پدرازخانه، پشت تلفن با خاله ها درگفتگو:
«مرداهمشون سرو ته یه کرباسن!»
مادر،هرروزقبل ازآمدن پدر خودش را تروتمیزکرده وماتیک می زند
«از لبخد ماتیک زدۀ مادرخجالت می کشید. وازصدای تختخواب پشت دربسته دلش آشوب می شد. صبح دلش نمی خواست به صورت هیج کدامشان نگاه کند به صبحانه دست نمی زد»
سال ها بعد، شب هنگام در قطار سرگرم خواندن کتاب، مردکنار دستی به کتاب دست او سرک کشیده می پرسد به کدام زبانه؟ همو با شنیدن نام ایران از وحشتی تصنعی و پرازتمسخر کج و کوله می شده «خمینی! او لالالا» همدیگررا می بوسند و قرار دیگری برای دیدار بعدی می گذارند.پایان داستان با زبانی پخته و زیبا نمایشی از درد تنهایی وغریبی ست که درآینۀ ذهنش شکل می گیرد:
« درآسمان پائیزی، مثل پرکاه سبک و سرگردانی روی جوی روان ته آب چهرۀ مادرش مثل سنگ ریزه ای آرام و بی حرکت، بی هیچ حسی اورا می نگریست».
تنها زن، مادر و دردکشیده وداغدیده، چون نویسندۀ آگاه، با حس ودرک درست می تواند چنین صحنه های درخشانی را در داستان های تبعید به نمایش بگذارد.

مه
در فضای مه گرفتۀ پاریس مردی به نام رحمت درکافه نشسته قهوه می خورد که زن جوانی وارد شده دنیال جا می گردد گیرش نمیاد با دیدن صندلی خالی روبه روی رحمت ازاو خواهش می کند وکنارش می نشیند. می گوید که دنیال آدرس می گردد وپیدا نکرده اهل مراکش است، آمده پاریس سراغ شوهرش! آدرس منزل اورا می گوید ورحمت پاسخ می دهد نزدیکی های خانه منه. قهوه تان را که خوردید من شما را راهنمایی می کنم. ادرس خانه را پیدا کرده درمی زنند اما کسی نیست. زن می گوید حتما رفته بیرون برمی گردد. و سرانجام سرارخانۀ رحمت و توی رختخواب درهم می لولند:
«رحمت کمرگاه زن رافشرد و گره خوردن عصلات پیکر اورا حس کرد . . . زن دست هایش را بالای تخت گره زد ونالید. رحمت مورمور سردی را در مهره های پشت خود احساس کرد . . . زن دست هایش را گذاشت روی پستان هایش نگاه رحمت باز افتاد به مچ باند پیچی شده اش . . . زن نگاه رحمت را گرفت:
«پریروز رگم را زدم نشد! . . . تصمیم گرفتم بیام دنبالش . . . ازترن که پیاده شدم فکر می کنم دیدمش توی همین اولین خیابون پیچید تو یک کوچه گمش کردم . . . هرچند تو مه آدم ها شبیه هم می شن!»
داستان تمام می شود با اندوهی سنگین کمین کرده بردل خواننده ، فریاد بگومگوها و اختلاف ها چه بسا ندای فقر و آواره گی های ویرانگر، پنهان ازانظار، فرو رفته در هیاهوهای زندگی گسترده تر می شود!

آخرین داستان کتاب باعنوان : مایلم دلایل شما را بشنوم.
کتاب با نمایشنامه «کافه استانبول» به پایان می رسد.
داستان های خواندنی کتاب را باید به دقت مطالعه کرد. براین باورم که هریک، روایتگر گوشه هایی ازفرهنگ جاری و دردهای مرسوم جامعۀ ماست که نویسنده، با مهارت قلم خود دردها را عریان کرده است.
آثار فرهنگی خانم شفیق را باید ارج نهاد که بدون شک درادبیات تبعید جایگاه ویژه ای دارد.
با آرزوی موفقیت وشادی این بانوی فاضل و آگاه.

روزی که من ایرانی– آمریکایی شدم/رضا اغنمی

نویسنده: مسعود نقره کار
ناشر: انتشارات فروغ. کلن. آلمان
چاپ اول: زمستان ۱۳۹۸(۲۰۲۰ میلادی)

نویسنده، ازروزمرّه گیری های خود شروع می کند. درسحرگاه روز پائیزی درحال دویدن با دختری موطلائی صبح بخیری گفته ضمن صحبت ازلهجه ش می پرسد می گوید ایرانی هستم . موطلائی ازدوست پسرایرانیش می گوید و از دلتنگی هاش چون به ایران برگشته است. چند روزپس ازغیبت کوتاه مدت، درحال دو سحرگاهی بهم می رسند. علت غیبتش را می پرسد می گوید بیمارستان بودم . همسرم وپسرم کمکم می کنند. طرف می گوید پس تنها نیستید. اما هر کمکی خواستین به من بگین. ازدوستان ش می پرسد. «چیزی به این غریبه نگفتم». ازپسرش امید می گوید که چند روزی آمده پیش پدر ودرکارهای روزانه خانه به او کمک می کند.
داستانی از پیرمرد: «مات چشم ها بود. چشم هایی که زیرپلک ها بازی می کردند»
زن، ازدکتر ماریا می گوید که پس ازمرگ بیمارش: «بعد تو آمدی ومن را درون کیسه ی سیاه گذاشتی» و سپس از
کفن و دفن خود. حتا «صدای آواز پرندگان و قارقارکلاغ ها را» یادآور می شود . داستانی پس ازمرگ!

ازغضنفرخان، رفتگر محله وسگ کشی های وحشیانه شهرداری که با:
«تکه گوشتی، که در دل آن سوزن و شیشه خرده و سیانور ریخته شده بود، جلویش پرت کرد و گوشه ای به تماشا ایستاد. گرسنه بود وباولع گوشت را خورد. بچه ها که می دانستند چه اتفاقی خواهد افتاد دورش جمع شدند. چشم از بچه ها برنمی داشت. نفس ها تند، کف های دوردهان ورگه های بُزاق خون رنگ می شدند. چشم ها هنوز به دنبال بچه ها بود. دیگر ازبچه ها نمی ترسید».
نویسنده، چون بزرگ شدۀ شهباز جنوبی تهران است، این ها را خوب به یاد دارد، بچه های نایب السلطنه و ورزشگاه شهباز وبیشترین محلات فرودستان تهران، سگ آزاری ازسرگرمی بچه ها بود! درسگ کشی نیز بزرگ وکوچک به تماشا می ایستادند! در خیابان مختاری خودم شاهد بودم که ازبعضی خانه ها برای مآموران سگ کش شهرداری چای و شیرینی می دادند! ودعایشان می کردند: که نجس ها را ازبین می برند!
نویسنده که درنقش پیرمرد روایتگراین بخش داستان است، پس ازخوردن قهوه درحالی که جلو تلویزیون نشسته، با دیدن فیلمی :
«قلبم تیر کشید ترس برم داشت. فقط یک قطره بود. راه افتاد رگه شد و درمیانۀ صفحه سرهای بریده گذشت. هنوز اشک برگونه، ولبخند بر گوشۀ لب داشتند. زنی جوان سری بریده برسینه نشاند، موهایش را بوئید . . . مردی میان لاشۀ هواپیما دنبال چشم هایش می گشت. . . کودکی سیاهپوست، پوست و استخوان درون جام طلائی می شاشید. مردی نورانی آنسوی صفحه نشسته بود . با کشکولی میان زانوانش، لبریز ازخون وغثیان و مدفوع آبکی وادرار».
آفرینش چنین فضای ماهرانه از واقعه ای هولناک با ابزار، بازیگران وقربانیان گوناگون، با نثر پخته و زیبا، خواننده را چنان مجذوب می کند که برای درک درست مفاهیم روایت ها بیشر تآمل کند.
از خواندن خبری به شدت ناراخت می شود و اشک می ریزد وبا گفتن :
«رؤیای من، تو را به خاطر چی کشتن؟ چرا؟».

فصل دوم

ازسینما رفتن دستجمعی با بچه محله ای ها ولذت بردن از تماشای فیلم های بزن بزن آمریکایی می گوید ولقب های هریک ازبچه ها و دراین میان سخنان مادر و پدر ومادربزرگ شنیدنی ست:
«والله من نفهمیدم این سینماچی داره که ازشام شبم براتون واجب تره شده». پدرمی گوید:
«امریکا همه چی ش درست وحسابیه، فقط سینماش نیست. البته فیلم های اشغالی بد اموز هم کم نداره».
مادربزرگ به روایت ازفتحعلیشاه وناصرالذینشاه: «باید دویست ذرع زمین روکند تا به امریکا یا به قول قجربه ینگه دنیا رسید» می خندد..پدر، ازفرستادن سفیر به آمریکا ملقب به (حاجی واشنگتن)، می گوید. مادربزرگ حرف پدررا قطع کرده می گوید:
«مرتیکه آبروی مملکت رو بُرد، بارسفرش آفتابه ولگن و کیسه ولیف و واجبی وحنا و شاهدونه بود. می گن نیویورک را با کاراش به گند کشید»
درمقابل اعتراض پدر، مادربزرک باصدای بلندتر از او اضافه می کند که:
«این مرتیکه روزعید قربان تو پشت بام سفارتحونۀ مملکت گوسفند قربونی می کنه وخون گوسفند ازناودونی میریزه توخیانون پلیس ومردمو وحشت زده میکنه . . . مگه این اقای اهل سیاست آخوند بود؟ . . . آخه این آخوندای قرمساق هستن که بهشت هم بخوان برن آفتابه و واجبی شونم می برن»
ازانتقال خانه ازبی سیم نجف آباد به نظام آباد کوچه اسلامی می گوید. درآن محل تازه است که :«نم نمک چپ و ضد امپریالیسم شدم». همچنین ازبچه محل های نظام آباد، درآن شب های بیداری درکوچۀ اسلامی درس خوانی « بچۀ پُر شرّوشور» را یادآور می شود در بحث وجدل های فوتبالی” ممد “پیتراوتول”ازصف های طولانی جماعتی که «جلو سفارت آمریکا صف کشیده بودن اولش خیال کردم توسفارت آمریکا قیممه پلو نذری می دن. بعد فهمیدم ازشب قبل، جماعت جمع می شن جلوسفارت می خوابن که صبح نوبت شون بشه برن توسفارت ویزا بگیرن میخوان برن آمریکا . . . اسمال کمونیست را دیدم با پتو وفلاسک چایی و یه پاکت تخمه ژاپنی . . . . . اسم کوچه اسلامی اما پُر ازچپی و عاشق امریکاست ».
محل درس خوانی درشب ها را به پارک شهرمنتقل می کنند.نزدیک باشگاه شعبان بی مُخ. بابحث ازحزب توده و توده ای ها با یادی ازشادروان غلامرضا تختی که«چن دفه “مدوید” را خوابوندش» فصل به پایان می رسد.

فصل سوم

ازجادثۀ جنبش سیاهکل شروع می شود که آنروزها هرجا پا می گذاشتی برسرزبان ها بود. «دوروبرمان همه جنگلی و چریک شده بودند . . . . دانشگاه ها هم حال وهوا عوض کردند و ریخت ولباس بهم ریخت . . . . . . صمد بهرنگی و جه گوارا تو بورس بودند. . . .روزهای بهم ریختن کافه تریا دردانشگاه ها بود»
تظاهرات دانشجویان حملۀ نظامیان ومآموران انتظامی و ساواکی ها به دانشگاه ها ضرب وشتم ودستگیری ها، رواج سرکوب وخفقان امنیتی. سازماندهی کوه نوردی جوانان، برای تمرین های چریکی:
«ساعت چهارصبح سرکوچۀ اسلامی، همۀ بچه های کوه آمده بودند و راه افتادیم».
«سرود خوانی «دایه دایه، وقت جنگه» وامریکایی جاکشه غیرت نداره همه دم گرفتیم. . . . . . شادخواری هایمان به سلامتی چریک هایی بود که مستشار آمریکایی ومآموران ساواک وپاسبان و دیگران را ترور کرده بودند».
انتشارات «چکیده» را که بخشی با سرمایۀ شب کاری توی اُرژآنس واتاق عمل بیمارستان ها، فراهم شده بود، راه می اندازند که درفضای زمانه بین اهل کتاب وقلم به ویژه چپ اندیشان، مؤثربود.
ازمحمد علی بهمنی. جلال سرفراز. عمران صلاحی.عباس پدران و صادق نوجوکی ودیکرهمکاران «چکیده» یادشده است. از فرآیند شب های شعر انستیتو گوته، وبحث وجدل ها و شب های کانون نویسندگان واعتصابات دانشگاه ها و مراکز کارگری، و ازروزهایی که پشت سرهم اعلامیه های مخفی خمینی مردم را به شورش وهرج و مرج دعوت میکرد و شعار «شاه باید برود» پدر می پرسد چرا باید برود؟ سخن سنجیدۀ مادر بسی آینده نگرانه ومادرانه است :
«مادر درحال پهن کردن سفره گفت: لابد یه مُشت آخوند شپشو، جیب گشاد و ماتحت گُشاد بیاد سرکار».

از کوه «گنو» بندرعباس می گوید که ازبلندترین و دیدنی ترین کوه های آن منطقه است. بین جاده کشی های سرسخت کوهستانی با سی وچهارکیلومتر، ازجاده اصلی تا بالای آن کوه جالب وتماشایی. درآن ارتفاع، انگار دشتی سرسبز با انواع گیاهان، و جانداران شبگرد. زمانی که مسئولیت ساختمان ونصب برج های مخابراتی را درآن منطقه داشتم. قبل از شروع کارنگهبان نظامی آنجا گفت شب ها نگذارید کارگران از ساختمان ها بیرون بیایند»” گنو” پایگاه مخابراتی
ونظامی مستشاران امریکایی بود. زمان اجرای طرح ارتباطات «ماکرویوی» که شرکت “نورتروپ پیج آمریکایی” پیمانکار اصلی بود. ایران نخستین کشوری درمنطقه بود که آن طرح عظیم مخابراتی را درسراسر کشوراجرا کرد..
نویسنده، که پائین میدان حسن آباد در دبیرستان فرهمند واقع درکوچه حمام شازده تحصیل کرده، در خاطراتش ازشیخ حسین آفتابه دارآبریزگاه عمومی پشت پارک شهر می گوید که ناهارهرروزش چلوبا کباب کوبیده بود. درمطالعۀ این فصل کتاب، یا خاطرات نوینسده درآمیختم. یاد سال هایی که درآن کوچه بودیم. دوبرادرم درهمان دبیرستان فرهمند تحصیل می کردند. خوشحال شدم که، درپیرانه سر، پس ازعبدالکریم لاهیجی، با نویسنده ای آگاه، یادمانده های مشترکی ازیک کوچه ومحل داریم.

فصل چهارم

با سخن مُدبرانۀ مادر: که «هنوزتن وبدنتون گرمه، دردشکستگی را بعدها می فهمین» شروع می شود. روایتگرازبرآمدن جمهوری اسلامی ورفتن آمریکائی ها و«همافرها، فرمانده وقهرمانان پایگاه شده بودند». رفقای عرقخورشان همه حزب الهی وکمیته چی، آمدند وبا زبان خوش گفتند که: « بساط [انتشارات کتاب] را ببند اتتشارات چکیده ازنظام آباد به جلودانشگاه منتقل شد». نویسنده، شبی خسته ازاورژانس بیمارستان تا وارد انتشارات می شود ازبوی کاعذ سوخته می فهمد که برادران حزب الهی انتشارات چکیده را آتش زده اند:
«بوی دود بود و بوی عفونت زخمی چرکین . بوی خون می آمد»
سخن مادر درذهنش فریاد می کشد! «درد شکستگی ها را بعدها می فهمین!»
با شیده به شمال می روند و به ناگهان حس می کند که دارند تعقیب شان می کنند: «از توی آیته دیدمشان» درکوچه پس کوچه ها ماشین را رها کرده و هریک از سویی می گریزند. شیده آرام می گوید:
«بیا برو. اینجا نمون. لجبازی نکن، می کشنت. لااقل به خاطرمامان خورشید ومن، برو»
با دنیایی غم واندوه، می گوید:
« دل کندم.قلبم را می گویم. کندم وگذاشتمش پیش شیده گریختم. تاباورنکردنی تر ازآنچه روزهای انقلاب دیده بودم را ببینم. دلخوش می کردم خواب وکابوسند، و بیدارخواهم شد»

فصل پنجم

نویسنده،با قطار به آلمان برلن غربی می رسد. درایستگاه قطارزیرزمینی، ازحملۀ جوانان شرور آلمانی :
« به سوی جوان سیه چرده شرقی هجوم بردند. درچشم بهم زدنی با زنجیرو پنجه بوکس و میلۀ آهنی ومشت و لگد به جان اوافتادند . . . فریادهای رعب آورشان همه را میخکوب کرده بود»
با سیری درگذشته ها یاد حاج آقا ناطق نوری آخوند هیئت می افتد که گفته بود :
«این سیک ها نجس هستن، این مملکت رو به نجاست وکفرآلوده می کنن»
جوان های هیئت تحریک شده و رفته بودند خیابان چراغ برق تهران شیشه مغازه سیک های هندی که وسایل یدکی بنز می فروختند خرد کرده بودند!
ازآپارتمان فرانکفورت ودرب شکسته اش: «که به وقت تحویل دادن هنوز درورودی اش چفت وبست درست خوبی نداشت» اشاره ای دارد به دیدارش با نویسنده ای که :«برخی ازکارهای کوتاهش و صحنه هایی از “کلیدر” . “جای خالی سلوچ” اسمی از دولت آبادی نمی برد. میزبان او و رضا مقصدی [شاعر ] می شود. شبی پس ازگشت وگذاری درشهر، با صرف اندکی هم نوشیدنی، بعد ازنیمه شب به خانه برمی گردند. صاحبخانه، یادش می آفتد که کلیدرا توی آپارتمان جا گذاشته می رود ازسرایدارکلید را گرفته برمی گردد:
«پنج دقیقه بیشتر طول نکشید که برگشتم در آپارتمان چارطاق بازبود چهارچوب درشکسته بود ودرشکسته شده بر دیوار راهروی کوچک آپارتمان تکیه داده شده. حیران وهراسان پای به آپارتمان گذاشتم … … رضا خودش را با کتابی مشغول کرده بود[همراهش] با خنده گفت با یک دورخیز، یاعلی گویان و ضربۀ شانه، زحمت تورا کم کرد»

شیده، پس ازهفت سال به فرانکفورت می رود. چهارسال زندان و سه سال دویدن برای اجازه خروج از کشور: «زیبای ۲۸ ساله یک موی سیاه برسرنداشت» از آنجا به امریکا می روند اول شیده و بعد نویسنده.

فضل ششم

پس ازگفتگویی کوتاه با پدر، درباره کشتارسرخپوستان و پیشرفت های آمریکا :
«صدای گریه اش، صدایم زد که پدرشدی» امید پسرشان پا به عرصۀ هستی می گذارد که حالا باید بیست وهفت ساله باشد عمرش مستدام باد. می گوید : «نتجۀ سال ها مبارزه با آمریکا، پسرمون امریکایی شد».ازهمسایه ها و پرنده ها، سگ وگربه ها که درخانه نگهداری می کند و یادی ازجوان آمریکایی «هُوارد کانکلین باسکرویل» معلم مدرسۀ “میموریال” تبریزکه درجنبش مشروطه توسط سربازان محمدعلیشاه درآن شهرکشته شد وجنازۀ اوبا حضور ستارخان با احترام تمام به خاک سپرده شد می گوید وبا شرحی ازجنایت های خانوادگی وغیری درایران وامریکا فصل به آخرمی رسد.

فصل هفتم

شرکت درمراسنم آمریکایی شدن وقسم خوردن است. کسی که ازشانزده هفده سالگی با شعار”مرگ برآمریکا” باکمک هم اندیشان، با بیزاری ونفرت ازآن دولت وکشور، بزرگ شده تا سی سالگی، ودرطول آن سال ها، باانتساب فلاکت ها وبدبختی های جهان به آمریکا را نه تنها درذهن خود، بلکه دراذهان دیگران نیز ثبت و ضبط کرده اند؛ در حال، که از خانه و کاشانه در رفته به سر زمین جهانخواران رو آورده، با مشاهدۀ خلاف آن پندارها، ازگرایش های شعاری و یکسونگرانه فاصله می گیرد.
این که نویسنده، درگفتارها، سبک داستان درداستان را برگزیده، نشانی از درگیری او با گذشته هاست. لحظه ای از آن ها غافل نبوده. با رهیدن ازآن آموخته های گذشته، ودرک واقعیت های عینی ست که دگرگون می شود.
ازروزی می گوید که برای آمریکایی شدن به صف ایستاده اند و چشم دررقص زن ومردی که دربین آمریکایی شده ها هستند .شادمانه می رقصند: «بیش از ۵۰۰ نفراز۷۳ ملیت».
بایادی ازهیاهوهای حملۀ خط امامی ها به سفارت امریکا درتهران، که:
«لانه جاسوسی رو تسخیرکردن. کک انداختن تو تمبون رفقای توده ای . . . جمعیت موج می زد، پرچم امریکا را می سوزاندند، زیرپا لگد کوب می کردند و گوشه ای که زن ها نبودند چند مرد ریشو روی پرچم سوخته شاشیدند»
مسئول اداره مهاجرت شهر خوشامد گفت ازهمه خواست بایستند و دربرابر پرچم آمریکا سوگند یاد کنند. قبلا به هریک از متقاضیان سوگند نامه را داده بودند.
«سوگند یاد می کنم که به قانون اساسی امریکا وفادارباشم و به آن عمل کنم…سوگند یاد می کنم که به قوانین کشور احترام بگذارم. درموقع خطرو تهاجم دشمنان به امریکا ازاین سرزمین دفاع کنم»
مراسم سوگند و آمریکایی شدن به پایان می رسد.

به صدای جغد سفید گوش می دهد. پاورچین وآرام می رود.آن پرنده را ببیند روی درخت بلوط پیربود به ناگهان پر کشیده و می رود.
«شفق و صدای دلنشین جغدی سفید، آغاز نخستین شب ایرانی آمریکایی شدن من بود»
کتاب خواندنی، که بخشی از خاطرات نویسنده است، و مطالعۀ آن دراین غوغای نکبت بار(کرونا) وخانه نشینی اجباری به پایان می رسد. با ابراز خوشحالی با مطالعۀ کتاب، ردپای گذشته های فراموش شده ام را، درپس سال های طولانی زنده وبیدار تماشا کردم ولذت بردم.
این بررسی را می بندم.

با آرزوی موفقیت نویسنده.

زندگی، جشن بیکران /لیلا سامانی

نیمه بهار امسال مصادف شد با نشر خبر نجف دریابندری یکی از کهنه‌کارترین مترجمان ایرانی و معرف آثار نویسندگان مطرح جهان به خوانندگان فارسی‌زبان. او تباری بوشهری داشت ، زاده آبادان بود و در طول زندگی نود و یک ساله‌اش فراز و فرودهای سیاسی و اجتماعی و حرفه‌ای بسیاری را پشت سر گذاشت از ترک تحصیل و یادگیری خودآموز زبان انگلیسی به واسطه درآمیختن با کارکنان بریتانیایی تاسیسات نفتی آبادان گرفته تا عضویت در حزب توده و پای چوبه دار رفتن بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲.
این گفتار اما قصد ندارد به رسم تمام یادنامه‌ها فهرستی از ترجمه‌ها، تالیفات و فعالیتهای فرهنگی این مترجم بسازد و و زندگی‌نامه‌ای ژورنالیستی شرح دهد، این یادداشت کوتاه تنها برجسته کردن سویه‌ای از نگاه شوخ‌چشمانه و ستایشگرانه‌ی دریابندری به زندگی‌ست که از قضا نقطه‌ی اشتراک اوست با ارنست همینگوی نویسنده آمریکایی: علاقه بی حصر به آشپزی و شوق بی حد به آزمودن مزه و رنگ و بوی اطعمه و اشربه‌های رنگارنگ.
دریابندری پیش از تجربه زندان و زمانی که ۲۵ سال بیشتر نداشت ، با ترجمه «وداع با اسلحه» همینگوی این اثر درخشان را با ترجمه‌ای مرغوب به خوانندگان فارسی‌زبان معرفی کرد و با وجود سیاهه طویل ترجمه‌های به جا مانده از او نظیر «بیگانه‌ای در دهکده» و «هاکلبری فین» (مارک تواین)، «پیامبر و دیوانه» (جبران خلیل جبران)، «یک گل سرخ برای امیلی» و «گور به گور» (ویلیام فاکنر)، «تاریخ فلسفه غرب» (برتراند راسل)، «بازماندهٔ روز» (کازو ایشی‌گورو)؛ «رگتایم» و «بیلی باتگیت» (ادگار لورنس دکتروف) و نمایشنامه‌های ساموئل بکت، نام او بیش از همه یادآور ارنست همینگوی و آثار اوست.
مهارت دریابندری در انعکاس سبک و لحن روان همینگوی و واژه‌گزینی و معادل‌یابی‌های به‌قاعده، از ویژگیهای بی‌رقیب ترجمه‌های اوست.
اما نجف دریابندری مولف جامع‌ترین و شعورمندترین کتاب آشپزی به زبان فارسی‌ هم هست. «کتاب مستطاب آشپزی، از سیر تا پیاز»، نخستین بار در سال ۱۳۷۸ خورشیدی به چاپ رسید و انتشارات کارنامه تاکنون بیش از ۳۰ بارآن را تجدید چاپ کرده است. او این کتاب را که حاصل هشت سال تحقیق میدانی بود، با همکاری همسرش فهیمه راستکار دوبلور و بازیگر ایرانی تالیف کرد.
در بخشی از کتاب، اطلاعات جالبی درباره‌ مکتب‌های آشپزی ایرانی، چینی، رومی، هندی، ترکی، عربی، اسپانیایی، ژاپنی، ایتالیایی، فرانسوی و روسی عرضه شده و همینطور بطور جداگانه، طرز پخت غذاهای مکتب‌های یادشده در اختیار خواننده قرار گرفته است. اطلاعاتی هم درباره پیشینه خوراکی‌ها و سبک‌های مختلف پخت هر غذا ارائه شده است. به خاطر تالیف همین کتاب بود که در مرداد ماه ۱۳۹۶ نام نجف دریابندری به‌عنوان «گنجینه زنده بشری در میراث خوراک» در فهرست حاملان میراث ناملموس (نادره‌کاران) ثبت شد.
دقت، ظرافت و هیجان دریابندری در توصیف خوردنی‎‌ها و چشیدنی‌ها با لحنی صمیمی و همراه با چاشنی طنز به دستورات غذایی برجای مانده از ارنست همینگوی که در کتابی گردآوری شده‌اند پهلو می‌زند. نگاه کردن به آشپزی به منزله مقوله‌ای فرهنگی و چیدن سفره و تقدیس آشپزخانه به مثابه عملی عبادی در ستایش زندگی چیزی‌ست که این کتاب را از سایر «کتاب‌های آشپزی» مجزا می‌کند.
نجف دریابندری در کتابش می‌نویسد: «اولین نکته‌ای که خواننده‌ی گرامی باید بداند این است که هیچ کس با خواندن کتاب آشپزی آشپز نمی‌شود؛ اما نکته‌ی دوم این است که هیچ آشپزی، و نیز هیچ‌کسی که خیال آشپز شدن داشته باشد از کتاب آشپزی بی‌نیاز نیست.»
از ارنست همینگوی نویسنده خوشگذران و کلبی‌مسلک آمریکایی بیش از ۱۲۵ دستور غذا به جا مانده‌است. یادداشتهای پراکنده‌ای که بیشترشان بعد از مرگ او گردآوری شدند. او در کتاب «پاریس، جشن بیکران» توصیفاتی اشتها برانگیز از آشپزی و نحوه تهیه خوردنی ها و نوشیدنی ها ارائه می‌دهد و با چنان شور و حرارتی لحظه خوردن صدف همراه با شراب خنک را توصیف می کند که انگار لذتی بیش از این در زندگی وجود ندارد. این کتاب همانند «از سیر تا پیاز» بندری پرستش صمیمانه و بی‌غشی‌ست از موهبت زندگی و طباخی. از توصیف شرابی حاصل از تقطیر «جنیتان کوهی» گرفته تا سرو گوشت آهو با سس شاه‌بلوط.
مری همسر چهارم و آخر ارنست همینگوی در حاشیه دستور پخت همبرگر مورد علاقه آن ها می نویسد که قبل از پیاده روی های طولانی و جستجو برای شکار پرندگان در دشت های آیداهو و یا وایومینگ، آنها این همبرگرها را می خوردند تا توان پیاده روی های طولانی را داشته باشند.
کمپینگهای دراز مدت همینگوی در میشیگان ماهیگیری و خوراکهای دریایی را به تفریح و غذای ایده‌آلش بدل کرده‌بود با این همه تخطی او از رویه متداول سرخ کردن ماهی که منجر به خشک شدن آن می‌شد، با خلاقیت همینگوی تبدیل به خلق خوراکی لذیذ و آبدار شد. قزل‌آلا صید محبوب ماهیگیران میشیگان که با کمی سرخ شدن خشک و زمخت می‌شود به پیشنهاد همینگوی در لایه‌ای از بیکن پیچیده می‌شود تا چربی‌اش حین طبخ ماهی آن را مرطوب نگه دارد.

طرز تهیه قزل‌آلای بیکن‌پیچ:
ماهی قزل‌آلا: دو عدد تمیز شده و بدون احشا
آرد ذرت: یک دوم پیمانه
آویشن تازه: ۸ شاخه
لیمو: ۱ عدد ورقه شده
بیکن: شش باریکه
جعفری تازه برای تزیین
نمک و فلفل برای مزه دار کردن
اجاق را از قبل گرم کنید. با یک حوله تمیز به آرامی داخل و بیرون ماهی‌ها را خشک کنید. سطح بیرون هر ماهی را به آرد ذرت آغشته کنید و چاشنی نمک و فلفل را به داخلش بیفزایید. در هرکدام چهار شاخه آویشن و دو برش لیمو قرار دهید.
سه رشته بیکن را دو هر ماهی بچرخانید به شکلی که لبه‌هایشان با هم همپوشانی داشته‌باشند. ماهی‌ها را در سینی فر بگذارید و رویش را با کاغذ آلومینیوم بپوشانید. به مدت پنج دقیقه در فر و یا روی آتش کباب کنید تا وقتی که بیکنها برشته شوند. با کفگیر به آرامی ماهی ها را پشت و رو کنید و پنج دقیقه دیگر بپزید.

اما طرز تهیه خوراکی با همین ماهی لذیذ در کتاب «از سیر تا پیاز» نجف دریابندری که این بار برای جلوگیری از خشک شدن ماهی حین کباب شدن، شکمش به سبک مردمان جنوب ایران با سبزیجات و خشکبار پر می شود:
۲ ماهی قزل‌آلا
۱ پیاز، رندید
۱ پر سیر، کوبیده
۴-۵ قاشق جعفری، ساطوری
نیم پیمانه مغز گردو، نیم کوب
۲-۳ قاشق سس مایونز
۲ تخم مرغ سفت، ساطوری
۳ قاشق، گرد نان
۲ گرو کره، نرم
۱ لیمو
نمک و فلفل
فر را روی ۱۹۰ درجه سانتیگراد داغ کنید. ماهی را از گرده بشکافید و پاک کنید. با نوک کارد تیر پشت ماهی را از گوشت آزاد کنید و بردارید. خارهایی را که دیده می شوند، بکشید؛ اندکی نمک بپاشید و ۱۰ تا ۱۵ دقیقه در جای خنک بخوابانید. سپس زیر آب سرد بشویید و لای حوله خشک کنید و اندکی فلفل بپاشید.
پیاز و سیر و تخم مرغ و گرد نان و مغز گردو و نیمی از جعفری را با هم مخلوط کنید و نمک و فلفل و سس مایونز بزنید، ماهی را روی تخته بخوابانید، مایه را در شکم آن بریزید. لای آن را برگردانید و با چند خلال دندان بدوزید.
یک ظرف نسوز را با نیمی از کره چرب کنید. ماهی ها را سر و ته در ظرف جا بدهید. باقی کره را آب کنید و روی آنها بدهید و ظرف را ۳۰- ۳۵ دقیقه در فر بگذارید. بردارید، باقی جعفری را روی ماهی بپاشید و یک نیمه لیمو کنار هرکدام بگذارید.

طعم کلمه/ رهیار شریف

نویسنده‌ها معمولا صاحب ذائقه‌هایی شگفت‌آورند و این گزیده‌ها تنها گوشه‌ای از تمایلات اپیکوری آنهاست که آثارشان را تغذیه می‌کرده و گاه جزیی از همان نوشته‌ها می‌شده‌اند.

نوشته‌های آشپزی جورج اورول به شهرت داستانها و رساله‌های سیاسی‌اش نیستند. اما اورول سرشار بود از ایده‌های آشپزی و از ابرازشان هم خجالت نمی‌کشید. در یک مقاله منتشر نشده در سال ۱۹۴۶ با عنوان «آشپزی بریتانیایی» می‌نویسد: «غذای بریتانیایی، ساده، سنگین و شاید قدری بدوی باشد. غذای دریایی به ندرت خوب پخته می‌شود و پودینگ‌های با پایه شیر هم که بهتر است ازشان چشم پوشید.»
اما اورول اعتقاد داشت انگلیسیها یک چیز را خیلی خوب می‌پزند: پودینگ آلو، دسر سنتی مخصوص کریسمس. او به این خوراک لقب «باشکوه‌ترین جنبه آشپزی بریتانیایی» داده‌بود. طرفه اینکه در تهیه پودینگ آلو، آلو به کار نمی‌رود و در عوض میوه‌های خشک، آجیل و ادویه‌های استفاده می‌شود.

حتی یک گوشه‌نشین افسانه‌ای هم نیازمند خوردن است و بوی کباب گاو چیزی بود که مدام از خانه جی دی سالینجر به مشام می‌رسید. او همراه این غذا با هرچه که می‌توانست از خودش پذیرایی می‌کرد مثل پوره سیب زمینی و پای. حتی وقتی به خاطر ناخوشی جسمی از رفتن به قصابی محبوبش عاجز شده بود هم از خوردن کباب گاو دست نکشید و همسرش کالین، مسوولیت تهیه گوشت موردنظر او را بر عهده داشت.

نامه‌های ژان پل سارتر به سیمون دوبوار از شیفتگی او نسبت به شیرینی جات و علاقه ویژه‌اش به حلوا پرده بر می‌دارند. سارتر پس از اعزام به جبهه جنگ جهانی دوم، چند جعبه آجیل و حلوا سفارش داد و وقتی تنها کتابهایش به دستش رسیدند مضطرب و نگران شد. سارتر عاقبت حلوایی بسته‌بندی شده‌اش را در بسته دیگری دریافت کرد که بادام خرد شده رویش پاشیده‌شده‌بود. او نتوانسته جلوی هیجان خودش را بگیرد و گفته‌است که تمام بسته را در یک وعده ناهار تمام کردیم.

سیلویا پلات شیفته آشپزی بود و بنا به گفته خودش کتاب مشهور «لذت آشپزی» اثر ایرما رامباور را همچون یک رمان نادر مطالعه می‌کرده‌است. او بیش از همه عاشق شیرینی پزی بود و اغلب کیکهایی از روی دستورات این کتاب می‌پخت: کیک لیمو، کیک سیب، کیک موز و … اما یکی از نامعمولترین آنها کیک سوپ گوجه‌فرنگی‌ست، ترکیبی از شیرینی و عطر که بدل به امضای شخصی پلات شده‌است.

ویلا کاتر بیشتر دید آشپزی‌اش را مرهون کودکی‌اش در رد کلاود نبراسکا بود. او نه ساله بود که همراه خانواده‌اش به رد کلاود مهاجرت کرد، جایی که جمعیت زیادی از اهالی چک و آلمان ساکنش بودند. کاتر همصحبت و همنشین یکی از همسایه‌هایش با نام آنی پاولکا شد، مهاجری بوهمی‌تبار که منبع الهام رمان «آنتونیای من» هم شد.
آنی یک کدبانوی تمام عیار بود و دستورات آشپزی را به نسلهای آینده پاولکا و همینطور کاتر انتقال داد. آنی هم مثل آنتونیا کلوچه‌های بسیار خوشمزه‌ای می‌پخت، خمیرها را با زبردستی ورز می‌داد و کلوچه‌هایی با شکمی پر از آلوی ادویه اندود طبخ می‌کرد.

میلاد رم /محمد سفریان و محمد صادقی

آثار متعدد فرهنگی و جاذبه‌های بی‌شمار معماری که در مقیاس بالایی از دیروزها تا امروز سالم و حتا دست‌نخورده باقی مانده‌اند، باعث شده تا شهر رم بیش از هر شهر دیگری در قارۀ اروپا، نمادی از تاریخ باشد و نشانه‌ای از کهولت دوران.
آمفی‌تئاتر کلوسئوم، کلیسای واتیکان، تئاتر مارچلو، کلیسای پنتئون، میدان اسپانیا، چشمۀ آرزوها و ده‌ها اثر دیگر معماری، هر یک به گونه‌ای بازگوکنندۀ لایه‌های مهم معماری و راوی تاریخ کهن‌سال این شهر هستند.
در اساطیر رومی، پیدایش رم را به دو برادر افسانهای به نام های رومولوس و روموس نسبت می‌دهند. حکایت اسطورۀ مذکور این‌گونه است که پادشاه نومیتر، فرمانروای سرزمین افسانه‌ای آلبالانگا (در جنوب شرقی رم کنونی) به نیرنگِ برادر از حکومت خلع می‌شود و زان پس، امولیوس تازه‌ به قدرت‌رسیده، “رئاسیلویا”، دختر شاه پیشین را از همخوابگی با مردان منع می‌کند، تا مبادا به فرداها رقیبی برای سلطنت و فرمانروایی‌اش پیدا شود.
ادامۀ قصه این‌گونه پیش می‌رود که حیلت امولیوس در منع کردن دوشیزه از مردان، کارگر نمی‌شود و رئاسیلویا با نَفَس مارس (الهۀ جنگ در روایات اسطوره‌ای رم)، باردار می‌شود و در نهایت دو برادر دوقلوی روموس و رومولوس از نطفۀ او و مارس، متولد می‌شوند و پا به دنیای خاکی می‌گذارند.
این دو برادر به فرمان شاه در بیابان رها می‌شوند، اما سرانجام مشیت روزگار بر زنده ماندن این دو برقرار می‌ماند. ماده‌گرگی آن ها را در بیابان پیدا می‌کند و از پستان خویش شیرشان می‌دهد تا از مرگ رهایی پیدا کنند و به روزگار فرداها به یاد سرزمینی که روزی از مرگ نجات‌شان داده بود، شهری بنا کنند و “رم” اش نام نهند.
این‌گونه است که رم، لااقل در لابلای صفحات و دنیای پر پیچ و خم اسطوره، زندگی آغاز می‌کند تا شهری برای اهل فضل و هنر پیدا شود و در همه حال در صدر باقی بماند.
این روایت البته آنچنان مورد پذیرش عمومی شهروندان رمی قرار گرفته که کمتر کسی در رم پیدا می‌کنی که این قصه را به حافظه نسپرده باشد و مجسمه‌های پرشمار گرگ در حال شیر دادن به دو نوزاد، که در جای جای شهر به وفور پیدا می‌شود، او را به یاد منشأ تاریخی این قصه نیندازد.
اما رها از قصص اسطوره‌ای که گاه کمتر نشانی از واقعیت دارند، مورخان روزگار امروز، آغاز پیدایش رم را به حوالی سال ۷۳۵ پیش از میلاد بر می‌گردانند. زمانی که رم، چنان دیگر تمدن‌های مهم بشری در کنار رودخانه‌ای پرآب، اشکال نخستین تمدن را تجربه کرد و نرم نرمک شکل و شمایل شهری به خود گرفت. این شهر در کنارۀ غربی رود “تِوِره” بنیان نهاده شد تا در آغاز سرزمینی برای پادشاهی رومولوس باشد و در پی آن پایتختی برای امپراتوری کبیر روم.
این شهر پس از طی دوره‌های مهم و پر فراز و نشیب “امپراتوری”، “جمهوری” و روزهای افول و انزوای امپراتوری، به دست کلیسای کاتولیک افتاد و برای سده‌های متمادی توسط کشیشان کلیسا اداره شد. سرانجام پس از طی دوره‌های مختلف تاریخی، این شهر به عنوان پایتخت فرهنگی و سیاسی جمهوری متحد ایتالیا شناخته شد و از سال ۱۸۶۱ که گاریبالدی بزرگ ایتالیا را به کشوری متحد بدل کرد، هماره به عنوان شهر نخست جمهوری ایتالیا شناخته شد.
سالیان دراز تاریخ شهر، گونه‌های متفاوت حکومتداری، مراودات فرهنگی با دیگر تمدن‌های همسایه ، نزدیکی و حضور مستقیم فرهنگ مدیترانه‌ای که خاستگاه تمدن‌های مهم و تأثیرگذار فراوانی بوده‌است، همه و همه در کنار هم باعث شده‌اند تا شهر رم به عنوان یکی از اعجاب‌انگیزترین دست‌آوردهای بشری برای تاریخ و آیندگان باقی بماند.
هر چند که شناخت درست از تاریخ سیاسی و فرهنگی و آشنایی با سبک‌های گونه‌گون معماری، در راه لذت بردن از زیبایی‌های بی‌پایان رم مدد فراوان به بیینده می‌رسانند، اما لذت بردن از رم و همنشینی با تاریخ در این شهر، بی همراهی دانش و فلسفه نیز میسر است.
سنگ‌فرش خیابان‌های پیر و ستون‌های عظیم معماری باستان، در کنار نقاشی‌های بی‌بدیل امثال میکل‌آنژ و کاراوجو بر سقف و دیواره‌های کلیساها، ارتفاع یکسان ساختمان‌ها در خیابان‌های اصلی و پیچ و خم کوچه‌های تنگ، همه عین زیبایی و تاریخند و حتا اگر بیننده، تاریخ گذشتۀ رم را به خوبی نشناسد، باز هم این تاریخ از لابلای آثار معماری و ادبی رم خود را بر ذهن میهمانانش تحمیل می‌کند.
در گزارش مصور این صفحه که عکس‌هایش را محمد صادقی برداشته‌است، گشت‌وگذاری داریم در کوچه پس‌کوچه‌های پر از بار تاریخ ِ شهر رم. شهری که حالا به حکم اجبار بلا کوچه‌ها و میدانهایش تهی‌ست.