خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

مرگ یک روشنفکر/رضا اغنمی

 

 

 

مرک یک روشنفکر

نویسنده: محمد عبدی
ناشر: انتشارات مردمک – لندن

 

 

بنا به دعوت آقای محمد عبدی برای دیدن فیلمی که ایشان درمصاحبه ای طولانی باآقای ابراهیم گلستان تهیه کرده اند
به دانشگاه SOAS رفتم که درشب جمعه بیستم آوریل ۲۰۱۸ در آنجا نمایش آن به اجرا درآمد. برای ورود به سالن تا خانم مسئول اسم مرا درلیست مدعوین پیدا کند، فرصتی دست داد به کتاب هایی که روی میز چیده بودند نگاهی بکنم. دو جلد ازآثار اقای محمدعبدی را برداشتم. «مرگ یک روشنفکر» و«از اُپرا لذت ببر». اولی شامل دوازده داستان کوتاه و دومی دربرگیرنده هفده داستان کوتاه است وهردو کتاب خوب و خواندنی.
این بررسی نگاهی ست به چند داستان از دفتر«مرگ یک روشنفکر»، که هریک، روایت سنحیده ای ست ازعارضه ها و دردهای اجتماعی.
پس ار مقدمه خواندنی ناشر، نخستین داستان با عنوان «مثل همیشه» درسه برگ امده. داستان فرزندی ست که به مادرش تلفن می کند، مادر اما او را بجا نمی آورد. نمی شناسد وتلفن را قطع می کند. باردوم تلفن کرده درمقابل اصراراو که می گوید:
«مامان چرا اذیت می کنی؟
مامان می گوید :
« آقای عزیز مثل اینکه حالتون خوب نیست . . . شما مریضین مامان کیه؟». تلفن را قظع می کند.
شال کلاه کرده عازم خانه مادرمی شود. سرراه مهرداد دوست چندین ساله اش را می بیند وخوشحال سلام وعلیک و احوالپرسی، که مهرداد می گوید :
متآسفانه به جا نمی آرم!. . .
– یعنی چی؟ شوخی ات گرفته؟
– شما؟
دست بردار مردک! تو منو نمی شناسی؟
– آقا مثل اینکه حالتون خوب نیست . . .
-الاغ حال من خوب نیست یا تو؟ می زنم توسرت ها!
-ا قای عزیز اشتباه گرفتین. من مهردادم ولی احتمالا نه اون مهردای که شما فکرمیکنین.
با این که راوی خودش را معرفی می کند ولی مهرداد او را نمی شناشد. مآیوس وناامید راه می افتد تلفن می کند به ترانه. ترانه هم منکر آشنایی با او می شود وتلفن را قطع می کند. به خانه مادرش می رود. مادر در را باز کرده ولی او را نمی شناسد. مآیوس و پریشان به خانه اش برمی گردد و درآینه خودش رانگاه می کند می بیند خود خودشه. همان که بوده و هست. می خوابد.
«وقتی دوباره بیدار می شود، همه چیز درست شده بود».

درداستان مرداد، نویسنده دردهای چرکین حوادث آن سال های خونین و فراموش نشدنی را به بهانه ورود یک مهمان ناخوانده، دریک روز گرم مردا ماه درساعت سه و ده دقیقه و چهارثانیه:
« . . .نمی شود این ماه را از میان ماه های سال حذف کرد؟ خوب که فکر می کنم می بینم که نمی شود، چون مرداد هم برای خودش ماهی است، حال گیرم که ناف همه اتفاق های بد را درابن ماه بریده باشند» مهمان ناخوانده وارد می شود. بسی اخمو و با قدرت رفتار می کند .هرچی که صاحبخانه می پرسد مهمان ناخوانده با کبر وغرور، با تکان دادن سرجوابش را می دهد:
«حالی ام می کند که وقت تلف نکنیم. کاردارد و باید جاهای دیگری هم سر بزند. منظورش را خوب می فهمم. . . . حالا ساعت سه وده دقیقه و چهار ثانیه است و من مُرده ام. حالم زیاد بد نیست وامیدوارم بدترنشود».

موبایل:

«در سرآغاز داستان آمده است :
«جسم و جانشان می فروشند
به رقم بیست
– کمی کم یا بیش-
اما چه ارزان!
و کدامین مریم از میانشان مجدلیه خواهد بود؟ »
تلنگری به باورهای موهوم کهن! در روایتی از رواج تن فروشی دختران و زنان مسلمان، در کشوری که داعیه ی گسترش اسلام را دردنیا برعهده گرفته است!
روایتگر از زنی می گوید که :
«روی کاتاپه درازکشیده راحت و بی خیال، انگار نه انگار. موبایل را یک لحظه زمین نمی گذاشت، یا مرتب زنگ می خورد یاعین بچه ها داشت با آن بازی می کرد».
تلفن زنگ می زند شراره خودش را معرفی کرده پس از سلام واحوالپرسی ازوضع «بیزینس» می پرسد:
« چند نفرند؟ شش نفر؟ … آره اما یه نفره . . . الو ببخشید دیروز چرا وایستاده بودی تو خیابون؟ عزیز تو که موبایل داری نباید شأنتو به اندازه یه دختر خیابونی پائین بیاری . . . تازه درد سرهم داره کارکردی؟» و سپس صحبت آن دو به درد ل می کشد و شراره نصیحتش می کند که خودش زا به کسی وابسته نکند، در آن صورت نمی تواند زندگی ش را اداره کند:
«سهراب یادته، دیدی که منو از زندگی انداخت. تمام شب هایی که با اون بودم، نمی تونستم بیزینس کنم . . . اراده تومحکم کن . . . خواستی هفت و هشت صبح بیا خونه تا بعد ازظهر بخوابیم و بعد شب با هم بیزینس کنیم»
تلفن قطع می شود. روایتگر از معتادی زن می گوید. تاریخ تولدش را می پرسد که پاسخ می شنود پنجاه و شش یا پنجاه و هشت.
از آغاز کار ش می پرسد:
«هشت ماه . . . الو . . . چی؟ خفه شو اشغال عوضی . . . ببخشد مزاحمه.
مزاحم! ساعت چهار صبح!
این طوریه دیگه . . . الو . . . بله . . . حمید کیه؟ . . . شماره رو از کی گرفتی؟ کدوم بهروز . . . باید خودش زنگ بزند، . . . خدا نگهدار».
«الو . . . پیمان حالت خوبه . . . نه عزیزم، الان دیگه خیلی خیلی خسته ام . . . حالا چند تائین؟ . . .خیله خوب . . . اگه نشد فردا بای »
مثل اینکه بازار عالیه!
نه بابا دست زیاد شده . . .
داستان به پایان می رسد کوتاه و سنجیده، و فصلی سیاه و بسی خفتبار از دستاوردهای ننگین حکومت ملایان که «گسترش و رواج تن فروشی» را، درتاریخ اجتماعی فرهنگی کشور ثبت کرده اند!

مرگ یک روشنفکر

آخرین داستان این دفتر است. روشنفکری در خلوت و تنهایی به بررسی تجربه های خود نشسته است.
یادداشت های خود و کتاب هایی که خوانده و «نکته های جالب همه کتاب های زندگی را روی آن ها نوشته بود» را دراندیشه ی خود بازسازی می کند. ازاولین یادداشت به خنده می افتد:
« خدایان بدبختی را برای انسان ها می بافند تا نسل های آینده دستمایه ای برای آوازخواندن داشته باشند». تا می رسد به این شعر که:
«به سنگ ها گفتند/ انسان باشید/ گفتند/ به اندازه کافی سخت نیستیم».
از این سروده لذت می برد. بعدی را می خواند که آمده است:
«یک نویسنده یا هرانسانی باید باور داشته باشد که هرچه براو می گذرد ابزاری؛ هرچیزی برای هدفی به او داده شده . . . . . . و باید ان را بپذیرد».
جملات زیبا، اما خلاف سلیقه و افکارش می باشد. سراغ بعدی می رود:
«آنان که خدایان دوست شان دارند جوان می میرند».
درفکری ناخوشایند و “بادی درغبغب”، دفتر را ورق می زند.
ازاین یکی دلش به شدت می لرزد:
«دلتنگی من بزرگ تر ازآن است که به دیدار چراغی دلشاد شوم»
و دیگری را می خواند:
«چه کسی می توانست ادعا کند که ابدی بودن یک شادی می تواند یک لحظه رنج بشری را جبران کند؟».
سرفه اش می گیرد. رو به فضای خالی خدایان را مخاطب قرار می دهد و طعنه آمیز یادآور می شود که :
« مرا همچون خدایی داوری نکنید، بلکه همچون انسانی که اقیانوس اورا درهم شکسته است».
ازاین رو در روئی و درد دل شجاعانه ی خود، به توجیه سخن گاندی می رسد که گفته بود:
«بیمارستان ها و امورخیریه صرفا ادای دین را به تعویق می اندازند. یک انسان نمی تواند به انسان دیگر کمک کند؛ اگر دیگران رنج می برند باید رنج ببرند تاوان گناهی را بپرازند. اگر من به آنان کمک کنم، باز پرداخت دین آنها را به تعویق می اندازم».
با خواندن این خبر خیلی خیلی خیرخواهانه! آن هم از قول گاندی، سرفه اش شدت پیدا می کند. و از چشمان سرخ شده ش اشک سرازیر می شود و “شاید هم خون”. می گوید:
« همین یکبار که به جهان آمدم، مرا بس. چون مرا بمیرانی، برمن منت گذار و دیگر باره به این جهان باز مگردان!».
ازخواندن مکتوب بعدی اندک نور امید بردل پُراندوهش می تابد. نوری که تابش و درخشندگی ابدی دارد: «انسان میراست، تنها راهی که برای نامیرائی دارد، به جا گذاشتن چیزی است که نامیرا باشد».
دز انتهای یادداشت ها، از اندوهی نهان شده در دل انسان می گوید. حس انسان و انسانیت:
«غمی که به نظر بودا اسف انگیزتر از همه بود. نبودن با کسانی که دو ست شان داریم».
خسته و رنجور نای سُرفیدن ندارد. با بالا آمدن “بوی گاز” ، درحالی که نفس ش رو به خاموشی می رفت آخرین برگ یادداشت هایش را به زحمت می خواند و آرام چشم هایش را می بندد.

بخ بهانه ی سالروز تولد تام جونز هنر همرنگ زیستن و متفاوت بودن /محمد سفریان

هفتم ژوئن به روایت صفحات تاریخ سالروز تولد تام جونز، ستاره ی بزرگ موسیقی مردمی بریتانیاست. هم او که صدایی مردانه و باور پذیر داشت و قدرتی تحسین برانگیز در اداره ی صحنه؛ مردی که در سالهای متفاوت دهه ی هفتاد از شیوه ای معمول اما کاملا یگانه در نحوه ی پوشش بهره می برد و به سالیان بلند مدت فعالیت هنری اش تجربه ی هم آوازی با بسیاری از مشاهیر موسیقی دنیا را در کارنامه ی هنری اش ثبت کرده… به همین بهانه نگاهی گذرا به زندگی پر بار او انداخحتهخ ایم که با هم می خوانیم…

سر تام جونز، مرد خوش آوازه ی موسیقی مردیم انگلستان با نام شناس نامه ای ” توماس جونز وودوارد ” و در ” ولژ جنوبی ” دیده به دنیای غریب زنده ها باز کرد؛ در روزهای آخر بهار سال ۱۹۴۰ و خانواده ای از طبقه ی کارگر و در میان مصائب لاجرم اهل زحمت…

نخستین نشانه های استعداد او در هنر آواز اما مثال بسیاری از چهره های همیشه ماندگار موسیقی در همان روزگار کودکی معلوم شد. هم آن وقت که او در میهمانی های خانوادگی و محافل دوستانه؛ و گروه کر مدرسه، هم با صدای خوب و هم با توانایی های ذاتی اش در سرگرم کردن جمع، متمایز از دیگر هم سن و سال هایش شده بود…

در میان روزهای شور و شر کودکی، نخستین حادثه ی مهم زندگی او، با اتفاقی در ذات میمون و در ظاهر ناخوش آیند ممکن شد. ماجرا به بیماری سل توماس مربوط می شد که در دوازده سالگی او به سراغ ش آمده بود. اما همین بیماری مجالی شد برای در خانه نشستن و تنها و تنها به موسیقی گوش کردن. او در این ایام شیفته ی موسیقی لیتل ریچارد و جکی ویلسن شد و الویس پریسلی را هم چونان چون یک بت ذهنی به خاطر سپرد…

دومین حادثه ی مهم در روزگار نوجوانی او، قصه ی عاشقی و ازدواجش بود. او و ملیندا که هر دو ۱۶ ساله بودند، پس از چند ماه به انتظار نشتن برای تولد فرزندشان، عاقبت یک ماه پیش تر از تولد کودک ازدواج کردند تا توماس پبش تر از ۱۷ سالگی پدر شدن را هم تجربه کند و برای تحصیل خرج خانه بیشتر از قبل با مفاهیم زندگی و کار و خیابان اخت شود…

تام جونز در این برهه از زندگی اش، کارهای متفاوتی را تجربه کرد و از جمله در یک کارگاه دستکش بافی و چند پروژه ی ساختمانی کارگری کرد. او بعدها عنوان کرد که تجربه ی آن روزها در برخورد او با دنیای شهری و موفقیت های اقتصادی اش تاثیر فراوان داشته اند…

در این میان و در سالهای اولیه ی سومین دهه ی زندگی اش، نخستین گام های موسیقی حرفه ای را تجربه کرد و به عضویت گروه ” تامی اسکات و سناتورها ” در آمد. این گروه که در کلاب ها و محافل موسیقیایی ولژ برنامه اجرا می کردند هیچگاه موفق به بسط آوازه شان نشدند، با این همه اما توماس در همان مجال به چشم اهل موسیقی آمد و از همان طریق در مسیر پیشرفت قرار گرفت…

گردون میلز؛ که از جمله مدیران هنری به نام در بریتانیا بود، با دیدن یکی از اجراهای گروه به استعداد توماس پی برد و او را با خود به لندن آورد. او در گام بعد برای پسر جوان نام هنری تام جونز را برگزید و اسباب نخستین قرار داد حرفه ای اش را هم فراهم آورد…

با فروش خوب اولین تک ترانه های تام و شهرت نسبی اش در خاک جزیره، گردون مسبب ارتباط او با دنیای سینما هم شد تا صدای تام به تم موسیقی متن برخی از فیلم های بنام وقت سنجاق شود. در این میان موسیقی متن فیلم ” گلوله آتشین ” از سری فیلم های جیمز باند، شهرت فراوانی برایش به ارمغان آورد و نامش را از مرزهای بریتانیا آن سو تر برد…

دیگر اتفاق مهم زندگی هنری او در میانه های سال ۱۹۶۵ رخ داد. هم آن وقت که او برای قرار داد یک موسیقی متن در استودیوی پارامونت فیلم هالیود بود و از سر اتفاق با الویس پریسلی بت روزگار کودکی اش آشنا شد.این آشنایی که خیلی زود به رفاقتی صمیمی انجامید دروازه های بازار پر زرق و برق موسیقی آمریکا را به روی این جوان تازه کار باز کرد و او را در مسیری تازه قرار داد…

تام جونز که حالا در ردیف نزدیکان مرد اول موسیقی آمریکا قرار گرفته بود به همراه الویس به کاباره ها و هتل های وگاس رفت و در همان منزل، متوجه دیگر استعداد ذاتی اش شد. او این بار در لباس یک شو من حرفه ای داخل شد و چند سالی را در این حال و هوای تازه سپری کرد…

او که در تالارهای وگاس تجربیات فراوانی از اجرا اندوخته بود، در سالهای ۶۹ تا ۷۱ میزبان یکی از پربیننده ترین شوهای موسیقی دنیا شد و برنامه ی ” دیس ایز تام جونز ” را به روی صحنه برد. این برنامه که همزمان در انگلستان و آمریکا به روی صحنه می رفت مجالی برای معرفی بسیاری از خواننده های جوان به دنیای موسیقی شد و تام جونز را بدل به یک چهره ی محبوب جهانی کرد…

او که در سال ۶۶ جایزه ی گرمی بهترین هنرمند تازه کار را گرفته بود به واسطه ی این اجراهای در خور توجه نامزد جایزه ی معتبر گلدون گلاب به عنوان بهترین آکتور سال هم شد تا علاوه بر موسیقی در صحنه و اجرا هم در ردیف بهترین ها قرار گیرد…

موفقیت های جونز در سالهای دهه ی هفتاد هم ادامه داشت. او در این ایام با زنجیره ای از تک ترانه های پر فروش و آلبوم های استودیویی همچنان در صدر اخبار باقی ماند. دیگر از فعالیت های او در این دهه خلقه دوئت های فزون از شمار و ماندگاری بود که نام او را در کنار بسیاری از چهره های آشنای وقت قرار می داد…

تام جونز که در پانزده سال اولیه ی فعالیتش، در سبک های پاپ، آر ان بی، و سول فعالیت کرده بود، در دهه ی هشتاد به سبک کانتری هم روی آورد و چند ترانه ی محلی اش را در جدول ۴۰ ترانه ی برتر ار ان بی دنیا دید تا از این منظر هم صف ممتازها بایستد…

تام جونز علاوه بر مجامع موسیقیایی از جانب محافل سیاسی هم ستوده شده. او که در سال ۹۹ موفق به دریافت نشان فخر ملی انگلستان شده بود در سال ۲۰۰۶ مفتخر به دریافت نشان شوالیه از دربار ملکه الیزابت دوم شد تا به اقرار خودش شیرین ترین لحظه ی زندگی اش را تجربه کند…

جالب اینکه تام جونز در تمامی سالهای فعالیت ش علی رغم کسب این همه موفقیت و شهرت آنقدرها در امور خیریه فعالیت نکرد و آنقدرها در محافل مردمی آفتابی نشد… با این وجود اما او همچنان در ردیف محبوب ترین هنرمندهای دنیا ایستاده و هیچگاه شهرت ش را رو به اوفل ندید…

او در سالهای عصر جدید هم همچنان فعال است و با تک ترانه ها و آلبوم های استودیویی و همچنین شوهای استعداد یابی تلویزونی در محافل موسیقیایی حاضر می شود تا این طور از جمله ی معدود خواننده ی دنیا باد که از سالهای پر شکوه هنر در دهه های شصت و هفتاد تا هم امروز در ردیف اول موسیقی ایستاده اند…

ستاره‌‌ای آزمند خواندن و دانستن /رهیار شریف

مریلین مونرو صاحب کتابخانه‌‌ای شخصی بود با بیش از ۴۰۰ جلد کتاب، او شیفته آثار جیمز جویس، والت ویتمن و اشعار هاینریش هاینه بود. سال بلو و کارل سندبرگ قهرمانان ادبی‌‌اش بودند و ترومن کاپوتی و ایزاک دینسن دوستان صمیمی‌‌اش. فراموش نکنیم که او مدتی هم همسر آرتور میلر بود.

کتاب تکه‌‌پاره‌‌ها، مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و اشعار مرلین مونرو، که در حقیقت گردآوری دست‌‌نوشته‌‌هایی که پس از مرگش از زیر تخت او پیدا شده‌‌اند، تلاشی‌‌ست برای هویدا کردن سویه‌‌های ناشناخته‌‌ای از شخصیت این ستاره‌‌ی نامدار دنیای سینما. چهره‌‌ای که سالها تحت سیطره‌‌ی صنعت هالیوود و دنیای بیرحم سرمایه زیر نقاب «بمب سکسی» و «بلوند احمق» مخفی بود و سرانجام هم زیر خاک مدفون شد.
مونرو این دست‌‌نوشته‌‌ها را روی کاغذپاره‌‌های مستعمل و اوراق مارک‌‌دار هتلهای محل اقامتش نوشته‌‌است. آنا استراسبرگ، روانکاو مرلین مونرو و وارث او، بر خلاف وصیت مونرو که گفته بود پس از مرگش، دارایی‌اش را بین دوستان و آشنایانش تقسیم کنند، میراث مرلین مونرو را نزد خودش نگه داشت و این دارایی به لی استراسبرگ، وارث آنا استراسبرگ رسید و او برای اداره میراث هنری مونرو، شرکتی به نام «مرلین مونرو ال ال سی» تأسیس کرد.

حدود نیم قرن پس از مرگ مونر و در سال ۲۰۱۰ انتشارات «فرر، استراوس و گیروز» این دست‌‌نوشته‌‌ها را از این شرکت خرید و به همت استنلی باچتال و برنارد کامنت به شکل کتاب در آورد.کتابی که خواننده را با سعی بسیار مونرو برای راهیابی به عوالم روشنفکری آشنا می‌‌کند.

در سالهای حیات مونرو برای بسیاری از عکاسان، عکس گرفتن از تمثال مشهورترین«زن بلوند سکسی» دوران در حال خواندن کتاب جویس یا هاینریش هاینه یک جور سرگرمی طنازانه بود. اما با خواندن نوشته‌‌های مونرو در می‌‌یابیم که موضوع برای خود او هرگز شوخی نبوده‌‌است. او در این نوشته‌‌ها او از زنی پرده‌‌ برمی‌‌دارد که نوشتن و ادبیات برایش ریسمان‌‌های نجات بودند، راه و ابزاری برای کشف خودش و سامان دادن زندگی پرآشوب و اندوهبارش. کتاب همچنین به مثابه پناه و همدمی برای مونرو بود در دوره بیخو‌‌ابی‌‌های مزمن او.

بازارچه کتاب… رولان بارت در سوگ مادر/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

ماه در بلندا

نویسنده: سید علی معصومی(مهرزاد)
ناشر: مروارید
تعداد صفحات: ۲۶۸ صفحه
قیمت: ۲۴ هزار تومان

« ماه در بلندا» نخستین اثر داستانی نویسنده آن به شمار می‌رود یک داستان اجتماعی را در بستری پرتنش روایت می‌کند.
نویسنده این اثر خود در توضیحی که برای داستانش عنوان کرده است: اگر به من بود، پشت کتاب‌ها به‌جای نوشته‌های توضیحی چندتا پنجره می‌گذاشتم. بگذار ببینم… می‌توانستم این‌جای کتاب پنجره‌ای باز کنم که به یک باشگاه مشت‌زنی باز می‌شود، جایی که دو تا بوکسور دارند همدیگر را به قصد کشت می‌زنند و تماشاگران در بُهت سکوت کرده‌اند، یا می‌توانستم آن را به اتاقی در یک عمارت کوچک باز کنم که زن جوان بیماری در آن خوابیده، و این بیرون زیر پنجره یک کپه فیلتر سیگار ریخته که رفته‌رفته سنگین‌تر می‌شود، یا پنجره‌ای که باز می‌شد به راه‌پله‌ی یک خانه‌ی روستایی جنگلی که میان پاگرد پله‌هایش چناری سوخته ابرهای بارانی را در آغوش گرفته. می‌شد به‌جای این‌ها پنجره‌ی قطارِ در حال حرکتی را گذاشت که از دهلیزش شوک فلاش دوربین می‌تابد یا حتی شیشه‌ی جلویی ماشین مرد جوانی که نامی دوهجایی را فریاد می‌کشد و با مشت شیشه را خرد می‌کند… اما کتاب‌ها از کاغذند و پنجره‌ها از باد و این واقعیت مرموز راهی جز قدم گذاشتن به دنیایی نو باقی نمی‌گذارد.

ایدئولوژی و ادبیات

نویسنده: محمدهاشم اکبریانی
ناشر: مروارید
قیمت:۲۴ هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۶۳ صفحه

رویارویی عرفان و تجدد، جزم‌اندیشی حافظ و مولوی، حافظی که متعصب است، فروغ در برابر شاملو، اقتدارگرایی در اندیشه شاملو، ادبیات اعتراض و ادبیات ایدئولوژیک، بازخوانی یک شعر، قهرمان شعرهای فروغ، فروغ مدرن‌تر از شاملو، زبان در شعر شاملو، فروغ و سپهری، شاعری که از عقل می‌ترسید، حزب توده و نقش دوگانه در ادبیات، شعر ایران، شعر حسرت است، ادبیات کلاسیک؛ مردم به مثابه رعیت، فراز و فرود ادبیات متعهد و اندیشه شریعتی از فصل‌های مختلف این کتاب هستند.
در نوشته پشت جلد کتاب می‌خوانیم: شعر به عنوان بستری که بخش بزرگی از اندیشه‌های ایرانی در آن جاری شده و به نمایش درآمده، از ابتدا دو شاخه را شاهد بوده است؛ شاخه‌ای که بنای آن تمرکزگرایی در اندیشه و عمل بوده و شاخه‌ای بر تکثر تکیه داده است. این دو جریان از گذشته‌های دور شکل گرفته و در شعر معاصر خود را نمایان ساخته است.
کتاب «ایدئولوژی و ادبیات» شامل مقاله‌هایی است که در چهارچوب جامعه‌شناسی ادبیات، سعی دارد نشان دهد که بخش بزرگی از اندیشه‌های شاعرانی که از رهایی و آزادی و انسان متعالی و جامعه آرمانی سخن می‌گفتند و در برابر استبداد قرار داشتند، خود عمیقا مستبد و مبتنی بر تمرکزگرایی بوده‌اند.

خاطرات سوگواری

نویسنده: رولان بارت
مترجم: محمدحسین واقف
ناشر: حرفه هنرمند
تعداد صفحات: ۲۷۲ صفحه
قیمت: ۱۵۰۰۰ تومان

ناگهان دیگر می‌دانی که این چشم‌ها از سوی نگاه خالی شده‌اند. می‌دانی که این تن به تمناها و اصرارهای تو پاسخی نمی‌تواند بدهد. از این دانستن گریزی نیست. آن زمان است که رنج فقدان یگانه دارایی تو می‌شود. رولان بارت، مادرش را از دست می‌دهد. هنریت بینگر را که در بیست‌وسه سالگی بیوه‌ی جنگ شد و بیش از شصت سال با رولان زندگی کرد. زنی که همه چیز بارت بود. هنوز آخرین کلام مادر، رولان من! رولان من! در گوش این پسر مهرپرورده طنین‌انداز است که نگارش یادداشت‌ها را آغاز می‌کند. یادداشت‌هایی بر برگه‌های کوچک که برای چاپ‌شدن نوشته نشده‌اند، پس در آنها بارت گشوده به خوانده‌شدن، به حس‌شدن، به درک‌شدن است. مردی که می‌کوشد تصویر، صدا، عطر، حضور و سوگ فرّار مادر را ثبت کند، از تعبیر سوگواری به‌مثابه بیماری برمی‌آشوبد. اکنون، رنج فقدان برای او مهم‌ترین دارایی است. آن نقاط دردناک مدام عود می‌کنند، در طنین دور و تحریف‌شده‌ی صدای مادر که می‌گوید: «رولان من!، رولان من!»، «من این‌جام»، «تو آن‌جا راحت نیستی». رولان در می‌یابد که این فقدان نیست، زخم است. ناپیوستگی سوگواری، دیالکتیک‌ناپذیری‌اش، بیان‌ناپذیری‌اش او را قربانی حضور ذهن می‌کند.
بارت همزمان با نگارش این یادداشت‌ها، به فعالیت‌های حرفه‌ای‌اش ادامه می‌دهد. سخنرانی‌ها و درسنامه‌هایش را ترتیب می‌دهد و آثار مهم «اتاق روشن»، «سخن عاشق»، «رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت» را می‌نویسد. از این رو، می‌توان این یادداشت‌های درون‌نگر را پشت‌صحنه‌ای برای تمام این آثار دانست. می‌توان «اتاق روشن» را به‌خوبی درک کرد. به‌ویژه آن زمان که به تحلیل عکس باغ زمستانی، عکسی از کودکی مادرش، می‌پردازد.

سقراط کسنوفون

نویسنده: لئو اشتراوس
مترجم : یاشار جیرانی
ناشر: پگاه روزگار نو

این کتاب جلد سوم سه‌گانه‌ مشهور اشتراوس درباب فلسفه‌ سیاسی فیلسوف مشهور یونانی یعنی کسنوفون است. اشتراوس در این کتاب شرحی دقیق و کم نظیر از آثار سقراطی کسنوفون (خاطرات، آپولوژی، ضیافت) را ارائه می‌کند. این اثر که اشتراوس آن را یکی از بهترین آثار خود می‌دانست منبع بی‌بدیلی برای فهم ظرایف فلسفه‌ی سیاسی کلاسیک و خصوصاً فلسفه‌ی سیاسی سقراطی است.
در این کتاب علاوه بر متن اشتراوس، ترجمه‌ای تحت‌الفظی از ضیافت و آپولوژی کسنوفون نیز گنجانده شده است تا خواننده بهتر بتواند مسیر پیچیده‌ی استدلال اشتراوس را دنبال کند.
همچنین در بخش ضمیمه‌ این کتاب سه مقاله از تامس پنگل (درباب آپولوژی)، رابرت بارتلت (درباب ضیافت) و یاشار جیرانی (فلسفه و سرزمین پدری) اضافه شده است تا خواننده بتواند به درک واضح‌تری از جزئیات استدلال اشتراوس در این کتاب دست یابد.
گفتنی ست جلد دوم سه‌گانه‌ کسنوفونی اشتراوس یعنی «گفتار سقراطی کسنوفون» نیز با ترجمه‌ همین مترجم در سال گذشته توسط نشر آگه منتشر شده بود.

نهنگِ آبِ خُرد /مینا استرآبادی

اشاره:
همزمان با هژدهمین سالروز مرگ هوشنگ گلشیری، نویسندگان بخش فرهنگ و ادب خلیج فارس، همراه یاد و خاطره ی این نویسنده ی جریان ساز معاصر شده اند. در این بخش نگاهی به اندیشه ی گلشیری انداخته‌ایم و مروری گذرا کرده‌‌ایم بر برخی از آثار او… این مطلب را در ادامه از پی بگیرید…

«شازده فقط حرکت نرم چرخ ها را روی قالی حس کرد. موش ها داشتند چیزی را می جویدند. شازده داد زد: ” مراد، باز کسی مرده؟ هان؟»[i] “هوشنگ گلشیری” نویسنده ای است که در لحظه لحظه ی زندگیش، داستان نویس بود. او نوشتن را با تمام وجود زندگی می کرد، آنقدر که به روایت همسرش، “فرزانه طاهری” حتی وقتی فرزند نوپای خود،”باربد” را به پارک برده بود، مشغول داستان نوشتن بود و بنا به گفته ی خود او، می دانست که فقط به اندازه ی نوشتن این جمله وقت دارد، چون تا جمله تمام شود باربد رسیده به جدول خیابان و او باید برود و برش گرداند. او چنان به نوشتن خو داشت که مسکن و مأوایش را هم نوشته هایش معنا می دادند. به قول خودش:” نه ! من خانه ای ندارم، سقفی نمانده است، دیوار و سقف خانه ی من همین هاست که می نویسم . همین طرز نوشتن از راست به چپ است . در این انحنای نون است که می نشینم . سپر من از همه ی بلایا، سرکش کاف یا گاف است” .
گلشیری راهی را که هدایت، در پایه گذاری ادبیات داستانی مدرن کلنگ زده بود و ساعدی آن را نمودی بارزتر داده بود، به اوج رساند با این همه اما قلم توانا و پرصلابتش از بیان درد و رنجی که آغشته به بازیهای نامیمون سیاست بود، فاصله نگرفت. چنان که منیرو روانی پور می گوید:” اگر از زمانه می نالیدی یا هر چیز دیگری، می گفت همین را بردار و بریز توی کارت.این درد را بریز توی کارت. ” و این همان شیوه ای بود که خود او در همه ی آثارش می پیمود.

با پیگیری و بررسی آثار گلشیری می توان مدار وضعیت نویسندگان و روشنفکران ایرانی را در طول چند دهه رصد کرد. مداری که همواره در چرخشی باطل سرگردان است و شاید به همین دلیل داستانهای گلشیری منقضی نشده و برای هر لحظه و هر سال جدید، باز هم نو و ملموس است. آنجا که در مجموعه داستان اولش، ” مثل همیشه” در سال ۴۷، به واکاوی زندگی روزمره و یکنواخت زندگی کارمندان شهری می پردازد، باورمان می شود که تحمیل تکرار و سکون همواره یکی از حربه های حکومتهای خودکامه بوده است، آنچه امروز هم چون سمی مهلک بر جان مردم افتاده است.

گلشیری در “شازده احتجاب” با برچسب انقضا زدن به اشرافی گری، راوی فروپاشی نظام ارباب و رعیتی و خان سالاری است: ” تمام تنه ی شازده تنها گوشه ای از آن صندلی اجدادی را پر می کرد. و شازده صلابت و سنگینی صندلی را زیر تنه اش حس می کرد”. او در این رمان در پس نثری که گاه سلیس وساده و گاه سنگین و پیچیده است، تردیدی عمیق را ذهن خواننده ایجاد می کند، هیچ چیز در این رمان قطعی و محکم نیست. کتاب با این که شرح حال شازده ای قجری است، هیچ نکته ی مکتوم و مبهمی را در درک وقایع باقی نمی گذارد.تا جایی که جیمز باکن اسکاتلندی این کتاب را به انگلیسی ترجمه می کند، کتابی که به نظر می رسد،- با توجه به ذکر آیینها و سنتها،- رمانی کاملا ایرانی باشد.

او در “بره ی گمشده ی راعی “ سرگشتگی و حیرانی روشنفکران را در آستانه ی انقلاب ۵۷ به تحریر درمی آورد. مشابه این تصویر را می توان در داستان ” بخدا من فاحشه نیستم” هم مشاهده کرد. به تصویر کشیدن در گیری و کشمکش روشنفکران، در زمینه تعارض آرمانها و واقعیات زندگیشان با یکدیگر، این رمان را تلخ و یأس آلود و در عین حال پر جذبه و واقعی کرده است؛ چرا که زندگی مرده و منفعل و غمبار قشری به تصویر در آمده است، که زمانی چشم امید جامعه به یاری آنان بوده است. “بره گمشده ی راعی” داستان روشنفکران سازشکار و به زبانی خائن و بریده از مردم است که با لاابالی گری و پوچ انگاری، درِ تحرک و پویش را بر خود بسته اند:” می‌توانم دست‌هایم را جلو صورتم بگیرم، جلو دهانم تا صدایم بیرون نیایید و با لرزش شانه‌ها بخندم. حتی اگر تصمیم بگیرم می‌توانم بی‌صدا بخندم”.

گلشیری پس از آن هم در داستان “آینه های دردار” به بیان تکان دهنده تری از اوضاع نویسندگان معاصر ایرانی می پردازد، نویسندگانی که داستان نویسیشان با نگاه به سیاست گره خورده است وبه همین دلیل در معرض آسیب، دستگیری، شکنجه و حتی نابودی هستند. روشنفکرانی که این بار در تردید میان ماندن و رفتن از وطن هستند. تلاطم میان ماندن و رفتن با طرح این پرسش در پس زمینه ی ذهن خواننده دنبال می شود، که آیا ماندن و منفعل بودن خیانت به وطن محسوب می شود یا هجرت و در تکاپو بودن، وفاداری به آن و یا برعکس؟ شکی که داستان به آن پاسخی قاطع نمی دهد: ” مینا آینه‌ای دردار خرید، گفت: آدم وقتی هردو لنگه‌اش رامی‌بندد، دلش خوش است که تصویرش در پشت این درها ثابت می‌ماند.”

“شاه سیاه پوشان” هم اثر دیگری منسوب به گلشیری است که به شکل غیر رسمی در ایران انتشار یافت، کتاب این بار شرح حال نویسندگان دردهه شصت است. داستانِ اسارت نویسنده ای در دست عناصر اطلاعاتی، که باز هم مشابه بسیاری از آثار گلشیری، راوی، خود قهرمان اصلی داستان نیز هست. تلفیق قصه های کهن ایرانی با مشقات جامعه ی روشنفکر و دغدغه های مبارزان سیاسی در سالهای پایانی جنگ، درون مایه ی اصلی این داستان است.

تا این که در رمان نسبتا طولانی ” جن زده” که این بار دیگر به قول راوی داستان، نه از زبان یک انسان عادی بلکه از قول جن زده ای بیقرار نقل می شود، همانند بره ی گمشده ی راعی در پی هویتی ناپیدا و مفقود است، بی خویشتنی غریبی که او را به دیار حیرانی و سرگشتگی کشانده است. این رمان همانند شازده احتجاب مملو است از فلاش بکهای ظریف وهنرمندانه . ” جن زده” رمانی بود که گلشیری در حفظ کلمه کلمه ی آن وسواس داشت و شاید به همین دلیل نتوانست آن را از محاق توقیف برهاند و آرزویش مبنی بر انتشار آن در ایران برایش دست نیافتنی ماند.

با این اوصاف، واضح می نماید که هوشنگ گلشیری نویسنده ای برای همه ی اعصار است، اویی که خود رنج زندان، سانسور و اختناق را کشیده بود، در صدد انتقال دانسته هایش به نسلهای در راه بود، گویی می دانست که دشمنی سیاه استبداد، با جوهر قلم نویسندگان، را پایانی نیست. شاید از همین رو ست که گفته بود: “اگر در آبی خُرد نهنگی پیدا شود راه جاده اش گویا این است که آب را گل آلود کند تا نبیند که نهنگ است و من البته اگرنهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم، این طورها زیسته ام: گاهی سر به دیواره ها کوبیدم، چه با کار سیاسی، چه با شرکت در همه جلسات و دوره های کانون از ۴۷ تا حالا، چه با مقالاتی در نقد. از این روزها گذشته سعی کرده ام که به نسل بعد بی توجه نمانم تا از این آب خرد همان نبیند که من دیده ام. حالا دیگر راه به دریا پیدا کرده ام، یعنی می توان رفت یا ماند، بس، دیواره ها تحمل پذیرتر شده اند، شاید مفر اصلی نزدیک تر شده است، مرگ”

باری، “نهنگی که” به قول “کیومرث نجاتی پور:”… دریا را به تنگ آمده بود، اقیانوس آسمانها را طلبید” ولی هنوز ” آینه های دردار” خواب او را می بینند، به قول خودش:
…اگر به ناگهان نباشم هیچ جا، فکر می کنند حتما جایی هستم، همین دور و برها شاید.[ii]

 

[i] هوشنگ گلشیری،”شازده احتجاب”
[ii] هوشنگ گلشیری، ” خانه روشنان”، دست تاریک دست روشن

کجا می نویسم/ رضا اغنمی

 

 

 

 

نام کتاب: کجا می نویسم. داستان بلند

 

 

 

نام نویسنده: نیلوفر دهنی .
رضا عابدینی مدیر هنری و طراح:
ناشر: نشرناکجا
چاپ نخست: ۲۰۱۲. پاریس

داستان بلندی درچهارده عنوان که نویسنده در عنوان «یکم» ازشرح حال خود و خانواده ش می گوید وسپس رفتن به سراغ برخی نویسندگان و مترجمان وشاعران ومصاحبه با آن هاست.همانگونه که دربالا اشاره شد

نخستین عنوان

ازفرهنگ و علاقمندی خود به کتاب و کتاب خوانی می گوید و با دلخوری از شغل نا پایدارش در روزنامه ای کاسبکار! با معرفی دوستی ازنزدیکان به شخصی که سرپرست ادبی روزنامه معتبر وپرتیراژشرق را برعهده داشته می رود. پس از گفتگوی مقدماتی با اشاره به شغل خود، سرپرست ادبی مجالی به او نمی دهد تا از سوابق وجوانب کارش بگوید و پرونده ای که با خود برده را نشانش بدهد. سرپرست
«کافه شرق» توصیه می کند که با نویسندگان و مترجمان و شاعران مصاحبۀ حضوری انجام واز نحوه ی کار آن ها گزارشی تهیه کند. بلافاصله می پرسد:
«خب اولین مطلب را کی به دست من می رسانید؟».
ملاقات و تعیین شغل بیش از ده دقیقه به طول نمی کشد.نیلوفرخانم که نشان ازهوشمندی دارد و اهل سرعت وعمل است، ازهمان روز دست به کار می شود.

دومین عنوان

جمال میرصادقی که با آثارش آشنائی دارد را برمی گزیند. به سراغش می رود. به قول خودش:
«بیشترازکتابهائی که ازش خوانده بودم نمی شناختم. چندتا داستان اورا خوانده بودم وکتاب «اصول داستان نویسی اش را خیلی دوست داشتم».ازدیداراو ومهربانی هایش وازماندگاری ادبیات واقعی درجوامع ازقول:«لونگیتوس» فیلسوف دوقرن قبل از میلاد مسیح می گوید که «کتاب باید درجامعه تآثیر گذآر باشد». سپس ازسختی های زندگی ودوران نوجوانی می گوید بچه کارگری بود:
«پدری داشتم که هیچ اعتقادی به نوشتن نداشت. من را ازدبیرستان درآورد و گذاشت دکان قصابی” آهان پس این بوده که آن قدر خوب اصطلاحات وتکیه کلام های قصاب هارا توی داستان هایش آورده تجربه ای خوب بوده».
با اشاره به مهر وتواضع جمال میرصادقی پس ازمصاحبه خانه اورا ترک می کند.

سومین عنوان

ملاقات با اسماعیل فصیح است که به علت بیماری قرارمصاحبه را به آینده ای نامعلوم وعده می دهد.

چهارمین عنوان

ملاقات و مصاحبه با نادرابراهیمی در  این کتاب است، که از اتاق کار و تابلوهای خط ونقاشی وکوله پشتی وکفش های کوهنوردی ش شروع کرده است. وقتی به ملاقاتش می رود که نادرابراهیمی سخت بیماراست:

«آنچه می دیدم، نه مردی ازنفس افتاده بلکه کسی بود که روزگاری ساعت های عمرش را یک نفس دویده وحالا، تنها ایستاده و لبخند می زند . . . صحبت کردن درباره ی نادر ابراهیمی، درمیان تابلوهای نقاشی وخط او که دیوارهای خانه را پُر کرده بودند و درحضور خودش درحالی که چشم به ما دوخته بود آن قدر سخت شد که جند بار درطول گفت وگو آرزو کردم کاش خانم منصوری تقاضای [ملاقاتم] را نپذیرفته بود».
اززندگی سالم عشق وعلاقه نادر ابراهیمی و همسرش به نیکی یاد کرده است. ازنظم وترتیب وهشت سال پرستاری همسرش از نادردربستر بیماری:
«دلم نمی خواست ازآن اتاق بیرون بیایم. روی دیوار هرجا که خالی مانده بود نویسنده آن را با قطعه شعری یا تابلویی ازخود یا دخترش یا برنامه ای پرکرده بود».

عنوان پنجم

را پس ازمقدمه ای کوتاه وجالب، می خواهد با ابراهیم گلستان که درانگلیس است تماس بگیرد:
«یکی دوبارهم زنگ زدم کسی جواب نداد . . . باخودم گفتم شاید اگر چند شماره دیگر چاپ شود و بعد به گلستان تلفن کنم بهتر باشد. آن طور دستم پرتر است».
به سراغ ابراهیم یونسی می رود. اربرخورد و رفتار مؤدبانه، از اتاق و میزکار وکُره بزرگ نقشه ی جهان و برخی وجوه مشترک سلیقه ای خود با یونسی می گوید وخاطره ای:
« … نوجوان که بودم همیشه یک کره بزرگ روی میزم بود. بعد وسایل روی میز کارم زیاد شد. ومجبورشدم آن را را توی کتابخانه دیواری اتاقم جابدهم . . . دلم هم نمی آمد ازشرش خلاص شوم هدیه دادم به برادرم».
همسریونسی با سینی شربت وارد می شود. نیلوفر ازاو خواهش می کند چند دقیقه بنشیند. او می گوید کاردارد باید برود. می رود. یونسی می گوید اوارمنی است.
«نفهمیدم چرا این را گفت . . . درمورد همسرش زیاد شنیده بودم. این که درتمام این سال ها و زمان زندان رفتنش در کنار او بود و ترکش نکرده است».
در مصاحبه با یونسی، نویسنده ازاودرخواست می کند که از زندان بگوید:
«من هشت سال زندان بودم از ۱۳۳۳».
عضویت باشگاه افسران حزب توده را داشته است.
موقع بیرون آمدن از آنجا “روزگار سخت” با ترجمه او توی بازار بوده است»
یونسی به تلخی از اعدام دوستانش می گوید که عضو حزب توده بودند.
نویسنده می پرسد چگونه شد که شما را عفو کردند؟
پاسخ می دهد:
«من سال ها افسر سوار بودم تا اینکه یک بارتیر فرمانده اشتباهی به پایم شلیک شد ومن یک پایم را ازدست دادم. همین شد که اعدامم نکردند».
یونسی، درزندان انگلیسی را یاد می گیرد. ازطریق مکاتبه، درمدرسه هنر موفق می شود مدرک داستان نویسی را بگیرد. اولین ترجمه کتاب را در زندان انجام می دهد.
نویسنده، می پرسد “کدام کتاب؟”
«همان “آرزوهای بزرگ” دیگر، سیاوش کسرائی توی زندان آن را به من معرفی کرده بود. ازتوی زندان ترجمه کردم و ناشر هم چاپ کرد و پولش را به زنم داد»
«فقط گفتم ” عجب”»
دریچۀ دل پُر درد یونسی گشوده می شود. ازاجداد کُرد خود ازگذشته ها و دردوران قاجار می گوید واین که:
«جد اعلای ماهمه از حاکمان محلی کردستان بودند».

نویسنده، دربازدید کتاب ها درکتابخانه یونسی به تحلیلی گذرا از شخصیت او می پردازد:
«یک جورافتادگی ورفتار بزرگ منشانه داشت که بیشتر دلم می خواست نگاهش کنم. دوست داشتم به احترامش کمتر سئوال کنم و زیادحرف نزنم . . . همان جور جدی و درعین حال مهربان از پشت عینک قطورش نگاهم کرد و گفت من ۹۱ کتاب دارم».
پونسی، بعد از رهائی از زندان اشاره ای دارد به فعالیت های خود. استخدام درمرکز آمار و اخذ دکترای اقتصاد از سوربون و تدریس انگلیسی در دانشکده آمار و چهارماه استانداری کردستان و سپس بازنشسته می شود.
ازآشنائی با احمد محمود ویاری رساندش به نشر «همسایه ها» ودیگر آثاراو مطالب خواندنی دارد.

عنوان ششم

مصاحبه با محمود دولت آبادی ست.
نویسنده در اولین دیداربه شرط پذیرش آبونمان ایشان درمجله شرق موکول می کند. گزارشگر همین را به مسئول دبیر ادبی، کافه شرق گزارش می کند و بالاخره پذیرفته می شود. و مصاحبه درخانه آقای دولت آبادی انجام می گیرد:
«منتظر نماند که من یکی یکی سئوال کنم . اوفقط به سئوالاتم پاسخ دهد. رشته کلام را خودش دست گرفت. می گفت ومن مثل یک بچه مدرسه ای تند تند دیکته می نوشتم. کنارم نشسته وگاهی به دستم که روی کاغذ تندتند می دوید نگاه می کرد».
ازآمدن به تهران باخانواده در«سال ۴۱- ۴۰ درسلسله مهاجرت های روستائی» می گوید و قلم زدن درباره داستانها که بیشتر درقهوه خانه ها، زیرزمین ها واتاق های گوناگون درمحلات پراکنده تهران می گذرد؛ توضیح سنجیده و نیشداری از دردهای اجاره نشینی و بی خانمانی ست که درلابلای سخنان دردناکش با خواننده درمیان می گذارد:
«همیشه ما جا به جا می شدیم مستآجر بودیم. وقتی که خانواده به تهران آمد، دیگر جایی برای من نبود».
ازمشکلات نویسندگی می گوید که یک کار بسیار پرزحمت وجانفرسائی ست سعی می کنم شانه خالی کنم ولی نمی توانم به آن تن ندهم»!
درباره کلاس های آموزش داستان نویسی می پرسد، دولت آبادی پاسخ می دهد:
نخیر. معتقدم اگرافرادی قریحه نویسندگی داشته باشد . . . اما نه هر که طرف کله کج نهاد وتند نشست. معدود افرادی هستند که ازطریق این طور آموزش ها داستان نویس می شوند».

عنوان هفتم

مصاحبه با دکتر جواد مجابی است درخانه اش درکوی نویسندگان که توسط سندیکای روزنامه نگاران درسال ۱۳۴۷ساخته شده است.
ازدیدار با مجابی و همسرش ناستین که اوهم اهل قلم وهنراست بسیاربا احترام یاد شده. ازسخن تلخ و ناگوار گذشته خبری نیست. از پرتره هایی که هنرمندان گوناگون ازمجابی کشیده اند وازتزئینات درو دیوار است. مجابی می گوید:
« پرتره من را خیلی ها کشیده اند.حدود بیست، سی پرتره ازمن کار هنرمندان مختلف هست . . . اردشیر محصص ازدوستان نزدیک من است. می شناسیدش؟».
ازتندیس جایزه فروغ وجایزه بیژن جلالی که درترکیه برگزار شده بود، تصویری ازغلامحسین ساعدی وپیکاسو کار عباسی زاده و آن پشت پرده نادر نادرپور وپیپ ها که قبلا می کشید وحالا سیگاربرک جایگزین پیپ شده، سخن رفته.
جواد مجابی با انتشاربیش ازسی کتاب درداستان نویسی، شعر و نقد ادبی درردیف نویسندگان شاخص وپرکار کشور است. همو ذوق دیرینه ای دارد به رشته نقاشی که به قول خودش:
«شصت سالی می شود که نقاشی را بی وقفه ادامه داده ام».
محابی مدتی کارمند دادگستری و وزارت فرهنگ وهنر و سابقه ده سال روزنامه نگاری دارد. که پس ازانقلاب اخراج می شود درباره خدمت در دو وزارت خانه می گوید:
«منی که ماه به ماه سرکار نمی رفتم را نتوانستند دچار گزندی کنند! . . . به این نتیجه رسیدند که من فردی لاابالی هستم و انضباط دیگران را هم مخدوش می کنم. بنا براین از شر من راحت شدند».
نویسنده، دردیدار با مجابی، از نظم وترتیب کار و پذیرانی همسرشان خانم ناستین به نیکی یاد می کند:
«موفع خداحافظی به جز جواد مجابی و ناستین، تکمه، گربه کوچک شان هم تا دم در بدرقه مان کرد».

عنوان هشتم

دیدار ومصاحبه با رحیم معینی کرمانشاهی ست. توضیح می دهد که :
« ویژگی ترانه های من این است که بیش ازاین درایران مرسوم نبود که ترانه سرا اول ترانه بگوید بعد آهنگ ساخته شود. درواقع برعکس بود . . . ومجموعه ترانه های من به دست پسرم حسین معینی کرمانشاهی چاپ شده است» از این که درغزلسرائی هم مهارتی دارد می گوید، و نخستین کتابش با نام «آی شمع بسوزید» الان در تیراژ ۱۰هزار چاپ بیستم در بازار است» دومین کتاب با نام «خورشید شب» تا چاپ پنجم و سومین با نام «فطرت» وکتاب چهارم با نام «حافظ برخیز» است که دراین آخری :
«من چهار بُعد فطری حافظ را مورد مطالعه قرار دادم. یعنی بُعد عرفانی، عشقی، اجتماعی و بُعد شخصی».
و سپس ازشروع به نظم کشیدن تاریخ ایران می گوید:
«فعلا دارم روی جلد هفتم آن کار می کنم . . . ۱۳- ۱۲ سال است که روزی هفده ساعت کار می کنم».
ازمزایای تاریخ به نظم را شرح می دهد.
نویسنده از کتابخانه پُربار صابخانه می گوید وازهمسرش که با نشان دادن عکس نوه ها می گوید این یکی ترانه است. و توضیح می دهد:«عروس من آمریکائی ست ومادرآلمانی دارد رفته بود معنی ترانه را درزبان فارسی درآورده بود و اسم فرزندش، یعنی نوه مان را ترانه گذاشته است».
معینی کرمانشاهی از گذشته خود می گوید. اهل هیچ دارو دسته وحزبی نبوده. درسال های پرتنش مسئله نفت در نشریه ی سلحشوران غرب کار می کرده و به آن جرم گرفتار و مدت کوتاهی زندانی می شود. وازمشاغل دولتی و آخرین پست درسمت معاون وسرپرست رادیو . . . و:
« دیوار روبروی کتابخانه پربود از قاب وتقدیرنامه و تقدیرانجمن ادبی امیرکبیر به خاطر پنجاه سال ترانه سرائی».

عنوان نهم

مصاحبه با احمد محمود که شهرت اصلی ش «محمود اعطا» است
نویسنده ازآشنائی هایش می گوید که احمد محمود را اولین بار درکتاب ها وآثار قلمی ش شناخته وبعد درفیلمی ازبهمن مقصودلو که اززندگی سال های پایایی ازاوساخته بود. وبعد به اشاره به پاره هائی ازیادمانده ها که دربرخی کتاب ها درباره نویسنده خوانده، در گشت وگذار این خاطره ها وارد خانه می شوند و کفش ها را می آورند همسر محمود می گوید که شوهرش هنوز خواب است باید منتظرش باشند. به اتاق پذیرائی می برندشان که درواقع اطاق کار محمود است. زیرپتو. به صدای آنها بیدار می شود.
«اتاق کارمحمود اتاقی ست گمانم مثلا سه قدم در پنج قدم دریک گوشه ی اتاق، کنار در وپنجره ای قدی که به حیاط باز می شود، سی سی و پنج کتاب روی زمین، کنار وروی هم چیده شده اند».
از مدادهای تراش خورده و عینک طبی و ساعت مچی والبته آن جاسیگاری بزرگ شیشه ای، وغم انگیز این که در آرزوی داشتن یک قفسه دراتاق که کتاب های مانده در کارتن ها را توی آن بچیند تا در دسترش باشد!
«یک اتاق کار که اگر مهمانی هم آمد جا برای نشستن داشته باشم».
اما بنا به قول فرزندش بابک، پدرش پیش از فوت به آرزوی دیرینه اش رسیده بود. همو ازنظم وترتیب پدر به نیکی یاد کرده است. درنگهداری کتاب ها وآثار و یادداشت های روزانه پدرش درنهایت امانتداری عمل می کند. نویسنده، پشت سر بابک وارد اتاق بغلی می شود:
«دررا که باز کرد دیدم از چهاردیوار، سه تا دیوار تاسقف کتاب چیده اند. روی زمین یک میزکوچک قهوه ای کهنه بود. شبیهش را زیاد دیده بودم توی فیلم ها یا خانه های خیلی مسن که قبلا از این جورمیزها استفاده می کردند . . . لابد توی همین اتاق هم از مهمان هایش پذیرائی می کرده است. . . . مدادها هنوز روی میز بود شمردم شانزده تا». دیوار روبروی میز قاب عکس فروغ درکنارش یک رادیو ترانزیستوری، و تقدیرنامه ها ویک پروانه مسافرت! بابک می گوید:
«مربوط به زمانی ست که پدرم را تبعید کرده بودند برای بیرون رفت ازشهرنیاز به اجازه داشت».
نخستین مجموعه داستان محمود درسال ۱۳۳۶ با نام «مول» متشر شده و به جامعه معرفی گردید. باچاپ تکمیل شدۀ وانتشار«همسایه ها» در ۱۳۵۳ توسط امیرکبیر، احمد محمود به عنوان رمان نویس به شهرت رسید.
درسال ۱۳۵۸ «داستان یک شهر و پس ازآن درسال ۱۳۶۱ «زمین سوخته» را منتشرکرد و درد هه بعد مجموعه داستان های «یدار»، قصه آشنا» و«ازمسافرت تا تب خال». درسال ۱۳۷۲«مدار صفر درجه» را چاپ کرد. آخرین رمانی که درزمان حیات شاهد انشارش بود :«درخت انجیرمعابد» بود. ازتوقیف کتاب همسایه ها ورفع توقیف آن می گوید که دراویل سال ۱۳۵۷ در۱۱ هزار نسخه چاپ و توزیع شد درهمین زمان معلوم نیست کدام شیر پاک خورده «همسایه ها» را به تعداد وسیع افست و توزیع کرد. ۱۱ هزارنسخه امیرکبیر تمام شده بود افست امکان فروش پیدا کرد امیرکبیر ۲۲ هزار نسخه دیگر چاپ کرد و کوشید که ناشرقاچاق را پیدا کند اما پیدا نشد»
وسرانجام محمود بازدچار فقر مالی شده.
ازخاطرات تبعید به بندرلنگه ودیدار دوستان می گوید وگله مند ازناشران قاچاقی که با دزدی آشکاریعنی افست آثارش که : «تا حالا دو چاپ افست حدود رقمی بیش از ۴۰ هزار نسخه چاپ شده است» با تجاوز به این نویسنده مردمی با آن زندگی محقرانه و مصیبت بارش! واقعا که از ماست که برماست!
احمد محمود در۱۴ مهرسال ۱۳۸۱ درتهران از دنیا رفت.

عنوان دهم

دیدار با شمس آل احمد است. نویسنده، دوسال پیش به دیدن شمش رفته و این دومین بار است که برادر جلال را می بیند. درملاقات قبلی:
«ازجریان مرگ جلال گفته بود و دلخوری سیمین ازخودش. این دفعه قرار بود در مورد اتاق کار و نوشتنش بگوید».
باراول گفته بود که اگر بعد ازانقلاب دیگر کتاب چاپ نکرده به خاطر عداوت ناشران با او بوده است . . . خیلی از این هایی که توی انقلاب کتابفروشی دارند من را با تیر می زنند».
نویسنده، تغییرات فکری و روانی شمس را حس می کند ومی نویسد:
نظرم این بار پیرترشده بود . . . حواسش هم نسبت به قبل به نظرم کمی پرت بود. ». از سالن باریک و یک دیوار هال بزرگ را که سرتاسر کتابخانه را پوشانده می گوید. در تماشای کتاب ها چشمش به کتاب خسی درمیقات جلال می افتد و می گوید:
«این خسی درمیقات هم همیشه موضوع صحبت درباره جلال بوده است.»
ازشمس می پرسد چی شد که این کتاب را نوشت. شمس می گوید از حج که برگشت نوشت. نویسنده می گوید:
«آخر با آن افکار، یکهو خسی در میقات . کسی که روزگاری توده ای بوده بعد این همه تغییر . . . البته می دانم جلال آدمی بوده که ازتغییر نمی ترسیده»
گفت: وقتی رفت حج، فهمید راه درست چیست؟
گفتم چی بود؟
گفت همان که پدران مان رفته بودند.
خانم نویسنده صحبت رارها کرده، به تماشای اطراف و فضای خانه می پردازد. رو به شمس کرده می پرسد:
«چه وقت هایی کتاب می خوانید یا می نویسید؟
ممکن است یک نویسنده یک شب یا روز را ننویسد. من وقتی بیدار باشم می نویسم . . .»
زنش ازآن پشت با سر اشاره ای کرد رو به من. درست نفهمیدم منظورش چیست.
شمس از شغل های خود می گوید شش سال دبیر دانشگاه های تهران بوده و سه سال هم در موسسه باستان شناسی دانشگاه به ریاست دکتر نگهبان معاون ایشان خدمت کرده است.
بنا به روایت نویسنده، شمس بعد ارانقلاب ۵۷ به دستورآقای خمینی درهمکاری با سیدمحمود دعائی به سردبیری اطلاعات منصوب، وهمزمان با آن شغل سردبیری، با حکم مستقیم اقای خمینی عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی می شود. دراواسط دهه شصت ازفعالیت درحکومت کناره می گیرد.
نویسنده ازشمس می پرسد:
هنوزهم با خانم دانشور قهرید؟
ماسال هاست که باهم قهریم. وقتی من کتاب «ازچشم برادر» را نوشتم و سیمین آن را خواند دیگرباهم ارتباط نداریم. دراین کتاب من نوشته ام که نمی شود سیمین ازموضع مرگ جلال خبرنداشته باشد. سیمین برادری داشت به نام سرهنگ خسرو دانشور و یک شوهرخواهر تیمسار هم داشت که درکرمانشاه بود».
«همان که زنش که خواهر سیمین بود خودش را آتش زد؟»
گفت آره همان بود. . . . وقتی رفتم جلال را ببینم دیدم از دماغش خون آمده وصورت و سبیل هایش پرازخون آمده وصورت و سبیل هایش پرازخون است معلوم بود اورا کشته اند توی همبن خانه بودم که به من تلفن زدند وقتی رفتم انجا دیدم ساواک زودتر ازما خبردارشده که جلال مرده».
پرسیدم «ازکی توی این خانه هستید؟»
«از زمان شاه شهید»
زنش از آن طرف گفت: نه بابا، جلال ۴۸ مرد ما یک سال بعد از مرگ جلال آمدیم اینجا».
از ضد و نقیض گونی ها تا مرز دروغ وافترا، به سرتکان دادن خانم خانه پی می برد:
« موقع خداحافظی فرشته خانم زنش تا دم در برای بدرقه آمد. همان جا گفت آقا شمس زیاد حواسش سرجا نیست. وگرنه سی سال است که دیگر نمی نویسد. فهمیدم سرتکان دادن آن موقعش برای چی بود».

عنوان یازدهم

مصاحبه با خانم گلی امامی که اسم اصلی شان «گلرخ ادیب محمدی» است انجام گرفته. مترجم اگاه همسرکریم امامی منقد نامدارادبی با سابقه روزنامه نگاری. نویسنده درمسیر راه خانه مترجم، با مشاهده درختان دو طرف جاده می نویسد:
«هروقت اراین خیابان رد می شوم یاد حرف معلم زیست شناسی سال آخر دبیرستانم می افتم که درمورد چنارهای ولی عصر برایمان گفته بود:
وقتی رضاشاه نهال این چنارها را از سرتاسر خیابان پهلوی می کاشت به اوایراد گرفتند که چرا داری این طور هزینه می کنی؟ اوهم گفته بود: شما نمی دانید این ها میخ طلائی است که من دارم می کارم».
همراه عکاس وارد خانه گلی امامی می شوند.
نیلوفرخانم نویسنده برحسب عادت شغلی اطراف را دید می زند تا دستنوشته ای روی میز، کتابی در قفسه ی کتابخانه، تابلوئی ازآثارهنری در درودیوار، عتیقه جاتی درگوشه و کنار سالن دریابد و یادداشت بردارد.
متوجه میز ناهار خوری می شود که:
«با سفره قلمکار پوشانده شده بود. جا به جا در ودیوار پوشیده از تابلو و قاب عکس بود. کنارمیز پایه کوتاه . . . یک جعبه رنگی بود با چندین گوی بزرگ رنگارنگ».
عکاس می گوید:
نمی دانم چرا این نویسنده ها همه می گویند کارما درآمد ندارد. همین گوی ها کلی قیمت دارد …» که خانم صاحبخانه با سینی نقره وسه تا لیوان بلند شربت سر می رسد.
صحبت ها درباره گذشته دور می زند ودرباره سرگرمی ها و وظایف روزانه خانم مترجم. خانم امامی که بیست وچند سال درفرانکلین کار کرده ازسرگرمی ها، با یادی از همسرش می گوید: وقتی که کامپیوتر وارد ایران شد او با توجه به سابقه روزنامه نگاری، کارش را با کامپیوتر شروع کرد «اما من خیلی طول کشید تا راضی شدم. … تا این که تولدی، چیزی بود یک کامپیوتر برای من خرید دیدم این جوری کار راحت و سریع است»
صحبت درباره کتابفروشی «زمینه» می کشد که زن وشوهر درتجریش خیابان مستوفی راه انداخته بودند که به سبب مشکلاتی بسته می شود.
پس از خاتمه مصاحبه نویسنده وعکاس با خوشروئی خانه را ترک می کنند.

عنوان دوازدهم

مصاحبه با «مصطفی رحماندوست شاعر ونوبسنده حکومتی است» که نویسنده ازدوران بچگی از کتاب های درسی با ایشان آشنا شده وشعرانارش شهرت پیدا می کند. درملاقات حضوری باعکاس، درباره سروده هایش ازخاطرات جبهۀ جنگ می گوید وانگیزه سرودن «انار» را با خاطره ای ازمادرو ازجبهه جنگ :
«گردان ما محاصره شده بود سه روز بی آب وغذا ماندیم. بعدازآن که محاصره شکسته شد برای مان غذا آوردند جعبه ها را که بازکردیم دیدیم علاوه برنان خشک چکیده چند دانه انارهم برایمان گذاشته اند. اناررا که بازکردم دانه های سرخ رنگش روی زمین ریخت. ناخودآگاه به یاد گردنبند مادرم افتادم که دانه های سرخ داشت. همان موقع گفتم: «صد دانه یاقوت دسته به دسته/ با نظم وترتیب یکجا نشسته / . . . . . . سرخ است وزیبا، نامش اناراست/ هم ترش وشیرین، هم آبداراست». یاد همه مادران گرامی باد.
نویسنده می داند که رحماندوست فوق لیسانس ادبیات فارسی ست، ازسرگرمی های روزانه اش و شغلش می پرسد: می گوید:«مسئول بخش کودکان و نوجوانان کتابخانه» است. مصاحبه با سخنانی دراطراف رایج شدن کامپیوتردر بین نویسندگان به پایان می رسد.

عنوان سیزدهم

مصاحبه با نجف دریابندری است. با عکاس به محمدآباد کرج در خانه ییلاقی ش ملاقات می کنند. با شربت خنک ازآن دو پذیرائی می کند. دریابندری متولد ۱۳۰۹ است. از خاطراتش می گوید که درمدرسه یک چیز هایی می نوشته ازعلی دشتی وابراهیم گلستان که :«همان زمان نشریه مردم که مربوط به حزب توده بود داستان های چوبک و گلستان را چاپ می کرد واین داستان هارا من آنجا می خواندم».
ار استخدام درشرکت نفت و آشنائی با گلستان و ابوالقاسم حالت می گوید. وانتشار نخستین نوشته ها در روزنامه ها وترجمه داستان های فاکنر:
«بعدهم وداع بااسلحه را از آقای ابراهیم گلستان گرفتم و ترجمه اش کردم. بعدهم افتادم زندان».
به اعدام محکوم شده ولی با دوبار عفو به چهارسال کاهش می یابد. تاریخ فلسفه غرب را درزندان ترجمه می کند.
درباره چند تابلوی کوچک دیواری ازنقاشی ها می گوید که از دوران مدرسه شروع کرده وکشیده که درخانه تهران نگه داشته است. با صحبت هایی درخصوص نخستین ترجمه ها و نحوه عمل کرد درباره ترجمه و ساعت های کار مصاحبه به پایان رسیده، خانه را ترک می کنند.

عنوان چهاردهم

نویسنده سرگرم نوشتن مصاحبه با نجف دریابندری بوده که عکاس خبر توقیف نشریه شرق را می دهد. ومصاحبه چاپ و منتشر نمی شود. بعدازدوسال نیلوفرخانم با مصاحبه شوندگان تماس می گیرد برای منتشرکردن آن ها که بیشترهاشان موافقت می کنند. مطلبی درباره اسماعیل فصیح نوشته که قابل تأمل است:
نویسنده دراین مدت گهگاهی از فصیح خواسته وقتی برای مصاحبه تعیین کند که زیربار نرفته ومی گوید حرفی برای گفتن درمصاحبه ندارد اما پای تلفن کلی حرف برای گفتن داشت. از قصه هایش می گفت وازخاطراتش درشرک نفت:
«حرف “ثریا دراغما” شد گفتم مرجع بسیارخوبی برای شناخت برخی از روشنفکران مهاجرایرانی درآن دوره است. گفت رفته بودم اروپا توی همان مذت که درگیر کارهای دخترش بوده دوماهه رمان را می نویسد»!
نویسنده، باعلاثه وشیفتگی خاصی که نسبت به شادروان فصیح وآثارش دارد، به ناگهان ازشنیدن خبرفوتش سوگوار شده، زمانی به دیدن همسرش می رود که درحال اسباب کشی ازآن خانه بودند. کتاب ها انباشته روی میز باعناوین گوناگون. نویسنده کتابی قطوری را برمی دارد. «جلد کتاب ازفاکنربود و صفحه اول خط فصیح بود» که نوشته:
«این کتاب به احتمال زیاد باید بعداز مرگ اسماعیل فصیح نوشته می شده . . . نزدیک به سی سال نویسندگی، فصیح باخلق افسانه خانواده «آریان» افسانه ای درادبیات ایران به وجود آورده و ممکن است درسال های آینده ابعاد وزیبائی های دیگری بیافریند».
نویسنده با اصرار صاحبخانه کتاب را برداشته خانه راترک می کند.
کتاب به پایان می رسد.

قیام 18 تیر نقاب (نوژه)/رضا اغنمی

 

نام کتاب: قیام ۱۸ تیر نقاب (نوژه)

 

نویسنده: سرهنگ محمدباقر بنی عامری
ناشر: انتشارات ساتراپ . لندن
تاریخ نشر: آذرماه ۱۳۹۴– دسامبر۲۰۱۵

کتاب ار مدت هاپیش توسط دوستی به دستم رسید. متآسفانه مطالعه و بررسی آن به سبب گرفتاری ها به تآخیر افتاد. وحال که کتاب را دست گرفتم خبردارشدم که با کمال تأسف نویسنده اش چندی پیش ازهستی رهیده است.

در نخستین برگ های کتاب آمده است:

«تقدیم به جان باختگان قیام ۱۸ تیرماه ۵۹ که برای نجات میهن از چنگال اهریمن آگاهانه به پیشواز یک نبرد نابرابر رفتند».
سپس شرح حال نویسنده که زاده دامغان است و تحصیلات وخدمات ارتشی تا بازنشستگی درسن ۴۲ سالگی، به امور کشاورزی درزادگاه می پردازد که با برآمدن نظام جمهوری اسلامی:
«با تشکیل سازمان نظامی به نام نظامیان وطن پرست ایران (نوپا) «مبارزه برعلیه رژیم جمهوری اسلامی را شروع کرده وحماسه ای بزرگ دراین راه آفرید».

دو مقاله درباره «نقاب» توسط نصرالله قادسی، رئیس شورای سیاسی سازمان نقاب و شادروان شجاع الدین شفا آمده است خواندنی، که هریک به گونه ای برآیند نقاب تا سرنوشت پایانی، به طور اجمالی و درنهایت وفاداری به آرمان های جانباختگان را توضیح داده اند.
نامه ای کوتاه از فرخ فروزین که به علت بیماری نویسنده، به یاری او رفته و صادقانه با تحمل چهارسال زحمت مدام سخنان بنی عامری را ضبط کرده است.
کتاب شامل ۴۰۶ برگ است که تا برگ۱۲۰ دربرگیرندۀ، مقالاتی که ذکرش رفت. به اضافه فهرست گفتمان های گوناگون وخدمات نویسنده در نقاط گوناگون کشور در مبارزه با قاچاقچیان و راهزنان و آشوبگران منطقه ای وعوامل ناامنی درمرزهای کشور که درآن سال ها کم نبودند؛ ومهمتر، پس از کشف برنامه نقاب، دفاع وسخنان شجاعانه و سنجیده برخی متهمان در دادگاه ها و بازجوئی هاست، که به نظر می رسد، بخش مهمی از ناگفته های آن دادگاه های یک جانبه و مخفی مانده از مردم را دراختیار مخاطبین قرارداده است. به عنوان مثال:
«نمونه ای از نحوه برخورد آنها را با دژخیمان اسلامی درپاسخ سرگرد خلبان فرخزاد جهانگیری به قاضی شرع ریشهری ست که می گوید:
«آخوند محترم ما برای پول یا مقام دست به قیام نزدیم. برای نجات مملکتمان زدیم. دراین صورت لازم نیست بپرسید که از کارمان پشیمان هستیم یا نیستیم. البته که نیستیم».

درباره این که چه کسی قیام نظامیان را لوداده هرکسی درهرمقامی که بوده سخنی گفته ولی:
«سرانجام رهبرکبیرانقلاب، درمقام ولی فقیه برهمه این ادعاها خط بطلان کشید. زیرا ادعا کرد که این آگاه سازی کار هیچکدام ازآنان نبوده بلکه کار توله سگی بوده است. عین سخنان او دراین باره خطاب به ائمه نماز جمعه تهران و شهرستان ها که در ۲۴ تیرماه ۱۳۵۹ درجماران به دیدارش رفته بودند چنین است:
« … همین امروز یکی ازعلمای جماران آمد و نقل کرد که خانه ای را ظاهرا درشمیرانات آقایان کمیته به عنوان اینکه قمارخانه است رفته بودند ببندند. دیدند بله بساط قمار ومشروب هست. یکی از پاسدارها رفته بود پشت آنجا که ببیند چه خبراست توله سگی به اوحمله کرده واو را وادار کرده بود به زیرزمین برود. وقتی که به زیر زمین می رود می بیند مقدار زیادی اسلحه آنجا هست. به او گفتم این سگ مأمور خداوندگار عالم بوده است. یک روز این مأموریت با عصای موسی بود، یک روز باآتش ابراهیم امروزهم دراین قضیه توله سگ یک مأموربوده است همه عالم مأمورند».

درباره (نوژه) آمده است:
«نوژه نام فامیلی سرهنگ دوم خلبان محمد نوژه بود که درتاریخ ۲۵/۵/۱۳۵۸ (حدود یک سال قبل از قیام نقاب) دردرگیری های پاوه، به علت فرماندهی ناشپانه چمران، فدای تعصب بی جای خود شد واز آن تاریخ پایگاه شاهرخی همدان به نام پادگان نوژه نامیده شد».

رفتارهای انسانگرانه با تدبیرات نظامیگری، نویسنده دراکثر مآموریت ها واقعا که قابل تحسین است. به عنوان مثال درکردستان پس از دستگیری و تسلیم برخی گروه های یاغی، که به قول نویسنده با ده بیست تفنگدار با زندگی مخفیانه درکوهستانها و دور از زن وبچه آوازه دشت و دمن بودند، دربرخورد با یکی ازآن ها به نام «هملت»، توسط حاج ابراهیم نامی که یکی از معتمدان محلی است، هملت می گوید:
«ما مشکلی با پاسگاه ها نداریم وبیشتر نارضایتی ما ازسپاه دانش داریم. این سپاهی چکاره است که شاه فرستاده به دختر و پسر درس می دهند؟ حاج ابراهیم با تندی گفت:
«این سپاهی آمده فرزندان ما را با سواد می کند به خودت و پسر دوازده ساله نگاه کن ، یک کلمه نمی توانی بخوانی وبنویسی ولی پسرت می تواند. من گفتم [نویسنده] سپاهی برای آگاهی بچه های شما آمده. علاوه بر سپاهی دانش، سپاه بهداشت هم وجود دارد که آنها دکتر هستند و برای سلامتی ومعالجه بیماران شما انجام وظیفه می کنند».
سخنان صمیمانه ان ها دراین مرد متعصب وغافل اثر می کند. با پذیرش تسلیم و قول و قرار حفظ امنیت کامل آنها، تفنگ خود و همراهانش را زمین گذاشته به کار و زندگی خود و خانواده سر و سامان می دهند. هملت به نویسنده می گوید:
« سروان من شرمنده هستم. ما قبلا فکر می کردیم با این چند تفنگ می توانیم کردستان را نجات دهیم و من فکر کردم مملکت ایران از سردشت تا تبریز است و شاه این همه زمین را برای چه می خواهد بهتراست تا مهاباد را به ما بدهد و از مهاباد تا تبریز مال او . . . قائله کردستان خاتمه یافت و تا زمان انقلاب هیچ حرکت مسلحانه سیاسی در کردستان انجام نگرفت و این خاتمه عملیات یک سال ونیم من درکردستان بود ».
ازحادثه ی دیگر دربلوچستان می گوید:
«اختلاف بین دوطایفه بلوچ به نام مبارکی ها و دیگری باراک زهی». و اختلاف بین فرمانده هنگ با پسر عیسی خان مبارکی به نام موسی که منجر به عزیمت او به شیخ نشینان می شود:
«صدام حسین با موسی مبارکی تماس می گیرد و پیشنهاد می کند ما پول واسلحه و مهمات دراختیار شما قرار خواهیم داد و بروید ایران ودرمنطقه بلوچستان خرابکاری نمائید».
موسی پنجاه نفر ازبلوچ های خلیج را برای آموزش و تمرین به عراق می برد. «هرماه هم مبلغ ششصد دینار حقوق می دادند». آنها پس از مدتی در دسته های پنج نفری به ایران برمی گردند. با مقداری سوقاتی و هدیه برای زن و بچه هایشان. درخاک ایران با چند ژاندارم درگیرشده و سه نفر ژاندارم کشته می شوند.
خبراین پیشامد، توسط :
« سرهنگ بازنشسته ریگی که افسری وطنپرست بود به ساواک محل خبرداده بود که موسی مبارکی تعداد دو هزار بلوچ را به عراق برده و آموزش داده است که پانصد نفر به عنوان ذخیره در عراق هستند. هزار نفر درپاکستان هستند وپانصد نفرهم داخل بلوچستان ایران هستند و آن برخورد با سه ژاندارم اولین خبر کاری آنها بود»
نویسنده به تهران احضار می شود. .درجلسه با حضور مقامات بلند پایه نظامی شرکت می کند و گزارش اغزاق آمیز سرهنگ بازنشسته ساواک که مقام «منبع منطقه» را هم داشت، می شنود و اصل واقعی موضوع را فاش می کند.

درملاقات با تیمسار قره باغی فرمانده ژاندارمری کل کشور، به نویسنده می گوید:
«چرا هروقت من به پادگان می آیم، مانند دزدها از جلوی چشم من فرار می کنی؟
بلافاصله پاسخ می دهد که:
تیمسار شما بهتر است افسری که مثل دزد عمل می کند درسازمان ژاندارمری نگه ندارید».
دوساعت بعد به علت زبان درازی حکم چهل ساعت بازداشت را دریافت می کند.
«فردا گزارشی نوشتم خطاب به فرمانده پادگان تیمسار پایدار حسینی مبنی براینکه باتوجه به اینکه تیمسار فرماندهی نباید به افسری که واژه و سمت دزدی می دهد درخدمت بماند، شخصا تقاضای بازنشستگی دارم»
درسن چهل و دوسالگی باز نشسته می شود.

درحین مطالعه کتاب، و برخورد با این گونه روایت های نویسنده که کم نیستند ، رفتارهای نابخرانه ساواک و ساواکی های کینه توز وناراضی تراش درآیینه ذهنم جان گرفت، دوران جوانی دربارۀ کتابخوان ها. خیلی ها می دانستند در آن زمان پس از تآیید محرمعلی خان ها و بازرسان نشریات و کتب با مجوز دولتی منتشر و پخش می شد؛ بازهم مشکل عمده جوانان «خواندن کتاب!» بود نه مفهوم کتاب. گذشته از دانش آموزان مدارس و دانشگاه ها، هرکتابخوان عادی و جوان را به جُرم کتاب خوانی به بازجویی وشکنجه گاه می بردند.

انقلاب – نقاب

انگیزه ی شکل گیری سازمان «نقاب» با حضورافسران وافراد مورد اطمینان و مؤمن به آزادی و پایداری حکومت قانون در کشور، با صراحت توسط نویسنده توضیح داده می شود.
دعوت تیمسار قره نی از نویسنده برای پذیرش شغل دردولت را با بیمیلی وبدون امضای نامه جلسه را ترک می کند که با ترور قره نی موضوع منتفی می شود:
« قره نی قصد داشته با انتخاب فرماندهانی از خود در ژاندارمری وارتش سازمان بدهد ودرشرایط مناسب برعلیه رژِیم انقلابی آخوندی کودتا کند».
اما گفتنی ست که انگار رژِیم نوپای دستاربندان ازهمان نخست به افکار قره نی پی برده و با تروراو مواضع خود را محکمترمی کند. خمینی به ارتشیان دستورداده بود که:
«ازما فوق خود اطاعت نکنید و شما فرقی با افسران ندارید».
حکم شرعی درپادگان ها جای انضباط نظامی را گرفته بود.

نویسنده در بوتیک برادرش واقع در خیابان بهار تهران دفتری داشته که امور روزانه خود را آنجا انجام می داد. روزی هرمز رزم آرا یکی ازاقوام تیمسار رزم آرا با نویسنده تماس گرفته او را برای مذاکره با یک آمریکائی به منزلی درخیابان پیراسته می برد و آمریکائی پس از گفت و گوهای مقدماتی از نویسنده می پرسد :
«سئوال من این است که خمینی تا کاملا به امور مملکت تسلط نیافته آیا می شود برای سرنگونی او و برقراری مجدد رژِیم شاهنشاهی و یا جمهوری اقدامی انجام داد؟ سئوال او البته پس از ترجمه آقای رزم آرا مرا کمی متغیر کرد و با حالتی که مشخص بود ناراحت هستم جواب دادم شما و کل غرب برای براندازی رژیم شاهنشاهی کمک کردید و حالا ازسرنگونی رژِیم خمینی صحبت می کنید؟ آقای رزم آرا گفتند شاید کمک غربیها به خمینی شایع باشد و بهتر است جواب سئوال اورا بدهید.
نویسنده، که ازوضع وپریشانی نا به سامان ارتش و شدت ضعف پادگان ها وبرنامه اخراج و بازنشسته شدن ارتشی ها، اطلاعات کافی داشت احساس می کند که طرف یک شخصیت عادی نیست. او :
«نباید یک مأمور ساده امریکائی باشد و به یقین یک مأمور اطلاعاتی است و می تواند به عطا کمک نماید» و صحبت سرهنگ عطا را مطرح می کند و آمریکایی می گوید که :
«شدیدا درتعقیبش بودند و حتما محکوم به اعدام می شد، با تلاش فراوان موفق شدیم او را از کشور خارج نمائیم». سرهنگ عطا به آمریکا می رود. تماس بین او و بنی عامری برقرار می شود عطا درتماس با نویسنده می گوید:
« دراین اطراف درباره آنچه که من وشما فکر می کردیم برای براندازی خمینی هیچ کس توجهی ندارد. وشما باید خیلی مواظب باشید و به هیچوجه خود را به خطرنیاندازید».

نویسنده به دعوت فرمانده ستاد ژاندارمری به دیدنش می رود. ازمشاهده هرج ومرج و بی انظباطی محض اداری پرسنل جوش می آورد:
«افراد با ریش ولباس کثیف و بعضا با دمپائی در رفت وآمد بودند» و عده ای از اخراجی ها که برای گرفتن حقوق جمع شده بودند. وارد اطاق رئیس دفترتیمسار فرمانده می شود ازدیدن شلوغی و سروصدای مراجعین، بالای صندلی رفته با صدای بلند و رسای نظامی می گوید:
«ساکت. اینجا دکان نانوائی نیست که همه باهم حرف می زنید و به میز آجودان حمله می کنید» وخودش را معرفی می کند و سرو صدا ها را خوابانده نظم را برقرار می کند.
پس ازملاقات با فرمانده ژاندارمری که به کار دعوت شده بود که نمی پذیرد و محل را ترک می کند.

آمد ورفت به اروپا وملاقات با شادروانان دکتر بختیار وعبدالرحمن برومند درپاریس به همراه تیمسار امیرفضلی و سرهنگ عطاء الله بانی احمدی، از مسائلی ست که به تفصیل ازآن ها سخن گفته شده. نویسنده، دراین ملاقات ها از صمیمیت و وفاداری شاپور بختیار با قول همه گونه مساعدت مالی وکمک های لازم به نیکی یاد کرده است.

نویسنده به تهران برمی گردد. با سرهنگ قنبری و مهندس خادم ملاقات می کند. انقلاب اسلامی درپنج ماهه گی ست.
با سرهنگ حجت و سرهنگ زاد نادری پس ازگفتگو ازروش کار واحتمال هرگونه خطرجانی، می گوید:
«ما سه نفر برای امربسیار مهم تاریخی اینجاجمع شدیم با اراده ی بسیارقوی و روحیه ی سربازی نسبت به سرنگونی خمینی ودارو دسته اش اقدام کنیم وآنچه مسلم است ما شرکتی را تشکیل می دهیم وسرمایه این شرکت جان ما می باشد . .. دست راست خود را روی میزگذاشتم و گفتم درغیر این صورت دست های خود را روی دست من بگذارید و به پرچم سه رنگ شیر وخورشید نشان وشرافت سربازی سوگند یاد می کنیم برای رسیدن به آزادی کشور تا آخرین قطره خون آماده جانبازی خواهیم بود.» دست ها را روی هم می گذارند ومراسم سوگند را انجام می دهند.
یارگیری ها خیلی با مطالعه وصبر وتحمل دنبال می شود. واحد چترباز نیز به آن ها می پیوندند. با این که قبل ازآغاز عملیات نقاب، فرمانده چتربازان «سرگرد علی اصغرلو» درقیام کردستان در شهر بانه موقع فرود با چتر درکوه آربابا دستگیر شده و به زندان «حزب دموکرات کردستان دهی به نام دولتورا که روبروی قلعه دیزه عراق بود انجارا زندان کرده بودند. زمانی که سرگرد علی اصغرلورا به آنجا منتقل می کردند دربین راه تعدادی ازافراد کوموله حمله می کنند واورا می کشند». بنی عامری به رعایت بزرگداشت آن جانباز وطن، هزینه و کمک های لازم و ضروری را دربارۀ بازماندگانش انجام می دهد. پیوستن سرهنگ ایزدی معاون لشگریک زرهی مرکز و اعلام همکاری او از مسائلی ست که نویسنده به نیکی از آن یاد می کند.
نویسنده دربارۀ هزینه های ارسالی دکتربختیار که از طریق بازاریان به دستش می رسید می گوید:
« درمرحله اول دکتر بختیار مبلغ سیصد هزارتومان پول برای من فرستاد . . . ازاین طریق مبلغ هفت میلیون یا هشت میلیون تومان دکتر بختیارپول فرستاد».
درجمع اوری یاران ارتشی، از چند بانو ازجمله خانم پروین شیبانی (دختردکترعبدالله شیبانی رئیس دانشگاه)، آزیتا مهاجر و قمرالملوک حجازی، همسرافسری که انقلابیون اورا ترور کردند، به احتمال زیاد همانست که در کشتار جانبازان نقاب با نام مریم اعدام می شود. همچنین مهندس سعید تیموری ومهندس نصرالله قادسی که درنخستین برگ های کتاب با نوشته ای از او سخن رفته است.

نویسنده ازمشکلات تهیه سلاح جنگی می گوید که درمذاکره با دکتر بختیار، قول مساعد می دهد که ازطریق عراق، می توانند وارد کنند که به سرانجام نمی رسد. ازطرح شبیخون به اسلحه خانه های پایگاه شاهرخی و خرید اسلحه ها که دردست مردم است که آن هم عملی نمی شود.
«دوهفته مانده بود وتمام واحدهای لشگریک زرهی، پادگان لویزان، پادگانن چی، واحد چترباز، لشگرخراسان، لشگر زاهدان ودرلشگراهواز سرهنگ بهرامی . . . . . . همه درآمادگی کامل بودند تا به محض پخش اعلامیه از تلویزیون وشکستن دیوار صوتی، شرکت نفت وتمام استان خوزستان به وسیله لشگر زرهی اهواز درکنترل قرار می گرفت.

شب ۱۸ تیر ۱۳۵۹همان شب عملیات، نقاب لو می رود. نویسنده موقع رفتن از تهران به پایگاه شاهرخی وسط های راه لو رفتن عملیات را فهمیده درتوقف کوتاه درقهوه خانه ای ازتلویزیون که شکست کودتا را اعلام کرده می شنود و از نیمه راه به تهران برمی گردد. و با پنهان کردن خود از آوارگی و سرگردانی ازاین خانه به آن خانه می گوید. سرانجام با انبوهی ریش همراه با یکی ازهمرزمانش به نام ژیان، وسیله قاچاقچی ازکشور خارج می شود. جالب این که در مرز ترکیه، رئیس پاسگاه با دو سرباز آن دو را تحویل گرفته و از مرز وارد خاک ترکیه می کنند. قاچاقچی به بنی عامری گفته بود که چند روز پیش به سفارش منوچهر قربانی فر [سوزنی] مهندس تیموری- کلبادی و خانم شیبانی را از تهران به خارج از کشور منتقل کردیم.
آن دو به استانبول می رسند. راننده آن ها را درهتل هیلتون پیاده می کند.
«منوچهر سورنی، مهندس تیموری، آقای کلبادی و خانم پروین شیبانی را دیدم و خیلی خوشحال شدیم بلافاصله قربانی فر دو اطاق برای ما گرفت».
نویسنده، شرحی از دیدارها با اشخاصی که هریک به نوعی در سودای مبارزه با جمهوری اسلامی درفعالیت بودند، وهمچنین مقدار پولی که ازاین بابت برای هزینه های اجرائی مبارزه تأمین می کردند نام می برد.
درعنوان :«توطئه مالی» آمده است از:
«آقای برومند سئوال کردم این جلسه را به چه منظوری تشکیل داده اید و پیشنهاد کننده کیست؟ آقای برومند گفتند: تیمسار [منوچهر] هاشمی پیشنهاد کردند. تیمسارهاشمی گفت هدف از این جلسه این است که صورت جلسه ای با موافقت همگی ما تهیه کنیم تا آقای بختیار کلیه امکانات مالی خودرا دراختیار ما قرار دهند ومبارزه را ادامه دهیم. بلافاصله بی هیچ تعارفی گفتم: تیمسار هاشمی، خواب خوشی دیدید. آقای قربانی فر به من گفته بودند شما دومیلیون دلار از شیخ قطر گرفته اید فعلا حساب آن دومیلیون دلاررا بگذارید روی میز تا بعد ازآن تکلیف صورت جلسه و برنامه پیشنهادی شما روشن شود».
جلسه بهم می خورد و پاسخی هم هرگزدریافت نمی شود.
ملاقات با انورسادات، شاهزاده رضا پهلوی، تیمسار آریانا، تماس مآمور امنیتی با من، اعلام جدائی از بختیار در پاریس،ملاقات با تیمسار اسد بهبودی. ملاقات با حسن ماسالی. بیانیه ی سازمان نقاب. ومعمای لورفتن نوژه».
با عنوان وصیت شاه: آخرین مطالب خبری و تحلیلی کتاب به پایان می رسد ودرپس آن نام وتصویربیشتر جانباختگان این حادثه که ۲۴۰ نفر قربانی داشت آمده؛ یادمانده ای از ورزیده ترین افسران وخلبان ها ودیگر فنون رزمی درارتش ایران بودند، همگی در دادگاه های جمهوری اسلامی محکوم به مرگ و بلافاصله اعدام شدند.

بنی عامری دراین اثرماندنی با فاشگویی و دریدن پرده های پنهان مانده درتاریکخانه امنیتی حکومت اسلامی، خدمت بزرگی به تاریخ کشورانجام داده است.

به تماشای دنیای فرهنگ و هنر زن، عشق و جنون در ماه می… لیلا سامانی

در حال و هوای ماه می، صفحه ی چهره نمای این هفته را به زنانی اختصاص داده ایم که جوری به این ماه پیوند خورده اند… در همین صفحه… از ماری آنتوانت اتریشی گفته ایم که با زیبایی و معصومیت تمامش، طعمه ی خشم انقلابیون فرانسوی شد؛ از زندگی عجیب تر از قصه ی مادام بوآری گفته ایم هم او که آموزگار هیجان و زیستن تمام زندگی بود برای بسیاری از زنان ( و مردانی ) که همچنان با مفاهیم سنتی نجابت و گوشه نشینی درگیرند. در ادامه از غزاله علیزاده هم یادکرده ایم و از سودازده ترین خودکشی تاریخ معاصر ایران گفته ایم … اینها و بیشتر از اینها را در ادامه ی صفحه ی چهره نما از پی بگیرید…

قصه ی او که مادر بود و زیبا بود و معصوم…

شانزدهم ماه می روزی ست که ” ماری آنتوانت” در سن چهارده سالگی و درآغاز نوجوانی، به همسری شاهزاده لویی در آمد و چهار سال پس از آن، زمانی که همسرش به پادشاهی فرانسه رسید، او نیز شهبانوی این کشور نام گرفت. ماری آنتوانت اتریشی از تبار یک خانواده ی هفتصد ساله بود و تمامی نیاکانش به مدت هفت قرن پادشاه بودند. تربیت و پرورش در چنین خاندانی بود که بی اختیار ذهنیت خودبزرگ بینی و تکبر را در اندیشه ی “ماری” زیبا، ریشه دارکرده بود.
کتاب “زندگی و سرانجام ماری آنتوانت”، نوشته ی “پیر نزلوف” که به قلم “ذبیح الله منصوری” به فارسی برگردانده شده است، از زندگانی آخرین ملکه ی فرانسه روایت می کند و در ادامه چهره ی خشن انقلاب فرانسه را به تصویر می کشد و بی انصافی و ظلم روا شده به این زن را هویدا می سازد.
این رمان در بخش نخستین از روح سرکش و عصیان گر ملکه ی زیبای فرانسه سخن می گوید، هم او که از سویی به دلیل ضعف جسمانی لویی شانزدهم مدتها از نوازشهای شورانگیز زناشویی محروم می ماند، و از سوی دیگر به سبب معصومیت ذاتی و زیبایی خیره کننده اش مورد توجه بسیاری از مردان دربار فرانسه قرار می گیرد و همین امر دایره ی اتهاماتی که نام او را احاطه کرده، را وسیع تر می کند.
کتاب در بخش انتهایی به روزگار رفته بر ماری آنتوانت و پسر هشت ساله اش “لوئی شارل” پس از اعدام لویی شانزدهم می پردازد. آنها که مدتی ، در قلعه تامپل زندانی بودند پس از چندی با یورش عده ای به این زندان از یکدیگر جدا شدند، آنها با این بهانه که نگران وضع تربیت پسر ۸ ساله ‌‌ هستند، فرزند خفته در خواب را ازمادر جدا کردند. بعد ها در جریان محاکمه‌ی ماری آنتوانت، زمانی که کودک خردسال را به دادگاه آوردند، مادر دریافت که کودکش را برای تربیت به سیمون پاره دوز سپرده‌اند.
” … سیمون پاره دوز به کودک گفته بود بگوید مادرش به مناسبت اینکه فساد اخلاقی داشته ، کودک را طوری مورد نوازش قرار می‌داده که با اصول انسانیت و اخلاق موافق نبوده است. این را هیچکس نپذیرفت.حتی تماشاچیانی که در دادگاه بودند این گواهی را نپذیرفتند و احساس کردند که شهادت مزبور جعلی است”
اتهامی که ماری آنتوانت در پاسخ به آن چنین گفت:
“اگر پاسخی نمی دهم به خاطر آن است که نمی توانم، چون یک مادرم ! همانند همه مادرهایی که در این جمع حضور دارند.”
ماری آنتوانت قبل از اجرای حکم اعدام چند ساعتی فرصت داشت که وصیتنامه ای بنویسد. ولی جز چند سطر بیشتر نتوانست بنویسد.
“لویی شانزدهم وقتی بالای سیاستگاه ایستاد خطاب به مردم گفت،مردم من بی‌گناه هستم. ولی آنتوانت هیچ نگفت و فقط قبل از اینکه سرش را از سوراخ گیوتین عبور بدهند،چشمها را متوجه آسمان کرد. آنقدر زنها که اطراف گیوتین جمع شده بودند ، فریاد می‌زدند که کسی نمی‌‌‌توانست صدای سیاستگاه را بشنود. ولی وقتی سر آنتوانت از سوراخ خارج شد، دانستند که عنقریب ساطور فرود خواهد آمد. صدای فرود آمدن ساطور را هم کسی نشنید و همین قدر دیدند که برقی جستن کرد زیرا وقتی ساطور فرود می‌آمد نور آفتاب بدان تابید.”

 

 

حدیث شور و شر زنانه…

ماه می همچنین مصادف است با تولد “گوستاو فلوبر” خالق رمان جاودانه ی “مادام بوآری”، کتابی که با نام یکی از سودایی ترین زنان تاریخ ادبیات گره خورده است. همان زنی که برای رهایی از زندگی یکنواخت و کسالت بار در مزرعه ی متروک پدرش، تن به ازدواج با “شارل بواری” می دهد، اما شارل که پزشکی شریف و زحمتکش است، هیچ یک از احتیاجات روحی اما را بر اورده نمی کند و بلاهت و یکنواختی نا امید کننده ی او زندگی اما را بیش از پیش ملال آور می سازد.
اما ذهن جست و جو گر و پویای “اما”، پس از حضور در مهمانی اشراف زدگان مشوش و ملتهب می شود. قلب پر هیاهوی او با دیدن سرسرای مفروش به تخته سنگ های مرمر، مجسمه ی زن نشسته بر روی بخاری بزرگ کاشی کاری، تورها ، سنجاق سینه ها و گیسوان آرایش شده ی زنان، عاشقانه به تپش می افتد. او در سایه روشن پرده های ابریشمی همپای رقص “ویکنت” می شود و از همان شب است که به وجود حفره ای در زندگیش پی می برد و خاطره ی آن شب رقص را برای خود به منزله ی مبدا تاریخ زندگیش ثبت می کند.
“مادام بواری” به جست و جو بر می خیزد، جست و جوی آنچه که روحش را اقناع کند و او را از این دنیای ساکن و روزمره به سوی جهانی پر هیجان و حیرت انگیز سوق دهد، کشمکش “اما” با دنیایی که نظام فرهنگی و عرفی اش ناعادلانه و بیرحم است، او را به سمت تعلیق و سرگشتگی می کشاند، او نه عاشق “شارل” است، نه “رودلف”، نه ” لئون” و نه “ویکنت”، او تنها شیفته ی زندگی ست، او حیاتی را می طلبد که به خودش متعلق باشد و هیچ بند و تعلقی به او تحمیل نشده باشد، برای او فرقی نمی کند که در بند عشق رودلف هوسران و چرب زبان باشد و یا در حصر آغوش لئون جوان و کم تجربه.
او طالب چیزی ست که وجود ندارد، “اما” در مسیر این جست و جو معلق و سرگردان می شود، چرا که حیات واقعی و دنیای فیزیکی در کنار زندگی توام با توهم و تخیل او در جریان است، این دو قطب زندگی که چون دو خط موازی پیش می روند و هیچ گاه با یکدیگر سر آشتی ندارند، “اما بواری” را به حیرانی می کشانند.
” اما ” پس از رابطه با لئون هم ردپای سعادت و آرامش را نمی بیند و به قول فلوبر” در رابطه نامشروع، هم ابتذال ازدواج را از نو” می یابد ، از همان رو صدای اعتراض روح بی قرارش را به گوش مذهب هم می رساند. او زنی ست که مانند یک قدیس در کلیسا عبادت می کند، در حالی که معشوق دومش، لئون در انتظار برخاستن او از جایگاه دعا بی تاب و خشمگین قدم می زند:” قرار ما فردا کلیسای بزرگ” ولحظه ای بعد اما سوار کالسکه ای می شود و با پرده های کشیده اش خیابان های شهر را به تاخت طی می کند تا نفس های سرکش و نا آرامش را در همه ی شهر بپراکند.

 

 

زن؛ اسطوره ای تمام ناشدنی

سی ام می مصادف است با شعله آجین شدن تن زنی که از میان سیاهی های جنگهای قرون وسطی به مثابه ی فرشته ای نجات بخش ظهور کرد. هم او که گستره ی صفاتش او را گاه قدیسه ، گاه قهرمان و گاه جنگجو نام کرده است. زنی که داستان زندگی پر تب و تاب و اسطوره گونه اش موضوع ساخت فیلمهای سینماگران بسیاری چون “برسون” ، “کارل تئودور درایر” و “ویکتور فلمینگ” شده است.
“شاهزاده نجیب من ،شما کسی هستی که من به دنبالش بودم، من راه های درازی برای پیداکردن شما پیموده ام و هیچکس نمیتواند جایگاه شما را بگیرد. خدا از طریق پیغام رسانانش با من صحبت کرده و این اراده اوست که من آمده ام تا به شما کمک کنم ، تا شما شاه فرانسه باشید”
اینها سخنان ژاندارک فرانسوی ست که پنج قرن بعد از او، از زبان “اینگرید برگمن ” سوئدی بازگو شدند. بازیگری که وجهه ی تقدس و عصمتش با بازی در این نقش به اوج رسید تا جایی که دربرخی از نقاط فرانسه مردم او را به اندازه ی ژاندارک مقدس می دانند.

 

 

روایت معشوقه ناپلئون از عشق و رزم و زندگی…

پنجمین روز از پنجمین ماه سال میلادی زادروز نخستین امپراتور فرانسه، “ناپلئون بناپارت” است، سیاستمداری که زندگی اش دستمایه ی خلق آثار هنری و ادبی فراوانی شده است. اما در این میان روایت زنانه ای که در رمان “دزیره” از زبان معشوقه ی سالهای جوانی او و به قلم “آن ماری سلینکو” ارائه شده است، بیش از همه ملموس، باورپذیر و منصفانه است، روایتی که تصویر گر پرتره ی بی زنگار و بی آلایش از مردی ست که چه در میدان نبرد و چه در نرد عشق شیفته ی پیروزی و فتح بود و بیزار از حصار و شکست.
این کتاب در قالب خاطرات “دزیره کلاری” و از زبان اول شخص نقل می شود. خاطراتی که تنها به روابط عاشقانه و عاطفی ناپلئون محدود نمی ماند و بدل به نوعی تاریخ نگاری می شود. نمایشی داستانی و در عین حال حقیقی از ناپلئون بناپارت، شخصیتهای هم عصرش و انقلاب فرانسه.

 

 

یادی از آن مرگ سودا زده….

در سالمرگ غزاله علی زاده نگاهی کوتاه داریم به نخستین و واپسین کتابهای او. این نویسنده ی زن اولین کتابش با نام “بعد از تابستان” را در سال ۱۳۵۵ و زمانی که سی ساله بود منتشر کرد. این داستان که روایتی از شیفتگی دو دختر عمو به معلم سرخانه شان است، دنیای خیالی و رویا پرور زنان را توصیف می کند. زنانی که پس از به هوش آمدن با ضربه ی سیلی واقعیت چنان می شکنند که در انزوا و تنهایی خود فرو می روند. علی زاده در این داستان رویارویی خواسته های نسل زنان آرمان خواه و تجدد گرای پیش از انقلاب را با زندگی سنتی و تحمیلی گذشته به تصویر می کشد و از دشواری چیره شدن بر قوانین دست و پاگیر سنت پرده بر می دارد.
اما آخرین کتاب غزاله، مجموعه داستان “چهارراه” است، این کتاب که در برگیرنده ی چهار رمان کوتاه است، در زمستان ۱۳۷۳ منتشر شد و به شیوه ای داستانی به بررسی چهار مقطع تاریخی مهم از دوران معاصر می پردازد. این کتاب به عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال ۱۳۷۳ برگزیده شد و داستان “جزیره” ی آن نیز از طرف مجله گردون، قلم زرین جایزه بهترین قصه کوتاه را از آن خود ساخت.
“چهار راه” تابلویی ست چهار فصل از نمودهای گوناگون قشر روشنفکر ایرانی پس از ملی شدن صنعت نفت . داستانهای این کتاب به شیوه ی رمان های کلاسیک با روندی خطی و روایت از زاویه ی دانای کل نگاشته شده اند. و رد پای تاثیر از نویسندگان کلاسیک فرانسوی و روسی چون “گوستاوفلوبر” و “آنتوان چخوف” در آنها مشهود است. قهرمان های داستان های این اثر همچون دیگر قهرمان های مخلوق علی زاده در جوانی رویا پرور و خیال باف اند و در مواجهه با زندگی حقیقی محافظه کار و حسابگر می شوند. اما آنچه این دوگانگی را جذاب و باور پذیر می سازد، هنر و قدرت نویسنده در شخصیت پردازی این آدم های خیال پرداز است، به نحوی که گاهی در متن داستان تفاوت میان وهم و حقیقت قابل تشخیص نیست.
نگاه علی زاده به زن، گرچه گاه حالتی فمینیستی و مدافع به خود می گیرد، اما او همان قدر که مظلومیت و دردمندی زن را نشان می دهد، به اندوه و دغدغه های مردان هم توجه دارد، او از مردانی حکایت می کند که در تقلای یافتن زنی هستند تا در کنار او خاطر سرگشته ی خود را تسلی دهند.
“بهزاد پرهیب زن‌های افسونگر کشیده‌چشم و خرامان را، با کلاه‌های دوره‌دار، آویزه‌های تور و برق گوشواره‌ها در عرشه می‌دید؛ سودا و بی‌قراری آن‌ها را در تنگنای جسم احساس می‌کرد. به یاد آسیه افتاد: چشم‌های غربت‌زده، نگاه تیره، که در باد و مه می‌شکست. سر را تکیه داد به دیرک زنگ‌خورده، پلک‌های خسته را بست. پره‌های بینی‌اش با نفس‌هایی گسسته می‌لرزید و رگ‌های شقیقه می‌تپید. میله را چسبید.
نسترن به او خیره شد، التهاب و رنگباختگی مرد همیشه حاصل گشت و واگشت یاد دوردست آسیه بود. دختر این بازتاب‌ها را می‌شناخت؛ بی‌درنگ پریشان می‌شد و پشت خود را خالی می‌دید. برگشت و زل زد به کشتی: هیولایی مه گرفته، دور از دست و تهدیدکننده، که با نزدیکی دور می‌شد و با دوری نزدیک. برای بهزاد شاید جلوه‌گر آسیه بود که در فضای خواب‌زده با جوهری غیرواقعی قد بر‌می‌افراشت. پشت به کشتی و بهزاد کرد؛ هردو دور و ترسناک بودند. نیاز به ارتباط با آدمی استوار و ساده داشت، رهایی از ورطه‌ی پیچاپیچ وهم، صدای پنبه‌یی خواب.” ( داستان جزیره فصل سوم)

درد دل با مومیایی…/هادی خرسندی

از جمله ی مهمترین اخباری بود که در روزهای گذشته به صدر آمد. خبر پیدا شدن یک مومیایی که شواهد و گفته ها او را با احتمالی غریب به یقین به رضا شاه پهلوی بنیان گذار سلسله ی شاهنشاهی پهلوی نسبت می داد. خبری که از جانب بسیاری از اهل سیاست بازتاب داده شد و هر کسی به قول معروف از ظن خودش یار ماجرا شد. در این میان اما ” هادی خرسندی ” نگاهی ادبی – فرهنگی به این داستان داشته و با سرودن یک شعر که نام ” درد دل ” را هم بر پیشانی دارد، اوضاع و احوال آشفته ی وطن را با مومیایی در میان گذاشته است…

دل ام دریای خونه مومیائی
غم ام یک کهکشونه مومیائی
به میهن جای سالم مونده باشه
گمونم آسمونه مومیائی
نه والّا، آسمونش هم سیاهه
که دود و ریزگردش هم گواهه
چنون نحسی گرفته این فضارو
که ملت در هوای عهد شاهه
هوا نکبت نشونه مومیائی
ببین آزادگی اینجا اسیره
ببین دریاچه ها اینجا کویره
ببین خرچنگ مفلوکی در اینجا
نشسته جای اون خورشید و شیره
چه بد شکل و شگونه مومیائی
وطن غرق بلا، غرق بلا شد
که خالی از مس و نفت و طلا شد
همه دار و ندار ما روونه
به بیروت و دمشق و کربلا شد
عجب بره کشونه مومیائی
ز «ای ایران» پریشونتر نمونده
به «مرز پر گهر»، گوهر نمونده
سرودی هست و میخوانیم اما
بغیر از آه و چشم تر نمونده
دلا مرثیه خونه مومیائی
حسن لاته ببین حالا وزیره
عموی همسرش اینجا سفیره
سپاهی-قلدر آدمکش دزد
همه ژستاش رضا شاه کبیره
زمونه واژگونه مومیائی
فلان شیخ ادعای رهبری کرد
یکیشون دعوی پیغمبری کرد
تو اونهارو به سر کوبیدی اما
ولیعهد تو اینها را جری کرد
ولی حالا بمونه، مومیائی
دلم دریای خونه مومیائی
ببین اشکم روونه مومیائی
امید ما که سه کردیم و رفتیم
همین نسل جوونه مومیائی
همین نسل جوونه مومیائی

فرهادی در سرزمین های ناشناخته… نگاهی به آرای منتقدین غربی به فیلم همه می دانند/ مینا استرابادی

پس از چندین و چند جایزه ی بزرگ اروپایی و اسکارهایی که نصیب اصغر فرهادی شد، حالا دیگر فیلم های او خود به خود یک اثر پر سر و صدا به حساب می آیند حتی اگر آنقدرها از قدرت هنری برخوردار نباشند. همین است که جشنواره ی کن مراسم افتتاحیه ی امسالش را با ” همه می دانند ” فرهادی آغاز کرده. فیلمی که نخستین تجربه ی تماما اروپایی او به حساب می آید و به غیر از حضور او در گرداندن صحنه هیچ نشانی دیگر از ایران ندارد.
همین فاصله گرفتن از روال مرسوم و سر زدن به سرزمین های پیشتر ناشناخته هم باعث شده تا این بار منتقدین سینمایی با دامنه ی وسیع تری از دوری ها و نزدیکی ها با فیلم همراه او شوند. همکارمان ” مینا استرابادی ” در تحریریه ی خلیج فارس گزیده هایی از یادداشت های منتقدین غربی را در کنار هم آورده که با هم می خوانیم…

متیو کریر (اروپا ۱):
اصغر فرهادی اثر جدیدی در باب خانواده و شیمی روابط آن ساخته است. چرخ‌دنده‌های فیلم روغن‌کاری شده و درست کار می‌کنند تا اینکه گرد و غبار روی آن‌ها می‌نشیند. هیجان فیلم با قابل پیشبینی بودنش کمی گرفته شده.

استفانی لی‌بلانش(کالچر):
یک درام خوب در رده‌ی چیزی که اصغر فرهادی خوب می‌داند و بلد است. با بازیگرهایش، پنه‌لوپه کروز و خاویز باردم در اوج.

فیلیپه رویر (مجله پوزتیو):
کن ۲۰۱۸ با دوستداران سینما خوب رفتار کرده و «همه می‌دانند» را به عنوان افتتاحیه انتخاب کرده است. اصغر فرهادی به حومه اسپانیا رفته و احساسات و حسادت را با حضور خاویر باردم و پنه لوپه کروز به‌تصویر کشیده است.

لیا بودین (آلوسینه):
کن هفتاد و یکم با «همه می‌دانند» و استایل فرهادی شروع شد، فیلمی کسل کننده و بدون جذابیت سینمایی.

پیتر بردشاو(گاردین):
«همه می‌‌دانند» به کارگردانی اصغر فرهادی فیلمی دردناک و درامی است قدرتمند که به خصوص توسط نفش‌آفرینی‌های قدرتمندی نگاه داشته شده: – کروز، باردم، دارین.

بئاتریس بن (دن لو سینما):
تویست داستان بیست دقیقه‌ای معلوم می‌شود. اما «همه می‌دانند» فرهادی همچنان تزلزل خانواده را جذاب نشان می‌دهد، همچنین کروز. ولی نقشش او را آخر سر به مادری هق هقو تبدیل می‌کند. متأسفانه جا داشت تا اندکی بیشتر شرارت ببینیم

پیتر هاول (تورنتو استار):
اصغر فرهادی سرنخ‌هایی از تردید و تنش را به درستی در هم می‌آویزد و داستان پلیسی-آدم‌ربایی‌اش در حد آگاتا کریستی است. شروعی قدرتمند برای کن ۲۰۱۸ .

توتال فیلم:
اصغر فرهادی درامش را در اسپانیا چیده، با بازی‌های جذاب خاویر باردم، پنه لوپه کروز، ریکاردو دارین. بهترین کار این کارگردان نیست و کمی بیرون می‌زند اما در کل جذاب است.

دونالد کلارک (آیریش تایمز):
” همه می‌دانند ” اصغر فرهادی تمام تلاشش را برای یک افتتاحیه خوب می‌کند. موقع فیلم منتظرید خانم مارپل بیاید معما را حل کند.

کایل بوکانن(نیویورک مگزین):
مردم می‌گویند «همه می‌دانند» اصغر فرهادی یک تریلر مقوایی با ستاره‌های بزرگ، موقعیت‌های ملودراماتیک و لوکیشن دوستانه‌ی خارج شهر است. اما… این دقیقا همان دلیلی است که من دوستش دارم.

اصغر فرهادی در کن عنوان کرد… اینجا بودن حق جعفر است /بهارک عرفان

گفته های اصغر فرهادی حالا دیگر تنها نظریه و مواضع یک کارگردان معمول نیست، او که پیش تر و با برنده شدن جایزه ی اسکار به شیوه ای فرهنگی در کنار مردم ایران ایستاد و با شیوه ی خاص اعتراض به سیاست های آمریکا جوری به حکام ایران هم هشدار داد؛ حالا در گفته هایی جسور تر از حق مسلم همکارش در حضور در جشنواره های گفته و ممنوع الخروجی او را مورد سرزنش قرار داده. جعفر پناهی که در پی اعتراض های خیابانی به نایج انتخابات در سال ۸۸ به تحمل چندین ماه زندان محکوم شد در ادامه با حکم ممنوعیت بیست ساله از کار مواجه شد اما با وجود این حکم طی سالهای گذشته سه فیلم را با امکانات شخصی تهییه کرده و در سینماهای دنیا به نمایش در آورده است.

” این حق جعفر است که اینجا باشد و من هنوز امیدوارم و هنوز وقت است… “

اصغر فرهادی در نشست خبری فیلم سینمایی «همه می‌دانند» در هفتادویکمین جشنواره فیلم کن درباره این فیلم توضیحاتی را ارائه کرد.

او در بخشی از این نشست درباره فیلم «سه رخ» به کارگردانی جعفر پناهی که دیگر نماینده ایران در بخش رقابتی جشنواره کن است، گفت:
” دو فیلم ایرانی در بخش مسابقه جشنواره کن هستند، یکی فیلم من «همه می‌دانند» است که اگر چه اسپانیایی است ولی جلوه ایرانی دارد و من به عنوان اثر ایرانی آن را می‌شناسم و دیگری هم فیلم همکارم جعفر پناهی است که آن هم در بخش مسابقه است.”

او همچنین با ابراز امیدواری از حضور پناهی در جشنواره کن، بیان کرد:
” حضور فیلم او خیلی برای من قابل احترام است و دیروز با جعفر پناهی صبحت کردم و هنوز امیدوارم که او بتواند به جشنواره امسال بیاید. هنوز به نظرم وقت است و دلم می‌خواهد پیامی به دست ما برسد که او می‌آید. کسانی که می‌توانند تاثیر بگذارند این کار را بکنند که او بیاید، جعفر سفر زیاد رفته، در جشنواره‌های زیادی شرکت کرده و جوایز بسیاری را دریافت کرده است. سفر برای او مهم نیست، بلکه این نشست‌ها و ارتباط رو در رویی که می‌تواند با مخاطب برقرار کند تا نظرشان را درباره فیلمش بداند برایش مهم است که از طریق اخبار نمی‌شود آن را پیگیری کرد”

فرهادی همچنین گفت:
” این حق جعفر است که اینجا باشد و من هنوز امیدوارم و هنوز وقت است، می‌خواهم که این اتفاق رخ دهد. به هر حال حس غریبی دارم که من اینجا هستم و می‌توانم باشم ولی او نمی‌تواند باشد، این اذیتم می‌کند، این که جعفر پناهی در تمام این سال‌ها منزوی و افسرده نشد و کار کرد و حرکت کرد برایم بسیار قابل احترام است”

اولویت من برای ساخت فیلم، همیشه ایران است و خواهد بود

فرهادی در نشست مطبوعاتی فیلم همه می دانند در پاسخ به سوالی راجع به امکان نمایش کامل همه می دانند در ایران گفت:

آرزوی قلبی من این است که فیلم در ایران به نمایش درآید. نمی دانم آیا این امکان برای فیلم من وجود خواهد داشت یا نه. نمی دانم که فیلم تحریم خواهد شد یا نه. اما من تمام تلاش خود را می کنم که فیلم در ایران به نمایش دراید. اولویت من برای ساخت فیلم، همیشه ایران است و خواهد بود.

به بهانه ی سالروز خاموشی پسر تهران روزهای دلخوش کردن به انشاهای بیست صفحه ای… /بهارک عرفان

محمد علی سپانلو در گفتگویی با محسن فرجی و اردوان امیری نژاد در مجموعه تاریخ شفاهی به دبیری محمد هاشم اکبریانی از زندگی ادبی و شخصی اش گفته است. این مصاحبه هم بخشی از آن گفتگوی بلند است و آقای شاعر در این بخش از مصاحبه از روزگار نوجوانی و دوران مدرسه می گوید.

آقای شاعر در مرور آن روزها می گوید ” دلخوشی من در آنجا دو معلم ادبیات بودند؛ یکی آقای پورشانی بود که کلاس هفتم را درس می داد و دیگری آقای مؤتمن بود که در کلاس هشت و نه درس می داد و من در آنجا برای اولین بار توانستم نوشتن ابتکاری را در انشاء تجربه کنم. مثلا آقای پورشانی می گفت روز تعطیل خود را چگونه گذرانده اید و می خواست که زیاد هم بنویسیم و من انشاءهای بیست صفحه ای می نوشتم و از هر موضوعی هم می نوشتم بدون آن که ارتباطی با هم داشته باشد.”

بهتر است دوره نوجوانی را با دبیرستانی که در آن درس می خواندید آغاز کنیم.

– اگر بخواهیم دوره نوجوانی را با دبیرستان آغاز کنیم باید بگویم که من در مهر ۱۳۳۲ یعنی همان سال کودتا به دبیرستان رفتم. دبیرستان رازی در خیابان فرهنگ که اسم قدیم آن هم فرانکو پرسان بود. مدرسه ای فرانسوی – ایرانی که یک بخش آن مطابق برنامه وزارت فرهنگ بود و فقط زبان خارجه آن فرانسوی بود و یک بخش مختلط هم داشت که در آن قسمت بچه های خانواده های مرفه تر بودند و من شنیدم که فرح پهلوی هم در همان بخش مختلط درس می خواند.

علت انتخاب این مدرسه هم این بود که پدر چون فرانسه خوانده بود دلش می خواست من به این مدرسه بروم و برای من هم که کمی فرانسه قبلا خوانده بودم این قضیه جالب بود. این مدرسه روزهای یکشنبه تعطیل بود اما در روزهای دیگر یک ساعت کلاس اضافه داشت و در این مدرسه بود که محیط ذهنی من تغییر کرد.

چرا؟

– به خاطر اینکه دبیرستان بود و با بچه های کلاس های بالاتر هم صحبت بودیم و در فعالیت هایی مثل روزنامه دیواری، انجمن شیر و خورشید و گروه پیشآهنگی شرکت داشتیم و گردش علمی می رفتیم که در دبستان این کارها را ندیده بودیم و همان تعلیم زبان خارجه هم آدم را با مسائل جدیدی آشنا می کرد و در همین دوره بود که من به یک کتابخوان حرفه ای مبدّل شدم.

ماجرای آن چگونه بود؟

– چون ظهرها ما برنمی گشتیم به خانه و ناهار را در مدرسه بودیم، عده ای غذا می آوردند و روی بخاری ها گرم می کردند و بعضی هم بیرون غذا می خوردند. من روزی ۱۷ قران پول می گرفتم که دوتا یک ریال آن پول اتوبوس بود، ۱۵ ریال هم برای ناهار چون یک پرس چلوکباب ۱۵ ریال بود. البته می شد یک ساندویچ خورد ۵ ریال و بقیه را داشت.

با وجود این من در یک شهوت کتاب خواندن افتاده بودم به طوری که پیاده می رفتم مدرسه و ۲ ریال می دادم چندتا سیب زمینی پخته می خریدم برای ناهار و در فاصله ظهر می رفتم جلوی مسجد شاه و آنجا کتاب های دست دومی بود و آن ۱۵ ریال را کتاب می خریدم و آن کتاب را هم در همان روز می خواندم و در مدرسه رازی من ده ها جلد کتاب خواندم چون با این سرعت که کتاب می خواندم، در خانه دیگر نمی توانستند برای من کتاب بخرند و اقتصاد خانواده کفاف این کار را نمی داد.

از تابستان ۳۲ ما به کتابفروشی رفتیم که کتاب اجاره می داد و این شغلی است که امروزه از بین رفته است اما سابق اینگونه بود که ۲، ۳ تومانی ودیعه می گذاشتیم پیش کتابفروشی بعد می رفتیم کتاب کرایه می کردیم شبی یک قران و یادم هست که اول بهار به همراه پدرم رفتیم کتابفروشی روستایی در امیریه و آنجا کتاب کرایه کردیم. گفتم که کتابفروش هم به سلیقه خودش کتاب دراکولا را به من داد. وحشتی که این کتاب در من تولید کرد تا چند سال نوجوانی همراه من بود.

ممکن است خاطره آن را تعریف نمایید؟

– یادم هست که این کتاب را گرفته بودیم به همراه پدرم رفتیم لاله زار، پدر با وکیلی راجع به پرونده ای صحبت کند چون پدرم در زمان دادگستری داور کلاس شبانه رفت وکیل مجاز شده بود، کارهای وکالتی هم انجام می داد و من حتی هنگام راه رفتن کتاب دراکولا را همراه داشتم و می خواندم. دفتر وکالتی در نزدیکی سینما ایران فعلی بود در بالاخانه ای بود، روبروی آن هم سینما رکس دیده می شد که برنامه آن هم «گنج های مونت کریستو» بود و من در آن شلوغی هنگام خواندن این کتاب واقعا مرتعش می شدم به خصوص آن صحنه ای که کشتی وقتی می رسد به بندر تمام افراد داخل آن مرده اند و در یادداشت های ناخدا نوشته شده بود چگونه هر روز چند نفری گم شده اند که مربوط به تابوت دراکولا بود که شب ها چند نفری را می کشت و روزها در تابوت خود می خوابید.

خب، برگردیم به فضای مدرسه.

– در این مدرسه منطق فرانسوی حاکم بود و مشکل این بود که تنبیه بدنی را تشویق می کردند. من وقتی که در کلاس دهم به دارالفنون رفتم متوجه شدم محیط آزاد چقدر فرق می کند. درس ها در این مدرسه رازی بسیار مشکل تر از مدارس دیگر بود. مثلا کتاب فرانسه که وزارت فرهنگ چاپ کرده بود و ۲۰۰ صفحه بود در مدارس دیگر ۲۰-۱۵ صفحه درس می دادند و در مدرسه ما تا آخر کتاب تدریس می شد. تکلیف هم زیاد می دادند. یک نمونه خاص در این زمینه معلم درس فرانسه بود که مدیر مدرسه هم بود.

آقای استوانی نام، که هر هفته تکلیف می داد و می گفت برای هفته بعد می خواهم. ما با بدبختی هر هفته این تکالیف را انجام می دادیم و می آوردیم ولی نگاه نمی کرد. باز دو سه هفته دیگر می گفت هر چه نوشته اید را بیاورید باز نگاه نمی کرد و دو سه ماهی که می گذشت فکر می کردیم این آقا حرفی زده و فراموش کرده و حالا خیلی هم بدهکار شده بودیم چون هم ترجمه بود، هم انشاء، هم تمرین و هم رونویسی.

یکباره در یک یاز این روزها می آمد با یک دسته چوب و می گفت مشق های تان را ببینم و در تمام کلاس هم یک نفر نبود که همه مشق هایش را نوشته باشد. بنابراین کلاس مثل مجلس روضه خوانی می شد. همه کتک خورده و گریه کرده، ممکن هم بود کسی تمام مشق هایش را نوشته باشد اما او را هم به بهانه ای کتک می زد؛ خلاصه این روش تدریس در آن مدرسه بود.

این فضای حاکم بر این مدرسه بود که محیطی سختگیرانه داشت اما از این جهت که می توانستیم در زنگ های تفریح در حیاط بدویم و بازی کنیم و از شیرهای آب با دست یا دهان آب بخوریم و نسبت به دبستان این آزادی ها وجود داشت برای من خیلی بهتر بود اما تنبیه بدنی در آنجا خیلی رایج بود.

معلمی هم بود که شما به او و روش تدریس او علاقمند باشید؟

– بله، دلخوشی من در آنجا دو معلم ادبیات بودند؛ یکی آقای پورشانی بود که کلاس هفتم را درس می داد و دیگری آقای مؤتمن بود که در کلاس هشت و نه درس می داد و من در آنجا برای اولین بار توانستم نوشتن ابتکاری در انشاء را تجربه کنم. مثلا آقای پورشانی می گفت روز تعطیل خود را چگونه گذرانده اید و می خواست که زیاد هم بنویسیم و من انشاءهای بیست صفحه ای می نوشتم و از هر موضوعی هم می نوشتم بدون آن که ارتباطی با هم داشته باشد، مثلا کتابی را که خوانده بودم هم در آن مطرح می کردم؛ این کار بزرگی بود و یک تمرین بود برای نویسندگی.

علاقه شما به کدام معلم بیشتر بود در این مدرسه؟

– همان دو معلم ادبیات آقای پورشانی و آقای مؤتمن، به خصوص زین العابدین مؤتمن که آدم سرشناسی بود، نویسنده آشیانه عقاب و کتاب ادب فارسی.

این کتاب ها را خوانده بودید؟

– بله، من خوانده بودم. جزو همان کتاب های کرایه ای بود که می گرفتم و می خواندم. البته ادب فارسی برای من سنگین بود اما با مؤتمن رابطه بیشتری پیدا کردم چون بعد در مدرسه دارالفنون هم معلم ما بود و آدم سلیم النفسی هم بود. از تاثیرات سازنده او و امثال او در دبیرستان این بود که حتی اگر عقیده مخالفش را هم می گفتیم ما را تشویق می کرد.

به کدام درس ها علاقه بیشتری داشتید؟

– من به دو درس خیلی علاقه داشتم یکی انشاء یکی تاریخ. تاریخ را به خاطر رمان های تاریخی که خوانده بودم خیلی دوست داشتم و نمره تاریخ من از انشاء هم بیشتر بود چون در انشاء می گفتند بیست برای خداست ولی در تاریخ بیست می گرفتم و از سطح کلاس خیلی بیشتر می دانستم و این مایه غرور من بود. یادم هست یک بار در امتحان تاریخ سوالی از جغرافیای تاریخ داده بودند، یعنی در مقدمه تاریخ که صحبت از وضعیت جغرافیایی شده بود از همان قسمت سوال داده بودند.

خب این قسمت را کسی با دقت نمی خواند و من به تجربه ای دست زدم یعنی در ذهنم کتاب را باز کردم ورق زدم آن صفحه را آوردم و آن مطلب را پیش چشمم آوردم و نوشتم: وادی «نفوذ» و «رب الخالی» مربوط به جغرافیای عربستان قبل از ظهور اسلام. درس های عربی و فارسی من هم بد نبود اما درس هایی مثل هندسه و ریاضی ام خیلی افتضاح بود و این قسمت همیشه نقطه ضعف من بود که همواره کمبود نمره در این قسمت را با نمرات تاریخ و انشاء و … جبران می کردم.

چرا در این درس ها شاگرد ضعیفی بودید؟

– چون من اصلا تا زمان دانشکده هیچ وقت در خانه درس نخواندم، درس را در مدرسه یاد می گرفتم و به همین دلیل در درس هایی مثل ریاضی و هندسه که احتیاج به بازنگری دوباره داشت ضعیف بودم.

اتفاق خاصی در این دوره برای شما افتاد که قابل ذکر باشد؟

– من در کلاس نهم بودم. دکتر مهران وزیر فرهنگ بود. در تابستان وزارت فرهنگ حدود سال ۱۳۳۵ مسابقه ای بین تمام مدارس کشور گذاشت که در چند رشته برگزار شد؛ ریاضی، ادبیات، موسیقی؛ و خواسته بود هر مدرسه چند شاگرد نخبه اش را برای این مسابقات بفرستد تا برندگان معین شوند و آنان در اردویی در رامسر شرکت کنند، قهرمان های شهرستان ها هم بیایند و قهرمان ایران در این رشته ها معلوم شود و آن هم از کلاس های ۹، ۱۱ و ۱۲. حالا علت این را هم من نمی دانم.

از مدرسه ما در تمام رشته ها شرکت کردند و به اصرار معلم ادبیاتم، من را هم از کلاس نهم در رشته ادبیات فرستادند چون من از نظر آقای استوانی که مدیرمان بود نور چشمی نبودم. از نظر اخلاقی که لوطی مسلک و اهل کتک کاری بودم و در درس های دیگر هم شاگرد خوبی نبودم و نیز من از طبقه متوسط بودم و در آنجا بچه های ثروتمند با سر و وضع شیک زیاد بودند مثل پسر پروفسور عدل، پسر سعید نفیسی، پسر دکتر جودت که مادرش فرانسوی بود ولی به اصرار معلم ادبیات مرا فرستاند.

در مدرسه نظامی امتحان برگزار شد و از شرکت کنندگان مدرسه رازی تنها من به عنوان فینالیست تهران انتخاب شدم اما آن سال چون را رامسر سیل آمده بود، اردو در منظریه برقرار شد و ۱۰ روز در اردو بودیم و باز من در مسابقه سراسری کلاس نهم در تمام ایران شاگرد اول ادبیات شدم و شهریور ۱۳۳۵ ما را به کاخ سعدآباد بردند و محمدرضا شاه پهلوی جایزه ها را داد که به من یک کتاب حافظ به تصحیح قزوینی و غنی داده شد. دو چیز برایم جالب بود.

وقتی رفتم جایزه را بگیرم شاه از دکتر مهران پرسید شاعر است؟ دکتر مهران گفت بله قربان. و من تعجب کردم مثل اینکه دکتر مهران همینطوری گفت، شاید چون من در ادبیات اول شده بودم. اتفاقا تورج رهنما هم آن سال در کلاس ۱۱ در ادبیات اول شد. یکی این بود، دیگر اینکه من اهل اینکه بروم و عکس های مراسم را بگیرم نبودم اما روزنامه اطلاعات در اخبارش شانسی عکس مرا در صفحه اول چاپ کرد. روزنامه اش را دارم.

و من اتفاقا رفتم به دیدار معلم ادبیاتم آقای پورشانی که به خاطر بیماری در بیمارستان بستری بود و او به من گفت تو مرا روسپید کردی چون از این مدرسه فقط تو در تمام ایران اول شدی و به اصرار من تو را فرستاده بودند.

از همشاگردی هایتان در مدرسه رازی کسی را به یاد دارید؟

– نمی دانم مثل اینکه اکبر رادی در مدرسه ما بود. البته در یک کلاس نبودیم اما با شیرزادگان که فوتبالیست معروفی شد پشت یک میز می نشستیم. با همت یار که عضو تیم ملی والیبال شد همکلاسی بودیم و من با این افراد فوتبال زیاد بازی می کردم و همبازی های دیگری هم داشتم، مثل دکتر شایسته مهر که فامیلش تفنگدار بود آن وقت، یا دوستی داشتم بازرگان نام چند سال پیش که مرا دید گفت تو زنگ تفریح هر روز برایم یک داستان که نوشته بودی می خواندی؛ این موضوع را خودم به یاد نداشتم و همین قدر یادم هست.

تفریحی دیگر جز کتاب خواندن و بازی با دوستان نداشتید؟

– بله، سینما رفتن، چون تا هجده سالگی پدرم مرا منع کرده بود که به تنهایی سینما بروم. آن موقع من پانزده سال سن داشتم و دلم می خواست به سینماهای دیگر هم بروم، چون پدرم مرا فقط به سینمای محل می برد. روزهای یکشنبه مدرسه رازی تعطیل بود ولی فیلم های آموزشی نمایش می دادند، ما هم به هوای این فیلم های آموزشی می رفتیم مدرسه ولی کمی آنجا می ماندیم و بعد از آنجا می رفتیم لاله زار؛ در آنجا سینما رکس تنها سینمایی بود که هر روز صبح فیلم نشان می داد. بقیه سینماها فقط روزهای جمعه صبح ها فیلم نشان می دادند. ما می رفتیم آنجا و من ماجرای نیمروز را آنجا دیدم و کمی بعد برنج تلخ را در سینما پارک دیدم

باران عشقی که بارید و جاودانه شد/رهیار شریف

دوستان در آیین خاکسپاری ناصر چشم آذر …

در کشاکش روزهای پرحادثه ی ایران و در اوضاع و احوالی که مصائب ناشی از حال آشفته ی اقتصاد و احوال خراب دنیای سیاست، تمامی نگاه ها را به صفحات سیاسی روزنامه ها جلب کرده؛ بمرگ یکی از اساتید به حق تاریخ موسیقی مردمی ایران، بسیاری از مردم را به بهت سکوت فرا خواند.
ناصر چشم آذر که روزگار حرفه ای اش را از زمان پیش از انقلاب اسلامی آغاز کرده و با بسیاری از بزرگان موسیقی پاپ ترانه های همیشه ماندگار خلق کرده بو، در سالهای کوچ دسته جمعی اهالی موسیقی بنا به انتخاب شخصی در ایران باقی ماند و در سالهای مرگ موسیقی پاپ به ساختن موسیقی فیلم روی آورد.

او که سالها با مردم زیسته بود؛ باز هم در میان همان شور و عشق و در میان ایشان تا خانه ی دیگرش بدرقه شد و در صبح روز یکشنبه شانزدهم اردیبهشت به خاک پاک ایران سپرده شد.
در آیین خاک سپاری او بسیاری از پهره های موسیقی حضور داشتند و هر کدام با ارائه ی جملاتی کوتاه یاد و خاطره ی او را زنده کردند، در این صفحه گزیده ای از این سخنان را گرد هم آورده ایم که با هم می خوانیم…

محمد سریر –آهنگساز:

باعث تأسف و تأثر بسیار است با هنرمندی خلاق و از اعضای توانمند موسیقی ایران که طی پنج دهه آثار بسیاری را به جامعه تقدیم کرد، خداحافظی کنیم. من در ابتدای دهه ۴۰ با او آشنا شدم، هنگامی که ۱۳، ۱۴ ساله و در مسابقاتی دانش‌آموزی شرکت کرده بود و درخشان می‌نواخت. ما داوران او را به عنوان نفر اول انتخاب کردیم و من آینده خوبی را برای او می‌دیدم. او در خانواده‌ای هنرمند به دنیا آمد که به او این توانایی را داد در این فضا رشد کند. ناصر چشم‌آذر استعدادی درخشان در خلق و اجرای موسیقی داشت و ذهن خلاق او به جسم حساس‌اش غلبه می‌کرد.

حمیدرضا نوربخش –مدیرعامل خانه موسیقی:

آنقدر این فقدان حیرت‌آور و ناباورانه است که واقعا زبان یارای بیان ندارد. او سراسر شور و انگیزه بود. ناصر چشم‌آذر همیشه هر جا که می‌آمد با خودش شور و نشاط می‌آورد. جوان‌ها به او نگاه می‌کردند و انگیزه می‌گرفتند.
…؛ وقت رفتن او نبود اما چه کنیم ناباورانه ما را ترک کرد و به لقای معشوق رسید. او یکی از استوانه‌های خانه موسیقی بود و در همه مراسم‌ها پیش قدم می‌شد. من به خانواده او جامعه هنری تسلیت می‌گویم و امیدوارم خداوند روح او را قرین رحمت خودش بداند.

حمید حامی –خواننده:

به دلیل این اتفاق ضربان قلب من بالا رفته است. هر کس در زندگی خودش چند قهرمان دارد. من پیش از این دو نفر از قهرمانان خودم را از دست داده بودم و ناصر چشم‌آذر آخرین قهرمان من بود و بعد از او دیگر قهرمانی ندارم.

بیتا فرهی:‌

من نمی‌دانم چه بگویم. این مرگ بسیار ناگهانی بود. ناصر چشم‌آذر از دوستان خانوادگی، معرف من به سینمای ایران و استاد موسیقی دخترم بود. (مرگ او ) باورم نمی‌شود.

همچنین رسول ترابی –تهیه‌کننده کنسرت‌های ناصر چشم‌آذر:

امروز ۱۶ اردیبهشت است و قرار بود امشب در همین تالار وحدت کنسرت ناصر چشم‌آذر را برگزار کنیم اما حیف شد. ما سعی کردیم بهترین اتفاق‌ها رخ بدهد. روحش شاد.

در ادامه شاهد احمدلو –کارگردان سینما و برادرهمسر چشم‌آذر- :

ناصر می‌گفت (به مخاطبانش) نگو مردم، بگو یاران باران عشق. (باران عشق یکی از معروف‌ترین قطعات بی‌کلام این هنرمند بود) من تنها کارگردانی نبودم که ناصر برای تمام فیلم‌هایش موسیقی ساخته بود. او رفیق جانی من بود. من با ملودی‌های او عاشق سینما شدم.
او در سرزمینی زندگی می‌کرد که به عشق مردمش آن را رها نکرد.

…، هفته گذشته او را به یک برنامه تلویزیونی دعوت کرده بودند. مانند همیشه کت و شلوار شیکی پوشید و رفت، اما خیلی زود برگشت. ما همه پای تلویزیون منتظر دیدن برنامه او بودیم. از او پرسیدیم چرا برگشتی، خندید و گفت (به تلویزیون) راهم ندادند و گفتند ممنوع‌الورود هستی. این تلویزیون را ما راه انداختیم.

عباس سجادی ترانه سرا و مدیر بنیاد آفرینش های هنری نیاوران:

هفته پیش زنده یاد ناصرچشم آذر به من در هنگام رانندگی زنگ زد و گفت «می خواهم برایت یک نغمه ترکی بزنم» و من ایستادم و با آکاردئون خود نغمه ترکی را برای من اجرا کرد که بی نهایت زیبا بود.

….، زنده یاد ناصر چشم آذر باران عشق را بارید و با نغمه هایش جاودانه شد. از جانب خودم و تمامی هنرمندان موسیقی درگذشت این هنرمند فقید را تسلیت می گویم. او به راستی در میان مردم جاودانه شد.

منوچهر چشم آذر برادر مرحوم ناصر چشم آذر نیز در پیام تلفنی که از خارج کشور به این مراسم ارسال کرده بود، گفت:

من و ناصر از همان ابتدا یک هدف را دنبال می کردیم و می توان گفت که یک روح در دو بدن بودیم. ما همیشه می خواستیم انسان های موثری برای وطن باشیم. به طور حتم یاد او زنده و قطعا مانند گذشته جایگاه والایی خواهد داشت زیرا هنرمند واقعی در هیچ شرایطی نمی میرد.

پوری بنایی بازیگر قدیمی سینما:

من و ناصر چشم آذر در یک دوره از آمریکا به ایران بازگشتیم. من همیشه به او می گفتم که باید در ایران باشی و در کشور خودت به کارهایی که مدنظر داری ادامه بدهی. غم از دست دادن او برای همه ما سخت است و من می دانم همسرش شیرین احمدلو چه قدر بزرگوارانه در زندگی او کنارش حضورش داشت. ای کاش که هفته گذشته به تلویزیون نمی رفت که این چنین با او برخورد شود.

بیژن بیرنگ کارگردان تلویزیون:

شاید الان باید بگوییم که حال همه خوب است و اهالی هنر به ویژه هنرمندان موسیقی در این مدت هر کاری که می خواستند انجام داده اند اما اگر به چهل سال گذشته برگردیم می بینیم چه مسیری طی شده است. یک نوازنده در یک دوره خاص برای اینکه بخواهد سازی را از جایی به جای دیگر منتقل کند باید مانند سلاح از مراجع ذی ربط مجوز دریافت می کرد و این نشان دهنده نکته ای است که موسیقی بخش غریب، مظلوم و صدمه دیده در کشور است که هنوز هم تکلیف مشخصی ندارد.

گفت و گو با شهره آغداشلو/ اینچنین ساکن روان که منم…

بیست و یک اردیبهشت ماه در کتب تاریخ معاصر ایران روز به دنیا آمدن یکی از شهره ترین زنان سینمایی را در خود جای داده. او که از قضا در نام و نشان شناسنامه ای هم شهره است پس از انقلاب اسلامی در سال ۵۷ به انگلستان و آمریکا مهاجرت کرد و در ردیف معدود مهاجرین جامعه ی هنری ایران قرار گرفت که توانسته تا دروازه های هنر کشور میزبان را هم به روی خوش بگشاید. به بهانه ی سالروز تولد او سری به آرشیو مطبوعات زدیم و یکی از نوستالژیک ترین گفت و گوهای او را برای چاپ مجدد در این صفحه برگزیدیم. گفت و گویی باب روزهای اول آشنایی او با دنیای هنر و بعد روزهای زندگی اش با آیدین آغداشلو و رسیدن به قلل افتخار هنری در سینمای پرآوازه ی هالیود…

تا آنجائی که من می‌دانم شما فامیل خودتان وزیری تبار است و آغداشلو نام فامیل همسر پیشین شما. شما گویا به دلیل مخالفت پدر با ورودتان به کار هنری نام آغداشلو را انتخاب کردید. پدرتان متعصب بود یا از خانواده‌ی مذهبی می‌آمدید؟

شهره آغداشلو- پدر من آن قدر با تاتر مخالفت نداشت که با سینمای ایران. حالا که به سن او رسیدم می‌فهمم که چه احساسی داشت. به او حق می‌دهم. چون وقتی رفتم به سینمای ایران، تعداد هنرپیشه‌هایی که صرفا برای بازیگری آمده بودند خیلی کم بود. پدر من وحشت داشت که خدای ناکرده من به راه غلط در سینمای ایران کشیده بشوم. متوجه نبود که برای خودم یک خط مشی دارم و یک هدفی را دنبال می‌کنم و از آن هدف هرگز به جهت دیگر نخواهم رفت. من هم ایرادی به ایشان نمی‌گیرم. به همین دلیل هم وقتی رفتم تاتر و گفتم که عباس کیارستمی آمده دنبالم برای سینما، گفتند که اگر اینقدر علاقمند به این کار هستی، اسم من را روی خودت نگذار. در نتیجه من هم ناچار شدم از کارگاه نمایش خواهش کنم که اسم مرا در روی پوسترها و بروشورها عوض کنند. آن بیچاره‌ها هم در آن موقع نزدیک هفتصد تومان برای این چیزها پول داده بودند. گفتم حقوق من را ندهید اما همه را عوض کنید. حقوق من را هم دادند. اما همه را با نام آغداشلو عوض کردند.

شما در سینما بیشتر نقش‌های دراماتیک را بازی کرده‌اید. اما در تاتر همیشه نقش‌های کمدی یا طنز آمیز داشته‌اید. این تعویض نقش برای شما اشکالی ایجاد نمی‌کند؟

بعد از بیست و دو سال کار با هوشنگ توزیع دیگر مشکل نیست. اما روزهای اول سخت بود. برای این که ریتم کمدی کاملا متفاوت است از ریتم تراژدی یا دراما. من هم چندان آگاهی از آن نداشتم. اما در این بیست و دو ساله متوجه شدم که چگونه می‌توانم به این کمدی برسم.

تمایل خودتان بیشتر در چه زمینه‌ای است، کمدی یا تراژدی؟ بعضی از هنرپیشه‌ها مثلا تنها شکسپیر بازی می‌کنند.

بستگی به نقش دارد. نقش اگر رنگی باشد، و چند جنبه داشته باشد، واقعا تفاوتی نمی‌کند. مثلا نقش من در سریال تلویزیونی بیست و چهار یکی از بهترین نقش‌هایی بوده که بازی کردم. این خانم مادر، همسر، عاشق، فعال سیاسی است، ایجاد کننده تروره،… از مادر به تروریست سیصد و شصت درجه می‌چرخد و دوباره به خودش می‌رسد. برای من این جور نقش‌ها خیلی دوست داشتنی است. چند نقش را در یک نقش بازی کردن. من در این جور نقش‌ها به تماشاگر می‌توانم بگویم ببینید که من چه قدرتی دارم به عنوان یک بازیگر. و اگر بتوانم همین کار را در کمدی بکنم، اشکالی ندارد. ولی متاسفانه به من در سینمای آمریکا زیاد کار کمدی نمی‌دهند. وقتی در سینما جای خودتان را پیدا می‌کنید و معروف می‌شوید به بازی کردن یک نوع از نقش مثل دراما یا تراژدی، کارگردان‌ها و نویسنده‌ها و تهیه کننده‌های تنبل، هی برمیگردونتون سر جای اول. اما تا حالا دو تا کمدی بازی کردم. یکی در سریال ویل، اند، گریس که خیلی موفق بوده و چند میلیون بیننده فقط در اینترنت داشته. من همان ریتمی را که یاد گرفتم از آن استفاده کردم. دیگری در فیلم آمریکن دریمز بود، برای پاول وایتس، که آن هم از فیلم‌های مورد علاقه‌ام است. ولی به من کم این نقش‌ها را می‌دهند.

آیا توی زندگی واقعی هم چند نقشی هستید؟

من در زندگی واقعی سی سال است دنبال معنی این یک بیت هستم.
کی شود این روان من ساکن این چنین ساکن روان که منم
به این دلیل به آن رسیدم که احساس کردم ناخودآگاه، همیشه تمرینش کردم ولی نمی‌دانستم که چکار دارم می‌کنم. تنها سعی من در زندگی این است که روان باشم اما ساکن باشم. یا ساکن روان باشم. همین. دوستانم به من می‌گویند که تو هنوز هم همان شهره لب دریاها هستی.

لب دریاها چکار می‌کردید خانم آغداشلو؟

ما وقتی می‌رفتیم اردو، مثل همه بچه‌های شیطان دیگر، شعر می‌خواندیم، سر به سر مردم می‌گذاشتیم، جوک می‌گفتیم، هنوز هم همان آدم هستم. من آدم خیلی مثبتی هستم. خوشحالم از این که زنده‌ام، خوشحالم از این که مریض نیستم، از این که سقفی بالای سرم دارم، خوشحالم از این که کار دارم. توقع زیادی هم از دنیا ندارم. مگر من کی هستم. مگر دنیا چیست؟ هر لحظه که دور خودتان می‌چرخید، می‌بینید که همینطور آدم‌ها دارند می‌روند روی هوا، کشته می‌شوند. چرا هم ندارد. بنابراین تنها راه این است که آدم خودش را سالم و عاقل نگاه دارد. هر کجا هم که می‌تواند کمکی بکند. اگر من مریض بشوم، چه کسی می‌خواهد هفت تا بچه را در هند بچرخاند؟

شما در هند بچه دارید؟

بله در هند. من و هوشنگ چند بچه را به فرزندی پذیرفته‌ایم.

شما هم در سینما کار کردید و هم در تاتر. کدام یک را ترجیح می‌دهید؟ در کدام یک از این‌ها بیشتر خودتان را می‌توانید نشان دهید؟

هر کدام توانائی‌های متفاوت را به نمایش می‌گذارد. بخش جذاب و لذت بخش تاتر، ارتباط مستقیم با تماشاگر است. انرژی تماشاگر را احساس کردن است. به قول آنتونین آرتو ، پدر تاتر جهان، میان قلب تماشاگر و قلب بازیگر نخی است که دیده نمی‌شود، اما وجود دارد. وقتی من هزار و هشتصد تا تماشاگر می‌گیرم، این نخ تمام قلب من را روشن می‌کند. زندگی من را شیرین می‌کند. به من انرژی می‌دهد. مثل پسر زئوس.
اما در سینما دوربینی که کوچکترین جزئیات را یادداشت می‌کند، طبیعتا میدیومی نیست که من بتوانم با آن رابطه برقرار بکنم. اما می‌دانم که هر گوشه چشمی که به یک طرف می‌چرخانم، یا حرکت دست، یا لب، یک معنای خاصی دارد. من هم روی آن‌ها کار می‌کنم. سینما خوبی‌اش این است که یک بار که کار می‌کنین میلیون‌ها آدم آن را می‌بینند. تاتر را باید بردارید بگذارید روی دوشتان، از یک شهر به شهر دیگر، با ترن و هواپیما و گاهی اوقات با یک ماشین ژیان، تلق تلق بروید. فکر می‌کنم اگر یک کمی دیگر پیرتر بشوم و تنبل بشوم، فقط می‌خواهم کار سینما بکنم.

در اثر مرور زمان برای هنرپیشه تاتر، نگاه داشتن متن در ذهن مشکل نمی‌شود؟

نه. این‌ها هر کدام سی دی‌های خودشان را دارند. سی دی یک نمایش، توی مغز یک بازیگر می‌تواند مدت‌های زیاد بماند. وقتی بازمی‌گردید به آن، پس از بیست سال، مثل نمایشنامه بوی خوش عشق که ما خیال داریم بار دیگر روی صحنه ببریم، به خاطر بیست و یک سالگیش، دکمه را که فشار می‌دهید، یک بار و دوبار، دفعه سوم سی دی می‌آید بالا، و به راحتی قادر هستید که بیانش بکنید.

آنچه که شما گفتید مربوط به حافظه دور است که معمولا حرف‌ها را بهتر در ذهن نگاه می‌دارد. ولی وقتی می‌خواهید کار جدید شروع کنید چی؟

من کار را از حفظ نمی‌کنم. کار را از آن خود می‌کنم. من منطق پشتشان را نگاه می‌کنم. من تصویر را می‌بینم. گاه در برخی کارهای نمایشی پشتش منطق آنچنانی ندارد، و اصلا منطقش در بی منطقی است. بنا براین آن را به یاد می‌آورم. من متن را در ذهنم حک می‌کنم. درست مثل تاتر درسر که نقش آن را آلبرت فینی بازی می‌کرد. خیلی جالب است که هنرپیشه پیر شده، الکلی شده و با همین حال می‌آید برای اجرای نمایش. درسر به او می‌گوید قربان آماده‌اید که لباستان را تنتان بکنم؟
می‌گوید امشب چه نقشی بازی می‌کنم؟ امشب هملت هستید.
می‌گوید بودن یا نبودن. نمایش می‌آید در سرش. لباسش را تنش می‌کند و برنامه اجرا می‌شود. سخت است ولی شدنی است. این چیزی است که من خیلی علاقه دارم به بچه‌ها یاد بدهم. من معتقدم بازیگری از جایی به بعد به جادوگری می‌رسد. چیزهایی را آدم توی کار یاد می‌گیرد که باور نکردنی است. در هیچ کتابی نیست.

شما همین اندازه که در گفتار مهارت دارید، در نوشتن هم مهارت دارید؟

من یک نمایش تک نفره به اسم نیمه دیگر نوشتم. خاطرات یک زن در پنج مرحله. از هفت سالگی با قصه مادر بزرگ، از حبه انگور شروع می‌شد، و در پنجاه سالگی در انگلستان خاتمه پیدا می‌کرد. زمانی که خودش را به انگلستان تبعید کرده. آفتاب هم با او در حرکت است و صندلی‌اش را از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌برد. این نمایش را بیشتر روز زن و روز مادر اجرا کردم و به اروپا هم آوردم. پس از آن چون با هوشنگ کار می‌کردم، فرصت اجراهای بیشتری نبود. پس از آن دیگر ننوشتم تا سال ۲۰۰۶ که خاطراتم را شروع کردم. مدیر برنامه‌ام زنگ زد و گفت کجا هستی؟ گفتم مشغول نوشتن خاطرات. او پیشنهاد داد که کتاب را عرضه کنیم. گفتم نه! می‌دانید نویسنده هم مثل زن حامله می‌ماند. دلش می‌خواهد این زایمان هرگز اتفاق نیفتد. به هر حال کتاب به دست ادیتوری داده شده که من توانستم با او رابطه برقرار کنم. سال آینده کتاب منتشر خواهد شد.

چطور شد که شما به کار تاتر وارد شدید؟ آیا تحصیلاتتان در این زمینه بود؟

من با ادای فامیل درآوردن شروع کردم. وقتی جمعه‌ها جمع می‌شدیم، بعد از ناهار من را صدا می‌کردند که ادای عمه و خاله و دایی را در آورم. همه غش می‌کردند از خنده. من آن جا فهمیدم که بلدم کارم را انجام دهم. ولی اولین تخم تاتر را خانم جمیله شیخی در مغزم کاشتند. ایشان دوست صمیمی عمه من بودند. در منزل عمه جان وقتی خانم شیخی هم بود، من را صدا کردند و گفتند می‌تونی ادای خانم شیخی را در بیاری؟ خانم شیخی صدای بسیار زیبا و بمی داشت. این صدا روی من بسیار اثر گذاشته بود. من هم بلافاصله گفتم بدرالزمان تورو بخدا با من اینطوری صحبت نکن. هر دو زدند زیر خنده.
خانم شیخی به عمه‌ام گفت این بچه باید بازیگر بشود. برای اولین بار بود که من کلمه بازیگر را شنیدم و نه هنرپیشه. من این حرف را در ذهن داشتم. اما می‌دانستم که من از این حرف‌ها نباید بزنم. چون پدرم می‌خواست مرا به آلمان بفرستد که دکتر بشوم. همه برادرهایم و من ردیف شده بودیم که دکتر و مهندس بشویم.
تا مدتی صدایم در نیامد. اما بعد از دیدن بر باد رفته در گرگان، در سن شانزده سالگی، پس از مقدار زیادی گریه کردن، به دختر دایی‌هایم گفتم که من می‌خواهم بازیگر بشوم. من باید بازیگر بشوم. من عاشق این کارم. خانم دایی من هم گفت پس برای فیلم گریه نمی‌کردی. برای خودت گریه می‌کردی!
درسش را نخوانده بودم. من دیپلمه ادبی هستم. رفتم به تاتر شهر، کارگاه نمایش. دنبال بازیگری می‌گشتند که نقش ملکه ژاپن در انگلستان در نمایش جاده باریک به شمال دور را بازی کند. رفتم برای آزمون. خیلی ترسیده بودم. همه گوش تا گوش نشسته بودند. خدا را شکر نمی‌دانستم کی به کی بود. مثلا یکی بیژن صفاری بود، آربی آوانسیان، اسماعیل خلج، آشور بانیپال، مریم خلوتی، که فقط این خانم را می‌شناختم. امتحان دادم. به من گفتند برو به ساختمان بعدی تا ما جوابت را بدهیم. در ساختمان دوم پیش آقای نعلبندیان نشستم. نیم ساعت بعد آمدند و گفتند، می‌توانی این نقش را بازی کنی و ماهی هفتصد تومن هم حقوق داری.

در سینمای ایران چی؟ آیا نقشی را بازی کرده بودید؟ یا بعدا در آمریکا ادامه دادید؟

دو سالی بود که در کارگاه نمایش کار می‌کردم. گویا آقای کیا رستمی آمده بود و یکی از کارهای مرا دیده بود. از کار من خوشش آمده بود، برای یک فیلم بلند سینمائی. آقای کیا رستمی پیش از فیلم گزارش در کانون پرورش فکری کودکان کار می‌کرد و فیلم برای بچه‌ها می‌ساخت. این اولین فیلم بلند او و نخستین فیلم بلند من هم بود.
فیلمنامه را خواندم. گفتم این که هیچی نبود. درباره چی بود؟ دوباره از اول خواندم. تازه متوجه شدم که در اوج سادگی چه معنایی دارد. و چقدر سمبلیک حرف خودش را می‌زند. آنقدر حرفش را زیبا می‌زد که در زمان خودش سانسور شد. و در زمان جمهوری اسلامی هم سانسور شد.
پس از آن آقای حاتمی فیلم سوته دلان را پیشنهاد کردند که خیلی خوشم آمد. کاراکتر یک دختر معصومی بود که به خاطر فقر به فحشا روی آورده. برای من به تصویر کشیدن این زن که کم هم نبود تعدادشان، خیلی جالب بود. به نمایش هم در آمد. همه خیال می‌کنند که سوته دلان اولین کار سینمایی من است.
پس از آن فیلم شطرنج باد را بازی کردم، که از لحاظ تصویری یکی از زیباترین فیلم‌‌هایی است که ممکن است در زندگی دیده باشید. کار آقای محمد رضا اصلانی. بی نظیر است.
فیلم در زمان خودش سانسور شد. موضوع فیلم سرگذشت یک خانواده‌ی از دست رفته قاجاری بود، در درون یک خانه چند صد ساله، نشان داده می‌شد. آخر فیلم دوربین به بالا کشیده می‌شود و با کنیزک بیرون می‌رود و شما شرح امروز را می‌بینید. گرفتاری ما با اداره سانسور این بود که می‌گفتند چرا داستان دیروز را به امروز آوردید.
بعد در زمان جمهوری اسلامی هم به نمایش در نیامد، برای این که یک مرد مذهبی و دروغگو و حقه باز، آدم‌ها را در بشکه اسید می‌انداخت. این زمان هم سانسور شد. هرگز حق این فیلم داده نشد.
اما جالب‌تر از این فیلم بعدی من بود به نام سراب سلطانیه، که هرگز به نمایش در نیامد. خانم پروین انصاری، یکی از معدود زنان کارگردان سینما که تازه از ایتالیا آمده بود، در مورد مسجد سلطانیه، فیلمی بسازد. این مسجد، توسط مغول‌ها اشغال می‌شود و سردارمغول در آن جا خوابی می‌بیند، که در آن خواب به او گفته می‌شود که این مسجد متعلق به مسلمانان است. او هم فردای آن روز منطقه را ترک می‌کند. در آن زمان علیاحضرت فرح آرشیتکتی را از ایتالیا آوردند که این مسجد را باز سازی کند. قصه پروین انصاری آمیخته‌ای بود از ماجرای این آرشیتکت ایتالیایی که عاشق یک دخترایرانی می‌شود، فیلم از امروز این آرشیتکت و خواب‌هایش باز می‌گشت به زمان مغول‌ها. فیلم همه چیزش تمام شده بود که مملکت شلوغ شد. من خیلی وقت بود که می‌خواستم بروم تحصیل کنم و چیزی یاد بگیرم. آدم یک مدت که کار می‌کند، باید توقفی بکند و چیزی یاد بگیرد تا دوباره بتواند کار کند. در انگلستان پس از ده سال این خانم را دیدم. خانم انصاری گفت که این فیلم را گم کرده است. حاضر بود آن زمان تا پنجاه هزار دلار جایزه بدهد که فیلم را به او باز گردانند. به همه جا مراجعه کردیم، ولی بی فایده بود. تصور من این است که آن روزی که یک مشت وحشی به خانه فیلم حمله کردند، و بسته‌های گرد فیلم را بی رحمانه به پائین پرت می‌کردند، همان روز این فیلم از بین رفته است. تصاویر این حرکت وحشی‌ها هم موجود است.

بدین ترتیب شما از روز اول کارتان با سانسور همراه بودید.

بله آشنا هستم با این مسائل.

در خارج از کشور چی؟

نه خدا را شکر سانسوری در کار نیست. مگر خود سانسوری.

شما پس از مهاجرت به انگلستان مثل این که رشته روزنامه‌نگاری خواندید. چطور ازبازیگری به روزنامه‌نگاری رفتید؟

من ارتباطات بین‌الملل خواندم. می‌خواستم ببینم در مملکت من چه اتفاقی افتاده. به همین دلیل روزی که می‌خواستم لیسانسم را بگیرم، گفتم کسی طرف من نیاد و حرف بازیگری با من نزند. اما همان روزی که لیسانسم را می‌دادند، آقای پرویز کاردان هم در میهمانی من شرکت داشت. در گوشم گفت من یک نمایش دارم با نقش اول برای تو. نمایش را خواندم دیدم سیاسی است. گفتم خوب من این جوری که بهتر می‌توانم به ملتم به میهنم کمک کنم تا این که خودم تبدیل به یک سیاستمدار بشوم.

بعد تحصیل را ادامه دادید؟

نه! خیلی کار سختی بود. هم باید کار می‌کردم و هم درس می‌خواندم. تا دو سال پدر و مادرم برایم پول می‌فرستادند. بعد دیگر اجازه ندادند. رفتم سفارت بورس بگیرم. یک خانم بد اخلاق و خیلی بی تربیتی آن جا نشسته بود. گفت چی می‌خونی؟ گفتم ارتباطات بین‌الملل. گفت اقلا پزشکی، دامپزشکی، ارتباطات بین‌الملل چیه دیگه؟
گفتم می‌خواهم به مملکتم برگردم کمک کنم.
گفت مملکت به تو و امثال تو احتیاجی نداره.

بعد از اتمام تحصیلات به آمریکا رفتید؟

بله با نمایش کاردان به آمریکا رفتم. همه جا با استقبال عجیب و غریبی روبرو شد. اولین بار بود که بعد از هشت سال این همه ایرانی را یک جا می‌دیدم. و این همه محبت.
سالنی که ششصد، هفتصد نفر جا داشت، هزار و خرده‌ای آدم آمده بودند. موقع نمایش آقای کاردان آمد تو گفت شهره مردم شیشه تاتر را شکستند. حالا باید کلی خسارت بدهیم. گفتم این‌ها مهم نیست. مهم اینه که جایی که من می‌خواهم بیام زندگی کنم مردم به خاطر دیدن تاتر شیشه را می‌شکنند. هر چه در لندن داشتم فروختم و وامی هم از بانک گرفتم، و رفتم لس آنجلس یک گل فروشی همراه با یک خانم ایرانی باز کردم. دلم می‌خواست که یک شغل داشته باشم که اگر کار تاتر نگرفت، در نمانم. اما جالب این جاست که بعد ازشش ماه ناچار شدم از پول تاتر روی گلفروشی بگذارم، چون گلفروشی ناموفق بود.

چه تاتری در ایران خیلی زیاد برایتان تاثیر گذار بود؟

بچه‌ی اولم گلدونه خانم بود. اولین کار مردمی من بود. پیش از آن بیشتر کارهای هنری می‌کردم. وکارهای فرنگی، بکت، برشت و از این جور چیزها. هنوز هم آخرین جمله‌اش یادم هست. گلدونه میاد جلوی صحنه، چادرش را می‌گیرد روی سرش و دست‌هایش را به سوی آسمان بلند می‌کند و می‌گه گلدونه خانوم چی بودی، چی شدی، چی میشی!
برای من مثل همان صحنه فیلم سنگسار بود که بعد‌ها بازی کردم. من عاشق آن کار بودم که کاری سیاسی، اجتماعی بود. بعد از آن بوی خوش عشق.

کارهای هنری بیشتر تماشاگر داشت یا کارهای مردمی؟

من با آشور بانیپال که کار می‌کردم، هفتاد، هشتاد تا تماشاگر داشتیم. با خلج دویست تا، تازه یک عده‌ای هم پشت در می‌ماندند. چون کارگاه نمایش فقط دویست تا جا داشت.

منبع: رادیو فردا – الهه خوشنام
تلخیص و ویرایش: خلیج فارس

بازارچه کتاب/ لبخند من، انتقام من است /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

آواز زمین

نویسنده: بابک احمدی
ناشر: نشر مرکز
تعداد صفحات: ۲۳۸ صفحه
قیمت: ۳۵ هزار و ۹۰۰ تومان

 

احمدی می گوید نوشتن درباره موسیقی کار دشواری است و نویسنده باید مراقب باشد که به دام تشبیه های مضحک نیفتد، مثلا ننویسد آداجوی کنسرتو برای پیانو و ارکستر شماره ۲۳ موتسارت مثل قدم زدن در جنگل در طراوت سپیده دم است. این که بسیاری گرفتار چنین شیوه بیانی می شوند دلیل دارد، نویسنده از هیچ طریقی نمی تواند احساسی را که از شنیدن قطعه ای موسیقی در ذهن اش بیدار شده است، توضیح دهد.
۸ جستار کتاب پیش رو، به این ترتیب هستند: روح مطلق، جادوی زندگی، دوران قهرمانی، نگاه آخر، مرگ عاشقانه، یادِ رفتگان، بازگشت ابدی، مرگ و خاطره.
۶ جستار این کتاب درباره یک شاهکار موسیقی هستند و ۲ جستار هم درباره رشته ای از آثار موسیقی اند که با هم نزدیکی دارند، یکی آثار باخ برای تک نوازی سازهای ویولون و ویولونسل و دیگری واپسین کوارتت های زهی بتهوون. این آثار برخی از عزیزترین آثار موسیقایی نویسنده هستند که به قول خودش، به زندگی اش معنا داده اند و لذت بخش ترین لحظه های عمرش را ساخته اند.
مولف کتاب همان طور که خود می گوید، با ادعای تخصص و کارشناسی چیزی ننوشته و جستارهای این کتاب را با توجه به تاریخ موسیقی نوشته است. احمدی با نوشتن مطالب این کتاب در پی پاسخ به این سوالات بوده که این آثار چرا ساخته شده اند؟ بر زمینه کدام سنت موسیقایی، هنری و فلسفی ساخته شده اند؟ نسبت شان با زندگی و دیگر آثار آهنگ سازانی که چنین شاهکارهایی آفریدند چه بود؟ نوآوری هایشان کدام است؟ و چه تاثیری بر آهنگ سازان بعدی داشتند؟
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
در فضای فرهنگ لاتین در سده نوزدهم برلیوز مس بزرگ مردگان اپوس ۵ را ساخت. عجیب است که او در مورد این مس کاتولیک عنوان رکوییم را به کار نبرد اما امروز به رکوییم مشهور است. اثر برلیوز هم چون تمامی آثارش جنبه های نوآورانه دارد. از لوئیجی کِروبینی دو رکوییم باقی ماند و بروکنر نیز یک رکوییم ساخت که از آثار نخستین دوره کارهای اوست. مهم ترین رکوییم های لاتین سده نوزدهم اثر وردی، دِوُرژاک و فوره است. در سده بیستم رکوییم پیتزِتّی، رکوییم دروفله، رکوییم جنگ بریتن بر اساس شعرهای ویلفرد اوئن و اشعار لاتین، رکوییم کابالفسکی که به یاد قربانیان جنگ جهانی دوم ساخته شد، رکوییم برای سوپرانو، آلتو، دو گروه کُر و ارکستر لیتگی، رکوییم سلتیک برای سوپرانو، کر کودکان و ارکستر تَوِنِر و رکوییم لهستانی پندرتسکی از جمله آثار برجسته اند. بریتن اثری هم به نام سمفونیا دا رکوییم اپوس ۲۰ دارد که سه موومان برای ارکستر است. یک رکوییم آلمانی برامس در این میان وضعیتی یکه دارد. از آن جا که سنت ساختن رکوییم به زبان لاتین را کنار گذاشته، با رکوییم وردی فاصله دارد و به این دلیل که اثری دینی است از رکوییم جنگ بریتن و رکوییم کابالفسکی، که هیچ نشانی از گفتمان دینی در آن ها نیست، دور است.

لتی پارک

نویسنده: یودیت هرمان
مترجم: محمود حسینی زاد
ناشر: نشر افق
قیمت:۱۴ هزار و ۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۵۲ صفحه

 

این کتاب با خرید حق کپی رایت با ناشر اصلی اثر، به فارسی ترجمه و چاپ شده است. حسینی زاد، پیش از این دو کتاب «اول عاشقی» و «این سوی رودخانه ادر» را از یودیت هرمان ترجمه کرده که توسط همین ناشر به چاپ رسیده است.
نسخه اصلی «لتی پارک» در سال ۲۰۱۶ چاپ شده و یودیت هرمان در آن، نوشتن داستان های خیلی کوتاه و موجز را امتحان کرده است. او در داستان های این کتاب، به وضعیت اکنون شخصیت هایش توجه کرده تا احساس آن ها را به خواننده منتقل کند. در این داستان ها، آدم ها به درون خود رفته اند و به مسائل شخصی و بیشتر دو راهی های عاطفی شان می اندیشند که پیش تر، جور دیگری درباره آن ها فکر می کردند.
مجموعه داستان پیش رو، ۱۶ داستان را با این عناوین در بر می گیرد: ذغال سنگ، طلسم، سولاریس، شعرها، لتی پارک، شاهدها، بادبادک، جزیره ها، گرده درختان صنوبر، بعضی یادها، مغز، نامه، رویاها، بازگشت، برخوردها، مادر.
در قسمتی از داستان «بعضی یادها» می خوانیم:
گرِتا در خانه بزرگی کنار پارک زندگی می کند. هشتاد و دو ساله است، بیشتر از پنجاه سال مسن تر از مائود. در این خانه بزرگ با خانواده اش زندگی می کرد، سه طبقه و هفت نفر، گرتا، شوهرش آلبرت و پنج بچه. غیر قابل تصور، پنج بچه، البته سه تا از بچه ها از ازدواج اول آلبرت بودند، گرتا خودش دو تا داشت. یک سگ هم بود و تعداد زیادی گربه. آلبرت مرده. بچه ها رفته اند. سگ هم مرده، از گربه ها یکی باقی مانده، یک گربه سه رنگ که شانس می آورد و چشم چپش نابیناست. گرتا در اتاق های طبقه همکف زندگی می کند. اتاق غذاخوری سابق حالا اتاق خوابش است، اتاق نشیمن همان اتاق نشیمن مانده، حمامی برای خودش دارد، دو اتاق در طبقه اول و اتاق زیرشیروانی را کرایه می دهد، آشپزخانه مال همه است، حیاط و باغ هم. باغ خیلی زیباست. وسیع و گیاهان در هم رشدکرده، باریکه راه هایی دارد که می رسند به باغچه هایی پر از گل طاووسی و زنبق، گرتا در جوانی عاشق یاس کبود هم بود، بوته های یاس کبود کیپ هم مثل جنگل رشد کرده اند.

 

باهم، همین و بس

 

نویسنده: آنا گاوالدا
مترجم: ناهید فروغان
ناشر: ماهی
تعداد صفحات: ۶۰۰ صفحه

 

درپشت جلد این اثر آمده است: « اعتقادهای ما هیچ گاه پایه و اساس درستی ندارند . یک روز می خواهیم بمیریم اما روز بعد می فهمیم.تنها کاری باید می کردیم این بود که چند پله پایین برویم و کلید برق را بزنیم تا همه چیز روشن تر ببینیم… به هر حال این چهار نفر در آستانه ی تجربه ای بودند که شاید می توانست بهترین روزهای زندگی شان را رقم بزنند.
با هم ، همین و بس رمانی است درباره دشواری های زندگی و بردباری های آدمی ، حکایت سازگاری و نیک نفسی آدم هایی که با وجود عمیق ترین شکاف های شخصیتی دست یاری به سوی هم دراز می کنند و محرم راز ها و مرهم زخم های یکدیگر می شوند.»

 

لبخند من انتقام من است

 

نویسنده: جوا آودیچ
مترجم : سید میثم میرهادی
ناشر:  کتابستان
قیمت: ۱۴۵۰۰تومان
تعداد صفحات: ۴۹۲ صفحه

 

این کتاب به تازگی از مجموعه کتاب‌های نویسندگان منطقه بالکان درباره جنگ بوسنی، و به قلم جوا آودیچ منتشر شده است. نویسنده در این کتاب در قالب بیان زندگی‌نامه خود به ماجرای جنایت و نسل کشی مسلمانان سربرنیتسا  در تابستا سال ۱۹۹۵ و در جریان جنگ در صربستان و بوسنی پرداخته است.
نویسنده این کتاب  که خود متولد سربرنیتسا به شمار می‌رود پس از آغاز تجاوز به بوسنی از خانه و ماشانه خود مهاجرت و در حوالی سارایوو مستقر می‌شود و در جوانی پس از تحصیل در رشته روزنامه‌نگاری تصمیم به نوشتن کتابی گرفت تا این فاجعه و جنایت رخداده در آن از حافظه جمعی مخاطبان پاک نشود.
این کتاب روایتی است که او از آن به عنوان ماجرای کودکی از یادرفته خود یاد کرده است و در این باره گفته است: با نوشتن آرامشی برای رح و روانم یافتم. مرهمی برای قلبم و عقوبتی برای جنایت.
وی در بخشی از این اثر حس خود را درباره موضوعی که برای نوشتن انتخاب کرده است چنین بیان می‌کند:
«سربرنیتسا» و شهدای آن هنوز در میان خاطره‌هایمان زنده هستند و زندگی می‌کنند. آنها برای ما صدای سکوت «پوتوچاری» را به امانت گذاشته‌اند، منطقه‌ای  پوشیده شده از نشان‌های سفیدرنگ بر بالای قبرها، تا برای همیشه و بدون آنکه احساس خستگی کنیم درباره قربانیانش و موجودیتش صحبت کنیم.
نیاز به نوشتن با خواندن حاصل نمی‌شود بلکه از حالات درونی ما تراوش می‌کند. درون من یک درد است، درون من یک زخم است، زخمی که پنهان شده و به آرامی بزرگ می‌شود! می‌خواهم درد را بنویسم، چون  فقط این طور می‌توانم از شدت آن بکاهم. باید بگویم چون اگر نگویم می‌سوزم. باید بگویم به خاطر همه قلب‌هایی که از تپیدن باز ایستادند تا ما زندگی کنیم. باید بگویم به خاطر همه مادرها. باید بگویم چون امروز مزار پدر من هم می‌توانست در «پوتوچاری» باشد یا اینکه امروز من هم در جستجوی استخوان‌هایش باشم! اما خدا را شکر او زنده است. باید بگویم چرا همه پدران مدفون در پوتوچاری، پدران ما هستند و برای همین می‌نویسم چون هر چه که نوشته نشده انگار که اتفاق هم نیفتاده است. اما اتفاق افتاده است. قتل علم اتفاق افتاده است.