خانه » هنر و ادبیات (برگ 4)

هنر و ادبیات

حرامزاده ی استانبولی/رضا اغنمی

 

نام کتاب: حرامزاده استانبول نام نویسنده: الیف شافاک

 

برگردان: گلناز غبرائی
چاپ اول: ۱۳۹۷
ناشر: نشرمهری – لندن

 

درمقدمه کتاب الیف شافاک، نویسنده ترک و آثار او که درایران ترجمه و منتشرشده معرفی، و درباره همین اثر آمده است که: «امکان ترجمه ی بی سانسور ایران را نخواهد داشت».
دلایل درست آن را هم ذکر کرده که هر خواننده بی طرف را جز پذیرش و سکوت راهی نیست:
«استانبول برلین نیست که اصرار در برانداختن نور به همه ی زوایای تاریخ گذشته را داشته باشد. دراستانبول فقط معماری وخوشنویسی خبر ازگذشته می دهد».
مقدمه کتاب به کوتاهی معضل تاریخی جامعه های “استبدادی – دینی” را توضیح داده است.
نخستین عنوان کتاب با دارچین شروع می شود.
یکی ازقهرمانان اصلی آفریده شافاک، دخترخانم جوان و زیبائی ست به نام «سلیها» آگاه وبا شعوری بالاتراز همنسلان خود دراستانبول. دریک روز بارانی با گذر ازگل ولای کوچه وخیابان های پرازدحام، درفضای درهم زیر نگاه چشم های هیز و متلک های بیشرمانه ی مردان و کاسبکاران و بوق های ناهنجاراتومییل ها برای معاینه و رفع ناراحتی ش، به مطب دکتر می رود. درمقابل پرسش دکتر از ناراحتی ش می گوید: آمده ام اینجا « می خواهم کورتاژ کنم».
پس از پرسش و پاسخ های اولیه سلیها را می خوابانند برای عمل.
سلیها گریه می کند.
دکتر با اعتماد به نفس می گوید:
«همه چیز به خوبی خواهد گذاشت نگران نباشید. یک چرتی می زنید. می خوابید وخواب می بینید و تا خوایتان به آخر نرسیده بیدارتان می کنیم و به خانه می روید و هیچ چیزی هم به خاطر نمی آورید. . . . . . . یک دقیقه دیگر تمام می شود».
نویسنده، رؤیای سلیها را روایت می کند. بانگ اذان مساجد استانبول و بارش سنگ ازآسمان ها برای تنبیه گنهکاران:
« ازآسمان آبی سنگفرش برزمین می بارد برای هرسنگفرشی که از بالا می ریخت یکی ازپائین ناپدید می شد. بالای سقف آسمان و زیر هر سنگفرش فقط یک چیز وجود داشت: هیچ».
بیمار وقتی بیدار می شود با احساس حالت تهوع. اما نه چندان ناراحت، که با آمدن منشی به بالاسرش تازه می فهمد که عمل انجام نگرفته است. از چرا ئی ش می پرسد، منشی پاسخ می دهد :
« آن طور که شما داد و بیداد راه انداخته بودید دکتر اصلا نتوانست کاری بکند. صاف وساده بیهوش نشدید. اول چرت و پرت گفتید. بعدهم تا می شد شلوغ بازی درآوردید وکلی ناله ونفرین، چنین کاری درعرض پانزده سالی که کار می کنم، ندیده بودم. باید مرفین را دو برابر می کردیم تا اثر کند».
سلیها مأیوسانه می گوید:
«پس حالاهم هنوزهم دخترم آنجاست».
منشی با اطمینان می گوید:
«هنوز که نمی دانید دختر است یا نه:
اما سلیها می دانست. صاف وساده می دانست».
دردرونش حسی از کفر و خداشناسی جرقه می زند و با گفتن سه بار العفو، راه دور ودراز خانه را پیش می گیرد.
سرشام به خانه می رسد مادرش عصبی ست. گفتگوی تندی با او می کند و سلیها کوتاه آمده می گوید رفته بودم دکتر:
«من امروز رفته بودم پیش دکتر زنان تا کورتاژ کنم».
سلیها بدون آن که به چهره ی کسی نگاه کند جمله اش را تمام کرد».
خاله ها و مادرش بهت زده نگاهش می کنند.
«منظورت چیست؟»
آرام و بی تفاوتت پاسخ می دهد:
«الله پیامی به گوشم رساند». بعد از چند دقیه عمل انجام می شد و بچه برای همیشه ازبین می رفت ! اما درست پیش ازآن که بیهوش شوم، از مسجد همان حوالی صدای اذان ظهر به گوشم خورد، نرم و مخملین مرا دربرگرفت. . . کسی در گوشم پچ پچ می گوید تونباید بچه را ازبین ببری!»
حاضران با شنیدن خبر هولناک و باورنکردنی دربهت و سکوت فرو می روند. سلیها ادامه می دهد:
« همین صدا به من فرمان داد تو بز گر خانواده کازانچی این طفل را نگهدار ! بگذاراین طفل زنده بماند او یک رهبر خواهد یک پادشاه!».
اعتراض ها شروع می شود. میان قیل و قال خواهر ها و دیگر مخالفخوان ها، سلیها از قدرت فرزند و ازآینده او سخن می گوید:
« توده ها را هدایت خواهد کرد و برای انسانیت صلح و عدالت را به ارمغان خواهد آورد.»
مادر بزرگ کلثوم، فریاد می کشد که تو می خواهی یک حرامزاده را به خانه ما بیاوری . شرم هم نمی کنی خودت را مثل فاحشه ها درمی آوری مینی ژوپ می پوشی و . . .
نویسنده از مرگ زودرس مردها درخانواده کازانچی ها می گوید و از زیادی دختر ها. مصطفی تنها فرزندی که:
«چهره عبوس سلیها را وفتی که به او «شمبول طلا می گفت» به یاد داشت».
از تعلیم وتربیت خانواده می گوید و تفاوت های فاحش بین فرزندان دختر و تنها پسر توسط والدین!

دومین عنوان رمان، نخود است.
بگومگوهای زنانه در خانواده ادامه پیدا می کتد. سلیها پا به سن گذاشته همانگونه زیباست و استودیوی خالکوبی راه انداخته است. آسیا دخترجوان اوست که دراین بخش ظاهر می شود :
«مادری که هیچوقت او را مامان صدا نکرده بود و باخاله نامیدنش شاید امید وار بود که فاصله میانشان حفظ شود».
آسیا، خانه وخانواده را«تیمارستان» می نامد. علفخوار است . درکلاس رقص باله تمرین می کند. کتابخوان و علاقمند به ادبیات وموزیک.

پسته ششمین عنوان رمان

آرمانوش چکمکچیان دختر جوان وزیبائی ست در فرانسیسکو و مادرش درآریزونا با شوهری مسلمان زندگی می کند. ارمانوش علاقمند به مطالعه ی کتاب است و سخت پای بند یادگیری وخواندن. دراین بخش، بگو مگو و اختلاف و مناقشات ارمنی و مسلمان، درمیان خانواده و رابطه ها با دیگران رواج بیشتری پیدا کرده. فاجعه ی جنگ سال های گذشته در دولت عثمانی بین ارامنه و مسلمان ها مطرح می شود.
خواستگاری برای آرمانوش انتخاب کرده اند. مت هاسینکرطبق قرار قبلی زنگ درخانه را به صدا درآورده و واردخانه می شود. « سه سال از آرمانوش کوچکتر بود». برای شام دوتائی ییرون می روند. دریک کافه هلندی. گفتگو ها بین آن دو نه چندان دلنشین، که بسی عادی می گذرد.
با بارون باغداساریان که ازنجات یافتگان است و خشمگین وپرکینه از جنایت ترک ها. آشنائی آن دو دریک گفتگوی کامپیوتری پیش آمده است. اما آرمانوش خلاف باغداساریان، حادثه ی جنگ آن دو را یک جانبه نمی بیند.
«آرمانوش این را می دانست که هرچه هست دو طرفه است».
با این حال باغداساریان درپیامی هشدار دهنده می گوید:
«جان نثاران گروگان های دولت عثمانی هستند. بچه های مسیحی که با وعده ی پیشرفت وادار به تحقیر اجداد خود می شدند . . . . . . اجازه می دهی که گذشته را تحریف کنند، رنگ های شاد و زیبا رویش بپاشند وآخرش هم بگویند که حالا همه باید به جلو نگاه کنیم».
سخنان باغداسارین دراو اثر می کند پنداری مانند کسی ست که :
«ازدنیای سایه ها به نور قدم بگذارد».
دربرخورد با نوشته ای از «لیدی پاکک سیرامارک» که متخصص شراب درکالیفرنیا و پیوسته در راه ایروان در سفراست که:
«با آن می شد درصد ارمنی بودن فرد را تشخیص داد». و علانم ادعائی برای آزمایش شرح می دهد.
آرمانوش درگفتکو باهمان لیدی، به فاش کردن حقیقت هویت خود می رسد :
«مادر من الان دارد با یک مرد ترک زندگی می کند».
صحبت آن دو به درازا می کشد. هویت شوهر مادرش را می گوید. نامش مصطفی ومدت بیست سال است که باهم زندگی می کنند. من باید به استانبول بروم و خانه پدری ام را پیدا کنم.
لیدی، از او می خواهد: وقتی که به استانبول رسیدی می توانی روزانه با افراد کافه [اینترنت]گزارش بدهی.

درعنوان گندم، اسیا به نوزده سالگی رسیده. پدرش کیست وکجاست معلوم نیست. پی برده که حرامزاده است. با مادرش این مشکل را یادآور شده. درگفتگو با کاریکاتوریست الکلی، جایی اشاره ی دارد ، سنجیده، سئوال برانگیز ونیشدار! بسی قابل تآمل . درمقابل مذمت گویی آن مرد پاسخ می دهد:
«شاید به این دلیل که به عنوان حرامزاده به دنیا آمده ام . . . . . . به جای آن پدری درآسمان هست وقتی الله را داریم که درآن بالا نشسته و مراقب ماست، دیگر به پدر چه نیازی داریم؟ مگر همه فرزندانش نیستیم؟ نه اینکه بگویم مادرم کثافتکاری کرده، مادرم تلخ ترین آدمی ست که در زندگی دیده ام. ومشکل درست همین جاست. من و مادرم درحالی که خیلی متفاوتیم، بسیار شبیه هم هستیم».
صحنه ی ازنمایش دریدن پرده های موهوم ادیان و باورهای ناشدنی و نا بودنی هاست که نویسنده ازقول حرامزاده ای که خود آفریده یاداور شده است.
همچنین خبر آمدن یک مهمان ازآمریکا به استانبول که دختر آمریکائی، یعنی نا دختری دایی مصطفی ست و امروز باید به فرودگاه بروند، درخانه می پیچد. با بگو مگوی طولانی درباره اش. دیگر اینکه آسیا بند تازه ای از نوشتن مانیفست نیهیلیستی را درخانه کاریکاتوریست الکلی انجام می دهد که از مشتریان کافه کوندراست و رابطه جنسی بین آنها برقرار شده؛ به قول خودش در رفت وآمد به فاحشه خانه ی خصوصی او. بند نهم مانیفست را آنجا می نویسد:
«اگر دره ی درون بیش از دنیای خارج تو را به خود جذب می کند در درون خود سقوط کن».

چلغوزه

مهمان را ازفرودگاه استانبول به خانه می آورند. آسیا می بیند که دراتاق خوابش تخت خواب دیگری اضافه شده. کمی ناراضی به نظر می رسد. ازطرف خانواده ، آسیا به عنوان مترجم انتخاب می شود تا سخنان آرمانوش را برای خاله ها ترجمه کند. این مسئله سبب نزدیکی و علاقمندی آن دو جوان بهمدیگر می شود. دیروقت پس ازصبحانه درحین صحبت های متفرقه زن های خانه، ناگهان در باز شده و آرمانوش چکمکچیان وارد می شود:
«کمی ترس خورده، کمی منگ. یک شلوار رنگ و رورفته ی جین و بلوزی بلند و گشاد به رنگ آبی تیره به تن داشت» همو وقتی در فرودگاه، خاله سلیها را با آن دامن کوتاه و بی شرمانه می بیند و خاله ها را با روسری و حجاب و مانتوی بلند و نمازخوانی درخانه، به ابعاد تفاوت های زندگی در زیر یک سقف پی برده وهمین تفاوت ها، به صورت معمائی درنظرش شکل می گیرد. با این حال در صحبت های اولیه سر میز غذا خود را معرفی کرده می گوید:
«من ارمنی هستم . . . یعنی یک آمریکانی ارمنی . . . خانواده ام اهل استانبول بودند»
اسم خانواده اش را می پرسند
«چکمکچیان و من آرمانوش چکمکچیان هستم».
ادرسی را به آنها نشان داده ازآنها می خواهد که در پیداکردن محل آن خانه کمک ش کنند. وسپس شرح دستگیری و قتل پدر مادربزرگش را شرح می دهد.
«هوانس استانبولیان یک شاعر و نویسنده مشهوری ست که درمیان جامعه ی ارمنی از احترام ویژه ای برخورداربود»
همو با شرح جزئیات قتل جنایتکارانه آن دسته روشنفکران ارامنه، نظر همدلی زنان را فراهم می سازد. خاله فریده که معلم تاریخ ترکیه با سابقه ی بیست سال تدریس دراین رشته، ازشنیدن خبر غمگین شده درفکر فرو می رود. سخنان صمیمانه ی آرمانوش در آن جمع اثر می کند.

عنوان پوست پرتقال

صبح زود آسیا کازانچی با آرمانوش چکمکچیان راه می افتند برای پیدا کردن آدرس خانه هوانس استانبولیان. خیلی زود خانه زل پیدا می کنند که حالا آپارتمان شده و طبقه هم کف یک رستوران. درپرس و جو چیزی از گذشته و صاحب قدیمی آن دستگیرشان نمی شود. به گردش درشهرو صحبت های گوناگون می پردازند. آن دو جوان از وضع خانوادگی و تحصیل و علاقمندی های خودشان می گویند. آسیا از خاله ها می گوید و رفتارها یشان. یکی جن گیر و فالکیر، یکی معلم. یکی نمازخوان یکی خالکوب. و از زندگی خود دربین این جمع. آرمانوش از تاریخ ترکیه و پان تورکسیم و کشتار ارامنه درسال ۱۹۰۹ و آوارگی آن ها در سال ۱۹۱۵ می گوید که آسیا بی خبر سکوت کرده می گوید:
«من تازه نوزده سالم شده» ومعلوم نیست پدرم کیست؟

درعنوان بادام

خاله بانو که جن گیراست شرح مبسوطی از فضائل وعملکرد جن ها می گوید و آخرسر درفال قهوه ای که برای آرمانوش گرفته می گوید:
دختری همسن وسال تو را می بینم که با موهای سیاه فرفری و سینه های درشت . . . شما دوتا دختر به زودی با یک نوار محکم به هم متصل می شوید. من یک باند معنوی می بینم».
آن دو دختر باکشتی عازم کافه کوندرا می شوند. آسیا، آرمانوش را به دوستانش معرفی می کند:
«این آمی ست. دوستی از آمریکا».
بحث بین آن عده باخوردن مشروبات آغاز می شود. یکی از دخترها خالکوبی یک ارکیده ی وحشی دور نافش را نشان می دهد. آسیا از قدمت خالکوبی می گوید و آفت هایش:
«باستان شناسان درایتالیا جسدی را پیدا کردند که خوب مانده بود. بیش از پنج هزارسال ازعمرش می گذشت و پنجاه و هفت خالکوبی داشت. قدیمی ترین خالکوبی حهان». و بعد آفت های جسمانی خال کوبی را یادآور می شود.
آسیا، صحبت را به سمت وسوی آمی می برد:
« خانواده آرمانوش اهل استانبول بودند».
وسپس کشتار ارامنه وقتل پدر بزرگ مادری ش را شرح می دهد. سناریونویس اعتراض می کند:
«چنین اتفاقی نیفتاد . . . ازاین موضوع ما چیزی نشنیدیم ».
بگو مگو بالا می گیرد. آسیا با اعتراض به او:
«تو این سناریوها را برای توده ها می نویسی. می نویسی و می فروشی وکلی پول به دست می آوری. بعد می آیی در این کافه روشنفکری سنگر می گیری و همان ها را مسخره می کنی چه ریاکار!».
سنارنویس با رنگ پریده و عصبی پاسخ می دهد:
«واقعا فکر می کنی کی هستی که می توانی درمورد ریاکاری با من حرف بزنی. دختر خانم حرامزاده، چرا به جای آن که اغصاب ما را خراب کنی، نمی روی دنبال پدرت».
درگیری شروع می شود. کاریکاتوریست الکلی گیلاسش را پرت می کند به سویش. قبل از آن که خون پیشانی سناریو نویس بند بیاید دیگر روشنفکران حاضر درکافه کوندرا سرجایشان بر می گردند!

برگه ی هلو درآن فضای زنانه خانواده کازانچی ها، آرمانوش تحقیقاتش را باجدیت دنبال می کند. با شناختی که با افراد و جامعه شهری پیدا کرده، با علاقمندی به فرهنگ جاری مردم، درکشف تازه ها، تماس او با باغداساریان و سخنانش اورا بیشتر به ادامه کارتشویق می کند. کتابخوانی وعلاقمندی آسیا به ادبیات نو و اینکه مانند مادرش هرگز اهل سکوت نیست دردل آرمانوش اثر نیک می گذارد که بسی قابل حرمت شده. آزادی و آزادگی اورا می ستاید.
نویسنده، از تعلیم وتربیت خانواده لونت کارانچی می گوید:
« مرد سختی بود که هیج ابائی از به کاربردن کمربند برای تربیت زن و فرزند نداشت»
سه دخترویک پسرو پنجمین نوزاد نیز دختر بود. مصطفی برای ادامه حفظ نسل کازانچی کافی بود. پسری ناز پرورده «توی پرقو نگه داشته شد».
پدر ارمانوش بارسام چکمکچیان است که درسانفرانسیسکو با مادرخود زندگی می کند وهمو خبر مرگ مادربزرگ را می دهد و می گوید:
«من و مادرت خیلی نگران بودیم. رُز وناپدریت به استانبول می آیند دنبالت. فردا ظهر آنجا هستند».
خبرمرگ مادر بزرگ ارمانوش را غمگین می کند. خانواده کازانچی اورادلداری می دهند. درهمین حال ازخبرآمدن مصطفی پس از سال های طولانی همراه همسرش رُز به استانبول خانواده بسیار خوشحال می شوند. مادر و خواهرها همکی برای پیشواز به فرودگاه می روند. جز خاله بانوی جن گیر و آسیا.

نویسنده دریکی از روایت ها، (فارغ از گفت و شنودش با اجنه ها!) صحنه زیبا و بسی درون نگر، از رفتارهای بشری را توضیح داده در تبیین التهاب روح آشفته ی گناهکار با مکافات های سنگین و نابخشودنی. و چنین است مصطفی! درون هواپیما درکنارهمسرش که عازم استانبول هستند. دراندوه گناهی که درگذشته ها مرتکب شده، سایه ی هولناکش ماسیده در روان او و بارها او را برده به «آرامگاه ال تیرا دیتو» جایی کوچک درمرکز شهر، تنها آرامگاهی درآمریکا که بنا به نوشته ی تابلوی سر درش به روح یک گناهکار تقدیم شده بود. . . . کسی نمی دانست چه کسی گناهکار بود، چه گناهی کرده بود . . .».
مصطفی با همسرش وارد استانبول شده. با دیدن مادر خواهرها خوشحال عازم خانه می شوند.

به روایت رمان دریک صبح که زنان خانواده کازانچی عازم رفتن سرخاک پدربه قبرستان بودند، سلیها خودداری کرده به بهانه ای درخانه می ماند. با یادآوری ازرفتارهای خشن پدر، می خواست روزی تنها سرخاکش نشسته ازاو بپرسد:
« بداند که چرا با کسی که از گوشت و پوست خودش بود، این قدر خشن ونا مهربان برخورد می کند . . . توبیخ های پشت سرهم و یا حتی کتک های همیشگی سلیها را کمتر ازاین بازپرسی های شبانه آزار می داد . . . . . .».
درآن روز برادرش مصطفی وارث همان خلقیات پدر، وارد اتاق سلیها شده درپس گفتگویی تند او را یر زمین می زند و تجاوز می کند! بنگرید به عنوان «گلاب ص۳۱۴ – ۳۴۶» .
مصطفی با همسرش وارد استانبول شده. درخانه کازانچی ها سکونت می کند. فضای ناخوشایند خانه پدری و نگاه های پرسشگر خواهرها او را به شدت ازار می دهد. دیدن خانه و زوایای خاطره های ننگین گذشته پریشانش کرده :
«حتی اگر یک روز بیشتر اینجا بماند، شروع به یادآوری خاطره ها خواهد کرد . . . طلسمی که درتمام این سال ها اورا دربرابر حافظه ی خود حفظ کرده بود، قدرتش را ازدست داد».
به بستر بیماری افتاده و چند روز بعد می میرد.
سیانور که شرح مراسم خاکسپاری مصطفی دراستانبول است رمان به پایان می رسد.

نویسنده، با پژوهشی دقیق در تاریک خانه ی تاریخ، بخشی از وقایع ترکیه عثمانی تا برآمدن کمال آتاتورک، همراه با رگ و ریشه ی اختلاف های گذشته بین ارمنی و مسلمان در زماته ی حکومت عثمانی را با مخاطبین فراهم آورده است.

بازارچه کتاب ..انسان خردمند /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

جزیره کامینو

نویسنده: جان گریشام
مترجم: سید سینا میرعربشاهی
ناشر: مروارید
تعداد صفحات: ۳۳۰ صفحه
قیمت: ۳۱ هزار تومان

 

این رمان روایتی داستانی از زندگی آدم‌هایی است که بدون آنکه بدانند تکه‌ای از زنجیره‌ای هستند که به لحاظ اهمیت جایگاه و نقش آنها در پیشبرد خط سیر هیچ یک برتر از دیگری نیست.
داستان این رمان در سیزده فصل جریان دارد که در هر یک از فصول روایتی داستانی از زندگی این افراد آنها را به همدیگر پیوند داده است.
رمان جزیره کامینو در موجزترین بیان، قصه سرقت هوشمندانه‌ای است که آثاری از اسکات فیتزجرالد بن مایه انگیزه سارقان آن است.
در بخشی از این رمان می‌خوانیم:
ببین ایلین من اصلاً برای این کار آماده نیستم. آدم اشتباهی را پیدا کردی. خب؟ من دروغگوی افتضاحی هستم و در فریب دادن دیگران هم هیچ استعدادی ندارم. نمی‌توانم با لولیدن راه خودم را به زندگی بروس کیبل و نوئل بوئت و باند ادبی کوچکشان باز کنم و بار هرچیزی که ممکن است ارزشمند باشد بیرون بیایم.
قبلاً هم این را گفتین. تو یک نویسنده‌ای که برای چند ماه در کلبه خانوادگی در ساحل زندگی می‌کنی. سخت مشغول یک رمان هستی. این داستانی بی‌نقصی است. مرسر. چون حقیقت دارد. شخصیت کاملی هم داری چون اصل هستی. اگر ما یک کلاهبردار می‌خواستیم … الان با هم در حال صحبت نبودیم. آیا ترسیده‌ای؟
نه. نمی‌دانم. باید باشم؟
جان گریشام نویسنده و وکیل ساکن ایالات متحده آمریکاست. وی از سال ۱۹۹۸ تاکنون هر سال دستکم یک رمان را به اتمام رسانیده و آثارش تا به امروز بیش از ۳۰۰ میلیون نسخه فروش داشته است و به چهل زبان ترجمه شده است. ۹ مورد از رمان‌های او به فیلم‌هایی شاخص مبدل شده و در سینما نیز فروش خوبی داشته است. گریشام در سال ۱۹۹۶ پس از دفاع از آخرین موکل خود، از شغل قضاوت بازنشسته شد و پس از آن در کنار نویسندگی به فعالیت‌های انسان‌دوستانه و خیریه مشغول است.

 

انسان خردمند

نویسنده: یووال نوح هراری
مترجم: نیک گرگین
ناشر: نشر نو
قیمت: ۵۸ هزار تومان
تعداد صفحات: ۶۲۱ صفحه

 

 

این کتاب پس از چاپ ترجمه‌اش به زبان انگلیسی و در دست قرار گرفتن این ترجمه در اختیار نیک گرگین، به فارسی برگردانده شده است. «انسان خردمند» به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده و یکی از آثار بین المللی است که در فهرست پرفروش ها بوده است. شخصیت هایی چون اوباما، بی گیتس و … خواندن این کتاب را به دیگران توصیه کرده اند.
به عقیده مترجم این کتاب، تمامی تلاش هایی که تا پیش از این، برای توصیف تاریخ بشر انجام شده اند، عمیقا ملهم از اعتقادات و باورهای محققین بوده اند. در این میان، نهایت امانت داری نسبت به مقام و جایگاه محوری و والای بشر در هستی صورت گرفته است. تاریخ را انسان گرایان نوشته اند و انسان گرایان معتقدند که انسان خردمند، ذاتی یگانه و مقدس دارد که اساسا متفاوت از ذات دیگر موجودات و پدیده هاست. تحول تاریخی انسان خردمند از ۳ مرحله اصلی عبور کرد که اولین آن «انقلاب شناختی» حدود ۷۰ هزار سال پیش آغاز شده است.
یووال نوح هرای نویسنده این کتاب، می گوید: «من همه را ترغیب می کنم تا فارغ از اعتقاداتشان روایات اساسی موجود در دنیا را زیر سوال ببرند و تحولات گذشته را به علایق کنونی مربوط سازند و از مباحث جنجالی نهراسند.» این نویسنده دارای مدرک دکترای تاریخ از دانشگاه آکسفورد است. او در حال حاضر به تدریس تاریخ جهان مشغول است. او در سال ۲۰۱۲ برنده جایزه سالانه پولانسکی به خاطر خلاقیت و ابتکار در علوم انسانی شد.
تحقیقات هراری بر سوالاتی چون «چه رابطه ای میان تاریخ و زیست شناسی وجود دارد؟»، «آیا عدالتی در تاریخ هست؟» و یا «آیا انسان ها با افشای حقایق تاریخی خوشبخت تر شده اند؟» تمرکز دارند.
کتاب «انسان خردمند» ۴ بخش اصلی دارد که به ترتیب عبارت اند از: انقلاب شناختی، انقلاب کشاورزی، وحدت بشر، انقلاب علمی.
موجود بی‌اهمیت، درخت دانش، یک روز از زندگی آدم و حوا، طوفان بزرگ، بزرگ‌ترین فریب تاریخ، ساختن اهرام، اضافه بارِ حافظه، در تاریخ عدالتی نیست، پیکان تاریخ، رایحه پول، بینش‌های امپراتوری، قانون دین، راز موفقیت، کشف نادانی، پیوند علم و امپراتوری، کیش سرمایه داری، چرخ های صنعت، انقلاب دائمی، و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند و فرجام خردمند، عناوین فصل های ۴ بخش اصلی کتاب هستند. این کتاب علاوه بر بخش های خود، یک گاه شمار تاریخی هم دارد که از ۱۳ و نیم میلارد سال پیش آغاز شده و تا امروز می‌رسد. این گاه شمار، به آینده هم می رسد.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
برای رومیان شکست خوردن امری عادی بود. آنها، همچون دیگر حاکمان اغلب امپراتوری های تاریخ، می توانستند به کرات در نبردها شکست بخورند اما همچنان پیروز جنگ باشند. امپراتوریی که نتواند ضربه ای را تاب آوَرد امپراتوری واقعی نیست. با این حال حتی رومیان هم نمی توانستند خبرهایی را که در اواسط قرن دوم پیش از میلاد از شما شبه جزیره ایبری می رسید به راحتی هضم کنند. یک شهر کوهستانی کوچک و کم اهمیت به اسم نومانتیا، که سکونتگاه سِلتی های بومی شبه جزیره بود، به خود جرئت داده بود از یوغ رومیان رها شود. در آن زمان روم، بعد از چیرگی بر امپراتوری های مقدونیه و سلوکیه و مطیع کردن کشورشهرهای مغرور یونان و ویران کردن کارتاژ، فرمانروای بلامنازع تمام مناطق مدیترانه بود. مردم نومانتیا هیچ امتیاز برجسته ای نداشتند، بجز عشقی آتشین به آزادی و زمین نامساعد سکونتگاهشان. اما لژیون های رومی را یکی پس از دیگری به عقب نشینی خفت باری وا می داشتند.
تحمل رومیان نهایتا در سال ۱۳۴ قبل از میلاد به سر رسید. سنا تصمیم گرفت برجسته ترین سردار روم، اسکیپیو آیملیانوس را که کارتاژ را با خاک یکسان کرده بود، به سراغ نومانتیایی ها بفرستد. ارتشی عظیم متشکل از سی و چند هزار سرباز را در اختیار او گذاشتند.

 

اجاره‌نشین‌ها

نویسنده: برنارد مالامود
مترجم: میلاد شالیکاریان
ناشر: چترنگ
تعداد صفحات: ۱۷۸ صفحه
قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان

 

اجاره‌نشین‌ها همگی ساختمان را ترک کرده‌اند و اگر «هری لسر»، نویسنده، اسباب ببندد، «لونسپیل» دیگر برای خراب کردن ساختمان مشکلی ندارد. «هری» تا فصل آخر کتابش را تمام نکند، آرامش و سکوت خانه‌اش را رها نمی‌کند؛ درحالی‌که او فکر می‌کند تنها ساکن ساختمان است، صدای ماشین تحریر نویسنده‌ای سیاه‌پوست، او را به یکی از واحدها می‌کشاند. این مهمان ناخوانده با خود ماجراهایی را به همراه می‌آورد که خط داستان به کلی تغییر می‌کند.
این، مضمون اصلی اتفاقاتی است که در رمان «اجاره‌نشین‌ها» اثر «برنارد مالامود» رخ می‌دهد. این نویسنده در طی سی و هفت سال زندگی هنری خود برنده جوایز متعدد از جمله پولیتزر و جایزه ملی آمریکا شده و به پاس یک عمر دستاورد هنری از سوی آکادمی ملی هنر و ادبیات مدال طلا دریافت کرده است.
مالامود در «اجاره‌نشین‌ها» داستان نویسنده‌ای را روایت می‌کند که مشغول نوشتن داستانی درباره یک نویسنده است. متافیکشن یا فراداستان مالامود روایتی متفاوت برای مخاطبان خود فراهم کرده است.

 

ییلاق انگلیسی

نویسنده: مارک دوگن
مترجم : پرویز شهدی
ناشر: نشر کتاب پارسه
تعداد صفحات: ۱۶۸ صفحه‌
قیمت: ۱۶ هزار تومان

 

 

«ییلاق انگلیسی» پس از «خانواده نفرین‌شده کندی» و «اتاق افسران»، سومین کتابی است که پرویز شهدی از «مارک دوگن» نویسنده فرانسوی‌تبار اهل ساحل عاج ترجمه می‌کند.
به زعم شهدی، «دوگن» علاوه بر انتخاب موضوعاتی جالب و برانگیزاننده، قلم شیوایی هم دارد و زبانش گونه‌ای حالت از گفتن با خواننده است، مانند دو دسته قدیمی که دارند با هم درد دل می‌کنند.

این رمان با دیگر آثار «مارک دوگن» تفاوتی بارز دارد؛ «ییلاق انگلیسی» را خیلی ساده می‌توان رمانی عاشقانه نامید، ولی نه یک رمان عاشقانه سبک و بی‌محتوا؛ نویسنده در این کتاب، فراز و نشیب‌های زندگی آدمی را بیان کرده که دچار سرگردانی است.
شخصیت اصلی این داستان در عین اینکه همه گونه توقعی از زندگی و لذت‌هایش دارد، به درستی نمی‌داند دنبال چه می‌گردد، و این سرگشتگی، دودلی و تردیدهای هملت‌وار – که در جایی که باید تصمیم بگیرد و عمل کند، وا می‌ماند و موقعی که باید خویشتن‌داری به خرج دهد، دست به عمل می‌زند – به پریشانی و سرگردانی می‌رسد.

صمد بهرنگی، جاودانه ادبیات و تاریخ آذربایجان/حسین اصل‌عبدالهی

به بهانه ی سالروز تولد صمد بهرنگی

 

هفتاد و نه سال گذشته است از دوم تیرماهی که عزت بهرنگی و سارا، یکی از بسیار خانواده‌های سنتی و تنگدست تبریز، صاحب پسری شدند و نام صمد را برای او انتخاب کردند. نامی که بعدها حتی پس از گذشت نزدیک به نیم‌قرن از کوچ جوانش، هنوز زنده است و زندگی می‌کند و می‌تپد. فرزندی که به اعتقاد خود، قارچ‌گونه رشد کرد و هر جا نَمی‌ بود به خود کشید و قانع به آب کم قد کشید و خیلی زود راه خود را در میان شرایط سخت و بحرانی جامعه و سیاست حاکم آن روز، پیدا کرد. صمد هجده ساله معلم روستا شد و روستا و معلمی در کنار یکدیگر به نقطه‌ عطفی در زندگی او تبدیل شدند و به نحو خاص تا پایان عمر کوتاهش، روشگر راه او شدند. راهی که تا امروز مستقیم و غیرمستقیم رهروانی دارد.

صمد بهرنگی در طول تحصیل در دانشسرا و دانشگاه است که قلم به دست می‌گیرد و مخاطبان خود را از میان کودکان و نوجوانان روستایی انتخاب می‌کند. صمد قلم خود را در سال ۱۳۳۹ با داستان عادت می‌آزماید و پس از آن است که خود را در دنیای ادبیات غرق می‌کند و در حوزه‌ داستان‌نویسی، ترجمه و پژوهش در حوزه ادبیات فولکلور آذربایجان دست به تجریبات قابل توجه و قابل تاملی می‌زند.

صمد بهرنگی که از شکاف طبقاتی عمیق میان زندگی شهری و روستایی و همچنین نبود امکانات آموزشی مناسب در روستاها رنج می‌برد، فریادش را در قالب کلمات ریخته و آثار ماندگاری چون ۲۴ ساعت در خواب و بیداری، یک هلو و هزار هلو، پسرک لبوفروش، اولدوز و کلاغ‌ها و اولدوز عروسک سخنگو می‌آفریند که در تمام آن‌ها مخاطبان خود را به اعتراض و احقاق حقوق خود تشویق می‌کند.

صمد که معتقد است با کودکان باید با زبانی بزرگسالانه سخن گفت و نباید به مفاهیم ساده‌ای چون بهداشت و احترام به بزرگ‌ترها محدود شد، مفاهیم مهم و حیاتی همچون بی‌عدالتی، ظلم و مبارزه را در داستان‌هایش بیان می‌کند. با توجه به علاقه و توجه خاصی که به ادبیات فولکلور دارد، همچنین از این ادبیات شفاهی نیز به خوبی در آثارش بهره می‌گیرد. بدین ترتیب است که طیف مخاطبان خود را از کودک و نوجوان به بزرگسال گسترش می‌دهد و نام خود را در مدتی کوتاه در میان نویسندگان آن دوران ثبت می‌کند.

صمد بهرنگی که در این مدت از مهجور ماندن زبان مادری در سیستم آموزش کشور رنج می‌برد و نتایج آن را به طور مستقیم در میان دانش‌آموزان مدارس مختلف مشاهده می‌کند به تدوین کتاب الفبای جدیدی دست می‌‌زند اما مرگ ناکامش این مهم را نافرجام می‌گذارد.

بهرنگی، کودکان را آگاه و مطلع می‌خواهد و در راستای تشویق آن‌ها برای حرکت به سوی حقیقت «ماهی سیاه کوچولو» را می‌نویسد. کتابی که بعد از مرگ نویسنده به چاپ می‌رسد، به بسیاری از زبان‌ها ترجمه می‌شود و شهرتی جهانی می‌یابد. این داستان که در مورد ماهی سیاه کوچک و کنجکاوی است که برای دریافتن حقیقت جهان به سفری دور و دراز می‌رود در سال ۱۳۴۷ به عنوان کتاب برگزیده کودک انتخاب می‌شود. این اثر همچنین جایزه ششمین نمایشگاه کتاب کودک در بلون ایتالیا و جایزهٔ بی‌ینال براتیسلاوای چک‌اسلواکی را در سال ۱۹۶۹ می‌کند.

نهم شهریورماه ۱۳۴۷، صمد بهرنگی که به همراه دوستی به نام حمزه فراهتی به کنار رود ارس رفته بود، در آب ارس غرق می‌شود و بدن بی‌جانش سه روز بعد در نزدیکی پاسگاه کلاله پیدا می‌شود. صمد در نیمه‌ راه بلندی که در آمال خود در ذهن و جان داشت، به گونه‌ای نامعلوم به خیل هزاران ماهی سیاه کوچولویی می‌پیوندد که راه کشف حقیقت در پیش گرفتند.
منبع : ایبنا

صمد بهرنگی در آزمون تاریخ گفتن از توران میر هادی و صمد بهرنگی/ شهرام اقبال زاده

 

«همه ما ماهی سیاه کوچولو هستیم.» توران میرهادی

 

شاید این سخن فرهنگ‌بانوی ایران، توران میرهادی پارادوکسکال به‌نظر برسد؛ بانویی را که تمام عمر به کار گروهی و فعالیت فرهنگی و مدنی با بهره‌گیری از خرد جمعی مشغول بوده، با ماهی‌سیاه کوچولوِ تک‌رو چه‌کار؟

به‌نظر می‌رسد سرآغاز مدرنیته برمی‌گردد به تتبعات و یا جستارهای میشل مونتنی که می‌نوشت، «من وقتی از خودم می‌نویسم از انسان نوعی سخن می‌گویم.» یا من اندیشنده دکارت که در پی شک علمی خود می‌گوید، «می‌اندیشم پس هستم.» آیا اهمیت این سخنان تنها منحصر به برجسته‌کردن ذهن فردی در عالمی انتزاعی به‌عنوان فاعل شناسا است؟

کانت هم در مقاله «روشنگری چیست؟» روشنگری را به بلوغ عقلی گره می‌زند، یعنی انسانی که مستقل می‌اندیشد و در بیان اندیشه‌اش دلیر است. آیا منظور از این سخن فرد منفک از جامعه و جهان است؟ آشکار است که کانت هم از انسان نوعی سخن می‌گوید که می‌خواهد بی‌اتکا به هیچ مرجع خارجی با عقل نقاد خود از زیر بار صغارت خارج شود. این سوژه اندیشنده یا عقل نقاد در اندیشه هگل و مارکس به عقل تاریخی کل‌نگر و دیالکتیکی بدل می‌شود. هرچند برای یکی تاریخ محمل تحقق ایده مطلق و برای دیگری حاصل کار و تلاش جمعی یا پراتیک اجتماعی است.

شگفتا که «ماهی کوچولو»ی صمد محل تلاقی این تنوع و تشتت آرای ظاهری است. مهم نیست که صمد در آن دوره و سن‌و‌سال چقدر فلسفه یا تاریخ خوانده، مهم این است که انباشت آگاهی او در شهودی هنری در شخصیت داستانی او به‌صورت جهشی در «ماهی سیاه کوچولو» نمود پیدا می‌کند. شخصیتی کنجکاو که ابتدا شک می‌کند و با ذهن پرسشگر خود و برخورد نقادانه می‌خواهد ببیند آخر جویبار کجاست؟ و وقتی با پاسخ‌های همیشگی و کلیشه‌ای روبه‌رو می‌شود، به تعبیر و تفسیر سخنان بزرگ‌ترها بسنده نمی‌کند و جسورانه دست به عمل می‌زند و مرجعیت آنها را به چالش می‌کشد و نفی می‌کند.

اکنون و اینجا مجال تفسیر یا تفصیل بیشتر این داستان چندلایه نیست؛ که هم پرسش‌ها و کنجکاوی‌های کودکان را برای شناخت پیرامون خود در بر می‌گیرد و هم بزرگسالانی که به‌قول پوپر جهان برایشان سراسر پرسش و مسئله و تلاش پیوسته برای حل مسئله است. با این نگاه کوتاه و شتابزده شاید توانسته باشم تا حدی دو سویه به‌ظاهر متناقض برداشتی تک‌روانه را با نگاه نهادی و جمع‌گرایانه جمع و رفع تعارض کنم. درواقع منِ «ماهی سیاه کوچولو» همان منِ نوعی یا «ما»ی توران میرهادی است. البته وقتی از نوع نگاه انتقادی و مسئله‌محور صمد سخن می‌گویم، باید تصریح کنم که گفتمان او با عقلانیت انتقادی پوپر تفاوت‌هایی دارد. شاید بتوان گفت وجه مشترک همه اندیشمندان یادشده با صمد، بهره‌گیری از عقلانیت انتقادی است. نگاهی که صمد خلاقانه از آن در چارچوب ادبیات کودک بهره گرفت. برای روشن‌شدن این امر بهتر است به پیشینه صمد بپردازیم.

نطفه‌های اندیشه انتقادی در ایران در مشروطه منعقد می‌شود که از رهاوردهای آن غرس نهال ادبیات کودک است، اما تحول و تکامل ادبیات کودک نیز نمی‌تواند بی‌تأثیر از تحولات اجتماعی و سیاسی باشد. با کودتای رضاخان میرپنج انقلاب مشروطه ناکام می‌ماند، اما به‌گفته نظریه‌پردازی «ضدانقلاب پیروز خود مجری بخشی از وصایای انقلاب می‌شود.» به ‌سخنی دیگر رضاشاه با سرکوب مشروطیت، وجه مدرنیزاسیون و زیرساختی یا نوسازی اقتصادی و نیازهای مربوط به توسعه صنعتی را در اولویت قرار می‌دهد و وجه اندیشگی و نونگری را به حاشیه می‌راند. روشن است که یکی از نیازهای توسعه اقتصادی و صنعتی‌کردن جامعه، آموزش انسان‌های باسواد در سطوح مختلف است که هم کادر فنی و هم اداری موردنیاز را تربیت و تأمین کند.

عمومی‌کردن آموزش کودکان و حتی تأسیس دانشگاه ‌تهران را هم باید در همین چارچوب نگریست. رضاشاه از همان آغاز حکمرانی خود، به سرکوب وجه اندیشگی و طرد و حذف روشنفکران و اندیشمندان مستقل و منتقد پرداخت. در‌واقع او مدرنیزاسیون را منهای مدرنیته پیش برد؛ در ایران از مشروطه به بعد، در وجه ‌غالب، نوسازی اقتصادی و اجتماعی، بدون نونگری و مدرنیته پیش رفته است. شگفتا این موضوع در زمان پهلوی دوم هم تکرار شد. می‌گویند حوادث در تاریخ دو بار تکرار می‌شوند، بار اول به‌صورت تراژیک و بار دوم به‌صورت کمدی! محمدرضا‌شاه نیز پس از کودتای سال ٣٢ و سرکوب جنبش ملی‌شدن نفت، برای تثبیت موقعیت خود در سال ١٣۴١ دست به نوسازی اقتصادی و اجتماعی نسبتا گسترده‌ای زد، اما چون پدر خود بی‌مشارکت روشنفکران و اندیشمندان. و باز‌هم توسعه آمرانه و مدرنیزاسیون بی‌مدرنیته استمرار یافت. در‌واقع نوسازی، بی‌نونگری همچنان تداوم داشت.

” صمد” کودکی را در چنین تب‌و‌تابی گذراند. او در کودکی جنبش آذربایجان به رهبری پیشه‌وری و سرکوب و کشتار آن زمان را و سپس کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ و بگیر‌و‌ببندها را به‌چشم دیده و رنج این ناکامی و حرمان را به جان چشیده بود. تأثیر عمیق این رویدادها را مستقیم و غیرمستقیم هم در مقاله‌ها و هم داستان‌هایش می‌توان یافت. اما بی‌انصافی و حتی غیرعلمی است که آثار او را به سطح بیانیه‌های سیاسی یا آثاری ایدئولوژیک فرو بکاهیم و ارزش ادبی و نقش تاریخی او را در نگاه به کودک و درک کمابیش درستش از اهمیت دوران کودکی و ادبیات کودک، نادیده انگاریم. این ستمی است که بر وی از دو سو صورت گرفته است؛ گاه از چپ، به‌نام همدلی و هم‌فکری با او، همچون نقد منوچهر هزارخانی، که داستان زیبا و گیرای «ماهی سیاه کوچولو» را تا حد مانیفست جنبش چریکی پایین آورد و جنبه کودکانگی و ادبی آن را یکسره نادیده گرفت؛ و گاه از آن طرف نگرشی که صمد را به‌عنوان فردی کافر و مرتد اعلام کرد. نمونه آن نقدهای رضا رهگذر است. باری، نگاهی به استقبال گسترده از «ماهی سیاه کوچولو»، پس از گذشت حدود نیم‌قرن (و البته دیگر آثار وی) و برگزیده‌شدن ترجمه اخیر انگلیسی م.س.ک به‌عنوان بهترین اثر خارجی ادبیات کودک در انگلستان، فارغ از بحث و جدل‌های سیاسی، خود بهترین گواه ارزش ادبی کار صمد است.
به‌گمان من ادبیات کودک در سه قلمرو به‌هم‌پیوسته شکل گرفته و بالیده است، نهاد، نظریه و خلق ادبی؛ و صمد در هر سه قلمرو فعال و تأثیرگذار بوده است:

١- صمد در‌عین اینکه با عشق و علاقه آموزگاری در روستا را برگزید، از همتایان خود نگرشی شهری‌تر -به‌مفهوم گسترده آن- و انتقادی‌تر به نهادی چون آموزش‌و‌پرورش دوران خود داشت؛ نقد ریشه‌ای او به آموزش‌و پرورش ایستا و غیرخلاق پس از نیم‌قرن همچنان در بسیاری از جنبه‌ها جاری و ساری است. کافی است کتاب «کندوکاوی در مسائل تربیتی» را بازخوانی کنیم. تدوین کتابی دیگر برای آموزش زبان ترکی به کودکان ترک‌زبان بیانگر نگاه پیشرو او در آن زمان است. ضرورتی که با ‌وجود تصریح آن در قانون اساسی هنوز در دستور روز باقی مانده است؛

٢ – صمد یکی از اولین کسانی است که در عین درک ضرورت آموزش رسمی و عمومی به اهمیت نقش مستقل ادبیات کودک و کارکرد خلاقه آن پی برد و کوشید مبنای نظری برای آن تدوین کند. با ‌وجود نقدهای جدی که بر نظریات وی وارد است، ازجمله نگاه مکانیکی به تضاد و مبارزه طبقاتی در قلمرو ادبیات کودک. توران میرهادی چند بار در گفت‌و‌گوهای شخصی اهمیت نقد صمد را بر شعر یمینی‌شریف، به‌عنوان نقطه‌‌عطفی در نقد شعر کودک، به من یادآوری کرده است. ناگفته نگذارم که این اواخر رابطه بسیار خوبی بین صمد و خانم میرهادی ایجاد شده بود و حتی در گفت‌وشنودی انتقادی صمد پذیرفته بود که ترویج کینه، به‌ویژه بین بچه‌ها یا بچه‌ها نسبت به نامادری درست نبوده؛ افسوس که عمر کوتاه صمد این پیوند را گسست. شاید کمتر کسی بداند که نقد صمد درباره چند‌و‌چون شعر کودک، پیش از تألیف کتاب «شعر کودکِ» محمود کیانوش نگاشته شده است.

٣- صمد از پیشگامانی است که به اهمیت افسانه‌ها و ادبیات فولکلوریک برای کودکان پی برد و به ‌همراه بهروز دهقانی دست به گردآوری افسانه‌ها زد. پیش از او صبحی و انجوی‌شیرازی این کار را کرده بودند اما پیشگام همه اینها از حیث نظری، صادق هدایت بود. در آثار داستانی صمد نیز رد تأثیر افسانه‌ها را می‌توان دید.

۴ -صمد از نویسندگانی است که در ژانرهای گوناگون داستان واقع‌گرا، فانتزی و ترکیبی دست به آفرینش اثر برای کودکان زده است. شاید بشود دامنه تأثیر و جایگاه «ماهی سیاه کوچولو» را در ادبیات کودک با «بوف کور» هدایت در ادبیات داستانی بزرگسال مقایسه کرد. باری، او کوشید نونگری و تفکر انتقادی مدرن را در ادبیات کودک ترویج و تثبیت کند. در‌واقع صمد با انتقاد از عقل ابزاری – به ‌گفته حمید عنایت «عقل صناعی»- و توسعه آمرانه مورد نظر حکومتِ پهلوی به‌مراتب پا فراتر نهاد و عقلانیت انتقادی را جایگزین کرد. اگر بخواهم از هابرماس مدد بگیرم، او کنش ارتباطی را جایگزین کنش راهبردی و یکسویه کرد.

با ‌وجود دریغ ازدست‌رفتن زودهنگام او، بخت با صمد یار بود که دهه ۴٠ دو نهاد تأثیرگذار ادبیات کودک؛ شورای کتاب کودک ‌و کانون پرورش فکری کودکان‌و‌نوجوانان شکل گرفتند و کتاب «ماهی سیاه کوچولو» در کانون منتشر شد و تأثیری ملی- بین‌المللی برجا گذاشت. هنوز کودکان و ادبیات کودک ایران با انبوهی از مشکلاتی که او طرح کرد، درگیرند و ما به‌گفته شاملو «دوره می‌کنیم شب را و روز را و هنوز را! »
منبع: شرق

داستان تبعید بر نمی دارد، ادبیات ما اما چرا… نگاهی به کتاب شهر مرقدی به قلم حسین رحمت/محمد سفریان

«برای در امان ماندن از گزند بود شاید که همراه پدر و مادر دور ضریح می گشتم و مثل یک آدم مبهوت در زاری جمعیت گم می شدم. من از ظلمات این شهر ظلمانی خبر نداشتم که. آن سالها مثل حالا خیابان های شهر مرقدی پر از آدم های شتابزده بود…»
این جملات قسمتهایی ست از بند اول داستان شهر مرقدی، داستان شهری زیارتی که با همین وجه تمایز در یاد راوی مانده و شده «شهر مرقدی». تا این طور داستان دخترک نوجوانی در آن شهر مذهبی و سنتی روایت شود و مجموعه ای داستانهای کوتاه با همین نام شکل بگیرد و به صندوق‌‌خانه‌‌ی ادبیات ایران علاوه گردد.

«شهر مرقدی» سومین داستان از سومین مجموعه داستهای کوتاه حسین رحمت نویسنده ایرانی ساکن لندن است. نویسنده ای که کار نوشتن را مانند بسیاری از اهل قلم با فصل نامه وروزنامه های ادبی آغاز کرده و به واسطه ی شهر محل سکونتش در ایران با سبک نگارش بچه های جنوب آشنا شده و بعدها هم که بار سفر بسته و به سرزمین های این سوی آب آمده، کوشیده تا دنیای حالا وسیع تر شده اش را با همان نثر روان و شیوا و لحن صمیمی جنوب روایت کند.

طبق عادتی دیرین، اهالی نقد و بررسی، داستان هایی که در فراسوی مرزهای جغرافیایی ایران شکل گرفته اند را در زیر ستونی خاص مجزا کرده و آن را «ادبیات تبعید» خوانده اند. شاید به واسطه شرایط سیاسی ایران و تبعید های خودخواسته و ناخواسته ای که دامان بسیاری از اهل ادب را گرفته یا شاید به خاطر «چه» گفتن ایشان که بیشتر بر محور زندگی در غربت و دشواری های لاجرم زیستن در محیطی غریب استوار است و یا شاید هم به دلیل ساده و غیر منصفانه ای که این داستان ها در سرزمین های حاکمیت زبان فارسی مجال چاپ و نشر ندارند و در واقع به جای قفسه ی کتاب فروشی های شهرهای ایران و کتابخانه‌‌های اهل ادب فارسی زبان، به سرزمین هایی دور وغریب تبعید شده اند. با این همه اما، نویسنده کتاب ژانر ادبیات در تبعید را آنقدرها محترم و درست نمی شمارد و در گفت و گو با رسانه ها این طور گفته که به باور او ادبیات یکسره ادبیات است و تمیزی میان داستانها براساس سرزمین پیدایش‌‌شان برقرار نیست.
بگذریم از این مقال که گفتنش لازم می نمود و برسیم به داستان های این کتاب و چه گفتن و چگونه گفتن‌‌شان. شاید نخستین نقطه قوت رحمت در روایت کردن داستان هایش رسیدن به یک راوی باورپذیر باشد. هم او که کلمات و اصطلاحات زبان فارسی روزمره مردم را به خوبی می شناسد و جابجا از آنها استفاده می کند. همین است که روایات او در منزل نخست، صمیمی و باورپذیر جلوه می کنند و از دام کلمات غریبه و لغات نامفهوم که شوربختانه در داستان های امروز فارسی به وفور پیدا می شوند بری ست.

هر چند که همین نقطه قوت شاید تا حدودی در ادامه روند تمیز دادن داستان ها را اندکی دشوار کند، چه تفاوت آشکار و بارزی میان زبان دختر بچه شهر مرقدی و مرد شریف داستان دریا برقرار نیست و یا راوی داستان چهچهه های بوسه، که مدرن تر و امروزی تر از باقی داستان های او تعریف شده؛ پادوی یک دراگ دیلر است که به خیال تحصیل طبابت شهر و کشور را ترک کرده البته تا کلام برقراراست بهتر که بر این واقعیت مهر تاییدی بزنیم که لااقل به گواه آنچه به سالیان زندگی در این به قول اسماعیل خویی «بی در کجا» دیده ایم؛ تفاوت رویاهای جوانی و تحصیلات دانشگاهی با شغلی که نان و امن خانه را فراهم آورد؛ در همه جای دنیا هست و در این غربت دو صد چندان.

تفاوت های فرهنگی و زبانی، متفاوت بودن جلوه های تمدن و شیوه های زیست و بسیار بیشتر از اینها باعث شده تا شهرهای اروپا و آمریکا چه بسیار مردان اهل ادبی را پشت رل تاکسی ببیند، و تحصیل کرده های علوم و مردان فن بسیاری را در آشپزخانه ی رستوران ها و مهندسین و اطبای فراوانی را در پشت میز رسپشن هتل… همین است که رویای درس و مشق طبابت برای مردی که حالا بدل به یک دراگ دیلر شده شادی آنقدرها غافلگیرکننده نباشد، آنچه مراد گفتن و نقد کردن بود؛ شیوه ی تکلم و تعریف کردن راوی‌‌ ست که به روال معمول می‌‌بایست میان انسان های متفاوت جورهای متنوع باشد.

از این دیگر و در پیوند با گپ نخستین، ریزبینی های نویسنده در شرح زندگانی اینجایی ست که جلب توجه می کند. آنچه عیان است چشمان کنجکاو و دودوزن نویسنده در پی مظاهر زندگی و افراد است و بیشتر و بهتر دیدن و صد البته قدرت خیال و تجسم که از دیرباز حتی (شاید) بیبشتر از تجربه به کار اهالی داستان آمده باشد.
نویسنده سنت های لاجرم مشرق زمین و رخنه کردن باورهای مذهبی بر رگ و پی زندگی مردمان را به خوبی در خاطر سپرده، همین است که می تواند به خوبی در جلد مرد شریف و بی حاشیه ای برود که سالها در غرب زیسته و زندگی اش به قولی اینجایی شده. او در مواجهه با یک اتفاق متفاوت درگیری های قابل تاملی پیدا می کند که روایتشان – به هزار دلیل – برای بسیاری جالب توجه است.
نقطه‌‌ی عطف داستان، مسافرت خواهرزاده‌‌ی راوی ست که برای یک دوره کوتاه کالج میهمان دایی اش شده، مرد در شمایل و رفتار دختر، روزهای رفته را به یاد می آورد و و غیرت و سنتی که از پس این همه سال زندگی غربی هنوز در رگ و پی او جولان می دهد و هدایتش می کند و در دیگر سو دختری که همراه با تغییرات جامعه ی امروز ایران، بسیاری از امور نهی شده‌‌ی زندگی (در زمان جوانیهای دایی) را حالا عادی می شمارد، خاصه حالا که در اروپا هستیم، دیگر «عادی تر» .

برخورد این دو و وارد شدن یک عشق قدیمی به داستان مجموعه ای قابل تامل از تقابل احساسات و موقعیت ها به موجود آورده که از آن گفتن و آن را نوشته کردن، آنقدرها سهل الوصول نیست، هم آن که حسین رحمت خوب ساخته و خوب پرداخته.
و دیگرتر از اینها، و باز در پیوند با همان گفته های آغازین؛…؛ اشاره شد که ادبیات در تبعید از قرار باور نویسنده ژانری صاحب معنا و مفهومی مجزا نیست، در راستای همین نقل و قول می توان این طور برداشت کرد که او شاید در آمیختن با همین همین باور، همان زمان که در پشت میزش در لندن می نشسته در خیالاتش به آبادی ها دور و نزدیک ایران سفر می کند و از انسان هایی می گوید که در تمام عمرشان در همان خاک و بر همان روال زیسته اند، آدم هایی خسته ازسیاهی چادر زائرین، آدم هایی در نبرد با سنتی که ایشان را از کوچکترین لذایذ زندگی در ماه محرم محروم می کند و حتی دورتر از اینها در شهر خیال قصه ی آدم هایی که در کارزار جنگ ایران و عراق دچار حوادثی شده اند که تعریف کردن از آنها شده همین قصه ای که روبروی ماست…

عاقبت و رها از گفتن ها و نگفتن های نقادانه که در دنیای بیکرانه‌‌ی ادبیات آنقدرها تعریف نشانه‌‌ای از درست و نادرست ندارند، گفتن از یک واقعیت در این سطور آخر لازم جلوه می کند و آن اینکه، ادبیات در تبعید شاید دیدن و چاره نکردن این درد باشد که داستان های بسیاری در طی همین کوچ معاصر بسیاری از اهل قلم، در لابلای صفحات بی خاک اینترنت و کتاب خانه های قدیمی به فراموشی سپرده می‌‌شوند و هرگز در اختیار مخاطبین واقعی شان قرار نمی‌‌گیرند. حالا سالهاست که اهل قلم در این سوی آبها تنها می نویسند به امید روزی و جایی و شایدی… و این خیال های دور و محال البته که نه تنها مال نویسندگانی ست که آثارشان را در خانه در نگه می دارند، چه آنها که نوشته هاشان را به قول قدما به زیور طبع اراسته می کنند هم؛ از این قاعده سوا نیستند، که ادبیات و داستان قصه‌‌ی وقت و مکان نیست، روایت احوال زندگی آدمها همیشه ادبیات است اما تبعید آنجا که خانه نباشد،

آنجا که احوال و افعال بعید باشند، درست همینی که شاهدش هستیم، دریغ از حتی یک کتاب فروشی در شهری که بیشترین جمعیت فارسی زبانان در اروپا را در دلش جای داده، دریغ از یک ویترین که کتاب ها را به نمایش بگذارد و دریغ از یک عابر که به لبخند و تمنای کتاب پشت پنجره روی خوش نشان دهد، غم‌‌گنانه تر آنجا که این ادبیات که با تمامی مشقات و دشواری همچنان راه خود را لنگ لنگان ادامه می دهد، در هیچ یک از فهرست های جداکننده‌‌ی برترین ها که در ایران امروز تهیه می شوند جایی ندارند، تنها به این بهانه که آثاری که خارج از مرزهای زبان ارائه می شوند آثاری «جدی» به شمار نمی آیند، انگار نه انگار که امثال نرودا و ناباکوف و هاینریش بل و … فرسنگ ها دورتر از زبان و موطن شان برترین قصص تاریخ ادب را خلق کرده اند…؛ اینک ادبیات در تبعید.

پانویس:
عکس ها متعلق به دو کتاب پیشین نویسنده می باشند که برای اهالی کنجکاوتر ادبیات در صفحه ای مجزا در بخش فرهنگی خبرنامه، توضیحات بسیار مختصری از این دو کتاب ارائه کرده ایم.
فارنهایت شرحی : ( نخستین مجموعه داستان منتشر شده از حسین رحمت در لندن)

ناشر: H & S Ltd آمازون، سال ۱۳۹۰ (۲۰۱۱میلادی)
هنوز از شب دمی باقی ست : ( دومین مجموعه داستان منتشر شده از حسین رحمت در لندن)
ناشر: اچ اند اس مدیا، لندن ۱۳۹۲

معرفی کوتاه دو کتاب پیشین نویسنده ی شهر مرقدی کوتاه از مجموعه های قبلی…/ مینا استرابادی

فارنهایت شرجی :
نویسنده: حسین رحمت
ناشر: H & S Ltd آمازون، سال ۱۳۹۰

«فارنهایت شرجی» مجموعه ای از دوازده داستان کوتاه است که بیشترین آنها حکایت انسان یا انسان هایی است که در جایی زندگی را سپری می کنند، اما در خانه ی پدری موهای شان سپید می شود، دندان های شان می ریزد و همان جا نیز می میرند. گویی که هم آمیزی عین و ذهن نیز در دو پاره ی جهان ممکن شده است. راوی یا کسانی که روایت شان پیش روی خواننده است، در جهان عینی با همه ی دشواری های اش زندگی می کنند و با دیگران نیز حشر و نشر دارند اما در ذهن و در تنهایی خویش، جایی که نمی توانند به خود دروغ بگویند، با یاد روزهای پیشین اکنونیت عینی را گاه شیرین و گاه تلخ می کنند و معنای زندگی شان همان بازگشت به پیشا زمانی است که اکنون در آن می‌زیند.

 

هنوز از شب دمی باقی است

نویسنده: حسین رحمت
ناشر: اچ اند اس مدیا، لندن ۱۳۹۲

 

داستان‌های مجموعه داستان «هنوز از شب دمی باقی است» را نمی‌توان با یک چوب راندشان. اما مخرج مشترک همه‌ی آنها این است که هر یک به گونه‌ای ما را به گذشته ارجاع می‌دهد. گذشته‌ای که هنوز پایان نیافته و با اکنون نیز زندگی مشترکی را ادامه می‌دهد. نوعی از زندگی که اسطوره‌ی پری‌های دریایی را در ذهن می‌نشانند؛ اسطوره‌ی پری‌‌هایی که نیمه‌انسان هستند اما شتر مرغ نه. یعنی، زندگی را در خطی پایا ادامه می‌دهند و نان را به نرخ روز نمی‌خورند و به گاه تخم‌ گذاشتن شتر نمی‌شوند و به گاه کار کردن، مرغ. این ویژگی، در بیشتر داستان‌های این مجموعه بارز است و راوی داستان‌ها خواننده را مدام در تعلیق لازم فرو می‌برد. تعلیقی که اگر نباشد، داستان شب رادیو می‌شود که باید به محض پایان گرفتن‌اش سر بر بالین گذاشت و بی هیچ اندیشه‌ای به خواب فرو رفت. داستان‌های این کتاب در «تبعید» یا بهتر بگویم، «تبعید خودخواسته اجباری» نوشته شده‌اند اما آبشخور همه‌ی آنها، مگر قصه‌ی اول؛ «پرده‌های درد»، ایران است.

مرگ یک روشنفکر/رضا اغنمی

 

 

 

مرک یک روشنفکر

نویسنده: محمد عبدی
ناشر: انتشارات مردمک – لندن

 

 

بنا به دعوت آقای محمد عبدی برای دیدن فیلمی که ایشان درمصاحبه ای طولانی باآقای ابراهیم گلستان تهیه کرده اند
به دانشگاه SOAS رفتم که درشب جمعه بیستم آوریل ۲۰۱۸ در آنجا نمایش آن به اجرا درآمد. برای ورود به سالن تا خانم مسئول اسم مرا درلیست مدعوین پیدا کند، فرصتی دست داد به کتاب هایی که روی میز چیده بودند نگاهی بکنم. دو جلد ازآثار اقای محمدعبدی را برداشتم. «مرگ یک روشنفکر» و«از اُپرا لذت ببر». اولی شامل دوازده داستان کوتاه و دومی دربرگیرنده هفده داستان کوتاه است وهردو کتاب خوب و خواندنی.
این بررسی نگاهی ست به چند داستان از دفتر«مرگ یک روشنفکر»، که هریک، روایت سنحیده ای ست ازعارضه ها و دردهای اجتماعی.
پس ار مقدمه خواندنی ناشر، نخستین داستان با عنوان «مثل همیشه» درسه برگ امده. داستان فرزندی ست که به مادرش تلفن می کند، مادر اما او را بجا نمی آورد. نمی شناسد وتلفن را قطع می کند. باردوم تلفن کرده درمقابل اصراراو که می گوید:
«مامان چرا اذیت می کنی؟
مامان می گوید :
« آقای عزیز مثل اینکه حالتون خوب نیست . . . شما مریضین مامان کیه؟». تلفن را قظع می کند.
شال کلاه کرده عازم خانه مادرمی شود. سرراه مهرداد دوست چندین ساله اش را می بیند وخوشحال سلام وعلیک و احوالپرسی، که مهرداد می گوید :
متآسفانه به جا نمی آرم!. . .
– یعنی چی؟ شوخی ات گرفته؟
– شما؟
دست بردار مردک! تو منو نمی شناسی؟
– آقا مثل اینکه حالتون خوب نیست . . .
-الاغ حال من خوب نیست یا تو؟ می زنم توسرت ها!
-ا قای عزیز اشتباه گرفتین. من مهردادم ولی احتمالا نه اون مهردای که شما فکرمیکنین.
با این که راوی خودش را معرفی می کند ولی مهرداد او را نمی شناشد. مآیوس وناامید راه می افتد تلفن می کند به ترانه. ترانه هم منکر آشنایی با او می شود وتلفن را قطع می کند. به خانه مادرش می رود. مادر در را باز کرده ولی او را نمی شناسد. مآیوس و پریشان به خانه اش برمی گردد و درآینه خودش رانگاه می کند می بیند خود خودشه. همان که بوده و هست. می خوابد.
«وقتی دوباره بیدار می شود، همه چیز درست شده بود».

درداستان مرداد، نویسنده دردهای چرکین حوادث آن سال های خونین و فراموش نشدنی را به بهانه ورود یک مهمان ناخوانده، دریک روز گرم مردا ماه درساعت سه و ده دقیقه و چهارثانیه:
« . . .نمی شود این ماه را از میان ماه های سال حذف کرد؟ خوب که فکر می کنم می بینم که نمی شود، چون مرداد هم برای خودش ماهی است، حال گیرم که ناف همه اتفاق های بد را درابن ماه بریده باشند» مهمان ناخوانده وارد می شود. بسی اخمو و با قدرت رفتار می کند .هرچی که صاحبخانه می پرسد مهمان ناخوانده با کبر وغرور، با تکان دادن سرجوابش را می دهد:
«حالی ام می کند که وقت تلف نکنیم. کاردارد و باید جاهای دیگری هم سر بزند. منظورش را خوب می فهمم. . . . حالا ساعت سه وده دقیقه و چهار ثانیه است و من مُرده ام. حالم زیاد بد نیست وامیدوارم بدترنشود».

موبایل:

«در سرآغاز داستان آمده است :
«جسم و جانشان می فروشند
به رقم بیست
– کمی کم یا بیش-
اما چه ارزان!
و کدامین مریم از میانشان مجدلیه خواهد بود؟ »
تلنگری به باورهای موهوم کهن! در روایتی از رواج تن فروشی دختران و زنان مسلمان، در کشوری که داعیه ی گسترش اسلام را دردنیا برعهده گرفته است!
روایتگر از زنی می گوید که :
«روی کاتاپه درازکشیده راحت و بی خیال، انگار نه انگار. موبایل را یک لحظه زمین نمی گذاشت، یا مرتب زنگ می خورد یاعین بچه ها داشت با آن بازی می کرد».
تلفن زنگ می زند شراره خودش را معرفی کرده پس از سلام واحوالپرسی ازوضع «بیزینس» می پرسد:
« چند نفرند؟ شش نفر؟ … آره اما یه نفره . . . الو ببخشید دیروز چرا وایستاده بودی تو خیابون؟ عزیز تو که موبایل داری نباید شأنتو به اندازه یه دختر خیابونی پائین بیاری . . . تازه درد سرهم داره کارکردی؟» و سپس صحبت آن دو به درد ل می کشد و شراره نصیحتش می کند که خودش زا به کسی وابسته نکند، در آن صورت نمی تواند زندگی ش را اداره کند:
«سهراب یادته، دیدی که منو از زندگی انداخت. تمام شب هایی که با اون بودم، نمی تونستم بیزینس کنم . . . اراده تومحکم کن . . . خواستی هفت و هشت صبح بیا خونه تا بعد ازظهر بخوابیم و بعد شب با هم بیزینس کنیم»
تلفن قطع می شود. روایتگر از معتادی زن می گوید. تاریخ تولدش را می پرسد که پاسخ می شنود پنجاه و شش یا پنجاه و هشت.
از آغاز کار ش می پرسد:
«هشت ماه . . . الو . . . چی؟ خفه شو اشغال عوضی . . . ببخشد مزاحمه.
مزاحم! ساعت چهار صبح!
این طوریه دیگه . . . الو . . . بله . . . حمید کیه؟ . . . شماره رو از کی گرفتی؟ کدوم بهروز . . . باید خودش زنگ بزند، . . . خدا نگهدار».
«الو . . . پیمان حالت خوبه . . . نه عزیزم، الان دیگه خیلی خیلی خسته ام . . . حالا چند تائین؟ . . .خیله خوب . . . اگه نشد فردا بای »
مثل اینکه بازار عالیه!
نه بابا دست زیاد شده . . .
داستان به پایان می رسد کوتاه و سنجیده، و فصلی سیاه و بسی خفتبار از دستاوردهای ننگین حکومت ملایان که «گسترش و رواج تن فروشی» را، درتاریخ اجتماعی فرهنگی کشور ثبت کرده اند!

مرگ یک روشنفکر

آخرین داستان این دفتر است. روشنفکری در خلوت و تنهایی به بررسی تجربه های خود نشسته است.
یادداشت های خود و کتاب هایی که خوانده و «نکته های جالب همه کتاب های زندگی را روی آن ها نوشته بود» را دراندیشه ی خود بازسازی می کند. ازاولین یادداشت به خنده می افتد:
« خدایان بدبختی را برای انسان ها می بافند تا نسل های آینده دستمایه ای برای آوازخواندن داشته باشند». تا می رسد به این شعر که:
«به سنگ ها گفتند/ انسان باشید/ گفتند/ به اندازه کافی سخت نیستیم».
از این سروده لذت می برد. بعدی را می خواند که آمده است:
«یک نویسنده یا هرانسانی باید باور داشته باشد که هرچه براو می گذرد ابزاری؛ هرچیزی برای هدفی به او داده شده . . . . . . و باید ان را بپذیرد».
جملات زیبا، اما خلاف سلیقه و افکارش می باشد. سراغ بعدی می رود:
«آنان که خدایان دوست شان دارند جوان می میرند».
درفکری ناخوشایند و “بادی درغبغب”، دفتر را ورق می زند.
ازاین یکی دلش به شدت می لرزد:
«دلتنگی من بزرگ تر ازآن است که به دیدار چراغی دلشاد شوم»
و دیگری را می خواند:
«چه کسی می توانست ادعا کند که ابدی بودن یک شادی می تواند یک لحظه رنج بشری را جبران کند؟».
سرفه اش می گیرد. رو به فضای خالی خدایان را مخاطب قرار می دهد و طعنه آمیز یادآور می شود که :
« مرا همچون خدایی داوری نکنید، بلکه همچون انسانی که اقیانوس اورا درهم شکسته است».
ازاین رو در روئی و درد دل شجاعانه ی خود، به توجیه سخن گاندی می رسد که گفته بود:
«بیمارستان ها و امورخیریه صرفا ادای دین را به تعویق می اندازند. یک انسان نمی تواند به انسان دیگر کمک کند؛ اگر دیگران رنج می برند باید رنج ببرند تاوان گناهی را بپرازند. اگر من به آنان کمک کنم، باز پرداخت دین آنها را به تعویق می اندازم».
با خواندن این خبر خیلی خیلی خیرخواهانه! آن هم از قول گاندی، سرفه اش شدت پیدا می کند. و از چشمان سرخ شده ش اشک سرازیر می شود و “شاید هم خون”. می گوید:
« همین یکبار که به جهان آمدم، مرا بس. چون مرا بمیرانی، برمن منت گذار و دیگر باره به این جهان باز مگردان!».
ازخواندن مکتوب بعدی اندک نور امید بردل پُراندوهش می تابد. نوری که تابش و درخشندگی ابدی دارد: «انسان میراست، تنها راهی که برای نامیرائی دارد، به جا گذاشتن چیزی است که نامیرا باشد».
دز انتهای یادداشت ها، از اندوهی نهان شده در دل انسان می گوید. حس انسان و انسانیت:
«غمی که به نظر بودا اسف انگیزتر از همه بود. نبودن با کسانی که دو ست شان داریم».
خسته و رنجور نای سُرفیدن ندارد. با بالا آمدن “بوی گاز” ، درحالی که نفس ش رو به خاموشی می رفت آخرین برگ یادداشت هایش را به زحمت می خواند و آرام چشم هایش را می بندد.

بخ بهانه ی سالروز تولد تام جونز هنر همرنگ زیستن و متفاوت بودن /محمد سفریان

هفتم ژوئن به روایت صفحات تاریخ سالروز تولد تام جونز، ستاره ی بزرگ موسیقی مردمی بریتانیاست. هم او که صدایی مردانه و باور پذیر داشت و قدرتی تحسین برانگیز در اداره ی صحنه؛ مردی که در سالهای متفاوت دهه ی هفتاد از شیوه ای معمول اما کاملا یگانه در نحوه ی پوشش بهره می برد و به سالیان بلند مدت فعالیت هنری اش تجربه ی هم آوازی با بسیاری از مشاهیر موسیقی دنیا را در کارنامه ی هنری اش ثبت کرده… به همین بهانه نگاهی گذرا به زندگی پر بار او انداخحتهخ ایم که با هم می خوانیم…

سر تام جونز، مرد خوش آوازه ی موسیقی مردیم انگلستان با نام شناس نامه ای ” توماس جونز وودوارد ” و در ” ولژ جنوبی ” دیده به دنیای غریب زنده ها باز کرد؛ در روزهای آخر بهار سال ۱۹۴۰ و خانواده ای از طبقه ی کارگر و در میان مصائب لاجرم اهل زحمت…

نخستین نشانه های استعداد او در هنر آواز اما مثال بسیاری از چهره های همیشه ماندگار موسیقی در همان روزگار کودکی معلوم شد. هم آن وقت که او در میهمانی های خانوادگی و محافل دوستانه؛ و گروه کر مدرسه، هم با صدای خوب و هم با توانایی های ذاتی اش در سرگرم کردن جمع، متمایز از دیگر هم سن و سال هایش شده بود…

در میان روزهای شور و شر کودکی، نخستین حادثه ی مهم زندگی او، با اتفاقی در ذات میمون و در ظاهر ناخوش آیند ممکن شد. ماجرا به بیماری سل توماس مربوط می شد که در دوازده سالگی او به سراغ ش آمده بود. اما همین بیماری مجالی شد برای در خانه نشستن و تنها و تنها به موسیقی گوش کردن. او در این ایام شیفته ی موسیقی لیتل ریچارد و جکی ویلسن شد و الویس پریسلی را هم چونان چون یک بت ذهنی به خاطر سپرد…

دومین حادثه ی مهم در روزگار نوجوانی او، قصه ی عاشقی و ازدواجش بود. او و ملیندا که هر دو ۱۶ ساله بودند، پس از چند ماه به انتظار نشتن برای تولد فرزندشان، عاقبت یک ماه پیش تر از تولد کودک ازدواج کردند تا توماس پبش تر از ۱۷ سالگی پدر شدن را هم تجربه کند و برای تحصیل خرج خانه بیشتر از قبل با مفاهیم زندگی و کار و خیابان اخت شود…

تام جونز در این برهه از زندگی اش، کارهای متفاوتی را تجربه کرد و از جمله در یک کارگاه دستکش بافی و چند پروژه ی ساختمانی کارگری کرد. او بعدها عنوان کرد که تجربه ی آن روزها در برخورد او با دنیای شهری و موفقیت های اقتصادی اش تاثیر فراوان داشته اند…

در این میان و در سالهای اولیه ی سومین دهه ی زندگی اش، نخستین گام های موسیقی حرفه ای را تجربه کرد و به عضویت گروه ” تامی اسکات و سناتورها ” در آمد. این گروه که در کلاب ها و محافل موسیقیایی ولژ برنامه اجرا می کردند هیچگاه موفق به بسط آوازه شان نشدند، با این همه اما توماس در همان مجال به چشم اهل موسیقی آمد و از همان طریق در مسیر پیشرفت قرار گرفت…

گردون میلز؛ که از جمله مدیران هنری به نام در بریتانیا بود، با دیدن یکی از اجراهای گروه به استعداد توماس پی برد و او را با خود به لندن آورد. او در گام بعد برای پسر جوان نام هنری تام جونز را برگزید و اسباب نخستین قرار داد حرفه ای اش را هم فراهم آورد…

با فروش خوب اولین تک ترانه های تام و شهرت نسبی اش در خاک جزیره، گردون مسبب ارتباط او با دنیای سینما هم شد تا صدای تام به تم موسیقی متن برخی از فیلم های بنام وقت سنجاق شود. در این میان موسیقی متن فیلم ” گلوله آتشین ” از سری فیلم های جیمز باند، شهرت فراوانی برایش به ارمغان آورد و نامش را از مرزهای بریتانیا آن سو تر برد…

دیگر اتفاق مهم زندگی هنری او در میانه های سال ۱۹۶۵ رخ داد. هم آن وقت که او برای قرار داد یک موسیقی متن در استودیوی پارامونت فیلم هالیود بود و از سر اتفاق با الویس پریسلی بت روزگار کودکی اش آشنا شد.این آشنایی که خیلی زود به رفاقتی صمیمی انجامید دروازه های بازار پر زرق و برق موسیقی آمریکا را به روی این جوان تازه کار باز کرد و او را در مسیری تازه قرار داد…

تام جونز که حالا در ردیف نزدیکان مرد اول موسیقی آمریکا قرار گرفته بود به همراه الویس به کاباره ها و هتل های وگاس رفت و در همان منزل، متوجه دیگر استعداد ذاتی اش شد. او این بار در لباس یک شو من حرفه ای داخل شد و چند سالی را در این حال و هوای تازه سپری کرد…

او که در تالارهای وگاس تجربیات فراوانی از اجرا اندوخته بود، در سالهای ۶۹ تا ۷۱ میزبان یکی از پربیننده ترین شوهای موسیقی دنیا شد و برنامه ی ” دیس ایز تام جونز ” را به روی صحنه برد. این برنامه که همزمان در انگلستان و آمریکا به روی صحنه می رفت مجالی برای معرفی بسیاری از خواننده های جوان به دنیای موسیقی شد و تام جونز را بدل به یک چهره ی محبوب جهانی کرد…

او که در سال ۶۶ جایزه ی گرمی بهترین هنرمند تازه کار را گرفته بود به واسطه ی این اجراهای در خور توجه نامزد جایزه ی معتبر گلدون گلاب به عنوان بهترین آکتور سال هم شد تا علاوه بر موسیقی در صحنه و اجرا هم در ردیف بهترین ها قرار گیرد…

موفقیت های جونز در سالهای دهه ی هفتاد هم ادامه داشت. او در این ایام با زنجیره ای از تک ترانه های پر فروش و آلبوم های استودیویی همچنان در صدر اخبار باقی ماند. دیگر از فعالیت های او در این دهه خلقه دوئت های فزون از شمار و ماندگاری بود که نام او را در کنار بسیاری از چهره های آشنای وقت قرار می داد…

تام جونز که در پانزده سال اولیه ی فعالیتش، در سبک های پاپ، آر ان بی، و سول فعالیت کرده بود، در دهه ی هشتاد به سبک کانتری هم روی آورد و چند ترانه ی محلی اش را در جدول ۴۰ ترانه ی برتر ار ان بی دنیا دید تا از این منظر هم صف ممتازها بایستد…

تام جونز علاوه بر مجامع موسیقیایی از جانب محافل سیاسی هم ستوده شده. او که در سال ۹۹ موفق به دریافت نشان فخر ملی انگلستان شده بود در سال ۲۰۰۶ مفتخر به دریافت نشان شوالیه از دربار ملکه الیزابت دوم شد تا به اقرار خودش شیرین ترین لحظه ی زندگی اش را تجربه کند…

جالب اینکه تام جونز در تمامی سالهای فعالیت ش علی رغم کسب این همه موفقیت و شهرت آنقدرها در امور خیریه فعالیت نکرد و آنقدرها در محافل مردمی آفتابی نشد… با این وجود اما او همچنان در ردیف محبوب ترین هنرمندهای دنیا ایستاده و هیچگاه شهرت ش را رو به اوفل ندید…

او در سالهای عصر جدید هم همچنان فعال است و با تک ترانه ها و آلبوم های استودیویی و همچنین شوهای استعداد یابی تلویزونی در محافل موسیقیایی حاضر می شود تا این طور از جمله ی معدود خواننده ی دنیا باد که از سالهای پر شکوه هنر در دهه های شصت و هفتاد تا هم امروز در ردیف اول موسیقی ایستاده اند…

ستاره‌‌ای آزمند خواندن و دانستن /رهیار شریف

مریلین مونرو صاحب کتابخانه‌‌ای شخصی بود با بیش از ۴۰۰ جلد کتاب، او شیفته آثار جیمز جویس، والت ویتمن و اشعار هاینریش هاینه بود. سال بلو و کارل سندبرگ قهرمانان ادبی‌‌اش بودند و ترومن کاپوتی و ایزاک دینسن دوستان صمیمی‌‌اش. فراموش نکنیم که او مدتی هم همسر آرتور میلر بود.

کتاب تکه‌‌پاره‌‌ها، مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و اشعار مرلین مونرو، که در حقیقت گردآوری دست‌‌نوشته‌‌هایی که پس از مرگش از زیر تخت او پیدا شده‌‌اند، تلاشی‌‌ست برای هویدا کردن سویه‌‌های ناشناخته‌‌ای از شخصیت این ستاره‌‌ی نامدار دنیای سینما. چهره‌‌ای که سالها تحت سیطره‌‌ی صنعت هالیوود و دنیای بیرحم سرمایه زیر نقاب «بمب سکسی» و «بلوند احمق» مخفی بود و سرانجام هم زیر خاک مدفون شد.
مونرو این دست‌‌نوشته‌‌ها را روی کاغذپاره‌‌های مستعمل و اوراق مارک‌‌دار هتلهای محل اقامتش نوشته‌‌است. آنا استراسبرگ، روانکاو مرلین مونرو و وارث او، بر خلاف وصیت مونرو که گفته بود پس از مرگش، دارایی‌اش را بین دوستان و آشنایانش تقسیم کنند، میراث مرلین مونرو را نزد خودش نگه داشت و این دارایی به لی استراسبرگ، وارث آنا استراسبرگ رسید و او برای اداره میراث هنری مونرو، شرکتی به نام «مرلین مونرو ال ال سی» تأسیس کرد.

حدود نیم قرن پس از مرگ مونر و در سال ۲۰۱۰ انتشارات «فرر، استراوس و گیروز» این دست‌‌نوشته‌‌ها را از این شرکت خرید و به همت استنلی باچتال و برنارد کامنت به شکل کتاب در آورد.کتابی که خواننده را با سعی بسیار مونرو برای راهیابی به عوالم روشنفکری آشنا می‌‌کند.

در سالهای حیات مونرو برای بسیاری از عکاسان، عکس گرفتن از تمثال مشهورترین«زن بلوند سکسی» دوران در حال خواندن کتاب جویس یا هاینریش هاینه یک جور سرگرمی طنازانه بود. اما با خواندن نوشته‌‌های مونرو در می‌‌یابیم که موضوع برای خود او هرگز شوخی نبوده‌‌است. او در این نوشته‌‌ها او از زنی پرده‌‌ برمی‌‌دارد که نوشتن و ادبیات برایش ریسمان‌‌های نجات بودند، راه و ابزاری برای کشف خودش و سامان دادن زندگی پرآشوب و اندوهبارش. کتاب همچنین به مثابه پناه و همدمی برای مونرو بود در دوره بیخو‌‌ابی‌‌های مزمن او.

بازارچه کتاب… رولان بارت در سوگ مادر/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

ماه در بلندا

نویسنده: سید علی معصومی(مهرزاد)
ناشر: مروارید
تعداد صفحات: ۲۶۸ صفحه
قیمت: ۲۴ هزار تومان

« ماه در بلندا» نخستین اثر داستانی نویسنده آن به شمار می‌رود یک داستان اجتماعی را در بستری پرتنش روایت می‌کند.
نویسنده این اثر خود در توضیحی که برای داستانش عنوان کرده است: اگر به من بود، پشت کتاب‌ها به‌جای نوشته‌های توضیحی چندتا پنجره می‌گذاشتم. بگذار ببینم… می‌توانستم این‌جای کتاب پنجره‌ای باز کنم که به یک باشگاه مشت‌زنی باز می‌شود، جایی که دو تا بوکسور دارند همدیگر را به قصد کشت می‌زنند و تماشاگران در بُهت سکوت کرده‌اند، یا می‌توانستم آن را به اتاقی در یک عمارت کوچک باز کنم که زن جوان بیماری در آن خوابیده، و این بیرون زیر پنجره یک کپه فیلتر سیگار ریخته که رفته‌رفته سنگین‌تر می‌شود، یا پنجره‌ای که باز می‌شد به راه‌پله‌ی یک خانه‌ی روستایی جنگلی که میان پاگرد پله‌هایش چناری سوخته ابرهای بارانی را در آغوش گرفته. می‌شد به‌جای این‌ها پنجره‌ی قطارِ در حال حرکتی را گذاشت که از دهلیزش شوک فلاش دوربین می‌تابد یا حتی شیشه‌ی جلویی ماشین مرد جوانی که نامی دوهجایی را فریاد می‌کشد و با مشت شیشه را خرد می‌کند… اما کتاب‌ها از کاغذند و پنجره‌ها از باد و این واقعیت مرموز راهی جز قدم گذاشتن به دنیایی نو باقی نمی‌گذارد.

ایدئولوژی و ادبیات

نویسنده: محمدهاشم اکبریانی
ناشر: مروارید
قیمت:۲۴ هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۶۳ صفحه

رویارویی عرفان و تجدد، جزم‌اندیشی حافظ و مولوی، حافظی که متعصب است، فروغ در برابر شاملو، اقتدارگرایی در اندیشه شاملو، ادبیات اعتراض و ادبیات ایدئولوژیک، بازخوانی یک شعر، قهرمان شعرهای فروغ، فروغ مدرن‌تر از شاملو، زبان در شعر شاملو، فروغ و سپهری، شاعری که از عقل می‌ترسید، حزب توده و نقش دوگانه در ادبیات، شعر ایران، شعر حسرت است، ادبیات کلاسیک؛ مردم به مثابه رعیت، فراز و فرود ادبیات متعهد و اندیشه شریعتی از فصل‌های مختلف این کتاب هستند.
در نوشته پشت جلد کتاب می‌خوانیم: شعر به عنوان بستری که بخش بزرگی از اندیشه‌های ایرانی در آن جاری شده و به نمایش درآمده، از ابتدا دو شاخه را شاهد بوده است؛ شاخه‌ای که بنای آن تمرکزگرایی در اندیشه و عمل بوده و شاخه‌ای بر تکثر تکیه داده است. این دو جریان از گذشته‌های دور شکل گرفته و در شعر معاصر خود را نمایان ساخته است.
کتاب «ایدئولوژی و ادبیات» شامل مقاله‌هایی است که در چهارچوب جامعه‌شناسی ادبیات، سعی دارد نشان دهد که بخش بزرگی از اندیشه‌های شاعرانی که از رهایی و آزادی و انسان متعالی و جامعه آرمانی سخن می‌گفتند و در برابر استبداد قرار داشتند، خود عمیقا مستبد و مبتنی بر تمرکزگرایی بوده‌اند.

خاطرات سوگواری

نویسنده: رولان بارت
مترجم: محمدحسین واقف
ناشر: حرفه هنرمند
تعداد صفحات: ۲۷۲ صفحه
قیمت: ۱۵۰۰۰ تومان

ناگهان دیگر می‌دانی که این چشم‌ها از سوی نگاه خالی شده‌اند. می‌دانی که این تن به تمناها و اصرارهای تو پاسخی نمی‌تواند بدهد. از این دانستن گریزی نیست. آن زمان است که رنج فقدان یگانه دارایی تو می‌شود. رولان بارت، مادرش را از دست می‌دهد. هنریت بینگر را که در بیست‌وسه سالگی بیوه‌ی جنگ شد و بیش از شصت سال با رولان زندگی کرد. زنی که همه چیز بارت بود. هنوز آخرین کلام مادر، رولان من! رولان من! در گوش این پسر مهرپرورده طنین‌انداز است که نگارش یادداشت‌ها را آغاز می‌کند. یادداشت‌هایی بر برگه‌های کوچک که برای چاپ‌شدن نوشته نشده‌اند، پس در آنها بارت گشوده به خوانده‌شدن، به حس‌شدن، به درک‌شدن است. مردی که می‌کوشد تصویر، صدا، عطر، حضور و سوگ فرّار مادر را ثبت کند، از تعبیر سوگواری به‌مثابه بیماری برمی‌آشوبد. اکنون، رنج فقدان برای او مهم‌ترین دارایی است. آن نقاط دردناک مدام عود می‌کنند، در طنین دور و تحریف‌شده‌ی صدای مادر که می‌گوید: «رولان من!، رولان من!»، «من این‌جام»، «تو آن‌جا راحت نیستی». رولان در می‌یابد که این فقدان نیست، زخم است. ناپیوستگی سوگواری، دیالکتیک‌ناپذیری‌اش، بیان‌ناپذیری‌اش او را قربانی حضور ذهن می‌کند.
بارت همزمان با نگارش این یادداشت‌ها، به فعالیت‌های حرفه‌ای‌اش ادامه می‌دهد. سخنرانی‌ها و درسنامه‌هایش را ترتیب می‌دهد و آثار مهم «اتاق روشن»، «سخن عاشق»، «رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت» را می‌نویسد. از این رو، می‌توان این یادداشت‌های درون‌نگر را پشت‌صحنه‌ای برای تمام این آثار دانست. می‌توان «اتاق روشن» را به‌خوبی درک کرد. به‌ویژه آن زمان که به تحلیل عکس باغ زمستانی، عکسی از کودکی مادرش، می‌پردازد.

سقراط کسنوفون

نویسنده: لئو اشتراوس
مترجم : یاشار جیرانی
ناشر: پگاه روزگار نو

این کتاب جلد سوم سه‌گانه‌ مشهور اشتراوس درباب فلسفه‌ سیاسی فیلسوف مشهور یونانی یعنی کسنوفون است. اشتراوس در این کتاب شرحی دقیق و کم نظیر از آثار سقراطی کسنوفون (خاطرات، آپولوژی، ضیافت) را ارائه می‌کند. این اثر که اشتراوس آن را یکی از بهترین آثار خود می‌دانست منبع بی‌بدیلی برای فهم ظرایف فلسفه‌ی سیاسی کلاسیک و خصوصاً فلسفه‌ی سیاسی سقراطی است.
در این کتاب علاوه بر متن اشتراوس، ترجمه‌ای تحت‌الفظی از ضیافت و آپولوژی کسنوفون نیز گنجانده شده است تا خواننده بهتر بتواند مسیر پیچیده‌ی استدلال اشتراوس را دنبال کند.
همچنین در بخش ضمیمه‌ این کتاب سه مقاله از تامس پنگل (درباب آپولوژی)، رابرت بارتلت (درباب ضیافت) و یاشار جیرانی (فلسفه و سرزمین پدری) اضافه شده است تا خواننده بتواند به درک واضح‌تری از جزئیات استدلال اشتراوس در این کتاب دست یابد.
گفتنی ست جلد دوم سه‌گانه‌ کسنوفونی اشتراوس یعنی «گفتار سقراطی کسنوفون» نیز با ترجمه‌ همین مترجم در سال گذشته توسط نشر آگه منتشر شده بود.

نهنگِ آبِ خُرد /مینا استرآبادی

اشاره:
همزمان با هژدهمین سالروز مرگ هوشنگ گلشیری، نویسندگان بخش فرهنگ و ادب خلیج فارس، همراه یاد و خاطره ی این نویسنده ی جریان ساز معاصر شده اند. در این بخش نگاهی به اندیشه ی گلشیری انداخته‌ایم و مروری گذرا کرده‌‌ایم بر برخی از آثار او… این مطلب را در ادامه از پی بگیرید…

«شازده فقط حرکت نرم چرخ ها را روی قالی حس کرد. موش ها داشتند چیزی را می جویدند. شازده داد زد: ” مراد، باز کسی مرده؟ هان؟»[i] “هوشنگ گلشیری” نویسنده ای است که در لحظه لحظه ی زندگیش، داستان نویس بود. او نوشتن را با تمام وجود زندگی می کرد، آنقدر که به روایت همسرش، “فرزانه طاهری” حتی وقتی فرزند نوپای خود،”باربد” را به پارک برده بود، مشغول داستان نوشتن بود و بنا به گفته ی خود او، می دانست که فقط به اندازه ی نوشتن این جمله وقت دارد، چون تا جمله تمام شود باربد رسیده به جدول خیابان و او باید برود و برش گرداند. او چنان به نوشتن خو داشت که مسکن و مأوایش را هم نوشته هایش معنا می دادند. به قول خودش:” نه ! من خانه ای ندارم، سقفی نمانده است، دیوار و سقف خانه ی من همین هاست که می نویسم . همین طرز نوشتن از راست به چپ است . در این انحنای نون است که می نشینم . سپر من از همه ی بلایا، سرکش کاف یا گاف است” .
گلشیری راهی را که هدایت، در پایه گذاری ادبیات داستانی مدرن کلنگ زده بود و ساعدی آن را نمودی بارزتر داده بود، به اوج رساند با این همه اما قلم توانا و پرصلابتش از بیان درد و رنجی که آغشته به بازیهای نامیمون سیاست بود، فاصله نگرفت. چنان که منیرو روانی پور می گوید:” اگر از زمانه می نالیدی یا هر چیز دیگری، می گفت همین را بردار و بریز توی کارت.این درد را بریز توی کارت. ” و این همان شیوه ای بود که خود او در همه ی آثارش می پیمود.

با پیگیری و بررسی آثار گلشیری می توان مدار وضعیت نویسندگان و روشنفکران ایرانی را در طول چند دهه رصد کرد. مداری که همواره در چرخشی باطل سرگردان است و شاید به همین دلیل داستانهای گلشیری منقضی نشده و برای هر لحظه و هر سال جدید، باز هم نو و ملموس است. آنجا که در مجموعه داستان اولش، ” مثل همیشه” در سال ۴۷، به واکاوی زندگی روزمره و یکنواخت زندگی کارمندان شهری می پردازد، باورمان می شود که تحمیل تکرار و سکون همواره یکی از حربه های حکومتهای خودکامه بوده است، آنچه امروز هم چون سمی مهلک بر جان مردم افتاده است.

گلشیری در “شازده احتجاب” با برچسب انقضا زدن به اشرافی گری، راوی فروپاشی نظام ارباب و رعیتی و خان سالاری است: ” تمام تنه ی شازده تنها گوشه ای از آن صندلی اجدادی را پر می کرد. و شازده صلابت و سنگینی صندلی را زیر تنه اش حس می کرد”. او در این رمان در پس نثری که گاه سلیس وساده و گاه سنگین و پیچیده است، تردیدی عمیق را ذهن خواننده ایجاد می کند، هیچ چیز در این رمان قطعی و محکم نیست. کتاب با این که شرح حال شازده ای قجری است، هیچ نکته ی مکتوم و مبهمی را در درک وقایع باقی نمی گذارد.تا جایی که جیمز باکن اسکاتلندی این کتاب را به انگلیسی ترجمه می کند، کتابی که به نظر می رسد،- با توجه به ذکر آیینها و سنتها،- رمانی کاملا ایرانی باشد.

او در “بره ی گمشده ی راعی “ سرگشتگی و حیرانی روشنفکران را در آستانه ی انقلاب ۵۷ به تحریر درمی آورد. مشابه این تصویر را می توان در داستان ” بخدا من فاحشه نیستم” هم مشاهده کرد. به تصویر کشیدن در گیری و کشمکش روشنفکران، در زمینه تعارض آرمانها و واقعیات زندگیشان با یکدیگر، این رمان را تلخ و یأس آلود و در عین حال پر جذبه و واقعی کرده است؛ چرا که زندگی مرده و منفعل و غمبار قشری به تصویر در آمده است، که زمانی چشم امید جامعه به یاری آنان بوده است. “بره گمشده ی راعی” داستان روشنفکران سازشکار و به زبانی خائن و بریده از مردم است که با لاابالی گری و پوچ انگاری، درِ تحرک و پویش را بر خود بسته اند:” می‌توانم دست‌هایم را جلو صورتم بگیرم، جلو دهانم تا صدایم بیرون نیایید و با لرزش شانه‌ها بخندم. حتی اگر تصمیم بگیرم می‌توانم بی‌صدا بخندم”.

گلشیری پس از آن هم در داستان “آینه های دردار” به بیان تکان دهنده تری از اوضاع نویسندگان معاصر ایرانی می پردازد، نویسندگانی که داستان نویسیشان با نگاه به سیاست گره خورده است وبه همین دلیل در معرض آسیب، دستگیری، شکنجه و حتی نابودی هستند. روشنفکرانی که این بار در تردید میان ماندن و رفتن از وطن هستند. تلاطم میان ماندن و رفتن با طرح این پرسش در پس زمینه ی ذهن خواننده دنبال می شود، که آیا ماندن و منفعل بودن خیانت به وطن محسوب می شود یا هجرت و در تکاپو بودن، وفاداری به آن و یا برعکس؟ شکی که داستان به آن پاسخی قاطع نمی دهد: ” مینا آینه‌ای دردار خرید، گفت: آدم وقتی هردو لنگه‌اش رامی‌بندد، دلش خوش است که تصویرش در پشت این درها ثابت می‌ماند.”

“شاه سیاه پوشان” هم اثر دیگری منسوب به گلشیری است که به شکل غیر رسمی در ایران انتشار یافت، کتاب این بار شرح حال نویسندگان دردهه شصت است. داستانِ اسارت نویسنده ای در دست عناصر اطلاعاتی، که باز هم مشابه بسیاری از آثار گلشیری، راوی، خود قهرمان اصلی داستان نیز هست. تلفیق قصه های کهن ایرانی با مشقات جامعه ی روشنفکر و دغدغه های مبارزان سیاسی در سالهای پایانی جنگ، درون مایه ی اصلی این داستان است.

تا این که در رمان نسبتا طولانی ” جن زده” که این بار دیگر به قول راوی داستان، نه از زبان یک انسان عادی بلکه از قول جن زده ای بیقرار نقل می شود، همانند بره ی گمشده ی راعی در پی هویتی ناپیدا و مفقود است، بی خویشتنی غریبی که او را به دیار حیرانی و سرگشتگی کشانده است. این رمان همانند شازده احتجاب مملو است از فلاش بکهای ظریف وهنرمندانه . ” جن زده” رمانی بود که گلشیری در حفظ کلمه کلمه ی آن وسواس داشت و شاید به همین دلیل نتوانست آن را از محاق توقیف برهاند و آرزویش مبنی بر انتشار آن در ایران برایش دست نیافتنی ماند.

با این اوصاف، واضح می نماید که هوشنگ گلشیری نویسنده ای برای همه ی اعصار است، اویی که خود رنج زندان، سانسور و اختناق را کشیده بود، در صدد انتقال دانسته هایش به نسلهای در راه بود، گویی می دانست که دشمنی سیاه استبداد، با جوهر قلم نویسندگان، را پایانی نیست. شاید از همین رو ست که گفته بود: “اگر در آبی خُرد نهنگی پیدا شود راه جاده اش گویا این است که آب را گل آلود کند تا نبیند که نهنگ است و من البته اگرنهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم، این طورها زیسته ام: گاهی سر به دیواره ها کوبیدم، چه با کار سیاسی، چه با شرکت در همه جلسات و دوره های کانون از ۴۷ تا حالا، چه با مقالاتی در نقد. از این روزها گذشته سعی کرده ام که به نسل بعد بی توجه نمانم تا از این آب خرد همان نبیند که من دیده ام. حالا دیگر راه به دریا پیدا کرده ام، یعنی می توان رفت یا ماند، بس، دیواره ها تحمل پذیرتر شده اند، شاید مفر اصلی نزدیک تر شده است، مرگ”

باری، “نهنگی که” به قول “کیومرث نجاتی پور:”… دریا را به تنگ آمده بود، اقیانوس آسمانها را طلبید” ولی هنوز ” آینه های دردار” خواب او را می بینند، به قول خودش:
…اگر به ناگهان نباشم هیچ جا، فکر می کنند حتما جایی هستم، همین دور و برها شاید.[ii]

 

[i] هوشنگ گلشیری،”شازده احتجاب”
[ii] هوشنگ گلشیری، ” خانه روشنان”، دست تاریک دست روشن

کجا می نویسم/ رضا اغنمی

 

 

 

 

نام کتاب: کجا می نویسم. داستان بلند

 

 

 

نام نویسنده: نیلوفر دهنی .
رضا عابدینی مدیر هنری و طراح:
ناشر: نشرناکجا
چاپ نخست: ۲۰۱۲. پاریس

داستان بلندی درچهارده عنوان که نویسنده در عنوان «یکم» ازشرح حال خود و خانواده ش می گوید وسپس رفتن به سراغ برخی نویسندگان و مترجمان وشاعران ومصاحبه با آن هاست.همانگونه که دربالا اشاره شد

نخستین عنوان

ازفرهنگ و علاقمندی خود به کتاب و کتاب خوانی می گوید و با دلخوری از شغل نا پایدارش در روزنامه ای کاسبکار! با معرفی دوستی ازنزدیکان به شخصی که سرپرست ادبی روزنامه معتبر وپرتیراژشرق را برعهده داشته می رود. پس از گفتگوی مقدماتی با اشاره به شغل خود، سرپرست ادبی مجالی به او نمی دهد تا از سوابق وجوانب کارش بگوید و پرونده ای که با خود برده را نشانش بدهد. سرپرست
«کافه شرق» توصیه می کند که با نویسندگان و مترجمان و شاعران مصاحبۀ حضوری انجام واز نحوه ی کار آن ها گزارشی تهیه کند. بلافاصله می پرسد:
«خب اولین مطلب را کی به دست من می رسانید؟».
ملاقات و تعیین شغل بیش از ده دقیقه به طول نمی کشد.نیلوفرخانم که نشان ازهوشمندی دارد و اهل سرعت وعمل است، ازهمان روز دست به کار می شود.

دومین عنوان

جمال میرصادقی که با آثارش آشنائی دارد را برمی گزیند. به سراغش می رود. به قول خودش:
«بیشترازکتابهائی که ازش خوانده بودم نمی شناختم. چندتا داستان اورا خوانده بودم وکتاب «اصول داستان نویسی اش را خیلی دوست داشتم».ازدیداراو ومهربانی هایش وازماندگاری ادبیات واقعی درجوامع ازقول:«لونگیتوس» فیلسوف دوقرن قبل از میلاد مسیح می گوید که «کتاب باید درجامعه تآثیر گذآر باشد». سپس ازسختی های زندگی ودوران نوجوانی می گوید بچه کارگری بود:
«پدری داشتم که هیچ اعتقادی به نوشتن نداشت. من را ازدبیرستان درآورد و گذاشت دکان قصابی” آهان پس این بوده که آن قدر خوب اصطلاحات وتکیه کلام های قصاب هارا توی داستان هایش آورده تجربه ای خوب بوده».
با اشاره به مهر وتواضع جمال میرصادقی پس ازمصاحبه خانه اورا ترک می کند.

سومین عنوان

ملاقات با اسماعیل فصیح است که به علت بیماری قرارمصاحبه را به آینده ای نامعلوم وعده می دهد.

چهارمین عنوان

ملاقات و مصاحبه با نادرابراهیمی در  این کتاب است، که از اتاق کار و تابلوهای خط ونقاشی وکوله پشتی وکفش های کوهنوردی ش شروع کرده است. وقتی به ملاقاتش می رود که نادرابراهیمی سخت بیماراست:

«آنچه می دیدم، نه مردی ازنفس افتاده بلکه کسی بود که روزگاری ساعت های عمرش را یک نفس دویده وحالا، تنها ایستاده و لبخند می زند . . . صحبت کردن درباره ی نادر ابراهیمی، درمیان تابلوهای نقاشی وخط او که دیوارهای خانه را پُر کرده بودند و درحضور خودش درحالی که چشم به ما دوخته بود آن قدر سخت شد که جند بار درطول گفت وگو آرزو کردم کاش خانم منصوری تقاضای [ملاقاتم] را نپذیرفته بود».
اززندگی سالم عشق وعلاقه نادر ابراهیمی و همسرش به نیکی یاد کرده است. ازنظم وترتیب وهشت سال پرستاری همسرش از نادردربستر بیماری:
«دلم نمی خواست ازآن اتاق بیرون بیایم. روی دیوار هرجا که خالی مانده بود نویسنده آن را با قطعه شعری یا تابلویی ازخود یا دخترش یا برنامه ای پرکرده بود».

عنوان پنجم

را پس ازمقدمه ای کوتاه وجالب، می خواهد با ابراهیم گلستان که درانگلیس است تماس بگیرد:
«یکی دوبارهم زنگ زدم کسی جواب نداد . . . باخودم گفتم شاید اگر چند شماره دیگر چاپ شود و بعد به گلستان تلفن کنم بهتر باشد. آن طور دستم پرتر است».
به سراغ ابراهیم یونسی می رود. اربرخورد و رفتار مؤدبانه، از اتاق و میزکار وکُره بزرگ نقشه ی جهان و برخی وجوه مشترک سلیقه ای خود با یونسی می گوید وخاطره ای:
« … نوجوان که بودم همیشه یک کره بزرگ روی میزم بود. بعد وسایل روی میز کارم زیاد شد. ومجبورشدم آن را را توی کتابخانه دیواری اتاقم جابدهم . . . دلم هم نمی آمد ازشرش خلاص شوم هدیه دادم به برادرم».
همسریونسی با سینی شربت وارد می شود. نیلوفر ازاو خواهش می کند چند دقیقه بنشیند. او می گوید کاردارد باید برود. می رود. یونسی می گوید اوارمنی است.
«نفهمیدم چرا این را گفت . . . درمورد همسرش زیاد شنیده بودم. این که درتمام این سال ها و زمان زندان رفتنش در کنار او بود و ترکش نکرده است».
در مصاحبه با یونسی، نویسنده ازاودرخواست می کند که از زندان بگوید:
«من هشت سال زندان بودم از ۱۳۳۳».
عضویت باشگاه افسران حزب توده را داشته است.
موقع بیرون آمدن از آنجا “روزگار سخت” با ترجمه او توی بازار بوده است»
یونسی به تلخی از اعدام دوستانش می گوید که عضو حزب توده بودند.
نویسنده می پرسد چگونه شد که شما را عفو کردند؟
پاسخ می دهد:
«من سال ها افسر سوار بودم تا اینکه یک بارتیر فرمانده اشتباهی به پایم شلیک شد ومن یک پایم را ازدست دادم. همین شد که اعدامم نکردند».
یونسی، درزندان انگلیسی را یاد می گیرد. ازطریق مکاتبه، درمدرسه هنر موفق می شود مدرک داستان نویسی را بگیرد. اولین ترجمه کتاب را در زندان انجام می دهد.
نویسنده، می پرسد “کدام کتاب؟”
«همان “آرزوهای بزرگ” دیگر، سیاوش کسرائی توی زندان آن را به من معرفی کرده بود. ازتوی زندان ترجمه کردم و ناشر هم چاپ کرد و پولش را به زنم داد»
«فقط گفتم ” عجب”»
دریچۀ دل پُر درد یونسی گشوده می شود. ازاجداد کُرد خود ازگذشته ها و دردوران قاجار می گوید واین که:
«جد اعلای ماهمه از حاکمان محلی کردستان بودند».

نویسنده، دربازدید کتاب ها درکتابخانه یونسی به تحلیلی گذرا از شخصیت او می پردازد:
«یک جورافتادگی ورفتار بزرگ منشانه داشت که بیشتر دلم می خواست نگاهش کنم. دوست داشتم به احترامش کمتر سئوال کنم و زیادحرف نزنم . . . همان جور جدی و درعین حال مهربان از پشت عینک قطورش نگاهم کرد و گفت من ۹۱ کتاب دارم».
پونسی، بعد از رهائی از زندان اشاره ای دارد به فعالیت های خود. استخدام درمرکز آمار و اخذ دکترای اقتصاد از سوربون و تدریس انگلیسی در دانشکده آمار و چهارماه استانداری کردستان و سپس بازنشسته می شود.
ازآشنائی با احمد محمود ویاری رساندش به نشر «همسایه ها» ودیگر آثاراو مطالب خواندنی دارد.

عنوان ششم

مصاحبه با محمود دولت آبادی ست.
نویسنده در اولین دیداربه شرط پذیرش آبونمان ایشان درمجله شرق موکول می کند. گزارشگر همین را به مسئول دبیر ادبی، کافه شرق گزارش می کند و بالاخره پذیرفته می شود. و مصاحبه درخانه آقای دولت آبادی انجام می گیرد:
«منتظر نماند که من یکی یکی سئوال کنم . اوفقط به سئوالاتم پاسخ دهد. رشته کلام را خودش دست گرفت. می گفت ومن مثل یک بچه مدرسه ای تند تند دیکته می نوشتم. کنارم نشسته وگاهی به دستم که روی کاغذ تندتند می دوید نگاه می کرد».
ازآمدن به تهران باخانواده در«سال ۴۱- ۴۰ درسلسله مهاجرت های روستائی» می گوید و قلم زدن درباره داستانها که بیشتر درقهوه خانه ها، زیرزمین ها واتاق های گوناگون درمحلات پراکنده تهران می گذرد؛ توضیح سنجیده و نیشداری از دردهای اجاره نشینی و بی خانمانی ست که درلابلای سخنان دردناکش با خواننده درمیان می گذارد:
«همیشه ما جا به جا می شدیم مستآجر بودیم. وقتی که خانواده به تهران آمد، دیگر جایی برای من نبود».
ازمشکلات نویسندگی می گوید که یک کار بسیار پرزحمت وجانفرسائی ست سعی می کنم شانه خالی کنم ولی نمی توانم به آن تن ندهم»!
درباره کلاس های آموزش داستان نویسی می پرسد، دولت آبادی پاسخ می دهد:
نخیر. معتقدم اگرافرادی قریحه نویسندگی داشته باشد . . . اما نه هر که طرف کله کج نهاد وتند نشست. معدود افرادی هستند که ازطریق این طور آموزش ها داستان نویس می شوند».

عنوان هفتم

مصاحبه با دکتر جواد مجابی است درخانه اش درکوی نویسندگان که توسط سندیکای روزنامه نگاران درسال ۱۳۴۷ساخته شده است.
ازدیدار با مجابی و همسرش ناستین که اوهم اهل قلم وهنراست بسیاربا احترام یاد شده. ازسخن تلخ و ناگوار گذشته خبری نیست. از پرتره هایی که هنرمندان گوناگون ازمجابی کشیده اند وازتزئینات درو دیوار است. مجابی می گوید:
« پرتره من را خیلی ها کشیده اند.حدود بیست، سی پرتره ازمن کار هنرمندان مختلف هست . . . اردشیر محصص ازدوستان نزدیک من است. می شناسیدش؟».
ازتندیس جایزه فروغ وجایزه بیژن جلالی که درترکیه برگزار شده بود، تصویری ازغلامحسین ساعدی وپیکاسو کار عباسی زاده و آن پشت پرده نادر نادرپور وپیپ ها که قبلا می کشید وحالا سیگاربرک جایگزین پیپ شده، سخن رفته.
جواد مجابی با انتشاربیش ازسی کتاب درداستان نویسی، شعر و نقد ادبی درردیف نویسندگان شاخص وپرکار کشور است. همو ذوق دیرینه ای دارد به رشته نقاشی که به قول خودش:
«شصت سالی می شود که نقاشی را بی وقفه ادامه داده ام».
محابی مدتی کارمند دادگستری و وزارت فرهنگ وهنر و سابقه ده سال روزنامه نگاری دارد. که پس ازانقلاب اخراج می شود درباره خدمت در دو وزارت خانه می گوید:
«منی که ماه به ماه سرکار نمی رفتم را نتوانستند دچار گزندی کنند! . . . به این نتیجه رسیدند که من فردی لاابالی هستم و انضباط دیگران را هم مخدوش می کنم. بنا براین از شر من راحت شدند».
نویسنده، دردیدار با مجابی، از نظم وترتیب کار و پذیرانی همسرشان خانم ناستین به نیکی یاد می کند:
«موفع خداحافظی به جز جواد مجابی و ناستین، تکمه، گربه کوچک شان هم تا دم در بدرقه مان کرد».

عنوان هشتم

دیدار ومصاحبه با رحیم معینی کرمانشاهی ست. توضیح می دهد که :
« ویژگی ترانه های من این است که بیش ازاین درایران مرسوم نبود که ترانه سرا اول ترانه بگوید بعد آهنگ ساخته شود. درواقع برعکس بود . . . ومجموعه ترانه های من به دست پسرم حسین معینی کرمانشاهی چاپ شده است» از این که درغزلسرائی هم مهارتی دارد می گوید، و نخستین کتابش با نام «آی شمع بسوزید» الان در تیراژ ۱۰هزار چاپ بیستم در بازار است» دومین کتاب با نام «خورشید شب» تا چاپ پنجم و سومین با نام «فطرت» وکتاب چهارم با نام «حافظ برخیز» است که دراین آخری :
«من چهار بُعد فطری حافظ را مورد مطالعه قرار دادم. یعنی بُعد عرفانی، عشقی، اجتماعی و بُعد شخصی».
و سپس ازشروع به نظم کشیدن تاریخ ایران می گوید:
«فعلا دارم روی جلد هفتم آن کار می کنم . . . ۱۳- ۱۲ سال است که روزی هفده ساعت کار می کنم».
ازمزایای تاریخ به نظم را شرح می دهد.
نویسنده از کتابخانه پُربار صابخانه می گوید وازهمسرش که با نشان دادن عکس نوه ها می گوید این یکی ترانه است. و توضیح می دهد:«عروس من آمریکائی ست ومادرآلمانی دارد رفته بود معنی ترانه را درزبان فارسی درآورده بود و اسم فرزندش، یعنی نوه مان را ترانه گذاشته است».
معینی کرمانشاهی از گذشته خود می گوید. اهل هیچ دارو دسته وحزبی نبوده. درسال های پرتنش مسئله نفت در نشریه ی سلحشوران غرب کار می کرده و به آن جرم گرفتار و مدت کوتاهی زندانی می شود. وازمشاغل دولتی و آخرین پست درسمت معاون وسرپرست رادیو . . . و:
« دیوار روبروی کتابخانه پربود از قاب وتقدیرنامه و تقدیرانجمن ادبی امیرکبیر به خاطر پنجاه سال ترانه سرائی».

عنوان نهم

مصاحبه با احمد محمود که شهرت اصلی ش «محمود اعطا» است
نویسنده ازآشنائی هایش می گوید که احمد محمود را اولین بار درکتاب ها وآثار قلمی ش شناخته وبعد درفیلمی ازبهمن مقصودلو که اززندگی سال های پایایی ازاوساخته بود. وبعد به اشاره به پاره هائی ازیادمانده ها که دربرخی کتاب ها درباره نویسنده خوانده، در گشت وگذار این خاطره ها وارد خانه می شوند و کفش ها را می آورند همسر محمود می گوید که شوهرش هنوز خواب است باید منتظرش باشند. به اتاق پذیرائی می برندشان که درواقع اطاق کار محمود است. زیرپتو. به صدای آنها بیدار می شود.
«اتاق کارمحمود اتاقی ست گمانم مثلا سه قدم در پنج قدم دریک گوشه ی اتاق، کنار در وپنجره ای قدی که به حیاط باز می شود، سی سی و پنج کتاب روی زمین، کنار وروی هم چیده شده اند».
از مدادهای تراش خورده و عینک طبی و ساعت مچی والبته آن جاسیگاری بزرگ شیشه ای، وغم انگیز این که در آرزوی داشتن یک قفسه دراتاق که کتاب های مانده در کارتن ها را توی آن بچیند تا در دسترش باشد!
«یک اتاق کار که اگر مهمانی هم آمد جا برای نشستن داشته باشم».
اما بنا به قول فرزندش بابک، پدرش پیش از فوت به آرزوی دیرینه اش رسیده بود. همو ازنظم وترتیب پدر به نیکی یاد کرده است. درنگهداری کتاب ها وآثار و یادداشت های روزانه پدرش درنهایت امانتداری عمل می کند. نویسنده، پشت سر بابک وارد اتاق بغلی می شود:
«دررا که باز کرد دیدم از چهاردیوار، سه تا دیوار تاسقف کتاب چیده اند. روی زمین یک میزکوچک قهوه ای کهنه بود. شبیهش را زیاد دیده بودم توی فیلم ها یا خانه های خیلی مسن که قبلا از این جورمیزها استفاده می کردند . . . لابد توی همین اتاق هم از مهمان هایش پذیرائی می کرده است. . . . مدادها هنوز روی میز بود شمردم شانزده تا». دیوار روبروی میز قاب عکس فروغ درکنارش یک رادیو ترانزیستوری، و تقدیرنامه ها ویک پروانه مسافرت! بابک می گوید:
«مربوط به زمانی ست که پدرم را تبعید کرده بودند برای بیرون رفت ازشهرنیاز به اجازه داشت».
نخستین مجموعه داستان محمود درسال ۱۳۳۶ با نام «مول» متشر شده و به جامعه معرفی گردید. باچاپ تکمیل شدۀ وانتشار«همسایه ها» در ۱۳۵۳ توسط امیرکبیر، احمد محمود به عنوان رمان نویس به شهرت رسید.
درسال ۱۳۵۸ «داستان یک شهر و پس ازآن درسال ۱۳۶۱ «زمین سوخته» را منتشرکرد و درد هه بعد مجموعه داستان های «یدار»، قصه آشنا» و«ازمسافرت تا تب خال». درسال ۱۳۷۲«مدار صفر درجه» را چاپ کرد. آخرین رمانی که درزمان حیات شاهد انشارش بود :«درخت انجیرمعابد» بود. ازتوقیف کتاب همسایه ها ورفع توقیف آن می گوید که دراویل سال ۱۳۵۷ در۱۱ هزار نسخه چاپ و توزیع شد درهمین زمان معلوم نیست کدام شیر پاک خورده «همسایه ها» را به تعداد وسیع افست و توزیع کرد. ۱۱ هزارنسخه امیرکبیر تمام شده بود افست امکان فروش پیدا کرد امیرکبیر ۲۲ هزار نسخه دیگر چاپ کرد و کوشید که ناشرقاچاق را پیدا کند اما پیدا نشد»
وسرانجام محمود بازدچار فقر مالی شده.
ازخاطرات تبعید به بندرلنگه ودیدار دوستان می گوید وگله مند ازناشران قاچاقی که با دزدی آشکاریعنی افست آثارش که : «تا حالا دو چاپ افست حدود رقمی بیش از ۴۰ هزار نسخه چاپ شده است» با تجاوز به این نویسنده مردمی با آن زندگی محقرانه و مصیبت بارش! واقعا که از ماست که برماست!
احمد محمود در۱۴ مهرسال ۱۳۸۱ درتهران از دنیا رفت.

عنوان دهم

دیدار با شمس آل احمد است. نویسنده، دوسال پیش به دیدن شمش رفته و این دومین بار است که برادر جلال را می بیند. درملاقات قبلی:
«ازجریان مرگ جلال گفته بود و دلخوری سیمین ازخودش. این دفعه قرار بود در مورد اتاق کار و نوشتنش بگوید».
باراول گفته بود که اگر بعد ازانقلاب دیگر کتاب چاپ نکرده به خاطر عداوت ناشران با او بوده است . . . خیلی از این هایی که توی انقلاب کتابفروشی دارند من را با تیر می زنند».
نویسنده، تغییرات فکری و روانی شمس را حس می کند ومی نویسد:
نظرم این بار پیرترشده بود . . . حواسش هم نسبت به قبل به نظرم کمی پرت بود. ». از سالن باریک و یک دیوار هال بزرگ را که سرتاسر کتابخانه را پوشانده می گوید. در تماشای کتاب ها چشمش به کتاب خسی درمیقات جلال می افتد و می گوید:
«این خسی درمیقات هم همیشه موضوع صحبت درباره جلال بوده است.»
ازشمس می پرسد چی شد که این کتاب را نوشت. شمس می گوید از حج که برگشت نوشت. نویسنده می گوید:
«آخر با آن افکار، یکهو خسی در میقات . کسی که روزگاری توده ای بوده بعد این همه تغییر . . . البته می دانم جلال آدمی بوده که ازتغییر نمی ترسیده»
گفت: وقتی رفت حج، فهمید راه درست چیست؟
گفتم چی بود؟
گفت همان که پدران مان رفته بودند.
خانم نویسنده صحبت رارها کرده، به تماشای اطراف و فضای خانه می پردازد. رو به شمس کرده می پرسد:
«چه وقت هایی کتاب می خوانید یا می نویسید؟
ممکن است یک نویسنده یک شب یا روز را ننویسد. من وقتی بیدار باشم می نویسم . . .»
زنش ازآن پشت با سر اشاره ای کرد رو به من. درست نفهمیدم منظورش چیست.
شمس از شغل های خود می گوید شش سال دبیر دانشگاه های تهران بوده و سه سال هم در موسسه باستان شناسی دانشگاه به ریاست دکتر نگهبان معاون ایشان خدمت کرده است.
بنا به روایت نویسنده، شمس بعد ارانقلاب ۵۷ به دستورآقای خمینی درهمکاری با سیدمحمود دعائی به سردبیری اطلاعات منصوب، وهمزمان با آن شغل سردبیری، با حکم مستقیم اقای خمینی عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی می شود. دراواسط دهه شصت ازفعالیت درحکومت کناره می گیرد.
نویسنده ازشمس می پرسد:
هنوزهم با خانم دانشور قهرید؟
ماسال هاست که باهم قهریم. وقتی من کتاب «ازچشم برادر» را نوشتم و سیمین آن را خواند دیگرباهم ارتباط نداریم. دراین کتاب من نوشته ام که نمی شود سیمین ازموضع مرگ جلال خبرنداشته باشد. سیمین برادری داشت به نام سرهنگ خسرو دانشور و یک شوهرخواهر تیمسار هم داشت که درکرمانشاه بود».
«همان که زنش که خواهر سیمین بود خودش را آتش زد؟»
گفت آره همان بود. . . . وقتی رفتم جلال را ببینم دیدم از دماغش خون آمده وصورت و سبیل هایش پرازخون آمده وصورت و سبیل هایش پرازخون است معلوم بود اورا کشته اند توی همبن خانه بودم که به من تلفن زدند وقتی رفتم انجا دیدم ساواک زودتر ازما خبردارشده که جلال مرده».
پرسیدم «ازکی توی این خانه هستید؟»
«از زمان شاه شهید»
زنش از آن طرف گفت: نه بابا، جلال ۴۸ مرد ما یک سال بعد از مرگ جلال آمدیم اینجا».
از ضد و نقیض گونی ها تا مرز دروغ وافترا، به سرتکان دادن خانم خانه پی می برد:
« موقع خداحافظی فرشته خانم زنش تا دم در برای بدرقه آمد. همان جا گفت آقا شمس زیاد حواسش سرجا نیست. وگرنه سی سال است که دیگر نمی نویسد. فهمیدم سرتکان دادن آن موقعش برای چی بود».

عنوان یازدهم

مصاحبه با خانم گلی امامی که اسم اصلی شان «گلرخ ادیب محمدی» است انجام گرفته. مترجم اگاه همسرکریم امامی منقد نامدارادبی با سابقه روزنامه نگاری. نویسنده درمسیر راه خانه مترجم، با مشاهده درختان دو طرف جاده می نویسد:
«هروقت اراین خیابان رد می شوم یاد حرف معلم زیست شناسی سال آخر دبیرستانم می افتم که درمورد چنارهای ولی عصر برایمان گفته بود:
وقتی رضاشاه نهال این چنارها را از سرتاسر خیابان پهلوی می کاشت به اوایراد گرفتند که چرا داری این طور هزینه می کنی؟ اوهم گفته بود: شما نمی دانید این ها میخ طلائی است که من دارم می کارم».
همراه عکاس وارد خانه گلی امامی می شوند.
نیلوفرخانم نویسنده برحسب عادت شغلی اطراف را دید می زند تا دستنوشته ای روی میز، کتابی در قفسه ی کتابخانه، تابلوئی ازآثارهنری در درودیوار، عتیقه جاتی درگوشه و کنار سالن دریابد و یادداشت بردارد.
متوجه میز ناهار خوری می شود که:
«با سفره قلمکار پوشانده شده بود. جا به جا در ودیوار پوشیده از تابلو و قاب عکس بود. کنارمیز پایه کوتاه . . . یک جعبه رنگی بود با چندین گوی بزرگ رنگارنگ».
عکاس می گوید:
نمی دانم چرا این نویسنده ها همه می گویند کارما درآمد ندارد. همین گوی ها کلی قیمت دارد …» که خانم صاحبخانه با سینی نقره وسه تا لیوان بلند شربت سر می رسد.
صحبت ها درباره گذشته دور می زند ودرباره سرگرمی ها و وظایف روزانه خانم مترجم. خانم امامی که بیست وچند سال درفرانکلین کار کرده ازسرگرمی ها، با یادی از همسرش می گوید: وقتی که کامپیوتر وارد ایران شد او با توجه به سابقه روزنامه نگاری، کارش را با کامپیوتر شروع کرد «اما من خیلی طول کشید تا راضی شدم. … تا این که تولدی، چیزی بود یک کامپیوتر برای من خرید دیدم این جوری کار راحت و سریع است»
صحبت درباره کتابفروشی «زمینه» می کشد که زن وشوهر درتجریش خیابان مستوفی راه انداخته بودند که به سبب مشکلاتی بسته می شود.
پس از خاتمه مصاحبه نویسنده وعکاس با خوشروئی خانه را ترک می کنند.

عنوان دوازدهم

مصاحبه با «مصطفی رحماندوست شاعر ونوبسنده حکومتی است» که نویسنده ازدوران بچگی از کتاب های درسی با ایشان آشنا شده وشعرانارش شهرت پیدا می کند. درملاقات حضوری باعکاس، درباره سروده هایش ازخاطرات جبهۀ جنگ می گوید وانگیزه سرودن «انار» را با خاطره ای ازمادرو ازجبهه جنگ :
«گردان ما محاصره شده بود سه روز بی آب وغذا ماندیم. بعدازآن که محاصره شکسته شد برای مان غذا آوردند جعبه ها را که بازکردیم دیدیم علاوه برنان خشک چکیده چند دانه انارهم برایمان گذاشته اند. اناررا که بازکردم دانه های سرخ رنگش روی زمین ریخت. ناخودآگاه به یاد گردنبند مادرم افتادم که دانه های سرخ داشت. همان موقع گفتم: «صد دانه یاقوت دسته به دسته/ با نظم وترتیب یکجا نشسته / . . . . . . سرخ است وزیبا، نامش اناراست/ هم ترش وشیرین، هم آبداراست». یاد همه مادران گرامی باد.
نویسنده می داند که رحماندوست فوق لیسانس ادبیات فارسی ست، ازسرگرمی های روزانه اش و شغلش می پرسد: می گوید:«مسئول بخش کودکان و نوجوانان کتابخانه» است. مصاحبه با سخنانی دراطراف رایج شدن کامپیوتردر بین نویسندگان به پایان می رسد.

عنوان سیزدهم

مصاحبه با نجف دریابندری است. با عکاس به محمدآباد کرج در خانه ییلاقی ش ملاقات می کنند. با شربت خنک ازآن دو پذیرائی می کند. دریابندری متولد ۱۳۰۹ است. از خاطراتش می گوید که درمدرسه یک چیز هایی می نوشته ازعلی دشتی وابراهیم گلستان که :«همان زمان نشریه مردم که مربوط به حزب توده بود داستان های چوبک و گلستان را چاپ می کرد واین داستان هارا من آنجا می خواندم».
ار استخدام درشرکت نفت و آشنائی با گلستان و ابوالقاسم حالت می گوید. وانتشار نخستین نوشته ها در روزنامه ها وترجمه داستان های فاکنر:
«بعدهم وداع بااسلحه را از آقای ابراهیم گلستان گرفتم و ترجمه اش کردم. بعدهم افتادم زندان».
به اعدام محکوم شده ولی با دوبار عفو به چهارسال کاهش می یابد. تاریخ فلسفه غرب را درزندان ترجمه می کند.
درباره چند تابلوی کوچک دیواری ازنقاشی ها می گوید که از دوران مدرسه شروع کرده وکشیده که درخانه تهران نگه داشته است. با صحبت هایی درخصوص نخستین ترجمه ها و نحوه عمل کرد درباره ترجمه و ساعت های کار مصاحبه به پایان رسیده، خانه را ترک می کنند.

عنوان چهاردهم

نویسنده سرگرم نوشتن مصاحبه با نجف دریابندری بوده که عکاس خبر توقیف نشریه شرق را می دهد. ومصاحبه چاپ و منتشر نمی شود. بعدازدوسال نیلوفرخانم با مصاحبه شوندگان تماس می گیرد برای منتشرکردن آن ها که بیشترهاشان موافقت می کنند. مطلبی درباره اسماعیل فصیح نوشته که قابل تأمل است:
نویسنده دراین مدت گهگاهی از فصیح خواسته وقتی برای مصاحبه تعیین کند که زیربار نرفته ومی گوید حرفی برای گفتن درمصاحبه ندارد اما پای تلفن کلی حرف برای گفتن داشت. از قصه هایش می گفت وازخاطراتش درشرک نفت:
«حرف “ثریا دراغما” شد گفتم مرجع بسیارخوبی برای شناخت برخی از روشنفکران مهاجرایرانی درآن دوره است. گفت رفته بودم اروپا توی همان مذت که درگیر کارهای دخترش بوده دوماهه رمان را می نویسد»!
نویسنده، باعلاثه وشیفتگی خاصی که نسبت به شادروان فصیح وآثارش دارد، به ناگهان ازشنیدن خبرفوتش سوگوار شده، زمانی به دیدن همسرش می رود که درحال اسباب کشی ازآن خانه بودند. کتاب ها انباشته روی میز باعناوین گوناگون. نویسنده کتابی قطوری را برمی دارد. «جلد کتاب ازفاکنربود و صفحه اول خط فصیح بود» که نوشته:
«این کتاب به احتمال زیاد باید بعداز مرگ اسماعیل فصیح نوشته می شده . . . نزدیک به سی سال نویسندگی، فصیح باخلق افسانه خانواده «آریان» افسانه ای درادبیات ایران به وجود آورده و ممکن است درسال های آینده ابعاد وزیبائی های دیگری بیافریند».
نویسنده با اصرار صاحبخانه کتاب را برداشته خانه راترک می کند.
کتاب به پایان می رسد.

قیام 18 تیر نقاب (نوژه)/رضا اغنمی

 

نام کتاب: قیام ۱۸ تیر نقاب (نوژه)

 

نویسنده: سرهنگ محمدباقر بنی عامری
ناشر: انتشارات ساتراپ . لندن
تاریخ نشر: آذرماه ۱۳۹۴– دسامبر۲۰۱۵

کتاب ار مدت هاپیش توسط دوستی به دستم رسید. متآسفانه مطالعه و بررسی آن به سبب گرفتاری ها به تآخیر افتاد. وحال که کتاب را دست گرفتم خبردارشدم که با کمال تأسف نویسنده اش چندی پیش ازهستی رهیده است.

در نخستین برگ های کتاب آمده است:

«تقدیم به جان باختگان قیام ۱۸ تیرماه ۵۹ که برای نجات میهن از چنگال اهریمن آگاهانه به پیشواز یک نبرد نابرابر رفتند».
سپس شرح حال نویسنده که زاده دامغان است و تحصیلات وخدمات ارتشی تا بازنشستگی درسن ۴۲ سالگی، به امور کشاورزی درزادگاه می پردازد که با برآمدن نظام جمهوری اسلامی:
«با تشکیل سازمان نظامی به نام نظامیان وطن پرست ایران (نوپا) «مبارزه برعلیه رژیم جمهوری اسلامی را شروع کرده وحماسه ای بزرگ دراین راه آفرید».

دو مقاله درباره «نقاب» توسط نصرالله قادسی، رئیس شورای سیاسی سازمان نقاب و شادروان شجاع الدین شفا آمده است خواندنی، که هریک به گونه ای برآیند نقاب تا سرنوشت پایانی، به طور اجمالی و درنهایت وفاداری به آرمان های جانباختگان را توضیح داده اند.
نامه ای کوتاه از فرخ فروزین که به علت بیماری نویسنده، به یاری او رفته و صادقانه با تحمل چهارسال زحمت مدام سخنان بنی عامری را ضبط کرده است.
کتاب شامل ۴۰۶ برگ است که تا برگ۱۲۰ دربرگیرندۀ، مقالاتی که ذکرش رفت. به اضافه فهرست گفتمان های گوناگون وخدمات نویسنده در نقاط گوناگون کشور در مبارزه با قاچاقچیان و راهزنان و آشوبگران منطقه ای وعوامل ناامنی درمرزهای کشور که درآن سال ها کم نبودند؛ ومهمتر، پس از کشف برنامه نقاب، دفاع وسخنان شجاعانه و سنجیده برخی متهمان در دادگاه ها و بازجوئی هاست، که به نظر می رسد، بخش مهمی از ناگفته های آن دادگاه های یک جانبه و مخفی مانده از مردم را دراختیار مخاطبین قرارداده است. به عنوان مثال:
«نمونه ای از نحوه برخورد آنها را با دژخیمان اسلامی درپاسخ سرگرد خلبان فرخزاد جهانگیری به قاضی شرع ریشهری ست که می گوید:
«آخوند محترم ما برای پول یا مقام دست به قیام نزدیم. برای نجات مملکتمان زدیم. دراین صورت لازم نیست بپرسید که از کارمان پشیمان هستیم یا نیستیم. البته که نیستیم».

درباره این که چه کسی قیام نظامیان را لوداده هرکسی درهرمقامی که بوده سخنی گفته ولی:
«سرانجام رهبرکبیرانقلاب، درمقام ولی فقیه برهمه این ادعاها خط بطلان کشید. زیرا ادعا کرد که این آگاه سازی کار هیچکدام ازآنان نبوده بلکه کار توله سگی بوده است. عین سخنان او دراین باره خطاب به ائمه نماز جمعه تهران و شهرستان ها که در ۲۴ تیرماه ۱۳۵۹ درجماران به دیدارش رفته بودند چنین است:
« … همین امروز یکی ازعلمای جماران آمد و نقل کرد که خانه ای را ظاهرا درشمیرانات آقایان کمیته به عنوان اینکه قمارخانه است رفته بودند ببندند. دیدند بله بساط قمار ومشروب هست. یکی از پاسدارها رفته بود پشت آنجا که ببیند چه خبراست توله سگی به اوحمله کرده واو را وادار کرده بود به زیرزمین برود. وقتی که به زیر زمین می رود می بیند مقدار زیادی اسلحه آنجا هست. به او گفتم این سگ مأمور خداوندگار عالم بوده است. یک روز این مأموریت با عصای موسی بود، یک روز باآتش ابراهیم امروزهم دراین قضیه توله سگ یک مأموربوده است همه عالم مأمورند».

درباره (نوژه) آمده است:
«نوژه نام فامیلی سرهنگ دوم خلبان محمد نوژه بود که درتاریخ ۲۵/۵/۱۳۵۸ (حدود یک سال قبل از قیام نقاب) دردرگیری های پاوه، به علت فرماندهی ناشپانه چمران، فدای تعصب بی جای خود شد واز آن تاریخ پایگاه شاهرخی همدان به نام پادگان نوژه نامیده شد».

رفتارهای انسانگرانه با تدبیرات نظامیگری، نویسنده دراکثر مآموریت ها واقعا که قابل تحسین است. به عنوان مثال درکردستان پس از دستگیری و تسلیم برخی گروه های یاغی، که به قول نویسنده با ده بیست تفنگدار با زندگی مخفیانه درکوهستانها و دور از زن وبچه آوازه دشت و دمن بودند، دربرخورد با یکی ازآن ها به نام «هملت»، توسط حاج ابراهیم نامی که یکی از معتمدان محلی است، هملت می گوید:
«ما مشکلی با پاسگاه ها نداریم وبیشتر نارضایتی ما ازسپاه دانش داریم. این سپاهی چکاره است که شاه فرستاده به دختر و پسر درس می دهند؟ حاج ابراهیم با تندی گفت:
«این سپاهی آمده فرزندان ما را با سواد می کند به خودت و پسر دوازده ساله نگاه کن ، یک کلمه نمی توانی بخوانی وبنویسی ولی پسرت می تواند. من گفتم [نویسنده] سپاهی برای آگاهی بچه های شما آمده. علاوه بر سپاهی دانش، سپاه بهداشت هم وجود دارد که آنها دکتر هستند و برای سلامتی ومعالجه بیماران شما انجام وظیفه می کنند».
سخنان صمیمانه ان ها دراین مرد متعصب وغافل اثر می کند. با پذیرش تسلیم و قول و قرار حفظ امنیت کامل آنها، تفنگ خود و همراهانش را زمین گذاشته به کار و زندگی خود و خانواده سر و سامان می دهند. هملت به نویسنده می گوید:
« سروان من شرمنده هستم. ما قبلا فکر می کردیم با این چند تفنگ می توانیم کردستان را نجات دهیم و من فکر کردم مملکت ایران از سردشت تا تبریز است و شاه این همه زمین را برای چه می خواهد بهتراست تا مهاباد را به ما بدهد و از مهاباد تا تبریز مال او . . . قائله کردستان خاتمه یافت و تا زمان انقلاب هیچ حرکت مسلحانه سیاسی در کردستان انجام نگرفت و این خاتمه عملیات یک سال ونیم من درکردستان بود ».
ازحادثه ی دیگر دربلوچستان می گوید:
«اختلاف بین دوطایفه بلوچ به نام مبارکی ها و دیگری باراک زهی». و اختلاف بین فرمانده هنگ با پسر عیسی خان مبارکی به نام موسی که منجر به عزیمت او به شیخ نشینان می شود:
«صدام حسین با موسی مبارکی تماس می گیرد و پیشنهاد می کند ما پول واسلحه و مهمات دراختیار شما قرار خواهیم داد و بروید ایران ودرمنطقه بلوچستان خرابکاری نمائید».
موسی پنجاه نفر ازبلوچ های خلیج را برای آموزش و تمرین به عراق می برد. «هرماه هم مبلغ ششصد دینار حقوق می دادند». آنها پس از مدتی در دسته های پنج نفری به ایران برمی گردند. با مقداری سوقاتی و هدیه برای زن و بچه هایشان. درخاک ایران با چند ژاندارم درگیرشده و سه نفر ژاندارم کشته می شوند.
خبراین پیشامد، توسط :
« سرهنگ بازنشسته ریگی که افسری وطنپرست بود به ساواک محل خبرداده بود که موسی مبارکی تعداد دو هزار بلوچ را به عراق برده و آموزش داده است که پانصد نفر به عنوان ذخیره در عراق هستند. هزار نفر درپاکستان هستند وپانصد نفرهم داخل بلوچستان ایران هستند و آن برخورد با سه ژاندارم اولین خبر کاری آنها بود»
نویسنده به تهران احضار می شود. .درجلسه با حضور مقامات بلند پایه نظامی شرکت می کند و گزارش اغزاق آمیز سرهنگ بازنشسته ساواک که مقام «منبع منطقه» را هم داشت، می شنود و اصل واقعی موضوع را فاش می کند.

درملاقات با تیمسار قره باغی فرمانده ژاندارمری کل کشور، به نویسنده می گوید:
«چرا هروقت من به پادگان می آیم، مانند دزدها از جلوی چشم من فرار می کنی؟
بلافاصله پاسخ می دهد که:
تیمسار شما بهتر است افسری که مثل دزد عمل می کند درسازمان ژاندارمری نگه ندارید».
دوساعت بعد به علت زبان درازی حکم چهل ساعت بازداشت را دریافت می کند.
«فردا گزارشی نوشتم خطاب به فرمانده پادگان تیمسار پایدار حسینی مبنی براینکه باتوجه به اینکه تیمسار فرماندهی نباید به افسری که واژه و سمت دزدی می دهد درخدمت بماند، شخصا تقاضای بازنشستگی دارم»
درسن چهل و دوسالگی باز نشسته می شود.

درحین مطالعه کتاب، و برخورد با این گونه روایت های نویسنده که کم نیستند ، رفتارهای نابخرانه ساواک و ساواکی های کینه توز وناراضی تراش درآیینه ذهنم جان گرفت، دوران جوانی دربارۀ کتابخوان ها. خیلی ها می دانستند در آن زمان پس از تآیید محرمعلی خان ها و بازرسان نشریات و کتب با مجوز دولتی منتشر و پخش می شد؛ بازهم مشکل عمده جوانان «خواندن کتاب!» بود نه مفهوم کتاب. گذشته از دانش آموزان مدارس و دانشگاه ها، هرکتابخوان عادی و جوان را به جُرم کتاب خوانی به بازجویی وشکنجه گاه می بردند.

انقلاب – نقاب

انگیزه ی شکل گیری سازمان «نقاب» با حضورافسران وافراد مورد اطمینان و مؤمن به آزادی و پایداری حکومت قانون در کشور، با صراحت توسط نویسنده توضیح داده می شود.
دعوت تیمسار قره نی از نویسنده برای پذیرش شغل دردولت را با بیمیلی وبدون امضای نامه جلسه را ترک می کند که با ترور قره نی موضوع منتفی می شود:
« قره نی قصد داشته با انتخاب فرماندهانی از خود در ژاندارمری وارتش سازمان بدهد ودرشرایط مناسب برعلیه رژِیم انقلابی آخوندی کودتا کند».
اما گفتنی ست که انگار رژِیم نوپای دستاربندان ازهمان نخست به افکار قره نی پی برده و با تروراو مواضع خود را محکمترمی کند. خمینی به ارتشیان دستورداده بود که:
«ازما فوق خود اطاعت نکنید و شما فرقی با افسران ندارید».
حکم شرعی درپادگان ها جای انضباط نظامی را گرفته بود.

نویسنده در بوتیک برادرش واقع در خیابان بهار تهران دفتری داشته که امور روزانه خود را آنجا انجام می داد. روزی هرمز رزم آرا یکی ازاقوام تیمسار رزم آرا با نویسنده تماس گرفته او را برای مذاکره با یک آمریکائی به منزلی درخیابان پیراسته می برد و آمریکائی پس از گفت و گوهای مقدماتی از نویسنده می پرسد :
«سئوال من این است که خمینی تا کاملا به امور مملکت تسلط نیافته آیا می شود برای سرنگونی او و برقراری مجدد رژِیم شاهنشاهی و یا جمهوری اقدامی انجام داد؟ سئوال او البته پس از ترجمه آقای رزم آرا مرا کمی متغیر کرد و با حالتی که مشخص بود ناراحت هستم جواب دادم شما و کل غرب برای براندازی رژیم شاهنشاهی کمک کردید و حالا ازسرنگونی رژِیم خمینی صحبت می کنید؟ آقای رزم آرا گفتند شاید کمک غربیها به خمینی شایع باشد و بهتر است جواب سئوال اورا بدهید.
نویسنده، که ازوضع وپریشانی نا به سامان ارتش و شدت ضعف پادگان ها وبرنامه اخراج و بازنشسته شدن ارتشی ها، اطلاعات کافی داشت احساس می کند که طرف یک شخصیت عادی نیست. او :
«نباید یک مأمور ساده امریکائی باشد و به یقین یک مأمور اطلاعاتی است و می تواند به عطا کمک نماید» و صحبت سرهنگ عطا را مطرح می کند و آمریکایی می گوید که :
«شدیدا درتعقیبش بودند و حتما محکوم به اعدام می شد، با تلاش فراوان موفق شدیم او را از کشور خارج نمائیم». سرهنگ عطا به آمریکا می رود. تماس بین او و بنی عامری برقرار می شود عطا درتماس با نویسنده می گوید:
« دراین اطراف درباره آنچه که من وشما فکر می کردیم برای براندازی خمینی هیچ کس توجهی ندارد. وشما باید خیلی مواظب باشید و به هیچوجه خود را به خطرنیاندازید».

نویسنده به دعوت فرمانده ستاد ژاندارمری به دیدنش می رود. ازمشاهده هرج ومرج و بی انظباطی محض اداری پرسنل جوش می آورد:
«افراد با ریش ولباس کثیف و بعضا با دمپائی در رفت وآمد بودند» و عده ای از اخراجی ها که برای گرفتن حقوق جمع شده بودند. وارد اطاق رئیس دفترتیمسار فرمانده می شود ازدیدن شلوغی و سروصدای مراجعین، بالای صندلی رفته با صدای بلند و رسای نظامی می گوید:
«ساکت. اینجا دکان نانوائی نیست که همه باهم حرف می زنید و به میز آجودان حمله می کنید» وخودش را معرفی می کند و سرو صدا ها را خوابانده نظم را برقرار می کند.
پس ازملاقات با فرمانده ژاندارمری که به کار دعوت شده بود که نمی پذیرد و محل را ترک می کند.

آمد ورفت به اروپا وملاقات با شادروانان دکتر بختیار وعبدالرحمن برومند درپاریس به همراه تیمسار امیرفضلی و سرهنگ عطاء الله بانی احمدی، از مسائلی ست که به تفصیل ازآن ها سخن گفته شده. نویسنده، دراین ملاقات ها از صمیمیت و وفاداری شاپور بختیار با قول همه گونه مساعدت مالی وکمک های لازم به نیکی یاد کرده است.

نویسنده به تهران برمی گردد. با سرهنگ قنبری و مهندس خادم ملاقات می کند. انقلاب اسلامی درپنج ماهه گی ست.
با سرهنگ حجت و سرهنگ زاد نادری پس ازگفتگو ازروش کار واحتمال هرگونه خطرجانی، می گوید:
«ما سه نفر برای امربسیار مهم تاریخی اینجاجمع شدیم با اراده ی بسیارقوی و روحیه ی سربازی نسبت به سرنگونی خمینی ودارو دسته اش اقدام کنیم وآنچه مسلم است ما شرکتی را تشکیل می دهیم وسرمایه این شرکت جان ما می باشد . .. دست راست خود را روی میزگذاشتم و گفتم درغیر این صورت دست های خود را روی دست من بگذارید و به پرچم سه رنگ شیر وخورشید نشان وشرافت سربازی سوگند یاد می کنیم برای رسیدن به آزادی کشور تا آخرین قطره خون آماده جانبازی خواهیم بود.» دست ها را روی هم می گذارند ومراسم سوگند را انجام می دهند.
یارگیری ها خیلی با مطالعه وصبر وتحمل دنبال می شود. واحد چترباز نیز به آن ها می پیوندند. با این که قبل ازآغاز عملیات نقاب، فرمانده چتربازان «سرگرد علی اصغرلو» درقیام کردستان در شهر بانه موقع فرود با چتر درکوه آربابا دستگیر شده و به زندان «حزب دموکرات کردستان دهی به نام دولتورا که روبروی قلعه دیزه عراق بود انجارا زندان کرده بودند. زمانی که سرگرد علی اصغرلورا به آنجا منتقل می کردند دربین راه تعدادی ازافراد کوموله حمله می کنند واورا می کشند». بنی عامری به رعایت بزرگداشت آن جانباز وطن، هزینه و کمک های لازم و ضروری را دربارۀ بازماندگانش انجام می دهد. پیوستن سرهنگ ایزدی معاون لشگریک زرهی مرکز و اعلام همکاری او از مسائلی ست که نویسنده به نیکی از آن یاد می کند.
نویسنده دربارۀ هزینه های ارسالی دکتربختیار که از طریق بازاریان به دستش می رسید می گوید:
« درمرحله اول دکتر بختیار مبلغ سیصد هزارتومان پول برای من فرستاد . . . ازاین طریق مبلغ هفت میلیون یا هشت میلیون تومان دکتر بختیارپول فرستاد».
درجمع اوری یاران ارتشی، از چند بانو ازجمله خانم پروین شیبانی (دختردکترعبدالله شیبانی رئیس دانشگاه)، آزیتا مهاجر و قمرالملوک حجازی، همسرافسری که انقلابیون اورا ترور کردند، به احتمال زیاد همانست که در کشتار جانبازان نقاب با نام مریم اعدام می شود. همچنین مهندس سعید تیموری ومهندس نصرالله قادسی که درنخستین برگ های کتاب با نوشته ای از او سخن رفته است.

نویسنده ازمشکلات تهیه سلاح جنگی می گوید که درمذاکره با دکتر بختیار، قول مساعد می دهد که ازطریق عراق، می توانند وارد کنند که به سرانجام نمی رسد. ازطرح شبیخون به اسلحه خانه های پایگاه شاهرخی و خرید اسلحه ها که دردست مردم است که آن هم عملی نمی شود.
«دوهفته مانده بود وتمام واحدهای لشگریک زرهی، پادگان لویزان، پادگانن چی، واحد چترباز، لشگرخراسان، لشگر زاهدان ودرلشگراهواز سرهنگ بهرامی . . . . . . همه درآمادگی کامل بودند تا به محض پخش اعلامیه از تلویزیون وشکستن دیوار صوتی، شرکت نفت وتمام استان خوزستان به وسیله لشگر زرهی اهواز درکنترل قرار می گرفت.

شب ۱۸ تیر ۱۳۵۹همان شب عملیات، نقاب لو می رود. نویسنده موقع رفتن از تهران به پایگاه شاهرخی وسط های راه لو رفتن عملیات را فهمیده درتوقف کوتاه درقهوه خانه ای ازتلویزیون که شکست کودتا را اعلام کرده می شنود و از نیمه راه به تهران برمی گردد. و با پنهان کردن خود از آوارگی و سرگردانی ازاین خانه به آن خانه می گوید. سرانجام با انبوهی ریش همراه با یکی ازهمرزمانش به نام ژیان، وسیله قاچاقچی ازکشور خارج می شود. جالب این که در مرز ترکیه، رئیس پاسگاه با دو سرباز آن دو را تحویل گرفته و از مرز وارد خاک ترکیه می کنند. قاچاقچی به بنی عامری گفته بود که چند روز پیش به سفارش منوچهر قربانی فر [سوزنی] مهندس تیموری- کلبادی و خانم شیبانی را از تهران به خارج از کشور منتقل کردیم.
آن دو به استانبول می رسند. راننده آن ها را درهتل هیلتون پیاده می کند.
«منوچهر سورنی، مهندس تیموری، آقای کلبادی و خانم پروین شیبانی را دیدم و خیلی خوشحال شدیم بلافاصله قربانی فر دو اطاق برای ما گرفت».
نویسنده، شرحی از دیدارها با اشخاصی که هریک به نوعی در سودای مبارزه با جمهوری اسلامی درفعالیت بودند، وهمچنین مقدار پولی که ازاین بابت برای هزینه های اجرائی مبارزه تأمین می کردند نام می برد.
درعنوان :«توطئه مالی» آمده است از:
«آقای برومند سئوال کردم این جلسه را به چه منظوری تشکیل داده اید و پیشنهاد کننده کیست؟ آقای برومند گفتند: تیمسار [منوچهر] هاشمی پیشنهاد کردند. تیمسارهاشمی گفت هدف از این جلسه این است که صورت جلسه ای با موافقت همگی ما تهیه کنیم تا آقای بختیار کلیه امکانات مالی خودرا دراختیار ما قرار دهند ومبارزه را ادامه دهیم. بلافاصله بی هیچ تعارفی گفتم: تیمسار هاشمی، خواب خوشی دیدید. آقای قربانی فر به من گفته بودند شما دومیلیون دلار از شیخ قطر گرفته اید فعلا حساب آن دومیلیون دلاررا بگذارید روی میز تا بعد ازآن تکلیف صورت جلسه و برنامه پیشنهادی شما روشن شود».
جلسه بهم می خورد و پاسخی هم هرگزدریافت نمی شود.
ملاقات با انورسادات، شاهزاده رضا پهلوی، تیمسار آریانا، تماس مآمور امنیتی با من، اعلام جدائی از بختیار در پاریس،ملاقات با تیمسار اسد بهبودی. ملاقات با حسن ماسالی. بیانیه ی سازمان نقاب. ومعمای لورفتن نوژه».
با عنوان وصیت شاه: آخرین مطالب خبری و تحلیلی کتاب به پایان می رسد ودرپس آن نام وتصویربیشتر جانباختگان این حادثه که ۲۴۰ نفر قربانی داشت آمده؛ یادمانده ای از ورزیده ترین افسران وخلبان ها ودیگر فنون رزمی درارتش ایران بودند، همگی در دادگاه های جمهوری اسلامی محکوم به مرگ و بلافاصله اعدام شدند.

بنی عامری دراین اثرماندنی با فاشگویی و دریدن پرده های پنهان مانده درتاریکخانه امنیتی حکومت اسلامی، خدمت بزرگی به تاریخ کشورانجام داده است.

به تماشای دنیای فرهنگ و هنر زن، عشق و جنون در ماه می… لیلا سامانی

در حال و هوای ماه می، صفحه ی چهره نمای این هفته را به زنانی اختصاص داده ایم که جوری به این ماه پیوند خورده اند… در همین صفحه… از ماری آنتوانت اتریشی گفته ایم که با زیبایی و معصومیت تمامش، طعمه ی خشم انقلابیون فرانسوی شد؛ از زندگی عجیب تر از قصه ی مادام بوآری گفته ایم هم او که آموزگار هیجان و زیستن تمام زندگی بود برای بسیاری از زنان ( و مردانی ) که همچنان با مفاهیم سنتی نجابت و گوشه نشینی درگیرند. در ادامه از غزاله علیزاده هم یادکرده ایم و از سودازده ترین خودکشی تاریخ معاصر ایران گفته ایم … اینها و بیشتر از اینها را در ادامه ی صفحه ی چهره نما از پی بگیرید…

قصه ی او که مادر بود و زیبا بود و معصوم…

شانزدهم ماه می روزی ست که ” ماری آنتوانت” در سن چهارده سالگی و درآغاز نوجوانی، به همسری شاهزاده لویی در آمد و چهار سال پس از آن، زمانی که همسرش به پادشاهی فرانسه رسید، او نیز شهبانوی این کشور نام گرفت. ماری آنتوانت اتریشی از تبار یک خانواده ی هفتصد ساله بود و تمامی نیاکانش به مدت هفت قرن پادشاه بودند. تربیت و پرورش در چنین خاندانی بود که بی اختیار ذهنیت خودبزرگ بینی و تکبر را در اندیشه ی “ماری” زیبا، ریشه دارکرده بود.
کتاب “زندگی و سرانجام ماری آنتوانت”، نوشته ی “پیر نزلوف” که به قلم “ذبیح الله منصوری” به فارسی برگردانده شده است، از زندگانی آخرین ملکه ی فرانسه روایت می کند و در ادامه چهره ی خشن انقلاب فرانسه را به تصویر می کشد و بی انصافی و ظلم روا شده به این زن را هویدا می سازد.
این رمان در بخش نخستین از روح سرکش و عصیان گر ملکه ی زیبای فرانسه سخن می گوید، هم او که از سویی به دلیل ضعف جسمانی لویی شانزدهم مدتها از نوازشهای شورانگیز زناشویی محروم می ماند، و از سوی دیگر به سبب معصومیت ذاتی و زیبایی خیره کننده اش مورد توجه بسیاری از مردان دربار فرانسه قرار می گیرد و همین امر دایره ی اتهاماتی که نام او را احاطه کرده، را وسیع تر می کند.
کتاب در بخش انتهایی به روزگار رفته بر ماری آنتوانت و پسر هشت ساله اش “لوئی شارل” پس از اعدام لویی شانزدهم می پردازد. آنها که مدتی ، در قلعه تامپل زندانی بودند پس از چندی با یورش عده ای به این زندان از یکدیگر جدا شدند، آنها با این بهانه که نگران وضع تربیت پسر ۸ ساله ‌‌ هستند، فرزند خفته در خواب را ازمادر جدا کردند. بعد ها در جریان محاکمه‌ی ماری آنتوانت، زمانی که کودک خردسال را به دادگاه آوردند، مادر دریافت که کودکش را برای تربیت به سیمون پاره دوز سپرده‌اند.
” … سیمون پاره دوز به کودک گفته بود بگوید مادرش به مناسبت اینکه فساد اخلاقی داشته ، کودک را طوری مورد نوازش قرار می‌داده که با اصول انسانیت و اخلاق موافق نبوده است. این را هیچکس نپذیرفت.حتی تماشاچیانی که در دادگاه بودند این گواهی را نپذیرفتند و احساس کردند که شهادت مزبور جعلی است”
اتهامی که ماری آنتوانت در پاسخ به آن چنین گفت:
“اگر پاسخی نمی دهم به خاطر آن است که نمی توانم، چون یک مادرم ! همانند همه مادرهایی که در این جمع حضور دارند.”
ماری آنتوانت قبل از اجرای حکم اعدام چند ساعتی فرصت داشت که وصیتنامه ای بنویسد. ولی جز چند سطر بیشتر نتوانست بنویسد.
“لویی شانزدهم وقتی بالای سیاستگاه ایستاد خطاب به مردم گفت،مردم من بی‌گناه هستم. ولی آنتوانت هیچ نگفت و فقط قبل از اینکه سرش را از سوراخ گیوتین عبور بدهند،چشمها را متوجه آسمان کرد. آنقدر زنها که اطراف گیوتین جمع شده بودند ، فریاد می‌زدند که کسی نمی‌‌‌توانست صدای سیاستگاه را بشنود. ولی وقتی سر آنتوانت از سوراخ خارج شد، دانستند که عنقریب ساطور فرود خواهد آمد. صدای فرود آمدن ساطور را هم کسی نشنید و همین قدر دیدند که برقی جستن کرد زیرا وقتی ساطور فرود می‌آمد نور آفتاب بدان تابید.”

 

 

حدیث شور و شر زنانه…

ماه می همچنین مصادف است با تولد “گوستاو فلوبر” خالق رمان جاودانه ی “مادام بوآری”، کتابی که با نام یکی از سودایی ترین زنان تاریخ ادبیات گره خورده است. همان زنی که برای رهایی از زندگی یکنواخت و کسالت بار در مزرعه ی متروک پدرش، تن به ازدواج با “شارل بواری” می دهد، اما شارل که پزشکی شریف و زحمتکش است، هیچ یک از احتیاجات روحی اما را بر اورده نمی کند و بلاهت و یکنواختی نا امید کننده ی او زندگی اما را بیش از پیش ملال آور می سازد.
اما ذهن جست و جو گر و پویای “اما”، پس از حضور در مهمانی اشراف زدگان مشوش و ملتهب می شود. قلب پر هیاهوی او با دیدن سرسرای مفروش به تخته سنگ های مرمر، مجسمه ی زن نشسته بر روی بخاری بزرگ کاشی کاری، تورها ، سنجاق سینه ها و گیسوان آرایش شده ی زنان، عاشقانه به تپش می افتد. او در سایه روشن پرده های ابریشمی همپای رقص “ویکنت” می شود و از همان شب است که به وجود حفره ای در زندگیش پی می برد و خاطره ی آن شب رقص را برای خود به منزله ی مبدا تاریخ زندگیش ثبت می کند.
“مادام بواری” به جست و جو بر می خیزد، جست و جوی آنچه که روحش را اقناع کند و او را از این دنیای ساکن و روزمره به سوی جهانی پر هیجان و حیرت انگیز سوق دهد، کشمکش “اما” با دنیایی که نظام فرهنگی و عرفی اش ناعادلانه و بیرحم است، او را به سمت تعلیق و سرگشتگی می کشاند، او نه عاشق “شارل” است، نه “رودلف”، نه ” لئون” و نه “ویکنت”، او تنها شیفته ی زندگی ست، او حیاتی را می طلبد که به خودش متعلق باشد و هیچ بند و تعلقی به او تحمیل نشده باشد، برای او فرقی نمی کند که در بند عشق رودلف هوسران و چرب زبان باشد و یا در حصر آغوش لئون جوان و کم تجربه.
او طالب چیزی ست که وجود ندارد، “اما” در مسیر این جست و جو معلق و سرگردان می شود، چرا که حیات واقعی و دنیای فیزیکی در کنار زندگی توام با توهم و تخیل او در جریان است، این دو قطب زندگی که چون دو خط موازی پیش می روند و هیچ گاه با یکدیگر سر آشتی ندارند، “اما بواری” را به حیرانی می کشانند.
” اما ” پس از رابطه با لئون هم ردپای سعادت و آرامش را نمی بیند و به قول فلوبر” در رابطه نامشروع، هم ابتذال ازدواج را از نو” می یابد ، از همان رو صدای اعتراض روح بی قرارش را به گوش مذهب هم می رساند. او زنی ست که مانند یک قدیس در کلیسا عبادت می کند، در حالی که معشوق دومش، لئون در انتظار برخاستن او از جایگاه دعا بی تاب و خشمگین قدم می زند:” قرار ما فردا کلیسای بزرگ” ولحظه ای بعد اما سوار کالسکه ای می شود و با پرده های کشیده اش خیابان های شهر را به تاخت طی می کند تا نفس های سرکش و نا آرامش را در همه ی شهر بپراکند.

 

 

زن؛ اسطوره ای تمام ناشدنی

سی ام می مصادف است با شعله آجین شدن تن زنی که از میان سیاهی های جنگهای قرون وسطی به مثابه ی فرشته ای نجات بخش ظهور کرد. هم او که گستره ی صفاتش او را گاه قدیسه ، گاه قهرمان و گاه جنگجو نام کرده است. زنی که داستان زندگی پر تب و تاب و اسطوره گونه اش موضوع ساخت فیلمهای سینماگران بسیاری چون “برسون” ، “کارل تئودور درایر” و “ویکتور فلمینگ” شده است.
“شاهزاده نجیب من ،شما کسی هستی که من به دنبالش بودم، من راه های درازی برای پیداکردن شما پیموده ام و هیچکس نمیتواند جایگاه شما را بگیرد. خدا از طریق پیغام رسانانش با من صحبت کرده و این اراده اوست که من آمده ام تا به شما کمک کنم ، تا شما شاه فرانسه باشید”
اینها سخنان ژاندارک فرانسوی ست که پنج قرن بعد از او، از زبان “اینگرید برگمن ” سوئدی بازگو شدند. بازیگری که وجهه ی تقدس و عصمتش با بازی در این نقش به اوج رسید تا جایی که دربرخی از نقاط فرانسه مردم او را به اندازه ی ژاندارک مقدس می دانند.

 

 

روایت معشوقه ناپلئون از عشق و رزم و زندگی…

پنجمین روز از پنجمین ماه سال میلادی زادروز نخستین امپراتور فرانسه، “ناپلئون بناپارت” است، سیاستمداری که زندگی اش دستمایه ی خلق آثار هنری و ادبی فراوانی شده است. اما در این میان روایت زنانه ای که در رمان “دزیره” از زبان معشوقه ی سالهای جوانی او و به قلم “آن ماری سلینکو” ارائه شده است، بیش از همه ملموس، باورپذیر و منصفانه است، روایتی که تصویر گر پرتره ی بی زنگار و بی آلایش از مردی ست که چه در میدان نبرد و چه در نرد عشق شیفته ی پیروزی و فتح بود و بیزار از حصار و شکست.
این کتاب در قالب خاطرات “دزیره کلاری” و از زبان اول شخص نقل می شود. خاطراتی که تنها به روابط عاشقانه و عاطفی ناپلئون محدود نمی ماند و بدل به نوعی تاریخ نگاری می شود. نمایشی داستانی و در عین حال حقیقی از ناپلئون بناپارت، شخصیتهای هم عصرش و انقلاب فرانسه.

 

 

یادی از آن مرگ سودا زده….

در سالمرگ غزاله علی زاده نگاهی کوتاه داریم به نخستین و واپسین کتابهای او. این نویسنده ی زن اولین کتابش با نام “بعد از تابستان” را در سال ۱۳۵۵ و زمانی که سی ساله بود منتشر کرد. این داستان که روایتی از شیفتگی دو دختر عمو به معلم سرخانه شان است، دنیای خیالی و رویا پرور زنان را توصیف می کند. زنانی که پس از به هوش آمدن با ضربه ی سیلی واقعیت چنان می شکنند که در انزوا و تنهایی خود فرو می روند. علی زاده در این داستان رویارویی خواسته های نسل زنان آرمان خواه و تجدد گرای پیش از انقلاب را با زندگی سنتی و تحمیلی گذشته به تصویر می کشد و از دشواری چیره شدن بر قوانین دست و پاگیر سنت پرده بر می دارد.
اما آخرین کتاب غزاله، مجموعه داستان “چهارراه” است، این کتاب که در برگیرنده ی چهار رمان کوتاه است، در زمستان ۱۳۷۳ منتشر شد و به شیوه ای داستانی به بررسی چهار مقطع تاریخی مهم از دوران معاصر می پردازد. این کتاب به عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال ۱۳۷۳ برگزیده شد و داستان “جزیره” ی آن نیز از طرف مجله گردون، قلم زرین جایزه بهترین قصه کوتاه را از آن خود ساخت.
“چهار راه” تابلویی ست چهار فصل از نمودهای گوناگون قشر روشنفکر ایرانی پس از ملی شدن صنعت نفت . داستانهای این کتاب به شیوه ی رمان های کلاسیک با روندی خطی و روایت از زاویه ی دانای کل نگاشته شده اند. و رد پای تاثیر از نویسندگان کلاسیک فرانسوی و روسی چون “گوستاوفلوبر” و “آنتوان چخوف” در آنها مشهود است. قهرمان های داستان های این اثر همچون دیگر قهرمان های مخلوق علی زاده در جوانی رویا پرور و خیال باف اند و در مواجهه با زندگی حقیقی محافظه کار و حسابگر می شوند. اما آنچه این دوگانگی را جذاب و باور پذیر می سازد، هنر و قدرت نویسنده در شخصیت پردازی این آدم های خیال پرداز است، به نحوی که گاهی در متن داستان تفاوت میان وهم و حقیقت قابل تشخیص نیست.
نگاه علی زاده به زن، گرچه گاه حالتی فمینیستی و مدافع به خود می گیرد، اما او همان قدر که مظلومیت و دردمندی زن را نشان می دهد، به اندوه و دغدغه های مردان هم توجه دارد، او از مردانی حکایت می کند که در تقلای یافتن زنی هستند تا در کنار او خاطر سرگشته ی خود را تسلی دهند.
“بهزاد پرهیب زن‌های افسونگر کشیده‌چشم و خرامان را، با کلاه‌های دوره‌دار، آویزه‌های تور و برق گوشواره‌ها در عرشه می‌دید؛ سودا و بی‌قراری آن‌ها را در تنگنای جسم احساس می‌کرد. به یاد آسیه افتاد: چشم‌های غربت‌زده، نگاه تیره، که در باد و مه می‌شکست. سر را تکیه داد به دیرک زنگ‌خورده، پلک‌های خسته را بست. پره‌های بینی‌اش با نفس‌هایی گسسته می‌لرزید و رگ‌های شقیقه می‌تپید. میله را چسبید.
نسترن به او خیره شد، التهاب و رنگباختگی مرد همیشه حاصل گشت و واگشت یاد دوردست آسیه بود. دختر این بازتاب‌ها را می‌شناخت؛ بی‌درنگ پریشان می‌شد و پشت خود را خالی می‌دید. برگشت و زل زد به کشتی: هیولایی مه گرفته، دور از دست و تهدیدکننده، که با نزدیکی دور می‌شد و با دوری نزدیک. برای بهزاد شاید جلوه‌گر آسیه بود که در فضای خواب‌زده با جوهری غیرواقعی قد بر‌می‌افراشت. پشت به کشتی و بهزاد کرد؛ هردو دور و ترسناک بودند. نیاز به ارتباط با آدمی استوار و ساده داشت، رهایی از ورطه‌ی پیچاپیچ وهم، صدای پنبه‌یی خواب.” ( داستان جزیره فصل سوم)

درد دل با مومیایی…/هادی خرسندی

از جمله ی مهمترین اخباری بود که در روزهای گذشته به صدر آمد. خبر پیدا شدن یک مومیایی که شواهد و گفته ها او را با احتمالی غریب به یقین به رضا شاه پهلوی بنیان گذار سلسله ی شاهنشاهی پهلوی نسبت می داد. خبری که از جانب بسیاری از اهل سیاست بازتاب داده شد و هر کسی به قول معروف از ظن خودش یار ماجرا شد. در این میان اما ” هادی خرسندی ” نگاهی ادبی – فرهنگی به این داستان داشته و با سرودن یک شعر که نام ” درد دل ” را هم بر پیشانی دارد، اوضاع و احوال آشفته ی وطن را با مومیایی در میان گذاشته است…

دل ام دریای خونه مومیائی
غم ام یک کهکشونه مومیائی
به میهن جای سالم مونده باشه
گمونم آسمونه مومیائی
نه والّا، آسمونش هم سیاهه
که دود و ریزگردش هم گواهه
چنون نحسی گرفته این فضارو
که ملت در هوای عهد شاهه
هوا نکبت نشونه مومیائی
ببین آزادگی اینجا اسیره
ببین دریاچه ها اینجا کویره
ببین خرچنگ مفلوکی در اینجا
نشسته جای اون خورشید و شیره
چه بد شکل و شگونه مومیائی
وطن غرق بلا، غرق بلا شد
که خالی از مس و نفت و طلا شد
همه دار و ندار ما روونه
به بیروت و دمشق و کربلا شد
عجب بره کشونه مومیائی
ز «ای ایران» پریشونتر نمونده
به «مرز پر گهر»، گوهر نمونده
سرودی هست و میخوانیم اما
بغیر از آه و چشم تر نمونده
دلا مرثیه خونه مومیائی
حسن لاته ببین حالا وزیره
عموی همسرش اینجا سفیره
سپاهی-قلدر آدمکش دزد
همه ژستاش رضا شاه کبیره
زمونه واژگونه مومیائی
فلان شیخ ادعای رهبری کرد
یکیشون دعوی پیغمبری کرد
تو اونهارو به سر کوبیدی اما
ولیعهد تو اینها را جری کرد
ولی حالا بمونه، مومیائی
دلم دریای خونه مومیائی
ببین اشکم روونه مومیائی
امید ما که سه کردیم و رفتیم
همین نسل جوونه مومیائی
همین نسل جوونه مومیائی