خانه » هنر و ادبیات (برگ 5)

هنر و ادبیات

بازارچه کتاب .. قوت دل و نوش جان /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

کارگردانی به سبک اسکورسیز

نویسنده: کریستوفر کِنوُرتی

مترجم: محمد ارژنگ
ناشر: چتر فیروزه
تعداد صفحات: ۱۵۵ صفحه
قیمت: ۱۸ هزار تومان

 

 

مارتین اسکورسیزی یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌سازان تاریخ سینماست. فیلم‌های او دامنه متنوعی دارند: از مداقه در شخصیت‌های شکننده و ظریف تا آثار حماسه‌گون و خشن، ‌مملو از خلاف‌کارانی بی‌رحم که نهایت شخصیت خود را نشان می‌دهند.
با یادگیری تهمیداتی که اسکورسیزی به کار می‌گیرد و اینکه چگونه از فضا و قاب‌بندی به همراه توانایی کارگردانی‌اش استفاده می‌کند، می‌توانید فیلم‌هایتان را لبالب از هیجان، غافلگیری و احساسات کنید.
کتاب «کارگردانی به سبک اسکورسیزی» با بررسی صحنه به صحنه برخی از آثار برگزیده اسکورسیزی، به شکلی واضح و کاربردی، تمهیدات این کارگردان را در فیلم‌هایش تحلیل کرده است و با تفکیک عناصر هر یک از این تمهیدات، به خواننده نشان داده اسکورسیزی چطور از جزئیات برای رسیدن به مقصود مورد نظرش سود جسته است. بزرگ‌ترین ویژگی این کتاب در این است که پس از مطالعه‌اش این امکان را به خواننده / فیلم‌ساز می‌دهد تا این تمهیدات را بنا به سلیقه و نیاز خود در کارهایش به کار برد.

 

 

 

خیابان شکرچیان: نامه‌هایی از پراگ

نویسنده: پرویز دوایی
ناشر: انتشارات جهان کتاب
قیمت: ۱۷هزار تومان
تعداد صفحات: ۱۳۲ صفحه

در معرفی ناشر از کتاب آمده است: بعد از کتاب‌های «درخت ارغوان»، «به خاطر باران» و «روزی تو خواهی آمد» مجموعه دیگری از «نامه‌های پراگ» پرویز دوائی منتشر شده است: «خیابان شکرچیان». در این کتاب هم با نثر زیبا و صادقانه‌ای روبه‌روییم که در قالب نامه‌ به یک دوست، روایت‌ها و تأملات نویسنده را بیان می‌کند. روایت‌ها و تأملاتی خواندنی و دلپذیر و در بسیاری جاها تفکربرانگیز. دوائی در این نامه‌ها از موضوع‌های مختلف سخن می‌گوید: از جامعه و فرهنگی که سال‌هاست «مهمان» آن است؛ از ادبیات و هنر (و به طور خاص، فیلم و سینما)؛ از طبیعت و معجزه فصل‌ها و رنگ‌ها؛ از تهران دهه‌های ۲۰ و ۳۰ و ۴۰ و خیابان‌ها و گردشگاه‌ها و پاتوق‌های فرهنگی‌اش (با اشاراتی به ادبیات و فرهنگ این سرزمین)؛ از یادهای کودکی و دبستان؛ معلم‌ها و همشاگردی‌ها، سرگرمی‌های کودکانه…؛ و از دلبستگی‌ها و غم‌ها و شادی‌های جوانی.
ایرج پارسی‌نژاد،‌ چند سال پیش، درباره «نامه‌های پراگ» پرویز دوائی نوشت: «این نوشته‌ها یک «نوع» (نمی‌گویم «ژانر») تازه‌ای است در ادبیات معاصر ما. برداشت‌های حسی از خاطره‌هایی با خیال آمیخته که خاص شخص نویسنده‌اش است. یعنی اصالت دارد. سرشار است از شور و شیدایی و ظرافت و زیبایی. و سخت خیال‌انگیزتر و دلنشین‌تر از آن‌چه در این سال‌ها به صورت «شعر منثور» از مدعیان شاعری می‌خوانیم. تعبیراتش جاندار و غریزی و گرم و پر از حس و حیات است. نه مثل این ناله‌های سرد و تلخ و تاریک و سرشار از شکوه و شکایت از تنهایی و جدایی و جفای روزگار که نمی‌توانند هیچ حسی را القا کنند.»
نامه‌های این دفتر، هر یک عنوانی دارند: «در پس‌کوچه‌های پاریس»، «پاییز آمد»، «قلب رنگ‌پریده»، «عروسک چینی…»، «شکلات روسی»، «آفتاب برفی» و… . نام کتاب‌ هم عنوان یکی از نامه‌هاست.

 

 

اینک خزان

نویسنده: اویگن روگه
مترجم: محمد همتی
ناشر: نشر نو
قیمت: ۴۳ هزار تومان
تعداد صفحات: ۴۴۸ صفحه

نویسنده این کتاب متولد سال ۱۹۵۴ در آلمان، نویسنده و مترجم نمایشنامه‌های چخوف است. رمان «اینک خزان» وی به دلیل اشراف او به ظرفیت‌های زبان آلمانی در تولید روایت طنز گزنده و محتوایی، و احاطه‌اش به تاریخ و تجربه زندگی در آلمان شرقی؛ یک اثر موفق محسوب می‌شود.
کتاب پیش رو، در سال ۲۰۰۹ جایزه آلفرد دوبلین را و در سال ۲۰۱۱ جایزه کتاب سال آلمان و همچنین جایزه اسپکته را از آن خود کرد. در سال ۲۰۱۷ نیز اقتباس سینمایی این اثر ساخته و اکران شد. رمان «اینک خزان» تا به حال به ۳۳ زبان زنده دنیا ترجمه شده است.

عناوین فصل‌های این رمان به این ترتیب است‌: ۲۰۰۱، ۱۹۵۲، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۵۹، ۲۰۰۱، ۱۹۶۱، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۶۶، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۷۳، ۲۰۰۱، ۱۹۷۶، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۷۹، ۲۰۰۱، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۹۱، ۱۹۹۵، اول اکتبر ۱۹۸۹ و ۲۰۰۱.
شخصیت‌های این داستان نیز به این ترتیب معرفی می‌شوند: ویلهلم و شارلوته پویلایت (در ازدواج قبلی، اومنیتسر)، ورنر و کورت اومنیتسر (پسران آن‌ها)، ایرینا اومنیتسر همسرکورت (نام پدری، پتروونا)، نادیشدا ایوانونا (مادرایرینا)، الکساندر اومنیتسر (پسر کورت و ایرینا) و مارکوس اومنیتسر (پسر الکساندر).
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
دو تا از این مارماهی‌ها را نادیشدا ایوانونا خورد که تازه به جمهوری دموکراتیک آلمان آمده بود و می‌خواست هرطور شده کم‌توقعی‌اش را اثبات کند (نان خوب برای شما، همین مارماهی‌ها برای من بس است). ایرینا، سه تا از مارماهی‌ها را برای ساشا نگه داشت که البته او هم «به دلیل احترامی که برای شور زندگی این حیوانات» قائل بود،‌ آن‌ها را نخواست (قبلا همیشه مارماهی می‌خورد!). سه تا از مارماهی‌ها به قصابی رسید که در عوضش از آن «بسته‌های دربسته» معروف به ایرینا داد که مشتری‌های دیگر نباید از محتویات آن (استیک گوشت گاو، فیله خوک دودی یا ژامبون پخته) بویی می‌بردند. سه تای دیگر به تعمیرکار ماشین رسید. یکی به کتابفروش و سرانجام دو تای باقیمانده به خانم همکار سابقی رسید. آن زردآلوهای خشکیده مال باغ کوچک پدری همین آخری بود. جز این‌ها،‌ بهْ و گلابی‌های زمستانی پوست‌کلفتی هم بودند که ایرینا پوست کنده و خرد کرده بود و همراه زردآلوها که حالا خیس خورده بودند و انجیرهای نصف‌شده‌ای که از فروشگاه روس‌ها خریده بود و کشمش (به جای انگور) و شاه‌بلوط خوراکی ( که با دست‌های خودش یک‌تنه از تپه‌های کاپوت جمع کرده بود) و چند پرتقال کوبایی خشک و بی‌آب که درست به همین خاطر خوب برش خورده بودند (و خیلی راحت و بی‌دردسر از مغازه‌ها خریده بود)، همه در ماهی‌تابه‌ای قرار داشتند. ایرینا همه را غرق در کره تفت داد و به آن‌ها کونیاک ارمنی افزود و آن‌ها شکم غاز کریسمس را پر کرد. این غاز شکم‌پر را طبق دستور پختی سیصدساله آماده می‌کرد و چون می‌گفتند شاهزادگان بورگندی آن را می‌پخته‌اند، اسمش غاز شکم‌پر بورگندی بود.

 

 

قُوت دل و نوش جان

 

نویسنده: نصرالله پورجوادی
ناشر: نشر نو
تعداد صفحات: ۴۳۳ صفحه
قیمت: ۵۶ هزار تومان

کتاب پیش رو، ۱۳ مقاله را شامل می‌شود که نویسنده آن‌ها را در اوقات مختلف نوشته و درباره غذا خوردن چه از منظر جسم و چه روح انسان هستند. این مقالات درباره برخی از مسائل تصوف و عرفان اسلامی از دیدگاه تاریخی نوشته شده‌اند. عنوان کتاب نیز با توجه به مقالات آن انتخاب شده است. پورجوادی درباره این کتاب می‌نویسد: گردآوری این مجموعه سال‌ها پیش آغاز شد و قرار بود برخی از مقالات این مجموعه را با مجموعه دیگری به نام «کرشمه عشق» چاپ کنم. ولی بعد، با افزودن مقالات دیگر به این مجموعه، تصمیم گرفتم که آنها را در دو جلد چاپ کنم.
به تعبیر نویسنده این کتاب، تصوری که ما از غذا یا طعام داریم معمولا تصور چیزی است محسوس و ملموس که می‌توان آن را در دهان گذاشت و چشید و جوید و فرو برد و به دست هاضمه و جاذبه سپرد. بدیهی است که بدن انسان برای قوام و دوام حیات خود به غذا نیاز دارد و اگر آن نباشد جان هم در بدن نخواهد ماند. اما این‌که جان ما هم به نوبه خود غذایی داشته باشد غیرمحسوس و با آن تغذیه کند و بتواند با خوردن آن جان بگیرد و به زندگانی خود ادامه دهد تصوّری است مبهم و عجیب. با این حال بسیاری از صوفیان و عارفان از قوت و غذایی سخن گفته‌اند که نه فقط جان‌ها از آن تغذیه می‌کنند، بلکه فرشتگان نیز از آن می‌خورند.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
به دنبال مطلب فوق در گزارش شمس چهار داستان کوتاه پشت سر هم نقل شده که باز در هر یک از آنها به مقام معنوی احمد غزالی و کرامت‌های او اشاره شده است. سه داستان درباره نظربازی و شاهد دوستی خواجه احمد است و محل وقوع آنها نیز ظاهرا در تبریز است.

قصه های خزانزده/ لیلا سامانی

«من بسیار شادمانم که در دنیا ماه اکتبر وجود دارد.این شاخه های افرا را ببین ، واقعا بدنت را به لرزه نمی اندازند ؟ می خواهم اتاقم را با آنها تزیین کنم.» – «آن شرلی در گرین گیبلز» نوشته لوسی ماد مونتگومری.
فصل دیگری نیست که به قدر پاییز الهام بخش ادیبات و نویسندگان شده باشد، از همین رو سیاهه آثاری که با پاییز و حال و هوای ملانکولیک این فصل رنگ گرفتهاند بسیار طویل است. اما گزیده برجسته ترین آثار این چنینی را با هم مرور میکنیم:

«تاریخ سری» نوشته دونا تارت،یکی از کتابهای پاییزیست. این کتاب نخستین رمان این نویسنده آمریکایی است و شرح و وصف شرایط جوی آنقدر در آن ریزبافت است که خواننده وزش باد سوزان نیوانگلند بر صورتش را همراه با ورق زدن صفحات کتاب حس می کند. داستان این رمان درباره داستان شش دانشجو ممتاز مطالعات کلاسیک کالج ورمانت را بازگو می‌کند که با بروز یک قتل در این گروه، این جمع دانشجویان هم در اجتماعات علمی و هم جامعه، منزوی می‌شوند.

 

فیتز جرالد در شاهکار کوتاهش، «گتسبی بزرگ» دنیای آزادی را تصویر می‌کند که در آن ارزشهای سنتی و اخلاقی زیر سوال می‌روند، رویه‌ای که در حقیقت انقلاب فرهنگی دهه ۱۹۶۰ در آمریکا را پیش‌بینی می‌کند. این کتاب به خاطر دستمایه قرار دادن زندگی طبقه مرفه آمریکا در دهه ۱۹۲۰ و نگاهی دگرگونه به معنای زندگی ؛ همواره مورد توجه صاحب نظران بوده است. فیتزجرالد در مسیر روایت داستان از فصلهای تابستان و پاییز به عنوان نمادهایی برای ترسیم موقعیتها و احوال کاراکترهایش بهره جسته است. با شروع پاییز و آغاز برگریزان، مثلث عشقی داستان به اوج می رسید. « همیشه وقتی پاییز می‌شود، زندگی دوباره از سر شروع می‌شود.»


«آنه شرلی» دختربچه یتیم یازده ساله با صورت کک مکی اش پا به گرین گیبلز میگذارد. تا با خانواده ای که سرپرستی اش را برعهده گرفته اند زندگی کند. توصیفات آنه از چشم اندازهای گرین گیبلز و بخصوص فصل پاییز این ناحیه، جذاب و بکر و درخشان است: « ماه اکتبر در گرین گیبلز ماه زیبایی است ؛ زمانی که درختان توسکا مانند نور خورشید طلایی رنگ می شوند، افراهای پشت باغ به رنگ قرمز لاکی در می آیند ، درختان گیلاس جنگلی لباس زیبایی از رنگ های سرخ و برنزی به تن میکنند و مزرعه ها در انتظار برداشت دوم ، آفتاب می گیرند.»

«کشتن مرغ مقلد» یکی از آثار کلاسیک قرن بیستم است. این داستان نخستین اثر ادبی هارپر لی بود که آن را در سی و چهارسالگی منتشر کرد. کتابی که شهرت جهانی او را موجب شد و جایزه ی پولیتزر را هم برایش به ارمغان آورد. است و موضوع آن درباره‌ی بی‌عدالتی‌های نژادی و ناهنجاری‌های اخلاقی‌ست. این کتاب که به یک زندگی‌نامه‌ی خودنوشته پهلو می‌زند، الهام هارپرلی‌ست از شخصیتها و رویدادهای زندگی خود و نزدیکانش. برخی صاحب‌نظران بر این باورند که «اسکات فینچ» راوی نوجوان این داستان در حقیقت خود نویسنده‌ است. او قصه‌گوی روند پرونده‌ای‌ست که طی آن اتیکاس فینچ، وکیل کارکشته‌ و پدر مهربان دو نوجوان، قصد دارد از مردی سیاه‌پوست که بهاتهام تجاوز به عنف متهم است، دفاع کند. روایت داستان بر بستر فصل پاییز گسترده شده و ماههای پاییز یک به یک همراه خواندن داستان از پی هم می گذرند. صحنه به یادماندنی و آیکونیک اسکات در جشن هالووین در فصل پاییز یکی دیگر از مشخصههای پاییزی این کتاب است.

رمانهای گوتیک، از جمله آثار منطبق با حال و هوای پاییزند و رمان «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته نمایش تمام عیاری در این ژانر است. برونته جنون زنانه و شاعرانه اش را در رمان غنایی بلندی های بادگیر به تصویر کشید. رمانی سودا زده و آمیخته با عشق و انتقام و عذاب.

«مرا ببرید به آخر دنیا»* /محمد سفریان

صدای تنور دلنشین و ترانه هایی از جنس عشق و مهر و دوستی؛ هفتاد سال زندگی بر روی صحنه و رسیدن به قلل شهرت و محبوبیت؛ اینها همه در زندگی و هنر «شارل آزناوور» مرد با وقار و نجیب موسیقی مردمی فرانسه . او که ملقب به «فرانک سیناترا»ی فرانسه بود، روز نخست اکتبر در سن ۹۴ سالگی در گذشت و به این ترتیب یکی از آخرین بازماندههای نسل طلایی موسیقی مردمی فرانسه هم خاموش شد.

شارل ازنووار با نام شناسنامه ای شاهنور آزنواریان و در ۲۲ مین روز ماه می سال ۱۹۲۴ و در محله سنت ژرمن آریس به دنیا آمده بود؛ از پدر و مادری ارمنی که در سالهای اولیه ی قرن ترک وطن کرده و راهی فرانسه شده بودند.
پدر شارل برای گذران زندگی در رستوران های شهر آواز می خواند. همین کافه ها و آوازخوانی پدر هم نخستین محل آشنایی شارل با موسیقی مردمی و آرام بود. او در نه سالگی و پس از کنار گذاشتن درس و کتاب، بیشینه ی وقتش را صرف اجرا کرد و علاوه بر موسیقی در تماشاخانه های شهر هم به مشق نمایش نوشت.
در ادامه راه زندگی ، روزهای خوش بیست سالگی و سالن مشهور مولن روژ زمان و مکان نقطه ی عطف هنر او شدند. شارل جوان در ایام، مراسم گشایش شوهای معروف ادیت پیاف را عهده دار شده بود و علاوه بر فرصت برخورد با مخاطبین زنده، از موهبت آشنایی و رفاقت با ادیت هم بهره می برد.
سرانجام همین دوستی، اسباب بزرگترین یشرفت زندگی ش شد. ادیت که از استعداد ناب شارل جوان به وجد آمده بود و رابطه ای عاطفی با او برقرار کرده بود، بر آن شد تا این جوان با استعداد را با خود به تور فرانسه و آمریکا ببرد و مقدمات شهرت و بنیان زندگی حرفه ای اش را رقم بزند.
پس از آشنایی مردم فرانسه با آثار او، و یک سال س از آن تور سراسری، نوبت به ترانه ی ” she” و بازار پررونق بریتانیا رسید تا دومین سکوی رتاب او نام بگیرند. این ترانه که به خامه ی خود شارل نوشته شده بود، در سال ۱۹۴۷ به جدول ترانه های ر فروش انگلستان راه یدا کرد و آوازه ی خواننده اش را از مرزهای فرانسه بیرون برد.
آزناوور پس از کسب آن شهرت اولیه در همه حال در صدر باقی ماند و هیچگاه به فراموشی سپرده نشده و به حاشیه نرفت. نه تغییرات وسیع دنیا و نه عوض شدن ذئقه ی مردم. نه سر آمدن دوره ی موسیقی آرام و نه از راه رسیدن خواننده های جوان؛ هیچ کدام سبب ساز دوری او از دنیای صحنه نشدند تا او یکی از بلند مدت ترین دوران های شهرت در تمامی تاریخ را تجربه کند.
استفاده از زبان ها متفاوت و نزدیکی با مردم بسیاری از نقاط زمین از جمله ی مهمترین دلایل حفظ و بسط شهرت او بوده. این طور که اهل تاریخ گفته اند، آزنوار به هشت زبان زنده ی دنیا ترانه نوشته و بسیاری از ترانه هایش را با چند زبان جداگانه اجرا کرده.
عاشقانه های ناب او هم دیگر از دلایل محبوبیت ش بوده اند. شارل در بیشینه ی ترانه هایش از عشق و مهر گفته و خالق بسیاری از عاشقانه های خاطره انگیز قرن گذشته بوده تا آنجا که نام او طوری با این گونه ی موسیقی گره خورده.
حضور گسترده ی او در سینما هم شاید از جمله ی دیگر دلایل موفقیت و شهرت او بوده باشد. او در شصت سال گذشته در بسیاری از فیلم های مهم سینمای فرانسه ظاهر شد و بر خلاف بسیاری از چهره های سینمایی تنها به واسطه ی ساز و اواز و ترانه به سینما نیامد و با بهره گیری از تجارب تئاتری دوران نوجوانی اش، به بازیگری توانا در دنیای سینما بدل شد.
دوئت های او با بسیاری از خواننده های اروپا و آمریکا هم در شکل گیری شخصیت هنری و بسط شهرتش موثر بوده اند. او که در محافل خبری با عنوان سیناترای فرانسه به شهرت رسیده بود مثال سیناترای آمریکایی با شمار زیادی از خواننده های دنیا به روی صحنه رفت و در این زمینه به جایگاهی دست نیافتنی رسید .
او همچنین ید طولایی هم در فعالیت های خیرخواهانه داشته . پس از زلزله ی ناگوار ارمنستان در سال ۸۸، شارل بنیاد خیریه ی شارل ازنوا در ارمنستان را بنیان گذاشت و در راه کمک رساندن به مردم سرزمین آبا و اجدادی اش کوشید تا نامش از این منظر هم در صفحات تاریخ ثبت شود…
دیگر از نکات جالب توجه در زندگی او، حضور فعالش در دنیای سیاست، نه تنها به عنوان یک فعال مدنی که حتی در جامه ی یک سیاستمدار بود. او که از دیرباز به دنیای سیاست علاقه نشان می داد از سال ۲۰۰۹ به عنوان سفیر ارمنستان در سوئیس مشغول به کار شد و همچنین نماینده ی دائم این کشور در سازمان ملل نام گرفت.
موسیقی شارل در بسیاری از محافل هنری هم ستوده شده اند و او بسیاری از عناوین مهم اجتماعی را به پاس هنرش به دست آورده. از همین جمله اند انتخاب او به عنوان بزرگترین سرگرم کننده ی قرن از جانب بینندگان تلویزیون سی ان ان و کاربران سایت اینترنتی مجله ی تایم. راهیابی او به تالار مشاهیر ترانه نویسان و برنده شدن مدال فخر ملی فرانسه و ارمنستان هم دیگر از نشان های او به حساب می آیند…
مهمترین ارمنی تاریخ، آخرین تور بین المللی اش را در نود سالگی آغاز کرد. این تور که ادامه ای بر تور پیشین به حساب می آمد از ارمنستان و آلمان و انگلستان و فرانسه تا آمریکا و کانادا را درنوردید
این زنگ عاشقانه ی صدا و آن ترانه های پر مهر از جمله ی به یادمانی ترین نشانه های موسیقی مردی در قرن گذشته به حساب می آمد و مزه ی شیرین آسوده گی؛ آن هم در روزگاری که آرامش در هیاهوی مردمان شهر و سرعت هر روز بیشتر زندگی کالایی بود نایاب و اکسیرگون.

*ترجیع بند ترانه Emmenez-moi

چشم هایت را ببند، نگاه کن/رضا اغنمی

نام کتاب: چشم هایت را ببند، نگاه کن

نام نویسنده: ک. زری بلیانی
ویراستار وصفحه آرا: محسن کرمانی پور – نادره موسوی
ناشر: انتشارات ابجد. تهران
چاپ اول: ۱۳۹۶ – تهران

 

کتاب را درنشستی که نویسنده، به همت نشر مهری لندن در دانشگاهSOAS سخنرانی داشت هدیه دادند .
شرح فشرده وچند سطری ناشر درنخستین برگ دفتر، تقدیم کتاب :

«به عشق های زندگی ام «آنیتا وپویا» و واگذاری «عواید فروش این کتاب به خیریه چشمه های امید توس»، در زمانه ای که منادیان جهاد ومعاد غرق مادیات، ابلیس را شگفت زده، انگشت به حیرت دچار سرگیجه سرکرده اند!
شروع به مطالعه کردم، گذشته از زبان نرم و لطیف، ازگیرائی داستان نتوانستم کتاب را نخوانده رها کنم.
پدر «آنا» همراه فرزندش «آراد»، درراه بازکشت از کمبریج به لندن به علت کسالت غیر منتظره دربیمارستانی بستری می شود. آنا با شنیدن خبر با عجله به دیدن پدرش می رود. از نگرانی والتهاب، حالش بهم می خورد :
«بابی هردوشانه انا را با دست گرفت، نگاهش را مستقیم به چشم های او دوخت. چشمای فندقی اورا برداشته بودند و یک حلقه ی کریستال خاکستری مات جای آن مردمک های براق گذاشته بودند. آن عشق همیشگی که چون نرمی گلبرگ ها برجان آنا می نشست رفته بود . . .».

انا دراتاقی بستری شده. وقتی بیدار می شود، سرُم را کشیده با پاهای برهنه قدم می زند تا به اتاق پدرمی رسد: «چشم هایش بسته بود مثل شب هایی که آنا دیر می آمد. او مثل بچه ای آرام رو به روی تلویزیون روشن به خواب رفته بود بدون رواندازی».
آنا، چشم در پدر خوابرفته روی تخت بیمارستان، به گذشته ها بر می گردد. دردهای معصومانه خودرا روایت می کند. از مادرشروع می کند مادری که وقتی رفت من:
« یه بچه بودم. هیچی نمی دونستم سخت شکننده شدم و تو ذرات وجودمو جمع کردی و به هم چسبوندی با ما دو تا بچه، عشق ساختی، پنجره هایی رو که می رفت بسته بشه یه یک آینده باز کردی، آینده ای پُر از گل خوشبو. با گل های هرز جنگیدی. روپاهات ساعت های طولانی ایستادی و گله نکردی و مارو با خودت کشیدی».
گله مند از رها کردن جیم و آمدن بابی به زبانی ساده ومهربان سخن می گوید. عاشقانه های بابی را می ستاید. پس از خالی کردن درد دل ها، کنار پدر دراز می کشد. درسپری شده ها می غلتد. حوادث گذشته را روایت می کند.
عوض شدن صحنه ها و درهم آمیزی واقعیت ها و خیال ها.

عنوان ۲

از فعالیت های آنا در رشته نقاشی درشهرکمبریج وشکایت فریبا، از ادوارد. که به قول او می گوید خیلی خنگه! انا پاسخ می دهد:
«فریبا اون یکی از مغزهای دانشگاه کمبریجه. بعضی ها میگن اون یک نابغه است».
فریبا پاسح می دهد:
«بله درسته اما به چه درد من می خوره؟ خیلی ساکته، خیلی بی احساسه، تا حالا با دیوار حرف زدی؟ دوساعته زیر آفتاب نشسته و با قلاب ماهیگیرش ور رفته حتی یک کلمه هم حرف نزده اصلا انگار من وجود ندارم. خوب دیگه. عنوان بعدی درباره دلخوری آنا با جیم امریکانی که ظاهرا با هم نامزد شده اند. و ملاقات با ساره دختری ازمصر که اورا به خانه اش دعوت می کند برای خوردن «باقلوای بادام قاهره»، انا می رود. بین صحبت، ساره از پدر ومادرش می گوید. می داند که مادر آنا فوت کرده. می پرسد که پدرت هم استاد انگلیسی بوده نه؟ انا می گوید قبل ازاین که بیایم اینجا. می پرسد :
«چند سالت بود که مادرت فوت کرد؟».
«آنا سرش را روی یک پشتی بزرگ می گذارد وتکیه می دهد چند لحظه ساکت می ماند و با صدای غریبی می گوید دوازده سال»
از آراد برادر آنا، می پرسد و سن و سال ش به زمان فوت مادر:
«شش یا هفت ساله . . . خیلی کوچک بود»
«می دونم خیلی . . .»
«نه نمی دونی، به سادگی حرف زدن نیست. می تونی توی سرمای شدید شیرجه بزنی توی عمق سی متری و مطمئن نباشی بالا می آیی یانه ؟ من موندم زیرآب، آب زیرصفر . . . نفس نمی کشیدم. هوا نبود. هیچی نبود، هیچی!»
ساره، مقابل آنا زانو می زند. با ستایش از مقاومت وتحمل او می گوید:
«همیشه عاشق این قدرتتم».
از او می خواهد شیوه های مقاومت را یادش بدهد:
«باید خودتو بسازی وبدونی که از زندگی قوی تری، زیاد جدی نگیرش . . . من هم باید قوی تر باشم.»
ساره می گوید محکم نیستم درهراتفاق غم انگیز اشک می ریزم. اشک ش جاری می شود. ازدید آنا:
«چشم های درشت وسیاه ساره با آن جذابیت خیالی اش حالتی عجیب به خود گرفته وموهای فرفری مشگی اش که با نسیم بازیگوشی که از پنجره به درون آمده به آرا می می رقصد. مثل ملکه افسانه ای است .آنا لبخند می زند»
ساره می پرسد چی شده ؟ آنا می گوید محو زیبائی صورتت شدم. ازاستادی به نام میشل می گویند که با دیدن ساره محوتماشای صورت او شده بود. انا دست ساره را گرفته و با نگاهی به کف دستش آینده خوش وموفق او را با «عاشق دیوونه ای» که دارد پیش بینی می کند. ساره می گوید:
«کاش سرنوشت به صدای تو گوش بدهد آون همیشه یه بد ذاتی داره، به شادی آدما حسودیش می شه».

عنوان ۸ – ۴

از جیم نامزد آنا، و روند گذراندن تز دانشگاهی ش با استادی سختگیر و بد عنق به نام «تد مایکل» سخن رفته و سرانجام با پذیرش طرح او به آنا می نویسد:
«نوشته ات احتیاج به کار زیادی دارد تا تبدیل به یک پایان نامه قوی شود. راه درازی درپیش داری طرحت را دوست دارم. فردا ساعت نه صبح، پشت میزت در دفتر من کارت را شروع کن».
با شنیدن خبر پذیرش، انا با دوستانش شادی می کنند و جشن می گیرند.
جیم ، درآمریکا شغلی در یکی از دانشگاه ها پیدا کرده و عازم آن دیار می شود. با گذشت ایام، نامزدی جیم و آنا رنگ می بازد.
بابی که اسم اصلی ش بابک است و ایرانی، بهتر معرفی می شود. فصل تعطیلی دانشگاه است. آنا وسایل خود را باید از اتاق تد بردارد. وارد دفتر می شود:
«برای آخرین بارنگاهی به اتاق می اندازد می اندیشد، چه لحظه هایی رو اینجا گذروندم اصلا فکرش روهم نمی کردم دل کندن ازاین اتاق و دانشگاه شهر کمبریج اینقدر سخت باشه!».
با ماشین بابی هردو عازم لندن می شوند. پدر آن دو را برای قهوه دعوت می کند. پدربا استقبال گرم از آن دو جوان ازبابی اسم پدرش را می پرسد. می گوید:«علی صدر» که مدرس دانشگاه تهران بوده با پدر همکار درهمان دانشگاه.

پدر ومادر بابی، آنا و پدر را به خانه دعوت می کنند. آن دو وارد خانه می شوند. دو دوست دیرینه همدیگررا در آغوش می گیرند. صاحبخانه پرده را کنار می زند. با دیدن منظرۀ زیبای باغچه به تماشا می ایستند. مریم، مادر بابی نزدیک شده خود را معرفی می کند:
«آنا سرجای حود ایستاد. آنچه را می دید باور نمی کرد جلوی خودش را گرفت که فریاد نکشد، پس تو اینجا بودی؟ این همه سال، قایم شده بودی؟ توی سال هایی که من و آراد و پدر در حسرت یک نگاه تو آغوش تو می مردیم تو اینجا بودی؟ حالا با آن صورت آرام ، با لبخند رو به روی ما ایستاده ای . . . . . . چطور پدرمتوجه نشده؟ متوجه شباهت عجیب این زن با او نگاهش… همان نگاه، همان نگاه … جلو می آید:من مریم هستم!».
انا گیج وپریشان ازحال می رود! وقتی چشم باز می کند می خواهد آن جا را ترک کند.
تجلی سیمای مادر در مریم، صحنۀ جالبی که نویسنده، با هنر بلاغی، حس عاطفی آنا که در دوازده سالگی مادرش از هستی رهیده را یادآور می شود.

درعنوان ۱۰

آنا به صدای تلفن از خواب بیدار می شود. شب گذشته درهتل پدرش در رسپشن کار کرده. مردی که تلفن کرده خود را معرفی می کند:
«من رولان هستم . معاون دانشگاه کمبریج. نامه شما را پست کرده ایم اما می خواستم شخصا با شما صحبت کنم. با کمال افتخار باید بگم شما رتبه ممتاز را کسب کرده اید».
شاد وخندان به هتل می رود تا خبررا به پدرش بدهد. با شنیدن خبرجشم های پدر شفاف می شود. آنا می خندد. بلند می خندد:
«روی شانه هایش دو بال سبز شده بود و پدر بغلش کرد».
یک هتلدار معتبر، سفارش تابلویی به آنا می دهد برای جلب توجه مشتریان ازکشورها و اقوام گوناگون، با طرحی نو که سابقه نداشته باشد. آنا پس ازمدتی تابلو را آماده می کند:
«تابلوی غول پیکرازاتاق او به روی دیوار بزرگی درسالن بی انتهای هتل سفر کرده زیباتر وخیره کننده تر، شاید به دلیل چراغ ها و نورهایی که بالاسرتابلو نصب شده بود».
تابلو مورد تماشا و توجه صاحبنظران قرار می گیرد.
آشنائی با دیگرنقاشان وهنرمندان در افتتاح نمایشگاه از مسائلی ست که درعنوان ۱۵ ازآن ها و رابطه های هنری سخن رفته است. همچنین از موفقیت دانشگاهی جیم درامریکا.
در مهمانی باربیکیو درخانه بابی تقریبا بیشتر دوستان جمع شده اند. انا این بار درآن خانه با احساس راحتی در گلخانه از تماشای گل ها بیشتر لذت برده و با دوستان تازه سرگرم صحبت می شوند. نازنین را می بیند. درد دل ها شروع می شود. صحبت از گذشته ها و فاجعه زندگی نازنین است:
«ناگهان صورتش یعنی درواقع میان نیمه صورتش که دیده می شود تیره شده وچشم هایش لبریز از اشک می شود. من دیگه به تنهائی عادت کردم. وقتی دلت پر از درد باشه وقتی غمگین ودلشکسته باشی و حس کنی دنیا… دنیا جای خوبی نیست . . . یه دختر هفده ساله از زندگی چی می دونه؟ دلش می خواد زندگی کنه، مثل همه آدما پراز امید آینده رو روشن وزیبا می بینه یه دفعه باد میاد و طوفان میشه . . . مثل یه کاغذ ظریف ونازک با شعله ای آتیش می گیره».
نازنین، ماسکش را برمی دارد. نیمه صورتش پوستی چروکیده انگار له شده. اشکش جاری می شود. روی تکه های پوست وگوشت راه می افتد. آنا درمانده، نمی داند با این دخترک غمگین چه کند! چگونه اورا تسکین دهد!؟
نازنین، ماجرای آخرین دیدار با آن جانی حیوان صفت که درهفده سالگی او با پاشیدن اسید صورتش را سوزانده شرح می دهد. فاجعه ای ننگین ازوحشیگری اجتماعی دل خواننده را چنگ می اندازد. روح انسانیت را می خراشد!

انا ایمیلی از مایکل تد دریافت می کند که به دیدنش برود. می رود. از دوستی به نام «مارک هنگ» که از بزرگترین تولید کننده های جواهرات لندن است می گوید مایل است:
«طراحی کارهایش را کمی شرقی کنه. من سی وی ویک عکس ازتورو برای او فرستادم و همچنین دو تا از طرح هات رو. اون دیروز به من گفت که تورو برای این شغل مناسب می دونه»
آنا می گوید من تاحالا ازاین کارهانکرده ام. تد می گوید نگران نباش تو ازروزاول حقوق داری ودوره می بینی تاphD می گیری. مواظب گرگ های اطرافت باش.
«تو آبروی این دانشگاهی. یه جورایی نماینده من هستی».
انا کارش را باموفقیت دنبال می کند.
بیماری ساره، پیشکش یک دستبند نقره قدیمی به آنا که مال مادربزرگش بوده، فوت ساره، پریشانی وازحال رفتن انا افتادن روی زمین در رهگذر عمومی ازاندوه مرگ دوستش. تا آمدن بابی و مادرش مریم.
روی مبل نفس بلندی می کشد و پدررا می بیند. لبخند می زند:
«توی دست چپش یک دستبند نقره ای ظریف بود. دست کشید روی آن، حس کرد ساره هست وجود دارد . کنار اوست و کمی احساس آرامش کرد».

عنوان ۲۱

پایان این رمان زیباست. بسی خواندنی ودلنشین. آنا و بابی. زیر نور لرزان یک شمع بزرگ با چند شمع دررنگ های گوناگون. با شناخت روان هم، گفتگوئی دارند که درتبیین یکرنگی وپاکی عشق است.
بایی با اشاره به روزی که همراه آنا ازکمبریج عازم لندن شده بودند می گوید:
«بعضی وقت ها توی چشمات یک سرگردانی هست. گاهی یه غمی که آدمو می ترسونه. اما حالا شان مثل آسمون صاف بدون ابره خیلی خوشحالم».
پس از گفت و شنودی آنا می گوید:
«نذار این لبخند محو بشه، باشه؟ اینطوری آدم خیالش راحته که اینجایی، بعضی وقتا تو چشم آدم نگاه می کنی، اما نگاهت مال خودت نیست، روح چشم هات همراه با یه چیزی توی مغزت داره پرواز می کنه. معلوم نیست کجائی.
کتاب به پایان می رسد
با آرزوی موفقیت نویسنده وانتظار آثار ارزشمند شان .

کتابی برای کتاب ها/رضا اغنمی

کتابی برای کتاب ها

نام کتاب: کتابی برای کتاب ها
نام نویسنده: اسد سیف
چاپ اول:۱۳۹۶ شمسی – ۲۰۱۸ میلادی
ناشر: مهری – لندن

بعد از نشر«من، گودو و ناجی موعود»، که در پس «گفتنی ست» آمده، لازم بود متن کتاب نیز بررسی ومعرفی شود.
نویسنده، در انگیزه ی پژوهش و تدوین این اثر می گوید:
«ازکتاب “من و شهرزاد و دُن کیشوت” که موضوع آن نیز در راستای نوشته های این مجموعه است استقبال شد و این سبب شد تا این کتاب را درادامه ی آن فراهم آید».
سپس با “من، گودو و ناجی موعود” خواننده را باخود به دنیای اندیشه واندیشه گری می کشاند. با یادی از “درانتظار گودوی ساموئل بکت”، تلنگری می زند به نابخردی های موروثی و صف بستن میلیون ها ذهن خوابرفته با چشم های تنگ به تماشای عکس منجی درماه!
با فراهم سآختن چنین زمینه های مناسب و بررسی آثار حدود سی پژوهشگر ونویسنده واهل قلم از خارجی و ایرانی و مستند کردن نظریه آن ها کتاب پر محتوای «کتابی برای کتاب ها» را چاپ و منتشر می کند.
من خواننده با اشتیاق کتاب را خواندم سود بردم و لذت. عناونی چند اراین اثر خواندنی را برای بررسی انتخاب کردم.
فهرست مطالب نشان می دهد که اسد، با مطالعه دقیق، حدود سی اثر ازاندیشمندان وصاحبنظران سرشناس، چکیده ای ازآراء وعقایدآن ها را دراین کتاب آورده که کاری سنگین و قابل حرمت است و ستودنی.
نخستین اثر با عنوان: «شوایک، سرباز ساده دل» اثر مشهور بارسلوهاشک (۱۹۲۳ – ۱۸۸۳) نویسنده چک که درسال ۱۹۲۱ منتشر شد» است.
کتاب فوق روایت ترور «امپراتور اتریش، فرانس فردیناند» است که در سوء قصدی درسارایو کشته می شود. شوایک با دوستش درمیخانه ای سرگرم میگساری بودند و سخن از آن ترور می کردند که توسط یکی ازمۀموران مخفی به مقامات گزارش و هردو به دادگاه کشانده می شوند:
«شواک به علت اینکه دیوانه است آزاد می گردد و دوستش به ده سال زندان محکوم می شود».
داستان از ساده دلی و بی پروا سخن گفتن شوایک می گوید. ازفقر وضد جنگ بودن، و بی اعتنائی او به مدال و نشان های افتخاری وسنگ قبرهای سربازان. همو، جنگ را “آدم کشی محض” می داند و با زبانی عریان پوچی وبی حاصلی آن را برای خواننده توضیح می دهد.
پژوهشگر می نویسند:
«ساده دلی شوایک آیینه ای می گردد تا خواننده داستان نیز درآن به تنِ جهان بهتر بنگرد. رفتار او رخت زیبایی را ازتنِ جهان بدرمی کند تا وقاحت سیمای دنیای موجود، آشکار گرداند. درجنگی که بین اتریش و روسیه در گرفته، نه او و نه خلق او جایی ندارند. چرا باید آنان فدای کسانی شوند که درواقع عامل بدبختی هایشان هستند».
ازدیدگاه نویسنده، شوایک «دراین حنگ غریبه است و نمی داند چرا باید بجنگد و برای چه کسی کشته شود». اما جون نیات پنهان شده در درون شوایک را به درستی دریافته که ظاهرسازی برازنده اونیست، اضافه می کند:
«او برای فراریان نیز احترامی ویژه قایل است و با آنان همدلی می کند و سخنانشان را تآیید».
نام شوایک درتاریخ به نماد بدل می شود: «همان سان که دن کیشوت نماد شد».

دومین عنوان نگاهی به رمان ۱۹۸۴ اثرجرج اورل است که: با«آنجا که قدرت حقیقت می آفریند» شروع می شود. این رمان درسال ۱۹۴۹ درلندن منتشرگردید وبعدها برگردان فارسی آن در ایران منتشرشد. رمان اثری ست«آنتی اتوپیا» با خواننده فراوان درسطح جهانی. با تصویرهای تکان دهنده ازدنیای یآس و ناامیدی:
«هشداری ست به انسان درسرزمینی که آدم ها درآن به ماشین بدل می شوند. اراده اردست می دهند، فردیت خویش نفی می کنند و بی هویت می گردند. دراین جامعه انسان به آن چیزی بدل می شود که حکومت طالب آن است».
بازیگر اصلی رمان «وینستون اسمیت» است و دروزارت حقیقت مشغول به کار. درشهر پرجمعیت لندن، در حالی که همه مردم زیرنظر گرفته شده و شدیدا تحت کنترل تنها حزب حاکم هستند. رهبر نیز باعناوین گوناگون زمینی و آسمانی درقدرت است و کشتار هرمخالف در دسنور روز:
«حزب در۱۹۴۸ به اندامی ایدئولوژیک تبدیل می شود تا فرزندان ایدئولوژیک بزاید و ایمان مشترک بپروراند. جامعه می بایست به توده ای ازهم گسیخته و ناتوان بدل شود که توانائی خویش را دررهبر بازیابد. همه ارگان های آزادی و دمکراسی باید به کنترل دولت درآید تا مردم، افرادی منزوی و مطیع بدل گردد».
پژوهشکر، یادی از «بوریس سوورین» که از بنیانگذاران حزب کمونیست فرانسه و از منتقدان و مبارزین «بوروکراسی کمونیستی»، همو درسال ۱۹۳۵ بیوگرافی استالین را باعنوان: استوره سازی و واقعیت در نظام زور منتشر کرد. او دراین اثر از بختگ دراتحاد شوروی سخن می گوید. و نفی سوسیالیسم و کمونیسم درآن». از زندانیان مسکو و محاکمه های هولناک و تصفیه های استالینی به شدت انتقاد می کند.
با چنین زمینه ها، نفوذ ساختاریِ صفات برشمرده رمان ۱۹۸۴ درافکار و ذهنیت حکمرانی استالین؛ و تبلورآن در رفتار وکردارهایش در کشتارمخالفان به مانند تروتسکی و موج تصفیه های خونین، روایت انقلاب اکتبر و دستاوردهای آن می باشد که در این رمان آمده است. پایان این عنوان با :
«دررمان ۱۹۸۴ رفتار جمهوری اسلامی را نیز می توان به خوبی بازیافت پنداری جرج اورل از آنچه در جامعه ی ایران بعد ازانقلاب و زندانِ رژِیم نوبنیاد گذشت نیز اطلاع داشت» .
درمطالعه شرح فوق یاد «سیاحتنامه محرمانه» اثر رضا علامه زاده افتادم که درمسافرتی به مسکو، بخشی از کشتارها وجنایت های دوران استالین را ثبت و ضبط کرده است.
در فیلمبرداری از «باغستان سیبی» در حاشیه ی مسکو یاد می کند:
«که درطول سال های سیاه ۱۹۳۷ تا ۱۹۵۳ این باغستان گورستان اندام مثله شده قربانیان سیاست بود. برلوحی که درویترینی به تماشا گذاشته شده تعداد کسانی که هرروزاعدام و دراین باغستان دفن شده اند نوشته شده است.
می روم پای تابلو و آمار اعدامیان چند ماه ازسال اول ۱۹۳۷ را که روز به روز گزارش شده است جمع می زنم:
آگوست ، ۱۲۹۶ نفر
سپتامبر، ۳۱۶۴ نفر
اکتبر، ۲۰۴۵ نفر
نوامبر، ۱۷۴۳نفر
دسامبر، ۲۳۷۵ نقر
علامه زاده، اضافه می کند که این آمار سالیان سال پیش از فروپاشی شوروی درهمین ویترین وجود داشت. سپس اشاره دارد و پرسشی از پنهانکاری بعضی ها :
«من خود با چندین عضو قدیمی حزب توده درزندانهای مختلف ایران بوده ام. کسانی که سالیان سال درشوروی و کشورهای اقمارش زندگی کرده بودند . . . آنها برای حفظ چه چیزی این همه سال مهر سکوت برلب زده بودند و فجایغی تا بدین حد تکان دهنده را ازدیگران پنهان می کردند».
بنگرید به برگ ۹۵ سیاحتنامه محرمانه نشرکتاب لس آنجلس چاپ اول سپتامبر۱۹۹۷
با پوزش ازازاین یادآوری.

سرزمین بی عشق و بی لبخند
(نگاهی به رمان رمان میرا)

نویسنده رمان کریستو فرانک است. این کتاب توسط خانم لیلی گلستان به فارسی ترجمه شده.
این رمان هم مانند رمان ۱۹۸۴ جرج اورل و یا «ما» اثر زامیاتین است و خواننده را درهمان فضای حکومت خودکامه می چرخاند:
«دولت حتا روابط جنسی افراد را نیز “کوپنی” می کند تا بدین وسیله “مساوات” برقرار کند. نظارت کامل دولت برتمامی روابط شهروندان درهردو رمان اصل است سیستمی توتالیتر که می خواهد انسان هایی نو بسازد».
محل حادثه یک دشت کویری بی کران ست درهوای گرم که:
«سراسر آن را با قیر پوشانده اند. . . ابری سیاه سطح شهررا می پوشاند خانه ها دیوارهایی شیشه ای دارند. درتاریکی هوا چراغ ها روشن می شوند تا رفتار اهالی کنترل گردد ماموران دولتی همه جارا می پایند. زیرا بدی درتاریکی خفته است. مردم در چنین موقعیتی از قدرت تفکر تهی گشته اند. می بینند ولی فکر نمی کنند . بی اراده شده اند. با این که باهم هستند درتنهائی خویش عمررا به سر می آورند».
روایتگر داستان دختر جوانی ست که از گذشته ی خود هیچ نمی داند. می گوید دردشت به دنیا آمدم: «خود شهریست ویا شاید کشور، ساکنانی دارد که در مربع های کوچک درخانه هایی شفاف زندگی می کنند دولتی وجود دارد وسازمانهایی که زندگی مردم را آن سان که لازم است سامان می بخشد».
همو، در پنهانی خاطرات خود را می نویسد. برای نوشتن خاطرات باید از وزارت تبلیغات کاغذ بگیرد. هیچ کس هویت فردی ندارد.
«هرفردی باید دربقیه حل شود تاهویت خویش را درجامعه بازیابد. . . . راوی می کوشد دردفاع از هویت خویش بنوبسد. هویتی که درحال محوشدن است وباید ازبین برود. اونوشتن را برمی گزیند»
درخانه اصلاح که به بیماران اختصاص دارد وآن ها را باید معالجه ودرمان کنند، ماسکی به صورت بیماران می زنند:
«ماسکی که می خندد. این ماسک اندک اندک به جزئی ازوجود آنان بدل می شود وسرانجام، پوست و نقاب یکی می شوند. برداشتن نقاب ممکن نیست. بهمین علت چهرِۀ واقعی آدمها راکسی نمی بیند». پژوهشگر، که حضور نشانه های فعالِ این رمان را، در رفتارهای حکومت جمهوری اسلامی حس کرده اضافه می کند:
«میرا درعین حال داستان مقاومت است و میل به آزادی و عصیان. اگرچه راوی با مرگ خویش به آن دست می یابد».
آشنائی راوی با دختری هم اندیش، متفاوت با دیگران هردو نقابدار، شب هنگام بوسیدن همدیگر، به منظور رهائی جامعه از بند غُل و زنجیر اندیشیدن حکومتی، با دویدن آن دو آغاز می گردد:
« نقاب چهره تکه تکه می کنند. لباس از تن می درند، “خون از گونه ها و پیشانی برهنه شده” جاری می شود. لبخندهای واقعی به هم گره می خورند. خنده شادی سر می دهند. همدیگررا می بوسند. نوری از دور نمایان می شود. نیروهای دولتی از راه می رسند. نورافکن برآنان می افکنند. آن دو به هم می چسبند، مسلسلی سنگین دربرابرشان ظاهر می شود. شلیک آغاز می گردد. “اولین گلوله ها پشت اوراسوراخ کردند. به دو نیم شد . کنارم افتاد. با زوانم روی شکم سوراخ شده ام خم شد و بدون اینکه از لبخند شلیک کننده ای که بر فرازسرمان بود چشم بردارم، من کنارش افتادم”. و این پایان رمان است».
عناوین : عصیان علیه وضع موجود. (نگاهی به زمان “مرگ قسطی” اثر فردینان سلین.
پروانه های ماندگار (نگاهی به رمان ” در زمانه پروانه ها” زندگی خواهران میرابال).
سرزمین نفرین شدگان.
گریه یک فیلسوف (نگاهی کوتاه به رمان ” و نیچه گریه کرد).
خوشبخت خوش بخت ها.
زندگی در رؤیاهای سوسیالیسم.
بازگشت مارکس (نگاهی به نمایشنامه “کارل مارکس و بازگشت او”).
زندگی درمیان آشغال (نگاهی به رمان “هومر و لانکلی” اثر دکتروف).
قدمت روی چشم جمهوری اسلامی: تنها شبی از هزار و یکشب تاریخ ایران.
سنگ صبور. فرودستی زنان ونقش مردان درآن (نگاهی به کتاب “انقیاد زنان” اثر استوارت میل.
تا می رسد به عنوان اجاق سرد همسایه.
عنوان اخیرنگاهی ست منتقدانه به قلم پزوهشگر از جنایت های زمان استالین درمورد سربه نیست کردن چندین هزار پناهنده سیاسی ایرانی در روسیه شوروی. کشور شوروی، که درظاهر سرزمین رؤیاهای خوشبختی و آمال زحمتکشان جهان قلمداد می شد. ازنبود خاطرات مکتوب و آمار درست این عده به درستی انتقاد می کند، اما پاسخ درآستین بلافاصله جواب می دهد:
«بسیاری ازاین افراد درکشور شوراها، در دوره زمامداری استالین سربه نیست شده اند. آنان نیز که ازعاقبت زندگی این عده اطلاع داشتند یادمانده های خویش را با خود به گور بردند و هیچگاه دررژیم حاکم برکشور شوروی امکان نیافتند چیزی دراین باره بنویسند».
از رُمانی باعنوان: ادامه ها من، ادامه های تو (گامی نو در ادبیات زیر زمینی ایران)
می گوید که در هفتصد و چهل صفحه به طور زیر زمینی چاپ ومنتشر شده است.
«من ها طیف گسترده ای ست ازکسانی که به هردلیلی رژیم جمهوری اسلامی را برنمی تابند. “تو” اما کسانی هستند که درپناه این رژیم زندگی می کنند، ازآن تغذیه می شوند و پایه های حاکمیت را جان می بخشند». وسپس موقعیت “من” ها و “تو” ها را با نگاهی ژرف توضیح می دهد.
نام نویسنده پشت جلد کتاب بهروز علی یاری آمده پیداست که مستعاراست:
« اما هرکه باشد نباید تازه کار باشد کسی ست مسلط برادبیات ایران و جهان و آگاه از شرایط زندگی درایران امروز. او به خوبی توانسته است زندگی روزمره درایران وتاریخ این کشوررا جامه ای داستانی بپوشاند. رمان جذابیت لازم را برای خواندن دارد. آن را که دست بگیری مشکل بتوان رهایش کرد. زبان آن سالم، جملات کوتاه و حوادث غیرقابل پیش بینی هستند و این خود برجذابیت و کشش آن می افزاید». پژوهشگر درپایان آدرس رُمان فوق را آورده است:
Https//Yadi.Sk/i/ePinlkHYuAYd6

در بزم حافظ خوشخوان
اثر زنده یاد هما ناطق

اسد، بررسیِ آخرین اثرجالب پانصد برگی تاریخ نگار ونویسنده پُرکار را این گونه آغاز کرده است:
«هرواژه ای درزبان، تاریخی را پشت سرگذاشته است. اگربه این تاریخ آشنا نباشیم ویا اگر نخواهیم که به آن توجه کنیم دربررسی های تاریخی به بن بست خواهیم رسید».
سپس از درک درست مفاهیم در زمان حادثه می گوید و از”تاریخ مفاهیم” جهان غرب که: «درعرصه علوم انسانی واجتماعی دگرگون شد. نگاه به تاریخ شکل دیگری گرفت که برجامعه شناسی تاریخی اثرگذاشت».
از حافظ می گوید و گسترش علاقه ی دیرینه مردم به او که درفرهنگ ایران:
«دیوان حافظ پس ازقران پرتیراژترین کتاب است».
روش به کارگیری و تلاش خانم ناطق را مطرح می کند:
« از راه “شناخت واژه هایی که حافظ به کار گرفته بود”» را پی می گیرد. و تآکید می کند که در این راه دیوان «خواجه را نه درجلوۀ یک اثر ادبی، بل که به مثابه یک دانشنامه و سندی تاریخی پیش روی نهادم . . . . . دراین روند است که کشف می کند، لقب حافظ دراصل درمفهوم سرودگو وسرود خوان و قوال است ونه الزاما دربردارندۀ قرآن». وسرانجام این که به قول پژوهشگرصادق: «هما ناطق “دربزم حافظ خوشخوان” حافظ را دردادگاه تاریخ ازدست همه آنانی که خرقه به تن وی کرده وعبا بردوش اش افکندند نجات می دهد».
آخرین عنوان کتاب مصاحبه ایست که نویسنده بادویچه وله انجام داده با گفتنی های جالب و خواندنی.
من نیز همین جا به سبب پرهیز ازاطاله کلام ازبررسی باقی عناوبن کتاب می گذرم و به خوانندگان این اثر پرمحتوا وا می گذارم .

خواهران خبیث/رضا اغنمی

نام کتاب: خواهران خبیث

نام نویسنده: هما شفاعی تهرانی
ناشر: انتشارات: ساتراپ – لندن
تاریخ نشر: فوریه ۲۰۱۸ – لندن

این کتاب اخیرا توسط دوستی دیرینه ازاهالی قلم به دستم رسید، بخشی ار خاطرات نویسنده است که با «گلبو» یکی ازاعضای خانواده دوست بوده اند آن گونه که درمقدمه آورده:
«همسایه دیواربه دیوار بوده اند ازبچگی، دوست جون جونی و بی نهایت نزدیک و ازتمام زوایای زندگی خصوصی یکدیگرباخبر»
این خانواده متشکل از چند خواهر با سروده زیبائی ای با عنوان کتاب از نویسنده معرفی شده اند:
«شنیدم زکس، چند خواهر بُدند/ چو اهریمنان، بدسرشت وبداختر بُدند
. . . . . . . . .
به آخرهمه، سر به سرسوختند / دریغا که درسی نیاموختند».
به روایت نویسنده، گلبو دارای سه خواهر بزرگترو یک خواهر کوچکتر از خود وجمعا پنج خواهرند. نویسنده با شناختی که داشته متناسب با خلق وخوی هریک، آن ها را باعناوین تازه نام گزاری کرده است:
« خواهراولی، به نام روان پریش، دومی به بی زبون، چون (طفلک کر و لال بود). سومی، به نام سنگدل و چهارمی هم که خودش بود و آخرین خواهر که پنجمی و چهارسال کوچکتر ازاو بود به نام هرزه نامگزاری شده است.
مادر به نام خانم خانوما زیبا و شیک پوش ومهربان و:
«پدر اقا فرتاش افسر شهربانی خوش قیافه، عیاش و رفیق باز و خوش گدران باصدایی زیبا شعر می گفت و درنواختن ساز و سه تار تبحر داشت»
روان پریش در پانزده سالگی با جوانی بیست و نه ساله به نام «اقا مرموز» سردبیر یکی از روزنامه های معروف تهران که معتاد هروئین بوده ازدواج می کند. ناتوانی جنسی، اعتیاد، خانه نشینی و تنبلی شوهر، انگیزۀ بگومگوها واختلاف آن دو را به جنگ و دعوا ها تا جائی که :
«روان پریش همیشه عصبی و بدخلق بود و دائما جنگ و دعوا راه می انداخت و از حرصش پیراهن های آقا مرموز را پاره می کرد، در می شکست، پول های اورا پاره وگاهی آتش می زد. آئینه می شکست و جیغ و داد می کرد و هوار می کشید»
پیداست که درچنین موارد طوفانی شوهر ازخانه بیرون می رفت برای هواخوری! و عیال با مادرش می ماند برای ادامه ی بگومگوها.
روان پریش گذشته از شوهر با خواهرهای دیگر و حتی مادرش نیز همین گونه رفتارهای جنجالی و فتنه انگیز را داشت با دست بزنی که بچه هایش را کتک می زد. کسی را هم اجازه اعتراض به هرنوع تجاوز و وحشیگری های اورا نداشت.
دریک درگیری لفظی وبه شدت توهین آمیز با گلبو، که تازه سیزده سالش شده وآغاز دوران بلوغ ش، گلبو اقدام به خودکشی می کند وبا خوردن مقداری تریاک می خوابد اما بی زبان که کر و لال بوده موضوع را می فهمد اورا به بیمارستان می برند و با شستشوی روده و خارج نمودن تریاک ها، گلبو از مرگ حتمی نجات پیدا می کند.
این فشارهای فزاینده ودنباله دار باعناوین گوناگون، بالاخره منجر به مرگ مادر می شود.
نویسنده به درستی یادآور شده :

تازه آن زمان بود که روان پریش، دراثر ضربۀ سنگین مرگ مادر، ازخواب خرگوشی بیدار شده و متوجه می شود چه
گوهرگرانبهائی را ازدست داده . . . . . . و با فریاد می گفت: مادر جان، مادرجان مرا ببخش من خیلی به تو بد کردم
مرابخش، مرا ببخش و . . .».

نویسنده، ازخواهر دیگر که به نام «سنگدل» معرفی کرده می گوید:
«نخستین ازدواج او بامردی بوده قمارباز ومشروب خوار. بعد ازجدائی ازان با مرد دیگری از دواج می کند که پانزده سال از خودش بزرگتر بوده و صاحب پسری ازهمسراول».
همو، دومین همسرسنگدل را « آقاتنبل» معرفی کرده که دراثر این ازدواج صاحب چهار فرزند شده اند. اولی درهشت سالگی پسری بوده که درحوض افتاده خفه شده و مادر چنان بی تفاوت این فاجعه را ازسرگذرانده، به این قصد ونیت که دیگران او را صبور و متحمل بپندارند! در پس این معرفی، صفات حیوانی اورا توضیح می دهد:
«موجودی عقده ای، کینه توز… …انتفامجویی بی گذشت وبی احساس بود» تا جائی که خواهرکر ولال ش وقتی دربیمارستان ازمرض سرطان مشرف به مرگ بود، به دیدن او نمی رود و درمقابل اصرار گل چهر که می گوید:
«خاله جون بی زبون درحال مرگ است ومن فکر کردم به شما اطلاع بدهم، شاید بخواهید به دیدنش بیائید. ولی سنگدل در کمال قساوت و ناباوری به او می گوید:
«بی زبون مدت هاست برای من مرده ! و به بیمارستان نمی رود».
درهمین بخش از روایت هاست که نویسنده، از فرتاش می گوید که پدر خانواده است، افسرشهربانی اهل موسیقی، اما به تمام معنی ازقالتاق های زمانه. در درد دل خانم خانوما با گلبو، دربارۀ سبب کرولال شدن “بی زبون” گلبو می گوید:
«مادرچرا آن همه تحمل کردید و طلاق نگرفتید؟ خانم خانوما گفته بود چون پدرتان را می شناختم و می دانستم اگر طلاق می گرفتم فورا می رود با یک زن هرزه ازدواج می کند وشماها زیردست چنان نامادری می افتید! و برای من حتی تصور چنان فاجعه ای قابل تحمل نبود و مجبور بودم بسوزم وبسازم».
باز، در رهگدر این بخش است که روان پریش، با شنیدن خبر نامزدی گلبو وآژنگ، چنان قشقرقی به راه می اندازد که پدرش را دزد خطاب کرده تهدید می کند که مراسم نامزدی را بهم خواهد ریخت. تا آن ها مجبور می شوند برای جلوگیری از آبروریزی خانوادگی، با تعویض محل به طور پنهانی مراسم نامزدی وعقد را انجام دهند. با تمام این پیش بینیهای امنیتی! روان پریش وارد نشست مراسم عقد شده وبا سرهم کردن تهمت وافتراهایی توهین آمیز، آبروریزی ننگینی بپا می کند! وگلبو دچار تشنج می شود. فرتاش به گریه می افتد و می گوید :
«دلم می خواست دخترخبیث دیوانه را، همانجا می کشتم. اما خودداری کردم که وضع بدترازآن چه پیش آمده بو د نشود . . . اشخاص انجام نمی داد» .

نویسنده، با شروع روایت داستان زناشویی پیمان و هرزه، در تبیین انگیزه های نفاق وفتنه را درفضای آلودۀ خانواده به درستی دریافته است. داماد بیمارروانی ست. هرزه همان شب عروسی، ازبی میلی شوهر به بیماری او پی می برد و می فهمد که به دام افتاده . پیمان مردی نیست که به عنوان شوهر اورا سیراب کند! پدرشوهر که پشت درایستاده و قبلا به پسرش گفته که باید چه بکند با عروس زیبا، وقتی می بیند که هرزه درحجله گاه را بازکرده با گریه بیرون آمد: «هوار می کشد که ای فلان فلان شده ها شماها مراگول زدید ومرا به عنوان نسخه، برای پسربیمارتان گرفید . . .». هرخوانندۀ با انصاف سبب خلبازی ها و هرزگی های “هرزه” را درمی یابد!
سرانجام هرزه با دگرگونی وپریشانی بیشتر، با طلاق گرفتن به خانه پدری بر می گردد. و این درحالی ست که خانم خانوما مادر متحمل و صبور مدتی پیش از هستی رهیده بود.
نویسنده اشاره ای دارد به اختلاف سن گلبو و هرزه. هرزه چهارسال کوچکتر از گلبوست. نترس و شجاع و بی پروا. باعُرضه، با دل و جرآت. خلاف او گلبو، بزدل و وترسو وبی جرآت و جسارت . ازخاطرات دوران دبستان و دبیرستان آن دو، با ذکر تفاوت ها و اختلاف نگرش های اخلاقی شان می گوید.
تجلی بیشتر هرزه از این جا به بعد تا پایانه های دفتر ادامه دارد.
هرزه درشهرستانی که گلبو وآژنگ زندگی می کردند عاشق دکترجوانی به نام دکتر “X” می شود. ومدتی رابطه عاشقانه برقرار می کند. باپیام زن دکتر به هرزه که اخطار تهدید آمیزی بوده، کار به دادگاه و زندانی شدن هرزه می انجامد. با دخالت گلبو وآژنگ با وثیقه آزاد شده، حادثه فتنه انگیزدیگری با صاحبخانه و برادرش راه می اندازد. از انتخاب وکیل دعاوی و رفتن به دادگاه والتماس به شاکی برای گرفتن رضایت نامه وباقی قضایا! هرزه به تهران برمی گردد. بنگرید به برگ های ۶۰-۵۶.
حاثه افرینی های دیوانه وار هرزه، با عناوین و بهانه های گوناگون ادامه دارد. و همانگونه که قبلا نیز اشاره کردم بیشترین برگ های این کتاب را به خود اختصاص داده است.

درداستانی که دربرگ های پایانی آمده، نویسنده، با آرایش صحنه ای پند آموز از ابتذال “فرهنگی – اجتماعی ” هرزه را وارد صحنۀ نمایش کرده، و سیمای باطنی این نقش آفرین داستان را با نا بهنجاری هایش به مخاطبین می نمایاند.
نیمه شبی ست تاریک. خواهرش گلبو و آژنگ را با کلماتی رکیک از خانۀ خود بیرون می اندازد:
« با فریاد و چشمانی دریده و قیافه ای که از خشم مثل حیوانات وحشی وافسارگسیخته شده بود می گوید: بعله بعله می گویم بروید ، بروید، بروید گم شوید!». بنگرید به ص ۱۱۹.
دفتررا می بندم اما گفتنی ست: ازماست که برماست.
مطالعۀ کتاب روایت های تلخی ست ، لودهندۀ بخشی از عادات و رسوم زشت، یا گوشه هایی از فرهنگ اجتماعی خود!
این زشتی های خانمانسوز ازآسمان وارد این آب وخاک نشده است. تربیت های ناروا درخانواده ها، بگو مگوهای و بد گویی های چه بسا درگوشی والدین درحضور بچه ها درباره دیگران وحتی نزدیکان نّسّبی، حاضرنشسته درگوشه ای!
رفتارهای ناشایست بزرگترها، زمینه ساز مساعد لغزش ها و تربیت های ویرانگربچه ها می شود. شده است. بازآفرینی و درستی رابطه ها با امانت داری، میراث سازنده اهل اندیشه وقلم است برای نسل های بعدی.
سپاس ازنویسنده، در زمانه ای که ادبیات درشتگوئی تا مرز هتاکی، وقاحت وخشونت درجامعه مرسوم شده، به بهانه ی شناساندن «خواهران خبیث»، آفت های فاجعه آمیز اجتماعی را با مخاطبین درمیان گذاشته است.

بازارچه کتاب فرشته، قدیس یا اسطوره؟/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

خدای ناپدیدشونده

 

نویسنده: میرچا الیاده
مترجم: مانی صالحی علامه
ناشر: نیلوفر
تعداد صفحات: ۴۲۴ صفحه
قیمت: ۴۵ هزار تومان

 

این کتاب مجموعه‌ای است از هشت مقاله میرچا الیاده که در سال ۱۹۷۰ در اروپا منتشر و اکنون برای نخستین بار به فارسی ترجمه شده است. «الیاده» خود در مقدمه کتابش می‌نویسد:
«برشمردن همه مضامین و موضوعاتی که در فصل‌های مختلف این کتاب بررسی شده، کار بیهوده‌ای است. آنچه باید مورد تأکید قرار گیرد، اهمیت چنین تحقیق‌هایی برای تاریخ عمومی ادیان است. این کتاب نه برای تشریک مساعی در تحقیقات مورخان، فرهنگ عامه‌شناسان (فولکلوریست‌ها) یا متخصصان مطالعات رومانیایی، بلکه بیشتر برای نمایان ساختن امکانات پیش روی نوعی تأویل شناسی (هرمنوتیک) از عوالم دینی کهن و عامیانه یا به عبارت بهتر، تأویل شناسی و یافتن معانی نهفته بعضی خلاقیت‌ها و ابداعات دینی که هیچ نمود یا بیان مکتوبی نداشته و به طور کلی فاقد معیارها و ضوابط زمانی یا ترتیب تاریخی است، نوشته شده است»
عنوان فرعی این کتاب «زالموکسیس» است که به «خدای گتاها» نیز معروف است.

 

 

دختر مردم

 

نویسنده: اورهان کمال
مترجم: ارسلان صفیحی
ناشر: کتاب‌سرای نیک
قیمت: ۵۴۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۵۲ صفحه

 

«دختر مردم» دومین رمان اورهان کمال است که با ترجمه ارسلان فصیحی به فارسی منتشر می‌شود. اورهان کمال؛ نویسنده‌ی توانایی ترکیه، که جهات گوناگون زندگی فردی را در پس‌زمینه‌ی زندگی اجتماعی استادانه به تصویر می‌کشد، نه تنها سرگذشت انسان‌هایی را که در کوچه و خیابان در جستجوی نان هستند، بلکه کشمکش‌های خانوادگی را نیز به رساترین شکل روایت می‌کند.
«دختر مردم» که شاخص‌ترین رمان اورهان کمال در زمنیه روایت دغدغه‌های درون خانه و خانواده است؛ تضادهای اجتماعی را نیز در آیینه روابط خانوادگی به شیواترین شکل منعکس می‌کند.
پشت جلد کتاب آمده است:
«کتاب‌های اورهان کمال را می‌توان گنج‌هایی دانست که خوانندگان در زندگی به ندرت به نظایرشان برمی‌خورند. نویسنده‌های زیادی نیستند که مانند او در زندگی خواننده تأثیر بگذارند. اورهان کمال راه رسیدن دوباره به امید و خوش‌بینی را فرا رهمان قرار می‌دهد.»

 

 

فلسفه زندگی زناشویی

 

نویسنده: اونوره دوبالزاک
مترجم: بنفشه فریس آبادی
ناشر: ققنوس
قیمت: ۷۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۹۶ صفحه

 

نویسنده کتاب «فلسفه زندگی زناشویی» یعنی بالزاک به اندازه کافی شناخته شده هست. از او آثار بنامی در تاریخ ادبیات ثبت شده است، از جمله؛ سازارین، چرم ساغری یا آرزوهای بر باد رفته. کتابی که اکنون از آن سخن می‌گوییم بخشی از جلد دوم کتاب داستان‌ها و حکایت‌ها است که شامل آثار آقای نویسنده در حدفاصل سال‌های ۱۸۳۲ تا ۱۸۵۰ می‌شود.
بالزاک می‌نویسد:«هیچ مردی تاکنون قادر به کشف راهی برای دادن پندی دوستانه به یک زن نبوده است. حتی اگر آن زنِ خودش باشد.» این هم یکی از قواعد کلی نویسنده است که در اپیزود سوم کتاب می‌خوانیم. آیا نوشتن چنین جملات و صادر کردن چنین گزاره‌هایی حکایت زن ستیزی بالزاک یا نحوه‌ی زندگی خصوصی‌اش دارد؟ آیا از آنجایی که بالزاک چندان در برقرار کردن رابطه‌ی بردوام با زنی نبوده است دل پری از جماعت نسوان دارد؟ هر چه هست او را به واسطه‌ی نوشتن کتاب «فلسفه‌ی زندگی زناشویی» نمی‌توان به زن ستیزی متهم کرد. هر چند صفحه‌ی ترازوی شوخی‌های کتابش به سمت زنان سنگینی کند.وقتی آدولف لکه‌ی قرمزی روی دماغ کارولین می‌بیند، می‌گوید: «چه اتفاقی افتاده عزیزم؟ شاید گِنت زیادی بهت فشار می‌آورد و برای همین گرفتار این جور مرض‌ها شده‌ای…» بالزاک معتقد است به مجرد اینکه مردی چنین جمله‌ای به زبان بیاورد، زن دست می‌برد روی گنش و می‌گوید: ببین، به هیچ وجه فشار نمی‌آورد. آدولف می‌گوید: «پس احتمالاً به خاطر معده‌ات است…» و وقتی تعجب کارولین را می‌بیند که می‌گوید این مسئله چه ربطی به دماغ دارد، توضیح می‌دهد که «معده عضوی مرکزی است که با تمام ارگان‌های دیگر بدن مرتبط است.» همین حرف باعث می‌شود آدولف خیلی زود در همان صفحات پشیمان شود. پشیمانی او البته کفایت نمی‌کند. شرایط پس از آن باید طوری رقم بخورد تا همین جملات را از دهان کارولین بشنود تا حساب‌شان با یکدیگر پاک شود.
بالزاک بخش «فلاکت در فلاکت» کتابش را با گزاره‌ای فلسفی آغاز می‌کند. او ذیل قاعده‌ی کلی‌ای که در این فصل می‌نگارد (بدبختی انواع مختلفی دارد.) از این مسئله صحبت می‌کند که هر دوره‌ای فلاکتِ خاص خودش را دارد. این گزاره مقدمه‌ای است برای مصیبت‌های پیش بینی نشده‌ی زندگی زناشویی در روزها و هفته‌های مختلف. مرد ِ خانواده هرگز نمی‌تواند بفهمد قرار است فردا با چه لَون از دستاویزها و بهانه جویی‌های خانم خانه مواجه شود. با این توضیح آدولف حالا اسیرِ رفتار جدید کارولین می‌شود. او باید دست کم یک ساعت پذیرای طعنه و کنایه‌های کارولین باشد تا بفهمد این بار بدبختی‌هایش از کجا آب می‌خورد.
به نظر می‌آید بالزاک در فلسفه‌ی زندگی زناشویی دو سوژه را موضوع کار خود قرار داده است: آنچه در وهله‌ی نخست به چشم می‌آید توصیف انتقادی اونوره از مقتضیات زمانه و روزگارش است. انتقاد او خصوصاً به خانواده‌های طبقه بورژوا که خود نیز برآمده از آن است گاه شکلِ تندی به خود می‌گیرد طوری که به استهزاء و هجو این طبقه شبیه می‌شود. سوژه‌ی دوم به گمان من ربطی به «موضوع» ندارد و این «فرم» داستان است که برای نویسنده اهمیت پیدا می‌کند؛ آنچه که از «فلسفه‌ی زندگی زناشویی» اثری کمیک، و به شدت طناز می‌سازد. او در اجرا کارش را درگیر هیچ نوع پیچیدگی نمی‌کند، و اتفاقاً سادگی را به رکن اول اجرای داستانش بدل می‌کند. بالزاک به طنز شکل فلسفی هم به آن می‌بخشد و جابه‌جای داستانش با استفاده از عناوین “قاعده‌ی کلی” جملات قصاری می‌نویسد که به نوعی موضوع آن فصل را روشن و به هیات موجزی به مخاطب گوشزد می‌کند. با این کار بالزاک شکل کمیکی از «فلاکت فلسفی» را برای موضوعی پیش پافتاده و معمولی به نویسندگان معرفی می‌کند و این بار به روشنگری و مفاهیم روشنگرانه با زبانی ساده و قابل فهم می‌پردازد.

 

 

 

نه فرشته، نه قدیس
نویسنده: ایوان کلیما
مترجم : حشمت کامرانی
ناشر: نشر فرهنگ نو

 

این نویسنده و نمایش‌نامه نویس در سال ۱۹۳۱ در پراگ به دنیا آمده است. شهری که تاریخی پر فراز و فرود از جنایت و ظلم را سپری کرده. کلیما به عنوان نویسنده‌ای با ناگفته‌های بسیار از دوران حکومت فاشیستی و دغدغه‌های سیاسی، کمتر می‌تواند بی آنکه از رذیلت‌های حاکمان سیاسی یاد کند، بنویسد. الف نوشته: او در رمان “نه فرشته، نه قدیس” شخصیت‌های بسیاری خلق کرده است که قربانیان حکومت فاشیستی و بعدتر دولت‌های کمونیستی بوده‌اند. خانواده‌ی کریستینا، راوی داستان “نه فرشته، نه قدیس”؛ پدر و مادر و همین طور پدربزرگ و مادربزرگش قربانیان همین سیاست‌مداران بودند. خود ایوان کلیما در همین بحبوحه به دنیا آمده و رشد کرده است. او در گفت‌وگویی با مجله مهرنامه (آبان ۸۹) از تجربه‌ی تلخش در “اردوگاه- گتوی” ترزین اشتاد که از نوامبر۱۹۴۱ تا مه ۱۹۴۵ برپا بود، گفته بود: “در ترزین اشتات که من سه سال و نیم آنجا بودم اتاق گاز نبود. با این حال صدها جسد دیدم. در آنجا مرگ یک تجربه روزانه بود. من به مرگ عادت کرده بودم و حتی دست کشیدن به یک جسد دیگر هیجانی برای من نداشت.”
رمان کلیما آغازی به شدت کوبنده دارد: “شوهرم را دیشب کشتم. چرخ دندان‌سازی را کار انداختم و جمجمه‌اش را سوراخ کردم. صبر کردم تا کفتری از جمجمه‌اش بیرون بپرد ولی به جای کفتر یک کلاغ بزرگ و سیاه بیرون آمد.”
این آغاز توفنده البته به سرعت سیری متین و آرام به خود می‌گیرد چرا که روایت زنی است آرام و غمگین. “نه فرشته، نه قدیس” داستان زن جوانی است به نام کریستینا؛ زنی ۴۵ ساله، تنها و اندوهگین که تا حدود زیادی آدمی است خیالباف. کریستینا که خودش دارد داستان زندگی‌اش را برای‌مان روایت می‌کند، یک دندان‌پزشک غمگین است که اگر دلش بخواهد می‌تواند تا پایان عمر جهان برای ما حرف بزند. او هر روز به حجمی از کار روتین، مثل خیلی از آدم‌های دیگر پراگ درگیر است و به زندگی‌ای کاملا معمولی عادت کرده. حواسش را باید جمع تنها دخترش “یانا” کند که از درس و مدرسه فراری است و به قول کریستینا به غرش‌هایی گوش می‌کند که اسمش را گذاشته موسیقی. صبح تا شب مشغول گوش دادن و نواختن آهنگ‌هایی است که موسوم است به کارهای هوی متال، هارد راک یا گرانج.
کریستینا برعکس دخترش هر چند وقت یک‌بار به شوهر سابقش که در بخش بیماران سرطانی مراقبت می‌شود، سر می‌زند و به غیر از آن بیشتر زمانِ روزش را صرف کارش یعنی ترمیم دندان‌های بیمارانش می‌کند، و البته خیال پردازی وُ خیال‌پردازی.
او از طرف پدرش میراث‌دار نوشته‌هایی شده است که بازگو کننده رویدادهای تاریخ معاصرش هستند. او هنگامی که پدر کمونیستش زنده بود رابطه خوبی با او نداشت. پدرش تمام وقت و انرژی‌اش را صرف آرمان‌های حزبی می‌کرد و معتقد بود آدم باید حتما یک آرمانی داشته باشد؛ حرفی که کریستینا اصلا به آن باور نداشت. او با خودش می‌گفت بهتر است هیچ آرمانی نداشته باشم تا آرمان‌هایی داشته باشم مثل پدرم. حالا اما اوضاع فرق کرده. کریستینا حالا فکر می‌کند آدم‌های بی آرمان مثل ماشین هستند. اما آرمان او در زندگی چیست؟ او می‌گوید: “برای من هیچ اهمیت نداشت که میلیاردها سال پیش چه اتفاقی افتاده و اصلا زمان شروع شده یا نه. فقط عمر خودم برایم مهم بود و زمان هم که تا به حال عشق را از من گرفته و چین و چروک نصیبم کرده و در هر گوشه و کناری در کمینم نشسته، به سرعت پیش می‌تازد و به درخواست‌های من توجهی ندارد.
به خواست و میل هیچ کس توجه نمی‌کند. فقط زمان بی طرف و عادل است.
عدالت غالبا بیرحم است.”
داستان عاشقانه‌ی کریستینا در “نه فرشته، نه قدیس” وقتی آغاز می‌شود که سر و کله‌ی یکی از شاگردان شوهر سابقش در زندگیِ او پیدا می‌شود. پسری ۳۰ ساله که شیفته‌ی کریستینا شده است. اما پیش از آنکه داستانِ این رمان را کامل برملا کنیم بهتر است از یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رمان کلیما سخن پیش بکشیم. داستان “نه فرشته، نه قدیس” معجونی است از قصه‌ای عاشقانه، سیاسی و گاه تاریخی؛ از این حیث که تاریخ معاصر اختناق در اروپا و چک را مرور می‌کند. شخصیت‌های داستان در زمانه‌ای زندگی می‌کنند که سیاست و تشنجات سیاسی موضوع زندگی و علت العلل قهر وُ آشتی‌های خانوادگی‌شان است. در چنین زمانه‌ای هر اتفاقی زنگ و بویی از سیاست دارد وهمین موضوع کلیما را ناگزیر کرده است تا داستانش را با فروعاتی از همین مسائل روایت کند. با این همه داستان کلیما را هرگز نمی‌توان اثری سیاسی دانست. او روایتگر لحظات عادی و معمولی زندگی هم هست. به عبارت دقیق‌تر بیش از همه همین مسائل روتین است که سوژه‌ی نوشتن او قرار گرفته. در میان این رویدادهای معمولی اما نگاه ویژه‌ی او به پدیده‌های پیرامونش را می‌توانید ردیابی کنید. روایت کریستینا سرشار است از جملاتی که باید زیرش خط کشید. جملاتی که بی شباهت به جمله‌های قصار نیست: “از نظر من، خون، بر خلاف اشک، یعنی زندگی. وقتی لثه‌ام خون می‍افتد” سعی می‌کنم زود جلو خونریزی‌اش را بگیرم.” یا “در دنیایی که اتاق‌های بزرگ مجهز به دوش را برای مسموم کردن مردم درست می‌کنند زندگی دیگر هیچ وقت مثل سابق نخواهد شد.”
ایوان کلیما، در رمان “نه فرشته، نه قدیس” جلوه‌ای تازه به اثر سیاسی بخشیده است. او سیاسی نوشته است بی آنکه در قید و بند آثار اینچنینی قرار بگیرد. داستانِ او بیش از آنکه محدود به موضوعی واحد باشد، داستانی است از عشق و تنهایی، و به عبارتی دقیق‌تر اما کلی‌تر، داستانی که سعی دارد زندگی را به تصویر بکشد؛ زندگی‌ی غمگنانه‌ی مردمش در روزگاری نه چندان دور.
رمان “نه فرشته، نه قدیس” در سال ۲۰۰۱ از سوی واشنگتن پست به عنوان بهترین کتاب سال معرفی شد.

سهل و صعب نقاشی/ به بهانه هشتمین سالگرد خاموشی هانیبال الخاص

علی مطلب زاده /

بهتر است از نمایشگاه تان شروع کنیم، روند شکل گیری آثار و ایده این نمایشگاه، ویژگی آثار یا تفاوت های آنها با آثار قبلی شما…

این نمایشگاه را با همت یکی از شاگردانم خانم فرخنده مرعشی برگزار کردم. از من خواستند کارهایم را برای شان بفرستم و کار جمع آوری، پاسپارتو و قاب کردن آن را انجام دادند و گفتند می خواهند از این کارها نمایشگاه بگذارند گالری الهه هم موافقت کرد که این نمایشگاه را در آنجا برگزار کند. این نمایشگاه قرار بود به مناسبت روز تولدم برگزار شود اما به تاخیر افتاد. معمولاً برای تولدم نمایشگاهی برای خودم می گذارم. این یکی از خصوصیات خودخواهانه و لوس بازی های من است. خلاصه این نمایشگاه هم کارهایی است که در آنها سعی کرده ام از شعر یا مطلبی که خوانده ام در کنار تابلو بنویسم، یک شوخی هایی که مختص کارهای خودم است. بعضاً هم چیزهایی است که برای خود من بی مزه است اما برای بقیه که من را دوست دارند بامزه می شود. یک بار یکی از دوستانم به من ایراد گرفت و گفت چرا به این شکل با نوشته و کارتان برخورد می کنید؟ فرضاً اگر یک فرانسوی بیاید و تابلو شما را ببیند و نتواند این نوشته را بخواند چه کار کند؟ من گفتم خب، او هم همان کار را بکند که من وقتی به اپرایی به زبان فرانسه، آلمانی یا ایتالیایی گوش می کنم.

من نمی فهمم که در اپرا به هم چه می گویند، اما باز می توانم از آن لذت ببرم. می توانم از همان چیزی که همه هنرها دارند مثل فرم و کمپوزیسیون لذت ببرم. اگر خیلی هم مایل باشد می تواند از خودم سوال کند، درست مثل وقتی که ما کنجکاو می شویم و متن اپرا را می خوانیم تا متوجه شویم داستانش چیست. البته گاهی اوقات این خواندن متن نشان می دهد که خود اثر جذاب تر و بهتر است. من اینها را به همین شکل گرفته ام و ادامه داده ام. در متون قدیمی ما هم به همین شکل برخورد شده و شعر فردوسی یا عطار را در کنار و داخل مینیاتورها نوشته اند. من از این شکل برخورد لذت می برم و کاملاً تصویری است. اما این تابلوهایم متفاوت ترند. سعی کردم در این کارها زیاد و یکدست این شباهت ها را رعایت نکنم. سعی کردم از طنزم در آن استفاده کنم و کمی زیادتر هم باشد و با مخاطب خودم با این شکل حرف زدن درگیر باشم.

به خصوصیتی اشاره کردید که در آثار این نمایشگاه دقیقاً به چشم می آید: طنزها، شوخی ها. آیا استفاده و ارائه آن به این شکل دلیل خاصی دارد؟

تازگی ها هر چه می نویسم یا می خوانم طرحی در کنار آن می کشم و هر طرحی را که می کشم یک سری خزعبلات و هر چه به ذهنم برسد در کنار آنها چه بی ربط و چه با ربط می نویسم. گاهی اوقات ربطش به خاطر بازی با کلمات است، به خاطر یک طنز است. بعضی اوقات این ربط کار کردن با رنگ است. هر چه به ذهنم در همان لحظه برسد کنار کار استفاده می کنم و به خصوص دلم می خواهد که یک ایرانی آنها را بخواند و بیشتر از آن لذت ببرد. این شکل برخورد را قبلاً داشته ایم اینکه از کتاب های مختلفی با موضوعات و تصاویر مختلف استفاده شده و در کنارش یادداشت هایی یا طرح هایی اضافه شده است. من این را جزء خصلت فرهنگی و هنری خودمان می دانم. اینکه می گویند فقط فارسی یا آشوری می نویسی هم به نحوی یک جور لجبازی است، یک شوخی، انتقام یا شاید کلکی در کار باشد. نمی دانم چه کلمه یی را به کار ببرم اما این استفاده و برخورد کاملاً صمیمانه است.

رابطه بین نوشته و نقاشی های تان همزمان شکل می گیرد یا اینکه ترتیب خاصی دارد؟

وقتی چیزی می کشم یا یک طراحی را در دفترچه خودم کار می کنم، چیزی کنارش می نویسم. گاهی اوقات هم یک چیزی را می نویسم و در کنارش چیزی را می کشم. با اینها بازی می کنم. این یکی از تمریناتی است که برای ذهنیتم انجام می دهم. اینکه گاهی اوقات قرار است یک فکر یا تخیل را بکشم، فکر و جمله را می نویسم و تصویری را می کشم که به آن بخورد. این البته سخت است. آسان تر برایم این است که اول طرح را بکشم و بعد نوشته یی را برایش پیدا کنم که مناسب باشد و ربطی به طرح داشته باشد. من هر دو کار را می کنم و با آنها بازی می کنم. من می خواهم همیشه یک موضوع داشته باشم: موضوعی که قابل لمس و قابل فهم باشد. حالامی تواند یک طنز باشد یا حتی یک ناسزا.

با آثاری که امروز از شما دیدم، اگر قرار باشد این نوع نوشته ها در کار را تقسیم بندی کنم، دو دسته می شوند. یکسری نوشته ها دقیقاً در جریان اثر قرار می گیرند و هم مسیرند. دسته دیگر کاملاً برعکسند. یعنی جریان نقاشانه به یک جهت بود و نوشته خلاف آن حرکت می کرد.

این تقسیم بندی جالب است و واقعاً هم همین طوری است. این مورد عیناً برای من پیش می آید. این روحیه من است. برای من طراحی دقیقاً این است که گاهگاهی با خودم حرف بزنم. گاهی اوقات این طرح است که برای خودش جمله یی می سازد، چیزی می گوید، متلکی یا آرزویی می کند و یا از آرزویش پشیمان می شود و حرفش را پس می گیرد. اینها چیزهایی است که در لحظه در ذهن آدم می گذرد و خیلی هم تجریدی می شوند. ذهن می تواند در یک لحظه به همه جا برود و برگردد. در این حالت، به ترتیب این دو معتقدم. من در حین نقاشی به این فکر رسیده ام پس جایش همان جا است. حتی از لحاظ روانی هم که نگاه کنیم این دو رابطه یی با هم دارند. من هم همین دو تا را پیش هم می گذارم. نقد درستی هم هست که بعضی نوشته ها هیچ ربطی به تابلوها ندارند. اما اگر دقت کنید و یک کلیاتی از آن شعر را بخوانید، می بینید که این درگیری های روحی و فکری، آرمانی و حتی لجبازی ها با هم رابطه تجریدی دارند. هر چند دور است اما دارند.

در چند تا از کارها این مفهوم یا ترکیب نوشته و نقاشی، وارد حوزه نقد می شود. با این حساب از آن مسیر جریان هنری خودتان یک قدم پا را فراتر می گذارید.

این نقد هم باز نتیجه فعالیت های من است. من معلمم، نقاشم، شعر می گویم و داستان می نویسم. دوست دارم که ادبیات، موسیقی و نقاشی با هم برقصند، در تماس باشند. در لحظه با توجه به همه اینها کار می کنم. می تواند این نقد باشد. نقد الخاصی باشد. نقد الخاصی همان طراحی الخاص است. همان نگاه الخاص است. می تواند نگاه هر نقاشی که نقاشی می کند باشد، چون ذهن او همراهش است: حالابه شکل نقد یا توضیح. البته ممکن است بعدها آدم برگردد به کارهای خودش و به خودش بگوید چقدر دری وری گفته ام و زیاده روی کردم و اینها چه ربطی به هم دارند. اینها از نظر من هیچ ایرادی ندارند. این اخلاق من است. من در حرف زدنم، در معلمی کردنم هم در لحظه یی که در مورد طراحی حرف می زنم یکدفعه ممکن است یک داستان از عبید زاکانی تعریف کنم. اینها از ذهن من گذشته اند و من آن چیزی را که از ذهنم می گذرد می خواهم صمیمانه با مخاطبم در میان بگذارم. این فکر من است. تجربه زندگی من است که طراحی یعنی این. طراحی می تواند این طوری باشد که خودم را نقد کنم یا یکی از شعارها را هر چیزی را. عده یی هستند که می گویند اگر هنرت و فکرت تجریدی نباشد، آبستره آبستره نباشد سیصد سال از مرحله هنر امروزی عقب است. هستند کسانی که تعبیرات این شکلی دارند، من همیشه با اینها دعوا دارم که چرا این طور حرف می زنید. ما می توانیم هنوز هم رمانتیک باشیم. من می گویم این عشق و رمانتیک بودن در طول زمان حفظ شده و دوباره هم تکرار می شود. به همین دلیل در کارهایم با خودم حرف می زنم و با خودم که حرف می زنم یک چیزهایی هم می نویسم.

در این نمایشگاه به طبیعت هم پرداخته اید، عده یی عقیده دارند الخاص صرفاً فیگوراتیو کار می کند…

می گویند من فیگوراتیو هستم. اما آیا تجریدی در کار من نیست. آدم وقتی چند خط موازی می کشد دارد تجریدی کار می کند. تمام کمپوزیسیون های کارهایم تجریدی هستند. به سراغ فیگور هم که می روم زیاد در حجم رئالیستی و رنسانسی آن داخل نمی شوم. آن را در سطح دوبعدی نگه می دارم. اگر دو فیگور یکی در بالاست و دیگری در پایین، آنها را از هم دور نمی کنم یکی را عقب نمی برم یا یکی از آنها جلوتر نمی آید. اینها را در حالت های دوبعدی مثل تمام کارهای بیزانسی کار کردم و اگر فیگوری برایم مهم است به همان شکل صورتش را بزرگ تر کشیده ام.

فیگوراتیو می تواند فرمش آبستره باشد، رنگش آبستره باشد. به هر حال من برای خودم یک زبان دارم با تصویرم دارم حرف می زنم و امیدوارم که این تصویرم را یک کودک هم بفهمد. یک چینی، یک آفریقایی یا یک عرب هم بفهمد. من فیگوراتیو را به سبک خودم می کشم. فیگوراتیوی که روایی است. در کارهایم روایتگرم، همیشه بوده ام. در این روایت ها آبستره کار می کنم، اغراق می کنم. همین اغراق یک واژه تجریدی است. نرمی، گرمی و سردی ها را تنها با تجرید می توان نشان داد. من که نمی توانم مثلاً آتش بکشم و بگویم این گرم است، مگر اینکه قرار باشد شما را بخندانم.

مورد دیگر در آثارتان توجه به تاریخ هنر است. دقیقاً منظورم تعریف های تئوری است. نوشته های تان در بعضی کارها ارجاع به تاریخ است یا حتی یک اثر تاریخی را استفاده کرده اید. این نگاه به تاریخ را که بعضاً هم انتقادی است قبول دارید یا اینکه تنها با استفاده از آن یک ماده هنری را فراهم می کنید؟

به هر حال من تاریخ هنر را درس داده ام. آن را خلاصه کرده ام. این شاید دعوی خودخواهانه یی باشد، اما من می توانم مکاتب هنری را برای آدمی که هیچ سوادی ندارد، طوری توصیف و بیان کنم که مثلاً بفهمد فرق امپرسیونیسم با اکسپرسیونیسم چیست؟ فرق آبستره با فیگوراتیو چیست؟ یکی از شعورهایی که همیشه داشته ام ساده کردن این مکاتب بوده، در زمان قدیم در مجله کیهان مقاله می نوشتم. این مکاتب را درس داده ام. فقط می خواستم بدانید که من آدمی هستم که حر ف هایم را می گویم و از اینکه حرفی را بزنم نمی ترسم. سعی می کنم شعار نباشد. دلم می خواهد کاملاً صمیمی باشد. البته بعضی ها اعتقاد دارند که من فقط خودم را در کارهایم نشان می دهم. اما این طور نیست. هر چه هست و نیست را سعی می کنم نشان بدهم. من اگر چیزی را می نویسم، تا از صافی باطنم رد نشود، تا از صمیمیتم رد نشود به دلم نمی نشیند. در شروع آن ممکن است یک زرنگی باشد، یک شیرین کاری داشته باشد. صنعتی در آن باشد که جذاب و دروغی است. آدم می تواند ساده تر حرف بزند. این طوری طبیعی تر است، کودکانه تر است، نوعی بازی است. بالاترین حد شناخت هنری به نظرم رسیدن به همین کودکی است. کودکی که با صمیمیت رنگ می گذارد. مادرش را نقاشی می کند. چیزی که بدش می آید را با نقاشی کردنش نشان می دهد. من این کار را می کنم و امیدوارم که بتوانم بیشتر این کار را بکنم.

با صحبت هایی که در مورد آثارتان شد، ممکن است برای مخاطب این تصور پیش بیاید که نقاشی راحت است، اینکه یکی می تواند نقاش بشود و در هر لحظه که خواست بدون هیچ زمینه یی شروع کند به نقاشی کردن، با این تصور چه برخوردی باید داشت.

حرف شما درست است. اما به نظرم نقاشی خیلی راحت است، اصولاً هنر راحت است. اگر آدم بخواهد سخت بگیرد، مثل همین اغراق هایی که می بینیم و نقاش باید بنشیند تا اتفاق های مختلف و بعیدی بیفتد تا موضوعی به مخیله او برسد، اصلاً چنین آدمی دیوانه است. او نقاش نمی شود. این آدم این طور که رفتار می کند آدم نیست. هنر راحت است و همه می توانند نقاشی کنند. اگر من بتوانم این را القا کنم که هنر نقاشی طبیعی ترین استعداد بشری است، موفق بوده ام. این حرف را به خاطر تخصص خودم نمی گویم. در طول تاریخ شاهدیم که نقاشی همیشه بوده و نقاشی کرده اند. نقاشی به همین اندازه آسان است. آن انسان اولیه آمده و حتی آناتومی حیوان را هم کشیده است.حالاهم من سر کلاس هایم همین ها را تدریس می کنم.

منبع : روزنامه اعتماد

پرواز در قفس وطن / مینا استرآبادی

سعید کنگرانی بازیگر سرشناس ایرانی که بواسطه نقش آفرینی در تعدادی از ماندنی ترین آثار تاریخ سینما و تلویزیون ایران از قبیل سریال «دایی جان ناپلئون» و فیلم های «در امتداد شب» و «دایره مینا» به شهرت رسیده بود، در روز ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۸ در سن ۶۴ سالگی بر اثر ایست قلبی در بیمارستان فیروزگر از دنیا رفت. پیمان جعفری، از اهالی سینما، خبر درگذشتش را نیز تأیید کرد و بیان کرد که کنگرانی خود را برای فیلم رقص روی شیشه به کارگردانی مهدی گلستانه آماده می‌کرده‌است.

سعید کنگرانی بواسطه چهره جذاب خود نیز زبانزد بود و بدنبال هم آغوشی با گوگوش در صحنه ای از فیلم بیاد ماندنی «در امتداد شب» به کارگردانی کارگردان توانای ایران پرویز صیاد نیز پس از ۴۰ سال کماکان در ذهن ایرانیان باقی مانده است.
سکوت گوگوش در رابطه با درگذشت سعید کنگرانی، که حتی از بیان تسلیت خودداری کرده است، منجر به اعتراضاتی به او در شبکه های اجتماعی شده است.

سعید کنگرانی از کودکی در صحنهٔ تئاتر فعالیت می‌کرد. بعدها که بزرگتر شد در تئاتر «شهر قصه» به ایفای نقش پرداخت.

اولین حضور سعید کنگرانی در سینما در فیلم رضا موتوری بود. سپس با موج نو سینمای ایران همساز شد و برای کارگردان مطرحی چون داریوش مهرجویی در فیلم دایره مینا بازیگری کرد. فیلم سه سال توقیف بود و پیش از نمایشش در نقش جدی در فیلم سرایدار حضور یافت که وجهه دیگری به او بخشید و شروع خوب و متفاوتی برایش محسوب می‌شد.

بعد از آن ناصر تقوایی برای ایفای نقش «سعید» شخصیت کلیدی سریال دائی‌جان ناپلئون او را به بازی گرفت که به چهره‌ای ماندگار مبدل شد. بازیگری در فیلم جنجالی در امتداد شب برایش شهرت مضاعف و درآمد خوبی به‌همراه داشت. او محل سکونت خود را از خیابان پیروزی به کامرانیه انتقال داد و تبدیل به سوپراستار سینمای ایران شد، ولی این موفقیت دیری نپایید. کنگرانی بهمن فرمان آرا و شهره آغداشلو را از جمله افرادی برشمرد که در ناکامی او نقش پررنگی بازی کردند.
سعید کنگرانی در یکی از آخرین مصاحبه های خود با مجله «عصر اندیشه» گفته بود که‌ «سینما نابودم کرد»

پس از انقلاب ایران کنگرانی به بازیگری ادامه داد و در پرواز در قفس (۱۳۵۹) و فصل خون (۱۳۶۰) حبیب کاووش بازی کرد. فیلم گرداب (۱۳۶۱) آخرین فیلم او پیش از وقایع بعد بود که علی‌رغم تهیه‌کنندگی بنیاد مستضعفان توقیف شد.
پس از آن چند کارگردان برای ایفای نقش به او پیشنهاد کار دادند از جمله علی حاتمی برای فیلم مادر که او را برای ایفای نقش فرزند عارف مسلک خانواده (که بعدها امین تارخ آنرا پذیرفت) در نظر گرفته بود ولی کنگرانی در سال ۱۳۶۴ بدون ذکر دلیل ممنوع چهره اعلام شد و از ادامه فعالیتش جلوگیری به‌عمل آمد.

علی‌رغم تلاش فراوان، او نتوانست حکمش را تعدیل کند و در این مدت دائماً مورد بازخواست قرار می‌گرفت. نهایتاً در سال ۱۳۶۷ ایران را ترک کرد. یک سال در دبی اقامت گزید و سپس به کالیفرنیا در آمریکا رفت و به مدت ۱۶ سال از ایران و بازیگری حرفه‌ای دور ماند. وی پس از بازگشت به ایران در فیلم سینمایی ازدواج به سبک ایرانی (۱۳۸۳) ایفای نقش کرد. پس از آن قرار بود در فیلم فرزند صبح نیز بازی کند که موجباتش هرگز فراهم نشد.
کنگرانی در شهریور ۱۳۹۷ و پس از ۱۴ سال دوری از سینما، مجدداً در شبکه نمایش خانگی و در مجموعه «رقص روی شیشه» حضور پیدا نمود. وی در تیرماه سال۱۳۹۷ به بازی درتئاتر نیرنگ اورنگ درتماشاخانه سنگلج پرداخت.

با هم نگاهی می اندازیم به قاب¬های از تصاویر سینمایی او:


سعید کنگرانی و فروزان در نمایی از فیلم «دایره مینا» ساخته داریوش مهرجویی – ۱۳۵۳


سعید کنگرانی و خسروهریتاش در نمایی از فیلم «سرایدار» به کارگردانی خسرو هریتاش – ۱۳۵۵


سعید کنگرانی و گوگوش در نمایی از فیلم در امتداد شب به کارگردانی پرویز صیاد و تهیه کنندگی بهمن فرمان آرا – ۱۳۵۶


سعید کنگرانی و فخری خوروش در فیلم «پرواز در قفس» ساخته حبیب کاووش – ۱۳۵۷


سعید کنگرانی و و سوسن پرور در سریال تلویزیونی «دایی جان ناپلئون» – به کارگردانی ناصر تقوایی – ۱۳۵۷


سعید کنگرانی و داریوش ارجمند در نمایی از فیلم «ازدواج به سبک ایرانی» ساخته حسن فتحی – ۱۳۸۳

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او … / محمد سفریان

نود و نه سال قبل و در روز یازدهم نوامبر سال ١٩١٨؛ عاقبت کابوسی چهارساله؛ که به بزرگترین جنگ تاریخ شهره شده پایان یافت.
جنگی که در پی یک ترور یک سویه اتفاق افتاد و در کوتاه زمانی؛ قدرت های بزرگ و دودمان های سلطنتی بسیاری را به جان هم انداخت. اتفاقی که از جوانب بسیاری حائز أهمیت تاریخی ست و هنوز و از پس عبور صد سال؛ مستلزم تحقیق و پژوهش بسیار و بسیار.
این جنگ نقشه جغرافیا و نمودارهای قدرت و ثروت را در چهارسوی دنیا تغییر داد و برای نخستین بار پس از رونق گرفتن علوم انسانی و پایه های تمدن و تعقل در سده های بعد از رنسانس؛ دیگر بار طبیعت درنده خو و توحش آدمیزاد را عیان کرد.
در این جنگ برای نخستین بار (در عصر معاصر و به گونه ای در تمام تاریخ) غیر نظامیان در مقیاس وسیعی قربانی جنگ شدند و دامنه آتش و دود از جبهه های جنگ فراتر رفت و شهر ها و خانه ها و زندگی های معمول را نشانه گرفت.
شیوه های نوین جنگی که پیشتر در حد تئوری و موضوع کلاس های نظام بودند؛ جامه عمل به تن کردند و خاکریزها و سنگرها به شیوه های جدیدتری سر و سامان گرفتند.
نیروهای هوایی و استفاده از جنگ افزارهایی که با آسمان پیاما ها حمل می شدند و همچنین؛ نخستین استفاده از بمب های شیمیایی در همین جنگ صورت گرفت.
از این آمار و گفته های کلی هم که عبور کنیم؛ می ماند آبادی هایی که به عبور ایام جان گرفتند و صاحب هویت شدند؛ خیابان ها و کلیساها و إماکنی که از پس صدها سال زیستن؛ بستر زندگی و شور و شوق و غم و دلتنگی و همراه و همپای انسان شده بودند… همان ها که در اعجابی بسیار غمگنانه در کوتاه زمانی بدل به خاک و نیستی شدند و چنان که گویی؛ بودنی نبوده از آغاز.
و قربانی دیگری که صد البته؛ هم از قصر و شوکت شاهان گران تر بود و هم از رفاقت شهرها و آبادی ها؛ هم از تاریخ مرزها و سنتها و هم از نام رومانوف ها و عثمانی ها؛ : «جادوی بی قیمت حیات ».
در این جنگ هم مثال تمامی دیگر درگیری های میان آدمیزاد؛ بسیاری از زنان و مردان و کودکان؛ بی انتخاب خودشان؛ از حق مسلم زیستن محروم شدند و بی آنکه آرمان و یا حتی تعریفی از آزادی و دفاع و ناموس و وطن و … در سر داشته باشند؛ قربانی زیاده خواهی و بی عدالتی اهل قدرت و زبان بی منطق جنگ شدند.
به اینها همه علاوه کنید؛ مرگ هزاران عشق و انتظار آن همه زن و کودک در خانه نشسته که آرزوی در آغوش گرفتن مرد خانه را با خود به گور بردند و نابودی هزار «زنده» دیگری که نعمات زمین را از همیشه ی تاریخ با آدمیزاد شریک بوده اند. از آن همه حیوان خانگی؛ تا جنبندگان در آب و دریا که همه و همه بی هیچ دفاعی؛ جز از مرگ چاره ای نداشتند.
در ادامه این صفحه یادبود؛ عکس هایی ماندگار از این رویداد تلخ را آماده ی نمایش کرده ایم؛ باشد که در این روزگار که بوی جنگ طلبی و دعوا؛ از خاور تا باختر را گرفته؛ هر یک به سهم خود با مرور این کلمات و تامل در عمق این تصاویر؛ گامی در جهت دور شدن از جنگ برداریم و در پاس داشتن حق حیات و سلامت مادر طبیعت بیشتر از قبل بکوشیم.

سگی ملبس به جامه رزم سربازان آلمانی – ۱۹۱۵

 

دفن اسبهای مرده در جریان جنگ

سربازهای کشته شده رومانیایی

کلیسایی ویران شده، بدل به پناهنگاه موقت سربازان مجروح آمریکایی شده است

سربازان هندی در خدمت ارتش فرانسه

مادر و کودکی در فرانسه ماسک ضد گاز پوشیده اند.

سرباز بریتانیایی در دهانه توپ ۳۸ کالیبر

پیاده کردن اسبی در ترکیه، به عنوان تجهیزات جنگی ارتش اتریش – مجارستان

یک فرمانده فرانسوی کنار گورستانی ایستاده که سربازان کشته شده در خط مقدم در آن مدفون شده اند.

توپچی کشته شده ی آلمانی یک هفته پیش از پایان جنگ – ۴ نوامبر سال ۱۹۱۸


سربازانی پشت سنگر حین نامه نوشتن برای خانه.

ا

یک تفنگدار دریایی، زنی را در جریان رژه بازگشت به وطن، در پایان جنگ جهانی اول می بوسد.

توضیح تیتر:
تیتر فوق مصرع نخستین از سروده ای بلند است که محمد تقی بهار أدیب و شاعر ایرانی در نکوهش جنگ و مدح صلح ساخته است. اگر از جمله ی کنجکاوان و اهالی پی گیر ادبیات هستید؛ می توانید نسخه ی کامل این سروده ی به غایت آموزنده و فکر برانگیز را در دیگر صفحه ی بخش فرهنگی خبرنامه ی خلیج فارس دنبال کنید.

بازارچه کتاب عربیِ جویس به روایت تصویر/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:


مرد رویاهای من

 

نویسنده: دوریس دوری
مترجم: علی عبداللهی
ناشر: کتابسرای نیک
تعداد صفحات: ۷۹ صفحه
قیمت: ۸۰۰۰ تومان

 

دوریس دوری نویسنده کتاب «مرد رویاهای من»، یکی از شاخص‌ترین نویسندگان زن کشور آلمان است. وی برنده جایزه ارنست هوفیشتر و جایزه بتینا فون آرنیم مجله بریگیته است. این نویسنده پرکار، در سال ۱۹۹۹، اولین رمانش را با نام «حالا چه کنیم؟» منتشر کرد. از این نویسنده آثار پرفروشی منتشر شده است، از آن‌ها می‌توان به «آن‌ها از من چه می‌خواهند؟»، «برای همیشه و تا ابد»، «آیا من زیبایم؟» و «پیراهن آبی» اشاره کرد.
نوشته‌های دوریس دوری دارای متنی لطیف و زنانه است. نمونه بارز این توصیف را می‌توان در داستان «مرد رویاهای من» یافت. «مرد رویاهای من» بیانگر تلاش زنی است در جستجوی خود به بهانه یافتن مرد رویاهایش؛ زنی احساساتی که به خاطر شرایط زندگی‌ مبتذلش احساس تهی بودن می‌کند و در تلاش برای گریختن از آن است. او در این میان دلبسته مردی آس و پاس و کثیف می‌شود؛ عشقی یک طرفه و با خیال اینکه از ابتذال زندگی معمول خود بگریزد.
داستان، ما را به آمریکای لاتین، پرو و ویرانه‌های ماچوپیچو می‌برد، تا با شخصیت‌های داستان تمدنی عظیم اما ویرانه آشنا شویم و تکامل دو فرد را از دو زاویه نظاره کنیم.
نویسنده در داستان «مرد رویاهای من» با زبانی عینی و تصویرگرا سخن می‌گوید نه سخنانی پیچیده و تحلیلی، نویسنده سعی دارد تا خواننده اتفاقات داستان را همچون فیلمی در ذهن خود متصور سازد.
دوریس دوری، در این کتاب، ما را به پانصد سال قبل، در آثار نقاشان ایتالیایی در فلورانس، در دربار مدیچی‌های معروف می‌برد تا از این رهگذر، پیوند گذشته و اکنون و دغدغه‌های پایان ناپذیر بشری را نظاره‌گر باشیم.

یولیسس و عربی

 

نویسنده: جیمز جویس
تصویرگران: «رابرت بری»، «جاش لویتاس»، «دیوید لاسکی» و «آنی ماک»
مترجم: شهریار وقفی پور
ناشر: چترنگ
تعداد صفحات: ۵۲ صفحه
قیمت: ۱۷ هزار تومان

 

جیمز جویس، نویسنده پرآوازه ایرلندی، از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم است. جویس با مجموعه‌داستان «دوبلینی‌ها» (۱۹۱۴) پا به عرصه نویسندگی گذاشت. داستان کوتاه «عربی» از این مجموعه جزء تأثیرگذارترین آثار او، روایت ارزش‌ها و نگرانی‌های انسان در قرن بیستم است. او یولیسس را به عنوان ستاره درخشان کارنامه خود و بزرگ‌ترین رمان قرن بیستم ثبت کرد. یولیسس روایت یک روز تابستانی همراه با استیون دِدالوس، لئوپولد بلوم و مالی بلوم است.
این اثر از مهم‌ترین آثار نوشته‌شده با تکنیک جریان سیال ذهن است. جویس با به کارگیری متدهای زبانی و ادبی به گونه‌ای متفاوت، به خلق دنیایی جدید از کلمات دست زده است. از این رو آثار وی همواره جزء دشوارترین کتب ادبی محسوب می‌شود و به سبب این دشواری بسیاری از لذت مطالعه آن‌ها محروم مانده‌اند.
در همین راستا رمان‌های مصور به مطالعه ساده‌تر این آثار بدون تغییر در متن اصلی کمک می‌کند. نشر چترنگ آثار برجسته و کلاسیک جهان را به صورت رمان مصور، ترکیب متن و تصویر، منتشر کرده است و عنوان کرده که در تلاش است تا با رواج این گونه ادبی، مطالعه آثار کلاسیک را برای مخاطبان مطبوع‌تر سازد.

 

 

گنج نامه (داستان های گنج نمکی)

 

 

نویسنده: احمد اخوت
مترجم: فرشاد رضایی
ناشر: نشر افق
تعداد صفحات: ۱۴۴ صفحه
قیمت: ۱۱ هزار و ۵۰۰ تومان

 

 

این کتاب ۳ داستان از نوشته های ویلیام فاکنر را در بر می گیرد که همگی شان درباره گنج هستند. نام کتاب هم به همین دلیل گنج نامه گذاشته شده است. اصطلاح گنج نمکی، ریشه در جنگ داخلی آمریکا دارد. در آن زمان این ضرب المثل بین مردم متداول بود که «نقره هایت را چال کن و هرچه گیرت آمد، بخور!»
یکی از داستان های کتاب، «طلا همیشه نیست» با همین عنوان در زمان حیات نویسنده و توسط خود فاکنر منتشر شد و اکنون در مجموعه داستان هایش چاپ می شود. داستان «گنج» هیچ گاه به اسم خود نویسنده چاپ نشد و تنها به صورت جزئی از یک رمان منتشر شد؛ بار اول در رمان دهکده و مرتبه دوم در قالب فصل دوم رمان «اسب های خالدار». این ترجمه، این امکان را به داستان مذکور داده که برای اولین بار به اسم خود فاکنر چاپ شود. داستان سوم کتاب هم با عنوان «عمه مولی» یک اثر ترجمه – تالیفی است. یعنی در اصل، در مجموعه «موسی نازل شو» به صورت پراکنده چاپ شده است. این داستان توسط فاکنر در قالب داستان بلندتری با نام «آتش و اجاق» آورده شده است.
علاوه بر داستان ها، ۲ پیوست هم در این کتاب چاپ شده و عناوین مختلف کتاب به این ترتیب است:
سرآغاز، گاهشمار زندگی و آثار ویلیام فاکنر، گنج نمکی، گنج، طلاه همیشه نیست، عمه مولی، پیوستی بر لوکاس بوشام، رهنمودهای ویلیام فاکنر درباره داستان نویسی.
همه مقدمه هایی که برای داستان ها نوشته شده اند، به علاوه سرآغاز، گاهشمار و گنج نمکی به قلم احمد اخوت نوشته شده اند و ۳ داستان «گنج»، «طلا همیشه نیست» و «عمه مولی» نوشته های فاکنر هستند. داستان های کتاب از نظر مضمونی دو وجه دارند؛ اول موضوع گنج قلابی است و وجه دوم، ریشه در این رباعی خیام دارد: «آن قصر که جمشید در او جام گرفت….»
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
لوکاس در تاریکی هم کاملا می دانست باید از کدام مسیر برود و راهش چگونه است، چون در همین مزرعه به دنیا آمده بود، آن هم بیست و پنج سال پیش از ادموندز که حالا مالکش بود.
روی این زمین کار کرده بود، تقریبا از وقتی که دیگر آن قدر بزرگ شده بود که می توانست خیش را سرپا نگه دارد و کار کند. از بچگی و نوجوانی تا وقتی مرد شد، در سرتاسر این کِشتگاه شکار کرده بود. بعد دیگر دنبال شکار نرفت، نه اینکه چون دیگر مرد شده بود شب ها یا روزها نمی توانست دنبال شکار برود، بلکه بیشتر به این خاطر که احساس می کرد شکار خرگوش یا ساریگ در شان و منزلتش نیست و برایش افت دارد. او حالا نه تنها پیرترین کارگر مزرعه بلکه مسن ترین فرد زنده در کِشتگاه ادموندز بود، یعنی پیرترین زاد و رود مک کاسلین. بماند که در چشم هم ولایتی هایش او نه از خاندان مک کاسلینِ بزرگ بلکه ثمره یکی از برده های مک کاسلین بود؛ تقریبا هم سن و سال آیزاک مک کاسلین که به لطف حمایت مالی روت ادموندز و پولی که به او می داد در شهر زندگی می کرد و اگر حق و عدالتی در کار بود او، لوکاس، الان باید مالک زمین و همه دارایی هایش می بود، اما افسوس که مردم از این ها خبر نداشتند و نمی دانستند که پدربزرگ همین لوکاس، یعنی کاس ادموندز پیر، او را از هر حق و میراثی محروم کرده است. سنش را بخواهید هم سن آیزاک، تقریبا به سن و سال باک و بادی مک کاسلینِ پیر بود. در زمان حیات این دو نفر بود که پدرشان کاروترز مک کاسلین این کِشتگاه را از سرخپوست ها پس گرفت، یعنی در آن زمان های قدیم که مردم، سیاه و سفید، همه مرد بودند.

 

 

مرد خیلی راحت؛ یک چالش با احساس

نویسنده: اریک امانوئل اشمی

مترجم : مرسده مهدی‌پور
تعداد صفحات: ۱۲۴ صفحه
ناشر: نشر کتاب پارسه
قیمت: چهار هزار تومان

 

اریک امانوئل اشمیت را پیشتر با کتاب‌های «خرده‌جنایت‌های زناشویی»، «مهمانسرای دو دنیا»، «موسیو ابراهیم» و… شناخته‌ایم. آثار این نویسنده فرانسوی به زبان‌های مختلف ترجمه شده و نمایشنامه‌هایش در بیش از پنجاه کشور از جمله ایران به روی صحنه رفته است.
اشمیت دکترای فلسفه نیز دارد و تاکنون چندین جایزه از جمله جایزه تئاتر مولیر فرانسه، بهترین مجموعه داستان گنکور و آکادمی بالزاک را نصیب خود کرده است.
در بخشی از این نمایشنامه می‌خوانیم:
«خنده شما زخم می‌زنه، محکوم می‌کنه، تحقیر می‌کنه، بی‌آبرو می‌کنه، خنده‌ای پر از شرارته. طوری می‌خندید انگار دارید فحش می‌دید، برای آروم کردن خودتون و توهین به دیگران. اگه خنده شما من رو کوچک کنه، باعث بزرگی شما نمی‌شه؛ فقط از هم دورمون می‌کنه…»

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ لیلا سامانی

جنگ و حادثه و خبر؛ از همیشه‌‌ی تاریخ؛ پای اهل قصه و نویسنده و ماجراجو را هم به صحنه باز کرده است؛ اما غالبا در حوادثی تا به این حد بزرگ و تاثیر گذار؛ خود ماجرا؛ بر تخیل و قدرت قلم چیره می شود و بسیاری از سربازها و یا انسانهایی که به هر نحو درگیر حادثه بوده اند؛ انگار که بی اختیار از حکم حادثه اطاعت می کنند و برای نگارش و ثبت وقایع قلم به دست می گیرند.
جنگ جهانی اول هم از جمله‌‌ی همان حوادث غریب و یگانه است که بازتاب فراوانی در دنیای ادبیات داشته است؛ چه از منظر روایات صادقانه و چه آنجا که رد پای تخیل و داستان هم به وقایع انفاقیه باز می شود.
همکارمان؛ لیلا سامانی در پژوهشی جالب توجه؛ برخی از این آثار را معرفی کرده و از دلایل ماندگاری‌‌شان گفته؛ با هم بخوانیم.

 

«وداع با اسلحه» – ارنست همینگوی

ارنست همینگوی، یکی از تصویرگران زبردست این رزم‌گاه است. او به سبب حضورش در جنگ‌های پیاپی، پوچی این پدیده‌ی شوم را از نزدیک لمس کرده‌بود و نظاره‌گر لگدمال شدن آرمان جوانان هم‌نسلش بود، راوی این سرخوردگی‌ها شد و برای تقدیس زندگی، از داستانهای عاشقانه‌ای گفت که در تقابل با جنگ و نیستی سر بر می‌کشیدند. او با به تصویر کشیدن جلوه‌های گوناگون مرگ، اعجاز عشق را والاترین موهبت هستی برشمرد. رمان «وداع با اسلحه» او که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد، براساس عشق آتشین خود او بود به پرستارش «اگنس فون کوروسکی»، زمانی که در جریان مجروح شدنش در جنگ جهانی اول، در بیمارستانی در ایتالیا بستری بود. همینگوی در این اثر قصه‌گوی شور و شیدایی «فردریک هنری» ستوان عاشق‌پیشه‌ی آمریکایی به یک پرستار زیبای انگلیسی به نام «کاترین برکلی» شده‌است. او شکفتن این مهر و عشق را در برابر جلوه‌گر شدن هراس و نفرت زاییده از دل جنگ قرار داده‌است و در نهایت حقیقت جنگ را پیش چشم خواننده هویدا می‌کند، جنگی که نتیجه‌اش جز پوچی و نابودی امیدها و آرزوها نیست:
« و اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهایی که پر افتخار بودند؛ افتخاری نداشتند و قربانیان مانند انبارهای خواربار شیکاگو بودند که با موجودی گوشت کاری نمی کردند جز این که دفن اش کنند . کلمه های بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدن شان را نداشت و سرانجام فقط اسم مکان ها آبرویی داشتند. کلمه ها مجرد مانند افتخار و شرف و شهامت یا پوچ در کنار نام های دهکده ها ، شماره ی جاده ها ، شماره ی فوج ها ، وتاریخ ها ، ننگین می نمود» (ترجمه – نجف دریابندری)

 

 

«توپ‌های ماه اوت» – باربارا تاکمن

می توان ثابت کرد که بزرگترین آثار غیر داستانی به اندازه آثار داستانی دلچسب و تاثیر گذارند. روایت تاکمن و شرح ریز بافت او از جزییات ویرانی های تراژیک سی روز نخست جنگ جهانی اول، یکی از این نمونه هاست. او پس از گذر از فصل‌های مقدماتی، و توصیف جزئی‍ات از وقایع آغازکننده آن جنگ بزرگ، بر روی تاریخ نظامی متخاصمان، با تأکیدی ویژه بر قدرت‌های بزرگ، متمرکز شده‌است.
توپ‌های ماه اوت روایتی‌‌ست از مراحل آغازین جنگ جهانی اول، از تصمیم دول اروپایی برای ورود به جنگ تا عملیات نظامی مشترک فرانسویان و بریتانیایی‌ها برای متوقف ساختن پیشروی آلمانی‌ها در خاک فرانسه. تاکمن ضمن شرح ماوقع ماجرا، برای خواننده از بحث‌ها، طرح‌ها، استراتژی‌ها، رخدادهای جهان، و احساسات جهانیان پیش و طی جنگ بزرگ روایت کرده‌است. این کتاب کتاب برنده جایزه پولیتزر در سال ۱۹۶۳ در بخش آثار عمومی غیر داستانی شد.


 

«وداع با همه آن چیزها» – رابرت گریوز

 

رابرت گریوز از سرباز واحد تفنگداران سلطنتی بریتانیا در جنگ اول جهانی به یکی از برجسته‌ترین رمان‌نویسان و شاعران بریتانیایی تبدیل شد. او جایزه یادبود جیمز تیت‌بلک و‌هاثورن را که قدیمی‌ترین جوایز ادبی بریتانیایی هستند در ۱۹۳۴ دریافت کرد. جز این، دو رمان تاریخی مهم گریوز یعنی «منم کلودیوس» و «خدایگان کلودیوس» در ۱۹۹۸ از سوی کتابخانه مدرن در فهرست صد رمان بزرگ انگلیسی‌زبان در قرن بیستم قرار گرفت و در سال ۲۰۰۵ نیز از سوی مجله تایم به‌عنوان دو تا از صد رمان بزرگ انگلیسی‌زبان از ۱۹۲۳ تا امروز انتخاب شد.
اما وقوع جنگ جهانی اول و پی‌آمدهای فاجعه بار آن از «گریوز» یک معلول روانی ساخت، تا جایی که خاطرات سالهای شوم جنگ بر سراسر زندگی او سایه افکند. «گریوز» خاطرات خود را در کتابی به نام «وداع با همۀ آن چیزها» به تصویر می‌کشد و اگر چه سعی دارد واقعا با تمام آن خاطرات وداع گوید، ولی پس از سالها تلاش قادر نیست آنها را از ذهن خود بزداید.

مجموعه اشعار زیگفرید لورن ساسون

 

این شاعر، نویسنده و سرباز انگلیسی، شهرتش را مرهون شعرهای ضد جنگ و خودزندگی‌نامه‌های داستانی‌‌اش است. تا پیش از شروع جنگ جهانی بیشتر اشعار او دربرگیرنده ی مضامین عاشقانه بود، اما با شروع جنگ جهانی اول و پیوستن ساسون به ارتش دریچه ی جدیدی بر دنیای شعرش باز شد.

او در جنگ جهانی اول دلاورانه در فرانسه جنگید و دوبار به شدت زخمی شد. او دو قطعه از مشهورترین شعرهای ضد جنگش را در ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ منتشر کرد؛ زمانی که همچنان در ارتش خدمت می‌کرد. این شعرها موجب شهرت او شدند. کمی بعد او را به یک آسایشگاه فرستادند. ساسون در آنجا ویلفرد اوون را ملاقات کرد که مانند خودش شاعری صلح‌جو بود. آن‌ها دوستان نزدیکی شدند و اوون از ساسون تأثیر پذیرفت. کمی بعد اوون در جبهه درگذشت و ساسون آثار او را پس از مرگش منتشر کرد. بیشتر شعرهای او در دو مجموعه «شعرهای گردآوری شده» و «مسیر صلح» منتشر شده‌اند.

در میان دستخط‌‌های به جا مانده از ساسون، نامه‌‌ای هست که در آن خطاب به دوستش نوشته است: « من باور دارم که این جنگ که ابتدا به عنوان نبردی در راه آزادی آغاز شده ‌بود دیگر به جنگی برای تجاوز و فتح تبدیل شده ‌است. من به چشم خود درد و رنج سربازان را می‌بینم. من دیگر بیش از این قادر به تحمل مصیبتی نیستم که به اعتقاد من منجر به ستمگری و شرارت می‌شود.»

 

«در جبهه‌‌ی غرب خبری نیست» – اریش ماریا رمارک

این کتاب از جملهی ضد جنگ ترین آثار این حوزه است. یک تصویر تماما حقیقی از نیروی پشت سنگر آلمان در جریان جنگ جهانی اول که از دریچه چشمان پاول بویمر سرباز جوان داوطلب آلمانی دیده می شود که شورو حرارتش برای شرکت در جنگ به سرعت فروکش می کند و نبرد دیگری را آغاز می کند برای حفظ انسانیتش.
رمارک در سال ۱۹۶۳ در مصاحبه‌ای گفت: «مسئله‌ی اصلی من، مسئله‌ای کاملا انسانی بود، اینکه جوانان ۱۸ ساله را، که در واقع باید در برابر زندگی قرار می‌گرفتند، به ناگهان در برابر مرگ قرار داده بودند و اینکه چه اتفاقی برای آنان می‌افتد. به این دلیل هم من کتاب “در غرب خبری نیست“ را نه کتابی در باره‌ی جنگ، بلکه کتابی در باره‌ی پس از جنگ می‌دانم، چون پرسش این کتاب این است که چه بر سر ما خواهد آمد؟ ما پس از این، پس از تجربه‌ی مرگ، چگونه می‌توانیم زندگی کنیم؟»
او و تعدادی از دوستان مدرسه‌اش تحت تأثیر سخنرانی‌های میهن‌پرستانه‌ی معلمشان، داوطلبانه در ارتش نام‌نویسی کرده‌اند. اما پس از تجربه‌ی ده هفته آموزش وحشیانه و طاقت‌فرسا زیرنظر سرجوخه‌‌ای خشن و بی‌رحم؛ به این نتیجه می‌رسند که حس ملی‌گرایی و وطن‌پرستی که با اعتقاد به آن به ارتش پیوستند، اکنون به نظرشان پوچ و توخالی می‌رسد و جنگ چهره‌ی باشکوه و غرورآفرینش را نزد آنها از دست می‌دهد.
این راوی زخم خورده با ریزبینی جزئیات زندگی در جبهه را شرح می‌دهد، از حملات گازی و بمباران‌ها گرفته تا زخم‌های مهلک و بیماری‌های کشنده و حمله‌ی موش‌ها. این توصیف‌ها موجب شده است که این کتاب از بهترین کتاب‌هایی باشد که خطرات و دشواری‌های جبهه‌های جنگ و اثرات مخرب جنگ بر انسان‌ها را به تصویر کشیده‌اند.

چه باشد از بلای جنگ صعب‌‌تر؟

اشاره:
محمد تقی بهار؛ أدیب، شاعر، نویسنده و سیاستمدار ایرانی؛ در کشاکش روزهای بسیار پر تلاطم ایران و در هیاهوی مشروطه خواهی، در زمانی که صلح هنوز به یک آرمان مدنی بدل نشده بود و تشکلات انسانی سعی در گسترده معنی واژه نداشتند خالق اثری شد که خبر از ستایش صلح در کنه اندیشه او دارد.
او همچنین این صلح دوستی را با شیرین ترین کلام با نفرت از جنگ هم در آمیخته تا حاصل؛ ابیاتی شوند همه درّ و گوهر ناب و معلمطریقت شاد زیستن و بی آزار بودن.
در ادامه ی مجموعه مطالبی که به بهانه ی سالروز آخر گرفتن جنگ جهانی اول خدمت تان ارائه کردیم؛ صورت کامل این شعر را در همین صفحه از پی می آوریم؛ خواندن و اندیشیدن به معانی لغاتش؛ بی گمان خالی از سود نخواهد بود…

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کز او بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر؟
که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر، غذای او
همی زند صلای مرگ و نیست کس
که جان برد ز صدمت صلای او
همی دهد ندای خوف و می‌رسد
به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان
به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور گرد پارهٔ شکر
فتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بروزد
به حلقها گره شود هوای او
به رزمگه خدای جنگ بگذرد
چو چشم شیر لعلگون قبای او
به هر زمین که بگذرد، بگسترد
نهیب مرگ و درد ویل و وای او
جهانخواران گنجبر به جنگ بر
مسلط‌اند و رنج و ابتلای او
ز غول جنگ و جنگبارگی بتر
سرشت جنگباره و بقای او
به خاک مشرق از چه رو زنند ره
جهانخواران غرب و اولیای او؟
به نان ارزنت بساز و کن حذر
ز گندم و جو و مس و طلای او
به سان که که سوی کهربا رود
رود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی
نه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی
مخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشک چشم رنجبر
مبین به چشم ساده در غنای او
عطاش را نخواهم و لقاش را
که شومتر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی
عطای وی کریه چون لقای او
کجاست روزگار صلح و ایمنی؟
شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری؟
حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم

رُمان خود َسر /رضا اغنمی

 

 

نام کتاب: خود سر

 

نام نویسنده: بهرام مرادی
انتشار اول: آمازون ۱۳۹۷
طراحی ی جلد وصفحه آرائی: استودیو دارا
صفحه بندی: نیما آبکنار

 

 

 

 

درشروع به مطالعه رُمان، ازنخستین عنوان«کوانتوم ایرونی» ست، تعجب کردم. [کوانتوم کوچکترین مقدارممکن انرژی ست.
انرژی همزمان هم به صورت امواج و هم به صورت ذرات رفتار می کند. برگرفته از دانشنامه اکیپدیا] فضای مواد مخدر باآلودگی ها و پیامدها ومرگ و میر نفرتبارش، درذهنم جان گرفت و روایت عریان راوی:
«منی که ده پانزده سال زندگی ی برلینی با نام مسعود مسعود سرکرده ام، حالا چاره ای ندارم و جز قبول انقضای تاریخ مصرف این نام و هرچه به او تعلق دارد».
نتوانستم کتاب را ولو اندک زمان ازخود دورکنم. رفتم تاپایان. دیدم که درسیما وقبای دیگری سوارهواپیما شد ورفت.

بتازون خروس شیری بتازون دومین عنوان:

روایتگر داستان فرزند جوانی ست ازخانواده ای معمولی ساکن تهران. پدر راوی مغازه داراست دریکی ازمحله های مرکزی تهران. لوازم خانگی فروش. خانه ی زندگی آن ها پشت فروشگاه است، مادر که ازکارهای پدرشک و تردید دارد چند سوراخ نامرعی درخانه تعبیه کرده مواظب رفتار پدربا مشتری هاست که بیشتر زن ها بودند:
«یکبار توی مستراح حیاط خانه سوراخی کشف کردم که می شد بخشی از مغازه را دید زد. چنان ماهرانه تعبیه شده بود که یا فقط خیلی کنجکاو می بودی پیداش کنی، یا جوانکی حشری مثل من می بودی که تنها جایی که داشت جلق بزند مستراح خانه بود».

پدر راوی اورا که سرگرم تحصیل بود ازوسط کلاس دهم درآورده با قول این که برگ معافیت سربازی اش را بگیرد ، فروشگاه را به او می سپارد. برادربزرگ که مهران نامیده شده با اخذ لیسانس دراستخدام بانک سرگرم کار می شود. فروشگاه زیرزمینی دارد زیرمغازه که محل نگهداری ماشین رختشویی و یخجال است وبا چند پله به آنجا می رسد. روزی از روزهای داغ تابستان لنگ ظهر، درحالی که کرکره ی مغازه را می خواسته پائین بکشد و برود زنی چادری درحالی که صورتش را محکم پوشانده به بهانه خرید ماشین رختشویی فروشنده را به زیرزمین کشانده درگوشه ای مناسب با جوان سینه به سینه اورا بغل می کند:
«دامن ش را زد بالا دستاش را گذاشت روی بلندی یخجال. کونش را داد عقب . تو خرخر گلوش گفت» بتازون خروس شیری بتازون ولی زودباش تا کسی سرنرسیده، تاخته نتاخته آمدم فهمید. دست م را با حرص و ولع کشاند لای پاهاش. همچنین خودش را به م می مالاند و دست م راچسبیده بود یکهوارام گرفت. چادر به سرکشید وغیب شد».

با شروع انقلاب مادر درفکر زن گرفتن اوست. فرحناز دختر “شاهدوست رئیس سابق اوقاف” که با فروپاشی سلطنت و تغییر شهرت به ” خدادوست” تبدیل شده با توجه به سابقه ی آشنائی خانواده گی، مراسم ازدواج سرمی گیرد. اما فرحناز به شوهراجازه ی همخوابگی نمی دهد.
راوی، خشمگین ازازدواج ناهمگون، بازبانی تلخ وکینه توزانه تربیت های اولیه ی خانوادگی را به باد انتقاد می گیرد:
« زیپ شلوار پائین، شاش ش ش ش . آشغال بوگندو خالی و قاه قاه به کی ؟ به کسی که این مخروبه را به من انداخت. چه کسی؟ همانی که در خواب هاش شوهرش را لخت و عور درمغازه ی لوازم خانگی ش می دید».
ملکیان، که «شایع بود یهودی تباراست» درنظام نوپای اسلامی رئیس اتاق بازرگانی شده. ازمهران برادرخودش وزهره همسر او و ته ریش و تغییرات ظاهری که از فریبکاری ها وهمگون با حکومتگران تازه به دوران رسیده ها و قاطی شدن خودش با آن جماعت : «اوایل محتاطانه درنقش یک داماد محجوب وآداب دان رابازی می کردم. یواش یواش قضایا دست م آمد . . . بابا معازه را فروخت سهمم را گرفتم. خانه مصادره ای یک فراری را توی عباس آباد . . . مفت خریدم. ته ریشی گذاشتم با باباهه رفتم توی انواع و اقسام مراسم مذهبی».
تا درحلقه ی دار و دسته ی بازاری دورو ور حاج آقا ملکیان» وارد شدم.
اشاره دارد به ابلوموف روسی و تماشای آن فیلم جالب که نمایشی ست ازسرانجام زندگی نکبت بار یک بورژوا؛ اشراف زاده روسی درقرن نوزدهم. و کارگردان به هنرمندی پیرمرد مفلوک و درمانده را به درستی وارد صحنه می کند. بی دلیل نیست ابلوموف ها شاید بخشی از روشنفکرنماها یا ثروتمندان تازه به دوران رسیده های خودی باشند که عکس امام را در ماه دیدند. بگدریم!
خریدن خانه درنیاوران برای فرحناز؛ مسافرت هایش همراه زنی ازاقوام به ترکیه، ابستنی و زائیدن طفلی ازمرد ی دیگر: «خانم خانوما توقع داشت توله سگ حرام زاده اش را شوهرش بگیرد تو بغل و جلوی دیگران بوجی بوجی بکند. . . . درحالی که فرحناز را میقائید، می خندید به شوهری که این قدر ببو بود اما نه فرحناز نه فاسقش خیلی چیزها را نمی دانستند».

فرشته ها درکیش

وسیله ملکیان که سابقا روده فروش بوده، ومدتی ست به وزارت رسیده باخانمی به نام لعیا، آشنا می شود و اورا به خانه ای که درلواسان دارد دعوت می کند و به سفارش ملکیان زن را صیغه کرده مدتها با او زندگی می کند.

وسوسه دریا

بادوستش سروش همراه با پوپک که گویا چند سالی ست همسر راوی شده عازم آلمان می شوند و رخدادها وملاقات هارا شرح می دهد که بیشتر خوشگذرانی با زنهاست. درهمین بخش است که لعیا را به عنوان منشی به خانه فرحناز برده و با آو آشنا می کند. فرحناز و پدرش که به روابط عاشقانه راوی و لعیا پی برده اند، پدر تهدید می کند که اگرسر دخترش هوو بیارم چنین وچنین خواهد کرد. او هم درمقابل به فرحناز می گوید:
«به نفع ته عشوه نیای. تهدید نمی کنم فقط به ت می گم مدارکی دارم که تواین دور وزمونه اگه ازملائکه هم باشی، خود همین پدر و برادرت مجبور خواهن شد تا ثابت کنن معتقدن، سنگسارت کنن. لالمانی گرفت و خانه نشین شد».
خدادوست وپسر انقلابی ش( پدرو برادرفرحناز) به اتهام مفسدین اقتصادی زمان جنگ دستگیر و اعدام می شوند. تلاق و جدایی از فرحناز.
از تازه به دوران رسیده های کم وبیش معروف می گوید و رفتارهایشان. زن وشوهری با نام نفیسه و مهندس یاوریان از همان تیپ ها. و ثروت های باد آورده آن چنانی ها یشان!
دوروز مانده به عید، درشرایطی که دست خود فلک هم به بلیت نمی رسید، جوجه تیغی ی [شوهر] نفیسه خانم دوتا بلیط به مقصد سیدنی آورد دم درخانه. تو هواپیما که نشستم به لعیا گفتم ازحالا تا دوهفته دیگه زبان منی . . .»
حرف و حدیث سونای ولنجک و پرگوئی های خسته کننده از عشقبازی با زنان شوهردار!

ازقهرمانی های جوانی به نام فتحی رحیم زاده که در دستگاه امنیتی بیا بروئی داشته با داشتن صفات خوب که نویسنده، کمک های اورا درموارد استثنائی توضیح داده که سرانجام درپیچیدگی لایه های گوناگون دستگاه های امنیتی سرش برباد رفته می رود.
ملکیان که مدتی ست از وزارت کنارگداشته شده:
باباهه می گفت همین طوره زمینه که داره از دماوند به بالا می خره».
با خاتمه جنگ پروژه های نوسازی وترمیم مراکز خسارت دیده ی جنگی شروع می شود.

تصاحب یک کارخانه سیمان توسط بابای سعید در نزدیکی های دماوند [این کارخانه دردهه سی توسط مهندس احمدعلی ابتهاج ساخته شده بود که سیمان سفید تولید می کرد. با ظرفیتی محدود. که درانقلاب همراه با کارخانه سیمان تهران بر حسب دستور شرعی رهبر انقلاب مزایده شد افتاد دست انقلابیون وسپس تعطیل شد]. پدردرآمد ورفت به روسیه ازفروش ارزان قیمت ماده شیمیائی اسبست درروسیه، خبر می دهد. و نقش اساسی این ماده را در تولید سیمان شرح می دهد.
آسبست (پنبه کوهی) ماده ایست سرطان زا ازروسیه ومحلی به نام “سومقابیتی” آن طرف بحرخزروارد کشور می شود. اما درگمرک مانده. وترخیص نمی کنند. علم دشتی، صاحب کالارا: «یارو پرواری ی دم و دستگاه نظامی ی پُرزوری ست که افتاده تو پیمان کاری ی خانه های سازمانی».
راوی را می فرستد پیش ملکیان که حالاشده «مدیرمسئول روزنامه» ای که علیه صاحب کالا نوشته. در ملاقات آن دو پند ونصیحت که آقازاده حق ورود این کالارا ندارد باید حد وحدودش را رعایت کند.

درغیبت راوی که به کیش رفته برطبق دستور مهندس سعید برای خرید زمین به نام شرکتی صوری و اسناد. ماموران به دفتر آرژانتین ریخته و با حکم رسمی برای بازرسی دفاتر. به تهران برمی گردد. زنش لعیا گم شده است. هیچ کس از دوست و اشنا وهمکاران خبرازلعیا نداشتند. راوی که دنبال لعیا می گشت وقت برون آمدن از باجه تلفن دستگیر و پس از چند شبانه روز بازداشت درمحلی، درجایی پیاده اش می کنند. چشم بند را که بر می دارد حاج فاضل را می بیند که پشت پیکانی ایستاده نشانش می دهد که برو سوارشو. و راوی می گوید:
«درحضور معظم تاب خاندان حاج نعمت اله بودم».
مهر وموم شدن دفترآرژانتین و بستن وتوقیف موجودی در حساب های بانکی و ضبط هرگونه دارائی را شرح می دهند.
پدرومادر وبرادرش مهران با همسرش زهره به قصد کاشان حرکت می کنند وآن دو جوان را درقم پیاده کرده و سپس به کاشان بروند. اما مقصد اصفهان بوده، پدر پنهان می کند ومی گوید کاشان، اما می روند به اصفهان خانه ای امن. حیرت آورست پنهانکاری ازمهران وهمسرش، اوج فاجعه ی بی اعتمادی بین والدین و فرزندان!
پدر، تلفنی پرونده ای که برایش تشکیل داده اند را شرح می دهد. ازجنائی ومالی و فساد اقتصادی و کشتن دو نفر به دست فتحی همان آملی وکُرد وسیاهه ای ازجرادم ارتکابی وانتسابی را برمی شمارد. می گوید باید از کشور خارج شود تا بتواند آرام آرام اموال و دارائی اش را نجات بدهد، درغیراین صورت خود دانی!
اواسط بهار هفتاد . . . پدرهمراه ملکیان :
« آخرهای یک شب توخانه ی امن اصفهان سبز شدند» وآزادشدن تدریجی اموالش را خبر می دهند. واین که بایک قاچاقچی آشنا که اورا سالم به آن سوی مرز می رساند. او را راضی می کنند که از طریق ترکیه کشور را ترک کند.

نارگیله

در استانبول با مشاهده ی وضع نا به سامان ایرانیان و دیگران که اواره وطن خود شده به امید اروپا درانتظار رفتن به سایرکشورها بودند تلاش می کند وبرای خروج ازترکیه با دختری به نام نارگیله آشنا می شود و طرح دوستی می ریزد. به سفارش وکمک همان دخترخانم که دائی اش درآلمان بنگاه ماشین فروشی داشته توسط یک قاچاقچی به آلمان می رود. انجا با زنی زشت به نام ورونیکا که مسئول امورپناهندگان بوده ازدواج می کند و پروانه اقامتش را گرفته با رفاه نسبی زندگی می کند.

قاصد و سوغاتی

روزی عزیزی نامی تلفن کرده و بادادن نشانی هایی ازپدروملکیان می گوید سوقاتی آورده ام باید بدهم به شما و قرار ملاقات می گذارند. وسوقاتی ها را می دهد و می رود. سه هفته بعد همان عزیزی تلفن کرده می گوید:
«سرساعت سه همان کافه قبلی باشم». می رود . با کمی تآخیر یک روزنامه فروش به ظاهرعرب:
« یک روزنامه گذاشت روی میز. یک لحظه لاش رابازکرد و چشم م به پاکتی افتاد با خطی فارسی از طرف عزیزی».
طرف غیب شده و رفته. پاکت را باز می کند:
«یک سوئیچ مرسدس بنز و دوکلید یکی معمولی و دیگری کوچک تر. کاغذی هم بود بادست خطی. امشب که هوا تاریک شد کار را انجام دهید و این کاغذ بلافاصله ازبین برده شود».
راوی، دستورات راچنان ماهرانه انجام داده که پنداری با جزئیات محل توقف بنزو ساختمان و زیرزمینی که ساک راباید بگذارد و کلید از زیردرتوی انبار بسُراند را ، بارها تمرین کرده و با این قبیل امورچریکی به استادی ازقبل آشنا بوده است! به هرحال گفته و گذشته اما خواننده، روایتگر«خودسر» را فاقد این قبیل امور می داند. با جنم این جوان هشیار و حشری مسلک ناخواناست. تا این جای داستان اثری از خشونت ازاو ندیده او را فاقد این گونه اعمال می پندارد! بگذریم :
«درست دوشب بعد ازآن شب ماجرای ترور رستوران میکونوس درپراگرشتراسه ی برلین و کشته شدن چندایرانی مخالف پیش آمد . . . . . . تیتراول روزنامه – از زرد و معقول – و آن توی کون م آلاسکا شد».
مال و اموال توقیفی درکشور کم کم آزاد می شود همچنان حساب های بانکی. پدر در مراکزامن مالی وجوهات را خوابانده با بهره های قابل ملاحظه.
درپاریس به نشستی ازایرانیان مخالف رژیم جمهوری اسلامی رفته، پای صحبت سخنرانان می نشیند با ادبیات سیاسی که برایش نامفهوم بوده، آشنا می شود. باهاشم زاده نامی که رفتارش نشان می داد ازمشتریان پروپا قرص همیشگی نشست ها ست اشنا شده و خودش را مهندس فتاحی معرفی می کند. هاشم زاده باخواندن گزارش او پاسخ می دهد که:
«جناب مسعود خداوند به شما توفیق عنایت فرماید»!
از ورونیکارا بعدازسه سال زندگی مشترک جدا می شود.
اشنائی با عکاسی ازیهودیان روس که انوشکا را به اومعرفی می کند دختری از یهودی های ایران عکاسی هنرمند.

درجزیره گرگ کم بود یکی هم با کشتی امد

پاکت سربسته یی که هاشم زاده داده بود به دستخط باباهه بود . . . باید مرا ببیند کجا؟ شهرشیر، سنگاپوروچه طور؟ . . هرازمدتی بخواهی پسرت را ببینی مستقیم باخودش تماس نگیری وهاشم زاده راقاصدت کنی؟ شک نداشتم که هاشم زاده از محتویات نامه خبردارد نکند توطته ای باشد .. .».
به سنگاپور می رود. پدرش را با ملکیان و عزیزی می بیند.
پس ارمذاکرات اولیه، ازاو می خواهند روابط معاملاتی با خارجی ها را براِی آن ها برقرارکند. پس ازچک وچانه زدن ها وپذیرفتن پیشنهادات راوی، نخستین قرارداد سفارش کالا بالغ بر پنج میلیون دلاری منعقد می شود.

عنوان: چتربازی به نام پوپک

نویسنده، قبلا این دخترخانم جوان ایرانی را درهتلی یا جایی از مجالس جوانان دیده بود. دانشجوی معماری برای دیدن عمویش به دانمارک آمده است. فرصت را غنیمت شمرده به عیش و نوش هم پرداخته و با نویسنده برخوردی داشته. خوشگذرانی. در ملاقات بعدی پوپک مشکل اقامت خود را با او درمیان می گذارد و سرانجام با ازدواج مصلحتی آن دو پوپک موفق به اخذ اقامت خود می شود. به روایت نویسنده، پوپک پس از حل مشکل اقامت تقاضای دریافت مبلغی می کند برای سرمایه تآسیس شرکتی. با این که راوی وضع مالی خوبی داشته ومرفه حال هم بوده با تقاضای خانم مخالفت کرده اورا ازخانه ش بیرون می کند و کار به طلاق می کشد.

ازدوست دیرینه ای به نام سروش همت یاد می کند که درصفحات زیادی درباره او ازرفتار وکردارهایش سخن رفته است. همو درنقش های نه چندان ضروری. باداشتن همسروچند بچه، فاحشه بازی ست که تا برگهای پایانی کتاب حضور دارد و دائما درلجنزارفاحشه ها وول می خورد. وسرانجام در توفان جزیره مایورکا که هتل را فرا گرفته در جدال بین پوپک و سروس، «سروش چاقورا می کند توگردن پوپک . . . کف گرگی ی یک شیر کارساز می شود پوپک پرواز می کند» چند تن دیگر نیز به دست به راوی کشته می شوند. می گوید:
«راستی، فکر نمی کنی وقت شه که به خُرده حسابای قدیمی مون برسیم» بنگرید به برگ۲۸۵.همچنان پوپک و برخی از زنها که نویسنده ازسخن چینی ها وبی اخلاقی های سروش به شدت انتقادی برخورد کرده، برای خواننده معلوم نمی کند ضرورت حضوراودربیشترصحنه ها درچیست.
نویسنده درپایان ماجرا لباس های گرانقیمت فلوت زن را به تن کرده و لباس ها ومدارک خود را سربه نیست می کند که : «چندین نفر مسعود مسعود را هم مفقودی اعلام خواهد کرد که لابد اسیر دست طوفان ازتنگه ی جبل الطارق عبورکرده و طعمه کوسه ها شده است. عینک سروش را ازصورت سبی برمیدارم. می روم اتاقش»
ودرسمای موزیسین بانام مسیو مارسل والریان با جعبه فلوتی دریک دست و دستی درکمر عریان، از زیر گیت کنترل رد می شود تا با هواپیمایی که عازم برلین بوده برسد.
رمان بسته می شود.
درکناراطلاعات جالب ازسیاست های رژیم آسلامی، وگردانندگان سیستم اقتصادی و اجتماعی وسیاسی، همانگونه که در
پشت جلدآمده :
«وبرای پس گیری اموال بلوکه شده اش نقشی کوچک درعملیات ترور رستوان میکونوس ایفا می کند و به شبکه ی خبرچین های حکومت دراروپا می پیوندد و . . .».
با توجه به چنین سابقه، نقش آفرینان نویسنده، با رفتاروکردارهای گوناگون، عاملان دروغ ونیرنگ وحاملان جهل ولهو و لعب هستند که در فرهنگ عامیانه به «هرزگی» شهرت دارد. به خصوص که زبان روایتگر صحنه های جالبی از ادبیات لومپنی، اما با نوآوری هایی کم نظیر آمیخته با فرهنگ غربی را هم به نمایش گذاشته است. تسلط او به این زبان و شیوه ی به کارگیری دربازیگران رمان، در موقعیت های ویژه واقعا که ستودنی ست.

سبک زن ستیزی نویسنده، متحجرانه وچشمگیراست و مورد انتقاد شدید. حتی به تلخی ازمادرخود یاد می کند:
«ازمادرم متنفرم» بنگرید به ص۲۰۵ سطر دهم.
به جز «لعیا» که فاحشه بوده ولی درامانت داری وشرافت انسانی نمونه واری دراین رمان معرفی شده، و سرانجام به ظن قوی به جرم داشتن همان مزایای ناهمگون! ناپدید شده، که ازصحنه های تابناک این رمان است. دیگر زن های نقش آفرین این رمان جالب و خواندنی ازدم باصفت تحقیرآمیز فاحشه معرفی شده اند.
با آرزوی موفقیت شان درنشر آثار خوبش وخواندنی .

.

ده تک بیت ماندگار از سعدی سینما

سعدی سینما لقبش داده اند، هم او که در تصویر سازی هم چونان چون شیوه ی بهره گرفتن از کلمات یگانه بود و در آمیختن تصویر و کلمه هم نبوغی تمام داشت. هم او که راوی قصه گونه ی تاریخ معاصر ایران بود و درکی عمیق از مفهوم تاریخ و سازنده های راستینش داشت؛ چه بارها و بارها در گفت و گو هایش عنوان کرده بود که آرزو دارد، تاریخ ایران را دیگر بار بنویسد، آن هم با شیوه ی مردمی و دقت بر روی زندگی مردمان کوچه و بازار.

” آیین چراغ خاموشی نیست” این یکی از ماندگارترین دیالوگ‌های فیلم دلشدگان است که بر سنگ مزار او نیز حک‌شده است. به بهانه سالروز تولد این مرد افسانه‌ای سینمای ایران، با هم مروری میکنیم بر چند سکانس مشهور و ماندگار او که به ذوق و سلیقه وب سایت هفت فاز گرد هم آمده اند

 

طوقی – ۱۳۴۹

پویان عسگری: آ سد مرتضی (بهروز وثوقی) نه راه پس دارد و نه راه پیش … از همان اول فیلم، سبک‌سر و بیخیال در حال خرابکاری است و گند بالا آوردن. اول طوقی بدشگون را بی‌اعتنا به حرف‌های مادرش (ژاله علو) وارد خانه کرد. بعد کفترباز، طوقی را پیش گوهر (شهرزاد) زید سابقش گذاشت. دیده شدن آن دو با هم بهانه خوبی برای عباس (سرکوب)؛ شوهر گوهر بود که از دیرباز کینه سید مرتضی را به دل داشت و در پی فرصتی برای ناکار کردنش بود. این دو اتفاق شوم اولیه در حکم پیش‌آگاهی‌ای بود که خبر از مصیبت بزرگتر می‌داد. مرتضی که از طرف داییش؛ سید مصطفی (ناصر ملک مطیعی) به شیراز فرستاده شده بود تا طوبی (آفرین عبیسی) را به عقد آق دایی درآورد، یک دل نه صد دل عاشق دخترک شد و او را عقد خودش کرد. و این تمرد زمینه‌ساز تمام اتفاقات نحس بدی ‌شد. طوبی توسط عباس به قتل رسید و طوقی – پرنده استعاره‌ای از دخترک است. هر دو شوم و برهم زننده آرامش و بحران‌ساز – افتاد دست قاتل … اینجا آخر خط است. پایان فیلم. سید مرتضی که در طول داستان عزادار می‌شود و واجد فهم‌، به خونخواهی محبوب از دست رفته، سرگرمی از دست رفته‌اش (طوقی) را بهانه‌ی انتقام می‌کند. از بالای بام خانه‌ها خودش را به پشه‌بند عباس می‌رساند و با تیزی خونش را حلال می‌کند. طوقی‌اش – عشق فنا شده‌اش – که بال بال می‌زند را توی مشتش می‌گیرد و از پشه‌بند می‌زند بیرون. نمی‌تواند خودش را از دست آژان مخفی کند و تیر می‌خورد و زخمی می‌شود. کشان کشان خودش را روی زمین می‌کشاند و به طوقی توی دستش نگاه می‌کند که هنوز دارد بال بال می‌زند. اینجا آخرِ آخر خط است. در یکی از به یاد ماندنی‌ترین نمایش‌های مرگ در تاریخ سینمای ایران، بالا تنه‌اش را از پشت می‌بینیم که به سمت پایین آویزان شده. روحی که مثل کفتر پر می‌کشد و جسمی که معلق میان زمین و آسمان قرار گرفته. سید مرتضی باید جانب آن حرف مشتی‌اش را که در مستی خطاب به دایی غایب زد، بیشتر می‌گرفت؛ کی گفته یه جوجه دل باس بشه اختیار داره آدمیزاد؟

 

ستارخان – ۱۳۵۱

کاوه اسماعیلی: قوای دولتی به تبریز رسیده‌اند و محاصره را آغاز کرده‌اند. مشروطه‌چی‌ها بیرون شهر پشت دیوارهای خشتی سنگر گرفته‌اند و ستار (علی نصیریان) با چنان شوقی به سوی دشمن تیر می‌اندازد که انگار نه انگار آرمانی پشت این تیرانداختن‌ها باشد. کربلایی علی (پرویز صیاد) سوار بر اسب از میان آتش جنگ خودش را به ستارخان و حیدر عمواوغلی (عزت‌الله انتظامی) می‌رساند و خبر فروریختن سنگرها را به ستار می‌رساند. ستار می‌زند روی سرش و لیچار کلفتِ محبوبش را بارِ قشون دولت می‌کند و از سرنوشت باقرخان می‌پرسد که سنگر او هم سقوط کرده. کربلایی‌علی سرش را پایین می‌اندازد می‌گوید شهر تسلیم شده و ستار فریاد می‌کشد شهر گه خورده. جوری فریاد می‌کشد که صدایش از صدای توپ و تفنگ هم بالاتر باشد. به شهر می‌تازند تا پرچم‌های سفیدی کهپفیوزها از ترس قشون رحیم خان (جهانگیر فروهر) بر سردرِ خانه‌هایشان زده‌اند برچیند. ستارخانِ علی حاتمی خودش را از میانِ این جزئیاتِ پنهان‌تر بیرون ‌می‌زند نه از نوای از خون جوانان وطن لاله دمیده‌ که غمنامه‌ی آزادی‌خواهانِ مشروطه‌ست. حاتمی اصلا دلبستگی زیادی به انقلاب و مشروطه و آزادی و حق‌الناس ندارد. قهرمانش لاتِ بی‌سوادی‌ست که نه مثل باقرخان آنقدر بچه مسلمان است که از خوردن مشروب کنار یپرم‌خان ارمنی سرباز زند و نه آنقدر لاقید مثل حیدرعمواوغلی که تا مطمئن نشود لامصبی تو کار نیست به مشروطه‌چی‌ها نمی‌پیوندد. شوق و ذوق قهرمانش جایی‌ست که صد سوار زیر دستش می‌رود و عصبانیتش وقتی‌ست که وسط جلسه انجمن و در میان نطق‌های سیاسی حیدر و علی شکایت می‌کند که اگه این جنگه پس چرا حلال‌زاده‌ای صدای تفنگ نمی‌شنفه. تفنگش را که هم در سفارت عثمانی همراه با یراق و اسبش از او می‌گیرند و هم دولت مشروطه در باغ اتابک خلع سلاحش می‌کند. پایش را هم امنیه‌چی‌های فاسد دوران دیکتاتوری تیر می‌زنند و هم انقلابیون فاتح در فردای پیروزی انقلاب. پایش وقتی سالم بود و لنگ نمی‌زد که پیش از انقلاب وسط میدان شهر همچون اربابی بی‌خدم و حشم روی تختی می‌نشست و قلیانش را دود می‌کرد و اسب می‌فروخت. همین است که هر چه به پایان فیلم نزدیک می‌شویم و اسب‌شناسِ قهار تبریزی به سردار ملی بدل می‌شود از شورش کاسته و به اندوهش اضافه می‌شود و سرودِ افسانه‌ای عارف قزوینی معنای معکوس خودش را در این داستانِ ضدانقلابی پیدا می‌کند. او قهرمان داستانِ هنرمندی‌ست که شیفته و شیدای گذشته است. هر چیزی قبل از الان.

خواستگار – ۱۳۵۱

پویان عسگری: زری (زری خوشکام)، زیباروی بی‌وفای پا به سن گذاشته، بعد از چند سال بی‌خبری، خودش می‌آید سراغ معلم خط؛ خاوری (پرویز صیاد). همان که سال‌ها خواستگار و خاطرخواهش بوده و هر بار بوالهوسی زری و البته بی‌عرضگی خودش، شهد شیرین کام را به تاخیر انداخته است. هم‌زمان با زوم بک علیرضا زرین دست، صدای گرفته و پاخورده زری را می‌شنویم که جمله‌اش را با آقای خاوری شروع می‌کند و در مذمت شوهر چهارمش (جهانگیر فروهر) داد سخن سر می‌دهد که مرتیکه‌ی عملی فلان بود و بهمان. این‌ها را زری در نمای لانگ شات خاوری و امریکن شات خودش می‌گوید. زری جلوی قاب قرار گرفته و خاوری با فاصله از او، انتهای کادر جا خوش کرده. مسیر حرکت زری از راست به چپ قاب است و دوربین او و خاوری را همان راست به چپ، روی ریل تعقیب می‌کند. موسیقی محزون اسفندیار منفردزاده زیر دیالوگ‌ها به گوش می‌رسد و خاوری هم لابه‌لای صحبت‌های زن یه چن ساله همه از شما بی‌خبرن، می‌گوید که در حکم گلایه‌اش از محبوب جفاکار است. بچه‌های مدرسه در حیاط به بازی مشغول‌اند و کار خود می‌کنند. چند نسل بعدترِ همان‌ دانش آموزانی که خواهش معلم خاوری را شنیدند و جای پر کردن رسم‌الخط، گنجشک‌ها را در کلاس به پرواز درآوردند. خواستگار حاتمی – فیلمی تک‌افتاده و خاص در کارنامه علی حاتمی، با طنینی از آنتون چخوف – داستانِ آن کلاغی است که در انتهای قصه هم به خانه‌اش نرسید؛ روایت و برداشت هجوگونه حاتمی از شخصیت حکمتی (پرویز فنی‌زاده) در رگبار (بهرام بیضایی) که رمانتیسیسم کودکانه آن فیلم را با لحنی مطایبه‌آمیز ترکیب می‌کند. از معدود تلاش‌های جدی و قابل اعتنای سینمای ایران در خلق یک کمدی سیاه. و علی حاتمی احساساتی در خویشتن‌دارترین شکل خود به دنبال مفری است تا غوغای درونش را درز گیرد و قصه‌ی مردی را تعریف کند که همه‌ی عمر عاشق کسی بود که قدر عاشقیت او نمی‌دانست و دل در کوی دیگران داشت؛ داستان آن معلم خط تنها که سال‌ها برای صبیه آقای وسواس‌الدوله صبر کرد و جای پیرمرد، پیرپسر شد. (معادل آن دیالوگ فخری خوروش در سوته‌دلان: یکی که باکره، یائسه می‌شود) هر مرد عاشق پیشه‌ای، خاطره/ داستان این چنینش را در بوق و کرنا می‌کند. حاتمی اما سر به تو دارد و می‌داند چنین داستانی بیش از آن‌که تراژدی باشد، یک کمدی سیاه است. پس به جای ماتم و غصه و شیون، با فاصله، کناری و گوشه‌ای می‌ایستد و به کار دنیا می‌خندد.

سوته دلان – ۱۳۵۶

احسان میرحسینی: بلا روزگاریه عاشقیت… زندگی علی حاتمی، این رمانتیکِ شوریده حال از فیلم‌هایش جدایی‌ناپذیر است. فرقی نمی‌کند که موزیکال بسازد یا درامی تاریخی، ملودرام بسازد یا فیلمی زندگی‌نامه‌ای، نگاه رمانتیک‌اش همه جا حی و حاضر است. همه چیز در سینمای حاتمی در نسبت با این منشِ رمانتیک اوست که شکل می‌گیرد نه برعکس. نکته‌ای که در نظرات مخالفان همواره به عنوان یکی از اصلی‌ترین دلایل مخالفت‌هایشان با سینمای حاتمی بیان شده. صحبت از نوستالژی حاتمی به گذشته و نگاهِ پراحساسش به تاریخ همواره مطرح بوده. اما آن روی دیگرِ احساسات گراییحاتمی در پرداختش به مسائل بزرگی چون تاریخ و سنت، در ساحت خصوصی‌تر، حاتمی عاشق پیشه قرار دارد (مگر این دو روی، جدا از هم می‌توانند وجود داشته باشند؟) در دلِ تمامِ فیلم‌هایش،حتی در بلندپروازانه‌ترین‌هایشان هم رد پای این عاشق پیشگی به چشم می‌خورد؛ طوقی، دلشدگان، هزاردستان و صد البته یکی از بهترین‌هایش سوته دلان. مجیدِ (بهروز وثوقی) سوته دلان خودِ حاتمیاست. شوریده‌حالی که در بین عاقلانی سرد و بی‌روح گیر افتاده. در نظر حاتمی اطرافیانش همان طوری هستند که برادران مجید، حبیب (جمشید مشایخی) و کریم (سعید نیک‌پور) در فیلم به نمایش در می‌آیند، آدم‌هایی غل و زنجیر شده در بندِ عقلانیتشان. مجید/ حاتمی در به درِ عشق است. عشقی که بالاخره در فاحشه‌ای به نام اقدس (شهره آغداشلو) پیدا می‌کند. و جالب آنکه در یکی از ساده‌ترین صحنه‌های فیلم (از لحاظ آن طمطراقی که غالبا حاتمی را به آن می‌شناسیم)‌، حاتمی موفق می‌شود نه تنها در بین فیلم‌هایش، بلکه در مقیاس سینمای ایران یکی از عاشقانه‌ترین لحظات را رقم بزند؛ صحنه‌ی معروفِ پاسوربازی مجید و اقدس. زوج نامتعارفِ داستان محصور در فرفره‌های مجید روی پله‌ای نشسته‌اند. مجید پیش‌نهادِ پاسوربازی می‌دهد. بازی می‌کنند و اقدس به راحتی مجید را می‌برد. شرط این است که مجید باید پای اقدس را قلقلک دهد. مجید در همان حین قلقلک دادن و خندیدن منقلب می‌شود و آن تک‌گویی معروفش را شروع می‌کند و حسنِ ختامش هم بوسه‌ای است بر پای اقدس: تو اولی نیستی، تو اولی نیستی. من با خیلیا عاشقیت داشتم، دختِر قاب عکسی که عکسش پشت جعبه آینه‌ی عکاسی چهره نما بود، بعدِ اون با بلیط فروشِ سینما روشن. خواستم بدونی، اما دیگه تا وقتی پیش آقام خاک بشم خودِ خودتی. اگه اولی نبودی بدون آخری‌ای.

حاجی واشنگتن – ۱۳۶۱

صالح کرما: حاجی سر صبح حمام می‌کند. تیغ تیز کرده و سر می‌تراشد. لباس سفید و پاکیزه می‌پوشد. و در همان حمام حنا به پیشانی قربانی می‌بندد. آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسفند، آیین چراغ خاموشی نیست. حاجی مراسم را مهیا می‌کند و مثل یک سامورایی، در آیین قربان به قتلگاه می‌رود. حاجی دلش گرفته و با قربانی (باخودش) سر حرف باز می‌کند. پایان سخن وقت ذبح توست. چشم‌های گوسفند یادآور چشم‌های مهرنسا است برای حسینقلی‌خان. خود کفن‌پوش است ولی پوستین حیوان را کفن می‌خواند. نه خوبی نه بد، فقط کم. حاجی به تنگ آمده از این همه بی‌شرفی. پای گناه پدر را وسط می‌کشد و حمامِ خون امیرکبیر. تاوان معصیت پدر را پسر داد. غشی شدم. صدرالسلطنه از سر شرف سوخته‌اش دشنه‌ برهنه کرده و آماده‌ی دریدن است. برای پایان دادن به خویشتنش. برای آبرو. برای بازیابی آن مجد و اعتباری که هیچوقت نداشته است. حالا چه فرقی می‌کند که در ینگه دنیا و غربت باشد و بی هیچ گوشه و چشم آشنایی. نه کاردانی داشتم به خدمت، نه عرضه‌ی خیانت. لاشه‌ی لخت قربانی آویزان است و حاجی ساطور می‌زند به همه‌ی پشت و عقبه‌اش. آسیمه است. خشم است. می‌داند که به پایان نزدیک است ولی توانِ گرفتن رعشه از اعمالش را هم ندارد. می‌نشیند روی زمین کنار معجومه‌ی نقره و گوشت‎های تکه شده‌‌ی خون‌آلود. آماده است که مراسم را تمام کند و تنش را خیرات. سر به آسمان می‌برد: حاجی به شوق کدام کعبه قربانی کردی؟ برگردید عقب. به انتهای صحنه‌ی قبل و نقطه‌ی وصل این صحنه. جایی که حاجی چهارزانو کنار عروسکِ مهرنسا از عاقبت بخیری می‌گوید.

کمال‌الملک – ۱۳۶۲

صوفیا نصرالهی: علی حاتمی، ترکیب شاعر و فیلمساز است. این صفت شاعر بودن که به حاتمی ‌کارگردان نسبت می‌دهند فقط به خاطر دیالوگ‌های مسجع و وزن‌داری که می‌نوشت، نیست. بافت تصویری، رنگ‌ها، راه رفتن کاراکترها و کارگردانی عجیب حاتمی‌ که با وجود این همه ‌عنصر پرجلوه که می‌تواند هر اثری را تصنعی جلوه دهد، لطیف و نرم است، همه به شاعرانگی فیلم‌های حاتمی‌کمک می‌کنند. کمال‌الملک شاید لطافت مادر، پیچیدگی هزاردستان یا شیدایی دلشدگان را نداشته باشد، اما از نظر بازیگری و دیالوگ‌نویسی و مهم‌تر از آن نگاه فیلمساز به هنرمند و رابطه‌اش با جایگاه قدرت فیلمی ‌تحسین‌برانگیز است. جمشید مشایخی بهترین نقش‌آفرینی عمرش را در کمال‌الملک دارد و عزت‌الله انتظامی‌ در نقش ناصرالدین‌شاه نفس‌گیر است. رای را به حاتمی‌ دیالوگ‌نویس می‌دهم و سکانسی را انتخاب می‌کنم که نشان می‌دهد چرا رابطه کمال‌الملک و ناصرالدین شاه پیچیده‌تر از رابطه نقاش با شاهان دیگر است. دلیلش فقط گذران عمر و سال‌های طولانی‌تر نیست. ناصرالدین شاه با وجود همه غرور و حماقتی که گاه از خودش نشان می‌دهد، نسبت به مقوله هنر درک درست‌تری دارد. زیباپسندتر از بقیه است. نسبت به تملق نوکرانش هم یک‌جور آگاهی قابل تحسین دارد که البته به روی خودش نمی‌آورد. رسم شاهان قاجار بر تملق شنیدن است ولی آنقدر هنرشناس است که وقتی برای اولین‌بار نقاشی‌ای از کمال‌الملک می‌بیند خطاب به معلم که بیش از اندازه اظهار بندگی می‌کند می‌گوید: اگر انصاف داشته باشید باید بگویید شاگرد مستعدی بود. و وقتی معلم می‌گوید: ان‌شاءالله که سال آینده این باغبان پیر خدمتگزار توفیق تقدیم نهال برومند دیگری داشته باشد. آنقدر از هنر سرش می‌شود که با تغیر بگوید: امیدوار نباشید. مدرسه هنر مزرعه بلال نیست آقا که هر سال محصول بهتری داشته باشد. در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستاره رخشان. الباقی سوسو می‌زنند.
تلقی درست علی حاتمی‌ از هنرمند واقعی و جایگاهش هنوز هم مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌دهد. جمله‌ای که در مورد خود او هم صدق می‌کند: فیلمسازی که بعد از او سینمای ایران مانندش را پیدا نکرد.

هزاردستان – ۱۳۶۶

ندامیری: منی جیران سسله… همان سال‌های دهه شصت هم حرفش را زیاد زدند. از آن چیزهایی بود که در تنگ‌دستی عاشقانه‌های اصیل آن وقت‌ها، قدرش را دانستند. روزهایی که بلاتکلیفی ارزش‌ها به سینما هم کشیده بود. نه اینکه عاشقانه‌‌نگاری تابو شده باشد، اما تا کجا و چطور و چگونه‌اش در هاله‌های ابهام بود. از قدرش در طول همه این سال‌ها هیچ کاسته نشد. هرچقدر حرفش را زدیم، باز هم آن وداعِ حزن‌انگیزِ آغشته به تمکینِ زن به مردش و مرد به وطنش، آنقدر قدر و قدش بلند بود که با رجعت زیاد و دم‌به‌دم ما، دم‌دستی نشود و بالانشینی کند. به حکم دیالوگ‌های زرین مزین به غمزه دل‌چسب لهجه آذری که میان زن و مرد سر می‌گیرد و میزانسنِ شاهکاری که حاتمی، ابوالفتح را این سوی قاب و جیران را آن سوی قاب، گیر افتاده در کادر چوبی دو سمت پنجره فریز می‌کند. ثابت می‌کند. قاب می‌گیرد و جاودانه می‌کند. علی نصیریان با سری تراشیده در نقش ابوالفتح صحاف، در حالی‌که با صدای گیرا و غرای ناصر طهماسب تاکید می‌کند بر راستگویی با زن، نرم نرم حرف را به مهریه می‌کشاند و به زن می‌گوید جوان است و قشنگ. وعده نمی‌دهد به شفا و بازگشت. راستش را می‌گوید و به او می‌فهماند دردی دارد ورای این سرفه‌ها و خرخرها که شفایش در این عصر، به عمر او نمی‌رسد. مینو ابریشمی ‌با درخششی خیره‌کننده (به‌ویژه در این سکانس) در نقش جیران، سهم قابل توجهی از زنانگی را از این قصه مردانه با محوریت شخصیت‌های مرد می‌گیرد و زنی پاستورال، پاکیزه، گردن‌نهاده به حکم همسر را خلق می‌کند (که در جهان خود حاتمی‌هم کم‌یاب است). جیران از کلام حق همسر دانسته است که او رهسپار راه پدران‌شان است. ابوالفتح او را دختر عمو می‌خواند و جیران، همه‌ی این عشقِ به فرجامِ هجران را می‌پاشد در صدایی گرفته و بغض‌آلود، گلایه می‌کند بی‌انصافی ابوالفتح را. گورستان هر شهری خاک یکی از اقوام اوست و حالا تهران هم خاک این یکی پسر عمو و شاید این نخستین باری باشد که جیران بی‌انصافی را به بی‌انصافی پاسخ می‌دهد. موسیقی ماندگار مرتضی حنانه آن لحظه محزون را در بر می‌گیرد و زن و شوهر را بدرقه می‌کند و همه چیز را به تودیع شبانه واگذار می‌کند… به بارِ آخرِ خطابِ ابوالفتح و جیران به‌نام.

هزاردستان – ۱۳۶۶

کاوه اسماعیلی: از همان اینسرت روزنامه عصر جدید در دستان ابوالفتح (علی نصیریان) که به رضا تفنگچی (جمشید مشایخی) نشان می‌دهد. در پاسخ به ناخوش‌احوالی رضا که نسخه تو اینجاست. نسخه حکیم است نه طبیب. ترس و اضطراب را با هیجان تازه باید خنثی کرد. هیجان تازه، مدیر روزنامه عصرجدید است و قربانی بعدی کمیته مجازات. در مجلس ترحیم اسماعیل خان. از اینجا به بعد جشنواره‌ای از تردستی‌های حاتمی در مقام کارگردان است که هیچ‌گاه در این جایگاه به اندازه شایستگی‌اش ستوده نشد که او را همیشه در هیاتِ نویسنده و دیالوگ‌نویس و استادِ واژه‌ها شناخته‌اند و پژوهشگرِ روزگار گذشته . صحنه‌پردازی سکانس ترورِ متین‌السلطنه (پرویز پورحسینی) در تکیه‌ی محل عزاداری که با حضور شخصیت‌های پرتعداد داستان انگار ایرانیزه شده‌ی فیلمی از ژان پیر ملویل است. حاتمی شخصیت‌های داستان را یکی یکی وارد تکیه – لوکیشنی که فرهنگ و فضای آن را مثل کف دست می‌شناسد – می‌کند. میرزا باقر(جهانگیر فروهر) و سربازان امنیه به صحن تکیه‌ی خالی از جمعیت می‌رسند و فرصتی برای تماشای مکانی که قرار است اتفاق در آنجا رخ دهد. و بعد بیوه‌ی اسماعیل خان (مهری ودادیان) همراه با جمعیتی از زنانِ همراه به قسمت زنانه‌ی مجلس . جایی که گلوله از آنجا شلیک خواهد شد. حالا جمعیت وارد تکیه شده‌اند و شعبان استخونی (محمد علی کشاورز) همراه با نوچه‌هایش جمعیت را کنار می‌زنند تا بروند در صدر عوام بنشینند. روبه‌روی ردیفی از صندلی‌‎ها که صاحب‌منصبان و متجددین و شاهزاده‌های قجری نشسته‌اند. ورود هر شخصیت با تم موسیقی منحصر به خودشان همراه است. رضا تفنگچی با چادر و روبنده وارد صحنه می‌شود و به قسمت زنانه می‌رود. ضرب شست حاتمی‌ است وقتی مردِ ضارب/ قهرمانش را در هیات زنان وارد می‌کند کمی پیش از ورود قربانی و لحظه‌ای که نگاه ضارب با او تلاقی پیدا می‌کند. ابوالفتح آرام خودش را به گوشه‌ای می‌رساند و در انتها، خان مظفر(عزت‌الله انتظامی) برای اولین بار در دوران طهران قدیم رونمایی می‌شود و در مرکز ثقل مجلس می‌نشیند. میزانسنی باشکوه در یکی از کلیدی‌ترین لحظات سریال که جمع کاراکترهای متناقض و پرکنایه‌ی داستان در کنار همدیگر ردیف شده‌اند. تنش صحنه وقتی آرام می‌گیرد که متین السلطنه با اجازه خان مظفر برای خواندن مقاله‌ی روزنامه‌اش به پشت تریبون می‌رود و دوربین با سه کات پیاپی به چشمان رضا تفنگچی از پشت روبنده می‌رسد که به خان مظفر (آخرین قربانی او در اولین دیدارشان) و متین السلطنه چشم می‌دوزد. مدیر روزنامه عصرجدید شروع می‌کند به خواندن نطق طولانی در باب تخطئه‌ی پلیس و دولت در اهمال‌شان نسبت به مجازات تروریست‌ها. پس از مدتی طولانی خاکسترِ این سکانس دوباره آتش می‌گیرد. وقتی انتظارِ تماشاگرِ منتظر به سر می‌رسد و دوربین آرام در قسمت زنانه به دور رضا تفنگچی می‌چرخد تا روبنده‌اش را کنار بزند و به سمت متین السلطنه شلیک کند. و در یکی از معدود لحظات سینمای ایران که نعمتِ پکین‌پایی اسلوموشن در لحظه‌ی گلوله خوردن را قدرمی‌داند شعله‌‌ی آتشِ صحنه بالا می‌گیرد. رضا به کمک شعبان استخوانی که مانع ورود امنیه‌چی‌ها به سمت زنانه می‌شود از مهلکه می‌گریزد و ابوالفتح آرام و شادمان از پیروزی کفش‌هایش را برمی‌دارد و خارج می‌شود. می‌ماند خان مظفر که بر بالای جنازه ایستاده و باید سال‌ها بگذرد تا دوباره مهلکه او و رضا تفنگچی که به رضا خوشنویس هبوط/ عروج کرده شکل بگیرد.

مادر – ۱۳۶۸

رضا رادبه: اگر در قبول خودم تردید دارید در قبول هدایام دودل نباشید. اینها تصور خودم از شما بود آنطور که اُم شما نقل کرد. برای بزرگ‌ترین برادر فندک آورده، به خواهر بزرگ‌تر عطر می‌دهد، کودک ابدی اسباب بازی‌اش را می‌گیرد و عاقل خانواده ضبط صوت، دختر کوچک قماش می‌گیرد و ارمغان مادر به نشانِ حادثه‌ی منتظر سیاه‌رنگ است. برق رضایت و شادی را می‌شود در چشم اهل خانه دید. برادر ناتنی (جمشید هاشم‌پور) آن‌ها را درست تصور کرده، آن‌جور که هستند و فیلم نشان ما داده، به روایت مادر. دلبستگی حاتمی ‌به اشیا و ذوق چشم‌گیر او در طراحی صحنه و فضای آثارش را با کنایه به عتیقه فروشی منتسب کردند و بعد از هر فیلم زنهار دادند که سینما دکان سمساری نیست. اما فیلم حاتمی‌ ویژگی دیگری داشت که به وقتش دستاویز متلک‌های مربوط به خود قرار می‌گرفت، دیالوگ. منصفانه است که اگر قرار است سینمای او را به آنتیک‌جات خاموش تقلیل دهیم، آدمیان در خروش را هم از یاد نبریم. پیچ و تاب واژه‌ها، باریک‌اندیشی لفظ و معنا و آهنگ جملاتی که شخصیت‌های او به آن تکلم می‌کردند واقعی نبود چنان‌که لاله‌ها و چراغ‌ها و خرده‌ریزهایش را نمی‌شد همه جا یافت. حاتمی‌ از روزگاری می‌گفت که زمان و مکانش پهلو به روزمره و تاریخ معاصر می‌زد اما رویایی‌تر و زیباتر شده بود. مثل مادر رو به مرگِ فیلم، او با وسواس و دقت نظر در جزییات به ظاهر ناچیز نقل خواب و خیال می‌گفت.

دلشدگان – ۱۳۷۱

صالح کرما: طاهر پیشگاه عمارت را رد می‌کند. رواق‌های ابرو به ابرو را خرامان به آواز می‌گذراند و دستمالِ میان پنجه‌هایش را با عرق پیشانی بازی می‌دهد. از مستی تب، طاهر شده سر مست. حضور و گذرش اتفاقی نیست، ولی پیداست که قدم و نغمه‌اش خارج از اراده است. کاه است به سمت کهربا. حال سحر دارد. مخملی می‌خواند. ترانه‌ای که بازی خواب و بیداری است. پا به باغِ میانِ عمارت می‌گذارد. باغ نقاشی است، ولی برای دل‌شده غربت است. تصویر بعدی شمایل نقش شده‌ی لیلاست. صورت گل است. حاتمی شاهزاده ترکش را از قاب نقاشی شده بیرون می‌کشد و طاهر آوازش را به اوج می‌دهد. دربان انگار به زنگ و ضرب چهچه‌ی طاهر دست به دستگیره می‌گیرد و راه را برای لیلا باز می‌کند. تمام تصویر و حرکت درون قاب همراه صدا و کلام طاهر است. غلام‌ها از دخترک درون قاب چشم می‌گیرند و سرپایین می‌اندازند و حدود و مقام مشخص می‌کنند. شاهزاده‌ی نابینا مسخِ نوا با موج رقص‌انگیز پیراهنش به باغ و طاهر می‌رسد. دستمالِ بین انگشت‌های کشیده‌ی طاهر کارکرد شال را دارد روی گرده و گردن. شعر است اگر باد بگیرد. مرد یکپارچه آواز شده و شاهزاده‌ی ترک انگار پریده از خواب، دل به سرود صبح و بیداری داده. صحنه کوتاه است و عمرش قد آوازِ طاهر. ولی حکایت همه‌ی شیرینی این سفر است، نمک عشق خون طاهر.