خانه » هنر و ادبیات (برگ 3)

هنر و ادبیات

بازارچه کتاب تابوت سیاست/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

بحرانهای جمهوریت

نویسنده: هانا آرنت
مترجمان: امین و فلورا عسکری زاده
ناشر: گام نو
تعداد صفحات: ۲۴۸ صفحه
قیمت: ۲۴ هزار تومان

 

آرنت کتاب را با جمله ای به نقل از وزیر دفاع آمریکا در سال ۱۹۶۸ شروع می کند؛ «تصویر زیبایی نیست، تصویر بزرگترین ابرقدرت جهان که در هفته هزاران غیر نظامی را می کشد و مجروح می کند ،صرفا برای این که ملتی ضعیف را در هم بکوبد و مجبور به تسلیم شان کند و همه اینها را برای موضوعی انجام می دهد که صحت آن هنوز محل مناقشه است».
او در فصل اول کتاب، عملکرد آمریکا در ویتنام را تحت عناوینی هم چون دروغگویی در سیاست و …به شدت مورد انتقاد قرار می دهد و اذعان می کند: عملکرد آمریکا بدون تفکر بوده است.
دلیل او این است که حمله به ویتنام را متخصصان روابط عمومی و حلالان _ مسائل طراحی کرده بودند، کسانی که به پشتوانه عقلانیتی که از هر گونه رخداد و حادث شدنی بیزار بود، دست به عمل می زدند، و ابزارشان زبان شبه ریاضی و یکسان سازی بود تا که تمام وقایع جهان انسانی را پیش بینی کنند.که البته چنین اتفاقی محقق نشد.
او با ظرافت خاصی به نقد دیدگاه حل مسأله ای در علوم انسانی و رویکردهای پراگماتیستی صرف می پردازد، و به ولع و حرص متخصصان، برای نظریه پردازی ( همانند عالمان علوم طبیعی ) می تازد. و در پایان نشان می دهد که چگونه پیش بینی ها و دستاوردهای عقل اعداد اندیش و ماتریس ساز به خطا رفته و می رود.
او در فصل دوم بحث «نافرمانی مدنی» و «حق بر تشکیل انجمن» را مطرح می کند و این که نافرمانی مدنی چیست، چه ویژگی هایی دارد و در کجا می توان گفت نافرمانی مدنی رخ داده است!؟ آرنت در این فصل حق بر نافرمانی مدنی و تثبیت آن در نهادهای سیاسی را مطرح می کند. حقی که به واسطه آن امکان جبران قصور دادگاه در بررسی اعمال دستگاه اجرایی، رقم می خورد.
نویسنده در فصل سوم به بحث از خشونت می پردازد و این که خشونت، قدرت، اتوریتی یا اقتدار و زور چه تفاوت ها و شباهت هایی با هم دارند. و نهایتا این که برای حکومت داری به خشونت نیاز است یا قدرت؟ و یا امری دیگر…

گاه ناچیزی مرگ

نویسنده: محمدحسن علوان
مترجم: امیرحسین الهیاری
ناشر: مولی
تعداد صفحات: ۵۱۲ صفحه

 

 

 

ابوبکر، محمدبن علی، معروف به ابن‌عربی و مشهور به محیالدین، شیخ اکبر و ابن‌افلاطون در ۱۷ رمضان سال ۵۶۰ هجری در خانواده‌ای اهل علم و وابسته به دربار به دنیا آمد؛ تقریباً صد سال پس از مرگ خرقانی. او یکی از پرحاشیه‌ترین و پرگفتگوترین صوفیان در تاریخ تصوف است و اهل تسنن و تشیع، با استناد به آراء و اقوال و آنچه از او روایت شده، هر کدام سعی کرده‌اند ابن عربی را به خود منتسب کنند.
ذهن رؤیازدۀ ابن عربی، ذهن جذابی است. او رؤیا را به زاهدان، مانند می‌کند و معتقد است همان‌سان که جنین در زهدان، تکوین می‌یابد، «معنا» نیز در رؤیا شکل می‌گیرد. بنابراین، رؤیا، نوعی اتحاد با عالم غیب است که تصور جدیدی از جهان به دست می‌دهد. رؤیا، از زمان و مکان فراتر می‌رود و رؤیای ابن عربی، اصل و ذاتِ ابداع و آفرینش است.
علوان در این کتاب با تکیه بر آنچه ابن عربی در «فتوحات مکیه» درباره خویش نقل کرده، اثری آفریده که نه تنها یک بیوگرافی کامل محسوب می‌شود، بلکه با روایتی جذاب و زبانی روان و شیرین، داستانی کامل و کم نقص است. کتاب شامل چندین سِفْر است و از این جهت ما را به یاد ساختار کتابهای آسمانی می‌اندازد: اسفار. از دیگر سو، کل داستان، به طور منظم توسط روایت‌هایی موازی شکسته می‌شود. روایت‌هایی که این گونه تدوین شده‌اند تا سیر آن نسخه خطی (زندگینامه یا میراث معنوی او) خودنوشت ابن عربی را- در کتاب حاضر- از زمان مرگ او تا سال ۲۰۱۶ قرن به قرن نشان دهند؛ که کتاب از کجا به کجا رفته و چگونه در کتابخانه‌های دربار، مزارها و قبه‌ها و بارگاه‌ها دست به دست گشته و شاهد چه ماجراهایی بوده و چگونه و چرا…

مارتا کیست؟

نویسنده: ماریانا گاپوننکو
مترجم: حسین تهرانی
ناشر: ققنوس
قیمت: ۲۵ هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۶۲ صفحه

 

«مارتا کیست؟» یک رمان پست‌مدرن است که برای اولین بار در سال ۲۰۱۲ چاپ شد و دو جایزه آدِلبرت فون شامیسو و آلفا را برای نویسنده‌اش به ارمغان آورد. گاپوننکو نویسنده اوکراینی است که ترجمه این اثرش از زبان آلمانی به فارسی برگردانده شده است. گاپوننکو ۳۷ سال دارد و به زبان آلمانی می‌نویسد.
این رمان از نظر فرم و ساختار، حاوی برخی نوآوری‌ها و ساختارشکنی‌هاست. به عنوان مثال نویسنده در برخی صفحات فقط یک جمله یا پاراگراف نوشته و صفحه را همان‌طور سفید رها کرده است.
داستان «مارتا کیست؟» درباره یک پرنده‌شناس ۹۶ ساله است که مطلع می‌شود مرگش نزدیک است و تصمیم می‌گیرد آخرین روزهای عمرش را در یکی از مجلل‌ترین هتل‌های دنیا به سر ببرد.
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
در این کابین طلایی، نورها چه آرامش‌بخش‌اند، به یاد آوردن درد کشیدن چقدر گنگ و مات است. هر لحظه می‌توانم پرواز را متوقف یا آن را طولانی‌تر کنم و به بُعد دیگری وارد شوم. مثلا به پنجمین و آخرین. ولی حالا فعلا بین زمین و آسمان معلق می‌مانم.
آسانسور سینه طلایی‌اش را می‌گشاید. قدم گذاشتن روی موکت، پا را بی‌سروصدا در این کفپوش نرم فروبردن، نوعی مکاشفه است. شور و شعف لوادسکی جایش را به شگفتی و تعجب می‌دهد: داخل ویترینی که درست جلوی ورودی کافه قرار دارد یک دوربین سیاه-طلایی مخصوص اپرا برق می‌زند و زنجیر شیکی دور آن پیچیده شده است. در ویترین کناری، بالش‌هایی که از شدت سفیدی می‌درخشند و روی آن‌ها علامت اختصاری این هتل مجلل گلدوزی شده است، دستمال سفره‌ها و ملافه‌های آهارداده‌شده. لوادسکی جلوی این گنجینه نامرئی، که با نورپردازی ویترین به نحو شایسته‌ای به نمایش گذاشته شده است، خم می‌شود. از پشت شیشه با تحسین به عروسکی چینی نگاه می‌کند که زن خدمتکاری را نشان می‌دهد که پَر گردگیری‌ای در دست دارد. درِ ورودی کافه هتل قیژقیژ می‌کند؛ خانم‌های معطر داخل و خارج می‌شوند، ‌ فرش گام‌هایشان را می‌بلعد و کفش‌های پاشنه‌بلندشان روی سنگ‌های مرمر سرسرا، به دلیل جفایی که مدت کوتاهی در حقشان شده، انتقام سختی می‌گیرند.
لوادسکی در حالی که در پشت سرش قیژقیژ می‌کند زیر نور ملایم لوستر وارد کافه می‌شود. طنین پیانو پیکر فرسوده و نحیفش را در بر می‌گیرد. گارسونی با منویی که در دست دارد از جایگاه موسیقی پایین می‌آید و میهمان را به سمت میزی نزدیک پیانو راهنمایی می‌کند. همه‌چیز به هم می‌آید، نور به موکت، سروصدای خفه به بازتاب ضعیف نور توسط آینه‌ها. فقط لوادسکی و گارسون در این آتشفشان خاموش تافته جدابافته‌اند، تا زمانی که حرکت می‌کنند. لوادسکی می‌نشیند. گارسون هم، که فرز و چابک بین میزها حرکت می‌کند، به‌زودی جزئی از اِلمان‌های داخلی خواهد شد. لوادسکی شگفت‌زده می‌شود؛ حتی در چنین محیط کوچکی هم انسان محو می‌شود، انگار محیط آن‌قدر روح دارد که ما، ‌ جانداران واقعی، ناگهان در آن غرق می‌شویم.

اسپینوزا و ما

نویسنده: آنتونیو نگری
مترجمان: فواد حبیبی و امین کرمی
ناشر: ققنوس
تعداد صفحات: ۱۶۰ صفحه
قیمت: ۱۶ هزار تومان

آنتونیو نگری، فیلسوف مارکسیست پست مدرن، در طول حیات فکری‌اش که با تلاطم‌ها سیاسی بسیاری هم همراه بود، سه کتاب مستقل و مهم را به باروخ (بندیکت) اسپینوزا اختصاص داد؛ فیلسوف مهم قرن هفدهمی اروپا که تا پیش از انتشار کتابهای نگری و دوستان دیگرش در فرانسه بیشتر و صرفا به عنوان فیلسوفی شناخته می‌شد که در کنار دکارت، مالبرانش، لایب‌نیتس و دیگران از سرمداران و آغازگران سوژه‌محوری و عقل‌گرایی در فلسفه مدرن بود. اما نگری از نیمه دوم قرن بیستم به بعد در کنار دیگر همکارانش در دل سنت فرانسوی تفسیر اسپینوزا، به قرائتی یکسره متفاوت از این فیلسوف برجسته آغاز دروه مدرن دامن زدند. سنت فرانسوی تفسیر اسپینوزا به طور مشخص از دهه ۶۰ با آثاری از الکساندر ماترون، ژیل دلوز، فردینان آلکیه، کارسیال گوئرو، اویی آلتوسر، پی‌یر ماشری، اتی‌ین بالیبار و… به ارائه تفسیری از اسپینوزا در مقام متفکری متمایز روی آوردند که نه فقط نسبت چندانی با حلقه واسط دکارت‌گرایی و قراردادگرایی در اندیشه سیاسی آن دوران نداشت، بلکه حتی گسستی اساسی بود از فلسفه‌های رایج آن دوران، بویژه سوبژکتیویسم دکارتی و ایدئالیسم و هگلیانیسم اروپایی.
انتونیو نگری بازخوانی خود از اسپینوزا را در چنین بافت تاریخی‌ای مطرح کرد. او با نگارش سه کتاب «اسپینوزای برنداز» و «نابهنجاری وحشی» در آخر «اسپینوزا و ما» تلاش کرد قرائتی اجتماعی سیاسی و تا حد زیادی رادیکال از اسپینوزا ارائه دهد. قرائت او از اسپینوزا نه‌تنها گسستی از قرائت متعارف از وی به مثابه فیلسوف عقلگرای سپیده‌دمان مدرنیته است، بلکه حتی القاکننده این معنا است که اساسا اسپینوزا را نمی‌توان به هیچ وجه فیلسوفی «مدرن» دانست. طبق خوانش نگری، اسپینوزا به سبب تن ندادن به فلسفه سوژه و قراردادگرایی سیاسی موجود در آن دوران، و در عوض با طرح نوعی از هستی‌شناسی که امکان درک قدرت برسازنده‌ی «انبوه خلق» را میسر می‌سازد، نه فقط ربطی به فلسفه مدرن ندارد، بلکه صرفاً بدین معنا در دوره مدرن قرار دارد که به نقد و افشای این دوران و همه آن چیزهایی بپردازد که تفکر و سیاست مدرن از آغاز آنها را طرد کرده است. از نظر نگری درست به همین دلیل است که اسپینوزا به جای تلقی فردگرایانه از سوژه، افراد را مجموعه‌های متغیری از بدن‌ها و امیال می‌بیند که در جهانی سرشار از تاثیر و تاثر، حق و پایداری خویش را در هستی بر کرسی می‌نشانند.
بر همین مبنا آنتونیو نگری، باروخ اسپینوزا را در دوران و سرزمین خویش فیلسوفی «نابهنجار» می‌داند که بر علیه نظم و نظام معرفتی و سیاسی آن زمان می‌آشوبد و در سپیده‌دم تسلط نظام لیبرالیستی و سرمایه‌داری از اشکال اصیل «انسان اجتماعی صاحب میل»، «امر جمعی»، «انبوه خلق»، «دموکراسی» (متمایز از اشکال لیبرالیستی تاکنون موجود) و بسیاری دیگر از عناصر اصیل اخلاقی و سیاسی دوران کنونی سخن می‌گوید.
این محتواها به طور کم و بیش مصرح هم در دو کتاب نخست نگری درباره اسپینوزا طرح شده بودند، هم در کتاب آخر او درباره فیلسوف قرن هفدهمی با عنوان «اسپینوزا و ما» که اخیرا توسط «فواد حبیبی» و «امین کرمی» به فارسی ترجمه شده و از سوی نشر ققنوس منتشر شده است. اسپینوزا و ما ضمن طرح مهمترین عناصر موجود در قرائت نگری از اسپینوزا، همچنین تلاش دارد تا نسبت اسپینوزا با ما در دوران موسوم به سرمایه‌داری متاخر را هم روشن کند. دورانی که مردمان آن از جهات بسیاری به خوانش اندیشه‌های نابهنجار نیازمندند تا عادات و معانی مالوف در عرصه سیاست را مورد بازنگری و بازسازی جدی قرار داده و به عنوان موجودی اجتماعی بیش از پیش بر کنش و امر مشترک در زندگی و سیاست وقوف بیشتری یابند. بر این مبنا دغدغه «اسپینوزا و ما» نوشته آنتونیو نگری در مجموع این است که چگونه اسپینوزا از قفای مدرنیته به روزگار حاضر که به «پست‌مدرنیته» موسوم است، جهیده تا ما را نه فقط به تاملی براندازانه در مقابل گفتارهای غالب روزگار معاصر وادارد، بلکه ما را به عملی مشترک فرابخواند که از طریق آن می‌توانیم حق خویش را در هستی به کرسی بنشانیم.

شُمی / رضا اغنمی

 

نام کتاب: شُمی

نویسنده: جهانبخش رشیدی
مجموعه داستان های کوتاه
ناشر: انتشارات ساتراپ – لندن
تاریخ نشر: ژوئن ۲۰۱۷ (خرداد ۱۳۹۶)

 

 

 

کتاب شامل هفده داستان است و مقدمه ای ازشاعردانشمند، اسماعیل خوئی که با قلم توانا و زبان شاعرانه و بسی مهربانانه، هرخواننده را درسرآغاز به خواندن داستان ها ترغیب می کند.

نخستین داستان با عنوان«آخرین کله شیر» [ درگویش محلی یعنی خروس] شروع و آخرین داستان با «بوم و زاغ» بسته می شود.

سرآغار داستان شرحی از موقعیت جغرافیائی زیستگاه و خانه پدری ست دروسط کبیرکوه، که در منظرهر بیننده آخرین رشته هایش به سوی خوزستان در:
«شکل یک کشتی بزرگ ساخته بود دقیقا دروسط وعمق این کشتی دردوطرف یک تپه ای هموار دو سراب کوچک و زیبا بیرون می آمد که بعد ازطی دوکیلومتر به طرف شمال به هم می رسدند».
و درشکل رودخانه کوچکی به سیمره می ریختند. خانه پدری نویسنده درکنار یکی از دوسراب بوده و در محاصرۀ کبیرکوه.
ازدوتنگه شمالی وجنوبی می گوید زیبا و درعین حال مخوف که به سوی لرستان:
«یعنی پیشکوه باز می شد ودقیقا درنقطه ی مقابل این تنگه درسمت جنوب . . . که مخوفتر از تنگه شمالی و به طرف ایلام یعنی پشتکوه باز می شد».

از فرآورده های چهارفصل محلی می گوید و فراوانی محصولات:
«نوک کوه هنوزبرف بود و فصل زمستان پائین تر ازاین برفها که درحال آب شدن بودند تره های کوهی می روئید. گاه صیادان به طرف کل و بز و میش وقوچ های کوهی تیراندازی می کردند و آن ها را به طرف کوه پایه ها رم می دادند تا مدتها جز شاخهای بلند کل و قوچها چیزی دیده نمی شد».
درپس شرح این زیبائی های طبیعی، ازناهنجاری های اجتماعی و از سرراه بودن خانه می گوید و از درد سرهای پذیرائی از رهگذران غریبه وآشنا:
«شب و روز کارما شده بود پذیرائی از مهمانان ناخوانده و پرمدعا. اگرازهزار نفرشان به نحو احسن پذیرائی می کردیم یک نفرشان یک تشکر خشک و خالی نمی کردند».
ازشیوع مرض تب ونوبه ومرگ و میر بچه ها درآن سال ها روایت تلخی دارد. و ازرفت و آمد به مدرسه ای که در فاصلۀ دوساعت پیاده روی روزانه درباران و بوران و گرما و سرما .
ازبیماری خواهرکوچک مبتلا به مرض تب ونوبه یاد می کند وبُردن او نزد فالگیرشیادی در روستای دیگردر فاصله ای دور که توسط «دکترجمعه ای» با چهار قرص سلامتی خود را باز می یابد. داستان رفت و برگشت برای معالجه خواهر کوچک بیمارو دیدار با آن سید فالگیر حقه باز، و رفتار انساندوستانه ی برخی ازهمان روستائیان، گوشه هایی از فضای اجتماعی زمانه را یادآور می شود.

شُمی دومین داستان. درگویش محلی هندوانه را شُمی گویند.

درفصلی که روستانیان با گله گاو و گوسفند عازم ییلاق بودند، درمسیر راه با دیدن هندوانه، شاید که تا آن زمان هرگز ندیده ونخورده بود، هندوانه ای ازفروشنده می خرد و با مادرش می خورد. درپرس وجو از مادر می گوید که اگردانه هایش را بکاری بعد از دوماه به بار می نشیند. دانه ها را می کارد . مادر می گوید ما که اینجا ماندگار نیستیم وفردا صبح راه می افتیم. دانه های کاشته شده،، ملکۀ ذهن راوی می شود و محل را ترک می کنند تا چند روز دیگر به ییلاق می رسند.
راوی داستان درفضای بچگانه بدون اطلاع اطرافیان با بقجه نانی از ییلاق فرار می کند تا به محل برسد.و بهرۀ دانه های کاشته را برچیند اما:
«هیج اثری ازشمیها ندیدم.خوب که نگاه کردم دیدم زیر پرچین همان چندبرگ اول خشک شده بودند ومچاله شده بودند سرجایشان کیز[مچاله] کرده بودند.سرم را روی زمین گذاشتم و با صدای بلند زار زار گریه کردم دیدم مادرم بالاسرم نشسته».
اما مادرش نبود. زن مهربانی از مادران محل او را درآن حال زار می بیند و به خانه اش می برد. به تیماری اوپرداخته رخت و لباسش را می شوید و زخم هایش را مداوا می کند. اجازه رفتن نمی دهد. می گوید:
«هروقت قافله ای به طرف خرم آبادحرکت کرد تورا با آنها می فرستم».
و مادر نگران و پریشان، ازهررهگذری سراغ فرزندش را می گیرد و جز یآس وناامیدی چیزدیگری عایدش نمی شود.
سواری مهمان به آن خانه ازراه می رسد. وقتی ماجرا را می شنود ازنگرانی مادرش می گوید و بعد از بیست روز آوارگی اورا برترکش نشانده در ییلاق به مادرش می رساند.
حوادث شبانه روزی آن فرارکه نویسنده درفضایی ازخواب وبیداری وخیال شرح داده، روایت زیبائی از حرکت دستجمعی روستائیان به ییلاق – قشلاق است. این سفر چند روزه روستانیان دربرخی از مناطق کشور، با گله های گاو و گوسفند تامرغ وخروس، بهترین تفریح وسرگرمی برای بچه ها و جوانان کوچنده ها محسوب می شود درواقع دیدنیترین مسافرت روستانیان و دامداران درسطح کشورمی باشد.

دقیقۀ ۹۰

داستان پسر درس خوان و باهوشی ست به اسم علی از پدر و مادری فقیر.و تنها امید آیندۀ درزندگی آن دو. علی از شاگردان نویسنده است که درهمه درس ها نمره بیست می گیرد. در بازی فوتبال با بچه های همان مدرسه توسط یکی از همبازی ها که از خانواده ثروتمند و صاحب نفوذ محلی به قتل می رسد. در اثر شکایت والدین علی، قاتل بازداشت شده و ازآن پس پدر ومادر وطرافیان قاتل تلاش می کنند که رضایت والدین علی را فراهم سازند.هرازگاهی با دیداری و پرداخت پولی ازآن داغدیده های تیره بخت ، سکوت قهرآمیز والدین را تدارک می بینند. شایعه عفو و بخشش بین مردم محل پخش می شود. روز اعدام قاتل خوشحال و خندان پای چوبۀ دار می رود:
«مادرعلی پیشانیش را روی پله ی اول گذاشته بود و زار زار گریه می کرد. پدرعلی بار دوم نگاهی به چهره ی قاتل انداخت. او همچنان خندان بود. پیرمرد به ناگاه خم شد با تمام توان چهارپایه را از زیر پای قاتل کشید و به گوشه ای پرتاب کرد و . . . . . . پدرعلی آرام پائین آمد و کنار مادرعلی نشست. . . جمعیت به خود آمد و خروشان شد. به طرف پدر ومادر علی هجوم آوردند نیروهای انتظامی باتمام توان ممانعت کردند و کشاکش بین طرفداران قاتل ونیروهای انتظامی همچنان ادامه داشت و پدر ومادر علی رو به قبرستان خضر نشسته بودند . . .».

هدیه ی عروسی

داستان مادری ست که پس ازسال ها تلاش،این در و آن درزدن به پزشک و فالگیر وامامزاده رفتن صاحب فرزندی شده به نام علی. درشش سالگی بااو خانه ی عمویش می روند که در روستای زیبایی درنزدیکی های شهر سکونت دارند.، با دیوارهای سنگی نوساز که بندکشی نشده و گنجشکها درلابلای آن لانه بسته اند، و محل بازی و سرگرمی بچه ها شده است .علی نیز خلاف میل مادر قاطی بچه ها می شود. مادر که لحظه ای از حرکت ها و بازی فرزندش غافل نبوده با صدای فریاد علی بالاسرش می رود و معلوم می شود که پایش را گذاشته نوک سوراخ تا برود بالا با بچه گنجشک ها بازی کند که ماری اورا گزیده است. درمیان ناله و فریاد مادر و اطارفان علی را سوارماشین کرده باسرعت به سمت بیمارستان حرکت می کنند بین راه با ماشین عروس وداماد در صف طولانی،همگی شادی کنان، گیرافتاده امکان سبقت فراهم نمی شود.زمانی به بیمارستان می رسند :
«وقتی دکتر علی را معاینه کرد باعصبانیت به پدر و مادرعلی گفت چرا بچه را دیر به بیمارستان رساندید؟ پدر علی گفت آقا پشت سر عروس بودیم . دکتر فریاد زد عروس توی سرتان بخورد. به خاطر عروس و داماد بچه را به کشتن دادید. همانجا به کُما رفتند . . . پدر جنازه ی علی را کادو پیچ گرده به خانه ی عروس وداماد می برند»!

بور دراز

داستانی که روایتگر آن یک سگ است. بزرگ شده محل، اما بی صاحب. با سرنوشتی بسیار غم انگیز و به قولی ولگرد! که از طریق دزدی شکم خود را سیر می کند و شرح زندگی پر ماجرای خود را باخواننده ها درمیان می گذارد. از کتک خوردن ها و تنفرهای بیجای روستائیان، آذیت و آزاربچه ها و سنگپرانی مردم حکایت ها دارد. از زائیدن چند توله می گوید و چه دردناک!:
«روزی پس از یک درد جانکاه توانستم پنج توله به دنیا بیاورم. چهارتای آن ها خیلی ضعیف بودند و اصلا نتوانستند شیر بخورند جا جای بدنشان کبود بود. اما یکیشان سالم ماند و نمرد انها را زیر خاک کردم و ساعتها برایشان گریه کردم. از طرفی خوشحال بودم که نماندند و به سرنوشت خودم گرفتار نشدند».
بوردراز، که به سگ دزد شهرت پیدا کرده، ویک دستش نیز توسط روستائیان بریده شدد، روزی گرفتارمی شودو سرش را زیر آب می گذارند تا خفه ش کنند. اما نجات پیدا می کند:
«یاد تنها بچه ام افتادم ازاینکه مرده باشد به خودم لرزیدم. لنگ لنگان خودرا به درسوراخ رساندم. صدایش را شنیدم داشت باشدت گریه می کرد. درآغوشش گرفتم. من هم با صدای بلند گریه کردم. ناله ای از ته دل بعد پستانم را در دهانش گذاشتم ولی چه فایده».
وداستان به پایان می رسد

کُلکه ریت آخرین داستان دراین بررسی ست.

پیشاپیش از کنده شدن پروبال پرنده می گوید که دراثر شکستن یک بال ش، تمام بال و پرش می ریزد و پرنده زیبا دگرگون شده صورت زشتی پیدا می کند ومورد بی اعتنائی ونفرت بیننده می شود:
« تمام اعضای پرنده تحت تآثیراین بال شکسته قرار می گیرد. سایه سنگین این بال شکسته روی تمام اعضای بدن پرنده می افتد».
روایتگر داستان، درنقش اول شخص از آستانۀ شش سالگی خود می گوید که پدرش ازخانه رفته و هرگز بر نگشته است. خواهرسه ساله ای هم دارد که مادر با کارگری وکلفتی درخانه ها وکارکردن درمزارع هردو بچه را بزرگ می کند. خواهرش دیپلم می گیرد وراوی داستان موفق به اخذ لیسانس هر دو بی کار:
«خواهرم آنقدر به این اداره و آن اداره و این شرکت وآن شرکت رفت که دیگر ازروی اعلامیه هر شرکت می فهمید که آن ها چه نیتی دارند. . . . اخلاقش عوض شد . . . این اواخر خیلی بی حیا شد. به هرکسی هرچه دلش می خواست می گفت».
مادر، تنها نان آورخانه دراثر پیری و بیماری خانه نشین می شود و راوی، با دستفروشی و خرید و فروش کوپن به جایی نمی رسد. با پوشیدن لباس شیک که از رفیقش علی گرفته با چند چک پول ازاو به سراغ جواهرفروشی می رود و درموقعیتی خاص جند سینه ریزبهادار را برداشته فرار می کند. به خانه رفیقش رفته لباس وچک پول ها را پس داده .لباس خود را تنش می کند وبه خانه خود می رود:
«مال خر آوردم وطلاها را فروختم. ومادر را به بیمارستان بردم. پول بیمارستان و جراحی و همه چیز را پرداختم. خواهرم مدام می پرسید پول ازکجا آوردی! شب عروسی علی هنوز پاسی ازشب نگذشته بود که علی با دوپاسبان درمقابل درب ظاهر شدند».
راوی دربازپرسی جرم خود را می پذیرد. قاضی می پرسد با کدام دست مرتکب دزدی شدی. می گوید دست راست. حکم بُریدن دست راست متهم را صادر می کند. چانه زدن برسراین که به جای دست راست، دست چپم را ببُرید به جایی نمی رسد. قاضی رو به دکتر می گوید:
«ملاحظه می کنید ما با چه حیوان هایی سر وکار داریم آقا با دست راست دزدی کرده است ازما می خواهد که دست چپش را ببریم یعنی ما فرمان خدا را جا بجا کنیم! . . . . . . و من درمقابل جلاد چشمانم رابستم . . . مادرم دستم را ازقاضی گرفت ودرقبرستان ولایت برادرش یک قبرمجانی کند و دستم را درآنجا به خاک سپرد. چون دوست نداشت هیچوقت من بمیرم روی ان قبراسم خودش راحک کرد».
تلاش وراهنمائی های سازندۀ دوستان راوی، در چند شغل خوب دراو اثر نمی کند. به سان مرغ پر ریخته، علیل و معیوب شده. جان و روان وحسش مختل و از کار افتاده است!
داستان با نکوهش وریشخند «عدالت اجتماعی»، باورمندان وتلاشگران طیف های مختلف با ایده های گوناگون، این قصه ی آرمانی نابوده، اما، بسی خواندنی وعبرت آموز به پایان می رسد.

با آرزوی موفقیت نویسنده باخاطره های خوب از زادگاه، و گقتن ازسرزمین مادری – درد پنهان، و حسرتبار تبعیدیان – که جهانبخش با مخاطبین در میان گذاشته است.

بازارچه کتاب سارتر در ایران /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

خون‌فروش

نویسنده: یو هوآ
مترجم: زیبا گنجی
ناشر: مروارید
تعداد صفحات: ۲۸۰ صفحه
قیمت: ۳۶ هزار تومان

 

این رمان که یکی از ده اثر برگزیده ادبیات چین در ده‌های اخیر یاد شده است به قلم یکی از مشهورترین نویسندگان این کشور تالیف شده و تصویری ناب و البته ناپایدار از مردم این کشور در دوران حکومت مائو نشان می‌دهد
در این رمان راوی شخصی است به اسم شو سن‌گوان که به عنوان کاریچی در کارخانه ابریشم کار می‌کند و حقوق ناچیزش کفاف زندگی‌اش را نمی‌دهد. او با سر زدن‌های پیاپی به رئیس بخش اهدای خون بیمارستان محلی از پس مخارج زندگی‌اش بر می‌آید. همانطور که برای امرار معاش زن و سه پسرش تلاش می‌کند، فواصل سرزدن‌هایش به طرز خطرناکی کم و کمتر می‌شود.
خون‌فروش رمانی است سرشار از عواطف پرشور و ناب. توصیف‌های رک و جذاب رمان از زمان و مکان و دلسوزی تمام و کمال. این رمان به تعبیر مترجم به فرشینه‌ای حیرت‌انگیز می‌ماند که زندگی انسانی یک انسان را در روزهای بحرانی و خاص چین به ما نشان می دهد.
یو هوا نویسنده این کتاب اهل استان ژجیانگ در شرق چین است. او صاحب چهار رمان، شش مجموعه داستان و سه مجموعه مقاله است و آثارش پیش از این به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، هلندی، اسپانیایی، ژاپنی و کره‌ای ترجمه شده است. او نخستین نویسنده‌ چینی است که در سال ۲۰۰۲ جایزه ادبی جیمز جویس را دریافت کرد.

 

ساتر در ایران

نویسنده: احمد راسخی لنگرودی
ناشر: نشر اختران
قیمت: ۱۶۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۸۰ صفحه

کتاب سارتر در ایران می‌خواهد به این امر اصرار ورزد که اگر اندیشه سارتر در قالب سارترزدگی و یا سارتر گرایی به این جغرافیای فکری راه گشود و تاریخ روشنفکری ایران را تحت تاثیر خود قرار داد بی‌ارتباط با شرایط کشور و جهان نبود و اقتضای زمانه بود. شرایط سیاسی و اجتماعی کشور و جهان اینگونه ایجاب می‌کرد مجمومه سارتر در ایران در ۷ فصل تنظیم شده است.
در فصل نخست با عنوان فیلسوف عصر شرایط حاکم بر قرن بیستم و ظهور جنبش‌های فکری و مکاتب فلسفی از جمله اگزیستانسیالیسم و نقش جریان ساز و تاثیرگذار فیلسوف فرانسوی و صاحب نامی ژان پل سارتر در ویترین جهانی و نیز کلیاتی از ردپای افکار و اندیشه های وی در ایران زمین مورد بحث و نظر قرار می‌گیرد. در همین فصل بخشی هم به آثار سارتر در ایران با تکیه بر دهه‌های چهل و پنجاه ختصاص داده شده است.زندگی نامه و آرا نظرات, عنوان فصل دوم را تشکیل میدهد.

فصل سوم عنوان سایه سارتر بر روشنفکران ایران را به خود اختصاص داده است و به بخش مستقل, تاثیرات افکار سارتر بر مجموعه آثار سرحلقه‌های جریان روشنفکری یعنی جلال آل احمد و علی شریعتی مورد توجه و تامل قرار می‌گیرد.
شعاع اندیشه سارتر بر نتقدین عنوان فصل حاشیه ای و البته چهارم این مجموعه را به خود اختصاص می دهد در این بخش به پاره های از دیدگاه های انتقادی شخصیت هایی همچون مرتضی مطهری و سید احمد فردید به آراء و اندیشه های سارتر اشاره می شود.
در فصل پنجم که عنوان سایه سارتر بر ادبیات ایران را برپیشانی خود وارد, نگارنده میکوشد در ۲ بخش جداگانه جای پای سارتر را به طور مختصر در سبکی از داستان نویسی در ایران که به سبک تهران و اصفهان معروف است, و نیز در شعر شعرایی چون احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث پیدا کند.
“سارتر و نهضت های آزادی بخش” عنوان فصل ششم از این مجموعه را تشکیل می دهد. در این فصل، مجموعه اقدامات سارتر در نقش رئیس جمعیت دفاع از زندانیان سیاسی ایران در حمایت از مبارزین ایران در رژیم پهلوی مورد اشاره قرار می گیرد.
پایان بخش این مجموعه در فصل هفتم آمده است, نقش تاثیر گذار ژان پل سارتر در شکل گیری کافه‌های روشنفکری در تهران هم چون کافه نادری، کافه فیروز، کافه فردوسی و بسیاری از کافه‌های روشنفکری دیگر و نیز مباحث مطروحه در این کافه ها حول محور سارتر با عنوان کافه‌های روشنفکری مورد بحث و نظر قرار می‌گیرد.

 

نیم‌طبقه

نویسنده: نیکُلسن بِیکر
مترجم: فرشاد رضایی
ناشر: ققنوس
قیمت: ۱۸ هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۰۷ صفحه

این کتاب، اولین و شناخته‌شده‌ترین کتاب نویسنده‌اش است. بِیکر از نویسندگان مولف و صاحب‌سبک آمریکاست. «نیم‌طبقه» برای اولین‌بار در سال ۱۹۸۸ چاپ؛ و از آن زمان به بعد، بارها تجدید چاپ شد. این رمان به ۶ زبان ترجمه شده است.
کل داستان این رمان مربوط به زمانی است که راوی سوار پله‌برقی شده و پس از دقیقه‌ای از آن پیاده می‌شود اما همین دقیقه و بازه سوار و پیاده شدن از پله‌برقی، به بازخوانی خاطرات و مرورشان می‌گذرد که بدنه کلی رمان را تشکیل می‌دهد. به این ترتیب، شخصیت اصلی داستان، خاطرات، مکاشفه‌ها و تجربیات زندگی‌اش را روایت می‌کند.
منتقدان ادبیات آمریکا، این رمان را یکی از آثار مهم ادبیات پست‌مدرن این کشور می‌دانند که نثری منحصر به فرد، دقیق و جزئی‌نگر دارد. در ابتدای امر، قرار بوده نام این اثر «سرخوردگی» باشد؛ داستان کارمندی که در وقت ناهار و به ویژه هنگام بالارفتن از پله‌برقی در جریان سیال ذهنش غوطه‌ می‌خورد. در همان زمان کم هم به گوشه و کنار زندگی خودش و هم‌عصرانش سرک می‌کشد.
ترجمه فرشاد رضایی از «نیم‌طبقه» اولین ترجمه فارسی این اثر است و مترجم می‌گوید در بازگردانی آن به فارسی تلاش کرده لحن و سبک نویسنده را حفظ کند تا اصالت نثر نامعمول اما شیرین‌اش از بین نرود. این رمان ۱۵ فصل دارد.
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
همین‌طور که سوار بر پله‌برقی به سطح خیابان نزدیک می‌شدم، سعی کردم آن درد اولیه این کشف بزرگسالانه را در خود زنده کنم: من درباره افرادی که دچار چنین ادراک‌های ناگهانی‌ای می‌شوند زیاد شنیده بودم و خودم خیلی تجربه چنین کشف و شهودهایی را نداشتم. از مترو که بیرون زدم به این نتیجه رسیدم که آنچه در آن لحظات بر من رفته بود به قدری حیاتی بود که استحقاق این را داشته باشم که آن لحظه یا کمی بعد خودم را به صرف قهوه و مافین در کافه معرکه آن‌جا دعوت کنم. با این حال به کافه که رفتم، وقتی چشمم افتاد به زن کافه‌دار که تند و تیز پلاستیک کوچکی برداشت تا فنجان یک‌بار مصرف قهوه و مافینی را که دورش کاغذ بود بگذارد داخل پلاستیک، و برای باز کردنش از همان تلنگرِ بی‌قید و بندی استفاده کرد که مادرم موقع تکان دادن تب‌سنج انجامش می‌داد ( که سریع‌ترین راه برای باز کردن پلاستیک هم هست ) و بعد یک مُشت قاشق پلاستیکی، پاکت‌های شکر، دستمال و کره تک‌نفره ریخت داخل پلاستیک، حسی از بی‌قراری بر من مستولی شد و احساس کردم زودتر باید به اداره بروم: با بررسی واقعه مرتبط با دِیو، سو، تینا، آبِلاردو و استیو و بقیه آن‌ها، که به انتخاب بین نشان دادن چیزی یا گفتن آن برمی‌گشت، و وقایع دیگری مثل تکیه دادن به چارچوب در یا دیوار اتاق‌های اداره، در همان واگن مترو فهمیدم چطور شخصیتم آرام‌آرام دست از رشد برداشته و بدین ترتیب من در آن لحظه به بزرگسالی نونَوار تبدیل شدم. سرآستین‌های پیراهنم را از زیر آستین‌های پالتو ام بیرون کشیدم و از درِ گردان رد شدم و به سر کارم رفتم.

 

زندگی ۳.۰ انسان‌بودن در عصر هوش مصنوعی»

نویسنده: مکس تگمارک
مترجم: میثم محمدامینی
ناشر: نشر نو
تعداد صفحات: ۵۴۷ صفحه
قیمت: ۶۵ هزار تومان

درباره مطالب این کتاب باید گفت که انسان در عصر جدیدی از زندگی خود قرار گرفته و آن چیزهایی که تا چندی پیش،‌ داستان‌های علمی تخیلی محسوب می‌شدند، به سرعت رنگ واقعیت به خود می‌گیرند. دلیلش هم این است که هوش مصنوعی در همه حوزه‌ها در حال ایجاد تحول است؛ از جنگ و جرم و جنایت گرفته تا عدالت، مشاغل، جامعه و حتی برداشت انسان‌ها از انسان‌بودنشان. هوش مصنوعی بیش از هر فناوری دیگری توان دگرگون کردن آینده مشترک انسان را دارد.
مکس تگمارک نویسنده کتاب پیشِ رو، استاد MIT و یکی از بنیانگذاران موسسه آینده زندگی است که مکتوبات و پژوهش‌های زیادی در نحوه سودمند نگه داشتن هوش مصنوعی دارد. او در این کتاب، مطالبی را با تکیه بر پژوهش‌های عمیق مطرح کرده و ژرفای اندیشه و تفکرات درباره هوش مصنوعی و وضع بشر را به مخاطب خود نشان می‌دهد. استیون هاوکینگ دانشمند نامدار درباره این کتاب گفته است: «این مهم‌ترین بحث زمانه ما است، و کتاب تامل‌برانگیز مکس تگمارک به شما کمک می‌کند به آن بپیوندید.»
این کتاب ۸ فصل اصلی دارد که عناوین‌شان به این ترتیب است: «به مهم‌ترین بحث زمانه ما خوش آمدید»، «ماده هوشمند می‌شود»، «آینده نزدیک: پیشرفت‌های شگرف،…»،‌ «انفجار هوش؟»، «پیامدها در ۱۰۰۰۰ سال آینده»، «استعداد کیهانی ما: چند میلیارد سال آینده و فراتر از آن»، «اهداف» و «آگاهی». میثم محمدامینی مترجم این اثر هم از اعضای هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی است.
در این فصول درباره مسائلی چون ایرادهای نرم‌افزاری و هوش مصنوعی مستحکم، پیشرفت آهسته و سناریوهای چندقطبی، آرمانشهر برابری‌خواهانه، مناقشات در باب آگاهی، سرنخ‌های تجربی درباره آگاهی، سلسله‌مراتب کیهانی، تاریخچه مختصری از پیچیدگی، هوش، حافظه، محاسبه، یادگیری و … بحث شده است.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
حتی در گستره عظیم و تاریک فضای میان کهکشان‌ها ممکن است تعداد قابل‌توجهی ستاره میان کهکشانی وجود داشته باشد (ستاره‌هایی که زمانی از کهکشانِ میزبانِ خود رانده شده‌اند) و از آنها می‌توان در نقش ایستگاه‌های بین راه استفاده کرد و با این روشِ جزیره به جزیره، به سفر میان کهکشان‌ها با بادبان لیزری ادامه داد.

وقتی که هوش مصنوعیِ ابرهوشمند در منظومه خورشیدی یا کهکشان دیگری مستقر شد، بردن انسان‌ها به آنجا راحت خواهد بود _ البته اگر انسان‌ها توانسته باشند هوش مصنوعی‌ای بسازند که چنین هدفی داشته باشد. همه اطلاعات لازم درباره انسان را می‌توان با سرعت نور مخابره کرد، و پس از آن، هوش مصنوعی می‌تواند کوارک‌ها و الکترون‌ها را طوری کنار هم قرار دهد که انسان‌های مطلوب پدید آیند. این کار را می‌شود با فناوری ابتدایی و صرفا از طریق انتقال دو گیگابایت اطلاعات ذخیره‌شده در DNA انسان و سپس پرورش جنین و بعد تربیت کودک با هوش مصنوعی انجام داد، یا آنکه هوش مصنوعی می‌تواند کوارک‌ها و الکترون‌ها را با استفاده از فناوری نانو طوری کنار هم قرار دهد که انسان‌های بالغی به وجود آیند که همه خاطراتِ نمونه‌های اصلی‌شان در زمین را در ذهن داشته باشند.
این یعنی اگر انفجار هوش رخ دهد، پرسش اصلی این نخواهد بود که آیا استقرار در کهکشان‌ها امکان‌پذیر است، بلکه فقط این خواهد بود که این فرایند با چه سرعتی می‌تواند پیش برود. همه اندیشه‌هایی که تا اینجا بررسی کردیم محصول ذهن انسان است، بنابراین باید آنها را صرفا حد پایین سرعت گسترش حیات بدانیم؛ موجودات زنده ابرهوشمند بلندپرواز احتمالا فکرهای بسیار بهتر و انگیزه‌ای قوی برای جابه‌جا کردن مرزها خواهند داشت، چون در مسابقه با زمان و انرژی تاریک، هر ۱% افزایش در سرعت متوسط استقرار در فضا معادل خواهد بود با ۳% افزایش در تعداد کهکشان‌هایی که در آنها سکونتگاه ساخته می‌شود.

علی اشرف درویشیان و ممنوعیت مدام /رهیار شریف

آبان امسال مصادف است با نخستین سالگرد درگذشت علی اشراف درویشیان، نویسنده عدالت جو، پژوهشگر ادبیات کودک و نوجوان و از اعضای دیرین کانون نویسندگان ایران. او سال گذشته در سن هفتاد و شش سالگی و پس از یک دوره طولانی بیماری در گذشت.
امسال اما شهناز دارابیان، همسر و فرزندان علی اشرف درویشیان از پیش اعلام کرده بودند که قصد دارند مراسم یادبود این نویسنده فقید را بر سر مزار او در «بهشت سکینه» کرج برگزار کنند. اما مقامات امنیتی در یک تماس تلفنی از شهناز دارابیان خواستند که این مراسم را لغو کند و دلیل این جلوگیری را «سو استفاده مخالفان نظام» عنوان کرده اند

این در حالی ست که مراسم بزرگداشت این نویسنده خوش قریحه و دردآشنا سال گذشته هم به دستور مقامات امنیتی برگزار نشد .
کانون نویسندگان ایران با انتشار متنی در شبکه‌های اجتماعی این خبر را تأیید کرده است. کانون نویسندگان نوشته است:
«به گفته‌ مطلعان بهانه‌ وزارت اطلاعات برای برهم زدن مراسم «سوءاستفاده‌ی ضد انقلاب از مراسم» بوده است. این وزارت تأکید داشته که “به هیچ وجه نباید مراسم برگزار شود. فقط خانواده و فامیل نزدیک می‌توانند ساعت ۱۰– ۱۱ صبح جمعه بر سر مزار رفته و فاتحه بخوانند”. در پی این ممانعت تهدیدآمیز خانواده‌ درویشیان اطلاعیه‌‌ منتشر کرد و خبر داد که به “اجبار” مراسم لغو شده است.»
خبرگزاری هرانا هم به نقل از یک منبع مطلع نوشته است که وزارت اطلاعات در تماس تلفنی با خانواده علی اشرف درویشیان از آن‌ها خواسته که «بیش از یک ساعت» بر سر مزار این نویسنده نمانند.

درویشیان با تأثیر‌ پذیـری‌ از‌ جـریان «گـرایش به روستا» در دهه چهل،نویسندگی را آغاز کرده بود، در این دهه‌ جریانهای روشنفکری نوپایی‌ که‌ به گـونه‌ای از مذهب و زندگی مذهبی مـردم ایـران رو برگردانده بودند،دست به ایجاد نهادها،سازمانها و حرکتهایی می‌زدند که هم در دهه چهل و هم در دوره‌های پس از آن کشاکشها و بازتابهای‌ اجتماعی فراوانی را پدید می‌آورد.
او در گذر از تنگنای خفقان هرگز از بر دوش کشیدن صلیب رنج مشترک ِ استبداد، شانه خالی نکرد و در آزمونی سخت نشان داد که چطور می شود با قلم زندگی کرد و جانش را به بهای منفعت نفروخت. پای فشاری و استقامت او در راه نوشتن و هیچ انگاشتن سنگلاخ سانسور، پاسخی رساست برای همه ی کسانی که می پرسند: چگونه می شود پاسبانی را به خلوت خلقت اثر ادبی راه داد و باز هم نوشت؟
درویشیان دردها و آلام مردم سرزمینش را در لفافه ی شیرین داستان میپیچید، داستان هایی که گاه با طنزی گزنده آمیخته می شوند و بر ذهن خواننده اثری ژرف می گذارند. او با زبانی ساده و اغلب کودکانه از “فقر” ی می گوید که بر جان مردم سرزمینش چنگ انداخته است. اما او این فقر را تنها منحصر به تنگدستی مادی ِ طبقه ی فرودست جامعه نمی داند ، بلکه با ظرافتی هنر مندانه، گونه ی دیگری از فقر را نیز به نمایش می گذارد، تصویری که در آن عقب ماندگی فکری و فرهنگی ، جهل و قشری نگری طبقات متوسط و ثروتمند جامعه هم به سخره گرفته می شود.
درویشیان، در مدت زندگی حرفه ایش بهای آفرینش زیبایی و داستان را با کوه رنج پرداخت و حتی حتی در بستر بیماری هم ، آرزویش، زیستن به شرط نوشتن درد بود.
«سال‌های ابری»، «درشتی»، «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران»، «واژه ‌نامه گویش کرمانشاهی»، «یادمان صمد»، «شب آبستن»، «از این ولایت»، «قصه‌های آن سال‌ها»، «هفت مرد، هفت داستان»، «خاطرات صفر خان» و «دانه و پیمانه» از جمله آثار این نویسنده و پژوهشگر ادبی است.
این نویسنده ایرانی درسال ۲۰۰۶ جایزه «هلمن همت» سازمان دیده بان حقوق بشر را دریافت کرد. این جایزه به نویسندگانی تعلق می گیرد که در رژیم‌های مختلف، آثارشان سانسور و خود مورد سرکوب واقع شده اند.
گفتنی ست ۱۱ آبان سال گذشته وزارت ارشاد اسلامی رسماً انتشار «شناخت‌نامه علی اشرف درویشیان» نوشته آرش سنجابی را بعد از ۹ سال بلاتکلیفی در اداره کتاب ممنوع اعلام کرد. قرار بود این کتاب را انتشارات مروارید منتشر کند.

منوچهر هادی، خالق «عاشقانه»هایی با سرانجامهای فوری /مینا استرآبادی


پایانهای عجیب و فرجامهای بی منطق حالا دیگر دارد بدل به مشخصه سریالهایی می شود که نام منوچهر هادی را به عنوان کارگردان بر تارک خود دارد، بعد از سریال «عاشقانه» که پایانبندی و سیر داستانی آن با سانسور و جرح و تعدیل وزارت ارشاد گره خورد، این روزها یک باردیگر با فرجام مبهم سریال تلویزیونی «دلدادگان» بر سر زبانها افتاده است.
این سریال که بیش از دو ماه و هر شب از شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی پخش می شد، اگرچه اگرچه توانست مخاطبان بسیاری را جذب کند اما پخش آخرین قسمت آن موج انتقاد و واکنش مخاطبان را به همراه داشت، بسیاری از مخاطبان به ناهمخوانی منطقی رویدادها و واکنشهای ناهمگون شخصیتهای سریال اشاره کردند و جمع بندی این سریال را به چالش کشیدند، پس از آن بود که پانته آ بهرام بازیگر نقش افسانه سریال دلدادگان با انتشار ویدئویی در صفحه شخصی اش در اینستاگرام از سانسور شدن بخش انتهایی سریال گله کرد و گفت: اگر بدقولیهای صدا و سیما نبود ما مجبور نمی‌شدیم که سریال را اینگونه به پایان برسانیم
پاسخی که عوامل دلدادگان به این نارضایتی ابراز کردند قهر یکی از بازیگران اصلی سریال بود که باعث شد داستان عوض شد و یک پایان دیگر برای آن نوشته شود.
در همین زمینه منوچهر هادی، کارگردان این سرایل با اعلام اینکه صداوسیما هیچ گونه مداخله ای در قسمت پایانی سریال نداشته است اعلام کرد «یکی از بازیگران سریال به‌دلیل طلب مالی که از پروژه داشتند حاضر به اینکه در قسمت پایانی به ایفای نقش بپردازند نشدند و به‌همین دلیل تیم کارگردانی مجبور به تغییر قسمت پایانی سریال شد. »
براین اساس ایرج محمدی تهیه کننده سریال دلدادگان در مصاحبه‌ با رسانه های داخلی ضمن مبرا دانستن صدا و سیما اعلام کرد: آنچه باقی می‌ماند واکنش یکی از بازیگران اصلی این سریال بود که با وجود وساطت‌های کارگردان فیلم، نویسنده و تمام عوامل، باعث حضور ایشان در سکانس پایانی نشد.
او اما درباره علت عدم حضور این بازیگر و طلب مالی او عنوان کرد: در تمام کارها به خاطر شرایط اقتصادی مشکلاتی به وجود می‌آید. به علت وسیع بودن پروداکشن، پرداخت‌ها کمی به مشکل برخورد. اما من به عنوان تهیه کننده تمام تلاشم را برای رفع این مشکل انجام دادم. تمام عوامل این سریال با این مشکلات ما را همراهی کردند، جز یک بازیگر که به شدت بازیگر توانمند و خوبی است، ولی در سکانس نهایی حاضر نشد.
بعد از این موضوع، پانته‌آ بهرام در گفت‌وگو با رسانه های داخلی اعلام کرد که با وجود اینکه از سریال مورد نظر طلب داشته، حاضر بوده در قسمت پایانی به‌ایفای نقش بپردازد اما گروه منتظر آمدن او از سفر نشده است و خودشان پایان سریال را تغییر ندادند.
سریال «دلدادگان» به کارگردانی منوچهر هادی و تهیه‌کنندگی ایرج محمدی در ۶۰ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای به‌قلم مهدی محمد نژادیان و بابک کایدان نوشته شده بود و هر شب ساعت ۲۱ از شبکه سه سیما پخش می‌شد.

تا آزادی/ رضا اغنمی

 

نام کتاب : تا آزادی

 

 

نام نویسنده: شیرین عبادی
ناشر: باران. سوئد
چاپ اول: ۲۰۱۸ (۱۳۹۷)
عکس: جواد منتظری

 

 
فهرست کتاب با یادداشت نویسنده، وسپس مقدمه باعنوان “تهدید به مرگ”، ونخستین فصل با عنوان “ارعاب” شروع ودرفصل بیستم باعنوان “همسایۀ مشکوک” درصفحۀ ۲۵۰ به پایان می رسد.
بیوگرافی خانم عبادی درپشت جلد، آگاهی ازفعالیت های سیاسی ایشان کمک بزرگی برای خوانندهاست که بااطمینان روایت های متن را دنبال کند.
یادداشت نویسنده :
«هدف من از نوشتن این کتاب شهادت برآن چیزهائی است که مردم ایران در دهه قبل متحمل شدند. با خواندن این کتاب متوجه می شوند چگونه یک حکومت پلیسی بر زندگی مردم تآثیر می گذارد و خانواده ها را ازهم می پاشد».
با عنوان «قدردانی» ازدوستان، به ویژه از عبدالکریم لاهیجی حقوقدان برجسته: «کسی که چیزهای زیادی ازاویاد گرفته ام»، از دودخترش، جواد همسرسابقش، از آقایان عبدالفتاح سلطانی، محمد سیف زاده ونرگس محمدی و دیگرهم کاران وهم اندیشان، سرانجام از نشرباران سپاسگزاری کرده است.

مقدمه کتاب عنوان «تهدید به مرگ».

نویسنده، فضای تیره وتار روزهای حکومت ملایان را شرح می دهد:
«هفته ها بود که روی گزارشی درمورد اعدام کودکان کار می کردم». با علم به اینکه اعدام کودکان درسایرکشورجهان متوقف شده، اما درجمهوری اسلامی ادامه دارد. جرانم دیگری :
«قتل عمد تا خرید و فروش یا حمل مواد مخدر، مجازات اعدام را برکودکان اعمال می کند». مقارن همین روزها:
«حکومت ایران دختر۱۶ ساله ای را به خاطر روابط خارج ازازدواج یا جرائم «منافی عفت» به اعدام محکوم کرد.بعد ازقطعیت حکم آن را اجرا کرد. جسدش حدود یک ساعت بالای داربود وچادر سیاهش با وزش باد حرکت می کرد».
تلاش نویسنده با همکاران در رسانه ای کردن جنایت هاست و محکوم کردن حکومت توسط سازمان ملل. شب هنگام درحالی که جنازۀ دختر آویزان از جرثقیل زیرتندباد بارانی درنوسان، درذهنش نفش بسته، کلید منزلش را درآورده تا وارد خانه اش شود:
«پیامی روی کاغذ سفید ازطرف کسی که مواظب من بود بر در با پونز نصب شده بود :
« اگر همین طوری به کارت ادامه دهی چاره ای نداریم جزکشتن تواگرجانت را دوست داری به بدگوئی علیه جمهوری اسلامی پایان بده. به همه این سروصداهایی که به خارج ازکشور می کنی پایان بده. کشتن تو راحت ترین کاری است که می توانیم انجام دهیم».

فصل اول: ارعاب

زمان انتخابات ریاست جمهوری و فعالیت سبزهاست. وگفتگو از موفقیت میرحسین موسوی و کروبی با شعار« احمدی بای بای! احمدی بای بای!». حاضر کردن گزارش مربوط به اعدام اطفال.
صحبت ها بیشتر درباره سیاست های جاری کشوراست و برنامه های خانوادگی. وعزیمت نویسنده :
به «مایورکا، جایی که آن شب برای سخنرانی درمورد آزادی بیان می رفتم».
وقت عزیمت به سفر رسیده. تاکسی دم درمنتظر نویسنده است که ببردش فرودگاه:
«احساسی درونی به من می گفت که هرگز به آن خانه برنخواهم گشت. آنقدر ملتهب بودم که مجددا برگشتم ونگاهی از سر خدا حافظی به آپارتمان مان کردم و باعجله ازپله ها پائین رفتم».

فصل دوم:

برلب جوی نشین و گذر عمرببین

از وابستگی خود به وطن، ازقانون شکنی ها واستبداد می گوید وازناهنجاری ها، که هریک سیاهه ای از بیزاری ها وانگیزۀ فرار از وحشت حاکم درکشور است :
«وقتی هواپیماهای عراقی تهران راموشک باران می کردند، من ماندم. زمانی که انقلابیون با رفتار خشن خود برخی ازدوستانم را دستگیر کردند و تعدادی دیگرازترس و زندان مجبور به ترک وطن شدند من با چشمان گریان ماندم. وقتی رئیس دادگاه بودم ومسئولان انقلابی روی کارآمده به من گفتند که چون زن هستم نمی توانم قاضی باشم، با افسوس ازپشت میزدادگاه بلند شدم، اما حاضربه ترک وطنم نشدم، زمانی که درقانون مجازات جدید نوشتند ” دیه زن، نصف مرد است” مقاله ای نوشتم ونشان دادم که طبق قانون جدید، دیه یک زن، معادل یک بیضۀ مرد است غوغایی به پاشد. اما من ازمیدان درنرفتم وحاضریه ترک وطنم نشدم. وقتی به جرم نوشتن چندین مقالۀ حقوقی، کانون وکلای دادگستری هشت سال به من پروانه وکالت نداد . . . وقتی که به زندان افتادم فقط به علت آن که علیه رئیس پلیس تهران وچند بسیجی مدارکی جمع می کردم که ثابت کنم آنها درحمله به کوی دانشگاه درهیجدهم تیرماه دخالت داشتند صبورانه تحمل کردم و قتی کتابی درمورد آموزش حقوق برای نوجوانان به سفارش وزارت آموزش وپرورش نوشتم . . . »
کارشکنی های حکومت اسلامی، همچنان که مقاومت و ایستادگی سرسختانۀ خانم عبادی، موازی هم سال ها ادامه پیدا می کند.
نویسنده، با انتشار روند محاکمه هایی که به رایگان انجام داده، کتاب های حقوقی درباره “کودک”، “حقوق بشر در ایران”، “حقوق پناهندگان”، “اسلام ودموکراسی وحقوق بشردرایران” با ترجمه به زبان انگلیسی شهرت ومقام علمی ایشان را به خارج ازکشور منتقل وبرنده چند جایزه ازکشورهای اروپائی شده تا سرانجام در سال ۲۰۰۳ برنده جایزه نوبل می شوند و مایۀ افتخار ایراینان، برندۀ جایزۀ نوبل درمقام یک زن حقوقدان!
ازرفتارها وبرخوردهای ستمگرانۀ حکومت اخبار ناگواری دارد که درتبیین سیمای واقعی حکومت، طلم و ستم دوران بربریت را در ذهن خواننده بیدار می کند!
سربریدن داریوش وپروانه فروهر یکی ارآن جنایت هاست!
ازدعوت خانم زهرا رهنورد، رئیس وقت “دانشگاه زنان الزهرا” ، برای سخنرانی درمورد وضعیت حقوقی زنان و حملۀ زنان چماقدار برای بهم زدن آن نشست به تفصیل سخن رفته است. به این خبر دردناک باید گریست!
خانم عبادی می نویسد:
«آن ها من را از طریق در پشتی و یک سالن طولانی خارج کردند. دیگر دانشجویان و استادان موفق شده بودند رهنورد را ازدست زنان گروه فشار نجات دهند».
ازدریافت جایزه نوبل وعکس العمل مسئولان حکومت اسلامی می گوید:
«اگرچه جایزه نوبل مقامات ایرانی را علیه من تحریک وآن هارا درمقابل من محتاط تر کرد، اما پول جایزه بسیار به من کمک کرد دفتری به عنوان مقر اصلی کانون مدافعان حقوق بشر . . . همراه چهار وکیل دیگر درسال ۱۳۸۰ تآسیس کرده بودم . . .خریداری کردم».
بهره باقیماندۀ پول جایزه دربانگ را بین خانواده های زندانیان سیاسی که نان آوری نداشتند تقسیم می کنند.
«مقدار کمی هم برای خرج تحصیل دخترانم دربانکی درفرانسه گذاشتم».
ازانتخاب احمدی نژاد به شهرداری تهران، سروصدای او برای دفن جنازۀ شهدا درپارک ها و دانشگاه ها که:
«موجب درگیری دانشجویان خشمگین با مآموران شهرداری و نیروهای پلیس شد»، سخن رفته است.

خانم عبادی برای مدت کوتاهی فضا را عوض می کند. ازآشنائی جواد با خود می گوید تا رسیدن به کاشانه عشق. درسال ۱۳۵۴ ازدواج می کنند. جواد آقا مهندس الکترونیک. صاحب دودختر می شوند به نام های نگار ونرگس. هردو تحصیل کرده درخارج.
از مأموران مخفی در خانه و تلفن و پیداکردن اسم خود دربین ترورهای حکومتی:
«وقتی داشتم پرونده مربوط به قتل پروانه وداریوش فروهررا می خواندم و اسم خودم را هم درمیان لیست ترور حکومت پیدا کردم، شاید یکی از وحشتناک ترین لحظات زندگیم بود».
این فصل با عروسی نگار وبهنود درتهران به پایان می رسد.

فصل سوم: باعنوان خریدار سانتریفوژ

بنا به روایت نویسنده: «حدود ۱۴ میلیون مین از دوران جنگ ایران وعراق برجای مانده که هرلحظه ممکن است زیر پای کشاورز یا کودکی منفجر شود. دولت اقدامات کافی برای پاکسازی انجام نداده است. . . . من انجمن مشارکت در پاکسازی مین، اولین سازمان غیر دولتی دراین خصوص را پایه گذاری کردم . . . وچندین سمینار برگزار کردیم». بااین مقدمه، روزی مردی فارسی زبان با یک امریکائی وارد دفتر خانم عبادی شده، خود را ازمقامات دولتی معرفی می کنند که برای خرید قطعه یدکی به منظور تکمیل کردن ساخت دستگاه پاکسازی مین، این قطعه مورد نیاز را از خارج تهیه کنند:
«اگه شما بتونین این قطعه را سفارش بدین من همه هزینه ها رو پرداخت می کنم».
خانم عبادی که اصلا وارد این قبیل امور ومعاملات نیست درتوضیحات بیشتر آن دو متوجه می شود که این قطعه کار برد دوگانه دارد و برای اهداف نظامی هم مورد استفاده قرار می گیرد. پی می برد که هدفشان به دام انداختن است. در ملاقات با دکترلاهیجی درپاریس مسئله را با ایشان درمیان می گذارد . دکتر لاهیجی توصیه می کند که وارد چنین مسائل نشود. با شانه خالی کردن خانم عبادی مسئله خاتمه پیدا می کند.
در سه هفته ای که دراوین زندانی بودند با دیدن اکبر گنجی،
«پاسدار انقلابی سابق که تبدیل به منتقد جدی جمهوری اسلامی شده بود و روزنامه نگار محققی که پایه های دولت را تکان داده بود».
نویسنده، بامشاهدۀ ضعف مفرط او می گویدحاضراست وکالت ش رابپذیرد.گنجی چشمانش برق می زند و همان جا فی المجلس وکالت نامه را تنظیم و اکبر امضا می کند. ازآن پس هرگز به خانم عبادی اجازه ملاقات زندان داده نمی شود!
اعتصاب گنجی توجه مقامات بین المللی قرارگرفت. انتشارعکسی ازاو با حالتی پا به مرگ، دخالت های مرتضوی با آن همه جنایت ها وشرح جالب عکسی از«گنجی روی پل عابر پیاده» ازمسائلی ست که فصل را به پایان می رساند.

فصل چهارم : ملاقات نبمه شب

مهمترین مسئله دراین فصل انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری است ورقابت نهائی بین رفسنجانی و احمدی نژاد. که سرانجام دومی سرازصندق ها درآور. که شوک بزرگی بود :
«رفسنجانی ادعا کرد که انتخابات دستکاری شده است و گفت ازآنجا که هیچکس – منظورش رهبربود – به شکایت او توجه نخواهد کرد شکایت به خدا خواهد برد. چند ماه بعد جناح اصلاح طلب در مجلس مستنداتی در مورد سوء استفاده احمدی نژاد از بیت المال برای تبلیغ انتخاباتی اش منتشر کرد» که به جایی نرسید و نمی رسید! رهبر فرموده بود [فکر او نزدیکتره به من]!
نویسنده، داستان نیمه شبی را شرح می دهد که دربرگشتن از یک مهمانی، در حوالی منزل با دوناشناس که او را صدا زده به بهانه اینکه کاری با او دارند سر صحبت را باز کرده که دراین هنگام معجزه ای رخ می دهد، درسالن چلو کبابی سرکوچه باز شده وعروس وداماد و مهمان ها بیرون می آیند. با ازدحام کوچه،آن دومربه بهانه اینکه کار حقوقی دارند با اصرار می خواهند وارخانه ش شوند که خانم عبادی نمی پذیرد و آن دو محل را ترک می کنند. می نویسد:
« این مورد دیگری بود که به طور معجزآسا از دست کسانی که شاید قصد جان مرا کرده بودند فرار کردم».

فصل پنجم : شهرداری که می خواست تهران را به آرامگاه تبدیل کند.

ارملاقت مآمور امنیتی به نام مهدوی می گوید که قرارشده برای ملاقات او به دفترش بیاید. قبلا نامه تهدید آمیزی دریافت کرده که : « اگزبه کارت ادامه بدهی به حساب تو ودخترت نرگس خواهیم رسید».آمدن مهدوی به دفترایشان، صحبت درباره آمریکا سفارش می کند که شما مشکلات را با ما درمیان بگذارید وبه مطبوعات چیزی نگین. دفتر را ترک می کند.
خبر حمله وتخریب بسیجیان به مرکز دروایش گنابادی درقم درروزعاشورا، پخش شیشه های مشروب درآنجا، زخمی شدن عده ای ازدراویش واعلام خبردر تلویزیون مشروبخواری آنها درشب عاشورا!. کسادی مساجد قم :
«ایرانی های معتقد به اسلام از رفتن به مساجد متعلق به حکومت خودداری می کنند. معتقدند مساجد با فساد وتزویر حکومت آمیخته شده است». با اقدام روحانی بانفود تحت حمایت رهبری، حسینیه دراویش تخریب و ویران می شود.
خانم عبادی، با توصیۀ آقای تابنده به وکالت دراویش انتخاب می شود وایشان باهمکاری آقای سیف زاده که ازوکلای خوشنام اهل قم است دفاع ازپرونده را برعهده می گیرند:« اوبعد ازسال ۸۸ به شش سال حبس محکوم شد».
این فصل با یادی از قانون شکنی های ادامه دار حکومت اسلامی به پایان می رسد.

فصل ششم: زنان در پی مطالبات خود.

این فصل درمطالبات ومبارزات زنان است که تا به امروز، درشیوه های گوناگون ادامه دارد. ازآنجا که بیشترین اهداف انقلابی دستاربندان درارضای امیال جنسی ست، درهمان ماه های اولیه انقلاب درتیرماه ۱۳۵۸:
«هنگامی که کشورتوسط شورای انقلاب اداره می شد ومجلس تشکیل نشده بود ازنخستین قوانینی که به تصویب رسید، اجازه داشتن چهارهمسر برای هر مرد بود وپس ازآن قوانین تبعیض آمیز پشت سرهم تصویب شدند».
ازشکل گیری کمپین ها، سرکوب ها می گوید و موفقیت درجمع آوری آمضاء:
«نوشین احمدی خراسانی گفت اسمش را کمپین یک میلیون امضاء گذاشتیم».
ازتعقیب پیشگامان در مبارزه زن ها، زندانی شدن ودادگاه ها :
«ازقاضی پرسیدم “لطفا توضیح دهیدچگونه وقتی زنی نمیخواهد شوهرش زن دوم بگیرد ومایل نیست رختخوابش را با کسی تقسیم کند، سبب حملۀ اسرائیل به ایران می شود؟” او روحانی نبود، اما ته ریش داشت . . رسیدگی ومحاکمه معنائی نداشت».
بااشاره به مصوبات مجلس دربارۀ اصلاحات در ارثبه زنان ودیۀ برابر درتصادف رانندگی که حاصل اندک موفقیت از فشارکمپین یک میلیون امضا بود فصل بسته می شود.

فصل هفتم: جاسوسان درآستانۀ در

ازتصادف ساختگی مۀموران امنیتی درراه فرودگاه ، با تاکمسی که خانم هاله اسفندیاری رابه فرودگاه می برده شروع می شود ودزدیدن کیف وپاسپورت او توسط همان مآموران درنقش راهزنان، زندانی شدن ومحاکمۀ خانم اسفندیاری؛
شرح آزار واذیت همیشگی مآموران امنیتی، برای تعقیب نویسنده. همچنین در مراحعه به اداره ها وسازمان های دولتی و شکایت زنی ازهمان ها که کارش، بازرسی زن هاست که تارموئی دیده نشود. آرام درگوشش می گوید:
«من به کارهای تو احترام می گذارم . . . به خاطر خدا کاری برای زنان تحت ستم انجام بده. داماد من زن دوم گرفته. والان می خواد دخترمنو طلاق بده . . . لطفا به خاطرخدا کاری بکن».
ازبساط کفش فروش وکیوسک روزنامه فروش می گوید که مقابل خانه شان سرکوچه خلوت، برای کنترل وپائیدن آمد .رفت مراجعین به دفتر و خانه اش، درنقش مآموران امنیتی انجام وظیفه می کردند.

فصل هشتم. یک فتوای قابل دفاع

از حملات دوران احمدی نژاد به جامعه و بستن نهادهای بنیادی ومفید اجتماعی می گوید:
«دو پزشک که برنامه علمی آنها، تحقیق و آموزش پیشگیری از اچ آی وی بود، به اتهام اقدام علیه امنیت ملی زندانی شدند. قوه قضائیه درهمراهی با برنامه های احمدی نژآد بسیاری از روزنامه ها رابست. چهره های اصلاح طلب را دستگیر وبیشترازقبل کتاب ها وفیلم ها، سانسور شدند. بدتر ازهمه این ها . . . برنامه ای برای پرداخت ماهیانه پول به همه شهروندان، بدون درنظرگرفتن درآمد آنها تصویب کرد واین بسیاری از اقتصاد دانان را مضطرب کرد ».
رکود اقتصادی با گسترش فساد دنباله دار، دزدی وغارت علنی بیت المال، را به عنوان اصلی درپایداری حکومت اسلامی تثبیت کرد. رواج تهمت، دوروئی و دروغگوئی و نه تنها درهمۀ ارگان های دولتی راه افتاد، بلکه کل جامعه را آلوده کرد!
از جوانی به نام «امید میرصیافی» ازخانوادۀ متوسط، به جرم این که دروبلاکش نوشته بود:
«آیا خامنه ای حاضراست همانطورکه به لبنانی ها کمک می کند به او نیز کمک کند؟»
دراواخر۱۳۸۶ دستگیر وبه یک سال حبس محکوم وزندانی می شود. اما:
«یک هفته بعد ازآن که به زندان رفت به طورمشکوکی درزندان درگذشت».
شرح ظلم وستم بر بهائیان، هرانسان امروزی را متآثر می کند. ازمیزان بیرحمی، شقاوت وکینه توزی های دستاربندان غرق حیرت می شود!
«ازانقلاب ۱۳۵۷ تا به امروز حکومت بیش از ۲۰۰ بهائی را صرفا به علت اعتقادات مذهبی شان اعدام کرده اند»
از ورود غیرمنتظره ماموران امنیتی همان مهدوی و محمودی، به دفتر نویسنده آمده، ودرگفتگویی تند خانم عبادی را تهدید به آینده می کند.
چندی بعد درمراسم جشن شصتمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر که مقدمات برنامه را شروع کرده بودند باهجوم و تهدید مسلحانۀ مآموران امنیتی دفتررا تعطیل کرده وبرنامه ها بهم می خورد.
توطئۀ حملۀ عده ای درپوشش عزاداران حسینی به خانۀ نویسنده، با شعارهای توهین آمیز، اذیت و آزارهای امنیتی، با حضور پلیس محل از مسائل دردآوری ست که نویسنده درعنوان بعدی یادآورشده است.
آمدن دخترش نرگس به ایران، وگرفتن پاسپورت او توسط ماموران امنیتی که پس ازاحضارا و برای پرسش وپاسخ، پاسپورتش راپس می دهند.

خار وخاشاک عنوان فصل یازدهم.

رقابت انتخاباتی دور دوم احمدی نژاد با میرحسین موسوی وکروبی در بهار۱۳۸۸ را شرح می دهد. نویسنده عازم سفر به خارج بانگاهی به ساختمان :
«احساس درونی به من می گفت که هرگز به این خانه بر نخواهم گشت». خانه را ترک و به قصد رفتن به مایورکا به فرودگاه می رود.

درانتخاباتی که دزدیده شد.
خبرانتخاب احمدی نژاد، و پخش اخباربه دستبرد صندوق های رآی و ریختن مردم به خیابان ها با شعار :”رآی من کو؟» وکشتار انبوهی از مردم دراثر حملۀ پاسداران و بسیجیان مسلح، تهران را چندروزی به تعطیلی وآشوب کشاند.
«روز ۲۶ خرداد بیش ازیک میلیون نفر در خیابان های تهران راهپیمائی کردند. این بزرگترین تظاهرات بعد ازانقلاب ۱۳۵۷ بود. آنهم به طورمسالمت آمیز ودرسکوت راهپیمائی می کردند پلاکاردهائی هم دردست داشتند که روی آن نوشته شده بود:”رآی من کجاست؟” یا “سکوت ما فریاد ناگفته هاست” . . . هم جواد وهم برادرم مخالف برگشت من به ایران بودند. جواد گفت درفرودگاه دستگیرت می کنند اینجا یا زندان یا مرگ درانتظارت است».
ازآمار کشته شدگان می گوید که از موکلین وآشنایان ش بودند. ازمابورکا به لاهه می رود نزد دخترش نرگس.

فصل سیزدهم: تنها دردنیا

نویسند، حادثۀ پرماجرای تیرماه ۱۳۸۸ را یاداورشده. از تقلب اتتخایاتی رئیس جمهوری آن سال های می گوید. از اعتراض آرام و گستردۀ مردم به حکومت، و تقلب آشکار انتخابات به دستور رهبرمستبد، احمدی نژاد فاسد و دزد، برای دوردوم ازصندوق ها سردرآورد. پاسخ «رآی من کو وکجارفت؟» میلیون ها رآی دهندۀ ایرانی، با شلیک گلوله های حکومتی، خیابان های شهر را خونین کرد. لکۀ ننگین دیگری ازحکومت ملایان، درتاریخ ثبت و ماندگار شد: «درخیابان یک بسیجی، دختری جوان به نام ندا آقاسلطان را با گلوله زد. بدنش مچاله شده درکف خیابان بود. رهگذری ازتمام حادثه فیلمبرداری کرده وآن را درشبکه ها ی اجتماعی منتشرکرده بود. فیلم قتل ندا درهمه جا منتشرشد وصورت یخ زده او شمایل خشونت اسلامی درآن زمان بود».
احمدی نژاد برای بار دوم، البته با تقلب خونالود و رهبرفرموده، رئیس جمهور شد. مست پیروزی مردم را خس و خاشاک خواند. بامردم فریبی برنامه های عوامانه فساد مالی را دامن زد!

فصل چهاردهم خنجر از پشت

ماجرای گرفتاری جواد و پرونده سازی برای نویسنده است. داستانی خواندنی و درعین حال سراسر توطئۀ شرم آور پلیسی در توهین به انسانیت وسلب آسلیش انسان. همچنان فصول بعدی باعنوان مدال دزدیده شده وپاسپورت جعلی.
از اقدامات مأمورامنیتی، جعل پاسپورت جواد متوسلیان، بهانۀ ممانعت از رفتن به خارج برای دیدن همسرودخترانش. روایت تلخی که با شگردهای آزار دهنده، خباثت و حقارت مآموران امنیتی راعریان می کند. مهروموم گاوصندوق که تمام مدارک در آن نگهداری می شد. هجوم مآموران امنیتی درنیمه شب به خانه نوشین عبادی دندان پزشک، خواهر شیرین، و ممانعت ازرفتن هسسرش با اوبه دادگاه، از مسائلی ست که نویسنده گوشه هایی ازبیم وهراس دائمی امنیت شهروندان درحکومت اسلامی را یادآور می شود!
درژنو ازملاقات خود با خانم ناوی بیلای کمیسرعالی حقوق بشرمی گوید و اخبار ایران، کشتار مردم بیگناه وقتل ندا آقاسلطان.، همچنین از تظاهرات ایرانیان برعلیه خفقان و هجوم مسلحانه بسیجیان و خونریزی ها درکشور.

مصادره اموال درفصل هفدهم:

خانم عبادی یک میلیون و ۲۰۰ هزاردلار درسال ۲۰۰۴ که برنده جایزۀ نوبل شده را دریافت می کند. این جایزه طبق قوانین کشور شامل مالیات نیست. درسال ۱۳۸۸ نامه ای ازاداره مالیات دریافت می کند که مطالبه مالیات با جریمه پنج سال دیرکرد مبلغ جایزه را دارد. نویسنده، با تمیز این که نامه ساختگی ست، به خانم نسرین ستوده وکالت می دهد تا موضوع را درمراجع قانونی تعقیب نماید:
«به داد گستری مراجعه کرد.یک دیدارازاداره مالیات کافی بود تا مشخص شود چه کسی پشت این پرونده است. مقامات قضائی به نسرین گفته بودند بخش “حراست اداره مالیات” درمورد ان پرونده حساس است»
حراست نام دفتر امنیتی ها دراداره های دولتی است.محمودی به دفتر خانم نسرین رفته می گوید :
«نمی خوام دراین پرونده ازعبادی دفاع کنی».
درشورای حل اختلاف مالیاتی، سیاسی یا اجتماعی بودن جایزه نوبل بحث می شود. مالیاتی ها بر سیاسی بودن جایزه تآکید می کنند:
«پنج ماه بعد نسرین به زندان رفت. برای دفاع ازمن وسایر پرونده های حقوق بشری اش به شش سال حبس محکوم شد. . . . حکومت با دادن چنان مجازات خشنی به نسرین درصدد ارعاب چندتن وکیل حقوق بشری بود که هنوز ایران را ترک نکرده بودند. دادگاه همچنین نسرین را به ۲۰ سال ممنوعیت درخروج ازکشور وفعالیت های حرفه ای در وکالت محکوم کرد. جرم او “اقدام علیه امنیت ملی” و “تبلیغ علیه نظام” بود».
فیلم دستگیری جواد واعترافات ساخته وپرداختۀ امنیتی در۲۰خرداد ۱۳۸۹ازتلویزیون ایران پخش شده. به قول نویسنده، اعترافات مخالفین و زندانیان سیاسی مانند اعترافات مخالفین شوروی درکا گ ب و کره شمالی ست .

در فصل هیحده. بهاری که خزان شد.

ازحوادث برخی کشورهای عربی که به بهارعربی شهرت پیدا کرد، مطرح شده واشاره ای هم به وقایع جنبش سبز درکشور، یادی از تآسفبار خودکشی سیامک زند همسرخانم مهرانگیزکار حقوقدان برجسته که دراثر خفقان و توهین وتحقیر حکومت، دور از زن وبچه ش خودکشی کرد.
جواد با گروگذاشتن خانه اش نزد محمودی، موفق به خروج ازکشور ودیدن بچه ها وهمسرش می شود. وپس از یک ماه به ایران می گردد. ازجدائی وطلاق ومتارکه با جواد می گوید که اوج خفّت های عاطفی درجوامع درمانده است!:
« می دانستم که پایان دادن به ازدواج مان تنها راه حمایت من ازجواد بود تا اورا ازشر محمودی وسایر مآموران امنیتی خلاص کنم».
نویسنده، درمشورت با چند وکیل درلندن دفتری برای کارهای حقوق بشری دایرمی کند. از
«اواخر سال ۲۰۱۲ مرکز حامیان حقوق بشررا ثبت کردم»

فصل نوزدهم: حمام خون به عنوان یک درس.

نگاهی ست تیز وهوشمندانه به حوادث کشور وحکومتگران، اززوایای گوناگون و بسی خواندنی. این شانزده برگ روایتگر سیاست های خارجی، ازصدور انقلاب گرفته تا دخالت درامور داخلی دیگرکشورها مانند سوریه و لبنان و سیاست های داخل کشور:خفقان وسرکوب وکوبیدن هموطنان غیر شیعه ودرکل دگراندیشان، که گسترش فساد را هم توضیح می دهد.
فضل پایانی : همسایه مشکوک است. از مرد چاق ایرانی می گوید که اتاقی دیوار به دیوار دفتر کوچکش در لندن، با او همسایه شده و اطمینان دارد که مآمور اطلاعاتی ست. نویسنده دفتررا خالی کرده محل را ترک می کند. آن مرد نیز که فقط دوروز ازدفتر استفاده کرده بود از انجا می رود.
از اجرای نمایش تئاتری با نام «محاکمۀ خواهر شیرین عبادی» توسط طنز پرداز معروف و هنزمند خوشنام هادی خرسندی درلندن به نیکی یاد می کند. سپس با سرودۀ معروف وبه یاد ماندنی شادروان خانم سیمین بهبهانی:
«دوباره می سازمت، وطن»
کتاب مستند و پربار « تا آزادی» به پایان می رسد.

لندن، شهر چیزهای قرمز/رضا اغنمی

نام نویسنده: نوید حمزوی
ناشر: نیماِّژ – تهران
ویراستار: سعید شریفی
طراح جلد: محمد جهانی مقدم
چاپ دوم۱۳۹۶ – تهران

این دفتر ۹۳ برگی شامل دوازده داستان کوتاه، درفضاهای گوناگون، با نوآوری هایی بس جالب، که ازدرک نویسده روایت هایی دارد درباروری وشفافبت دیدگاه هایش.
نخستین داستان با عنوان: «یکی شدگی درجامعه ی یونایتد کینگ دام». با اول شخص راوی شروع می شود که زنش را گم کرده است. پیام به خصوصی دارد. متنی می نویسد. آدرس صندوق پستی ومحل زندگی خود راهم اعلام می کند که اگر زنش را کسی پیدا کرد خبرش کنند، یاداورشده متن نوشته را با اعداد نامرتب که اول هرپاراگراف آمده دنبال کنید.

اولین پاراگراف با شماره ۴:

همسرش خواب دیده که ویزاهاشان تمام شده به ایران برگشته اند. به ایران که می رسند باران شدیدی می گیرد:
«آدم ها گرومپ گرومپ همراه خرده ریزهایی که بوی گوشت سوخته می دهد، روی اسفالت خیابان می افتند. تاباران می باریده،هی جاخالی داده مگرآدمی زادی رویش سقوط نکند،حتی یک لنگه کفشش هم میان تن وبازوی جسد جزغاله ای جا مانده و تک لنگه ی کفش میان باران تن ها ویراژ می داده، بعدهم خودش را توی شیشیه ی مغازه ای دیده ، انگار ازدودکش شومینه پائین خزیده باشد. سیاه سیاه و ازخواب پریده و روی تخت نیم خیز شده وگفته بود: “پناهنده شدن بهترازبرگشتن است».

۹ – عزمم را جزم کردم تاشغلی پیدا کنم که دم خور انگلیسی ها باشم».

به دنبال کارگشتن در پست سلطنتی انگلستان (Royal Mail) دعوت به کارمی شود. سه هفته بعد با امضای قرارداد کارمند موقت اداره پست لندن می شود. وچون کارمند سربه راهی بوده، مدت قراردادش تمام نشده تمدیدش می کنند. درشش ماهگی کفش وکلاه ولباس اونیفرم پوش پستچی تمام عیار میشود: «آنقدر پستچی شدم که حتی سگ ها بیشتر برایم پارس می کردند».

۱۲ – رکود اقتصادی به شدت در خواب های شبانه ام درنوسان است»

خواب می بیند کسی لختش می کند. شورتش نخ نما شده. وادارش کرده پابرهنه بدود. انقدر می دود که:
«پوست پوست های کف پایم را با دست از روی زمین جمع کند و توی بشقابی می ریزد وانگار پایم را می چلاند تا چند قطره خون بچکد توی بشقاب. بشقاب می شود یک ظرف پاستا با سُس قرمز، پشت شیشه ی یک رستوران. دست هایم را فنجان کرده ام روی شیشه و به او که که پاستارا از بشقاب تا وقتی که دیگرنیستند، مک می زند، زل می زنم. پاستا که تمام می شود از زانو، دوپایم نیست و انگار کسی زیرم را خالی کند سقوط می کنم و ازخواب می پرم»

۱ – دراین شماره ازدوست دخترش درایران می گوید که بی خبر خودکشی می کند.

درخیابان پاسداران خودش را از پنجره ی طبقه هفتم ساختمان بیرون انداخته، درکابل های سه فازبرق گیرمی کند وجزغاله می شود! متآثر ازخودکشی او، خودش را مقصر می داند. بارها گفته بود اگر نتواند ازایران برود خودکشی می کند:
«حالا که فکرمیکنم می بینم تنها کاری که برایش کردم خریدن چند کتاب خودیاری و موفقیت بود. فصل باران که تمام شد، با زن فعلی ام، همین که حالا دربه در دنبالش هستم، ازدواج کردم».

شماره ۱۳ آخرین بخش داستان،

روایت دوران بازنشستگی یامرگ قبل ازهفتاد وپنج سالگی رهیدن ازهستی ودریافت :
«یک صندوق پستی، به رنگ قرمز استوانه ای شکل نوع چدن جنس از B ریختگی، درمحل خدمتم به ادرس کنار خانه ی سالمندان کانتلوس و درست روبه روی گورستان، به صورت تمام وقت مشغول کار خواهم شد».

 

«حلزون و اولین جنگ خلیج فارس»
دومین داستان.

نخست خوابی را که دیده شرح می دهد. یکی به انگلیسی با لهجۀعربی تو گوشش زمزمه می کند که: «وقتی نمانده است تا گلوی دوست دختر جدیدم را که من حلزون صدایش می کنم چاقو چاقو کنند . . .»
ضامن بمب ها را می کشد وازخواب می پرد. زمان جنگ ایران و عراق است و به قول نویسنده:
«طولانی ترین جنگ کلاسیک دنیا پس از جنگ جهانی دوم».
ازجشنواره شعروداستان لندن می گوید. جزوچهارده نویسنده است که بین شان تنها یک عراقی دعوت شده باقی همگی ازایران هستند.
ازعراقی می گوید که اسیر ایران بوده ودرسال۱۳۸۰ آزاد شده :«ازکهنگی بوی پیرزن می دهد» مریض بیمارستان های لندن که دراثربمبارانها درجنگ ایران وعراق پدرومادر، سه برادر، یک خواهروگربه اش را ازدست داده است: «نمی دانم چرا بودن این عراقی هراسانم کرده است».

خواب می بیند که عراقی با تانکT.55 به سوی مکان جشنواره درحرکت است و همه خانوادۀ کشته شده ش سوار تانک هستند. هدف تانک زیر گرفتن حلزون یعنی دوست دختر نویسنده است. برای نجات او.
دویست قبضه نارنجک به خود می بندد و دریک عملیات انتحاری روبه روی تانک می ایستد. تانک توقف نکرده واوزیرتانک له می شود:
«می چسبم به زنجیر چرخ ها وباچرخش چرخ ها هی چرخ می خورم، هی بالا پائین می روم. زنجیرچرخ ها اضافه های تنم را که ازاین وروآنور بیرون زده، مثل چرخ گوشت، ریز وازبین زنجیرها به بیرون پرت می کند وباقی مانده ام انیمیشن استاپ موشی است که هی می چرخد وپخش می شود تا پس ازهشت سال نرسیده به حلزون، که هنوزهمان جاایستاده، نارنجک ها عمل کند باهم به هوا برویم دود انفجارکه فرو می نشیند فقط عراقی زنده می ماند که به اسیری به ایران می برندش ومن ازخواب می پرم و پتورا می کشم روی حلزون که روی تخت درهم پیچیده است».
رؤیاهای نویسنده دراین داستان بارها تکرار می شود، هریک با روایتی دنباله ی داستان. آثارجنگ، با بیم وهراس ته نشین شده دل و ضربان هایش در ذهن خواننده می ریزد و می پیچید!

 

درداستان ” مایند دِ گپ (Mind the Gap) نیز، نویسنده، البته گسترده درفضای خبالی، کسی را که چسبیده به زیر قطاربرای نجاتش دنبال می کند. به ایستگاه می رسد تا آخر پلت فرم رفته ودرتاریکی گم می شود، ازسکوی سیمانی پائین رفته و روی ریل آهن سرد دراز می کشد که قطار برسد و او، آن کس را نجات بدهد. می گوید:
«صدای ترق ترق قطار روی ریل های سرد آهنی آرام آرام بلند تر می شود. احساس می کنم که درحال نزدیک شدن است».
بلندگوی ایستگاه به صدا درآمده واعلام می کند که قطار دراین ایستکاه توقف نمی کند.

در داستان «چند بُعدی» نویسنده، در نقش بُت ظاهر می شود با اشاره به سابقۀ بُت شدن ش می گوید :
«این که من چه طور بُت شده ام، حکایت پیچیده ای نیست. حتی شما هم می توانید به آسانی بُت شوید. گرچه نباید از حق گذشت، کمی پشت کار می خواهید.بدانید من هم مثل شما روزی آدم بودم، قبیله داشتم و خواست هایی مانند پول یا تصاحب جنس مخالف آرزوهایم بود. تمام من در همین چند بعدی است و ازبیرون آن فقط صداهائی را می شنوم و هر از گاهی ورود عده ای که بارها دیده ام …».
از تغییرات جهان و تفاوت ها می گوید و طرح و تنظیم نقشه ی چند بُعدی جهانی به تدارک سفر به دورجهان با یک «کتاب نیایش، نقشه و یک قطب نما که جهت چند بُعدی را نشان می داد» به سوی چند بُعدی راه می افتد. از خستگی و گرسنگی و تشنگی وخطرات راه گله مند است و می گوید واین که:
«من فقط به سمت مکان مقدس می رفتم که بسیاری را مجذوب خود کرده بود. حالا در وضعیتی نیستم که اغراق کنم و بگویم این سفری عارفانه بود. اما این جنبه ی سفر من همان قدر راست است که کنحکاوی و اشتیاقم برای ورود به چند بُعدی دربسته».
ازکتاب نیایش بت بزرک می گوید و عظمت او«چنان درکتاب نیایش غلوشده است که حالا وقتی چشمانم به اوکه رو به رویم ایستاده می افتد، پوز خند می زنم».
با از دست دادن پای چپ وارد تونلی می شود وچندبُعدی را می بیند. دور تا دورش حلقه های سنگی قرارگرفته اند که تنی اجازه ی گذر از آن هارا ندارد . . . نمی دانم شور وشوق و زاری عحیب و مبهم آن ها مرا کنجکاوتر به دیدن درون چندبُعدی کرد یا سنگینی وزین و آرامش حجیم وصال چند بُعدی که گمان نمی کردم چنین باشد»
درمقایسه خود، با مردم، آن عده که با درک درست، دنبال پرستش و بت شدن و این گونه سرگرمی های نابخردانه نیستند، می گوید:
«آن ها راه عاقلانه تری را پیش گرفته اند. آن ها دست کم دیوانه وار تصمیم نمی گیرند وارد چند بُعدی شوند. آن ها بیرون از حلقه ی سنگی دور چند بُعدی می نشینند و سر چیزی مبهم می گریند».
یک پا بودنش، به سبب نداشتن پای چپ، ترحم اطرافیان را جلب وجذب می کند و راه را براو می گشایند تا می رسد به حلقه های سنگی، که نگهبان ها مانع ورود هستند: آنها:
«علاوه برمسئولیت خطیرشان ازشنیدن مداوم نیایش، سخت کلافه هستند. وممکن است چنان به عقب پرتاب ات کنند که سال ها از چند بُعدی دور شوید».
عصایش را پنهان کرده وبه سنگ حلقه ها، به روایت خود:«که رنگی همانند پوستم دارند» به در ورودی نزدیک شده با بازشدن در با سنگینی، درون چند بُعدی فرو می رود.
از مشاهده بُت ها می گوید وخودش:
«تصورش هم خنده دار است که با چنین هیبتی مضحک، این همه عابد داشته باشم».
از یک سانی و هماهنگی همۀ بُت ها می گوید که تفاوت چندانی با یکدیکر ندارند گرچه ممکن است:
«قطوری کتابی که برای پرستش من نوشته شده ازکتاب بُت نهم بزرگ تر باشد».
داستان به پایان می رسد.
داستان «چند بُعدی» نقد اندیشه های کهن وقرن های گذشته است که حمزوی با زبانی ماهرانه،غُل و زنجیر طاعت و بندگی را در قالب بُت و بُت پرستی روایت کرده. همو، با نقد رسوم فرهنگ جاری، به ویژه اندیشه های کهن هزاره های دور، ضرورت دگرگونی و لزوم بازاندیشی همه جانبه ی فرهنگ اجتماعی را یاد اورشده است. اندک تآملی در شیوۀ نگارش نقد هشیارانه نویسنده درفضای موجود، می توان به آینده درخشانش امیدواربود. با آرزوی موفقیت شان.

نگاهی به تلاش صدساله ملت ایران /رضا اغنمی

 

به کوشش علی لیمونادی

 

جلد دوم

ویراستار: قاسم بیک زاده
حرف چینی وصفحه بندی: شاقینه قرابتی

ناشر: بنیاد پژوهش و آرشیو ایرانیان

 

نخستین برگ کتاب عنوان «تلاش صدساله»، خواننده را با آرمان های بانی خیراین اثر مستند اشنا می کند:
«مجموعه ای ازمصاحبه و گفت وگوهای اختصاصی علی لیمونادی (تهیه کننده تلویزیون ایرانیان) با صاحب نظران سیاسی واجتماعی درباره علل ودلایل عدم موفقیت ملت ایران درامر به دست آوردن آزادی طی صد سال گذشته».

 

مصاحبه با چهل نفرایرانی، با اندیشه وعقاید گوناگون، در ۵۳۷ برگ چاپ و منتشرشده. کاری بس ستودنی ومستند.

درسرآغاراثر «یادداشت ناشر»، مختصر ومفید، انگیزۀ نشر جلد اول و دوم را توضیح داده که:

«یافتن حقیقت و ازمیان برداشتن افکار باطل است. یافتن حقیقت زلزله ای که زمین ما را لرزاند وهمه روزه شاهد پس لرزه های آن هستیم».
اشاره ای درست که چهل سال است ایران و ایرانیان، هرکجای جهان که هستند درهول وهراس پس لرزه های هولناک دربیم و امید نفس می کشند!
دراین بررسی برخی نظریه ها را برگزیدم به این امید که درآینده از آرای دیگران نیزسود برده منتشرکنم.

اولین مصاحبه با آقای داریوش آشوری شروع شده است

صحبت ها دورآزادی ست،آزادی جوامع غربی ها و نه آزادی صوری که در کشورما درجریان است.
آقای لیمونادی دردوران عباس میزرا از اعزام چند تن ازایرانی ها به اروپا می پرسد. آشوری می گوید: «دوران عباس میرزا که ایده های آرادی واین ها اصلا مطرح نبود!». کمبودها و ضعف های انقلاب مشروطیت را می گوید. با اشاره به پیشرفت های ژاپن می گوید که:
«میلیتاریست بودند که درآخر قرن نوزدهم ژاپن رفته رفته توانست انقلاب صنعتی خود را انجام بده و پایه هاش را بگذارد».
همو، در مقایسه انقلاب مشروطیت با کشورهای دنیای دیگر می گوید:
«دنیایی که این انقلاب ها درش رخ داد، ازاولین چیزهائی که کردند، انقلاب راه سازی بود. انقلاب ارتباطات وکانال کشی بود. جاده سازی وکشتی رانی و این قضایا بود. ما درایران این ها را نداشتیم. ایران بعد از انقلاب مشروطه فرو پاشید! چون تمام ساختار سنتی ازهم گُسست. ولی چیزتازه ای جانشینش نشد ونمی تونست بشه! وهمه رفتند دنبال رضا شاه که آمد این جماعت به اصطلاح منورالفکرها دور و ورش را گرفتند. خود او هم می خواست با این ها ارتباط داشته باشد و با ایده هاشون آشما بشه».
وسپس از نهضت ملی می گوید وملی کردن صنعت نفت وانقلاب شاه و ملت، با هوس وروحیۀ جهان سومی پُرعقدۀ حقارت و باتوهمات این که درعرض ده تا پانزده سال می شد یک مملکت عقب مانده با بیش از هفتاد درصد جمعیت روستائی راتبدیل کرد به یک کشور صنعتی! درآگهی ها می نوشتند ایران پنجمین قدرت جهانی!

وحال، در نگاهی به نظرات دکتر عباس ملک درص ۵۳ درباره دگرگونی های همان زمان ودر همین کتاب.
عباس ملک در۱۲۹۹ به دنیا آمده. تمام تحصیلاتش ازدبستان تا دانشکده حقوق را دردوران پادشاهی رضاشاه گذرانده. می گوید:
« درآن زمان، تأسیس مدرسه به سبک جدید مسئله مهمی بود. مشکلاتی که پیشاهنگان مدارس جدید ازقبیل، رشدیه [ها] داشته اند، معروف است. به هرصورت مدارس جدید درتمام شهرها و اقصی نقاط کشورتأسیس شد. حتی مدارس دخترانه که خود مسئلۀ مهمی بوده . . . مجالس پرورش افکار برای آگاهی مردم به اصلاحات اجتماعی وعمرانی که عموما ازصفر شروع شده برای توده مردم تازگی داشته و جلب همکاری جامعه که خود یک اقدام جالب ابتکاری قابل توجهی بوده است»، ازتمام خدمات فرهنگی واجتماعی رضاشاه به نیکی یاد کرده است.

محمدارسی، ازدیگر صاحبنطران است که با اشاره به این که درپس قرنی بعد از خیزش:
«این گونه هم می شه مطرح کرد این پرسش را که چرا صدسال پس از انقلاب مشروطیت، ملت ایران هنوز نتوانسته تأسیس آزادی بکنه و . . . . . . هنوزبزرگترین کانون سرکوب و تجاوز به حریم مردمه! و بزرگ ترین لغو کنندۀ قانون و زیرپا گذارندۀ قانون درایرانه!».
با یادآوری کودتای ۱۲۹۹ و ۱۳۳۲، ودخالت دولت های بیگانه، رشد «اندیشه های لیبرالی، آزادی، قانون اساسی، قانونیت برابری انسانی، حاکمیت ملی»، این قبیل نوخواهی ها را مطرح می کندد که از دستاوردهای مدرنیتۀ غرب است وخمیر مایۀ اصلی رهائی انسان ها ازغُل و زنجیربندگی و استبداد.
از تأسیس و رشد و فعالیت مرکز فرهنگی دارالفنون یاد کرده می گوید:
«درقرن نوزدهم تإسیس شد تا انقلاب مشروطیت حدود ده هزارنفرفارغ التحصیل شدند . . . . . اندیشۀ آن ها تآسیس حکومت برطبق قانون مبارزه با دسپوتیزم و استبداد قاجاروسلاطین و استبداد وزورگوئی آخوندها و روحانیت بود».
از تقسیم بندی آرای جمعی می گوید و دیکتاتور صالح! و احزاب وآرای گوناگون. وانتقاد ازشاه دیکتاتور. باید اضافه کرد که باهجوم قوای نظامی متفقین به کشور، مکتب های سیاسی و عقیدتی بیشتری رواج پیدا کرد، و درآن دوازده سال ذهنیت ها تکان خورد، چشم وگوش ها بازشد.چاپ روزنامه ها و کتاب های گوناگون، فضای تازه ای را گشود
که باکمال تآسف، به هدررفت .آنکه زمینۀ پرقدرت اجتماعی راداشت، برنده شد و باغل وزنجیراوهام ملت را مهار کرد. بگذریم ! اقای ارسی با درک درست این وقایع به درستی می گوید:
«چیزی که به وجودآوردیم، نتیجۀ اندیشه وافکارهمه مردم ایرانه. درواقع ازدولت گرفته تا ملت و جنبش همه به مشروطیت پشت کردیم ولاجرم همه کیفر کشیدیم . . . خوشبختانه ایرانیان پس از شکست این انقلاب اسلامی دوباره دارند برمی گردند به ارزش های انقلاب مشروطیت».
ای کاش ارسی به این معضل بزرگ: درست اندیشیدن که هیچ! اعتیاد اکثریت به بی اندیشگی و نیندیشگی وبه قولی زیستن در: «روزگار خفت اندیشه» وام کلام ازابراهیم گلستان، اشارتی می کردند.

مصاحبه با دکتر بنی صدر نخستین رئیس حمهوری.

در پاسخ به این پرسش:
«ملت ایران چه خصوصیاتی دارد که برای رسیدن به آزادی موفق نبوده؟»
بنی صدر، با نگاهی به تاریخ ، از حضور موازنه منفی قبل ازاسلام درایران می گوید واز رواج دموکراسی در منطقه که قدیمی ترین دموکراسی های جهان بوده، شروع می کند:
«خیلی قبل از یونان، اقلا سه هزارسال قبل از یونان، این خطی است که از شمال هند میاد مناطق جنوبی نزدیک به مرکز ایران عبور می کنه می رود به این منطقه فاو. فاو امروزی عراق تا مدینه. یک خطی بوده که دراین جا دموکراسی ها برقرار بودند و دموکراسی ها واصل مشارکت. یعنی مردم مشارکت داشتند. . . . دراوائل صفوی، شما درسیستان جامعه ملک محمود سیستانی دارید، برهمین مبنا انسان ها از تولد تا مرگ بیمه بودند. حتی اگر درمسافرت بودند . . . همین الان هم که شما به روستاهای ایران بروید اونجا می بینید که زندگی برمبنای آزادی است . . .»
از دوگانگی، دوروئی، ظاهر وباطن آدم ها، و دو نوع سخن گفتن یعنی راست و دروغ، شواهدی را روایت کرده که مقبول است و پذیرفتنی!دروغگویی را به گونه ای توجیه می کند که پنداری ازواجبات زندگی ست. حس غریبی در ذهن خواننده جان می گیرد و پُرسشی فتنه انگیز: شآن نزول کلمات قرآنی “ویلُ للمکذبین»؟! بگذریم

مصاحبه با آقای مسعود بهنود.

بهنود، پس از مقدمه چینی های مرسوم، البته اندک وفشرده می رود سراصل مطلب:
«مردم ایران وقتی که درانقلاب مشروطیت [شرکت] کردند، تصوری که از آزادی داشتند، اجماعشون، حالا دوسه در صد نخبگان را بگذاریم کنار، کل جامعه، تصوری که از آزادی داشتند به احتمال زیاد همین چیزیه که الان هست. . . . گیرم جمهوری نبود سلطنتی بود. ولی یک سلطنتی که به هرحال پایه اش روی شریعت باشد و نگهبانان شریعت هم بالایش نشسته باشند، نگاه کرده باشند، . . . اگر الان ازدید جمعیت زندۀ دورۀ مشروطیت نگاه کنیم، رسدیم همین چیزی که الان هست».
باکمی تآمل و تحمل حرف ونظرشان حساب شده است ودرست. در جمهوری اسلامی سازمان عریض وطویلی به نام شورای مصلحت نظام و شورای نگهبان با بودجه ای سنگین، به ملت تحمیل شده است. همو، پس ازاشاره به حوادث یکصد سال گذشته و فعالیت های حقوق بشر، از یک پدیدۀ اجتماعی – فرهنگی بنیادی یاد می کند:
«حضور یک ونیم میلیون نفر – پریزور رفتند تو دانشگاه – درایران دستکم نگیرید این را. خیلی حادثۀ مهمی است اما با دویست تا ازاین ها بالاخره تونستیم دوازده سال آزادی فاصله ۲۰ تا ۳۲ را به وجود بیاوریم. دویست تا بودن، فقط ۲۱۳ تا بودن».
وسپس از حضور قابل توجه ومؤثر هزاران فرهیخته ایرانی در سطح جهان می گوید:
«پشتوانه محکمی است که هیچ کدوم از کشورهای آسیائی ندارند. بهنود، با دنیایی امید، آینده ای روشن به این نیروی عظیم آرزومند است.

درمصاحبه با کامبیز روستا

روستا،، با بررسی جامعۀ کشور از زاویه های گوناگون دردوران مشروطه، به مسئلۀ جالبی اشاره می کند که:
«نکتۀ اساسییش عقب ماندگی جامعه بود. این را نباید ازیاد برد که جامعه ای بسیار مذهب زده، با درصد فوق العاده بالائی از بی سوادی، می بایست آن ایده های رهائی بخش را درخود درونی کند. این هم فقط مربوط به جنبش آزادی خواهانۀ ایران نیست».
با اشاره به دخالت های بیگانگان ازهمان صدسال پیش، و کودتا های بعدی، با نگاهی به وقایع دوران قاجار وجنبش مشروطه خواهی، بازتولید حوادث درحکومت های بعدی می افزاید:
« امروزه شما با جمهوری اسلامی، بدترین شکل بازگیری آن را شاهدهستید وواقعا جامعآ مارا دچار اضمحلال فکری و اجتماعی و فرهنگی کرده است. . . . درزمان انقلاب اسلامی که روشنفکران ما نیز به گونه ای، حتی روشنفکران چپ ما به گونه ای ازاین واقعا فاجعه بزرگ تاریخ جدید ایران متۀثر بودند و بسیار کجروی هائی داشتند که مجموعا دست به دست هم دادند و مارا به این جا رساندند که شاهد هستیم ».
جان مطلب را کامبیز روستا به صراحت بیان می کند:
«گمان نکنیم که ما آخرین دسته از روشنفکران پیش از انقلاب، واقعا آزادیخواهانی بودیم که می توانستیم بسیاری مسائل جامعه و جهان را به درستی توضیح بدهیم. ماهم ازآن جهل عمومی بسیار متآثر بودیم و استبداد حاکم اساسا این امکان را دیگر نمی داد برای تنفس آزاد که ما بتوانیم با دید روشن تری مثلا با حاکمیت با خمینی روبرو شویم!».

دکتر نهضت فرنودی.

روان شناس است و پژوهشگری دانشمند.این بار ازدیدگاه روان شناسی، هموطنان را کاویده و کمبودها و ضعف های روانی را مورد بررسی قرار داده است. همو، پس ازمقدمه ای با صراحت شغلی در پاسخ پرسشگر می گوید :
«ما در بقایای فرهنگ قبیله ای به سر می بریم. درفرهنگ قبیله ای، انسان ها هرگز برابر نیستند. رئیس قبیله، شیخ بزرگ قبیله . . . ما گرفتار تابوی (Taboo)بزرگان هستیم. بزرگان منظورم سالخوردگان هست، گرفتار تابوی روحانیان پُر نفوذ هستیم. و گرفتار تابوی قدرت مردان هستیم. بنا براین خود به خود یک فرهنگ مردانه که در خانه خودش را به صورت پدرسالاری، درجامعه به صورت مرد سالاری نشون می ده، این قدرت خودش،یعنی این ویژگی فرهنگی یکی از پایه های استبداد است و . . .».
خانم فرنودی، با استناد به نظریۀ علمی، مراحل رشد درک وشعور کودک ازجهان هستی را در دوران های مختلف شرح می دهد:
«کودک انسان با یک حالت خود محوری، خودمداری، یا(Autism) ، درخود فرورفتگی به دنیا می یاد. یک ماه اول این حالت بچه، چیزی درجهان جز او وجود نداره بعد ازیک ماه کم کم به دلیل رشد سلسلۀ اعصاب، چون ما با صد بیلیون سلول مغزی که به دنیا می آییم، این سلول ها به هم وصل نیستند. ارتباط ندارند. . . . ازسال دوم زندگی هست که نیم کرۀ چپ که مسِئول منطق وعلت و معلول و محاسبه وغیره هست شبکه ارتباطیش تازه فرم می گیره».
با توجه به سخنان ایشان، بچه دریک ماهگی بامادر به (هم بودی) و(همزی گری) یا (Symbiotic) . شش ماه هم در این مرحله می ماند. پس از گذشت این مدت، دنیای روانی کودک شکل می گیرد:
«چیزی به نام رابطه، من را با غیر من وصل می کند. دراین جا کودک هست و یک جهان ضعف وناتوانی و نیازمندی درکنف حمایت آن دیگر که این آن دیگر مادره یا کسی که نقش مادررا ایفا می کنه».
غرض ازآوردن این نظریه، درتبیین اهمیت پرورش کودک، ومهم درک وفهم کودکی انسان وآثارروانی درآن هاست.
پژوهشگر، ازبیم وهراس کودکان می گوید و نطفه بستن «استبداد» در دل معصوم آنها. درخانه:
«وقتی پدر حرف آخر را می زند. استبدادرا در مدرسه تجربه کرده. وقتی که آمده حرفی بزند، معلم گفته بنشین حرف نزن! و این حالت استبدادرا آن قدر تجربه کرده که به تدریج فکر میکنه این بهترین مشی زندگی است».
پژوهشگر، درهمین مصاحبه، ازاقای خمینی، درباره آزادی زنان سنتی البته با «چادر»، رفتن به خیابان ها، شرکت درتظاهرات، نمازجمعه وتفنگ به دست گرفتن شان به نیکی یاد کرده با این یادآوری هوشمندانه:
«من نمی دونم که آیا باورش بود یا بازی سیاسیش بود؟»
باید گفت و گذشت :]که کشتارهای دستجمعی زندانیان سیاسی، سنگسار وحشیانه زنان، رواج خشونت فرهنگی و اجتماعی وگسترش فساد بی سابقه درکشور؛ نشان از بازی سیاسی بوده و بس!

ملیحه محمدی

مصاحبۀ کوتاه باخانم محمدی روزنامه نگار و فعال سیاسی. ایشان پس از مقدمه ای کوتاه، مسئله را از زاویه: «اندیشۀ آزادی» می شکافد که خواننده را وادارمی کند نظراتش را دنبال کند. به درستی می گوید:
«اگرچه جنبش مشروطیت خلاف بسیاری ازاین صحبت هائی که می شه جنبش شکست خورده نیست، نسل مشروطه نسل پیروزیه. اون چه را که میخواد درواقع به طور کلی متحقق می کنه. اما کم تر از ۱۴سال ۱۵سال حالا حضور ذهن ندارم با کودتای رضاشاه [خان] مواجه می شیم که این می آد وکاری می کنه استبداد را به نوع دیگر در لباس دیگری می آره یعنی محدودیت آزادی را از دست زعمای مذهب و سُنت در می آره و درچنگال عوامل استبداد که دربار واین وابستگی ها باشند قرار می ده و شاید کمتر از۵۰ سال ۸ -۴۷ سال تا سال ۱۳۲۲ . .. ما شاهد یک کودتای دیگری هستیم».
همو، با سیری در فضای تاریخی – اجتماعیِ زمان، اضافه می کند:
« ازانقلاب مشروطه به بعد تا انقلاب بهمن شما دنبال آزادی نیستید. ما به دنبال آزادی نیستیم. به ما تحمیل شده که به دنبال استقلال بگردیم. خوب انقلاب بهمن بزرگترین انقلاب قرنه! به واقع بزرگترین! یعنی از انقلاب کبیر روسیه هم به لحاظ وسعت و اقشار گوناگون مردم که شرکت داشتند، دست کم بزرگ تره. اما باز اون چیزی که به دست می آد، آزادی نیست . . . . . . توی تاریخ همواره بوده و هنوز هم هست، که استقلال شرط آزادی نیست!»
درباره حکومت های مستقل، بر این باوراست که :
«جمهوری اسلامی ایران امروز مستقله وحتی به لحاظ آزادی های سیاسی قید می کنم آزادی های سیاسی! قابل مقایسه با زمان سلطۀ پهلوی ها وساواک نیست می بینم که انتقاد ازرژیمی که یک (Taboo) بوده دراون شکسته اما مردم برای آزادی تلاش می کنند. این یک حقیقته که آزادی همیشه لباس زمان را می پوشه».
از اندیشۀ آزادی می گوید وتغییرمطالبات اجتماعی. آمدن و رفتن حکومت ها و تغییر شکل استبدادها. ازاختلاف و بگومگوهای ریشه دار بین روشنفکران ایرانی دربارۀ ایده ها ومشرب های سیاسی. وسرانجام با اساسی ترین مقولۀ ریشه دار یعنی: نبود «اندیشۀ تفکر» ساختاری درست و سالم درجامعه»، که با میراث های اجتماعی ما به شدت بیگانه است مصاحبه به پایان می رسد.

مصاحبه با دکتر هما ناطق درپاریس

دراوایل مصاحبه صحبت از نشر کتاب پیش می آید و خانم ناطق از پیشرفت میزان انتشارات کتاب می گوید: « امروز درهمین ایران درجمهوری اسلامی چاپ می شه درسال مثل اینکه چهار هزار عنوانه، درحالی که درآخرین سال های دوران شاه که مثلا اون سال آخرکه آزادی هایی هم وجود داشت، از هزاروپانصد عنوان تجاوز نمی کرد . . . الان کتاب هایی که ازایران میاد نشون میده که همه به تفکر نشستند. می خوان واقعیت های مملکتشون را بشناسند».
درباره تدریس دردانشگاه تهران می کوید که کل درس هایش مربوط به دوران قاجار بوده است.
از برآمدن های دوران انقلاب مشروطیت و قواین مصوبه «قانون اساسی» و افکار ارتجاعی بهبهانی و طباطبائی و شیخ فضل الله نوری می گوید و اضافه می کند که:
«شیخ فضل الله نوری ازهمه اینها باسوادتره، همون طور که آدمیت هم گفته، از همۀ این ها فقه اسلامی را بهتر می شناسه. دین اسلام را بهتر می شناسه. و مرجعیت بیشتری داره. وقتی که می گه اسلام با آزادی مغایرت داره، به ناحق حرف نمی زنه. بلکه یک واقعیت علمی را بیان می کنه وقتی که میگه: « قوام اسلام به عبودیت است و نه به ازادی، قوام اسلام به تبعیض است نه به برابری!». درسته و اشاره می کنه به این که دراسلام برابری بین یهود، بین بهائی، بین بابی، بین ارمنی ومسلمان وجود نداره، نه درقرآن وجود داره و نه درشیعه وجود داره! بنا براین کسانی که خلاف این می گویند اون ها هستند که دروغ می گن! یعنی اون ها هستند که نه مسلمان واقعی هستند و نه این که روشنفکر . . . اسلام مطلقا آزادی و برابری نمی شناسه».
آقای لیمونادی نظر خانم ناطق را درباره آیندۀ ایران می پرسد:
خانم ناطق مآیوس ازآینده بااندوه یاد کرده و تکیه کلام آن زمان غلامحسین ساعدی را یادآور می شود:
«دکترساعدی یک حرف خیلی قشنگی داره، می گه:
در این انقلاب همۀ ما استریپتیز(Striptease) کردیم.
درباره حضورعلما در مجلس وتصویب قوانین براین است:
«ولایت فقیه وهم شورای نگهبان علما و فقها را و شاه و وزرا همه درواقع همه مجلس ازمسئولیت مبرا هستند. مسئولیت برعهدۀ شورای نگهبان و علما و فقهاست! . . . بنا براین قانونگذار واقعی علما هستند و نه مجلس!»
برحسب گفتۀ خانم ناطق: درفرمان مظفرالدین شاه :
«لفظی به نام مشروطه درآن وجود نداره بلکه مجلس ملی اسلامی است واین جمهوری اسلامی که نوشته شد در زمان این آقای خمینی، تقریبا می شه گفت که چندان مغایرتی با قانون اساسی مشروطیت نداره».
از ادبیات مشروطه، و ورود آن به کشور می گوید:
«تمام ادبیات مشروطه مال مهاجرین است. میرزا آقاخان کرمانی که فکر انقلاب مشروطیت را، واقعیش را می ریزه. سیدجمال الدین اسدآبادی یک تبعیدی . . .میرزا حبیب اصفهانی یک تبعیدی . . . شیخ احمد روحی یک تبعیدی . . . و میرزاملکم خان یک تبعیدی».
خانم ناطق، با دلی سرشار ازغم واندوه ازچتد دستگی وتشتت و اختلاف های سیاسی هموطنان درخارج و بگومگوهای ادامه دار یاد می کند. و با اشاره ای آرزوگونه به افزایش اهل شور و مصلحت درباره نشر کتاب اینحا وآنجا:
«جه کمبودی دارند، اون ها می بینند ما چه کمبودهایی داریم همدیگررا تکمیل می کنیم».
مصاحبه تمام می شود

آخرین مصاحبه دراین بررسی،

مصاحبه با خانم پرتو نوری علا ست

خانم پرتو، با اشاره به فرهنگ کهن ایران و حضور دیرینه سال پدرسالاری آفت های روانی و فرهنگی – اجتماعی این میزاث را به درستی درقالب “زورگوئی” می شکافد:
«کسی که درمقام قدرت است زور می گه! کسی درمقام ضعف هست اطاعت و بندگی می کنه؛ واین درنتیجه دروغ گوئی را رواج می ده! وباعث می شه که ما هیچ وقت نتوانیم ازعقاید هم دیگه باخبر باشیم! چون همیشه به سوی زور گوئی و یک سونگری حرکت می کنیم» .
از سقوط قاجار و تشکیل مجلس می گوید. گله مند با بغضی درگلو از بی اعتنائی مردان، نمایندگان برگزیدۀ مردم به حقوق زنان، که نیمی از مردم کشور هستند:
«ما فقط از نمایندگان مجلس تقی زاده روداریم ووکیل الرعایا که این ها می گن زن ها حق دارنذ! که بعدا اینها چه قدر مورد شماتت بقیه نمایندگان قرار می گیرن!».
خانم پرتو، دایرۀ سخن را گسترش داده فرهنگ شوم پدرسالاری را به گستره ی جهان، به ویژه غرب می کشاند،
همگانی بودن واعتیاد به زورگوئی مردان را توضیح می دهد:
«غرب هم سالیان سال، قرن های متمادی فرهنگ پدرسالار براش تسلط داشت و حتی بعد ازانقلاب فرانسه ما می بینیم که فیلسوفان و نویسندگان فرانسوی راجع به حقوق زنان حرفی نمی زنند! فقط کندورسه(Condorcet) در بین فیلسوفان فرانسوی هستش که می گه:
«زن ها برابر با مردها هستند».
همو، ازمحرومیت زنان ازحق رآی به زمان استقلال امریکا سخن گفته توضیج می دهد که زنان، حق رآی را
همزمان با لغو برده داری درامریکا به دست آوردند. فرو رفته ازخود می پرسد:
«خوب ما که اقلا شاهد هستیم. من خودم واقعا دوش به دوش زنان داخل ایران از همین راه دور فعالیت کردم دراین سال های اخیر، پس چرا ما به آزادی نمی رسیم؟!»
ازآزآدی زن ها درپادشاهی پهلوی ها و پیشرفت کشور، درمنطقه به ویژه درحکومت محمدرضا شاه سخن رفته. از وکیل و قاضی شدن زن ها درمسند وکالت و داوری در دادگستری، و دادگاه های خانواده، خانم پرتو یادآور می شود:
«ایران درمنطقه یک کشور بسیار مدرن بود ولی اون فرهنگ پدرسالارکه می گم، درتاروپود این جامعه هنوز نفوذ داشت».
با انتفاد از رفتارهای مستبدانه شاهان پهلوی:
«به خاطر کودتای ۲۸ مرداد وکنار گذاشتن یکی از درخشانترین رهبرهای ایران، دکترمصدق و بعد تقویت گرفتن ساواک، مردم ویا اقلا یک قشرفرهیخته اش، روشنفکرش و یا فعالین سیاسیش که کارهای چریکی وغیره . . . و «سازمان زنان»وچه کارهای مفیدی هم می کردند ولی چون اسم خانم اشرف پهلوی روش بود مردم به درستی رغبتی نداشتند توجه کنند عمیقا چه اتفاقی داره می افته».
از روزهای پر التهاب بهمن ۵۷ می گوید:
«فضای عمومی مثل یک هیستریک جمعی همه رو گرفته بود. وبعد توجه داشته باشید که مذهب شیعه در زمان شاه قدرت داشت. مساجد قدرت داشتند. وبعد برخی روشنفکران با مذهب شیعه وبه عنوان یک نماد یا سمبل مبارزه درنظر گرفته بودند که حتی چپ های ماهم درآغاز انقلاب به این حرکت مذهبی پیوستند و بزرگترین اشتباه زندگی شون را رو کردند».
سخنان پخته وسنجیدۀ خانم پرتو در استقبالِ مردم از فاجعه، جهل و نابخردی های ملی را توضیح می دهد!
کتاب را با همۀ ارزش ها و نظرات گوناکون و خواندنی اش می بندم.

بازارچه کتاب .. قوت دل و نوش جان /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

کارگردانی به سبک اسکورسیز

نویسنده: کریستوفر کِنوُرتی

مترجم: محمد ارژنگ
ناشر: چتر فیروزه
تعداد صفحات: ۱۵۵ صفحه
قیمت: ۱۸ هزار تومان

 

 

مارتین اسکورسیزی یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌سازان تاریخ سینماست. فیلم‌های او دامنه متنوعی دارند: از مداقه در شخصیت‌های شکننده و ظریف تا آثار حماسه‌گون و خشن، ‌مملو از خلاف‌کارانی بی‌رحم که نهایت شخصیت خود را نشان می‌دهند.
با یادگیری تهمیداتی که اسکورسیزی به کار می‌گیرد و اینکه چگونه از فضا و قاب‌بندی به همراه توانایی کارگردانی‌اش استفاده می‌کند، می‌توانید فیلم‌هایتان را لبالب از هیجان، غافلگیری و احساسات کنید.
کتاب «کارگردانی به سبک اسکورسیزی» با بررسی صحنه به صحنه برخی از آثار برگزیده اسکورسیزی، به شکلی واضح و کاربردی، تمهیدات این کارگردان را در فیلم‌هایش تحلیل کرده است و با تفکیک عناصر هر یک از این تمهیدات، به خواننده نشان داده اسکورسیزی چطور از جزئیات برای رسیدن به مقصود مورد نظرش سود جسته است. بزرگ‌ترین ویژگی این کتاب در این است که پس از مطالعه‌اش این امکان را به خواننده / فیلم‌ساز می‌دهد تا این تمهیدات را بنا به سلیقه و نیاز خود در کارهایش به کار برد.

 

 

 

خیابان شکرچیان: نامه‌هایی از پراگ

نویسنده: پرویز دوایی
ناشر: انتشارات جهان کتاب
قیمت: ۱۷هزار تومان
تعداد صفحات: ۱۳۲ صفحه

در معرفی ناشر از کتاب آمده است: بعد از کتاب‌های «درخت ارغوان»، «به خاطر باران» و «روزی تو خواهی آمد» مجموعه دیگری از «نامه‌های پراگ» پرویز دوائی منتشر شده است: «خیابان شکرچیان». در این کتاب هم با نثر زیبا و صادقانه‌ای روبه‌روییم که در قالب نامه‌ به یک دوست، روایت‌ها و تأملات نویسنده را بیان می‌کند. روایت‌ها و تأملاتی خواندنی و دلپذیر و در بسیاری جاها تفکربرانگیز. دوائی در این نامه‌ها از موضوع‌های مختلف سخن می‌گوید: از جامعه و فرهنگی که سال‌هاست «مهمان» آن است؛ از ادبیات و هنر (و به طور خاص، فیلم و سینما)؛ از طبیعت و معجزه فصل‌ها و رنگ‌ها؛ از تهران دهه‌های ۲۰ و ۳۰ و ۴۰ و خیابان‌ها و گردشگاه‌ها و پاتوق‌های فرهنگی‌اش (با اشاراتی به ادبیات و فرهنگ این سرزمین)؛ از یادهای کودکی و دبستان؛ معلم‌ها و همشاگردی‌ها، سرگرمی‌های کودکانه…؛ و از دلبستگی‌ها و غم‌ها و شادی‌های جوانی.
ایرج پارسی‌نژاد،‌ چند سال پیش، درباره «نامه‌های پراگ» پرویز دوائی نوشت: «این نوشته‌ها یک «نوع» (نمی‌گویم «ژانر») تازه‌ای است در ادبیات معاصر ما. برداشت‌های حسی از خاطره‌هایی با خیال آمیخته که خاص شخص نویسنده‌اش است. یعنی اصالت دارد. سرشار است از شور و شیدایی و ظرافت و زیبایی. و سخت خیال‌انگیزتر و دلنشین‌تر از آن‌چه در این سال‌ها به صورت «شعر منثور» از مدعیان شاعری می‌خوانیم. تعبیراتش جاندار و غریزی و گرم و پر از حس و حیات است. نه مثل این ناله‌های سرد و تلخ و تاریک و سرشار از شکوه و شکایت از تنهایی و جدایی و جفای روزگار که نمی‌توانند هیچ حسی را القا کنند.»
نامه‌های این دفتر، هر یک عنوانی دارند: «در پس‌کوچه‌های پاریس»، «پاییز آمد»، «قلب رنگ‌پریده»، «عروسک چینی…»، «شکلات روسی»، «آفتاب برفی» و… . نام کتاب‌ هم عنوان یکی از نامه‌هاست.

 

 

اینک خزان

نویسنده: اویگن روگه
مترجم: محمد همتی
ناشر: نشر نو
قیمت: ۴۳ هزار تومان
تعداد صفحات: ۴۴۸ صفحه

نویسنده این کتاب متولد سال ۱۹۵۴ در آلمان، نویسنده و مترجم نمایشنامه‌های چخوف است. رمان «اینک خزان» وی به دلیل اشراف او به ظرفیت‌های زبان آلمانی در تولید روایت طنز گزنده و محتوایی، و احاطه‌اش به تاریخ و تجربه زندگی در آلمان شرقی؛ یک اثر موفق محسوب می‌شود.
کتاب پیش رو، در سال ۲۰۰۹ جایزه آلفرد دوبلین را و در سال ۲۰۱۱ جایزه کتاب سال آلمان و همچنین جایزه اسپکته را از آن خود کرد. در سال ۲۰۱۷ نیز اقتباس سینمایی این اثر ساخته و اکران شد. رمان «اینک خزان» تا به حال به ۳۳ زبان زنده دنیا ترجمه شده است.

عناوین فصل‌های این رمان به این ترتیب است‌: ۲۰۰۱، ۱۹۵۲، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۵۹، ۲۰۰۱، ۱۹۶۱، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۶۶، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۷۳، ۲۰۰۱، ۱۹۷۶، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۷۹، ۲۰۰۱، اول اکتبر ۱۹۸۹، ۱۹۹۱، ۱۹۹۵، اول اکتبر ۱۹۸۹ و ۲۰۰۱.
شخصیت‌های این داستان نیز به این ترتیب معرفی می‌شوند: ویلهلم و شارلوته پویلایت (در ازدواج قبلی، اومنیتسر)، ورنر و کورت اومنیتسر (پسران آن‌ها)، ایرینا اومنیتسر همسرکورت (نام پدری، پتروونا)، نادیشدا ایوانونا (مادرایرینا)، الکساندر اومنیتسر (پسر کورت و ایرینا) و مارکوس اومنیتسر (پسر الکساندر).
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
دو تا از این مارماهی‌ها را نادیشدا ایوانونا خورد که تازه به جمهوری دموکراتیک آلمان آمده بود و می‌خواست هرطور شده کم‌توقعی‌اش را اثبات کند (نان خوب برای شما، همین مارماهی‌ها برای من بس است). ایرینا، سه تا از مارماهی‌ها را برای ساشا نگه داشت که البته او هم «به دلیل احترامی که برای شور زندگی این حیوانات» قائل بود،‌ آن‌ها را نخواست (قبلا همیشه مارماهی می‌خورد!). سه تا از مارماهی‌ها به قصابی رسید که در عوضش از آن «بسته‌های دربسته» معروف به ایرینا داد که مشتری‌های دیگر نباید از محتویات آن (استیک گوشت گاو، فیله خوک دودی یا ژامبون پخته) بویی می‌بردند. سه تای دیگر به تعمیرکار ماشین رسید. یکی به کتابفروش و سرانجام دو تای باقیمانده به خانم همکار سابقی رسید. آن زردآلوهای خشکیده مال باغ کوچک پدری همین آخری بود. جز این‌ها،‌ بهْ و گلابی‌های زمستانی پوست‌کلفتی هم بودند که ایرینا پوست کنده و خرد کرده بود و همراه زردآلوها که حالا خیس خورده بودند و انجیرهای نصف‌شده‌ای که از فروشگاه روس‌ها خریده بود و کشمش (به جای انگور) و شاه‌بلوط خوراکی ( که با دست‌های خودش یک‌تنه از تپه‌های کاپوت جمع کرده بود) و چند پرتقال کوبایی خشک و بی‌آب که درست به همین خاطر خوب برش خورده بودند (و خیلی راحت و بی‌دردسر از مغازه‌ها خریده بود)، همه در ماهی‌تابه‌ای قرار داشتند. ایرینا همه را غرق در کره تفت داد و به آن‌ها کونیاک ارمنی افزود و آن‌ها شکم غاز کریسمس را پر کرد. این غاز شکم‌پر را طبق دستور پختی سیصدساله آماده می‌کرد و چون می‌گفتند شاهزادگان بورگندی آن را می‌پخته‌اند، اسمش غاز شکم‌پر بورگندی بود.

 

 

قُوت دل و نوش جان

 

نویسنده: نصرالله پورجوادی
ناشر: نشر نو
تعداد صفحات: ۴۳۳ صفحه
قیمت: ۵۶ هزار تومان

کتاب پیش رو، ۱۳ مقاله را شامل می‌شود که نویسنده آن‌ها را در اوقات مختلف نوشته و درباره غذا خوردن چه از منظر جسم و چه روح انسان هستند. این مقالات درباره برخی از مسائل تصوف و عرفان اسلامی از دیدگاه تاریخی نوشته شده‌اند. عنوان کتاب نیز با توجه به مقالات آن انتخاب شده است. پورجوادی درباره این کتاب می‌نویسد: گردآوری این مجموعه سال‌ها پیش آغاز شد و قرار بود برخی از مقالات این مجموعه را با مجموعه دیگری به نام «کرشمه عشق» چاپ کنم. ولی بعد، با افزودن مقالات دیگر به این مجموعه، تصمیم گرفتم که آنها را در دو جلد چاپ کنم.
به تعبیر نویسنده این کتاب، تصوری که ما از غذا یا طعام داریم معمولا تصور چیزی است محسوس و ملموس که می‌توان آن را در دهان گذاشت و چشید و جوید و فرو برد و به دست هاضمه و جاذبه سپرد. بدیهی است که بدن انسان برای قوام و دوام حیات خود به غذا نیاز دارد و اگر آن نباشد جان هم در بدن نخواهد ماند. اما این‌که جان ما هم به نوبه خود غذایی داشته باشد غیرمحسوس و با آن تغذیه کند و بتواند با خوردن آن جان بگیرد و به زندگانی خود ادامه دهد تصوّری است مبهم و عجیب. با این حال بسیاری از صوفیان و عارفان از قوت و غذایی سخن گفته‌اند که نه فقط جان‌ها از آن تغذیه می‌کنند، بلکه فرشتگان نیز از آن می‌خورند.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
به دنبال مطلب فوق در گزارش شمس چهار داستان کوتاه پشت سر هم نقل شده که باز در هر یک از آنها به مقام معنوی احمد غزالی و کرامت‌های او اشاره شده است. سه داستان درباره نظربازی و شاهد دوستی خواجه احمد است و محل وقوع آنها نیز ظاهرا در تبریز است.

قصه های خزانزده/ لیلا سامانی

«من بسیار شادمانم که در دنیا ماه اکتبر وجود دارد.این شاخه های افرا را ببین ، واقعا بدنت را به لرزه نمی اندازند ؟ می خواهم اتاقم را با آنها تزیین کنم.» – «آن شرلی در گرین گیبلز» نوشته لوسی ماد مونتگومری.
فصل دیگری نیست که به قدر پاییز الهام بخش ادیبات و نویسندگان شده باشد، از همین رو سیاهه آثاری که با پاییز و حال و هوای ملانکولیک این فصل رنگ گرفتهاند بسیار طویل است. اما گزیده برجسته ترین آثار این چنینی را با هم مرور میکنیم:

«تاریخ سری» نوشته دونا تارت،یکی از کتابهای پاییزیست. این کتاب نخستین رمان این نویسنده آمریکایی است و شرح و وصف شرایط جوی آنقدر در آن ریزبافت است که خواننده وزش باد سوزان نیوانگلند بر صورتش را همراه با ورق زدن صفحات کتاب حس می کند. داستان این رمان درباره داستان شش دانشجو ممتاز مطالعات کلاسیک کالج ورمانت را بازگو می‌کند که با بروز یک قتل در این گروه، این جمع دانشجویان هم در اجتماعات علمی و هم جامعه، منزوی می‌شوند.

 

فیتز جرالد در شاهکار کوتاهش، «گتسبی بزرگ» دنیای آزادی را تصویر می‌کند که در آن ارزشهای سنتی و اخلاقی زیر سوال می‌روند، رویه‌ای که در حقیقت انقلاب فرهنگی دهه ۱۹۶۰ در آمریکا را پیش‌بینی می‌کند. این کتاب به خاطر دستمایه قرار دادن زندگی طبقه مرفه آمریکا در دهه ۱۹۲۰ و نگاهی دگرگونه به معنای زندگی ؛ همواره مورد توجه صاحب نظران بوده است. فیتزجرالد در مسیر روایت داستان از فصلهای تابستان و پاییز به عنوان نمادهایی برای ترسیم موقعیتها و احوال کاراکترهایش بهره جسته است. با شروع پاییز و آغاز برگریزان، مثلث عشقی داستان به اوج می رسید. « همیشه وقتی پاییز می‌شود، زندگی دوباره از سر شروع می‌شود.»


«آنه شرلی» دختربچه یتیم یازده ساله با صورت کک مکی اش پا به گرین گیبلز میگذارد. تا با خانواده ای که سرپرستی اش را برعهده گرفته اند زندگی کند. توصیفات آنه از چشم اندازهای گرین گیبلز و بخصوص فصل پاییز این ناحیه، جذاب و بکر و درخشان است: « ماه اکتبر در گرین گیبلز ماه زیبایی است ؛ زمانی که درختان توسکا مانند نور خورشید طلایی رنگ می شوند، افراهای پشت باغ به رنگ قرمز لاکی در می آیند ، درختان گیلاس جنگلی لباس زیبایی از رنگ های سرخ و برنزی به تن میکنند و مزرعه ها در انتظار برداشت دوم ، آفتاب می گیرند.»

«کشتن مرغ مقلد» یکی از آثار کلاسیک قرن بیستم است. این داستان نخستین اثر ادبی هارپر لی بود که آن را در سی و چهارسالگی منتشر کرد. کتابی که شهرت جهانی او را موجب شد و جایزه ی پولیتزر را هم برایش به ارمغان آورد. است و موضوع آن درباره‌ی بی‌عدالتی‌های نژادی و ناهنجاری‌های اخلاقی‌ست. این کتاب که به یک زندگی‌نامه‌ی خودنوشته پهلو می‌زند، الهام هارپرلی‌ست از شخصیتها و رویدادهای زندگی خود و نزدیکانش. برخی صاحب‌نظران بر این باورند که «اسکات فینچ» راوی نوجوان این داستان در حقیقت خود نویسنده‌ است. او قصه‌گوی روند پرونده‌ای‌ست که طی آن اتیکاس فینچ، وکیل کارکشته‌ و پدر مهربان دو نوجوان، قصد دارد از مردی سیاه‌پوست که بهاتهام تجاوز به عنف متهم است، دفاع کند. روایت داستان بر بستر فصل پاییز گسترده شده و ماههای پاییز یک به یک همراه خواندن داستان از پی هم می گذرند. صحنه به یادماندنی و آیکونیک اسکات در جشن هالووین در فصل پاییز یکی دیگر از مشخصههای پاییزی این کتاب است.

رمانهای گوتیک، از جمله آثار منطبق با حال و هوای پاییزند و رمان «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته نمایش تمام عیاری در این ژانر است. برونته جنون زنانه و شاعرانه اش را در رمان غنایی بلندی های بادگیر به تصویر کشید. رمانی سودا زده و آمیخته با عشق و انتقام و عذاب.

«مرا ببرید به آخر دنیا»* /محمد سفریان

صدای تنور دلنشین و ترانه هایی از جنس عشق و مهر و دوستی؛ هفتاد سال زندگی بر روی صحنه و رسیدن به قلل شهرت و محبوبیت؛ اینها همه در زندگی و هنر «شارل آزناوور» مرد با وقار و نجیب موسیقی مردمی فرانسه . او که ملقب به «فرانک سیناترا»ی فرانسه بود، روز نخست اکتبر در سن ۹۴ سالگی در گذشت و به این ترتیب یکی از آخرین بازماندههای نسل طلایی موسیقی مردمی فرانسه هم خاموش شد.

شارل ازنووار با نام شناسنامه ای شاهنور آزنواریان و در ۲۲ مین روز ماه می سال ۱۹۲۴ و در محله سنت ژرمن آریس به دنیا آمده بود؛ از پدر و مادری ارمنی که در سالهای اولیه ی قرن ترک وطن کرده و راهی فرانسه شده بودند.
پدر شارل برای گذران زندگی در رستوران های شهر آواز می خواند. همین کافه ها و آوازخوانی پدر هم نخستین محل آشنایی شارل با موسیقی مردمی و آرام بود. او در نه سالگی و پس از کنار گذاشتن درس و کتاب، بیشینه ی وقتش را صرف اجرا کرد و علاوه بر موسیقی در تماشاخانه های شهر هم به مشق نمایش نوشت.
در ادامه راه زندگی ، روزهای خوش بیست سالگی و سالن مشهور مولن روژ زمان و مکان نقطه ی عطف هنر او شدند. شارل جوان در ایام، مراسم گشایش شوهای معروف ادیت پیاف را عهده دار شده بود و علاوه بر فرصت برخورد با مخاطبین زنده، از موهبت آشنایی و رفاقت با ادیت هم بهره می برد.
سرانجام همین دوستی، اسباب بزرگترین یشرفت زندگی ش شد. ادیت که از استعداد ناب شارل جوان به وجد آمده بود و رابطه ای عاطفی با او برقرار کرده بود، بر آن شد تا این جوان با استعداد را با خود به تور فرانسه و آمریکا ببرد و مقدمات شهرت و بنیان زندگی حرفه ای اش را رقم بزند.
پس از آشنایی مردم فرانسه با آثار او، و یک سال س از آن تور سراسری، نوبت به ترانه ی ” she” و بازار پررونق بریتانیا رسید تا دومین سکوی رتاب او نام بگیرند. این ترانه که به خامه ی خود شارل نوشته شده بود، در سال ۱۹۴۷ به جدول ترانه های ر فروش انگلستان راه یدا کرد و آوازه ی خواننده اش را از مرزهای فرانسه بیرون برد.
آزناوور پس از کسب آن شهرت اولیه در همه حال در صدر باقی ماند و هیچگاه به فراموشی سپرده نشده و به حاشیه نرفت. نه تغییرات وسیع دنیا و نه عوض شدن ذئقه ی مردم. نه سر آمدن دوره ی موسیقی آرام و نه از راه رسیدن خواننده های جوان؛ هیچ کدام سبب ساز دوری او از دنیای صحنه نشدند تا او یکی از بلند مدت ترین دوران های شهرت در تمامی تاریخ را تجربه کند.
استفاده از زبان ها متفاوت و نزدیکی با مردم بسیاری از نقاط زمین از جمله ی مهمترین دلایل حفظ و بسط شهرت او بوده. این طور که اهل تاریخ گفته اند، آزنوار به هشت زبان زنده ی دنیا ترانه نوشته و بسیاری از ترانه هایش را با چند زبان جداگانه اجرا کرده.
عاشقانه های ناب او هم دیگر از دلایل محبوبیت ش بوده اند. شارل در بیشینه ی ترانه هایش از عشق و مهر گفته و خالق بسیاری از عاشقانه های خاطره انگیز قرن گذشته بوده تا آنجا که نام او طوری با این گونه ی موسیقی گره خورده.
حضور گسترده ی او در سینما هم شاید از جمله ی دیگر دلایل موفقیت و شهرت او بوده باشد. او در شصت سال گذشته در بسیاری از فیلم های مهم سینمای فرانسه ظاهر شد و بر خلاف بسیاری از چهره های سینمایی تنها به واسطه ی ساز و اواز و ترانه به سینما نیامد و با بهره گیری از تجارب تئاتری دوران نوجوانی اش، به بازیگری توانا در دنیای سینما بدل شد.
دوئت های او با بسیاری از خواننده های اروپا و آمریکا هم در شکل گیری شخصیت هنری و بسط شهرتش موثر بوده اند. او که در محافل خبری با عنوان سیناترای فرانسه به شهرت رسیده بود مثال سیناترای آمریکایی با شمار زیادی از خواننده های دنیا به روی صحنه رفت و در این زمینه به جایگاهی دست نیافتنی رسید .
او همچنین ید طولایی هم در فعالیت های خیرخواهانه داشته . پس از زلزله ی ناگوار ارمنستان در سال ۸۸، شارل بنیاد خیریه ی شارل ازنوا در ارمنستان را بنیان گذاشت و در راه کمک رساندن به مردم سرزمین آبا و اجدادی اش کوشید تا نامش از این منظر هم در صفحات تاریخ ثبت شود…
دیگر از نکات جالب توجه در زندگی او، حضور فعالش در دنیای سیاست، نه تنها به عنوان یک فعال مدنی که حتی در جامه ی یک سیاستمدار بود. او که از دیرباز به دنیای سیاست علاقه نشان می داد از سال ۲۰۰۹ به عنوان سفیر ارمنستان در سوئیس مشغول به کار شد و همچنین نماینده ی دائم این کشور در سازمان ملل نام گرفت.
موسیقی شارل در بسیاری از محافل هنری هم ستوده شده اند و او بسیاری از عناوین مهم اجتماعی را به پاس هنرش به دست آورده. از همین جمله اند انتخاب او به عنوان بزرگترین سرگرم کننده ی قرن از جانب بینندگان تلویزیون سی ان ان و کاربران سایت اینترنتی مجله ی تایم. راهیابی او به تالار مشاهیر ترانه نویسان و برنده شدن مدال فخر ملی فرانسه و ارمنستان هم دیگر از نشان های او به حساب می آیند…
مهمترین ارمنی تاریخ، آخرین تور بین المللی اش را در نود سالگی آغاز کرد. این تور که ادامه ای بر تور پیشین به حساب می آمد از ارمنستان و آلمان و انگلستان و فرانسه تا آمریکا و کانادا را درنوردید
این زنگ عاشقانه ی صدا و آن ترانه های پر مهر از جمله ی به یادمانی ترین نشانه های موسیقی مردی در قرن گذشته به حساب می آمد و مزه ی شیرین آسوده گی؛ آن هم در روزگاری که آرامش در هیاهوی مردمان شهر و سرعت هر روز بیشتر زندگی کالایی بود نایاب و اکسیرگون.

*ترجیع بند ترانه Emmenez-moi

چشم هایت را ببند، نگاه کن/رضا اغنمی

نام کتاب: چشم هایت را ببند، نگاه کن

نام نویسنده: ک. زری بلیانی
ویراستار وصفحه آرا: محسن کرمانی پور – نادره موسوی
ناشر: انتشارات ابجد. تهران
چاپ اول: ۱۳۹۶ – تهران

 

کتاب را درنشستی که نویسنده، به همت نشر مهری لندن در دانشگاهSOAS سخنرانی داشت هدیه دادند .
شرح فشرده وچند سطری ناشر درنخستین برگ دفتر، تقدیم کتاب :

«به عشق های زندگی ام «آنیتا وپویا» و واگذاری «عواید فروش این کتاب به خیریه چشمه های امید توس»، در زمانه ای که منادیان جهاد ومعاد غرق مادیات، ابلیس را شگفت زده، انگشت به حیرت دچار سرگیجه سرکرده اند!
شروع به مطالعه کردم، گذشته از زبان نرم و لطیف، ازگیرائی داستان نتوانستم کتاب را نخوانده رها کنم.
پدر «آنا» همراه فرزندش «آراد»، درراه بازکشت از کمبریج به لندن به علت کسالت غیر منتظره دربیمارستانی بستری می شود. آنا با شنیدن خبر با عجله به دیدن پدرش می رود. از نگرانی والتهاب، حالش بهم می خورد :
«بابی هردوشانه انا را با دست گرفت، نگاهش را مستقیم به چشم های او دوخت. چشمای فندقی اورا برداشته بودند و یک حلقه ی کریستال خاکستری مات جای آن مردمک های براق گذاشته بودند. آن عشق همیشگی که چون نرمی گلبرگ ها برجان آنا می نشست رفته بود . . .».

انا دراتاقی بستری شده. وقتی بیدار می شود، سرُم را کشیده با پاهای برهنه قدم می زند تا به اتاق پدرمی رسد: «چشم هایش بسته بود مثل شب هایی که آنا دیر می آمد. او مثل بچه ای آرام رو به روی تلویزیون روشن به خواب رفته بود بدون رواندازی».
آنا، چشم در پدر خوابرفته روی تخت بیمارستان، به گذشته ها بر می گردد. دردهای معصومانه خودرا روایت می کند. از مادرشروع می کند مادری که وقتی رفت من:
« یه بچه بودم. هیچی نمی دونستم سخت شکننده شدم و تو ذرات وجودمو جمع کردی و به هم چسبوندی با ما دو تا بچه، عشق ساختی، پنجره هایی رو که می رفت بسته بشه یه یک آینده باز کردی، آینده ای پُر از گل خوشبو. با گل های هرز جنگیدی. روپاهات ساعت های طولانی ایستادی و گله نکردی و مارو با خودت کشیدی».
گله مند از رها کردن جیم و آمدن بابی به زبانی ساده ومهربان سخن می گوید. عاشقانه های بابی را می ستاید. پس از خالی کردن درد دل ها، کنار پدر دراز می کشد. درسپری شده ها می غلتد. حوادث گذشته را روایت می کند.
عوض شدن صحنه ها و درهم آمیزی واقعیت ها و خیال ها.

عنوان ۲

از فعالیت های آنا در رشته نقاشی درشهرکمبریج وشکایت فریبا، از ادوارد. که به قول او می گوید خیلی خنگه! انا پاسخ می دهد:
«فریبا اون یکی از مغزهای دانشگاه کمبریجه. بعضی ها میگن اون یک نابغه است».
فریبا پاسح می دهد:
«بله درسته اما به چه درد من می خوره؟ خیلی ساکته، خیلی بی احساسه، تا حالا با دیوار حرف زدی؟ دوساعته زیر آفتاب نشسته و با قلاب ماهیگیرش ور رفته حتی یک کلمه هم حرف نزده اصلا انگار من وجود ندارم. خوب دیگه. عنوان بعدی درباره دلخوری آنا با جیم امریکانی که ظاهرا با هم نامزد شده اند. و ملاقات با ساره دختری ازمصر که اورا به خانه اش دعوت می کند برای خوردن «باقلوای بادام قاهره»، انا می رود. بین صحبت، ساره از پدر ومادرش می گوید. می داند که مادر آنا فوت کرده. می پرسد که پدرت هم استاد انگلیسی بوده نه؟ انا می گوید قبل ازاین که بیایم اینجا. می پرسد :
«چند سالت بود که مادرت فوت کرد؟».
«آنا سرش را روی یک پشتی بزرگ می گذارد وتکیه می دهد چند لحظه ساکت می ماند و با صدای غریبی می گوید دوازده سال»
از آراد برادر آنا، می پرسد و سن و سال ش به زمان فوت مادر:
«شش یا هفت ساله . . . خیلی کوچک بود»
«می دونم خیلی . . .»
«نه نمی دونی، به سادگی حرف زدن نیست. می تونی توی سرمای شدید شیرجه بزنی توی عمق سی متری و مطمئن نباشی بالا می آیی یانه ؟ من موندم زیرآب، آب زیرصفر . . . نفس نمی کشیدم. هوا نبود. هیچی نبود، هیچی!»
ساره، مقابل آنا زانو می زند. با ستایش از مقاومت وتحمل او می گوید:
«همیشه عاشق این قدرتتم».
از او می خواهد شیوه های مقاومت را یادش بدهد:
«باید خودتو بسازی وبدونی که از زندگی قوی تری، زیاد جدی نگیرش . . . من هم باید قوی تر باشم.»
ساره می گوید محکم نیستم درهراتفاق غم انگیز اشک می ریزم. اشک ش جاری می شود. ازدید آنا:
«چشم های درشت وسیاه ساره با آن جذابیت خیالی اش حالتی عجیب به خود گرفته وموهای فرفری مشگی اش که با نسیم بازیگوشی که از پنجره به درون آمده به آرا می می رقصد. مثل ملکه افسانه ای است .آنا لبخند می زند»
ساره می پرسد چی شده ؟ آنا می گوید محو زیبائی صورتت شدم. ازاستادی به نام میشل می گویند که با دیدن ساره محوتماشای صورت او شده بود. انا دست ساره را گرفته و با نگاهی به کف دستش آینده خوش وموفق او را با «عاشق دیوونه ای» که دارد پیش بینی می کند. ساره می گوید:
«کاش سرنوشت به صدای تو گوش بدهد آون همیشه یه بد ذاتی داره، به شادی آدما حسودیش می شه».

عنوان ۸ – ۴

از جیم نامزد آنا، و روند گذراندن تز دانشگاهی ش با استادی سختگیر و بد عنق به نام «تد مایکل» سخن رفته و سرانجام با پذیرش طرح او به آنا می نویسد:
«نوشته ات احتیاج به کار زیادی دارد تا تبدیل به یک پایان نامه قوی شود. راه درازی درپیش داری طرحت را دوست دارم. فردا ساعت نه صبح، پشت میزت در دفتر من کارت را شروع کن».
با شنیدن خبر پذیرش، انا با دوستانش شادی می کنند و جشن می گیرند.
جیم ، درآمریکا شغلی در یکی از دانشگاه ها پیدا کرده و عازم آن دیار می شود. با گذشت ایام، نامزدی جیم و آنا رنگ می بازد.
بابی که اسم اصلی ش بابک است و ایرانی، بهتر معرفی می شود. فصل تعطیلی دانشگاه است. آنا وسایل خود را باید از اتاق تد بردارد. وارد دفتر می شود:
«برای آخرین بارنگاهی به اتاق می اندازد می اندیشد، چه لحظه هایی رو اینجا گذروندم اصلا فکرش روهم نمی کردم دل کندن ازاین اتاق و دانشگاه شهر کمبریج اینقدر سخت باشه!».
با ماشین بابی هردو عازم لندن می شوند. پدر آن دو را برای قهوه دعوت می کند. پدربا استقبال گرم از آن دو جوان ازبابی اسم پدرش را می پرسد. می گوید:«علی صدر» که مدرس دانشگاه تهران بوده با پدر همکار درهمان دانشگاه.

پدر ومادر بابی، آنا و پدر را به خانه دعوت می کنند. آن دو وارد خانه می شوند. دو دوست دیرینه همدیگررا در آغوش می گیرند. صاحبخانه پرده را کنار می زند. با دیدن منظرۀ زیبای باغچه به تماشا می ایستند. مریم، مادر بابی نزدیک شده خود را معرفی می کند:
«آنا سرجای حود ایستاد. آنچه را می دید باور نمی کرد جلوی خودش را گرفت که فریاد نکشد، پس تو اینجا بودی؟ این همه سال، قایم شده بودی؟ توی سال هایی که من و آراد و پدر در حسرت یک نگاه تو آغوش تو می مردیم تو اینجا بودی؟ حالا با آن صورت آرام ، با لبخند رو به روی ما ایستاده ای . . . . . . چطور پدرمتوجه نشده؟ متوجه شباهت عجیب این زن با او نگاهش… همان نگاه، همان نگاه … جلو می آید:من مریم هستم!».
انا گیج وپریشان ازحال می رود! وقتی چشم باز می کند می خواهد آن جا را ترک کند.
تجلی سیمای مادر در مریم، صحنۀ جالبی که نویسنده، با هنر بلاغی، حس عاطفی آنا که در دوازده سالگی مادرش از هستی رهیده را یادآور می شود.

درعنوان ۱۰

آنا به صدای تلفن از خواب بیدار می شود. شب گذشته درهتل پدرش در رسپشن کار کرده. مردی که تلفن کرده خود را معرفی می کند:
«من رولان هستم . معاون دانشگاه کمبریج. نامه شما را پست کرده ایم اما می خواستم شخصا با شما صحبت کنم. با کمال افتخار باید بگم شما رتبه ممتاز را کسب کرده اید».
شاد وخندان به هتل می رود تا خبررا به پدرش بدهد. با شنیدن خبرجشم های پدر شفاف می شود. آنا می خندد. بلند می خندد:
«روی شانه هایش دو بال سبز شده بود و پدر بغلش کرد».
یک هتلدار معتبر، سفارش تابلویی به آنا می دهد برای جلب توجه مشتریان ازکشورها و اقوام گوناگون، با طرحی نو که سابقه نداشته باشد. آنا پس ازمدتی تابلو را آماده می کند:
«تابلوی غول پیکرازاتاق او به روی دیوار بزرگی درسالن بی انتهای هتل سفر کرده زیباتر وخیره کننده تر، شاید به دلیل چراغ ها و نورهایی که بالاسرتابلو نصب شده بود».
تابلو مورد تماشا و توجه صاحبنظران قرار می گیرد.
آشنائی با دیگرنقاشان وهنرمندان در افتتاح نمایشگاه از مسائلی ست که درعنوان ۱۵ ازآن ها و رابطه های هنری سخن رفته است. همچنین از موفقیت دانشگاهی جیم درامریکا.
در مهمانی باربیکیو درخانه بابی تقریبا بیشتر دوستان جمع شده اند. انا این بار درآن خانه با احساس راحتی در گلخانه از تماشای گل ها بیشتر لذت برده و با دوستان تازه سرگرم صحبت می شوند. نازنین را می بیند. درد دل ها شروع می شود. صحبت از گذشته ها و فاجعه زندگی نازنین است:
«ناگهان صورتش یعنی درواقع میان نیمه صورتش که دیده می شود تیره شده وچشم هایش لبریز از اشک می شود. من دیگه به تنهائی عادت کردم. وقتی دلت پر از درد باشه وقتی غمگین ودلشکسته باشی و حس کنی دنیا… دنیا جای خوبی نیست . . . یه دختر هفده ساله از زندگی چی می دونه؟ دلش می خواد زندگی کنه، مثل همه آدما پراز امید آینده رو روشن وزیبا می بینه یه دفعه باد میاد و طوفان میشه . . . مثل یه کاغذ ظریف ونازک با شعله ای آتیش می گیره».
نازنین، ماسکش را برمی دارد. نیمه صورتش پوستی چروکیده انگار له شده. اشکش جاری می شود. روی تکه های پوست وگوشت راه می افتد. آنا درمانده، نمی داند با این دخترک غمگین چه کند! چگونه اورا تسکین دهد!؟
نازنین، ماجرای آخرین دیدار با آن جانی حیوان صفت که درهفده سالگی او با پاشیدن اسید صورتش را سوزانده شرح می دهد. فاجعه ای ننگین ازوحشیگری اجتماعی دل خواننده را چنگ می اندازد. روح انسانیت را می خراشد!

انا ایمیلی از مایکل تد دریافت می کند که به دیدنش برود. می رود. از دوستی به نام «مارک هنگ» که از بزرگترین تولید کننده های جواهرات لندن است می گوید مایل است:
«طراحی کارهایش را کمی شرقی کنه. من سی وی ویک عکس ازتورو برای او فرستادم و همچنین دو تا از طرح هات رو. اون دیروز به من گفت که تورو برای این شغل مناسب می دونه»
آنا می گوید من تاحالا ازاین کارهانکرده ام. تد می گوید نگران نباش تو ازروزاول حقوق داری ودوره می بینی تاphD می گیری. مواظب گرگ های اطرافت باش.
«تو آبروی این دانشگاهی. یه جورایی نماینده من هستی».
انا کارش را باموفقیت دنبال می کند.
بیماری ساره، پیشکش یک دستبند نقره قدیمی به آنا که مال مادربزرگش بوده، فوت ساره، پریشانی وازحال رفتن انا افتادن روی زمین در رهگذر عمومی ازاندوه مرگ دوستش. تا آمدن بابی و مادرش مریم.
روی مبل نفس بلندی می کشد و پدررا می بیند. لبخند می زند:
«توی دست چپش یک دستبند نقره ای ظریف بود. دست کشید روی آن، حس کرد ساره هست وجود دارد . کنار اوست و کمی احساس آرامش کرد».

عنوان ۲۱

پایان این رمان زیباست. بسی خواندنی ودلنشین. آنا و بابی. زیر نور لرزان یک شمع بزرگ با چند شمع دررنگ های گوناگون. با شناخت روان هم، گفتگوئی دارند که درتبیین یکرنگی وپاکی عشق است.
بایی با اشاره به روزی که همراه آنا ازکمبریج عازم لندن شده بودند می گوید:
«بعضی وقت ها توی چشمات یک سرگردانی هست. گاهی یه غمی که آدمو می ترسونه. اما حالا شان مثل آسمون صاف بدون ابره خیلی خوشحالم».
پس از گفت و شنودی آنا می گوید:
«نذار این لبخند محو بشه، باشه؟ اینطوری آدم خیالش راحته که اینجایی، بعضی وقتا تو چشم آدم نگاه می کنی، اما نگاهت مال خودت نیست، روح چشم هات همراه با یه چیزی توی مغزت داره پرواز می کنه. معلوم نیست کجائی.
کتاب به پایان می رسد
با آرزوی موفقیت نویسنده وانتظار آثار ارزشمند شان .

کتابی برای کتاب ها/رضا اغنمی

کتابی برای کتاب ها

نام کتاب: کتابی برای کتاب ها
نام نویسنده: اسد سیف
چاپ اول:۱۳۹۶ شمسی – ۲۰۱۸ میلادی
ناشر: مهری – لندن

بعد از نشر«من، گودو و ناجی موعود»، که در پس «گفتنی ست» آمده، لازم بود متن کتاب نیز بررسی ومعرفی شود.
نویسنده، در انگیزه ی پژوهش و تدوین این اثر می گوید:
«ازکتاب “من و شهرزاد و دُن کیشوت” که موضوع آن نیز در راستای نوشته های این مجموعه است استقبال شد و این سبب شد تا این کتاب را درادامه ی آن فراهم آید».
سپس با “من، گودو و ناجی موعود” خواننده را باخود به دنیای اندیشه واندیشه گری می کشاند. با یادی از “درانتظار گودوی ساموئل بکت”، تلنگری می زند به نابخردی های موروثی و صف بستن میلیون ها ذهن خوابرفته با چشم های تنگ به تماشای عکس منجی درماه!
با فراهم سآختن چنین زمینه های مناسب و بررسی آثار حدود سی پژوهشگر ونویسنده واهل قلم از خارجی و ایرانی و مستند کردن نظریه آن ها کتاب پر محتوای «کتابی برای کتاب ها» را چاپ و منتشر می کند.
من خواننده با اشتیاق کتاب را خواندم سود بردم و لذت. عناونی چند اراین اثر خواندنی را برای بررسی انتخاب کردم.
فهرست مطالب نشان می دهد که اسد، با مطالعه دقیق، حدود سی اثر ازاندیشمندان وصاحبنظران سرشناس، چکیده ای ازآراء وعقایدآن ها را دراین کتاب آورده که کاری سنگین و قابل حرمت است و ستودنی.
نخستین اثر با عنوان: «شوایک، سرباز ساده دل» اثر مشهور بارسلوهاشک (۱۹۲۳ – ۱۸۸۳) نویسنده چک که درسال ۱۹۲۱ منتشر شد» است.
کتاب فوق روایت ترور «امپراتور اتریش، فرانس فردیناند» است که در سوء قصدی درسارایو کشته می شود. شوایک با دوستش درمیخانه ای سرگرم میگساری بودند و سخن از آن ترور می کردند که توسط یکی ازمۀموران مخفی به مقامات گزارش و هردو به دادگاه کشانده می شوند:
«شواک به علت اینکه دیوانه است آزاد می گردد و دوستش به ده سال زندان محکوم می شود».
داستان از ساده دلی و بی پروا سخن گفتن شوایک می گوید. ازفقر وضد جنگ بودن، و بی اعتنائی او به مدال و نشان های افتخاری وسنگ قبرهای سربازان. همو، جنگ را “آدم کشی محض” می داند و با زبانی عریان پوچی وبی حاصلی آن را برای خواننده توضیح می دهد.
پژوهشگر می نویسند:
«ساده دلی شوایک آیینه ای می گردد تا خواننده داستان نیز درآن به تنِ جهان بهتر بنگرد. رفتار او رخت زیبایی را ازتنِ جهان بدرمی کند تا وقاحت سیمای دنیای موجود، آشکار گرداند. درجنگی که بین اتریش و روسیه در گرفته، نه او و نه خلق او جایی ندارند. چرا باید آنان فدای کسانی شوند که درواقع عامل بدبختی هایشان هستند».
ازدیدگاه نویسنده، شوایک «دراین حنگ غریبه است و نمی داند چرا باید بجنگد و برای چه کسی کشته شود». اما جون نیات پنهان شده در درون شوایک را به درستی دریافته که ظاهرسازی برازنده اونیست، اضافه می کند:
«او برای فراریان نیز احترامی ویژه قایل است و با آنان همدلی می کند و سخنانشان را تآیید».
نام شوایک درتاریخ به نماد بدل می شود: «همان سان که دن کیشوت نماد شد».

دومین عنوان نگاهی به رمان ۱۹۸۴ اثرجرج اورل است که: با«آنجا که قدرت حقیقت می آفریند» شروع می شود. این رمان درسال ۱۹۴۹ درلندن منتشرگردید وبعدها برگردان فارسی آن در ایران منتشرشد. رمان اثری ست«آنتی اتوپیا» با خواننده فراوان درسطح جهانی. با تصویرهای تکان دهنده ازدنیای یآس و ناامیدی:
«هشداری ست به انسان درسرزمینی که آدم ها درآن به ماشین بدل می شوند. اراده اردست می دهند، فردیت خویش نفی می کنند و بی هویت می گردند. دراین جامعه انسان به آن چیزی بدل می شود که حکومت طالب آن است».
بازیگر اصلی رمان «وینستون اسمیت» است و دروزارت حقیقت مشغول به کار. درشهر پرجمعیت لندن، در حالی که همه مردم زیرنظر گرفته شده و شدیدا تحت کنترل تنها حزب حاکم هستند. رهبر نیز باعناوین گوناگون زمینی و آسمانی درقدرت است و کشتار هرمخالف در دسنور روز:
«حزب در۱۹۴۸ به اندامی ایدئولوژیک تبدیل می شود تا فرزندان ایدئولوژیک بزاید و ایمان مشترک بپروراند. جامعه می بایست به توده ای ازهم گسیخته و ناتوان بدل شود که توانائی خویش را دررهبر بازیابد. همه ارگان های آزادی و دمکراسی باید به کنترل دولت درآید تا مردم، افرادی منزوی و مطیع بدل گردد».
پژوهشکر، یادی از «بوریس سوورین» که از بنیانگذاران حزب کمونیست فرانسه و از منتقدان و مبارزین «بوروکراسی کمونیستی»، همو درسال ۱۹۳۵ بیوگرافی استالین را باعنوان: استوره سازی و واقعیت در نظام زور منتشر کرد. او دراین اثر از بختگ دراتحاد شوروی سخن می گوید. و نفی سوسیالیسم و کمونیسم درآن». از زندانیان مسکو و محاکمه های هولناک و تصفیه های استالینی به شدت انتقاد می کند.
با چنین زمینه ها، نفوذ ساختاریِ صفات برشمرده رمان ۱۹۸۴ درافکار و ذهنیت حکمرانی استالین؛ و تبلورآن در رفتار وکردارهایش در کشتارمخالفان به مانند تروتسکی و موج تصفیه های خونین، روایت انقلاب اکتبر و دستاوردهای آن می باشد که در این رمان آمده است. پایان این عنوان با :
«دررمان ۱۹۸۴ رفتار جمهوری اسلامی را نیز می توان به خوبی بازیافت پنداری جرج اورل از آنچه در جامعه ی ایران بعد ازانقلاب و زندانِ رژِیم نوبنیاد گذشت نیز اطلاع داشت» .
درمطالعه شرح فوق یاد «سیاحتنامه محرمانه» اثر رضا علامه زاده افتادم که درمسافرتی به مسکو، بخشی از کشتارها وجنایت های دوران استالین را ثبت و ضبط کرده است.
در فیلمبرداری از «باغستان سیبی» در حاشیه ی مسکو یاد می کند:
«که درطول سال های سیاه ۱۹۳۷ تا ۱۹۵۳ این باغستان گورستان اندام مثله شده قربانیان سیاست بود. برلوحی که درویترینی به تماشا گذاشته شده تعداد کسانی که هرروزاعدام و دراین باغستان دفن شده اند نوشته شده است.
می روم پای تابلو و آمار اعدامیان چند ماه ازسال اول ۱۹۳۷ را که روز به روز گزارش شده است جمع می زنم:
آگوست ، ۱۲۹۶ نفر
سپتامبر، ۳۱۶۴ نفر
اکتبر، ۲۰۴۵ نفر
نوامبر، ۱۷۴۳نفر
دسامبر، ۲۳۷۵ نقر
علامه زاده، اضافه می کند که این آمار سالیان سال پیش از فروپاشی شوروی درهمین ویترین وجود داشت. سپس اشاره دارد و پرسشی از پنهانکاری بعضی ها :
«من خود با چندین عضو قدیمی حزب توده درزندانهای مختلف ایران بوده ام. کسانی که سالیان سال درشوروی و کشورهای اقمارش زندگی کرده بودند . . . آنها برای حفظ چه چیزی این همه سال مهر سکوت برلب زده بودند و فجایغی تا بدین حد تکان دهنده را ازدیگران پنهان می کردند».
بنگرید به برگ ۹۵ سیاحتنامه محرمانه نشرکتاب لس آنجلس چاپ اول سپتامبر۱۹۹۷
با پوزش ازازاین یادآوری.

سرزمین بی عشق و بی لبخند
(نگاهی به رمان رمان میرا)

نویسنده رمان کریستو فرانک است. این کتاب توسط خانم لیلی گلستان به فارسی ترجمه شده.
این رمان هم مانند رمان ۱۹۸۴ جرج اورل و یا «ما» اثر زامیاتین است و خواننده را درهمان فضای حکومت خودکامه می چرخاند:
«دولت حتا روابط جنسی افراد را نیز “کوپنی” می کند تا بدین وسیله “مساوات” برقرار کند. نظارت کامل دولت برتمامی روابط شهروندان درهردو رمان اصل است سیستمی توتالیتر که می خواهد انسان هایی نو بسازد».
محل حادثه یک دشت کویری بی کران ست درهوای گرم که:
«سراسر آن را با قیر پوشانده اند. . . ابری سیاه سطح شهررا می پوشاند خانه ها دیوارهایی شیشه ای دارند. درتاریکی هوا چراغ ها روشن می شوند تا رفتار اهالی کنترل گردد ماموران دولتی همه جارا می پایند. زیرا بدی درتاریکی خفته است. مردم در چنین موقعیتی از قدرت تفکر تهی گشته اند. می بینند ولی فکر نمی کنند . بی اراده شده اند. با این که باهم هستند درتنهائی خویش عمررا به سر می آورند».
روایتگر داستان دختر جوانی ست که از گذشته ی خود هیچ نمی داند. می گوید دردشت به دنیا آمدم: «خود شهریست ویا شاید کشور، ساکنانی دارد که در مربع های کوچک درخانه هایی شفاف زندگی می کنند دولتی وجود دارد وسازمانهایی که زندگی مردم را آن سان که لازم است سامان می بخشد».
همو، در پنهانی خاطرات خود را می نویسد. برای نوشتن خاطرات باید از وزارت تبلیغات کاغذ بگیرد. هیچ کس هویت فردی ندارد.
«هرفردی باید دربقیه حل شود تاهویت خویش را درجامعه بازیابد. . . . راوی می کوشد دردفاع از هویت خویش بنوبسد. هویتی که درحال محوشدن است وباید ازبین برود. اونوشتن را برمی گزیند»
درخانه اصلاح که به بیماران اختصاص دارد وآن ها را باید معالجه ودرمان کنند، ماسکی به صورت بیماران می زنند:
«ماسکی که می خندد. این ماسک اندک اندک به جزئی ازوجود آنان بدل می شود وسرانجام، پوست و نقاب یکی می شوند. برداشتن نقاب ممکن نیست. بهمین علت چهرِۀ واقعی آدمها راکسی نمی بیند». پژوهشگر، که حضور نشانه های فعالِ این رمان را، در رفتارهای حکومت جمهوری اسلامی حس کرده اضافه می کند:
«میرا درعین حال داستان مقاومت است و میل به آزادی و عصیان. اگرچه راوی با مرگ خویش به آن دست می یابد».
آشنائی راوی با دختری هم اندیش، متفاوت با دیگران هردو نقابدار، شب هنگام بوسیدن همدیگر، به منظور رهائی جامعه از بند غُل و زنجیر اندیشیدن حکومتی، با دویدن آن دو آغاز می گردد:
« نقاب چهره تکه تکه می کنند. لباس از تن می درند، “خون از گونه ها و پیشانی برهنه شده” جاری می شود. لبخندهای واقعی به هم گره می خورند. خنده شادی سر می دهند. همدیگررا می بوسند. نوری از دور نمایان می شود. نیروهای دولتی از راه می رسند. نورافکن برآنان می افکنند. آن دو به هم می چسبند، مسلسلی سنگین دربرابرشان ظاهر می شود. شلیک آغاز می گردد. “اولین گلوله ها پشت اوراسوراخ کردند. به دو نیم شد . کنارم افتاد. با زوانم روی شکم سوراخ شده ام خم شد و بدون اینکه از لبخند شلیک کننده ای که بر فرازسرمان بود چشم بردارم، من کنارش افتادم”. و این پایان رمان است».
عناوین : عصیان علیه وضع موجود. (نگاهی به زمان “مرگ قسطی” اثر فردینان سلین.
پروانه های ماندگار (نگاهی به رمان ” در زمانه پروانه ها” زندگی خواهران میرابال).
سرزمین نفرین شدگان.
گریه یک فیلسوف (نگاهی کوتاه به رمان ” و نیچه گریه کرد).
خوشبخت خوش بخت ها.
زندگی در رؤیاهای سوسیالیسم.
بازگشت مارکس (نگاهی به نمایشنامه “کارل مارکس و بازگشت او”).
زندگی درمیان آشغال (نگاهی به رمان “هومر و لانکلی” اثر دکتروف).
قدمت روی چشم جمهوری اسلامی: تنها شبی از هزار و یکشب تاریخ ایران.
سنگ صبور. فرودستی زنان ونقش مردان درآن (نگاهی به کتاب “انقیاد زنان” اثر استوارت میل.
تا می رسد به عنوان اجاق سرد همسایه.
عنوان اخیرنگاهی ست منتقدانه به قلم پزوهشگر از جنایت های زمان استالین درمورد سربه نیست کردن چندین هزار پناهنده سیاسی ایرانی در روسیه شوروی. کشور شوروی، که درظاهر سرزمین رؤیاهای خوشبختی و آمال زحمتکشان جهان قلمداد می شد. ازنبود خاطرات مکتوب و آمار درست این عده به درستی انتقاد می کند، اما پاسخ درآستین بلافاصله جواب می دهد:
«بسیاری ازاین افراد درکشور شوراها، در دوره زمامداری استالین سربه نیست شده اند. آنان نیز که ازعاقبت زندگی این عده اطلاع داشتند یادمانده های خویش را با خود به گور بردند و هیچگاه دررژیم حاکم برکشور شوروی امکان نیافتند چیزی دراین باره بنویسند».
از رُمانی باعنوان: ادامه ها من، ادامه های تو (گامی نو در ادبیات زیر زمینی ایران)
می گوید که در هفتصد و چهل صفحه به طور زیر زمینی چاپ ومنتشر شده است.
«من ها طیف گسترده ای ست ازکسانی که به هردلیلی رژیم جمهوری اسلامی را برنمی تابند. “تو” اما کسانی هستند که درپناه این رژیم زندگی می کنند، ازآن تغذیه می شوند و پایه های حاکمیت را جان می بخشند». وسپس موقعیت “من” ها و “تو” ها را با نگاهی ژرف توضیح می دهد.
نام نویسنده پشت جلد کتاب بهروز علی یاری آمده پیداست که مستعاراست:
« اما هرکه باشد نباید تازه کار باشد کسی ست مسلط برادبیات ایران و جهان و آگاه از شرایط زندگی درایران امروز. او به خوبی توانسته است زندگی روزمره درایران وتاریخ این کشوررا جامه ای داستانی بپوشاند. رمان جذابیت لازم را برای خواندن دارد. آن را که دست بگیری مشکل بتوان رهایش کرد. زبان آن سالم، جملات کوتاه و حوادث غیرقابل پیش بینی هستند و این خود برجذابیت و کشش آن می افزاید». پژوهشگر درپایان آدرس رُمان فوق را آورده است:
Https//Yadi.Sk/i/ePinlkHYuAYd6

در بزم حافظ خوشخوان
اثر زنده یاد هما ناطق

اسد، بررسیِ آخرین اثرجالب پانصد برگی تاریخ نگار ونویسنده پُرکار را این گونه آغاز کرده است:
«هرواژه ای درزبان، تاریخی را پشت سرگذاشته است. اگربه این تاریخ آشنا نباشیم ویا اگر نخواهیم که به آن توجه کنیم دربررسی های تاریخی به بن بست خواهیم رسید».
سپس از درک درست مفاهیم در زمان حادثه می گوید و از”تاریخ مفاهیم” جهان غرب که: «درعرصه علوم انسانی واجتماعی دگرگون شد. نگاه به تاریخ شکل دیگری گرفت که برجامعه شناسی تاریخی اثرگذاشت».
از حافظ می گوید و گسترش علاقه ی دیرینه مردم به او که درفرهنگ ایران:
«دیوان حافظ پس ازقران پرتیراژترین کتاب است».
روش به کارگیری و تلاش خانم ناطق را مطرح می کند:
« از راه “شناخت واژه هایی که حافظ به کار گرفته بود”» را پی می گیرد. و تآکید می کند که در این راه دیوان «خواجه را نه درجلوۀ یک اثر ادبی، بل که به مثابه یک دانشنامه و سندی تاریخی پیش روی نهادم . . . . . دراین روند است که کشف می کند، لقب حافظ دراصل درمفهوم سرودگو وسرود خوان و قوال است ونه الزاما دربردارندۀ قرآن». وسرانجام این که به قول پژوهشگرصادق: «هما ناطق “دربزم حافظ خوشخوان” حافظ را دردادگاه تاریخ ازدست همه آنانی که خرقه به تن وی کرده وعبا بردوش اش افکندند نجات می دهد».
آخرین عنوان کتاب مصاحبه ایست که نویسنده بادویچه وله انجام داده با گفتنی های جالب و خواندنی.
من نیز همین جا به سبب پرهیز ازاطاله کلام ازبررسی باقی عناوبن کتاب می گذرم و به خوانندگان این اثر پرمحتوا وا می گذارم .

خواهران خبیث/رضا اغنمی

نام کتاب: خواهران خبیث

نام نویسنده: هما شفاعی تهرانی
ناشر: انتشارات: ساتراپ – لندن
تاریخ نشر: فوریه ۲۰۱۸ – لندن

این کتاب اخیرا توسط دوستی دیرینه ازاهالی قلم به دستم رسید، بخشی ار خاطرات نویسنده است که با «گلبو» یکی ازاعضای خانواده دوست بوده اند آن گونه که درمقدمه آورده:
«همسایه دیواربه دیوار بوده اند ازبچگی، دوست جون جونی و بی نهایت نزدیک و ازتمام زوایای زندگی خصوصی یکدیگرباخبر»
این خانواده متشکل از چند خواهر با سروده زیبائی ای با عنوان کتاب از نویسنده معرفی شده اند:
«شنیدم زکس، چند خواهر بُدند/ چو اهریمنان، بدسرشت وبداختر بُدند
. . . . . . . . .
به آخرهمه، سر به سرسوختند / دریغا که درسی نیاموختند».
به روایت نویسنده، گلبو دارای سه خواهر بزرگترو یک خواهر کوچکتر از خود وجمعا پنج خواهرند. نویسنده با شناختی که داشته متناسب با خلق وخوی هریک، آن ها را باعناوین تازه نام گزاری کرده است:
« خواهراولی، به نام روان پریش، دومی به بی زبون، چون (طفلک کر و لال بود). سومی، به نام سنگدل و چهارمی هم که خودش بود و آخرین خواهر که پنجمی و چهارسال کوچکتر ازاو بود به نام هرزه نامگزاری شده است.
مادر به نام خانم خانوما زیبا و شیک پوش ومهربان و:
«پدر اقا فرتاش افسر شهربانی خوش قیافه، عیاش و رفیق باز و خوش گدران باصدایی زیبا شعر می گفت و درنواختن ساز و سه تار تبحر داشت»
روان پریش در پانزده سالگی با جوانی بیست و نه ساله به نام «اقا مرموز» سردبیر یکی از روزنامه های معروف تهران که معتاد هروئین بوده ازدواج می کند. ناتوانی جنسی، اعتیاد، خانه نشینی و تنبلی شوهر، انگیزۀ بگومگوها واختلاف آن دو را به جنگ و دعوا ها تا جائی که :
«روان پریش همیشه عصبی و بدخلق بود و دائما جنگ و دعوا راه می انداخت و از حرصش پیراهن های آقا مرموز را پاره می کرد، در می شکست، پول های اورا پاره وگاهی آتش می زد. آئینه می شکست و جیغ و داد می کرد و هوار می کشید»
پیداست که درچنین موارد طوفانی شوهر ازخانه بیرون می رفت برای هواخوری! و عیال با مادرش می ماند برای ادامه ی بگومگوها.
روان پریش گذشته از شوهر با خواهرهای دیگر و حتی مادرش نیز همین گونه رفتارهای جنجالی و فتنه انگیز را داشت با دست بزنی که بچه هایش را کتک می زد. کسی را هم اجازه اعتراض به هرنوع تجاوز و وحشیگری های اورا نداشت.
دریک درگیری لفظی وبه شدت توهین آمیز با گلبو، که تازه سیزده سالش شده وآغاز دوران بلوغ ش، گلبو اقدام به خودکشی می کند وبا خوردن مقداری تریاک می خوابد اما بی زبان که کر و لال بوده موضوع را می فهمد اورا به بیمارستان می برند و با شستشوی روده و خارج نمودن تریاک ها، گلبو از مرگ حتمی نجات پیدا می کند.
این فشارهای فزاینده ودنباله دار باعناوین گوناگون، بالاخره منجر به مرگ مادر می شود.
نویسنده به درستی یادآور شده :

تازه آن زمان بود که روان پریش، دراثر ضربۀ سنگین مرگ مادر، ازخواب خرگوشی بیدار شده و متوجه می شود چه
گوهرگرانبهائی را ازدست داده . . . . . . و با فریاد می گفت: مادر جان، مادرجان مرا ببخش من خیلی به تو بد کردم
مرابخش، مرا ببخش و . . .».

نویسنده، ازخواهر دیگر که به نام «سنگدل» معرفی کرده می گوید:
«نخستین ازدواج او بامردی بوده قمارباز ومشروب خوار. بعد ازجدائی ازان با مرد دیگری از دواج می کند که پانزده سال از خودش بزرگتر بوده و صاحب پسری ازهمسراول».
همو، دومین همسرسنگدل را « آقاتنبل» معرفی کرده که دراثر این ازدواج صاحب چهار فرزند شده اند. اولی درهشت سالگی پسری بوده که درحوض افتاده خفه شده و مادر چنان بی تفاوت این فاجعه را ازسرگذرانده، به این قصد ونیت که دیگران او را صبور و متحمل بپندارند! در پس این معرفی، صفات حیوانی اورا توضیح می دهد:
«موجودی عقده ای، کینه توز… …انتفامجویی بی گذشت وبی احساس بود» تا جائی که خواهرکر ولال ش وقتی دربیمارستان ازمرض سرطان مشرف به مرگ بود، به دیدن او نمی رود و درمقابل اصرار گل چهر که می گوید:
«خاله جون بی زبون درحال مرگ است ومن فکر کردم به شما اطلاع بدهم، شاید بخواهید به دیدنش بیائید. ولی سنگدل در کمال قساوت و ناباوری به او می گوید:
«بی زبون مدت هاست برای من مرده ! و به بیمارستان نمی رود».
درهمین بخش از روایت هاست که نویسنده، از فرتاش می گوید که پدر خانواده است، افسرشهربانی اهل موسیقی، اما به تمام معنی ازقالتاق های زمانه. در درد دل خانم خانوما با گلبو، دربارۀ سبب کرولال شدن “بی زبون” گلبو می گوید:
«مادرچرا آن همه تحمل کردید و طلاق نگرفتید؟ خانم خانوما گفته بود چون پدرتان را می شناختم و می دانستم اگر طلاق می گرفتم فورا می رود با یک زن هرزه ازدواج می کند وشماها زیردست چنان نامادری می افتید! و برای من حتی تصور چنان فاجعه ای قابل تحمل نبود و مجبور بودم بسوزم وبسازم».
باز، در رهگدر این بخش است که روان پریش، با شنیدن خبر نامزدی گلبو وآژنگ، چنان قشقرقی به راه می اندازد که پدرش را دزد خطاب کرده تهدید می کند که مراسم نامزدی را بهم خواهد ریخت. تا آن ها مجبور می شوند برای جلوگیری از آبروریزی خانوادگی، با تعویض محل به طور پنهانی مراسم نامزدی وعقد را انجام دهند. با تمام این پیش بینیهای امنیتی! روان پریش وارد نشست مراسم عقد شده وبا سرهم کردن تهمت وافتراهایی توهین آمیز، آبروریزی ننگینی بپا می کند! وگلبو دچار تشنج می شود. فرتاش به گریه می افتد و می گوید :
«دلم می خواست دخترخبیث دیوانه را، همانجا می کشتم. اما خودداری کردم که وضع بدترازآن چه پیش آمده بو د نشود . . . اشخاص انجام نمی داد» .

نویسنده، با شروع روایت داستان زناشویی پیمان و هرزه، در تبیین انگیزه های نفاق وفتنه را درفضای آلودۀ خانواده به درستی دریافته است. داماد بیمارروانی ست. هرزه همان شب عروسی، ازبی میلی شوهر به بیماری او پی می برد و می فهمد که به دام افتاده . پیمان مردی نیست که به عنوان شوهر اورا سیراب کند! پدرشوهر که پشت درایستاده و قبلا به پسرش گفته که باید چه بکند با عروس زیبا، وقتی می بیند که هرزه درحجله گاه را بازکرده با گریه بیرون آمد: «هوار می کشد که ای فلان فلان شده ها شماها مراگول زدید ومرا به عنوان نسخه، برای پسربیمارتان گرفید . . .». هرخوانندۀ با انصاف سبب خلبازی ها و هرزگی های “هرزه” را درمی یابد!
سرانجام هرزه با دگرگونی وپریشانی بیشتر، با طلاق گرفتن به خانه پدری بر می گردد. و این درحالی ست که خانم خانوما مادر متحمل و صبور مدتی پیش از هستی رهیده بود.
نویسنده اشاره ای دارد به اختلاف سن گلبو و هرزه. هرزه چهارسال کوچکتر از گلبوست. نترس و شجاع و بی پروا. باعُرضه، با دل و جرآت. خلاف او گلبو، بزدل و وترسو وبی جرآت و جسارت . ازخاطرات دوران دبستان و دبیرستان آن دو، با ذکر تفاوت ها و اختلاف نگرش های اخلاقی شان می گوید.
تجلی بیشتر هرزه از این جا به بعد تا پایانه های دفتر ادامه دارد.
هرزه درشهرستانی که گلبو وآژنگ زندگی می کردند عاشق دکترجوانی به نام دکتر “X” می شود. ومدتی رابطه عاشقانه برقرار می کند. باپیام زن دکتر به هرزه که اخطار تهدید آمیزی بوده، کار به دادگاه و زندانی شدن هرزه می انجامد. با دخالت گلبو وآژنگ با وثیقه آزاد شده، حادثه فتنه انگیزدیگری با صاحبخانه و برادرش راه می اندازد. از انتخاب وکیل دعاوی و رفتن به دادگاه والتماس به شاکی برای گرفتن رضایت نامه وباقی قضایا! هرزه به تهران برمی گردد. بنگرید به برگ های ۶۰-۵۶.
حاثه افرینی های دیوانه وار هرزه، با عناوین و بهانه های گوناگون ادامه دارد. و همانگونه که قبلا نیز اشاره کردم بیشترین برگ های این کتاب را به خود اختصاص داده است.

درداستانی که دربرگ های پایانی آمده، نویسنده، با آرایش صحنه ای پند آموز از ابتذال “فرهنگی – اجتماعی ” هرزه را وارد صحنۀ نمایش کرده، و سیمای باطنی این نقش آفرین داستان را با نا بهنجاری هایش به مخاطبین می نمایاند.
نیمه شبی ست تاریک. خواهرش گلبو و آژنگ را با کلماتی رکیک از خانۀ خود بیرون می اندازد:
« با فریاد و چشمانی دریده و قیافه ای که از خشم مثل حیوانات وحشی وافسارگسیخته شده بود می گوید: بعله بعله می گویم بروید ، بروید، بروید گم شوید!». بنگرید به ص ۱۱۹.
دفتررا می بندم اما گفتنی ست: ازماست که برماست.
مطالعۀ کتاب روایت های تلخی ست ، لودهندۀ بخشی از عادات و رسوم زشت، یا گوشه هایی از فرهنگ اجتماعی خود!
این زشتی های خانمانسوز ازآسمان وارد این آب وخاک نشده است. تربیت های ناروا درخانواده ها، بگو مگوهای و بد گویی های چه بسا درگوشی والدین درحضور بچه ها درباره دیگران وحتی نزدیکان نّسّبی، حاضرنشسته درگوشه ای!
رفتارهای ناشایست بزرگترها، زمینه ساز مساعد لغزش ها و تربیت های ویرانگربچه ها می شود. شده است. بازآفرینی و درستی رابطه ها با امانت داری، میراث سازنده اهل اندیشه وقلم است برای نسل های بعدی.
سپاس ازنویسنده، در زمانه ای که ادبیات درشتگوئی تا مرز هتاکی، وقاحت وخشونت درجامعه مرسوم شده، به بهانه ی شناساندن «خواهران خبیث»، آفت های فاجعه آمیز اجتماعی را با مخاطبین درمیان گذاشته است.

بازارچه کتاب فرشته، قدیس یا اسطوره؟/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

خدای ناپدیدشونده

 

نویسنده: میرچا الیاده
مترجم: مانی صالحی علامه
ناشر: نیلوفر
تعداد صفحات: ۴۲۴ صفحه
قیمت: ۴۵ هزار تومان

 

این کتاب مجموعه‌ای است از هشت مقاله میرچا الیاده که در سال ۱۹۷۰ در اروپا منتشر و اکنون برای نخستین بار به فارسی ترجمه شده است. «الیاده» خود در مقدمه کتابش می‌نویسد:
«برشمردن همه مضامین و موضوعاتی که در فصل‌های مختلف این کتاب بررسی شده، کار بیهوده‌ای است. آنچه باید مورد تأکید قرار گیرد، اهمیت چنین تحقیق‌هایی برای تاریخ عمومی ادیان است. این کتاب نه برای تشریک مساعی در تحقیقات مورخان، فرهنگ عامه‌شناسان (فولکلوریست‌ها) یا متخصصان مطالعات رومانیایی، بلکه بیشتر برای نمایان ساختن امکانات پیش روی نوعی تأویل شناسی (هرمنوتیک) از عوالم دینی کهن و عامیانه یا به عبارت بهتر، تأویل شناسی و یافتن معانی نهفته بعضی خلاقیت‌ها و ابداعات دینی که هیچ نمود یا بیان مکتوبی نداشته و به طور کلی فاقد معیارها و ضوابط زمانی یا ترتیب تاریخی است، نوشته شده است»
عنوان فرعی این کتاب «زالموکسیس» است که به «خدای گتاها» نیز معروف است.

 

 

دختر مردم

 

نویسنده: اورهان کمال
مترجم: ارسلان صفیحی
ناشر: کتاب‌سرای نیک
قیمت: ۵۴۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۵۲ صفحه

 

«دختر مردم» دومین رمان اورهان کمال است که با ترجمه ارسلان فصیحی به فارسی منتشر می‌شود. اورهان کمال؛ نویسنده‌ی توانایی ترکیه، که جهات گوناگون زندگی فردی را در پس‌زمینه‌ی زندگی اجتماعی استادانه به تصویر می‌کشد، نه تنها سرگذشت انسان‌هایی را که در کوچه و خیابان در جستجوی نان هستند، بلکه کشمکش‌های خانوادگی را نیز به رساترین شکل روایت می‌کند.
«دختر مردم» که شاخص‌ترین رمان اورهان کمال در زمنیه روایت دغدغه‌های درون خانه و خانواده است؛ تضادهای اجتماعی را نیز در آیینه روابط خانوادگی به شیواترین شکل منعکس می‌کند.
پشت جلد کتاب آمده است:
«کتاب‌های اورهان کمال را می‌توان گنج‌هایی دانست که خوانندگان در زندگی به ندرت به نظایرشان برمی‌خورند. نویسنده‌های زیادی نیستند که مانند او در زندگی خواننده تأثیر بگذارند. اورهان کمال راه رسیدن دوباره به امید و خوش‌بینی را فرا رهمان قرار می‌دهد.»

 

 

فلسفه زندگی زناشویی

 

نویسنده: اونوره دوبالزاک
مترجم: بنفشه فریس آبادی
ناشر: ققنوس
قیمت: ۷۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۹۶ صفحه

 

نویسنده کتاب «فلسفه زندگی زناشویی» یعنی بالزاک به اندازه کافی شناخته شده هست. از او آثار بنامی در تاریخ ادبیات ثبت شده است، از جمله؛ سازارین، چرم ساغری یا آرزوهای بر باد رفته. کتابی که اکنون از آن سخن می‌گوییم بخشی از جلد دوم کتاب داستان‌ها و حکایت‌ها است که شامل آثار آقای نویسنده در حدفاصل سال‌های ۱۸۳۲ تا ۱۸۵۰ می‌شود.
بالزاک می‌نویسد:«هیچ مردی تاکنون قادر به کشف راهی برای دادن پندی دوستانه به یک زن نبوده است. حتی اگر آن زنِ خودش باشد.» این هم یکی از قواعد کلی نویسنده است که در اپیزود سوم کتاب می‌خوانیم. آیا نوشتن چنین جملات و صادر کردن چنین گزاره‌هایی حکایت زن ستیزی بالزاک یا نحوه‌ی زندگی خصوصی‌اش دارد؟ آیا از آنجایی که بالزاک چندان در برقرار کردن رابطه‌ی بردوام با زنی نبوده است دل پری از جماعت نسوان دارد؟ هر چه هست او را به واسطه‌ی نوشتن کتاب «فلسفه‌ی زندگی زناشویی» نمی‌توان به زن ستیزی متهم کرد. هر چند صفحه‌ی ترازوی شوخی‌های کتابش به سمت زنان سنگینی کند.وقتی آدولف لکه‌ی قرمزی روی دماغ کارولین می‌بیند، می‌گوید: «چه اتفاقی افتاده عزیزم؟ شاید گِنت زیادی بهت فشار می‌آورد و برای همین گرفتار این جور مرض‌ها شده‌ای…» بالزاک معتقد است به مجرد اینکه مردی چنین جمله‌ای به زبان بیاورد، زن دست می‌برد روی گنش و می‌گوید: ببین، به هیچ وجه فشار نمی‌آورد. آدولف می‌گوید: «پس احتمالاً به خاطر معده‌ات است…» و وقتی تعجب کارولین را می‌بیند که می‌گوید این مسئله چه ربطی به دماغ دارد، توضیح می‌دهد که «معده عضوی مرکزی است که با تمام ارگان‌های دیگر بدن مرتبط است.» همین حرف باعث می‌شود آدولف خیلی زود در همان صفحات پشیمان شود. پشیمانی او البته کفایت نمی‌کند. شرایط پس از آن باید طوری رقم بخورد تا همین جملات را از دهان کارولین بشنود تا حساب‌شان با یکدیگر پاک شود.
بالزاک بخش «فلاکت در فلاکت» کتابش را با گزاره‌ای فلسفی آغاز می‌کند. او ذیل قاعده‌ی کلی‌ای که در این فصل می‌نگارد (بدبختی انواع مختلفی دارد.) از این مسئله صحبت می‌کند که هر دوره‌ای فلاکتِ خاص خودش را دارد. این گزاره مقدمه‌ای است برای مصیبت‌های پیش بینی نشده‌ی زندگی زناشویی در روزها و هفته‌های مختلف. مرد ِ خانواده هرگز نمی‌تواند بفهمد قرار است فردا با چه لَون از دستاویزها و بهانه جویی‌های خانم خانه مواجه شود. با این توضیح آدولف حالا اسیرِ رفتار جدید کارولین می‌شود. او باید دست کم یک ساعت پذیرای طعنه و کنایه‌های کارولین باشد تا بفهمد این بار بدبختی‌هایش از کجا آب می‌خورد.
به نظر می‌آید بالزاک در فلسفه‌ی زندگی زناشویی دو سوژه را موضوع کار خود قرار داده است: آنچه در وهله‌ی نخست به چشم می‌آید توصیف انتقادی اونوره از مقتضیات زمانه و روزگارش است. انتقاد او خصوصاً به خانواده‌های طبقه بورژوا که خود نیز برآمده از آن است گاه شکلِ تندی به خود می‌گیرد طوری که به استهزاء و هجو این طبقه شبیه می‌شود. سوژه‌ی دوم به گمان من ربطی به «موضوع» ندارد و این «فرم» داستان است که برای نویسنده اهمیت پیدا می‌کند؛ آنچه که از «فلسفه‌ی زندگی زناشویی» اثری کمیک، و به شدت طناز می‌سازد. او در اجرا کارش را درگیر هیچ نوع پیچیدگی نمی‌کند، و اتفاقاً سادگی را به رکن اول اجرای داستانش بدل می‌کند. بالزاک به طنز شکل فلسفی هم به آن می‌بخشد و جابه‌جای داستانش با استفاده از عناوین “قاعده‌ی کلی” جملات قصاری می‌نویسد که به نوعی موضوع آن فصل را روشن و به هیات موجزی به مخاطب گوشزد می‌کند. با این کار بالزاک شکل کمیکی از «فلاکت فلسفی» را برای موضوعی پیش پافتاده و معمولی به نویسندگان معرفی می‌کند و این بار به روشنگری و مفاهیم روشنگرانه با زبانی ساده و قابل فهم می‌پردازد.

 

 

 

نه فرشته، نه قدیس
نویسنده: ایوان کلیما
مترجم : حشمت کامرانی
ناشر: نشر فرهنگ نو

 

این نویسنده و نمایش‌نامه نویس در سال ۱۹۳۱ در پراگ به دنیا آمده است. شهری که تاریخی پر فراز و فرود از جنایت و ظلم را سپری کرده. کلیما به عنوان نویسنده‌ای با ناگفته‌های بسیار از دوران حکومت فاشیستی و دغدغه‌های سیاسی، کمتر می‌تواند بی آنکه از رذیلت‌های حاکمان سیاسی یاد کند، بنویسد. الف نوشته: او در رمان “نه فرشته، نه قدیس” شخصیت‌های بسیاری خلق کرده است که قربانیان حکومت فاشیستی و بعدتر دولت‌های کمونیستی بوده‌اند. خانواده‌ی کریستینا، راوی داستان “نه فرشته، نه قدیس”؛ پدر و مادر و همین طور پدربزرگ و مادربزرگش قربانیان همین سیاست‌مداران بودند. خود ایوان کلیما در همین بحبوحه به دنیا آمده و رشد کرده است. او در گفت‌وگویی با مجله مهرنامه (آبان ۸۹) از تجربه‌ی تلخش در “اردوگاه- گتوی” ترزین اشتاد که از نوامبر۱۹۴۱ تا مه ۱۹۴۵ برپا بود، گفته بود: “در ترزین اشتات که من سه سال و نیم آنجا بودم اتاق گاز نبود. با این حال صدها جسد دیدم. در آنجا مرگ یک تجربه روزانه بود. من به مرگ عادت کرده بودم و حتی دست کشیدن به یک جسد دیگر هیجانی برای من نداشت.”
رمان کلیما آغازی به شدت کوبنده دارد: “شوهرم را دیشب کشتم. چرخ دندان‌سازی را کار انداختم و جمجمه‌اش را سوراخ کردم. صبر کردم تا کفتری از جمجمه‌اش بیرون بپرد ولی به جای کفتر یک کلاغ بزرگ و سیاه بیرون آمد.”
این آغاز توفنده البته به سرعت سیری متین و آرام به خود می‌گیرد چرا که روایت زنی است آرام و غمگین. “نه فرشته، نه قدیس” داستان زن جوانی است به نام کریستینا؛ زنی ۴۵ ساله، تنها و اندوهگین که تا حدود زیادی آدمی است خیالباف. کریستینا که خودش دارد داستان زندگی‌اش را برای‌مان روایت می‌کند، یک دندان‌پزشک غمگین است که اگر دلش بخواهد می‌تواند تا پایان عمر جهان برای ما حرف بزند. او هر روز به حجمی از کار روتین، مثل خیلی از آدم‌های دیگر پراگ درگیر است و به زندگی‌ای کاملا معمولی عادت کرده. حواسش را باید جمع تنها دخترش “یانا” کند که از درس و مدرسه فراری است و به قول کریستینا به غرش‌هایی گوش می‌کند که اسمش را گذاشته موسیقی. صبح تا شب مشغول گوش دادن و نواختن آهنگ‌هایی است که موسوم است به کارهای هوی متال، هارد راک یا گرانج.
کریستینا برعکس دخترش هر چند وقت یک‌بار به شوهر سابقش که در بخش بیماران سرطانی مراقبت می‌شود، سر می‌زند و به غیر از آن بیشتر زمانِ روزش را صرف کارش یعنی ترمیم دندان‌های بیمارانش می‌کند، و البته خیال پردازی وُ خیال‌پردازی.
او از طرف پدرش میراث‌دار نوشته‌هایی شده است که بازگو کننده رویدادهای تاریخ معاصرش هستند. او هنگامی که پدر کمونیستش زنده بود رابطه خوبی با او نداشت. پدرش تمام وقت و انرژی‌اش را صرف آرمان‌های حزبی می‌کرد و معتقد بود آدم باید حتما یک آرمانی داشته باشد؛ حرفی که کریستینا اصلا به آن باور نداشت. او با خودش می‌گفت بهتر است هیچ آرمانی نداشته باشم تا آرمان‌هایی داشته باشم مثل پدرم. حالا اما اوضاع فرق کرده. کریستینا حالا فکر می‌کند آدم‌های بی آرمان مثل ماشین هستند. اما آرمان او در زندگی چیست؟ او می‌گوید: “برای من هیچ اهمیت نداشت که میلیاردها سال پیش چه اتفاقی افتاده و اصلا زمان شروع شده یا نه. فقط عمر خودم برایم مهم بود و زمان هم که تا به حال عشق را از من گرفته و چین و چروک نصیبم کرده و در هر گوشه و کناری در کمینم نشسته، به سرعت پیش می‌تازد و به درخواست‌های من توجهی ندارد.
به خواست و میل هیچ کس توجه نمی‌کند. فقط زمان بی طرف و عادل است.
عدالت غالبا بیرحم است.”
داستان عاشقانه‌ی کریستینا در “نه فرشته، نه قدیس” وقتی آغاز می‌شود که سر و کله‌ی یکی از شاگردان شوهر سابقش در زندگیِ او پیدا می‌شود. پسری ۳۰ ساله که شیفته‌ی کریستینا شده است. اما پیش از آنکه داستانِ این رمان را کامل برملا کنیم بهتر است از یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رمان کلیما سخن پیش بکشیم. داستان “نه فرشته، نه قدیس” معجونی است از قصه‌ای عاشقانه، سیاسی و گاه تاریخی؛ از این حیث که تاریخ معاصر اختناق در اروپا و چک را مرور می‌کند. شخصیت‌های داستان در زمانه‌ای زندگی می‌کنند که سیاست و تشنجات سیاسی موضوع زندگی و علت العلل قهر وُ آشتی‌های خانوادگی‌شان است. در چنین زمانه‌ای هر اتفاقی زنگ و بویی از سیاست دارد وهمین موضوع کلیما را ناگزیر کرده است تا داستانش را با فروعاتی از همین مسائل روایت کند. با این همه داستان کلیما را هرگز نمی‌توان اثری سیاسی دانست. او روایتگر لحظات عادی و معمولی زندگی هم هست. به عبارت دقیق‌تر بیش از همه همین مسائل روتین است که سوژه‌ی نوشتن او قرار گرفته. در میان این رویدادهای معمولی اما نگاه ویژه‌ی او به پدیده‌های پیرامونش را می‌توانید ردیابی کنید. روایت کریستینا سرشار است از جملاتی که باید زیرش خط کشید. جملاتی که بی شباهت به جمله‌های قصار نیست: “از نظر من، خون، بر خلاف اشک، یعنی زندگی. وقتی لثه‌ام خون می‍افتد” سعی می‌کنم زود جلو خونریزی‌اش را بگیرم.” یا “در دنیایی که اتاق‌های بزرگ مجهز به دوش را برای مسموم کردن مردم درست می‌کنند زندگی دیگر هیچ وقت مثل سابق نخواهد شد.”
ایوان کلیما، در رمان “نه فرشته، نه قدیس” جلوه‌ای تازه به اثر سیاسی بخشیده است. او سیاسی نوشته است بی آنکه در قید و بند آثار اینچنینی قرار بگیرد. داستانِ او بیش از آنکه محدود به موضوعی واحد باشد، داستانی است از عشق و تنهایی، و به عبارتی دقیق‌تر اما کلی‌تر، داستانی که سعی دارد زندگی را به تصویر بکشد؛ زندگی‌ی غمگنانه‌ی مردمش در روزگاری نه چندان دور.
رمان “نه فرشته، نه قدیس” در سال ۲۰۰۱ از سوی واشنگتن پست به عنوان بهترین کتاب سال معرفی شد.