خانه » هنر و ادبیات (برگ 54)

هنر و ادبیات

گزارش سِر مورتیمر دوراند : اسنادی دربارۀ وضعیت ایران در دهۀ پایانی قرن نوزدهم / رضا اغنمی

گزارش سِر مورتیمر دوراند

گزارش سِر مورتیمر دوراند

مترجم احمد سیف
چاپ اول تهران ۱۳۹۲
ناشر نشر نی – تهران
مورتیمر دوراند درسال های ۱۸۹۴ – ۱۹۰۰ از طرف دولت انگلیس درایران به عنوان وزیر مختار آن دولت برگزیده میشود. او که قبلا درمأموریت های هند وافغانستان، نظرنخست وزیر وفت انگلستان را جلب کرده بود، به علت گسترش نفوذ روسیه در دربار ایران و حوادث دیگری که احتمال خطر درراه منافع بریتانیا بوده، به ایران اعزام ومأموریت خود را آغاز می کند.
نخستین گزارش او تاریخ ۲۷ سپتامبر۱۸۹۵ – تهران اسناد محرمانه شماره ۶۷۰۴ را دارد.
جمع آوری اسناد با همکاری سرهنگ پیکو وابسته نظامی انگلیس، و پیشنهادات او وگزارش نواب حسنعلی خان منشی بخش شرق شناسی با یادداشتی از شخصیت صدراعظم و آگاهی ازمنابع درآمد کشور کارهای مقدماتی صورت می گیرد. اما، درهمان آغاز می نویسد « شرایط داخلی اصلا رضایت بخش نیست. شاه حکومت ایالات ومناصب مهم دولتی را بطور منظم به کسی که ییش ترین پول را بپردازد برای دوره های کوتاه می فروشد» وسپس ازپریشانیهای امور کشور و نا به سامانی نظام اداری و ضعف دولت به شدت انتقاد می کند و ازقدرت حکمرانان محلی می گوید. ازقدرت «ملاها هم – که قدرت شان بسیاربیشتر ازآن است که باید باشد، نادیده گرفته می شود.» کسری بودجه سالانه ۵۰۰۰۰ لیره استرلینگ است بی نظمی درارتش و عدم پرداخت حقوق ارتشی ها و سربازان. می نویسد «ارتش گروهی ازعوام الناس اند که نه اسلحه و مهمات به درد خور دارند و نه چیزی به اسم نظم و انضباط. درکشور هیج محکمۀ قضائی قابل اعتمادی نیست. عملا جاده ای وحود ندارد» و بعد با شمردن خرابیهای کشور، از موانع گسترش تجارت و فراوانی پول بی ارزش کشور که فقر وفلاکت و درماندگی مردم را فراهم آورده است سخن می گوید و از شورش نان . حرص و طمع و بی عرضگی و بی جرأت و جسارت بودن شاه را مطرح می کند و قدرت گرفتن روحانیون را «که انفاقا اصلا مورد علاقۀ ایرانیان نیستند».
اشاره شگفت انگیزی دارد به نحوۀ تلکه کردن ناصرالدین شاه از خلق الله که با همۀ شرمندگی و ننگینی هایش شنیدنی ست! « می گویند مدتی پیش برای شکار رفته وگرفتار برف سختی شده بود، شبی درخانه محقر پای تپه ای، سرکرد و صبح،هنگام ترک خانۀ محقر، ازصاحبخانه پرسید که درمقابل این افتخار چه “پیشکشی” خواهید پرداخت. سرانجام صاحبخانه ۶ سکۀ امپریال روسی (تقریبا معادل ۵ لیره) پیشکش داد که شاه باخود برد. ودیگر اینکه «چند هفته پیش شخصی یکصد وپنجاه لیره به شاه پرداخت و تا پایان عمرش سالیانه دویست لیره حقوق تقاعد برای او تضمین شد» زیرنو یس ص۱۲
از ضعف ولیعهد درآذربایجان و پریشانی های آن سامان می گوید و ازبی لیافتی و غارت ظل السلطان درجنوب ایران و «سومین و مجبوبترین پسرشاه نایب السلطنه، که فرماندهِ کل قشون است به هزینۀ سربازان ثروتمند می شود . . . وآن ها را می چاپد». و تشکیلات اداری صدراعظم هم شنیدن دارد که «ادارۀ صدراعظم درواقع یک کیف سیاه چرمی است» با همان کیف سیاه درآمدش اما درهرسال «ازهفتاد هزارلیرۀ استرلینگ تا یکصد هزار لیره استرلینگ عایدش می شود . . . . ایران آن قدر ضعیف و نالایق است که هرمتجاوزی می تواند به او زور بگوید» ازقول صدراعظم می گوید که «پسر رئیس هیئت وزیران که وزیر پُست است شخصا بسته های پستی را که با ارزش به نظر می آیند، می دزدد». سفیر انگلیس ازنفوذ فزاینده روس دردستگاه دولتی و به ویژه دربار به شدت ناراحت است و نگران. و تلاش می کند راهی برای موازنۀ نفوذ درشاه و دربار پیدا کند. «درایران کسی نیست که حقیقتا وطن پرست و خواهان بهبود اوضاع باشد.» او که بنیاد اصلی آشفتگی ها و نا به سامانی ها را ازستمگری ها و طمع کاری های شاه و اطرافیان می داند با ذکر نمونه ای با احترام از «دوست بزرگ ما، فرمانفرما» یاد می کند که اخیرا حکومت کرمان را ازناصرالدین شاه خریده است. برای این معامله یا « برای این منصب ، ۱۰۰۰۰ لیره به شاه و ۲۰۰۰ لیره به صدر اعظم و مبالغی کم تر ازاین به چند نفر دیگر پرداخته است» .

مآموریت این سفیر مقارن زمانی ست که دولت ایران با رژی اختلافات راحل کرده و قرارشده ایران خسارت مقرره را به کمپانی رژی بیردازد. سفیرموقعیت را مناسب دیده و به دولت متبوع خودش پیشنهاد می کند که برای تطمیع ناصرالدین شاه «مثلا می توانیم به او وامی بدهیم تا بتواند بدهی اش بابت «رژی» را بپردازد» او با اطمینان کامل ازحرص وآز شاه می نویسد «شاه برای پول تقریبا هرکاری می کند»
صدراعظم که درآمد گمرکات را به همراه لقب پس ارفوت پدرش امین السلطان به ارث برده است، « حق جمع آوری عوارض گمرکی و راهداری ومالیات سرانه را به دیگران، در ایالات مرزی وحتی اشخاص دیگر می فروشد » نظام خزانه داری کشور هم مانند حسابداری ارتش آشفته و مورد سوء استفاده وزیر ودیگران است. صدر اعظم برای محکم کاری پست وزیرخزانه داری را هم به برادرش سپرده است که خیالش از جهت مالی آسوده و درامنیت باشد .
قابل ذکر است که مورتیمر، درگزارش های خود جسته و گریخته ازتقسیم ایران بین روس وانگلیس، سخن به میان می آورد و براین عقیده پیش بینی می کند که «اگر روسیه بخش هایی ازشمال ایران را اشغال کرد، ماهم بخش هایی از جنوب ایران را اشغال کنیم» با این که آشکارا ازتشکیل حکومت ایرانِ تحت الحمایۀ انگلیس، ترس و واهمۀ خود را پنهان نمی کند وخطرناک می داند ، بااین حال طرح ابتدائی اشغال خاک ایران را مطرح کرده و ایجاد « هستۀ اصلی نیروی نظامی بسیار بزرگتری که با عرب ها بختیاری ها ودیگر قبابل تشکیل می دهیم» را پیشنهاد می کند. وشگفتاور این که درپی این فتوحاتِ خیالی با اطمینان اضافه می کند که «روس ها و ایرانی ها باید بفهمند که هرگونه پیشرویِ روس ها در شمال موجب می شود که ما اقدام لازم را برای اطمینان از دسترسی به بنادر خلیج فارس انحام دهیم.» و سپس نقل قولی از صدر اعظم ایران را روایت می کند که مدتی پیش: « به من می گفت که هیج فکر نمی کنید روسیه و انگلیس ایران را بین خودشان تقسیم کنند . . .» ازاین نکته نیزنباید غافل ماند که این نماینده انگلیس هر ازگاهی از کله شقی وبرخوردهای تند و تیز مأموران ایرانی دلخوری های خود را پنهان نمی کند. همو با حس قوی دریافته است که خیلی از ایرانی ها رفتارهای دیپلوماسی انگلیسی ها را خوش ندارند. دراین برخوردهاست که به دولت خود توصیه می کند : «نظرمن اینست که دررفتارمان با دولت ایران ، ازهیچ مهربانی دریغ نکنیم، ولی درعین حال نباید بگذاریم که ما را سرسری بگیرند . . . دولت ایران که وجودش کاملا به حمایت ما وابسته است، باید بفهمد که تمام اظهارات ما را جدی بگیرند. اندکی ترس توأم با اعتماد به تمایلات ما. » و درادامۀ شرح این مشکلات راه حل نهائی را خود سفیر توضیح می دهد :« پاسخش – متأسفانه – بسیار ساده است شاه و صدراعظم – درواقع دولت ایران – عملا ازما چیزی جز پول نمی خواهند».
در اختلاف فیمابین ایران وشرکت رژِی و پرداخت خسارت ایران، سفیر به ناباوری شاه وعدم فهم و درک او اشاره ای دارد و از اینکه شاه «این بدهی را یک اخاذی نفرت انگیز خواند»، هرگز نمی داند و نمی تواند بفهمد که : «دولت بریتانیا قدرت نقضِ حقوق شرکت های تجاری را ندارد و هرگز هم باور نخواهد کرد» بیخبری شاه از ابتدائی ترین روابط کشورهای دیگر با ملت های خودی را توضیح می دهد که واقعا که تأسف بار است. ناصرالدین شاه، که سراسر خاک ایران را ارث پدری خود می دانست و میلیون ها مردم این سرزمین را رعیت خود خطاب می کرد، و شخص سفیر نیز بارها با این شیوه های کشورداری شاه و دولت آشناست و خود، بارها به این مقوله ها اشاره هائی دارد ، درنهایت آرامش می گوید : «او فکر می کند که ما – اگربخواهیم – می توانیم او را ازاین بدهی خلاص کنیم و اگر دوست او هستیم باید این کاررا بکنیم ».
ناگفته نماند که سفیر مصلحت اندیش است. با افکار گسترده و همه جانبه ؛ و دربرخی موارد با احساس نوعی دلسوزی با مردم ، با سخنان نرم و منطقی خود، انگار که لباس دیپلوماسی را از تنش درآورده و درشولای یک هموطن کنار سفرۀ نان خالی به درد با او نشسته است : «ضرورتی به تأکید دوباره نیست که وقتی حقوق سربازان ودیگر کارمندان دولت پرداخت نمی شود، بدهی بابت رژی ما را درایران محبوب تر نمی کند. همیشه بسیاری از مردم می گویند خارجی ها درآمد ایران را می چاپند وچیزی به ایرانیان نمی رسد.».
همو درمحدودۀ حرفه ای خود، با اعتماد به نفس و خیلی قاطعانه سخن می گوید و داوری می کند. بارها دربارۀ شاه وصدر اعظم واز روابط آن دوگفته ونوشته و هنوز گفتنی هایش دربارۀ آن دو ادامه دارد: براین عقیده پای می فشارد که انگلیسی ها هرچه بخواهند ازشاه صدراغظم می توانند بگیرند. «شاه هرحاکمی که ما تعیین کنیم، منصوب خواهد کرد. بی تردید، صدراعظم را برکنار خواهد کرد او تنها به این دلیل درقدرت مانده است که می تواند پول مورد نیاز شاه را تإمین کند . . . ترس او ازتهدید روس ها یا شورش مردم است و برای من دشوار است که این نکات را واضح تر بگویم».
سفیر که ازمیزان نفوذ روس ها درشاه ودربار کاملا آگاه است و گاهی نیز اغراق آمیز به نظرمی رسد، با این حال می داند که روس ها دررقابت با انگلیسی ها با حساسیت مراقب اوضاع هستند؛ و درهرپیشنهاد برای اصلاحات امور در ایران به آن اشاره می کند، ازاین نکته نیزلحظه ای غافل نیست که با اطمینان می گوید: «اگر ترتیبی دهیم که ازاین کار سودی هم به شاه برسد، احتمالا موافقت خواهد کرد». درباره اصلاح عدلیه و دستگاه قضائی از این که همۀ امور دردست روحانیون است خیلی یاس آور و نا امیدانه سخن می گوید. بااین حال ازمنابع طبیعی کشوریاد می کند باهمۀ اوضاع مالی پریشان دولت؛ ثروت های نهفته ومواد اولیه وخام ایران را یاد آور می شود. «وضع مالی اش خراب است منابعش دست نخورده مانده است و تجارتش رونقی ندارد» .
در پایان گزارش تفصیلی خود توصیه می کند که : « ما باید به دولت ایران بفهمانیم که دیگرنمی تواند با ما بازی کند، چنان که درگذشته به ندرت این کار را کرده است» با سفارش دربارۀ گرفتن امتیازات تازه تجاری و اخذ امتیاز کارون علیا با اخذ ضمانت های محکم وقابل اعتماد گزارش را به پایان می رساند.
درنامه سرهنگ پیکو به سِرمورتیمور دوراند، که محرمانه است و تاریخ ۳۱ اوت ۱۸۹۵ را دارد، بنا به اظهارنویسنده مقالاتی است که کم و بیش تصویر زندگی اداری ایران را با تکیه به مشاهدات خود تدوین کرده و «دربخش دوم پیشنهادهایی برای بهبود شیوۀ ادارۀ امور ارائه شده است». اما، نباید ازحق گذشت که این سرهنگ وابسته نظامی دولتِ انگلیس که ظاهرا تخصص اش باید بررسی امور نظامی بوده باشد، آن چنان که ازمفاد دقیق این گزارش و راهنمانیهایش بر می آید؛ فردیست همه فن حریف و دانا و با تدبیر که درکلیه امور از نظامیگری تا دادگستری وگمرکات وخزانه داری و راه اتداختن اداره محاسبات درهمۀ وزارتخانه ها! مهارت دارد. و گفتنی ست که بدون کمترین مبالغه یا حسادت، طرح های اصلاحاتی اش، درآن شرایط پریشان ایرن، ازنظرگاه هر ناظر بی طرف و منصف قابل پذیرش بوده و کارساز. همو با وارسیِ اوضاع بیشترین وزارتخانه ها، وشرح وظایف مسئولان، ضعف ها را نشان داده است. همانگونه که درگزارش سفیر آمده دراین بخش نیز همان حیف و میل های شاه و پیمانکاری های صدراعظم و برخی از بزرگان تأکید شده است. اما دربارۀ رهنمودهای سرهنگ کاری که بنا به دلایلِ زیاد اگرهم ازعهدۀ یک هموطن دلسوز و کارشناس برمیآمد بی خطربه سامان نمی رسید. بس چه بهتر که کسی حاضرنشده خطررا به حان بخرد. وسرهنگ اچ پیکو وابستۀ نظامی بریتانیا در ایران این مهم را برعهده گرفته است.
یادداشت نواب حسنعلی خان دربارۀ زندگینامه وشخصیت علی اصغرخان صدراعظم. همانگونه که ازمتنِ عنوان برمیآید، در تبیین زندگینامه صدراعظم و شخصیت اواست. پدربزرگ صدراعظم «زال بگ، یک مسیحی گرجی بود که به دست آغا محمدشاه، مؤسس سلسلۀ قاجاریه اسیر شد . این اسیررا به قاسم خان ازقبیلۀ قاجار، پدربزرگ مادری شاه کنونی بخشیده اند». آقا ابراهیم، سومین پسر زال بگ به مقام آبدارباشی دربار رسید. وبا یک زن اصفهانی ازدواج کرد. علی اصغرخان صدراعظم فرزند بزرگ آقا ابراهیم است. علی اصغرخان «پسربچه ای زیبارو وبسیاربا استعداد بود که درتحصیل فارسی و عربی بسیار خوب پیش رفت». پس از فوت پدرش درسال ۱۸۸۳ که عنوان امین السطانی داشت به صدراعظم کنونی رسید.
امین السلطان درسال ۱۸۸۴ وقتی به تجربۀ طولانی دریافت که شاه با امرو نهی روسیه درسیاست ایران بسیارتحقیرشده، برای اولین بار با اطلاع شاه با نمایندگی انگلیس دوستی نردیکی برقرار کرد».
نواب، نفرت وبیزاری صدراعظم از رفتارهای ناشایست شاه را شرح می دهد که بارها با او به درد دل نشسته است «شاه ذره ای وطن پرستی ندارد و اصلا به فکر کشور نیست و همۀ مشغولیات ذهنی اش حرص وآز بی پایان به پول و زن است» با نا امیدی از اصلاح شاه برای تشویق به برنامه های مفید و مثبت یاد می کند.
درگزارش سرهنگ پیکو درباره سیاست های گذشته وحال ایران: به مسئله ای بس جالب اشاره کرده که عمق فساد والودگی و رخوت و سستی وخوابرفتگی مسئولان کشور را عریان تر می کند. به بهانۀ اقدام به شرکت فعالانه ایران در راهِ پیشرفت و اصلاحات می نویسد : « تجربه ثابت کرده است که دولتمردان ایرانی نه می توانند ونه می خواهند اصلاحی درامور صورت بگیرد و تنها فشار خارجی می تواند انگیزۀ کافی برای اصلاحات فراهم کند».
اظهار نظر سرهنگ پیگو درباره کمبودهای سفرای انگلیس وکمبودهای آنان با مقایسۀ سفرای دیگر کشورهای اروپائی و غیره، از تسلط او به سیاست های کلیِ دولت بریتانیا درمنطقه را توضیح می دهد. همو درمقایسۀ حقوق سرکنسول های دیگرکشورها با سرکنسول بریتانیا درتبریز می نویسد: «تفاوت واقعی حقوق ها خیلی جدی است و روشن است که سرکنسول دولت علیا حضرت در موقعیتی نیست که مانند سرکنسول های کشورهای دیگرعمل کند» .
درگزارش لرد کرزن درباره موقعیت ایران اسناد محرمانه : شمارۀ ۶۷۶۵ آمده است : «ایران، تا زمانی که تحت سلطۀ شاه کنونی باشد، به طور علاج ناپذیری پوسیده است . . . . . . برای تعمیر این کشتی به گل نشسته، هرکوششی مذبوحانه است» . دربارۀ روابط ایران و روسیه اظهارنظرش همان است که در اسناد دیپلوماسی بارها تکرار شده : «روس ها ایران را نه تنها برای ارزش ذاتی آن بلکه برای دستیابی به خلیج فارس می خواهند و اقدام عجولانه ای نخواهند کرد که مانع تحقق این رؤیا شود» . لرد کرزن درهمین نامه با نیش ونفرت زیاد دربارۀ پرداخت وام به ایران خیلی صریح می نویسد: «دلیلی ندارد که به حرص وآز سیری ناپذیر شاه دامن بزنیم . این لطفی درحق خود او خواهد بود نه کمکی به کشورش. باید درگرفتن وام مغرضانه عمل کنیم. همین که وام دادیم باید بیشتر سرکیسه شان کنیم . . . . . . درایران تعصب و خصومت دیوانه وارنسبت به خارجیها – که در چین شایع است – بسیار اندک است. . . .» همو دربارۀ اصلاحات ارتش ازتجربه گذشته می گوید که آزموده اند. «شما تنها به افسران انگلیسی نیاز ندارید بلکه یک وزیر جنگ انگلیسی هم باید درتهران باشد. البته اگر بخش هایی از کشور را اشغال کنیم، وقت کافی خواهیم داشت تا دوباره دراین باره بیندیشیم».
این مدارک مستند نشان می دهد که ازسال های قبل فکر تقسیم ایران بین روس وانگلیس دربین آن دو دولت مطرح بوده است و در انتظار زمان مساعد بودند که اجرا کنند. به نظر می رسد که واقعۀ انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ شوروی وسرنگونی خاندان تزار این برنامۀ شوم و فلاکت بار را برهم زد.
از احمد سیف نویسنده و مترجم فاضل کتاب و زحمات کم نظیر ایشان باید سپاسگزار بود که با تدوین این اثر مستند و پربار، پرده از حقایق تاریخی برداشته وبا ترجمۀ اسناد قابل اعتماد، گذشته های ظلمانی تاریخ این سرزمین را در زمانه ای نه چندان دور عریان کرده و دراختیار پژوهشگران قرار داده است.

یادواره ای بر زندگی و مرگ احسان نراقی

عاشق واقعی وطن بودن…
رهیار شریف

احسان نراقی

احسان نراقی

دو سال پیش در چنین روزهایی “احسان نراقی” نویسنده، جامعه شناس و پژوهشگر ایرانی بعد از یک دوره ی طولانی بیماری در سن هشتاد و شش سالگی، در تهران و در منزل شخصی اش در گذشت.
احسان نراقی در سال ۱۳۰۵ در کاشان و در خانواده ای مذهبی متولد شد، وی که از نوادگان “ملا احمد نراقی” و “ملامهدی فاضل نراقی” از روحانیون برجسته ی دوره ی قاجار بود، پس از اتمام تحصیلات مقدماتی اش در کاشان و دارالفنون تهران، راهی اروپا شد و موفق به اخذ مدرک لیسانس جامعه شناسی از دانشگاه ژنو و مدرک دکترا از دانشگاه سوربن شد. نراقی در دوره ی دانشجویی هم چون بسیاری دیگر از جوانان هم نسل خود، به تفکرات چپ روی آورد و برای مدتی هوا دار حزب توده بود و حتی در سوییس اقداماتی جهت کمک به تشکیلات کمونیستی انجام می داد. اما این هوا داری با گذر زمان جای خود را به دل زدگی و سرخوردگی از این حزب داد.
نراقی در سال ۱۳۳۱ و در بحبوحه ی جنبش ملی شدن صنعت نفت به ایران بازگشت ، او که به علت زمینه ی مذهبی و همچنین روابط خانوادگی با مواضع آیت الله کاشانی نزدیک بود، نقش سخنگوی این روحانی را در مواجهه با خبرنگاران ایفا می کرد.
این جامعه شناس ایرانی در سال ۱۳۳۷ همزمان با تدریس در دانشگاه تهران به همراه دکتر غلامحسین صدیقی ” و “دکتر علی‌اکبر سیاسی”، “موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی” را پایه گذاری کرد، موسسه ای که در حقیقت زیر مجموعه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود و علاوه بر انتشار کتاب های متعدد بخصوص در زمینه علوم اجتماعی، در تهیه و تدوین طرح جامع کلان شهرهایی همچون تهران و شیراز نقش داشت. نراقی به مدت دوازده سال مدیریت این موسسه را به عهده داشت.
نراقی در طول زندگی خویش همواره با بانیان و صاحبان قدرت سیاسی در تعامل بود، ازاین جمله می توان به ارتباط نزدیکش با دربار سلطنتی پهلوی اشاره کرد، او به علت روابط خانوادگی اش با فرح پهلوی، سالها به عنوان مشاور وی فعالیت می نمود و به خاطر مقابله با افکار چپ در برهه ای از حمایت قاطع حکومت پهلوی برخوردار بود. احسان نراقی هم چنین در روزهای پایانی رژیم پهلوی طی هشت نشست خصوصی با محمدرضا شاه پهلوی به مشاوره ی او پرداخت و پیشنهاداتی را برای اصلاح امور و جلوگیری از وقوع انقلاب مطرح کرد.
از دیگر مسوولیتهای او در سالهای پیش از انقلاب می توان به تصدی ” اداره جوانان” سازمان آموزش علمی و فرهنگی ملل متحد “یونسکو” و ریاست “موسسه تحقیقات و برنامه‌ریزی علمی و آموزشی کشور” اشاره کرد.
از احسان نراقی آثار متعددی برجای مانده است، او که پس از پیروزی انقلاب ۵۷ چند بار بازداشت شده و دو سال را نیز در اوین گذرانده بود، پس از آزادی و مهاجرت به فرانسه کتاب ” از کاخ شاه تا زندان اوین” را نوشت که شرحی ست بر خاطرات وی در این دوران .

احسان نراقی

احسان نراقی

علاوه بر این کتابهای “پایان یک رویا”، “علوم اجتماعی و سیر تکوینی آن”، “آئین جوانمردی” (ترجمه از هانری کُربن)، “اقبال ناممکن”، “آن حکایت‌ها”، “غربت غرب”، “در خشت خام”، “طمع خام” و “نظری به تحقیقات اجتماعی در ایران” از جمله آثار منتشر شده از احسان نراقی در ایران به شمار می روند.
اما یکی از آثار چالش بر انگیز نراقی کتابی ست با نام “آنچه خود داشت”. کتابی که برخی آن را برآمده از موج غرب ستیزی و پرهیز از “غربزدگی ” و بازگشت به ریشه ها می دانند که در دهه ی چهل و پنجاه خورشیدی و با سردمداری متفکرانی چون “جلال آل احمد” و “علی شریعتی” آغاز شده بود و حتی گاه آن را هم ردیف کتاب “آسیا دربرابر غرب” داریوش شایگان” نیز به شمار می آورند.
احسان نراقی در دهه ی نود میلادی مشاور فدریکو مایور، مدیر کل وقت یونسکو بود و در حقیقت تنها فرد ایرانی ست که موفق به کسب این مقام گشته است. این جامعه شناس ایرانی که در سالهای پایانی عمرش به تناوب میان تهران و پاریس گذران عمر می کرد ، دو بار موفق به کسب جایزه ی “لژیون دونور فرانسه” از روسای جمهور این کشور شده بود.
مرگ این جامعه شناس و نویسنده ی ایرانی در آذر نود ویک، بسیاری از اهل قلم ایرانی را به تکاو انداخت و هر کدام از ظن خودشان یار او کرد. جالب اینکه در سوگ رفتن او، از مذهبی و سکولار تا هنرمند و روزنامه نگار شریک شدند و هر یک با نوشتن چند خطی موضعشان را در باب او اعلام کردند.
به عنوان نمونه و در همان ایام، ” محمد علی ابطحی” معاون و رییس دفتر محمد خاتمی ، رییس جمهور پیشین ایران در صفحه ی فیس بوکش طی یادداشتی کوتاه چنین از نراقی یاد کرد: ” احسان نراقی هم از این دنیا رفت. پیگیر بود. نا امید نمی شد. این رژیم و آن رژیم برایش فرق نداشت. سعه صدر داشت. این اخلاق هایش را خیلی دوست داشتم. خدا رحمتش کند”
“ابراهیم نبوی” نویسنده و طنز پرداز ساکن بلژیک ( که حالا چند صباحی هست به آمریکا مهاجرت کرده ) هم طی مطلبی مبسوط با عنوان ” احسان نراقی، آخرین ناصح قدرت شرقی” او را مردی معتدل و دانشمند توصیف کرد، وی در جایی از یادداشتش آورده است:
“او [ نراقی] تا آخرین لحظه ها تلاش می کرد تا مانع تندروی و هیجان و سخت سری در میان نیروهای سیاسی شود. می گفت: ” دموکراسی چیز خوبی است، اما در کشور ما که همیشه یک پادشاهی هست، یک آدمی باید باشه که این پادشاه را نصیحت کنه که مردم رو نکشه.” و معتقد بود تا زمانی که تغییرات سیاسی عمیق رخ نداده است، یک مصلح سیاسی باید از طریق ارتباط با قدرت مانع اشتباهات بیشتر قدرت حاکم شود.”
دیگر از اینها “علی دهباشی” نویسنده، روزنامه نگار و سردبیر مجله ی بخارا نیز، در مطلبی با تیتر” مردی برای تمام فصول” به شرح زندگی و فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی احسان نراقی پرداخته است، در بخش پایانی این مطلب آمده است:
” از ویژگی های دکتر نراقی، صفت ایران دوستی او بود که به غایت در تمامی زندگی او به چشم می خورد به ویژه در عرصه بین المللی . هنگامی که سرزمین ما آماج حملات زمینی و هوایی صدام حسین بود، او یونسکو را بر آن داشت تا به خاطر حفظ میراث فرهنگی این حملات را محکوم کند و چندین بار مدیرکل وقت یونسکو به اهتمام دکتر نراقی از ایران دفاع کرد. و در سایر موارد که صحبت از منافع ملی ایران بود همواره در صف اول حاضر می شد. بسیار خوش قلب ود . هیچگاه بدخواهی کسی را از او ندیدم . اگر ناراحتی و گرفتگی و آزردگی برایش پیش می آمد به سرعت فراموش می کرد. بسیار اهل “دستیگری” بود. به خصوص برای دانشجویان و اگر استعدادی می یافت دست به هر کاری می زد که آن دانشجو به جایگاهی که باید برای ادامه تحصیل پیدا کند برسد. غالباً به داد و یاری کسانی می رفت که به هر دلیلی دیگر مورد توجه نبودند و در این کار اصرار می ورزید.خودش این حال را بیش از هر کس تجربه کرده بود و این هنر را داشت که زبان آنها را می فهمید. هیچ استاد پیری را ندیدم که به اندازه دکتر نراقی با جوانان نشست و برخاست داشته باشد. انعطاف پذیری یکی دیگر از ویژگی های دکتر نراقی بود. تحمل شنیدن نظر مخالف خود را داشت و به همین دلیل علاقمند به گفتگو بود و از شنیدن انتقاد و نظرهای متفاوت با خود هراسی نداشت و از آن استقبال می کرد. فروتنی ذاتی و واقعی او آنقدر جذابیت داشت که محفل گرم و دلنشین او را همواره ترجیح بدهیم. یادش گرامی باد و خاک بر او گوارا”

dassssa4r

بزرگداشت فریدون تنکابنی در آلمان

یار دیرین خنده و آزادی…
گزارش تصویری از: اختر قاسمی

سالن تئاتر «آرکاداش» شهر کلن آلمان، شامگاه شنبه بیست و نهم نوامبر محل برگزاری مراسمی بود برای بزرگداشت فریدون تنکابنی، یکی از سر‌شناس‌ترین نویسندگان اجتماعی ایران.

فریدون تنکابنی

فریدون تنکابنی

این مراسم که به همت «اسد سیف» و با همکاری گروهی از اعضای کانون نویسندگان ایران در تبعید و همراهی دوستان و دوستداران تنکابنی برگزار شده بود، با سخنان یاران و هم‌قطاران ادبی اش آغاز شد؛ نویسندگانی چون رضا نافعی، عسگر آهنین، ناصر مؤذن، مهدی استعدادی شاد، نسیم خاکسار و جلال سرافراز با ذکر خاطرات گذشته‌شان با تنکابنی به بررسی سبک نگارش و طنز اجتماعی او پرداختند.
در این مراسم همچنین پیامی از سوی هادی خرسندی قرائت شد، خرسندی طی این پیام با ذکر خاطره‌ای از ایام دور و روزهای دربند بودن فریدون تنکابنی، این مراسم را مجلس بزرگذاشت آزادی و برپاکنندگان آن خوانده بود.
در ادامه‌ی برنامه فریدون تنکابنی با زبان ویژه‌ وطنازانه اش جلسه را به نشاط آورد.
از برنامه های دیگر این مراسم می توان به اجرای نمایش شاعرانه‌ی بهرخ حسن بابایی و نواخته شدن تار رضا کاوه اشاره کرد.
فریدون تنکابنی زاده‌ی سال ۱۳۱۶ است، او از اعضای سابق کانون نویسندگان ایران بوده است. تنکابنی از زندانیان سیاسی رژیم پهلوی و از نویسندگان تحت تعقیب و تبعیدی پس از انقلاب ۵۷ است. حسن عابدینی در کتاب «صدسال داستان‌نویسی در ایران» درباره‌ی داستانهای تنکابنی نوشته است: « طنز او اساساً بر نفی ابتذال و انحطاط اجتماعی استوار است.»
عکسهای اختر قاسمی، از این مجلس سراسر خاطره را در ادامه از پی بگیرید…

15

14

13

12

11

9

8

7

6

5

4

3

2

1

10

نگاهی به کتاب فرجام نا فرجامی ها اثر: محمود کویر / رضا اغنمی

ikl

ZXsنگاهی به: فرجام نا فرجامی ها
اثر: محمود کویر
چاپ اول: اچ انداس مدیا ، لندن ۱۳۹۳

این کتاب ۴۲۲ برگی مجموعه ایست ازسه کتاب با عناوین گوناگون، با این پیام استوار و امید آفرین: «روایت، بازبینی، بازیابی، بازنمایی وحضور درآئینه ی پریشان گذشته است. زیرا که تاریخ، کتابی است که برای همیشه گشوده است.» و بعد، در درآمدی سنجیده اشاره ای دارد به انگیزه های تدوین این اثر که با این بیتِ خردمندانۀ مولوی به پیشوازش رفته است: «سرّ هزار ساله را، مستم وفاش میکنم/ خواه ببند دیده را، خواه گشا و خوش ببین.»، و درک روایت هایش را به مخاطبین وا می گذارد .
نویسنده، معلم است. معلمی متعهد و مومن به حرفه ای که برگزیده است. باچنین پیشینه، آموزش و آموختنِ تاریخ به ویژه در وادی فرهنگ و اجتماع برای او یک وظیفۀ الزامی ست. واگر می بینید برخی آثارش را از«الفبای موضوع» شروع کرده و تکیه برزمینه های پایه ای دارد، میخواهد فهم ودرک سخن را برای خوانندگان گوناگون هموار سازد . برهمین روال است که خوانندۀ کتاب متوجه «دانش اساتیری» می شود. توضیحِ نخستین شکل گیری یاخته های یادواره های فکری و اندیشگیِ انسان از تاریک و روشنای سرآغاز هستیِ خود. «اساتیر، دنیای رنگین . پر از راز و رمز کودکی های انسان است» آمیختگی خواب وخیال وآرزوهاست. درهمریختن زشت وزیبائی های طبیعت و انسان زیر نوازش گرم ومهربان مادر، غرش هولناک آسمانِ سیاه ازباد و طوفان است و ویرانی چادرسیاه ها ، وریزش باران تند و برق آسا، به ناگهان نقش رنگین کمان زیبا در کرانه های بی پایان و آسمان صاف و زیبا. طراوت صحرا با بوی باران زیرخورشید؛ وکشتزارهای سیراب انگار زیر ذرات خورشید لبخند میزند. و چه بجاست که کویر می گوید: «اساتیر گره کاه زمین وآسمان است» در کشت و گذاری خیره و شگفت زده دردنیای خواب وخیال، ازکهکشان ها و کوه ها و رودها ودریاها وحیوانات و ادمیان میگذرد، ازگذشتۀ هفت هزارساله مردم این سرزمین می گوید. ازنیاکان ما. تا میرسد به نظام اندیشگی .«آنچه امروز می اندیشیم وهستیم ریشه درژرفای جان این اندیشه های دارد.»

محمود کویر

به روایت نویسنده، اساتیر ایرانی از سابقۀ چهارده هزارساله برخورداراست: «سه هزاره مینوی. آفرینش مینوی است . . . مخلوقات ویژگی مادی نداشتند و در جهان حرکتی وجود نداشت. سه هزارۀ دوم پس از ییهوشی اهریمن، اورمزد آفرینش گیتی را آغاز می کند. او دریک سال و درشش نوبت، آسمان، زمین، گیاه، جانور و انسان را خلق می کند. سه هزارسال سوم شاهد درگیری اهریمن و دیوهایش با اورمزد و ایزدانش هستیم. گاو آفریده شده ، توسط اهریمن کشته می شود. سه هزارسال چهارم: به ترتیب اوشیدرماه و سوشیانت بر می خیزند. . . . همه دیوان ازنسل دوپایان وچهارپایان نابود می شوند. سوشیانت، وظیفۀ برانگیختن مردگان و دادگستری درجهان را دارد».

درجهان امروزی اساتیر هرملت در شکل های گوناگون و متفاوت ازهم روایت شده است، که با روش ها وباورهای فرهنگی و اجتماعی خود شاید همخوانی ها دارد که مورد بحث نیست و ورود به آن بخش ازعهدۀ ما خارج است. اما این را نباید فراموش کرد که پویندگان اساتیر هر ملت باسود بردن از میراث هایِ ریشه دار فرهنگ و رسوم خودی، با تکیه به آن میراث ها، درتکمیل روایت ها ی گذشتگان کوشیده اند که قابل تأمل است. تآ انجا که رد پای استوره ها در کتب آسمانی ادیان هم دیده میشود که مورد ستایش اکثریت مردمان جهان است. کویر، با توجه به یادوارهای درازدامن زمینی بشر خاکی ازمیراث ها و باورهای کهنِ مشترک مردم ایران و هند بحث می کند. در«میترا » که از شناخته ترین ایزدها واولین خدای آسمانی است «به عنوان ایزدی که نظم کیهانی را کنترل می کند – یعنی شب و روز و تغییرفصول – به اتش وخورشید مرتبط است ، سرانجام به عنوان خدای خورشید درایران و هند شناخته شد.» همچنین در«وداها» نشانه ای از جنوب افغانستان، در دیواری سنگی می دهد که« ده ها هزارآشیانه ساخته اند وشب ها آتـش افروخته و پیروان بودا وعارفان درآن به نیایش یرمی خاسته اند»

در«اهورامزدا وانگره مینیو»، درستایش خِرد توضیح می دهد که : «اهورا مزدا به معنای خرد تابناک است» وباور قدیمی ایرانیان، یعنی پرستش خرد و اندیشه :« اما سپس تراین خرد تابناک زمینی بآسمان برده شد برای خدا» در «گاتاها»، گات ها که ازسروده های زرتشت است می گوید که بخشی ازتاریخ اندیشه ایرانی است. کویربر این عقیده پا میفشارد که : «هرگاه بخواهند تاریخ اندیشه را درایران بنویسند نخستین کتاب گات های زرتشت خواهد بود» . یادآوری حیرت آوری دارد دربارۀ مفاد یکی از سروده های زرتشت درگات ها و سفارش پندآمیز آن پیامبر دانای ایرانی ودر« نخستین بیانیه ی انسان پنج هزارسال پیش» در «نکوهش دروغ، تزویر و ریاکاری است و نیز دربزرگداشت راستی ودرستی و پاکی». و پنداموز است که بگویم انگار زرتشت از تمام پیامبران آسمانی آگاهتر و هشیارتر بوده و ذات مردم خودش را بهترمی شناخته است. اگر باور ندارید بنگیرید به رفتارهای امروزی حکومتگران دینی، درسیمای نمایندۀ خداوند متعال قرآن به دست، زیر پرچم اسلام درکشور؛ اگر یک رفتاردرست دیدید یا یک کلمه راست ازآنها شنیدید، بدانید که حتما خردجال ظهور کرده است و همه مان بی خبر وغافل مانده ایم!

دراین نیایش ها ازبهشت و جهنم ونکیر ومنکر خبری نیست. نیایش ها برای پاکی و پاکیزکی «نفس» انسانی و تزکیۀ انهاست. نویسنده؛ بیهودگی این مدعای پوچ وِتحمیلی خشکه مقدسان وساخته پرداختۀ دکانداران دین را در «اوپانیشادها» نشان داده است . «نه خدائی هست و نه بهشتی، نه جهنمی وجود دارد و نه تناسخی. آدمی باید نفس خود را دراین جهان خوشبخت کند.»

در «داستان دیو» اشاره ای دارد بجا وبرازندۀ پیشوایان مذهبی که نقل آن خالی ازلطف نیست: «دراوستا دیوها با پیشوایان مذهبی که کرپان ها وکوی ها باشند، یکجا آورده شده اند». داوری دراین باره بدون توجه به روایت ها ی درگذشتگان و قلم به دستان مزدور حکومتگران، تجربۀ مردم ایران بهترین گواه است دراین سی و پنج سالی که شاهد وناظرعملکرد حکومت مذهبی وماهیت پیشوایان مذهبی درکشوربوده اند باتجربه های بسیارتلخ و ناگوار. مردمی که قرن ها مسلمان بودند وپایبند مناسک اسلام. اگرامروزه روزعمامه وعبا ونعلین ملایان را ازتنشان درآورده به جایش رخت ولباس بالشویک های استالینی بپوشانید، ماهیتشان همان بالشویک های زمان استالین هستند بی کمترین حرف وحدیث. با این تفاوت که استالین باهمۀ کشتارهایش حداقل نه فساد مالی داشت و نه آلودگی های گستردۀ امروزی پیشوایان مذهبی ایران را! بنگرید به قیافۀ شرارت باروهولناک احمد خاتمی امام جمعه تهران! وبه یادآورید آیۀ قرآنی را : یُعرف المُجرمون بسیماهُم – گنهکاران از رخسارشان پیداست»

فصل نخست کتاب با« مهمان کشی» به پایان میرسد. نویسنده این بخش رابا سروده هایی ازنیما – اخوان ثالث و ناصرخسرو. اکتفا به سرودۀ نیما: «من دلم سخت گرفته است ازاین/ میهمانخانه ی مهمانکُش روزش تاریک» نویسنده، با بازنگریِ گذشته ها، با اشاره به «قهوه قجر»، میهمان کشی های تاریخی را یادآورشده است.
کتاب دوم که با جمشید شاه شروع شده است، نگاهی ست به تاریخ گذشتۀ ایران و بازنگری حوادث تاریخی که با استفاده از اشعارشاهنامه تدوین شده است. کویر، باوابستگی عاطفی به تاریخ کشور، تاریخ این سرزمین را بازآفرینی کرده است. این مدعا در کتاب دوم بیشتر چشمگیراست. شرح جزئیات هرماجرا، خواننده را پای درس تاریخ اساتید درکلاس های تاریخ می کشد. جمشید، دراساتیر ایران نماد دانش وفرزانگی ست. نماد آفرینشِ هستی ست « جمشید که جام جم داشت وبا جام خویش اساتیر و ادبیات ایران جهان را درنوردید» گوید کبر وغرور بر جمشید مستولی شد و «دعوی خدائی کرد» وبه این گناه کشته شد. نویسنده، با شرح زندگی پرماجرای جمشید، پایان غم انگیزش را درسرودۀ زیبا و حسرتبار فردوسی روایت می کند «کشته شدن جمشید جم و نا مردمی های مردمان دل فردوسی را به درد می آورد که درپایان تلخ داستان فریاد میآورد: دلم سیرشد زین سرای سه پنج / خدایا مرا زود برهان ز رنج» و کویر، انگار درپس قرون متمادی، و درزمانۀ خود با تکرار همان حادثه رو به رو شده است، شگفتزده، به خود می پیچد : «شاید اگر امروزهم فردوسی درمیان بود و می دید که چگونه بار دیگر و بار دیگر داستان جمشید را تکرار وتکرار می کنیم، هزار بار تلخ تر فریاد برمی داشت: دلم سیرشد زین سرای سپنج . . . »

سرگذشت داریوش سوم (گلی درسموم خزان). نویسنده با اشاره به یورش های بیگانگان به سرزمین باستانی، یورش تازیان را مطرح می کند و به تلخی از مقولاتی سخن می گوید که پنداری از سال های پیش و طولانی زمینه های اجتماعی آمادۀ پذیرش چنین یورش های ویرانگر بوده اند. ازعوض کردن نام ونشان و دین ولباس ونوشتن که بگذریم، «با دستان خود به سرکوب هم میهنانی پرداختیم که به آئین وفرهنگ کهن خویش پایبند مانده بودند. شگفتا که بیش از هزار سال در ایران از هم میهنان زرتشتی خویش جزیه می گرفتیم و به تازیان می دادیم» و سپس ازسلطان محمود غزنوی، و روش های تازیانۀ او با حیرت و تعجب سخن می گوید و ازنامه نگاری به خلیفه ی عرب : « ازبهرقدر ایشان انگشت در جهان کرده است و قرمطی می جوید تا بردار کند و قرمطی همان ایرانی ناراضی بود. ایرانی آزادی خواه» همو به خلیفه گزارش داده که «سیصد خروار کتاب های ایرانیان را در ری سوزانیده است»

کویر، اتش زدن تخت جمشید به دست اسکندر مقدونی را رد کرده وبا توجه به مستندات ذبیح بهروز، اتش زدن و ویرانی تخت جمشید را به درگیری های داخلی سلسۀ هخامنشیان نسبت می دهد. همو ورود اسکنندربه منطقه را درمراحل گوناگون شرح داده، پیروزی و شکست های موضعی دوطرف را توضیح می دهد. با این حال، نویسنده، با نقل روایت های گوناگون مورخان وآمدن اسکندر با توجه به : خدای نامه ها، روایات پهلوی، اسکندرنامه نظامی وشاهنامه فردوسی و دیگران، با رعایت امانت داری اشاره می کند که پس ازکشته شدن «بوتاب همراه برادرش (آریو بزرن) چنان جنگید تا هر دو کشته شدند» و پس از پیروزی اسکندر و تاراج کردن گنجینه های شاهی وغارت شهر پارسه به دست سپاهیان، وخودکشی اهالی شهر . . . اسکندر درحال مستی بود که به دست «یکی اززنان بدکاره آتنی به نام تائیس اسکندررا وادار کرد که تخت جمشید را به آتـش بکشد».

کویر، که داستان پیروزی اسکندر برداریوش و آتش زدن تخت جمشید به دست او شک و تردیدش را کتمان نمی کند، درپایان به ضعف ها وآسیبهای اجتماعی – روانیِ تاریخی ایرانیان اشارۀ سنجیده، و گزنده ای دارد ومی پرسد که آیا تخت جمشید در درازای زمان به دست و با فرهنگ تازیان ویران نگردید ؟ «گویا تخت جمشید را ما ایرانیان تا مدت کوتاهی پیش از این چهل منار می خواندیم و درزیرخروارها خاک نهان بود، در زمان رضاشاه باستانشناسان شیکاگو به سرپرستی [ارنست امیل هرتسفلد- آلمانی تبار] آن را اززیرخاک به درآوردند. . . . استخری و ابن حوقل اشاره کرده اند که با سنگ های تخت جمشید درهزار سال پیش درآن حوالی مسجد میساخته اند». این واقعیت را نیاید منکر شد که در تاریخ سراسر اسلامی ما، کسی از تخت جمشید و اسکندروعظمت باستانی ومنزلت فرهنگی این بنای کهن تاریخی اصلا و ابدا اطلاع درستی نداشت. حتا قوالان وشاهنامه خوان ها هم که در قهوه خانه های برخی شهرها به مناسبت هایی برپا می شد، حملۀ اسکندررا میگفتند و ویرانی استخررا. این که کویربا دل پرخون ازجهل .بیخبری هزارساله مینالد درد همگانی را فریاد می کشد. من و شما و بیشمار من و شمایان تا برسی به یک ملتِ پرمدعای همیشه گریان وسوگوار کُشته مردۀ بیگانگان! و در رهگذر سیطرۀ چنین فرهنگ بیگانه پرستی ست که در شهریور ۱۳۲۰ و فردای هجوم قوای متفقین به کشور، دکانداران دین، بالای منبرها رضاشاه را مورد لعن ونفرین قراردادند که با همۀ استبداد و بی اعتنائی به قانون، مردم مسخ وغرقه درجهل و اوهامِ مسجد و قمه زن را ازگورستان های عفنِ هزارساله پوسیده بیرون کشید و با مدارس نو و دانشگاه ها و دانشسراها وکتابخانه و فرهنگ جهانی آشنا کرد؛ و درمدت شانزده سال پادشاهی خود، کاری کرد که نه تنها درتاریخ پس ازاسلام ما بیسابقه بود بلکه با تآسیس نهادهای علمی وافتصادی زمینه هائی فراهم ساخت که غفلت های ریشه دار جبران شود. ظلمت و فراموشی در اثردگرگونی ها و تکان مردم افق های تازه گشود. روشن وامید آفرین؛ و جهل هزارساله رنگ باخت. محمد رضاشاه در کمال بخشیدن به میراث های سازندۀ پدر با همان شیوۀ استبدادی گام های بزرگی برداشت، افسوس که خلاف پدر، سنتگرایانِ متحجر را میدان داد تا آنجا که تواتستند تاختند و تازیدند تا به حکومتِ مُدل اسلامی ازنوع دلخواهِ خود رسیدند.
نویسنده در بخش شاه سلطان حسین یاخچیدیر، دست خواننده را می گیرد و باخود به دوران صفویه می برد.صفویه بدعتگذار که بزرگترین آسب را به جامعه های اسلامی وارد کردند. و به تفرقه و نفاق دامن زدند. شدت گرفتن اوهام وقمه زنی و رواج مراسم تعزیه دراین دوران ازیادگارهای حکومت صفوی است. نویسنده مفاسد رایج ازمسکرات گرفته تا مصرف مواد مخدر، زنبارگی وغلام بچگی درآن خاندان را شرح داده است. «صفویان با استفاده ازشیوه های گوناگون در طی دویست سال توانستند تشیع را در کشور چیرگی بخشند. شمشیر اسماعیل یکم در راه گسترش این آئین دربین مردم ایران بسیار کارا بود.» ضعف وتسلیم خفتبار سلطان حسین درحمله محمود افغان وسلطنت سه ساله او در اصفهان وازدواجش با دخترشاه سلطان حسیبن، و کشته شدنش به دست اشرف افغان وشکست او توسط نادرقلی افشار از مسائلی است که نویسنده با مخاطبین درمیان گذاشته است. دراین توضیحات ۲۸ برگی، از«اقدامات شاه عباس و شور مردمی که تازه به آرامشی دست یافته بودند، درشکوفائی وآبادانی هرچه بیشتر کشورتأثیر داشت» ازعمران و آابدانی واحداث کاروانسراها و ایجاد ارتش منظم وسیر سازمان ها یاد شده است. با این حال گمان کنم که دراین رهگذرجا داشت از رواج مکاتب هنری وآفرینشهای بی نظیر وماندنی دوران صفوی، به ویژه ازمینیاتوریست های مکتب مغولی و صورت نگاریهای بدیع آن هنرآفرینانِ درگذشته یادی می شد!
کویر با نگاهی به زندگی نادرقلی افشار(نادرشاه ) خدمات برجسته و محاسن ویژه او را توضیح می دهد. انگیزۀ لشگرکشی های او به هندوستان و دستبرد به غنائم را یادآورمی شود. و سرانجام با شرح حادثۀ کشته شدن او به دست نزدیکانش مینویسد: «نادر نخستین شاه ایران بود که با مشورت مردمان و رآی آنان و بانیروی ارادۀ و شمشیرخویش به قدرت رسید . اما قدرت وبنیان های آن درسرزمینی که فرهنگی قبیله ای دارد از وی خودکامه ای خونریز وسرکوبگرساخت.

در کتاب سوم ماجرای گریبایدوف سفیر دولت تزاری روس که درتهران به دست عده ای ازاهالی در دوران عباس میرزا قاجار به قتل رسیده، نویسنده اطلاعات جالبی ازماجرای توطئۀ قتل او آورده است. و سپس از حاج میرزا آقاسی، صدر اعظم محمد شاه قاجار سخن رفته است. کویربه روایت از مهرداد بهار: «راستی چرا و چگونه فرهنگ سیاسی ما اجازه می داده، صدراعظم هائی چون قانم مقام و امیرکبیر را به عرش برسانیم ولی جاچ میرزا آقاسی را چنین خوار و خفیف داریم وهمه گناهان و خرابی های این سرزمین را به گردن او بیندازیم». واین که وقتی قانم مقام درتلاش ترمیم خرابی های اوضاع بود، حاج میرزآقاسی دراندرون بساط رمالی گسترده یود. وسپس ماجرای قتل قانم مقام را شرح می دهد. از مشرب صوفیگری و پیوند مرید و مرادی بین حاج میرزا اقاسی و محمد میرزا واین که نفس مرشد محمد میرزا را گرفته تا گاو میش حاجی که دربازارها آزادانه می گشت و بساط بازاری ها را بهم میریخت، قول قوالان گذشته را یادآور می شود. اما، به ناگهان: به روی دیگر تاریخ می نگرد: «این وزیر، نسبت به بسیاری ازروحانیون آن روزگار انسانی بامداراتر، باسوادتر وآگاه تربود. خود درویشانه می زیست و به آبادانی این سرزمین نیزدلبستگی داشت. به گمان من به همین سبب است که درباریان وملایان چنین او را بدنام ساخته اند.» و انگاه با نگاهی به مشروطه ایرانی اثر دکتر ماشاءالله آجودانی از«دخالت عموم روحانیون درسیاست مملکت» سخن می گوید. «پادشاهی که سلطنت خود را ازروحانیون به اجاره می گرفت. گرچه درعصرمحمدشاه، درسایۀ سیاست های میرزاآقاسی، قدرت نفوذ روحانیون محدود شد» بعد، اشاره ای دارد به ماجرای بلوای سیدمحمدباقر شفتی دراصفهان که «وی با سفیرانگلیس علیه حکومت متحد شد» کار این روحانی به آنجا کشید که هوس رهبری ودرفکرتاج و تخت افتاد «با کمک انبوه لوطی ها وآدم کشان ادعای استقلال کرد و حتا به نام او سکه زدند» در لشگر کشی با حضور محمدشاه وحاج میرزآقاسی به کمک توپخانه دروازه های شهر گشوده شد و لشگراوباشان و لات های شهر پا به فرار گذاشتند «مجتهد به کنجی خزید»۱ نویسنده می پرسد : سرکوبی این مجتهد ها آیا یکی از دلیل دشمنی ملایان با او نیست؟ همکاری بیشرمانۀ روحانیون با مکنیل، سفیرانگلیس درتجزیۀ ولایات ایران واعزام میزرا حسین خان آجودانباشی به لندن ازطرف محمدشاه برای رساندن شکایت به سمع آن دولت از مسائلی ست که نویسنده شرح داده است. سپس خدمات حاج میرزآآقاسی وتلاش اورا دربهبود اوضاع آن روز ایران روایت می کند. حاجی بعد ازمرگ محمدشاه به عتبات رفته همان جا ازهستی می رهد.

یادآوری کنم که درسال ۱۹۸۸ کتابی با نام «ایران درراه یابی فرهنگی – ۱۸۴۸ – ۱۸۳۴» به قلم خانم هما ناطق در لندن توسط انتشارات پیام منتشر شد. این کتاب ۳۳۲ برگی به زودی نایاب و به چاپ دوم نیز رسید. نویسنده دراین کتاب مستند سیمای واقعی محمد شاه قاجار وخدمات حاج میرزآآقاسی را با توجه به اسناد معتبرتوضیح داده و خدماتش را ارج نهاده است. تکیه برخدمات فرهنگی و آزادی های فردی مردم ایران، فارغ از رنگ و جنسیت و مذهب برای نخستین بار در همان دوران بذرش پاشیده شده است. اینکه چرا مدفون مانده وبه فراموشی رفته، جزدشمنی ملایانِ متحجر؛ که منادی بنده پروری و سوگواران همیشه گریانند چه دلیلی می توان پیدا کرد؟
درپایان کتاب، با عنوان: «اشتباهات تاریخی درتاریخ ما»، کویر، نادرستی ها و ناراستی های موروثی را عریان می کند. ازجهل مسلط و تاریخی بزرگان پرده برمی دارد . پنداری دریک دادگاهِ وجدان بشری، خود و خودمان را پای میز محاکمه کشیده برای بازخواست؛ تا خطاهای ریشه دار موروثی را وارسی کند. از« سبک» شاعران و نویسندگان شروع می کند.«سبک هندی، سبک خراسانی، . . . بزرگانی چون ذبیح الله صفا و براون، چنان نوشته اند که گویی، ایران یعنی فارس. . . . نشانی از ادبیات ترک و بلوچ و گیل و ترکمن و عرب و و و نیست . . . آن همه زنان شاعر وعارف ( به کتاب جنبش درویشان درایران ازهمین نگارنده نگاه کنید) گویی اصلن نبوده اند. . . . تاریخ ما هزاره ها پیش ازآمدن آریاها آغاز شده است . . . و شگفتا که در بزرگترین موزه ی بریتانیای کبیر، بخش های ایلام وشوش و اکد و کلده را ازبخش ایران باستان جدا کرده و درطبقۀ عرب ها جا داده اند. ما تنها متولی مزارها هستیم . . . ما آرامگاه و مزار و بقعه وامامزاده، ودیگران دانشمند و هنرمند و سیاستمدار و پزشک و مهندس تربیت می کنند . . . رستاخیز فرهنگی از توجه به انسان می آغازد و انسان ازخواب هزاره ها بر می خیزد. برخیزیم و غبار از چهره ی نورانی وخردمندانه انسان بزداییم و فریاد برآوریم : هان ! این منم ! انسان ! من ! »
وکتاب پربار تاریخ که ازماندنی های آثار ادبیات تبعید است را می بندم .

۱ – زیرنویس
از دارائی این مجتهد شیعه مذهب، شفتی :« دوهزار باب دکان داشت و«چهارصد کاروانسرا» تا ازیک روستای کروند «نهصد خرواربرنج» مقرری می گرفت. دامنۀ املاکش تا بروجرد ویزد کشیده و«مجملا ۱۷هزارتومان مالیات دیوانی آن جناب» در اصفهان بود. . . . ازاین رو، افزون بر«قصاص العلما»، جملۀ نوشته های اسلامی از او به بزرگی یاد کرده اند» اما درباره سلوک با خلق خدا: « متهمین را ابتدا به اصرار و ملایمت وبه تشویق این که، خودم درروز قیامت پیش جدم شفیع گناهان شما خواهم شد، به اقرار واعتراف واداشته، سپس غالبا به گریه ایشان را گردن می زده و خود برکشتۀ آنان نمازگزارده و گاهی هم درحین نمازش غش می کرده است.» ص۵۳ ایران درراه یابی فرهنگی.

قلم در تکاپوی بیداری / یادی از آن خزان سیاه… مینا استرابادی

ghatlezanjire-ei

آخرین ماه خزان است، ماهی یاد آور آن نوبت که برگریزان تبهکار و”آذر” کینه توز در هم آمیختند و آتش دنائت را بر پیکر اندیشه و بیان افکندند.

سعیدی سیرجانی

سعیدی سیرجانی

همان آتشی که ” سعیدی سیرجانی” با زبان شعله هایش آشنا بود و ابایی از جدال با آن نداشت، هم او که بر سر هر آنچه بوی تحجرو استبداد می داد خروشید و در رویارویی با ” ضحاک مار دوش” زمانه، یادگار آزادگی خود را به میراث گذارد:

آدمیزاده‏‌ام ،آزاده‌ام و دلیلش همین نامه
که در حکم فرمان آتش است
و نوشیدن جام شوکران
بگذارید آیندگان بدانند که ‏در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.‏

آری، آذر، همراه است با خاطره ی گلهایی که به تاراج رفتند وبرگهای پاییزی از خون سرخ گلبرگ آنان رنگین شد. خاطره ی مرگ “پروانه” ای که هنوز هم گرد نمناک بالهایش چون یادگاری دردناک بر دستهای استبداد جنبشی معصوم دارد، یادآور درهم خردشدن حنجره ی ” محمد جعفر پوینده” که در جست و جوی ” راه زندگی” ره می پویید، یاد آور خاطره ی در خون تپیدن “محمد مختاری” که ” تمرین مدارا” را مشق می کرد و حماسه و اسطوره را به یاری می گرفت تا دریچه ای به روشنی و آزادی بگشاید و مکرر کردن یاد “احمد میر علایی” که همواره نیشخند از سر ترحمش را نثار “شیاطین” می ساخت.

نزدیک به دو دهه از قتل این نویسندگان، این متفکران عرصه ی فرهنگ و اندیشه، می گذرد ، اما همچنان چهره ی آمران و عاملان حقیقی این جنایات هولناک مکتوم و مستور مانده است و به قول اخوان :

گرگها خیره نگه کردند، همصدا زوزه بر آوردند:
“ما ندیدیم، ندیدیمش، نام هرگز نشنیدیمش”

DSC07069اما در این میان، آنچه امید سبزی و طراوت را هم چنان در ذهن این سرزمین خشک عطشناک بیدار نگاه می دارد، حقیقت ققنوسی ست که از زیر خاکستراین آتش متولد می شود، ققنوسی که گرچه زخم خورده ی تازیانه های استبداد است ولی میراث دار قربانیان آن آتش است و با مرگ، با این عبث تلخ، بیگانه است و تنها در جست و جوی آشتی قلم با “تکاپو” ست.

به گفته ی مرحوم “منصور کوشان”، این متفکران آنقدر از گفت و گو درباره ی مرگ بیزار بودند که حتی در مراسم ترحیم “حمید مصدق” او را از صحبت درباره ی مرگ و نیستی بر حذر داشتند.

چرا که اینان تنها به زندگی می اندیشیدند و به هستی جاودان آزادی واندیشه. به حرکت در جهت اعتلای فرهنگی سرزمینشان می نگریستند و همواره برای پرداختن بهای این مبارزهی خطیر آماده بودند. با این که همواره نگران نسل نوپا و درراه آینده بودند، اما هیچ گاه خود را به مثابه ی مراد و مرشد آنان قلمداد نمی کردند، تلاشهای آنان در جهت انتشار مجلاتی چون “بوطیقای نو”، ” آدینه” و ” تکاپو” مشتی نمونه ی خروار از دل نگرانی ها و تعهد بی ادعای آنان است. شاید تنها همین جمله ی محمد مختاری، برای نسل امروز هجایی باشد دردرک معنای واژه ی “سانسور” ، نسلی که در اسارت اختناق و سانسور، زبانی خاموش در کام دارد و قلمی لرزان در دست:

سانسور هیچ گاه در یک نقطه محدود نمی ماند. کافی است در یک نقطه شروع شود تا به تمام جامعه سرایت کند. سانسور میکرب جان است. جان را فاسد می کند. فرهنگ را از درون می پوساند. به همین سبب سانسور تنها به معنی نقطه چین شدن کتاب ها نیست. بلکه اندیشه و احساس را هم نقطه چین می کند. روابط و حضور و سلوک انسان ها را نیز نقطه چین می کند. حتی گریستن و خندیدن، و سکوت و تامل ها را نیز نقطه چین می کند.

به بهانه ی بیست و سومین سالروز مرگ فردی مرکوری

مردی از جنس ملکه
محمد سفریان

mercury

فردی مرکوری

شور و تحرک و هیجان و ارائه ی نوای یگانه ای که آدمیان را به هم گره می زد. شاید همین ها باشند نخستین مشخصات مردی که با موسیقی و ترانه اش مایه ی فخر ملی هم وطنانش شد و اسباب وجد بسیاری از هم نوعانش را فراهم آورد. در سی و یکمین شماره ی چمتا از فردی مرکوری انگلیسی گفته ایم هم او که با هنرش، رسم زیستنی تازه به مردمان دنیا آموخت.
فرخ بلسارا در سپتامبر ۱۹۴۶ و در ساحل شرقی آفریقا و ولایت زنگبار به دنیا آمد؛ هم آنجا که در تقسیمات سیاسی امروز قسمتی از خاک تانزانیا به حساب می آید. اصل و نژاد فرخ، به زرتشتیان مهاجر هندی برمی گشت و او در واقع از نژاد کهن آرسیان هند بود. او بعدها به دلیل دشواری ادای فرخ برای غربی ها به فردی تغییر نام داد و سالها آنسوتر نام خانوادگی مرکوری را برای خودش برگزید…
فردی در سالهای کودکی و به دلیل سفرهای پیاپی پدر؛ به مدرسه ای شبانه روزی در بمبئی سپرده شد. همانجا بود که تنهایی و دوری از خانواده شخصیت محکم او را ترسیم کرد و امکانات موسیقیایی مدرسه با رسم نواختن پیانو و خط و درس موسیقی آشنایش کرد تا بعدها از این هر دو، در موفقیت کاری اش نهایت بهره را بگیرد…
انقلاب در زنگ بار و اعلام استقلال این منطقه از گستره ی استعمار بریتانیا؛ باعث شد تا خانواده ی بلسارا در سال ۱۹۶۴ با فقر و تنگدستی به انگلستان مهاجرت کنند. هم آنجا که شهرتی عظیم و زیستنی غریب در انتظار فردی نوجوان بود. او در گام نخست از کالج هنر ایلینگ و در رشته ی طراحی گرافیک فارغ التحصیل شد و چندسالی آن طرف تر با طراحی یک تاج، اعضای گروه از هم گسسته ی اسمایل را گرد هم آورد تا گروه افسانه ای کویین به سال ۱۹۷۰ شکل بگیرد و برای دو دهه ی تمام در صدر صدا و شهرت باقی بماند.
فردی که در سالهای کودکی و نوجوانی با فقر و تنهایی دست و پنجه نرم کرده بود؛ به خوبی از همین مضامین و مفاهیم همگانی بهره گرفت و خالق ترانه هایی شد که می توانستند با عده ی بسیاری از مردم دنیا ارتباط تنگاتنگ برقرار کنند. علاوه بر اینها درس و مشق کلاسیک پیانو و آشنایی با تم های موسیقی شرقی هم تفاوت کار او با سایرین را بیشتر می کرد، هم اینها هم باعث شد تا موسیقی راک پروگرسیو گروه کویین از مرزها بریتانیا فراتر رود و در چهارسوی دنیا هوادار پیدا کند.
دامنه ی صدای مرکوری هم موضوعی قابل توجه بوده و از جمله ی دلایل ماندگاری اش. صدای او چهار اکتاو کامل موسیقیایی را پوشش می داد؛ و او در بیشینه ی کارهایش از تمامی این دامنه ی گسترده استفاده می کرد؛ همین است که آواز او کاملا یگانه بود و تقلید آثارش از جانب دیگران در افق محال جلوه می کرد…
دیگر از برتری های مرکوری نسبت به هم دوره هایش؛ شناخت درست او از مخاطب زنده بود. او بنا به اعتراف اهل فن و گفته های خودش، از هم آغاز نوشتن یک ترانه، به تکرار آن توسط مخاطبین زنده فکر می کرد. همین موضوع هم باعث شد که بیشینه ی اجراهای زنده ی او در استادیوم های ورزشی و با حضور پر شمار مردم اجرا شود؛ از همین جمله است اجرای کویین در کنسرت لایو اید که سرآمد برترین های دوران شد.

فردی علاوه بر تنظیم و نوشتن موسیقی و نواختن پیانو، در سرودن ترانه هم ید طولایی داشت. او بر خلاف جو عمومی دهه های هفتاد و هشتاد، در متن سروده هایش هرگز به راه سیاست نرفت و به همین دلیل ساده، نفوذ بیشتری در میان مردمان پیدا کرد. همین بی زمانی و ارائه ی مفاهیم همه وقت و همه جایی در سروده های او هم باعث شد تا آن ها بدل به زمزمه هایی عمومی شوند و از پس عبور ایام فراوان همچنان تازه و با نشاط باقی بمانند.
در کشاکش همان سالهای پر حادثه برخی از ترانه های او به موسیقی متن فیلم های شهره ی دنیا هم راه پیدا کرده اند. از همین جمله است ترانه ی مشهور لاوکیلز که به تصاویر جادویی فیلم متروپولیس سنجاق شد و برای همیشه در حافظه ی سینما به یادگار ماند…
او برای چند سالی هم سعی در ساخت و تکوین کاراکترش به عنوان یک تک خوان داشت؛ فردی در این راه چند آلبوم سولو هم ضبط و روانه ی بازار موسیقی کرد. علاوه بر این تجربه های او با خواننده های دیگر و سعی در تلفیق موسیقی راک با نواهای اوپرا هم دیگر از فعالیت های موسیقیایی او خارج از گروه کویین به حساب می آیند. با این همه اما این آلبوم ها علی رغم موفقیت ضمنی در اقبال عمومی به اندازه کارهای گروه کویین جالب توجه نبودند.
او که از دوران کودکی فردی خجالتی و گوشه گیر به حساب می آمد؛ در اعجابی غریب به حواشی گونه به گونه ای پیوند خورد که در این میان تمایلات جنسی او بیشتر از باقی مسائل سوژه ی خبر و شایعه شدند. فردی که برای سالها با دوست دخترش ماری آوستین زندگی می کرد؛ به یکباره او را رها کرد تا شایعات باب تمایلات همجسنگرایانه ی او بیشتر از پیش رنگ واقعیت بگیرد. او که بعدها بدل به مظهری از همجنسگرایی مردانه در دهه های هفتاد و هشتاد شد، به سعی جد زندگی و احوال خصوصی اش را از دید و توجه اغیار پنهان می کرد و بر خلاف بسیاری از چهره های هنری از حواشی دنیای شهرت دوری می جست…
سوای این رندگی پر حادثه، شیوه ی بدرود او با زندگی هم بسیار غریب و نامتجانس بود. او که برای چندسالی از بیماری ایدز رنج می برد؛ تمام غم و حسرت ناشی از رنج بیماری و مرگ زودرس را جز برای خودش نخواست و به دیگرانش نسپرد. ترانه ی ” د شو ماست گو آن ” در حالی از ادامه داشتن بازی زندگی حکایت می کند که خواننده اش خود به رفتن و نبودن واقف بود…
او که چند سالی با غرور تمام مرگ و بیماری را به سخره گرفته بود؛ سرانجام در ۲۴ نوامبر ۱۹۹۱ خبر بیماری اش را رسانه ای کرد و با قطع کردن دوا و درمان؛ به درد و غمش پایان داد. فردی تنها یک روز پس از اعلام این خبر ناگوار و در میان بهت و حیرت هوادارنش جهان زنده ها را بدرود گفت. او در مراسمی بسیار خصوصی و با حضور تنها سی نفر از وابستگان و نزدیکان و به رسم هم مسلکانش به شعله های پاک آتش سپرده و از عذاب روح و جان رها شد.

نگاهی به کتاب در زمانه ی پروانه ها

دختران زندگی در برابر جور سیاست…
لیلا سامانی

jhdfkg

سرزمین آمریکای لاتین مهد آشتی تعارضهای رنگارنگ است. سرزمینی که از یک سو آرمان گرایی را در سر می پرورد و از سوی دیگر پیله ی انزوا و تنهایی در بر می کند. سرزمینی که به رغم گوشه گیری و جدایی، از حفظ یکپارچگی خود عاجز مانده و اکنون سالهاست که در تلاش است تکه پاره های جدا افتاده اش را بند بزند و هویت از کف رفته اش را بازیابد. شاید به همین سبب است که تنهایی، دور افتادگی، جدال و عصیان در تلفیق با اسطوره ها درونمایه ی شاخص داستانهای این سرزمین را تشکیل داده اند.

5dfg

کتاب در زمانه ی پروانه ها

داستانهایی که جولانگاه نمایش مبارزه و تلاش مردمانی ست که به رغم سرخوردگی در آرمانهایشان مدتهاست در صدند تا آرمان شهری یگانه برای خود بنا نهند. مبارزاتی راستین و داستانهایی حقیقی که به سبب تنیده شدن در دنیای پر رمز و راز این خاک کهن، از پیچیده شدن در فضای وهم و خیال های نامانوس بی نیازند.
این نبردهای لجام گسیخته و بی پروا همزمان با ظهور نویسندگانی چون “مارکز” و “یوسا” که منجر به شکل گیری جریانی با نام “شکوفایی ادبی” در ادبیات آمریکای لاتین شد، دستمایه ی خلق آثار فراوانی شدند. آثاری که یا مانند “پاییز پدرسالار”(مارکز) و” من و قادر توانا” (باستوس ) دیکتاتوری خاصی را هدف قرار می دادند و یا همچون “گفت و گو در کاتدرال” (یوسا) و “ژنرال در هزار توی خود” (مارکز) از سیاستهای کلی حاکمان آمریکای لاتین سخن می گفتند.
اما آمریکای لاتین در اواسط قرن بیستم بیش از سه دهه جایگاه حکمرانی و سلطه جویی دیکتاتوری با نام “رافائل لئونیداس تروخیو مولینا” بود، مردی که در جمهوری دومنیکن عنان قدرت را دردست گرفته بود و در طول حکومت سی و یک ساله ی خویش – که با ترور او به پایان رسید- از هیچ قساوت و جنایتی روی گردان نبود. چهره ی بیرحم و سفاک این دیکتاتور- که از سوی مخالفانش “بز نر” لقب گرفته بود- با قلم درخشان “یوسا” به وضوح در رمان “سور بُز” به تصویر کشیده شده است.
از جمله ی فجیع ترین جنایات تروخیو می توان به آدم ربایی، تجاوز و قتل خواهران “میرابال” در روز بیست و پنجم نوامبرسال ۱۹۶۰ اشاره کرد، روزی که بیست و یک سال بعد توسط فمینیست های آمریکای لاتین، به عنوان روز مقابله با خشونت علیه زنان برگزیده شد و سالها پس از آن در سال ۱۹۹۹ مجمع عمومی سازمان ملل طی قطعنامه ای نامگذاری این روز را به عنوان روزی جهانی تصویب کرد.
قتل این سه زن که از مبارزان فعال علیه حکومت دیکتاتوری تروخیو بودند، آنان را به سمبل مقاومت و ایستادگی و هم چنین نمادی از آزار و شکنجه ی زنان در جوامع استبداد زده ی آمریکای لاتین بدل کرد، توصیفاتی پیچیده که این خواهران جوان را ملقب به نام انقلابی و دوگانه ی “پروانه ها” ساخت.
از سوی دیگر استقامت، امیدواری و زندگی پر پیچ و خم پروانه های شکسته بال دومنیکنی از همان ابتدا آنان را به منبع الهامی برای نویسندگان و شاعران آمریکای لاتین بدل کرد، از این جمله “خولیا آلوارز” – نویسنده و شاعر آمریکایی دومنیکنی تبار که خود نیز چون بسیاری دیگر از روشنفکران هم وطنش زخم خورده ی این دیکتاتور بود، داستان زندگی این سه خواهر را دستمایه ی رمان دوم خود قرار داد و با گردآوری اسناد و مدارک متعدد، کتاب “در زمانه ی پروانه ها ” را در سال ۱۹۹۴ به انگلیسی و چند سال بعد به اسپانیایی منتشر کرد.
رمان “در زمانه ی پروانه ها” در عین تاریخ نگاری سیاسی و اجتماعی، داستانی جذاب و تاثیر گذار را روایت می کند که قهرمانهای آن هیچ نشانی از تخیل و اسطوره را با خود حمل نمی کنند، آنها دخترانی معمولی و واقعی اند که زندگی ساده شان چنان دستخوش تحول و تغیر می گردد که به یکباره و بی هیچ برنامه ریزی از پیش تعیین شده ای بدل به دشمنان اصلی تروخیو می شوند.

gfdgdfg

خولیا آلوارز

داستان در سال ۱۹۹۴ و با روایت “دده (آدلا) “، تنها خواهربازمانده ی میرابال، از زندگی خواهرانش آغاز می شود. او که در گفت و گو با خبرنگاری نشسته است تا شرحی از مبارزات و مقاومتهای توام با هراس و تردید پروانه ها را ارائه دهد، رفته رفته به گذشته های دورتر می غلتد و این مصاحبه را مبدل به روایتی داستانی از زندگی خواهران خود می سازد. داستانی که صرفا به جنبه ی فعالیتهای سیاسی و مدنی میرابال ها نمی پردازد، بلکه از زندگی،عواطف، احساسات و زنانگی آنها نیز سخن می گوید.
پس از آن “خولیا آلوارز” در هر بخش با روایتی ساده و از زبان خود پروانه ها خواننده را به دل زندگی آنها پرتاب می کند و دغدغه ها ، نیازها و احساسات هریک را عیان می سازد، چنان که در پایان کتاب، خواننده نه موجوداتی افسانه ای که زنانی ملموس و آشنا را پیش چشم خود می بیند.
آلوارز در این کتاب به شیوه ی یوسا، از شیوه ی روایی تو در تو بهره برده است ، روایتهایی که در وجوه زمانی و مکانی متفاوتی در یکدیگر گره می خورند و در سایه ی همین درهم تنیدگی هاست که روال داستان خود را پیش می برد.
“مینروا” دختر سوم خانواده نخستین پروانه ای ست که زندگی اش به تصویر کشیده می شود، او فعال ترین، عاصی ترین و جسورترین خواهران است که جلوه های زنانه به خوبی در سکنات و تصمیماتش نمایان است. او زندگی خود را از کودکی تا زمانی که برای تحصیل به مدرسه ی شبانه روزی راهبه ها فرستاده می شود بازگو می کند، جایی که گره داستان رخ می دهد و روایت زندگی خواهران دیگر نیز افزوده می شود.
مینروا با “سینتیا” دختری افسرده و ضعیف الجثه دوست می شود، این دختر مغموم و سیاه پوش رازی دردناک را با مینروا در میان می گذارد و چهره ی خونریز و مستبد تروخیو را برای او عیان می سازد ، سینتیا از دیکتاتوری سخن می گوید که تمام مردان خاندان وی را به قتل رسانده و ثروت خانوادگی شان را ضبط کرده است، دیکتاتوری که سخن مخالف را بر نمی تابد و از کشتن انسانها ابایی ندارد. بدینسان مینروا دنیای جدیدی را کشف می کند، دنیایی که در آن تروخیو آن مرد مقدسی نیست که عکسش در خانه کنار تمثال مسیح قرار گرفته است، او به وجودهیولایی پی می برد که بر هستی دومینیکن چنگ انداخته و هستی و شور زندگی را از او سلب کرده است. این یافته ها که بذر نفرت از دیکتاتور پیر را در دل مینروای تازه بالغ می پاشد، با وقوع حادثه ای دیگر دو چندان می شود، او که به همراه دختران همکلاسی اش برای اجرای نمایش به دفتر تروخیو رفته است، دست رد به سینه ی وی می زند و از این که به خیل معشوقه های او بپیوندد حذر می کند. به این ترتیب جوانه های نفرت از خودکامگی با زنانگی و غرور مینروا در هم می آمیزد و او را به سوی عصیان می کشاند.
مینروا پس از آشنایی با گروه های مخفی به مبارزین ملحق می شود، نام حزبی “پروانه” را بر خود می نهد و با جوانی انقلابی به نام “مانولو” ازدواج می کند و با وجود آن که می داند تروخیو او را زیر نظر دارد، به فعالیت و زندگی پر مشقت خود ادامه می دهد.
روایت بعدی مربوط به خواهر کوچکتر “ماریا ترسا” ست دختری معصوم ، لطیف و ساده دل که در پی دلباختگی لبریز از شور و جنون به یک انقلابی به خواهرانش ملحق می شود، ماریا ترسا بر خلاف مینروا که نمادی از سرکشی و خشم زنانه است، آرام، مطیع و مهربان است و تنها معجزه ی عشق است که او را به سمت مبارزه سوق می دهد.

خولیا آلوارز

خولیا آلوارز

طرف دیگر ماجرا، “پاتریا” خواهر بزرگ خانواده است، دختری که وسواسهای مذهبی و علاقه ی وافرش به راهبه شدن در تقابل با عشق رنگ می بازد و او را به زندگی عادی با یک کشاورز ساده می کشاند. اما او و همسرش نیز پس از مدتی با گروه کلیسای منطقه هسته ای مبارزاتی شکل می دهند و به جنبش انقلابی مخفی می پیوندند. آنها که خانه ی خود را به عنوان پایگاه در اختیار انقلابیون قرار داده اند، سرانجام شناسایی شده و همراه دو خواهر دیگر و همسرانشان دستگیر می شوند.
سپس محل روایت ، به زندان منتقل می شود و بخش عمده ی داستان از زبان ماریا ترسای مهربان بیان می شود، در این بخش از کتاب تصویری عریان و تلخ از هراس ، افسردگی و پریشانی زنان دربند ارائه می شود، پرداختن به مسائلی از قبیل دغدغه ی ملاقات با فرزندان به عنوان اهرم فشار، شکنجه های متعدد، مشکلات گوناگون بند عمومی زنان، ملاقاتهای فرمایشی سازمان های بین المللی و … یکی از خواندنی ترین بخش های این کتاب را رقم زده است.
بخش دیگر کتاب از شور و شوق توام با هراس و تردید سه خواهری حکایت می کند که در خانه ی پدریشان در حصرند و شوهرانشان به عنوان گروگان هنوز در زندان به سر می برند، آنها هر پنج شنبه فرزندانشان را به خواهر مضطربشان “دده” می سپارند و راهی ملاقات با مردانشان می شوند.
در همین اثنا خواننده قدم به قدم با پروانه ها پیش می آید و با زندگی آنها همراه می شود ، زندگی روزمره ای که سیاست و خشونت در لحظه لحظه ی آن جاری ست و سایه ی سنگین بز نر آن را تاریک ساخته است. باری، این همراهی ادامه دارد تا آن که داستان به اوایل نوامبر ۱۹۶۰ می رسد ، زمانی که تروخیو اعلام می کند، کشورش با دو مشکل مواجه است نخست کلیسا و دوم خواهران میرابال. هراس و تپشی که از خواندن این جملات بر دل خواننده می افتد، پس از تورق چند صفحه جای خود را به اشک می دهد. چرا که در روز بیست و پنجم نوامبر، نگرانی و وحشت “دده”، از بازنگشتن خواهرانش از ملاقات به حقیقت می پیوندد ، آنها در راه بازگشت با گماشته های تروخیو مواجه می شوند ، جلادانی که پس از شکنجه ، تجاوز و قتل وحشیانه ی این سه خواهر، اجسادشان را به همراه اتومبیلشان به دره می اندازند.
در پایان، نویسنده از دده تنها خواهری که زنده مانده است سخن می گوید، خواهری که به رغم نفس کشیدن هرروز با خاطره ی آن مرگ دست و پنجه نرم می کند. او که تلاش کرده است فرزندان پروانه ها را در فضایی دور از نفرت وهراس بپرورد، دغدغه ی تکان دهنده ای را بازگومی کند، دده از سایه ی قهرمان گونه ی پروانه ها در هراس است، سایه ای که برسر او سنگینی می کند و به ابزاری در دست دولتمردان سودجوی حال حاضر بدل شده است. دده حتی از نگهبانی خانه ی خواهران میرابال که اکنون به موزه بدل شده است نیز خسته و درمانده است.
“در زمانه ی پروانه ها” در سال ۲۰۰۴ به عنوان کتاب برتر جشنواره ی “یک کتاب، یک شیکاگو” برگزیده شد، هم چنین “ماریانو باروسو” بر اساس این رمان، فیلم “در زمانه ی پروانه ها” را با بازی “مارک آنتونی ” و “سلما هیک” ساخته است.
خولیا آلوارز هم چنین در صفحات پایانی کتاب در بخشی پیوست گونه ، روزگار نابسامان خود و خانواده اش در زمان دیکتاتوری تروخیو و هم چنین ماجرای آشنایی اش بر خواهران میرابال را شرح داده و عکسهایی از انقلابیون دومینیکن را نیز منتشر کرده است، شاید به خاطر تجربه ی سیاسی و لمس همه جانبه ی اختناق است که آلوارز تا این حد در خلق فضای استبدادی و جنبش مقاومت در قالب روایت سه زندگی نامه ی تو در تو موفق عمل کرده است. ساختار داستان، منسجم و استوار است و درهم تنیدن وقایع سیاسی با زندگی واقعی کاراکترهای حقیقی – داستانی این رمان را به اثری جذاب و تاثیر گذار بدل کرده است.
نویسنده در این کتاب با واکاوی در خلال حرفها و اندیشه های پروانه ها، دنیای زنانه و عشق بی پایان آنها نسبت به همسرانشان را به تصویر می کشد، پروانه هایی که به ذات مبشر نوربودند و از تاریکی بی عدالتی بیزار. به همین سبب عشق به زندگی و نفرت از قساوت و خودکامگی تا عمق جانشان نفوذ کرده بود ، آن قدر که بالهایشان بر گرد شمع آزادی شکست، سوخت و خاکستر شد.

گزارشی از کنسرت داوود آزاد در لندن

ای بسا گیتار و عود همزبان…
رهیار شریف

4gfd4g

سازهایی از شرق و غرب و اشعاری از سرزمین‌های کهن‌سال خاوران، میزبان حاضرینی شده بودند که در یک شب نه چندان سرد زمستان و فرسنگ‌ها دورتر از خاک خانه، نغمه‌های آن دیاران را زمزمه می کردند.

داوود آزاد - عکس از محمود احمدی

داوود آزاد – عکس از محمود احمدی

داود آزاد، خواننده و نوازنده‌ی موسیقی عرفانی ایران که سالهاست در چهارسوی دنیا کنسرت هایی اینچنینی می گذارد و اهل دل موسیقی را زیر یک سقف گرد هم می آورد، در این نوبت و برای چندمین بار متوالی در سالهای اخیر به لندن رسیده بود و برنامه‌ای به روال همیشگی‌اش در سالن کادگن هال لندن به روی صحنه برده بود.
این بار هم مثال همیشه سازها و نوازندگانی از چهارسوی دنیا کنار هم نشسته بودند، از ساکسیفونی که به دست سیاهان آفریقایی هویت گرفته بود تا گیتاری که با نوازنده‌های اسپانیایی جان گرفته؛ سازهای شرقی هم بودند، دف و تار و تنبور و عود که توسط خود او نواخته می شدند و تبلای هندی که نوازنده‌ای از همان خاک را بر بالینش داشت؛ سازهایی با چنین دامنه ی تغییر که شاید تنها با اشعار عاشقانه‌ی مولانا توان جمع شدن زیر یک سقف را داشتند.
برنامه‌ی شنبه شب را «هارون یوسفی» یار کهن افغان‌ها در بی بی سی انگلستان اجرا می کرد و شرکت هواپیمایی ” آریانا” هم حامی مالی این برنامه شده بود؛ شاید به همین دلایل هم نیمی از جمعیت در سالن افغان‌های ساکن لندن بودند و با حضورشان حال و هوای شرقی بیشتری به سالن داده بودند.
در آغاز برنامه، آقای یوسفی شمه‌ای از فعالیت های داوود آزاد را برای حاضرین قرائت کرد و از سابقه‌ی او در موسیقی گفت و در ادامه هم اعضای گروه معرفی شدند تا سالن رفته‌رفته مهیای این کنسرت موسیقی شود.
داوود آزاد که اصالتی آذری دارد و سالهای کودکی و نوجوانی را در ارومیه و تبریز سپری کرده، به واسطه‌ی آشنایی‌اش با زبان و ملودی‌های ترکی، در بسیاری از برنامه‌هایش از این زبان هم بهره گرفته، این بار هم، کنسرت او با ترانه‌ای آذری آغاز شد و ملودی‌ای که به طور مشخص از آثار “ژیوان گاسپاریان ” و موسیقی ارمنی تاثیر گرفته بودند.
آقای آزاد در ادامه، به اشعار مولانا رسید و با تمسک به عاشقانه های ناب او، وحدتی میان سازهای شرقی و غربی ایجاد کرد. تمامی قطعات فارسی او در کنسرت شب گذشته از همین شاعر و از دیوان شمس تبریز او برداشته بودند که مجموعه‌ای ست عاشقانه در ذکر ارادت و حب او به مراد دیرینش، شمس تبریزی.

df

جالب ترین بخش پیش بینی نشده‌ی برنامه اما، در آغاز بخش دوم برنامه اتفاق افتاد. هم آنگاه که هارون یوسفی در معرفی چهره های شاخص حاضر در سالن به نام اسماعیل خویی رسید و در ادامه هم از او خواهش کرد تا به روی صحنه بیاید و قطعاتی از اشعارش را با مردم شریک شود. دکتر اسماعیل خویی هم دعوت آقای یوسفی را پذیرفت و در ادامه ی حال و هوای حاکم بر سالن، از افغانستان و ریشه‌های فرهنگی مشترکش با ایران گفت و عنوان کرد که از دید او افغانستان هیچگاه از ایران جدا نبوده و خوشبختانه سیاست جز از مرزهای جغرفیایی، نتوانسته تا مرزهای فرهنگی این دو دیار را از هم جدا کند و از لحاظ فرهنگی این دو خاک هنوز با هم یکی و متحد اند.
آقای خویی که در تمامی سالهای تبعید ادبی‌اش، خواهی نخواهی با سیاست و احوال جامعه مانوس بوده و هیچ گاه به بلاهایی که در این سالها بر سر مام وطن آمده، بی اعتنایی نکرده در این مجال هم ابیاتی از اشعار مبارزش را قرائت کرد و از این غم که به جان آن دیار کهن نشسته، گفت:

” …؛ گر میشد از این بیش ستم میکردی
آفاق سیاه پوش غم میکردی
میگفتی که روسری ببندد خورشید
چادر به سر بهار هم میکردی

با رقص گیاه زیر باران چه کنی
با کف زدن برگ چناران چناران چه کنی
ای کرده حرام شادی و خنده به ما
با قهقهه گل به بهاران چه کنی… ”
وی همچنین و در انتهای صحبت‌هایش مشهورترین رباعی‌اش را هم با مردم شریک شد و ناخواسته از دل آزادی دوستش گفت که آرزوی آزادی برای همه ی ابنای بشر دارد:
با یک دل غمگین به جهان شادی نیست
تا یک ده ویران بوود آبادی نیست
تا در همه ی جهان یکی زندان است
در هیچ کجای عالم آزادی نیست

gfd45

پس از صحبت های آقای خویی؛ و حال و هوای به شعر آمیخته شده‌ی سالن، هارون یوسفی از “رضا محمدی” شاعر جوان ساکن لندن هم دعوت کرد تا به نمایندگی از شعرای افغانستان به روی صحنه بیاید و شعری بخواند.
رضا محمدی، شاعر و نویسنده‌ی افغان، سالها پیش با تحصیل علوم انسانی در ایران و قلم زدن در مجلات وقت به شهرت رسید و در ادامه راه زندگیش هم رخت عزیمت به لندن بست و حالا سالهاست که از جمله اهالی ثابت محافل ادبی فارسی زبان در لندن است.
آقای محمدی، چند شعر از یکی از نام آشناترین سروده های مولانا را با همان اطوار شاعرانه‌ی همیشگی‌اش قرائت کرد و با جادوی شعر و کلمه، به شور و حال سالن علاوه کرد… :

” بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
سرمست همی‌گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید
بگریختم از خانه خمار مرا یافت

چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان
آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت

امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت… ”
در ادامه‌ی برنامه هم، قطعاتی در حال و هوای عرفان و تصوف مشرق زمین و به زبان های فارسی و ترکی اجرا شد. آقای آزاد که در سالهای گذشته، ملودی‌های باخ را هم با اشعار مولانا پیوند داده بود، در برنامه‌ی شنبه شب هم، تم هایی از موسیقی‌دان برجسته را در قطعاتش اجرا کرد.
آقای آزاد در قسمت‌های انتهایی بخش دوم، از ساز “عود” هم بهره گرفت و خطاب به حاضرین در سالن گفت که این ساز اصالتی ایرانی دارد و در واقع مادر گیتار است. حرفهایی که در صحت و سقمشان جای تردید فروان است؛ چه بسیاری از تاریخ نگاران موسیقی این ساز را به سرزمین اعراب نسبت می دهند و گیتار را ابداعی خاص مردم سرزمین های آمریکای جنوبی می پندارند. با تمام این اما و اگرها اما، گذشته و صدای سازها را چه فرق، آنگاه که همگی‌شان، نغمه‌هایی از دل می زنند و در خدمت طرب و شادی آدمیزاد اند و وصل ایشان با الهه‌ی عشق.

عکس ها از: محمود احمدی

از صدا افتاده تار و کمونچه…رهیار شریف

به خاطر بیست و نهمین سالروز درگذشت غلامحسین ساعدی

شنبه‌ی همین هفته، بیست و دوم روز ماه نوامبر، شمارگان سالهای نبودنش به ” بیست و نه ” می رسد. همان مرد بی تکلف ادبیات ایران که یکی از غمگنانه ترین مرگ های تاریخ معاصر را رقم زد و در عین تنهایی و غم و پریشانی، جهان زنده ها را بدرود گفت و رفت. حرف از «غلام‌حسین ساعدی» ‌ست، نمایشنامه نویس شهره ی ایرانی که بسیاری از آثارش در صحنه های تئاتر ایران و سینما هم، نقش بسته اند و نامش را برای همیشه ماندگار کرده اند.
روز گذشته، یادداشت کوتاهی با امضای «همسر و دوستان» او به دست «تحریریه ی خلیج فارس» رسید که در آغاز این مطلب و پیش‌تر از همه چند سطررا با هم می خوانیم :

” گرامیداشت یاد بیدار
غلامحسین ساعدی
(۱۳۱۴- ۱۳۶۴ )
با یاد همواره و همچنان پایدار غلامحسین ساعدِی درفرا رسیدن بیست و نهمین سالگرد درگذشت او، درساعت ۱۵ روز شنبه اول آذر(۲۲نوامبر) برمزار این نویسندۀ بزرگ ایران (گورستان پرلاشز قطعۀ ۸۵ گرد هم می آئیم.
همسر و دوستان ”
خبر و توضیح البته که کامل است و بی گمان که ایرانیان ساکن پاریس، یاد او را چونان چون سالهای گذشته گرامی خواهند داشت.
این خبر اما، بهانه ای شد برای به یاد آوردن خاطرات فراوانی که از او برای ادبیات و فرهنگ ایران به جای مانده، از فیلم نامه ی “گاو” ( عزاداران بیل ) ی که به روایت بسیاری منجی سینمای ایران شد و نظر آیت الله خمینی نسبت به این رسانه ی هنری را عوض کرد و از مرگ در نطفه ی سینما در ماه های اولیه ی انقلاب جلو گیری کرد، تا ” آرامش در حضور دیگران ” ی که شاید زن محور ترین اثر او باشد و راوی خلقیات و ظرایف زنانه.
اما علاوه بر داستان کوتاه ها و نمایشنامه های خوبی که تعدادشان هم کم نیست، دو ترانه از محبوب ترین های موسیقی مردمی ایران هم جوری با نام او گره خورده.
هم آن شبانه هایی که راوی حال و احوال جامعه بودند و با صدای ناب فرهاد و موسیقی دلنشین اسفندیار منفرد زاده برای صندوق خانه ی هنر ایران به یادگار ماندند و حالا نیم قرنی ست که در هنگامه های نامروت روزگار، زمزمه ی مردم کوچه و بازار می شوند و مرهمی بر غم های ایشان.
چه، احمد شاملو، شاعر این ترانه، سروده اش را، در چاپ نخست به “گوهر مراد” تقدیم کرده بود که سالها نام قلمی ساعدی بوده؛ هر چند چند سالی آن سوتر، و در هوایی کمی آسوده تر، این نام مستعار کنار رفت و اسم غلامحسین ساعدی بر صفحه ی به بازار آمده با صدای فرهاد، حک شد.
در ادامه ی مطلب این صفحه، متن شعر شبانه را از پی بگیرید و سر آخر هم با صای فرهاد که این ترانه را آواز کرده گوش بسپارید…

شبانه
کلام: احمد شاملو
ترانه‌خوان: فرهاد مهراد
آهنگ: اسفندیار منفردزاده

کوچه‌ها باریکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها تاریکن
طاقا
شیکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده می‌برن
کوچه به
کوچه.


نگا کن!
مُرده‌ها
به مُرده
نمی‌رن،
حتی به
شمعِ جون‌سپرده
نمی‌رن،
شکلِ
فانوسی‌ین
که اگه خاموشه
واسه نَف‌نیس
هَنو
یه عالم نف توشه.

جماعت!
من دیگه
حوصله
ندارم!
به «خوب»
امید و
از «بد» گله
ندارم.
گرچه از
دیگرون
فاصله
ندارم،
کاری با
کارِ این
قافله
ندارم!

کوچه‌ها باریکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها تاریکن
تاقا
شیکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده می‌برن
کوچه به
کوچه. . .
۱۳۴۰

نگاهی به زندگی و آثار و احوال غلام حسین ساعدی

از این پس نویسندگی من شروع می شود
مینا استرابادی

غلام حسین ساعدی

غلام حسین ساعدی

نام “غلامحسین ساعدی”، تصویر مردی لبخند به لب را در ذهنها تداعی می کند. لبخندی که سرانجام غم غربت تلخش کرد و سوزاندش. خود می گفت:
“ لبخند را چاره‌ای نیست، در انتظار مرگ، که نمی‌خواهد و نمی‌آید… “
نوشتن از ساعدی، در حقیقت صحبت از نسل نویسندگان طرد شده ای ست که خفقان و اختناق آنان را ناشناس و مجهول الهویه از خاک خود راند، تا آنجا که نسل جوان ایران اکنون از این نسل جز نامی مستور در لایه های سانسور نشنیده است . ساعدی در جرگه ی همین نویسندگان است. نویسنده ای که استعدادهای بی بدیلش به یغما رفت و در اوج خلاقیت و شکوفایی پژمرد. حال آنکه احمد شاملو درباره ی او می‌گوید: ” ساعدی پیش از مارکز به رئالیسم جادویی دست یافت. او “عزاداران بیل” را قبل از آن ‌که نویسندگان ما “مارکززده” بشوند، نوشته بود.”
ساعدی که پس از تحمل رنج زندان و شکنجه های بسیار روح حساس و پر عاطفه اش مجروح گشته بود، درنهایت پس از انقلاب اسلامی در حالی که دل زده و افسرده شده بود، ناچار راهی غربت شد و تن به مرگی خودخواسته سپرد. چرا که این هجرت جراحتهای دوش او را عمیق تر و سوزان تر ساخت، آن‌چنان که بعدها شاعر بزرگ آزادی درباره‌اش سرود:
” شاهد مرگ خویش بود/ پیش از آنکه مرگ از جام‌اش گلویی‌تر کند” وخود او در “دگردیسی و رهایی آواره‌ها” می‌نویسد:
”دنیای آوارگی را مرزی نیست. پایانی نیست. مرگ در آوارگی، مرگ در برزخ است. مرگ آواره، مرگ هم نیست. مرگ آواره، آوارگی مرگ است. ننگ مرگ است.”
ساعدی، چه در حرفه ی روان پزشکی و چه در مقام نویسندگی درد و زخم مردمش را می جست و در صدد درمان آن بود، همان چیزی که در فیلم ها و نمایشهای برگرفته از آثار او هم متجلی است، او با جسارتی هنرمندانه، پرده از حقایق خشن و گزنده ای بر می داشت که در همه ی بسترهای جامعه اش ریشه دوانده بود، تلخی های ملموسی که او در “گاو” و “دایره ی مینا” تصویر کرده ؛ آن چنان تکان دهنده اند که خواننده را بر جای خود میخکوب می کند. شاید از همین روست که “محمد علی سپانلو” معتقد است ویژگی ساعدی، آمیختن دانش و هنرش با یکدیگر است چرا که او بی هیچ ملاحظه همه ی رگه های تاریک – روشن واقعیت را رصد می کند.
برای مثال آنچه ساعدی در کتاب “عزاداران بیل” نگاشته است، نقدی ست بر توهم تاریخی ملتی که همواره خود را تسلیم سلطه گران و ناگزیر به پذیرش جبر آنان می دانسته اند. او در حقیقت آرمانگرایان روشنفکر و فعالین جنبشهای آزادی بخش را خطاب قرار می دهد و معتقد است تا زمانی که ریشه ی این درماندگی روحی و استیصال تاریخی خشکانده نشود، جامعه هرگز به سوی اعتلا و توسعه پیش نخواهد رفت.
“از جاده صدای شیهه اسب شنیده شد. پسر مشدی صفر با عجله رفت بالا، یک نفر پوروسی قمه به دست، دور وبر گاری می پلکید و آن ها را می پایید. تا سرو کله پسر مشدی صفر پیدا شد، مثل باد در رفت و در تاریکی حاشیه دره ناپدید شد.”

ساعدی در اواسط دهه ی ۴۰ همراه بهرام بیضایی و اسماعیل خلج اساس ساختمان هنر تئاتر را در ایران بنا نهادند. نمایشنامه های ساعدی هنوز هم در زمره ی بهترین نمایشنامه هایی هستند که به لحاظ ساختار و دیالوگ در زبان فارسی نوشته شده اند. از “چوب به دستهای ورزیل” و ” بهترین بابای دنیا” گرفته تا “اتللو در سرزمین عجایب” که ساعدی آن را در غربت نگاشت. نمایشنامه ای که اغراق نخواهد بود اگر آنرا یکی از بهترین آثار مکتوب طنز در ادب فارسی بدانیم.
آنچه او در آثارش از مفاهیمی نظیر خرافات، جنون، وحشت، مرگ، روشنفکران سرگشته، سرمایه داران بی مقدار، بی خانمانهای آواره و کشاورزان رانده شده از زمین ارائه می دهد، تابلویی از جامعه ی هراسان ، بی هدف و آشفته ای را به تصویر می کشد که نتیجه اش مسخ انسانها، فقر فرهنگی و افول اجتماعی جامعه است:
“مردم راه باز کردند و چار‌پایه‌هایی را که جلو یخچال چیده بودند کنار زدند. مرد، چند بار بالا و پایین رفت و از پشت عینک تک‌تک آدم‌ها و دهان‌هایی را که می‌جنبید تماشا کرد، به ظرف آشغال و تکه کاغذهای چرب که گوشه‎ی دیوار روی هم ریخته بودند و زاویه دیوارها را پر کرده بودند خیره شد. صاحب مغازه روی یخچال خم شد و با لبخند گفت: «بفرمایین قربان.» همه ساکت و منتظر شدند که مرد لب باز کند و چیزی بگوید. مرد وقتی همه را وارسی کرد آمد و ایستاد به تماشای غذاهایی که پشت شیشه ی یخچال چیده شده بودند. چند لحظه بعد در حالی که ظرف گوشت را نشان می‌داد، پرسید: “گوشت‌تون تازه‌س؟” “
“ننه خانوم و ننه فاطمه نشسته بودند روی سکوی درگاهی نبی آقا، منتظر بودند که سر و صدا و رفت آمدهای داخل زیارتگاه تمام شود بروند تو. بیل زیر پای آن ها، باغ اربابی روبه رویشان و استخر بزرگ که از وسط خانه ها و زیر مهتاب رنگ پریده، مثل چشم مرده ای آسمان را نگاه می کرد.
سروصدا که کم تر شد، ننه خانوم بلند شد و در زیارتگاه را باز کرد و رفت توی تاریکی. با احتیاط شمعی روشن کرد. موش ها که روشنایی شمع را دیدند، هجوم بردند ضریح و از سوراخ های صندوق رفتند تو. ننه فاطمه که ایستاده بود جلوی در، با صدای آرامی گفت: ” یا الله، یا حضرت، یا علی، یا محمد، یا حسن، یا حسین، السلام علیک یا الله، یا حضرت، یا امام، یا علی، یا الله، مریض های بیل رو شفا بده!” “
برای نویسنده‌ای چون او که صادقانه به وطنش عشق می ورزید، غربت و دوری از میهن به مثابه ی اسارت در صحرایی خشک و بی آب بود.پیکرش در زیر آتش زنه های هرم این بیابان می سوخت و بیش از پیش در خود فرو می رفت. چمدان‌هایش را باز نکرده بود؛ که می پنداشت مسافری درهم شکسته و خسته است و هرلحظه ممکن است این مسافرخانه ی معلق را ترک کند و به خانه بازگردد حال آن که خوب می دانست خانه ای ندارد، وطنی ندارد و راه بازگشتی نیز.
اوج افسردگی و پریشان احوالی او در یکی از نامه هایی که خطاب به همسرش نگاشته است مشهود است:
“من خسته‌ام، بی‌خانمانم، دربه‌درم. تمام مدت جگرم آتش می‌گیرد. من حاضر نشده‌ام حتی یک کلمه فرانسه یاد بگیرم. من وطنم را می‌خواهم. من زنم را می‌خواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه دیگر خواهم مرد. من اگر تو نباشی خواهم مرد، و شاید پیش از این که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
به دادم برس! شوهر”
و سرانجام در دوم آذر سال ۶۴ در حالی که بیش از پنجاه سال نداشت در بیمارستان سنت آنتوان پاریس، در گذشت، و در کنار آن رانده شده ی بزرگ دیگر، “صادق هدایت” در گورستان “پرلاشز” آرمید.
ناصر پاکدامن که در آخرین لحظات زندگی ساعدی بر بالینش بوده است، چنین می گوید:
” صبح بود، ابر بود و بیمارستان بزرگ بی‏روحی بود و غلامحسین در حالت اغما بود و دیگر غلامحسین را من ندیدم. تنها کلماتی که از او در حالت اغما شنیدیم، این بود که : “من نویسنده‏ام، وظیفه‏ی من الان مبارزه با مرگ است. از این پس، نویسندگی من شروع می‏شود. باید نوشت… باید نوشت….”
اما ساعدی نمی دانست که سیزده سال بعد در همین ماه خزانی ، “محمد مختاری” و “محمد جعفر پوینده” به جرم همین نوشتن و ماندن در وطن در مسلخ استبداد به قتل خواهند رسید.

گفت و گو با غلام حسین ساعدی / فضای حاکم، نویسنده را به دنبال خود می‌کشد

بهارک عرفان

8sd7f898غلام حسین ساعدی، سی سالی هست که دنیای زنده ها را ترک کرده و شاید به همین دلیل هم در نزد جوانترهای مشتاق به ادبیات بیشتر با آثارش شناخته شده باشد تا با حرف ها و کردارش. قدیمی تر ها اما از آشنایی او با ادب فارسی به خوبی می دانند و جسارت های فراونش در راه رسیدن به تعریف بهتری از آزادی و میل جامعه به سوی برابری همگی انسانها.
جالب اینکه او که در صف انقلابیون حکومت پیشین بود، از پس پیروزی انقلاب مجبور به جلای وطن شد و چند سالی پس از این هجرت تلخ هم به جرگه‌ی اهل اندیشه‌ای پیوست که از پس آن انقلاب شوم، حتی مجال خفتن به خاک خانه را هم پیدا نمی کنند.
او سالها در مبارزه با جکومت وقت مطلب نوشت و برای این کار از زبان استعاره بهره گرفت، جالب اینکه بنا به اشاره ی خود او، این استعارات در هر زمان دیگری و در شرایط مشابه باز هم معنی می‌دهند. همین است که آثار او در دوره ی اختناق صدها بار سیاه‌تر جمهوری اسلامی هم از جانب حکومت تاب آورده نشد و بسیاری از آثار او دیگر بار زیر تیغ ممیزی ارشاد از چاپ مجدد باز ماندند.
تحریریه‌ی ادبی “خلیج فارس” به بهانه ی بیست و نهمین سالروز درگذشت او، یکی از آخرین گفت و گوهایش را که سالها قبل در مجله ی آدینه به چاپ رسیده بود، مهیای چاپ اینترنتی کرده و در این صفحه از پی‌اش آورده. گفت و گویی که برای نسل جوان سرشار از نکات آموزنده است و برای هم سن و سالهای او هم مروری بر روزهای شده. با هم بخوانیم…

نظر شما درباره‌ی قصه‌نویسی معاصر‌ایران چیست و‌آیا قصه‌نویسی‌ایران رو به رشد داشته است؟

اگر قصه‌نویسی معاصر‌ایران را بر مبنای همان تقسیم‌بندی متعارف ادبای «پیر و پاتال» مثل سعید نفیسی از دوران مشروطیت به بعد بررسی کنیم، درمی‌یابیم که عوامل بسیاری در آن تأثیر داشته است.

گرچه عده‌ای تأکید دارند که ما در گذشته قصه یا نوعی قصه داشته‌ایم و اشاره می‌کنند به آثاری مثل «داراب نامه» و آثاری که در متون عارفانه‌ی ما وجود دارد. اما به نظر من قصه‌نویسی ما بیشتر تحت تأثیر فرهنگ غربی بوده است. ‌این تأثیر در هدایت در بعضی از آثار چوبک، در گلستان دیده می‌شود. پس یک عامل عمده در پیدایش‌ این شکل و فرم در‌ایران آشنایی با ادبیات غربی بوده است اما بر اثر عوامل گوناگون ‌این فرم یک شکل‌ ایرانی پیدا کرده است. یعنی درست است که آدم‌ها به ناچار‌ایرانی هستند و فضا هم ‌ایرانی است اما گاهی الگو، گرته‌برداری از قصه‌نویسی غرب نیست. اگر از زاویه دیگری نگاه کنیم باز به دو گروه بر می‌خوریم. در قصه‌نویسی امروز چند نفری سبک و سیاق خاصی دارند و عده‌ای اصلاً صاحب سبک به خصوصی نیستند. روی هم رفته اگر به حاصل‌ این دوران بنگریم، می‌بینیم که کارهای ماندنی زیادی خلق شده است که می‌توان آن‌ها را ترجمه کرد. تعدادی از‌این آثار به زبان‌های خارجی ترجمه شده است و اعتباری هم به دست آورده است. تارگی‌ها «ژیلبرلازار» مجموعه‌ای از قصه‌های‌ ایرانی را به فرانسه ترجمه و چاپ کرده است که با استقبال روبه‌رو شده و نقدهای مفصلی درباره‌ی آن نوشته‌اند. قصه‌های ‌ایرانی به زبان روسی نیز فراوان ترجمه شده است.

نظر شما درباره ادبیات دوره اختناق ‌ایران چیست و ‌این ادبیات را در مقایسه با ادبیات اختناق سایر ملت‌ها در چه مرتبه‌ای می‌بینید؟

اگر منظورتان از ادبیات اختناق، ادبیاتی است که در دوره‌ی اختناق وجود داشت باید بگویم که ادبیات ما در دروه‌ی اختناق به اجبار به سوی تمثیل رفته و جنبه‌یAllegorical پیدا کرد. من با‌این جنبه‌ی تمثیلی خیلی موافقم. وقتی قصه‌ای یا هر کار دیگر هنری به صورت تمثیلی بیان شود در هر دوره دیگری نیز قابل تأویل و تفسیر است. در دوران گذشته، به جز قصه‌های شعاری که من اصلاً به آن‌ها اعتقادی ندارم، قصه‌ای است که فکر می‌کنند اگر آزادی به وجود بیاید و قصه رئالیستی رشد کند، داستان نویسی ما پیشرفت خواهد کرد معتقدم که ادبیان داستانی ما اگر جنبه‌ی تمثیلی خود را از دست بدهد، ‌این بیم وجود دارد که جنبه‌ی روزمره پیدا کند، ‌این نوع ادبیات را در همان زمان نوشتن می‌توان خواند اما بعد فراموش می‌شود. اما ادبیات اصیل در تمام دنیا یک جنبه تمثیلی داشته است. سال‌ها پس از چاپ آثار کنراد و همینگ‌وی هنوز می‌توان آثار آن‌ها را خواند. البته در ادبیاتی که در دوران اختناق در‌ایران نوشته شده، گاه کارها پیچیده شده و زیاده از حد و اغراق جنبه‌ی تمثیلی و استعاره و سمبلیسم به خود گرفته است.

در قصه‌نویسی معاصر ما کسانی که واقعاً مطرح هستند، انگشت‌شمارند نظر شما درباره ی آن‌ها چیست؟

نظر من اصلاً مهم نیست. ‌این مسأله نیازمند بحث مفصلی است. مثلاً در مورد آثار هدایت، بعضی از آثار او مثل سه قطره خون، زنده به گور، داود گوژپشت به نظر من قصه نیست. ‌این نوع آثار هدایت ساختمان قصه ندارد. البته ارزش هدایت وآثار ماندنی او به جای خود باقی است اما هدایت در آن شرایط تجربه می‌کرد تا شیوه‌های جدیدی پیدا کند. مثلاً به تجربه‌های او در طنز سیاه توجه کنید. در بعضی از‌این تجربه‌ها او واقعاً قصه ساخته است. مثلاً در داستان «دون ژوان کرج» یا «بن بست» یا «زنی که مردش را گم کرد» او واقعاً فرم قصه را پایه‌گذاری کرده است. ارزش آثار هدایت در یک حد نیست درباره‌ی آثار هدایت بررسی‌های زیادی شده است و من توصیه می‌کنم که درباره آثار او مقاله‌ی «پرویز داریوش» را حتماً بخوانید.
داستان‌های اولیه صادق چوبک واقعاً بی نظیر است. مثل«خیمه شب بازی» و «انتری که لوطی اش مرده بود». بعضی از داستان‌های او شکل بسیار خوبی دارد مثلاً داستان «چراغ آخر» – و نه تمام کتاب – اما آثار بعدی او برای من مطبوع نیست. مخصوصاً سنگ صبور که من از آن بدم می‌آید. کتابی است که فکر می‌کنم بو می‌دهد. جدی می‌گویم.
در مورد آل‌احمد، گاه آثار او «شُل و ول» است. بیشتر به نثر پرداخته است. یک نثر چکشی فوق العاده. در قصه‌های آل‌احمد، نثر است که خواننده را به دنبال اثر می‌کشاند و نه آدم‌ها و اکسیون‌ها و فضا.
البته آل‌احمد چند تا داستان بی‌نظیر دارد مثل «جشن فرخنده» که داستان خوبی است. ‌این داستان در مجموعه‌ی ۵ داستان منتشر شد که از خیلی از کتاب‌های او بهتر است. در «دید و بازدید» آل‌احمد بیشتر فضا می‌سازد. فضایی که خود او در آن زندگی کرده است. به هر حال آل‌احمد چند تا داستان دارد که تا حدی قابل تحمل است. بزرگ علوی آثار «شُل و ولی» داشته است اما داستان «گیله مرد» او داستان خوبی است و ماندنی است.
گلستان نثر موزون می‌نویسد. بعضی از داستان‌های او شکل دارد. مثل «طوطی همسایه‌ی من» که داستان خوبی است. به هر حال گلستان، کارش را می‌داند. البته من بحث محتوایی نمی‌کنم.

هدایت و چوبک پیشگامان ادبیات داستانی ما هستند، اما من می‌خواستم نظر شما را درباره‌ی آثار کسانی چون تنکابنی و گلشیری بپرسم.

چند تا کار گلشیری واقعاً فوق‌العاده است. من به گلشیری اعتقاد دارم او کارش را بلد است و می‌داند که چطور قصه بنویسد، البته گاهی شورش را در تأکید بر نحوه‌ی بیان در می‌آورد و قصه در نحوه بیان گم می‌شود. اما به هر حال بعضی از کارهای گلشیری واقعاً بی نظیر است. مثلاً چند تا از معصوم‌ها مخصوصاً معصوم اول و دوم آثار متعالی و واقعاً ماندنی است.

دیگران هم آثار خوبی نوشته‌اند. مثلاً چند تا از قصه‌های جمال میرصادقی واقعاً خوب است، مخصوصاً قصه «دیوار» که من هرگز آن را فراموش نمی‌کنم.
آثار بهرام صادقی بسیار خوب است. آثاری که با دید تلخی نوشته شده است و در آن‌ها حساسیت خاصی است که آدمی‌را تکان می‌دهد.
تقوایی می‌توانست قصه‌نویس خوبی باشد. در «تابستان همان سال» فضای جنوب را خوب تصویر کرده است. حیف که کار قصه‌نویسی را رها کرد، تنکابنی را من قصه نویس نمی‌دانم. پ در قصه‌نویسی ما، کار خوب زیاد شده است. برای بررسی آن‌ها آدم باید حوصله و دقت بنشیند و تک تک آثار خوب و با ارزش را تحلیل کند.

شما در داستان نویسی ما، یک شاخص هستید و کار شما جنبه‌های مختلفی دارد که باید بررسی شود، اما «شب نشینی باشکوه» در حد آثار شما نیست. خودتان چه نظری دارید؟
شب نشینی باشکوه، یک سیاه مشق و یکی از اولین کارهایی است که من در سال ۱۳۳۸ چاپ کردم. بیست سال از زمان نوشتن آن گذشته است. یک تمرین است. تحت تأثیر قصه‌های کوتاه چخوف بودم.

درباره‌ی فضا‌های ناشناخته در کتاب‌های شما بحث‌های بسیاری شده است از جمله سپانلو در بازآفرینی واقعیت می‌نویسد که زمینه‌ی کلی کارهای شما، رئالیسم است. به علاوه مقداری فانتا (خیال و وهم) و برای نتیجه گیری هم از سمبولیسم کمک می‌گیرد. خود شما در ابن باره چه برداشتی دارید؟
انسان وقتی که می‌نویسد، تعمدی ندارد که چگونه و چطور بنویسد. فضایی که بر آدمی‌حاکم است، نویسنده را به دنبال خود می‌کشد. انسان اثر خود را می‌نویسد و بعد وقتی اثر تمام شد و شکل گرفت، دیگران آن را بررسی می‌کنند. اما ‌این بحث‌ها مربوط به بعد از خلق اثر هنری است. چیزی که نویسنده را هنگام نوشتن متأثر می‌کند و آن تأثیر چنان است که تمامی‌وجود آدمی‌را پُر می‌کند، خود به خود نوشته می‌شود. من بلد نیستم از خودم و از آثارم حرف بزنم. چون بیشتر گرفتار بیرون و دنیایی هستم که مرا احاطه کرده است.
حقیقت‌این است که من یک هزارم کابوس‌ها و اوهامی‌را که در زندگی داشته ام، نتوانسته ام بنویسم. چون همیشه زندگی شلوغ و ذهن جوشان و آشفته‌ای داشته‌ام. کابوس‌ها هر چه هم که سعی می‌کنم جلوی آن‌ها را بگیرم، می‌آیند و اندکی آدم را می‌ترسانند.

نام‌هایی که در برخی از داستان‌ها برای شخصیت‌های خود انتخاب می‌کنید، گاه حالت خاصی دارند. مثلاً نام یک نفر گاه نام سه نفر است مثل حسن حسین محمد، تعمدی در کار است؟

قصه را آدم می‌سازد، اما فضایی که نویسنده انتخاب می‌کند به ناچار منطقهی مشخصی است. انتخاب اسم چیزی است مثل گرفتن مگس روی هوا، اما‌این که داستان در چه منطقه‌ای می‌گذرد هم در انتخاب نام‌ها اثر دارد. «ترس و لرز» که شما از آن مثال آوردید در جنوب می‌گذرد و اسم‌ها جنوبی است. من سه تا اسم را با هم مخلوط نکرده‌ام. ‌این اسم‌ها در واقع در آن منطقه به همین شکل وجود دارد. من تعمدی در‌این کار نداشته ام. جنوبی‌ها با‌‌ ‌این نام‌ها آشنا هستند.

در آثار شما دو تا قصه «گدا» و «زنبورک خانه» بسیار برجسته است. فضای آن قصه‌ها را چگونه می‌بینید؟
در آن قصه‌ها، فضا و اتمسفر مهم است. البته اگر ساده نگاه کنیم، فضا، مسأله فقر و مسکن را مطرح می‌کند. اما اتمسفر‌این قصه‌ها بسیار مهم هستند چرا که در آن اتمسفر، در آن ترکیب بندی است که آن وضع روحی ممکن است به وجود بیاید. آدمی‌که گیج و منگ است، تسخیر می‌شود و نمی‌داند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. پیرمردی که معلوم نیست در اثر زوال عقل، پیری یا فقر می‌خواهد یکی از دخترانش را قالب بکند و از شرش خلاص شود و شاید قصد او‌این است که خانه را دوتایی بچرخانند. تمام آن عتاصر اروتیک و سکسی دقیقاً باید در همان فضا رخ دهد. وقتی آدم یک اتاق دارد، چنین حالتی ممکن است، آن قصه بیشتر یک کابوس است.

در آثار شما به جز «آرامش در حضور دیگران» خیلی کم به زن‌ها پرداخته شده است. عمدی در کار بوده است؟

نه تعمدی در کار نبوده است. وقتی راجع به زن فکر می‌کنند، بخصوص‌ایرانی‌ها در فضای خاصی زندگی کرده‌اند، بیشتر به زن به عنوان یک ماده نگاه می‌کنند. شخصیت گدا یک زن است. یک پیرزن. پس زن حضور دارد. در «آرامش در حضور دیگران» دو تا زن جوان هستند. به هر حال در کار من در‌این مورد تعمدی در کار نیست. بستگی دارد به‌این که در اثری که می‌نویسید ضرورت وجود زن هست یا نه؟

در «آرامش در حضور دیگران» شخصیت زن سرهنگ بسیار چشمگیر است. زنی است که در اول مرموز جلوه می‌کند و بعد باز می‌شود. زنی است متفاوت با آن چه که در بیشتر آثار داستانی‌ایران دیده‌ایم. زن سرهنگ، شخصیت تازه‌ای در ادبیات داستانی‌ایران است.

انواع و اقسام آدم‌ها وجود دارند و ترکیب آدم‌ها با هم فرق دارد. زن سرهنگ، زن خاصی است. زنی متحمل و بردبار است. با یک نوع سکون روحی، محکوم به آن نوع زندگی است و سرنوشت خود را پذیرفته است. زن جوانی که همسر سرهنگ پیری است. شوق و شور در او مرده است. دخترها به زور او را به آرایشگاه می‌برند. در عین جوانی، جا افتاده است اما نوعی آرامش روحی نیز دارد. چیزهایی که دیگران را آشفته و مضطرب می‌کند، در او اثر چندانی ندارد. پس هر چه در طول داستان جلوتر می‌رود. صاف‌تر می‌شود، تمیزتر می‌شود. ‌این نوع زنان در جامعه‌ی ما کم نیستند.

عنوان تازه، از خلیج فارس
برگرفته از: نقد و تحلیل و گزیده داستان‌های غلامحسین ساعدی- نشر روزگار ۱۳۸۱ – چاپ سوم

ترانه ای از لوچو دالا با ترجمه ی فارسی

چشمان او و شب ِ دریا…
محمد سفریان

لوچو دالا

لوچو دالا

ماجرا به سال ۱۹۸۶ بر می گردد، زمانی که ” لوچو دالا ” شبی را در شهر زیبای سورنتو و در برابر چشمان دریای همیشه مهربان مدیترانه به صبح می رساند و در همان شب هم با جادوی خیالات دور آمده از دریا، ترانه ای عاشقانه می سراید، در حال و هوای پیر و مرادش،”انریکو کروزو”، که از جمله ی بزرگترین خوانندگان اپرا در تمامی ادوار بوده.
هم آن شب، موسیقی ترانه هم به ذهن او می آید و این ترانه، هفته ای آن سوتر در استودیو ضبط می شود و مثال دیگر تمامی الهام های تاریخ، چیزی می شود، شبیه معجزه. کروزو در تمامی دنیا به شهرت می رسد و فروشی نه میلیونی پیدا می کند، چه شعر و موسیقی آنقدر زیبایند و آنقدر به دریا و عشق و اشک و چشم نزدیک اند که نمایه ای از ” زندگی ” در خود دارند.
این ترانه، بعدها توسط بسیاری از خوانندگان بزرگ دنیا بازخوانی شد و در این مورد هم با قریب چهل اجرای متفاوت به اهمیتی تاریخی دست آزید. لوچانو پاواروتی، خولیو اگلسیاس، اندره آ بوچلی، میلوا و مرسدس سوزا از جمله ی مشهورترین هنرمندانی اند که نتوانسته اند نسبت به این همه حس و زیبایی بی تفاوت بمانند و نسخه ای تازه از این ترانه را با صدایشان تجربه کرده اند.
این ترانه با ترجمه ی فارسی و ویدیوی اجرایش در ادامه ی همین صفحه از پی آورده شده؛ تا شما را به سرزمین خیالات دور ببرد و با عشقهای دیروز و امروز زندگی تان پیوندی دوباره دهد.
توضیح آخر اینکه، زندگی و آثار و احوال خالق کروزو، سوژه ی کلام ما در چمتای این هفته شده. وقت و حوصله اگر یارتان بود، تماشای چمتای متعلق به ” لوچو دالا ” که عصر شنبه به روی آنتن تلویزیون ایران فردا می رود را در برنامه ی روزانه تان بگنجانید که علاوه بر این ترانه، بسیاری دیگر از برترین های او هم راه به خورجین چمتا پیدا کرده اند…

CARUSO…

Qui dove il mare luccica
اینجا؛ جایی که دریا می ردخشه
e tira forte il vento
و باد تندی می وزه
su una vecchia terrazza davanti al golfo di Sorrento
روی این بالکن قدیمی
روبه روی خلیج ” سورینتو ”
un uomo abbraccia una ragazza
dopo che aveva pianto
یک مرد، دختری رو بعد از گریستن به آغوش می کشه
poi si schiarisce la voce e ricomincia il canto
و بعد؛ صداش رو صاف می کنه
و دوباره می زنه زیر آواز
Te voglio bene assai
تو رو دوست دارم، یه عالمه
ma tanto tanto bene sai
خیلی خیلی دوستت دارم، می دونی؟
e’ una catena ormai
یک سری چیزهاییه که باعث می شه
che scioglie il sangue dint’ e’ vene sai
که خون تو رگ هام جاری بشه، می دونی؟

Vide le luci in mezzo al mare
چراغ هایی که وسط دریا می درخشن
pensò alle notti la in America
من رو یاد شب های آمریکا می اندازن
ma erano solo le lampare
اما همه شون پنداری که تقلبی بودن
e la bianca scia di un’elica
( مثل) رد سفید جا مونده از حرکت کشتی
sentì il dolore nella musica
درد نهفته در موسیقی رو حس می کنم
si alzò dal Pianoforte
که از پیانو بلند می شه
ma quando vide la luna uscire da una nuvola
اما وقتی که ماه از زیر ابر بیرون می آد
gli sembrò più dolce anche la morte
به نظرش حتی مردن شیرین تر می آد
Guardò negli occhi la ragazza
به چشم های دخترک نگاه می کنه
quegli occhi verdi come il mare
به چشم های مثل دریا سبزش
poi all’improvviso uscì una lacrima
بعد؛ یه هو اشکش سرازیر می شه
e lui credette di affogare
و(از شدت عشق) احساس خفگی می کنه
Te voglio bene assai
تو رو دوست دارم، قد یه دنیا
ma tanto tanto bene sai
خیلی خیلی دوستت دارم، می دونی؟
e’ una catena ormai
یک سری چیزهاییه که باعث می شه
e scioglie il sangue dint’e vene sai
که خون تو رگ هام جاری بشه، می دونی؟
Potenza della lirica
واژه های ترانه چه قدرتمندند
dove ogni dramma e’ un falso
جایی که هر داستان عاشقانه تصنعی ست
che con un po’ di trucco e con la mimica
و با کمی آرایش و ادا و اطور میشه
puoi diventare un altro
رُلی حقیقی رو بازی کرد
Ma due occhi che ti guardano
ولی این یک جفت چشم حقیقی که این طور به تو خیره شده‌ن
così vicini e very
اینقدر نزدیک و اینقدر صمیمی و حقیقی
ti fanno scordare le parole
confondono i pensieri.
کلماتت رو ازت می دزدن و افکارت رو در هم می ریزن
Così diventò tutto piccolo
و اینجوری همه چیز حقیر میشه
anche le notti la in America
حتی شبهای آمریکا
ti volti e vedi la tua vita
یکهو بر می گردی و می بینی، زندگی ت چیزی بیشتر
come la scia di un’elica
از رد سفید یک کشتی روی آب نیست
Ah si, e’ la vita che finisce
آره، این زندگیه که تموم میشه
ma lui non ci pensò poi tanto
اما مرد دیگه بهش فکر نکرد
anzi si sentiva felice
e ricominciò il suo canto
برعکس، احساس رضایت کرد و آواز خوندنش رو ادامه داد

به بهانه ی هفتاد ویکمین سالروز تولد محمد علی سپانلو / تبعید در وطن…بهارک عرفان

۲۹ آبان‌ماه، زادروز محمد علی سپانلو است، “شاعر تهران” امسال هفتاد و چهار ساله شده است.

محمد علی سپانلو

محمد علی سپانلو

سپانلو در زمره ی معدود نویسندگان معاصرشناخته شده ی ادب فارسی در ادبیات غرب است، او با شرکت در بسیاری از گردهمایی های بین المللی ادبیات ایران را نمایندگی کرده است، از او آثار فراوانی به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسه، هلندی، عربی و سوئدی ترجمه شده و او را مستحق دریافت نشان شوالیه ی نخل آکادمی فرانسه کرده است، نشانی که بزرگترین مدال فرهنگی این کشور است.

او که نخستین مجموعه شعرش با نام ” آه … بیابان” را در سال ۱۳۴۲ منتشر کرد، تا کنون بیش از شصت کتاب شعر، نقد و ترجمه منتشر کرده است، اما اکنون مدتهاست که آثاری از او از جمله کتاب “زمستان بلاتکلیف ما” – کتابی که در بستر بیماری شاعر سروده شده -، در تعلیق و انتظار برای اجازه ی چاپ به سر می برند.

تو گویی شعر “تبعید در وطن” را برای این روزهایش سروده بوده:

“تلخ رود/ تلخ رودی که از اعماق ایران راه می‌جوید/ در بلندی‌های ناپیدا/ صخره سنگ و علف را نیز می‌شوید/ از گدار تنگه‌ها و بازپرسی‌ها/ تا گلوگاه سیاه شهرهای ما/ مرزها را, در خطی هموار, می‌پوید/ رو به ماندابی که از ما بود و شاید نه /.سرزمینی یادگار از مرده ریگی دور/ نامدار از خاک بی‌رحم است و آب شور/ … “
سپانلو که جایزه ی “ماکس ژاکوب” ( بزرگترین جایزه ی شعر فرانسه ) را دریافت کرده است، در میهن خود از انتشار خاطراتش باز داشته می شود. همین چندی پیش، وقتی مجموعه ی “تاریخ شفاهی” به نام سپانلو رسید، ناخواسته با سانسور و حذف مواجه شد. کتابی که به گفته ی شاعر، حوادث بسیار روزها و شرح حال بسیار کسان را شامل می شد….
” این کتاب سال‌های کودکی و جوانی و دانشگاه، سال‌های شعر و ترجمه و تاسیس کانون نویسندگان، سال‌های مجلات مختلف، رویایی، اخوان، شاملو و بسیاری دیگر را دربرمی گرفت … و می‌توانست مرجعی از تاریخ شفاهی شعر مدرن ایران باشد”. او آنقدر از عدم انتشار این کتاب آزرده است، که با تلخی می گوید: “اگر وضعیت کتاب‌هایم به همین روال ادامه یابد، دیگر روحیه‌ای برایم باقی نخواهد ماند و دست از نوشتن خواهم کشید “
سپانلو، شاعری ست که بر تن اسطوره ها و افسانه های کهن، جامه ی عصر نو را می پوشاند تا روایتی نوین از آنچه ادب پیشین حکایت کرده، بازگو کند. از همین روست که آنچه در میان همه ی دل نگرانی ها و حسرتهای سپانلو، مشهود است، تاسف او از فراموشی ادب و فرهنگ سرزمینش است، چه آن گاه که از انتشار تاریخ ادبیات معاصر جلوگیری کردند و چه آن زمان که دیوان اشعار رودکی با تصحیح او اجازه ی نشر نیافت.
وصف حال این روزهای شاعر “قایق سوار تهران”، چون “سندباد غایب” است که با پارو زدن در این غرقاب مرداب گون و با یاد آوری روزهای خوش رفته، بر آن است تا از این شب سیاه به ساحل صبح و سلامت برسد…
قایق‌سوار بودیم
در ایستگاه آب
بالای نهرها
در کوچه‌باغ تجریش
از شیب جویبار
رفتیم
رو به پایین
همراه آبشار
رگ‌های شهر تهران
جاری
فصل بهار و آب‌سواری
از چشم باغ فردوس
در سایه‌ی چناران
تا قلب پارک ملت
راندیم
زیر ونک گذشتیم
تا رود یوسف‌آباد
و از فراز جنگل ساعی
تا آبراه بلور…
بالای برج‌ها
ماه
در نیلی روان
رخت عروس می‌شست
آواز نهرهایش را
تهران به هم می‌آویخت
ارکستر آب، در سرِ ما، می‌نواخت
در “بندر نمایش”
بعد از تئاتر شهر
نیروی آب کاهید
پارو زدیم
لغزان
تا حوضه‌ی امیریه
تا موزه‌ی نگارستان

در ایستگاه گمرک
نور چراغ‌ها کم شد
انگاره‌های فصل به هم ریخت
فیروزه با غبار درآمیخت
پاییز بود و آب
شهر و طلا و خواب
و یک صدا،‌که می‌دانستیم
هر لحظه ممکن است بگوید:
“برگشت نیست
آخر این خط!”

قایق رسیده بود به راه‌آهن
به واگن عتیقه‌ی میدان
بین جزیره‌های گیاهی
و صخره‌های سرگردان

که دور زد
پهلو گرفت
و ایستاد،
آن جا که روح تندیس
در زیر آبراه
نفس می‌کشید…

به بهانه ی شصت و سه سالگی شمس لنگرودی / بهارک عرفان

مرا به نیت گم شدن آفریدی…
“ساعت دوازده و بیست و پنج دقیقه نیمروز بیست و ششم آبان”، لحظه ی تولد شاعری ست که می خواهد چون ” شمس” بدرخشد تا نورش بر سیاهی شب چیره شود، می خواهد چون باران ببارد تا “غبار ستارگان را از پلک فرشتگان بروبد. او خود را ” آتش آمیخته به نطفه های ” فرشته ای می داند که بال “نازک و پرپریش” به ” پولادی از حریر” بدل شده…

 شمس لنگرودی

شمس لنگرودی

سپاسگزارم خدای من
خنده را
برای دهان او
او را
به خاطر من
و مرا به نیت گم شدن آفریدی

شاید از همین روست که واژه ی افسوس و حسرت با نام و مسلک او بیگانه است چرا که او بر هر آنچه در این زمانه می گذرد، با لبخندی پر مهر می نگرد. به همه ی آن شرنگهایی که روزگار در کامش ریخته می خندد. بر همه ی تلخی هایی که امروز بر او می گذرد – نه با نیشخند و طعنه که با مهربانی – تبسم می کند. شعر او با سخاوتی بی نظیر از امید می گوید، از عشق و از شادی و در همان حال اندیشیدن و نگریستن می آموزد به خواننده. هم اوست که با کلماتش مناعت طبع را می ستاید و با موسیقی کلامش آهنگ شیرین ” بخشش ” می نوازد.

“باغستان شلوغ است
آنانی که روی درخت‌ها نشسته و چهچهه می‌زنند
عابران‌اند
اینان که بر کناره ایستاده نگاه می‌کنند
گنجشکان
و ما میان صداها پرپر می‌زنیم
و شعر می‌نویسیم
شعرهائی میخوش”
که میوه‌های همین باغستان‌های غریب‌اند.

شمس لنگرودی ، از آن شاعرهایی ست که شعر همه ی زندگی اوست. او پر از شعر است. حرف هایش، کلماتش، زندگیش، طنزش همه و همه شعر است. شمس فارغ از هر گونه ایدئولوژی با نگاهی پراز شور و حس و رنگ، هستی را می نگرد. او با آنکه هیچ گاه داعیه ی سربازی وطن نداشته، اما برای وطن با دیده ای نگران شاعری کرده است. شعرش عاری از هر رنگ و ریا و بر آمده از نفس گرم اوست. او بی آنکه در جبهه ای سیاسی جنگیده باشد، راه برافراشتن پرچم آزادی و انسانیت را در واژگان شاعرانه اش پوییده است…

تو نخستین حرفی
که نخستین برگ های بهاری به زبان می آرند
نخستین نانی
که پس از جنگی شوم
از تنور دهکده ای خارج می شود
نخستین نامی
که بر بچه زندگی می گذاریم…
در هایت را باز کن
ما می آئیم
با عکس جوانی تو
در جیب پاره مان
و هر چه که نزدیک تر می شویم
تو جوان تر و زیباتر می شوی
درهایت را باز کن
هر چه نشانه است در کف مان
خانه توست
ای آزادی

تحرک تنیده در شعر شمس است که روزمرگی و زوال را از خاطر آدمی می زداید و میل پرواز و رهایی از تعلق را در ذهن خسته از هیاهوی روزگار بیدار می کند. گاه با خروشی رافت بار، کسالت و رخوت را از دیدگان نیمه باز سرگشتگان می زداید و گاه با نوازشی پدرانه مرهمی می شود بر سینه های زخمی آشفته حالان.

“دلتنگی
خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی سربسته بماند
مستت می کند اندوه.”

او با همه ی اجزاء حیات در صلح تمام است؛ از آدمها و طبیعت گرفته، تا اشیا و اسباب زندگی امروز، اما همین شاعر خوش خو و ملایم، گاه هم زبان به طعن سیاه دلان می گشاید و همراه گلایه ی آنانی می شوند که از ریا و تظاهر به تنگ آمده اند:

“گلایل را دوست دارم
به خاطر قلبش
که از پس برگ های لطیفش پیداست
دل آدمی پیدا نیست
و سر انگشتت را سیاه می کند چون گردو
اگر بگشایی، و ببینی”

شمس لنگرودی امسال شصت و سه ساله شد اما او – به قول عباس مخبر- “کودک سپید موی ” است، کودکی سرشار از بزرگ منشی و عزت نفس. آری، شاعر ما آنقدر بزرگ است که حتی به شناسنامه و روزهای رفته و نیامده هم لبخند می زند؛ رفتن روزها را چه باک است برای او که حقیقتی پاک در سینه دارد…

لبخند همه‌مان کمی مشکوک است، مونالیزا!
همه‌مان بار داریم و نمی‌دانیم در دل‌مان چیست
همه آویزانیم و چشم به راه خریدارانیم
لبخند همه‌مان کمی مشکوک است
چه کنیم … خالق‌مان داوینچی نبود.

نگاهی به رمان رود راوی نوشته ابوتراب خسروی / نقد مذهب در فضایی سوررئال …لیلا سامانی

نثر خاص “ابوتراب خسروی”، موجب شده است که رمانها و حتی داستان های کوتاه این نویسنده بیشتر میان خوانندگان ویژه ی علاقه مند و شیفته ی ادبیات طرفدار داشته باشد. قصه هایی که خسروی می آفریند، در فضایی غریب و گاه سورئالیستی روی می دهند، او با درنوردیدن محدوده ی زمان، بسیاری از مرزها و تعلقات را بی معنا می کند و روایتی تو در تو و پیچیده را بازگو می کند که عناصر تشکیل دهنده ی آن، نه از منطق زمانی مالوف پیروی می کنند و نه فضاهای مکانی شان با یکدیگر سنخیت دارد.

ابوتراب خسروی

ابوتراب خسروی

خسروی خود دوستیش با قلم را، مدیون آشنایی با “گلشیری” می داند، شاید از همین روست که نثرش مشابه آنچه گلشیری در “معصوم پنجم” و ” جن نامه” پیاده کرده است، به کهن گرایی ، پراکندگی و پوشیدگی تمایل دارد.

رمان “اسفار کاتبان” خسروی، با آن که از درونمایه های افسانه ای، مذهبی و تاریخی – که همان زمینه ی مورد علاقه ی اوست – برخوردار است ولی نسبت به “رود روای” رمزآلودگی و پراکندگی کمتری دارد.

رمان “رود راوی”، روایت گر زندگی جوانی به نام “کیا” از امت “مفتاحیه” است، او برای آموختن طب به لاهور می رود ولی پس از دو سال، تحصیل را ترک می کند و با شاگردی در نزد “مولوی عبدالمحمود” به مکتب “قشریه” می پیوندد، مکتبی که در تقابل شدید با مفتاحیه است، تا آنجا که هر دوی این فرقه ها پیروان یکدیگر را ملحد می دانند و حتی ریختن خون مخالفان خود را مباح می شمرند. کیا، در این بین به زنی روسپی به نام “گایتری” دل می بندد، او با این زن که هم نام مادر اوست در ساحل رود “راوی” واقع در لاهور آشنا می شود و به رغم ممنوعیت آموزه های قشریه، بارها به دیدار او می رود.

اما پس از چندی، کیا به سفارش عمو- برادر پدرخوانده‏اش، “کامل”- به‏ دار المفتاح در رونیز فارس، بازمی‏گردد. کیا در بازگشت نام “گایتری” را در کتابی با خود همراه می کند و به این شکل، حضور معنایی و واژگانی گایتری را در زندگی خود رقم می زند. در رونیز، “مفتاح اعظم” فرمان می دهد، که با اجرای مراسم تسعیر، کیا را از لغرشهای گذشته اش پاک کنند، کیا، در مقابل مومنین دارالمفتاح، عریان به تخته بند بسته می شود و در حالی که درد تازیانه را بر جسم و جانش تحمل می کند، نام گایتری را صدا می زند و از روسپی لاهوری می خواهد تا از او باردار شود، تخته بند باردار می شود تا گایتری به رونیز بیاید و نطفه ی کیا را از تخته بند بگیرد.

پس از آن، کیا که از مراسم تسعیر سربلند بیرون آمده است ضمن اشتغال در “دارالشفا”، به سمت قائم مقامی مفتاح برگزیده می شود و به مطالعه در زمینه ی تاریخ فرق و نحوه ی شکل گیری آنان می پردازد.

رمان رود راوی نوشته ابوتراب خسروی

رمان رود راوی نوشته ابوتراب خسروی

او ضمن دیداری رسمی از دارالشفا هم بازدید می کند. محلی که برای نگهداری و درمان بیماران رونیز اختصاص داده شده است. یکی از شایع ترین بیماری های این مرکز، “زخم کبود” است، که موجب نقص عضو بیماران شده است، چرا که به محض حادث شدن این زخم بر عضوی از بدن، پزشکان، “تسلیب”( قطع عضو ) را تجویز می کنند. در دارالشفا همچنین قسمتی وجود دارد که در آن برای اعضای قطع شده، اعضا ی مصنوعی ساخته می شود که بسیار به اعضا ی حقیقی مشابه اند.

کیا همچنین دراین دیدار با “اقدس مجاب” برخورد می کند. زنی مجنون که زخم کبود ندارد ،موهایش تراشیده شده و سرپرستار دار الشفا می‏گوید که او قصد کشتن مفتاح را داشته است. اقدس مجاب زاری می کند و تضرع‏ کنان می گوید که این گفته تهمتی بر آمده از دسیسه است و او ارادتمند حضرت مفتاح و از مؤمنین مفتاحیه است. کیا که از گریه وفغانهای اقدس مجاب متاثر شده است، دستور می‏دهد، دیگر سر او را نتراشند و دستهایش را آزاد کنند.

از سویی گایتری که به رونیز آمده و ازتخته بند باردار شده است، فرزند کیا را به دنیا می‏آورد و سپس به لاهور باز می‏گردد. او که به علت ابتلا به زخم کبود در دار الشفا بستری شده است اجازه ی دیدار با کیا‏ را نمی‏یابد چرا که گایتری عضو فرقه ی مفتاحیه نیست.

سرانجام، درپایان داستان در مجلسی که برای نصب کیا به سمت ریاست مفتاحیه و جانشینی مفتاح اعظم ترتیب داده شده است. قدس مجاب که به‏ واسطه کیا آزاد شده، به دستبوسی مفتاح می‏آید. او در مقابل‏ چشم مؤمنان مفتاحیه با شلیک گلوله‏های پی در پی، مفتاح را می کشد و کیا را مجروح می‏کند و خودش به وسیله محافظان مفتاح کشته می‏شود.

رود راوی، داستانی ست نمادین با فضاهای سورئالیستی‏. داستانی که بر اساس بر هم ریختگی ساختار معمول بنا شده و خواننده را در فضایی میان وهم و واقعیت درگیر می کند، اما در نهایت، می توان از میان همه ی این عناصر به ظاهر از هم گسیخته و پراکنده، هدف و معنای کلی داستان و معانی نمادهای راز آلودش را دریافت.

رمان، در قالب تمثیل و نماد، مذهب را به چالش می کشد، خسروی در حقیقت با بیان نوع برخوردها و تقابلات دو فرقه ی کاملا مذهبی و متعصب، جامعه ی مذهبی پوسیده ای را به تصویر کشیده است که انسانها در آن مسخ شده و از خود بیگانه اند، تصویری که نمود آن در” تسلیب ” و اعضای مصنوعی بیماران دارالشفا، به خوبی ملموس است. فضای مخوفی که از انسانهای با اعضای تسلیبی ایجاد شده است، از اجزای سورئال داستان است و حکایت از انسانهایی دارد که از هویت و اصالت خود جدا شده اند، این انسانهای‏ تسلیب شده‏ با وجود نقص عضو هم به ورزش‏ کشتی می پردازند. آنها حتی اگر از اعضایشان تنها پشت و سینه وسر داشته باشند، باز هم میل به کشتی گرفتن رهایشان نمی کند، حرکات کند وحلزون وار این انسانها که گویی نه در دارالشفا بلکه در محبس، اسیرند، از ایستایی و رخوت جامعه ی استبداد زده ای حکایت می کند که در آن به رهبر مذهبی‏اش به چشم یک ولی‏ نگریسته می شود و تقدس و تنزهی که مردمان برای یک ولی قائلند، موجب شده که آنان از ماهیت درونی خویش تهی و به موجوداتی مصنوعی و منفعل بدل شوند.

رود راوی همچنین وامدار “بوف کور” صادق هدایت است. ساختار دوگانه ی روایت و هم چنین نقش زنان داستان از جمله مشابهت های فراوان این دو داستان است.
در سطح نخستین روایت، داستان از زبان راوی بی واسطه ای حکایت می شود که زندگی ایدئولوژیک کشورش را به تصویر می کشد و در سطح دیگر از اتفاقاتی سخن می گوید که مربوط به پیشینه ی تاریخی و اسطوره ای سرزمینش است، تلاقی و تداخل این دو سطح با یکدیگراست که از رازهای سیاستمداران کشورِ راوی، پرده بر می دارد و قدرت کنونی آنان را به اتفاقات کهن، باورهای آمیخته به خرافه وحتی متافیزیک مربوط می کند.

نکته ی دیگر، مربوط به زنان داستان است، همه ی شخصیتهای زن “رود راوی”، روسپی و تن فروش اند و همگی – جز یک نفر- ، یا با مفتاح و یاران نزدیکش در ارتباطند و یا حتی مادرآنهایند.
تکرار گایتری در نقش مادر- معشوقه نیز از وقایع نمادین داستان است. بدین گونه که مادرراوی که گایتری نام داشته، زنی از اهالی پنجاب بوده و در دارالمفتاح کنیزی می کرده است، او در حالی که کیا را باردار بوده از جانب مفتاح اعظم به “کامل” هدیه می شود ، او کیا را که پدری نامشخص دارد به دنیا می آورد و پس از مدتی بر اثر ابتلا به زخم کبود می میرد. مشابهت های این دو گایتری حدسی را به ذهن متبادر می کند مبنی بر اینکه مفتاح، پدر کیاست و همین نشان از تکرار و التقاط زمانی ای دارد که بر رمان حکم فرماست.

زمان وقوع داستان‏ برای خواننده روشن نیست. چرا که از سویی سخن از اتومبیلها و پوشش‏ خاص کت و شلوار شخصیتهای داستان در میان است. ولی از سوی دیگر گفت و گوها و نحوه ی زندگی شخصیتها با آنچه در این روزگار می گذرد، متفاوت است.

کیا که از طرف مفتاح ماموریت یافته است تا نوشته‏هایی که درباره اولیاء مفتاحیه‏ در کتابخانه دار الشفا موجود است را سامان دهد. همواره میان گذشته و حال سرگردان است او در حال مرور تاریخ مفتاحیه و تورق کتابهای دارالکتاب است و شاید همین امر موجب نثر متکلف داستان شده است. چرا که داستانی پیش روی خواننده است که علاوه بر تاریخ گونه بودنش، سرشار است از مباحث فلسفی، فقه اللغت و افسانه.

مفتاح به کیا می گوید که گاهی شر به هیئت کلمات در میان کتابها ظاهر شده‏ و فرمانروایان مفتاحیه را از اریکه سلطنت می‏اندازد و اکنون‏ مؤمنان مفتاحیه به خاطر ورود شر در قالب کلمات در تاریخ رونیز دار المفتاح قادر به شناسایی اولیاء خود نیستند، از این روست که کیا را موظف‏ می کند که مرور دوباره‏ای بر این کتب انجام دهد.

کیا ساعات زیادی را در کتابخانه می‏گذراند. رسالات مورخین‏ متعددی را درباره سابقه رونیز و حاکمان آن مطالعه می‏کند. کسانی چون ابو احمد الحسن الاهوازی،ابو اخضر، الیاس‏ ابو مقصود، السیوندی، ابن القرد و حسن بن منصور خزاعی در رسالات حدود الذات فی شی، شرح المسالک، حدود الاعمال‏ فی شی،سلطان الحجر، رساله النبوغ و نوادر الوقایع هرکدام به‏ نوعی به اظهار نظر درباره اولیاء مفتاحیه و عقاید آنان می‏پردازند.

در این میان کیا به قصه ای بر می خورد که کلید قفل بسیاری از رازهای سر به مهر حکومت را در خود جای داده است و آن، داستان “ام الصبیان”، معشوقه ی “ابودجانه ی اول”، است. ابودجانه که همه ی مفتاحیان از نسل اویند، از اسرای جنگ بصره بوده است که اسم اعظم را از شیخ کندری در زندانی که با او همسلول بوده است، می‏دزدد، او سپس از زندان می گریزد و هفت شبانه روز می‏رود تا به سرزمین‏ بهشت‏گونه‏ای می‏رسد. در آنجا صیحه‏ای بر کوه می‏کشد، جنیان بر او ظاهر می‏شوند و شهری را بنا می‏کنند. با صیحه‏ای دیگر-که به‏ واسطه اسم اعظم به این‏قدرت رسیده- مردمانی در شهر پدید می‏آیند. با سابقه و خاطره و تاریخ. ابودجانه حکمران آن شهر و مردمش می‏شود. نام این شهر رونیز- از توابع فارس- است.

ابو دجانه عاشق زنی به نام “ام الصبیان” می شود اما ام الصبیان در زمین‏ تکثیر می‏شود و به همین دلیل ابو دجانه نمی‏تواند معشوقه اصلی‏اش را تشخیص‏ دهد. تا اینکه ام الصبیان پس از روسپی گری بسیار در مقابل‏ ابو دجانه به آسمان بالا می‏رود (همان چیزی که تحت عنوان “سلم السماء” از آن یاد می شود.)

ابو دجانه فرمان می دهد رصدخانه ‏ای عظیم ساخته شود تا او بتواند ام الصبیان‏ را ببیند . ابن اولاء با مصالح بسیار رصدخانه‏ای می‏سازد. او خود می‏داند که دیدن ام الصبیان در آسمان ممکن نیست لکن این‏ امر را از ابو دجانه مخفی نگه می‏دارد.ابودجانه با رؤیت آسمان‏ از رصدخانه گمان می‏کند ام الصبیان را دیده و با او حرف می‏زند. ام الصبیان به ابو دجانه می‏گوید اگر می‏خواهد که او معشوقه‏اش‏ باقی بماند باید پیغامش را به مردم زمین برساند و آن پیغام این است :”رنج است که‏ شما را به فلاح خواهد رساند.”

ابن اولاء سازنده رصدخانه از هراس از ابو دجانه، گفته‏های او را تأیید می‏کند:
ام الصبیان را با چشمانی سبز و با آن دهان و لبها دیدم که شرعیات مفتاحیه می‏گفت و وصیت می‏نمود که مؤمن‏ به مفتاحیه باشید. مفتاحیون باید بر درد مقدسی که ما بر آن نازل‏ می‏کنیم اقتدا کنند تا جسم آنان توانا گردد و روح آنان لا مکان‏ بماند و چون سحابی آسمان گردند.

ابو دجانه صیحه می‏کشد که ما دیگر شاه نیستیم که مفتاح‏ هدایت شما هستیم به ما ایمان بیاورید. تنها رنج است که شما را به فلاح خواهدبرد تا از جنس آتش شوید. بهشت،رؤیایی‏ بیش نیست. این آتش است که شما را به مکان اعلای آسمانها خواهد برد. ابو دجانه به ام الصبیان می‏گوید آنها به شما ایمان‏ آوردند. خلوص ایمانشان را بپذیر و با روح بزرگ خود در آنها حلول کن.

و از همین جاست که به نقش درد و رنجی که در سراسر رمان موج می زند می توان پی برد، صحبت از درد از همان نوشته های نخستین راوی آغاز می شود که دلیل پرداختن به وجود آن در ابتدا مبهم و گنگ است:

می‌پرسید چه اتفاقی افتاده که آدمی مثل من که تربیتی مفتاحی دارد، اصول خود را زیر پا گذاشته و بر سر درس معاندان مفتاحیه می‌نشیند […] به این نتیجه رسیدم که محصل طب نمی‌تواند عمق اجساد را نبیند، چون باید حداقل علت صوری درد را که علت مرگ هست در نسوج به عینه ببیند. و حال آنکه درد ماهیتی تجریدی دارد که تنها رد عبورش را در اجساد می‌گذارد. و در واقع آدمی مثل من به دنبال کشف ماهیت درد در کلاف سردرگمی از بو و رنگ و غرابت تن آدمی گم می‌شود و رد درد در جابه جای نسوج جسد مانده بود و لکن عین درد هیچ‌جا نبود. برای همین چیز‌ها بود که می‌باید رد درد را در جایی دیگر می‌زدم تا در مکانی دیگر به‌غیر از تن آدمی به ملاقاتش می‌رفتم. مثلاً در مکانی به عین کلام. درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمی‌زند. گاهی هم ساکن اشیاء می‌گردد.
کیا از این رو تحصیل در رشته ی طب را رها می کند، که این نوع آموزش را کافی و اقناع کننده نیافته است، او می خواهد درد و رنج آدمی را به وضوح ببیند و لمس کند. به همین سبب است که به محض بازگشت از لاهور، ناچار است طعم درد را بچشد، او باید مراسم تسعیر را که با تشریفاتی خاص انجام می شود، طی کند. دراین مراسم که روی صحنه و در حضور اعضای والا مقام جامعه ی مفتاحیه، صورت می گیرد، عموی کیا، خطابه ی حضرت مفتاح را با صدای بلند می خواند و دستور العمل اجرای مراسم را برای کیا، بازگو می کند. او به کیا می گوید که بدون احساس شرمساری، همانند روزی که ازمادر متولد شده، برهنه شود:

صدا از سمت غرفه‌ها می‌آمد که می‌گفت، کیا شرم نکن، تو هیچ اسراری نداری که پنهان کنی، مؤمنان دارالمفتاح همه محرم تو‌اند. اسرار تن تو اسرار آنهاست […] همه‌ی مؤمنان حاضر محرم اسرار دارالمفتاح هستند […] مؤمنین به عین دیوارهای خلوت تو‌اند.

صاحب صدا سپس به کیا دستور می‌دهد که خودش را در اختیار صحابه‌ ی تسعیر بگذارد. آنها به او می‌گویند که روی تخت بر شکمش دراز بکشد ” به عین آنکه خود را برای همخوابگی آماده می‌کنی” و این گونه تسعیر با فرود آمدن تازیانه، آغاز می‌شود و یکی از غریب ترین صحنه های رمان رقم می خورد، کیا در زیر ضربه های شلاق که با بی رحمی بر تن او فرود می آیند، گایتری را صدا می زند. او تختی که بر آن بسته شده را در آغوش می کشد و تصور هم آغوشی خود با گایتری را از کلمه به عینیت بدل می کند، او زمزمه می کند :” گایتری، از من‏ بار بگیر”.

اجرای این مراسم، بعد جدیدی از درد را می گشاید، نظام سیاسی و سیستم قدرت، درد را به عنوان هویتی مستقل به کار می گیرند تا به واسطه ی آن خواسته های خود را به انسانهای تحت نفوذشان تحمیل کنند، این همان پیغامی ست که “ام الصبیان”، ” فاحشه ی مقدس” از آسمان برای قوم ابودجانه فرستاده است، هم چنان که کیا با مطالعه ی یکی از رساله های دارالکتاب می خواند:

گویا بر مفتاح اول آشکار می‌کند که کافی است درد را جزو اصحاب مؤمن خود درآورد تا به فرمان او باشد. در آن صورت دارالمفتاح فرومانروای زمین خواهد شد. سربازان تو باید هیئتی از صورت‌های گوناگون درد و زخم و جنون باشند و از برای استقرار آن و جسم رعایای نافرمان باید اسباب لازم برای حلول آنها در جسم رعایا فراهم آید

این نحوه ی تفکر حتی پس از مجازات کیا هم به گونه ای به او تلقین می شود، چرا که به اوالقا می کنند همه ی آنها خادمان و جاسوسان حضرت مفتاح اند و در هیچ امری مخیر نیستند و حتی می گویند:

حضرت مفتاح فرموده‌اند تا روزی که حتی یکی از گناهان کیا هم باقی مانده باشند زخم‌ها حق ندارند مواضعشان را ترک کنند.

رود راوی هم چنان اشاره ای دارد، بر اختلافات ظاهری فرقه های مذهبی که گویی همه ی این نزاع ها و بحث و جدلها بازیچه ای ست برای بقا و تسلط هرچه بیشتر حکمرانان سلطه جو. در جایی کیا، دست ‌نوشته‌ ی الیاس ابومقصود از مصر را می خواند، دراین دست نوشته که منبع اصلی اطلاعات کیا درباره‌ی گذشته‌ ی مفتاحیه است، چنین آورده شده است:

بدان‌ ای پسر منشأ حیات بر ارض بر اصل تنازع استوار است […] در بینابین جمعین آدمیان هر آدمی باشد از برای دیگری. هیچ کس فی نفسه در امن نیست. الا ما که ایمان به اصول اباحیه از مشایخ به ما رسید. که می‌بایستی متنفر به اهالی ارض از هر نوع از جمله انس و جن و پرنده وکلهم اشیاء فی الارض بود. زیرا که از برای تنازع حتی بدون ادله باید متنفر بود. از هیمنه‌ ی این تنفر هیچ مجالی از برای تقرب ودر دام شدن نباشد .