خانه » هنر و ادبیات (برگ 52)

هنر و ادبیات

داستان یک دوستی / با یانیس ریتسوس و فریدون فریاد … بهارک عرفان

فریدون فریاد

فریدون فریاد

من غریبه ام
با درختها فارسی حرف می زنم
درختها پاسخم می دهند
درون این خویشاوندی
غریبه نیستم
این‌ها زمزمه‌های شاعرانه‌ی مردی‌ست که بر خلاف نامش بی غوغا و هیاهو زیست و سرانجام در همان غریبگی رخت از دنیا برکشید. مردی که درغربت هم همان مسلک بی ادعایش را پیش گرفت و “فریاد” خاموشش را در دل خاکی که در آن رحل اقامت افکنده بود نیز به طنین افکند.

“فریدون رحیمی” با نام ادبی “فریدون فریاد”، زاده ی سال ۱۳۲۸ در خرمشهر بود، او که دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی ادبیات تطبیقی در ایران بود، برای ادامه ی تحصیل عازم فرانسه شد. پس از آن در سال ۱۹۸۵ به یونان رفت تا در رشته‌ی ادبیات یونانی تحصیل کند و در آنجا بود که با “یانیس ریتسوس” شاعر نامدار یونانی و چکامه سرای آزادی، آشنا شد، آشنایی عمیقی که به دوستی صمیمانه‌ی آن دو منجر گشت، تا آنجا که امروز دیگر نام فریاد با نام ریتسوس گره خورده است. فریاد که پیش از آن در سال ۱۳۵۷ در کسوت یک شاعر، مجموعه اشعاری با نام های “‌‌میلاد نهنگ” و “شاعر جوان” را منتشر کرده بود، این بار به ترجمه روی آورد و به انتشار برگردان های فارسی اشعار ریتسوس پرداخت، از جمله‌ی این آثار می‌توان به مجموعه اشعار به “تقویم تبعید” و “زمان سنگی” اشاره کرد. دوستی فریاد با ریتسوس و هم چنین تسلط بی چون و چرایش بر زبان یونانی سبب شد تا فریاد در میان جامعه ی ادبی و هنری یونان به چهره ای شناخته شده بدل شود. او در سال ۱۹۹۱ و یک سال بعد از مرگ ریتسوس کتاب ” آسمان بی گذرنامه” را منتشر کرد و در سال ۱۹۹۵ موفق به دریافت جایزه ی انجمن اروپایی گشت. فریاد هم چنین انتشار کتاب “خواب هایم پر از کبوتر و بادبادک است” در سال ۱۹۹۸ را در کارنامه‌ی خود دارد، این قصه که توسط یانیس ریتسوس به یونانی ترجمه شده، مدت ۱۲ سال است که درمدارس ابتدایی یونان به عنوان کتاب درسی تدریس می شود. این کتاب که با زبانی شاعرانه و بی تکلف صلح و دوستی را به تصویر می کشد، در پس زمینه اش واقعیات تلخ جنگ را نیز هویدا می کند.

عکس: حمید جانی پور

عکس: حمید جانی پور

اما تلاش های فریدون فریاد تنها به ترجمه‌ی یک سویه محدود نماند؛ او آثار بسیاری از شاعران فارسی‌زبان از جمله عطار، فردوسی و خواجوی کرمانی را به زبان یونانی ترجمه کرد و درسال ۱۹۹۷ ترجمه‌ی یونانی متونی از ادبیات کهن فارسی را در کتابی تحت عنوان “افسانه هایی از بهشت” منتشرساخت. وی همچنین در سال۱۳۸۲ برگزیده ای از داستان های کوتاه “آنتونیس ساماراکیس”، نویسنده ی یونانی را به فارسی ترجمه کرد وآنها را در کتابی به نام ” نفس و داستان های دیگر” توسط انتشارات چشمه چاپ کرد.

فریدون فریاد به خاطر ترجمه و نشر مجموعه شعر “زمان سنگی” برنده ی جایزه‌ی ملی ترجمه ی ادبی یونان در سال ۲۰۰۵ شد. این کتاب که شامل اشعاری ست که ریتسوس آنها را در اولین دوره ی تبعیدش سروده، به قول “آزگیرو ماندوتلو” ، با ترجمه ی وفادار و مسلط فریاد، مبلغ پیام صلح، برابری، همبستگی و نبرد مداوم برای جامعه انسانی عادلا‌نه‌ تر گشته است:
دیرگاه ، پس از جیره ی شبانه
هنگامی که باد آرام می گیرد
و ماهیانِ زرین شب در لای ران هایشان می لغزند
به چراغهای برقی “لاوریو” نظر می دوزند
چشمانِ خود را مثل گلوله هایی در قطار فشنگِ کهکشان فرو می کنند
و خاموش و بی سخن
راهِ چادرهایشان را در پیش می گیرند
“میخالیس” در آستانه ی در ایستاد
به جایی در دوردست ها نگریست و گفت:
” رفقای ما آن بالا می جنگند ”

فریدون فریاد این جایزه را طی مراسمی درسال ۲۰۰۶ از دست وزیر فرهنگ و تمدن یونان دریافت کرد، دراین مراسم فیلمی از مصاحبه ی این مترجم و شاعر ایرانی به دو زبان فارسی و یونانی پخش شد.
هم چنین پس از این مراسم رئیس مجلس یونان از فریدون فریاد و ۵ ادیب و مترجم برگزیده دیگر تقدیر به عمل آورد و تلویزیون ملی یونان هم با ساخت فیلمی یک ‌ساعته درباره ی معرفی آثار و زندگی فریدون فریاد و پخش چند باره ی آن، نام وی را در خاطره ی یونانیان ماندگار ساخت. این فیلم همچنین دو بار در جشنواره فیلم‌های مستند تسالونیکی نیز به نمایش درآمد. علاوه بر این موارد فریدون فریاد یک بارنیز برندهٔ مدال تقدیر از سازمان یونسکو شعبهٔ یونان شده‌است.

شعر فریدون فریاد، ترکیبی بود از شعر متفکر یونانی و شعر فارسی که موسیقی وار و بر آمده از احساس است. او شعرش را با همه ی جوانب زندگی اش می آمیخت و با زبانی روان و به دور از تصنع سخن می گفت:
درخت ها در آسمان
خورشید در زمین
مشق شعر می کنم

شعرهای او گاه به هایکوهایی می مانند که سکوت و وقفه در آنها با وقاری خاص جلوه می کند و خاتمه ی آنها با برشی غافلگیرانه رخ می دهد:
بر بنفشه ای
نام تو را نوشتم
پروانه ای بر لبهایم نشست

فریدون فریاد شاعری صادق است، شاعری که بی هیچ تکلفی گذران ذهنش را می سراید:
“در هر درنگ تاریکی
میان کلماتت
ستاره ای جای می دهی”

او آنقدر بر اصل صداقت مصر است که “علی بابا چاهی ” این مساله را به عنوان نقد شعر او بیان کرده:
“شعر فریدون فریاد شعر بی‌دروغ است و او برای گفتن شعر دروغ نمی‌گوید. او تاکید عجیبی بر دروغ نگفتن دارد، گاه دروغ گفتن در شعر بهتر از دروغ نگفتن است و این موضوع به جذایت شعر کمک می کند .”

فریاد اما ترجمه را به مثابه‌ی «کوسه» ای می‌پنداشت که در کمین حمله به هویت شاعر و زبان شعری‌اش نشسته‌است، کوسه‌ای که در صورت غفلت شاعر بخشی از پیکر شعر خلاقانه‌اش را می درد، از همین رو بود که او همواره خود را شاعر ایرانی می نامید و همواره در اضطراب از دست ندادن شعر خود بود او می گفت : ” من با درخت‌ها فارسی حرف می‌زنم و درختان هم با همان زبان به من پاسخ می‌دهند. منظورم این است که یک شاعر واقعی شاعر زبان مادری خود است”
“شعر از زخم می جوشد
بسان گلی سرخ
از سینه ی تو ”

سرانجام این شاعر و مترجم ایرانی صبح یکشنبه ۱۷ بهمن‌ماه سال ۱۳۹۰ در ۶۲ سالگی و در پی ابتلا به سرطان روده در بیمارستانی در آتن چشم از جهان فروبست. نام آخرین کتاب منتشر شده‌ی فریاد در ایران “شعر امروز یونان، پنجره‌ای روشن به صدسال شعر نو یونانی” (۱۳۸۸) بود. او همچنین پیش از مرگش مجموعه شعر جدید خود به نام “همهمه نخستین ستاره‌ها بر بام خانه‌ها” را برای انتشار به ناشری در ایران سپرده بود.

شعر را به پایان مرسان
نه
ستاره را آغاز کن

 

بازاچه کتاب با بهارک عرفان

در شماره ی تازه ی بازارچه ی کتاب، باز هم نگاهی انداخته ایم به تازه های بازار نشر در ایران؛ همکارمان بهارک عرفان در تهران؛ این هفته هم مثال هفته های پیشین چند کتاب برتر تازه را معرفی کرده و توضیحی کوتاه از هر کدام ارائه داده که با هم می خوانیم…

یک سرباز ساده ملکه

یک سرباز ساده ملکه

یک سرباز ساده ملکه
مترجم: شیما الهی
ناشر: نیستان
قیمت: ۲۵۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۵۶
این مجموعه داستان مجموعه‌ای از داستان‌های برگزیده جایزه اُ. هنری در سال ۲۰۰۹ است که با ترجمه شیما الهی منتشر شده. در این مجموعه ۱۷ داستان برگزیده در جایزه اُ. هنری به همراه مقدمه لائرا فرمن سردبیر انتشار این مجموعه درج شده است.
داستان‌های این مجموعه را می‌توان بازتابی از موقعیت اندیشه و تفکر اجتماعی جغرافیای تألیف آن دانست و به همین دلیل است که می‌توان گفت بحران انسانیت و کشف تازه‌ای از روابط انسانی و تعریف دقیق از ساختار خانواده در مقیاس جامعه انگلیسی‌زبان به طور عمده ساکن ایالات متحده است که محور اصلی این کتاب را شکل می‌دهد. با کمی تأمل می‌توان آن را مسأله روز اجتماعی در تمامی جوامع مدرن نیز به شمار آورد.

مسأله جنگ یکی از مهم‌ترین رویدادهای دست‌ساخته بشر است که انسان در قرن‌های گذشته همواره در زیست‌بوم خود با آن مواجه بوده. شخصیتی که این پدیده از انسان می‌سازد، یکی از موضوعات محوری این مجموعه به شمار می‌رود.
بخشی از داستان‌های این مجموعه روایت‌هایی از چگونگی تلاش انسان برای حرکت از موقعیت اجتماعی به سمت موقعیت اجتماعی دیگری را نشان می‌دهد. چگونگی تلاش دختری برای نجات از افکار مالیخولیایی مادرش، یا تفسیر معنای عشق در رابطه میان یک کودک و والدینش و نیز واژه‌های محاوره‌ای که در ادبیات عموم از آن با عنوان شوربختی و ناامیدی یاد می‌کنیم، بخش دیگری از موضوعات محوری داستان‌های این مجموعه است.
داستان‌های این مجموعه را می‌توان یک داستان واحد در هفده بخش یا هفده داستان به هم پیوسته در یک مجموعه دانست که به مخاطب این امکان را می‌دهد که بخشی از آنها را که بیش از پیش برای او محل تأمل و تفکر است، انتخاب کند.

خاطرات زنی که نصفه مرد

خاطرات زنی که نصفه مرد

خاطرات زنی که نصفه مرد
نویسنده: الهامه کاغذچی
ناشر: آموت
قیمت: ۸۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۴۳
این کتاب شامل ۱۴ داستان به هم پیوسته به نام های «بیدار»، «اسب»، «آن روز ظهر»، «اینجاماندم»، «حقیقت»، «خواب»،«رویا»، «شاید»، «عروسی»، «عطر بهار نارنج»، «معجز»، «مکان»، «هیچ کجا»، «واقعیت» است.
در داستان اول این مجموعه به نام «بیدار» نویسنده با تمرکز بر روایت مادر و دختری شیرین عقل، از مرگِ دختر در زمان زایمان او روایت می کند؛ زایمانی که نتیجه اش به دنیا آمدن نوزاد دختری است که به نوعی نماد مرگ برای دیگر شخصیت‌های داستانی این مجموعه قرار می گیرد. از این رو می توان گفت در مجموعه «خاطرات زنی که نصفه مرد» خواننده با داستان های به هم پیوسته ای رو به رو است که نخ ارتباطی بین آنها شخصیت دختر است.
داستان« بیداری» با نظرگاه اول شخص این گونه آغاز می شود:
«راستش را بخواهید حالا مرده‌ام. شما که غریبه نیستید. چند ساعتی می‌شود. مرده ام و احساس خوبی دارم. رگ های خون، روی کفل هایم را نقاشی کرده و چشم هایم بی حرکت دارد دختر رنگ پریده ام را تماشا می‌کند.»

فلسفه‌ی آگامبن

فلسفه‌ی آگامبن

فلسفه‌ی آگامبن
نویسنده: کاترین میلز
مترجم: پویا امینی
ناشر : مرکز
قیمت: ۱۳۲۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۳۲ صفحه
کاترین میلز در این کتاب به بررسی مفاهیمی اصلی که آگامبن آنها را مورد توجه قرار داده است، می‌پردازد و مفاهیمی چون متافیزیک، زبان و عاملیت بالقوه، زیبایی‌شناسی و نظریه شعر، حاکمیت، حقوق و اخلاق را بررسی می‌کند.
کتاب حاضر دو هدف دارد که هر دوی آنها با هم به چارچوب و نحوه‌ تدوینش شکل می‌دهند. هدف نخست، معرفی فلسفه آگامبن به آن دسته از خوانندگانی است که با تفکر او نا آشنایند. مؤلف در این زمینه می‌کوشد منطق بحث‌های آگامبن و رهیافت او به مسائل گوناگون در متون مختلف را تا جایی که می‌تواند به‌روشنی توضیح دهد.
هدف ثانوی مؤلف نیز تأویل انتقادی اندیشه آگامبن است. البته هیچ درآمد یا متن مقدماتی نیست که تأویل یا فهم و برداشت خاصی از موضوع خود به دست ندهد بدین معنا که هر تاویل تنها می‌تواند تأویلی نسبی و محدود باشد و به معنای دیگر، انگیزه اصلی آن چیزی نیست جز منافع و علایق شخصی تاویلگر.
«متافیزیک: منفیت، توانش و مرگ»، «زیبایی‌شناسی: زبان، بازنمایی و ابژه»، «سیاست: زیست‌سیاست، حاکمیت و نیهیلیسم»، «اخلاق‌گرایی، گواهی، مسئولیت و شاهد» و «مسیانیسم: زمان، سعادت و انسان کامل‌شده» عناوین فصل‌های اصلی این کتاب‌اند.
جورجیو آگامبن‌ متولد ۱۹۴۲ تحصیلات خود را در دانشگاه رم گذراند و رساله دکترای خود را درباره اندیشه‌های سیاسی «سیمون وی» نوشت. او در سال‌های ۱۹۶۶ و ۱۹۶۸ در درسگفتارهای هایدگر درباره هراکلیتوس و هگل شرکت کرد.
آگامبن که ابتدا به زبان‌شناسی و فقه‌اللغه و پوئتیک علاقه داشت، رفته رفته به کار در حوزه فلسفه سیاسی گرایید. آگامبن که به کسانی چون ایتالو کالوینو، ژان لوک نانسی، ژاک دریدا و ژان فرانسوا لیوتار نزدیک بوده، بیشترین اثرپذیری فکری را از والتر بنیامین، کارل اشمیت و میشل فوکو داشته است. وی از فیلسوفان رادیکال محسوب می‌شود ولی تبار فکری او بیشتر به سنت هایدگری برمی‌گردد.
آرای آگامبن در سال‌های اخیر توجهاتی بسیار را معطوف خود کرده است. آرای او از این رو که دربردارنده دیدگاه‌های رادیکال سیاسی است، مورد توجه جدی هستند. آرای دیگر او درباره متافیزیک و زبان نیز مورد توجه بسیار بوده‌اند. وسعت نظر تاریخی، منطقی و فلسفی در آثار او باعث شده است که آرای او پیچیده و در خور توجه باشند.

درد خفیف

درد خفیف

درد خفیف
نویسنده: هارولد پینتر
مترجم: شعله آذر
ناشر: بوتیمار
قیمت: ۵۱۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۶۴ صفحه
هارولد پینتر (Harold Pinter) نمایشنامه‌نویس، بازیگر و کارگردان انگلیسی است که نخستین آثار او در دسته تئاتر ابزورد ((absurd قرار می‌گیرد. نمایشنامه «درد خفیف» نخستین بار با عنوان اصلی (A slight ache) در سال ۱۹۶۷ منتشر شد و در سال ۱۳۸۳ با ترجمه پیمان مجیدی تحت عنوان «درد مختصر» نخستین بار به فارسی برگردانده شد. کتاب حاضر ترجمه ای از شعله آذر مترجم چندین نمایشنامه از پینتر است.
نخستین اجرای این نمایشنامه در سال ۱۹۵۹ در شبکه سوم رادیو بی‌بی‌سی انجام شد. «درد خفیف» در همان سال برای نخستین سال در تئاتر کریتریون به روی صحنه رفت.
از اجراهای متاخر این نمایشنامه می‌توان به اجرای سال ۲۰۰۵ آن در تئاتر هانگر در تولوس فرانسه و اجرای ۲۰۰۴ آن در تئاتر سنت مارک شهر نیویورک اشاره کرد.
آدم‌های این نمایشنامه یک زن و شوهر مرفه هستند با یک فروشنده دوره گرد که ظاهرِ ژولیده و سکوت پیوسته او، مشغله ذهنی این زن و شوهر به نام‌های ادوارد و فلورا می‌شود. در بخشی از این نمایشنامه می‌خوانیم:
فلورا: تو ازش می‌ترسی
ادوارد: نه نمی‌ترسم.
فلورا: تو از یک پیرمرد مفلوک می‌ترسی. آخه چرا؟
ادوارد: نمی‌ترسم!
فلورا: ولی اون فقط یه پیرمرد مفلوک و بی‌آزاره.
از زیباترین بخش‌های این نمایشنامه، خودگویی‌های ادوارد در مقابل فروشنده دوره‌گرد است، بی‌آنکه فروشنده پاسخی بدهد. برای نمونه می‌خوانیم:
«ادوارد: شکی نیست که توی فکری که چرا دعوتت کردم توی خونه. لابد فکر می کنی ازت ترسیدم. اما کاملا در اشتباهی. من از تو نترسیدم. اصلا ترسناک نیستی. نه‌نه. هیچ چیزی بیرون این اتاق نمی‌تونه من رو بترسونه. راستش رو بگم، حالم رو به هم می‌زنی. یه سوالی می‌خوام بپرسم ازت. چرا از خروس‌خون تا بوق‌سگ دو در پشتی می‌ایستی؟ چرا تظاهر می‌کنی کبریت فروشی؟ چی‌شده، لعنتی؟»
بخش پایانی کتاب یک یادداشت تحلیلی از مترجم درباره آثار پینتر و به خصوص این نمایشنامه است. شعله آذر در این یادداشت با اشاره به «تهدید» به عنوان مضمون مشترک غالب آثار پینتر و سکوت فروشنده دوره‌گرد این نمایشنامه به مثابه نشانه این تهدید می‌نویسد: «سکوت موحشی که در پیرمرد تجسم یافته، فلورا را نیز مانند همسرش به نابودی مطلق می‌کشاند و او را دچار کوری از نوع دیگری می‌کند. این شومی ناشناخته که به ظاهر، بیرون در، انتظار آن دو را می‌کشد، تجلی حس ناامنی، ترس و تهدید و در انتها مرگ است که به دعوت ادوارد و در یک فرافکنی خارق‌العاده احضار می شود.»

بررسی کتاب خاطرات تاج السلطنه. دختر ناصرالدین شاه / رضا اغنمی

saltanees

خاطرات تاج السلطنه. دختر ناصرالدین شاه

خاطرات تاج السلطنه. دختر ناصرالدین شاه

خاطرات تاج السلطنه. دختر ناصرالدین شاه
ویراستار: ناصر زراعتی
چاپ سوم ۱۳۹۱ خانه هنر وادبیات. سوئد
ناشر :Media@ 2012 – H&s

دریادداشت ویراستار با اشاره به زندگی خصوصیِ نویسنده، فضای حرمسرا و رشد و تربیت دختر شاه زیر نظر دایه و کنیز و دده سیاه ها، و ازدواج ناهمگون این دختربا پسر نُه ساله سخن رفته؛ همچنین ازچاپ و نشر همین خاطرات درگذشته. با این یادآوری که این بار چاپ خاطرات از نسحۀ اصلی با خط نویسنده گرفته شده است : «دستنویس رحمت الله داعی طالقانی، “ملازم سفارتخانۀ جلیلۀ دولت عالیۀ افغانستان، (تحریر شده درسال ۱۳۰۳ شمسی) انجام شده است».

یه روایت ویراستار، این شاهزاده خانم با این که در حرمسرای ناصرالدین شاه پرورش یافته، « به درستی او را فمینست وسوسیالیست نیز خوانده اند». همو زیر نظر آموزگاران اختصاصی با ادبیات غربی: موسیقی، نقاشی، تاریخ فلسفه و زبان فرانسه آشنا شده و از آثار فرهنگ غربی سود برده است.

خاطرات تاج السلطنه، زمانی که سرگرم نقاشی بوده، از دیدار با جوانی از خانواده، که در این اثر بارها با احترام ازاو با عنوان «معلم من» یاد کرده شروع شده است. سپس از زادروز خود و مادر و دایه و دده ها و ننه های زر خرید؛ با اندوه سخن می گوید : «اول سعادت ازمادر به روی اولاد گشوده می شود. این باب سعادت به روی من مسدود شد و تمام بدبختی های عظیم دورۀ عمرم ازاینجا شروع شد». رفتار و کردار های دربار و درباریان را یا تیزبینی و هشیاری بر می شمارد. روایتگرِ فرهنگ زمانه دردوران سیاهِ غفلت ها و بیخبری های قاجاری؛ نگاهش بنیادی و کاوشِ ناهنجاریها ریشه ای ست. علف های هرز را باید از ریشه سوزاند. فکر درست و زمینه های سازندگی را باید از آغوش مادر آغاز کرد و ازخانواده. فرهنگِ مسلط را با لحنِ گزنده ونیشدار شرح می دهد: «این دده باید سیاه باشد. زیرا بزرگی و بزرگواری آن عصر منوط به این بود . . . بیچاره ها را اسیر و ذلیل نموده و اسباب بزرگی واحتشام خودقرار داده و زرخرید گویند . . . رفتارشان با این بدبخت ها مانند بهائم است» ازشکل و شمایل دده خانم می گوید و هیکل درشت و مخوفش؛ و از مهر و محبتِ معصومانۀ خود به دده سیاه. و از بی علاقگی به مادر خود تا جائی که وقتی «مادرم می خواست مرا درآغوش گرفته ببوسد، گریه و فغانم بلند می شد و فورا دوان دوان خود را به آغوش دده عزیز می کشاندم» .

شرح حال دوران بچگی خود را تا آنجا که به یاد دارد روایت می کند. از دخترهای همبازی که همگی بیسواد بودند و نادان و بی ادب با حرکات جلف و سبک، و اشاره ای دارد از دیدارهای پدر تاجدارش «من به قدری از پدرم می ترسیدم که هر وقت چشمم به او می افتاد، بی اختیار گریه می کردم». سپس از «آغانوری خان» وانضباط او که سرپرست سی چهل خواجه بود، که از طرف «اعتماد الحرم به او سپرده شده بود» می گوید. درشرح عمارت حرمسرا و حیاط های فراوان که محل سکونت زنان حرمسرا با خدمه و کنیزها بوده می نویسد: « تقریبا اعلیحضرت پدر تاجدار من هشتاد زن و کنیز داشت .هرکدام ده الی بیست کُلفت و مستخدم داشتند. عدۀ زن های حرمسرا به پانصد بلکه ششصد نفر می رسید». به روایت این شاهزاده خانم درمیان زن های ناصرالدینشاه بیشتر ازهفت هشت نفر اولاد دار نبودند. ازهوا وهوس و زنبارگی پدرش با دلسوزی یاد کرده و او را که مردم به ظاهر سلطان مقتدر می شناسد « اگر به نظر انصاف نگاه کنیم، فوق العاده بدبخت بوده است»

از مکتب رفتن خود درهفت سالگی می گوید ازمعلم گیلانی که فرزند قاضی گیلان بوده. ولی چون از درس خواندن و گوش کردن وانضباط خوشش نیامده زیرتشک معلم باروت ریخته و فتیله گذاشته با روشن کردن فتیله معلم آتش گرفته و لباس هایش سوخته تنش نیز آسیب می بیند. بعد که میفهمند این توطئه به امر شاهزاده خانم بوده؛ مواخذه می شود. «چهار چوب کف دست من زدند . . . به واسطۀ آن چوب ها تقریبا یک هفته ناخوش و بستری بودم» ازآن پس هرگز به معلم بی حرمتی نمی کند. با این حال نزد همان معلم یک سال درس می خواند و هشت ساله می شود. در همین روزهاست که از اطرفیان جسته و گریخته میشنود که درباره عروسی او صحبت می کنند.

از امین اقدس و صندوق خانه کوچک سلطنتی که به اوسپرده شده ، وگربه بُراق ابلقی که او ددۀ آن گربه بود و از زینت آلاتی که به این گربۀ مورد مهر اعلیحضرت زینت داده می شد : «انواع و اقسام چیزهای نفیس قیمتی، و پرورش داده می شده با غذاهای خیلی عالی . . . مستخدم ومواجبگیر، داشته ازجمله همین امین اقدس دده گربه بوده است». زبان به ریشخند پدر تاجدارش می گشاید. آلودگی ها، هوسبازی ها و کردارهای بچگانۀ او را شرح می دهد با زبانی گزنده : «اگر این پدرتاجدار من خود را وقف عالم انسانیت و ترقی ملت خود ومعارف و صنایع می نمود جقدر بهتر بود تا این که مشغول حیوانی باشد واگر آنقدر زن ها [شهوترانی] را دوست نمی داشت و آلوده به لذایذ دنیوی نشده بود . . . چقدر با افتخار بود!» و سرنوشت فرجامین این گربه عزیز کرده در اثر حسادت زن های حرم شاهی به انجا منجر میشود که «گربۀ بدبخت را دزدیده در چاه عمیقی سرنگون می سازند» وسپس از چوپان زادۀ گروسی یاد می کند . از بچه ای کوتاه و بد ترکیب که «چشم هایش بواسطۀ درد زیاد، سرخ و مکروه بود» و با همۀ ترتیبات سلطنتی و رسیدگی های درباری بازهم کثیف و «زبانش هم لال و کلماتش غیر مفهوم بود وابدا تحصیل و سوادهم نداشت» با بیست سی نفر همبازی می شد و همه را، حتا خانم ها را اذیت می کرد کسی نمی توانست مانع کارهای وحشیانه اوشود حتا برای تفریح با تفنگ یکی از خواجه ها را « که اسم او عبدالله خان بود» علیل و ناقص می کند. این بجه با این مشخصات همان ملیجک مورد عشق وعلاقۀ ناصرالدین شاه بوده است!

نامزدی ملیجک با خواهر بزرگ تاج السلطنه که دوسال بزرگتر ازاو از مادری دیگریست برقرار می شود. و حالا نوبت اوست با خواستگارهای فراوان درهشت سالگی. بنا به دعوت انیس الدوله که از زن های ناصرالین شاه بود به خانه اش رفته و انیس الدوله با مهربانی او را به نزدش می خواند و از اقسام بازی هایی که دوست دارد از او پرس و جو می کند. همچنین با زن عظیم الجثه و موقری که به حرفهای آن دو گوش می داده هم مآنوس می شود. درانجاست که شوهر آیندۀ خود را از نزدیک می بیند. « . . . یک طفل هشت سالۀ خیلی سفید و چاق، ولی بی اندازه شیرین و ملوس با کلاه نظامی وارد اتاق گشته، و یک سره به طرف آن خانم رفته روی زانوهای او قرار گرفت». تاج السلطنه با دیدن پسر هشت ساله متوجه اوضاع شده ازجایش بلند شده به خانه خود بر میگردد. ولی سرانجام باهمه بی میلی هایی که نشان داده است مراسم شیرینی خوران با خوشحالی و سروصدا موزیک برگزار می شود. ازآرایش ناهنجار صورتش درآن سن وسال که زیبائی طبیعی خودرا از دست داده، شکایت دارد و آزردگی اش را پنهان نمی کند. صحنه آرائی مجلس شیرینی خوران به گونۀ مسخره آمیزی روایت شده که ممکن است به زمانه خود سخنگوی جاه و جلال وشکوه درباری بوده باشد، اما اگر از نگاه اجتماعی و فلاکت های زمانِ ناصری به این روایت گوش بسپاریم، ابعاد فاجعۀ بی خبری و ظلمت گسترده وآزار دهندۀ فرهنگِ مسلط جهل و غفلت را در می یابیم.

دیگر زوایای فرهنگی مورد توجه نیست عروس داماد هردو طقل هشت ساله . «من بقدری کوچک بودم که بغلم کرده، از پله ها بالا بردند». پس ازمدتی پیغام و سفارش آن دو را عقد می کنند. می نویسد: «من از شدت گریه تمام یزک ها را مخلوط کرده تمام آرایش را بهم زده بودم» درمعرفی خانواده شوهر که پدرش از رجال زمان هستند و ریاست قراول خاص ناصرالدین شاه را دارد، با داشتن چندین همسر، تنها اولاد ذکور همین آقا داماد هشت نه ساله زنده مانده است. درچنین شرایطی این بچه عزیز دردانه یا بقول نویسنده «مالک الرقاب پدر و مادر» تربیت یافته با نوکر و کلفت ولله و دده، کارش ریخت و پاش بازی و فرمانروائی بوده بیشعور و بیسواد. همبازی با غلام بچه های متعدد که فرزندان صاحب منصبان بودند. هرکاری که دلش می خواست انجام می داد. و خواسته هایش خیلی سریع انجام می گرفت. ملیجک که با خواهر بزرگ نویسنده ازدواج کرده پس از مدتی زن جوانی از زن های ناصرالدین شاه را واسطه قرار می دهد که تاج السلطنه را قانع کند تاعروس ها را جابجا کنند یعنی تاج السلطنه با ملیجک و خواهرش بزرگش با شوهر او عروسی کند. با تمهیداتی به او می رساند که سخت عاشق و دلبستۀ تاج السلطنه است، که با مخالفت شدید پیشنهادرا رد می کند ولی در هرنشست و بازدید ملیجک با عناوین گوناگون عشق خود را ابراز می دارد که به نتیجه نمی رسد.

به سبب نزدیکی «قرن شاه» [نیم قرن سلطنت] تدارک مقدمات عروسی آماده می شود. می گوید « تمام ماها را که مردم برای خودشان یا پسرشان می گرفتند مقصود اصلی خودشان بودند که به واسطه داشتن دختر سلطان در خانه خود هرگونه تعدی وتخطی نسبت به جان ومال مردم کنند»

ازعشق ناصرالدین شاه به دختر دوازده ساله ای به نام ماه رخسار دختر باغبان که خواهر زن شاه بوده و حسادت های آن دو خواهر بهمدیگر روایتی دارد. دختر با حرکات بچگانه «با سر و صورت پدر من یازی می کرد خود را درآغوش او افکنده می خوابید». با وساطت صدراعظم، خواهر بزرگ راضی شده و خواهر کوچکش ماه رخساره به زنان حرمسرا اضافه می شود.

ازمیرزاعلی اصغرخان اتابک به بدی یاد می کند وخیانت هایش را یادآور می شود. ازاصل و نسب او می گوید که «صدراعظم نوۀ زال، یک گبر بوده» و پدرش آبدارچی دربار. و سپس با زبانی گزنده پدر تاجدارش را به باد انتقاد می گیرد که اشخاص پست و بی علم را برای کارهای بزرگ می گمارد؛ و بنا به برداشت خودش از مطالعۀ تاریخ انقلاب فرانسه «خانواده های بزرگ را باید نابود کرد و اقتدارعلم را با جهل نیست و نابود کرد» یادآور می شود. تاج السلطنه از خیانت های صدراعظم می گوید. و جسته گریخته اشاره هائی دارد به تبانی او در ترور ناصر الدین شاه. «چندروز قبل ازاین قضیه [ترورشاه]، صدراعظم و صنیع الدوله به حضرت عبدالعظیم رفته، سرقبر جیران با همین میرزا رضا [کرمانی] گفت و گوی زیادی می کنند».

بنا به نوشتۀ تاج السلطنه: سیدحمال الدین اسدآبادی توسط صدراعظم عثمانی دراسلامبول مسموم وکشته میشود.

یکی از تفریح های پدرش را تعربف کرده که نه تنها چندش آور، بلکه هرخواننده را در سلامت فکری و دماغی شاهِ شهید! به شک می اندازد. بعید به نظر می رسد از یک مرد سالم و خانواده دار این قبیل کارها سر بزند. شاه برخی شب ها تمام زن های حرمسرا و خانواده را درسالن بزرگی جمع کرده و دستور میدهد بعد از خاموش کردن چراغی که کلیدش دردست خودش بود، هرکس هرکاری دلش خواست انجام بدهد. مثلا اگر درتاریکی کسی را گیر آورده ببوسد، بزند، یا لخت وعریان کند، آزاد است برای هرکاری که دلش خواست. «این کار که تقریبا دوساعت طول می کشید» ناگهان در بحبوحۀ کار چراغ روشن می شد و با مشاهدۀ «هرکس درهرحالتی بود دیده می شد. اغلب لباس ها پاره پاره، گونه ها و صورت ها خونالودعریان و مکشوف العوره و . . . چشم ها سرخ وغضبناک . . .» یک شب خود تاج السلطنه در تاریکی گیر می افتد و کسی گیسوهای او را گرفته و زمین می اندازد. دراثر داد و فریادش چراغ روشن شده طرف پا به فرار می گذارد و شناخته می شود . این بازی ازآن شب تعطیل می شود.

با ترور ناصرالدین شاه، امین الملک برادر صدراعظم خزانه دربار را خالی می کند به روایتِ تاج السلطنه : «هیحده روز تمام روزی سی چهل نفر سرایدار ازصبح تاشام، کیسه های پول را برده تحویل خزانۀ بیرون می دادند و از خزانۀ بیرون هم . . . به خانۀ امین الملک . . . باقی به اندرون صدر اعظم تحویل می شد».
با ورد مظفرالدین شاه به تهران اعلام کرد: زن های حرمسرا هرآنچه دارند به خودشان بخشیده شده بردارند و بروند.همه شان رفتند. وحرمسرا خالی شد. از اطرافیان ناباب برادرش مظفرالدین شاه که ازتبریز یا خودش آورده با نفرت یاد می کند و «از بدو سلطنت سلسلۀ قاجار تا آن زمان، درباری به افتضاحی دیده نشده بود». واز سید بحرینی جن گیر می گوید که هر وقت رعد و برق می شد و شاه که از صدای هولناک و تیرگی هوا می ترسید با خواندن اوراد و موهومات وجود مبارک! را از بلایای آسمانی و آزار واذیت اجنه ها حفظ می کرد.
به دستورمظفرالدین شاه مراسم عروسی تاج السلطنه با آتش بازی برگزار می شود. عروس سیزده ساله درمیان جار وجنجال مهمان ها ومطرب ها و سربازهای نگهبان با کالسکه به خانۀ داماد منتقل می شود: «موقعی که می خواستند مرا ازکالسکه بیرون بیاورند از بس کوچک بودم، نمی توانستم. پدر شوهرم مرا بغل کرده تا در حیاط برد وآنجا به دست کسانم سپرد و رفت». بنا به روایت نویسنده این ازدواج ناموفقی بوده واز روز نخست با بگو مگو های بچگانه به اختلاف ونا سازگاری می کشد. شوهر نوجوان با افکار و رفتار بچگانه عاشق دختر رقاصی می شود از بازیکنان سیرک روسی که برای نمایش به تهران آمده بودند. با این حال صاحب فرزندی می شوند. تاج السلطنه دختری می زاید و مادر می شود.

نویسنده دربستر روایت های خصوصی هر از گاهی اشاره هائی دارد به اوضاع سیاسی اجتماعی زمانۀ سلطنت مظفرالدین شاه که: «هرکس مسخره بود، بیشتر طرف توجه بود؛ هرکس رذل بود بیشتر مورد التفات بود. تمام امور مملکتی در دست یک مشت اراذل و اوباش هرزۀ رذل. مال مردم وجان مردم، ناموس مردم تمام درمعرض خطر و تلف. تمام اشخاص بزرگ عالی عاقل خانه نشین؛ تمام مردم مُفسذ بی سواد نانجیب مصدر کارهای عمدۀ بزرگ» از مسافرتِ او به اروپا که با قرض گرفتن از خارجی ها وسفرنامه هجو و بیمایه ای که شاه با خط خودش نوشته و ازسیزده سال سلطنت جنین شاه درمانده و عاجر به شدت انتقاد می کند. از عشقبازی های شوهرش با پسران زیبا، از حوادث هولناک و مرگ و میرهای سال وبا و مسافرت به آذربایجان یاد می کند. «درتمام طول راه و دهات زن و مرد را با یکدیگر، بدون حجاب مشغول کار دیدم. درتمام یک ده، یک نفر بیکار دیده نمی شد» از نا به سامانی های کشور و بی کفایتی برادرش مظفرلدین شاه، روایت های تلخی دارد. و بالاخره با توجه به رشد فکری و بیداری ازغفلت های سنتی «کم کم خیال آزادی در من قوت گرفت» با داشتن سه بچه از شوهر جدا می شود.

خاطرات همین جا به پایان می رسد، اما نیمه کاره . فصل پایانی کتاب با عنوان «تاج السلطنه خوشگل و عارف دلباخته» درچند برگ از آشنائی عارف با تاج السلطنه سخن رفته است. عارف سروده هایی دراین باره دارد که بخشی ازآن در پایان همین دفترآمده است. شاهزاده خانم در انتخاب زندگی مستقل به برقراری رابطه با مردان خوشگذران آشنا می شود.« هیچ اهمیت نمی داد که مردم نام بلند اورا به زشتی یاد کنند یا برادرش مظفرالدین شاه از وی خشمگین گردد». آنگونه که دراین دفترآمده از سرنوشت پایانی این شاهزاده خانم اطلاع درستی در دست نیست، حتا سال مرگ اش .

روایت های این شاهزاده خانم نشان می دهد که خاطراتش را در بزرگسالی نوشته و به احتمالی بعد از سال ها با اندیشۀ های روز. خودش نیز جایی گفته : « این هایی که برای شما می نویسم، قصه هایی که دده جان درموقع استراحت برای من نقل می کرد. من می فهمیدم . . .»

وکلام آخر اینکه دفتر خاطرات تاج السلطنه بخشی از تاریخ گذشتۀ ما در طلوع مشروطه، آیینۀ تمام نمای غفلت های ریشه دار ملتی کهنسال در زمانه دگرگونیها ست.

برای وداع با دمیس روسوس … محمد سفریان

بدرود! خالق خاطرات عاشقانه …

دمیس روسوس، مرد دوست داشتنی موسیقی مردمی یونان که بیشینه ی ترانه هایش را به زبان انگلیسی اجرا کرد، پیش تر از درک هفتادمین بهار زندگی اش چهره در نقاب نیستی کشید و مردمی را با دنیایی از خاطره تنها گذاشت. او از جمله ی محبوب ترین خواننده های غربی در نزد ایرانیان بود و طرفداران بسیاری در میان جوانان دهه های هفتاد و هشت داشت.

fsd1ddds

مجله ی موسیقیایی چمتا در برنامه های پیشینش، مستندی از آثار و احوال او را تهییه کرده بود. متن حاضر صورت تغییر یافته ی نوشته ی آن مستند است که به بهانه ی مرگ روسوس، در بخش فرهنگی خبرنامه ی خلیج فارس به چاپ دوباره رسیده. باشد که با مرور زندگی و ترانه هایش، دل تنگ تان گشاده شود و خاطرات روزهای خوب تان جان دوباره بگیرد…

فرزند الهه ی عشق

دمیس روسس

دمیس روسس

مرد محبوب موسیقی یونان، با نام شناسنامه ای ” آرتمیوس ونتوریس روسوس “؛ و در آخرین روزهای بهار سال ۱۹۴۶ به دنیا آمد؛ در اسکندریه ی مصر و در خانواده ای از مهاجران یونانی… او به طبیعت احوال اقتصادی به نسبت رو به راه خانه؛ در روزگار کودکی اش؛ دشواری خاصی ندید و رها از غم ایام به طبیعت زندگی اهل هجرت با آمیختگی فرهنگ ها و زبان های رنگ به رنگ آشنا شد و از این چند ملیتی هم در آینده ی کاری اش به خوبی بهره گرفت…

نخستین تجربه ی دشواری های زندگی اما در روزگار نوجوانی او رقم خورد؛ هم آن وقت که خانواده اش در مشکلات موسوم به بحران سوئز تمامی مایملکشان را باختند و با دستان خالی مجبور به ترک مصر و بازگشت به یونان شدند. این حادثه اما آنقدرها برای دمیس گران تمام نشد، چه او با تجاربی که از موسیقی و هنر سرزمین اهرام در سینه داشت در بازگشت به خانه خیلی زود در مسیر موفقیت قرار گرفت و به کوتاه زمانی، همردیف بزرگان شهر شد…

نخستین تجربه های حرفه ای او با عنوان نوازنده ی گیتار و خواننده و در موسیقی گروهی ممکن شد. او که در هفده سالگی گروه اصنام را پایه گذاشته بود در همان مجال با ونجلیس و لوکاس سیدارس آشنا شد و به همراه این دو گروه ” فرزند آفرودیت ” را تشکیل داد و با همین گروه هم به بزرگترین موفقیت های بین المللی دست آزید…

اعضای نام آشنای این گروه در سالهای انتهایی دهه ی شصت؛ پا را از مرزهای یونان فراتر گذاشتند و در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی هم به شهرت رسیدند. روسوس در همین ایام؛ علاوه بر خواندن و نواختن در این گروه؛ فعالیت های جسته و گریخته ی تک نفره اش را هم آغاز کرد و به واسطه ی صدای قوی و پر احساسش خیلی زود به شهرتی جهانی رسید.

دمیس روسوس

دمیس روسوس

نخستین تک ترانه ی موفق او که در بیشینه ی ممالک دنیا به جدول ترانه های پر فروش راه پیدا کرد؛ ترانه ی ” وی شل دنس ” بود که در سال ۱۹۷۱ به بازار موسیقی آمد. روسوس پس از این موفقیت با زنجیره ای از ترانه های پرفروش، از نام و آوازه اش دفاع کرد و پایه های شهرتش را در اروپا و آمریکای جنوبی و آسیای دور مستحکم کرد…

طرفه اینکه؛ علی رغم موفقیت او در بسیاری از کشورهای اروپایی و آمریکایی؛ بریتانیا در اعجابی غریب از هنر روسوس دور مانده مانده بود. همین موضوع هم ” جان کینگ ” تهییه کننده ی نام اشنای بی بی سی را به ساخت مستندی باب زندگی و موسیقی رسوس راغب کرد. فیلم ” پدیده ی روسوس ” در سال ۱۹۷۶ به روی آنتن تلویزیون رفت و از همان وقت بازار انگلستان هم به دامنه ی وسیع مشتریان او علاوه شد…

روسوس طی چند دهه ی پیاپی همواره در صدر موسیقی و ترانه باقی ماند؛ در راه این ماندگاری هم دلایل بسیاری به مدد او آمده اند؛ علاوه بر صدای دلنشین و هنر نواختن گیتار؛ ترانه های عاشقانه ی او هم سهم عمده ای در مطرح شدن موسیقی اش داشته اند. ترانه هایی که بیشینه شان از خامه ی خود او می آمدند و راوی ملموس ترین و لطیف ترین موقعیت های یک رابطه ی عاشقانه بودند…

صنعت سینما و موسیقی متن فیلم های نام آشنا هم در موفقیت او تاثیر انکار ناپذیری داشته اند. او به واسطهه ی دوستی و همکاری با ونجلیس که بعدها به یکی از نام آشنا ترین هنرمندان صنعت موسیقی سینما بدل شد، درک خوبی از آمیختگی موسیقی با احساسات آدمی پیدا کرده و از همین مزیت هم در ترانه ایش بهره می برد؛ همین است که ترانه های او به راحتی با سینما گره می خوردند و در بسیاری از فیلم های آشنا استفاده می شدند…

دمیس روسوس

دمیس روسوس

اجراهای تلویزونی او هم در بسط و نشر شهرتش نقش مهمی ایفا کرده اند. این رسانه که به واسطه ی مخاطبین پر شمارش بسیار بیشتر از سینما و موسیقی در ذهن شهر رواج دارد؛ دیگر از وسیله های ارتباطی روسوس در سالهای دهه ی هفتاد به شمار می رفت. او با حضور های پیاپی تلویزونی اش با بسیاری از مردم دنیا ارتباط برقرار کرد و به هوادرانش در چهارسوی دنیا علاوه کرد…

رسوس همچنین به خاطر استفاده از زبان های متفاوت هم به چشم آمده. علاوه بر عربی و یونانی که زبان های کودکی و مادری او به حساب می آیند و در طبیعت او جاری اند؛ انگلیسی و فرانسوی هم دیگر از زبان های مورد استفاده ی او در آثارش بوده اند. روسوس همچنین به زبان های پرتغالی و ژاپنی و اسپانیایی هم آواز خوانده و با تمسک به جادوی همزبانی با مردمان بسیاری در چهارگوشه ی دنیا ارتباط برقرار کرده.

علاوه بر تمامی اینها؛ اجراهای دونفره ی او و چندین و چند حضور در برنامه ی ناناموسکوری معروف هم در شهرت و محبوبیت او سهم داشته اند. روسوس علاوه بر اجراها و کنسرت های چند نفره اش؛ به واسطه ی لطف و سخاوت نانا موسکاری هم به مردم زمانه شناسانده شد و در برنامه ی او عاشقانه هایش را با بزرگترین خوانند های وقت آواز کرد.

علی رغم تند شدن دنیا و تغییر ذائقه ی مردم در سالهای عصر جدید؛ ترانه های روسوس هیچگاه از سکه نیفتاند و در سالهای عصر جدید هم طرفداران تازه ی بسیاری پیدا کردند. او در سالهای دهه ی نود و در روزگار قرن تازه هم با آلبوم ها و کنسرت های فراوانش؛ خاطرات تازه ای برای هوادارانش آفریده و علاوه بر سیراب کردن شوق هوادارن پیشینش؛ جوانان امروز را هم با موسیقی خوب و آرام سالهای نه چندان دور آشنا کرد…

چمتا – دمیس روسوس

در جست و جوی اتاقی برای خود / نگاهی به آثار و احوال ویرجینیا وولف … لیلا سامانی

df5541sdf2

بیست و پنجم ژانویه مصادف با زادروز زنی‌ست که بعد ها درباره اش گفته شد: «او برای نوشتن زاده شده بود.» زنی که در زمره‌ی نویسندگانی قرار گرفت که در سیر تحول رمان نقشی برجسته و تاثیر گذار ایفا کردند. او دستاورد قصه و حوادث داستانی را تنها به تحلیل اخلاقی محدود نکرد و نقش رمان را به سمت گستره ی مقولات فلسفی و ادراکات بدیع گستراند .

ویرجینیا وولف

ویرجینیا وولف

“آدلین ویرجینیا استیون” در سال ۱۸۸۲ در یک خانواده ی اشرافی در لندن به دنیا آمد. خود او اما درباره‌ی میهن و زادگاه چنین می گوید:

” به عنوان یک زن، میهنی برای خود نمی‌شناسم. اصلا نمی‌خواهم به عنوان یک زن وطن داشته باشم. به عنوان زن، تمام دنیا میهن من است”

پدر او، ” سر لزلی استیون”، از چهره های برجسته ی ادب انگلستان به شمار می رفت، وی با وجود آن که از جمله مردان روشنفکر آن روزگار بود ولی در تربیت فرزندانش مستبد و زورگو بود، ویرجینیا که به سبب ضعف و ناتوانی جسمی قادر به تحصیل منظم و مداوم در مدرسه نبود، تحت نفوذ پدر و در محیط ادب و فرهنگ تحت تعلیم و پرورش قرار گرفت. او به کمک پدرش آثار فیلسوفانی چون “افلاطون”،” اسپینوزا” و “هیوم” را مطالعه می کرد و با بالیدن در کتابخانه‌ی جامع و گسترده‌ی پدر با نویسندگان مطرح و آثارآنها آشنا شد. ویرجینیا هم چنین با بزرگانی چون چارلز داروین ، سیموندز، جیمز راسل لوول (پدربزرگش) خویشاوندی داشت و از همان نوجوانی به محافل روشنفکری راه یافت.

ویرجینیا در سیزده سالگی مادرش را از دست داد و همین امر روحیه‌ی او را به شدت حساس و شکننده کرده بود، به گونه ای که بعد از آن بارها دچار بحران های افسردگی گشت، بحران هایی که در نهایت مداوا نگشتند و سرنوشت این نویسنده را نیز تحت

ویرجینیا وولف

ویرجینیا وولف

الشعاع قرار دادند، وی بیست ساله بود که با فقدان پدر نیز رو به رو شد و پس از آن زیر نظر برادر نا تنی اش “جورج داک ورت” روزگار می گذرانید، کسی که با دست مالی های جنسی اش روح و روان ویرجینیا را می آزرد. اما در سال ۱۹۰۴ ویرجینیا به همراه خواهرش، “ونسا” که او نیز آرزوی نقاش شدن را در سر می پروراند، استقلال تازه ای را تجربه کردند و با ملحق شدن به یک گروه روشنفکری به نام ” گروه بلومزبری” در صدد پی گیری اهداف خود بر آمدند، این گروه که اخلاق ویکتوریایی و تابوهای جنسی و مذهبی رایج در قرن نوزدهم را نفی می کرد، از روشنفکران و فارغ التحصیلان دانشگاه کمبریج تشکیل شده بود و از نظریات فیلسوفی به نام “جورج مور” الهام گرفته بود و اصل اندیشه ی آن بر آزادی بیان، عشق به هنر و احترام به اخلاق، سنن و فرهنگ ها و هم چنین اعتقادات انفرادی بود. گروه با آن که در جریان جنگ از هم پاشیده شد اما آن جمع پراکنده پس از پایان جنگ دوباره مجتمع گشت و نویسندگان و هنرمندان صاحب نامی به عضویت آن درآمدند، در همین جمع بود که ونسا و ویرجینیا با همسران آینده ی خود آشنا شدند. در سال ۱۹۱۲ ویرجینیا با یکی از اعضای گروه به نام “لئونارد وولف” ازدواج کرد و از آن پس “ویرجینیا وولف” نام گرفت، لئونارد نویسنده ی کتابهایی در زمینه ی سیاست و اقتصاد و کارمند پیشین اداره ی دولیت سیلان بود. در سال ۱۹۱۷این دو به همراهی یکدیگر انتشارات ” هوگارت پرس” را دایر کردند که در حقیقت ناشر کتابهای خود ویرجینیا وولف نیز بود.

ویرجینیا نویسنده‌ی پرکاری بود و تا سن ۲۶ سالگی ۹ رمان، پنج مقاله مهم و سه مجموعه مقاله‌ی تحقیقی و چند داستان کوتاه منتشر کرد. او با نگارش رمان های تجربی به تشریح واقعیات درونی و احساسات حقیقی انسان می پرداخت و با دخیل کردن نظریات فمینیستی اش در نوشته های خود – اعم از داستانی و غیر داستانی – در زمینه ی جنبش زنان تحولاتی ژرف پدید آورد. نظریاتی که سرچشمه ی آن به روح حساس و انتقادی او مربوط می شوند. مشغله‌ی اصلی وولف که در تمامی آثارش نیز هویداست، میل به تسلط و شناخت بر همه ی امور غیر قابل درک و لمس است. رمان‌های او نمونه ی کامل و باشکوه شیوه‌ی تک گفتاری درونی و جریال سیال ذهن را به تصویر می کشند. در واقع ویرجینیا وولف به مثابه‌ی نقاشی، لحظه ها و تغییر و تحولات جهان و هستی را به نمایش در می آورد، او قادراست که از معمولی ترین پدیده های حیات، زیباترین توصیفات را ارائه دهد و تناقضهای دوست داشتنی زندگی را در کنار هم بنشاند، تناقضهایی که خود نیز با آنها زندگی کرده بود.

A portrait of Woolf by Roger Fry c. 1917

A portrait of Woolf by Roger Fry c. 1917

او چهره‌ای کودکانه داشت و مانند بچه‌ها می‌خندید، مصاحب شاد و سرزنده و خوش مشربی بود، اما در همان حال روحش افسرده و درهم شکسته بود، او در دوره هایی از زندگی سر زنده و پرجنب و جوش بود، از شرکت در جلسات نقد ادبی و برگزاری همایش در مورد حقوق زنان گرفته تا نقد کتاب و نوشتن زندگی نامه؛ اما در دوره هایی نیز آن چنان گوشه ی انزوا و عزلت می گزید که گمان می رفت در جایی خارج از دنیای پیرامون خود است، او ادبیات را به مانند ماوایی برای پناه بردن یافته بود، پناهی که در مواجهه با آن هم دچار دوگانگی و تضاد می شد و آن دوگانگی زن بودنش بود. او در مراحلی از زندگی موفقیت های خود را مایه ی دلگرمی نمی داند و آن را نشأت گرفته از شوهری می داند که یاور اوست، دوستانی که ستایشگر اویند و خانه و مکنتی که او را از بسیاری از زنان منفک می کند.

وولف در کتاب «اتاقی از آن خود» از استقلال مادی و مالی زنان را شرط لازم برای نوشتن آنان می داند، او از ناتوانی زنان به عنوان ناتوانی اقتصادی و اجتماعی سخن می گوید و با فریادی از سر درد از دشواری های عظیمی می گوید که بر سر راه زنان نویسنده وجود دارد ، دشواری هایی که غالبا از سوی مردان خودخواه و زن ستیز تحمیل شده و راه استقلال و آزادی را بر آنان بسته است، اما در همین حین خود را به خاطر می آورد که همواره بی چنین دغدغه هایی دست به قلم برده است و اینجاست که آن تناقضات و آن آشفتگی های روحی حادتر و بغرنج تر می گردند.

از همین روست که شخصیتهای داستان های او نیز مانند خودش عاصی و دوگانه اند. نه متعلق به زندگی اند و نه مرگ، نه مدافع زن اند و نه حامی مرد، نه طرفدار ملایمت اند و نه تاب آور خشونت.

Virginia-Woolf-Best-Selling-Books

دو رمان اول او، سفر دور (۱۹۱۵) و شب و روز(۱۹۱۹) تا حدی سنتی و واقع گرا هستند، اما نگارش اتاق ژاکوب در سال ۱۹۲۲، سرآغاز سلسله رمان های اصیل و درخشان وولف بود، این رمان نخستین رمانی ست که روش قدیمی نگارش را کاملا رد می کند، در این کتاب ” ژاکوب فلاندرز” هیچ گاه به شیوه ی مستقیم توصیف نمی شود، حتی حرفها و عملکردهای او آنچنان برای خواننده بیان نمی شود و تنها شناخت خواننده از او تاثیری ست که وی بر دیگر شخصیت های رمان می گذارد.

اثر دیگر او «خانم دالووی» است که در سال ۱۹۲۵ نوشته شد، کتاب قصه گوی روزی‌ست که کلاریسا دالووی پنجاه و دو ساله در آن مهمانی می‌دهد، داستان از صبح با این جمله آغاز می شود: «خانوم دالووی گفت گل‌ها را خودش می‌خرد» و سپس با پایان یافتن مهمانی کلاریسا در نیمه‌ی شب پایان می یابد. کتاب که یکی از مهم ترین رمان های قرن بیستم است، خواننده را به شدت متاثر و درگیر می سازد. روایت زندگی یک روز از زندگی یک زن و آدم هایی که به او نزدیک اند، و این نزدیکی نه نزدیکی درونی ست و نه بیرونی، بلکه چیزی ست ما بین این دو.

ویرجینیا هم چنین درخشان ترین اثر خود ، «به سوی فانوس دریایی» را درسال ۱۹۲۷ منتشر کرد، کتاب در سه بخش روایت می شود و درباره ی زندگی، مرگ و خانم “رمزی” ست، نویسنده در این رمان از جنگ و عواقب منفی و مخرب آن بر زندگی خانواده ها سخن می گوید، ضمن آن که نگاه فمینیستی ویژه ی خود را نیز چاشنی قضایا و وقایع آن کرده است. وولف در این کتاب خانم و آقای رمزی که قهرمان های اصلی رمان هستند را از روی شخصیت پدر و مادر خود الگو برداری کرده است، آقای رمزی مردی ست که نماد اقتدار و خود رایی ست اما تصمیمات او با اشتباه و اشکال همراه اند. وولف در سال ۱۹۲۸ در دفتر خاطراتش نوشته است : “قبلاً هر روز به او و مادر فکر می‌کردم، اما با نوشتن به سوی فانوس دریایی از ذهنم بیرون رفتند”

5377929039_7f652e3fab_z

او پس از آن در سال ۱۹۲۸، رمان “اورلاندو” را نوشت، وولف اساس داستان این رمان را با الهام از ویکتوریا و خانواده‏ ی‏ او شروع کرد،اما رمان منحصر به یک خاندان باقی نماند و چون درختی شاخ و برگ گسترد و بخشی از تاریخ ادبیات انگلیس را زیر سایه خود گرفت. می توان گفت که “اورلاندو” رمان سیاسی-ادبی وولف بود که نگاهی تلخ و گزنده به جامعه‏ی‏ فرهنگی اجتماعی آن دوران داشت. تفاوت این رمان با دیگر آثار وولف در نحوه ی حضور مرگ است، مرگ در همه ی رمان های ویرجینیا حاضر است، مرگی که با قاطعیت وجود خود را بر اثر و شخصیت‏ها تحمیل می‏کند، – مانند آنچه درخانم دالووی بارز است – اما در اورلاندو اگرچه مرگ باز هم حضوری مداوم دارد و در هرفصل کتاب به نحوی تکرار می‏شود، اما در پس این‏ مرگ‏های نمادین همواره زندگی و تحول نهفته است.

کتاب «موج ها» دیگر اثر این نویسنده است که در سال ۱۹۳۱ منتشر شد، کتاب از زبان شش راوی از زمان خردسالی تا بزرگسالی بیان می‌شود. اما در فصل آخر راوی داستان،‌ علاوه بر خودش، در قالب پنج راوی دیگر فرو می‌رود و رمان را با یک تک‌‌گویی پنجاه صفحه‌ای به پایان می‌رساند. او در این اثر تمام پوچی و شکوه توامانی را که در زندگی تجربه کرده، یک جا گردآوری و در قالب کلمات ریخته است.

از دیگر آثار وولف می توان به فلاش ( ۱۹۳۳)، سال ها(۱۹۳۷) و بین دو پرده ی نمایش ( ۱۹۴۱) اشاره کرد. او هم چنین نویسنده ی مقالاتی در نقد ادبی و موضوعات دیگر نیز هست.”آقای بنت و خانم براون”(۱۹۲۴) مقاله ای است در انتقاد از سه رمان نویس طبیعت گرا ( آرنولد بنت، گالزورثی و ولز). اما سرنوشت ویرجینیا وولف هم چون دیگر زوایای زندگیش غریب و دوگانه بود، او در عین حال که عاشق زندگی بود، به همان اندازه از آن گریزان بود؛ مرگ مادر، استبداد پدر، تعرض های تجاوز گونه ی برادر ناتنی اش، مرگ برادر کوچک و محبوبش، ” توبی ” – بر اثر حصبه ی دوران جنگ – مرگ برادر زاده اش، همگی نفرت از جنگ را در روح او ریشه دار کرده بود و منشأ بحران عمیق افسردگی وی شده بود. دوره های افسردگی وی گاه چندین سال طول می کشید و گاه سالها از او دور می شد و او درطی این دوره ها با تغییرات خلقی و روانی گوناگونی مواجه می شد. او طی جنگ‌های جهانی اول و دوم بسیاری از دوستان خود را از دست داد که همین امر بحران روحی او را حادتر ساخت. در سال ۱۹۴۱ (دوران جنگ جهانی دوم) هر دو محل سکونت ویرجینیا وولف توسط هواپیما های آلمانی بمباران شده بود و او به همراه همسرش به ناچار به خانه ییلاقی شان نقل مکان کرده بودند. این دو بمباران و مسائل دیگر ویرجینیا را افسرده تر و بیمارتر از پیش کرده بود، او در نهایت در ۲۸ مارس

لیلا سامانی - نویسنده مقاله

لیلا سامانی – نویسنده مقاله

۱۹۴۱ پس از اتمام آخرین رمان خود به ‌نام “بین دو پرده نمایش”، نومید و رنجور و تحت تاثیر روحیه حساس و شکننده خود، با جیب‌های پر از سنگ به ‌رودخانه “اوز” در “رادمال” رفت و خود را غرق کرد.

وی پیش از خودکشی در یادداشتی خطاب به شوهرش چنین نوشته بود:
“عزیزترینم، احساس می‌کنم دوباره دارم دیوانه می‌شوم. احساس می‌کنم ما نمی‌توانیم یک دوره وحشتناک دیگر را تحمل کنیم و این بار من خوب نخواهم شد. دوباره صداهایی می‌شنوم و نمی‌توانم تمرکز کنم. … می‌بینی حتی نمی‌توانم درست این نامه را بنویسم. نمی‌توانم بخوانم…. همه چیز زندگی به جز خوبی تو از من دور شده…. نمی توانم بیش از این اوضاع را تحمل کنم. قدرت تمرکز حواس و خویشتنداری را از دست داده ام و بالاتر از همه، نمی خواهم تو را بیش از این در رنج و زحمت قرار دهم ….”

زمستان در شعر فارسی / هنوز برف می بارید… بهارک عرفان

اشاره:
ادامه ی ویژه نامه ی زمستان با نگاهی به حضور این فصل در شعر معاصر فارسی؛ با این توضیح که شعر زمستان مهدی اخوان ثالث، به خاطر دیده شدن و گفته شدن هزار باره اش، در این انتخاب های به ناچار کوتاه ما، آورده نشده؛ باشد تا اشعار کمی کمتر شنیده شده ی ادبیات ما در این ویژه نامه آورده و دیده شوند و مخاطبین جوان تر ما با بیشتر از قبل با ادبیات منظوم و معاصر ایران آشنایی پیدا کنند…

احمدرضا احمدی

احمدرضا احمدی

احمدرضا احمدی:
زادهی اردیبهشت ماه ۱۳۱۹ در کرمان است. او در سال ۱۳۴۳ به همراه نادر ابراهیمی، اسماعیل نوری علاء، مهرداد صمدی، محمدعلی سپانلو، بهرام بیضایی، اکبر رادی، جعفر کوش‌آبادی، مریم جزایری و جمیله دبیری گروه ادبی “طرفه” را با هدف دفاع از هنر موج نو تأسیس کرد. انتشار دو شماره از مجلهٔ طرفه و تعدادی کتاب در زمینهٔ شعر و داستان از فعالیت‌های این گروه‌است. در سال ۱۳۸۵ احمدی به عنوان شاعر برگزیده، پنجمین دوره اهدای جایزه شعر بیژن جلالی انتخاب شد:
هنوز برف میبارید . . .
بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان
بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم
زمستانی که عنکبوت‌ها به دور قندیل‌های یخ
تار تنیده بودند
ما در زمستان سقوط کرده‌ بودیم بدون:
کلاه
چتر
پالتو
این دستان ما خاموش و سرد در زمستان
به دنبال مأوا و سکوت بودند
ما نمی‌توانستیم به سراغ دست‌هامان بیاییم
و آنان را در زمستان پرستاری کنیم
ما دشمنان را نمی‌شناختیم
فقط سرما و زمستان را حریف خویش می‌دانستیم
کسی از میان برف و یخ گفت: صبوری ما
توانست این سرما و زمستان را
برای ما رقم بزند.
همه با دهان خاموش
سخن‌اش را با سر تأیید کردیم
هنوز برف میبارید

عباس حسین نژاد

عباس حسین نژاد

عباس حسین نژاد:
متولد در اول مهر ماه ۱۳۵۶ در نوکنده‌ گلستان و دانش‌آموخته رشته‌ی زبان و ادبیات ژاپنی از دانشگاه تهران و نویسنده ی وبلاگ “دو خرمالو و سه هزار هایکو”
۱
کمی آفتاب، کمی باران
کمی باد، کمی برف
روز زمستانی در پایتخت
۲
بخار لبوی تازه
امید رهگذران
در سرمای زمستانی!
۳
در آغوشش خفته‌اند
هزار گنجشک
سرو در برف زمستانی!
۴
کوچه ای خلوت
کلمات عاشقانه
لابه‌لای بخار!

توضیح : هایکو یک قالب شعری بسیار مشهور ژاپنی ست که بیانی ست بسیار کوتاه از ذهنیت و دیدگاههای مردمان سرزمین آفتاب تابان به جهان هستی . این دیدگاه ممکن است گاه آنقدر متمرکز باشد که در یک شکوفه ی گیلاس خلاصه شود و یا جهیدن غوکی در آب در هایکو یا مستقیماً به فصل اشاره می‌شود یا به نشانه فصلی. نشانه‌های فصلی شامل پنج گروه بهاری، تابستانی، پاییزی، زمستانی و نوروزی است. البته نشانه‌های نوروزی به دلیل قرار گرفتن سال نوی مسیحی در زمستان، جزو زمستان طبقه‌بندی می‌شوند.

عباس صفاری

عباس صفاری

عباس صفاری:
متولد ۱۳۳۰ در یزد، شاعر ایرانی است. مجموعه شعر او به نام دوربین قدیمی در سال ۱۳۸۲ از برندگان سومین دورهٔ جایزهٔ شعر کارنامه شد. شعر ترانه ی”خسته” از فرهاد مهراد نیز سروده ی صفاری است. او در سال‌های ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۰ به همراه بهروز شیدا و حسین نوش‌آذر سردبیری فصل‌نامه فرهنگی هنری سنگ را به عهده داشت. او در حال حاضر در لس‌آنجلس زندگی می‌کند.

زمستان را فقط
به خاطر تو دوست دارم
به خاطر لباس های گرم زمستانی ات
که هر چه سردتر می شود
زیباترت می کنند
به خاطر پالتوی کمرتنگی که قدت را
بلندتر نشان می دهد
به خاطر آن پلی ور سفید یقه اسکی
که محشر می کند
و هر بار که می پوشی اش
مثل گلی که باز شود در برف
چهره ات می شکوفد از یقه ی تنگش
به خاطر آن شال گردن کشمیر
که جان می دهد برای یک میز آفتابگیر و
قهوه تلخ با شیر
سال از پی سال از حضور تو
حظ می کنم هر روز
در لباس هایی که فصل را کوتاه
و بی همتا می کند پسند تو را
لباس هایی که وسط تابستان هم
دلم برای دیدن شان
تنگ می شود
دستکش های نرمی
که از “های” من نیز گرم ترند
و بوی صحرایی چرمشان تا بهار
عطر ملایم دست های توست
و آن چکمه های ورنی ساق بلند
که کفرت را گاهی در می آورند
وقتی کنار یک فنجان چای تازه دم
یک دنده وا می روی در گرمای مبل
و گوش نمی دهی به پشنهاد من
که بارها گفته ام با کمال میل حاضرم
ماموریت بی خطر باز کردن بندشان را
به عهده بگیرم
زمستان را
به خاطر چتری دوست دارم
که سر پناهش را در باران
قسمت می کنی با من
و هر قدر هم که گرم بپوشی
یقین دارم باز
در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه می چسبانی به من
هنوز باورم نمی شود
که سال به سال
چشم به راه زمستانی می نشینم
که سال ها
چشم دیدنش را نداشته ام…

رد آی زمستان در ادبیات داستانی دنیا / لیلا سامانی

زمستان؛ تن عریان طبیعت…

زمستان، شامگاه فصلهاست، موسم بالیدن تاریکی و سلطه‌ی سرما وهنگامه‌‌ی گوشه‌نشینی طبیعت. دگردیسی وهم‌انگیزی که از دیرباز برای نویسندگان بسیاری الهام‌بخش خلق آثار ادبی ماندگاری بوده است.
آثار بسیاری – مشتمل بر نظم و نثر- را می‌توان در رسته‌ی ادبیات زمستانه گنجاند، آثاری که گاه توصیفاتی غریب و ژرف از این فصل به دست می‌دهند و گاه آن را به مثابه‌ی بستری برای رویدادهای داستانی و تصویر اندیشه‌های بشری بر می‌گزینند.
هیات تحریریه ی خبرنامه خلیج فارس، به همین بهانه یک ویژه نامه را آماده ی انتشار کرده و در سه صفحه ی مجزا نمونه هایی از این تاثیر بر شعر و ادب ایران را برگزیده. همکارمان ” لیلا سامانی ” در صفحه ی نخست این پرونده، نگاهی به ادبیات دنیا انداخته و برخی از مهمترین آثار داستانی نشئات گرفته از این فصل را معرفی کرده که با هم می خوانیم…

۱- منظومه‌ی «لوسی گری» از کتاب ترانه‌های غنایی اثر ویلیام وردزورث (۱۸۰۰)

منظومه‌ی لوسی گری

منظومه‌ی لوسی گری

ورد زورث، این شاعر بزرگ رمانتیک، هیبت رازآلود و دهشت زاییده از دل طبیعت در فصل زمستان را دستمایه‌ی خلق یکی از شاهکارهای ادبیات انگلیسی کرده‌است.
او در شعر لوسی گری، برف را به منزله‌ی پدیده‌ای هراس‌آلود و کشنده تصویر کرده است. شعر حدیث گرفتارآمدن لوسی گری در میان یک کولاک شدید و ناپدید شدن ابدی اوست. شعر دو معنای دور و نزدیک را به ذهن خواننده القا می‌کند. در نخستین نگاه زبان افسانه‌گونه‌ی شعر، به داستانی آموزنده و هشداردهنده مانند است، در حالیکه نگاه ژرف‌تر بازگوی قصه‌ی دیگریست. قصه‌ی دست‌اندازی بشر در طبیعت و ساختن دنیایی که سرآخر منجر به گمراهی و نابودیش می شود. وردزورث با مرگ لوسی گری او را به طبیعت و آرامش ابدی پیوند می‌دهد.

۲- داستان «مردگان» اثر جیمز جویس (۱۹۱۴)

داستان «مردگان»

داستان «مردگان»

جیمز جویس این داستان پیچیده و تنیده شده با مفاهیم فلسفی را بر بستری از تضادهای گونه‌به گونه بنا کرده‌است. از تقابل برف وتاریکی شبانه با گرمی و نور خانه گرفته تا زنجیر شدن مرگ و زندگی به همدیگر.
این نویسنده‌ی شهیر ایرلندی در این داستان کوتاه، قصه گوی تردید و سرگشتگی یک معلم دوبلینی بیادعا و فروتن به نام «گابریل کانروی» است که در مرز شور و نومیدی دست و پا می‌زند، مردی شریف که اگرچه شیفته‌ی همسرش، «گرتا»ست اما عشق گرتا به معشوق مرده‌اش او را به ورطه‌ی پوچی و انزوا می‌افکند. در ادامه، داستان با کشمکش گابریل با خویش و رویارویی ذهنیش با رقیب مرده پیش می‌رود…
برف در این داستان، خودش را به عنوان پیام‌آور مرگ می نمایاند، مرگی که زاینده‌ی تعادل است و برای دفن کردن آرزوهای هرروزه و دل‌آشوبه های حزن‌آور شخصیتهای این داستان نازل می‌شود. پاراگراف آخرین داستان، توصیفی هنرمندانه از بارش برف را تصویر می کند؛ یکی از زیباترین نثرهای ادبی که تا به امروز نگاشته شده‌است:
«چند صدای کوچک که از طرف پنجره برخاست، او را واداشت که رو به پنجره کند. باز برف می‌آمد. گابریل با چشمان خواب‌آلود، گلوله‌های سیمین و تیره‌ی برف را که در نور چراغ، به‌طور مایل فرود می‌آمدند، می‌پایید. اکنون وقت آن شده‌بود که گابریل سفر خود را به‌سوی مغرب آغاز کند.
روزنامه‌ها راست می‌گفتند؛ در سراسر ایرلند برف آمده‌بود. برف بر تمام نقاط جلگه‌ی مرکزی و بر تپه های بی‌درخت و آنسوتر بر امواج تیره و خروشان رودخانه‌ی شانون فرود می‌آمد. برهر نقطه‌ی صحن آن کلیسای خلوت که مایکل فوری در آن مدفون بود نیز می نشست. بر چلیپاهای معوج و سنگهای گورها و بر سر تیرهای دروازه‌ی کوچک روبرو تیغهای بی‌بر می‌نشست. به شنیدن صدای برف که با رقت از میان کیهان فرود می‌آمد و مانند هبوط آخرین‌ِ همه، آرام بر سر مردگان و زندگان می‌نشست، روح گابریل از حال رفت. » (مترجم: پرویز دوایی)

۳- داستان «برف» نوشته‌ی تد هیوز (۱۹۵۶)

 داستان «برف»

داستان «برف»

یخ، برف و باد و بوران، بر بخش وسیعی از اشعار تد هیوز سایه افکنده‌اند، اما داستان کوتاه «برف» بیانگر نگاه درونی او به زمستان است. قهرمان این داستان پس از جان به دربردن از یک حادثه‌ی سقوط هواپیما خودش را در زمینی سراسر پوشیده از برف می یابد، او با این تصور که تنها بازمانده‌ی این حادثه است به جست و جوی محل حادثه برمی‌آید. او در مسیر برگشت به کرات در برف فرو می‌رود اما باز بر می‌خیزد و راهش را مدام ادامه می‌دهد. او که در جست و جوی راه برگشت است با هر قدمی که بر می ‌دارد بیشتر دلتنگ خویشان برجای گذاشته‌اش می شود.
در این داستان، رگه‌هایی از رمان «قصر» نوشته‌ی «فرانتس کافکا» – نویسنده‌ی بزرگ بوهمی اوایل قرن بیستم – را می‌توان مشاهده کرد. داستان اگزیستالیستی دیگری که آن هم در فضایی محصور در برف رخ می‌دهد.
اما آیا قصه‌ای که قهرمان داستان هیوز، روایت می ‌کند حقیقت دارد؟ آیا تنها با مرور خاطرات می‌توان در رقم زدن سرنوشت دخیل شد؟ آدمی چگونه معنا را می‌یابد زمانی که با «هیچ» مواجه است؟ اینها دغدغه‌هایی‌ست که روایت ظریف هیوز در فضایی سفید و برف‌اندود مطرح می‌کند.

۴- داستان مصور«آدم برفی» اثر ریموند بریگز (۱۹۷۸)

 داستان مصور«آدم برفی»

داستان مصور«آدم برفی»

این داستان سراسر نقاشی، تصویر گر رفاقت پسرک و آدم‌برفی خارق العاده‌ی اوست که به شکل معجزه آسایی زنده می‌شود، بازیها و همدلیهای پسرک و آدم برفی در خانه‌ی پسر و پس از آن همراهی آن دو در سفری رویایی و در دل دنیایی زمستانی روایت تصویری داستان را پیش می‌برد. این رفاقت جادویی اما سرآخر با سرزدن آفتاب و آب شدن آدم برفی آخر می‌گیرد.

گزینه هایی از بازتاب زمستان در شعر جهان

اگر برف نبارد…
رهیار شریف
اشاره:
زمستان اما، در شعر معاصر دنیا هم بازتاب فراوان داشته و با اعجاب و صداقت و غربت فراوانش منبع الهام بسیاری از شعرا شده؛ همکارمان ” رهیار شریف ” برخی از این نمونه ها را برای ویژه نامه ی زمستان ما گرد هم آورده که با هم می خوانیم…

توماس ترانسترومر

توماس ترانسترومر

توماس ترانسترومر:
شاعر ،نویسنده ومترجم سوﺋدی در ۱۵ آوریل ۱۹۳۱ به دنیا آمد. اشعار او تا کنون به ۶۰ زبان زنده دنیا ترجمه شده است.او بعد ازجنگ جهانی دوم تا به حال ،از مهم ترین شاعران اسکاندیناوی بوده است.منتقدان اشعار او را به خاطر قابلیت درک بالا وترجمه پذیری آن ستوده اند.اشعار او بیشتر درمورد زمستان های طولانی سوﺋد، تکرار فصول وزیبایی های طبیعت است.اشعار او دارای راز آلودگی وبا تاکید بر زندگی روزمره است. او در سال ۲۰۱۱،جایزه نوبل ادبی را از آن خود کرد.
وردهای زمستانی
اتوبوس پیش می خزد در شب زمستانی
می درخشد چون ناوی در کاجستان
جایی که آبراهِ تنگ و گود مرده ای است راه.
مسافرانی اندک : چندتایی پیر و چند نوجوان.
اگر بایستد و چراغ ها را خاموش کند
جهان نابود خواهد شد

هرمان د کونینک

هرمان د کونینک

هرمان د کونینک:
در ۲۱ فوریه ۱۹۴۴ در مچلن شهری در بلژیک بدنیا آمد و در ۱۹۹۷ در لیسبون بر اثر سکته ی قلبی از دنیا رفت. در هیجده سالگی پدرش را از دست داد ، مرگی که تاثیر زیادی بر او گذاشت. در رشته زبان های ژرمنی تحصیل کرد. چند سالی تدریس کرد. مجموعه شعر “عشق انعطاف پذیر” او همه کس فهم است و پرفروش ترین مجموعه شعر به زبان هلندی در قرن بیستم. همسر اولش در حادثه ی رانندگی جان خود را از دست داد. پس از مرگ همسرش مجموعه شعر ” تا زمانیکه برف هست ” را در ۱۹۷۵ به چاپ رساند.
زمستان
زمستان
در جنگل درخت ها را می بینی
و این نور ، نور نیست بلکه برداشتی ست از آن
در نبودِ آفتاب هیچ چیز
تازه نیست
با این حال
تاریکی مطلق نیست
تازمانیکه برف هست
شب بی چشم انداز نیست
نوعی روشنایی از نوعی باور است
که فکر می کند
تاریکی مطلق نمی آید
تا زمانیکه هنوز برف هست ، امید هم هست
برگردان: مودب میرعلایی

نِزار قَبانی

نِزار قَبانی

نِزار قَبانی:
زاده ی ۲۱ مارس ۱۹۲۳ و درگذشته ی ۳۰ آوریل ۱۹۹۸، از بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان جهان عرب بود. او در یکی از محله‌های قدیمی شهر دمشق سوریه به دنیا آمد و از دانشگاه دمشق فارغ التحصیل شد. وی به زبان های فرانسه، انگلیسی و اسپانیولی نیز مسلط بود و مدت بیست سال در دستگاه دیپلماسی سوریه خدمت کرد.

وقتی باد پرده های اتاق را به اهتزاز در می آورد
و مرا…
عشق زمستانی ات را به یاد می آورم
آن هنگام ، به باران پناه می برم تا به سرزمین دیگری ببارد
به برف، تا شهرهای دیگری را سفیدپوش کند
و به خدا، تا زمستان را از تقویمش پاک کند
چون نمی دانم بی تو ، چگونه زمستان را تاب آورم.

یانیس ریتسوس

یانیس ریتسوس

یانیس ریتسوس
(۱۹۰۹-۱۹۹۰)، شاعر یونانی، یکی از پرکار ترین شاعران قرن بیستم بود. او در ۸۱ سال عمر خویش بالغ بر ۸۰ جلد کتاب شعر چاپ کرد.یانیس ریتسوس زندگی بسیار سختی را پشت سر گذاشت. از همان کودکی و نوجوانی شاهد مسلول شدن و مرگ مادر و برادرش و مجنون پدرش و خواهرش بوده. بعد از آن نیز زندان رفتن ها و تبعیدهای مداوم.
ریتسوس از همان دوران جوانی با خواندن آثار مارکس و لنین به مارکسیسم علاقه‌مند شد و در سال سال ۱۹۳۱ به حزب کمونیست یونان (KKE) پیوست. یانیس ریتسوس شاعری است که هم مجموعه اشعاری دارد به شدت سیاسی و حتی به نحوی حزبی (برخی از اشعار او به سرودهای انقلابی تبدیل شد) و هم مجموعه اشعاری دارد که شاید به شدت شخصی و غیر سیاسی به نظر برسد.
ریتسوس شاعری است که دنیا را ذره ذره لمس کرد. از کوچکترین لحظات و دقایق آن گرفته، از کوچکترین مسائل و چیزها گرفته، تا مناسبات کلان ِ سیاسی و مبارزات اجتماعی.

“برف می بارد امشب”:
می‌خندیم به روزنامه‌ای که در باد می‌‌رود
به سایه‌ای که روی دیوار تکان می‌خورد
به حرف‌های پدربزرگ که می‌گوید برف می‌بارد امشب
برف می‌بارد هرشب
می‌گوید هواشناسی دروغ می‌گوید
هر روز
هوا خوب نیست
باد آرام نیست
دریای اژه طوفانی‌ست
پدربزرگ می‌گوید برف می‌بارد امشب
اگر برف نبارد این پالتو همیشه در کُمُد می‌ماند
اگر برف نبارد زغال‌ها در انبار دست‌نخورده می‌مانند…

تِی‌جو ناکامورا

تِی‌جو ناکامورا

تِی‌جو ناکامورا:
در آوریل سال ۱۹۰۰ در شهر کوماموتوی ژاپن زاده شد. او ۱۸ ساله بود که برای نخستین بار هایکوهایش در مجله ادبی”هوتوتوگی‌سو”به چاپ رسید. در ۱۹۳۴ به عضویت هیئت تحریریه “هوتوتوگی‌سو” درآمد و در همان سال اولین مجموعه هایکوی خود را با عنوان “برف بهاری” منتشر کرد.پس از جنگ در سال ۱۹۴۷ مجله هایکوی “گل‌های باد” را تأسیس کرد و تا اواخر عمرش به اداره آن پرداخت.در سال ۱۹۸۰ به عنوان شخصیت فرهنگی سال ژاپن برگزیده شد و پنج سال بعد جایزه سال آکادمی هنرهای ژاپن به او اهدا شد.تی‌جو ناکامورا در ۸۸ سالگی بر اثر نارسایی قلبی درگذشت. از تی‌جو نزدیک سی جلد کتاب شامل جنگ‌های هایکو و موضوعات مرتبط با هایکو منتشر شده است.در سال ۲۰۰۰ دولت ژاپن تمبری به یادبود این شخصیت فرهنگی منتشر کرد، هایکوهای تی‌جو را که سرشار از زنانگی و مادرانگی‌اند، آینه تمام نمای ژاپن قبل از جنگ، در طول جنگ و پس از جنگ می‌دانند. هایکو که در اصل مقوله‌ای مردانه تلقی می‌شد، پس از جنگ، با ظهور چند بانوی هایکوسرای برجسته از انحصار مردان درآمد. نقش تی‌جو در آن میان بسیار پررنگ بود:
۱
روز زمستانی
“برای کبوترها دانه بخر”
اصرار کودک
۲
اول زمستان
در گودی سنگ
آب باران
۳
به خاطر مادر، به خاطر کودک
بیشتر می‌تابد
آفتاب زمستان
۴
به گلستان سرمازده
برای چه می‌شتابی؟
۵
از زیر درختی
به زیر درختی دیگر
پروانه در زمستان

در یاد و خاطره ی همایون خرم / ساغرم شکست ای ساقی … مینا استرابادی

khorammmm

همایون خرم به عنوان یکی از تاثیر گذارترین شخصیتهای موسیقی ایرانی در نیم قرن اخیر و با صرف بیش از شش دهه از عمر خود در عرصه ی این هنر، در میان خاطرات نسل های بسیاری جای گرفته است. نسلهایی که خروش و قرار دل خود را در میان آثار ماندگار وی یافته اند و هنوز هم با تصنیفهای وی خاطره بازی می کنند.

همایون خرم

همایون خرم

شامگاه بیست و هشتم دی ماه سالروز درگذشت “همایون خرم” آهنگساز شهیر ایرانی و نوازنده ی برجسته ی ویلون است.

این هنرمند زاده‌ی بوشهر که نامش هم الهام گرفته از دستگاه “همایون” درموسیقی ایرانی ست، از همان کودکی و با نواختن نی مشق موسیقی را آغاز کرد و پس از عزیمت به تهران در سن یازده سالگی برای فراگیری ویولن نزد ابوالحسن صبا پرداخت. او خیلی زود و در سن چهارده سالگی به جرگه ی نوازندگان رادیو پیوست و پس از آن با درخشیدن در برنامه های متعددی چون “گلها ” به شهرت رسید، در همین دوران بود که وی در کسوت یکی از ارکان این برنامه ی فرهنگی، موفق شد تا ماندگارترین آثارش از جمله ” مینای شکسته”، “تو‌ ای پری کجایی”، “رسوای زمانه”، “غوغای ستارگان”، “بگذر از کوی ما”، “پیک سحری” و “طاقتم ده” را خلق کند.
همایون خرم که تحصیلات دانشگاهی اش را در رشته ی مهندسی برق به پایان رسانده بود، مدت‌ها رهبر ارکستر شماره شش و دو رادیو و عضو شورای موسیقی رادیو وسرپرست ارکستر سازهای ملی بود. شاید تحصیل در علوم دقیقه بود که موجب تلفیق ظرافت و نظم در نتها و نغمه های مخلوق وی گشته بود، نظمی دقیق و هنرمندانه که منجر شده بود تا اندیشه های خلاقانه ی وی به منظم ترین شکل ممکن جلوه کند.
از این منظر می توان خرم را پژوهشگری ممتاز و محققی برجسته نیز برشمرد، چرا که وی علاوه بر خلاقیت در آهنگسازی و چیره دستی در نوازندگی و بداهه نوازی، به ظرایف نظری و تئوریک موسیقی ایران نیز تسلط داشت و آثار مکتوب وی در حوزه های موسیقی، پژوهش تاریخ موسیقی و روشهای آموزش موسیقی گواهی بر این مدعاست.
از دیگر مشخصه های برجسته ی همایون خرم درک و دانش وسیع وی از ادبیات بود و این امر در آثار او با آمیختگی جادویی کلام و شعر با موسیقی و ساز نمایان می شود، ترکیبی تاثیر گذار و ملموس برای جامعه ای که خواه نا خواه فرهنگش با عرفان و سرگشتگی های عرفانی گره خورده است. در حقیقت رمز ماندگاری آثار این آهنگساز را باید در پیوند بدیعانه با ریشه های موسیقی و ادبیات شرق جست و جو کرد. پیوندی که با بهره گیری از پشتوانه ی ذوق و هشیاری در عین اتصال به منشا و قالب اصلی، زنگار را ازسنتهای کسالت بار آن می زداید و رنگی نو بر هویت اصیل فرهنگی می پاشد.
شیوه ی نوازندگی همایون خرم به رغم داشتن امضای شخصی خود وی، به شکلی آگاهانه متاثر از شیوه ی ابوالحسن صبا بود و حتی در زمانه ای که بسیاری از نوازندگان ویولن به استفاده از ملودی‌های ترکی و عربی در اجراهایشان می پرداختند، خرم هم چنان به این فضای کلاسیک و اصیل پایبند بود. بداهه نوازی های او در آواز بیات اصفهان، رفت و بازگشتهایش به بیداد همایون و بیات راجه اصفهان و فرودهای دلنشین درآواز اصفهان، فضای جدیدی را برای شنونده ایجاد می کرد که بیانگرذوق و خلاقیت کم نظیر او در آهنگسازی بود.
همایون خرم، معتقد بود که موسیقی غرب با موسیقی ملی ایران ناسازگار است و از همین رو اجرای موسیقی ملی ایران را در دیگر نقاط جهان منوط به فراهم آوردن مقدمات و شرایط آن می دانست و می گفت: ” موسیقى ما، جنبه‌هاى احساسى خاص خودش را دارد. این است که اگر قطعه‌اى براى ارکستر بزرگ نوشته می‌شود، باید توسط کسى نوشته شود که موسیقى ایرانى را خوب شناخته باشد و آن هم خیلى بااحتیاط باید نوشته شود. وگرنه اگر بخواهند‌‌ همان قوانین هارمونى و همه‏ آن فرعیات بعدى‌اَش را اجرا کنند، ممکن است جوابگو نباشد. ممکن است که ترکیب، از نظر صدا یک ترکیب هارمونیک باشد ولى از نظر احساسى ممکن است مخربِ جنبه‌هاى احساسی‌اش باشد. این است که کسانى باید این تنظیم‌ها را انجام دهند که حتماً جوهر موسیقى ایرانى را درک کرده باشند. ”

گل سرخی با پدرم / مجید نفیسی

red_roseاز آن باغچه ی پُر گُل
تنها یک گل سرخ مانده است
که گذاشته ام توی ایوان
کنار نرده ها،
و امروز بامداد
که میروم بر دوچرخه ی ثابتم بنشینم
می بینمش که بسوی من سر خم کرده
نجواکنان
در خوابجامه ی ماهوتیَش.

من بر زین چرمی می نشینم
حوله را بگردن می آویزم
تا از سوزِ بامدادی در امان باشم
و پا بر رکاب چرخ می فشارم.
از کنار دریای “آرام” می گذرم
و همراه با اسکیتبازانِ بامدادی
خود را تا اسکله ی سانتامونیکا میرسانم
و بی آنکه منتظر سندباد بحری شوم
از کوهه های آب می گذرم.

آنگاه خود را دوباره
در شهرِ کودکیم می یابم
در کوی “باغ جنت”
با درختان پُرسایه اش
و گدای مشکوکی که بر سکویی نشسته
و خانه ی ما را از گوشه ی چشم میپاید.
در می زنم.

آفتاب دیگر تا نیمه ی ایوان رسیده
و نیمی از رخ
و تاج گلسرخ را پوشانده است.
من حوله را از گردنم برمیدارم
و صورتم را خشک می کنم.

می دانم که آن سوی این ایوان
در خانه ی کودکیم در اصفهان
باغچه ی پُرگل من هنوز پابرجاست،
و پدرم که دیگر مرا نمی شناسد
بر صندلی چرخدارش نشسته
و دارد با گلسرخی
که سر بسوی او خم کرده
آرام آرام حرف می زند.

مجید نفیسی
۶ آوریل ۲۰۰۵

redrose-dad

A Red Rose with My Father

From that once-full flowerbed
There remains a single red rose
Which I have put on the balcony
Near the railing,
And today at dawn
When I go to sit on my stationary bike
I see it bending toward me
Whispering
In her maroon sleeping gown.

I sit on the leather seat,
Hang the towel around my neck
To keep off the morning chill
And press my feet on the pedal.
I pass alongside the Pacific
And carry myself to Santa Monica pier
With the company of morning skaters,
And without waiting for Sinbad the sailor
I pass hills of water.

Then I find myself again
In the city of my childhood
In the alley of “Paradise Garden”
With its shady trees
And a suspicious beggar
Who sits on a sofa
Watching our house from the edge of his eyes.
I knock at the door.

The sun has now reached half of the balcony
And covered half of the face
And crown of the red rose.
I take the towel from my neck
And dry my face.

I know that beyond this balcony
In my childhood home of Isfahan
My full flowerbed is still living,
And my father who no longer knows me
sits on his wheelchair
And talks gently
To a red rose
Bending toward him.

Majid Naficy
April 6, 2005

بررسی کتاب کسروی و تاریخ مشروطۀ ایران / رضا اغنمی

kljdfkgdkrf

احمد کسروی

احمد کسروی

کسروی و تاریخ مشروطۀ ایران
سهراب یزدانی
نشر نی چاپ دوم ۱۳۸۳ تهران

پیشگفتار فشرده توضیح کوتاهی درباره نشر تاریخ هیجده ساله آذربایجان و توسعه و تکمیل آن به تاریخ مشروطیت ایران است. با این هدف اساسی وارسیِ رخداد انقلاب وسرگذشتِ بذرهای بیداری.
مطالب این دفتر درسه فصل تدوین شده عبا رت است از: کسروی و مشروطیت ایران ، بررسی و بازنگری .

در جنبش مشروطه خواهی کسروی طلبۀ جوانی ست شانزده ساله، ازخانوادۀ روحانی در یکی از قدیمی ترین محله های تبریز؛ محله ای کم وبیش با خانواده هائی آمیخته از لایه های متوسط و بیشتر زیرین جامعۀ کارگری با کارگاه های قالیبافی؛ حتا در اکثر خانه ها نیز زن و بچه بیشتر سرگرم قالیبافی بودند برای امرار معاش. کوچه پس کوچه های هُکماوار همشه پُر ازسر و صدا بود، صدای استادکار و بچه های بافنده که درپشت دارقالی با انگشتان کوچک، گوش به فرمان استادکار با مهارت رشتۀ پشم های رنگین را می ییچاندند ونقش آفرینی می کردند. و کسروی که بین این جماعت مذهبیِ و متعصب بزرگ شده پایش به سفارت انگلیس باز می شود که در آن روزها مرکز اجتماعات مردم بود برای شنیدن سخنان تازه دربارۀ مشروطیت. مشارکت او در اجتماعات کنسولگری انگلیس که مردم دسته دسته به آنجا می رفتند و ساعت ها به سخنرانی های مشروطه خواهان گوش می سپردند: «باید قانونی باشد که مردم از روی آن زندگی کنند. پادشاه به سرخود نباشد. مجلسی برپا گردد که کارها را به سگالش به انجام برسانند. این ها می بود معنائی که به مشروطه می دادند من این ها را پسندیدم و به مشروطه دل بستم ».

نخستین باری که ستارخان را می بیند دلبستۀ اومی شود و مردانگی ش را می ستاید. جنب و جوش مردم کوچه بازار را که تفنگ به دست گرفته اند وبا تمرین های نظامی به ستیز با غول استبداد برخاسه اند او را به وجد آورده : «توگوئی سراسر رگ و پی ام به لرزه می افتاد و از این که ایران از بند استبداد رسته و ایرانیان بدین سان به شور برخاسته اند خدای را سپاس می گذارم» از استبداد صغیر می گوید . شاهد و ناظر هجوم قوای دولتی و عشایر طرفدار دولت، محاصرۀ شهر و جنگ های داخلی تبریز بوده و سرآغار گرسنگی اهالی شهر. « دولتی ها این بارمیخواستند شهر را با فشار گرسنگی ازپا بیندازند» حملۀ صمدخان شجاع الدوله به قره ملک و هکماوار، تیریز و غارت خانه ها با رسیدن قوای تازه نفس به فرماندهی ستارخان، حاج شجاع الدوله پا به فرار می گذارد: «من . . . گریزصمدخان را دیدم . . . خود صمدخان درجلو و سرکردگان و سواران درپشت سر او به تندی می گذشتند».

و بالاخره مجاهدان شهر نیروهای دولتی را عقب راندند. محاصرۀ تبریز شکسته شد و همین شکست محاصره: «شورمشروطه خواهی را در مناطقی چون تهران، مشهد و فارس برانگیخت اصفهان و رشت قیام درگرفت».

کسروی به تلخی از هجوم نظامیان روسیه یاد می کند. بدرفتاری روس ها، جلوگیری ازانتشار روزنامه، خلع سلاح مجاهدین، و رشت و کشتارو فجایع روس های همیشه متجاوز را شرح می دهد. به حکم دادگاهِ سفارشی تزار روس در روز عاشورا رهبران مذهبی و آزادیخواهان را محاکمه کردند وهمگی را به دار کشیدند. دونوجوان که پسران علی مسیو بودند نیز اعدام شدند.

«روزگارسیاهی بود. مجلس به زور دولت تعطیل شده بود . . . انگلیسی ها درجنوب کشور نظارت می کردند و روس ها سراسر منطقۀ شمال را دراشغال نظامی داشتند.» سرکوب و خفقان و تاخت وتاز استبداد با کشتار مخالفین و انتقام گیری شروع شده بود. کسروی که به طرفداری ازمشروطه و مشروطه خواهان شناخته شده بود، مورد آزار قرار گرفته با ترک منبر و مسجد خانه نشینی اختیار می کند.

درآشنائی با آزادیخواهان به مطالعه کتاب هایی می پردازد که برایش نوآوری های داشتند. ازجمله کتاب احمد نوشته طالبوف تبریزی و سیاحت نامه ابراهیم بیگ نوشته حاج زین العابدین مراغه ایست. می نویسد : « سیاحت نامۀ ابراهیم بیگ تکان سختی در من پدید آورد و باد به آتش درون من زد». پس از آن به مطالعۀ علم هیئت فیزیک وشیمی علاقمند شده ومطالعۀ کتب علوم جدید را دنبال می کند. جالب این که نویسنده کتاب درنخستین گام های معرفی کسروی می نویسد :« کسروی هیچگاه به سوی ایده ئولوژی یا مکتب سیاسی به خصوصی گرایشی نیافت. دیگرآن که کوشید تا فقط براساس دیدگاه های خود به مسائل و پدیده های اجتماعی بنگرد. سرانجام آنکه اولین متفکر ایرانی بود که دستگاه فکری ویژه خود را بنیان نهاد بی آنکه برای چنین کاری مستقیما از اندیشه های بیگانه بهره گیرد».

یزدانی، در کسروی اندیشمند، از پژوهش او دربارۀ مشروطیت سخن می گوید و فضای اندیشه ورزی او را که برپایۀ خِرد است می شکافد. حاصل این که «از نظر کسروی خرد محصول فعالیت مغز انسان نیست. بلکه نیرویی وابسته به «روان» اوست نیروئی که بین نیک و بد داوری می کند. در داوری خود آزاد و مستقل است وابستگی به سود و زیان شخصی ندارد». ازنیروی قدرتمند توده بحث می کند. ازنیرویی که در زمانۀ اخیر کمتر درباره اش صحبت شده است .

این نیز بگویم که اصولا کسروی بیشتر باور به نیروی توده ها دارد. ایمان محکم او به قدرت قشر عظیم توده ها حیرت آور است. از دیدگاه او نیروی فعال و متحرک توده، نه تنها منشآ کل امور است، بل که درهمه امور باید دخیل بوده و حاکم باشند وادارۀ جامعه و کشور با صلاحدید آنها انچام گیرد. براین اعتقاد است که «بهتیرن راه همآنست که فرمانروایی و چیرگی درمیان نباشد، و هرتوده با آزادی زندگی به سر برند و به کارهای همگی یا کشوری نیز خود پردازند. خودشان خود را راه برند». همو با خوش بینی و خوش نیتی «مردان نیکخواه و کاردان را» برای مجلس می گمارد تا قوانین خوب وتصمیمات لازم الاجرا را به صورت قانون به تصویب برسانند. باز تآکید می کند: «توده ها آزادند اختیار زندگانی خودشان را در دست دارند. آنچه سودمند می دانند و می خواهند با دست نمایندگان به کار توانند بست. هرقانونی را بهتر دانستند ازمجلس توانند خواست».

نظرکسروی دربارۀ زمینداری نیز خلاف سایرمتشرعان شنیدنی ست : «زمین ازآنِ کارندۀ زمین است. اگر مالک قانونی زمین در بهره گیری از زمین سستی کند وظیفۀ دولت است که آن را از وی بگیرد و به دیگری بسپارد» این جا باید با یزدانی عزیز اندکی مخالفت کرد که نوشته اند: ریشه کنی این نظام را تجویز نمی کند. به همین دلیل برخی او را مدافع سرمایه داران خُرد و قشرهای میانه حال دانسته اند» و این درحالی ست که در جند سطر جلوتر در همین برگ آمده است که : «مالکیت حقوقی بر زمین کشاورزی، مالکیت واقعی ایجاد نمی کند».

کسروی درباره کسب تمدن ازاروپائیان، تحلیل جالب و با ارزشی دارد : «ایرانیان جنبه های مثبت تمدن اروپائی را نگرفتند، بلکه مجذوب عناصرفاسد کنندۀ آن شدند اما اندیشه های اروپایی نتوانست کاملا درایران نفوذ کند . آمیزه ای از باورهای گذشته واندیشه های نو پدید آمد که هریک دیگری را سست گردانید و بازار پراکندۀ فکری ایرانیان را آشقته تر از پیش کرد»

یزدانی، درکسروی مورخ برای شناساندنِ او از سرآغاز فعالیت هایش می گوید. «زندگی نویسندگی او با انتشار یادداشتهای او درباره تاریخ طبرستان آغازشد. این نوشته درسال ۱۳۰۱ درمجلۀ نوبهار منتشر گردید» . در همان زمان است که کسروی متوجه اشتباهات ادوارد براون شرقشناس انگلیسی درترجمۀ کتاب خطی تاریخ ابن اسفندیار می شود. یزدانی می نویسد : «شاید این نخستین باری بود که پژوهشگری ایرانی خطای علمی دانشمندی اروپائی را گوشزد می کرد و به قول سعید نفیسی، نخستین زنگ را دربرابر خاورشناسان بر می آورد.»

یزدانی که دراین بخش آثار کسروی را مورد بحث قرار داده، از وسواس و دقت علمیِ او می گوید. و در رهگذراین داوری هاست که دقت و تسلط و مهمتر امانتداری خود نیز در ذهن خواننده چهره می گشاید. « به خصوص درکتاب شهریاران گمنام می بینیم که از نظر فن پژوهش تاریخی شاید بتوان آن را شاهکار کسروی شمرد. دوم، وی با کنجکاوی به پدیده های تاریخی می نگریست . . . . . . . . . دقت علمی نویسنده ، تحسین دانشمندان سختگیر نکته بینی چون محمد قزوینی مینیورسکی را برانگیخت».
ازدیدگاه کسروی، تاریخ و آگاهی آز آن درتثبیت هویت ملی یک ضرورت است. «تاریخ برای یک توده همچون ریشه ایست برای یک درخت . . . تاریخ، یک توده را پایدارتر و استوارتر گرداند».

کسروی درسال ۱۳۰۰ تبریز را ترک گفته و مدتی در دماوند و زنجان سرگرم کار می شود و همانجاهاست که نوشتن تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان یا داستان مشروطه درایران را می نویسد که بعدها به تاریخ مشروطیت ایرن تبدیل می شود. «بخش یکم تاریخ مشروطه ایران درسال ۱۳۱۹، بخش دوم درسال ۱۳۲۰ و بخش سوم درسال ۱۳۲۱ انتشار یافت».

یزدانی، در «بررسی ریشه های مشروطیت» براین باور است که کسروی منشاء مشروطیت را از بیداری ایرانیان دانسته درمقابله با حکومت استبدادی. با اشاره به قتل نادرشاه : «پس از کشته شدن نادرشاه افشار تنزل ایران آغاز گشت»، ضعف ها وپیامدهای دوجنگ ویرانگر ایران و روس و از دست رفتن بخش بزرگی از آبادترین خاک وطن را یاد آور میشود . با مروری در تاریخ دوران قاجار دخالت های مستمر روس وانگلیس و جنبش تنباکو و آمد ورفت مستشاران، واگذاری گمرکات برای اخذ وام به منظورتآمین هزینۀ سفرشاهان به اروپا، در زمانه ای که فقر وفلاکت سراسر کشور را فراگرفته بود، گوشه هایی از فضای نکبت بار گذشته را به نمایش می گذارد. با این حال، پژوهشگر این وقایع را عامل یا ریشۀ اصلی بیداری مردم نمی داند، «بلکه یکی ازچند عامل » میشمارد که دررابطه با رخدادهای جهانی ازجمله : «جنگ روسیه – ژاپن در سال های ۱۹۰۵ – ۱۹۰۴ و شکست روسیه تکان سختی به آسیائی ها داد. شکست غول اروپائی از ژاپن گمنام در سراسر آسیا با خوشحالی تلقی گردید» انقلاب ناکام ۱۹۰۵ روسیه در منطقه شورتازه ای ایجاد کرد. آن انقلاب افق های تازه ای در منطقه گشود. خفتگان را بیدار کرد. تکانِ هشداردهنده ای بود، به ویژه جهتِ مردم عقب ماندۀ منطقه که درچنگال استبداد به زندگی برده وار معتاد شده بودند. درایران و عثمانی جنبش های تازه ای به وجود آمد .

درگسترش انقلاب، یزدانی با معرفی انجمن های محلی و اثرات آنها که درشهرها به دست مردم هر محل راه انداخته بودند سخن می گوید. باید یادآور شوم که درفاصلۀ صدور دستخط فرمان مشروطیت تا شروع استبداد صغیر، آزادی و آزادیخواهی برسر زبان ها بود و مردم مشتاقانه درآرزوی شکست استبداد و مهار کردن قدرتِ گستردۀ پادشاهی بودند. در زمینۀ این تغییرات شکل گیری انجمن ها، ازهشیاری پیشگامان حکایت می کند و خِرد اجتماعی – سیاسی آن ها را به رخ می کشد «پیش از ان که انتخاب نمایندگان مجلس صورت گیرد، گردانندگان مشروطۀ تبریز، انجمن ایالتی – یامجلس ملی – آذربایجان را تأسیس کردند».

تشکیل انجمن ها با مخالفت شدید محمدعلی میرزا ولیعهد مواجه می شود وبرای برهم زدن آن اقدام می کند اما موفق نمی شود ودرمقابل اعتراض مشروطه خواهان عقب نشینی کرده وانجمن ها در شهرهای کشور به راه می افتند. براین مبناست که یزدانی در بستردگرگونی ها انجمن ها را یکی ازدوستون اصلی معرفی می کند: «ابزار این تحول دو نهاد بودند مجلس، و انجمن های ایالتی و ولایتی». وسپس از عملکرد انجمن ها درشهرهای گوناگون می گوید. ازسمنان که در جریان مشروطیت فعالیتی نداشت ولی با تشکیل انجمن «رسما اعلام داشته بود که حاکم حق مداخله درگرفتن عوارض ندارد و نایب الحکومه نیز از اهدای تقدیمی و پیشکشی به حاکم منع شده بود».
در دوران استبداد صغیر قدرت انجمن تبریز فزونی یافت. گردانندۀ امور شهر انجمن بود. و مهمتر، «مسائل نظامی وسازماندهی دفاع ازشهر برای تبریزیها اولویت داشت. اما نیاز به مرکزی سیاسی همچنان احساس می شد». انجمن جانشین مجلس شد؛ و به پشتیبانی قدرت انجمن عین الدوله والی منتخب شاه را به تبریز راه ندادند. درسراسر کشور مشروطه خواهان «انجمن را بخشی تفکیک نشدنی ازنظام مشروطه می شناختند.»

یزدانی که عملکرد انجمن ها را به دقت وارسیده، بادرکِ اهمیت آن ها می نویسد: «دردورۀ استبداد صغیر درهرکجا که آن ها [مشروطه خواهان] قدرت گرفتند انجمن را احیا کردند. در تنکابن ، اصفهان، رشت، مشهد، بندرعباس، بوشهر ولارستان چنین انجمن هایی ایجاد گشت».

کسروی با ایمان به قدرت ونیروی تودۀ مردم، مقبولیت انجمن ها وپیشرفت امور را – درآن فضای وحشت و پریشانی وامید – این گونه روایت می کند که : « آنچه مایۀ قدرت انجمن ها می شد، توانائی دربسیج تودۀ شهری بود». تحلیل سنجیده و تمیز درستی ست. سرچشمۀ قدرتِ ملی همیشه در نیروی عظیم توده هاست که با هدایتِ پیشگامانِ مورد اعتماد به آرمان های خود می رسند. کسروی در این باره ایمان خود را با سخنان شورانگیز اعلام می کند : « من به نوشتن این تاریخ به نام دادگری برخاستم و بیش از همه برآن می کوشم که داوری میانه آن مردان جانفشان وستمگران بدنهادشان کنم.» بقول یزدانی، کسروی دراین کار رسالتی می دید. دربخش توده ای شدن انقلاب، پژوهشگر ماهیت و چگونگی انجمن ها ازمذهبی ها که با “امربه معروف ” وارد کارزار شده بودند گرفته تا شبنامه نویس ها وسودجویان دربار و اشراف، که بیشتر هیاهو بود وسر و صدا، تحلیل جالب ش شنیدن دارد: «اینان به جای آنکه اسلحه بردارند و خودرا برای مبارزه آماده سازند، راه بی دردسر وآسان را پیش گرفته بودند»

یزدانی، عقیدۀ کسروی را به «نادیده گرفتن تأثیر انجمن ها یا کم اثر دانستن آنها»، البته با دلایلی کم و بیش ونه چندان قانع کننده، زیرسئوال برده است. اما بلافاصله بیکفایتی انجمن های پراکندۀ تهران را مطرح کرده است :«انجمنها درروزبمباران مجلس به وظیفۀ خود عمل نکردند مجلس را بی دفاع گذاشتند» وسپس ایستادگی وجانفشانی نُه ماهۀ مجاهدان تبریز را که : «اسلحه بر کف دربرابرنیروهای دولتی ایستادند ومصائب جنگ را به جان خریدند» یادآور شده نبرد تهران چند ساعت طول نکشید. با تأسف می پُرسد «چرا پایتخت به چنین روزی افتاد؟» حسِ غم واندوهی پنهان ازگذشته های دور. خواننده شگفت زده از احساس پاک و صفایِ دلِ پُر درد پژوهشگر غرق سکوت می شود. یزدانی تفاوت ها را می شکافد. درسنجۀ ضعف و قدرت یادآور می شود که : «درتبریز رهبرانی ظهور کردند و نیروی مسلح ملی ایجاد کردند ومقاومت شهررا سازمان دادند. تهران چنین رهبرانی را به خود ندید» پایان کار شکست بود و پراکندگی : «سستی رهبران پایتخت موجب فرو ریختگی درونی مجلس شد و اندام های دفاعی آن را از کار انداخت». آیا این کردارهای اجتماعی نیست که خمیرمایۀ باور کسروی دراعتبارواعتماد به توده و بیداری را در او به بار نشانده است.

یزدانی در رهبران و توده ها، فصل تازه ای می گشاید. از اصرا و ممارست کسروی در گزینش رهبر و آوردن نظرات دوسید ارقول کسروی: «دوسید می خواستند همه چیز را با زبان و اندرز درست گردانند ودرچنان شورشی که پس ازهزار سال درایران رخ داده بود به جنگ و خونریزی نیار نمی دیدند. واین اندیشۀ ایشان یکی ازسنگ هایی در راه پیشرفت کار مشروطه گردیده بود» و سپس ضعف و رفتار سازشکارانۀ آن دوسید را روایت می کند «ناتوانی سیاسی آن دوسید در واپسین روزهای حیات مجلس نمودار گردید. این دو ازجمله کسانی بودند که مدافعان مسلح مجلس را پراکنده ساختند و رآی به خلع سلاح آنها دادند » پژوهشگر به درستی در ادامه همین گفتار به صراحت می افزاید که « رهبرانی ازسنخ بهبهانی و طباطبائی درمراحل نسبتا آرام جنبش کارها را پیش می بردند، اما درمقاطع بحرانی و زمانی که ستیزبین موافقان و مخالفان اوج می گرفت، دیگر مردان چنین میدانی نبودند».

کسروی در بخش «علما و مشروطیت» موضوع علمای تشیع ایران را بررسی کرده با اشاره به خشم و خروش علما برای اخراج پریم و نوز مسئول گمرکات اذربایجان، اهداف وجایگاه بنیادی آنان را نشان داده است. ولی مهم این که کسروی شکاف بزرگی که سال ها بین حکومتگران و جامعه بود پی برد. علما خواستار حکومت وقوانین شرع بودند و خیلی ها هم بودند که خواهان قوانین روز ومخالف قوانین بدوی اسلام که به زور به مردم تحمیل شده بود. یزدانی مینویسد: «کسروی نخستین مورخی بود که به این شکاف عظیم اجتماعی پی برد».

فرجام انقلاب. وقتی تهران به دست مشروطه خواهان افتاد و محمدعلیشاه به سفارت روس پناهنده شد، رجال قدیمی وهمۀ استبدادیان مشروطه خواه شدند. ودردولت های تازه مقام گرفتند. عین الدوله ها به مسند وزارت تکیه زدند. آن عده از مجاهدین که از کشتار پارک اتابک جان سالم بدر برده بودند آواره شدند. ستارخان تیرخوردۀ زخمی وفلج در گوشه ای افتاد و پس از چند سال غریبانه درتهران جان داد. مخبرالسلطنه والی آذربایجان مآمور کشتن شیخ محمد خیابانی گردید. و کسروی درفرجام انقلاب به درستی نوشت: «آنچه به دست آمد، در مقایسه با انتظارات مشروطه خواهان نا چیز بود.»

بازبینی، بخش پایانی این اثرپرمحتوا یادگاری ماندگاراز پژوهشگری با وجدان آرام که چکیدۀ پژوهش خود را درنهایت صدافت به مخاطبین اعلام می کند:
«درحقیقت تاریخ مشروطۀ ایران محبوبترین نوشته تاریخی است که – نه فقط درمورد مشروطیت، بلکه دربارۀ تمام ادوار تاریخ ایران – تا به امروز منتشر گردیده است» .

پاکی و شهامت یزدانی را باید ستود به افکار سالم و آثار ارزشمندش ارج نهاد.

پژوهش این دفتر با توجه به متنِ اثر و فهرست منابع درتبیین سعی و دقتِ نویسنده ستودنی ست.

بازارچه کتاب با بهارک عرفان

نگاهی به تازه های بازار کتاب ایران
سوی آبی بادها…
بهارک عرفان
اشاره:
صفحه ی معرفی کتاب از جمله صفحات قدیمی بخش فرهنگی خبرنامه خلیج فارس است که در هیات پیشین سایت؛ هر هفته پنجشنبه ها؛ زیر عنوان پجشنبه بازار کتاب به چاپ می رسید. از قضای روزگار اما،این صفحه که با اقبال خوانندگان خوب ما هم مواجه شده بود، در هیات تازه ی نشریه، هنوز مجالی برای انتشار پیدا نکرده بود.
این دوری از بازار کتاب ایران اما با مطلب این هفته ی ” بهارک عرفان ” پایان گرفته است؛ سعی تحریریه ی خلیج فارس بر این است که صفحه ی معرفی کتاب ما زین پس به طور مداوم در دسترس شما نازنینان قرار بگیرد. باشد که دوست داران ادب فارسی در هر کجای این کره ی خاکی؛ به واسطه ی این صفحه از اوضاع و احوال نشر و کتاب های تازه به بازار آمده، اطلاعی اجمالی به دست آورند. نخستین شماره ی دور جدید این صفحه در ادامه ی همین مطلب در اختیار شماست. با هم سری بزنیم به ویترین کتاب فروشی های ایران…

شرق بهشت– هزار سال شعر و نقاشی شرقی

شرق بهشت– هزار سال شعر و نقاشی شرقی

شرق بهشت– هزار سال شعر و نقاشی شرقی
نویسنده: مایکل بری
مترجم: مهشید نونهالی
صفحه آرا و طراح: روشنک مافی
ناشر: نظر
تعداد صفحات: ۳۲۸
قیمت: ۵۲۰۰۰ تومان

این کتاب با عنوان فرانسه Orient: Mille ans de poésie et de peinture در سال ۲۰۰۴ توسط انتشارات Diane de Selliers در فرانسه منتشر شد. این اثر شامل ۴۰ شعر عربی، ۵۰ شعر فارسی و ۲۰ شعر ترکی حد فاصل قرن‌های ۶ تا ۲۰ میلادی را در بر می‌گیرد که هر شعر با آثاری از نقاشان شرقی مربوط به قرون ۱۳ تا ۲۰ مصور شده ‌است.

نویسنده در مقدمه‌ کتاب درباره دلایل انتخاب اشعار چنین توضیح می‌دهد: «اشعاری که برگزیده‌ایم، بنا به ترتیب زمانی، ۱۵ قرن سنت شاعری را در بر می‌گیرد و به کشف مشرق زمینِ شاعران و نقاشان، از شبه جزیرۀ عربستان تا مناطق مرزی هندوستان دعوت می‌کند. درون‌مایۀ عشق عرفانی یا زمینی، عشق به انسان‌ها یا طبیعت در آنها کاملاً احساس می‌شود و خواننده را از دمشق تا بغداد و از سمرقند تا هرات و تبریز و سپس تا استانبول می‌کشاند.»

ترجمه اشعار عربی یا از ترجمه فرانسه آنها توسط مهشید نونهالی انجام‌شده یا از ترجمه‌های پیشتر منتشرشده این شاعران در ایران استفاده شده‌اند.
فردوسی، رودکی، ناصر خسرو، فرخی سیستانی، فخرالدین اسعد گرگانی، عطار، مولانا، جامی، ابوالعتاهیه، بهلول، ابوتَمّام، ابن رومی، ابن زَیدون، ابن‌اللبّانه، یونس اِمره و کایگوسوز ابَدال، برخی شاعرانی هستند که شعرهای آنها در کنار نگاره‌هایی در کتاب آورده شده است.

همچنین در این کتاب اشعاری از نیما یوشیج، منوچهر آتشی، سیمین بهبهانی، شفیعی کدکنی و برخی شاعران معاصر در کنار نقاشی‌هایی از نقاشان معاصر عرب آورده شده است.
از ویژگی‌های مهم کتاب (نکته ای که در کتاب‌های مصور فارسی اغلب فراموش می‌شود) آن است که شناسنامه دقیق و محل نگهداری هر نقاشی در کنار آن درج و همچنین معرفیِ کوتاهی از هر شاعر با اشاره به ویژگی‌های برجسته و منحصر به فرد سبک او در کنار شعرش ذکر شده است.

سوی آبی بادها

سوی آبی بادها

سوی آبی بادها
مترجم: کیارنگ علایی
ناشر:حرفه هنرمند
قیمت: ۱۶۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۶۰

کتاب «سوی آبی بادها» با عنوان فرعی «تاملی بر عکس‌های رینکو کاوائوچی» با ترجمه کیارنگ علایی، یکی دیگر از مجموعه کتاب‌های ‌عکس‌ و شعر، منتشر شده در نشر حرفه هنرمند است. رینکو کاوائوچی عکاس نامتعارف ژاپنی، به دلیل سبک کاری خود از شهرت بالایی در جهان برخوردار است.

علایی در این کتاب ترجمه‌های خود از هایکوهای ۳۶ شاعر ژاپنی را در کنار عکس‌های کاوائوچی درج کرده است و در این راستا تمام تلاش علایی این بوده که عکس‌ها و هایکوهای در کنار هم استفاده شده از نظر مفهومی بار معنایی یکسانی داشته باشند. به‌عبارتی دیگر در این کتاب علایی با انتخاب و درج هایکو در کنار عکس‌های کاوائوچی به تحلیل این عکس‌ها پرداخته است.

مترجم در این کتاب برگردان خود از شعر معروف «جوانگ دزو» حکیم و شاعر شهیر تائوئیست با عنوان «پروانه» را نیز ارائه داده است:

«به خواب دیدم که پروانه‌ام
بال افشان و بی‌قرار
شادمانه به گشت بال می‌زدم
پریدم از خواب
خود بودم
پروانه پرید یا من خواب دیدم؟
من پریدم یا پروانه خواب دید؟»
کتاب همچنین مقدمه نیمه بلندی از مترجم با عنوان «از رنکو تا رینکو» را بر صفحات آغازین خود دارد. علایی در این نوشته چرایی انتشار این کتاب و چگونگی آن را توضیح داده است.

نقشمایه های ایرانی

نقشمایه های ایرانی

نویسنده: مسعود تذهیبی و فریده شهبازی
مترجم: امیرجلال الدین اعلم
ناشر: سروش
قیمت: ۵۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۰۲

نقشمایه، مایه اصلی و بارز در هر اثر هنری است. نقشمایه ها عناصر یا ترکیبی از عناصر بصری اند که در ترکیب بندی(کمپوزیسیون)ها تکرار می شوند و در بیان هنرمند برجستگی و ویژگی دارند. نقشمایه نه به معنای جزئی از کل بلکه به معنای از کل به جزء رسیدن است؛ جرئی که تمام صفات و خصوصیات کل را دارد.

در این کتاب تلاش بر آن بوده تا در حد امکان گوشه ای از دقت و توجّه هنرمندان ایرانی در دوره های مختلف تاریخی بازسازی و سامان‌دهی شود و سعی آنان در ساده کردن مفاهیم والا و حاصل ذوق و هنر و سلیقه آنان در شکل های ساده و پرمایه مسجّل شود.

با مطالعه هزاران نقش که متاسفانه در ادوار مختلف به دلایل گوناگون دچار ضایعات و درهم ریختگی های متعدد شده اند، تعدادی بازسازی، دوباره سازی و یا عیناً آورده شده است.

این کتاب با توجه به تاریخ ترسیم نقش و نگارها و رعایت تقدم و تأخر زمانی در سه بخش موضوعی نقشمایه های تزئینی با فرم بسته، نقشمایه های ملهم از جانداران، و نقشمایه های تزئینیِ گسترش پذیر، طبقه بندی شده اند.
در تهیه و تنظیم کتاب حاضر سعی شده تا حد امکان هر یک از نقشمایه های ترسیم شده با ذکر منبع و مأخذ موثق بیاید و در ترسیم دوباره آنها اصل امانتداری و برابری با اصل رعایت شود.

زایش و مرگ تراژدی  نویسنده: حمیدرضا محبوبی آرانی

زایش و مرگ تراژدی
نویسنده: حمیدرضا محبوبی آرانی

زایش و مرگ تراژدی
نویسنده: حمیدرضا محبوبی آرانی
ناشر: نی
قیمت: ۱۶۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۷۶

این کتاب تفسیر جدیدی است بر کتاب «زایش تراژدی از روح موسیقی» اثر معروف نیچه در مبحث زیبایی شناسی.

کتاب سه فصل و یک موخره دارد که عناوین آنها به ترتیب عبارتند از «زایش تراژدی و پس زمینه‌های پیدایی آن»، «درون‌مایه زاریش تراژدی»، «بدبینی و آری گویی تراژیک به زندگی»‌ و «زایش تراژدی و فلسفه نیچه متاخر».
نویسنده در بخشی از درآمد خود بر این کتاب نوشته است: «زایش تراژدی از درون روح موسیقی، یا آن‌گونه که نیچه در ویراست دوم کتاب آن را «زایش تراژدی یا هلنیسم و بدبینی» می‌نامد، پیگیرترین کوشش نیچه در ساخت و پرداخت نظریه‌ای در باب هنر است… [این کتاب] به دو دسته مسائل کمابیش متفاوت نظر دارد: از سویی کوششی است در پاسخ دادن به پرسش‌هایی چند در باب فرهنگ و جامعه و مهم‌تر از همه این پرسش که فرهنگ اصیل و حقیقی چیست و نمونه آن کدام است؟… دومین دسته از مسائلی که زایش تراژدی بدان می‌پردازد ریشه در سنت الهیات فلسفی غرب دارد. دومین پرسش اساسی این است که آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟»

محبوبی آرانی برای تالیف این کتاب از بیش از ۵۰ منبع فارسی و لاتین بهره برده است. از میان منابع فارسی نویسنده می‌توان به این کتاب‌ها اشاره کرد: «مرگ تراژدی» جورج اشتاینر و ترجمه بهزاد قادری، «آیین و اسطوره در تئاتر» جلال ستاری، «ارسطو و فن شعر» عبدالحسین زرین‌کوب، «تراژدی و انسان» آندره بونار و ترجمه جلال ستاری، «تفسیری بر تراژدی‌های یونان باستان» یان کات و ترجمه داود دانشو و منصور براهیمی.

از این دیــــدگاه / بخش نخست : گســل های فرهنگی ابراهیم هرندی

1. خفـخان

آیت الله… در یک جمله فتوا داده بود که کندن پیراهن برای سینه زدن در مجلس عزاداری امام حسین جایز نیست زیرا که این عمل با شئونات اسلامی و فرهنگ ملی و مذهبی ایرانیان جور در نمی آید و زنان و مردان دیگر را هم به معصیت وا می دارد.

در پی اعلام این فتوا، انجمن مداحان و شورای هیئت های سینه زنی و زنجیرزنی کشور در نامه های سرگشاده به آیت الله اعتراض کردند که در راه “آقا امام حسین”، برهنه و شیفته و آسیمه سر باید عزاداری کرد و اگر امام امت، خون گریه کردن برای امام حسین را جایز دانسته اند، شما چرا رو حرف امام حرف زده اید و حرف های امپریالیست ها و صهیونیست ها را تکرار کرده اید؟

61lokhti

جبهه بسیجیان ِذوب در ولایت از آیت الله خواست که توضیح دهند که چرا فتنه براندازی چند سال پیش، از دید ذره بینی ایشان دور ماند و حضرت آیت الله حکم تکفیر سران فتنه را که هنوز هم که هنوز است، در کمال وقاحت، زنده اند و در جامعه اسلامی ما راه دارند نفس بیهوده می کشند، صادر نکرده اند؟

اصلاح طلبان در سایت هایشان نوشتند که بجای پرداختن به این مسائل پیش پا افتاده، بهتر می بود که حضرت آیت الله، یزید زمان را مردم معرفی می کردند و جای دوست و دشمن را به آنان نشان می دادند.

سازمان های حقوق بشری پرخاش کردند که؛ آقا، سینه زنان با میل خودشان لخت می شوند. شما فکری بحال دختران و زنانی بکنی که این رژیم با تو سری روسری بر سرشان انداخته است و حقوق انسانی آنان را پایمال کرده و می کند.

فمینیست ها گفتند؛ آقا، چرا پای زنان را در این ماجرا به میان کشیده ای؟ چرا کندن پیراهن مردان، زنان را به معصیت وامی دارد؟ تا کی باید زنان در جامعه مرد سالار مسئول همه کژی ها و کاستی ها باشند و همه کاسه کوزه ها بر سر آنان شکسته شود؟ بجای این چرندیات، به فکر دخترانی باشید که از ترسِ اسید پاشی هفته هاست که از خانه بیرون نرفته اند.

سخنگوی سفیران جمهوری اسلامی در پیامی محرمانه خطاب به حضرت آیت الله یادآورشد که این گونه فتواها هزینه سیاسی زیادی برای جمهوری اسلامی دارد، چرا که امپریالیست ها و صهیونیست ها این مسائل را پیراهن عثمان می کنند و به نشخواری برای رسانه های استکباری مبدل می سازند. پس بهتر است که در این برهُه از زمان، علمای اعلام به حساسیت های این جوری توجه ویژه ای مبذول دارند تا قلب حضرت ولی عصر از همه ما راضی و خشنود باشد انشاالله.

ملی گرایان نوشتند، لطفاً فرهنگ ملی ایرانیان را رنگ مذهبی نزنید. یادتان باشد که همه ایرانیان شیعه نیستند و ما هم میهنان سنی و ارمنی و یهودی و بهایی نیز در این کشور داریم. ملیت فراگیرتر از دین افراد است و نباید این دو را به هم چسباند. ما همانگونه که ایرانی مسلمان داریم، ایرانی زردشتی و ارمنی و سنی و یهودی و بهایی و پیرو ان ِ ادیان دیگر هم داریم.

کانون جوانان کرد اعلام کرد که کدام فرهنگ ملی…
سکولارها نوشتند که آخر چرا بحران های …..
روشنفکران دینی گفتند که بهتر می بود……
جامعه طلاب جوان فریاد ….
صدای امریکا در برنامه…
بی بی سی…

با تماشای این همه، آیت الله… بیچاره درماند که برما چه رفته است که مردم این گونه وقیح شده اند و تو روی علما می ایستند؟ مملکت که بیش از سی سال است که بحمدالله اسلامی شده است. ما هم که حرف بدی نزده ایم. آنچه گفته ایم هم که بر اساس احادیث و روایت معتبر بوده است. پس وحدت کلمه مسلمین کجا رفت؟ کاسه صبر انقلابی مردم چرا لبریز شد؟ خدایا علمای اسلام چه شیوه ای باید در پیش بگیرند؟

2. گســل های فرهنگی

فرهنگ هر قوم شناسنامه آن است. شناسنامه ای که شیوه پیدایش و رویش و روش آن قوم را در خود دارد. اگر فرهنگ را برنامه ماندگاری در زیستبومی ویژه و سازگاری با ویژگی‏ های آن زیستبوم بدانیم، آنگاه می توان چگونگی پیدایش هر فرهنگ را در ارزش های بنیادین آن پی جست. این ارزش‏ ها برپایه شیوه بهره وری انسان از زیستبوم‏ اش شکل می‏گیرد. برای نمونه؛ فرهنگ مردم بیابان زی، ارجگذارِ آب و راه های نگهداری از آن است. در چنان فرهنگی بخش بزرگی از افسانه ‏ها و مثل ‏ها و متل‏ ها و شعرها و داستان ‏ها، درباره ارزشمندی آب و شگفتی آن است. این ارزشگذاری تا آنجا پیش می ‏رود که گونه ‏ای آب – آب حیات- را مایه زندگی جاودان می ‏داند و آرمان دیرین انسان یعنی ماندگاری جاودانه را در آب پی می‏ جوید. بهشت چنین فرهنگی، سرزمینی هماره آبسال و سرسبز است و دوزخ آن دریایی از آتش؛ یعنی همان پدیده ای که دشمن آب است و سفره آب ‏های رویدشتان را بخار می ‏کند.

عزای زنجیر آتشی در روستای بیاضه اصفهان

عزای زنجیر آتشی در روستای بیاضه اصفهان

در برابر این چشم انداز، فرهنگ اسکیموها آتش را سرچشمه هستی و شکوه و شادی می ‏داند. بهشت اسکیمو، دوزخی از آتش و روشنایی است؛ آتشی که می‏ تواند برف قطبی را آب کند. شهیدان کربلای اسکیموها، از بی آبی و تشنگی بشهادت نمی ‏رسند بل، که همه در سردچال ها یخ می زنند و به افسانه ها می پیوندد.

فرهنگ هر سرزمین ویژگی هایی دارد که تا پیش از فراریز شدن فرهنگ غربی به دیگر گستره‏های گیتی، ریشه در شیوه چگونگی بهره وری مردم از آن سرزمین داشت. یورش غربیان به دیگرکشورها از سده هیجده میلادی به این سو، ارزش های بومی را از چشم و دل مردم انداخته ‏است و راه ‏ها و روش‏ های سازگاری و ماندگاری هزاران هزار ساله آنان با راه ‏ها و روش ‏های غربی جایگزین کرده است. این رویداد بزرگ سیاسی- تاریخی، روند رویدادها را در جهان دگرگون کرده ‏است و تا خصوصی ترین زاویه‏ های ذهن همگان راه یافته است. این رویداد همچنین پیوند انسان و زیستبوم اش را گسسته‏ است. دیگر نه تنها ساختمان ‏ها بی توجه به آب و خاک و هوا ساخته می ‏شود، بلکه خوراک و نوشاک مردم نیز پیوندی با زیستبوم آن ها ندارد.

این چگونگی در کشورهای غیر غربی، گسل فرهنگی بزرگی میان نسل‏ های سالمند و جوان پدید آورده ‏است که می تواند زمینه سازِ ناگوارترین گرفتاری ‏های فرهنگی و اجتماعی ‏باشد. این گسل ها نیز چونان گسل‏های پوسته زمین که لرزه زا و ویرانگر است ، می تواند دراندک زمانی – بی که هدف ویژه ای‏ داشته‏ باشد – سازمان سیاسی و اجتماعی کشوری را دگرگون کند. گسل فرهنگی نزدیکترین بستگان انسان را با او بیگانه می کند؛ دختران را رو در روی مادران وا می‏دارد و پسران را بر پدران می‏ شوراند. هر چه جامعه جوانتر باشد، گرفتاری های ناشی از این چگونگی بیشتر است. ریشه بسیاری ازنابسامانی ها و ناهنجاری های فرهنگی و سیاسی کشورهایی که امروزه “جهان سوم” خوانده می ‏شوند، را می توان در این چگونگی جست. کشمکش‏ های ناشی از برخورد ارزش‏ ها و آرمان ‏های بومی و غربی، در بسیاری از این کشورها یا به انقلاب و یا به کودتا کشیده شده‏است. هر جا که انقلاب شده ‏است، ستیز برسر کهنه و نو بوده ‏است و هر جا که کودتایی در کار بوده‏ است، واژه ” نو”، پسوند نام کشور شده است؛ ترکیه نوین و یا گینه نو.

جامعه ای که فرهنگ گسل دار دارد، ناهنجار، پر تنش و بیمار است و مردم آن بحران زده، گیج، پریشان و نگرانند. بحران ارزشی، بحران زبان، بحران رفتارها و کردارهای فردی و اجتماعی. گیجی ادیب و استادی که در نمی ‏یابد که چرا جوانان و بویژه دانشجویان افسانه ها و اندیشه ها و شخصیت‏ های خارجی را بهتر و بیشتر از همتایان بومی خود می ‏شناسند و می ‏پسندند. نگرانی فرزندی که نمی ‏تواند پدر و یا مادر پیرش را در خانه خود نگهداری ‏کند، چرا که آنان از نسلی دیگرند و فرهنگی دیگر دارند و راه ‏ها و رسم ‏هایی را دنبا ل می ‏کنند که از دید فرزندانشان خرافی و کهنه و بی اساس است و با چشم انداز آن ها و همسرانشان همخوانی ندارد. نگرانی پدر و مادر از فرزندی که قرار بوده ‏است عصای پیری پدر و مادر باشد و اکنون آن ها را در خانه سالمندان رها کرده‏ است. پریشانی آنکه عمری در راه نگهداری سنت های کهن کوشیده ‏است و اکنون می‏ پندارد که این همه را باید با خود به گور بَرَد زیرا که فرزندانش به آن ها بهایی نمی ‏دهند و از آرمان ‏ها و ارزش ‏های دیگری می‏ گویند. زندگی در چنین جامعه ای، زیستن بر لبه پرتگاه است

بله. گسل‏های فرهنگی نیز دست کمی از گسل‏ های زمین ندارند. یکی زمین را می لرزاند و دیگری زمان را دگرگون می کند. زمین لرزه و انقلاب.

3. غربت و زبان ِ تن

ghorbatزندگی در غربت، آن هایی را که در بزرگسالی به آن تن می دهند، مچاله می کند. خواه غربت نشینی اختیاری باشد و خواه به ناگزیر. این چگونگی اندک، اندک روی می دهد و تا غریب بیاید بفهمد که براو چه رفته است، کار از کار می ‏گذرد. البته فهمیدن این رویداد، کار هرکسی نیست و بسیارند کسانی که هرگز از آن با خبر نمی شوند. آنان که هماره با آخور نشخوار خود دلخوش اند، هرجا که زمینه چرایشان فراهم باشد را سرای خود می دانند. بسیاری نیز از بازتاب ‏های ناخوشایندِ این رویداد آگاه می شوند، اما آن ها را نمی پذیرند و با آب و رنگ سیاسی و فلسفی، به بهنمایی آن می ‏پردازند؛ برای نمونه، این که، رفتن و جابجا شدن، همیشه به گواهی تاریخ سرچشمه آغازی تازه بوده است و بسیاری از بزرگان جهان، پس از ترک یار و دیار خویش به بزرگی رسیده اند. این که انسان باید جهان وطن باشد و همه جای عالم را سرای خود بداند. این که وطن و میهن و این گونه گفتمان ‏ها، برآیندی از بیماری خاک و خون است و باید از آن ها پرهیخت. و، نیز این که زندگی در کشورهای ” پیشترفته”، بسی بهتر از زیستن در سرزمین‏ های وامانده و جامانده و بحران زده است.

شاید این همه درست باشد، اما به گمان من، این نکته نیز درست است که غربت، آن هایی را که در بزرگسالی به آن تن می دهند، مچاله می کند. شیوه ماندگاری انسان در جهان در کشاکش‏ های زیستی وی با زیستگاهش شکل می گیرد. این چگونگی که از راه فرهنگ رخ می‏ دهد، بازتاب ‏های بسیاری برروی تن و جان انسان دارد که برخی تا پایان زندگی با او می مانند. نمونه این چگونگی، زبان ِ تن انسان۱ است که از راه دست و پا و لب و چشم و ابرو، پیام نمایی می ‏کند. این زبان را تنها پرودگان فرهنگ آن زبان در می‏ یابند. زبان ِ تن و ناگفته گویی با کمک اندام ‏های تن، زمینه ژرف زیستگاهی دارد و در سرزمین های بیگانه، نیازمند به بازپردازی و برگرداندن است. نیاز به بازپردازی و دیگر شدن در غربت، در زمینه های دیگر نیز روی می ‏دهد.

یکی از این زمینه‏ ها آگاهی فرهنگی‏ ست. غربت نشین مدام در کار مقایسه رویه‏ ها و سویه‏های فرهنگ خود ارزش‏ های آن با فرهنگ میزبان است. این چگونگی بسود فرهنگ میزبان پایان می ‏یابد.
…………
۱.Body Language

4. دلار

فُرات ای فُرات ای فُرات ای فُرات
(جودی خراسانی)
…..
dollar_symbol_m
دلار ای دلار ای دلار ای دلار
کجا می شتابی چنین بی قرار

همه چشم ها خیره بر روی توست
ز مـلا و دلال و بـازارِ کـار

همه عاشقان جمال تو اند
موافق، مخالف، ولایتمدار

یکی سوی تو آید از آن طرف
یکی می کند با تو زینجا فرار

بزرگان دین را بزرگی ز توست
که اکنون تویی ذات پرودگار

“خدا را برآن بنده بخشایش است”
که دارد ز تو صد هزاران هزار

شتابان کجا این چنین بی خیال
فراتر ز هر چه منار و چنار

همه ارج و قرب تو اسلامی است
وگرنه نبودت خریدار و یار

گر ایران ِ اسلامی اکنون نبود
کجا می شدی مایه افتخار؟

همان هش تومن بودی یا نُه تومن
کجا می رسیدی به صد یا هزار

کجا ارز دلخواه ما می شدی
کجا می شدی ارز ِ آینده دار

چو در لیفه تنبان رهبر شدی
فرون شد تو را ارزش و اقتدار

کنون اصل خود را تو گم کرده ای
هوار ای هوار ای هوار ای هوار

خیال از تو جامانده از سرکشی
ریال از تو افتاده از اعتبار

الم شنگه برپا چرا می کنی
سکولار ِ سگ مصب ِنابکار

تو کز محنت دیگران بی غمی”
چه نقشی ات باشد در این کارزار

شنو از من این پند بی بند را
که سازد تو را تا ابد ماندگار

اگر این حکومت ز جا برکنَی
“تو جاوید مانی و ما رستگار”

یادی از سیمون دوبوار / نویسنده، فمینیست و فیلسوف یاغی… رهیار شریف

Simone-de-Beauvoir25

نیمه‌ی نخستین ماه ژانویه یاد آور تولد ” سیمون دوبوار” است، کسی که در تعریف خود چنین می گوید: “اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم”، زنی که بعدها مظهر روشنفکری و آزاد اندیشی زنان در قرن بیستم شد؛ تا آنجا که نظرات او در حیطه ی هویت زنان و حقوق اجتماعی آنها هنوز و از پی گذشت سالیان متمادی، باز هم بدیع و مترقی محسوب می شوند. او معتقد بود :” انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود.”

از سیمون دوبوار

از سیمون دوبوار

نگاه چند جانبه و وسعت نظر “سیمون دوبوار” در همه ی زمینه ها سبب گردیده است، که امروز اوصافی متفاوت و بعضا متناقض از این نویسنده ی نامدار ارائه شود. اوصافی که نشات گرفته از شخصیت چند بعدی زنی ست که زیستن مطابق عرف و اجبار را تاب نمی آورد و نه تنها قلم که زندگی خود را الگویی ساخت برای زنانی که رهایی از قید و بندهای ساختگی و اعتلای همه جانبه ی هویتی را طالبند.

این فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی با آنکه در یک خانواده ی کاتولیک بورژوای به دنیا آمد و تحت تعلیمات دینی و بورژوایی قرار گرفت، اما با این همه از سرک کشیدن به کتابخانه ی پدرو مطالعه ی پنهانی کتابهای ممنوع شده غافل نبود، او بعدها و با وجود مخالفت شدید پدرش، زندگی مستقلی را از سرگرفت و به تحصیل در زمینه ی ادبیات و فلسفه در دانشسرای عالی، موسسه ی سنت مارین و سوربن پرداخت. تحصیل در فلسفه و پیوستن به حلقه ی فلسفی ” سارتر” و دوستانش، منجر به بروز رابطه ای عاطفی و پیچیده میان این دو گشت. رابطه ای که بر خلاف رسم زمانه، منجر به ازدواج و شکل گیری نهاد خانواده و در نتیجه پی گیری اخلاق بورژوایی مرسوم نگشت. ” ژان پل سارتر” و ” سیمون دوبوار” بی آنکه هرگز با یکدیگر پیمانی رسمی را امضا کنند، روابطی آزاد را با یکدیگر برقرار ساختند که در آن در همواره بر حفظ صداقت تاکید داشتند، اما در عین حال از آزادی برقراری ارتباط های جنسی و یا احساسی عمیق و یا سست با دیگر افراد نیز برخوردار بودند. سارتر و دوبوار بدین شکل تصور مرسوم و عوامانه ی همسانی عشق و ازدواج را نفی و اندیشه ی تک همسری که روال طبقه ی بورژوا بود را رد کردند.

سارتر و دوبوارهر دو جوانان طغیان گری بودند که در خانواده های مذهبی پرورش یافته بودند و خاطرات کودکی برای هردوی آنها تلخ و سیاه بود، از سویی “ژان پل” که در همان طفولیت پدرش را ازدست داده بود تنهاییش را با دیدن فیلم های صامت پر می کرد و از سوی دیگر “سیمون” همواره در میان دعواهای پدر عیاش و مادر مذهبی خود سرگردان بود. شاید رشد در چنین محیط هایی بود که آنان را به درهم ریختن معادلات و قواعد اجتماعی وا داشت. عصیانی که تنها به شیوه ی زندگی این دو نویسنده ختم نشد و چهره ی حقیقی خود را در آثارآنها به نمایش گذارد. برای مثال آنچه سارتر در “تهوع” و ” هستی و زمان” نگاشته نمودی ست از همین سرکشی.

ولی آنچه دوبوار را پرچمدار درهم شکستن قواعد دست و پاگیر اجتماعی ساخت، نوشتن کتابی تحت عنوان ” جنس دوم” بود که با الهام از اصول جنبش مدرن فمینیسم نگاشته شده بود.

از سیمون دوبوار

از سیمون دوبوار

دوبوار در ” جنس دوم” به تجزیه و تحلیل ستمی پرداخت که در طول تاریخ جنس زن را نشانه گرفته است، او کتاب را در دو بخش تهیه کرد، در بخش اول به تشریح و بررسی پدر سالاری و در بخش دوم به تحلیل تجارب ویژه ی زندگی زنان پرداخت.

” سیمون دوبوار” در این کتاب به مدارک موجود تاریخی استناد می کند و از دلایلی سخن می گوید که زنان را ناچار به پذیرش جنس درجه ی دوم در جوامع انسانی و شهری کرده است. او در این مسیر از علومی چون زیست شناسی، علوم طبیعی، اسطوره شناسی، فلسفه و جامعه شناسی بهره گرفته است. کتاب در اثر گذارترین بخش خود تحت عنوان ” زنان متاهل” به بررسی داستانها و نگاشته های دفتر خاطرات زنان نویسنده ای چون “ویر جینیا وولف” و “ادیت وارتون” می پردازد و از مردانی چون “استاندال”، “مونتاین” و “دی.اچ لورنس” به سبب سخن گفتن از جانب شخصیتهای زن داستانهایشان انتقاد می کند و این انتقاد را با افشای نحوه ی رفتار آنها با زنان زندگیشان همراه می کند. او مصرانه از زنان می خواهد که برای آزادی و احقاق حقوق خود تلاش کنند و استقلال مالی را شرط لازم برای این آزادی می داند. او اما تاکید می کند که پیروزی زنان در این نبرد در حقیقت نه به برتری آنان بلکه به برابری منجر می شود و شیرینی این پیروزی کام مردان را نیز شیرین خواهد کرد:

“وقتی که نیمی از بشر از چرخه بردگی نیمه دیگر رها شد و همراه با آن سیستم دروغ و ستم نیز از بین رفت، همه پی خواهند برد که مفهوم حقیقی رابطه زن و مرد چه مزیتی به تفاوت نابرابر زنان و مردان در وضعیت کنونی دارد”

اما انتشار” جنس دوم”، مصادف بود با زمانی که در فرانسه تنها یک سال از تصویب قانون حق رای برای زنان می گذشت و بحث درباره ی پیشگیری از بارداری و تولد فرزند ناخواسته به مثابه ی تابو به شمار می رفت و آن جامعه ی بسته، به هیچ وجه گستاخی های زنانه را تاب نمی آورد.

از همین رو چاپ این کتاب با آوار شدن سیل اعتراضات، مخالفت ها و تهمت ها همراه شد . کتاب مورد حمله ی تند مطبوعات قرار گرفت و واتیکان آن را تا مدتها در لیست کتابهای ممنوع قرار داد. جنس دوم همچنین سبب خشمگین شدن گروهی از مردان نویسنده شد و “آلبر کامو” در اعتراضی خشم آلود ابراز کرد که دوبوار مرد فرانسوی را به مضحکه کشانده است.

از سیمون دوبوار

از سیمون دوبوار

دوبوارگاه خسته از این قضاوتها و از فرط خشمی که نسبت به شرایط زنان در آن روزگار داشت از حیطه ی منطق خارج می شد و افسار گسیخته و بغض آلود عقایدی را ابراز می کرد که شاید به عقیده ی بسیاری غیرقابل قبول می نمودند، برای مثال در جایی عادت ماهانه زنان را انزجارآور، ترسناک و نشانه درد و مرگ توصیف کرده است و به طور کلی دوره های مربوط به تولید نسل در جسم زنان را وسیله ای جهت کنیز وار شمردن زن دانسته است.

سیمون دوبوار هم چنین رمان ” زمان رازداری” را بر اساس زندگی واقعی زوجی نوشته که از آشنایان او محسوب می شدند. زوجی که در عصر خود در پی خلاقیت و گشودن راه های جدید بوده اند، اما زمانی که در جایگاه پدر و مادر قرار گرفته اند افکار پوسیده ی گذشته را حمل می کنند و قادر به درک جهان بینی و روش زندگی جوانان و فرزندان خود نیستند:

“من هم چون میوه‌ای با جسم فرسوده، پوسیده می‌شدم، اما رسیده نمی‌شدم. دیگر نیرو و شادابی سابق را نداشتم. توانایی نوشتن را نداشتم. از جانب پسرم به آرزوهایم خیانت شده بود و همه‌ی آن‌ها بر باد رفته بودند. چیزی که بیش‌تر از همه غمگینم می‌کرد این بود که میان من و همسرم هم همه‌چیز فرو می‌ریخت و مسائل میان ما فاصله می‌انداخت و مهر و علاقه را نابود می کرد. من خود را فریب می‌دادم که دارم اوج می گیرم. در صورتی که در سراشیبی بودم. در راهی که پیش گرفته بودیم، سریعا به پیرمرد و پیرزنی در کنار هم تبدیل می‌شدیم…”

دوبوار در این کتاب کوشیده است تا معیارهای ارزشی حاکم بر خانواده ها را مورد بازنگری قرار دهد و به نسل های گذشته خاطرنشان کند که تناقض عملکرد نسل جدید با رویکرد آنها، دلیل بر ضدارزشی بودن رویه ی آنان نیست.

او دررمان سومش ” همه می میرند” از زندگی فوسکای هفتصد ساله روایت می کند، حاکمی که به علت هراس از مرگ و ترس از عدم کامیابی در احداث شهری سربلند وباشکوه، با نوشیدن اکسیر عمر جاودان، نامیرا گشته است. اما فوسکا در نهایت در می یابد که به آوارگی و ناامیدی ابدی محکوم است، چرا که دیگر هیچ عمل یا حادثه ای توجه او را جلب نمی کند چون او به جنبه ی موقتی و ناپایدار بودن آنها واقف شده است. به عقیده ی او کوشش انسان ها در به دست آوردن خواسته ها و آرزوهایشان بیهوده است، زیرا باید همه ی دستاوردهایشان را با مرگشان رها کنند. او حتی مبارزات اجتماعی و سیاسی را نیز عبث و پوچ می انگارد:

از سیمون دوبوار

از سیمون دوبوار

“شماها جمهوری و آزادی می خواهید؛ از کجا معلوم که موفقیت در این زمینه شما را به بدترین استبدادها نکشاند ؟؟؟ اگر آدم به اندازه ی کافی عمر کند می بیند که هر پیروزیی روزی به شکست تبدیل می شود…” درواقع دوبوار در این کتاب دست به گونه ای تجسس در زمینه ی توان تاثیر گذاری حرکت فردی بر مفهوم تاریخ زده است.

از دیگر آثار ماندگار این نویسنده می توان به “مهمان”، ” خون دیگر”، خاطرات یک دختر مطیع”، ” ماندارین ها”، “مرگی بسیار آرام”، ” تصاویر زیبا”، “کهنسالی” و “مراسم وداع” اشاره کرد.

سیمون دوبوار از سال ۱۹۶۸ علاوه بر نوشتن به حیطه ی مبارزات اجتماعی برای حقوق زنان نیز روی آورد. او در فعالیتهایی برای بدست آوردن حق سقط جنین و به وجود آمدن امکانات مناسب جهت این امر، ایجاد امکانات و حمایت از مادران مجرد، افشای تجاوز، مبارزه با ختنه زنان و مبارزه و پیشگیری ازخشونت علیه زنان شرکت داشت.

سیمون هم چنین در کتاب خاطرات خود از روابط عاشقانه اش با “نلسون آلگرن” و ” کلودلانزمن” می نویسد. او آشنایی با آلگرن، نویسنده ی امریکایی را انگیزه ی نوشتن ” جنس دوم” می داند و اقامت کوتاه مدت خود در امریکا و در کنار او را مسبب شناخت فراوانش از جامعه ی امریکا به حساب می آورد. او همچنین ازارتباط عمیق و عاشقانه اش با لانزمن جوان، نویسنده و روزنامه نگار یهودی، یاد می کند که هژده سال از او کوچک تر بوده است. روابطی که با وجود اطلاع سارتر از آنها، هرگز خدشه ای به پیوند مستحکم او و سیمون وارد نساختند، پیوندی که حتی پس از مرگ هم گسسته نشد و نام دوبوار و سارتر را پیوسته درکنار یکدیگر قرار داده است. شاید آرمیدن این دو اندیشمند در قبرهایی کنار یکدیگر نیز نشانه ای باشد بر اثبات این مدعا.

تختی در آیینه دیگران… این بچه ی دوست داشتنی خانی آباد / مینا استرابادی

takhtyyyy

اشاره: در ادامه ی ویژه نامه ی فرهنگی خلیج فارس، گزیده هایی از نقل و قول های رایج در میان شهر، باب غلام رضا تختی را گرد هم آورده ایم، تا بیشتر و از بیشتر از شخصیت او بدانیم و رازهایی که او را برای همیشه در دل و خاطر ایرانیان زنده نگه داشت… با هم بخواینم…

12-6-12-10718takhtiجیما کوریدزه – قهرمان روس – خبر مرگ تختی آتش به جانم زد

جیما کوریدزه قهرمان نامدار شوروی آخرین میدان بین المللی خود را برابر جوان برازنده ای از ایران برگزار کرد. این جوان کسی نبود جز غلامرضا تختی که در این رقابت فشار زیادی به کوریدزه وارد کرد و علاوه بر آن چنان او را تحت تأثیر قرار داد که قهرمان شوروی سالها بعد در مورد پهلوان کشورمان گفت: کشتی های تختی را در دوره های مقدماتی دیده بودم. جوان برازنده ای بود و سری نترس داشت. مستحکم و قوی بود و من به خاطر این مسائل دلواپس و نگران بودم. چون این آخرین میدان ورزشی من به حساب می آمد و حتما باید مدال می گرفتم. خوب یادم می آید. ۱۲ دقیقه با هم کشتی گرفتیم. اول فکر می کردم این جوانی که دست و پاهایش مثل فولاد است، انعطاف بدنی ندارد اما در عمل دیدم حریف جوانم مثل ژیمناست ها پر انعطاف است. فقط این را بگویم که یک معجزه مدال طلای المپیک ۱۹۵۲ هلسینکی را به من ارزانی داشت. اما خودم بهتر از همه می دانستم که حق تختی باخت نبوده است. من تختی را به خاطر اخلاق، انسانیت و معرفتش دوست داشتم. او عالی بود، یک انسان کامل. من فکر نمی کنم دیگر مثل تختی کسی پا به عرصه کشتی گذارد. او حتی بعد از شکست هم به حریفان احترام می گذاشت و من هنوز خاطره لبخندهای ملیح او را فراموش نمی کنم. یک خبر آتش به جانم زد و قلبم تیرکشید. خبر آمد که تختی فوت کرده است. هیچ خبری ناگوارتر از این نبود باور نمی کردم کما اینکه هنوز هم باور نمی کنم مردی با آن صلابت چهره در نقاب خاک کشیده باشد.

جلال آل احمد – نویسنده – هرگز به طبقه خود پشت نکرد

از آن همه جماعت هیچ کسی حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی کرد. آخر جهان پهلوان باشی و در بودن خودت جبران کرده باشی نبودن های فردی و اجتماعی دیگران را و آنوقت خودکشی؟ آخر مرد عادی ناتوان و ترسیده ای که ابتذال وجود روزمره خود را در معنای وجودی و در قدرت تن و در سرشناسی او جبران شده می دید- در وجود این بچه خانی آباد نو که هرگز به طبقه خود پشت نکرد- این نفس قدرت تن که به قدرت مسلط زمانه” نه گفت، ” نه ” نامجو شد و ” نه” شعبان و” نه” حبیبی؛ چطور ممکن بود که این مرد عادی سربزیر باور کند که خودکشی کرده؟ و ببینیم این افسانه سازی عوام آیا نوعی روش دفاعی نیست برای مرد عادی توی گذر تا شخصیت ترسیده خویش را در مقابل تسلط ظلم حفظ کند و امیدوار بماند؟ او پوریای ولی نبود. او هیچ کس نبود. او خودش بود، بگذار دیگران را به نام او و با حضور او بسنجیم. او مبنی و معنی آزادگی است.

خاطره از عکاس تختی

مردم علاقه زیادی به جهان پهلوان داشتند و همیشه در هنگام مشاهده وی از او امضا و عکس طلب می کردند. عکاسی که از تختی عکس می انداخت و در اختیار قهرمان قرار می داد تا به دوستداران بی شمارش اهدا کند از غلامرضا تختی درخواست کرد به این دلیل که دوربین وی خیلی معمولی است و کیفیت عکسها چندان جالب در نمی آید وی به آتلیه بیاید تا با رعایت اصول فنی عکاسی پرتره ای از تختی تهیه شود و به جای آن عکسهای بی کیفیت در اختیار مردم قرار بگیرد. اما قهرمان مسابقات المپیک ۱۹۵۶ ملبورن به عکاس گفت: همین عکسها خوب است! وقتی عکاس بیشتر اصرار کرد، جهان پهلوان گفت: من خجالت می کشم و ناراحت هستم که روبروی دوربین بنشینم و با ژست عکس بگیرم.

دزدیده شدن ماشین و خرج خیریه…

نزدیکان غلامرضا تختی تعریف می کنند مدتی بود که اتومبیل جهان پهلوان مفقود شده بود. پس از چند روزی تختی اتومبیل خود را در حوالی منزلش مشاهده کرد که از نظر شماره و رنگ اتومبیل خودش بود اما قالپاق ها و تودوزی هایش نو شده بود. پهلوان به شک افتاد و وقتی درب اتومبیل خود را باز کرد یادداشتی دید که در آن نوشته شده بود:
” پهلوان برای ما کسر شأن بود که اتومبیل شما فرسوده و با تودوزی کهنه و رنگ و رو رفته باشد. با اجازه خودت آن را بردیم، تر و تمیز کردیم و آوردیم. ما را به خاطر این جسارت ببخش.”
تختی که واقعا تحت تأثیر گرفته بود اتومبیلش را به تعمیرگاهی برد و هزینه کارهای انجام شده را از تعمیرکار پرسید که او کل هزینه را ۵ هزار تومان تخمین زد. تختی هم این مبلغ را به یک مؤسسه خیریه اهدا کرد.