خانه » هنر و ادبیات (برگ 51)

هنر و ادبیات

زن و تابوهای اجتماعی / لیلا سامانی

دفترچه ممنوع

دفترچه ممنوع

نگاهی به رمان ” دفترچه ممنوع ” اثر آلبا دسس پدس
به مناسبت سالروز تولد آلبا دسس پدس

“آلبا دسس پدس”، نویسنده‌ای ست که با وجود گرایشهای فمینیستی‌اش، سعی کرده است تا کمتر از مسیر تعادل و انصاف خارج شود. او در رمانهایش به بررسی کشمکش درونی و بیرونی زنانی می‌پردازد که از قوانین مردسالارانه‌ی حاکم بر زندگیشان به تنگ آمده‌اند. همانهایی که در تقابل میان خواسته‌های باطنی و آنچه از سوی اجتماع و خانواده به آنان تحمیل می شود، معلق شده اند. این چالش عظیم که از دیرباز معضل بسیاری از زنان در همه جای جهان بوده است، سبب شده که داستانهای این نویسنده‌ی ایتالیایی- کوبایی برای زنان بسیاری ملموس و آشنا باشد. مساله ای که شاید با حرفه‌ی روزنامه نگاری دسس پدس نیز، چندان بی ارتباط نباشد.

dfs45itu574323

شخصیتهای مخلوق پدس، معمولا زنان مشوشی هستند که در حیطه‌ی زندگی خانوادگی، دچار اضطراب و تلخ اندیشی شده اند، آنها یا زنان جوانی هستند که خود را تنها می دانند و یا زنانی میانسالند که از فراموش شدن و ندیده شدن در رنجند. از همین روست که برای فرار از این پوچی ونابسامانی، به مسکن عشق پناه می برند، عشق هایی که هیچ راهی به سوی امنیت و آرامش گمشده‌ی آنان باز نمی کند و نتیجه‌ی پناه بردن، به این گریزگاه موقت، چیزی جزآشفتگی بیش از پیش روان پیچیده ی این زنان نیست، چرا که از این پس با ورود معضلی جدید به نام “تردید”، فصلی دیگر از استیصال آنان آغاز می شود.

 آلبا دسس پدس

آلبا دسس پدس

ورود همین تردید است که به واکنشهای متفاوتی منجر می شود، برای مثال، این کشمکش، در رمان ”از طرف او”، “الساندرا” را به افسردگی و ناامیدی مبتلا می کند و در نهایت در پی جنون آنی او، قتل شوهرش رقم می خورد و یا در ”عذاب وجدان” قهرمان زن داستان در تردید میان ماندن در کنار همسر و رفتن به نزد معشوقش دست و پا می زند، اما در” دفترچه‌ی ممنوع ” شکل این تعلیق و دودلی و همچنین واکنش قهرمان به آن متفاوت است.
رمان “ دفترچه ی ممنوع” وصف حال زن چهل و سه ساله ای به نام “والریا” ست، زنی که در میان حلقه ی وظایف خانه داری، کار بیرون از منزل و رسیدگی به مشکلات دو فرزند جوانش”میرلا” و “ریکاردو”، محاصره شده و مزه‌ی اندیشیدن به خود و زنانگی اش را به فراموشی سپرده است. او از این که وقتی را تنها به خود اختصاص دهد، احساس گناه می کند وحتی ثبت وقایع روزمره در “دفترچه” ای که به تازگی آن را خریده است، را عملی “ممنوع” قلمداد می کند. او در حالیکه وجود چنین دفترچه ای را پنهان می کند، در جست و جوی کنج خلوتی ست تا بتواند در آن بیندیشد، بنویسد و خود را بیابد. زاویه ای که او هر چه در خانه اش می جوید، آن را نمی یابد، والریا، در خانه ای که او باید آن را برای شوهر و فرزندانش تبدیل به مامنی امن سازد، جایی برای بودن ندارد، از همین روست که به سکوت و خلوت بعد از ظهرهای شنبه در محل کارش پناه می برد، اما این خلوت هم با حضور رییس شرکت و ابراز عشقش نسبت به او برهم می ریزد و از آن پس “تردید” هم به دایره ی معضلات زندگی والریا افزوده می شود.
داستان درسالهای پس از جنگ جهانی دوم رخ می دهد، زمانی که ایتالیا، بحران اقتصادی شدیدی را از سر می گذراند و این امر سبب شده است تا خانواده ی چهار نفره ی والریا در وضعیتی پایین تر از سطح متوسط به سر ببرند و همین مشکلات اقتصادی بر معضلاتی نظیر شکاف میان والدین و فرزندان، افسردگی والریا و نگرانی همسرش دامن زده است.
والریا، زنی ست، طالب دیده شدن. او شخصیت خود را فراموش شده و تصاحب شده می داند، او از این که همسرش، “میشل” مانند فرزندانش، او را “ماما” می نامد و یا مادرش با نام مصغر “ب. ب” او را خطاب می کند، رنج می برد.
چون باز هم مرا به این نام خواند، گریه‌ام شدت پیدا کرد، سال‌هاست که دیگر من برای او فقط «ماما» هستم ….
او در جست و جوی “والریا” ست. در واقع او با خریدن دفترچه برای ثبت افکار مختص خودش، دست به عصیان می زند، دفترچه ای که خواننده از همان آغاز داستان، با این جملات کنایه آمیز به ممنوعیت خریدش پی می برد:
دکان سیگار فروشی خیلی شلوغ بود… منتظر نوبتم بودم که در ویترین مغاره متوجه یک کتابچه شدم… همان طور که توی کیفم پی پول خرد بیشتری می‌گشتم گفتم: «یک دفترچه هم بدهید». اما وقتی سرم را بلند کردم دیدم که صاحب مغازه قیافه‌ای جدی به خود گرفته: « نمی‌شود، ممنوع است!» و بعد آهسته به من حالی کرد که روزهای یکشنبه یک پلیس دم در مغازه می‌ایستد که جز سیگار چیز دیگری به فروش نرود….

 آلبا دسس پدس

آلبا دسس پدس

اما والریا با شروع نوشتن وقایع روزانه اش، بیش از پیش به خلا های زندگیش پی می برد.او در مسیر این عصیان هرچه پیش می رود، مایوس تر می شود، چرا که در می یابد، چگونه روزهای زندگیش را صرف خدمت به دیگرانی کرده است که هرگز ایثار او را قدر ننهاده اند و او را همواره از خود حقیقی اش دور نگاه داشته اند، با این همه، والریا زنی بی شهامت و فرصت سوز است برای نمونه حتی واکنش او در دست رد زدن به سینه ی رییسش عملی ست که بیش از آنکه بر آمده از حس وفاداری باشد، ادامه ای ست بر همان هراس ها، خودسانسوری ها و خود فراموشی های همیشگی، او نهایتا در مقابل همه ی تحمیلها، ستمها و استثمارها تسلیم می شود و با سوزاندن دفترچه اش، خود را به فراموشی کامل می سپرد تا بتواند با آسودگی ناشی از ” جهل مرکب”، به روزهای سرد و یکنواخت گذشته برگردد و دیگر نگران هویت گمشده اش نباشد، چرا که او در واقع با سوزاندن دفترچه دست به خودکشی شخصیتی زده است.
این آخرین صفحه است. دیگر چیزی در آن نخواهم نوشت، و روزهای آینده همچون این صفحه های سفید آرام و سرد خواهند بود….

والریا، زنی ست که در مورد همه ی بعد های شخصیتش دچار سوء تفاهم است، او نه درک درستی از سن و وجهه اش دارد و نه حتی با زنانگی خود آشناست، او با آن که تنها چهل و سه سال دارد و با دوستش “کلارا” که نماد زنانگی و شادابی ست، همسن است، خود را پیر و شکسته می داند،
… نمی‌فهمم چطور کلارا می‌تواند این کار را بکند، چون او دیگر جوان نیست و هم سن من است. میشل با آنکه خوب می‌دانست کلارا همسال من است مثل اینکه تعجب کرده باشد گفت: ظاهرا کلارا خیلی جوان و بشاش است …
او با آنکه در مقابل آینه اندام خود را همچنان سالم و برقرار می یابد، اما از همین کار هم احساس گناه می کند، او گمان می کند، زندگی او صرفا باید در جهت حمایت از شوهر و فرزندان و تر و خشک کردن آنان سپری شود. والریا گاهی عدم وجود روابط زناشویی با میشل را با سن بالا و حضور بچه ها، توجیه می کند و می نویسد:
شاید دلیلش وجود بچه در پشت دیوار اتاق خواب است که از سالها پیش نمی‌گذارد ما با هم مثل زمان عروسی یا موقعی که بچه ها کوچک بودند باشیم. باید منتظر بود آنها از خانه بیرون بروند، باید مطمئن بود و نگرانی داشت که هر لحظه ممکن است وارد شوند ، … شب در تاریکی باید سکوت اختیار کرد و روز باید آنچه را که روی داده از ترس این که مبادا آن را از چشمان‌مان بخوانند فراموش کرد … اگر بچه‌ها ما را غافلگیر می‌کردند، اخم کرده و با حالت دل به هم خوردگی سکوت می‌کردند من از تصور حالت آنها بر خود می‌لرزم….

fg5520;li

اما با بررسی دیگر اعترافات او مشخص می شود که سابقه ی فرار او از زنانگی، به سالهای جوانی او بر می گردد:
وقتی با میشل نامزد بودیم، من هم با او عشقبازی می‌کردم، ولی تظاهر می‌کردم که این عمل را بر خلاف میل خود انجام داده و فقط به خواسته دل او، بدون رضای خودم، جواب می‌دهم و همین طور هم شب عروسی و هر شب دیگری که با میشل عشقبازی می‌کردم….
… دیگر اکنون به یکدیگر نامه‌ای نمی‌نویسیم، ما هر دو از احساسات عاشقانه خود، همچون گناه خجالت می‌کشیم و به این شرم عادت کرده‌ایم و در نتیجه رفته رفته این احساس واقعا برایمان تبدیل به گناه شده است…
البته وجود چنین مسائلی در هویت زنی چون والریا، آنچنان هم امری شخصی و ذاتی نیست و گاه بر می گردد به تابوهایی که جامعه به او تحمیل کرده است و والریا با آنها تربیت شده و خو گرفته است:

فیلمی که به دیدنش رفته بودیم … داستان زن و مردی بود که عاشق یکدیگر شدند … در یک صحنه آرتیست‌ها یکدیگر را بغل کرده و می‌بوسیدند، بعد از یکدیگر جدا شده و به چشمان هم مدتی نگاه می‌کردند و باز همدیگر را در آغوش گرفته و می‌بوسیدند. دلم می‌خواست آن صحنه را تماشا نکنم؛ حس می‌کردم هرگز این قدر ناراحت نشده بودم. با وجود اینکه حالا دیدن چنین صحنه‌هایی در یک فیلم خیلی عادی است به نظرم می‌رسد خیلی بی پرده است و می‌بایستی آنها را سانسور کنند، مخصوصا دیدن چنین صحنه‌هایی برای جوانها اصلا مناسب نیست … وقتی چراغ‌های سالن روشن شدند آن قدر ناراحت بودم که خیال می‌کردم لخت مادرزاد آنجا ایستاده‌ام ….
همین تناقضات درونی و اعتقادی ست که والریا را به دوگانگی شخصیتی کشانده است، او از سویی در جست و جوی یافتن خود است و از سویی از جسارت و شجاعت لازم برای این کاربرخوردار نیست، والریا در حالی که از شنیدن متلک های مردان خیابان شوقی در دلش بیدار می شود، اما بلافاصله خود را سرکوب می کند و می نویسد:
مرد جوانی بود در حدود ۳۵ سال داشت. وقتی از کنارش گذشتم چیزی زمزمه کرد که اول ملتفت نشدم ولی بعدا یک مرتبه فهمیدم چه گفته است، یک کلمه احمقانه، تکرارش در اینجا واقعا مسخره است، شاید او نمی‌توانست حدس بزند که من صاحب دو فرزند بزرگ هستم، وقتی به گفته او فکر می‌کنم دلم می‌خواهد بخندم، او گفته بود: چه خانم زیبایی!
… به هر حال حالا می‌توانم به خودم اعتراف کنم که این حادثه مرا در خوشی و شعفی فروبرده که از زمان دختری تا کنون دیگر حس نکرده بودم.

 آلبا دسس پدس

آلبا دسس پدس

والریا، با وجود این که هر هفته شنبه بعد از ظهر را در کنار رییسش، “گوییدو” می گذراند، با او به گردش می رود و بازوی او را در زیر بازوی خود حس می کند ولی نمی تواند، درخواست عشق او را به تمامی بپذیرد و درخواست او را برای سفر رد می کند، در حالی که او این تصمیم را نه از سر عشق و وفاداری به میشل، بلکه از روی ترس و ریاکاری همیشگیش گرفته است:
… وقتی از هم جدا شدیم دلم می‌خواست به دنبالش دویده و او را صدا کنم. می‌دانستم که این آخرین امکان جوانی من است که دارد دور می‌شود … باید از روز اول که او از من تقاضا کرد با او به مسافرت بروم قبول می‌کردم چون در حقیقت جز این آرزویی نداشته‌ام. صرف نظر کردن من یک بار دیگر نشانه‌ای است از ترسو بودن که میرلا اسم آن را دورویی و تظاهر می‌گذارد …
و یا در جایی دیگر اعتراف می کند:
آرزو می‌کردم حتی اگر شده برای یک روز، فقط یک روز یک شب مثل آنها زندگی کنم. مردی را ملاقات کنم که نه بدانم اهل کجاست و نه او اسمم را بداند. کم کم با این رویا حس می‌کردم واقعا دلم می‌خواهد چنین چیزی پیش بیاید. دلم می‌خواست متمول بودم … و علاوه بر همه اینها مرد دیگری جز میشل مرا دوست می‌داشت. نوع دیگری غیر از آن که میشل مرا دوست داشته است، آن‌طور که من خود عشق را قبول دارم مرا دوست بدارد….
والریا همچون دیگر قهرمانان داستانهای “پدس” با اینکه از مردان زخم خورده است ولی در مقابل زنان به جنگ بر می خیزد، او اذعان می کند که همواره نسبت به دخترش، “میرلا” سنگدل تر بوده است و با پسرش “ریکاردو” با نرمی رفتار کرده است، او بر رابطه ی میرلا و “کانتونی” برچسب بی اخلاقی می زند و با تجسس در روابط این دو، درصدد است تا ارتباط عاطفی آنان را با یکدیگر مختل کند. او حتی وقتی از بارداری “مارینا”، دوست دختر پسرش، مطلع می شود، همه ی تقصیرها را متوجه مارینا می داند و او را آماج شماتت های خود قرار می دهد.
مردان داستان “دفترچه ی ممنوع” مردانی خودخواه و سلطه جو هستند، برای نمونه، ریکاردو که شرافت خواهرش را برای ارتباط با کانتونی زیر سوال می برد، به دنبال بارداری مارینا، خود را برای ازدواجی زود هنگام محق می داند و یا میشل، درحالی که کلارا را برای شادابی و خوشگذرانی اش می ستاید، رابطه ی عاشقانه را برای سن خود و والریا مناسب نمی داند. این مردان که از ظرافتهای دنیای زنانه، هیچ اطلاعی ندارند، گاه به نظر می رسد عامدانه دست به خرد کردن هویت زنان پیرامونشان می زنند. البته پدس با معرفی شخصیتی چون “کانتونی” مثال نقض همین مردان را هم به تصویر کشیده است.
با این اوصاف، به نظر می رسد، تنها زن جسور و واقع بین این داستان، میرلا ست، اویی که در تقابل بارز با مادرش قرار دارد، نیازهای خود را به خوبی شناخته است و برای رسیدن به آنها حاضر است، سد خانواده را هم پشت سر بگذارد. میرلا نمایانگر نسلی از زنان است که عصیان خود را به انجام می رسانند و در این راه هیچ تعصب و تابویی را بر نمی تابند، او درجایی خطاب به مادرش می گوید:

نویسنده مقاله: لیلا سامانی

نویسنده مقاله: لیلا سامانی

… به نظر تو در زندگی تان عشق هم وجود دارد؟ این فقر و بدبختی، این زحمت بی پایان، این از همه چیز گذشتن، این دویدن از اداره تا بازار! غافلی که با این سن و سال چطور خرد شده‌ای؟! ماما خواهش می‌کنم، تو نمی‌خواهی چیزی از زندگی بفهمی، ولی من همیشه تو را زن فهمیده‌ای شناخته‌ام. فکرش را بکن، این چه زندگی است که تو و پاپا دارید؟ چرا نمی‌خواهی بفهمی که پاپا دارد از بین می‌رود و تو را هم به دنبال خودش می‌کشد….
به هر روی، آنچه آلبا دسس پدس از میان اوراق سوخته ی دفترچه ی ممنوع به خواننده نمایانده است – و “بهمن فرزانه” استادانه آن را برای خوانندگان فارسی زبان ترجمه کرده است – حکایت از زندگی سوخته ی زنانی دارد، که نسبت به خود و هم جنسشان بی رحم و ظالمند، آنها یا با منویات درونی خویش بیگانه اند و یا اگر نیستند، ازجلوه کردن حقیقت شخصیت و یا حتی شناخت راستین خود در هراسند، همان زنانی که با سوزاندن هویتشان و زدن نقاب تظاهر، تحت الفاظی چون وفاداری، ایثار و از خود گذشتگی، راه را برای تسلط بیش از پیش قوانین مردسالارانه باز می گذارند.

بررسی کتاب “روشنگر تاریکی ها” / رضا اغنمی

 روشنگر تاریکی ها: خاطرات جبار باغچه بان و همسرش

روشنگر تاریکی ها: خاطرات جبار باغچه بان و همسرش

روشنگر تاریکی ها
جبار باغچه بان و همسرش

چاپ نخست ۱۳۸۹ – تهران
مرکزپخش نشر چیستا
انتشارات موسسه فرهنگی هنری و پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان

فهرست کتاب با: یاد نوشته های صفیه میربابایی (باغچه بان) شروع می شود. سپس: یادنوشته های جبارباغچه بان و سرانجام تسخیر قله آرزوها (ثمینه باغچه بان) است وبا آلبوم عکس ها به پایان می رسد.
یاد نوشته های صفیه میربابایی (باغچه بان) خاطرات ایشان ازدوران بچگی شروع می شود. ازسه چهارسالگی شان. زمانی که پدرش اسماعیل ازاسکی شهر[شهر کهنه] ترکیه به ایروان کوچیده در آنجا با «علویه خانم که دختر جوان وزیبائی بوده ازدواج می کند» حاصل این زناشوئی زلیخا و صفیه و پسری به نام فرید است. پس ازمدتی پدر به ناگهان دارائی خود را به حراج گذاشته، با فروش خانه و زندگی زن وبچه را به امید مادربزرگ رها می کند و به اسکی شهر برمی گردد. و این مصادف زمانی ست که جنگ بالکان شروع شده و هفت سالگی صفیه خانم که بعدها باهمسری جبار عسگرزاده، به خانم باغچه بان شهرت می رسد.

خاطرات دوران کودکی وجوانی ایشان ازغم انگیزترین خاطره هاست. اوکه ازسال های ۱۹۰۸ برابر با ۱۲۸۷ شمسی ، ویرانی جنگ اول جهانی و حوادث مناطق جنگی را روایت می کند، از پیامدها و بی خانمانی ها دربدری ها و آوارگی را به چشم دیده و ازسرگذرانده است خواننده را چنان عرق غم واندوه می کند که ناخواسته در درد بزرگ قهرمان داستان که خاطرات نویسنده است شریک می شود ونمی تواند کتاب را زمین بگذارد.

baghchebbannde

نویسنده از استانبول می گوید. از زمانه ای که با خانواده در آن شهر زندگی می کنند: «حالا هفت سال داشتم و من را درمدرسه دانش مکتب فرستاده بودند. نمی دانم این جنگ چه مدت به درازا کشید. پیوسته خبرهایی از شکست ارتش ترکیه می رسید و کشته شدن غیرنظامی های تُرک به گوش می رسید» پدر به مرض سل دچار شده می داند که زیاد عمر نخواهد کرد. به شدت نگران است. برای حفظ زندگی خانواه اش به ایروان برمی گردند. پس از فروش خانه و اثاثیۀ زندگی عازم منطقۀ قفقاز وایروان می شوند :
« ازاستانبول تا شهر باطوم را با کشتی سفر کردیم. هفت شبانه روز روی دریا بودیم دریا طوفانی بود وهرلحظه بیم آن می رفت که کشتی غرق شود وبالاخره به باطوم رسیدیم پس ازاقامتی کوتاه با قطار به سوی ایروان راهی شدیم. . . . . . . پدر بعداز شش ماه فوت می کند. جنگ هنوز ادامه داشت و رفته رفته صورت زشت خود را بیشتر به مردم نشان می داد. . .» توسط دایی اش که ساکن تبریز بوده عازم آن شهرمی شوند ولی انجا نیزبه خاطربد خلقی های مادربزر گ نمی توانند دوام بیاورند وناچار به ایروان بر می گردند. روایت عبور از رود ارس را شرح می دهد تاریکی شبانه است و ازدحام وهیاهو؛ زیرغرش باران تند و شدید:
«چشم چشم را نمی دید تنها صدای صوت و حرکت قطارها ازیک سو وغرش رود ارس وهمهمه مردم ازسوی دیگرشنیده می شد . . . یک مرد شوهرعمه ام که ما به او عمو می گفتیم دو زن – مادرم وعمه ام وما پنج بچه که یکی شان حیدر کوچولو، پسرعمه ام بود درحال عبور ازپل بودیم.» عمو گم می شود وآنها بدون مرد وارد قطار می شوند. سالدات های روس در تدارک حمله به این خانوادۀ بدون مرد هستند. دوران جنگ است وناامنی و تجاوزها. مسئول قطار که یک مرد ارمنی است ازاین خانواده مسلمان حمایت می کند وامنیت ان ها را درمقابل تجاوز سالدات های روس حفظ می کند. عمو پیدا می شود و ماجرا را می شنود با سپاس ازآن مرد ارمنی، می خواهد پولی هم به او بدهد که می شنود: «قونشو [همسایه] برای انجام این کار ازشما پولی نخواهم گرفت من هم زن و بچه دارم و مدت هاست که از وضع شان بی خبرم . . . »
باشروع جنگ جهانی اول اوضاع بدتر و پریشانی ها اوج می گیرد. « ما درکنار راه جسدهای مرده ولاشه های گندیدۀ جانوران را می دیدیم و ازبوی تعفن آنها نفس های مان تنگ شده بود. بیماری وبا و تیفوس نیز همه جا را فرا گرفته بود».
جنگ ارامنه با مسلمان ها درمنطقه شروع شده بود. کلیساها ومساجد ویران شده، تمام آبادی های سر راه خالی وساکت، و ازسکنه خبری نبود. «پس از سه یا چهارشبانه روز درحالی که همه مان با مرگ دست پنجه نرم می کردیم به قصبه ایگدیرکه خالی ازسکنه بود رسیدیم . . . . . . چه بسیار انسان هائی که مردند یا ناپدید شدند. یکی ارناپدید شده ها خواهرمن زلیخا بود که هیچگاه نتوانستیم پی به سرنوشت او ببریم»
دراین روزها که شانزده ساله است با جبارعسگرزاده – باغچه بان بعدی – که همشهری همدیگربودند و مهاجر، ازدواج می کند . پس ازگدراندن روزهای بسیارسخت ودربدری ها بالاخره وارد ایران شده سر از مرند و تبریز درمیآورند وبعد ها، شیراز و تهران مسکن اصلی آنها می شود.

جبارباغچه بان
آنگونه که باغچه بان خود را معرفی می کند ایشان « در۱۹ اردیبهشت ۱۲۶۴ برابر با ۸ مه ۱۸۸۵ در شهرایروان زاده شدم. پدربزرگم رضا از اهالی تبریز بود پدرم عسگر نام داشت که درشهرایروان با معماری وقنادی زندگی می گذراند. به رسم آن روزگار سواد اندک پایه را درمکتب خانه ای دریک مسجد آموختم» وسپس ازخُلقیات ورفتارهای پدرش که «مردی درستکار اما خشن و مستبد بود» یاد می کند. نوجوانی و جوانی را با ایمان مذهبی می گذراند. روزه خواری های پنهانش را بامادر درمیان می گذارد: «خدا دیده و فهمیده و روزقیامت مرا خواهد انداخت توی جهنم». مادر او را دلداری داده می گوید: « بیخودی می ترسی خدا به تو کاری نخواهد داشت. خدا هیج بچه ای را آتش نمی زند» درپند و اندرز مادرانه ازعدم تحمل و تسلیم او به گرسنگی چند ساعته، یادآورمی شود: «مردی که زورش به خودش نرسد به هیچ چیز دیگری زورش نخواهد رسید».
درپانزده سالگی با ترک تحصیل به کار می پردازد. به طور پنهانی درخانه به برخی دختران آموزش می دهد. «درهمان روزگارجوانی خبرنگار روزنامه های قفقاز ومجله فکاهی «ملانصرالدین» شدم» دربیست سالگی ۱۲۸۴ برابر ۱۹۰۵ میلادی درجنگ های ارامنه ومسلمان به زندان می افتد. درزندان نشریه ای فکاهی به نام “ملا نهیب” منتشر می کند: « ومن درمدت یک هفته پنجاه نسخۀ هشت صفحه ای با دست می نوشتم». با وارطان نامی آشنا می شود که زندانی سیاسی و مرد پخته و با دانشی ست. در زندان پیرمردی ارمنی که همیشه انجیل می خواند روزی در درگیری با وارطان، وحمایتِ نویسنده از پیرمرد با وارطان اول درگیر و بعد آشنا و دوست می شود: «اونخستین درس زندگی را به من آموخت. درس صلح و آرامش، درس استدلال و منطق ، به جای جدل ومناقشه، دوستی ما به این ترتیب آغاز شد» درسه ماهی که باهم بودند هرروزبا هم به صحبت می نشینند. «درواقع آموزش مرا به عهده گرفته بود. ازتاریخ وجغرافیا و علوم طبیعی و پیدایش دنیا ومنشاء حیوان و انسان برایم درس گفت» نویسنده با قدردانی از وارطان و شمردن صفات انسانی او می افزاید «دربارۀ وارطان همین بس که بگویم اویک فرشته بود که به شکل انسان با اندیشۀ برابری انسان ها برمن ظاهرشد او زندان را برای من به کلاس درس بدل کرد. وارطان با درس های خود برای همیشه مرا از زندان افکار پوسیده ام رهانید».
ازفلاکت های مردم ونا به سامانی های اجتماعی که پیامدهای جنگ اول و جنگ های ارامنه و مسلمان ها بود دربرگ های زیادی روایت های تلخی دارد که به نظر می رسد درست ترین و صحیح ترین اطلاعات باید بوده باشد. به روایت همین خاطره : «سیاست های دولت های بزرگ براین بود که مردم وقوم های گوناگون را به جان هم بیاندازند» به همان میزان که ارامنه مسلمان ها را می کشتند، مسلمان ها نیزارامنی ها را می کشتند. ویرانی و تلفات از هردو طرف بود.
از دکترصفی زاده نامی اسم برده که درارتش روسیه خدمت می کرد. از انسانیت و نیکنامی وخوش سیرتی او می گوید. درآن روزهای سخت جنگ ارمنی – مسلمان «اسباب جراحی و داروهای لازم را به زین اسب می بست و برای درمان زخمی ها داوطلبانه راهی جبهۀ جنگ می شد. گاهی سه چهار روز به خانه بر نمی گشت و بیشتربا لباس و چکمه درصحرا می خوابید و اززخمی ها پرستاری می کرد . . . . . دکتر صفی زاده درسال ۱۲۹۷ هجری شمسی، مانند دیگر مهاجران ازراه ماکو وارد ایران شد . . . . . . و در۱۳۰۳ با درجۀ سرگردی وارد ارتش ایران شد ومدت سیزده سال در شاهپور سلماس اقامت و زندگی کرد» . . . کوچکترین فرزند او دکتر اکبر صفی زاده درتبریز به درمان مردم و تدریس دردانشگاه مشغول است».
جبارباغچه بان در۳۴ سالگی در۱۲۹۸ « با خانوادۀ پریشان خود وارد خاک ایران شدند» در شهر مرند مسئولین اجازه نمی دهند به سمت تبریزحرکت کند به ناچار درآن شهرماندگار می شود. با کمک حزب تجدد با سمت آموزگار با حقوق ماهی ۹ تومان درمدرسۀ احمدیه مرند به کار مشغول می شود. ازنخستین روزشروع کارش به نفرت یاد می کند. ازهوای نامطبوع وتهوع آورکلاس ولباس های پاره ومندرس وتن های کثیف شاگردان به ویژه سرهای کچل آنها : «چون ازخودم پولی نداشتم ازآشنایان کمک مالی می گرفتم به مصرف دوا ودرمان و تمیزکردن سرو گردن شاگردانم می رساندم . . . خودم سر بچه ها را با دست خود می شستم ودوا می زدم و می بستم . . . » ترتیب لباس یک شکل برای شاگردان واجرای بازی نمایشنامه ای به نام “خورخور” نوآوری های اورا برسر زبان ها می اندازد. همو با گرفتن امتیازبرای تأسیس یک دبستان دخترانه که «فرهنگیان لوازم مدرسۀ احمدیه را برای این دبستان نوبنیاد دراختیارم گذاشتند . . . درافتتاح دبستان عده ای از اهل بازار، با فریب و نقشۀ یک روحانی تیره فکربه سرم ریختند وبا اجیرکردن چند شرخر مرند قصد جانم را کردند که به خانه شجاع نظام که حاکم مرند بود پناهنده شدم»
نوآوری های این معلم دلسوز، به مزاج مدیردبستان که پدرزنش وکیل بانفوذی بوده خوش نیامده با توطئۀ و پشتیبانیِ او، درتدارک طرد این معلم تلاش می کند که موفق نمی شود. در این میان بلوری شهردار تبریز نیاز به آموزگاری دارد برای یک دبستان تازه تأسیس درتبریز که نویسنده درخور مقام و منصب این کار، به تبریز منتقل می شود.
درتبریزبا کمک وهم اندیشی با فیوضات رئیس فرهنگ آدربایجان، که ازفرهنگیان محلی بود با تأسیس (باغچه اطفال) موفق می شود. با یاد آوری از توانائی ها و ابتکارات شخص خودش به قروتنی اشاره می کند: « . . . کارهای من مانند یک شعبده باز چینی تحسین همه را بر [می] انگیزد. البته خودم نیز مانند شعبده بازان از معرکه هائی که برپا می کردم لذت می بردم».
با تغییر رئیس فرهنگ وآمدن دکتر محسنی نام ازمرکز، اوضاغ زیرورو می شود. این شخص مغرض که نسبت به مردم آذربایجان و زبان آذری بدبین و دشمنیِ خاصی داشت وسینه به سینه بد دهنی ها و توهین هایش ورد زبان مردم بومی تبریز بود، همیشه به ننگینی از او یاد می شود. «دکتر محسنی به جای این که سوابق وعلائق فرهنگیان را تقدیر وتشویق کند، دستور اکید داد که درادارۀ فرهنگ، کارمندان با مراجعان مدرسه ها دربیان با یکدیگر باید به زبان فارسی گفت وگو کنند. ادامه این روش به آنجا منجرشد که «روزی عده ای خانه اورا محاصره کرده باسنگ به جانش سوء قصد کردند تا بالاخره والی مجبورشد برای حفظ حان او یک دسته سربازبفرستند» این کارشکنی ها بالاخره اثرمنفی خودرا بروز می دهد درسال ۱۳۰۶ با قطع کمک های مالی ازطرف فرهنگ “باغچۀ اطفال” تبریز منحل شد.
با انتقال فیوضات به شیراز، فرصت مناسبی پیش آمده که نویسنده به شیرازبرود. درآن سالها مسافرت ازاین شهربه آن شهر درایران، احتیاج به جوازعبور و ورود داشت. اوبرای گرفتن جواز به شهربانی می رود و پس ازده روز سرگردانی موفق نمی شود. با سرهنگی که معاون درگاهی است دربگومگوی تندی سرهنگ فریاد می کشد « من چه می دانم، به هرجهنم دره ای که می خواهی برو» با چند ناسزا. و نویسنده هم فریاد می کشد وسرتیب درگاهی ازاتاقش بیرون آمده لگدی به اومی زند و زمین میافتد ویک راست میبرندش زندان. پس ازدوسه روزاز زندان بیرون می آید. داستان کسی که ضمانت او را برعهده گرفته و از زندان نجات داده است، از شنیدنی ترین داستان های عحیب است که درآیینۀ زمان، اوضاع دوران را به درستی درمعرض تماشای تاریخ گذارده است. نویسنده، دربارۀ ضامن خود که یک همشهری یعنی اهل ایروان است توضیح می دهد:
«دراواخر جنگ بین المللی اول که سلطنت “رومانوفها” با انقلاب خونین بالشویکها واژگون و زندانها شکسته شد سرتاسر روسیه درنا امنی واغتشاش می سوخت» فرار و مهاجرت خانواده ها و مردم شهر ها به نقاط دیگر جهان را نقل می کند. همو با دوبخش کردن این مهاجران، یعنی دکتر و مهندس و بازرگان و زندانی های ازسیبری برگشته که همراه و با هم به ایران رفتند و سکونت کرده و به کار مشغول شدند؛ دربستر این روایت با تمیز ومعرفی افراد شیادان را نیز معرفی می کند. عده ای نیز همان کارهای گذشتۀ خود را، البته با تغییر لباس و وضع ظاهری ازسرگرفتند. ضامن ایشان که عبای تاکرده زیربغل با تسبیح بلند دردست داشت، یکی ازآن شیادهای سابقه دار بوده «این شخص به جرم تجاوز به عنف در زندان های سیبری زندانی بود». دولت وقت ایران باشناسائی این افراد به طوری استفاده می کرد. نویسنده این موضوع را با کنایۀ تلخی روایت می کند:
«دراین پناهگاه یعنی ایران، گروه اول، گروه برجسته، نه فقط خوشکامی ندیدند، بلکه با ناکامی های زیادی هم مواجه شدند. ولی برعکس گروه دیگر که دستشان را به خون “عشقی ها” و “مدرس ها” سرخگون کردند و بسیار موفق بودند. بعضی شان صاحب ملک و ثروت های کلان و مقام های رفیع شدند. . . »
نویسنده پس ازرهائی ازآن زندان با رانندۀ جوانمردی به شیراز می رود «فقط چهارریالی را که به مأمورین درگاهی درسر جاده بود فوق العاده گرفت».
خاطرۀ خوش از شیرازوصفای مردم آن سرزمین را به زیبائی شرح می دهد. بافعایت های فرهنگی خود که مورد استقبال بوده، و ازاحترام محلی ها به نیکی یاد می کند. وسپس به تهران بر می گردد و با تشکیلات تازه ای که راه انداخته سرگرم می شود.
پس از شیراز به تهران آمده وسال ها درتهران با راه انداختن مراکز آموزشی خدمت می کند از علی اصغر حکمت وزیر فرهنگ وقت به نیکی یاد کرده است. این مرد خودساختۀ متواضع و بی ادعا، «با وجود این که اطلاعات تکنیکی و تحصیلات فنی نداشتم و اطلاعاتم درمورد کارهای مکانیکی از حد ساختن یک زنگ اخبار تجاوز نمی کرد، تصمیم با ساختن تلفن گنگ گرفتم اسبابی که کر و لال ها با گرفتن میلۀ آن به دندان می توانند ازطریق استخوان فک ارتعاشات صوتی را دریابند» این دستگاه را به ثبت می رساند. و سپس تجربه پانزده سالگی خود در این مورد را شرح می دهد.
ازتوضیح بیشتردرباره این کتاب می گذرم که به درازا می کشد. اما گفتن دارد که نویسنده، برگ هایی مستند از تاریخ اجتماعی زمان را بی کمترین بیراهه رفتن ها بیان کرده است. شاید انتشار خاطرات در پس ۴۴ سال پس ازفوت نویسنده، درتبیین خاطره های پنهانی بی رابطه و بی اثر نبوده است.
دربارۀ تشکیل دبستانی برای “کر ولال” ها که ازمدت ها پیش فعالیت را شروع کرده بود می نویسد: « سال های بین ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۶ برای دبستان کر ولال ها حیات جدیدی محسوب می شود» وسپس از کمک های وزیر فرهنگ وقت دکترمهران با سپاس یاد می کند. وفعالیت های چندسالۀ آن را با جرئیات شرح می دهد. ازناکارآمدی جمعیت هیئت مؤسسان و بی انظباطی اعضای جمعیت، دل خونی دارد وبه بدی ازآن ها یاد می کند. «به جای اولویت دادن به برنامه تربیت معلم، اصرار ورزیدند بنای جدید دبستان وایجاد شبانه روزی درصدر برنامه قرار گیرد».
سرانجام با اتمام ساختمان «آموزشگاه کر و لال های باغچه بان» دریوسف آباد مرکزیتی در تهران تأسیس می شود وآموزش این عده ازمحرومان جامعه را به طور رسمی برعهده می گیرد.
جبارباغچه بان وهمسرش صفیه خانم میربابائی، با تلاش های پُردوام خود میراثِ بزرگی به یادگار گذاشتند و با این کار فرهنگی درخدمت بشریت، نام خود را جاودانه ساختند.

گزارش سخنرانی دکتر کریمی حکاک در لندن / شاملو از شعر تا شاعر… محمد سفریان

حرف شعر بود و احوالات شاعرانه؛ حرف حضور سیاست و اوضاع جامعه در ادبیات و حرف خیالهای دور و نزدیک؛ اینها همه، در شبی که به حالات و احوال «احمد شاملو» اختصاص پیدا کرده و «شاملو در یک نگاه» عنوان گرفته بود.
دکتر احمد کریمی حکاک که از جمله چهره‌های آکادمیک و علمی ادبیات شرق در محافل دانشگاهی به حساب می‌آید؛ این روزها طی حضوری یک ساله، در لندن به سر می برد تا دانشکده‌ی تازه تاسیس مطالعات ایرانی دانشگاه مطالعات شرقی و آفریقایی لندن را رنگ و رونق بیشتری دهد. همین است که بسیاری از محافل ادبی و فرهنگی لندن، فرصت حضور ایشان را غنیمت دانسته و با برپایی برنامه‌هایی ادبیات ایران را دیگر بار به بحث و گفت‌و‌گو نشسته اند.

hakakkryew

عکس از عماد صدر

این بار نوبت به دو نهاد فرهنگی “بنیاد ژاله اصفهانی” و “انجمن سخن” رسیده بود تا با تجربه‌ی یک همکاری مشترک؛ علاقه مندان به شعر معاصر ایران را پای صحبت‌های دلنشین دکتر حکاک بنشانند. هم او که از جانب مجری برنامه، “ادیب سخنور” نامیده شده بود.
این برنامه که عصر روز جمعه بیست و هفتم فوریه و در سالن اجتماعات برونئی دانشگاه سواز برگزار می شد، هم آن طور که از نامش هم پیدا بود بنا داشت تا از جلوه‌های متفاوت شعر و زندگی شاملو بگوید و دیگر بار آثار و احوال شاعر آزادی ایران را مورد واکاوی قرار دهد.

احمدشاملو

احمدشاملو

عنایت فانی؛ مجری با سابقه ی تلویزیون بی بی سی فارسی که وظیفه‌ی گرداندن این برنامه را به عهده گرفته بود از پس ارائه‌ی یک معرفی کوتاه از دکتر حکاک، گفت که این برنامه در دو بخش مجزا تدارک دیده شده و بنای کار بر این است که در بخش اول سخنران برنامه از جلوه‌های کاری و شخصی شاملو بگوید و در دیگر بخش هم سروده‌هایی از او خوانده و به بحث گذارده شوند.
پس از صحبت‌های آقای فانی؛ دکتر حکاک نوبت کلام را در اختیار گرفت و با ارائه‌ی سر فصل هایی به صورت بسیار خلاصه و اجمالی شعر شاعر را در هر فصل مورد واکاوی قرار داد. موسیقی، عشق؛ آزادی، آرمان خواهی؛ وطن پرستی؛ استفاده از طبقات مختلف زبانی؛ نظم و آهنگ در شعر؛ سیاست و احوال جامعه و آثار پژوهشی شاملو از جمله‌ی سرفصل‌هایی بودند که مورد توجه دکتر حکاک قرار گرفته بودند.
آقای حکاک در قسمت‌های ابتدایی کلامش از موسیقی شعر شاملو گفت و عنوان کرد که بنا به اقرار خود شاعر، “حسرت اندوخته شده‌ی ناشی از دسترسی نداشتن به موسیقی” شاملو را به سمت شعر کشانیده. او همچنین از موسیقی رایج در شعر او هم گفت که در مقاطعی مثال شعر پریا سطحی بوده و در دیگر زمانی هم به عمق رفته و با جان شعر در آمیخته.
فقر؛ فقر و نداری عیان شاملو در کودکی دیگر موضوع مورد اشاره‌ی آقای حکاک بود. او گفت که شاملو به خاطر همان فقر به احوال طبقه ی مستمند توجه پیدا کرده و در ادامه هم به همان خاطر به احزب سیاسی خاص کشیده شده و (و روزی هم به خاطر دفاع از شعر و اندیشه اش از همان حزب جدا شده)…
حرف از تحصیلات مدرسی شاملو هم به میان آمد. سخنران اشاره کرد که همه می دانند که شاملو سواد مدرسی شایانی نداشت و همین موضوع هم باعث دو موضع متفاوت او در این مورد شده بود. یکی جنگ و ستیز او با علم مدرسی و دیگری ترس او از این حوزه که این هر دو در آثار و گفته‌های او مشهود است. آقای حکاک از همین مدخل به حافظ تصحیح شده به سعی شاملو رسید و گفت که آن حافظ به خاطر آنکه از جانب یک شاعر تصحیح شده، زیباست ولی از نگاه او فاقد اعتبار است چرا که با روش‌های تصحیح دانشگاهی تنظیم نشده؛ همین طور که کتاب کوچه‌ی او خوب است ولی به کل با امثال و حکم دهخدا متفاوت است.
آقای حکاک همین طور از اظهار نظرهای غیر تخصصی شاملو باب ادب کلاسیک ایران گفت و عنوان کرد که حرف‌های او باب فردوسی به کل یاوه است و به دور از درک درست ادبی. وی همچنین بلافاصله بعد از این کلام نکته‌ی جالب دیگری را یادآور شد و گفت:

احمد شاملو

احمد شاملو

” اینها البته هیچ ربطی به شعر او ندارد و شعر او خیلی هم خوب است. برخی مثلا می گویند که کسی که چنین نظر خارج از مدار عقلی عنوان کرده معلوم است که شعر خودش هم بی اعتبار است؛ اما هر گز چنین نیست. خیر. شعر او از نظرهایش جداست و ما بهتر است که خود شعر را قضاوت کنیم و از حواشی دوری کنیم.”
مباحث ناسیونالیستی و باورهای وطن‌پرستانه هم دیگر از حرف‌های دکتر حکاک بودند. او گفت که شاملو مثال ما در عصر ناسیونالیستی زندگی می کرده و طبیعی است که این احساسات را هم داشته باشد و در شعرش هم بیاورد. آقای حکاک همچنین عنوان کرد که اخوان به نسبت شاملو بسیار بیشتر از این اعتقادهای وطن پرستانه‌ی افراطی داشته اما شاملو وطنش را بسیار دوست داشته در حالی که وطن او همه‌ی دنیا بوده و می توان او را شاعری جهان وطن دانست.
عشق؛ قرار و بی قراری و عصیان‌گری هم دیگر از موارد اشاره شده بودند. آقای حکاک گفت عصیانگری شاملو بسیار شبیه عصیانگری فروغ بوده؛ منتها از نوع مردانه‌اش.
این بحث در ادامه به “آزادی” رسید؛ همان کیفیت آرمانی که جوری با نام شاملو سنجاق شده. آقای حکاک گفت که شاملو بیشتر از همه‌ی مفاهیم فکری، از آزادی گفته و او براستی که شاعر آزادی است. جالب اما نکته‌ی دیگر سخنران در این باب بود، آقای حکاک گفت شاملو از فقدان آزادی گفته و در ستایش‌اش هم شعر سروده؛ اما تعریف مشخص و واضحی از این معنا ندارد و سر آخر معلوم نمی شود که آزادی از نگاه او چگونه کیفیتی است.
قسمت‌های پایانی بخش اول هم به جنگ‌های همیشگی میان شاعران سبک کلاسیک فارسی و شاعران شعر نو اختصاص داشت؛ همانجا بود که دکتر حکاک به بزرگ‌تر شدن کار نیما توسط اخوان و شاملو اشاره کرد و با ارائه‌ی یک تاریخ اجمالی از این جدال بدین جا رسید که این نزاع ها و حرف ها اکنون به آخر رسیده و حالا وقت لذت بردن از این هر دو گونه‌ی شعر است و چه خوب که هر دوی این موارد در شعر امروز ساری و جاری‌اند و وجود دارند.
پس از سخنان ابتدایی، بخش دوم در قالبی بسیار صمیمی و دوستانه شروع شد؛ روال کار این طور بود که شعرهایی از شاملو که پیشتر در هیات دفترچه‌ای در اختیار حاضرین هم قرار گرفته بودند، توسط افراد داوطلب قرائت می‌شد و در پس آن افراد برداشت‌هایشان را از آن اشعار عنوان می‌کردند و دکتر حکاک هم پاسخگوی سوال های ایشان می‌شد.

sd44shamloos

عکس از عماد صدر

شعر اول که توسط عنایت فانی؛ مجری برنامه خوانده شد؛ “هجرانی” بود که به قول دکتر حکاک ریشه در نوستالژی دوری از وطن و علاقه‌ی زیاد شاعر به خانه اش داشت و در روزگار دوری او از ایران سروده شده بود.
این بحث حب وطن در ادامه به خاطره‌ای شنیدنی از یکی حاضرین انجامید؛ خانمی گفت که روزگاری ساکن سوئد بوده و اخوان هم برای شعرخوانی به آنجا آمده بوده. او گفت که مردم از شاعر خواستند که شعر زمستانش را بخواند و او گفت که آن شعر را دیگر دوست ندارد، چرا که شعر به عربی ترجمه شده. این خانم عنوان کرد که از این گفته‌ی اخوان افسرده شده و خواست تا نظر آقای حکاک را هم در این مورد بداند. آقای حکاک در اظهار نظری جالب؛ پس از موافقت با نظر فرد سوال کننده گفت که البته بهتر است که ما آنقدرها هم کمال گرا نباشیم و از شعرا هم انتظار اشتباه داشته باشیم. او در مثالی واضح تر عنوان کرد که وقتی به دیدن یک رقص می‌رویم، از حرکات زیبای رقصنده دلخوش می شویم و کاری به عقاید سیاسی او نداریم و همین موضوع هم در مورد شاعر صادق است و بهتر است که ما کاری به عقاید ایشان نداشته باشیم و تنها از شعرشان لذت ببریم.
در اشعار بعدی هم مباحثی باب وزن و قافیه در شعر شاملو و همین طور استفاده از طبقات مختلف زبانی در آثار او مطرح شد تا جلوه‌های فنی کار هم از بحث و کلام دور نماده باشند. آقای حکاک همچنین در تذکری بسیار هوشمندانه از نسخ فراوان اینترنتی گفت که معمولا با سلیقه و سواد کم تایپ شده اند و هر گز جان شعر را توان انتقال دادن ندارند. او ادامه داد که دانشجویان و کنجکاوان به ادبیات بهتر است که از نسخه‌های چاپی استفاده کنند که احتمال خطا در آنها کمتر است.
اگر که بیهوده زیباست شب؛ برای چه زیباست شب… ؟ شعر شب شاملو هم با سوال یکی از حاضرین به این محفل دوستانه آمد و از جمله باب معنای دوازده گلوله سوال شد که به روایت برخی از حاضرین به کشته شدگان سیاهکل و آن واقعه‌ی تاریخی مربوط می شد.
دیگری از حکومت شاملو بر ذهن جامعه‌ی روشنفکری ایران پرسید و اینکه چه چیز شاملو را شاملو کرده‌است. آقای حکاک هم حکومت شاملو بر اندیشه ی روشنفکران ایران را رد کرد و گفت که این موضوع برداشت شخصی شماست و امثال اخوان همیشه حاضر و ناظر بوده اند و شاملو هیچگاه یکه‌تاز میدان نبوده. او همچنین از فروغ یاد کرد که تا زنده بود ستاره بود و بعدها هم ستاره ماند. پاسخ دکتر حکاک به بخش دوم سوال هم جالب بود، : “شعرش. البته که شاملو با شعرش شاملو شده”
حرف از دوری شاملو و دیگر شعرا از شهر و مصادیق شهری هم به میان آمد. آقای حکاک اشاره کرد که شاملو از شهر به دامان معشوق پناه می برد و سپهری هم شهر را با سقف بی کفتر صدها اتوبوس‌اش می شناسد؛ در صورتی که به نگاه من این یک اشتباه است. او گفت که نکوتر می بود که شعرای امروز همراه زمانه‌ی خودشان می شدند و این طور با شهر به مشکل بر نمی خوردند؛ صورت دیگری از هم این بحث هم پیش تر از این گفته شده بود، آنگاه که عنوان شد که در شعر ما واژه های روز پیدا نمی شوند و واژه ها هنوز از همان قاموس قبلی می آیند. آقای حکاک گفت که من آرزو داشتم که شاعری از کالباس و اتوبوس و … بگوید؛ اما چنین چیزی هنوز در شعر ما نیامده است.
بحث تکثر تفسیر هم به میان آمد و این طور عنوان شد که از جمله زیبایی‌های شعر یکی همین تکثر تفسیر است و خوب است که می توان از شعر برداشت‌های متفاوت داشت.
این برنامه ی دوستانه و صمیمی عاقبت با اعلان خبر دو شب شعر دیگر در هیاتی مشابه آخر گرفت. این طور که گفته شد، شب های فروغ فرخزاد و مهدی اخوان ثالث هم با همکاری این دو بنیاد و با سخنرانی دکتر حکاک برگزار خواهند شد که اولی در ۲۴ ام ماه آوریل آتی خواهد بود و دومی هم در فرصتی دیگر در بهار در راه.

نویسنده مطلب : محمد سفریان
عکس ها از عماد صدر

بررسی کتاب درک متقابل / رضا اغنمی

درک متقابل
مهشید شریف (فاتحی)
نشر گیسوم
چاپ اول ۱۳۹۰

مجید شریف

مجید شریف

نویسندۀ کتاب خانم مهشید شریف همسر زنده یاد مجید شریف، ازقربانیان قتل های زنجیره ای است. کتاب توسط دوستی ازاهالی قلم به دستم رسید. این واقعیت را نباید نادیده گرفت که درایران با همۀ محدودیت ها کتاب های بسیارخوب وبا ارزش چاپ و منتشر می شود که پس ازسال ها نشر و توزیع آنها خبرش به گوش هموطنان درخارج می رسد. جای بسی تأسف است که با حضور چندین ده هزازهموطن مقیم لندن یک کتابفروشی ایرانی وجود ندارد. آن چند کتابفروشی های گذشته به بقالی و کافی شاپ تبدیل شدند. گفتن دارد وجای سپاس که هرمز نیکخواه هرازگاهی درنشست های عمومی بساط رنگین کتابهاش را البته با چه زحمت و مرارت پهن می کند و نیاز اهل مطالعه و کتاب را بر طرف می کند.
درک متقابل، داستان دانشجوئی است با نام آفتاب بُرهان که درچهار سالگی با داشتن برادری به نام علی شش ساله، مادرش را که به سرطان سینه دچار بوده ازدست می دهند. پدربا زن دیگری ازدواج کرده و روزی با دوکودک دوقلو واردخانه می شود. ازآن پس زندگی برای علی وآفتاب درخانه پدری بامحدودیت ها مواجه می شود. علی هرغروب بعد ازتعطیل کلاس درس درمغازۀ کفش فروشی آقای سرو کاری پیدا کرده و برخی شب ها در اتاقی که بالای مغازه بود می خوابید. بعدها آفتاب نیزبه علی می پیوندد و مدت ها درهمانجا باهم زندگی می کنند. آن دو با ازسرگذراندن دوران مشقت بار تحصیلات ابتدائی و متوسطه، درکنکوردانشگاه قبول می شوند. «چند سال اول دانشگاه را باعلی همکلاس بود. سال های خوش دانشجوئی را باهم می گذراندند تا وقتی که علی درس را رها کرد و رفت بامریم ازدواج کند وکار و بارش را راه بیندازد. ازآن پس تنها شد. یکریزدرس خواند و تصمیم گرفت با اولین مردی که سرراهش پیدا شود ازدواج کند» و با عادل، تاجر جوان ازدواج می کند.
مدت هاست ساختن دستگاه ماشینی برای ماموگرافی، جهت معالجۀ مبتلایان به مرض سرطان سینه، ملکۀ ذهن آفتاب شده است. این اندیشه بِکراز زمانِ طفولیتِ او، که دست مادرش در دستش به ابدیت پیوسته ریشه دوانیده است. درحال حاضرکه دردانشگاه تحصیل کرده ومدرس رشتۀ مهندسی پزشکی است با جدیت تصمیم خود را دنبال می کند.
استاد او دردانشگاه دکتربابک آذرنوش است که درتصادفی همسر و فرزند خود را ازدست داده و خودش نیز به شدت آسیب دیده است. با افسردگی شدید، روی صندلی چرخدار خانه نشین شده؛ تا جائی که آمد و رفت ها وملاقات هایش را با همه قطع کرده است.
دانشجویان آذرنوش که ازحادثه تصادف و ازاینکه ازتدریس او محروم مانده اند سخت متآثر هستند. اما دکترحامی بیکار ننشسته و درتلاش است راهی برای این مشکل پیدا کند. دکترحامی که ازطفولیت با پدر آذرنوش همبازی بوده و با رفتارهای آذرنوش ومهمتر ازمقام علمی او به درستی آگاه است، خانم آفتاب برهان را تشویق تا حد اجبار، وادارش می کند که با نزدیک شدن به او و کاستن افسردگی هایش علاقمندی به حرفۀ خود را شاید بازیابد. تلاش دکترحامی به ویژه پیگیری و تحمل واستقامت خانم آفتاب درچنان موقعیت و درقبال بی اعتنائی های ناخواستۀ آذرنوش واقعا که حیرت آورست.
پس از مدت ها انتظار آفتاب که اولین ایمیل آذرنوش را دریافت می کند «درکمال ناباوری، همه را امیدوار می کند. با دریافت ایمیل دوم که خبرداده بود به محل تازه ای می رود ودرآنجا شاید امکان دیدار با آفتاب فراهم شودهمین دوجملۀ مختصرآفتاب را به رقص آورده بود» آفتاب که این خبر را به دانشجویان می دهد فریاد شادی با صدای سوت درکریدورها می پیچد. و بچه ها به سروکول هم می پرند. «حسی در همه پیدا شده بود که اگر دکتر به آفتاب توجهی نشان بدهد شاید حاصل آن دردرس و رشتۀ آنها بی تآثیر نباشد.
با این همه، مقاومت و بی اعتنائی آذرنوش ادامه دارد. دراین بین با وارد شدن آقاعبدالله کارگرخانه برای کمک به آفتاب، که آذرنوش به ایشان معرفی کرده اندک گشایشی در جمع و جورکردن و تنظیم اوراق و پرونده ها و کتاب های فراوان که دراطراف ریخته و پراکنده شده مؤثر واقع می شود.
درهمان روزهاست که آفتاب درمطالعۀ اوراق، با دنبال کردن نامه نگاری های آذرنوش با «مؤسسۀ سوئدی الکنا» متوجه می شود که «نشان جایزۀ لارس لکسل سوئدی به او هنوز توی کتابخانه دکتر حامی است. یک هفته ازتصادف دکترنگذشته بود که سوئدی ها به ایران آمدند تا جایزه را به او بدهند و دکتر حامی اشکریزان آن را گرفت و درکتابخانه اش جا داد».
آفتاب خوشحال وشادمان از این که این اوراق را در بین نامه ها پیدا کرده است.« وقتی سیستم های گاما نایف با پرتوهای ایزتوپ کبالت شصت به تحقیق گذاشته شده بود، دکترآذرنوش کسی بود که بهترین گزارش کارکرد آن را نوشته بود. آفتاب می توانست الگوریتم جدیدی روی محاسبات دکتر بچیند، یعنی همان بازی علمی ای که سال ها آرزو داشت بتواند با سلول های سالم وناسالم مردم بکند»
خانم آفتاب ازکُندی کارها رنج می بُرد. آن گونه که انتظار داشت پیشرفتی درکارها نمی دید. روزی تصمیم گرفت به دیدن مادر آذرنوش که درطبقۀ بالای خانه زندگی می کردند برود. رفت. مادربا استقبال ازآفتاب، از دل آشوبه وترس ولرزهای اولیه فرزندش دراوایل که وارد کار دانشگاه شده بود، اندکی توضیح می دهد واضافه می کند که با احتیاط مسئولیت ها را پیش می بُرد تا آرام آرام علاقه پیدا کرد و این تصادف پیش آمد. «حالا که مریض شده بیشتر توحال وهوای گذشته رفته و دارد مقاومت می کند. ازطرفی، برای مردی که زندگی اش این طوری داغون شده چه راه باقی مونده؟ بابک چهل روهم رد کرده.»
آفتاب که ازاین گفتگو بامادربسیار راضی برمی گردد و به قول نویسنده «حالت فاتح قدرتمندی را داشت که قلمرو خود را به خوبی می شناخت» تصمیم می گیرد که باید به وضع موجود دکترعادت کند و بسازد. تا کارها را پیش ببرد.
دراین گرفتاری ها روزی ازطرف هیئت علمی دانشگاه آزاد واحد خرم آباد، ازآفتاب دعوت می کنند که برای «چهارمین همایش بین المللی مهندسی پزشکی» حضوربهمرسانند. مقاله ای را که تهیه کرده و قبلا دکترحامی نیزتأییدش کرده با خوشحالی در ذهنش مرور می کند:
«منحنی تراکم و بررسی عوامل مؤثر درپردازش تصویرهای دیجیتالی در دستگاه های ماموگرافی اف۲۱»
آفتاب به خرم آباد می رود بقول خودش «هم گشت بود وهم درکنفرانس شرکت کرد». اما دلش پیش کارها بود وآذرنوش. درتوهّم است. گذرا ازذهنش می گذرد: نکند این فکرها که می کند بیشترین توجه او به آذرنوش است. دکترحامی به حسابش می رسد. ازاو می ترسید. «ازاول قرار گذاشته بود که هرنوع ارتباط کاری با دکترآذرنوش از فیلتراو رد شود»
آفتاب پس ازچند بارتلفن به آقاعبدالله دربارۀ دکترپاسخ شنید که ازاتاقش بیرون نیامده، و درخواب است بالاخره به خانه دکتر می رود واورا منتظرمی یابد. حیرتزده ازاین کاراو و با دیدن تغییردکور و تزئینات خانه با تابلوهای تازه که بردیوارنصب شده بیشترتعجب می کند. مطابق معمول سرگرم کار می شود که دکتر برمی گردد و می پرسد: «خلاصه وجمع وجور به من بگید این چندماهه که با دفترودستک های من سروکله می زنید چی دستگیرتان شده چی می خواید من براتون بگم؟» آفتاب که ازاین پرسش دستپاچه شده رنگ و روباخته ومتعجب ازاین تغییرحالت و لحن و گفتگوی گرم پاسخ می دهد و نیاز های سه گانۀ خود را که مربوط به پروژه اصلی ست مطرح می کند. سخن به درازا می کشد. «دکترکنارمیزآفتاب ماند ومهربانانه کارهای اورا مرورکرد خط به خط راهنمائیش کرد» آفتاب پاسی ازشب گذشته به خانه برمی گردد.
تمام فصل زمستان آفتاب درآمد و رفت به خانۀ دکتربود. که درخرداد باید از تِزش دفاع می کرد. امیدش بود و«باورداشت که دکتر می تواند دردنیای رادیولوژی غوغا کند». دراین روزها آقاعبدالله سخنانی از وخامت وضع دکتر، همچنین درباره مادراو گفته و دواهائی که به او می داده، بیشترحس ترحم آفتاب تحریک می شود .
آذرنوش ازآفتاب می خواهد او را به رودهن ببرد: «اونجا آلاچیق کوچکی دارم که دلم برایش تنگ شده» آفتاب با رانندگی ماشین دکتر به رودهن می روند وشب را درخانۀ کوچکی دروسط باغ می گذرانند. همان شب دکترتا صبح با تعریف روابط دکترحامی و مادرش وتمام جزئیات تصادف ومرگ دخترخوانده اش مونا وهمسرش که مادرمونا بوده، وازوخیم بودن حالش با ناامیدی ازآینده سخن می گوید. درهمان شب وهمانجاست که همه یادداشت ها و نامه های خود را درچند دفتر به آفتاب وا می گذارد، با دنیایی فرمول های علمی واطلاعات تازه و دست اول، که تا آن شب برای آفتاب ناشناخته بودند. صبح وقتی وارد خانه می شود رو به عادل با اشاره به «کتاب ها و دفترهای دکترکه روی میزتوالت گذاشته می گوید:
«دکترداشت وصیت می کرد!»

افسردگی وانزواطلبی آذرنوش، آفتاب را به شدت ناراحت کرده است به هردری می زند تا انگیزه ای پیداکند برای مداوای دردهای روحی او؛ اما باسرسختی دکترخسته ودرمانده تلاش تازه و راه تازه ای برمی گزیند. ممارست آفتاب دراین باره به بررسی آلبوم عکس های خانوادگی رفقا ونامه های جوانی وشناسائی دوستان دور و نزدیک دکتر می رسد. دست به دامن دکترحامی شده با پرس وجوازدوستان دوران دانشجوئی آذرنوش، برای پیدا کردن سرنخی. صحبت ها به طول می کشد. اما آفتاب دکترحامی را رها نمی کند. پرسش ها را مانند بازپرسی کار کُشته پیش می برد؛ تا می رسد به مسئلۀ اعتماد.
«چه می دونم؟ داستانش مفصله . . . بعدها فهمیدم علاقه ای به این رشته هم نداشته. فکر می کنم تشویق های بی حساب و کتاب من ورؤیاپردازی های مادرش کاردستش داد.» آفتاب می پرسد: «مگه شما ها چه کارش کردین؟» پاسخ می شنود: «بی اعتنائی، بی اعتنائی به خواسته هایش. همین کافیه که یه نفرو از پا دربیاره» می پرسد: «حالا چه اصراری به این بی اعتنائی داشتین؟» حامی می گوید: «اصراری نبود! یه دفعه چشم باز کردیم، دیدیم داریم فقط خواست خودمان را مطرح می کنیم. جایی به او ندادیم که مثل ماها نفس بکشه». مادرش هم جایی به آفتاب گفته: «انگار هنور منو نبخشیده. مثل بچۀ چند ساله داره از من انتقام می گیره. بابا من یه غلطی کردم و مجبورش کردم این رشته رابخونه. اینکه گناه من نیست. پریشب می گه دیگر حاضر نیست منو ببینه …» (تأکید ازمن)
جا به جا سبب این تأکید را بگویم و بگذرم: جوهروسوژه اصلی این رمان زیبا وماندگار، درهمین بی اعتنائی ونادیده گرفتن اندیشه وتمایلاتِ “فرد” ی ست، که مهشید شریف به استادی و زیبائی کوشیده است تا صحنه های سیاه ودردناکی ازاین معضل ریشه دار و کهن فرهنگیِ ما را درسیمای آفریدۀ خود، “بابک آذرنوش” به نمایش بگذارد.
روزهای بحرانی که دکتر دراتاق سیاه و بی نوری خود را حبس کرده بود، آفتاب وارد راهروسیاه بی نور و پرده های کشیدۀ سیاه اتاق تاریک دکترشد می گوید: «واقعا دلم می خواست بدونم چی زیر سقف این آسمون دل شمارو یه ذره می تونه شاد کنه تا یه رنگی غیرازسیاهی براتون مهم بشه» بازهم از دکترحرکت یا پاسخی دیده و شنیده نمی شود. مأیوس ازدربیرون می رود، و تلاش را ازسر می گیرد.
درهمین تلاش ها به اسم سمیرا نجف زاده برخورد می کند که دردوران دانشجوئی نامه های عاشقانه به بابک آذرنوش نوشته است. دریکی ازکوچه های خواجه نصیرطوسی نشانی اورادرکوچه شباهنگ پیدا کرده وپس ازملاقات دعوت به میهمانی بزرگی می کند. به بهانۀ زاد روزآذرنوش که ۲۹ خرداد است. روزدیداروجمع شدن همدوره های بابک آذرنوش درباغ رودهن با کمک علی وعادل تدارک دیده است. مادرودکتر حامی را هم راضی کرده است. این نیزبگویم که آفتاب با همۀ برازندگی درسعی وجدی بودن گهگاهی مرتکب شیطنت هایی هم می شود که روایتگرِ شادی وآزادگی اوست: «روزی که از دست تعارف های سمیرا نجف زاده خودش را نجات داده و به خیابان گریخت، کوچه های باریک و پرجمعیت را پشت سرگذاشت تا به ماشین رسید. پشت فرمان نشست. نفسی کشید با دنباله های شال بلندش خود را باد زد:
« – بیچاره دکتر چه طوری می تونسته عاشق این خانم بشه!»
آقاعبدالله روزی به آفتاب زنگ می زند که فوری خودش را به خانه برساند. آفتاب رفته و آقاعبدالله او را به انباری می برد و کیسه های زباله را نشان می دهد و می گوید این ها مدارک و کاغذهایی است که درکارتن ها بود و دکترپاره کرده ریخته تو این کیسه ها وازمن خواسته است بیرون بریزم. آفتاب کیسه ها را که کارهای تحقیقی آذرنوش بود از آنجا برده و در دانشگاه به دانشجویانش می سپارد که آن ها را بهم بچسبانند.
آفتاب، «دریک صبح با طراوت بهاری درجمع استادان دانشگاه ازپایان نامه اش دفاع کرد.» نویسنده اینجا هم با مهارتی پُرعاطفه صحنۀ بیماری مادر آفتاب را برای مخاطبین توضیح میدهد. ازکابوس کوتوله های آسیب دیدۀ زخمی [ویروس های سرطانی] با اشارۀ کوچکی می گذرد. اما دلهرۀ یأس آمیز آفتاب را که هرلحظه درانتظار ورود آذرنوش است چشم به در ورودی دارد؛ «لحظه هائی اورا مانند خدائی که برفراز کائنات حضور دارد تجسم می کرد . . . با حدت و شدت از فرمول هایش دفاع می کرد بازفکر دکتر به سراغش می آمد واین باراورا قربانی حادثه ای می دید که چنان غافلگیرش کرده که توان دوباره ایستادن را از او گرفته است».
آفتاب به آذرنوش گفته بود: خجالت می کشد و متآسف است که نتوانسته انگیزۀ زندگی را دراو بیدارکند» دکتر زیرش نوشته بود: «حتی پس ازمرگش دردنیای دیگرهم او را ستایش می کند»
میهمانی رودهن که دکترآذرنوش نیزحضورداشت با حضورهمدوره های دانشگاهی و دیگردوستان برگزارمی شود. دکترخاموش وساکت درمیان دسته گل ها وفریاد رقص و موزیک، فارغ ازهیاهوها درخود فرو رفته بود. نویسنده، با هنرنمائیِ رقتباری وضع روحیِ آذرنوش را با مخاطبین درمیان می گذارد:
«دکتر مثل غارنشینی که تازه ازغار درآمده باشد چشمش را ازتاریکی به روشنائی کم نوری دعوت می کرد بی آنکه سرش را بلند کند یا تمایلی به دیدن کسی نشان دهد، همان جا بی حرکت کنار دیوار اتاق روی صندلی خود نشسته بود. . . . . . . جز مادر دکتر سمیرا نجف زاده ه یکسره گریه می کرد. . . . دهانش مثل ماهی ای که تازه ازآب بیرون افتاده باشد باز و بسته می شد. سمیرا نجف زاده گریه می کرد و بقیه درسکوت بهت زده کسی را نگاه می کردند که روزی برایشان مفهوم داشت . . . »
بخش هشت آخرین فصل این کتاب است.
وشاهکارآفتاب، درپایداری ویکدندگی اش درپشتیبانی ازپروژه ی آذرنوش وباوربه نتایج مثبت آن. دیداروگفتگوهای یکجانبه وپاسخ نشنیدنها و بی اعتنائی های چه بسا تحقیرآمیز؛ اندرزها و شماتت ها ودرتمامی این برخورها، تحمل ومتانت شگفت انگیزآفتاب، پنداری این زن اسطورۀ مقاومت است وصبر! که در زمانۀ ما مهشید شریف آفریده است! درآخرین لحظه ها طنین دوکلمه را می شنود:
«منتظربودم»
آفتاب ازشنیدن این جملۀ کوتاه تکان می خورد. «حال تازه ای پیدا می کند. . . . احساس کرد دارد پرواز می کند. رؤیاها و ایمان او، جلوی نابودیِ پنهان استادی مرشد را گرفته بودند. خنکی نسیم را برچهرۀ خود احساس کرد».
آفتاب، باوکالت قانونی، وداشتن اجازۀ دسترسی به منابع و تنظیم گزارش پایانی موضوع تحقیق را ازدکتر آذرنوش کسب می کند. و راهی استکهلم می شود. درسالنی با حضور دانشمندان پشت تریبون قرار می گیرد :
« خانم ها وآقایان! من آفتاب برهان به نمایندگی ازدانشمندان کشورم اینجا ایستاده ام دکتر بابک آذرنوش» و صدای کف زدن حضارزیر سقف سالن می پیچد.
آفتاب، پس ازخواندن گزارش درمیان کف زدن های ممتد حاضران ازجلسه بیرون آمده به مادر دکترتلفن می کند و اوگوشی را به گوش آذرنوش می گیرد. آفتاب می گوید :
«می دونم صدای منو می شنوین . . . آخرسر خورشید شما طلوع کرد!».
مادر با صدای خفه ای می گوید : یه لحظه جشمشو بازکرد. به خدا یه لحظه چشمشو باز کرد!.
ساعتی بعد دکترخاموش می شود. ازهستی می رهد. آفتاب که خبر را شنیده شتابزده به تهران برمی گردد.
با آرزوی موفقیت خانم مهشید با این اثرسنجیده وکم نظیرش به امید این که کتاب های تازه اش به موقع دردسترس علاقمندان قرار گیرد.

به بهانه ی سالروز خاموشی پرویز فنی زاده / پنداری دود شد رفت هوا … رهیار شریف

ffdf225033201

شاید “نگاه نافذ”، اولین توصیفی باشد که در کنار نام “پرویز فنی زاده” به ذهنها تداعی می شود. نگاهی که چون آن روحی بود که بر نقشهای گونه گونه ی او دمیده می شد و تا عمق جان بیننده رخنه می کرد. نقشهایی که گرچه همگی از یکدیگر متفاوت بودند، اما آن نگاه نافذ و آن انعطاف هنرمندانه را در همه حال با خود به همراه داشتند.
پرویز فنی زاده متولد هفتم بهمن سال ۱۳۱۶ در تهران بود و اولین پیشه ی خود را به عنوان مصحح و حروف چین در روزنامه ی اطلاعات تجربه کرد. همان روزها در کنار کار در روزنامه، در کلاس های هنرهای دراماتیک – در سال ۱۳۳۷ – نیز شر کت می کرد. او همراه تعدادی از دوستانش گروه تئاتر “گل سرخ ” را تشکیل داد، اما پس از پیوستن به گروه تئاتر ” پاسارگاد” از کار در روزنامه دست کشید و به بازیگری حرفه ای تئاتر روی آورد. فنی زاده در سال ۱۳۴۵ به استخدام اداره ی هنرهای دراماتیک در آمد و استعداد خود را در ایفای نقشهای طنز به نمایش گذاشت. در همین سال بود که با “هایده غیوری” ازدواج کرد و تا پایان عمر با او زندگی کرد. حاصل ازدواج آنها دو دختر به نام های “دنیا” و “هستی” ست.

dasdlllr
پرویز فنی زاده در نمایش های بسیاری به نقش آفرینی پرداخت که از جمله ی معروف ترین آنها می توان به “خوشا به حال بردباران”، “فرانسوا”، “مستاجر”، “باغ وحش شیشه ای”، “خسیس”، “ای بی کلاه آی با کلاه”، “پرواربندان”، “وای بر مغلوب”، “یک نوکر و دو ارباب”،‌ “حسن کچل” و “چوب به‌دست‌های ورزیل” اشاره کرد.
در ادامه راه نمایش، استعداد بی بدیل فنی زاده در بازیگری مانع از محدود شدن او به عرصه ی تئاتر شد، تا جایی که بعدها در دو دستاورد مهم تاریخ سینما و تلویزیون ایران، “رگبار” و “دایی جان ناپلئون” نقش هایی پررنگ و ماندگار ایفا کرد.
مش قاسم به یادماندنی تلویزیون، اما زمانی پا به عرصه سینما گذاشت که “بهروز وثوقی” در اوج شکوفایی بود و “عزت الله انتظامی” آینده ی سینمای ایران به حساب می آمد. او در سال ۱۳۴۴ در فیلم ” خشت و آیینه” ی “ابراهیم گلستان” در نقش یک روشنفکر پر مدعا و ساز مخالف زن ظاهر شد و بعد از آن در سال ۱۳۴۸ در فیلم “گاو” “داریوش مهرجویی” نقشی کوتاه را بر عهده گرفت، فیلمی که برای سایر بازیگرانش بستر قدرت نمایی و جاده ی هموار شهرت شد، اما به فنی زاده مجالی برای عیان ساختن استعدادش نداد. او در سال ۱۳۵۱ در فیلم سینمایی “رگبار” که اولین فیلم بلند “بهرام بیضایی” بود در نقش “آقای حکمتی” ظاهر شد. فنی زاده در این فیلم بازیگر رلی شد که در سینمای ایران بدیع و بی سابقه بود. معلمی خجول و گوشه گیر که در عین خجلت دل به عشق زنی سپرده، معلمی فرهیخته که بار رنج و افسوس های دانسته هایش را به دوش می کشد … ؛ فنی زاده این حس عزلت طلبی و سرگشتگی وآن عشق عمیق را به شکلی قوی و هنرمندانه تلفیق کرد، تا آنجا که “آقای حکمتی” در خاطره ی قومی نسل ما نماد انسانهایی شد که به سبب دانش و انسانیتشان از جامعه طرد می شوند. هم آنهایی که انگار از جهانی دیگر به این عرصه ی ظالم و بیرحم آمده اند و در قبال نادانی، زورگویی و تمسخر دیگران، جز کنج عزلت چاره ای نجسته اند. او عاشق می شود، شکست می خورد، کتک می خورد، مبارزه می کند، برمی خیزد، مایوس می شود و در نهایت مغلوب دستهای ننگین پشت پرده می گردد. بازی چشم گیر او به خاطر بازی در این فیلم در پنجمین دوره ی جشنواره سپاس ( ۱۳۵۲) جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را از آن خود کرد.
پس از آن در سال ۱۳۵۲، فنی زاده بازهم در نقشی فرعی ظاهر شد و آن ” اسماعیل” فیلم ” تنگسیر” بود، “امیر نادری” در این فیلم، نقش شاگرد مشروب فروشی را برعهده ی فنی زاده گذارده بود، نقشی که گرچه حاشیه ای محسوب می گشت، اما فنی زاده با آن نگاه یگانه اش در سکانسی که “زار محمد ” را پیش روی خود می بیند، صحنه ای آفرید که تاثیر آن بر ذهن بیننده محو شدنی نیست، او مشابه همین نگاه را در فیلم “گوزن ها” ( ۱۳۵۴) ی ” مسعود کیمیایی” به نمایش گذارد. هم اویی که با چشمانی مملو از هراس و وحشت از دست ماموران به اتاق “قدرت” پناه می برد و با چشمان هراسان و ازحدقه در آمده اش به خوبی حس تعلیق و ترس را به تماشاگر القا می کند.
او در فیلم “شام آخر”(۱۳۵۵) اثر “شهیار قنبری” در نقش “مرتضی” مرد سرخورده ای ظاهر شد، مردی سست اراده که درپی طلاق همسرش به شیدایی وجنون رسیده است، فنی زاده در این نقش آشفتگی های روحی یک فرد روان پریش را به تصویر کشید، پریشانی هایی که گاه به مازوخیسم و گاه به فتیشیسم نزدیک اند و بیننده را برجای خود میخکوب می کنند. فنی زاده در سال ۱۳۵۷ در فیلم “سرخ پوست ها” ساخته ی ” غلامحسین لطفی” شرکت کرد فیلم که نگاهی به موضوع سیاه لشگرها در سینمای ایران دارد، از جوانان عشق فیلمی روایت می کند که همگی آرزوی ستاره شدن در سر می پرورانند، در این بین فنی زاده، نقش فردی را بازی می کند که عاشق “بیک ایمان وردی” است وبه امید دیدن او از شهرستان به تهران آمده و برای او هیچ چیز جز”بیک ایمان وردی” ارزش فکر کردن ندارد .
فنی زاده هم چنین در دو مجموعه ی تلویزیونی “دایی جان ناپلئون” در نقش ” مش قاسم” (ناصر تقوایی، ۱۳۵۴) و “سلطان صاحبقران” (علی حاتمی،۱۳۵۵) در نقش “ملیجک” استعداد خارق العاده ی خود را عیان ساخت. وی در سلطان صاحب قران با بازی جسورانه و شگفت آورش زاویه ی دیگری از هنرخود را به جلوه در آورد. اما آنچه نام فنی زاده را برای همیشه حتی در ذهن مردم کوچه و بازار زنده نگاه داشته است، فرو رفتن او در کاراکتر “مش قاسم” است. “مش قاسم” یکی از اساسی ترین شخصیت های داستان “دایی جان ناپلئون” است ، او نوکری ست که به تعبیر “هوشنگ گلمکانی” اصیل ترین آدم این باغ وحش انسانی است. او دایی جان ناپلئون را ولی نعمت خود می داند و همیشه و در هر حال حامی اوست. آدمی ست که در عین سادگی، زیرک است، هر از گاهی برای خود شیرینی نزد ارباب با گفتن دروغی با این سرآغاز” ای بابام جان آن موقع که حضرت آقا …” هم وظیفه ی نوکری را انجام می دهد و هم با زیرکی خود را شریک جنگ های ضد استعماری اربابش علیه “انگلیسای بی ناموس” می کند. او در صدد است تا با حقیقی نشان دادن رویاهای دایی جان جایگاه خود را نزد ولی نعمتش حفظ کند و خود را به عنوان تنها شاهد زنده ی جان فشانی های این سردار خیال پرداز جلوه دهد. فنی زاده بی آنکه از مرز اعتدال عبور کند، نقش این کاراکتر را با طنزی دیدنی بازی می کند. او گاه کمدی را تبدیل به ملو درام می سازد و گاه برعکس. او گاه بی شیله پیله و مهربان جلوه می کند و گاه آب زیرکاه و موذی:
“آقا ما این بی ناموسی را گردن بگیریم که اهالی غیاث آباد آب داشته باشند میخواهیم صد سال دیگر هم آب نخورند”
” هی … تو ولایت ما یه یارو بود که یه وقتی عاشق یه دختر شد … دختره رو که شوهر دادن ، او هم همچی دود شد و رفت هوا”
او جملات “خودمان یک همشهری داشتیم” یا “در غیاث اباد…” را بارها بر زبان می آورد اما هر بار به نحوی متفاوت. برای همین است که طنز مش قاسم هرگز رنگ ابتذال به خود نگرفته و هنوز بعد از گذشت بیش از سی سال تکیه کلام های مش قاسم ورد زبان مردم کوچه و بازار است. کلام هایی چون “دروغ چرا تا قبر آآآ…” و یا ” پنداری دود شد رفت هوا…” عباراتی هستند که تنها فنی زاده می توانست آنها را جاودان کند.
فنی زاده هم چنین در فیلمهای “غریبه” (شاپورغریب ۱۳۵۱)، “قربون هرچی خوشگله” (نظام فاطمی ۱۳۵۲) ، ” بوف کور” ( کیومرث درم‌بخش ۱۳۵۴)، “جمعه “( کامران قدکچیان ۱۳۵۶) ، “باغ بلور” ( ناصر محمدی ۱۳۵۷)، “قدغن”( علیرضا داود نژاد ۱۳۵۷) نیز ایفای نقش کرد.
فنی زاده از جمله هنرمندانی بود که همواره با کمبودهای مادی و تنگناهای معیشتی برای گذران زندگیش دست به گریبان بود. شاید هم این نیاز ها و رانده شدن ها هم سبب شد تا او به بازی در آثار کم مایه هم تن دهد. سینمای فرودستی که جایگاه فنی زاده را خواهی نخواهی پایین آورد. خود او گفته بود: “وقتی جایزه بهترین بازیگر را از دست “جوزف لوزی” می گرفتم. داشتم فکر می کردم اگر دوستم لباس به من قرض نمی داد، چگونه باید در این مراسم شرکت می کردم.”
او در مدت ۲۰ سال فعالیت خود در تئاتر در هفتاد نمایشنامه بازی کرد و در نهایت در پنجم اسفند ماه سال ۱۳۵۸ ، در ۴۲ سالگی و زمانی که در فیلم سینمایی اعدامی (محمد باقر خسروی) مشغول بازی بود، سینمای ایران را دریغا گوی خود کرد. پیرامون مرگ فنی زاده شایعات بسیاری در میان مردم رواج دارد. باور رایج علت مرگ او را تزریق افیون می‌داند؛ اما دوستان و نزدیکانش مرگ وی را به زخمی نسبت می دهند که بر سر صحنه ی اعدامی برای او پیش آمده بود، زخمی که منجر به کزاز شد و سرآخر او را از پای در آورد.

قصه ی دختر افغان در رقابت اسکار… مینا استرابادی

امسال در میان نامزدهای کسب جایزه‌ی بهترین فیلم کوتاه، فیلمی ساخته‌ی یک کارگردان ایرانی تبار به چشم می‌خورد. «تلخون حمزوی» خالق فیلم کوتاه «پروانه» یکی از پنج فیلمی ست که در این بخش برای دریافت جایزه وارد گود رقابت شده بود.

parvaneh-oscar

تلخون حمزوی این فیلم کوتاه را به زبان آلمانی تهیه کرده و آن را از طرف کشور محل سکونتش سوئیس، راهی اسکار ۲۰۱۵ کرده است.
تلخون حمزوی در سال ۱۹۷۹ در تهران متولد شده و در ۷ سالگی به سوئیس مهاجرت کرده است. او از دانشگاه هنر زوریخ و در رشته‌ی فیلم‌سازی مدرک فوق لیسانس گرفته و فیلم کوتاه «پروانه» را پیش از این در چند جشنواره خارجی دیگر هم شرکت داده است.
او در سال ۲۰۱۲ با این درام کوتاه تحصیلش را با بهترین نمره به پایان رساند. این فیلم کوتاه پس از آن در جشنواره سولوتوم به نمایش درآمد، اما جشنواره‌های لوکارنو و وینترتور آن را نپذیرفتند.
اما حمزوی این فیلم سی دقیقه‌ای را در جشنواره‌های دیگری نیز به نمایش درآورد و کمی بعد موفق شد نخست جایزه جشنواره فیلم دانشگاه‌های آلمان را در شهر مونیخ از آن خود کند. در سال ۲۰۱۳ موفقیت بعدی او با دریافت جایزه بعدی در برلین رقم خورد و کمی بعد جایزه نقره اسکار دانشجویی را گرفت.
فیلم کوتاه ۲۵ دقیقه‌ای «پروانه» درباره دختری افغان است که به اردوگاه پناهندگان سوئیس وارد شده، اما زمانی که از وضع بد سلامت پدرش آگاه می‌شود تصمیم می‌گیرد تمام پولش را که به شکل غیرقانونی به دست آورده، برای خانواده‌اش ارسال کند؛ او برای این کار مجبور است به شهر زوریخ برود و از آنجا که گذرنامه معتبر ندارد، قادر نیست پول را ارسال کند و در همین زمان با دختری به نام «امیلی» آشنا می‌شود و ماجراهایی برای این دو در ادامه فیلم رخ می‌دهد.
حمزوی فیلم دوره‌ دانشجویی‌اش را به شیوه‌ای شبیه روزنامه‌نگاری تهیه کرده است. او با پناهجویان مصاحبه کرده، کتاب‌های موضوعی مرتبط را خوانده و تلاش کرده خودش را در کسوت آن‌ها تصور کند که تازه وارد سوئیس شده‌اند. به نظر می‌رسد تجربه شخصی او به عنوان مهاجر به سوئیس تنها بخش دیگری از معمای این فیلم باشد.
«آیا» به کارگردانی «اودد بینن» و «میهال برزیس»، «بوگالو و گراهام» به کارگردانی «مایکل لناکس»، «لامپ کره ای» ساخته هو وی و ژولین فره و«تماس تلفنی» ساخته مت کرکبای و جیمز لوکاس، دیگر فیلم‌های کوتاهی هستند که از میان ۱۴۱ فیلم شرکت‌کننده در این بخش، برای حضور در مراسم اسکار ۲۰۱۵ انتخاب شده‌اند.
هشتاد و هفتمین مراسم اسکار، شامگاه ۲۲ فوریه ۲۰۱۵ در سالن دالبی هالیوود برگزار شد.

بازارچه کتاب با بهارک عرفان

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

تاریخ راک اند رول

تاریخ راک اند رول

تاریخ راک اند رول
نویسنده: آدام ووگ
مترجم: آرش عزیزی
ناشر: ققنوس
قیمت: ۱۱۰۰۰ تومان
شصت و هفتمین جلد از مجموعه «تاریخ جهان» نشر ققنوس، به تاریخ تحولات سبک موسیقی موسوم به « Rock and Rooll » راک اند رول، اختصاص دارد. نویسنده این کتاب آدام ووگ و مترجم آن آرش عزیزی است.
Rock and Rooll یکی از مهم‌ترین سبک‌های موسیقی‌های عامه‌پسند است. این سبک در دهه ۱۹۵۰ در ایالت‌های جنوبی ایالات متحده آمریکا، رایج شد و به سرعت در تمام آمریکا و اروپا و همچنین ایران، به محبوبیت خاصی دست پیدا کرد. آلویس پریسلی، خواننده و بازیگر سینمای آمریکایی، یکی از هنرمندانی است که در رواج این موسیقی نقش مهمی را ایفا کرد. از وی امروزه با عنوان سلطان راک ‌اند رول یاد می‌شود.
کتاب «تاریخ راک اند رول» ۹ فصل دارد که عناوین آنها به ترتیب عبارتند از «رویش از ریشه»، «اولین انفجار راک»، «پاپ وارد می‌شود: صنعت موسیقی راک اند رول را کشف می‌کند»، «هجوم بریتانیا»، «آن موسیقی شیرینِ روح»، «دهه شصت: انفجار راک»، «اوایل دهه ۷۰»، «انرژی جدیدی از زیر زمین» و «دهه‌های هشتاد و نود».
کتاب همچنین شامل یک موخره با عنوان «موسیقی ادامه دارد» است که در آن آینده موسیقی Rock and Rooll پیشبینی شده است. نویسنده همچنین تعدادی از منابع مهمی را که مخاطبان انگلیسی زبان می‌توانند برای مطالعه بیشتر به آنها رجوع کنند، معرفی کرده است. هیچکدام از این منابع تاکنون به فارسی ترجمه نشده‌اند.
از دیگر مجلدات مجموعه «تاریخ جهان» نشر ققنوس که با ترجمه آرش عزیزی منتشر شده‌اند می‌توان به این موارد اشاره کرد: «عصر وایکینگ»، «مسابقه فضایی» و «جنگ کریمه».

فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان

فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان

فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان
نویسنده: موسی اکرمی
ناشر: نگاه معاصر
قیمت: ۳۰۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۸۸
تعبیر جهان؛ تغییر جهان؛ پیوند میان تعبیر جهان و تغییر جهان و بالاخره ویژگی‌های ساختاری و قانونی جهان مطلوب آینده، چهار ستون تفکر فلسفی و کنشگرانه‌ای است که نویسنده کتاب «فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان» بنای اثر خود را بر آن استوار کرده و از فراز این بنا در پی پاسخگویی به پرسش‌های بنیادین فلسفی است.
کتاب «فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان» دربرگیرنده مجموعه مقالات فلسفی و دیدگاه نویسنده در زمینه مسائل متنوع و چالش‌انگیز فلسفه از گذشته تا دوران معاصر است که در سال جاری به بازار کتاب‌های فلسفی گام نهاده است.
اکرمی، نویسنده کتاب «فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان» در مقدمه این کتاب از چهار موضوع به عنوان چهار ستون اندیشه و عمل همه اندیشه‌ورزان کنشگری یاد می‌کند که گذر از جهان احتمالاً نامطلوبی که در آن زیست می‌کنند و دستیابی به جهان کمابیش آرمانی آینده، مهم‌ترین دغدغه زندگی‌شان است. چهار ستونی که عبارت‌اند از تعبیر جهان، تغییر جهان، پیوند میان تعبیر جهان و تغییر جهان و بالاخره ویژگی‌های ساختاری و قانونی جهان مطلوب آینده. وی معتقد است، برای کسانی که فلسفه‌ورزی را مهم‌ترین دلبستگی نظری‌ـ‌عملی زندگی خود می‌دانند، فلسفه در مرکز مربع این چهارستون جای دارد و آنها را به هم پیوند می‌دهد.
در مورد مفهوم «تعبیر جهان» در این کتاب می‌خوانیم: تعبیر جهان را می‌توان به معناهای زیر دانست: یافتن یک معنای ویژه در جهان؛ یا خواندن یک معنای ویژه از جهان؛ یا دادن یک معنای ویژه به جهان؛ یا نگاه ویژه به جهان؛ یا بیان دریافت ویژه‌ای از جهان، از دیدگاه یکی از نگرش‌های مدعی شناخت تعبیری یا از دیدگاه یک نگرش ارزشی یا ارزش‌شناختی.»

ستوان آینیشمور

ستوان آینیشمور

ستوان آینیشمور
نویسنده: مارتین مک‌دونا
مترجم: زهرا جواهری
ناشر: افراز
قیمت: ۷۲۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۷۷
این اثر که سرشار از طنزی تلخ است و در قالب نودمین اثر مجموعه نمایشنامه‌های برتر جهان انتشارات افراز منتشر شده است، نامزد جایزه تونی سال ۲۰۰۶، برنده جایزه آلفرد رادوک سال ۲۰۰۶، برنده جایزه لوسیل لورتل سال ۲۰۰۶ و برنده جایزه اوبی سال ۲۰۰۶ بوده است.
داستان این نمایش هشت کاراکتری در ۱۹۹۳ در مکانی خیالی به‌نام جزیره آینیشمور بخش گالوی می‌گذرد. نمایشنامه «ستوان آینیشمور» یکی از متفاوت‌ترین آثار ترجمه شده از مارتین مک‌دونا در ایران است. در این نمایشنامه یک گربه خانگی متعلق به یکی از کاراکترهای این اثر به نام «پادریک» به دلایل مبهمی می‌میرد. پادریک که تروریست بین‌المللی است، برای کشف علت مرگ گربه‌اش و احیانا پیدا کردن قاتل او برنامه‌هایش برای بمب‌گذاری و کشتار مردم در رستوران‌ها را کنسل می‌کند.
روزنامه گاردین این نمایشنامه مارتین مک‌دونا را اثری سرشار از طنز تلخ سرگرم‌کننده‌ای دانسته که در پس آن زنجیره‌ای از خشونت و بدبختی‌های مردم ایرلند عنوان می‌شود…
مارتین مک‌دونا متولد ۱۹۷۲، نمایشنامه‌نویس، فیلمنامه‌نویس و کارگردان سینما و تئاتر، اهل ایرلند است. «مرد بالشی» از دیگر نمایشنامه‌های ترجمه‌شده این نویسنده به فارسی است.

نوابغ و مشاهیر معلول جهان

نوابغ و مشاهیر معلول جهان

نوابغ و مشاهیر معلول جهان
نویسنده: منصور بُرجیان
ناشر: سروش
قیمت: ۹۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۳۰
بعضی از افراد به علت نداشتن درک درست و جهان بینی صحیح و فقر فرهنگی، معلولیت را به عجز و ناتوانی تعبیر کرده و معلولان را کمتر مورد توجه قرار داده‌اند. اما در این کتاب بر این موضوع که در خلق آثار بدیع و بی‌بدیل، این مغز و روان است که خلاق و سازنده است نه اعضای فیزیکی انسان تاکید شده است.
منصور برجیان که خود از ناحیه دو پا فلج است به تدوین کتابی همت گمارده است. او در این کتاب به دنیای مخترعان، دانشمندان و هنرمندان معلول جهان قدم گذاشته و نقص جسمانی آنها را در مقابل روح بزرگ و با عظمت آنان کوچک دانسته است.
عامه مردم کنجکاوند که بدانند نوابغ و مشاهیر معلول چگونه مردمی بوده اند، چگونه و از چه راه می زیسته اند، خلق و خوی و زندگی شخصی ایشان چگونه بوده، خوشبخت بوده اند یا نه، در عشق و ازدواج حال ایشان به چه منوال بوده است با عامه مردم و دانشمندان و ادیبان بزرگ چه ارتباطی داشته اند چه طور به این موفقیت ها دست یافته اند تأثیر این موفقیت ها در زندگی مادّی و معنوی ایشان چگونه بوده است و بالاخره چگونه توانسته اند بر مشکلات معلولیت خود فائق آیند و مسیر تکامل و تعالی را شایسته طی کنند.
برجیان در این کتاب علاوه بر زندگی‌نامه نوابغ و مشاهیر معلول به این دست پرسش ها نیز به طور غیرمستقیم پاسخ داده است و کتاب را خواندنی تر از زندگی‌نامه های صرف کرده است. مولف در این کتاب به زندگی نوابغی چون هلن کلر، ابراهیم خان زند، آلبرت اینشتین، لودویک بتهوون، سارا برنارد، نورعلی برومند، غلامحسین بنان، خورخه لوئیس بورخس، مارسل پروست، لویی بریل، جوزف پولیتزر، ادگار دگا، میگوئل دو سروانتس ساودرا، رودکی، فرانکلین دلانو روزولت، نجفقلی سرشار قراچه داغی، حسین طه، جان فورد، محمد قاضی، فوانسیسکو گویا و هومر و … می‌پردازد.

نگاهی به ره آورد فصلنامه آزاد اندیشان ایران / رضا اغنمی

rahavardddd54r5

ره آورد شماره ۱۰۹ در۲۸۸ برگ را که از ۳۳ سال پیش شروع به فعالیت ومنتشر می شود، این بار در ملاقات با دوستی از فرهیختگان با اجازه از روی میزش برداشتم و درتورق کوتاهی نتوانستم سر جایش برگردانم. قرض گرفتم.
روی جلد این شماره اختصاص دارد به تصویر زیبائی ازهنرمند پُرکار و متواضع خانم ایران درودی به مناسبت گفتگوئی که خانم مینو بدیعی با ایشان داشته اند. بعدا به آن می پردازم. دراین بررسی جهت پرهیزازطول کلام برخی از مطالب را برگزیده ام .
نخست ازسرودۀ پرمغز پشت جلد شروع می کنم که با عنوان “کتاب عمرمن” ازحسن شهباز بنیانگذار ره آرود آمده است :
«کتاب عمر من/ فریاد رنج و درد انسان است: نه آن رنجی که عاشق،/ ازبُت نامهربان دارد./ نه آن دردی که دانا،/ ازفضای آسمان دارد./ کتاب سرگذشتم،/ نعره های نسل ها آزاد فکران است/ خروش سال ها تاریخ استبداد ایران است. / ازآن روزی که دردامان مادر،/ دیده بگشودم،/ نمی دانم چه روزی بود،/ شاید قرن ها پیش از ظهورحضرت زرتشت،/ مرا با خشم هستی سوز شاهان آشنا کردند./ مرا از مهد آزادی جدا کردند./ دهانم را به هرعذری، / به مشت آهنین بستند./ روانم را به هر رنگی،/ به نیرنگ و ریا بستند. . . . . . .»
سرمقالۀ به قلم خانم شعله شمس شهباز که سردبیر ره آوردهستند باعنوان “لکه ی خونین دیگری در سابقه ی حقوق بشرِ جمهوری اسلامی” درباره اعدام “ریحانه جباری” دختر جوانی که درنهایت دلاوری وشجاعت برای حفظ شرف وناموس خود، دستش به خون طبیبی هرزه آلوده شده و پس از هفت سال زندان وشکنجه وپرونده سازی دردستگاه قضای امنیتی اعدام شد «چون ریحانه حتی با تحمل شکنجه های قرون وسطائی، اعتراف نمی کند که به دلخواه آغوش به روی مقتول گشوده وعمل اورا تجاوز جنسی می نامد به “قصاص” محکوم می شود، چشم درمقابل چشم ودست درمقابل دست . . .» وجالب اینکه به روایت ازقول قاضی که حکم قصاص ریحانه را داده «که من باسنجیدن تمام گوشه و کنار ماجرا، حکم قصاص را صادرکردم چون مقتول، هنگام اقامه ی نمازبوده . . .» به قول عموی ریحانه «آخرمرد حسابی اگرشما می خواهی نماز بخوانی چرا دختر ۱۹ساله را به آپارتمان خود می بری؟» حیرت انگیز این که حکومت هردروغ وتقلب را با بزک ودوزک به خورد مردم میدهد انتظار دارد که حتما باید بپذیرند. روح و روان ریحانه جباری شاد باد با شیرپاکی که خورده وپرورش یافته و با دلیری شرافتمندانه درمقابله با یک متجاوز هرزۀ بی آبرو، نام نیکِ خود را جاودانه ساخت.
مقاله سپس اشاره ای دارد به اسیدپاشی های اصفهان. « دراصفهان، دست کم به حدود چهارده دختر و زن جوان حمله می شود و به سرتاپایشان اسید می پاشند. دختری که با تلفن همراه به مادرش خبرمی دهد که درامن وامان است طعمه ی اسیدپاشی موتورسواری ناشناس می شود. زن جوانی که برای خرید جشن تولد پسرش ازخانه بیرون می رود بی هیچ دلیلی دولیتراسید به سراپایش پاشیده میشود . . . درهمین حال فریدون اللهیاری مدیرکل میراث فرهنگی و گردشگری اصفهان می گوید داستان اسید پاشی آن قدر گسترده و جدی نیست، فضا آمیخته به شایعه شده است ».
***
از «بسوزیم، نسازیم » نوشابه امیری نتوانستم بگذرم. زبان رسایش فریاد ملتی درمانده است که زیر بارهجوم مغول وارحکومت، وجدان بیدارجهانیان را تکان می دهد:« درتمام سال های استقرارحکومت اسلامی، نه، حتی پیش از آن، روزها که نیامده به نام رژیم شاه سینما به آتش و برصورت زنان تیغ کشیدند. کابوس کم نداشته ایم. هربارهم به خود گفته ایم بالاتر ازسیاهی رنگی نیست. حکومت اما، نشان داده ازتبار سیاهی که باشی بالاترت، بازهم سیاه تر است، و سیاهی سیاهکاران اندازه ندارد. درهمین بی اندازه بودن است که مردمان از هراس گسترده سیاه بعدی، دل خوش می کنند، به سیاهی موجود و انتخاب شان می شود آن که و آن چه کم تر سیاه است.
چنین است که نه قتل عام جمعی مردمان درجای جای میهن نه بردار کردن گروهی زندانیان در سیاه چال های حکومتی، نه بی سیرت کردن پسران درکهریزک، و فروش دخترکان میهن در بازارهای جنسی خارجی، نه قتل های زنجیره ای وکارد آجین کردن بهترین فرزندان ایران درخانه و خیابان … هنوز طومار ظلم بر نچیده و هرروزهم سیاهی بیشتری را شاهدیم.
حالا هم نوبت رسیده است به سوزاندن با اسید، کابوسی دیگر که دِل نشانه می گیرد و همراه با بوی سوختگی دخترکانی بی گناه ویران می کند بودن را بودن ما را نه بودن آنان که پایه های قدرت، بر سوخته های ما بنا کرده اند، آنانکه درعراق میّتی مومیائی شده، ملتی را به “دوروز عزای عمومی” مهمان می کنند، اماسوزش فرزندان ما، حتی لرزشی برصدایشان نمی نشاند. سوختن ما نه آنان که «کیهان» را “نقدی”، بالا کشیده و بهایش به خون ما پرداخته اند. نه آن مجلس نشینان که به گواه دیگرهمپالگی هایشان درمیان شان هم دزد یافت می شود، هم قاتل وهم جاعل، نه آن زمین خواران خیمه زده برقوۀ به اصطلاح قضائیه ونه آن کهنسالان به خواب رفته خبره . . . سوختن ما، ما که هراس، خانه نشین مان کرده و دردمندانه سراغ «چشم خواهران» می گیریم.
داستان این سوزش راهم بازهمان فیلمنامه نویسانی می نویسند که سال هاست مردمان ساده و بیگناه را ازخانه هایشان بیرون می کشند و بر زنان لباس فحشا و برمردان لباس زنانه می پوشانند. «عامل خارجی» و «جاسوس» و مزدورشان . . . می خوانند تا رد گم کنند که کس نداند زخمی ها درچه تار عنکبوت نکبت باری، گرفتار آمده وتاری تنیده ازنفرت وعقب ماندگی تاریخی و منافع میلیاردی که می رود تا نفس ایران را بگیرد. . . . . . . »
نوشابه، برگی ازکارنامۀ ننگین حکومت را ورق زده وچون ادعانامه ای ازسوی ستمدیدگانِ درمانده زیربیم وهراس گزمه های حکومت، حکومت فاسد را به دادگاهِ وجدان بشریت فراخوانده است .
این دوبیت ازسرودۀ دکترعارف پژمان نیزشنیدن دارد: «مذهب حاکم این شهراسید افشانی است/ جاده جولانگه گرگ است زجلاد مپرس!/ داعش اینجاست، مرو شام و حلب ای غافل/اصفهان نصف جهان است زبغداد مپرس.»
***
مصاحبه خانم بدیعی با خانم ایران درودی هنرمند بزرگ وتوانا درخانه ایشان انجام می گیرد. بین تابلوهایی که با درخشش هنری ازدر و دیوار آویزانند. با گشاده روئی ازدوران بچگی اش می گوید وازخانوادۀ فرهنگی اش. در خانه اشرافی پدرش چشم به دنیا گشوده است. در۱۱شهریور۱۳۱۵ شب هنگام درخانه بزرگ آبااجدادی درمشهد. پدرش تحصیل کردۀ مسکو دررشتۀ معماری. واین ها را درکتاب “درفاصلۀ دو نقطه” آورده است : «مادرم نخستین درس پیانورا به من داد. درخانه ای که به دنیا آمدم آثار نقاشان بزرگ روسی، دیوارها را پوشانده بود و پیانوئی که جزو جهیز مادرم بود درکنار این تابلوها به چشم می خورد»
خانم بدیعی صحبت ازنمایشگاه هایشان را پیش کشیده می گوید ۶۰ نمایشگاه انفرادی در ایران و دیگر کشورها داشته اید. وهنرمند پاسخ می دهد : «افتتاح نمایشگاه هایم اوج لحظات درخشان زندگیم هستند. ولی درمیان این نمایشگاه ها رضایتم ازبرگزاری چهار نمایشگاهم استثنائی بود. ازآن جمله توکیو در گالری دوران ۱۹۷۵ ، موزه هنرهای زیبا مکزیک ۱۹۷۶، موزه هنرهای معاصر تهران ۲۰۰۸ و نمایشگاهم درمورد هنرهای معاصرتهران ۲۰۱۳ به مناسبت رونمائی پانزدهمین چاپ کتاب “در فاصلۀ دو نقطه . . .”! گنجینۀ موزه تعداد۹ اثر متعلق به گنجینۀ موزه وتعدد۱۲ اثربرگزیده ام را به نمایش درآورده بود. این آخرین نمایشگاه که موج جمعیت به دیدن خودم می آمد ازبقیه، برایم تکان دهنده تر بود. در واقع این پاداش پُر ارزشی بود که ملت ایران به من داد». پرسش وپاسخ درباره تابلوی مشهورنفت، بنیاد ایران درودی، فعالیت های کارگردانی فیلم وتابلوهایی که دربارۀ منطقۀ کویر آفریده اند دراین مصاجبه آمده که روایتی از خلاقیت وعشق و اندیشۀ هنرمندانه بانو درودی ست. و درپایان مصاحبه خانم بدیعی می پرسد «خدارا چگونه توصیف می کنید؟» خانم درودی ازنظم جهان هستی و کهکشان ها می گوید و اضافه می کند که «هیچ هنرمندی را نمی شناسم که اثری بیافریند وبه قدرت مافوق ونظم الهی ایمان نیاورد. آرزوی من در این مقطع اززندگی، رسیدن به ایمانی است که با آن درجانم ریزش نوررا ببینم، آیا غیرممکن، ممکن نیست؟ مصاحبه با شعری که زنده یاد احمد شاملو “برای ایران درودی وتلاش رنگینش” سروده به پایان می رسد.
***
«مآمور با سابقۀ پیشین سازمان سیا وفعال سیاسی امروز گفتگوی «ره آورد» با فیلیپ جیرالدی نوشته مسعود عسگری سروستانی» و۵۰ سال کار برای تصحیح شاهنامه : گفتگوبا استاد جال خالقی مطلق و الهه خوشنام» و سپس بخش دوم باعنوان: ایران تفحصی درگذشته، دریچه ای به آینده» مقاله ای جالب و خواندنی ازحسن منصوراستاد اقتصاد درباره تورم. اعلام جرم ازقلم فاضل غیبی. نقش شاه ایران در موفقیت های اوپک طی دهۀ هفتاد نوشته دکتر پرویزمینا. نگاهی راهبردی به زیرساخت پیدایش داعش ازحسن مکارمی. بخش سوم ادب، فرهنگ ، دین وفلسفه: زیر نظر دکتر مسعود عسکری سروستانی و اندیشه های نوبخش ششم روزگازسرگشتگی ازدکتر: ن. واحدی. گفتمان سیاسی دربین ایرانیان هنوز گفتمانی «توده ای» است. از: مسعود عسکری سروستانی . بخش چهارم: (بازتاب احساس) زبان، و سبکِ شعرِ نیما یوشیج از دکتراسماعیل خوئی . با دوغرل ازهمین شاعر. کوچه ای درشهر به یاد «فریدون مشیری» دکتر مهشید مشیری. اقلیت ها از میترا مفیدی داستان زیبا وخواندنی ست. بخش پنجم درگذرگاه تاریخ: روایت اسنادی [از] نقش روسیه وشوروی دربحران جنگ جهانی اول در ایران. از دکترالهام ملک زاده (ایران دانشگاه تهران) استاد یار پژوهشکدۀ تاریخ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. چکیده:
اینجا مکثی باید کرد و تأملی دراین پژوهش خانم ملک زاده، با ارج نهادن به زحمات ایشان که از پریشانی های دوران قاجارپرده برداشته وفلاکت ملی و نکبت های زمانه را عریان تر کرده اند. پژوهشگر در عنوان «قحطی نواحی شمالی ایران (مازندران وگیلان و قزوین)، با انتقاد از «اغراق گوئی» پطروفسکی سفیر اتحاد شوروی دراکتبر ۱۹۳۱، نگاهی به روابط گذشتۀ ایران و روسیه را مطرح کرده می نویسد : «دراسفند ۱۲۹۳ تقریبا از اواخرژانویه ۱۹۱۵ دولت روسیه به همه سرحدات دستور داد که به هیچوجه نگذارند آذوقه وارزاق ازهرقبیل به ایران حمل شود، ولیکن تجار محلی را تشویق و ترغیب نمائید که هرقدر ممکن است همه روزه مقدار کلی مال التجاره [و] آذوقه از هرقبیل درایران یافت می شود خریده به روسیه حمل کنند. . . . . . . براثرکمبود آرد و وارد نشدن آن از روسیه قیمت برنج با تمام فراوانی آن ۷۵ ریال افزایش یافته . . . به گفتۀ رئیس گمرک اگر مصادر امور می خواستند ازقحط و غلای مازندران جلوگیری کنند لازم بود دولت ایران مقابله به مثل کند و درصورتی که دولت روس اجازه صدور آرد وقند ندهد، حمل برنج را به خارج قدغن نماید.» به دنبال این گرازش آمده است که : «بنا بر گزارشی که ازبارفروش رسیده بود، اهالی شهر ازخوف قحط و غلا خواسته بودند جبرا و قهرا از صادرت برنج جلوگیری نمایند. درواکنش به حرکت مردم “قونسولگری روس، رئیس بلدیه را حبس کرده و حکومت مازندران نیز در برابر این خود سری آشکار کنسولگری نتوانست کاری انجام دهد.»
مطالعۀ این پژوهش که متکی به اسناد وضمانم منتشرشده است، برای علاقه مندان از خواندنی ترین مطالب این شماره ره آورد است.
بخش ششم یادها وخاطره ها. زیر نظر: میترا مفیدی
انگشت شست : ازسیروس آموزگار نویسندۀ خوش قلم وباتجربه. خاطره ای ازدوران تحصیل در دبیرستان فردوسی تبریز و ملاقات جالبش با علی دهقان مدیرکل مقتدر فرهنگ آذربایحان که ازشیرین ترین مطالب خواندنی این شماره است. دومین مقاله از آقای احمد احرار است با عنوان « . . . واو یک معلم بود. «بایاد طاهره های گمشده» ازصدالدین الهی.
بخش هفتم نقد و معرفی کتاب زیرنظر: امیرحسین دیانی: کتاب “دوقرن فراز ونشیب” مطبوعات و سیایت درایران – احمد احمد احرار- ا. ح. دیانی. کتاب مقدس ایرانیان، شاهنامه فردوسی به کوشش سهراب چمن آرا ناشر شرکت کتاب، نقد ومعرفی از اردشیر لطفعلیان . یارای ماندن” شعرهای سبا خویی” روح انگیز شریفیان. و معرفی کتاب: به نام خان کشیش ازعلی وحید رودسری. رک و پوست کنده “احوال ما زنان” آسیه جوادی (ناستین) از دکتر مینو وزیری – گرجی. «مهمان» اثرنصرت مدرس – معرفی ازسعید امامی . کتاب “صبح بیداری” تاریخ دیانت بابی و بهائی در نی ریز – نوشته حسین عهدیه وهیلاری چمن – معرفی مسعود عسکری سروستانی – ادامه کتاب – ۶ خظ از زندان از انتشارات مردمک نوشابه امیری .
بخش هشتم : نامه های خوانندگان. بخش نهم ” بدرود با مشاهیری که رفتند.
بخش دهم دانش وفن آوری زیر نظر: کامبیز زارع: سرطان یا زهر پیچک – دکترمسعود سرشاهی. نقش گازدرآینده صنعت انرژی جهانی و جایگاه آن – سیروس عشایری . سازونوای ایرانی (گفتار دوازدهم) جایگاه آواز و موسیقی – دکترجلال ستاری. پارادوکس رشداقتصادی و منافع آب – احمد آل یاسین .
بخش دوازدهم (دوستی می گفت) زیرنظر: میترا مفیدی : شمع و گل و پروانه و بلبل . وآخرین نوشتار خواندنی « دوکلمه حرف حسابی» با عنوان : نقش منارجنبان و تیمورلنگ در اسید پاشی های اصفهان از “برزو پناهی” روزنامه نگار باسابقه، که ازجذاب ترین نوشته های این شماره است. به نقل جملات پایانی این نوشته را به پایان می رسانم :
«بنده معتقدم وزارت شریفه و نجیبه ی اطلاعات با بهره گیری از دانش و به ویژه کمروئی برادرانی چون محمد جواد لاریجانی و علی یونسی و احمد خاتمی اولا مانند تیمور لنگ و برکاته برای مدتی کوتاه شهر اصفهان را به محاصره درآورند واجازه ندهند هیچ جُنبنده ای حتی منارجنبان از آن خارج شود و دوما، از طریق آزمایش خون و تطبیق” دی . آن” اخلاف تیمور را شناسائی کرده به جرم اسیدپاشی، بلافاصله اعدام کنند والسلام اسیدپاشی تمام.
خدا را چه دیدید،ای بسا ازاین طریق کشف شد که شخص تیمورلنگ شخصا اسیدپاشی در اصفهان را سازماندهی کرده است.
رجاء واثق دارم که دستگاه قضائی ولایت از محاکمه و اعدام، منارجنبان، هم که دراین ماجرا با جلب توریست ها، همکاری آن ها را دراسید پاشی به روی دختران نازنین ما میسرساخته است غافل نخواهد ماند.
پایان.

بررسی کتاب “کاساندرا مقصر است” / رضا اغنمی

 کتاب کاساندرا مقصر است

کتاب کاساندرا مقصر است

مجموعۀ داستان
فهیمه فرسائی
چاپ اول سوئد ۲۰۱۴
چاپ ونشر ازکتاب فروشی ارزان

کاساندرا کیست؟
کاساندرا در اسطوره های یونان، دختربریاموس وهکابه است. زیبا ترین دختر پریاموس بود و بسیاری به امید ازدواج با او درجنگ تروا همراه با بریاموس شدند. آپولون عاشقش شد و به او پیشگویی آموخت. اما چون کاساندرا به عشق او پاسخی نداد، آپولون اورامحکوم کرد که همیشه صحیح پیشگوئی کند و اما کسی او را باور نکند. کاساندرا سقوط تروارا پیشگوئی کرد اما همه اورا دیوانه پنداشتند. پس ارشکست تروا، آباس درمقابل بالادیوم (تصویرآتنه) به او تجاوز کرد. آتنه برای تنبیه، یونانی های بسیاری را درراه بازگشت به وطن نابود کرد. سرانجام کاساندرا را به آگاممنون هدیه کردند. و از او صاحب دو پسرشد، میلائوس، بلوبوس. سرنوشت آگاممنون وکلوتایمنسترا وفرزندان شان را پیشگوئی کرد و به دست کلوتایمنستر کشته شد. از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

fahimeh-farsaee

توضیح بالا ازآن جهت ضروریست، که درسنجۀ آرای گوناگون خوانندگان، ارزش والای کارنویسنده ودقت در تنظیم روائی و هرآنچه درذهن «شهلا» بازیگر اصلی داستان میگذرد، همخوانیِ آن ها با اسطورۀ یونانی، که روایتگرحماسۀ تقریبا سی قرن گذشته است را نشان داده باشد.
دفترشامل سه داستان است. نخستین داستان کاساندرا مقصر است. دومی وسومی دروغ های مقدس و زندگی آب رفته. اضافه برآن ها درباره ی داستان زندگی آب رفته و برگردان بریده ای ازمصاحبه با فهیمۀ فرسائی درباره ی داستان کاساندرا مقصر است اززبان آلمانی؛ که بلندترین داستان این دفتر می باشد.
داستان از زمانی شروع می شود که شهلا خانم درشب “جشن خیابانی” شهرکه هنوز«بساط رقص و آوازوآبجوخوری از وسط خیابان برچیده نشده» پس ازگذراندن شب خوش و خوردن چندآبجو وشراب با «ک»، سوار دوچرخه عازم خانه می شود. اما درمسیر خانه بدون توجه به میله ها و نوار دورنگ راهبندان – که دراروپا در مواردی که کارگران درتعمیرات آبرسانی و گاز وتلفن نیازباشد با بستن موقت راه کارشان را انجام میدهند – تصادف کرده زیر ریزش نم نم باران به زمین میافتد. با کمک رهگذران وخبرکردن و آمدن آمبولانس سر از بیمارستان درمیآورد. پس ازمعاینه های اولیه و عکسبرداری معلوم می شود که: «شکستگی در سه جا. سمت چپ. سرتیزدومی می توانست جدار سطحی ریه بیمار را پاره کند! همین، نه . . . عالیه . . . خوبه مشکلی نیست!» و او را در اتاقی بستری می کنند که درکنارش «پیرزن خُروخُرو خوابیده ست که انگارمرده است ولی تمام مدت در رُل یک ببر زخمی نقش بازی می کند». دوزن اکرائینی درمیان نظافتچی های بیمارستان با نام های نادیا و کاتیا حضور دارند که کاتیا طرح دوستی با شهلا می ریزد. شهلا که تمام ملافه ها را با ادرار خود به کثافت کشیده و ازاین بابت خجالت زده و به شدت ناراحت است ازآن دو می خواهد ملافه ها را طوری نابود کنند که اثری ازآنها برجا نماند وآن دو با گرفتن ۵۰ یورو این کاررا انجام می دهند. نادیا پس از عملیات ملافه زدائی ها ناپدید می شود. وکاتیا رابطۀ خود را با اخذ پول هرازگاهی به شهلا کمک می کند و وعدۀ بیرون بردن یا فرار شهلا ازبیماستان را می دهد، البته در مقابل گرفتن پول، کم کم توقعش زیاد می شود تا به جا دادن و سکونت درخانۀ شهلا خانم که به سرانجام نمی رسد.
شهلا پسری دارد به نام پیروز که طبیب است و در یکی اربیمارستان های برلن کارمی کند ولی مدتی است که روابط آن دو به سردی گرائیده وازهمدیگربیخبرند. علت دوریِ پیروز از آنجاست که شهلا «دماغش را درسفر به ایران عمل کرده دلخوراست. برای همین هم درفرودگاه وانمود کرد که او را نشناخته است. به نظر پیروز مادرش باعمل دماغ وچربی های شکم آبروی اورا به عنوان یک ایرانی جلوی اولریکه [ دوست دختر پیروز] برده بود».
شهلا که درگذشته معلم علوم طبیعی بوده و با گرفتن چند کتاب ازکتابخانۀ دانشگاه با اساطیر یونان آشنائی مختصری پیدا کرده؛ ولی درکل به این بخش ازتاریخ بی علاقه بوده. اما خواننده با مطالعۀ روایت درمییابد که شهلا روی تخت بیمارستان به روایت کاساندرا که از روی سی دی‌ به IPOD او توسط پسرش پیروز منتقل شده، گوش می‌کند. کاساندرا با گفتن جملاتی که در داستان آمده، شهلا را تکان می دهد. با دقت به مفهوم گفتارها گوش می خواباند. شگفت زده از پیشگوئی ها و هماهنگی با سرنوشت مشترک زن، در حماسه های اسطوره ای که روایتگر سرنوشت و وضعیت خود شهلاست. و از این طریق بر شخصیت او تاثیر می‌گذارد. دگرگون می شود. از این رو شهلا در سفری همراه با کاساندرآ به تجربیات تازه‌ تری دست می‌یابد. ازنظر شخصیتی تغییر می‌کند. همو درهرگرفتاری با سخنان پخته وسنجیده و هماهنگ با رخدادها از کاساندرا ودیگرقهرمانان حماسه ای یاد کرده و نقل قول هایشان را به دقت یادآور می شود. روزی که دکترها و چند زن ومرد سفیدپوش برای معاینه و دیدن بیماران وارد اتاق می شوند وقتی به او می رسند شهلا غرقه درتریت ادرار خود و ازخجالت زیر پتو رفته است «دست پاچه کلماتی درهم برهم به آلمانی گفت نه … نه … پتوهم نه … نیست نبود… نمی خواهد.» ازکاساندرا یاد می کند که : «با صدای محزون ومحکم کورینا هارفوخ گفت آشکار بود که تروا سقوط می کند. همه ی ما ازبین رفته بودیم». باز درهمان دیداردکترها از بیماران است که وقتی مطمئن می شود ازاطاق بیرون رفتند و ازاین مخمصه رهیده نفس راحتی می کشد و از قول کاساندرا می گوید : «مرا از آن رو که بی اختیار قهقهه می زدم به حال خود گذاشتند آن گونه که دیوانه ها را به حال خود رها می کنند».
اصولا شهلا، آفریدۀ فرسائی، زن امروزیست با تربیت و تحصیل کرده. نه به سنت های پوسیده پایبند است ونه باورمند رسم و رسوم عامیانه. آزادۀ زنیست با درک وشعورانسانی متمدن با شرم وحیای فوق العاده ستودنی که تک و تنها زندگی می کند. نویسنده دربسترداستان جابجا درمعرفی آفریدۀ خود خُلقیات او را یادآورمی شود زمانی که شهلا دربیمارستان متوجه می شود: «مثل تریت توشاش دارم خیس می خورم . . . وای!» چنین صحنه ای را به نمایش میگذارد:«ناگهان احساس کرد که ران پای راستش می لرزد. از سر وحشت چنان یکه خورد که اشک ریختن را ازیاد برد. با دست پاچگی به زیر و روی ران دست کشید. وقتی به علت لرزش بی وقفه ی پا که خیال کرد در اثر زنگ تلفن دستی اش بوده، پی برد، مدتی باخود کلنجار رفت. تابتواند دست درجیب خیس ازادرار شلوار فروکند خود را لعنت کرد که چرا دستگاه تلفن را بعد ازقطع زنگ آن، درجیب شلوار گذاشته بود. ک، نسبت به صدای چهچهه ی بلبلی که پیروزبرای زنگ تلفن او انتخاب کرده بود، حساسیت داشت. هنوزاولین بوسه را درخلوت رستوران ازهم نگرفته بودند که صدای چهچهه ی بلبل بلند شد وآن دورا ازخُلسه ی لذت لمس لب های هم، پس از سه ماه جدائی تحلیل برنده بیرون کشیده بود. ک، پرسیده بود”نمیشه این بلبل را خفه کنی؟”
آنچه دراین باره باید گفته شود مهارت وآگاهی نویسنده است که دربیشترین حرکت های شهلا، و مهم، درمواقع ویژه و گرفتاری های غیرمنتظره، درخیال او شکل می گیرد، ذهن فعال نویسنده با چیرگی تام حلقۀ اتصال به اسطوره را اززبان بازیگران روایت می کند. پنداری، اسطورۀ حماسه ها ملکۀ ذهن اوست .
گم شدن پروندۀ شهلا دربیمارستان نیز مسائل تازه ای را پیش می کشد و دروغگوئی کاتیا را. و در رهگذر حوادث شهلا از پدر بزرگ ومادربزرگش حاج نصرالله ومعصومه خانم ومسافرت آنها برای زیارت امام رضا به مشهد دردوران جوانی خاطره ای را روایت می کند که شنیدن دارد. مادربزرگ پس ازاین که حاج نصرالله را قانع می کند که شهلا را باخود به سفر ببرند« یک چادرسفید پرازگل های ریزصورتی برای او دوخت وسفارش کرد که درحرم حضرت رضا خوب رویش را بگیرد و مواظب باشد که چادر ازسرش لیزنخورد. اگرموهات پیداشه به جای این که ثواب کنی، می ری به جهنم»
حاجی نصرالله همراه عیال وشهلا با قطارعازم مشهد می شوند. بین راه دربازدید مأموران قطار، ازآنجا که حاجی برای شهلا بلیط نگرفته اورا زیر صندلی پنهان می کند. داستان پنهان کردن شهلا زیر صندلی وبرخوردش با زباله وکثافت ولاشه موش چندش آور، صحنه پردردیست از خست وتقلب متظاهرین به دین و ایمان که درفرهنگ جاری ریشه دوانده است. شهلا وقتی می بیند که «دم موش مرده درگوشش فرو رفته و با صدایی خفه معصومه خانم را صدا کرد: خانم بزرگ، خانم بزرگ» ومأموربا شنیدن صدا و مشاهدۀ شهلا ازحاجی می پرسد پس صبیه خانم کی باشه؟ حاجی قسم وآیه « به سر جدم این ارقه تو قطار گم شده بود وما داشتیم دنبالش می گشتیم که شما وارد شدید» وحاجی در مقابل اصرارمأموران برای خرید بلیط پس ازچانه زدن های زیاد می گوید «چه بلیتی؟ یه بار خریدم. بسه این ارقه که آدم نیست، پول دوتا بلیت حرومش شه» وحمایت جانانۀ معصوم خانم ازشهلا درآن گیرودار خفتبار: “کسی با این بچه کار داشته باشه با من طرفه” باز هم کاساندرا درذهن شهلا جان می گیرد. همراه با کریستا وولف وکورینا هارفوخ همصدا باهم: «حالا تاریکی به سویم می آید. دیگر نمی خواهم چیزی را ثابت کنم. وای برما که زندگی را درک نمی کنیم».
شهلا وفتی ازکاتیا می شنود که «بهت دروغ گفتم ازاول پرونده کسی که باید عمل می شد را پیدا کرده بودم» کاساندرا درگوشش زمزمه می کند :«زنده بودن ازنظر من به چه معناست؟ نهراسیدن ازدشوارترین ها برای تغییر تصویری که ازخود داری»
وشهلا تصمیم می گیرد به فرزندش پیروزبگوید «به خاطر اینکه بگم زنده ام تغییر تصویر دادم شاید دلخوریش برطرف شد»
داستان به پایان میرسد.
کاساندرا مقصر است، ازماندنی ترین داستان های تبعیدیان است که خانم فرسائی به بارادبیات تبعید افزوده است. نثرپخته و روانی زبان خواننده را تا پایان روایت ها می کشاند ومجال نمی دهد کتاب را ازخود دور کند.
این نیزبگویم دریغ ازاینکه برگردان مصاحبه را به صورت “بریده ای” آورده اند و ازنقل کل مصاحبه خودداری کرده اند. با این حال همان بریده ای، درمعرفی داستان بهترین بررسی و دریچه ایست به نگاهِ نقادانه؛ که شخص نویسنده با سعۀ صدر گشوده است.
اما کلام آخردربارۀ نویسنده همانگونه که درپشت جلد آمده است: خانم فرسائی فارغ التحصیل رشتۀ حقوق قضائی از دانشگاه ملی است. با سابقۀ فعالیت های فرهنگی و داستان نویسی درمطبوعات که مدتی نیز دستگیر ومحکومیت پیدا کرده اند و پس ازانقلاب ۵۷ ایران را به قصد آلمان ترک کرده و در همکاری با روزنامه های آلمانی و فارسی ازجمله “رادیو آلمان” موفق شده دورۀ فوق لیسانس رشتۀ حقوق قضائی دانشگاه کلن را نیز به پایان برساند. ازایشان تا به حال پنج رمان و داستان به زبان آلمانی منتشرشده است. برخی ازاین کتاب ها به انگلیسی – فارسی و اسپانیائی ترجمه شده اند. یک نمایشنامه و دوفیلمنامه نیز درکارنامه هنری ایشان ثبت شده است.آخرین نمایشنامه ایشان با عنوان “سبزی مسموم قلب” درسال ۲۰۱۲ به زبان آلمانی به روی صحنه رفت. خانم فرسائی موفق به دریافت چندین جایزه و بورس های ادبی نیز شده اند. ازجمله جایزه ی “داستان تبعید” سوئد، بورس ادبی هاینریش بل و فیلم نامه نویسی ایالت نوردراین وستفالن .

پرسه‌های اعجوبه‌ی سینما / برگزیده‌ای از عکسهای تازه منتشرشده از استنلی کوبریک… بهارک عرفان

asd220koobrik

استنلی کوبریک، در برهه‌ی زمانی مابین سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۰ به عنوان یک عکاس تمام وقت در مجله‌ی آمریکایی «لوک» کار می‌کرد. او در این زمان هنوز کوبریک افسانه‌ای و بنام سینما نشده بود، بلکه تنها پسر نوجوانی بود از خیابان برانکس نیویورک با استعدادی خارق‌العاده در عکاسی.

es1کوبریک اغلب اوقات با یک دوربین عکاسی‌ در زادگاهش پرسه می‌زد و زندگی روزمره‌ی شخصیتهای گوناگون پیرامونش را سوژه‌ی عکسهایش می‌کرد. عکسهایی از کلوبهای شبانه، خیابانها، مردمان رهگذر، زنان در حال خرید، اعتصابهای کارگری، رویدادهای ورزشی و هنری و … همین تجارب بودند که نگرش فلسفی کوبریک نسبت به زندگی را به سویی دیگر سوق دادند و سالها بعد سبب ساز رقم خوردن مسلک یگانه‌اش در فیلمسازی شدند.
به تازگی موزه‌ی شهر نیویورک، از میان ۱۵۰۰۰ عکسی که کوبریک در فاصله‌ی هفده تا بیست و دوسالگی تهیه کرده، تعدادی را برگزیده و به نمایش گذاشته است، عکسهایی که شمار زیادی از آنها برای نخستین بار منتشر می‌شوند.

es2

es3

es16

es4

es5

es6

es7

es8

es9

es10

es11

تجسم درویشی و زنانگی/ به بهانه‌ی سالروز تولد غزاله علیزاده…مینا استرآبادی

alizadehhhhr4

روزهای انجامین بهمن ماه، مصادف است با زادروز “غزاله علی زاده” یکی از نویسندگان مطرح ایرانی در دوران معاصر.

غزاله علی زاده در سال ۱۳۲۵ در “عمارت سبز” درمشهد به دنیا آمد، پدر او از جمله متدینین و ثروتمندان این شهر محسوب می شد و مادرش “منیر علی زاده” شاعر، نویسنده و گرداننده‌ی انجن ادبی “نقد آشنا” بود. غزاله پس از اتمام دوره ی دبیرستان و اخذ مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران برای تحصیل در رشته ی فلسفه و سینما، به دانشگاه سوربن پاریس عزیمت کرد . او که از نوجوانی و در اوایل دهه ی ۱۳۴۰ با چاپ داستان هایش در روزنامه ای محلی خراسان، وارد حیطه ی ادبیات و داستان نویسی شده بود، در زمره ی نسل اول زنان داستان نویس ایرانی قرار می گیرد. وی به همراه چهره های دیگری چون، ” سیمین دانشور”، “مهشید امیر شاهی”، “گلی ترقی” و “شهرنوش پارسی پور” در سیر تحول داستان نویسی در سالهای بعد از دهه ی چهل نقش عمده ای را به خود اختصاص است.

غزاله علیزاده

غزاله علیزاده

مرگ ناگهانی پدر و بازگشتش به ایران، موجب نیمه تمام ماندن پایان نامه و تحصیلاتش در پاریس شد، اما زندگی در فرانسه و آگاهی و آشنایی اش نسبت به مضامینی چون، آزادی بیان، برابری، دموکراسی و … موجب شد تا سالهای جوانی اش که مصادف با حکومت رژیم پهلوی بود، به تقابل با ساواک همراه شود، تقابلی که بعدها و در سالهای پس از انقلاب هم به گونه ای دیگر و این بار با رژیمی اسلامی ادامه یافت.

غزاله علی زاده ، نخستین کتاب خود با نام ” بعد از تابستان” را در سال ۱۳۵۵ منتشر کرد. این داستان که روایتی از شیفتگی دو دختر عمو به معلم سرخانه شان است، دنیای خیالی و رویا پرور زنان را توصیف می کند. زنانی که پس از به هوش آمدن با ضربه ی سیلی واقعیت چنان می شکنند که در انزوا و تنهایی خود فرو می روند. علی زاده در این داستان رویارویی خواسته های نسل زنان آرمان خواه و تجدد گرای پیش از انقلاب را با زندگی سنتی و تحمیلی گذشته به تصویر می کشد و از دشواری چیره شدن بر قوانین دست و پاگیر سنت پرده بر می دارد.

دومین اثر او مجموعه داستان ” سفر ناگذشتنی” بود که در سال ۱۳۵۶ به چاپ رسید. اما برجسته‌ترین اثر علی زاده، رمان دو جلدی ”خانه ی ادریسی ها” ست. کتابی که چون دیگر آثار ادبی زبده ی ایرانی در طول حیات نویسنده قدر ندید و سه سال پس از مرگ او جایزه‌ی “بیست سال داستان‌نویسی” را به خود اختصاص داد. این کتاب که در سال ۱۳۷۰ منتشر شد، روایتی رئالیست از داستانی جذاب و دلنشین ارائه می دهد. علی زاده در خانه ی ادریسی ها، به کند و کاو در عواطف، رویاهای و خیالات قهرمانان داستانش می پردازد و از نقش نامرئی زوایای مستتر شخصیتی انسانها در زندگی اجتماعی و سیاسی شان سخن می گوید. داستان با آن که با سیاست و وقایع سیاسی گره خورده ، اما پخته و متعادل است.

در حقیقت غزاله در کسوت یک نویسنده ی حرفه ای، در عین نگارش وقایع سیاسی به تاریخ نگاری نیز می پردازد اشارات ظریف او به اسامی سیاستمداران، مجلات، اشعار و هنرمندان مربوط به هر دوره از جمله ی این اشارات تاریخی ست ، با این وجود آنچه علیزاده را از سایر نویسنده های اینچنینی منفک می کند، تعهد همیشگی او به ادبیات است.
علی زاده در خانه ی ادریسی ها نیزنگاهی ویژه به زنان دارد. او در حالی که هم از زنان قربانی مرد سالاری و هم از زنان مقتدر و جسور سخن می گوید، نوید ظهور نسلی را می دهد که در برابر تحکم تعصبات مرد سالارانه و زن ستیز قد علم می کند و از پرده ی انفعال و سکون بیرون می آید.

آخرین کتاب غزاله، مجموعه داستان “چهارراه” است، این کتاب که در برگیرنده ی چهار رمان کوتاه است، در زمستان ۱۳۷۳ منتشر شد و به شیوه ای داستانی به بررسی چهار مقطع تاریخی مهم از دوران معاصر می پردازد. این کتاب به عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال ۱۳۷۳ برگزیده شد و داستان “جزیره” ی آن نیز از طرف مجله گردون، قلم زرین جایزه بهترین قصه کوتاه را از آن خود ساخت.

“چهار راه ” تابلویی ست چهار فصل از نمودهای گوناگون قشر روشنفکر ایرانی پس از ملی شدن صنعت نفت . داستانهای این کتاب به شیوه ی رمان های کلاسیک با روندی خطی و روایت از زاویه ی دانای کل نگاشته شده اند. و رد پای تاثیر از نویسندگان کلاسیک فرانسوی و روسی چون ” گوستاوفلوبر” و “آنتوان چخوف” در آنها مشهود است. قهرمان های داستان های این اثر همچون دیگر قهرمان های مخلوق علی زاده در جوانی رویا پرور و خیال باف اند و در مواجهه با زندگی حقیقی محافظه کار و حسابگر می شوند. اما آنچه این دوگانگی را جذاب و باور پذیر می سازد، هنر و قدرت نویسنده در شخصیت پردازی این آدم های خیال پرداز است، به نحوی که گاهی در متن داستان تفاوت میان وهم و حقیقت قابل تشخیص نیست.

از دیگر آثار علی زاده می توان رمان های “شبهای تهران” و “دو منظره” (۱۳۶۳) و هم چنین “تالارها” و “رویای خانه و کابوس زوال” اشاره کرد.

نثر علی زاده نثری ست شاعرانه و آهنگین، که با وجود بهره گیری از استعارات و تشبیهات قوی و فاخر، و هم چنین دایره ی واژگانی گسترده، ساده و قابل درک است و به نوعی تلفیقی از ادبیات مردن و ادبیات کلاسیک را به دست می دهد. او با آن که با عواطف و لایه های تو در تو و پیچیده ی آدمها دست به گریبان می شود، اما بیانش موجز، سلیس و بی پرده است:

“جزیره بوی زندگی داشت: بربر خانه‌ها رخت های گسترده بر شاخه‌های خشک موج می خورد، بر چمن خواب و بیدار بچه‌ها می دویدند، زنهای چهارشانه خوش آب و رنگ کنار درها با هم گفتگو می کردند، از اجاق های دور و نزدیک، دودی آبی رنگ می‌رفت رو به آسمان. کنار تخته سنگی، سگی لاغر و گوش بریده لمیده بود و با چشمهای میشی مغرور آن‌ها را نگاه می کرد” ( داستان جزیره، فصل پنجم)

غزاله علی زاده دوبار زندگی مشترک را تجربه کرد، او نخست با “بیژن الهی”، شاعر، مترجم و نقاش ایرانی ازدواج کرد و پس از مدتی و در حالی که از وی صاحب دختری به نام “سلما” بود، از وی جدا شد، او سپس با “محمدرضا نظام شهیدی” ازدواج کرد، که آن هم به طلاق منجر شد.

با شروع دهه ی هفتاد و همزمان با شدت گرفتن فشار بر روشنفکران و حذف فیزیکی آنان توسط دستگاه های امنیتی، علی زاده به بیماری سرطان مبتلا شد. او یکی از ۱۳۴ نفری بود که بیانیه ی “ما نویسنده ایم” ( ۱۳۷۳) را امضا کرده و در آن خواستار آزادی اندیشه، بیان و نشر آثار خود شده و به سانسور اعتراض نموده بودند .

سرانجام در اردیبهشت سال ۱۳۷۵، مشهد را به آهنگ رامسر ترک کرد و دو روز پس ازآن پیکر حلق آویز شده اش بر درختی در روستای “جواهر ده” یافت شد. اما مرگ او هم بی حاشیه و حرف و حدیث باقی نماند. او که چون همیشه سیاه پوش بود، در میان زمین و آسمان معلق مانده بود و در نامه ای نوشته بود :”هیچ کس در مرگ او مقصر نیست” اما سابقه ی فعالیتها، نوشته ها و دیدگاه هایش سبب شد تا سازمان مجاهدین خلق در نامه ی خود به کمیسر عالی حقوق بشر مرگ وی را حلقه ای از قتلهای زنجیره ای دهه ی ۷۰ بداند و عوامل وزارت اطلاعات را مسوول مرگ علی زاده معرفی کند.

نگاه علی زاده به زن، گرچه گاه حالتی فمینیستی و مدافع به خود می گیرد، اما او همان قدر که مظلومیت و دردمندی زن را نشان می دهد، به اندوه و دغدغه های مردان هم توجه دارد، او از مردانی حکایت می کند که در تقلای یافتن زنی هستند تا در کنار او خاطر سرگشته ی خود را تسلی دهند.

“بهزاد پرهیب زن‌های افسونگر کشیده‌چشم و خرامان را، با کلاه‌های دوره‌دار، آویزه‌های تور و برق گوشواره‌ها در عرشه می‌دید؛ سودا و بی‌قراری آن‌ها را در تنگنای جسم احساس می‌کرد. به یاد آسیه افتاد: چشم‌های غربت‌زده، نگاه تیره، که در باد و مه می‌شکست. سر را تکیه داد به دیرک زنگ‌خورده، پلک‌های خسته را بست. پره‌های بینی‌اش با نفس‌هایی گسسته می‌لرزید و رگ‌های شقیقه می‌تپید. میله را چسبید.

نسترن به او خیره شد، التهاب و رنگباختگی مرد همیشه حاصل گشت و واگشت یاد دوردست آسیه بود. دختر این بازتاب‌ها را می‌شناخت؛ بی‌درنگ پریشان می‌شد و پشت خود را خالی می‌دید. برگشت و زل زد به کشتی: هیولایی مه گرفته، دور از دست و تهدیدکننده، که با نزدیکی دور می‌شد و با دوری نزدیک. برای بهزاد شاید جلوه‌گر آسیه بود که در فضای خواب‌زده با جوهری غیرواقعی قد بر‌می‌افراشت. پشت به کشتی و بهزاد کرد؛ هردو دور و ترسناک بودند. نیاز به ارتباط با آدمی استوار و ساده داشت، رهایی از ورطه‌ی پیچاپیچ وهم، صدای پنبه‌یی خواب.” ( داستان جزیره فصل سوم)

بازارچه کتاب با بهارک عرفان

سفرنامه سدید‌السلطنه
صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

صد و یک فیلسوف بزرگ

صد و یک فیلسوف بزرگ

صد و یک فیلسوف بزرگ
نویسنده: نوشته مدسن پیری
مترجم: کامبیز خندابی
ناشر: شورآفرین
قیمت: ۱۵۰۰۰ تومان
مدسن پیری در این کتاب به ثبت شرح‌حال بزرگانی چون افلاطون، ارسطو، جان لاک، راجر بیکن، تامس هابز، برنارد مندویل، آیزاک نیوتن، فلوطین، گالیله، رنه دکارت، جیامباتیستا ویکو، مونتسکیو، برنارد مندویل و…پرداخته است.
نکته جالب در تدوین این کتاب، روند تکوین علم فلسفه در روند تاریخ و بر اساس تأثیر پذیری یک فیلسوف از فیلسوفان ماقبل خود است. به این معنا که خواننده علاوه بر آشنایی ضمنی با فیلسوفی خاص، با جایگاه و هدف او از دنبال کردن این علم بر اساس پایه ذهنی اسلاف خود آشنا می‌شود.
مدسن پیری با دقت زیاد، تأخر و تقدم هرکدام از فیلسوفان را مثلاً در ارائه نظر‌ها مورد ارزیابی قرار داده و استقبال فیلسوفان دیگر از این نظر را، در قرن‌های بعد نادیده نگرفته است. به عنوان مثال زمانی که با فیلسوفی مانند « سنت آگوستین» آشنا می‌شویم، شاهد نوعی نگاه در نظریات هستیم که قرن‌ها بعد به گونه‌ای دیگر از سوی فیلسوفی چون «دکارت» باز تولید می‌شود. این شیوه ساخت و ساز کتاب با تکیه بر ثبت دقیق وقایع نشان می‌دهد که نویسنده فقط به دنبال ارائه کاری آرشیوی نبوده بلکه در صدد نوشتن اثری بوده که بتوان به عنوان یک منبع علمی به آن اعتماد کرد.
آنچه نویسنده در این کتاب به عنوان هدف اصلی انتخاب کرده، ایجاد نوعی کنجکاوی برای دنبال کردن بیشتر افکار فیلسوفان درکتاب‌های دیگر است. ساز و کار تدوین این اثر به گونه‌ای است که مخاطب را به خواندن بیشتر تشویق می‌کند و همین موضوع، کتاب را به کتابی ارزشمند تبدیل کرده است. به تعبیری دیگر،کتاب «صدو یک فیلسوف بزرگ» نوعی سکوی پرش برای سرک کشیدن به جهان گسترده‌تری از معنای فلسفی است.
به نظر می‌رسد که کتاب «صدو یک فیلسوف بزرگ» کتابی برای عموم مردم باشد اما با کمی دقت می‌توان از لابه لای آن، نکاتی فنی و تخصصی استخراج کرد. نکاتی که بی شک به درد هر علاقه‌مند جدی علم فلسفه خواهد خورد. البته نمی‌توان انتظار داشت در کتابی با این فشردگی مطالب، شرح حال کاملی از خدمات این متفکران ارائه داد اما نویسنده کوشیده است که مهم‌ترین عملکرد هرکدام از فیلسوفان و فرازهای مهم از سیر زندگی‌شان را برای مخاطب شرح دهد.

اسطوره و اسطوره شناسی نزد نورتروپ فرای

اسطوره و اسطوره شناسی نزد نورتروپ فرای

اسطوره و اسطوره شناسی نزد نورتروپ فرای
نویسنده: بهمن نامورمطلق
ناشر: موغام تبریز
قیمت: ۱۰۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۸۸
نویسنده در این کتاب ضمن شرح و بررسی نظریه‌های فرای در اسطوره‌شناسی، با استفاده از آنها به بازخوانی اسطوره پرسئوس و فیلم نبرد تایتان‌ها، نمایشنامه و فیلم هملت و اسطوره لویاتان پرداخته است.
کتاب «اسطوره و اسطوره شناسی نزد نورتروپ فرای» با عنوان فرعی «از کالبدشناسی نقد تا رمز کل» نام تازه‌ترین کتاب بهمن نامورمطلق، عضو هیات علمی گروه زبان فرانسه دانشگاه شهید بهشتی است. ندا سیفی و مریم پیردهقان نویسنده را در نگارش این کتاب یاری کرده‌اند. وی در این کتاب به بازخوانی و شرح و بررسی نظریه‌های نروتروپ فرای، فیلسوف و اسطوره‌شناس معاصر کانادایی پرداخته است.
کتاب در دو بخش کلی «زندگی و نظریه‌ها» و «نمونه‌های کاربردی» به مرحله نگارش درآمده است. بخش نخست کتاب به شرح و بررسی نظریات نورتروپ فرای در قالب سه فصل «شخصیت، آثار و آرا فرای»، «نقد کالبدشناسانه» و «رمز کل و نقد اسطوره‌ای» اختصاص دارد.
در بخش دوم کتاب نیز در سه فصل به خوانش و تحلیل چند اثر با استفاده از نظریات فرای می‌پردازد. در فصل نخست مطالعه میتوسی روایت حماسی پرسئوس، با تاکید بر فیلم «نبرد تایتان‌ها» انجام شده است. فصل دوم نیز به «مطالعه میتوسی تراژدی هملت با تاکید بر دو متن نمایشنامه و فیلم» اختصاص دارد و در نهایت در فصل سوم از بخش دوم نیز «اسطوره لویاتان» مورد تحلیل قرار گرفته است.
«اسطوره و اسطوره شناسی نزد نورتروپ فرای» همچنین یک پسگفتار هم دارد. این بخش نیز مقاله مختصری از نویسنده است که در آن دو موضوع «نقد اسطوره‌ای در هنر و ادبیات تطبیقی» و «نقد نظریه و نقد فرای» مطرح شده‌اند.
این کتاب دومین کتاب تالیفی نامورمطلق در حوزه اسطوره‌شناسی است. نخستین کتاب او در این حوزه «در آمدی بر اسطوره شناسی: نظریه‌ها و کاربردها» نام داشت که در سال گذشته (۱۳۹۲) از سوی نشر سخن در دسترس مخاطبان قرار گرفت.

سینما به روایت هیچکاک

سینما به روایت هیچکاک

سینما به روایت هیچکاک
نویسنده: فرانسوا تروفو
مترجم: پرویز دوایی
ناشر: سروش
قیمت: ۱۴۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۷۷
این اثر ترجمه مصاحبه‌ای است که فرانسوا تروفو، منتقد و سینماگر فرانسوی قبل از مرگش با آلفرد هیچکاک فیلمساز و کارگردان برجسته و صاحب سبک سینما انجام داده است. گفتگوی این دو هنرمند هنرشناس پیرامون چهار مبحث اصلی بوده است که عبارتند از : شرایط مربوط به پیدایش و ساخت هر فیلم به ویژه فیلم های هیچکاک، تدارک و نگارش سناریوی هر فیلم، مسائل خاص مربوط به کارگردانی و برآورد نتایج تجاری و هنری فیلم از نظر هیچکاک، با توجه به انتظاراتی که وی در اصل نسبت به آن فیلم خاص داشته است.
کتاب «سینما به روایت هیچکاک» اثری است خواندنی و به یاد ماندنی که نه فقط از سینمای هیچکاک بلکه از هنر هفتم به طور کلی، دانستنی ها و شگفتی هایی برای علاقمندان به سینما به دست می دهد و به خواننده می آموزد چگونه می توان با بهره گیری از اجتماع عناصر مادی یا عینی، آثار عمیق و پیچیده ذهنی، عاطفی و … آفرید.
با مطالعه این کتاب سینماگران متعهد حرفه‌ای و آماتور با سبک، قالب و ذهن هیچکاک آشنا می شوند و با جامعیت بیشتر و تجربه ذهنی افزون تر به کار فیلمسازی در مسیر صحیح و مورد نیاز جامعه می پردازند و محققان و منتقدان با آگاهی از گفتگوهای نقادانه و مستدل تروفو و هیچکاک می توانند دانسته ها، دقت و تیزبینی خود را افزایش دهند.

سفرنامه سدید‌السلطنه

سفرنامه سدید‌السلطنه

سفرنامه سدید‌السلطنه
نویسنده: محمدعلی‌خان سدید ‌السلطنه مینابی بندرعباسی
مصحح: احمد اقتداری
ناشر: انتشارات دکتر محمود افشار یزدی
قیمت: ۴۴۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۸۶۲
«سفرنامه سدید السلطنه (التدقیق فی سیر‌الطریق)» مجموعه خاطرات و سفرنامه محمدعلی‌خان سدید ‌السلطنه مینابی بندرعباسی با پیشگفتار مرحوم استاد ایرج افشار و تصحیح و تحشیه احمد اقتداری منتشر شد.
احمد اقتداری در سرآغاز این کتاب نوشته است:« از مرحوم محمدعلی‌خان سدس السلطنه کبابی مینابی بندرعباسی، یادداشت‌ها و تالیفات بسیاری در خصوص جنوب ایران و مناطق خلیج فارس باقی مانده است. برخی از آنها به زیور طبع و نشر آراسته شده و بیشترین آنها، هنوز به حلیه طبع و نشر درنیامده است. شرح احوال و رسالات و یادداشت‌ها و کتب چاپ شده و نشده سدید را در یادنامه سپهبد فرج‌الله آق‌اولی رئیس مغفور انجمن آثار ملی و در «مجله راهنمای کتاب» و در مقدمه کتاب بندرعباس و خلیج‌فارس و در مجله «مجله فرهنگ ایران‌زمین» نگاشته‌ام.»
سفرنامه‌ای از بوشهر تا کربلا
مصحح این کتاب در ادامه آورده است:« کتاب حاضر، سفرنامه مرحوم سدید‌السلطنه است که یکبار به سال ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۶ هجری قمری و به روزگار مظفر‌الدین شاه قاجار، از بوشهر به تهران و مشهد رفته و از مشهد از راه تهران به کربلا سفر نموده است و از راه بصره و خلیج فارس به بوشهر و بندرعباس بازگشته است، و بار دیگر به سال ۱۳۰۸ خورشیدی از بندرعباس به تهران آمده و تا اواسط سال ۱۳۰۹ خورشیدی در تهران توقف داشته است. این کتاب با نام «التدقیق فی‌سیر‌الطریق» در دو تحریر کلی و مقادیری یادداشت‌های پراکنده و در پنج مجموعه باقی مانده و به سال ۱۳۵۴ خورشیدی با سعی بلیغ استاد ایرج افشار رئیس وقت کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران و خواهش من، از طریق ورثه مرحوم سدید به وسیله مهندس هوشنگ ستایش نوه دختری آن مرحوم، در جزء بقیه یادداشت‌ها و رسالات مرحوم سدید، به کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران اهدا شده است.»
کتاب «التدقیق فی سیر‌الطریق» که اکنون با نام سفرنامه سدیدالسلطنه چاپ می‌شود، مجموعه‌ای از تحقیق در احوال شهرها و راه‌ها و ارزاق عمومی و نرخ‌ها و خصوصیات اجتماعی رجال دوره قاجاری و وقایع تاریخی و شرح ملاقات‌های رجال دوره قاجاری و اوایل دوره پهلوی، کیفیت اداره شهرهای شیراز و اصفهان، قم و تهران و نیز مشهد و کربلا و امثال آن، زیارتگاه‌ها،‌مقابر، سنگ قبرها، الواح و ثبت کتیبه‌ها و لوحه‌ها و امثال آنها است.
خوانندگان در ادامه مطالعه این کتاب و در بخش پنجم پیوستی را از نظر می‌گذرانند که از روی چند مجموعه دیگر، یادداشت‌های راه‌های کاروانی جنوب ایران و یادداشت‌های سفرهای مؤلف درباره موقعیت طبیعی، تجاری و حوادث سیاسی منطقه نقل شده است.
سدید‌السلطنه؛ نویسنده‌ای متفرس
بنا به نوشته اقتداری، مؤلف بسیار متفرس و کنجکاو و مطلع و بصیر و کتابخوان بوده، در بسیاری از مسائل و موارد به بحث عالمانه تاریخی و ثبت نوشته‌ها و ملاقات شعرا و شرح احوال رجال علم و ادب که آنها را می‌دیده است، کتاب‌هایی را که می‌خوانده، پرداخته است.
مینابی بندرعباسی، توجهی شگفت‌انگیز به ثبت و ضبط کتیبه‌ها و دیدن آثار تاریخی بقاع و قلعه‌ها و کاروانسراها داشته و همه‌جا به مؤلفان قبلی یا نوشته‌های دیگری که خوانده بود استناد یا انتقاد کرده است.
اقتداری در توضیح این روحیه مینابی نوشته است:« در تخت جمشید بر ویرانی «آثار صناددی عجم» گریسته و شعر بلند خاقانی را به یاد آورده است. همان‌گونه که ویرانی‌ها و ظلم‌ها و نابسامانی‌ها و بی‌عدالتی‌ها را به خوبی و با دقت و بی‌طرفی می‌دیده، رونق‌هاو شکوه‌ها و دادگری‌ها و رسم و آیین‌های معوقل و مشروع را ستوده است. رجال علمی را به خوبی شناخته و وصفی که از آنها می کند درست به مانند قضاوتی است که هم‌اکنون به دوران ما درباره آن رجال علمی درگذشته می شود. به‌طور مثال از مرحومان ادیب پیشاوری و عباس اقبال آشتیانی با کلمه «حضرت» نام می‌برد.
رجال سیاست را به خوبی در ترازوی قضاوت می‌گذارد. رفیق شفیق و انیس جلیس شاعران، دانشمندان، معلمان مشهور، مدیران کتابخانه‌ها، مدیران و امثال آنها بوده است.»
مرحوم استاد ایرج افشار، در این کتاب که تصحیح مطبعی از آن را محمدرضا رضایی‌پور بر عهده داشته نوشته است:« محمدعلی خان سدید‌السلطنه کبابی از فضلایی است که هر چه نوشته فایده‌بخش و خواندنی و بسیاری از آنها پژوهشی و ماندنی است. نخستین کسی که معرف این مرد دانشمند بود و قدر او را شناخت سید‌حسن تقی‌زاده است و آن به مناسبت یادداشتی بود که سدید‌السلطنه از بوشهر به برلین برای مجله کاوه نوشت و تقی‌زاده متوجه شد این مرد مینابی از کسانی است که شایستگی پیشرفت علمی دارد و می‌تواند آثار بیشتر و بهتری عرضه کند.»
افشار در ادامه نوشته است:« سدید‌ السلطنه چون مردی کتاب خوانده و ژرف‌بین بوده سفرنامه های خود را به اطلاعات جغرافیایی، تاریخی و فرهنگی آکنده. او مسافری نیست که فقط ساعت حرکت و موقع ورود به منزل و جای خواب و نوع خوراک و احیانا قیمت اجناس را ضبط کند،‌ مسافری است دقیقه‌یاب و نکته‌سنج و نگرنده‌ای صاحبنظر. هرچه را در راه کاروانسرا، درامامزاده، درآب‌انبار، دیدنی و ثبت کردنی یافته با حوصله . دقت وصف کرده و به ضبط درآورده است.

سهم ایران از جشنواره برلین / غیبت مجیدی، ظهور پناهی … مینا استرآبادی

sdf5berlin

شصت و پنجمین جشنواره بین‌المللی فیلم برلین، که از پنجم فوریه و با نمایش «هیچ کس شب را نمی‌خواهد» ساخته ایزایل کوشِت افتتاح شده بود، به نیمه‌ی راه خود رسیده است.

در مراسم افتتاحیه این جشنواره، مونیکا گروتز، وزیر فرهنگ آلمان در برابر بیش از ۱۶۰۰ مهمان خارجی و داخلی از دیتر کوسلیک مدیر این جشنواره بابت دعوتهای هرساله و‌ تلاشهای مستمر او برای حضور جعفر پناهی در برلیناله حمایت و سپاسگزاری کرد.

گروتز با اشاره به عدم حضور این کارگردان ایرانی برای نمایش فیلم تازه اش «تاکسی» – به دلیل ممنوعیت خروجش از ایران، بر ضرورت فعالیت آزادانه هنرمندان تاکید کرد.

جعفر پناهی در سال ۲۰۱۰ و پس از رویدادهای برآمده از انتخابات ۱۳۸۸، به اتهام «اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی» به شش سال حبس تعزیری و بیست سال سال محرومیت از فیلم‌سازی و فیلمنامه‌نویسی محکوم شد، او اجازه خروج از ایران را ندارد و صندلی او در برلیناله همچنان خالی ست.

تاکسی ، فیلمی از جعفر پناهی

تاکسی ، فیلمی از جعفر پناهی

تاکسی که سومین فیلم جعفر پناهی پس از محکومیتش به بیست سال محرومیت از فیلسمازی‌ست، با بودجه ای بسیار ناچیز ساخته شده و علاوه بر مولفه‌های سیاسی، انتقادی، به جنبه‌های قصه‌گویی و طنازی هم پرداخته است.
جعفر پناهی در این فیلم در کسوت یک راننده تاکسی در تهران ظاهر شده است و داستان فیلم او از خلال گفت‌و‌گوهای او با مسافرین تاکسی‌اش روایت می‌شود. در بین مسافران «تاکسی» جعفر پناهی، نسرین ستوده، حقوق‌دان سرشناس و منتقد حکومت ایران و یکی از اعضای کانون مدافعان حقوق بشر هم حضور دارد. بودجه‌ی تهیه‌ی این فیلم در مقیاس فیلمهای معمول امروز بسیار ناچیز برآورد شده‌است. این در حالی ست که فیلم «محمد» ساخته مجید مجیدی با بودجه‌ای که حدود ۱۰۰ میلیون دلار تخمین زده شده، از شرکت در این جشنواره باز مانده است.
گفتنی‌ست رسانه‌های نزدیک به حکومت ایران، این تصمیم جشنواره‌ی برلین را «بایکوت» این فیلم خوانده اند، از همین جمله سایت تابناک در مطلبی چنین نوشته است:
« [این فیلم] ترکیبی از بهترین‌های سینمای جهان را در مراحل تولید‌ دارد و اثری کاملاً بین‌المللی است؛ اما فشار‌ها به همراه موج اسلام هراسی به راه افتاده، «دیتر کاسلیک» مدیر برلیناله را به سمت و سویی برد که در ‌‌نهایت این فیلم را ‌کامل از جشنواره بیرون بگذارد!»
در همین حال، برخی رسانه‌های محافظه کار داخلی فیلم جعفر پناهی را فیلمی ضد ایرانی نامیده وآن را وسیله‌ای برای هموار کردن راه فیلمسازی پناهی تعبیر کرده‌اند.
از همین جمله، خبرگزاری فارس ضمن «سیاه» خواندن فیلم پناهی، فهرستی از نظرات مثبت منتقدین غربی را ارائه کرده که طی آنها مبارزه، خلاقیت و وجهه‌ی انتقادی فیلمهای او مورد تحسین قرار گرفته است.
خبرگزاری فارس همچنین فیلمسازی پناهی را مغایر با قوانین ایران خوانده و مقامات سینمایی را به خاطر عدم برخورد با این کارگردان مورد نقد قرار داده است.

علاوه بر فیلم «تاکسی»، دو فیلم دیگر نیز از ایران به نام های «پریدن از ارتفاع کم» و «مادر قلب اتمی» در بخش های مختلف جشنواره فیلم برلین شرکت کرده اند.

«پریدن از ارتفاع کم» به تهیه‌کنندگی مجید برزگر محصول مشترک ایران و فرانسه است، که در بخش «پانوراما» شرکت کرده است. این فیلم نخستین فیلم بلند سینمایی حامد رجبی است و رامبد جوان و نگار جواهریان نقش‌های اول آن را به عهده دارند. داستان این فیلم درباره زن جوانی است که در چهارمین ماه بارداری‌اش دچار مرگ «داخل‌رحمی جنین» می‌شود و تصمیم می‌گیرد به کسی چیزی نگوید.

بخش «پانوراما» که به استعدادهای نوظهور سینمایی اختصاص دارد، با فیلم «خون آبی» ساخته لیریو فریرا، فیلمساز برزیلی افتتاح شد.

یک زندگی دیکنزی… یادی از چارلز دیکنز و ابراهیم یونسی مترجم ایرانی آثارش / مینا استرابادی

dsgtey545w

دویست و دومین زادروز چارلز دیکنز، نویسنده‌ی شهیر بریتانیایی یادآور دومین سالروز خاموشی ابراهیم یونسی، مترجم فارسی‌زبان آثار اوست.
“چارلز جان هوفام دیکنز” متولد فوریه ی ۱۸۱۲، زبده‌ترین رمان نویس انگلیسی عصر ویکتوریا و از تاثیر گذارترین نویسندگان قرن نوزدهم به شمار می رود. تا آنجا که به عقیده ی “جیمز جویس” ، دیکنز پس از شکسپیر، تأثیر گذارترین نویسنده در زبان انگلیسی بوده‌ است.

ابراهیم یونسی

ابراهیم یونسی

دیکنز که حرفه‌ی روزنامه نگاری را پیش گرفته و نام خود را به عنوان یک فعال اجتماعی نیز تثبیت کرده بود، با نگارش رمان هایش فعالیت های اجتماعی خود را شکلی دیگر بخشید، او رمان نویسی بود که با خلق شخصیتهایی ماندگار، مرزهای زمانی و مکانی را در نوردید و خود را با فرهنگ مردم جهان عجین ساخت. تا جایی که امروز نام هایی چون “الیور تویست”، “اسکروچ”، “دیوید کاپرفیلد” و ” خانم هاویشام” به نمادهایی بدل شده اند که گاه در میان مکالمات روزمره بار وصفی به خود می گیرند. دیکنز در داستان هایش بیش از همه به طبقه ی فرودست جامعه توجه داشت، نگاهی اجتماعی که در حقیقت فقر و تهی دستی قشر پایین اجتماع در دوره ی ویکتوریا را آشکار می ساخت. او که در دوازده سالگی به دلیل به زندان افتادن پدر لاابالی و وامدارش ناچار به کارکردن در کارخانه ی واکس سازی شده بود، همه ی رنج و محنت این دوران را همواره در خاطر داشت و بعدها این مساله را دربسیاری رمان هایش نیز منعکس ساخت. تا آنجا که در داستانی بلند با نام “دکان عتیقه چی” به طور خاص مساله ی کار کودکان در معادن را نشانه رفت. او از هر فرصتی برای محکوم ساختن بیداد ، تضاد طبقاتی و فخر فروشی بهره می برد و با جسارت تمام بر قوانینی می تاخت که طبقه ی بالای جامعه را محق می دانست تا به افراد ضعیف صدمه بزند. این دیدگاه دیکنز آنقدر برای همگان ملموس و ماندگار است که امروزه واژه‌ی «دیکنزی» تبدیل به صفتی شده است در وصف فقر و محنتی بیش از حد تحمل و هم چنین دست به گریبان شدن با شرایط دشوار و اسف‌ناک در زندگی.

نثر غنی، داستان سرایی توانمند و قدرت استثنایی دیکنز در خلق شخصیتهای به یاد ماندنی، او را مبدل به نویسنده ای با محبوبیت جهانی ساخته است. بسیاری از آثار این نویسنده به زبان فارسی نیز ترجمه شده اند، اما در این میان آنچه ترجمه های “ابراهیم یونسی” را از سایر ترجمه های متمایز کرده و آنها را ملموس ، دلنشین و همخوان با زبان دیکنز ساخته است، شاید زندگی ملودارم دیکنزی وی باشد. وی که در شهر مرزی “بانه” ی کردستان متولد شده بود، در دوسالگی مادر خود را از دست داد و کودکی اش در کنار مادربزرگ و پدربزرگ مادری مستمند و شریفش در محرومیت مادی سپری شد. در حالی که همواره تحقیرهای خانواده ی خان زاده ی پدری‌اش وی را عذاب می داد. یونسی در هفده سالگی وارد مدرسه ی نظام شد و پس از اخذ دیپلم و زمانی که افسر سوار شده بود؛ به رضاییه، در آذربایجان غربی منتقل شد، او در همین شهر ازدواج کرد و بچه دار شذ، اما در سانحه ای تیری به پایش خورد که موجب قطع شدن پایش گردید، پدرش خانواده ی وی را به کردستان برد ولی در آن سرمای زمستانی مریم، دختر چهل روزه اش مننژیت گرفت، بیماری ای که شنوایی و تکلم نوزاد را از او سلب کرد.
پس از آن ارتش، یونسی را برای ساخت پای مصنوعی به اروپا فرستاد و او پس از بازگشت در تهران در اداره ی ذخایر ارتش مشغول به کار گشت، اما پیوستنش به حزب توده، سبب شد تا او پس از کودتای ۲۸ مرداد، با حکم اعدام روبه رو شود، حکمی که به دلیل نقص عضوش به حبس ابد تقلیل یافت و هشت سال بعد، در زمان اصلاحات دوره‌ی نخست وزیری علی امینی این حبس نیز به پایان رسید.

اما ابراهیم یونسی این هشت سال را مبدل به دوره ی پر ثمر زندگی خود ساخت، او که شاهد اعدام بسیاری از هم قطاران و هم فکران خویش بود، در زندان قصر که آن روزها مملو بود از زندانیان تحصیل کرده ی از فرنگ برگشته، به آموزش زبان پرداخت و پس از مدتی توسط سیاوش کسرایی با دیکنز و رمان «آرزوهای بزرگ» او آشنا شد. یونسی ترجمه‌ی این کتاب را در زندان آغاز کرد و زمانی که کتاب را در سال ۱۳۳۷ برای چاپ به انتشارات نیل سپرد هنوز روزگارش در زندان می گذشت.

رمان آرزوهای بزرگ که درقالب یک اتوبیوگرافی نقل می شود، در حقیقت شرحی ست بر وضعیت اجتماعی و سیاسی دوران دیکنز، اوضاعی که یونسی نیز آن را هم در زندگی خود و هم در وضع معیشتی مردم کشورش به عینه مشاهده کرده بود. رمان در برگیرنده ی حقایق تلخ اجتماعی ست که هم نویسنده و هم مترجم فارسی زبان آنها را در کودکی و نوجوانی خود تجربه کرده بودند، زندگی در مناطق فقیر نشین و لمس درد و رنج طبقه ی تهی دست جامعه در کنار بروزمصائب و محنتهای گوناگون از نقاط مشترک زندگی این دو نویسنده است. آرزوهای بزرگ از آرزوهای والایی روایت می کند که هزینه ی دستیابی به آنها حفظ عزت نفس و کرامت انسانی ست، آرزوهایی که صحنه ی زندگی را مبدل به نبردی خطیر می سازند. در این رمان جنگ میان طمع و قناعت، خساست و مناعت طبع، کینه جویی و جوانمردی، سنگدلی و رافت، انتقام و گذشت، خود خواهی و ایثار ، همه و همه در منش و سکنات شخصیت های داستان به تصویر کشیده می شوند و فضای رمان را مبدل به فضایی شگفت آور ، اسرار آمیز و سراسر ماجرا می سازد که در سویی انهدام و زوال رخ می دهد و در سوی دیگر آبادانی و تعالی پیش روست.

این عزت نفس ذاتی در شخصیت ابراهیم یونسی به خوبی جلوه گر بود، او همواره در ترجمه ی کتابها، به متن اثر توجهی ویژه داشت و اگر اصل اثر با ایده وتفکر او همخوانی نداشت، از ترجمه ی آن سرباز می زد، چنان که خود او چنین می گوید:

“یادم می‌آید کتابی را به اسم “شرلی” که ۷۰۰ صفحه بود، از شارلوت برونته ترجمه کردم، اما دیدم کتاب ضد کارگری شد و قرار بود علمی‌ها آن‌را چاپ کنند، اما چون به مصالح ملی ضرر می‌رساند، آن را پاره کردم و چاپ نشد. معتقدم که مترجم، باید کتابی را ترجمه کند که برای جامعه مفید باشد و به درد جامعه بخورد.”

یونسی می گفت او این عمل را از ترس خیانت به مردم و این که مبادا وسوسه‌های مالی سبب انتشار این کتاب شود انجام داده است.

اما رمان های دیکنز که همواره به مبارزه ی میان طبقات شهری و روستایی، خیر و شر، سرمایه داران سلطه جو و طبقه ی کارگر می پردازند، با سرشت و عقاید فردی یونسی سازگاری داشتند، او چون دیکنز با زبان ساده و سلیس و در عین حال پر صلابت منحصر به فرد خود از واقعیت های اجتماع پرده بر می داشت.

رمان «خانه‌ی قانون زده» دیگر اثر دیکنز است که ابراهیم یونسی در زندان دست به ترجمه ی آن زده است، کتاب که در سال ۱۳۴۱ توسط انتشارات امیرکبیر چاپ شد، در حالی به اتمام رسید که یونسی مطلع شده بود فردا صبح از زندان آزاد می شود و شب آخر زندان را به ترجمه ی دو صفحه ی باقی مانده از این کتاب اختصاص داد. این کتاب هم داستانی ست از زندگی غم انگیز طبقه ی کارگر فقیر در انگلستان. دیکنز در این کتاب مسایل اجتماعی و سیاسی را در قالب نقشه ای داستانی بیان می کند. او در سراسر داستان دستگاه فاسد قضایی را با لحنی طنز آلود به چالش می کشد، او از پرونده های بی انتهایی می گوید که هیچ گاه به نتیجه نمی رسند و صاحبان این پرونده ها در طی حیات خود موفق نمی شوند داد خود را بستانند و به این شکل است که جمع وسیعی از وکلا از این طریق برای خود مکنت و مقام تحصیل کرده اند و همه ی شخصیت های داستان را در خود احاطه کرده اند و ابراهیم یونسی این بیداد را چنین برای خواننده ی فارسی زبان ترسیم می کند :

” کودکان بی‏شماری دیده به جهان گشوده و سالخوردگان بسیاری از جهان رفته‏اند، عده‏ای بی‏آنکه خود بدانند دیوانه‏ وار خویشتن را در گیر آن یافته‏اند. خانواده‏های بیشمار از این دعوا کینه بسیار به ارث برده‏اند.”

” از بایگانی اسناد و مدارک محکمه در می‏آییم، و باز و باز هم بایگانی می‏شویم، دفاع می‏کنیم، عطف می‏کنیم، گزارش می‏کنیم، در اطراف رئیس عدالتخانه عظمی و اقمارش در گردشیم، در پیرامون هزینه دادرسی، که نه تنها مطلب اساسی پرونده است، می‏رقصیم و رقص‏کنان به جانب مرگ نکبت‏بار می‏رویم”

دیکنز صحنه ی عدالتخانه را فرورفته در گل و مه توصیف می کند تا همان نکبتی که زندگی مردم را به تباهی کشانده را به خواننده القا کند، رمان با همین تصاویر آغاز می شود و همه چیز از رودخانه، چمن، بندر و شهر را احاطه شده درمهی غلیظ به تصویر می کشد و از فصای رعب آور و آمیخته به مرگی سخن می گوید که مردم را به تعلیق و سردرگمی کشانده است. همان جوی که یونسی خود و مردم کشورش را اسیر در آن احساس می کرد:

“یعنی می‏توانم به آن لحظات بحرانی اشاره کنم که طی آن گردنبند با حلقه‏ای سوزان یا اشعه فروزانی را در فضای تار می‏دیدم که خود مهره‏ای از مهره‏های آن بودم و تنها آرزویم این بود که از بقیه جدا شوم، و از این‏که جزیی از این شیء مخوف بودم رنج وصف‏ناپذیری می‏بردم ”

ابراهیم یونسی که کتاب «هنر داستان نویسی» را نیز در زندان نوشته بود و توسط سیاوش کسرایی برای چاپ به دست ناشر سپرده بود، پس از آزادی از زندان هم به آثار دیکنز توجهی ویژه داشت، چنانکه در سال ۱۳۵۵ رمان “داستان دو شهر” این نویسنده را ترجمه و منتشر کرد. این رمان که داستانش در لندن و پاریس در سالهای قبل و در طول انقلاب فرانسه رخ می دهد، ازاوضاع فرانسه در سالهای منتهی به انقلاب و پس از آن خشونتهای انقلابیون نسبت به اشراف سابق روایت می کند. این کتاب که یکی از بهترین منابع برای پژوهش های دانشگاهی مرتبط با داستان های انقلاب فرانسه به شمار می رود، هیجانات انقلابی و ایدئولوژی ها را به نقد می کشد و روایتی تاریخی از واژه ی ” انقلاب” را در هر عصری به جای می گذارد. او درابتدای این رمان با نگاهی استعاری و ظریف، استحاله ی شراب به خون را به عنوان ذات و جوهره ی انقلاب به تصویر می کشد، شاید همین اعتقاد در یونسی ریشه دوانده بود که پس از انقلاب تنها سه ماه استانداری کردستان را عهده دار بود و پس از آن از این سمت استعفا داد.

ابراهیم یونسی پس از آزادی از زندان به همراه “محمد قاضی” و “م. ا. به‌آذین” در بخش ترجمه شرکت کامساکس مشغول به کار شد. با آن که از یونسی ۸۰ ترجمه از زبان انگلیسی و یک ترجمه هم از زبان فرانسوی به جای مانده است، اما او نه تنها عطش نوشتن خود را فقط با ترجمه سیراب نساخت بلکه در حیطه ی وسیعی از موضوعات مختلف دست به قلم برد. از آثار او در عرصه ی داستان و رمان می توان “به گورستان غریبان”، “دلداده‌ها”، “فردا”، “مادرم دو بار گریست”، “کج‌کلاه” و “کولی”، “داداشیرین”، “شکفتن باغ”، “خوش آمدی”، “دعا برای آرمن” و در ترجمه ی رمان به “دن کیشوت”، “سه تفنگدار”، “پشه‌ی بینی‌دراز”، “سگ شمال”، “اسپارتاکوس”، “خیاط جادوشده”، “سه رفیق”، “طوفان”، “آشیان عقاب”، “یک جفت چشم آبی” و “اگر بیل استریت زبان داشت” اشاره کرد. او هم چنین در زمینه ی تاریخ و سیاست کتابهایی از جمله “صهیونیسم”، “تجارت اسلحه”، “آمریکای دیگر”، “جنبش ملی کرد”، “روابط ایران و ترکیه و مسأله‌ی کرد” را نوشته است. کتاب “زمستان بی بهار” دیگر اثر اوست که وی در سال ۱۳۸۲ به رشته ی تحریر درآورد و خاطرات خود را ازکودکی تا آزادی از زندان در آن نگاشت.

این نویسنده و مترجم ایرانی که از سال ۱۳۹۰ و در پی ابتلا به بیماری آلزایمر بستری شده بود، در روز نوزدهم بهمن سال ۱۳۹۱ درگذشت، اویی که به گفته ی “رضا سیدحسینی” کارهایش تصادفی نبود و گویی نقشه ی پیش برد فرهنگ ملتی را برعهده داشت، مصادف با روزهای تولد راوی”آرزوهای بزرگ” به ” گورستان غریبان” در زادگاهش راه جست، او فقر را پذیرفت و در عین بی نیازی پرکشید تا شاید بهای فضیلت را به نسل امروز و نسل در راه نشان دهد، مردی که در لحظه لحظه ی زندگی اش استوار و بی تعلق زیست و چنان نقشی از ماندگاری برنام خود زد که سرانجام به دور از هیاهوهای حاکمیت به آغوش گرم مردم بانه بازگشت. به قول” آیت دولتشاه”:

“… از مرگ ابراهیم یونسی ناراحت نیستم چون هر بار که کتابش را ورق می زنیم و هر بار ترجمه ای از او می خوانیم کنار ماست و از پشت همان شیشه های عینک قاب کائوچویی اش به ما لبخند می زند.”

ناشی به دنیا آمده ایم و خام خواهیم رفت / محمد سفریان

نگاهی به آثار و احوال شیمبورسکا

آغاز فوریه‌ی هر سال، یادآور خاطره‌ی در گذشت زنی‌ شاعر است که حتی نگاهش به مرگ نیز طنازانه و نوازشگر بود، شاعری که ۱۶ سال پیش و به هنگام دریافت جایزه ی نوبل ادبی درباره ی خود چنین گفته بود:
“علی رغم میل‌ باطنی ‌ام خودم را شاعر معرفی می‌کنم، طوری که انگارکمی از شاعربودنم شرمنده ام. در این روزگار وانفسا اقرار به خطا و لغزش اندکی آسان‌تر شده است، البته اگر لغزش‌ها بزرگ باشند. اما مشکل باورکردنِ شایستگی و لیاقت‌هائی است که در عمق نشسته‌اند واز چشم پنهان‌اند…”

شیمبورسکا

شیمبورسکا

“ویسواوا شیمبورسکا” در دوم جولای سال ۱۹۲۳ در روستایی موسوم به بنین واقع در غرب لهستان زاده شد. وی از هشت سالگی ساکن شهر کراکوف شد و در حالی که بیش از ۱۶ سال نداشت، شاهد وقوع جنگ جهانی دوم و متعاقب آن تصرف کشورش توسط آلمان ها بود. شیمبورسکا دوره ی اشغال را درهمین شهر زندگی کرد. شهری که از سوی فرماندار نازی اش به عنوان مرکز حکومت برگزیده شده بود و درسال ۱۹۴۰ اردوگاهی موسوم به “آشویتس ” در حومه ی آن بنا شد، اردوگاهی که در ابتدا بازداشت گاه روشنفکران و اندیشمندان لهستانی بود و بعد از آن به مقری برای حل مشکل یهودیان تبدیل شد.

در این دوران بود که شیمبورسکا پس از اخذ دیپلم و به دلیل شرایط سخت زندگی آن روزگار، به عنوان کارمند ساده ی اداره ی راه آهن استخدام شد، اما پس از جنگ و در فاصله ی سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸ به طور همزمان به تحصیل در دو رشته ی ادبیات لهستانی و جامعه شناسی پرداخت. او نخستین مجموعه شعرش با عنوان “در پی واژه می گردم” را در بدو ورود به دانشگاه منتشر کرد. این مجموعه با آن که بلافاصله پس از اتمام جنگ به چاپ می رسید ولی در آن هیچ گونه تلخی و سیاه بینی به چشم نمی خورد. وی در سال ۱۹۵۳ به عضویت هیئت تحریریه ی فصل نامه ی ادبی – فرهنگی “زندگی ادبی” درآمد، که این همکاری تا سال ۱۹۸۱ ادامه یافت. او از سال ۱۹۶۸ در همین نشریه در ستون خواندنی های اصافی مقالاتی را می نوشت، مقالاتی که سال ها بعد گردآوردی شدند و به صورت کتابی دوجلدی منتشر شدند؛ و در حقیقت تنها اثر منثور شیمبورسکا به شمار می رود. او هم چنین از سال ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۳ سر دبیر مجله ی ” مجله ” بود. اشعار او به ۳۶ زبان در ۱۸ کشور ترجمه شده است. مجموعه شعری از این شاعر با عنوان “آدم‏ها روی پل” توسط دکتر مارک اسموژینسکی ( مترجم لهستانی و استاد زبان فارسی ) و با همکاری زنده یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد،( شاعران فارسی زبان) به فارسی برگردانده شده است. هم چنین مجموعه ی دیگری با برگردان فارسی از این شاعر به چاپ رسیده است، مجموعه ای با نام ” عکسی از یازده سپتامبر” به ترجمه ایوانا نویتسکا و علیرضا دولتشاهی .

شعر “ویسواوا شیمبورسکا”، واقع بین و هوشمند است، شعری توصیف گر که به دور از پیچیدگی های ظاهری و با زبانی ساده نگاه فلسفی و پرسشگرانه اش را به سوی مسائلی چون احوال آدمی، ارتباط بشر با طبیعت و وقایع پیرامونش، تاریخ و جبر روزگار معطوف می کند، او درعین بیان اندیشه و تفکر خود، به تصویر سازی بی قضاوت و به دور از نصیحت دست می زند و با کند و کاو در لایه های ذهن آدمی او را به تفکر و ژرف اندیشی می خواند. شیمبورسکا با شاعرانه ساختن زندگی روزمره ی بشر امروز در صدد است تا آدمی را با همه ی جوانب زندگی آشتی دهد، او آنقدر دربه کار گیری زبان ساده و قابل فهم برای مردم مصر است که حتی در اشعارش از واژه های مصطلح در اخبار هواشناسی، ورزشی و مطبوعات نیز استفاده می کند. در حقیقت او در عین عامیانه سخن گفتن دقیق و ریز بین است، زبان شعر او در توصیف لحظات گاه چنان ظریف و نکته سنج است که به داستان شبیه می شود:

شیمبورسکا

شیمبورسکا

قطار به سکوی سه وارد شد
آدم‌‌های زیادی پیاده شدند
فقدان شخص من با انبوه مردم
به سوی خروجی می گریخت
در این شتاب‌زدگی چند زن، جایگزین من شدند… ( از مجموعه ‌ی ” آدم‌‌ها روی پل ” )

استفاده ی شیمبورسکا از آرایه ی ادبی تشخیص یا حس آمیزی از دیگر ویژگی های بارز و پرجلوه ی اشعار اوست. او به طبیعت و اشیا نه تنها جان که شخصیت می بخشد و این امر برای خواننده ی فارسی زبان تداعی گر سبک هندی در شعر فارسی ست.

اسمش را دانه شن می گذاریم.
اما او خود را نه دانه می داند و نه شن
بدون اسم زنده است
چه اسم عام چه اسم خاص
چه گذرا چه ثابت
چه به اشتباه چه درست. ( از مجموعه ‌ی ” آدم‌‌ها روی پل ” )

شیمبورسکا، به دلیل نگاه فلسفی اش، شکاک و ندانم گراست، او جست و جو می کند، می پرسد و یک روند در اما و اگر غوطه می خورد:

هردو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیبا تر است . (از مجموعه ‌ی ” آدم‌‌ها روی پل “)
پس، آیا جهانی هست
که سرنوشتِ خودمختارش در اختیارِ من باشد؟
که من اسیر کنم یک لحظه را با غل و زنجیرِ علامت‌های نوشتاری؟
حضوری به فرمان من به کمال؟ (برگردان: رباب محب)
این شاعر لهستانی به دور از شعار زدگی های فمینیستی و افتادن به ورطه ی افراط و ابتذال شعر را از تسلط مردانه و انتزاعی مستولی بر ادبیات غرب می رهاند و دست به تصویر سازی های زنانه می زند:
«زن، اسمت چیست؟» «نمی‌دانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟» «نمی‌دانم.»
«چرا این گودال را کنده‌ای؟» «نمی‌دانم.»
«چند وقت است که پنهان شده‌ای؟» «نمی‌دانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟» «نمی‌دانم.»
«نمی‌دانی که ما آزارت نخواهیم داد؟» «نمی‌دانم.»
«کدام طرفی هستی؟» «نمی‌دانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.» «نمی‌دانم.»
«هنوز دهکده‌ات پابرجاست؟» «نمی‌دانم»
«این‌ها بچه‌های تو اَند؟» «آری.»

شیمبورسکا

شیمبورسکا

شیمبورسکا که به گفته ی خودش تلاش کرده بود تا در شعرهایش ترس و نگرانی اش را از جنگ، خشونت، ترور و تنفر بیان کند، در این امر نیز شیوه ی منحصر به فردی را پیموده است. او با به تمسخر گرفتن هر آنچه زاییده ی خشونت است، طنزی تلخ را لا به لای کلامش می گنجاند تا ازسیاهی واژگانی چون جنایت و جنگ بکاهد.

بعد از هر جنگی
کسی باید ریخت و پاش ها را جمع کند.
نظم و نظام
خود به خود بر قرار نمی شود.
کسی باید آوارها را از جاده ها کنار بکشد
تا ماشین های پر از جسد
عبور کنند.

این نگاه طنز آمیز که جنگ و جنگ افروزان را به ریشخند گرفته است بدان سبب است که شیمبورسکا، همواره از بیان شیون گونه ی مصایب و سختی ها اجتناب می کرد، چنان که در گفت و گویی با “گاردین” چنین گفته بود:

“شعر گفتن یک مبارزه است. چون در اعماق وجود هر شاعری احساسات وجود دارد. اما شاعر باید با این احساس‌اش مبارزه کند. اگر قرار باشد که از احساساتمان استفاده کنیم که آن وقت تنها کافی است بگوییم: “دوستت دارم! تو را خدا نرو! مرا ترک نکن! بدون تو چه کار می‌توانم بکنم؟ اه، چه کشور بدی دارم! اه چه آدم بدبختی هستم!””

شیمبورسکا در اواسط ماه سپتامبر سال ۱۹۹۶، برای فرار از همهمه گوشه ی انزوا را برگزید و به استراحت گاهی در نواحی کوهستانی لهستان نقل مکان کرد، او می گفت: ” بدون انزوا نمی توانم بنویسم. نمی توانم تصور کنم که نویسنده ای برای دست یابی به سکوت و آرامش نجنگد. متاسفانه شعر در همهمه و شلوغی متولد نمی شود. حبس شدن در چهاردیواری، بی آن که تلفن زنگ بزند. این چیزی است که برای نوشتن نیاز است.”

شیمبورسکا

شیمبورسکا

تا اینکه در سوم اکتبر ۱۹۹۶به گفته ی خودش ” جهان با او برخورد کرد. ” و آکادمی سوئد، ویسلاوا شیمبورسکا، شاعر ناشناخته ی لهستانی را برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات اعلام کرد. شاعری که تا آن زمان تنها نزدیک به دویست قطعه شعر سروده بود و اشعارش بر خلاف دیگر شاعران اروپای شرقی سیاست زده و ضد کمونیستی نبودند. آکادمی سوئد، هنگام اعلام نام شیمبورسکا به عنوان برندهی جایزهی نوبل از او به عنوان “موتسارت شعر معاصر جهان” یاد کرد که زبان شعری اش در کمال شیوایی”خشم بتهوون‌واری” را بیان شعری می‌بخشد و شعر او را اینچنین توصیف کرد : ” … به خاطرِ شعری که با طنزی ظریف تاریخ و بیولوژی را به صورت ذراتی از واقعیت‌هایِ بشری به نمایش می‌آورد.”

از آثار ویسواوا شیمبورسکا می توان به این موارد اشاره کرد:
برای این است که زنده ایم (۱۹۵۲)، پرسشگری از خود (۱۹۵۴)، فراخواندن یتی )۱۹۵۷)، نمک) ۱۹۶۲) ، یکصد و یک شعر( ۱۹۶۶) کُلی حال (۱۹۶۷)، اشعار منتخب (۱۹۶۷)، می شُد (۱۹۷۲)، به هر حال (۱۹۷۲)، یک عدد بزرگ (۱۹۷۶)، مردمِ روی پل (آدم‌های روی پل) (۱۹۸۶)، خواندنِ بیخودی (۱۹۹۲)، پایان و آغاز (۱۹۹۳)، از نگاه یک دانه شن (۱۹۹۶)، صد شعر، صد شادی (۱۹۹۷)، لحظه (۲۰۰۲)، نغمه‌هایی برای بچه‌های گنده (۲۰۰۳)، دونقطه (۲۰۰۵)، اینجا (۲۰۰۹)

شیمبورسکا در طول زندگی اش از حضور در مجامع عمومی و خواندن شعرهایش اجتناب می کرد، تعداد مصاحبه هایی که با او انجام شده نیز بسیار کم شمار و محدود است، او دراین باره در یکی از این معدود مصاحبه ها درسال ۲۰۰۰ در گفت و گو با روزنامه ی ” گاردین” چنین گفته بود:

“واقعیت این است که من اصلا نمی‌فهمم مردم چه علاقه‌ای دارند که با من مصاحبه کنند. در این چند سال اخیر بیشترین عبارتی که من گفته‌ام این بوده که «نمی‌دانم.» به سنی رسیده‌ام که باید از نظر آگاهی آدم جا افتاده‌ای باشم اما واقعیت این است که هیچ چیز نمی‌دانم. به نظر من بیشتر خرابکاری‌ها و افتضاحات بشری را آدم‌هایی به بار آورده‌اند که فکر می‌کرده‌اند می‌دانند”

و در نهایت “موتسارت شعر معاصر جهان” ، در اول فوریه ی سال ۲۰۱۲ بر اثر ابتلا به سرطان ریه در منزل خود در کراکف ، در حالی که درخواب بود چشم از جهان فرو بست.

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت.


پانویس:
ویدئوی شعر خوانی شاعر، به همت اعضای تحریریه ی مجله ی فرهنگی چهارسو آماده و زیرنویس شده است.
اگر از جمله اهالی کنجکاو تر ادبیات و فرهنگ هستید، تماشای مجله ی فرهنگی چهارسو که شنبه ها عصر به روی آنتن تلویزیون جهانی ایران فردا می رود، فرصت مغتنمی ست برای مرور شعر و داستان و هنر در چهارسوی این کره ی خاکی.

آرشیو چهار سو