خانه » هنر و ادبیات (برگ 49)

هنر و ادبیات

کوتاه؛مثل زندگی… نگاهی به برترین آثار ادبی در ژانر رمان کوتاه / لیلا سامانی

در زمانه‌‌ی پرهیاهو و پرشتاب امروز و در هنگامه‌ای که مطالعه، جزیی نگری و تعمق، جایش را به تیترخوانی و کلیک‌زنی داده‌است، شاید شاهکارهای کوتاه حوزه‌ی ادبیات داستانی بیش از هر زمان دیگری بتوانند راهگشا و مددرسان باشند. آثاری که از طرفی به سبب سویه‌های داستانی‌شان، برای مخاطب جذاب‌اند و از طرف دیگر بی آنکه به ورطه‌ی گزافه‌گویی بیفتند، با درنظر گرفتن وقت خواننده، نمایه‌های تازه‌ای از هستی را هویدا می‌کنند.
هر چند شکل این آثارادبی، تاکنون تعریف مشخص و واحدی در میان صاحب‌نظران نیافته‌است، اما به لحاظ ایجاز کلام همچون زنجیره‌ای میان دوگونه‌ی داستان کوتاه و رمان بلند قرار گرفته‌اند و در همان حال به لحاظ ماهیت از هردوی آنها سوا هستند. رمانهای کوتاه، عموما تک‌رویدادی‌اند و روایتی داستانی‌اند از ماجرایی که به تفصیل و با خرده‌روایتهای متعدد تشریح می‌شود. در این گونه‌ی رمان، جزییات پراکنده، فشرده می‌شوند و شخصیتها و رویدادها با لحاظ کردن محدودیت زمانی پرورده و توصیف می‌شوند .
نویسندگان پرآوازه‌ی بسیاری این سبک داستانی را پسندیده و آثار جاودانی را در این قالب پدید آورده‌اند، با هم نگاهی می‌اندازیم به برخی از این آثار نامدار. شاهکارهایی که شاید آگاهی از کوتاهی‌شان، شوق شما را در خواندن آنها برانگیزد:

۱- بیگانه اثر آلبر کامو (۱۲۳ صفحه):

بیگانه اثر آلبر کامو

بیگانه اثر آلبر کامو

این کتاب درباره‌ی مردی منزوی و سرخورده است که در قبال رویدادهای زندگی‌اش منفعل و بی تفاوت است. از دیدگاه او نه مرگ و زندگی بیگانه‌ها مهم است و نه خویشان نزدیکش. «مورسو» ی مخلوق کامو حتی مرگ خودش را هم با آغوش باز پذیراست و زندگی را هم به قدر مرگ پوچ می‌پندارد.
رمان کوتاه بیگانه اغلب به عنوان نمونه‌ای از اندیشه‌ی اگزیستانسیالستها مطرح می‌شود، با وجود آن که کامو همواره، بستگی اش به این تفکر را رد می‌کرد.

۲- مرگ ایوان ایلیچ نوشته‌ی لئوتولستوی (۶۰ صفحه)
تولستوی در این شاهکار کوتاه تقابل آدمی با مرگ، وحشت برآمده از آن و رویارویی‌اش با هستی را به تصویر کشیده‌است. تولستوی این داستان را اندکی پس از تغییر مسلک و روی آوردنش به رهبانیت نوشته‌است.
نویسنده‌ی بزرگ روس با گستردن بستر مرگ، این فلج کننده ترین پدیده‌ی عالم، جامعه‌ی بورژوازی را به تهی کردن معنای زندگی متهم می‌کند و آمیختن و همبستگی ابنا بشر با یکدیگر را تنها راه رهیدن از فنا و زوال می‌انگارد و می‌گوید: « مرگ تمام شد. دیگر خبری از او نیست!»

۳- پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی )۱۲۸ صفحه)
همینگوی در این داستان، با زبانی ساده حماسه‌ای دلچسب از امید و نبرد را برای رهایی از پوچی خلق کرده‌است، حماسه‌ای که شکست ناپذیری و ابدیت را بر جای احساس حقارت و درماندگی می‌نشاند و این جمله را بر ذهن خواننده حک می کند: «آدم برای شکست آفریده نشده، ممکن است نابود شود اما هرگز شکست نخواهد خورد.»

۴- مسخ نوشته فرانس کافکا (۵۵ صفحه)

مسخ نوشته فرانس کافکا

مسخ نوشته فرانس کافکا

مسخ با یکی از وهم‌آلود ترین و اعجاب‌انگیزترین سرآغازهای ادبیات داستانی شروع می شود: «یک روز که گرگور سامسا از خوابی تلخ بیدار شد متوجه شد که در رختخوابش به یک حشره‌ی غول‌آسا بدل شده‌است.»
کافکا دراین کتاب قصه‌گوی از خودبیگانگی مردمان قرن بیستم شده است، او که معتقد بود «نوشتن، بیرون جهیدن از صفِ مردگان است»، در این کتاب از زوال انسانیت می‌گوید و تصویری کابوس‌گونه از اسارت آدمی در پیچ و خمهای ساختار اداری و جامعه‌ی سرمایه‌‌‌داری ارائه می‌دهد.

۵- گتسبی بزرگ اثر اسکات فیتز جرالد ( ۱۸۰ صفحه)
فیتز جرالد در شاهکار کوتاهش، دنیای آزادی را تصویر می‌کند که در آن ارزشهای سنتی و اخلاقی زیر سوال می‌روند، رویه‌ای که در حقیقت انقلاب فرهنگی دهه ۱۹۶۰ در آمریکا را پیش‌بینی می‌کند. این کتاب به خاطر دستمایه قرار دادن زندگی طبقه مرفه آمریکا در دهه ۱۹۲۰ و نگاهی دگرگونه به معنای زندگی ؛ همواره مورد توجه صاحب نظران بوده است.
رمان در انتها مفهوم خود را به تاریخ آمریکا پیوند می دهد و در پاراگرافهای آخر رویای آمریکایی را به زبانی مکرر بیان می کند، همان پیامی که این سرزمین جدید به نخستین ساکنان اروپایی‌اش می‌داد:«آخرین و بزرگترین رویا درتمام رویاهای انسانی»، اما با این تفاوت که لحن فیتزجرالد برای به یاد‌آوردن این رویا مرثیه‌گون است، او از سرزمینی می‌گوید که اگرچه تصویرگر آرزوهای آدمی‌ست اما دیباچه‌ی شکست‌ها و نومیدی‌ها و تهی‌شدن‌های او هم هست

۶- مرگ در ونیز نوشته‌ی توماس مان (۸۰ صفحه)
این اثر مشهور، با وجود حجم کم، تصویرگر شرایط و احوال برهه‌ای بحرانی از تاریخ معاصر است. قهرمان این داستان گوستاو آشنباخ نویسنده و هنرمند آلمانی‌ست که عمری را به قاعده و شهرت و آبروی اجتماعی زیسته است، او به یکباره و با جرقه‌ای جنون‌آمیز، برای فرار از ملال، به ونیز سفر می‌کند و در آنجا عاشق یک پسر نوجوان لهستانی می‌شود. این عشق سودایی که در تقابل تام با اعتبار و انضباط اجتماعی اوست، تناقضهای زندگی و سرکشی‌های درونی‌‌اش را عیان می‌کند و منادی رهایی او می‌شود.

animal-farm

قلعه‌ی حیوانات اثر جورج اورول

۷- قلعه‌ی حیوانات اثر جورج اورول ( ۱۴۰ صفحه)
اورول در این شاهکار جاودانه، با خروشی نومیدانه روند دگردیسی انقلابها را به نمایش می کشد. انقلاب‌هایی که از دل آرمانهای عدالتخواهی و آزادی و برابری‌شان، شعله‌ی فساد و ابتذال و برتری‌جویی سرمی‌کشد. استحاله‌ای غریب که گویی با سرشت همه ی انقلابها عجین شده است. هر چند قلعه‌ی حیوانات به طور خاص وقوع انقلاب کمونیستی روسیه و بر سرکار آمدن لنین و استالین را مورد انتقاد قرار داده‌است، اما این کتاب ضد اتوپیایی با جلوه‌های نمادینش سایه‌ی خود را بر همه‌ی اعصار گسترانده‌است. این کتاب کم حجم که تا کنون میلیونها نسخه از آن به فروش رفته است جمله‌ی معروف و کنایه آمیز «همه حیوانات با هم برابرند، اما بعضی برابر ترند.» را پس از گذشت دهه‌ها در اذهان مردمان حک کرده است.

۸- بیلی باد نوشته‌ی هرمان ملویل (۱۱۶ صفحه)

این کتاب موجز و پربار، حکایت ملوان جوان پاک‌سیرتی‌ست که در جریان جنگ میان بریتانیا و فرانسه در نیروی دریایی خدمت می‌کند، ملویل در این کتاب همانند اثر دیگرش«موبی دیک» بستر داستان را بر امواج خروشان دریا پهن کرده و حدیث نبرد میان خیر و شر را با مضامینی چون ریاکاری، طغیان، قتل و تقاص روایت می‌کند.

۹- دل تاریکی نوشته‌ی جوزف کنراد ( ۷۸ صفحه)
کنراد در این رمان کوتاه با دستمایه قرار دادن یک ملوان تاجر عاج در آفریقا، نهایت قدرت آدمی در خیر و شر را تصویر می‌کند، قدرتی معجزه‌وار که یک سوی آن آبادانی و تعالی‌ست و سوی دیگرش زوال و انحطاط.
برتراند راسل، اندیشمند و فیلسوف انگلیسی این کتاب را روایتی از «آنتی تز» روسو دانسته که گفته بود: «انسان در بند زاده می‎شود، اما می‎تواند آزاد شود.»

۱۰- سرود کریسمس اثر چارلز دیکنز (۶۴ صفحه)
این داستان، روایت دگرگون شدن روحیات، احساسات و جهان‌بینی “ابنزر اسکروج” مرد خسیس، سنگدل و مردم‌گریز قصه در یک شب کریسمس است. ارواح زمانهای گذشته، حال و آینده به سراغ او می‌آیند و حقیقت اعمال و خصایل او را برایش نمایان می‌کنند. دیکنز با تصویر‌کردن داستانی امید‌بخش، به ثروتمندان جامعه نهیب می‌زند، بی‌تفاوتی‌شان نسبت به غم و رنج مستمندان را نکوهش می‌کند و بر ضرورت بیدار شدن و هویت‌یابی آنها تاکید می کند.
داستان، آمیزه‌ای از واقعیت و تخیل است؛ از سویی صحنه‌های ساده‌ی زندگی مردم کوچه و بازار تصویر می شود و از سوی دیگر درنوردیدن زمان و مکان به همراه ارواح، فضایی حیرت انگیز می‌آفریند.

به بهانه‌ی خاموشی بی بی کینگ / محمد سفریان

وداع با آخرین بازمانده‌ی نسل اسطوره

استادی تمام در نواختن گیتار و معنا و هویت دادن به موسیقی بلوز؛ سربرآوردن از فرودست ترین طبقات اجتماعی و رسیدن به نشان فخر ملی؛ اینها و بسیار بیشتر از اینها در زندگی بی بی کینگ، پادشاه موسیقی بلوز.
رایلی بی کینگ؛ که بعدها با نام هنری بی بی کینگ به قلل شهرت و محبوبیت رسید، شانزدهمین روز ماه سپتامبر سال ۱۹۲۵ و در روستای ایتا بنا در ایالت می‌سی‌سی‌پی آمریکا دیده به جهان گشود، در میان طبقات کارگر و زحمت‌کش جامعه که با دستمزد ناچیز پنبه‌چینی روزگار می‌گذراندند.

o-BB-KING-facebook

کودکی رایلی به همان زمین ها سنجاق شده. او بعد ها در کتاب خاطراتش عنوان کرد که برای چیدن چهل و پنج کیلو پنبه، سی و پنج پنی دستمزد می‌گرفته و آن را هم با والدینش شریک می‌شده… در میان این روزهای سخت اما، مذهب که در بیشتر نقاط دنیا با اهل زحمت الفت بیشتری دارد؛ اسباب آشنایی او با موسیقی شد و جوری آینده اش را به آیین دیگری سوق داد.
رایلی که از چهارسالگی و پس از جدایی پدر و مادرش؛ نزد اجداد مادری‌اش زندگی می‌کرد به واسطه‌ی اعتقادهای مذهبی شدید مادربزگ از همان روزگار کودکی هر هفته به کلیسا رفت و در همان مجال هم با ساز و ادعیه‌ی مذهبی آشنایی پیدا کرد و نزد کشیش کلیسای آبادی‌شان، مقدمات نواختن پیانو را آموخت.

بی بی کینگ

بی بی کینگ

بستگی فامیلی با بوکا وایت نوازنده‌ی شهره‌ی گیتار هم دیگر از خوش‌بختی‌های از آسمان رسیده‌ی زندگی او بود. این طور که در کتب تذکره آمده، رایلی اولین گیتار زندگی اش را در دوازده سالگی از او هدیه گرفته و خیلی زود هم با استعداد ذاتی اش، در نواختن این ساز به شیوه و روشی اختصاصی رسیده.
او در ادامه‌ی سالهای نوجوانی، با عنوان راننده‌ی تراکتور کار تازه‌ای پیدا کرد و راهی آبادی دیگری از ایالت می سی سی پی شد. رایلی در همان مجال هم به نواختن گیتار در یک گروه محلی موسیقی گاسپل پرداخت و رفته رفته موسیقی را به سطح اول زندگی‌اش آورد.
چند سالی آنسوتر، او راه بی مقصد جاده‌ها را در پیش گرفت و نوازنده‌ای دوره گرد شد. او خود این تجربه را گران سنگ ترین کار زندگی‌اش دانسته و گفته که با نکات فراوانی که از این سفرها و اجراها آموخت هم زندگی و هم حرفه اش را دیگرگون کرد.
سرانجام نخستین قرارداد حرفه ای او در سال آغازین دهه ی پنجاه و با شرکت نه چندان نام آشنای پی آر ام رکوردز منعقد شد تا او پس از تجربه ی سالهای فراوان زندگی آماتوری رسما به جمع حرفه‌ای های این کار بپیوندد و موسیقی را از یک علاقه و سرگرمی بدل به شغل و درآمدش کند.

شهرت گسترده تر او اما در دهه ی بعدی به دست آمد. هم آن وقت که فرانک سیناترا درهای سالن های وگاس را به روی او و بسیاری دیگر از نوازندگان سیاه پوست باز کرد و اسباب آشنایی مخاطبان پر شمار با آثار ایشان شد. بی بی کینگ درست به همین خاطر سیناترا را هنرمند محبوب زندگی اش معرفی می کند و در بیشینه ی مصاحبه هایش هم از این لطف او به نیکی یاد می کند.

bb-king-bowing

سالهای دهه‌ی شصت علاوه بر مرزهای آمریکا با شهرت بین المللی او هم همراه شد. کنسرت های او در آلمان و دیگر ممالک اروپایی و همین طور کنسرت او در ژاپن، نام بی بی کینگ را از مرزهای ایالات متحده فراتر برد و بدل به چهره‌ای جهانی‌اش کرد.
در ادامه، سبک یگانه‌ی گیتار نوازی او باعث شد تا بی بی کینگ علاوه بر مردمان کوچه و بازار در میان حرفه ای های موسیقی هم طرفداران بسیاری کسب کند. اریک کلاپتون، نوازنده های گروه رولینگ استون و بسیاری دیگر از بزرگان موسیقی، بی بی گینگ را بزرگترین الهام بخش آثارشان دانسته اند.
او از باب کمیت اجراهای زنده هم به جایگاهی یگانه دست یافته، اجرای متوسط ۲۵۰ کنسرت در سال برای سالهای متمادی، که قوت تن و جان بالایی می طلبد باعث شده تا او از این منظر زبانزد اهلی موسیقی شود. جالب اینکه او به خاطر ابتلا به بیماری هپاتیت، توان ایستادن بر روی صحنه را نداشت و غالب کنسرت هایش را نشسته اجرا می کرد.

بی بی کینگ

بی بی کینگ

او از جانب بسیاری از مجامع موسیقی هم ستوده شده، هفده جایزه ی گرمی، و راهیابی به تالار مشاهیر موسیقی راک‌اند‌رول، ایستادن در ردیف ششمین گیتاریست تمامی ادوار در فهرست مجله‌ی معتبر رولینگ‌استون و دریافت لقب پادشاه موسیقی بلوز، تنها گوشه‌ای از دستاوردهای بزرگ موسیقیایی او به حساب می آیند.
او همچین روابط بسیار نزدیکی هم با کاخ سفید داشت و جایزه‌ی نشان ملی هنر را هم از پریزیدنت بوش دریافت کرد. کنسرت صمیمی او در کاخ سفید در دوره ی ریاست جمهوری باراک اوباما هم دیگر از رخدادهای ماندگار زندگی هنری او به حساب می آید…
بی بی کینگ به خاطر حمایت از جنبش های مدنی سیاه پوست ها هم به نام و آوازه ی نیک دست یافته. از جمله فعالیت های ماندگار او در این زمینه یکی کنسرت بزرگ او در شب قتل مارتین لوترکینگ است و سری اجراهای او در زندان های آمریکا به نفع زندانیان. علاوه بر اینها او یک انجمن خیریه‌ی حمایت از زندانیان را هم بنیان گذاشت و در راه آزادی بسیاری از انسان های در حصر کوشش کرد…
این مرد بزرگ که از جمله‌ی معدود بازماندگان نسل طلایی موسیقی بلوز در دهه های پجاه و شصت بود، از پس یک دوره ی طولانی مبارزه با بیماری هپاتیت و کم آبی بدن؛ سرانجام در پانزدهمین روز ماه می سال ۲۰۱۵ و در بیمارستانی در لاس وگاس آمریکا دیده از جهان فرو بست و به جمع دیگر اسطوره های موسیقی خفته در خاک پیوست.

پانویس: مجله ی موسیقیایی چمتا از بی بی کینگ و آثار و احوال او برنامه‌ای تهیه کرده که این برنامه به زودی به روی آنتن تلویزیون جهانی ایران فردا خواهد رفت.

آرشیو مجله ی چمتا

بررسی کتاب سلفچگان و داستان های دیگر نوشته محمود صفریان

سلفچگان و داستان های دیگر…
محمود صفریان
ناشر: انتشارات گذرگاه
چاپ اول ؟؟؟

a3456--09

این دفتر۱۲۳ برگی شامل ده داستان کوتاه است در روال همان داستان های پیشین نویسنده که درگذشته منتشر شده است. روانی وسادگی زبان داستان ها یکی از بهترین شیوه هائی ست که نویسنده در آثارش رعایت می کند. این بررسی شامل چند داستان خواهد بود که ازاین دفتر برگزیدم.
نخستین داستان با نام «بازرس» است و یادآور بازرس های هایی که هریک ازما در دوران دبستان و دبیرستان خاطره های تلخ ازادا و اصول های باسمه ای وکبر وغرورهای نفرت آورشان به خاطر داریم. در این دفتر نیز نویسنده به بهانۀ بازخوانی بازرس مخاطبین و نسل های گذشته را روی نیمکت مدرسه نشانده، و خاطره های تلخ وشیرین ایام سپری شده را یادآور شده است.
نویسنده دراین داستان در نقش بازیگر اصلی و از زبان راوی با نام حامد که «مبصر کلاس» است سخن می گوید. با اعتماد به نفس با رعایت ادب ومهربانی آقای ارفعی را با اندک مشت مال معرفی می کند. مبصرکلاس وظایف خود را شرح می دهد. ازآشنائی خود با همکلاسش رابرت که مسیحی است و بچه ی « تر وتمیزی ومرتب بود. سفید ترین بچۀ کلاسمان بود کیفی پُر و پیمون داشت» و بلافاصله یادآور می شود که درتمام محتویات کیفش او را شریک می کرد درحالی که خودش که بچۀ سوم خانواده بوده «درکیفم از این خبرها نبود». بازرس وارد کلاس شده چون ژنرالی که بچه های کوچک را بترساند با پُز وافاده نگاه می کند. وازاو اسمش را می پرسد . می گوید حامد. سپس می پرسد «کی تورا مبصر کرده؟» پاسخ می دهد آقا معلم. از رابرت هم که کنار او نشسته اسمش را می پرسد اوهم پاسخ می دهد. آقای بازرس می گوید ازفردا رابرت باید مبصرکلاس شود. چک وچانه ها به جائی نمی رسد و با پاسخ های بی ادبانه ازکلاس می رود با این اخطار به رابرت: «ازفردا تو مبصر کلاسی. دفتر را ازحامد تحویل بگیر».
چند سال بعد حامد که پایان کلاس دوازدهم را می گذرانده، دریک مهمانی با آقای بازرس برخورد می کند. با حضور معلم یادآوری خاطرۀ تلخ آن برخورد، و گله گذاری ها داستان به پایان می رسد.
قربون کور دومین داستان این دفتر است که به دکتر محمود کویر پیشکش شده است.
داستان درتهران می گذرد. درکوجه تهرانچی انتهای خیابان شاپور. بیست سی مترکه به سمت جنوب میرفتی خیابان شوش بود. محلی بسیار پرازدحام بامردمانی گوناکون کاسب و کارمند وکارگر وبازاری و کریم آقا کفاش که دستدوزماهری بود با مشتریان خاص خودش. دکان کریم آقا پاتوق جاهل های محل بود و راوی داستان نیز با نام رضوی بعنوان « اهل علم» مورد احترام که محصل مدرسه ای بوده در حوالی میدان حسن آباد و شاید همان مدرسه ای که درکوچه حمام شازده روبروی پارک سنگلج بود. کریم کفاش راوی داستان را به قربان کورازجاهل های سرشناس محله معرفی می کند که آموزش خواندن و نوشتن رابه او تعلیم دهد. قربان کور تصمیم گرفته ازدواج کند و دست از باجگیری بردارد. ضرورت پیدا کرده که حتما باید باسواد شود. راوی داستان این کاررا برعهده می گیرد وبا آموزش دلسوزانۀ او قربان کورهم سواد دار می شود.
روزی دروقت آموزش، قربون کور رضوی را به سرسفره دعوت وبه خانمش زری خانم معرفی می کند در«دواتاق در حیاط دنگالی دراختیار خودش وخانمش بود. خانمی با زیبائی خیره کننده». از این بخش روایت داستان نتوانستم بگذرم و صفا و صمیمیت معلم نوپا را با مخاطبین درمیان نگذارم : «بیش از دوماه بود که انصافن با صرف وقت و بدون تعطیل درس می خواند ومثل کودکی رام و حرف شنو تکالیفش را انجام می داد. جمعه غروبی بود رفتم دکان کریم آقا، کفش هایم را اصغر واکس بزند شب با برو بچه ها می رفتیم به رستورانی درخیابان قوام که بیشتر غذاهایش حرف نداشت با تعحب دیدم همه ی آنهائی که برایشان روزنامه میخواندم پای منبر قربون نشسته اند واوباکاربرد عینکی که بتازگی تهیه کرده بود کیهان را به دست گرفته و می خواهد برای جمع روزنامه بخواند. مثل اینکه فرزند خودم می خواهد سواد دست وپا شکسته اش را به رخ دیگران بکشد».
راوی پس از مدتی در روزنامه خبرقتل قربان یارمحمدی را می شنود که به دست باجگیری کشته شده. روزنامه توضیح داده بود که مقتول مدتی پیش ازجاهلی ونسق گیری دست شسته دکان خواربارفروشی دائرکرده بود که به دست باجگیری کشته شده است.
سلفچگان: داستانی ست که راوی اول شخص روایتگرآن است. زمانۀ پس از انقلاب اسلامی : « هنوز آوار حجاب اجباری برسرمان خراب نشده بود». همو درسلفچگان اتومبیل شیکی را می بیند درگوشه ای با تنها سرنشینش دخترنوجوانی گوش سپرده به آهنگ «سنگ خارا»ی مرضیه. با نگاهِ تعجب آمیز راوی، دختر نوجوان شیشۀ اتومبیل را پائین می کشد و می گوید: «خاله ام درکافه است من دارم (چیزی) را که خواسته برایش می برم» . درقهوه خانه خاله را می بیند: «نگاهش را که بسویم برگرداند، پراز جاذبه وطراوف بود» . آن دو باهم آشنا می شوند. با دخالت مرد قهوه چی درصحبت ها ونگاه آن ها، راوی داستان، پیام تنها بودن در سفر ومجرد بودن خود را به خانم می رساند. پس از خاتمه صبحانه قبل از ترک فهوه خاانه، خانم باگفتن اینکه «کاش مسیرشماهم به سمت جنوب بود» و تعارفات معمولی، در حالی که پیداست دل راوی پیش خانم به تله افتاده ؛ وقتی می خواهند قهوه خانه را ترک کنند، معلوم می شود اسم خانم سارا و درتهران معلم است. برای عروسی برادرش که کارمند عالیرتبۀ راه آهن است به اهواز می رود. درمقابل پرسش راوی پس چرا همسرتان را همراه ندارید؟ «نگاه “بشما مربوط نیست” اش را به رویم ریخت ولی با نازی ملیح و باخنده گفت : «متآهل نیستم. مگر شما متآهل هستید؟» پاسخ می دهد: «نه همسر ندارم، نامزد هم ندارم» و قول و قرار ملاقات در تهران را باهم می گذارند. راوی ایرج شازده روی تکه کاغذی اسم وتلفن خودر را به اومی دهد.
درروزنامه خبردستگیری یک قاچاثچی با مواد مخدر درپل دخترخرم آباد منتشر می شود با همان نشانه های ساراخانم و دخترنوجوان که آزاد شده است. بالاخره معلوم.می شود که عموی ساراخانم از قاچاقچی های سابقه دار است و موادر مخدررا در ماشین شیک و گران بها جاسازی کرده تا بافریب سارا خانم موادمخدررا به مقصد برساند. با دستگیری و زندانی شدن عمو، ساراخانم آزاد می شود. با ازدواج و عروسی مهندس ایرج شازده و ساراخانم داستان به پایان می رسد .
راز، آخرین داستانی ست که دراین بررسی برگزیده ام .
داستان خواندنی ازدوران تحصیل راویتگر این دفتر است که با انتقال واسباب کشی خانه به محله تازه، با پسرسیاهپوستی آشنا می شود به نام “آتی تو”. ازشنیدن اسم با تعجب می پرسد توداری فارسی حرف میزنی ولی اسمت یه جوری ست؟ آتی تو می گوید : «ما اهل “میناب هستیم، سیاه های آن حوالی همه اسم هایشان دراین روال است». راوی داستان نیزخودش را رسول معرفی می کند و آن دوهمکلاس در یک مدرسه رفاقتشان محکمتر می شود. با پیوستن عزیزه دوست آتی تو و رسول به قول خودشان “سه تفنگدار” شکل می گیرد. طبیعی ست که در این آشنائی ها پای همکلاسی ها به خانه های همدیگر باز می شود. وخانواده هریک نیز با همکلاسی های فرزندان خود آشنا می شوند. روزی از روزها آتی تو به آن دو می گوید:
«برویم خانه عزیز، گلوئی تر کنیم. همۀ آنچه را که یک راز است و خواهش می کنم برای همیشه پیش خودتان باشد. برایتان توضیح می دهم وکاملن روشنتان می کنم به شما می گویم چون احساس می کنم که برادرانم هستید، ومن نمی خواهم ازاین راز زندگی من و خانواده ام نا آگاه باشید». درخانه عزیز پس از خوردن یکی دوفنجان چای، آتی تو می گوید که دراین نزدیکی ها تمام اقوام درخانه ما حمع می شوند و مراسم … حرفش را قطع کرده می پرسد: «بچه ها شما می دانید “زار” چیست» عزیز پاسخ میدهد : «بله راز چیزی است که منتظریم تو برایمان فاش کنی» رسول می گوید: «عزیزجان زار ونه راز، نه من هم نمی دانم یعنی چه» و اتی تو شروع می کند به شرح زار: «هرازگاهی که کسی در آستانه و درکوران دگرگونی روحی و جسمی است . . . این حالتی ست که در ما سیاه های اهالی جنوب والبته درافراد خاصی بروز می کند. ما اعتقاد داریم که “جن” دربدنش راه یافته وبایستی بهرشکل که شده کمکش کرد که جن ازبدنش خارج شود».
روزموعود فرا می رسد. رسول و عزیز به طورغیرمنتطره واردخانه آتی تو می شوند. مراسم شروع شده، عده ای بیحال درمیان فریاد کوبه ها وضربات دهل وبوی عود و رقص های پرتحرک برزمین افتاده اند. آتی تورا می بینند که پیراهنش را درآورده کف زمین دراز کشیده است. «مردی که دهل یا طبل می زد سرش رابه دیوار کوبید، هیچکس هم متوجه نشد و کمکش نکرد. حالش دگرگون شده بود …» آن دو جوان تاب نیاورده مجلس را ترک می کنند. چندروزبعد آتی تو بیمار شده و معالجات محلی اثر نمی کند ، به تهران می برند. «چند دکتراو را معاینه کردند وبه اتفاق گفتند دچارجنون شده است». واخرسربه میناب می برند . آتی تو گم می شود « تاچندین روزبعد که دریا پیکر بی جان اورا به ساحل می آورد». و کتاب را می بندم با آرزوی موفقیت نویسنده .
بعدالتحریر:
کتاب سلفچگانِ صفریان مرا به سالهایی برد که درحاشیه خلیج فارس و جزیره قشم و هنگام کارهایی را انجام می دادم. اسم زار ومراسم آن را در گفتگویی با زنده یاد غلامحسین ساعدی که تازه ازسفر جنوب برگشته بود شنیده بودم. مدتی پس ازآن اتفاق افتاد برای دوسال وخرده ای کارم به حاشیه خلیج فارس درفاصلۀ یکهزار کیلومتری بوشهر وبندرعباس افتاد و با زارها و مراسم شان بعنوان یک تماشاگر از نزدیک آشنا شدم.
ساعدی درچند مونوگرافی خود، اثری دارد پرمحتوا با نام «اهل هوا» که درسال های ۱۳۴۵ توسط انتشارات امیرکبیرمنتشر شد و با استقبال عموم به چاپ های بعدی رسید. درآن اثر پژوهشیِ جالب انواع زار هارا شرح می دهد و می نویسد:
«زار خطرناکترین وشایعترین بادهاست. بیشترمبتلایان “اهل هوا” گرفتار این باد هستند. زارها همه کافرند . ازجاهای مختلف می آیند. بیشترازسواحل شرقی افریقا، زنگبار، سومالی و حبشه که قرنها رفت وآمدی بوده بین حواشی و سواحل جنوبی ایران، و بعد ازعربستان وهندوستان که کوه های اسرار آمیز و دریاهای بسیار بزرگ درکنار دارند . . . زار را از زبانی می شناسند که از کدام خاک و از کدام دریا آمده است. هر زار وقتی خون می خورد، زیر می شود و به زبان درمی آید و از درون کالبد شخص مبتلا و به حنجرۀ وی یا بابا و ماما صحبت می کند و می گوید که ازکدام دیار آمده است. شیوع زارها همه جا یکسان نیست. مرکز اصلیشان همان “سواحل” است که گفتیم بیشتر زار ها از همان طرف پیدا می شوند.»

نقد وبررسی از رضا اغنمی

دل نوشته هایی از سه یار دیرین …به بهانه ی خاک سپاری محمد علی سپانلو / رهیار شریف

صبح روز پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت، پیکر محمد علی سپانلو؛ با همراهی بخشی از دوستان و آشنایان و طرفداران اشعارش، تا منزلگاه دیگرش تشییع و به در قطعه ی هنرمندان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
محمد علی سپانلو که از جانب بسیاری از نزدیکانش به خوش مشربی و شاد زیستن زندگی شهره بوده؛ و به واسطه ی همین طبیعت هم دوستان و یاران فراوان داشته؛ به واسطه ی انقلاب اسلامی پنجاه و هفت و کوچ دسته جمعی اهالی فرهنگ و هنر ایران، از بسیاری از یاران و رفقایش جدا شد تا سرنوشت غریب بسیاری از دوستی های از هم گسسته شده در سالهای گذشته، دامان او و دوستانش را هم بگیرد.
این طور که خبرگزاری های داخلی گزارش داده اند، آیین خاک سپاری او بر خلاف روال مرسوم مراسمی اینچنینی، و از بیم نیروهای امنیتی و گفته شدن حرف های مگو، بی سخنرانی دوستان ش انجام گرفته؛ با این وجود، در سوی دیگر دنیا و فرسنگ ها دورتر از قطعه ی هنرمندان اما، بسیاری از اهالی قلم ایران در سوگ او یادداشت های کوتاه و بلندی قلمی کردند و در این میان سه نوشته از علی رضا نوری زاده، اسماعیل نوری اعلا و هادی خرسندی، برای چاپ در اختیار خبرنامه ی ” خلیج فارس ” قرار گرفته. یادداشت هایی که در عیت سادگی و صمیمیت شان، هر کدام جلوه هایی از شخصیت و زندگی سپانلو را برای نسل جوان ایران معلوم و هویدا می کنند.
باشد که تا این نسل جوان با بهره گیری از تجربیات پیشینیان راهی به آزادی و برابری بجویند. با هم این سه دل نوشته را می خوانیم…

206544_472-M

پیاده رو ها یتیم شدند…
علی رضا نوری زاده

دکتر علی رضا نوریزاده

دکتر علی رضا نوریزاده

رفیق دیرو دورم م . ع . سپانلو یا آنطور که صدایش میزدیم ” سپان ” خاموش شد . این أخریها که با درد و رنج دوگانه سپری میکرد هر از گاه با رعایت احوالش و در نظر گرفتن موشهای ولایت با گوشهای بزرگ ، سراغش را میگرفتم . اشاره ای به او در تلویزیون ” ایران فردا ” و به ویژه در “پنجره ای رو به خانه پدری ” باعث میشد که او خود بی احتیاطی کند، تلفن را بردارد و مستقیما بگوید علیرضا یاد درویشان کردی.
دو ماه پیش سپان داروئی را میجست که در تهران نبود دست به دامان محمد سفریان شدم که ایتالیا بود و دوستان داروساز بسیار دارد . دوا رسید و فرستادم . سپان برایم نوشت ، هرگز مباد برایت حتی، نوشدارو بفرستم که اگر دیر برسد حکایت سهراب است و … اگر دیدمت یکبار دیگر میرویم راه آهن از پس امیریه تو به همانجا که شبی با عمران صلاحی رفتیم . و بعد اضافه کرده بود راستی عمران چه زود رفت مثل اینکه نوبت منهم دارد میرسد .
هزار سال با سپان در همان چند سال ۴۶ تا ۵۷ منهای ۴ سالی که لندن بودم و به تناوب میدیدمش ، زندگی کردم . او و پرتو زیباترین یارانم بودند . وقتی چریکهای عرب را در فردای نبرد کرامه در اردن سرود و من آن را به عربی ترجمه کردم و در مجله شعر بیروت چاپ شد رفاقتمان أغاز شد . بعد از انقلاب وقتی هانی حسن سفیر فلسطین شد او را به سفارت فلسطین در خیابان کاخ بردم و به هانی الحسن معرفی کردم هردو شادمان شدند . و بعد رنجهای سپان بود و حسرت دیدارش که دوبار کوتاه فراهم شد . حالا چه بنویسم جز آنکه پرتو ، شهرزاد ، سندباد با شما میگریم . پیاده روها یتیم شدند .
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۴

سفرت خوش باد رفیق…
اسماعیل نوری اعلا

 اسماعیل نوری اعلا

اسماعیل نوری اعلا

من الان نه حال خوبی دارم و نه حوصله ای برای خاطره پردازی. آدم اغلب در برابر مرگ بیشتر به فلسفه و خیال و اوهام پناه می برد تا به عکس های دقیقی که در ذهن دارد.
مثلاً امروز که بیدار شدم و بیاد آوردم که سپانلو دیگر در میان ما نیست ذهنم اسیر فکرهائی خیالاتی شد. مثلاً فکر کردم که آدم وقتی دارد کوه نوردی می کند کوه را در تمامیت اش نمی بیند اما سنگلاخ و دره و گل و شُل اش، همراه با گیاهان و مناظرش، بیشتر به چشم نزدیک بین ما می خورند. اما وقتی که بر می گردیم و از دور کوه را تماشا می کنیم چیزی را می بینیم که در آن کوهنوردی قابل مشاهده نبود.
ما شاعران و هنرمندانی را که ندیده ایم اینگونه از دور می شناسیم. نمی دانیم حافظ خسیس بود یا دست و دل باز؟ سعدی پرخاشگر بود یا افتاده و سر به زیر؟ در این موارد هیچ نمی دانیم. اما آنها را تنها از روی یادگاری های بجا مانده شان قضاوت می کنیم. حکایت ما آدم هائی که با هم بزرگ شده ایم نیز این چنین است. ما سنگلاخ و گل و شُل همدیگر را دیده ایم، گل ها و قلهء نشسته در میان ابر و برف را هم. اما آنقدر از هم دور نیستیم که بتوانیم تمامیت اما قضاوت ما قضاوت فردائی نیست. فردا انتخاب خودش را می کند. خیلی چیزها را می گوید به من مربوط نیست و خیلی چیزها را هم برجسته می کند.
در عین حال، ما با همهء تلاش برای آینده نگری در گذشته ها و تجربه هامان زندگی می کنیم. از دیروز که سپانلو رفته است تلفن من مرتب زنگ زده است. از خود می پرسم چرا با مرگ او همه به یاد من افتاده اند؟ و می بینم که بخاطر همان گذشته است. آن سال آفتابی ۱۳۴۰؛ آن ۵۴ سال پیش، که او ۲۱ سال داشت و من ۱۹ ساله بودم و با هم آشنا شدیم. در میان تظاهرات دانشگاه. خودش همیشه می گفت که این تظاهرات مرا شاعر کرد. اما از دید من او پیرمرد ۲۱ ساله ای بود که از میان هزار و یکشب و ده نفر قزلباش بیرون پریده بود و می خواست با زبان آن دوران ها از امروز ما بگوید.
از آن پس، بهم گره خوردیم. در دریای شعر و زبان مان غوطه زدیم. ناممان را بر دفترچه ای که تاریخنویسان در جیب دارند نوشتیم؛ به این امید که امروز و فردا که نخواهیم بود شاید کسی آن دفترچه را بگشاید و از ما یاد کند. فروغ می گفت ما علیه مرگ زندگی می کنیم و اسلحه مان شعرها و نوشته های ما است.
من به آن روز ۵۳ سال پیش فکر می کنم که دوستان در خانهء پدری من جمع شدیم و گروه ادبی طرفه را براه انداختیم. از آن ده دوازده نفر کسانی رفته اند. گروه طرفه مثل شانه ای شده که دندانه هایش یکی یکی بیافتد. نادر ابراهیمی، اکبر رادی، مهرداد صمدی، غفار حسینی، و سپانلو دیگر در میان ما نیستند.
سپانلو شعری دارد به نام قایق سواری در تهران. دوست دیگرمان منوچهر نیستانی شاعر هم دو پسر دارد که هر دو نقاش و کارتون سازان هنرمندی هستند. امروز دیدم مانا نیستانی در سایت «ایران وایر» طرحی کشیده است از سپانلو که دارد از قایقی که بر سیلاب هاای تهران جاری بوده پیاده می شود و در پیاده روها (که نام شعر بلند دیگری از سپانلو است) شاملو و سیمین بهبهانی و گلشیری و ساعدی و حمید مصدق و غزاله علیزاده ایستاده اند تا از او استقبال کنند. مانا بچه های رفتهء گروه طرفه را از قلم انداخته بود.
حالا سپانلو در برابر قاضی تاریخ ادبیات ما ایستاده است و دلواپس است که رأی او چه خواهد بود. من آن قاضی نیستم. تنها خودش و شعرش دوستان من بودند؛ هرچند که انقلاب نکبت بار اسلامی این هر دو شان را از من گرفته است.
او دیگر مال همه است. بر قایق دوش های دوستارانی که ۵۰ سال پیش بدنیا نیامده بودند، بر رودخانه های خشکیدهء تهران که به کویر می ریزند، می رود تا به تاریخ می پیوندد. من به چه می توانم بگویم جز این که می گویم: سفرت خوش باد! رفیق!

هادی خرسندی

هادی خرسندی

سوگ سپانلو…
هادی خرسندی

در سوگ تو
گریه میکند قلم.
مچاله میشود کاغذ
بغض میشود کلام

صبح سه شنبه گلویم درد گرفت
گونه هایم خیس شد
نفسم تنگ شد

همیشه میدیدم
که بالاتر از غم نشسته ای
ناله نبودی
شاعر بودی اما کز نمیکردی
حتی سرطان را
جدی نمیگرفتی

شادی هایت را تقسیم میکردی
دردهایت را پنهان میکردی
و میگفتی:
الفبا را نمیتوانند از ما بگیرند

میگفتی:
خدا هم از الفبا بی نیاز نیست.
خصوصاَ از همین سه حرف

صبح سه شنبه گلویم درد گرفت

در سوگ تو
گریه میکند قلم
مچاله میشود کاغذ
و کتاب
خود را از قفسه پایین می اندازد.

به بهانه ی خاموشی محمد علی سپانلو … تبعید در وطن

اردیبهشت امسال مصادف شد با خاموشی «شاعر تهران»، در سن هفتاد و پنج سالگی.
سپانلو در زمره ی معدود نویسندگان معاصرشناخته شده ی ادب فارسی در ادبیات غرب بود، او با شرکت در بسیاری از گردهمایی های بین المللی ادبیات ایران را نمایندگی کرد. از او آثار فراوانی به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسه، هلندی، عربی و سوئدی ترجمه شد و او را مستحق دریافت نشان شوالیه ی نخل آکادمی فرانسه کرد.

sdf995sdf8-sd983

او که نخستین مجموعه شعرش با نام ” آه … بیابان” را در سال ۱۳۴۲ منتشر کرد، تا پایان عمرش بیش از شصت کتاب شعر، نقد و ترجمه منتشر کرد، اما مدتهاست که آثاری از او از جمله کتاب “زمستان بلاتکلیف ما” – کتابی که اشعارش در بستر بیماری شاعر سروده شدند-، در تعلیق و انتظار برای اجازه ی چاپ به سر می برند.

تو گویی شعر “تبعید در وطن” را برای این روزهایش سروده بوده است:
“تلخ رود/ تلخ رودی که از اعماق ایران راه می‌جوید/ در بلندی‌های ناپیدا/ صخره سنگ و علف را نیز می‌شوید/ از گدار تنگه‌ها و بازپرسی‌ها/ تا گلوگاه سیاه شهرهای ما/ مرزها را, در خطی هموار, می‌پوید/ رو به ماندابی که از ما بود و شاید نه /.سرزمینی یادگار از مرده ریگی دور/ نامدار از خاک بی‌رحم است و آب شور/ … ”

OK

سپانلو که جایزه ی “ماکس ژاکوب” ( بزرگترین جایزه ی شعر فرانسه ) را دریافت کرده بود، در میهن خود از انتشار خاطرات خود باز داشته شد، مجموعه ای با نام “تاریخ شفاهی” که به گفته ی خود او “این کتاب سال‌های کودکی و جوانی و دانشگاه، سال‌های شعر و ترجمه و تاسیس کانون نویسندگان، سال‌های مجلات مختلف، رویایی، اخوان، شاملو و بسیاری دیگر را دربرمی گرفت … و می‌توانست مرجعی از تاریخ شفاهی شعر مدرن ایران باشد”. او آنقدر از عدم انتشار این کتاب آزرده بود، که با تلخی می‌گفت: “اگر وضعیت کتاب‌هایم به همین روال ادامه یابد، دیگر روحیه‌ای برایم باقی نخواهد ماند و دست از نوشتن خواهم کشید”

osta3

سپانلو، شاعری بود که بر تن اسطوره ها و افسانه های کهن، جامه ی عصر نو را می پوشاند تا روایتی نوین از آنچه ادب پیشین حکایت کرده است را بازگو کند. از همین رو آنچه در میان همه ی دل نگرانی ها و حسرتهای سپانلو، مشهود است، تاسف او از فراموشی ادب و فرهنگ سرزمینش است، چه آن گاه که از انتشار تاریخ ادبیات معاصر جلوگیری کردند و چه آن زمان که دیوان اشعار رودکی با تصحیح او اجازه ی نشر نیافت.
وصف حال روزهای پایانی زندگی شاعر “قایق سوار تهران”، چون “سندباد غایب” بود که با پارو زدن در این غرقاب مرداب گون و با یاد آوری خاطره و بیدار کردن حس نوستالژی در صدد بود دشواری این سنگلاخ را با امید و شور فراموش کند:

0,,18445933_303,00

قایق‌سوار بودیم
در ایستگاه آب
بالای نهرها
در کوچه‌باغ تجریش
از شیب جویبار
رفتیم
رو به پایین
همراه آبشار
رگ‌های شهر تهران
جاری
فصل بهار و آب‌سواری
از چشم باغ فردوس
در سایه‌ی چناران
تا قلب پارک ملت
راندیم
زیر ونک گذشتیم
تا رود یوسف‌آباد
و از فراز جنگل ساعی
تا آبراه بلور…
بالای برج‌ها
ماه
در نیلی روان
رخت عروس می‌شست
آواز نهرهایش را
تهران به هم می‌آویخت
ارکستر آب، در سرِ ما، می‌نواخت
در “بندر نمایش”
بعد از تئاتر شهر
نیروی آب کاهید
پارو زدیم
لغزان
تا حوضه‌ی امیریه
تا موزه‌ی نگارستان

در ایستگاه گمرک
نور چراغ‌ها کم شد
انگاره‌های فصل به هم ریخت
فیروزه با غبار درآمیخت
پاییز بود و آب
شهر و طلا و خواب
و یک صدا،‌ که می‌دانستیم
هر لحظه ممکن است بگوید:
“برگشت نیست
آخر این خط!”

قایق رسیده بود به راه‌آهن
به واگن عتیقه‌ی میدان
بین جزیره‌های گیاهی
و صخره‌های سرگردان

که دور زد
پهلو گرفت
و ایستاد،
آن جا که روح تندیس
در زیر آبراه
نفس می‌کشید..

در ادبیات غرقه شو، همچنان که در عیشی مدام…لیلا سامانی

به بهانه ی سالروز خاموشی گوستاو فلوبر

3edfr--po0-o0

“خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا” نویسنده ی پرویی و برنده ی جایزه ی نوبل ادبی در سال ۲۰۱۰، از برجسته ترین رمان نویسان، مقاله نویسان و روزنامه نگاران معاصر امریکای جنوبی و هم چنین از مطرح ترین نویسندگان نسل خود در سطح جهانی است. او که متولد ۲۸ مارس ۱۹۳۶ است، درحالی در هفتاد و چهار سالگی به کسب جایزه ی نوبل نائل شد، که حدود بیست سال، نامزد دریافت این جایزه ی پرافتخار بود. یوسا، در کنار “گابریل گارسیا مارکز” و “ کارلوس فوئنتس” از جمله نویسندگانی ست که ادبیات امریکای لاتین را در مسیر دگرگونه ای هدایت کرد؛ مسیری که به جهت فرم و شیوه ی داستان سرایی با آنچه پیش از آن نویسندگان این ناحیه خلق کرده بودند، تقاوتی بارز داشت و شاید همین تفاوت بود که ادبیات آمریکای لاتین را در زمره ی پر خواننده ترین آثار جهانی قرار داد.

5060397445_d013def439

با این وجود سبک نوشتار یوسا منحصر به خود اوست. او برای بازگویی داستانهایش، از روایتهای تو در تویی بهره می برد که در وجوه زمانی و مکانی متفاوتی در یکدیگر گره می خورند . او در پس همین درهم تنیدگی هاست که روال داستانی رمانهایش را پیش می برد و خواننده را مجذوب و شیدای قلم خود می کند. یوسا بر خلاف مارکز حقیقت را بر بستر جادو نمی کشاند و حتی بر تخیلات خود هم نقش حقیقت می زند؛ تا آنجا که حتی در نوشتن داستان هایش هم از شخصیتهای حقیقی الهام می گیرد و در واقع قریحه ی قصه نویسی خود را با بیوگرافی نویسی ترکیب می کند. او به رمان به چشم یک تحقیق می نگرد، که در آن، به مدد نیروی خلاقیت نویسنده و جبر راستین حقیقت، تاریخ و تخیل با یکدیگر آمیخته می شوند و اثری خلق می شود که در آن مرزی میان واقعیت و رویا مشهود نیست. یوسا آنقدر واقع گراست که هر آنچه در رویای نویسنده می گذرد را نیز بر خاسته از تاملات ذهن ناخودآگاهش می پندارد، شاید به همین دلیل است که او در کتاب “عیش مدام” مصرانه در صدد جستن منشأ حقیقی آفرینش رمان “مادام بواری” بر آمده است.

20101016133144-portada

یوسا نام این کتاب را ازیکی از عبارات نامه ی “گوستاو فلوبر” – نویسنده ی رمان “مادام بواری” – به دوشیزه “لوروایه دشانتپی” برداشت کرده است: “تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام.” و سپس در متن کتاب به بررسی رمان مادام بواری و جراحی زندگی و اندیشه های “اما بواری” و خالقش، فلوبر، به هنگام نگارش این اثر می پردازد. یوسا با این اعتراف که خواندن مادام بواری و غرق شدن در یک یک سطرهایش وی را به وادی نویسندگی رهنمون ساخته، دست به کند و کاو در لایه های مختلف این رمان زده و در سه فصل و از سه زاویه ی متفاوت این اثر ادبی را مورد بررسی قرار داده است.
یوسا در بخش نخست کتاب عیش مدام، از احساس شخصی خود نسبت به “اما بواری ” و “فلوبر” و از میزان تاثیری که بر زندگی وی گذارده اند سخن می گوید، این فصل از کتاب که تحت عنوان ” عشق یکسره” نامگذاری شده، با وصفی شور انگیز و پر تب و تاب از اما و عواطفش سخن می گوید، یوسا خود را دلبسته ی “اما” می نامد و در حقیقت در این بخش، قرائت شخصی خود از این رمان را بیان می کند:
چیزی که مرا به ستایش این موجود هیچ کاره ی فریبنده وا می دارد، صرفا این واقعیت نیست که “اما” محیط خود را به چالش می خواند، علل این چالش هم برای من اهمیت دارد. این علت ها بسیار ساده اند و از چیزی سرچشمه می گیرند که من و او در آن مشترک هستیم، یعنی ماده گرایی درمان ناپذیر ما، اولویت دادن به لذات جسم در مقابل لذات روح […]” اما” خواستار لذت جنسی ست، حاضر نیست این نیاز جسمانی ژرف را که شارل قادر به ارضای آن نیست از آن روی که اصولا از وجود آن خبر ندارد، در وجود خود سرکوب کند …
او سپس در بخش دوم کتاب، به نحوه ی نگارش این رمان و چگونگی آفرینش این اثر، اشاره کرده و با تفحص در زندگی، افکار و دغدغه های فلوبر، انگیزه ی او را از نوشتن این کتاب و خلق شخصیتی چون “اما بواری” مورد بررسی قرار داده است. و نهایتا در بخش پایانی این پژوهش مبسوط، “مادام بواری” را به عنوان سردمدار شکل گیری ادبیات مدرن معرفی می کند.
یوسا در ” عیش مدام” با زیباترین شکل ممکن ” اما بواری” را ترسیم می کند، زنی که گویی این بار معشوقه ی یوساست و یوسا نه تنها زندگی که نجات خود از خودکشی را مدیون این زن می داند. او دوگانگی، وهم پروری و عصیان این زن را می ستاید و با وسواسی کم نظیر همه ی وجوه شخصیت او را هویدا می سازد:
“فراتر از هرچیز، آنچه مرا افسون می کند، دوگانگی وجود ” اما بواری” ست، زنی که با خونسردی تمام نقشه ی شجاعانه و افراطی خود را طرح می کند و در عین حال مثل بچه ها از کتابهای مبتذلی که می خواند بر انگیخته می شود، خواب کشورهای عجیب و غریبی رامی بیند که در کارت پستالهای رایج آن روزگار دیده است، زنی که به مرد محبوبش انگشتری می دهد و […] به او می گوید نیمه شب به فکر من باش و گاه حرفهایی پر طمطراق بر زبان می آورد […] و طبیعی ست که تحت تاثیر صحنه ی کالسکه سواری باشم که در آخر آن دست برهنه ی زنی تکه پاره های نامه ای را که خبر جدا شدن از مرد عاشق است و قصد داشته به او بدهد، به دست باد می سپرد. “( صفحه ی ۳۰)
“هیچ کس – جز خود اما و خواننده- آگاه نیست که زیر این ظاهر نماینده ی کمال و شادمانی و این همسر خانواده دوست، زنی آکنده از آز و خشم و نفرت پنهان است. از این زمان به بعد سراسر زندگی اما یکسره در دورویی می گذرد و تا زمانی که می میرد، همواره دو “اما” وجود دارد، یکی “اما” یی که شارل و مردم شهر می شناسند و دیگری آن که فقط خود او و گاه به گاه “لئون”، “رودولف” و “لورو” می شناسند.” (صفحه ی ۱۷۶)
نویسنده هم چنین ازتضادهای جنسیتی “اما” هم پرده بر می دارد و او را زنی توصیف می کند که در پشت زنانگی تمام عیارش نرینه ای مصمم و با اراده پنهان شده است، او “اما” را “فمنیستی تراژیک” خطاب می کند که در جامعه ای مردسالار اسیر شده و خود را درقیاس با مردان حتی از رویا پردازی هم ناتوان می بیند، او خطاب به رودلف که از سرزمین عجایب و سفرهای رویایی خود سخن می گوید با لحنی حسرت آلود می گوید: ” بی‌چاره ما زن‌ها حتی این سرگرمی را هم نداریم” و یوسا این گفت و گو را به مثابه ی تبعیض جنسیتی حاکم در همه ی دوران ها می داند، تبعیضی که زن را در تناقض و تعارضی دیگر درگیر می کند، تعارضی درونی و جدالی تلخ بین ذات زنانگی و آرزوی مرد بودن. “اما” درگیر این نبرد می شود، او که در مقام زن همواره با سرخوردگی و ناکامی دست به گریبان بوده است، به جست و جوی هویت مردانه ی خود بر می آید، اواز مسند نیاز برمی خیزد و خود به دیدار معشوق هایش روان می شود، در همه ی این روابط این “اما” ست که عنان را در دست می گیرد، اوست که از لئون می خواهد تا برایش شعر عاشقانه بسراید و یا کرایه ی هتلی که درآن دیدار می کنند، را پرداخت می کند. ولی همه ی این مردها – شارل، لئون و رودلف- پس از چندی با استیصال وضعف و زبونی شان، “اما” را دلزده و سرخورده می سازند. مردانی که نه تنها آن مردانگی مطلوب “اما” را بروز نمی دهند، بلکه با حالات برده صفتشان “اما” را مبدل به قهرمانی شکست خورده، دردمند و رنجور می کنند. “اما” ی جست و جو گر که در شکاف میان تمنا و برآورده شدن آن گام بر می دارد، بر این باور است که رابطه ی نا مشروع می تواند آن حیات باشکوه مطلوب را به او هدیه دهد، اما آنچه از این روابط عاید او می شود چیزی نیست جز ناکامی و سرگشتگی دوباره و تعلیق در میان ” آلودگی زندگی زناشویی و سرخوردگی از روابط نامشروع “. یوسا هم چنین سلطه ی بی چون و چرای “اما” در زندگی زناشویی اش را تشریح می کند، تسلطی که حتی پس از مرگ هم گریبان آن پزشک روستایی را رها نکرد و او را به تباهی کشاند. نویسنده ی کتاب ” عیش مدام” پس از تشریح این کشمکش ها، ” اما” را با دیگر زنان مادر سالار داستان که نقشهایی مردانه را برعهده دارند مقایسه می کند، زنانی که به علت بی کفایتی شوهرانشان نقش مرد را در خانواده بازی می کنند ولی به نومیدی و درماندگی “اما ” مبتلا نمی شوند. یوسا نقش مردانه ی این زنان را نشانه ی عصیان آنها نمی داند و می گوید:
آن‌ها نقش مرد را برعهده می‌گیرند چون کار دیگری نمی‌توانند بکنند، چراکه شوهرانشان این نقش را انکار کرده‌اند و باید کسی باشد که در خانه تصمیم بگیرد. در مورد “اِما” مردانگی چیزی نیست که برای پر کرن جایی خالی به خود بسته باشد، بلکه در عین‌حال تلاشی است برای آزادی، راهی برای جنگیدن با نکبت و درماندگی نهفته در وضع زن.
یوسا، رمان مادام بواری را به سبب در هم فشردن مسائلی چون طغیان، خشونت، ملودارم، مسائل جنسی و حتی شی بارگی غوطه ور در آن تحسین می کند و آن را بر رمانهایی چون ” مسخ” کافکا و یا آثار فاکنر ترجیح می دهد. چرا که به عقیده ی او پایان بسته ی مادام بواری از تعلیق و پرسشی که آن رمان ها برای خواننده ایجاد می کنند، مبرا ست و یوسا این امر را مزیتی برای این رمان بر می شمرد. این نویسنده بر خلاف دیگرانی چون ” جیمز جویس”، ” ویرجینیا وولف” و ” ویلیام فاکنر” معتقد است که باید ابتدا طعم حقیقت را چشید و بعد به داستان سرایی پرداخت؛ در واقع او پرداختن به عینیت را بر ذهنیت مقدم می داند.
یوسا، با آن که عصیان مادام بواری را عصیانی شخصی می نامد ولی از قدمت و عمر وسوسه ها و دغدغه های “اما” هم سخن می گوید دغدغه هایی که هنوز هم بر زندگی بشر امروز و به خصوص زنان سایه افکنده و به خانه ی پر ملال و سرد “شارل بواری” محدود نمانده اند و وسوسه هایی که تنها منحصر به همسر سودایی و عاصی آن پزشک دل مرده و کسالت آور نبوده و نیستند:
عصیان ” اما” از ابعاد حماسی که در عصیان قهرمانان مذکر رمان قرن نوزدهم می بینیم بی بهره است […] این عصیان یک فرد است و چنین می نماید که عصیانی خود بینانه است. این زن قوانین محیط پیرامون خود را زیر پا می گذارد، زیرا مشکلاتی که فقط مشکل اوست به این کار می کشاندنش، این عصیانی به نام کل انسانیت یا به نام فلان اصل اخلاقی یا فلان ایدئولوژی نیست، ” اما” از آن روی که احساس می کند، جامعه، تخیل او، جسم او، رویاهای او و تمناهای او را به زنجیر کشیده، رنج می برد، روابط نامشروع برقرار می کند، دروغ می گوید، می دزدد و در پایان خود را می کشد، شکست “اما” به معنای این نیست که او بر خطاست […] باری، شکست اما صرفا اثبات این نکته است که این نبرد نابرابر بوده، “اما” تنها بود و از آنجا که موجودی غریزی و احساساتی بود و پیوسته در معرض این خطر که راه را گم کند و بیش از پیش در وضعیتی غرقه شود که سرانجام دشمن را بر او چیره کرد.
یوسا، شیفته ی فلوبر نیز هست، او می گوید: ” من به معنای دقیق کلمه شیءباره هستم. خوش دارم خانه و گور و کتابخانه‌ی نویسندگان محبوبم را ببینم و اگر می‌توانستم استخوان‌هاشان را محض تبرک نگه دارم، یعنی همان کاری که مؤمنان با استخوان‌های قدیسان می‌کنند” او که کتاب را بارها و بارها موبه مو خوانده، بر روی صحنه های زندگی فلوبر ذره بین می گذارد و خواننده را از ریزترین اطلاعاتی که درباره ی شرایط خانوادگی و زندگی فلوبر به دست آورده است، آگاه می کند، از حالات روحی او و اعضای خانواده و دوستان نزدیک و مکاتبه ایش گرفته تا شکل اتاق و ساعات کار وی. در این میان مطالعه ی چهارده جلد از نامه نگاری های ” فلوبر” و به خصوص نامه هایی که به معشوقه اش، “لوییز کوله” نوشته است، از اهمیت بسیاری برخوردارند.
برخی از منتقدین، توجه بیش از اندازه ی یوسا، به این ظرایف و نکات، را مورد نقد قرار داده و افراط او را نپسندیده اند، اما آنچه مسلم است این است که یوسا این اصرار و اهتمام را بیهوده انجام نداده است. او در صدد اثبات این قضیه است که “مادام بواری” نه تنها بر اساس وهم، الهام، غریزه و یا نیروهای پنهانی خلق نشده بلکه بهره گیری از حقایق و پیشامدهای روزمره و پیرامون نویسنده است که او را در آفرینش یک اثر ادبی یاری رسانده است. در حقیقت نویسنده نقش راوی هنرمندی را برعهده می گیرد که از جادوی ورود به ذهن و آگاهی ازتفکرات شخصیتها برخوردار است، یوسا معتقد است که فلوبر در “مادام بواری” در عین حال که به امور شهودی توجه دارد از پرداختن به تفکرات و تک گویی های جریان سیال ذهن نیز غافل نیست. او به نویسنده ی محبوبش هرگز جلوه ای آسمانی نمی دهد و او را از هرگونه کشف و شهودی مبرا می داند، هم چنان که “اما” قهرمان همیشه اش را نیز زمینی می خواند و این شاید همان نکته ای باشد که “عبدالله کوثری” را بر آن داشته است تا این کتاب را به فارسی برگرداند. باشد تا نویسندگان، منتقدان و خوانندگان ادبیات فارسی نیز تکیه ی صرف بر عنصر عاطفه و آسمانی کردن شاهکارهای کلاسیک ادب فارسی را به فراموشی سپرند و جایگاه تفکر و پژوهش را جایگزین آن نمایند.

نگاهی به حرف ها و حدیث ها پیرامون نمایشگاه کتاب تهران … رهیار شریف

نمایشگاه کتاب و ناشرین خودی و ناخودی…

نمایشگاه کتاب تهران که چند سالی ست از محل دائمی نمایشگاه ها به مصلای تهران نقل مکان کرده از روز سه شنبه ی هفته ی جاری، پانزدهم اردیبهشت ماه و در همین مکان آغاز به کار خواهد کرد. این نمایشگاه که در سالهای اخیر به خاطر بی کیفیت بودن محل برگزاری و جمع آوری برخی از کتاب ها با انتقادهای فراوانی روبرو بوده در نوبت امسال خود، رسما فهرستی از انتشاراتی های محروم از کار را در اختیار رسانه ها قرار داده تا به حرف ها و حدیث های بیشتری دامن بزند.

ssds44rfde3

” عباس صالحی” معاون فرهنگی وزارت ارشاد نیز محروم شدن برخی از ناشران از حضور در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران را تایید کرده است.

به گزارش خبرگزاری  فارس  عباس صالحی رئیس بیست و هشتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران طی یک نشست خبری به همراه مدیران کمیته‌های این دوره، برنامه‌های نمایشگاه کتاب را تشریح کرد و به سوال خبرنگاران پاسخ داد.
آقای صالحی در همان مجال باب کمیت حضور ناشرین این طور گفتند:

” در این دوره ۲۴۵۰ ناشر داخلی در ۲۱۶۰ غرفه حضور دارند. ۳۰۰ هزار کتاب داخلی و ۱۶۵ هزار کتاب خارجی و مجموعا حدود ۴۶۰ هزار عنوان کتاب را در نمایشگاه خواهیم داشت مثل کتابخانه ای که طی ده روز در گردش است. می‌شود گفت حدود نیم میلیون کتاب در نمایشگاه امسال حاضر است. ”
اما در شرایطی که انتظار می رفت تا با مراودات اندک بهتر شده ی ایران با دنیا در نمایشگاه امسال شاهد حضور کشورهای پیشرو حوزه ی نشر در ایران باشیم، سرانجام این کشور ” عمان ” بود که به عنوان میهمان ویژه ی نمایشگاه انتخاب شد و وزیر فرهنگ این کشور هم به عنوان سخنران ویژه ی مراسم افتتاحیه. این موضوع که بازتاب جالبی در خبرگزاری های داخلی و خارجی داشته و تا حدودی اسباب دلسردی فعالین حوزه ی کتاب را فراهم کرده بود اما با این توضیحات از جانب آقای صالحی روبرو شد:
” عمان می‌تواند برای ما پایلوت فرهنگی در منطقه خلیج فارس باشد. ”

رئیس نمایشگاه کتاب تهران همچنین از آینده ی دنیای نشر و حضور ناشرین الکترونیکی هم گفت و این موضوع را یکی از رویکردهای اساسی نمایشگاه دانست. وی همچنین درباره ی چرایی این توجه نیز این طور گفت:
” افق آینده نشر ترکیب نشرالکترونیک و کاغذی است و نشر کاغذی نمی‌تواند نشر الکترونیک را نادیده بگیرد.”
بعد اقتاصادی نمایشگاه و اشاره ی تلویحی به بازار کساد نشر هم دیگر از سخنان آقای صلحی به شمار می رود.

آقای شهرام نیا قایم مقام رییس نمایشگاه کتاب تهران نیز درمورد وجهه ی اقتصادی نمایشگاه اظهار نظر کرده و در این باب این طور گفته :
” یک بعد نمایشگاه جنبه فروشگاهی آن است. اگرچه انتقاداتی درباره پررنگ شدن این بخش وجود دارد اما در شرایط فعلی نشر ایران فرصتی برای گردش مالی ناشران به شمار می‌آید. ”

اما در شرایطی که بسیاری از اهل کتاب حضور در مصلا را نشانه ای از کم رونق شدن کتاب دانسته اند، آقای شهرام نیا از ” اجبار ” ی سخن به میان آورده که می تواند تا حدودی تامل برانگیز باشد :

” نمایشگاه کتاب تهران مثل هر نمایشگاهی نمی‌تواند مکان دائمی داشته باشد. ارشاد هم اگر همه اعتبار سالانه خود را ارائه کند باز هم کفاف نخواهد داد. معمولا شهرداری ها عهده‌دار این امور هستند و ما در واقع مستاجریم. تنها جایی که امکان برگزاری هست مصلاست… ”

جالب اینکه آقای صالحی در پایان این نشست خبری بار دیگر تاکید کرده که ناشرانی که از حضور در نمایشگاه امسال محروم شده‌اند نمی‌توانند در نمایشگاه کتاب حاضر شوند.

به بهانه ی یازدهمین سال کوچ حسین منزوی… بهارک عرفان

آن موازیان به ناچاری…

اردیبهشت امسال یازدهمین سال جدایی “حسین منزوی” از زمین و اهالی آن است. شاعری که گرچه برخی وی را پدر غزل معاصر ایران خوانده اند، اما اشعارآمیخته به موسیقی و عشق او هرگز آنگونه که باید قدر ندید و روحیه ی تغزلی او که در آن قداست و صفای روح و جان موج می زد، نزد مخاطب عام شناخته نشد و “منزوی” ماند؛ تا آنجا که پر فروش ترین کتاب وی، تنها چهار بار تجدید چاپ شده است.

dsss5trgt6--po0-0
حسین منزوی شاعری ست که در وانفسای انفعال و سکون شعر کهن و تحول تک بعدی شعر نو، غزل معاصر را جلوه ای دگرگونه بخشید و در عین پایبندی به ساختار سنتی غزل، در کاربرد واژگان و ترکیبات شیوه ای نوین را ابداع کرد، چنانکه “م.آزاد” گفته است : “حسین منزوی غزل را به شیوه ای شبیه به شعرنو می سرود و نظم فاخری را دنبال می کرد.”

حسین منزوی

حسین منزوی

وی در بحبوحه ی سالهای پر تنش دهه ی ۴۰ و ۵۰ – که شعر شاعران نوپردازی چون شاملو به سلاحی برای مبارزه ی سیاسی و ابراز انتقادهای تند و تیز سیاسی بدل شده بود – عاشقانه سرودن و رهایی از تعلقات این چنینی را سرلوحه ی قلم شاعرانه اش ساخت،هرچند که این غزل های عاشقانه از مضامین اجتماعی هم بی بهره نمانده اند.
”منوچهر آتشی” در توصیف حسین منزوی گفته است که او “شاعر عشق همیشه” است. با این حال، خودش می گفت: “هرچند پایگاه تغزل را عشق و عاشقی دانسته اند، ولی به گمان من، تغزل می تواند هر نوع حدیث نفسی را دربربگیرد حتی اگر اجتماعی و عرفانی باشد”.
درادامه ، سه غزل عاشقانه ازاین شاعر شیرین سخن، را زمزمه می کنیم:

شمیم شمالی
شهر – منهای وقتی که هستی – حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی
هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی
ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!
چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

خیال خام پلنگم
خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پریدو پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز به یکدگر نرسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

راز بزرگ تنهایی

بسر افکنده مرا سایه ای از تنهائی
چتر نیلوفر این باغچه بودائی
بین تنهائی و من راز بزرگی ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربین تو زیبائی
بارَش از غیرو خودی هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در یائی
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و این شیوه ی شب پیمائی
بو سه ای داد ی و تا بوسه ی دیگر مستم
کس شرابی نچشیداست بدین گیرائی
تا تو برگردی و از نو غزلی بنویسم
می گذارم که قلم پر شود از شیدائی .

به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید

آخرین نامه ی فرزاد کمانگر به دانش آموزانش
مینا استربادی

666hgnbb-o90o

خطاب به پسران طبیعت آفتاب می نویسد: ” … ، بعد از « مصیبت مرد شدن » تازه « غم نان » گریبان شما را گرفته ، اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید؛ و به دختران سرزمینش می گوید: ” …، اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنیا نمی آمدید ، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت « زیر تور سفید زن شدن » برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید” … پر است از احساس و شعور، این نامه ی آخرین او؛ و مگر می شود کسی که این طور می نویسد و این طور به زندگی نگاه می کند، کسی که شاگردانش را به فراموش نکردن شعر و آواز توصیه می کند؛ اهل جنگ باشد و برای مردمی خطرناک؟

امروز، خاطره ی این مرگ غمگنانه یکی از اهل معرفت و آن توحش بی آخر اهل قدرت، چهارساله شد. در حال و هوای مرگ این مرد بزرگ اما، سودمند تر و نکو تر از نامه ی آخرینش یادداشتی سراغ نکردیم. باشد که تا دخترکان و پسرکانی که چهارسال قبل کمتر از این دنیای نامرد دانسته بودند، بخوانند و بدانند که روزگار نامروت چه بر سر پاک ترین و اهورایی ترین فرزندان آن خاک آورده؛ بخوانند و بدانند که آقای معلم به شعر و آوازشان سپرده و برایشان از صداقت و ترنم گفته … با هم این آخرین نامه که به وصیت و نصیحتی هوشمندانه می ماند را بخوانیم و به سطر به سطرش دقیق شویم…

farzadddegf6yt5r4

آخرین یادداشت فرزاد کمانگر از زندان رجایی شهر…
بچه ها سلام،
دلم برای همه شما تنگ شده ، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم ، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم ، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم ، با شما میخندم و با شما میخوابم . گاهی « چیزی شبیه دلتنگی » همه وجودم را میگیرد .
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم ، و خسته از همه هیاهوها ، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم ، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب » و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند ، پی سه ممیز چهارده باشید با صد ممیز چهارده ، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند ، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد .
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم .
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید ، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد ، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم ، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید ، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز « جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود ،راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید ، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنیا نمی آمدید ، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت « زیر تور سفید زن شدن » برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنید . دختران سرزمین اهورا ، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید .
پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید ، بخوانید و بخندید چون بعد از « مصیبت مرد شدن » تازه « غم نان » گریبان شما را گرفته ، اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید ، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید .

رفیق ، همبازی و معلم دوران کودکیتان
فرزاد کمانگر – زندان رجایی شهر کرج
۹/۱۲/۱۳۸۶

معرفی کتاب آموزشی تجربه های مدرسه داری / رضا اغنمی

مجتمع آموزشی مهران 1358 - 1332

مجتمع آموزشی مهران ۱۳۵۸ – ۱۳۳۲

مجتمع آموزشی مهران ۱۳۵۸ – ۱۳۳۲
معصومه فرنگیس سهراب(مافی)
یحیی مافی
ناشر: موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان
سال نشر: ۱۳۹۳

این دفتر ۲۳۸ برگی در۱۸ فصل منتشرشده است. و همانکونه که ازعنوانش پیداست، تجربۀ تلاش دو زوج خادم فرهنگ در راه تربیت فرزندان کشوراست. دردیباجۀ فشرده ای که زنده یاد احمد بیرشگ در۱۳۷۰ براین دفتر نوشته به نیکی از این زوج فرهنگی یاد کرده است :«خانم وآقای مافی آن چه را که درراه خدمت به نونهالان و نوجوانان جامعه ما اندیشیده برآن جامه عمل پوشانده اند، در طبق اخلاص درپیش چشم هم میهنان وهم دلان قرار داده اند. آنان دراین کتاب هیچ ازتاریخچه ی عمرپربرکت خود با خواننده درمیان نمی گذارند، مگر آن چه درراه این خدمت شریف کرده اند و ازقوه به فعل درآورده اند . ثمره اش تربیت صحیح عده ای ازفرزندان برومند ملت ماست».
وهم جنین درپشت جلد محمدهادی محمدی یادآور شده : «بازگویی تجربه های سی وچند ساله می تواند معنای درست درست فلسفه ی تربیتی یا پداگوژی ازدومعمار آموزش وپرورش ایران را به نمایش بگذارد. تا اگرکسانی باشند که امروزبخواهند ازآن بهره ببرند، بتوانند آموزش وپرورش ایران را دراندازه ی توان خود دگرگون کنند و پیش ببرند . . .».
درفهرست مطالب پس از پیشگفتار، بخش یک گردش کار، شامل فصل۱ تا ۶ : کودکستان، آغاز کار. مدیریت مدرسه . فضای آموزشی. دانش آموزان. معلم و معلمی. مدرسه واولیاء. بخش دو درراه آموزش، شامل فصل ۷ الی ۱۶: ریاضی. علوم. زبان و ادبیات فارسی. آموزش زبان خارجه. هنر . ورزش و پیش آهنگی . تکالیف شب و تکالیف ایام تعطیل . ارزشیابی (امتحان) . تشویق وتنبیه. کتاب و کتابخانه . بخش سه درمسیر پرورش، شامل فصل ۱۷ و ۱۸ : پرورش. ارتباط با فارغ التحصیلان مدرسه می باشد.
این دفتر که روایتگر تجربه های یک زوج معلم است، ازآغاز راه، «وضع آموزش پیش ازدبستان دردهه ۳۰ و۴ شمسی» را موردبحث قرارداده وسپس شروع کاررا شرح می دهند«درتابستان ۱۳۳۲، فعالیت فرهنگی یا به عبارت دیگر، کار مدرسه داری خود را با گشایش کودکستانی یک کلاسه به نام «مهر» در خیابان امیرآباد، (کارگرکنونی) فرصت شرقی آعاز کردیم». دراثر استقبال این کودکستان یک کلاسه دراواسط همان سال به سه کلاس می رسد. با نوآوری های مسئولان که چشمگیر است. استفاده ازنظرات اولیای بچه ها و همکاری های لازم با کمک آنها و تغییرات ضروری دربرنامه ها انگیزۀ پیشرفت را فراهم می سازد. اهمیت دادن به هنرونقاشی وکار دستی های متنوع و مهمتر حذب بچه ها از طریق راه اندازی جشن زادروز آن ها و نمایش در اعیاد و سرگرمی هائی از این قبیل: «بچه ها با شیوه ی معاشرت وبرخورد صمیمانه با همسالان، آشنایان ودوستان بزرگ سال آشنا می شدند و به تدریج آداب زیستن درجامعه را فرا می گرفتند».
درفصل دو با شکل گیری دبستان مهران، مشکلات را شرح میدهد. مسئولیت های سنگین تدریس و مهمتر حفظ بچه ها را در حارج از مدرسه یادآور می شود: «مدیرمدرسه نه تنها مسئول برنامه های داخل مدرسه بلکه تاحدود زیادی مسئول برنامه های خارج ازمدرسه ی کودکان و نوجوانان نیز هستند». از کمک های انجمن خانه و مدرسه ازراهنمائی های مفید شورای مشورتی به نیکی یاد می کند. وظایف معلم ها ودیگر کارکنان مدرسه ورفتار آنها با بچه ها ی مدرسه را شرح می دهد. تا آنجا که به درستی در پرورش و رشد روح این اطفال و نوجوانان، هریک از این مربیان وظیفه ای برعهده دارند. انضباط شدید مسئولان مدرسه وتنظیم امور مالی و رعایت مسائل بهداشتی و تأسیس کتابخانه با کتابداری مسئول: «بایاری گرفتن ازهمکاران بیش از ده هزار جلد کتاب را دردست مراجعان کتابخانه می گرداند». تغذیه شاگردان زیرنظر شورای تغذیه ازمسائلی ست که دراین فصل از آن سخن رفته است. اما، درباره تغذیه رایگان ازنامرغوبی پرتقال ها شکایتی ازسوی مدرسه مهران به آموزش و پرورش ناحیه ۱۵ شده که به نتیجه نمی رسد. «متآسفانه رویه مذاکره ی این شرکت هم حالت ارعاب دارد. آنها مدعی هستند که مدرسه حق ندارد درمورد بدی تغذیه اصلا حرفی بزند. مرتبا کلماتی نظیر “صلاح نیست” و “مصلحت نیست” تکرار می کنند. پرتقال های نامرغوب به اندازه ی یک تخم مرغ است. آیا باید تحویل گرفت و به بچه ها داد یا نه؟» .
ازطرف مدرسه مهران برای خدمت گزاران، درمحلۀ وصفنار درجنوب غربی تهران خانه سازی می شود «که کسان دیگری خانه ها را تصاحب کردند».
تلاش های همه جانبۀ این زوج فرهنگی: شامل بهداشت، انضباط وحرمت آموزش، دعوت به همکاری اولیاء وتشویق آنها در همکاری با مسئولان وجذب وجلبِ علاقۀ عموم به مشارکت درامور مدرسه، وازهمه مهمتر: توجه ویژه به رشد و پرورش آگاهی و بالابردن سطح دانشِ اطفال و نوجوانان بسی شگفت انگیز است و جای سپاس دارد وقدردانی. مبالعه نیست که این کتاب توان آن دارد که به عنوان بهترین نمونۀ آموزشی درمراکز تربیتی در متون درسی قرار گیرد. افسوس که دوران پریشانی وبحران است. و نگاه های سازمان یافتۀ جهل ریشه دار به سوی خرافات و فرهنگ پوسیدۀ تحجر؛ تجدید خاطره با عادت عرفی شده، و زمانۀ رفتن به سراغ چه باید کرد؟
گزبده ای پرمغز از مصطفی کریمی دربرگردان روجلد کتاب، یادآور انسانیت هایی ست که زمانی بین برخی با وجدان های سالم وپاکیزه رخ می نمود: « . . . خانم وآقای مافی به این کوشش ها بسنده نکردند و برای کمک به رشد فرهنگ کودکان کشور، با هم فکران و همراهان خود، درتآسیس «شورای کتاب کودک»، «فرهنگ نامه کودکان ونوجوانان» و «انجمن پژوهش های آموزشی» مشارکت کردند. ما سال ها درانجمن پژوهش های آموزشی و درکنار خانم وآقای مافی، صداقت، بردباری، پشتکار، امید و عشق به انسان ها را آموختیم». انجمن پژوهش های آموزشی پویا.
برای علاقمندان به مسائل آموزشی وبهره گیری از رشته های گوناگون تجربه های این دو آموزگار برجسته که چهره در نقاب خاک ابدی کشیده اند مطالعه این کتاب را توصیه می کنم.

بررسی کتاب حلقه گمشده، سیروس نهاوندی … رضا اغنمی

حلقه گمشده، سیروس نهاوندی

حلقه گمشده، سیروس نهاوندی

حلقه گمشده، سیروس نهاوندی
باقر مرتضوی
چاپ : مرتضوی – کلن آلمان
تاریخ انتشار: زمستان ۱۳۹۳
پخش: انتشارات فروغ. کلن، آلمان

کتاب با این یادآوری شروع شده است:
«تقدیم به جان باختگان ” شب یلدا”ی سال ۱۳۵۵ به زنده یادان: محمدعلی کاریاب (باربا)، رحیم تشکری، جلال دهقان، مینا رفیعی، حسن زکی زاده، مسعود صارمی، ماهرخ فیال و همچنین پرویز واعظ زاده مرجانی»

فهرست دوبرگی مطالب شامل ۱۸ مصاحبه با فعالان و زندانیان سیاسی ست که هریک میزان آشنائی وهمکاری های خود با نهاوندی را درمیان گداشته اند. علاوه برآن آثارمکتوبی ازصاحبنظران که طی مقاله وجزوه هایی دربارۀ نهاوندی و فعالیت های سازمانیِ او منتشر کرده اند. درمجموع، دیدگاه های دقیق و روشن نویسنده در “حلقه ی گمشده” به دنبال کشفِ راز نهفتۀ کسی ست که ده ها انسانِ مبارز و اندیشمند را درقربانگاه استبداد به مسلخ فرستاده است.
نویسنده، در پیشگفتاری با عنوان «چرائی» انگیزۀ تدوین این کتاب پژوهشی، سیروس نهاوندی را معرفی می کند. دربستر حوادث آن سال های بحرانی و پرحوادث، فعالیت های اورا یادآورمی شود. از مشکلات خود در دسترسی به اسناد سخن می گوید آن هم درحالی که «رد پای سیروس نهاوندی همه جا به چشم می خورد».
مرتضوی، با احساس مسئولیت سنگین چون وامداری متعهد به رفقای جانباخته، ازچندسال پیش برای جمع آوری اسناد ومدارک و نشستن پای صحبت فعالان سیاسی و زندانیان سابق را شروع کرده تا هرچه زودتر پرده ازرازها بردارد. من خود شاهد تلاش های بی وقفۀ او بودم و آگاه از خلق و خوی وسواسی اش در تمیز سره از ناسره؛ می دیدم که معضل ننگین “سازش” نهاوندی مسئله ی ذهنی او شده است. تا جائی که درهرفرصت مناسب و برخورد با فعالان سیاسی دوران در جستجوی سرنخی ازماجرای او می شد. اشاره اش به نکته ای درخور یادآوری ست در شناختِ بحران دگرگونی ها در جوامعی چون ایران بسی پند آموز است: «سیروس نهاوندی بسی بیش از یک شخص است. او در جامعه های استبداد زده پدیده ای آشناست. بوده اند کسانی که بیش و کم همان کرده اند که سیروس نهاوندی با ما کرده؛ هم امروز نیز در تحلیل آخر، آدمی ست و قدرت ها و ضعف هایش . درزندان، تنهائی، تهدید وشکنجه های روحی وجسمی وهمه، تتهائی، تهدید و شکنجه ها را یکسان بر نمی تابند. برخی می شکنند و خُرد می شوند وبرخی تسلیم می شوند وبرخی پس از گذر ازدوزخ، خود دچار استحاله می شوند و به دوزخیان می پیوندند. برخی مسخ می شوند وچون مسخ شدگان عمل می کنند و برخی . . . اما آنچه مسلم است بسیاری از آنها به درجات مختلف دچارعذاب وجدانند. برای رهائی ازاین عذاب نیزبهترین کار سخن گفتن است و بازگفتن واقعیت و بازنمودن خویشتن خویش!» .
دراین کتاب پژوهشی ۵۷۴ برگی، پس از چرائی نخستین گفتار از اسد سیف تحت عنوان : «نگاهی کوتاه به آغاز وانجام حزب تودۀ ایران» آمده است که فعالیت حزب تودۀ ایران را از آغاز تا سقوط شرح داده است. اسد بابررسی فشردۀ خود پروندۀ سنگین و پرهیاهوی حزب توده را به درستی زیر دره بین نقد برده و چون داوری با وجدانِ پاک و پاکیزه نظرخود را روایت کرده است :
«حزب توده ازهمان آغاز نمادی ازتجدد و تجدد خواهی درایران بود. جهان بزرگتری را طلب می کرد که درآن زن ومرد برابرباشند. برای قانون کار و محیط انسانی کار در کارگاه ها و کارخانه ها مبارزه می کرد؛ برتحصیل جوانان و بازگشایی مدارس ودانشگاه ها تآکید داشت. در اقتصاد کشور تحول می جُست. مخالف رژِیم ارباب رعیتی بود؛ ازعلم و دانش می گفت، برای هنر و ادبیات ارزشی ویژه درنظر می گرفت و مطالعه را پاس می داشت و رفاه و عدالت اجتماعی را طلب می کرد. همه این ها باعث می شد که قشر وسیعی از روشنفکران، کارگران و دهقانان و طبقۀ متوسط جامعه، به آن جلب شود. خلاف دیگر احزاب ایرانی، درهای حزب بی هیچ تبعیضی برروی همه افراد، ورای خاستگاه و تعلق های دینی وقومی آنان، گشوده بود. به همین علت حضور گستردۀ ارامنه ی ایرانی و زرتشتیان و یهودیان در صفوف حزب، درتاریخ ایران بی مانند است».
اسد، با چشم باز دوروی سکه را می بیند با شکافتن تاریخ در درون ماجراهای زمان می غلتد. با وارسیدن اوضاع اجتماعی نقبی به دلِ قشرعظیم لایه های زیرین می زند. به استادی، چون نقاشی ماهر نیازهای مبرم آن ها را به تصویر می کشد. به ضرورتِ آگاه شدن ازپشت پرده، سرکی می زند به محافل رهبری حزب توده ایران « رهبری حزب جهان را می دید، پیشرفت های اتحاد شوروی را پس از جنگ می شنید و می کوشید فردایی ازایران بسازد که ” امروز” (آن روز) شوروی باشد. افراد ساده حزبی اما به مشکلات روز مره خود می اندیشیدند. می خواستند زمین داشته باشند، کار داشته باشند، و خانه ای برای آسایش. شاید به همین علت بود که حزب هیچگاه نتوانست توده حزبی را به دفاع ازسیاست های اتحاد شوروی بسیج کند. وطن آنان که زندگی روزمره شان باشد. درجهان وطنی رهبران حزب نمی گنجید». جان مطلب را درجملۀ آخر باید بررسید. سیاستِ رهبران حزب توده غافل از اندیشه ها و آمال اکثریت مردم بود. همین غفلت و درک نادرست ازخواسته های مردم بود که زمینه های دوری از حزب را فراهم ساخت. تلاش رهبران حزب، درجا انداختن فکرجهان وطنی نفرت عموم را دامن زد و برنامه های سازنده و بس مفید و اساسی را بی اعتبار کرد و حزب را بدنام نمود.
جستار دوم:
سازمان انقلابی حزب توده درایران (۱۳۵۵ – ۱۳۴۸) باقر مرتضوی
نویسنده پس از توضیح شکل گیری سازمان انقلابی حزب توده درداخل کشور و فعالیت های پنهانی و گرفتاری تنی چند ازفعالان سازمان توسط ساواک، اشاره ای دارد به :«تصویری که کوروش لاشائی ازموقعیت سازمان انقلابی در آن مقطع تاریخی ترسیم می کند. . . . نه پایگاه اجتماعی داشتیم نه نفوذی درمیان کارگران، نه امکان ارتباط با دوستان قدیمی واعضای خانواده مان عملی بود. درنهایت تمام اتکای ما به چند رفیقی بود که علنی بودند و هریک هزار و یک گرفتاری داشتند. هرگونه رابطه و تماس با آن ها نیز دردرجه ی اول، موقعیت شان را به خطر می انداخت. چنان که درمورد مهوش جاسمی همین طور شد. چون با او تماس گرفتم، پس از دستگیری من . . . مجبور شد مخفی شود. تازه همه ی این ها وقتی بودند که شانس می آوردی و گرفتار نمی شدی …» .
مرتضوی، دوره دوم فعالیت سازمان را شرح می دهد و ازفرار ساختگی سیروس نهاوندی از زندان توسط ساواک خبر می دهد. نهاوندی توسط مهوش جاسمی با واعظ زاده تماس می گیرد واوهم با آغوش باز نهاوندی را می پذیرد. نویسنده پرسشی مطرح می کند که قابل تأمل است «چرا واعظ زاده هوشیاری سیاسی به خرج نداد وبه اصل اولیه ی بی اعتمادی مطلق به کسی که اززندان گریخته است بی اعتنا ماند به گمان نویسنده ی این سطورچند مسئله دراین بی توجهی نقش کلیدی دارد». مرتضوی با شمردن یکایک دلایل غفلت و تسامح را یادآور می شود و بادل پُردرد اضاقه می کند که «به این ترتیب واعظ زاده درهای تشکیلات تهران سازمان انقلابی را به روی سیروس نهاوندی گشود». نخستین قربانی کوروش لاشائی است «مدتی پس از آن که نهاوندی او را درخانه ی واعظ زاده دید به چنگ ساواک افتاد. لاشائی که برجسته ترین چهره ی سیاسی و تئوریک سازمان انقلابی درخارج از کشور بود».
وشگفت اینکه داستان فرار نهاوندی از زندان «به تشویق لاشائی و واعظ زاده . . . به دست محسن رضوانی به صورت جزوه ای به نام تجاربی چند ازمبارزه دراسارت . . . . . .درده ها هزار نسخه درداخل و خارج ازکشور، تکثیروتوزیع می شود».
با تشکیل “سازمان آزادیبخش خلق های ایران” توسط ساواک، نهاوندی ازاعضا و امکانات سازمان انقلابی استفاده می کند. کار این درآمیختگی به آنجا می کشد که «درسال ۵۵ – ۵۱ دکتر معصومه طوافچیان (شکوه) و مهوش جاسمی (وفا) کلاس های ایده ئولوژیک و سیاسی سازمان آزادیبخش را درشهرهای مختلف ایران (شیراز، اصفهان، رشت …) اداره کردند وهم چنین تحقیقات [درزمینه ی] شناخت [جامعه ی] ایران و[جنبش] دانشجوئی و غیره را»: چرا که سازمان آزادیبخش در زمینه ی آموزش از خودش مایه نداشت» .
غفلت سازمانی وفریب خوردن اعضاء چنان ریشه داربوده، که این روایتِ مرتضوی شنیدنی ست: « در نهمین جلسه ی کمیته ی اززندان تا تبعید درشهربرلن (۲خرداد ۱۳۵۷) و دربرابرپرسش زنده یاد کیومرث زرشناش، مسئول حزب توده ی ایران دراروپای غربی، زنده یاد سعید سلطانپوراعلام داشت: سیروس نهاوندی، عضو سازمان انقلابی، مآمور ساواک است». همودرزیرنویس می نویسد: «این لحظه برای نگارنده و بی تردید برای رفقای آن روز من، یکی ارسیاهترین لحظه های زندگی مان به شمار می آید. دنیا به دورسرم چرخید. نفس درسینه ام به سختی بیرون می آمد وخیس عرق شده بودم. باور نمی کردم . . . . . . من وسعید رابطه ی عاطفی عمیقی باهم پیدا کرده بودیم. شش ماه بود درخانه ی من زندگی کرده بود که قدم او و رفقایش را روی چشمم گذاشته بودم. شب و روزباهم بودیم. دربحث و گفت گو، ورزش، استخر و شنا، شام، نهار . . . کلامی درباره ی نهاوندی و وابستگی این عنصر پلید به ساواک نشنیده بودم . . .». پس از اعلام خبرتوسط سلطانپور اعلامیۀ سازمان دانشجویان سازمان انقلابی درخارج از کشور خبر را منتشر می کند.
تعحب آور اینکه عده ای از اعضای سازمان انقلابی به نهاوندی شک وتردید داشتند اما نمی توانستند با ظن وگمان یا استنباط های شخصی خود بعنوان سند ومدرک با اومقابله کنند. گفتنی ست که دراین گونه برخوردها چشم پوشی ازضعف رهبران سازمان بزرگترین خطاست؛ آنهم درحالی که مرتضوی دررهگذرحوادث ازشک و تردیدهای اعضای سازمان، جسته و گریخته سخن می گوید: «ازاواخز۵۴ خود پرویز [واعظ زاده] ازاین که چرا به انتقادات و سئوالات ما پاسخ نمی دهند». وسپس ازشک و تردید چند نفر از اعضای فعال سازمان «از داود ایوز محمدی ومسعود مولازاده وهمچنین از هادی گرامی فرد و صفرقهرمانی به روایت از کامران رفیعی» یاد می کند.
سیاوش پارسانژاد به سردی از نهاوندی یاد می کند: «می خواست بگوید که من، سیروس نهاوندی، یک کاری کردم ویک کروه مخصوص خودم را دارم. بعدهم که نشد وآن گروه ازبین رفت. بعد ساواکی شد می خواست درداخل ساواک قدرتی باشد و یک کاری بکند، یعنی بیشتر یک حالت خود خواهی و خودپرستی درش بود…» .
محسن رضوانی هم درمصاحبه درپاسخ این پرسش مرتضوی «دراین مدتی که نهاوندی باساواک همکاری می کند، هیچ چیز مشکوکی دررفتار اوندیدید که شما را اندکی به فکر وادارد؟ » می گوید: «چرا اولین چیزی که مرا به شک انداخت این بود که به قول معروف خیلی “هندوانه زیربغل من می گذاشت” همیشه می کوشید با من دررابطه ی مستقیم باشد. می خواست به شکلی پرویز واعظ زاده را دوربزند ومستقیم با من رابطه برقرارکند. واعظ زاده نیز این ارتباط مستقیم را تآیید می کرد. من زیر بارنرفتم. نهایت این که پذیرفتم واعظ زاده نیزدرتمامی ارتباط های ما باشد. چندین نامه به من نوشت. نکته ی دیگر این که اصرار زیادی داشت که من به ایران برگردم هرچند که خودم پیشراز داوطلبان رفتن به ایران بودم. ولی اصرار او درمن شک برانگیخت. دراین میان کسی را به خارج فرستاد که پس ازفرار اززندان محافظ او بود. می گفت شوفر تاکسی است. رفقای ایران به ما نوشتند مواظب او باشید. ما اورا به هامبورک فرستادیم. دوستان اورا درخانه ای جا دادند. پس ازمدتی صدای بچه ها درآمد که این آدم نه تنها انقلابی نیست بل که لمپنی به تمام معناست. من او را چند بار شخصا دیدم. آدمی بی سواد ولمپن بود. این آدم و رفتار او درمن شک برانگیخت . یک تآثیر منفی برمن گذاشت.» راننده تاکسی لمپن که مدعی بود درایران تحت تعقیب است به روایت رضوانی پس ازسه ماه خوردن و خوابیدن «یک دفعه غیبش زد».
هادی جفرودی نیز درمصاحبه می گوید زمانی که درزنجان درزندان انفرادی بوده. واز رادیوی یمن وعراق فرار نهاوندی را اززندان می شنود: «شک کردم به این دلیل شک بردم که گفته بودند اورا به بیمارستان بردند و در آن جا از یک فرصتی استفاده کرده و فرار کرده تا آنجا که من اطلاع دارم در زندان ساواک از زندانیانی که درشمار سرپرونده ها بودند، محافظت دقیق می کردند مخصوصا سیروس که پرونده اش با سفیر امریکا وزدن بانک ارتباط داره. این هارا که به بیمارستان می بردند یا مآموری بالای سرشان هست، تمام مدت، چون مرا هم دوسه بار بیمارستان بردند و یا این که با دستبند و پایبند به تخت می بندند به همین دلیل شک برم داشت . . . . . . ما را بردند به زندان اوین رحیم بنائی چون ازگذشته مرا می شناخت یه من اطمینان می کرد درمورد سیروس به من گفت که اولا به فرارش مشکوکم، دوم اینکه وقتی فرار کرد، رفت باکسانی تماس گرفت مثل شوهرخواهرش و خواهرش که در زندان بود و آنها را زود آزاد کرده بودند. . . . . . . . . .
ما فرار سیرئوس را باور نداشتیم . مسعود مولازاده
مسعود مولازاده درمصاحبه با باقرمرتضوی پس ازروایت شرح حال خود، از آشنائی با داود ایوز محمدی سخن می گوید. اشاره ای دارد به برگزاری جلسه های مخفی دونفری که باهم داشتند و پیوستن سیروس نهاوندی به آن دو درتهران. زندانی شدن مسعود به اتهام کتابخوانی باعده ای از جوانان خوزستانی به همان اتهام، و انتقال او به زندان اهواز، که پس ازمحاکمه وگذراندن دورۀ محکومیت و ازاد شدن، مدتی دربندرشاپور روی اسکله کار می کند و بعد به تهران می رود وسرگرم تدریس می شود. مسعود بعد ازمشارکت درعملیات مصادره بانک ایران و انگلیس و طرح ناموفق گروگانگیری سفیر آمریکا: «ما درآذر ۱۳۵۰ دستگیر شدیم و دوسال درزندان اوین بودیم». سیروس نهاوندی را در زندان می بیند . «توی سلول های طبقه بالا بودم که صدای سیروس را شنیدم که با صدای بلند به نگهبان ها می گفت مرا سوزاندند. شلاق زدند. و . . . دیگرهیچ خبری ازسیروس نداشتم تا روزی که اصغر ایزدی با مورس به ما اطلاع داد سیروس نهاوندی اززندان فرار کرده. آن موقع هم دربند عمومی بودیم. داود ایوز محمدی که درنزدیکی من بود پرسید چه می گوید.؟ گفتم می گوید نهاوندی اززندان فرار کرده. داود گفت بگو معلوم نیست ومن به اصغر گفتم که معلوم نیست این خبردرست باشد. واقعیت این است که بچه های ما فرارسیروس را باور نداشتند».
مولازاده دراین مصاحبه، احساس های خام دوران جوانی خود را با زبانی سنجیده و پخته نقدمی کند: « در زندان اعتقادم به کارمخفی را ازدست دادم. به این نتیجه رسیده بودم که کارمخفی، آزادی و استقلال فکر را ازآدم می گیرد. البته کار مخفی همراه با چاشنی دیکتاتوری درشرایط مخفی بدون اینکه بخواهی نخواهی برای دیگران تصمیم می گیری یا برایت تصمیم می گیرند. واین باب طبع من نیست».
مسعود درپایان مصاحبه، نگاه “تمسخر” آمیزبرخی زندانیان سیاسی وخاطره نویس ها را به باد انتقاد گرفته است که قابل تآمل است. به درستی، با اندوه وتآسف می گوید: «انسان هایی که ازخیلی چیز های زندگی گذشتند انسان هایی که برای بهروزی مردم تلاش کردند. مبارزه کردند و به همین دلیل ساده سر اززندان درآوردند. ایده آل وآرمان داشتند که انسانی وبزرگ بود. این آدم ها حالا به بوته ی نسیان به فراموشی سپرده شده اند. نام سازمان شان هم ازسازمان رهائی بخش خلق های ایران تبدیل شده است به سازمان آزادیبخش یا گروه سازمان سیروس نهاوندی».

یادمانده هایی ازگروه نهاوندی . رقیه (فران) دانشگری
خانم دانشگری ازقول یکی ازهمبندان سابق می گوید:«اززبان یکی ازنگهبانان اوین شنیده بود که شخص سیروس نهاوندی درقزل حصار است و ساواک ازاو و ملاقاتی هایش با چلوکباب پذیرائی می کند». حیرت آور این که هیچیک ازاعضای سازمان این سخنان را باور نمی کند و نمی پذیرد. به حساب شایعات ساواک می گذارند «حساسیت خاصی دراو برنیانگیخت وما را نسبت به سیروس نهاوندی دچارشک نکرد. این راهم به پای شایعه سازی های معمول ساواک گذاشتیم برای خراب کردن انقلابیون». خانم دانشگری ازدستگیری دوست خود درآخرآذرماه ۱۳۵۵ می گوید که درخانۀ دوطبقه ای دریکی از محلات شمال شهر تهران درمحاصره ی ساواک گرفتار می شوند. «عده ی پُرشماری از دختران و پسران جوان درکمیته روبرو می شوند که همه درهمان شب و ازخانه های مختلف به آن جا آورده شده بودند. تعداد بازی خوردگان اسیر آن شب تا ۲۲۰ نفر تخمین زده می شود». خانم دانشگری که درطول زندانی بودن، فراراشرف دهقانی وفرارسیروس نهاوندی را تجریه کرده دربارۀ رفتار زندانبانان می گوید: «یکصدم آن چه پس از فرار اشرف برما رفت. پس ازفرار سیروس نهاوندی اتفاق نیافتاد من هرگز اززندانیان سیاسی مرد نشنیدم که نظام زندان، پس از فرار سیروس نهاوندی دچار دگرگونی اساسی شده باد …».
درنامۀ محمدعلی حسینی مسئول استان فارس سازمان آزادیبخش باعنوان «فصلی ازراه و رنج»، در پاسخ به سئوال نویسنده درباره زندگی اشرافی نهاوندی آمده است: «نخست آن که سیروس اگرسوار پونتیاک که سهل است سوارجت بوئینگ هم می شد، دست کم مرا نه تنها به این شک نمی انداخت که دارم با ساواک کار می کنم، بلکه، شاید، بر ابهت تشکیلاتی که دارم با آن کار می کنم می افزود.» و سپس پنداری که ازگرانخوابی بیدارشده زبان به ملامت خود می گشاید. پژواک سخنان عبرت آموزش در فضای استبداد زده دل ها را می لرزاند؛ سادگی وفریبِ تحمیلی به عده ای تحصیل کرده با آرزوهای انسانی، که دنیای آرمانی خود را با بیم وهراس زیرساطور وسرنیزه؛ درفکر واندیشه های دیگران می جُستند. سراب، نه! :«. . . خوشبختانه (شاید) دردوره ای زنده مانده ایم و با دو چشم خود دیده ایم که خورشیدمان کجاست: آزادی، آزادی و بازهم آزادی؛ واین آرمان شهرسوسیالیسم، بی آزادی، ناکجا آبادی است هول انگیز. ناکجا آبادی که گروه بزرگی ازجوامع انسانی، عموما درنیمه ی اول قرن بیستم، پس از گذر از رنج ها و بیابان های هول و هایل، به جهنم دره ی آن فرو افتادند . . . . . . ما محفلی بی تجربه، به گونه یی تصادفی و اتفاقی، به تشکیلاتی پیوسته بودیم که ازابهت آن داستان ها شنیده بودیم».

چگونه از خواب خرگوشی بیدارشدیم: منیرصبور
درمصاحبه با مرتضوی پس ازشرح پاره ای ازسخنان مقدماتی از اشنائی خود با سازمان وفعالیت های خود درخانه تیمی می گوید: «ازجمله تهیه ی جزوه های سازمان و خواندن و بررسی آن ها و انتقاد وانتقاد ازخود، جمع آوری اطلاعات، حق عضویت، کوه نوردی، ساختن پناهگاه درکوه . . . می بایست تمام زندگی گذشته خودت را می نوشتی بعد نوبت می رسید به دوستان مستعد که مرحله به مرحله و موبه مو جزئیات زندگی آن ها را نیز باید می نوشتی وبه مسئولت می دادی. البته درهمین راستا، گردآوری خبر و مکتوب نمودن آن هم فراموش نمی شد و درغیراین صورت کم کار محسوب می شدی» ازهمکاری سعید حدائق با رسولی بازجو وشکنجه گرساواک روایتهای شنیدنی دارد. وقتی از روابط دوستانه با رسولی از او می پرسد: « مرا متقاعد کرد که دارد رد گم می کند» و ازاحیای دوباره سازمان با منیرسخن می گوید. جالب اینکه در آذر۱۳۵۵ سعید او را برای شرکت درجلسه دعوت می کند. منیربه علت آمدن پدرش به تهران نمیتواند درجلسه شرکت کند. فردا خبردار می شود که همانشب، خانه ازطرف ساواک مورد حمله قرارگرفته است. منیر فراری شده به بیرجند می رود.
نهاوندی یکی از موفق ترین جاسوسان ساواک، جستاری ازعباس میلانی که یکی ازسنجیده ترین آثار برجسته این کتاب مستند پرباراست.
میلانی که برای نخستین باراست به فارسی دراین باره سخن می گوید: «دوست همیشه مهربانم باقر مرتصوی، از من خواست که روایتم ازاین داستان تلخ را به عنوان اوراق افزوده برای کتابی بنویسم که او درباره اش سال ها کند وکاو کرده با اکراه واشتیاق پذیرفتم. بازنویسی یک واقعه درحکم باز زیست آن است و کیست که بخواهد حتا دمی درسایه ی شوم پلیدی وپلشتی وقت بگذراند ودرعین حال کیست که گمان نکند با تلاشی هرچند سیزیف وار دربازنوشت تجربه های خود شاید بتوان نسل های آینده را ازدام چنین پلیدی ها وارهاند. بالاخره این که باقر مرتصوی انسانی یکسره پرمهر و همیشه پرشور است و دمی با او بودن، حتا درصفحات کتابش درمان هزاران پلشتی است. اجرش مشکور وشورش مستدام باد».
میلانی، که برای تدوین کتاب «شاه» با پرویز ثابتی تماس گرفته بود به روایت ازقول او می نویسد : « وقتی نهاوندی آغاز به همکاری با ساواک کرد، گفتم بهترین راه “فراردادن” اوست. شگرد قدیمی سازمان های پلیسی است که زندانی “فراری” یا آزادشده را چون طعمه برای صید بیشتری به آب خوش باوری های جوانان باز پس بیاندازند. ثابتی می گفت که برآن شدیم که برای مقبول کردن فرار تیری به پای اوبزنیم. جراحی آوردند که تیررا درست به جایی بزند که نهاوندی این مآمورجدید ساواک را ازکار نیندازد. ولی درعین حال برای هم رزمان سابق وآینده اش قابل قبول جلوه اش دهد، وچنین شد که واعظ زاده قصه را باور کرد و به کمک یارانش زخم را مرحم گذاشت و به کمک آرمان پرستی هم زمان و خوش باوری و حتا خامی برخی ازآنها اسطوره ی مبارز آزاد شده پدید آمد» .
میلانی، درمسافرت سازمانی به کرمانشاه، در ملاقات با رهبرگروه منطقه از او می شنود: «”رفقا می گویند در رآس سازمان آزادیبخش” مۀمور ساواک است. می گفت طبعا نگران اند. توصیه کرد هفته بعد واعظ زاده هم با من به سفر بیاید تا با او، که درواقع مسئول اصلی سازمان بود مذاکره کند». میلانی برمی گردد تهران وبا واعظ زاده مسئله را درمیان می گذارد. واعظ زاده با خنده وکمی عصبانی می گوید توطئۀ روس هاست. «قاعدتا کا گ پ برای جلوگیری از رشد جریانات ضد شوروی و درآن رروزها اوج جنگ سیاسی شوروی و چین بود – چنین شایعاتی را پخش می کنند. . . . . . . . . . روایت پررنج نقشی که نهاوندی درزندگی من وما که فریبش را خوردیم بازی کرد هم درمفهوم سنتی تراژیک است و هم درچشم انداز نگاه تراژیکی که برخاسته ی عصر تجددش می دانند. درمفهوم سنتی سرنوشت ترازیک نتیجۀ نقطۀ ضعفی درشخصیت “قهرمان” است. نهاوندی بی شک “قهرمان” نبود ولی قاعدتا ضعفی شگفت در شخصی اتش اورا به نقش تراژیک رهنمون شد»

میلانی درپایان با دلی پردرد واندوه جان سخن را یادآور می شود. پنداری، روایتگرِ سرنوشت جامعه ای درگرداب اوهام، که قرنهاست با تقدیس جهل وبزرگداشت سنت های ننگین عرفی شده در آمیخته ومعتاد شده است. دریغم آمد سخنان عبرت آموز وبسی سنجیدۀ اورا نیاورم:
آرمان طلبی ومنجی پرستی عرفی شده ی ما هم مصداقی ازاین تلاش بود و ازبد روزگار بخشی اربهایی که برای این تلاش پرداختیم افتادن به دام “منجیان کاذب و کذایی چون سیروس نهاوندی بود».
این بررسی را همین جا می بندم. و امیدوارم دوستان علاقمند ازمطالعه این کتاب مستند و پرمحتوا سود ببرند. ودراندوه آن عده از– سادگی وساده اندیشی، این گونه فعالان سیاسی – همدل باشند. وکلام آخراینکه دربارۀ باقرمرتضوی نویسنده سختکوش «حلقه های گمشده» من هم با میلانی هم اندیشه ام: «اجرش مشکور وشورش مستدام باد».

بی بی سی و انقلاب پنجاه و هفت…

گفت و گو با شاداب وجدی و لطفعلی خنجی
محمد سفریان

دکتر شاداب وجدی و لطفعلی خنجی را خیلی ها می شناسند، خاصه ساکنین لندن. زوجی فرهنگی که بیشینه ی عمرشان را در راه فرهنگ و زبان فارسی صرف کرده اند. دکتر وجدی از جمله اساتید ادب فارسی ست که از پس از مهاجرت به بریتانیا هم به آموزش این زبان ادامه داده و لطفعلی خنجی هم روزنامه نگار و گوینده ی کهنه کار بی بی سی ست که سالها با صدای آشنایش، ایرانیان را در جریان اخبار و احوال دنیا قرار می داد.
در روزهای بهاری لندن به سراغ این دو نازنین رفتیم تا ضمن گپی دوستانه، بیشتر از احوال این روزها و فعالیت های گذشته شان جویا شویم. خاطرات این دو، خاصه گفته های آقای خنجی درباره حال و هوای انقلاب پنجاه و هفت و نقش بی بی سی در تحولات ایران، به غایت شنیدنی و دوست داشتنی ست و صد البته چونان چون سندی از برگه های تاریخ معاصر. شرح این گفت و گو را در ادامه ی این مطلب از ی بگیرید….

ccc6ythg7u

احوال زبان فارسی در غربت…

خانم وجدی، شما سالها در ایران به عنوان یک ” مدرس ” ادبیات مشغول بودید، اگر موافق اید، گفت و گو را با همین موضوع و بحث زبان فارسی در خارج از مرزهای جغرافیایی ایران شروع کنیم، شما در زمینه ی تدریس زبان، چه فعالیت هایی در خارج از ایران داشتید؟
پاسخ: من سالها عضو هیأت تدوین سؤالات امتحانی “جی -سی – اس – ای” فارسی دانشگاه کیمبریج بودم و بعلاوه بیش از ده سال در در دانشکده مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن زبان و ادبیات فارسی تدریس می کردم.

اساسا، فعالیت هایی که در این باب شده رو چطور ارزیابی می کنید؟ و به گمان تون برای بچه های نسل دوم مهاجرت، دونستن زبان فارسی چه منفعتی می تونه داشته باشه؟
پاسخ: چندین مدرسه آموزش زبان فارسی در لندن فعالیت دارند که بازده کارشان چشمگیر است. امّا در باره منفعت یادگیری زبان فارسی باید بگویم که دانستن هر زبانی راهی است برای آشنایی با فرهنگ آن زبان که وسعت بیشتری به سیّالی ذهن انسان می دهد (و اگر ان زبان زبان مادری باشد چه بهتر).

جامعه ی ادبی ایران، شما رو به عنوان یک شاعر می شناسه، لطفا کمی هم از فعالیت های شعری تون برای ما بگید… و همین طور از مخاطبین تون…
پاسخ: از وقتی که به خارج آمده ام چهار مجموعه از اشعار من چاپ شده است که یکی از آنها در ایران انتشار یافته است. علاوه بر ان دو مجموعه به زبان انگلیسی یکی در لندن و توسط ناشر انگلیسی “فارست بوکز” و دیگری در آمریکا انتشار یافته است که ترجمه این شعرها را مدیون همسرم هستم. ترجمه آلمانی مجموعه ای از اشعار من در آلمان انتشار یافته است و مترجم این اشعار خانم اینگرید اشتول است که خودش شاعر است و با ادبیات فارسی هم اشنایی دارد. ترجمه سوئدی منتخبی از اشعار من هم در سوئد انتشار یافته است. مترجم این مجموعه آقای یان میلوش است که رومانیایی است ولی به زبان سوئدی هم شعر می گوید.

و ارزش ادبی آثاری که در این سی و پنج سال و در غربت خلق شدند، شما چه جایگاهی برای این آثار قائل هستید؟ ( گمان نمی کنید که عصبانیت و دل تنگ نویسنده و شاعر از ارزش ادبی این آثار کاسته باشه ؟ )
پاسخ: خوب است بگویم که انگیزه شاعر در سرودن شعر بیشتر دلتنگی و ناخوشنودی از زندگی اجتماعی و گاه خصوصی است. مثلاً هنگامی که حافظ می گوید”عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت / من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش / هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت، پیداست که از زهد فروشی و عیب جویی دیگران به تنگ آمده است و می خواهد افق های بازتری را پیش روی خواننده شعرش بگذارد.
در این سالها که بخشی از جامعه ی فرهنگی ایران از خاستگاهش بریده شده، همه ی غربت نشین ها از نبود ( یا کمبود ) مخاطب شکوه می کنن، شما با این موضوع چطور کنار اومدید؟
پاسخ: فکر می کنم با بسط وسایل ارتباط جمعی این کاستی تا حدّ زیادی بر طرف می شود و نگران آن نیستم.

راهی هم برای ارتباط با بچه های داخل ایران سراغ کردید؟ اشعارتون به دست اونها هم می رسه؟
پاسخ: همان طور که گفتم سه مجموعه از شعرهای من در ایران انتشار یافته است (“خم کوچه”، “سرودی برای دستهایی کوچک” و “یک روز دیگر”). یک مجموعه دیگر هم پنج سالی است که منتظر اجازه نشر است که امیدوارم با اندکی بازتر شدن فضا این اجازه صادر شود. البته ناگفته پیداست که مجموعه ای که اجازه نشر بگیرد در برگیرنده همه شعرها نخواهد بود و با در نظرگرفتن ملاحظاتی چاپ خواهد شد.

سوال بعدی من، راجع به آقای خنجیه… زندگی با او چه تاثیری در فعالیت های فرهنگی شما گذاشته؟ در چه مواردی از ایشون تاثیر گرفتید و …
پاسخ: خوب … دو نفر که با هم زندگی می کنند روی طرز تفکر یکدیگر اثر می گذارند. ترجمه انگلسی بعضی از اشعار من توسط همسرم بر نقش فرهنگی و فعالیتهای فرهنگی من اثربخش بوده است. در موارد دیگر، از نظر تفکّر سیاسی و نگاه به جریانهای تاریخی تحت تأثیر یکدیگر بوده ایم.
آقای خنجی، شما رو حافظه ی ایرانی بیشتر به عنوان ژورنالیست سابق بی بی سی به خاطر می آره، اگر از مرور خاطرات قدیم، محزون نمی شید کمی از اون روزهای اول براموون بگید و آغاز همکاری تون با بی بی سی…
پاسخ: چرا محزون بشوم؟ بنده از سال ۱۹۶۸ میلادی به بی بی سی پیوستم و این کار من تا سال ۲۰۰۰ میلادی ادامه یافت. تحصیلات من در رشته ای نبود که به کار ژورنالیسم یا ترجمه و نگارش و سخن پراکنی بخورد امّا علایقم چرا. خوشبختانه شما اصطلاح ژورنالیسم را به کار برده اید که در این مورد اصطلاح درستی است. در اغلب موارد ما را “گوینده” خوانده اند و چاره ای هم نبوده است زیرا در زبان فارسی اصطلاحی که دقیقاً معادل کلمه “برودکاستر” انگلیسی باشد نداریم. امّا در بساط بخش فارسی بی بی سی (و سایر دوایر خارجی آن) کسی صرفاً گوینده نبود بلکه در عین حال نویسنده و مترجم و تهیه کننده و اداره کننده بود. به عبارت دیگر هر کس دستپخت خودش را تحویل می داد. اخبار ابتدا عمدهً ترجمه بود اما در سالهای آخری که من در بی بی سی بودم و امور کامپیوتری شده بود کسی که مسؤول اخبار بود به جای آن که به خبرخانه بی بی سی برود در پشت کامپیوتر خودش می نشست و تا حدی در انتخاب اخبار مناسب آزادی عمل داشت.همانها را ترجمه می کرد و در پشت میکرفن، بولتن فارسی را عرضه می داشت. مهمترین خبرهای بین المللی به خواست خبرخانه بی بی سی در هر بولتنی گنجانده می شد، امّا در وراء آن آزادی عمل زیاد بود. برنامه روزمره دیگر برنامه جام جهان نما بود که گزارشها و تفسیرهای سیاسی جاری و گاه بررسی های مطبوعاتی را در بر می گرفت (و همچنین مصاحبه هایی را- با شخصیتهای سیاسی یا با صاحب نظران). این برنامه ی روزمرّه اختصاصی نبود بلکه همه ماها بنوبت مسؤولیت “تولید” آن را به عهده می گرفتیم. از اینها که بگذریم به برنامه های کم و بیش اختصاصی هفتگی می رسیم در زمینه های گوناگون: از شعر و ادب گرفته الی برنامه علمی هفته و برنامه پاسخ به نامه های شنوندگان. این آخری که گاه “پیک شامگاهی” و گاه “پیگ شبانگاهی” یا “پیک بامدادی” عنوان داشت سالیان دراز از برنامه های اختصاصی این بنده بود و از آن طریق رشته های الفتی بین بنده و شنوندگان ایرانی و شنوندگان افغان برقرار شده بود که حتی هنوز هم که بنده به فسیلهای باستانی پیوسته ام تا حدّی پابرجاست. رشته های الفت با شنوندگان افغان به حدّی نیرومند بود که بعضی از شنوندگان مرا افغان می پنداشتند.

راستی، حالا که حرف بی بی سی شد، این رو هم بپرسم، خب یه نظریه ای در بخشی از ذهنیت ایرانی رخنه کرده که بی بی سی اسباب انقلاب ۵۷ شد، شما که از درون با این شبکه ی خبری کار می کردید تا چه اندازه با این فرضیه موافق اید؟
تا این حد موافقم که با توجه بی این که بی بی سی ماجرای انقلاب را بازگو می کرد خواه نا خواه بر جریان انقلاب تا حدّی اثر می گذاشت و این به سود جریان انقلابی و به زیان نظام پادشاهی بود. اما این را نباید به طرفگیری تعبیر کرد. قضیه را می توان به جنگی بین دو کشور تشبیه کرد. رادیویی که اخبار جبهه های جنگ را عیناً همانگونه که هست بازگو کند محصولش بی شک به نفع طرف برنده تمام خواهد شد (بی آن که به نفع طرف برنده موضعگیری یا پارتی بازی کرده باشد). انقلاب اسلامی هم چنین حالتی را داشت، بویژه با توجه به این که رادیو و تلویزیون خود ایران مّدتی در اعتصاب و تعطیل بود. با این حال در ابعاد قضیه نباید اغراق کرد (رادیوی بی بی سی فقط یکی دو ساعت در شبانه روز برنامه فارسی داشت). شاید ایرادهایی وارد باشد. مثلاً در یک مورد، آیت الله خمینی بیانیه ای یا فراخوانی برای گردهم آییی در فردای آن روز صادر کرده بود و این بیانیه بازگو شد. ایرادی که در این خصوص می تواند وارد باشد آن است که فراخوان خبر نیست و باید صبر کرد تا آن تظاهرات برگزار بشود و سپس خبری در آن خصوص داده شود. اما باید توجه کرد که در آن مرحله آیت الله خمینی به شخصیتی کم و بیش دارای اهمیت بین المللی بدل شده بود و صرف جملاتش (بدون توجه به محتوا) خبر محسوب می شد. در جریان انقلاب، بخش فارسی بی بی سی یک بار با آیت الله خمینی مصاحبه کرد. اما باید توجه کرد که چهار بار با دکتر شاپور بختیار مصاحبه کرد و یک بار با دکتر کریم سنجابی. مهندس بازرگان در آن مرحله حاضر به محاسبه نشد و همچنین مقامات نظام پادشاهی به هیچ وجه حاضر به مصاحبه نمی شدند. گاه در فحوای کلام بعضی از همکاران می شد نوعی همدلی با انقلاب را کشف کرد. اما نباید از کاهی کوهی ساخت و این را از موجبات کمک به انقلاب دانست. مفهوم این گونه رویکرد صرفاً چیزی است از این گونه: “اینجانب علی فرزند نقی هم قلبم با شماست”. کاهی را کوهی نگنیم و احساسات علی فرزند نقی را از موجبات انقلاب نپنداریم. بزرگترین انقلابهای تاریخ در زمانهایی رخ داده اند که نه رادیویی در میان بوده است و نه تلویزیونی: انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب اکتبر روسیه، انقلاب مشرو طیت ایران و قس علیهذا. اصولا چشم دوختن به خارج و جست و جو کردن سرنوشت ایران در محصول رادیوها و تلویزیونهای خارجی پدیده ای ناسالم است. چند سال پیش بنده پیر و پاتال در مقام یک فسیل بازنشسته در برنامه نوروزی تلویزیون فارسی بی بی سی شرکت داشتم. در پایان از من پرسیده شد آیا پیامی هم برای مردم ایران دارم؟ پاسخ دادم که آری؛ پیام من آن است که به ما و سایر رادیوها و تلویزیونهای خارجی گوش ندهند بلکه درون نگری پیشه کنند و سرنوشت خود را در درون ایران بجویند. چشم دوختن به خارج و جست و جوی سرنوشت ایران در سیاستهای خارجی بیراهه است. البته در جهان به هم پیوسته ای زنگی می کنیم و منزوی نیستیم اما در بیشتر موارد سرنوشت یک ملت را در درجه نخست خود آحاد آن ملت رقم می زنند. در مورد انقلاب اسلامی سخنم را با این نکته به پایان می برم که از درون ایران سرلشگری علیه نظام پادشاهی کودتا نکرد و از بیرون ایران لشگری به ایران شاهنشاهی حمله نبرد. هرچه بود از مردم بود و از ماست که بر ماست. فراموش نکنیم که شخص پادشاه ایران در پیامی خطاب به مردم ایران گفتند: “ندای انقلاب شما را شنیدم”.

حالا که بحث داغه، بذارید در همین باب ادامه بدیم، به نظر شما بی بی سی ( فارسی ) طی این سالها چه تغییرات عمده ای کرده؟ شما به عنوان یه ژورنالیست کهنه کار تا چه حد سیستم کاری این مجموعه رو قبول دارید و گمان می کنید این شبکه ی خبری چه نقشی در ایران امروز بازی می کنه؟
سؤال نیکویی مطرح کرده اید زیرا هر پدیده ای را باید نه به گونه ی ایستا بلکه به گونه ی پویا (یا به قول اهل فرنگ به گونه ی “دینامیک”) بررسی کرد. بی بی سی همواره یکسان نبوده است و رابطه اش با دولت بریتانیا نیز همواره یکسان نبوده است. در مورد دوایر خارجی و بویژه بخش فارسی به یاد آوریم که بخش فارسی بی بی سی در دسامبر ۱۹۴۰ همچون پاسخی یا واکنشی دربرابر صدای فارسی رادیوی برلین (در زمان حاکمیت هیتلر و آلمان نازی) تأسیس شد و در ابتدا “رادیوی جنگ” بود و قرار بود که برنامه هایش در خدمت هدفهای جنگ باشند. از همین رو بود که بخش نوبنیاد فارسی هم همان خط را دنبال می کرد، مثلا از جمله برنامه ای فکاهی ارائه می داد که یکی از پرسوناژهایش یک افسر آلمانی به نام سرلشکر “فون شارتن شورت” بود. در مورد ایران نکاتی منفی علیه شخص رضاشاه پخش می کرد که از دیدگاه دولت بریتانیا عامل آلمان یا متحد آلمان شمرده می شد. اما درباره اثربخشی آن برنامه ها بسیار اغراق شده است. در آن زمان کمتر کسی در ایران رادیو داشت و رادیو بساطی بود غول پیکر و یک کالای تجملی شمرده می شد. و به هر حال دیدیم که کسی علیه رضاشاه قیام نکرد بلکه او در دنبال اشغال نظامی ایران وادار به کناره گیری شد. در زمان نخست وزیری زنده یاد دکتر محمّد مصدق من برنامه های فارسی رادیوی بی بی سی را گاه و بیگاه می شنیدم و تا آنجا که بتوان به قضاوت کودک اعتماد کرد آنها را تا حدّی مغرضانه می یافتم. ولی عیب او جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. در آن زمان کارکنان بخش فارسی بی بی سی به نشانه اعتراض به فحوای کلام سیاسی برنامه ها به مدت یکی دو هفته دست به اعتصاب زدند و حرف خود را تا حدّی از پیش بردند. به آنان وعده داده شد که مطالب و بررسی های مطبوعاتی به نفع موضع دولت ایران و شخص مصدّق هم در برنامه ها گنجانده خواهد شد و آنان به سر کار بازگشتند. تصور کنید که اگر در همان زمان (عصر استالین) اعتراضی از این قبیل در بخش فارسی رادیوی مسکو عنوان می شد چه بلایی بر سر کارکنان ایرانی آن رادیو نازل می گشت. نقطه عطف روابط یا سوء روابط بی بی سی با دولت بریتانیا ماجرای سوئز در سال ۱۹۵۶ است، یعنی هنگامی که دولتهای اسرائیل و فرانسه و بریتانیا دست به تبانی زدند و به مصر حمله بردند. دولت انتونی ایدن می خواست با زرنگی این را به بی بی سی بقبولاند که همان گونه که بی بی بی سی در زمان جنگ علیه آلمان نازی در خدمت هدفهای جنگ بود اکنون هم باید چنین باشد. امّا بی بی سی سخت بر موضع مستقل خود پافشاری کرد و خاطرنشان ساخت که این جنگ به هیچ وجه یک جنگ میهنی نیست، دست کم نیمی از مردم بریتانیا با آن مخلفند و آنرا یک تجاوز می دانند، و در کوچه ها و خیابانها علیه آن دست به تظاهرات می زنند. بعلاوه حزب اقلیت (اپوزیسیون) که حزب کارگر باشد قویا با آن مخالف است و خلاصه کلام آن که بی بی سی حاضر نیست در این ماجرا بلندگوی دولت باشد یلکه باید به نظرات مخالف هم به همان اندازه پوشش بدهد. دولت ایدن که از این بابت طرفی نبست جدا از بی بی سی رادیویی به زبان عربی در شهر لیماسول قبرس به راه انداخت تا تبلیغات خودش را عرضه بدارد. نظیر همین رویارویی در زمان نخست وزیری مارگارت تاچر و در جریان جنگ با آرژانتین بر سر جزایر فالکلند بروز کرد. دولت تاچر بناچار رادیویی جدا از بی بی سی به زبان اسپانیولی در جزیره آسانسیون در اقیانوس اطلس بپا کرد تا نظرات خودش را در مورد جنگ فالکلند عرضه بدارد. در دنبال اشغال کویت توسط عراق و حمله نظامی دول غربی به عراق هم همین ماجرا تکرار شد و یکی از وزیران دولت تاچر بی بی سی را بنگاه سخن پراکنی بغداد نامید. می بینیم که رابطه بی بی سی با دولت همواره یکسان نبوده است. این درست است که بودجه دوایر خارجی بی بی سی مستقیماً توسط دولت تأمین می شود و از این رو وزارت خارجه بریتنایا این حق را برای خود محفوظ داشته است که بگوید بی بی سی به چه زبانهایی برنامه پخش کند و چند ساعت در هفته. در وراء این حق قرار نیست دولت حق دیگری داشته باشد بلکه قرار است که بی بی سی به صورت یک دستگاه ژورنالیستی مستقل عمل کند. اگر از بنده پرسیده شود که آیا دولت اعمال نفوذ نمی کند پاسخ بنده این خواهد بود که هرگاه بخواهد اعمال نفوذ کند این کار را من غیر مستقیم و از طریق این فرد و آن فرد صورت می دهد. اما این کار را ما کارکنان بخش فارسی بی بی سی و سایر دوایر خارجی بی بی سی هم انجام می دادیم و هرکس به اندازه خودش نفوذ و اختیار داشت. پیش تر به برنامه پیک شبانگاهی اشاره کردم. گاه و بیگاه شنونده ای در باب زنده یاد دکتر محمد مصدق و جنبش تحت رهبری او پرسشی مطرح می کرد. پاسخ من همواره به نفع او و جنبش او بود ولی هیچگاه نه خلاف واقع بود و نه شعارگونه. در حال حاضر هم با مشاهده برنامه های تلویزیون فارسی بی بی سی می توان دید که خط خاصی عرضه نمی شود بلکه نظرات گوناگون و چند وجهی است. مقداری از عیب کار در خود ماست که به چندگونگی و پلورالیسم عادت نکرده ایم بلکه می خواهیم “واقعیت” را بشنویم (و معمولاً “واقعیت” از نظر ما به معنای نظرات خود ماست و لا غیر). بساط بی بی سی تنها یکی از رسانه های خبری و تفسیری در جهان است. توصیه بنده آن است که هموطنان همه چیز را بخوانند، به همه چیز گوش بدهند، و همه چیز را ببینند ولی سرنوشت خود را در این قبیل چیزها نجویند بلکه خودشان تصمیم بگیرند.

خانم وجدی، نظر شما درمورد بی بی سی و اساسا رسانه های خارج از کشور چیه؟ چقدر روال کاری این رسانه ها رو در این برهه ی تاریخی و برای گذار به سمت دموکراسی مفید می دونید؟
پاسخ: بطور کلی در مورد رسانه های خارج از ایران فکر می کنم حتماً مفید هستند زیرا کم و بیش اخبار نسبتاً درست را پخش می کنند و بعلاوه باب بحث و گفت و گو را باز می کنند و نشان می دهند که بازگوکردن نظرگاههای متفاوت گناه نیست بلکه راهگشای رسیدن به حقیقت است

( سوال از هر دو ) خب، برسیم به دوران بازنشستگی… روزگار بازنشستگی تون رو چطور می گذرونید؟ ( راجع به پختگی اندیشه ی آدمی در این دوران چه نظری دارید؟ )
پاسخ: چندی پیش در پاسخ دوستی که پرسید بازنشستگی چگونه می گذرد پاسخ دادیم که بازنشستگی شغل وقت بگیری است. در زمان اشتغال رسمی به همه ی کارهایمان می رسیدیم اما در حال حاضر گاه از کارهایمان عقب می افتیم زیرا دائماً مشغول کاری بوده ایم، از ترجمه یا نگارش گرفته الی امور دیگر. در خصوص پختگی اندیشه نظرمان این است که اندیشه در سنین کهنسالی الزاماً بارورتر نیست امّا پشتوانه وزین تری از تجربه و آزمون در پس خود دارد. جامعه آینده از آن نسل جوان و نسل میانه سال است و تصمیم گیری هم باید در حیطه صلاحیت آنان باشد. امّا البته می توانند از تجربیات نسل ماقبل درس و پند بگیرند. هرگاه در این خصوص سؤالی از ما پرسیده می شود می گوییم: “آن کار که ما کردیم تو مکن. ما خراب کردیم. بر شماست که درستش کنید”

آقای خنجی، من پیشتر باب ترجمه ها تون و ترجمه ی ” شرق شناسی ” باهاتون گفت و گو کردم که حالا اون گفت و گو رو هم در این پرونده تجدید چاپ می کنیم، از اون وقت به بعد چه آثار تازه ای رو ترجمه کردید و چه کارهایی رو در دست دارید؟
پاسخ: از میان آثار ناقابلی که ارائه داده ام می توانم به دو اثر در باب زبان لارستانی اشاره کنم که زبان مادری من است: “دستور زبان لارستانی بر مبنای گویش خنجی” (ناشر: بنیاد دانشنامه فارس، شیراز) و “نگرشی تفصیلی بر زبان لارستانی و گویش خنجی” (ناشر: نشر ایلاف، شیراز). به ترجمه هایم از اشعار استاد اسماعیل خویی و همسرم شاداب در جای دیگری اشاره کرده ام. آثار ناقابل دیگری در دست انتشار است (از جمله ترجمه انگلیسی رمان “از هرات تا تهران” به قلم آقای محسن نکومنش فرد و ترجمه انگلیسی رمان “چه کسی باور می کند، رستم؟” به قلم خانم روح انگیز شریفیان. کتاب اخیرالذّکر در ایران برنده جایزه “هوشنگ گلشیری” شد – اصل فارسی کتاب را عرض می کنم نه ترجمه ناقابل انگلیسی آن را که هنوز انتشار نیافته است). خود را به کارهاا و خرده ریزهای دیگری هم سرگرم کرده ام (طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد). ترجمه این بنده از کتاب “شرق شناسی” ادوارد سعید که در جای دیگری از آن نام بردید توسط “امیر کبیر” انتشار یافت و ضمناً جایزه “کتاب فصل” به عنوان بهترین ترجمه به آن تعلق گرفت. از میان آثار ناقابل دیگری که از بنده انتشاریافته است می توان به ترجمه فارسی “انگیسی هادر میان ایرانیان” به قلم دنیس رایت اشاره کرد و به ترجمه انگلیسی “سمفونی مردگان” به قلم آقای عبّاس معروفی. ترجمه هایی هم هست که هنوز انتشار نیافته است، مثلا در همکاری با آقای دکتر محمد نفیسی کتاب “تنبیه الامّه و تنزیه الملّه” را که از قلم آیت الله حاج آقا حسین نایینی است به انگلیسی ترجمه کرده ایم. نایینی از روحانیون نسبتاً روشن بین دوره انقلاب مشروطیت بود. از جمله عقیده داشت که دمکراسی پارلمانی اروپایی بسیار هم خوب است و در اصل مأخوذ از اسلام است. درست بودن یا غلط بودن حرفش مطرح نیست؛ مهم آن است که او در برابر ارتجاع مذهبی بعضی از روحانیون دوره انقلاب مشروطیت قد علم می کرد.

من این سوال رو از خانم وجدی پرسیدم، دوست دارم این سوال رو از شما هم بپرسم آقای خنجی که زندگی با یه شاعر و آموزگار ادبیات، چه تاثیری در حرفه ی شما داشته؟ چقدر از او تاثیر گرفتید و تاثیر پذیری در چه زمینه هایی بوده …
پاسخ: مسلما زندگی با شاداب از بسیاری جهات بر من اثربخش بوده است، از بینش اجتماعی و سیاسی گرفته الی آشنایی بیشتر با جهان شعر و ادب. از دیگاه سیاسی و اجتماعی من تا حدی از صورت یک موجود “ایدئولوژیک” به در امده ام و تا حدی به پراگماتیسم یا واقعیت گرایی روی آورده ام. از نظر فرهنگی، البته همه ما ایرانیها تا حدی به شعر و ادب علاقمند هستیم اما در مورد من این علاقمندی بر اثر هم نشینی تا حد قابل ملاحظه ای گسترش یافته است. من که اهل علوم دقیق بوده ام یعنی تحصیلاتم در عرصه ریاضیات و سایر علوم دقیق بوده است پایم به ورطه شعر هم کشانده شده است. شاعر از آب در نیامده ام اما مترجم شعر چرا. از جمله اشعار استاد اسماعیل خویی و اشعار خود شاداب را به انگلیسی ترجمه کرده ام.

 

نامه ی سهراب سپهری به احمد رضا احمدی

ایران سرزمین مادرهای خوب و روشنفکرهای بد…
بهارک عرفان

دوم اردیبهشت هزار و سیصد و نجاه و نه، سالروز مرگ سهراب سپهری ست؛ همان شاعر بزرگ معاصر ما که نامش همیشه در میان برترین سرایندگان شعر نوی ایران به چشم می خورد. هم او که نقشی انکارناپذیر در قوام گرفتن میراث نیما داشته و با سروده هایش دری نو رو به عرفان ایران گشوده. عرفانی امروزی که بیشتر از مضامین آسمانی؛ از حرف های طبیعی و زمینی سخن می گوید و بیشتر از بزرگان عرفان ایران، از مشخصه ها و مولفه های عرفان هندی تاثیر گرفته است.

gdfb--op0-9oi-9w

شعر با احساس و بسیار لطیف سپهری در سالهای استقرار جمهوری اسلامی هم، شاید به واسطه ی کم خطر بودن و دوری فراوانش از سیاست، بارها و بارها از جانب رسانه های حکومتی مورد تبلیغ قرار گرفت و در روزگاری شعر و داستان و دیگر محصولات فرهنگی؛ غربتی سخت را تجربه می کردند، بارها و بارها به رادیو و تلویزیون ملی آمد و در هر فرصتی تکرار شد.
با این همه و علی رغم دوری او از حال و هوای سیاست و آزادی باز مصلوب وطن؛ شعر او لااقل از منظر فردی و برای رسیدن به یک رهایی درونی بسیار مفید فایده است و سرشار از راه ها و نکات عملی برای میل به آرامش؛ برای درک بهتر زندگی و لمس نکوتر معنای امروز و حالا و اکنون.
روح بی دغدغه و سروده های او بارها و بارها و در فرصت های فراوان مورد نقد قرار گرفته اند؛ همین است که در این مقال، که قصد یادآوری دوباره ی او را دارد، برای رهایی از دام تکرار، سری به نوشته های شخصی او می زنیم و در میان نامه های به جا مانده از او، دو نامه را برای چاپ در این صفحه بر می گزینیم.
نامه ی اول به تاریخ سوم رمضان امضا شده و مربوط به زمان اقامت سپهری در نیویورک است. نامه خطاب به ” احمد رضا احمدی ” دوست شاعر او که در ایران سکونت دارد؛ نامه ی یک شاعر نقاش به شاعری دیگر، پر از احساس و حرف های ملموس و دوست داشتنی؛ نامه ی دوم، نوشته ی او به روزنامه ی کیهان ورزشی ست، نامه ای که بیشتر از همه نشانه ی نکته سنجی اوست و مهر تاییدی بر دقت او در انتخاب کلمات و معنای ایشان.
برآنیم که این دو نامه، هم زنده کننده ی یاد شاعر سفرکرده ی ما هستند و هم دریچه ا تازه رو به شخصیت و روح همیشه سبز او… با هم بخوانیم…

ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت های دلپذیر

احمدرضای عزیز، تنبلی هم حدی دارد. این را می دانم. ولی باور کن فکر تو هستم. و سپاسگزار نامه هایت. من به شدت در این شهر مانده ام. آن هم در این شهر بی پرنده و نا درخت. هنوز صدای پرنده نشنیده ام (چون پرنده نیست، صدایش هم نیست.)
در همان امیرآباد خودمان توی هر درخت نارون یک خروار جیک جیک بود. نیویورک و جیک جیک؟ توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در این شهر گولاش می خورم. مثل اینکه تو دوست داشتی و برایت جانشین قورمه سبزی بود. الهام گولاش کمتر است. غصه نباید خورد. گولاش باید خورد، و راه رفت، و نگاه کرد به چیزهای سرراه. مثل بچه های دبستانی، که ضخامت زندگی‌‏شان بیشتر است. می دانی باید رفت بطرفِ و یا شروع کرد به. من گاهی شروع می کنم. ولی همیشه نمی شود. هنوز صندلی اطاقم را شروع نکرده ام. وقت می خواهد. عمر نوح هم بدک نیست. ولی باید قانع بود. و من هستم. مثلا یک چهارم قارقار کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشتم: چهار سوم قناری را می شنوم. می بینی، قانع تر شده ام. راست است که حجم قارقار بیشتر است، ولی در عوض خاصیت آن کمتر است.
مادرم می گفت قار قار برای بعضی از دردها خاصیت دارد.

من روزها نقاشی می کنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست. پس تندتر کار کنیم. باید کار کرد. ولی نباید دود چراغ خورد. اینجا دودهای زبرتر و خالص تری هست. دودهای با دوام و آب نرو. در کوچه که راه می روی، گاه یک تکه دود صمیمانه روی شانه ات می نشیند و این تنها ملایمت این شهر است. و گرنه آن جرثقیل که از پنجره اطاق پیداست، نمی تواند صمیمانه روی شانه کسی بنشیند.

اصلا برازنده جرثقیل نیست. اگر این کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی این شهر نمی شود نرم بود و حیا کرد و تهنیت گفت. نمی شود تربچه خورد. میان این ساختمان های سنگین، تربچه خوردن کار جلفی است. مثل این است که بخواهی یک آسمان‌‏خراش را غلغلک بدهی. باید رسوم اینجا را شناخت. در اینجا رسم این است که درخت برگ داشته باشد. در این شهر نعناء پیدا می شود، ولی باید آن را صادقانه خورد. اینجا رسم نیست کسی امتداد بدهد. نباید فکر آدم روی زمین دراز بکشد. در اینجا از روی سیمان به بالا برای فکر کردن مناسب تر است. و یا از فلز به آن طرف. من نقاشی می کنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری های اینجا مورب است. نقاشی از آن کارهاست. پوست آدم را می کند. و تازه طلبکار است. ولی نباید به نقاشی رو داد، چون سوار آدم می شود.

من خیلی ها را دیده ام که به نقاشی سواری می دهند. باید کمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فکر می کنم شعر مهربان‌‏تر است.
ولی نباید زیاد خوش خیال بود. من خیلی ها را شناخته ام که از دست شعر به پلیس شکایت کرده اند. باید مواظب بود. من شب‌‏ها شعر می خوانم. هنوز ننوشته ام. خواهم نوشت.
من نقاشی می کنم. شعر می خوانم. و یکتایی را می بینم. و گاه در خانه غذا می پزم و ظرف می شویم. و انگشت خودم را می برم. و چند روز از نقاشی باز می مانم. غذایی که من می پزم خوشمزه می شود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل و یک قاشق اغماض.

غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد می گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است. آدم چه دیر می فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً.
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت های دلپذیر.
و همین.
نیویورک، سوم رمضان

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است… گزیده هایی از سروده های سهراب سپهری

اشاره:
چشم ها را باید شست؛ کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ؛ آری، تا شقایق هست زندگی باید کرد؛ گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است؛ زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است… این خطوط و بسیاری دیگر مثال اینها، از جمله سروده های سهراب سپهری اند که در سالهای اخیر، از پس تکرار فراوان در میان اهل ادب و مردمان معمول هم، به هیات مثل در آمده اند و بارها و بارها در بزنگاه های زندگی مرهم دردها و یا چاره ی مشکلات شده اند. در مجموعه مطالبی که با همت اعضای هیات تحریریه ی بخش فرهنگی خبرنامه ی خلیج فارس و به بهانه ی سالروز درگذشت شاعر مهیا شده اند، یکی هم گزیده ای از سروده های نام آشنای اوست که به همت همکارمان “مینا استرابادی” انتخاب و گردآوری شده اند. با هم بخوانیم و یادش را دیگر بار زنده کنیم…

kjfjk-sdfj00-94-3

زندگی خالی نیست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

635307208574313750روزی خواهم آمد
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد…
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ …
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد …
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

لحظه ها می گذرد
دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من…
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز…

DSCF65551

حرفی از جنس زمان
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت …

لادن اتفاقی نیست…
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟

قارچ های غربت
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست …

زیر باران باید با زن خوابید
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است …

باید امشب بروم
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟

حادثه عشق…
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است …

اتنخاب عناوین از خلیج فارس

نامه ی سهراب سپهری به تحریریه ی کیهان ورزشی

ترازوی اخلاق مناسب ورزش و هنر نیست…سهراب سپهری

اشاره: در مطلب پیشین، با بیان مقدمه ای عنوان کردیم که به بهانه ی سالروز مرگ سهراب سپهری بر آن شده ایم تا دو نامه ی به جا مانده از او و همین طور برخی از سروده هایش را با هم مرور کنیم. در صفحات دیگر این پرونده، سروده ها و نامه ی او به احمدرضا احمدی را از پی آوردیم؛ نامه ی دوم او خطاب به مجله ی کیهان ورزشی که حاوی نکات بسیاری از مباحث جامعه شناختی و زبان شناسی ست را در این صفحه از پی بگیرید…

sassa6yh77ui8-p

کلمات ” فوتبالیست ” و ” گلر ” چطور ساخته شده اند؟

به مجله شما علاقمندم ، تنها نشریه فارسی است که می‌خوانم ، به اندازه کافی با کتاب‌ها و مجلات فرهنگی سر و کار دارم . آنچه می‌خوانم به قلمروی دیگر مربوط است ، چون کارم چیزی دیگر است ، حاشیه نروم ، حرف‌هایی دارم ، از حرف‌ها شروع کنم آن هم به ترتیب و در پی ارقام :

یک – کلمه فوتبالیست را از کجا آورده‌اید ؟ در فارسی کلماتی ساخته‌ایم مثل “فیلمساز” ، در این جا ریشه یک فعل را گرفته‌ایم و دنبال یک واژه فرنگی گذاشته‌ایم. اما در ترکیب این کلمه تابع دستور زبان خودمان بوده‌ایم. شما “فوتبالیست” را از فرنگی‌ها گرفته‌اید و یا با ابتکار خود ساخته‌اید ؟ برای ما ساخته‌اید و یا به خاطر آنان؟ و تابع چه دستوری ؟ همینظور واژه “کلر” را ؟

دو – آیا بهتر نیست پاره‌ای را با حروف لاتینی هم بنویسید ؟ البته خوانندگان شما می‌دانند ” جرج بست ” را چگونه تلفظ کنند . اما “Everton” را چطور ؟ بارها شنیدیم که این نام را ارتون (به ضم الف و سکون را) تلفظ کرده‌اند.

سه – نویسندگان شما گاه می‌نویسند “سنتر فوروارد” و گاهی “سانترفوروارد” . یک بار “بریان کید” و بار دیگر “بارایان کید” . آیا تلفظ کلمه‌ای واحد آن هم در این گونه موارد همیشه همان نیست ؟

چهار- صبح شنبه در کیهان ورزشی می‌خوانیم که روز پیش تماشاگران امجدیه بیست و پنج هزار نفر بوده‌اند ، عصر در صفحه ورزشی روزنامه کیهان ، سخن از بیست هزار نفر در میان است. آیا برای تعیین ارقام درست راهی نیست؟ مگر تعداد بلیت‌های فروش رفته را نمی‌توان پرسید ؟

پنج – قیمت بلیت‌های امجدیه بر چه مبنایی بالا و پایین می‌رود ؟ یک روز پنج شنبه بهای بلیت زیر جایگاه صد ریال است و درست فردای آن روز قیمت آن به دویست ریال می‌رسد ، چه حسابی در کار است ؟ اگر اهمیت مسابقه مطرح باشد پس با این همه تیم که بازی هرکدام در سطح خاصی است ، قیمت بلیت زیر جایگاه باید پنج ریال و پانصد ریال نوسان پیدا کند ، نکند عوامل جدی هم موثر باشد ، خودتان می‌دانید که در سرزمین‌های دیگر بهای بلیت مسابقات نمی‌تواند چنین نوسان‌های تند و نا به هنگامی داشته باشد.

شش – چه می‌شد اگر ما بهای اشتراک بلیت‌های مسابقات را به فدراسیون و یا باشگاه‌ها می‌پرداختیم و آنها بلیت مسابقه را برای ما می‌فرستادند ، چه موانعی در سر راه موضوع اشتراک هست ؟ در کشورهای پیشرفته چه می‌کنند؟

هفت – چرا بلندگوی امجدیه قبل از هر مسابقه (چه بزرگ و چه کم اهمیت) اسامی بازیکنان و داوران را اعلام نمی‌کند ، مگر این کار چقدر وقت گوینده را می‌گیرد؟ این را چطور باید یاد آوری کرد؟

هشت – جمعه‌ها درست در همان وقتی که در امجدیه مسابقه فوتبال در جریان است ، تلویزیون ملی فیلم مسابقات فوتبال را پخش می‌کند. آیا مسئول برنامه ورزشی تلویزیون تا این حد از آن چه در زمینه ورزشی می‌گذرد بی خبر است ؟ و نمی‌داند که علاقه‌مندان واقعی برنامه او همان تماشاگران امجدیده‌اند ؟ اگر میسر است این را از مجله گوشزد کنید.

نه – آیا بهتر نیست کیهان ورزشی هرهفته برنامه مسابقات فوتبال را به اطلاع خوانندگان خود برساند ؟ این کاری بود که در گذشته‌ها می‌کرد و کاری درست بود ، انگار جواب خود را باید در بی‌نظمی کار فدراسیون جستجو کنم؟

ده – مفسرین ورزشی که زیر جایگاه می‌نشینند تا آن جا که ما دیده‌ایم ، کمتر به جریان بازی توجه دارند ، حرف می‌زنند ، شوخی می‌کنند ، می‌خندند. تفسیر و گزارش آنان تا چه میزان می‌تواند دقیق باشد ؟ وقتی تمام دقایق بازی را در مجله‌ای شرح می‌دهند ، جز این که فکر کنم از روی نوار مسابقه نوشته‌اند چاره‌ای ندارم. آیا چنین نیست ؟ و یا این که من قادر نبودم در جمع پر هیاهوی خبرنگاران ، نویسندگان دقیق و تیزبین را هم زیر نظر داشته باشم؟

یازده – چرا هیچ وقت کار یک داور را بررسی نمی‌کنید و همه جنبه‌های خوب و بد آن را باز نمی‌مایید؟ مگر انتقاد درست داوری مجاز نیست ؟ چه کس باید داور را به خوب و بدش آگاه کند ؟ اگر باز نمودن لغزش های یک داور اعتقاد مردم را نسبت به او سست می‌کند ، چه بهتر که این اعتقاد سستی گیرد. چرا باید مردم به داور بد ، اعتقاد بی‌جهت داشته باشند ؟ اما جنبه مثبت قضیه را هم در نظر باید گرفت. شاید انتقاد اصولی شما مددکار داور بود و قدرت داوری‌اش را افزونی دهد ، همیشه این تماشاگران نیستند که در سر راه داوری خوب ، سنگ می‌اندازند . مگر همین داور مسابقه تاج – عقاب (در روز جمعه اول بهمن ماه) اعصاب همه ما را در امجدیه به بازی نگرفت . از شما می‌پرسم ، اگر همین داور باز هم داوری یک مسابقه را به عهده بگیرد و سطح داوری‌اش همان باشد ، واکنش کیهان ورزشی چه خواهد بود ؟ تعبیر “داوری ضعیف” و یا “داوری پر سوت ” ارزش انتقادی ندارد ، این را قبول کنید.

دوازده – جزو مبانی انتخاب مرد فوتبال سال ، اخلاق و نیک رفتاری ، نیز به حساب آورده‌اید. اما فکر نمی‌کنید مرد فوتبال نمی‌تواند لزوما مرد اخلاق هم باشد ؟

چه بهتر که یک بازیکن خوب خصایص اخلاقی خوب هم داشته باشد ، اما شما می‌خواهید در عرصه فوتبال قهرمان اسطوره انتخاب کنید. توجه به شایستگی اخلاق انتخاب شما را مشکوک می‌کند. درست مثل این خواهد بود که تابلوی بد یک نقاش را به خاطر اخلاق پسندیده نقاش آن در خور ستایش بدانید ، با معیارهای اخلاقی ، نه هنر را می‌توان سنجید و نه ورزش را ، خود بهتر می‌دانید که چه بسیارند بازیکنان خوب که خشن و عاصی و پر خاشگرند . جرج بست چندان ملایم و نیک رفتار نیست. با این همه توپ طلایی می‌گیرد.

وقتی که در چند شماره کیهان ورزشی نظریات مربیان و داوران را برای انتخاب مرد فوتبال می‌خواندم ، چند سوال را برای خود مطرح کردم : این آقایان متخصصان تا چه پایه در جریان مسابقات هستند ؟ آیا بستگی آنان به باشگاه خاص و یا دوستی شان با افرادی معین در اظهار نظرشان بی‌تاثیر بوده است ؟ آیا توجه به عامل اخلاقی نیز سابقه ورزشی پایه‌های این انتخاب را تا حدی سست نکرده است ؟ هیچ کدام از این آقایان به بازی خوب اکبر افتخاری توجه نداشته‌اند اما از مصطفی عرب نام برده‌اند که بازیکنی است متوسط ولی با انضباط و یا همایون بهزادی که در شرایط امروزی بازی‌اش ضعیف است . اگر انتخاب مرد فوتبال “سال” مطرح است ، انگار نباید روی سوابق یک بازیکن تکیه کرد.

سیزده – با تعصب بی‌پایه چه باید کرد؟ هم راننده تاکسی طرفدار تیم پرسپولیس است. هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم کارمند اداره . بسیار خوب ، هر کس می‌تواند علاقه‌اش را به چیزی ببندد، اما علاقه داشتن هم دلیل منطقی می‌خواهد. اهالی منچستر حق دارند طرفدار تیم های شهر خود باشند، مردم لیدز بجاست که تیم خود را دوست بدارند، ساکنان چلسی طبیعی است که بیش‌تر از تیم خود دفاع کنند . اما در شهر شما و من ، یک بت همگانی پیدا می‌شود، دلبستگی مسری است و طرفداری، اتفاقی و بی دلیل صورت می‌گیرد. خواهید گفت: چه اشکالی دارد؟ حرفی ندارد، اما وقتی که در امجدیه نشسته‌اید ، این طرفداری و تعصب محیطی نا مطلوب ایجاد می‌کند .

و شما نمی‌توانید به دلخواه تماشا کنید . من هم مثل شما از تیم پرسپولیس بازی‌های خوبی دیده ام . اما سرانجام- مثل کسان دیگری که می‌شناسم – تصمیم گرفتم روزهایی که تیم پرسپولیس بازی دارد به امجدیه نروم. شور و هیجان تماشاگر چیزی گیرا و پسندیده است و اگر نباشد میدان ورزشی نه جان دارد و نه معنی ، تشویق بی حساب تماشاگران ، بچه‌های پرسپولیس را نمایشگر و شاید خود نما بار آورده است. اینان از تماشاگران آشنای خود کمبودی بزرگ دارند ، انگار احساس غریبی می‌کنند. وقتی که قیافه گریان همایون بهزادی را پس از مسابقه در مسجد سلیمان روی صفحه کیهان ورزشی دیدم ، با خودم گفتم چه چیز جز تر و خشک کردن تماشاگران تهرانی ، این بچه را چنین عزیز دردانه بار آورده است؟ زیاد نوشتم این را می‌دانم ، اما اگر بگویم این تنها نامه‌ای است که در تمامی عمرم به یک نشریه ورزشی نوشته‌ام ، شاید مرا از این اطناب معذور دارید.