خانه » هنر و ادبیات (برگ 48)

هنر و ادبیات

شعری از احمدرضا احمدی برای سهراب شهید ثالث

ساقه‌…
احمد رضا احمدی

saSasw002012s-95-56d

این شعر از احمد رضا احمدی، که از جمله یاران همیشه همراه و صمیمی او بوده هم، حسن ختام پرونده ی ” خلیج فارس ” درباره ی زندگی و آثار و احوال شهراب شهید ثالث…

انگشتان ما شبنم می شود…

ساقه‌های این گُل لادن

غلتان در لیوان گم می‌شود

ابتدای هفته است

امروز شنبه است

مخلوطی از پایان عمر

و انگشتان ما

شبنم می‌شود

و بر گُل یادبود می‌شود

سال‌ها بود که ما شبنم را ندیده بودیم

اینک شبنم

نگاه

و

تلخی میوه‌ای که در تابستان

خوردیم.

چگونه است

اکنون بینا

دریا موج دارد

قایق دارد

از گُل ابر می‌چکد در باغ

ما هنوز ایستاده‌ایم

و همه‌ی مانده‌ی عمر را

با یک لیوان آب معاوضه می‌کنیم.

از سقوط ابر بر لیوان آب است

که شکیبایی را می آموزیم

به بهانه ی زادروز سهراب شهید ثالث … محمد سفریان

شاعر بیهودگی های زندگی…

او را شاعر لحظه های کسالت بار زندگی نام کرده اند؛ بنیان گذار سینمای رئال ایران و پیشگام راهی که بعدها به نام امثال کیارستمی و نادری تمام شد و فیلم هایشان را به جشنواره های خارجی کشانید. از ” سهراب شهید ثالث ” می گوییم، همان مردی که جنبه های بسیاری از زندگی را به نیکی دریافته بود. معنی روزهای تکراری و بی معنا را می دانست؛ از فقر و فرودستی فرهنگی و اقتصادی آگاهی داشت و به واسطه ی سفرهایش در جوانی و همین طور انقلاب نامیمون پنجاه و هفت، با تن و جانش معنای سفر و مهاجرت و غربت را درک کرده بود و اینها همه را در فیلم هایش انعکاس داده بود.

44502a1sd352w--56985sa

شانزده ساله بود که سودای فیلمسازی به جانش نشست و زان پس با دوربینش به چهارگوشه ی دنیا سفر کرد تا خالق فیلم هایی تازه و متفاوت برای سینما باشد و راهگشای بسیاری از سینماگران در راه.
در کتب تذکره این طور آورده اند که ” سهراب شهید ثالث” در هجده سالگی راهی فرانسه شده تا در مدرسه ی شهره ی ” ایدک ” مشق فیلمسازی کنند. این اقامت اما زمان زیادی دوام نیاورده چه درس و کار همزمان و گرانی زندگی در فرانسه آنقدر به سهراب جوان فشار آورده که او درس و مشق و مکتب خانه را رها کرده و سر از اطریش در آورده تا نزد پروفسور ” کراوی ” تمرین کارگردانی و هنرپیشگی کند.
جالب اینکه اقامت این جوینده ی پر شوق در سرزمین ” امپراطوری شرقی ” هم دوام چندانی نیاورده. این بار بیماری از راه رسیده و سهراب جوان را به دیگر سرزمینی رهنمون شده. شهید ثالث در پی ابتلا به بیماری سل؛ دیگر بار راهی فرانسه شد تا علاوه بر پی گیری درس و مشقش در مدرسه ی فیلمسازی؛ به معالجه ی تن بیمارش هم بپردازد.

سهراب شهید ثالث

سهراب شهید ثالث

شاید هم آن تن بیمار و تجربه ی زندگی کم تحرک بود که ذهنش را با ” سکون ” و ” بطالت ” آشنا کرد تا او چند صباحی آن سوتر؛ عمیق ترین و متفکر ترین فیلم های ایران را در راستای همین دو مفهوم در برابر دوربین ببرد و از ایستایی و کسالت زندگی برای بسیاری از مردمان روی زمین بگوید؛ این روزهای باطل و یک جور را چونان چون شعری کند و جامه ای از تصویر به جانشان بنشاند.
سهراب در ادامه ی سفر و پس از درک مضامین متفاوت زندگی اروپا؛ قاره ای که پس از تحمل دو جنگ خانمان سوز و دشوار با سرعت بسیار زیادی به سوی زندگی صنعتی و آرامش ذهنی می رفت؛ در سال ۱۹۶۹ به ایران بازگشت و از همان روزهای نخست به فیلمسازی روی آورد. شهید ثالث از پس ساختن چند فیلم کوتاه به فیلم های بلند و پر آوازه اش رسید و با ” یک اتفاق ساده ” و “طبیعت بی جان” به شهرت هنری دست پیدا کرد. شهرتی فراتر از سینما و مرزهای جغرافیایی ایران.
شهیدثالث نخستین فیلم بلندش، ” یک اتفاق ساده ” را در ۱۳۵۲ ساخت که به رغم استقبال سرد و مخالفت های مسئولان، برنده جایزه بهترین کارگردانی از دومین جشنواره فیلم تهران شد. فیلم بعدی او ” طبیعت بی جان ” هم، جایزه خرس نقره ای جشنواره فیلم برلین را به عنوان بهترین کارگردان برای او به ارمغان آورد تا او با استفاده از شهرت و آوازه اش، به فیلمسازی در ممالک غربی روی آورد و نامش را به عنوان فیلمسازی “آلمانی” در تاریخ سینمای جهان به ثبت برساند.
او را شاعر لحظات بیهده ی زندگی دانسته اند. روای لحظات مرده و فیلسوف سینما. شهید ثالث در جملگی فیلم هایش با روایتی آرام و کند؛ سعی داشت تا بی رحمی های گریز ناپذیر طبیعت را به تصویر در آورد. آدم های فیلم های او، همگی شخصیت هایی تلخ بودند و صاحبان زندگی های ملال آور. آدم هایی که بی آنکه گناهی کرده باشند، تقاصی سخت می دهند. شب و روزهایشان مثال هم است و به سالیان، تنها یک روز را زندگی می کنند.
او با قصه کردن از بدیهیات زندگی باعث شد تا لحظات مرده و بی هیجان هم هویت بگیرند و به متن داستان بیایند. شهید ثالث با دوری جستن از رزق و برق های سینمایی و پیچیدگی های گه گدار تصنعی داستان؛ خالق سینمای ” رئال ” ی شد که از واقعیت زندگی و تکرار بی دلیل و یکسانش می گفت.

سینمای رئال او؛ خیلی زود بدل به ” الگو ” و سرمشقی برای آیندگان شد و کار را تا جایی پیش برد که بسیاری که از موفقیت های سینمای بعد از انقلاب به واسطه ی همین تقلید و الهام از آثار او نصیب فیلمسازهای به اصطلاح موج نوی ایران شد.
دیگر مشخصه ی متمایز کننده ی شهید ثالث، درک درست از مفهوم جهان وطنی بود. سهراب که از سالهای نوجوانی به دور دنیا رفته بود، زندگی کارگری لمس کرده و انجام داده بود و رفته رفته به جامعه ی روشنفکری غربی رسیده بود؛ درک بسیار درستی، از مفهوم عمومی ” انسان ” داشت و ذهنش فراتر از مختصات انسان ایرانی بود. می توان این طور گفته که مفهوم جهان وطنی که در سالهای اخیر و در پی کثرت استعمال تا حدود زیادی از معنای راستین و درستش دور افتاده؛ سالها پیش تر در زندگی و آثار او عیان بود.
شهید ثالث در جملگی آثارش ” انسان ” در مفهوم کلی اش را اشاره رفته بود و به چند و چون قوانین رایج در جغرافیا و فرهنگی خاص، کاری نداشت. انسان تنها مانده ی او که ذره ذره قربانی بی رحمی طبیعت و شهر می شود؛ در ایران و آلمان و آفریقا و در همه حال؛ ” انسان ” است؛ رها از هر ایدئولوژی و یا مشخصه ای که میان او و نمونه ای همگانی از ” نوع بشر ” فاصله بیاندازد.
در این میان اما، برخی از منتقدین و اهل سینما، سینمای کم حرکت و تقریبا ایستای او را نپسندیده اند. منتقدین سینمای او، شهید ثالث را به فرار کردن از فن سینما و دشواری های لابد ساختن فیلم متهم می کنند و این ایستایی را چونان چون ” چاره ” ای بر نتوانستن های او قلمداد می کنند. می گویند که او به واسطه ی همین چاره اندیشی آموزگار فیلم ساختن شده برای بسیاری از افرادی که با فن سینما آشنایی کامل ندارند. حرف و گفته ای که از جوانبی هم صحیح انگاشته می شود. چه، همین فرار از فن سینما، شوربختانه در سالهای اخیر به دوربین ثابت و سینمای کسالت باری رسید که به هر چیزی می مانست، الا سینما.
رها از سینما و دغدغه های هنری، جنگیدن همیشگی او با ظلم و جور هم برای اهل اندیشه جالب آمده. این کارگردان شهره ی سینمای ایران در زمان هر دو حکومت معاصر رابطه ی خوبی با اهل قدرت نداشت. پیش از انقلاب و در زمان حکومت پیشین؛ سهراب شهید ثالث به سیاه نگاری از جامعه ی ایران متهم می شد و به همین دلیل ساده از حلقه ی نزدیکان حکومت فاصله می گرفت. پرهیز سینمای او از هیاهوی گیشه هم باعث می شد تا این فیلم ها در نبود حمایتی دولتی؛ از رونق بازار هم بی نصیب بمانند و به پستوخانه های روشنفکرانه ی جامعه تبعید شوند. تا آنجا که آثار او با تمام جذابیت ها و سادگی شان در ارتباط با مردم عام و اهل کوچه بازار موفق نبوده اند و تنها با مخاطبینی خاص و اندک ارتباط برقرار کرده اند. پس از انقلاب هم، جایی برای اندیشه ی رهای او در سینمای اسلامی شده باقی نمانده بود. شهید ثالث چند سالی پس از انقلاب و برای رهایی از سانسورهای لابد وزارت ارشاد راهی اروپا و سپس آمریکا شد تا از این انقلاب به اصطلاح مردمی هم خیری ندیده باشد.
ناگفته پیداست که برخی از فیلم های او نه به حمایت و میل دولت و تنها به واسطه ی احسان سرمایه گذارهای خصوصی ساخته و پرداخته می شدند؛ از همین جمله است، ” پرویز صیاد ” که با کسب درآمد از سینمای تجاری، به هنر خاص و به اصطلاح روشنفکرانه ی شهید ثالث مدد می رساند تا این فیلم ها متولد شوند و جایی در صندوق خانه ی سینمای دنیا، جا خشک کنند.
شهید ثالث پس از تجربه ی سالهای متمادی فیلمسازی در خارج از کشور؛ در سالهای آخر عمر؛ بار دیگر با یک بیماری مهلک دست به گریبان شد، تا این بار نیز چونان چون روزگار جوانی اش، به بهانه ی علاج و دوا رخت عزیمت به سوی دیگری از دنیا ببندد و راهی آمریکا شود.
وی پس از چند سال زندگی در آمریکا، سرانجام در تیرماه هزار و سیصد و هفتاد و هفت خورشیدی؛ تسلیم اراده ی الهه ی مرگ شد و بدرود حیات گفت.

چاهار فصل سال / امیرحسین تیکنی

da025fasl

شما را به یاد می آورم

خودم را نه.

می دانم چشم هایتان

آبی، قهوه ای، میشی و سبز بود

اما رنگ چشم های خودم را به یاد نمی آورم

می دانم عطر گیسوانتان در باران

شبیه عطر درختان افرا، اکالیپتوس، بهار نارنج و سپیدار بود

همیشه

پیراهن های چاهارخانه به تن می کردید

و در چاهار فصل سال برای شنا به کنار دریا می رفتید

غروب،

پیراهن هایتان را در باد

بر ماسه های ساحل،

رها می کردید، تا خشک شوند

سپس در کافه های کوچک شما را به یاد می آورم

که عاشق ترانه هایی از لهاسا، پیاف، بنان و آلاباما بودید

نمی دانم سال ها گذشته است یا نه !؟

پیرتر شده ام یا جوان تر !؟

در آینده ی من هستید یا گذشته !؟

از چهره ی خودم

خاطره ای محو در ذهنم باقی مانده است

تنها می دانم

ملاح کشتی های بسیاری بوده ام

که غرق شده اند

که از دل توفان ها نجات یافته اند

که به گل نشسته اند

که از میان دزدان دریایی به سلامت گریخته اند.

می دانم در بندرهای کوچک

اغلب باران می بارد

و بیشتر خیابان ها و کوچه ها به دریا می رسند

شما را شفاف می بینم

که به سوی خانه باز می گردید

و چاهار فصل زندگی من هستید

رنگ چشم هایتان را به یاد دارم

و عطر گیسوانتان در باران.

پیراهن هایتان را در ساحل

بارها دیده ام که جامانده اند

و تا صبح با ملاحان خندیده اند

ملاحان،

از زیبایی شگفت انگیز شما به وجد آمده اند

نوشیده اند

و خود را از یاد برده اند.

بررسی کتاب کهربا / رضا اغنمی

sf22021sdf54100s کهربا
اثر: ژوزف بابازاده
ناشر: انتشارات آرش. سوئد
چاپ اول: زمستان ۲۰۰۴. سوئد

چندی پیش کتابی به دستم رسید که درنگاهی کوتاه از نثر پخته ومتن روایت ها نگاهی چندباره به نام نویسنده انداختم و با تردید پذیرفتم که اسم نویسنده مستعاراست و با مطالعۀ «دست آخر» ازنشانه هایی که داده و بر پیشانی نخستین برگ نشسته شک و تردیدم به یقبن بدل شد به این دلیل که : «به جا بود که این داستان با دو امضاء منتشر می شد: اول نام واقعی خود من، دوم یکی ازنویسندگان سرشناس و قدیمی کشورمان که بانی اصلی نگارش این کتاب بوده است، اویادداشت های فراوان که استخوان بندی این رمان را تشکیل داد دراختیارم گذاشت . . . دوست نویسنده ام می گفت اگر خود کتاب نتواند دوره ای از تاریخ روشنفکری ما را نشان بدهد چه اهمیتی دارد که آن را چه کسی نوشته باشد». همین پیام رندانه اش اختناق حاکم، ومهمتر، زبان و ادبیاتِ سانسور درحکومت های خودکامه را به مخاطبین توضیح می دهد.
کهربا، روایتگر محافل نواندیشان است وناظرخلوت آن بخش از روشنفکران تهران که ازدهه های سی وحوادث ۲۸مرداد به بعد را درخاطره ها زنده می کند. این نکته را باید یاد آور شد که بعد از وقایع شهریور۱۳۲۰ با حملۀ متفقین فضای سیاسی کشور دگرگون شد. تعویض سلطنت وشُل شدن زنجیر های سرکوب و اختناق، آزادی زندانیان سیاسی، توسعۀ روزنامه ها ونشریات با احزاب وگروه های مختلف با مکتب های گوناگون اما، لجام گسیخته که طبیعی هم بود رونق گرفت. دستاوردهای تحولات با شعار آزادی بیان واندیشه مورداستقبال عموم قرار گرفت. طولی نکشید که درپی فروکش کردن سر وصداهای اولیه بیش از دوگروه از آن همه فعالان در صحنه نماندند. آن دو گروه فعال چپگرایان بودند و مذهبیون. حزب توده با تشکیلات منظم، روزنامه ها و نشریاتِ پیشتاز بانوآوری ها به ویژه جوانان و تحصیل کرده ها را به خود جلب می کرد. گسترش فعالیت های حزبی، شکل گیری سازمانهای گوناگون بعدی را فراهم ساخت. سروصدای تبلیغ اندیشۀ سوسیالیستی با گرایش چشمگیر اکثر طبقات، زنگ خطری بود برای سنتگرایانِ متعصب و انحراف جوانان از رستگاری های دینی. شکل گیری فدائیان اسلام، و رونوشتِ مدرن ومتمدنانۀ آن راه اندازی حسینیه ارشاد با ساختمانی معتبر وشیک آن هم درشمال تهران با تجهیزات کاملا نو وعبادی، در تقابل با مکتب ناخدایان بود .
حسینیۀ ارشاد با قالیهای دستباف، مجهز به میز و صندلی، بلندگو زیرنوردرخشان لوسترها با مشتری های کراواتی و ادکلن زده، به پشتیبانی مالی بازاریان وثروتمندان متدین تهران اداره می شد. آین مرکز تعلیمات دینی با منبر داغ دکترعلی شریعتی کانون تجمع جوانان و اکثرا دانشجویان و روشنفکرانِ روزنامه خوان بود. دکترشریعتی که به گفتۀ برخی پیروانش قرائت تازه ای ازاسلام را تبلیغ می کرد، اما به عقیدۀ اسلام شناسانِ وطنی حرف وحدیث تازه ای نداشت جزکاهش نقش روحانیت و زدودن مقام خود ساختۀ آن ها.
حزب توده غیرقانونی شده بود اما حضوری کمرنگ داشت. چپگرایان به زیرزمین پناه برده درانواع و اقسام گروه ها با برنامه های مختلف وبیشتر مبارزۀ مسلحانه را دنبال می کردند. دورۀ تعلیمات چریکی درمراکز ویژه درکشورهای دور و نزدیک جهان سازمان یافته بود که جوان های پرشور را جذب می کردند. ازمنظر پویندگان آزادی این گونه کانون ها مقام و منزلت قبله گاه را داشتند و با احترام ازآن ها یاد می شد. با اندوه باید گفت که چه بسا ره به مسلخ بود و اکثررهروان، پاکدلانه و معصومانه جان باختند. واقعۀ ننگین ۲۸ مرداد زمینه های گسترش تدارک قیام مسلحانه را فراهم ساخته بود. و در رهگذر این تحولات بخشی از جوانان حساس و تحصیل کرده دچار انفعال و بی بندباری شدند.
کهربا، میوۀ شوم وتلخ آن توسری خوردن هاست که گوشه هائی از وقایع گذشته را در زمانۀ حکومت اسلامی، البته که نویسنده، با نام مستعار می گشاید. کار بسیار بجا که : ( با تکرارهای ادواری، با سرکوب های فزاینده) با نشان دادن صحنه هایی از بازیگران مجامع و محافل روشنفکری آن دوران، دلمشغولی ها و رفتارهای آن ها را توضیح می دهد. گفتن دارد که ایشان، یک روی سکه را می بیند و داوری می کند که چنین گزینشی کاریک نویسنده ومنتقد آگاه وبا انصاف نیست. نگاه به آن روی سکه و مشاهدۀ فضای بحرانی آن دهه ها، تجربه های تازه و پرباری نیز روایت ومستند کرده است: نخبگان فکری وهنری بسیاری را دربرهوت سانسور وسرکوب به بارآورد. اما اینکه نویسندۀ کهربا دگرگونیها وتجربه ها را نادیده می گیرد و کارنامه روشنفکری را تنها ازمنظر «پائین تنه» می بیند و به وضع زننده و دل بهمزن تعریف می کند، یک انحراف عریان و لودهنذۀ عقده های شخصی خود و سرریز شدن آن عقده هاست.
نخستین روایت کهربا «تی با» ست. دختری بی پروا درنهایت بی اخلاقی صحنه ای از مجالس شبانه را روایت می کند. تمایلات جنسی خود را باصراحت رو می کند.ازکورتاژ کردن ش . ازقول مهریش بغل خوابی های او را تعریف می کند «مثلا پریروزها به من می گفت: می دونی، با یه ایتالیائیه بودم، چه بدنی داشت! چقدرخوب بود! . . .می دونی … چه بدنی! چقدرخوب بود! البته من این جوری نیستم . . . ولی آدم به فکرش می یاد که بگه زن خجالت بکش! تو سنی ازت رفته . . . دودفعه شوهرکردی . . . بچه ات قد منه . . . حالا یه چیزی شده، چرا تعریف می کنی؟ » و سپس ازمهمانی همان شب که پس از تریاک کشی وخوابیدن دورمنقل و درتاریکی، «پای من زیرچادر بود، اما دست منوچهرآراج رو فهمیدم. . . . اون وقت ، آن گوشۀ چادررو اززیرپنجه ام کشید و حسابی کف پای منو تو دستش گرفت، هی ناز می کرد، من هم راستش خوشم می اومد . . . همچنین چنبرزده بود و یواش یواش مثل مار می سُرید و بالا . . .» واین درحالی ست که شوهر یا دوست پسرش درگوشه دیگر پای منقل به خواب رفته است.
دومین بخش به نام کبوتر از ریاکاری ها وپای منبرنشستن تحصیل کرده ها و رجال حکومت می گوید «حسن دخترهای تلفنی را اول صیغه می کرد، هربار لب به نجسی می زد توبه می کرد و کفاره می داد. سهم امام می پرداخت، ماه رمضان روزه نگرفته بود حالا می خواست فطریه بدهد! . . . منوچهر گفت ایوالله فقط قصۀ بیسوادها نیست بد نیست سری بزنی به این مجالس درویش ها وذکر «مدی تیشن» . . . بروببین چقدر دکتر، چقدر مهندس، تحصیل کرده ها، حتی امرای ارتش و سناتورها دو زانو در محضر قطب می شینن، مثل ننه مرده ها گریه می کنن ومراد میخان . . .» با مشاهدۀ دختری زیبا که «با قلبی ازطلای سفید به گردنش آویخته بود . . . حواسشان پرت شده بود . . . منوچهر گفت کفشت را درآر، باد می خوره به پات کیف می کنی ».
داستان سوم پیش ازظهر گرازش ها ساعتی است ساعت اول از دادگاه سه نویسنده درمسکو خوانندگان را باخبر می کند. گزارش ساعت ۱۰ هم بگو مگو وخنده و متلک پرانی ست تا می رسد به آنجایی که رئیس شرکت درصحبت با افضلی می گوید «سرخاب سفیدآب عشوه رو زیاد می کنه، کس رو تنگ نمی کنه». با ورود دختری که قلبی از طلا به گردن داشت» سخنرانی متوقف می شود. و داستان از خانه ای درشهرنوتهران بامشتریان: یعنی: امین «علاقمند به ادبیات روس» و منوچهرمترجم آلبرکامو، و بابا نویسنده کتاب. بگومگوی چندش آور یکی ازخانم ها را بایک مشتری که (خیلی بهش می آمد اسمش نارملا باشد) ولی معلوم می شود که سوزان است وعیش و خوشگذرانی های خود را درآن خانه شرح می دهد.
گزارش ساعت ۱۱ اما فضا را دگرگون می کند. نویسنده، اینجا درقالب خودِ «نویسنده» فرو می رود: « دادرسی اعمال نویسنده قبلاباید در وجدان او عمل آمده باشد . . . سه نوجوان نو قلم روسی که به جرم «عرفان» محاکمه می شوند. این روشنفکران که دراذهان به صورت شهیدان زمانه جلوه گر شده اند، سقوط نقد اجتماعی رانشان می دهند».
گزارش ساعت ۱۱و۲۰ دقیقه: درمجلس شورای ملی یکی ازنمایندگان که «سخت به ادبیات جدید به ویژه شعرنو حمله کرده» باید پاسخ داده شود. این تصمیم ازطرف دبیرسرویس سیاسی روزنامه کیهان که درآن زمان حتما رحمان هاتفی بود و بعد ها درجمهوری اسلامی اعدام شد، گرفته می شود و از نویسنده نیز می خواهند مقاله ای دررد نظرات آن نمایندۀ مجلس بنویسد. دراین بخش، نویسنده مقداری صحبت های جدی را مطرح می کند.
دفترچه های کهنه راوی طیبه است وگزارشی از یک مهمانی، بحث وجدل روشنفکران. تمسخرتحقیر آمیز روایتگرنیزشنیدنی ست. همو ازگویش یک «نویسنده و روانپزشک» ترک زبان که به احتمالی غلامحسین ساعدی است با کلمات سبک وجلف درباره اش؛ با اظهارنظرهای فاضلانه که لو دهندۀ بی مایگی هاست. گوش می سپارم به سخنان نویسنده : « به عقیده من درشرایط فعلی باید همین اخلاق فردی و ارزش های انسانی را چسبید. رفاقت، عشق، برادری، این ها درتاریخ ما تبلور اسطوره ای دارند» بعد می گوید «. . . بسیاری علماء و متفکران امروز را می شناسیم که تقریبا قوادی می کنند. . . . و همو دربرگ پیشین همین بخش می گوید: «با این رهبران فکری عجیب و غریب که چشم جوان ها دنبال آنهاست، نسل جوان به اقطاب حاد و نسجیده ای پرت شده است» وسپس اربت سازی های سیاسی وتازه به دوران رسیده ها که برجایگاه رهبری تکیه زده اند بحث می کند. و خبر ازدواج «تی با» یعنی طیبه خانم وکالتا با ابوالفضل را نقل می کند.
درص ۶۳ بابا که همان بابا زاده است ونویسنده به طیبه که با شوهرش ابوالفضل درمهمانی شیرین درخانه اوهستند می گوید :« نه خانم عزیز خدا کند که درون و بیرون آدم یک چیز باشد».
دریک تکه آواز در مکالمۀ تلفنی، طیبه خانم یا همان «تی با» باعشوه غمزه از بابازاده می پرسد: « عشق قدیمی ات رو فراموش کردی؟ مثل اینکه خیلی رقیب دارم» سخنان عاشقانه بین آن دو بطور وضوح رد و بدل می شود. هردو هرزه و بی اخلاق. انگار نه انگارکه ابولفضل شوهرطیبه با نویسنده و منوچهرسابقۀ طولانی سه یار دبستانی دارند . و ناگهان صحنه عوض می شود. با زبانی نرم و زیبا روایتگردلسوز دگرگونی های اجتماعی – سیاسی زمانه می شود. چهره نگاری می کند. بازتاب گسترده درذهن و پیش چشم خودرا به تصویر می کشد. درترافیک سنگین، نورچراغ هایی که خاموش وروشن می شود؛ آوازساحرانه بانو دلکش درحوالی کاخ سنا :«حریمی ازسکوت، حریمی، ازتنهائی مذهبی. گل قاصد رهاتر چرخید وپائین تر رفت . . . همهمۀ نرم وخفۀ موتورها آغازشد و بالا آمد».
ماه نو بحث های سیاسی آن سالهای بحرانی را دنبال می کند. درمهمانی خانه شیرین که نقاش ماهرو معروف است و «نقاشی هایش روی دیوار پرتوی ازیک نگرش عارفانه را منعکس می کرد». درآن جمع به اصطلاح روشنفکری صحبت کنفدراسیون و سلطنت شاه است که باید سلطنت کند و نه حکومت. مهندس آراج می گوید «حداقل ازهفتاد مؤسسۀ فرهنگی، سناتورها وشخصیت های علمی و سیاسی علیه رژِیم امضاء جمع کردیم. بزرگترین افشاگری علیه رژِیم بعد از۲۸ مرداد بود! و کسرا که مخالف نظرات اوست حرفش را قطع کرده می گوید« این رویاهای بورژواست . پیروزی طبقۀ ستم کش ازطریق جمع کردن امضاء به دست نمی آید . . .» نویسنده سپس کسرا و همسر او نرگس را معرفی می کند: «نرگس دخترخوشگلی بود جوان، لطیف ومعصوم. . . پدرخواندۀ او قصاب ثروتمندی بود که بچه دار نمی شد. او و همسرش نرگس را ازیتیم خانه آورده و درناز ونعمت بزرگ کرده بودند. عشق آن ها این دختر بود که به دانشگاه فرستاده بودند همان هفته های اول، دختر، فریفتۀ همکلاسی اش کسرا شده بود». پس از انقلاب کسرا گرفتار و محکوم به اعدام می شود. نرگس در زندان دختری می زاید و سپس آزاد می شود وبا دخترسه ساله اش به کپنهاک رفته وآنجا به پناهنده ها می پیوندد.
طیبه دراین مهمانی درتمجید از بابازاده، واستاد استاد گفتن هایش، منوچهررا وا می دارد: « منوچهر چشمکی به ابوالفضل [شوهر طیبه] زد رقیب پیدا کردی!» طیبه گفت : «باور کنید ایشان برای من چطور بگم . . . مقدس هستد». این سخنان غلو آمیز یک زن درحضور شوهر آن هم مردی مانند ابوالفضل که نمازش ترک نمی شود وپایبند سنت های مذهبی است بعید به نظر می رسد. انشاء نویسی جوانان مدرسه ای را یادآور می شود. شگفت آور پاسخ بابازاده است با آن بی بندباری های ریاکارانه و متظاهرش که به پند واندرز دادن به عوامان کسب آبرو کرده وبه استادی رسیده!به این پاسخ نویسنده دقت کنید: « نه خانم عزیز خدا کند درون و بیرون آدم یک چیزباشد». گوینده کسی است که با طیبه، زنی که شوهردارد وهمسررفیق خودش؛ یاردبستانی است رابطۀ جنسی دارد، وبی کمترین شرم و حیا آن را مکتوب ومستند کرده است. خلط مفاهیم و ریاکار بی اخلاقی مثل بابازاده را مقدس خواندن، جز ریشخند به خواننده چه مفهومی داشته باشد؟! تعجب آوراین که جزابوالفضل که سرگرم مطالعه کتاب است همگی درآن جمع درعیش و نوشند با چه حرکات جندش آور وادبیات لمپنی .
دربچۀ ته شهر: اعتصاب دانشجویان، محاصره دانشگاه توسط مآموران انتظامی حمله کوماندوها به داشجویان و ضرب وشتم بیرحمانۀ آنها دردرون دانشگاه تهران وآتش زدن ماشین دکتر منوچهراقبال توسط دانشجویان، نارضائی ها و نا امنی ها در مراکزعلمی و دانشجوئی را توضیح می دهد.
هشتمین بخش الوساوس است با ادبیاتی سخیف: « پنهانی می رود به سوی مؤمنه و پستان [ش] راستش را می مالد . . . زنجیرۀ رقاصان مقابل ما می جنبند، می بینند . . . رسوائی! (یا من ؟) بتواند از وسط آنها بلغزد، درست درحضورشوهرش! کمی مشکل است . . . بیشتر آلت های تناسلی است، کلمات ترانه زوزه های شهوی یرگشته مهریش و آهنگساز، یکوری، روبروی هم . . . اختلاط می کنند؛ . . . آن دیگری می خواهد آۀت را لای پاهای مهری بگذارد، همین زوری لای پای مؤمنه که بدنش لغزان و ممنوع است، اما آمادۀ عشق قاچاقی . . . من می خواهم به زنم برسم، اما . . . آلکس ملعون، ازمیان دود بیرون می آید، زنم را بغل می کند و سخت لبهایش را می بوسد. ملعون خبیث ! مزدور اجنبی! تخم وترکۀ شیطان! . . . صورتهایشان را به سختی ازهم جدا می کنم؛ ولی هی، این که زن من نیست . . . . . . روی صندلی چمپاتمه می زند . . . شورت پایش نیست و با انکشت به سرعت سرسام آوری به خود دخول و خروج می کند . . . . . . شیرین یک خیار به شاعره می دهد. . . . شاعره با خیار انجام می دهد، آن قدر گشاد و خیس شده که خیار به راحتی ناپدید وباز آشکار می شود. شیرین یکوری میخوابد، شورتش را تاروی زانو پائین می کشد ولی دامنش را بالا نمی زند، مهریش دسته جارو را میان پای او فرومی کند و در می آورد و بازتکرار می کند مثل پیستون دریک ماشین فعال …» این مزخرفات نویسندۀ عقب ماندۀ مفلوک عقده ای ادامه دارد تا پایان دفتر.
در پیاده روها نگاهش از ابتذال ها فاصله می گیرد. بین مردم می چرخد. رهگذران را زیرنظر دارد. بادید باز وفارغ از نمایش های روایی پائین تنه ای وبه قول فرنگی ها «اروتیکی». انگار از خفقانِ تنگناهای جمعی آن محافل فاصله گرفته از دگرگونی ها می گوید وازنوآوری های آن سال ها. از کتابفروشی ها وشاعران وخیابان های نوساز و سینماها و کافه ها «حضور زمزمه وار کافه شیرین کنار قهوه خانه صابرآتشین [پدرگوگوش خواننده پرآوازه] با قلیان،رقص لزگی ونوازندگانی که کاسۀ تاررا سرشانۀ خود می گذاشتند» و اشاره ای دارد به کافه فردوس که زمانی پاتوق صادق هدایت بوده با یارانی چند. اما، نه نمی تواند، معتاد شده. هرزه گوئی را نمی تواند رها کند. باید روایتگرصحنه ای ازیک سینما که « آبرودارها به آنجا نمی رفتند» باشد با تماشاگران که : « درتمام مدت بی رودرواسی استمناء کنند . . . با انزال آن ها برموزائیک کف سینما باشد». صیانت ازکلیت آمال خود در ارضای عقده های ریشه دارش را مستند کند.
درکافه کنسرت گفتگوها ومناظرۀ فضای روشنفکری وقت، بیشترگشوده شده است. کسرا، شوهر نرگس مترجم آلبرکامورا که منوچهر نام دارد مرد جوان عیاشی ست که ازاوایل رمان حضور دارد و خوانندگان با منش ورفتارهای اوآشنا شده اند : «آقای مهندس! خیلی حرف ها داشتم، ولی اخیرا کتابی را که شما ترجمه کرده اید خواندم؛ لابد می دانستید که آلبرکامو دشمن رئالیسم سوسیالیستی بود؟» مترجم پاسخ می دهد: « بله، وقتی درتصادف کشته شد رادیو مسکو گفت بزرگترین دشمن رئالیسم سوسیالیستی درگذشت، (روی کلمۀ بزرگترین تآکیدکرد) ». صحبت آن دوبه جایی نمی رسد. منوچهر ازنرگس تقاضای رقص می کند و آن دو با هم می رقصند. شکست غیرمنتظرۀ مصرازاسرائیل و استعفای عبداناصربه درگیری روزنامه نویس با منوچهرو سردبیر، سخنان گزندۀ کسرا با نویسنده، که درواقع مخاطبش منوچهراست اورا می کوبد « بجای زندگی با اندیشه، با روسپیان زندگی کنید». وبگو مگو بین آن دو. دراین گیرودار«شاعر جنوب شهر» ناگهان «آلتش را لخت و سیخ شده روی میزگذاشت». سرگارسن مشتریان را ازکافه بیرون می کند.
دفترچه های کهنه (۲) راوی طیبه خانم است. اما، ازچشم خواننده رد پای نویسنده پنهان نیست. گفتگو بین بابازاده و «نویسنده ای که یک دست داشت» حتما به آذین است. بحث محدودیت آزادی در سوسیالیستی استالینی بین آن دو نویسنده. درعنوان اول آذر، خبر همجنس بازی مهریش و کشف آن توسط شوهرش پاشا، درحین عشقبازی با «یکی از جی جی های شیرین را به اصطلاح تور کرده»، وشوهر وقتی بیشتر عصبانی می شود که می بیند «خانم ها دو تا خیار به هم گذاشته اند». عنوان سوم دی « شیرین بازهم خودکشی کرد» آغاز می شود که نجات پیدا می کند.«می نالید ازدست عهد شکنی و دروغ گوئی مردها. می گفت به دختر های من چه کار دارند ازخودم تاوانش را می دهم؟…» به عرق خوری وتریاک کشی علی شریعتی، اشاره شده که به نظر می رسد درست نیست و تهمت ناجوانمردانه است؛ که دراین کتاب دربارۀ دیگران نیز آمده است. وچقدرتآسفبار، بی کمترین احساس مسئولیت.
وسرانجام بخش ۱۸با عنوان درغیاب، کتاب به پایان می رسد. زمانه ای که اوضاع کشور دگرگون شده. رژِیم سلطنتی رفته و آقای خمینی برتخت قدرت تکیه زده. همان که ازمدت ها پیش وعدۀ آزادی داده بود وبعد گفت «خدعه کردم». خدعه و خشونت رواج پیدا کرد. ملکۀ ذهن های کُند انبوه مقلدین و مؤمنین سر به راهِ مسلمین شد. نویسنده دراین بخش پایانی با آوردن بازیگرانی روی صحنه، رفتارهای موسمی، رنگ عوض کردن ها وفرصت طلبی ها را یادآور می شود. درآیینۀ زمان اخلاق عمومی را درمعرض دید همگان می گذارد. با دسته گلی دنبال گور«سیده طیبه کلاچای» درگورستان بهشت زهرا می گردند. یکی ازبازیگران که دانشجوی دکترای علوم اجتماعی ست : « درباغ طوطی، نزدیک قبر ستارخان، سنگ فرسودۀ مزاری را کشف کرد، مزار یکی از یازده همسر پدرش را». و کتاب بسته می شود.
این کتاب ۲۷۷ برگی، نه وقایع نگاری ست ونه داستان یا رمان اجتماعی. به نوعی درهمریخته از آشفته فکری ها؛ نشانگرفضای بخشی از محافل روشنفکری سطحی درفضای بحرانی، زیرسانسور و سرکوب است. ومهم، برجسته کردن مسائل جنسی، با زبانی بس تهوع آور! نیش زدن وبدنام کردن این شاعره ونقاش وآن نویسنده وهنرمند، و شگفت اینکه با همه پنهان کاری دراسم گزاریِ بازیگران، هرخواننده ، به ویژه هم نسل های نویسنده، همۀ آن ها را می شناسد، با تمیز سره ازناسره، ازتهمت ها وچرکینیِ عقده هایِ نهفتۀ نویسنده به نفرت ازاو یاد می کند. معلوم نیست لجن مال کردن این وآن با این گونه ادبیات سخیفِ لمپنی، چه چیزی عاید نویسنده شده که همۀ یاران و اطرافیان خود را دراز کرده؛ غافل ازآن که خود را بیشتر و بیشتر بدنام و بی آبرو کرده است.
اما درپایان بقولی ازحافظ «عیب من جمله بگفتی هنرش نیز بگو» سخت متاسف شدم از نویسنده ای با این نثر زیبا وگهگاه سنجیده اش، با گفتمان های بسیار دلچسب، که هنراروتیک عقب مانده ی جهان سومی را به نمایش گذاشته است. بابازاده، هم روایتگر، هم اروتیک نویس ماهر و توانائی ست که در قلۀ این رشته ازادبیات و هنر تکیه زده؛ جا دارد درمحافل فرهنگ وادبیات همین رشته به عنوان نویسندۀ پیشتاز معرفی شود.

اگر می‌دانیم که حق با ماست ، سکوت نکنیم …رهیار شریف

یادی از سعید سلطان پور؛ جانباخته ی عدل حکومت اسلامی

زندگی و مرگی که سراسر به داستان و افسانه می مانست؛ حکایت مبارزه در برابر ظلم و ایستادن تا آخرین لحظه ی زندگی و سر آخر جانباختنی غریب؛ در شب زفاف.
حرف از ” سعید سلطان پور ” است؛ هم آن نویسنده و معلم ساده زیست ایران که از جمله ی نخستین جانباختگان راه مبارزه با حکومت ناعادلانه ی ” جمهوری اسلامی ” بود و سرآخر هم به تراژیک ترین شکل ممکن؛ و درست در شب عروسی؛ تیرباران شد و ققنوس وار ترک دنیا کرد.

سعید سلطان پور

سعید سلطان پور

سعید سلطان‌ پور ، کارگردان تئاتر ، نمایش‌نامه‌نویس و شاعر ایرانی در سال ۱۳۱۹ در سبزوار به دنیا آمد . مادرش آموزگار بود و خود او هم پس از دورهٔ دبیرستان در آموزشگاه‌های جنوب تهران به آموزگاری پرداخت .
این طور که پیداست؛ روح و روان شاعر و انسان دوست او؛ در همان ایام و با کار در محلات فقیرنشین جنوب شهر تهران ، با مشکلات اجتماعی آشنا شده تا او در همان روزگار جوانی و به سال ۱۳۴۰ برای نخستین بار در جنبش اعتراضی آموزگاران شرکت کند و پای در راه دشوار و دراز “مبارزه ” بگذارد .
در دیگر سو و همزمان با تدریس و مبارزه؛ روزگار جوانی او با ادبیات و نمایش هم گره خورد. سلطان پور با تأسیس هنرکدهٔ آناهیتا به این مرکز فرهنگی پیوست و از سال ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۴ به فعالیت هنری پرداخت و مشق تئاتر کرد . او در اجرای نمایش‌نامهٔ ” سه خواهر” اثر آنتون چخوف همکاری کرد و هم‌زمان با شرکت سازنده در تئاتر ، از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۸ دورهٔ دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران را به پایان رسانید.
در سال ۱۳۴۷ جنگ شعر صدای میرا را که در خلال سال‌های ۴۷–۱۳۴۰ سروده بود و ۵۸ شعر داشت ، در دویست صفحه چاپ و روانه ی بازار موسیقی کرد . در این میان نخستین شعر سیاسی سلطان‌پور مربوط به قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بود. در این شعر سعید سلطان‌پور، همراه توده های مردم از سرنگونی قدرت وقت می گوید و شور و خیزش آن‌روز را به شعر می آورد.
هم‌زمان با چاپ صدای میرا در سال ۱۳۴۷ کتاب ممنوع‌الانتشار شد . سعید سلطان‌ پور در سال ۱۳۴۸ در پی یک سال تلاش شبانه‌روزی ، کاری از ” هنر یک ایبسن ” به نام ” دشمن مردم ” را به نمایش در آورد . این طور که می گویند، در شب یازدهم نمایش ، ساواک به تئاتر هجوم آورد ه و سالن را تعطیل کرده تا مبارزه ی او با حکومت وقت علنی تر از پیش شود.

” …
تا که در بند یکی بندم هست
با تو ای سوخته پیوندم هست

گر چه در تب تند شکنجه می‌سوزم
ز خون ریخته خورشیدها می‌افروزم
… ”

اینها قسمت هایی ست از سروده های ” آوازهای بند ” . سلطان پور که در کشاکش مبارزه بارها و بارها به زندان افتاده بود؛ سرانجام در سال ۱۳۵۳ به جرم انتشار آوازهای بند که در سلول‌های کمیته و اوین سروده بود و به جرم داشتن افکار مارکسیستی و سوسیالیستی و به اتهام پیوند با سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در اوین و بند پهلوی زندانی شد .
این چهره ی فرهنگی – سیاسی تاریخ معاصر ایران؛ پس از تحمل سه سال زندان، و با باز شدن حداقلی فضای سیاسی در سال ۱۳۵۶ از زندان آزاد شد و مستقیما از زندان به کانون نویسندگان رفت و گشایش دوباره ی این کانون را موجب شد.
این مبارزات که سرآخر به انقلاب اسلامی انجامید؛ در وهله ی اول یک شادی عمومی برای او و مردم به ارمغان آورد؛ اما صد افسوس که این شادی چونان چون شب تیر و روز دی ماه کوتاه بود و نیامده به ترس و وحشتی بی سابقه تبدیل شد.
سلطان پور در کنار بسیاری دیگر از چهره های فرهنگی در همان ما های نخست انقلاب؛ از دور شدن این تغییر اجتماعی از آرمان های اولیه اش خبر شد و محکم تر از پیش مبارزه برای آزادی مثالی را ادامه داد.
سعید سلطان پور پس از انقلاب پنجاه و هفت؛ به نمایندگی از سوی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در انتخابات مجلس ، کاندیدا شد و از این تریبون در گردهمایی چند صد هزار نفره در میدان آزادی در تهران برای جبهه انقلاب و علیه حکومت سخن گفت .
در زمانه ای که اکثریت رهبری نیروهای چپ در کنار حکومت جمهوری اسلامی بودند و دست در دست حزب توده گذاشته بودند؛ سعید سلطان پور؛ سکوت را جیز ندانست و فریاد بر ‌آورد :
” اگر با شهامت خود ایستاده‌ایم ، اگر می‌دانیم که حق با ماست ، سکوت نکنیم … ”
سعید سلطان‌پور نخستین بار در سال ۱۳۵۹ و هنگام پخش تراکت در تهران به وسیلهٔ گشت سپاه دستگیر شد و پس از چند دوره ی کوتاه زندان عاقبت سعد سلطان پور در ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ و در شب عروسی‌اش برای آخرین بار دستگیر و این بار به جوخهٔ اعدام سپرده و تیر باران شد .

” … نغمه در نغمهٔ خون غلغله زد ، تندر شد
شد زمین رنگ دگر ، رنگ زمان دیگر شد
چشم هر اختر پوینده که در خون می‌گشت
برق خشمی زد و برگردهٔ شب خنجر شد
… ”

از جمله ی ماندگارترین فعالیت های فرهنگی سلطان پور یکی هم تهیه ی یک کاست دوزبانه بود که خوب است تا در این مقال هم یادآوری دوباره شود؛ این اثر حاصل همکاری سعید سلطان پور و عاشیق عبدالعلی نوری ست . لحن حماسی این اثر یکی از نمونه‌های خوب هماهنگی موسیقی عاشیقی و جریانات چپ در سال های پر تلاطم اواخر دهه پنجاه است . سرآخر این نوشته را با ذکر بندی از این سروده های به آخر می آوریم…

یاشیل دیر باشین اردک
هلا اردک که تاجت نیلگونه
آل دیر قوماشین اردک
پر و بال سفیدت غرق خونه
همیشه جت گزردین
تو با غمخوار خود بودی همیشه
هانی یولداشین اردک
چرا تنهایی و بی آشیونه

نگاهی به تازه های دنیای کتاب / بهارک عرفان

مساحت احساس

مساحت احساس

مساحت احساس
نویسنده: مهدی رفیع
ناشر: نی
قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۱۶
نویسنده در این کتاب با تحلیل و واکاوی کتاب «اتاق آبی» سهراب سپهری به تدوین و شرح نظریه این شاعر در زمینه تاریخ هنر نقاشی پرداخته است. این نظریه سهراب سپهری در اصل نوعی تاریخ سیاسی نقاشی است.
مساحت احساس در پنج فصل نوشته شده است. در فصل نخست ۳۰ سال حضور حرفه‌ای سهراب سپهری در هنر نقاشی بررسی شده و در نهایت از منظر فلسفی آثار او در این عرصه را دوره‌بندی شده است. نویسنده همچنین در فصل دوم کتاب نیز به معرفی و تحلیل کتاب «اتاق آبی» این شاعر اثر گذار پرداخته است. جالب است بدانید که اتاق آبی در اصل، اتاقی بود که در زمان کودکی سهراب در منزل آنها وجود داشت و سهراب به این اتاق عشق می‌ورزید و مدام در آن حضور داشت.
سپهری در «اتاق آبی» جنبه‌های مختلف نقاشی شرق و غرب را با هم از منظر «هستی شناختی» مورد همسنجی قرار داده و در ادامه بر اساس آن به یک نظریه جدید در زمینه تاریخ هنر نقاشی می‌رسد که این تاریخ، به گونه‌ای تاریخ سیاسی هنر نقاشی است.
رابطه بین موسیقی و نقاشی‌های سهراب سپهری، محتوای فصل چهارم کتاب است. سهراب از اواخر دهه ۴۰ تا حدود نیمه اول دهه ۵۰، یکسری آثار انتزاعی خلق کرد.
در فصل پنجم کتاب رابطه‌های بین نقاشی و شعر بررسی شده و رخ دادن این رابطه‌ها را با استفاده از برخی اشعار سهراب و همچنین برخی از اشعار فروغ فرخزاد، به طور عملی نشان داده شده است. بخش انتهایی کتاب، شامل تصاویر رنگی برخی تابلوهای نقاشی سهراب سپهری در ۲۴ صفحه است.

هنر دربارهای ایران

هنر دربارهای ایران

هنر دربارهای ایران
نویسنده: ابوالعلا سودآور
مترجم: ناهید محمدشمیرانی
ناشر: کارنگ
قیمت: ۲۰۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۲۶
با توجه به این نکته که عمده حامیان هنر در ایران باستان، پادشاهان و دربار آنها بوده اند این کتاب را می‌توان به مثابه منبع کاملی در حوزه مطالعات تاریخی هنر ایرانی در نظر گرفت.
به باور بسیاری از منتقدان و محققان هنر ایران «هنر دربارهای ایران» یکی از نخستین و کامل‌ترین پژوهش‌هایی است که به طور اختصاصی به مطالعه تاثیر دربار پادشاهان و امرا بر سیر تطور و تحول هنر ایرانی پرداخته و آن را مورد واکاوی قرار داده است.
«هنر دربارهای ایران»یکی از نخستین و کاملترین پژوهش‌هایی است که به طور اختصاصی به مطالعه تاثیر دربار پادشاهان و امرا بر سیر تطور و تحول هنر ایرانی می‌پردازد.
نویسنده سعی کرده تا مخاطب غربی و نیز مخاطبان ایرانی را با پیچیدگی‌ها و ظرافت‌های هنر دربارهای ایران آشنا کند. بسیاری از تاریخ‌نگاران هنر ایرانی و اسلامی در پژوهش‌های خود به این نکته اشاره کرده‌اند که یگانه حامی هنر در طول قرن‌های مختلف تمدن ایرانی، پادشاهان و دربار آنها بوده‌اند. بنابراین این کتاب را می‌توان به مثابه منبعی کامل در حوزه مطالعات تاریخی هنر در ایران در نظر گرفت.
کتاب ۱۰ فصل و سه پیوست دارد. عناوین فصول دهگانه کتاب به ترتیب عبارتند از «هنر ایرانی دوره مغولان»، «هنر ایرانی دوره تیموریان»، «هنر ایرانی در دربار سلطان چین میرزا بایقرا»، «سلسله‌های ترکمن»، «صفویان»، «نقاشی در قرن دهم هجری»، «رضا عباسی و نقاشی‌های اصفهان»، «فرهنگ ایرانی و مغولی هند»، «نفوذ مکاتب هند و اروپایی» و «ایران در سده ۱۳ و ۱۴ هجری».

منشی رازدار

منشی رازدار

منشی رازدار
نویسنده: تی. اس. الیوت
مترجم: معصومه بوذری پو
ناشر : قطره
قیمت: ۹۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۷۰ صفحه
الیوت «منشی رازدار» را با الهام از نمایشنامه «ایون» اثر اوریپید، نمایشنامه‌نویس مشهور یونان باستان، نوشته است. «ایون» در کتاب مجموعه نمایشنامه «هلن و سه نمایشنامه دیگر» با ترجمه محمد سعیدی در ایران منتشر شده است.
«منشی رازدار» سه پرده و هفت شخصیت دارد و روایت داستانی آن به این شرح است: سِر کلود مالهمر، سرمایه دار ثروتمند تصمیم می‌گیرد، کالبی را که فرزند نامشروع‌ خود می‌داند، به عنوان منشی استخدام کند و در کار تجارت غیرقانونی و قاچاق به کار وادارد. کالبی تاکنون در خانه خانم گازرد بزرگ شده و سرکلود برای اجرای این تصمیم نیاز دارد الیزابت همسر خود را نیز فریب دهد تا میلی باطنی نسبت به کالبی پیدا کند، و او را پسرخوانده خود به حساب آورد. الیزابت که تحت تعلیمات روان‌درمانی و تزکیه نفس به زنی عجیب و پیچیده تبدیل شده، تقریبا متقاعد می‌شود کالبی فرزند خود او از شوهر اولش بوده که بعد از گم شدنش در کودکی تاکنون سرنوشتی دیگر برایش رقم خورده است، در همین حال لوکاستا انجل، دختر خوانده سر کلود و موضوع تمایل ازدواج او با ب. کاگن مطرح می‌شود و علیرغم اینکه هرچه می‌گذرد و هویت‌های افراد بیشتر کشف می‌شود، اما روابط آنها تارتر و مبهم‌تر می‌شود.
توماس استرنز الیوت، مشهور به تی. اس. الیوت، (۱۹۶۵ ــ ۱۸۸۸) یکی از مشهورترین شاعران و نمایشنامه‌نویسان بریتانیایی در سطح جهان است. الیوت در سال ۱۹۴۸ برنده نوبل ادبیات شد. آثار وی در زمینه نقد ادبی نیز شهرت بسیار دارند.

رسه های اروپایی

رسه های اروپایی

رسانه‌های اروپایی
نویسنده: استیلیانوس پاپاتاناسوپولوس و رالف نگرین
مترجم: هومن عابدی
ناشر: سروش
قیمت: ۱۵۰۰۰تومان
تعداد صفحات: ۲۸۲ صفحه
کتاب «رسانه‌های اروپایی» به دنبال ارائه گزارشی در خصوص رسانه های معاصر و تمرکز آن، هم روی تحولات و هم روی مشکلات پیش روی رسانه ها در اروپاست. کتاب حاضر با پوشش طیف گسترده ای از بازارهای رسانه‌ای، بخش‌های جدیدی را که در حال ظهور هستند، بررسی می کند و عواملی را که موجب جلو بردن تجارت رسانه ای در قرن بیست و یکم می شود، به اختصار توضیح می دهد و نیز به بررسی ساختار فعلی بخش های مختلفی می پردازد که بازار رسانه ای اروپا را تشکیل می دهد؛ بازیگران و مسائل عمده را شناسایی و ارزیابی می کند و به مرور کلی هر یک از بخش های این صنعت می‌پردازد.
نویسندگان این کتاب که دو کارشناس شناخته شده رسانه‌های اروپایی هستند، با زبانی شیوا مخاطب را با مسائل «اقتصاد سیاسی رسانه ها در اروپا»، «اروپاسازی رسانه ها» و «پروژه فرهنگی- سیاسی اروپا» آشنا می‌کنند که اروپا مکانی مناسب برای بررسی فرایندهای رسانه‌ای است.
توصیف مسائل، پویایی ها و واقعیت های بخش رسانه ای اروپا با ترکیب جدیدترین اطلاعات در خصوص این عرصه، ارزیابی نقادانه اینکه آیا شاهد ظهور رسانه های اروپایی هستیم یا آنچه می بینیم تنها دنباله مجموعه‌ای از رسانه های داخلی مجزاست که در یک بستر اروپایی پدید می آیند و در آخر بررسی بحث‌های موجود درباره نقش رسانه‌ها در شکل گیری حوزه عمومی اروپا و هویتی اروپایی از جمله اهدافی است که کتاب حاضر آن را دنبال می کند.
این کتاب به سه بخش تقسیم شده است. بخش اول به ساختار رسانه های اروپایی می پردازد و نگاهی کلی به عملکرد این رسانه ها دارد. فصل دوم به دنبال توصیف برخی از ابعاد ساختاری اولیه رسانه ها در اروپاست. این فصل مروری خواهد داشت به ویژگی های مشترک و نیز ویژگی هایی که سیستم ها را از یکدیگر و از سایر نقاط جهان تفکیک می کنند و فصل سوم به بحث در خصوص تحولات رسانه های نوین در اروپا، به ویژه در حوزه های تلویزیون دیجیتال، نفوذ اینترنت، توسعه تلویزیون های اینترنتی و تلویزیون های همراه می‌پردازد.
تمرکز بخش دوم کتاب بر اروپایی سازی رسانه‌هاست. بحث اصلی در فصل چهارم این است که اتحادیه اروپا در سی سال گذشته به دنبال پایه گذاری سیاست هایی در جهت «اروپایی سازی» کل بخش ارتباطات در کشورهای عضو خود بوده است و بحث اصلی در فصل پنجم این است که ازدیاد پایگاه‌های رسانه ای، بخش اروپایی را از نظر همگرایی و دیجیتالی شدن بخش ارتباطات رسانه ای دگرگون کرده است.
دو فصل پایانی کتاب، بخش سوم آن را که به ابعاد سیاسی و فرهنگی اروپا و اتحادیه اروپا می پردازد، تشکیل می دهند. فصل هفتم به بررسی این بحث می‌پردازد که آیا حوزه اروپایی وجود دارد یا نه. این فصل به طرح بحث های اصلی در مورد این پرسش و شواهدی که وجود آن را یا تأیید یا تکذیب می کنند، می‌پردازد. فصل هشتم مفهوم «اروپا» و «اروپایی سازی» را مورد بررسی قرار می دهد و به طرح این پرسش می‌پردازد که چگونه رسانه‌ها موضوعاتی را پوشش می‌دهند که به بالا گرفتن مسائلی در خصوص مرزهای فیزیکی، فرهنگی، سیاسی اروپا دامن می‌زنند.
فصل نهم تمام بحث‌هایی را که در کتاب مطرح شد، جمع بندی می‌کند و راهکاری برای پاسخ به اصلی ترین پرسش این تحلیل که آیا در اروپا بخش‌های رسانه‌ای متفاوت و مجزایی وجود دارد یا می توان گفت که یک بخش رسانه ای (واحد) اروپایی در حال ظهور است؟ ارائه می کند.

.

جلوه هایی تازه از زن در آثار برت استرن / مینا استرابادی

زن، زیبایی و اغوای آسمانی…
روزهای واپسین ژوئن مصادف است با سالروز در گذشت “برت استرن” عکاس شهیر آمریکایی. مردی که با شیفتگی جنون آلودش به عکاسی توانست انقلابی عظیم در صنعت عکس، تبلیغات و فرهنگ چاپ به پا کند.

sdf9850f2sd5sdfffd

برت استرن در سوم اکتبر سال ۱۹۲۹ در بروکلین نیویورک به دنیا آمد و با عکسهای تبلیغاتی قدم به دنیای عکاسی گذاشت. از جمله آثار مشهور او در این دوران عکسی ست که یک گیلاس ودکا ی”اسمیرن اُف” را روبروی یک هرم مصری نشان می دهد، حیلتی هنرمندانه که حرف “وی (V)” را دربطن گیلاس انعکاس داده است. در ادامه همین تصاویر با مفهوم و خلاقانه بودند سبب ساز ماندگاری استرن در حرفه ی عکاسی شدند.

برت استرن متعلق به نسل عکاسانی چون “ایروینگ پن” و “ریچارد اودون” بود، نوابغی که عکاسی مد و پرتره را با مولفه هایی دگرگونه نمایاندند و خالق تصاویری اغواگر و تاثیر گذار شدند.
استرن از تلفیق دلبستگی اش به زن ها و عشقش به عکاسی، خالق مجموعه ای بی نظیر از عکسهای زنانه شد، او که زنان را “الهه” توصیف می کرد، در طول پنجاه سال فعالیت هنری اش، زیباترین زنان هنرمند زمانه ی خود را از دریچه ی لنز دوربینش نگریست و شکارچی لحظاتی شد که در آنها فیگورهای معمولی زنانه به رقصی طراحی شده مانند شده بود، فیگورهایی محصور در قاب با روحی زنده. زیبارویانی چون “الیزابت تیلور”، “بریژیت باردو”، “آدری هپبورن”، “سوفیا لورن” و “ناتالی وود” از جمله بازیگران معروف هالیوود بودند که سوژه ی عکس- پرتره های استرن شدند، اما با این حال این عکاس آمریکایی، آوازه ی جهانی خود را وامدار عکاسی روایت گونه اش از واپسین روزهای زندگی “مرلین مونرو” این ستاره ی نامی اما تنها ست.

fsd02sd-98544re

استرن در سال ۱۹۶۲ چند هفته پیش از مرگ مریلین مونرو این امکان را یافت که سه روز تمام، در هتلی در لس‌انجلس با مرلین مونرو تنها باشد و زنی – که تا آن روز تنها ویژگیهای تنانه اش دیده شده بود- را از دریچه ی دیگری نگریست. استرن دوربینش را به مثابه ی چاقوی جراحی به کار گرفت تا با پس زدن نقاب از روی پیکر دلربای مونرو، آشفتگی های ذهنی و روح زخمی او را عیان سازد و زنی بی پناه، دلواپس و دلسرد را به نمایش گذارد. این عکسها از زوال ستاره ای محزون و سرگشته روایت می کردند که میان تمنای یافتن پناهگاهی گرم و ساده ازسویی و اسارت در شهرت و دنیای پر زرق و برق هالیوود، از سوی دیگر، دست و پا می زد.

استرن در این تور سه روزه ، دو هزار و پانصد و هفتاد و یک پرتره ی برهنه و نیم برهنه از مرلین مونرو تهیه کرد و بخشی از آنها را پس از مرگ غم انگیز او در پنجم آگوست همان سال منتشر کرد.
او خود در این باره گفته بود : ” شما هرگز نخواهید فهمید که با رفتن مرلین من چه احساسی دارم .او سرشار از احساس بود حتی اگر این احساس آمیخته با درد بود.[…] من در [ مرلین ] اینها را دیدم: خدا، زندگی ، عشق.”
اما مجله ی ووگ از انتشار تعدادی از این عکس‌ها سرباز زد، عکسهایی که ۲۰ سال بعد در سال ۱۹۸۲ میلادی در قالب کتابی با عنوان “آخرین نشست” و تعدادی دیگر در کتاب دیگری در سال ۲۰۰۰ میلادی انتشار یافت.
مردان و زنانی که تصاویرشان از ورای عدسی دوربین استرن به ثبت رسیده است، همگی علاوه بر حالات ظاهری، از جهت خصایص روحی هم مورد توجه قرار گرفته اند، تک چهره هایی که هریک وجه متمایز کننده ی خود را در مقابل نگاه جادویی “استرن” پررنگ تر ساخته اند، از ملاحت “آدری هپبورن” و غرور “سوفیا لورن” گرفته تا سبک سری ” سو لیون ” (“لولیتا” ) و خونسردی “مارلون براندو”. چنان که خود او می گوید : ” نیروی نگاه بسیار شگفت انگیز است.زمانی که در آرزوی کسی هستی که درست مقابل توست نیروی خاصی وجود دارد و تنها با نگاهت می توانی احساست را منتقل نمایی.”

هراس / شعری از مجید نفیسی

fds0021021s2dedds

آیا به خانه بازگشته ای

پس از گشتِ شبانه با اِلایجا

و شاید کاترینا که پشت فرمان می نشیند

و از گوشه ی چشم به تو می نگرد؟

می دانم که همیشه در بازگشت

کلید را به نرمی در قفل می چرخانی

و در را به آرامی می بندی

از پله ها پاورچین بالا می آیی

در خوابگاهت را خاموش می گشایی

و پیراهنت را در تاریکی به جارختی می آویزی

وقتی که به بستر می روی

گوشیها را به گوش می گذاری

تا رَپ رَپه ی لوکِ مستت

مرا از خواب بیدار نکند.

اما اکنون در دلِ گرمِ شب

از آوای مرغِ مقلدی بیدار شده ام

که در پشت پنجره ی خوابگاهم

نابهنگامانه جفت خود را می خوانَد.

ناگاه آژیرِ بیماربَری را می شنوم

و هراسی به دلم راه می جوید.

از جا بر می خیزم

و بی گشودنِ درِ خوابگاهت

به دنبالِ نشانه های حضورِ تو می گردم

و از سرپوشِ فروهشته ی آبریز در می یابم

که تو به خانه بازگشته ای

بی آن که دسته را بفشاری

مبادا که پدرت از خواب بیدار شود.

۷ مه ۲۰۰۵

Have you returned home

After your nocturnal ride with Elijah

And perhaps Katrina who sits behind the wheel

And looks at you

From the corner of her eyes?

I know that when you get home

You turn the key gently in the lock

And slowly close the door behind you.

You climb the stairs on tiptoe,

Open your bedroom door

And drape your shirt on the hanger in the dark.

When you go to bed

You wear your earpiece

Lest I am awakened

By the rap of your drunk camel.

But now, in the heat of midnight

I awaken to the sound of a mockingbird

Who is untimely calling his mate

Outside my bedroom window.

Suddenly a fear falls upon me

As I hear the sound of an ambulance.

I get up, and without opening your door

Look for signs of your presence

And from the closed lid of the throne

I gathered that you have returned home

And did not push down the handle

So as not to wake up your father.

عزت الله فولادوند: هر بلایی سرمان می‌آید از نادانی‌ست

25khordadirt

ما ملتی تاریخ مندیم و از جهات مختلف بر تاریخ تأثیر عمیق گذاشته‌ایم. هگل در کتاب فلسفه تاریخ می‌گوید: «تاریخ جهان به معنای درست با تاریخ ایران آغاز می‌شود» بنابراین بر هر ایرانی واجب است که از دانش تاریخ مطلع باشد. گفته‌اند که تاریخ هر قوم شناسنامه آن و نیز چراغ راه آینده آن است. متأسفانه امروز تاریخ‌هایی که به نگارش درمی‌آیند رسیدن به آن حد و هدف را به بیراهه می‌کشند.

بیشتر بخوانید »

آخرین بدرود با « خسرو خوبان »

unnamed-2مراسم آخرین بدرود با رضا دانشور، نویسنده ایرانی که شامگاه ۲۷ مه در حومه پاریس درگذشت،روز شنبه با حضور چهره‌های فرهنگی و سیاسی در گورستان پرلاشز پاریس برگزار شد. پیکر خسرو خوبان به خواسته ی خودش سوزانده شد و خاکسترش به امانت گذاشته شد . همه جور آدمی آمده بودند ازچپ های جورواجور که دیگر حرارتی در مورد زحمتکشان و حزب طبقه کارگر نشان نمیدادند . سلطنت طلب و مجاهد و سبز و غیره اما هیچکس نه به رضا دانشور اشاره ای داشت نه کتاب باارزش و به یاد ماندنی خسرو خوبان او که به نظر من مهم ترین رمان دوران تبعید ایرانی هاست …

sdf44rfv6ylp=po

آیا این دوباره سوزاندن نویسنده ایرانی نبود . زمانی که او نیاز به اندکی آسایش برای نوشتن کتاب هایش داشت و البته پولی برای زندگی؛ همین خانم ها وآقایان که با لباس های تیره آمده بودند البته با چهره های بی تفاوت ؛کسی به سراغ او نرفت و کتاب هایش را نخرید جز یک نفر که خود نویسنده ی برجسته و متعهد یست که یار ویاور این سال های او بود . قطعا زمانی که از در گورستان افسانه ای پرلاشز بیرون می آمدم از این اظهار رضایت که این بار هم نوبت ما نبود از خود دلگیر می شدیم. مدت هاست میل غریبی به گردش در خیابان با پیژاما دارم… از دست این هموطنان … یاد خسرو خوبان همیشگی باد .

ایرج

دنیا به شما نگاه می کند…

گفت و گو با گوئیلرمو مریوتو
محمد سفریان

در روزهای خونین و پر التهاب ایران، چهره‌های جهانی بسیاری به حمایت از جنبش سبز مردم ایران برخاستند. از جون بائز آمریکایی که به زبان فارسی آواز خواند و گفت “ما پیروز می شیم یه روز” ، تا مدونا و رابرت ردفورد و دیگرانی که از خواستار آزادی ایرانیان شده بودند… در این میان یکی از همان چهره‌های جهانی، ” گوئیلرمو مریوتو ” بود که در عالم مد، هنرمندی اسم و رسم دار و شناخته شده است. چند روز پس از مرگ سبز ندا بود که خبر آمد مدل های مزون گاتینونی ایتالیا، برای حمایت از مردم ایران در یکی از برنامه هاشان با مچ بند سبز به روی صحنه آمده اند. پس از آن هم تصاویر مدل های این مزون به همراه گوئیلرمو مریوتو، طراح این مزون که روی لباسش نوشته بود “ندا زنده است” در فضای اینترنت فارسی دست به دست شد… به همین مناسبت با این هنرمند ونزوئلایی الاصل گفت گویی کرده ایم که در زیر می خوانید…

56s--9sf5s

آقای مریوتو، سئوال اول من اینه که شما چه طور از جنبش سبز ایران مطلع شدید؟
اینترنت. اون روزها هر سایتی رو که وا می کردی، خبر اولش راجع به ایران بود. بعد هم که حمایت های بین المللی اهل هنر از جنبش سبز… یادمه هر جا می رفتی همه مچ بند سبز بسته بودن…

و چه طور شد که شما هم به جمع هنرمندان حامی جنبش سبز ایران پیوستید؟
خب اول بگم که ایده از اولش مال من نبود. در واقع خانوم های مدل مزون می خواستن که از جنبش مردم ایران حمایت کنند. فیلم ندا رو دیده بودن. اومدن و ماجرا رو برام شرح دادن… و گفتن که می خوان از زن های ایران حمایت کنن و مچ بند سبز ببندن… اون موقع من هنوز فیلم رو ندیده بودم… نشونی اش رو تو اینترنت گرفتم و رفتم سراغش. تصاویر وحشتناکی بود. این همه خشونت و نگاهی که دنیا رو شکه کرد. فرداش اومدم و به خانوم های همکارم گفتم: ” منم هستم ” .

و جمله ای که روی تی شرت خودتون نوشته بودید: ” ندا زنده است ” ، لطفاً در مورد اون جمله هم کمی توضیح بدید …
اون جمله اولین چیزی بود که بعد از دیدن فیلم به ذهنم رسید… آدمی که برای آزادی جانش رو فدا می کنه، بی شک هیچوقت نمی میره… تاریخ به ما می گه که این آدم ها همیشه زنده اند. همیشه.

پاسخ جامعه ی جهانی به این حرکت شما چی بود؟
اوه مردم که خیلی استقبال کردن. کلی ایمیل و نامه از ایرانی های سراسر دنیا دریافت کردن که ازم تشکر کرده بودن. می گفتن این کار ما باعث شده مردم داخل ایران کلی روحیه بگیرن. خب من و خانم های همکارم هم خیلی از این ماجرا خوشحال شدیم…

fsd+9-s-sd

و سوال دیگه اینکه به نظر شما ، ” سیاست ” و ” هنر ” اساساً از هم فاصله ندارند؟
بله، سیاست و هنر آره اما اینجا اصلاً بحث سیاست نبود. ماجرای انسانیت بود، وقتی از انسان حرف می زنیم دیگه ایران و عراق و شیلی و امثالهم با هم فرقی نمی کنن. یه جای دیگه ی دنیا، آدم های بی گناهی کشته می شن و این موضوع برای هر انسانی دردناکه… ما فقط از آدم هایی حمایت کردیم که برای آزادی جونشون رو فدا می کنند. همین.
سرآخر اگه حرفی با مردم ایران دارید…
بله، من فقط می تونم به مردم ایران بگم که دنیا ایستاده و داره نگاه می کنه… ما همه با همیم… امیدوارم که بتونن روزی راحت و آسوده و آزاد زندگی کنند…

منبع: هنر روز

ایران از نگاه یک خبرنگار غربی / محمد سفریان

شادی در خانه و غم در خیابان
گفت و گو با پیترو مستورتزو؛ برندهی بهترین عکس خبری سال

چند ماهی آن سوتر از آن خرداد و آن روزهای تلخ؛ خبر آمد که جایزهی بهترین عکس خبری سال؛ به یک عکاس ایتالیایی رسیده؛ آن هم به خاطر عکس گرفتن از هنگامه های ناخوش کوچه پس کوچه های ایران؛ در این میان عکسی که عنوان برترین عکس خبری سال را از آن خود کرده بود هم، تصویری در خود داشت از پشت بام های شهر. از زنان و مردانی که “الله اکبر” می گفتند و حکومتی که با شعار الله اکبر به قدرت رسیده بود حالا هم این بانگ عتراضی را تاب نمی آورد.
از قضای روزگار در آن روزها برای تعطیلات در رم بودم. خبر را که خواندم و نام عکاس را که پیدا کردم، از دوستان قدیم و بچه های مطبوعات، شماره‌ی تماسی از او جستم و با او که تازه چند ماهی بود از ایران برگشته بود، قراری ساز کردم.
قرارمان شد یک کافه ی دنج و آرام در محله ی زیبای ” ترستوره “؛ روز موعود، من و دوست عکاسم “محمد صادقی” راهی محل قرار شدیم تا با مردی صحبت کنیم که در قامت یک روزنامه نگار– عکاس به ایران رفته بود و توانسته بود تا برترین گزارش تصویری را برای تاریخ و آیندگان ثبت کند.

a

خوب در خاطر دارم که داور مسابقات از “انرژی” عکس گفته بود و حالتی که داشت که به قول او بیان کننده‌ی یک اتفاق مهم تاریخی بود.
پیش تر، صورت خلاصه ای از این گفت و گو را در سایت روز آنلاین به چاپ رساندم، اما پرونده ی خلیج فارس، فرصتی شد تا هم خاطرات آن روزها را ورق بزنم و هم صورت کامل تری از آن گفت و گو را آماده کنم.
یک سری از عکس های پیترو هم؛ هدیه‌ی او به من بود که تا به حال در هیچ سایت فارسی زبان به چاپ نرسیده؛ انگار که قسمت خواننده‌های خلیج فارس بود و مال روزگاری دیگر… با هم شرح این گفت و گو را می خوانیم…

پیتروی عزیز؛ پیش از اینکه سووالاتم را مطرح کنم، لطفا کمی بیشتر از خودت بگو…
بله من “پیترو مستورزو”، فارغ التحصیل روابط بین الملل در شاخه علوم سیاسی از دانشگاه ناپل هستم. از سال های نوجوانی به عکاسی علاقه داشتم، تا اینکه در سالهای آخر دانشگاه، دیگر مطمئن شدم که می خواهم تنها عکاسی کنم. یعنی می خواستم از چیزهایی که در دانشگاه یاد گرفته بودم برای عکاسی بهتر استفاده کنم؛ برای همین بعد از دانشگاه به رم آمدم و رفتم یک دوره کلاس عکاسی شبانه… از همین کلاس های دولتی، بعد هم یک دوره ی کارآموزی خبرنگاری گذراندم و آرام آرام وارد دنیای خبرنگاری و عکاسی خبری شدم.
خب، بریم سراغ سفرت به ایران. برای شروع دو تا سئوال کوتاه دارم: چرا ایران و چرا دوره انتخابات؟
چرا ایران؟ خب، پیش از همه اینکه من در دوران دانشگاه، مطالعات اصلی و پایه ای ام روی خاور میانه بود و بعد هم کشورهای اطراف دریای خزر، برای همین به ایران علاقه مند بودم، به تاریخ دیروزش و نقش امروزش در منطقه. حالا چرا دوره انتخابات: باید بگویم که من از چند سال قبل دوست داشتم به ایران سفر کنم، مثلاً پارسال همین موقع ها که سی امین سالگرد انقلاب اسلامی بود. اما هر بار موفق به سفر نمی شدم تا اینکه سرآخر توانستم یک ویزای توریستی بگیرم. حوالی انتخابات بود و برای من جالب بود که از ایران و حواشی انتخابات ریاست جمهوری عکس بگیرم و با یک تیر دو نشان بزنم. این شد که درهمان روزهای انتخابات به ایران سفر کردم.

iran-34

سفرت قبل از روز انتخابات بود یا بعدش؟
من دقیقاً پانزده روز قبل از انتخابات به ایران رفتم و تا ۱۵ روز بعدش هم آنجا بودم.
حالا قبل از اینکه از سفرت و اتفاقات ایران صحبت کنیم، کمی از روزهایی بگوکه هنوز ایران رو از نزدیک ندیده بودی. می تونی بگی آن روزها چه تصویری از ایران داشتی؟
بله؛ برای ما که خبرهای ایران را از طریق روزنامه ها دنبال می کردیم، بیشتر از همه حرف‌های احمدی نژاد جالب بود. کسی که حرف از نابودی اسراییل می‌زد و انرژی اتمی. ایران با اخبار ضد اسراییلی و انرژی اتمی‌اش در دنیا مطرح بود و رئیس جمهوری که انگار با صلح و آرامش میانه‌ی خوبی نداشت.
و بعدش؛ وقتی ایران واقعی رو دیدی، چه فرقی بین تصاویر ذهنی ت و ایران واقعی پیدا کردی؟
اول این روبگم که من تا قبل از سفر، ایرانی های زیادی را نمی شناختم. شاید تنها یکی دو نفر که در رم با آنها آشنا شده بودم. برای همین دو روز اول را در هتل بودم. اما بعد از دو روز اینقدر دوست پیدا کردم که تا آخر سفر دیگر هیچوقت نرفتم هتل. کلی دوست پیدا کردم و کلی شباهت میان زندگی ایرانی ها و ایتالیایی ها دیدم. عالی بود. عاشق مردم ایران شده بودم. شاید اولین چیزی که توجه من را جلب کرد فرق زیاد میان زندگی اجتماعی و زندگی خصوصی مردم بود. یک فرق وحشتناکی این وسط بود. مردم در خیابان یه جور دیگه بودند. انگار می ترسیدند. نمی دانم. اما به نظر من شناختن شخصیت واقعی یک ایرانی، کار خیلی سختی است. مخصوصاً زن های ایرانی که آزادی های طبیعی انسانی را هم نداشتند و در خیابون به کل یکی دیگر می شدند. با تمام این حرف ها وقتی وارد خانه ایرانی ها شدم، یک ایران دیگر را کشف کردم. ایرانی شاد. ایرانی در پی آزادی. غذا و موسیقی خوب. یک فرهنگ خاصی در خانه ها حاکم بود. قدمتش را می توانستی حس کنی. ایرانی ها غربی نشده بودند. نمی خواستن هم که غربی بشوند. فرهنگ خاص خودشون را داشتند. این طور خلاصه کنم که مردم در زندگی اجتماعی افسرده و غمگین بودند و در خانه ها شاد و خوشحال…
حالا اگر موافق باشی این سفر از خیابان به خانه را ادامه بدهیم و برسیم به پشت بام ها. پشت بام هایی که یکی از موضوعات عکاسی توشدن. چه چیزی توجه تو رو به پشت بام ها جلب کرد؟
یک شب در خانه نشسته بودیم و گپ می زدیم که یکهو صدای بلند ناله و فریاد شنیدیم. من اول ترسیدم. فکر کردم شاید برای کسی اتفاقی افتاده که این جور فریاد می زند. بعد یواش یواش صداها زیاد شد. من از دوستانم پرسیدم جریان چیست، آنها هم توضیح دادند که مردم برای اعتراض به حکومت « الله اکبر» می گویند. گفتم پس همین الان برویم بالای پشت بام،می خواهم از نزدیک ببینم و عکس بگیرم. وقتی رفتیم روی پشت بام برای چند ساعت اول پاهایم می لرزید. مردم با فریادهای “الله اکبر”شان با هم گفت و گو می کردند. من از شدت هیجان به خودم می لرزیدم. مکالمات روی پشت بام ها هم جالب بود. به من گفتند که این فریادها پیشنهاد آیت الله خمینی بوده، برای اعتراض به دیکتاتوری شاه. آنجا تاریخ را حس می کردم. می شد حدس زدم که اتفاق خاصی قرارست بیفتد… مردم برای آزادی فریاد می کشیدند و مرگ بر دیکتاتور می گفتند. انگار خود تاریخ بود.

iran-44

متوجه شدی که مردم با این الله اکبرها و اعتراض ها دنبال چه بودند؟
تا جایی که من فهمیدم، مردم در پی یک انقلاب کلاسیک نبودند. به نظر من بخش غالب مردم، خواستار یک دولت اصلاح طلب بودند. حکومتی با دیکتاتوری کمتر و آزادی بیشتر و دموکرات تر.
کمی هم درباره جایزه تان بگویید؛ این جایزه نصیب کسی شد که در ایران توریست بود، در حالی که عکاس های ایرانی از بردن این جایزه باز ماندند. فکر می کنی چه عواملی نگاه یک توریست رو از یک نگاه بومی متمایز می کنه؟
می دانید به نظر من نگاه توریست با نگاه بومی خیلی فرق می کند؛ مثلاً، من دیدم که عکاس های خارجی به ناپل آمدند و چیزهایی را دیدند که من ناپلی هیچ وقت ندیده بودم. فرق دیگر شاید در شیوه تعریف کردن باشد، یقیناً یک عکاس ایرانی، احساسات بسیار قوی تری درباره ایران دارد تا من که تنها یک ناظرم و آمدم تا وقایع را ثبت تصویری کنم. اینجا بحث زیبایی عکس مطرح نبود. من اطمینان دارم که عکاس های ایرانی، عکس های بسیار زیباتری از وقایع اخیر گرفته اند، اما احتمالا تنها نگاه و شیوه روایت کردن عکس های من بوده که برای هیات داوری جالب بوده.
در خبر ها آمده بود که چند روزی هم در بازداشت نیروهای بسیج بودی، درست است؟
بله، البته من را زندان نبردند. سه روز در همان بازداشتگاه بودم و بعد آزاد شدم. وقتی من را دستگیر کردند، این قدر رفتارشان خشن بود که من از ترس، همانجا تمام عکس های یکی از کارت های حافظه دوربینم راکه ۸ گیگا بایت هم ظرفیتش بود پاک کردم. خیلی هم دلم سوخت، اما چاره دیگری نداشتم. اگر آن عکس ها را پیدا می کردند، دیگر نمی توانستم بگویم که من یک توریست معمولی ام. بعدش هم اینکه به طور کلی امکان حرف زدن و توضیح دادن مهیا نبود. چون آن ها هر وقت دلشان می خواست انگلیسی را متوجه می شدند، هر وقت هم دلشان نمی خواست، هیچی از انگلیسی نمی دانستند. من هم تصمیم گرفتم خطر نکنم و عکس ها را پاک کردم. کلی عکس از دانشگاه بود و خوابگاه دانشجوها در روزهای بعد از انتخابات. وقتی مامورین امنیتی به خوابگاه رفته بودند و همه چیز را نابود کرده بودند. حیف! همه آن عکس ها از بین رفتند.

iran-40

و سوال آخر اینکه، اگر جای ثبت تصویری تاریخ، بنای کارتان بر دیدن و نوشتن بود، چه چیزی درباره آن روزها می نوشتید؟ می توانی چیزی را که دیدی در چند سطر خلاصه کنیو بگویی؟
بله… البته، من در این سفر تنها نبودم. یکی از دوستان روزنامه نگارم هم با من بود. ما کار را تقسیم کرده بودیم، او می نوشت و من عکس می گرفتم. روزها، قبل از اینکه کار را شروع کنیم، می نشستیم و ساعت ها و ساعت ها درباره چیزهایی که می دیدیم بحث می کردیم… می دانید که در روزنامه نگاری اولین درسی که یاد می گیریم، این است که عقاید شخصی مان را داخل نوشته نکنیم. هیجان زده نشویم. درست ببینیم و همانی راکه هست بنویسیم. اما می خوام بگم حوادث آن روزهای ایران اینقدر پرشور و پرهیجان بود که من به کل باآنها درگیر شده بودم… برای ذهن غربی من قابل باور نبود، که چطور امکان دارد در کشوری این همه آدم مخالف یک دولت باشند و آن دولت همچنان سر کار باشد. در روزهای قبل از انتخابات، من دریایی از آدم با نشانه های سبز می دیدم که همه طرفدار اصلاح طلب ها بودند. در تهران که وضعیت این طور بود. من البته شیراز و اصفهان هم رفتم، آنجا هم غالب مردم سبز بودند. همه هم رفتند و رای دادند. روزهای قبل از انتخابات اگر به مکالمات بین مردم دقت می کردید، همه اش حرف رای بود و اینکه حتماً برویم رای بدهیم تا از این وضعیت خلاص شویم. البته این را هم اضافه کنم که در همان روزها هم بعضی ها اندکی ناامید بودند، می گفتند این دفعه هم نمی توانیم. ما رای می دهیم و آنها هرچی دلشان بخواهد می خوانند. یک چنین نظریه هایی هم بود. شب شمارش آرا را هم یادم هست. همه ما نشسته بودیم پای تلویزیون. باور نمی کردیم. مکالمات آن شب هم خیلی جالب بود. مردم ناامید شده بودند و بی اعتماد. تلفن ها دائم زنگ می خورد و بچه ها این بی اعتمادی به دولت را در مکالمات شان تکرار می کردند: دیدی گفتم. مسخره است. می خواهند مردم باور کنند؟ و جملاتی از این دست… بعدش هم که اعتراض ها شروع شد. من دیدم که مردم با راه های مسالمت آمیز اعتراض می کردند و در مقابل، حکومت با خشونت مطلق جواب می داد. کشت و کشتارهای بعد از انتخابات، واقعاً مردم را عصبانی و دلسرد کرده بود، اما آنها باز هم سعی می کردند در خیابان عصبانیت شان را کنترل کنند، با هم که صحبت می کردند، همدیگر را به آرامش دعوت می کردند… لحظاتی واقعاً تاریخی بود و بیشتر از هر صدای دیگری، صدای تغییر به گوش می رسید.

adasd995a8d95a-a

گذر از سنت به مدرنیته با شعر سپید؛گفتگو با الهام لطیفی و مریم کعبی

احمد جعفری‌ماجد
سمیه تیاری

dsa89ia87aaa2w

جشنواره بین‌المللی شعر و ادب «همسه» برای سومین سال متوالی در بخش‌های مختلف و با حضور نمایندگان کشورمان چندی پیش در مصر برگزار شد. «الهام لطیفی» و «مریم کعبی» از جمله شرکت‌کنندگان بخش شعر سپید عربی (القصیده النثریه) بودند که مقام‌های اول و دوم این جشنواره را کسب کردند. روزنامه همشهری برای آشنایی بیشتر با این ۲ شاعر به گفت‌وگو با آنها پرداخته است.

«الهام لطیفی»، پژوهشگر جامعه شناسی و حوزه «هویت فرهنگی خوزستان» و یکی از چهره‌هایی است که توانسته با وجود بسیاری از مشکلات و سختی‌ها در عرصه‌های جهانی حضور پیدا کند و شهر و کشور خود را به دیگران بشناساند.

دوست دارید خود را چگونه برای خوانندگان معرفی کنید؟

دانشجوی دکترای جامعه شناسی در بلژیک و متولد اهواز هستم. اصالت اصلی من به روستایی به نام «خزرج راضی الحمد» واقع میان اهواز و شوش برمی‌گردد.

دوران تحصیل شما به چه شکل بود؟

چند سال متوالی با رتبه بسیار خوب در دانشگاه قبول می‌شدم اما به دلایلی همچون ممانعت اطرافیان نتوانستم خارج از اهواز تحصیل کنم. من نیز همچون دختران دیگر اهوازی در خانواده‌ بسیار سنتی بزرگ شدم؛ باتوجه به اینکه امروزه جامعه ما از جمله جوامعی است که مرحله گذار از سنت به مدرنیته را پشت سر می‌گذارد.
نسل دختران امروز توانسته میان سنت‌های دیرینه و مدرنیته جهانی راه تفاهمی پیدا کند. بعد از ۲سال پشت کنکوری بودن در دانشگاه اهواز پذیرفته به تحصیل مشغول شدم و لیسانس خود را گرفتم. بعدها توانستم با کسب رتبه اول در آزمون سراسری کارشناسی ارشد تحصیلاتم را در تهران ادامه دهم. در دانشگاه تربیت مدرس مقطع کارشناسی ارشد را به پایان رساندم و اکنون در بلژیک دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی هستم.

با توجه به دغدغه‌های شما نسبت به امور زنان، نظرتان نسبت به وضعیت زنان در خوزستان چیست؟

معضلات جامعه در زمینه با حوزه زنان فراوان است و سخن از آن زمان زیادی می‌طلبد که در این مجال نمی گنجد؛ از جمله مشکلاتی که با آنها روبه‌رو هستیم ازدواج زودهنگام و ترک تحصیل دختران است که نشان می‌دهد جا برای کار همچنان وجود دارد. ساختار سنتی زندگی و نبود فرصت برای شکوفایی آنان از مشکلاتی است که زنان خوزستان با آن مواجه هستند. تغییر دید خانواده‌ها نسبت به زنان و همچنین تقویت اعتماد به نفس آنان برای شکوفایی خود نقش بسیار مهمی در رفع بسیاری از مشکلات موجود دارد.

چه شد که به عرصه ادب و فرهنگ وارد شدید؟

بعد از سال ۷۴ که دیپلم علوم انسانی گرفتم، علاقه فراوانی به ادبیات داشتم. در همان سال توانایی خود را در سرودن شعر کشف کردم و ادبیات فارسی را خواندم و توانستم با آن رابطه برقرار کنم. در آن زمان کتابخانه‌های اهواز از فقر فرهنگی و کمبود کتاب به ویژه در حوزه ادبیات رنج می‌بردند. اما در تهران با توجه به برگزاری نمایشگاه سالانه کتاب، به کتاب‌های ادبیات و شعر عربی آسان‌تر بود و توانستم مطالعاتم را در آن حوزه گسترش دهم. سپس سال ۷۹ اولین قصیده‌ام را سرودم که استقبال از آن و درخواست نشریه‌های برای چاپ مرا تشویق به پیگیری و استمرار کرد.

آشنایی با فرهنگ‌های مختلف چگونه حاصل می‌شود؟

قبل از هر چیز اجازه بدهید نکاتی را در اینجا متذکر شوم؛ به طور کلی زبان مادری هر فرد یا زبانی را که اول فراگرفته است زبان اول می‌گوینـد. در جوامعی که کودک همزمان ۲ زبان را فرا می‌گیرد، زبان اول به زبانی اطلاق می‌شود که کودک بیشتر ترجیح می‌دهد از آن اسـتفاده کنـد و ما عرب‌ها، زبان مادریمان باعث شده تا سفیر موفقی در جهان عرب برای کشورمان باشیم و موفقیت‌های اخیر شاعران اهوازی در جشنواره بین‌الملی مصر و ابوظبی نیز مدیون این امر بود. زبـان دوم زبانی است که همچون ابزاری ارتباطی به طور گسترده در جامعه از آن استفاده می‌شود و در آن می‌توانیم ویژگی‌های فرهنگی و بافت اجتماعی ایران که از گویش‌های فراوانی تشکیل می‌شود را کشف کنیم. بنابراین آشنایی به چند زبان فرد را با فرهنگ‌های مختلف آشنا می‌سازد و در نتیجه به غنای فکری و فرهنگی انسان می‌انجامد. آشنایی من به زبان فرانسه، عربی و فارسی علاوه بر زمینه‌های تحصیلی و علمی به غنای افق‌های فکری و دایره لغات ادبی‌ام نیز کمک کرد.

در فکر انتشار کتاب شعر خود نیستید؟

در حال حاضر ۲ دیوان شعر دارم که هر ۲ آماده چاپ است. در زمینه علمی نیز ۴ کتاب با موضوع‌های «فلسفه تعلیم و تربیت»، «مشاوره و راهنمایی»، «مدیریت آموزشی» و «تعلیم و تربیت اسلامی» با هدف کمک به داوطلبان آزمون ورودی دانشگاه سراسری کارشناسی ارشد به چاپ رسانده‌ام. چندین مقاله علمی نیز به زبان‌های فارسی، انگلیسی، عربی و فرانسوی در مجلات علمی داخل و خارج از ایران منتشر کرده‌ام.
از دیگر سو «مریم کعبی» که در این جشنواره شرکت کرده و مقام اول را کسب کرده، تاکنون شعرهایی در سبک سپید عربی سروده و داستان کوتاه نیز به این زبان می‌نویسد. وی ساکن اهواز و فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد مهندسی ارتباطات از دانشگاه تربیت مدرس است که قرار است شهریورماه امسال به مصر سفر کند تا از او تقدیر شود، همشهری با او نیز گفت‌و‌گویی در این باره انجام داده که از نظرتان می‌گذرد.

سطح مسابقه و برگزاری آن به چه صورت بود؟

مسابقات ادبی فرهنگی مجله و مرکز نشر همسه به مدیریت فتحی حصری در کشور مصر هر ساله در ۱۰ محور شعر کلاسیک، عامیانه، شعر تفعیلی، شعر سپید، نثر، خاطره، داستان کوتاه، رمان، سناریو، نقاشی و عکاسی با نام یکی از بزرگان فرهنگ و ادب برگزار می‌شود. این مسابقه امسال با نام نویسنده فقید مصری سعدالدین هبه برگزار شد و شرکت‌کنندگان زیادی از کشورهای مختلف در آن شرکت کردند. آثار ارسالی به مجله برای منتقدان و اساتید شناخته شده از کشورهای مصر، فلسطین و تونس در هر بخش فرستاده شد. براساس معیارهای نقد ادبی، آثار برگزیده انتخاب شدند و در جشنواره شهریورماه همسه در کشور مصر از آنها تقدیر به عمل خواهد آمد.

چگونه از برگزاری این جشنواره مطلع شدید؟ و چه رتبه‌ای در آن کسب کردید؟

از طریق سایت‌های ادبی مطلع شدم و تصمیم گرفتم در آن شرکت کنم. من رتبه اول بخش شعر سپید را کسب کردم، امیدوار بودم که جز آثار برگزیده باشم.

چه انتظاری از نهادهای ادبی و مسئولان فرهنگی دارید؟

امیدوارم با حمایت و همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استان خوزستان همچنین با پشتکار همه نویسندگان و شاعران هم‌استانی شاهد رونق و نشاط فعالیت‌های ادبی و چاپ و نشر بیشتر آثار ادبی عربی باشیم.

و سخن آخر؟

باید با مطالعه و تلاش، بر امکانات شگرف لغوی و دستوری زبان عربی مسلط شویم. باید جریان نقد سازنده که متاسفانه در ادبیات عربی ما غایب است را فعال کنیم. بدون وجود یک جریان نقد قوی و علمی تجربه‌های شعری همانند حرکت در تاریکی است. ممکن است شاعر به مقصدی برسد ولی این مقصد مورد نظر نیست، زیرا چاله و زیبایی‌های مسیر را درک نکرده است.
مکث
یک شاعر آبادانی در مصر تجلیل می‌شود.
در سومین جشنواره فرهنگی – هنری همسه قرار است از جمال نصاری شاعر و منتقد آبادانی تجلیل شود.

منبع: همشهری

نگاهی به موسیقی سبز…تفنگت را زمین بگذار / مینا استرابادی

موسیقی از دیرباز به ارتباط بی واسطه‌اش با مخاطب شهره بوده است. سوای این ارتباط لاجرم و بی قید؛ زیر و بم کردن احساسات آدمی در کوتاه ترین زمان ممکن نیز از جمله ی دیگرخصوصیاتی ست که به این هنر نسبت داده شده.
همین است که موسیقی در درازای عمر کهنش، در همه حال همراه سختی ها و دشواری هایی شده است که به گونه ای گریبان آزادی انسانی را گرفته اند. حوادث خونین سال هشتاد و هشت ایران نیز باعث شد تا موج گسترده ای از صدا و ترانه به مقصود همراهی و همدردی با مردم ایران روانه‌ی حافظه‌ی تاریخ موسیقی مبارز ایران شوند…
برخی از منابع خبری در فهرستشان شمار این ترانه ها را تا سیصد هم رسانده اند؛ درست به همین دلیل است که شرح جملگی این ترانه ها در یک مطلب مطبوعاتی غیر ممکن جلوه می کند و رسیدگی همه ی ایشان؛ ساز و کار و حوصله ای دانشگاهی می طلبد. در این مجال کوتاه و در پرونده ای که بنا کرده تا آن حوادث را مروری دوباره کند، تنها به ذکر برخی از این ترانه ها می پردازیم تا هم خاطرات آن روزها را مروری دوباره کرده باشیم و هم از موسیقی‌ای گفته باشیم که از زمان تصنیف ” مرغ سحر ” و ” زمستان ” تا هم امروز همراه و همگام مردم آزادی خواه ایران بوده.
ماجرای وحدت عمومی مردم و هنرمندان موسیقی در دوران جنبش سبز اما، شاید از زمانی آغاز شد که ” محمود‌‌احمدی نژاد” ، رئیس‌جمهور انتصابی حکومت، در سخنرانی جشن پیروزی‌اش، معترضین میلیونی به نتایج انتخابات را عده ای خس و خاشاک نام کرد. این موضوع باعث شد تا خشم عمومی گسترده ای در میان مردم شکل بگیرد. در همان روزها بود که ذهن موزون ایرانی، این گفته‌ی احمدی نژاد را با عشق به وطن آمیخت تا بدین طریق ترانه‌ی ” آن خس و خاشاک تویی پست تر از خاک تویی … ” متولد شود. پس آنگاه حامد نیک پی، آهنگساز و خواننده ساکن آمریکا آهنگ مالک این خاک منم را براساس این شعر ساخت و اجرا کرد…

پخش این ترانه بر روی سایت یو تیوب و دیگر سایت های ارتباط جمعی، مقارن تظاهرات میلیونی مردم و خشونت بیش از حد رژیم شد. در همان روزها بود که محمد رضا شجریان، استاد آواز ایران، طی گفت و گو با رسانه ها، خود را جزئی از آن خس و خاشاک دانست و از تلویزیون ضرغامی خواست تا دیگر ترانه‌های میهن پرستانه‌ی او را از این رسانه پخش نکنند.
اما در گیر و دار روزهای پر التهاب ایران، فیلم کوتاهی که توسط دوربین موبایل ضبط شده بود، بازتاب جهانی گسترده‌ای در اینترنت و فضای رسانه ای دنیا داشت. آنجا بود که نگاه آخرین ندا آقا سلطان، که زان پس به ندای آزادی ایران شهرت یافت و به گونه‌ای بدل به سمبل مقاومت مدنی ایرانیان شد، همه گیر شد و صدای مظلومیت مردم ایران را از مرزهای جغرفیایی آن خاک فراتر برد. همین امر باعث شد تا هنرمندان زیادی از چهارگوشه ی دنیا برای جنبش سبز ایران ترانه بسازند.
در نخستین گام، ” جون بائز ” خواننده‌ی شهیر آمریکایی که در میان اهالی موسیقی به ملکه موسیقی فولک شهرت دارد، ترانه‌ی معروف ” we shall over come” را برای جنبش سبز ایران اجرا و به مردم ایران تقدیم ش کرد. کرد. در قسمت هایی از این ترانه، بائز به زبان فارسی قابل فهم می گوید: ” ما پیروز می شیم یه روز “. .. همزمان با ترانه ی بائز، گروه مشهور یو تو(u2) نیز کنسرت بارسلون و آمستردام خود را به رنگ سبز در آورد. پس از این کنسرت، مدونای آمریکایی نیز کنسرت لندن خود را با تصاویری از ندا و اعتراضات سبز ایرانیان همراه کرد تا حمایت موسیقی دنیا از جنبش سبز ایران روندی فراگیر پیدا کند.

همزمان با حمایت های بین المللی، دو استاد موسیقی ایران نیز برای جنبش سبز ایران آواز خواندند… محمد رضا شجریان، چندی پس از شکایتش از صدا و سیمای جمهوری اسلامی، تصنیف “تفنگت را زمین بگذار” را در سایت‌های ارتباط اجتماعی منتشر کرد و در پی او نیز شهرام ناظری دیگر استاد موسیقی عرفانی ایران با دو آهنگ “ایران کهن” و ” خس و خاشاک” به صف هنرمندان حامی جنبش سبز پیوست.

پس از این دو استاد آواز ایرانی، چهره های موسیقی پاپ ایران که سالهاست جلای وطن کرده اند نیز هریک به گونه ای برای همراهی با مردم سبز ایران دست به ساز شدند و ترانه ای اجرا کردند. گوگوش، سیاوش قمیشی، ابی، داریوش، ستار، مرتضی، فرامرز اصلانی و … هر کدام به نوعی با آهنگ هایشان ابراز همبستگی خود با معترضان ایرانی را اعلام کردند…
موسقی رپ ایران که طی چند سال اخیر، همواره به سیاست های دولت اعتراض کرده نیز از دیگر حامیان جنبش سبز بود. شاهین نجفی و سروش لشکری از جمله ی خوانندگان جوانی بودند که برای ندا و جنبش سبز ایران آهنگ هایی جداگانه خواندند. ” وقتی خدا خوابه ” ترانه‌ی اعتراض آمیزی بود که توسط شاهین نجفی اجرا شد. این ترانه مضمونی اعتراضی داشت و با محوریت مرگ ندا ساخته شده بود. گروه کیوسک در کانادا نیز با اجرای کاری تازه با عنوان “عصر یخبندان” از جمله‌ی نمایندگان موسیقی رپ در میان ترانه‌های سبز بود.
دیگر از اینها، موسیقی جاز و آلترناتیو ایران نیز در فهرست موسیقی سبز ایران نمایندگانی داشت. رعنا فرحان خواننده ی موسیقی جاز ایران که در آمریکا اقامت دارد و چند سالی است که اشعار عرفانی ایران در قالب موسیقی جاز اجرا می کند، با آهنگی اختصاصی برای جنبش سبز به صف دراز اهالی موسیقی سبز پیوست. همچنین محسن نامجو که به قولی برترین خواننده ی موسیقی آلترناتیو ایران است نیز با سری آهنگ هایی که برای جنبش سبز خواند به حامیان خیزش مردمی ایران پیوست. نامجو در همان ایام، بنا بر روایت خودش، قفل سکوت چندین ساله اش را شکست و با خواندن قسمت هایی از یادداشتهای سالهای قبلش، تند ترین انتقادان ممکن را متوجه رهبر جمهوری اسلامی ایران کرد…
به فهرست فوق می توان گروه های ناشناس ایرانی را هم اضافه کرد. موسیقی زیرزمینی ایران که در تمام سالهای اخیر هیچگاه مجال فعالیت بر روی صحنه را نداشته، از جمله‌ی فعال ترین بخش های موسیقیایی حنبش سبز مردمی بوده است. نگاهی گذرا به سایت یو تیوب مشخص می کند که گروه‌های بسیاری با استفاده از ماسک ندا و به صورت ناشناس به اجرای موسیقی پرداخته اند. قطعات ” رای من کو ” و ” سبز شد” از جمله ی این ترانه ها هستند که نخستین بار توسط سایت موج سبز آزادی در اختیار مخاطبین قرار گرفتند.

نقد وبررسی کتاب زمانه و آدم هایش – نقد داستان های ابراهیم گلستان / رضا اغنمی

کتاب زمانه و آدم هایش

کتاب زمانه و آدم هایش

زمانه وآدمهایش
نقد داستان های ابراهیم گلستان
عسگر عسکری حسنکلو
نشر اختران . تهران
چاپ یکم ۱۳۹۴

اشاره، پیشگفتاری ست درآغاز سخن برای شناساندن فعالیت های ادبی و هنری ابراهیم گلستان و «شیوه هایی که «برای بیان اندیشه هایش به کارگرفته است» و سپس یادآور می شود که «تا کنون کتابی مستقل درنقد داستان های او منتشر نشده است». پس از این توضیحات بررسی فعالیت های مورد نظر آغاز می شود.
پاره ی یکم: شرح زندگی و سبک داستانی ابراهیم گلستان
ازشیراز تا ساسکس، روایت خانوادۀ گلستان وبخشی ازآغاز زندگی، و رشد رو به کمال این نویسندۀ اندیشمند است. کنجکاو وجوینده. واین که درخانواده ای چشم به جهان گشوده و پرورش یافته زیرنظر پدری با فرهنگ که روزنامه نگاربوده وچاپخانه دار وازشش سالگی پایش به سینما گشوده شده است. «دایی ام موظف بود که ما راهفته ای دوشب ببره سینما . . . هرچه فیلم می آوردن من می دیدم». پس ازگذراندن دورۀ دبیرستان درشیراز به تهران می رود و وارد دانشکدۀ حقوق می شود اما نیمه کاره رها کرده دنبال تحولات زمانه در راه شناختن تازه ها و پُرکردن ذهن وشعور خود می رود. زمانه زمانۀ دگرگونی هاست. بحبوحه جنگ دوم جهانی و سرتاسر خاک ایران جولانگاه نظامیان متفقین است. کناره گیری اجباری رضاشاه وتبعید او به افریقای جنوبی، جانشینی فرزندش درمقام سلطنت. تغییراوضاع داخل کشور، کاهش فشارهای حکومتی و اختناق مسلط، آزادی معدود زندانیان سیاسی وتشکیل حزب توده ایران توسط همانها که معروف به (پنجاه و سه نفر) شدند. انتشارروزنامه های گوناگون و حزب ها و تشکل های سیاسی، استقبال اهل قلم واندیشه ازبرنامه های حزب توده، گلستان نیز وارد فعالیت های آن حزب می شود. درمراکزکارگری مازندران مسئولیت های مهمی برعهده می گیرد. وهمان جاست که با رفتار وکردار مسئولان حزب آشنا می شود. بدزهای تردید در دلش جوانه می زند. نویسنده، نمونه اش را ازقول گلستان در برگ ۸۵ کتاب به دست می دهد « . . . یکی هم بود به نام مارتین ساروخانیان که در رشت آنقدر کثافت کاری کرده بود که فرمانده شوروی او را بیرون کرده بود، . . . تبعید به مازندران و. . .او انتخاب نشد. رآی کم آورد آقای اسکندری انتخابات را لغو کرد و گفت دوباره رآی گیری می کنیم. رآی بگبرند تا مارتین انتخاب شود!».
مشاهدۀ این گونه دخالت های ناروا گلستان را تکان می دهد. تاب نمی آورد. به تهران برمی گردد. در روزنامه های مردم و رهبر در تهران با نوشتن مقالاتی مسئولیتهای مهمی عهده دارمی شود. این جاهم دنبالۀ همان روش مازندران را در شکل های گوناگون می بیند و بیشتر لمس می کند. هشیارانه درمی یابد که :«جاه طلبی های شخصی تازه به دوران رسیده های حزب، جای کار منظم و هدفمند سیاسی را گرفته است، کار در روزنامه ها را رها می کند». درفضای آن دوران تحول، جاه طلبی وکجراهه افتادن های حزب توده را به باد انتقاد می گیرد. فرهنگ سیاسی تحمیلی را به زمانۀ دگرگونی های اجتماعی توضیح می دهد. سخنان پخته و سنجیدۀ او حس و درک درستش را درتمیز بازی های سیاسی و نقش بازیگران واسطه به نمایش می گذارد:
« کم کم مشخص می شد که خیلی مشکل هست این بنای خراب شده را آماده تلقی کرد برای ساختن دوباره. معلوم بود که واقعا خرابی بدجوری هست. خرابی ازداخل بود. خرابی بود حتی پیش از خوردن ضربت ازخارج . . . گفتم درروزنامه کار نخواهم کرد. میدیدم درواقع دارم ظاهردستگاه اداره کننده ای را که کارش دست خودش نیست آب و رنگ میدهم. میدیدم با این کارصداقت خود من از میان میرود. دیدم نه، نمیشود. فکرکردم حالا که نمیخواهم مقاله بنویسم و روزنامه اداره بکنم پس چه بنویسم؟ گفتم بیایم قصه بنویسم، با قصه نوشتن حرف های خودم را بزنم. میدانستم شنونده های من کمترخواهند بود، خیلی کمتر، اما میدانستم که گفتن هایم دست کم بی ریاترو بی دروغ ترخواهد بود». با چنین اندیشۀ سالم که دوربود وناهمگون، و فاصلۀ زیادی داشت با تفکراجتماعیِ غالبِ روز. تک صدائی اگر صادقانه باشد و بی ریا، اثرمثبت خود را نشان می دهد. سلامت نفس و پاکی اندیشه با گسترش پایه ای به چند صدائی توسعه می یابد.
ترجمه دوکتاب مارکسیستی هم از کارهای فرهنگی آن دوران است : «دیالکتیک استالین» و «اصول مارکسیسم لنین».
گلستان، پس از رها کردن حزب توده، به داستان نویسی می پردازد. چرا باید رها نمی کرد؟ با این همه تجربه ها که اندوخته با چشم وگوش خود ناظر تبعیض ها و بیعدالتی ها وتقلب ها بوده است. بنگرید به نخستین مجموعه داستان های او با عنوان «آذر، ماه آخرپائیز»، که نویسنده «زمانه و آدمهایش» به درستی داستان های این مجموعه را شکافته؛ آبشخور بیشتر آنها را نشان داده. دردهای مزمن را عریان کرده، که نمونه اش را دربالا آوردم. گلستان، نه تنها دراین مجموعه، بلکه در اکثر داستانهای ماندنی خود، اثرهمین زخم های ناسور وکهن که دردلش لانه کرده است را بیرون ریخته به امید این که دربیداری مردم دین خود را ادا کند. در فیلم سازی نیز همین شیوه را دنبال می کند. فیلم «اسرار گنج دره ی جنی»، نگاهی ست به شدت انتقادی درتبیین دگرگونیهای کشور.
گلستان، در آذرماه ۱۳۲۶همراه عده ای ازحزب توده کناره گیری می کند. پیداست که ازمقاله نویسی درروزنامه ها نیزدست برمی دارد. «مقاله نویس جوانی که به زودی به یکی ازنویسنده های برجسته کشور تبدیل شد؛ ابراهیم گلستان، نویسنده ای با استعداد دیگری که در دهه ی ۱۳۴۰ یک کارگردان مشهورشد»
نخستین اثرداستانی گلستان با عنوان «آذر، ماه آخرپائیز» درفروردین ۱۳۲۸درتهران منتشرمی شود. «درداستان های این مجموعه، مسئله اصلی گلستان تآمل دروقایع سال های دهه بیست وگرایش های مختلف اجتماعی و سیاسی ایران درآن دهه است». هریک ازداستان ها، روایتگر بخشی از دردهای فرهنگی – اجتماعی ازقبیل: مهارآزادی وکمبودهای سیاسی که نویسنده ای هشیارعقبماندگی های ریشه دار را با توجه به دگرگونی های زمانه، وفضای تازه ای که گشوده شده با خوانندگان درمیان می گذارد. نوآوری های این مجموعۀ داستان دراندک مدت مورد توجه اهل قلم وکتاب قرارمی گیرد. طولی نمی کشد که گفتگوها ازمحافل ادبی به روزنامه ها می کشد و کتاب بارها با تجدید چاپ به دست خوانندگان می رسد.
درکنار این تلاش ها، به عکاسی و خبرنگاری درشرکت نفت به آبادان می رود. با ساختن فیلم خبری که درآمد بیشتری هم داشته دریچۀ تازه ای گشوده می شود. «کارفیلم سازی وقفه ای ده ساله درروند داستان نویسی گلستان پدید می آورد». می گوید «قصه مدخلی است برای بیان دیدگاه هایم درباره مسائل مختلف و اکنون به جای نوشتن به نوشتن با دوربین روی آورده ام» پنداری تغییر و تحول و دگرگونی رو به کمال درجنم اوست و با خونش عجین شده است .
بااستقبال کتابخوان ها «شکارسایه» شامل چهار داستان که درسال های ۱۳۲۸– ۱۳۳۱ نوشته شده در ۱۳۳۴ منتشر می شود. با همان روش داستان های قبلی که در بیداری مردم و آگاهی عموم از آنچه گذشته و می گذرد – البته در قالب داستان گام برمی دارد.
گلستان، سومین مجموعه داستانی را با عنوان : «جوی ودیوار و تشنه» شامل ده داستان را درسال ۱۳۴۶ منتشر می کند، دراین اثر، «مضامین سیاسی کتاب های . . . جای خود را به درونمایه های اجتماعی می دهند. بینش وتجربه ی نویسنده درعالم سینما در زاویه ی دید و نحوه ی روایت این داستان ها تأثیر می گذارد.»
عسگری حسنکلو، که بیشترین داستان های گلستان را دراین کتاب بررسی و نقد کرده، به نکته ای اشاره کرده که قابل تآمل است: «گلستان ازاولین مجموعۀ داستانش، آذر، ماه آخرپائیز، درباره ی مبارزه برای تغییر اوضاع اجتماعی و امکان تغییر واصلاح به وسیله ی مبارزه ی فردی و جمعی سخن گفته بود، درونمایه ی بسیاری ازداستان های کوتاه اوبه همین مسئله برمی گردد»، از شک و تردید سخن گفته : «درباره ی امکان تغییر واصلاح درسطح کلان اجتماعی ابراز تردید می کند. خبر مرگ احمد درداستان «آذر، آخرماه پائیز» . . . در«تب عصیان» . . . با شکست خوردن زندانی در اعتصاب یک نفره اش به پوچی آرمان مبارزه وعصیان پی می برد». «ناصر و رمضان هم در داستان «میان دیروز وفردا» به بیهودگی این نوع مبارزه پی می برند». درداستان «بیگانه ای که به تماشا رفته بود» ازمجموعه ی شکارسایه هم مبارزه ی بی فرجام به شکلی دیگر مطرح می شود».
حوادث دهه های گذشته به درستی نشان می دهد که شک و تردیدهای گلستان بیجا نبوده است. اخیرا کتابی به قلم باقرمرتضوی ازاعضای قدیمی حزب رنجبران منتشرشده است و درآن کتاب تنی چند از زندانیان سیاسی رژیم گذشته وابسته به گروه های گوناگون سیاسی، ازتجربه های خود سخن گفته اند. مقالات خواندنی زیاد به قلم فعالین و زندانیان دراین کتاب ششصد صفحه ای آمده است که برخی ها ازهدر رفتن مبارزه ها و جان باختنِ صادقانۀ جوانان پرشوروبا ایمان و آسیب های اجتماعی وجانی که بیشتر برپایۀ احساس های ناسنحیدۀ شورانقلابی بوده است تکیه کرده اند. *
عسکری حسنکلو، در بررسی و نقد «مد و مه» می نویسد: «آزادی های سیاسی ای که پس از رفتن رضاشاه، دردهه ی بیست، درکشور پدید آمده بود– که داستان های دوکتاب اول گلستان درآن سال ها نوشته شده بودند – با خفقان واستبداد دهه ی چهل قابل مقایسه نیست. ازآن «روزهای روشن» اکنون خیالی بیش نمانده است واستبداد چون مهی سراسرکشوررا دربرگرفته است. گلستان در دهه ی بیست هم به امکان تغییر به وسیله ی مبارزه ی روشنفکرانه خوش بین نبوده است، بااین حال در«مد ومه» واقع بینی او در درک روابط سیاسی حاکم برجامعه او را تا مرزهای بدبینی پیش می برد». استناد او بر این نظریۀ راوی مد ومه تکیه دارد :
«اما ای کاش دریا با آن تمام پاکی پهناورش که میگوئی یک بار وقت مد با هرچه آب که دارد سر میرفت میریخت توی شط، میآمد بالا، و تمامی این رود را میشست، میخورد، و تمامی قاذوره هایش را، وهرچه شاخه های خالی وخشک بود، و خشکی را، وهرچه خاک و شن و سنگ وکوه و صحرا بود میشست، میشست، میبرد تا شمال، میبرد تا مرز بازرگان، میریخت روی جودی، میریخت روی آن دوقله ی آرارات – جائی که کشتی مرحوم نوح افتاده است» .
نگاه نویسنده به «اسرار گنج دره جنی» درپایانه دفتر نیز ازبخش های خواندنی این کتاب است. نقش بازیگران که هریک نمادی ویژه از شخصیت مسئولان تا آدم های معمولی را در ذهن خواننده زنده می کند. وا می دارد آدم ها را تماشا کنی. و، مهمترمتن رُمان که پیام، یا روایتِ پیش بینی ریزش، و رخداد بزرگ درونی؛ و خلاقیت رشگ انگیز نویسندۀ اسرار گنج دره جنی را توضیح می دهد. و این که عسگری حسنکلو با شکافتن متن روایت ها خواننده را تا پایان سخنانش می کشاند. دریغم آمد این نوشتۀ شنیدنی او را اینجا نیاورم.
عسگری می نویسد: «جسارت گلستان در شخصیت پردازی مرد دهاتی به عنوان محمدرضاشاه و نیز تجسم آموزگار روستا درنقش امیرعباس هویدا حقیقتا شگفت انگیزاست؛ آن هم در دوران اوج اقتدار شاه. عباس میلانی درباره ی فیلم «اسرار گنج دره جنی» و توقیف آن و رابطه گلستان و هویدا درپی این ماجرا رویدادی را روایت می کند: «چندماه پس از صدور توقیف اسرار گنج دره جنی، شبی گلستان درمنزل فریدون هویدا مهمان بود. ازقضا امیرعباس هویدا هم آن شب به دیدن برادرش آمده بود با ورود گلستان به اطاق جدالی لفظی میان او و امیرعباس درگرفت. هرلحظه هم لحنی تند ترپیدا می کرد. طولی نکشید که به یک رویاروئی جدی بدل شد. گویا هویدا چیزی ازسرطعن درباره ی پیراهن گلستان گفته بود. گلستان به خشم آمد و پیراهن ازتن به در کرد و آن را درهم پیچید وبه طرف هویدا پرتابش کرد و به صدایی رسا گفت «بوش کن بوی وجدان می دهد . . . نه بوی کسی که روح خود را فروخته.» محافظان هویدا بلافاصله به طرف گلستان حمله ور شدند. اما هویدا با تکان آرام عصایش آنان راازهرگونه اقدامی واداشت. چند دقیقه بعد، گلستان را به کنارخویش خواند.ازمستخدمی خواست که «یک بطر ازجعبه مخصوص که سفیر فرانسه فرستاده بود بیاورد. کنیاک هورداژ بود.» آن گاه هویدا به صدائی ملتهب ومضطرب صدای “انسانی مغموم” داد سخن داد. می گفت «احساس می کند به او خیانت شده» ازخودکامگی روزافزون شاه می گفت واندیشه ی سخیف نظام تک حزبی می نالید».
با نقد داستان بلند «خروس» دفتر به پایان می رسد.

* حلقه ی گمشده سیروس نهاوندی . اثر باقر مرتضوی. انتشارات فروغ کلن آلمان. زمستان ۱۳۹۳