خانه » هنر و ادبیات (برگ 38)

هنر و ادبیات

آن وقت ها که فیلم های سکسی مثل نقل و نبات در دسترس نبود…/محمد سفریان

مرور اشعار ایرج با هادی خرسندی

3336

اشاره:
در ادامه ی پرونده ی ” ایرج میرزا ” به سراغ ” هادی خرسندی ” رفتیم تا نظر او را باب ظرافت های کاری شعر ایرج جویا شویم؛ او که سالهاست در محافل ادبی به ایرج دوران مانند شده، اعتقادی به ثانی و ثالث بودن ندارد و بر این باور است که گستره‌ی ادب ایران جا برای همگان دارد. در خاطرم هست که چندین سال قبل و در گفت و گویی با جواد مجابی( که پیش تر در خلیج فارس به چاپ رسیده ) از جایگاه ادبی ایرج جویا شدم و آقای مجابی در پاسخ عنوان کرد که در مورد ایرج اندکی بزرگ نمایی شده است؛ گفت و گو با هادی خرسندی را هم با همین سوال آغاز کردم و در ادامه پای سروده های شهره تر ایرج را به میان آوردم تا نظر او را در مورد هر کدام از آنها جویا شوم. شرح این گفت و گو که خود خالی از طنز نیست را در ادامه از پی بگیرید…

آقای خرسندی، برای شروع گفت و گو از جایگاه ادبی ایرج در گستره ی تاریخی ادب ایران بگوییم… برخی از منتقدین بر این باورند که در مورد ایرج بزرگنمایی شده، شما با ایشان همسو هستید؟

ایرج بزرگ هست و بزرگنمائی معنی ندارد. البته می شود گفت بعضی آثار او شهرت کاذب دارد. مثلا شهرتی که داستان زن باحجاب، پیدا کرده، بیشتر به خاطر هیجان انگیز بودن آن است. در روزگاری که عکس ها و فیلم های سکسی مثل نقل و نبات در دسترس نبود، خواندن مثنوی ایرج به تنهایی یا در جمع، مثل دیدن یک  کلیپ سکسی، لذتبخش و تحریک آمیز بود و شرح کتبی یک صحنه ی «پورنو» در خلوت جوان ها و فضای حجره ها، قیامت می کرد! البته تصورش شاید برای امروزی ها سخت باشد.

در ادامه، اگر موافقید برخی از اشعار او را با هم مرور کنیم و پیش تر از همه شهره ترینشان، “عارف نامه “؛ سروده ای که برخی آن را خوانده شده ترین مثنوی ادب فارسی از مشروطیت تا به اکنون داسته اند… نظر شما درباره ی چرایی موفقیت این اثر چیست؟

در این مثنوی ایرج نه تنها نام اندام های سکسی زن و مرد را ذکر می کند، بلکه به ذکر خیرشان می پردازد! یا به اصطلاح «استفاده ی ابزاری» می کند! از کم و کیف آنها می گوید و آنها را با هم «جنگ» می اندازد! همین ها، این اثر را «زیرزمینی» کرده و شهرتی اضافی به آن داده و بُردش را زیاد کرده است که به نظر من این توصیف ها و شیرینکاری های اضافی و بی مورد، شعر را از نابی هدفمند خودش دور کرده است.

همان داستان زن محجبه که در میانه های عارف نامه آورده شده را می گویید…

بله؛ ایرج تصویری از وضعیت زن داستان در آن کشاکش به دست می دهد که کمتر زن بی حجاب هم با همه ی مخالفتی که با حجاب داشته باشد، از این صحنه پردازی راضی است. من با زنان فمینیست و غیر آن بارها در این باره حرف زده ام. خوششان نمی آید. به نظر می رسد یکبار آن را خوانده باشند و پرونده اش را بسته باشند، چرا که سروده را در کل، ضد زن می بینند. آنچه سبب کنار گرفتن از این شعر شده، چندان به بی پروایی  واژه ای ایرج برنمی گردد، بلکه تحقیر زن داستان مایه بایکوت آن توسط همه زنان شده است. جالب اینجاست که مرد جوان داستان (یا خود ایرج) که با دروغ و فریب زن را به داخل خانه می کشاند و به او «بند میکند»، با معیارهای امروزی در هر دادگاه غربی، به تجاوز محکوم می شود، چرا که زن، قربانی توطئه او می شود و نمی خواهد تن بدهد، مقاومت می کند، یا به قول ایرج «جفتک» می زند و ایرج مثل هر تجاوزگر دیگر، بی اعتنا به نارضایی طرف، مقاومت او را می شکند و کار خود را «صورت» می دهد! خدا را شکر که جوان «صاف و ساده»ای هم بوده! سرانجام این جوان حیله گر و تجاوزکار، پرچم پیروزی برمی افرازد و قهرمان ضدحجاب می شود، و زن محجبه، «هیز» معرفی می شود.
به این ترتیب داستان زن باحجاب، قربانی هنرنمائی پورنوگرافیک و تخت‌گاز رفتن ایرج می شود و شهرت  و کاربرد اجتماعی آن لای دست بهره وری های شخصی خواننده می رود!

با این حساب او تنها با آوردن جملات و کلماتی که مردم دوست دارند؛ برای خودش اعتبار و شهرت آورده… منظورتان همین است؟

نه؛ هرگز. اینها هیچ از بزرگی ایرج در افشا و مبارزه با خرافات مذهبی و شعورمندی های اجتماعی نمی کاهد. ایرج با این یک بیت، که از زمان سرایش تا امروز، در زبان ما «مَثَل» همه ادوار شده است و چکیده ی ده ها مقاله انتقادی است، و کمتر ایرانی است که یکبار آنرا به زبان نیاورده باشد، جایش  آن بالا بالاهاست. تازه شعر هم نیست و فقط یک  بیان کنایی ساده است:
«با این علما هنوز مردم  – از رونق ملک ناامیدند»

این بیت اگر اشتباه نکنم در سروده ی ” بر سر در کاروان سرایی ” آورده شده؛ درست است؟

بله؛ این بیت، خط پایانی یکی از معروفترین سروده های ایرج است که به نظر من بهترین کار اوست. «بر سر در کاروانسرائی …..» این سروده ی موجز و نو و زنده، انگار همین امروز صبح و بر اساس خبری در اینترنت سروده شده است. انگار چهره مصباح یزدی و جنتی را در آن می بینیم که دم در کاروانسرا، ماتم وامصیبتا گرفته اند و سردار فیروزآبادی قلاب گرفته و سردار رادان رفته بالا و پیکره ی گچبری زن را گلمالی میکند. هیچکس چنین سه بعدی و ملموس به جنگ تنگ نظری مذهب نرفته است.

او قطعات اخلاقی و آموزنده هم بسیار دارد. مثلا قطعه ی قلب مادر که در کتب مدرسه هم آورده شده بود…

کار دیگری از ایرج، که شهرت بیخود دارد قطعه «قلب مادر» است. این به گمان من یکی از زشت ترین سروده های زبان فارسی است! شاید به علت اینکه اصلن مال ما نیست. به نظم فارسی درآوردن ترجمه قطعات ادبی و شعرهای اخلاقی ادبیات اروپا، از چالش های سراینده گان آن روزگار بود که مطبوعات به مسابقه طبع آزمائی می گذاشتند. «برو کار می کن مگو چیست کار» ملک الشعرای بهار یکی از آنهاست و قلب مادر ایرج میرزا ترجمه ی حکایتی است آلمانی. فکرش را بکنید که معشوقه ای به عاشقش می گوید مادر تو مانع سعادت ماست، تو اگر میخواهی با من باشی باید بروی مادرت را بکشی و به علاوه قلب او را «گرم و خونین» بیاری خدمت من! جوانک هم می رود سینه مادر را می درد و قلبش را چنگ می زند بیرون می آورد و می شتابد به سوی خانه معشوق و از قضا دقیقا دم در زمین می خورد و آرنجش زخمی می شود و قلب گرم مادر مثل توپ از کف اش رها می شود و می افتد آنطرف و جوانک خیز برمی دارد که قلب را بردارد که در یک انیمیشن حیرت آور و سوررئالیستی! می بیند که آن قلب خونین و مالین، می گوید: «آه پای پسرم یافت خراش ـ وای دست پسرم خورد به سنگ». الله اکبر!
وه که حیف ایرج، حیف شعر، حیف الفاظ! که چی؟ ایرج میرزا پدر خودش و آن پسرک و قافیه را درمی آورد (از در خانه مرا طرد کند ـ همچو سنگ از دهن قلماسنگ!)  که چی؟ که مادر خود را دوست بداریم زیرا مادر موجود خیلی مهربانی است و اگر ما یک روز قلب او را دربیاوریم…!؟
نمیدانم سروده ایرج چقدر به اصل حکایت آلمانی نزدیک است، اما یحیی دولت آبادی، همین داستان را نه با اغراق ایرج، به طرز ملموس و قابل باوری بسرایش درآورده که میتواند همین دیروز در تهران یا وین یا اورنج کانتی اتفاق افتاده باشد، (که خبرش را دارم!): جوان معتادی پول از مادر می خواهد و با او کلنجار می رود و در بیخودی از خود، با روان پریشان، مادر را مضروب می کند و به پنهانکاری، او را در چاه می اندازد. بعد که لب چاه می آید و نگاه می کند، صدای مادر را – نه قلب کنده شده خونین او را – میشنود که «آه فرزند نیفتی در چاه».

البته گفتن از بزرگی مادر در همه ی ادب دنیا رایج است و در این موضوع هم اغراق فراوانی صورت گرفته؛ قصص اساطیری فراوانی از عشق مادر به فرزند نوشته شده که همه شان جوری با صنعت مبالغه در آمیخته اند…

 بله. منظور من البته چیز دیگری بود… اما، چه آن و چه این، اصلا وقتی این حکایت لطیف چند سطری  را در ادبیاتمان داریم که «روزی به غرور جوانی بانگ بر مادر زدم …….». دیگر چه نیازی به این کتک کاری و خون و خونریزی ادبی داریم؟ قدری صدایت را برای مادر بلند کن تا سعدی گوش ات را بگیرد و توی سرت بزند و سر جایت بنشاند.

خود ایرج هم در جای دیگر، ساده و کوتاه از مهر مادر گفته… ” گویند مرا چو زاد مادر – پستان به دهان گرفتن آموخت- دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت، ” …

بله. این سروده بسیار شیرین است. البته لازم است که تلمیح شاعرانه را به ایرج ببخشائیم که پستان به دهان گرفتن، آموختنی و آموزشی نیست و غریزی پستانداران است و راه رفتن غریزی پاداران! و خوابیدن تقریبا غریزی تمام زندگان است. لازم نیست مادر شب تا صبح پای گهواره بیدار بنشیند و در یک کورس فشرده به فرزندش خوابیدن بیاموزد! تنها همان یک بیت «یک حرف و دو حرف بر زبانم – الفاظ نهاد و گفتن آموخت»، قدری حقیقت رابطه فرزند و مادر را بیان میکند.

سوال آخر من درباره ی قیاسی ست که این سو و آن سوی شهر میان شما و ایرج گرفته می شود. حرف شما درباره ی این قیاس چیست؟

من به گرد پای ایرج هم نمی رسم. در جوانی چنین آرزویی داشتم اما امروز می بینم ایرج تالی و ثانی ندارد. به علاوه گستره سخاوتمند ادبیات ما چندان مهمان نواز هست که شاید من هم بتوانم سطری با خط خودم بر گوشه برگی از دفترش بنویسم. ملک الشعرای بهار در سوگ ایرج، بیخود و بی جهت، و به اقتضای قافیه، میگوید “سعدی شیرازی مرد!!” . اما بهتر است هرکسی خودش باشد.

هر که دادَش بیش فَجرش بیشتر/علی فرهمند (منتقد سینما و مدرس دانشگاه)

تأملی کوتاه بر آثار سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر

جشنواره‌ای که گذشت -فارغ از کیفیت فیلم‌ها- دارای فیلم‌های متفاوتی به لحاظ فرم بصری بود که هر کدام با نوع خاصی از تصویر به داستان‌گویی پرداخته بودند. «ابد و یک روز» رویکرد ناتورالیستی را در تصویرش فراهم دیده بود و «اژدها وارد می‌شود» به قصد ِ ایجاد فضای سورئال، سوژه‌اش را بسط داده بود. «دختر» و «متولد شصت و پنج» و بسیاری دیگر از فیلم‌ها هم از رویکرد رئالیستی برای بیان تصویر بهره برده بودند امّا تمام این رویکردها و تمهیدات در یک نقطه وجه اشتراک داشتند که به نوعی مهم‌ترین مسئله امروز سینمای ایران است.

24

سینمای ایران ِ این روزها و این سال‌ها، در «فضا» و «موقعیت» دچار اضمحلال شده است و این مسئله می‌تواند پیامد بدی را در سطح بین‌المللی داشته باشد کما اینکه پیامدهای بدی را تا به امروز نیز داشته است. تشابه «فضا» و «موقعیت» در فیلم‌های ایرانی به این معناست که فضا در اغلب آثار ایرانی متشنج و پر تنش است و لحن فیلم‌ها، لحنی خشمگین و موقعیتی که برای چنین فضایی فراهم می‌شود، عقده‌گشایی از طریق داد و فریاد و جنگ و دعواست. به طوری که در بیش از نود درصد آثار جشنواره امسال، دعوا و شیون و ضرب و شتم خانوادگی قابل مشاهده است.

به بیان دقیق‌تر، در آثار ایرانی و به طور خاص در آثار جشنواره امسال، «لحنی خشمگین»، «انسان‌هایی عصبی»، «دعوا و زد و خوردهای خانوادگی» به وضوح دیده می‌شد و ظاهراً چنین فضا و موقعیتی، لازمه‌ی یک فیلم خوب (!) در ایران شده است و جشنواره فجر هم به طور شگفت‌آوری امسال، پر سر و صداترین و افسارگسیخته‌ترین فیلم را به عنوان بهترین فیلم سال برگزید. با این روند، عجیب نیست که «دبورا یانگ» (منتقد سرشناس) چنان شیفته‌ی های‌وهوی فیلم «لانتوری» شده است که در ستایشش از جمله «جنگ در خیابان‌های ایران» استفاده می‌کند و یک منتقد انگلیسی در ستایش فیلمی ایرانی عنوان «جنگ‌های صلیبی خانوادگی» را در نقدش به کار می‌برد. به راستی چه اتفاقی افتاده است که در سرتاسر جشنواره باید شاهد دعواهای خانوادگی باشیم که به ضرب و شتم تبدیل می‌شود با اشک و آه خاتمه می‌یابد؟

اگر به طور دقیق‌تری این رویکرد را توصیف کنم، در ابتدا شاهد فضایی آرام هستیم و کارگردان تا جایی که می‌تواند تماشاگر را تشنه‌ی یک داد و بیداد نگه می‌دارد و سپس تا پایان فیلم، مخاطب تشنه‌ی یک آرامش لحظه‌ای باقی می‌ماند. معتقد هستم که این موج ِ سینمای پر سر و صدا امّا پوچ، تحت تقلید از سینمای فرهادی برآمده‌ و فیلم‌سازان ِ این موج فکر می‌کنند که هر چه داد و هوار بیشتر باشد، به «اُسکار» نزدیک‌تر می‌شوند. سؤال این است؛ آیا متوجه نیستید که تصویر سینمای ایران در سطح بین‌المللی، بسیار زشت و کثیف است؟ می‌دانید که منتقدان انگلیسی و آمریکایی از سینمای ایران انتظار وحشی‌گری دارند؟ اگر نمی‌دانید نقدهای انگلیسی و آمریکایی را لطفاً بخوانید.
در واقع معضل سینمای ایران از ابتدای شروع تا به امروز، معضل تقلید بوده. روزگاری تحت تقلید از ملودرام‌های هندی، «فیلم‌فارسی» خلق شد، دهه شصت به تقلید از سینمای آمریکا گذشت و فیلم‌های دهه هفتاد وامدار نگرش «کیارستمی» بود که به «اگزوتیسم» رسید. حالا سینمای دهه نود را باید حاصل جهان ِ «اصغر فرهادی» بدانیم که از محتوای عمیق آثارش گذر شده و تنها داد و بیداد و سر و صدایش در چارچوب تصویرهای آپارتمانی به جای مانده است و نیز از سینمای ایران، فیلم‌سازانی مانده‌اند بدون جهان‌بینی و علاقه‌مند به تقلید. چنین می‌شود که در ده روز جشنواره فجر، آنچه به روی پرده پیدا شد، شیون بود و زاری و وحشی‌گری و آن فیلمی که جایزه برد، وحشی‌ترین فیلم بود که شخصیت اصلی‌اش خواهر خود را به خواستگار افغانی فروخت؛ و چه دردناک‌تر است نگاه منتقدان خارجی به روزگار تاریک سینمای ایران، بی‌خبر از شب‌های روشن این سینما.

خاطرہ ای از فریدون فرخزاد/نوشته : بهمن

• طوفان بود سرمای فراوان بود …


3310

سال ۸۲ میلادی پس از ۳ بار آمدن بہ لندن در سالھای ۷۹ / ۸۰ / ۸۱ این بار رحل اقامت در این شھر گزیدم …
یادم نیست ھمان سال بود یا سال بعدش ،
کانون ایران کہ بہ مدیریت دوست عزیزم دکتر رضا قاسمی تازہ در لندن تاسیس شدہ بود ، شبی یک میھمانی در ھتل تارا برگذار کردہ بود …
مرحوم فرخزاد تصادفی روی میز ما بود و من و بیشتر افرادی کہ روی میز بودیم بجز او کسی را نمیشناختیم …
فرخزاد داستان فرارش را از ایران از طریق کوھہای مرزی برایمان تعریف کرد و لطیفہ ھای جالبی گفت ولی او بدون رعایت حضور خانوم ھا روی میز ما و میز کناریمان که به خاطر وی به میز ما توجه داشتند مرتبا واژہ ھای رکیک بکار میبرد …
من تا جایی کہ نزاکت اجازہ میداد بہ او اعتراض کردم …
سکوت کوتاھی کرد ، گویی داشت فکر میکرد جواب مرا چگونہ بدھد … خوشبختانہ او اذعان کرد کہ کار بدی کردہ است …
بعد از این آشنایی اولیه روی نت منفی بعدھا کہ کیھان برقرار شد ، دوستی ما بیشتر جوانہ زد …

من بہ دلیل شغلی با ھنرمندان خیلی در تماس بودم و آگھی ھای مربوط بہ کنسرتھایشان را در کیھان چاپ میکردم ، لذا خیلی موارد بہ کنسرتشان دعوت میشدم ۔ ولی واقعیت این است که خودم خیلی اھل کنسرت نبودم و نمی رفتم و گاھا گلہ مندی ایجاد میشد …
فرخزاد این موضوع را میدانست ،یکبار وقتی در لندن کنسرت داشت سر زدہ بہ دفتر کیھان آمد و ھمکارم خانوم لعبت والا شاعر مشھور و مرا غافلگیر کرد و با خود بہ کنسرتش برد…
او معمولا در برنامہ ھایش بہ خواندن آواز و اجراء شو اکتفا نمیکرد ، از خمینی گرفتہ بہ پایین را با طنز و جدی از دم تیغ میگذراند۔
او پس از سالہا اقامت در کالیفرنیا با دلشکستگی بسیار این شھر را ترک کرد ، و یکروز از آلمان بہ من تلفن کرد و آنجا را شھر بدون اخلاق و عشرتکدہ خواند۔

در کنسرتی کہ در تورنتو داشت استقبال زیادی از او شد ۔ وی پس از بازگشت نامہ ای از محل اقامتش شھر بن – آلمان بہ من نوشت و از حمایتی کہ از او در تورنتو و مونترال کانادا شدہ بود ، ابراز خوشحالی کرد…
و اما ماجرای قتل فرخزاد
مادر فرخزاد در حالت نزار بود و فرخزاد کہ بہ او دلبستگی شدیدی داشت ، اواخر زندگی اش افسردہ و نژند بود و دلش غنج میزد کہ در اواخر عمر مادرش او را ببیند …
پیش از این برادر کوچک فرخزاد اگر درست یادم باشد اسمش رامین بود ، زیر شکنجہ زندانبانان کشتہ شدہ بود و متعاقب آن وقتی ھمسر جوانش وقتی از این خبر غمبار مطلع شد خود را از بالای ساختمان سامان در بلوار کشاورز (الیزابت سابق) بہ پایین انداخت و کشت…

در زمانی کہ موسویان سفیر ایران در آلمان بود در ھمان شھر بن او برای فرخزاد پیغام فرستاد کہ وی دست از بدگویی از خمینی و رژیم جمہوری اسلامی بردارد و فقط کنسرتش را بدھد وگرنہ رژیم آن دیگر برادرش را ھم خواھد کشت …
البتہ فرخزاد کوتاہ نمیآمد تا اینکہ مادرش مریض شد…

یکبار یک کنسرت بزرگ در شھر کلن کہ در جوار بن است برگذار شد کہ طی آن دختر شایستہ ھم انتخاب میکردند ، مرا بہ عنوان یکی از داورھا بہ این مراسم دعوت کردند ، حضور در کنسرت را پذیرفتم ولی قبول نکردم کہ جزو داوران باشم …
در جریان انتخاب دختر شایستہ برگذارکنندہ شخصی را در بین جمعیت بہ من نشان داد و گفت ؛ این آقا اینجا برای سفارت ایران کار میکند و در ھمہ کنسرت ھا و مراسم حی و حاضر است و برای سفارت جاسوسی میکند ، از بلندگو شنیدہ کہ شما از کیھان لندن در اینجا حضور دارید از من خواستہ ایشان را بہ شما معرفی کنم ۔
گفتم کیک زرد خوردہ من علاقہ ای بہ آشنایی با ایشان ندارم …

الغرض … مرحوم فرخزاد به دلیل استیصال بزرگترین اشتباھش را در این مقطع زمانی میکند و با یکی از این رابطھا آشنا میشود و از طریق او برای موسویان سفیر پیام میفرستد کہ من میخواھم از اجرای برنامہ و ھمہ چیز دست بکشم۔
فقط اجازہ بدھید من بہ ایران بروم و مادرم را کہ آخرین لحظات زندگی اش را میگذراند ببینم ۔
سفیر کہ در توطئہ قتل وی دست داشت برایش پیغام میفرستد ؛ من در این مورد اختیاری ندارم ولی شخصی بنام دکتر ( اکبر خوشکوشک معروف به سلاخ ( توضیح از سایت خلیج فارس است ) کہ اکنون یونان است دارد بہ آلمان میآید کہ از مقامات بالای وزارت اطلاعات است با او صحبت کنید و او این راہ را برایتان باز میکند ۔۔۔
دکتر کہ یک مرد تنومندی بود بہ بن میآید و فرخزاد او و آن واسطہ را بہ آپارتمانش دعوت میکند و برایشان ھندوانہ میآورد۔
آن دو میھمان با ھمان کارد آشپزخانہ فرخزاد را با ضربات زیادی بہ قتل میرسانند …

3311

3312

3313

ممکن است این سوال برای خوانندہ پیش بیآید ، چرا من این جزئیات را میدانم ، برای اینکہ در ھمان ایام نامہ ای از ایران دریافت کردم کہ پشت پاکت نام فامیل مرا شبیہ نام خانوادگی من ولی غلط نوشتہ بود ۔ این نامہ را برادر فرخزاد از ایران برایم ارسال کردہ بود ۔ این نامه را هنوز دارم…
او چنین نوشت ؛ فریدون برادر من خیلی از شما تعریف میکرد ۔ بعد شرح ماجرا و تماس ھای برادرش را نوشت و اضافہ کرد آن رابط را پس از انجام ماموریتش بہ آرژانتین فرستادند و قاتل اصلی تر یعنی ھمان دکتر قلابی کہ شاید تخصصش دکترای سلاخی باشد بہ ایران برگشت و پس از مدتی برای اینکہ شک برنیانگیزد سفیر ایران در آلمان ھم عوض شد۔
برادر فریدون اضافہ کرد ، عدہ ای از من گلہ مند شدند چرا در مراسمی کہ ھمزمان با علاقمندان او بر سرخاکش برگذار کردند من شرکت نکردم و بہ مراسم ھمان موقع سفارت ایران رفتم ؟
خوب جمھوری اسلامی برایم خروجی، ویزا،بلیت ھواپیما و ھتل گرفت ۔ زن و بچہ ھای من ھنوز ایرانند …
من نمیتوانستم در مراسمی کہ بزعم آنان ضد انقلاب برگذار کردہ حتی اگر متوفی برادر منست شرکت کنم …

جمھوری اسلامی ھیچگاہ مسوولیت قتل فرخزاد را نہ بہ عھدہ گرفت و نہ رد کرد۔
در مورد قتل فرخزاد واقعیات / روایات و شایعات زیادی وجود دارد که از حوصله این مقال خارج است …
ولی آیا سوال انگیز نیست چرا جمھوری اسلامی باید ھزینہ ھای شرکت در مراسم خاکسپاری برادر یک ضد انقلاب را پرداخت نماید ۔ این موضوع آدم را یاد گانگسترھا و اعضای مافیا میاندازد ۔ آنان رقبا و دشمنان خود را ترور میکردند و خودشان اولین کسانی ھستند کہ شیک ترین لباسشان را میپوشیدند و با چہرہ ای دژم و اشکبار بر تابوت مقتول دستہ گل میگذاردند و اشک تمساح میریزند …
فریدون فرخزاد در یکی از سفرھایش بہ لندن کتاب مجموعہ شعرش بنام ” در نھایت
جملہ آغاز است عشق ” را در سپتامبر ۱۹۹۱ بہ من اھدا کرد و یکسال بعد در اوت ۱۹۹۲ به قتل رسید …
او در ۱۹۳۶ میلادی در چهار راه گمرک تهران به دنیا امده بود …
من اصولا عادت دارم وقتی کتاب شعر میخوانم زیر اشعار و ابیاتی کہ خوشم میآید خط میکشم تا بعدا بہ آنھا رجوع کنم ۔ کتاب فریدون را خیلی خط خطی کردم چون واقعا طبع شعر خوبی داشت …!
بہ خواھرش فروغ ارادت ویژہ داشتم و بیشتر اشعارش را دوست دارم ۔ محل تصادف و مرگ فروغ در کمتر از ۲۰۰ متری آپارتمان من در منطقہ دروس بود …

3314

فریدون فرخزاد در ابتدای کتابش نتی بہ این مضمون نوشت ؛
برای بھمن عزیزم
بہ خاطر تمام این سالھای پر از درد و رنج و بدبختی ۔۔۔
روانش شاد باد …

* لینک ترانه شب بود زمستان بود بیابان بود و لینک برنامه ای در مورد قتل او که تلویزیون من و تو لندن پخش کرد را در انتهای این متن ملاحظه فرمایید …

3315

3316

3317

3318

3319

https://www.manototv.com/videos/farokhzad/vid749

​​https://www.youtube.com/watch?v=dRF9l7BcV8c

آدم ها و آدمک ها -علی عالم زاده/ رضا اغنمی

1
چاپ اول – ۲۰۱۳ سوئد
ناشر: نویسنده – سوئد
نخستین برگ کتاب باعنوان « چند کلامی بیش ازبیان حادثه!» آمده است : «آنچه دراین جا می آید نقشه ی یک گنج است. هرچند ربوده شده. پس غیرطبیعی نیست که اگر به زبان کد تنظیم گردیده است و تنها آنان که درجستجوی آن بوده وهستند درک این که کدهای ذهنی را ازعهده برخواهد آمد وگرنه که هیچ!». خواننده با احساس اندک مبالغه درکلام به امید این که آیا توانائی قفل گشودن گنج و دریافت و فهم کدهای نویسنده را خواهد داشت یا نه به مطالعه کتاب می پردازد.
داستان از هفت سالگی نویسنده، از فرار مدرسه شروع می شود. در هوای بعداز ظهر بارانی و کوچه های خلوت ولخت و خاکستری شهر. این فرار را «آغاز یک سفر» می داند با هدف این که «تکلیف زندگی خود را درمیانه و حد فاصل بین “آدم و آدمک ها” تعریف شده است را بشناسم». وبعد، از فکر کردن ها در رختخواب و پژوهش دربارۀ توانِ قوۀ حافظۀ خود، بی آنکه وجوه افتراق اندیشه های ابتدایی، با مراحل کمال را در نظرداشته باشد خود را معرفی می کند. اعتماد به نفس ش بردل می نشیند.

در پی پیشگفتار بالا درعنوان : «دبستانی که از آن گریختم». نگاهِ انتقادی به فضای زمانه، اسامی کوچه ومیدان ها و خیابان ها را مثال می آورد. بی اعتمادی خود را آشکار می کند: «صادق. شفیق. کورش داریوش یا مثلا میدان آزادی. آریاشهر، خاقانی، نظامی و . . . یاد قوطی کنسرو بودم هرکدام این اسامی یک قالب تهی». و کدام آزادی؟ علی جان هفت ساله کودک فراری از مدرسه، ازهمان اوایل در کلاس اول «دبستان انقلاب»، با دیدن عینک های ایده ئولوژی های گوناگون درچشم های همیشه خواب آلود، نفرت و بیزاری خود را بیرون می ریزد. رفتار وحرکت های مضحک مدیر مدرسه را بباد انتقاد می گیرد. روایت می کند که : «درمقابل هفتصد جفت چشم های ورقلمبیده در سکوتی مرگباروسنگین مانند «چوپان گرگ زذه نعره می کشید “مرگ برآمریکا” وماهم مانند خرهای جوان با انگیزه به تبعبت ازاو شعار و بد وبیراه اورا تکرار میکردیم». همو بیزار از هدررفتن ” کودکی اش” با هستی وآفرینندۀ هستی در می افتد ونفرینش می کند. برحسب عادت ریشه دار که شنیده نشیمنگاه هستی آفرین آسمانهاست و کسی را دسترسی به آن نیست؛ با بغضی کمین کرده درگلو رو به آسمان معصومانه می گوید: «وگرنه سرت را می شکستم چونان که سرنوشتم را شکستی»

سفرنامه ی باران، نویسنده روایتگر سفردردآورخود وهمراهان ا ست. جمعا پنج نفرند : «من، سیداحمد، وهاب الدین، شهاب الدین وفرخ»همگی دستبند زده بین مآموران پلیس ترکیه درمینی بوسی کثیف با راننده ای بد خلق: « سگی را می مانست که ازدله دزدی آخر حسابی چوب خورده بود». عازم زندانی دیگرکه هیچیک از آنها نمی دانند مقصد کجاست و سرنوشت آتی چیست. پیچیده درترس و نگرانی از آیندۀ نامعلوم چنگ انداخته بردل هاشان. دستگیری درتهران، هماهنگی و هم نواختی رفتار و حرکت های توهین آمیز پلیس ایران و ترکیه را یادآور می شود. روایتگر روزی ست که در تهران حوالی امیرآباد دستگیرشده «بالباس های دریده زیرآماج ضربات بیرحمانه ی مشت ولگد وباتون» چشمانش با اسپیرگاز فلفل مآموران حکومت اسلامی با صورت خیس انگارکه هردوچشم از حدقه بیرون می زند: «کشان کشان چند متری پیش رفتیم تا مآمور لباس شخصی دیگری از راه رسید . . . و دستانم را با دستبد فلزی از پشت بست . . . به محوطه ی فروشگاه شهروند رسیدیم . . . با یک مینی بوس با آن به نقطه ی نامعلومی از شهر خودم منتقل شدم». ازیکسانی ظلم و ستم و توهین به انسان در دوسوی دیوار جغرافیایی می گوید و زبان جاری تجاوز و اختناق حاکم : «اینجا نیز باهمان شکل و حال داشت تکرار می شد. هیچ چیز تغییر نکرده است. این را با تمام وجودم لمس کردم».

نویسنده، ساعت ده صبح طبق روال هفتگی که هرپناهچو میباید خود را به اداره پلیس معرفی کند به همان محل می رود وهمان جا با عده ای دیگراز پناهجویان به حالت بازداشت با دستبند سوار مینی بوس کرده به قصد نامعلومی می برند. پس از ساعت ها دلهره ازاینکه مبادا به ایران برگردانده شوند، درجاده ای ناهموار و افتادن مینی بوس درچاله چوله های خطرناک گفتند که آن عده به عراق منتقل شده اند. البته با وعده وعیدهای منت دار و راهنمایی های توخالی که آثار رهایی پلیس ترکیه از دست پناهجویان را به خواننده ها القا می کرد: «شما را به ایران نمی بریم. اما درترکیه هم حق ماندن ندارید. به جای ایران، دستورآمده که شما را به عراق ببریم. وما سپاسگزار ازاین که زادگاهمان را به قتلگاهمان پیوند نمی زنند . . .». وسرانجام درنزدیکی های مرز بین دوکشور درجایی پرت آن ها را از مینی بوس پیاده می کنند در محلی به نام «روژ هلات» .

نویسنده، دربستر روایت ها زیرشکنجۀ مچ دستها وفشار دستبند فلزی، با یادی از«گارسیا لورکا» شاعر وهنرمند جانباختۀ اسپانیولی سرودۀ معروف «درساعت پنج عصر» فدریکو را زمزمه می کند: درساعت پنج عصر/ درست ساعت پنج عصربود/ پسری پارچه ای سفید را آورد / درساعت پنج عصر/سبدی آهک، ازپیش آماده/ درساعت پنج عصر/ باقی همه مرگ بود و تنها مرگ/ درساعت پنج عصر/ باد با خود برد تکه های پنبه را به هرسوی/ درساعت پنج بود/ و زنگار، بذر نیکل و بذر بلور افتادند/ درساعت پنج عصر/ اینک ستیز یوز و کبوتر/ . . . . . . / تابوت چرخداری ست درحکم بسترش/ درساعت پنج عصر/ نی ها و استخوان ها درگوشش می نوازند/ درساعت پنج عصر/ تازه گاو نر به سویش نعره بر می داشت/ درساعت پنج عصر/ که اتاق از احضار مرگ چون رنگین کمانی بود/ زخم ها می سوخت چون خورشید/ درساعت پنج عصر/ ودرهم خُرد کرد انبوهی مردم دریچه و درها را/ درساعت پنج عصر/ آی چه موحش پنج عصری بود!/ ساعت پنج بود بر تمامی ساعت ها!/ ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!» .».

درعنوان «ظلمی درظلمت» اشاره ای گذرا دارد به گرفتاری و بازجویی و زندان اوین و قاضی طباطبایی، وبرحسب روایت راوی «هنوزتصویر مایکل جکسون که روی تی شرت مشکی آستین کوتاهِ یکی شان را فراموش نکردم اینها عموما نیروهای بسیجی بودند».و زندانی شدنش دربند هشت زندان اوین. از اومی خواستند اتهاماتی که بازپرس برای او نسبت داده بپذیرد مثلا ترور حجت الاسلام علی یونسی و . . . « شانزده اتهام انتسابی و دوربینی که آماده بود تا من مانند بنده ای مطیع تنها سر تکان دهم و بپذیرم» . نویسنده، سیاهه ای ازشیوۀ دادرسی و رفتارهای لمپنی دادرسان را با زبانی عریان، ازحرکت های ناهنجار گرفته تا زبان وادبیات بی ادبانۀ ضابطین قانون را شرح داده است. درهمین فصل است که خسته و کوفته درانتظاربازجویی درراهروها، ازخستگی وارد اتاق خلوتی شده روی یکی ازچهارپایه های کوتاه قد دراز می کشد «بادیدن میله های بالای سر و جایی که طناب دار را به آن می بستند دریافتم که نقش این چهارپایۀ کوتاه قد چیست این جا اتاقِ اعدام زندان اوین بود» .

تحت حمایت پیشمرگه های اتحادیه میهنی کردستان قرار می گیرند. با این حال، رفتار با این آواره های سیاسی دوستانه و انسانی نیست . بدرفتاری وخشونت درشهرهای مختلف عراق، درمناطق کردنشین از زندان “دهوک” و “آمدی” ادامه دارد. می گوید: «همراهانمان ازشهر(آمدی) ما را ازماشین به بیرون پرت کردند و گریختند». اینجا هم زندانی و گرفتار بازجویی می شوند. با زندانیانی از ملیت های گوناگون و چهره های کم و بیش خطرناک. ازایران، عربستان سعودی، یک قاچاقچی مواد مخدر، بمب گدار، رهبر شورشی عضو القاعده و اکثرا آدمکش . . . ». بالاخره پس از مدتی با تنی چند ازهمراهان از آن زندان به اربیل منتقل و در زندان اداره ی امنیت شهر اربیل عراق زندانی می شوند. بعد ازیک ماه اززندان آزاد و توسط معاون امنیتی کردستان عراق با نماینده سازمان ملل ملاقات کرده و ازاد می شوند. پس از دریافت حکم آزادی با هماهنگی نماینده ی سازمان ملل، به مدیرهتل قندیل معرفی شده وبا سفارش های لازم به دست او می سپارند. داستان هتل قندیل در شهراربیل وهنرمندی های سوداگرانۀ “کاک هنر” صاحب هتل ودرعین حال جوانمردی و کمک های انسانی این کِرد شریف ازحوادث خواندنی این کتاب است که نویسنده، با جزئیات خواندنی شرح آن را توضیح داده است. تماس با ایران و خبرسلامتی به خانواده، پیداکردن رابط برای دریافت وجوهی که اقوام پناهنده ها ازایران برایشان حواله می دادند ازمسائلی ست که نویسنده مشکلات درماندگی و نیازمندی و بی پولی درغربت وآوارگی را یادآورشده است. در رهگذر حوادث، و مذاکره با نمایندۀ سازمان ملل، جدایی یکی از دوستان “شهاب الدین” ازسازمان سیاسی وابسته نیز، ازمسائلی ست که نویسنده درباره آن دربرگ های پایانی به تفصیل کتاب سخن می گوید .

نویسنده دراربیل عراق، با توجه به بی حاصلی وهدررفتن زمان، با استفاده از فضای آزادی که به آن رسیده، دراندیشۀ آینده به دگرگونی و تحول فکری خود می اندیشد . کار بسیار بجایی در راه نجات ازسردرگمی ها : « درچنین شرایطی بود که بیست وهشت سالگی ام به پرسه زدن در خیابان های شهراربیل با پیمودن مسیر جهنمی اربیل تا عنکاوه و دفتر سازمان ملل و گشودن این گره ها می گذشت»، پس ازمدتی تصمیم به نزدیکی و تماس با حزب دموکرات کردستان ایران گرفته این موضوع را با رفقا درمیان می گذارد. سید احمد پذیرفت ولی «شهاب الدین درواکنش به این نظرقویا آن را نادرست خواند و رد کرد» ازسویی با حضور دوستانی چون «سیروس ملکوتی که دربخش فارسی برنامه ی تلویزیون “تیشک” وابسته به حزب دموکرات کردستان ایران» فعال بود بیشتر به موفقیت وحل مشکلاتش امیدوار می شود.

با این حال هنوز سردرگم است و نمیتواند قاطعاننه تصمیم بگیرد. توسط فرزادفراهانی با دکترعلیرضا نوری زاده تماس می گیرد « نام علیرضا نوری زاده برایم قوت قلبی محسوب می شد. دکتر بارها و بارها در شرایط گوناگون به یاری ما شتافته بود و اگر کاری ازاو ساخته بود حقیقتا کوتاهی نمی کرد. زیرفشار سنگین نگاه ها و درحالت هیجان و اضطرابی که برکاروان ما حاکم بود، بوق های تلفن یکی پس ازدیگری صدایشان ازاد.» جهانگیری مسئول دفتر سیاسی حزب دموکرات کردستان ایران در محافظت گارد مسلح خود به سراغ نویسنده و یارانش به هتل قندیل می رود که شرح آن دیداررا نویسنده بطور مشروح درعنوان «باقدسیان آسمان» آورده است. درپی آن دیدار برحسب دستورمسئول دفترسیاسی حزب، نویسنده و یارانش ، ازهتل به ساختمانی در مقرحزب، نقل مکان می کنند و تا آخرین روز ترک عراق به عنوان میهمان حزب آنجا بسر می برند. درهمانجاست که «اعلام کردند کشور سوئد پذیرفته است که میزبان ما باشد وسازمان ملل در انتظار دریافت ویزای ویژه ی سوئد است.».

نویسنده، درکنارقدردانی وسپاس از کمک های دکترعلیرضا نوریزاده و آقای جهانگیری و حزب دموکرات کردستان، ازآقایان سیروس ملکوتی، فواد پاشائی، شهرام همایون، مهندس حسن ساختمانی، علی جوانمردی و پتکین آذرمهر و دیگران نیز نام برده و ارزش کمک های آن هارا یادآورشده است. کار بسیارنیک و انسانی که باید سرمشق بیشمار ناسپاسان باشد. همو دربیشترزندان ها، – درنقل و انتقال از ترکیه تا اربیل، ازبرخوردها و رفتارهای نجیبانۀ بخشی ازکردها به نیکی یاد می کند. میهمان نوازی کردها را می ستاید. به همان اندازه خشم و کینۀ خود را از رفتارهای نفرت آوِر مأموران ترکیه فراموش نکرده و نقل می کند که چگونه “گون شکر” ضابط قانون در شهر وان در مقام رئیس پلیس مرتکب خطا شده است. اهانت به یک میهمان! توگوش جوانی می زند که به خاک او یعنی به خانۀ او پناه آورده است! دراثر شکوائیه ای که ازهمان پلیس به سازمان ملل فرستاده، دادگاه سازمان ملل پلیس خطاکار را جریمه می کند. جریمه ای که « محکومیت دولت ترکیه دررابطه با دیپورت ما، توسط دادگاه حقوق بشر اتحادیه ی اروپا بود که اتفاق مسرت بخشی بود. دولت ترکیه دراین رابطه مقصر و محکوم به پرداخت غرامت شد!» بنا به روایت نویسنده مبلغ «بیست و هفتهزار یورو ازطریق حساب ارزی وکیلمان اعلام کردیم واریزشد».
کتاب به پایان می رسد. اما به قول ضرب المثل معروف: “مدح کس گفتی اگر عیب او نیزبگو”: دنبال کردن رفتارهای سلیقه ای یکی از همراهان – شهاب الدین – آن هم درچند برگ متوالی و خسته کننده نه تنها چیزی عاید خواننده نمی کند بلکه، خشم و کینۀ نامتعارف نسبت به فردی عادی را به رخ می کشد. این کار نه اهل قلم را سزد، و نه نویسنده ای کتابخوان و اهل مطالعه که جا به جا نشان داده با فضیلت وحرمت قلم و کتاب سروکار داشته ودارد. همین و السلام .
با آرزوی روزهای خوش برای نویسنده و پاک و پاکیزگی قلم و آثارش .

ا
.

من و شهرزاد و دن کیشوت-اسد سیف/رضا اغنمی

33228

اسد سیف
چاپ : چاپخانه  مرتضوی
تاریخ انتشار: پائیز ۲۰۱۵ (۱۳۹۴)
مرکز پخش :انتشارات فروغ، کلن

دربرگ نخست می خوانیم: «این کتاب مجموعه ای است درادبیات، ازآن و درباره آن. شهرزاد قصه گو در شمار نخستین راویان داستان درتاریخ ادبیات جهان است. دُن کیشوت را نخستین رمان جهان می دانند. آن چه در این مجموعه آمده نگاه من است دراین عرصه. اگرچه کوتاه و پاره پاره».

کتاب شامل ۳۴ گفتار است در۲۴۰ برگ. که با عنوان: هزار ویک شب،روایت عشق درفرهنگ ما. شروع می شود. پس ازاشاره به ترجمه های مختلف، اسد می پرسد: «این که سرانجام کی نسخه کامل هزار و یکشب درایران منتشر خواهد شد معلوم نیست». از آندره میشل می گوید که مقدمه ای بر هزار و یک شب نوشته و در زبان فرانسه کامل ترین متن است. از حوادث متن هزار ویکشب ، از قهرمان های داستان، انسان و جن و پری ، سحر و جادو و مکر و حیله گری زنان: «دام برای مردان می گسترند تا اسیرشان کنند». شوهر ها را فریب می دهند و با معشوقه های خود عشقبازی می کنند. یکی دو تا هم نیستند همه زن ها از دم حیله گرند وعشقباز و هریک چند معشوقه زیرسر دارند. «هزار و یکشب داستان زندگی زنان است درجهانی مردسالار، زنانی که مادر، معشوقه، پرهیزکار، باهوش، ساحره، کنیز، پری روی مکارند. آنجا که به راه رسیدن به هدف ناتوان باشند، به حیله متوسل می جویند، مکر به عشق می آمیزند و فتنه به پا می دارند».

هزار و یک شب، داستان یک قوم و مردم یک منطقۀ خاصی نیست. نه محل زایش و پاگیری و وقوع آن معلوم است نه تاریخ تدوین و نویسنده و نویسندگان آن. داستانی ست که سینه به سینه از نسلی به نسل بعدی رسیده توسط قافله سالاران و سوداگران وجهانگردان، و هریک به سلیقۀ خاص خود با کم و زیاد کردن خمیرمایه های افسانه ای داستانسرایانِ محلی به شکل موجود درآمده است. اسد، که به هشیاری بنمایه های داستان را دریافته می نویسد : «هزار و یکشب از “عناصرهندی و ایرانی و یهود و پونانی و بابلی و مصری و نیز عناصر کاملا عرب به دست استادانی ناشناس و گمنام” نوشته شده است براین اساس تاریخ تدوین آن را نمی توان معلوم کرد».

اسد، که شهرزاد و قصه های شهرزاد را، ازدید های گوناگون مورد بحث قرار داده، پس ازاشاره به استوره و دنیای سحر و جادو، قربانی شدن دخترکان جوان و عروس های یکشبه که پس از برداشتن بکارت به قتل می رسند، به فضایی پا می گذارد تا باطن حیوانی و خوی پلید شهریار را بکاود. شرحه شرحه می کند. روایت های دفتر سیاه و به غایت هولناکِ وحشیگری های «هیولایی زن کش» را برای خواننده ها می گشاید: «درسراسر هزار و یکشب ازشهریار جز کردن و کشتن کاری دیگر دیده نمیشود. پنداری همه دنیا به آن عضو جنسی او خلاصه می شوند. شهریار می گاید و می کشد. مکالمه نمی فهمد. فقط فرمان می دهد. زبان او زبان قهر و خشونت است. . . . دخترکان “فتح شده” زنانی خاموشند که هیچ صدایی از آنان به گوش نمی رسد. آنان به فرمان شهریار، ننگِ تجاوز و بار خشونت را در تنهایی خویش به گور می برند». دربارۀ شهرزاد اما از «تفاوتی بنیادینِ» او با دیگر زنان می گوید. که با تاریخ و زندگی شاهان آشناست. با تکیه به همین آگاهی هاست که ایستادگی او دربرابر شهریار، دوراندیشی و آینده نگری شهرزاد را برجسته می کند. از سیمای روشن او درمقابل شهریار و هویت مستقل شهرزاد می گوید «آینده نگری از ویژگی های اوست. شهرزاد نقطۀ مقابل شهریار است او به تدبیر می کوشد تا گره از مشکلات باز گشاید. شاه اما جز خشونت چیزی نمی فهمد». سرانجام شهرزاد با قصه های شیرین خود شهریار خونخواررا وامیدارد که ازخون او بگذرد و با فرزندانش او را آزاد کند.

اسد، در دومین عنوان این دفتر «قصه های خواهر شهرزاد» از خواهر شهرزاد یاد می کند و از کشفیات جدید ادبیات داستانی که مربوط به “دین زاد” خواهر کوچکترشهرزاد است. «درماه یونی سال ۲۰۱۰ درنمایشگاه گنجینه موزه شخصی “آقاخان” ازآثار هنر اسلامی که دربرلین برگزار شد “کلودیا اوت”، زبان شناس، شرق شناس، موزیسین و

مترجم “هزار و یکشب” به زبان آلمانی دست خط نسخه ای باستانی از کتابی را مشاهده کرد که به سال ۱۲۳۵ میلادی تدوین شده بود. این اثر عنوان “کتاب قصه های ۱۰۱ شب” را با خود داشت». به روایت اسد، ۱۰۱ شب شامل ۲۴ قصه و چهار یا پنج عدد ازقصه های خواهر بزرگترش شهرزاد است. محتوای قصه ها بیشتر به آثار «سال های نخست جهان گشایی اسلام برمیگردد وبیشترمتوجه اندولس و مغرب است ومناطق غرب و شرق جهان اسلام را باهم در رابطه قرا میدهد. ۱۰۱ شب ریشه از مغربی های اسپانیا دارد».

«گیل گمیش، داستان بلوغ انسان»، ازگزینه هایی ست که اسد، دراین مجموعه آورده است. اما پیشاپیش بگویم که نگاهِ پژوهشیِ اسد به فرهنگِ کهن، و، آرای تفسیری و پژوهشیِ او به ریشه ها و پیشزمینه های شکوفایی آن فرهنگ جای ستودن دارد. گیل گمیش یادگاری ازکهن ترین اقوام “سومریان” است که مبدع نخستین خط میخی درجهان بودند. زیستگاه اصلی آن ها ازهزاره سوم تا هزاره دوم پیش ازمیلاد با تمدن درخشان «سرزمین میان دو رود دجله و فرات بودند». به روایت نویسنده، درسال ۱۸۴۹ در شهرموصل (عراق) درتپه نمرود در قصرنینوا که در گذشته های دور قصر با جلال و شکوه آشوربانیپال بوده « شهری به دست «هوخشتره» پادشاه ماد ویران و با خاک یکسان شد درقصر نینوا کتابخانه ای عظیم یافتند که درآن سی هزار کتاب درالواح گلی وجود داشت». به روایت اسد، در این کشفیات «حماسۀ گیل گمیش یکی از مشهورترین آنان است. این داستان را یکی از زیباترین . و کهن ترین محصولات فکر بشر در تمامی تمدن مشرق زمینی به شمار آوردند» و سپس، از راهیابی داستان گیل گمیش به تورات و کتب دیگر ادیان سخن می گوید. با«نخستین خالقان تمدن» اشاره ای دارد به موقعیت جغرافیایی مصر و بین النهرین و مردم آن دو منطقه، تمدن های آغازین آن دو؛ قدرت تفکر مردم را می ستاید. ازمیراث جاودانه آن دو قوم برای بشریت می گوید: « آن چه در پی تحقیق و کاوش در سال های اخیر زندگی مردم مصر و میانرودان آشکارگشته، مبهوت و خیره کننده است». لیافت و توانایی و برخورداری از«هوش ریاضی بالایی» جدول ضرب و تقسیم را ابداع کردند دایره را به ۳۶۰ درجه تقسیم کردند و برای دست یافتن به مساحت اشکال هندسی قوانینی ابداع نمودند. تقویم ساختند». به روایت کتاب، هدف از علم ستاره شناسی، آشنایی با خواست خدایان بوده و ازاین طریق کار سیاست را پیش بردن در روی زمین. به احتمال زیاد، رشد خدایان زمینی، به تاریخ فکر بشریت ازآن دوران راه پیداکرده است.

اسد، در«دین ونقش آن درجامعه های نخستین»، دفتری از آثارمثبتِ دین را می گشاید. به موازات رشد تمدن ها از تولید و پرورش وگسترش خدایان زمینی می گوید: «دین، علم عصر جادو بود. عالمان دین یعنی جادوگران، کاهنان و پادشاهان، چگونگی کارکرد طبیعت را برای مردم تفسیر می کردند. هم آنان بودند که به زندگی خدایان تکامل بخشیدند. دنیای پس ازمرگ را کشف کردند. ازقوانین حکومتی احکام آسمانی ساختند. تا انسان ها را مجبور به اطاعت از دستورات خدا کنند». در رهگذر تاریخ امیال کاهنان و پادشاهان باعنوان اراده خدایان، و ایمان و باورهای دینیِ نخستین مردمان میانرودان به را توضیح می دهد ازداشتن اعتبار و احترام خدایی شاهان که : «خود به عنوان خدا حرمت داشتند . . . به فرامین شاه به عنوان احکام آسمانی می نگریستند.» سخن می گوید. در کنار چنین حرمت به خدا، هرپدیدۀ طبیعی مانند آب وآتش، باد و آسمان و زمین و شب و روز را ازآثار خوب و بخشندۀ خدا، خوشی ها وشادی ها را از برکت ورحمت خدابی می پنداشتند؛ همچنانکه مرگ و امراض گوناگون را از ارواح بد و شوم. کاهنان با کشف خدایان جدید به تکاپو می افتادند تا : «طی آیین هایی، آدمیان را ازشر روح های خبیث دور دارند». این لوح ها ازوضع زندگی مردم درآن سال های دور وکهن اطلاعات تازه ای دراختیار امروزیان گذاشته، ازآن جمله است دربارۀ زنان: « زنان درآن جامعه در مرتبه ای پایین تر از مردان قرار داشتند. بااین همه مردان مجاز به آزار زنان و کودکان نبودند. خانواده را استحکامی و هر زناکاری را مجازات اعدام تهدید می کرد. سرقت و شهادت دروغ مجازات اعدام داشت. مقررات تجارت و روابط بازرگانی نیز درآن دیده می شد. جامعۀ میانرودان بر طبقات استوار بود».

در«گیل گمیش، کهن ترین اثر ادبی» اثر بجا مانده :«دردوازده لوح گلی ست به زبان سومری هرلوح شش ستون سیصد سطری می باشد. نسخه هایی ازآن نیز به زبان اکدی موجود است تاریخ تحریر آن را هزارۀ سوم پیش ازمیلاد حدس می زنند. این اثر درسال ۱۸۵۳ توسط”هرمزد رسماس” از آسوریان موصل کشف شد. جرج اسمیت مورخ انگلیسی آن را ترجمه کرد. نخستین ترجمه ی فارسی آن توسط دکتر منشی زاده درسال ۱۳۳۲ منتشرشد». این نخستین اثرجهانی ست که قهرمان داستان با «داشتن بیم از گذشته وآینده، در راه استقلال ازخدایان عمل می کند». به ظن قوی نخستین بذرهای خدایی – انسانی، میراث همان فرهنگ سومریان است که بعدها «درادبیات یونان درداستان تایتان ها، آنان فرزندان اورانوس و گایا هستند. درداستان زنوس نیز با شخصیت های ایزدی – انسانی این رابطه را حتا دراستورۀ عیسا مسیح نیز دید». این بخش گیل گمیش با همۀ راز داریهای استوره ای، با بارِ داستانیِ فوق العاده قوی و استوار، ازخواندنی ترین گفتارهای نویسنده است که با خواننده ها در میان می گذارد.

«گیل گمیش، در فلسفه ی هستی»، «گیل گمیش درافسانه و تاریخ» و، با «عشق ورزی درگیل گمیش» گفتار سنجیده و پُرمغزاین اثر باستانی به پایان می رسد.

دن کیشوت، نخستین رمانِ جهان، چهارمین گفتار این دفتراست که اسد، به شیوۀ پژوهشی خود، این اثر جاودانه و کم نظیر جهانی را چون نقاشی ماهر درتابلوی زیبایی به نمایش می گذارد. تماشاگر مسحور از آفریدۀ “سروانتس” و اسد درمعرفی شخصیت و رفتارهای او، نقبی میزند به روان این نجیب زادۀ حادثه جوی اسپانیایی: «پیشه ای برگزید که تا پایان عمر در حفظ آن کوشید. سه بار به خانه برگشت. . . . آخرین بار که بازگشت، بیمارشد به بستر افتاد. اعتراف کرد که راهی اشتباه درپیش گرفته بود. وصیتنامه ای نوشت و درگذشت». گفتند که دیوانه شده، ولی هرگزنبود. دیوانه نبود. او خلاف رسم و رسوم نوپا و دگرگون شدۀ زمان گام برداشته بود. «آن چه را که تا دیروز نام وافتخار به همراه داشت، امروز می توانست شخصیتی مضحک درپرده ای از یک نمایشنامه باشد برای خنداندن دیگران». می دانیم که سروانتس، نویسنده داستان کیشوت ارتشی بود و درجنگ علیل شد و خانه نشین. با نوشتن دن کیشوت به شهرت و پول رسید. همو در: « ۱۶۱۵ مرگ به سراعش آمد و درگذشت. او مُرد اما دن کیشوت شاهکاری جاویدان به جا ماند. به همه زبان های زنده دنیا ترجمه شد . چهار قرن است که هم چنان خواننده دارد». اسد، گفتاراین بخش را با چنین جملات پایان می دهد دن کیشوت را « نخستین رمان درتاریخ ادبیات جهان می دانند».

«آرش به چهار روایت»، پنجمین نوشتار این دفتراست که اسد باشمردن آرش های تاریخی وفرهنگی، بقول “فضلا ” شأن نزول”هریک ازسه گفتار، آرش چهارم را باعنوان «آرش درتبعید، (روایت پرویزقلیچ خانی از آرش)، می نویسد: « ازبهمن سال ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) به مدیریت پرویز قلیچ خانی درپاریس منتشر می شود. ۱۰۴ مین شمارۀ آن دراسفند ۱۳۸۸منتشر شده است». اسد، با برشمردن سیاست فرهنگی و فعالیت های هنری سیاسی و متنوع آرش، از زحمات پرویز قلیچ خانی و خانم نجمه موسوی دبیرنشریه، نویسنده ومترجم پرکار می گوید و پایان سخن این که : « کسی که به عنوان استوره ای ازدنیای ورزش گام پیش گذاشت، درسالهای تبعید،هستی خویش درجهانی دیگر جستجو کرد با بهره از شهرت ومحبوبیت ازفعالیت های حزبی و سازمانی کناره گرفت تا با انتشار آرش ترکشی آماده کند که کمانداران آن تبعیدیان هستند».

اسد، با روایت های جالب وبسی سنجیده هریک درفضای ویژه ای از تکان اندیشه ها در “هشداری و بیداری”، خواننده را با خود می گرداند و با عناوین گوناگون: «زندگی کوتاه است. زنان و اتاقی از آن خود. رنج تحمل ناپذیر سوفیا. زنی گم شده درتاریخ . عشق و حدیث مرگ . تآثیرکودتای ۲۸ مرداد درادبیات داستانی. کودتای ۲۸ مرداد و تأثیر آن درشعر فارسی. . . . جهان کافکائی و جمهوری اسلامی . . . . انسان خدای کشتار. در جستجوی زمانِ از دست رفته. دنیای شیطانی مسکو. . . . . . .علم برای بشریت و یا علیه آن . زندگی در پیش رو» که آخرین گفتاراست، با مفاهیم تازه آشنا می کند و کتاب بسته می شود .

چاپ : چاپخانه مرتضوی

تاریخ انتشار: پائیز ۲۰۱۵ (۱۳۹۴)

مرکز پخش :انتشارات فروغ، کلن

قتل های ناموسی، تبعیض های نژادی و آزار جنسی در یک شب هنری /رهیار شریف

گزارش کامل هشتاد و هشتمین مراسم اسکار

عصر روز یکشنبه، و در بیست و هشتمین روز از فوریه ی سال دو هزار و شانزده، عاقبت بهترین های سینمای دنیا، به انتخاب کارشناس های یکی از قدیمی ترین آکادمی های سینمایی دنیا، معرفی شدند.

Untitled-2dds

در هشتاد و هشتمین جشن اسکار، که از روز انتخاب نامزدها، شور و هیجان خاصی به خود گرفته بود، بسیاری از فیلم های سینمایی و همین طور موضوع های روز دنیا موضوع حرف و کلام شدند؛ این آکادمی که از سالها قبل انگ ” سیاسی ” بودن به خود گرفته، در این دوره هم با پر رنگ کردم برخی از فیلم ها که به موضوعات اجتماعی و سیاسی پرداخته بودند؛ دیگر بار در پر رنگ تر کردن این تصور گامی تازه برداشت.

cdn.indiewire.psdops.com

نخستین مورد به چشم آمده در مراسم اسکار این دوره؛ حضور یک مجری سیاه پوست در پی اعتراض های فعالین مدنی و هنری به حضور کمرنگ هنرمندان سیاهپوست در میان نامزدهای اسکار بود. کریس راک مجری سیاه پوست برنامه در این باب گفت: «ما فقط می‌خواهیم به بازیگران سیاهپوست به اندازه بازیگران سفیدپوست فرصت و موقعیت داده شود» . جالب تر اینکه او بسیار راحت و آرام و خونسرد با شوخی‌هایش به عرصه‌های حساسی مثل تبعیض جنسیتی و تبعیض نژادی پا گذاشت. او در بخش دیگری از سخنانش و در اعتراض به این مشکل که سری دراز در در دنیا و خاصه آمریکای امروز دارد؛ گفت:
” اگر هنرپیشه‌های زن و مرد را در اهدای جوایز جدا می‌کنید چرا سیاهپوستان را جدا نمی‌کنید؟ ”
…؛ و اما در مراسم شب گذشته؛ بهترین کارگردان، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر زن، بازیگران مکمل، بهترین فیلم مستند و بهترین فیلم انیمیشن و … به حاضرین و مردم دنیا معرفی شدند.

33176

جایزه ی بهترین فیلم این دوره، به فیلم ” اسپات لایت ” رسید که مضمونی سیاسی و اجتماعی دات و در نقد مذهب سخن می گفت. این فیلم داستانی دارد درباره سرپوش گذاشتن کلیسا بر آزار و سوء استفاده جنسی از کودکان توسط ۷۰ کشیش در بوستون.
موضوع فیلم اسپات لایت کار روزنامه نگاری منحصر به فردی است که در سال ۲۰۰۲ بنیان های کلیسای کاتولیک را به لرزه درآورد. چهار خبرنگار روزنامه بوستون گلوب که نام گروه تحقیقی آنها اسپات لایت بود، مطلب مستندی را در مورد سرپوش گذاشتن کلیسا بر آزار و سوء استفاده جنسی از کودکان توسط ۷۰ کشیش در منطقه بوستون تهیه و چاپ کردند. همین داستان هم دستمایه ی این فیلم شده بود، فیلمی که از نگاه کارشناس های اسکار، برترین فیلم بلند در سال ۲۰۱۵ بوده است.
جایزه اسکار بهترین کارگردانی برای دومین سال پیاپی به ” الخاندرو اینیاریتو” برای “برخاسته از گور” رسید. او سال گذشته برای فیلم ” بردمن ” این جایزه را برنده شده بود. ایناریتو در هنگام دریافت جایزه اش، ابراز امیدواری کرد که رنگ پوست افراد روزی همانقدر بی‌اهمیت شود که کوتاهی و بلندی موی افراد.
اما در میان آثاری که موفق به دریافت بیش از یک جایزه شدند، فیلم های “مدمکس؛ جاده خشم” با شش اسکار و “برخاسته از گور” با سه اسکار، از جمله اسکار بهترین بازیگر مرد نقش اول برای لئوناردو دی کاپریو از جمله ی خبرساز ترین فیلم های حاضر در این رقابت بودند.
جالب اینکه لئورناردو دیکاپریو که طی حضور دو دهه ای اش در سینمای هالیوود، شش بار نامزد دریافت این جایزه بوده، عاقبت طعم برنده شدن اسکار را چشید و به جمع بازیگران تاریخ ساز آکادمی اسکار پیوست.

33177

جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد نقش مکمل نیز به ” مارک رایلنس “، برای بازی در فیلم “پل جاسوسان” رسید.
” بری لارسون ” و ” الیشیا ویکاندر ” هم به ترتیب برای بازی در فیلم های اتاق و دختر دانمارکی برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر زن نقش اصلی و مکمل شدند.
“داستان خرس” برنده بهترین انیمیشن کوتاه شد. انیمیشن «داستان خرس»، را ” گابریل وارگاس”، انیماتور شیلیایی ساخته که در حقیقت نخستین فیلم کوتاه این هنرمند و محصول استودیوی خود اوست.
داستان این فیلم در باره ی یک خرس دلشکسته ی پیر است که هر روز یک شهر فرنگ مکانیکی را به گوشه خیابان حمل می‌کند و رهگذران خیابان می توانند در ازای پرداخت یک سکه، از دریچه ی این ماشین جادویی، داستان زندگی یک خرس سیرک جدامانده از شهر و خانواده اش را تماشا کنند. بنا به روایت کارگردان، این فیلم از داستان پدر بزرگ خود او الهام گرفته شده که پس از کودتای پینوشه در یازدهم سپتامبر سال ۱۹۷۳ به مدت دو سال زندانی و پس از آن به انگلستان تبعید شد.
جایزه اسکار بهترین مستند بلند نیز به فیلم “ایمی” رسید. مستندی درباره زندگی و مرگ ایمی واینهاوس،‌ خواننده بریتانیایی که در زمانه ی رسیدن به قلل شهرت و محبوبیت، به کلاب بیست و هفت ساله های جادویی پیوست و مانند، ژمیس ژاپلین و جیم موریسون و جیمی هندریکس و دیگر اعضای این کلاب، در بیست و هفت سالگی بدرود حیات گفت.

33175

جایزه اسکار بهترین مستند کوتاه هم به فیلم دختری در رودخانه رسید که باز هم سوژه ای اجتماعی – سیاسی داشت و به قتل های ناموسی در پاکستان می پرداخت.
بخش ویژه اسکار امسال، درباره کمپین مبارزه با آزار جنسی بود. این معضل که در سالهای اخیر بیش تر از قبل قربانی گرفته و موضوع حرف و سخن بوده، در مراسم اسکار امسال، با کلمات کوتاه یک سیاستمدار و ترانه ی یک خواننده ی غریب الاحوال بازتاب داده شد. در آغاز، ” جو بایدن” ، معاون اول رییس جمهوری آمریکا روی سن آمد و گفت ” باید این فرهنگ را تغییر بدهیم و هیچ زن یا مردی مورد آزار جنسی قرار نگیرد.” او سپس لیدی گاگا را معرفی کرد.
لیدی گاگا ترانه ای با عنوان” Til It Happens to You” را برای قربانیان آزار و مزاحمت جنسی اجرا کرد. در هنگام اجرای او چند همراه به روی سن آمدند که روی دست شان شعارهای دلگرم کننده ای هم چون؛ “تقصیر تو نیست”، “من هم قربانی هستم” و “نجات یافته آزار جنسی” حک شده بود.
به هنر نزدیک ترین بخش مراسم اما، شاید معرفی ” انیو موریکونه ” موتزارت سینمای دنیا به عنوان برترین آهنگساز فیلم این دوره بود. انیو موریکونه که پیش تر شش بار نامزد، این جایزه شده بود، عاقبت برای فیلم ” هشت نفرت انگیز ” برنده ی این جایزه شد و به قول مطبوعاتی ها اسکار را به خانه برد.
موریکونه اگرچه بیشینه ی شهرتش را وامدار ساخت موسیقی متن برای فیلم‌های سینمایی‌ و آثار موسیقیایی در سبک کلاسیک مدرن است، اما آثار موفق بسیاری هم در زمینه‌ی ترانه‌های پاپ ایتالیایی خلق کرده. یکی از آثار مشهور او ترانه‌ی ” اگر خواندن ِ تو ” است که با صدای ” مینا ” اجرا شده و از جمله ی سبزترین ترانه های مردمی این کشور به حساب می آید. پایان بخش گزارش اختصاصی خبرنامه ” خلیج فارس ” از مراسم اسکار، ویدئوی این ترانه است که به همت بچه های مجله ی موسیقیایی چمتا، به فارسی ترجمه و زیر نویسی شده است.

بازارچه کتاب چکامه‌ی گذشته، مرثیه‌ی زوال /بهارک عرفان

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

33171
پهلوان نامه
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۵۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۰۹ صفحه
کتاب «پهلوان نامه» شامل مجموعه مقالاتی درباره پهلوانی با گردآوری کتایون مزداپور، زهرا باستی و مهران افشاری، به تازگی راهی بازار نشر شده است.
واژه پهلوان به معنی «مرد پارتی» است و پارت‌ها همان طور که مشخص است گروهی از مردمانی بودند که به ایران مهاجرت کردند و یکی از ۳ گروه اصلی آریایی‌ها محسوب می‌شوند. در دوران‌های بسیار باستانی تا امروز، واژه پهلوان در فرهنگ ایرانی حضور داشته و سراغ پهلوانان را هم در افسانه‌ها و شعر و ادبیات فارسی می توان گرفت، هم تاثیر و اهمیت شان را بر تاریخ ایران ملاحظه کرد.
کتاب «پهلوان نامه» مجموعه‌ای از مقالاتی را در بر می‌گیرد که هم درباره پهلوانان افسانه‌ای بحث می‌کنند و هم درباره پهلوانان واقعی ایران مطالبی را در بر می گیرند. از جمله پهلوانان واقعی ایرانی که در این مقالات به آن ها پرداخته شده، می‌توان به پوریای ولی و غلامرضا تختی اشاره کرد.
این کتاب ۱۰ مقاله را درباره پهلوانی و البته ورزش‌هایی چون تیراندازی که پهلوانان اهل آنها بودند، شامل می شود. مقالات این کتاب پیش تر در مجله یا کتابی چاپ نشده اند و برای اولین بار است که منتشر می شوند. عناوین مقالات این کتاب به ترتیب عبارت است از: «برادرم فیروز، پهلوان بود»، «پهلُون شیرازی»، «رساله ای در تیراندازی و کمانداری»، «کوراوغلو، پهلوان عاشیق»، «از مکتب خانه نرگس خانم تختی، تا دیداری کوتاه با جهان پهلوان»، «رستم در دیوارنگاره های پنجکنت»، «پیشینه کوتاهی از کشتی در ایران»، «پوریای ولی؛ در خدمت و خیانت تذکره نویسان»، «روایتی از داستان پهلوان ایرانی»، «سیمای پهلوانان کشتی گیر در سیاحت نامه اولیا چلبی» و «نازارِ پهلوان پنبه».
زهرا (نیلوفر) باستی، اکبر افسری، مهران افشاری، هاشم رجب زاده (دانشگاه ریوکوکو_ ژاپن)، زهره زرشناس، ویلم فلور، فرزاد مروّجی، کتایون مزداپور، علیرضا مقدم و آنوشیک ملکی نویسندگان مقالات این کتاب هستند.
در قسمتی از مقاله «پیشینه کوتاهی از کشتی در ایران» می خوانیم:
کشتی هم فعالیتی جنگی بود که اشراف زادگان و سپاهیان به آن می پرداختند و هم به عنوان یک ورزش، مورد توجه ورزشکاران حرفه ای و تازه کار بود. شواهد آشکاری از وجود چنین فعالیتی در ایران پیش از اسلام وجود ندارد اما بسیار بعید می نماید که این فعالیت در آن عهد وجود نداشته بوده است.
بی شک کشتی پس از چیرگی مسلمانان بر ایران رایج شد و از اینجا مشخص می‌شود که کشتی ادامه یک سنت مربوط به ایران پیش از اسلام نیست. از این گذشته قوانین اسلام کشتی را مجاز می دانست «چرا که پیامبر خود گاهی کشتی می‌گرفت» و برای دیگران انگیزه ای می شد تا به این ورزش رزمی بپردازند. در ایران عهد اسلامی، عمدتا مردان نیرومند یک محله که زیر دست استادان ماهر تربیت شده بودند کشتی می گرفتند، بعدها، دست کم از زمان صفویان، آنها در مکانی به نام زورخانه تمرین می کردند و کشتی می گرفتند.

33172
چکامه گذشته/ مرثیه زوال
نویسنده: شاپور بهیان
ناشر: نشر داستان
تعداد صفحات: ۲۵۴ صفحه
قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان
مقالات گردآوری شده در این کتاب، درباره متون ادبی هستند که البته نویسنده در مقدمه کتاب به این مساله اشاره کرده که قصدش از نوشتن این مطالب، تفسیر متون ادبی نبوده است. «نخواسته ام نشان دهم که متن بازنمود واقعیتی است. متن را بازنمود واقعیت در نظر نگرفته ام. برعکس، برمبنای این فرض عمل کرده ام که متن، خود، واقعیتش را می سازد و این واقعیت از خلال گفتمان های یک دوره شکل می گیرد. به عبارت دیگر، کوشیده ام نشان بدهم واقعیت در هر اثر چگونه ساخته می شود، نه این که چگونه بازنمایی می شود.»
مقالات این کتاب به ترتیب در ۲ بخش اصلی «نقد ادبی» و «نظریه پردازی» تقسیم بندی شده اند که برخی از آن ها، پیش تر در جمع اعضای مجله «زنده رود» خوانده و چاپ شده اند. در مقالات «نقد ادبی» بهیان به بررسی آثاری از ادبیات امروز ایران پرداخته است که در این مقالات، نویسنده را به عنوان مولف گفتمانی در نظر گرفته که نحوه دیدن و ساختن واقعیت، او را مشروط کرده است. نوینسده این اثر درمقالات فصل دوم کتاب هم تا حد زیادی از این روش استفاده کرده است اما چون به موضوعات کلی تری متمایز از موضوعات مقالات فصل اول پرداخته، آن ها را در این فصل آورده است.
عناوین مقالات فصل «نقد ادبی» به این ترتیب است: «چکامه گذشته/ مرثیه زوال»، «در مصاف با دیگری»، «نویسنده همچون شمن است»، «صادق هدایت و نوشتن درباره ی دیکتاتور»، «صادق هدایت و حزب توده ی ایران»، «مهمان ناخوانده در شهر پلید»، «داستان های توده ای ابراهیم گلستان»، «از دُژستان تا آرمان شهر» و «ملت سازی در عصر رضاشاه».
«رمان به عنوان ترجمه»، «دیکنز، رورتی، کوندرا»، «عزایم خوانی در شب آخرین داوری»، «گئورگ لوکاچ و آیرونی»، «مدخلی بر نوع شناسی داستان کوتاه»، «یادداشت های داستانی»، «نویسنده، ادبیات و اقلیت»، «رمان تاریخی لوکاچ» و «سایه روشن های گارد جوان».
در قسمتی از مقاله «رمان به عنوان ترجمه» از این کتاب می خوانیم:
این را پیش تر گفتیم که مهم ترین تمهیدی که سروانتس در دن کیشوت به کار می زند ایجاد این باور در خواننده است که متن در دست او ترجمه ای است از متنی دیگر. البته کتابِ اول دارای یک «من» مولف است که حتما خودِ سروانتس است. اما بعد پای نویسنده ی دیگری را به میان می آورد بی آن که به نقش او اشاره کند. کم کم معلوم می شود که بد فکری هم نیست. در فصل هشت کتابِ اول در میان نبرد دن کیشوت و ملاکی خشمگین، ناگهان روایت خود را قطع می کند و اعلام می دارد که نویسنده ی اولی گزارش داده که نتوانسته چیز دیگری درباره ی فتوحات این سلحشور به صورت مکتوب به دست آورد. نویسنده ی «دوم» باور نمی کند که هیچ گزارشی باقی نمانده باشد…

33173
مرفی
نویسنده: ساموئل بکت
مترجم: سهیل سمی
ناشر: ققنوس
تعداد صفحات: ۲۷۹ صفحه
قیمت: ۱۵۰۰۰ تومان
نسخه اصلی که این ترجمه از روی آن انجام شده، در سال ۲۰۰۹ به چاپ رسیده است. رمان «مرفی» از بعضی جهات، شبیه به جهان بکت است. زندگینامه نویسان او به خطوط موازی میان این رمان و زندگی خود بکت اشاره کرده اند. این نویسنده زمان نوشتن این اثر، در لندن به روان کاو مراجعه می کرده و اشاره به روان شناسی کولپه در این رمان هم از همین تجربه ریشه می گیرد.
بکت در آن زمان، عامدانه برای تجربه کردن فضا و روحیه ها، برای دیدار با جفری تامپسن، دوستش، به بیمارستان بتلم رویال می رفت. در رمان «مرفی» هم مطالبی وجود دارد که به خاطرات و دیده ها و شنیده های بکت از دوران کودکی تا بزرگسالی اش مربوط می شوند. با وجود تمام تمسخرها و شرح های عینی، روشن است که نویسنده با مرفی همدلی دارد.
بین رمان های بکت، «مرفی» چند شخصیت و طرحی کم و بیش روشن دارد. در این رمان، واقعا اتفاقاتی روشن رخ می دهد که شخصیت ها برابرشان واکنش های مشخص دارند، یعنی عکس رمانی چون «نام ناپذیر». حتی در رمان «وات» هم، مخاطب با چیزی شبیه به آنچه از رمان به معنای معمول کلمه در نظر است، مواجه می شود. بکت رمان «مرفی» را به زبان انگلیسی نوشت و شاید به همین دلیل باشد که در این اثر، هرچه می خواسته با زبان و لایه های معنایی آن انجام داده است.
در قسمتی از این رمان می خوانیم:
اما مقدمات خاص دیگری هم بود که مرفی نمی توانست آن ها را فراهم کند. او سنگ مناسبی را که ضامن موفقیت بود در اختیار نداشت. در واقع، اصلا هیچ سنگی نداشت. تصور این که این فقدان چطور باعث می شد که طالع نحسش تداوم پیدا کند لرزه به اندامش می انداخت. عدد خوش یُمن یک سال آزگار با یکشنبه مقارن نمی شد، و تا یکشنبه ۴ اکتبر ۱۹۳۶ هیچ یک از ریسک های بزرگ و جدید مرفی با حداکثر احتمال موفقیت قرین نمی شد. این هم نگرانی ای همیشگی بود، چون او اطمینان داشت که مدت ها پیش از این تاریخ، پیشگویی کوچک خودش متکی بر سیستمی خارج از سیستم اجرام سماوی، که او هیچ اعتمادی به آن نداشت، یعنی سیستم خودش، تحقق خواهد یافت.
در مورد کار مرفی نمی توانست این تصور را از ذهنش بیرون کند که در طالعش چیزی اضافه و زیادی است، و این که وقتی تقدیر مقرر شد، آن وقت شرح جزئیات و مشخصات بیشتر دیگر زائد خواهد بود…

33174
ترمینال ۳
نویسنده: لارش نورن
مترجم: عاطفه پاکبازنیا
ناشر: میلکان
از این نمایشنامه نویس سوئدی به‌عنوان مطرح‌ترین و برجسته‌ترین نمایشنامه‌‌نویس این کشور نام برده می‌شود که در روز ۹ مه ١٩۴۴ در استکهلم متولد شده است. نورن در سال ١٩۶٣ با جاپ مجموعه شعر «یاس و برف» در محافل ادبی مطرح شد و پس از چاپ این کتاب، به سراغ تئاتر و ادبیات نمایشی رفت.
بنا به گفته‌ی مترجم این کتاب نمایشنامه‌نویسی در واقع نقطه عطف زندگی لارش نورن است. نمایش‌های او همواره فضای تئاتر، نقد و روشنفکری سوئد را تحت تاثیر قرار داده اند. نورن در شعر از سبک سورئال پیروی می‌کرد، اما در نمایشنامه به سمت کارهای واقعگرا می‌رود، اما رگه‌هایی از ابزورد هم در آثارش دیده می‌شود. نمایشنامه‌های او در مورد بحران هویت انسان‌هاست و در آن ها، شخصیت ها مدام در حال مبارزه برای پیدا کردن هویت گم شده‌شان‌ هستند. او بر فضای جامعه معاصر و بحران روابط میان انسان‌ها تاکید دارد، این بحران می‌تواند جمع کوچک خانواده یا در اعماق اجتماع باشد.
نمایشنامه «ترمینال ۳» داستان دو زوج است که در مکانی نا‌مشخص و زیرزمینی با هم برخورد می‌کنند. یکی از آن‌ها برای تولد فرزندشان و دیگری برای گرفتن جسد فرزند خود در این فضای مه‌آلود حضور دارند. نورن فضاها را به صورت مشخص تعریف نمی‌کند و توضیح صحنه به معنای کلاسیک در این نمایشنامه وجود ندارد. در دیداری که طی روزهای گذشته در شهر استکهلم با لارش نورن داشتم، ترجمه این کتاب را به او هدیه کردم.

بازارچه کتاب به نام عشق/بهارک عرفان

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

22691ب‌نام عشق
مترجم: کاوه میرعباسی
ناشر: کتاب‌سرای نیک
قیمت: ۷۰۰۰ تومان
نامه به نزدیکانِ همدل و محرمان اسرار بسان نقب‌هایی هستند به دنیای درون مشاهیر و چه بسیار جنبه‌های نهفته سرشت و شخصیت‌شان را آشکار می‌کنند. به واسطه همین نامه‌ها درمی‌یابیم فلان فرمانروای جبار چه نازک دل بوده در عرصه عواطف و برعکس. شاعری شهره به لطافت احساسات و ظرافت طبع چه سفاک بوده در روابط عاشقانه. علاوه بر شرح این نکات کمتر شناخته‌شده، این نامه‌ها، اطلاعات فرهنگی، ادبی، هنری و تاریخی جالبی هم به خوانندگان عرضه می‌کند.
از مجموعه «نامه‌های نامداران» که در انتشارات کتاب‌سرای نیک و به سرپرستی کاوه میرعباسی منتشر می‌شود، به تازگی چندین عنوان کتاب منتشر شده است. یکی از این کتاب‌ها مشتمل است برنامه‌های ناپلئون بناپارت، لودویگ فون بتهوون، جورج گوردون بایرون و خورخه لوئیس بورخس به همسرانشان که با ترجمه کاوه میرعباسی و در قالب اثری با عنوان «ب‌نام عشق» منتشر و راهی ویترین کتابفروشی‌ها شده است.
ناپلئون بناپارت رهبر نظامی و سیاسی و همچنین امپراتور فرانسه در اوایل قرن نوزدهم، در ۹ مارس ۱۷۹۶ با ژوزفین بورهانه (معروف به ماری ژوزف رز تاشر دولا پاژری) ازدواج کرد. ناپلئون دو روز پس از مراسم عروسی، فرانسه را به قصد حمله به ایتالیا ترک کرد و در این دوران نامه‌های عاشقانه بسیاری به همسرش نوشت. در نامه‌های ناپلئون بناپارت به همسر نخستش، ژوزفین، که البته در سال ۱۸۱۰ از هم جدا شدند – چیزی جز عشق و احساس دیده نمی‌شود.
لودویگ فون بتهوون پیانیست و موسیقیدان آلمانی‌تبار، اگرچه هرگز ازدواج نکرد اما غم شدیدی در سینه داشت. بتهوون حوالی سال ۱۸۰۰ با جولیا گوچیاردی (۱۷۸۴-۱۸۵۶) ملاقات کرد و رابطه عاشقانه میانشان شکل گرفت. او سونات ۱۴ پیانوی خود را که به سونات «مهتاب» معروف است، به جولیا تقدیم کرد. مراسم ازدواج با مخالفت پدر جولیا و احتمالاً به دلیل نسب غیراشرافی بتهوون برهم خورد و جولیا در سال ۱۸۰۳ با شخص دیگری ازدواج کرد.
بتهوون از ۱۸۱۱ تا ۱۸۱۲ به سختی بیمار بود، از سردرد و تب شدید رنج می‌برد. در این دوره – و به احتمال زیاد در ۱۸۱۲ – در چشمه آب معدنی بوهم در تپلیتسه، یک نامه عاشقانه نوشت که هرچند هویت دریافت کننده مورد نظر، موضوع مداوم بحث است – او را «محبوب ابدی» لقب داده‌اند. البته این نامه هرگز فرستاده نشد و پس از مرگ تهوون در میز کارش پیدا شد.
در این کتاب همچنین چند نامه جورج گوردون بایرون، ششمین لرد بایرون و شاعر انگلیسی و از پیشگامان مکتب رمانتیسم، به لیدی کارولین لمب (۱۷۸۵-۱۸۲۸) آمده است.
خورخه لوئیس بورخس، شاعر، رساله‌نگار و داستان نویس آرژانتینی که نوشته‌هایش جزو آثار کلاسیک سده بیستم به شمار می‌آیند، در اوت ۱۹۴۴ در منزل آلفردو بیئوی کاسارس، دیگر نویسنده بلندآوازه آرژانتینی و دوست صمیمی‌اش، با استلا کانتو (۱۹۱۹-۱۹۹۴) بانوی نویسنده آرژانتینی و از نوادگان یک خاندان قدیمی اروگوئه‌ای، آشنا شد. در دومین ملاقاتشان، هر دو متوجه شدند که به جورج برنارد شاو عاقه‌مند هستند. بورخس عاشق استلا شد. استلا کانتو در سال ۱۹۸۹ کتاب «پرهیب بورخس» را نوشت که زندگینامه بورخس و شرح رابطه آنهاست. این از کتاب، نامه‌هایی در کتاب «ب‌نام عشق» آمده است.

22692اعزام مجدد
نویسنده: فیل کلى
مترجم: سمیرا چوبانى
ناشر: کوله پشتى
تعداد صفحات: ۲۲۹۶ صفحه
قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان
«اعزام مجدد» به عنوان نخستین کتاب منتشر شده‌ این نویسنده، موفق به کسب جایزه ۲۰۱۴ کتاب ملی امریکا در بخش داستانی و جایزه انجمن منتقدان ملی ۲۰۱۴ جان لئونارد شد. مؤسسه چاتاکوا در ماه می ۲۰۱۵، جایزه چاتاکوا را به این کتاب اهدا کرد.در ماه ژوئن ۲۰۱۵ نیز انجمن کتابداران امریکا «اعزام مجدد» را برنده جایزه ادبی دابلیو. وای بوید به خاطر بهترین اثر در بخش داستان‌های نظامی اعلام کرد. همچنین این کتاب برنده جایزه وارویک در سال ۲۰۱۵ شده است.
کلی در این کتاب تجربیات سربازان و کهنه سربازانی را به تصویر می‌کشد که در زمان جنگ عراق خدمت کرده‌اند.کلی که خود در سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ در نیروی تفنگداران دریایی ایالات‌متحده خدمت کرده، در سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۸ به استان الانبار عراق اعزام ‌شده بود.
کِلِی قبل از اعزام به عراق و در زمان جنگ هیچ برنامه‌ای برای نوشتن کتاب نداشت اما در مدت چهار سال با پژوهش‌های دقیق و بسیار ریزبینانه داستان‌های این کتاب را نوشته و یکی از بهترین آثار را در زمینه داستان‌های نظامی و شرح وقایع جنگ خلق کرده‌است.
در بخشی از داستان «دعا در کوره» می‌خوانیم:
«بیست سال پیش، قبل از اینکه کشیش بشم، تو مسابقات مشت‌زنی وزن ششم شرکت می‌کردم. خشم چیز خوبیه برای اینکه قبل از مبارزه قدرتت زیاد بشه، اما وقتی مبارزه شروع می‌شه اتفاق متفاوتی می‌افته. یه‌جورایی حال می‌کنی باهاش. پرخاشگری و تهاجم فیزیکی، منطق و احساسات خودشو داره. این چیزیه که تو صورت رودریگوئز می‌بینم.
حتی اسم‌شو نمی‌دونستم. چهار ماه بود که اعزام شده بودیم، بیرون از مرکز درمانی چارلی قرار داشتیم؛ جایی که جراحان بهش می‌گن زمان مرگ دوازدهمین نفر گردان‌مون دنتون زاخیا فوجیتا. اسم فوجیتارو اون‌روز یاد گرفتم..»

22694دست از این مسخره بازی بردار، اوستا
نویسنده: مو یان
مترجم: بابک تبرایی
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۱۹۳ صفحه
قیمت: ۱۴۰۰۰ تومان
گوآن مویه نویسنده چینی در سال ۱۹۵۵ متولد شد و در ۱۱ سالگی در پی انقلاب فرهنگی چین، مدرسه را رها کرد و به کشاورزی و دامداری و بعدها کارخانه و ارتش رو آورد. او پس از آشنایی با ترجمه چینی آثار همینگوی، فاکنر و مارکز وارد آکادمی هنرهای ارتش شد و کار نوشتن را به صورت جدی دنبال کرد. او در سال ۱۹۸۴ نام مستعار مو یان را برای خود انتخاب کرد که به معنی «حرف نزن» است. مو یان در سال ۲۰۱۲ برنده جایزه نوبل شد و رمان هایی چون «ذرت خوشه ای سرخ»، «منظومه های سیر» و «زندگی و مرگ دارند از پا دَرَم می آورند» را در کارنامه دارد.
«دست از این مسخره‌بازی بردار، اوستا» ۶ داستان کوتاه را با عناوین «شِن گاردن»، «دوا»، «آن که بالا می رود»، «آدم و دَد»، «بچه آهنی» و «بچه ی سرراهی» را در بر می‌گیرد. مو یان در مقدمه‌ای که برای این کتاب نوشته است، می آورد: «من بچگی ام را در علفزارها گذراندم و از تحصیلات رسمی بهره اندکی بردم، و عملا هیچ چیز درباره نظریه های ادبی نمی‌دانم. به همین دلیل برای نوشتن محبور بوده ام تنها و تنها به تجربه‌های خودم و درک شهودی ام از دنیا اتکا کنم. مُدهای ادبی‌ای که محافل ادبی را کامل به انحصار خود درمی‌آورند، نظیر بازنویسی آثار نویسندگان خارجی به چینی، به درد من نمی‌خوردند. می‌دانستم باید چیزی را بنویسم که به نظر خودم طبیعی بیاید، چیزی که آشکارا متفاوت بود از آن چه دیگر نویسندگان، چه غربی و چه چینی، می نوشتند.»
در قسمتی از داستان «بچه آهنی» از این کتاب می خوانیم:
قطار پر سروصدا به سمت شمال شرقی می رفت و ما تا زمانی که دُمش هم از نظر ناپدید شد، نگاهش می کردیم. بعد از این که قطار رفت، همان طور که وعده داده شده بود، بزرگ ترها آمدند تا بچه هاشان را ببرند. «بی عرضه» را بردند، «ببعی» را بردند، «ستون» و «لوبیا» را هم بردند، تا این که فقط من ماندم.
سه پیرزن بردندم آن طرف حصار و گفتند «برو خونه!»
من خیلی وقت بود فراموش کرده بودم کجا زندگی می کنم و با گریه به یکی از پیرزن ها التماس کردم مرا به خانه ام ببرد. ولی او به کناری هُلم داد، رویش را برگرداند و برگشت تو و دروازه را هم پشت سرش بست. بعد با یک قفل برنجیِ بزرگ و برّاق محکمش کرد. من ایستادم بیرون حصار به گریه و جیغ التماس، ولی آن ها بهم محل نگذاشتند. از شکافی در حصار، سه پیرزنِ همشکل را دیدم که دیگ کوچکی را آوردند توی حیاط، زیرش را آتش کردند و تویش روغن سبز روشنی ریختند. آتشِ زیرِ دیگ که زبان کشید بالا، روغن شروع کرد به کف کردن. بعد کف هم ناپدید شد و از لبه های دیگ دود سفیدی بلند شد. پیرزن ها چندتا تخم مرغ شکستند و جوجه های کوچک کرک آلود را با چوب های غذاخوری یک بار مصرف انداختند توی دیگ. جوجه ها توی روغنِ داغ چرخ خوردند و جلزولز کردند و بوی گوشت پخته ازشان بلند شد. بعد پیرزن ها جوجه های پخته را از توی روغن درآوردند، یکی دوبار فوت شان کردند و انداختند توی دهان شان. لپ هاشان باد کرده بود _ اول یک لپ و بعد، آن یکی لپ _ و لب هایشان با صدا به هم می خورد. از چشمانِ تمام مدت بسته شان اشک سرازیر بود…

همسایه طبقه بالای لیلی مشرقی /مینا استرآبادی

داستان کوتاه و سمبولیک «همسایه طبقه بالا» که هفته‌ی گذشته و همزمان با پنجمین سالگرد حصر رهبران جنبش سبز، در روزنامه‌ی ایران و به قلم «لیلی مشرقی» منتشر شده‌بود، از سوی رسانه‌های حکومتی، مصداق توهین به آیت الله ‌خامنه‌ای شمرده و نوعی «فضاسازی علیه نظام و دفاع و تطهیر سران فتنه» قلمداد شده‌است. در پی این اعتراضات جعفری دولت‌آبادی، دادستان عمومی و انقلاب تهران هم ، از احضار مدیرمسئول روزنامه ایران به دادسرای فرهنگ و رسانه خبرداده‌است.

22690

داستان کوتاه «همسایه طبقه بالا»، ضمن روایت داستانی نمادین، از زبان یک کودک، از پیرمردی قصه‌ می‌کند که خود را ارباب و مالک خانه می‌پندارد، پیرمردی متوهم، مرموز و عجیب که شیفته‌ی عصاست، از سروصدای بچه‌ها بیزار است و برای حفظ آرامش و سکوت خانه، مدام با کوفتن عصایش به همسایگان تذکر می‌دهد، پیرمرد داستان «لیلی مشرقی» زندان‌بان سه پرنده‌است که آنها را در قفسی با روکش سیاه گرفتار کرده‌است.
همزمان با انتشار این یادداشت، برخی رسانه‌های نزدیک به حکومت با رمزگشایی و تفسیر این داستان، آن را کنایه‌ای به رهبر جمهوری اسلامی خوانده‌‌اند، از جمله سایت «افسران جنگ نرم» در این زمینه، نوشته‌است:
«متاسفانه توهین و حمله به رهبری و نظام توسط طیفی از جریان اصلاح طلب رویدادی جدید و بدیعی نیست اما اینکه این بار بانی برخوردهایی از این دست، روزنامه دولت تدبیروامیدی باشد که رئیس جمهور آن با حمایت‌های بی دریغ رهبری تایید صلاحیت شد و توانست با پیروزی در انتخابات و پروسه طولانی برجام دولت خود را به سومین سال پیاپی بکشاند، عجیب و بدیع می‌نماید.»
همسایه طبقه بالا
همسایه طبقه بالا، آدم عجیبی بود. خیلی کم او را می‌دیدیم. گاهی وقت‌ها که توی حیاط بازی می‌کردیم، انگار از پشت پنجره داشت ما را نگاه می‌کرد. سرمان را که برمی‌گرداندیم، دیگر پشت پنجره نبود. خانه ما، ‌ زیرزمین بود، او بالای سر ما زندگی می‌کرد.
سر و صدای زیادی از او نمی‌شنیدیم، گاهی فقط صدای عصایش را می‌شنیدیم که بر زمین می‌زد و احتمالاً منظورش آن بود که ما کمتر سر و صدا کنیم.
همسایه طبقه بالا فکر می‌کرد ما مستأجر او هستیم، اما پدر می‌گفت همسایه بالایی فقط توهم دارد؛ مادر هم حرف‌های پدر را تأیید می‌کرد و می‌گفت که این خانه را با هم ساختند اما موقع ثبت سند گویا همسایه طبقه بالا امضا‌ها را انجام داده بود و حالا خودش را مالک تمام خانه می‌دانست.
ما بچه‌ها زیاد چیزی درباره سند و مدارک نمی‌دانستیم؛ اوایل همسایه بالا از این حرف‌ها نمی‌زد، گفته بود که این خانه برای همه ماست، با هم ساختیم. اما کم‌کم انگار از ما طلب داشت و طوری نگاه‌مان می‌کرد که توی دلمان آشوب به پا می‌شد.
یک روز همسایه طبقه بالا آمد توی حیاط و سه تا از پرنده‌های حیاط را گرفت و انداخت توی قفس و خیلی سریع رفت طبقه بالا. ما نگران شده بودیم و توی دلمان آشوب بود. حواسمان بود که زیاد توی حیاط آفتابی نشویم. بعد هی سرک می‌کشیدیم که شاید قفسش را از پنجره ببینیم.
پدر می‌گفت بیخودی تلاش نکنید نمی‌توانید آن‌ها را ببینید. مادر هم می‌گفت، یک بار که رفته بود بالا تا به همسایه بالایی سر بزند، دیده بود که روی قفس را با پارچه تیره‌ای پوشانده است و گاهی به آن‌ها غذا می‌دهد. از مادر پرسیدیم که آیا پرنده‌ها را دیده است که گفته بود نه.
ما دلمان برای آن‌ها پر می‌کشید. همسایه بالایی انگار نه انگار که آن‌ها پرنده هستند، حتی دستمال تیره را از روی قفس برنمی‌داشت. اوایل فکر می‌کردیم خودش خسته می‌شود و آن‌ها را بیرون می‌آورد اما خبری نشد که نشد. حالا پنج سال از آن ماجرا گذشته است. همسایه بالایی فکر می‌کند آن‌ها پریدن را فراموش کرده‌اند. ما هم همین فکر را می‌کردیم.
اما مادر می‌گوید، آن‌ها پرواز را فراموش نمی‌کنند حتی اگر بالی برای پریدن نداشته باشند. همسایه بالایی، این روز‌ها آرام و قرار ندارد، شب‌ها توی خواب راه می‌رود و صدای قدم‌هایش را می‌شنویم. پدر نگران است و مادر هم به روی خودش نمی‌آورد. اما ما همچنان به پرنده‌های توی قفس فکر می‌کنیم.

«کشتن مرغ مقلد گناه است»/رهیار شریف

نیمه‌ی انجامین فوریه‌ی امسال، مصادف شد با مرگ هارپر لی، نویسنده‌ی آمریکایی و خالق رمان مشهور «کشتن مرغ مقلد».

22689

هارپر لی در ۲۹ آوریل ۱۹۲۶ در شهر مونرو ویل از ایالت آلاباما زاده‌شد و در همین شهر کوچک بالید، او در نوزده سالگی برای تحصیل رشته‌ی حقوق به دانشگاه آلاباما رفت و نخستین اثر ادبی اش را در سال ۱۹۶۰ و در سی و چهارسالگی منتشر کرد. کتابی که شهرت جهانی او را موجب شد و جایزه ی پولیتزر را هم برایش به ارمغان آورد. «کشتن مرغ مقلد» یکی از آثار مهم قرن بیستم است و موضوع آن درباره‌ی بی‌عدالتی‌های نژادی و ناهنجاری‌های اخلاقی‌ست. این کتاب که به یک زندگی‌نامه‌ی خودنوشته پهلو می‌زند، الهام هارپرلی‌ست از شخصیتها و رویدادهای زندگی خود و نزدیکانش. برخی صاحب‌نظران بر این باورند که «اسکات فینچ» راوی نوجوان این داستان در حقیقت خود نویسنده‌ است. او قصه‌گوی روند پرونده‌ای‌ست که طی آن اتیکاس فینچ، وکیل کارکشته‌ و پدر مهربان دو نوجوان، قصد دارد از مردی سیاه‌پوست که بهاتهام تجاوز به عنف متهم است، دفاع کند.

این رمان، در سالهای اوج گیری مبارزات مدنی و اعتراضات آفریقایی‌تباران آمریکایی برای به دست آوردن حقوق برابر، همین سوژه را دستمایه‌ی داستانش کرده بود و از جوان سیاهی می گفت که بی گناه به محکمه رفته‌است و وکیل منصف و انسان دوست داستان، با تمامی دانش و عاطفه و انسانیتش برای احقاق حق یک جوان معصوم تلاش می کند.

در سال ۱۹۶۲ رابرت مولیگان فیلمساز آمریکایی با اقتباس از این رمان فیلمی ساخت با همین نام و با بازی گریگوری پک، فیلمی که برای این بازیگر خوشنام هالیوود جایزه‌ی اسکار را هم به ارمغان آورد.

دومین رمان هارپر لی با نام «برو و دیده‌بانی بگمار» در میانه دهه ۱۹۵۰ به نگارش درآمد اما انتشار آن تا سال ۲۰۱۵ یعنی ۶۵ سال پس از نگارش‌اش به تعویق افتاد.

داستان «برو و دیده‌بانی بگمار» مثال رمان نخست هارپر لی در شهر خیالی میکوم در ایالت آلاباما می‌گذرد و این بار اسکات فینچ، برای دیدن پدر وکیل‌اش، اتیکاس از نیویورک به این شهر می‌رود. عنوان این کتاب، برگرفته از آیه‌ای در کتاب اشعیا از عهد عتیق است که می گوید: «برو و دیده‌بانی بگمار تا آنچه‌ را می‌بیند اعلام‌ نماید.»

* از متن کتاب

لاله زار، از نوگرایی تا گورستان سینماهای ایران/ آزاده یوسف نژاد

22677

لاله زار یکی از خیابان‌های قدیمی و مرکزی شهر تهران است. این خیابان زمانی بسیار پررونق بوده و از لحاظ تفریحی و فرهنگی تاثیر بسیار زیادی برای ساکنان تهران داشته است. اما حالا از این خیابان فقط نامی برجا مانده و هویتش را تنها درفیلم‌های تاریخی و سریال‌هایی چون شهرزاد باید جستجو کرد. با کجارو همراه باشید تا خیابان لاله زار را بیشتر بشناسیم.

این خیابان از جنوب به میدان امام خمینی (توپخانه) و از شمال به خیابان انقلاب اسلامی منتهی می‌شود.

226675

خیابان لاله‌زار از قدیمی‌ترین خیابان‌های تهران است که در قدیم از میدان توپ‌خانه (سپه) شروع و به چهارراه استانبول که آن سال‌ها دشت سرسبزی بود و لاله‌های فراوان در آن می‌رویید، ختم می‌شد. انتهای واگون اسبی که از چهارراه شاهپور و حسن‌آباد و میدان توپ‌خانه می‌گذشت، در انتهای خیابان لاله‌زار قرار داشت. بسیاری از تئاترها، رستوران‌ها، تجارتخانه‌ها، کاباره‌ها، پیاله‌فروشی‌ها، خیاط‌‌خانه‌ها، سینماها و فروشگاه‌های معروف ایران در این خیابان قرار داشت

22673

تفاوت خیابان لاله‌زار با خیابان شانزه‌لیزه
خیابان لاله‌زار از نظر شکلی تفاوت‌های بسیاری با خیابان شانزه‌لیزه داشت، به‌ طوری که پهنای خیابان شانزه لیزه در حدود یکصد متر و خیابان لاله‌زار حدود ۲۰ متر است و طول خیابان شانزه‌لیزه در حدود ۲ کیلومتربوده ولی طول خیابان لاله‌زار در حد یک کیلومتر است. در شانزه‌لیزه هزاران درخت کاشته شده و این خیابان به واسطه‌ی درختان در دو بخش قابل تفکیک است، و لی در خیابان لاله‌زار نظم خاصی در طراحی رویش درختان وجود ندارد. البته تفاوت‌های ظاهری بسیار زیادی بین این دو خیابان وجود دارد، ولی آنچه که در بعضی نوشتارها شباهت بین این دو خیابان عنوان می‌شود، این است که خیابان لاله‌زار در اواخر دوره قاجار و اوایل پهلوی، همچون شانزه لیزه نماد نوگرایی و هنر ایران بود و «شانزه‌لیزهٔ تهران» لقب گرفته بود.

22672

22671

22670

تارخچه‌ی خیابان لاله‌زار
ناصرالدین شاه پس از بازگشت از سفر اول فرنگستان به فکر احداث خیابانی مانند «شانزه‌لیزه» در تهران به عنوان «دارالخلافه» افتاد و دستور داد که از میان باغ مصفای لاله‌زار خیابان بکشند. زمین‌های اطراف خیابان نیز میان «مقربین درگاه» تقسیم شد.

22669

بعدها در دوره پهلوی خوانندگان موسیقی عامیانهٔ ایران مانند مهوش، آفت، قاسم جبلی، تاجیک، روح‌پرور، علی نظری، آغاسی، سوسن و ایرج حبیبی، همگی در لاله‌زار به روی صحنه می‌رفتند.

به نوشته جعفر شهری در کتاب «تهران قدیم»:

عشقی و عارف بهترین کارهای خود را در سالن گراند هتل لاله‌زار به صحنه بردند و خانم‌های شوخ و شنگ با لباس‌های اروپایی و پسران رعنا، سر شب‌ها رو به آن می‌آوردند و شیک‌پوش‌ترین مردان و آلامدترین زنان را می‌شد در آن خیابان دید.

22668

«خانه و باغ اتحادیه» یا «خانه امین‌السلطان» عمارتی مربوط به دوران قاجار است که به عنوان تنها بازمانده از خیابان لاله‌زار قدیم و یکی از نفایس معماری عصر قاجار شناخته می‌شود.

22667

22666

هتل‌ها و مراکز تفریحی و بناهای شاخص خیابان لاله‌زار
هتل، کافه و کاباره
• گراند هتل

• کاباره مولن‌روژ

• کافه افق طلائی

• کافه مصطفی پایان (در لاله‌زار نو)

• کافه نور (در لاله‌زار شمالی)

• کافه ری (در لاله‌زار شمالی)

• کافه لاله‌زار (در لاله‌زار جنوبی)

• کافه پارس

سینما
• سینما ونوس (نام کنونی: سینما سارا)

• سینما رکس (نام کنونی: سینما لاله)

• سینما خورشید نو

• سینما فردوسی

• سینما البرز

• سینما ایران

• سینما مایاک

• سینما مرجان

• سینما متروپل

• سینما کریستال

• سینما تابان

• سینما فاروس

• سینما رودکی

• سینما شهرزاد

• سینما مترو (نام کنونی: سحر)

• سینما ملی (رویال پیشین و نادر کنونی) در کوچه ملی

تماشاخانه
• تئاتر پارس

• تماشاخانه گبومر و روسیخان

• تماشاخانه گیتی (صادقپور)

• تماشاخانه تفکری

• تئاتر دهقان

• تئاتر نصر

اماکن دیگر
• فروشگاه پیرایش (نخستین فروشگاه بزرگ به سبک اروپائی در ایران)

• فروشگاه جنرال مد

• مسجد هدایت

• خانه اتابک

• مجموعه مسکونی خانواده اتحادیه

• انبار ببراز خان

• آرشیو اصغر (عکاس)

دوره‌ی اوج خیابان لاله‌زار
زمانی در لاله‌زار ۱۵ سینما و چندین تئاتر وتماشاخانه فعالیت داشت. ولی امروزه ۱ الی۲ سینما در این خیابان فعالیت دارند و اکثر سینماها اکنون از رونق افتاده‌اند. در اوایل دوره پهلوی، در ابتدای خیابان لاله‌زار از سوی میدان توپخانه مغازه‌ای به نام پیرایش قرار داشت که به دلیل داشتن پوشاک مد روز در تهران شهرت داشت. روبروی این مغازه کافه قنادی لاله‌زار قرار داشت. امروز بیشتر لاله‌زار را صنف فروشندگان لوازم برقی در اختیار گرفته‌اند.

22665

22664

با آغاز نهضت مشروطیت، لاله‌زار به عنوان محل سکونت افراد مرفه و روشن فکر و پردرآمد و از مهمترین مراکز تجمع و مبارزه علیه استبداد شد؛ به طوری‌ که در هرگوشه‌ای از این خیابان عده‌ای مشغول چاپ روزنامه‌ها بودند که با روی کار آمدن رضا شاه ودسته‌های مختلف فرهنگی و سیاسی، روبروی یکدیگر قرار گرفتند. از سال ۱۲۹۹ تا ۱۳۲۰ با خراب کردن دیوارهای شهر و پرکردن خندق و ایجاد خیابان شاهرضا (انقلاب اسلامی فعلی)، محور مرکزی شهر به سمت شمال کشیده شد؛ چنان که تاثیرات معماری اروپائی به خوبی مشاهده می‌شود. ساختمان چهار طبقه توماجیان، نشانه شکوفایی هنر معمارانی چون وارطان بود. در این سال‌ها این خیابان هم مرکز تجاری، هم تفریحات شبانه و هم محل شکل گیری سالن گراندهتل و سینماهای خورشید، مایاک، وایران و هنرستان هنرپیشگی و همچنین اولین گل فروشی تهران بود.

22663

تبدیل منزل علاءالدوله به جامعه باربد و اداره دادگستری به تئاتر گیتی و تئاتر صادق بهرام‌پور ازجمله این تغییرات است. فروشگاه لوازم برقی ساسانیان به عنوان مغازه الکتریکی که قبلا درخیابان ناصرخسرو بود، به لاله‌زار نقل مکان کرد. پارچه فروشی گیو که بهترین پارچه‌های آن زمان راعرضه می‌کرد و دفتر مجله صبا، روزنامه باختر و روزنامه کیهان، همگی در این خیابان پا گرفت. دراین سال‌ها که در حقیقت آغاز دوران کسب خیابانی بود و کاسبی از حیطه بازار بیرون آمد، پاساژهای بسیاری به سرعت تاسیس شد؛ مانند پاساژ لاجوردی، سینا، ابهری و رزاق‌منش که امروزه هم باقی هستند. کلاس موسیقی علینقی وزیری در انتهای این پاساژ قرار داشته است.

22662

22661

اولین بنگاه تولیدی به نام جنرال مد که به سری‌دوزی لباس مردانه اقدام کرد، همچنان فعال است. از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۷، فعالیت‌های لاله‌زار به قسمت‌های مرفه شهر منتقل شد. خیابان منوچهری هم تحت تاثیر این تغییرات به صورت خرده بازار درآمد که رابطه‌هایی با بافت لاله‌زار داشت. کاباره مولن روژ نیز به آینه‌سازی و کارگاه آهنگری تبدیل شد. پس از استقرار و اسکان اعیان و خارجیان در این منطقه و وجود سفارتخانه‌ها، عملا فعالیت‌ها و خدمات لوکس مربوط به آن‌ها به این منطقه سرازیر شد؛ چون اروپاییان به اجناس خاص مصرفی و مانوس خود احتیاج داشتند و همچنین زرق و برق اجناس فرنگی، اعیان را نیز مجذوب کرده بود. به همین دلیل مغازه‌های فروش اجناس لوکس و خارجی در این بخش از شهر در نزدیکی سفارتخانه‌ها شکل گرفت. سفارتخانه‌ها و مراجعات ایرانی و فرنگی آنها، عمده مشتریان این سبک مغازه‌ها بودند. چهار سفارتخانه مهم، یعنی سفارت ترکیه، بریتانیا، آلمان و روسیه، در این منطقه مستقر بوده‌اند. به علاوه، نیاز به تبدیل ارز نیز باعث استقرار صرافی‌ها در اطراف سفارتخانه‌ها شد.

22660

22659

بخشی از صرافی‌ها پیشه زرگری را نیز انتخاب کردند و راسته صراف‌ها در خیابان استانبول مستقر شد. به دلیل کمبود فضای فعالیت برای این صنف در خیابان استانبول، بعدها زرگری‌ها به خیابان لاله‌زار کشیده شدند. پدیده‌های نوین غرب به راحتی در این محل رشد کرد و با سفر اروپاییان به تهران و نیاز به سکونت موقت به سبک اروپایی، هتل‌ها شکل گرفت که اولین آنها گراندهتل بود. بعد از مسجد، در کوچه معروفی به نام اتحادیه که سینما مرجان یا سینما مایاک سابق در آن قرار دارد، در سال ۱۳۱۲ ه.ش اولین فیلم ناطق تاریخ سینمای ایران، یعنی دختر لر به نمایش گذاشته شد.

22676

کافه‌ها نیز نیاز به تفریحات به سبک اروپایی را برطرف می‌کردند. تمامی عوامل باعث شد که لاله‌زار به شکل اروپا عمل کند و فضایی به وجود آورد که مردم مجذوب اروپا دسته دسته به آن رو آوردند. از تفریحات مهم اروپاییان در ایران می‌توان از نمایش و اپرا نام برد. این اماکن چون مربوط به فرهنگ و هنر اروپاییان بود، باید در کنار محل استقرار آنان، یعنی هتل‌ها جای می‌گرفت. این دوران، دوره پهلوی اول، اوج خودنمایی و رونق این خیابان بوده است .

22658

22657

دوره‌ی افول خیابان لاله‌زار
افول لاله‌زار در دوره پهلوی دوم اتفاق افتاد. هرچه جمعیت شهر در این دوره بیشتر می‌شد، طبقه مرفه به سمت شمال شهر هدایت شد و به دنبال آنها واحدهای تجاری لوکس هم به آن مناطق راهی شدند؛ به‌ طوری که به‌ دلیل حضور افراد کم درآمد در این منطقه، بیشتر مغازه‌های عمده‌فروشی یا خیاطی‌ها تبدیل به تولیدی و سری‌دوزی شدند. البته باید گفت که تولیدی‌های پوشاک نتوانستند همه عرصه‌های موجود در لاله‌زار را اشغال کنند؛ زیرا کالاهای جدید الکتریکی در این خیابان جایگزین شد و اطراف خیابان چراغ برق (امیر کبیر) را به علت سابقه وجود کارخانه برق مناسب استقرار این فعالیت‌ها دیدند. به این دلیل الکتریکی‌ها به خیابان ناصر خسرو و پشت شهرداری روی آوردند تا بتوانند به مشتریان کارخانه برق سرویس دهند.

22656

به واسطه گسترش جمعیت، سینماها وتئاترهای لاله‌زار ترفندهایی برای جلب مشتریان جدید که اغلب شهرستانی‌ها وسربازان بودند، پیدا کردند. بنابراین تئاتر وسینماهای لاله زار دچار تنزل کیفی شدند و با نمایش برنامه‌های کمیک و مبتذل و ارزان قیمت، مشتریان جدیدی برای خود پیدا کردند. لاله زار دیگر محل اجرای نمایش‌های عارف و عشقی نبود، بلکه کمدین‌های درجه دو و سه با استفاده از لهجه‌های شهرستانی سعی در خنداندن مردم داشتند.

22655

احمد محیط طباطبایی، شورای بین‌المللی موزه‌ها (ایکوم) و تهران‌شناس می‌گوید:

عجیب است، مسئولان شهرداری که علاقه به ساختن پردیس‌های بزرگ سینمایی دارند، این خیابان را نادیده می‌گیرند. ساختمان‌های حاضر و آماده سینمایی که می توانند راه اندازی شوند. کافه‌هایی که می‌توانند فعال شوند. کتابفروشی‌های بسیاری در همین ساختمان‌ها می‌تواند بازسازی شود. همه این‌ها در قالب خیابان لاله‌زار می‌تواند دیده شود اما افسوس.
لاله‌زار با وجود اشاره‌های مختلف از فیلم‌های تاریخی تهران، از سریال‌های مختلفی چون هزار دستان تا سریال محبوب این زمانه، شهرزاد، که هویت تاریخی خود را به واسطه‌ی مکان‌هایی چون خیابان لاله‌زار دریافت می‌کنند، هنوز مثل قصه‌های هزار و یک شب ناشناخته است. کمتر نوجوانی است که بداند لاله زار هنوز وجود دارد. اما لاله‌زار واقعا وجود داشته و دارد.

22654

22653

22650

گفت و گو با سهراب رحیمی مترجم اشعار ترانسترومر/محمد سفریان

مجموعه ای برای مردگان و زندگان…

از جمله اخبار ناخوشایند این روزها برای جامعه ی ادبی ایران، خبر پیدا شدن پیکر سوخته ی ” سهراب رحیمی ” ست که بنا به گفته ی خبرگزاری ها در اتوموبیلی در حوالی مالموی سوئد پیدا شده.
سهراب رحیمی را اهل ادب ساکن اروپا کم و بیبش می شناختند، یکی از دلسوختگان شعر بود و در حد توانش در معرفی شعر غرب به فارسی زبان ها و همین طور شعر فارسی به صاحبان دیگر زبان ها می کوشید.
او را در همان چند تجربه ی گفت و گوی تلفنی و دوستانه مان مردی شریف و انسانی به واقع دوست دار ادبیات دیدم که تمام وقت ش را صرف شعر کرده بود و شعر و باز هم شعر.
2261

در خاطرم هست که روزی که خبر انتخاب نوبل دو هزار و یازده مخابره شده، با او گفت و گویی ترتیب دادم، می دانستم که او گزیده ای از اشعار ترانسترومر را به فارسی برگردانده. گفت که دوست دارد تا این ترجمه ها را در ایران به چاپ برساند و مثل همه ی غربت نشین ها دل خوشی از کتاب های چاپ شده در خارج از ایران نداشت، با این همه اما تا آنجا که می دانم، فرصت چاپ ترجمه هایش در ایران فراهم نشد تا این کتاب توسط انتشارات الکترونیکی ” اچ ان اس مدیا ” و در لندن چاپ شود.
سخن کوتاه، به فاصله ی کمتر از چهار سال از آن گفت و گو، نه شاعر برنده ی نوبل در قید زندگی ست و نه مترجم دل سوخته ی فارسی زبانش. به همین بهانه، شرح این گفت و گو را از میان فایل های کامپیوترم پیدا کردم تا با تجدید چاپ دوباره اش یاد سهراب رحیمی عزیز را زنده کرده باشیم. پس با قید این توضیح که نسخه ی اولیه ی این گفت و گو پیشتر در مجله ی هفتگی هنر روز به چاپ رسیده بود، بار دیگر در حال و هوایی تازه، پای صحبت های سهراب رحیمی می نشینیم…

آقای رحیمی، برای شروع گفت و گو، لطفاً از سابقه ی آشنایی تان با ترانسترومر بگویید و چرایی ترجمه ی این اشعار به زبان فارسی…

بله؛ سابقه ی ترجمه های من از ترانسترومر بر می گردد به هفده سال پیش. زمانی که من بر حسب علاقه ام به شعر، دوست داشتم شعرای معاصر سوئد را بشناسم. آن  زمان از بچه های شاعر سوئد می پرسیدم که بهترین شاعر معاصر سوئد کیست، همه هم می گفتند که بهترین شاعر سوئد ” ترانسترومر ” است. من البته در آن زمان او را نمی شناختم. بعد کارهایش را پیدا کردم و خواندم. خب، من عادت دارم برای اینکه شعری را بهتر بفهمم، آن را ترجمه می کنم، همین شد که شروع کردم به ترجمه و کتابی از ترانسترومر را ترجمه کردم. یعنی بیشتر برای خودم. هنوز هم جایی چاپش نکرده ام. این آشنایی و ترجمه ی فارسی در واقع از همان روزها آغاز شده است.

شما به عنوان یک شاعر، چه ویژگی ها و تمایزهایی در اشعار ترانسترومر سراغ کرده اید؟

خب، آنچه شعر ترانسترومر را برجسته می کند، نوع نگاه اوست. یک نگاه خاص. اصولاً نگاهش بیشتر تصویری – زبانی ست. یعنی تمرکز تصویر با کمترین کلمات. یکی دیگر از ویژگی های شعر او این است که خیلی کمتر از خودش می گوید و بیشتر با زبان سوم شخص در پی کشف و شهود تازه است. او از زبان اشیاء صحبت می کند، زبان طبیعت و زندگی معمول. به جز اینها هم می توان گفت که اشعار او کوتاه و فشرده اند و در عین کوتاهی هم، پیچیده و حامل مفاهیم فلسفی. علتش هم این است که خود شخص شاعر ذهن پیچیده ای دارد.

برسیم به ترجمه های شما… این ترجمه از دفتری خاص صورت گرفته، یا گزینه ای از اشعار اوست؟

عرض کنم که ترانسترومر کلاً دوازده تا کتاب شعر دارد و من منتخبی از این دوازده کتاب را ترجمه کرده ام.

این اشعار پیشتر در مجموعه ای گزینش شده بود، یا کار گزینش اشعار هم به عهده ی خودتان بود؟

نه، اینها را خودم انتخاب کرده ام. اساسا کتابی با عنوان گزینه ی اشعار ترانسترومر وجود ندارد. من تنها یک سری از اشعار را انتخاب کرده ام. شعرهایی که بیشتر قابل ترجمه باشد. تصاویر بیشتری داشته باشد و به خود شاعر نزدیک تر باشد. به اصطلاح، اشعاری که بیشتر از همه ” ترانسترومری ” باشد. از اینها که بگذریم محدودیت وقت و صفحه هم هست و اگر بخواهم صادق باشم سلیقه و دوست داشتن خود من هم در این انتخاب دخیل بوده است.

و این مجموعه چه زمانی به بازار کتاب خواهد آمد؟

حداکثر تا دو ماه دیگر در ایران به چاپ می رسد. عنوانش هم مشخص شده، ”  مجموعه ای برای مرده ها و زنده ها “. حالا من قبل از چاپ شدن کتاب، از طریق شبکه های ارتباط جمعی و سایت های ادبی این موضوع را به اطلاع اهالی شعر و کتاب می رسانم. علاقه مندان خارج از کشور هم می توانند از طریق اینترنت این کتاب را خریداری کنند.

سوای از ترجمه ی شما، ترجمه ی دیگری از هم از آقای مرتضی ثقفی در بازار است، شما آن ترجمه را دیده اید؟

بله. من آن ترجمه را دیده ام و خوانده ام. “عنوانش ” مجمع الجزایر رویا ” ست و ترجمه ی بسیار خوبی دارد.

گویا آن هم مستقیماً از سوئدی به فارسی آورده شده، درست است؟

بله، ایشون هم مثل من سالهاست که در سوئد زندگی می کند و او هم این اشعار را مستقیماً از زبان سوئدی به فارسی آورده است.

سرآخر، بد نیست کمی هم از نوبل و جو حاکم بر فضای ادبی سوئد بگوییم. اساساً انتظار نوبل بردن آقای ترانسترومر، در نزد اهالی ادب سوئد وجود داشت یا نه؟

بله حدودا پانزده – شانزده سال پیش ترانسترومر به عنوان یکی از کاندیداهای نوبل مطرح بود. جوری که همه فکر می کردند که یکی از همین سالها نوبل به ترانسترومر می رسد و نوبت او خواهد شد. چون کتابهایش در آمریکا و اروپا فروش زیادی داشت. به چهل زبان ترجمه شده بود. نقدهای خوبی رویش نوشته شده بود و دلایل دیگری از این دست. اما بعد از اینکه نوبل در آن سالها به او نرسید، یواش یواش، ترانسترومر از لیست شاعران نامزد نوبل بیرون آمد و چند سالی اصلاً مطرح نبود. ولی بعدها، ترجمه های متفائت دیگری که از کار او شد، نقدهای بیشتریه روی کار او نوشته شد و توجه بسیار زیادی در خارج از کشور( سوئد) به او شد. اینها باعث شد تا شهرت او از مرزهای سوئد فراتر رود. جوری که الان او در مقامی ست که در خارج از کشور شهرت بیشتری دارد. آن طور که من شنیدم در آمریکا و انگلستان و فرانسه و هلند محبوبیت بسیاری دارد. یعنی این شهرت باعث شده بود که این توقع به وجود بیاید. می توان گفت که همین انتظار عمومی داوران را مجاب کرد تا جایزه ی نوبل را به او بدهند.

 

عجایب مهاجرت/محمد سفریان

نگاهی به مجموعه داستان لامارتین اثر فرهاد پیر بال

اشاره:
اوضاع و احوال آشفته ی دنیا که بی خانمانی و مهاجرت بسیاری از مردمان خاور میانه را موجب شده، مرا به یاد مجموعه داستانی انداخت که سالها قبل خوانده بودمش، داستانی همراه دل و جان مهاجرت با نگاهی متفکرانه و شوخ چشمانه به این آمیختگی فرهنگ ها… ” فرهاد پیربال ” نویسنده ی کرد زبان عراق که سالها در ممالک اروپایی پی جایی برای زیستن گشته، تجاربش از این سفرها و مواجهه با شرایط تازه را در قالب داستان هایی کوتاه ریخته که مرور دوباره شان در این سالهای آشوب و خون و جنگ و خانه به دوشی چونان چون مرهمی ست بر این زخم های کهنه… با هم شرح این مقال را در ادامه ی همین صفحه مرور کنیم..
2260
فرهاد پیربال در قصه هایش همان قدر از فرم های مرسوم فاصله گرفته است که در زندگی شخصی اش. وی پس از ‏جنگ عراق، به ایران پناهنده شد و بعد به سوریه رفت، اما اتوریته سنت در شرق را تاب نیاورد و پس از زندگی در ‏شرق، به دانمارک، ایتالیا، آلمان و فرانسه مهاجرت کرد. حاصل آمیزش حس شرقی و عقل غربی پیربال قصه هایی ‏است که “جان” انسان را مخاطب قرار می دهد. ناگفته عیان است که آن دسته از قصه هایی که از جوهر انسان می ‏گویند، در دام مرزهای زبان و جغرافیا، گرفتار نمی شوند و آن دسته دیگر که از دغدغه های زبان و فرهنگ و آداب و ‏رسوم یک اقلیم خاص حکایت می کنند، تنها برای مردمان همان مرز بوم جذابیت و ماندگاری دارند.‏
اما حال که این دنیای بی مرز، سیر طبیعی روزگاران را به هم ریخته است، “جذابیت” دانستن احوالات اقوام مختلف از یک ” امتیاز ” به ‏یک “ضرورت” بدل شده است. ‏
فرهاد پیربال همان مفاهیم ساده و تکراری از سفر و مهاجرت را، چنان در بهترین قالب ممکن ریخته است که حاصل ‏کار، خواننده را با خود به دیاری می برد که تا قبل از خواندن آن قصه ها هرگز معرفتی از آن جا نداشته است.‏
مجموعه قصه های پیر بال که با عنوان لامارتین از کردی به فارسی برگردانده و چاپ شده است عیناً ترجمه تمام قصه ‏هایی است که در زبان اصلی با نام سیب زمینی خورها منتشر شده است.[ با استناد به گفته ناشر]‏
اولین قصه از این مجموعه، حاشیه های اروپا نام دارد که قصه پسر پناهنده کردی است که سفری را از کپنهاگ به ‏سکاگن در شمال دانمارک، آغاز کرده است، سفری که با دودلی شروع شده است و ادامه می یابد. پسر در اولین ‏بازجویی از خویش، می گوید: “چرا که نه؟ هدفم از این سفر مهم تر و واجب تر است، نواختن دروازه های بهشت است ‏و پایان دادن به لحظات کشنده. نجات دادن سرنوشت و زندگی یک انسان. شاید هم دو انسان.”‏
روی کلمه انسان، نشانی دارد که خواننده را به پانویس حواله می دهد، و در پانویس، چنین نوشته شده است: قهرمان این ‏داستان، که اسمش کردو است، هجده سال پیش، زمانی که در شهر خودش (خانقین) بود، یک رمان روسی خوانده بود، ‏در مورد شاهزاده ای که دچار تنهایی و انزوا شده بود. آن جوان تنها نمی دانست چگونه تنهایی خودش را پر کند و ‏چگونه از جهنم تنها نشینی و تنهایی خود را نجات دهد…‏
چنین است که شخصیت قهرمان قصه در حاشیه شکل می گیرد، همانند زندگی واقعی جوان که در حاشیه جریان دارد، ‏حاشیه های اروپا.‏
کردو در طول راه، یک همسفر هم دارد، یک پیرزن دانمارکی که در صندلی روبه روی کردو نشسته است.‏
پیرزن که رسم الخط عربی نمی داند، یادداشت های کردو را نقاشی می پندارد و بیان همین پندار، سر آغاز گفتگویی ‏است که از خط و طرح شروع می شود، به ملیت و زبان می رسد و سپس چنین ادامه می یابد:‏
‏: بله، از دیدنت خوشحالم، خانوم اسمم کردو است.‏
‏: برگیت. من، خبر شماها را تنها توی روزنامه خوندم.‏
‏: ببخشید. اسم سرکار؟
‏: برگیت.‏
پانویس بعدی از نام برگیت سخن می گوید، ” کردو با شنیدن اسم برگیت کمی سکوت کرد. بعد در دلش بی توجه به ‏پیرزن گفت: اسم قشنگیه
معلوم بود پیرزن دلش را به این احساس کردو گرم کرده، گفت: لطف دارید.‏
پیرزن قدری سکوت کرد. میان شرم و احساس رضایت مندی خودش مانده بود و به بیرون نگاه می کرد.‏
پانویس از حادثه ای روایت می کند. حادثه ای که در حاشیه یک برخورد اتفاق افتاده است. برخوردی که در حاشیه یک ‏زندگی حادث شده است و زندگی ای که در حاشیه در جریان است. در حاشیه های اروپا.‏
در ادامه، قصه با کلام و گفتگوی آن دو ادامه پیدا می کند و جملاتی که غالباً از فرق دنیای شرق و غرب می گویند. و ‏گهگاه متن به دنیای ذهنی آن دو سرک می کشد و با بیان یک سری مونولوگ کوتاه از دغدغه فردی شخصیت ها می ‏گوید، که کلام دو نفره را به قضاوت نشسته اند.‏
‏”خب او هم کردو، کردوی سیبیلو، خون گرم و خوش تیپ بود… که حالا نزدیک دو سال می شد که با هیچ زن و ‏دختری نزدیک نشده و سینه ای را نبوییده است… پوسید بس که از تنهایی و بی کسی و بی دوستی، مردانگی اش را در ‏سوراخ تشک های تا شده فرو کرد، دوستانش با پیرزن های پنجاه شصت ساله زندگی می کنن در حالی که از او این کار ‏هم بر نمی آید.” ‏
قصه آن قدر روان است، که روح و روان خواننده را همراه خود می کند و اعتقاداتش را به چالش می کشد. در ادامه ‏ماجرا، معلوم می شود، کردو برای آشنایی با دختر جوانی که عکس و مشخصاتش را در صفحه دوست یابی روزنامه، ‏چاپ کرده است، رنج سفری دراز بر خود هموار کرده است و در تمام طول راه نیمی از حواسش متوجه خیال حک شده ‏بر کاغذ است و نیمی دیگر به کلام پیرزن که از هنر می گوید و از ادبیات و جامعه غرب.‏
انزوای ناخواسته و درد تنهایی بشر، آنقدر عمیق است که انسان برای رهایی از آن دست نیاز به سوی آگهی و روزنامه، ‏دراز می کند. این موضوع آنقدر پیچیده است و آنقدر حرف برای گفتن دارد که خود می تواند به تنهایی سوژه یک رمان ‏یا یک فیلم بلند سینمایی باشد. ( کاری که اریک رومر در قصه های پاییز، انجام داد.)‏
در انتهای قصه، آن گاه که قطار به مقصد می رسد و سفر به اتمام می رسد، معلوم می شود که پیرزن، اکنون همان ‏عکسی است که سالها پیش در جوانی گرفته شده است و کردو هم در یافتن دوست و همراه، هم سرنوشت دیگر دوستان ‏پناهنده اش شده است.‏
‏: اما تو عکس دختر جوانی را توی اعلان زده بودی
‏: آن عکس مال زمان جوانی ام بود. عمداً این کار را کردم
‏: چرا؟
‏: اگر این کار را نکرده بودم تو پیشم می آمدی؟!!‏
پاراگراف پایانی قصه چنین است:‏
“… نزدیک به دو سال در کپنهاگ در تنهایی و بی کسی متعفن شدم و بو گرفتم… هیچی نباشه، به خاطر یادگیری ‏زبان… تمام شد… باهاش زندگی می کنم.” آخرین پانویس قصه، نوشته ای است که در اشاره به این جملات مشق شده ‏است.”‏
‏” کردو در کپنهاگ بلیت برگشت را هم گرفته بود. آهسته بلیط را از جیبش در آورد و پاره کرد.”‏
حاشیه آخر در باره بازگشتن است. بازگشتنی که زمانی هدف بود و بلیطی که وسیله رسیدن به هدف. ‏
سفری که روزی در حاشیه بود، به متن می آید و بازگشتی که زمانی، هدف بود و در متن قرار داشت، به حاشیه تبعید ‏می شود، حاشیه های زندگی در فرهنگی جدید. حاشیه های اروپا.‏
دیگر قصه قدرتمند این مجموعه قصه سیب زمینی خورهاست که اتفاقاً قصه برگزیده نویسنده است. هرچند که در ایران، ‏ناشر نام مانوس ” لامارتین” را تجاری تر انگاشته است و کتاب را با این نام( که از یکی دیگر از قصه های این ‏مجموعه می آید) به چاپ رسانیده است.‏
سیب زمینی خورها از شق دوم مهاجرت می گوید یعنی سفر به سرزمینی که روزی از آن دل کنده بودی. روح قصه با ‏کلامی از ح. ق. کویی، خود را به خواننده می نمایاند.‏
‏”اگر برگردی، انگار که دوباره سفر می کنی از وطن و می روی به شهر جابولقا.”‏
فریدون جوان، که قهرمان قصه است، سیزده سال قبل به خاطر شیوع طاعون در روستای زادگاهش، آنجا را ترک کرد ‏و حال که طاعون از آن روستا، رخت بسته، فریدون هم بعد از سیزده سال در به دری و خانه به دوشی به روستای ‏خودش برگشته بود!!!‏
حال که فریدون دوباره با مردم روستا، مواجه شده است، هیچ نمی داند که در این سیزده سال چه بر آنان گذشته است و ‏این طاعون چه بر سر سلامت روح و روان شان آورده؟
‏”… هم زمان با شیوع طاعون، آرام آرام خوردنی ها از چشم مردم افتاده بود… مردم فقط سیب زمینی می خوردند، ‏برای کشت و زرع هم فقط سیب زمینی می کاشتند…آب سیب زمینی می خوردند. کسی که مایه دار تر بود و حال و روز ‏بهتری داشت، شربت سیب زمینی می نوشید… مردم بیشتر پوشاک خودشان را از پوست سیب زمینی تامین می کردند، ‏تصاویر سیب زمینی های جورواجور را بر در و دیوارهای خانه ها و قهوه خانه ها آویخته بودند. فطریه و زکات شان ‏هم همان سیب زمینی بود… حتی وقتی کسی از آنها می مرد، او را با آب سیب زمینی غسل می دادند…”‏
سیب زمینی، اکنون برای مردم روستا، یک بت ذهنی است. بتی که به تدریج در زندگی و روان مردم رخنه کرده است ‏و حال کس را یارای جنگیدن با این صنم، نیست.‏
زمانی که فریدون از این دیار کوچ کرده بود، سیب زمینی همان قدر در آنجا حرمت داشت که در دیگر نقاط جهان، اما ‏شیوع طاعون در شهر، جایگاه سیب زمینی را به مرتبه ” تقدس” ارتقا داده بود.‏
سیب زمینی در قصه فرهاد پیربال کنایه از تمامی بت هایی است که در اندیشه بشر خانه دارند. بتهایی که تنها در آن ‏جایگاه( باورهای قومی) صاحب ارزش اند. ارزشی عرضی که روزی به یک شی یا یک کهن الگو عارض می شود و ‏روزی هم از آن زایل می شود.‏
همین صور خیالی و باور های ذهنی هستند که فرهنگ خاص یک منطقه را شکل می دهند. اما شیوه مواجهه و پذیرش ‏این اصنام برای شخصی که از محیطی دیگر آمده و هیچ معرفتی نسبت به آنان ندارد موضوعی است قابل بحث، که ‏اتفاقا موضوع اصلی و سنگ بنای ساختمان قصه سیب زمینی خورها ست. ‏
فریدون که برای دوست و فامیل طلا و جواهر به سوغات آورده است، از سوی همه دوستان رانده می شود که چرا طلا؟ ‏مگر در ولایت غرب سیب زمینی پیدا نمی شود که فریدون برایمان طلا و جواهر آورده است؟ مگر ما لیاقت یک سیب ‏زمینی کوچک نداشتیم که فریدون برایمان طلا و جواهر پیشکش آورده است؟…‏
همین است که فریدون باز هم تنها می شود، اما این بار در خانه. با طاعونی کشنده تر از طاعون اول، که روح و جان ‏هم ولایتی هایش را در اسیر خود کرده است.‏
سیزده قصه دیگر این مجموعه هم همگی با فرمی مدرن و محتوای “سفر” نوشته شده اند و جملگی از احوالات و ‏مشکلات زندگی پناهندگی و غربت می گویند. ‏

بازارچه کتاب /بهارک عرفان

تو اینجا نیستى اما …

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

2256
وقت هرز
نویسنده: بریل بینبریج
مترجم: آزاده فانی
ناشر: شورآفرین
بریل بینبریج از بزرگ‌ترین نویسندگان ادبیات انگلیسی‌زبان‌ است که به سبب داستان‌های روان‌شناسانه‌اش مشهور است.از او با عنوان «جواهر ملت انگلیس» و «بانوی نویسنده» نیز یاد می‌شود.
بینبریج بیشترین نامزدی جایزه بوکر را – پنج بار- در کارنامه خود دارد، و در سال ۲۰۱۰ به پاس همین حضور پیوسته در نامزدی نهایی جایزه بوکر، از سوی آکادمی بوکر تقدیر شد و جایزه‌ ویژه به او تعلق گرفت. وی در سال ۲۰۰۹ نیز نامزد دریافت جایزه نوبل شده بود. همچنین او دوبار جایزه ادبی کاستا (ویتبرد) را برای بهترین رمان سال بریتانیا در سال‌های ١٩٧٧ و ١٩٩۶ برای رمان‌های «هر کسی به فکر خودش» و «وقت هرز» دریافت کرد. رمان «روز گردش کارخانه» نیز علاوه بر نامزدی بوکر، جایزه کتاب اول گاردین را از آن خود کرد و در روزنامه معتبر انگلیسی آبزِروِر در فهرست صد رمان برتر دنیا جای گرفت. سال ٢٠٠٨، روزنامه تایمز، بریل بینبریج را در فهرست خود، جزو ۵٠ نویسنده بزرگ بریتانیایی از سال ١٩۴۵ تا ۲۰۰۸ قرار داد.
«وقت هرز» روایتی است جسورانه و استادانه از زندگی «همه ما» در یک ‌میهمانی خانوادگی، و قدرت بینبریج نیز در همین است: شرح و وصف بی‌نظیر کژکاری‌ها و اختلال‌های خانوادگی.
بینبریج در این رمان «همه ما» را از زاویه دید دانای کل، زیر تابلوی «شام آخر» جمع می‌کند تا هم‌زمان با مسیح که از خیانت یکی از حواریونش می‌گوید، ما را وادار کند به اعتراف: «بالاخره یک روز دست همه‌شان رو می‌شود… » بینبریج در این کمدی سیاه مخاطبش را کلمه‌به‌کلمه به ضیافت «شام آخر» می‌کشاند؛ هربار نفسش را با نبض هر کلمه و حس هر تصویر بند می‌آورد، و وادارش می‌کند که بازگردد عقب، به خوانش دوباره و دوباره «وقت هرز» رفته‌های‌مان.

2257
تو اینجا نیستی اما
نویسنده: شیرکو بی‌کس
مترجم: مختار شکری‌پور
ناشر: نگاه
تعداد صفحات: ۱۳۰
این کتاب دربردارنده شعرهایی تازه و ترجمه نشده از این شاعر سرشناس و فقید کرد است که می‌تواند نمودی از تجربه‌ها و فرم‌های گوناگون شعری این شاعر باشد. مخاطب در این مجموعه با شعرهایی کوتاه و بلند از شیرکو مواجه می‌شود که دارای مضامین و درونمایه‌های متنوعی هستند.
شیرکو بی‌کس را می‌توان پیشانی شعر معاصر کرد تلقی کرد. وطن، زن، آوارگی، جنگ، طبیعت و عشق مضامین عمده شعرهای او هستند. او پایه گذار شعر- رمان در شعر کردی است و مجموعه‌های متعدد اشعارش با عنوان دیوان شیرکو در ۸ جلد قطور منتشر شده است. منظومه بلند «دره پروانه» و «صلیب، مار و خاطرات شاعر» از کتاب‌های مطرح او هستند. شعرهای او به اکثر زبان‌های مطرح دنیا ترجمه شده و جایزه جهانی توخولسکی سوئد و عنوان شهروند افتخاری شهر فلورانس ایتالیا را دریافت کرده بود.
شیرکو بی‌کس دوم ماه می ۱۹۴۰ در سلیمانیه کردستان عراق متولد شد و پدرش، فائق بی‌کس، هم از شاعران مطرح شعر کلاسیک کردی است. او در نتیجه کشمکش‌ها و مبارزات سیاسی چند ساله با حکومت بعثی عراق، در زمان رژیم صدام به سوئد مهاجرت کرد و پس از آن به عراق بازگشت اما زندگی پربارش در ماه اوت ۲۰۱۳ در بیمارستانی در سوئد پایان یافت و پیکرش بنا به وصیت خودش در پارکی در سلیمانیه به خاک سپرده شد.
مختار شکری پور، مترجم این اشعار، در زمینه ترجمه شعر از زبان و ادبیات کردی فعالیت عمده‌ای داشته و تاکنون آثار متعددی از شاعران کرد را در نشریات مختلف ادبی از جمله روزنامه‌های شرق، همشهری و فرهیختگان و ماهنامه هنر و تجربه منتشر کرده است.
در زیر شعری از این کتاب را که عنوان کتاب هم برگرفته از این شعر است، می‌آید:
تو اینجا نیستى اما
تو اینجا نیستى و گم شده‌اى
اما هنوز لبخندت اینجاست و
روى صندلى روبرویم نشسته است
تو اینجا نیستى
اما بعد از تو
رنگ گیسوانت
تْن صدایت و
بوى تن‌ات را
براى تنهایى و اتاقم جا گذاشته‌اى
تو اینجا نیستى
اما آنکه مدام
در این خانه و
روى پاشنه در و
در بستر و
در خواب با من است
مرا
صورت عشق تو
تنها نمى‌گذارد!

2259
هُراس
نویسنده: پیتر کورنی
مترجم: محمد علی معیری
ناشر: انتشارات علمی و فرهنگی
تعداد صفحات: ۲۱۲ صفحه
قیمت: ۱۳۰۰۰ تومان
این نمایشنامه شرح وقایعی است درباره جنگ بین روم و آلب؛ میان سه تن از دلیران رومی و سه تن از دلاوران آلبی که با هم نسبت خویشاوندی نیز دارند.
کورنی در این نمایشنامه قهرمانانی ممتاز و رویایی خلق کرده که پیش از هر چیز به افتخار و شرف دودمان و کشور خویش توجه نشان می‌دهند و در این راه از هر نوع فداکاری دریغ نکرده و حتی از عشق خود نیز می‌گذرند.
شاهکار کرنی را باید در این نمایش در موضوع آفریدن موضوعات تازه و گوناگون و بر هم پیوستن رشته وقایع مختلف داستان دید. او به شکلی داستان‌هایش را می‌نویسد که هیجان بسیاری خلق کرده و در کنار آن پایانی دلپسند و غیر منتظره نیز ایجاد می‌کند. هنر وی را در واقع در نوشتن نمایشنامه‌هایش باید در تلفیق تراژدی و کمدی توام با هم دانست. بسیاری از منتقدان آثار او را در زمره قصه‌های غصه‌زای قهرمانی و حماسی معرفی کرده‌اند؛ آثاری که چنان ظریف‌اندیش و توام با ریزه کاری نوشته می‌شوند که تقریبا تمامی اهالی نمایش آن را می‌پسندند.
پیتر کورنی از نمایش نامه نویسان فرانسوی قرن نوزدهم بوده که به همراه ژان راسین و مولیر در شمار بزرگترین درام نویسان عصر خود به شمار می‌رفت. او را بسیاری بنیانگذار تراژدی فرانسوی می دانندکه در آغاز فعالیت خود مورد توجه جدی ریشلیو صدر اعظم مشهور لویی سیزدهم قرار گرفت.
انتشارات علمی و فرهنگی این نمایشنامه را برای نخستین نوبت در سال ۱۳۴۹ منتشر و به تازگی برای دومین نوبت آن را تجدید چاپ کرده است.

2258
تابستان دیوانه
نویسنده: ریتا ویلیامز گارسیا
مترجم: بیتا ابراهیمی
ناشر: دارکوب
تعداد صفحات: ۲۳۷ صفحه
داستان «تابستان دیوانه» نوشته ریتا ویلیامز گارسیا، در یکی از پرآشوب‌ترین سال‌های تاریخ معاصر امریکا می‌گذرد و ماجرای تابستان عجیب، خنده‌دار و درعین حال ناراحت‌کنندۀ سه دختر است که در سال ۱۹۸۶ از اکلند به کالیفرنیا می‌روند تا مادری را ببینند که آن‌ها را ترک کرده است.
«تابستان دیوانه» جوایز متعددی را از آن خود کرده که از آن میان می‌توان به کتاب برگزیدۀ نیوبری، برنده جایزۀ اسکات ادل برای داستان‌های تاریخی، عنوان بهترین کتاب سال از سوی «بوستون گلوب، کریستین ساینس مونیتور، هورن بوک، پابلیشرز ویکلی، نشریۀ کتابخانه‌های مدارس و واشنگتن پست» جایزۀ طلایی انتخاب والدین، بهترین بهترین‌های کتابخانۀ دولتی شیکاگو و برگزیده ویراستاران نیویورک تایمز اشاره کرد.
این داستان همچنین از سوی کتابخانه دولتی نیویورک به عنوان یکی از «صد کتابی که باید خواند و به اشتراک گذاشت» شناخته شده است.

یک گفت و گوی منتشر نشده از شعر و ترجمه با سهراب رحیمی/لیلا سامانی

اشاره:
این گفت و گو را چند سال پیش با آقای رحیمی انجام دادم. هدف، گفتن از شعر و ترجمه ی شعر با یک شاعر و مترجم جدامانده از مرزهای جغرافیایی زبان فارسی بود و بهانه، برنده شدن جایزه ی نیکولای گوگول که بنا به گفته ی آقای رحیمی از سال ۹۸، هر ساله به یک هنرمند در حوزه های ادبیات و سینما اهدا می شود. این گفت و گو اما بنا به دلایلی که شرح اش از حوصله و دلیل نشر این مطلب خارج است، فرصت انعکاس در سایت های فرهنگی و هنری را به دست نیاورد تا چند سالی در پوشه ی نوشته های چاپ نشده ی من جا خوش کند. حادثه ی مرگ غمگنانه ی اقای رحیمی اما، مرا بر آن داشت تا جای یادنامه ها و حرف های کم و بیش تکراری، این گفت و گو را برای چاپ در بخش فرهنگی سایت خلیج فارس، آماده کنم. تا ضمن گفتن دوباره از او، شرافت و سادگی ذاتی و علاقه ی وافرش به شعر هم دیگر بار معلوم اهل نظر شود. شرح این گفت و گو که برای اولین بار در همین مجال فرصت چاپ پیدا کرده را در ادامه ی همین صفحه از پی بگیرید…

2255

آقای رحیمی پیش از هر چیز می خواستم بپرسم که شما اساسا شعر را تا چه حد قابل ترجمه می دانید، مقصودم این است که در جریان ترجمه ی یک شعر “روح” یک زبان تا چه حد دست نخورده باقی می ماند؟

به نظر من؛ به طور کلی؛ شعر تا حدود زیادی قابل ترجمه است. ولی این که روح یک زبان تا چه حد دست نخورده باقی می ماند؛ بستگی به مهارت مترجم دارد. برای رسیدن به این توانایی, لازم است مترجم در هر دوزبان دانش کافی داشته باشد و در هر دو زبان مبدا و مقصد, زندگی کرده باشد. من نمی فهمم چطور ممکن است کسی از زبان انگلیسی مطلبی ترجمه کند بی آنکه حتی یک روز در یک کشور انگلیسی زبان زندگی کرده باشد. منظورم این است که زبان, چیزی بیشتر از فرهنگ لغت است. برای شناخت ادبیات یک کشور؛باید فرهنگ و آداب و رسوم آن جامعه را هم شناخت. اما منتقدان ترجمه را هم قبول دارم؛ آنجایی معتقدند که شعر را نمی شود بطور دقیق و کامل ترجمه کرد, هرچند همین ترجمه های هرچند ناقص و ناکامل هم به نظر من تا حدود زیادی برای پیشرفت و تعالی ی کشور جوان ما که کنجکاو است و جویای دانش و ادبیات، مثمر ثمر و موثر است. کیفیت ترجمه ها در کشور ما رو به رشد است. به همین خاطر است که ما شاهد ترجمه های جدیدی از آثار قبلا ترجمه شده داریم. زبان؛ اساسا پدیده ای پویاست و رو به رشد. از همین روست که ترجمه های قدیمی از اشعار خارجی را که می خوانیم اصولا برایمان جذاب نیست. و از همین روست که ترجمه های جدیدتر را ناشران استقبال می کنند؛ چرا که متوجه ضعف ترجمه های قدیمی شده اند.

– خود شما تمایز یا رجحانی میان ترجمه شعر یا سرودن شعر به زبان اصلی قائل هستید؟

زمانهایی هست که اصلا شعر نمی نویسم. آن روزها بیشتر در باره ی شعر می نویسم. ترجمه می کنم. نقد می نویسم. مقاله می نویسم. اصولا فکر نمی کنم یکی از دیگری برتر است. تمام انواع نوشتن را دوست دارم. اما اصولا جز به نوشتن شعر و ترجمه شعر و نقد شعر؛ دستم به نوشته های دیگری نمی رود. فکر می کنم اگر بخواهم خودم را در هرجریان و هیاهویی داخل کنم, عمرم را به هدر می دهم, چرا که وقت کوتاه است و نادانسته های ما بسیار. اما اگر بخواهم پاسخ مستقیمی به سوال شما بدهم باید بگویم آنقدر که از ترجمه ی شعر لذت می برم از نوشتن شعر لذت نمی برم. شعر نوشتن برای من مثل یک زایمان دردناک و کشنده است؛ در صورتی که ترجمه برایم مثل آرایش است و خستگی ام را درمی آورد.

– چه ویژگی هایی در شعر یک شاعر ، شما را برای ترجمه ی اشعارش ترغیب می کند؟

خیلی سخت است که ازقبل؛ یک سری ویژگی هایی را درنظر بگیرم برای ترجمه. برای من در آغاز؛ ترجمه یک سرگرمی بود. و حالا این سرگرمی تبدیل به یک شغل حرفه ای شده. اما الان هم همانقدر از ترجمه لذت می برم که آن وقت ها که برای تفریح ترجمه می کردم. به غیر از معیار ادبی که مسلما مهم است؛ قابل ترجمه بودن اثر و نو بودن نگاه نویسنده برایم حائز اهمیت است.

– برسیم، به جایزه ی نیکلای گوگول، اگر ممکن است کمی درباره ی این جایزه و جایگاه ادبی آن بگویید.

جایزه ی گوگول در سال ۱۹۹۸ در اواکرایین با ابتکار خانواده ی گوگول و با حمایت کانون نویسندگان اوکرایین تاسیس شد. از آن سال تاکنون، هرسال به شاعران، نویسندگان، فیلمسازان و نقاشان و منتقدان برجسته ی سال جوایزی می دهند. این جوایز به کارهایی داده می شود که به اوکرایینی ترجمه شده. و معمولا در هر شاخه ای یک هنرمند اوکرایینی و یک هنرمند غیر اوکرایینی جایزه می گیرند. واین افتخار ادبی از اهمیت بالایی در کشورهای بلوک شرق برخوردار است.

– اگر اشتباه نکنم اشعار شما را یک شاعر زن به نام ” نادیا ویشنوسکا” به اکراینی ترجمه کرده است، می خواستم بپرسم که شما از آن دسته نویسندگانی هستید که به تمایز قلم زنانه و مردانه معتقدند؟

در مقاله ای که در باره ی شعر شاعران زن نوشته ام, قایل به سبک نوشتاری ی زنانه شده ام. و این فرق می کند با زبان زنانه که بعضی فمینیست ها از آن دم می زنند. من خودم شعرهای بسیاری از شاعران زن را ترجمه کرده ام . و خیلی از مترجمین شعرهای من به زبان های دیگر، زن بوده اند. شخصا تفاوت زیادی در این دو زبان ( زنانه /مردانه) نمی بینم. هرچند که معمولا با خواندن یک شعر می توانم بگویم شاعرش مرد است یا زن. تفاوتی ماهیتی در نوع بکاربردن زبان است که ربط زیادی به خود زبان ندارد، بلکه بیشتر مربوط می شود به درک و حس و شهود زنانه که با درک و حس و شهود مردانه متفاوت است؛ و خیلی طول می کشد تا زنان زبان خودشان را کشف کنند؛ چرا که زبان؛ اصولا مردانه است.

– نقش جوایز این چنینی را در معرفی شعر و ادبیات فارسی و همین طور مطرح شدن نام شاعران فارسی زبان، چگونه ارزیابی می کنید؟

مسلما چنین جوایزی در پخش و اشاعه ی فرهنگ تاثیر دارد. ببینید؛ تا زمانی که یک شاعر و نویسنده جایزه نگیرد معمولا ناشرین رغبتی به نشر اثارش نشان نمی دهند. هرتا مولر و لاکلزیو و جیانگ گائو قبل از جایزه گرفتن در ایران کاملا ناشناس بودند و هیچ مترجمی مایل به ترجمه ی آثارشان نبود. مسلم است که مترجمین آگاه به بازار روز و سلیقه ی مردم و ناشرین؛ بیشتر سراغ ترجمه ی آثار کسانی می روند که قبلا جایزه گرفته اند؛ چون از سود و فروش مطمئنند و از استقبال ناشر و خواننده هم به همچنین. اما در مورد شعر البته وضعیت بیش از آن که بتوانید تصورش را بکنید تراژیک است, چرا که حتی جایزه های خیلی مهم هم آمار فروش را خیلی بالا نمی برد. و شعر کلا ژانری خاص است که مختص خواص است و علاقمندان محدود.

– شما پژوهشهایی در حوزه ی نقد شعر هم داشته اید، پرداختن به این مقوله را تا چه حد در تعالی شعر موثر می دانید؟

من فکر می کنم نقد شعر هم به اندازه ی خود شعر مهم است. بدون دانش نقد, نمی توانیم شعر خوبی بسراییم. بهترین شاعران؛ جزو بهترین ویراستاران و منتقدان متن خودشان هم هستند؛ هرچند این سه حرفه کاملا مجزاست. اما هر شاعری باید تا حدودی بتواند نگاه انتقادی به نوشته های خودش داشته باشد. خیلی از شاعران جوان برایم می نویسند که از نقدهای من چیزهای زیادی در باره ی شعر, آموخته اند. و البته خود من هم موقعی که شروع کردم به شاعری, خیلی نقد می خواندم و از منتقدین خیلی چیزها یادگرفتم که بعدها روی شعرهام تاثیر خوبی گذاشت.

– سر آخر، می خواهم از دیگر آثار در دست چاپ و آماده ی انتشار تان سوال کنم؛ لطفا کمی از آنها بگویید…

چند مجموعه شعر از چند شاعر سوئدی؛ ترجمه کرده ام و آماده ی چاپ است. از جمله منتخب آثار گونار اکه لف؛ بنیانگزار شعر مدرن سوئد. امیدوارم بتوانم ناشری پیداکنم. چند مجموعه شعر هم قرار است به سوئدی ترجمه کنم که برای آنها هم هنوز ناشری ندارم.

به غیر از اینها؛ یک کتاب تحت عنوان مجموعه مقالات , آماده ی نشر دارم که هنوز برایش ناشری پیدانشده. در مجموع و به طور خلاصه بگویم: زیاد کار می کنم و خیلی کم منتشر می کنم.