خانه » هنر و ادبیات (برگ 39)

هنر و ادبیات

فروغ در آتش ابراهیم/محمد سفریان

به بهانه‌ی سالروز مرگ فروغ فرخزاد

اشاره:
بیست و چهارم بهمن ماه سالروز مرگ فروغ فرخ زاد است. همان شاعری که در عمر بسیار کوتاهش قلل شهرت و اعتبار را فتح کرد و به جایگاهی رفیع در شعر معاصر فارسی رسید. همانی که بیشتر از همه این جمله را باب او شنیده ایم : «زنی که مثل هیچ کس نبود» ، زنی جسور و آگاه به مسائل انسان و جامعه . در این مقال از قصه‌ی عشق او و ابراهیم گلستان بهانه‌ای ساخته‌ایم برای مرور دوباره‌ی روابط عاشقانه در قصص ادبی شرق و غرب تا که عاقبت به سوی دیگری از این رابطه برسیم و این طور بگوییم که حضور فروغ هم در زندگی ادبی ابراهیم گلستان اهمیت داشته، به شهادت همین گواه ساده که به قول کاوه گلستان با رفتن فروغ، ابراهیم گلستان هم رفت… شرح این مقال را در ادامه از پی بگیرید…

2254

قصه‌های عاشقانه در ادب دنیا فراوان‌اند و چارچوب کلی آنها هم، معمولاً ثابت. جوری که با کمی تامل در ریخت‌شناسی این ‏قصه ها، رد پای عناصر مشابه، آن قدر هویدا می‌نمایند که با هوشیاری اندکی، می توان آنها را یک به یک معین نمود. یکی از ‏همان عناصر مشابه که در تمامی این قصه ها مشهود است، نیاز عاشق است و ناز معشوق. آنچه مشخص است و واضح اینکه ‏این هردو، در یک رابطه عاشقانه وجود دارند و یک رابطه [البته در نگاه شرقی] آنگاه به تکامل می رسد که در آن، عاشق از ‏معشوق، ممتاز نتواند شدن؛ هم آنچه از آن با عنوان «استحاله در معشوق» یاد می شود و در نهایت پیوست با معبود‏‎.‎
در ادبیات و فلسفه مغرب زمین اما عدد کامل «سه » است. این تثلیث که از اندیشه فلاسفه یونان، با به چرخه وجود گذاشت، ‏بعدها به تعالیم مسیحی و سپس به حوزه روانشناسی مدرن نیز راه پیدا کرد‏‎.‎

در نگاه مدرن و روانشناسانه غربی، یک سیکل کامل و پایدار زمانی شکل می گیرد که سه عنصر «مرد، زن و معشوق» با ‏هم در ارتباط باشند و یکدیگر را کامل کنند‏‎.‎
و البته که نشان این ” تثلیث ” و تکامل را نه تنها در روابط عاشقانه، که در تمامی روابط اجتماعی نیز می توان پیدا کرد. از ‏جمله این روابط، یکی رابطه استاد و شاگردی است. آن زمان که به جزئیات این رابطه و نقش مکمل طرفین، کمی بیشتر دقیق ‏می شویم، نشانه های این تثلیث را به اندک زمانی درمی یابیم‎.‎
این راس سوم در راه حصول درک کامل،( که پیدایش ضلع سوم، وابسته به وجود آن است) همان حضور فردی است که بتوان ‏دانش آموخته شده را به او انتقال داد. وجود این شخص سوم برای به او آموختن و از آموزش و تفکر در آن به «درک» ‏رسیدن، در واقع نه شرط ممکن است که شرطی است لازم‏‎.‎

آن زمان که راز و یا طرفه ای، بر سالک آشکار می شود، بی شک نخستین نقصان در راه بهره برداری از معنا و جوهر این ‏اسرار، نبود فردی است که بتوان این اسرار را برایش هویدا کرد. تا با بیان دوباره و سیر از تصاویر ذهنی و صور خیالی به ‏سوی صور کلامی، دُر معنا از صدف کلام، جدا شود و در نهانخانه جان، جای گیرد‎.‎
و این موضوع البته در ادبیات و فرهنگ کلاسیک ما نیز جایگاه ویژه ای دارد، رابطه ی سمبلیک شمس و مولانا و در به در رفتن و مرید خواستن، صوفیان نام آشنا از جمله ی دم دست ترین گواهان این ماجرا به حساب می آیند.

چنین است که همان گونه که در یک عشق کامل، عاشق را از معشوق، نمی توان تمیز دادن، در یک “درک” کامل نیز استاد را ‏از شاگرد و پیر را از مرشد، نمی توان جدا کرد‏‎.‎‏ تا جایی که نام این دو چنان در هم آمیخته می شود که هر یک را می توان ‏جزء معانی القایی (‏‎ (Associativeآن دیگری دانست. مگر نه آن است که نام افلاطون، «سقراط» به همراه دارد و نام شمس، ‏‏«مولانا» را به ذهن می آورد؟‏
منظور از بیان این مقدمه ی طولانی شده اما، رسیدن به مبحث فروغ است و رابطه او با ابراهیم گلستان‏‎.‎

در این سال ها، هر جا نام فروغ به میان آمده است، بی گمان یاد و نشانی هم از گلستان مطرح شده است و هرگاه سخن از ‏ابراهیم گلستان بوده است، بی گفتگو حضور فروغ هم ملموس و مشهود بوده است‏‎.‎
طرفه اینکه برخی از اساتید ادبی، که با عدد و رقم و سن و سال سعی در وصل کسان به هم دارند هم ، اخیرا این طور گفته‌اند که پیش‌تر از ابراهیم گلستان، این پرویز شاپور بوده که اندیشه‌ی او را نظم داده و گواهش هم فلان شعر که در فلان سال نوشته شده و این و آن و آن دیگری …

مسئله اصلی اما، نه گلستان است و نه شاپور. بحث راجع به فروغ است و این بار بر عکس تمامی آنچه تا کنون گفته شده است، ‏گفتن و ستودن نقشی که فروغ فرخزاد در زندگی ابراهیم گلستان ایفا کرده‌است‏‎.‎
آثار ابراهیم گلستان، ( و شاید اعتماد به نفس همیشه در اوج او هم ) از جمله شواهد راستین این ادعا. براستی حضور فروغ تا چه میزان در قصه های گلستان ‏عیان است؟ نه آیا که فروغ همان شاگردی است که در ابتدای این مقال، وصفش رفت. همانی که در رابطه اش با استاد چنان درآمیخت که ‏در این رابطه، دیگر نمی توان، نقش های کلاسیک و سنتی را از هم تمیز داد‏‎.‎

فروغ در شعر و زندگی اش به «فردیت» رسید و این موضوع از کلام و جهت گیری های اجتماعی‌اش به کلی عیان است. به قول دکتر شمیسا همین فردیت و رسیدن به استقلال فکری هم دلیل بر ‏کناره گیری فروغ از سیاست شد و به او رأی مجزا و جدا از جمع داد. حصول این «فردیت» بیانگر وجود آن سیکل کامل است. ‏مثلثی که گلستان و فروغ در دو سوی آن قرار داشتند‎. و خود این رابطه سویه‌ی سوم آن سه‌گانه‌ی کامل شده بود.
شاید بتوان این طور گفت که فروغ فرخزاد، شمع نیفروخته‌ای بود که تا افروخته شدن، تنها به یک اشارت شمع افروخته نیاز داشت. و البته آن قدر مستعد ‏که بتواند خود و دیگری را به تکامل برساند و در لحظه‌ای به درازای همیشه به ابدیت پیوند دهد. همین است که می توان تمام حرف این نوشته را اینجا و در این جمله‌ی آخر خلاصه کرد که فروغ، نه شاگرد گلستان بود ‏و نه استاد وی، کین هر دو با هم‏‎. ‎

گذر از آتـش/رضا اغنمی

22354

یادمانده های مبارزه برای آزادی و کرامت انسانی

ایرج قهرمانلو (خاطرات)
صفحه آرائی و چاپ: چاپخانه مرتضوی
چاپ اول: بهار ۲۰۱۵
مرکز پخش: انتشارات فروغ کلن – آلمان

گذرازآتش، خاطرات یکی ازمبارزان واعضای وابسته به سازمان مجاهدین خلق است و گفتاری با خاطره های خصوصی و هرآنچه که ازسوی سازمان براوتحمیل شده است. درپیشگفتار آمده: «شاید این نوشنه چون رُمان یا داستانی آکنده از ماجراهای تلخ برتو نمایان شود؛ ولی بدان که یکسره راستی ناب است. از گزافه گوئی دوری جسته ام و ازباز گفتن جزئیات برخی رویدادها نیز پرهیز کرده ام. اما نکته های اصلی را بی کم و کاست گفته ام». صراحت کلام صمیمیت اورا به رخ می کشد. به دل می نشیند. خواننده با اطمینان بیشتر درد دل های او را پی می گیرد تا پایان کتاب.
ایرج قهرمانلو، همانگونه که خودرا معرفی کرده از کُردهای شمال خراسان است در روستایی حوالی قوچان چشم به دنیا گشوده فرزند سوم خانواده است. پدربرای تحصیل فرزندانش با خانواده به شهرنقل مکان می کنند. ایرج در سال ۱۳۳۳ وارد دبستان مهرداد قوچان می شود. مدرسه ای که «پدرم شش کلاس ابتدائی را آنجا گذرانده است». اشاره ای دارد به مبارزات خانوادگی با حکومت رضاشاه که درآن زمانۀ بحران و دگرگونی، به اقتضای زمان، می کوشید هرصدای حق و ناحق را خاموش کند.

ایرج ازقول برادرش می گوید پدرم با این که اهل سیاست نبوده ولی همیشه اخبار سیاسی کشور را دنبال می کرد. مانند محاکمه دکترمصدق و دادگاه دکترحسین فاطمی و علی شایگان را. «ازشنیدن خبر اعدام افسران حزب توده (درسال های ۱۳۳۳ و ۱۳۳۴) ناراحت شد؛ به خصوص وقتی شنید خسرو روزبه را چگونه تیرباران کردند». پدر، هوشمندانه خبرها را تعقیب می کرد وعلاقمند رادیو پیک ایران بود. بیزاری ازکودتای ۲۸ مرداد و ستمکاری های کودتاچیان را مطرح می کند. اشاره ای دارد به ایلات کرد زعفرانلو و ایل قهرمانلو. ازاوضاع جغرافیانی محل سکنای ایل قهرمانلو و روستاهای اطراف ودامنه ی شمالی کوه شاه جهان می نویسد: «دامنه ی شمالی آن کوه بسترچهاردره است که همه شان به سمت دشت، سینه گشوده اند. درسمت چپ دره، ازسوی قوچان، دره قرمان قرار گرفته است . . . نیاکان من که بر ایل قهرمانلو فرمان می راندند». ازعلاقۀ خود به نقاشی از کودکی، و سعی و تشویق پدر درتحصیل فرزندان، وضع فرهنگی دراین خانوادۀ هشیار روستائی را توضیح می دهد.

واقعۀ مرگ ولی خان پدربزرگ ایرج، به دست رضاشاه، ازمسائلی است که تخم نفرت و کینه را از طفولیت در دل او می کارد. پیشرفت ایرج درنقاشی، مصادف است با سال هایی که با مکتب های گوناگون شاعران ونویسندگان آشنا شده است. «درکلاس یازدهم چنان تسلطی پیدا کرده بودم که به راحتی می توانستم تابلوهای بزرگ بکشم. این تابلوها نه تنها تسلط من درفوت و فن های نقاشی با آبرنگ هارا نشان می داد، بلکه بیان کننده ی تحول فکری من درسال های پرتنش ۱۳۳۸– ۱۳۴۱نیزبود». درهمان سالهاست که با مسانل سیاسی آشنا می شود. بامطالعه برخی کتب داخلی وخارجی،«درباره ی کلنیالیسم و غارت جهان سوم،هرچه می یافتم ومی خواندم. چیز زیادی دردسترس نبود؛ اما ژئوپلتیک گرسنگی، نوشته ی ژوزونه دوکاسترو ترجمۀ منیرجزنی (مهران) و الجزایر و مردان مجاهد نوشته ی حسن صدر دوکتاب مهم موجود آن سال ها را خواندم». و سپس از تآثیر خاک خوب نوشته پرل. اس. باک و کلبه ی عمونم نوشته ی هربیت بیچراستو وعلاقه مندی خود به آثار بالزاک را شرح می دهد. در سال ۱۳۴۴با شرکت درکنکور پزشکی دانشکاه مشهد پذیرقته می شود. وفاداربه آرزوی پدرکه «در روز اول دبستان دراولین دفترچه ی درسی ام نوشته بود –”پسرم برو دکتربشو” ».
دردوران دانشجوئی دردانشکدۀ پزشکی مشهد، ضمن تحصیل رشتۀ دانشگاهی به مطالعه کتاب های گوناگون می پردازد. دوستانی چند برای جلب وجذب او به سازمان های سیاسی وابسته به خود سر راهش قرار می گیرند. یکی را انتخاب می کند از اعضای مجاهدین خلق «به زودی مرا با شخصی یه نام حمید آشنا کرد وازآن پس زیرمسئولیت حمید آموزش سیاسی و ایدئولوژیک می دیدم» حمید هر ازگاهی جزوه وکتابی برای مطالعه به او می دهد.
کتاب ها شامل آثاری ازمهندس بازرگان و تفسیر پرتوی ازقرآن اثرآقای طالقانی وهمگی ازکتب دینی است. ازهمان نخست توجه او یا توقع او بالاتراز این حصارهاست که سازمان درچهارچوب تنگ نظریها فکرواندیشه ها رامحدود می کند. درگفتگوئی از حمید می پرسد:« اگر روزی میان شناخت علمی وبینش دینی تضاد بیفتد ما کدامش را انتخاب خواهیم کرد؟» حمید می گوید «ممد حنیف [نژاد] به همه گفته است که اگر بر سر دوراهی گیر کردید که راه بینش دینی یا راه شناخت علمی درتعارض قرار گرفته است همیشه بینش دینی را کنار بزنید و راه شناخت علمی را انتخاب کنید». پاسخ مسئول به قول نویسنده «مرا ازغلتیدن سازمان درفناتیزیسم برخاسته ازبینش مذهبی ازمیان برد».
تعلیمات سازمانی ازدزدیدن چنگال ازفروشگاه ها گرفته تا تهیه مواد منفجره برای ساختن بمب و کار های بی مورد وقت گذرانی های بی حاصل اورا خسته می کند وزبان به اعتراض می گشاید. با انتقاد ازنادانی رابط ها ومسئولان آموزش سازمان در پایان بخش«آموزش رانندگی» می نویسد :«سازمانی که بیش ازسه سال دردرونش با رویاهایم زندگی کرده بودم اکنون جایی برای کودکانی شده بود که از سرشرارت همه چیزراخراب می کنند. همواره این سئوال به ذهنم میآمد نکند درذهن آنها چیزی جز بمب نمی گذرد». دردها را با مسعود درمیان می گذارد. پاسخ می شنود «سازمان همینه که هست. نمی خواهی برو».

با دختری به نام سیمین که سال هفتم پزشکی را می گذراند ویک سال ازنویسنده جلوتربود و دریک بیمارستان کارمی کردند آشنا می شود:«سیمین بسیارشیکپوش وطرفدارمُد روزبود. با توجه به وضعیت خانوادگی و موقعیت اجتماعی اش فکر کردم اگر هویت خودم را آشکارکنم ازمن دوری می گزیند» مشکل خودرا با اودرمیان می گذارد:«من با یک گروه زیرزمینی ارتباط دارم. عمر من کوتاه خواهد بود. یا به زندان خواهم رفت یامرگ درپیش رودارم». سیمین درنهایت شجاعت پاسخ می دهد: «هرجا بروی من هم با تو خواهم آمد. چه خوب. الان احساس می کنم بیشترازگذشته تو را دوست دارم». آن دو ازدواج می کنند. وقتی مسئله ازدواج را با حمید درمیان می گذارد اما، ناخشنودی اورا حس می کند. رابط سازمان می گوید « تومی دانی که عاشق شدن و ازدواج کردن برخلاف قوانین سازمان است!؟». مدت کوتاهی با سازمان قطع رابطه پیش می آید. دوماه بعد حمید به سراغ ایرج آمده خبرمی دهد که «سازمان با حفظ انتقادش به رفتارغیرتشکیلاتی تورا می پذیرد و امید است همسرت هم به سازمان بپیوندد. سازمان نیاز به پزشک جراح دارد».

باحملۀ گستردۀ ساواک که به لو رفتن «حدود ۱۲۰نفرازکادرها، مسئولان درجه ی یک ودوی اعضا دستگیر وروانه شکنجه گاه های ساواک شدند». سیمین دربیمارستان یهلوی دررشتۀ تخصص کودکان دوره می گذراند و ایرج، برحسب دستورسازمان هرهفته دوبار ازمشهد به تهران میرفت تا با رابطش مسعود تماس بگیرد.«این رفت وآمدها میبایست درخفا صورت گیرد . . .حتی سیمین هم نمیبایست از بودن من درتهران با خبرباشد». سیمین هم به سازمان می پیوندد. تمرین رانندگی وشنا وساختن بمب وسرگرمی های عوامانه ازمسائلی است که نویسنده همه را با نفرت روایت کرده است .

درتهران سیمین راملاقات می کند. ازرفتارسرد وبی اعتنائی او، خستگی، ضعف وپریشانی همسرش شگفت زده می شود. سیمین می گوید :« سازمان می گوید تو ترسوئی، تو یک آدم پفیوزی شدی، تو گذاشتی و رفتی، این واژه ها را بی هیچ حس وحالی می گفت . . . نمی دانم چرا برگشته ای؟ دیگر به این خانه برنگرد».
نویسنده ازرفتاروسخنان غیرمنتظرۀ سیمین، دخالت های تجاوزکارانۀ سازمان به حریم خصوصی را حس می کند: «ازخود گفتگو بدم آمد. آن ها تا کجا پیش رفته اند. سازمان تا توی رختخوب من هم آمده است. آخرچرا؟». سیمین به صراحت می گوید «فردا ازاینجا برو».

دردیداربا رابطش حمید ضمن صحبت ازمشکلات، با اسم واقعی اورا مورد خطاب قرار می دهد که به قول نویسنده، «من سخت تکان خوردم که او نام واقعی مرا ازکجا می داند! برایم روشن شد که سازمان نام مراعلنی کرده و به همه داده است. معمولا این کاررا دربارۀ کادرهای سوخته می کنند» حمید، درصحبت های طولانی ازاین که سازمان هیچگونه اعتمادی به او ندارد، ازضرورت عملیات مسلحانه ومبارزات چریکی، ساخت وسازبمب وانفجارآن ومخفی شدن اوسخن می گوید. بگو مگوها ادامه دارد وهردو خسته و درحال جداشدن هستند که حمید می پرسد: «آیا برای جدائی ازهمسرت اقدامی کرده ای؟ این پرسش او مرا بد گمان کرد. با خود اندیشیدم نکند برای همین آمده است. ولی آخر چرا برای چه؟ با خونسردی گفتم : ببین خود همین مسئله نشان می دهد سازمان واقعا ازپختگی لازمی برخوردار نیست. مگررابطۀ بین دوانسان رابطۀ زردک است که من به آسانی آن را اززمین بکنم و بیندازم دور؟ وبه ویژه الان که من به همه چیز مشکوکم وهیچ ایمانی و اعتمادی ندارم تو از من می خواهی که این کار را بکنم. . . . ازآن گذشته سازمان این همه مسئله دارد نمی فهمم چرا به این یکی چسبیده است».

در جدائی چند هفته بعد سیمین به درمانگاه تجریش که محل کار ایرج است به اوتلفن می کند و وقت ملاقات می گیرد. درملافات می گوید آمده ام که ازتوطلاق بگیرم. درمقابل اصرارایرج که می پرسد: «آیا تو مطمئنی که می خواهی این کاررا بکنی!؟ با لحنی قاطعانه و چهره ای ناشاد و ناخرسند : «آری تصمیم خودم را گرفته ام». هردو به محضری می روند و رسما ازهم جدا می شوند. یکی دوهفته بعد سیمین به سراغ ایرج رفته و ازاو می خواهد : « اگروقتش را داری سوارماشین شو گشتی بزنیم. دلم می خواهد کمی باهم حرف بزنیم. هنوز باهم رفیق که هستیم نه!؟». سیمین درآن ملاقات می گوید آمده ام که باردیگر باتو ازدواج کنم. شک وتردید ایرج بیشتر می شود که پشت این قضایا دست پنهان سازمان درکار است. «می دانستم این او نیست که تصمیم می گیرد ولی آخربرای چه آمده بود . . .».

برنامۀ کشتن من این بار که سیمین تقاضای قرارملاقات ازایرج می کند، نویسنده، با شک و تردید به ملاقاتش می رود. اما به قول خودش «حس وحال غریبی داشتم بنظرم قرار مشکوک می رسید. آیا کاسه ای زیرنیم کاسه بود؟ کمی دوروبرم را پائیدم . . . ماشین سیمین پپدا شد. . . . یک آدم سنگی با چهره ای بکلی بی حالت بسویم آمد. نه سلامی نه لبخندی نه نگاهی از سر آشنائی. لب به سخن گشود. نمی فهمیدم چه می گوید. همین را به یاد دارم که واژه ها خشک و زمخت بودند. حرکات دست ها و حالاتش تهی ازجان وروان بود. درمحدوده ای که به اوداده بودند سخن گفت: سازمان می خواهد بداند که آیا تو به سازمان بر می گردی یانه؟». ایرج، پیوستن خود را به سازمان قاطعانه ردمی کند. از سکوت ممتد او وقت تلف کردن سیمین را حس می کند. تلفن عمومی زنگ می زند. سیمین با شتاب گوشی را برمی دارد. «نمی دانستم با که سخن می گوید ولی شنیدم که گفت می گوید نه!». نویسنده می شنود که او نشانی خانه و محل کارش را به طرف صحبت می دهد. به سوی او رفته با صدای بلند می گوید چرا آدرس مرا دادی؟ سیمین که نگرانی اورا فهمیده رنگ پریده وبهت زده به طرف می گوید «نه! نه! این غیرممکن است!» پرخاش می کند و ازهمدیگر جدا می شوند. نویسنده براین باوراست که : «واژه کشتن برزبان نیامده بود. ولی برهیچ کداممان نهفته نبود که سازمان برنامه کشتن مرا در دستورگذاشته است».
به نظر نویسنده، سازمان برای قتل معترضان ازوجود همسرانشان استفاده می کردند. بنگرید به زیر نویس برگ ۱۱۹ اشاره ای دارد به نقشۀ سازمان درترورشریف واقفی درسال ۱۳۵۴. «ازهمسرش بعنوان جاسوس علیه او سود بردند. همسرش صادقانه همه رفتارهای شریف واقفی را ریزه ریزه به سازمان گزارش می داد تا سرانجام اورا سرقرارسازمانی کشتند».

نویسنده، دوران سربازی را درپادگان عشرت آباد می گذراند. درهمانجا که بعنوان پزشک درخدمت بود گرفتار شده در زندان ضداطلاعات ارتش بازداشت می شود. فردای آن روز با دو مآمور ساواک به مشهد می برند. و به اداره ساواک مشهد تحویل می دهند. ازهمان روز با شکنجه وشکنجه گرآشنا می شود. مردی ست پنجاه ساله به نام«دبیری». ازشدت پس گردنی محکم که شکنجه گر به او میزند ازصندلی چوبی دسته دار به گوشه ای پرتاب می شود. سرش داد می زند «مادر قحبه مارا فیلم می کنی!» کابل ها پشت سرهم به کف پاهاش می آید. «این بار درد شلاق بسیار بیشتر وجانکاه تر ازبار پیشین بود وبه خودم می پیچیدم» ادامه شکنجه وفشارتوهین ها ودردهای مضاعف روحی و جسمی را شرح می دهد. «باهرضربه کابل بی اختیار ناله سرکردم. ناگهان داد زد خفه شو، صداتو ببرمادر قحبه. صدای دبیری بود. جلاد ناگهان ضربۀ محکمی به شکمم زد. نفسم برید. گیج شدم. بی هوش می شدم درمیان هوشیاری و بی هوشی، تنها صدای مسعودی [بازجوی] را شنیدم که رو به دبیری گفت دست نگهدار بدجایی زدی. داره بی هوش میشه».

پرواز به تهران. نویسنده، پس از شرح بازجوئی ها و شکنجه های وحشیانه، انتقال خودرا با هواپیما توسط مآموران ساواک ازمشهد به تهران توضیح می دهد. درهواپیما، دختربچه ای یکساله درآغوش مادر، با لبخندی معصومانه چشم به او دوخته ودرحال جست وخیز« دستان کوچکش را ازفاصلۀ چند متری به سمت من دراز کرده بود و مرا به بازی فرا می خواند». تجسم این روایت کوتاه و ساده، سرک کشیدنِ کوتاه وگذرا به دنیای زیبای کودکانه، لحظاتی خواننده را تسکین می دهد. ازفشارغم و اندوهش کاسته می شود. خوانندۀ همدل با راوی، با احساس دردِ شکنجه وتوهین درخود می پیچد. درتهران زندانی را به زندان قزل قلعه می برند. بازجو ازاو می خواهد «امروز سه شننبه است وتو باید مسعود را فردا به ماتحویل بدهی وگرنه آش و لاشت می کنیم». چند بار به محل ملاقات اوبا مسعود می برند که نتیجه ای حاصل نمی شود. درقزل قلعه خبرنگاری طرح دوستی با او می ریزد که درسلول بغل دست سلول او زندانی ست آشنا می شود. خبرنگارسفارش می کند که مقاومت کند. او هم پاسخ می دهد چیزی ندارم که مقاومت کنم. «درآینده دریافتم که این کس نامش منوچهری بوده یکی ازبازجوهای مشهور وخطرناک ساواک است. پس ازآن دیگر مرا سر قرار نبردند».
بازگشت به زندان ساواک مشهد
پس ازچهل وپنج روز زندانی را به مشهد برمی گردانند. دردادگاه نظامی ارتش همراه با برادرش و چند دانشجوی دیگر که دستگیر شده بودند به اتهام ضدیت با مقام سلطنت محاکمه شده و در زندان نوسازوکیل آباد دوران محکومیت را می گذرانند. درآذر ماه سال ۱۳۵۲ آزاد می شود. دربیمارستان شیروخورشید قوچان به کار طبابت می پردازد.
دیدار با سیمین
ایرج، ازطریق خواهرش مرال [مارال] با سیمین تماس می گیرد. درتلفن زندانی شدن خودش را با او درمیان می گذارد. «بی هیچ احساسی» پاسخ می دهد «آری ازمرال شنیدم.» از سیمین می خواهد او را ببیند می پرسد : «چرا؟ چیزخاصی میخوای بگی؟ یاچیزی داری که به من بدی؟» بالاخره دم پارک ساعی قرار می گذارند. همدیگررا می بینند. سیمین داغون، پریده رنگ نزار وافسرده تا جائی که «به سختی توانستم اورا بشناسم. جثۀ بسیار ضعیفی پیدا کرده بود و شدیدا لاغر. چهره اش شبیه پیرزن ها می نمود. خستگی و بی خوابی چهره اش به روشنی پیدا بود». ایرج سرگذشت خود را تعریف می کند اززندان و هرچه آنچه براو رفته به اختصار شرح می دهد. از جزوه ها می گوید که آماده کرده دراین فکروخیال است آن ها را به او بدهد. اما سیمین انگار «مه غلیظی دورمغزش راگرفته بود . آنجا نبود. حاضرِ غایب. دربرابرپرسش ها می گفت کی؟ چی؟ کجا؟ گیجی و منگیش کم کم حالت روحی خاصی درمن پدیدآورد . . . سیمینی که من می شناختم مرده است. احساس می کردم که انسانی را کشته ام». وقت خداحافطی، ایرج ازشکم برآمدۀ سیمین متوجه می شود که حامله است. حتما این بار را یکی از «همان ها ؟ که بنام انسانیت، انسان را نابود می کنند» دردل اوکاشته است.
دومین سربازی، دومین دستگیری
نویسنده، برای سربازی باردیگر خودرا به اداره نظام وظبفه معرفی میکند. به کرمان می فرستند با درجۀ سرباز صفر. «روزها دربهداری پادگان بیماران را می دیدم. پس ازپایان کاربه شهر می رفتم». پس ازمدتی بازهم گرفتار و همراه یک سرباز تبعیدی به شهربانی کرمان می برند ودستبند زده با اتوبوس تی بی تی به تهران می فرستند. استوار مآمور وقتی می فهمد اوپزشک است ناراحت شده و دستبندش را بازمی کند. درتهران به کمیتۀ مشترک ضدخرابکاری تحویل می دهند. همانجا بامنوچهری روبه رور می شود. بازجوی اوست. همان که درقزل قلعه خودش را روزنامه نگار معرفی کرده بود. نویسنده در کمیته از جریان دستگیری سیمین با خبر می شود. توضیح پائین صفحه نشان می دهد که سیمین درهمکاری با تیم میثمی موقع ساختن بمب دستی، هردو چشم میثمی و یک چشم سیمین نا بینا شده است. سیمین باموافقت خود میثمی اورا درحوض انداخته فرار می کند اما درهمان حوالی خیابان آشیخ هادی دستگیر می شود.

نویسنده، در عنوان «زمان زندانی» تجربه های خود را از شکنجه وآسیب های جا مانده از دردهای کُشنده به ویژه آثار روحی آن شرح می دهد. شکنجه های گوناگون را به قدری موشکافانه تحلیل می کند که درکمتر خاطره ای اززندانیان شکنجه شده، اینگونه صحنه ها روایت شده است. همو، درنقش روانشناسی توانا، مهارت در وحشیگری های بازجویان وکینه توزی از انتقام فریب خورد ن ها را با جزئیاتِ رویدادها بهنگام شکنجه توضیح می دهد: «برای بازجوهیچ چیزی بدترازاین نیست که اسیری بازجوئی پس بدهد وسپس آشکار شود که همه سخنانش را نزده است وبازجوی دیگری این موضوع را دریابد. بگفتۀ “تهرانی” که می گفت نمی خواهم بازنده باشم. :منوچهری” به خاطربازجوئی باراول من سرزنش شده بود و نمی خواست برای بار دوم هم سرزنش شود».
جای زدن نیست
پس از دوماه شکنجۀ روزانه و دانمی، حسینی شکنجه گر با دیدن نویسنده، که برای دریافت مقرری روزانه به خدمتش برده شده می گوید :«جای زدن نیست». نویسنده، با شرح دردهای عفونی « کم کم پوست پاهایم مُردند و چرک کردند. عفونت آهسته آهسته ازپای راستم بالا می آمد. . . . چرک اکنون به بالای رانم رسیده بود. دچار عفونت خونی شده بودم. یعنی میکروب ازپاهایم به تمام بدنم سرایت کرده بود». نگهبان در سلول را باز می کند تا غذایش را بدهد. با دیدن او فریاد می زند: « دارد می میرد. سلول داره می میرد». زندانی بیهوش را به درمانگاه می رسانند. بعد ازدوروز در حالی که اندک بهبودی حاصل شده به سلول برمی گردانند. در سلول همگانی، از زندانیان می شنود که در روزنامه ها ماجرای سیمین منتشر شده است. ازدکترعلی شریعتی و سلول همیشه باز او یاد می کند. «شریعتی در رُب دوشامبر ابریشمی سرخ جگری رنگ با نعلین های شیکی که درونش از پشم لطیفی پوشیده بود تا پای نازنین استاد سرما نخورد خرامان خرامان راه می رفت . . . به نظر می رسید بس خوشنود است که با آن وضعیت اینجاست». درمقایسه باسایر زندانی ها « این شایعه را دامن می زد که ساواک او را دستگیر کرده است تا دربیرون از او قهرمانی دربرابر مجاهدین بسازد».
از روزی می نویسد که قرار شده همراه عده ای به زندان قصر منتقل شود: «پیراهنم را برداشتم ومرا هم به دنبال زندانی ها به دفتر کمیته بردند. آنجا مرد جوانی رادیدم لاغر، با پاهای پانسمان شده که دست هایش می لرزید. او”سعید سلطانپور”، شاعرمبارز بود. لباس های پیش ازدستگیری ام را در درون یک پلاستیک به دستم دادند و مرا به همراه سایرزندانیان سوار بر اتوبوس روانه زندان قصر کردنم». مقایسه کنید موقعیت دو زندانی: یعنی علی شریعتی و سعید سلطان پوررا. تا: تفاوت ها و نتیجه های متعین آن دو را دریابید. تقابل سنت ومدرنیته را !.
زندان قصر زندانی را در دی ماه ۱۳۵۳ به بازپرسی دادگاه ارتش می برند. آنجا متوجه می شود که بین ساواک و سایرمراکز انتظامی وامنیتی به ویژه ارتش اختلاف زیاد است و خیلی هم همدست نیستند.
«بازپرس ارتش به یک سرگرد که به گمانم سرپرست اوست از ساواک شکایت می کند. می گفت : مثلا این آقای دکتررا دوباره گرفته اند. ایشان یک بار به همین جرم دستگیر و محکوم شده است. چگونه می شود شخص را دوباره به همان جرم محکوم کرد.» مخاطب اوپاسخ می دهد :« بله من هم قبول دارم. متآسفانه دوستان (منظورش ساواک بود) اشتباهاتی می کنند». ایرج، پس از مدتی باز به بازجوئی احضار می شود. این باربرخلاف گذشته، هراندازه که بازجوی اولی مودب و تحصیل کردۀ با اخلاقی بود، توسط بازجوی فحاش ارتشی بعنوان چریک خطرناک محاکمه می شود با تهدید وتوهین دستبند زده به زندان برمی گردانند.

کشتار۹ زندانی سیاسی دراوین نویسنده فاجعۀ کشتار زندانیان سیاسی درتپه های اوین را به ” بهانه فرار زندانیان” توضیح می دهد :«همه می دانستیم که این فراری است ساختگی زیرا هیچ کس، آن هم به طورگروهی، نمیتواند ازشکنجه گاه اوین فرارکند. سپس آشکارشد که رژیم شاه این دلاوران را در سحرگاه روز بیست ونه فروردین [۱۳۵۴] درپشت تپه های اوین تیرباران کرده است». از یگانگی خانوادۀ زندانیان سیاسی وهمدلی وهمدردی مشترک آن ها می گوید. «ما همه متعلق به یک خانواده بودیم. . . . با شنیدن خبر، ناگهان درزندان همهمه شد. زندانی ها خشمگین شدند و یک حالت پرخاشگری هوای زندان را فراگرفته بود. پلیس وارد زندان شد وازترس واکنش زندانی ها روزنامه ها را گردآوری کرد. سپس زندان درسوگ بزرگی فرو رفت وتا پنج روز دیگر کسی نای هیچ تکانی را نداشت . . . خنده برلبانشان خشکیده بود». یکی ازسوگواران با لهجه شمالی روبه زندانیان می گوید: «بچه ها برخیزید پایان دهید این سوگواری را. زندگی امری است طبیعی. بلند شوید وزندان را تمیز کنید. نامش حسن حسام بود. ناگهان همه به جنب و جوش پرداختند . شهردارانی که نوبتشان بود آغاز به کار کردند».

درتشدید دیکتاتوری قهرمانلو، اشاره ای دارد به اعدام جوان هفده ساله ای به نام خسرو تره گل. برادر اوهوشنگ، ازگروه آرمان خلق پیش ازآن اعدام شده بود. در زندان قصر باهم آشنا می شوند. خسرو از کرم خوردگی دندانش شکایت می کند. «دلم ریش ریش شد، اوآن اندازه جوان وسرشاراز زندگی بود که مرگ را باور نداشت ودرحالی که ۳ ماه از جوخۀ مرگ به دوربود در اندیشه درمان دندانش بود» وقتی ۱۸ساله شده همراه هم پرونده اش حسین سلاحی بیست و سه ساله هردورا تیرباران می کنند. به روایت نویسنده، دوبرادرسلاحی کاظم وجواد قبل از او تیرباران شده بودند. آن دوعضو چریک های فدائی خلق بودند.
دردادگاه فرجام ازسرتیپ “بهرون” و خوی انسانی این مردشریف که ریاست هیات قضات دادگاه او را داشته به نیکی یاد می کند. با شگفتی ازنامه رسمی سپهبد نصیری به دادگاه سخن می گوید: «هرگزسابقه نداشته که رئیس ساواک آشکارا به دادگاه نامه بنویسد وخواهان محکوم شدن شخصی باشد» نامه دردادگاه خوانده می شود. به حکم دادگاه به پنج سال زندان محکوم می شود. سرتیپ بهرون درحالی که با شرمندگی دست های اورا می فشارد :«آقای دکترمرا ببخشید. بیش ازاین نتوانستم کاری انجام بدهم.». پاکیِ وجدان این قاضی شریف ماندگار می شود: «من هیچگاه چهرۀ مهربان و شرمندۀ اورا ازیاد نمی برم».

برنامه تلویزیونی با حضور سیمین روزهای پایانی مرداد ۱۳۵۴ برحسب برنامه اعلام شده ثابتی در درتلویزیون ظاهر می شود. وازکورشدن دو خرابکار، “میثمی و سیمین” خبرمی دهد. سپس چهرۀ سیمین درتلویزون ظاهر شد:«چشم راستش سیاهی نداشت». دستگیری خودش را شرح می دهد. ایرج بین زندانیان که جلوی تلویزیون به تماشا درازکشیده اند درفکرواندوه کجرویهای سازمان است. «چرا این بی خردان ازیک پزشک می خواهند بمب بسازد؟ چرا ازاو درجای خودش استفاده نمی کنند؟ چرا باید اورا که هیچ تجربه ای دراینگونه کارها ندارد درگیرمسئولیتی خطرناک بکنند؟ جان اعضاارزشی ندارد؟ . . . داستان کودک چیه؟ سرنوشت او چه می شود؟ بمب سازی و کودک سازی؟» غرقه دراین افکار ویرانگروهولناکِ نفس بُر با ده ها چراهای بی پاسخ، به ناگهان دست مهربان نسیم خاکساربر شانه اش می نشیند و نخستین بذرهای دوستی دردلش جوانه می زند. اما درغوغای آن پریشان فکری ها راز گرفتاری ودگرگونی های سیمین را درمییابد که درگذشته نیزازاوسخن گفته : «دریافتم بیتل همان بهرام آرام است که رهبری سازمان را برعهده دارد. دریافتم پدرو مادرسیمین تا آن زمان می پنداشتند هنوزمن همسرسیمین هستم».

ایرج، دربند چهار توسط نسیم خاکسار با رضا علامه زاده یکی « ازهم پرونده های خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان بود» آشنا می شود.ازشوروشادیِ جوانی او« رنج رادرسیمایش میتوانستی ببینی ولی غم را نه». شبی رضا دراتاق خود ازکتری کوچکی شربتی درلیوان ریخته به ایرج میدهد. بوی خوش: «این نخستین شرابی بودکه من در زندگی ام نوشیدم». وقتی ازاو میپرسد:« شیطون راستی چه طوری زیرچشمان پلیس شراب انداختی؟» می گوید: «صدایش را درنیار، همان یک جام به تو می رسه هردو خندیدیم».

سال ۱۳۵۶با انتخاب کارتربه ریاست جمهوری امریکا، نمایندگان حقوق بشروابسته به صلیب سرخ، به منظور بازدید اززندان ها به ایران آمدند: «یکی اززندانی ها گفته های آنهارا به انگلیسی به فارسی برمی گرداند» درمیان بهت وحیرت زندانیان درفضای سرکوب وخفقان، نشان دادن آثارشکنجه های تنِ زندانیان باورنکردنی بود وتأکید نمایندگان حقوق بشربراین نکته :«ما آمده ایم تا ازنزدیک با شما رودررو بدون هیچکس دیگری گفتگو کنیم وسخن شمارا ازشما بشنویم وسپس گزارش را به شخص شاه و صلیب سرخ جهانی بدهیم. ما اعتقاد داریم که شخص شاه آگاهی کامل برهمه این رویدادها دارد وهمه ازاو دستور می گیرند. ازهمین رو گزارش را مستقیما به او می دهیم». مصاحبه باصدوشصت زندانی که نویسنده نیزیکی ازآنها بوده اثرشکنجه های روی دست پاهایش را نشان داده پزشک بودنش را بیان می کند. نماینده میگوید فردا به زندان زنان می روم پیامی نداری؟» پاسخ می دهد «سلام مرا به سیمین برسان».

نویسنده، درمرداد۱۳۵۷ پس ازپایان محکومیت اززندان آزاد می شود. بی خبر به زادگاهش برمیگردد و به خانوادۀ خود می پنوندد. پس ازانقلاب سیمن را درخانه پدرومادرش می بیند. «سیمین را دیدم در برخورد اول نمی توانستم نگاهش کنم. جا خوردم. یک چشم نداشت. دلم ریش شد. . . . برای یک لحظه چشمش مانند چاهی شد که مرا به گذشته فروبرد» آن دو پس ازمدتی باردیگرازدواج می کنند. سیمین می گوید «ایرج من سیمین پنج سال پیش نیستم اینو بدون». «نگاهش کردم چهره اش سنگی وبی فروغ بود». سیمین این باربه گروه پیکار پیوسته است. آن دو زن وشوهر دربیمارستان کودکان به کارمشغول می شوند. با شروع جنگ ایران و عراق وکمبود پزشک، «به خاطر انقلاب فرهنگی به سرپرستی آقای عبدالکریم سروش از به کار گرفتن پزشک نامکتبی سرباز می زد . . . درخواست ما ازدکتر عارفی، پزشک ویژه شخص خمینی، که ریاست دانشکدۀ پزشکی را هم بردوش داشت هیچ سودی نکرد. او همچنان چشم به راه پیدا شدن پزشک مکتبی بود و ما تماشاگرمرگ کودکان». ازمهدی کروبی که در زندان باهم آشنا شده بودند به نیکی یاد می کند و کمک های اورا یادآور می شود . درسه راه عباس آباد تهران جاده قدیم شیمران مطبی دایر کرده مشغول کار می شود.
خروج ازکشور با شروع سلطنت فقها و دستگیری واعدام مخالفین به ویژه چپ اندیشان ومجاهدین سابقه دار و فضای سنگین سرکوب وخفقان: «یکی ازاین روزها درمطب خود نشسته بودم همسریکی ازدوستان سراسیمه وارد اتاق کارم شد و گفت :«دکتر چه نشسته ای سه روزاست تورانداخته و همه را دستگیر می کنند. زود فرارکن. باشنیدن این سخنان منشی ام را با شتاب به خانه اش فرستادم و مطب را برای همیشه بستم.» ایرج با بچه دوماهه اش مرال، دوماه پنهان می شود و سپس همسر وفرزندش را ازکشورخارج می کند. «سیمین یک بارشخصا با او– دکترعباس شیبانی رئیس نظام پزشکی– ملاقات کرد ولی دکترشیبانی با کمال بی ادبی وسنگدلی گفت نمی گذارم بچه راببری».پس از چندی در دیماه ۱۳۶۴خودش نیز با تهیه پاسپورت وطن را ترک می کند. واکنون درآمریکا به سر می برد.
کتاب به پایان می رسد. ولی پیوست ها که شامل ۵۳برگ است: ازتاریخ ایل قهرمانلودرخراسان، روایت وحشیگری سرگرد نواب صفوی درقوچان و مهمتر، شرح حال دختری به نام لیلا زمردی که سرگذشت اندوهبارش با عنوان: «نامه لیلا زمردی» آمده، به دست ساواک به قتل رسیده است.

نویسنده، در فعالیت ها و تجربه های چند ساله، تفاوت های بنیادی درونی و بیرونی سازمان را به هشیاری دریافته، با نشانه هائی روش تقدیس جهل سازمانیافته را فاش کرده است. این نیز بگویم که درکنارچنین تلاش پیگیر، نمایشِ هفده تابلوی آبرنگ زیبا، ماندگاری ازروح هنرمندانۀ ایرج قهرمانلو ست وکتاب بسته می شود.

در روزهائی که سرگرم نوشتن این نقد بودم. دربرنامه بی بی فارسی دربرنامه “پرکار” که داریوش کریمی مسئول وگردانندۀ آن است. درباره ساواک برنامه ای داشت دردونوبت، روزهای ۲۱ و ۲۷ جولای۲۰۱۵ که آقایان احمدفراستی، عرفان قانعی فرد، شاهسوندی و مصطفی مدنی درآن شرکت داشتند. فراستی ازطرف ساواک، باوقاحت دروغ می گفت و آن چنان ازجنایت های وحشیانۀ شکنجه گران دفاع می کرد که پنداری . . . است و بازار مسگرها. هرچه خواست بادلهره گفت. وجدان آلودۀ خود را عریان کرد. شکنجه، آدمکشی و جنایت ها را با آرایش کلام حرفه ای، بخشی از وظایف امنیتی خواند. همو، باغروری لرزان جنایت ها را به گونه ای انکار می کرد که گویا اجنه و شیاطین بودند که گروه جزنی را در تپه های اوین به رگبار بستند؛ همچنین دردانشگاه تهران دانشجویان را و آن همه جوانان را که در خانه های تیمی و یا درخیابان ها به جرم کتابخوانی و روزنامه خوانی جان باختند به دست اجنه ها کشته شدند. هنوز صدها نفر اززندانیان سیاسی شکنجه شده توسط ساواک درزندان های آن دوران، زنده هستند و با ده ها آسیب جسمی و روانی.

بررسی نوشتار /رضا اغنمی

نوشتار ۹ /۲۰۱۵

محمد ربوبی

22237
این شماره نوشتار، از سلسله ترجمه هایی ست که آقای محمد ربوبی، سال هاست، با گزینش مقالاتی ازنویسندگان و دانشمندان و فیلسوفان غرب به فارسی ترجمه و به رایگان دراختیار علاقمندان ونویسندگان واهل قلم قرار می دهد. کاری بس مفید فرهنگی، بدون هیاهوهای تشکیلاتی، یک تنه انجام می دهد.

دراین شمارۀ نوشتارچهارده گفتار ومصاجبه و داستان ترجمه شده است که در مجموع، هریک درفضای فرهنگی – ادبی با حفظ زادگاهِ اصلی، گسترۀ تنوع ادبیات را در زبان های گوناگون مللل جهان، با ترجمه به فارسیزا، به نمایش می گدارد.

در « نوشتار» این شماره، چند گفتار را برای بررسی برگزیده ام. نخستین گفتار، ترجمه ای ست ار بورخس باعنوان «رؤیاهای جاودانه ی کافکا (۱۹۸۳) ». بورخس از خاطره های خود می گوید دربارۀ یاد گیریِ زبان آلمانی و آشنایی با آثار کافکا : «درست به خاطر ندارم کدام کتاب بود، اما تصور میکنم ” یازده داستان” او بود» و سپس از روانی و سادگی زبان کافکا می گوید و راز موفقیت و شهرت و نفوذ او درمعاصران را در همین ساده نوشتن معرفی می کند. درعلاقه و ایمان به با آثار کافکا، ازهوس کافکاشدن ش می گوید : «من هم داستان هایی نوشته ام. و تلاش کردم با نوشتن این داستان ها، از سر جاه طلبی والبته بیهوده کافکا شوم! . . . . . . اما برای خودم آشکار شد که به هدفم نائل نشده ام. بایستی راه دیگری درپیش گیرم». همو از با حرمتی ستودنی ار برجستگی ها کافکا می گوید : «کافکا یکی ازبزرگترین مولفین ادبیات سراسر جهان بود». با اشاره به اصلیت یهودی بودن کافکا یادآور می شود که « این ها ازیادها خواهند رفت، اما داستان هایش را باز هم پیوسته خواهند خواند» .

دومین اثر نوشتار از«آنکه براسینکا» شاعر و مترجم هلندی ست باعنوان «شادی و رنج ترجمه ی آثار ادبی». نویسنده، با اشاره به مسئولیت سنگین مترجم یادآور می شود که : «اثر ادبی آفرینشی است حاوی عصاره ی زندگی خصوصی آفریننده ی اثر». همو از دشواری کار و خستگی وکوفتگی اعصاب مترجمان می گوید : «ترجمه بیش از هر کار دیگری مغز را فرسوده می کند و ازکار می اندازد». تجربه های اولیۀ خود دربارۀ ترجمه را یادآور شده : «من گاهی پس از پایان ترجمه ی متنی بغرنج و دشوار حس می کردم در طول یک سال ترجمه مشغول طناب بازی بود و با هربار پرش سرم به سقف اتاق برخورد کرده. این احساس را فقط موقعی می شود تحمل کرد که کار ترجمه شده، مطبوع، مهیج و رضایت بخش باشد و افزون براین معتاد شدن به کار». اشاره به آرای صاحبنطران گوناگون با روایت های مستند، نشان از تسلط وعلاقۀ مفرط به حرفۀ خود است که به نوعی « اعتیاد» یاد می کند.

سومین اثر عنوان : «مصاحبه ای با هرتا موللر، برنده ی جایزه ی ادبیات نوبل نهم اکتبر ۲۰۰۹ » را درپیشانی دارد. این مصاحبۀ کوتاه، روایت سرگذشت غم انگیز شخص نویسنده و مادرش میباشد، که پریشانی ها و آسیب های روانی و پیامدهای نفی بلد (تبعید اجباری» را شرح می دهد. روایتی تلخ و تکان دهنده از آثارویرانگرجنگ جهانی دوم.

چهارمین گفتار با عنوان :« بیوگرافی کوتاه کارل فون اوسینسکی، کوشنده ی آزادی بیان» است که ربوبی، با توضیح جالب یادی از شادروان «منصورکوشان» کرده : «موقعی که منصورکوشان در نروژ جایزۀ فون اوسینسکی را دریافت کرد ازمن درخواست کرد بیوگرافی او را تدوین کنم تا درمجله ی «جنگ زمان» منتشرکند. این بیوگرافی پس ارتدوین با ترجمه ی مطلبی که دوست وهمکارش توخولسکی در مجله ی «دی ولت بونه» منتشر کرده بود، برای کوشان ارسال شد و او درمجله منتشرکرد» . همانطوری که قبلا اشاره شد، اوسینسکی کوشنده آزادی بیان، به سمت دبیر جامعۀ صلح آلمان در هامبورک انتخاب می شود. فعالیت اودر مبارزه با جنگ و همکاری «با مدیر هفته نامه فولکس تسایتوک، حزب جمهوری خواهان را تأسیس کردند» اما درانتخابات پارلمان بعلت عدم رآی کافی حزب منحل می شود. سال ۱۹۲۴ با مجلۀ «دی اوبونه که درسال ۱۹۰۵ تأسیس شده بود» باسمت سردبیرشروع به همکاری کرده و به جرم نوشتن مقاله ای که والترکرایرز نوشته بود محکوم می شود. نویسندۀ مقاله به سویس فرار می کند وسردبیر اوسینسکی، ۱۸ ماه زندانی می شود. باعفو عمومی درسال ۱۹۳۲ اززندان آزاد شده، اما سالی بعد با سرکارآمدن «ناسیونال سوسیالیستها» اوسینسکی با بسیاری از هماندیشانش گرفتار و روانه اردوگاه شده زیر شکنجه قرار می گیرد و سرانجام در چهارم مه ۱۹۳۶ در زندان فوت می کند. اما، نام نیک این مبارز صلح طلب درتاریخ آلمان، جایگاه ویژۀ خود را ثبت و ضبط می کند: « از سال ۱۹۶۳ مدال ها وجوایز متعددی درآلمان و سایر کشورها به نام او و به کوشندگان صلح وتفاهم بین ملت ها ومدافعین آزادی بیان اعطا می شود. در آلمان برخی آموزشگاه ها و دانشکاه ها وکتابخانه ها و خیابان ها به نام او نامیده می شود. . . . . . . در سال ۱۹۹۴ مجموعۀ آثار اوسینسکی در هشت جلد از سوی بنگاه انتشاراتی روزولت در آلمان منتشر شد» .

نلسون ماندالا و زندانبانش کرکوری. به مناسبت درگدشت ماندالا ششمین گفتار است که مترجم سرگذشتِ زندانهای (Robben Islsnd) طولانی مدت این مرد پولادین را با مخاطبین درمیان گذاشته است. نویسنده پس از شناساندن وموقعیت جغزافی جزیرۀ که از بد اب وهواترین نقطۀ جهان است اضافه می کند که اگر زندانی خیال فرار داشت و « دور ازچشم نگهبان ها از دو ردیف سیم های خاردار عبور می کرد و طعمه ی سگ های شکاری که درگرداگرد این جزیره رها شده اند نمی شد، از نهنگ ها و کوسه ماهی هایی که درامواج سهمناک برخورد دو اقیانوس هند و اتلانتیک در پی شکار طعمه اند جان سالم بدر نمی برد». خواننده، از انتخاب چنان مکان هولناک، برای زندانیان تیره بخت، برخود می لرزد و با نفرت از استعمارو حاکمان این قبیل وحشیگیری ها دربیم وهراس غرق می شود.
رندانبان نلسون ماندلا، جیمز گرگوری است «تنومند و کم حرف معتقد به قضا و قدر ناخدای کشتی ماهیگیری و چندی پلیس راهنمانی درسن بیست و چهارسالگی برای نگهبانی به این جزیره اعزام گردید». فرمانده زندان درنخستین روز ورود او با سرکشی به سلول های زندان می گوید «این جانوران وحشی گوشت سفید پوستان را دوست دارند و اگر مراقب آن ها نباشی خواهی دید که چه بلایی برسر تو وخانواده ات می آورند». آشنائی زندانبان با ماندلا دربلوک ب ، نگاه و باورهای او، که فرمانده دربارۀ زندانیان گفته بود را دگرگون می کند. درتماس و نزدیکی با نلسون ماندالا با افکار و اهداف او بیشتر آشنا می شود. «او خودش را فدای آزادی می کرد و یقین داشت که پس از مرگش نسل جوان برای به دست آوردن آزادی به مبارزه ادامه خواهد داد». جیمز به تحقیق درباره سیاهپوستان می پردازد. «به عنوان دانشجویی که در رشته ی تاریخ تحصیل می کند [چند کتاب] به هنگام مرخصی ازکتابخانه دانشگاه به عاریت می گیرد» با مطالعۀ آنها با مسایل تازه ای آشنا می شود. ماندالا را پس از هیجده سال از زندان جزیره به زندان مرکزی منتقل می کنند. جیمز، رئیس نگهبانان ماندالا داتما اورا زیرنظر دارد. چهارسال بعد به زندان دیگری منتقل می شود. در ویلایی که در اختیار او و جیمز گذاشته شده، مانند دو دوست بسر می برند. آن دو درد مشترکی داشتند: «هردو پسرشان را درتصادف اتومبیل ازدست داده بودند». درویلای زیر نظر پلیس مخفی، هیاهوهای طرفداران آپارتاید، به گوش می رسید. « با فریادهای کمونیست های کثیف و سیاهان آدمخوار . . . خشم و نفرت خود را ابراز می کردند». سرانجام روز آزادی فرا می رسد و ماندلا به مسند ریاست جمهوری افریقای جنوبی تکیه می زند» . چهارسال بعد به دعوت رئیس جمهوری، زندانبان سابق او به دعوت ماندلا همراه شخصیت های دیگر که ازسراسر جهان درآنجا گرد آمده بودند، نشسته بود. «نخستین سخنران گشایش پارلمان، همان زندانی بلوک ب بود، نلسون ماندلا. رئیس حمهوری افریقای جنوبی نوین» .

یازدهمین گفتار نوشتار، گفتگویی ست با الکساندر لاکوروا باعنوان «بوسیدن عاشقانه». ربوبی، پس ازمعرفی نویسنده و کتابِ او که به تازگی ها باعنوان «پژوهش تئوری بوسیدن» نوشته، اضافه می کند که «لاکوروا درآموزشگاه پاریس دوره های نوشتن ابتکاری (خلاق) تدریس می کند. این گفتگو، درباره ی موضوع پژوهش اوست» .لاکوروا پس از توضیح میزان تمایلات خود و همسرش درباره بوسه، اشاره ای دارد به تاریخ بوسه در مناطق گوناگون جهان. مثلا : « دراکثر کشورهای افریقا، اهالی بومی موقعی که می دیدند سفید پوس تان یکدیگررا می بوسند، شوکه می شدند وحالشان بهم می خورد اکنون در شهرهای بزرگ این قاره نیز می شود درانظارعموم همدیگررا بوسید، اما درمناطق روستائی چنین نیست». اما به گفتۀ او درآسیا، بوسیدن از گذشته های دور رایج بوده اما نه به معنی اظهار عشق. ماچ وبوسه را می بردند به رختخواب. درپاسخ به «منشاء دو خصوصیت بوسیدن چیست؟» می گوید «بوسیدن درجوامعی که به وحدانیت خدا اعتقاد داشتند نشانه های شدیدترین ابراز احساسات بود» . دربین رومی ها از رواج سه واژه در مورد بوسیدن می گوید که در کنار حرمت و دلبستگی، نشانگر طبقاتی را نیز را در برمی گرفت. «هرگزپیش نمی آمد یک شهروند رومی یک روسپی یا برده را ببوسد. به نظرم همین امر اینک دربین ما عادی شده. روسپی اجازه نمی دهد مشتری اش دهانش را ببوسد. کاتولیک ها تا قرن سیزدهم یکدیگررا می بوسیدند. مسیحی های ارتدکس هنوز هم چنین می کنند». از رواج بوسه واثارش درفیلم های هالیودی دهه های چهل و پنجاه می گوید و اهمیت آن ها در تماشاگران ونظر فروید را: « مردها بوسیدن را گرایش زنانگی تلقی می کنند» . اشاره ای دارد به رمان های آلمان و فرانسه که «بوسیدن نخستین بار درادبیات فرانسه نقش مهمی ایفا کرده. دررمان استاندال بوسیدن توصیف شده و سپس در رمان های روسو و فلوبر و . . . صحنه ای بوسیدن دراین رمان ها شاید پیش پا افتاده ومبتذل به نظر آید . . . . . . در فرانسه بوسیدن الهام بخش سایر هنر مندان شده. . . . ترک بوسیدن، نخستین نشانه سردشدن رابطه ی عاشقانه است. . . . پزشکان دراین نکته توافق دارند که چگونگی بوسیدن، بازتاب وضعیت رابطه ی عاشقانه است» .
«اسلامی شدن علوم پزشکی»، از محمد ربوبی، با اشاره به اثر جالب و پرمحتوای اسد سیف است که چندسال پیش با عنوان «اسلام نویسی درادبیات» توسط انتشارات باران منتشرشد. ربوبی با انتخاب برخی از روایت های این اثر، اندیشه های حکومت درعلوم پزشکی را یادآور می شود و گفتار شمارۀ ۹ نوشتار به پایان می رسد.

هویت فرهنگ مشرق زمین/محمد سفریان

به بهانه ی چهل و یکمین سالروز مرگ ام کلثوم

بیراه نرفته ایم اگر صدای جادویی او را به نشانه ای هویت دنیای عرب نسبت دهیم. چونان چون اهرام افسانه ای؛ چونان چون داستان های اعجاب انگیز هزار و یک شب؛ چونان چون نوشته های کتاب مقدس؛ چونان چون صدای اذان و نجوای ادعیه ی موسیقیایی آن سرزمین….
فاطمه ابراهیم السید البلتاجی به ظن قوی در سال ۱۸۹۸ در خانواده‌ای از روستاییان فقیر در استان دقهلیه در شمال قاهره به دنیا آمد و خیلی زود هم با نام هنری «ام کلثوم» به شهرت رسید و آوازه‌اش تا آنجا پیش رفت که بانوی موسیقی اعراب شد و تک ستاره‌ی خاوران.
می گویند که پدر ام کلثوم مؤذن مسجد بوده و برادرش هم یک مداح اهل بیت. همین است که دخترک افسانه ای هور صدا به طبیعت محیط زندگی اش، از همان سالهای کودکی با ترانه‌ها و مدحیات دینی آشنایی پیدا کرده و موسیقی ذاتی نهفته در این نوشته های مذهبی را باز شناخته است.
این طور که نوشته اند، او در پنج سالگی شروع به فراگیری قرآن کرده تا اینگونه با شیوه های متفاوت قرائت قرآن آشنایی پیدا کند و از موسیقی رایج در کلام کتاب مقدس بهره بگیرد.

vv4

حکایت نخستین جرقه ی خواندن حرفه ای برای ام کلثوم هم قصه ای جالب است. این طور آورده اند که ام کلثوم کوچک به طبیعت نکوهیده بودن آواز برای زنان در نزد فرهنگ دینی مسلمانان، همیشه در خفا آواز می خوانده و از شنیده شدن صدایش شرم و حیا داشته… تا اینکه روزی از قضای روزگار، پدر آواز دخترکش را می شنود. گفته اند که ام کلثوم در پی شنیده شدن آوازش توسط پدر، سکوتی کرده و شرمسار شده، اما پدر که به واسطه ی موذن بودنش خود با فن موسیقی آشنایی داشته با همان یک جرقه پی به هنر بی مثال فرزندنش می برد؛ او را در آغوش می گیرد و به خواندن دوباره و چند باره ترغیبش می کند.

در پی آن اتفاق میمون؛ ام کلثوم بدون ترس و با تمامی توان آواز خواند و این چنین مسیر و سرنوشت زندگی اش را رقم زد. تا اینگونه دخترک نازبنیان مصری، از همان روز تا به آخر عمر تنها آواز بخواند و جایگاه شعر و موسیقی عرب را در ترازوی موسیقی جهانی ارتقا بخشد.ام کلثوم از کودکی سروده‌های پدرش را از بر می‌کرد و در ده سالگی به خواندن برای مردم در خانه جامع روستا پرداخت و در حالی که سیزده سال بیشتر نداشت به همراه پدرش در روستاها می‌گشت و تواشیح دینی و شعرهای عارفانه می‌خواند. صوت بهشتی ام کلثوم در همین ایام توسط اساتید فن، کسانی چون شیخ ابوالعلاء محمد و شیخ زکریا احمد شناسایی شد و در کوچه پس کوچه های آبادی طرفدارن فراوانی پیدا کرد…

اما دروازه های شهرت و ثروت در بیست سالگی بر او گشوده شد. زمانی که او سرانجام روستای پدری را ترک گفت و به قاهره مهاجرت کرد. پس از تجربه ی پایتخت نشینی؛ ام کلثوم خیلی زود با مشاهیر موسیقی و ادبیات مصر آشنا شد و به جمع بزرگان مملکت راه پیدا کرد.

بسیاری از منتقدین ادبیات؛ شعر کهنسال عرب را به سبب پویایی و زنده بودنش، ستوده اند. مضامین رایج در شعر عرب بیش از هر چیز دیگری از شادی و سرخوشی نشان دارد. از زن؛ از شراب؛ از نغمه ی عود و گردهمایی های دوستانه.هر جا که زندگی در چنبره ی مشکلات اسیر می شود و از حرکت باز می ایستد؛ شعر عرب از جمع احباب می گوید و خمر شراب. همان عیش و مستی ای که از جانب شاعر ما هم به کیمیای هستی مانند شده و تنها راه قارون کننده ی مستمندان در روزهای
تنگدستی. صدای جادویی ام کثوم هم شاید بسان وصله ای جدانشدنی باشد بر قامت یکی از کهن سال ترین سنت های شعری دنیا.

bb4
او تنها چند سال پس از مهاجرت به قاهره با احمد رامی، شاعر آشنا شد. رامی که به تازه گی از رشته زبان عربی در پاریس فارغ التحصیل شده بود در تجربه ی یکی از ماندگارترین همکاری های هنری؛ شاعر بسیاری از ترانه های ام کلثوم شد تا با تمسک به صدای بی مانند او شعرش را به گوش تمامی ممالک عربی و حتی دیگر اهالی شعر و موسیقی در چهارگوشه ی دنیا برساند. ترانه‌ی «انت عمری» که یکی از مشهورترین ترانه های ام کلثوم به حساب می آید؛ از جمله فرزندان خلف هم این همکاری ست.

در سال ۱۹۳۴ میلادی رادیوی مصر افتتاح شد تا اینگونه صدای اسطوره ای ام کلثوم از طریق امواج رادیویی؛ مرزهای جغرافیایی مصر را درنوردد و در اختیار بسیاری از مردم دنیا قرار گیرد. صدای ام کلثوم در ادامه ی راه بدل به جزئی جدانشدنی از برنامه های رادیو ی مصر شد. این طور می گویند که از پس عبور این همه ماه و سال؛ هنوز روزی برای رادیو نیمامده که بی صدای ام کلثوم به آخر آید. ام کلثوم در سالهای اوج فعالیت رادیو ی مصر، ترانه هایی را آواز کرد که بیشینه شان ساخته ی دست اساتید موسیقی دوران بودند. زکریا ، القصبجی و السنباطی سه آهنگ ساز بزرگ موسیقی عرب بودند که برای صدای ام کلثوم و سروده های احمد رامی بستری از ساز و آهنگ فراهم می کردند. ترانه‌ی «الاطلال» یکی از شهره ترین محصولات آن دوره است.

روزی که گذشت هیچ از او یاد مکن/فردا که نیامدست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن/ حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

اینها سروده های شاعر ماندگار ماست. متفکر زندگی شناسی که بیش از هر شاعر دیگری زندگی و شادی و عیش و مستی را ستود و انسانها را از تمسک به عوالم نامعلوم و ماورایی حذر کرد. این مفاهیم با تکرار اعجاب انگیری در سنت ادبی عرب ها نیز رعایت شده اند. شاید همین یکسانی ها در مفهوم شعری بوده باشد که سروده های خیام را به دیده ی ام کلثوم و احمد رامی جالب آوردند. یکی از ماندگارترین برنامه های رادیوی مصر هم این اجرای ترانه های خیام توسط ام کلثوم است. می گویند که احمد رامی امیر الشعرای مصر برای ترجمه ی درست این ترانه ها به عربی، در همان سالها به فراگیری زبان فارسی روی آورده تا معانی جادویی اشعار خیام کمتر و کمتر در میان ترجمه گم شوند… ام کلثوم در سال ۱۹۶۶ ترانه معروف «رباعیات خیام» را با موسیقی ریاض السنباطی ارائه داد تا بسیاری از مردم عرب زبان دنیا با اندیشه های شاعر شادی پرست ما اشنایی پیدا کنند….

xx2

ام کلثوم با تمام شهرت و محبوبیتش، هیچگاه به راه سیاست نرفت و در گیر هیاهو و هیجان قدرت نشد. با این همه اما این هنرمند انسان دوست در جملگی هنگامه های تاثیر گذار ملی از کیسه ی پر سخاوت هنر و محبوبیتش خرج کرد تا در راه رسیدن به صلح و آرامش مردمی، نقشی هر چند کوچک برای کشور و هم وطنانش ایفا کند. او در سالهای اولیه ی دهه ی پنجاه از جنبش ملی مصر حمایت کرد و پس از وقوع انقلاب مصر در سال ۱۹۵۲؛ آوازخوان سرود ” وطن ” شد که به گونه ای بسان سرود ملی مصر بود. او همچنین پس از وقایع کانال سوئز که به کابوس اشغال مصر انجامیده بود؛ ترانه ی «مصر از خود می گوید» را اجرا کرد تا شور مردمی را با صدای آسمانی اش زنده نگه دارد. به این تجارب همچنین می‌توان سوگ‌نامه‌ی جمال عبدالناصر را هم اضافه کرد. او پس از مرگ جمال عبدالناصر در سال ۱۹۷۰ با ترانه «نامه‌ای به رهبر» در سوگ رئیس جمهور محبوب مصر مویه کرد. شعر این ترانه را نزار قبانی شاعر معروف سوری، سروده بود.
موسیقی عربی به جناس صدا و ربع پرده های مشهورش شهره است. جناسی که بسان ردیف های آوازی در ایران است و ربع پرده ای که در موسیقی غربی وجود ندارد و از هر نظر برای ذائقه ی غربی ناشناخته و تازه است. شهرت ام کلثوم در میان منتقدین غربی موسیقی هم به همین دلایل است. علاوه بر آنچه ذکرش رفت؛ بانوی موسیقی اعراب در مقام خوانی هم استاد بود. او همچنین می توانست با بداهه خوانی و بی مدد گرفتن از صدای ساز، پستی و بلندی های صدایش را به موسیقی مانند کند و دقایق طولانی از اجراهایش را به خواندن بی ساز اختصاص دهد… شاید هم این تفاوت ها باشد که نام او را از دیگر خوانندگان دنیای عرب متمایز می کند و دروازه های اعتبار جهانی را بر او می گشاید…

cc3
در ادامه راه زندگی، شهرت و محبوبیت و بی مانند بودن در هنر، پای او را به عالم سینما هم باز کرد. او در فاصله ی سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۸ در چند فیلم سینمایی ایفای نقش کرد و آواز خواند. او طی دوازده سال فعالیت سینمایی در شش فیلم به نقش افرینی پرداخت تا از این جانب هم به تاریخ هنر سنجاق شده باشد. وداد؛ سلامه؛ فاطمه و عایده از جمله ی همین فیلم ها به حساب می ایند. موسیقی متن جملگی این فیلم ها به دست آهنگساز برجسته ی مصری؛ حسن الشجاعی ساخته شده بود. با این همه اما ذائقه‌ی هنری ام‌کلثوم آنقدرها با سینما سازگار نبود تا او با بهانه کردن کم شدن سوی چشمش؛ پس از این شش تجربه برای همیشه با دنیای فیلم و دوربین خداحافظی کند و دیگر بار تنها ملکه‌ی صدا باشد و ستاره‌ی خاموشی‌ناپذیر آواز.

اهل ادب در سراسر دنیا؛ ادبیات عرب را پیش تر از همه با نام انکارناشدنی قصص هزار و یک شب به خاطر می آورند. داستانهایی که به شرح شارحان گوناگون، از ایران و هند ریشه گرفته اند و در بغداد به ثمر نشسته اند. قصص هزار و یک شب؛ علاوه بر ارائه ی حکمت ناب در چهارگوشه ی داستان، از شوخ طبعی فرهنگ عرب نشان دارد؛ از درک شادی و لذت فراموشی آمده از خمر شراب. ام کلثوم هم با الهام از هزار و یک شب بغدادی خالق ترانه ای با همین نام شده است. ترانه ای که از پس عبور ایام همچنان در صدر صدا و ترانه باقی مانده و دنیایی را به حال و هوای سفر و عشق و دریا و داستان برده است…

می گویند که هر چه از دل برآید لاجرم بر دل می نشیند. یکی دیگر از دلایل ماندگاری و محبوبیت موسیقی ام کلثوم را می توان به رواج حس و حال در صدایش نسبت داد. شیفتگی فراوان او به هنر آواز تا آنجا بود که خود پیشتر از شنونده ی اثارش در موسیقی غرق می شد. تا آنجا که شنونده با لمس از خود بی خودی خواننده، خواهی نخواهی سوار امواج صدا می شد و به ناکجاها سفر می کرد. این حالات مستانه ی پرشور نه تنها در حرکات ام کلثوم، بلکه در چهره اش نیز جلوه گر می شد، چنانکه در هنگام چهچه های بی مثالش چشمانش بی اندازه درشت می شد و تا آستانه ی در آمدن از حدقه پیش می رفت. همین است که او، برای اینکه چنین حالاتی موجب دگرگونی بیننده نشود، دورنمای چشمانش را با عینکی سیاه مخفی می کرد… دیگر از این از خود بی خود گشتن ها؛ یکسانی صدای او هم برای منتقدین موسیقی جالب آمده. می گویند که دامنه و قدرت صدای ام کلثوم هیچگاه دچار تغییر نشده، چنانکه او در ۶۳ سالگی در فستیوال آواز پاریس شرکت کرد و با صدای گرم خود که اثری از خستگی در آن نبود، آنچنان شور و هیجانی به پا کرد که همه مسحور هنرش شدند. می گویند که این فستیوال در آن زمان به ام کلثوم چهارده هزار لیره پرداخت کرد که تمامی آن به خواست ام کلثوم صرف کمک به ممالک عربی شد. هم آنها که در جنگ با اسراییل صدمه خورده بودند.

این خواننده‌ی محبوب در زندگی خصوصی‌اش هم بر مدار عقل و آبرو باقی ماند. تا آنجا که بسیاری او را دوشیزه‌ی محراب موسیقی نام می‌کردند. وی تنها و تنها یک بار ازدواج کرد و در همه حال بر سر پیمان زناشویی‌اش باقی ماند…

بانوی موسیقی عرب اما سرانجام پس از حضوری شصت ساله در عالم صحنه؛ در سال ۱۹۷۵ درگذشت. درگذشت ام کلثوم در سوم فوریه ۱۹۷۵ رویدادی فراموش‌نشدنی در تاریخ معاصر مصر است تا آنجا که روز درگذشت او برای مردم مصر عزای عمومی بود و بسیاری از دیگر ممالک عربی نیز در غم از دست دادن نگین هنر اعراب به سوگ و سیاهی نشستند.
رسانه‌های جمعی این طور گفتند که با مرگ ام کلثوم؛ مصر چهارمین هرم خود را از دست داد. همچنین گفته‌اند جمعیتی که برای تشییع جنازه ام کلثوم به راه افتاد حتی از سوگواری برای جمال عبدالناصر، رهبر محبوب و بانفوذ مصر، بیشتر بود.

شهرزاد از دنیای صحنه و شعر تا کارتن خوابی گزارشی از دیروز و امروز متفاوت یک هنرمند

کبرا سعیدی با نام هُنری شهرزاد (زاده ۱۸ آذر ۱۳۲۹) شاعر، بازیگر، نویسنده و یکی از نخستین فیلمسازان زن در ایران است.

f322
زندگی و فعالیت‌های هنری: کبرا در سال ۱۳۲۹ در تهران زاده شد. او با رقصندگی در کافه‌های خیابان لاله‌زار در سن ۱۴ سالگی آغاز کرد و سپس به تئاتر روی آورد. با نام مستعار شهرزاد در نمایش‌هایی چون «بین راه» بازی کرد و سپس نقش‌های کوچکی در سینما برعهده گرفت و کم‌کم نقش‌های تاثیرگذاری در فیلم‌هایی مانند «تنگنا» و «صبح روز چهارم» بازی کرد که در جشنواره سپاس برنده جایزه شد.

شهرزاد حدود سال ۱۳۵۲ در اعتراض به فیلم فارسی از بازیگری کناره‌گیری کرد و به عضویت گروه سینمای آزاد درآمد و به ساختن فیلم کوتاه پرداخت. در همین زمان شعرهایش را چاپ می‌کرد و داستان‌های کوتاهش در نشریاتی چون روزنامه آیندگان و کتاب جمعه منتشر می‌شد. در سال ۱۳۵۶ او فیلم بلندش را به نام «مریم و مانی» ساخت که پوری بنایی نیز در آن بازی کرده‌است. این فیلم از معدود فیلم‌های ایران پیش از شورش آخوندی است که قهرمان داستان و کارگردان آن زن هستند. اما فیلم در آن سال توقیف شد و در سال ۱۳۵۹ موفق به اکران شد. پس از آن خبری از شهرزاد در دست نبود به طوری که او را مُرده می‌پنداشتند. در واقع شهرزاد سعیدی در جریان شورش ۱۳۵۷ تمام دارایی خود، حتی کتاب‌ها و فیلم‌هایش را از دست داد.

آثار: کارگردانی: فیلم بلند مریم و مانی (۱۳۵۷) تعدادی فیلم‌های کوتاه شعر: کتاب‌هایی مانند «با تشنگی پیر می‌شویم»

بازیگری: بازیگری در نمایش‌هایی همچون «بین راه» بازیگری در فیلم‌های طوقی، سه قاپ، پنجره، داش آکل، بابا شمل، پل، تنگنا، عیالوار، گرگ بیزار (بازی او در «تنگنا» و «صبح روز چهارم» برنده جایزه جشنواره سپاس شد.

امروز این بانو هنرمند کارتن خواب و آواره در تهران است. این سرگذشت بانو کبری سعیدی تنها نیست این سرگذشت هنر ایران و هنرمند ایرانی است که رو به نابودی است.
صبح روز اول: بهارجنوبی. کوچه سمنان. خانه سینما. زنی با موهایی سپید و چهره ای که گذرعمر بر آن هاشور زده. بر صندلی چوبی کنار دیوار نشسته است. سیگارمی کشد و نگران به زمین می نگرد.
روبرویش نشسته ام. به او خیره می شوم. من او را می شناسم و او مرا نمی شناسد. بعد از مدت ها جستجو” شهرزاد” را یافته ام. کنارش می نشینم. سر صحبت را که باز می کنم، کوله و ساکش را نشانم می دهد و می گوید به این فکرمی کند که امشب کجا بخوابد.

صبح روز دوم: بهارشمالی. خانه ای کوچک، وسط تهران بزرگ. دیواری به رنگ خاک که کنتراستش با پیراهن آبی او، منظره ای دلپذیر ساخته.
از کودکی اش و کارکردن در قهوه خانه پدر در نزدیکی میدان راه آهن شروع می کند. بعد کپی کتاب “با تشنگی پیر می شویم” را نشانم می دهد که درمقدمه اش نوشته: کبرا نام خواهرمرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را برای من گذاشتند. مادرم مریم صدایم می‌کرد و پدرم زهرا. زمان رقصندگی شهلا می‌گفتندم. در سینما شهرزاد شدم و حالا زیر شعرهایم می‌نویسند: شهرزاد.

a325

از آغاز رقصندگی در کافه جمشید، و سیروس لاله زار، در سن چهارده پانزده سالگی و میان انبوهی از دود سیگار و بوی الکل می گوید. ازعشق به تئاتر که او را می برد تا گوشه و کنارایران، در روزگارماشین های قدیمی و جاده های خاکی و بعد رسیدن به جاده سینما.

اولین بار نامش در تیتراژ فیلم “قیصر” می آید و بعد از آن در چند فیلم مطرح سینمای ایران و چند فیلمفارسی بازی می کند. نقش او در بیشتراین فیلم ها زن بدکاره یا رقاصه ای است که به چند سکانس و پلان محدود می شد. اما نقش آفرینی های متفاوتش در”تنگنا” و “صبح روز چهارم”، برایش جایزه هایی ای از جشنواره “سپاس” به ارمغان آورد.

حوالی سال ۵۲ در اعتراض به فضای فیلم فارسی ازسینما کناره گیری می کند. به گروه سینمای آزاد می پیوندد، فیلم کوتاه می سازد، کتاب های شعرش را چاپ می کند و داستان های کوتاهش در روزنامه “آیندگان” و بعدها “کتاب جمعه” چاپ می شود.

تا این که فیلم بلند “مانی ومریم” را در سال ۱۳۵۶ با بازی “پوری بنائی” می سازد. مریم ومانی ازاولین فیلم های سینمای پیش ازانقلاب است که کارگردان وقهرمان قصه اش زن هستند. فیلم توقیف می شود و سه سال بعد اکران.

توفان انقلاب از راه می رسد و در آن شلوغی روزگار، دارو ندارش از بین می رود. فیلم هایش گم می شوند و کتاب هایش و خودش. مدت های مدید دربدر می شود وهراسان. دراوج بیماری روحی و جسمی در سال ۱۳۶۴ راهی آلمان می شود و بعد ازهفت سال هوای وطن می کند و باز می گردد به ایران.

حالا هفده سال ازآن بازگشت تلخ می گذرد. هفده سالی که به دربدری و آوارگی و پریشانی گذشته است. از کوچه پس کوچه های تهران تا روستاهای دورافتاده طبس و کرمان.

sd327

در این میان آن چه گم می شود آرامش است و آسایش و آن چه نمی یابد اعتماد وتوجه اهالی سینما وآشنایان و دوستان قدیم که بیش ازحقوق بخورونمیری باشد که بعدها از خانه سینما می گیرد. او را سال ها آدم هایی که باید ببیند، نمی بینند. کم به سهو و بیش به عمد.

در کنار تلاش برای یافتن سرپناه، راهی کتابخانه ها می شود تا کپی کتاب هایش را از روی نسخه های موجود بگیرد و همیشه و همه جا در کوله پشتی اش با خود ببرد و در این دربدری چه اهمیت دارد که “پوران فرخ زاد” در کتاب “کارنمای زنان ایران” می نویسد او با خوردن قرص در سال ۱۳۵۷ خودکشی کرده است و مجله “دنیای سخن” در سوگ “اخوان” نامه ای از” گلستان” منتشر کند که از آخرین دیدار این دو در لندن بگوید و در آن اشاره ای شود به شعر شهرزاد:

“اخوان روز رسیدنش، به هدیه، کتابی به من بخشید که یک جنگ از شعرهای نو فارسی بود. چند روز بعد ازم پرسید آن را چگونه می‌بینم. گفتم در این جنگ از آنهایی که شعرشان بی‌پاست، برگزیده‌هایی هست. بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بیان زندۀ بیدادگر را که سال ها پیش با عنوان “با تشنگی پیر می‌شویم” درآمد، در آوردم.”

“از آن برایش تکه‌ها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را می‌گرفت نگرید، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق‌هق. بلند شد رفت. بعد که آمد گفت: این از کجا آمد، کیست؟ گفتم: همین دیگر. بی‌خبرهستیم. به‌ خود گفتم و همچنان همیشه می‌گویم، در دالان تنگ هیاهوی پرت غافل می‌شویم از دنیایی که در همسایگی زندگی دارد. گفت: مثل رگ بریده خون زنده ازش می‌ریخت. گفتم: همین دیگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود، اسمش چیست؟ گفتم: همین دیگر. اشکال از اسم و آشنایی با اسم می‌آید. از روی اسم چه می‌فهمیم؟ اسمش بنا به آنچه معروف است “شهرزاد” است.”

صبح روز سوم: نیمکت خانه هنرمندان. جایی که شب گذشته این جا خوابیده. شهرزاد می گوید: وقتی در پارک می خوابی، بعد از چند وقت وحشتت از خوابیدن در کنار بی خانمان ها و موش و گربه و سوسک به الفت با آن ها می رسد.”

“در شب های گرم تابستان، می توانی به آسمان خیره شوی و برای هزارمین بار دنبال ستاره بختت بگردی و بازهم پیدایش نکنی. اما صبح که بیدارمی شوی و می خواهی به دستشویی بروی، دردسرهایت تازه شروع می شود. همین کارعادی روزانه همه آدم های دنیا به مشکلی بزرگ تبدیل می شود. کجا بروم؟ چه کار بکنم؟ ساک هایم را کجا بگذارم؟”

as326

می گوید وقتی در روستا هستی، چیزی که بیشتر از نبود امکانات آزارت می دهد نبود سینما و کتابفروشی و دکه مطبوعاتی است و خیابانی که در آن قدم بزنی و صندلی که بر روی آن بنشینی و مخاطبی که درباره اتفاقات جدید جهان با او حرف بزنی. آدمی بیگانه هستی که گویی ازجهانی دیگر به آنجا پرت شده ای، بی هیچ نقطه اشتراکی. حتی خیلی وقت ها حرف زدن آدم های اطرافت را به زبان محلی، نمی فهمی.

همه آرزویش اما در این سال ها، یافتن سرپناهی است غیرازآسمان. جایی که بتواند در آن لختی بیاساید و به راحتی بخوابد و بنویسد. یخچال و تلویزیون داشته باشد. آن قدر پول داشته باشد که کتاب ومجله بخرد و آن قدرفرصت که آن ها را بخواند.

صبح روز چهارم: اتاقکی در باغ پرتقال یکی از شهرهای شمال. حالا چند روزی است که این جا، دوراز هیاهوی انبوه کرکسان تماشای آن شهر بزرگ، جایی برای زندگی پیدا کرده است. جایی که بتواندغذایی بپزد، روزنامه ای بخرد و نگاهی به پس پشت زندگی پرفراز و نشیب اش بیندازد و آرزوی چاپ کردن سفرنامه ها، شعرها، فیلم نامه ها و داستان هایش را دوباره جان بخشد و باز بسراید:
تلنگری بر آب زدم
سازی که زمین آن را می‌شنود
آسمان آن را می‌شنود
تلنگری بر گیجگاه عشق
رعدی سخت درمی‌گیرد
پرنده مهاجر تنم بال می‌گشاید و می‌خواند
زندگی اینگونه است
تلنگری بر دهان کامل ترین انسان
پایان آرامش
و یا آغاز شورش
منابع: ویکی پدیا و جدید آنلاین

قصه ی زندگی یک زن/رهیار شریف

گزارش شب بزرگداشت پوری سلطانی در لندن

w1234

اهالی فرهنگ، عنوان «مادر کتابداری نوین ایران» را به او اهدا کرده‌اند؛ و دوستان و نزدیکان و صد البته که تاریخ ، او را همسری وفادار شمرده؛ هم او که به روایت تاریخ نگاران شفاهی و کتبی، انسانی نبود که با باد سرد زمانه بلرزد؛ هم او که فردی صلح جو بود و همراه سرشت سوگناک زندگی؛ حرف از پوری سلطانی به میان است؛ و رسم زیستن متفاوت او…
سه ماه آن سوتر از مرگ او در ایران، دوستان و همراهان‌اش در لندن در شبی سرد و زمستانی گرد هم آمده بودند تا یاد و خاطره ی مادر کتابداری ایران را زنده کنند و از نیکی ها و کوشش‌های بی‌منت او بگویند؛ تا که شاید نسل جوان بیشتر از او بداند و دیروزی‌ها هم در یاد و خاطره‌ی روزها و آرمان‌های قدیم‌شان، جانی تازه کنند.

این مراسم که به میزبانی انجمن سخن و در سالن آشنای کتابخانه‌ی کنزینگتون برگزار می شد؛ با گرد هم آوردن برخی از دوستان و نزدیکان خانم سلطانی؛ و همچنین جمع آوری پیام دیگرانی که موفق به حضور در سالن نشده بودند؛ سعی داشت تا سویه‌های متفاوت زندگی خانم سلطانی را معلوم مخاطبین کند، و از زنی بگوید که به قول صبا انصاری؛ اگر شوهرش را از دست داد، دیگر حاضر به از دست دادن وطن و سرزمینش نشد؛ بانویی که به شهادت مسعود بهنود روحیه‌ای آشتی‌جو داشت و همیشه در بحث‌ها و حرف‌های زمخت، بحث را به سوی صلح سُر می‌داد.

دیگر از اینها و با ارائه‌ی آمار و ارقام تاریخی آقای تفرشی، دستگیرمان شد که او نقشی بسزا و تعیین کننده در طی طریق کتابخانه‌های ایران، از یک انباری بی‌مصرف کتاب به مرکزی فرهنگی با استاندارد‌های جهانی داشته؛ اشاره کردند و به خاطرمان آمد که او از جمله‌ی معدود زنانی بود که نامش را از سایه ‌ بزرگ همسرش جدا کرد و ضمن زنده نگه داشتن خاطرات شیرین و او و معرفی شعر انسان‌دوستانه‌اش به نسل های بعدی؛ توانست که خودش هم « کار»ی بکند و نامش را در تاریخ ثبت کند؛

از حرف‌های صمیمی برادرزاده اش، دانستیم که زندگی اقتصادی او؛ مثال توده ی مردم بوده و علی رغم زیستن در خانواده‌ای نام‌آشنا و اصیل، آن قدرها از مواهب ثروت برخوردار نبوده، و بیشتر و بهتر از همه با حرف های قصه وار هم‌خانه‌ی روزگار دانشجویی‌اش در لندن، دستگیرمان شد، که در کنار حضور بسیار پر رنگ در جامعه، در خانه هم «زن»ی تمام بوده، ارباب مطبخ و نظم دهنده‌ی روابط اهل خانه…

مراسم شنبه شب اما، پیش تر از حرف و کلام، با نوای نی و صدای ساز شروع شد؛ تا که به قول شاعر با نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ، اندوه برود از خاطر تنگ؛ در این مجال؛ « زرتشت صفری » نوازنده‌ی نی و سه تار ساکن لندن و از اعضای گروه عجم؛ با اجرای تک‌نوازی ساز نی، که شاید بیشتر از هر حس و حالی یاد آور کوچ و هجرت باشد، حاضرین جدامانده از خانه را در حال و هوایی احساسی و نوستالژیک قرار داد؛ تا که نوبت، به مجری مراسم برسد؛

y1238

خانم صبا انصاری ” از اعضای هیات مدیره ی انجمن سخن، طی بیان گفته‌های کوتاهی از چرایی انتخاب خانم سلطانی برای این مراسم بزرگداشت گفت و عنوان کرد که در روزگار جوانی پوری، صاعقه ای به او و زندگی اش زد، صاعقه ای که می توانست او و زندگی‌اش را بدل به خاکستر کند، اما او بیدی نبود که با این بادها بلرزد، پوری ایستاد و گفت اگر مرتضی را از من گرفتید، دیگر اجازه نخواهم نداد که وطنم را از من بگیرید؛ خانم انصاری با یادآوری بیت معروف سیمین بهبهانی، گفت که خانم سلطانی؛ با خشت جانش، وطنش را دوباره ساخت.

نخستین آیتم برنامه، نمایش فیلم «برای کتاب هایم» بود که به همت کتابخانه ملی ایران تهیه شده بود. خانم سلطانی در این فیلم شمه‌ای از تاریخ کتابخانه ملی را بیان کرد و در ادامه هم تصاویری از شب بزرگداشت او که به همت مجله‌ی بخارا برگزار می شد، به نمایش در آمد. در همان مجال بود که هوشنگ ابتهاج، پوری سلطانی را «جان جان ما» نام کرد.

در ادامه‌ی برنامه نوبت به مجید تفرشی، پژوهشگر تاریخ رسید تا ضمن ارائه‌ی آماری از کتاب‌خانه‌های ایران، و تاریخ کتابداری؛ به نقش ارزنده‌ی خانم سلطانی و تلاش‌های او در راه مدرنیزه کردن کتابداری ایران برسد. آقای تفرشی از جمله گفت که کتابخانه های امروز بیشتر محصول انقلاب مشروطه هستند اما در سالهای انتهایی دهه ی چهل و با همت خان سلطانی و آقای افشار از یک انبار کتاب به هیات مدرن و امروزی در آمدند.

از نکات جالب توجه در سخنان او، یکی هم همکاری آقای افشار با خانم سلطانی بود که به قول آقای تفرشی از دو خاستگاه فکری کاملا متفاوت می آمدند، اما با وجود اندیشه های راست و چپی که در سر داشتند، بی مدد یکدیگر قادر به انجام این مهم نمی شدند. آقای تفرشی همچنین عنوان کرد که بعد از انقلاب و در زمانی که خانم سلطانی مخالفان فراوانی در کتابخانه‌ی ملی داشت، کاربلدی و حسن سلوک او باعث شد که هیچ مدیری، توانایی حذف کردن او را نداشته باشد.

دیگر سخنران برنامه، خانم ماندانا بود که پیام دکتر«زهرا شادمان» را برای حاضرین قرائت می‌کرد. این پیام که به زبان انگلیسی بیان می شد بیشتر از همه گویای شخصیت حرفه‌ای خانم سلطانی و نظم و وسواس و دقت نظر او بود؛ خانم شادمان در این فرصت از جمله بیان کرد که از همکاری با خانم سلطانی بسیار آموخته و در سی – چهل سال گذشته از هر فرصتی برای همکاری با ایشان بهره برده.

نوشابه امیری روزنامه نگار شناخته شده‌ی ساکن پاریس سخنران بعدی برنامه بود؛ او که برای شرکت در این مراسم فاصله‌ی فرانسه تا انگلستان را کوتاه کرده بود، با بیان سخنانی آمیخته به حس و عقل، از عنوان کتاب «میگویئل د اونامونو» با نام «سرشت سوگناک هستی» وام گرفت تا به زندگی پر محنت خانم سلطانی برسد و کوشش او در راه پیش بردن ارابه‌ی شعور بنی بشر را ستایش کند. خانم امیری همچنین از زنانی گفت که با تمام بزرگی‌شان در سایه‌ی شوهر باقی ماندند و برای حجت کلامش از جمله، سیمین دانشور را مثال زد که به باور او، تنها یک کتاب سووشون‌ش، از تمامی نوشته‌های آل احمد بیشتر ارزش دارد، اما در ایران خیابانی به نام آل احمد شده و به نام خانم دانشور حتی یک کوچه‌ی بن بست هم نه؛ …

مسعود بهنود؛ دیگر روزنامه نگار شناخته شده‌ی ایران که در تاریخ نویسی معاصر هم فعالیت‌های چون و چندی داشته، میهمان افتخاری برنامه بود؛ آقای بهنود گفت که به واسطه‌ی نزدیکی با خانواده‌ی مادری پوری خانم و بزرگ شدن با ایشان آشنایی فراوانی و عمیقی با او دارد و به همین دلیل هم قبول کرده تا در شرایطی که پیشتر قرار بر این سخنرانی نبود، دعوت دوستان را بپذیرد و چند کلمه ای از «پوری خانم» بگوید؛ پوری خانمی که به روایت او «صلح جو» بود و در همه اوقات بحث و درگیری کار را به سمت صلح و آشتی می برد.

آقای بهنود در ادامه‌ی کلامش از جو دهه‌ی شصت (میلادی) در ایران گفت؛ همان زمان که به قول او به شدت تحت تاثیر مرتضی کیوان بود؛ او گفت که در چنین شرایطی، غالب جو روشنفکری ایران همه از مرتضی می گفتند و در این میان، سایه بسیار بیشتر از دیگران به او نزدیک بود؛ آقای بهنود گفت، این که سایه ؛ می گوید پوری جان جان ماست، عمق معنای همین علاقه‌ی او به مرتضی ست که او جان بود و خانم سلطانی، جان او.

p1239

آقای بهنود همچنین خرده‌ای به گفته‌های مجید تفرشی گرفت و گفت که به باور او، آقای ایرج افشار قدرت شایانی نداشته و در عوض این مجید رهنما (وزیر علوم در کابینه‌ی هویدا) بوده که به خاطر نسبت فامیل نزدیک با پوری خانم مدافع او بوده و موانع را از برابر او بر می داشته است.

از ترتیب مراسم که بگذریم، که در این میان موسیقی بود و قرائت پیام‌ها و یادهای کوتاه، بخش بسیار تاثیر گذار دیگر برنامه، حرف های خانم «الکساندرا» بود. پیشتر و در خلال گفته ی سخنرانان و متن فیلم ها و همین طور بروشورهایی که در اختیار حاضرین قرار گرفته بود؛ دانسته بودیم که پس از مرگ آقای کیوان، خانم سلطانی روانه‌ی زندان شده و اندک زمانی پس از آزادی هم رخت سفر به بریتانیا بسته و برای تحصیل زبان انگلیسی راهی خاک جزیره شده؛ بازتاب زندگی او در این برهه از زمان، که از جانب خانم الکساندرا عنوان می‌شد، در شمایل داستان کوتاهی در آمده بود، به غایت شیرین و احساسی.

از قرار داستان، پوری روزگار دانشجویی‌اش را در کنار یک خانواده ی انگلیسی گذرانده، و الکساندرا دختر کوچک آن خانه بود که حالا روزگار میان‌سالی را می گذراند؛ او گفت که پوری یک شخصیت تاثیر گذار در زندگی او بوده؛ و از حرف‌هایش می شد این طور برداشت کرد که پوری یک «زن» تمام بوده. زنی که حواسش به جمله ی روابط میان اعضای خانواده هست و با شعور و اقتدارش، اداره ی مطبخ، این قلب تپنده‌ی خانه را عهده دار می شود.

الکساندرا گفت که مادرش یک آشپز ضعیف بوده و زمانی که پوری به خانه‌ی ما علاوه شد، مادر امور آشپزخانه را به او سپرد و در همانجا بود که ما با طعم برنج و چای ایران، با بوی زرشک و زعفران و با ادویه‌ی دلپذیر ایرانی آشنا شدیم. او گفت که پوری به برادرم رباعیت خیام یاد می داد و او را موش کوچولو صدا می زد. داستان الکساندرا در ادامه به روزگار امروز رسید، زمانی که او یک ناشر حرفه ای شده بود و از قضا با بازار کتاب خاور میانه کار می کرد؛ او گفت که در این ایام بارها و بارها به مصر و مراکش و یمن و عربستان و هند سفر کرده بود و همیشه در این آرزو بوده که روزی هم به ایران برود و پوری عزیزش را دیگر بار ببیند، اما روزگار هیچ وقت به این خواسته‌ی او پا نداده.

u1237

داستان الکساندرا به دوران اینترنت و جهان مدرن هم رسید، جایی که این اختراع غریب بنی بشر به هر چه زمان و دوری فاصله است غلبه کرده و پوری با جست و جوی اینترنتی دوباره به اعضای خانواده وصل شده. الکساندرا گفت که بعد از مدت زمانی که از طریق اینترنت به هم در تماس بودند عاقبت رخت سفر به ایران بسته و راهی ایران شده و جالب اینکه ایمیل آخرش به پوری بی جواب مانده.

الکساندار که به روایت خودش از این دیدار دوباره بعد از نیم قرن به غایت خوشحال بود، در شرایطی به پوری رسید که او خفته به خاک گور بود و زمان برای دیدار دوباره، بسیار دیر شده بود اما به قول او نه آنقدر دیر برای بو کشیدن دوباره‌ی زعفران، برای نوشیدن یک چای پر از بوی کودکی، برای دیدن خانه ی او در دل طبیعت و …
داستان به غایت احساسی الکساندرا در ادامه با حرف های خانم شیفته همراه شد، که برادر زاده‌ی خانم سلطانی بود و برای سالهای سال هم خانه‌ی او.

حرف های او هم برای درک بخش دیگری از شخصیت پوری مفید بود، او گفت که از قدیم این عمه را بیشتر از بقیه دوست داشتیم چرا که او وقت آزاد بیشتری داشت، می دانستیم و یا لااقل اینجور باور کرده بودیم که شوهر و مشغولیات زندگی ندارد و در خانه‌اش همیشه به روی ما باز است. در خانه‌اش قانون خاصی حاکم نیست و ما مجبور نیستیم برای هر کاری اجازه بگیریم. خوش‌پوش و فرنگ رفته است و به غایت تمیز و با حوصله.

او گفت که در روزگار کودکی، برای اتو کشیدن لباس های عمه، هفته‌ای بیست تومان از او دستمزد می گرفته و این پول در آن زمان برای او خیلی بوده؛ دیگر از این گفت که در پی یک بیماری عمه و برای مواظبت از او راهی خانه ی او شده و دیگر تا همیشه همخانه ی او باقی مانده. گفت که علاقه به عمه باعث شده تا او هم رشته‌ی کتابداری را در دانشگاه بخواند و همکار او شود و رفته رفته با او یک زبان خصوصی پیدا کند و صاحب پچ و پچ هایی شود که تنها میان او و عمه برقرار بوده.

پس از صحبت های خانم شیفته، یک فیلم دیگر که با کولاژی از عکس های ماندگار زندگی پوری سلطانی و استفاده از برخی از فیلم های به جا مانده از او ساخته شده بود؛ به نمایش در آمد. در این فیلم خانم سلطانی شعری از احمد شاملو را دکلمه کرده بود و ترانه‌ی جون بائز که یادآور آرمان های ‌مردمان زمین در سالهای دهه ی هفتاد بود؛ هم همنشین تصاویر شده بود. نکته‌ی بسیار جالب و فکر برانگیز در این فیلم اما، خاطره ی خانم سلطانی از مادر مرتضی کیوان بود.

او گفت که در روزهای زندان و پس از مرگ مرتضی روزی مادر او به دیدنش آمده و وقتی که اشک‌های او را دیده، به او گفته که چرا گریه می کنی؟ مگر فرزند من از امام حسین بیشتر بود؟ این مثال از شهدای بزرگ دیدن اسلام در شرایطی انگیزاننده‌ی فکر است که به یاد بیاوریم آقای کیوان از جمله پرچمداران جنبش چپ ایران بود و اساسا جانش را فدای آرمانی کرده بود که به غایت متفاوت از دین و مذهب جلوه می کرد.

عاقبت و برای کامل‌تر جلوه کردن این گزارش، خوب است که به پیام های آقایان بها الدین خرم‌شاهی، کامران فانی و علی دهباشی هم اشاره کنیم که هر کدام، با ارائه‌ی یادداشتی کوتاه که توسط آقای بیژن پوربهنام قرائت شدند، جوری در این برنامه حضور پیدا کرده بودند، همچنین آقای هوشنگ ابتهاج هم با ذکر خاطره‌ای همراه جمع شده بود که شوربختانه به خاطر مشکلات فنی مجال پخش پیدا نکرد. آقایان ایزدپناه و نسایی هم دو هنرمند دیگری بودند که با همراهی دو ساز تار و گیتار، و آواز کردن ترانه های محزون اما دلنشین کردی، سهمی در یادواره‌ی پوری سلطانی داشتند.

گفتن از فروزان و روزهای خوب رفته با عهدیه…/محمد سفریان

زیبایی صورت و شخصیتی دلسوز و صمیمی

آخرین خبر ناگوار برای اهل فرهنگ، با این شرح کوتاه مخابره شد که، خانم «پروین خیر بخش» ، که در سالهای جوانی با نام هنری «فروزان» به شهرت رسیده‌بود و برای پانزده سالی ستاره‌ی اول فیلم‌فارسی‌های پرفروش بود؛ از پس تحمل یک انزوای چندین و چند ساله؛ عاقبت در چهارمین روز از بهمن ماه سال هزار و سیصد و نود و چهار و در هفتاد و هشت سالگی دنیای زنده‌ها را بدرود گفت و به قول روزنامه نویس‌های قدیم، «چهره در نقاب نیستی کشید»؛ تا این طو ، نام فروزان هم به فهرست طویل هنرمندانی علاوه شود که همگی در کنج غم و انزوا و فرسنگ‌ها دورتر از هیاهوی شهرت و محبوبیت‌شان، دنیای زنده ها را بدرود گفتند.‌

13

خانم فروزان که به واسطه‌ی چهره‌ی زیبا و بازی‌های باورپذیر و هنر رقص و آوازش، بدل به یکی از ستاره‌های محبوب سینما شده‌بود و نقش مهمی در روند رو به تجدد زنان ایران (در مقیاس عمومی و در میان توده‌ی مردم) ایفا کرده بود، بر خلاف بسیاری از هم‌دوره‌ای‌هایش در سالهای پس از انقلاب اسلامی، حاضر به پذیرفتن شرایط جدید نشد تا تصاویر و خاطرات دلنشین حضور او در سینما، هیچگاه رنگ تغییر نگیرند و با همان شمایل در یاد مردم باقی بمانند.
این طور شد که خانم خیر بخش که در تصمیمی جالب توجه به ترک ایران هم رضا نداده بود، ناچار روزگار تنهایی و گوشه نشینی را آغاز کرد و سی و هشت سال تمام را به دور از پرده‌ی جادو و صفحات روزنامه ها زیست.
به بهانه‌ی درگذشت او؛ سراغ یکی دیگر از چهره‌های قدیمی هنر ایران را گرفتیم و هم صحبت هنرمندی شدیم که در شکل‌گیری شخصیت سینمایی فروزان؛ نقشی بسزا داشت. همان شخصیتی که علاوه بر بازی‌های سینمایی به واسطه‌ی رقص و آواز هم در خاطر مانده بود. در این مجال پای صحبت‌های خانم «عهدیه بدیعی» نشستیم؛ هم او که در بسیاری از فیلم‌های فروزان به جای او آواز خواند و با صدای دلنشین‌اش روند به شهرت رسیدن او را تسریع کرد.

16
خانم عهدیه که از جمله چهره‌های شناخته شده‌ی موسیقی ایران در سالهای قبل از انقلاب به حساب می‌آید، بخش بزرگی از شهرت و محبوبیتش را مدیون سینماست، چه صدای او بارها و بارها و در فیلم‌های بسیاری تکرار شده و از همین طریق هم به جان شهر نشسته؛ در این میان اما، صدای او و شخصیت فروزان انگار که جوری به هم سنجاق شده بودند و این لب خوانی در معلوم ترین حالتش هم باز دلنشین بود و باور پذیر.

خانم عهدیه در گفت و گو با خلیج فارس، گفت که حضور در سینما را از همان روزهای اول فعالیت حرفه‌ای‌اش آغاز کرده و از چهارده – پانزده سالگی با حضور در استودیو های موسیقی به جای چهره‌های وقت آواز خوانده؛ و در این میان « فروزان» یکی از اولین افرادی بوده که از هنر آواز او بهره برده…

«همان طور که شما هم اشاره کردید، صدای من و چهر‌ه‌ی خانم فروزان جوری با هم تلفیق شده بود که بسیار جالب توجه بود. خیلی ها به من می گویند که شاید بخشی از شهرت و محبوبیت خانم فروزان مدیون صدای من و آن آهنگ ها بود، اما در عین حال من می‌توانم این را بگویم که بخشی از رونق کار من در سینما، مدیون بازی و چهره‌ی قشنگ خانم فروزان بود، به هر حال من و او جوری هر دو به هم کمک می کردیم»

از شخصیت حرفه‌ای خانم فروزان هم پرسیدم. خانم عهدیه در برابر این سوال؛ خاطراتی از روزهای رفته را تعریف کرد و گفت:

«خانم فروزان خیلی به هنرش علاقه مند بود و موسیقی را هم خیلی دوست داشت. ایشان خیلی اوقات موقع ضبط ترانه به استودیو می آمدند و سعی می کردند که با تمام وجودشان آهنگ را احساس کنند. من جای بسیاری از بازیگران درجه اول دیگر هم آواز خواندم، خانم آذر شیوا، خانم پوری بنایی، خانم مرجان و بسیاری دیگر اما با تمام احترام برای آنها، باید بگویم که خانم فروزان از همه بیشتر به کارش اهمیت می‌داد و به اصطلاح برای کارش احترام قائل بود. »

اما این اشاره به حضور بازیگر در استودیوی موسیقی، باعث شد تا سوال دیگری به خاطرم بیاد. در آن روزها که شاید خیلی از آثار سینمایی ایران حتی «سنارویوی از قبل مشخص» هم نداشتند، شیوه‌ی ضبط ترانه ها چطور بود؟ پرسیدم که شمای خواننده قبل‌تر از اجرا در جریان سناریو قرار می‌گرفتید؟

« بله. یقینا همین طور بود، کارگردان موقع ضبط ترانه، شرح آن موقعیت را به ما می داد و برای ما می گفت که این ترانه در چه حال و هوایی آواز می شود، که مثلا در آن لحظه بازیگر در حال شادی است یا غم، یا دارد عشوه گری می‌کند و چه و چه و چه… هر چه بود من باید آن حال و هوا را در آوازم تکرار می کردم.»

در ادامه از روابط دوستانه خانم عهدیه با خانم فروزان هم جویا شدم …

« من با خانم فروزان از هنرپیشه‌های دیگر رابطه ی نزدیک تری داشتم. مثلا وقی که من ۱۸-۱۹ سالم بود، بنا به دلایلی که هیچ وقت هم متوجه نشدم، صدایم را از دست دادم و برای یکی دو ماه حتی برای حرف زدن معمولی هم مشکل داشتم چه برسد به آواز و … آن موقع بیشتر از همه خانم فروزان ناراحت بود و چند باری هم به دیدن من آمد و می‌گفت که من برایت دعا می‌کنم. هر چه بود رابطه اش خیلی دوستانه و صمیمی بود. »

15

خانم عهدیه همچنین گفت که شوربختانه در این سالها که او غربت نشین بوده، نتوانسته تا به درستی از احوال فروزان باخبر باشد و به همین خاطر هم خودش را سرزنش می کند…

«البته جسته و گریخته و از طریق دوستان مشترک از حالشان خبر داشتم اما تماس مستقیم با خودشان نداشتم. اما حالا که او را از دست داده‌ایم همه ش به خودم می گویم که ای کاش او را پیدا می کردم و از احوالشان با خبر می دشم تا حدی…»

عاقبت از سرنوشت غم‌گنانه‌ای پرسیدم که نصیب فروزان و بسیاری دیگر از چهره‌های هنری ایران شد؛ خانم عهدیه که خودش هم جوری با این مشکل مواجه شده و سالهای سال در خارج از مرزهای ایران، به دور از هنر و علاقه اش زندگی کرده‌است، درباره‌ی این غم بزرگ این طور گفت:

«من می دانم که تحمل این داستان بسیار مشکل است. به نظر من هر آدمی اگر در کاری حرفه‌ای باشد و آن کار را دوست داشته باشد و بعد از آن کار منع شود، تحمل این دوری برایش بسیار سخت است. حالا هر کار و هر تخصصی، مثالا اگر یک پزشک بنا به دستوری از طبابت منع شود و یا یک آرشیتکت نتواند کار خودش را انجام دهد، تحمل این دوری از حرفه واقعا سخت است اما فکر می کنم که در این میان دوری اجباری از برخی کارها که جوری تماس بیشتری با مردم دارند و روح «خدمت کردن» در آنها پررنگ تر است، و تمام کار به صرف دستمزد انجام نمی شود جوری غم بزرگ‌تر و دردناک‌تری‌ست.»

سرانجام این گفت و گو را با پرسیدن از انتخاب خانم عهدیه دربار‌ه‌ی بهترین ترانه‌ای که برای خانم فروزان اجرا کرده به آخر آوردم…

«من ترانه های بسیاری را برای خانم فروزان اجرا کردم که هر کدامشان برای من دنیایی از خاطره دارند اما اگر بخواهم یکی را انتخاب کنم، فکر کنم که انتخاب من ترانه‌ی شاهزاده باشد، که در فیلم دالاهو استفاده شد.»

توضیح اینکه شعر این ترانه که روایت یک خیال همیشگی زنانه است را بیژن ترقی سروده و مهندس همایون خرم آهنگش را تظیم کرده، تا این ترانه با صدای خانم عهدیه و اجرای فروزان، با مجموعه ای از بزرگترین نام های موسیقی مردمی ایران همراه شود و در ردیف ترانه‌های همیشه سبز موسیقی پاپ ایران قرار بگیرد.

ریشه در خاک عجیب… /هوشنگ اعلم

گفت‌وگو با محمود استاد محمد

4

اشاره:
اجرای نمایش ” آخرین بازی ” در لندن؛ و لمس شدن دوباره ی این بحث همیشگی باب هنر و هنرمند در تبعید و زنده شدن چندباره ی این تردید که بمانی و تن به سانسور بدهی یا اینکه بروی و میلیون ها مخاطب ت را از دست بدهی، ما را بر آن داشت تا یکی از آخرین گفت و گو های نویسنده ی این اثر را در همین مجال نشر باز نشر کنیم. تا با دانستن بیشتر از نظریات شخصی محمود استاد محمد، اندیشیدن به سویه های متفاوت این ماجرا برایمان اندکی سهل تر از پیش شود. شرح این گفت و گو که پیش تر در سایت انسان شناسی و فرهنگ آورده شده بود، در شمایلی تازه پیش روی شما همراهان نازنین ” خلیج فارس ” است؛ با هم بخوانیم…

محمود را از سال‌های دور می‌شناسم. دورتر از آسید کاظم از سال‌های نادری و کافه فیروز و قهوه‌خانه ی گل محمد. از روزهای رفاقت‌ در نجابت و عصیان تا انقلاب و … تا شب بیست و یکم و محمود ناپدید شد تا دهه ۶۰ که خبر شدم ایران نیست و «آخرین بازی» که در آمد او دوباره بود.

گفتگو با محمود استاد محمد بهانه نمی‌خواست، اما من دنبال بهانه بودم تا بنگاه تاترال که از بس در کوران وقت کشی‌ها این دست و آن دست کردم بهانه بیات شد و ماند تا «کافه مک آدم» و گفتم این بهانه را بیات نکنم و این صفحات حاصل این عزم جزم بود، اما نه چنین مختصر به هر حال لازم بود که زنده گی نوشت او را داشته باشم و چه بهتر که تقویم خودش باشد عیناً و همان طور که در مقدمه آخرین بازی آمده.

تا آن جا که یادم می‌آید تو با شهر قصه شروع کردی که یکی از نقاط شاخص در تئاتر ایران و یک اثر بسیار مانده گار بود و بعد کارهای خودت که به نوعی نگاه به اعماق جامعه و زنده‌گی توده‌ی مردم بود و این مشخصه‌ تئاتر تو را در مقابل آثاری که به عنوان آثار «آوانگارد» در یک مقطعی از تاریخ نمایش در ایران (که از اواخر دهه‌ی ۴۰ آغاز شد) قرار می‌دهد. می‌خواهم علت گرایش و علاقه‌ی تو را به این نوع کار و قاطی نشدنت با آن “موج نو” بدانم.

اتفاقاً تو خوب می‌توانی لمس کنی یعنی اگر به جز تو کس دیگری این سوال را کرده بود، شاید پاسخم درست درک نمی شد که تا به حال چندین بار اتفاق افتاده که من با کسانی صحبت کرده‌ام از این نسل بعد از انقلاب و نتوانسته‌ام حرفم را بگویم ولی فکر می‌کنم با تو بتوانم حرفم را بگویم و مطمئن باشم که درست درک می‌شود، ما در یک دوره‌ای شروع به کار کردیم که جامعه‌مان خیلی بی‌هویت شده بود و در یک زوایایی خیلی غربی شده بودیم و در بطن جامعه خیلی سنتی بودیم و این تضاد مشکلاتی به وجود آورده بود و کنار همه‌ی این‌ها من تئاتر را با بیژن مفید شروع کردم و حتی می‌توان گفت در شرایطی که نوجوان هم نبودم و در واقع کودک بودم وارد تئاتر شدم، اما از نظر زنده‌گی و دیدگاه‌هایم نسبت به جامعه تحت تأثیر بیژن نبودم.

تحت تأثیر تئوریسن‌های تئاتر و معلم‌های تئاتر نبودم، بلکه جامعه و جامعه‌ی هنری را از دیدگاه‌ فرهنگی از زاویه‌ی دید صادق هدایت می‌دیدم و بعد از هدایت از زاویه دید حسن قائمیان و نصرت رحمانی به دنیا و کار هنری و تئاتر نگاه می‌کردم. من خیلی بیش از آن که تحت تأثیر معلم‌های تئاتری‌ام باشم بیشتر تحت تأثیر شعرا و قصه‌نویسان هم نسلم و همه‌ی آن موجی که در دهه‌ی چهل در یک ناکجا آبادی به نام حاشیه‌ی خیابان نادری همدیگر را پیدا کردند، بودم و هر چه سیاسی، هر چه انتکلتوئل هر چه آوانگارد که در فضای هنری آن زمان موج می‌زد از نظر تفکر از نظر من به این اندازه با ارزش نمی‌آمد و من نسبت به همه‌ی این موج‌ها بی‌تفاوت بودم و همه را از زاویه‌ی نگاه صادق هدایت نگاه می‌کردم.

چرا هدایت…؟

من دوازده سالم بود که “سگ ولگرد” هدایت را خواندم، و تا بیست ساله‌گی هنوز آن سگ ولگرد صادق هدایت رهایم نکرده بود. آن سگ اسکاتلندی که در شمال شهر در اختیاریه، وقتی یک خانواده‌ی اسکاتلندی برای خوردن یک چای به رستوران می‌روند دنبال بوی یک سگ نر راه می‌افتد و دیگر گم می‌شود، گم می‌شود و در این گم‌گشته‌گی می‌رود تا به مرگ می‌رسد، مرا رها نکرده بود، رها نکرد.

و تو ما به ازای انسانی‌اش را در نصرت رحمانی دیدی مثلاً!

حتی در خود هدایت، من از نزدیک هدایت را ندیده بودم اما حسن قائمیان دوست صمیمی هدایت بود و بعدها دوست صمیمی من شد یک طوری مرا به هدایت وصل کرد، من خیلی وقت‌ها که در اطاق بالا خانه‌ی حسن قائمیان در کوچه شیروانی شب‌ها به صحبت می‌نشستیم و او از خیالات و خاطراتش می‌گفت، مدام حس می‌کردم هدایت یک جایی توی همان اتاق نشسته و به ما نگاه می‌کند و این حسن قائمیان همین شب‌ها را با صادق هدایت داشته و اتفاقاً در همین منطقه و در همین کافه‌ها … اما نصرت رحمانی نمونه‌ی زنده‌ و عینی و حی و حاضرش بود و آن چه که در تئاتر روی من تأثیر گذاشت می‌توانم خلاصه‌اش کنم در ولگردی، در به  دری و بی‌سامانی همان سگ ولگرد هدایت.

یعنی همان روح حاکم بر اعماق جامعه‌ی ایرانی؟

بله – من در جنوب شهر تهران بزرگ شده بودم در یک خانواده‌ای که هیچ کس خواندن و نوشتن نمی‌دانست، یعنی به جز ما یعنی من و برادرم و خواهرم که وارد دبستان شدیم و خواندن و نوشتن یاد گرفتیم، قبل از این زمان هیچ کس و نسل پدرم، عموهام، عمه‌هام، عمو زاده‌هام و … هیچ کدام خواندن و نوشتن نمی‌دانستند، فقط یک عمو داشتم که حروفچین چاپخانه بود و او خواندن و نوشتن را در کار حروفچینی یاد گرفته بود و سوادش در حد امیر ارسلان بود اصلاً شاهنامه و سعدی و .. در خانه‌ی ما معنا نداشت. اگر یک نفر با سواد داشتیم آن هم سوادش در خواندن امیر ارسلان بود و سال‌ها بعدهم در حد کتاب‌هایی مثل نوشته‌های محمد حجازی و …
من تصدیق سال ششم را سال ۱۳۴۲ گرفتم یعنی درست ۱۵ خرداد ۴۲ زمانی بود که ما باید امتحان نهایی می‌دادیم (آن وقت‌ها می‌گفتند امتحان نهایی) که به دلیل واقعه‌ی ۱۵ خرداد امتحان نهایی ما عقب افتاد. من در آن تابستان، کتاب‌های هدایت را خیلی اتفاقی از سمساری سر کوچه نیکنام سه راه شکوفه اجاره کردم و خواندم. و از همان جا وسط همه‌ی نوشته‌های صادق هدایت «سگ ولگرد» مثل یک خوره یک عصیان به جان من افتاد و دیگر رهایم نکرد. من آن را با خودم به تئاتر آوردم و گرنه معلمی مثل بیژن مفید خیلی موثرتر و پر رنگ‌تر از آن بود که شاگردش ادامه‌ی بیژن نباشد. یا حداقل زیر پر و بال بیژن حرکت نکند، بیژن خیلی پر رنگ‌تر از این حرف‌ها بود ولی اگر منتقدی به کار‌های من نگاه کند، کاملاً متوجه می‌شود که اصلاً تحت تأثیر بیژن مفید نبودم و اگر من به جایی نگاهی داشتم آن نگاه از همین جایی ناشی شد که برایت گفتم.

8

این نگاه را به شکلی در «آسید کاظم» می‌بینیم یعنی صحنه و محل وقوع نمایش جایی است در اعماق جامعه، و یک آدم علیل، آدمی که از هر طرف توی سرش می‌زنند و یک منجی که آن هم با کاراکتر و نمایی که تو برایش درست کردی از اعماق و از همان نسل بیرون می‌آید و نه از جایی غیر از آن و تا اواخر نمایش که سید از جا بلند می‌شود تماشاگر او را یک معتاد تصور می‌کند که یک گوشه‌ای افتاده و به حساب نمی‌آید. و یک طور دیگر این را در شب بیست و یکم می‌بینیم باز همان آدم‌ها هستند، اما یک مسئله برای من پیش آمد این کارهای تو زمانی روی صحنه آمد که اوج نمایش‌های آوانگارد و کارگاه نمایشی و برشت و بکت و موج نوی تئاتر در ایران طوفان درست کرده بود و خیلی هم حامی داشت و فقط در سنگلج یک سری کارهای خاصی روی صحنه می‌رفت تو هم به عنوان جوانی که انتظاری نبود که این قدر روی هویت و نگاه خود پافشاری کنی که جذب این موج نشوی چه طور شد که جذب این موج نشدی و راه خودت را رفتی؟

ببین برای این که این مقوله روشن شود باید، مطلبی را بگویم که تا به حال خیلی اصرار داشتم که این حرف را من نزنم. آن زمان یک موجی راه افتاد در مورد نقاشی که در آن سبک قهوه‌خانه و سقاخانه شروع شده بود، این موج در تئاتر هم راه افتاد که شد سبک قهوه‌خانه‌ و سبک قهوه‌خانه با آسید کاظم و بلافاصله بعد از آن با «مش رحیم» اسماعیل خلج شروع شد و بعدها رسید به کارهای بسیار زیبای خلج که در این زمینه نوشت و برد روی صحنه ولی من یک قهوه‌خانه در عمرم نوشتم که همان «آسید کاظم» بود و دیگر ننوشتم تا همین «کافی شاپ مک آدم» که در ینگه دنیا. اما آن کسانی که من و خلج را به عنوان آغازگران و پایه‌گذاران سبک قهوه‌خانه یا راویان قهوه‌خانه می‌شناسند و نام می‌برند به یک نکته توجه نمی‌کنند که کار من هیچ شباهتی به کار خلج ندارد و این که طی این سال‌ها مرتب من و خلج را در یک طبقه‌بندی می‌سنجند اشتباه است. و همین همواره منتظر بودم که یک منتقد این نکته را متوجه شود که شخصیت‌های آسید کاظم همه تهرانی اصیل هستند مکان در بافت تهران اصیل قرار گرفته، اتفاق یک اتفاقی است که فقط در تهران می‌تواند رخ دهد. روابط و بده بستان‌ها و بطن و بن این کار از تهران نشأت می‌گیرد، ولی شخصیت‌های خلج همه در غرب تهران‌اند، در آن سوی میدان امام حسین امروز در بخش مهاجرنشین تهران که اتفاقاً در آن جا تهرانی زنده‌گی نمی‌کرد. فقط آذربایجانی‌ها، زنجانی‌ها، گرگانی‌ها و مهاجرین زنده‌گی می‌کردند و به همین دلیل شخصیت‌ها خلج تهرانی نیستند و حتی لهجه دارند و کلی آذری زبان در نمایش‌هایش دارد و من ابداً ندارم.
بعد از آسید کاظم اگر چه قهوه‌خانه ننوشتم ولی شخصیت‌ها همان شخصیت‌ها هستند، حتی شخصیت‌های شب بیست و یکم همان شخصیت‌ها هستند و این به دلیل هویت شهر زیستی و خانواده‌گی و خواستگاه تربیتی‌ام بود من همان زمان در «نظارت عالیه» ژان ژنه که برای اولین بار در ایران ایرج انور با این نمایشنامه او را معرفی کرد بازی کردم من خودم قصه “دیوار” ژان پل سارتر را تنظیم کردم برای نمایش در همین اداره‌ی تئاتر کار کردم که بعدها روی صحنه نرفت. من هم مثل بچه‌های هم نسل و هم دوره‌ام همان تئاتر اروپا را درک کردم برای ولی الله شیراندامی اولین بار نمایش «مرگ پیشه‌ور» را من بازی کردم ولی خودم آن جا که می‌خواستم “حرف خودم” را بزنم و روایت خودم را روی میز بگذارم، خیلی بیشتر از آن که ژان پل سارتر و بکت روی من تأثیر بگذارند و من را به سمت خودشان بکشند، هدایت کشیده بود و فرصت نمی‌داد. فرصت نمی‌داد که همان «نظارت عالیه»ی ژان ژنه‌ای که دو سال تمرین اش طول کشید و با یک انسان چپ بینشی مثل ایرج انور که خودش تئاتر را در قلب اروپا یاد گرفته بود و وارد ایران شده بود و خیلی خوب می‌توانست روی من تأثیر بگذارد، مرا به سمت خودش بکشد. کما این که روی بقیه تأثیر گذاشت و سهیل سوزنی که هم سن من بود و من و سهیل در نظارت عالیه بازی می‌کردیم و سهیل از نمایش شهر قصه هم آمده بود به سمت ایرج کشیده شد و رفت به دنبال دیدگاه ایرج تا امروز.

در واقع تو ظرفیت خالی برای پذیرش نداشتی؟

نداشتم. یعنی آن عینکی را که از هدایت، ‌از زنده‌گی خودم، از کوچه پس کوچه‌های شهر تهران و خانواده‌ی خودم به وام گرفته بودم یا به پوست و گوشت من چسبیده بود نمی‌توانستم از خودم دور کنم و گرنه من لجبازی نداشتم. آن هم اگر به دوره‌اش نگاه کنیم از آربی آوانسیان تا ایرج انور و دیگران مرا به سمت خودشان کشیدند ولی جذب نشدم. علتش هم همه تربیت خودم بود و همه آن چه را به عنوان بینش در من شکل گرفته بود و واقعاً من آن قدر خودم، فرهنگ خودم و زیستگاه خودم را دوست داشتم و فکر می‌کردم جامعه‌ی خودم آن قدر گفتنی و زوایای زیبا و ظریف و روایت کردنی دارد که سارتر و بکت و یونسکو پیش این‌ها هیچ نیستند. دلم نمی‌خواست به عنوان یک جوان فرانسوی روی صحنه حرف بزنم و درد جامعه‌ی پاریس را بگویم یا درد مردم اروپا در جنگ دوم را بگویم خودمان در یک جنگ اعلام نشده قرار گرفته بودیم، خودمان در تناقض هویت و عدم هویت قرار گرفت بودیم، خودمان در برزخ ادبیات ترجمه و ادبیات اصیل قرار گرفته بودیم و از برخورد این نوع ادبی یک شعله‌ای برافروخته شده بود که اگر گوشت و پوستت انسانی و زنده بود آن را می‌سوزاند، سوزشی دردناک و من سوخته بودم.

ما به هر حال سنت‌های نمایشی مدرن را از غرب و از یونان گرفتیم و در لاله‌زار قدیم کارهای خوبی مثل آثار شکسپیر، ایبسن و مولیر اجرا شد

 

در لاله‌زار – دست‌های آلوده سارتر هم اجرا شد.

از نظر من (که شاید هم درست نباشد) موجی که در دهه‌ی چهل و پنجاه در ایران اوج گرفت، یا به این دلیل بود که ما در ایران آن پیشینه‌ی نمایشی غرب را نداشتیم و یا هر علت دیگری ما را از سنت‌های نمایشی خودمان دور و پرتابمان کرد به ورطه‌ای که فکر می‌کنم برای غربی‌ها هم کمی‌ پذیرش‌اش سخت و طبعاً ولی برای ما سخت‌تر، ولی ما با این نوع کارهای خیلی آوانگارد نتوانستیم ارتباط برقرار کنیم. و کسانی هم که از کارگردان‌ و بازیگر سراغ این نوع کار رفتند باعث شدند (با وجود تبلیغات حاکم بر جامعه در آن زمان که کارهای ایرانی فرصت کم‌تری برای اجرا و عرضه پیدا می‌کرد) که یک سری تماشاگر تئاتر در این بین از دست رفت. در یک مقطعی تماشاگر ایرانی برای “تامارزوها” و “چوب به دست‌های ورزیل” دو ماه، دو ماه بلیط رزرو می‌کرد، ولی ناگهان شرایطی پیش آمد که آن تماشاگر مشتاق دل زده و مأیوس کنار کشید تا رسیدیم و به جایی که تئاتر به حالت محتضر نفس کشید. تو این جریان را چه طور می‌بینی؟

تماشاگر کنار نکشید. تماشاگر را کنار زدند و پشت این کنار زدن یک اراده‌‌ی بسیار حساب شده‌ای قرار داشت. تماشاگر خودش کنار نکشید. در دهه‌ی بیست ما بعد از یک دوره‌ی دیکتاتوری فرهنگی بسیار بی‌رحم و عریان، به یک آزادی قابل توجه دست پیدا کردیم و در همان دوره بود که تئاتری که به صورت آداپتاسیون و کارهای خیلی ابتدایی «نوع سید علی خان نصر»ی شکل گرفته بود و داشتیم صاحب یک تئاتر ایرانی می‌شدیم، در کنار مثلاً و کارگردان و متفکر مهمی در تئاتر ما به اسم (حاج رفیع حالتی) که کاملاً از خاستگاه ملی به تئاتر نگاه می‌کرد و به دنبال تئاتر ایرانی بود یک نیروی دیگری هم به موازات شکل گرفته بود که عبدالحسین نوشین سردمدار آن بود که کاملاً به تئاتر غرب نگاه می‌کرد و در کارش هم بسیار موفق بود حتی خیلی بیش از رفیع حالتی و از این مجموعه که برخورد این دو نگاه، یکی خیلی ملی با معیارهای بومی و یکی غربی با معیارهای اروپایی، می‌توانست اتفاق تاتری خوبی شکل بگیرد. اما همان‌طور که در دهه‌ی سی همه چیز آلوده‌ی سیاست شده بود سیاست در رگ و پی تئاتر ما هم ریشه دواند، بعد از سال ۱۳۳۲ و بعد از کودتای ۲۸ مرداد همچنان سیاست دست از تئاتر ما بر نداشت.

بعد از ۲۸ مرداد درست است که عوامل تئاتر مثل خاشع، خیرخواه یا حتی نوشین و رفیع حالتی را کنار گذاشتند و آن‌ها دیگر در عرصه‌ی تئاتر فعال نبودند، اما سیاست هنوز دست از سر تئاتر ما برنداشته بود. دستگاه‌های امنیتی و سیاسی ما از تئاتر ضربه‌ای خورده بودند که دیگر نمی‌خواستند این ضربه تکرار شود. به همین دلیل در سال ۳۲ بلافاصله بعد از آتش زدن و بستن تئاترهای لاله‌زار در دل فرمانداری نظامی –هنوز ساواک شکل نگرفته بود – به وسیله کسانی مثل سرهنگ شب پرده مثل تیمسار بهار مست و دیگران یک طرحی مطرح شد با تمام دقایق و ظرایف برای جا انداختن تئاتر بدون تعهد نسبت به جامعه – تئاتر غیر سیاسی، تئاتر غیر ملی یعنی این مسئله که تئاتر ما هرگز با ملیت ایرانی پا به پا رشد نکند، یک طرح خیلی حساب شده‌ای بود و نقطه شروع آن نیز باز در لاله‌زار بود به این صورت که در وهله‌ی اول تئاترها را به آتراکسیون تبدیل کردند.

این اولین حرکت بود، که بعد از آتراکسیون آن وقت به یک نظام منسجمی دست پیدا کنند برای تاتر مورد نظرشان. یک روایت معروف هست رفیع حالتی در تئاتر نصر و در اتاق کارگردان نشسته بود. (در تئاتر نصر بر خلاف تئاترهای پیش رفته‌ی حالا، آن زمان! اتاق بازیگران، اتاق عوامل فنی و اتاق کارگردان همه جدا جا بود و یک اتاق بود که روی آن تابلوی «اتاق کارگردان» را داشت) یک روز سرهنگی با لباس نظامی وارد تئاتر می‌شود و می‌رود در اتاق کارگردان را می‌زند و وارد می‌شود و می‌گوید: من سرهنگ شب پره هستم، با مدیریت تئاتر صحبت‌ها و هماهنگی‌ها شده و قرار است از امروز من به عنوان کارگردان این جا کار کنم. رفیع حالتی  اول به شب‌پره می‌گوید خواهش می‌کنم بفرمایید، این اتاق کارگردان و این صندلی هم صندلی کارگردان متعلق به شماست. و از در اتاق بیرون می‌آید و این جمله او مشهور است که می‌گوید: دیگر تئاتر جای ما نیست. ما باید خودمان بارمان را ببندیم و برویم. که از تئاتر آمد بیرون که آمد و دیگر حاج رفیع حالتی به تئاتر برنگشت و بعدها در فیلم‌ فارسی او را دیدیم انسان بسیار متفکر و هنرمندی بود. رشته‌ی اصلی‌اش مجسمه‌ سازی و سنگ‌تراشی بود و رشته‌ی اصلی‌‌ترش تحلیل آناتومی استخوان، او رفت در دانشکده و آناتومی استخوان درس داد و آن حس نمایشی‌اش را هم در سینما با بازی کردن در نقش پدر فردین و پدر فروزان ارضا کرد. اما این یک حرکت حساب شده بود تئاترهای لاله‌زار دوباره بازسازی شد. نوع سرهنگ شب پره با مدیریت تیمسار بهارمست‌ها آمدند و ساکن لاله‌زار شدند و نمایش جدیدی در کنار آتراکسیون لاله‌زار شکل گرفت نمایشی که عاری از ملیت، هویت و خوی و خصلت ایرانی بود. این در لاله‌زار شروع شد و ادامه پیدا کرد. حالا چه شد که تئاتر ملی ما با وجود آن اراده‌ی دولتی در انهدام تئاتر شکل گرفته بود و داشت عمل می‌کرد و نمرد. چون تئاتر ملی ما در جای دیگری به وسیله‌ی یک غیر ایرانی به نام «شاهون سرکیسیان» که همه او را به اسم «شاهین سرکیسیان» می‌شناسند، شکل گرفت.

از خانه‌ی شاهون سرکیسیان، کسانی مثل علی نصیریان، فهیمه راستکار، و خجسته کیا بیرون آمدند که نسل تئاتر ملی را شکل دادند و شروع این حرکت سال ۱۳۳۶ بود و جالب است که در سال ۱۳۳۵ سازمان امنیت آن زمان یعنی ساواک تشکیل شد و در سازمان امنیت یک دایره و دفتری برای کنترل تئاتر به وجود آمد، ولی در سال ۱۳۳۶ در آپارتمان اجاره‌ای شاهون سرکیسیان تئاتر ملی ما شکل می‌گرفت اولین کاری هم که روی صحنه برد باز از صادق هدایت وام گرفته شد. دو تا قصه‌ی صادق هدایت به نام‌های مرده خورها و محلل به پیشنهاد سرکیسیان با تنظیم عباس جوانمرد روی صحنه رفت. یعنی درست زمانی که این دو تا نمایش در سالن اداره‌ی هنرهای زیبا اجرا شد. همان شبی که آدم‌هایی مثل سعید نفیسی و منوچهر انور بیننده‌ی آن تئاتر بودند از آن شب تئاتر ملی ما کلید خورد. منوچهر انور رویال آکادمی لندن را تمام کرده بود تا آن زمان او اولین کسی بود که فارغ‌التحصیل رویال آکادمی بود و کسی هم او را نمی‌شناخت. آن شب در اجرای محلل، اجرای عباس جوانمرد با مدیریت و نظارت سرکیسیان در سالن دو دره‌ی هنرهای زیبا منوچهر انور هم به عنوان کسی که تازه از فرنگ آمده تماشاگر بود و این حکایت را بعدها مفید تعریف کرد.

ظاهراً نمایش که تمام می‌شود مفید می‌بیند که یک جوان بلند قدی و با آن صدای قوی در راهرو پشت اتاق گریم هق هق گریه می‌کند. مفید و بچه‌ها می‌روند جلو و می‌پرسند چه شده و او آن‌ها را می‌بوسد و تشکر می‌کند.

آن شب وقتی عباس جوانمرد می‌فهمد که این جوان از رویال آکادمی آمده و هم دوره‌ی ریچارد برتون بوده می‌پرسد، تئاتر ما را چه دیدی؟ تئاتر اروپا چیست؟ تئاتر علمی چیست و با آن دانشی که از تئاتر علمی در اروپا وجود دارد در این قیاس تئاتر ما را کجا می‌بینی. انور به جوانمرد می‌گوید، تئاتر ملی همین است که شما کار کردید.
و از همان جا هم کلید تئاتر ملی و هم کلید تئاتر علمی ما خورد.

در کنار شاهین سرکیسیان چهره‌های دیگری هم بودند که بعدها در جهت دیگری در تئاتر حرکت کردند مثلاً آربی آوانسیان، این‌ها جهت‌دیگری پیش گرفتند و (به اعتقاد من سعی کردند تئاتر ما را از هویت ملی‌اش دور کنند، ایده و عقیده‌شان محترم اما آن چه به جامعه‌ی تئاتر ایران دادند، تئاتر ایرانی نبود)، آیا به نظر تو حرکتی بود در اجرای همان برنامه‌ریزی‌های انجام شده برای دور شدن از تئاتر ملی؟

اصلاً نگاه مسلط این نگاه بود. این موضوع بسیار وسیع است و چیزی نیست که بشود غیر مستدل در موردش حرف زد. فقط این را بگویم که از نظر دوره آن دوره‌ای که محلل، مرده‌خورها رفت روی صحنه یعنی سال ۱۳۳۶ تا سال ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ که کارگاه نمایشی شکل گرفت این فاصله‌ی زمانی وجود داشت و این وسط یک اتفاقی افتاد که تئاتر ملی ما متأسفانه به دلیل شرایط سیاسی، سال به سال در همان ابتدای تولدش از آن رگه‌های ناب هنر و تئاتر فاصله می‌گرفت و به سمت سیاست کشیده می‌شد، تئاتر مرتب داشت از ماهیت تئاتر بودن خودش جدا می‌شد و فاصله می‌گرفت و به همین ترتیب بر بیانیه‌ی سیاسی شدن یا در واقع مبارزه‌ی سیاسی نزدیک می‌شد.

7

تئاتر ضعیف شد، ضعیف شد که در یک دوره‌ای تئوریسین‌هایی توانستند تئاتر غربی را بر تئاتر ملی مسلط کنند. اگر تئاتر ملی ما ضعیف نشده بود، اگر با سیاست پیشه‌گی و آلوده‌گی‌های سیاسی ضعیف نشده بود این اتفاق نمی‌توانست بیافتد ولی زمینه آماده شده بود، یعنی تئاتر داشت از نفس می‌افتاد. تئاتر تر و تازه‌گی خود را از دست داده بود و درست در همان سال‌های اواخر دهه‌ی چهل و اوایل دهه‌ی پنجاه تئاتر دیگر از نفس افتاده بود و یک نفس تازه … می‌خواست و آن نفس تازه بله به وسیله‌ی کارگاه نمایش بر آن دمیده شد ولی این در وهله‌ی اول از ضعف تئاترهای خودمان ناشی شد ولی آن دیدگاهت را قبول دارم و این حرف همیشه‌ی من است که: ” ما بدون این که جامعه‌مان و ملت و فرهنگمان به سواد مدرنیزه به دیدگاه‌های مدرنیته نزدیک شده باشد حتی بدون این که گنجایش‌های مدرنیسم در جامعه‌ی ما به وجود آمده باشد ما به سمت مدرنیزم و فراتر از مدرنیسم کشیده شدیم،” در نتیجه یک خلأ به وجود آمد که تئاتر داشت در آن سوی مدرنیته قدم می‌زد و مردم در این سوی سنت زنده‌گی می کردند این خود به خود تئاتر را به «کلوپ» تبدیل می‌کرد همین هم شد. تئاتر تبدیل شد به کلوپ خصوصی.

امروز وضعیت تئاتر را چه طوری می‌بینی بعد از همه‌ی این سیری که گذراندیم، یکی از نظر پتانسیلی که داریم و می‌توانیم از آن بهره ببریم و این که چه قدر بهره برده‌ایم!

ما یک تجربه‌‌ای داشتیم به نام نفوذ اداره‌ی دولتی در پس و پشت تئاتر ایران. این مسئله اتفاق یک بار در دهه‌ی سی به یک صورت و در دهه‌ی چهل و پنجاه به یک صورت دیگر افتاد. یک جایی در دهه‌ی سی در قالب بی‌محتوا کردن تئاتر در دهه‌ی چهل و پنجاه در قالب جایگزین کردن تئاتر غرب به جای تئاتر ایرانی. ما این تجربه را داشتیم و این تجربه تجربه‌ی ثبت شده‌ای است. تمام زیر و بم و پیچ و خم آن ثبت شده، اما بر اساس ‌آن تجربه، برنامه ریزان و سیاستگزاران فرهنگی ما نخواستند دقت کنند که آن تجربه، تجربه ی عقیم و به بن بست رسیده‌ای بود. بعد از انقلاب دوباره آن فرمول را مطرح کردند که در برابر مسیر تئاتر که جریان داشت، تئاتر وارداتی (نه از غرب) بلکه یک تئاتر شکل گرفته در بیرون از جامعه‌ی تئاتر به بدنه‌ی تئاتر تزریق شد و این همان چیزی بود که در دهه‌ی شصت شروع شد و در دهه‌ی هفتاد به اوج رسید و در دهه‌ی هشتاد شکست آن ثابت شد. که اگر در بافت بنیانی تئاتر بخواهیم به وسیله‌ی برنامه‌ریزی دولتی دخالت کنیم تئاتر عقیم می‌شود و اتفاقاً‌ آن تفکری هم که منظور این برنامه ریزان بوده عقیم می‌شود که شد. یعنی برنامه‌ریزان تئاتر نخواستند بپذیرند که آن تجربه‌ی دهه‌ی سی و چهل یعنی تحمیل اراده‌ بیرونی بر بدنه‌ی تئاتر محکوم به بن بست است. این کار هیچ ربطی به مواضع سیاسی ندارد. تئاتر یک جریان زنده است که هر جا بخواهیم مسیرش را منحرف کنیم به بن بست می‌رسد.

خب کار آخر تو «کافه مک ادم» نگاهی است ظاهراً به یک کلنی مهاجر ایرانی آدم‌هایی از گروه‌های فکری مختلف در یک جایی در خارج از کشور جمع شده‌اند، درباره ی این کار تحسین‌هایی شده و انتقادهایی هم از آن شده، به آن‌ها کاری ندارم می‌خواهم بدانم رفتن‌ات به سراغ این سوژه به چه دلیل بود، به خاطر اقامت خودت در خارج از کشور؟ یا به خاطر حیرتی است که هنوز بعضی از این گروه‌های سیاسی خارج از کشور دچارش هستند و هنوز نمی‌دانند کجای تاریخ ایستاده‌اند، کدام یک از این‌ها انگیزه‌ی تو بود برای رفتن به سراغ این سوژه‌؟

یک بعد خیلی خصوصی داشت و یک بعد عام‌تر. بعد خصوصی‌اش همین بود که چهل سال بعد از «آسید کاظم» خواستم یک بار دیگر یک قهوه‌خانه بنویسم که قهوه‌خانه‌اش شد این. اتفاقاً اگر دقت کنیم، در این نمایش همان بافت دراماتیک آسید کاظم وجود دارد.

مثلاً همان آدمی که بی‌سر و صدا یک گوشه نشسته و مثل آسید کاظم ناظر ماجراست؟

بله – بله در این نمایش هم هست. این واقعاً دلیل شخصی و خصوصی‌اش بود. دلیل خصوصی‌اش آسید کاظم بود، زنده‌گی خصوصی خودم بود در دربه‌دری‌های غربت و فجایعی که در آن سال ها در غربت دیدیم. اما دلیل عمومی‌ترش به عنوان یک نگاه جامع این بود که در هر صورت من در این سن و سال به مردم و به جامعه‌ای که من را به وجود آورده بدهکاری‌هایی دارم و یکی از این بدهکاری‌ها شهادت دادن بر آن اتفاقاتی است که در دهه‌ی شصت بر ما گذشت بیشتر به این دلیل که تکرار نشود من خواستم به جوان‌های امروز بگویم ما اول انقلاب به سازمان‌های سیاسی اعتماد کردیم بدون آن که آن‌ها را بشناسیم و پیشانی‌مان بدجوری به سنگ خورد شما‌ها اعتماد نکنید.

منبع: سایت انسان‌شناسی و فرهنگ

از واقعیت کوچه و خیابان تا خیال صفحات داستان/محمد سفریان

نگاهی به نمایش «آخرین بازی» در لندن

1

عصر روز یکشنبه؛ بیست و سوم ژانویه ، سالن کوچک و صمیمی تماشاخانه‌ی «آرتز دپو» که در محله‌ی ایرانی‌نشین فینشلی در شمال لندن واقع شده؛ پذیرای اهالی فرهنگی شده بود که در هوای سرد و بارانی این شهر برای تماشای نمایش «آخرین بازی» دور هم جمع شده بودند.

نمایشی که از قرار داستانش، وصف حال بسیاری از چهره‌های نام آشنای حاضر در سالن بود و از همین روی هم؛ حال و هوایی نوستالژیک و تا حدی محزون به سالن داده بود.
آخرین بازی که در این آخرین اجرا، با کارگردانی ” بردیا جلالی ” و بازی خود او و فرشید آریان به روی صحنه رفته بود؛ داستانی دارد به غایت ملموس، که غم و اعجابش از پس تکرار زیاد تا حدودی کمرنگ شده؛ این نمایش قصه‌ی آد‌م هایی را روایت می کند که روزی شهره‌ی شهر بودند و در پی انقلاب سیاسی ایران در سال پنجاه و هفت تن به کوچ (اجباری) دادند و حالا سالهاست که در خواب و خیال همان شهرت زندگی می‌کنند و سختی‌ها و مصائب زندگی تازه را تنها با مرور دوباره‌ی خیال آن روزهای خوش تاب می آورند.

استاد محمد که خود از جمله ی همین مهاجرین بود؛ حال و هوای زندگی هنرمندان ایران در خارج از مرزهای جغرافیایی آن خاک را، به خوبی لمس کرد و از پس یک دوره ی انزوای سیزده ساله، به سال هفتاد و هفت به ایران بازگشت و در همان اولین مجال کار دوباره، این نمایشنامه را نوشت و به روی صحنه برد. این اجرا که به سال هفتاد و هشت ممکن شده بود، از قضا مورد استقبال بردیا جلالی قرار گرفته بود که در آن روزگار تنها نوزده سال داشت و به روایت خودش هنوز با مفاهیم هجرت و دوری از خاک و تنهایی و انزوای زندگی هنرمندان آشنایی نداشت… او در گفت و گوهای پیشینش باب این موضوع این طور گفته:

« …. سالها پیش، که دانشجوی سال اول تئاتر بودم، نمایش آخرین بازی را به کارگردانی زنده یاد استاد محمد و با بازی اکبر زنجانپور و رضا بابک در سالن تئاتر نیاوران تماشا کردم که اثری ماندگار در جان دلم باقی گذشت. این نمایشنامه به دو موضوع اصلی می پرداخت؛ موضوع جایگاه هنرمندان سینما و تئاتر در پیش از انقلاب و همچنین موضوع تبعید و مهاجرت که گریبان گیر بسیاری از هنرمندان ایرانی شده است. من در آن زمان که فقط نوزده سال داشتم با هیچکدام از این مضامین آشنایی عمیقی نداشتم ولی به شدت تحت تاثیر بازی و فضای کارگردانی این نمایش بودم… »

2

جالب اینکه آقای جلالی که سالهای بعد، رخت سفر به بریتانیا بست؛ دیگر بار با آن قصه‌ی قدیمی روبرو شد، این بار اما نه در فضای داستان و تماشاخانه، که در میان کوچه و برزن و در رخت و لباس زندگی واقعی؛ که شهرهای تبعید پر است از نمونه های اینچنینی… همین است که او شانزده سال پس از تماشای آن اجرا، بار دیگر همراه این نمایش شد؛ این بار اما در مقام کارگردان و در لباس یکی از دو کاراکتر اصلی.
آخرین بازی ، حکایت زندگی « فرامرز اردلان» است؛ که به روایت داستان از جمله مشاهیر سینمای ایران در سالهای قبل از انقلاب بوده و پس از انقلاب اسلامی راهی لوس آنجلس شده و در آن فضای تازه، حالتی منفعل به خود گرفته؛ اما در توهمی غمگنانه همچنان بر باور بهترین بودن است و می‌خواهد که نظر کارگردان‌های بزرگ هالیوود را به کارش جلب کند.

در این میان «حیدر خان» که یک ایرانی موفق (معنای واژه ی «موفق» لااقل در میان ایرانی‌های خارج نشین، در رسیدن به اعتبار مالی و زندگی مرفه خلاصه شده و جز از این تعریفی دیگر ندارد) است و مدیر یک کارخانه‌ی کابینت سازی؛ از قضای زندگی و داستان با او برخورد می کند؛ او که فرامرز و رفاقت با او را در رویاهایش جست و جو می‌کرده؛ رفته رفته به زندگی او وارد می‌شود، اما نرم نرمک زخم‌های زندگی واقع، تیشه بر پیکر آن بت خیالی می زند و فقر و بدهکاری و بیکاری و خانه نشینی او، معلوم حیدر خان می شود.
عاقبت در یک پرده که با سعی فراوان به شمایل «تراژدی» نزدیک شده بود؛ حیدر خان، که پیشتر مریدی تام و تمام بود، با فریاد و پرخاش؛ یک بلیت ایران به فرامرز پیشکش می کند و از او می‌خواهد که به ایران برگردد و کار هنری‌اش را در آنجا ادامه دهد.

3

استاد محمد در این نمایش ( در ادامه‌ی یک روال به غایت طبیعی ) عقاید و باورهای خودش را از زبان حیدر خان بیان کرده و از جمله گفته که :
«می بایست که می ماندی و می جنگیدی و حق ت را می گرفتی» ، « کار اصلی شما در ایران است»، « یا برای این مردم تولید کن یا برگرد» … این عبارات و جملاتی با همین مفاهیم که در میان گفته‌ها و درد دل‌های هنرمندان خارج نشین هم بسیار تکرار می‌شوند، باور و عقیده‌ی بسیاری ست و صد البته در تقابل با ایده و نظر بس کسان دیگر. این فرضیه که زبان و کار هنری تنها در میان مرزهای «جغرافیایی» خاک ریشه دار، توان زایش و تکاپو دارد، شوربختانه ( و شاید که ) با تبلیغ فراوان سیستم فرهنگی جمهوری اسلامی؛ رفته رفته به یک حکم بدل شده؛ اما همین فرضیه در تاریخ فرهنگ و ادبیات نمونه های خلف بسیار دارد؛ شاید که حرف این نوشتار نباشد اما؛ امثال نرودا و قبانی و هاینریش بل و ناباکوف و محمود درویش و … که شاهکارهای ماندگارشان را در خاکی به اصطلاح «بی ریشه» خلق کرده اند؛ در تاریخ چه بسیار بوده اند.

از این یادآوری که بگذریم؛ می رسیم با شیوه‌ی اجرا و نحوه‌ی روی صحنه رفتن آخرین بازی، در لندن که به روایت بسیاری از اهل فن؛ از جمله‌ی بهترین نمایش های ایرانی برگزار شده در این سالها بود؛ و همان طور که پیش‌تر هم ذکرش رفت به خاطر حضور بسیاری از چهره های نام آشنا که واقعیت زندگی‌شان آنقدرها دورتر از « فرامرز اردلان» داستان نیست؛ حال و هوایی به غایت نوستالژیک و غریب داشت.

فرشید آریان که در سالهای اخیر از جمله ی پرکارترین بازیگران نمایشهای ایرانی شده، در این نمایش هم حضور داشت و ایفاگر رل فرامرز اردلان شده بود و در برابر بردیا جلالی هم نقشی را در آورده بود که از شخصیت واقعی او، فاصله‌ی زیادی داشت. آقای جلالی بنا به گفته های خودش برای آشنا شدن با شخصیت حیدر خان و خو گرفتن با شیوه‌ی گویش او، در این چند ماهه دو کار را بیشتر از همه انجام داده؛ یکی تماشای فراوان فیلم فارسی‌های قدیمی و دیگری گپ زدن با بسیاری از ایرانی‌های قدیمی لندن که از پس عبور این همه سال و ماه؛ همچنان به شیوه‌ی روزگار قدیم به اصطلاح داش مشتی‌اند و با باورهای و رفتار همان روزگار قبل زندگی می کنند.

نگاهی به رهاورد 113/رضا اغنمی

فصلنامۀ آزاداندیشان ایران

113

این شماره ۲۸۷ برگی رهاورد نیز به روال همۀ شماره ها پربار و خواندنی ست. رو جلد فصلنامه تصویر پردیس ثابتی بانوی «ژنتیک » ایران امده که افتخارآفرین است. رهاورد با پیشگفتار خانم شمس شعله شهباز، سردبیر پرتلاش شروع می شود. اشاره ش به فاجعۀ خونین پاریس خواننده را غرق اندوه می کند وقتی می رسد به این پرسش بنیادی: «این کیست که خون انسان می نوشد؟» فریاد آن نویسندۀ چپ اندیش در گوشم می پیچد که چندسال پیش درجلسۀ ای در لندن گفت «چرا نمی پرسید طالبان و بن لادن را کدام کسان وچه دولت هایی مسلح کردند و تروریست هارا مشروعیت دادند و پشتیبانی می کنند؟ چرا کارخانه های اسلحه سازی را تخته نمی کنید؟!».

خانم نوشابه امیری نیز از آن فاجعه می گوید. اندوهگین، آواز خوان معروف را درهمان قتلگاه درپشت پیاتوی بزرگی وارد صحنه می کند. با تعویض فضا اوج فاجعه را به نمایش می گدارد : «او می خواند و من با بغضی درگلو ساکنان شهری پاریس را می بینم که در بهت و هراس با صدای هرانفجار و هرگلوله، زخمی برجان شان نشست ازیاد نارفتنی؛ زخم هایی که تحفه اهریمنان جهان امروزیست. گاه برجان مادری درایران من می نشیند، وگاه چنگ در قلب مادری درنقطه ی دیگر از جهان می زند». درسرودۀ تریا پاستور: «درشوره زار نیستی ها / که می روند تا بشکافند/ تن آدمیان را/ پاره پاره کنند رگ های وجود را/ زندگی ست که گفته ها دارم من/ ازهماغوشی تلخ اندیشه وبمب . . . . . . . . . / رقص ناوگان مرگ/ درآبی دریاها/ و انتظار زمین/ دربلعیدن قربانیان جنون / و بمب زدگان واژگون درفضا/ گفته ها دارم من/ از هماغوشی تلخ اندیشه و بمب». کلمات عریان و تجسم ذهنیِ بیم و هراس از هماغوشی بمب واندیشه، روایت دردناکی ست از تقدیس خشونت که سال هاست، آرام آرام درجلوه های گوناگون، بدنۀ فرهنگ اجتماعی را پوشانده است.

مراسم اعطای نشان ملی «شوالیه لژیون دونور» به عبدالکریم لاهیجی،خبر خوشی ست برای هموطنان. گفتار دکتر مسعود میرشاهی درمعرفی پردیس ثابتی بانوی “ژنتیک” ایران، از هنر او نیز می گوید: «دکتر ثابتی درحاشیه ی کارهای علمی، فعالیت هاس هنری هم دارد وی نوازنده و خواننده ی یک گروه آلترناتیو راک به نام “هزار روز” است که تا به حال سه آلبوم منتشر کرده است».
باله؛ نخستین هنر قربانی انقلاب. گفتگویی ست خواندنی که خانم الهه خوشنام با هنرمند بزرگ باله، بانوهایده چنگیزیان انجام داده است. گفت و گوی “ره آورد” با دکترعلی سیاسی درباره زندگی و فلسفه ی احمد فردید توسط دکتر مسعود عسکری سروستانی از بحث های جالب این شماره درباره احمد فردید ملقب به «سید احمد مهینی یزدی، ۱۳۷۳- ۱۲۸۳» است، و پرده برداشتن از افکار و اندیشه های مغشوش این استاد پریشان گوی که به قول خانم پرتو نوری علاء که به مدت «چهارسال به کلاس های آقای فردید رفتیم و امتحان هم دادیم اما همگی دریک موضوع متفق القول بودیم وآن این که ما اصلا نفهمیدیم آقای فردید درکلاس چه گفت . . . . او با بهم دوختن آسمان و ریسمان فلسفه و به کار بردن واژه های خودساخته آن چنان پیچیده گوئی می کرد که ما مطلب را درک نمی کردیم وچون ایشان خلق و خوی گوش دادن به دیگران را نمی داد». آقای میرسپاسی ازقول آقایان امانت و داریوش آشوری و نوشته های داریوش شایگان روایت می کند که «فهمیدن صحبت های آقای فردید سخت ومشکل بوده است البته نباید فراموش کنیم که فردید مقداری مشکل حرف زن داشت».

دراین گفتگو هراندازه که ایشان با لاپوشانی نوعی حفظ آبروِی فردید را دارند، اما طرف که آسیب های مخرب و پریشانگوئی های معلم “پیچیده گو” را به درستی دریافته؛ با گسترش گفتگو پرده را کنار می زند. آقای میرسپاسی، نا همگونی های فکری، رنگ عوض کردن ها، پریدن ازاین شاخ به آن شاخ های فردید را تأیید می کند :«ازنظرسیاسی او آدم ترسوئی بود. . . . درزمان شاه به شاه و سیستم او انتقاد نمی کرد. . . . بعد از انقلاب کمی بیشتر جرأت می کند ». در ادامه این گفتگو پرده از چهرۀ فردید پیش ازانقلاب و بعد از انقلاب برداشته می شود. دیگران نیز از فردید و رفتارهای چندگانۀ او سخن گفته اند قابل تأمل و ازآن جمله : « فردید با شعله ورشدن آتش انقلاب چنان مست مغولانی [شد] که این بار با عبا وعمامه و ریش وشمشیر وکلاشینکف و اجساد سینما رکس آبادان از راه می رسیدند که تماشاگر متحیر از خود می پرسید آیا این همان فردید است که به نراقی التماس می کرد یک جوری اورا به ملکه وقت و هویدا وصل کند و سر برآستان سید حسین نصر می نهاد که سیدنا اگرانجمن سلطنتی فلسفه دردستورکاراست این عبد حقیر فقیر فراموش نشود» بنگرید به صص ۶۳و ۶۴ کتاب «ازحجتیه تا حزب الله» اثر علیرضا نوری زاده».

«سحر تا چه زاید شب آبستن است» از احمد احرار، مانند بیشترین آثاراین صاجب قلم فاضل، که این بارنیز دردهای جامعه را به درستی زیر ذره بین نقد برده است. نوشتارهای سودمندی از دکترشاهین فاطمی، مهدس سیروس عشایری، دکترنادر وهابی، با عناوین: «ازاقصاد “مصادراتی” تا افتصاد “صادراتی” – گذار صنعت نفت ایران به دوران پسا تحریم – در جستجوی تعریف پناهنده سیاسی درعلوم اجتماعی» آمده است که هریک به نوبه خود ازخواندنی ترین ها است.

«ثانیه ای به اندازه یک عمر » از نوشابه امیری روزنامه نگار و نوبیسنده بانثر پخته، روایتگر روزهای بیم و وحشت زندان و زندانی است. قطع شدن ملاقات ها، خبر رسانی زندانبانها به جمع شدن بستگان زندانی ها درلونا پارک «بخشی از کتاب عشق و امید». دلهره در دل خواننده می نشیند. :«اعدام مرگ نیست. حکم کشتن تدریجی و نابودی هولناک روح آدمی ست.» که آرام آرام زیر پوست خواننده نفوذ می کند. و«روح انسان متلاشی می شود». صحنۀ جمع شدن منتظران درلونا پارک، سوگواری ملتی ست از فاجعه ای خونین که روایتگرش احساس گناه ( بخوانید جهل و ستایش نادانی) پیرانه را به نمایش می گدارد : «گویی دستی از آن سوی چوبۀ اعدام دراز بوده و نگرفته ای. آبی درظرف داشته و از دهان تشنه ای دریغ کرده ای. حسی که از روز رفتن محکوم تا پایان عمر آن که مانده بختک می زند روی روح» و «ثانیه ای که سال هاست در میهن مان، ایران، عقربه ها روی آن مانده است» .

افسانه انرژی اتمی درایران از دکتر واحدی، ازبهترین وخواندنی ترین مقالات است که نسل تازه را با سوابق تآسیس سازمان انرژی اتمی ایران آشنا می کند. فساد حاکمان و ضرورت نظارت مردم از دکترعطا هودشتیان، که با «چگونه میتوان قدرت سیاسی را کنترل نمود آغاز می شود» را باید خواند و به دقت هم خواند . نقدی کوتاه بردیدگاه برتراندراسل درباره فلاسفه اسلامی در کتاب تاریخ فلسفه غرب ازهوشنگ معین زاده. معین زاده پس از انتشارکتاب «وصیتنامه خدا» و چند اثر دیگر، با نقد آراء و اندیشۀ برخی ازفلاسفه گام تازه ای برداشته که توانائی و نگاهِ چندگانۀ او را به گستره ی ادبیات نشان می دهد.

“رند” کیست و “رندی” چیست؟ رند ورندی دردیوان حافظ از دکتر مجمد پاکروان – برداشتی از یک غزل حافظ پروفسور فضل الله رضا – شعری از هوشنگ ابتهاچ – گفت و گفتگو از ارسلان – زن ایرانی ازبهجت اسکندری –(فصل سوم) خاطرات شادروان سرلشگر ولی الله انصاری، از جنگ دوم جهانی و خدمات کم نظیرش در راه آهن که به تفصیل ارنگهداری تأسیاتِ نوپای ایران و راه های ارتباطی درآن بلبشوی حاکم سخن رفته تا جائیکه، هر خواننده را به تحسین از وظیفه شناسی و باور به اعتقادات ملیِ او وا می دارد. گفتاردکتر ژاله آموزگار باعنوان : اشاره به نیروهای ماوراءالطبیعه در استوانه ی کورش و سنگ نوشته های هخامنشی»، از خواندنی های این دفتر پربار است، که خواننده را با اندیشه های پیشینیان بیشتر آشنا می کند. خنیاگری درایران ساسانی، پژوهش قاسم طالب زاده – من و بچه های انقلاب از دکتر صداادرین الهی – گوشه ای از خاطرات مرحوم ممتحن الدوله شقاقی به قلم دکتر عباس نیری – یادی از نصرت رحمانی شاعرترین «شاعر جان سوخته ی ایران» از خانم پری اسکندری با روایتی از شاعر : «آن چه ما را مجذوب کرده، می انگیزد و به دنبال می کشد، یک اصل نیست، که شرطی تقریبی است. به وادی یقین رسیدن در انتخاب راه نیست، دراعتبار حوادث است».

نویسنده، پس از اشاره به آشنائی خود با سروده های نصرت، و آوردن چند سروده ازشاعر، از گرفتاری های او می گوید که بسی عبرت آموز است. من خواننده که با شوق و دقت روایت ها و سروده های برگزیدۀ نویسنده را دنبال می کردم، “کفر” را پیدا نکردم. نبود. دریغم آمد این سرودۀ ممنوعۀ نصرت را که هرگز اجازه انتشار پیدا نکرده اینجا نیاورم : « کفر. خدایا تو بوسیده ای هیچگاه ؟ / لب سرخ فام زنی مست را / ز وسواس لرزیده دندان تو ؟ / به پستان کالش زدی دست را ! / خدایا تو لرزیده ای هیچگاه ؟ / به محراب کمرنگ چشمان او / شنیدی تو بانگ دل خویش را ؟ / ز تاریکی سینۀ تنگ او / خدایا تو گر دیده ای هیچگاه ؟ / به دنبال تابوت های سیاه / زچشمان خاموش پاشیده ای؟ / بچشم کسی خون به جای نگاه؟ / دریغا … تو احساس اگر داشتی / دلت را چو من مفت میباختی / برای خود، ای ایزد بی خدا / خدای دگر نیز میساختی ! » .
با من به سیبری بیایید. از حسن بهگر. روایت جالب و خواندنی ست از مسافرت به سیبری. بخش هفتتم رهاورد نقد و معرفی کتاب است و مفید برای اهل قلم و مطالعه. بخش هشتم، نهم و دهم «نامه های خوانندگان»، «بدرود با مشاهیری که رفتند»، و «دانش و فنآوری» است. بخش یازدهم پایانه های رهاورد ۱۱۳ با عنوان «دوستی می گفت» شامل روایت های از رخدادهای اجتماعی با زبانی طنزآلود که با «ایران شده ایتالیا، شیخ حشر بیا بیا» نوشتۀ شیرین و خواندنی نویسنده صاحب نام « برزو پناهی» به پایان می رسد.
با آرزوی توفیق و سلامتی گردانندگان ، با سپاس از سردبیر پرتلاش رهاورد.

بازارچه کتاب با بهارک عرفان/دیوارهای بلند گورستان شهر ما

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

q12
توازن ظریف
نویسنده: ادوارد آلبی
مترجم: رضا شیرمرز
ناشر: قطره
قیمت: ۹۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۵۴ صفحه
این نمایشنامه، درباره زوجی به نام‌های اگنس و توبیاس است که سال‌هاست زندگی زناشویی خوبی را با هم سپری می‌کنند. این دو آخر هفته پذیرای دختر ۳۶ ساله خود، یعنی جولیا هستند که به تازگی برای چهارمین بار طلاق گرفته است. از طرفی هری و ادنا، از دوستان این خانواده نیز، مهمان آنها هستند و در این بین سروکله خواهر دائم‌الخمر اگنس با نام کلر هم پیدا می‌شود. اکنون اگنس و توبیاس باید توازن زندگی خود را حفظ کنند.
«توازن ظریف» برای نخستین بار در ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۶۶ منتشر شد. و در همان سال نیز جایزه پولیتزر را به خود اختصاص داد.
در بخشی از مقدمه مترجم بر این کتاب آمده است: «ادوارد آلبی در نمایشنامه‌هایش پرده از درکی عمیق از پدیداری اجتماعی به نام خانواده برمی‌دارد. خانواده مورد نظر آلبی در نمایشنامه «توازن ظریف» خارج از توازن و تعادل است یا لااقل این‌گونه به نظر می‌رسد. حداقل دو مثلث موجود در این خانواده، رسیدن به توازنی پایدار و گاهی اوقات کوتاه مدت را دشوار ساخته و این تعادل از دست رفته با ورود مهمانان ناخوانده، ادنا و هنری، وضعیت موجود را بسیار پیچیده‌تر می‌کند.»
«چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد؟» با ترجمه سیامک گلشیری، «رویای آمریکایی» با ترجمه رضا کرم رضایی، «داستان باغ وحش» با ترجمه داریوش مودبیان، «سه زن بلند بالا» با ترجمه هوشنگ حسامی، «خرده ریز» با ترجمه حسین فاضل و «مرگ بسی اسمیت» با ترجمه شهرزاد بارفروشی، عنوان‌ دیگر نمایشنامه‌های منتشر شده از آلبی به زبان فارسی است.

c3

دیوارهای بلند گورستان شهر ما
نویسنده: جواد عاطفه
ناشر: میلکان
تعداد صفحات: ۱۳۰
این کتاب ۹ داستان با نام‌های «آن مرد در باران آمد»، «شب گرگ یا این جاده لعنتی کی تمام می‌شود»، «گربه‌های لال هم آواز می‌خوانند»، «روزگار کاغذی کلنل رفعت»، «هوا در بیشتر مناطق ابری است»، «فقط ۲۴ ساعت وقت داری»، «تو باید حرف بزنی»، «انتظار داری ساکت باشم؟!» و «اون چهار نفر» را در حجم ۱۳۰ صفحه در بر می گیرد.
داستان های «دیوارهای بلند گورستان شهر ما» دارای فضایی متأثر از مرگ و درباره‌ مرگ است. مرگی رنگی، متفاوت و خاص. مرده‌ها و زنده‌ها در کنار هم زندگی می‌کنند و روزگار می‌گذرانند و در روزمرگی به مرگ می‌رسند و می‌میرند. این داستان‌ها به نوعی بازنمایی و نگاهی دوباره به فرهنگ عامه هم هست. از داستان «شب گرگ یا این جاده لعنتی کی تمام می‌شود» این مجموعه داستان در سال ۱۳۹۰ فیلم کوتاهی به نام «جاده مسدود است» به کارگردانی وحید حاجیلویی ساخته شد که توانست ۱۴ جایزه داخلی و بین‌المللی را کسب کند و اولین جایزه آن جایزه بخش بین‌الملل جشنواره فیلم کوتاه تهران بود. از روی داستان «آن مرد در باران آمد» هم توسط یک انیماتور ایرانی فرانسوی، یک انیمیشن کوتاه در حال ساخت است.

q3

برگرد دکتر کلیگری
نویسنده: دانلد بارتلمه
مترجم: علی معصومی
ناشر: بوتیمار
تعداد صفحات: ۲۱۲ صفحه
قیمت: ۱۳۰۰۰ تومان
نام دکتر کلیگری که برای این کتاب انتخاب شده، ناظر به یکی از فیلم‌های سینمای صامت آلمان با نام «اتاقک دکتر کلیگری» است که پس از پایان جنگ جهانی اول ساخته شد و فیلمی ترس آور و وحشت زا بود. این فیلم اکسپرسیونیستی بین علاقه‌مندان به تاریخ سینما شناخته شده و درباره مجتمع مرموز یک روانپزشک به نام دکتر کلیگری است که در پایان روایت مشخص می‌شود راوی داستان، یک دیوانه بوده و تمام داستان هم بیان توهم ها، نشانه های بالینی و آسیب شناختی بیماری اوست که قرار بوده توسط دکتر کلیگری درمان شود.
داستان های کتاب «برگرد دکتر کلیگری» را می توان با توجه به فیلم مذکور بررسی کرده و مورد نقد قرار داد. دانلد بارتلمه را به عنوان یکی از بهترین نویسندگان داستان کوتاه در جهان می شناسند و نسخه برداری های متعدد خوب و بد از سبک نوشتاری او، به حدی است که باعث شده خود و آثارش بین این نسخه‌برداری‌ها گم شوند. شاید پرکشش‌ترین ویژگی قلم این نویسنده، افزودن بر آن چه جرج ساندرز آن را چیره دستی ویرانگر زبان بارتلمه خوانده و استعدادش در پرادخت کمدی باشد. این ویژگی را می توان در پرخشم ترین آثار این نویسنده یعنی «برآمدن سرمایه داری» مشاهده کرد.
کتاب «برگرد دکتر کلگیری» ۱۴ داستان کوتاه را از بارتلمه در بر می‌گیرد که عناوین شان به ترتیب عبارت است از: «فلونس گرین ۸۱ ساله است»، «نوازنده پیانو»، «مرد پنهان شده»، «به من می‌گویی؟»، «چون من پسری هستم که تنها دل خوشی اش دوست داشتن توست»، «پخش بزرگ رادیویی ۱۹۳۸»، «مجلس رقص اپرای وینی»، «من و دوشیزه مندیبل»، «مری، مری، محکم بگیر»، «بالا، بالاتر در آسمان»، «حاشیه ها»، «بزرگ ترین پیروزی ژوکر»، «به سوی لندن و رم» و «باران طلا».
در قسمتی از داستان «مری، مری، محکم بگیر» از این کتاب می خوانیم:
گفت: «خیلی خوب، حالا حرکت کنید، باید از اینجا بروید، نمی توانید اینجا تظاهرات کنید!» می گفت هیچ وقت جلوی کلیسا تظاهرات نشده است و بدون مجور نمی‌شود جلوی کلیسا تظاهرات کرد، پیاده رو مال ماست و به پلیس خبر می‌دهیم. هنری مکی، ادوارد اشر و هوارد اتل پیش تر به خاطر اندکی دوراندیشی از پلیس مجوز گرفته بودند و ما با نشان دادن برگه‌ای که از کلانتری گرفته بودیم، این موضوع را ثابت کردیم. خادم با دیدن برگه به شدت برافروخته شدن و به درون کلیسا دوید تا به مقام بالادستی خود گزارش بدهد. هنری مکی گفت: «خوب حالا آماده توفان و رعد و برق باشید.» و ادوارد اشر و هوارد اتل خندیدند.

q4

قزاق ها
نویسنده: لف تالستوی
مترجم: عباس علی عزتی
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۴۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۹۳ صفحه
همان قدر که رمان «تاراس بولبا» نوشته گوگول را می توان نتیجه منطقی رویکرد ادبیات روسیه به موضوع قزاق‌ها بعد از جنگ با ناپلئون دانست، این اثر تالستوی هم آغازگر موجی جدید با رویکردی تازه است که تا زمان نوشته شدن «دن آرام» شولوخف، دوام و گسترش پیدا کرد. این رمان هم مانند اثر گوگول، به ارائه قهرمانی مردمی می‌پردازد. تالستوی در این راه، از تجربه نویسندگان پیش از خود به ویژه گوگول، که در ارتقای قهرمان مردمی نقشی عمده داشت، بهره برده و بی آن که با روش نویسندگان پیش از خود مخالفت کند، به راه خود رفته است.
لف تولستوی در رمان «قزاق ها» روزمرگی زندگی قهرمان را نشان داده و شکوه و شجاعت او را بسط می دهد. این نویسنده در رمان مذکور، تاکید خود را بر همزیستی فرهنگ شرقی و غربی یعنی قفقازی و روسی می گذارد و با ترسیم تابلوهایی از ظاهر مقبول و قابل اعتنای این همزیستی، از مسائل آن نیز غفلت نمی کند و به دشواری هایی که قزاق ها در زندگی دارند، اشاره می کند.
رمان «قزاق ها» در ۴۲ بخش نوشته شده است. این رمان از آثار اولیه تالستوی است که آن را در سن ۲۴ سالگی نوشته است. اما می توان ویژگی های قلمی که «آنا کارنینا» و «جنگ و صلح» را نوشته، در این رمان مشاهده کرد.
قزاق ها را همانند بیشتر آثار تالستوی می توان اثری اتوبیوگرافیک دانست. این جا نیز مانند داستان های دیگرش، شخصیتی وجود دارد که خود تالستوی است. حتا ویژگی های ظاهری، اخلاقی، و فکری اش نیز با او مو نمی زند. النین در قزاق ها خود تالستوی است، جوانی که زندگی اشرافی و ملال آورش را در مسکو رها کرده و در اندیشه رسیدن به خوشبختی به قفقاز آمده و زندگی با این مردمان ساده و بی ریا را سعادت می داند. النین هم دقیقاً همین گونه فکر می کند؛ اندیشه ی «فدا کردن خود برای خوشبختی دیگران» که همواره تا پایان عمر از زندگی تالستوی بیرون نرفت.

شیوه‌ی آواره زیستن و پیوسته رنج کشیدن/ محمد سفریان

14

در سالروز خاموشی تئوآنجلوپولوس

رهیار شریف

جنگ، تبعید، مهاجرت، غربت و حتی سیاست برای بشر امروز دیگر واژه هایی کلیشه ای به حساب می آیند؛ چه رسم سالیان شیوه ی اندیشیدن به این واژگان و مفاهیم را خواهی نخواهی به آدمیزاد آموخته است؛ اما پیوند این واژه ها با اسطوره و شعر و موسیقی ست که چنان سازشی نوین طرحی نو پیش پای انسان می گذارد؛ طرحی که برای ترسیم آن به قلمی شاعرانه و رنگی دگرگونه نیاز است.

کیست که در راه جست و جوی این تصویر و این قلم به نام “تئو آنجلوپولوس” بر نخورده باشد؟ کارگردانی که خود می گفت: “کسی که در یونان به دنیا آمده و در آنجا بزرگ شده، از این اساطیر گریزی ندارد. این یک بازی روشنفکرانه نیست، این اساطیر با شیر مادر به وجودمان نوشانده می‌شوند. فیلم‌هایی مانند “نگاه خیره اودیسه” حاصل منطقی همین روند است. این اساطیر همه جا در یونان امروز همراه من‌اند”.

آنجلو پولوس در بیست و هفتم آوریل ۱۹۳۵ در همین سرزمین اساطیری دیده به جهان گشود. اما از زمانی که خود را شناخت سرزمینش را یا – در جریان جنگ جهانی دوم – در اشغال نازی ها دید و یا درگیرجنگهای داخلی. مسائلی که بعد ها زمینه ی اصلی بسیاری از فیلم های او را شامل شدند.
تئوآنجلو پولوس در جوانی وارد دانشگاه آتن شد و به تحصیل در رشته ی حقوق پرداخت، او که در دوران دانشجویی به اقتضای زمان و رسم دوران به عنوان یک فعال چپ گرا شناخته می شد پس از مدتی تحصیل در این رشته را نیمه تمام رها کرد و به پاریس رفت تا در مدرسه ی “ایدک” مشق فیلمسازی کند… در همان روزها بود که برای گذر ایام به حرفه ی روزنامه نگاری مشغول شد.

15

همین تجارب هم باعث شد که پس از بازگشت به یونان به عنوان منتقد فیلم در یک روزنامه ی چپ گرا مشغول به کار شود و پس از کودتای نظامی در یونان و در فاصله ی سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۴ که مصادف با اوج حاکمیت دیکتاتوری در یونان بود به فیلمسازی روی آورد.
تا جایی که از دهه ی دهه ی ۷۰ به بعد جایگاه وی به عنوان یک فیلم ساز در میان فیلم سازان حرفه ای به شکلی متمایز جلوه گر شد. نمایش فیلم های او در جشنواره های سینمایی عموما تحسین منتقدین را بر می انگیخت و موفقیت هایی را برای او به دنبال می آورد. او که نخستین فیلم کوتاهش به قیچی سانسور حکومت سرهنگ ها مبتلا گشته بود، اولین فیلم بلند خود با نام “بازسازی” را در سال ۱۹۷۰ تهیه کرد و از آن پس بود که به شکل جدی و حرفه ای کارگردانی و فیلم نامه نویسی را از پی گرفت.

او با ساخت فیلم “بازیگران دوره گرد” در سال ۱۹۷۵ موفق به کسب جایزه ی فیپرشی از جشنواره کن شد، اما از آنجایی که ماجرای فیلم نقدی جسورانه بر خفقان عظیم فرهنگی یونان بود، به مذاق حکومت نظامی آن کشور خوش نیامد و منجر به محرومیت آنجلو پولوس از حرفه ی روزنامه نگاری شد. او که حالا دیگر حربه ای جز فیلم سازی نداشت، قلموی شاعرانه اش را بر جوهر اندیشه اش زد و آثاری آفرید که به رغم سیاسی بودن، هرگز به زمختی و نیرنگ سیاست آلوده نشدند. فیلم های او چونان اشعاری هستند که استعاره های تصویری را جایگزین استعاره های ادبی محصور بر کاغذ می کنند و تلفیقی از نقاشی و شعر و موسیقی را بر پرده ی نقره ای به رقص می آورند.

13

آنجلوپولوس در سال ۱۹۸۴، با ساخت فیلم ” سفر به سیترا” جایزه ی منتقدان بین الملل برای بهترین داستان را از جشنواره ی کن دریافت کرد، فیلم روایت زندگی تبعیدیان لابدی بود که در تلاش برای جست و جوی هویت و باز گشت به سرزمین مادری و هویت اصیل خود به وادی حیرانی افتاده اند.
او با روش منحصر به فرد و آرامش ذاتی خود و با بهره گیری از مایه های نوستالژیک و وطن دوستانه، زیرکانه سیاستمداران قدرت طلب و سلطه جو را به چالش کشید و در عین حال با استفاده از سکانس های آرام وطولانی نگاه شاعرانه ی خود را به پیرامونش حفظ کرد، این گونه است که سازش ناپذیری مداوم او در عرصه ی سیاست هرگز رنگ شعار زدگی و کلیشه را بر خود نگرفت.

“گام معلق لک لک”، محصول سال ۱۹۹۱، یکی دیگر از آثار تحسین شده ی این فیلم ساز است. داستان فیلم در روستایی مرزی ما بین دو کشور خیالی رخ می دهد، روستایی که مهاجران فراوانی را درخود جای داده و روزنامه نگار قهرمان داستان به این خیال می افتد که سیاستمداری که پیش از این به شیوه ای مرموز مفقودالاثر گشته بود، را پیدا کرده است. فیلم با جست و جو بر آب دریاها برای پیدا کردن اجساد قربانیانی که از کشور خود گریخته اند آغاز می شود، کسانی که کشور مقابل حاضر به پذیرش آنان نشده و آنان فنا را به بازگشت به میهن خودشان ترجیح داده و خود را از عرشه ی کشتی به دریا پرتاب کرده اند. اردوگاه مهاجرین که نمادی از جهان معاصر است از ترکیب ملیتهای گوناگون تشکیل شده است، ملیتهایی که دلیل مهاجرتشان گریز از جوامع بسته ای ست که آنها را اقلیت به شمار می آورد ودر نتیجه آنان را از بسیاری از امکانات و حقوقشان محروم می سازد. حضور تمثیل گونه و تکثیر شونده ی مسافری که ظاهرا ناپدید شده، پرداختن به اسطوره و نمایش روند دگردیسی – که در تغییر نقش “مرد سیاسی” به پیرمرد سیب زمینی فروش مشهود است – همگی از مشخصه های فیلم سازی آنجولوپولوس در این فیلم هستند.
دیگر اثر مطرح تئو آنجلوپولوس، ” نگاه خیره ی اولیس” است که جایزه ی با ارزش هیات ژوری و منتقدان بین الملل و عنوان فیلم سال اروپا را به خود اختصاص داد. فیلم محصول سال ۱۹۹۴ بود و”انرو هورتن” در باره ی آن، اینگونه گفته است:

16

” نگاه خیره ی اولیس، یک سه گانه ی ادیسه وار است . در یک سطح جستجویی بر ریشه های سینمای بالکان و به واقع خود سینما می نماید. همچنین سفری به تاریخ بالکان و به نحوی برجسته در بر دارنده‌ی تراژدی مداوم بوسنی است و در پایان سفر منحصر به فرد مردی به اعماق زندگی، عشق ها و از دست رفته‌هایش را به تصویر می کشد. ” آنجلوپولوس در این فیلم هم نگاه پرسشگرانه ی خود را به جهان امروز و انسان مدرن معطوف ساخته است.

تئو آنجلوپولوس، هم چنین در سال ۱۹۹۸ برای فیلم “ابدیت و یک روز” جایزه نخل طلای کن و همین طور جایزه هیئت داوران کلیسای جهانی را به خانه برد. او در این فیلم هم سینمای شاعرانه ی فلسفی مختص خود را به نمایش گذارده است و از همان انسان هایی سخن گفته است که در غالب آثار او تکرار می شوند، آدم هایی که در تنهایی و سرگشتگی خود غرق اند و به دنبال گم شده ای می گردند که آن را در گذشته ی خود جا گذاشته اند و به همین دلیل است که عازم سفر می شوند و محور اصلی داستان را همین سفرها تشکیل می دهند. در ابدیت و یک روز نیز الکساندر شخصیت اصلی فیلم که یک شاعر و نویسنده است قصد دارد سفری را آغاز کند اما با این تفاوت که سفر او برخلاف سفر شخصیت‌های دیگر فیلم‌های آنجلو پولوس، سفری بدون بازگشت است چرا که او از بیماری سرطان رنج می‌برد و در آستانه مرگ است. الکساندر که بنا به پیش بینی پزشکان تنها یک روز از عمرش باقی مانده، سعی می‌کند با یادآوری خاطرات گذشته زندگی اش را یک بار دیگر مرور کند. تنها افسوس او این است که کارهایش در آستانه مرگ ناتمام مانده است. بخش عمده ی فیلم در فلاش بک می‌گذرد و روایت آن بین گذشته و حال حرکت می‌کند. در حقیقت ابدیت و یک روز بیش از هر چیز یک نوستالژی است. نوستالژی گذشته از کف رفته ، نوستالژی عشق های به خاک سپرده شده و …

فیلم ” دشت گریان ” این کارگردان در جشنواره ی بین المللی فیلم برلین ۲۰۰۴، نامزد دریافت خرس طلایی شد و در جشنواره تورنتو نیز جایزه ویژه هیئت داوران را از آن خود نمود، این فیلم که در بیست و سومین جشنواره بین المللی فیلم فجر نیز سیمرغ ویژه هیئت داوران و سیمرغ فیلم برگزیده تماشاگران را از آن خود ساخته بود در میان مخاطبان ایرانی نیز شناخته شده است. داستان فیلم که مربوط به سال ۱۹۱۹ است، از زندگی گروهی پناهندگان جنگی حکایت می کند که از اودسا به محلی در نزدیکی تسالونیکی یونان مهاجرت کرده اند، در میان این پناهندگان دو کودک به نامهای “الکسیس” و “النی” نیز حضور دارند. النی کودکی یتیم است که خانواده الکسیس، سرپرستی وی را برعهده گرفته اند. پناهندگان، دهکده کوچکی نزدیک رودخانه بنا کرده اند و در این میان، دلبستگی و عشق عمیق الکسیس و النی به یکدیگر که در بستر اتفاقات ناخوشایند و شرایط سخت دیکتاتوری جنگ جوانه زده است، با گذشت زمان و از پی بروز حوادث گوناگون مستحکم تر می شود و سرانجام به تعالی هر دوی آنها منجر می گردد.

19

آثار آنجلو پولوس همگی با جوهره ی تراژدی و حماسه و اسطوره ی یونان باستان گرهی ناگشودنی خورده اند. او در تلاش بود که وقایع هستی را در بستر تاریخ و رخدادهای اجتماعی و سیاسی بیان کند و در این میان از هیچ کوششی برای کشاندن بیننده به اعماق تاریخ یونان دریغ نمی کرد. خود او می گفت:
“من از تو انتظار ندارم که بفهمی چه چیزی را می‌خواهم با فیلم‌هایم بگویم؛ من از تو انتظار دارم آن‌چه که روح‌ات از فیلم‌هایم می‌گیرد دریابی. درست مثل یک شعر.”
هم چنین نمی توان از نقش موسیقی ، به عنوان یکی از ارکان اصلی فیلم های او غافل شد، موسیقی ای که گاه تصویر را هم به مدد می طلبد و خود را در رقصهای جادویی دو نفره به نمایش می گذارد.

از دیگر آثار این کارگردان می توان به روزهای ۳۶ (۱۹۷۲)، بازیگران پی سپار (۱۹۷۵)، شکارچیان (۱۹۷۷)، اسکندر کبیر (۱۹۸۰)، آتن، بازگش به آکروپلیس (۱۹۸۳) پرورش‌دهنده زنبور عسل (۱۹۸۶)، چشم اندازی در مه (۱۹۸۸) و غبار زمان (۲۰۰۷) نیز اشاره کرد.
تئو آنجلوپولوس که از ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱ فیلمبرداری پروژه سینمایی “دریای دیگر” را آغاز کرده بود، و قصد داشت در آن مشکلات اقتصادی و بحران های مالی اخیر یونان را به تصویر کشد، در روز ۲۴ ژانویه ی ۲۰۱۲ در حالی که در کنار یکی از جاده‌های شهر پیره در نزدیکی آتن – محل فیلمبرداری فیلم جدیدش – قدم می‌زد، بر اثر تصادف با موتور سیکلت درگذشت. وسرانجام شاعر، نقاش و فیلسوف سینما در هفتاد و هفت سالگی و پس از چهل و اندی سال فیلمسازی دیده از جهان فرو بست:
تنها یک شادمانی وجود دارد،
که گرانبها و ابدی ست
بی سلاح بودن
آواره زیستن و پیوسته رنج کشیدن

حکایت یک عمر غم زبان …/محمد سفریان

آغاز بهمن‌‌ماه امسال مصادف شد با درگذشت ابوالحسن نجفی، مترجم شهره‌ی آثار ادبی و یکی از زبان‌شناسان نامدار ایرانی. او که از مدتی پیش به سبب بیماری در بیمارستان بستری شده‌بود، یک ماه پیش از مرگش در گفت و گویی با روزنامه‌ی شرق گفته‌بود به‌عنوان کارمند مادام‌العمر فرهنگستان، حقوق بازنشستگی نمی‌گیرد و نگران است که اگر بدحال‌تر شود، نتواند از پس هزینه‌های درمان و زندگی مختصرش برآید.

1

ابوالحسن نجفی زاده‌ی سال ۱۳۰۸ ، زبان‌شناس و عضو پیوسته فرهنگستان زبان فارسی ایران و از نامداران عرصه‌ی ترجمه بود که در طول بیش از نیم قرن آثار و چهره‌های ادبی درخشانی را به فارسی‌زبانان معرفی کرد و سرمنشا تحولی عظیم در ادبیات معاصر ایران شد.

«پرندگان می‌روند پرو می‌میرند» اثر رومن گاری، «ضدخاطرات» نوشته آندره مالرو، مجموعه داستان «وعده‌گاه شیر بلفور» به قلم ژیل پرو، رمان عظیم «خانواده تیبو» اثر روژه مارتن دوگار و «ادبیات چیست؟» نوشته ژان پل سارتر از جمله‌ی این آثارند که ابوالحسن نجفی آنها را از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کرده است.

3

نجفی دانش‌آموخته‌ی زبان فرانسه از دانشگاه تهران بود و پس از فارغ التحصیل شدن، به شهر کودکی‌اش اصفهان بازگشت . او مدتی در این شهر آموزگار بود و بعد به تهران رفت و انتشارات «نیل» را بنیان گذاشت. در اواخر دهه ۱۳۳۰ به فرانسه رفت و تا مقطع فوق ‌لیسانس در رشته زبان‌شناسی در دانشگاه سوربن پاریس تحصیل کرد و سپس در ۱۳۴۴ به ایران بازگشت.

در همین دوران بود که علاوه بر تدریس در دانشگاه، به حلقه ادبی جُنگ اصفهان پیوست و از شماره دوم مجله این گروه ادبی با آن همکاری کرد. در حلقه ادبی جُنگ اصفهان نویسندگان و شاعران مطرحی چون هوشنگ گلشیری، احمد میرعلایی، بهرام صادقی، محمد حقوقی، جلیل دوستخواه، مجید نفیسی و ضیاء موحد فعالیت می‌کردند. این زبان‌شناس برجسته همچنین به واسطه‌ی همکاری‌اش با نشریات مطرحی چون مجله سخن و کتاب امروز، نقشی تاثیرگذار در زمینه‌ی نثر روزنامه‌نگاری ایفا کرده‌است.

علاوه بر اینها نجفی به سبب فعالیتهایش در حوزه‌های زبان‌شناسی، فرهنگ‌نویسی و ادبیات تطبیقی هم حائز اهمیت است. او پس از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ به مرکز نشر دانشگاهی پیوست و سپس در سال ۱۳۶۲ در گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی مشغول به کار شد.

2

نجفی از سال ۱۳۶۹ به عضویت پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و در سال ۱۳۸۳ مدیر گروه ادبیات تطبیقی شد که در آن‌جا مجله ادبیات تطبیقی را منتشر می‌کرد. «فرهنگ فارسی عامیانه» و «مبانی زبان‌شناسی و کاربرد آن در زبان فارسی» نتیجه‌ی تلاشهای او در این زمینه‌اند.

«غلط ننویسیم» یکی دیگر از آثار شاخص ابوالحسن نجفی است که اواسط دهه ۱۳۶۰ منتشر شد و از آن زمان به مثابه‌ی آموزگاری برای ویراستاران زبان فارسی به شمار می‌رود.

این کتاب با عنوان فرعی «فرهنگ دشواری‌های زبان فارسی» کتابی‌ست درباره‌ی غلط‌های رایج در زبان فارسی که نویسنده در مقدمه‌اش اینچنین نوشته‌است:
«این کتاب راهنمایی‌ست برای مترجمان و معلمان زبان و محصلان و ویراستاران و به طور کلی همه‌ی کسانی که برای نوشتن قلم به دست می‌گیرند، یا اگر هم اهل نوشتن نباشند، به حفظ و سلامت زبان فارسی، عنصر اصلی وحدت و قومیت ما مهر می‌ورزند.»

درباره ابوالحسن نجفی: آن‌ کس‌ که‌ پخته ‌شد می‌ چون‌ ارغوان‌ گرفت‌ / عرفان قانعی فرد

ابوالحسن نجفی زبان شناس ، ادیب و نویسنده بزرگ معاصر درگذشت . سایت خلیج فارس و تلویزیون ایران فردا ضمن عرض تسلیت به خانواده او و ملت ایران، نوشته ای را که عرفان قانعی فرد ۸ سال پیش در باره نجفی نوشته بود در اینجا میآوریم .

220px-Abolhasan_Najafi• دکتر ابوالحسن‌ نجفی‌ در سال‌ ۱۳۰۸ در شهر اصفهان‌ متولد شد وتحصیلات‌ ابتدائی‌ و متوسطه‌ خود را در همانجا به‌ پایان‌ رسانید و در دانشگاه‌ تهران‌ لیسانس‌ زبان‌ را اخذ کرد و راهی‌ فرانسه‌ شد. سپس‌ در دانشگاه ‌سوربن‌ موفق‌ به‌ اخذ دکتری‌ در رشته‌ زبان‌شناسی‌ گردید. استاد نجفی‌ از چهره‌های‌ مشهور و موفق‌ مترجمان‌ زبان‌ فرانسه‌ به‌شمار می‌روند …

دکتر ابوالحسن‌ نجفی‌ در سال‌ ۱٣۰٨ در شهر اصفهان‌ متولد شد و تحصیلات‌ ابتدائی‌ و متوسطه‌ خود را در همانجا به‌ پایان‌ رسانید و در دانشگاه‌ تهران‌ لیسانس‌ زبان‌ را اخذ کرد و راهی‌ فرانسه‌ شد. سپس‌ در دانشگاه ‌سوربن‌ موفق‌ به‌ اخذ دکتری‌ در رشته‌ زبان‌شناسی‌ گردید. استاد نجفی‌ از چهره‌های‌ مشهور و موفق‌ مترجمان‌ زبان‌ فرانسه‌ به‌شمار می‌روند و بعضی‌ از آثار ترجمه‌ ایشان‌ عبارتند از:
وعده‌گاه‌ شیر بلفور (ژیل‌ پرو)، بچه‌های‌ این‌ قرن‌ (کریسبیان‌ روشفور)، شیطان‌ و خدا (سارتر)، شنبه‌ و یکشنبه‌ در کنار دریا (روبر مرل‌)، گالیگولا، ادبیات‌ چیست‌* (سارتر)، گوشه‌گیران‌ آلتونا (سارتر)، استادکاران‌ (آرتور آداموف‌)، پرندگان‌ می‌روند در پرو می‌میرند (رومی‌ گاری‌)، وظیفه‌ ادبیات‌ (سارتر)، درباره‌ نمایش‌ و نژاد و تاریخ‌ (لوی‌ استروس‌)، خانواده‌ تیبو (روژه‌مارتن‌ دوگار)، نویسندگان‌ معاصر فرانسه‌، ژان‌ پل‌ سارتر* (هنری‌ پیر)، درباره‌ نمایش‌ (سارتر) و…
* با همکاری‌ دکتر مصطفی‌ رحمی‌ * با همکاری‌ احمد میرعلائی‌

در تحقیق ” اندیشه در گذار ترجمه ،مترجمان را به چند نسل تقسیم کرده ام ….نسل اول مترجمان ایران در اواخر قاجار را افرادی مانند حاجی بابای میرزا حبیب، میرزا عبداللطیف طوجی تبریزی، میرزا جعفر قرچه داغی، شاهزاده محمد طاهرمیرزا، اعتصام الملک و… شامل می شد که کامشاد درباره شان در کتاب «اندیشه درگذار ترجمه»اش می گوید: «ترجمه های معروف دیگری نیز پیش از مشروطیت انتشار یافتند و نقش بارزی در نهضت ادبی آن دوره ایفا کردند، درواقع با آمدن صنعت چاپ به ایران ترجمه از زبان های اروپایی به فارسی آغازشده بود. ولی ترجمه های نخست بیشتر کتاب های درسی، درباره تاریخ، جغرافی و علوم برای بهره گیری در دارالفنون بودند و ارزش ادبی چندانی نداشتند. ترجمه داستان و نمایشنامه در سالیان بعد شروع شد و محتوای بدیع، شکل دلپذیر و زبان گویای آنها چنان خوانندگان را مفتون کرد که تا سال ها این آثار منبع اصلی مرکزی خانواده ها در سراسر مملکت بود.»
در آغاز شروع حرکت اجتماعی مردم در سده حاضر ، که روشنفکران کشور به باز کاوی اندیشه و فرهنگ ایران پرداخته بودند و محصلان اروپا رفته و دیده هم سعی در برقراری نوعی پیوند میان دو فرهنگ سنتی و مدرن داشتند. و چنین شد که مترجمان بار انتقال تفکر از مجرای ترجمه را به دوش کشیدند که هر کدام به نوعی پیشکسوت نام گرفتند و گاه به سبک جلال ال احمد از روی مهربانی آنان را پدر می نامند – وبیشتر از همه محمد قاضی را – و باید با این روش “به آذین ” را هم نسل نویسندگان و مترجمان بزرگی چون محمدقاضی، ابوالحسن نجفی، رضا سید حسینی، ابراهیم یونسی، نجف دریابندری، کریم کشاورز، محمدمهدی فولادوند، عبدالله توکل، احمد آرام، زریاب خویی، سیمین دانشور، فروغی، شاهرخ مسکوب، پرویز داریوش، احمدشاملو، مصطفی رحیمی، کرم امامی و… به حساب آورد که هرکدام جدای از تفکر و ایدئولوژی و شخصیت فرهنگی در طبقه های سبک های مختلف، مترجمان نسل دوم ایران را تشکیل می دهند که البته هرکدام گرایش به حوزه ای خاص و در بعضی موارد مشابه یافتند.با این همه نجفی به طرز غریبی با بسیاری از هم نسلان اش تشابه دارد. با نگاهی به آثارش می توان وی را جزو مترجمان نوجو و صاحب سبک در ادبیات ترجمه دانست که دائماً به دنبال شناساندن چهره های تأثیرگذار ادبیات و فلسفه غرب امروز باشد .او مترجمی زحمتکش با تفکر خاصی بوده که از جایگاهی رفیع در حرفه ترجمه ادبی دوران معاصراست.

« پرواضح است که ترجمه در ایران دارای قرنها سابقه تاریخی می باشد و از رمان ارتباط فرهنگ ایران با شرق و غرب و ترویج تبادلات فرهنگی و علمی با آنها آغاز شده است . اما اگر بعد از زمان مشروطه و اوایل قرن فعلی ، به دگرگونیها و تحولات ادبی نظری بیفکنیم ، پی خواهیم برد که ارتباط وسیع ایران و اروپا ، اعزام محصلان به خارج از کشور – بیشتر فرانسه – رواج صنعت چاپ ، انتشار روزنامه و دیگر عوامل چه تاثیری بر تبادل اندیشه ها ، فرهنگ و ادبیات ایران داشتند ؟ و شاید با صراحت بتوان گفت که ترجمه و انتشار آثار ادبیات جهانی بود که به نحو بسزایی در ادبیات معاصر ایران نفوذ کرد و اکثر مترجمان از زبان فرانسه ترجمه می کردند و عمده ترجمه ها از شاهکارهای ادبی جهان بود ، هر چند که بسیاری از ترجمه های ضعیف و نارسا ، بدون پایبندی به اصالت و امانت و یا اصول مورد توجه در مبحث ترجمه ، از طرف مترجمان نسل اول منتشر می شد ، اما با ظهور و وجود مترجمان بزرگ و صاحب سبک مانند محمد قاضی ، مصطفی رحیمی ، رصا سید حسینی ، سروش حبیبی ، به آذین ، ابوالحسن نجفی و…علاقه مردم و اهل کتاب به سمت ادبیات و اندیشه خارجی بیشتر شد . » در بهار سال ١٣۷۴ ، به خاطر تحقیق زبانشناسی ، بیشتر و بهتر با آثار دکتر ابوالحسن نجفی ؛ آشنا شدم و شاید سبب اصلی ، مهرو توصیه مترجم پیر تاریخ نگار ، دکتر ملک ناصر نوبان ، بود که از کتابهای « ادبیات چیست » و « وظیفه ادبیات » شروع کنم و سپس کتاب زبانشناسی او . سخن گفتن درباره این مترجم و منتقد و زبانشناس فرهنگ نگار ، کمی دشوار به نظر می رسد ، اما به هر حال دکتر ابوالحسن نجفی را معتقدم که از سه دیدگاه می توان بررسی کرد : ترجمه ادبی ، نقد و زبانشناسی

الف : ترجمه ادبی – در میان مترجمان معاصر ایران ، جزو نسل دوم است که اکثرا وی را قافله سالار ترجمه ادبی می نامند، که از جایگاه ویژه ای برخوردار است و شاید همان تحصیلات آکادمیک بود که او را در بین مترجمان نسل دوم بیشتر شاخص سازد. ابوالحسن نجفی، مترجم زبان آموخته غرب و دانشجوی سوربون، با تکیه بر نگرش حفظ زبان فارسی، ترجمه ها و نوشته هایش را منتشر کرده و تاکنون بر این اندیشه هم باقی مانده است و در این اواخر با انتشار ” فرهنگ فارسی عامیانه ” به مخاطبانش ابلاغ کرد که هنوز روند تکاملی و دانش آموختگی اش را می پیماید .اندیشه نجفی ، شاید از زمانی که در دانشگاه تهران تحصیل می نمود ، نضج گرفت و با توجه به رویدادهای مهم سیاسی و اجتماعی و فعالیت های فکری آن دوران و تحصیل در دانشگاهی غنی و بستر ساز ، راه تحول و تطور را در پیش گرفت . آشنایی وی با ادب فارسی در دوران جلال همایی ، سعید نفیسی ، پرویز خانلری ، معین و.. تاثیری عمیق بر اندیشه و افکار و ذوق ادبی وی گذاشت و باعث شد تا پیگیر استعداد خود در ادامه راه ترجمه و تحقیق شود و جالب آنکه هنوز این علاقه و شیفتگی ، بعد از نیم قرن تلاش و کوشش ، در او باقی مانده است و همچنان حضوری نیمه فعال اما نوجو در عرصه ادبیات داشته و دارد و شاید نسل چهارم مترجمان معاصر – نسل جوان امروز – این بخت را داشته که در زمانی پا به عرصه بنهد که مترجمان پخته و آگاه و ژرف اندیش ، هنوز در صحنه حضور پر رنگ داشته باشند و با ترجمه های رسا و معتبر ، آثاری جاودان را به میراث بگذارند . نجفی نخست، اثر سارتر– ادیبات چیست – را ترجمه کرد ، فیلسوف دانش آموخته مکبت هایدگر ، آنهم اثری را از وی بر گزید که زمینه ایجاد بحث را در میان روشنفکران آن زمان به وجود آورد ، کتابی که در آن نویسنده بر لزوم تعهد نویسنده صحه گذارده بود ؛ سپس مترجم خوش فکر به سراغ ” کامو ” رفت و نمایشنامه ” کالیگولا ” را برای ترجمه برگزید و این نحود پرداختن او در انتخاب آثار از نویسندگان معاصر آغاز راهی بود که مترجمان دیگر از نسل دوم و سوم ، مانند ” سید حسینی ، رحیمی ، قاضی ، فولادوند ، توکل ، اعلم ، سحابی ، گلستان ، داریوش ، کردوانی و… ” به تکاپو و عرضه آثار دیگر نویسندگان سده بیستم فرانسه– سارتر ، پروست ، رولان ، مالرو ، والری ، ژید ، آناتول فرانس ، رومن ، لوتی و… – بپردازند و با ترجمه های زیبا و خوش قلم ، آن آثار را به ایرانیان بشناسانند.
در نگاهی انتقادی می توان دریافت که آن آثار نقطه عطفی در میان ترجمه های معاصر ایران بود و تاثیری بسزا در میان ترجمه های معاصر ایران و اندیشه اجتماعی و ادبی داشته و دارد . نجفی ، در مقایسه با محمد قاضی ، رضا سیدحسینی و دیگر مترجمان هم نسل او ، مترجم پرکاری نیست ، اما همان معدود ترجمه ها نیز مانند ” خانواده تیبو ” – نوشته روژه دو گار – تسلط خود را در ترجمه ادبی به اثبات رسانید ، ترجمه ای از بزرگترین رمان قرن که به تاریخ تب آلود سیاسی و اجتماعی در دو دهه اول قرن اخیر د راروپا می پردازد ، بحرانی که به جنگ جهانی اول منجر شد .و در دیگر آثارش ” وعده گاه شیر بلفور ، بچه های کوچک این قرن ، شیطان و خدا ، شنبه و یکشنبه در کنار دریا ، پرندگان می روند پرو می میرند ” این دقت و حساسیت در رعایت اصول ترجمه ادبی به چشم می خورد.

ب: نقد ادبی – در میان دیگر چهره های نقد ادبی ، در ایران علاوه بر نجفی ، مترجمان و محققانی دیگر هم مانند سیروس شمیسا ، براهنی ، بهرام مقدادی ، داریوش آشوری ، کریم امامی ، کامران فانی و عبدالله کوثری ، پاینده و.. دیده می شوند که بیشتر بر مبنای علمی و تخصصی عمل می کنند تا اندک اندک دوران طفولیت نقد ادبی را در ایران به بلوغ برسانند تا از فضای بسته و تاریک نقد سابق ، رها شود و با ترجمه های زیبا و معتبری از فرزانه طاهری ، سعید ارباب شیرانی و .. کم کم پرداختی به این موضوع به عنوان مبحثی علمی و تخصصی مطرح شده است و آن شیوه های سنتی بر اساس دریافت های شخصی به سوی منسوخ شدن می رود ؛ هر چند که امروزه هنوز رگه هایی از آن باقی است.
ج : زبانشناسی – ابوالحسن نجفی ، جزو نسل اول زبانشناسان ایران است ، در کنار چهره هایی مانند ” محمد رضا باطنی ، حق شناس ، خانلری ، ثمره ، کیوانی ، طباطبایی و… که به نوبه خود به رشد این رشته تازه ظهور یافته در ایران کمک وافری کرده است و شاید بتوان گفت که او هم مانند باطنی ، دیر به دانشگاه آمد و زود از آن میانه برون رفت و جای خالی آنان را زبانشناسان نسل دوم شاید به نیکویی نتوانستند با آن اقتدار ، پر کنند! اما نجفی در گرایش فرهنگ نگاری ، با عرضه فرهنگ عامیانه ، کاملا این مساله را روشن کرد که تالیف فرهنگ لغت نه بر اساس تجربه و علاقه شخصی است ، بلکه تا دانش تخصصی آن رشته فرا گرفته نشود ، نمی توان از آسیب عیبها و نواقص بر حذر ماند.و باید شیوه های مدرن این علم را آموخت تا که بتوان کاری در خور توجه و ماندگار ارایه داد. « هرچند که باید این واقعت تلخ را اعتراف کرد که اکثر فرهنگ نویسان تاریخ معاصر ما دارای صلاحیت علمی و تخصصی فرهنگ نگاری از دیدگاه علم وازه شناسی و فرهنگ نویسی در زیر مجموعه زبان شناسی نبوده اند و چالش های جدی در سر راه این علم هنوز در ایران وجود دارد مانند : اصرار بر ادامه روش سنتی ، عدم آشنایی با شیوه های مدرن فرهنگ نویسی ، کپی نویسی افراطی و آشوب بازار نشر ، عدم وجود نقد علمی، عدم وجود سنت مشاوره و بررسی علمی ، عدم وجود بانک اطلاعاتی واژگانی ، عدم وجود سنت کار گروهی و تحقیقی و… »
ابوالحسن نجفی هم اکنون در تهران زندگی می کند و به عنوان منتقد ادبی هر ار چند گاهی جلساتی را در باره ادبیات و ترجمه در نشریات ادبی و مراکز فرهنگی کشور برگزار میکند . ابوالحسن‌ نجفی‌ در ترجمه‌ آثار ادبی‌جهان‌ به‌ فارسی‌ – شاید به‌ جرات‌ بتوان‌ گفت‌- قافله‌ سالار است‌؛ پیشروی‌پای‌بند اصالت‌ و امانت‌ و راهنمایی‌ راه‌ بلد و صاحب‌ سبک‌… به‌طوری‌ که‌ درمیان‌ مترجمان‌ معاصر ادبیات‌ ایران‌، جایگاه‌ ویژه‌ای‌ دارد. او با تکیه‌ بر نگرش‌حفظ‌ اصالت‌ زبان‌ فارسی‌، ترجمه‌ها و نوشته‌هایش‌ را منتشر کرده‌ و تاکنون‌ براین‌ اندیشه‌ و دلسوزی‌ باقی‌ مانده‌ است‌ و در این‌ اواخر با انتشار «فرهنگ‌فارسی‌ عامیانه‌» به‌ همگان‌ ابلاغ‌ نمود و ثابت‌ کرد که‌ روند تکاملی‌اش‌ رامی‌پیماید.اندیشه‌ ابوالحسن‌ نجفی‌، شاید از زمانی‌ که‌ در دانشگاه‌ تهران‌ تحصیل‌می‌نمود، نضج‌ گرفت‌ و با توجه‌ به‌ رویدادهای‌ مهم‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ وفعالیت‌های‌ فکری‌ آن‌ دوران‌ و ورود به‌ دانشگاه‌ سوربن‌ فرانسه‌ راه‌ تحول‌ وتطور را پیش‌ گرفت‌ و آشنایی‌ وی‌ با ادب‌ فارسی‌ در دوران‌ جلال‌ همایی‌،سعید نفیسی‌، پرویز خانلری‌، معین‌ و… تأثیری‌ عمیق‌ بر اندیشه‌ و افکار و ذوق‌ادبی‌ وی‌ گذاشت‌ و باعث‌ شد تا پی‌گیر ذوق‌ و استعداد شایان‌ خود در ترجمه‌و تحقیق‌ شود و این‌ علاقه‌، بعد از نیم‌ قرن‌ تلاش‌، هم‌چنان‌ باقی‌ مانده‌ وحضور نیمه‌ فعال‌، اما پرتکاپو و نوجو در عرصه‌ ادبی‌ داشته‌ است‌. و شایدنسل‌ ما این‌ بخت‌ را داشته‌ تا در زمانی‌ پا به‌ عرصه‌ بنهد که‌ مترجمانی‌ پخته‌،آگاه‌ و ژرف‌اندیش‌، آثار جاودان‌ ادبی‌ را با ترجمه‌های‌ دقیق‌ و رسا برای‌ ما به‌میراث‌ بگذارند…
نجفی‌، از ترجمه‌ «سارتر» شروع‌ کرد. فیلسوف‌ و منتقد معاصر فرانسوی‌که‌ نماینده‌ برجسته‌ اگزیستانسیالیسم‌ (اصالت‌ وجود) بود که‌ بین‌ روح‌گرایی‌ ومعنویت‌ مسیحی‌ و ماده‌گرایی‌ مارکسیستی‌ قرار دارد و کسی‌ که‌ دانش‌آموخته‌هایدگرد بود. زیر بنای‌ فلسفه‌ سارت‌ «وجود مقدم‌ بر ماهیت‌» بود،مشاهده‌گری‌ قوی‌ و تصویرساز با زبانی‌ صریح‌،گیرا و زنده‌ و سرشار ازاصطلاحات‌ مردم‌ کوچه‌ و بازار… و نجفی‌ برگرداندن‌ اندیشه‌ سارتر با باترجمه‌ «ادبیات‌ چیست‌» آغازید؛ کتابی‌ که‌ در آن‌ سارتر بر لزوم‌ تعهد نویسنده‌صحه‌ گذاشته‌ بود. آن‌گاه‌ نجفی‌ به‌ سراغ‌ «کامو» رفت‌.نویسنده‌ هم‌ عصر سارتر، مارسل‌ پروست‌، آناتول‌ فرانس‌، پیر لوتی‌، آندره‌ژید، رومن‌ رولان‌، ژول‌ رومن‌، آندره‌ مالرو، پل‌ والری‌،… از کامو نمایش‌نامه‌ پربار «کالیگولا» را برگزید و این‌ دو ترجمه‌ نخست‌ آغاز راهی‌ بود تا مترجمانی‌دیگر چون‌ «سیدحسینی‌، مصطفی‌ رحیمی‌، محمد قاضی‌، امیرجلال‌الدین‌اعلم‌، مهدی‌ سحاب‌، فولادوند و کاظم‌ کردوانی‌» به‌ تکاپو و کند و کاو دراندیشه‌ دیگر نویسندگان‌ «سده‌ بیستم‌ ادبیات‌ فرانسه‌» بپردازند و با ترجمه‌خویش‌ آن‌ آثار را به‌ ایرانیان‌ شناساندند. که‌ شاید آن‌ آثار نقطه‌ عطفی‌ در میان‌ترجمه‌های‌ معاصر ایران‌ باشد که‌ تأثیری‌ وافر بر رشد اندیشه‌ ادبی‌ ایران‌ نهاد.
هر چند آن‌گونه‌ که‌ انتظار می‌رفت‌، نجفی‌ مترجم‌ پرکاری‌ نیست‌، اما باترجمه‌ رمان‌ «خانواده‌ تیبو» نوشته‌ «روژه‌ مارتن‌ دوگار» تسلط‌ خود را درترجمه‌ اصیل‌ ادبی‌ به‌ اثبات‌ رسانید. بزرگ‌ترین‌ رمان‌ قرن‌ بیستم‌، که‌ به‌ تاریخ‌تب‌آلوده‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ دو دهه‌ اول‌ قرن‌ در اروپا می‌پردازد. بحرانی‌ که‌به‌ جنگ‌ جهانی‌ اول‌ منجر شد.در صبح‌ بهاری‌ در سال‌ ۱٣۷۴، از سربالایی‌ قلهک‌ با هزار و یک‌ فکر وخیال‌ و وسوسه‌ انجام‌ تحقیق‌ ادبی‌ دانشگاه‌، بالا می‌رفتم‌ تا پیر مترجمان‌ ایران‌روان‌شاد محمد قاضی‌ را ببینم‌ و از او یاری‌ بطلبم‌… دکتر ملک‌ ناصر نویان‌ با اوبه‌ بحث‌ نشسته‌ بود تا ترجمه‌ جدیدش‌ از «ادبیات‌ آفریقا» را با وساطت‌ قاضی‌به‌ ناشر بسپارد؛ قبلاً از او تاریخ‌ مردمی‌ آمریکا نوشته‌ هاروی‌ واسرمن‌ راخوانده‌ بودم‌ که‌ با همکاری‌ قاضی‌ ترجمه‌ کرده‌ بود؛ اثری‌ از نویسنده‌ای‌حساس‌ و انسان‌دوست‌ و آزاد که‌ با انتقاد، نقاب‌ از چهره‌ کریه‌ ستمگری‌ وقلندر مآبی‌ برداشته‌ بود… عصر آن‌ روز با یک‌ بغل‌ کتاب‌ خداحافظی‌ کردم‌ و به‌بررسی‌ آن‌ کتاب‌های‌ امانتی‌ پرداختم‌؛ ادبیات‌ چیست‌، وظیفه‌ ادبیات‌ و…جملگی‌ نوشته‌ مترجم‌ نام‌آشنایی‌ بود که‌ با کمک‌ کتاب‌ «درباره‌ زبان‌شناسی‌»او، درس‌ زبان‌شناسی‌ را گذرانده‌ بودم‌؛ امضایی‌ که‌ سرانجام‌ شور و مستی‌ادامه‌ تحصیل‌ در آن‌ رشته‌ را در دلم‌ برانگیخت‌… شاید از آن‌ روز به‌ بعد بود که‌در آثار ابوالحسن‌ نجفی‌ غوطه‌ورشدم‌. با این‌ امید که‌ چراغ‌ عمر این‌ «فانوس‌ افروز» ترجمه‌ ایران‌ هم‌چنان‌ تابنده‌بماند.
آری‌ از آن‌ روز به‌ بعد، شیفته‌ آثار اویم‌ «وعده‌گاه‌ شیر بلفور»، «بچه‌های‌کوچک‌ این‌ قرن‌»، «شیطان‌ و خدا»، «شنبه‌ و یکشنبه‌ در کنار دریا»، «پرندگان‌می‌روند پرو می‌میرند)، با ترجمه‌هایی‌ که‌ به‌ من‌ می‌گفت‌: «آن‌ کس‌ که‌ پخته‌شد می‌ چون‌ ارغوان‌ گرفت‌.»

گنجهای ناب در افسانه های پریان… لیلا سامانی

گفتن از موسم کودکی بی نظر به دنیای خیال و رویا تقریبا محال است، کودکانی که با کند و کاو محیط و آدمهای پیرامونشان در تقلای شناخت هستی‌اند، برایشان دنیای فریبنده و سراسر رمز و راز داستانهای سرزمین پریان و افسانه‌های کهن دریچه ای می‌گشاید به سوی رویا بینی، خلاقیت و اندیشیدن. قصه های پادشاهان نادان و رعایای زیرک، دخترکهای یتیم و شاهزاده خانمهای زیبا، پری‌های مهربان و جادوگران دسیسه‌گر… همین عناصرند که کودک را به سرزمین خیالات مهیج می‌سُرانند و به او اندیشیدن ورای چارچوبهای معمول را می‌آموزند. این داستانهای خیال انگیز و پر‌حکمت که عموما با عباراتی چون «روزی روزگاری در سرزمینهای دور» آغاز می شوند، ضمن ترسیم رویدادهای خارق‌العاده، با ظرافتهایی نغز مرز میان داستان و واقعیت را تفکیک می‌کنند.

p
تعیین تاریخ دقیق ادبیات کودکان به شکل کلی را شاید بتوان به تلاشهای « شارل پرو» نویسنده و شاعر فرانسوی مربوط دانست، او به عنوان یکی از نخستین گردآورندگان و بازنویسان قصه های پریان، اندیشه های مدرنیستی اش را با مضامین این قصه ها در آمیخت. قصه هایی که امروزه همگی از جمله‌ی آثار کلاسیک و محبوب کودکان به شمار می روند. اگرچه پرو این قصه ها را برای بزرگسالان نوشت اما همین داستانها پس از بنا شدن ادبیات کودک در قرن هجدهم به این حیطه ی ادبیات راه یافتند. «شنل قرمزی» ، «زیبای خفته»، «سیندرلا»، «گربه ی چکمه پوش»، «ریش آبی» و «بند انگشتی» از بهترین آثار پرو محسوب می شوند.
اما نقطه ی آغاز تاریخ ادبیات کودک به شکل مدون را شاید بتوان به آغاز قرن نوزدهم و تلاشهای برادران « گریم» مرتبط دانست. آنها داستانهای فولکلوریک ژرمن را از روی روایت شفاهی قصه پردازان بومی گرد آوردی و ویرایش کردند و برای عرضه به کودکان انتشار دادند.
با این حال، ادبیات کودکان به مفهومی که امروز به آن معتقدیم را « هانس کریست اندرسن » پایه گذاری کرد، مردی که نامش امروز زینت بخش بزرگ ترین جایزه ی ادبیات کودکان جهان است.
داستان های اندرسن در بسیاری از موارد از افسانه های عامیانه الهام گرفته شده است و آن چه آثار او را جاودانه ساخته است، تخیل بسیار قوی ، هنر در پرداختن مطالب و از همه مهم تر احترام عمیق او نسبت به اصالت نیکی و محبت در ذات انسان ها است. کارهای اندرسن چه از لحاظ قالب و چه از لحاظ شخصیت متنوع است از جمله آثار وی « جوجه اردک زشت» ، « لباس جدید پادشاه» و «دخترک کبریت فروش » و « سرباز حلبی » اشاره کرد.
اما مارینا وارنر نویسنده و منتقد آمریکایی طی یادداشتی که در روزنامه ی گاردین به چاپ رسیده است، ده داستان قدرتمند و تاثیر گذار از گذشته تا امروز را در حیطه ی داستانهای کودکانه معرفی کرده است، با هم این فهرست را مرور می کنیم:

o
۱- درخت سرو اثر برادران گریم ( آلمان)
این داستان، به طبیعت ماهیت داستانهای برادران گریم، قهرمان داستان در معرض خطراتی سخت قرار می گیرد اما به مدد نیروهای خیر و پاکی نجات می یابد.

۲- ملکه ی برفی اثر هانس کریستین اندرسن ( دانمارک)
این داستان یکی از تحسین بر انگیز ترین داستان های اندرسن است، این داستان به مقوله ی نبرد جاویدان میان خیر و شر می پردازد و داستان دو کودک به نامهای « کای» و «گردا» را روایت می کند. کای در چنگ ملکه ی برفی اسیر شده ، قلبش یخ زده و احساسات در او مرده است؛ اما گردا در صدد است با نیروی عشق و شجاعت و وفاداریش یخ ها را آب کند و کای را نجات دهد.

۳- کرّه الاغ طلایی یا تناسخ‌های آپولیوس اثر لوسیوس آپولیوس (رم باستان)
الاغ طلایی داستان جوانی است که در جامعه رم وارد اجتماع می‌شود و می‌خواهد که از جایی شروع کند اما از آنجایی که جامعه خود فاسد شده است و از درون دارد می‌پوسد و همه فکر و ذکرها متوجه غرایز حیوانی شده است جوان هم به آن سمت می‌رود و جز ماده و مادینگی چیزی نمی‌بیند و تا آنجا پیش می‌رود که کالبد انسانی را از دست می‌دهد و به الاغ تبدیل می‌شود.
اما شعور و قوه ادراکش محفوظ می‌ماند و دراین مسخ و تبدیل کالبد به قعر حضیض می‌رسد و ژرفای تباهی و فساد خود و جامعه روم و اشرافیت آن را می‌بیند و با تمامی ذرات وجود حس می‌کند و آنگاه که به منتهای فساد و تباهی می‌رسد به خود آمده از این خویشتن خود زده می‌شود و با تمامی وجود می‌خواهد که کالبدی انسانی و رفتاری انسانی داشته باشد. سرانجام آرزوی او برآورده می‌شود و او به کالبد انسانی برمی‌گردد و از پس این زایش دوباره از مادیت (مادینگی و نرینگی) می‌برد و به روحانیت رو می‌آورد. داستان الاغ طلایی داستان سیر و سلوک سالکی است که به حضیض می‌رسد و پس از آن بلند می‌شود و بالا و بالا و بالاتر می‌رود تا به اوج برسد.
شکسپیر از این داستان برای خلق شاهکارش « رویای نیمه شب تابستان» الهام گرفته است.

۴- عروس ببر اثر آنجلا کارتر
آنجلا کارتر، نویسنده‌‌ی انگلیسی با نگرشی فمینیستی و با استفاده از سبک رئالیسم جادویی متلها و افسانه های شیرین کهن را استحاله می کند، داستان عروس ببر در حقیقت شکل دگرگون شده ی داستان عامیانه ی دیو و دلبر است.
آثار کارتربازگویی‌های بازیگوشانه و ویرانگرانه ی او از افسانه‌های پریان «شارل پرال»، زنان کاردان، تبهکاران سیاه‌دل، حیوانات مکار و دگرگونی‌هایی باورنکردنی را شامل می‌شود. داستانهای او مملوند از طنازی‌های بی‌پرده و زمینی و خیال‌پردازی‌های گوتیک .

۵- قمرالزمان و ملکه بدور
«قمر الزمان و ملکه بدور» یکی از داستان‌های هزار و یک شب است. در این داستان به موضوع سندرم زن‌هراسی یک شاهزاده و مردهراسی شاه‌دختی جوان پرداخته شده است. قمرالزمان و بدور هریک در مکان جغرافیایی جداگانه و دور از یک‌دیگر به سر می‌برند و حتی نام سرزمین یکدیگر را نمی‌دانند، اما هر دو به یک بیماری دچارند و سرانجام با تجربه‌ای رویاگونه از آن رها می‌شوند. بخشی از داستان به چگونگی بیدار شدن شاهزاده و شاهدخت به وسیله‌ی دیوان اختصاص یافته است. در حقیقت این دیوها باعث رهایی آن دو از بیماری غیر هم‌جنس هراس می‌شوند.

i
۶- سیندرلا
این افسانه ی محبوب بازگوکننده قصه ی قدیمی رسیدن به پاداش پیروزمندانه پس از دیدن ظلم و بی‌عدالتیست. هزاران گونه متفاوت از این افسانه در همه‌جای دنیا وجود دارد که محبوبترین آن به قلم نویسنده فرانسوی شارل پرو در سال ۱۶۹۷ میلادی به رشته تحریر درآمده است.
امروز «سیندرلا» به معنی کسی است که پس از دورانی از گمنامی و بی‌خبری ناعادلانه، به کامیابی و سرشناسی می‌رسد.

۷- مالکیت اثر ای اس بیات
این رمان که مهم ترین اثر این نویسنده ی انگلیسی به شمار می رود در سال ۱۹۹۰ منتشر شد و برای او جایزه ی بوکر را به ارمغان آورد. این رمان زندگی دو عضو آکادمی معاصر را دنبال می‌کند، که هرکدام مشابه چهره‌ی ادبی داستانی خیالی ( و نه واقعی) قرن نوزدهمی هستند، که بر روی‌شان تحقیق می‌کنند.

۸- عزیز مثل نمک اثر ایتالو کالوینو
این داستان، تنها یکی از صدها افسانه از گنجینه‌‌ی غنی داستانهای فولکلوریک ایتالیاست. کالوینو، این داستان را در مجموعه داستان مشهورش با نام « قصه های ایتالیایی» گنجانده است، کالوینو گرچه تحت تاثیر ادبیات فولکلوریک و عامیانه است، جنبه های ادبیات آوانگارد نیز در آثارش مشاهده می شوند. او ضمن گردآوری عناصر قصه گویی و افسانه سرایی، در آثارش به ترکیب انگیزه های ادبیات ماجراجویی کلاسیک با عناصر قصه گویی فرهنگ عامیانه می پردازد.

۹- آقای فاکس اثر ژوزف ژاکوب
قهرمان این داستان فولکلور انگلیسی یکی از خشن ترین، خودستاترین و شیادترین مردان ستمگر و زن کش افسانه های فولکلور است.

۱۰- هارون و دریای قصه ها اثر سلمان رشدی
نادین گوردیمر، برنده جایزه ادبی نوبل درباره ی این کتاب گفته است:
“هارون و دریای قصه ها داستانی جذاب و زیبا است که در آن خوبی و زشتی در قالب درامی طنزآمیز با هم در نبردند. ماجراهای پر حادثه و شخصیت های خوب و بد داستان چنان هنرمندانه و زیبا ساخته و پرداخته شده اند که جذابیت آن را هم طراز افسانه های هزار و یک شب ساخته اند.”
این داستان مشابه دیگرآثار رشدی به سبک رئالیسم جادویی نوشته شده است، واقعیتی که رشدی در پوشش افسانه هارون و دریای قصه ها توصیف می کند همان مشاجره ای است که میان هنر و ادبیات از یک طرف و مذهب و ایدئولوژی سیاسی از طرف دیگر در جریان است.