خانه » مقاله (برگ 6)

مقاله

درس‌های مذاکرات ویتنام برای کیم و خامنه‌ای/رضا تقی زاده

«در مذاکرات ویتنام، دونالد ترامپ نشان داد که به دنبال معامله خوب و مصالح پایدار است و نه سود یک‌شبه».

مذاکرات ظاهراً از هدف بازمانده دونالد ترامپ با کیم جونگ اون در هانوی، مانند هر رویداد تاریخی دیگر، شامل درس‌هایی است که تنها بعد از پایان ماجرا و «خبر دیروز» شدن آنها آموخته و هر یک به نسبت اهمیت و تأثیرگذاری، حتی برای سال‌ها در مراکز نظامی، سیاسی و دانشگاهی مورد مطالعه و آموزش قرار گرفته، یا از سوی پژوهشگران مستقل تعقیب می‌شوند.
جنگ دو کره که روز ۲۷ ژوئیه سال ۱۹۵۳ با اعلامیه آتش‌بس مابین فرماندهان دو طرف متوقف شد، جنگ ویتنام که ریچارد نیکسون رئیس‌جمهور وقت آمریکا در سال ۱۹۷۳ تصمیم به پایان حضور نیروهای کشور خود را در آن طی یک بیانیه تلویزیونی اعلام داشت، جنگ هشت ساله ایران و عراق که با قبول قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت در روز ۲۲ اوت ۱۹۸۸ به برقراری آتش‌بس مابین طرفین انجامید، جنگ‌های اعراب و اسرائیل، مذاکرات اسرائیل و فلسطینیان از زمان توافق کمپ دیوید در سال ۱۹۷۸ تا توافق اسلو در سال ۱۹۹۵ و آخرین مرحله مذاکرات آنها که جان کری دومین وزیر خارجه اوباما ابتکار آن را به دست گرفت –مسئولیتی که اینک به جرد کوشنر، داماد و مشاور دونالد ترامپ سپرده شده، از جمله این رویدادها محسوب می‌شوند.
مذاکرات روز ۲۸ فوریه ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا با کیم (سوم): جونگ اون «رهبر قانونی کره شمالی» از این قاعده مستثنی نیست. (رئیس‌جمهور اسمی و تشریفاتی کره شمالی کیم (اول): ایل سونگ، پدر بزرگ رهبر کنونی و پدر کیم (دوم): جونگ ایل، است که در سال ۱۹۹۴ فوت شد و چهار سال بعد طی تصمیمی بی‌سابقه «رئیس‌جمهور همیشگی» کشورش نامیده شد و به این دلیل، به فرزند و جانشین او تنها عنوان رئیس کمیته اجرایی شورای خلقی کشور داده شد –عنوانی که جونگ اون، رهبر کنونی نیز یدک می‌کشد- در کره، مانند چین، نام خانوادگی افراد و اشخاص ابتدا، و نام کوچک افراد بعد از آن آورده می‌شود.

درس‌های ترامپ برای کره شمالی

حتی با وجود نداشتن سابقه کار در سیاست و یا تحصیل دانشگاهی در رشته تاریخ، سیاست یا حقوق …، رئیس‌جمهور آمریکا با کمک کادرهای حرفه ای در وزارت خارجه، دفاع، سازمان‌های اطلاعاتی آن کشور و اتاق‌های فکر، پیش از داخل شدن در مذاکرات جمعی و یا دوجانبه، تا حدود لازم با سوابق ماجرا، هدف‌های تعیین شده و انتظارات عملی از مذاکرات آشنا می‌شود، اگر چه اتخاذ تصمیم نهایی با او است.
طی مراحل فراهم آوردن آمادگی‌های مقدماتی که با کمک کادرهای حرفه‌ای (civil servant) صورت می‌گیرد، تمام نکات و جزئیات ضروری، از جمله پیشنهاد محل دیدار و توافق پیرامون آن، پیش‌نگری رفتار طرف متقابل، نتایج محتمل مذاکرات و عکس‌العمل متناسب به هر از آنها، بررسی می‌شود.
دور اول مذاکرات ترامپ با رهبر جوان کره شمالی در سنگاپور برگزار شد که گذشته از جغرافیا، از هر لحاظ دیگر به آمریکا نزدیک‌تر از کره شمالی است و از این جهت میزبانی متناسب با «ارزش‌های آمریکایی» محسوب می‌شد.
دور دوم مذاکرات در هانوی، پایتخت و دومین شهر بزرگ ویتنام در نظر گرفته شد که با سرعت در حال رسیدن به اقتصاد و رفاه شهر هوشی مین (سایگون سابق) است.
ویتنام بعد از پایان جنگ با آمریکا در سال ۱۹۷۵ و متحد شدن شمال و جنوب همچنان سرمست پیروزی نظامی و اسیر عقیده گرایی سوسیالیستی بود. بعد از مرگ هوشی مین، رهبر سابق کره شمالی در سال ۱۹۶۹، ویتنام تا مدتی دنباله‌رو «رهبر کبیر» بود و مانند «برادر بزرگتر» – چین کمونیست، در ورطه فقر تدریجی گام می‌زد.
در چین، بعد از مرگ مائو و سپرده شدن مهار اقتصاد در حال از هم پاشیدن آن کشور به دنگ شیائو پینگ در سال ۱۹۷۸، و معرفی «فکر نو» توسط رئیس تازه، که تلفیقی از سوسیالیسم با اقتصاد رقابتی و استقبال از سرمایه‌گذاری خارجی بود، نه تنها پرجمعیت‌ترین کشور جهان در مسیر تازه‌ای قرار گرفت، که فکر دنباله‌روی از نظریه دنگ شیائو پینگ در دیگر کشورهای کمونیست شرق آسیا، بخصوص ویتنام، نیز هواخواهان جدی یافت.
حدود هشت سال بعد از معرفی «فکر نو» در چین کمونیست، ویتنام که تورم ۷۰۰ درصد سالانه و خطر فروپاشی کامل اقتصادی را تجربه می‌کرد، طی کنگره ششم حزب کمونیست آن کشور فکر بازسازی اقتصادی موسوم به« دوی موی» (Doi Moi) را در پیش گرفت که با غلظت کمتر نسبت «فکر نو» و تحولات اقتصادی در چین، طالب اقتصاد رقابتی، ارتباط با دنیای آزاد و جلب سرمایه‌های خارجی بود.
ویتنام امروز با حفظ پوسته خارجی سوسیالیستی، از انزوای سیاسی خارج شده، مشمول تحریم‌های جهانی نیست، اقتصاد خود را به بازارهای جهانی پیوند داده و ضمن تضمین رفاه تدریجی مردم، یکی از کشورهای سریعاً رو به رشد در شرق آسیا محسوب می‌شود.
با رشد سالانه اقتصادی ۶.۸ درصد (سال ۲۰۱۷)، برابری قدرت خرید (پول ملی) در حدود ۷۰۰ میلیارد دلار در سال گذشته و سرانه قدرت خرید بیش از هفت هزار دلار، و جلب ۱۵ میلیون و ۵۰۰ هزار گردشگر خارجی در سال ۲۰۱۸ (۲۰ درصد رشد نسبت به سال پیش از آن) ویتنام اینک یکی از کشورهای بسیار مستعد برای جلب سرمایه‌های خارجی است.
کره شمالی که همچنان به عقیده‌گرایی کمونیستی دوران استالین و مائو پایبند مانده، با وجود برخورداری بیشتر از زیر میراث باقی مانده از دوران تسلط ژاپنی‌های بر آن کشور، در زمینه زیرساخت‌های شهری و صنعتی، (به نسبت کره جنوبی که بعد از جنگ عقب‌مانده‌تر از نیمه شمالی بود)، با وجود برگزاری نمایش‌های میدانی رنگارنگ، در تمام زمینه‌های اقتصادی، فرهنگی، علمی و ورزشی در حال درجا زدن و عملاً به عقب رانده شدن است.
اقتصادی کره شمالی در سال ۲۰۱۷ رشد منفی ۳.۵ درصد را تجربه کرد و در سال بعد تولید ناخالص ملی آن کشور (۲۸ میلیارد دلار) در ردیف ۱۲۵ جهان قرار داشت.
یکی از درس‌های غیرمستقیم ترامپ برای کره شمالی، با انتخاب ویتنام به عنوان میزبان مذاکرات، نشان دادن الگوی پیشرفت واقعی، حتی برای نظام‌های ظاهراً پایبند مانده به عقیده‌گرایی کمونیستی، و ارزش دست کشیدن از سلاح‌های اتمی و موشکی و بازکردن درهای کشور به روی جوامع آزاد و دادن فرصت رشد و رفاه و آزادی به مردم بود.
در پایان مذاکرات ظاهراً از نتیجه بازمانده در هانوی، چو سون هوویی، معاون وزیر امور خارجه کره شمالی اظهار داشت: «آمریکا با نپذیرفتن پیشنهاد ما، فرصتی را از دست داد که در هزار سال فقط یک بار پیش می‌آید». در عمل این کره شمالی است که موقتاً، فرصت پیوند خوردن به جامعه جهانی، گریز از فقر و حرکت در مسیر توسعه و رفاه را از دست داده است؛ موضوعی که ترامپ پیش از شروع گفت‌وگوی دو جانبه با کیم مورد تأکید قرار داد.

درس‌هایی برای جمهوری اسلامی

اشتیاق ترامپ در انجام مذاکره پیرامون خلع سلاح اتمی با رهبر کره شمالی نشان داد که رئیس‌جمهور تاجر پیشه آمریکا برای معامله با رهبران هر نظام سیاسی (از جمله جمهوری اسلامی ایران) آماده گفت‌وگو و معامله است و امور داخلی کشورها را عملاً موضوعی مربوط به مردم و رهبران آنها می‌داند.
در عین آمادگی برای گفت‌وگو، دونالد ترامپ «معامله» و توافق را موضوع دیگری تلقی می‌کند و آن طور که توافق اتمی با ایران را که در دولت اوباما صورت گرفت «بدترین توافق تاریخ» معرفی کرد، تنها به دنبال «توافق خوب» است؛ به این معنی که نخست سهم کشور خود را طلب کند و بستاند، و بعد مورد مطالبه را به طرف‌های مذاکره واگذار کند.
به این ترتیب کسانی که در ایران به گفت‌وگو با دولت ترامپ دل بسته‌اند، پیشتر باید با درس گرفتن از دو دور گفت‌وگوهای انجام شده با کره شمالی، در صورت داشتن اشتیاق گفت‌وگو خود را برای بده بستان واقعی با تاجری سخت‌گیر آماده کنند.
دولت ترامپ پیشتر شرایط ۱۲گانه توافق با جمهوری اسلامی را منتشر ساخته و بر این باور است که زمان (مانند پیونگ یانگ) به زیان تهران است و نه به زیان واشینگتن.
درس دیگر ترامپ برای رهبران حزب دمکرات آمریکا بود که شاید تلاش می‌کردند در صورت رضایت دادن او به یک توافق نیم‌بند با رهبر کره شمالی، با انگیزه برداشت تبلیغاتی از آن برای خود، بار دیگر او را به دو چهره بودن، ضعف شخصیت و بی‌تجربگی در سیاست متهم کنند. در هانوی ترامپ نشان داد که به دنبال «معامله خوب» و مصالح پایدار است و نه سود یک‌شبه.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت (۴)؛ خبر و تفسیر از ف. م. سخن

اسکار ۲۰۱۹

ـــــــــــــــــــــ

در دقایقی که این مطلب را می نوشتم، مراسم اسکار ۲۰۱۹ در حال برگزاری بود. هنرپیشه های بزرگ جهان، با لباس های فاخر و شکوهمند از روی فرش قرمز عبور می کردند، و باعث خیرگی چشم چند میلیارد انسان در سرتاسر جهان می شدند.

بسیاری این مراسم را نقد می کنند. بسیاری از تنزه طلبان، نه تنها این مراسم، بلکه سینمای شکوهمند امریکا را از دم تیغ می گذرانند و در آن صرفا بازاری برای ارائه کالایی به نام فیلم می بینند.

اما بی گمان همین منتقدان، بسیاری از فیلم های انتخاب شده در اسکار را با لذت به تماشا نشسته اند و محصول این بازار «سرمایه دار پسند» را با پرداخت مقدار اندکی پول دیده اند.

سینما اگر بر دو پایه ی «صنعت» و «هنر» استوار باشد، هر دوی این ها لازم و ملزوم یکدیگرند.

بدون پول هنگفت چگونه می توان فیلم عظیم و متکی به فن آوری پیش رفته مانند «آواتار» را ساخت، و بدون هنر اسپیلبرگ بزرگ، که کارش را با «دوئل» ساده و کم خرج آغاز کرد چگونه می توان به فیلم های عظیم با سودهای میلیون دلاری دست یافت.

روش فرهنگ امریکایی، ترکیب عوامل لازم برای رسیدن به سودی ست که اگر جیب عده ای خاص را پر پول می کند، به هنر و رشد آن نیز بهره می رساند.

البته جهان سرمایه و هنر به قدرشناسی امثال ما نیاز ندارد. وقتی می تواند بر قلب و روح و ذهن ما تاثیر بگذارد، و ما را نیازمند خود نگه دارد، قدرشناسی به چه کار می آید.

*****

امریکا را به برجام بر می گردانم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانم «الیزابت وارن»، نامزد حزب دمکرات، برای انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۰ امریکا، اخیرا گفته است که:

«رییس جمهور شوم، امریکا را به برجام بر می گردانم.»

البته این حق خانم «وارن» یا هر کس دیگر است که برای منافع کشورش، با جنایتکاران جهان، از درِ معامله وارد شود.

برجام، فریبی بود که پرزیدنت ترامپ، مثل بچه ای که برهنه بودن پادشاه را فریاد زد، بدون تعارف، کنار گذاشت، و دستکم با این کار، حس بلاهت و حماقت را از ما ایرانیانی که تصور می کردیم واقعا در این برجام چیزی وجود دارد که ما نمی فهمیم دور کرد.

ما هم پادشاه حکومت اسلامی و وزیر خارجه اش را برهنه می دیدیم، اما هر روز، آن قدر مزیت فوق العاده در برجام نشان داده می شد که ما هم کم کم گمان می کردیم چیزی در آن هست که ما متوجه اش نیستیم.

پذیرش سیاست ترامپ در مورد برجام، به معنای پذیرش تمام سیاست های او نیست. سیاست های داخلی امریکا، برای ما ایرانیان خارج از امریکا و متمرکز بر مسائل کشورمان ایران اگر نگوییم اصلا اهمیت ندارد، دستکم باید بگوییم اهمیت دست آخر دارد.

قبولِ واقعیت های نظام اسلامی حاکم بر ایران هم به معنای جنگ خواهی نیست. فریب فریب است و عوارض مخرب فریب امروز هم نه، بعدها آشکار خواهد شد.

در جایی نوشتم، اگر قرار باشد خانم وارن نامی رییس جمهور امریکا شود، اگر من تابعیت امریکا را داشته باشم، نه صد در صد بلکه دویست در صد به ترامپ رای خواهم داد.

ما در طول ۴۰ سال گذشته به قدر کافی زجر کُش شده ایم. این تغییر دائم سیاست های کلان بین المللی، عاملی شده است برای زجر کش شدن بیشتر ما. مرگ یک بار، شیون یک بار خواسته ی کسانی ست که هر روز به قول زنده یاد فردین می میرند، و حال که پذیرش برجام در عرصه ی سیاست امریکا خط خورده، همان بهتر که خط خورده باقی بماند.

بیانیه گلنوش خالقی، فرزند زنده‌یاد استاد روح‌الله خالقی

عمل ناپسند دستکاری در سرود ملی-میهنی «ای ایران» را محکوم کنیم

 

چند روز پیش برحسب تصادف، ویدیوئی را در فضای مجازی مشاهده کردم که همانا سرود «ای ایران»، ساخته پدرم استاد روح‌الله خالقی با شعری از استاد حسین گل‌گلاب است. با اندوهی فراوان متوجه شدم که ناباورانه اشعار این سرود ملی – میهنی که یک اثر ثبت شده ملی است و در زمره یک اثر تاریخی کشور ایران. سرودی عاری از هرگونه گفتمان تاریخی، مذهبی، و فردی، که پس از چندین دهه که از خلق آن می‌گذرد همچنان در قلب هر ایرانی می‌تپد. این سرود که صرفا بازگو کننده کشور ایران است، متاسفانه توسط افرادی نادان و نابخرد به بازی گرفته شده است.

امیدوارم شاهد واکنش و حضور پرشکوه ملت ایران در اعتراض به این اعمال ناپسند باشم. بر این باورم که چنین اثر ملی هیچگاه با چنین ترفندهائی دچار خدشه نخواهد شد.

واشنگتن، ۲۵ فوریه ۲۰۱۹ برابر با ۶ اسفند

صدوسومین ماهنامه ادبیات داستانی چوک- اسفندماه سال 97

برای دانلود تمامی شمارگان این ماهنامه ها و فصلنامه ها به سایت مراجعه کنید
www.chouk.ir
www.khanehdastan.ir
دوره‌های داستان‌نویسی، ویراستاری، اسطوره‌شناسی، داستان‌نویسی نوجوان، تولید محتوا، فیلمنامه‌نویسی

داستان ایرانی

داستان ترجمه

مقاله«لوکائون»

مقاله «پایان یک ماجرا»

یادداشت بر رمان «بینوایان»

نگاهی به رمان «جنگجوی زن»

بررسی داستان«در سرزمین دیگر»

مقاله «ناتورالیسم و صادق چوبک»

بررسی رمان «آخرین خون آشام»

معرفی رمان «وقتی نیچه گریست»

نگاهی به فیلم «زندگی پیش چشمانش»

معرفی مجموعه داستان«یاس امین الدوله»

نگاهی به مجموعه داستان «رقصنده بر باد»

نگاهی به کتاب «اندیشه‌های نو در رمان­نویسی»

معرفی برنده جایزه جایگزین نوبل «ماریس کنده»

بررسی عناصر روایی در مجموعه شعر «انگشت‌ها را باد خواهد برد»

مقاله «مروری بر چند اثر نویسنده شهیر روس فئودورداستایوفسکی»

نگاهی تطبیقی و تاریخی به دو فیلم «شجاع دل» و «پادشاه قانون شکن»

این شماره همراه با: صادق چوبک، مرتضی فضلی، آفاق دادو، سمیه کاظمی حسنوند، لیلا غلامی، علی ربیعی، صحرا دانایی، نیما یوسفی، زهرا آذر، مریم آمارلو، سپیده رشنو، صدیف آقاپور، رئوف شاهسواری، حانیه دادرس، ج.ایرانپور (م.رضوی)، مازن معرف، شارلوت برونته، ایزاک بابل، کیت شوپن، سرندرا پرکش، تولگا گوموشآی، هنری پائول واتره، محمد علم الله صلاحی، ناهید سیرری اوریک، آن کولین، ارنست همینگوی، اروین د. یالوم، ماریس کنده، ماکزین هانگ کینگستون، فئودور داستایوفسکی باربارا شوپ، مارگارت لاودنمن ، وادیم پرلمان، آندری تارکوفسکی، امیل استرن، مل گیبسون

سردبیر: مهدی رضایی

مشاور: حسین برکتی

هیئت تحریریه

تحریریه بخش داستان

بهاره ارشدریاحی (دبیر بخش نقد، مقاله، گفتگو) طیبه تیموری‌نیا (دبیر بخش داستان کوتاه)، فرزانه ولی‌پور (دبیر بخش داستانک) ریتا محمدی، غزال مرادی، شهناز عرش‌اکمل، علی پاینده، محمود خلیلی، مصطفی بیان، گیتا بختیاری، وفا کشاورزی سمیه سیدیان، سعید زمانی، نعیمه زنگنه، الهام زارعی، مرتضی غیاثی، معصومه رستم‌خانی، سیدعلی موسوی ویری

تحریریه بخش ترجمه

پونه شاهی (دبیر بخش ترجمه)، اسماعیل پورکاظم مریم نوری‌زاد، لعیا متین پارسا، سمیرا گیلانی، مهسا طاهری

تحریریه بخش سینما و تئاتر

زهرا آذر (دبیر بخش سینما و تئاتر)، میلاد پرنیانی، محمدرضا ایوبی

www.khanehdastan.ir
خانه داستان چوک با دوره های داستان نویسی، ویراستاری، نقد ادبی، اسطوره شناسی
www.khanehdastan.ir
نخستین بانک مقالات ادبی، فرهنگی و هنری چوک
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/11946-01.html
دانلود ماهنامه‌های ادبیات داستانی چوک و فصلنامه شعر چوک
http://www.chouk.ir/download-mahnameh.html
دانلود نمایش رادیویی داستان چوک
http://www.chouk.ir/ava-va-nama.html
دانلود فرم پیش ثبت‌نام دهمین دوره آکادمی داستان نویسی چوک
http://www.chouk.ir/tadris-dastan-nevisi.html
فعالیت های روزانه، هفتگی، ماهیانه، فصلی و سالیانه کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/7-jadidtarin-akhbar/398-vakonesh.html
بانک هنرمندان چوک صحفه ای برای معرفی شما هنرمندان
http://www.chouk.ir/honarmandan.html
شبکه تلگرام کانون فرهنگی چوک
https://telegram.me/chookasosiation
اینستاگرام کانون فرهنگی چوک
http://instagram.com/kanonefarhangiechook
بخش ارتباط با ما برای ارسال اثر
http://www.chouk.ir/ertebat-ba-ma.html

گزارش همایش روز جهانی داستان و تقدیر از استاد ر. اعتمادی
www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/15501-2019-02-14-22-43-17.html
گزارش و عکس‌های همایش«روزجهانی داستان » و تقدیر از «جمال میرصادقی» سال ۹۲
http://www.chouk.ir/7-jadidtarin-akhbar/1115-2012-01-07-06-26-37.html
گزارش همایش «روزجهانی داستان» و تقدیر از «قباد آذرآیین» سال ۹۴
http://www.chouk.ir/download-mahnameh/7-jadidtarin-akhbar/12607-2016-02-18-11-32-59.html
گزارش و عکس‌های همایش «روز جهانی داستان» و مراسم تقدیر از «فریبا وفی» سال ۹۵
http://www.chouk.ir/download-mahnameh/7-jadidtarin-akhbar/13838-fariba-vafi.html
گزارش همایش «روز جهانی داستان کوتاه» با تقدیر از «ژیلا تقی‌زاده» ۹۶
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/14848-2018-02-12-08-31-27.html
گزارش همایش «روز جهانی ترجمه» و مراسم تقدیر از «مریوان حلبچه‌ای» سال ۹۶
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/14501-translate-day.html
گزارش و عکس‌های جشن یازدهمین سال فعالیت کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/7-jadidtarin-akhbar/12003-2012-09-23-08-41-27.html
گزارش جلسات ادبی- تفریحی کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/7-jadidtarin-akhbar/1236-2012-01-21-06-13-06.html



کانون فرهنگی چوک تریبون همه هنرمندان و حامی همه انجمن ها و کانون های فرهنگی است.این ایمیل توسط گروه گوگل کانون فرهنگی چوک برای شما ارسال شده است مدیران سایت ها و انجمن ها می توانند ازطریق این گروه گوگل به صورت
هفتگی یا ماهیانه فعالیت های کلی و آثار منتشر شده درسایت را به هزاران نفر اطلاع رسانی کنند . همچنان اطلاع رسانی ایمیل های فردی و وبلاگی قابل تایید
نیست از ارسال چنین ایمیل هایی خودداری بفرمایید

برای لغو ثبت نام در این گروه، یک ایمیل ارسال کنید به
stop4story+unsubscribe@googlegroups.com

آدرس سایت کانون فرهنگی چوک
www.chouk.ir
mehdi_rezayi_mehdi@yahoo.com
info@chouk.ir
chookstory@gmail.com
مهدی رضایی

‏این پیام را به خاطر این دریافت کردید که برای مبحثی در گروه «کانون فرهنگی چوک» در ‏گروه Google ثبت‌نام شده‌اید.
جهت لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل از آن، ایمیلی به stop4story+unsubscribe@googlegroups.com ارسال کنید.

گزارش اختصاصی اشپیگل از کمپ مجاهدین خلق در آلبانی

اشپیگل برای تهیه گزارشی اختصاصی در مورد کمپ مجاهدین خلق در آلبانی با ۱۵ عضو سابق این سازمان گفتگو کرده است. تلاش برای ورود به کمپ یا کسب اطلاعات در مورد دختری که به گفته پدرش می‌خواهد از کمپ خارج شود بی‌نتیجه بوده است.

تارنمای اینترنتی مجله “اشپیگل” گزارشی اختصاصی در مورد کمپ سازمان مجاهدین خلق در آلبانی منتشر کرده است. این گزارش با اشاره به سخنان شماری از اعضای سابق مجاهدین خلق آغاز می‌شود که از تمرین‌های هفتگی خود برای بریدن گلو با چاقو، شکستن دست و درآوردن چشم با انگشت گفته‌اند.

کمپ مجاهدین خلق در آلبانی مساحتی حدود ۵۰ زمین فوتبال دارد و حدود دو هزار نفر ساکن آن هستند. اشپیگل نوشته است که فاصله این کمپ تا رستوران‌ها و میکد‌ه‌های مرکز تیرانا، پایتخت آلبانی، حدود ۳۵ دقیقه با ماشین است.اما کسانی که موفق شدند از آن بگریزند، گفته‌اند بسیاری از ساکنان کمپ اجازه ندارند گوشی همراه‌، ساعت یا تقویم داشته باشند و به نوشته اشپیگل آنها “در کپسول زمان” زندگی می‌کنند.

مصطفی محمدی مرد ۶۲ ساله‌ای است که به اشپیگل گفته است دخترش سمیه ساکن این کمپ است. او گفته است که دختر ۳۸ ساله‌اش برخلاف میل خود و به اجبار در این کمپ است. مصطفی محمدی ساکن کاناداست. او که سال گذشته به امید دیدن دخترش چند ماه ساکن آلبانی شده بود به اشپیگل گفته است: «من هیچ کاری به کار سیاست ندارم‌، فقط می‌خواهم دخترم را ببینم.»

اشپیگل نوشته است که نگهبانان کمپی که دور تا دور آن حصار کشیده شده، به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهند مقابل در ورودی توقف کنند چه رسد به اینکه داخل آن شوند. نگهبانان به گزارشگر اشپیگل گفته‌اند که درخواست مصاحبه بفرستد تا زمانی را برای مصاحبه هماهنگ کنند، اما سپس به درخواست اشپیگل پاسخ نداده‌اند. وکیل این سازمان هم حاضر نشده است به پرسش‌های اشپیگل در مورد سمیه پاسخ دهد.

اشپیگل نوشته روشن است که میان ایران و سازمان مجاهدین جنگی تبلیغاتی در جریان است و هر طرف دیگری را به دروغ‌گویی متهم می‌کند. اما کسانی که از کمپین مجاهدین در آلبانی گریخته‌اند، از شکنجه، اجبار به اعتراف به رویاهای جنسی خود در نشست‌های عمومی و اجبار به سر کردن روسری گفته‌اند.

سخنگوی سازمان مجاهدین خلق آلمان در پاسخ به اشپیگل تمام اتهاماتی که اعضای سابق این سازمان مطرح کرده‌اند را تکذیب کرده است.

اما اشپیگل نوشته است که برای تهیه گزارش خود با ۱۵ عضو سابق سازمان مجاهدین خلق گفتگو کرده، با برخی چندین ساعت‌، و نقاط مشترک قابل توجهی در داستان‌های زندگی آنها دیده است. در این گزارش تأکید شده که سازمان مجاهدین خلق شبیه یک فرقه سیاسی است که به سختی می‌توان از آن گریخت.

غلامرضا شکاری مرد ۵۰ ساله‌ای است که به گفته خود ۲۷ سال عضو سازمان مجاهدین خلق بوده است. او به اشپیگل گفته است که این سازمان تلاش می‌کند در ظاهر خود را سازمانی لیبرال نشان دهد، اما درون آن سراسر دروغ، ترس و فریب است.

شکاری گفته است ۲۰ ساله بوده که گرفتار مجاهدین خلق شده است. او گفته که در جریان جنگ ایران و عراق از مرز ایران گریخته تا به مجاهدین بپیوندد که “وعده آزادی و دمکراسی برای ایران” می‌دادند. شکاری گفته است: «آنها به من وعده دادند که ویزای یک کشور اروپایی را هم برایم می‌گیرند.»

اشپیگل رهبر مجاهدین خلق، مسعود رجوی را شبحی خوانده که از سال ۲۰۰۳ تا کنون کسی او را ندیده و حتی روشن نیست که هنوز زنده است. همسر او مریم رجوی که رهبری مجاهدین خلق را بر عهده دارد از قرار میان کمپ این سازمان در آلبانی و دفترش در پاریس در رفت‌وآمد است.

این سازمان در پایتخت‌های بسیاری از کشورهای جهان، از جمله در برلین دفتر دارد و به نوشته اشپیگل موفق شده با لابی قدرتمند خود متحدان پرنفوذی مانند جان بولتون، مشاور رئیس‌جمهور آمریکا، یا رودی جولیانی، وکیل ترامپ را جذب خود کند. این متحدان البته در ازای دریافت پول به عنوان سخنران در گردهم‌آیی‌های مجاهدین خلق شرکت می‌کنند.

سازمان مجاهدین خلق در وب‌سایت خود مدعی شده خواستار دمکراسی، حقوق بشر و جدایی دین از حکومت در ایران است. در ادامه بر مشارکت گروه‌های سیاسی، تشکیل ائتلاف و آزادی برگزاری تجمعات تأکید شده و در یک طرح ده ماد‌ه‌ای برای آینده ایران آمده است که وقتی این سازمان به قدرت رسد، همه چیز بهتر می‌شود.

اشپیگل در گزارش خود نوشته، آنچه ساکنان سابق کمپ مجاهدین خلق می‌گویند با این ادعاها همخوانی ندارد و این کمپ بیشتر به یک زندان شبیه است.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ خبر و تفسیر از ف. م. سخن

وقتی رهبر مسلمین جهان مثل یک آدم معمولی مطلب اش از توییتر حذف می شود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در دوران قدیم، که از اینترنت و اطلاع رسانی های بدون سانسور فردی و گروهی خبری نبود، حاکمان و سیاستمداران، به نظر ما، تافته هایی جدا بافته می آمدند و با ما مردم عادی فرق بسیار داشتند.

شأن اجتماعی افراد تقریبا ثابت و غیر قابل تغییر بود خاصه در رتبه های بالای اجتماعی و سیاسی.

اما همان طور که اهمیتْ پیدا کردنِ کاسب کاران و صنعت گران و مردم شهرنشین، موقعیت اجتماعی فئودال های با اصل و نسب را متزلزل کرد و طبقه ی بسته و غیر قابل رسوخ آن ها را در هم شکست، امروزه نیز، با ورود اینترنت به عرصه ی اجتماع و سیاست، دیگر از «خدایگان سازی» و عرش های اجتماعی خبری نیست، و هر کس بخواهد به سبک دوران ماقبل اینترنت، خود را موجودی مجزا از مردم جوامع عادی نشان دهد، با تمسخر و استهزاء، از مقام خدایی به مقام بندگی، و از عرش به فرش سقوط خواهد کرد و انگشت نمای خاص و عام خواهد شد.

خدایگانی به نام «آسد علی خامنه ای» که در کشور ما هر امری کند لازم الاجراست و با او رفتاری ورای انسان های عادی می شود، اخیرا پُستی به نام اش در توییتر منتشر شده که در آن فتوای قتل نویسنده ی خوش قریحه ی انگلیسی را «حکمی قطعی و غیر قابل تغییر» خوانده است.

کاربران توییتر هم، که انسان هایی عادی و بدون قدرت سیاسی هستند صفحه سید علی را ریپورت کرده اند و به مسوولان توییتر اطلاع داده اند که شخصی به نام خامنه ای دعوت به خشونت و قتل کرده است.

توییتر هم بر اساس قواعد ضد خشونت خود، پست فتوا را پاک کرده و گفته می شود مانع از گذاشتن پست جدید توسط دفتر خامنه ای شده است.

زمانی که انقلابیون رومانی، نیکلای چائوشسکو و همسرش را برای تیرباران کردن بیخِ دیوار گذاشتند، چائوشسکو، که او هم مثل خامنه ای احساس خدایی می کرد، با تیرباران کنندگان مثل زیر دست خود سخن گفت و احتمالا لحظه ای که خودش و زن اش با تحکم در حال اعتراض به حکم شان بودند و داغی اولین گلوله را که پوست و گوشت شان را شکافت احساس کردند تازه متوجه شدند که هیچ نیستند جز دو انسان معمولی و منفور، که تن و بدن شان مثل هر موجود زنده ای با یک گلوله ی سربی کم ارزش دریده می شود و آن ها را به دیار عدم می فرستد.

شاید اگر چائوشسکو هم در عصر اینترنت حکومت می کرد، دست کم صدای اعتراض مردم اش را با گوش خود می شنید و شاید تجدید نظری در اَعمال و رفتارش می کرد.

ولی تجربه ی دیروز و امروز به ما نشان می دهد که عاشقان کور و کر شده ی «قدرت» نه با فریاد مستقیم مردمان، نه با فریاد اینترنتی، و نه با هیچ وسیله ی دیگری، چشم شان به حقایق باز نمی شود.

می گویند کسی که خواب است را می شود بیدار کرد ولی کسی که خود را به خواب زده نمی توان.

حرف کاملا غلط و یاوه ای ست این مثال و انقلاب های بشری نشان داده است که کسی را که خود را به خواب زده، اگر با مشت و لگد به جان اش بیفتی چنان از خواب دروغین بیدار می شود و چنان از جا می جهد که خداوند نصیب هیچ ابوالبشری نکند!

 

امریکا نیازی به تایید اروپا برای اِعمال قدرت اقتصادی و نظامی ندارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما این وضعیت را در زمان حمله ی «توفان صحرا» به چشم دیده ایم:

امریکا اگر اراده کند، روس و چین هم توانایی عمل، علیه اراده ی او را ندارند چه برسد به متحدان اروپایی اش که هزاران بند سیاسی و اقتصادی آن ها را به هم وصل کرده است.

دورانْ دیگر دوران انزوای کشورها نیست. حتی کره ی شمالی و ج.ا. به عنوان منفورترین و جزیره ای ترین کشورهای جهان نیز آلوده ی صدها ارتباط بین المللی هستند. شاید قطع این ارتباط ها آسیب کمتری به این دو کشور وارد کند ولی بالاخره آسیب می زند و آن ها را هم تا حدی مراقب اَعمال و رفتار بین المللی شان می کند.

در جهان فعلی، همه ی کشورها به همه ی کشورها وابسته اند. قطع هر ارتباطی، آسیب های جبران ناپذیر به کشورها می زند.

با تغییر و تحولاتی که در دهه ی نود میلادی در اتحادیه اروپا به وجود آمد و به هم پیوستن ارگانیک کشورهای مهم اروپایی، این قاره تبدیل به قدرتی واحد و جهانی شد. ارتباط نظام مند این قدرت در داد و ستدهای اقتصادی و اشتراک منافع سیاسی، در وهله ی اول با ایالات متحده ی امریکا بود.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت (۲)؛ خبر و تفسیر از ف. م. سخن

برخی از مسوولان حکومت اسلامی مشاعرشان را از دست داده اند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممکن است تصور شود عنوان این مطلب، طنزآمیز است حال آن که این طور نیست.

زمانی که ما به روشنی نوشتیم که احمدی نژاد، دچار مشکلات جدی روانی ست، کمتر کسی سخن ما را باور کرد و خوانندگان تصور کردند که این موضوع برای مزاح مطرح شده است.

بعدها دیدیم که بزرگان نظام اسلامی هم به روانی بودن او اقرار کردند.

هفته ی گذشته، حسن عباسی، که در کنار حسن رحیم پور ازغدی، نقش تئوریسین غرب شناس نظام را بازی می کند، در توییتی نوشت:

«از آمریکا چند رساله‌ی دکترا برای مشاوره نزدم آمدند با این موضوع که چطور مدل “ولایت فقیه” را در نوع سکولاریزه برای آمریکا ترتیب ببینند؟…»

کاری نداریم که «رساله ی دکترا» برای مشاوره نزد کسی نمی رود، و عیب است تئوریسین بزرگ نظام اسلامی، از نوشتن دو سه جمله ی ساده عاجز باشد، ولی با قاطعیت می توان گفت که یا عده ای مرد رند، افرادی مثل عباسی را سرِ کار می گذارند یا این که روان اشخاصی مثل او، در اثر توهمات و تخیلات شبانه روزی، کاملا به هم ریخته و آن ها را دچار هذیان گویی کرده است.

چندی پیش همین آدم، وعده ی برگزاری مراسم تاسوعا و عاشورا در حسینیه کاخ سفید، و برگزاری مراسم شب های قدر در ورسای پاریس، و سفر به ایستگاه فضایی شهید تهرانی مقدم را داد که در نوع خود بی نظیر بود.

گفته اند که حاکمان دیکتاتور و عمله های شان، اغلب دچار جنون می شوند. ظاهرا این موضوع صحت دارد و ما آن را به چشم خود می بینیم.

دست و پا زدن اصلاح طلبان در دریای خروشان جامعه ی ایران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وضعیتی که در ایران حاکم است، مشابه وضعیت دریای توفانی ست، که هر سیاستمداری پا در آن بگذارد، بلافاصله بلعیده می شود.

رویدادهای سال ۱۳۷۶ و انتخاب خاتمی به عنوان رییس جمهور اصلاح طلب، و بعد از آن هجوم مردم برای انتخاب میرحسین موسوی به جای احمدی نژاد، این تصور باطل را در ذهن اصلاح طلبان حکومتی به وجود آورده که واقعا در عرصه ی سیاست ایران وزنه ای هستند که با تشکیل حزب و دار و دسته می توانند بر مردم درمانده تاثیر بگذارند و آن ها را برای انتخاب خود ترغیب نمایند.

هر چه جامعه ی ایران توفانی تر می شود، آقایان حکومتی، دچار تشتت و از هم پاشیدگی بیشتر می شوند که نمونه ی آن را در حزب متعلق به آقای کروبی -حزب اعتماد ملی- می بینیم.

اخیرا گروهی از این حزب به رهبری رسول منتجب نیا انشعاب کرده اند که دیروز به طور رسمی و البته بدون داشتن نام (!) آغاز به کار کرد. در مراسم افتتاح حزب جدیدالولاده، صد نفری از جمله غلامعلی رجایی حضور یافته اند.

حال باید منتظر بمانیم و ببینیم این حزب تازه تاسیس، منشاء چه خیر و برکتی برای اصلاح طلبان خواهد بود.

چهل سالگی انقلاب، یادآور چهل سال بدبختی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظام اسلامی حاکم بر ایران، بلافاصله بعد از استقرار ش، دست از وعده های شیرین و دلخوشکنک برداشت و نقاب آزادیخواهی را به دور افکند.

طی ماه های اول، که این نظام نفرت انگیز، هنوز شکل و قیافه مشخصی پیدا نکرده بود، برخی گروه ها و شخصیت ها، ایجاد تغییر به نفع جامعه را محتمل می دانستند.

اما هر چه جلوتر آمدیم، این احتمال، ضعیف و ضعیف تر شد، و حتی خوش بین ترین طرفداران خمینی و بعد ها خامنه ای را به یاس و نامیدی دچار کرد.

این روزها، نظام اسلامی، به طور کامل از نقطه ی صفر عبور کرده، و با شتابی افزایش یابنده در محدوده ی اعداد منفی در حال سقوط است.

یکی از نشانه های این سقوط مرگبار، زبان به نفی بنیاد های حکومت گشودن افرادی ست که خود از خادمان نظام بوده اند. وضع آن قدر خراب و صدای فریاد مردم آن قدر بلند است که هیچ کس نمی تواند از کنار آن بگذرد و خود را به ندیدن و نشنیدن بزند.

جشن تولد ۴۰ سالگی انقلاب، نه تنها یادآور ۴۰ سال بدبختی ست بلکه بشارت دهنده ی مرگ و نابودی محتوم آن است.

دریغا که اسپینوزای ایران بی یار و یاور است/مریم موذن زاده

مقاله تفکر برانگیز و فراخوان شجاعانه و هوشمندانه ازیز دادیار، محقق و اندیشمند معاصر در حمایت از بروجردی، کاشف توحید بدون مرز:

دانشوران و اندیشه ورزان، هر گز برای حاصل اندیشه های خویش، در امید پاداشی مادّی نبوده اند و بگفته‌ی زنده یاد داریوش همایون، همچون “نیکیِ زرتشتی”، از”برای چیزی” سخنی نگفته و اندیشه نکرده اند بلکه:آنچه را که می اندیشیدند، گفتن آنها را بر خود بایسته دیده و چنین نیز کرده اند.
آنها، براین پندار و گفتار خود، نه دربند شکر و شیرینی بوده اند و نه از داغ و درفش ترسیده.
آن روزی که اسپینوزای جوان، “ردای نبوت جهانی” را به آتش کشید و “اصل نبوت” را خِردورزانه رَد کرد، نه در بند میراث پدری بود که از ارث محرومش کنند و نه ترسی از آن “لعنت نامه‌‌ی” جهانی خاخام های یهودی در دلش راه داد.
امّا از آنجایی که گویی برخوردِ روشنفکرانِ ما و اروپایی ها درین زمینه نیز، مانندِ همه‌ی امورِ ما باید عقب مانده و نارساتر باشد، قابل بر رسی است. برای نمونه:
* جهانِ روشنفکریِ اروپایی:

در بالاترین سطح دانش، “تکفیر بیدار کننده و آگاه گرانه‌ی” اسپینوزا را چون بندی زرّێن، بر اندیشه‌ی جهان نگری نوین خود آویختند و فلسفه را از بند کلیسا راهانیدند.

*جهانِ روشنفکرانِ اروپایی:
هنگامی که سرِ گالیله را زیر اجبار انگیزاسیون، بر آستان کلیسا بردند، به مزمت او بر نخاسته، بلکه به آتش زدنِ کاخ استبداد کلیسایی بر پا خاسته، بنیادش را بر انداخته پرچمش را به زیر کشیدند.

امّا روشنفکران ایرانی:
هنگامیکه استبداد دینی، رهبران بر جسته و اندیشمندان بزرگترین حزب سیاسی کشورشان را با هر خطایی هم که آن حزب داشت، به مهمیز کشیده و با بدترین شیوه ها بدنام و سربریده کردند، این روشنفکران علاوه بر آنکه دامن پر خون استبداد را نگرفتند بلکه، با استبداد دینی همدل و همزبان شده به مزمت و سخره گرفتنِ آن دانش ورانِ شکنجه شده در زیر تازیانه‌ی استبداد پرداختند.

این روشنفکران:
با وجود آنکه ازطنز بزرگ فیلسوف نامدارِ مغرب زمین، آگاه بوده و استقبال نیز نموده اند که گفت:
دین از آن زمان پدید آمد که:
“نخستین ملّای دین، به نخستین احمق جهان بر خورد”،

امّا هنوزهم، قدر و ارزش آن را نمی دانند و آگاه نیستند، آنگاه که یکی ازهممینان شان، از میان آن مالیخولیان دین، آنهم در بزرگترین درجه‌ی دینی، یعنی آیتُلّاهی، منکر دینِ رسمیِ دولتی بمراتب استبدادی تر از کلیسای انگیزاسیون می شود، چه تاثیری در آن جامعه‌ی مطلق دینی می گذارد. بروجردی قهرمان ما، نخستین انسانی با ” درجـه‌ی آیتُلّاهی” است آنهم در چنین زندانی که همه می دانیم، فریاد سکولاریزم و جدایی دین از دولت و حکومت را سر می دهد و مردم را در انتخاب حتّا “بی دینی” نیز، آزاد می داند و تشویق می کند.

ونیز آگاهیم که بی دینی و تبلیغ آزاد اندیشی، از سوی یک روشنفکر و دانشورِ ماتریالیست، چون شجاع ادین شفا و دکتر انصاری چیزی است و اعلامِ بی دینی از سوی یک آیتُلّاه دینی، چیزی دیگر. بارِ تاثیر پذیری و تاثیر گذاری آنها در مردم، مقایسه کردنی و برابر دانستنی نیست.

در جامعه‌ی دینی و “شیعه زده‌ی” ما که “گند ترین و لجنترین ” بخشِ این دین داعشی حجازیست، دو ابر مرد دینی آنهم از دل دین، یکی در بالاترین درجه‌ی اندیشه ای و روشنفکری و دانشگاهی دین، یعنی جناب سروش، و دیگری در بخش ملّاییت دینی یعنی جناب بروجِردی، شگفت ترین و تاثیر گذارترین رویدادی بود که باید از سوی بخش های دانشی، سیاسی، فلسفی و روشنفکری جامعه‌ی ما استقبال می گردید و آنها را با بارانی ازهزاران آفرین و شادباش گویی مواجه می ساختند تا دیگران در” بهارِ دلنشینِ چنین تشویق گویی هایی”، نفس تازه کنند و راه آن دو را با همان جانبازی و دلیری ادامه دهند.

امّا افسوس و سد دریغ که، جامعه‌ی روشنفکری ما ایرانیان، به گفته‌ی زنده یاد “اخوان” درنُه توی دردِ “حسادت و رقابت ها و چشم هم چشمی های کور” در بند است.
باید همه‌ی ما، باری همه‌ی ما، بدانیم که بروجِردی بزرگ، این دلیر مرد اندیشه و خِرد با سابقه ای بس نیک در گذشته و بر آمده از خیزش بزرگ بهمن، تنها در زیر داغ و درفش ملّایان ستمگرتاریخ نیست.
او علاوه بر این شکنجه های روحی و روانی و فیزیکیِ دردناک حکومتی:
* ترد شده‌ی برخی از یارانِ و مریدانِ اندیشه ای پیشینِ خود، نیز هست.

او در زیرِ بار محرومیت های زندگی و سختی های معیشتی خانواده:
* مورد گلایه‌ی کودکان و خانواده و اقوام دین خوی خود نیز می باشد.

او در چنان جامعه‌ی دین زده‌ی دهشتناکی، نه تنها مورد لعن برخی از یاران اندیشه ای گذشته‌ی خویش و دشواریهای خانوادگی و برخی از اقوام دین زده‌ی خود است، بلکه:
* ملّاهای حکومتی دین، خلقی را نیز روزانه به لعن گویی و بیزاری از او فرامی خوانند.

آیا این رفتارِتوام با سکوت و بی تفاوتی ِ جامعه‌ی علمی و روشنفکری را می توان شایسته‌ی کشور و ملتی چون ایران دانست؟ اگر چنین نیست که نباید هم باشد، پس باید همه‌ی جامعه‌ی ما، بویژه در بخش های آزاد اندیشی، روشنفکری، فلسفه و اجتماع دانشگاهی، یک سدا ازایشان ونیز جناب سروش، که بزرگترین شیّاد جهان را از شتر پیامبری و وحی آسمانی به زیر کشیده اند با سپاس های دانشورانه، قدردانی شایسته و در خوری بنمایند.
درین باره، پیشنهاد می کنم، فرزانه ای چون جناب “اسماعیل خویی” در اقدامی گروهی، به نوشتن چنین سپاس نامه ای از آن دو، اقدام نماید. و این، آن پاداشِ مینوی ای می باشد که حق و شایسته‌ی همه‌ی اندیشه ورزان جهان در عالم انسانی است.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت (۱)؛ خبر و تفسیر از ف. م. سخن


ششم بهمن و انقلاب شاه و مردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ششم بهمن، یاد آور انقلاب سفید، موسوم به انقلاب شاه و مردم است. به فرمان پادشاه فقید ایران، محمد رضا شاه پهلوی، شش اصل از اصول انقلاب سفید در تاریخ ششم بهمن ۱۳۴۱ به رای مردم گذاشته شد و اصلاحاتی که بر اساس این همه پرسی انجام شد، انقلاب سفید نام گرفت.

انقلاب سفید، در تضاد با انقلاب «سرخ» که نشانه ی خون ریزی و کشتار انسان ها بود نام گذاری شد.

نظر به این که «انقلاب» به عنوان یک ترم سیاسی، توسط حکومت صورت «نمی گیرد»، بلکه توسط مخالفان حکومت صورت می پذیرد، این انقلاب به معنای واقعی کلمه انقلاب نبود بلکه اصلاحاتی عمیق بود که بافت قدیمی و سنتی کشور را تغییر می داد و شکلی مدرن به آن می بخشید.

مخالفان حکومت شاهنشاهی، که به همه ی کارهای شاه و تغییراتی که ایجاد می کرد بدبین بودند، این انقلاب و اصلاح عمیق را به تمسخر گرفتند و آن را راهگشای تبدیل ایران از یک کشور فئودالی به یک کشور سرمایه داری آن هم از نوع وابسته دانستند و به مخالفت با آن بر خاستند.

اما واقعیت این بود که نه ایران کشور فئودالی به مفهوم کلاسیک و غربی آن بود و نه جهش، از فئودالیسم به سرمایه داری از نوع تغییر پیش بینی شده توسط مارکس و انگلس صورت می گرفت.

این اصلاح عمیق، شیرازه ی در هم تنیده ی جامعه ی سنتی-مذهبی-خرافاتی ایران را از هم می درید و گامی موثر در جهت تبدیل کشور به یک جامعه ی مدرن به حساب می آمد.

غیر از مخالفان چپ و کمونیست، که این اصلاح را به ضرر مردم ایران می دانستند، روحانیون سنتی و عقب مانده نیز به مخالفت با اصولی چون دادن حق رای به زنان و بر چیدن نظام ارباب رعیتی بر خاستند و یکی از مخالفان جدی این اصلاحات شخص خمینی بود که به شکلی آشتی ناپذیر در مقابل تصمیم شاه ایستاد و تلاش کرد تا کشور را به آشوب بکشد.

به مواد انقلاب سفید بعد ها اصول دیگری اضافه شد و تعدادِ تغییراتِ اساسیِ به وجود آمده به نوزده رسید.

*****

ونزوئلا و مخالفان حکومت اسلامی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طی هفته ی گذشته، اتفاقاتی که در کشور ونزوئلا به وقوع پیوست، مخالفان حکومت اسلامی را به جنب و جوش در آورد.

گروه های چپ و وابستگان به حزب توده ایران و سازمان فداییان و گروه های انشعابی و ترکیبی آن ها به حمایت از رییس جمهور مستقر در ونزوئلا، «نیکلاس مادورو» پرداختند و گروه های راست و طرفداران سیاست های امریکا و کشورهای آزاد و لیبرال به حمایت از «خووان گوآیدو» رهبر مخالفان حکومت مستقر در ونزوئلا برخاستند.

رییس جمهور امریکا، دونالد ترامپ حمایت کامل خود از «گوآیدو» را اعلام کرد و پارلمان اروپا نیز او را به عنوان رییس جمهور موقت ونزوئلا به رسمیت شناخت.

شکنجه و تجاوز بسیجی های نظام به دختر کرد چون پدرش بهائی بود

چاوجوان ورمقانی دختر کرد ۳۲ ساله از روستای جولانده، توابع شهرستان سروآباد کردستان به دلیل اینکه پدرش مبلغ دین بهائیت بود او را شکنجه و سپس به وی تجاوز کردند.
بسیجیان جلاد شهرستان سروآباد کردستان برای پیدا کردن پدر چاوجوان که به جرم تبلیغ بهائیت تحت تعقیب بود او را بازداشت کردند تا محل مخفی شدن پدرش را با شکنجه و تجاوز به دست بیاورند.
چاوجوان پس از شکنجه‌های فراوان و تجاوز ۳ بسیجی جلاد روز بعد ساعت ۶ صبح در یک خیابان کم تردد شهرستان سروآباد رها می‌شود. چاوجوان پس از رسیدن اورژانس به بیمارستان منتقل و پس از هفت روز که از این جنایت می‌گذرد، به دلیل فشارهای روحی و روانی ناشی از تجاوز، اقدام به خودکشی می‌کند.
خانواده وی‌ به دلیل ارعاب سرکوبگران و ماموران امنیتی به عدم رسانه‌ای شدن این جنایت، پس از گذشت یک ماه سکوت خود را شکستند و درخواست داشتند که این جنایت رسانه‌ای شود.

منبع شبکه خبری بگونه

صدودومین ماهنامه ادبیات داستانی چوک- بهمن ماه سال 97

برای دانلود تمامی شمارگان این ماهنامه ها و فصلنامه ها به سایت مراجعه کنید
www.chouk.ir


www.khanehdastan.ir
دوره‌های داستان‌نویسی، ویراستاری، اسطوره‌شناسی، داستان‌نویسی نوجوان، تولید محتوا، فیلمنامه‌نویسی
داستان ایرانی

داستان ترجمه

درباره فیلم «سکوت»

یادداشتی بر هفتگانه «بنیاد»

یادداشتی بر هفتگانه «بنیاد»

فیلم‌هایی که باید دیده شوند

مقاله «چرا نویسنده شدیم؟»

مقاله «اسطوره در یک نگاه»

یادداشتی بر داستان«خیاط»

نگاهی به مجموعه «زخم شیر»

نگاهی به مجموعه «زخم شیر»

معرفی مجموعه داستان «ملکه سرخ»

معرفی برنده جایزه نوبل «لوئیچی پیراندلو»

مقاله- تحقیق «چگونه یک کتاب خوب بنویسیم»

مقاله «استراتژی ساخت داستان کوتاه «آمکش­ها»

بررسی «زنی که صدای انقباض موهایش را می‌شنید»

بررسی عناصر روایی در مجموعه شعر «نهنگ تنهایی»

نگاهی اجمالی به «خودآگاهی هوش مصنوعی در سینما»

بررسی داستان «محکوم به زندگی» نویسنده «وودی آلن»

این شماره همراه با: صمد طاهری، محمود راجی، افروز جهاندیده، بیژن دولت­سرایی، محمدعلی وکیلی، فاطمه (آناهید) همدانیان، رئوف شاهسواری، جواد عزیزیان، نیما یوسفی، پرویز یاوری مقدم، زهرا کرمی، حسین کهندل، عبدالرضا ناصری مقدم، میترا مالکی، مصطفی طاهری، سعیده زادهوش ، خدیجه شریعتی، نوید حمزوی، فریبا چلبی یانی، سعید محسنی، مصطفی انصافی، داوود غفارزادگان، حامد داراب، فرید حسینیان تهرانی، مرتضی برزگر ، سیاوش گلشیری ، ناصر قلمکاری، علی خدایی، مریم معینی، احمد ، علی فاطمی، سامره عباسی، رزالی هم، لوئیچی پیراندلو، مارگارت درابل، وودی آلن، ارنست همینگوی، مارتین اسکورسیزی، استفان دالدری، اشفاق احمد، کیت شوپن، شارلوت برونته، تولگا گوموشآی، دیویدگاردینر، کاترین اسکنلن، استفان رابلی، شاندرو ساتماری

سردبیر: مهدی رضایی

مشاور: حسین برکتی

هیئت تحریریه

تحریریه بخش داستان

بهاره ارشدریاحی (دبیر بخش نقد، مقاله، گفتگو) طیبه تیموری‌نیا (دبیر بخش داستان کوتاه)، فرزانه ولی‌پور (دبیر بخش داستانک) ریتا محمدی، غزال مرادی، شهناز عرش‌اکمل، علی پاینده، محمود خلیلی، مصطفی بیان، گیتا بختیاری، وفا کشاورزی سمیه سیدیان، سعید زمانی، نعیمه زنگنه، الهام زارعی، مرتضی غیاثی، معصومه رستم‌خانی، سیدعلی موسوی ویری

تحریریه بخش ترجمه

پونه شاهی (دبیر بخش ترجمه)، اسماعیل پورکاظم مریم نوری‌زاد، لعیا متین پارسا، سمیرا گیلانی، مهسا طاهری

تحریریه بخش سینما و تئاتر

زهرا آذر (دبیر بخش سینما و تئاتر)، میلاد پرنیانی، محمدرضا ایوبی

www.khanehdastan.ir
خانه داستان چوک با دوره های داستان نویسی، ویراستاری، نقد ادبی، اسطوره شناسی
www.khanehdastan.ir
نخستین بانک مقالات ادبی، فرهنگی و هنری چوک
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/11946-01.html
دانلود ماهنامه‌های ادبیات داستانی چوک و فصلنامه شعر چوک
http://www.chouk.ir/download-mahnameh.html
دانلود نمایش رادیویی داستان چوک
http://www.chouk.ir/ava-va-nama.html
دانلود فرم پیش ثبت‌نام دهمین دوره آکادمی داستان نویسی چوک
http://www.chouk.ir/tadris-dastan-nevisi.html
فعالیت های روزانه، هفتگی، ماهیانه، فصلی و سالیانه کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/7-jadidtarin-akhbar/398-vakonesh.html
بانک هنرمندان چوک صحفه ای برای معرفی شما هنرمندان
http://www.chouk.ir/honarmandan.html
شبکه تلگرام کانون فرهنگی چوک
https://telegram.me/chookasosiation
اینستاگرام کانون فرهنگی چوک
http://instagram.com/kanonefarhangiechook
بخش ارتباط با ما برای ارسال اثر
http://www.chouk.ir/ertebat-ba-ma.html
گزارش همایش روزجهانی داستان کوتاه و بزرگداشت «قباد آذرآیین»
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/7-jadidtarin-akhbar/12607-2016-02-18-11-32-59.html
گزارش، عکس‌های همایش«روزجهانی داستان کوتاه» و شب «جمال میرصادقی»
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/7-jadidtarin-akhbar/1115-2012-01-07-06-26-37.html
گزارش و عکس‌های جشن یازدهمین سال فعالیت کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/7-jadidtarin-akhbar/12003-2012-09-23-08-41-27.html
گزارش جلسات ادبی- تفریحی کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/7-jadidtarin-akhbar/1236-2012-01-21-06-13-06.html



کانون فرهنگی چوک تریبون همه هنرمندان و حامی همه انجمن ها و کانون های فرهنگی است.این ایمیل توسط گروه گوگل کانون فرهنگی چوک برای شما ارسال شده است مدیران سایت ها و انجمن ها می توانند ازطریق این گروه گوگل به صورت
هفتگی یا ماهیانه فعالیت های کلی و آثار منتشر شده درسایت را به هزاران نفر اطلاع رسانی کنند . همچنان اطلاع رسانی ایمیل های فردی و وبلاگی قابل تایید
نیست از ارسال چنین ایمیل هایی خودداری بفرمایید

برای لغو ثبت نام در این گروه، یک ایمیل ارسال کنید به
stop4story+unsubscribe@googlegroups.com

آدرس سایت کانون فرهنگی چوک
www.chouk.ir
mehdi_rezayi_mehdi@yahoo.com
info@chouk.ir
chookstory@gmail.com
مهدی رضایی

‏این پیام را به خاطر این دریافت کردید که برای مبحثی در گروه «کانون فرهنگی چوک» در ‏گروه Google ثبت‌نام شده‌اید.
جهت لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل از آن، ایمیلی به stop4story+unsubscribe@googlegroups.com ارسال کنید.
برای گزینه‌های بیشتر از https://groups.google.com/d/optout بازدید کنید.

من و امام موسی صدر/ هوشنگ معین زاده

بخش نخست

چه کسانی، به چه منظوری و چگونه موسی صدر را به لبنان فرستادند!

مقدمه

در یک نگاه کنجکاوانه به داستان اعزام موسی صدر به لبنان و تأمل و تعمقی در دخالت علنی و پنهانی دست‌هایی در این جابه جائی، مسائل زیادی را برایمان روشن می‌کند. این که چرا و چگونه یک روحانی غریبه، به زبانی بیگانه، از جانب ملت لبنان، به ویژه شیعیان این کشور پذیرفته می‌شود، بی آن که کوچکترین اطلاعی از واقعیت امر داشته باشند و یا کمترین واکنشی به حضور او نشان بدهند. با اندک توجهی به این جابه جائی، هر انسانی را به این پرسش می‌اندازد که: «چطور یک ملتی مانند ملت لبنان که از لحاظ درک و فهم سیاسی و فرهنگی جزو ملت‌های نسبتاً پیشرفته خاور میانه محسوب می‌شوند، به آن راحتی موسی صدر را پذیرا شدند و مقام و منزلتی به او دادند که در نوع خود بیسابقه بوده است!؟»

در این جا، ما واقعیت این جابهجائی را به گونهای که رخ داده، شرح می‌دهیم، تا روزنهای باز کنیم و از آن روزنه بتوانیم جابهجائی‌های دیگری که در کشورهای مسلمان، به ویژه میهن خود ما انجام گرفته است، برسیم و از دلایل جابهجائی‌ آنها آگاه شویم.
نا گفته پیداست که خاطره نویسی، قصه نویسی نیست، بلکه بازگو کردن جریاناتی است که دست اندرکاران سیاسی، فرهنگی، نظامی، اطلاعاتی و غیرۀ یک کشور که در زمان خود، شاهد و ناظر آن بودند و یا خود نیز نقش و سهمی در آن داشتند. و بزرگترین اثر مثبت این گونه خاطرهنویسی نیز این است که آیندگان از حوادث گذشتۀ سرزمین خود آگاه می‌شوند و از علل و أسباب فعل و انفعالات و نقل و انتقالات انجام شده در کشورشان مطلع می‌گردند. و این گونه است که ملت‌های آگاه در رو یاروئی با مسائل مشابه از اشتباه پرهیز می‌کنند و به گمراهی کشیده نمی‌شوند.
اگر داستان واقعی و علل و اسبابی که موجب اعزام موسی صدر به لبنان شد، برملا و ترتیباتی که برای این جابه جائی داده شده بود، به درستی مطرح میگردید، چه بسا در سال ۱۳۵۷ مردم خوش باور و ساده اندیش ایران به آن سادگی فریب بت سازی از یک آخوند قشری عقب ماندۀ هندی تبار را نمی‌ٔخوردند و او را که دیگران با فریب و نیرنگ می‌خواستند به رهبری و زعامت کشور و ملت ایران برسانند، به آن راحتی نمی‌پذیرفتند.
این بخش از داستان من و موسی صدر را با این هدف بخوانیم و به این «این همانی»، انتخاب، اعزام و پذیراندن موسی صدر به مردم لبنان، انتخاب، اعزام و پذیراندن خمینی به مردم ایران، بیندیشیم!! اندکی هم با تعمق به شرکت کشورهای خارجی و عوامل موثر داخلی آنها و اهدافی که دنبال می‌کردند، فکر کنیم. شاید حرفی برای گفتن به فرزندانمان و به نسل‌های آینده کشورمان داشته باشیم!!

چه کسانی، به چه منظوری و چگونه
موسی صدر را به لبنان فرستادند !

پس از مراجعت از ماموریتام در کشور ترکیه به عنوان سرپرست دانش آموزان نیروی دریایی ایران، در اواخر سال۱۹۷۰ به دعوت سازمان اطلاعات و امنیت کشور مأمور خدمت در این سازمان شدم. پس از طی یک دورۀ آموزشی، برایِ ماموریتی ویژه‌، به کشور اردن هاشمی اعزام گشتم. بعد از گذشت چند ماه از این مأموریت و پایان گرفتن غائلۀ فلسطینی‌های درگیر با ملک حسین پادشاه اردن، در سپتامبر معروف به سیاه «ایلول الاسود»، (سپتامبر۱۹۷۰ تا جولای ۱۹۷۱) و تار و مار شدن چریک‌های فلسطینی و فرارشان به لبنان، ماموریت من هم در آن کشور به پایان رسید و برای پیگیری و ادامۀ ماموریت، به لبنان اعزام شدم.
اعزام من به کشور اردن هاشمی، بر مبنای درخواست آقای منصور قدر سفیر ایران در این کشور، برای انجام یک ماموریت ویژه صورت گرفته بود. و من برای اولین بار ایشان را در این ماموریت ملاقات کردم. بازگشت من به ایران و رفتنم به لبنان نیز به گونهای با مشورت ایشان انجام گرفته بود که به آن خواهم پرداخت.
بازگشت من از اردن هاشمی به ایران و آماده شدنم برای رفتن به لبنان، مصادف شد با آمدن موسی صدر، رئیس مجلس اعلای شیعیان لبنان به ایران و ملاقات او با پادشاه فقید که با پا درمیانی سفیر وقت ایران در لبنان، زنده یاد رکنالدین آشتیانی انجام شده بود.
در دیداری که برای عزیمت به لبنان، با تیمسار سپهبد ناصر مقدم، رئیس اداره سوم سازمان اطلاعات و امنیت کشور آن زمان داشتم، به من گفت: « همزمان با مأموریت ویژهای که داری، رابط مستقیم من (سازمان) با آقای موسی صدر نیز خواهی بود. بهتر است پیش از برگشت ایشان به لبنان، در ایران او را ببینی و با وی آشنا شوی».
چند روز بعد، در پی تماس با رابطی که تیمسار مقدم به من معرفی کرده بود، در منزل آقای رضا صدر، برادر بزرگ موسی صدر که پیش نماز مسجد امام حسین در میدان فوزیه بود، با آقا موسی صدر دیدار و گفتوگو کردم.
دیدارم با موسی صدر و برادرش، بسیار گرم و صمیمانه بود، پس از آن نیز همیشه همان طور باقی ماند. آن روز، پس از آشنائی و گفتوگوهای متفرقه، از تاریخ عزیمت او از تهران آگاه شدم. در روز پرواز او از تهران نیز با تشریفات بسیار خوب در پاویون دولت از ایشان پذیرایی و وی را بدرقه کردم، با این وعده که در بیروت دیدارمان را تجدید کنیم.
در لبنان، رشتۀ ارتباط من با موسی صدر به خوبی پیش میرفت تا این‌ که به دستور مرکز، از تماس با ایشان منع شدم. این قطع ارتباط بنا به درخواست منصور قدر سفیر ایران در بیروت انجام گرفت که داستان مفصلی دارد. در این جا فقط به این نکته اشاره و بسنده میکنم که در اثر یک بیسیاستی بزرگ، زنده یاد رکن الدین آشتیانی سفیر ایران در لبنان، معزول شد. به جای این دیپلمات آگاه و ورزیده و دوراندیش، سرلشکر منصور قدر، افسر سازمان اطلاعات و امنیت کشور که سفیر ایران در اردن هاشمی بود، به سمت سفیر ایران در لبنان منصوب شد و به این کشور اعزام گردید.
با آمدن منصور قدر به لبنان خصومت دیرینۀ او با موسی صدر که مربوط به گذشتۀ آن دو بود، از نو بروز کرد و به اوج خود رسید. مضافاً این ‌که موسی صدر پس از دیدار با پادشاه فقید ایران در ژانویه ۱۹۷۲ که حمایت او را برای کمک به شیعیان لبنان جلب کرده بود، مورد تأئید منصور قدر نبود. در حقیقت نظر منصور قدر این بود که کمک دست و دلبازانۀ پادشاه ایران به شیعیان لبنان، از طریق سفارت ایران هزینه شود و ریش و قیچی این کمک‌ها، دست خود او باشد، نه موسی صدر.
منصور قدر برای رسیدن به این خواسته خود، سعی می‌کرد که موسی صدر را دشمن ایران و شاه قلمداد کند. و در این راه اقدامات زیادی انجام داد که یکی از آنها، درخواست از مرکز برای قطع ارتباط من با موسی صدر بود که به عنوان رابط مستقیم سازمان اطلاعات و امنیت کشور و سپهبد ناصر مقدم، با موسی صدر بودم.
داستان من و موسی صدر و منصور قدر، بسیار دراز است، که به بخش دیگر این مبحث مربوط میشود و در این جا فقط به شرح ماجرای اعزام موسی صدر به لبنان می پردازم.
***
و اما، واقعیت ماجرا!

رفتن موسی صدر به لبنان، موفقیتی که در این کشور به دست آورد و پایان کارش در لیبی، توسط جامعۀ روحانیت ایران به تفصیل نوشته شده است. در شرح حال او که بیشک یکی از آخوندهای نامدار قرن بیستم مذهب شیعۀ دوازده امامی محسوب میشود، این گونه آمده است که رفتن او به لبنان و موفقیتاش در این کشور، یک امر طبیعی و یک داد و ستد آخوندی در مذهب شیعه بوده. در حالی که چنین نبود و لازم است، پس از سالیان دراز پرده پوشی، ماجرای رفتن او به لبنان نیز روشن گردد تا این بخش از تاریخ مذهب شیعه نیز که به خواستِ ملایان و ایادیشان تحریف شده، آشکار شود. چرا که اگر واقعیت این نقل و انتقال به درستی شرح داده شود، با روش شدن آن، به راحتی می‌توان حوادث مشابه را نیز تا حدودی روشن کرد.
در آغاز، نگاهی می‌اندازیم به روایتی که آخوندهای مذهب شیعه در بارۀ موسی صدر و رفتنش به لبنان نقل می‌کنند، اینان نوشته اند:
«موسی صدر بنا به وصیت سید عبدالحسین شرفالدین، روحانی بزرگ شیعیان لبنان و به توصیۀ آیتالله سید حسین طباطبائی بروجردی مرجع اعلای شیعیان آن زمان، سید محسن طباطبائی حکیم، مرجع بعدی شیعیان و شیخ مرتضی آل یاسین برای ادارۀ امور شیعیان لبنان به این کشور اعزام شده است». یعنی یک روحانی ایرانی، به صورت طبیعی و به توصیه روحانیون طراز اول مذهب شیعه از شهر قم به لبنان رفته و رهبری شیعیان این کشور را به دست گرفته است!
اولاً در این جا لازم است یک نکته را یادآور شویم و آن این که همۀ آنهائی که با آخوند جماعت و خصلت‌های این طایفه آشنائی دارند، می‌دانند که آخوندها، محال است، مسجد و منبر خود را فیسبیلالله به کسی واگذار کنند. به خصوص وقتی که خود فرزند معمم دارند، مسجد و منبرشان را برای فرزندانشان به ارث می‌گذارند. از این رو، باید از راویان محترم روایت وصیت مرحوم شرفالدین پرسید:
« سید عبدالحسین شرفالدین با داشتن فرزند معممی به نام سید عبدالله شرفالدین که در زمان پدر در قم مشغول تلمذ از محضر بزرگان این شهر بوده، چرا و به چه دلیلی ارث و میراثاش را به یک آخوند دیگر، آن هم یک آخوند ایرانی داده است!؟». به خصوص این که موسی صدر همسن و سال عبدالله شرفالدین بود. (موسی صدر متولد ۱۳۰۷ در قم و سید عبدالله شرفالدین ۱۳۰۵ در صور لبنان).
لبنان، کشوری است که در آن پیروان ادیان و مذاهب مختلف در صلح و آشتی با هم زندگی می‌کنند. این کشور پس از جنگ جهانی اول و سرنگونی امپراطوری عثمانی تأسیس گردیده است. اگر چه پیروان مذهب شیعه در لبنان نسبت به سایر مذاهب در اکثریت قرار دارند، با این حال، در تقسیم بندی مشارکت مذاهب مختلف در حکومت، رئیس مجلس لبنان به مسلمانان شیعه اختصاص داده شده. در همین حال، ریاستِ جمهوری این کشور به مسیحیان (مارونی) و نخست وزیری هم به مسلمانان اهل سنت رسیده است. بقیه مذاهب نیز هر یک در ادارۀ امور کشور دارای امتیازاتی هستند.
اخذ تابعیت لبنان هم بسیار دشوار است و تابعیت لبنان به هر کسی به راحتی داده نمیشود، مگر تحت شرایط خاص. یکی از این شرایط خاص، مربوط می‌شود به پایان ریاست جمهور این کشور که هر رئیس جمهوری در پایان دوران ریاستش، اجازه دارد به تعدادی از متقاضیان مورد نظر خود، تابعیت لبنان را بدهد.
در لبنان، به خاطر تقسیمبندی مشاغل دولتی بین مذاهب مختلف، هر یک از مذاهب دارای تشکیلات خاصی هستند که مسئول ادارۀ امور پیروانشان میباشند. از این رو، علاوه بر سیاستمداران مذاهب مختلف، روحانیت این مذاهب نیز دارای تشکیلاتی هستند. در این میان مشکلی که شیعیان لبنان داشتند، نداشتن تشکیلاتی بود که از نظر«مذهبی» بتوانند پیروان خود را زیر یک چتر نگهدارند و مانند رهبران سایر مذاهب امتیازاتی برای پیروان مذهب خود کسب کنند.
می‌دانیم که پیروان مذهب شیعه بنا به تشخیص خود، هر یک مقلد مجتهدی از مجموع مجتهدان موجود هستند. تا به امروز هم در هیچ یک از جوامع شیعه مذهب، یک مجتهد جامع الشرایط ظهور نکرده که همۀ شیعیان تابع و مقلد او باشند. تا آنجایی که حتی با پیدا شدن مراجع بلند پایهای مانند سید ابوالحسن اصفهانی و سید حسین بروجردی که بیشترین پیروان را داشتند، به عنوان مرجع یگانه محسوب نمی‌شدند و در هر گوشه و کنار دنیای اسلام، شیعیان دارای ده‌ها و صدها مرجع بودند که هر یک پیروان خود را داشتند.
**
در سال ۱۳۷۷ هجری قمری سید عبدالحسین شرفالدین مرجع اعلای شیعیان لبنان که مورد احترام شیعیان این کشور بود، درگذشت و جامعۀ شیعیان این کشور بدون سرپرست شد.
این حادثه درست در زمانی اتفاق افتاد که عبدالناصر رئیس جمهور کشور مصر با دیدگاه‌های خاص خود، به دنبال رهبری جهان عرب بود. از این رو شیعیان این کشور که از بابت رهبر مذهبی، بیسرپرست شده بودند، طعمه خوبی برای عبدالناصر شدند که آنها را در کشمکش‌های سیاسی به دنبال خود بکشاند.
روایتی که در این جا نقل می‌شود، روایتی است از یک راوی مطلع، موثق، بینظر و برمبنای واقعیت‌های عینی. قصد و غرض راوی هم تنها آگاهی دادن به شخص« من» بوده، نه چیز دیگر. بی آن‌ که بخواهد یا بداند که این موضوع روز و روزگاری مطرح و منتشر خواهد شد.
من این روایت را به کوتاهی بازگو می‌کنم و در تأئید درستی آن، اطلاعات دیگری را که به گوش خود از منابع مختلف شنیده و قرائنی که در تأیید آن به مرور زمان، به دست آوردهام را نیز اضافه خواهم کرد و داوری آن را بر عهدۀ پژوهشگران این بخش از تاریخ، می‌گذارم. با این امید که این جستجوگران عزیز، بتوانند با دیدی دقیقتر و نگاهی عمیقتر این گونه نقل و انتقالات را در گسترۀ پراکندگی پیروان مذهب شیعه بررسی و تجزیه و تحلیل کنند. ضمن این که از سرگذشت این روحانی بسیار پر تلاش و جویای نام نیز که چند صباحی در عالم اسلام نقش آفرینی کرده، آگاه شوند. آن‌هائی هم که ریزبینترند، می‌توانند با آگاهی از این ماجرا واین همانی‌ها، پی به نقل و انتقال‌های دیگر ببرند و ببینند که سلطهگران چگونه از ناآگاهی مردمان ساده دل مسلمان بهره می‌گیرند و هر روز با ترفندهای نوئی، یکی را برای آنان علم میکنند.

راوی، زنده یاد نوذر رزم آرا، فرزند سپهبد حاجعلی رزم آرا، نخست وزیر مقتول است. او یکی از کارمندان ارشد و با تجربۀ سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود. چندین سال هم در سمت رئیس نمایندگی سازمان اطلاعات و امنیت کشور در عربستان و مصر خدمت کرده و اطلاعات زیاد و جالبی در بارۀ عملیات سازمان اطلاعات و امنیت ایران در کشورهای منطقه، به ویژه کشورهای مسلمان داشت.
زمانی که من در لبنان خدمت می کردم، او هم در مصر انجام وظیفه مینمود. و با آشناِیی به سوابق آقای منصور قدر و آقای موسی صدر و اختلاف این دو با هم، در یکی از سفرهای خود به قاهره که توقف کوتاهی در بیروت داشت، برنامۀ سازمان اطلاعات و امنیت کشور را در اعزام موسی صدر به بیروت برای من تعریف کرد. گفتنی است که او به مناسبت خدمت در ادارۀ دوم و هفتم سازمان اطلاعات و امنیت کشور که مربوط به جمعآوری و بررسی اطلاعات خارج از کشور، به ویژه در مسائل مربوط به کشورهای عرب بود، با بسیاری از پرونده‌های شخصیت‌های سیاسی، نظامی، دینی و فرهنگی این کشورها آشنائی داشت. از این رو سخنان او در بارۀ شخصیت‌های این کشورها، مستند و معتبر شمرده می‌شود. ضمن این‌ که او در یک خانوادۀ ارتشی متولد و بزرگ شده بود و با بسیاری از ارتشیان نیز آشنائی داشت، از جمله با سپهبد تیمور بختیار و ارتشبد نصیری که هر دو سالیان دراز رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور بودند.

روایت نوذر رزم آرا:

….عبدالناصر پس از به قدرت رسیدن، جنبشی به عنوان ناسیونالیسم عربی به راه انداخت که با این جنبش، از یک سو رهبران سنتی کشورهای اسلامی را به چالش گرفت و از سوی دیگر منافع و مصالح بعضی از کشورهای غربی و دوستانشان را به مخاطره افکند. از این رو، این کشورها مشترکاً به رویاروئی با او برخاستند. سه کشور عمدهای که بیش از هر کشوری خطر عبدالناصر را با منافع خود در تضاد می‌دیدند، انگلیس و فرانسه و اسرائیل بودند، همان‌هائئ که به دلیل ملی کردن کانال سوئز توسط عبدالناصر در سال ۱۹۵۶ به مصر حملۀ نظامی کرده بودند، و ….
این سه کشور، با کشورهائی که رهبرانشان مورد انتقاد عبدالناصر بودند، مانند لبنان و ایران و عربستان و غیره به گفتگو و رأیزنی نشستند و در رویاروئی با سیاست عبدالناصر در منطقه، مشترکاً اقداماتی انجام دادند که یکی از آنها، ممانعت از افتادن شیعیان لبنان به دام عبدالناصر بود. به همین منظور نیز تصمیم گرفتند که سید عبدالله شرفالدین پسر معمم مرحوم سید عبدالحسین شرفالدین را که در حوزۀ علمیه قم مشغول تحصیل بود، به لبنان بازگردانند و جایگاه خالی پدر را که مرجع شیعیان لبنان بود، با پسر پر کنند. با این هدف که او بتواند سرپرستی مذهبی و معنوی شیعیان لبنان را برعهده بگیرد و از گرایش و پیوستن آنان به عبدالناصر مانع شود.
در آن زمان، ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور ما با سپهبد تیمور بختیار بود که مسائل مربوط به امور کشورهای عربی، منجمله لبنان و عراق و سوریه و عربستان و مصر و غیره با نظر او اداره می‌شد. از این رو، بازگرداندن سید عبدالله شرفالدین به لبنان بر عهدۀ او گذاشته شد.
سپهبد تیمور بختیار دستور احضار سید عبدالله شرفالدین را به رِئیس ساواک قم میدهد که او را همراه با ماموری به تهران و به دفتر او بفرستد.
ابلاغ احضار سید عبدالله شرفالدین توسط سپهبد بختیار، این آخوند غریبه در قم را به شدت نگران می‌کند و با ترس و وحشت به آقا رضا صدر برادر بزرگ آقای موسی صدر متوسل می‌شود. آقا رضا صدر هم با دلداری به شرفالدین، او را راهی تهران و دیدار با سپهبد بختیار می‌کند، با این قرار که پس از ملاقات، ماجرای دیدارش را برای او تعریف کند تا راه حلی برایش پیدا کند.
سید عبدالله شرفالدین، در مَعیّت مامور ساواک قم به تهران و به دفتر سپهبد بختیار می‌رود. بنا به گفتۀ شرفالدین، در این ملاقات، سپهبد بختیار با او بسیار محترمانه برخورد و گفتوگو می‌کند، و نظر او را در باره بازگشتاش به لبنان و عهده دار شدن مسند و مسجد و منبر پدر خود جویا می‌شود. و این که شیعیان لبنان با درگذشت پدر او، نباید برای مدت زیاد بیسرپرست بمانند و به دام این شیخ و آن شیخ بیفتند و یا به دامان عبدالناصر که دین و ایمان درست حسابی ندارد، پناه ببرند. در نهایت از او می‌خواهد که هر چه زودتر به لبنان برود و عهدهدار سرپرستی شیعیان لبنان بشود. ضمن این که این وعده را هم به او می‌دهد که روی کمک مادی و معنوی ایران می‌تواند حساب کند. در این مورد هم یکی از کارمندان عالیرتبۀ سفارت ایران در لبنان را مسئول ارتباط با او می‌کند که هر کاری داشته باشد، برایش انجام دهد. و از او می‌خواهد هر وقت آمادۀ حرکت شد به ساواک قم اطلاع دهد تا ترتیبات سفرش را فراهم کنند.
سید عبدالله شرفالدین پس از این دیدار، مستقیماً به دیدار آقا رضا صدر می‌رود و ماجرا را برای او شرح می‌دهد و از او چاره جویی می‌کند.
آقا رضا صدر پس از شنیدن ماجرا و ترس و نگرانی این سید از همه جا بیخبر، از او می‌خواهد که موضوع را با هیچ کس مطرح نکند تا او به دنبال یک راه حل بگردد. او که با شنیدن گفتوگوی تیمسار بختیار با سید عبدالله شرفالدین و آگاهی از برنامهای که سازمان اطلاعات و امنیت ایران برای شیعیان لبنان در نظر گرفته بود، با تیزبینی خود، اهمیت قضیه را درک و در صدد بر می‌آید که از این حادثه به نفع خود و خانوادهاش استفاده کند.
آقا رضا صدر، ضمن مشورت و هماهنگی با برادر خود موسی صدر و آماده کردن او برای شرکت در این برنامه که به نظر او بسیاری از کشورها درگیر آن خواهند بود، به واسطۀ آشنایانش از سپهبد بختیار تقاضای وقت ملاقات می‌کند و به دیدار او میرود.
در این دیدار، آقا رضا صدر، سید عبدالله شرفالدین را با توجه به آشنائی نزدیک و نسبت فامیلی که با او دارد، به سپهبد بختیار معرفی می‌کند و می‌گوید که فرستادن این سید بیدست و پا و گوشهگیر و فاقد تحصیلات و معلومات کافی، برای برنامهای که در لبنان دارید، بیثمر و بدون نتیجه خواهد بود.
در این مورد خود بختیار هم در ملاقاتی که با سید عبدالله شرفالدین داشت، کمابیش همین استنباط را کرده بود. اما این تصمیمگیری را سپهبد بختیار به تنهائی اتخاذ نکرده بود، بلکه تصمیمی بود که سه کشور لبنان و عربستان و ایران متفقاً و با نظر کشورهای دوست خود، انگلیس و فرانسه و اسرائیل گرفته بودند، بیآن که از خصوصیات شخصی که انتخاب کرده بودند، اطلاع درستی داشته باشند. البته دلیل عمدۀ این انتخاب نیز معمم و فرزند سید عبدالحسین شرفالدین بودن، او بود.
آقا رضا صدر در مقابل وضع موجود و این ‌که سید عبدالله تنها فرد حائز شرایط لازم برای عهده دار شدن جایگاه پدرش در لبنان است، می‌گوید: نه! می‌توان شخص دیگری را که دارای صلاحیت و درایت و تحصیلات کافی باشد به این ماموریت گسیل داشت. و او، برادر خود موسی صدر را به سپهبد بختیار معرفی می‌کند.
تیمسار بختیار در مقابل نظر او می‌گوید: موسی صدر ایرانی است، علاوه بر این که شیعیان لبنان او را نخواهند پذیرفت، دولت لبنان هم نمی‌تواند به او تابعیت لبنان را بدهد.
آقا رضا صدر در پاسخ می‌گوید: اجداد ما لبنانی و از عالمان جبل عامل لبنان بودند که در زمان صفویه به درخواست پادشاهان این سلسله به ایران آمدهاند. شجرنامۀ ما به راحتی لبنانیالاصل بودن ما را گواهی می‌دهد و به سادگی می‌شود تابعیت پدران خود را اخذ کنیم. ضمن این که جمع آوری شیعیان لبنان و برحذر داشتن آنها از گرایش به ناصریسم، یک کار پر زحمتی است که از همه کس، به خصوص اشخاصی مانند سید عبدالله شرفالدین ساخته نیست. برادر من، موسی صدر می‌تواند این کار را به نحو احسن انجام دهد.
گفتوگوی آقا رضا صدر با سپهبد بختیار به علت جالب بودن موضوع، بسیار طولانی شد و در نهایت قرار بر آن شد که آقا موسی صدر به دیدار سپهبد بختیار برود تا ایشان حضوراً با او آشنا گردد و قابلیت او را ببیند و تصمیم بگیرد.
چند روز بعد آقا موسی صدر به دیدار سپهبد بختیار می‌رود و با او به گفتوگو می‌نشیند. در پایان آن دیدار که سپهبد بختیار تحت تأثیر شخصیت آقا موسی صدر قرار گرفته بود، به او می‌گوید: بروید و وسائل سفر خود به لبنان فراهم کنید تا پس از آماده شدن ترتیبات لازم، به لبنان حرکت نمائید و…
این گونه بود که موسی صدر بنا به توصیه برادرش آقا رضا صدر و پذیرفته شدنش از جانب رئیس سازمان اطلاعات و امنیت ایران، سپهبد تیمور بختیار و پیشنهاد او به کشورهای ذینفع جایگزین سید عبدالله شرفالدین می‌شود و به لبنان اعزام می‌گردد تا با عهده دار شدن جایگاه سیدعبدالحسین شرفالدین در لبنان، امور شیعیان این کشور را اداره کرده، از پیوستن آنها به حرکت ناسیونالیستی عربی عبدالناصر جلوگیری کند. به عبارت دیگر، عزیمت موسی صدر هیچ ارتباطی با وصیت نامه سید عبدالحسین شرفالدین نداشت و ربطی هم به توصیه و پیشنهاد روحانیونی مانند آقای سید حسین بروجردی، سید محسن حکیم، مرتضی آل یاسین و غیره نداشت. تیزبینی آقا رضا صدر، برادر آقا موسی صدر، سبب اصلی اعزام او به لبنان بود.

آقای موسی صدر پس از حضور در لبنان، با ترتیباتی که از پیش برایش فراهم شده بود، مستقیماً به جنوب لبنان و شهر صور می‌رود و امامت مسجد سیدعبدالحسین شرفالدین را برعهده می‌گیرد. همان طور که اشاره شد، در انجام این برنامه، بعضی از کشورهای غربی دست اندر کار بودند و توسط عوامل خود در لبنان به موفقیت این پروژه کمک کردند. نام و نشان تجار بزرگ و سیاستمداران نامدار لبنانی که به صورت مستقیم و غیر مستقیم، دانسته یا نادانسته در موفقیت این برنامه، یار و یاور آقای موسی صدر بودند، نیز در تاریخ آشکار و پنهان لبنان وجود دارد.
موسی صدر با اقامت در شهر صور وعهده دار شدن مسجد و منبر مرحوم سید عبدالحسین شرفالدین، با رفتار سنجیده و اخلاق خوب و کمک دست‌های پنهان عواملی که در خدمت او بودند، آرام آرام، توانست جایگاهش را به عنوان یک روحانی متشخص و معتبر در میان شیعیان لبنان باز کند و با تأسیس «مجلس اعلای شیعیان لبنان» و انتخاب شدنش به عنوان رئیس این مجلس نیز به گردآوری شیعیان بر محور مجلس اعلای شیعیان قدم بردارد.
با درگذشت عبدالناصر نیز داستان گرایش شیعیان لبنان به او منتفی و میدان فراخی برای یکه تازی‌های جاه طلبانه موسی صدر فراهم شد که بر اثرِ همین یکه تازی‌ها جان خود را نیز از دست داد.
گفتنی است که موسی صدر در تمام مدتی که در لبنان بود با ایران رابطۀ خوبی داشت.

تا این که درسال ۱۳۴۷، سپهبد بختیار هنگام ورود به لبنان، در فرودگاه بیروت، به جرم داشتن اسلحه بازداشت و زندانی میشود.
زندانی شدن سپهبد بختیار در لبنان، دوستداران ایران را در این کشور به تلاش می‌اندازد که از مقامات لبنانی بخواهند که او را به ایران تحویل دهند. متقابلاً عدهای از سیاستمداران لبنانی هم به دلایل خاصی به کمک بختیار بر می‌خیزند و از دولت خود می‌خواهند که از تحویل او به ایران خوداری شود. در گیر ودار این کشمکش‌ها میان هواداران تحویل سپهبد بختیار به ایران و مخالفین این امر، یکی از کسانی که در زندان به دیدار سپهبد در بند می رود، موسی صدر است که در آن زمان صاحب اسم و رسمی شده بود و دیدارش هم با سپهبد در بند، پر آوازه شد.
در بارۀ رفتن موسی صدر به دیدن سپهبد بختیار در زندان لبنان، با توجه به شرح داستانی که در مورد اعزام او به لبنان داده شد، به سادگی می توان به این نتیجه رسید که این ملاقات یکی از علائم تأئید درستی روایت نوذر رزم آرا است. چرا که لزوم و ضرورتی نداشت، امام موسی صدر رهبر مذهبی شیعیان لبنان پا به این کشمکش پر ماجرا بگذارد و به دیدار مردی برود که علیه پادشاه کشور خود قیام کرده بود.
آیا جز رابطهای که میان موسی صدر و سپهبد در بند شرح داده شد، دلیل دیگری دال بر لزوم این دیدار میتوان تصور کرد!؟
بدون شک موسی صدر هم می‌دانست که دیدار او با سپهبد بختیار، خشم پادشاه ایران را برخواهد انگیخت، چنانکه برانگیخت. و در این ماجرا که بسیاری چه در ایران و چه در خارج از ایران به دنبال بهره برداری بودند، منصور قدر هم به عنوان یک افسر اطلاعات به دلایل خاص خود، آتش بیار معرکه دیدار موسی صدر با سپهبد بختیار می شود.
حمایت موسی صدر و بسیاری دیگر سبب گردید که دولت لبنان از تحویل سپهبد بختیار به ایران خودداری کند. و در نتیجه، از آن تاریخ به بعد، رابطۀ موسی صدر با ایران تیره و به گونهای بریده شد. همچنان که رابطۀ دیپلماسی ایران با لبنان نیز به خاطر این حادثه برای مدتی قطع گردید.

تا این که در سال ۱۳۵۰ روابط ایران و لبنان از نو برقرار میشود و رکن الدین آشتیانی یکی از دیپلمات‌های بلند پایه وزارت خارجه ایران، به عنوان سفیر ایران در لبنان منصوب و به این کشور اعزام می‌گردد.
حضور آشتیانی به عنوان سفیر ایران در لبنان که خود از یک خانوادۀ سرشناس روحانی بود، از یک سو و حضور نفر دوم سفارت، آقای محمود لواسانی که او نیز از یک خانوادۀ معروف روحانی و خواهر وی نیز همسر شیخ محمود فرحات معاون مجلس اعلای شیعیان لبنان بود، موقعیتی فراهم کرد که موسی صدر در صدد بر آید که رابطۀ خود را با ایران بهبود ببخشد.
واقعیت این است که موسی صدر برای رسیدن به اهداف بلند پروازانۀ خود به حمایت معنویی و مادی شاه ایران به عنوان تنها رهبر یک کشور شیعه مذهب جهان نیاز داشت. از این رو، رفتن او به دیدار سپهبد بختیار، دشمن شاه، می باید دلیل خاصی داشته باشد و این دلیل هم به نظر میرسد، همانا موضوع انتخاب و اعزام او توسط سپهبد بختیار به لبنان بود. و ترس از این که مبادا سپهبد دربند، این اسرار پنهان را فاش کند و لطمهای بزرگ به موقعیت او بزند.
دلیل دیگری هم که خود من برای اعزام موسی صدر توسط تیمسار بختیار به لبنان دارم، سخنان غیر مستقیم حاج آقا رضا صدر، برادر ارشد موسی صدر است. کسی که اولین دیدار و آشنائی من با موسی صدر، در منزل او انجام گرفت و در طول مدت ماموریتم در لبنان و در سفرهایم به تهران و سفرهای آقا رضا صدر به لبنان، مرتب همدیگر را می‌دیدیم و دوستی صمیمانهای میان ما برقرار بود.
من شخصاً چندین بار از زبان ایشان به مناسبت‌های مختلف شنیدم که میگفت: « آقا موسی هر چه دارد از من دارد». او نه به صراحت و نه به روشنی، بلکه در لفافه آمدن برادرش به لبنان را مرهون دوراندیشی خود عنوان می‌کرد. و این ‌که «اگر او نبود و نمی‌خواست موسی صدر امروز در لبنان نبود».
به نظر من، اشتباه او این بود که فکر می کرد من باید از این قضیه آگاه باشم. در صورتی که این گونه نبود و نمی‌دانست در سازمان‌های اطلاعاتی، همۀ کارمندان سازمان، به همۀ اسناد و مدارک و عملیات سری سازمان دسترسی ندارند. هر کسی در حد مقام و موقعیت و ماموریتی که دارد، می‌تواند به اطلاعات مربوطه دسترسی داشته باشد. این‌ که، من به دلیلی که ذکر کردم، توسط، نوذر رزم آرا، بر خلاف مقررات، از این امر آگاه شده بودم، امر دیگری است.
این نکته را هم باید یادآور شوم که اعزام من به لبنان از طرف اداره سوم سازمان اطلاعات و امنیت کشور بوده که به امنیت داخلی مربوط میشد، لذا من از پرونده‌های اطلاعات خارجی بیخبر بودم. وقتی هم من به ریاست نمایندگی سازمان اطلاعات و امنیت کشور در لبنان منصوب شدم، در این کشور بودم، لذا اطلاعات چندانی در باره پرونده‌های اداره دوم نداشتم.
**
پس از حضور آقای منصور قدر در سفارت لبنان، اختلاف من و ایشان شروع شد. و دلیل عمدۀ آن هم اختلاف نظرمان در مورد موسی صدر بود. او موسی صدر را از مخالفین ایران و شاه قلمداد می‌کرد و من بیآن که در این مورد، مخالفتی با او بکنم، معتقد بودم و میگفتم که با این اوصاف هم، ما می‌توانیم از بودن موسی صدر در لبنان و در رأس مجلس اعلی شیعیان به نفع مملکتمان استفاده کنیم. به قطع یقین آقای قدر هم در باطن با نظر من موافق بود، ولی به دلایلی که هیچ ربطی به منافع و مصالح کشورمان، نداشتُ، با موسی صدر مخالف بود.
در این مورد خاص خود من با هماهنگی با یکی از تجار بسیار معروف و خوشنام لبنانی ایرانی تبار که از دوستان آقا موسی صدر هم بود، چندین بار ترتیب دیدار و گفتوگو میان آن دو ( منصور قدر و موسی صدر)، را چه در خانه دوست تاجرم و چه در منزل خود فراهم کردم که متاسفانه این اقدامات نیز بینتیجه بود. یعنی، درست در زمانی که موسی صدر در عالیترین موقعیت خود و مورد احترام بسیاری از رهبران کشورهای منطقه، به ویژه کشورهای سنی مذهب بود، منصور قدر عزم خود را جزم کرده بود که او را از ایران دور کند، و این کار را کرد. آن هم درست پس از آن که موسی صدر به دیدار پادشاه ایران رفته و مورد مرحمت او قرار گرفته بود.
در عالم سیاست و در ارتباط با مسائل سیاسی، همۀ کشورها و همۀ سازمان های اطلاعاتی به دنبال آن هستند که نظر شخصیت‌هائی نظیر موسی صدر را جلب کنند. اما قدر سفیر شاهنشاه ایران که خود یکی از افسران اطلاعاتی بود، به عمد و در حقیقت با کینه توزی و به خاطر منافع شخصی، چنین موقعیت ممتازی را از دست کشور ما خارج ساخت.
من نه سابقه طولانی آقای قدر را در سازمان اطلاعاتی داشتم و نه در سیاست و دیپلماسی به قدمت سال‌هایی که او در لبنان و سوریه و اردن خدمت کرده بود، خدمت کرده بودم. ولی این دیدگاه را داشتم که مصلحت و منفعت کشورمان ایجاب می‌کرد که از موقعیت موسی صدر کمال بهره را ببریم. ضمن این که خود آقای صدر نیز صمیمانه علاقمند بود که ما را در مسائل مربوط به منافع کشورمان یاری برساند.
اما در زمینهیِ دورکردنِ موسی صدر از ایران، منصور قدر کوتاه نمیآمد. آخرین تیری که او در این راستا به جانب موسی صدر پرتاب کرد، داستان یکی از مصاحبه‌های موسی صدر با سلیم لوزی سر دبیر مجلۀ معروف «الحوادث» لبنان است که در این مصاحبه موسی صدر مطلبی عنوان کرده بود که به تعبیر آقای قدر و مترجمین او، خلیج فارس را خلیج عربی عنوان کرده بود.
منصور قدر در ترجمه گفتار موسی صدر، به جای «دولت‌های عربی خلیج»، که ترجمۀ «الدول الخلیج العربیۀ » است، دولت‌های خلیج عربی، ترجمه کرده بود. در عبارت «الدول الخلیج العربیۀ»، کلمه “العربیۀ” صفت “الدول” که کلمه‌ای مونث است، می‌باشد، نه صفت برای کلمه “الخلیج”؛ وی این عمل را به این خاطر انجام می‌داد تا نزد پادشاه ایران، موسی صدر به عنوان شخصی شمرده شود که به جای استفاده از نام «خلیج فارس» از واژه «خلیج عربی» استفاده نموده است. این بحث در آن زمان بین کشورهای حاشیه خلیج فارس و ایران بسیار بالا گرفته بود و دولت ایران، به این ماجرا بسیار حساس بود.
در این مورد خاص، موسی صدر در دفتر خود با کمال صمیمیت و صداقت مطلب را برای من خواند و ترجمه کرد و گفت من صحبت خلیج عربی نکردهام و از من خواست که به تهران بگویم، متن را به یک نفر عربیدان مجرب بسپارند که ترجمه کند که متاسفانه چون مسألۀ خلیج عربی به پادشاه گزارش شده بود، هیچ کس جرأت نکرد که دروغ بودن حرف آقای منصور قدر را به پادشاه بگوید. به این ترتیب همۀ رشته‌های ارتباط آقای صدر با ایران بریده شد و کمکی هم که قرار بود پادشاه ایران برای ساختن بیمارستان شیعیان بکند، عملی نشد.
آقای منصور قدر، مدت‌ها با من در بحث و گفتوگو بود که نظرم را نسبت به موسی صدر عوض کنم و چون به نتیجه نرسید، در سفری به تهران، از سازمان خواست که از من بخواهند که ارتباط خود را با موسی صدر قطع کنم. یعنی من که به عنوان رابط ساواک با موسی صدر تعیین شده بودم، دیگر با او تماس نگیرم. در تماسی که با دوستانم در تهران داشتم، گفتند که آقای قدر به ارتشبد نصیری گفته بود: «معین زاده تحت تأثیر موسی صدر قرار گرفته و مصلحت نیست که دیگر با او در تماس باشد».
گفتنی است که من با درجه سروانی به ریاست نمایندگی سازمان اطلاعات و امنیت کشور در لبنان منصوب شده بودم و درجه سرگردیام را نیز در لبنان گرفتم. پیش از من از افسرانی که در این پست خدمت کرده بودند، همگی از بزرگان سازمان اطلاعات و امنیت کشور بودند که میتوان به نام‌های سرهنگ مجتبی پاشائی نخستین مسئول خاورمیانۀ ساواک، سرلشکر عباس شقاقی و سرلشکر منصور قدر اشاره کرد. من، پس از بالا گرفتن اختلافاتم با قدر، به درخواست شخصی از این پست و مقام مهم نسبت به سن و سال و درجهام، دست کشیدم و شخصاً تقاضای بازگشت به ایران را کردم. پس از بازگشت به ایران هم بنا به تقاضای شخصی به ماموریت خود در سازمان اطلاعات و امنیت کشور پایان دادم و به نیروی دریائی بازگشتم و….

پاریس مرداد ماه ۱۳۹۷
هوشنگ معین زاده
به نقل از ره آورد شماره ۱۲۴-۱۲۵

چراخمینی زیربارکودتا رفت وکشوررا تابه امروزبه اختلاس گران سپرد؟/ هادی قدسی

وضعیت نابسامان کنونی نتیجه منطقی حوادث رخ داده درابتدای انقلاب می باشد. برای یافتن راه حلی جهت بیرون رفت از این اوضاع فلاکت بار، ضرورت دارد به طور مستمر آن برهه زمانی را مورد بازنگری و تحلیل قرارداد. سیرتحولات سیاسی در سه ساله اول انقلاب به سرعت رقم خورد وزیر فشارجنگ، ضد انقلاب را براریکه قدرت نشاند. کودتای خردادشصت امری ساده نبود که بتوان آن رابه کنار گذاشتن یک رئیس جمهوری که اختیارات زیادی هم نداشت خلاصه نمود. اهمیت آن از خودانقلاب، اگرنگوئیم بیشترنبوده، قطعأ کمتر نیست. زیرا برآیند برخورد دو جریان انقلاب و ضدانقلاب بوده که به یاری رهبرانقلاب، با به قدرت رسیدن ضد انقلاب سرانجام گرفته است. تمرکزسیرتحول سه ساله ابتدای انقلاب را می توان درحوادث چندماهه قبل از کودتا مشاهده کرد: در ۲۵ بهمن ۱۳۵۹، هاشمی رفسنجانی نامه‌ای به خمینی مینویسد که چند نکته از آن نامه به این قراراست:

«امام و رهبرومرجع تقلیدعزیز و معظم،

به نظرمی‌رسد در ملاقات‌های معمولی، به خاطر کارهای زیاد و خستگی جنابعالی، فرصت کافی برای طرح و بحث مطالبی اساسی که داریم به دست نمی‌آید، ناچار چیزهائی که تذکرش را وظیفه تشخیص میدهم تحت عنوان«النصیحه لائمه المؤمنین» در این نامه بنویسم، خواهش میکنم توجه فرمایید ودرملاقات بعدی جواب لطف کنید:
………..
۴ـ ما جایزنمی‌دانیم که میدان را برای حریف خالی بگذاریم ومثل بعضی از همراهان سابق، قیافه بی‌طرف بگیریم … به خاطر حفاظت از خط اسلامی انقلاب در صحنه می‌مانیم وازمشکلات، مخالفت‌ها و تهمت‌ها نمی‌هراسیم. به صلاحیت رهبری جنابعالی ایمان داریم ولی تحمل ابهام در نظررهبر برایمان مشکل است….
احتمال این که این ابهام در رابطه با خطوط سیاسی و فکری جاری و خطی که در ارتش تعقیب می شود، آثار نامطلوبی در تاریخ انقلابمان بگذارد…
۵ـ قبل از انتخابات ریاست جمهوری به شماعرض کردیم که بینش آقای بنی صدرمخالف بینش اسلام فقاهتی است که ما برای اجرای آن تلاش می‌کنیم واکنون هم برهمان نظر هستیم وشما فرمودید ریاست جمهوری مقام سیاسی است و کاری دستش نیست، امروزملاحظه می‌فرمائید که چگونه درکارکابینه و…»
همچنین در۲۲ اسفند ۱۳۵۹، یعنی کم تراز یک ماه بعدازآن، سیدمحمدبهشتی رهبر حزب جمهوری اسلامی، به نوبه خود، نامه ای به خمینی می نویسد که اهم آن مرتبط با این نوشته، به این قراراست:

«استاد و رهبر بزرگوار،السلام علیکم و رحمهﷲ و برکاته
سنگینی وظیفه، فرزندتان را بر آن داشت که این نامه را به حضورتان بنویسد و حقایقی را به عرضتان برساند.
دوگانگی موجود میان مدیران کشوربیش از آن که جنبه شخصی داشته باشد به اختلاف دو بینش مربوط میشود.
یک بینش معتقد وملتزم به فقاهت و اجتهاد، اجتهادی که درعین زنده بودن وپویا بودن، باید سخت ملتزم به وحی و تعبد در برابر کتاب و سنت باشد. بینش دیگردرپی اندیشه‌ها و برداشت‌های بینابینی که نه به کلی از وحی بریده است و نه آن چنان که باید و شاید دربرابر آن متعبد و پایبند و گفته ها و نوشته‌ها و کرده‌های (آنان) بر این موضوع بینابین گواه.
بینش اول به نظام وشیوه‌ای برای زندگی امت ما معتقد است، که در عین گشودن راه به سوی همه نوع پیشرفت و ترقی مانع حل شدن مسلمانها در دستاوردهای شرق یا غرب باشد…
امام بزرگوار به حکم وظیفه عمومی النصیحه لائمه المسلمین عرض میکنم:
……..
۲ـ دنباله زنجیروارتوطئه‌های غرب وشرق که متأسفانه خود راپشت سر رئیس جمهور پنهان کرده‌اند بیش از پیش نمایان است.
…….
۱۰ـ با همه این احوال چندی است که این اندیشه دراین فرزندتان و برخی برادران دیگر، قوت گرفته که اگر اداره جمهوری اسلامی به وسیله صاحبان بینش دوم را دراین مقطع اصلح می‌دانید ما به همان کارهای طلبگی خویش بپردازیم و بیش ازاین شاهد تلف شدن نیروها درجریان این دوگانگی فرساینده نباشیم. این بود خلاصه‌ ای ازآن چه لازم میدانستم با آن پدر بزرگوار و رهبرعزیزدر میان بگذارم تا مثل همیشه با تصمیم پیامبرگونه تان راه را برای ما و همه مردم مشخص کنید. دعایم این است که خدایا امام عزیزمان را در این تصمیم گیری دشوار یار و رهنما باش . سیدمحمدحسین بهشتی».

ازمحتوای نامه‌ها برداشت می‌شود که اولامخالفت آن‌ها با بنی صدر به قبل از انتخابات ریاست جمهوری بر می گردد و آنها مخالفت خودشان با نامزد ریاست جمهور شدن و انتخاب بنی‌صدر به ریاست جمهوری را به اطلاع خمینی رسانده و از اوخواسته اند که با استفاده از موقعیتش از انتخاب شدن بنی‌صدر به ریاست جمهوری، جلوگیری کند. اما خمینی ازقبول این درخواست طفره رفته است. نکته بعدی این است که خمینی می‌دانسته است که اینان درد قدرت دارند و فاقد پایگاه اجتماعی هستند. لذا به آنها مجال نمی‌داده‌است درملاقاتها، خواست خود را به او بقبولانند. این نامه‌ها که در پوشش پند واندرزتحریریافته اند، درواقع اتمام حجت باخمینی بوده‌اند، به خصوص که از یک سو بهشتی به روشنی از او می‌خواهد بین آنان و بنی‌صدر انتخاب کند و ازدیگرسو، رفسنجانی می‌نویسد ما ول کن نیستیم. به این معنا که درصورت انتخاب بنی‌صدر، ما ول کن نیستیم. بهشتی همان تهدید را با لحن دیگری می‌کند: ما به دنبال طلبگی می‌رویم، یعنی شما تنها می‌مانید. در واقع، دو نامه تهدیداتی هستند به تنها گذاشتن و در برابر خمینی ایستادن. نامه‌ها گرچه «بینش فقاهتی» را دست‌آویزکرده‌اند، اما صراحت دارند برهدف قراردادن قدرت. به این جهت که خمینی در نفل لوشاتو، اصول راهنمای انقلاب ایران را به جهانیان اعلان کرده بود و بنی‌صدرهمان اصول را برنامه کار خود کرده بود اما نامه‌ها صراحت دارند براین که نویسندگان آنهاموافق به عمل درآمدن آن اصول نبوده اند. همچنین شورای حزب جمهوری اسلامی به اتفاق آراء از بنی‌صدر دعوت به عضویت درآن شورا کرده واو نپذیرفته بود. اگر اینان درد «بینش» داشتند، به اتفاق آراء از او دعوت به عضویت در شواری حزب را نمی‌کردند. هماهنگی نامه‌ها هم نشان می‌دهد که نویسندگان ازقبل با مشورت دیگراعضای حزب جمهوری اسلامی تصمیم گرفته‌اند چنین نامه‌های تهدید آمیزی را خطاب به خمینی بنویسند، زیرا باید آمادگی لازم رابرای انجام تهدید خود می‌داشته اند.
چندهفته بعد، رئیس جمهور اعلام جرمی را علنی می‌کند که علیه رجائی و بهزاد نبوی به دلیل خیانت درامضای قرارداد الجزائربه قوۀ قضائیه داده بود وجوابی دریافت نکرده بود. درپی آن، نامه‌ای طولانی به مجلس شورای اسلامی می نویسد که در ابتدای آن آمده است:

«ریاست مجلس شورای اسلامی

به طوری که طی نامه شماره ۲۵۱۰۴ مورخ۱۱/۰۱/۱۳۶۰ در اجرای اصل۱۴۰ قانون اساسی به مجلس شورای اسلامی اطلاع داده شد یکی از جرائم اعلام شده علیه آقایان محمدعلی رجائی نخست وزیر و بهزاد نبوی وزیر مشاور تخلف از قانون راجع به حل و فصل اختلافات مالی و حقوقی دولت جمهوری اسلامی ایران با دولت آمریکا، برداشت و اختلاس از وجوه دولت ایران به نفع اتباع و مؤسسات آمریکایی، طاغوتیان فراری، شرکت ها و مؤسسات ورشکسته ایرانی است بدین توضیح که قانون مزبور منحصراً راجع به اختلافات مالی دولتین ایران و آمریکا بوده، ولی متهمان آن را به ادعاهای اتباع دولتین نیز تسری داده اند. دولت ایران برای تضمین پرداخت مطالبات مورد ادعای دولت آمریکا و اتباع امریکائی از دولت ایران یا از اتباع ایرانی (طاغوتیان فراری و شرکت‌های ورشکسته ایرانی) موافقت کرده است که مبلغ یک میلیارد دلارازوجوه ایران به حساب مخصوص در بانک مرکزی انگلیس واریز نماید تا به تدریج که از طرف داوران رأی به نفع آمریکائیان صادرمی گردد از آن حساب برداشت شود.».
لازم به یادآوری است که این اعلام جرم برپایه خیانت به کشور تنظیم گردیده بود. البته موارد تخلف فراوان دیگری هم درنامه آمده اند که برای کوتاه کردن نوشته ازآوردن آنها خودداری شده است. لازم به یادآوری است که این بذل وبخشش‌ها به سلطه‌گران ازسوی حکومتی صورت گرفته که منصوب حزب جمهوری اسلامی به رهبری بهشتی، البته تحمیل شده توسط خمینی، می‌باشد که درنامه اش به خمینی، به او هشدارمی‌دهد که ردپای شرق و غرب دیده می شود که در پشت رئیس جمهور خودرا پنهان کرده است. با توجه به معامله، هم در ظاهر (قرارداد الجزایر) و هم در باطن (معامله با ریگان و بوش معروف به اکتبر سورپرایز)، نامه بهشتی ترساندن خمینی است از رو شدن دو خیانت وشاید خیانت های دیگری که ملت هنوزازآنها آگاه نشده است. بعد ازافشای خیانت حکومت رجائی توسط رئیس جمهور، هاشمی رفسنجانی درروزنامه جمهوری اسلامی ۲۵/۰۱/۱۳۶۰ تمامی نارسایی‌ها وگروگانگیری و خیانت‌ها را به خمینی نسبت می‌دهد و اورا مسئول اصلی قلمداد می کند. او می‌نویسد:
«من نقضی مهم نمی‌بینم که ایشان به دادگاه رجوع کرده اند. البته مسامحه‌هایی است اما این مسامحه‌ها درجریان حل مسائل گروگان ها و گروگان گیری دیده شده اما مسئله گروگان گیری ویژگی‌های خاص خودش را داشت. اصولاً آن حرکت یک حرکت خاص انقلابی بود که معیارها را برهم ریخت. نگهداری این‌ها، اشغال سفارت آمریکا که در حقیقت خاک آمریکا بود، حمایت امام، که رهبر است و بعد مطرح شدن این مسئله در مجلس که اصیل‌ترین نهاد قانونی کشوراست که به دستور امام این تحت اختیار مجلس قرار گرفت برای این که با مشورت حل شود بعد هم امام خودشان هدایت می‌کردند. مجلس وقتی می‌خواست تصمیم بگیرد تصمیم گیری ها مشکل بود و اگر یادتان باشد مجلس پیشنهادی کرد که یک شرط این باشد که آمریکا از اقیانوس هند بیرون برود و شرط دیگر این بود که غرامت از۲۸مرداد تاکنون را بپردازد و اگر نبود آن هدایت امام که ۴ شرط را محدود کرده بودند، در مجلس تصمیم گیری برای ما جداً مشکل بود مجلس هم حاضر به مذاکره نبود. مجلس می‌توانست خودش وارد مذاکره شود و اگر می‌خواست حل کند یک نظام درست شده و راه حلی مشخص شد و چون دولت مورد اعتماد مجلس بود به آن تحویل داد.
و دولت هم در همه جریانات با امام تماس داشت و هم با مجلس و هم با امام مشورت می‌کرد مسئله به صورت خاصی طرح شد و با معیارهای موجود نمی شود با مسئله برخورد کرد.».
اظهارات رفسنجانی می‌گویند نه سران حزب جمهوری اسلامی و نه خمینی، وقعی به قانون اساسی نمی‌نهاده‌اند. زیرا برخلاف قانون اساسی، خمینی که برابر آن قانون، حق مداخله در موضوع گروگانها را نداشته‌است، قوه قانون‌گذاری را که بنابر آن قانون حق ورود در امور اجرایی را نداشته، مأمور کار اجرایی می‌کند و هم می‌گوید امضا کنندگان قرارداد، بخاطر قبضه دولت، از خیانت به کشور باکی نداشته‌اند. گفته او هشداری است علنی به خمینی که در صورت ندادن جوابی مساعد به درخواست های حزب، باید منتظر افشاگری های دیگری هم باشد. به این ترتیب، تهدیدات حزب جمهوری اسلامی که در نامه های بهشتی ورفسنجانی آمده بودند، به مرحله اجرا درمی آیند. دراین مرحله، خمینی خود را مجبوربه انتخابی می بیند که بهشتی، درنامه اش، اورا به اقدام به آن ناگزیر کرده‌بود.

خمینی خودراازیک سو در برابر رئیس جمهوری می‌بیند که اهل معامله برسراصول راهنمای انقلاب، یعنی استقلال و آزادی و دیگر اصول نیست، وطرف دیگر که حاضر به همه گونه همکاری درزدوبندهای غیرانسانی وغیرملی وغیردینی و ارتکاب انواع فساد ودروغ تزویرمی‌باشد. ازطرفی، بنابراظهارات رفسنجانی، خود راهم درمیان همین دسته اخیرمی‌بیند، دراین حال چگونه خواهد توانست با رئیس جمهوری که در واقع، بنابر آن چه گذشت، نسبت به خود او اعلام جرم خیانت به کشور را کرده است ادامه دهد؟ به این ترتیب، خمینی خود را مجبوربه انتخاب جریان اولی که بهشتی درنامه‌اش شرح می‌دهد وآن را به اوتوصیه می‌کند- یا همان «اسلام فقاهتی» هاشمی رفسنجانی برای قبضه قدرت ولو به قیمت خیانت – می‌بیند. به این ترتیب، همین جریان از ابتدای انقلاب بر کشور حاکم شده وهمان خیانت‌ها و اختلاس‌ها و فسادها را ادامه داده ومی‌دهد. تمامی جریان‌های گوناگون درون این دسته، درآن کودتا و درادامه آن شریک هستند وخود را درهمان موقعیتی احساس می کنند که خمینی در آن مرحله سرنوشت ساز برای خودش وکشورحس می کرد. انتخابی که اوکرد، انتخابی کاملا شخصی ودرحیطه قدرت و حاکمیت مطلق بر دولت و کشور بود.

تصمیمی بود که زیر تهدید به بی آبرو شدن براثر افشای معامله پنهانی و رسیدگی به اعلام جرم گرفته ‌شد. قطعأ نه کشوربرای اومهم بوده، نه مردم و نه دینی که مدعیش بود. سه ماه قبل از پایان جنگ، اوازآقای بنی‌صدر دعوت کرد به ایران بازگردد، ایشان شرطی را گذاشت به این ترتیب که او در تلویزیون حاضرشود وضمن درخواست عفوازمردم، حقایق را با آنها درمیان گذارد و به تجاوز به استقلال و آزادی های مردم پایان دهد. او این شرط را نپذیرفت. با نپذیرفتن ثابت کرد که هنوز گرفتارقدرت ودر فکر زد وبند است، که ادعای بالا مبنی بر ترجیح دادن قدرت ومنافع شخصی بر حقوق ومنافع مردم واقعیت دارد.
به این ترتیب، راه استبداد نمی‌تواند با حقوق و منافع ملی (وقتی واقعیت پیدا می‌کنند که منطبق با حقوق ملی باشند) دریک راستا قرارگیرد. دراین مدت چهل سال برای ما باید ثابت شده باشد که استبداد زمینه پرورش و جذب چاپلوسان، بی‌عرضه‌ها، اختلاس گران، خودفروشان و خیانت پیشگان می‌باشد. بنابراین، انتظار بهبود و یا اصلاح اموردراستبداد، انتظار بی‌موردی است که باید خود را از آن رهاند.