خانه » مقاله (برگ 4)

مقاله

درباره بانو وکیل گیتی پورفاضل

بانو گیتی پورفاضل در شهر تهران و در خانواده ای که به ادبیات و فرهنگ ایران مهر می ورزید، چشم به جهان گشود و از کودکی توسط پدرشان با بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ ایران آشنا شدند.
بانو گیتی پورفاضل پس از اخذ دیپلم از دبیرستان رضاشاه کبیر، در رشته حقوق در دانشگاه شروع به تحصیل نمودند و پس از اخذ مدرک لیسانس، از کانون وکلاء درخواست پروانه وکالت می کنند، ولی از آن جهت که هنوز به سن ۲۵ سالگی نرسیده بودند، درخواستشان رد می شود.

بانو گیتی پورفاضل ناگزیر در آزمون وزرات کشور شرکت کرده و با سمت بخشداری حومه تبریز و معاونت فرمانداری مشغول به کار می شود و همزمان نیز پژوهشی در حماسه ایران و برخی کشورهای اروپایی را با همکاری شادروان یونسی آغاز می کند که نتیجه اش در سال ۱۳۴۶ به چاپ می رسد.
بانو گیتی پورفاضل در سال ۱۳۵۳ کار دولتی را رها کرده و با گذراندن دوره کارآموزی وکالت نزد وکیل سرپرست (شادروان عبدالحمید اردلان)، سرانجام در سال ۱۳۵۶ موفق به اخذ پروانه وکالت پایه یک دادگستری می گردد.
ایشان پس از اخذ پروانه وکالت مدتی رهسپار فرانسه می شود و با بالاگرفتن اوضاع سیاسی کشور در بحبوحه انقلاب به تهران باز می گردد و به حرفه وکالت می پردازد.
بانو وکیل گیتی پورفاضل بعنوان تنها بانوی وکیل در کنگره سراسری کانون وکلای دادگستری در تهران (۵ الی۸ خرداد ۱۳۵۸) اقدام به سخنرانی در جمع وکلاء، قضات و مقامات بلند پایه دولت موقت مینماید و با ابراز احساسات شدید حضار روبرو می گردد.
روزنامه اطلاعات در شماره ۱۵۸۶۶ مورخ سه شنبه ۸خرداد ۱۳۵۸ در خصوص سخنرانی بانو وکیل گیتی پورفاضل قید کرده است:
“سپس یکی از بانوان وکیل، نطق کوتاهی پیرامون حقوق زن ایراد کرد و متذکر شد زنان ایرانی قبل از اسلام از تساوی حقوق با مردان برخوردار بوده اند و در کارهای اجتماعی همدوش مردان شرکت داشته اند و حق نیست که ما آنان را از برخی حقوق محروم بنمائیم.” سخنرانی بانوی وکیل با ابراز احساسات شدید حضار روبرو شد.
روزنامه آیندگان در شماره ۳۳۶۲ سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۵۸ در خصوص بانو وکیل گیتی پورفاضل از سخنرانی ایشان درباره حقوق زن و عدالت اجتماعی خبر می دهد.
از بانو گیتی پورفاضل کتاب حماسه های ملی در سال ۱۳۴۶، دفتر سروده ها به نام پژواک آشنا در سال ۱۳۷۸ و داستان دو کهربای غارتگر در سال ۱۳۹۵ منتشر شده است؛ و کتاب پرندگان زندانی نیز در دست چاپ است.
بانو وکیل گیتی پورفاضل را می توان بهمراه وکیل خدیجه کشاورز، مهرانگیز منوچهریان، پریوش خواجه نوری از پیشگامان حقوق زنان در ایران تلقی کرد.
بانو وکیل گیتی پورفاضل بعنوان یکی از پرتلاش ترین اعضای کانون وکلاء مرکز چه در امور صنفی و چه در امور حرفه ای، شوربختانه به جایگاه شایسته و بایسته ای در سمتهای مدیریتی کانون وکلاء بخاطر تنگ نظریها نرسیدند وگرنه بدون هیچ تردیدی بانو وکیل گیتی پورفاضل اولین بانو رئیس کانون وکلاء در ایران محسوب می گردیدند.
بانو گیتی پورفاضل نویسنده، شاعر، هنرمندی توانا و وکیل توانا تا ابد تاریخ کانون وکلاء در ایران نه تنها در مرتبه بزرگان و ناموران تاریخ کانون وکلاء ماندگار شده اند بلکه در زمره بزرگان ادب و فرهنگ تاریخ ایران هم نامی مانا و ابدی دارند.

امیر بابامرادی. (تاریخ وکلا)
هفتم اسفند ۱۳۹۷، روز زن/روز وکیل
بانو وکبل گیتی پورفاضل عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران (سامان ششم) می باشند

اطلاعیه حزب ملت ایران به مناسبت 14 اسفند

پاینده ایران ای آفریدگار پاک
ترا پرستش می کنم و از تو یاری می جویم

 

۱۴ اسفند سالروز درگذشت پیشوای فقید ملت ایران
دکتر «محمد مصدق»

آفتاب زندگی بزرگمردی شریف، میهن پرستی به نام که زمانی توانسته بود پشت «چرچیل» پیر سیاست انگلستان را که مدعی بود آفتاب در سرزمین های زیر سلطه اش غروب نمی کند، به خاک مالد، در چهاردهم اسفند ماه ۱۳۴۵ غروب کرد. این بزرگمرد، دکتر محمد مصدق، یگانه ای در تاریخ یکصد ساله خاور میانه و ایران زمین که آزادیخواهان جهان او را چراغ راه خود می انگارند.
دکتر محمد مصدق از معدود کسانی بود که با تمام قوا به مخالفت با گزینش «رضاخان» به عنوان شاه جدید برخاست و آن را خلاف مشروطیت خواند. رضا خان را عنوان رضا شاه، شاه جدید ایران، منصوب کردند. دکتر مصدق که مخالف این گونه سیستم پادشاهی (استبدادی) بود، دست از مبارزه بر نداشت، به گونه ای که در تمامی دوران سلطنت رضاشاه، در زندان یا تبعید به سر برد.
رمز و راز این پایندگی چیست؟
دکتر مصدق از ابتدای جوانی راه خود را از همه همگنان زمان خود جدا ساخت و راه آزادیخواهی و استقرار حاکمیت ملی را پیش گرفت. در باور او، حکومت مردم بر مردم، بهترین نوع حکومت بود و به همین سبب در آن مسیرگام نهاد.
پس از خلع رضاشاه از سلطنت، مصدق از تبعید خارج شد و در راه برقراری دموکراسی و مبارزه با استعمارگران و عوامل و دست نشاندگان داخلی آنان ادامه داد.
در غائله اشغال آذربایجان توسط نیروهای شوروی سوسیالیستی و یاری سرسپردگان و دست نشاندگان استعمار سرخ، با تمام قوا به فعالیت علیه این اشغالگری پرداخت و نقش «قوام السلطنه» و مردم و ارتش را نباید از نظر دور داشت.
مصدق که طرفدار موازنه ی منفی بود با نهایت شهامت، لایحه ای را که در مجلس شورای ملی به تصویب رساند که واگذاری هر گونه امتیاز نفت به کشورهای بیگانه را بدون تصویب مجلس، منع می کرد. در زمانی که مصدق و یارانش، ملی کردن صنعت نفت در سراسر کشور و کوتاه کردن دست استعمارگران را از منابع کشور آغاز کردند، اعضای حزب توده وابسته به استعمار شوروی، شعار ملی کردن نفت جنوب را مطرح کردند. او با نهایت شجاعت اعلام کرد: “صنعت نفت در سراسر کشور باید ملی شود.” در هنگامه اعتراض به انتخابات فرمایشی مجلس شورای ملی و تحصن مصدق و یارانش در دربار به خاطر لغو انتخابات فرمایشی سرآغاز مبارزات او بود. زیر عنوان جبهه ملی ایران و در تجدید انتخابات دکتر مصدق با آرای واقعی مردم به عنوان نماینده اول تهران به مجلس راه یافت و لایحه ملی شدن صنعت نفت را از تصویب گذراند.
پس از تصویب این لایحه، پس از کوتاه زمانی، دکتر محمد مصدق به عنوان نخست وزیر ایران، انتخاب شد و با انجام خلع ید از شرکت سابق نفت انگلیس و ایران در جنوب کشور و ملی کردن شیلات در شمال کشور که در دست همسایه شمالی (شوروی) بود، منابع بزرگ اقتصادی را از دست بیگانگان به در آورد.
در درازای ۲۸ ماه زمامداری دکتر مصدق، دموکراسی به معنای واقعی آن با وجود کارشکنی های حزب توده و درباریان در مملکت حکمفرما بودند. در آن ۲۸ ماه، کسی را به خاطر ابراز عقیده اش تحت تعقیب قرار نمی دادند و آزادی اجتماعات و حزب های سیاسی حکم فرما بود. تا آن که در ۲۸ مرداد ۳۲ با یک کودتای نظامی ننگین آمریکایی- انگلیسی و توطئه سکوت شوروی با تایید برخی از روحانیون از جمله آیت الله »ابوالقاسم کاشانی» و آیت الله «سید محمد بهبهانی» و …. و یاری قداره بندان نظیر «شعبان جعفری» (بی مخ)، «محمود مسگر»، «حسین رمضان یخی» و … حکومت او را ساقط کردند و دوباره استعمارگران بر منابع نفتی ایران دست یافتند و کودتاگران، دیکتاتوری سخت تر از استبداد رضاخانی برای مردم به ارمغان آوردند.
سرانجام دکتر مصدق را به جرم اجرای قانون اساسی و تفکیک سلطنت و حکومت و مبارزه بی امان با استعمارگران و متجاوزان به حاکمیت ملت ایران در یک دادگاه نظامی فرمایشی، به ۳ سال زندان و پس از آن تبعید در دهکده احمد آباد محکوم کردند و تا پایان عمر در شرایط تبعید به سر برد.
از آن پس، همه ساله، در ۱۴ اسفند، این رسم بزرگداشت از سوی ملت گرایان و علاقمندان با تمام کارشکنی ها و محدودیت ها به دیدار او می روند؛ ولی افسوس، چند سالی است از برگزاری این مراسم جلوگیری می شود.
راز این پایندگی مصدق بزرگ نه برتری طلبی و خود محوری، بلکه استقلال طلبی، آزادیخواهی و توجه به خواسته های واقعی مردم و تلاش او در برقراری حکومت مردم بر مردم به معنای حقیقی کلمه بود و تا پایان زندگی، استوار و سازش ناپذیر ماند و درس مبارزه با استبداد و استعمار را به نسل آینده آموخت. از این رو، نگهبانان تاریکی و تباهی، از شنیدن نام او، هنوز واهمه دارند.
هم میهنان! با اندوه، ۵۲ سال پیش در این روز، بزرگمردی از میان ما رفت که در میهنش غریب و در خانه اش در تبعید بود ولی آرمان هایش، فرزندان میهنش، پایدار تا رسیدن به روشنایی، نام و راهش را زنده نگاه خواهند داشت.

درود بر مصدق روبنده بساط چپاولگران غرب و شرق
آزادی زندانیان سیاسی خواست ملت ایران است
اسقرار عدالت اجتماعی و رفع تبعیض ها خواست ملی است

حزب ملت ایران
تهران- ۱۴ اسفند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی

مبانی پان ایرانیسم /خسرو سیف

این نوشتار برای آن است که دانسته شود “پان ایرانیسم” چیست و بر پایه چه
مکتبی استوار گشته است. از این رو نخست به اختصار، مکتب “ملت گرایی”
(ناسیونالیسم) را شناسانده و سپس بنیادهای پان ایرانیسم مورد بررسی قرار
داده می شود و آنگاه با آگاهی این دو مبحث، مبانی پان ایرانیسم آشکار
گردد.
الف- مکتب ملت گرایی (ناسیونالیسم)
ملت گرایی مکتب اصالت ملت است، چرا که در این مکتب “ملت” به عنوان یک
واحد ایستاده به خود (قائم به ذات) شناخته می شود.
گاه مکتب ملت گرایی را به دو بخش تقسیم می کنند:
۱- ملت گرایی به گونه یک مکتب تاریخی
(چگونگی) پدیده های تاریخ جزیی است از سرنوشت ملت ها و تاریخ جز سرگذشت و
شرح تغییر و تحول های زندگی ملت ها چیزی نیست و بنابراین در این مکتب
برای شناخت هر چیز رابطه آن را با ملت می سنجند. برای نمونه یک ملت گرا،
ملت را توده ای از مردمان نمی داند، بلکه مردم را به مانند سلول های
ناپایداری از پیکر ملت می شناسد. در مکتب ملت گرایی تاریخی هر رویداد
دگرگون ساز در زندگی ملتی ناشی از نیاز ملی آن ملت می باشد؛ چنانچه از
دیدگاه ملت گرایی تاریخی، ملی شدن نفت، تنها یک موضوع اقتصادی نیست، بلکه
گرایش ملت ایران را به استقلال و بیرون راندن بیگانگان از میهن آشکار می
سازد.
۲- ملت گرایی به گونه یک مکتب
باید دانست هر یک از مکتب های اجتماعی، هنگام وضع قانون، منافع واحد ویژه
ای را مورد توجه قرار می دهند. در مکتب فرد پرست ها (ایندیویدوآلیست ها)
واحد مورد نظر فرد است و در قانون های آن ها، همیشه تلاش بر آن است که
آزادی های افراد محدود نشده و هر کس هر چه بخواهد انجام دهد. در این مکتب
قانون تنها از کردار شخصی جلو می گیرد که آن کردار حقوق فرد دیگری را از
میان ببرد. «ژان ژاک روسو» نمونه این گونه اندیشمندان بود و حتی ملت را
از فردها می دانست که به موجب یک پیمان واهی با یکدیگر زیست می کنند.
در مکتب های اجتماع گرایان (سوسیالیست ها) ابتدا سخن از آن بود که واحد
مورد نظر اجتماع است و در قانون ها و مقررات به جای پاس داشتن حقوق فردی
باید حقوق اجتماعی را پاس داشت و آن را به منظور پیشرفت و تکامل اجتماع
وضع نمود. این اندیشه، در تحول خود، زیر ماسک “مارکسیسم” به سختی تغییر
یافت؛ به شکلی که جنبه ماده گری محض یافت و زندگی اجتماعی را خالی از
جلوه های معنوی انسانی تلقی کرد (چنان که مارکسیسم بر این باور می باشد
که هر فرد در پی منافع روزمره خویش است) و پایه تمامی رویدادهای گیتی را
بر همین باور استوار می داند.
به این ترتیب در این شکل سوسیالیسم نیز هدف همان فرد می باشد و فرد است
که باید در هر شرایطی در تلاش و حفظ منافع خود بر آید. عیب اصلی در مکتب
سوسیالیسم آن است که نمی تواند حدود جامعه و یعنی واحد مورد نظر خود را
تعیین کند، از این رو برخی از اندیشمندان این مکتب مانند «فروید» واحدهای
ویژه ای را از خود می سازند و برای نمونه واحد اجتماع را عده هزار و
دویست نفری به نام “فالانستر” می دانند و برخی دیگر برای جامعه حدی
ندانسته و جامعه بشری را دور از واحدهای ملی تصور کرده و به جامعه های
نخستین و کمال یافته به یک چشم می نگرند.
در مکتب ملت گرایی اجتماعی چنان که از نام آن پیداست، قانون برای پیشرفت
و تعالی ملت می باشد. از دیدگاه این مکتب، هر فرد بخشی از یک ملت است و
وظیفه ای بر عهده دارد که باید آن را با تمام نیروی جسمی و دماغی خود
انجام دهد. از نظر مکتب ملت گرایی، جامعه برای تن آسایی افراد نیست بلکه
هر فرد عهده دار بخشی از پیشرفت ملت خود است که باید بر پایه برنامه ویژه
ای آن را انجام دهد و از دیدگاه این مکتب، وظیفه دولت، تنها پاس داشتن
حقوق فردها و جلوگیری از برخورد منافع آن ها می باشد. بلکه حکومت برای
رهبری ملت به سوی پیشرفت و تعیین وظیفه های یک فرد وابسته به آن ملت است.
در مکتب ملی گرایی حفظ خانواده بر حفظ تمامی حقوق دیگر برتری دارد و
خانواده به گونه کوچک ترین واحد تشکیل دهنده ملت شناخته می شود. به این
ترتیب در مکتب ملت گرایی تنها کردارهایی قانونی هستند که به خاطر پیشرفت
ملت باشند.
ب- پان ایرانیسم و پایه های آن
پان ایرانیسم اندیشه ای است که بر یگانگی تمام ایرانیان در میهن راستین
خود و در زیر یک درفش باور دارد. این اندیشه ناشی از وضع تاریخی کنونی
ملت ایران است؛ چرا که در دویست سال گذشته ایران زمین تجزیه گشته و
ایرانیان در بخش هایی جدا از هم و با حکومت هایی گوناگون زیست می کنند.
برای درک بیشتر پان ایرانیسم باید دو پرسش اساسی را پاسخ گفت:
۱- ایران کجاست؟
در دو سده گذشته، سیاست های استعماری بیگانگان و خیانت های کاربدستان
حاکم بر کشور سبب شد که ایران زمین تجزیه شود و بخش های بزرگی از سرزمین
های شمالی، جنوبی، باختری و خاوری آن جدا گردد و میلیون ها تن از فرزندان
این سرزمین خدایی، از دیگر خواهران و برادران خود به دور افتند.
۲- ایرانی کیست؟
برای پاسخ به این پرسش باید برگ های تاریخ پر افتخار این ملت دیرینه سال
را ورق زد؛ زیرا تاریخ ایران بهترین معرف کسانی است که ایرانی بوده و در
پدید آوردن فرهنگ ایرانی دست داشته اند.
پ- ملت گرایی پایه پان ایرانیسم
شالوده پان ایرانیسم از دیدگاه آرمانی همان مکتب ملت گرایی تاریخی است و
همان گونه که در پیش گفته شد، مکتب ملت گرایی باور دارد هر هنگام جنبشی
دگرگون ساز در یک کشور روی می دهد، بر زمینه نیاز ملی در زمانی خاص می
باشد. به طور کلی می توان گفت ملت مرحله های گوناگون پیشرفت و گسست
(فترت) را طی می کند و رویدادها در هنگام پیشرفت بر زمینه بهزیستی و
والایندگی اجتماعی و در هنگام گسست بر زمینه دگرزیستی و خویشتن یابی
استقرار دارد.
گفته شد در مکتب ملت گرایی “ملت” یک مقوله تاریخی است نه یک قرارداد
سیاسی؛ بنابراین اگر بخشی از مردم ایران را در قطعه خاکی محصور کنند و
نام آن را “ایران” بگذارند و به ویژه چنین کشوری را به تصویب مجمع های
بین المللی هم برسانند، ساکنان این قطعه خاک ملت ایران در مکتب اجتماعی و
ساخته ای نخواهند شد زیرا ملت بنا بر تعریف سیاستمداران به وجود نمی آید
بلکه یک رده بندی است که به یاری تاریخ شناخته می شود. پس مکتب ملت گرایی
ایرانیان را آن گونه که یک رده بندی تاریخی است، معرفی می کند و شور
یگانگی را در قلب هر ایرانی بر می انگیزد و اگر پان ایرانیسم از دیدگاه
مکتب ملت گرایی، تعبیر گردد باید گفته شود، پان ایرانیسم نیاز ملی
ایرانیان در دوره گسست و جدایی است.
پاینده ایران

منبع: نشریه بین المللی کورش- شماره ۳۰

تاثیرات سیاست فرهنگی، فرهنگ سیاسی، ارزشهای اجتماعی در فرهنگ ملی و نقش آنها در استمرار یا نابودی جمهوری اسلامی و تشکیل نظام دموکراتیک ملی چیست؟ (قدم سوم)‬


با درود

هموطنان و اندیشمندان گرامی،

در رساله پیشین تحت نام قدوم اول، توضیحاتی در خصوص چگونه آماده و تاسیس “جبهه دموکراتیک ملی” برای گذاراز جمهوری اسلامی و تاسیس نظام دموکراتیک ملی در کشور، خدمت تان تقدیم کردم. به دنبال آن رساله دوم را تهیه و نشر دادم که در آن بصورت مشخص تاکید کردم که ما، اپوزیسیون و ملت، نیازمند سازمان و ساماندهی نیروهای مردمی هستیم. این نیاز یک ضرورت مبارزاتی است، تا بتوانیم بر نیروهای سرکوبگر و طرحهای مهندسی شده نهادهای امنیتی نظام حاکم غلبه و از سد آنها بگذریم.

در این رساله، قدم سوم، تاکیدم بر چرائی و نیاز مشخص کردن سیاستهای فرهنگی نظام ، برای مقابله با تحولات دموکراتیک و از سوی دیگر استیلا و کنترل افکار عمومی مردم در جهت تثبیت و ادامه حکمتش بوده ام. آنچه مسلم است ما، اپوزیسیون و ملت، نیز نیازمند تبیین سیاستهای فرهنگی هستیم که ما را در فراهم کردن فضای مناسب “اتحاد”، “ائتلاف” و “یک صدائی” در مقابله به استبداد لجام گسیخته یاری دهد. اما در پرسه تبیین سیاستهای فرهنگی، متاسفانه دشمن ملت و کشور، اهرمهای “بهتر” و “قویتری” در اختیار دارد. اهرمهایی نظیر صدا و سیما، مدارس، آموزشگاه های عالی، انجمنهای “اسلامی”، مساجد و بسیاری دیگر که هر کدام مخربتر از دیگری بر روی ملت و مملکت عمل میکنند.

در این رساله، نظر شما را به رابطه سیاستهای فرهنگی که فراهم کننده فرهنگ سیاسی است و در این فضاست که نظام ،ارزشهای اجتماعی خلق کرده و در نهایت در راستای فرهنگ “تقلید” و “تطبیق” پیش میرود. آنچه برایم مسلم بوده نقش این فرهنگ در بوجود آمدن و استمرار استبداد و خرافه پرستی از دوره قاجاریه تا کنون بوده است. فرهنگی که با ابزارهای قدرت و روشهای بسیار گوناگونی همچون ویروس سرطانی در سلولهای اجتماعی مردم ایران رسوخ کرده و در هر دروه ی شکل و نحوه تخریبش را تغییر داده است. فرهنگی که توانائی “تکامل” و “بازسازی” خودش را به نحوه غیر قابل تصوری داراست.

قصد من از این نوشته روشن کردن این مفهوم است که برای مبارزه فرهنگی، ما نه توانائی نابودی دیو صد سر جمهوری اسلامی را داریم و نه زمان کافی برای تغییر و متحول کردن فرهنگ ملی مان. همانطور که در طول این رساله مشخص خواهم کرد، تغییرات فرهنگی بسیار زمان بر هستند. از سوی دیگر آنچه ما نیازمندیم، در مبارزه با استبداد، تبیین ارزشهای اجتماعی است. ارزشهای اجتماعی در فضای سیاسی خاصی بوجود میآیند که من آنرا “فرهنگ سیاسی” نامیده ام. این فضا به صورت “شانسی” یا اتفاقی بوجود نمیآیند. آنها به واسطه وجود سیاستهای فرهنگی نظام حاکم و الیت گروه های اجتماعی ساخته و گسترده میشوند.

در مبارزه دموکراتیک و ملی ما، اپوزیسیون و ملت، با نظام استبدادی که در پیش رو داریم، میباید چرخش و پروسه تولید ارزشهای اجتماعی حاکم را فلج کنیم. برای این منظور من در این رساله ابتداد به اجزا این پروسه و سپس روش و نحوه کار این پروسه و از آنجا به چگونگی مقابله با آن پرداخته ام. امیدوارم که این نوشتار برای مبارزان و اندیشمندان مفید واقع گردد.

اکبر کریمیان

(۲۳/۱۲/۲۰۱۸)

فرهنگ یکی از پیچیده ترین موضوع های جامعه شناسی و تاثیر گذار بر تمامی جنبه های زندگی افراد تشکیل دهنده یک جامعه و حتی شکل دهنده آن نیز است. از این رو لازم میبینم که این “محصول بشری” را بیشتر مورد بررسی قرار دهم و از این بررسی بتوانم به راهکارهای تاثیر گذاری بر روی تحولات فرهنگی و ارزشهای اجتماعی که در جامعه ایرانی بوجود آمده است بپردازم.
فرهنگ، در این نوشتار، بصورت یک پدیده، “phenomenon”، زنده و در حال تحول دائمی در نظر گرفته شده است. در نتیجه فرهنگی را نمیتوان بمانند “داروئی شفا بخش” یا “سم کشنده ای”، در رابطه با فرهنگهای مهاجم، در یک شیشه بسته بندی یا در “یخچال تاریخ” بدور از تحولات زمانه حفظش کرد.
از اینرو در راستای تحولات فرهنگی؛ ارزشهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه نیز تغییر و تحول خواهند کرد. از سوی دیگر، فرهنگ، تاثیر گرفته ازعوامل یاد شده نیز میباشد. در واقع رابطه این دو، تاثیرات فرهنگی و ارزشهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بر روی جامعه، بصورت یک مکانیزم دیالتیکی، بده و بستان، عمل میکند. برای مثال، تاثیر گذاری بر روی فرهنگ یک جامعه نیازمند استمرار ارزشهای اجتماعی و انتقال آنها از یک نسل به نسلهای بعدی است. این پروسه میتواند قرنها بطول بی انجامد تا محصول نهائی آن در جامعه، بصورت “فرهنگ” آن جامعه بوجود آید. تحولات در فرهنگ، نه فقط بشکل تحولات هگلی است، که بصورت دینامیک درونی رخ میدهد، بلکه تحولات خارج نیز بر آن تاثیر گذار است.
یکی از نماینگرهای این دو، برای مثال، وجود کتاب قرآن بر سر سفره هفت سین نوروز است. البته مدتی است که بعضی از ایرانیان به خاطر تحولات سیاسی و اجتماعی که در خود داشته اند، در حال تبلیغ و تشویق دیگرانند تا بجای قرآن کتاب حافظ و یا شاهنامه را در سفر هفت سین نوروز بگذارند. سفره هفت سین، سمبل فرهنگ کهن ایرانیان است که برای خود دلایلی دارد که در محتوا، در تضاد و یا بصورت خیلی لطیف تر آن، با فرهنگ اسلامی یا فرهنگ “اعراب مهاجم ۱۴۰۰ سال پیش” زاویه دار است. از سوی دیگر “مقدس” دانستن قرآن یکی از مظهر تمکیل فرد به “ارزشهای فرهنگ مهاجم” بوده است. همخوانی سفره هفت سین و قرآن با هم، میتواند نتیجه تاثیر تهاجم مغولها و کشتار مردم ایران توسط آنها بوده که خاطره یا اثر “ذهنی” کشتار عربهای مهاجم را پاک کرد. اما فرهنگ ایرانیان، که به توسط شاهنامه فردوسی و شاعران آن عصر بمانند رودکی، در مقابل فرهنگ مهاجم میایستد، موجب میشود که آثار و ارزشهای فرهنگ ایرانیان بمانند “زبان” حفظ شود.

اجازه دهید برای روشن شدن مطلبم، سوالی را برای باز کردن مطلبم بیاورم. سوالم این است، آیا عوامل فرهنگ موجب اختراع “چرخ” شدند یا اختراع “چرخ” موجب شد که فرهنگ بر اثر تحولات اقتصادی و اجتماعی اش دستخوش تکاملها شود؟ نمونه دیگری در این خصوص، اختراع اینترنت بود که ما هم اکنون از فرآیندهای آن نظیر فیسبوک، گوگل، تلگرام و … استفاده میکنیم. آیا پیدایش اینترنت بر آمده از فرهنگ بود یا بوجود آمدن آن ایجاد کننده فرهنگ خاصی شد که در دامان فرهنگهای مختلف در حال رشد و تکامل است؟ اجازه دهید که همین سوال را طور دیگر از شما بپرسم. چرا یکی در بین جعمیت ۸۰ میلیونی مردم ایران، بفکر اختراع اینترنت، فیسبوک و یا گوگل و از این قبیل نیفتاد؟ آیا عامل فرهنگی و ارزشهای حاکم بر جامعه در تحقق نیافتن این اختراعها و ابتکارها توسط ایرانیان تاثیر گذار بوده است؟ اگر پاسخ مان به این پرسشها مثبت باشد، پس عواملی درون و خارج از جامعه وجود دارد که بر روی آن اثر گذار است که میباید آنها را شناسائی و مورد بررسی دقیق قرار دهیم.

فرهنگ سیاسی و سیاستهای فرهنگی

با توجه به این پرسشها و بررسی آنها، متوجه خواهیم شد که پارامترهای دیگری نیز وجود دارند که در ساختن فرهنگها و یا نابودی آنها تاثیر گذار بوده و در این راستا حتی نقش کلیدی هم بازی کرده و همچنان میکنند. بارزترین این پارامترها؛ “سیاست های فرهنگی” و در نهایت “فرهنگ سیاسی” حاکم بر یک کشور است، که میتوان از آنها نامبرد. “فرهنگ سیاسی” حوزه و فضای گسترده و عمیقی دارد که برای شکل گیری آن به دهه ها نیازمندایم. پیدایش “رهبری” بمانند رضا شاه یا آیت الله خمینی یا هگرمونی “فلسفه سیاسی” خاص در یک دوره تاریخ کشوری توسط الیت گروه آن جامعه، نمونه های روشنی از بوجود آوردگان فرهنگ سیاسی کشور هستند.”سیاستهای فرهنگی” برگرفته از برنامه های متفکران، رهبران و الیتهای حاکم بر جامعه بوجود میایند.
برای نمونه، رضاشاه و آیت الله خمینی؛ با سیاستهای فرهنگی شان، یکی “کشف حجاب” کرد و دیگری “حجاب اجباری” را بر جامعه حاکم کرد را میتوان نامبرد. این دو با سیاستهای فرهنگی که داشتند، “ارزشهای اجتماعی” جامعه را تغییر داده و جامعه را دستخوش تحولات بسیاری کردند. لازم به تذکر است که بحث ارزشهای اجتماعی در این یادداشت جنبه ارزش دهی به هیچ کدام از این دو سیاست گذار فرهنگی و یا رهبری آنها ندارد. از سوی دیگر میباید در نظر گرفت که فرهنگ ملی یک کشور بزرگ بمانند ایران، در درون خود، ارزشهای فرهنگی بسیاری را گنجانده است. هر چند، ممکن است در ظاهر این ارزشهای فرهنگی در بعضی از موارد همسو با یکدیگر نباشند! به زبان دیگر، در ایران ما ریز-فرهنگهای (subculture) بسیاری داریم، که در چارچوب فرهنگ بزرگتری بنام فرهنگ ‌ملی، در حال زندگی و تامل با یکدیگر هستند. این یک‌ پدیده منحصر بفرد در ایران نیست، بلکه در تمام کشورهای بزرگ جهان میتوان آنها را دید و حتی تاثیرات آنها بر روی یکدیگر را نیز شناسایی کرد. یکی از روشنترین نمونه هائی که میتوانیم به آن اشاره کنیم، کشور هندوستان است. کشوری است با گویشها، مذهبهای گوناگون، اعتقادات متفاوت و در بعضی از موارد متضاد، که تمام زیر-فرهنگهای آن در چارچوب فرهنگ ملی در حال زندگی و تامل با یکدیگر هستند.

برای مثال بخشی از کشور ما دارای گویش، مذهب، تنوع خوراک و عرفی است که با بخش دیگر از ایران، متفاوت است. حتی تفاوتهای ارزشی را میتوانیم در یک بخش کوچک که تمام موارد یاد شده بالا را بصورت مشترک در خود داشته باشد، بیایم. در هر منطقه “فرهنگی” کشور، ارزشهای مدرن، کهن (ایران باستان) و یا سنت گرای مذهبی در کنار یکدیگر و حتی در بعضی از موارد در تقابل با یکدیگر در حال زندگی هستند. تمام این ارزشها، به نوعی در کنار هم و تاثیر گذار بر هم، شکل دهنده “فرهنگ ملی” ما هستند، بصورتی که ما را قادر میسازد همدیگر را درک و “ناگفته های روزمره مان” را “بشنویم” و ازخود “واکنش” مشخصی که برای جامعه مان، قابل انتظار و مقبول است، نشان دهیم.

بهترین تشبیه که از این رابطه، فرهنگ ملی و دارندگان آن میتوانم بیان کنم، دستگرد یا همان تسبیح است. در این تشبیه، ریز-فرهنگهای گوناگونی که مردم ایران در خود بمانند “کروموزومهای ذهنی” از نسلی به نسل دیگر انتقال میدهند، را به مانند “مهره های” بزرگ و کوچک دستگرد در نظر گرفت و نخ آن را، که تمام مهرهای بزرگ و کوچک را به هم متصل کرده است، به مثابه فرهنگ ملی در نظر گرفت. تمام رویدادهای تاریخی، سیاسی و اقتصادی و حتی رویدادهای اجتماعی، که پس از دهه ها در “ذهن مردم منطقه های گوناگون کشور نشست و جای میگیرد و پس از نسلها بصورت رویدادهای مشترک در ذهنهای ما ذخیره میشود، توسط این “نخ” که از دل “مهره ها دستگرد” عبور کرده، به تار و پودهای فرهنگ ملی ما ایرانیان تبدیل میشود.
در واقع فرهنگ ملی یک کشور، “هویت ملی” مردم آن کشور را مشخص و قابل تمایز از دیگر ملتها میسازد. البته باید این فرض را در نظر داشت که همیشه ارزشهای اجتماعی تحت تاثیر سیاست های فرهنگی نظام حاکم یا الیتهای کشور بوده است. سیاستهای فرهنگی که بصورت مستمر و طولانی در جامعه اعمال میشود، به ارزشهای اجتماعی تبدیل میشود. نمودار( ۱)

بعد از پیشرفتهای چشمگیر تکنولوژی این روند (لطفا به نمودار بالا توجه کنید)، تبیین سیاستهای فرهنگی و اعمال آنها بر روی جامعه، دیگر مختص به نظام حاکم و یا الیتهای آن که تولید کنندگان “ارزشهای اجتماعی” آن جامعه بودند، نیست. برای نمونه، میتوان از هالیوددایزیشان نامبرد. بعد ازبوجود آمدن تکنولوژی دوربین فیلمبرداری دستی توسط سونی در دهه ۸ میلادی، مردم قادر به تهیه فیلم و ثبت لحظات زندگی خودشان شدند. این آزادی عمل ممکن است در این زمان که ما قادریم با تلفتهای همراهمان عکس و فیلم آنهم با کیفیت بالا بگیریم، چندان مهم بنظر نیاید. ولی همین تحول در تکنولوژی و در راستای آن تحولات اینترنت و بوجود آمدن شبکه های اجتماعی توانست راه را برای انتقال ارزشهای فرهنگی خارج ازاقتدار حاکمان و الیتهای یک جامعه را باز کند. گسترش اینترنت و راه یابی آن در بیشتر نقاط جهان و ظرفیت بالای یوتیوپ، تلگرام، واتساپ، فیسبوک و … موجب شد که سیاستهای فرهنگی، از دست حاکمان و الیتهای یک جامعه تا حدی خارج شود و پارامترهای دیگری در تبیین سیاستهای فرهنگی در اختیار “مردم” قرار گیرد.

برای نمونه، توانائی تهیه فیلم، گزارش و دیگر توانائیهای میدایا با گسترش و سادگی استفاده از آنها، مردم را قادر ساخت تا “خالق” ارزشهای اجتماعی و پخش آنها و حتی نقد و بررسی آنها را پیدا کنند. آنچه این روند تولید “ارزشهای مجازی” را قابل ملاحظه و با ارزش کرد، خارج بودن آنها از دست حاکمان و الیتهای فرهنگی یک جامعه بود. در واقع، مردم توانائی ایجاد ارتباط و به نوعی انتخاب زیر-ارزشهای خودشان پیدا کردند. اما هنوز حاکمان و الیتهای جامعه از طریق آموزش و پرورش و دیگر سیستمهای آموزشی، ترویجی و حتی تحقیری و تنبیهی نقش اصلی در بوجود آوردن و شکل دادن فرهنگ سیاسی و در نتیجه تغییر یا تبیین ارزشهای اجتماعی را دارند.

برای مثال فیلم رقص مایکل جکسون، که از طریق یوتیوپ و دیگر تکنولوژیهای ارتباطی بدست مردم رسیده است، ارزشهائی خارج از ارزشهای حاکمان و الیتهای جامعه ایرانی در ایران بوجود آوره است. برای نمونه تاثیر رقص “مایکل جکسون”، موسیقی و لباس پوشیدنش بر روی برخی از هموطنان مان در نقاط مختلف کشور نمایان است. به احتمال بسیار، آنها در خصوص موسیقی پاپ و یا حتی معنی شعر خواننده چیز چندانی ندانند. ولی در عروسی و یا جشنهایش آنرا پخش و سعی میکنند بمانند خواننده هم برقصند.

باید توجه داشت که سیاستهای فرهنگی بخودی خود نه “خوب” و نه “بد” هستند. بلکه نتایج آنها در بوجود آمدن فرهنگ سیاسی که مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور را تحت شعاعش قرار میدهد مهم و تاثیر مستقیم بر روی زندگی شهروندان آن جامعه دارد. عدم ارزش گزاری بر روی سیاستهای فرهنگی و تمرکز بر روی فرهنگی سیاسی گسترده شده به مانند رابطه “قدرت” و نحوه اجرا و تحمیل آن بر روی فرد و یا جامعه، در دیس-کورس میشل فوکو است(۱).
اگر شرح مختصر بالا را بستری برای درک بهتر “فرهنگ ملی” بپذیریم، میتوانیم بخود “فرهنگ ملی” بپردازیم و ببینیم که چیست. اجازه بدهید با این سوال مطلبم را باز کنم؛ چه چیزی به “ما” هویت ملی و یا ایرانی بودن میدهد؟ چه چیزی ما را ایرانی میکند؟ البته منظور داشتن شناسنامه ایرانی نیست. در واقع سوال این است چه چیزی این “مرا” که میتوانم “مسلمان” یا “زرتشتی” یا “مسیحی” یا “یهودی” یا “با دین” یا “بی دین”، یا “تهرانی” یا “کرد” یا “آذری” و یا “عرب” باشم، هویت ایرانی بودن را میبخشد؟ با این سوالها بدنبال روشن کردن این مطلب هستم که ما به عنوان یک ایرانی دارای خصلتهائی خاص و مشترکی هستیم که ما را با، افغانیها، آمریکاییها، عراقی ها، روسها و … متفاوت میسازد. چه چیز مشترکی در ما ایرانیان وجود دارد که ‌میتوانیم “کدها” و مفاهیم اجتماعی و عرفی جامعه مان را قابل درک کند؟ پاسخ من، فرهنگ ملی است. این فرهنگ ملی ما است که به مانند “نخ” دستگرد؛ عرفها، ارزشها، کدهای ارتباطی و احساسی، حساسیتها، حتی درک حرفهای ناگفته و غیره را برای مردم ما آشکار، قابل درک و زندگی در کنار یکدیگر را مفهوم پذیر میکند. این فرهنگ ملی ماست که ما را به هم پیوند داده و به ما هویتی به نام هویت “ایرانی” بودن می بخشد.

وقتی ما از هویت ملی مان صحبت میکنم؛ میباید به این سوالی که هویت ملی چیست؟، پاسخ دهیم. برای این منظور من از این “منی” که نمایانگر هویت “من” است شروع میکنم و از آنجا به بررسی “چه ارزشهائی” و “تحت چه شرایطی” هویت “من” شکل گرفته است میپردازم.
با بررسی نمودار (۲) اینگونه نمایان میشود که هویت ما ساخته شده بر خصلتهای انسانی و فرهنگی که در آن بدنیا آمده و رشد کرده ایم است. در واقع هویت ما نمایانگر “شخصیت” ماست.

شخصیتی که نتیجه آموخته ها، آموزشها و بعضی خصلتهای موروثی ماست.
با توجه به این مثلث “ذهنی انسانی” که نمایشگر سازه “شخصیت” فردی در جامعه است، مشخص میشود که هویت ما بر آمده و شکل گرفته از خصلتهای موروثی، آموخته های اجتماعی و خانوادگی (محیطی) که در تمرینهای و عملکردهای روزمره ما در محیطهای خانواده و اجتماعی، مدرسه و محیط کار و غیره بوجود آمده است.

همانطور که پیش تر آورده بودم، در ایران ما ریز-فرهنگهای بسیاری داریم که ارزشهای فرهنگی خاص خودشان را دارند. از سوی دیگر، در مناطق مختلف ایران که مردم با ارزشهای فرهنگی خودشان زندگی و روابط اجتماعیش را تنظیم میکنند، ارزشهای دیگری نیز خودشان را بصورت یک مجموعه ارزشی مطرح میسازند. برای مثال مردم کاشان را در نظر بگیرید؛ مردمی با فرهنگ خاص خودشان که در هنر و معماری، گویش و نحوه زندگی مشخص و ممتاز میتوانیم بشناسیم. فرهنگ کاشانیها یکی از ریز-فرهنگهای فرهنگ ملی ایرانیان است. این ریز-فرهنگ در درون خود بمانند تمامی فرهنگهای جهانی در حال تامل و داد و ستد فرهنگی با دیگر فرهنگهای مناطق مختلف ایران و همچنین جهان است. در این روند است که ما شاهد بوجود آمدن و یا به گوشه ای خزیدن ارزشهای فرهنگی “جدید” و یا “قدیمی” در فرهنگ کاشانیها هستیم.

این ارزشها، چه در حال رشد و چه در حال گوشه گیری، ارزشهای غالب فرهنگ کاشیان نیستند، ولی ارزشهائی هستند که مردم کاشان آنها را درک میکنند. هر چند ممکن است که آنها را در کلیت شان نپذیرند. اجازه بدهید که این ارزشها را من به سه دسته تقسیم کنم؛ ارزشهای “کهن یا باستانی”، “مدرن” و “سنتی یا اسلامی”. البته باید تاکید کنم که این تقسیم بندی فقط برای روشنتر کردن مطلبم مورد استفاده قرار گرفته است و تحقیق میدانی در این خصوص انجام نداده ام.

ارزشهای کهن یا باستانی، چه نوع ارزشهائی هستند؟ گفته و شنیده ایم که بعضی از فعالین سیاسی و اجتماعی صحبت از فرهنگ کهن ایرانیان کرده و اینطور وانمود میکنند که این ارزشهای فرهنگی در جامعه دست نخورده وجود دارند. ولی تحت فشار “حاکمیت” اجازه “زندگی کردن” و خودنمائی ندارد! آنچه در اینجا به اشتباه توسط این گروه از فعالین مطرح میشود این است که آنها تصور وجود فرهنگی بنام “فرهنگ کهن یا باستانی” را دارند. آنچه هست، ارزشهای فرهنگی پیشین است که “ما” از آنها یاد میکنیم و یا “ما” تمایل به حاکم کردن آن ارزشهای ذهنی را داریم. فرهنگ کهن ما، دیر بازی است که از سیستم و “کرموزنهای اجتماعی” و ذهنی ما خارج شده است. فرهنگ کهن، برای آنهائی که از آن یاد میکنند، به عنوان ارزشهایی مورد “تقدیر” و یا “مقدس” است و خواهان بازگشت این ارزشها بخاطر “تمایلات سیاسی” یا “انگیزه های اجتماعی” شان است.

برای روشن شدن این مطلب که، “فرهنگ کهن یا باستانی”، وجود خارجی ندارد، از تجربه شخصی خودم مدد میگیرم. چند سال پیش یکی از هم دانشگاهی هایم مرا برای جشن عروسیش به دهلی-هندوستان- دعوت کرد. آنجا بود که شانس یاریم کرد و توانستم با جمعی از “پارسیان” ارتباط برقرار کنم. همانطور که میدانید وقتی عربهای مهاجم به ایران حمله کردند، تعداد زیادی از ایرانیان از خراسان راهی هندوستان شدند. بر طبق قراری که با پادشاه هندوستان داشتند، از ترویج دین و آیین و آمیزش با شهروندان آنجا دوری جستند و به قرار خود پایبند ماندند. این ایرانیان مهاجر، از آن تاریخ در هندوستان با سر بلندی اقامت گزیدند و بخوبی زندگی کرده و همچنان میکنند. آنها در هندوستان جامعه و فرهنگ خودشان، یکی از ریز-فرهنگهای هندوستان، را تشکیل و به تعالیم فرهنگ خود به فرزندانشان بر طبق آئینشان، زرتشت نیز تا کنون ادامه داده اند. اما بعد از سالیان طولانی، بخوبی میتوانیم آمیخته شدن آئین نیاکانشان با آئین هندویان را مشاهده کنیم. در محفل آنها که حضور پیدا کردم، دیدم که بعضی از آنها بمانند هندوها خالهای رنگی بر پیشانی داشتند، دلیلش را پرسیدم؛ گفتند “برای خوشامد نهادیم”. آنها در ادای احترام و دیگر عرف های اجتماعی شان، از فرهنگ اجتماعی هندویان استفاده و تبعیت میکرند. همانطور که‌ملاحظه میفرمایید، با اینکه آنها به عنوان دارندگان و معتقدان به “فرهنگ کهن یا باستانی” به آنجا رفته و با توافق قبلی با هندوها آمیزش و تبادل نظر هم نداشتند، باز این آمیختگی فرهنگی بصورت واضحی قابل مشاهده بود. فرهنگ نسل جدید “پارسیان” در هندوستان، بسیار متفاوت است با فرهنگ پارسیان در ۱۴۰۰ سال پیش. حال چگونه بعضی در ایران و پس از تحمل هجوم فرهنگی “عربها”، مغولها و دیگر تهاجمات فرهنگی و عوامل اجتماعی و سیاسی، هنوز معتقد به وجود فرهنگ کهن و باستانی در ایران هستند، جای تعجب دارد.

نمونه دیگر، با یکی از پیش کسوتان زرتشتی در لندن تماس اجمالی داشتم. او را از روی فروهر که به گردن داشت شناختم. او برای یکبار به ایران- یزد رفته بود. بعد از کمی صحبت، البته به انگلیسی، چون او حتی یک کلمه فارسی نمیدانست، از جیبش عکسی را بیرون آورد، آن عکس بسیار شبیه به عکسهای “زرتشت” بود که در بعضی از کتابهای فرهنگی دیده بودم. از من پرسید “آیا او را میشناسی؟”، گفتم نه. گفت او “حضرت مشکل آسان” است، ( ” He is MOSHKEL-ASAN ” ). با تعجب از او خواستم که جمله اش را تکرار کند. بله! او که یک کلمه فارسی نمیدانست؛ یک ترکیب زیبا از کلمه فارسی را بیان کرد، ” مشکل-آسان، MOSHKEL-ASAN “. در ادامه توضیح داد مشکل-آسان، که ظاهرا یک “معصوم” زرتشتی است، بمانند معصومین شیعه، معجزه نیز میکند، است. بقول خودش، حضرت مشکل-آسان ،” SAINT” است. او اضافه کرد که “وقتی مردم از او خواهش کنند و یا به او دعا کنند، “حضرت مشکل آسان” مشکل شان را برطرف خواهد کرد”. بنظرم آمد که این ارزش مذهبی، توانائی حضرت مشکل آسان، که در دین زرتشت وجود دارد، بسیار شبیه به آنچه مسمانان شیعه از “معصومین” شان یاد میکنند دارد. این ارزش فرهنگی، چه آنرا یک ارزش خرافه پرستی یا چیز دیگری بنامیم، ارزش مشترکی است در بین فرهنگ باستانی و فرهنگ ” سنتی یا اسلامی” است، که میباید در نظر گرفت. باید تاکید کنم که اینکه من یا شما این ارزش را “خوب” یا “بد” بدانیم و یا اصلا به آن، در زندگی اجتماعی مان، هیچ بهائی ندهیم، چندان مهم نیست. آنچه مهم است، این ارزش مشترک، بین فرهنگ “کهن و باستانی” با فرهنگ “سنتی یا اسلامی”، در حال حاضر ارزش “غالب” فرهنگی و اجتماعی ماست.

سرکوب و تحقیر و حتی تحمیل های فرهنگی نیز از نمونه های تکراری تاریخ ماست. سرکوب و تحمیل فرهنگ و آیین زرتشتیان به زروانیان و در همین راستا، تحمیل فرهنگ اسلامی به ایرانیان نمونه های مشخص تحمیل و سرکوب فرهنگها است. که در آن دوران، نوآوران زرتشتی، بدستور موبدها، آئین زروانیان را ضد فرهنگی تلقی کرده وعربهای متهاجم با ضد ارزش خواندن فرهنگ زرتشتیان برای مقابله با آن همیت گماشتند. البته این بدین معنی نیست که ما در قرن بیست و یکم رو به عقب نگاه کرده و با ارزشهای کنونی جامعه مان، وقایع آن دوران را مورد بررسی قرار دهیم. نتیجه برخورد فرهنگها، چه غالب و چه مغلوب، در هزاران سال و قرنها پیش، بستر ساز فرهنگ بشریت، به معنی اعم آن، بوده است. بسیار اشتباه است که بر عملکرد آنها با معیارهای این دوره قضاوت کنیم. این را از این جهت عنوان کردم که دوستداران فرهنگ ایرانی بدانند که تاریخ و فرهنگ درخشان این سرزمین بسیار طولانی تر از آنچه بنام فرهنگ کهن یا باستانی با ارزشهای فرهنگی رزتشتیان است، بوده. نمیشود تاریخ نیاکانمان را به زرتشت و تاریخ فرهنگی مان را از آئین زرتشت در نظر بگیریم و یا محدود کنیم. ولی بخوبی میتوانیم از داشتن چنین تاریخی و سابقه فرهنگی، هر چند دور, بخود ببالیم.

بهر تقدیر، با توجه به این تجربه های شخصی، اینطور جمع بندی میکنم که، کسانی با ارزشهای فرهنگی و اجتماعی شان دست به مهاجرت زده تا آئین نیاکان شان را به عنوان هویت ایرانیان “تمام و کمال” در خودشان حفظ کنند. البته برای یک مدت محدود، که زمان آن روشن نیست. اما، حتی آنها هم با تمام تلاش و عشق شان به فرهنگ و تعهدشان به حفظ آن، بعد از سالها ارزشهای فرهنگی و اجتماعی شان دست خوش تغییر و تحول بسیار شد. ازاینرو تصور اینکه ما فرهنگی دست نخورده بنام “فرهنگ کهن یا باستانی” داریم و با رجوع کردن به آن میتوانیم مشکلات فرهنگی کنونی مان را رفع نماییم، چندان صحیح و منطقی نیست. چرا که چنین فرهنگی دیگر وجود خارجی ندارد، هر چند ارزشهای تاریخی فرهنگی آن ثبت شده در کتابها تاریخ، شعر، هنرهای گوناگون و اثر باستانی موجود باشد.

همانطور که توضیح دادم اینطور نیست که ارزشهای فرهنگ کهن یا باستانی، بمانند ارزشهای فرهنگ ایرانیان یا پارسیان هندوستان، بی تاثیرو تغییر مانده باشد. تا آنجا که من میتوانم استدلال کنم، هیچ فرهنگی “ناب” و دست نخورده، نخواهیم یافت. آنچه هست، نه فقط در مورد فرهنگ ایرانیان صادق است بلکه در مورد تمام فرهنگ ها جهان نیز مصداق دارد. هیچ فرهنگی ثابت و تغییر ناپذیر نخواهد ماند. فرهنگها همراه با ارزشهایشان در حال تحول و تغییر هستند. چرا که فرهنگ هم بمانند مردم دارنده آن، زنده اند، دوران جوانی و تاثیر گذاری دارند و در پیری فرسوده و گوشه نشین میشوند. پس اگر چیزی در حال حاضر به نام ارزشهای فرهنگ باستانی مد نظر ماست، مسلما نمی تواند فرهنگ ۳۰۰۰ سال پیش باشد. آنها ارزشهایی هستند که ما باور داریم. آنها میتوانند هویت ملی و پیوندهای ملی ما را مستحکم و ارزشهای اجتماعی و در نتیجه ارزشهای فرهنگ ملی ما را شکوفا کنند. شاید بتوانیم آنها را بنوعی، پیش فرضهای سیاستهای فرهنگ “مطلوبمان” برای ساختن ارزشهای اجتماعی کنونی و یا آینده در نظر بگیریم.

در مورد ارزشهای “فرهنگ سنتی یا اسلامی” که بیشتر به عنوان ارزشهای فرهنگ اسلامی یاد میکنند.، جا دارد که توجه کنیم که آنچه به عنوان ارزشهای فرهنگ اسلامی میشناسیم بمانند ارزشهای فرهنگ باستانی، دستخوش تحولات بسیار شده است. برای مثال فرهنگ شیعه گری در دوران صفویه شروع به شکوفا، متحول و فراگیر شدن میکند. ارزشهای این فرهنگ، که یک نمونه مشخص و روشن از تاثیر گذاری سیاستهای فرهنگی حاکمان صفویه بوده است، مشخصا در خصوص هویت سازی و ایجاد تفاوت “هویت ملی” مردم ایران در بین کشورهای اسلامی همسایه بود. حتما داستان “عمر کشان” را شنیده اید، این یکی از سیاستهای فرهنگی دوره صفویه بود تا ارزشهای فرهنگی و اجتماعی سنی گری، که خود سر سلسله صفوفیه در ابتداد از آن برخواسته بودند، را از ایران پاک کنند. حاکمان صفوی با مذهب “رسمی” جدیدشان، شیعه، توانست با تمرینهای مستمر در دراز مدت و انتقال آنها از نسلی به نسل دیگر به مردم ایران هویت فرهنگی دیگری بدهند.

یکی از سیاستهای فرهنگی دیگر که تاثیر بسیار زیادی بر روی نسل حاضر و ایران مان داشته، سیاستهای فرهنگی آیت الله خمینی بود. با تحمیل این سیاستهای فرهنگی، او توانست که حاکمیت فقاهتی را به عنوان یک سیستم “مشروع” بر ایرانیان حاکم کند. این تحمیل، نتیجه گرفته از فرهنگ سیاسی نوینی که در دوران انقلاب اسلامی، در ۱۳۵۷ شکوفا شده بود، امکان پذیر شد. فرهنگی که حاکمیت برای هویت و مشروعیت بخشیدن به خودش انتخاب و به مانند حاکمان صفویه، بر مردم با زور و شمشیر تحمیل میکند. اگر این سیاستهای فرهنگی استمرار یابد و سه تا چهار نسل ادامه پیدا کند، بی شک تبدیل به بخشی از ارزشها فرهنگ ملی مان در خواهد آمد. در اینجا باید توجه شما را به این نکته جلب کنم که آنچه به عنوان ارزشهای اجتماعی یا اسلامی در جامعه بشمار میاید، در واقع نتیجه سیاستهای فرهنگی حاکمیت و الیت این فرهنگ از زمان خمینی تا کنون است که توانسته اند فرهنگ سیاسی کشور را تحت تاثیر فراوان قرار دهند. البته نباید ارزشهای فرهنگی قبل از ۵۷، که بخشی از فرهنگ ملی مان بود را نادیده بگیریم. اما باز این ارزشها، توسط خمینی ایجاد شده بود را نمیتوانیم به عنوان ارزشهای فرهنگ ایرانیان یا فرهنگ‌ ملی بحساب بیاوریم، برای تبدیل شدن آنها به ارزشهای فرهنگی میباید این سیاستهای فرهنگی استمرار و بصورت طولانی در جامعه تمرین شده باشند.

در خصوص ارزشهای فرهنگ مدرن، مردم ایران از دو دریچه با این ارزشها آشنا شدند. یکی مدیا- چه مجازی و چه غیر مجازی و دیگری مهاجرتهای های کلان ایرانیان به اروپا و آمریکا و مسافرتهای آنها به کشورهای دیگر، همچون ژاپن و تایلند بوده است.
توسط مدیا مردم از دریچه دوربینها، با ارزشهای فرهنگ هالیوودی که بخش خاصی از فرهنگ آمریکایی است، در چارچوب “تصورها”، “توهمات”، “وقایع خیالی واقعی شده” یاد کرد که به نوعی بصورت واقعیتی که میتواند برای بیننده آنها نیز وجود داشته باشد در نظر گرفتند. البته هالیوود گرائی – Holiwoodisation – مختص به ایران نیست و بصورت یک “فرهنگ پاپ ” در جهان گسترده شده است و ارزشهای خودش را بر فرهنگهای دیگر ملتها نیز تحمیل کرده است.
از سوی دیگر، دنیای مجازی است که توانسته فضا و مکان ها را درهم شکسته و ارزشهای بی زمان و مکانی را برای “مشتریانش” از طریق ایترنت فراهم کند. من وقتی که رقص یکی از هموطنانم با یک میله در جشن عروسی محلی در یوتیوب دیدم، متوجه نفوذ ارزشهای “بی زمان و مکان” فرهنگهای مجازی بر مردم ایران شدم. حتی مناطق دور دست کشور که ممکن است با فرهنگهای مجاورشان تبادلات فرهنگی چندانی نداشته باشند، دست خوش این هجوم فرهنگی شده اند. باز باید قید کنم که فرهنگ “مدرن” نیز نمی تواند نمایانگر فرهنگ ملی مردم ایران باشد. هرچند شاهد نفوذ ارزشهای آن در جامعه و جایگزین شدن آن با بعضی از ارزشهای اجتماعی مان هستیم، اما وسعت این جایگزینی و نفوذ آن آنچنان نبوده است که تحولات فرهنگی و اجتماعی ما را دست خوش تغییرات بنیادی دهد. اما توانسته است بصوت ارزشهای فرهنگی در بین جمعی از مردم در ریز-فرهنگهای گوناگون بشود. این تهاجم به “سلولهای فرهنگ ملی مان” متاسفانه تاثیرات زیادی بر جا گذاشته است. از این تاثیرات میتوان افزایش قدرت نرم “بیگانه” در تبیین سیاستهای فرهنگی کشورمان نامبرد. مشکل و تخریبی که این “قدرتهای نرم” بر روی جامعه ما دارد، در این است که نمایندگان ملت، روشنفکران و عاشقان ایران و ایرانی که هدف آبادانی و سر بلندی ملت و کشور را دارند، توان تاثیر بر روی سیاستهای فرهنگی آنان ندارند. دست صاحبان این قدرتهای نرم در تبیین سیاستهای فرهنگی و در نتیجه حاکم کردن فرهنگ سیاسی کشورمان، باز است.

یک‌ جمع بندی کوتاه،
ما در زندگی روزمره مان از کلمه “فرهنگ” بسیاری استفاده میکنیم و یا میشنویم، ولی در بیشتر موارد این کلمه را به مفهوم ارزشهای اجتماعی و نمادهای فرهنگی بکار میبریم و یا میبرند. برای مثال؛
فرهنگ نویسندگان
فرهنگ لاتها و “داش مشتیها”
فرهنگ بازاری
و غیره که در بعضی موارد، مفهوم رفتاری بخشی از مردم را به عنوان فرهنگ در نظر گرفته میشود. سوالی که اینجا از خود باید بپرسیم، این است؛ با توجه به آنچه که گفته شد، پس فرهنگ ایرانی، یا به عبارت دیگر فرهنگ ملی ایرانیان، چیست و چگونه میتوانیم مشخص کنیم که چه هست؟ پاسخ این سوال، در واقع محور بحث این یادداشت است و بدنبال روشن کردن مفهوم فرهنگ ملی در ضرورت گذار از یک نظام سیاسی و به نظام سیاسی دیگر است. تا در این گذار، جایگاه و مفهوم “فرهنگ سیاسی” و “سیاستهای فرهنگی” که بن مایه و بستر اصلی ارزش سازیها در جامعه است را روشن کند.

فرهنگ ملی؛ رمزگشائی روابط، پیوندها و عرفهای اجتماعی ما

فرهنگ بمانند ماشین آینگما، رمز گشای روابط، پیوندها، عرف های اجتماعی و در کل هر آنچه به “ما”، به عنوان شهروندان، مردم و یا ملت هویت میبخشد که خودمان را بصورت “ما” ببینیم، است. فرهنگ ملی با تمام تفسیرها و تعریفهائی که از آن بیان شده، که به بعضی از آنها در بخش دیگر اشاره خواهم کرد، هماهنگ بوده یا تضاد آنچنانی با بحث ما در این یادداشت نخواهند داشت. آنچه که لازم به تاکید است این است که ارزشهای اجتماعی که توسط سیاستهای فرهنگی سیستمهای حاکم تبیین و به جامعه آموخته و یا تحمیل میشود را نباید با ارزشهای فرهنگی یکی دانست. از اینرو برای درک روشن از فرهنگ ملی و مشخص کردن حدود آن، البته تا آنجا که امکان داشته باشد، نیازمند به روشی هستیم که فرهنگ ملی و خصوصیات آنرا برای ما مشخص نماید.

این مهم، با تصور اینکه فرهنگ ملی مان را با مطالعه خط، شعر، سازه های معماری، هنر و .‌.. میتوانیم بشناسیم اشتباه است. چرا که با مطالعه اینها، حتی اگر دقیق هم باشد، نمیتوانیم روابط و پیوندها که با “کدهای فرهنگی” که افراد جامعه بوسیله آنها با هم در تماس اند و در حال زندگی هستند را درک کنیم. نوشته های تاریخی یا خواندن شعرهای شاعران بزرگ و مکتب سازان مان، برای آنهائی که توان خواندن آنها را ندارند و اگر هم توانش را داشته باشند ولی قادر به درکشان نیستند، نمیتواند ایجاد کننده و مشخص کننده فرهنگی ملی ایرانیان شود. در حالی که مردم چه آنهائی که توانائی درک نوشته های تاریخی و شعر شاعران مکتب ساز را داشته و یا نداشته باشند، در جامعه در حال زندگی، ارتباط و ایجاد پیوندهای اجتماعی با هم هستند. همینطور با مطالعه سازه های معماری، هنری و باستانی مشترک مان، که بی هیچ شکی یکی از بزرگترین افتخارات بشریت است، نیز نمیتوانیم به درک فرهنگ ملی مان برسیم. چرا که تعداد افرادی که این سازه های معماری و باستانی را درک و میشناسند، اندک هستند. از سوی، خالقان آنها قرهاست که از بین ما رفته اند و نمیتوانند چیزی از فرهنگ ما، که در حال زندگی، کد گذاری و کد گشائی در زندگی اجتماعی مان هستیم، بیان و یا به نمایش بگذارند. از سوی دیگر توانائی های بخش اندکی از مردم که دانش و درک این اثر را دارند نمیتوانند به عنوان توانائیهای تمامی مردم تصور شود و آنرا درک فرهنگ ملی مردم تلقی کرد.

پس با این شاخصهای فرهنگی نمیتوانیم فرهنگ ملی مان را بشناسیم. مفاهیم و کدهای اجتماعی میباید قابل درک برای تمامی افراد جامعه باشد. پس نتیجه میگیریم یک یا چند عامل دیگری وجود دارد که مشخص کننده رفتارها و تعیین کننده بازتابهای ما نسبت به رویدادها، برخوردها، کد گذاریها و تاثیر گذاری بر روی “قضاوتها” و پیوندهای اجتماعی ماست. باید این نکته را روشن ساخت که ارزشهای فرهنگ ملی چیزی نیست که تمام افراد جامعه به صورت یکسان آنها را در خود داشته باشند، اما تمام افراد جامعه این ارزشها را درک میکنند. از این رو است که ما قادر به درک رفتارهای اجتماعی، کد گذاریها و راز گشایی رفتاری و” قضاوت های اجتماعی” افراد جامعه مان هستیم. اینها همان توانائی های ماست که میتوانیم بدون حرف زدن با یکدیگر، خواندن، و حتی دیدن یکدیگر، بدانیم یا حداقل حدس بزنیم که “طرف مقابل” یا دیگر اعضا جامعه چگونه مفاهیم و رفتارهای یکدیگر را درک و یا نسبت به آنها بازتاب از خود نشان میدهند. این درست همان کلید گمشده ای است که بعد از آسیب شناسیهای اجتماعی از قلم افتاده است. به‌ همین دلیل است که نظام های استبدادی و توتالیترین میتواند با سیاستهای فرهنگی شان شرایط “زیستی” و بقای نظام سیاسی شان را فراهم کنند.

سوالهایی که در ذهنمان میتواند نقش بندد، این است که چگونه میتوانیم این فرهنگ ملی را بشناسیم؟ چگونه میتوانیم “ضعفها” و “کژیهای” آن را از آن بزداییم؟ به عبارت دیگر چگونه میتوانیم فرهنگ ملی مان را تحول و تکامل بخشیم؟ برای پاسخ به این سوالهای مهم، باید دید که چگونه میتوانیم فرهنگ ملی را بشناسیم. نکته اول این راه، این است که قبول کنیم که فرهنگ به مانند یک موجود زنده که بطور دائم در حال تکامل، تغییر و روز بروز بر پیچیدگیهای آن افزوده میشود، است. پس یک پدیده ثابت اجتماعی یا محصول پایان یافته نیست. اگر خواننده، این فرض را به عنوان اصل اول ما، در این گذارآشنائی بپذیرد، مشخصا برایش روشن خواهد بود که ارزشهای فرهنگ ملی را نمیتوان با ارزشهای “فرهنگ کهن یا باستانی”، “فرهنگ سنتی یا اسلامی” و یا “فرهنگ مدرن”، که امکان دارد تعداد بسیار کمی از مردم جامعه آنها را در جامعه به نمایش بگذارد، دانست. روش شناسائی و درک ارزشهای فرهنگ ملی، شاید برای اولین بار توسط گیرت هافستد، Geert Hofstede ، معرفی شد. من اولین بار که کارهای گیرت هافستد، Geert Hofstede را مطالعه کردم متوجه شدم که روش بررسی فرهنگ و چگونگی تحولات آن در جامعه، بصورت عملی امکان پذیر است (۲)،( ۳) و (۴). آنچه کار هافستد را به صورت یک شاهکار درآورده، این بود، که او سیستمی برای درک ارزشهای فرهنگی جامعه بصورت عینی تبیین و آنها را مورد بررسی قرار داد. حتی او توانست ارزشهای فرهنگی بین فرهنگهای ملی دیگر کشورها را بخوبی تمیز و با هم مقایسه و مورد مطالعه قرار دهد.
از سیستم هافستد برای برنامه ریزی درازمدت و به اجرا درآوردن طرحهای اقتصادی و صنعتی، حتی در مورد طرحهای آموزشی و پروژه های سیاسی-مدنی، میتوان استفاده های فراوانی کرد.

هافستد و تحقیقاتش در خصوص فرهنگ در شعبه های IBM

لازم میبینم که کمی در باره تاریخچه تحقیقات هافستد در اینجا بی. در سال ۱۹۶۷ شرکت آی بی ام متوجه ناهماهنگی بازده کاری بین شعبه هایش در کشورهای مختلف جهان شد. از این رو ای بی ام گروهی از کارشناسان، در زمینه های مختلف علوم انسانی تحت نظر هافستد جهت بررسی و تحقیق و کاشف علل این نا هماهنگی ها در بین شعبه هایش، در یک هیئت علمی و تحقیقی گرد آورد. هافستد و هیئت تحت نظارتش تحقیقاتشان را بصورت گسترده ای بر روی تمامی شعبه های ای بی ام در کشورهای جهان انجام داده و نتیجه تحقیقاتش، در خصوص ای بی ام، را در سال ۱۹۷۳ به پایان رساند. اما تحقیقات هافستد در این زمینه ، Cross- Cultural Management، تا سال ۲۰۱۰ ادامه یافت. حاصل تحقیقات ۳۷ ساله او مشخص کردن سه فرهنگ جدا از هم ولی در ارتباط با هم بود. او توانست فرهنگ شرکتی، فرهنگ شغلی و فرهنگ ملی از هم تمیز داده و با طبقه بندی کردن ارزشهای فرهنگی در شش حوزه، فرهنگ ملی را قابل “تجسم ” و به نوعی قابل “لمس” کند.

قبل از اینکه به سیستم هافستد بپردازم، لازم است مختصر توضیحی در رابطه با ارزشها و تمرینها، که زیر بنای سیستم هافستد است، بپردازم تا زمینه بحثم روشن تر شود. با توجه به نمودار (۳) که نحوه و ارتباط تمرین و عمل با ارزشها است، جلب میکنم. همانطور که میبینید در محل کار بیشترین ظرفیت تمرین در سازمان و نهادهای اقتصادی است و کمترین درجه، ارزش موجود آن است. بررسی این دو فضا، تمرین و ارزش، نشان میدهد که رابطه ارزش و تمرین یک رابطه معکوس است. دلیل آن هم روشن است، چون برای بوجود آمدن ارزش نیاز به تمرین وعمل به یک گزینه اجتماعی است. وقتی که آن گزینه در بین مردم دارای ارزش شد، دیگر نیازی به تمرین یا تحمیل آن نیست. برای اینکه مردم تمکین به “حجاب” کنند، برای مثال، در ابتدا مردم را به تمرین و یا عمل به آن مجبور میکنند، یعنی تمرین و عمل به آن باید چنان گسترده بشود که بعدها بدون فشار, به عنوان “ارزش اجتماعی” مردم بدون چون و چرا اجرا کنند. این همان رابطه سیاستهای فرهنگی با فرهنگی سیاسی و تاثیر آن بر روی تحولات و ارزشهای اجتماعی است که به آن بیشتر خواهم پرداخت.
نمودار (۳)

همانطور که در بالا آوردم، هافستد شش حوزه ارزشی را با تحقیقاتش مشخص کرد.
این شش حوزه عبارت است از؛
۱- رابطه قدرت در جامعه – سلسله مراتب قدرت در جامعه- یا فاصله قدرت در جامعه.
۲- اجتناب از نامعلوم
۳- فردگرائی – جمع گرائی
۴- مردانه گرائی – زنانه گرائی، یا مرکزیت کار در مقابل مرکزیت افراد
۵- آینده نگری
۶- چشم پوشی (بخشیدن) در مقابل محدود سازی فردی

هافستد، در مطالعه و تحقیقاتش، بر روی شعبه های مختلف ای بی ام در کشورهای مختالف متوجه تفاوتهای رفتاری بین کارکنان شعبه ها، فرهنگ ملی- National Culture -با هم و حتی تفاوت رفتاری بین کارکنان قسمتهای کاری مختلف یک شعبه، فرهنگ شغلی – Occupational Culture – با هم شد. او در تحقیقات مشابه بر روی شرکتهای دیگر بمانند ای بی ام و دیگر شرکتهای چند ملیتی، متوجه تفاوتهای ارزشی بین شرکتهای مختلف بمانند ای بی ام، گوگل، میکروسفت و … شده و توانست فرهنگ سازمانی- Organisational Culture را نیز معرفی و مشخص کند. او در تحقیقاتش ثابت کرد که هر شرکتی برای خودش فرهنگ مشخص و تعریف شده ای برای کارکنانش دارد. فرهنگ سازمانی در شرکتهای کلان را به هئیت رییسه آن شرکت منصوب میکند.

همانطور که در بالا آمده، هافستد تشخیص داد که تمام کارکنان قسمت های خاص، بمانند رانندگان، کارمندان اداری و … در شعبه های آی بی ام در کشورهای مختلف، رفتار و ارزشهای مشابهی از خودشان نشان میدهد. برای مثل در قسمت کارگزینی، کارمندان شعبه آی بی ام در کشور چین- برای مثال- ارزشهای مشترک خاصی با کارمندان کارگزینی شعبه فرانسه از خود نشان میدهند. او با مشخص کردن این اشتراکات، کارمندان قسمتهای مشابه شعبه های مختلف ای بی ام در کشورهای مختلف، توانست وجود فرهنگ شغلی، Occupational Culture را به اثبات برساند. ظرافت و ارزش کار او در استنتاج و مشخص کردن ارزشها و مفاهیمی مانند فرهنگ شغلی و فرهنگ سازمانی بود. او توانست با خارج کردن این ارزشها، ارزشهای متمایزی را در بین کارکنان شعبه های مختلف ای بی ام کشف کند این ارزشهای متمایز هر شعبه در واقع نمایانگر ارزشهای فرهنگ ملی کشوری بود که آن شعبه در آنجا استقرار داشت.
در واقع او توانست نشان دهد که فرهنگ ملی را چگونه میتوان ثابت و تعریف کرد. روش او، بصورت مختصر و کوتاه، به این صورت است.

فرهنگ ملی (آن کشور که شعبه در آن مستقر است) = مشترکات فرهنگی کارمندان شعبه – ( ارزشها فرهنگ سازمانی + ارزشها و رفتارهای حرفه ای)

هافستد با تهیه پرسشنامه ای مفصل که به تمامی کارکنان شعبه های ای بی ام جهت پاسخگویی داده بود، توانست فرهنگ ملی کشورهای مختلف را در شش حوزه بالا تعریف و مشخص کند. باید توجه داشت که چون این پرسشنامه به کارمندان ای بی ام داده شده بود، پس او خود بخود تفاوت ارزشهای فرهنگ سازمانی را از بررسیهایش خارج کرده بود. همچنین او ارزشهای فرهنگ شغلی، که از مجموعه ارزشهای فرهنگ شغلی کلیه شعبه های آّ بی ام بدست آورده بود، را با مقایسه مشترکات فرهنگی شغلی همگون و حذف آنها از معادله و یا بررسی هایش، خارج ساخته بود. در نتیجه آنچه که باقی مانده بود در واقع نمایانگر ارزشهای فرهنگ ملی سوال شوندگان بود. برای مثال، تصور کنید که پاسخ های داده شده به پرسشنامه هافستد را کارمندان اداری شعبه ای.بی.ام امریکا را با کارمندان اداری شعبه دیگر ای.بی.ام، برای مثال در ایران مقایسه کنیم. انچه مسلم است که هر دوی آنها دارای فرهنگ سازمانی – Organisational Culture – و فرهنگ شغلی – Occupational Culture – مشابه هستند، در نتیجه وجه تفاوت آنها در فرهنگ ملی آنها خواهد بود.

در زیر به چهار حوزه از شش حوزه ارزشی هافستد، در جدولهائی که نمایانگر تفاوت و در عین حال روشنگر این تفاوتها چه هستند، پرداخته شده است. بعد از توضیح هر حوزه، که در جدول مربوطه آمده، به جدول ردبندی ارزشهای فرهنگی ۵۰ کشور، که توسط هافستد در بین سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۳ انجام داده بود، از جمله ایران را برای بررسی و مطالعه شما می آورم.

جدول (۱)
جدول ردبندی هافستد، بر اساس تفاوت ارزشی جوامع در رابطه با فاصله “کوتاه” و “طولانی” از قدرت.

جدول ردبندی هافستد، بر اساس تفاوت ارزشی جوامع در رابطه با ضعف و قدرت در برابر”نامعلوم”.

جدول ردبندی هافستد، بر اساس تفاوت ارزشی جوامع در رابطه با انسجام گرایانه و فردگرایانه

جدول ردبندی هافستد، بر اساس تفاوت ارزشی جوامع در رابطه با مردانگی و زنانگی

استفاده عملی از روش هافستد
با مطالعه جدولهای ۱،۲،۳ و ۴ و بررسی جدولهای مقایسی تحقیقات هافستد در بین سالهای ۶۷ ات ۷۳ میلادی، میتوانیم ارزشهای فرهنگ ملی کشورها از جمله ایران را مورد بررسی قرار داد. از این بررسی میتواند درک روشن و قابل “اندازه گیری شده” از ارزشهای فرهنگی کشورهای بررسی شده بدست آورد. به توسط همین ارزشهای فرهنگی که در جدولهای ۱،۲،۳ و ۴ مشخص شده، میتوان رفتارهای اجتماعی و نحوه قضاوت و همسوئی مردم یک جامعه را در روندها و تحولات اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی ارزیابی کرد.

با در نظر داشتن ارزشهای فرهنگ ملی مان، این توانائی که ما بتوانیم ارزشهای جامعه خودمان را ارزیابی کنیم را بدست بیآوریم. از سوی دیگر، این اجازه را به ما میدهد تا چگونگی تغییرات، تحولات رفتارها، ارزشهای فرهنگی و اجتماعی جامعه مان را بشناسیم و روند تحولات و تغییرات آنرا درک کرده و در صورت امکان بر روی آنها بصورت موثرتری تاثیر گذار باشیم. با درک صحیح از ارزشهای فرهنگی و اجتماعی، ما قادر خواهیم شد که در برنامه ریزیها و یا تبیین پروژه سیاسی-فرهنگی مان در برابر سیاستهای فرهنگی حاکمیت، واقع بینانه تر برنامه ریزی و آنها را به اجرا در آوریم.(۵)

نمودار (۴)

 

بر اساس ارزشهای فرهنگی هافستد در سال ۱۹۷۳ بین کشور ایران و کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، نمودار (۴) را برای روشن شدن چگونه استفاده کردن از این داده ها ترسیم کرده ام. با توجه به این نمودار تفاوتها و اشتراکهای ارزشی بین این کشورها قابل مشاهده است. آنچه باید به آن توجه بیشتری کرد این است که؛
الف) ارزشهای فرهنگی، اجتماعی حتی رفتارهای سیاسی و غیره فقط و فقط در قیاس با جوامع دیگر یا با مقایسه کردن داده های قبلی با داده های کنونی شان قابل بررسی است. اینکه یک پروژه فرهنگی- سیاسی، تا چه حد موفق بوده در سیستم هافستد، یا اینکه تاثیرات “پروژه ها”، هر چه که میخواهد باشد، میباید داده ها را با هم مقایسه کرد.
ب) ارزشهای فرهنگی، اجتماعی حتی رفتارهای سیاسی و غیره بین دو جامعه و یا یک جامعه در دو زمان مختلف، قابل قیاس است. آنچه که لازمه یک بررسی دقیق و “معنادار است این است که داده های مورد بررسی میباید از یک “جنس” انتخاب شده باشند.
ت) هیچ ارزشی بخودی خود قابل بررسی، شناخت و کاربری نداشته و امکان استفاده از آن در هیچ زمینه ای نیست. برای مثال، ارزش خانواده در فرهنگ ایرانیان بخودی خود بی مفهوم است. ولی اگر ارزش خانواده، با معیارهای مشخص، بین ایرانیان و ژاپنیان را بخواهیم مقایسه و مورد بررسی قرار دهیم آنوقت مفهوم پذیر خواهد بود. تحولات و تغییرات ارزش خانواده در بین دو نسل ایرانی، سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۹۶، قابل بررسی و شناسائی است. البته معیارهای ارزشی این مقایسه باید مشخص شده باشد. برای مثال، این معیارها میزان طلاق، میزان دعواهای خانوادگی که در دادگستری مطرح شده و یا میزان ازدواجهای غیر فامیلی میتوان نامبرد.
پ) باید در نظر داشت که احتمال اینکه نمودارهای ارزشهای فرهنگی بصورت یک متحدالاضلاع درآید، تقریبا صفر است. این بدین دلیل است که در هیچ جامعه ای ارزشهای فرهنگی دو نسل با هم یکسان نخواهد بود. از سوی دیگر، تمامی اعضا ی یک جامعه ارزشهای فرهنگی یکسانی نیز ندارند. برای مثال شما در تهران میتوانید گروهی را شناسائی کنید که ارزشهای “زنانه گرائی یا فمنیستی” را بصورت بالائی از خود نشان میدهند. برای مثال رفتار تهرانیان نسبت به همجنسگرایان، بی حجابان و غیره، در زمان و با معیارهای سنجشی مشخص، در چابهار، کاشان و اهواز متفاوت خواهد بود. با اینکه در هر دو منطقه ارزشهای فرهنگی متفاوتی از خود نشان میدهند، ولی هر دوی آنها ارزشهای فرهنگی یکدیگر را درک میکنند و بصورت “مداوم” در حال تبادل ارزشی با یکدیگر هستند. با استفاده از ارزشهای انتخاب شده؛ مثال مردانه گرائی و زنانه گرائی، اجتناب از عدم قطعیت قوی یا ضعیف و غیره، میتوان جدول ارزشی آنها را تعیین و سپس از روی جدول بدست آمده نموداری نظیر نمودار (۴) را ترسیم کرد و تفاوتها و جهت تغییرات و حتی تغییر بسوی تبادل ارزش بین سیستان و بلوچستان و تهران را مورد بررسی قرار داد. این بررسیها برای تبیین سیاستهای فرهنگی بسیار حیاتی است. بدون این بررسیها، برنامه ریزی و انتخاب اولویتهای پروژه ها بصورت دقیق امکان پذیر نخواهد بود. تا اینجا به زمینه شناخت فرهنگی پرداختم و با زمینه فراهم شده حالا میتوانم به بررسی راهکارهای “پیشبرد تحولات فرهنگی” و “بسترسازی جامعه مدنی” اختصاص بپردازم.

پیشبرد تحولات فرهنگی و بسترسازی جامعه مدنی

خوانده و شنیده اید که بسیار گفته اند برای مبارزه با این نظام استبدادی، “ما باید کار فرهنگی کنیم”، “از ماست که بر ماست”، ” تا ما فرهنگ خودمان را درست نکنیم، هرگز نمیتوانیم نظام دموکراتیکی و حتی تحولات بنیادین سیاسی در کشور بوجود بیآوریم” و مطالبی بسیار نظیر آنها. اما آنچه که کمتر خوانده یا شنیده ایم، این است که چگونه باید کار فرهنگی کنیم؟ چرا از ماست که بر ماست؟ چطور میتوانیم، در رابطه با فرهنگمان، آسیب شانسی کنیم؟ یا چگونه آنرا درمان کنیم؟ اصلا چگونه میتوانیم فرهنگمان را درک کنیم و بگوییم که فرهنگ ما “این” یا “آن” است؟ اگر شما از مردم بپرسید که نظرشان در مورد فرهنگ ایرانیان چیست؟ خواهید دید که از دیدگاه ها و ارزش های متفاوت فرهنگ ایرانیان برای تان سخن میگویند. برای مثل؛ اگر از آنها بپرسید که آیا ایرانیان به فکر یکدیگر هستند-(اشاره به فرهنگ زنانه یا فرهنگ فمنیست)؟ پاسخ آنها در دو زمان قبل و بعد از زلزله کرمانشاه، به احتمال بسیار، متفاوت خواهد بود، چرا؟ دلیلش روشن است، چون ما ارزشهای اجتماعی یا فرهنگ سیاسی را با فرهنگ ملی و ارزشهای انها را به اشتباه گرفته ایم.

قبل از پرداختن به پاسخ به این سوالات، اجازه دهید که اول به چند تعریف از “فرهنگ”، هر چند مختصر اشاره کنم. این اشاره به تعریفهای فرهنگ از اینرو است تا متوجه شویم که فرهنگ مثل سیالی است که به آسانی شکل بگیرد و یا بمانند پدیده های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در زمانی کوتاه مدتی، ۱۰ یا ۲۰ سال، بوجود اید، نیست. برای اینکه “ارزشی” یا “سنتی” بخشی از یک فرهنگی شود، نیاز به زمان بسیار طولانی دارد، بخصوص اگر بصورت فرهنگ ملی کشوری گسترده با ریز- فرهنگهای گوناگون بخواهد درآید.

تعریف فرهنگ؛

بر اساس لغتنامه آکسفورد:
۱- هنر و دیگر تجلی ها و دستاوردهای هوشمندانه انسان که بصورت جمعی در نظر گرفته شده است، را فرهنگ مینامند.
۲- ایده ها، آداب و رسوم و رفتار اجتماعی افراد جامعه [که بصورت جمعی از خود نشان میدهد] را فرهنگ مینامند.
تعریف فرهنگ از منابع دیگر؛
۳- ایده ها و مفاهیم خود ساخته یک گروه یا جامعه (مثلا اثار باستانی، نگرش ها، باورها، آداب و رسوم، هنجارها، نمادها و ارزش ها) در یک منطقه یا کشور خاص که از یک نسل به نسل بعدی منتقل می شود را فرهنگ میخوانند.
۴- باورها، شیوه زندگی، هنر و آداب و رسوم که توسط مردم در یک جامعه خاص مشترک و پذیرفته شده است را فرهنگ آن جامعه مینامند.
۵- بعضی از جامعه شناسان فرهنگ را به دو بخش؛ فرهنگ مادی (Material Culture) و (Non-Material Culture) غیر مادی تقسیم کرده اند، که در این تقسیم بندی؛
الف) فرهنگ مادی، که بنیاد شده بر روی آثار و متعلقات به تمامی یا اکثریت بسیار بالای مردم خاص منطقه یا کشور است، نامیده میشود.
ب) فرهنگ غیر مادی، فرهنگی است که بنیاد شده بر روی باورها، نگارش ها، آداب و رسومی که متعلق مردم خاص منطقه یا کشور است، نامیده میشود.(۶)

با خواندن این تعریفها، متوجه میشویم که هیچ کدام از عناصر در بردارند فرهنگ، ساخته و پرداخته یک دوره ده یا بیست ساله نیستند. برای مثال، آداب و رسوم ایرانیان در عید نوروز نه تاثیری از رویدادهای سیاسی ۵۷ گرفته و نه رویدادهای ۵۷ بر روی آن تاثیر آنچنانی داشته است. از فردوسی، رودکی، سعدی، حافظ، مولانا، خیام، نیما، سهراب سپهری، اخوان ثالث و … سالها میگذارد. آیا آنها نمایانگر فرهنگ معاصر ما هستند؟ آیا این بدین معنی است که فرهنگ ایرانیان در دوران این شاعران یکی بوده است؟ یا آنها در هر دوره ای، نمایانگر تحولات فرهنگ ایرانیان بوده اند؟ البته من هیچ شکی ندارم که فرهنگ ایرانیان در زمان رودکی و فردوسی دستخوش تلاطم های بسیاری شده بود و قطعا وجود آنها نمایش یک مبارزه فرهنگی در مقابل استیلاء فرهنگ “عربهای مهاجم” بوده است. اما اینکه فرهنگ “عربهای مهاجم” که با آمیختن با فرهنگ ایرانیان به عنوان فرهنگ اسلامی شناخته شده است از چه زمانی بصورت “فرهنگ اسلامی” و ” یا “فرهنگ غالب” درآمد، سوالی است که ما را در مسیر صحیحی قرار میدهد.

وقتی که قادر نباشیم زمان خاصی را برای شروع “فرهنگ اسلامی”، برای مثال ۱۵۰ هجری شمسی، مشخص کنیم، پس میتوانیم نتیجه بگیریم که تغییرات فرهنگی به مانند “تئوری تکامل داروین” نیاز به زمان و تغییرات “محیطی” دارد. ولی بخوبی میتوانیم مشخص کنیم که “انقلاب فرهنگی” ایت الله خمینی از چه زمانی شروع شد و چه سیاستهای فرهنگی مد نظر آن بوده است، یا بخوبی میتوانیم تشخیص دهیم در زمان کدام خلیفه اسلامی چه سیاستهای فرهنگ تبیین و در نتیجه موجب تغییرات فرهنگ سیاسی در ایران شد. همین تبیین سیستهای فرهنگی و تغییرات فرهنگ سیاسی، زمینه “محیطی” و استمرار آن سیاستها، در دراز مدت و در نهایت ، به پیدایش “فرهنگ اسلامی” انجامید. این بدین معنی نیست که فرهنگمان “بهتر” شده و یا “بدتر”؛ بلکه نشان میدهد که آداب و رسوم های اجتماعی و “عرفهای اجتماعی تغییر کرده است. برای مثال مراسم ازدواج یا بخاک سپاری، شکل کهنش را از دست داد و در چارچوبهای دیگر سامان یافت است.

تغییرات در ارزشهای اجتماعی در جامعه با تبیین سیاستهای فرهنگی و استیلاء فرهنگ سیاسی در کشور شروع میشود. تبدیل این ارزشهای اجتماعی به ارزشهای فرهنگی، بصورت کامل، برای نمونه، از زمان هجوم فرهنگی “عربهای مسلمان” در جامعه ایرانی تا زمان حمله مغول ها طول کشید. یعنی این جایگزینی چند صد سال طول کشید. فرهنگی که به عنوان فرهنگ اسلامی در ایران از آن نامبرده میشود، هیچ شباهتی به فرهنگ دیگر کشورهای اسلامی ندارد. پس تکامل و تبادلات فرهنگی، بین فرهنگ مهاجم و فرهنگ مغلوب، در واقع فرهنگ بموجود آمده که تبادل ارزشهای “فرهنگ پیشین” با “فرهنگ مهاجم” و فراهم شدن زمینه محیطی خاص، حمله مغولان و پاک کردن خاطری جنایات عربهای مهاجم، بوده است.

تثبیت فرهنگی با استفاده از “نشانها و مفاهیم”
نحوه تبادل آنها بستگی به میزان از هم پاشیدگی فرهنگ مورد تهاجم قرار گرفته و انسجام فرهنگ مهاجم دارد. نمونه ای از این تبادل های فرهنگی را ما در سفره هفت سین نوروز میبینیم که در آن “فرهنگ غالب” قرآن را به آن معرفی کرده است. البته بعدها بعضی بجای قرآن، دیوان حافظ را در سفره قرار میدهند. ولی آنچه مسلم است این است که در فرهنگ پیشین نوروزی، نه قرآن و نه دیوان حافظ جای در آن داشته است. وجود قرآن و یا دیوان حافظ یا شاهنامه، در واقع نمونه روشن از ” نشانها و مفاهیم”- semiotic – است که در جای خودش ارزش مطالعه و بررسی بسیار دارد(۷). برای روشن شدن مطلبم لطفا به این مثال توجه کنید.
فرض کنید شما و جمعی از همکاران یا دوستان تان به یک جلسه مهم دعوت شده اید. فردی که شما او نمیشناسید وارد تالار جلسه میشود و تمام حاضرین از جای خود به احترام او برخواسته و آماده دست دادن و معرفی خودشان به این تازه وارد میشوند. اولی دست خودش را برای خیرمقدم گوی دراز میکند، اما تازه وارد، دستهایش را در کنار خود میچسباند و به او تعظیم میکند. بعد با خوشرویی کامل خودش را به او معرفی میکند. دومی هم برای خیر مقدم گوی به سمت او رفته و به مانند اولی دستش را دراز میکند، اما باز تازه وارد بمانند قبل دستهایش را در کنار خودش نگه میدارد و به او نیز تعظیم میکند. این داستان برای سومین و چهارمین فرد جلسه تکرار میشود. تا نفر پنجم، دیگر او دستش را دراز نمیکند بلکه بمانند تازه وارد به او تعظیم میکند. هر چند او دستهایش را به مانند تازه وارد در کنار خودش نگه نداشته بود، ولی از تازه وارد تقلید مینماید. برای ششمین و هفتمین فرد در جلسه، آنها چسباندن دستهایش در کنار خودش را بصورت واضح تری انجام میدهد. نفر هشتم که در مقابل تازه وارد می ایستد، بمانند تازه وارد دستهایش را مشخص تر از دیگران در کنار خودش نگه میدارد. بعد فرد تازه وارد برای این عمل خودش، تعظیم کردن، تئوری میاورد و میگوید؛ همانطور که میدانید دستهای ما میتواند آلوده باشد و از سوی دیگر وقتی که ما به هم تعظیم میکنیم تکبر و خود بزرگ بینی را در خودمان از بین میبریم.

عمل “تعظیم کردن” یک نشانه است و توضیح تازه وارد، “مفهوم”. نشانه ها بدون تئوری یا مفهوم نمیتوانند فراگیر شوند. این روش را در رفتار جمعی بارها آزمایش شده و فیلمهای بسیاری نیز در یوتیوپ در توضیح این مطلب موجود است.

با توجه به مثال بالا، معرفی قرآن به سفره هفت سین و یا به فرهنگ نوروزی ایرانیان، به عنوان “نشانه” نیاز به مفهومی دارد که توسط حاکمیت فرهنگ غالب، به عنوان ” زبان خدا” و “کلام مطلق” به قبول مردم میرسانند. در ابتدا، نه دارندگان فرهنگ غالب، قصد وارد کردن “قرآن به سفره هفت سین را داشتند و نه دارندگان فرهنگ “نوروزی” حاضر به قرار دادن قرآن در سفره هفت سینشان بودند. وجود قرآن در سفره هفت سین، نمایانگر تبادل فرهنگی بین فرهنگ پیشین با فرهنگ غالب است که فرهنگ جدیدی را بوجود میآورد به نام “فرهنگ اسلامی”. این فرهنگ قبلا وجود خارجی نداشته و هر دو دارندگان فرهنگ پیشین و غالب، تصوری از چنین فرهنگی نوین نداشتند.

اگر به دوران سهراب سپهری و اخوان ثالث و … که بطور تقریبی نیم قرن از آنها میگذرد بنگریم، آیا به این نتیجه می رسیم که ارزشهای فرهنگی و یا فرهنگ ملی ایرانیان در این نیم قرن تغییر کرده است؟ یعنی آداب و رسوم مردم ایران تغییر کرده است؟ آیا ارزشهای فرهنگی تغییر کرده است؟ قبل از پاسخ به این پرسشها، از خواننده درخواست دارم که به تعریف فرهنگ که در بالا آورده شده بود رجوع کند و با کمک آنها پاسخ خودشان را ارزیابی کنند.

با توجه به مثال ها و مطالب بالا، روشن است که فرهنگ؛
الف) یک پدیده دینامیک است
ب) در طول زمان طولانی و شرایط خاصی شکل میگیرد
ت) برآمده از سیاستهای فرهنگی و فرهنگ سیاسی در شرایط “محیط” خاصی است
پ) فرهنگ موجود از تبادلات فرهنگی پیشین و غالب شکل میگیرد.

آیا فرهنگ در ایران، بر طبق تعریف “فرهنگ مادی” و “غیرمادی”، تغییر کرده است؟ آیا باورها، شیوه زندگی, هنر و آداب و رسوم مردم تغییر کرده است؟ آیا ایده ها و مفاهیم خود ساخته مردم تغییر کرده است؟ آیا مساجد، آیت الله ها و مراجع تقلید ،موتور تغییرات اجتماعی کشور در صد سال گذشته نبوده اند؟ آیا ارزشهای دینی از دوران صفویه دستخوش تغییرات نشده است؟ آیا خط که نمایانگر و وسیله حمل هنر و ادب ایرانیان است، از عربها گرفته نشده است؟ وقتی که در جامعه ایرانی، یهودیان نامهای اسلامی شیعه بر خود مینهند، آیا این نشان قبول ارزشهای فرهنگ اسلامی نیست؟ آیا واژه های “پنج تن”، قسم خوردن های مذهبی مردم کوچه و بازار، نشانه ارزشهای فرهنگ غالب نیست؟ باید تاکید کنم که این انتخاب نامهای شیعه، قسم خوردن های مذهبی، مربوط به دوران انقلاب اسلامی نیست، بلکه سالها پیش از آن نیز متداول بوده است. اگر این ارزشهای فرهنگی از ۱۵۰ سال پیش در جامعه بوده، یا حداقل در پنجاه سال گذشته در جامعه حضور پررنگ تری داشت، پس چه چیزی تغییر کرده است؟ پاسخ من، ارزشهای اجتماعی است که تغییر کرده است.

شاید یکی از مهمترین تفاوت بین ارزشهای فرهنگی با ارزشهای اجتماعی، عمق و گستردگی آنها است. ارزشهای فرهنگی برآمده از سالها همزیستی و برخورد مردم در چارچوب “ارزشهای اجتماعی شان” با یکدیگر است که دارندگاه آنها در ارتباط مستقیم و یا غیر مستقیم با هم، ارزشهای فرهنگی جامعه شان را تبیین و بوجود میآورند. باید توجه داشت که ارزشهای اجتماعی تحت استیلا فرهنگ سیاسی که برآمده از سیاستهای فرهنگ است، توسط نظام حاکم تبیین و به جامعه “تزریق” میشود. این پروسه مکانیزمی است برای تثبیت فرهنگ سیاسی کشور. برای نمونه میتوان به سیاستهای فرهنگی “عمر کشان” توسط صفویه سنی برای ملیت سازی، سیاست فرهنگی “کشف حجاب” توسط رضا شاه جهت سیاستهای مدرن سازی کشور، سیاست فرهنگی “حجاب اجباری” که توسط آیت الله خمینی جهت امت سازی استفاده شده بود را بیان کرد. اینگونه سیاستهای فرهنگی یا از طریق زور، فشارهای اقتصادی و یا آموزش اجباری در مدارس و دانشگاه ها به مردم تحمیل یا تفهیم میشود که پس از نشست در افکار و زندگی روزمره آنها تبدیل به ارزشهای اجتماعی مردم میشود.

هیچ کدام از این تغییر ارزشهای اجتماعی ربطی به فرهنگ ملی ایرانیان ندارد. شما و من میتوانیم، نمونه های تاریخ از استیلاء “عمر”، “عثمان” و “علی”، یا از زنان بی حجاب یا با حجاب فعال در جامعه بمانند سردار بی بی و یا فروغ فرخزاد را اسم ببریم. اما هیچ کدام از آنها نماد کامل “فرهنگ اسلامی” یا فرهنگ زن ایرانی نیستند.

با توجه به آنچه آوردم، پاسخ به سوالات اولیه ام اینچنین خواهد بود؛ در طول زندگیمان بنوعی در حال کار فرهنگی هستیم، حال چه “مثبت” باشد و چه “منفی”. اما اگر تصور کنیم که “ما” به عنوان “روشنفکران”، “فعالین سیاسی و مدنی”، “شاعران” و ….، فرهنگ یک کشور را میسازیم، باید تاکید کنم که سخت در اشتباه هستیم. مردم در طول صدها سال ارزشهای متفاوتی را با آنچه که دارند بصورت استمرار میآزمایند، تمرین و با هم در تبادل میگذارند. در تمرین و بکارگیری ارزشها مشترک توسط مردم یک منطقه خاص یا کشور است که فرهنگ جمعی آنها بعد از ده ها سال و شاید قرنها تمرین و استمرار آنها شکل میگیرد، نه توسط افراد روشنفکر و اندیشمند در مدت زمان کوتاه. استمرار و تمرین ارزشهای اجتماعی مشترک مردم، روند فرهنگ سازی در جوامع است.

پس این “ما” که باید فرهنگ خودمان را بسازد، میباید بخوبی بداند که منظورش چیست. آیا این “ما” میتواند فرهنگ ملی” که نتیجه صدها سال استمرار و تمرین است در ظرف چند سال، یا در طول عمر مفید اجتماعی شان، عوض کند؟ قطعا پاسخش نه است. ولی میتواند در “فرهنگ سازی” نسلهای آینده قدمهای اولیه را بردارد. این قدمها از تغییر ارزشهای اجتماعی شروع میشود و آن نیز بستگی به تغییر فرهنگ سیاسی دارد که همچون زنجیره تکامی برآمده از سیاستهای فرهنگی در کشور است.(۸)

قبل از پرداختن به فرهنگی سیاسی و سیاست های فرهنگی، بهتر است بررسی بیشتری در مورد چگونه ساخته شدن ارزشهای اجتماعی که ساخته و پرداخت شده فرهنگ سیاسی است به عمل بیاوریم.
نمودار(۵)

همانطور که از نمودار (۵) مشخص است، لایه ها و مراحلی برای تثبیت ارزشهای اجتماعی لازم است تا آنها را بصورت عرف و مفاهیم اجتماعی در جامعه پذیرفته شوند. لایه اول نشانه ها و مفاهیم هستند، که در علم semiotic (نشانه ها و معانی) بصورت کامل توضیح و تشریح شده است. لطفا به مثال بالا در خصوص ملاقات “همکاران با یک تازه وارد” توجه بنمایید.

لایه و یا مرحله بعدی قهرمان و اسطوره سازی است. این نشانه ها و مفاهیم ادغام شده نمیتواند در سطح جامعه و بین مردم گسترده و در جامعه جای خودش را باز کنند، مگر سمبل هائی این نشانه ها و مفاهیم را در خود حمل کنند. وسیله انتقال و ارزش دهی “نشانه ها و مفاهیم” قهرمانان و اسطوره ها هستند. آنها میتوانند به مانند سوپرمن، رامبو، رستم، سیاوش، حسین (در قهرمان کربلا) و غیره، قهرمانان خیالی باشند، یا بمانند دکتر مصدق، رضا شاه، مجید توکلی، ستار بهشتی و دیگر فرزندان خلف ملت، البته برای بعضی از اعضای جامعه، قهرمانان واقعی باشند. در هر صورت آنها تجلی درخواست کنندگان و به اجراء درآورد گان خواسته های مردم هستند، که نشانه ها و مفاهیم را بصورت ارزشهای “والا” و قابل درک برای مردم توجیه میکنند. دلیل اینکه این قهرمانان و اساطیر میتوانند حمل کننده نشانه ها و مفاهیم بشوند، این است که آنها را مردم از “خودی های خود” میدانند که از آنها “برترند”. پروسه از “خود دانستن” و “برتر شماردن” پیچیده تر از پروژه “نشانه” سازی است و نیازمند بستر سازی و زمینه اجتماعی بسیاری دارد. برای مثال، فردوسی نمیتوانست “رستم” را خلق کند، حداقل به آن صورتی که در شاهنامه آمده است، اگر نیاز اجتماعی آن بعد از حمله عربهای مهاجم بوجود نمیآمد. از سوی دیگر، رستم نمیتوانست اسطوره شود، اگر فردوسی در خلق آن همت نمیگمارد. قهرمانان و اسطوره ها، چه خیالی و چه واقعی، در ایجاد ارزش اجتماعی هیچ فرقی با هم ندارند. البته تا زمانی که قدرت تاثیر گذاری آنها که زمینه تاریخی، اجتماعی و خالقان انها وجود داشته و باشند. به عبارت دیگر، ارزشهای تولید شده (نشانه ها و مفاهیم)، بصورت “استادانه” توسط رهبران سیاسی و اجتماعی جامعه (خالقان نشانه ها و مفاهیم)، بر روی الگوهای قابل درک مردمی (قهرمانان و اسطوره ها) در یک پروسه مستمر و دراز مدت به اجرا درمِی آید، آنوقت ما شاهد تولید ارزشهای اجتماعی و در نهایت ارزشهای فرهنگی جدید در جامعه خواهیم بود.

لایه و یا مرحله بعدی، تقدیس و مقدس کردن نشانه ها و مفاهیم ساخته شده است. در این مرحله با تقدس بخشیدن به آنها، آنها را از گزند فرسایش و تخریب احتمالی در طول زمان حفظ خواهند کرد. یکی از این مفاهیم ساخته شده که از مرحله تقدس سازی گذشته، برای نمونه، “کربلا” است. شما براحتی میتوانید سیر نشانه و مفهوم سازی، اسطوره و قهرمان سازی و تقدس سازی آن را بخوبی ردیابی و بررسی کنید. قداست “کربلا” و قهرمان و اسطوره آن، “حسین”، “عباس” و غیره منوط به ارزشهای فرهنگی بعد از انقلاب نیست. شما براحتی با دیدن دادگاه گلسرخی، یکی از مارکسیسهای ستیزه جوی در زمان شاه، به قداست ارزشهای “کربلای حسینی” پی خواهید برد. وقتی که مفهوم و نشانه ای در جامعه مقدس شد، آنوقت آن مفهوم و نشانه اجتماعی تبدیل به ارزش فرهنگی خواهد شد. بصورت کلی، وقتی که عرف و کدهای اجتماعی به عنوان یکی از اصول اساسی جامعه تمرین شود و بصورت مستمر و در دراز مدت، بیش از صدها سال در جامعه تمرین شود، ان وقت بصورت یکی از اصول ارزشی فرهنگی در جامعه خودش را تثبیت خواهد کرد. این پروسه ارزش سازی اجتماعی که در بالا بصورت بسیار مختصر به آن اشاره شد، بسیار پیچیده است.

مکانیزم درونی تولید ارزش سازی در جامعه

بعد از بررسی اجمالی ارزش سازی در جامعه، میتوانیم وارد مکانیزم درونی تولید ارزش سازی در جامعه شویم. لطفا به نمودار (۶) توجه کنید. قبل از بررسی مکانیزم تثبیت ارزشها اجتماعی برای رسیدن به هدفهای “تعیین شده”، لازم است که توضیحاتی در مورد نمودار(۶) خدمتتان تقدیم کنم. اولین نکته ام در مورد نمودار(۶)، روشن کردن منظورم از “دیدگاه/ماموریت”، Visions/ Missions، است. دیدگاه ها و ماموریت سازمانها، نهادها، دولتها و در نهایت حکومتها بر اساس برنامه ها و سیاستهای اتخاذ شده آنها است تا توسط آن، نیروها و مردم تحت کنترل شان را علاقمند تر و منسجم تر به سمت ارزشها و هدفهای مطلوبشان هدایت کنند تا به مقصد مورد نظرشان برسند.
نکته دیگری که میباید به آن توجه کرد مفهوم فرهنگ در ذهن حاکمان و “الیتهای” جامعه است؛ آنان فرهنگ را “فضای ذهنی” برای پیشبرد دیدگاه ها و برنامه های حکومت شان جهت رسیدن به نتیجه مطلوب شان میببنند. حاکمان و “الیتهای” جامعه برای رسیدن به نتیجه مطلوب شان، نیازمند به دو ریل موازی و همسو و هماهنگ با هم هستند. یکی از این دو ریل موتور تحولات است و دیگری مشخص کننده راه و سیر تحولات مطلوب که آنان را به مقصد نهائی شان میرساند. وقتی که فضای کاری مشخص شد، با استفاده از ارزشهای تبیین شده، مردم را وارد تمرینهائی تحمیلی یا “تشویقی”، در سطح وسیعی، در جامعه میکنند. این تمرینها؛ بمانند نماز جمعه، آماده سازی و تحمیل گذار گاه های گزینشی نظیر اشتغال به کار، ورود به دانشگاه ها جهت تحصیل و غیره، یا از طریق دروس آموزشی کشور، حجاب (به عنوان یکی از مظاهر تمکین اجتماعی)، یا اجرای حکم های اسلامی بمانند قصاص و اعدام در ملا عام ( به عنوان ابزار سر کوب و وحشت در جامعه)، راه را برای کنترل رفتارهای جمعی در جامعه فراهم میکنند. وقتی که حکومت بتواند رفتارهای جمعی را کنترل و بر روی آنها تاثیر گذار شود، آنوقت زمینه های قبول سیاست های فرهنگی اش در جامعه فراهم خواهد شد.

نمودار(۶)

 

از سوی دیگر حکومت برای رسیدن به نتیجه مطلوبش، نیازمند استراتژی مشخصی نیز هست. برای این منظور در ابتدای هر مرحله، هدف را برای زیر مجموع اش (Subjcts) مشخص میکند. برای مثال، برای ورود به دانشگاه، متقاضیان میباید از مرحله گزینش و حراست بگذارند. وقتی حاکمیت رفتار مردم را کنترل کند، مردم بصورت زیر مجموعه حاکمیت در آمده و میدانند برای ورود به دانشگاه میباید از مرحله گزینش عبور کنند. برای عبور “موفقیت آمیز” و رسیدن به “هدفشان”، برای مثال ورود به دانشگاه، مجبور هستند “خود آموزش” یا “خود سانسوری” در رفتار فردی و سپس اجتماعی شان را فراگیرند و یا به نمایش بگذارند. در این سیر، مرحله های اجرائی دیگری مانند؛ هدف (Goal)، هدفهای مرحله ای (Objectives ) و فعالیتها گروهی نیز تبیین میشود، بمانند ماموریت نهادها و سازمانها. برای مثال، تصور کنید که میخواهیم جمعی را از تهران به تبریز ببریم یا هدایت کنیم، هدف رسیدن به تبریز است، مسیر را با راه نمادهائی، هدفهای کوتاه مدت، مثل مشخص کردن کرج، زنجان و … در مسیر رسیدن به هدف، تبریز، مشخص و تعیین میکنیم. با این روش معین میکنیم که چقدر از راه را طی کرده ایم و پروژه رسیدن به تبریز در چه مرحله است، تا همراهان ما خود را در مسیر قرار داده و یا برای خود تصور “آگاهان حرکت کردن” را ترسیم کنند.

برای حاکمان و “الیتهای” جامعه بسیار مهم است که “هدف” یا “هدفها” را مشخص کنند. راه نمادها و یا هدفهای کوتاه مدت، بیشترین نقش و تاثیر را در هدایت مردم و کنترل افکار عمومی بازی میکنند. برای مثال هدف، یعنی رسیدن به تبریز، را شما برای زیر مجموعه خود مشخص کرده اید، یعنی ضرورت رفتن به آنجا را در ذهن آنها جا انداخته اید. اما برای رساندن آنها به هدف، شما راه نماهای مسیر رسیدن، از تهران به مشهد و از آنجا به رامسر و سپس با کشتی به بندر دیگری و از شهرهای مختلف دیگر به تبریز، را برای آنها تبیین میکنید. در این پرسه تبیین، قبول مسافرت به تبریز و کنترل افکار مسافرین به تبریز که از چه مسیری میباید بگذارند، از ابزارهای گوناگونی استفاده میکنند تا به هدفهای خودشان برسید. در واقع نکته اصلی و اساسی در این است که هدف حاکمان و “الیتهای” جامعه میتواند “تبریز” نباشد و مسافران و تبریز( به عنوان هدف) تبدیل به ابزاری برای رسیدن آنان به هدف شان باشد.

نمونه واقعی اینگونه تبیینها را ما در پروژه های خمینی و “استمرار طلبان” نظام حاکم بر ایران دیده ایم. پروسه تبیین که آیت الله خمینی برای رسیدن به هدفش از آن استفاده کرد، برای مردم ایران رسیدن به سر بلندی و آبادانی ایران بوده. ولی برای آیت الله خمینی ملت (موضوع یا subject) و هدف (سر بلندی و آبادانی آیران) ابزاری بیش برای رسیدن به هدفش، امت سازی چیز دیگری نبود. او به مانند پرسه یاذشده در بالا، مسیر رسیدن را در یک پرسه پیچیده، برای مردم مشخص میکند. “قبول” و “کنترل” افکار مردم برای آیت الله خمینی ابزار لازم و ضروری است جهت تبیین نظام جمهوری اسلامی و رسیدن به هدف نهائیش. پروسه “قبول” و “کنترل” همان ابزاریست که با استفاده از آنها توان ایجاد فرهنگ سیاسی در کشور برایش فراهم میکند.
همین فضای فرهنگ سیاسی حاکم بر کشور و ملت است که مردم را به “خود آموزی” و یا ” خود سانسوری” برای زندگی اجتماعی شان در جامعه وا میدارد. یعنی مردم میپذیرند، برای کار و زندگی اجتماعی شان و حتی زدنگی خصوصی شان باید چگونه رفتار و عملکردی داشته باشند. در این پروسه است که مردم ارزشهای فرهنگ “تقلید” و “تطبیق” را پذیرفته و بکار میبرند. همین فرهنگ غالب است که موجب پایدار و ماندگاری نظام جمهوری اسلامی میشود. نمونه دیگر اینگونه تبیینها، پروژه استرار طلبان نظام تحت نام “اصلاح نظام” است که پس از گذاشت ۲۰ سال، از ۱۳۷۶ تا ۱۳۹۶، نه اینکه ملت بزرگ ایران به نتیجه “مطلوبی” نرسیدند، بلکه بدون هیچ شکی شرایط زندگی و ارزشهای اجتماعی حاکم بر جامعه شان از آنچه که بود بدتر نیز شده است.

مختصر آنچه که گفته شد این است که راه نماها و هدفهای منطقه ای- Objectives – برای رسیدن به مقصد نهائی الزامیست. چرا که مردم یا زیر مجموعه این پروژه میباید خود را در مسیر راه ببینند تا بتوانند رفتارهای خودشان را منطبق با ارزشهای تبیین شده حاکمیت تطبیق و اصلاح کنند. حاکمیت به این طریق، سیاستهای فرهنگی اش را در جامعه پیاده کرده و بعد از استمرار و تمرین مکرر آنها در سطح جامعه، این سیاستهای فرهنگی را تبدیل به فرهنگ سیاسی کشور خواهد کرد.

با توجه به استدلالهای ذکر شده، حال میتوانیم به روش تحقیقاتی هافستد، به بررسی راهکار مقابله و یا تاثیر گذاری بر روی ارزشهای اجتماعی بپردازیم. برای این منظور میباید مشخص کرد که کدام ارزشهای اجتماعی برای تغییر و یا تحول مد نظر ماست و سپس با تهیه پرسشنامه “دقیق” و “تخصصی” بر طبق جدول ارزیابی، پاسخهای جمع آوری شده را پس از بررسی بر روی محور ویژه اش بین ۰ تا ۱۰ بمانند نمودار(۷) پیاد کنیم. با استفاده از این روش، داده های میدانی و آماری را بصورت روشنتری قابل تجزیه و تحلیل در خواهد آمد. در نتیجه امکان تهیه طرح اجرائی جهت تبیین سیاستهای فرهنگی به منظور ایجاد تغییرات و تحولات اجتماعی دقیق تر فراهم خواهد شد. یکی از مزایای این روش این است که میتوان بازده طرح اجرائی را نیز مورد بررسی قرار داد و ضعف ها و مزایاتهای سیاستهای فرهنگی تبیین شده و به اجرا درآمده را مشخص کرد. پس از اجرای طرح تهیه شده و بررسی داده های بدست آمده، نموداری (وضعیت مطلوب) بدست خواهد آمد(۹) و (۱۰).

ارزیابی ارزشهای اجتماعی به روش میدانی

با توجه به نمودار(۷) که با هشت ارزش فرهنگی و اجتماعی ترسیم شده است، به ارزیابی ارزشهای اجتماعی در مقطع کوتاه مدت بین ۱۰ تا ۲۰ سال که در جامعه مورد تمرین واقع شده است را در نظر میگریم. این ارزشها در سه بخش عمده تقسیم بندی شده که بقرار زیر است؛
۱- ارزشهای “مثبت”؛
الف) قانون مداری
ب) شک
ت) تحقیق

۲- ارزشهای خنثی،
الف) مردانه گرائی (خودمحوری، تکروی و …)
ب) زنانه گرائی (عاطفی، جمعی و تیمی و …)

نمودار(۷)

۳- ارزشهای منفی
الف) رابطه مداری
ب) تقلید
ت) تطبیق

نکته مهم دیگر در این نمودار مشخص شدن حوزه تاثیر گذاری است. این حوزه در واقع فضا یا مخرج مشترک کار کرد یا بهتر بگویم حوزه شروع پذیرش تحولات و تغییرات ارزشها در جامعه است. برای مثال در جامعه ما (این مثال فقط جنبه توضیحی دارد و ارزشهای آن آزمایش نشده است )، بر اساس تحقیقات میدانی، به “تقلید” ۷ واحد داده شده است (این واحدها فقط جهت ترسیم نمودار انتخاب شده است). با اجرای پروژه کتاب خوانی و آگاهی رسانی، بر روی نمونه های اجتماعی، درصد افرادی که بوسیله “ارزش تقلید” با مسائل و رویدادهای زندگی برخورد میکردند به ۳ واحد کاهش یافتند. بهم این ترتیب دیگر ارزشهای مشخص شده دیگر بر روی محورهای نمودار معین و پیاده شده اند.

نکات دیگر که میباید مد نظر قرار گیرد؛
الف) فضای محصور شده بین خطهای سبز و قرمز، نمایانگر بررسیها و اجرای پروژه تحولات ارزشی در بین جامعه، که همان حوزه تاثیر گذاری است.
ب) همانطور که قبلا اشاره شد، فضای مشترک بین بردارهای سبز و قرمز که به رنگ خاکستری مشخص شده است، نمونه های مورد تحقیق، توانایی درک و استفاده از ارزشهای محصور در بین دو فضا ارزشی (سبز و قرمز) در دو وضعیت موجود و مطلوب را به نمایش گذاشته است. به باور من، افراد یا نیروهائی که در حوزه مشترک که با رنگ خاکستری مشخص شده اند، افراد یا نیروهائی هستند که میتوانند منتقل کننده تغییرات و تحولات ارزشی در سطح جامعه باشند.
ت) حوزه خارج از فضا محصور شده بین خطهای سبز و قرمز نمایانگر افراد و یا نیروهائی هستند که در بررسی تحقیقاتی قرار نگرفته اند. دلیل این کار هم روشن است، ارزشهای انتخاب شده بسیار وسیع و از سوی دیگر “تندرو” که در عرف جامعه نمیگنجند بوده و بازتاب ارزشهای اجتماعی را نخواهند داشت. لذا از ارزیابی انها صرف نظر شده است.
نمودار(۷)، ارزشهای مورد قبول و تغییرات آنها در جامعه از یک سو و از سوی دیگر، تاثیر راهکارهای عرضه شده برروی هنجارها یا ناهنجارهای فرهنگی/اجتماعی را مشخص میکند. با این روش میتوانیم اثر گذاری پروژه را مورد بررسی و مشخص کنیم که تا چه حد پروژه موفقیت آمیز بوده است.

نتیجه
ما میتوانیم در جهت “بهسازی” یا “تخریب فرهنگ ملی” تاثیراتی بگذاریم، اما اینکه تاثیری را که میگذاریم، موجب تغییر فرهنگی و یا فرهنگی ملی را “اصلاح” نماییم، توهمی بیش نیست. چرا که برای تاثیر بر روی ارزشها یا خلق ارزشهای جدید در فرهنگ (ملی)، دو پارامتر مهم لازم است؛ یکی استمرار تمرین ارزشهای جدید یا تغییرات داده شده و دومی طول ادامه این تمرینها در زمان که بسیار طولانی است که شاید به صدها سال برسد خواهد بود. پس اگر بحث “کار فرهنگی” به معنی زمینه سازی آزادی و دموکراسی در ایران باشد، ما نمیتوانیم منتظر صدها سال باشیم تا با تغییر و اصلاح فرهنگی ملی، نظام سیاسی ضد انسانی و ضد ملی را به زباله دان تاریخ بی اندازیم. زیرا با سرعت و سیر تخریبی کشور و پیوندهای ملی و انسانی که توسط حاکمان و الیتهای وابسته به آنها به پیش میرود، در ظرف یکی دو نسل آینده، از کشور و فرهنگ “خرد گرا” و ارزشهای “آن” چیزی باقی نخواهد ماند.

اما اگر “کار فرهنگی” بمنظور تغییر ارزشهای اجتماعی است, که بوسیله سیاستهای فرهنگی نظامهای سیاسی بوجود آمده باشد، آنوقت میتوانیم امیدوار بود که با براندازی نظام کنونی و به اجرا درآوردن سیاستهای فرهنگی “مناسب” و “حساب” شده، فرهنگ سیاسی حاکم بر کشور و مردم را تغییر داد. در این صورت، ما شاهد تغییر ارزشهای اجتماعی در سطح جامعه خواهیم شد. برای این منظور، اول باید آسیب شناسی کرد ( بمانند نمودار ۵)، بدین معنی که اولویتها را مشخص کرد. سپس عمق و گستردگی آنها را با تحقیقات، تهیه پرسشنامه “دقیق” و “تخصصی” تبیین و انتخاب کرد. در ادامه، میتوان با بررسیهای کارشناسانه، برنامه تاثیر گذاری را تبیین و به اجرا درآورد (بمانند نمودار ۶). در پایان، نتیجه حاصله را در یک تحقیق میدانی معین، داده های بدست آمده را با هم مقایسه کرد (بمانند نمودار ۷). با مقایسه و مطالعه داده ها، فضاهای ترسیم شده بر روی بردارها، وضعیت موجود و ارزشها مطلوب را ارزیابی کرده، تا حوزه تاثیر گذاری پروژه اجرا شده را مشخص کنیم. با تکرار این پروسه، پیاده کردن وضعیت موجود و با تحقیقات کارشناسانه برای آسیب شناسی و تبیین پروژه های تکمیلی بعدی، روند مبارزه “فرهنگی” یا بهتر بگویم “ارزشی” را ادامه داد تا به نتیجه “مطلوب” رسید. نتیجه مطلوب رسیدن به ارزشهای اجتماعی است که بنیاد شده بر روی ارزشهائی فرهنگی بمانند؛ خردگرائی، شک، تحقیق، راستگوئی، آزادمنشی و انساندوستی است.
با مهر
اکبر کریمیان
۲۰/۱۱/۲۰۱۷
بازنگری(۲۳/۱۲/۲۰۱۸)
تلگرام
https://t.me/Karimian_Akbar
‏ Karimian.akbar@gmail.com
واتساپ: ۰۰۴۴۷۸۸۶۶۶۲۰۵۵

رفرنسها و منابع مطالعه ی

درس‌های مذاکرات ویتنام برای کیم و خامنه‌ای/رضا تقی زاده

«در مذاکرات ویتنام، دونالد ترامپ نشان داد که به دنبال معامله خوب و مصالح پایدار است و نه سود یک‌شبه».

مذاکرات ظاهراً از هدف بازمانده دونالد ترامپ با کیم جونگ اون در هانوی، مانند هر رویداد تاریخی دیگر، شامل درس‌هایی است که تنها بعد از پایان ماجرا و «خبر دیروز» شدن آنها آموخته و هر یک به نسبت اهمیت و تأثیرگذاری، حتی برای سال‌ها در مراکز نظامی، سیاسی و دانشگاهی مورد مطالعه و آموزش قرار گرفته، یا از سوی پژوهشگران مستقل تعقیب می‌شوند.
جنگ دو کره که روز ۲۷ ژوئیه سال ۱۹۵۳ با اعلامیه آتش‌بس مابین فرماندهان دو طرف متوقف شد، جنگ ویتنام که ریچارد نیکسون رئیس‌جمهور وقت آمریکا در سال ۱۹۷۳ تصمیم به پایان حضور نیروهای کشور خود را در آن طی یک بیانیه تلویزیونی اعلام داشت، جنگ هشت ساله ایران و عراق که با قبول قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت در روز ۲۲ اوت ۱۹۸۸ به برقراری آتش‌بس مابین طرفین انجامید، جنگ‌های اعراب و اسرائیل، مذاکرات اسرائیل و فلسطینیان از زمان توافق کمپ دیوید در سال ۱۹۷۸ تا توافق اسلو در سال ۱۹۹۵ و آخرین مرحله مذاکرات آنها که جان کری دومین وزیر خارجه اوباما ابتکار آن را به دست گرفت –مسئولیتی که اینک به جرد کوشنر، داماد و مشاور دونالد ترامپ سپرده شده، از جمله این رویدادها محسوب می‌شوند.
مذاکرات روز ۲۸ فوریه ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا با کیم (سوم): جونگ اون «رهبر قانونی کره شمالی» از این قاعده مستثنی نیست. (رئیس‌جمهور اسمی و تشریفاتی کره شمالی کیم (اول): ایل سونگ، پدر بزرگ رهبر کنونی و پدر کیم (دوم): جونگ ایل، است که در سال ۱۹۹۴ فوت شد و چهار سال بعد طی تصمیمی بی‌سابقه «رئیس‌جمهور همیشگی» کشورش نامیده شد و به این دلیل، به فرزند و جانشین او تنها عنوان رئیس کمیته اجرایی شورای خلقی کشور داده شد –عنوانی که جونگ اون، رهبر کنونی نیز یدک می‌کشد- در کره، مانند چین، نام خانوادگی افراد و اشخاص ابتدا، و نام کوچک افراد بعد از آن آورده می‌شود.

درس‌های ترامپ برای کره شمالی

حتی با وجود نداشتن سابقه کار در سیاست و یا تحصیل دانشگاهی در رشته تاریخ، سیاست یا حقوق …، رئیس‌جمهور آمریکا با کمک کادرهای حرفه ای در وزارت خارجه، دفاع، سازمان‌های اطلاعاتی آن کشور و اتاق‌های فکر، پیش از داخل شدن در مذاکرات جمعی و یا دوجانبه، تا حدود لازم با سوابق ماجرا، هدف‌های تعیین شده و انتظارات عملی از مذاکرات آشنا می‌شود، اگر چه اتخاذ تصمیم نهایی با او است.
طی مراحل فراهم آوردن آمادگی‌های مقدماتی که با کمک کادرهای حرفه‌ای (civil servant) صورت می‌گیرد، تمام نکات و جزئیات ضروری، از جمله پیشنهاد محل دیدار و توافق پیرامون آن، پیش‌نگری رفتار طرف متقابل، نتایج محتمل مذاکرات و عکس‌العمل متناسب به هر از آنها، بررسی می‌شود.
دور اول مذاکرات ترامپ با رهبر جوان کره شمالی در سنگاپور برگزار شد که گذشته از جغرافیا، از هر لحاظ دیگر به آمریکا نزدیک‌تر از کره شمالی است و از این جهت میزبانی متناسب با «ارزش‌های آمریکایی» محسوب می‌شد.
دور دوم مذاکرات در هانوی، پایتخت و دومین شهر بزرگ ویتنام در نظر گرفته شد که با سرعت در حال رسیدن به اقتصاد و رفاه شهر هوشی مین (سایگون سابق) است.
ویتنام بعد از پایان جنگ با آمریکا در سال ۱۹۷۵ و متحد شدن شمال و جنوب همچنان سرمست پیروزی نظامی و اسیر عقیده گرایی سوسیالیستی بود. بعد از مرگ هوشی مین، رهبر سابق کره شمالی در سال ۱۹۶۹، ویتنام تا مدتی دنباله‌رو «رهبر کبیر» بود و مانند «برادر بزرگتر» – چین کمونیست، در ورطه فقر تدریجی گام می‌زد.
در چین، بعد از مرگ مائو و سپرده شدن مهار اقتصاد در حال از هم پاشیدن آن کشور به دنگ شیائو پینگ در سال ۱۹۷۸، و معرفی «فکر نو» توسط رئیس تازه، که تلفیقی از سوسیالیسم با اقتصاد رقابتی و استقبال از سرمایه‌گذاری خارجی بود، نه تنها پرجمعیت‌ترین کشور جهان در مسیر تازه‌ای قرار گرفت، که فکر دنباله‌روی از نظریه دنگ شیائو پینگ در دیگر کشورهای کمونیست شرق آسیا، بخصوص ویتنام، نیز هواخواهان جدی یافت.
حدود هشت سال بعد از معرفی «فکر نو» در چین کمونیست، ویتنام که تورم ۷۰۰ درصد سالانه و خطر فروپاشی کامل اقتصادی را تجربه می‌کرد، طی کنگره ششم حزب کمونیست آن کشور فکر بازسازی اقتصادی موسوم به« دوی موی» (Doi Moi) را در پیش گرفت که با غلظت کمتر نسبت «فکر نو» و تحولات اقتصادی در چین، طالب اقتصاد رقابتی، ارتباط با دنیای آزاد و جلب سرمایه‌های خارجی بود.
ویتنام امروز با حفظ پوسته خارجی سوسیالیستی، از انزوای سیاسی خارج شده، مشمول تحریم‌های جهانی نیست، اقتصاد خود را به بازارهای جهانی پیوند داده و ضمن تضمین رفاه تدریجی مردم، یکی از کشورهای سریعاً رو به رشد در شرق آسیا محسوب می‌شود.
با رشد سالانه اقتصادی ۶.۸ درصد (سال ۲۰۱۷)، برابری قدرت خرید (پول ملی) در حدود ۷۰۰ میلیارد دلار در سال گذشته و سرانه قدرت خرید بیش از هفت هزار دلار، و جلب ۱۵ میلیون و ۵۰۰ هزار گردشگر خارجی در سال ۲۰۱۸ (۲۰ درصد رشد نسبت به سال پیش از آن) ویتنام اینک یکی از کشورهای بسیار مستعد برای جلب سرمایه‌های خارجی است.
کره شمالی که همچنان به عقیده‌گرایی کمونیستی دوران استالین و مائو پایبند مانده، با وجود برخورداری بیشتر از زیر میراث باقی مانده از دوران تسلط ژاپنی‌های بر آن کشور، در زمینه زیرساخت‌های شهری و صنعتی، (به نسبت کره جنوبی که بعد از جنگ عقب‌مانده‌تر از نیمه شمالی بود)، با وجود برگزاری نمایش‌های میدانی رنگارنگ، در تمام زمینه‌های اقتصادی، فرهنگی، علمی و ورزشی در حال درجا زدن و عملاً به عقب رانده شدن است.
اقتصادی کره شمالی در سال ۲۰۱۷ رشد منفی ۳.۵ درصد را تجربه کرد و در سال بعد تولید ناخالص ملی آن کشور (۲۸ میلیارد دلار) در ردیف ۱۲۵ جهان قرار داشت.
یکی از درس‌های غیرمستقیم ترامپ برای کره شمالی، با انتخاب ویتنام به عنوان میزبان مذاکرات، نشان دادن الگوی پیشرفت واقعی، حتی برای نظام‌های ظاهراً پایبند مانده به عقیده‌گرایی کمونیستی، و ارزش دست کشیدن از سلاح‌های اتمی و موشکی و بازکردن درهای کشور به روی جوامع آزاد و دادن فرصت رشد و رفاه و آزادی به مردم بود.
در پایان مذاکرات ظاهراً از نتیجه بازمانده در هانوی، چو سون هوویی، معاون وزیر امور خارجه کره شمالی اظهار داشت: «آمریکا با نپذیرفتن پیشنهاد ما، فرصتی را از دست داد که در هزار سال فقط یک بار پیش می‌آید». در عمل این کره شمالی است که موقتاً، فرصت پیوند خوردن به جامعه جهانی، گریز از فقر و حرکت در مسیر توسعه و رفاه را از دست داده است؛ موضوعی که ترامپ پیش از شروع گفت‌وگوی دو جانبه با کیم مورد تأکید قرار داد.

درس‌هایی برای جمهوری اسلامی

اشتیاق ترامپ در انجام مذاکره پیرامون خلع سلاح اتمی با رهبر کره شمالی نشان داد که رئیس‌جمهور تاجر پیشه آمریکا برای معامله با رهبران هر نظام سیاسی (از جمله جمهوری اسلامی ایران) آماده گفت‌وگو و معامله است و امور داخلی کشورها را عملاً موضوعی مربوط به مردم و رهبران آنها می‌داند.
در عین آمادگی برای گفت‌وگو، دونالد ترامپ «معامله» و توافق را موضوع دیگری تلقی می‌کند و آن طور که توافق اتمی با ایران را که در دولت اوباما صورت گرفت «بدترین توافق تاریخ» معرفی کرد، تنها به دنبال «توافق خوب» است؛ به این معنی که نخست سهم کشور خود را طلب کند و بستاند، و بعد مورد مطالبه را به طرف‌های مذاکره واگذار کند.
به این ترتیب کسانی که در ایران به گفت‌وگو با دولت ترامپ دل بسته‌اند، پیشتر باید با درس گرفتن از دو دور گفت‌وگوهای انجام شده با کره شمالی، در صورت داشتن اشتیاق گفت‌وگو خود را برای بده بستان واقعی با تاجری سخت‌گیر آماده کنند.
دولت ترامپ پیشتر شرایط ۱۲گانه توافق با جمهوری اسلامی را منتشر ساخته و بر این باور است که زمان (مانند پیونگ یانگ) به زیان تهران است و نه به زیان واشینگتن.
درس دیگر ترامپ برای رهبران حزب دمکرات آمریکا بود که شاید تلاش می‌کردند در صورت رضایت دادن او به یک توافق نیم‌بند با رهبر کره شمالی، با انگیزه برداشت تبلیغاتی از آن برای خود، بار دیگر او را به دو چهره بودن، ضعف شخصیت و بی‌تجربگی در سیاست متهم کنند. در هانوی ترامپ نشان داد که به دنبال «معامله خوب» و مصالح پایدار است و نه سود یک‌شبه.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت (۴)؛ خبر و تفسیر از ف. م. سخن

اسکار ۲۰۱۹

ـــــــــــــــــــــ

در دقایقی که این مطلب را می نوشتم، مراسم اسکار ۲۰۱۹ در حال برگزاری بود. هنرپیشه های بزرگ جهان، با لباس های فاخر و شکوهمند از روی فرش قرمز عبور می کردند، و باعث خیرگی چشم چند میلیارد انسان در سرتاسر جهان می شدند.

بسیاری این مراسم را نقد می کنند. بسیاری از تنزه طلبان، نه تنها این مراسم، بلکه سینمای شکوهمند امریکا را از دم تیغ می گذرانند و در آن صرفا بازاری برای ارائه کالایی به نام فیلم می بینند.

اما بی گمان همین منتقدان، بسیاری از فیلم های انتخاب شده در اسکار را با لذت به تماشا نشسته اند و محصول این بازار «سرمایه دار پسند» را با پرداخت مقدار اندکی پول دیده اند.

سینما اگر بر دو پایه ی «صنعت» و «هنر» استوار باشد، هر دوی این ها لازم و ملزوم یکدیگرند.

بدون پول هنگفت چگونه می توان فیلم عظیم و متکی به فن آوری پیش رفته مانند «آواتار» را ساخت، و بدون هنر اسپیلبرگ بزرگ، که کارش را با «دوئل» ساده و کم خرج آغاز کرد چگونه می توان به فیلم های عظیم با سودهای میلیون دلاری دست یافت.

روش فرهنگ امریکایی، ترکیب عوامل لازم برای رسیدن به سودی ست که اگر جیب عده ای خاص را پر پول می کند، به هنر و رشد آن نیز بهره می رساند.

البته جهان سرمایه و هنر به قدرشناسی امثال ما نیاز ندارد. وقتی می تواند بر قلب و روح و ذهن ما تاثیر بگذارد، و ما را نیازمند خود نگه دارد، قدرشناسی به چه کار می آید.

*****

امریکا را به برجام بر می گردانم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانم «الیزابت وارن»، نامزد حزب دمکرات، برای انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۰ امریکا، اخیرا گفته است که:

«رییس جمهور شوم، امریکا را به برجام بر می گردانم.»

البته این حق خانم «وارن» یا هر کس دیگر است که برای منافع کشورش، با جنایتکاران جهان، از درِ معامله وارد شود.

برجام، فریبی بود که پرزیدنت ترامپ، مثل بچه ای که برهنه بودن پادشاه را فریاد زد، بدون تعارف، کنار گذاشت، و دستکم با این کار، حس بلاهت و حماقت را از ما ایرانیانی که تصور می کردیم واقعا در این برجام چیزی وجود دارد که ما نمی فهمیم دور کرد.

ما هم پادشاه حکومت اسلامی و وزیر خارجه اش را برهنه می دیدیم، اما هر روز، آن قدر مزیت فوق العاده در برجام نشان داده می شد که ما هم کم کم گمان می کردیم چیزی در آن هست که ما متوجه اش نیستیم.

پذیرش سیاست ترامپ در مورد برجام، به معنای پذیرش تمام سیاست های او نیست. سیاست های داخلی امریکا، برای ما ایرانیان خارج از امریکا و متمرکز بر مسائل کشورمان ایران اگر نگوییم اصلا اهمیت ندارد، دستکم باید بگوییم اهمیت دست آخر دارد.

قبولِ واقعیت های نظام اسلامی حاکم بر ایران هم به معنای جنگ خواهی نیست. فریب فریب است و عوارض مخرب فریب امروز هم نه، بعدها آشکار خواهد شد.

در جایی نوشتم، اگر قرار باشد خانم وارن نامی رییس جمهور امریکا شود، اگر من تابعیت امریکا را داشته باشم، نه صد در صد بلکه دویست در صد به ترامپ رای خواهم داد.

ما در طول ۴۰ سال گذشته به قدر کافی زجر کُش شده ایم. این تغییر دائم سیاست های کلان بین المللی، عاملی شده است برای زجر کش شدن بیشتر ما. مرگ یک بار، شیون یک بار خواسته ی کسانی ست که هر روز به قول زنده یاد فردین می میرند، و حال که پذیرش برجام در عرصه ی سیاست امریکا خط خورده، همان بهتر که خط خورده باقی بماند.

بیانیه گلنوش خالقی، فرزند زنده‌یاد استاد روح‌الله خالقی

عمل ناپسند دستکاری در سرود ملی-میهنی «ای ایران» را محکوم کنیم

 

چند روز پیش برحسب تصادف، ویدیوئی را در فضای مجازی مشاهده کردم که همانا سرود «ای ایران»، ساخته پدرم استاد روح‌الله خالقی با شعری از استاد حسین گل‌گلاب است. با اندوهی فراوان متوجه شدم که ناباورانه اشعار این سرود ملی – میهنی که یک اثر ثبت شده ملی است و در زمره یک اثر تاریخی کشور ایران. سرودی عاری از هرگونه گفتمان تاریخی، مذهبی، و فردی، که پس از چندین دهه که از خلق آن می‌گذرد همچنان در قلب هر ایرانی می‌تپد. این سرود که صرفا بازگو کننده کشور ایران است، متاسفانه توسط افرادی نادان و نابخرد به بازی گرفته شده است.

امیدوارم شاهد واکنش و حضور پرشکوه ملت ایران در اعتراض به این اعمال ناپسند باشم. بر این باورم که چنین اثر ملی هیچگاه با چنین ترفندهائی دچار خدشه نخواهد شد.

واشنگتن، ۲۵ فوریه ۲۰۱۹ برابر با ۶ اسفند

صدوسومین ماهنامه ادبیات داستانی چوک- اسفندماه سال 97

برای دانلود تمامی شمارگان این ماهنامه ها و فصلنامه ها به سایت مراجعه کنید
www.chouk.ir
www.khanehdastan.ir
دوره‌های داستان‌نویسی، ویراستاری، اسطوره‌شناسی، داستان‌نویسی نوجوان، تولید محتوا، فیلمنامه‌نویسی

داستان ایرانی

داستان ترجمه

مقاله«لوکائون»

مقاله «پایان یک ماجرا»

یادداشت بر رمان «بینوایان»

نگاهی به رمان «جنگجوی زن»

بررسی داستان«در سرزمین دیگر»

مقاله «ناتورالیسم و صادق چوبک»

بررسی رمان «آخرین خون آشام»

معرفی رمان «وقتی نیچه گریست»

نگاهی به فیلم «زندگی پیش چشمانش»

معرفی مجموعه داستان«یاس امین الدوله»

نگاهی به مجموعه داستان «رقصنده بر باد»

نگاهی به کتاب «اندیشه‌های نو در رمان­نویسی»

معرفی برنده جایزه جایگزین نوبل «ماریس کنده»

بررسی عناصر روایی در مجموعه شعر «انگشت‌ها را باد خواهد برد»

مقاله «مروری بر چند اثر نویسنده شهیر روس فئودورداستایوفسکی»

نگاهی تطبیقی و تاریخی به دو فیلم «شجاع دل» و «پادشاه قانون شکن»

این شماره همراه با: صادق چوبک، مرتضی فضلی، آفاق دادو، سمیه کاظمی حسنوند، لیلا غلامی، علی ربیعی، صحرا دانایی، نیما یوسفی، زهرا آذر، مریم آمارلو، سپیده رشنو، صدیف آقاپور، رئوف شاهسواری، حانیه دادرس، ج.ایرانپور (م.رضوی)، مازن معرف، شارلوت برونته، ایزاک بابل، کیت شوپن، سرندرا پرکش، تولگا گوموشآی، هنری پائول واتره، محمد علم الله صلاحی، ناهید سیرری اوریک، آن کولین، ارنست همینگوی، اروین د. یالوم، ماریس کنده، ماکزین هانگ کینگستون، فئودور داستایوفسکی باربارا شوپ، مارگارت لاودنمن ، وادیم پرلمان، آندری تارکوفسکی، امیل استرن، مل گیبسون

سردبیر: مهدی رضایی

مشاور: حسین برکتی

هیئت تحریریه

تحریریه بخش داستان

بهاره ارشدریاحی (دبیر بخش نقد، مقاله، گفتگو) طیبه تیموری‌نیا (دبیر بخش داستان کوتاه)، فرزانه ولی‌پور (دبیر بخش داستانک) ریتا محمدی، غزال مرادی، شهناز عرش‌اکمل، علی پاینده، محمود خلیلی، مصطفی بیان، گیتا بختیاری، وفا کشاورزی سمیه سیدیان، سعید زمانی، نعیمه زنگنه، الهام زارعی، مرتضی غیاثی، معصومه رستم‌خانی، سیدعلی موسوی ویری

تحریریه بخش ترجمه

پونه شاهی (دبیر بخش ترجمه)، اسماعیل پورکاظم مریم نوری‌زاد، لعیا متین پارسا، سمیرا گیلانی، مهسا طاهری

تحریریه بخش سینما و تئاتر

زهرا آذر (دبیر بخش سینما و تئاتر)، میلاد پرنیانی، محمدرضا ایوبی

www.khanehdastan.ir
خانه داستان چوک با دوره های داستان نویسی، ویراستاری، نقد ادبی، اسطوره شناسی
www.khanehdastan.ir
نخستین بانک مقالات ادبی، فرهنگی و هنری چوک
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/11946-01.html
دانلود ماهنامه‌های ادبیات داستانی چوک و فصلنامه شعر چوک
http://www.chouk.ir/download-mahnameh.html
دانلود نمایش رادیویی داستان چوک
http://www.chouk.ir/ava-va-nama.html
دانلود فرم پیش ثبت‌نام دهمین دوره آکادمی داستان نویسی چوک
http://www.chouk.ir/tadris-dastan-nevisi.html
فعالیت های روزانه، هفتگی، ماهیانه، فصلی و سالیانه کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/7-jadidtarin-akhbar/398-vakonesh.html
بانک هنرمندان چوک صحفه ای برای معرفی شما هنرمندان
http://www.chouk.ir/honarmandan.html
شبکه تلگرام کانون فرهنگی چوک
https://telegram.me/chookasosiation
اینستاگرام کانون فرهنگی چوک
http://instagram.com/kanonefarhangiechook
بخش ارتباط با ما برای ارسال اثر
http://www.chouk.ir/ertebat-ba-ma.html

گزارش همایش روز جهانی داستان و تقدیر از استاد ر. اعتمادی
www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/15501-2019-02-14-22-43-17.html
گزارش و عکس‌های همایش«روزجهانی داستان » و تقدیر از «جمال میرصادقی» سال ۹۲
http://www.chouk.ir/7-jadidtarin-akhbar/1115-2012-01-07-06-26-37.html
گزارش همایش «روزجهانی داستان» و تقدیر از «قباد آذرآیین» سال ۹۴
http://www.chouk.ir/download-mahnameh/7-jadidtarin-akhbar/12607-2016-02-18-11-32-59.html
گزارش و عکس‌های همایش «روز جهانی داستان» و مراسم تقدیر از «فریبا وفی» سال ۹۵
http://www.chouk.ir/download-mahnameh/7-jadidtarin-akhbar/13838-fariba-vafi.html
گزارش همایش «روز جهانی داستان کوتاه» با تقدیر از «ژیلا تقی‌زاده» ۹۶
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/14848-2018-02-12-08-31-27.html
گزارش همایش «روز جهانی ترجمه» و مراسم تقدیر از «مریوان حلبچه‌ای» سال ۹۶
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/14501-translate-day.html
گزارش و عکس‌های جشن یازدهمین سال فعالیت کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/7-jadidtarin-akhbar/12003-2012-09-23-08-41-27.html
گزارش جلسات ادبی- تفریحی کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/7-jadidtarin-akhbar/1236-2012-01-21-06-13-06.html



کانون فرهنگی چوک تریبون همه هنرمندان و حامی همه انجمن ها و کانون های فرهنگی است.این ایمیل توسط گروه گوگل کانون فرهنگی چوک برای شما ارسال شده است مدیران سایت ها و انجمن ها می توانند ازطریق این گروه گوگل به صورت
هفتگی یا ماهیانه فعالیت های کلی و آثار منتشر شده درسایت را به هزاران نفر اطلاع رسانی کنند . همچنان اطلاع رسانی ایمیل های فردی و وبلاگی قابل تایید
نیست از ارسال چنین ایمیل هایی خودداری بفرمایید

برای لغو ثبت نام در این گروه، یک ایمیل ارسال کنید به
stop4story+unsubscribe@googlegroups.com

آدرس سایت کانون فرهنگی چوک
www.chouk.ir
mehdi_rezayi_mehdi@yahoo.com
info@chouk.ir
chookstory@gmail.com
مهدی رضایی

‏این پیام را به خاطر این دریافت کردید که برای مبحثی در گروه «کانون فرهنگی چوک» در ‏گروه Google ثبت‌نام شده‌اید.
جهت لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل از آن، ایمیلی به stop4story+unsubscribe@googlegroups.com ارسال کنید.

گزارش اختصاصی اشپیگل از کمپ مجاهدین خلق در آلبانی

اشپیگل برای تهیه گزارشی اختصاصی در مورد کمپ مجاهدین خلق در آلبانی با ۱۵ عضو سابق این سازمان گفتگو کرده است. تلاش برای ورود به کمپ یا کسب اطلاعات در مورد دختری که به گفته پدرش می‌خواهد از کمپ خارج شود بی‌نتیجه بوده است.

تارنمای اینترنتی مجله “اشپیگل” گزارشی اختصاصی در مورد کمپ سازمان مجاهدین خلق در آلبانی منتشر کرده است. این گزارش با اشاره به سخنان شماری از اعضای سابق مجاهدین خلق آغاز می‌شود که از تمرین‌های هفتگی خود برای بریدن گلو با چاقو، شکستن دست و درآوردن چشم با انگشت گفته‌اند.

کمپ مجاهدین خلق در آلبانی مساحتی حدود ۵۰ زمین فوتبال دارد و حدود دو هزار نفر ساکن آن هستند. اشپیگل نوشته است که فاصله این کمپ تا رستوران‌ها و میکد‌ه‌های مرکز تیرانا، پایتخت آلبانی، حدود ۳۵ دقیقه با ماشین است.اما کسانی که موفق شدند از آن بگریزند، گفته‌اند بسیاری از ساکنان کمپ اجازه ندارند گوشی همراه‌، ساعت یا تقویم داشته باشند و به نوشته اشپیگل آنها “در کپسول زمان” زندگی می‌کنند.

مصطفی محمدی مرد ۶۲ ساله‌ای است که به اشپیگل گفته است دخترش سمیه ساکن این کمپ است. او گفته است که دختر ۳۸ ساله‌اش برخلاف میل خود و به اجبار در این کمپ است. مصطفی محمدی ساکن کاناداست. او که سال گذشته به امید دیدن دخترش چند ماه ساکن آلبانی شده بود به اشپیگل گفته است: «من هیچ کاری به کار سیاست ندارم‌، فقط می‌خواهم دخترم را ببینم.»

اشپیگل نوشته است که نگهبانان کمپی که دور تا دور آن حصار کشیده شده، به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهند مقابل در ورودی توقف کنند چه رسد به اینکه داخل آن شوند. نگهبانان به گزارشگر اشپیگل گفته‌اند که درخواست مصاحبه بفرستد تا زمانی را برای مصاحبه هماهنگ کنند، اما سپس به درخواست اشپیگل پاسخ نداده‌اند. وکیل این سازمان هم حاضر نشده است به پرسش‌های اشپیگل در مورد سمیه پاسخ دهد.

اشپیگل نوشته روشن است که میان ایران و سازمان مجاهدین جنگی تبلیغاتی در جریان است و هر طرف دیگری را به دروغ‌گویی متهم می‌کند. اما کسانی که از کمپین مجاهدین در آلبانی گریخته‌اند، از شکنجه، اجبار به اعتراف به رویاهای جنسی خود در نشست‌های عمومی و اجبار به سر کردن روسری گفته‌اند.

سخنگوی سازمان مجاهدین خلق آلمان در پاسخ به اشپیگل تمام اتهاماتی که اعضای سابق این سازمان مطرح کرده‌اند را تکذیب کرده است.

اما اشپیگل نوشته است که برای تهیه گزارش خود با ۱۵ عضو سابق سازمان مجاهدین خلق گفتگو کرده، با برخی چندین ساعت‌، و نقاط مشترک قابل توجهی در داستان‌های زندگی آنها دیده است. در این گزارش تأکید شده که سازمان مجاهدین خلق شبیه یک فرقه سیاسی است که به سختی می‌توان از آن گریخت.

غلامرضا شکاری مرد ۵۰ ساله‌ای است که به گفته خود ۲۷ سال عضو سازمان مجاهدین خلق بوده است. او به اشپیگل گفته است که این سازمان تلاش می‌کند در ظاهر خود را سازمانی لیبرال نشان دهد، اما درون آن سراسر دروغ، ترس و فریب است.

شکاری گفته است ۲۰ ساله بوده که گرفتار مجاهدین خلق شده است. او گفته که در جریان جنگ ایران و عراق از مرز ایران گریخته تا به مجاهدین بپیوندد که “وعده آزادی و دمکراسی برای ایران” می‌دادند. شکاری گفته است: «آنها به من وعده دادند که ویزای یک کشور اروپایی را هم برایم می‌گیرند.»

اشپیگل رهبر مجاهدین خلق، مسعود رجوی را شبحی خوانده که از سال ۲۰۰۳ تا کنون کسی او را ندیده و حتی روشن نیست که هنوز زنده است. همسر او مریم رجوی که رهبری مجاهدین خلق را بر عهده دارد از قرار میان کمپ این سازمان در آلبانی و دفترش در پاریس در رفت‌وآمد است.

این سازمان در پایتخت‌های بسیاری از کشورهای جهان، از جمله در برلین دفتر دارد و به نوشته اشپیگل موفق شده با لابی قدرتمند خود متحدان پرنفوذی مانند جان بولتون، مشاور رئیس‌جمهور آمریکا، یا رودی جولیانی، وکیل ترامپ را جذب خود کند. این متحدان البته در ازای دریافت پول به عنوان سخنران در گردهم‌آیی‌های مجاهدین خلق شرکت می‌کنند.

سازمان مجاهدین خلق در وب‌سایت خود مدعی شده خواستار دمکراسی، حقوق بشر و جدایی دین از حکومت در ایران است. در ادامه بر مشارکت گروه‌های سیاسی، تشکیل ائتلاف و آزادی برگزاری تجمعات تأکید شده و در یک طرح ده ماد‌ه‌ای برای آینده ایران آمده است که وقتی این سازمان به قدرت رسد، همه چیز بهتر می‌شود.

اشپیگل در گزارش خود نوشته، آنچه ساکنان سابق کمپ مجاهدین خلق می‌گویند با این ادعاها همخوانی ندارد و این کمپ بیشتر به یک زندان شبیه است.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ خبر و تفسیر از ف. م. سخن

وقتی رهبر مسلمین جهان مثل یک آدم معمولی مطلب اش از توییتر حذف می شود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در دوران قدیم، که از اینترنت و اطلاع رسانی های بدون سانسور فردی و گروهی خبری نبود، حاکمان و سیاستمداران، به نظر ما، تافته هایی جدا بافته می آمدند و با ما مردم عادی فرق بسیار داشتند.

شأن اجتماعی افراد تقریبا ثابت و غیر قابل تغییر بود خاصه در رتبه های بالای اجتماعی و سیاسی.

اما همان طور که اهمیتْ پیدا کردنِ کاسب کاران و صنعت گران و مردم شهرنشین، موقعیت اجتماعی فئودال های با اصل و نسب را متزلزل کرد و طبقه ی بسته و غیر قابل رسوخ آن ها را در هم شکست، امروزه نیز، با ورود اینترنت به عرصه ی اجتماع و سیاست، دیگر از «خدایگان سازی» و عرش های اجتماعی خبری نیست، و هر کس بخواهد به سبک دوران ماقبل اینترنت، خود را موجودی مجزا از مردم جوامع عادی نشان دهد، با تمسخر و استهزاء، از مقام خدایی به مقام بندگی، و از عرش به فرش سقوط خواهد کرد و انگشت نمای خاص و عام خواهد شد.

خدایگانی به نام «آسد علی خامنه ای» که در کشور ما هر امری کند لازم الاجراست و با او رفتاری ورای انسان های عادی می شود، اخیرا پُستی به نام اش در توییتر منتشر شده که در آن فتوای قتل نویسنده ی خوش قریحه ی انگلیسی را «حکمی قطعی و غیر قابل تغییر» خوانده است.

کاربران توییتر هم، که انسان هایی عادی و بدون قدرت سیاسی هستند صفحه سید علی را ریپورت کرده اند و به مسوولان توییتر اطلاع داده اند که شخصی به نام خامنه ای دعوت به خشونت و قتل کرده است.

توییتر هم بر اساس قواعد ضد خشونت خود، پست فتوا را پاک کرده و گفته می شود مانع از گذاشتن پست جدید توسط دفتر خامنه ای شده است.

زمانی که انقلابیون رومانی، نیکلای چائوشسکو و همسرش را برای تیرباران کردن بیخِ دیوار گذاشتند، چائوشسکو، که او هم مثل خامنه ای احساس خدایی می کرد، با تیرباران کنندگان مثل زیر دست خود سخن گفت و احتمالا لحظه ای که خودش و زن اش با تحکم در حال اعتراض به حکم شان بودند و داغی اولین گلوله را که پوست و گوشت شان را شکافت احساس کردند تازه متوجه شدند که هیچ نیستند جز دو انسان معمولی و منفور، که تن و بدن شان مثل هر موجود زنده ای با یک گلوله ی سربی کم ارزش دریده می شود و آن ها را به دیار عدم می فرستد.

شاید اگر چائوشسکو هم در عصر اینترنت حکومت می کرد، دست کم صدای اعتراض مردم اش را با گوش خود می شنید و شاید تجدید نظری در اَعمال و رفتارش می کرد.

ولی تجربه ی دیروز و امروز به ما نشان می دهد که عاشقان کور و کر شده ی «قدرت» نه با فریاد مستقیم مردمان، نه با فریاد اینترنتی، و نه با هیچ وسیله ی دیگری، چشم شان به حقایق باز نمی شود.

می گویند کسی که خواب است را می شود بیدار کرد ولی کسی که خود را به خواب زده نمی توان.

حرف کاملا غلط و یاوه ای ست این مثال و انقلاب های بشری نشان داده است که کسی را که خود را به خواب زده، اگر با مشت و لگد به جان اش بیفتی چنان از خواب دروغین بیدار می شود و چنان از جا می جهد که خداوند نصیب هیچ ابوالبشری نکند!

 

امریکا نیازی به تایید اروپا برای اِعمال قدرت اقتصادی و نظامی ندارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما این وضعیت را در زمان حمله ی «توفان صحرا» به چشم دیده ایم:

امریکا اگر اراده کند، روس و چین هم توانایی عمل، علیه اراده ی او را ندارند چه برسد به متحدان اروپایی اش که هزاران بند سیاسی و اقتصادی آن ها را به هم وصل کرده است.

دورانْ دیگر دوران انزوای کشورها نیست. حتی کره ی شمالی و ج.ا. به عنوان منفورترین و جزیره ای ترین کشورهای جهان نیز آلوده ی صدها ارتباط بین المللی هستند. شاید قطع این ارتباط ها آسیب کمتری به این دو کشور وارد کند ولی بالاخره آسیب می زند و آن ها را هم تا حدی مراقب اَعمال و رفتار بین المللی شان می کند.

در جهان فعلی، همه ی کشورها به همه ی کشورها وابسته اند. قطع هر ارتباطی، آسیب های جبران ناپذیر به کشورها می زند.

با تغییر و تحولاتی که در دهه ی نود میلادی در اتحادیه اروپا به وجود آمد و به هم پیوستن ارگانیک کشورهای مهم اروپایی، این قاره تبدیل به قدرتی واحد و جهانی شد. ارتباط نظام مند این قدرت در داد و ستدهای اقتصادی و اشتراک منافع سیاسی، در وهله ی اول با ایالات متحده ی امریکا بود.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت (۲)؛ خبر و تفسیر از ف. م. سخن

برخی از مسوولان حکومت اسلامی مشاعرشان را از دست داده اند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممکن است تصور شود عنوان این مطلب، طنزآمیز است حال آن که این طور نیست.

زمانی که ما به روشنی نوشتیم که احمدی نژاد، دچار مشکلات جدی روانی ست، کمتر کسی سخن ما را باور کرد و خوانندگان تصور کردند که این موضوع برای مزاح مطرح شده است.

بعدها دیدیم که بزرگان نظام اسلامی هم به روانی بودن او اقرار کردند.

هفته ی گذشته، حسن عباسی، که در کنار حسن رحیم پور ازغدی، نقش تئوریسین غرب شناس نظام را بازی می کند، در توییتی نوشت:

«از آمریکا چند رساله‌ی دکترا برای مشاوره نزدم آمدند با این موضوع که چطور مدل “ولایت فقیه” را در نوع سکولاریزه برای آمریکا ترتیب ببینند؟…»

کاری نداریم که «رساله ی دکترا» برای مشاوره نزد کسی نمی رود، و عیب است تئوریسین بزرگ نظام اسلامی، از نوشتن دو سه جمله ی ساده عاجز باشد، ولی با قاطعیت می توان گفت که یا عده ای مرد رند، افرادی مثل عباسی را سرِ کار می گذارند یا این که روان اشخاصی مثل او، در اثر توهمات و تخیلات شبانه روزی، کاملا به هم ریخته و آن ها را دچار هذیان گویی کرده است.

چندی پیش همین آدم، وعده ی برگزاری مراسم تاسوعا و عاشورا در حسینیه کاخ سفید، و برگزاری مراسم شب های قدر در ورسای پاریس، و سفر به ایستگاه فضایی شهید تهرانی مقدم را داد که در نوع خود بی نظیر بود.

گفته اند که حاکمان دیکتاتور و عمله های شان، اغلب دچار جنون می شوند. ظاهرا این موضوع صحت دارد و ما آن را به چشم خود می بینیم.

دست و پا زدن اصلاح طلبان در دریای خروشان جامعه ی ایران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وضعیتی که در ایران حاکم است، مشابه وضعیت دریای توفانی ست، که هر سیاستمداری پا در آن بگذارد، بلافاصله بلعیده می شود.

رویدادهای سال ۱۳۷۶ و انتخاب خاتمی به عنوان رییس جمهور اصلاح طلب، و بعد از آن هجوم مردم برای انتخاب میرحسین موسوی به جای احمدی نژاد، این تصور باطل را در ذهن اصلاح طلبان حکومتی به وجود آورده که واقعا در عرصه ی سیاست ایران وزنه ای هستند که با تشکیل حزب و دار و دسته می توانند بر مردم درمانده تاثیر بگذارند و آن ها را برای انتخاب خود ترغیب نمایند.

هر چه جامعه ی ایران توفانی تر می شود، آقایان حکومتی، دچار تشتت و از هم پاشیدگی بیشتر می شوند که نمونه ی آن را در حزب متعلق به آقای کروبی -حزب اعتماد ملی- می بینیم.

اخیرا گروهی از این حزب به رهبری رسول منتجب نیا انشعاب کرده اند که دیروز به طور رسمی و البته بدون داشتن نام (!) آغاز به کار کرد. در مراسم افتتاح حزب جدیدالولاده، صد نفری از جمله غلامعلی رجایی حضور یافته اند.

حال باید منتظر بمانیم و ببینیم این حزب تازه تاسیس، منشاء چه خیر و برکتی برای اصلاح طلبان خواهد بود.

چهل سالگی انقلاب، یادآور چهل سال بدبختی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظام اسلامی حاکم بر ایران، بلافاصله بعد از استقرار ش، دست از وعده های شیرین و دلخوشکنک برداشت و نقاب آزادیخواهی را به دور افکند.

طی ماه های اول، که این نظام نفرت انگیز، هنوز شکل و قیافه مشخصی پیدا نکرده بود، برخی گروه ها و شخصیت ها، ایجاد تغییر به نفع جامعه را محتمل می دانستند.

اما هر چه جلوتر آمدیم، این احتمال، ضعیف و ضعیف تر شد، و حتی خوش بین ترین طرفداران خمینی و بعد ها خامنه ای را به یاس و نامیدی دچار کرد.

این روزها، نظام اسلامی، به طور کامل از نقطه ی صفر عبور کرده، و با شتابی افزایش یابنده در محدوده ی اعداد منفی در حال سقوط است.

یکی از نشانه های این سقوط مرگبار، زبان به نفی بنیاد های حکومت گشودن افرادی ست که خود از خادمان نظام بوده اند. وضع آن قدر خراب و صدای فریاد مردم آن قدر بلند است که هیچ کس نمی تواند از کنار آن بگذرد و خود را به ندیدن و نشنیدن بزند.

جشن تولد ۴۰ سالگی انقلاب، نه تنها یادآور ۴۰ سال بدبختی ست بلکه بشارت دهنده ی مرگ و نابودی محتوم آن است.

دریغا که اسپینوزای ایران بی یار و یاور است/مریم موذن زاده

مقاله تفکر برانگیز و فراخوان شجاعانه و هوشمندانه ازیز دادیار، محقق و اندیشمند معاصر در حمایت از بروجردی، کاشف توحید بدون مرز:

دانشوران و اندیشه ورزان، هر گز برای حاصل اندیشه های خویش، در امید پاداشی مادّی نبوده اند و بگفته‌ی زنده یاد داریوش همایون، همچون “نیکیِ زرتشتی”، از”برای چیزی” سخنی نگفته و اندیشه نکرده اند بلکه:آنچه را که می اندیشیدند، گفتن آنها را بر خود بایسته دیده و چنین نیز کرده اند.
آنها، براین پندار و گفتار خود، نه دربند شکر و شیرینی بوده اند و نه از داغ و درفش ترسیده.
آن روزی که اسپینوزای جوان، “ردای نبوت جهانی” را به آتش کشید و “اصل نبوت” را خِردورزانه رَد کرد، نه در بند میراث پدری بود که از ارث محرومش کنند و نه ترسی از آن “لعنت نامه‌‌ی” جهانی خاخام های یهودی در دلش راه داد.
امّا از آنجایی که گویی برخوردِ روشنفکرانِ ما و اروپایی ها درین زمینه نیز، مانندِ همه‌ی امورِ ما باید عقب مانده و نارساتر باشد، قابل بر رسی است. برای نمونه:
* جهانِ روشنفکریِ اروپایی:

در بالاترین سطح دانش، “تکفیر بیدار کننده و آگاه گرانه‌ی” اسپینوزا را چون بندی زرّێن، بر اندیشه‌ی جهان نگری نوین خود آویختند و فلسفه را از بند کلیسا راهانیدند.

*جهانِ روشنفکرانِ اروپایی:
هنگامی که سرِ گالیله را زیر اجبار انگیزاسیون، بر آستان کلیسا بردند، به مزمت او بر نخاسته، بلکه به آتش زدنِ کاخ استبداد کلیسایی بر پا خاسته، بنیادش را بر انداخته پرچمش را به زیر کشیدند.

امّا روشنفکران ایرانی:
هنگامیکه استبداد دینی، رهبران بر جسته و اندیشمندان بزرگترین حزب سیاسی کشورشان را با هر خطایی هم که آن حزب داشت، به مهمیز کشیده و با بدترین شیوه ها بدنام و سربریده کردند، این روشنفکران علاوه بر آنکه دامن پر خون استبداد را نگرفتند بلکه، با استبداد دینی همدل و همزبان شده به مزمت و سخره گرفتنِ آن دانش ورانِ شکنجه شده در زیر تازیانه‌ی استبداد پرداختند.

این روشنفکران:
با وجود آنکه ازطنز بزرگ فیلسوف نامدارِ مغرب زمین، آگاه بوده و استقبال نیز نموده اند که گفت:
دین از آن زمان پدید آمد که:
“نخستین ملّای دین، به نخستین احمق جهان بر خورد”،

امّا هنوزهم، قدر و ارزش آن را نمی دانند و آگاه نیستند، آنگاه که یکی ازهممینان شان، از میان آن مالیخولیان دین، آنهم در بزرگترین درجه‌ی دینی، یعنی آیتُلّاهی، منکر دینِ رسمیِ دولتی بمراتب استبدادی تر از کلیسای انگیزاسیون می شود، چه تاثیری در آن جامعه‌ی مطلق دینی می گذارد. بروجردی قهرمان ما، نخستین انسانی با ” درجـه‌ی آیتُلّاهی” است آنهم در چنین زندانی که همه می دانیم، فریاد سکولاریزم و جدایی دین از دولت و حکومت را سر می دهد و مردم را در انتخاب حتّا “بی دینی” نیز، آزاد می داند و تشویق می کند.

ونیز آگاهیم که بی دینی و تبلیغ آزاد اندیشی، از سوی یک روشنفکر و دانشورِ ماتریالیست، چون شجاع ادین شفا و دکتر انصاری چیزی است و اعلامِ بی دینی از سوی یک آیتُلّاه دینی، چیزی دیگر. بارِ تاثیر پذیری و تاثیر گذاری آنها در مردم، مقایسه کردنی و برابر دانستنی نیست.

در جامعه‌ی دینی و “شیعه زده‌ی” ما که “گند ترین و لجنترین ” بخشِ این دین داعشی حجازیست، دو ابر مرد دینی آنهم از دل دین، یکی در بالاترین درجه‌ی اندیشه ای و روشنفکری و دانشگاهی دین، یعنی جناب سروش، و دیگری در بخش ملّاییت دینی یعنی جناب بروجِردی، شگفت ترین و تاثیر گذارترین رویدادی بود که باید از سوی بخش های دانشی، سیاسی، فلسفی و روشنفکری جامعه‌ی ما استقبال می گردید و آنها را با بارانی ازهزاران آفرین و شادباش گویی مواجه می ساختند تا دیگران در” بهارِ دلنشینِ چنین تشویق گویی هایی”، نفس تازه کنند و راه آن دو را با همان جانبازی و دلیری ادامه دهند.

امّا افسوس و سد دریغ که، جامعه‌ی روشنفکری ما ایرانیان، به گفته‌ی زنده یاد “اخوان” درنُه توی دردِ “حسادت و رقابت ها و چشم هم چشمی های کور” در بند است.
باید همه‌ی ما، باری همه‌ی ما، بدانیم که بروجِردی بزرگ، این دلیر مرد اندیشه و خِرد با سابقه ای بس نیک در گذشته و بر آمده از خیزش بزرگ بهمن، تنها در زیر داغ و درفش ملّایان ستمگرتاریخ نیست.
او علاوه بر این شکنجه های روحی و روانی و فیزیکیِ دردناک حکومتی:
* ترد شده‌ی برخی از یارانِ و مریدانِ اندیشه ای پیشینِ خود، نیز هست.

او در زیرِ بار محرومیت های زندگی و سختی های معیشتی خانواده:
* مورد گلایه‌ی کودکان و خانواده و اقوام دین خوی خود نیز می باشد.

او در چنان جامعه‌ی دین زده‌ی دهشتناکی، نه تنها مورد لعن برخی از یاران اندیشه ای گذشته‌ی خویش و دشواریهای خانوادگی و برخی از اقوام دین زده‌ی خود است، بلکه:
* ملّاهای حکومتی دین، خلقی را نیز روزانه به لعن گویی و بیزاری از او فرامی خوانند.

آیا این رفتارِتوام با سکوت و بی تفاوتی ِ جامعه‌ی علمی و روشنفکری را می توان شایسته‌ی کشور و ملتی چون ایران دانست؟ اگر چنین نیست که نباید هم باشد، پس باید همه‌ی جامعه‌ی ما، بویژه در بخش های آزاد اندیشی، روشنفکری، فلسفه و اجتماع دانشگاهی، یک سدا ازایشان ونیز جناب سروش، که بزرگترین شیّاد جهان را از شتر پیامبری و وحی آسمانی به زیر کشیده اند با سپاس های دانشورانه، قدردانی شایسته و در خوری بنمایند.
درین باره، پیشنهاد می کنم، فرزانه ای چون جناب “اسماعیل خویی” در اقدامی گروهی، به نوشتن چنین سپاس نامه ای از آن دو، اقدام نماید. و این، آن پاداشِ مینوی ای می باشد که حق و شایسته‌ی همه‌ی اندیشه ورزان جهان در عالم انسانی است.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت (۱)؛ خبر و تفسیر از ف. م. سخن


ششم بهمن و انقلاب شاه و مردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ششم بهمن، یاد آور انقلاب سفید، موسوم به انقلاب شاه و مردم است. به فرمان پادشاه فقید ایران، محمد رضا شاه پهلوی، شش اصل از اصول انقلاب سفید در تاریخ ششم بهمن ۱۳۴۱ به رای مردم گذاشته شد و اصلاحاتی که بر اساس این همه پرسی انجام شد، انقلاب سفید نام گرفت.

انقلاب سفید، در تضاد با انقلاب «سرخ» که نشانه ی خون ریزی و کشتار انسان ها بود نام گذاری شد.

نظر به این که «انقلاب» به عنوان یک ترم سیاسی، توسط حکومت صورت «نمی گیرد»، بلکه توسط مخالفان حکومت صورت می پذیرد، این انقلاب به معنای واقعی کلمه انقلاب نبود بلکه اصلاحاتی عمیق بود که بافت قدیمی و سنتی کشور را تغییر می داد و شکلی مدرن به آن می بخشید.

مخالفان حکومت شاهنشاهی، که به همه ی کارهای شاه و تغییراتی که ایجاد می کرد بدبین بودند، این انقلاب و اصلاح عمیق را به تمسخر گرفتند و آن را راهگشای تبدیل ایران از یک کشور فئودالی به یک کشور سرمایه داری آن هم از نوع وابسته دانستند و به مخالفت با آن بر خاستند.

اما واقعیت این بود که نه ایران کشور فئودالی به مفهوم کلاسیک و غربی آن بود و نه جهش، از فئودالیسم به سرمایه داری از نوع تغییر پیش بینی شده توسط مارکس و انگلس صورت می گرفت.

این اصلاح عمیق، شیرازه ی در هم تنیده ی جامعه ی سنتی-مذهبی-خرافاتی ایران را از هم می درید و گامی موثر در جهت تبدیل کشور به یک جامعه ی مدرن به حساب می آمد.

غیر از مخالفان چپ و کمونیست، که این اصلاح را به ضرر مردم ایران می دانستند، روحانیون سنتی و عقب مانده نیز به مخالفت با اصولی چون دادن حق رای به زنان و بر چیدن نظام ارباب رعیتی بر خاستند و یکی از مخالفان جدی این اصلاحات شخص خمینی بود که به شکلی آشتی ناپذیر در مقابل تصمیم شاه ایستاد و تلاش کرد تا کشور را به آشوب بکشد.

به مواد انقلاب سفید بعد ها اصول دیگری اضافه شد و تعدادِ تغییراتِ اساسیِ به وجود آمده به نوزده رسید.

*****

ونزوئلا و مخالفان حکومت اسلامی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طی هفته ی گذشته، اتفاقاتی که در کشور ونزوئلا به وقوع پیوست، مخالفان حکومت اسلامی را به جنب و جوش در آورد.

گروه های چپ و وابستگان به حزب توده ایران و سازمان فداییان و گروه های انشعابی و ترکیبی آن ها به حمایت از رییس جمهور مستقر در ونزوئلا، «نیکلاس مادورو» پرداختند و گروه های راست و طرفداران سیاست های امریکا و کشورهای آزاد و لیبرال به حمایت از «خووان گوآیدو» رهبر مخالفان حکومت مستقر در ونزوئلا برخاستند.

رییس جمهور امریکا، دونالد ترامپ حمایت کامل خود از «گوآیدو» را اعلام کرد و پارلمان اروپا نیز او را به عنوان رییس جمهور موقت ونزوئلا به رسمیت شناخت.