خانه » مقاله

مقاله

توییتر حساب کاربری سفارت ایران در روسیه را مسدود کرد

به گزارش گروه خبر خبرگزاری برنا، بنابر اعلام سفارت ایران در مسکو، شرکت توئیتر تاکنون به درخواست سفارت کشورمان مبنی بر علت مسدود شدن این حساب پاسخ نداده است.

گفتنی است، توئیتر پیشتر نیز حساب کاربری چند خبرگزاری ایرانی را بدون هیچ دلیلی غیرفعال کرده بود.

خبرگزاری صدا و سیما هم چندی پیش از مسدود شدن حساب روزنامه جام جم خبر داده بود.

خبرگزاری فرانسه بیشتر از یک سال پیش به نقل از توئیتر مدعی شد که دلیل این اقدام ارسال پیام‌هایی توسط حساب‌های ایرانی بر خلاف سیاست‌های دولت آمریکا بوده است.

توئیتر و فیس‌بوک دو سال پیش نیز صدها صفحه و حساب کاربری مرتبط با ایران را بی دلیل و برخلاف اصل آزادی بیان که غربی ها مدعی آن هستند، مسدود کردند.

گر هر بلایی درزندان بر سرخانم سهیلا حجاب بیاید، سپاه ثارالله وبازجوی باید جواب پس دهند.

با سلام خدمت هموطنان ارجمند و صاحبان رسانه,

جان وکیل مبارز سهیلا حجاب در زندان قرچک ورامین در خطر است,از کانال تلگرامی سپهر آزادی میتوانید صدای محزون این بانوی دردمند را بشنوید و از رسانه های خود پخش کنید.( @SepehrAzadi )

سهیلا حجاب برای سومین بار بازداشت و به زندان قرچک ورامین فرستاده شد.

سهیلا حجاب بعد از خروج از دادگاه تجدید نظر توسط سپاه ثارلله تهران بازداشت میشود و به شدیدترین شکل ممکن و وحشیانه‌ترین روش بعد از ضرب و شتم و کشاندن او روی زمین به درون ماشین انتقال و به زندان قرچک ورامین فرستاده میشود.

سهیلا حجاب میگوید که بازجویش او را تهدید به حذف فیزیکی‌ کرده است
یک بازجوکه به دلایل شخصی میانه خوبی با سهیلا حجاب بیدسرخی وکیل دادگستری وفعال حقوق بشر ندارد، تنها تلاشش کشتن وی توسط زندانیان جرائم سخت است که بارها به شخص سهیلاحجاب نیزاین را گفته بوده است.

لطفاً این صدای سهیلا حجاب را به تمام مسئولین،مردم عزیز کشور و تمام دنیا برسانید که بازجوی پرونده همراه با دوستانش بدون هیچ گونه مدرک و دلیل قانع کننده ای وی را بعداز خروج ازدادگاه انقلاب با کتک روی اسفالت کشیدند، با ضرب شتم سوار ماشین کردند و به زندان قرچک ورامین بردند به قصد حذف وبه قتل رساندن توسط زندانیان جرائم سخت.

واضح است که این‌ها همه با نقشه و همانگی شده است که چرا باید اول با احضاریه به دادگاه بکشانند وچرا بعد از خروج به زندان برگردانند و پرونده جدید درست کنند.
خانم سهیلا حجاب با دو وثیقه سنگین روی پرونده ضمانت شده آزاد شد حال چه دلیلی قانونی وموجه‌ای برای پرونده سازی جدید توسط سپاه ثارالله وکتک زده شدن ایشان توسط اطلاعاتی‌ها درانظارمردم وجود دارد که باز به‌خواست بازجوی سپاه ثارالله میخواهند درزندان به زندگی وی پایان بدهند؟

اگر هر بلایی درزندان بر سرخانم سهیلا حجاب بیاید، سپاه ثارالله وبازجوی باید جواب پس دهند.

فلسفه اکولوژیکی چیست؟/جلال ایجادی

در دوران مدرن علوم انسانی به شاخه های گوناگون شناخت تقسیم میگردد و یکی از آنها فلسفه است. فلسفه یک نظام فکری است که با آراستن ایده ها و اندیشه ها به یک دانش متکی بر دانایی منجر میگردد. مجموعه پرسش هایی که انسان در باره خود مطرح میکند، کار فلسفه است. فلسفه بینش سامان یافته و همه جانبه از جهان بوده که زیبایی شناسی، اتیک، منطق، متافیزیک، اخلاق، هستی شناسی، تئولوژی، دانش، طبیعت، زندگی و هستی شناسی انسان را مورد گفتگو قرار می دهد. دیدگاه های فلسفی با دامنه های گوناگون بوده و چالش های فکری آنها رنگارنگ می باشند.

ریشه فلسفه اکولوژیکی

برآمد بینش فلسفی اکولوژیکی در نیمه دوم قرن بیستم روی میدهد ولی ریشه های این تفکر یک روند تاریخی دراز است. ژان ژاک روسو در سده هیجدهم شیفته طبیعت بود ولی اندیشه طبیعت گرا در سده بیستم به یک گرایش تنومند و همه جانبه فلسفی تبدیل شد. در سده بیستم، این گرایش به شکل گیری جریان های فکری اکولوژیکی و انتشار آثار فلسفی فراوان منجر گشت و ایجاد کرسی های دانشگاهی، پدیدار شدن نهادهای اکولوژیکی فراوان و احزاب سیاسی برای تسخیر قدرت سیاسی اکولوژیکی، از پیامدهای این گرایش رشد یابنده بود.
ریشه های فلسفه اکولوژیکی فراوانند. سده نوزدهم تا آغاز جنگ جهانی دوم دوران بیداری تدریجی وجدانها و و درک آسیب های اکولوژیکی است. در سال ۱۸۶۶ زیست شناس آلمانی ارنست هیکل واژه «اکولوژی» را بکارمیگیرد و در این دوران بخصوص در آمریکا و آلمان و فرانسه و انگلستان و سوئد ما مواجه با تولد و توسعه انجمن ها و نهاد ها و جنبشهای گوناگون در طرفداری و حفاظت از طبیعت ومحیط زیست و جنگلها هستیم. در این دوران پروژه های روشنفکری و قانونی در نگهداری طبیعت، ایجاد نهادهای رسمی، فعالیت های علمی و انتشاراتی در ضرورت توجه و حفظ طبیعت گسترش می یابد. تخریب جنگلها و گیاهان و رشد فعالیتهای معدنی زغال سنگ و مس و آلودگی ناشی از آن، منجر به اعتراض های برخی محافل علمی میگردد و تعریف دوباره رابطه انسان و طبیعت و کشاورزی سالم و بدون سموم شیمیائی و خطراتی که بیودیورسیته را تهدید میکند در دستورکار برخی متفکران مانند ژرژ امرسون ، اوژن هوزار، ژورژ پرکینز مارچ، الیزه رکلوس، موریس دو تریبوله، ارنست فریدریش، لودویک کلاژ، ولادیمیر ورنادسکی، آلبر هوارد، قرار میگیرد.
راسیونالیسم دکارتی بر کلیسا پیروز شد و راه را برای علم و تکنیک و صنعت و اقتصاد سرمایه داری گشوده ساخت. پیروزی تکنیک و سرمایه داری پس از جنگ جهانی دوم به انتقاد و گسست و پیدایش مکتب های جدید در فلسفه می انجامد. فلسفه اکولوژیکی از دل افکار اومانیستی و طبیعت گرا و نقد فلسفی بیرون می آید. این دیدگاه به راسیونالیسم دکارت و فلسفه کانت اکتفا نمیکند. این فلسفه عناصر فلسفی پیشین را می پذیرد و انتقاد میکند. راسیونالیسم دکارتی اجزای طبیعت را جدا میکند و اکولوژی این منطق را نمی پسندد. به نیچه چگونه برخورد میکند؟ نیچه تدوین و تهیه ارزش های اخلاقی جدید را مطرح می کند و اکولوژی در روندی دراز به تدوین ارزش های زیستبومگرا روی می آورد. اومانیسم به منشور حقوق بشر میرسد ولی این منشور از نقطه نظر فلسفه اکولوژیکی ناقص مینمایاند. انسان حقوق بشر از اکوسیستم خود جدا شده است. نگرش اکولوژیکی رابطه انسان و طبیعت را دوباره تعریف میکند و پرسشی برای هدف و شیوه بکارگیری تکنیک می گشاید. برای اینکه فلسفه اکولوژیکی به تدوین دستگاه فکری خود برسد تجربه های بشری را وارسی میکند و به نقد میکشد، نقد فلسفی فیلسوفان را دنبال میکند و از نقد مارکسیسم و دستاورد های مکتب فرانکفورت وام میگیرد. فلسفه مکتب فرانکفورت یکی از عوامل شکل گیری فلسفه اکولوژیکی است.
ماکس هورکهایمر (۱۹۷۳-۱۸۹۵) و تئودور آدورنو (۱۹۰۳-۱۹۶۹) به «جامعه مصرفی» انتقاد مینویسند و مکتب فرانکفورت پدید میاید. اریش فروم (۱۹۰۰-۱۹۸۰) فرویدیسم را با مارکسیسم و روانکاوی را با جامعه شناسی پیوند میدهد. هربرت مارکوزه (۱۸۹۸-۱۹۷۹) در سال ۱۹۵۵ «اروس و تمدن» را منتشر میکند و سپس «انسان تک ساختی» او موجی از بحث فلسفی را در جهان مطرح میکند. این متفکران تجربه هیتلر و جنگ دوم را می بینند و اقتصاد سرمایه داری و الگوی مصرفی را ناهنجار ارزیابی میکنند. با جنگ سرد سالهای ۵۰-۶۰ میلادی نسل دوم مکتب فرانکفورت با هابرماس متولد می شود. مکتب فرانکفورت بمثابه یک جریان نیرومند فلسفی با نقد مدل اقتصاد و جامعه و انسان مسخ شده، زمینه گسترده ای برای رشد افکار اکولوژیستی و پیدایش گرایش مستقل فلسفه در این زمینه بوجود می آورد.

فلسفه اکولوژیکی چیست؟

سامان اندیشه اکولوژیکی در تمام عرصه های زندگی انسانی دارای دیدگاه است. نقد رابطه انسان و طبیعت، نقد منطق تولید و اقتصاد و مصرف، نقد شیوه های سوختی، نقد کشاورزی انبوه مولدگرا و متکی بر مواد شیمیایی، نقد شهرسازی انبوه گرا، نقد ایدئولوژی های ویرانگر خودمختاری انسان، نقد خودپرستی افراطی و تخریب مناسبات اجتماعی، از جمله اندیشه های اکولوژیکی بوده که همراه با پروژه های جانشین میباشد. اکولوژی ایدئولوژی نیست، بلکه دیدگاهی به جهان و زندگی انسانی است. چگونه انسان و طبیعت و زمین آشتی کنند؟ این فلسفه به دانش و تجربه های انسانی و نوآوری های اجتماعی توجه دارد. این فلسفه در تداوم مدرنیته با نگاهی نقادانه، تعمیق دمکراسی و آزادی را می طلبد و زندگی هماهنگ با طبیعت را می جوید.
پارادایم اکولوژیکی در قرن ۲۱ مهم ترین چالش است. ویرانگری فعالیت انسان بر محیط زیست منجر به گرمایش زمین و فروریزی بیودیورسیته شده است. تحول تئوری داروین و تلاشهای فکری و اجتماعی در نگهداری طبیعت ما را به اکولوژی نزدیک میکند. امروز ما به حقوق جانوران میرسیم، به حقوق جنگلها میرسیم و فکر میکنم که درخت و فیل و زنبور و انسان هم سرنوشت هستند. دیدگاه اکولوژیستی زندگی را بعد بیسابقه بخشیده و مسئولیت انسانی را به حفظ کره زمین گسترش میدهد. مسئولیت ما در باره نسل های آتی چیست؟
طی دو سده گذشته متفکران در عرصه شناخت و دفاع از طبیعت پرشمار بوده اند و امروز فیلسوفان اکولوژیکی در همه دانشگاه های معتبر جهانی وجود دارند و نوشتارهای گوناگون در این زمینه به یک کتابخانه بزرگ تبدیل شده است. از میان این بزرگان اکولوژی باید از اندیشمندان زیر یاد نمود: هانری داوید تورو (۱۸۶۲-۱۸۱۷)، فلیکس گاتاری (۱۹۹۲-۱۹۳۰)، آندره گورز (۲۰۰۷-۱۹۲۳)، ژاک الول (۱۹۹۴-۱۹۱۲)، هانس ژوناس (۱۹۰۳-۱۹۹۳)، ایوان ایلیچ (۱۹۲۶-۲۰۰۲)، سرژ مسکوویچی (۲۰۱۴-۱۹۲۵)، دومینیک بورگ، لوک فری، ادگار مورن، برتراند ژونل، ژولیت گرانژ، وال پلوموود (۲۰۰۸-۱۹۳۹)، فیلیپ وان پاریژس، گلن آلبرشت، موری بوکین (۱۹۲۱-۲۰۰۶)، داوید آبرام، واندانا شیوا، آرن نیس (۱۹۱۲-۲۰۰۹)، هولمس روستن، ژاک دریدا، اولریش بک، میشل سر (۱۹۳۰-۲۰۱۹)، برونولاتور، تیموتی مورتون، ونسیان دسپره، و شماری دیگر. (۱)

اکولوژی انعکاس واکنش به نظامهای ایدئولوژیک و اقتصادی مولدگرا، نقد نادانی تراژیک انسان و فاجعه تخریبگری در طبیعت است. بمب های اتمی در هیروشیما و کوره های آدمسوزی برای یهودیان در آلمان هیتلری و جنایت اردوگاه های استالینی، یک نسل را برآشفته میکند. اکولوژی در باره این آسیب های ساختاری می اندیشد. پرسش های تازه کدامند؟ الگوی مصرف در اقتصاد سرمایه داری، الگوی تولید و مصرف مواد اولیه در زمین، نگرش سودجویانه به زمین، ویرانگری در محیط زیست، سلطه گری منهدم کننده بر زمین و جانور و گیاه، همه و همه به نقد اکولوژی درمی آید. انتقاد به تکنیک تابع سود، انتقاد به تقسیم کار اجتماعی، انتقاد به شکاف میان فکر و کردار، انتقاد به انسان به ماشینی و تحقیر شده، اینگونه جستارها همان دلهره و پرسش و چالش فیلسوفان اکولوژیست میباشد. سودجویی و مستی و نادانی انسان به تخریب طبیعت کشیده شد، حال آنکه انسان خود طبیعت است و بنابراین تخریب طبیعت جز تخریب خود انسان چیز دیگری نمی تواند باشد.

اصل مسئولیت فلسفی

می توان مسئولیت را یک وظیفه اخلاقی و دینی و یا حقوقی تعریف نمود. حال آنکه از نگاه اکولوژیکی مسئولیت یک مفهوم گسترده فرهنگی و ارزشی برای حفظ زمین و زندگی است. هانس ژوناس، فیلسوف آلمانی، در کتاب «اصل مسئولیت» که در ۱۹۷۹ منتشر شد، در باره پیشرفت و اتوپی، اتیک و مسئولیت، آزادی و طبیعت، آینده بشریت و آینده طبیعت، ریسک مارکسیسم و آسیب کاپیتالیسم، مفهوم بدی و نیکی، آموزش و هدف زندگی، انسان شئی شده و خودپرستی اقتصادی، اتوپی مارکسیستی و امر آزادی، انتقاد اتوپی و اصل مسئولیت، کانت و هگل، بحران و تمدن تکنیسیزه، محیط زیست و ژنی ژنیتیک، قدرت بی پایان انسان و ضرورت تعریف جدید از امر مسئولیت و دیگر نکته ها، به گفتگو و بررسی پرداخته است.
از نظر او مقوله «تکنیک علم» قدرت بسیار بزرگی در اختیار انسان قرارداده که بدان نمی توان بی توجه بود و بمعنای دیگر مسئولیت انسان را باید تعریف نمود. این مسئولیت ربطی به امر مالکیت ندارد، ربطی به اثبات خطای دیگری ندارد، این مسئولیت تعهدی برای انسان است تا عمل و کردارش به نسل آتی زیانی وارد نسازد، مسئولیتی برای حفظ کیفیت زندگی در کره خاکی است. باین لحاظ پیش از استفاده از یک تکنیک باید با تحقیق و بررسی همه جانبه مطمئن شد که تکنیک خطر مرگبار برای جامعه و زندگی ندارد. به تکنیک اعتماد کور نباید کرد بلکه با هوشیاری و احتیاط آنرا باید بکار گرفت باید به تکنیک روح داد و آنرا با زندگی همساز کرد. به این خاطر است که فلسفه هانس ژونس بنام فلسفه طبیعت واخلاق ارزیابی میگردد. مسئولیت نه همچون یک رفتار بلکه بمثابه یک قدرت و کیفیت هوشمندانه، مسئولیت نه بعنوان یک وظیفه و امر واجب بلکه همچون درک یک درخواست عمیق در باره شکنندگی انسان، مسئله نسلهای آینده بشری و مسئله کیفیت زندگی در روی زمین در آینده است.
باید تمام تخصص ها را فراهم نمود و به خاطر داشت یک شناخت جدی قبل از عمل لازم است و هرگونه فرضیه خوشبینانه و ابژکتیو و بدبینانه و ناامیدانه باید مورد بررسی قرار گیرد. نباید در اتوپی به خواب رفت و نباید به هیجان دل سپرد. دانایی تکنولوژیکی باید محتاط باشد. در مورد بیواتیک و هوش مصنوعی و اتیک زیست محیطی چه باید کرد؟ مسئله نفی تکنیک نیست و نگاه مارتین هایدگر به تکنیک پسندیده نیست. ولی تکنیک هوشیاری همه جانبه می طلبد و زندگی نسلهای آینده را باید در نظر داشته باشید. به عنوان نمونه یکی از نتایج این فلسفه قانون «اصل پیشگیری» در سیاست و رهنمودهای زیست محیطی اتحادیه اروپا و نیز اصل زیستبومگرایی در مقدمه قانون اساسی جمهوری فرانسه است.
این فلسفه اکولوژیکی در پراتیک سیاسی خود و در مدیریت جامعه و جهان، به اقتصاد پایدار میرسد. اقتصاد غیر کربنی، اقتصادی که چالش گرمایش زمین را هدف مرکزی خود قرار میدهد. اقتصاد کنونی باید از درون متحول شده و سیستم تولیدی و مصرفی باید دگرگون شوند. این امر یک روند پیچیده و طولانی و فرهنگی و آموزشی و سیاسی و اقتصادی است. فلسفه اکولوژیکی مخالف اقتصاد بازار نیست. این فلسفه به شادمانی و تندرستی انسان، به طبیعت ارگانیک و زندگی انسانی توجه نموده و از همه بازیگران مسئول در جهان میخواهد که زندگی انسان و اکوسیستم زیستی را ویران نکنند.
جلال ایجادی
زیستبومگرا و جامعه شناس دانشگاه فرانسه
———————————————————
۱- من در تلاشهای فکری اکولوژیکی خود در ۳۰ سال اخیر شماره فراوانی نوشته منتشر کرده ام و بزودی یک کتاب در باره تئوری ها و سیاستهای اکولوژیکی طی دو سده اخیر در جهان منتشر خواهم نمود.

مانیفست حکومت ایکس/ضرغام نیازی

چرا دموکراسی یک کلمه جادویی است که همه جوابها را برای یک جامعه بهتر دارد؟
دموکراسی بدون داشتن یک سیستم انتخاباتی صحیح و منصفانه ، بی معنی است. یک روش جدید حاکمیت با یک سیستم انتخاباتی صحیح ، کلید یک دموکراسی واقعی و عمیق است. من دموکراسی امروزی را یک زن زیبا اما فریبکار می دانم که همه را عاشق خود می کند اما پایانش ناامید یست . این بانوی دوست داشتنی همدست سیستم سرمایه داریست که با فریب مردم در حفظ قدرت برای نمایندگان این سیستم عمل میکند
. احزاب سیاسی در دموکراسی های مدرن عامل اصلی نابرابری ، نژادپرستی ، بی ثباتی و ناهماهنگی در جوامع هستند. ظهور هیتلر در آلمان دموکراتیک نمونه بارز آن است. این نوع دموکراسی بار دیگر باعث ایجاد احساسات و اندیشه های ملی گرایانه شده است. افزایش احزاب سیاسی جناح راست در اروپا و آمریکا نمونه های اثبات آن است. این نوع دموکراسی به یک موجود ثروتمند ، نادان و نژادپرست اجازه می دهد تا رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا شود
چرا مردم بدون دیدن عملکرد دموکراسی و نتا یج آن در کشورهای به اصطلاح دموکراتیک ، بر این نوع دموکراسی اصرار می ورزند؟ من قبلاً فکر می کردم که دموکراسی محصول فلسفه ها ، سیاست و تاریخ است. در قرن گذشته ، سرمایه داری اشتباه مرا نشان داد و آن را زیر گروه جغرافیا و کشاورزی طبقه بندی کرد. به همین دلیل با دموکراسی مانند دانه ای رفتار می شود که می تواند تنها در یک مکان خاص با خاک حاصلخیز و آب و هوای عالی رشد کند. با این حال ، زمان ثابت کرد که میوه آن همانطور که قبلاًادعا میشد ، أنقدر هم شیرین نیست. دموکراسی به تنهایی نمی تواند یک لقمه نان برای مردم فراهم کند
مثلث تخریب
افراد به دلایل مختلفی از جمله جنسیت ، نژاد ، محل تولد ، استعداد ، فرهنگ ، خانواده و دین متفاوت هستند. آنچه که همه درآن مشترک هستند ، تلاش آنها برای یک زندگی بهتر و خوشبختی است. البته نگرش مردم نسبت به زندگی بهتر و خوشبختی نیز متفاوت است. ظهور ادیان دلیلی برای هماهنگی این اختلافات بوده با این حال ، بنیانگذاران مذاهب آگاهی واقعی از ماهیت ذاتی بشر نداشتند. تا زمانی که علت بیماری مشخص نشود ، درمان آن امکان پذیر نیست
. البته تأثیر نسبی اخلاقی دین بر آدمها را نمی توان نادیده گرفت ، اما عوامل اساسی و ذاتی آدم درنهایت اعتقاد را به یک دیکتاتوری تبدیل می کند. پس از ناامیدی بسیار آدمها از ایمان ، آنها سعی کرده اند از طریق فلسفه ها و ایدئولوژی های گوناگون راه حل بهتری برای زندگی بهترپیدا کنند: برای دستیابی به عدالت ، برابری و زندگی مناسب. آنها ، سرمایه داری ، مارکسیسم ، مائوئیسم و بسیاری از ایسمهای دیگر و در نهایت سرمایه داری بازار آزاد را امتحان کردند. نتیجه چیزی جز ظهور یک دیکتاتوری جدید ، به اشکال مختلف نبوده است. دیکتاتوری های مذهبی ، استبداد ایدئولوژیک و اخیراً دیکتاتوری آمیخته ای از همه به نام دموکراسی ، بازار آزاد و جهانی سازی سرمایه. خوب حالا وقتی همه چیز به یک دیکتاتوری ختم می شود ، چرا یک سیستم دیکتاتوری جدید را هم تجربه نکنیم؟
یک سیستم جدید حاکمیت براساس فلسفه یک مثلث ، متشکل ازترس ، حرص و قدرت ، سه مریضی ذاتی وعلاج ناپذیر آدمها ٬ که من آنرا مثلث تخریب نامگذاری کرده ام . در شکل فعلی این مثلث تخریب ، زوایا نابرابر و نامتعادل هستند. با تغییر این زوایا و ایجاد تعادل بین آنها ، میتوان آنرا به مثلث اصلاح تبدیل کرده و مُسکنی را برای تسکین این دردهای بی درمان از درون آن پیدا کرد. این سیستم جدید حکومتی که آنرا ایکس مینامم برای تعدیل ٬ قدرت ، حرص وترس در طبیعت ذاتی انسان است. حکومتی بدون ایدئولوژی و دین خاص. با اعتقاد به اینکه قدرت یک ویژگی ذاتی در انسان است که با ترس و حرص همراه میباشد. این ویژگی ها سیال هستند و در تعامل خود بر یکدیگر تاثیر میگذارند. تعادل بین آنها با زمان و مکان مناسب امکان پذیر است. اگر آب در دسترس باشد ، همه می توانند نحوه شنا کردن را یاد بگیرند ، اما بهترین شناگر نمی تواند در یک بیابان شنا کند
ترس:
اولین زاویه ی مثلث تخریب ترس است. گریه کردن بچه هنگام تولد نشانه ی زنده بودن اوست. اما علت این گریه چیست؟ زمانی که بچه در رحم مادر است احساس امنیت دارد. بدون هیچ کوشش و زحمتی به طور خودکار از خون مادر تغذیه کرده و بدن مادر مانند ژنراتور دمای لازم را برای او مهیا می کند. دنیای کوچک خود را در محدوده ی رحم مادر می شناسد و بدون هیچ دغدغۀ خاطری در آن استخرسرپوشیده و کوچک شناور است. زمانی که از رحم مادر بیرون می آید خود را در دنیایی تازه وناشناخته می بیند. عدم شناخت او از این دنیای نوین باعث به وحشت افتادن و گریه کردن اوست. در همین لحظه است که ترس را می شناسد؛ ترسی که در تمام زندگی با او خواهد ماند، تا زمانی که دنیا را ترک کند؛ ترس از گرسنگی، ترس از حوادث طبیعی مثل زلزله، سیل، طوفان، رعد و برق؛ ترس از حیوانات دیگر، ترس از آدم های دیگر، ترس از جنگ، ترس از شکست، ونهایتا ترس از مرگ. همین ترس است که آدم را محتاج پشتوانه می کند و به دنبال پناه گاه می گردد.

آدم های نخستین به طبیعت پناه می بردند. خورشید و ماه را می پرستیدند چون آنها را مظهر قدرت می دانستند. وقتی که احتیاجی داشتند و از آنها کمک می طلبیدند و جوابی نمی گرفتند، مأیوسانه از آنها دست می کشیدند. سپس مشغول ستایش بت هایی شدند که ساخته ی دست خودشان بود. این بار نیز نه احتیاجاتش و نه کمکی را که طلب کرده بود برآورده نمی شود. بهترین کشف آدم مذهب است، اما متأسفانه آن هم همیشه با ترس همراه بوده است؛ ترس از رفتن به جهنم. مذهب می خواهد از آدم انسان بسازد. این امر تقریب شدنی بود به شرط آنکه از یک قوّه ی اجرایی درست انسانی برخوردار بود.

مذهب زرتشت، یهودیت، مسیحیت، اسلام، بودا و مذهب های مشتق شده از آنها تماما نصیحت هایی هستند برای به سعادت رساندن بشر. اعتقادات مذهبی باعث امیدواری و آرامش نسبی فرد می شود اما درمانی نیست. مگر نه این است که تمام مذهب ها می گویند دروغ بد است، قتل بد است، زورگویی بد است، حق دیگران را پایمال کردن بد است و هزاران نصیحت دیگر… اما بسیاری از مبلغان مذهبی که راه حل بهتر زندگی کردن را مذهب می دانستند، جوهر آدم را درست نشناخته بودند. این آدم ها هستند که مذهب را فاسد کرده و آن را به ابزاری برای کسب قدرت و ثروت وایجاد ترس تبدیل می کنند. تمام مذهب ها در یک راستا به وجود آمده اند؛ برای بهتر زندگی کردن آدم ها. پس دلیل جدال آنها با یکدیگر در چیست؟

جواب این سؤال را خیلی راحت می توان در ذات آدم ها یعنی در مثلث تخریب پیدا کرد. مذهب ها به جای همکاری و هم راستایی، ستیز و درگیری و وحشت را بین پیروان خود تبلیغ می کنند و با به وجود آوردن ترس در آنها، قدرت و حرص و ثروتشان را توجیه می کنند. نمونه ی بارز آن، مذهب یهودیت است. پیروان این مذهب در تمام کره ی زمین حدود پانزده میلیون نفر هستند. اما به جرئت می توان گفت که بین ده تا بیست درصد ثروت جهان در دست آنهاست. اگر یهودیان خود را برادران همدیگر می دانند، پس چرا این ثروت را برادرانه بین همدیگر تقسیم نمی کنند؟ چه فرقی بین فلسطینیان مسلمان ندار و یهودیان ندار وجود دارد؟ چرا یهودیان، فلسصینی ها را دشمن خود می دانند؟ من به جای کلمه ی معمول فقیر از کلمه ی ندار استفاده می کنم زیرا ندار کسی است که ندارد، اما آدم فقیر کسی است که فقر بر او تحمیل شده است و این واژه در مقابل ثروت معنا پیدا می کند.

ساخت سلاح های مدرن، به ویژه سلاح های اتمی، نمونه ی دیگری از ترس هستند. به وجود آمدن سلاح های اتمی تنها در رابطه با داشتن قدرت نیست، بلکه از ترس از دست دادن آن می باشد. سرمایه دار و کارگر هر دو از یکدیگر می ترسند؛ یکی به خاطر از دست دادن منافع اش و دیگری به خاطر از دست دادن شغلش. سیاه از سفید می ترسد و سفید از سیاه، سرخ از سفید می ترسد و سفید از سرخ، زرد از سفید می ترسد و سفید از زرد. همه از یکدیگر می ترسند و عنصر ترس بر تمام جوامع حکم فرماست. آیا می توان این واقعیت را انکار کرد؟
: حرص
دومین زاویه ی مثلث تخریب، حرص است. با کمی توجه به جشن تولد بچه های سه یا چهار ساله می توان تمام نظریه های آقای فروید، نیچه و سایر روان شناسان را رد کرد. در خانواده های ندار بچه ها روز تولدشان را جشن نمی گیرند، چون پدر و مادر آنها حتی تاریخ تولد آنها را به درستی نمی دانند و اگر بدانند سعی می کنند به روی خودشان نیاورند. این جا مثالم را از یک خانواده ی متوسط می آورم، حالا کلمه ی متوسط که در جامعه معمول شده است چه طیف اقتصادی این جامعه را بیان می کند، من توان فهمیدن آن را ندارم. از مساله د و ر نشویم. جشن شروع می شود. دوستان، آشنایان و فامیل، هر کدام هدایایی برای بچه آورده اند. مسلم است که جشن تولد یک بچه بدون حضور بچه های دیگر چیز عجیب و غریبی به نظر می رسد. هنگام باز کردن هدیه ها بچه ها با حالت غبطه و حسادت یک یک اسباب بازی ها را نگاه می کنند و آرزوی داشتن آنها را در ذهن خود مرور می کنند. لبخندهای بچه ی صاحب جشن با دیدن این همه اسباب بازی که تنها مالک شان اوست قابل بیان نیست. اما تمام این لبخندها و خوشحالی ها در یک لحظه محو می شوند، چون چشمش به یکی از بچه های مهمان می خورد که با ماشین کنترل از راه دور خود بازی می کند و این ماشین در بین اسباب بازی های او نیست. حرص برای به دست آوردن آن اسباب بازی او را به گریه و زاری می کشاند. ناگهان به آن بچه حمله برده و ماشین را از دست او درمی آورد و به جمع اسباب بازی های خود اضافه می کند. آیا حرکت این بچه در رابطه با تربیت خانوادگی اوست یا واکنشی ذاتی است؟ من این حرکت را خصلت ذاتی آدم می دانم و هیچ ربطی به نوع تربیت، مذهب و یا ایدئولوژی ندارد. آدم با حرص به دنیا می آید، با حرص زندگی می کند و احتمالا با حرص می میرد.
برای روشن ساختن ماهیت ذاتی حرص و طمع در انسان . مثال واضح آن مذهب یهودیت است. پیروان این دین حدودپانزده میلیون نفر هستند که در سرتاسر جهان پراکنده اند و خود را مردم انتخاب شده خداوند می دانند و بدون هیچ گونه اغراق آنها پانزده تا بیست درصد از کل ثروت جهان را داراهستند. سوال این است که چرا این ثروت را به صورت برادرانه به اشتراک نمیگذارند؟ چرا بسیاری از یهودیان هنوز ندارهستند؟ آیا این نشانه وعوارض یک بیماری به نام حرص درآدمها نیست؟
قدرت:
سومین زاویه ی مثلث تخریب، قدرت است. از مثال جشن تولد د و ر نشویم. بعد از خوردن کیک تولد، پدر و مادر و فامیل بچه ها با هم مشغول حرف زدن می شوند. از مسائل و درگیری های روزمره به هم می گویند و گاهی هم مبالغه کرده و دروغی را چاشنی آن می کنند. بچه ها هم مشغول بازی خودشان هستند. در میان آنها بچه ای وجود دارد که شیطان، فضول، ناآرام و پرخاشجو است. یکی را لگد می زند و دیگری را کشیده ای و سر آن یکی داد می کشد، تا قدرت خود را به بقیه نشان بدهد. بچه های دیگر به دو دسته تقسیم می شوند، عده ای که سازش کار هستند و می دانند زیر سایه ی قدرت او همیشه در بازی شرکت خواهند داشت و عده ای که از او می ترسند و مخالفت با او را مساوی با خارج ماندن در بازی می بینند. با این حساب تمام بچه ها زیر سلطه ی قدرت این بچه ی زورگو قرار می گیرند. حالا سؤال این جاست، بچه ای به این سن و سال که هنوز تربیت اش شکل نگرفته است چطور قدرت را می شناسد؟ اگر این پدیده ی ذاتی آدم ها نیست، پس شناخت قدرت و استفاده از آن را از کجا یاد گرفته است؟ روشن است که قدرت طلبی در آدم ها یک خصلت ذاتی است که همیشه با ترس همراه است. این دو خصلت به اضافه ی حرص، مثلث تخریب را می سازند. اگر این مثلث اصلاح نشود من آینده ای برای بشریت نمی بینم. به وجود آمدن این مثلث همیشه در رابطه با زمان و مکان مناسب قابل تعریف است. آب اگر باشد آدم ها شناگران ماهری خواهند شد. اما شناگری در بیابان بی آب و علف ناممکن است
من آدم ها را برای یک معاینه شخصیتی به چالش می کشم.! به وجدان خود مراجعه کنید اگر علائم ترس ، حرص و قدرت را در خود ندارید و یا آنها را تجربه نکرده اید٬ به شما تبریک میگویم چون آدم نیستید و روی زمین زندگی نکرده اید ، بلکه یک فرشته آسمانی هستید.
واژه ی قدرت را می توان در دو معنا به کار برد: قدرت مطلق و قدرت نسبی. قدرت مطلق زمانی به وجود می آید که تمامی آن در دست یک فرد، یک مذهب ٬یک ایدؤلوژی٬ گروه و یا کشوری قرار بگیرد. در این موارد درگیری بین اقشارمختلف یک جامعه ویاکشورهاغیرقابل اجتناب هستند. قدرت نسبی: قدرتی تقسیم شده به فراکسیونهای مناسب ، پراکنده و سازمان یافته با ایجاد پیشخوان هایی برای افرادکه درون آن عوامل مختلف بر سر سهم بیشتر با هم رقابت می کنند. در این حالت ، درگیری به حداقل رسیده و قابل اجتناب است ٬ مبارزات انتخاباتی جزئی از این مقوله بحساب میآید. تضادها و کشاکش های درونی در قدرت نسبی اجازه نمی دهند هیچ عاملی به تنهایی صاحب قدرت مطلق شود و با چرخش قدرت در میان عوامل مختلف حالتی از توازن قدرت به وجود می آید. فراموش نشود که قدرت نسبی نیز زاده ی قدرت است و ماهیت آن عوض نمی‌شود اما دایره ی استفاده وتأثیرگذاری آن محدود است
زندگی یک معما است با سرنخ هایش . با این حال ما فاقد بینش ، مهارت و هنر خواندن این علائم را برای درک آن هستیم. برخی معتقدند همه چیز باید توسط علم ثاب شود. اولا ، چرا خود را باید محدود به حصاری کنیم که پراز تضاد است ؟ ثانیا ، علم در چه چیزی ، برای چه هدفی ، بوسیله چه کسی و در نهایت توسط چه کسی تأمین مالی شده است؟ بهترین مثال گرم شدن کره زمین است. در مورد ظرفیت انسان ، در رابطه با حل مسائل شکی نیست به جز مرگ . از طرف دیگر ، خصلتهای ذاتی آدمها باعث شده اند که هرگز عدالت یا برابری وجود نداشته است. اکنون وجود ندارد و مطمئناً در آینده نیز وجود نخواهد داشت. با نگاهی به تاریخ ، می توان دریافت که بسیاری از سیستم ها برای ایجاد یک زندگی بهتر ، از طریق یک تغییر انقلابی دست به دست شده اند. برجسته ترین آنها انقلاب فرانسه ، برای آزادی ، برادری و برابری است. انقلاب روسیه ، از طریق دکترین مارکسیست ها ، ، دوباره برای همان آرمان ها؛ هر دو انقلاب موفق بودند ، اما دوام چندانی نداشتند.
در طی هر انقلاب ، مردم به خاطر یک هد ف بهمد یگر نزدیک تر و متحد می شوند. آنها تلاش می کنند ، و امیدوارند که برای بهتر شدن زندگیشان تغییری ایجاد کنند.ولی وقتی که تب انقلابی و طرز تفکر آن فروکش می کند ، مردم به زندگی روزمره خود باز می گردند. جایگزینی یک سیستم با دیگری باعث تغییر ماهیت انسان نمی شود. آزادی ، برادری و برابری در جامعه فرانسه کجاست؟ چه اتفاقی برای انقلاب روسیه افتاد؟ در رابطه با ماهیت ذاتی انسان ، فکر کردن به عدالت مطلق و برابری ، حماقت محض است
یک دموکراسی واقعی
چرا دموکراسی یک کلمه جادویی است که همه جوابها را برای یک جامعه بهتر دارد؟ دموکراسی بدون داشتن یک سیستم انتخاباتی صحیح و منصفانه ، بی معنی است. یک روش جدید حاکمیت با یک سیستم انتخاباتی صحیح ، کلید یک دموکراسی واقعی و عمیق است.
دموکراسی به عنوان نوعی سیستم تعریف شده است که در آن قدرت عالی به مردم واگذار شده و مستقیماً توسط آنها یا نمایندگان منتخب آنها تحت یک سیستم انتخاباتی آزاد و عادلانه اعمال می شود. دموکراسی به معنای مشارکت فعال مردم در سیاست و زندگی مدنی ، حمایت از حقوق بشر ، حاکمیت قانون و برابری مردم در برابر قانون است. این یک واقعیت است که در طول تاریخ ، دموکراسی هرگز به واقعیت نزدیک نشده و همچنان به صورت یک خواست رویایی باقی مانده است. سرمایه داری معنای واقعی آنرا را از بین برده و برای توجیه گرفتن قدرت “دموکراتیک” با فریب مردم ، آن را به پر کردن صندوق های رای در آورده. یک سیستم دموکراتیک ، بدون یک سیستم انتخاباتی صحیح ، یک دموکراسی جعلی است. فرض کنیم که من این نوع دموکراسی را به عنوان ابزاری برای جامعه بهتر می پذیرم
. صندوق های رأی گیری ابزاری هستند برای توجیح دموکراسی.این صندوق ها با رأی بسیاری از افرادی که حتی درک درستیرا از دموکراسی ندارند پر میشود. رأی گیری ها یا با اعتقادات مذهبی ٬ ایدئولوژیکی حزبی و یا از طریق خرید و فروش آرا انجام میگیرند. در بسیاری از کشورها که هنوز به شکل قبیله ای کنترل می شوند ، دموکراسی به ابزاری برای گرفتن قدرت تبدیل شده است. قانون اولیه یک فرد یک رای؛ هرگز اعمال نشده است. از آنجا که عدالت در دست قدرتمند هاست ، از دموکراسی به عنوان ابزاری برای حفظ قدرت و به دست آوردن ثروت استفاده کرده اند
وقتیکه خرید یک رای در قرن بیست و یکم فقط چند دلار هزینه دارد ، فکر نمی کنید صحبت از دموکراسی خنده دار باشد؟ نمونه بارز آن هند است. برای توجیه این نوع عدالت ، اروپا و ایالات متحده آمریکا ،هند را بزرگترین دموکراسی جهان معرفی می کنند. اما سؤال اینجاست که آزادی در سیستمی مبتنی بر کاست چقدر امکان پذیر است؟ مردم هند می دانند که بیشتر صندوق های رای گیری‌ با خرید و فروش آرا پر می شود. حتی از کارتهای شناسایی مردگان استفاده کرده و آنها از قبرهای خود برخاسته و با رفتن به یک مرکز رای گیری ،بار دیگر به استقبال دموکراسی رفته وحقوق دمکراتیک خود را طلب میکنند از آنجا که کشورهای اروپایی و آمریکا در “دموکراسی” پیشرفت کرده اند ، خرید و فروش مستقیم آرا وجود ندارد. اما آنها یک سیستم رای گیری پیچیده ایجاد کرده اند که رای مردم را بی معنی می کند. نمونه های برجسته اسپانیا و آمریکا هستند. حزب راستگرای اسپانیا در انتخابات هفت میلیون رای کسب کرده است. آنها ۱۳۷ نماینده در مجلس عادی (کنگره) دارند. از طرف دیگر ، حزب کمونیست با بیش از یک میلیون آراء مردمی ، تنها دو نماینده دارد.
در انتخابات آمریکا ،آل گر با کسب میلیونها آرای عمومی بیشتر ٬ روش تشکیلات انتخاباتی آمریکا جورج بوش را به عنوان رئیس جمهور انتخاب می کند. در انتخابات گذشته آمریکا، بین هیلاری کلینتون و ترامپ همین روش ادامه داشته ، اما یک دلقک مانند ترامپ رئیس جمهورآمریکا می شود. به گفته آمریکایی ها ، او قدرتمندترین مرد و رهبر “جهان آزاد” است. راستی آیا شما به این نوع دموکراسی نمی خندید؟ از زمان وجود آمریکا ، تاکنون هیچ حزب سومی برای تشکیل دولت بغیر از دموکرات ها و جمهوریخواهان وجود نداشته است. دموکراسی یک بازی بین نخبگان و قدرتمندان در این کشور است ، اما این یک بازی نزدیک و دوستانه است که آنها هر هشت سال یکبار قدرت را به یکدیگر منتقل می کنند. در کشورهای اروپایی ،بسیاری از احزاب کوچک ، در انتخابات شرکت می کنند ، ولی آنها به دلیل چهار یا پنج درصد موانع انتخاباتی برای ورود به مجلس نماینده ای ندارند.
در اسپانیا ، احزاب راست و چپ کاتالونیا (احزاب ناسیونالیست و ضد سیستم) برای جدا کردن کاتالونیا از اسپانیا به یکدیگر پیوستند. کاتالونیا با جمعیتی بیش از هفت میلیون نفر. در یک انتخابات عادلانه و دموکراتیک ، به سبک سرمایه داری با کمتر از پنجاه درصد آرا ، اکثریت را در پارلمان کاتالونیا دارند ؟ اگر دموکراسی یک مفهوم ویژه است ، نمی تواند دویست تفسیر متفاوت داشته باشد. هر کشوری طبق منافع صاحبان ثروت و قدرت خود قوانین انتخاباتی را پی ریزی می کند . دخالت قدرتهای بزرگ و کشورهای همسایه در روند انتخاباتی یک کشور ، اعتبار هر انتخابات دموکراتیک را باطل، بی حاصل و بی محتوا میکند.
در آمریکا ، به اصطلاح مکه دموکراسی غربی ، هیچ کس نمی تواند بدون هزینه میلیون ها دلار نماینده کنگره ، سناو یا رئیس جمهور شود. سوال اینجاست که این پولها از کجا تهیه می شوند؟ در این کشور ، یک سیستم اهدای شخصی ایجاد کرده اند ، به این معنی که مردم می توانند داوطلبانه پولی را برای هزینه های انتخاباتی به یک کاندید نامزد و یا حزب مورد نظر خود اهدا کنند٬ این کمک مالی چیزی غیرازیک پوشش قانونی برای دلالان سیاست آمریکایی به نام لابی ها (تأمین کنندگان پول) نیست. بیشتر این پولها توسط شرکتهای بزرگ و ثروتمندان تأمین می شود تا از منافع خود محافظت کنند
فرض کنیم که سرمایه داری به ذهنش خطور کند و مفهوم سیستم یک فرد ویک رای را می پذیرد. با این حال ، این هم بسیار غیر عادلانه است. با احترام به مسا وات حقوقی بین همه افرادی که در مشاغل مختلف مشغول به کار هستند ، وقتی نوبت به انتخابات می رسد ، من رأی فردی آنها را برابر نمی دانم. به دلیل دانش نابرابر آنها از سیاست و دموکراسی. در نتیجه ، دولت ایکس یک روش نوین انتخاباتی برای سنجش و ارزیابی میزان شناخت و استعداد افراد از طریق یک امتحان قبل از انتخابات ارائه می دهد.
اثبات نابرابری ارزش آرا ، انتخابات اخیر آمریکا است. در این انتخابات ، رأی های منتسب به آمریکای نژاد پرست ، سفید مذهبی و روستایی ،و عدم شناخت مردم از دموکراسی و سیاست ، یک ترامپ ثروتمند و دلقک مانند را به قدرت رسانده و او را در کاخ سفید قرار داد.
خروج انگلیس از اتحادیه اروپا نشانه ای دیگر از ارزش نابرابر آراء است. خروج انگلیس از اتحادیه با آراء افراد مسن ، و روستاییان ناسیونالیست و ساده لوحان نژادپرست ،پایان گرفت مردمی ، که نه متخصص در شناخت سیستم خود و نه اتحادیه اروپا هستند. در مقابل آراء جوانان لندنی و سایر شهرهای بزرگ ، که کم وبیش دانش دموکراسی و سیاست را داشتند بار دیگر مغلوب نادانان شدند.این گروه با وجود کم و کاستی های اتحادیه اروپا ٬آینده ای نسبتاً بهتر برای فرزندان خود دراین اتحادیه می دیدند
همانطور که قبلاً اشاره شد ، رژیم ایکس یک سیستم انتخاباتی جدید برای سنجش و رتبه بندی شناخت و استعداد مردم برای رای دادن تدوین کرده. یک امتحان عمومی قبل از هر انتخابات. امتحان در جوامع امروزی امری معمول است؛ افراد برای داشتن یک شغل باید از امتحانات مختلفی عبور کنند. امتحانات ابتدایی ، متوسطه ، دبیرستان و دانشگاه ، برای دریافت گواهینامه خلبانی یا رانندگی و صدها امتحان دیگر. چرا امتحان قبل از انتخابات برای رای دادن باید عجیب باشد؟ افراد جامعه باید هم حقوق و هم وظایف (حقوق و تعهدات) داشته باشند ؟ با فرار از تعهدات ، کسی نمی تواند مطالبه حقوق کند. رای گیری در حکومت ایکس الزامی و اجباری است. جالب اینجاست که برای حفظ قاعده اساسی دموکراسی (یک فرد یک رای) هر کس حق یک رأی خود را حفظ میکند. برای اولین بار این تنها امتحانیست که مردودی ندارد
مشارکت در انتخابات از هجده سالگی شروع می شود و در شصت و پنج سالگی به پایان می رسد. چرا شصت و پنج؟ زیرا افراد بازنشسته دیگر نقش فعالی در فعالیت های تولیدی و سیاسی ایفا نمی کنند وبا طرز فکر و نیازهای نسل های جدید بیگانه اند ، اما حق طبیعی خود را با داشتن یک رای حفظ می کنند.
امتحانات رأی گیری قبل از هر انتخابات برگزار میشود. روش درجه بندی و نمره گزاری۱ تا ۳ است.شرکت کنندگان ، با کسب تعداد رای خود ، مجاز به اجرای آن در تمام سطوح انتخابات هستند. به عنوان مثال ، فردی که در امتحان نمره اش ۳ شده ، سه حق رأی خواهد داشت
به دلیل نابرابری ، هنوز رای دهندگان بی سوادی وجود دارند که می توانند از طریق آزمون شفاهی شرکت کنند. برخلاف بسیاری از افراد باسواد ، آنها در زندگی واقعی تجربه دارند. کسب نمره پایین در این امتحان نباید توهین تلقی شود ، بلکه ایجاد انگیزه در افراد برای کسب نمرات بالاتر در آزمون بعدی انتخابات است. این گروه باید بدانند که سیستم ایکس برای محافظت از منافع آنها طراحی شده است. همچنین کسب نمرات بالاتر در آزمون، معنای برتری بر دیگران نیست ، بلکه فقط تضمینی برای حفظ منافع عمومی توده ها و کاهش تأثیر ثروت و قدرت در روند انتخابات است. کارشناسان در زمینه های مختلف مانند اقتصاد ، سیاست و جامعه شناسی ، جزئیات و روش های امتحانات را برنامه ریزی می کنند.
نظام سرمایه داری معتقد است و تأکید می کند که تنها راه رسیدن به دموکراسی از طریق این سیستم است. پاسخ سرمایه داری به این سؤال ساده چیست؟ آیا روسیه و سایر کشورهایی که از اتحاد جماهیر شوروی سابق بیرون آمده اند و سرمایه داری را با آغوش باز بکار گرفته اند دموکراتیک هستند؟ پاسخ سرمایه داری این خواهد بود که ایجاد دموکراسی به زمان نیاز دارد. بیایید فرض کنیم که ایجاد یک دموکراسی زمان می برد. پس در مورد ایران ، عربستان سعودی ، سایر کشورهای آمریکای لاتین و آفریقا که مدت ها سیستم سرمایه داری داشته اند ، چه می توان گفت؟ آیا آنها دموکراتیک هستند؟ چین بدترین نوع سرمایه داری و دومین اقتصاد درجهان ، آیا دموکراتیک است؟
در درون سیستم سرمایه داری ، تضادهای بسیاری وجود دارد که با دموکراسی واقعی سازگار نیست. دیر یا زود ، مردم از این شعار دروغین آگاه می شوند که دموکراسی به خودی خود و تنها راه برای یک حکومت خوب و عادلانه است. در سیستم سرمایه داری؛ آزادی سیاسی و دموکراسی یعنی پر کردن صندوق های رأی با آرا به هر شکل و قیمتی. رای گیری ابزاری برای سنجش خواست مردم است. بعد از هر انتخابات ، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد ، آش همان آش است و کاسه همان کاسه٬ اما می توانید به من بگویید که یک انتخابات چقدر هزینه دارد؟
در سیستم مبنی بر تفکیک قوا ، یعنی قوه مقننه ٬ قوه قضائیه و قوه اجرائی دولتها در سیاستگذاری دست آزاد دارند. خلاء و عدم وجود مستقیم قدرت عالی مردم بین دو دوره قانونگذاری باعث میشود که مسئولین دولت سیاست حزبی خاص خود را اجرا کنند. این شکاف زمانی باعث شد تا دولتهای اسپانیا ، انگلیس و ایالات متحده بتوانند برخلاف خواست مردم خود به عراق حمله کنند. علیرغم تظاهرات میلیونی مردم در خیابان های مادرید ، لندن ، واشنگتن ، برلین ، پاریس و بسیاری از پایتخت های دیگر در سراسر جهان به جنگ تحمیلی خود بر علیه عراق ادامه دادند. قدرت باید تمام مدت و بدون هیچ وقفه در اختیار مردم باشد. در دولت های به اصطلاح دموکراتیک کنونی ، قدرت عالی (مردم) بمدت چهار، پنج یا شش سال ، بسته به قانون اساسی هر کشور بدست نمایندگان واگذار می شود. البته در پایان این مدت ، مردم می توانند دولت ها را محکوم کنند و در انتخاب٬بعدی به آنها رأی ندهند. با این حال ، هیچ راهی برای بازگشت حقوقهای از دست رفته ، و خسارات وارده در طی این مدت وجود ندارد. بارزترین نمونه این است که یک دولت کشور را به عنوان نماینده وبر خلاف اراده مردم به جنگ می برد.
برعکس ، سیستم ایکس، قدرت مستقیم مردم را در دولت ایجاد می کند ، یعنی حکم عملی قدرت عالی در همه زمان ها. این حکومت که نماینده تمام ملت است خانه دادگستری مردم نامیده میشود. دادگستری مردم نمایندگان قوه مقننه و اجرایی را ازاعضای خود این خانه انتخاب می کند. این امر تضمین کننده برابری و عدالت اجتماعی و با به حداقل رساندن حجم دولت که نتیجه اش کاهش بوروکراسی و هزینه در کشور است .
در این سیستم جدید ، قوه قضایی به عنوان یک قدرت جداگانه ضروری نیست. تاریخ نشان می دهد که گروهی از قاضیان با وابستگی ایدئولوژی خود به احزاب سیاسی نمی توانند در قوانین تصویبی دولت نقش بی طرفی داشته باشند. داشتن چنین قوه قضاییه با قدرت و هزینه کلان فقط برای تفسیر قانون اساسی و حل اختلافات بین قوه اجرائیه و مقننه؟ قانون اساسی سیستم جدید ایکس جایی را برای استدلال و تفسیرهای بیشتر نمی گذارد ند زیرا با زبانی گویا بسیار ساده وقابل فهم عموم نوشته
شده است
در سیستم ایکس ، نهادهای جامعه مدنی واتحادیه های شغلی سیاسی جایگزین احزاب و سازمانهای ایدئولوژیک می شوند. در سیستم های فعلی احزاب سیاسی می آیند و می روند ، اما نیازها و خواسته های افراد و خانواده ها دائمی است.
احزاب سیاسی به لحاظ عقیدتی تنها نماینده و پایگاه یک قشراز جامعه هستند و باعث ایجاد اختلافات ، درگیری ها و ناهماهنگی در جوامع می شوند. احزاب سیاسی نمی توانند مطالبات همه اقشار جامعه را تضمین کرده و از منافع همه آنها دفاع کنند. تاکنون هیچ ایدئولوژی خاصی نتوانسته است یک حکومت عادلانه را بوجود بیاوردوقتی یک حزب به اصطلاح چپ به قدرت میرسد ، اصلاحاتی را انجام میدهد که به نفع قشر بیشتری از جامعه باشد ولی به دلیل محدودیت زمانی برای مدیریت این اصلاحات ثابت نمی مانند. سپس با یک انتخابات جدید ، یک حزب راستگرا به قدرت می رسد و همه پیشرفت ها و قوانینی را که قبلاً توسط دولت چپ اعمال شده ، لغو می کند. این چرخه به نام قشنگ دموکراسی برای همیشه ادامه می یابد.
بدیهی است که احزاب راست گرا به دلیل ایدئولوژی لیبرال و اعتقاد به اقتصاد بازار آزاد ، قدرت بیشتری دارند. این بدان معناست که قدرت تعیین کننده ٬مالی و بازاریست ، که بر سیاست حاکم است. در دراز مدت قدرت مالی٬ برنامه های اجتماعی و سیاسی را تعیین واجرا می کند. علاوه بر این ، مردم دیگر به احزاب سیاسی اعتماد ندارند و از وعده های دروغین ، و فساد ناشی از آنها خسته شده اند. برای تأکید بیشتر ، هیچ حزب سیاسی واحدی نمی تواند منافع و نیازهای همه اعضای یک جامعه را پوشش دهد
در سیستم ایکس ، انتخاب نمایندگان خانه دادگستری مردم از طریق ترکیبی از آرای اتحادیه های سیاسی شغلی و آرای عمومی برگزار می شود. در چنین رویکردی ، قدرت در اختیار افراد قرار می گیرد و به آراء هیچ ایدئولوژی پیوند نمی خورد . این آرا ضامن اجرای خواسته ها و منافع خاص افراد و حرفه ها در کل جمعیت است.در نتیجه سیستم پایدار است و دارای شفافیت و تعادل اجتماعی برای شهروندان است.
این سیستم همچنین به معنای تقویت حقوق ، مطالبات و منافع افراد در هر لایه از جامعه است. افراد در زمینه ها و حرفه های مختلفی کار می کنند. نیازها و علاقه های جمعی و فردی آنها متنوع است. این را روشن کنیم: پزشکان ، پرستاران و کارکنان یک بیمارستان خواسته های درمانی ٬مراقبت های بهداشتی وهزینه لازم را بهتر می دانند. آنها می توانند یک اتحادیه خاص خود را تشکیل داده و نمایندگان خود را برای دادگستری مردم انتخاب کنند٬ از این طریق ، آنها به طور مستقیم در تصمیم گیری های دولت شرکت دارند. این روش برای سایر حرفه ها و مشاغل نیز عملی است. در رژیم های فعلی فقط به دلیل وابستگی به یکی از احزاب سیاسی در دولت است که یک وکیل و یا یک بقال وزیر بهداشت می شود.
سندیکاها و اتحادیه ها در جوامع مدرن تا حدودی جهت گیری عقیدتی دارند. علاوه بر این ، آنها به طور مستقیم در تصمیم گیری دولت ها شرکتی ندارند ، به همین دلیل قدرت سیاسی کمی دارند تا خواسته های خود را تحقق بخشند. وقتی دولت ها قوانین غیر عادلانه ایرا بر علیه منافع آنها اتخاذ می کنند ،این اتحادیه ها اعتراض خود را نسبت به این قوانین را با تظاهرات و اعتصابات نشان میدهند ، که دیگر خیلی دیر شده است.
در سیستم ایکس ، نیازی به محدودیت زمانی برای دولت نیست. در این سیستم جدید ، هر زمان که دستگاه اجرایی پاسخگوی نیازها و مطالبات شهروندان نباشد ، دادگستری مردم بلافاصله آنها را استیضاح کرده از کار برکنار میکند و دولت جدیدی را از اعضای خانه دادگستری تشکیل میدهد
هدف اقتصادی سیستم ایکس بازگشت تدریجی به زمانی ، نه چندان پیش است ، وقتیکه سرمایه و بانک ها بخشی از راه حل رشد اقتصادی بودند و نه اینطور که در اقتصاد بازار آزاد عمل میکنند. بانکها به ابزاری برای پولشویی٬معاملات قماری٬ استثمار٬ پیشگوئی های فریب دهنده و فساد تبدیل شده اند. دادگاه مردم بار دیگر قدرت سیاسی را به منتخبان مردم برمی گرداند برای ساختار یک اقتصاد سالم و فراگیر.

بودجه سیستم ایکس بدون در نظر گرفتن ملاحظات مذهبی ، ملی گرایی ، قومی ، منطقه ای یا هویتی٬ متناسب با نیاز همه مردم توزیع می شود. استراتژی و برنامه های دولت واضح و شفاف وبه آسانی قابل درک است که در قانون اساسی آن منعکس شده است این دولت باید اقتصاد محلی را ارتقا بخشد و به رشد مشاغل کوچک کمک کند. اقتصاد محلی باید به عنوان ستون اصلی سیستم اقتصادی تبدیل شود.
در طبیعت ، اگر چیزی در رابطه با احتیاج بی فایده و بی ربط شود از بین میرود. کاربرد الاغها در کارهای تولیدی روزمره و حمل و نقل کالا٬ و اسبها برای مسافرت و استفاده آنها در جنگ لازم بود و معنی داشت. کامیون ، قطار ، هواپیما ، هلیکوپتر و غیره جایگزین این حیوانات شده اند. به همین دلیل این حیوانات در حال انقراض هستند. همین اتفاق برای انسان نیز می تواند رخ دهد. اگر سرمایه داری به تولید ربات برای جایگزینی آدمها ادامه دهد ، نقشوکاربرد آنها درآینده چیست؟ سرمایه داری باید به این سوال پاسخ دهد. هنگامی که انسان ها شغلی برای دریافت یک حقوق را نداشته باشند٬چه کسی قدرت خرید دارد تا محصولات شما را که توسط ربات ساخته شده خریداری کند؟
تولید روبات برای تسهیل کار و کمک به کارگران کاملاً منطقی و انسانی است. با این حال ، ساخت روبات هایی که جایگزین انسان ها می شوند ، یک تجارت خطرناک است. در حال حاضر روبات هایی وجود دارند که می توانند به سرعت کار یک فرد را انجام دهند. این روبات ها محصول هزاران مغز دانشمند هستند. چگونه می توانیم اطمینان داشته باشیم که دانش آنها از انسان فراتر نخواهد رفت؟
برخی از سیاستمداران امروزی یک مالیات روباتیک را پیشنهاد داده اند. باید به این سیاست گذاران گفت وقتی بازار آزاد به انسانهایی که از گوشت وپوست واستخوان ساخته شده اند رحم نمی کند ، آیا احمقانه نیست که انتظار داشته باشید که آنها برای روبات ها مالیات بپردازند؟ رژیم جدیدایکس مقررات منطقی و محدودی کننده ای را در ساخت ربات وضع خواهد کرد.
بر خلاف سیاستمداران امروزی ، که در مبارزات انتخاباتی خود وعده چند صد تغییر برای بهتر شدن را می دهند و اندکی پس الزا یمرمریضی فراموشی می گیرند ، افرادی که این رژیم را رهبری می کنند ، نباید قول های دروغین به ملت بدهند ، بلکه باید تا حد امکان انسانی با صداقت تلاش کنند تا یک جامعه دموکراتیک و عادلانه تر ایجاد کنند.
برای شروع کاریک بستر سازنده لازم است که باید دو کمیته داشته باشد. یکی برای همکاری با نهادهای جمعی مثل مدافعین زیست محیطی ٬حقوق بشر٬ شخصیتهای وگروههای مخالف رژیم بازار آزاد. این کمیته مسئول آگاه سازی مردم در مورد این نوع حکومتداری وسازماندهی مردمی درحول مهورآن میباشد. کمیته دیگر باید جلب حمایت بین المللی را به عهده داشته باشد. این کمیته باید متشکل از اشخاصی باشد که دارای ارتباطهای هنری٬فرهنگی وسیاسی هستند و به عنوان واسطه شناخته می شوند و توانایی دیپلماسی دارند.
طبق معمول ، سرمایه داری از طریق رسانه های قدرتمند و نیروهای سرکوبگر خود از دروغ و ترفندهایی برای معرفی این سیستم جدید حاکمیتی به عنوان پوپولیسم یا کمونیسم استفاده می کند. برای به حداقل رساندن چنین تبلیغات دروغین و بی پایه ، ایجاد کمیته های جوان و خبره در رسانه های اجتماعی برای مقابله امری ضروری است.
همه کسانی که از یک ایدئولوژی پیروی می کردند ، معتقد بودند که برای خاتمه دادن به نابرابری و تبعیض ، یک گلوله نقره ای پیدا کرده اند. پس از سالها ، باید بپذیریم که چنین گلوله نقره ای در ایدئولوژی ها وجود ندارد. یک ایدئولوژی ممکن است در خدمت بخشی از جامعه باشد اما به عنوان یک پوشش کلی امکان ناپذیر است. به دلیل ماهیت ذاتی انسان ، برابری و عدالت هرگز وجود نداشته ، درحال وجود ندارد و هرگز عملی نخواهد بود. بیایید برای یک عدالت اجتماعی نسبی و یک رژیم نسبتاً دموکراتیک با تبعیض کمتر بجنگیم
کلاسهای قدیمی :
گذشته از هند ، که یک جامعه مبتنی بر کاست است ، کیفیت کلاسهای قدیمی به ترتیب به یک طبقه بالا ، طبقه متوسط وطبقه پایین تقسیم می شود. این تقسیمات نه تنها اقتصادی بلکه فرهنگی نیز بودند. طبقه بالا با گواهی اصالت و صحت امضا و پلمپ شده و ارثی بود.
در قرن بیستم ، به دلیل تغییر در مدل تولید اقتصادی ، برخی از افراد ثروتمند شدند اما به عنوان طبقه بالا پذیرفته نشدند ، زیرا آنها نمی توانند . صحت و سقم کلاسی خود را اثبات کنند. این افراد ، که من آنها را ثروتمندان جدید می نامم ، به یک کلاب پیوسته اند و خود را عضو این باشگاه می دانند. طبقه متوسط ساندویچی مختلط بین سطح پایین و بالا که که بستگی به نوسانات اقتصادی محتویاتش در حال تغییر بوده. طبقه پایین تر ، البته پایین ، چگونه می توان آن را توصیف کرد؟ خود کلمه خودش این کلاس را تعریف می کند.
با توجه به پیشرفت های صنعتی و تغییر در اقتصاد و مدل های تولید ، کارل مارکس طبق آموزه خود کلاس را به طبقه کارگر ، سرمایه دار و طبقه متوسط تقسیم کردبا توجه به پیشرفت های صنعتی و تغییر در اقتصاد و مدل های تولید ، کارل مارکس طبق آموزه خود کلاس را طبق طبقه کارگر ، سرمایه دار و طبقه متوسط تعریف کرد. دیگر نمی توان کلاس ها را به این ترتیب تعیین و تعریف کرد٬ زیرا زمان نیروی کاری فشرده و انبوه در معادن ، صنعت ماشین سازی ، ساخت و ساز ، کشتی سازی ، کشاورزی و دیگر تولیدات تغییر کرده است. نیروی کار که به طبقه کارگر معروف بود انبوه فشرده و متمرکز بود. در یک کارخانه اتومبیل سازی زیر یک سقف قبلاً بیست هزار یا بیشتر کارگر مشغول تولید بودند. این مشاغل تا حدی توسط ربات ها جایگزین شده اند و بخشی از آن به واحدهای کوچکتر برون سپاری واگذار شده است
قبلاً هزاران معدنکار درمعدن هاهی مختلف کار می کردند ، اما امروزه با رشدتکنولوژی و فناوری ها ی جدید د ر حفاری ، جمع آوری و حمل و نقل این تعداد به صدها نفر یا کمتر کاهش یافته است ، و در بسیاری از موارد کاردر این معادن توسط انواع ماشین آلات کنترل از راه دورانجام میشود. این کارگران دیگر معدنکار خوانده نمی شوند٬ بلکه آنها را مهندس ، تکنسین ، ماشین کارو غیره می نامند. این گروه کاری دارای درآمدها ، منافع ٬ طرزتفکروایده و احتیاجات مختلف هستند.این گروه کاری ناهمگون تنها وجه مشترکی که دارند درتولید یک مواد است. چگونه می توان آنها را به عنوان قشری از طبقه کارگر متحد ویکپارچه طبقه بندی کرد؟
ایجاد مشاغل جدید از طریق فناوری و اینترنت باعث کاهش تعداد کارگران در صنایع سنتی وسگین شده است. از طرف دیگر ، تعداد کارگران در زنجیره های بزرگ سوپر مارکت ها ، هتل ها ، کازینوها ، حمل و نقل ، زنجیره های رستوران ، شرکت های مشاوره ، خدمات ، واحدهای تولیدی در مقیاس کوچک ، ادارات ، سهام ، بانکداری و هزاران شغل مختلف دیگر به میزان قابل توجهی افزایش یافته است. این نیروی کاری نا همگن وپراکنده را نمیتوان طبقه بندی کرده وآن راطبقه کارگرنامید
سرمایه داری نیز از مدل تولیدی قبلی خود براساس سرمایه ، نیروی کار و ارزش افزوده جدامانده است. سیستم جدید سرمایه داری برپایه اقتصاد بازار آزاد و جهانی سازی سرمایه استواراست. این سیستم اشکال مختلفی را به خود گرفته است ،از جمله ٬ ، نوع مجازی ، گمانه زنی ٬تبدیل نرخ پولی٬ قمار در بورس وکلکها ی دیگر. این نوع سرمایه بدون تولید کالائی داری نقش مهمی در سودآوری ایفا می کند٬ آنرا میتوان سرمایه داری انگل نام نهاد. در نتیجه ، افراد ی که ازاین طریق ثروتمند شده اند خود را بورژوا نمی دانند. به همین دلیل طبقه ای بنام یک طبقه سرمایه داری منسجم ویکپارچه نیزوجود ندارد. تنها نامیکه میشود به این گروه جدید داد٬ ثروتمندان بی طبقه ٬ رده بندی شده برمبنای مقدارثروت انباشته آنها. ازکلمه فقربیزارم٬چون این واژه درمقابل ثروت معنی دارد٬ وگرنه هیچ فقیری دردنیا وجود نخواهد داشت
مشکل طبقه متوسط باقی مانده است. چگونه می توان آن را در جنگل بازارهای آزاد تعریف کرد؟ همانطور که قبلاً ذکر شد ، تغییر در روش های تولید باعث ایجاد طیف وسیعی از مشاغل جدید شده است که نمی توان آنها را به عنوان کار ویا سرمایه طبقه بندی کرد بلکه ترکیبی از این دو؟ آیا می توان آنها را خود کارگر ویا سرمایه دار کوچک نامید؟ خوب ، چرا آنها را طبقه متوسط ننامیم؟ تاکنون ، چنین گروهی براساس وضع اقتصادشان طبقه متوسط سیستم سرمایه داری بحساب میآمدند. با این حال ، تعداد آنها به سرعت در حال کاهش است و به زودی به نیروی کاری جدید نا همگن می پیوندند.سرمایه داری بازارآزاد تعریف طبقه متوسط را از طریق منحنی های پیچیده ونامفهوم ٬نه برمبنی قدرت خرید واقعی بلکه قدرت مصرف تعریف می کند. ورشکستگی مالی میلیونها نفردرسال بخاطراستفاده بیرویه ومصرفی ازکارتهای اعتباری بانکها وبدون پشتوانه مالی فردی ثبوت این مسئله است
در این لحظه ، با قدرتی که خودم به خودم اعطا فرموده ام و سرمایه گذاری شخصی خودم میبا شد ، جوامع مدرن را به دودسته ونه طبقه تقسیم می کنم ،دودسته ای که درتضادبا یکد یگرند: دارندگان ونا دارندگان٬ یا بزبان دیگر٬ برده دارن وبردگان. دسته اول قدرتمندان حال با تعداد معدود. دسته دوم قدرتمندان آینده با تعداد بی نهایت
هویت اجتماعی کارگران ، کارمندان ، واغلب حرفه ها ومشاغل متفاوت است. به همین ترتیب منافع ٬ اهداف وخواستهای آنها. مشارکت مستقیم آنها در سیاست و تصمیم گیری دردولت تنها راه تحقق نیازهای آنها است. برای یشبرد این هدف ، باید سازمانهای سیاسی شغلی جایگزین احزاب سیاسی شوند. سازمان های سیاسی شغلی سازمانی مرتبط با شغل هستند که نمایندگان خود را برای دادگستری مردم انتخاب می کنند. به این ترتیب ، آنها می توانند منافع٬ خواستها و حقوق خود را به طور مستقیم در دولت پیش ببرند. ساختار و عملکرد دادگاه دادگستری مردم دراساسنامه دولت توضیح داده شده است

مدل اقتصادی دولت :
مدافعان لیبرالیسم جدید ادعا می کنند که اقتصاد بازار آزاد به یک سیستم رهایی بخش مردم از فقر در سرتاسر جهان تبدیل شده است. این مدافعان از طریق نمودارها و آمارهای دروغین ، مردم را فریب می دهند. آنها اقتصاد بازار آزاد را ستایش می کنند که باعث افزایش قابل توجه تعداد صاحبان خانه های خصوصی شده است. این افراد بی شرمانه توضیح نمی دهند که صاحبان خانه واقعی چه کسانی هستند. این خانه ها از طریق وام بانک ها و سایر صندوق های مالی خریداری می شوند. این به اصطلاح صاحبان خانه پنجاه تا صد سال زیر باربدهاکاریی هستند. آنها نه تنها صاحب خانه نیستند بلکه برده بانکها هستند تا زمانی که بمیرند.این افراد در صورت از دست دادن شغل خود در طول زندگی ، با ترس سلب حق اقامت ازطرف بانکها زندگی می کنند. مالکیت واقعی خانه به زمانی برمیگردد که مردم پس انداز کافی برای ساخت خانه های خود را داشته اند. در حقیقت ، با خصوصی سازی مسکنهای عمومی در بسیاری از کشورها ، صندوق های پولی با حمایت بازار آزاد موجب بی خانمانی بسیاری از خانوادهها شده اند.
ادعای بی شرمانه دیگر طرفداران بازار آزاد این است که تعداد افرادی که در دانشگاه ها تحصیل می کنند افزایش یافته است. خوب ، با نشان دادن نمودارها و منحنی های پیش ساخته ، بنظرمیرسد که آنها درست میگویند. در پشت این نمودارها و منحنی ها برای مطالعه عام هیچ توضیحی وجود ندارد که هزینه این تحصیلات جقدراست وازکجا میآید؟ با خصوصی سازی آموزش و پرورش ، در بسیاری از کشورها هزینه تحصیل در دانشگاه ها به چیزی بین چهل تا پنجاه هزار دلار آمریکائی در سال رسیده است. باز هم باید از بازار آزاد تشکر کنیم ، که دانش آموزان می توانند این پول را از بانکها وام بگیرند و به خودشان اجازه دهند برای یک عمر برده های پیش خرید آنها شوند. صدها ادعای دیگر از لیبرالها وجود دارد که نشانگر حرص و استثمارغیر انسانی بازار آزاد است
ثروت ایجاد شده در قرن گذشته و قبل از آن به لطف لیبرالیسم جدید نیست ، بلکه به دلیل پیشرفت در فن آوری و غارت منابع زمین است. لیبرال های جدید مثال خنده داری دارند آنها می گویند ، وقتی کیک بزرگتر می شود ، سهم همه بیشتر می شود اما نمی گویند چه کسی سهم شیرها را در خوردن این کیک دارد. جواب آنها برای میلیاردها نفری که از این کیک سهی ندارند و در فقر زندگی می کنند چه خواهد بود؟
مدافعان بازار آزاد می گویند که بازار به دلیل قاعده عرضه و تقاضا خود را تنظیم می کند
فرض کنیم که شما یک گربه دارید ، و به آن دل وابسته هستید زیرا گربه باعث همدمی و جزئی اززندگی شما می شود. هم زمان فکرمی کنید که می توانید به رفتار او اعتماد کنید. یک روز تصمیم می گیرید به تعطیلات بروید و نمی توانید او را با خود ببرید. منطقی است ، در حالی که دوراز شما ست ، برایش غذا تهیه کنی بگوییم برای پنج روز . وقتی که ازمسافرت برمیگردید شوکه می شوید گربه شما مرده است. این باعث تعجب می شود که چرا او از بین رفته است ، اما نمی توانید دلیلی پیدا کنید. دلیل را برای شما تعریف می کنم. گربه شما به مثل اقتصاد بازار آزاد عمل کرده ، او قرار بود که خودش برای پنج روزغذا را تقسیم و تنظیم و عاقلانه مصرف کند ، اما همان روز اول ، همه غذا را خورد و خودش را به کام مرگ کشاند. اگر گربه مال من بود ، بسیارخوشحال هم می شدم که او را مرده ببینم. نادان لعنتی به دلیل حرص و آز٬ خود را خفه کرد و ُمرد.
باید بدانید که سرمایه کوچک شما در سیستم مالی بازار آزاد نه تنها سودی نمیدهد بلکه امکان ازدست رفتنش هم هست٬ چون گوشت را به گربه می سپرید. آیا فکر نمی کنید سرمایه گذاری درشهرخود با مشا رکت همسایه گان ایمن تر و سودمندتروعاقلانه ترباشد؟ سیستم اقتصادی ایکس یک مرکز مالی محلی را با تکیه بر بازار داخلی ایجاد می کند
این مرکز مالی به عنوان یک نهاد خصوصی سرمایه گذاری محلی در صنعت ، مسکن ، انرژی های تجدید پذیر ، کشاورزی و غیره در مقیاس کوچک عمل میکند. این مرکز توسط کارآفرینان و شهروندان محلی کنترل و اداره می شود. به اشتباه آن را به عنوان یک بانک ، بازار سهام ، تعاونی ، سرمایه گذاری جمعی یا هر مدل اقتصادی شناخته شده دیگر تفسیر نکنید ، زیرا مدل تجاری این مرکز می تواند همه آنها را در برگیرد. این مدل اقتصادی مجازی و خیالی مانند بازار آزاد نیست بلکه یک مالکیت واقعی ٬عینی٬ نزدیک و دردسترس است. هدف اصلی ایجاد آسایش اقتصادی برای افراد بدون نگرانی از دست دادن پس انداز خود است
خود شهروندان مدیریت مرکز را انتخاب می کنند. فعالیت های این مرکز خدمات اجتماعی و مالی است. شهروندان با مشارکت مستقیم در مدیریت اقتصادی از نظر اجتماعی بهم نزدیکتر می شوند. درآمد فوق العاده مستقیم و غیرمستقیم این مرکز مالی اقتصاد محلی را رونق میدهد، حتی در یر به یر بودن سود آن تعداد بیکاری را کاهش میدهد. در شهرهای بزرگ ، این مدل فقط با تقسیم شهر به محله ها با جمعیت محدود اعمال می شود. در غیر این صورت ، چک و تعادل غیرقابل کنترل خواهد بود و ممکن است منجر به کلاهبرداری و فساد شود
دفتر مرکز مالی شهروندان به عنوان یک مدار بسته اقتصادی به صورت محلی تنظیم می شود. به هیچ وجه ، این امرنباید به ابزاری برای حمایت انحصاری وجدا ازاقتصاد کلی کشورتلقی شود. به عنوان یک قاعده ، این مرکز نباید در یک سرمایه گذاری مشترک با یک بانک ، شرکت بیمه یا هر موسسه مالی دیگرشرکت کند ، اما سرمایه گذاری مشترک بین دو مرکز شهروندی در شهرها یا مناطق نزدیک گزینه ای کاملأ منطقی است. به عنوان یک اصل هیچ شهروندی مجاز به مالکیت بیش از یک درصد سرمایه این مرکزنمیباشد. کنترل و بازنگری حسابها بصورت دوره ای توسط کمیته ای انجام می شود که توسط شهروندان انتخاب میگردد. این امربرای جلوگیری از تقلب وفساد وراهکاری برای شفافیت فعالیتهای این مرکزمالیست
هر خرید دراین مرکز یک سرمایه گذاری خصوصی فردی در مقادیر اندک است و بطور جدی به عنوان یک شرکت خصوصی اداره می شود. ایجادیک بانک دولتی وملی در کشور ضامن و پشتیبان مراکز مالی شهرونداان است. در صورتی که پول جمع آوری شده توسط شهروندان برای یک خرید قابل توجه وبزرگ کافی نباشد ، این مرکز، باید امکان وام گرفتن از بانک دولتی را داشته باشد یک اقتصاد عالی و پایدار ، تنها مبتنی بر تولید کالا و ارائه خدمات است
دفتراین مرکزباید منابع مالی پروژه های محلی را تأمین کند. با بوجود آوردن یک بانک ایده برای پروژه هایی نوآورانه٬ سرمایه گذاری درآنها باعث افزایش کاربرای جوانان ومانع مهاجرت آنها به شهرهای بزرگ می شود. برنامه دولت ایکس تعدیل معقول ثروت است. برابری کلی غیرممکن است. می توانیم به یک میانه نسبی و عادلانه برسیم که برای همه قابل قبول باشد
اقتصاد یک خانواده مشابه اقتصاد یک کشور است؛ باید با قدرت خرید آن سنجیده شود و نه بامقدار پولی. وقتی درآمد نیازهای خانواده را برآورده نمی کند ، اقتصاد دچار کسری بودجه است. وقتی درآمد ملزومات را پوشش می دهد وبه یک نقطه راحتی با پس اندازکافی برای هزینهای متغیر برسد، اقتصاد متعادل است. وقتی درآمد از ناحیه راحتی عبور می کند درنتیجه به مازاد احتیاج میرسد، با ین مازاد چه می توانیم بکنیم؟ آیا می توان آن را به وجدان و اخلاق خانواده واگذار کرد یا قانون می تواند آن را برای توزیع مجدد تنظیم کند؟ هیچکدام از آنها به تنهایی نمی توانند راه حل باشند بلکه ترکیبی از هردو. ممکن است استدلال کنید که این مسئله ساده لوحی است. اقتصاد خانواده نمی تواند مثل یک کشور باشد. من بر شباهت و تعامل آنها اصرار دارم. اگر من را باور نمی کنید ، هزاران کتاب در مورد اقتصاد وجود دارد. خواندن آنها یک عمر طول می کشد ، اما شما را به جائی نمی رساند ‌زیرا برای عام قابل فهم نیستند.
مرکز مالی شهروندان به جلوگیری از کلاهبرداری مالیاتی و کاهش مالیات عمومی کمک می کند. درصد بالایی از کلاهبرداری مالیاتی به دلیل وجود مالیات های غیرمستقیم و ایجاد شرکت های روح مانند می باشد٬ مهم نیست که شرکتها چقدر بزرگ و یا کوچک باشند. یک شرکت برای ایجاد سود ساخته شده است: دو عنصر اصلی سرمایه و نیروی کار هستند. اول ، ما باید تفاوت پرداخت مالیاتی بین کار و سود یک شرکت را بدانیم. یک کارگروکارمند مالیات خود را بر مبنای درآمد کاری خود که ثابت و شفاف است پرداخت می کند. که این مالیات بر درآمد کاری، صد در صد کنترل می شود و به هیچ وجه امکان تقلب در آن وجود ندارد. نمونه آن کارمندان دولتی ٬ معلمان ، پزشکان ، مقامات و همه افرادی هستند که حقوق ماهیانه دارند.
از طرف دیگر ، یک شرکت صدها راه برای فرار از مالیات دادن را دارد برخی “قانونی” و برخی از راه تقلب. دستمزد ی که مستقیماً توسط فرد برای انجام یک کار دریافت می شود شامل قانون حقوقی فردی میباشد. در رژیم ایکس ، این ا شخا ص حق ثبت یک شرکت در رابطه با کار شخصی خود را ندارند٬ تا از طریق قوانین مالیاتی آن مالیاتشان را بپردازد. نمونه های آن شامل ورزش های نخبه مانند فوتبال ، تنیس ، دوچرخه سواری ، بسکتبال ٬ صنعت موسیقی و فیلم ، خوانندگان ، بازیگران و موارد دیگر است. برخی از این افراد با ایجاد یک شرکت در جزیره های بهشت مالیاتی از پرداخت مالیات واقعی خود فرارمی کنند.
سیستم بازار آزاد ثبت نام یک شرکت و قوانین مالیاتی آن را آنقدر آسان کرده که ابزاری ٌقا نونیْ برای تقلبهای مالیاتی باشد. با این حال ، قوانین رژیم ایکس اجازه داشتن بیش از یک شرکت و آن هم محدود برای تجارت است. ممکن است سؤال شود که بسیاری از افراد برای تجارت های مختلف دارای دو یا چند شرکت هستند. چرا این محدودیت را ایجاد می کنید؟ در جواب باید گفت ٬ وجه مشترک شرکت ها سودآوری آنهاست و ربطی به نوع تجارت آنها ندارد. در هر تجارت ورشکستگی امکان پذیر است ، اما بسیاری از ورشکستگی ها عمدی بوده و قصدی برای فرار از پرداخت حقوق و دستمزد کارگران و مالیات میباشد. با قرار دادن شرکتهای مختلف در یک شرکت واحد ، امکان ورشکستگی های عمدی و کلاهبرداری را دشوار می کند علاوه بر این ، شرکتهای مهم بین المللی موظفند مالیات خود را در کشورهایی که خط تولید خود را دارند پرداخت کنند٬ ونه ازطریق دفترهای ساختگی خود در بهشت های ​​مالیاتی.
در رژیم جدید ، دو مالیات متفاوت وجود دارد یکی مالیات بر کار و دیگری مالیات برسود ، که مستقیماً و بدون تعامل با همدیگر قابل پرداخت هستند. مالیات های غیر مستقیم ناعادلانه اند٬زیرا خانوادهای کم درآمد که فرزندان بیشتری دارند ، نسبت به افراد ثروتمند ، هزینه بیشتری برای غذا ، پوشاک ، بهداشت و سایر موارد ضروری پرداخت می کنند. گذشته از ناعادلانه بودن آن ، بیشتر کلاهبرداریها در رابطه با مالیات های غیرمستقیم هستند. علت اصلی آن دشواری ها در کنترل آن میباشد، علاوه براین تولید بازار سیاه را بالا میبرند. با تعویض مالیاتهای غیرمستقیم به صورت پرداخت مستقیم ، این نوع تغییر اخذ مالیات را منصفانه تر و کنترل پذیرتر خواهد کرد.
در رژیم جدید ، بازنشستگی های خصوصی وجود ندارد. پرداخت حقوق بازنشستگی نباید به سالهای مشارکت یک شخص در این صندوق بستگی داشته باشد. در بسیاری از کشورها بیکاری در بین جوانان بین چهل تا پنجاه درصد است ، بدون داشتن هیچگونه درآمدی چگونه می توانند در پرداخت به سیستم بازنشستگی سهیم باشند؟ آیا ما آنها را به سرنوشت خود واگذار می کنیم تا به خیل مردم بی درآمد بیفزایند٬ یا راه حل هایی برای تولید کاربرای آنها پیدا میکنیم؟
در رژیم جدید ، به دلیل حذف هزینه های اضافی سیستم قضائی و زندانها برای جامعه٬ کلاهبرداریهای مالیاتی شامل مجازات حبسی نیستند. علت تقلب ، حرص آدم هاست و بدترین مجازات برای این افراد ، بازگشت پول های کلاهبرداری شده به علاوه یک جریمه نقدی به خزانه دولتیست. با وجوه بازیافت شده ٬ و تولید شغل های بیشتری در جمع آوری مالیاتها ٬سیستم کارآمدتری را ایجاد میکنیم . به اشکال و روشهای گوناگون ، ما همه دزد هستیم٬ این یک ذات ارثی آدمها در حرص و آز است. پیشگیری و رفع کلی دزد یها غیرممکن است. کسانی که به دلیل نیاز رو به دزدی می آورند دزد نیستند. سارقان واقعی کسانی هستند که بدون هیچ گونه نیاز دزدی میکنند.
اساسنامه سیستم حکومتی ایکس :
چرا مردم بدون ارائه یک جایگزینی مناسب برای یک سیستم حکومتی بهتر ، به تغییر باور دارند؟ برای من آنچه اهمیت دارد نام یک حکومت نیست ، بلکه سیستمی است که می تواند شغل ، سرپناه ، بهداشت ، آموزش ، فرهنگ ، امنیت و مهمتر از همه آزادی فردی برای شهروندانش فراهم کند و بتواند همه تبعیض ها را ریشه کن کند. از روی عمد ، من این سیستم حکومتی جدیدرا ایکس نامگذاری میکنم. برای این رژیم ، نام دولت مهم نیست بلکه کارآیی آن از طریق اقتصاد سالم ، احترام به حقوق بشر و ایجاد عدالت نسبی اجتماعی است که دراساسنامه آن منعکس شده است مردم می توانند اسم دیگری را برای آن انتخاب کنند. تا زمانی که مردم بر براندازی یک دولت و نه نظام سیاسی واقتصادی آن اصرار داشته باشند ، اشتباه می کنند. بدون داشتن یک آلترناتیو سیاسی و اقتصادی نوآور ، تغییر دولت ها اقدامی بی معناست٬ و بد می تواند به بدترین وضعیت برسد
برای ساختن یک سیستم جدید حاکمیت ، نظم قدیمی باید به صورت قطعه ای برچیده شود و نه با یک انقلاب که منجر به تخریب٬ کشت و کشتارو نا امنیتی باشد . جانشینی باید یک قرارداد اجتماعی عادلانه پایاپای و همه شمول که در اساسنامه آن منعکس شده باشد. اشتباهات تاریخی گذشته را مرتکب شدن یعنی تکرار تاریخ و عقب ماندگی. این سیستم جدید حاکمیت پاسخی وجانشینی است برای سیستمهای فعلی با عملکرد ناکارآمد٬ مبتنی بر تفکیک قدرتها ، که توسط احزاب سیاسی و یک دموکراسی جعلی اداره می شوند . این سیستم جدید مانند یک پالایشگاه با استفاده از ترکیبی از مواد اولیه ناب برای تولید یک محصول با کیفیت نسبی بهتر طراحی شده است. نتیجه این خواهد بود که ثروت ملی و قدرت سیاسی جامعه بین همه اقشار توزیع شده تا فراگیری همه افراد.
سیاست نباید به یک حرفه تبدیل شود بلکه باید ابزاری برای خدمت به کشور و بشریت باشد
اساسنامه حکومت ایکس منافع و خواسته های همه اقشار جامعه را در بر می گیرد. این اساسنامه ، به زبان ساده ، شفاف و قابل فهم نوشته شده است. این پیش نویس نهایی نیست و ویرایش آن باید توسط یک بستر سازنده متشکل از افراد مستقل٬ کارشناسان ٬ فعالان سیاسی ، اجتماعی و محیط زیستی در رابطه با فرهنگ خاص هر کشور مطابق و تنظیم گردد٬ برای تصویب نهایی از طریق انتخابات عمومی ترکیبی منوط به تایید مردم کشور مربوطه می باشد.
با نگاهی به قوانین اساسی سیستم های کنونی٬دربیشترآنها یک روند کپی گرائی مشاهده میشود. همه آزادی فردی٬ مساوات دربرابرقانون٬ عدالت اجتمائی٬دمکراسی وهزاران کلمات زیبا ی دیگررا شعارمیدهند٬ گوئی که بهشتی را نه درآسمانها بلکه درزمین بوجود میآورند.این قانون های اساسی بوسیله نخبگانی زیرنظرقدرتمندان وثروتمندان هرکشوربرای تثبیت قدرتشان نوشته شده اند. قانون های اساسی با یک روش یکسان بوسیله یک مجلس مؤسسان نوشته شده وبا آرای مردم به تصویب رسیده اند. به یقین میتوان گفت که بیشتراز نود درصد از مردمی که قانون های اساسی را تصویب کرده اند٬ نه آنرا دیده و نه آنرا خوانده اند.درصد کمی که قانون های اساسی را خوانده اند بعلت پیچیدگی نوشتاراغلب آنرا نفهمیده اند٬ بخاطرهمین اساسنامه حکومت ایکس به یک زبان ساده و قابل فهم نوشته شده استت.
اصول پایه ای اساسنامه حکومت
مقدمه:
در این روز٬ کشور٬ حکومتی را برپایه یک سیستم سیاسی جدید تأسیس می کند که محدود به هیچ یک از ساختارهای گذشته دولتی ، ایدئولوژیکی٬ یا مذهبی نیست.کشوری که تابع قانون است ، که از بالاترین ارزشهای نظم حقوقی ، آزادی ، عدالت ، برابری و کثرت گرایی دفاع می کند. حاکمیت ملی متعلق به مردم است ، که از قدرت آنان برمی آید . دولت در اعمال حاکمیت خود قصد دارد ، با ایجادامنیت ٬جامعه ای با عدالت وآزادی نسبی تأسیس کند و بهزیستی شهروندان خود را ارتقا بخشد. اساسنامه حکومتی ضامن همزیستی همه مردم از طریق یک نظم عدالت نسبی سیاسی٬ اقتصادی و اجتماعی است. این اسا سنامه مبتنی بر ماهیت ذاتی انسانها میباشد که ریشه آن درترس ، حرص و قدرت نهفته است. حاکمیت مالکیت خصوصی عادلانه را برسمیت می شناسد. زبان وقوانین آن ، بازتابی از نسبیت است ونه درکمال گرایی. این اسا سنامه ضامن حاکمیت قانون به عنوان بیان ماهیت چند ملیتی مردم کشوراست. با ایجاد یک جامعه نوین باید پیشرفت فرهنگ و اقتصاد را تضمین کند٬ تا زندگی با رفاه را برای همه شهروندان فراهم سازد. ازطریق اتحاد با ملتهای دیگردر تقویت واعمال قوانین حقوق بشرکوشا ودرروابط صلح آمیز و همکاری مؤثر بین تمام مردم جهان نو آورباشد
ساختار سیستم حکومتی
مجلس دادگستری مردم
کنگره قانونگذاری
دولت اجرایی
مجلس دادگستری مردم نماینده قدرت اصلی ملت است ، این ارگان اعضا ی کنگره قانونگذاری ودولت اجرایی را از اعضا ی خود انتخاب میکند
اعضا ی مجلس دادگستری مردم ازنمایندگان سازمانهای سیاسی شغلی و نمایندگان مستقل تشکیل میشود
مجلس دادگستری مردم نماینده شهروندان در همه زمان ها است
مجلس دادگستری مردم بالاترین مقام برای انتخاب اعضای کنگره و ارگان اجرایی است
انتخاب اعضای مجلس دادگستری مردم باید ماهیت هیبریدی (ترکیبی) داشته ٬ که از اعضای سازمانهای سیاسی شغلی و اعضای عموم تشکیل میشود
تعداد نمایندگان سازمانهای سیاسی شغلی با نمایندگان مستقل بطورمساوی اعضای مجلس دادگستری مردم را تشکیل می دهند
کمیسیون انتخابات باید تشکل هیبریدی داشته باشد
دولت قبل ازهرانتخابات با گرفتن یک امتهان عمومی٬ شناخت و استعداد رای دهندگان را سنجیده و درجه بندی میکند
کمیسیون مسؤل انتخابات باید شکل هیبریدی داشته باشد٬ تأیید نهایی نتایج انتخابات بعهده دادگستری مردم است
هزینه های انتخابات باید با بودجه عمومی دولت تأمین شود
تعداد نامزدها برای نما یندگان دادگستری مردم باید متناسب با جمعیت هرشهر٬محل ومنطقه تعیین شود
هرگونه بودجه خصوصی برای هزینه انتخاباتی ممنوع است
در انتخابات مقامات دولتی در شهرها و مناطق باید همان اصول انتخاباتی مجلس دادگستری مردم اعمال شود
انتخابات دردو روز مختلف برگزار می شود تا رای دهندگان امکان شرکت در هر دو رای گیری٬ سازمانی و عمومی را داشته باشند.
مجلس دادگستری مردم ٬محدود به یک حداقل و یک حداکثربرای تعداد نمایندگان است٬ که متناسب با جمعیت کل کشور تعیین میشود
برای انتخاب نمایندگان مجلس دادگستری مردم ٬ باید شایستگی ها و خصوصیات شخصی نامزدهای انتخاباتی در نظر گرفته شود و جایی برای تبعیض جنسیتی ، نژادی یا هرگونه تبعیض دیگرباقی نگذارد
مجلس دادگستری مردم باید اعضای کنگره وارگان اجرایی را از نمایندگان این مجلس انتخاب کند
تعداد نمایندگان کنگره باید متناسب با اعضای دادگستری مردم باشد
کنگره نمایندگان ، مسُول٬ قانونگذاری ، تصویب بودجه ، و کنترل عملکرد ارگان اجرایی است
اعضای ارگان مجریه و نمایندگان کنگره برای مدت نامحدود خدمت می کنند٬ مشروط به رای اعتماد ادواری و سالانه٬ توسط مجلس دادگستری مردم
تمام ارگان اجرایی و کنگره مجلس در صورت جرم و جنایات بالا در معرض رای اعتماد سریع دادگستری مردم قرار دارند.
رای اعتماد باید به طور یکسان در مورد یک عضو دادگاه دادگستری مردم ، یک عضو کنگره و یک عضو اجرایی اعمال شود.
اعضای مجلس دادگستری مردم حق شرکت در انتخابات مکرر را دارند ، مگر در مورد جرم و جنایات بالا و اثبات شده در دادگاه قانون
سازمانهای سیاسی شغلی٬ مسئول وضع اساسنامه مرکزی و ایالتی خود هستند مشروط به تایید نهائی دادگستری مردم
تمام اعضای دادگستری مردم ٬ کنگره و قوه اجرایی باید با نام و نام خانوادگی آنها مورد خطاب قرار گیرند نه با عناوین حرفه ای.
همه کسانی که به طور قانونی واجد شرایط رای دادن هستند حق انتخابات شدن را هم دارند
دولت باید حق رأی کسانی را که خارج از قلمرو آن هستند ،تضمین کند.
انتخابات مجلس دادگستری مردم باید بین بیست تا سی روز پیش از پایان دوره قبلی انجام شود
تعداد نمایندگان متناوب مجلس دادگستری مردم باید با تعداد کل اعضای کنگره واجرایی برابر باشد. وقتیکه کنگره و هیئت اجرایی منصوب می شوند ، نمایندگان متناوب جایگزین آنها شده تا تعداد اعضای مجلس دادگستری مردم یکسان بماند.
مجلس دادگستری مردم در انتخاب و یا رد رئیس دولت ، سخنگوی مجلس و اعضای کنگره صلاحیت تام دارد.
نامزدان پست رئیس دولت باید از حمایت حداقل یک سوم آرای اعضای دادگستری مردم برخوردار بوده تا در رقابت برای این پست شرکت کنند
نامزدهای مورد تایید دادگستری مردم باید سیاست و برنامه اقتصادی دولت خود را طبق اصول اساسی حکومت ایکس ارائه دهند.
نامزدهای مورد تایید دادگستری مردم برای پست رئیس دولت در یک مناظره مستقیم و رویا رو از برنامه های خود دفاع میکنند
پس از بحث و گفتگو ، نمایندگان به کاندیدای مورد نظر خود رای می دهند٬ کاندیدایی که اکثریت آرا را کسب می کند به عنوان رئیس دولت منصوب می شود برای تأیید اعضای کابینه خود٬نام آنها را به دادگستری مردم ارائه می دهد
ایجاد کمیته های مختلف باید شکل ترکیبی داشته باشد که نمایندگان اعضای دادگستری مردم و کنگره را در بر بگیرد.
بودجه پیشنهادی دستگاه اجرایی باید توسط اکثریت مطلق آرا توسط کنگره نمایندگان تصویب شود
اعضای کمیته قضایی باید از وکلا و قاضیان نماینده در دادگستری مردم و کنگره بطور نسبی انتخاب شوند
کمیته قضایی نه به عنوان یک قوه جداگانه ٬ مسئولیت اعمال قوانین کشور را بر عهده دارد
قانون اساسی مبتنی بر وحدت انحلال ناپذیر مردم کشور٬ مشترک و غیر قابل تفکیک است
نام و تعداد ارگانهای دولت
خانه های مردم
خانه مدیریت اجتماعی و فرهنگ
خانه بهداشت و محیط زیست
خانه کشاورزی پایدار ، غذا و جنگلداری
خانه آموزش و پرورش ، علوم و ورزش
خانه زیرساخت ها ، مسکن و حمل و نقل
خانه صنعت ٬ کار و انرژی
خانه اداری دادگستری و ایمنی عمومی
خانه اقتصاد ٬ مالیات و خزانه داری
خانه دفاع ملی
خانه امور خارجه ، جهانگردی و تجارتخ
هدف انتخاب نام (خانه های مردم) برای موسسات دولتی این است که به اعضای دولت هر روز یادآوری شود که اینان مالک این خانه ها نیستند بلکه خدمتگزاران آنها هستند
هر خانه مردم بوسیله یک مدیر و یک معاون اداره میشود
خانه های مردم باید با توجه به نوع تولید ٬ تعداد جمعیت ، موقعیت جغرافیایی و فعالیت های اقتصادی در مناطق مختلف مستقر می شوند

زبان رسمی کشور………… همه مردم باید آن را بدانند و از آن استفاده کنند.
زبانهای مختلف ثروت ویک میراث فرهنگی است که باید مورد احترام باشد.
پرچم کشور از ……………… نوارها ، رنگ ها و غیره تشکیل شده است.
……………. پایتخت کشور شهر
بخا طر ترافیک سنگین ٬ آلودگی هوا و جلوگیری ازتراکم جمعیت٬ پایتخت می تواندبا دوسوم آرا ی دادگستری مردم به محلی جدید منتقل شود
برای جلوگیری از تمرکزقدرت دریک خطه ٬ تعدادی از خانه های دولتی مردم باید با دوسوم آرای دادگستری مردم از پایتخت به مناطق دیگر کشور منتقل شوند
تقسیمات منطقه ای کشور با توجه به منطقه جغرافیایی شناخته می شود
در کشورهای کوچک ، تقسیم منطقه ای به تعداد٬ پنج خطه است: شمال ، جنوب ، مرکز ، شرق و غرب
در کشورهای بزرگ ، تقسیم منطقه ای به تعداد٬ نه خطه است: شمال ، جنوب ، مرکز ، شرق ، غرب ، شمال شرقی ، شمال غربی ، جنوب شرقی و جنوب غربی
هر منطقه باید بوسیله یک مدیر ارشد اداره شود با تایید مجلس دادگستری مردم
سازمانهای سیاسی شغلی بدون وابستگی ایدئولوژیک و نهادهای نوین اجتماعی ، جایگزین احزاب سیاسی مبتنی بر ایدئولوژی می شوند
سازمانهای سیاسی شغلی ضامن حقوق و منافع کارگران و کارمندان و بستر حیاتی برای مشارکت سیاسی فعال آنها است
تقویت موسسات موجود در کشور و ایجاد نهادهای نوین در آموزش و شرکت درفعالیتهای اجتماعی برای تحکیم حقوق ملت تضمین شده است
در یک دنیای انسانی ، ارتش لازم نیست و دولت ایکس باید برای دستیابی به آن روز تلاش کند٬ متاسفانه ، ما هنوز تا رسیدن به آن دنیا فاصله داریم
دولت ایکس نباید علیه سایر کشورها اعلام جنگ یا درهیچ اتحاد نظامی شرکت کند
مأموریت نیروهای مسلح ، متشکل از ارتش ، نیروی دریایی و نیروی هوایی ، تضمین حاکمیت و استقلال کشور و دفاع از تمامیت ارضی آن است
فرماندهی ُکل ارتش بطور یک کمیته مشترک متشکل از ارتشیان ٬رئیس دولت ، و مدیر خانه دفاع تشکیل میشود ، هر تصمیمی که توسط این نهاد گرفته می شود مشروط به تصویب دادگستری مردم ست
یک قانون ارگانیک ساختار اصلی سازمان نظامی را با اصول قانون اساسی تنظیم می کند
پلیس و نیروهای امنیتی باید خدمتگزار ملت باشند و نه ابزاری برای ستم و تبعیض
عدم دخالت در امور داخلی هر کشور مستقل به رسمیت شناخته شده است
دولتهای ملل دیگر که حاکمیت آن توسط مردم پذیرفته شده بدون هیچ استثنایی به رسمیت شناخته میشوند
ابراز نفرت نسبت به هر ملت دیگر با کلمات یا اعمال غیرقانونی است
احترام به معاهدات بین المللی تصویب شده توسط کشور
حقوق های پایه ای:
شهروندان و مقامات دولتی زیرپوشش اساسنامه قانون و سایر مقررات قانونی هستند
آزادی و برابری افراد و گروه هایی که به آنها تعلق دارند باید واقعی و مؤثر باشد
قانون اساسنامه اصل حقوق فردی و برابری جنسیتی را تضمین می کند
پاسخگویی مقامات دولتی به نقض حقوق فردی و جمعی تضمین شده است
اصول مربوط به حقوق و آزادیهای اساسی بر مبنای اعلامیه جهانی حقوق بشر به رسمیت شناخته شده
مردم در برابر قانون برابر هستند و به هیچ وجه نباید به خاطر زادگاه ، نژاد ، جنسیت ، مذهب ، عقیده یا هرگونه شرایط شخصی یا اجتماعی دیگر مورد تبعیض قرار گیرند.
هر فردی حق زندگی ٬سلامت جسمی و اخلاقی دارد به هیچ عنوان نباید تحت شکنجه ٬ مجازات ٬ رفتار غیرانسانی و تحقیرآمیز قرارگیرد.
مجازات اعدام افراد توسط این اساسنامه لغو می شود
آزادی تمام دین ها و عبادت افراد تضمین شده است
سن بزرگسالی هجده سالگی است با حقوق و وظیفه در برابر قانون
همه مردم بی گناه هستند تا زمانی که در دادگاه قانون مقصر شناخته نشوند
هر شخص حق آزادی و امنیت دارد هیچ کس را نمی توان از آزادی خود محروم کرد
بازداشت های پیشگیرانه نباید بیش از مدت زمان مورد نیاز ، تحقیقات لازم برای اثبات واقعیت ها طول بکشد. در هر صورت ، فرد دستگیر شده باید حداکثر ظرف مدت ۲۴ ساعت آزاد٬ یا به مراجع قضایی تحویل داده شود
رشوه خواری و فساد برای فرد دهنده و دریافت کننده بطور یکسان مجازات قانونی دارد
چاپلوسی و تمجید، به ویژه برای پیشبرد منافع شخصی غیرقانونی میباشد
هر شخص دستگیر شده باید فوراً و به روشی قابل فهم از دلایل دستگیری وی و حقوق قانونی اومطلع شود و مجبور به اقرارو امضای هیچ اظهارنامه ای بدون حضور یک وکیل نمیباشد
قوانین اساسنامه دولت محدود به هیچ دین و ایدئولوژی نیستند٬ بنابراین کشور زندانیان سیاسی یا مذهبی نخواهدداشت
مقامات پلیسی و قضایی مسئول سلامت جسمی و روانی هر شخصی که بطور قانونی یا غیرقانونی دستگیر شده است میباشند
خانه یک محدوده شخصی است٬ بدون حکم قانونی و یا رضایت سرنشین ، ورود به آن برای جست و جو ممنوع میباشد
محرمانه بودن ارتباطات بخصوص ارتباطات پستی ، تلگرافی و تلفنی ، برنامه های اینترنتی به جز در صورت حکم دادگاه تضمین شده است
شهروندان حق دارند که محل زندگی خود را آزادانه انتخاب کنند و به طور آزادانه در داخل قلمرو ملی حرکت کنند. به همین ترتیب ، آنها حق دارند آزادانه وارد کشور شوند و کشور را ترک نمایند
حقوق زیر به رسمیت شناخته شده و حمایت می شود:
حق ابراز عقیده از طریق کلمات ، کتبی یا هر وسیله ارتباطی دیگری
حق تولید و آفرینش ادبی ، هنری ، علمی و فنی
حق آزادی دانشگاهی
حق ارتباط آزادانه دریافت اطلاعات دقیق از طریق هرگونه انتشارات اطلاعاتی بدون محدودیت
حق حفظ ، حریم و آبروی شخصی همه شهروندان بدون محدودیت جنسی ٬ سنی ٬ مذهبی٬ ویا نژادی٬ حمایت و تضمین شده است
مصادره نشریات و سایر رسانه های اطلاعاتی فقط با دستور یک دادگاه قابل انجام است
حق اجتماع مسالمت آمیز به رسمیت شناخته شده است ، مگر اینکه باعث نقض نظم عمومی ٬ ایجاد خطر برای اشخاص یا اموال شود
تشکیل فرقه های مخفی ، انجمن های عقیدتی و شبه نظامی ممنوع است
حق شرکت شهروندان در امور عمومی بطور مستقیم و حق دسترسی به شغل های دولتی با شرایط مساوی به رسمیت شناخته شده است
هیچ کس را نمی توان به خاطر تخلفی که در حکومت قبلی غیرقانونی نبوده دادگاهی و محکوم کرد ٬ مگربجرم قتل های سیاسی مرتکب شده توسط این افراد
مجازات های حبس باید با هدف توانبخشی زندانیان برای ادغام مجدد آنها در جامعه می باشد٬ شخص محکوم به زندان باید در طول زندان از حقوق اساسی و انسانی برخوردار باشد
بهداشت و آموزش:
سلامتی یک حق انسانی است؛ بهداشت عمومی برای همه شهروندان رایگان است
مراقبت از دندان برای کودکان تا هجده سالگی رایگان است
دندانپزشکی عمومی برای شهروندانی که قادر به پرداخت هزینه آن نیستند باید رایگان باشد
حق فردی برای مرگ شرافتمندانه از طریق اتانازی شناخته می شود
تبادل عضو زنده انسان بین دو فرد به رسمیت شناخته شده است
خرید و فروش اعضای بدن انسان ممنوع است
کاشت گیاهان طبیعی جهت استفاده دارویی و تفریحی با رعایت قوانین بهداشت عمومی به رسمیت شناخته می شود
پردازش و تبدیل این گیاهان به محصولات جدید جهت استفاده تفریحی ممنوع و مجازات قانونی دارد
محصولات استفاده تفریحی ساخته شده در آزمایشگاه طبق قانون ممنوع است
بیمارستان ها و کلینیک های خصوصی مجاز هستند ، اما نباید یارانه از دولت بگیرند
آموزش و تربیت خانوادگی باید سنتی باشند٬ والدین تنها تصمیم گیرنده برای آموزش فرزندان خود در خانه می باشند.
آموزش عمومی در مدارس باید تکمیل کننده آموزش خانوادگی باشد ٬ نه جایگزین و جبران کننده
مقامات رسمی حق والدین را برای انتقال ارزش های فرهنگی و اخلاقی ویژه خود به فرزندانشان تضمین می کنند
آموزش ابتدایی و متوسطه اجباری و رایگان است
مقامات دولتی حق آموزش عالی را برای همه تضمین می کنند
حق معلمان برای آموزش تکمیلی تربیت خانوادگی به رسمیت شناخته شده است
یادگیری قوانین اساسنامه باید جزء برنامه درسی سیستم آموزشی باشد
معلمان ، والدین و دانش آموزان باید در کنترل مدیریت کلیه مراکز آموزشی مشترک باشند
مقامات دولتی باید سیستم آموزشی را در رابطه با نیازها ٬ خواستها و اهداف کشور برنامه ریزی کنند
مقامات دولتی حق آموزش عالی را برای همه تضمین می کنند
آموزش عالی برای فرزندان خانواده ها ئی که نمی توانند هزینه آن را بپردازند رایگان است
آموزشگاههای خصوصی باید پیرو قانون برنامه آموزش عمومی باشند ٬ این مراکزخصوصی حق یارانه دولتی را ندارند
شهروندان حق و وظیفه دارند که از کشور در برابر هرگونه تهاجم خارجی دفاع کنند ، قانون باید این تعهدات را تعیین کند
تشکیل یک سرویس ملی وآموزش یافته از شهروندان برای همیاری در صورت بروز یک فاجعه عمومی٬ مثل سیل ٬ زلزله ٬ آتش سوزی و غیره
علاوه بر ثروت ملی و طبیعی کشور، شهروندان باید از طریق یک سیستم مالیاتی عادلانه در حفظ هزینه های عمومی به تناسب ، در آمد خود مشارکت کند
زن و مرد و سایر جنسهای شناخته شده حق ازدواج با برابری کامل حقوقی را دارند
حق مالکیت خصوصی و وراثت به رسمیت شناخته شده است
همه شهروندان حق مالکیت زمین را دارند
حق ایجاد فونداسیون برای اهداف عمومی از طریق سازمان غیر دولتی شناخته شده است
حق ایجاد انجمن های فرهنگی با قومیت های مختلف به رسمیت شناخته شده است
هیچ کس را نمی توان از مال و حقوق خود محروم کرد ، مگر به دلیل توجیهی خدمات عمومی یا منافع اجتماعی و با جبران مناسب٬ طبق قانون
حق کار برای شهروندان با پرداخت حقوق کافی برای تامین نیازهای خانوادگی٬ به رسمیت شناخته شده است
تشکیل شرکت های غیرانتفاعی در چارچوب سیستم اقتصاد دولتی شناخته شده است. مقامات دولتی مطابق نیازهای عمومی برنامه ریزی و بهره وری را تضمین می کنند
اصول حاکم بر سیاست های اقتصادی و اجتماعی:
الزام ایجاد مرکز مالی محلی شهروندان در یک شهر یا منطقه به رسمیت شناخته شده است
مرکز مالی شهروندان از طریق مشاغل محلی باید به ستون فقرات اقتصادی کشور مبدل و توسط شهروندان محلی به عنوان یک نهاد خصوصی تنظیم می شود
ایجاد یک بانک دولتی برای کمکهای مالی به مراکز شهروندان در صورت نیاز
مرکز مالی شهروندان باید در خدمت همه اقشار مختلف مردم بدون هیچ گونه تبعیض عمل کند
سیستم مالی باید به بازار داخلی تکیه کرده و وابسته به نوسانات اقتصادی بازار آزاد بین المللی نباشد
حق سازمان های سیاسی شغلی برای ایجاد صندوق های مالی مشروط به سرمایه گذاری در خزانه داری کشور یا صنعت به رسمیت شناخته می شود
برای عملکرد یک شغل معین باید به زن و مرد دستمزدی یکسان داده شود٬ هرگونه تبعیضی طبق قانون مجازات میشود
پرداخت مالیات بر معاملات مالی و بانکی باید توسط دولت تنظیم شود
مشارکت مشترک بین شرکتهای ملی و خارجی تضمین ولی تحت هیچ شرایطی سهام یک شرکت بین المللی نباید بیش از۴۹ درصد از کل سهام شرکت باشد
مشارکت مشترک بین شرکتهای دولتی و خصوصی در کشور تضمین ولی تحت هیچ شرایطی سهام شرکتهای خصوصی نباید بیش از۴۹ درصد کل سهام شرکت باشد
انتقال سرمایه ملی و خصوصی به هر بهشت ​​شناخته شده مالیاتی ممنوع و مجازات قانونی دارد
مقامات دولتی باید حمایت اجتماعی ، اقتصادی و حقوقی کودکان را بدون درنظرگرفتن وضعیت تاهل مادران تضمین کنند
تشکیل مراکز آموزش حرفه ای و آموزش مجدد شغلی
دولت باید برای ایجاد مشاغل٬ تولید و مصرف داخلی کشور وام های مالی با بهره کم برای بخش های صنعتی ، کشاورزی ، ماهیگیری و تولید مواد غذایی و پوشاکی فراهم کند.
تشکیل سازمان رفاه اجتماعی برای همه شهروندان برای کمک های مالی کافی در شرایط سخت و بیکاری
دولت برای حفظ عدالت اجتماعی ، ثروت ملی را در حد امکان برای رفاه نسبی شهروندان هزینه می کند
دولت عمدتاً حقوق اقتصادی و اجتماعی کارگران و کارمندان را تضمین میکند
سلامت ، آموزش ، مسکن و ورزش حقوق کلیه شهروندان است
دولت در زمینه ایجاد شغل ، نهادهای علمی و پژوهش فنی را ارتقا می بخشد
هرکسی حق دارد از یک محیط زیست تمیز و مناسب برای زندگی سالم برخوردارباشد٬ بشرط اجرای وظیفه فردی و شرکت در حفظ آن
استفاده صحیح از منابع طبیعی در ارتقاء کیفیت زندگی و حفظ و احیای محیط زیست تضمین شده است
گرم شدن کره زمین به رسمیت شناخته شده است
ایجاد یک نهاد زیست محیطی برای تأمین آب ، هوای پاک ٬ نگهداری جنگل و فن آوری های انرژی های تجدید پذیر
گمانه زنی در نیازهای اساسی مانند غذا ، پوشاک ، مسکن و امور مالی ممنوع و غیرقانونی است
مراقبت از معلولان جسمی و مریضان روحی به رسمیت شناخته شده است
توزیع قدرت
ایجاد سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۲شروع و در سال ۱۹۴۵ به پایان رسید. پس از جنگ جهانی دوم ، هدف این سازمان بین المللی پیشگیری از درگیری های جهانی بود. این کلوپ ، ایده صلح ، وحدت و دموکراسی را برای تشکیل سازمان ملل متحد معرفی کرد. ایجاد این بدنه خارجی این بود که نظم جهانی داشته باشد که از طریق آن هر کشور بتواند در امور بین الملل حرفی برای گفتن داشته باشد. این اتفاق در زمان و جو جنگی رخ داد. ترس ملل کوچکتر و قدرت قانع کننده پیروزان جنگ ، منشورهای آن را دیکته می کرد.
اول ، با تقسیم حق وتو در بین پیروزها ، دموکراسی ٬ قربانی قدرت شد. دوم ، ایجاد شورای امنیت سازمان ملل برابری را رد کرد. سوال این است که این شورا٬ امنیت را برای چه هدفی بکار میگیرد؟ اندکی پس این جواب روشن شد: امنیت برای ثروت و حمایت از قدرت. با دادن حق وتو به فاتحان ، کشورهای کوچک از روی ترس بار دیگر در مقابل قدرت تسلیم شدند.
سازمان ملل متحد به یک شیر بی دندان در جنگل جهان تبدیل شده است. اثبات بی دندانی آن صدها قطعنامه است که بوسیله آن تأیید شده ولی به برکت صاحبان حق وتو به نمایندگی از سرمایه داری جهانی نادیده گرفته می شوند. این سازمان با بوروکراسی گسترده خود از نظر مالی ، به آمریکا وابسته است. ایالات متحده از این اهرم برای پیشبرد استراتژی بین المللی خود استفاده می کند. ناکارآمدی سازمان ملل در جلوگیری از درگیری و جنگ آشکار است و نیروهای صلح آن طبق منافع صاحبان آن مورد استفاده قرار می گیرند. نمونه های آن فلسطین ، رواندا ، هائیتی ، لیبی ، بالکان وصدها موارد دیگر.
درس نه گرفتن از تاریخ بعلت نا آگاهی بعضی و فراموشکاری بعضی دیگر از آدم ها ست . نه در زمانی بسیاردوربا وجود اتحاد جماهیر شوروی ، در نظم جهانی یک توازن قدرت و ثبات نسبی وجود داشت. در آن زمان ، آمریکا و اروپا قبل از حمله به عراق دو بار فکر می کردند. دلیل این توازن قدرت ، رقابت ایدئولوژیک بین کمونیسم و ​​سرمایه داری بود. هنگامی که اتحاد جماهیر شوروی ناپدید شد ، سیستم سرمایه داری قدرت کلی را به دست گرفت و دیگر ضد وزنی برای آن وجود ندارد.
چندی پیش ، اروپا مرکز درگیری و جنگ ها بود. دو جنگ جهانی در این قاره آغاز شد و در سرتاسر جهان گسترش یافت. پس از جنگ جهانی دوم ، برای اولین بار در تاریخ ، خرد بشر نادانی خود را فتح کرد ، که منجر به ایجاد اتحادیه اروپا شد. در این قاره خطر جنگ جدید فروکش کرده است و پیشرفت های زیادی هم از نظر اجتماعی و اقتصادی انجام شده است. چه کسی می تواند علیرغم کاستی ها ، نسبت به استفاده از این مدل و نمونه در قاره های دیگر اعتراض داشته باشد؟
روزی که ایده ایکس در یک کشور حکومت کند٬ طولی نخواهد کشید که به یک سیستم جهانی برای بشریت تبدیل خواهد شد. با ایجاد واجرای این سیستم ، توزیع قدرت به یک واقعیت تبدیل می شود.
با ایجاد یک نقشه سیاسی جدید برای جهان می توانیم ترس و قدرت را به حداقل برسانیم. این نقشه جدید فقط توسط مردم و نه توسط دولت های فعلی امکان پذیر است. این مدل الگوی اتحادیه اروپا است ، ایجاد اتحادیه های قاره ای با محدودیت های سرزمینی. عزیمت انگلستان از اتحادیه اروپا نزدیکی آن با ایالات متحده را نشان می دهد. این اتحادیه غیر قاره ای به عنوان یک استثنا در نظر گرفته می شود که شامل انگلستان ، کانادا ، ایالات متحده آمریکا ، نیوزلند و استرالیا می شود. به دلیل زبان ، فرهنگ ، سنت و ذهنیت آنها می توانند اتحادی طبیعی داشته باشند. این مفهوم نسبتاً دقیق و قابل استفاده در قاره های دیگر است. اتحادیه آمریکای جنوبی ، اتحادیه آفریقا و اتحادیه آسیا با قلمرو و جمعیت بزرگ خود از ابتدا می توانند سه اتحادیه را ایجاد کنند و بعداً یکی شوند
فرصتی برای ایجاد چنین اتحادیه هایی در قاره های مختلف وجود دارد. ایجاد این اتحادیه ها با استفاده از قوانین اساسنامه جهانی حاکمیت ایکس امکان پذیر است. زمانیکه مردم از ماهیت حکومت ایکس و دلایل ایجاد اتحادیه اروپا و مزیتهای نسبی آن در صلح و رفاه ٬ به رغم کاستی های آن به خوبی آگاه شوند ،تشکیل اتحادیه های قاره ای را خواهند پذیرفت. وقتی که وحدت در اروپا یک واقعیت عینی است ، این مدل نیز در قاره های دیگر قابل اجرا خواهد بود.
در این لحظه ، با قدرتی که خودم به خودم داده ام که موجب ترس هیچکس نمیشود٬ اتحادیه های قاره ای را جایگزین سازمان ملل متحد خواهم کرد٬ بدون هیچ گونه حق وتو برای اعضا و بدون یک شورای امنیت ، جایی که تصمیمات جهان با اکثریت آرا به صورت دموکراتیک صورت می گیرد.
به امید اینکه خدا و شریک وی آقای بیگ بنگ دولت دیکتاتوری من و اتحادیه های قاره ای را برکت عنایت فرمایند ؟!
جنگ یا صلح:
اقدامات موفقیت آمیز در یک جنگ سرد
برای بشریت دو گزینه روی میز وجود دارد. بگذارد که سیستم امپریالیستی بازار آزاد ادامه یابد و منتظر یک جنگ جهانی سوم باشد٬ یا برای جلوگیری از بروز آن ، یک جنگ سرد را برنامه ریزی و شروع کند. جنگ واژه ای است که از طریق قدرت ترس را در انسان ایجاد می کند. علل جنگ در طول تاریخ ، گسترش قدرت از طریق ابزارهای مختلف بوده است. این ابزارها بنام برتری نژاد ، مذهب ، ایدئولوژی و یا طایفه ای بکارگرفته شده اند. در قرن بیستم ، یک روش کشتار مدرن نیز به این ابزارها اضافه شد ه است ، جنگ بخاطر حل بحران های اقتصاد سرمایه داری
برای شکست نظام به اصطلاح کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی، جنگ سرد سرمایه داری هفتاد سال طول کشید ، اما می توانیم سرمایه داری را در زمان بسیار کوتاه تری به زانو درآوریم. دلیل این امر و اعتقاد به آن ٬ سوار شدن سرمایه داری بر قطار اشتباهی اقتصاد بازار آزاد است ، که ابزار لازم را برای ما فراهم کرده٬ تا این قطار را به یک ایستگاه بن بست بکشانیم . مردم قدرت انجام این کار را دارند ، اما متأسفانه از این امر آگاه نیستند..
اقدامات علیه اقتصاد بازار آزاد باید با هدف تضعیف بازار مالی و بانک ها انجام شود. کسی که معتقد به تغییر بنیادین برای یک زندگی بهتراست، باید برای فروش سهام خود در این بازار ، به ویژه بانک ها ، آماده باشد. بانکها و شرکتهای بزرگ به پس اندازهای کوچک و مخارج مردم وابستگی دارند. اقدام اولیه و تعیین کننده برداشت پول پس انداز شده در بانک ها و بسته شدن حساب های بانکی مردم است. پول های برداشت شده باید به یک مرکز مالی محلی که توسط شهروندان ایجاد شده است انتقال داده شود. نداشتن حساب های بانکی و کارتهای اعتباری منجر به عدم پرداخت وامها ، صورتحسابهای شرکتهای بزرگی مانند آب ، برق ، گاز ، تلفن ٬ بیمه و غیره می شود.
پیش فرض در پرداخت فاکتورها سلاحی است که در دسترس همه ما است. سیستم بانکی معاملاتی موجود٬ با قرار دادن افراد بنام بد حساب در لیست سیاه خود ، به طور خودکار اغلب مشتریهای خود را از دست می دهد. هرچند تعداد بیشتری از افراد به لیست سیاه پیش فرض ها اضافه میشوند اثر منفی بیشتری بر سیستم اقتصادی بازار آزاد دارد. در دادگاههای تمام کشورها به موجب فساد و جنایات در جوامع امروزی میلیون ها پرونده بررسی نشده وجود دارد. چگونه می توانند میلیون ها پرونده جدید رااداره کنند؟
سرانجام ، سیستم قضایی به هم ریخته و فلج میشود. نتیجه آن عدم بازپرداخت بدهیهای غیر منطقی و ناعادلانه به طلبکاران قدرتمند است. با نداشتن حساب بانکی ، کارمندان و کارگران حقوق بگیر می توانند از کارفرمایان بخواهند که حقوق آنها به صورت نقدی پرداخت شود. شرکتهای کوچک با عدم پذیرش کارت های بانکی برای پرداخت محصولات خود٬ کمک بسیارمفیدی دریاری به جنگ سرد میباشند. در پایان ، این به نفع آنهاست جون از کمیسیونهای غارتگرانه بانکها رها میشوند. این اقدامات باعث کاهش گردش پول در بانک ها می شود. پولی که میزان میلیاردی دارد از گردش در فعالیت های بانکی خارج شده و ضربه کارائی را به پیکر ساختاربانکها وارد میآورد.
اقدامات مفید دیگر عقب انداختن خرید خانه های جدید ، اتومبیل ، تلفن ، قایق ، موتور٬ لوازم خانگی و غیره ٬ تنها برای یک مدت زمان محدود . این اقدامات فداکاری های قابل توجهی برای یک زندگی بهتر نیستند ، اما ابزارهای کارایی هستند برای پیروزی در جنگ سرد ٬ کاری شدنی و عاقلانه. آیا نیرویی پلیسی سیستم میتواند با زور شما را بخرید مجبور کند؟؟؟
مصرف مواد غذایی و آشامیدنی در یک شهر هر روز به میلیونها دلار می رسد. این یک وسیله عالی برای استفاده در جنگ سرد علیه شرکتهای بزرگ چند ملیتی و زنجیره ای است. غذاها و نوشیدنی های روزانه اکثر افراد و خانواده های کم درآمد توسط شرکت های زنجیره ای تولید می شوند که جز سود جویی به سلامت مصرف کنندگان اهمیتی نمی دهند. این شرکتهای بزرگ از نظر اقتصادی آنقدر قوی شده اند که ترمهای خود را به دولتها تحمیل می کنند. . اگر ما گوشت ، میوه ، سبزیجات ، نان ، ماهی و سایر محصولات تازه را از سوپر مارکت های زنجیره ای بزرگ خریداری نکنیم ، آنها نمی توانند برای یک مدت طولانی ضرر را متحمل شده و بکار همیشگی خود ادامه دهند. در عوض با خرید این محصولات از فروشندگان کوچک محلی ، مواد غذایی تازه و سالم تر تهیه میشود و به رشد اقتصادی محلی کمک می کنیم. بجای خوردن غذاهای ناسالم در رستورانهای زنجیره ای ٬ در رستورانها ی کوچک و سنتی ازغذاهای تازه وسالم محلی لذت برده و فرهنگ غذائی خود را زنده نگهمیداریم.
مارکها ی بزرگ در تولید لباس٬ کفش٬ کیف٬ ساعت و غیره محصولات خود را با هزینه های هنگفت تبلیغاتی در تلویزیون و رسانه ای گروهی دیگر توسط نخبه های ورزشی و هنری بوسیله یک نام به فروش میرسانند، نه بخاطر کیفیت واقعی. تولید کنندگان بزرگ با استفاده از نیروی کاری ارزان و استثمار کارگران کشورهای کم درآمد محصولات خود را به بازارعرضه میکنند. برای تولید این محصولات از مواد مصنوعی و پلاستیک استفاده می کنند که برای سلامتی انسان خطرناک و محیط زیست را به نابودی میکشانند. برای صدمه زدن به شرکتهای غارتگر سیستم بازار آزاد باید تا جای امکان ازخریداین مارکها خود داری شود. با خلاقیت بیشتر و خودخواهی کمتر ، پیروزی در جنگ سرد علیه اقتصاد بازار امری شدنی است. با انجام دادن تمام این اقدامات ، سیستم از نظر اقتصادی و اجتماعی فرومیریزد
سیستم سرمایه داری مردم را بدست بانکها سپرده است٬ بدون داشتن یک حساب و کارت بانکی زندگی غیرممکن است. وابستگی اجباری بحد ی پیشرفته ٬ تا آنجا که بدون داشتن کارت بانکی به توالت رفتن هم دسترسی پیدا نمیشود کرد. در اینجا جواب به چند سوال الزامیست : آیا با شناختی که از سیستم بانکی بدست آمده به آنها اعتماد دارید؟ اگر اعتماد ندارید آیا بار دیگر بردگی بانکها را می پذیرید؟ به نظر شما سیستم با اتکا به نیروی پلیس و قوانین موجود خود قادر به مبارزه و خنثی کرد ن این اقدامات در جنگ سرد هست؟ به نظر شما سیستم می تواند در طولانی مدت ضربه این اقدامات را تحمل کند؟ به نظر شما با بکاربرد سیستم حکومتی ایکس توسط جنبشهای مردمی ٬ این سیستم توان تغییر بنیادی در جهت بهبودی زندگی انسانها را دارد؟
در عین حال جنبش مردمی ایکس نباید فقط به اعضای ثابت خود متکی باشد٬ بلکه باید سعی در جلب حمایت انجمن ها و نهادهای اجتماعی موجود برای مشارکت و اقدامات اعتصابی خاص کوشا باشد.
برای جلوگیری از هرج و مرج در هر شهر یا منطقه ، برای تضمین امنیت مردم ، املاک خصوصی و عمومی شوراها ی محلی تشکیل می شوند.
سیستم حاکمیتی موجود از طریق رسانه های غالب خود سعی در خنثی کردن تلاش ها و اقدامات انجام شده خواهد کرد. طبق معمول ، سیستم از دروغ پردازی و ترفندها ی همیشگی استفاده می کند. تشکیل کمیته های جوان و خبره در رسانه های اجتماعی برای مقابله با این ترفندها امری ضروری است. سیستم مالی شرکتهای بزرگ و دولتها بیشتر از طریق اینترنت و برنامه های کاربردی آن کار می کند. یک اقدام مفید ایجاد واحدهای تخصصی در هک کردن برای مختل کردن فعالیتهای مالی سیستم است. سیستم آنرا حمله سایبری خواهد خواند وفرا تر رفته وآنرا ترور سایبری می نامند ، اما ما آنرا دفاع سایبری می دانیم. این واحدها به هیچ وجه نباید مشاغل کوچک ، فعالیتهای صنعتی و تولیدی مفید را مختل و نباید به ابزاری برای باج گیری تبدیل شود.سازماندهی و استقرار این سیستم جدید حاکمیت٬ سه تا چهار سال طول می کشد.
بواسطه ماهیت ذاتی انسانها ، وحدت دائمی و کامل بین همه اقشارجامعه غیر ممکن و یا قابل تصور است. این اقدامات در رابطه با جنگ سرد می تواند تنها از طریق یک اتحاد موقت بین مردم موثر و انجام پذیر باشد. اتحاد موقت بین مردم برای رسیدن به یک هدف پدیده ای تاریخیست٬ وقوع انقلابها در گذشته نشانه اثبات این واقعیت است
کسانی که ادعا می کنند اصلاح طلب هستند ، باید به این سؤال ساده پاسخ دهند: چگونه میتوان یک سیستم فرانکشتاینی فاسد و ناکارآمد را اصلاح کرد؟ هیچ راهی برای بهبود درونی آن وجود ندارد؛ شما باید این رویای غیر واقعی را از سر بیرون کنید. اگر فقط به دنبال منافع شخصی خود نیستید ، مانند سایر افراد جامعه به شرکت در حکومت پیشنهادی ایکس خوش آمدید. حکومت پیشنهادی ایکس امتحانی است برای اثبات میهن پرستی ، صداقت ، شعورو دانش سیاسی و مسئولیت شما در برابر مردم و کل بشریت است. در این امتحان برای شما آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم که بدون مردودی قابلیت گذراندن این آزمون تاریخی را داشته باشید
بدینوسیله ، همه را به چالش می کشم که یک سیستم انسانی و مدیریتی بهتر از حکومت ایکس را پیشنهاد کنید؟ اگر پیشنهادی دارید باید راهکار بهتری را در حل مشکلات اقتصاد بازار آزاد و بهبود زندگی بیش از نود درصد مردم دنیا را نشان دهد؟
در پایان ، تشکر میکنم ازدو ویروس کشنده ، یعنی ویروس کرونا و ویروس ترامپ . آنها در عمل ، فلسفه و نظریه مرا بطور کامل و رایگان اثبات کردند. فلسفه مرا در شناخت ماهیت ذاتی انسانها بر اساس مثلث تخریب٬ متشکل از زوایای ترس ، حرص و قدرت. ویروس کرونا با قدرت خود باعث ایجاد ترس در بازار آزاد شد و آن را فرو ریخت٬ در عین حال ، این ویروس با گسترش ترس ، حرص انسان را در عمل خالی کردن انبارها در سراسر دنیا نشان داد. تشکر خالصانه من از ویروس دوم بنام٬ ترامپ رئیس جمهور آمریکا و رهبر به اصطلاح دنیای آزاد ٬ که در عمل ثابت کرد که جدایی قدرتها به نام٬ قوه قانونگذاری ، قوه اجرائی و قوه قضایی منسوخ ودر کاربرد غیر عملی است
اگربعدازخواندن این مانیفست هنوز هم به جدایی قدرت ها و دموکراسی به سبک سرمایه داری اعتقاد دارید؛ حق دمکراتیک شماست ٬ اما لطف کنید ازاین ببعد اشک های تمساحی خود را برای بدبختی مردم ندار نریزید
برای شناخت عمیق تر از این مانیفست دلایل مفصلی را در کتابی با عنوان (دادگاه ایکس) می توانید پیدا کنید
نویسنده: ضرغام نیازی

قدرت سیاسی با مغز رهبران چه می‌کند؟

‍ ‍

✍ ایان رابرتسون (عصب‌شناس)

🌿إیان رابرتسون به بررسی چگونگی تأثیر قدرت بر ساختار و عملکرد مغز افراد انسانی پرداخته است، او در ابتدا مقاله اش از باراک اوباما مثال میزند: تقریبا هر هفته فهرستی از مظنونان ترور در یمن ، سومالی ، پاکستان و غیره همراه با زندگی‌نامه آنها با عکس در اختیار اوباما رییس‌جمهور آمریکا قرار گذاشته می شد و او باید تصمیم می گرفت که هواپیماهای بدون سرنشین کدام یک از آنها را هدف قرار دهد .

🌿 اولین فرمان اوباما سه روز بعد از آغاز ریاست جمهوری‌اش بود که تعدادی کودک ناخواسته در یک عملیات کشته شدند و گفته می‌شود که اوباما از شنیدن این اتفاق چنان متاثر شد که نتوانست شب تا صبح بخوابد

🌿 ولی چهار سال بعد در یک مهمانی شام خبرنگاران کاخ سفید، اوباما با همین موضوع شوخی میکند و خطاب به گروه موسیقی جوناس میگوید: ساشا و مالیا دخترانم از طرفداران جدی شما هستند اما مراقب باشید که خیالی به سرتان نزند چون جواب من دو کلمه بیشتر نیست : هواپیماهای بدون سرنشین حتما متوجه حضورشان بالای سرتان نخواهید شد !!

🌿 هیچ کس به درستی نمی‌تواند حدس بزند که جملۀ دو پهلوی اوباما جدی بود یا شوخی اما گیریم که او ماجرای هواپیمای بدون سرنشین را به شوخی مطرح کرده باشد ولی آیا شوخی کردن دربارۀ چنین حملاتی که در هر لحظۀ آن ممکن است کودکانی معصوم و بی‌گناه کشته شوند عملی اخلاقی، انسانی و جایز است؟

🌿 طی این مدت چه اتفاقی برای اوباما افتاد؟ چهار سال حضور او به عنوان قدرتمندترین مرد ایالت متحده آمریکا قطعاً بر شخصیت و رفتار اوباما تاثیرگذار بوده است این تاثیرات در مغز و اعصاب مرکزی روی می دهد ( قدرت بر مغز اثرات شدیدی دارد).

🌿 قدرت میزان تستوسترون در بدن را به طرز چشمگیری افزایش داده و موجب افزایش جذب دوپامین در شبکه پاداش مغز میشود و نتیجۀ آن افزایش خود محوری ( egocentricity) و کاهش همدلی ( empathy) در فرد است اما قدرت نامحدود و بی‌نظارت اثری وحشتناک‌تر دارد زیرا درست مانند کوکائین سیستم پاداش مغز را از کار می‌اندازد و منجر به مشکلاتی جدی در قضاوت، خودآگاهی ، همدلی ، کارکرد عاطفی و خودشیفتگی میشود که در اصطلاح به آن سندورم غرور میگویند و این بیماری فرد را وا میدارد که روزبه‌روز قدرت خود را افزایش داده تا لذت حاصل از قدرت را مدام تجربه کند

🌿 در همین چارچوب رفتارهای دیکتاتورهایی همچون معمر قذافی که ویژگی‌های مثبت زیادی در ابتدای مسیر قدرت داشت را میتوان توجیه و تفسیر کرد زیرا اکثر رهبران انقلابی قرن بیستم زمانی که خود قدرت را در دست گرفتند مانند یک فرعون همان مردم ستمدیده را به چنگال خود أسیر کرده و سرکوب و ارعاب و وحشت را سرلوحه کار خود قرار دادند.

🌿 جولیو آندروئوتی سیاستمدار سرشناس ایتالیایی‌ میگوید: قدرت، یک بیماری‌ست و کسانی که به آن مبتلا می‌شوند هرگز معالجه نخواهند شد پس ابزارهای دموکراسی (انتخابات آزاد ، محدودیت دوره انتصاب ، قوه قضائیه مستقل ومطبوعات آزاد) به این دلیل ایجاد شدند که تاثیر قدرت مفرط روی رهبران را خنثی کنند چراکه صاحبان قدرت نامشروع ما را به بازی‌ خواهند کشاند که در آن نصیبی جز باخت نداریم. «خودکامگی در بستر افکار عمومی زائیده می شود»

نقد دوم بانو دکتر میترا مقبوله

دوست گرامی آقای هوشنگ معین زاده

از مهر شما در بررسی و پاسخ به نقدی که پیرامون نوشتارتان در فیسبوک نگاشته بودم, بسیار سپاسگزارم. به باور من, چنین تبادل افکار دوستانه و صادقانه و در عین حال انتقادی, ارزش والایی در گسترش آزاداندیشی و خردورزی درمیان ما ایرانیان دارد. خوشحالم که دیدگاه شخصی خودتان را درقبال مقایسه ادیان آریایی و سامی برای همگان روشن ساخته اید, و با شناخت نزدیکی که از خلق و خوی انسانی و پرمهر و شفقت شما دارم, بیانات شما را مبنی بر عدم قصد هیچگونه فرافکنی در نوشتارتان را می پذیرم. ولی شوربختانه آنچه که خوانندگان کتاب شما از این نحوه بیان و نوشتار سرکار عالی برداشت خواهند نمود, چیزی جز دوگانه بینی و فرافکنی مهلک نخواهد بود.
در پاسخ خود چنین مرقوم فرموده اید: “قصد من بیان یک واقعیت تاریخی بود، که آن را بدون جانبداری از این و آن و یا حب و بغض از این و ان ارائه کرده ام.” چنانکه در بالا تایید شد, در عدم حب و بغض از جانب شما شکی نیست, اما در اینکه آیا مطالبی که نگاشته اید از واقعیت تاریخی برخوردار می باشند, جای بسی کنکاش و تامل و تردید موجوداست. در نقد نخستین, واقعیت این بیانیه شما را که فرموده اید: “خدای یکتا با سه چهرهٔ متفاوت در سه دین به اصطلاح یکتاپرست عامل همه بدبختیهای انسان است!”زیر سوال بردم و با ارائه مدارک و شواهد و نمونه های انکار ناپذیر, عدم واقعیت این مدعا را ناظر بودیم. سرکار عالی نیز در پاسخ خود به نقد من کوچکترین اعتراضی به این مدارک و شواهد ننموده اید و نبابراین چنین باید استنباط کنیم که صحت این مدارک و شواهد را که واقعیت نوشتارتان را رد میکنند, کاملا پذیرفته اید. اما درشگفتم که چرا بجای کلنجار رفتن با مفاد کتاب تان و تصمیم در تغییر آن بخشهایی از نوشتارتان که فاقد واقعیت میباشند, در پاسخ به نقد من, اقدام به ارائه مطالبی جنبی فرموده اید درمورد تاریخ باور و اعتقادات مردم در دوره پیش از زرتشت و دوره بعد از زرتشت, که نه تنها چندان ارتباطی با موضوع نقد بنده ندارند, بلکه شوربختانه باز هم از هیچ واقعیت تاریخی و اعتبار پژوهشی برخوردار نمی باشند. بیایید باهم به بررسی کوتاهی از نکات جدیدی که عنوان نموده اید بپردازیم:
فرموده اید که: “تا پیش از زرتشت و ابداع خدای یگانهٔ او، ما در هیچ کجای دنیا، دین و مذهب، پیغمبر و رسول و نبی نداشتیم، مهمتر از همه اینکه خدایان موجود در آن زمان هم که تعدادشان سر به آسمان میزد، با هیچ بشری در ارتباط نبودند، چه رسد به اینکه بخواهند پیغمبر انتخاب و مبعوث کنند و دین و مذهب بر پا سازند.” متاسفانه در تک تک جملات این بیانیه اشکالات اساسی وجود دارند که واقعیت ان را بکلی مردود میسازند:
۱- هیچگونه منبع موثقی در اینکه زرتشت در چه زمانی میزیسته دردست نیست, و قابل قبول ترین زمان از دید پژوهشگران زمانی میان ۱۵۰۰ تا ۶۰۰ سال قبل از میلاد میباشد (رجوع کنید به انسیکلوپدیای تاریخ باستان).
۲) خدای یگانه نه ابداع زرتشت است و نه ابداع پیامبران یهود, و نه چنانکه بسیاری باور دارند ابداع اخناتون فرعون مصر میباشد, بلکه برچسبی است که بر یک تجربه عرفانی از وحدت وجود یا وحدت هستی نهاده شده, و این تجربه عرفانی ابداع هیچ قوم و ملتی نیست بلکه از هنگامی که انسان به خودآگاهی نایل آمد دردسترس همه ابنای بشر بوده, اما بسیار اندک شمارند تعداد کسانی که تشنگی و طلب و توانایی و از خودگذشتگی لازم برای رسیدن به این تجربه عرفانی درونی را دارا باشند.
۳) برخلاف گفته سرکار, خدایان چندگانه دوره قدیم به کرات با انسانها درتماس بوده اند, کافی است نگاهی بیاندازید به داستان زیبای “اروس” خدای عشق و “آفرودیت” الهه زیبایی یونان باستان و رابطه آنها با “سایکی” دخترک زیبارویی که به همسری اروس درآمد و پس از طی مراحل بسیار دشواری از مقام انسانی به مرتبه الهیت برگزیده شد, و یا داستان معروف شاهزاده ای بنام “ارجونا” و یکی از خدایان هندی بنام “کریشنا” که در کتاب مقدس هندویان “باگواد گیتا” آمده است, و نمونه های بیشمار دیگر.

درمورد نحوه و چگونگی ارتباط میان یهودیان و زرتشت, اختلاف نظرهای فاحشی وجود دارد و هرگونه ادعایی در اینمورد فاقد اعتبار علمی و پژوهشی است. درمقابل ادعای شما که یهودیان ایده خدای یکتا را از زرتشت آموختند, برخی برانند که زرتشت یکتاپرستی را از بنی اسراییل آموخت و شواهد بسیار جالبی در این راستا بدست آمده است: زرتشت به باور زرتشتیان زاده بلخ بود و در بلخ نیز وفات یافت, و بلخ نخستین جایی است که یهودیان پس از شکست از سناخریب آشوری و بخت النصر بابلی ( حدود سال ۷۰۰ تا ۵۶۰ پیش از میلاد), توسط این دو پادشاه از سرزمین اسراییل رانده شده و به این مکان کوچ داده شدند. برطبق روایات منابع اسلامی و تاریخ طبری, یرمیای پیامبر و یزقل پیامبر یهود هر دو به بلخ آورده شدند, و طبری همچنین از پیامبر یهودی مرموزی بنام “سامی” یا “صمی”(؟) ساکن بلخ حکایت میکند که با زرتشت در بلخ گفتگو و بحث های دینی برگزار مینمود. درست در همین دوره است که بودیسم نیز در بلخ توسط دوتن از نخستین و معروفترین شاگردان بودا رواج مییابد. ناگفته نماند که نام “زرتشت” یا “زرا توشترا” که برخی آنرا به غلط “صاحب شتر زرد” قلمداد کرده اند, در واقع یک نام سریانی/آرامی/عبرانی است با معنای بینهایت زیباتر و برازنده تر “ستاره زرین” یا “ستاره پنهان” که بسیار درخور شخصیت والایی چون زرتشت میباشد! (یهودیان قشری نیز از اینکه نام موسی یک نام مصری است چندان دل خوشی ندارند و میکوشند آنرا به نحوی از انحا توجیه کنند!). درنوشتاری که سالیان پیش در فصلنامه وزین ره آورد انتشار یافت, به شباهتهای خارق العاده ای که میان بیانات آتشین یرمیای نبی پیامبر یهود برعلیه تبهکاری و فساد رهبران مذهبی یهود در آن دوره از یکسو, و بیانات آتشین زرتشت برعلیه کشیشان دغل باز چند خدایی ان دوره از سوی دیگر, وجود دارد که موجب گشته برخی یرمیای نبی و زرتشت را یک شخصیت واحد قلمداد کنند. از سوی دیگر, تاریخ طبری براساس منابعی دیگر گزارش میدهد که زرتشت ساکن اسراییل و یکی از شاگردان یرمیای نبی بوده که سرانجام در بلخ سکونت میگزیند, و بهمراه یکی از پیامبران یهود به نزد ویشتاسب پادشاه رفته و پس از ترجمه تعلیمات عبرانی ان نبی یهودی به زبان ویشتاسب, وی را متقاعد میسازد که به آیین راستین مغان که زرتشت پایه گزار آن بوده بگرود و زرتشتیگری را در مملکت خود رواج دهد. نوع دیگری از این داستان در انسیکلوپدیا ایرانیکا چنین آمده است که طبق گزارش دو نویسنده سریانی ساکن مرو و بصره, زرتشت در واقع یک عارف یهودی بنام “باروخ” و شاگرد یرمیای نبی بوده که تجربیات عرفانی بسیار شبیه به آنچه به زرتشت نسبت داده شد نه وی نیز نسبت داده اند.
اما همانند ادعای سرکار عالی, هیچکدام از این گزارشها نیز از اعتبار صد در صد تاریخی برخوردار نیست, و بنابراین باید از بیانات و ادعاهای قاطع در اینباره به شدت پرهیز کرد. در رد بیانیه های دیگر شما از قبیل اینکه “بینشوران شرق، کاری به آئین زندگی پس از مرگ و رستگاری در دنیای آخرت نداشتند و تعلیم هم نداده اند، که آن را هم سامیان ابداع کرده اند.” کافی است تذکر بدهم که در سراسر تورات هیچگونه اشاره ای به زندگی پس از مرگ نشده, و برعکس در آیین های غیر سامی هندویسم و بودیسم است که به تعایم بسیار گسترده ای در ایمورد برمیخوریم.
همچنین درمورد اینکه “دین و مذهب” چیست, “پیامبر” کیست, و “دیدار و گفت و گو با خدا”, “برگزیدگی توسط خدا”, و “نازل کردن کتاب از جانب خدا” چه معنایی دارد و آیا ابداع یهودیان سامی بوده, پژوهشگران تاریخ ادیان, بخصوص ان عده که با عوالم عرفانی کمی آشنایی دارند, بهیچ روی با شما دوست گرامی من همعقیده نیستند. اما بررسی این مباحث نیاز به یک رساله صد صفحه ای دارد. تنها درمورد سه “ادیان سامی و ابراهیمی” که بارها بها آنها اشاره نموده اید, لازم است خاطر نشان کنم که در تز دکترای خود به روشنی نشان داده ام که آیین یهود با آیین کنفوسوس بسیار شبیه تر است تا با آیین مسیحیت یا اسلام, و چندین پژوهشگر و جامعه شناس چینی تبار نیز بر این نکته تاکید ورزیده اند.

دست آخر اینکه, دوست خوب من, بسیار افسوس خوردم که پس از آنهمه برهان و مثال درباره فجایعی که پیروان ادیان غیر سامی و بیدینانی چون هیتلر و استالین بر سر بشریت آورده اند, فجایعی که هیچ چیز شبیه به ان را یهودیان هرگز مرتکب نگشته اند, با این وجود, شما باز هم تکرار فرموده اید که: “ارتباط این گونه ای که ما پیروان ادیان ابراهیمی (یهودی و مسیحی و مسلمان) با خدا داریم, از زمانی شروع شد که اشو زرتشت خدایان متعدد را به یک خدا تبدیل کرد. پس از آن بود که قوم یهود توانست با متوسل شدن به یک خدای مقتدر و همه فن حریف، دست به برگزیدگی و انتخاب پیغمبران و انبیاء قوم خود زد، و دین سازی و مذهب بازی را رواج داد.” حقیقتا بسیار جای تاسف است که انسان فرزانه ای چون شما همانند بیخردان نژادپرستی که هم اکنون در خیابان های آمریکا و اروپا و در سرتاسر اینترنت دم از یهودستیزی و انتساب همه فجایع تاریخ بشر منجمله ویروس کورونا به یهودیان سامی میزنند, شما دوست مهربان من نیز یکبار دیگر پافشاری کرده و همه فجایع تاریخ بشر را به یهودیان سامی نسبت داده اید!!! اینگونه بیانات نادرست که میتواند موجب برداشت های بسیار اسف باری از نوشتار شما گردد, برازنده فرد انساندوستی چون سرکار عالی نیست!
امیدوارم با آشنایی بیشتر با تاریخ ادیان و عرفان, به درک این واقعیت نایل گردید که هچگونه تفاوتی میان ادیان سامی و غیرسامی و میان” خدای زرتشت” و “خدای یهود” موجود نیست, بلکه تفاوت واقعی فقط میان قشرگرایان مذهبی و بیدینان مذهب ستیز از یکسو, و میان قشرگرایان مذهبی و کسانی که از عرفان بویی برده اند از سوی دیگر میباشد. از قول پیر بلخ جلال الدین مولانا:
اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنا رفت, آرام اوفتاد
به امید تبادل نظرهای آتی با شما دوست بزرگوار و همقدمی هرچه بیشتر در راه جستجوی معنا …

دکتر میترا مقبوله
***———————————————

پاسخ هوشنگ معین زاده:

به دومین نقد سرکار دکتر میترا مقبوله

به نظر می‌رسد، داستان من و دوست ارجمندم، سرکار دکتر میترا مقبوله پژوهشگر گرامی دارد به درازا می‌کشد. بخصوص حالا که ایشان با نقد پر معنای خویش داستان مرا، همردیف داستان آدم و حوای خداوندگار عزّ و جلّ قرار داده است. درست مانند زمانی که حضرت باریتعالی، آدم و حوا را پس از یک گاز نا قابل به سیب کال باغ بهشت عدن خود، که به دست مبارکشان غرس کرده بود، بیرون انداخت. یعنی نور چشمان عزیزش را از مائده‌های بهشت خود محروم کرد، به این دلیل که چرا تحت تاثیر آموزه‌های شیطنت آمیز شیطان رجیم، وسوسه‌ شدند و خلاف دستور اکید او، سیب کذائی معرفت را میل کردند.
البته قضیه باریتعالی ما وقتی جالب می‌شود که می‌بینیم آدم و حوای مورد غضب قرار گرفته، در تبعیدگاه خشک و خالی خدای با حکمت ما، دنیایی می‌سازند که خود باریتعالی هم از شکوهمندی آن به حیرت می‌افتد. چرا که حتی در خواب خداگونهٔ خود هم چنان دنیای با شکوه و جلال ندیده بودند. فراموش هم نکنیم که همهٔ این ساخته‌ها، هنر فرزندان آدم و حوا و دست پخت خود آنها بود. دراین مورد نه خدا عزّ و جلّ دخالتی داشت و نه یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر و نبی او. در کتب ارسالی او هم کوچکترین اشاره‌ای به این همه هنرنمائی‌هائ فرزندان آدم نشده بود.
دوست عزیز من، سرکار دکتر مقبوله هم مانند خداوندگار عزّ و جلّ از اینکه من جسارت کرده و خلاف نظر ادیان توحیدی که سایه موهبت آمیز یکی از آنها که اسلام عزیز باشد، هزار و چهار صد سال بر سر ما ایرانیان گسترده است، نوشته بودم :
«اگر اشو زرتشت، صدها خدائی را که هر یک، یکی از پدیده‌های طبیعت را به گونهٔ اختصاصی یا حرفه‌ای خدائی می‌کردند، جمع نمی‌کرد و توی توبرهٔ گل و گشاد خدای یگانهٔ خود نمی‌ریخت، قوم یهود نمی‌توانست خود را قوم برگزیدهٔ «خدای یگانه» اعلام نماید! افرادی هم از این قوم جرأت نمی‌کردند که خود را پیغمبر و رسول و نبی خدا قلمداد کنند! کسانی که با ابداع دیدار و گفتگو با خدا و یا نمادهای او مانند آتش و دود و دم و فرشتگانی نظیر روح و القدس یا جبرئیل ارتباط بین خدا و انسان را باب و نهادینه نمایند! و سبب گردند که بشر نتواند با دانش و فهم و شعور خود، آشکار کند که آب و باد و باران و غیره، پدیده‌های طبیعی هستند و برای ایجادشان نیازی به خدا ندارند! زاد و ولد هم یک امر طبیعی است و در بارداری زنان مانند بارداری سایر موجودات نیازی بوجود خدای باروری نیست! همینطور سایر پدیدهای طبیعی. بنابراین، به راحتی و بدون هیچ مشکلی می‌شد، بی نیازی به خدایان حرفه‌ای را بر همگان روشن نمود، و اجاز نداد که جماعتی به بهانهٔ مفهوم خدا و نمایندگان جور وا جور او زندگی مردم را به تباهی بکشند. تا برسد به روزی که نام خدا از ذهن انسان‌ها خارج گردد و به افسانه‌ها بپیوندد. یعنی بی‌خدائی، جای خداپرستی و دنگ و فنگ‌هائی که بنام او برپا ساخته‌اند، بگیرد. مردم هم برای ادامهٔ زندگی به جای دل بستن به کرم و رحمت غایب از نظری، به همت و خرد خود متکی باشند!.»
باری، این بود گناه «سیب»ی که من خلاف نظر یکی از پیروان پر و پا قرص ادیان توحیدی خوردم و باعث خشم و غضب ایشان قرار گرفتم.
از عجایب روزگار اینکه، این بانوی دانشمند، علاوه بر اینکه مرا از بهشت ادیان توحیدی بیرون انداخت، در سمت دادستان تفتیش عقاید الهی هم ادعانامهٔ عریض و طویلی برای من صادر و سرنوشت مرا به دست کرام الکاتبین سپرد تا پاسخگوی خوردن سیب مورد«تحریم»(۱)باشم. بعد هم با بی مهری دور از انتظار از ایشان، مرا«همانند بی‌خردان نژاپرستی که هم اکنون در خیابان‌های امریکا و اروپا و در سرتاسر اینترنت دم از یهود ستیزی و انتساب همه فجایع تاریخ بشر منجمله ویروس کورونا به یهودیان سامی می‌زنند…»، قلمداد کردند. یادمان هم باشد، دلیل عمدهٔ ایشان هم فقط مطلب کوتاهی بود که من در فیسبوک نوشته بودم. برای داوری بهتر لازم می‌بینیم که نوشته‌ام را از نو بنویسم که در نگرش به دادخواست ایشان مورد ملاحظه قرار بگیرد:
سیب آلوده به گناهی که من خورده بودم:
«به باور من، اگر اشو زرتشت خدای یگانه را جایگزین خدایان «حرفه ای» نکرده بود، بشریت با فهم و درک و شعور رو به رشد خود، آرام آرام از دست خدایان حرفه ای، مانند خدای مسئول باد و باران، سلامتی و بیماری، باروری و نازائی، جنگ و صلح، عشق و محبت و غیره رها می‌شدند و واژه و مفهوم خدا، نیز خود به خود با برطرف شدن نیاز انسانها به خدایان حرفه‌ای از میان می‌رفت.
خدای یگانۀ زرتشت، وقتی به دست سامیان افتاد، آنها با دو بازوی (مسیحیت و اسلام)، او را جهانگیر و خدای عالم و آدم قلمداد کردند. و از آن به بعد، مصیبت‌های عالم بشری مانند، کشت و کشتارهای بزرگ دینی، بنام خدای یکتا و استثمار بشر به دست بشر به بهانهٔ احکام الهی آغاز شد!
خدای یکتا با سه چهرهٔ متفاوت در سه دین به اصطلاح یکتاپرست عامل همه بدبختی‌های انسان است!» نقل از کتاب: میراث خواران خدا! نوشتهٔ: هوشنگ معین زاده (در دست انتشار)
***
در اینجا شاید لازم باشد که اهل خرد و اندیشه و خوانندگان فهیم را به داوری دعوت کرد که بدون ترس و واهمه از مجازات احتمالی باریتعالی بفرمایند: «کجای نوشتهٔ من نشاندهندٔ بی‌خردی و نژادپرستی من بوده؟» و«کجای نظر من، نمایانگر یهودی ستیزی من است؟». گناهانی که بانوی گرامی مرا به دلیل ارتکاب آنها مجرم دانستند و از بهشت موعود خود طرد نموده‌اند».
در حالی که من در نوشتهٔ خود، اشارهٔ خاصی به دین یهود نکرده بودم، بلکه اشاره‌ام به ادیان سامی بود که عبارت باشند از سه دین «یهودی، مسیحی و اسلام» . وقتی من سخن از دین یهود نکرده بودم، از کجای نوشتهٔ من دکتر مقبولهٔ گرامی این استنباط را کرده‌اند که من «همانند بیخردان نژاپرستی که در خیابان‌های امریکا و اروپا و در سرتاسر اینترنت دم از یهود ستیزی و انتساب همه فجایع تاریخ بشر منجمله ویروس کورونا به یهودیان سامی می زنند…»!!؟ هستم!!؟
**
با این همه، نگاهی بیندازیم به نقد ایشان و پاسخ‌من به آنها. با این امید که بتوانیم از این تبادل نظر نتیجه‌ بگیریم و ببینیم مشکل اساسی اهل نظر در کجاست؟
۱- ایشان بیانات مرا، مبنی بر عدم قصد هیچگونه فرافکنی را می‌پذیرند! ولی می‌نویسند « شوربختانه آنچه خوانندگان کتاب شما از این نحوهٔ بیان و نوشتاری سرکار عالی برداشت خواهند کرد، چیزی جز دوگانه بینی و فرافکنی مهلک نخواهد بود».
پاسخ: کتاب من هنوز چاپ نشده و من فقط فراز کوتاهی از آن را بیان کرده‌ام و دلایل برداشتم را هم برای ایشان در پاسخ نقد نخست‌تشان داده‌ام. حال چگونه است که از جانب خوانندگان کتاب منتشر نشدهٔ من، می‌نویسند:«چیزی جز دوگانه بینی و فرافکنی مهلک نخواهد بود»!!؟
راستی چرا «مهلک»؟ فرض محال که محال نیست، فرض کنیم من دوگانه بین هستم! کجای این کار فرافکنی مهلک است؟ و اصلاً چرا مهلک!!؟
۲- در باره اینکه نوشته‌ام « قصد من بیان یک واقعیت تاریخی بود….»، ایشان از اینکه من به تفصیل به کشت و کشتار موبدان زرتشی و دیکتاتورهائی نظیر هیتلر و استالین و غیره نپرداخته‌ام، به من ایراد گرفته‌اند که چرا نظرم را تغییر نمی‌دهم! و به مطالب جنبی می‌پردازم. در حالی که من در حد لزوم پاسخ ایشان را داده‌ بودم، بی آنکه به درازگوئی بپردازم.
بعد هم تقسیم بندی مرا به دو دورهٔ پیش از زرتشت و بعد از زرتشت را به نقد گرفته و گفته‌اند: «منبع موثقی در اینکه زرتشت در چه زمانی می‌زیسته، نیست….».
پاسخ: در این مورد من هم با ایشان هم رأی هستم، ولی ناآگاهی از زمان دقیق زیست زرتشت تغییری در ماجرای ابداع خدای یگانهٔ او ندارد.
بعد هم نوشته‌اند که «خدای یگانه نه ابداع زرتشت است و نه ابداع پیامبران یهود! و نه ابداع اخناتون فرعون مصر… بلکه برچسبی است که بر یک تجربه‌ عرفانی از وحدت وجود یا وحدت هستی نهاده شده».
پاسخ: در این مورد بسیاری از پژوهشگران با تکیه بر شواهد و اسناد و مدارک نظر داده‌اند و نیازی به ورود ما در اثبات و نفی آن در این بحث کهن نیست. تنها به یاد سرکار دکتر مقبوله می‌اندازم که در این مورد خاص بخصوص اینکه پیغمبران یهود ابداع کنندهٔ تک خدائی نیستند، صد در صد با ایشان موافق هستم. چون دین یهود و پیغمبران ان نمی‌توانستتد ابداع کنندهٔ تک خدائی باشند. زیرا تا زمان اسارت قوم یهود در بابل و حتی آزادی از آن اسارت، یهودیان به خدایان متعدد باور داشتند. و یهوه هم یکی از خدایان متعدد حرفه‌ای بود(خدای کوه سینا) که به همت موسی کلیم الله تحت تأثیر پدر همسرش که کاهن کوه سینا و خدای این کوه بود، به خدایی قوم یهود برگزیده شد. ما همهٔ این موارد را می‌توانیم در تورات، کتاب مقدس دین یهود بخوانیم. چنانکه در فرامین دهگانه موسی هم دو فرمان اول و دوم آن تأئید تعدد خدایان زمان موسی است که تا مدت‌ها پس از آزادی از اسارت بابل هم ادامه پیدا می‌کند.
«در تورات کتاب مقدس دین یهود، سخن چندانی از یکتادرستی دیده نمی‌شود. چه رسد به اینکه پیغمبران دین یهود مبتکر تک خدائی باشند. اگر درست بخاطر داشته باشم، نفی خدایان دیگر در دین یهود، نخستین بار در سفر تثنیه آمده است و آن هم در باب چهارم و آیه‌های ۳۶- ۳۹.».
ایشان در ادامه هم نوشته‌اند: خدایان چندگانه به کرات با انسان‌ها در تماس بودند و اشاره‌ای فرموده‌اند به خدایان یونان و هند.
پاسخ: در این مورد خاص هم من در پاسخ به ایشان نوشته بودم که «خدایان یونان و هند، خدایان اسطوره‌ای بودند و دین و مذهب، پیغمبر و نبی نداشتند و کتاب رهنمود زندگی هم برای بشر نفرستاده بودند».
در ادامه دکتر مقبوله گرامی، در مورد ارتباط میان یهودیان و زرتشت مطالب مفصلی به نقل از این و آن نوشته اند و خوشبختانه در پایان خودشان افزوده‌اند که هیچ کدام از این گزارشات اعتبار صد در صد تاریخی برخوردار نیست که نیازی هم به پاسخگوئی ندارد.
و اما،‌ در بخش پایانی نقد بانو دکتر مقبوله مطالبی آمده که خواندن آن از قلم بانوی فرهیخته‌ای مانند ایشان برای من حیرت انگیز است. من در حوزهٔ الهیات، در بارهٔ یکی از پایه‌های اصولی آن که مربوط به خداست، بدون جانبداری از این و آن نظری داده‌ام. نظرم یا درست است یا نادرست. مثل هر نظر فلسفی هم می‌باید مورد نقد و بررسی قرار بگیرد.
وقتی دکتر مقبوله در مقام یک پژوهشگر معتبر و نامدار عرفان، در حین کنکاش‌های پژوهشی خود بمطلبی پی می‌برند که تازگی دارد، یافتهٔ خود را برای نظرخواهی از صاحب نظران منتشر می‌کند.
با همین استدلال، من هم نظریهٔ خود را در بارهٔ مفهوم خدا، همانند آگاهی‌های عرفانی خانم دکتر مقبوله که با مطالعه و تعمق و تعقل به دست آورده‌ام، برای نظرخواهی منتشر کرده‌ام. بی شک ممکن است نظر من درست نباشد، ولی بخاطر درست نبودن نظر من، نبایستی مرا «همانند بی‌خردان نژادپرستی» قلمداد کنند که هم اکنون در خیابان‌های آمریکا و اروپا و در سرتاسر اینترنت دم از یهودستیزی و انتساب همه فجایع تاریخ بشر منجمله ویروس کورونا به یهودیان سامی میزنند. بعد هم بگویند: «شما دوست مهربان من نیز یکبار دیگر پافشاری کرده و همه فجایع تاریخ بشر را به یهودیان سامی نسبت داده‌اید!!!» و در ادامه هم بیفزایند که «اینگونه بیانات نادرست که می‌تواند موجب برداشت‌های بسیار اسف باری از نوشتار شما گردد، برازنده فرد انساندوستی چون سرکار عالی نیست! ».
سرکار دکتر مقبوله در پایان نقد خود می نویسند: امیدوارم با آشنایی بیشتر با تاریخ ادیان و عرفان, به درک این واقعیت نایل گردید که هچگونه تفاوتی میان ادیان سامی و غیرسامی و میان” خدای زرتشت” و “خدای یهود” موجود نیست, بلکه تفاوت واقعی فقط میان قشرگرایان مذهبی و بیدینان مذهب ستیز از یکسو, و میان قشرگرایان مذهبی و کسانی که از عرفان بویی برده اند از سوی دیگر میباشد. از قول پیر بلخ جلال الدین مولانا:
اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنا رفت, آرام اوفتاد
به امید تبادل نظرهای آتی با شما دوست بزرگوار و همقدمی هرچه بیشتر در راه جستجوی معنا …
پاسخ: در اینجا من با بعضی از نظرات سرکار دکتر مقبوله موافق هستم، از جمله اینکه ادیان با هر پپشوند و پسوندی مثل هم هستند! اما این را هم می‌دانم که داریوش بزرگ پادشاه ایران به عزرا، کاهن بزرگ دین یهود گفته بود: بروید و قانون قوم خود را بنویسید. عزرای کاهن هم همراه کاهنان دیگر قوم یهود، گویا چهل کاهن بودند، می‌نشینند و کتاب تورات را به عنوان قانون قوم خود تدوین می‌کنند.
از تصادف روزگار در همین روزها که مشغول تهیه پاسخ نقد سرکار بانو دکتر مقبوله بودم، بار دیگر توجه‌ام به این نکته کشیده شد که یکی از معنی‌های اصلی واژه تورات، در زبان عبری «قانون» است و در حقیقت تورات قانون یا رسم و رسوم قوم یهود است که به توصیه پادشاه هخامنشی تهیه و تدوین گردیده است. اینکه قانون قوم یهود زیر بنای ادیان ابراهیمی قرار گرفته، جای تأمل است.
در پایان این را هم باید اضافه کنم که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم وقتی سخن از ادیان توحیدی به میان می‌آوریم، دین یهود سر منشاء این ادیان است و دو دین دیگر توحیدی (مسیحیت و اسلام) بدون پرداختن به دین یهود قابل بررسی و فهم و درک نیستند.
پیروان دین یهود هم باید بدانند که در بررسی ادیان دیگر، اگر پای دین یهود به میان کشیده می‌شود به این خاطر است که دو دین بزرگ توحیدی که مسیحیت و اسلام باشند، هر دو زیر بنای دینشان، دین یهود است. وقتی صحبت از مسیحیت و اسلام می‌شود، ناخودآگاه گریبان دین یهود نیز گرفته می‌شود، و هیچ ربطی به یهود ستیزی ندارد.
و من به همین علت در نوشته‌های پیشین خود مسیحیت و اسلام را جزو مذاهب دین یهود قلمداد کرده‌ام. زیرا در معرفی هر دینی نخست باید جهان بینی آن دین را تعریف کرد. اگر دینی جهان بینی خاص خود را نداشته باشد، دین محسوب نمی‌شود. بلکه جزو مذاهب ادیانی شمرده می‌شود که جهان بینی خود را از آن گرفته‌ اند.

پاریس بیست و سوم اردیبهشت ماه ۱۳۹۹
هوشنگ معین زاده

تذکر نکاتی چند درآستانه ایجاد تحول بنیادی درنظام آموزش و پرورش و یا ایجاد هرتحول دیگر

طبعاً منظور نهایی از پرورش و تربیت نوجوانان و جوانان، ساختن جامعهای استکه براساس خصوصیات خوب انسانی و خلاقیتهای مفید استوار باشد. پیشنیاز چنین تصمیماتی، داشتن مربیان و اساتید و الگوهای راهبردی معقول و مقبول است. آیا چنین افرادی درحالحاضر درصحنه عمل حضوردارند؟ یا اوضاع برعکساست؟
آیا مربیانِ درصحنه، تا چه اندازه در ریشهیابی مشکلات رفتاری و اخلاقی تعمق داشته و در رفع آنها اختیار دارند؟
افراد جوامع و خیلعظیم مردم که معتدل و میانهرو بوده و بهحکومت و قدرت کاری ندارند، بطور فطری میتوانند دارای دو نوع خصوصیت اخلاقی و رفتاری باشند که شدت و ضعف آنها به سیاستهای تربیتی دولتها ربط دارد:
الف: ایثار و ازخودگذشتگی و تحمل سختیها برای آسایش دیگران، بدلیل باور به وحدت جهان و نوعدوستی. (پاداش این گونه انسان اخلاقمدار فقط خرسندی پایدار بوده که به مراتب از لذتجویی ارزندهتر است.) مثل:

۱- فعالیتهای داوطلبانه بشردوستانه در مناطق محروم جهان
۲- فعالیتهای فردی یا گروهی برای حفظ محیط زیست و صلح جهانی
۳- تحقیقات مداوم و خستگی ناپذیر برای یافتن علت و علاج دردها و اختراعات و اکتشافات مفید
۴- ترویج و تبلیغ شهامت، شجاعت، گذشت و بخشش ( مثل رفتار نلسون ماندلا )
۵- مبارزه منطقی و حقطلبانه بدون خشونت برای رهایی انسانها ( مبارزات گاندی و مارتین لوترکینگ )
۶- حمایتهای گوناگون از اقدامات سوادآموزی و آگاهیهای بهداشتی
۷- ترویج و انتشار اندیشههای مثبت و مفید مبتنی برحفظ کرامت انسانی و شادیهای پایدار درجامعه

ب: خودکامگی و برتریطلبی انسان داروینی برای بقای نسل خود و تداوم حیات ( پاداش: لذتجویی) مثل:
۱- تعرض و آزار جنسی در هالیوود، بعضی مجامع کلیسایی، برخی تیمهای ورزشی و تجاوزهای گروهی
۲- همجنس بازی(نه نارساییهای ژنتیکی و دوران جنینی) با انگیزۀ لذت جویی، که خلاف طبیعت است.
۳- تبعیض های نژادی، قومی، مذهبی و برتریطلبی اشرافی و همچنین ترویج چاپلوسی و زبونی و مفتخوری
۴- تعرض و تجاوز جنسی گسترده به دانشآموزان مدارس و مزاحمتهای خیابانی
۵- رواج بیماریهای خطرناک مثل اعتیاد، ایدز و دیابت ناشی از هوس، رابطۀ جنسی و پرخوری و لذتطلبی
۶- صدور دستور حذف مخالفین و رقبای سیاسی و اقتصادی و نیز ارتکاب اختلاسها در اغلب کشورها
۷- انقراض نسل بعضی از جانوران و نابودی جنگلها و تخریب محیط زیست با مقاصد سودجویی

لزوم رفع معضلات مندرج در بند ب ، ایجاب میکند که به لحاظ ریشهای و فلسفی، مفهوم و مشروعیت لذت-جویی از زندگی در طبیعت بشر را که غایت تمامی اقدامات و فعالیتهای انسان مدرن است، بررسی و درک کنیم.
با نگاه مختصر به زندگی همۀ موجودات زنده، به این نتیجه میرسیم که همگی سه کار مهم را با جدیت انجام میدهند: ۱- تغذیه ۲- رشد ۳- تکثیر . و در نهاد هرکدام روشی خاص و انگیزهای معین برای انجام این کارها مقرر شده که غریزی بوده و خارج از ارادۀ آنهاست اما درکل همگی در هرشرایطی این سه کار را که به جاودانگی ختم میشود انجام میدهند، بهزبان دیگر، کلاً موجودات بطور ناخودآگاه حکم «حیالقیوم» راکه اولینِ اسماء الهی است اجراء میکنند و فقط انسانها این قابلیت را دارند که به این موضوع واقف باشند اما متأسفانه عموماً واقف نیستند لذا از انگیزۀ غریزی و طبیعی خود ( لذت)، در تغذیه و رشد و تکثیر استفاده میکنند، حتی عقل ( درحد تأمین معاش) و علم ( درحدود شناخت پدیدههای مادی ) متأثر از غرایز است. لطفاً به موارد زیر توجه فرمائید:

۱- تغذیه؛ بیشترین لذت را از لحاظ مدت زمان درطول عمر بشر دارد، از مکیدن شیر مادر بهنگام نوزادی تا . . . اشتهای وافر برای خوردن کباب و شراب در ایام جوانی و . . . لذت خوردن یک سوپ داغ خوشمزه در کهنسالی.
۲- عمل لقاح و آمیزشجنسی؛ شدیدترین لذت را به انسان میدهد چرا که اساسیترین اقدام در تکثیر نسل است.
۳- مُطاع بودن، مرفه بودن و داشتن عزت و دانش و قدرت درجامعه، لذت چشمگیری برای انسان دارد. (رشد)

وجه مشترک موارد فوق و موارد مشابه دیگر، موثربودنشان در تداوم حیات و بقای نسلانسان است، یعنی بطورکلی: طبیعت در قبال انجام هر اقدامیکه منجر به تکامل تن و روان و بقای نسل انسان و رسیدنش به جاودانگی باشد لذتی بعنوان انگیزه یا پاداش و یا دستمزد مقررکردهاست و هیچ شکی در این امر نیست چرا که اگر انجام موارد فوق الذکر لذتبخش نبودند انسان عادی هرگز بخود زحمت رسیدن به آنها را نمیداد و رغبتی برای کسب و انجامشان نداشت. همانطور که در بالا ذکر شد ارضای غرایز در سنین نوجوانی و جوانی تأثیر بسزایی در تکامل تن و روان دارد لذا در مقطع سنی فوق ارضای غریزه یک نیاز تکاملی بحساب میآید و توجه به انگیزه و یا پاداش قابل توجیهاست و درست به همین دلیل هم نباید چنین جوانانی را در پستهای مدیریتی و حکومتی گماشت چرا که عواقب و عوارض خطرناک و جبران ناپذیری دارد. علیالقاعده، انسان بالغ و عاقل و مختار و مدیر و مدبر و مومن و مهمتر از همه راعی اخلاق، فقط هدف نهایی یعنی رسیدن به حیالقیوم را مدنظر دارد و به دستمزد و پاداش توجهی ندارد اما انسان غافل فقط بخاطر پاداش و دستمزد دست بکار میشود و اعتنایی به نتیجه و نهایت نمیکند. انسان عارف راه اعتلا و کمال را برای رسیدن به انرژی جاودانۀ هستی برمیگزیند اما انسان غافل و مدعی، فقط بخاطر لذتجویی و بقای نسل خود، مرتباً در خودپرستی و شکمبارگی و شهوترانی و قدرتطلبی، تمام مرزهای اخلاق و انسانیت و الوهیت را تخریب میکند که نهایتش لعن و نفرین آحاد جامعه و سیهرویی درتاریخ است.
حالا چند سؤال ساده از متولیان ایجاد تحول در نظام آموزش و پروش: آیا شما مقامات و صاحبان اختیارفعلی
چه جوانان و چه آنهایی که سن و سالی از شما گذشته، درکجای این معارف قرار دارید؟

آیا سیاستهای تحولآفرین، تاکنون کدام بخش از خصایل را بیشتر تقویت و ترویج کردهاست بخش الف یا «ب» ؟
درگذشته و حال چه خیانتها و نامردیهاییکه بند« ب»ییها صرف نظر از سن، درحق بند « الف»ی ها نکردهاند؟ این تراوشهای گند و رقتآور و فلاکت بار درسطح و عمق جامعه از کوزۀ کدامین گروه بیرون تراویدهاست؟ تاکنون تحولهای زیادی از جانب شما درعرصههای مختلف اجتماعی، اقتصادی و… صورت گرفته؛ ماحصل آنها مردم را عاصی نموده و اعتماد و عزتنفس و کرامت و صداقت را نابود کردهاست. ۲۴ / ۹ / ۱۳۹۷

مدرنیته – جناب دکتر صدیق یزدچی

ساختن شاهراه آینده بر روی کورهراه های گذشته، خطاست.

جریان زندگی آدمیان همانند رودی استکه با بینهایت قطرات آب، از بلندیها به پستیها، و از وحدت اِنّالله بسوی کثرت یکپارچۀ دریای آرام جامعه جاریست. بلی در این پروسه قطرات و آدمهای زیادی از خود سوال میکنندکه: ازکجا آمدهایم و به کجا میرویم و آمدنم بهر چیست؟ . . . در این راستا، اولین کاری که میکنند نگاه به پشتسر و گذشته و تاریخ است تا دریابند از کجا آمدهاند، لذا در تداوم این کنکاش به نهرها و جویبارهای فرعی در مناطق مرتفع میرسند و به تعبیری، به پیشگامان و پیشوایان مسلک خود. اینجاستکه اختلاف نظرها و ادعاهای حقانیت و اصالت آغازشده و هرکسی با تعصب جویبار فرعی خودرا سرچشمه و اَصل میپندارد و دیگری را ناحق و انشعابی و انحرافی؛ باهم درگیر میشوند درغفلت از اینکه، اصل و کل، بارش باران رحمت در قله و تابش نور معرفت و اندیشه است و این پیشگامان و جویباران منشعب که جاری شدن این تجلیات و مواهب و مذاهب را بعهده دارند، همگی به یک اندازه اهمیت و حرمت دارند و فرقشان فقط درمختصات زمانی و مکانی موجودیت آنهاست؛ لذا تداوم مناقشات و مشاجرات مذهبی و فرهنگی منجر به تخریب جوامع میگردد.

بدین منوال اغلب سوالکنندگان، دیگر فراموشکردهاند به روبرو و آینده بنگرند و به دو سوال بعدی اندیشه کنند و احیاناً چنین نتیجه بگیرند که بایستی با شرافت انسانی و فضایل اخلاقی به سطح دریای جامعه بشری برسند و هرآنچه از دستشان برمیآید به مخلوقات کمک کنند و آنوقت استکه در و انا الیه راجعون با تابشگرمای رحمت و نور حقیقت الهی، بخار شده به آسمانها صعود میکنند و به ابر سبکبال تبدیل شده و در وقت مناسب به شکل برف و باران در بالای قله ها و عالم علوی مستقر میشوند؛ مثل مولانا جلالالدین که بنا به خواست شمس تبریزی از برخی عادات مذهبی و زاهدانه و عابدانه رها شد آنوقت از خامش و خموش تبدیل شد به شمس تابنده و دولت پاینده.
آری روش برگشتن به اصل و سرچشمه حقیقت، همین بخارشدن عارفانه است نه ساختن شاهراه آینده بر کورهراه های گذشته که باعث اختلاف عقاید است.

آب چون بیگار کرد و شد نجس تا چنان شد کاب را رد کرد حس
حق ببـردش باز در بحـر صواب تــا بشستش از کــرم آن آبِ آب
سـال دیگـر آمد او دامنکشـان هی کجابودی؟ : به دریای خوشان
من نجس زینجا شدم پاک آمدم بستـدم خلعت سـوی خاک آمدم
« مولانا »

ذالِکَ الکتابُ لا رَیبَ فیهِ هُدًی لِلمُتَّقین. آیۀ دوم سورۀ بقره
اشاره به بعضی مطالب که در مهمترین تفسیرها فراموش شدهاند:
در تفسیر آیۀ ۷ سورۀ آل عمران و تفکیک آیات محکم و متشابه از همدیگر و نهایتاً رسیدن به منشأ احکام اسلامی، موارد زیر فراموش شدهاند:
اول: در متن آیه هیچ اشارهای به این نشده که آیاتیکه معنای واضح و روشن دارند و بینیاز از تأویل و تفسیرند محکمات هستند، این نظر صرفاً تقریر اولیه فقیهانه و راحت طلبیست. اما در متن آیه به صراحت بیان شده آیاتیکه مغرضین و معترضین آنها را دستاویز قرار دادهاند متشابهات هستند.

دوم: در متن آیه باز هم اشاره شده که اساس قرآن و امالکتاب، آیات محکم هستند حالا باید بیندیشیم و ببینیم میشود فقط آیاتیکه صرفاً معنای صریح و روشن دارند ( بموجب نظر فقها و مفسرین) اساس و بنیاد قرآن کریم باشند؟ مثل موضوع قصاص یا حد زدن مجرم و سهم نابرابر وراث اناث نسبت به اولاد ذکور از ارثیه.

سوم: اگرحدیث کُنتُ کَنزَاً مخفیاً، وَاحبَبتُ اَن اُعرَف، فَخَلقتَ اَلخَلق لِکَی اُعرَف را که فرمایش مستقیم حقتعالی به حضرت پیامبر است لحاظ کنیم، میفهمیمکه اساس قرآن و امالکتاب فقط اُعرف و شناخت خداوند است چرا که تمامی مخلوقات منجمله قرآنکریم برای شناختهشدن خداوند آفریدهشدهاند.
پس، محکمات فقط آنهایی هستندکه در باب رفعت و مقام کبریایی و صفات حضرت حق و عالمِ وحدت سخن میگویندکه شاخصترینشان« آیهالکرسی» استکه نزدخود پیامبر(ص) هم مهمترین و متعالیترینآیات شمرده شده و نیز دیگر آیات و سورهها مثل سورۀ حمد، سورۀ توحید ( اخلاص )، سورۀ قدر و . . . لَیسَ کَمِثلِهِ شَئی و … که فقط برای توصیف و شناخت خداوند نازل شدهاند، خواه معنیشان واضح و روشن باشدکه غالباً هست و خواه نیازمند توضیح و تمثیل باشند. این آیات از چنان استحکامی برخوردارند که حتی دانشمندترین مخالفان در تمام دورانها نیز توان مردود کردن آنها را ندارند، هرچند نخواهند قبولشان کنند.

اما آیات متشابه طبق اشارۀ صریح متن آیه، آنهایی هستند که درگذشته و حال مورد بهانهجویی مغرضین و معاندین قرارگرفتهاند، منتها در زمان حیات خود پیامبر(ص)، بلحاظ پایینبودن سطح علم و شرایط اجتماعی و قومی و قبیلهای آن دوران، منتقدین فقط بعضی حروف مقطعه و عبارات مبهم را بعنوان ایراد مطرح میکردند، اما امروزهکه خود حضرت در قید حیات نیستند و جامعۀ اسلامی هم، از نعمت احاطۀ ایشان به دستآوردهای امروزی علم محروم است، و نیز تغییر چشمگیر شرایط اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی، ایجاب نموده معترضین و منتقدین مباحثی را که مربوط به زندگی روزمرۀ جامعۀ بشری و عالمکثرت است مورد ایراد قراردهند، مباحثیکه خیلیهاشان دارای معانی صریح و روشن است و به زعم فقاهت محکم تلقی میشوند اما در واقع از استحکام برخوردار نیستند، مثلاً حکم دوبرابری سهم الارث اولاد ذکور نسبت به فرزند اناث، تنها با توافق خواهر و برادر مبنی برتساوی، استحکام خودرا از دست میدهد و یا احکامیکه به اوقات شرعی اشاره دارند با تغییر مختصات مکانی از نواحی استوایی به سمت قطبین کره زمین دچار اشکال میشوند و انجام فرایض دینی در نواحی قطبی و همچنین در فضا، با گونهای ابهام مواجه است و از سوی دیگر، اموری که آرامش خانواده را مختل میکنند و جامعه را غیرمتعارف میسازند نمیتوانند از اساس قرآن و محکمات بشمار آیند. مثل: مجاز بودن تعدد زوجات، اجرای سنگسار، حجابِ اجباری، شرعی و مجاز بودن سن ازدواج دختران از ۹ سالگی، تعیین خونبهای انسان براساس نرخ شتر و . . . هرچند واضح و به صراحت ذکر شدهباشند.

بنابرین، بطورکلی، میبینیم که محکمات فقط آنهایی هستندکه رفعت خداوند متعال را میشناسانند و متشابهات هم آنهایی هستندکه به امور روزمرۀ زمینی و عالمکثرت و جامعۀ انسانی میپردازند. لذا با تصریح همین آیۀ شریفه کاملا صحیح و منطقیاستکه تأویل و تفسیر همین متشابهات(قوانین زندگی روزمره و شرایع) بعهدۀ راسخون فیالعلم و متخصصین هر زمان باشد، کسانیکه هم ایمان توحیدی و نوعدوستی دارند ( اعتقادی فراتر از مذاهب که بعدها بوجود آمدند) و هم به علوم روزگارخویش مسلط هستند، در اینصورت وظایف شرعی و فرائض دینی و حلال وحرام بهگونهای تشریح میگردندکه هم مطابق شرایط اجتماعی موجود و پیشرفت روزآمد علمی باشند و هم با توحید و خداشناسی و عدل و علم الهی همخوانی داشته باشند.

اصلاح فراموشیهای فوقالذکر باعث میشود انتقادها و بدبینیهای امروزی نسبت به قرآن و اسلام برطرف گشته و مسبّبین واقعیکه همانا بعضی از فقها و پیروان افراطی و تندروشان هستند در عقایدشان تجدید نظر نمایند؛ باشدکه خیلیاز مجازاتهای وحشیانه مثل زندهسوزی، تازیانهزدن، حبس منتقدین و . . . پایان یابد. سپس تحول اساسی در ساختار و مشروعیت حکومتهای دینی موجب محو شدن اختلاف ادیان و مذاهب میشود و علم و دین یا به تعبیری فلسفه و عرفان باهم آشتی میکنند و نتیجۀ مسلم اینها، گسترش آزادی بیان و اندیشه و سایر آزادیهای فردی و اجتماعی، ترویج صداقت و اعتماد عمومی بموازات سپردن مدیریت جامعه به متخصصین و راسخون فیالعلم و نیز سهلشدن همزیستی و همراهی آحاد جامعه و اقوام و ملتهای مختلف است.
در آیۀ بعدی یعنی آیۀ ۸ سورۀ آل عمران میفرماید: رَبّنَا لاتُزِغ قُلوُبَنا بَعدَ اِذ هَدَیتَنا وَهَب لَنا مِن لَدُنکَ رَحمَتَهَ اِنَّکَ اَنتَ الوَهّابُ .

یعنی:
دلهـای هدایت شـدۀ ما، یارب هرگـز مپسند دوباره گمـراه شوند
زآنرو که کریمی، بگذار الطافت با جان و دل و قلبمان همراه شوند
و . . . این است دعا و آرزوی قلبی راسخون فیالعلم.
زین قفس سر را ز هر سوراخ بیرون میکنم سوی وصلت پرِّ خودرا میکَنَم، اَین الفرار؟
بی مَی از شمسالحق تبریز مستِ گفتنم طوطیـم یا بلبـلم یا سوسنم، اَین الفرار؟

« مولانا »

توضیح و تبیین منزلت « اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعوُن»

عبارت قرآنی « انّا لله و انّا الیه راجعون » با صدای بلند، در اصطلاح مسلمین، شده سرآغاز شیون و زاری برای مرگ عزیزی و سمبل سیاهپوشی؛ که این شیوه کاملاً نادرست و غیرمنطقی است چراکه این عبارت جزئی از آیه ۱۵۵ سورۀ بقره و در ردیف آیات ۱۵۲ ، ۱۵۳ ، ۱۵۴ و ۱۵۶ قرار دارد که همگی مضمونی بشارت دهنده و دارای بارمعنایی مثبت و ستوده هستند مثل ای کسانیکه ایمان آوردهاید از صبر و نماز کمک بگیریدکه خدا با صابرین است یا کسانیکه در راه خدا کشتهشدهاند زندهاند و مژده به صابرین و نیز قوت قلب و تسلی برایکسانی که مصیبت برایشان روی داده، یا مژده رحمتخاص برای هدایت شدگان.

همانطوری که مشاهده میشود آیۀ ۱۵۵ بارمعنایی منفی و خسران و اندوه وگریه ندارد بلکه مژده و بشارتی عظیماست ( اینکه: ما درآغاز از جانب خداییم و در زندگی هم بسوی او حرکت میکنیم و در آخرت بسوی او رجعت خواهیمکرد) که میتوان در خیلی از موارد به ذکر آن پرداخت، مرگ فقط یکی از موارد است که با یادآوری درونی آن رجعت خیلی مهم، اندوه مصیبت وارده کمرنگگشته و بازماندگان در دل خود با این بشارت تسلی خاطر یافته و امیدوارانه به زندگی خود ادامه دهند.

حال مطلب مهمتریکه وجود دارد این استکه اصلیترین و موجهترین مورد استفاده این ذکر چه زمانیاست؟ انسان درچه مرحلهای از سیرتکاملی و حیات زمینیاش لازم استکه این مفهوم را درککند و زندگی و رفتار خودرا در چارچوب رسیدن به خداوند حقتبارک و تعالی قراردهد؟ آیا همانطورکه رسمی قدیمی است در پایان زندگیها به یاد این ذکر بیافتیم؟ یا شایستهتر است که در آغاز زندگی مختارانه و مسئولانه این ذکر ارزشمند را سرلوحه خود قراردهیم؟ بدیهی است منطق حکم میکندکه زمانیکه عملاً رجعت بسوی خدا را آغاز میکنیم ازآن استفاده کنیم یعنی زمانی که به بلوغ فکری و عقلی رسیدهایم و درحال وارد شدن به زندگی اجتماعی هستیم.

چرا که …
درآن زمان دوران بچگی و نوجوانی سپری شده و دیگر از هول و حرصهایکودکانه و دست و پا زدنهای بیصبرانه برای به دهان گرفتن پستان مادر، خبری نیست، دیگر دعواهای بچگانه برسر یک اسباببازی تمام شده و دوران بلوغ جنسی هم از حدود۱۴سالگی تا حوالی ۲۱سالگی با تمام تجربیات و آموزشها و سوز و گدازهایش نهایتاً به ارضاء و یا اقناء رسیده و صدها خواستۀ غریزی دیگرکه همگی درتکمیل و تشکیل تن و سلامت روان اهمیتخاصی دارند از طریق هدایت و پرورش والدین و مربیان آگاه و دلسوز جامعه حاصلشده و آنوقت ظرفتن با تمام ظرافتش و قاب جسمانی با تمام صلابتش آماده پذیرش اندیشهها و طرح هاست، آری همان سنین محدودۀ ۲۱ سالگیکه علیالقاعده به بلوغ فکری و عقلی و سن قانونی و تکلیف رسیدهایم و مسئول نیک و بد اعمال خود هستیم، برهۀ خیلی حساسی است که بایستی ما عالمانه در دل خود بگوییم: و اِنّا اِلَیهِ راجِعوُن سپس به زندگی اجتماعی وارد شده و پس از کسب تجربیات مطابق با علوم روز و اصول دموکراسی، مسئولیت حکومتی بپذیریم.

دراینصورت هیچ مجرم زیر سن قانونی مجازات حکم اعدام نخواهدگرفت چراکه مسئولیت نیک و بد رفتار این افراد متوجه مربیان و مسئولین پرورشی و حاکمیتی است؛ هیچ منتقدی محکوم به حبس نخواهد شد چونکه میشود از طریق مباحثه یا قانع شود و یا قانع کند؛ هرگونه اختلاس و دزدی موجب سرافکندگی و عذاب وجدان میگردد نه نشانۀ تیزی و زرنگی، چراکه فرصتهای برابر و عنایت به شایستگیها درجامعه فراهم است.
مورد بعدیکه مفهوم عبارت فوق مصداق دارد این است که انسانها و بعضی از جانداران اگر گرفتار ذهنیات و دربند نباشند، درحالت طبیعی خود دوست دارند به زادگاهشان برگردند، حُب وطن در انسانها حسی قوی است و بازگشت به زادگاه هم در جانوران غریزهای استوار محسوب میشود مثل پرندگان مهاجر، لاکپشتهای دریایی، ماهیهای آزاد و قزلآلا و … دلیل این امر میتواند این باشدکه: در همان زادگاه، از روح کل، روح جزء یا شعور و یا هوشمندی پس از عمل لقاح و درحالت نطفه وارد جنین شده و حیات آغاز گردیدهاست لذا در نهایت، بعد از سیر آفاق و انفس و سپریشدن دورۀ زندگی، کشش روح جزء به روحکل و اَصل خویش، انسان و یا حیوان را ترغیب به بازگشت به همان محل میکند که این مهم، خود تبدیل شده به یک غریزۀ قوی همانند مهر مادری.
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
ما ز بــالاییم و بــالا میرویم ما ز دریاییم و دریا میرویم

اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعوُن
قرآن و مراتب محتوایی و معارفی آن:
قرآن هم مثل مفاهیم مراتبی وجود، دارای مراتب معارفی و محتوایی از فرش تا عرش بشرح زیر است:
اول: مُصحَف؛ که همان مطالب قرآن است درصفحات کاغذی از جانب پیامبر برای عموم انسانهای عادی، تا از تعلیم و خواندن صحیح و دقیق آن، رفعت خداوند متعال را بشناسند و با علایق و سلایق او آشنا گشته و نهایتاً رفتار و کردارشان را مطابق آنها اصلاح و تنظیم نموده و هدایت شوند مانند: دروغ نگویند و ظلم نکنندکه خدا کذابین و ظالمین را دوست ندارد. درستکار و صبور باشندکه خدا صابرین و صدیقین را دوست دارد، جهت رضای خدا انفاقکنند، به عهد خویش وفادار باشندکه خدا بشارت داده به هدایتشدگان. اما متاسفانه، هم احتمال تحریف درآن بوده و هم درحالحاضر تعلیم و قرائت قرآن خلاصه شده در برگزاری مسابقات نمایشی و سطحی و ابزاری.
دوم: قرآن، قسمتی از فرقان استکه فقط مختص پیامبرگرامی دین اسلام از جانب ربالناس بوده و دربرگیرندۀ آیات و دستوراتی است که به یک انسان خدایی یا « خلیفهالله » بمعنیتام، جهت هدایت قوم نازل گشته است. ( ( در مقیاس کوچکتر، نظیر اصلاحات ژنتیکیکه در بدن انسان صورت میگیرد) امر اقرأ فقط برای پیامبر آمدهاست.

سوم: فرقان، قسمتی از امالکتاب است ( از مرتبۀ ملکالناس به ربالناس) که تدابیر و علوم و آگاهیهای مربوط به جهانهستی ما (حادث شده در انفجار بزرگ) را دربردارد یعنی شامل تمام کتابهای آسمانیکه به پیامبران متعدد در زمین و موجودات نظیر انسان در سایر کهکشانها از سوی جانجهان نازل میشود، میباشد و همچنین الهاماتی که از ربالناس به قدیسین و عرفا میرسد از مندرجات فرقان است.
چهارم: امالکتاب است… شامل کلیۀ آگاهیها و تدابیر مربوط به کاینات و هستیهای مختلف، از الهالناس ( لوح_ محفوظ) به ملک الناس بمحض وقوع فَیَکُن (آفرینش در روز الست)؛ تا اعیان موجوده به شناخت خداوند برسند.
پنجم: لوح محفوظ، دربرگیرندۀ ثبت و ضبط تمامی تدابیر و علوم مربوط به کل عالم وجود و عقلکل؛ قبل از امر کُن و بعد از اعلام وَاَحبَبتُ اَن اُعرَف از جانب حضرتحق است؛ مگر لاهوت که حیث کنز مخفی است.

پاندمی کرونا، بحران انتقال و صورت بندی آن! /تقی روزبه

مقدمه: شرایط فوق العاده و بحران بی سابقه ای که همه گیری ویروس و بحران سلامتی بر جهان تحمیل کرده است و پی آمدهای بزرگ اقتصادی وسیاسی آن، تلاش های زیادی را در مقیاس جهانی برای فهم رویدادها برانگیخته است که شامل مدافعان سوسیالیسم و گرایش های گوناگون آن از یکسو و مدافعان سرمایه داری و طیف بندی ها آن از سوی دیگر می گردد. بدیهی است که تکاپو برای درک ماهیت و چیستی رویدادها و سمت وسوی تحولات زیرپوستی جامعه جهانی، با هدف تاثیرگذاری برسیررویدادها از منظرهرگرایشی صورت می گیرد. در این میان برای نیروهای ضدسرمایه داری گشودن مباحثاتی پیرامون درک هرچه بهتر معنای رویدادها و تحولاتی که در لایه زیرین جامعه جهانی و ساختارهای اقتصادی و سیاسی نظام سرمایه داری و غیره جریان دارد، و امکانات و فرصت ها و همچنین تهدیداتی که بحران کنونی بوجود می آورد، برای مقابله با آن ها و فراتر رفتن از وضعیت بن بست کنونی اهمیت ویژه ای دارد. نوشته زیر حاوی ده محورمرتبط به این تحولات است، که با هدف دامن زدن به این نوع گفتگوها نگاشته شده است:

۱- برخلاف آن چه که سرمایه داری جهانی شده سال ها وانمودساخته است، وضعیت جهان تحت سلطه سرمایه داری، پس از چنددهه تاخت و تاز، نه عادی که اضطراری و حرکت در مسیری بن بست و بحران آفرین است. آن چه که تهاجم کرونا به عنوان بحران سلامتی و شرایط اضطراری به روی صحنه آورده است، قبل از هرچیز پرده برداری از روندها و واقعیت های انکارشده و به پرسش گرفتن سیاست های حاکم بر دولت ها وعملکرد و کارآمدی سیستم بوده است. کرونا اصابت صاعقه ای پرتاب شده از کرات دیگر برسیاره زمین نبود. برعکس مهمان خوانده ای بود که از طریق معبرگشوده شده کالائی کردن طبیعت و جنون مصرف و غارت آن، به بدنه حامعه انسانی انتقال یافته و موجب زلزله در ارکان نظام و جامعه و بحران بی سابقه و بزرگ بیو- اقتصادی- سیاسی شده است.

۲- واکنشی که بورژوازی جهانی و سکانداران نظم و دولت های کارگزارآن ها پس از اعلام جنگ کرونا و وقوع «غافلگیری بزرگ» صورت داده اند، سوای برخی لفاظی ها، تقلیل آن به یک بحران سلامتی توسط حمله دشمنی خارجی و نامرئی بوده است و تلاش بی وقفه برای ایجادیک جبهه جهانی علیه دشمن مشترک به قصد کنترل بحران و بازسازی و بازگرداندن نظم جهان به وضعیت «عادی» و سابق با کم ترین تکان. اما عادی سازی وضعیت و راه اندازی چرخه اقتصادسنکوپ (غش ) کرده، در پی اعلام وضعیت جنگی تحمیل شده توسط یک دشمن نامرئی، آن هم در غیاب سلاح کارآمد«جنگی» مناسب با آن در زرادخانه های مملو از انواع سلاح های کشتارجمعی، حتی فقدان تجهیزات اولیه ای چون ماسک و لوازم تست، تا اطلاع ثانوی، چاره ای جز تسلیم و تن دادن به مصونیت گله ای و نوعی سیاست تنازع بقاء داروینیستی/ مالتوسی و در بهترین حالت تلاش برای کم کردن شیب کشتار و بیماری آن باقی نگذاشته است. این که ده ها هزارنفر از قربانیان این لشکرکشی، ساکنان به حال خود رهاشده خانه های سالمندان بودند، به گونه ای تراژیک ناموزونی رشد و یک جانبگی و ناکارآمدی سیستم را به نمایش می گذارد. براستی این درجه از خلع سلاح بودگی با توجه به تاریخچه طولانی مبارزه با همه گیری ها و نیز توانائی ها و دست آوردهای پزشکی و بهداشتی بالقوه و بالفعل بشر، و آن هشدارهای پیشینی پیرامون همه گیری و پی آمدهای بحران زیست محیطی، دردهه های آغازین هزاره سوم، برای تمدنی که از شتاب تکنولوژی و تولیددانش و آگاهی سرسام گرفته است و مشغول سامان دهی مسافرت های توریستی به فضا و کرات دیگرهست، می تواند نشان دهنده چه چیزی باشد مگر تبدیل شدن این توانائی ها و ظرفیت ها و دانش و تکنیک به ابزارمناسبات قدرت و اولویت های آن چه که زیست سیاست-قدرت نامیده می شود.

۳- بحران و بن بست وضعیت کنونی در وهله نخست محصول تعرض و تاخت و تازبیرحمانه چندین دهه سرمایه جهانی برای کالائی کردن زندگی و طبیعت در مقیاس بین المللی بوده است. در شرایطی که بورژوازی جهانی و دو لت های کارگزارش کمابیش هم چون یک طبقه جهانی با قدرت مانور بالا عمل کرد ه اند و توانسته اند با انکشاف جهانی سرمایه و صدورتکنولوژی و سرمایه به نقاط سودآور، صفوف طبقه کارگرجهانی را بشدت پراکنده ساخته و مانع از شکل گیری یک طبقه پرولتاریای همبسته و یک جامعه فعال جهانی علیه تعرض بی امان سرمایه شوند؛ کفه موازانه یک طرفه به سودسرمایه سنگین شده و پرولتاریا صرفا به نبردهای تدافعی و پراکنده و سنگر به سنگر رانده شده است. بدیهی است که با نبردهای موضعی و با صفوفی آشفته، نمی توان به دفع حملات یک تعرض سراسری بورژوازی جهانی نائل شد تا چه رسد به پیشروی. حاصل چنین معادله معیوبی تبدیل شدن بورژوازی به یک هیولای عظیم و بشدت فربه شده و جهانی با پتانسیل عظیم ویرانگرانه با سرشت درون ماندگارولع بی پایان سودخواری، انباشت، انباشت، و بازهم انباشت بوده است.
وجه دیگر این قدرت بولدوزری قبضه کامل کنترل دولت ها، هرچند که آن ها به شکل رسمی مشروعیت خود را وامدارحفاظت از کیان و منافع و امنیت جامعه و شهروندان هستند، اما هم چون مومی در چنگ بورژوازی به کارگزار و خادم تمام عیارآن ها تبدیل شده اند. باین ترتیب تا اطلاع ثانوی مهم ترین چالشی که برای عبور از بحران ساختاری و تضمین و تداوم زندگی و شکوفائی تمدن بشر و رهائی او قراردارد، چگونگی بازگرداندن مجدد این غول رهیده از بطری به درون آن و کنترل زمام دولت است تاز مانی که هنوز وحود دارد. ناگفته نماند که سرمایه داری هیچ گاه به خودی خود و به شکل درون ماندگار واجدمکانیزم خودتنظیم گر و خودمشروط کننده به معنی تعدیل یا کنترل سرشت سودخوارانه اش نبوده است؛ مگر به اندازه ای که فشار از بیرون و از جانب جنبش ها و افکارعمومی آن را مشروط کرده باشد. آن چه که به عنوان بازارخودتنظیم گرعنوان می شود، خود چیزی جز نمایش سرشت سوزان سرمایه برای سوداندوزی و کالائی کردن همه امور و میدان «تنازع بقاء» نبوده است. از آن جا که با معادله جهانی شدن سرمایه و افزایش قدرت مانوربورژوازی در غیاب جهانی شدن پرولتاریا به مثابه یک طبقه و در خلأ سراسری شدن جنبش های اجتماعی طبقاتی، فشارهای اعمال شده به سرمایه بقدرکافی نیرومند و کارسازنبوده است؛ سرمایه داری برای چندین دهه توانسته است به تاخت و تازبی امان خود ادامه دهد.

۴-یکی از وجوه مهم بحران سرمایه داری جهانی شده، نحوه انکشاف و حرکت بشدت ناموزون و تبعیض آمیزآن در گستره جهان بوده است. در بسترچنین فرایندی سوای سایرپی آمدهای تباه کننده اش، شاهد تشدیدرقابت های درونی بورژوازی و ظهوررقبا و قطب بندی های جدید و لاجرم افول و عروج هژمونی ها و بحران جابجائی قدرت ها و افزایش منازعه حول تقسیم مناطق نفوذهستیم. بطوری که حتی در بحبوحه جنگ با کرونا آتش بسی صورت نمی گیرد. از سوی دیگر تحت چنین فرایندی شاهدیم که امواج بحران به داخل کشورهای سرمایه داری پیشرفته و باصطلاح متروپول که خود منبع اصلی صدورسرمایه و تکنولوژی و بهره گیری وسیع از صدها میلیون نفر نیروی کارارزان در مقیاس جهانی بوده اند، سرریزشده است. بحرانی که خود را به شکل نارضایتی ناشی از فقدان اشتغال و افزایش بیکاری و سقوط سطح درآمد و زندگی در کشورهای سرمایه داری نشان می دهد و منجر به عروج سرمایه داری راست افراطی و شبه فاشیستی-پوپولیستی راست و امثال آن شده است که هدفی جز بسیج کارگران و زحمتکشان و تهیدستان ناراضی جامعه، حول شعارهای کاذب خود و چندشقه کردن صفوف طبقه کارگر و جلوگیری از رشدمبارزات ضدسرمایه داری و ممانعت از اشاعه اعتراضات کارگری حول مطالبات و منافع واقعی خود ندارند. آن ها از طریق سنگرگرفتن در پشت نارضایتی های برآمده از حرکت بشدت ناموزون، بحران آفرین و تبعیض آمیزسرمایه و با شعارهای کاذب و فرینبده ای چون بازگرداندن عظمت گذشته و دامن زدن به نژادپرستی و خارجی ستیزی و انواع دیوارکشی های فیزیکی و اقتصادی، دامن زدن به گرایش های ناسیونالیستی و پیوندسرمایه با جادوی«سرزمین پدری»، به صف آرائی پرداخته اند و مدعی پاسخ گوئی به بحران. و حال آن که خود سرآمدبحران هستند و پاسخی دروغین به بحران.

۵- کرونا درعین حال به گونه ای تناقض نما و به شکل نمادین پرده از وضعیت دشوار و بحرانی پرولتاریای جهانی و چالش های پیشاروی آن در بسط و تعمیق مبارزه طبقاتی برداشته و پارادوکس این نوع کنشگری دربندبازتولیدسیستم و تبدیل شدن به «سوژه های رام و مطیع» را به روی صحنه آورده است:
از یکسو شاهدیم که با خانه نشین کردن بخش بزرگی از نیروی کارجهانی و به گفته سازمان جهانی با توقف کارحدودیک میلیارد وششصدمیلیون نفر که به لحاظ کمی حدودنیمی از نیروی کارجهانی را تشکیل می دهند بویژه در کشورهای سرمایه داری صنعتی، چرخ های گردش سرمایه و زندگی را از کارانداخته و یا دچاراختلالات جدی کرده است. بطوری که به عنوان مثال سه اقتصاد بزرگ جهانی یعنی آمریکا با بیش از ۲۰ تریلیون دلارتولیدناخالص و با فاصله نسبتا کمی از آن اقتصاد چین و یا حوزه اقتصادمنطقه یورو با ۱۲ تریلیون تولیدناخالص را دچارآشوب و سقوط بی سابقه کرده است. چنین پدیده ای به خودی خود نشان دهنده نقش نیروی کار در توقف گردش چرخ اقتصاد و زندگی است. از جانب دیگر چنان که عیان است، ایفاء چنین نقشی نه بشکل مستقل و هدفمند و خودآگاه ، بلکه به وساطت کرونا و فشارآن تحمیل شده است که بیانگروجه انفعالی و مغفول مانده چنین پتانسیلی در مبارزه با تعرض سرمایه داری و درجه چسبندگی و گرفتارشدن نیروی کار در تارپوددرهم تنیده آن است. بدیهی است که نمی توان همزمان هم دشمن طبقاتی خود را به شکل روزمره و روزافزون تغذیه و پروارکرد و هم داعیه مقابله کارسازبا آن و سرنگونی اش را داشت. نمایش این پارادوکس و محدودیت های کنشگری توضیح دهنده باج گیری بزرگ سرمایه از نیروی کار در طی چندین دهه تعرض است.

۶- بحران در فرایندانباشت سرمایه
با این همه تعمیق بحران و بن بست در عین حال به معنی بحران در فرایند انباشت سرمایه هم هست که خود را در تشدیدرقابت ها و جنگ تجاری و مناقشات بین رقبا و میلیتاریزم و جنگ افروزی و بیش از آن ها در تولیدانواع «حباب های بزرگ اقتصادی» به هدف ایجادتقاضا و قدرت خرید کاذب برای برون رفت از محدوده های ذاتی و مازادتولید نشان می دهد. پس از ترکیدن حباب مسکن و مالی سال ۲۰۰۹-۲۰۰۸ سرمایه با شتاب حتی بیشتری همان مسیر را طی کرده است. بطوری که اکنون کل اعتبارها و وام های مردم و دولت ها و شرکت ها به بانک ها و مؤسسات مالی در مقیاس جهانی سر به رقم نجومی و باورنکردنی ۲۵۳ تریلیون دلار می زند که سه برابرتولیدناخالص کل جهان محسوب می شود. این خود صرفنطر از پی آمدهای خطیرمترتب بر آوارشدن بالقوه آن، که این چنین در بحران همه گیری اخیر همه جناح ها و سران نئولیبرال و شیفته بازارآزاد را نگران ساخت و وادارکرد که علیرغم «مرامنامه های سوگندخورده خود» به سرعت بودجه های تریلیون دلاری ( تاکنون بالغ بر ۸ تریلیون دلار) را برای تزریق به پیکربیماربازار و سرپانگهداشتن اساسا مؤسسات بزرگ تصویب کنند؛ و تن به کسری بودجه کلان وافزایش بازهم بیشتربدهی های نجومی بدهند، به خودی خود به معنی آن است که سرمایه داری بدون این گونه دوپینگ ها و تبدیل شدن به حبابی به وسعت بزرگی خود و پیش فروش کردن ثروت ها و منابع چندین نسل آینده توسط نسل فعلی قادر به حفظ تعادل و حیات خود نیست. ایجادتقاضا و قدرت خرید کاذب در عین حال به معنی دامن زدن به جنون مصرف و تاراج و ویرانی طبیعت هم هست که کرونای مهاجم به شکل طنرگونه با نواختن اجباری زنگ تنفس و فراهم کردن فرصتی برای نفس تازه کردن، به نوبه خود از چنین رابطه ویرانگرانه ای پرده برداری کرد. مدت هاست که سرمایه داری تلاش کرده است که بحران انباشت خود را از طریق انواع بحران آفرینی ها و ایجادتقاضا و قدرت خریدکاذب حل و فصل کند و روزمحشر را به عقب بیاندازد.
با این وجود تشدیدبحران ها و مشخصا بحران کنونی، گرچه به وساطت و تلنگرکرونای مهاجم، بیانگرآن است که سرمایه داری به موازات افزایش انتروپی ( کهولت) و تأمین انباشت از طریق ایجادتقاضا و قدرت خریدمصنوعی ( با تکیه بر بخش سرمایه مالی و نظام اعتباری فربه شده و مسلط بر بخش های دیگرسرمایه ) و نیز بحران آفرینی و البته به خدمت گرفتن تمام عیاردولت، دیگر قادرنیست از طریق تکیه صرف به سازو کارهای صرفا اقتصادی و بازارآزاد و رقابت، فرایندانباشت و بازتولید سرمایه و اقتدار و هژمونی متناظربا آن را به شیوه تاکنونی ادامه دهد. بطوری که دیری است که بحران قاعده است تا بی بحرانی. از همین رو آشکارا بکارگیری اهرم های فرااقتصای و زور و دولت گرائی به بخش لاینفکی از مکانیزم پویش سرمایه داری بحران زده تبدیل شده است.

۷- لویاتان های دیجیتالی
دولت های هوشمند و خودکامه نوین، با بهره گیری از رشدبی سابقه تکنولوژی های ارتباطی و قدرت پردازش ابزارهای هوشمند برای کنترل هرچه بیشتر جامعه و دستکاری و ایجاد ذهنیت مطلوب خود، و نظارت در ابعادمیکر و ماکرو در اصل بازتابی است از همان گرایش به انباشت مبتنی بر زور و اقتدارگرائی برای کنترل بحران و شهروندان و ارتقاء زیست سیاست و قدرت به مرحله ای نوین. تاریخا ایپدمی های بزرگ، گرچه علت آن نیستند؛ اما با همپوشانی های موقت ناشی از اضطرار، همواره فرصتی فراهم ساخته اند برای تغییرپارادایم شیوه کنترل دولت ها و طبقات حاکم. اکنون هم، چنان که فاکت های متعدد گویای آن هستند شاهداین نوع بهره برداری ها و رشد چنین گرایشاتی هستیم. روندرشداقتدارگرائی فقط منحصر به نمونه کشورهای با سنت تاریخااستبدادی و عروج رهبرانی با سودای حفظ قدرت مادالعمری مانند چین و روسیه (شی و پوتین) با عیاربالائی از ترکیب قدرت سخت و نرم نیست؛ بلکه صرفنظر از ویژگی و شدت و ضعف، فرایندی است فراگیرتر در کل نظام سرمایه داری از هند و یک دوجین دولت های متوسط و کوچک در آسیا و دیگرقاره ها تا در خوددموکراسی های غربی و کشورهای پیشرفته صنعتی ( از جمله در آمریکا به عنوان دژسرمایه داری) که بزعم شماری از نظریه پردازان بورژوازی، کیان لیبرال دموکراسی را موردتهدید قرارداده است. گر چه انتظار می رود که روندفوق در این کشورها با چالش و مقاومت و ایستادگی بیشتری از سوی جامعه و فعالین و کنشگران اجتماعی مواجه شود. با این همه بطورکلی بحران و اقتدارگرائی زوج هائی با قدمت تاریخی بشمار می روند و اصل آن سوای شیوه ها و شدت و ضعف، شرق و غرب نمی شناسد و به اندازه ای که بحران ساختاری تر باشد، اقتدارگرائی ریشه دارتر. تا آن جا که به مناسبات سرمایه داری بر می گردد برون رفت از بحران مازادتولید ( که به گفته مارکس همواره ناگزیراست از محدوده ها و محدودیت های ذاتی خود، از جمله از طریق انقلاب مداوم تکنولوژیک، فراتر برود و بحران بیافریند). همانگونه که انباشت بدوی سرمایه به شکل خشونت آمیز صورت می گرفت، امروزه نیز سرمایه داری جهانی شده و بحران زده ناگزیر است که برای گشودن مسیرانباشت و درهم شکستن مقاومت نیروی کار و جامعه و کسب فرادستی بر رقبا، مکانیزم های بازار«آزاد» را با اهرم های فرااقتصادی و زور و خشونت ترکیب کند.

۸- تضادسرمایه و زندگی
آن چه که کرونا تحت عنوان بحران سلامتی نشان داد و جه نمادینی است از فراروئیدن تضادکار و سرمایه جهانی شده به تضادمناسبات سرمایه داری با زندگی انسان و حیات سیاره که امروزه با پروارشدن بیش از حدسرمایه، به یک تهدیدجدی برای انسان و زیست بوم او تبدیل شده است. در حقیقت سرمایه داری جهان گستر با پویش سرطانی و وقفه ناپذیرش در تبدیل همه حوزه های زیستی انسان و طبیعت به کالا و سود، با تبدیل روابط اجتماعی افرادجامعه به روابط بین اشیاء و از خودبیگانه کردن انسان و طبیعت وحتی کشاندن مناقشات انحصارمالکیت به فضا و تلاش برای میلیتاریزه کردن آن، اکنون بیش از هر زمانی به تهدیدکل زندگی و حیات بشر پرداخته است. بجای تقویت مناسبات مبتنی برهمبستگی و وابستگی متقابل بین انسان ها و انسان ها با زیست بوم طبیعی اشان، بنا به اقتضای طبع اش به رابطه مبتنی بر ستیز و رقابت و تاراج دامن زده است. نتیجه چنین روندشتابناکی به اوج رساندن و کانونی کردن تضادمناسبات سرمایه داری با زندگی درهم تنیده شده با طبیعت است. دامنه چنین تهدیدی امروزه بر کسی پوشیده نیست. چنان که حتی دبیرکل سازمان ملل و دیگرنهادهای بین المللی با استناد به نظریات کارشناسی و وقوع بحران های زیست محیطی و اقلیمی در نقاط مختلف جهان نسبت به از دست دادن فرصت های اندک باقی مانده و رسیدن به نقطه بی بازگشت هشدار می دهند بی آن که گوش شنوائی پیداکند و یا هشداردانشمندان هسته ای و کسانی چون چامسکی نسبت به خطرنزدیک شدن پیوسته عقربه ساعت آخرالزمان به نیمه شب. در حقیقت زندگی نه از طریق تهدیدی بیرون از خود بلکه با تهدیدی از درون و از جانب سرطانی شدن مناسبات حاکم بر خود مواجه است و همین تضادمرکزی است که به سایرتضادهای اجتماعی و زیست محیطی معنای تازه ای می دهد و جملگی زیرمجموعه آن صورت بندی می شوند. شعاری که سال هاست جنبش ها علیه پدیده هیولائی یک درصد و ۹۹ درصد می دهند خود بازتابی است از همین تضادبنیادی و وخامت روزافزون آن. امروزه مبارزه برای سوسیالیسم و برابری اجتماعی و رهائی با نجات زندگی و طبیعت از چنگ سرمایه ( نه فقط آن گونه که برخی می خواهند با سرپوش گذاشتن به علل ریشه ای، سطح آن را به شکلی فراطبقاتی به دوگانه کاذبی چون همه گیری/حیات تقلیل دهند) گره خورده است. تهدیدمشترک انسان و طبیعت، در عین حال جز به معنی بسط مبارزه طبقاتی به موازات جهانی شدن سرمایه که مترادف با قطب بندی درون جوامع انسانی به اکثریت بسیاربزرگ شهروندان تحت استثمار توسط یک اقلیت کوچک بسیارثروتمند و صاحب قدرت و تعرض بی امان به طبیعت و زیست بوم زندگی بشر، نیست. چنین تضادی به معنی پیوندرهائی جامعه و طبیعت از سلطه مناسبات سرمایه داری، به یکدیگراست. ارتقاء سطح بحران به مدارجدیدتضادسرمایه و زندگی که بحران اخیر آن را به نحوآشکاری به روی صحنه آورده است، یکی از لحظه ها و معناهای مهم نهفته در رخدادی است که اکنون در کشاکش با آن بسرمی بریم. از همین رو صورت بندی هائی چون تقابل حیات و ویروس/ کنترل و امتناع/استثناء و عادی و… جز تقلیل و تعین بخشیدن به یک لحظه از لحظات بحران در برابرتعین اصلی و درون ماندگارآن نیست.
۹- پیرامون «چه بایدکرد»؟

اگر متبلورشدن یک طبقه و جامعه جهانی ضدسرمایه داری فعال ( با همه تکثرها و گوناگونی اش، آن گونه که در فازسرمایه داری تعمیم یافته وجود دارد)، و نقش آفرینی جنبش های اجتماعی طبقاتی سراسری هم چون اهرم های پیشروی، امروزه بیش از هر زمانی برای مقابله با تهدیدات جهانی سرمایه داری ضرورت یافته و به شرط های لازمی برای تغییرتوازن قوا در مقیاس جهانی تبدیل شده اند؛ اگر خودشکل گیری و تکوین آن ها چالش برانگیزند؛ و اگر بویژه در مرکزآن، دو معضل بسیار مسأله برانگیزگسست از کنشگری معطوف به بازتولید سیستم و نیز بازگرداندن دولت به عنوان هیولای رهیده از کنترل جامعه و گوش بفرمان بورژوازی بسیارفربه جهانی به درون بطری، شرط برون رفت و رهائی از بن بست و نجات تمدن بشری محسوب می شوند؛ آنگاه در مورد امکان به عقب راندن و پرسش سهل و ممتع «چه بایدکرد؟» چه می توان گفت؟:
قبل از هرچیز باید اشاره کرد که اصل ارزیابی بحران و صورت بندی آن و حتی برشمردن الزامات به عقب راندن سرمایه و عبور از بحران فی نفسه مشروط به پاسخ ها نیستند. برعکس این پاسخ ها هستند که به آن ها مشروط می شوند
اما صرفنظر از آن که از «پاسخ» چه درک و انتظاری داشته باشیم که معمولا خود معضل آفرین و حجاب خویش است، آن چه که در موردریشه های بحران گفته می شود، بیشتر نشانگربحران نقد هستند تا نقدبحران. هم چون توصیف و لمس اندام فیل در تاریکی که هرکس از ظن و تعلقات و آرزوهای خود توصیفش می کند. اما برای توصیف واقعی فیل، قبل از هرچیز باید آن را از تاریکی به روشنائی برد!. معنای چنین استعاره ای آن است که اولا چنین توصیفاتی بجای بیان آرزوها و تمایلات و عبوردادن آن از منشورهای ایدئولوژیک و باورهای رسوب کرده و کلیشه شده، با وسواس و وفاداری به شیوه علمی و نقدعلمی و تجارب تاریخی و اهمیت دست آوردهای جنبش ها صورت گیرد و ثانیا می دانیم که درک و تبیین دقیق رخدادهای بزرگ درحین وقوع و بدون فاصله گرفتن لازم از آن ها بسیاردشواربوده و می تواند با ضریب خطاهای بزرگی همراه باشد. خردجمعی و برخوردانتقادی با آن ها نیز بخشی از ملزومات موردنیازیک توصیف واقعی است. البته نکات فوق به معنی دست کم گرفتن اهمیت تلاش برای درک معنا و ماهیت آن چیزی که جریان دارد نیست.
آینده و پاسخ ها از خلأ بیرون نمی آیند بلکه به نوعی پس زمینه های آن ولو در اشکالی خام و اولیه، به شکل خرده روندها و جوانه های محسوس و نامحسوس درمتن جامعه دستخوش بحران جریان دارند. در واقع پاسخ های حاضر و آماده وجود ندارند و از کتاب ها و اصول و غیره هم قابل استخراج نیستند، بلکه بربستروضعیت ها و رصدکردن روندهای پیشروئی که در زهدان جامعه کنونی در حال بالیدن هستند، پرورده می شوند و البته مبتنی بر پیش فرض هائی که خود برگرفته از تجربه ها و آزمون های بزرگ و نقدآن ها هستند و به نوبه خود لازم است که در رویدادهای جدید به آزمون گذاشته شوند، و از خلال پراتیک اجتماعی وعاملان و کشنگران پرداخته و آفریده می شوند. بنابراین مسأله اصلی نه بیرون کشیدن پاسخ از شبکلاه خود که رصدکردن و یافتن کورسوها و گرایش ها و رگه های جاری و پیشرو در متن خودمناسبات موجوداست که ما را دریافتن کوره راهی برای پیش روی یاری می دهند. هر پاسخ مستدل و بشیوه علمی هم، بدین دلیل علمی است که نه فقط از نقدتجربه های صورت گرفته برخاسته باشد بلکه امکان راستی آزمائی در آزمایشگاه بزرگ زندگی هم داشته باشد و گرنه حداکثر یک فرضیه اولیه است ( چنان که مارکس نقطه عزیمت تغییر و تحول را روندهای پیشرو در جامعه و جنبش های هم اکنون موجود می دانست و بیرون کشیدن پاسخ از یک سری اصول را ابتذال تئوریک).
با توجه به نکات بالا پیرامون «پاسخ»، و امتناع از یافتن پاسخ حاضر و آماده و تأکید بر گرایش ها و روندها و امکاناتی که در دل بحران زایش یافته و می بالد و رصدکردن کم و کیف آن ها، اینک به چندنکته مهم پیرامون آن اشاره می کنم:
نکته اول: سوای ارزیابی عمومی از بحران که در جای خودمهم است، نخستین شرط لازم برای شکل گیری امکان یک مقابله مؤثر با بحران و تغییر وضعیت، آن است که سیستم حاکم نه فقط نتواند از بروزبحران و مسائل و معضلات حاد جلوگیری کند بلکه از دادن پاسخ های لازم و بسنده به مسائل حاد و مبتلابه جامعه ( که خود چه بسا نقش مهمی هم در وقوع آن ها داشته است ) ناتوان باشد و در عمل آن را به نمایش بگذارد و قادرهم نباشد جامعه را نسبت به طبیعی یا اجتناب ناپذیربودن آن ها قانع کند. بنطر می رسد این پدیده اکنون به یکی از شاخصه های وضعیت بحرانی تبدیل شده است، بویژه که ما نه با یک بحران که با انباشت بحران ها سروکارداریم. طبعا چنین روندی می تواند بسته به مداخله عوامل مختلف، هم تقویت شود و هم تضعیف. اما بدلیل ساختاری بودن بحران ها و انباشته شدن آن ها بعیداست که روندی ناپایدارباشد که البته دایما باید رصد و ارزیابی شود.
نکته دوم: به عنوان شرط لازم دیگر برای شکل گیری امکان یک جبهه و صف آرائی جهانی ضدسرمایه داری، مربوط می شود به ذهنیت جامعه جهانی و درجه خودآگاهی استثمارشوندگان نسبت ریشه و علل بحران و ناکارآمدی یک سیستم و زیرپرسش گرفتن آن. امکان مطرح شدن چنین پرسش ها و تردیدهائی در مقیاس فراگیر، خود یک نقطه عطف بوده و پیش شرط مهمی برای شکل گیری ذهنیت معطوف به بدیل است. بدیهی است که خودآگاهی به شکل ضربتی بدست نمی آید و حتی چه بسا با فراافکنی های آشفته کننده سیستم، همراه با فراز و نشیب باشد؛ اما مهم جهت گیری کلی و روبه رشدآن است. در چنین شرایطی معمولا فرصت های مناسبی برای کنشگران اجتماعی و بخش های آگاه تر و سازمان یافته تر فراهم می شود که در اشاعه و ارتقاء آگاهی و افزودن بردامنه کمپین ها و مبارزات عملی و نقش آفرینی آن ها مؤثر می باشند. البته در این هم تردیدی نیست که افزایش عیارشکل گیری «شهروندی جهانی» به موازات برآمدمطالبات مشترک جهانی و فرهنگ آن، در هرحال از خلال منشورمنافع و خودویژگی های ملی و کشوری می گذرد و بطوراجتناب ناپذیر و به درجات متفاوتی از آن متأثر می شود.
باین ترتیب گرچه هنوز ما شاهدشکل گیری معنادارمعادله نتوانستن بالائی ها یعنی طبقه حاکمه جهانی و سکانداران آن و نخواستن پائینی ها و جامعه جهانی و لاجرم ورود به یک وضعیت انقلابی به معنای امکان وقوع تغییرات انقلابی نیستیم؛ بویژه در سرایط کرونائی بروزآن ها از جهاتی با دشواری های تازه ای مواجه شده است، اما در چهارچوب اهمیت شکل گیری بستری برای روندهای پایدارضدسیستم، آشکارا شاهدنضج زمینه ها، جاپاها و بسترهای تازه ای برای پیشروی و رشدجوانه های این ذهنیت که «شاید بشود به شیوه دیگری هم زندگی کرد» هستیم. گرچه به موازات این فرصت ها، شاهدافزایش تهدیدها و فعال شدن جریانات ارتجاعی و ذینفع از وضعیت کنونی هم هستیم که برای کنترل اوضاع و اشاعه آگاهی کاذب و تشدیدروندهای اقتدارگرایانه، بویژه با بهره برداری از شرایط کرونائی، و مشخصا مقابله با شکل گیری هویت و فرهنگ شهروندی جهانی ( با دامن زدن به برابرنهاد«ملی گرائی») فعال تر و تهدید کننده ترهم شده اند.
نکته سوم: تشدید شکاف ها در صفوف بورژوازی بویژه در شرایط بحرانی می تواند از جهات مختلف، چه کاسته شدن توان کنترل سیستم و حکومت کردن به شیوه تاکنونی و چه سست شدن انسجام گفتمانی آن، فرصت ها و امکانات تازه ای را برای نیرومندترشدن جریان های مخالف و از جمله جریان های پیشروفراهم کند که به آزمون در آمدن نتایج سیاست های نئولیبرالی یکی از آن هاست. البته شکاف های درونی بورژوازی می تواند هم چون شمشیردو دم باشد و بسته به شرایط و میزان آگاهی و درجه هوشیاری جامعه، به آن ها مجال ایفاء نقش اپوزیسیون و آشفتن صفوف جنبش مقاومت را بدهد یا ندهد که طبعا خود چالشی است در برابرنیروی پیشرو که آن را خنثی و یا کم اثرسازند. بهرحال نباید فراموش کنیم که نفس پیدایش امکان ها و فرصت های تازه گرچه واقعی باشند اما تا زمانی که فعلیت نیافته اند هنوز یک امکان هستند و چه بسا توسط جریان های ارتجاعی هم موردبهره برداری قرارگیرند.
بهرصورت، یکی از شاخصه های مهم وضعیت و بحران همانا تشدیدشکاف های درون صفوف بورژوازی است که می تواند نقش مهمی در تضعیف اقتدارسیستم و از دست دادن امکان حکومت کردن به شیوه تاکنونی اش داشته باشد. نظم حاکم برجهان تا حدمعینی اکنون در یک چنین بزنگاه حساسی قرارگرفته است و ما بدرجاتی شاهد ناتوانی سیستم در مدیریت و کنترل بحران ها هستیم. اذعان و اظهارات شماری از سیاستمداران و نظریه پردازان مهم وابسته به سیستم و کسانی که دوراندیش ترند و به منافع درازمدت سیستم می اندیشند، به معنای تأییدادعای مزبور است. بزعم آن ها، تغییر اجتناب ناپذیرشده است و جهان پساکرونا‌ جهانی متفاوت از جهان کنونی خواهد بود. ناگفته نماند که این گونه پیش بینی ها و اظهارنظرها، نه الزاما به معنای آن است که چنین تغییراتی بدون فشار از پائین می توانند صورت بگیرند و نه آن که خروجی آن، اگر که به فشاراز پایین و جامعه جهانی مشروط نگردند، مترقی باشند؛ چنان که بسیاری از رشداقتدارگرائی بیمناکند.
نکته چهارم: شکل گیری یک جامعه جهانی فعال و مطالبه گر به عنوان یک فاکتورتعیین کننده در سمت و سودادن به تحولات، خود وابسته به تحکیم و قوام یافتن مطالبات مشترک و یک هویت سراسری است. از آن جا که سرمایه داری جهانی است و با بحرانی شدن آن تکانه های آن هم جهانی است؛ این به معنای فراهم شدن یک بسترعینی است که می تواند شالوده شکل گیری یک هویت و ذهنیت نوین جهانی و روبه رشد باشد و به شکل گیری یک شهروندی جهانی گوشت و پوست بدهد و به تولید آگاهی و گفتمانی متناسب با آن منجرگردد. آبشخور و عوامل مقوم چنین گرایشی ریشه در خودماهیت جهانی بحران، بی مرزبودن معضلات کلان فراگیر و مبتلابه جامعه جهانی دارد. آتشفشانی شدن بحران ها و ناتوانی و سترونی سیستم در پاسخ گوئی به آن ها، در کنارتقویت خودآگاهی نسبت به ریشه های آن، گرچه به شکل متضاد و موازی می تواند موجب تقویت واپس گرائی هم بشود، به معنی تقویت گرایش معطوف به هویت یابی فرامرزی و شهروندجهانی هم باشد. البته تقویت وجه جهانی هویت انسان نه به معنی ستیز و در تقابل قراردادن مکانیکی آن با دیگرهویت هاست و نه به معنی دستکم گرفتن هویت های محلی و کشوری در دوره انتقال و پایان‌ انگاری آن. این گونه تقابل سازی، کاری است که شبه فاشیست ها و ناسیونالیست ها انجام می دهند و از خصایص گفتمانی آن هاست. برعکس لازم است که از این نوع دوگانه سازی های کاذب فراتررفت و با برقرارکردن ترکیبی متوازن و سازنده و همزی بین آن ها، به ناسیونالیست و شبه فاشیست ها باج نداد. در حقیقت این یکی از مهمترین و مسأله برانگیزترین معضلاتی است که ساکنان سیاره، که بقاء سیاره هم به حل سازنده آن ها گره خورده است، با آن مواجهند. مهمترین مستمسک راست افراطی برای به انحراف کشاندن روندهای نوین و ترقی خواهانه معطوف به مناسبات وهویت یابی های جهانی عاری از تبعیض ها و تقسیم بندهای های سنتی گذشته، خزیدن به لاک باصطلاح ناسیونالیسم و کیش عظمت «سرزمین پدری» است. گرچه با هیچ ترفند و جادوئی نمی توان بحران را در چهاردیواری ملی که در دهکده جهانی نوعی «قرنطینه سازی» و نابهنگامی است حل و فصل کرد. پاندمی کرونا مثال اعلای آن است. یا معضل بحران محیط زیست و گرم شدن سیاره زمین و کم آبی و پی آمدهایش، گسترش نجومی شکاف بین فقر و ثروت و بحران مهاجرت و مواردمتعددیگری که هرروزهم حادتر می شوند جملگی جهانی هستند و راه حل های بومی ندارند. اگر بپذیریم که این وجوداجتماعی است که به آگاهی و شعور و گفتمان شکل می بخشد و این آگاهی در دوره های بحران با سرعت بیشتری تولید و طیف بندی می شود و اگر بخش روبه افزایشی از وجود و هویت اجتماعی امروزما، بیش از هر زمانی در تاریخ بشر، هم چون ظروف مرتبطه به مناسبات جهانی و تحولات آن مرتبط است و با آن تعریف می شوند، آن گاه امکان بالیدن این شعوراجتماعی نوین را نباید دستکم گرفت. اگر در نظربگیریم که امکان تغییر بیش از آن که از یک گفتمان «جادوئی» آغاز شود، آخگر های آن از متن تجربه زیسته و تردید نسبت به کارآئی سیستم و لاجرم گشوده شدن پنجره ای به سوی امکان نوع دیگری از زندگی که بهرحال دیر یا زود بحران آن را دیکته خواهدکرد برافروخته می شود؛ آنگاه به اهمیت جوانه زدن فرصت ها و امکان های تازه بیشتر پی خواهیم برد. حتی می توان افزود ممکن است از دل تکانه ها پا به پای عرض اندام روندهای ارتجاعی، فرصت های تازه ای برای فراروئیدن، مفصل بندی، شکل گیری ماتریس و دال های یک گفتمان اصیل و ترقی خواهانه، و فراگیر و تأثیرگذار فراهم شود. نباید فراموش کرد که مرغ مینروا،الهه خرد، در تاریکی و شب ها به پرواز در می آید!

۱۰-بحران انتقال از نظم کهن به نو و ضرورت یک منشور جهانی نوین
تهاجم کرونا در بزنگاهی صورت گرفت که نظم موجود و نهادهای برآمده از آن که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفتند، مدت هاست که با بحران کارآئی و بی اعتبارشدن و اگر بتوان گفت تا حدی با بحران موجودیت مواجه شده اند. با آن که مدتهاست بکرات از ضرورت نظم جدید سخن گفته می شود، ولی پیرامون جایگزین آن اجماع و اراده مشترکی بین قدرت های بزرگ وجودندارد. چنین وضعیت بینابین و بلاتکلیف، بیانگربحرانی بنام «بحران انتقال» است. مدعای این نوشته در تحلیل وضعیت جهان آن است که ما با وضعیتی بنام «بحران انتقال» یا بحران زایش نظم جدید مواجهیم که حاکی از ضرورت شکل گیری نظم نوینی در تناسب با دست آوردها و بلوغ بشرامروز است که بتواند جایگزین نظم بی اعبتارشده پساجنگ گشته و قادر به حل معضلات انباشته شده جهان کنونی باشد. اما ویژگی مهم دیگراین وضعیت آن است که امکان چنین انتقالی از بالا بدلایل گوناگونی چون رقابت شدید مابین قدرت ها و فقدان هژمونی مسلط و پذیرفته شده، از دست رفتن آن ظرفیت های تاریخی گذشته و خطر از دست دادن امتیازات خود مثل حق وتو و نیز بلوغ و رادیکالیزه شدن مطالبات امروزانسان بدون آن که مسخ و وجه المصالحه منافع قدرت ها قراربگیرد، وجودندارد. از این رو عاملیت و مسئولیت ارائه و پیشبردآن اساسا برعهده جامعه جهانی و جنبش ها و کنشگران اجتماعی و کلیه احزاب و سازمان های پیشرو و تحمیل آن به قدرت هاست. همه چیز نهایتا مشروط می شود به درجه شکل گیری و نقش آفرینی یک جامعه جهانی فعال، خودسازمانده، مطالبه گر، مستقل از قدرت ها، فشارافکارعمومی و گسترش دامنه کنشگری جنبش های ضدسیستم. و اگر ساخت بندی یک طبقه و جامعه جهانی و فرهنگ و شهروندی مبتنی بر آن قبل از هرچیز مشروط به تثبیت یک سری مطالبات مشترک و کلان جهانی از یکسو و خودآگاهی و شعوراجتماعی و گفتمان متناظربا آن از سوی دیگراست؛ با در نظرگرفتن این که تحقق چنین فرایندی، نه در خلأ که بربستری عینی می تواند صورت بگیرد؛ آن گاه یافتن و تقویت کردن بسترهای انتقالی و مشخص و مؤلفه های گوناگون آن برای عبور از وضعیت کهنه به وضعیت نو به عنوان فاکتورمهمی برای فعلیت بخشیدن به امکانات بالقوه، اهمیت زیادی پیدا می کند. در این رابطه اهمیت تنظیم یک منشورجهانی معطوف به مطالبات عاجل جهانی و ناظر به امکانات و دست آوردهای بشر برای بسیج جهانی و فراروی از وضعیت بواقع بن بست کنونی برجسته می شود که پرداختن به آن خارج از گنجایش این نوشته است.

خلاصه:
اگر بخواهم این نوشته را در در چند خط فشرده کنم مهم ترین فرازهای آن عبارت خواهد بود از: بحران انتقال، فراروئیدن تضادکار و سرمایه به تضاد با کل زندگی انسان و زیست طبیعت و همزیستی آن ها، ضرورت برگرداندن هیولای دولت رهیده از کنترل جامعه به درون بطری ( پارادایم دولت های خدمات اجتماعی ترازنوین که در مقالات پیشین مطرح شده است تلاشی برای صورت بندی چنین دولت هائی است)، طبعا عامل و سوژه پیش برنده آن شکل گیری یک جامعه جهانی فعال و از جمله طبقه جهانی پرولتاریا، جنبش های اجتماعی و طبقاتی ضدسیستم هستند. بحث آن نیست که چنین سوژه هائی گویا اصلا وجود ندارند و باید بوجودآورده شوند. نکته اصلی اهمیت رصدکردن و بهره برداری از فرصت ها و امکانات تازه در کنارتهدیداتی است که بحران فراهم ساخته و می تواند موجب تقویت، نقش آفرینی و گشایشی در عبور از تنگناها و گسستن تاروپودهائی که بدست و پای آن ها بسته شده اند و درهم شکستن بن بست ها و ابداع سیاستی نوین گردد.
۲۰۲۰.۰۵.۰۷ تقی روزبه

زبان پارسی، زبان عربی و چالش پالایش /جلال ایجادی

از نگاه زبانشناسان هر زبانی دو نقش برجسته دارد: گفت و شنود از یکسو و از دیگر سو کیستی و دگرگونی. این دو نقش نشان میدهد که زبان ایستا نیست بلکه پیوسته دگرگون میشود. پویایی زبان به سازه های بیشمار وابسته است. جامعه، فرهنگ، اقتصاد، ادبیات، دانش، دین، روشنفکران، مترجمان، روزنامه نگاران، پیوند با جهان، همه و همه، سازه هایی هستند که در پویایی یا کاهش پویایی و پس روی زبان نقش بازی میکنند. زبان فارسی در گفت و شنود و در کیستی خود با یک چالش بزرگ روبرو است. در زبان فارسی ما با چالش پالایش زبانی درگیر هستیم.

فارسی و «عربی زدگی»

کدام زبان بیشترین گنجایش و شایستگی را با واژه ها، گویش ها و دستورزبان خود، برای فلسفه به نمایش میگذارد و میتواند بهترین و گویا ترین مفهوم ها و دریافته ها را برای فلسفه فراهم سازد؟ کدام زبان دانش های تازه جهانی را بهتر می شناساند؟ کدام زبان به بهترین شیوه با سکولاریسم و آزادی خواهی همراه است؟ کدام زبان بیشترین بار دینی را در خود بروز میدهد و توانایی خود را در نزد دین قرار میدهد؟ به گفته کارشناسان زبان آلمانی توانایی بسیار زیادی برای مفهوم ها و دریافته های فلسفی در خود انباشت کرده است. زبان انگلیسی بهترین توان را برای دانش فراهم ساخته و بیشترین شناخت علمی در این زبان گرد آمده است. زبان فرانسه برای مفهوم ها و چم ها و دریافته های جامعه شناسی و ادبیات توانایی بزرگی فراهم نموده است. زبان فارسی گنجایش و توانایی گسترده ای در زمینه شعری بدست آورده است و یکی از برجسته ترین زبانهای زنده جهان است.

زبان باز است و یاد می گیرد و یاد میدهد و در تاریخ دگرگون می شود. ولی در زمانها و دوره های ویژه ای زبان نوشتاری و گفتاری دچار خشکی و پسگرایی میشود. زبانی که دارای آسیب ایدئولوژیک میگردد، با نشایدهای ایدئولوژیک زمینه پست رفت خود را آماده میکند. زبانی که پیوندهای ادبیاتی و نوشتاری اش بخاطر یورش های تاریخی پاره پاره می گردد و آسودگی اجتماعی اش به بحران کشیده میشود زایش فرهنگی خود را از دست میدهد. زبانی که دچار مذهب زدگی میشود، همه نشایدهای دینی را می گستراند و درها را می بندد. امروز زبان عربی در ساختار بنیادی خود زبانی اسلام زده است. بینش اسلامی مفهوم و معنا و دریافته زبانی را با پررنگی به «حلال و حرام »، به «مقدس و غیرمقدس»، به «صواب و گناه »، به «مشروع و غیر مشروع»، به «مومن و غیرمومن»، به «حق و ناحق»، به «الهی و غیرالهی»، تقسیم نموده و آزادی گفتاری و معنایی را نابود کرده است. زبان عربی با شکل گیری قرآن پدید آمد و بناگزیر از همان آغاز دارای بار دینی است. در قرآن زبان عربی زبان الله معرفی میگردد.
در زمان عباسیان باعتبار تلاش و توانایی ایرانیانی که در اداره و سازماندهی دولت عباسی قرار گرفته بودند، زبان حکومتی و دینی عرب نیرومند شد. در برابر ستمگران عرب، ایرانیان زیادی کوتاه آمدند و زبان خود را فراموش نمودند و بسیاری به عربی نویسی پرداختند. زبان عرب همچون زبان قرآن با «قداست» خود «محترم» گردید. در گذشته پس از یورش عرب و نابودی بخش زیادی از گنجینه های پارسی، زبان عرب، زبان نوشتاری شماری از ایرانیان شد زیرا قدرت سیاسی خلیفه و سرکوب اسلامی و اسلامگرایان سرسپرده و فرومایگی موجود در جامعه، زبان عربی را تحمیل کردند.
در برابر این دست درازی و چیرگی سیاسی عرب و ویرانگری ناشی از آن، پایداری و جنبش های سیاسی ایرانیان پاگرفت و پایداری فرهنگی نیز بپا شد. شعر و ادبیات دیرینه ایران زمین مانند شاهنامه و رباعیات و غزل و مثنوی و سیاست نامه و بوستان و گلستان و تاریخ جهانگشا و تاریخ بیهقی و دیگر فرآورده های ادبی پدیدار گشتند. در همین بستر تاریخی شکوفایی فرهنگی پس از یکدوره سامان کار بهم ریخت. در دوران صفویه و قاجار ادبیات و شعر ایران دستخوش ویرانی و خمودگی است و این خمودگی حاصل شیعه پروری و پستی و بی فرهنگی پادشاهان است. فضلای ایدئولوگ اسلامی مانند ملاصدرا و میرداماد و میرفندرسکی و دیگران و نیز نجف نشینانان، تمام زندگی خود را به عربی نوشتن و اسلامگرایی و شیعه گرایی و عرفانگرایی و روایت نگاری فشرده نمودند. ایرانیان از این نوشتارهای دینی کهنه و دورافتاده چه سودی بردند؟ نادانی بیشتر جامعه و قدرت گیری نظام اعتقادی اسلامی، حاصل این روند است. اگر در دوره پایانی قاجاریه تلاش های نوشتاری مانند سفرنامه نویسی پدیدار میشود و نویسندگانی در بستر ویرانه اجتماعی و سیاسی نمایان میشود، این پدیده فرآورده شورش علیه استبداد دینی و خرافه مذهبی و تاثیرگیری از مدرنیته غرب است.

کارزار نوسازی زبان فارسی ادامه دارد

زبان فارسی و زبان عربی در روند پررخداد تاریخی مناسبات پر پیچ و خم بسیار داشته اند. از سال ۱۳۱۴ خورشیدی با ایجاد فرهنگستان تا کنون تلاشهای گوناگونی برای برابرسازی با واژه های عربی انجام میشود. در یک سده اخیر پویایی زیبایی در پارسی پدید آمد و هم اکنون در ایران تلاشهای گسترده ای برای پالایش زبان و واژه سازی و پارسی گرایی در جریان است. بتازگی یک دبیر ادبیات فارسی به وزارت آموزش و پرورش، در سامانه های اجتماعی لیستی یادآوری نموده تا بیشتر از واژه های فارسی استفاده شود. این دبیر می نویسد:« بیاییم اندک اندک با بکار گیری این واژگان اصیل کاری ریشه ای در جهت اعتلای زبان پارسی برداریم.» نمونه ای از لیست واژه ها چنین اند:
به جای ابتدا، بگو نخست. به جای ابتدایی ترین، بگو ساده ترین. به جای ابتلاء، بگو دچار. به جای ابتکار، بگو نوآوری. به جای ابدیت، بگو همیشگی. به جای ابن سینا، بگو پورِ سینا. به جای اتباع، بگو شهروندان. به جای اتحاد، بگو همبستگی. به جای اتفاق افتادن، بگو رخ دادن. به جای اتفاقات، بگو رویدادها. به جای اجتناب، بگو دوری. به جای اجتناب ناپذیر، بگو پیشگیری ناپذیر. به جای اجرت، بگو دستمزد. به جای اجناس، بگو کالاها. به جای احتمالا، بگو شاید – چه بسا. به جای احتیاج، بگو نیاز. به جای احتیاط، بگو پروا. به جای احدی، بگو هیچکسی. به جای احسان بگو نکویی. به جای احسنت، بگو آفرین…..

بدنبال فرستادن این یادداشت برای برخی از دوستان، خانم «لیلی انور» پژوهشگر در ادبیات عرفانی و مترجم آثاری از ادبیات ایران مانند عطار به زبان فرانسه و مترجم «گزیده گفتارهایی از استاد الهی»، واکنش نشان داد و یک یادداشت کوتاه برایم نوشت. سپس من نیز پاسخی را برای ایشان فرستادم. برای آشنایی، نگاه ایشان را آورده و سپس گفته خود که گسترش داده ام را در اینجا می آورم:
«آقای ایجادی محترم، پس «قابل توجه وزارت» را چه کار کنیم؟ و احترام را! به فارسی، ببخشید به پارسی، چگونه بگوییم؟ فکر می کنم (وای، نه، می اندیشم) که این طرز فکر (وای، نه، این گونه اندیشیدن، چه زشت شد!) بسیار اشتباه است. می توانیم برخی واژه ها و ریشه های ایرانی را بیشتر به کار ببریم ولی خیلی واژگان‌ نه عربی اما فارسی عربی الاصل در زبان ما خیلی خوب جا افتاده آمد و نه تنها نیازی به جایگزینی آنها نیست، تازه اگر آن را دیگر به کار نبریم، خیلی هم از نیرو و دقت زبان می کاهد. انگار بخواهیم واژگانی که از یونانی آمده از زبان فرانسوی بزداییم: از همه بدتر اینکه دگر واژه ای برای فلسفه نخواهیم داشت. در فارسی هم بدون عربی نمی توانیم چیزی از عرفان و فلسفه بگوییم. کلمه هایی که در فارسی از ریشه های عربی می آیند، نه‌ عربی (تازی) هستند نه بیگانه و به همین دلیل شعر عطار و مولانا و سعدی و حافظ ، شعر ناب فارسی به شمار می آیند و من خودم هیچ دلم نمی خواهد که کلمات آنها را جایگزین کنم، حتی یک کلمه! خود واژگان شعر و شاعر را چه کنیم؟ ‌عاشق و معشوق و عشق چی؟ امان از زمانی که سیاست در ادبیات و زبان دخالت کند! راستی ادبیات و ریاضیات را چکار کنیم و چرا بگوییم پور سینا در حالی که ابن سینا تمام کتاب‌هایش را به زبان عربی نوشته؟ چی مهمه، زبان یا نژاد؟ توانایی فکر یا ایدئولوژی؟»

در پاسخ به استاد لیلی انور نوشتم روشن است که من با «پاکسازی زبانی» ادبیات دیرینه فارسی موافق نیستم. همیشه در درازای تاریخ زبانها از یکدیگر وام گرفته و آموخته اند. ما به دو نکته باید گوش فرا دهیم. یکم، بگفته زبانشناس فرانسوی «کلود آژژ» هر زبانی تا اندازه ده درصد واژه های بیگانه را می تواند بسادگی در خود بپذیرد و هضم کند و خود را گسترده و نیرومند سازد. زبان ما هم در روند تاریخی این وامگیری زبانی و واژگانی را انجام داده است. دوم، در دوره هایی مانند زمان قاجار و یا در دستگاه آخوندیسم، زبان ما به بیماری «عربی زدگی» دچار شد. نویسندگان و روزنامه نگاران زیادی همین بیماری را گسترش دادند. آنها توانایی زبان را فراموش کردند و خواستند «ژست عالمانه» بخود بگیرند و از دهانشان «الفاظ قرآنی» جاری باشد و بنابراین، خود «مسخ» شدند
به ایشان گفتم یادداشتی را که در سامانه اجتماعی از کورش الماسی دبیر ادبیات فارسی دریافت کردم و برایتان فرستادم، «حکمی» برای «اجرا» نیست. تنها یادآوری واژه هایی است که در فارسی وجود دارد و مورد بهره برداری قرار نمی گیرد. یادآوری واژه های زیادی توسط این آموزگار کار شایسته ای است. تمام ملت های با فرهنگ تلاش دارند تا زبان خود را بسازند و پربار نمایند و آنرا متناسب با دوران خود کنند. مگر کار فرهنگستان بد بود؟ هدف فرهنگستان نوسازی و استواری فارسی بود. فرهنگستان واژه هایی مانند شهرداری، شهربانی، دانشگاه، بهداری، فرهنگ، آموزش، پرورش را ساخت و واژه هایی مانند مانند هواپیما جای «طیاره»، بیمار جای «مریض»، بیمارستان جای «دارالشفا»، دادگستری جای «عدلیه»، شهروند جای «تبعه» قرارگرفتند. در شعر و ادبیات دیرینه ایران مانند شاهنامه، انبوهی از واژه های پارسی بکار رفته که ما امروز آنها را نمیشناسیم و از یاد برده ایم.

شعر و ادبیات را باید نگهداری کرد، آنرا آموخت و به فرزندان خود یا عاشقان زبان فارسی یاد داد. گرچه ما میدانیم ادبیات ایران، هم فردوسی را دارد با همه تلاشهایش برای زنده کردن زبان فارسی، هم حافظ را دارد با همه پیچیدگی ادبی اش، هم ناصرخسرو را دارد با تمام سادگی و دوری اش از آلودگی ها و بندبازی «لفظی»، هم مولوی را دارد با همه بار و فضای عرفانی آن و هم در ادبیات مدرن جمالزاده و صادق هدایت و اخوان ثالث و صادق چوبک و گلشیری و شاملو را دارد با چالش های تازه و هم مترجمان زبردست مانند میرشمس الدین ادیب سلطانی و نجف دریابندی و دیگران. در این ادبیات گسترده هم شیوه های سخت و دور از ذهن و هم شیوه های روان و دلپذیر. روشن است در این ادبیات واژه های عربی زیادی هم هست و این امر در تاریخ و ساخت ادبیات ماست و جستار ما برای زدودن آنها نیست. امروز آنها از شخصیت زبانی و ادبیاتی ما جدا ناپذیرند. اگر استاد جلال الدین همایی در رد پالایش زبان میگوید چه واژه ای جایگزین عشق می گذارید؟ پاسخ همانا نگه داشتن همان واژه زیبای عشق است. واژه های گوناگونی هستند که از ریشه های عربی و ترکی و دیگر زبانها در فارسی آمده اند و جاافتاده اند و زدودن آنها نادرست است.
البته شاید واژه عشق ریشه عبری و عربی نداشته باشد. در عربی واژه « حَبَّ » برابر دلدادگی و شیفتگی است. برای برخی پژوهشگران مانند محمد حیدری ملایری واژه عشق از ریشه هندواروپایی و اوستایی بوده و برابر خواهش و خواست و آرزو است. بهرام فره وشی برآنست که این واژه در فارسی میانه بوده است. پس نکته بنیادی در این نوشتار پالایش زبان فارسی است و پافشاری روی نوآوری زبانی می باشد.

زبان فارسی زنده و توانا و نیازمند پویایی بیشتر

امروز آگاهی فزاینده ای همه ملت ها را خواهان توانمند نمودن زبان خود کرده است. این خواست جنگ احمقانه و تنگ نظرانه سیاسی نیست بلکه گرایش بسوی کیستی و هویت بالنده و باز و هوشمند است. اگر آفرینش ادبی شعری یا نوشتاری داریم میتوانیم از توانایی تاریخی و فرهنگی زبان فارسی بهره گرفته و یا با بهره جوئی از ادبیات جهانی و زبانهای دیگر نوآوری نمود. اینهمه دانش های نوین و تکنولوژی های تازه باید جای خود را در زبان ما پیدا کنند و این روال باید به گسترش واژگانی بیانجامد. زبانشناسان و نویسندگان کارهای خوبی می توانند بکنند و چالش های بزرگی در انتظار آنهاست. نوشتارهای دانشگاهی زیادی در زمینه فلسفه و جامعه شناسی و روانکاوی و اقتصادی و پزشکی و ژنتیک و زیستبومگرایی در جهان منتشر میشود و باید وامگیری و نوآوری و برابرسازی در زبان ما ادامه یابد.

هجوم اسلامی و خفگی ناشی از دین و سیاست، ذهن حکما و ادیبان و فیلسوفان را به عربی نویسی مجبور ساخت و فرجام آن خرواری از کتاب هایی شد که ایرانیان برای خدمت به دین و رسول الله و زبان الله نوشتند. ایرانیان از افکار فرزندان خود محروم شدند. بزرگانی مانند ابوعلی سینا تنها کتاب «دانشنامه» را بفارسی نوشت و بقیه کتاب هایش را به عربی نوشت. به این خاطر و در چنین بستری، زبان فارسی از یک «کارزار بزرگ زبان سازی و تقویت زبان» دور شد. امروز نهادها و پژوهشگران بیشماری در فرانسه در برابر فشار زبان انگلیسی پیاپی واژه سازی میکنند و برنامه های گوناگون در جهان سامان می دهند تا فرانسه پس روی نکند. روشن است با زبانی که کار نشود، پست رفت آن ناگزیر است. امروز تمام کتابهای ابو علی سینا و دیگرانی مانند او باید بفارسی ترجمه شود. زمانی که عربی «زبان فلسفه» شد بخاطر عقب نشینی ما بود و فارسی زبانان در فضای اسلامگرایی تلاش نوشتن را رها کردند. البته امروز دوران تغییر یافته است و هزاران کتاب علمی و جامعه شناختی و فلسفی و مقوله های فلسفی و جامعه شناختی و انسان شناسی در دانشگاه های غرب، تلاش پهلوانانه ای می طلبد تا زبان فارسی خود را پربارتر کند.

آیا ما می توانیم از بسیاری واژه های عربی جاری در زبان خود بگذریم؟ نخیر. ولی می توانیم زبان امروز خود را ساده تر و پاکیزه تر کنیم و واژه های فارسی را بیشتر بکارگیریم. زبان عربی بفارسی هیچ کمکی نمی تواند بکند و زبان عربی امروز دیگر سراپا در این جهان فلسفی و تکنولوژی و اقتصاد دیجیتالی و دانش های نوین ناتوان و عقب مانده است. در کشورهای عرب کسانی مانند طه حسین، احسان عباس، خلیل جبران، نجیب محفوظ و آدونیس در زمینه فکری و ادبی در دهه های پیشین از ارزشهای برجسته هستند. ولی در این جامعه ها در تمام زمینه های دانش های تازه و علوم انسانی و فلسفه و اقتصاد و هنر سراپا رکود است. زبان فارسی هنوز از مغلق نویسی دور نشده است، بار دین اسلام در این زبان سنگین و پررنگ است، بخش زیادی از گفت و شنود روزانه ایرانیان سرشار از واژه های عربی و سوگندهای دینی است. بخش زیادی از نوشتارهای نواندیشان دینی و آخوندها و نهادهای دولتی مانند دادگستری، سرشار از قلنبه گوئی و مغلق گوئی و واژه های ناشی از قرآن و فقه شیعه است و به این ترتیب آلودگی زبان فارسی ادامه دارد.
توانگیری زبان ما با دنیای تکنولوژی مدرن، با تمدنهای فلسفی، با اخترشناسی مدرن، با ادبیات جهانی، با چالش های زیستبومگرایی، با تجربه های گوناگون جامعه پیچیده ایران و با نوآوری خود ما، شدنی است. در دوران کنونی خوشبختانه مترجمان بسیاری با چیرگی و نوآوری کتابهای زیادی را از زبانهای پویا مانند انگلیسی و فرانسه و روسی و آلمانی بفارسی برمیگردانند و زبان فارسی را شکوفایی می بخشند. در زمینه فلسفی و روانشناسی و جامعه شناسی شمار زیادی از ترجمه نوشتارهای جهان غرب بفارسی ترجمه شده است و ترجمه شاهکارهای ادبی ادامه دارد و افزون برآن، رمانهای زیبا و تازه داستان نویسان ایران بناگزیر توانایی فارسی را در برابر عربی افزایش داده است.

بنظر من ترجمه های آثار فرنگی همیشه با موفقیت همراه نیست و گاه گنگ و نارسا هستند و برای دریافت پیام باید به نوشتار آغازین بازگشت نمود. کار ترجمه ها باید با سادگی واژه های امروزی و گزینش موشکافانه و بار فرهنگ واژه ها همراه باشد. ترجمه هم باید علمی و موشکافانه باشد و هم جهان نویسنده و روح نوشته را به ما بنمایاند. افزون بر آن، باید از واژه های انگلیسی و فرانسوی و دیگر زبانهای جهانی و همچنین دیگر زبانهای ایرانیان مانند کردی و آذری سود جست و برابرسازی نمود و هیچ تنگ نظری نباید در کار ما باشد. در دوران گذشته «عربی زدگی» نشانه افتخارآمیز بود و خوشبختانه این فضا شکسته شد. ترجمه کردن با الگوی «عربی مغلق» و قلنبه نویسی را باید دور ریخت و ولنگاری نوشتاری که به گزینش واژه های فارسی بی توجه است را باید کنار گذاشت. البته هنوز سستی و کاهلی در کار ترجمه زیاد است. در زمانه ای که مترجمان بسادگی برابرهای فارسی را میتوانند پیدا کنند، واژه های عربی را در نوشته خود بکار میگیرند. برابرسازی و بهره گیری از گنجایش زبان فارسی، بردباری میخواهد زیرا عادت های گذشته و منش های کهنه و آسان طلبی ها، بازدارنده کار خوب هستند.
زبان باید به فراگیری دانش و گسترش فرهنگ کمک کند. زبان گزاره نژادی نیست و تلاش برای گسترش زبان کار نژادپرستانه نیست، بلکه کار و چالش مسئولانه فرهنگی است. زبان با داد و ستد فرهنگی و اجتماعی و فلسفی و تلاش هنرمندان و نویسندگان و روزنامه نگاران فرهنگساز ساخته میشود و توانا میگردد. سیاست های فرهنگی در یک کشور در پیشرفت و یا پس رفت زبان اثربخش است و تلاش ها و پویایی ادبی و هنری در نیرو بخشیدن به زبان نقش برجسته دارد. خوانش ادبیات و شعر ایران و بررسی واژه نامه های بزرگانی چون دهخدا باید با تلاش ها و نوآوری های کنونی همراه باشد. زبان باید شاد و زنده و همراه باشد و «مغلق» کردن زبان ضد فرهنگی است زیرا انگیزه آموختن را تباه میکند. گسترش زبان با تعصب و ولنگاری بیگانه است. زبان برای بالندگی خود به ادبیات و واژگان تمدنهای دیگر و همچنین به پروژه ها و برنامه ها و آزمونهای تازه نیازمند است. ما باید آفرینندگی زبانی را تقویت کنیم. بگفته داریوش آشوری زبان باز است و بگفته محمد حیدری ملایری از گنجایش و توانایی تاریخی فارسی باید استفاده کرد. توانایی بیشتر ما در فرهنگ سازی مدرن است و فرهنگ سازی با پویایی زبان پیوند دارد. جامعه مدرن نیازمند زبانی است که به روز شده باشد و آفرینش های تازه را شدنی میکند.
جلال ایجادی
جامعه شناس دانشگاه فرانسه

میراث خواران خدا/هوشنگ معین زاده /دکتر میترامقبوله

چندی پیش فراز کوتاهی از کتاب در دست انتشار خود «میراث خواران خدا» در فیسبوک منتشر کردم که اشاره‌ای داشتم به اشو زرتشت، بینشور بزرگ ایران و جهان و ابداع خدای یگانه او. بانوی گرامی دکتر میترا مقبوله، نویسنده، پژوهشگر و عرفان شناس نامدار کشورمان به نقد نظر من پرداختند که من هم متنی در پاسخ ایشان نوشتم. در اینجا هر سه متن را یک جا برای دوستداران مبادلات فکری اهل نظر منتشر می‌کنم.
با سپاس
***

نقل از کتاب: میراث خواران خدا!
نوشتهٔ: هوشنگ معین زاده
در دست انتشار

به باور من، اگر اشو زرتشت خدای یگانه را جایگزین خدایان «حرفه ای» نکرده بود، بشریت با فهم و درک و شعور رو به رشد خود، آرام آرام از دست خدایان حرفه ای، مانند خدای مسئول باد و باران، سلامتی و بیماری، باروری و نازائی، جنگ و صلح، عشق و محبت و غیره رها می‌شدند و واژه و مفهوم خدا، نیز خود به خود با برطرف شدن نیاز انسانها به خدایان حرفه‌ای از میان می‌رفت.
خدای یگانۀ زرتشت، وقتی به دست سامیان افتاد، آنها با دو بازوی (مسیحیت و اسلام)، او را جهانگیر و خدای عالم و آدم قلمداد کردند. و از آن به بعد، مصیبت‌های عالم بشری مانند، کشت و کشتارهای بزرگ دینی، بنام خدای یکتا و استثمار بشر به دست بشر به بهانهٔ احکام الهی آغاز شد!
خدای یکتا با سه چهرهٔ متفاوت در سه دین به اصطلاح یکتاپرست عامل همه بدبختی های انسان است!

Dear Interfaith Friends,
Hope you enjoy this friendly Facebook exchange of ideas on a very important topic. Stay Safe! Mitra
Mitra Makbuleh

سرکار آقای معین زاده گرامی, میزان ارادت شخصی من به شما و اهمیتی که برای کوشش خستگی ناپذیرتان در خنثی نمودن زهر کشنده ای که قشرگرایان نادان مذهبی در شاهرگ بشریت تزریق کرده اند نیازی به یادآوری چندین باره ندارد, و بسیار خرسندم که بزودی کتابی نوین در این راستا از خامه آن بزرگوار به دست خردورزان خواهد رسید. اما شوربختانه نکته بسیار نگران کننده ای در تجزیه و تحلیل کلی سرکار از ماهیت و تاریخ ادیان وجود دارد که به عنوان یک روانشناس عرفانی, جامعه شناس, و پژوهشگر تاریخ ادیان ناچار از برملا نمودن آن می باشم. نکته انحرافی در تجزیه و تحلیل شما و بسیاری دیگر از اندیشمندان مانند روانشاد شجاع الدین شفا اینست که از همان دوگانگی مرگبار ذهنی “دیو و فرشته” , “شر و خیر” , “سیاه و سپید”, “تاریکی و نور” و “ناپاکی و پاکی” ریشه می گیرد که نمیتواند این خصوصیات دوگانه را در همه پدیده ها و همه انسانها یکجا ببیند, و با فرافکنی همه خوبی ها و پاکی ها به یک فرد یا قوم یا دین و مرام, و فرافکنی همه پلیدی ها و ناپاکی ها به فرد و قوم و دین و مرام دیگری, موجب شنیع ترین جنایات تاریخ بشری گشته است. شگفت اینجاست که سرکارعالی در تلاش شرافتمندانه خود برای مبارزه با تیره دلان و تاریک اندیشان مذهبی در واقع همان ذهنیت دوگماتیک و زیان آور قشرگرایان دوگانه بین مذهبی را ناخواسته و ناآگاهانه تقویت و ترویج می نمایید! امیدوارم با بیطرفی کامل این بیانات کتاب نوین تان را ارزیابی کنید و میزان دوگانگی ذهنی و فرافکنی بی پایه و اساس این بیانیه را بسنجید: “خدای یگانۀ زرتشت، وقتی به دست سامیان افتاد، آنها با دو بازوی (مسیحیت و اسلام)، او را جهانگیر و خدای عالم و آدم قلمداد کردند. و از آن به بعد، مصیبت‌های عالم بشری مانند، کشت و کشتارهای بزرگ دینی، بنام خدای یکتا و استثمار بشر به دست بشر به بهانهٔ احکام الهی آغاز شد! خدای یکتا با سه چهرهٔ متفاوت در سه دین به اصطلاح یکتاپرست عامل همه بدبختی‌های انسان است!”
دوست عزیز, آیا این دوگانه انگاشتن “ادیان سامی و ادیان آریایی” و فرافکنی همه پلیدی ها و بدبختی های انسان بر”سه دین به اصطلاح یکتاپرست ” سامی که هیچ پایه و اساسی در واقعیت ندارد دردی از ملت فلاکت زده ما دوا میکند یا آنکه همان ذهنیت دوگانه بین اختناق آور و خانمان برانداز و ضد دموکراسی را که همواره مانع رشد خلاقیت و آزادی است در میان ما ایرانیان رواج میدهد؟ آیا موبد خونخوار زرتشتی کرتیر که در سنگ نبشته خود مفتخرانه از جنایات هولناکی که بر علیه اقلیت های دینی و دگراندیشان مرتکب شده سخن می گوید, از ادیان سامی الهام گرفته بود؟! آیا همین جنایات و سرکوبگری ها و چپاول های این موبدان زرتشتی در زمان ساسانیان نبود که بزرگترین عامل شکست ملت سربلندی مانند ایرانیان به دست اعراب بدوی و پذیرفتن اسلام گشت؟! (خواهشمندم نگویید ایرانیان صرفا به زور شمشیر اسلام را پذیرفتند, اگر چنین بود پس از هزاران سال زور و ستم و تغییر دین اجباری, امروز حتی یک یهودی نباید وجود میداشت!) آیا آن کاهنان چند خدایی آریایی/یونانی که جام شوکران بر سقراط و آزاداندیشانی مانند او خوراندند, از ادیان یکتاپرست سامی الهام گرفته بودند؟! آیا نازیهای آلمانی که پیرو خدایان بدوی توتانیک بودند و بیشرمانه ترین و بیرحمانه ترین کشت وکشتار تاریخ بشری را موجب گشتند, از ادیان یکتاپرست سامی الهام گرفته بودند؟! آیا ژوزف استالین قصاب خدانشناس روسیه کومونیست و خمل روژ دیکتاتور ضد دین کامبوج که میلیونها نفر را فجیعانه قتل عام کرد, از ادیان یکتاپرست سامی الهام گرفته بودند؟! آیا گاوپرستان هندی/آریایی که در زمان ما بشدت به سرکوبی و کشت و کشتار مسلمانان هند کمر گماشته اند, از ادیان یکتاپرست سامی الهام گرفته اند؟! دریغ از قلم شیوای شماست که به چنین دوگانه بینی و فرافکنی های اسف بار اغشته باشد و این واقعیت های تاریخی را نادیده بیانگارد. وقت ان رسیده که دریابیم این دین و مذهب نیست که از انسان ها دیو و دد میسازد, بلکه این دیو پنهان در درون انسانهای رشد نیافته است که از دین و مذهب و فلسفه و آیین و حتی از علم و دانش حربه ای برای اعمال دیومنشانه و فاجعه آفرین میسازد. نگاهی به آثار حیات بخش و مملو از شفقت و خرافه زدایی عرفای یهودی, اسلامی, مسیحی, بودایی, و غیره بیاندازید تا درستی این نکته بر شما بروشنی آشکار گردد. از قول حافظ:
اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانی ماست
میدانم که یادآوری این نکات را با همان آزادمنشی و تعالی روحی که در شما سراغ دارم خواهید پذیرفت و پیشاپیش از شما بابت ایجاد امکان این تبادل نظر سپاسگزارم. دستتان را میبوسم و برای آن سرور گرامی و خانواده محترم و یاران اندیشمندتان آرزوی پیروزی و سلامت کامل دارم.
دوستدار همیشگی شما, دکتر میترا مقبوله

سرکار خانم دکتر میترا مقبوله گرامی

با سپاس از توجه مهر‌آمیز شما بانوی فرهیخته، در پاسخ به تذکراتی که فرموده‌اید، یادآور می‌شوم که قصد من «بیان یک واقعیت تاریخی بود، که آن را بدون جانبداری از این و آن و یا حب و بغض از این و آن» ارائه کرده‌ام. من، دوگانگی ذهنی ندارم و فرافکنی بی‌پایه و اساس هم نکرده‌ام. زیرا دوگانه انگاشتن، «ادیان سامی» و «ادیان آریائی» را درست نمی‌دانم، که اسناد و مدارک تاریخی به روشنی به ما می‌گوید: ما «ادیان آریائی نداریم». و اصولاً چنین پنداری که در مقابل ادیان سامی، ادیان آریائی هم وجود دارد، یک برداشت نادرست است، با این همه در این نوشته برای روشن شدن موضوع به اختصار به آن می‌پردازم:
اگر بخواهیم سرگذشت تاریخی باور و اعتقادات ایمانی مردم را به دقت مورد بررسی قرار دهیم، ناچاریم از نظر تاریخی، سیر طبیعی آن را به دو دوره تقسیم کنیم:
۱- دوره پیش از زرتشت. ۲- دوره بعد از زرتشت.
این تقسیم بندی به این دلیل لازم است که تا پیش از زرتشت و ابداع خدای یگانهٔ او، ما در هیچ کجای دنیا، دین و مذهب، پیغمبر و رسول و نبی نداشتیم، مهمتر از همه اینکه خدایان موجود در آن زمان هم که تعدادشان سر به آسمان می‌زد، با هیچ بشری در ارتباط نبودند، چه رسد به اینکه بخواهند پیغمبر انتخاب و مبعوث کنند و دین و مذهب بر پا سازند.
با ابداع خدای یگانهٔ زرتشت بود که اقوام مختلف به فکر افتادند تا باورهای ایمانی خود را سامان‌دهی کنند، و بر حسب برداشت‌های فکری اقوامشان با پیدایش خدای یگانه، دوران یکتاپرستی خود را یر و سامان دهند. و یکی از این اقوام هم قوم یهود بود. قومی که پس از آزادی از اسارت بابل، تحت تاثیر خدای یگانهٔ زرتشت، دست به بازسازی اعتقادات ایمانی خود زد و با تنظیم و تدوین تورات به آرامی خدای کوه سینا را که در زمان خروج یهودیان از مصر، توسط موسی به خدائی پذیرفته بودند، به خداوندگار عالم و آدم رساندند. پس از آن هم با سپردن این خدای ارتقاء مقام یافته:(خدای کوه سینا- خدای قوم یهودـ خدای عالم هستی)، به دو فرزند خلف خود مسیحیت و اسلام، خدای کوه سینا را به آفریدگار جهان هستی رساندند.
گفتنی است که قوم یهود بعد از یگانه کردن خدایان توسطه زرتشت، دانسته و یا نادانسته چند نماد ماندگار هم در اعتقادات مردم ابداع کردند.
الف: «دیدار و گفت‌وگو با خدا».
ب: «برگزیدگی توسط خدا به پیغمبری».
پ: «بر پائی دین و مذهب به نام خدا».
ت: «نازل کردن کتاب راهنمای زندگی از جانب خدا»
در اینجا ممکن است اشاره‌ای به «مانی» و برگزیدگی او به پیامبری بشود، که تبار آریائی داشت. باید گفت: مانی زاده شده و تربیت یافتهٔ بین النهرین مرکز رشد و نمو انبیاء یهود بود، لذا تحت تاثیر و پیروئی از آنان خود را پیامبر نامید که ربطی به آریائی بودن دین او ندارد.
این مطلب را هم باید اضافه کرد که در شرق که اقوام آریائی هم از ساکنین شرق محسوب می‌شوند، پیغمبر و یا پیامبری سابقه نداشت. بینشورانی مانند زرتشت، بودا، تائو(لائوتسه)، کنفوسیوس و غیره بودند که راه و روش زندگی را به مردمان خود می‌آموختند. کاری هم به دنیای دیگر نداشتند. چون باوری به زندگی پس از مرگ نداشتند که بخواهند مانند اقوام سامی به آن بپردازند. از اینرو در شرق دین و مذهب وجود نداشت، و هیچ یک از آئین‌گذاران شرق هم کاری به کار خدا نداشتند.
واقعیت امر این است که من خلاف نظر دکتر میترا مقبوله که می‌پندارید، فرافکنی می‌کنم و گناه مشکل خدا را به گردن ادیان سامی می‌اندازم، مقصر اصلی را در این امر خاص، اشو زرتشت، بینشور بزرگ ایران می‌دانم و به صراحت هم نوشته‌ام: «اگر اشو زرتشت خدای یگانه را ابداع نکرده بود، امروز ما با موهومی به نام خدا سر و کار نداشتیم».
چرا که ارتباط این گونه‌ای که ما پیروان ادیان ابراهیمی (یهودی و مسیحی و مسلمان» با خدا داریم، از زمانی شروع شد که اشو زرتشت خدایان متعدد را به یک خدا تبدیل کرد. پس از آن بود که قوم یهود توانست با متوسل شدن به یک خدای مقتدر و همه فن حریف، دست به برگزیدگی و انتخاب پیغمبران و انبیاء قوم خود زد، دین سازی و مذهب بازی را رواج داد. زیرا تنها یک خدای یگانه می‌توانست پیغمبر انتخاب کند تا به اسمش دین و مذهب برپا سازند. وگرنه هر یک از پدیده‌های طبیعت که خدای خاص خود را داشت، می‌باید پیغمبر مربوط به حرفهٔ خود را داشته باشند،‌ مانند پیغمبر خدای آب و دین او، پیغمبر خدای باد و دین او، پیغمبر خدای عشق و زاد و ولد، جنگ و صلح، زمین و آسمان و خورشید و غیره و دین‌های آنان، الی آخر ….
اما اینکه در زمان ساسانیان موبدانی مانند کرتیر چه فجایعی را مرتکب شده‌اند، من هم با دکتر میترا مقبوله هم باور هستم. و گفتنی است که رسمیت دادن به آئین زرتشت به عنوان آئین رسمی سلسله ساسانی که داستان جداگانه ای دارد، خود خطائی بس بزرگ بود که بیشتر هم جنبه سیاسی داشت تا جنبهٔ آئینی. بخصوص اینکه که زرتشت پیغمبر نبود و هیچ دینی را هم پایه گذاری نکرده بود. چنانکه در دو سلسله بزرگ هخامنشی و اشکانی که هر دو از پیروان آئین زرتشت بودند، سخنی از دین و مذهب در میان نبود و مردمان در زندگی خود از آئین زرتشت پیروی می‌کردند، که آئین زیست و زندگی بود. همچنانکه آئین مهر، آئین زروان، آئین بودا، آئین تائو، آئین کنفوسیوس و غیر هم آئین یا شیوهٔ درست زندگی کردن مردمان بودند، و ارتباطی با دین و مذهب نداشتند.
این را هم به یاد داشته باشیم که بینشوران شرق، کاری به آئین زندگی پس از مرگ و رستگاری در دنیای آخرت نداشتند و تعلیم هم نداده‌اند، که آن را هم سامیان ابداع کرده اند.
در واقع کشت و کشتار موبدانی مانند کرتیر هم در اثر پایه گذاری خدای یگانه‌ای بوده که زرتشت ابداع کرده بود. داستان کشتار دگر اندیشان هم که پیروان مانی باشند، در تأئید نظر من است. ما این گونه کشتارها را نه تنها در ایران عهد ساسانی، بلکه در اوایل قرن سیزدهم نیز در اروپا (فرانسه) داشتیم که توسط پاپ اینوسنت سوم علیه کاتارها که آنها هم از پیروان مانی محسوب می‌شدند، انجام گرفت که به مراتب از کشتار کرتیر خشونت بارتر بود. همچنانکه کشتار زندیقان توسط مسلمانان در طول زمان جهانگشائی آنها. ماهمین امر را در زمان اخناتون فرعون مصر که خدای یگانه «آتون» را تبلیغ می‌کرد، خوانده‌ایم.
در پایان لازم به یادآوری است که خدای یگانهٔ زرتشت برخلاف برداشت‌های نادرست از آن، هیچ سنخیتی با خدائی ندارد که امروزه به عنوان خداوندگار عالم و آدم و پروردگار جهان هستی، توسط ادیان توحیدی تبلیغ می‌شود. خدای یگانه زرتشت بر خلاف خدای سامیان نه دست دارد و نه پا، نه سخن می‌گوید و نه کتاب می‌نویسد، نه به تخت می نشیند و نه بخشنده است، کریم و رحیم و…هم نیست. پیغمبر و نبی هم ندارد و دین و مذهب هم بر پا نکرده است.
اهورامزدای زرتشت، نه جان می‌دهد و نه جان می‌ستاند. بهشت و دوزخ هم ندارد که با حوریان و غلمانش به پیروانش پاداش و با آتش و تازیانه منکرانش را عذاب‌ بدهد.
برای شناخت خدای زرتشت بایستی تنها نوشته‌های مانده از او«گاتا»ها را خواند و دریافت که خدای زرتشت چیست و چگونه است. و اگر خدای یگانهٔ او را با داده‌های علمی امروزه بسنجیم، به درستی در می‌یابیم که دیدگاه این بینشور گرانقدر در هزاران سال پیش چقدر با آگاهی‌های امروز بشر همخوانی دارد.
و، نتیجه اینکه خدای یگانه زرتشت هیچ ربطی به خدای یکتائی که ادیان توحیدی آن را تبلیغ می‌کنند، ندارد.
در اینجا، من هم صمیمانه از بانو دکتر میترا مقبوله عزیز، نویسنده، پژوهشگر و عرفان شناس نامدار کشورمان سپاسگزاری می‌کنم که مرا به این تبادل نظر کشاندند تا پیش از چاپ پنجمین کتابم در بارهٔ خدا، اندکی بیشتر در بارهٔ این موهوم سخن بگویم.
پاریس دوازدهم اردیبهشت ماه ۱۳۹۹
هوشنگ معین زاده

عبدالکریم سروش مانند آیت الله ها خرافه پرست است/جلال ایجادی

آقای عبدالکریم سروش قهرمان مبارزه با خرافه است؟ هرگز، ایشان یکی از فعالان پرنفوذ تهیه و پخش خرافه های دینی در ایران است. در طول تاریخ اسلام و شیعه، اختلاف نظر و تفاوت در باور دینی تازگی ندارد. در تمام طول تاریخ ، «مکتب» های گوناگون در مقابله جوئی با یکدیگر، قرآن سازی و حدیث سازی و روایت پردازی و تفسیرسازی خود را ارائه نموده و تلاش کرده اند تا مشروعیت و حقانیت خود را اثبات کنند. ولی علیرغم تفاوت در تفسیر اهل سنت و شیعه و نیز علیرغم تفاوت در تفسیر جریانهای دینی و سیاسی شیعه، ما در فضای همگانی با انبوهی از نوشته های جعلی و غیر تاریخی مواجه هستیم و این انبوه نوشته ها در ضدیت با دانش و خردگرایی قرار دارند.

اصول وحدت دهنده آخوند و نواندیش دینی کدامند؟

دین اسلام از مجموعه ای از احکام جزمی و آداب عبادی و باورهای خرافی تشکیل شده است. این دکترین که تهی شده ار عنصر فلسفی و تفکر است همچون یک کلیت مقدس عرضه شده و با استقرار رابطه عمودی خود جبارانه خواهان بندگی انسان است. قرآن و احادیث و روایات و رساله ها و تفسیرها و نیز سنت ها و آداب دینی، اجزای تشکیل دهنده این دکترین دینی بشمار می آیند. شیعه گری متکی بر تمامی این دکترین جزمی میباشد و افزون برآن، باورها و تفسیرها و آداب ویژه خود را بوجود آورده است. شیعه گری یک ماشین عظیم جعلسازی جمع کننده و پریشان کننده است.
همه شیعیان در سنت اسلام شیعه گری دارای اصول وحدت دهنده میباشند. به نکته های زیر توجه کنید:
میگویند قرآن معجزه است. این ادعا فقط یک خرافه است و قرآن توسط دستگاه خلفای عباسی تنظیم شده است.
میگویند قرآن «رویاهای رسولانه» است. این گفتار نواندیشان دینی ضدعلمی و ضدتاریخی است و محتوای قرآن مجموعه ای از افسانه ها و احکام عبادی اسارت بار و تبعیض گرایانه است.
میگویند قرآن نسخه علی وجود داشته است. این گفته فقط افسانه است و هیچ مدرک علمی و تاریخی وجود ندارد.
میگویند پیامبر اسلام آخرین پیامبر و کتاب او راهنمای تمام بشریت است. این گزافه گوئی ضدتاریخی و ضدعلمی است و فقط مورد اعتقاد مسلمانان متعصب عقب مانده میباشد و حتا قرآن میگوید کتابی به عربی برای قوم عرب است.
میگویند امامان شیعه معصوم هستند و سزاوار پرستش میباشند. این اشخاص جعلی اند و فاقد ارزشهای والای انسانی اند. این اعتقاد تجلی خرافه پرستی ضد عقل میباشد.
میگویند نهج البلاغه کتاب مقدس علی ابن ابی طالب است. این کتاب نه مقدس است و نه توسط امام اول شیعیان نوشته شده است و سرشار از گفته های ارتجاعی است.
میگویند امام دوازدهم وجود دارد و در انتهای زمان با خردجال میآید. این اعتقاد بیان شارلاتانیسم شیعه است.
میگویند شیخ ثقه الاسلام کلینی با کتابش «الکافی» و شیخ صدوق از جمله پایه گذاران روایت شیعه گری هستند. این اشخاص منبع مهمی برای جعل حوادث تاریخی و امام سازی و روایت های پست ضدانسانی میباشند.
میگویند علامه مجلسی، شاگرد ملاصدرا، با تهیه «بحارالانوار» بدستور شاهان صفوی، علیرغم برخی روایت های سست، بزرگترین مجموعه از احادیث را بوجود آورده است. این شخص بنیادگذار شیعه، فقط یک ماشین دروغ و جعل و خرافه است.
میگویند تمام آیت الله های بزرگ مرجعیت شیعه منبع اجتهاد و راهنمایی مومنان هستند. تمام آیت الله های مرجع تقلید و دارنده رساله، آخوندهای خرافه گرا و ضد فلسفه و ضد دانش بوده و در پی کنترل ذهن و روان مومنان برای اعمال قدرت خود و امتیازات مالی خود میباشند.
میگویند باید دعا کرد و از الله یا امامان شفا طلبید. این سنت دعا گوئی قرنهاست ادامه دارد و در چهار دهه اخیر، ایدئولوژی جادوگرانه دعاخوانی و نوحه خوانی و روضه خوانی و قران خوانی و صحیفه سجاد خوانی و آیت الکرسی خوانی و نمازخوانی های گوناگون بشدت افزایش یافته است.
میگویند نواندیشان دینی مانند شریعتی و سروش با آخوندها تفاوت دارند. حال تمام نواندیشان دینی به ملت ایران بگویند از تمام موارد بالا چه چیزی را قبول دارند و کدام موارد را رد میکنند؟

دعوای نواندیشان دینی و آخوندهای مرجع و مداح بر سر چیست؟

آخوندهای ایران دارای نیم جمعیت هستند. آنها علیرغم تفاوتهای اقتصادی و مرتبتی خود یک طبقه اجتماعی دینی را میسازند. ایدئولوژی و اسطوره گرایی شیعه و الگوهای رفتاری و واکنش های مشترک تدافعی در برابر دیگران از آنها یک طبقه مشترک ساخته است. این گروهبندی اجتماعی از طریق رانت دولتی همگانی و منافع خصوصی و نیز به لحاظ وابستگی دینی احساس هم سرنوشتی دارد و طبقه خود را از دیگر گروهبندی های اجتماعی جدا میداند. حال در این طبقه سلیقه ها و حساسیت ها و آداب گوناگون وجود دارد. در زمینه فقهی علیرغم یک باور همگانی به فقه شیعه بعنوان عنصر جداکننده از اهل سنت، علاقمندی و سلیقه و وابستگی روانی به فصلهای بنیادی شیعه و روایتگری جعلی آن و نیز نسبت به قرآن رنگارنگ است. تمام تفسیرهای ملاباشی ها و آیت الله ها و رساله های عملیه آنان، با وجود خطوط مشترک، متفاوت است. همین تفاوتها نزد نواندیشان شیعه نیز وجود دارد. شما میتوانید به کتاب من «نواندیشان دینی، روشنگری یا تاریک اندیشی»(۱) رجوع کنید تا ویژگی ها و خطوط اختلاف و اشتراک را ببینید. بنابراین اختلاف سلیقه میان نواندیش و آخوند نباید ما را از اصل بحث دور کند و نسبت به گروهی شیفتگی تولید کند. این دو گروه در اساس دارای یک ساختار تربیتی و یک الگوی مذهبی هستند.

آقای سروش در دو نامه اخیر خود «پاندمی کرونا و طرح مسئله شر» و «بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند»، به انتقاد از «مداحان و عالمان و عامیان» پرداخته، خرافه آنها را افشا کرده و حمله آنها را به نقد میکشد. آقای سروش می نویسد: «من سه نوع دینداری را از یک تفکیک کرده‌ام، دینداری عوامانه یا دینداری معیشت‌اندیش، دینداری معرفت‌اندیش و دینداری تجربت‌اندیش». از نظر سروش حمله کنندگان طرفدار «دینداری عوامانه یا دینداری معیشت‌اندیش» هستند حال آنکه خود او طرفدار دینداری معرفت اندیش و تجربت اندیش» است. آقای سروش گزافه گو و خودستا میباشد. آقای سروش همان دیندار عوام معیشیت اندیش است که خود را معرفت اندیش معرفی میکند. این جدا سازی مصنوعی است و در پی شخصیت سازی ماهوی جداگانه میباشد. بسیاری از طرفداران شریعتی و سروش، عوام شهری شیفته حسین و علی و رسول الله میباشند. خرده اختلاف ها ساختارساز نیستند. همه طرفداران شیعه دوازده امامی در روان خود همسو هستند و در ناخودآگاه خود مکانیسم های واکنشی مشترکی بوجود آورده اند. آنها همه قرآن پرست و علی پرست و امامت پرست هستند و صدای اذان رمضان و عاشورای حسینی و مراسم دعا خوانی آنها را به هیجان پاتولوژیک میکشاند. آنها آنجایی که از «عقلانیت» صحبت میکنند طرفدار عقلانیتی مسخ شده در خدمت ایدئولوژی شیعه هستند.

امروز شرایط جامعه ما با رشد مرگبار کرونا مشخص میشود. رشد بیماری همه گیر سرعت یافت زیرا بینش ایدئولوژیک دینی و موهومات روانی اعتقادی حکومتیان و آخوندهای حوزوی و خادمان امامزاده ها، در کنار مخفی کاری ها و بی لیاقتی های دولتی، مانع اقدام برای مقابله با کرونا شدند. اسلامگرایان شیعه در ایران همیشه تبلیغ نموده اند که امامزاده ها معصوم هستند، از خاندان بنی هاشم میباشند، بپای آنها باید طلا و نقره و پول ریخت، آنها به شیعیان محبت داشته و بیماران را شفا میدهند. همیشه آخوند و نواندیش و نوحه خوان و رمال این اعتقاد را در جامعه پخش کرده اند. فاجعه کرونا یکبار دیگر دروغ دین و ماهیت امامزاده های «شفا دهنده» را نشان داد. امامزاده فقط حماقت و جهالت و بندگی مومنان را سبب میشود. در این شرایط دردناک، همگی رسوایی شیعه گری را دیدند ولی خرفت ترین آخوندها باز بر شفای امامزاده های دروغین قم و شهر ری و مشهد تاکید داشتند. حال آقای سروش برای نجات اسلام به این افراد خرفت نهیب می زد. در این دنیای علم و دانش و در لحظه کشتار مردم توسط کرونا، نمی توان آشکارا بر شفای امامان تاکید نمود و آقای سروش می بیند که بخشی از مدافعان امامان حرفهای رسوا و زننده ای را تکرار میکنند و درک حداقلی از زمانه خود ندارند.

آقای سروش می گوید: «این اماکن مسمّی به مقدس به هیچ وجه از جان آدمیان مقدس تر نیستند. اولا که سابقه‌ای در اسلام ندارند، ثانیا ما هیچ دلیل عقلی و نقلی معتبری نداریم که این خفتگان در زیر خاک، خواه امام باشند خواه خواهر امام خواه برادر امام، صدای زائران را می‌شنوند و به آنها پاسخ می‌دهند و یا اساسا قدرت برآوردن حاجات آنها را دارند.». البته همه تئوریسین ها و ایدئولوگها و مبلغان شیعه همیشه امامان دروغین خود را مقدس معرفی کردند و مومنان را به زیارت آنها تشویق نموده اند. چند پیش همین آقای سروش در رسانه ها خواستار خواندن دعای صحیفه سجاد امام چهارم شیعه شد. بعداز هجوم کرنا و بدنبال مرگ انسانهای بیشماری آقای سروش نمی توانست چشم های خود را ببندد و به همین خاطر گفت همه روایت های مجلسی محکم نیست و روایت شیخ عباس قمی قابل اتکا نیست. او گفت: «الفاظ روایات و زیارات نامعتبر را آن‌قدر می‌پیچانند و می‌گردانند تا از دل آن متون معوج، معنای مستقیمی برون آورند، چون شعبده‌بازی که از میان دستمالش ناگهان پرنده‌ای را پرواز می‌دهد! به جای غربال‌گری، توجیه‌گری می‌کنند!» آقای سروش میگوید امامزاده صداها را نمی شنوند و بنابراین «حاجات» مومنان را نمی شنوند و شفای بیماران انجام شدنی نیست. آقای سروش شعبده بازی خود را فراموش کرده است. از آنجا که برخی آخوندهای کودن به همه روایات باور دارند، بشکل بسیار عقب مانده معتقد به شفا هستند. اصرار این گروه از آخوندها باعث نارضایتی نواندیش دینی است زیرا آبروریزی اسلام قابل تحمل نیست.
آقای سروش می نویسد: «دست مجلسی درد نکند که بحارالانوار را پدید آورد و البته هیچ‌گاه نگفت که غثّ و سمین و رطب و یابس و منقولات نا معقول را بر هم می‌نهد و به هم می‌آمیزد تا حفظ «تراث» شود (به قول توجیه‌گران امروزی)؛ بلکه بحارالانوار را جامع دُرر اخبار دانست و خود به شرح آن‌ها پرداخت. مرا با این کتاب انس دیرین است.» پس از این واژه های عرب زده، در جای دیگر سروش به برخی آخوندها میگوید: « آخر «قال رسول‌الله» گفتن، هزار شرط دارد. تو این اطمینان را از کجا آورده‌ای که می‌گویی پیامبر یا علی چنین گفت و چنان کرد؟». آقای سروش ستایشگر مجلسی میرزا بنویس دینی دوره صفوی است. سروش از یکسو میگوید:«گفته بودم پاره‌هایی از مفاتیح‌الجنان شیخ عباس قمی معیوب و مشکوک است» و از سوی دیگر از انس دیرین خود با ۱۱۰ جلد دروغ و جعل بحارالانوار مجلسی مینویسد. هدف تلاش سروش که خود خرافه پرست است، نشاندن مرجعیت خود در برابر مرجعیت دیگران است.

آخوندهای خیلی سنتی انتخاب در روایت ها را قبول ندارند و آنرا بزیان مذهب شیعه میدانند. آنها همه فقه را دربست میخواهند و به جداسازی روایت ها اعتقاد ندارند زیرا برآنند که اگر روایتی سست اعلام شود این امر سرآغاز فروریزی است. حال آنکه نواندیشان میگویند تا حدودی جدا سازی کنیم، روایت های خیلی زمخت را کنار بگذاریم تا مذهب شیعه سرپا باقی بماند و مورد تمسخر واقع نشود. در چنین جدال تاکتیکی، مخالفان سروش او را «دئیست» می نامند. سروش از این «اتهام» ناراحت است و از هویت شیعه خود دفاع نموده و می نویسد:«کسی از همین ناقدان مرا «دئیست» خوانده بود. نمی‌دانم چقدر در معنای آن غور کرده است. کسی که تابع (بل خادم) رسول و قایل به دعاست نمی‌‌تواند دئیست باشد.»
آقای سروش عصبانی است. او تمام تلاشش اثبات وفاداری به قرآن و الله و خانواده بنی هاشم بوده است، او خود را «خادم» رسول الله میداند، او می گوید طرفدار دعا است و دعا ابزار «بندگی عاشقانه» در قبال الله است. سروش تاکید میکند که «دئیست» نیست بلکه شیعه است و مشتاق برآوردن حاجت است: « من به اجابت دعااعتقاد دارم و خود بسیار دعا می‌کنم به‌خاطر اینکه پیامبر دعا می‌کرد.» و باز می نویسید: «خدا به هر دردی نمی‌خورد. به درد تنهایی‌های روح می‌خورد، به درد عاشقی می‌خورد. به‌درد پرستش و ستایش می‌خورد و همه ما عمیقا به این نقش‌ها احتیاج داریم.». سروش می نویسد: «من با کلیت دین و خدماتی که دیانت می‌تواند به آرامش آدمیان، معنی بخشی به زندگی‌شان، به فر‌وکوفتن تکبر و نخوت ذاتی‌شان،‌ بکند مخالف نیستم. بلکه از این حیث خود از مروجان دینم؛ دینداری تجربت‌اندیش و یا دینداری معرفت اندیش. یعنی نوعی از دینداری که ما را به تفکر در جهان و انسان و آغاز و انجام و به تجربه های عمیق خودشناسانه روحی می‌خواند، من‌که با اینها مخالفت ندارم». خرافه پرستی آقای سروش بیکران است.
آقای سروش از آرامش آدمیان در فضای اسلام میگوید. این آرامش همان مسخ زدگی و ازخودبیگانگی مردم است. آقای سروش عاشق الله جبار است، خدمتگار دیانت الله است، طرفدار اجابت دعاست، مروج دین الله است، او تکبر خود را فروکوفته و خویشتن را در خدمت تعبد در برابر الله قرار داده است. آقای سروش میگوید من «دئیست» نیستم بلکه مانند خود شما هستم.

چالش بزرگ ما دور شدن از اسلام

براستی اختلاف نظر آقای سروش و آخوندها در کجاست؟ اصول وحدت دهنده نواندیشان دینی و آیت الله ها یگانه اند. خرده اختلاف هایی مانند عدم «صدا خفتگان» در حرم های زیارتی، «شفای» بیماران و رد شماری از «روایت های غیر معتبر» شیخ عباس قمی، بهیچوجه اختلاف برجسته ای بشمار نمی آید. آقای سروش مانند همه اسلامگرایان شیعه حوزوی و غیرحوزوی به اساس مذهب اعتقاد دارد. همان اصول وحدت دهنده ای که در بالا برشمردیم اصول همگانی و وحدت دهنده شیعیان است. آقای سروش که ادعای سکولاریسم دارد، بارها گفته است: «من در تئوری با حکومت دینی مشکل ندارم»(منبع برگ ۹۳ کتاب «نواندیشان دینی، روشنگری یا تاریک اندیشی») و نیز از دیر باز گفته «دین صامت ثابت مقدس خالص کامل و حق است. دین فارغ از فرهنگ ها و خالص از شائبه ی دخالت اذهان ادمیان است.»(قبض و بسط تئوریک شریعت) و سپس گفت: «قران از نفس پیامبر میاید و نفس او الهی است». عبدالکریم سروش پس از تجربه سرکوب دانشگاه برای امام خمینی، دوباره گفت: «خمینی باسوادترین رهبر این کشور بوده تا کنون؛ از ایام اولیه حکومت هخامنشیان تا روزگار حاضر هیچکس به لحاظ علمی به پای او نمی‌رسید. چرا؟ برای اینکه اولاً فقیه درجه اولی بود، عرفان هم خوانده بود، فلسفه هم خوانده بود.». آقای سروش دارای هذیان گویی وسیعی میباشند.

نواندیشی دینی به چه معناست؟ نواندیشی دینی نقد دین و نقد قران و نقد خرافه نیست. نواندیشی دینی شیعه همانا «مدرن کردن» لباس مذهب است، همانا بکارگیری واژگانی جدید برای محتوای کهنه است، همانا ایدئولوژی نمودن دین بعنوان حربه تبلیغاتی جدید است، همانا پیوند زدن و افزودن ایده ای جدید در ساختار باور مذهبی کهنه است. نواندیشی دینی وارد کردن چند عنصر گفتمانی در ساختار ایدئولوژیک دینی است. شریعتی مذهب شیعه را ایدئولوژیک میکند، سروش مذهب شیعه را عرفانی میکند، شبستری مذهب شیعه را با حقوق بشر رنگ میکند.
نواندیشان دینی دارای محوری های اعتقادی کاملن مشترک با آخوندها و مداحان و مبلغان میباشند و خرده اختلاف های درونی آنها برای چالش های بزرگ فرهنگی ما بدون اهمیت است. روشن است که از نگاه جامعه شناختی تمامی تمایزهای گروه های اجتماعی باید مورد توجه قرار گیرد. مجموعه ایدئولوگها و مبلغان و آیت الله ها و نواندیشان شیعه که سازنده ایدئولوژی این مذهب و هنجارساز آن هستند، بسیار متنوع میباشند. ولی همه این کلیت اجتماعی یک نقش مرکزی داشته و آن ضدیت با مدرنیته فلسفی و اجتماعی و فرهنگی می باشد. این کلیت اجتماعی منشا عقب ماندگی و سقوط جامعه ایران میباشد. البته در طول تاریخ ایران جنگ ها و هجوم ها و نظام های استبدادی و ذهنیت اجتماعی دین خو و ناتوانی نخبگان، تاثیر تخریب کننده در رفتار فرهنگی و ساخت اجتماعی ما داشته است ولی نقش اسلام و مذهب شیعه یک عامل بزرگ ویرانگر و فساد انگیز بوده است.

سالیان درازی است که نواندیشان دینی در بوغ و کرنا، از نقش پیشرو خود و قدرت اصلاح طلبی و پروژه روشنگری خود حرف میزنند. این تبلیغات خودستایانه فقط در راستای استراتژی قدرت گیری یک جناح بر جناح دیگر است. نواندیشان دینی مانند آیت الله ها خرافه پرست هستند و فاقد پروژه مدرنیته میباشند. ناله ها و خرده فرمایش های آنان جوابگوی آرزوهای بزرگ ما نیستند. البته نواندیشان دینی همیشه توانستند بخش مهمی از روشنفکران و سیاسیون سکولار و روزنامه نگاران را فریب بدهند و تابع خود کنند. روشنفکران فاقد جسارت و دانش و روشنفکران مصلحت طلب و عافیت اندیش که خود زیر نفوذ توده گرایی و دین گرایی بودند تسلیم استراتژی نواندیشان دینی شدند و در کردار در خدمت اسلام درآمدند. سیاسیون فرصت طلب نیز که همیشه در پی آن بودند تا احترام خود را به «مذهب توده» اثبات کنند و شاید رای دهندگان دیندار به آنها عنایت کنند، زیر نفوذ نواندیشان قرار گرفتند. بدین ترتیب، این سیاسیون و آن روشنفکران روان خود را پریشان ساختند و آزادمنشی و آزاداندیشی را به قربانگاه بردند.
جلال ایجادی
جامعه شناس دانشگاه فرانسه
———————————————–
۱- جلال ایجادی، «نواندیشان دینی، روشنگری یا تاریک اندیشی» و «بررسی تاریخی، هرمنوتیک و جامعه شناختی قرآن»، نشر مهری، لندن