خانه » مقاله (برگ 5)

مقاله

مکعب تاریکی

از توفان زمستانی دی ۹۶ تا خزان پاییزی آبان ۹۸، خیزش مردم زجر کشیده در گوشه کنار پهنۀ کشور جاوید ایران، رو در روی رژیم ستمکار ولایت فقیه، پایدار بوده است. حکومت فاسد و اقتدارگرای اسلامی و دستگاه سرکوب غول‌پیکرش از سویی با اعمال شدیدترین شیوه‌ها از قتل و کشتار و بازداشت و و زندان و شکنجه و گسترش فقر و هر کار غیر انسانی دیگر، سعی در خاموشی فریاد زنان و مردان بیدار و آزادی‌خواه دارد و از سوی دیگر در تقابل با دستاوردهای فراگیر تمدن و فرهنگ انسان محور و حفظ موجودیت ناپاک خود در صحنۀ جهانی، استقلال ایران را به قدرت‌هایی چون روسیه و چین و اروپا فروخته و منابع ملت را صرف دخالت در امور دیگر کشورها و پرواری سازمان‌های تروریستی و جنگ‌افروزی و آشوب در هر کجای دنیا که بتواند کرده است. به جز این دو سوی ظلمانی ولایت فقیه، سویۀ سیاه سومی هم وجود دارد که ابعاد بی‌مانند به مخوف‌ترین کاخ ستم دوران می‌دهد و عمارت تاریک استبداد و خفقان را می‌سازد.

بنیان‌گذار دروغگو و مقدس نمای انقلاب اسلامی، خمینی فریبکار، برای پیشبرد اهداف پلیدش استادی شگفت‌انگیزی در وارونگی و دستکاری مفاهیم جهت گمراهی مردم داشت و جانشین بر حق او، خامنه‌ای زورگو و کل نظام دد منش ولایت فقیه وارثان این فریب‌اند. دوگانه گویی، چندگانه گویی، متناقض گویی، چرند گویی از ترفندهای موثر دستگاه ستم فقیه برای پریشانی اذهان مردم ایران و جهان بوده و هست. با استقرار مصیب بار نظام جمهوری اسلامی در سال ۵۷، از جمله مهم‌ترین میان بی‌شمار معنا و نمادهایی که توسط خمینی نابکار مورد تجاوز قرار گرفت “صندوق رای” بود. انتخابات سالم مردمی که اصلی‌ترین ابزار مشروعیت بخشی در جوامع آزاد به شمار می‌رود در کارخانۀ مغلطه بافی فقه شیعی- ولایی کارکرد دیگری یافت. نظام سرکوب‌گر با تکیه بر قانون اساسی بی‌اعتبار خود و نهاد قدرت‌مند و غیر پاسخگوی شورای نگهبان قانون اساسی که در واقع باند نگهبان نظام سفاک ولی فقیه است، با اعمال نظارت استصوابی مفهوم انتخابات را دگرگون کرده و نظر و حکم خود را بالاتر از گزینش آزاد مردم ایران قرار داده است. هیچ انسان دگراندیش و آزاده‌ای که نمایندۀ حقیقی دسته‌ای از مردم یا کل ملت ایران باشد حتی حق نامزدی ندارد چه رسد که به جزیی‌ترین ارکان حکومت راه یابد.

دستگاه گزینشی ناعادلانۀ دینی با تفتیش عقاید در تمامی ابعاد و سطوح حکومتی، دولتی و اجرایی- اداری با پس راندن آحاد ملت ایران از متن ادارۀ کشور، به خودفروختگان کم سواد و فریب‌خوردگان گدا صفت میدان چپاول می‌دهد. در هر سیرک انتخاباتی که رژیم ریاکار هر چند گاهی و با هر عنوانی برپا می‌کند، هر کدام از نامزدهای گزینش شده، دلقکانی نقاب‌زده هستند که با بندهای ولی فقیه کارگردانی می‌شوند و خیمۀ نمایش را رونق می‌بخشند. رژیم حقه‌باز جمهوری اسلامی نه تنها حضور انتخاباتی مردم سرگشته را دستمایۀ مشروعیت داخلی و خارجی قرار می‌دهد بلکه صندوق رای را بازیچه مطامع کثیف سیاسی خود کرده است. خمینی حیله‌گر با توجه به اهمیت خطیر انتخابات از همان اولین همه پرسی “آری یا نه” فروردین ۵۸ که سرآغاز سلب آزادی مردم ایران بود کنترل صندوق رای به سود ولی فقیه تبه‌کار را نهادینه ساخت. خامنه‌ای قدرت‌پرست برای حل مشکلات مربوط به بحران عمیق مشروعیت خود و نظام بی‌کفایت ولایت فقیه صندوق رای را اساس نیرنگ پیچیده‌تری کرد. نظام فاسد و پیوسته آبستن بحران ولایت فقیه، چندین فرزندان ریز و درشت نامشروع در زندگی نکبت‌بارش زاییده است.

اصلاح‌طلبان بیست و اندی ساله که فربه ‌ترین، طلبکارترین، مزورترین و دروغگوترین مولود زهدان گندیدۀ ولایت فقیه هستند، با طرح انواع شعارهای پوچ و رنگارنگ نقش مخرب خود را در تشویق مردم به حضور پای صندوق رای به خوبی بازی کردند. آنها با انبوه تبلیغات مسموم و گمراه کننده تحولات اجتناب ناپذیر جامعۀ ایران را به انتخابات مصنوعی رژیم ربط دادند و اعتبار اعتراض‌های مردمی را به حساب خود واریز کردند. رژیم مطلقۀ فقیه “صندوق رای” را که بایستی بازتاب ارادۀ راستین ملت بزرگ ایران باشد به اسارت گرفته و با دلق دین رویش را پوشانده و بدل به مکعب تاریکی کرده است. گذشته از مناصب مهمی مانند ریاست قوۀ ستم گستر قضاییه که ولی فقیه مستقیم به اعوان و انصار چاپلوسش بذل و بخشش می‌کند، کسانی که حاصل انتخابات قلابی و برآمد از مکعب تاریک بوده و هستند چه با عناوین رئیس جمهور یا نماینده فلان مجلس یا هر عنوان دیگر، همگی نوکر و مطیع بی‌چون و چرای اوامر ولی فقیه خودکامه به شمار می‌آیند.

بیش از چهل سال است چون قوم موسی اسیر چنگال مقدس نمایان زورگو در بیابان برهوت تزویر و تقدس سرگردانیم. ما بی‌چارگان بی‌چهره که به جرم زانو نزدن مقابل مقام عظمای ولایت انکار و به دورترین حاشیۀ جامعه پس‌رانده شدیم و آینده‌ای نداریم در خیزش طوفانی دی ۹۶ از حاشیه به میان مردم صلح‌جو و آزادی‌خواه ایران آمدیم و تا پاییز ۹۸ از پا ننشستیم. در خیزش آبان ۹۸ رژیم مرگ گستر با آتش گلوله جوانان بی‌چهره ایران را چون برگ خزان بر زمین ریخت و این تنها جنایت ولایت فقیه در این زمان نیست. مردم ستم دیده عراق و لبنان که ملت‌های برادر ما هستند در اعتراض به دخالت و جنگ و تاراج ولی فقیه به خاک و خون کشیده می‌شوند. ما بی‌چهرگان به عنوان جزء کوچکی از جلوداران مبارزه با دیو خون‌خوار فقیه، ملت بزرگ و قهرمان ایران را دعوت می‌کنیم به دشمن قدار پشت کنند و به دامان میهن عزیزتر از جانمان ایران روی آورند و در مبارزه‌ای مسالمت آمیز با عدم شرکت در نمایش انتخابات گزینشی رژیم، ارای گران‌بهای خود را داخل مکعب تاریکی نریزند. حکومتی که مشروعیت نداشته باشد باقی نخواهد ماند.

امروز ما بی‌چهرگان نماد مبارزه‌مان را که چهرۀ زیباتر از گل‌های با طراوت بهاری و دختر همیشگی‌مان، ندا آقاسلطان باشد برافراشته می‌کنیم. بر چوب زدن حجاب ننگین توسط دختران خیابان انقلاب نماد ماست. وکیل راستین ملت ایران و نه وکیل قوه ستم گستر قضاییه، خواهر پولادین‌مان نسرین ستوده را شایستۀ رهبری و برادر ارجمندمان، عبدالفتاح سلطانی را برجسته‌ترین گزینۀ ریاست بر قوه عدالت گستر قضاییه می‌دانیم. وزیر کار ما برادر زجر کشیده و مبارزمان، اسماعیل بخشی خواهد بود. دیگر دختر زیبا و مبارز و فرهیخته ما، سپیده قلیان باید سکان‌دار امور رسانه‌ها باشد. مادر داغدیده مان، گوهر عشقی نماینده ما برای وزارت خارجه است تا به واسطۀ خون پاک برادر بی‌گناه‌مان ستار بهشتی، پیام صلح و آشتی به جهانیان بفرستد. مردمان شریف ایران تنها گزینۀ ممکن برای ادارۀ امور کشور خودشانند. ما بی‌چهرگان هرگز به نماد شرم‌آور خرچنگ نشان ولایت ظلم فقیه که سینۀ پرچم مقدس ایران را مجروح کرده رای نخواهیم داد.

نامه بی‌چهرگان، از قلب تاریکی
آذر ۹۸، ایران

نقش قرآن در کشتار حکومتی

سرکوب و ناگزیری خیزش اجتماعی
مبارزه مردم در سال ۱۳۸۸ برای گرفتن رای خود بود و رهبران آن شخصیت های درون نظام بودند. آن جنبش کل نظام را به چالش نمی کشید بلکه خواستار اصلاح در ساختار جمهوری اسلامی بود. جنبش دیماه ۱۳۹۶ سرآغاز یک جنبش سیاسی علیه نظام ولایت فقیه و حکومت فاسد و علیه همه جناح های حکومتی اصولگرا و اصلاح طلب بود و جنبش آبان ۱۹۹۸ ادامه همین جنبش با ابعاد بزرگتر و نفی حکومت دینی بود. شعارهای مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر جمهوری اسلامی و نه قرآن نه اسلام جانم فدای ایران، بطرز آشکار هرگونه سازش را طرد کرده، کل قدرت سیاسی موجود را نفی کرده و نشان دهنده گرایشی بسوی سکولاریسم است. بدین ترتیب پس از چهل سال، حکومت دینی استبدادی توسط جامعه مورد نفی قرار گرفته و اعتماد بخش عظیمی از جامعه پایان یافته است.
تحلیل گران رژیم این گسست واقعی را میدانند و می فهمند که حربه اسلام و عوامفریبی دینی و سیاسی دیگر مانند گذشته کارساز نیست. در دستگاه حکومتی، ماشین ایدئولوژیک نیم میلیون آخوند نفوذ وسیع خود را از دست داده است و امروز ماشین نظامی سپاه و قوای انتظامی و باندهای بسیجی وسیله اصلی مقابله با مردم است. افزون برآن، به لحاظ بی کفایتی حکومت، فقر و محرومیت و تبعیض و فساد همه جامعه را گرفته است. ابعاد فشار روانی و درماندگی اجتماعی مردم در شرایط زورگوئی و چپاول ثروت در داخل کشور و هدر دادن بودجه کشور در منطقه، هرگونه امید به اصلاح را نابود کرده است. در چنین شرایطی خیزش های اجتماعی اجتناب ناپذیر است. سی سال پس از انقلاب اسلامی جنبش سبز بوجود آمد، هشت سال پس از آن جنبش دیماه ۹۶ اتفاق افتاد و دو سال پس از آن جنبش آبان ۹۸ در بیش از ۱۲۰ شهر کوچک و بزرگ بوقوع پیوست. جنبش های اجتماعی از قانون ثابتی پیروی نمی کنند ولی در ایران جنبش کارگری و دانشجوئی همیشه جریان داشته و خیزش های گسترده اجتماعی به لحاظ شدت تضاد و با گذشت زمان، دوره کوتاه تری در ایست هستند و هر آن در جستجوی فرصت جدید می باشند.
این روند دینامیک اجتماعی حکومت را مضطرب ساخته است. رژیم در برابر یک انتخاب قطعی قرار گرفته است: بودن یا نبودن. این چنین وضعی، بناگزیر رژیم را وادار به بکارگیری خشونت تمام و ایجاد حالت نیمه جنگی تعرضی، می نماید. حکومت زندگی خود را در خطر می بیند و راه دیگری جز آدمکشی گسترده در خیابانها و کشتار تظاهرکنندگان برای خود متصور نیست. از این پس هر راه پیمایی خیابانی بیدرنگ و بشدت سرکوب گشته و شرکت کنندگان یا باید در خیابانها بمیرند یا در زندان با شکنجه نابود شوند. چنین واکنش قهری نمی تواند از خیزش های بعدی جلوگیری نماید. روشن است بنا بر شواهد تاریخی منطق نظامی حکومت زمینه پیدایش حرکت مسلحانه تدافعی را از جانب تظاهرکنندگان تقویت می نماید. مسئولان سیاسی صلح دوست تشویق به جنگ نمی کنند و خواهان تغییر قدرت سیاسی بشکل مسالمت آمیز هستند، آنها حامی اعتصاب ها و جنبش های مردمی و مدنی شهروندان هستند، آنها حامی رسانه های مجازی هستند تا مبارزه توسعه یابد، ولی زمانی که همه راهها بسته شده و ورود به خیابان برای اعتراض برابر مرگ است، بخشی از معترضان می پرسند برای دفاع از خود چه راهی باقی میماند؟

نقش ایدئولوژی در قدرت

ما میدانیم که در ایران یک طبقه رانت خوار انگل که ترکیبی از آخوندها و نظامیان و سیاسیون دینی و تکنوکراتها حکومتی می باشد برسرکار است و آنها تمام امتیازهای مالی و اقتصادی و سیاسی خود را باعتبار عواملی چون قوانین موجود، نظام قضایی، مناسبات فاسد خانواده های حکومتی، دستگاه پلیسی و نظامی، حفظ کرده و گسترده می کنند. در این حکومت هیچ پرونده فساد و اختلاس و زمین خواری مسئولان نظام به نتیجه قضائی نرسیده است. در رسانه حکومتی اشاره هایی به فساد لاریجانی ها و رفسنجانی ها و خانواده رئیس جمهور و غیره شده است ولی هیچ پرونده ای پیگیری نشده و به محکومیت نیانجامیده است. روشن است انتظار دیگری نمی توان داشت. آنها علیرغم اختلاف متحد یکدیگرند و می دانند هرفشار حداکثری به یک بخش به گسیختگی همگی آنها منجر میگردد.
افزون بر آنچه گفته شد تمام قدرت های سیاسی با یک نظام ایدئولوژیک تعریف میشوند و ساختار می یابند. هیچ قدرت سیاسی فقط با توپ و تانگ و تفنگ نیست. دستگاه ایدئولوژیک و پروپاگاند تکمیل کننده دستگاه خشونت فیزیکی است. حکومت اسلامی با ایدئولوژی قرآنی و شیعه گری مشخص می شود. نگاهی بیاندازیم به برخی حکومت های سده بیستم و جایگاه ایدئولوژی را در آن ها مشاهده کنیم. نازیسم تجلی یک ایدئولوژی نژادی و تبعیض گرایانه و جنگ جویانه است که منشور خود را در کتاب «نبردمن» هیتلر و ناسیونالیسم افراطی می یابد و این اسطوره ها و دروغ ها و شعارها در تمام دستگاه ایدئولوژیکی و تبلیغاتی حزبی و حکومتی و رسانه ای جاری بود تا مردم برده نظام باقی بمانند. استالینیسم خود را متکی به نظریه «دیکتاتوری پرولتاریا»ی مارکس و حزب لنینی و سیستم تبلیغاتی ایدئولوژیکی حزب بلشویک می کرد. دادگاه های استالینی و مرگ میلیونها مخالف در سیبری نتیجه اعتقاد به «برتری ایدئولوژی» و تسلط رهبران حزبی بود که مدافع ایدئولوژی استالینی بودند. در شوروی دفاع از دستگاه دولتی و سرکوب مخالفان همیشه با طرح «انحراف از مارکسیسم» و «جاسوس غرب» توجیه میشد. شارل دوگل مدافع لیبرال ناسیونالیسم بود. او در کتابهای «خاطرات جنگ» و «خاطرات امید» از میهن پرستی خود می گوید و مقاومت خود را با انگیزه های سیاسی و دمکراسی خواهی و نجات کشورش توضیح می دهد. الجزایری ها علیه استعمار فرانسه بپاخواستند و آنچه که انگیزه آنها را جهت می بخشید ناسیونالیسم انقلابی رهبران الجزایر و ناسیونالیسم عرب و اعتقاد به انقلاب و اسلام بود که منجر به دولت جدید شد. در سال ۱۹۴۹ حزب کمونیست چین به رهبری مائو قدرت را گرفت و اقتصاد سوسیالیستی دولتی تحمیل کرد و با انقلاب فرهنگی و گاردهای سرخ خفقان را به دانشگاه و جامعه مستولی نمود و استبداد سرخ را با «کتاب سرخ مائو» در ساختار حکومتی نهادینه ساخت. پس از مائو «دین سیائو پینگ» لیبرالیسم اقتصادی را با ایدئولوژی کمونیسم دولتی متصل کرد.
بنابراین تمام قدرت های سیاسی منابع و منشاهای فکری دارند که الهام دهنده آنها میباشد و سلطه آنها را در ذهن مردم فراهم می سازد. برای یکسری از حکومت ها ایدئولوژی قرآنی مایه اصلی انگیزه ایدئولوژیک حاکمان است. در افغانستان طالبان بر اصل رجوع به قرآن تاکید میکردند و خلافت «داعش» هم در تخریب معماری کهن و کشتار جمعی مخالفان و «کفار»، سنت و غزوات پیامبر اسلام را منبع الهام خود تعریف میکرد. الگوی خلیفه گری همان سنت پیامبر و خلفا است.

قرآن در ساختار قدرت

جمهوری اسلامی با قرآن و شیعه گری مستقر گردید و از همان ابتدا یک ساختار دولتی سیاسی و نظامی و دینی می باشد. حاکمان از همان ابتدا گفتند «حزب فقط حزب الله و رهبر فقط روح الله». آنها گفتند ما فقط اسلام را می خواهیم و قرآن منشور ماست. رژیم ولایت فقیهی حاکم از همان ابتدا برای توجیه جنایت خود و مقدس نشان دادن قتل مخالفان، پیوسته به آیات و احکام دینی توسل جسته است. اسلام که از ابتدای حیات تاریخی خود سیاسی بوده است و دارای ساختاری برای جنگ و نظام حقوقی متکی بر احکام پیامبرانه بوده است، در طول تاریخ اش تغییر شکل داده و تا امروز با وجود حکومت خمینی فصل جدیدی می گشاید. حکومت خمینی در سده حاضر میراث دار همان خلافت پیامبر و خلفای راشدین است زیرا عنصر سیاست و دین و قدسیت را بطرز فشرده در خود گردآورده است. احکام حکومتی و سمبولهای حکومتی و قوانین جزایی و کیفری و مدنی در ایران از آن منشا دینی «قدسی» الهام یافته و زمینیان برآن اساس مورد قضاوت و مجازات قرار میگیرند. به عنوان نمونه اصطلاح قرآنی «مفسد فی‌الارض» و «محاربه با خدا» و «ارتداد» برای نشان دادن جسد اعدامی ها در روزنامه ها رایج شد و بلافاصله پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ این اصطلاحات وارد سیستم قضائی ایران میشود و پس از آن «محارب و افساد فی الارض» در قانون «حدود و تعزیزات» مصوب ۱۳۶۱ به طور رسمی وارد نظام حقوقی جمهوری اسلامی میگردد. بدنبال آن، دوباره در سال ۱۳۷۱ هنگامی که قانون مجازات اسلامی به تصویب رسید، مواد ۱۸۸ تا ۱۹۶ به «جرم انگاری محاربه و افساد فی الارض» اختصاص داده شد. در تازه ترین اصلاحات قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۲ خورشیدی این اصطلاحات به بسیاری فعالیت های اجتماعی مانند: جنایت علیه تمامیت جسمانی، جرائم علیه امنیت داخلی، نشراکاذیب، اخلال در اقتصاد، اشاعه فحشا و اشاعه فساد و غیره گسترش داده شد و بر اساس آن، «مجرم» به اعدام محکوم میگردد.
تمام زندانیان سیاسی در ایران به «اتهام» قرآنی «حرب» علیه الله و ارتداد از «قرآن الله» و «فساد و فتنه» علیه حکومت الله، تیرباران و یا کشته شدند. روشن است حکم محاربه با خدا «یُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَه» و مفسد فی الارض، «یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَسادا» از قرآن بیرون آمده و سزای آنها «یُقَتَّلُوا» مرگ می باشد. این حکم قرآنی در مرحله بعدی به فقه شیعه انتقال یافته و سپس به قوانین جزایی جمهوری اسلامی سرازیر شده است و در آخر توسط کسانی چون آیت الله خلخالی اجرا شده و میشود. همین «اتهام زنی ایدئولوژیکی» نه تنها برای مراسم اعدام بلکه همچنین برای سرکوب مردم مبارز در خیابانها بکارگرفته می شود.
بتازگی یکی از ایدئولوگهای رژیم برای تائید کشتار مردم و قرآنی بودن جنایت حکومتی آیه ۳۳ سوره مائده را در تلویزیون ایران تکرار کرد. پخش این برنامه از جانب رژیم برای اثبات انطباق سرکوب وحشیانه با آیه قرآنی و اعلام منبع الهام رهبران جمهوری اسلامی می باشد. حکومت بر پایه دین الله عمل کرده و امروز نیز برای جلوگیری از انتقاد، قرآن را به شهادت می طلبد. این ایدئولوگ شیعه خطا نمی کند و در مصاحبه خود در رسانه دولتی، بصراحت کشتار را اسلامی دانسته و تاکید دارد که مرگ و زجرکش کردن انسان مخالف با نظام مقدس حاکم یک وظیفه اسلامی است. این ایدئولوگ آیه زیر را چنین بیان می کند:
إِنَّمَا جَزؤُاْ الَّذِینَ یحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَسَاداً أَن یقَتَّلُواْ أَوْ یصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَیدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلفٍ أَوْ ینفَوْاْ مِنَ الْأَرْضِ ذلِک لَهُمْ خِزْی فِی الدُّنْیا وَلَهُمْ فِی الْآخِرَهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ
کیفر کسانی که با خدا و فرستاده اش می جنگند و برای فساد در زمین می کوشند، فقط این است که کشته شوند؛ یا به دار آویخته گردند؛ یا دست هایشان و پاهایشان، بر خلاف (یکدیگر یعنی یکی از راست و یکی از چپ)، قطع شود؛ یا از سر زمین (خود) تبعید گردند؛ این، برایشان رسوایی ای در دنیاست؛ و در آخرت عذاب بزرگی برایشان است.
آیت الله مکارم شیرازی ترجمه آیه ۳۳ سوره مائده را چنین می آورد: کیفر کسانى که با خدا و پیامبر به جنگ بر مى‌خیزند و در روى زمین دست به فساد مى‌زنند این است که یکى از چهار مجازات در مورد آنها اجراء شود. نخست اینکه کشته شوند، دیگر اینکه به دار آویخته شوند، سوم این که دست و پاى آنها به طور مخالف (دست راست با پاى چپ) بریده شود. چهارم اینکه از زمینى که در آن زندگى دارند تبعید گردند.
چرا در فردای سرکوب ایدئولوگ رژیم این آیه را در تلویزیون میخواند؟ مکانیسم مشروعیت طلبی این رژیم از منشا قدسیت دینی مایه گرفته است. حکومت خود را تجلی اراده الله و پیرو رسول الله و حکومت امام زمان میداند. این ادعای حکومتی با بسیاری از آیات قرآنی و ایدئولوژی های خلیفه گری از محمد تا خمینی انطباق داشته است. بسیاری از آیه های سیاسی و اجتماعی و جنگی قرآن هر اقدامی که در راه الله صورت میگیرد را مقدس و واجب می داند. در قرآن بیش از هزار آیه در ستایش خشونت و تبعیض وجود دارد و تمامی این آیه ها از نگاه دینی مقدس می باشند زیرا کلام الله است و قدرت سیاسی حاکم برای ادامه بقای خود و توجیه همه جنایت ها، به ایدئولوژی قرآنی سخت نیازمند است. این رژیم هر اندیشه حقوق بشری و مترقی را نفی میکند و ایدئولوژی دینی خود را «به حق و برتر» میداند. حکومت یک قدرت سیاسی تبهکار است و منافع اقتصادی و چپاولگری و حفظ قدرت سیاسی توسط ماشین دولتی نگهداری می شود و بعلاوه این چپاولگری و جنایت بهیچوجه در تناقض با قرآن و اسلام نیست. مضامین قرآن پشتوانه سرنیزه حکومت است. دستگاه ایدئولوژیک قرآنی و تبلیغاتی شیعه گری و بودجه عظیم دولتی و غیر دولتی از چهل سال تا امروز کامل کننده نهاد سیاسی، نظامی و قضائی در ایران است.

نواندیشان دینی دروغپرداز

گفتار ایدئولوگ حکومتی در باره کشتار مطابق آیه سوره مائده، واکنش های گوناگونی بوجود آورد. نمایندگان حکومتی همه در تائید توضیح این ایدئولوگ، سکوت رضایت آمیز خود را نشان دادند. آیت الله خامنه ای و رهبران سه قوه و بسیجیان و سایر قوای سرکوب اقدام های جنایتکارانه خود را علیه «توطئه خارجی» توجیه نموده و آنها را دارای ماهیتی الهی و مقدس دانسته و بنابراین «وجدان» خود را آرام نمودند و جایگاه خود را در بهشت آماده نمودند. افزون براین، دو واکنش نسبت به آیه قرآنی، قابل بررسی است.
واکنش یکم، بسیاری از شبکه های اجتماعی و رسانه ها این امر را بعنوان «چیزی تازه و متهورانه در سیاست حکومتی» معرفی نمودند. آیا واقعن ما با پدیده جدیدی روبرو هستیم؟ حیرت برخی کنشگران چگونه قابل درک است؟ سالیان درازی است که من در نوشته های متعدد خود و در کتاب های خود، «بررسی تاریخی، هرمنوتیک و جامعه شناختی قرآن» و «نواندیشان دینی، روشنگری یا تاریک اندیشی» تمام آیه های قرآن را بررسی و نقد کرده ام و همین آیه و خشونت طلبی آن و رابطه آن با سیاست حکومتی را نشان داده ام. کسانی که تعجب می کنند نسبت به قرآن خوش باور هستند و خواهان حقیقت جوئی نیستند. در جامعه جنایت و سرکوب محصول اقدام حکومت اسلامی است ولی قرآن بعنوان پایگاه انگیزه ای و الگوی اعتقادی سرشار از آیات جنایی است و حکومتگران را تشویق می کند. قرآن از حکومت جداناپذیر هستند. خواست قرآن برای مرگ مخالفان الله برپایه یک بیان روشن مطرح شده و محتاج «تفسیر» شیفتگان اسلامی و عرفانی نیست.
واکنش دوم، نواندیشان و طرفداران اسلام «رحمانی» مانند آقای عبدالعلی بازرگان به انتقاد از ایدئولوگ تلویزیونی رژیم پرداخته و تعریف خود را ملاک حقیقت قرآنی قرار داد. نواندیش نگران بی اعتباری اسلام است و به دروغگوئی می پردازد تا از سقوط اسلام در ذهنیت جامعه جلوگیری نماید. بازرگان در مقاله خود «محاربه با خدا و رسول، مستمسکی برای سرکوب معترضان» میگوید محمد« با تنظیم پیمانی مسالمت‌آمیز با ساکنان اکثریت نامسلمان یثرب و قبایل یهودی اطراف شهر، نظامی مدنی با حقوق شهروندی مساوی برپا کرد و آن شهر پس از پیمان همزیستی مشترک، «مدینه النبی» (شهر پیامبر) نام گرفت، با این حال در مدینه نیز دست از او برنداشتند و نبردهای خونینی را با توطئه مشترک یهود، قبایل بت پرست و منافقانی که ریاکارانه زیرماسک ایمان پنهان شده بودند علیه او و پیروانش تحمیل کردند… آیه مذکور برای دفاع در برابر متجاوزان محاربی که جنگ‌افروزی و آدم‌کشی کرده و موجب «فساد»(نا امنی و آشوب درشهر) می‌شدند، برحسب شدت عمل آنان و مواضع و موقیتشان، چهار نوع کیفر متفاوت متناسب با خطرشان پیشنهاد کرده تا مسئولین امر با توجه به مصلحت یکی از آنها را اجرا کنند….»
نواندیشان دینی همیشه مشاطه گران آیات جنایی و استعمار اسلامی بوده اند. بازرگان جدال سلطه طلبانه محمد علیه اقوام دیگر را برحق و جنگ او را برای دفاع از «حقوق شهروندی» تلقی میکند. آقای بازرگان دروغ می بافد و مقوله «شهروندی» که متعلق به دوران مدرن میباشد را در ۱۴۰۰ سال پیش در جامعه قبیله ای و عقب مانده حجاز پیدا می کند. فراتر از آن، بنابگفته این نواندیش جاعل پیامبر اسلام جامعه ای مدنی با «حقوق برابر» میان شهروندان بپا کرد. ادعای برابری حقوق برای افراد قبیله محمد و یهودیان و منافقان و بت پرستان و دیگران، فقط ناشی از یک ذهن پریشان است. این نواندیش دینی پریشان آنچنان شیفته الله و رسول الله است که گویا خشونت جامعه حجاز و خشونت دین محمد و یاران محمد قابل تشخیص نمی باشد. در واقع امر، چنین ذهنیت بیمار خشونت را حس میکند ولی برای او این خشونت پیامبرانه خشونتی مقدس است. حقیقت تاریخی آنست که یهود و منافق و بت پرست و مرتد و کافر در واقع امر مخالفان سیاسی و دینی محمد بودند و سلطه طلبی پیامبر نمی توانست حضور و زندگی آنها را قبول کند. به همین خاطر قرآن حکم قتل آنها را صادر میکند. امروز قرآن و پراتیک پیامبر، الگوی حکومت اسلامی است. قرآن و اسلام در دو نقش ارگانیک: منبع الهام و الگوی رفتاری از یکسو و از سوی دیگر وسیله برای توجیه جنایت.
به پیروی از نواندیشان دینی، مصلحت جویان سیاسی برای وارونه نشان دادن جوهر کلام قرانی، ادعا دارند که تفسیر رحمانی آنها تفسیر درست از قران است. زمانی که قرآن میگوید بکشید آنها میگویند قصد قرآن کشتار نیست. اینگونه افراد مدافع حقیقت نیستند و منافع دینی و عرفانی و درویشی و اعتقادی خود را برتر از هر گونه حقیقت جوئی می دانند. این افراد مدافعان جعل در تاریخ هستند و حال آنکه فلسفه ما درک تاریخی و کشف خرد است. پراتیک رژیم حاکم مطابق آیه های قرآنی است و این امر تفسیر بردارنیست و فقط اندیشه آزاد میتواند این حقیقت ساده را قبول کند. دین یک واقعیت اجتماعی و مجموعه ای از آداب و رسوم زنده مومنان در جامعه است و در ضمن همه این واقعیت های رفتاری از منشا الهام و ایدئولوژی دینی جدا ناپذیراست. قرآن و احادیث پیامبر و روایات امامان یک مجموعه «قدسی» را تشکیل داده و این مجموعه اسطوره ای و اعتقادی، باشکال متفاوت، منبع تحریک و تحرک مومنان می گردد. دستگاه دولتی دربرگیرنده یک ماشین نظامی و پلیسی، یک نظام اداری و حقوقی و یک نظام ایدئولوژیکی و پروپاگاند می باشد. نظام ایدئولوژیک جمهوری اسلامی متکی بر قرآن و فقه شیعه و روایات و تفسیرها و رساله های آیت الله ها و تمامی شعارهای سیاسی حکومتی و احکام ولایت فقیهی می باشد. قرآن ستون پایه است و بقیه احکام و تفسیرها و اجتهادها مطابق قرآن و یا مطابق با روح قرآن است. حکومت خمینی و خامنه ای مخالفان را به دار آویخت زیرا منافع آنان و پیام قرآن چنین حکم میکند.
جلال ایجادی
جامعه شناس، دانشگاه فرانسه

از هفت روزی که ایران را تکان داد! یک، دو، سه و… چندانقلاب؟!

یادداشت پنجم و یک جمع بندی:

۱- تکانه های بزرگ اجتماعی را نه هیچ قدرتی می تواند پیش بینی کند و نه می تواند خود را از پی آمدهای آن در امان نگهدارد. بهمین دلیل این گونه رویدادها هم چون رخدادهائی غافگیرکننده واجدافزوده های بکری بوده و عموما پیش بینی ناپذیرهستند. این نوشته در ادامه چندین یادداشت قبلی است که به مهمترین وجوه و پی آمدهای خیزشی که سردمداران رژیم هم چون همیشه آن را فتنه دشمنان می نامند می پردازد. با این همه چنان توصیفی از رخداد به معنای آن نیست که اساسا وقوع آن بسان غرش رعدی در آسمان بی ابر بالکل غیرمترقبه بوده و تجربه اندوزی و آمادگی های فکری و عملی از پیش ناممکن یا ناضرور. برعکس مولفه های بحران از مدت ها پیش در حال متراکم شدن بودند. حتی خودرژیم در پی تصمیم به افزایش قیمت بنزین پیش بینی آن را کرده بود و از چندروز قبل در حالت آماده باش بود. برخی از اساتید و نظریه پردازان حتی نزدیک به رژیم و نیز دیگرانی بارها از خطروقوع شورش ها سخن گفته بودند؛ اما هیچ کدام از این ها باعث نشد که رژیم بتواند از نحوه شکل گیری و ابعاد و دامنه غلیان و واکنش های محتمل آن ارزیابی درستی داشته باشد و بهمین دلیل چنان غافگیرشد که فرمانده عملیات سازمان بسیج آن را جنگ جهانی تمام عیاری توصیف کرده که یک دفعه کل کشور را فراگرفت و به گفته وی فقط این خدا بود که به گونه ای معجزه وارآن ها را نجات داد!.
گوشه دیگری از این غافگیری ها در گفتگوی مسئول آتش نشانی با وجودآماده باش قبلی برملا می شود: او برای توضیح بی عملی و فلج بودن تقریبا کامل این نهاد و ماشین هایش در خاموش کردن اماکن در حال سوختن مثل جایگاه های بنزین و بانک ها و دیگر ساختمان ها، به تاکتیک راه بندان و تخریب وسائل اورژانس در خیابان ها و اتوبان ها اشاره می کند که عملا قدرت تحرک و جابجائی سریع در همان لحظات نخست را از نیروهای سرکوب رژیم سلب کرده بود. تاکتیکی که در عین حال به بسترمناسبی برای تجمع و گردآمدن معترضان در نقاط مختلف شهریاری رساند. بیهوده نبود که روحانی با چنان خشمی از رانندگان نافرمانی که دوربین های جناب سرهنگ رفتارآن ها را ثبت و ضبط کرده است سخن گفت واز قوه قضائیه خواهان پیگردآن ها شد. البته برکسی پوشیده نیست که مویه این مقام امنیتی نشسته برصندلی ریاست جمهوری در سوگ تخریب اموال عمومی و خصوصی به ادعای او توسط تظاهرکنندگان، جز ریختن اشک تمساح برای پنهان نگهداشتن نقش رژیم در ترورها و بکارگیری مشت آهنین نبود. نه فقط بدلیل اتخاذسیاست های های خانمان براندازافکندن بارورشکستی رژیم به دوش مردم، بلکه هم چنین به دلیل نقش وسهم مستقیمی که خودرژیم و تفنگ به دستان و چماقدارانش در این گونه حملات و از جمله حمله به ماشین ها و اماکن و تحریب آن ها داشتند. چمران یکی از اصول گرایانی که چندان بی بهره از نعمت بلاهت هم نیست ظاهرا با جدی کردن گرفتن ادعاهای رژیم در موردتوطئه یک اقلیت کوچک و مداخله بیگانگان، به دولت و نهادهای امنیتی خرده می گیرد که چرا با آن همه ادعاها و هیبت و کبکبه ای که مدعی آنند نتوانستند از دوماه قبل این عوامل دشمن را شناسائی و دستگیرنمایند! این پرسش بی پاسخ همواره مطرح شده است که اگر واقعا آن گونه که رژیم ادعا می کند یک اقلیت کوچکی بیش نبودند، چطورنظامی با این همه یدوبیضا و ادعا ناگزیر می شود که در کل مملکت حالت فوق العاده اعلام کند و دست به قطع کامل اینترنت (حکومت نظامی مدرن) بزند و همه نیروهایش اعم از نیروهای امنتیی و لباس شخصی ها و انتظامی و بسیج و سپاه و حتی ارتش را وارد میدان کند!.
۲- در خلال هفته گذشته خامنه ای رهبر و سکانداراصلی نظام ولایت فقیه، همانگونه که رأسا چندروز پیش تر از آن درسرکلاس درس خود فرمان صدورحمله و کشتارجوانان و بکارگیری مشت آهنین را صادرکرده بود این بار نیز شخصا برای اعلام پیروزی ادعائی و عقب رانده شدن «دشمن» به روی صحنه آمد. اکنون بیش از هر زمانی معلوم گشت که مرادوی از واژه دشمن دشمن که همواره بیت گردان سخنرانی های او را تشکیل می دهد، چه کسی بوده است. در حقیقت او با تکیه برترس غریزی که هرمستبدی همراه دارد، بخوبی دشمن واقعی خود را شناخته است. البته در سوی مقابل هم مردم ایران مدت هاست که دشمن واقعی خود را شناخته اند و بارها شعاردشمن همین جاست را فریادکرده اند. آن چه که او آن را پیروزی بردشمن و اشرار و اغتشاش گران می نامد، پیروزی در میدانی است که تیراندازی مستقیم به شهروندان تظاهرکننده، حتی بکارگیری هلی کوپترها در حمله به مردم، یورش به بیمارستان ها برای دستگیری مجروحان و قطع ارتباطات اینترنتی و در یک کلمه بکارانداختن ماشین کشتاری بدست آمده است که حاصل آن صدها کشته و هزاران مجروح و زندانی است. در جهان امروز کمتر زمامدار و دیکتاتوری را می توان یافت که پس از ارتکاب به چنین سبعیتی با چنین نخوت و وقاحتی بی همتا به روی صحنه بیاید و با بهم بافتن ادعاهای سرتاپا کذب شهروندان ناراضی و به ستوه آمده را به عنوان اشرار و اغتشاشگر و امثال آن موردتحقیر و شماتت قراردهد. مردمانی که به شکل مسالمت آمیز اعتراض خود را آغازکردند، وقتی با سبعیت و خشونت بی مهابای رژیم مواجه شدند طبیعی است که برای دفاع از خودهم شده به پرتاب سنگ و کلوخ و یا آتش زدن لاستیک ها برای خنثی کردن شلیک مداوم گازاشک آور مبادرت ورزند. گرچه با افزایش دامنه خشونت رژیم و شلیک مستقیم تیرجنگی از بام ها و خیابان ها و موتورها به افرادغیرنظامی و ارتکاب جنایت علیه بشریت و بدتر از همه نفوذبه صفوف تظاهرکنندگان و شلیک تیرخلاص از پشت سر به آن ها در ملأ عام، چندان عجیب نیست که متقابلا شاهدسرریزشدن و واکنش خشم آگین جوانان معترض به نیروهای بیرحم و مهاجم و حمله به مؤسسات مالی و بانکی و کلا نمادهای غارت و مذهب و اقتداررژیم باشیم. رژیم مثل همه قدرت های واپسگرای تاریخ با جعل سیررویدادها، آن ها را از نیمه دوم قرائت می کند.
پنبه شدن اتوریته نظام!
۳-با وجوداعلام پایان باصطلاح پیروزی بزرگ بر دشمن در طی یک هفته اعتراضات گسترده و سرکوب خشن و بیرحمانه رژیم و راه اندازی تجمعات فرمایشی و دولتی، رژیم قادر به پنهان کردن اتوریته درهم شکسته شده و هاله پوشی اقتداربه بادرفته اش نیست. این که خامنه ای به عنوان مهره نهائی هرم قدرت ناگزیر می گردد که خود رأسا به حمایت از تصمیمات سه قوه به روی صحنه بیاید، به معنای رانده شدن رژیم به آخرین سنگرهایش در ساختارقدرت و بیان از کارآفتادگی و خلع یدآشکارنهادهای باصطلاح قانونی و متولی نظم و تمشیت امورکشور است. بطوری که یکی از نمایندگان مجلس این پرسش را مطرح ساخته است (نقل به مضمون) که بهترنیست مجلسی این چنین بی اختیار و بی خاصیت را کلا تعطیل و در هزینه ها صرفه جوئی کرد! این که روحانی ناگزیرشد به لاک واقعی و امنیتی خود بازگردد و با القابی چاپلوسانه از رهبرنظام به خاطرحمایت از تصمیمات سه قوه چندباره سپاسگزاری کند و کارگزارانش پیشانی سجده بر خاک نهند، نشانگرآن است که بعید بود بدون چنین حمایت آشکاری، دولت روحانی و چه بساکل سیستم بتواند از تیررس خشم جامعه و جدال های درونی حاکمان جان سالم بدربرد (البته ناگفته نماند که خودنشست منظم سران سه قوه هم چون نهادی مشرف بردولت و مجلس و … تحت عنوان ستادمقابله با بحران اقتصادی با حمایت و وعده پشتیبانی کامل خامنه ای از تصمیمات آن ها شکل گرفت). بهرحال بیش از پیش معلوم شد که همه دستگاه های عریض و طویل و پرهزینه تماما نمایشی بوده و همگی سربفرمان و اشارات دستگاه ولایت و هاله پوش قدرت واقعی هستند. بجای حالت نرمال زین به پشت (سنگرگرفتن حضرت آقا پشت سرآن ها)، اینک او پشت به زین، آن هم در شرایطی که اقتدارش ترک های جدی و تازه ای برداشته است، به ملجأ و پناهگاه کارگزاران بندبه آب داده تبدیل شده است، بطوری که همه به او آویزان شده اند و او به آن ها. اکنون هاله ها کاملا کناررفته اند و پادشاه عریان در انظارعمومی ظاهرشده است!. جنبه دیگری از واقعیت پنبه شدن اتوریته، کناررفتن برگ انجیر و به بادرفتن کامل همان مشروعیت ادعائی دفاع از باصطلاح مستضعفین به مثابه دستمایه سیاسی اشان بود. بسیاری از این ذوب شدگان در ولایت انتظارداشتند که او مثل نت های کوک شده قبلی ولو برحسب ظاهر با ژست عدالت پناهی علیه افزایش قیمت ها و سیاست های دولت موضع بگیرد و به همین دلیل هم تاحدی غافلگیرشدند و حتی برخی از مقامات بلندپایه مثل رئیسی و جنتی و… تلاش کردند به گونه ای تلویحی با خرده گرفتن از شیوه تصمیم گیری افزایش و اعلام ناگهانی قیمت بنزین توپ را به زمین حریف بیاندازند وبا گرفتن ژست مخالف، چهره مستضعف نوازی خود را سرخ نگهدارند. در راه پیمائی های «خودجوشی» هم که مطابق روال همیشگی در پی سرکوب ها براه انداخته می شود، امت حاضر در صحنه را با شعارها و پلاکاردهائی در انتفادبه سیاست دولت تدبیرو امید و برجام و گرانی به میدان آوردند. بهرجهت، هیچگاه حاکمیت و مردم کف خیابان و آن ۶۰ میلیون نفری که بدون صدقه های حقیرانه رژیم قادر به حفظ وضعیت دردناک کنونی هم نیستند، هیچگاه این چنین در برابرهم صف آرائی نکرده بودند. در حقیقت تا همین جا می توان فروپاشیدن کامل مشروعیت رژیم و گفتمان حکومت اسلامی و پنبه شدن اتوریته نظام اسلامی در برابرانظارعمومی داخل و منطقه و جهان را از دست آوردهای مهم خیرش مردم دانست.
پارادوکس انفجارشتابان و دامنه توده ای شدن جنبش
۴- یکی از ویژگی های خیزش بزرگ ۲۵ آبانماه قدرت انفجاری، شتاب و سرعت فوق العاده آن بود. بطوری که انفجاراولیه و بسامدآن با سرعت و شتابی بیش از حدتصور در ُبعدجغرافیائی به حرکت درآمد ( بنا به پاره ای از گزارش به ۲۸ استان از ۳۱ استان کشور و یا به بیش از ۱۳۰ شهر و منطقه و با روایتی دیگر به ۵۰۰ نقطه…. تسری یافت). بطوری که فازاول ورود به حالت قیام گونه و انفجاری توسط موج های آغازین و حضورطلایه داران و خط شکنان، به فازدوم با هدف قلمروزدائی از سلطه رژیم و قلمروگذاری های جدید با اشغال فضا- مکان های شهر اعم از خیابانها و میادین و یا محلات و…. و ایجاد پاد-قدرت موازی در این مکان ها نتوانست با ملزومات متناسب با آن پیش برود. بدیهی است که ورودی چنین شتابان به فازدوم مستلزم بهم خوردن تعادل قوا در صحنه نبرداست که این خود مستلزم توده ای کردن قیام با شتابی متناسب با آن بود. اما آن گونه که اتفاق افتاد، ورودبه صحنه و ایجادبرانگیختگی عمومی با عزم آزادی کردن فضا-مکان های شهری و به نوعی ایجادپادقدرت موازی، در قیاس با آن چه که در عراق و لبنان اتفاق افتاد، به دلایل گوناگون از جمله ساختارجاافتاده قدرت، تجربه و تمرکز و آمادگی آن (از جمله قاطعیت در سرکوب و قطع ارتباطات و دیگرتمهیدات …)، آن گونه که لازم بود و با همان سرعتی که لازم بود نتوانست در تناسب با گستره جغرافیائی به گستره عمقی یعنی توده ای کردن خود و به روی صحنه آوردن سریع بخش های وسیعی تری از مردم و لایه های گوناگون اجتماعی دست یابد. شکاف بین این دو بدلایل مختلفی از جمله شدت خشونت و آسیب پذیری آن نسبت به آستانه خشونت آن هم در یک جامعه انباشته شده از خشم و نفرت و تحقیر، و تحریک پذیری جنبشی که جوانان در آن نقش مهمی دارند بخصوص که خود رژیم هم با توسل به انواع ترفندها و تاکتیک ها بر خشونت افزائی آن سرمایه گذاری کرده باشد نتواست با آهنگ لازم پرشود. در شرایطی که دشمن از تجربه و آمادگی و عزم و باید به آن ها افزود از درندگی برخوردارباشد، ورودجنبش به فازدوم اگر آمادگی برای گستراندن سریع دامنه جنبش وجودنداشته باشد طبعا با چالش مهمی مواجه می شود. با این همه در قیاس با خیزش سال ۹۶، جنبش چندگام مهم به جلوترآمد و طرح چالش فوق که طبعا باید یکی از درس های انقلاب ناتمام اخیرباشد نباید به معنی نادیده گرفتن توان آن در گسترش هم ُبعدجغرافیائی و هم ُبعدتوده ای کردن خود با هدف سراسری کردن جنبش باشد.
با این همه چنین پارادوکسی خود ریشه در نحوه آرایش طبقاتی-اجتماعی نیروی بسیارگسترده اعم از تهیدستان، حاشیه نشین ها و بیکاران و یا آن هاؤی که در خطرپرت شدن به حاشیه نشینی قرردارند، یعنی آن انبوه وسیع و خشمگینی که جایگاه مشخصی در نظام تولیدی و کارندارند و هرروز هم که می گذرد با توجه سیاست غارت و تعمیق بحران بیش از پیش بر کمیت بسیاربالای آن ها افزوده می شود، با بخش هائی که بهر صورت هنوز دارای جایگاه و شغل مشخصی در بخش های مختلف مثل کارکران شاغل در کارخانه ها و یا معلمان و پرستاران و… دارد. گرچه در حوزه مطالبات آن ها به هم نزدیک ترشده اند، اما بنظر می رسد هنوز در حوزه نوع عمل و چگونگی نبرد اجماع و هماهنگی بین آن ها شکل نگرفته است که وجودچنین فاصله هائی بی تردید از چالش های مهم سراسری شدن مبارزه محسوب می شود. تلاش برای تقویت هماهنگی و پیوند هرچه بیشتر این بخش ها بخصوص با توجه به آن که همه چیز در نظام موجود به سمت وخامت بیشتر حرکت می کند و هیچ بخشی از آن در آمان نیست.

پیروزی یا نمایش پیروزی؟
۵-تولد و تکوین انقلاب نوین مردم ایران همانطور که در یادداشت های قبلی اشاره شد چه بسا نیازمندیک دو و سه و.. خیزش یا انقلاب باشد. در خیزش اخیرحتی ادعای پیروزی و پایان دادن به آن جز حذف صورت مسأله و تقلیل سلسه نبردها به یک نبرد نیست.‌ آتشی که همچنان زیرخاکسترسرکوب زنده است، آن هم در شرایطی که همه چیز مستعدشعله ورشدن مجددآن است. رژیم در محاصره بحران های سترگ متعدد و در کوچه و موقعیت بستی قرارگرفته است که راه فراری بر او متصورنیست. تحریم ها و بحران هسته ای که به لحظه های خطیر و انفجاری خود نزدیک تر می شوند، وضعیت متزلزل رژیم در منطقه هم چون ژاندارم خودخوانده ای که پروبالش ریخته است، اقتصادورشکسته و کسری نجومی یک دولت نفتی فاقددرآمدهای نفتی که در آن به گفته روحانی درآمدهای مالیاتی حداکثرمی تواند یک سوم کسری بودجه را پوشش می دهند، سرشکن کردن اقتصادبدون نفت و اتخاذسیاست های انقباضی و ریاضت کشانه و بیکاری و تورم افسارگسیخته اجتناب ناپذیراست و در این میان تضادها و شکاف های درونی را هم دیگر نمی توان وصله و پینه کرد. چنان که بخشی از اصلاح طلبان هم ناگزیرشدند و لومصلحتی در بیانیه خودعملا رژیم و تیراندازی و سرکوب او را موردانتقاد قراربدهند و محمدخاتمی که در چنین لحظاتی در خوش خدمتی به نظام و توصیه آرامش به مردم پیشدستی می کرد، تا کنون سکوت معناداری پیشه کرده است (گرچه نتواند آن را ادامه دهد و نهایتا بسودنظام موضع گیری کند). و مهم تر از همه شکل گیری یک آرایش طبقاتی بزرگ از تهیدستان و جوانان و کارگران و بیکاران و حتی طبقات متوسط درحال سقوط به دره فقر و حاشیه نشینی است که در حکم شکل گیری گسل های بزرگ اجتماعی است که هرلحظه می تواند به زمین لرزه بزرگی بیانجامد، چنان که پایگاه اجتماعی خیزش اخیر اساسا بردوش آن ها بود. نارضایتی عمیق ۸۰ درصدمردم زیرخط فقر و پیوندمستقیمی که بین مطالبات اقتصای و سیاسی آن ها برقرارشده است، چنان که خیزش اخیر حول افزایش قیمت بنزین بخوبی آن را به نمایش گذاشت و بالأخره صلبیت قدرت و فقدان انعطاف پذیری و قابلیت عقب نشینی به موقع سیستم که نگران فروپاشی کامل خوداست و هرلحظه پل های پشت سرخود را خراب می کند، چنان که گام به گام به نقطه بازگشت ناپذیر و دیواره های بن بست کامل نزدیک تر می شود، همه و همه نشان دهنده آن هستند آن چه که رژیم پیروزی خود می خواند که جزآن هم نمی تواند، چیزی جز فراراز این ستون به آن ستون و حرکت در متن یک موقعیت بن بست نیست. و این درشرایطی است که تجربه نشان می دهد توان خود ترمیمی جنبش، کاستن از فواصل برآمدها، و دامن زدن به نبردهای موضعی در فواصل آن، سریع تر از توان خودترمیمی و بازسازی رژیم است. خامنه ای در سخنان اخیرش با اعلام باصطلاح پیروزی و عقب نشینی دشمنان و اشرار، یک باردیگر از تداوم تحریم ها و و از یک اقتصادپادگانی، اقتصاددر شرایط جنگی و متکی به داخل سخن می به میان آورد که بیانگراصراراو بر ادامه همان سیاست های بن بست آفرین تاکنونی است و این در حالی است که نمایش انتخاباتی مجلس فرمایشی، آن هم پس از روسیاهی های اخیر در پیش است و او ناگزیراست که با جیب خالی و اتوریته پنبه شده همزمان در چندین جبهه به جنگد. بدیهی است که در میان این جبهه ها، جبهه ای که مردم گشوده اند و چیزچندانی برای از دست دادن ندارند، تعیین کننده است.
نشانه گذاری ها!
۶- تهاجم جنبش تهیدستان به نمادهای مالی (رژیم حتی از حمله به ۱۰۰۰ بانک خبر می دهد) و نمادهای قدرت و مذهبی، خواهی نخواهی آماج های اصلی جنبش را نشانه گذاری کردند. آمیزه ای از استبدادمذهبی و سرمایه فلاکت آفرین، به مثابه آماج های خود، حاصل تجریه زیسته مردم ایران در چهاردهه حاکمیت حکومت اسلامی است. بی تردید تهاجم مردم به چنین آماج هائی که هنوز هم ابعادکمی آن روشن نشده است، بخوبی محتوای مطالبات مردم را که همانا ضدسرمایه داری و ضداستبدادی- مذهبی است به نمایش می گذارد. با این همه بسیار مهم است که گفتمان جنبش متناسب با چنین محتوا، بیش از پیش شفاف و درخشان شود تا موج سوارانی که فی الواقع اختلاف بنیادی و ماهوی با سیاست های نئولیبرالیستی و ریاضت کشانه رژیم و از جمله در موردهمین سیاست افزایش قیمت بنزین سوای شیوه اجرای ندارند، و رژیم هم عمدا بی میل نیست برای نمایش باصطلاح مستضعف نوازی و استقلال خواهی خود بادی به پره های آن بدمد، نتوانند از فقدان شفافیت لازم گفتمان مردمی و ارایش مناسب با آن بهره برداری کنند. به اندیشه و نظر و گفتمان تبدیل شدن پراتیک و مطالبات اجتماعی جاری مردم از دیگرچالش های مهم پیشارو است.
چه می توان کرد؟
معمولا پرسش کلاسیک «چه بایدکرد»است؟ پرسشی که خاستگاه آن نه واقعیت زنده و بکر و فرارونده و انفجاررخدادگونه جنبش ها، بلکه بیشتر تحمیل برساخته های متکی برهویت های ثابت و کلیشه شده و نظم از پیش مقرر و استنتاجات برآمده از آن ها، هم چون سلسله مراتب، فرم ها و اشکال پیشینی و رهبری و مفصل بندی جنبش ها است که خود برآمده از نظام های هرمی-طبقاتی است و حال آن که هستی اجتماعی جنبش ها اساسا به شکل افقی حرکت می کند. در حقیقت همین نوع پاسخ های از قبل مقرر و پیشینی، پاسخ هائی که از نیازهای درون ماندگار و واقعی جنبش نروئیده باشند، به این نوع کنشگری ها و دخالت گری ها خصلت استعلائی، ماورائی، اقتدارگرایانه و از بالا می دهند. امروزه اما آن ها به عنوان دیرندهای رهائی بالکل بلاموضوع شده اند. بهمین دلیل شال و کلاه کردن جنبش ها با این گونه مفاهیم و سازه های مرتبط با آن ها، جز بیان نابهنگامی و کوییدن آب درهاون نیست. بنابراین می توان و باید بجای آن از «چه می توان کرد» بر اساس خیره شدن به به ماهیت و ویژگی های آن چه که پیشا روی ما در حرکت است و حضوردر آن و نه حضوربرآن پرسش کرد. در این مورد اگر بخواهیم از اصطلاح ژیل دلوزبهره بگیریم می توانیم جنبش ها، شبکه ها و نوع سازمان یابی آن ها را هم چون ریزوم هایی در نظر بگیریم که ساقه هایشان به شکل موازی و بسیارگون بجای به رو به آسمان رفتن در زیرخاک و به شکل افقی منتشر می شوند و در هرنقطه خود جوش جوانه می زنند به گونه ای که حتی قطع یک یا چند ساقه نتواند رشدآن را متوقف کند. در یک نگاه کلی برای این جنبش ها هیچ مدخل و خروجی ثابت و کنترل شده و قائم به مرکز و یا مراکزثابت و از بالا به پائین ندارد و در مغایرت کامل با نظم بطلمیوسی است (در نظم بطلمیوسی کائنات زمین مرکزعالم بود و منظومه شمسی و ستارگان و .. همه به دورآن می چرخیدند) و بهمین دلیل ورودی ها و خروجی های بیشماری وجود دارند و هرکس و هرجریانی می تواند از هرکجا و هر ورودی به سهم خود و با ابتکار و خلاقیت خود با پیوستن به امرمشترک و مطالبات مشترک در عین تکثر و رنگارنگی در آن مشارکت کند و به سهم خود در تقویت و تعمیق و هم آهنگی و حتی نقد آن ها، هم در جهت اشتراکات و هم ابراز تفاوت ها بکوشد. البته این به معنای آن نیست که خطرات برشمرده در بالا این جنبش ها را تهدید نمی کند و چالش های متعددی وجود ندارند. بلکه تنها به آن معناست که پویش و رشدآن ها بر چه پایه هائی استواراست و نیروهای مدافع رهائی از سلطه مناسبات قدرت و سرمایه بر کدام بستر و روندهائی کنشگری کنند، آن را تقویت نمایند و بر چالش ها و نقصان ها فائق آیند. هم چنین آن به معنای همه باهم بودن بی توجه به امر و آماج های مشترک نیست. برعکس همه باهم بودن به معنای متصل شدن به هم بر پایه امرمشترک با حفظ تفاوت ها و اتصال یافتن یا جدا شدن در تقاطع های مختلف از ویژگی این جنبش هاست. بهرصورت، جنبش ها و پارادایم های جدید تناقض ها و معضلات خود را دارند، اما پویش آن ها خود درگرو مواجهه و دست و پنجه نرم کردن با چنین معضلاتی است.
با چنین نگاهی چه بسا خودپرسش بخشی از پاسخ باشد که توسط خودکنشگران و پرس وجوکنندگان در عمل اجتماعی و بحث و گفتگو پاسخ می گیرد. البته که برای آن ها نیز پاسخ های پیشینی و تقدیرشده ای در قفسه های تاریخی و یا پرکردن نقاط خالی جدول بر پایه آن آموزه ها وجود ندارد. در نقطه ای که هم اکنون ایستاده ایم و اتفاقاتی که در همین یک هفته شاهدش بوده ایم می توان به شماری از عرصه ها و ورودی های مشخص جنبش با هدف حضوردر جنبش بجای حضور برجنبش و تقویت آن اشاره کرد:
-ترمیدورضدانقلاب:
چنان که برهمه دانسته است رژیم با سبعیت، مشت آهنین و سرکوب بسیاربیرحمانه و بگیرو به بندهای گسترده، توانست ولو موقتا اوضاع را کمابیش به کنترل خود در آورد. در چنین دوره هائی سیاست ترور و سرکوب خشن بخشی از تکاپوی شناخته شده مستبدین حاکم برای زهرچشم گرفتن از جامعه و فعالین جنبش است. بخشی از این ترمیدورضدانقلابی در گرماگرم میدان مبارزه و در فضای قطع ارتباطات و فریادآی خشونت آی خشونت برای برای پنهان کردن چهرواقعی عاملان تولیدخشونت و مشخصا آن چه که توسط عوامل مستقیم سرکوب در میدان مبارزه صورت گرفته است که باید تماما ابعادآن با تمام جزئیاتش افشاء و برملا گردد. علاوه برآن بخش دوم سیاست ترمیدور پس از کنترل اوضاع و از طریق بگیروبند و شکنجه دستگیرشدگان، و فشاربه خانواده ها و کنشگران و فعالان و جامعه ای اعمال می شود که جرئت کرده است دست به چنان نافرمانی بزند. یکی از اهداف مهم فریاد« آی خشونت آی خشونت» رژیم، مشخصا برای تحت الشعاع قراردادن آن خشونت برهنه ای است که در صحنه عمل با زدن تیرهای خلاص به پشت سرتظاهرکنندگان مرتکب شده است و خود می داند که با افشاشدن آن جهان و افکارعمومی نمی تواند به سادگی از آن ها بگذرد. و بهمین دلیل با وقوف به این که نمی توان آن را پنهان نگهداشت و کلا نفی کرد، شروع به زدن نعل وارونه کرده است: ارتکاب به چنین جنایت ضدبشری و فرافکنی احمقانه و طبیعی جلوه دادن آن و یا مضحک تر تر از آن متهم کردن خودتظاهرکنندگان به شلیک به خود!: رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح، در مورد کشته‌شدگان و مجروحان سرکوب اعتراضات اخیر ایران گفت که در اتفاقات اخیر ممکن است کسی هم به صورت عبوری لطمه‌ای خورده باشد، که این اتفاق نیز در جنگ‌های شهری طبیعی است.
در فرازدیگری از این گونه اعترافات ضمنی جنایتکاران، نعل وارونه جناب معاون فرمانده سپاه از ابعادقساوت و خشونت وصف نشدنی رژیم، براستی تکان دهنده است:
علی فدوی، جانشین فرمانده سپاه، روز یکشنبه سوم آذر گفت: «در جریان اخیر، خیلی از مردم در حالی‌که از فاصله یک متری و یک‌‌ونیم متری از پشت به آنها شلیک شده بود، کشته شدند و این یعنی گلوله از میان خودشان شلیک شده است. وی با ادعای اینکه عاملان کشتار معترضان، «یک مشت شرور» بودند که «به تحریک دشمنان» این کار را کردند، افزود:‌ «پزشک قانونی حتما گزارش می‌دهد. به شکم بسیاری از مردم از فاصله یک متری یا نیم متری شلیک شده است و کشته شدند یعنی آنها با کلت‌های خفیف مردم را کشتند.
افکندن چنین جنایت تکان دهنده ای به گردن خودتظاهرکنندگان دست خالی و بدون وجود کوچکترین توجیهی برای آن، براستی وقاحتی چنان مشمئزکننده است که یادآوربدترین جنایت های تاریخی و از جمله کشتن غیرنظامیان توسط ارتش سایگون است که تنها از دست رژیم هائی که شهروندان خود را دشمن خطاب می کنند و از مزدوران تهی از هرگونه احساس انسانی و شتشوی مغزی شده بر می آید. تاکتیک فراربه جلو و دست پیش گرفتن در حقیقت اعتراف ضمنی رژیمی است که نگران افشا شدن آن ها و گشوده شدن پرونده تازه ای از جنایت علیه بشریت خود است.
– توطئه دشمنان و نمایش قدرت! عجیب نیست که مهمترین تکاپوی رژیم در پی پنبه شدن اتوریته و اقتدارنظام، ترمیم و بازسازی آن از طریق رجزخوانی و‌ به رخ کشیدن ته تغارپایگاه باصطلاح مردمی خود باشد. قدرت نمائی به صورگوناگون از جمله تشکیل دادگاه ها و اعتراف گیری و فشاربه معترضان دستگیرشده و تبلیغات دروغین حول خیزش مردم ترتیب دادن اعترافات و گزارش های جعلی تماما تلاش مذبوحانه ای است برای پوشاندن پیکرنهیف و پوسیده اقتدارش. دیگرتاکتیک شناخته شده برای در هاله قراردادن جنایت های خود، تاکتیک شناخته شده رژیم مبنی بر تفکیک اکثریت ناراضی از اقلیت باصطلاح تندرو با انگ های کسانی که مرتکب خشونت شدند، مزدورخارجی هستند، که هدفی جز توجیه خشونت بکارگرفته خود و سرکوب نثصثت. بنابراین خنثی کردن همه این نوع تلاش های مذبوحانه و جهانی کردن ابعادخشونت و ترورهای دولتی از دیگرعرصه های مهم مبارزاتی پسانبردبزرگ با هدف خنثی کردن ترمیدورضدانقلاب است.
-موج بزرگ و خیزش های سراسری حتی اگر سرکوب شوند و تا برآمددوباره اشان و در فواصل آن ها، آن هم در یک جامعه اشباع شده از نارضایتی چه بسا موجب برانگیختن موج های تازه ای از نبردهای موضعی بخش های مختلف جامعه حول مطالبات گوناگون گردد. همانطور که پس از سرکوب جنبش ۹۶ هم بدرجاتی با آن مواجه شدیم، اکنون نیز می تواند با ابعادبیشتری صورت گیرد که خود برای حفظ روحیه مبارزاتی و فرسایش مداوم رژیم و آماده کردن جامعه برای خیز های بزرگ بعدی ضروری هستند.
– همانطور که اشاره شد،‌ جنبش جوانان و تهیدستان و بیکاران و به حاشیه پرت شدگان و یا کارگران شاغل واحدهای بحران زده و حتی بخش وسیعی از طبقات میانی (که بسیاری از آن ها زیرخط فقر ۷ میلیون تومانی قرارمی گیرند) در حال پرت شدن به ناکجاآبادحاشیه نشینی و گسترش صفوف قرایب به ۲۰ میلیونی آن هستند. آن ها نارضایتی خود را در حمله به نمادهای انباشت و غارت و استثماروحشیانه هم چون بانک ها و مؤسسات و شرکت های بزرگ که نمادغارت و قدرت هستند، و در یورش به نمادهای سرکوب و نیز نمادهای مذهبی وابسته به قدرت نشان دادند. از همین رو مشارکت فعال در تعمیق گفتمان معطوف به این پراتیک اجتماعی به عنوان آماج اصلی جنبش، درکنار افشاءماهیت طبقاتی و سیاسی موج سواران در کمین نشسته، یکی دیگر از عرصه های ورودبه جنبش است.
در وضعیت بن بست!
– گرچه تمام تلاش رژیم صرف وصله پینه کردن اتوریته پنبه شده خوداست؛ اما ریسیدن دوباره چنین اتوریته ای ناممکن بوده و در فضای پس از خیزش اخیر، رژیم حتی موقعیت تا کنونی خویش را هم از دست داده است و با پروبال قیچی شده و متزلزل مجبوراست ادای پروازکردن در بیاورد. معضل اصلی رژیم آن است که در وضعیت بن بست و محاصره شدگی کامل قرارگرفته است و از هرطرف باید با بحران های لاعلاجی که همزمان تنوره می کشند دست و پنجه نرم کند. شکاف پرنشدنی بین او و مردم به سطح تازه ای رسیده است که عملا جامعه را دوقطبی کرده است: سیستم و حامیانش در یکسو و اکثریت بسیاربزرگ جامعه ناراضی و خشمگین با طیف های گوناگون، بویژه آتش فشانی شدن بخش های وسیعی از به حاشیه پرت شدگان و یا در حال پرت شدن در سوی دیگر. بحران اقتصادی رژیم در تمامی مؤلفه های اصلی خود بارزشده و عملا اگر نه هنوز کامل که نیمه ورشکسته است و همه مردم و حتی بخش های اقتصادی آن را دریافته اند و در نگرانی و نا امیدی از آینده غوطه ورند. چنان که مداخل دولت برای تأمین هزینه های به گفته روحانی اداره کشور و پرداخت هزینه های جاری دستمزدی جمعیتی بزرگ و تأمین بودجه نهادهای گوناگون و …. با کسری بزرگ و پرنشدنی مواجه است. و این درحالی است که رشدتورم رسمی بالای ٪۴۰ است و روزبروز زندگی بر مردم بخصوص آن ۸۰ درصدنیازمندیارانه های دولتی که در زیرخط فقر قراردارند غیرقابل تحمل تر می شود. سرشکن کردن اقتصادبدون نفت که موج اول آن به شکل شورش بنزین خود را نشان داد و تازه اثرات تورمی آن بر سایراقلام زندگی آغازشده است، تنها مورد از سیاست های ریاضتی و تعدیل قیمت ها نیست. گرچه موضوع بنزین بدلیل سهم مهمی که در سبدمعیشتی بسیاری از همین لایه های تحت فشارداشت برانگیزاننده بود، اما افزایش قیمت سایرمایحتاج حیاتی هم کمتر از آن نیستند. از سوی دیگر فساد و رانت خواری و بخوربخور چنان در نظام ریشه دوانده و نهادی شده است و نفوذآن ها چنان است که دولت جرئت افزایش مالیات آقازاده ها و صاحبان ماشین ها و خانه های لاکچری آن چنانی را ندارد و دیواری کوتاه تر از دیوارمردم کف خیابان و کارگران و زحمتکشان گیر نمی آورد. علاه براین ها تشدیدفشارهای جهانی و بحران تحریم ها و بحران هسته ای که خود به سمت بحرانی شدن بیشتر می رود، بحران اقتداررژیم در منطقه ای که خود را ژاندارم خود خوانده آن جا می داند، با برگشت موج های اعتراضی در مناطق تحت نفوذش به سوی او دارد به نقطه ضعف او و باری گران بردوشش تبدیل می شود و بالأخره باید به مناقشات درونی و خلع ید از همان اختیارات اندک نهادهای گوناگون و تمرکزبیش از پیش قدرت در نوک هرم قدرت اشاره کرد که جملگی بیانگرگیرافتادن رژیم در یک تله و موقعیت کاملا بن بستی است که هرچه جلوتربرود به دیواره های نهائی آن نزدیک تر می شود. نقدا تنها اهرم رژیم همان سرکوب و کشتار در عین فرسایش شدیداست.
– نظر به تجمیع بحران ها و این که پارادایم اسلام سیاسی آن هم با واپسگرایاترین قرائت به اوج گندیدگی خود و به آخرین سنگرها و بزنگاه هایش رسیده است، و با توجه به این که توان خود ترمیمی جنبش از توان رژیم برای بازتولیدخود سبقت گرفته است و اساسا رژیم با بحران حادبازتولیدخود مواجه شده است، و با توجه به مؤلفه هائی چون بحران و مطالبات معیشتی و فروپاشیدن مشروعیت گفتمانی و با به حرکت در آمدن گسل های بزرگ تهیدستان و به حاشیه پرت شدگان، جنبش می تواند با ترمیم و نفس تازه کردن خود هم آهنگ ترکردن صفوف خود باردیگر، بدون آن که بتوان در مورد زمان و نوع وقوع آن پیش بینی قطعی کرد، نبرد های بزرگ خود را علیه رژیم قرارگرفته در بن بست آغازکند. بهرحال همانطور که اشاره هم شد چه بسا برای افکندن رژیمی چون رژیم کنونی ایران ناگزیرباشند که حتی چندین انقلاب و خیزش بزرگ راه بیاندازند.
-نقشه راه: در دنیای به هم تافته ای که سرمایه داری به شکل ناموزونی در جهانی که دهکده اش می نامند و جوامع و دولت- ملت های آن هم چون ظروف مرتبطی بهم متصل شده اند، جنبش های نوین اجتماعی بویژه در مناطقی مشابه ما خود را در برابرسلطه و یکه تازی قدرت های به هم تافته ای از سرمایه حکومت های استبدادی و فاسد و بعضا مذهبی مواجه می بینند. گرچه این جنش ها هرکدام مشخصات ویژه خود را دارند، اما وقوع آن ها به خصوص درحلقه های ضعیف، مهمترین اهرم های مقاومت و تغییر را تشکیل می دهند. در نقاطی که حکومت های ارتجاعی و مستبد بدلیل منافع و تمرکزقدرت تن به عقب نشینی نمی دهند و دارای ساختارهای صلبی هستند، این جنبش ها بسته به توان خود حتی به سمت و سوی قیام های سراسری و درهم شکستن ساختارهای قدرت هم خیز برمی دارند. با این همه همانطور که تجربه ها و الگوهای متعددی از فرجام تجربه تسخیرقدرت نشان داده اند، سر از ناکجا آباد در می آورند. از همین رو جنبش ها علی العموم قصد تسخیرقدرت سیاسی به معنای از آنِ خودکردن آن را ندارند. چرا که اساسا قدرت مرده و جداشده از بدن جامعه ( از قدرت زنده) جز به معنای زین کردن قدرت علیه خودجنبش و قرارگرفتن آن تحت تسلط مستبدین داخلی و سرمایه داری جهانی و طبقات فرادست و سرکوب نبوده است و لاجرم این دولت ها باصطلاح هرچه مردمی تربوده اند به همان اندازه فربه تر و هیولائی تری قدعلم کرده اند. از همین رو به عنوان سنتزبیش از صدسال تجربه و عملکرددو الگوی اصلی قرن بیستم تا لحظه کنونی، یعنی از آن چه تحت عنوان سوسیالیسم دولتی و انقلابی در بلوک شرق به اجرا در آمد تا آن چه که به نام سوسیال دمکراسی مدعی رفرم در سیستم سرمایه داری در غرب تجربه شد، امروزه با پاردایم جدیدی مواجه هستیم که خود را در فراتررفتن از آن دومدل نشان می دهد. اگر در نظربگیریم که شکل دادن به دولت های انتقالی برای تحقق سوسیالیسم و عدالت اجتماعی و دموکراسی رادیکال تر و البته پژمرده ساختن خوددولت ها در طی چنین روندی، از زمان مارکس ( برنامه گوتا ) راهبردی بوده است که ماحصل آن صرفنظر از برخی دست آوردهایش، اما در کلیت خود نتوانسته است به هدف خود برسد و در جهتی معکوس منجر به شکل گیری دولت های همه توان و نهایتا هموارکردن مسیرپیروزی سرمایه داری و تعرض های عنان گسیخته آن به زندگی و مطالبات برابری خواهانه و فقدان یا تضعیف دموکراسی شده است. امروزه اما ماحصل آن تجربه های سترگ و البته بعضا ارزنده و اکثرا تبخیرشده و از دست رفته بویژه در زمانه ای که سرمایه داری جهانی بسیار فربه و نیرومند تر شده و منجر به شکاف های بزرگ و عدم تعادل بیشترشکاف های طبقاتی و یا وقوع فاجعه محیط زیستی و تغییرات اقلیمی و بحران دمکراسی شده است. در حالی که دولت های برگزیده شده به سادگی تبدیل به ابزاردست آن ها می شوند و‌ فراتر از آن در شرایطی که صلح جهانی جهای تهدید شده و مسابقه تسلیحاتی و جنگ های تجاری افزایش پیدامی کند و رشداقتصادی کاهش، این ها بعلاوه بحران بزرگ مهاجرت و پناهندگی و جنگ های نیابتی و ظهورجریانات نوفاشیسم همگی از وقوع بحرانی بزرگ خبر می دهند که جهان کنونی دستخوش آن است و منشأاصلی آن هم رشدفوق العاده سرطانی بورژوازی جهانی از یکسو و بی خاصیت شدن دولت ها، هم چون میانجی های موجودجامعه برای بهبودخدمات و اداره دموکراتیک تر جوامع بشری از سوی دیگراست؛ در چنین شرایطی جنبش های جدید با توفندگی و ابعادبیشتری به میدان می آیند و به گفته برخی از صاحب نظران و پژوهشگران میزان اعتراضات دارد به وضعیت سال های ۱۹۶۰ نزدیک می شود. جنبش های جدید راه های پیشروی تازه ای را برای گشودن بن بست ها می گشایند: تا زمانی که دولت ها، هنوز برقرارند و جامعه بشری هنوز قادر نشده است که جایگزینی برای آن ها پیداکند، از طریق اعمال فشارحداکثری بر دولت ها و سیستم های مسلط کنونی به هدف تبدیل آن ها به نوعی دولت های انتقالی و خدمات اجتماعی و خادم جامعه تا خادم سرمایه را تجربه می کنند. این آن راه گشوده ای است که جنبش ها با تصرف فضای عمومی شهرها و میادین که البته می تواند و باید بتواند (با ارتقاء خود) با تسری گستره قلمروزدائی و قلمرو گذاری های خود به همه حوزه های زیست و زندگی اعم از مناسبات اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و…. تؤسعه و تعمیق پیداکند، در تحقق آن کوشاهستند. به عنوان مثال تحولاتی که در لبنان و عراق و شیلی و یا سودان و به درجاتی در الجزایر و یا حتی در فرانسه و نقاط دیگر در جریان است، با در نظرگرفتن ویژگی های محلی، درگیرتحقق روندهستند. این که تا چه حد بتوانند بورژوازی جهانی و حکومت های وابسته به آن ها را به عقب برانند، نتیجه و فرجام آن چه باشد هنوز معلوم نیست و همانطور که اشاره شد تجربه گشوده ای است. مهم آن است که بدانیم وضعیت کنونی در مقیاس جهانی در مسیربن بست است و وخامت بحران ها تا آن درجه است که جوامع بشری بویژه در حلقات ضعیف و آن جا که با انباشت بیشتربحران مواجه هستند نمی توانند دست روی دست بگذارند. آن ها ضمنا در جریان آزمون و خطا و پبیشروی و عقب نشینی و یا حتی شکست در حال تجربه آنند. بار دیگر باید تأکید کنم که چالش ها براستی کم نیستند. در همین منطقه ما خطراتی چون ظهورداعش ها و جنگ های داخلی و یا ظهوردیکتاتورهائی چون السیسی و .. وجود دارند که این جنبش باید با در نظرگرفتن همه این نوع خطرات و احتمالات پیشروی کنند.
آن ها خیابان ها را اشغال می کنند، مجامع خود بنیاد خویش را تشکیل می دهند، پادقدرت موازی در فضا مکان های اشغال شده به وجود می آورند، به طرح مطالبات کلانی چون تغییرقانون اساسی و دولت های فاسد و بی خاصیت و نظایرآن می پردازند، دموکراسی مستقیم در این جنبش ها نقش مهمی دارد و سایرحلقه ها و میانجی ها اگر ضرورتی برای ایجادآن احساس شود هم موقتی هستند و با اختیارات محدود و هم تابعی از نیازها و شکوفائی آن. بهرحال تجربه پرشکوهی است برآمده از سنتزتجربه های بزرگ و سرنوشت ساز و شکست خورده قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم. راهی است گشوده و متفاوت و ابداع سیاست نوینی که توسط حضورمستقیم مردم و خودآفرینی آن ها خلق می شود…
آن چه شاهدش هستیم تقابل قدرت زنده و جاری در بدن های جامعه با قدرت مرده، جداشده و تصاحب و انباشته شده ای که می توان آن را به سخن ژیل دلوز آرایش بدن های با اندام در برابر بدن های بدون اندام و تقابل هستی اجتماعی نوین با وانموده ها نامید!
تقی روزبه ۲۵ نوامبر۲۰۱۹

*- یادداشت های قبلی
کالای استراتژیک و خطای استراتژیک و غلیان خشم عمومی
http://taghi-roozbeh.blogspot.com/2019/11/blog-post_27.html#more
*- ورودجنبش به فازدوم و چالش های پیشاروی آن
http://taghi-roozbeh.blogspot.com/2019/11/blog-post_17.html#more
برخی از منابع گزارش ها:
https://www.hra-news.org/2019/hranews/a-22680/
*- https://aftabnews.ir/fa/news/622137
فرمان سرکوب و تشدیدمقاومت
نبردی که حول قلمروزائی و قلمروزدائی توسط جنبش مردم ایران در جریان است!
http://taghi-roozbeh.blogspot.com/2019/11/blog-post_19.html#more

سخنی پیرامون صورت بندی عمومی جنبش و نقش«طبقه متوسط »

به بهانه ورودمیرحسین موسوی به عرصه عمومی:
خیزش بزرگ مردم ایران بویژه به حرکت درآمدن گسل های بزرگ به حاشیه رانده شدگان با وجودسرکوب بسیارخشن و بیرحمانه، اما بطوراجتناب ناپذیر نمی توانست با پی آمدهای مهمی همراه نباشد که بتدریج خود را در عرصه های گوناگونی نشان می دهد. اگر چه این جنبش عظیم نتوانست رژیم را جاکن کند، ولی از همان فردای بظاهر فروکش موج خروش بزرگ مردم ایران شرایط عمومی و باصطلاح ژئوپلتیک سیاسی آن دیگر آن شرایط قبلی نیست؛ همه چیز دگرگوگون شده است، هیچ چیز سرجای سابق خودنیست و معادله جدیدی بین جامعه و مردم با حاکمان دستخوش جنون قدرت و غارت برقرار شده است. از جمله پس آمدهای این زلزله بزرگ اجتماعی سوای شکاف بین مردم و سیستم که به مرحله تازه ای از ستیز و مبارزه واردشده است، بطوراجتناب ناپذیر به درون صفوف حاکمان و طیف های مربوط به آن نیز کمانه کرده است. علاوه بر منتقدین و اپوزیسیون درون سیستمی، بر اپوزیسیون بیرون از سیستم ( و درخارج) هم تاثیرگذاراست و البته به وجهه و نفوذرژیم در منطقه و نیز به موقعتیش در جهان ضربات کاری واردکرده و خواهدکرد. گرچه رژیم سعی می کند که در پی به لرزه افتادن ارکان نظام با برپائی نوعی ترمیدورضدانقلاب، تا لخت شدن پادشاه، ریزش بهمن وارمشروعیت و اقتدار را با توسل به خشونت برهنه از انظارعمومی بپوشاند. در همین رابطه اشاراتی فشرده داریم به برخی از این پی آمدها:
– تمرکزقدرت و یکدست سازی صوری قدرت در بالاترین سطوح، از آن جا که آشکارا مترادف با خلع ید و بی هویت کردن کامل تمامی ارگان های رنگارنگ از مجلس تا دیگرنهادهاست، بدلیل صحنه گردان شدن یک تنه رهبرنظام، هم چون شرط بقاءآن درمیانه طوفان، معنائی جز فرسایش و پوکیده شدن سریع قدرت و راندن شدن آن به آخرین سنگرهای وجودی خویش نیست. در این شرایط سربازکردن انتقادهای درونی گرچه فعلا از حاشیه و مغضوب شدگان به مرکز، می تواند در درهم شکستن فضای سنگین و تحمیلی پساقیام و قدرت نمائی کاذب مؤثرباشد و تضادهای پوشیده نگهداشته شده درونی رژیم را با ابعادمضاعف به روی صحنه سرریزکند.

-مقایسه شرایط کنونی و کشتاررژیم با کشتارشهریور۵۷ نه فقط به طورضمنی به معنی اذعان به ورودجنبش به موقعیت های انقلابی و برگشت ناپذیراست، در عین حال به معنی هشداربه رژیم و در رأس آن شخص خامنه ای است که بداند این راهی که میرود به نابودی نظام و سرنگونی آن با همه جناح هایش منجر می شود و البته با نیم نگاهی به خطرگسترش خشونت و جنگ داخلی، که جملگی با هدف براه آوردن سیستم و اصلاح امور صورت می گیرد.

– درعین حال با دوقطبی شدن جامعه و ابعادتوده ای فوران نارضایتی و خشم مردم، او نمی توانست پس از گذشت دوهفته از آن خیزش بزرگ، هم چنان به سکوت خویش بدون پرداخت تاوان ادامه بدهد. از همین رو نمی توان کتمان کرد که بخشی از این موضع گیری و پرخاش او به سیستم و بی سابقه با رهبرنظام، ولو با ورودی دیرهنگام برای حفظ تتمه نفوذخود درجامعه و سبزها است. یعنی تداوم سکوت می توانست همه سرمایه های اجتماعی او را بالکل به باددهد.

-فاکتوردیگر در این رویکرد، نگرانی از میدان دارشدن و نفوذ و نفش آفرینی اپوزیسیون های خارج از کشور و تحت الحمایه برخی قدرت های بزرگ و دارای نفوذ در داخل هم هستند که در لفافه مقایسه خشونت شاه و خشونت خامنه ای بیان شده است. چنان که مشهوداست نظام حاکم هم به گونه ای دیگر و تعمدا و آگاهانه سعی دارد جنبش مردم و مطالبات آن را ( تحت عنوان اغتشاشگران اندکی که در صفوف مردم نفوذکرده اند) تماما به حساب دو جریان سلطنت طلب و مجاهدین واریزکند. ایجاداین نوع دوگانه سازی ها یا هدف انکاریک جنبش واقعی و خودجوش و مستقل و بدون رهبری است که رأسا واردصحنه شده و کلیت نظام را به چالش کشیده است. الگوئی برآمدجنبش های نوینی که مشابه آن را کمابیش در اقصی نقاط جهان و از جمله در منطقه و در همسایگی خود و از قضا تاثیرگذار بر جغرافیای سیاسی آن- ازمیدان تحریرعراق تا میادین و خیابان های ایران و بالعکس- یعنی در تجربه های مردمان عراق و لبنان هم شاهدیم که چگونه با بی اعتمادی به همه این نوع دارودسته ها و دولت ها و قدرت های بیگانه با خود و مشرف برخود و… جلوی چشمانمان جریان دارد. مبارزه مردم برای نان وآزادی و استقلال واقعی در هم تنیده اند و پیوندعمیقی با یکدیگردارند ولی بقای رژیم مثل همیشه در مثله کردن و دوقطبی کردن این مطالبات است و برهمین پایه عامدانه می کوشد که جنبش نان و آزادی یا ضد استبدادی با سویه های ضدسرمایه داری و علیه خصوصی سازی و فلاکت و شکاف های طبقاتی را دگرگونه جلوه بدهد. و البته این دیگران هم از آبی که رژیم به آسیاب آن ها می ریزد بهره برداری های خود را می کنند. با این وجود میرحسین موسوی وکروبی قاعدتا باید دریافته باشند که مردم کلا شبه اپوزیسیون های داخلی مشابه خود را تجربه کرده و از آن عبورکرده اند یعنی که دوران آن ها (نه الزاما به صفت شخصی بلکه به لحاظ نوع مطالبات و نگرش درون سیستمی اشان) سپری شده است.

سرقفلی طبقه متوسط و آشفتگی های آن
-جنبش تهیدستان باردیگر بحث موقعیت و جایگاه و مطالبات طبقه متوسط و ربط آن با جنبش و مطالبات بخش های بخش های مختلف جنبش ضداستبدادی و ضدسرمایه داری را از جهاتی داغ کرده است. صرفنظر از آشفتگی مفهومی پیرامون آن که عموما در گفتارمسلط لایه های گسترده ای از مزدبگیران و کارگران خدماتی و حتی یدی (از معلمان تا کارمندان و بخش هائی از کارگران) را نیز شامل می شوند نه به عنوان لایه های از یک طیف طبقاتی که درعین تفاوت ها و موقعیت های متفاوت دارای مطالبات و اشتراکات مهمی هستند، به عنوان کارگران یقه سفید و متوسط یا طبقه متوسط فرهنگی و امثال آن در برابریقه آبی ها قرار می دهند. چنین اتلاق وسیعی از موقعیت طبقه متوسط نادرست بوده و اساسا ساختاری کردن چنین تفاوت ها و اختلافاتی بخاطر شقه شقه کردن صفوف کارگران و مزدبگیران صورت می گرفته است که خوشبختانه در سال های اخیر موهوم بودن آن کمابیش روشن شده و در داخل ایران بیش از پیش بر پیوندبخش های مختلف مزدبگیران اعم از خدماتی و تولیدی و بیکاران و تهیدستان و به حاشیه پرت شدگان تأکیدشده است. قاعدتا طبقه متوسط در معنای دقیق خود می تواند شامل لایه های میانی و مرفه الحال بین طبقه فرادست و صاحب قدرت و ثروت و طبقه و لایه های تحت استثمار و فرودست چه در حیطه معیشتی و چه بعضا آن چه که طبقه متوسط فرهنگی هم خوانده می شوند بشود (آصف بیات این پدیده را متناقض عنوان کرده است که به لحاظ فرهنگی و تحصیل و آرزوها به طبقه متوسط نزدیکند و به لحاظ سقوط وضع معیشتی به دامن حاشیه شدگی آن ها را تهیدست می نامد). میرحسین موسوی در ۸۸ آشکارا بخش های مهمی از لایه های میانی را در آن شرایط نمایندگی می کرد که خواست آن موقع آن ها عموما کسب آزادی و انتخابات آزاد و نظایرآن بود که کلا در چهارچوب سیستم قرارداشت (گرچه مطالبات این جنبش در حین حرکت، از پائین رادیکالیزه شده و نهایتا بدلیل همین شکاف و نمایندگی شدن آن توسط دولتمردان برآمده از نظام و البته سرکوب از حرکت افتاد). اما اشتباه است اگر که محتوای اجتماعی و طبقاتی آن چه را که طبقه متوسط خوانده می شود به شکل کلیشه ای ثابت و لایتغیربدانیم و با واقعیت های زنده و پویای اجتماعی به شکل فرمول بندی های کتابی و کلیشه شده و با تعابیر و معناهای برگرفته از آن برخوردکنیم.

-درحقیقت با تشدیدفقر و تورم و ورشکستگی اقتصادی و بیکاری و فساد و شکاف های طبقاتی جامعه چنان دو قطبی شده است که جائی برای تعریف باصطلاح موسع از طبقه متوسط باقی نمانده و با تجزیه صفوف آن نوع تعابیرگل و گشاد بسیاری از آن ها یا به سمت طبقات و لایه های پائین و حاشیه رانده شدند و یا در خطررانده شدن قرارگرفته اند و البته بخش های کمترفوقانی هم با دلبستگی به افق بورژوائی زیست و زندگی و کنشگری می کنند. واقعیت آن است که امروزه خط فقر به گفته خوددست اندرکاران رژیم به مرزهای ۷-۸ میلیون تومان رسیده است. یعنی حتی خودرژیم هم مجبوراست که ۸دهک از طبقه بندی دهک های دهگانه خود را زیرخط فقر قلمدادکند که برای گذران حداقل زندگی اشان نیاز به بسته های حمایتی و یارانه های ناچیزدولتی دارند. با چنین خط فقری بسیاری از آ‌ن ها که به درست یا نادرست طبقه متوسط محسوب می شدند، عملا دیگر در قالب چنان تعاریفی نمی گنجند.

یک نمونه جالب از این نوع آشفتگی ها:
– چندروزپیش در گفتگوئی که بی بی سی* حول بافت اجتماعی و طبقاتی اعتراض کنندگان و تهیدستان داشت، یکی از از شرکت کنندگان به خطرمصادره جنبش نان و عدالت توسط طبقه متوسط تأکیدویژه داشت. و دلیل آن را نیز سیاسی شدن جنبش نان می دانست به زعم وی متعلق به خواست و گفتمان طبقه متوسط است! به گفته او این که امروزه آن مطالبات بویژه پس از سرکوب به خواست آزادی دستگیرشدگان و محکوم کردن کشتار و آزادی تبدیل شده است نشانه ای از همین مصادره است! (او لبته جنبش ۹۶ را نیز بدلیل تحت الشعاع قرارگرفتن آن توسط حرکات دختران خیابان مصادره شده می دانست). در سخن او مقداری تناقض وجودداشت: از یکسو ترکیب اجتماعی اعتراضات را مرکب از تهیدستان و طبقات متوسط (روبه پائین؟) می دانست و از سوی دیگر به زعم او گویا جنبش تهیدستان ذاتاعدالت خواهانه بوده و سیاسی نیست و ظاهرا هم نباید این مطالبات سیاسی بشود (او نگفت که اگر این مطالبات متعلق به اقشارطبقه متوسط است پس مطالبات سیاسی خودجنبش چیست؟) . در این رویکرد هم چنین تهیدستان گویا طبقه ای جدا از کارگران و مزدوحقوق بگیران هستند. البته اگر گفته می شد یا گفته شود که لازم است رابطه بین مطالبات و خواست های جنبش با گفتمان متناظرخود شفاف تر و روشن تر شود که موردسوء‌استفاده دیگر گفتمان ها و جریانات قرارنگیرد حرف نادرستی نیست ( که من نیز در مقالات مربوط به هفت روزی که ایران را تکان داد موردتأکید قرارداده ام* )و از این منظر لازم است که نسبت به گفتمان ها و رویکردهای طبقات دیگر از جمله همان طبقه متوسط در صفوف جنبش ضداستبدادی حساس بود. اما این که نفس ماهیت سیاسی شدن اعتراضات و یا ضرورت آن را به معنی مصادره جنبش توسط طبقه متوسط بدانیم نه فقط نادرست است، بلکه برعکس بی اعتنائی به سیاسی شدن مطالبات و لزوم دست یافتن به گفتمان مناسب با آن از قضا به معنای بازکردن دست طبقه متوسط برای مصادره است. بطورکلی در خواست او از طبقه متوسط -صرفنظر از این که مراداو واقعا از طبقه متوسط چه هست- که مصادره نکنید و اجازه دهید جنبش به حرکت اصیل خویش ادامه دهد یک توصیه خیالی و تاحدی ساده لوحانه است. چرا که در بستریک مبارزه عمومی ضداستبدادی که طبقات و گرایش های گوناگونی با درک های ویژه ای از منافع خود و با افق های گونداگونی حضوردارند و اساسا در جوامع طبقاتی داشتن چنین انتظاری ذهنی است و با واقعیت های مناسبات قدرت و مناسبات اجتماعی نمی خواند. او بجای آن که خودتهیدستان را به سمت ضرورت صیقل یافتن گفتمان ناظر برمطالبات واقعی خویش و مرزبندی با سویه های سرمایه دارانه و ضدعدالت خواهانه آن ها تشویق کند، انتظاردارد که دیگران ملاحظه آن ها را بکنند. بدیهی است که جنبش بدون افق و گفتمان همواره طعمه مناسبی خواهدبود برای امثال احمدی نژادها و یا موسوی ها در این سو و برای دیگر طیف های بورژوائی و جریانات منتسب به آن ها در آن سو.

صورت بندی جنبش
– توصیف جنبش «نان و آزادی» به واقعیت وجودی این جنبش نزدیک تراست تا توصیف آن به جنبش نان یا آزادی. چرا که برآمده از تجربه زیسته و روزمره مردم د رمواجهه با هردوی آن ها در قالب نظام حاکم است. بطورکلی در شرایط ایران باید به سنتزپیوندنان و آزادی هم چون پارادایم برآمده از تجربه زیسته چهل سال که رژیم هردو را به تناوب و یا باهم سرکوب کرده است توجه کرد و گرنه چه توسط رژیم و چه دیگران اعم از طبقه متوسط یا بورژوازی و نئولیبرال ها که مترصدموج سواری هستند مصادره خواهد شد. این نیز واقعیت دارد که در عین حال با یک رژیم استبدادی هار و بشدت سرکوبگری مواجهیم که همه بخش های جامعه را در برابرخود قرارداده و مصمم است تا آخرین نفس به جنگد که بیانگرآن است که کارگران و تهیدستان باید بتوانند ضمن مبارزه ضدسرمایه داری و برابری خواهانه، همزمان بطورقاطع با استبدادبی امانی که حافظ همان مناسبات هستند نیز به جنگند. اساسا خوداستبداد پیشاپیش هرخواست و حرکتی جلوی همه ایستاده و قد علم می کند. طبیعی است که هرجریانی که بتواند به معضل بزرگ استبداددینی که در عین حال مدافع مناسبات سرمایه داری به حارترین اشکال خودهم هست، در بستریک جبنش عمومی که با گرایش ها و سوگیری های مختلفی هم همراه است و بتدریج از هم فاصله خواهندگرفت پاسخ درخوربدهد؛ بدرجاتی که موفق شود قطعا این اوست که عملا هژمونی مسلط را بدست خواهد گرفت و می تواند مسیرجنبش را به سوی منافع خود هدایت کند.

طبقه متوسط جهانی و پوست اندازی های سرمایه داری
-البته بنظر می رسد این گفتگوکننده ظاهرا از تحولات جهانی هم که در طی چنددهه اخیرصورت گرفته است بی خبر یا به آن ها بی اعتنا است: مطابق آن طبقه متوسط جهانی هم بدرجاتی در حال ذوب شدن بوده و اساسا کسانی مثل اوباما و یا سندرزها و… با همین شعار به صحنه سیاسی ورودپیداکرده اند و یا نظریه پردازی چون فوکویاما نگرانی خود را از تحلیل رفتن طبقه متوسط هم چون پایگان لیبرال دموکراسی ابراز و گوشزدکرده اند، و اساسا عروج نئوفاشیسم هم به گونه ای بازتابی است از همین روندذوب شدن این لایه ها. زیرا که فراینددوقطبی شدن جوامع در مقیاس جهانی هم با سرعت زیادی در جریان بوده است. وانگهی در عصرجهانی شدن سرمایه و دست اندازی آن به همه قلمروهای زندگی و جامعه و روندادغام حوزه های کاروتولید با زندگی توسط سرمایه (و تبدیل شدن جمعیت جامعه وشهرها به کارخانه های نوین و محل شورش این بدن های اجتماعی تحت استتمار و بدون آینده ) و بهم آمیختن حوزه های تولید و بازتولید، موجب شده که عملا معنای سنتی طبقه بندی های اجتماعی گذشته دگرگون شود و طبقه کارگر و نبردطبقاتی بعدجهانی، بعدجنسیتی، بعدمبارزه با اشکال و فرم های جدید و بسیارگون استثمار پیداکند که با کلیت نظام سرمایه داری در جریان است. یکی دیگر از نتایج چنین تحولات ساختاری و همه جانبه، پیوند تنگاتنگ امراقتصادی و سیاسی است بویژه وقتی که انباشت نئولیبرالیستی در مقیاس جهانی و در سیطره بر جهان با بکارگیری انواع زور و خشونت و سرکوب و خلع یدمستمردارائی های مناطق کمترتوسعه یافته و یا با بی بی ثبات سازی مقررات حاکم بر کار و نظام دستمزدی، شیوه های انباشت اولیه و نوین را باهم ترکیب و بازتولید کند.

پس بطورخلاصه با دوقطبی شدن شرایط معیشتی و زیستی و استبدادبی کران، اولا آن بخش از لایه هائی که به هر دلیل در کادرطبقه متوسط تعریف می شدند با تغییررادیکال شرایط به طبقات متوسط روبه پائین و لایه های مرفه و روبه بالا تجزیه می شوند، و در واقع در جایگاه طبیعی خود در نظام سرمایه داری قرارمی گیرند. ثانیا در این میان صفوف تهیدستان که هم بدلیل دامنه بحران و فلاکت بیش از پیش گسترده می شود و شامل هم کارگرانی که شغل های ثابت خود را از دست می دهند و هم لایه های میانی که موقعیت خویش را از دست داده و می دهند و هم مهاجران مناطق تنگدست تر به حاشیه مراکزشهرهای مرکزی می گردند. صفوفی که به لحاظ خدمات و مقررات کاری به شدت بی ثبات و بیکار و یا دایما در معرض بیکاری بوده و محل زندگی و کارآن ها عمیقا درهم ادغام می شود. درعین حال کم نیستند در صفوف آن ها کسانی که دارای تحصیلات دانشگاهی و آگاهی های نسل های امروز بوده و جوانان بدون آینده ای که به آن جا پرتاب می شوند. در چنین شرایط بی ثباتی سرنوشت بخش های هنوزشاغل و بخش های دستخوش بی ثباتی بیش از پیش به هم گره می خورد. ثالثا در چنین شرایطی نه فقط تنظیم رابطه درونی صفوف جنبش متعلق به این بخش های مختلف زحمتکشان واجداهمیت است بلکه هم چنین با دیگرلایه ها و طبقات دارای افق های سرمایه دارانه در صفوف جنبش نیز دارای اهمیت است. از منظرمبارزه ضداستبدادی- ضدسرمایه داری و دموکراسی رادیکال و مستقیم، همسوئی در برابردشمن مشترک در عین مبارزه با گفتمان هژمونی طلبانه گرایش های بورژوائی اعم از لایه های میانی و فوقانی از هم جداناپذیرند.

-آخرین نکته پیرامون ترکیب دقیق طبقاتی جنبش است. با چنین گستره ای از اعتراض و با اطلاعات موجود طبعا نمی توان به طورقاطع و دقیق از ترکیب طبقاتی و سهم ونقش لایه های مختلف آن در جنبش سخن گفت. بهمین دلیل نسبت به اظهارنظر قاطع و یک بعدی پیرامون تمامیت آن باید محتاط بود. البته قطعا می توان با عطف به شواهدبسیار از حضور و نقش برجسته حاشیه نشین ها و تهیدستان یعنی از لایه های فقیرتر و بی ثبات ترطبقه و فوران خشم و نارضایتی آن ها سخن گفت. اما نمی توان و نباید کل طیف بندی جنبش را معادل آن تلقی کرد و از نقش جوانان زن و مرد و یا سایرلایه های طبقه کارگر و مزدوحقوق بگیر و یا لایه های میانی روبه پائین و نگران از سقوط به حاشیه غفلت کرد. توصیف و یا صورت بندی جنبش نان و آزادی برخاسته از مطالبات فی نفسه و نه عاریتی و وام گرفته از دیگرطبقات؛ بلکه اصالتا برآمده از تجربه ها و نیازها و آگاهی های نسل های دهه شصت و هفتاد و حتی هشتاد است در جهان بهم پیوسته امروز، که در آن هم بحران های داخلی و هم بحران هائی که از آن سو سرریز می شوند،‌ بویژه تأثیرات و تبادل تجربیات مشترک در منطقه ای که در آن قرارداریم. جنبش نان و آزادی یک جنبش در خود نیست و در تبادل پیوسته با جهان و محیط پیرامونی خوداست که در آن هم جهت گیری های رهائی وجود دارد و هم البته آسیب پذیری های مختلف داخلی و خارجی.
تقی روزبه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۹
آیا ایران در آستانه تحول است؟

یادداشت پنجم و یک جمع بندی:
از هفت روزی که ایران را تکان داد! یک، دو، سه و… چندانقلاب؟!
http://taghi-roozbeh.blogspot.com/2019/11/blog-post_25.html#more

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۶؛ ف. م. سخن

هیچ حکومت مستبدی زودتر از موعد سرنگون نمی شود؛ ف. م. سخن

انقلاب و دگرگونی حکومت، امری ست که عوامل آن در درون حکومت های استبدادی وجود دارد. این عوامل با خودِ حکومت زاده می شود و تا زمانی که استبداد وجود دارد آن ها هم وجود خواهند داشت.

به عبارتی این عوامل، خارج از حکومت نیستند که بعدا در آن قرار گیرند بلکه جزیی از ماهیت آن هستند که با آن زاده می شوند و با آن از میان می روند.

این عوامل اما در ابتدای چنین حکومت هایی، حالت جنینی دارند و به تدریج همراه با حکومت و رشد استبداد رشد می کنند. این رشد اجتناب ناپذیر است، به عبارتی تاریخ بشر، دستکم در دوران جدید نشان می دهد که هیچ حکومت استبدادی یی توانایی از میان بردن عوامل انقلاب را ندارد و هر چه بیشتر تلاش می کند و دست به سرکوب بیشتر می زند، این عوامل بر خلاف تصور حکام مستبد بیشتر رشد می کنند.

این ها نکاتی ست که حاکمان مستبد در عین حال که در تاریخ خوانده اند یا به چشم دیده اند، در طول حکومت خود از آن غافل می مانند و خود را تافته ی جدا بافته می پندارند.

اصرار حاکمان مستبد بر حفظ استبداد در عین حال که می دانند استبداد، عامل انقلاب است و انقلاب عامل از میان رفتن حاکمیت شان شاید موجب تعجب ناظران تاریخ شود، اما این «کوری» هم جزو لاینفک خصائل استبداد است.

مغز مستبدان در چنان حصاری از عناصر روانی و واکنشی اسیر می شود، که شنیدن صدای انقلاب امکان پذیر نمی شود.

اینها نکاتی نیستند که بخواهیم در اینجا پیرامون شان سخن بگوییم. نکته ای که در این نوشته ی کوتاه در باره ی آن سخن خواهیم گفت این است که کسانی که بر ضد استبداد مبارزه می کنند، آن ها هم از موضوع استبداد و خصائل ذاتی آن از جمله انقلاب بی خبر ند.

از علائم این بی خبری یکی آن است که ضد استبدادیون، رشد طبیعی عنصر انقلاب را باور ندارند و برای آن اهمیتی قائل نیستند و تصور می کنند که با اصرار آن ها و تزریق داروهای رشد مثل «آگاهی» و «تبلیغ حکومت بهتر» و «مزایای سقوط استبداد» و «چگونگی مبارزه با استبداد» می توانند وقوع آن را جلو بیندازند.

جلو انداختن وقوع تغییر و سرنگونی حاکمیت های استبدادی محال ممکن است. تاکید می کنم محال ممکن است. (مورد سزارین توسط نیروهای خارجی را مستثنا می کنیم).

تمام تغییرات حکومتی در تاریخ جهان، در زمانی انجام شده، که به نقطه ی رشد نهایی و «رسیده گی» رسیده است.

البته علل وقوع امر وقوع یافته را بعد از وقوع اش می توان به طور دقیق دنبال کرد، ولی با تغییر پارامترهای قبل از تغییر، نمی توان به طور قطع گفت که اگر چنین می شد، انقلاب زودتر به وقوع می پیوست و اگر چنان می شد انقلاب اتفاق نمی افتاد یا دیرتر به وقوع می پیوست.

در این زمینه می توان الی ماشاءالله بحث کرد و به نتیجه نرسید.

ولی عقلاً و منطقاً، می توان گفت که چون انقلاب واقع شده، پس به زمان واقع شدن رسیده بوده است.

و می توان این سوال را مطرح کرد که انقلاب واقع شده، تا چه اندازه به تزریق های رشد سریع توسط ضد استبدادیون ربط داشته و کار آن ها موجب تسریع امر شده است؟

حال دامنه ی بحث را کمی بسته تر می کنیم تا به نکته ی اصلی مان برسیم.

آگاهی دادن، امری موهوم است. به عبارتی در عین واقعی بودن نه میزان آن را می توان سنجید، نه میزان اثر گذاری اش بر انسان ها را می توان اندازه گرفت.

ما حرف «الف» را در باره ی حکومت مستبد می زنیم و این حرف در فضا می پیچد. برخی گوش ها این حرف را می شنود برخی نه. برخی حرف های شنیده شده بر انسان اثر می گذارد برخی نه. برخی از حرف های اثر گذار موجب عمل می شود برخی نه.

هیچ کس، از جمله شخص تاثیر پذیرفته از حرف «الف»، نمی تواند بداند که علت عمل او دقیقا چه بوده است یا حرف کدام تزریق کننده ی آگاهی موجب تغییر در عمل او شده است.

لذا تاثیر عنصر «آگاهی» در جلو انداختن انقلاب ابدا قابل محاسبه نیست.

ولی تبلیغ به انجام اعمالی مانند مبارزه ی مسلحانه با عوامل استبداد و در مقابل سرکوب مسلحانه استبداد، مقاومت مسلحانه کردن، این ها موضوعاتی است که قابل دیدن مستقیم و ارزشیابی در وقوع انقلاب است.

در اینجا، از مبارزه ی مسلحانه ی «پیشرو» و تهییج و تشویق مردم به دنباله رَوی از پیشرو، یعنی کاری که سازمان چریک های فدایی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران در دوران پیش از انقلاب انجام دادند سخن به میان نمی آوریم بلکه اسلحه را مستقیما و بدون واسطه، در اختیار مردم قرار می دهیم و این را فرض می گیریم که مردم آمادگی رو در رویی مسلحانه با نظامیان حکومت نکبت مستبد را دارند.

اولا مردم این آمادگی را هر چه تصور کنند که دارند، در واقعیت ندارند.

کسی که دانشجو ست یا نویسنده است یا کارمند بانک است یا کارگر است یا زن تحت ستم است، طبیعتا کسری کوچک از آمادگی نیروهای نظامی حکومت مستبد را که دائم در حال تمرین های سیستماتیک کشتار و سرکوب هستند ندارد.

تنها عاملی که به نفع مردم است، تعداد زیاد آن هاست. نظامیان هرگز نمی توانند از نظر تعداد، به جمعیت های میلیونی برسند.

این هم ممکن نیست که مثلا نیروی نظامی حکومت، فردِ آزادی خواه را به گلوله می بندد، و او از شدت خشم، و برای مقابله با این نیرو، تفنگ به سوی او می گیرد و او را از پای می اندازد.

اگر چنین فرضی، که تقریبا محال است، بتواند صورت تحقق پیدا کند، با فرض حالت های روحی و درونی که برای کشتن یک نفر لازم است چه باید کرد؟

در جنگ، تکلیف دو نیروی متخاصم معلوم است. ما ایران یم، و طرف مقابل ما عراق. ما باید عراقی ها را از خاک خود بیرون کنیم. هر کس لباس ارتش عراق به تن دارد را باید با گلوله بزنیم. اگر نزنیم او ما را می زند و کشورمان را فتح می کند.

در اینجا تکلیف معلوم است. فردا هم کسی ما را به جرم کشتن عراقی ها دستگیر و روانه ی زندان و فرستادن بر بالای دار نخواهد کرد.

اما در حالت مبارزه با عوامل حکومت مستبد، ابتدا این آمادگی را باید به دست آورد که این آدمکشان کسانی هستند مثل عراقی ها و شاید بدتر از آن ها. آن ها هموطن نیستند. آن ها یکی مثل ما نیستند که زن و بچه داریم و دنبال نان و آب برای آن ها هستیم. آن ها آدم کش اند و باید کشته شوند.

این حرف ها باید چنان تا مغز استخوان مان نفوذ کند که وقتی یک پاسدار یا لباس شخصی را دیدیم بدون معطلی گلوله را در سر او خالی کنیم. اما آیا می توانیم؟

سوال را مشخص تر بپرسم: چند در صد مردم عادی می توانند چنین کاری کنند؟

کارمند دانشجو پزشک وکیل راننده کارگر میوه فروش قصاب بقال… آیا این ها می توانند چنین کاری کنند؟

جواب قطعا این خواهد بود که تعداد بسیار اندکی از عهده ی چنین کاری می توانند بر آیند.

و حال سوال اصلی مطرح می شود:
این کار تا چه اندازه می تواند به سرنگونی حکومت استبدادی کمک کند و وقوع انقلاب را جلو بیندازد؟

جواب تقریبا مشخص است.

این نوع اسلحه به دست گرفتنِ «تزریقی» نتیجه ی مثبتی در پی نخواهد داشت و وقوع انقلاب را جلو نخواهد انداخت.

اما…
اما زمان وقوع انقلاب که برسد، و وقت سرنگونی حکومت استبدادی که برسد، و انقلاب به مرحله ی «رسیده گی» و «زایش» که برسد، در آن هنگام بخشی از همین مردم، بی هیچ دلیل خاص و قابل پیش بینی یی، اسلحه به دست خواهند گرفت و مستبدان را روانه ی گورستان خواهند کرد. مسلسل که هیچ، مردم را سوار بر توپ و تانک خواهیم دید که می روند تا کاخ استبداد را بر اندازند.

این مسلح شدن، تزریقی نیست. این مسلح شدن، طبیعی ست. وقت اش رسیده که نوزاد انقلاب زاده شود و تیر و تفنگ هم جزو طبیعت این زایش خواهد بود.

نه شعارهای زیبا و لطیف «ضد خشونت» موجب از دست نهادن سلاح و رفتار ضد خشونت خواهد شد، نه شعارهای زودرس «اسلحه به دست بگیرید» و «مسلح شوید» و «مقابله به مثل کنید»، موجب مسلح شدن مردم خواهد شد.

زمان آن خواهد رسید که اتفاقی که باید بیفتد خواهد افتاد.

اعتراضات اخیر در ایران، مرحله ای دیگر از رشد جنین انقلاب بود. متاسفانه نمی توان مدت نه ماهه مثل جنین انسان برای زایش او تعیین کرد، ولی می توان مراحل رشد آن را دید و امیدوار به دنیا آمدن اش شد.

بحث در مورد مقابله به مثل مسلحانه با حکومت بد نیست و می تواند آگاهی بخش باشد، ولی اگر تصور کنیم که با این بحث ها مردم مسلح خواهند شد، سخت در اشتباه خواهیم بود و این امر هم تنها بر سرخوردگی مردم خواهد افزود.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۵؛ ف. م. سخن

اپوزیسیون ایران و روابط با حکومت های خارجی؛ ف. م. سخن

چرا حکومت های خارجی، در اعتراضات اخیر بنزینی، خود را به کوچه علی چپ زدند و اپوزیسیون برای جلب توجه و همراهی آن ها چه می توانست بکند که نکرد؟

چرا برای حکومت های خارجی، درگیری های هنگ کنگ مهم تر از درگیری های خیابانی در کشور ما بود؟

چرا سران حکومت های خارجی، ما و مردم ما را به هیچ می گیرند، و با حکومت نکبتی که ایران و دنیا را در آتش می خواهد، به شیوه ی معامله گرانه برخورد می کنند؟

چرا اپوزیسیون ما، با وجود این شیوه های نفرت انگیز، همچنان نگاه به طرف خارجی ها دارد؟

آیا می توان امید به تغییر رفتار خارجی ها داشت و آن ها را مجاب کرد تا به اعتراضات مردم ایران بیشتر توجه کنند تا معامله و بده بستان با حکومت نکبت اسلامی؟

این ها سوال هایی ست که اپوزیسیون ایرانی، معمولا با تعارف و بی قیدی از کنار شان می گذرد با این امید که کشورهای خارجی، خود به خود از خواب خوش -یا درست تر بگوییم از به خواب زدگی خود- بیدار شوند و وظیفه ی «انسانی» شان را انجام دهند.

آیا اصولا چیزی به نام وظیفه ی انسانی در روابط بین الملل وجود دارد، یا هر چه هست، همین است که امروز به عیان می بینیم و حاکی از بی آزرمی در روابط حکومت های خارجی با مردم ایران است.

ما در علوم سیاسی دو اصطلاح «هیرارشی» و «آنارشی» داریم که تعریف این دو می تواند برای درک سوال هایی که در بالا مطرح کردیم به کار آید.

وقتی می گوییم روابط بین الملل، منظورمان روابطی است که از مرزهای روابط دولت و حکومت با مردم خودش خارج می شود و به کشورهای خارجی و حکومت ها و مردم این کشورها ارتباط پیدا می کند.

در روابط حکومت با مردم خودی، آن چه حاکم است، «هیرارشی» یا سلسله مراتب است.

در روابط حکومت با حکومت های دیگر، آن چه حاکم است، «آنارشی» و فقدان سلسله مراتب است.

وقتی از هیرارشی سخن می گوییم، منظورمان روابط کاملا تنظیم شده ی از بالا به پایین و روابط تعیین شده ی میان افراد در این سلسله مراتب است.

آن چه در یک اداره می گذرد، مثال خوبی است برای تعریف هیرارشی.

روابطْ مشخص است، جایگاه افراد مشخص است، رییس و مرئوس مشخص است، تقسیم وظایف مشخص است، مواردی که باید تشویق و تقویت شود و مواردی که باید با تنبیه، حذف شود و از میان برود مشخص است…

اما در روابط بین الملل، چنین هیرارشی یی وجود ندارد و به نوعی هرج و مرج در این روابط حاکم است.

ما در روابط بین الملل، رییس و مرئوس نداریم، وظیفه ی از پیش تعیین شده نداریم، کدکس و شیوه نامه های مدون نداریم، وظیفه نسبت به سایر عناصر موجود در این روابط نداریم…

به بیان دیگر، نوعی هرج و مرج و هر کی هرکی در روابط بین الملل حاکم است حتی با وجود قراردادها و تعهدها و تشویق ها و مجازات ها.

باید توجه داشت که در روابط اقتصادی و تجاری بین الملل، هر چه مفاد قراردادها و توافق ها، به شدت کنترل و اجرا می شود، در روابط انسانی و بشری بین الملل، قرارداد و توافق نه تنها لازم الاجرا نیست بلکه می تواند در هر زمان و به هر شکل باطل و فسخ و کان لم یکن شود و بدتر از همه کلا نادیده گرفته شود.

به بیان دیگر در روابط بین الملل، آنچه مربوط به انسان ها می شود، تضمینی برای اجرایش نیست و در ساختار غیر هیرارشیک، می تواند به سادگی فاقد ماهیت اجرایی شود.

پس به طور خلاصه و در یک جمله می توان گفت که روابط بین الملل، روابطی ست که تحت شرایط آنارشیک عمل می کند و تضمین این روابط تنها از طریق زور و پول امکان پذیر است.

در این روابط، زور مساوی است با اقدام نظامی، و پول مساوی است با اقدام اقتصادی.

با به کار گیری این دو عامل می توان تضمینی برای اجرای تعهدها و قرار دادها به وجود آورد.

اما اگر روابط بین الملل، با تعریف گسترده تر، از چهارچوب دولت ها و حکومت ها بیرون رود و با روابط بین الملل ملت ها، پیوند بخورد آن گاه چه اتفاقی خواهد افتاد؟

در همین مثال ما، یعنی رابطه ی حکومت های خارجی با مردم معترض ایران و نیز گروه های اپوزیسیون ایرانی، اگر رابطه ی سیستماتیکی وجود داشته باشد که ندارد، رابطه ی آنارشیک و بی در و پیکر است، و به دلیل «فقدان» منافع اقتصادی و اصولا هر منفعت دیگری برای خارجی ها، هیچگونه جدیت و ضمانت اجرایی برای توافق ها و تعهدها وجود ندارد و آن چه ما شاهد خواهیم بود، شنیدن حرف های زیبا و تو خالی خواهد بود.

در وضعیت فقدان هیرارشی و حاکمیت هرج و مرج در روابط، چگونه می توان به حداقل تضمین ها دست یافت و مُهر «اخلاق انسانی» بر پای این تضمین ها نهاد؟

آن چه، هم در روابط بین حکومت ها و دول، و هم در روابط حکومت ها با مردم کشورهای دیگر می تواند نقش موثری ایفا کند، عنصر «اقتدار» است.

اقتدار، یکی از شرایط تضمین روابط و پایداری آن در روابط درونی حکومت و تنظیم هیرارشی ست.

اقتدار، که ایجاد اتوریته می کند، طی روابط دراز مدت و نظام مند، میزان کمّی و کیفی اش مشخص می شود.

مثلا در دوره ای، امریکا در جهان صاحب اقتدار بود. این اقتدار برای او ایجاد اتوریته می کرد و این صرف نظر از ضمانت های اجرایی تعهدها و قراردادها بود.

اقتدار امریکا نه تنها به خاطر برتری های مادی بلکه به خاطر شیوه های معنوی این کشور نیز بود که با وجود ارتباط مستقیم با عوامل مادی، دستکم در اثر تبلیغات مستقیم و غیر مستقیم، این طور به نظر می رسید که اقتدار معنوی نیز ورای منافع مادی در روابط این کشور با سایر کشورها عمل می کند.

اما حقیقت این است که آن زمان هم اقتدار معنوی، ناشی از اقتدار مادی امریکا بود.

اقتدار معنوی، اندک اندک و در طول زمان معنی اش را از دست داد، و منافع مادی، به شکلی صریح و بی تعارف جای آن را گرفت.

نه تنها امریکا بلکه کشورهای اروپایی، این صراحت را به حد اعلا رساندند طوری که ماکرون در پاسخ به سوال خبرنگار با سابقه ی ما جناب شاهید، علنا و صراحتا گفت که برای ما روابط رسمی با جمهوری اسلامی در اولویت قرار دارد و ما ناچار به داشتن رابطه با ج.ا. هستیم هر چند این روابط مردم معترض را خوش نیاید (نقل به مضمون).

بحث را خلاصه کنیم. در شرایطی که مردم معترض و مخالف حکومت نکبت چیزی در اختیار ندارند که با عرضه ی آن حکومت های خارجی را به سمت خود جلب کنند، تنها چیزی که برای ما باقی می ماند، اقتدار معنوی ست که باید با آن، دولت های خارجی را تا حد ممکن به سمت خود و مردم ایران و منافع شان جلب کنیم.

متاسفانه به دلیل به هم ریختگی روابط اپوزیسیون، و سبک بودن شیوه های مبارزه ی اپوزیسیون، و نیز جدی گرفته نشدن اپوزیسیون به خاطر عملکرد غلط توسط اکثریت مردم ایران، کلا ما فاقد اقتدار معنوی هستیم و روابط سبک و سخیفانه ی دول خارجی با ما مردم معترض، به خاطر فقدان همین اقتدار معنوی ست.

در نتیجه، نگاه خارجی ها، به طرف روابط با حکومت نکبت است که سودهای کلان مادی برای آن ها در پی دارد.

بنابراین به جای گله مند بودن از خارجی ها، باید از خودمان گله مند باشیم، که منزلت خود را نزد دولت ها به مقدار زیاد از دست داده ایم و آن ها را به سمت حکومت بدکار اسلامی رانده ایم.

برای به دست آوردن اقتدار معنوی، باید احترام و منزلت در میان دولت ها به دست آوریم، و این کارِ بسیار می طلبد.

مهم ترین این کارها، داشتن شناخت و سواد نسبت به همین مسائلی است که در این مطلب موجز بیان شد.

گام های بعدی را بعد از به دست آوردن این شناخت می توان برداشت.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۴؛ ف. م. سخن

پاسخ به یک سوال: چرا ایرانی ها بانک های خودشان را آتش می زنند؟؛ ف. م. سخن

امروز، در سایت بی بی سی، خبری منتشر شده بود با این مضمون که «رسانه های امریکا می پرسند: چرا ایرانی ها بانک های خودشان را آتش می زنند؟»

این سوال و پاسخ آن، چند وجه دارد که رسانه های امریکا ظاهرا فقط یک وجه آن را مورد توجه قرار داده اند و آن آتش زدن بانک ها توسط مردم است.

پیش از پرداختن به وجوه مختلف موضوع، پاسخ همین وجه را می دهیم:
مردمی که بانک آتش می زنند، آن را موسسه ی خود نمی دانند، بلکه دستگاه تسهیل مالی غارتگران حکومتی یا وابسته به حکومت می دانند.

رسانه های امریکایی، احتمالا اطلاع ندارند که مردم عادی، برای دریافت یک وام مختصر و ناچیز، باید چه مشقاتی را متحمل شوند، و چه اسناد و مدارک و ضمانت هایی به بانک ارائه دهند. در نهایت نیز، احتمال عدم وصول وام همیشه وجود دارد.

دختر و پسری تازه ازدواج کرده اند و برای خرید چند وسیله از وسایل خانه، تقاضای وام ازدواج می دهند. دشواری اخذ این وام به حدی ست که عروس و داماد، عطای وام بانکی را به لقایش می بخشند.

فاجعه ی دیگر، بهره ای ست که برای وام بانکی گرفته می شود. این بهره، با هیچ نُرم بین المللی سازگار نیست و رقمی چپاولگرانه دارد.

وام گیرندگان بعد از ناامید شدن از گرفتن وام مختصر، سراغ نزولخواران می روند و با نرخ های بهره ی وحشتناک، هست و نیست خود را برای وام درخواستی به خطر می اندازند.

از سوی دیگر، کسانی که سرمایه و پس انداز خود را در بانک می گذارند تا با بهره ی آن زندگی شان را بگذرانند، با در نظر گرفتن میزان بهره، و عدم تناسب آن با میزان تورم، هر سال مقدار زیادی از پس انداز خود را از دست می دهند.

در سال گذشته، شاهد ورشکستگی چند بانک خصوصی با مجوز بانک مرکزی بودیم که هست و نیست پس انداز کنندگان را به یغما بردند و جواب گویی هم برای سرمایه ی از دست رفته پیدا نشد.

تمام این ها در حالی ست، که افراد حکومتی یا وابسته به حکومت، وام های حیرت انگیز چند صد و گاه چند هزار میلیاردی دریافت می کنند، بدون آن که تضمینی برای باز پرداخت آن ها بدهند.

این افراد بعد از سودخواری های باورنکردنی، وام شان را تبدیل به بدهی پرداخت نشده و سوخت شده می کنند و با پول های به یغما رفته به خارج از کشور می گریزند.

روسای فاسد بانک ها، که زیر علم اسلام حکومتی سینه زده اند و برای حفظ حکومت یقه درانده اند، واسطه ی اخذ این وام های کلان هستند که خود در نهایت از ایران فرار می کنند. نمونه ی محمود رضا خاوری، روشن ترین مثال در این زمینه است.

در نتیجه، بانک و موسسه ی مالی، برای ایرانیان، ابزار رفاه و گره گشایی در زمان گرفتاری نیست بلکه دستگاهی ست برای گرفتن پول از آن ها و ریختن این پول به حلقوم حکومتیان و غارتگران.

اگر مردم چنین موسساتی را به آتش بکشند، با این توصیفات، حق دارند.

اما در روزهای اعتراض اجتماعی و سیاسی، این فقط مردم نیستند که اقدام به آتش زدن بانک ها می کنند.

در میان مردم، افرادی از دستگاه های امنیتی خودِ حکومت حضور دارند که برای اثبات این که آتش افروزان، جزو اشرار هستند و به سرمایه های ملی آسیب می رسانند، اقدام به آتش زدن بانک ها و سایر اموال ملی می کنند، با این هدف که دلیلی برای سرکوب شدید مردم به وجود آوَرَند و آن ها را با گلوله درو کنند.

کاری که هم در اعتراضات دانشجویی ۷۸، هم در اعتراضات اصلاح خواهانه ی ۸۸، و هم در اعتراضات سرنگونی طلبانه ی ۹۸ شاهد آن بوده ایم و هستیم.

ایرانیان، بیمار روانی نیستند که به اموال ملی و متعلق به خودشان آسیب بزنند. این ها اموال و نهادهای حکومتی ست که ابزار چپاول ملت است. درک این موضوع شاید برای رسانه های امریکایی امری دشوار باشد، اما بدون شک، برای ما ایرانیان کاملا مشخص و جا افتاده است.

من و امام موسی صدر بخش سوم

دستآویزی به نامِ “اوامرِ ملوکانه”

هوشنگ معین زاده

آقای قدر که از بدو ورودش به لبنان، نگاه خصمانه‌اش را نسبت به من آشکار ساخته بود، چنانکه رفت، بعد از دو ماه و اندی هم که مرا به حضور پذیرفت و قرار شد با هم همکاری کنیم، نظرش نسبت به من تغییر نکرده بود.با هم رفت و آمد و گفتوگومیکردیم، امّا احساس من این بود که او فقط میخواهد مرا با برنامه‌هایش که به تنهائی قادر به انجام آنها نبود،همراه کند. به خصوص آن قسمتی که مربوط به موضوع آقای صدر بود که من رابط او با سازمان بودم.
اوهیچ وقت اشاره‌‌ای به خصومتش با موسی صدر نمی‌کرد و تمام هم و غمش صرف آن می‌شد تا به من بقبولاند که به موسی صدر نمی‌شود اعتماد کرد، زیرا با ما رو راست نیست! من هم که در اساس، مخالفت چندانی با این نظر او نداشتم،همهٔ تلاشم را صرف آن می‌کردم تا او را قانع کنم که:«همین موسی صدر غیر قابل اعتماد، به دلایل متعددی، دوستی‌اش به نفع کشور ماست و ما نباید او را برنجانیم، از خود برانیم و در آغوش دشمنانمان بیندازیم».اما به دلایلی که به آن خواهم پرداخت، او زیر بار این واقعیت نمی‌رفت. در این مرحله بود که به این نتیجه رسیدم که اصولاً آقای قدر بدون داشتن دشمنان فرضی، کارش پیش نمی‌رود و یا این که نمی‌تواند کارش را جلو ببرد.
او برای این که به مرکز و به پادشاه ایران نشان دهد که یک سفیر فوقالعاده است و انتخابش برای سفارت لبنان درست و بجا بوده، مخصوصاً به دشمن تراشی دست می‌زد، و در لبنان نیزدشمنی مانند موسی صدر برای او نعمتی بود که می‌توانست روزانه همهٔ حرکات و سخنان او را با چاشنی ضدیتش با ایران، به تهران گزارش کند تااز دو کانال مختلف، سازمان اطلاعات و امنیت کشور و وزارت خارجه به شرف عرض پادشاه برسد.
از این‌رو، پس از تلاش‌های بینتیجه‌‌ام برای قانع کردن اودر تغییر رویه‌اش نسبت به موسی صدر، ترتیبی دادم که این دو با هم بنشینند و رو در رو صحبت کنند. با این امید که شاید با گفتوگوی مستقیم، اختلافاتشان برطرف گردد.
این کار را با کمک یکی از دوستانم که از تجار سرشناس لبنان واز طرفداران موسی صدر بود، انجام دادم. آن دو، دو بار در منزلِ دوست تاجرمن و یک بار هم در منزلِ خود من، با هم ملاقات و گفتوگو کردند که البته این گفتوگوها دونفره بود و ما هرگز از مفادِ آن اطلاع پیدا نکردیم.

موسی صدر منصور قدر

واقعیت این است که در این مورد خاص، خود من کوچکترین تلاشی برای پی بردن به موضوع مذاکرات آن دو و آگاهی از نتیجهٔ صحبت‌شان نکردم. چون هدفم از میان بردن اختلافات و کدورت‌های آن دو بود. فکر می‌کردم با این دیدارها، مشکلاتشان حل واز میان برداشته می‌شود و من به نتیجهٔ دلخواه خود می‌رسم. بنابراین علاقهای به دانستن نتیجهٔ مذاکرات آنها نداشتم.
این که چرا آقای قدر هیچ اطلاعی از نتیجهٔ مذاکرات خود با آقای صدر به من نمی‌داد، دلایل خود را داشت. بیشک یکی از این دلایل آن بود که او نمی‌خواست هیچ کس دیگر در جریان اختلافات اساسی او با موسی صدر قرار بگیرد، به خصوص من که می‌دید چطور با دلیل و منطق می‌کوشیدم او را از خصومت با موسی صدر منصرف کنم و مصرانه استدلال می‌کردم که این خصومت به نفع مملکتمان نیست!
بعد از سومین ملاقات مابین آن دو بود که دیدم نه تنها اختلافات آنان برطرف نشد، بلکه خصومت قدر نسبت به صدر هم به جائی رسیده که تصمیم گرفته او را از مسند ریاست مجلس اعلای شیعیان لبنان پائین بکشد.
وقتی این موضوع را با من در میان گذاشت و خواست که در این باره به اتفاق هم برنامه‌ای تهیه و اجرا کنیم، چندین روز وقت من صرف آن شد که او را از این کار منصرف کنم. بیشک خود او هم به نادرست بودن کارش، آگاه بود و به یقین هم می‌دانست که پائین کشیدن موسی صدر از مجلس اعلای شیعیان لبنان به سادگی شدنی نیست. ضمن این که این کار بر خلاف نظر آقای قدر،کاملاً به ضرر کشور ما بود. ولی او حاضر بود به هر کاری دست بزند تا صدر را ازسر راهش بردارد.
و من، پاکدلانه اصرار داشتم او را قانع کنم که به جای خصومت با آقای صدر، بهتر است با کمک به او،از وجودش در جهت اهداف کشورمان استفاده کنیم. چرا که در غیراین صورت موجب دشمنی علنی او با ایران می‌شویم که دود آن هم به چشم کشورمان و هم به چشمان خود او خواهد رفت.اما متاسفانه همهٔ دلایل و استدلال‌های من، در او بیاثر بود تا این که روزی با لحنِ بسیار حق به جانبهای گفت:
آقای معین زاده! با این که من نباید اسرار محرمانهٔ پادشاه مملکتمان را برای کسی بازگو کنم، ولی امروز ناچارم بر خلاف تعهدم، به شما بگویم که عوض کردن موسی صدر از ریاست مجلس اعلای شیعیان لبنان،امر ملوکانه است.
در اجرای اوامر ملوکانه، من باید او را از ریاست مجلس اعلای شیعیان لبنان پائین بکشم! بعد هم با حالتی آمرانه گفت: «تو می‌توانی اوامر ملوکانه رانادیده بگیری! ولی من چنین جرأتی ندارم!».
با این حربهیِ قاطع، او مرا خلع سلاح کرد. چون مطمئن بودم که اگر کلامی خلاف میل قدر در این باره می‌گفتم، حرف مرا، پیراهن عثمان می‌کرد و پرونده‌ای برایم می‌ساخت که کارم با کرام الکاتبین می‌افتاد! احدی هم نمی‌توانست،حتی با آب زمزم هم گناه نابخشودنی مرادر طفره رفتن از اجرای اوامر ملوکانه، از پرونده‌ام پاک کند.
قدردر حالی که خلع سلاح شدن مرا موذیانه نظاره می‌کرد، پند و اندرزم نیز می‌دادو تاکید می‌نمود که انجام این کار واجب است، چون دستور، دستورِ شخصِ پادشاه است.
اما من در این اندیشه بودم که «چگونه ممکن است، پادشاه ایران که سیاستمدارانی مانند ژنرال دوگل و نیکسون و بسیاری دیگر از رهبران جهان در بینش و خردمندی او در امر سیاست جهانی سخن گفته‌اند، چنین اشتباه بزرگی بکند!؟ و به سفیر خود در لبنان دستور پائین کشیدن شخصی را از مسندش بدهد که چند ماه پیش او را به گرمی در بارگاهش پذیرفته و همه گونه قول کمک و مساعدت به او داده است؟»
در آن روزها، من با همهٔ ناپختگی‌ام، باور نداشتم که پادشاه ایران که همیشه مواظب رفتار و کردار و موقعیت خود، در سطح جهانی و روابطش با شخصیت‌های سیاسی، فرهنگی، مطبوعاتی، دینی و غیره بوده، چنین خطائی بکند و دستی دستی شخصیتی مانند موسی صدر را که می‌توانست مُبلغ خوبی برای او در کشورهای مسلمان منطقه و جهان باشد، بدون هیچ دلیلی از خود برنجاند و ناراضی کند و این مُهرهٔ مهم را بی سبب از دست بدهد؟ درحالی که در ملاقاتی که موسی صدر با او داشت، شاه با کمال میل و علاقه درخواست وی برای کمک به شیعیان لبنان را پذیرفته بود!
گفتنی است که سفر آقای صدر به ایران، دیدارش با پادشاه فقید و حضور جناب قدر در لبنان، از نظر زمانی چندان زیاد نبود. در این مدت کوتاه هم که من در لبنان حضور داشتم،هیچ موضوع خاصی در رابطهٔ آقای صدر و ایران پیش نیامده بود. بنابراین، دلیلی دال بر صدور اوامر ملوکانه به آقای قدر وجود نداشت.
گر چه قدر با هوشیاری خود، متوجه شده بود که من دروغش را باور نکرده‌ام، اما این را هم میدانست که نه تنها من، بلکه بالاتراز من هم جرأت نداشت از پادشاهِ مملکت صحت و سقمِ گفتهای را که به نقل از او می‌گویند، جویا شود!
این که آقای قدر برای قانع کردن من به همکاریش در این مورد خاص، چنین دروغی راسر هم کرده بود، بیشتر برایم پذیرفتنی بود تا قبول صدور اوامر ملوکانه.
سکوت کرده بودم و به این موضوعات فکر میکردم که قدر پرسید: حالا نظرت چیست و میخواهی چه کنی؟
گفتم:همان طور که فرمودید، اوامر ملوکانه را نمی‌شود نادیده گرفت، ولی از مشکلات موجود هم نمی‌شود چشم پوشید. موسی صدر با کلی تمهیدات و برنامه ریزی‌های این و آن، به لبنان آمده و بازیرکی و هوشمندی خود به این مقام رسیده است. اکنون که او در اوج شهرت و محبوبیت قرار دارد، پائین کشیدنش از این سمت کار آسانی نیست.چنین کاری هم نیازمند یک برنامهریزی دقیق و مساعد کردن اوضاع و احوال و ایجاد شرایط مناسب برای برداشتن اوست، که نمی‌دانم چگونه می‌شوداین کار را انجام داد؟
در این مورد خاص، نخستین پرسش این است که اگر او را برداشتیم، چه کسی را می‌خواهیم جایگزین او کنیم؟ به یقین برای جایگزینی او، آخوندی با مشخصات موسی صدرنداریم. بنابراین، ما با یک رئیس مجلس اعلای شیعیان «لبنانی»،سر و کار خواهیم داشت. این رئیس جدید لبنانی کیست؟ آِیا چنین کسی را در نظر داریم؟ بعد، رابطهٔ او با ما چگونه خواهد بود؟ چگونه می‌خواهیم او را در اختیار خود بگیریم؟ تازه به چه قیمتی؟ آیا او با ما رو راست خواهد بود؟و بعد، اگر چنین آخوندی را پیدا کردیم، مگر نه این که باید با او به گفتوگو بنشینیم و او را در جهت خواسته‌های کشورمان آماده کنیم؟ کاری که نتیجه‌اش از هم اکنون نامعلوم است.
واقعیت این است که هر چه فکر می‌کنم، نمی‌فهمم که چه لزومی دارد که ما این همه زحمت بکشیم و موسی صدر را از مسندش به زیر بکشیم و بعد شخص دیگری را پیدا و با او رابطه برقرار کنیم! بعد هم معلوم نباشد که آیا او واقعاً در اختیار ما خواهد بود یا نه!؟ و افزودم: از نظر اطلاع شما نیز باید به صراحت بگویم که تا به امروز این نمایندگی که من به تازگی آن را تحویل گرفته‌ام، با هیچ آخوند لبنانی ارتباط آنچنانی نداشته و کسی را هم برای چنین موقعیتی در نظر نگرفته است.
قدر که در مقابل منطق اصولی من هیچ حرفی نداشت، ابرو در هم کشید و گفت:
– خوب!مگر نمی‌شود یک آخوند ایرانی را به جای موسی صدر بنشانیم؟
گفتم: اگر آخوند ایرانی شرایط موسی صدر را داشته باشد، اشکالی ندارد! ولی ما چنین آخوندی نداریم، ولابد می‌دانید که موسی صدر تبار لبنانی دارد.نیاکان او در زمان صفویان از جبل عامل لبنان به ایران کوچ کرده بودند و به همین علت هم خیلی راحت توانست ملیت لبنانی بگیرد.
بعد از مدتی گفتوگو در این مورد،پرسید:
– اصلاً در میان آخوندهای ایرانی که در لبنان هستند،‌ کسی هست که قابلیت جانشینی صدر را داشته باشد؟
پس از تعمق کوتاهی گفتم:
– تنها آخوندی که من می‌شناسم و ممکن است به درد این کار بخورد، «سید حسن شیرازی» است. کسی است که از عراق اخراج شده و اکنون ساکن لبنان است. به نظرِ من، تنها آخوندی است که می‌شود برای آینده روی او سرمایه گذاری کرد. اما این که بتواند از پس برنامهٔ جانشینی آقای صدر برآید، شک دارم.
قدر از من خواست که برنامهٔ تعویض آقای صدر از مجلس اعلای شیعیان لبنان را به گونهٔ سرپوشیده با او مطرح کنم و ببینم برای این کار آمادگی دارد یا نه؟
در اینجا، پیش از این که مطلب را ادامه دهم، لازم است به دو اتفاق مهمی که در این فاصله، دررابطهٔ من و آقای قدر افتاده بود، اشاره کنم.

همایون منصور

۱- ارتقاء من به ریاست نمایندگی سازمان اطلاعات و امنیت کشور،در لبنان.
در گیر ودار کشمکش‌های میان من و آقای قدر، آقای همایون منصور، رئیس نمایندگی ساواک در لبنان،ماموریتش به پایان رسیدوآمادهٔ بازگشت به ایران بود. با توجه به این که انتخاب جانشین او، به عنوان رئیس نمایندگی لبنان، با نظر آقای قدر صورت می‌گرفت، من از فرصت استفاده کرده و به او گفتم: پس از رفتن آقای همایون منصور،اگر شخص دیگری به عنوان رئیس نمایندگی انتخاب شود، من هم تقاضای بازگشت به ایران را خواهم کرد. قصدم این بود که به آقای قدربگویم که علاقهٔ‌ٔ چندانی به ماندن در لبنان ندارم. به خصوص این که اگر قرار باشدرئیس جدیدی با نظر ایشان به لبنان بیاید.

آقای قدر خیلی سریع منظور مرا گرفت و با تعجب گفت: تو را با درجهٔ سروانی، به ریاست نمایندگی ساواک در کشور مهمی مثل لبنان، انتخاب نخواهند کرد.
گفتم: ایرادی ندارد و من هم بر می‌گردم به ایران. با توجه به این که چندماه دیگر من باید برای درجه سرگردیام، امتحان بدهم. لذا بهتر است در ایران باشم و خود را آمادهٔ این امتحان کنم.
بعد از گفتوگوهای زیاد در این باره، آقای قدر که مرا مصمم دید، به خاطرِ برنامه‌هایش که نیازمند همکاری من بود گفت: در سفری که به تهران دارم، در این باره صحبت خواهم کرد. ببینم چکار می‌توانم بکنم.
با سفر آقای قدر به تهران، موضوع نمایندگی من رو به راه و حکم ریاست نمایندگی ساواک در لبنان به نام من صادر شد.

امتحان درجهٔ سرگردی‌ من هم در لبنان انجام گرفت. به این ترتیب که وابستهٔ نظامی ایران در اردن هاشمی، سرتیپ رضا مسیحزاده با پرسش‌هائی که از ایران فرستاده بودند، به بیروت آمد و با نظارت جناب سفیر، آزمایش کتبی درجهٔ سرگردی من در سفارت انجام گرفت. در آن سال من در بیروت و همدورهٔ دیگرم، سروان حبیب تسلطی که شاگرد اول دورهٔ ما بود و در آن زمان در ویتنام خدمت می‌کرد، در محل ماموریت خود امتحان دادیم.

۲- قطع تماس ‌من با موسی صدر
آقای قدر در سفر دیگرش به ایران، از سازمان خواسته بود که من ارتباطم را با آقای صدر قطع کنم. رابطه‌ٔ من با آقای صدر مربوط می‌شد به این که اگر آقای صدر پیامی برای سازمان (سپهبد ناصر مقدم مدیر کل اداره سوم ساواک)، داشت به من بسپارد که به تهران منتقل کنم و اگر سازمان هم پیامی برای آقای صدر داشت، من آن را به ایشان برسانم. و اینک به درخواست آقای قدر،دیگر اجازه نداشتم که با آقای صدر تماس بگیرم.
داستان ممنوعیت من از تماس با موسی صدر، برمی‌گردد به بعد از جریان مربوط به مصاحبهٔ آقای صدر با سلیمالوزی مدیر و سردبیر مجلهٔ معروف «الحوادث». زیرا از زمان حضور من در لبنان، نه سازمان پیامی برای آقای صدر فرستاده بود و نه آقای صدر پیامی برای سازمان ارسال کرده بود. لذا، نیازی به ارتباط من با ایشان نبود. بعد از این مصاحبه بود که آقای صدر از من خواست به دیدارش بروم تا پیامی برای سازمان بفرستد و این اولین دیدار کاری من با آقای صدر بود. در آن دیدار، ایشان داستان مصاحبه خود را با الحوادث برای من تعریف کرد و آن قسمت از مقاله را که با سوءنیت به تهران گزارش شده بود، برایم خواند و خودش آن را ترجمه کرد. بعد هم از من خواست که از تیمسار مقدم بخواهم که این مصاحبه توسط یک مترجم مسلط به زبان عربی ترجمه شود.

مصاحبه مطبوعاتی موسی صدر
وقتی آقای قدر از جریان دیدار من با موسی صدر و گزارشم با نظر مثبت به تهران مطلع گردید، متوجه شد که ارتباط داشتن من با آقای صدر به مصلحت او نیست. چون برای اولین بار بود که می‌دید، از طرف نمایندگی سازمان اطلاعات و امنیت کشور در خارج، گزارش او در سمت سفیر شاهنشاه آریامهر، با دلیل و مدرک نادرست عنوان می‌شود.
از دید آقای قدر ارتباط من با موسی صدر به هیچ وجه به مصلحت او نبود. از این‌رو در سفرش به تهران به ارتشبد نصیری گفته بود که معین‌زاده تحت تأثیر آقای صدر قرار گرفته‌ و مصلحت نیست که دیگر با او در ارتباط باشد. سازمان هم بیآن که در این مورد تحقیق و از من پرسوجوئی کند، به من ابلاغ کرد که از آن به بعد ارتباطم را با موسی صدر قطع کنم.
گفتنی است که من غیر از رابط بودن بین موسی صدر و سازمان، ارتباط دیگری با او نداشتم. این که چرا و به چه دلیلی من ممکن بود تحت تأثیر آقای صدر قرار بگیرم، برایم روشن نبود. در آن مورد خاص هم من گفتههای آقای صدر را عیناً به مرکز منعکس کرده بودم و آنها هم می‌باید نوشتهٔ مرا که نظر آقای صدر بود، بررسی و در باره‌اش تحقیق می‌کردند.
واقعیت این است که آقای قدر می‌خواست تنها رابطهٔ میان موسی صدر با تهران را قطع کند، تا هیچ کس غیر از او، دربارهٔ موسی صدر به ایران خبری منعکس نکند.
من در تمام مدتی که در لبنان بودم، یک بار در زمان سفارت آقای رکن الدین آشتیانی به درخواست خودم به منظور اعلام حضورم در لبنان، در دفتر کار آقای صدر (مجلس اعلای شیعیان) به دیدار او رفتم. یک بار هم در زمان انتشار مصاحبهٔ آقای صدر با سلیم الوزی مدیر و سردبیر «الحوادث»، به درخواست او، باز هم در مجلس اعلای شیعیان وی را ملاقات کردم و بس. در دومین ملاقات بود که من برای اولین بار، پیام ایشان با شرح مفصلی که حاکی از خواندن مقاله به زبان عربی توسط خود ایشان و ترجمه‌اش به فارسی بود را به مرکز گزارش کردم.
در اینجا، می‌باید این نکتهیِ بسیار مهم را هم یادآور شوم که متاسفانه با وجود این که حق به جانب موسی صدر بود، سازمان اطلاعاتِ و امنیت کشور جرأت نکرد به عرض پادشاه برساند که مترجم سفارت در ترجمهٔ متن مصاحبه اشتباه کرده است. نتیجه این که برای بار دوم با شیطنت موذیانهٔ آقای قدر، ارتباط آقای صدر با ایران قطع شد و همهٔ پل‌های این ارتباط ضروری با غرض ورزی کینه توزانهٔ قدر فرو ریخت.
این را هم باید یاد‌آور شد که بار نخست هم در دور کردن موسی صدر از ایران، پس از دیدارش با سپهبد در بند، تیمور بختیار، یکی از کسانی که نقش مهمی داشت، آقای قدر بود.

در اینجا دریغ است این نکته را نگفته بگذاریم و بگذریم، و آن این که اگر این بد جنسی و بد طینتی را قدر نکرده بود و اجازه داده بود که رابطهٔ میان ایران و موسی صدر که پس از دیدار او با پادشاه ایران به وجود آمده بود، برقرار بماند،بی‌شک، آقای صدر برای کمک گرفتن از قذافی به لیبی نمی‌رفت و چه بسا کشته هم نمی‌شد!

آنچه مسلم است، موسی صدر به دلایل متعددی میبایستی نقشی در انقلاب ایران می‌داشت و کشته شدن او در بحبوحهٔ پیروزی انقلاب، جای پرسش بسیاری دارد که تا کنون بیپاسخ مانده است! این که چرا، وقتی انقلاب ایران در شرف پیروزی بود، او را از میان بردند!؟ چه کسانی و چه سیاستی در این امر دخیل بودند و نقش داشتند!؟
فقط برای پی بردن به اهمیت این پرسش‌ها، کافی است، نگاهی بیندازیم به کسانی که پیش از انقلاب، در بیروت و در اطراف موسی صدر بودند! کسانی که اثر گذارترین افرادی بودند که انقلاب ایران را به ثمر رساندند. کسانی که حتی خمینی نیز بدون نظر آنها کوچکترین اظهار نظری نمی‌کرد یا اجازه نداشت اظهار نظری کند!؟ همهٔ کسانی که پاریس را در زمان حضور خمینی و برپائی انقلاب ایران تحت نظر داشتند، آنانی را که درحول و حوش خمینی بودند، دیدهاند، و به خوبی این واقعیت را میدانند! چرا که به چشم خود حرکات آنان را دیده و به گوش خود سخنانشان را شنیدهاند! و…..
سخن بر سر کسانی است که با شروع انقلاب، خمینی را از عراق به کویت و سپس به پاریس بردند. کسانی که نبض انقلاب در دست آنها بود و همان‌ها هم پس از پیروزی انقلاب، عضو شورای انقلاب و بعد هم رئیس جمهور، وزیر دفاع، وزیر خارجه، رئیس سازمان رادیو و تلویزیون ایران شدند یا سایر پست‌های حساس را اشغال کردند.
و اینان همان کسانی بودند که سالیان دراز در اطراف امام موسی صدر پرسه می‌زدند. به دیدارش به لبنان می‌آمدند و از حمایت او برخوردار بودند، زمانی که نه اسمی از خمینی در میان بود و نه صحبتی از انقلاب اسلامی! ولی مجلس اعلای شیعیان لبنان مرکز ثقل مخالفین ایران بود، و…
باری موسی صدر برای سر و سامان دادن به اوضاع نابسامان شیعیان لبنان، سرش را به هر در و دیواری می‌زد تا بتواند کاری برای این بخش از مسلمانان محروم لبنان انجام دهد. در این رابطه، بدون شک ترجیح می‌داد، دست کمک به سوی پادشاه ایران دراز کند که تنها رهبرکشور مسلمان شیعهٔ جهان بود. پادشاه کشوری که خود اوو همهٔ بستگانش در آن سرزمین چشم به جهان گشوده بودند.این که او برای دریافت کمک به شیعیان لبنان، به سوی قذافی رفت، در اثرسوء نیت و سیاست غلطی بود که آقای قدر با آقای صدر اتخاذ کرده بود. به عبارت دیگر، موسی صدر را منصور قدر به دامن قذافی سوق داد که با این کارش هم به اعتماد ولینعمت خود پادشاه ایران و هم منافع کشورش جفا کرد.

سید حسن حسینی شیرازی که بود؟
در پی خواستهٔ آقای قدر، به دیدار آقای سید حسن شیرازی رفتم. من بااین سید و برادران کوچکترش، آقایان صادق و مجتبی شیرازی که آنها هم معمم بودند،آشنا و در ارتباط بودم.
سید حسن که در آن زمان حدوداً سی و چند سال عمر داشت، آخوندی بود خوش سیما، خوش برخورد، مودب و مردم دار. می‌گفتند به زبان عرب تسلط کامل دارد، کتاب‌هائی هم در بارهٔ ادبیات عرب، اقتصاد اسلامی و امام زمان نوشته و اشعاری هم به زبان عربی سروده است. برخورد مودبانه او با ملاقات کنندگانش آنچنان دلچسب و دلپذیر بود که آقای موسی صدر که در جریان ارتباط من با او قرار گرفته بود، توسط یکی از دوستان،پیام داده بود که به آقای معین زاده بگوئید:«مواظب باشد، گول زبان نرم و چرب آقا سید حسن را نخورد».
از ویژگی‌های سید حسن شیرازی، تواضعی بود که در دیدارهای خود با اشخاص از خود نشان می‌داد.از جمله این که در تمام دیدارمان با هم، تا دم در به استقبالم می‌آمد، پیش از نشستن من، بر خلاف همهٔ آخوندها، منتظر می‌ماند که من بنشینم تا او بنشیند.در ضمن او یکی از آخوندهای شیک پوشی بودکه من در همهٔ عمرم در میان این طایفه دیده بودم.
سید حسن شیرازی متولد ۱۹۳۵میلادی در عراق بود. او در زمان حکومت بعثی‌‌های عراق، به علت فعالیت‌های سیاسی، دستگیر، زندانی (در زندان معروف قوهّالنهایه) شد و مورد آزار و شکنجه قرار گرفت و پس از خروج از زندان، ناچار عراق را ترک کرده و به سوریه رفت و سپس به لبنان آمد.
در سوریه دست به تاسیس حوزهٔ زینبیه زد و کارش رونق گرفت، ولی به علت بعضی از اختلافاتی که با موسی صدر پیدا کرده بود، به تحریک او و کمک شیخ نصرالله خلخالی نمایندهٔ معروف خمینی، از مراجع خواستند که از کمک به حوزهٔ زینبیه او خودداری کنند. سید حسن هم مجبور شد که حوزهٔ زینبیه را تعطیل و به لبنان کوچ کند.
در لبنان، من با برادران او سید صادق و سید مجتبی شیرازی که برای کار گذرنامه خود به سفارت آمده بودند، آشنا شدم و بعد هم به دیدار برادرشان سید حسن شیرازی به منزل او رفتم و پایهٔ دوستی مابین ما گذاشته شد.
در آن ایام سید حسن شیرازی، سخت مشغول تبلیغات برای برادر بزرگ خود، سید محمد شیرازی ساکن کویت بود که ادعای مرجعیت می‌کرد. او و برادرانش با آینده نگری، تعدادی از آخوندهای جوان را به افریقا می‌فرستادند که در میان کشورهای تازه استقلال یافتهٔ آن قاره، به تبلیغ اسلام و مذهب شیعه و مرجعیت سید محمد شیرازی بپردازند.
باری، در آن دیدار، من بعد از کلی مقدمه چینی، از او سئوال کردم که اگر روز و روزگاری قرار باشد، آقای صدر از مجلس اعلای شیعیان لبنان کنار گذاشته شود، آیا او برای جانشینی آقای صدرآمادگی دارد یا خیر؟
سید حسن شیرازی که آدم با هوش و زرنگی بود، سریع منظور مرا گرفت و در پاسخ گفت:
آقای معین زاده! مجلس اعلای شیعیان لبنان ارزش و اهمیتی ندارد که شما بخواهید در عزل و نصب ریاست آن دخالت کنید و خودتان را به درد سر بیندازید! اگر قصد شما در اختیار گرفتن شیعیان لبنان است، کمک کنید من در اینجا مرجع بشوم و اهداف امروز و فردای شما را در مقام یک مرجع دنبال کنم.
با تبسم معنیداری گفتم: حاج آقا! سن و سال شما با مرجعیت جور در نمی‌آید، و افزودم: برادر بزرگ شما آقا سید محمد، به خاطر جوان بودنش،هنوز مرجعیتش درست جا نیفتاده و مورد قبول قرار نگرفته است. شما با این سنی که دارید، چطور می‌خواهید مرجع بشوید؟
حسن سید شیرازی گفت:
شما از اوضاع و احوال جامعهٔ روحانیت بی‌خبرید و نمی‌دانید که مرجع شدن به سن و سال ارتباطی ندارد. چنانچه سواد و معلومات نیز نقش آنچنانی در مرجعیت ندارد. اگر یک روحانی امکانات مالی داشته باشدو دست‌های از پشت پرده به حمایتش برخیزند، به سادگی می‌تواند مرجع بشود. از نظر شرعی هم کسانی هستند که کارشان مرجع سازی است، بلدند، چطور کسی را مرجع کنند. آنها هستند که یکی را با همهٔ بیسوادی و بی تقوائی مرجع می‌کنند و دیگری را با همهٔ خصوصیات مرجعیت، از این مقام محروم می‌سازند. و افزود: شما کمک کنید و کاری به شدن و نشدنش نداشته باشید و خودمان می‌دانیم که چطور این کار را انجام دهیم.
در ضمن این را هم یادآور شوم: با همهٔ مخالفت‌های غرضآلود، برادر ما آیتالله، آقا سید محمد شیرازی، هماکنون یکی از مراجع عالم تشیع است. بعد از این هم یکی از مراجع اعلای عالم تشیع خواهد شد. جیغ و داد حسودانهٔ مشتی آخوند بیسواد و بیکاره را در نظر نگیرید.
من سخنان سید حسن شیرازی را در بارهٔ مرجعیت تا حدودی قبول داشتم، و تصادفاً اولین بار من این سخنان را در بیروت از زبان «شیخ نصرالله خلخالی» شنیده بودم که یکی از کسانی بود که در مرجعیت خمینی سنگ تمام گذاشته بود.
اما این که سید حسن شیرازی ارزش و اهمیتی برای ریاست مجلس اعلای شیعیان قائل نبود، را نمی‌توانستم بپذیرم. مگر این که یا او در زمرهٔ مکتب آخوندهائی باشد که مخالف دخالت روحانیت در سیاست بودند و یا این که تصاحب مقام و منزلت آقای صدر در رأس مجلس اعلای شیعیان لبنان را، غیر عملی می‌دانست و نمی‌خواست در یک بازی دشوار و تقریباً نشدنی، شرکت کند. وگرنه به باور من تصاحب جایگاه آقای صدر، برای هر آخوندی یک آرزو و حتی رویا محسوب می‌شد.

دیدار من با آقای شیرازی در این مورد خاص با این گونه مباحث طی شد. برداشت من از سخنان او این بود که آقا سید حسن هم برخلاف نظر آقای قدر، این کار را ساده و راحت نمی‌دید و می‌دانست که جابه جا کردن آقای صدر، در اوضاع و احوال آن روزهای لبنان و حمایت اکثریت شیعیان از او، به مناسبت خدماتی که به این طایفه کرده بود، کار ساده‌ای نیست. از این رو داستان مرجعیت خود را به میان کشید تا هم پای خود را از این بازی ناشدنی بیرون بکشد،هم بیجهت با موسی صدر و هوادارانش روبه رو نشود و هم بتواند کمکی برای کارهای خود از طرف سفارت و دولت ایران دریافت کند.
بعد از شنیدن نظرات او، از وی خداحافظی و خانه‌اش را ترک کردم تا آقای قدر را در جریان دیدار خود با او قرار دهم. و وقتی داستان دیدارم با سید حسن شیرازی را برای قدر شرح دادم، و نظرم را هم نسبت به واکنش او برای جایگزین شدنش به جای موسی صدر بیان کردم، مدتی به فکر فرو رفت و بعد، بیآن که پاسخی به نظرات من بدهد، اظهار علاقه کرد که ترتیبی بدهم تا شخصاً‌ او را ببیند.

چندی بعد با ترتیباتی که داده بودم، سید حسن شیرازی را به رزیدانس، محل اقامت سفیر بردم. بعد از معرفی او به آقای قدر، آن دو را تنها گذاشتم که دو به دو با هم گفتوگو کنند. نتیجه این دیدار چه بود؟ طبق معمول من از آن بیاطلاع ماندم، ولی بعدها برایم روشن شد که آقای قدر پس از آشنائی با سید حسن شیرازی، تماس خود را با وی حفظ کرد و ادامه داد، تا از اودر جهت سم پاشی علیه موسی صدر استفاده کند.

گفتنی است که سید حسن شیرازی آخوندی بود بسیار جاه طلب ودر پی کسب شهرت.او همزمان با تبلیغ برای مرجعیت برادر بزرگش سید محمد شیرازی در کویت، سر خود را هم به هر در و دیواری می‌زد که جدا از ماجرای برادرش، خودش را هم مطرح سازد. و در این راه نیز موفق بود و نسبت به سن و سالش مطرح و معروف شده بود. به قول قدما، شناگر ماهری بود که دنبال آب می‌گشت، من هم با معرفی او به آقای قدر، آب مورد نیاز او را در اختیارش گذاشتم. ضمن آن که درخواست کمک او برای مرجع شدنش به جای جانشینی آقای صدر، لقمهٔ آماده‌ای هم بود، برای آقای قدر که از این نقطهٔ ضعف او بهره برداری کند و او را در مسیر اهداف خود به کار بگیرد.
در همین زمینه، آقای قدر با معرفی سید حسن شیرازی به کامل اسعد، رئیس مجلس لبنان که از دشمنان دیرینهٔ موسی صدر بود، کاظم خلیل یکی از وزرای سابق و نماینده مجلس لبنان که پسرش نیز سفیر لبنان در ایران بود و دیگر مخالفین موسی صدر، میدانی به او داد که بتواند هم در میان آن بخش از شیعیان لبنان که مخالف موسی صدر و مجلس اعلای شیعیان بودند، جایگاهی برای خود پیدا کند و هم با دولتمردان لبنانی باب مراوده باز کند، تا جائی که حتی نخست وزیر لبنان هم او را‌پذیرفت و با وی به رأیزنی ‌پرداخت. بعد هم پایش به رادیو و تلویزیون کشیده شد و القابی مانند«سماحهالإمام سید حسن شیرازی» به او دادند که این لقب هم در لبنان بیسابقه بود.

آقای قدربا زرنگی خاص خود، مشغول ساختن پهلوان یلی از سید حسن شیرازی در مقابل موسی صدر بود که با دگرگونی اوضاع و احوال ایران و پیروزی انقلاب، زحماتش به هدر رفت.
سید حسن شیرازی هم که با شامهٔ تیزش، آیندهٔ انقلاب ایران را پیش بینی می‌کرد، به همراهی با خمینی که با او از عراق آشنا بود و مراوده داشت، پیوست و به تبلیغ انقلاب و رهبر آن پرداخت. با این امید که او هم میوه چین این انقلاب خداد دادی به آخوندها باشد. ولی رندان زمانه آرزوی میوه چینی او را هم با ترورش بر باد دادند.

سید حسن شیرازی را در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۵۹زمانی که قصد شرکت در مراسم یادبود سید محمد باقر صدر در لبنان را داشت، دو نفر موتور سوار به ضرب گلوله ترور کردند و کشتند. اگر چه روزنامه رسمی مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق (الشهاده) در مصاحبه‌ای که با منشی صدام حسین، خالد عبدالغفار داشت، گفت صدام شخصاً دستور ترور سید حسن شیرازی را داده بود! ولی باور کردن این امر، چندان آسان نیست. به خصوص این که هیچ اشارهای به انگیزهٔ صدام حسین در کشتن او نشده است.

دراینجا ما بخشی از سرگذشت سید حسن شیرازی را در ارتباط با امام موسی صدر و منصور قدر بیان کردیم. گفتنی است که افراد خانواده حسینی شیرازی‌ در عالم تشیع جایگاه ویژه‌ای دارند. چنانکه برادر بزرگ سید حسن شیرازی، سید محمد شیرازی هم با خمینی رابطهٔ بسیار خوبی داشت. او در سال ۱۳۵۷ پس از پیروزی انقلاب اسلامی، از کویت به ایران و به شهر قم کوچ کرد. در قم، خمینی به خاطر مودت دیرینه‌اش با او، به دیدارش رفت و حرمت‌اش گذاشت.
نقل می‌کنند که با آمدن خمینی به عراق – کربلا در زمان تبعیدش، سید محمد شیرازی برخلاف علمای نجف و سید محمد باقر صدر و حزب الدعوه عراق، استقبال گرمی از او میکند و حتی مقام امامت جماعت حرم امام حسین را در مدت اقامت خمینی در کربلا به او میسپارد. بعد هم در تمام مدت تبعید خمینی رابطهٔ خوب خود را با او حفظ می‌کند.
در ایران، با این که در آغاز رابطهٔ بسیار حسنه‌ای با خمینی داشت، ولی به مرور زمان روابطشان تیره شد. در طول جنگ ایران وعراق نیز کار اختلاف آن دو به جائی رسید که خمینی دستور بازداشت خانگی او را صادر کرد. و سید محمد شیرازی در همین بازداشت خانگی، در سال ۱۳۸۰ فوت می‌کند و برادر سوم خانواده، سید صادق شیرازی بر جنازه برادر بزرگ نماز می‌خواند.
این بود سرنوشت دو پسر میرزا سید مهدی حسینی شیرازی و حال نوبت پسر سوم این خاندان، آقا سید صادق شیرازی است که داستان او و درگیری‌هایش با جمهوری اسلامی و حکومت آخوندها در ایران همچنان ادامه دارد.
***
در شمارۀ ۱۲۸ ( پائیز) رهآورد خواهید خواند:
«امام موسی صدر و خمینی»

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ٢٣؛ ف. م. سخن

سرکوب مردم توسط حکومت خشن و ددصفت، و اصلاح طلبان و نواندیشان دینی ضد خشونت و مهر پرور!؛ ف. م. سخن

اصلاح طلبان و نو اندیشان دینی دیروز بیانیه ای صادر کرده اند که خلاصه محتوای آن چنین است:
«در مقابل حکومتی که کشتار می کند، شما معترضان گرامی، ساکت و آرام بمانید تا سرتان را مثل گوسفند ببرند!»

عنوان بیانیه ی خانم ها و آقایان ضد خشونت چنین است:
اعتراض‌ها را به صورت مدنی ادامه دهید و از خشونت بپرهیزید!

متن اعلامیه هم بعد از روده درازی بسیار، لُبّ کلام اش از این قرار است:
«…ما امضا کنندگان این اعلامیه با گرایش های مختلف فکری و سیاسی بر آزادی تجمع و تظاهرات شهروندان پای می فشاریم، پشتیبانی و همدلی خود را با مردم معترض اعلام می کنیم و از آن ها می خواهیم اعتراض شان را به صورت کاملا مدنی ادامه دهند و از «««هر گونه»»» خشونتی بپرهیزند. اعمال خشونت که بنا به تجارب سابق در بعضی موارد مشکوک و ساختگی به نظر می رسد، می تواند گروه های وسیعی را از مشارکت در یک حرکت مدنی بازدارد و بهانه سرکوب را بیش از پیش فراهم سازد…»

جالب اینجاست که برخی از این امضا کنندگان، ۴۰ سال پیش با مسلسل و نارنجک به جنگ نظام پادشاهی رفته اند و اکنون، نسبت به حکومت اسلام، بسیار با عاطفه و رافت عمل می کنند!

تجاهل العارف امضا کنندگان نسبت به موضوع خشونت به حد غم انگیز و تراژیکی رسیده است.

حکومت نکبت اسلامی، با تیر و تفنگ مردم معترض را می کشد آنگاه این جنابان خواهان این هستند که مردم ضمن اعتراض، از خشونت پرهیز کنند!

باید دید این حضرات آیا خود حاضرند با دست خالی در ایران به خیابان بروند و تن گرامی شان را سپر گلوله سازند؟

در ایران جنگی تمام عیار میان حکومت نکبت با مردم زجر دیده در گرفته است.

مردم این بار در مقابل غارتگران رسمی حکومت به جوش و خروش آمده اند.

آن ها حاضر نیستند هزینه های فلسطین و لبنان و یمن و سوریه را بر دوش بگیرند. مردم به قدر کافی زیر بار زندگی کمر خم کرده اند.

اعتراض مردم از اینجا شروع شد که:
ما حاضر نیستیم تن به سه برابر شدن قیمت بنزین بدهیم! حاضر نیستیم این پول را که شما حکومتیان می خواهید خرج خرابکاران منطقه و موشک پرانی و اتمی کردن ج.ا. کنید به اسم افزایش قیمت سوخت بپردازیم!

و رهبر حکومت نکبت در مقابل این اعتراضِ به حق -و واقعا به حق- چه کرد:
مردم جان به لب رسیده را اشرار خواند و صراحتا خواهان سرکوب آن ها شد!

اکنون جماعتی خارج نشین، که کماکان امید به آدم شدن حکومت دد خو دارند، در این جنگ نا برابر، می خواهند مردم را از دفاع در مقابل گلوله و تفنگ باز دارند!

مردم سینه سپر کنند و جان بدهند، تا حکومت ان شاءالله اصلاح شود و اسلام رحمانی جای اسلام جنایتکار آقایان حکومت را بگیرد!
مردم سینه سپر کنند و جان بدهند، تا حکومت اسلام، تبدیل به حکومت سوسیالیستی حضرات شود!

مردم، با نجابت، تا کنون تمام این یاوه گویی ها را تحمل کرده اند. آقایان اصلاح طلب متوجه شوند که شعار های زیبا و رئوفانه شان را در دوران آرامش می توانند به هر صورت که می خواهند بدهند، اما اکنون که مردم وارد جنگ با حکومت بدکار شده اند، این شعارها جز بلاهت امضا کنندگان بیانیه چیز دیگری به مردم نشان نمی دهد.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۲؛ ف. م. سخن

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۲؛ ف. م. سخن

ابتدا پاسخ تک کلمه ای این سوال را می دهم:

هیچ!
به اعتقاد من آن چه امروز اپوزیسیون خوانده می شود، در واقع اپوزیسیون نیست، بلکه مجموعه ای از انسان هاست که بنا به «دلایل مختلف» ترجیح می دهند حکومت فعلی بر سرِ کار نباشد، یا حکومت، به صورت فعلی بر سر کار نباشد. این ها ناراضیانی هستند که به اشتباه نام اپوزیسیون بر خود نهاده اند.

کلماتی که در عبارت بالا به کار گرفته شده، هر کدام دارای معنا و مفهوم عمیقی ست، که بررسی آن ها به ما نشان می دهد، چرا حکومت نکبت اسلامی، ۴۰ سال تمام دوام آورده، و کماکان با نهایت قدرت و شرارت، به سرکوب مخالفان خود مشغول است. چرا عوامل این حکومت حتی در مقابل خواسته های ساده و عادی مردم معترض کوتاه نمی آیند و سرِ سوزنی به مردم امتیاز نمی دهند.

آیا این ها به خاطر قدرت بی حد و حصر و به قول اسلامیون «مطلقه»ی حکومت اسلامی است یا به خاطر فقدان اپوزیسیون به معنای واقعی کلمه؟

برای یافتن پاسخ این دو سوال ابتدا یک فرض را مطرح می کنیم:
آیا تا کنون فکر کرده اید که اگر اینترنت و ماهواره نباشد، از اپوزیسیون ایرانی چه باقی می ماند؟

بیایید بدون این که زمان را به عقب برگردانیم، تکنولوژی رسانه ای و ارتباطی روز را از زندگی مان حذف کنیم.

مردمی را در نظر بگیریم بدون اینترنت و سایت های خبری و شبکه های اجتماعی؛ بدون ماهواره و تصاویر تلویزیونی.

این همه جمعیتی که ما هر روز از طریق اینترنت و ماهواره با آن ها بر خورد داریم، آیا اثر و خبری ازشان باقی می ماند؟

بدون تردید خیر!

نهایت چیزی که مشاهده خواهیم کرد، چند روزنامه و هفته نامه خواهد بود با صفحات محدود، که عده ای از اهل رسانه ی امروز آن را با بدبختی منتشر خواهند کرد، و چند نفری از نویسندگان و برنامه سازان رسانه ای به طور گاه گاهی در آن مطالب کوتاه و محدود خواهند نوشت، و عده زیادی از کسانی که امروز از طریق اینترنت و تلفن زدن به تلویزیون های ماهواره ای به اظهار نظر و اظهار مخالفت با حکومت نکبت مشغول اند، نیست و محو خواهند شد و نهایتا در خوش بینانه ترین حالت چند صد نفری از آن ها، خریدار روزنامه ها و مجلاتی خواهند بود که ذکر آن ها رفت.

اگر به سوابق این موضوع برگردیم و حقایق را بازگو کنیم، نکته ی تلخ این خواهد بود که این روزنامه ها هم چون برایشان باید هفته ای یکی دو یورو صرف هزینه شود، به طور مرتب خریداری نخواهد شد و تهیه کنندگان این نشریات، با سختی و مرارت به انتشار نشریه ی خود ادامه خواهند داد.

به عبارت بهتر، تعداد زیادی از مخالفان حکومت اسلامی، که به آن ها به غلط اپوزیسیون ایرانی گفته می شود، از جلوی چشم ها محو خواهند شد.

در واقع این ها اپوزیسیون نیستند که وجود داشته باشند و محو شوند؛ واقعیت این است که این ها اصولا به عنوان اپوزیسیون وجود نداشته اند و نهایتا ناراضیانی بوده اند «هر کدام به دلایل خاص خود». نه بیشتر نه کمتر همین.

این که می گوییم، حتی نشریات یکی دو یورویی خریدار نخواهد داشت، و همین ناراضیان به همین اندازه هم در مخالفت با حکومت از خود مایه نخواهند گذاشت مسبوق به سابقه است.

به خاطر دارم که تعداد زیادی از شماره های هفته نامه ی «قیام ایران» زنده یاد دکتر شاپور بختیار، با مطالب خواندنی و آموزنده و نویسندگانی چون زنده یاد محمد جعفر محجوب، در اثر فروش نرفتن به قیمت ۵ فرانک، به طور رایگان به آدرس ایرانیان مقیم خارج ارسال می شد بلکه بخوانند و از وضعیت مملکت با خبر شوند.

حال این سوال مطرح می شود که آیا اهل رسانه ی کاغذی که به انتشار «خبر» و «نظر» با این مصیبت می پردازد، خودش «اپوزیسیون» است؟

خیر! اپوزیسیون نیست.

وظیفه ی اهل رسانه، در نهایت انتشار اخبار اپوزیسیون است. انتشار نظر اپوزیسیون است. انتشار کارها و فعالیت های اپوزیسیون است.

رسانه، اپوزیسیون نیست.
صاحب رسانه، اپوزیسیون نیست.
تشکیلات رسانه، تشکیلات اپوزیسیون نیست.

اپوزیسیون معنای خود را دارد. وظایف خود را دارد. مفاهیم خود را دارد.

رسانه معنای خود را دارد. وظایف خود را دارد. مفاهیم خود را دارد.

کسی که قلم می زند، و بر خلاف حکومت هم قلم می زند، و به تندی هم قلم می زند، نهایتا یک نویسنده ی مخالف حکومت است.

کسی که عضو و جزو اپوزیسیون است، می تواند قلم بزند اما کار قلمی اش معنای کار اپوزیسیونی ندارد. وظایف یک فرد اپوزیسیون، یا درست تر بگوییم «فعال»سیاسی مجزا از وظایف یک «نویسنده» سیاسی است و این دو از نظر ماهوی ربطی به هم ندارند.

حال ما با پدیده ی اینترنت و ماهواره رو به رو هستیم.

بزرگ ترین حُسن رسانه های اینترنتی و ماهواره ای «مجانی» بودن و قابل دسترس بودن آن برای همگان است.

این امر باعث شده تا رسانه های معروف به اپوزیسیون رشد زیادی نشان دهند، و افراد مخالف حکومت، به صورت پر تعداد نشان داده شوند.

امروز ما شاهد اظهار نظر همگان در همه ی زمینه های سیاسی و اجتماعی، به صورت فردی و گروهی و سایتی و تلویزیونی هستیم و این بسیار خوب است.

ولی این ها اولا معنی اش «اپوزیسیون» بودن این افراد نیست، و ثانیا اگر اینترنت و ماهواره ی مجانی وجود نداشته باشد، خبر و اثری از این اشخاص، «نخواهد بود».

اگر این واقعیت، تلخ است، موضوع ما نیست؛ موضوع ما بیان این واقعیت تلخ است. ما نمی دانیم و نمی خواهیم بدانیم که چرا این واقعیت تلخ وجود دارد. فقط می دانیم وجود دارد و چشم بستن بر آن جز بلاهت و خودفریبی نام دیگری نمی تواند داشته باشد.

اما اپوزیسیون واقعی چیست و چرا این قدر کمیاب است؟

اپوزیسیون واقعی خواهان تغییر کامل حکومتی ست که در حال حاضر بر سر کار است و برای این تغییر، فعالیت سازمان یافته دارد.

در مورد سایه روشن ها و به قول فرنگی ها «نوئانس»ها و اختلاف تعریف ها در اینجا سخن نمی گوییم.

ساده ترین نشانه ی یک اپوزیسیون، چه در قالب شخص و شخصیت، چه در قالب جمع و سازمان، خواست تغییر حکومت و تلاش سیستماتیک و پیوسته برای دستیابی به آن است.

پس اولین سوالی که در مورد «اپوزیسیون ایرانی» مطرح می شود این است که آیا این اپوزیسیون «واقعا» خواهان تغییر حکومت به طور کامل و ریشه ای ست؟

به این سوال با خوشبینی و بلکه هم با ساده لوحی پاسخ مثبت می دهیم.

سوال دومی که مطرح می شود این است که فردی که به عنوان شخصیت اپوزیسیونی شناخته می شود، یا فردی که در یک سازمان اپوزیسیون فعال است، تا چه حد حاضر است به صورت سیستماتیک و پیوسته برای بر انداختن حکومت تلاش کند و از خود «مایه» بگذارد؟

آن چه در دوران حاضر می بینیم که تفاوت کامل با آن چه حدود ۵۰ سال پیش می دیدیم دارد این است که اپوزیسیون امروز حاضر نیست برای تغییر حکومت، به صورت سیستماتیک و پیوسته تلاش کند، و نه در حد جان که حتی در حد و اندازه های عادی هم از خود «مایه» بگذارد.

این یک موضوع مهم است که باید در معادلات اپوزیسیون-حکومت-جامعه در نظر گرفته شود.

پس اپوزیسیون فرضی ما تا جایی پیش خواهد رفت که به او آسیبی وارد نشود یا اگر می شود در اندازه های اندک باشد.

از جان می گذریم و به مال می رسیم!

اپوزیسیون تا چه اندازه حاضر است از مال خود در مبارزه علیه حکومت مایه بگذارد؟

در زمان شاه، مخالفان سازمان یافته ی شاه، حاضر بودند تا پای جان پیش بروند. بنابراین گذشتن از مال برایشان مساله ای نبود.

در زمان حاضر، مخالفان منفرد یا سازمان یافته حاضر نیستند در مبارزه علیه حکومت تا پای جان پیش بروند. لذا باید سوال دوم که آیا این ها حاضرند از مال خود مایه بگذارند مطرح شود.

آن چه می بینیم، و واقعیت های موجود، به ما نشان می دهد این است که خیر! اپوزیسیون امروز چه از نوع فعال، چه از نوع ناظر، حاضر نیست از مال خود در راه مبارزه بگذرد؛ بگذرد که هیچ! حتی حاضر نیست اندکی از آن را به اندازه ی یک پرس چلوکباب که به راحتی می خرد و نوش جان می کند، صرف مبارزه علیه حکومت کند!

گفتیم اگر اینترنت و ماهواره ی مجانی از جامعه ی ایرانی گرفته شود، این جامعه حتی حاضر به هزینه کردن یکی دو یورو برای خرید یک نشریه ی اپوزیسیون نیست.

در دوران حاضر مشاهده می کنیم که رسانه های مستقل اینترنتی و ماهواره ای، همه با مشکل مالی رو به رو هستند و دست خواهش به طرف مردم مخالف حکومت دراز می کنند، اما جز تعدادی اندک نسبت به جمعیت ۸۰ میلیونی ایران، کسی اقدام به کمک مالی نمی کند.

می گویند «میلیون ها» ایرانی موفق از نظر کار و کسب در خارج از ایران حضور دارند. باید گفت که بر اساس داده ها و دیده ها و شنیده ها، حتی به اندازه ی صد نفر از این افراد که از نظر مالی وضعیت خوبی دارند و کمک مالی آن ها به شخصیت ها و سازمان های اپوزیسیون حتی به نظر شان نخواهد رسید، مخالف حکومت اسلامی ایران «نیستند»!

مخالف نیستند برای این که حاضر نیستند کمترین هزینه ی مالی برای بر انداختن این حکومت و کسانی که در حال فعالیت شبانه روزی برای بر انداختن حکومت هستند متقبل شوند.

در گذشته یکی از اصول اساسنامه ای گروه های اپوزیسیون، پرداخت حق عضویت بود.

همین حزب توده که انواع فحش و فضیحت نثارش می شود، اعضای اش نه تنها نسبت به در آمدی که داشتند حق عضویت می پرداختند، بلکه همین اعضا، هر چه در اختیار داشتند، از خانه و اتومبیل گرفته تا پس انداز نقدی شان را در اختیار حزب شان قرار می دادند.

کسی که بیست و چهار ساعته -و نه فقط روزهای جمعه، یا در خارج از کشور روزهای یکشنبه- در حال درگیری با حکومت است، بالاخره باید اجاره خانه اش را بپردازد و چیزی بخورد و هزینه ی برق و تلفن اش را تامین کند.

چنین کسی که نمی تواند شغل دیگری جز مبارزه داشته باشد، اگر کمک مالی به او نشود یا مردم مخالف حکومت، حقوق پیوسته و ثابتی برایش در نظر نگیرند، طبیعتا بعد از مدتی باید روانه ی قبرستان شود، چه برسد به این که بتواند با کسی یا حکومتی مبارزه کند!

در دوران ما، مردمی که فعالان و نویسندگان بیست و چهار ساعته ی سیاسی را می بینند، که بدون در آمد و بدون شغلی دیگر، دست به گریبان حکومت انداخته اند، اگر متوجه این واقعیت نشوند که این ها هم انسان اند و نیاز به رفع حوایج زندگی دارند، و فقط مصرف کننده ی «تفریحی» کار و اثر آن ها باشند، نمی توانند به عنوان «اپوزیسیون» حکومت شناخته شوند.

خاصه کسانی که بسیار اصرار بر پاکیزه ماندن اپوزیسیون فعال از نظر وابستگی مالی به کشورهای خارجی دارند و دوست ندارند که کسی از کشورهای خارجی کمکی دریافت کند، آن ها، با کمک نکردن شان، دقیقا به «آلوده شدن» اپوزیسیون فعال و وابسته شدن آن به کشورهای خارجی کمک می کنند و نیروهای ملی را -اگر چیزی از شان باقی مانده باشد- به دامن کشورهای دیگر می اندازند.

مطلب را خلاصه کنیم:
اپوزیسیون شدن و ادای اپوزیسیون را در آوردن، برای ما ایرانیان، خصوصا ایرانیان خارج از کشور، یک نوع تفریح و سرگرمی شده است. یک نوع پر کردن ساعات فراغت با بحث و جدل های سیاسی-اینترنتی.

اپوزیسیون واقعی، نیاز به انسان های صد در صد معتقد و صد در صد آماده به رزم با حکومت دارد. مردم ناراضی، اگر واقعا خواهان تغییر حکومت هستند ولی خودشان کاری ازشان ساخته نیست، باید حداقل برخی هزینه های اپوزیسیون را متقبل شوند.

متاسفانه ما فاقد هر دوی این ها هستیم. نام های ما، تو خالی و بدون معناست. اگر اینترنت و ماهواره نباشد، ما تبدیل به هیچ می شویم چون ماهیتا هیچ هستیم. همین است که حکومت نکبت اسلامی توانسته ۴۰ سال دوام بیاورد و خم به ابرو نیاورد.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۱؛ ف. م. سخن

دستگاه امنیت جمهوری اسلامی نیازمند اثبات خود و ساختن مقصران دروغین است؛ ف. م. سخن

وقتی سخن از دستگاه امنیتی یک کشور به میان می آید، در واقع سخن از چیزی به میان می آید که ما باید کاملا از عملکرد آن بی خبر باشیم. وقتی هم از چیزی بی خبر هستیم طبیعتا سخنی به میان نباید بیاید جز آن که ما چیزی از این دستگاه و عملکرد آن نمی دانیم.

دستگاه امنیت یک کشور، آن زمان کار ش درست تر و اساسی تر است که ما مطلقا در باره ی آن چیزی ندانیم.

این که در باره ی کارهای یک دستگاه امنیتی، من و شمایی که انسان های عادی جامعه به شمار می آییم چیزهایی بدانیم، و بدتر از آن چیزهایی که می دانیم چون توسط خودِ دستگاه امنیتی بیان شده کاملا موثق است، آن دستگاه دیگر دستگاه امنیتی نیست بلکه چیزی ست شبیه به کلانتری محله های مختلف که گاه خبرهای شان در صفحه ی حوادث روزنامه ها منتشر می شود.

در گذشته ای نه چندان دور، زمانی که دستگاه امنیت کشور در اختیار کسانی مثل «حاج» سعید امامی و یاران اش قرار داشت، اتفاقاتی در کشور روی داد که بخش هایی از «عملیات» دستگاه امنیت ج.ا. را روی دایره ریخت.

آن چه در آن زمان روی دایره ریخته شد، البته توسط مردم عادی حدس زده می شد و حدس ها هم جملگی درست بود چرا که نحوه ی عملیات دستگاه امنیت آن قدر بدوی و آشکار بود که بچه ی دبیرستانی هم با کنار هم گذاشتن قطعات اتفاقات رخ داده، می توانست به سر منشاء آن اتفاقات دست پیدا کند. (سالادِ: فوتبالی کردن مردم؛ قتل سید احمد؛ اتوبوس ارمنستان؛ کتاب پری غفاری؛ حمل موشک در ظرف خیارشور؛ کشتن فرزند رضا فاضلی…)

آن حدس ها اگر چه مبتنی بر سند نبود، اما چنان منطبق با عقل سلیم بود که انکار آن، نفهمی و بلاهتِ انسان را می رساند.

به غیر از این، سازندگان بی تجربه و تازه کار دستگاه های امنیتی ج.ا.، چون این کاره نبودند، نیازمند اثبات خود و مهارت ذاتی (!) شان در کارهای امنیتی بودند تا بتوانند در آینده ی ج.ا.، پست و مقامی را که در اثر وقوع انقلاب و به شکل غیر منتظره و غافلگیرانه به دست آورده بودند، در اختیار خود نگه دارند.

شما تصور کنید که فلان بچه ی لمپن نازی آباد که کارش سر کوچه ایستادن و با دیگر هم محلی ها تخمه شکستن و متلک پراندن به دخترهای محل بود، یک شبه عضو مسلح کمیته می شود، و بعد به فاصله ی چند هفته ارتقا مقام می یابد و در ساختمان ساواک سلطنت آباد مامور به جمع آوری پرونده ها یا اعتراف گیری از افراد دستگیر شده ی رژیم سابق می شود، بعد با یک حکم، تبدیل به مقام امنیتی و برنامه ریز برای ایجاد دستگاه امنیت کشور می شود و همین طور قدم به قدم، از مقام بازجو و سر بازجو، پله های ترقی را یکی یکی بالا می رود و می شود مثلا سعید حجاریان یا محسن آرمین و محسن میر دامادی و دانشجوی از فرنگ برگشته ای به نام سعید امامی.

یا می شود آخوندی که برای آبدارچی خمینی شدن از دیوار مدرسه ی علوی بالا رفته بود و یک شبه از هیچ شده بود مقام صادر کننده ی حکم اعدام برای باقی ماندگان از نظام پیشین: یک آخوند در پیتی و دو زاری به نام ری شهری.

شما به موقعیت اجتماعی و حتی نام فامیل این اشخاص که نگاه کنید، می بینید یا اصلیت دهاتی دارند یا از خانواده های آخوندهایی هستند که به دلیل حرام بودن تلویزیون و رادیو در زمان شاه، در خانه هایشان از دستگاه های نشان دهنده ی جهان مدرن خبری نبوده است و به قول معروف از نظر ذهنی و فرهنگی عقب مانده ی عقب مانده هستند. این ها حتی نحوه ی حرف زدن و دایره ی لغاتی که به کار می برند و لهجه ای که دارند نشان دهنده ی فرودست بودن شان در طبقات و اقشار اجتماعی ست.

چنین افرادی، به دلیل عقده های سرکوب شده و محرومیت هایی که به خاطر مذهبی بودن خانواده متحمل شده اند، نیازمند مطرح شدن و خود را مطرح کردن هستند. آن ها باید به نحوی نشان دهند که وجود دارند، و وجودشان دست کمی از وجود افراد وابسته به رژیم گذشته ندارد.

از طرف دیگر، «هیچ بودن» این ها در عرصه ی اجتماع، دلیلی ست برای اثبات این که چیزی هستند، و فقط استعدادهای شان مجال بروز نیافته است.

نکته ی مهم دیگر این که این قشر از جامعه، به کار برنده ی اصطلاح هایی ست مثل «رو کم کردن» و «طرف را سر جای خود نشاندن» و «پوزه ی یارو رو به خاک مالیدن».

اثبات خود در این قشر از جامعه، با رجز خواندن و «منم منم» کردن ها و یک کلاغ چهل کلاغ کردن ها و ساختن و پرداختن داستان های قهوه خانه ای برای این که خود را قوی و مهم نشان دهند صورت می پذیرد.

این که طرف مقابل را به «گ.ه خوردن» بیندازیم و کاری کنیم که دیگه تو محل نتونه «سر بلند کنه» و «آبرو واسش بمونه» شیوه ی عمل بزرگ شدگان در اقشار قعر اجتماع ست و خدا نکند که اینها روزی قدرت یا ثروتی به هم بزنند که قدرت و ثروت در ترکیب با این «اخلاقیات» و «فرهنگ» آن ها را تبدیل به هیولاهایی وحشتناک و قسی القلب می کند.

حال در دایره ی خودی ها و رفاقت ها و رقابت ها هم، این ها مثل بچه های استادیوم های فوتبال، دائم در حال کری خواندن و رو کم کردن و تو دهنی زدن به طرف مقابل هستند.

این که شما آبی باشید یا قرمز، یک وجه ماجراست که یعنی دو بزرگ بلامنازع و بی رقیب هستید، و کلاس تان با کلاس دیگران کلا متفاوت است، و این که شما به عنوان آبی یا قرمز، در صدد از میدان به در کردن طرف مقابل تان باشید، یک امر متعلق به «بزرگان» کلاس بالاست که آن هم روش های خود را دارد.

از ابتدای تاسیس دستگاه امنیتی در ج.ا. ما شاهد قدرت گیری بچه دهاتی ها و بچه مذهبی ها و بچه جنوب شهری ها و نازی آبادی ها و رقابت ما بین آن ها برای اثبات این که کی برتر و بهتر است و کی شایسته ریاست است بوده ایم که همراه با زیر آب زنی ها و منم منم کردن ها بوده است.

دستگاه امنیتی یک کشور، با منم منم کردن یک عده و تلاش برای اثبات برتری عده ای دیگر هرگز با اصل سکوت و بی خبر گذاشتن بیرونی ها از عملیات دستگاه امنیتی سازگاری نداشته و به خاطر همین است که ما همواره در معرض اخبار و اطلاعات درست و غلطی که از دستگاه های امنیتی به بیرون نشت کرده بوده ایم و با قدرت گرفتن یک گروه، با افتضاحات و عملیات گروه دیگر یا کل دستگاه امنیتی به طور کاملا علنی آشنا شده ایم.

شما به عملکرد دستگاه امنیتی اسراییل به عنوان یکی از برترین و موفق ترین دستگاه های امنیتی جهان که نگاه کنید تفاوت ماهوی میان این دستگاه حرفه ای و کاربلد با دستگاه امنیتی ج.ا. را مشاهده خواهید کرد.

ما دستگاه امنیتی ج.ا. را دائما در حال بیانِ «من آنم که رستم بود پهلوان» می بینیم. اگر چه سربازان امام زمان، در این رجز خوانی ها «گمنام» نامیده می شوند اما این گمنامان در دستگاه متبوع خود، گمنام نمی مانند و اصولا طرح نام آن ها برای بیرونیان اهمیتی ندارد مگر آن که در عرصه سیاست نقش های متفاوتی ایفا کرده باشند (مثل سید رضا زواره ای و علی ربیعی مشهور به عباد و…)

ماموران امنیتی ج.ا. تحمل این که نام شان و کارشان مستور بماند ندارند و بخش بزرگی از آن ها برای این که به دوست و خانواده و رقیب شان نشان دهند که کاره ای هستند در مملکت، و کاره ی مهمی هم هستند، خود را به دیگران خاصه به رقیبان شان -گاه به صورت دولا پهنا- می شناسانند.

اما این موضوع به خودی خود این قدر اهمیت ندارد که آشکار کردن موضوع عملیات سری و پنهانی اهمیت دارد.

ما بر اساس اطلاعاتی که از ریگی به دست آوردیم، می دانستیم هواپیمای او از آسمان ایران عبور می کند و آن را به زمین نشاندیم و او را دستگیر کردیم!

و به این طریق این برگ مثلا موفق را به شرط درست بودن و صحت داشتن، با توضیح این «شاهکار» می سوزانند تا اگر مثلا آقای ایکسی، روزگاری بخواهد با هواپیما از آسمان ایران عبور کند دیگر این کار را نکند.

یا در مورد روح الله زم، او را -راست یا دروغ- به اسم دیدار با سیستانی، یا با قرار دادن ۱۵ میلیون دلار اسکناس نقد (!) بر روی تختخواب شیرین نجفی، گول زدیم و به عراق بردیم و او را در آن جا دزدیدیم! 🙂

و این ورق را هم لابد برای آگاه کردن بقیه ی اپوزیسیون شهرت پرست و مال دوست به دست خودشان می سوزانند!

به غیر از این ها دستگاه امنیتی ج.ا. برای حفظ موقعیت، نیاز دارد که خود را به شخص خامنه ای اثبات کند و بگوید ما در راه «آقا» و برای حفظ اسلام و ج.ا. چنین عملیات پیچیده ای انجام می دهیم!

و امت حزب الله هم ببیند و بداند که سربازان گمنام امام زمان چه عملیات «بالاتر از خطر»ی انجام می دهند و مهره ی «عظیمی» (!) مثل زم را به ایران بر می گردانند، و هنوز عرق راه از تن اش خشک نشده و به فاصله یکی دو ساعت (!) او را در مقابل دوربین های تلویزیون می نشانند و او هم مثل یک عضو سپاه یا دستگاه امنیت، شروع می کند به اعتراف کردن یا درست تر بگوییم به تعریف داستان های جالب و هیجان انگیز مچل کردن مخالفان جمهوری اسلامی!

*****

بحث جالب توجه دیگری که باید به آن در مطالب بعدی بپردازیم، موضوع دستگیر کردن مقصران «ساختگی» امنیتی و اعتراف گرفتن از آن ها و بردن شان حتی تا پای چوبه ی دار است.

نمونه ی جاسوسان اسراییل را که همگی بی گناه بودند همین چندی پیش به عیان مشاهده کردیم. یا شیوه ی بازجویان همسر سعید امامی که می خواستند او را به ضرب و زور به اسراییل بچسبانند.

در این زمینه، یک نکته ی اساسی هرگز مورد بحث قرار نگرفته است:
وقتی ماموران امنیت خانه ی جمهوری اسلامی، کسی را که جاسوس اسراییل نبوده، به ضرب شلاق و شکنجه، وادار می کنند که اعتراف کند جاسوس اسراییل بوده، همزمان دو اتفاق می افتد:
۱- جاسوس واقعی اسراییل هرگز شناخته نمی شود و چون شناخته نمی شود به کار خود ادامه می دهد یا از دست ج.ا. می گریزد
۲- جاسوس ساختگی، به جای جاسوس واقعی مجازات می شود و به افتخارات دستگاه امنیتی ج.ا. اضافه می شود که توانسته مامور اسراییل را به دام اندازد و از او اعتراف بگیرد و این جریان مورد تحسین مقامات ج.ا. قرار می گیرد.
سوال مهمی که هرگز مطرح نمی شود این است که کسی که جاسوس ساختگی می سازد و از او اعتراف می گیرد، در نهایت به چه کسی خدمت می کند و چه کسی را از دستگیر شدن و مجازات می رهاند؟!

چنین کسی، مامور ج.ا. است یا مامور رسمی و بسیار با مهارت اسراییل؟

به این موضوع در مطالب بعدی خواهیم پرداخت.

ایران و جهان در هفته ای که گذشت؛ شماره ی ۲۰؛ ف. م. سخن

شجاعت نقد و مخالفت را از نویسندگان سیاسی مان نگیریم!؛ ف. م. سخن

در روزهای اخیر که نشست «مدیریت گذار از ج.ا.» در لندن برگزار شد، من به عنوان یک نویسنده ی سیاسی منتقد، شاهد برخوردهای ناخوشایندی بودم که فکر می کنم تامل در باره ی آن ها می تواند برای آینده ی سیاسی مان اهمیت داشته باشد.

در اینجا نمی خواهم وارد تعاریف دقیق در موضوع نویسندگی سیاسی شوم و مثلا از انواع و اقسام آن سخن بگویم.

نوشته ام را از اینجا آغاز می کنم که انتظار جامعه، از نویسندگان سیاسی، بیان حقایقی است که از چشم مردمان عادی به دور است.

ما در اینجا، نوشتن بر اساس فاکت و سند را داریم و نوشتن بر اساس نتیجه گیری های منطقی از اخبار دریافتی.

برای اخبار دریافتی، فاکت و سند موثق می تواند وجود نداشته باشد جز آثاری که یک رویداد از خود باقی می گذارد. مثلا برای شکنجه در بازداشتگاه های جمهوری اسلامی، نمی توان سندی نشان داد که مثلا تصمیم گیران جمهوری اسلامی دستور به شکنجه ی بازداشت شدگان داده اند و یا فلان شکنجه گر، فلان فرد بازداشتی را شکنجه کرده است.

اما می توان بر اساس آثار و عوارضی که شکنجه بر روی فرد شکنجه شده می گذارد و شاهدان این آثار و عوارض، به این نتیجه رسید که شکنجه در بازداشتگاه ها وجود دارد.

بر این اساس، جمهوری اسلامی می تواند به راحتی شکنجه در بازداشتگاه های خود را انکار کند و خواهان این باشد که افراد مدعی فاکت و سندی مثل فیلم های شکنجه گروه سعید امامی ارائه دهند.

در چنین وضعیتی نویسنده ی سیاسی باید میان دو راه یکی را انتخاب کند:
یکی راه سهلِ انکار یا سکوت به خاطر فقدان سند
دیگری راه دشوار پذیرش عقلانی بر اساس گزاره های منطقی و مبارزه با عواقب آن.

در این مثال حکومت، خواهان سکوت نویسنده است، و اگر این سکوت، به شکل داوطلبانه، یا از طریق تهدید و تطمیع به دست نیاید، او را به زور وادار به سکوت یا ترکِ کشور خواهند کرد.

بنابراین، حکومت های سرکوبگر، اولین و مهم ترین دشمن نویسندگان سیاسی متعهد به جامعه هستند.

این حکومت ها، با فشار هایی که بر نویسندگان سیاسی وارد می کنند، شجاعت نقد و مخالفت را از این نویسندگان می گیرند.

جمهوری اسلامی که در میان حکومت های سرکوبگر و ضد آزادی بیان سر آمد سرکوبگران جهان به شمار می آید، کار را به جایی رسانده که نویسندگان را حتی در خارج از کشور آسوده نمی گذارد و به انحاء مختلف سعی در ساکت کردن آن ها دارد.

اما سخن ما در اینجا در باره ی سرکوب های حکومت نیست چرا که این سرکوبگری جزو ماهیت حکومت مستبد و بخصوص دینی است و نمی تواند جور دیگری رفتار کند.

سخن ما در باره ی سرکوب های پیدا و پنهان اشخاص و سازمان هایی ست که مخالف حکومت هستند و خواهان بر قراری دمکراسی و آزادی اندیشه و بیان می باشند.

طبیعتا تا زمانی که این اشخاص قدرت سیاسی در اختیار ندارند و ابزار سرکوب در اختیارشان نیست، شعارهای آزادیخواهانه و جامعه گرایانه می دهند و خواهان آزادی اندیشه و بیان هستند. اگر روزگاری قدرت به دست شان بیفتد، آن ها هم مانند خمینی عمل خواهند کرد که پیش از پیروزی انقلاب، می گفت در جمهوری اسلامی همه آزاد خواهند بود حتی مارکسیست ها، و بعد از پیروزی انقلاب، نه تنها مارکسیست ها بلکه مسلمانان هم آزادی های اولیه و عادی خود را از دست دادند و با سرکوب حکومت رو به رو شدند.

بنابراین چگونگی بیان، و رفتار شخصیت ها و گروه های سیاسی، در دوران سرکوب شدن، نه تنها مهم است بلکه باید در عمل به آن چه می گویند پایبند باشند، و نشان دهند که اگر روزگاری حکومت به دست شان بیفتد، رفتاری غیر از رفتار حکومت سرکوبگر خواهند داشت.

این گفتار و رفتار را می توان در پروسه ی مبارزه و برخورد با دیگر مخالفان حکومت مشاهده کرد.

گاه دیده می شود شخصیت و گروهی که امروز خود جزو سرکوب شدگان است، در برخورد با مخالفان و منتقدان، بهتر از حکومت مستبد رفتار نمی کند. فقط چون امکان سرکوب فیزیکی ندارد، تنها به گفتن و نوشتن بسنده می کند، و حداکثر با مبارزه ی روانی یا مالی، سعی در ساکت کردن نویسنده ی سیاسی منتقد یا مخالف خود را دارد.

در اینجا پرانتزی باز کنم در تعریف نقد و تفاوت آن با تخریب. هم در ایران و هم در کشورهای دیگر، عبارتی داریم با عنوان نقد سازنده. این عبارت در مقابل نقد تخریبگر قرار می گیرد. به اعتقاد من، ما در واقعیت چیزی به نام نقد تخریبگر «نداریم». نقد، یا نقد است، یا این که اصولا نقد نیست و تخریب است. نقد تخریبگر جمع اضداد است و کنار هم نشاندن دو کلمه ی مثبت و منفی که اثر یکدیگر را خنثی می کنند.

پس ما هر نقدی را سازنده می دانیم، و غیر از آن را کلا تخریب می شماریم.

بنابراین در اینجا سخن از نقد است و نه تخریب.

نقد می تواند درجات مختلفی از شدت داشته باشد. بنا به شرایط، و بنا به موضوع نقد و اهمیت آن، و بنا به میزان اثر گذاری عمل غلط یک شخصیت یا گروه، نقد می تواند شدید یا ملایم باشد. روحیه ی نقد شونده هم در این موضوع دخیل است و نویسنده ی سیاسی، که نسبت به همه ی جوانب کارش دقت دارد، حتی موضوع روحیه و قدرت پذیرش نقد و سختی و نرمی نقد شونده را در نظر می گیرد.

برای نویسنده ی سیاسی منتقد، چیزی که مهم است، شنیده و خوانده شدن نقد اوست. بدیهی ست منتقد امیدوار است نه تنها نقد او شنیده و خوانده شود بلکه مورد قبول طرف نقد شونده قرار گیرد.

ولی دو دلیل وجود دارد که منتقد به آرزوی قلبی خود نرسد:
اول اینکه منتقد، نقد ش غلط یا دارای ایرادهای جدی باشد و شخص نقد شونده، حرف اش درست باشد یا امکان تصحیح عمل خود را نداشته باشد.
دوم اینکه شخص نقد شونده، تمایلی به تغییر و تصحیح گفتار و رفتار خود نداشته باشد و بر عمل خود، چنان که هست، پای بفشارد و نظر درست منتقد را کلا نادیده بگیرد.

دلایل دیگری هم برای رد یا پذیرش نقد وجود دارد که ما در اینجا برای رعایت اختصار به آن ها نمی پردازیم.

نکته ی مهم که تمام این مطلب برای بیان همین نکته نوشته شده است این است که:
جامعه، اولا میان نقد و تخریب فرق بگذارد
ثانیا به تمام نقدها امکان انتشار و شنیده و خوانده شدن بدهد
ثالثا حتی در صورت مخالفت کامل با نقد ارائه شده، با منتقد چنان رفتار کند که شجاعت نقد و مخالفت از منتقد گرفته نشود و به خاطر مثلا رفتار نفی کننده و یا تحقیر کننده، باعث رانده شدن منتقد به سمت تخریب گری، و یا بر عکس، رانده شدن منتقد به سمت نویسنده ی ابتر و بی خاصیت شدن نشود.

نکته ی مهمی که باید توجه داشت این است که «نویسنده ی منتقد» معمولا یک نفر است و هیچ پشتوانه ی سیاسی یا شغلی و مالی ندارد ولی اشخاص و گروه های سیاسی که نقد می شوند، معمولا به شکل گروه هستند یا وابسته به گروه، و از امکانات زیادی برای از میدان به در کردن منتقد بر خوردارند.

برخورد منتقدان مستقل، با گروه های سیاسی یا حتی شخصیت های سیاسی، برخوردی نابرابر است.

چگونه می توان انتظار داشت که جامعه ی سیاسیِ خواهانِ دمکراسی و آزادی، با منتقدان درست رفتار کند، و آن ها را با برخوردهای نادرست خود تبدیل به شیران بی یال و اشکم و کوپال نکند؟

این افراد، باید قدرت تحمل خود را بالا ببرند، و حتی در مقابل نقدهای تند و غلط منتقدان، از خود سعه ی صدر نشان دهند.

این افراد باید بدانند که چشم جامعه، همواره به آنان است، و رفتارهای نادرست و شبه سرکوبگرانه، می تواند اعتماد مردم را از آن ها سلب کند.

این افراد باید بدانند که قدم اول برای دیکتاتور شدن و سرکوبگر شدن، از دور خارج کردن منتقدان است و تحمل منتقدان، شرط اول گام گذاشتن در راه آزادی بیان و ایفای رسالت رسانه های آزاد در یک کشور دمکراتیک است.

همه ی ما باید بدانیم که یکی از عوامل پیشرفت سیاسی، نقد است.

به همین خاطر، بدون توجه به موضوع نقد یا درست و غلط بودن آن، نفْس نقد کردن و ایجاد فضای لازم برای نقد، از مهم ترین کارهایی ست که آزادی خواهان باید انجام دهند.

الگوی کار در این زمینه خود ما هستیم که با پذیرش «عمل نقد» بدون اهمیت دادن به درست و غلط آن، به نویسندگان سیاسی جرات اظهار نظر بدهیم.

بخصوص بزرگان اپوزیسیون، باید تحمل بیشتری از خود نسبت به نقد منش و روش خودشان نشان دهند.

ما در جامعه ای رشد کرده ایم که ترس از نقد بزرگان، جزو خصائل ما شده و سرکوب ها، دو حالت افراط و تفریط برای ما به وجود می آوَرَد که یکی اش بی اعتنایی و گذشتن از کنار خطاها و نادرستی هاست و دیگری انجام تخریب نسبت به هر چه که کوچک ترین اختلافی با نظر ما دارد.

باید از فضای مجازی متشکر بود که امکان رسیدن به تعادل را در ما ایرانیان به وجود آورده یا در حال به وجود آوردن است.

در روزهای اولی که می شد با خط فارسی در اینترنت اظهار نظر کرد، نظرها بیشتر مبتنی بر تایید مطلق بود یا تکذیب مطلق آن هم به شیوه های ستایشگرانه یا برعکس، پرخاشگرانه.

هنوز از فضایی که بتوانیم نقد را در آن، بیشتر از تخریب ببینیم به دور یم ولی مشخص است که جامعه ی فرهنگی در این مسیر گام بر می دارد.

شخصیت ها و گروه های واقعا دمکرات و آزادی خواه، با رفتار و گفتار سنجیده ی خود می توانند به این روند شتاب بخشند.

در چند روز گذشته، برخوردهای ناشایستی که با من به عنوان یک منتقد صریح اللهجه و گاه تند زبان شد این فکر را در من به وجود آورد که گروه مورد نقد را به حال خود رها کنم تا در راهی که به گمان من راه خطاست، به پیش بروند و هر گاه سرشان به سنگ خورد، خود به اشتباه خودشان پی ببرند هر چند برای تصحیح مسیر دیر شده باشد.

اما منتقدان نیز باید در مواردی سر سختی از خود نشان دهند و میدان نقد را حتی در صورت مشاهده ی ناملایمات ترک نکنند. شاید شاهد روزگاری باشیم که نقد شوندگان، به جای خالی کردن زیر پای نویسندگان سیاسی منتقد، و تمایل به ساکت کردن آن ها با توهین و تحقیر، قدر منتقدان شان را بدانند و به جای تلاش برای از بین بردن امکانات رشد آن ها، فضا را برای شکوفایی نقدهای مفید، هر چه گسترده تر کنند.

بیداری ها و بیقراری ها(۳۵)،علی میرفطروس

اشاره:

«بیداری ها و بیقراری ها»نوشته هائی است«خطی به دلتنگی»که میخواست نوعی«یادداشت های روزانه» باشد،دریغا که-گاه-از «خواستن»تا«توانستن»،فاصله بسیاراست.

درسال های مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که متضمن بسیاری ازدیده ها و دیدگاه های نگارنده است.دریغا که بسیاری ازآنها در دسترسم نیست هرچندرونوشتِ موجود برخی ازآن نامه ها می تواندبه غنای این یادداشت ها بیفزاید.

«بیداری ها و بیقراری ها»تأمّلات کوتاه و گذرائی است بر پاره ای ازمسائل فرهنگی،تاریخی و سیاسی: دغدغه ها و دریغ هائی درشبانه های غربتِ تبعیدکه بخاطرخصلت خصوصی خود،گاه،روشن و رام و آرام؛ وگاه،آمیخته به گلایه وُ آزردگی وُ انتقاد است،شایدسخنِ«تبعیدیِ یُمگان»(ناصرخسرو قبادیانی) -بعدازهزارسال-هنوزنیز سرشت و سرنوشت مارا رقم می زنَد.

این یادداشت های پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن و زبان است.«حسبِ حالی» درگذارِزمان که باتصرّفی درشعرحافظ می توان گفت:

حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

محرمی کو؟که فرستم به تو پیغامی چند

***

داستان کلیدر؛صدای انقراض ایلات

۷آبان ماه ۱۳۷۷/ ۲۹ اکتبر۱۹۹۸

مهدی جان من*

مدتی است که می خواهم برایت بنویسم امّااین زندگی پُروصله و پینه،امانِ نوشتن را ازمن سلب کرده است.تو به خوبی می دانی که من و ما دیگردر سن و سالی نیستیم که بخواهیم یا بتوانیم پُرتوش و توان دراین تیغ زارِزندگی بدَوَیم و به علایق فردی خویش پاسخ دهیم.دریک کلام،به طورِ اسارت باری «مشروط به شرایط»هستیم.بااینحال،عمیقاً آرزومی کنم که«انتهای سرنوشت اینجانباشد»…

همانطورکه نوشتم،من هیچگونه تجربه و صلاحیّتی درکارِ قصّه و رُمان ندارم.علایق اساسی من-چنانکه می دانی-تاریخ و شعر است و لذا درحوزۀ داستان بایدبگویم که من ازمنظرِتاریخ به قصه نویسیِ امروز نگاه می کنم.

من که تاریخ ایران را« تاریخ ایل ها»دانسته ام،تأثیرایل ها و قبایل برفرهنگ و ادبیّات و اخلاقیّات ما را بسیاراساسی می دانم و خصوصاًمعتقدم که ادبیّات داستانی ما تااین اواخر-عموماً-تحت تأثیر فرهنگ و مناسبات ایلی-روستائی بوده و تقریباً ازمسائل شهر و شهرنشینی-که بسترِجامعۀ مدنی است-به کلی دور بوده است،نمونه اش:داستان های محموددولت آبادی،ساعدی،علی اشرف درویشیان،نسیم خاکسار،صمدبهرنگی،جلال آل احمد و…به عبارت دیگر،ادبیّات داستانیِ ما بازتابِ مناسبات شهر و شهرنشنی نبود بلکه -به طورِ آشکاری-ضدتجدّدبود…بگذارنظراتم را با بزرگ ترین و معروف ترین رمان سال های اخیرِ ایران،یعنی رمان «کلیدر» دقیق تربگویم:

من خودم دو-سه بار این رُمان ده جلدی را مطالعه کردم(البته هربار از زاویۀ خاصی).با اینکه کلیدر ازنظرغنای واژگان و تصویرسازی و شخصیّت پردازی کم نظیر-یابی نظیر-است،بااینحال،به نظرِ من،کلیدریک رُمان ضدِّ تاریخی است.به این معنا که قهرمانان داستان(گُل محمدوخان عمو)درراستای مناسبات نوین اجتماعی نیستند،بلکه ایلیاتی های راهزنی هستند که برضد مناسبات جدیداجتماعی و علیه استقرارقوانین مدنی و نهادهای شهری(ژاندارمری،شهرداری و…)برای احیا یاادامۀ مناسبات ایلی-قبیله ای مبارزه می کنند؛به یادبیاور که آغازِ داستان کلیدر باکشتنِ یک ژاندارم(یعنی،عامل استقرارقانون ونظم نوین اجتماعی) و پنهان کردن پوتین های او درخانوادۀ «گُل محمد»آغازمی شود.

درکلیدر،دولت آبادی فاصلۀ بین خود و قهرمانان اصلی داستانش را ازیاد می برَد و باآنان همدل و همراه می شودبدون آنکه ازخودبپرسدکه:گُل محمد وخان عمو برای استقرار چه جامعه و یا کدام مناسبات اجتماعی مبارزه می کنند؟

ازاین گذشته،حضور«ستّار»(که گویا ازفراریان فرقۀ دموکرات آذربایجان است) و خصوصاً«فلاش-بک»های دولت آبادی در یادآوری حملۀ ارتش ایران برای نجات آذربایجان(۲۱آذر ۱۳۲۴)بسیار جانبدارانه- و حتّی غیرواقعی و اغراق آمیز-است و جنبۀ سیاسی-ایدئولوژیکِ داستان را پُررنگ تر می کند…درواقع،کلیدر،صدای انقراض ایلات درتاریخ معاصرایران است.

___________

*به مهدی اخوان لنگرودی

یک وطن داریم مانندِ…

۱۴شهریور۱۳۹۰/۵سپتامبر۲۰۱۱

خبرهائی که ازایران می رسند بسیارغم انگیز و هولناک اند.کشوری که روزی قرار بود به «ژاپن دوم» تبدیل شود،اینک درآستانۀ فروپاشی و تبدیل شدن به «اوگاندا»یا«بنگلادش»است.

صادق هدایت روزگاری زمزمه می کرد:

یک وطن داریم مانند خلا

ما درآن همچون حسین درکربلا

حالا حکایت ما با حضراتی است که با سرکوب،فریب،فساد و اختلاس های حیرت انگیز،میهن ما را به«خلا»و«کربلا»بدَل کرده اند…به یاد روایت محمدبن ابراهیمِ خصیبی می افتم که در ذکرحال و روزِمردم کرمان پس از حمله و استیلای مهاجمانِ غُز نوشت:

-«مُشتی رعیّتِ بیچاره در تاریکی شب،مُشت می زدند و به تحمّل و احتیال به انتظارِفَرَج،روزی به شب می بردند».

شاهرخ مسکوب می گفت:«بیشترِ وقایع و شخصیّت های واقعۀ کربلا از شاهنامۀ فردوسی کُپی برداری شده است.این مسئله نشان می دهدکه بعدازاسلام چگونه بسیاری از اسطوره های تاریخیِ ما وارد اسلام و خصوصاً باورهای شیعی شده است».

سخنِ مسکوب درست است و می تواند موضوع پژوهش های تازه ای باشد.متاسفانه در این سال ها بیشترِشاهنامه شناسانِ ما چنان غرق در«نسخه بَدل ها»شده اندکه از پیام اصلیِ فردوسی دورمانده اند.

برخلاف هدایت،من به سرشت و سرنوشت این ملّت چندان بدبین یا ناامیدنیستم،بلکه معتقدم که ازمیانِ این خون و خاکستر،ایران نوینی برخواهدخاست؛رهاشده از گرد و غبارهای قرون وسطی…ملّتی که-بارها-درهجوم های ویرانگرِ تازی ها و تاتارها و تیمورها توانسته خود را حفظ کند،این بار نیزسر بلندخواهدکرد و…ولی آیا ظهورِاین«ایران نوین»به زمان وُ زمانۀ ما «وصلت»خواهد داد؟

پاسخ این است:آری! به این شرط که رهبران سیاسی و روشنفکران ما -بافروتنی و تواضع – بر گذشتۀ پُراشتباهِ خود بنگرند و ازگذشته بیاموزند،نه آنکه با مغالطه و شعبده-باز-بساطِ ترور و سرکوب اندیشه را«احیا»کنندتا در«یک کلمه» فاتحۀ تاریخ معاصرایران را بخوانند و به قول شیخ نجم الدین رازی:

-«به جَلدی و زبان آوری حق را باطل کنند و باطل را در کسوتِ حق فرانمایند».

پیل و پَشه!

(حکایت ابوسعیدابوالخیر و ابوالقاسم قُشیری)

۸آبان ۱۳۹۱/۲۹اکتبر۲۰۱۲

به دوست فرزانه ام،دکترم.ر گفته بودم :«اگرسنگر و سایه سارِعرفان و ادبیّات ما نمی بود چگونه می شد دربرابرِ رذالتِ گستردۀ دلقکان و دَغلکاران ومشاطه نویسانِ گزافه گو پایدارماند؟».

این روزها-باز-کتاب ارجمند«اسرارالتوحیدِ»ابوسعیدابوالخیر را می خوانم.به نظرمن عرفان ایرانی و تصوّف اسلامی دارای تفاوت های اساسی است که متآسفانه کمتر موردتوجۀ پژوهشگران ما بوده است.این تفاوت ها درطول تاریخ موجب مجادله های بسیاربوده اند.در ویرایشِ تازۀ کتاب حلّاج،مشخّصه های عرفان ایرانی و تفاوت یا تقابل آن باتصوّفِ اسلامی را به دست داده ام.دراین جا می خواهم به یک نکتۀ اخلاقی درشیوۀ برخوردِ یکی ازنمایندگانِ برجستۀ عرفان ایرانی با مخالفانش اشاره کنم.درکتاب«اسرارالتوحید» آمده است:

ابوالقاسم قُشیری ازفُحولِ مشایخ صوفیه بودکه درمیانِ عوام شوکتی عظیم داشت.او روزی گفته بود که درشناخت مراتبِ حق،«من پیل ام و شیخ ابوسعید،پشه»…این خبر را به نزدِابوسعیدابوالخیربردند.ابوسعید آن کس را گفت:به نزدِ قُشیری شُو و بگوی:

-«استاد قُشیری! ما هیچ ! آن پشه هم تویی!».

چگونه انگلیسها آخوند را باین شکل برایمان ساختند.

دولت انگلیس
قبل از فرستادن برادران شرلی به ایران ،
فردی بنام مقصود علی را که یک هندی الاصل در لباس دراویش بود را روانه ایران میکند .

مقصود علی با کسوت درویشی اطلاعات زیادی را در در مورد فرهنگ و آداب و
رسوم و مسائل داخلی ایران ، در اختیار دولت انگلیس قرار میدهد .

بعدها برادران شرلی بر اساس اطلاعات مقصود علی وارد ایران میشوند .
درویش علی چنان به زبان فارسی تسلط داشت که حتی شعر فارسی میسروده است .
او ، اولین ویروس شومی بود که انگلیس روانه ایران کرد .

و همین درویش علی صنعت ملاسازی و اخوند سازی را در ایران راه اندازی کرد .

ورود مقصودعلی ، سال ۹۹۸ هجری گزارش شده است .
در این زمان خانقاه های زیادی در ایران وجود داشت .
گرداننده های خانقاه را مجلس آرا میگفتند .

از آنجا که مقصود علی درویش بود و شغلش مجلس آرایی خانقاه بود ؛ به مجلسی
معروف شد .
این آقا ، پدر مجلسیهای معروف میباشد .

شاه عباس در سال ۱۰۰۲ هجری ؛؛ بنا به دلائلی با صوفیان و دراویش به
مخالفت بر میخیزد و شروع به مبارزه و کشتار آنان میکند . (در صورتیکه خود
در ابتدا از طرفداران صوفیان بود)

این مبارزه بقدری شدید و پر از تعصب بود که مقصود علی بناچار از ایران
میگریزد و دو پسرش بنامهای محمد تقی و محمد صادق را در ایران جا میگذارد
.

محمد صادق هنگام فرار پدر ؛
فردی نابالغ بوده و در بزرگسالی به صوفیان
می پیوندد و بدون ترس به خانقاه رفت و آمد داشته است .

این محمد صادق ، همان علامه مجلسی اول میباشد .

بعد از مرگ شاه عباس ؛
پسرش شاه صفی به سلطنت میرسد
و در ادامه کار پدرش ، به کشتار صوفیان ادامه میدهد .
علامه مجلسی نیز به حمایت از شاه صفی
دستور قتل صوفیان را میدهد و وقتی مردم به او اعتراض میکنند که چرا
صوفیان را میکشی در حالیکه پدر خودت نیز یک صوفی بود ؛
میگوید :
پدر من یک درویش واقعی نبود ؛
برای رسوخ و نفوذ در صوفیان و کسب اخبار ،
به لباس دراویش در آمده بود .

در واقع پدر علامه مجلسی اول ؛ جاسوس شاه عباس بوده است .
پسرش محمد صادق هم جاسوس شاه صفی بوده است در بین دراویش .
و بهمین دلیل بدون ترس از شاه به خانقاه رفت و آمد میکرده است .

چیزی نمیگذرد که محمد صادق هم مورد غصب شاه صفی قرار میگیرد و مانند پدرش
مجبور به فرار به هندوستان میشود .

علامه مجلسی اول هم دو پسر داشت به نامهای عبدالله و عزیز الله
عبدالله را با خود میبرد و عزیز الله در ایران میماند . او به ثروت بسیار
زیادی دست مییابد که مشخص نیست منبع و ریشه اینهمه ثروت از کجا پیدا
میشود .

چندی بعد،محمد تقی که عموی علامه مجلسی بوده ؛
از طرف انگلیس، با شخصی بنام مراد هندی به عراق فرستاده میشود .

مراد در آنجا خود را سید مراد معرفی میکند و لقب سید از اینجا ببعد وارد
فرهنگ ما میشود .

زیرا او خود را سید مراد هندی معرفی میکند .

محمد تقی هم پسری داشته بنام محمد باقر که در عراق تحصیل میکرده .
چندی بعد محمد تقی به اتفاق سید مراد و منشی های فراوانش و پسران سید
مراد به ایران برمیگردند .

محمد تقی با ثروت بسیار زیاد خود که هیچگاه مشخص نمیشود از کجا بدست
آورده است ، حوزه های علمیه مذهبی متعددی در ایران براه می اندازد و طلبه
های زیادی را جذب حوزه های علمیه خود میکند و به آنها آموزش میدهد و
باصطلاح آخوند تربیت میکند .

ماموریت محمد تقی مجلسی ؛
رواج خرافات تا سر حد افراط در بین مردم بوده است .
زیرا انگلیس متوجه شده بود که تنها راه سلطه بر ایرانیان ؛ رواج خرافات و
تفرقه افکنی در بین آنهاست . که البته تشخیص درستی هم بوده است.

محمد تقی در ادامه کار خود ؛ شروع میکند به نوشتن کتابهای خود.با همان
نام خودش یعنی علامه مجلسی .

محمد تقی برای تمام امور و اوقات شیعیان ؛
از بدو تولد تا لحظه مرگ؛ دعاهای مخصوص را اختراع میکند.

هر روز هفته یک دعا؛هر روز ماه یک دعا ؛ هر مراسم یک دعا و آداب وتعقیبات
نمازهای مختلف .

آنقدر دعا که هیچکس در واقع نمیتواند تمام انها را انجام دهد .

منشی های او موظف میشوند که به سراسر ایران رفته و کتب و دعاهای او را تبلیغ کنند .
محمد تقی یکی از فرزندانش را به ازدواج یکی از سادات در میاورد و از آنرو
کلمه طباطبایی را ابداع میکند و پس از آن فرزند دو سید را طباطبایی
مینامند .

پس کلمه سید و طباطبایی یادگار مجلسی هاست.
دخترش را هم به محمد اکمل میدهد .
که نوه اش میشود وحید بهبهانی معروف .
همان که اجتهاد و تقلید در شیعه را اختراع میکند.پس از او پسرش محمد باقر مجلسی؛
کار پدر را ادامه میدهد .

بعد از محمد باقر مجلسی ؛ پسرش میر محمد حسین ادامه دهنده کار میشود .از
آنروز تا کنون ؛ بیشتر امامان جمعه ؛ فرزندان میر محمد حسین بوده اند .

میر محمد حسین مجلسی ؛ همان آخوندیست که باعث شکست ایرانیان از افغانها شد.

و هم او بدستور انگلیس ؛
شاه سلطان حسین را وادار کرد که
وزیر با تدبیرش فتحعلی خان اعتماد الدوله را بقتل برساند .
به این بهانه که خواب نما شده
و به او گفته اند که وزیر در پی کودتاست .

و خود سید محمد حسین ؛؛ نخست وزیر را کور میکند و سپس به قتل میرساند .

آخوندها از بدو بوجود آمدن؛
در تمام مدت ورودشان به عرصه تاریخ؛
جزء مخالفان سرسخت روشنفکری و جریانات اصلاحی در کشور بوده اند.
از جمله از مخالفان امیر کبیر ؛
جنبشهای مردمی و مشروطه مدارس؛ واکسیناسیون و هر جنبش اصلاحی دیگر.

و ما این سوغات را مدیون علامه های مجلسی هندی تبار هستیم .

منابع تاریخ اجتماعی ایران — مرتضی راوندی — جلد سوم صفحه ۴۸۳ ببعد
تاریخ عباسی — محمد منجم یزدی ، تاریخ ایران — عباس اقبال آشتیانی
روابط خارجی ایران در عهد شاه عباس صفوی