خانه » مقاله (برگ 7)

مقاله

به مناسبتِ 20اُمین سالگردِ جاودانه بدرودِ بزرگ‌قافله‌سالارِ شعرِ فارسی، احمد شاملو/ کاظم کردوانی

شاملو در سه تجربه

چگونگیِ تشکیلِ «شورایِ بازنگری در شیوهیِ نگارشِ خطِ فارسی»
دوست بزرگوارم ایرج کابلی در سال ۱۳۷۱ در نشریه‌یِ «آدینه» مقالهای منتشر کرد با عنوانِ “فراخوان به فارسینویسان و پیشنهاد به تاجیکان”
نخستین روزهایِ تابستان ۷۱ بود، پنجشنبه روزی به‌عادتِ همیشگی به کوهنوردی رفته بودم. نازنین دوستِ ازدست‌رفتهام دکتر علیمحمد حقشناس هم هرازگاهی میآمد درکه.

آن پنجشنبه هم پس از حالواحوال و پرسیدنیهایِ همیشگی گفت که چند روز پیش از آن به دیدن شاملو رفته است و حامل پیامی است از شاملو به من. شاملو پیام داده بود که از جمعی خبرهیِ کار دعوت کنم تا در بارهیِ این نوشتهیِ ایرج کابلی و پیش‌نهادش بحث کنیم و … پیش از آن هم در بارهیِ این نوشته و موضوعی که در آن مطرح شده بود با چند تن از دوستان صحبت کرده بودم و موضوعِ مطرح شده درآن برایم بسیار جذاب بود. باکمال‌ِمیل پذیرفتم. بلافاصله به دکتر حقشناس گفتم :«علی جان، خودت یکی از این جمع. قبول؟» با تأملی کوتاه با همان خنده‌یِ شیرینِ همیشگیاش، و درحالیکه حرفها را میکشید، گفت: «باشه، عامو»! پس از چند روز بالاپایین کردنِ پیشنهادِ شاملو و سنجیدنِ آن به این نتیجه رسیدم برای آنکه چنین جمعی اعتبار داشته و حاصلِ کار قابل ارائه باشد افزون بر اهلفنِ بودن، این جمع میبایستی از جامعیتی مرتبط با حوزهیِ زبان و خط فارسی و شیوهیِ نگارش برخوردار باشد (زبانشناس، رماننویس، شاعر، ویراستار، کامپیوتردان و…). پس از صحبتهایِ اولیه و تماس با متخصصان این امر که همگی هم بر اهمیت کار تکیه کردند و هم با محبت پیشنهادم را پذیرفتند، جمعی از بهترین خبرگانِ این کار تشکیل شد که عبارت بودند از: آقایان کریم امامی، محمدرضا باطنی، علیمحمد حقشناس، احمد شاملو، محمد صنعتی، مصطفی عاصی، ایرج کابلی، کاظم کردوانی، هوشنگ گلشیری. و در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۷۱ نخستین جلسه در خانهیِ ما تشکیل شد و نامِ «شورایِ بازنگری در شیوهیِ نگارشِ خطِ فارسی» را برگزیدیم. همانطورکه در «گزارشِ یکساله‌یِ شورایِ بازنگری در شیوه‌یِ نگارشِ خطِ فارسی» آمده است این شورا نه جمعی بود انتخابی و نه هیئتی انتصابی. و همان جا گفتهایم “گردآمدنِ چنین جمعی براساسِ نیازی است که زمانه در برابر ما قرار داده است. تنها امروز نیست که از مشکلِ نگارشِ خطِ فارسی سخن گفته میشود. در گذشته نیز این بحث بارها درگرفته است و هربار عدهای مقابل یکدیگر ایستادهاند و ازهرسو پیشنهادهایی شده و سخنهایی گفته شده است که گاه معقول و گاه نامعقول بودهاند.

فارغ از نظرهایِ ارائه شده، در مجموع، آن سخنها و آن پیشنهادها را باید به دلبستگیِ طراحان آن به حفظ زبان فارسی و اشاعهیِ هرچه بیشتر و بهترِ آن تعبیر کرد و بهرغمِ آنچه گفتهاند و نوشتهاند، حتا اگر نمیپسندیم، سعیشان را باید مشکور دانست. اما آن پیشنهادها و آن بحث‌ها، در محدودهای از روشنفکران و اهل قلم باقی ماند و تبعاتِ آن بحثها نیز یا بهکلی به فراموشی سپرده شدند یا بهشیوهای «مفارقتآمیز» به زندگی خود ادامه دادند، چون یا بهکلی با سیاق علمی جامعه سازگار نبودند یا بودونبود هریک از آن پیشنهادها بر روندِ کُندِ حوزههایِ نشر و نگارشِ خطِ فارسی چندان تأثیری نداشت.

حالآنکه امروز وضع بهگونهای کاملاً متفاوت است.»و «اگر دیروز چاپخانه و ماشین تحریر به حوزههایی بسیار کوچک و مشخص محدود میشد امروز کامپیوتر و چاپگر و صفحه نمایشگر چنان وسعتی پیداکردهاند که با کمی غُلُو میتوان ادعا کرد که در خانه‌یِ هر اهل قلمی، چاپخانهای برپا شده است.» و پس از اشاره به اینکه «امروز کم نیستند کسانی که در شرکتهای نرمافزاری و سختافزاریِ کامپیوتر چندان بهرهای از فارسی و زبانشناسی ندارند ولی چون صاحب‌نظری موجه عمل میکنند و شتابِ روزافزون کارها و ضرورتهایِ فنی مجبورشان میکند هر روز بیشازپیش دربارهیِ شیوهیِ نگارشِ فارسی تصمیم بگیرند بیآنکه دانش لازم را داشته باشند و مهمتر از همه اینکه اگر دیروز موضوعِ نگارشِ خطِ فارسی و سلیقههایِ متفاوت در اینباره بهعلتِ محدود بودن نیازها و ضرورتهایِ جهانی بهگونهای «خودکار» عمل میشد، رشدِ سریع و بیسابقهیِ جمعیت و بهوجودآمدن ضرورتهایِ جدیدِ امروز ما را در وضعیتی قرار داده است که اگر به آن توجه نکنیم در آیندهای نهچندان دور کاری جز افسوس خوردن برایمان باقی نمیماند» و «در جهانِ امروز، در حوزهیِ خط اصل بر علمیتر کردن و ناچار سادهتر کردن شیوههایِ نگارش است. نهتنها موضوعِ قاعدهمند کردن و سادهتر کردنِ شیوهیِ نگارش خط فارسی برای تودهیِ عظیمِ نوجوانانِ ما در داخل کشور وظیفهای است بسیار مبرموحیاتی، بلکه باز شدنِ افقهایِ جدید برای خطِ فارسی در بیرون از مرزهای ایران بر سنگینیِ بار چنین مسئولیتی افزوده است. اگر بر عواملِ برشمرده، جمعیتِ چند میلیونی ایرانیانِ مقیم کشورهایِ خارج را نیز اضافه کنیم که یکی از اساسیترین راههایِ ارتباط فرزندانشان با این مملکت و فرهنگ آن خط و زبان فارسی است، ابعادِ مسئله روشنتر می‌شود.»

و «آنچه گفته شد چکیدهای است از ضرورتهایی که براساسِ آنها «شورایِ بازنگری در شیوه‌یِ نگارشِ خطِ فارسی» تشکیل شد. و امروز خوشنودیم که میبینیم کاری که بیش از یک سال پیش شروع کردیم با استقبالِ علاقهمندان و صاحبنظرانِ خط و زبان فارسی روبهرو شده است که آن را چه در توجه و پیگیریِ بسیاری از کارشناسان و دستاندکارانِ آموزشِ زبانِ فارسی و چه در نامهها و مقالههایی که برای شورا می‌فرستند، میبینیم.»

در تاریخِ دراز و پرفرازوفرودِ بحثِ خطِ فارسی نخستینبار بود که جمعی برای بحث دربارهیِ خطِ فارسی تشکیل میشد، آنهم جمعی با این مشخصات. و شاملو پیشنهاددهندهیِ تشکیل آن بود. با نگاهی گذرا به زندگیِ شاملو همواره میتوان این ویژگیِ بارزِ زندگیاش را دید. تشکیل این شورا و ترکیبِ اعضای آن و بحث‌هایی که مطرح کرد با استقبال وسیعی روبهرو شد. اندک‌زمانی بعد از سویِ ادارهای که در وزارت آموزشوپرورش مسئولِ نگارشِ کتابهایِ درسی بود با «شورا» تماس گرفته شد و همچنین «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» برای گفتوگو با نمایندگان شورا ابراز علاقه کرد که ازسویِ جمع دکتر باطنی و دکتر حق‌شناس در جلسههایِ فرهنگستان حضور یافتند و به توضیحِ دیدگاههایِ شورا پرداختند. و یک سال بعد از تشکیلِ «شورای بازنگری»، در سال ۱۳۷۲، فرهنگستان خود شورایی خاص برای این موضوع تشکیل داد و دکتر باطنی و دکتر حق‌شناس هم از اعضایِ کمیسیونِ آن بودند.

ایرج کابلی به بحثی که خود آغاز کرده بود و سپس «شورای بازنگری» به آن پرداخت، همچنان ادامه میدهد و تاکنون کتابِ ارزشمندِ «درست‌نویسیِ خطِ فارسی» را منتشر کرده است و بنا به شناختی که از ایرج عزیز دارم، در آیندهای نه‌چندان دور شاهدِ کارِ تازهای از او خواهیم بود. حاصلِ کارِ شورا و کمیسیونِ فرهنگستان نیز تاکنون «رسم‌الخط فرهنگستان» و اثرِ بسیار سودمندِ «فرهنگ املایی خط فارسی» (بهسرپرستیِ دکتر علی‌اشرف صادقی) است.
در حقیقت تشکیلِ «شورایِ بازنگری در شیوهیِ نگارشِ خطِ فارسی»، که بهیمنِ نوشته و طرح موضوع از سویِ ایرج کابلی و پیشنهادِ شاملو امکان‌پذیر شد، در آن زمان یک «واقعه»یِ فرهنگی بود. و ازآنجاکه به چند مشکلِ اساسیِ خطِ فارسی انگشت گذاشته بود و توانست در میانِ اهلِ فرهنگ و علاقهمندانِ این بحث (در داخل و خارج کشور) یک حرکت و بحث بهوجود بیاورد، سخنها و تصمیم‌هایِ این جمع بسیار کارگر افتاد. کم هستند امروز کسانی که بدانند بسیاری از تغییراتی که در شیوهیِ نگارشِ خطِ فارسی مشاهده میکنند (نظیرِ موضوعِ بیفاصله نویسی، احیایِ نشانهی اضافه و واردکردن آن در زنجیرهیِ خط فارسی، بحثِ «یِ میانجی»، نوعِ نگارشِ واژههایِ مرکب و ضمیرهای ملکی و مفعولی و صرفِ فعلها و … ، ریشه در آن بحثها و پیش‌نهادهایِ این شورا دارد.

شاملو، کانونِ نویسندگان: غایبِ حاضر
شاملو جزو بیش از پنجاه تن نویسنده و شاعر و اهل قلمی بود که «بیانیه در بارۀ کنگره نویسندگان» را (در تحریم کنگرهای که حکومت شاه تصمیم گرفته بود بهنام نویسندگان برپاکند)، اسفند سال ۱۳۴۶، امضا کردند. بیانیهای که در حقیقت می‌بایست به‌عنوانِ پایهیِ تشکیلِ «کانون نویسندگان ایران» از آن یاد کرد. و در بهمن ۱۳۴۷ در «شبِ نیمایوشیج»، در تالارِ دانشکده هنرهایِ زیبا دانشگاه تهران (که از طرف کانون نویسندگان ایران برگذار شد) چند شعر از نیما را خواند. در نخستین مجمع‌عمومیِ کانونِ نویسندگانِ پس از انقلاب، فروردین ۵۸، به‌عنوانِ یکی از اعضایِ اصلیِ هیئتِ‌دبیران انتخاب شد. و در آخرین مجمع‌عمومیِ کانون در فصلِ بعد از انقلاب (و پیش از حمله به محلِ کانون در سال ۱۳۶۰ و پایان یافتنِ یک مرحله از زندگیِ کانونِ نویسندگان و تعلیقی یازده ساله) بازهم به دبیریِ کانون انتخاب شد. در نیمه‌یِ سال ۱۳۶۷ که چند تن از نویسندگان به این فکر افتادند تا مراسمی به مناسبتِ سیاُمین سالِ درگذشتِ نیمایوشیج مراسمی برپاکنند، شاملو جزو آنان بود.

بهرغم دوندگیها و تماسهایی که روز نخست امیدوارکننده میبود و به‌رغمِ دو ماه کارِ پر زحمتِ بسیاری از اهل‌ِقلم و اعضایِ کانون نویسندگان، به برنامه‌یِ بزرگداشتِ نیما اجازه داده نشد و به‌اجبار لغو گردید. اما حاصلِ آن، متنِ بسیار مهم و تاریخی‌ای بود بیانگر وضعیت و موقعیتِ نویسنده و هنرمند ایرانی در اوضاعِ سالِ ۱۳۶۷. این متن که ویرایشِ نهاییِ آن با شاملو بود عنوانِ «گزارش اهل قلم – بهمناسبتِ فصلِ تولد و درگذشتِ بزرگانِ ادبِ معاصرِ ایران» را داشت. این متن را ۲۳ تن از اهلِ‌قلمِ ایران در تاریخ ۲۰ دی ماه ۱۳۶۷ شمسی امضا کردند و در چند نسخه تکثیر و پخش شد.

شاملو در منازعهیِ فکری و سیاسی که در کانون نویسندگان میانِ طرفدارانِ حزب توده ایران و اکثریتِ کانون در سالهایِ پس از انقلاب درگرفت، سهمِ شایستهای بهعهده گرفت. و در آن روزگار که بسیاری از نشریه‌ها از درج دیدگاههایِ کانون نویسندگان خودداری می‌کردند و کم نبودند نشریههایی که آشکارا یا در نهان همراه و پشتیبانِ حزب توده بودند و یکجانبه علیه کانون نویسندگان مینوشتند یا به مخالفانِ آن میدان میدادند و درحقیقت حزب توده با شبکههایِ پنهان و آشکارِ خود دست به کارزاری بزرگ علیه مواضعِ استقبالطلبانهیِ کانون زده بود، شاملو در نشریهیِ معتبر و وزینِ «کتاب جمعه» که جایگاهِ خاصی میانِ روشنفکران و جوانان داشت، با همهیِ وزن و اعتبارِ ادبی و اجتماعیِ خود به میدان آمد و با آنان مقابله کرد و صفحه‌هایِ «کتاب جمعه» را دراختیارِ هیئت‌دبیرانِ وقتِ کانون قرار داد و توانست بسیاری از ترفندها و توطئههایِ رنگارنگ آنان را خنثی کند.

به گفتهیِ محمدعلی سپانلو «در جبههبندیِ سیاسیِ جدید در کانون شاملو چشموچراغِ آن گروه حساب میشد که ضمنِ احترام به بسیاری از ارزشهایِ چپ، قیمومیتِ هیچ قدرتِ خارجی را نمیپذیرفتند. جناحِ مخالف مستقیم و غیرمستقیم میکوشید شاملو را لجن‌مال کند ولی او با سکوتِ هوشیارانهای از درگیریِ مستقیم احتراز میکرد…» از فروردین سال ۱۳۷۳ که بیش از شصت نفر از کانونیان و اهل‌ِقلم نامهیِ سرگشادهای به رئیسِ قوه‌یِ قضاییهی وقت، آیت الله محمد یزدی، در بارهیِ دستگیری سعیدی سیرجانی نوشتیم تا پایانِ زندگیاش، نام و امضایِ شاملو در بسیاری از متن‌هایِ کانونِ نویسندگان وجود دارد.

شاملو در دورهیِ اول کانون، که چرایی آن بیرون از بحث ماست، در هیچیک از جلسههایِ نگارشِ مرامنامه و اساسنامهیِ داخلی و انتخابِ هیئت‌دبیران حضور نداشت، در زمانِ تجدیدِ حیاتِ کانون در سال۱۳۵۶ در ایران حضور نداشت، در دورهیِ اخیر هم بهعلت بیماری نمیتوانست نقشی فعال داشته باشد اما، جایگاهِ شاملو در کانون نویسندگان را نمیتوان تنها در حضور یا عدمِ حضورش در همهیِ لحظههایِ زندگیِ کانون سنجید.

شاملو یکی از قُله هایِ شعر معاصر ایران بود و هست و در جریانِ شعری که او میداندارش بود تا به امروز کسی نتوانسته است درکنارش بنشیند؛ در عرصهیِ مطبوعات تنها سردبیریِ سه نشریهیِ «خوشه» و «کتاب هفته» و «کتاب جمعه» کافی است تا نامی ماندگار برای کسی بهارمغان بیاورد؛ «کتاب کوچه» یکی از بی‌بدیلترین مجموعهای از این گونه کار است که تا بهامروز در تاریخِ فرهنگ ما بهوجود آمده است، و چنانچه ترجمهها و شعرخوانیها و … را هم درکنارِ این‌همه کارِ سترگ بگذاریم، کموبیش سیمایِ کسی که چند دهه حضوری فعال و پیگیر در دنیایِ روشنفکران ایران داشته است آشکار میشود.

اما، شاملو بیش از اینهمه است. شاملو بهخصوص در دوران پس از انقلاب به‌یمنِ نگاه و رفتارِ خاصِ خود و بهیمنِ حساسیتها و پیش‌بینیها و رفتارِ شرافتمندانه و مسئولانهاش به یکی از نمادهایِ وجدانِ جامعهیِ روشنفکریِ ایران تبدیل شد. و سایهیِ این وجدانِ آگاه، باحضور یا بیحضورِ جسمانیِ شاملو، بر زندگیِ کانون نویسندگان ایران حضوری بلامنازع داشت.

شاملو بهرغم دوری از تهران و آن وضعیت جسمانیاش چگونگیِ فعالیتهایِ کانون را بهدقت پیگیری می‌کرد و به آن حساس بود. اما، بهعلتِ دوری و مشکل بودن رفتوآمد با شاملو (باتوجه به وضعیت بیماری‌اش سعی اغلب دوستان براین بود که کمتر مزاحماش شوند) این حساسیت گاه باعثِ سوءِاستفادهیِ کسانی می‌شد که از سرِ نمیدانم چه؟ (کمترینِ آن خودشیرینی بود و مطرح کردنِ خود و سوءِاستفاده از نام شاملو) مطلب‌هایی نادرست و دروغ به شاملو منتقل میکردند که حاصلاش جز «عرضِ خود میبری و زحمتِ ما می‌داری» نبود.

ازجمله سخنچینیهایِ روزنامهنگاری بود که در آن زمان شهرتی بههم زده بود، از هوشنگ گلشیری نزد شاملو که هوشنگ میخواهد کانون را «بهسازش بکشاند و …»! هوشنگ گلشیری که بهگواهِ زندگی و کارنامهیِ ادبیاش پاسدارِ بیچونوچرایِ شرافت قلم بود، بهحق بسیار مینالید و گلهمند بود، نه از آن روزنامهنگار که خوب می‌شناختاش بلکه از شاملو. اما، خود بارها شاهد بودم که هوشنگ با بزرگواریِ تمام چگونه حرمتِ شاملو را پاس میداشت. و در آن تقلاها و کوششهایِ جانکاه ما برای ازسرگیریِ فعالیتهای کانون، زمانی کسانی نقل کردند که شاملو در جمعی درخصوصِ کانون نویسندگان گفته است «با گوشتِ گندیده نمیتوان خورشت درست کرد»! و این سخنِ راست یا ناراست دستآویزِ مدعیانی شد و «عَلَم»ی که آن را در سر هر کوی و برزن در داخل و خارج کشور برضدِ ما برافرازند. در یکی از دیدارها با شاملو به‌اختصار به این موضوع اشارهای کردم و شاملو چنان مهربانانه پاسخ داد که از بیان آن شرمنده شدم. و به یکی از دوستان نازنینام هم گفته بود «جبران میکنم».

و در پیامِ تاریخیِ خود به نخستین مجمععمومیِ کانون نویسندگان در تاریخ آذر ۱۳۷۸، پس از جانباختنِ عزیزانمان محمد مختاری و جعفر پوینده، که در سالنِ اجتماعاتِ «اتحادیۀ ناشران و کتابفروشان تهران» برگذار شد گفت: “یاران هم‌قلم گرچه در این سال‌ها ‌نتوانسته‌ام در میدانِ عمل همگام‌تان باشم، آنچه را که برشما رفته است لحظهبهلحظه بادقت و نگرانی دنبال کرده‌ام: تلاشِ پی‌گیرتان را، از درون بهتان خوردن و از بیرون دشنام شنیدن‌تان را، تا لبِ درهیِ مرگ رفتن‌تان را، درجوارِ مرگ زیستنتان را و مصیبت دیدنتان را، آنگاه‌که هم‌گامانِ شجاعمان میرعلایی و حسینی و مختاری و پوینده قربانیِ کینهیِ سیاهاندیشان شدند. اکنون ازاینکه توانستهاید بهرغمِ همهیِ این دشواریهایِ توانکاه به آرمانهایِ دیرینِ اهلِ‌قلمِ دیارمان – آزادگی و ناوابستگی به قدرت – وفادار بمانید به خودم و به شما تهنیت میگویم و بهعنوانِ یکی ازاعضایِ هیئت‌دبیرانِ پیشینِ کانون نویسندگان ایران امیدوارم گردهم آمدنتان به توفیق انجامد و متنِ نهاییِ منشور و اساسنامهیِ کانون نویسندگان ایران به تصویب رسد و هیئت‌دبیران جدید برگزیده شود. سلام‌هایِ قلبیِ مرا بپذیرید. احمد شاملو. شهرک دهکده. آذر ۱۳۷۸ خورشیدی”
همانطور که دیده میشود شاملو بهروشنی به موضوعِ «ازدرون بهتان خوردن و از بیرون دشنام شنیدن» اشاره کرده است. و آن مدعیانِ «بی‌عَلَم‌مانده» هم آنچنان موضوع را فراموش کردند که به انکار آن رسیدند.

من و شاملو و ترجمهیِ «حماسه گیل گمش»

آخرهایِ زمستان سال ۱۳۷۷ بود. زنده یاد شاملو تلفن کرد و گفت سَری بروم پیشاش. البته الان حضور ذهن ندارم که آن‌سویِ خط خودِ شاملو بود یا آیدا خانم نازنین. من جز در دورانی که «شورایِ بازنگریِ در شیوه‌یِ نگارشِ خطِ فارسی» را تشکیل داده بودیم و درنتیجه بیشتر همدیگر را می‌دیدیم، سالی یکی، دو بار می‌رفتم به دیدار شاملوی عزیز.
البته همیشه جویایِ حالش بودم. چندبار هم که نازنین دوستِ دیرینهام عبدالله کوثری (که دوستیمان از پشتِ نیمکتِ سال سوم دبیرستان البرز شکل گرفت و تا امروز همچنان برسر آن عهد هستیم) از مشهد به تهران میآمد و میگفت سری به شاملو بزنیم با عبدالله میرفتیم. هربار هم که به دیدنش میرفتیم، گلایه میکرد که چرا کم به سراغش میرویم که هر دو میگفتیم که به‌رغمِ همهیِ اشتیاقمان و … باعث زحمت خواهیم شد. واقعاً هم چنین بود. با وضعیتِ جسمانی که داشت و قیدیِ که در آراسته ظاهر شدن داشت، واقعاً زحمت بود برایش. تازه اگر حالش خوب بود، اگر کسالتش شدید شده بود که خودِ ظلم بود.

عذرِ ما را به‌مختصر واژه و جملهای مهربانانه نمیپذیرفت و میگفت که من هم دل دارم. اما این بار خودِ شاملو تلفن کرده بود و خواسته بود به دیدارش بروم. رفتم. بهرغم وضعیتِ نه‌چندان مناسب آن روزها. با اشتیاق به دیدنش رفتم. و اگر ذهنم خطا نکند با دوست بزرگوارم ایرج کابلی رفتم.

پس از صحبتهایی از اینجاوآنجا از جنسِ صحبتهایی که همیشه میان ما میشد، به من گفت که خودت می‌دانی که من سالهای چهل به کارِ ترجمهیِ «حماسه گیل گمش» پرداختم و حالا هم دو باره از نو شروع کرده‌ام به این کار ولی، پس از پایانِ این کار به این نتیجه رسیدهام که نتیجه‌اش چندان برایم رضایت‌بخش نیست (حقیقت این است که شاملو از سر فروتنی در بارهیِ این کارِ خود تعبیرِ تندی به کار برد که به خود اجازه نمیدهم آن را با همان واژه هایی که خود به‌کاربرد نقل کنم).

و اضافه کرد که حالا این کار دستِ خودت. بِبَرش. هم فرانسهات را قبول دارم و هم فارسیات را. هرکاری که لازم می‌دانی روی آن انجام بده و این کار به اسمِ هر دویِ ما منتشر شود. گفتم، من به یک شرط این کار را خواهم کرد. گفت، به چه شرطی؟ گفتم به‌این‌شرط که کار فقط به نامِ شما منتشر شود. گفت، آخه خودت هم رویِ آن کار میکنی و … گفتم، نه. این کارِ شماست. و من باکمال‌میل بر رویِ آن کار خواهم کرد اما، کارِ شماست. اگر این شرط را می‌پذیرید، من این ترجمه را میبرم و رویِ آن کار میکنم. گفت، حالا ببر و کارش رو انجام بده، بعد با هم صحبت میکنیم. و بعد هم متنِ تایپ‌شدهیِ ترجمه خود و کتابی که از رویِ آن ترجمه میکرد در اختیارم گذاشت. کتاب به زبان فرانسه بود با این مشخصات:

Les religions du Proche-Orient, babyloniens-ougaritiques-hittites
(Les religions du Proche-Orient asiatique, Textes babyloniens, ougaritiques,
hittites)
Présentés et traduits par : René LABAT, André CAQUOT, Maurice SZYCER, Maurice VIEYRA
Librairie Arthème Fayard et Editions Denoel, 1970, Paris.

به‌رغمِ کارِ تدریس و کارهایِ پژوهشی و کارهایِ کانون نویسندگان و همهیِ کارهایِ ریز و درشتی که داشتم، به‌جد مشغول بررسیِ این ترجمه و کار بر رویِ آن شدم. اغلب هم به این صورت بود که هفتهای دو، سه شب پس‌ازآنکه به خانه می‌رسیدم، پس از مختصر استراحتی تا پاسی پس از نیمه شب و گاه تا سه، چهار صبح به مقابلهیِ ترجمه با متنِ فرانسه میپرداختم و با فارسی و معادلها کلنجار میرفتم.

در روزهای جمعه یا روزهایی هم که در خانه میماندم از این کار غافل نبودم. آخرین باری هم که نازنین شاملو را دیدم در آبان ماه ۱۳۷۸ بود. دو، سه هفتهای پیش از تشکیلِ نخستین مجمع‌عمومیِ کانون نویسندگان در سالنِ «اجتماعات اتحادیۀ ناشران و کتابفروشان تهران» (در تاریخ ۴ آذر ۱۳۷۸). به‌عنوان هیئت‌دبیرانِ موقتِ کانون نویسندگان (من و هوشنگ گلشیری و علی اشرف درویشیان و ایرج کابلی و اکبر معصوم بیگی و …) و برای ادایِ احترام به شاملو و مطلع کردناش از تشکیلِ مجمع‌عمومیِ کانون و … به دیدارش رفته بودیم.

در این دیدار هم به‌مختصر در بارهیِ این ترجمه و اینکه زمان میبَرَد با هم صحبت کردیم. در نیمه‌یِ فروردینِ سال ۱۳۷۹ برای شرکت در یک کنفرانس، «پرحاشیه» و «بدفرجام» برای شرکت کنندگان آن، راهیِ آلمان شدم و برخلافِ میل و به‌ناگزیر مجبور شدم مدتی در خارج باشم. در تابستان همان سال که شاملو در بیمارستان بستری بود، همسرم که به عیادتش رفته بود، شاملو به او گفته بود که چرا کاظم این کار را تمام نکرده و …، و همسرم گفته بود که من شاهد بودم که شبها گاه تا صبح رویِ ترجمه شما کار میکرد. می‌دانستم که بسیار دلبستهیِ این کار است. من هم با تمامِ وجود دلبستهیِ کاری بودم که به‌جان پذیرفته بودم.

خودِ من هم از سالها پیش شیفتهیِ «حماسه‌ی گیل گمش» بودم و چند بار آن را به فرانسه خوانده بودم. و بیش از همه و بیش از همیشه مشتاق بودم که تا شاملو میانِ ماست به این قول خودم عمل کنم. اما، خیلی زودتر از آنچه فکر میکردیم شاملو جهان ما را وانهاد و این کار در زمانِ بودنش به پایان نرسید. و منِ مشتاقِ وفایِ به قول در حسرت ماندم. بعد شنیدم که ناشرِ محترم در صددِ انتشار همان ترجمهای است که شاملو از آن راضی نبود. پیام فرستادم که من بر رویِ این متن کار کرده‌ام و منتظر هستم که هم کتاب به زبان فرانسه و هم ترجمهای که شاملو به من داده بود به دستم برسد و کار را تمام کنم. حال نمی دانم پیام من به دوست عزیز ناشرمان نرسید یا ترجیح چنان بود که همان ترجمهیِ شاملو منتشر شود.

و منتشر شد. اما، من هنوز کارِ خود را پایان یافته نمیدانستم و نمیدانم. مدت زمانی طولانی طول کشید تا همان ترجمه‌یِ تایپ شدهی شاملو و کاری که بر رویِ آن انجام داده بودم و کتاب فرانسهیِ شاملو به دستم برسد. دراین‌میان متوجه شدم که ترجمهیِ جدیدی از حماسهیِ گیل گمش در سال ۱۹۹۲ به زبان فرانسه منتشر شده است که برخلافِ متنِ سالِ ۱۹۷۰- کتابی که شاملو در اختیار داشت- تنها به حماسه‌یِ گیل گمش می‌پرداخت و ترجمهیِ جدیدی بود. و دیگر آن کتابِ فرانسه‌یِ متعلق به سال ۱۹۷۰ نمیتوانست مرجع باشد. در سال ۱۹۹۹ هم ترجمهای جدید به زبان انگلیسی از حماسه‌یِ گیل گمش با ترجمهی ِ Andrew GEORGE منتشر شده بود. بااین‌همه، من هنوز دلبستهیِ حماسهیِ گیل گمش هستم و درکنارِ دیگر کارهایم از این کار غافل نیستم و قصد دارم در نخستین فرصتی که دست دهد این کار را با همهیِ تغییرات جدیدی که در ترجمهیِ متن گیل گمش اتفاق افتاده است، به پایان برسانم. امروز شاملویِ نازنین و بزرگ دیگر در میان ما نیست اما، من همچنان خود را به آن قول متعهد می‌دانم.
برلن، سوم دی ماه ۱۳۹۳ برابر با ۲۴ دسامبر ۲۰۱۴
***************************************************************
*این متن در کتابِ «من بامدادم سرانجام» (یادنامۀ احمد شاملو)، به خواستاریِ سعید پورعظیمی، انتشارات هرمس، چاپ اول، ۱۳۹۶ منتشر شده است (ص. ۳۲۴ – ۳۳۲).

پیام شاهزاده رضا پهلوی بمناسبت چلمین سالروز درگذشت پدرش

شاهزاده رضا پهلوی در پیامی که به مناسبت چهلمین سالروز درگذشت پدرش، محمدرضا شاه پهلوی، منتشر کرده با اشاره به گریه پدرش هنگام ترک ایران گفته است آن اشک «امروز از چشم فقر می‌ریزد؛ از چشم دهقان؛ از چشم معلم؛ از چشم رُفتگر و از چشم کولبر».

شاهزاده رضا پهلوی در پیامی تصویری که روز شنبه ۴ مرداد منتشر شد، با اشاره به جملات پنجاه سال پیش پدرش گفته است: از آن زمان نیم قرنی می‌گذرد، «نیم قرنی پر از فراز و نشیب. راهی که با تمام دشواری‌ها راه ترقی بود».

وی در این پیام می‌گوید راه ترقی که پدر و پدربزرگش بنا نهاده بودند «در سقوطی سهمگین مسدود شد؛ انسدادی که بسیاری از آحاد ملّت را در فقر فرو برده؛ فقری که باید هر ایرانی را به فکر وا دارد».

محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه ایران، پنجم مرداد ۵۹ در شصت سالگی در قاهره، پایتخت مصر، درگذشت.

دکترمظفّر بقائی و مسیحِ باز مصلوب ، علی میرفطروس

دکتر مظفّرِ بقائی و مسیحِ باز مصلوب!( بخش نخست)،علی میرفطروس
*علی اکبرسعیدی سیرجانی: «با آشنائی چهل ساله و قریب سی سال دوستیِ مداوم و مصاحبتِ دست کم هفته‌ای یک بار، به من این حق را می‌دهد که دکتر مظفّر بقائی را از اخلاقی‌ترین رجال سیاسی روزگارمان بدانم» .

* رهبران حزب توده در سیمای دکترمظفّربقائی و خلیل ملکی دشمنان آشتی ناپذیری را می دیدند که «بهرشیوۀ ممکن» می باید آنان را بی آبرو و منکوب کرد.به این منظور، حدود ۱۰۰ روزنامه و نشریۀ وابسته به حزب توده و نیز تبلیغات رادیو مسکو و «رادیو پیک ایران»علیه دکتر بقائی و خلیل ملکی بکار گرفته شد.

*دکتر مظفّر بقائی:« همۀ دنیا هم که جمع بشوند من [ به قانون اساسی جمهوری اسلامی] رأی نمی‌دهم! ».

***

«شما کشیش‌ها بودید که مسیح را به صلیب آویختید و اگر مسیح بار دیگر به این دنیا بیاید همین شما هستید که بار دیگر او را به صلیب خواهید کشید». (مسیحِ بازمصلوب،ترجمۀ محمدقاضی،صفحه ۴۲۱).

مسیحِ بازمصلوب – اثر درخشان نیکوس کازانتزاکیس – داستان جامعه‌ای است که درسیطرۀ دین و کلیسا زوال اخلاقی و سقوط معنوی را تجربه و تکرار می کند. مسیحِ بازمصلوب حدیث نفی وُ نفرت وُ نفرین به نویسندۀ بزرگی است که پس ازمرگ،هیچ کلیسایی در یونان حاضر به تدفین جنازه اش نشد آنچنانکه مجبورشدند تا وی را در گورستانی بی نام ونشان به خاک بسپارند. مسیحِ بازمصلوب ادّعانامه ای است علیه جزم اندیشان ،دروغگویان و عوامفریبان؛ کسانی که دگراندیشان را با انگِ«جاسوس بیگانه »، «خائن» و «مرتد»به مسلخ می برند…سرنوشت سیاسی دکترمظفّر بقائی و خلیل ملکی یادآورِ مسیحِ بازمصلوب است.

ضرب المثلی فرانسوی می گوید:یک دروغ اگر صد بار تکرار شود، تبدیل به حقیقت می‌شود!

Un mensonge répété cent fois, se transforme en vérité

زندگی و سرنوشت سیاسی دکتر مظفّر بقائی مصداق روشن این ضرب‌المثل است.

در سال‌های اخیر زندگی سیاسی دکتر مظفّز بقائی مورد توجـّه برخی پژوهشگران قرار گرفته است.در واقع، فاصله گرفتن از دوران پرآشوب ملّی شدن صنعت نفت، فروپاشی دیوارهای ایدئولوژیک ، رهائی از قیدِ«روایت انحصاری تاریخ» و ظهورِ نسلی تازه که خواهان روایت تازه ای ازتاریخ معاصرایران است،ضرورتِ بازخوانیِ «پروندۀ دکتر بقائی» را دوچندان کرده است.گویا در خطاب به همین نسل تازه و کنجکاو است که بقائی در محاکمه اش در دادگاه نظامی گفته بود:

–«اگر جوانان این مملکت در مقامی قرار بگیرند که بتوانند حرف‌های طرفین دعوا را بشنوند، من یقین دارم بهتر از جوانان هر مملکت دیگری قضاوت خواهند کرد»(۱).

برخی کتاب ها هرچند که ترسیم زندگی سیاسی دکتر بقائی را تسهیل می کنند(۲). با این وجود بخاطرسیطرۀ تبلیغات دیرپای حزب توده و دیگر دشمنان دکتربقائی، بررسی شخصیّت و عقاید وی هنوز به انگیزه‌های سیاسی ـ ایدئولوژیک آغشته است و از این رو، مطالعۀ «پروندۀ بقائی» ـ غالباً ـ به «پرونده‌سازی علیه بقائی» سقوط کرده است،دراین میان کتاب« زندگینامۀ سیاسی دکتر مظفّر بقائی»،بکوشش حسین آبادیان هر چند حاوی برخی اسناد دست اول و ارزشمند است، امّا نوعی گرایش سیاسی ـ ایدئولوژیک در شیوۀ ارائۀ این اسناد و نامه‌ها و «استنتاج» از آنها و نیز چگونگی دستیابی به این اسناد و خصوصاً بازجوئی‌های دکتر بقائی در زندان جمهوری اسلامی، کارِ نویسنده را با شائبه‌های سیاسی همراه کرده و آنرا تا حد یک «کتاب حکومتی» تنـّزل داده است(۳).

پرونده سازی های رایج دربارۀ دکترمظفّرِ بقائی تداوم «فرهنگ» و «اخلاق»ی است که من در مقالات«نگاهی به یک عارضۀ تاریخی! »،«ما و «نفرین شدگان تاریخ» و «خلیل ملکی و تراژدیِ روشنفکران تنها! » از آن یادکرده ام. مقالۀ حاضر به قصدِ بازاندیشی دربارۀ شخصیّتی است که درتاریخ معاصرایران یکی از قربانیان ترورِ شخصیّت بشمار می رود.

برخی دشمنان دکتر بقائی ضمن نادیده گرفتنِ اخراج حسن آیت از حزب زحمتکشان توسط بقائی درسال ۱۳۴۷ ، وی را « بنیانگذارِ نظریۀ ولایت فقیه » دانسته و آرای سیاسی دکتربقائی را «شبیه آرای سیاسی آیت الله خمینی»قلمداد کرده اند!!،درحالیکه میراث خوارانِ «ولایت فقیه» درجمهوری اسلامی و شاهدان عینیِ این ماجرا ضمن تأکید براینکه طرح«ولایت فقیه» مطلقاً ربطی به بقایی نداشت یادآور شده اند:

-« … روح دکتر بقائی هم از این جریان خبر نداشت و حزب [زحمتکشان]هم مطلقاً مطلع نبود. بعد که این قضیه مطرح شد، بقائی در کمیتۀ مرکزی سخنرانی و بعد هم در وصیتنامه‌اش به موضوع اشاره کرد. قرار شد تصمیم بگیریم که به قانون اساسی رأی بدهیم یا ندهیم. دکتر بقائی گفت همۀ دنیا هم که جمع بشوند من [ به قانون اساسی جمهوری اسلامی] رأی نمی‌دهم! ».

ابراهیم اسرافیلیان – یکی از یاران نزدیک آیت-نیز می گوید :

-« آیت در سال ۴۷… گفت که با روش حزب زحمتکشان کاری از پیش نمی‌رود…[لذا] در سال ۴۷ صریحاً موضع خود را اعلام کرد و گفت: «من طرفدار مبارزۀ مسلحانه هستم و شیوۀ شما را قبول ندارم.»…. در آنجا شخص دکتر بقایی اعلامیه‌ای داد و اخراج آیت را از حزب زحمتکشان رسماً اعلام کرد…… این‌ها [آیت و بقایی] از سال ۴۷ به این طرف کاملاً از هم جدا بودند…دکتر بقایی در اعتقاداتش قرص و محکم بود و از بیان آن‌ها واهمه‌ای نداشت، حالا راهش اشتباه بود، امر دیگری است. یکی از اشتباهاتی که کرد این بود که[بقائی] مطلقا اعتقاد به حکومت مذهبی نداشت، روی این حساب، قبل از اینکه قانون اساسی در مجلس خبرگان مطرح شود، فهمید که آیت دارد در آنجا فشار می‌آورد که اصل ولایت فقیه را در قانون اساسی بگنجانند. دکتر بقایی هم محکم ایستاد و وصیت‌‌نامه‌ چند ساعته‌ای را در نوار گفت…در آن وصیّت‌نامه سیاسی قاطعانه با حکومت مذهبی مخالفت می‌کند و می‌گوید من با این قانون اساسی و حکومت مذهبی به‌ کُلّی مخالفم».

شاهدِ آگاه دیگری ضمن تأئیدهمین موضوعات یادآوری می کند:

-« آیت بعد از ۱۵ خرداد ۴۲ فهمید نمی‌تواند با حزب زحمتکشان کار کند … آنچه موجب شده برخی از افراد به این تصور دامن بزنند که دکتر بقایی عامل گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی جمهوری اسلامی بود، پیش‌نویسی است که از طرف حزب زحمتکشان به مجلس خبرگان قانون اساسی پیشنهاد شد. باید صریحاً بگویم که در تدوین آن پیش‌نویس، دکتر بقایی هیچ نقشی نداشت ».

پرونده سازی علیه دکترمظفّر بقائی به آنچنان«هنر»ی تبدیل شده که برخی افرادِ مُغرض نامۀ ۹۴صفحه ای و ستایش آمیزِ حسن آیت به دکتربقائی (بتاریخ یکشنبه،سوم آذر ۱۳۴۲)را به وقایع سال ۵۸ و وقوع انقلاب اسلامی تعمیم داده تا بدینوسیله پیوندِ سیاسیِ آیت با دکتربقائی را«استنتاج»نمایند!!، «هنر»ی که یادآورِ این سخن سعدی است:

تو ای نیک بخت این نه شکل من است

ولیکن قلم در کفِ دشمن است

طرحی از یک «شخصیّتِ نفرین شده»!

مانند بسیاری از سیاستمدارانِ دوران ملّی شدن صنعت نفت ،دکترمظفّربقائی نیز خالی از ضعف وُ اشتباه نبود ، برما است که با « نگاه مادرانه به تاریخ » برآن دورانِ دشوار بنگریم تا از رویدادهای تاریخی بجای «چماق»، چراغی برای آیندگان بسازیم.براین اساس،علاوه برانتشار« ویژه نامۀ دکتر مظفر بقائی »، سال ها پیش در مقالۀ«دکتر مظفر بقائی:قربانیِ حمّام فینِ حزب توده »کوشیده ام تا طرحی از شخصیّت و عقاید وی به دست دهم.اینک با نگاهی کوتاه به آن مقالۀ بلند یادآور می شوم که برای آگاهی از مواضع سیاسی دکترمظفّر بقائی درهنگامۀ انقلاب اسلامی باید به کتاب «آنکه گفت: نه!» ـ که در واقع وصیـّت‌نامۀ سیاسی بقائی است ـ مراجعه کرد(۴). نکات مهم این «وصیـّت‌نامه» بیانگر آینده‌نگری سیاسی بقائی در آغاز انقلاب اسلامی بود، موضوعی که با مواضع رهبران جبهۀ ملّی تضادِ آشکار داشت و چه بسا که -بعدها- باعثِ قتل دکتربقائی در زندان جمهوری اسلامی شده باشد.

دکتربقائی،صادق هدایت و سعیدی سیرجانی!

دکتر مظفّر بقائی ابعاد مختلفی از زندگی سیاسی، فرهنگی و دانشگاهی را تجربه کرده بود و از این نظر، در میان رهبران سیاسی و روشنفکران زمان خویش، برجسته و ممتاز بود.مقالۀ حاضر بدنبال یک بررسی جامع در این باره نیست، بلکه با نگاهی کوتاه به مبارزات سیاسی دکتر مظفّر بقائی در جریان ملّی شدن صنعت نفت، می‌کوشد تا ضمن ارائۀ طرحی کلّی از شخصیـّت و عقاید وی،به رابطۀ نزدیک و دوستی صمیمانۀ بقائی با صادق هدایت اشاره‌ای داشته باشد.باتوجه به اینکه هدایت-اساساً-ازمعاشرت با مردان سیاسیِ آن زمان پرهیز می کرد و آنان را«رجّاله» می نامید،تأمّل در رابطۀ صادق هدایت با دکتر بقائی می تواندحاکی از شرافتِ اخلاقی بقائی بشمار آید.زنده یاد علی اکبرسعیدی سیرجانی نیز تأکید می کند:

–«با آشنائی چهل ساله و قریب سی سال دوستی مداوم و مصاحبتِ دست کم هفته‌ای یک بار، به من این حق را می‌دهد که دکتر مظفّر بقائی را از اخلاقی‌ترین رجال سیاسیِ روزگارمان بدانم»(۵).

بنابراین، ترور شخصیّتِ دکترمظفّر بقائی و چرائیِ آن در چرخۀ هولناک تبلیغات حزب توده و دیگران می تواند ابعاد سیاسی-ایدئولوژیک آن را آشکار سازد.

***

مظفّر بقائی در سال ۱۲۹۱ شمسی در خانواده‌ای مشروطه‌خواه و معتقد به آئین «شیخیـّه» رشد و پرورش یافت. مدارا و تساهل این فرقه در برخورد با ادیان و عقاید دیگر خاستگاه آئین‌های اصلاح‌طلبانۀ «بابیـّه» و «بهائیـّت» و بستر پیدایش متفکّرانی مانند میرزا آقاخان کرمانی بود.

پدر مظفّر بقائی، میرزا شهاب راوری کرمانی، از مبارزان جنبش مشروطیـّت بود که در ترویج و تبلیغ مشروطه‌خواهی تلاش فراوان کرد. او از رهبران اصلی دموکرات‌های ناحیۀ کرمان و از بنیانگذاران نخستین مدارس نوین با نام‌های «نصرت ملّی»، «شهاب»، «سعادت»، «فخریـّه» و «مدرسۀ ملّی» در کرمان بود که خود، ریاست برخی از آنها را بر عهده داشت. میرزا شهاب ، نمایندۀ مجلس شورای ملّی در دورۀ چهارم بود. او در سال ۱۳۰۱ به همراه سلیمان میرزا اسکندری و دیگران، «حزب سوسیالیست» را تأسیس کرد و مانند بسیاری از روشنفکران آن زمان از حامیان «رضا خان سردار سپه» و سپس از اعضای دادگستری نوین ایران بود. مادر مظفّر بقائی از زنان پیشگام زمانش و از نخستین زنانی بود که قبل از «کشف حجاب» توسّط رضا شاه (۱۷ دی‌ماه ۱۳۱۴) اقدام به برداشتن حجاب کرده بود .

تلاش‌های فرهنگی و مبارزاتی میرزا شهاب ـ بی‌تردید ـ در رشد و قوام شخصیـّت پسرش تأثیر فراوان داشت. مظفّر بقائی پس از اتمام تحصیلات دبیرستانی در مدرسۀ «سن لوئی»، در تابستان سال ۱۳۰۸ به همراه غلامحسین صدیقی، عیسی سپهبدی، علی اکبر بینا، علی اصغر سروش و دیگران جزو گروه دومِ دانشجویانی بود که از طرف رضا شاه برای تحصیلات عالیه به فرانسه اعزام شد . بقائی پس از گذراندن دانشسرای عالی «سن کلو» (Saint Cloud)، در دانشگاه سوربن به تحصیل اخلاق و زیبائی‌شناسی مشغول شد. از فضای فکری بقائی در آن دوران اطّلاع چندانی در دست نیست ولی با توجـّه به تربیت خانوادگی و روحیـّۀ جوان و کنجکاو بقائی، شاید وی تحت تأثیر بحث‌های روشنفکران پاریس، از جمله در بارۀ استعمار، ناسیونالیسم، سوسیالیسم و ظهور فاشیسم در آلمان قرار گرفته بود، آنچه مسلّم است اینکه بقائی در فرانسه آخرین اعتقادات خویش نسبت به اسلام و روحانیـّت را از دست داد و در نامه‌هائی به پدرش، به تحقیر و توهینِ روحانیـّت شیعه پرداخته بود (۶).

بقائی در دانشگاه سوربن رسالۀ دکترایش را در بارۀ «اخلاق ابن مِسکَوُیه» نوشت . موضوع این رساله در ترسیم هندسۀ فکری بقائی دارای اهمیـّت فراوان است چرا که مِسکویه را «انسان‌گرائی متین» (L’humaniste serein) و منادی خِرَدگرائی در قرن ۴ هجری/۱۰ میلادی دانسته‌اند(۷) . مسکویه بطور فعّال در زندگی سیاسی زمانۀ خود درگیر بود و وجه تمییز انسان از سایر جانوران را در پیوند انسان با مسائل سیاسی ـ اجتماعی زمانش می‌دانست. مسکویه با «گیتی‌گرائی» (سکولاریسم) و نگاهی سرخوشانه به زندگی، ضمن احترام به ادیان و مذاهب، در کتاب «تهذیب الاخلاق» تأکید می‌کند: «از آنجا که انسان‌ها به کمال یکدیگر یاری می‌کنند، باید یکدیگر را دوست داشته باشند، زیرا هر یک کمال خود را در دیگری می‌بیند و «همه، عضو یک پیکرند»(۸) .

دلبستگی دکتر بقائی به زندگی محرومان جامعه، تأسیس «حزب زحمتکشان ملّت ایران» و نوعی سلوک اخلاقی و شادخواری، شاید جلوه‌ای از تأثیرات اخلاق مسکویه در زندگی و عقاید دکتر بقائی بود.

بقائی در سال ۱۳۱۷ به ایران بازگشت و پس از انجام دورۀ سربازی و تدریس در برخی مدارس، بعنوان استاد علم اخلاق در دانشگاه تهران به کار پرداخت ، امّا حملۀ نیروهای متّفقین به ایران (۱۳۲۰) و آشوب‌ها و آشفتگی‌های سیاسی ـ اجتماعی بعد از سقوط رضا شاه، بقائی را از عرصۀ دانشگاه به عرصۀ فعالیـّت‌های سیاسی کشاند. به روایت صدرالدین الهی و احمداحرار:

–«بقائی سخنوری توانا بود که با کاریزمای سیاسی خود بسیاری را مفتون و مجذوب خویش ساخته بود»(۹)

بقائی فعالیتـّت‌های سیاسی خود را در حزب «اتّحاد ملّی» (با حضور شخصیـّت‌هائی مانند غلامحسین مصاحب، محیط طباطبائی و مهدی ملکزاده) و حزب «کار» (به رهبری مشرف‌الدین نفیسی) آغاز کرد. او در سال ۱۳۲۴ ضمن تدریس در دانشگاه تهران، مدّتی نیز در آموزشگاه ایرانشناسی به کار مشغول شد. در این آموزشگاه، زبان‌های باستانی، تاریخ، زبان و فرهنگ ایران باستان، باستان‌شناسی و زبان‌شناسی تدریس می‌شد و از جمله استادان آن، استاد ابراهیم پورداوود، دکتر ماهیار نوائی، دکتر محمّد جواد مشکور و دکتر محمّد معین بودند (۱۰).

بقائی در سال ۱۳۲۶ از طرف حزب دموکرات قوام‌السلطنه به نمایندگی مجلس انتخاب شد، امّا ـ در اعتراض به حضور وزیران توده‌ای در کابینۀ قوام و ائتلاف با آن حزب ـ بزودی از قوام‌السلطنه دل بُرید .

با اوج‌گیری مبارزات ضدانگلیسی در سال‌های ۱۳۲۸-۱۳۲۹ بقائی فعالیـّت‌های شدیدی را برای خلع ید از شرکت نفت انگلیس آغاز کرد. شاید بتوان گفت که شعار «ملّی کردن صنعت نفت» برای نخستین بار از طرف دکتر بقائی و سازمانی که او برای نظارت بر انتخابات مجلس شانزدهم تأسیس کرده بود، ابراز شد و سپس به همّت خلیل ملکی و مظفّر بقائی در روزنامۀ شاهد پیگیری و دنبال گردید (۱۱). نخستین شمارۀ روزنامۀ شاهد در ۲۹ شهریور ۱۳۲۸ با شعار «ما برای راستی و آزادی قیام کرده‌ایم» منتشر شد. بقائی در همین سال به همراه دکتر مصدّق، حسین مکّی، حائری‌زاده، عبدالقدیر آزاد و دیگران، به تشکیل «جبهۀ ملّی» اقدام کرد(۱۲) ، وی پس از حملۀ نیروهای دولتی به چاپخانۀ روزنامۀ شاهد، در اواخر پائیز ۱۳۲۹ «سازمان نگهبانان آزادی» را با هدف پاسداری از آزادی اندیشه و مطبوعات تأسیس نمود.

نخستین جرقۀ اختلافات!

کشف و انتشار اسناد مربوط به شرکت نفت انگلیس در خانۀ «ریچارد سدان» (Richard Seddon) – نمایندۀ شرکت نفت انگلیس در تهران- و مبارزۀ آشتی‌ناپذیر بقائی با دولت انگلیس و شرکت‌های نفتی، چنان مقام و محبوبیـّتی برای بقائی فراهم ساخت که ـ غالباً ـ نام بقائی با نام دکتر مصدّق قرین و همراه بود(۱۳).

ماجرای کشف «اسناد خانۀ سدان» در تیرماه ۱۳۳۰ نخستین اختلاف جدّی دکتربقائی با مصدّق بود. بر اساس گزارش یکی از کارمندان ایرانی شرکت نفت انگلیس بنام امیرحسین پاکروان مبنی بر انتقال شبانۀ برخی اسناد و مدارک شرکت نفت انگلیس به خانۀ ریچارد سدان ، دکتر بقائی ـ بعنوان مسئول سازمان خلع ید از شرکت نفت در تهران ـ به ابتکار خود و بدون اطّلاع یا مشورت با دکتر مصدّق، محل اختفای اسناد را در خانۀ سدان کشف و با همکاری نیروهای شهربانی و خصوصاً سرلشکر زاهدی (وزیر کشور دولت مصدّق) خانۀ سدان را تصـّرف و اسناد را با کمک امیرحسین پاکروان و سایر کارکنان ایرانی ادارۀ انتشارات و تبلیغات شرکت نفت، صورت‌برداری، ترجمه، طبقه‌بندی و با دستگاه قدیمی شهربانی ـ فتوکپی کردند و پس از این مراحل، دکتر مصدّق را در جریان امر قرار دادند.

پس از مدّتی، اسنادی در بارۀ یکی از بستگان نزدیک مصدّق کشف و توسّط دکتر بقائی به مصدّق ارائه شد، ولی مصدّق پرونده را زیر پتوی خود گذاشت و نه تنها از هرگونه اقدامی علیه متّهم خودداری کرد، بلکه همچنان وی را جزو محرم‌ترین اطرافیان خود نگاه داشت تا جائی که در سفر به آمریکا برای شرکت در شورای امنیـّت سازمان ملل و مذاکره با «مک گی»، معاون وزیر خارجۀ آمریکا، از وی به عنوان «مترجم امین» استفاده کرد.

به روایت دکتربقائی:

-«در جریان خلع ید [از شرکت نفت انگلیس] ما به اسرار زیادی واقف شدیم و احساس کردیم که دارند نهضت [ملّی شدن صنعت نفت] را از مسیر خود منحرف می‌کنند و وقتی که یقین حاصل کردیم که نمی‌توانیم جلوی منحرف شدن نهضت را بگیریم، فقط دو راه در پیش داشتیم: یکی راه سکوت و حاشیه‌نشینی، و راه دیگر: گفتن حقیقت امر به مردم و بجان خریدن همه نوع فحش و فضیحت و اتّهام. من و دوستانم به ندای وجدان، راهِ دوم را انتخاب کردیم. از آن روز، دیگر ما خائن شدیم! رجـّاله شدیم، چاقوکش شدیم و قاتل شدیم!…»(۱۴).

بقائی در موضعِ دیگری از دفاعیّات خود در دادگاه نظامی گفت:

-«…برخی اسناد خانۀ سدان در دادگاه لاهه برای اثبات حقّانیـّت ایران و محکومیـّت دولت انگلیس مورد استفاده قرار گرفته بود…اسنادی که بزرگ‌ترین خدمت را در دادگاه بین‌المللی لاهه و در شورای امنیـّت به این مملکت نمود و بزرگ‌ترین دلیل تبرئۀ ملّت ایران شناخته شد، بوسیلۀ سازمان ما و بوسیلۀ دوستان فداکار من به دست آمده است ولی کسانی که از همان اسناد بهره‌برداری‌ها کردند و با شرح و تفسیر آن، به مقامات رسیدند، همان‌ها ما را خائن و رجـّاله و چاقوکش معـّرفی کردند»(۱۵).

بخشی از این اسناد توسّط دکتر بقائی به اسماعیل رائین سپرده شد که در کتاب اسرار خانۀ سِدان منتشر شده‌اند(۱۶).

بقائی در ۱۴ مهرماه ۱۳۳۰ به همراه دکتر مصدّق برای شرکت در جلسۀ شورای امنیـّت سازمان ملل به نیویورک رفت و سپس، در ۷ خرداد ۱۳۳۱ برای شرکت در دادگاه لاهه عازم هلند گردید. این محبوبیـّت ملّی تا قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱ و آغاز دورِ دومِ زمامداری مصدّق ادامه یافت.

با وجود همۀ اختلافات و کدورت‌ها، بقائی تا اواخر سال ۱۳۳۱ بعنوان هوادار دکتر مصدّق باقی ماند بطوریکه بهنگام کسب رأی اعتماد مصدّق از مجلس، دکتر بقائی ـ در حالیکه ورقۀ رأی اعتماد خود و علی زُهری را به نمایندگان مجلس نشان می‌داد ـ گفت:

-«همانطور که گفته‌ام و نوشته‌ام، ما همه به شخص آقای مصدّق رأی اعتماد داده‌ایم و باز هم رأی می‌دهیم. این دو ورقۀ سفیدِ بنده و آقای زُهری است رأی اعتماد به آقای دکتر مصدّق، ولی با «لایحۀ اختیارات» به این صورتی که مطرح شده است، مخالف هستیم»(۱۷).

قربانی «حمّام فینِ» حزب توده!

مبارزات ضدانگلیسی و محبوبیّتِ گستردۀ دکتربقائی باعث شده بود تا حزب توده از او برای تشکیل «جبهۀ متّحد ضدامپریالیستی و ضدارتجاعی» دعوت کند ،امّا این دعوت با امتناع بقائی و دوستانش روبرو گردید(۱۸).

بن بست مذاکرات نفت ،وقوع آشفتگی ها اجتماعی و آشوب های سیاسی و قدرت‌نمائی‌های روزافزون حزب توده پس از قیام ۳۰ تیر و تسامح دکتر مصدّق با فعالیـّت‌های این حزب غیرقانونی، بتدریج، همدلی‌ها و همبستگی‌های «جبهۀ ملّی» را دچار پراکندگی و اختلافات گسترده ساخت. با توجـّه به مبارزات بقائی در ملّی کردن صنعت نفت و نقش وی و خصوصاً آیت الله کاشانی در بازگرداندن مصدّق به حکومت ، شاید بقائی امیدوار بود که در دومین کابینۀ دولت مصدّق مورد توجـّه یا مشورت بیشتری قرار گیرد، امّا ترکیب کابینۀ دوم وعملکردهای مصدّق، بقائی و بسیاری دیگر از رهبران جبهۀ ملّی را مأیوس و سرخورده ساخت. حضور افرادی تندرو و یا متمایل به حزب توده (مانند حسین فاطمی) و برخی اعضای «حزب ایران» (مانند مهندس احمد زیرک‌زاده، مهندس احمد رضوی و مهندس غلامعلی فریور) یأس و سرخوردگی بقائی را به عصیان و اعتراض مبدّل کرد زیرا «حزب ایران» در سال ۱۳۲۵ با حزب توده و سران فرقۀ آذربایجان ائتلاف کرده و برخی مواضع «حزب دموکرات کردستان»، «حزب سوسیالیست» و «حزب جنگل» (اجتماعیون) را نیز در نشریـّات خود منعکس نموده بود(۱۹)،درحالیکه بقائی و خلیل ملکی ، مبارزه با حزب توده را امری استراتژیک و اساسی می‌دانستند و دراین راه،چنان بی پروا بودند که گاه به اغراق و «زیاده روی» منتهی می شد.بنابراین،رهبران حزب توده در سیمای دکترمظفّربقائی و خلیل ملکی دشمنان آشتی ناپذیری را می دیدند که بهر شیوۀ ممکن می باید آنان را بی آبرو و منکوب کرد.به این منظور، حدود ۱۰۰ روزنامه و نشریۀ وابسته به حزب توده در تهران و شهرستان‌ها (۲۰) و نیز تبلیغات رادیو مسکو و «رادیو پیک ایران»علیه دکتر بقائی و خلیل ملکی بکار گرفته شد.

زیرنویس ها:

۱-بقائی،مظفّر،چه کسی منحرف شد:دکترمصدّق؟ یادکتربقائی؟،متن کامل مدافعات دکتربقائی در دادگاه تجدیدنظرنظامی(آذرماه۱۳۴۰)،چاپ نقش جهان،تهران،۱۳۴۱،ص۱۳۰

۲- برای نمونه نگاه کنیدبه: بقائی،چه کسی منحرف شد؟؛ شناخت حقیقت:دکتربقائی کرمانی درپیشگاه تاریخ،کرمان،۱۳۵۸

۳- زندگینامۀ سیاسی دکتر مظفّر بقائی،بکوشش حسین آبادیان، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران، ۱۳۷۷ .برای نقدی کارشناسانه بر این کتاب نگاه کنید به مقالۀ بابک بیات در: ماهنامۀ جهان کتاب، شمارۀ ۷۳-۷۴، بهمن ۱۳۷۷، صص۶-۸.

۴- آنکه گفت: نه! (وصیـّت‌نامۀ سیاسی دکتر مظفّر بقائی)، آمریکا، ۱۹۸۴. چاپ‌های متعدّدی از این کتاب در ایران و خارج از کشور منتشر شده که گاه آغشته به تغییر و تحریف است. نسخۀ مورد استفادۀ من، کتابی است که دکتر مظفّر بقائی ـ شخصاً ـ آنرا به دکتر محمّد حسن سالمی اهداء کرده است.

۵ـ سعیدی سیرجانی،علی اکبر،افسانه ها، انتشارات مزدا،آمریکا،۱۹۹۲،ص۱۲

۶- نگاه کنید به متن نامه‌های بقائی به پدرش، آبادیان ،پیشین، صص۵۴-۵۵.

۷-نگاه کنید به تحقیق درخشان جوئل کرمر (Joel Kraemer): احیای فرهنگی در عهد آل‌بویه (انسان‌گرائی در عصر رنسانس اسلامی)، ترجمۀ محمّد سعید حنائی کاشانی،تهران،۱۳۷۵ صص۳۰۸.

۸ -کرمر، صص۲۹۳ و۳۲۱. در بارۀ اخلاق مسکویه نگاه کنید به: «اخلاق مدنی مسکویه رازی»، سیـّد جواد طباطبائی، تحقیقات اسلامی، شمارۀ ۱-۲، تهران، ۱۳۶۷، صص۷۵-۹۳؛ اذکانی، پرویز: «نگاهی اجمالی در باب ابن مسکویۀ رازی»، یادگارنامۀ فخرائی، بکوشش رضا رضازادۀ لنگرودی، صص۳۳۹-۳۴۷

۹- گفتگوی نگارنده باصدرالدین الهی و احمد احرار.

۱۰- زندگینامۀ سیاسی دکتر مظفّر بقائی ، ص۷۲

۱۱- نگاه کنید به: خاطرات سیاسی خلیل ملکی، صص۴۸۹-۴۹۰

۱۲- نگاه کنید به: ملکی، احمد، تاریخچۀ جبهۀ ملّی، ص ۲۷

۱۳- در این باره نگاه کنید به: موحّد، ج۱، صص۱۷۶-۱۷۷

۱۴- بقائی، چه کسی منحرف شد؟…، ص۱۲۶

۱۵– بقائی، چه کسی منحرف شد؟…، ص۱۲۶

۱۶- نگاه کنید به: رائین، اسماعیل، اسناد خانۀ سدان، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۷

۱۷-نگاه کنیدبه مشروح مذاکرات مجلس، ۲۹ دی ماه ۱۳۳۱

۱۸- نگاه کنید به: کیانوری، جلسۀ پرسش و پاسخ، ۱۲ شهریور، انتشارات حزب توده، تهران، ۱۳۵۹، ص۳۲، به نقل از:عبدالله برهان، کارنامۀ حرب توده رازِ سقوط مصدّق،ج۱،تهران،۱۳۷۸، صص۴۹۶-۴۶۷

۱۹- نگاه کنید به: زیرک‌زاده،احمد،پرسش های بی پاسخ در سالهای استثنائی،نشرنیلوفر،تهران،۱۳۷۶، صص۹۳-۱۰۳ و ۴۹۵-۴۹۶؛ حجـّتی، ابوالمجد (عضو حزب ایران)، جنبش ملّی و دولت مردم، انتشارات دستان، تهران، ۱۳۸۲، صص ۲۲۵-۲۳۶؛ زهتاب‌فرد، صص ۳۵۶-۳۵۸. مقایسه کنید با نظر دکتر بقائی، پیشین، صص ۱۶۶-۱۶۷ و ۱۷۷. در بارۀ حزب ایران و مواضع آن، نگاه کنید به: کوهستانی‌نژاد، حزب ایران؛ مجموعه‌ای از اسناد و بیانیه‌ها (۱۳۲۳-۱۳۳۲)، تهران، ۱۳۷۹

۲۰-نگاه کنیدبه:حدّادی،بهمن،«مطبوعات توده ای»در:حزب تودۀ ایران،ج۲،تهران،۱۳۶۰،صص۲۵۶-۲۸۶

در سوگ گذشته ها در همدلی با مادران سیاهپوش

چندی پیش گفتگوی تلویزیونیِ آقای محمد رضا شاهید رابا سرهنگ مرتضی عشقی پور، درسایت «خلیج فارس» دیدم. سرهنگ فرمانده گارد جاویدان شاهنشاهی بوده اند و وظیفۀ حفاظت ازساختمان های دربار پهلوی را برعهده داشتند . مصاحبه ای که درپنج بخش درهمان سایت منتشرشد، گویای خیلی ازوقایع و خدمات برجسته رژیم پادشاهی بود که باید به دقت گوش خواباند و با وجدان و عاقلانه، فارغ از راست و چپ اندیشی های سفارشی و وارداتی آن را بررسی کرد.
جمال الدین که از نزدیکان و مورد اعتماد است روایت می کند وقتی آخرین بخش : « چهارم و پنجم» که در واقع چکیدۀ مصاحبه فوق است و به دقت آن دو بخش را خواندم یاد سخنان درگوشی قدیمی ها را که در جوانی شنیده بودم افتادم که در هر پیشامد تحول و دگرگونی سیاسی می گفتند که ارباب ها تصمیم گرفتند چنین وچنان باشد مثلا!: «شاه را عوض کنند یا نخست وزیر را بردارند: hین برود آن یکی بیاید» وازاین قبیل مداخله ها که درسرنوشت سیاسی کشور عادی بود.

در طول سلطنت محمد رضاشاه با همه سختگیری ها و حضور ساواک و زندان و دار و طناب، تحولات و ترقیات کشوربی نظیربود تا جایی که می توان به جرآت گفت در تاریخ کشور انجام کارهای چنان بنیادی پیشرفته سابقه نداشت. از توسعۀ جاده ها و بنادر گرفته تا کارخانه های تولیدی کم نظیر. گسترش دانشگاه ها و مدارس و آموزشگاه های حرفه ای، حضور هزاران کارگر خارجی درسطوح گوناگون و رفاه نسبی مردم وامنیت سراسری کشور با وجود ارتش قدرتمند، اعتبار ایران و ایرانی، مقام ومنزلتی که درسطح جهان پیدا کرده بود. پولش را دنیا قبول داشتند. حتا دولت های کمونیستی رابطه اش دوستانه بود و معامله بازرگانی داشتند. به طورکلی نگاه دولت ها در زمانۀ پهلوی ها بیشتر به غرب بود و تمدن جهان پیشرفته. در این میان اما یک چیز وجود نداشت؛ دمکراسی و آزادیهای سیاسی و اجتماعی. شاه فکر میکرد که میتواند جهان مدرن را بدون فکر مدرن، بدون آزادی اندیشه و بیان، بدون فعالیتِ آزاد سازمانهای سیاسی و فرهنگی، با سانسور در چاپ و نشر و حذف دگراندیشان میتواند در ایران برقرار نماید.
و همین سبب شد تا یک مرتبه مردم سر به شورش بردارند. و برگرداندند به فرهنگ دوران اعراب بدوی. به سیدی روی آورند که افکار خرافهاش و کتابهای بی مقدارش را همین شاه و حکومت او اجازه نشر نداد. نتیجه اینکه؛ جانشین شاه یک آیت الله سنتی ومتحجر شد که گفت: «اقتصاد مال خراست» جل الخالق!همان آقا وقتی به تخت حکومت تکیه زد فرمان قتل عام هزاران جوان معترض وطن را در زندان ها صادر فرمودند!
متأسفانه روایتگر از این نمیگوید که بزرگترین عامل به قدرت رسیدن خمینی بنیان در همان حکومت شاه داشت. او بود که به کمک روحانیون مرتجع به حکومت رسید و خلاف پدر، امکانات گستردهای در اختیار آنان گذاشت و دگربار پای آنان را به بنیادهای دولتی گشود. با اینهمه سخنانش به دل مینشیند.
همان روایتگر، می گوید: یاد روزهایی افتادم که با امواج خروشان و سرا پا احساس غلتیده در سخنان پیرمردی در پوشش وسیمای اسلامی ازتبار پیامبر بزرگوار، من نیز دنباله روی هزاران هزار مردمی شدم «فریب خورده» که پای پیاده از پایتخت تا گورستان بهشت زهرا را باهمسرم رفتم به نیت اجرای فرمان امام! سپس اضافه می کند :
که شب خسته وکوفته برای شام خانه پدر همسرم رفتیم که او سید وارسته ای از ‌خاندان «روحانی» کهن سال منطقه زادگاهش. وقتی پای صحبت می نشیند و گفتگوی تآیید امیز نظرداماد را می شنود با اندک صدایی بلند اما مهربانانه می گوید:
« من خود از خانواده ی روحانی ام با داشتن چندین عمو همه انگل و مفتخور! فکر نمی کردم اینقدر خام باشید و چنین نا پخته! مگر این طایفۀ بیکاره و پرمدعا را نمی شناسید که ازشان حمایت می کنید این ها در تمام طول زندگی شان قدمی به خیر و صلاح ملت بر نداشته اند . گفتم ملت، اینها قرن ها ست که با تحقیر و توهین ملت را امت می نویسند و می خوانند . گمان کنم خوشی زده زیر دل مردم که اندکی به رفاه و امنیت رسیده اند! که دیوانهوار دارند از اژدها پیشواز می کنند بگویم و بدانید که دارید به سیاهی و بدبختی می روید وبا دست خود غل و زنجیر اسارت و بندگی آخوندهای بیکاره را به جان می خرید . روزگار سیاهی در پیش است!»
راوی می افزاید: که در برگشتن به خانه من بیشتر به حرف های آن روز پدر بی اعتنا بودم و جدی نمی گرفتم ولی همسرم می گفت حق با آقاجونه برای این که توی ملاها بزرگ شده و تجربه هایش را من باور دارم. همیشه از تجاوز و دغلبازی عموها می ناله! یادم نرفته روزی قسم می خورد که :
«اینا دلال جهنم و بهشت هستند اکر کمترین ایمان واعتقادی به خدا ومعاد داشتند اینقدرمرتکب گناه و ریاکاری نمی شدند!»

درآن روز یاد ماندنی، خانه های تهران خالی بود پیر و جوان در سر گذرگاه ها به تماشا ایستاده بودند. درون ازدحام، همه یکدل و صمیمانه در انتظار دیدن امام بودند می گفتند و می خندیدند. تمیز دوست و دشمن کار آسانی نبود. اطراف دانشگاه تهران ازدحام بود. انبوه تماشاگران چشم انتظار امام بودند. اما جسته گریخته برسر زبان ها بود که امام بیشتر قبرستانی ست تا دانشگاهی! وقتی اتومبیل حامل امام به میدان ۲۴ اسفند رسید و پیچید به سمت جنوب، مرد مسن کراواتی که ته ریش یک هفته ای داشت، با دانشجویانی که دور او حلقه زده بودند آرام گفت: گفتم که امام دانشگاهی نیست و از تبار گورستان است! گفت و با عده ای وارد دانشگاه شد.

استقبال مردم در تاریخ کشور ازامام کم نظیربود. عمامه داران سیاه وسفید ازسراسر کشور در فرودگاه بودند. با انبوه جماعت میلیونی ی مشتاق واحساسی. تهران که تعطیل بود خیلی ها باخانواده درصف مشایعت کنندگان بودند.

با تعویض رژیم از شاهنشاهی به اسلامی، امام در کمترین مدت وعده ها را فراموش کرد. خفقان وسرکوب سراسر کشور را فرا گرفت. پایه های حکومت با قدرتنمایی درکشتار جمعی زندانیان سیاسی مجاهدین مسلمان، «بدون دادرسی» محکمتر شد . اما آن قتل عام وحشیانه، ماهیت حکومت «عدل اسلامی» را لو داد وانبوه فریب خورده را در اندیشۀ پشیمانی فرو برد.
امام، در فضای امنیتی شدید، «حاکمیت فقها» را اعلام کرد. بهانۀ ایشان اسلام بود واجرای احکام دینی. پنداری، این ملت چند میلیونی ، با هزاران مسجد و زیارتگاه امام و امامزاده های گوناگون، تا به آن روز مسلمان نبوده اند!
با قانونی شدن حکومت اسلامی، نیرنگ های پنهانی و سازمان یافتۀ آخوندی به تدریج وآرام آرام با قدرت قانون رسمیت پیدا کرد. گزینش عمامه داران و روضه خوان ها به مقامات اجرایی، سرآغاز فساد بود که در اندک مدت به دزدی و چپاول رسید. اگرچه در اوایل کمی شرم آور بود، اما در اثر تکرار باج گیریها آن هم از بین رفت. و مفهوم ضرب المثل قدیمی «ملا جماعت که شرم و حیا ندارند» برای همگان روشن شد.
در رهگذر حوادث اهداف بنیادی امام عریان گردید. با شعارعوامفریبانۀ «نه شرقی نه غربی» آمریکا ستیزی بالا گرفت. حملۀ به سفارت آمریکا و گروگانگیری دیپلمات ها دراوایل تغییر رژِیم ، دریچه های خشونت و سیاست ستیزی اسلامی را با آمریکا گشود که تا به امروز ادامه دارد.

وقتی امام به صراحت اعلام کرد: که ما حتا برای پیشرفت حکومت خود، واجبات شرعی را ترک می کنیم، تا نابودی دشمنان اسلام. حکومت برای ما در اولویت است. به هر نحوی که باشد دشمن را باید نابود کرد وبا قدرت تام به حکومت ادامه داد. اکثریت باورمندان دینی به شک افتادند. دردیانت امام شک کردند. تاریخ به یاد نداشت که حتا یک پادشاه، دیکتاتور کشور با چنین گستاخی بر واجبات دینی مردم توهین کرده باشد! آنجا بود که هندی بودن تبار امام ، جسته و گریخته بین مردم شایع شد. احتمال خالی شدن نسبی مساجد از نمازخوان ها، بی دلیل نبود! با این حال گفتنی ست، حقا که امام تا زنده بود به قول خودش وفادار ماند!»

سخنان امام و اعدام های فله ای به حکم صادق خلخالی درمقام «دادستان وحاکم شرع» فضای اجتماعی جامعه را تیره تار کرد. با گسترش سرکوب وتجاوزهای هولناک و کشتارهای وحشیانه، ناگهان خبر پنهان کردن جنازه قربانیان سرزبان ها افتاد که برخلاف اصول انسانی، درگودالهای بیابانی روی همریخته زیرخروارها خاک مخفی کرده اند تا جایی که محل دقیق جنازه ها از بازماندگان پنهان مانده است! بگومگوها بین مادران ماتمزده و باز مانده ها با مآموران امنیتی مدت ها ادامه داشت تا والدین و نزدیکان قربانیان محل انباشت جنازه ها را از علایمی که در اطراف گودال پیدا کرده بودند، موفق به کشف محل گور دستجمعی عزیزان خود شدند. و نام محل را نیز «گورستان خاوران » گذاشتند.
پس از آن بود که آن منطقه مرکز تجمع روزانۀ صدها مادر و پدرو همسر و خواهر عزادار و سیاهپوش، در جنوب شرق تهران بعد ازقبرستان قدیمی «مسگرآباد»، خاوران محل ماندگاری شد ونشانی ازجنایت های عریان حکومت اسلامی در تاریخ کشور.
شکستن سنگین فضای خفقان و سرکوب ها و سایۀ شوم رعب ووحشت، با اعتراض های هر از گاهی مردم، تآثیر چندانی در وجدان حکومتی ملایان نداشت. پاسخ هر اعتراض، گلوله و اعدام ، بهترین ابزار ادامۀ حکومت، و چپاول دارایی های ملی بود.

در چنین بحران وسرکوب های ویرانگر، عده ای از اندیشمندان و روشنفکران، در اندوه پریشانی و ویرانی های آینده کشور فرو رفتند . عوام نیز که تا به آن روز نشنیده بود امام «خدعه» کرده باشد. و به صراحت اقرار کند که خدعه کرده، اندکی به خود آمده نیامده گفت: دروغ و فریب و این گونه صفات زشت و ننگین مربوط به شیطان است نه نمایندۀ خدا و پیامبر!
دراین دگرگونی ها پردۀ عِرق ملی و حسّ میهن پرستی کناری رفت و نمایۀ گوهری عریان شد. جایگاه دفن و قبر سازندۀ ایران نوین را با خاک یکسان کردند و برای امام مقبره ای ساختند و بارگاهی با گنبد طلایی که زیارتگاهی شده برای مؤمنان!

برآیند تغییر رژیم، تشکیل ارتش نوظهور «سپاه پاسداران»، متشکل ازلایه های زیرین جامعه که درمدت کمی پس از شکلگیری به مرکز بزرگ اقتصادی کشور درآمد. کاهش بازار اقتصاد خصوصی، درهای فساد را یکی پس از دیگری گشود. اهل تجارت به فساد رو آوردند. پول شویان عمده ترین واردات و صادرات را برعهده گرفتند. دریافت ارز به قیمت دولتی برای واردات، و فروش ان در بازار آزاد متداول شد. میلیاردها دلار، نصیب چپاول گران گردید. بحران و رواج آمریکا ستیزی مجوز فساد شد. در اثر سیاست های غلط و ناروای اقتصادی حکومت ، پول رایج ایران سقوط کرد دلار هفت تومانی به بیست هزارتومان رسید. موازنۀ ازرش این دوپول، اقتصاد کشوررا فلج وسبب گرانی سرسام آور داخلی شد. تداوم آمریکا ستیزی وتحریم آن دولت، زمینۀ ورشکستی اقتصاد کشور را فراهم ساخت.
لطمۀ بزرگ و بیسابقۀ اجتماعی دیگر این دگرگونی، رنگ باختن ایمان و عقاید دینی مردم شد. یکی ازبستگان نزدیک که بانوی مؤمن وبا ایمانی محکم به مناسک اسلامیست ، تعریف می کرد که درخانوادۀ متدین خود ازنماز و روزه ومعاد خبری نیست. هروقت صحبت از مسائل دینی پیش می آید بچه وجوان معترض یک صدا می گویند از رفتارهای حکومت پیداست هرآنچه تاحال گفته اند بیهوده و دروغ است. آن عدل اسلامی وعلی با رفتار وکردار روزمرگی های حکومتگران اسلامی موجود کاملا در تضاد است!

غرق این پریشانی ها بودم و سکوت جامعه، که فریاد نالِۀ مادران سیاهپوش «خاوران» را شنیدم.

*******

یاد داستان «مادر و کله های لخت» افتادم که سال ها پیش درمجموعۀ داستان های کوتاه «اشک های نازی» آ مده است :
«خواب نبود، اما بعدها به آنچه که اتفاق افتاده بود فکر کرد و با اطمینان گفت، مادرم گفت:
دشت بزرگی بود با کمر خمیده که انتهایش با شیب ملایم درافق خاکستری چسبیده بود به ابرها .
باد تندی با صداهای مغشوش و درهم از هرطرف می ریخت توی سرازیری دشتِ دلگیر. خس و خاشاک گره خورده با گرد و غبار دورخود می چرخیدند و به سرعت رو به بالا دردل ابرها گم می شدند . غرش خفیف آسمان گرفته و تیره، تازه شروع شده بود که در تیررس نگاهش مردی را دید با ریش بلند دربالای سنگِ سیاهی نشسته، وتنها سرش پیدا بود. مرد ریشو برای انبوه جماعتِ ساکت وحیران که کله های لختشان بیرون از خاک بود موعظه می کرد. انگار، خودِ راوی نیز پاره تنی از آن ها بود .
درمنظرخیالش جنایت های پولبوت جان گرفت. با هزاران تصویرتکان دهنده با تلّی از اسکلت کله ها، که سرفصل روزنامه ها شده بود و در سراسرجهان خبرش پخش می شد. و جنایت آن سال ها در تابلوهای گوناگون به نمایشگاه ها می رفت. گفته می شد که نمایش کله های انسانی در”انقلاب فرهنگی” یک عمل انقلابی ست.
با بیم و هراس پا شل کرد. با شک و تردید جلو رفت. چشم تنگ کرد تا کلۀ خودش را بین کله ها پیدا کند. ببیند چه جوری ست. چه جوری بوده و چه جوری شده . پیدا نکرد. اما مطمئن بود که آن تو وبین ان هاست . لاشخورهای باد کرده، دراطراف چُرت می زدند. بوی تعفن لاشه ها آزار دهنده بود. سخنران مکثی کرد و از زیرپایش چیزی را برداشت و گاز زد .
درد شدیدی قلب ش را تکان داد. نالۀ جگر خراش خودش، در گوشش پیچید .
مرد ریشو، با لبخندی به کرکس ها، آنچه را که توی دهنش بود قورت داد. با نوک زبان لب ها را لیسید. ریش تُنُک ش را خاراند با تک سرفه ای کوتاه، چیزهائی گفت. گفت :
“این ها که میگم ازاحکام آسمانی ست” از پاداش طاعت و بندگی محض تا رسید به گناهِ زنا و حجاب و آتش جهنم برای زناکاران. و گریزی زد به ناتوانی عقلی و نیمه انسان بودن زن . و زنجمورۀ الفاتحه ش شینده شد .

نوایِ موسیقیائی دردشت تیره پراکنده شد. جمجمه ها تکان خوردند. کلۀ مردِ ریشو دربالای سنگ سیاه لرزید. شعلۀ آتش با صدای مهیب دورسرواعظ چرخید. دسته ی مرغان آتشخوار در بالاسرش به پرواز درآمدند.
تند بادی وزید ولحظه ای نورآفتاب از پارگیِ ابرهای تیره و تار بیرون زد. دشت ودمن روشن شد. عطروبوی خوشِ شیرمادرسراسر دشت را پُرکرد. صدای مهربان و دل انگیز مادرانه درآسمان به صدا درآمد :
من مادری از سرزمین «یمن» هستم که می خواهم داستان بلقیس و ملکۀ سبا را برای شما تعریف کنم . از ملکۀ سرزمینِ همیشه شاد و شاداب بگویم. بشنوید که جهالتِ آئین، با چه ارمغان شوم و نامیمون، مادران را به روزسیاه نشاند !
بلقیس ملکه یمن، سلیمان را شیفتۀ خود کرد. هُدهُد این خبررا به سلیمان داد. هُدهُد گفت ازغیبت طولانی من مپرس. کشف حیرت آوری کرده ام که ازشنیدنش مرا پاداش خیرخواهی داد و نامم را جاودانه خواهی کرد . سرزمینی پیدا کرده ام که زنِ توانائی درآن پادشاهی می کند. فرمانروایِ مقتدریست. مردمانش ازهمۀ نعمت های دنیا برخوردارند. درشادی و رفاه بسرمی برند . بلقیس، روی تختِ با شکوه وحیرت آوری مزین به طلا و جواهرات می نشیند وحکم میراند. او و قومش را چنان آزاد دیدم که خورشید را سجده می کنند. خداوندگارشان خورشید است. هُدهُد آن قدر از زیبائی و کرامت انسانی بلقیس گفت که سلیمان عاشق بلقیس شد. و روایت همان است که درکتاب آسمانی آمده است.
بعد از مکثِ کوتاهی گفت :
لعنت خدا برتو باد که مادر خود را نیمه انسان می خوانی !

همه آنچه درباره قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین باید بدانید

پیش‌نویس قراداد راهبردی ۲۵ ساله ایران و چین آماده شده است؛ نمایندگان مجلس از محتوای این قرارداد بی‌خبرند و گفته شده تنها مقامات ارشد از آن باخبرند. رویداد۲۴ در این گزارش جزییات قرارداد ایران و چین و امتیازات هر دو کشور را بررسی کرده است. این گزارش را بخوانید تا بدانید با این قرارداد چه اتفاقی برای ایران خواهد افتاد.

قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین

اقتصاد۲۴ – قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین به موضوع جنجال برانگیز روز کشور تبدیل شده است. نمایندگان مجلس می‌گویند از محتوای این قرارداد که به گفته وزیر خارجه هنوز نهایی نشده، بی‌خبرند و همین موضوع صدای انتقاد آن‌ها را بلند کرده است. قراردادی که شواهد و قرائن بیانگر آن است که با اطلاع، توافق، تایید و همراهی مسئولان ارشد کشور، اکنون به مراحل پایانی نزدیک شده است.

محمد جواد ظریف در صحن علنی مجلس درباره توافق بلندمدت میان ایران و چین، آب پاکی را روی دست نمایندگان ریخت و گفته «ایران ضمن حفظ سیاست همه جانبه و نشستن در برابر ۶ قدرت جهانی با اقتدار با چین روابط خود را گسترش داد و اکنون ما در راستای قرارداد ۲۵ ساله با چین هستیم و در این قرارداد هیچ موضوع مخفی وجود ندارد. زمانی که آقای شی با رهبری دیدار کردند بحث این قرارداد مطرح شد زمانی که بنده پیش‌نویس آن را به چین بردم باز هم اعلام شد. زمانی که چین به پیش‌نویس ما پاسخ داد باز هم اعلام کردیم، زمانی که در دولت چارچوب پیش‌نویس بررسی شد اعلام شد و هرگاه به توافق برسیم با شفافیت کامل اعلام خواهیم کرد.»

ظریف این قرارداد را سیاستی واقع‌بینانه در راستای گذار جدید جهان از مرکزیت قدرت غرب به شرق خواند و گفت: باید این واقعیت را درک کنیم که منبع قدرت در دنیا در حال تغییر است و ما باید واقعیت جدید دنیا را بپذیریم و این به معنای این نیست که سیاست نه شرقی نه غربی را فراموش کرده یا کنار گذاشته‌ایم.

اکنون در شرایطی که چین سکوت اختیار کرده، جدالی بر سر این توافق در ایران شکل گرفته است؛ جدالی که با اظهارات محمود احمدی‌نژاد اوج گرفت و اکنون با اعتراض نمایندگان مجلس یازدهم پیگیری می‌شود. اما جریان سندی که گفته می‌شود بهمن ماه ۹۴ و در جریان سفر رئیس‌جمهور چین به ایران مطرح شده و پیشتر با مخالفت دولت دوم احمدی‌نژاد اجرایی نشد، چیست؟ براساس این قرارداد چین چه امتیازاتی دارد؟ چه مزایای نصیب ایران می‌شود؟
بیشتر بخوانید: تکذیب گمانه‌زنی‌ها درباره برنامه ۲۵ ساله همکاری ایران و چین

برچسب محرمانه احمدی‌نژاد بر توافق ۲۵ ساله ایران و چین
علی ربیعی سخنگوی دولت در نشست خبری تیرماه سال ۹۹ اعلام کرد که پیش‌نویس برنامه‌ای تحت عنوان «برنامه ۲۵ ساله همکاری ایران و چین» در جلسه یکشنبه اول تیر هیات دولت تصویب شده است.

این خبر با موضع‌گیری محمود احمدی‌نژاد اهمیت بیشتری پیدا کرد. رییس‌جمهور پیشین کشور در یک موضع‌گیری کم‌سابقه این برنامه را قرارداد «پنهان» و «دور از چشم ملت» خواند و گفت: «هر قراردادی که مخفیانه و بدون در نظر گرفتن خواست و اراده ملت ایران با طرف‌های خارجی منعقد شود و برخلاف منافع کشور و ملت باشد، معتبر نیست و ملت ایران آن را به رسمیت نخواهد شناخت.» رئیس جمهوری پیشین کشور این سند همکاری ۲۵ ساله را با توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ ایران با کشور‌های ۱+۵ مقایسه و اعلام کرده که نمایندگان مجلس در زمان تایید توافق هسته‌ای نیز اطلاع دقیقی از مضمون آن نداشته‌اند.

احمدی‌نژاد گفته «اکنون شنیده‌ام که در حال مذاکره هستند و می‌خواهند یک قرارداد جدید ۲۵ ساله با یک کشور خارجی منعقد کنند و هیچ‌کس هم خبر ندارد.» او بی‌آنکه از کسی نامی ببرد مخفی نگهداشتن “حقایق” از ملت ایران را تقبیح کرده و پرسیده است: «مگر شما مالک کشور هستید که بدون اطلاع ملت و از کیسه ملت به دیگران می‌بخشید.»

توافق ایران و چین عیان بر مسولان پنهان از مردم؟

موضع گیری‌های روز‌های اخیر مقامات و رسانه‌ها نشان می‌دهد این سند چیزی فراتر از روابط دو دولت بوده و با حمایت مقامات ارشد کشور تهیه و نهایی شده است.

خبرگزاری تسنیم نزدیک به سپاه در پی اظهار نظر احمدی‌نژاد گزارش مفصلی در حمایت از قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین منتشر کرده و در این یادداشت ادعای احمدی نژاد مبنی بر پنهانی بودن مفاد این توافق را به چالش کشیده است. در بخش‌هایی از یادداشت تسنیم آمده: «ادعای محرمانه بودن موضوع سند همکاری ۲۵ ساله ایران و چین، مشخصاً یک شعبده‌بازی سیاسی است»

تسنیم در سرمقاله خود به بی عملی دولت در جهت تحقق قراداد ۲۵ ساله همکاری‌های راهبردی با چین نیز انتقاد کرده و گفته: «تا اواخر سال ۹۷ متاسفانه از طرف دولت ایران تحرک چندانی در این باره مشاهده نمی‌شود (احتمالا‌ً دولت همچنان تصور می‌کرد از آمریکا و اروپا نهایتاً آبی گرم خواهد شد). اما شهریور سال ۹۸ و همزمان با حضور آقای ظریف در پکن اعلام می‌شود که ایران پیش‌نویس اولیه درباره سند ۲۵ ساله را به مقامات چینی ارائه خواهد کرد.»

از سوی دیگر، علی آقامحمدی عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام و رییس گروه اقتصادی دفتر بین رهبری در یک گفتگوی تلویزیونی از قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین حمایت کرده است. او در این باره گفته «در مقطعی برای اجرای این سند پیش رفتیم، اما در حالی که بسیاری از زیرساخت‌ها طراحی شده و ساز و کار‌ها آماده بود، عده زیادی مانع شدند.» وی در ادامه گفت که دولت دوم محمود احمدی‌نژاد مانع از اجرایی شدن این طرح شده بود.

سرلشگر محمد باقری رییس ستاد کل نیرو‌های مسلح نیز ادعای تسنیم و اظهارات ظریف و آقامحمدی درباره تهیه و تدوین این سند از سوی مقامات ارشد کشور را تایید کرده است. او آذرماه سال گذشته در دیدار با معاون روابط بین‌الملل ارتش چین رسما اعلام کرد: «سند مهمی در جمهوری اسلامی ایران درباره راهبرد روابط ۲۵ ساله با چین تدوین شده که این سند در عالی‌ترین سطوح کشور ما تهیه شده و مورد تایید رهبری است.»

جزئیات توافق ۲۵ ساله ایران و چین/ ۲۸۰ میلیارد دلار در راه میادین نفت و گاز ایران
رسانه‌های نزدیک به سپاه هرگونه گمانه‌زنی درباره اعداد و ارقام ارزش پروژه‌های چین در ایران را «غلط» می‌دانند. تسنیم درباره گمانه‌زنی‌های عددی در سرمقاله خود نوشته: «این سند صرفاً یک چارچوب کلان درباره حوزه‌های همکاری است و اعداد و ارقام در مراحل بعد که سند تبدیل به پروژه‌های مشخص سازمان‌ها و بخش‌های مختلف با ارگان‌های چینی خواهد شد، می‌تواند روی کاغذ بیاید؛ لذا در شرایطی که فعلاً هیچ پروژه‌ای نیست، بنابراین اعداد و ارقام نیز نمی‌تواند هیچ قطعیتی داشته باشد.»

با این وجود خبرگزاری پترولیوم اکونومیست، رسانه حوزه نفت که از سال ۱۹۳۴ مشغول به فعالیت در این حوزه است، در سپتامبر سال ۲۰۱۹ یادداشتی درباره همکاری‌های استراتژیک ۲۵ ساله ایران و چین منتشر کرده و در این یادداشت به یک توافق جدید ۲۸۰ میلیارد دلاری برای توسعه میادین نفت و گاز و بخش پتروشیمی ایران اشاره کرده بود.

این رسانه، رقم ۲۸۰ میلیارد دلار را مربوط به توافق نخست برای ۵ سال اول این همکاری خوانده و تاکید می‌کند این رقم باید در سال‌های بعدی بیشتر شود. به ادعای این رسانه قرار است ۱۲۰ میلیارد دلار دیگر توسط چین در زیرساخت‌های حمل و نقلی و ساخت و ساز ایران سرمایه‌گذاری شود که این رقم نیز احتمالا تنها به ۵ سال اول مدت زمان تعیین شده تعلق دارد و رقم مازاد باید بین دو طرف در سال‌های بعدی به توافق برسد.

فروش محصولات نفتی، گازی و پتروشیمی با حداقل تخفیف به چین

این رسانه نفتی به دیگر مزایای توافق راهبردی ایران و چین اشاره کرده و نوشته از دیگر مزایای این توافق برای کمپانی‌های چینی این است که این کمپانی‌ها قبل از برگزاری هر مناقصه‌ای در ایران برای پروژه‌های میادین گازی و نفتی جدید یا نیمه تکمیل می‌توانند برای پذیرش یا عدم پذیرش پروژه‌ها تصمیم‌گیری کنند.

بر این اساس شرکت‌های چینی قبل از سایر شرکت‌ها می‌توانند در مورد مشارکت یا عدم مشارکت در تکمیل همه یا بخشی از پروژه‌های پتروشیمی حتی در حوزه فناوری، نیروی انسانی مورد نیاز و سامانه‌ها تصمیم‌گیری کنند.

یک منبع ایرانی درباره مفاد این قرارداد به پترولیوم اکونومیست گفته ۵ هزار پرسنل امنیتی چینی در ایران برای حفاظت از پروژه‌های چینی مستقر خواهند شد و این تعداد علاوه بر پرسنل و مواد اولیه‌ای است که برای حفاظت از زنجیره توزیع مواد نفتی، گازی و پتروشیمی از ایران به چین در نظر گرفته شده است. یکی از مکان‌هایی که حضور این نیرو‌ها در آن ضروری است، خلیج‌فارس است.

در این گزارش به نقل از منبع ایرانی ناشناس گفته شده: چین قادر است همه محصولات نفتی، گازی و پتروشیمی را با حداقل تخفیف تضمین شده خریداری کند. بر اساس توافق جدید که جزییات آن در سال ۲۰۱۹ به دست پترولیوم اکونومیست رسیده است، چین حق دارد در ازای خرید محصولات ایرانی تا دو سال در بازپرداخت بدهی‌اش تاخیر داشته باشد. چین همچنین می‌تواند بدهی‌هایش را به ارز‌های موسوم به «نرم ارز» پرداخت کند. نرم‌ارز‌ها به واحد پولی کشور‌هایی گفته می‌شود که با نوسان بالایی همراه هستند. (مثل ایران) این نوسان می‌تواند ناشی بی‌ثباتی سیاسی و اقتصادی کشور‌ها باشد.

تراکنش ایران و چین بدون دلار

به گزارش پترولیوم اکونومیست، چین توافق کرده که بدهی‌هایش را به ایران با ارز کشور‌هایی نظیر کشور‌های آفریقایی و اقمار شوروی سابق پرداخت کند و این یعنی در تبادلات دو طرف هیچ تبادل دلاری وجود نخواهد داشت.

این منبع آگاه ایرانی به پترولیوم اکونومیست می‌گوید: با توجه به اینکه نرخ تبدیل این ارز‌ها به ارز قابل دریافت از سوی ایران در بانک‌هایی نظیر هندلزبانک ایران و اروپا در آلمان، هالک بانک در ترکیه و اوبربانک در استرالیا، چین از ایران درخواست تخفیف ۸ تا ۱۲ درصدی (بسته به نرخ متوسط دلار در مقابل ارز‌های دیگر) کرده است که این یعنی در مجموع ایران به چین ۳۲ درصد تخفیف در خرید محصولات نفتی، گازی و پتروشیمی داده است.

یکی دیگر از جنبه‌های مثبت این توافق برای چین، درگیری مستقیم و نزدیک این کشور در توسعه زیرساخت‌های حیاتی ایران است که در راستای ابتکار عمل کمربند یک جاده چین قرار گرفته است. منبع آگاه ایرانی به پترولیوم اکونومیست گفته چین قصد دارد از نیروی کار ارزان ایران برای ساخت، طراحی و نظارت بر کمپانی‌های بزرگ تولید کننده چینی استفاده کند.

در بخش توسعه زیرساخت‌های حمل و نقلی که یکی از بند‌های کلیدی توافق ۲۵ ساله ایران و چین است گفته شده محصولات نهایی باید به بازار غرب سرازیر شوند و مسیر این بازار‌ها از جاده‌هایی می‌گذرد که توسط چین و با دخالت فزاینده چین در زیرساخت‌های حمل و نقلی ایران ایجاد شده است.

قطار سریع‌السیر تهران تا مشهد در پروژه ۲۵ ساله با چین

در این گزارش به پروژه ریلی ۹۰۰ کیلومتری میان تهران تا شمال شرق مشهد اشاره شده و گفته شده بنا به اظهارات جهانگیری قرار است یک قطار سریع السیر میان تهران، قم و اصفهان احداث شود که زمینه اتصال آن به شبکه شمال به غربی که از تبریز می‌گذرد نیز فراهم خواهد شد.

تبریز محل قرار گرفتن بسیاری از سایت‌های مهم نفتی، گازی و پتروشیمی کشور است و نقطه آغازین خط لوله گاز تبریز آنکاراست که قرار است به نقطه عطفی در جاده ۲۳۰۰ کیلومتری جدید ابریشم بین اورومچی (مرکز استان غربی سین جیانگ چین) به تهران تبدیل شود. این جاده قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان و ترکمنستان را به ایران وصل می‌کند و از طریق ترکیه به اروپا می‌رسد.

پترولیوم اکونومیست گفته طرح خط لوله نیازمند همکاری روس‌هاست چرا که روسیه کشور‌های آسیای مرکزی و قفقاز را حیاط خلوت خود می‌داند. تا همین اواخر روس‌ها معامله‌های مستقل و همه‌جانبه با ایران داشتند، اما از این پس به گفته این مقام آگاه ایرانی، بر اساس بند‌هایی از توافق ۲۵ ساله قرار شده حداقل یک شرکت روسی اجازه داشته باشد درکنار اپراتور چینی در طرح مذکور مشارکت کند.

۳ مزیت قرارداد ۲۵ ساله برای ایران

قرارداد راهبردی ۲۵ ساله ایران و چین، سه مزیت کلیدی برای ایران به دنبال دارد؛ اول اینکه چین یکی از ۵ کشور عضو شورای امنیت سازمان ملل است که حق وتو دارد. روسیه یکی دیگر از کشور‌های دارای حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل است که در این توافق نیز حقوقی برای این کشور در نظر گرفته شده است؛ بنابراین ایران ۲ عضو دارای حق وتو در شورای امنیت را با این قرارداد در کنار خود خواهد داشت.

مزیت دوم قرارداد ۲۵ ساله با چین برای ایران این است که در نهایت باعث می‌شود تولید نفت و گاز ایران در سه میدان کلیدی کشور افزایش پیدا کند. چین توافق کرده روند توسعه فاز ۱۱ میدان گازی پارس جنوبی را سرعت ببخشد. شرکت ملی نفت چین (CNPC)، هنگامی که توتال فرانسه به دلیل تحریم‌ها ایران را ترک کرد، سهام ۵۰.۱ درصدی توتال را به سهم ۳۰ درصدی خود در پروژه توسعه پارس جنوبی اضافه کرده است.

سود نهایی ایران از توافق بلندمدت با چین در جایی است که چین پذیرفته واردات نفت از ایران را افزایش دهد. منبع خبری سایت پترولیوم اکونومیست به آمار‌های عددی دیگری در این توافق اشاره کرده که شامل نگهداری بشکه‌های نفت بیشتر بر روی شناور‌های اطراف چین بدون نیاز به انبار شدن در گمرک است که مانع از نمایش اماری آن در داده‌های گمرک خواهد شد، اما در واقع بخشی از ذخایر استراتژیک نفت چین خواهند بود.

پشت به برجام رو به چین/ پکن به اعتماد ایران پاسخ مثبت می‌دهد؟

اکنون که برجام نفس‌های آخر خود را می‌کشد و وضعیت اقتصادی ایران روز‌های سختی را سپری می‌کند، خبر توافق ۲۵ ساله ایران و چین بر سر زبان‌ها افتاده است و هر مقام و مسئولی به نوعی آن را مورد تحلیل و بررسی قرار می‌دهد. در این بین، چین و روسیه به عنوان ۲ کشوری که ایران تلاش می‌کند آن‌ها را در کنار خود نگاه دارد، اما سابقه نه چندان خوبی در کارنامه خود در برابر ایران دارند. مهرماه سال گذشته بود که چین در پی افزایش فشار آمریکایی‌ها رسما طرح توسعه فاز ۱۱ میدان گازی پارس جنوبی را ترک کرد و ادامه توسعه این میادین به شرکت پتروپارس واگذار شد.

چین بار‌ها نشان داده در برابر فشار‌های آمریکا علیه ایران تاب‌آوری بالایی ندارد. کونلون بانک چین روابط خود را از ۲۰ آپریل امسال با تجار ایرانی به شدت محدود کرد و در نامه‌ای هشت بندی به بانک‌های ایرانی، هرگونه تجارت با ایرانی‌ها را مشروط به شرایط خاص و پیچیده‌ای کرد.

این نکته را نیز باید مدنظر داشت که از سوی دیگر فروش نفت ایران به چین نیز به شدت کاهش یافته است. مجیدرضا حریری رییس اتاق مشترک ایران و چین در گفتگو با ترند آذربایجان گفته همه نفتی که امروز ایران صادر می‌کند به مقصد چین است و بیش از ۷۰ درصد به فروش نفت ایران به چین آسیب وارد شده است.

اکنون چین ۲۵ سال همکاری با ایران در حوزه‌های مختلف را پیش روی خود دارد، بی‌شک امتیازاتی که در این قرارداد به از سوی ایران به چین داده شده، به نوعی بوده که میخ حضور این کشور در ایران را محکم‌تر کند و بیم تحریم‌های آمریکا پکن را به عقب‌نشینی مجبور نکند.

جنبش شعوبیه ایرانیان علیه استعمار عربی اسلامی/ جلال ایجادی

رومن گیرشمن مورخ و باستانشناس فرانسوی و متخصص ایران باستان میگوید:

ملت ایران در برابر همه تهاجم های مقدونیه، عرب، مغول، ترک، نه تنها توانست نیروی ادامه زندگی خویش را حفظ کند بلکه همچنین توانست این عناصر خارجی را ایرانی سازد، این ملت در طی تاریخ متمادی خویش نیروی حیاتی خارق‌العاده‌ای نشان داده‌است.

یکی از جلوه های این نیروی حیاتی جنبش شعوبیه است که خود از جنبش های متنوع ایرانیان علیه خلفای عرب است. پرفسور گلدزیهر خاورشناس آلمانی شعوبیه را در دسته ها یا حزب مخالفان معرفی نموده و میگوید:«باید دانست که این حزب را توده های مخالف و اراذل و اوباش تشکیل نمی دادند، بلکه گروهی از نویسندگان، ادبا، شعرا و نخبه گان روشنفکر از پدیدآورندگان آن بودند. دوران شکوفایی این نهضت را می توان قرن های دوم و سوم هجری دانست.»(برگ ۱۵۶ شعوبیه).

تصرف استعماری عرب اسلامی از همان ابتدا خواهان نفی هویت ملت ها بود. امویان از برتری‌جویی عرب و تحقیر «عجم» به جایی رسیدند که غیر عرب مانند ایرانیان را «موالی» می‌خواندند. حاکمان عرب برآن بودند: عجم مسلمان حق ازدواج با عرب را ندارد، عجم حق ارث ندارد، عرب میتواند زن عجم بگیرد و از ارث برخوردار باشد، عجم به کار پست باید گمارده شود، عجم حق امامت ندارد. این سیاست تحقیر، خط پررنگ هجوم و سلطه بود. واکنش ایرانیان در برابر تبعیض نژادی اعراب سکوت نبود و بلکه بیدرنگ و گوناگون بود. ایدئولوگهای اسلامگرا همیشه واقعیت های تاریخی را پنهان کرده اند ولی مردمان ایران زمین با اسلام و قدرت عرب در مخالفت قرار داشتند. این مخالفت ها و اعتراض ها به سه گرایش مهم تقسیم میشوند. یکی از گرایش ها قیام های نظامی و سیاسی علیه حاکمان بود. گرایش دیگر با قیام های مذهبی و با مقاومت سخت علیه دستگاه خلافت مشخص می شود. گرایش سوم مبارزه ی فرهنگی توسط شعوبیه که بسیاری متنوع و بزرگ بود و چند سده ادامه می یابد.

جنبش شعوبیه فرهنگی و اجتماعی بود. در واقع شعوبیه نام بزرگترین جنبش ایرانیان پس از استیلای عرب و علیه امویان و عباسی است. زورگویی حاکمان عرب در ابتدا، ایرانیان را به این فکر انداخت که رفتار حاکمان عرب با قرآن خوانایی ندارد. ایرانیانی بودند که برای مقابله با استعمارگران با اتکا به متن قرآن در سوره حجرات آیه ۱۳، ملاک برتری میان شعوب و قبائل را تقوای الهی می شمارند و به شعوبیه مشهور شدند. قرآن میگوید: یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَیٰ وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ۚ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (حجرات، آیه ۱۳). این ایرانیان میگفتند خطا از حاکمان است حال آنکه قرآن نظر مساعد نسبت به آنها دارد. البته ایرانیان میدانستند در قرآن، این دین، دین قوم عرب معرفی شده است. ولی آنها ظلم حاکمان را از کتاب آنها جدا میکردند.
ایرانیان دیگری در ادامه نظر پیشین رادیکالتر شده و در برابر تبعیض و بیدادگری اعراب، راه مخالفت با سلطه عرب را در پیش گرفتند و خواهان دفاع از هویت فرهنگی و استقلال ایرانیان بودند. این ایرانیان در عرصه فرهنگی و سیاسی به دستاوردهای ایرانیت رجوع نمودند. استعمارعرب خواهان پاک کردن فرهنگ ایرانی بود و پان عربیسم همان استعمار خلافت اعراب بود که رشد خود را در نفی هویت دیگران می دید. شعوبیه بیان نوعی «ناسیونالیسم ایرانی» یا میهن پرستی و هویت خواهی، نوعی حرکت ضداستعماری فرهنگی است. این ناسیونالیسم بمعنای امروزی نبود و بلکه هویت خواه بود و ایرانیت را در برابر عربیت قرار میداد. این جنبش در ابتدا در مخالفت با خلفای اموی و کارگزاران انها بود ولی بمرور به جنبش فرهنگی و هویت خواهی تبدیل شد.

هجوم اعراب و قبایل گرسنه و بیانگرد و راهزنان چپاولگر برای تخریب آمدند و برای غنیمت گیری بجنگ پرداختند و افزون برآنها مهاجمان خواهان تخریب فرهنگ و زبان ایرانیان بودند. تحقیر کردن ایرانیان در نزد مهاجمان رایج بود. محمد بن احمد شمس‌الدین المقدسی جغرافیادان قرن چهارم هجری در «احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم» در سفرهای خود روحیات حاکمان را معرفی کرده و حدیثی را چنین مطرح میکند: مبغوض‌ترین زبانها در نزد خدا زبان فارسی است، و زبان خوزستان زبان شیطان است و زبان اهل جهنم زبان بخارایی و زبان اهل جنت زبان عربی است.

ابن قتیبه بن مسلم دینوری متولد ۲۱۳ هجری ادیب مکتب بصره در جوانی به هنگام نبرد فرهنگی و قومی عرب و عجم طرفدار اهل «تسویه» و شعوبیه بود و در انتقاد به عرب کتاب «التسویه بین العرب و العجم» را نوشت. ولی زمانی که به قدرت قضاوت رسید و والی شد به پان عربیسم کشیده شد و کتاب «الرد علی الشعوبیه» و «فضل العرب علی العجم» را نوشت.( دکتر ناث، گلدزیهر و افتخارزاده، اسلام در ایران، شعوبیه، نهضت مقاومت ملی ایران، برگ ۱۰۲). ابن قتیبه علیه کسانی که خط خوارزمی می‌نوشتند و سنت علمی و باستانی سرزمین خود را می‌شناختند با شدت عمل برخورد می‌کرد.

«خداوند ما را به قتال شما اعاجم فرمان داده و جهاد با شما را بر ما واجب فرموده و بندگی شما را خواسته ما قرارداده است.»(همانجا برگ ۳۱۶) این احکام در بسیاری از نوشتارها و روایت های دوران بنی امیه و بنی عباس جاری بود. «جاحظ» که مدافع پان عربیسم اموی و عباسی بود در اثار خود و از جمله در کتاب «الحیوان» عجم را بنده معرفی کرده و برای او حتا حیوانات جزیره العرب بر حیوانات ممالک عجم برتری دارند. ایرانیان برای روز نوروز و مهرگان دو روز خراج به عمال خلیفه می پرداختند. حاکمان فرمان داده بودند که ایرانیان همه باید عربی بدانند و ریش بگذارند و قرآن بخوانند و در مسجد حضور یابند. (همانجا برگ ۳۱۸).

شعوبیه بنوبه خود یک خط محکم مقاومت و پاسخگوئی بپاکرده بود. اسناد متعددی در دست است که این جبهه بندی ستم عرب را بوضوح نشان میدهد. فضای عمومی ضدیت با فرهنگ ایرانیان نخبگان ایرانی تبار را به مقاومت واداشت. آنها نمی توانستند در دوران سلطه عرب خاموش باشند. این نخبگان برای نشان دادن هوش خود و حتا برتری خود، به زبان عربی تسلط پیداکرده و در رشته های فلسفه و نجوم تخصص یافتند و افزون برآن آنها در پی احیای اساطیر و شکوه پادشاهان خود بودند. ادوارد براون در کتاب تاریخ ادبیات ایران می نویسد : وجه مشترک همه ی این فرقه هایی که با نام قدریه و شعوبیه و معتزله و اخوان الصفا که توسط ایرانیان پا گرفتند اعتراض مداوم و عمیق شعور و اصالت انسانی به تبعیض های جابرانه ای بود که تعلیمات تعصب آمیز بنام مذهب بر آنان تحمیل می کردند. ملک الشعرای بهار در کتاب سبک شناسی می نویسد: یکی از عوامل بزرگ احیاء زبان پارسی و بوجود آمدن زمینه ی تدوین شاهنامه و امثال آن در خراسان تاثیر نهضت شعوبیه و آزاد مردان ایرانی بوده است. این نهضت با وجود اینکه گاهی به بیراهه رفت اما در کل باعث یک رنگ شدن ملت شد. (۱)

نمونه از کسانی که از تبار ایرانی بودند و به زبان عربی مسلط بودند و جزو جنبش شعوبیه بودند:
حمزه بن الحسن اصفهانی کتاب هایی با روحیه میهن‌پرستی نوشت و نوشته هایی را در باره تاریخ گذشته ایرانیان تنظیم نمود.
اسماعیل بن یسار نسایی شاعر عربی سرای ایرانی تبار سده دوم هجری و همزمان با امویان و از پیروان شعوبیه بود و در باره نیاکان ایرانی اش شعر سروده بود.

بَشّار پسر بُرد پسر یرجوخ تخارستانی شاعر با تبار ایرانی در زمان امویان و عباسی بود و شعرهای او در ستایش ایرانیان و نکوهش تازیان است. یکبار خلیفه عرب به بشار میگوید:
«ای بشار! تو ما را کوچک می‌کنی و موالی را با ما می‌شورانی که ترک ولاء ما گویند و به اصل و نسب ایرانی خود بازگردند، در حالی که تو خود نژادی پاک و اصلی معروف نداری.»

بشار در اعتراض می گوید: «به خدا سوگند، نژاد من از زر ناب پاکتر و بهتر است و اصلم از کردار نیکان و پرهیزگاران پاکیزه‌تر است. روی زمین سگی نیست که آرزوی پیوستن به نژاد تو را داشته باشد.».
سهل بن محمدبن عثمان بن یزید سجستانی، معروف به ابوحاتم سجستانی از بزرگان علم وادب فقه و حدیث در سیستان بوده و در سده سوم میزیسته است. از وجوه قابل توجه در دانش ابوحاتم، آشنایی او به زبان فارسی است. ابوحاتم به شیوه معمول سده‌های نخست اسلامی، در نوشته‌های لغوی خود، اطلاعات جغرافیایی، مطالبی درباره گیاهان و جانوران و نیز اوضاع جوی به دست داده است.

ابویعقوب اسحاق بن حسّان بن قوصی خُرَیمی سُغدی که در ۲۰۰ هجری درگذشت، شاعر ایرانی عربی گوی روزگار عباسیان و در سده سوم بوده و از شعوبیه بود. او در خراسان می زیست و سغدی تبار بود و با شعر گفته است: من مردی از بزرگان سغدم و رگ و پوستم از نژاد پاک ایرانی‌است. گلدزهیر در باره او میگوید:«وی ایرانیان را به برکنار کردن و راندن تازیان دعوت میکرد. او از زبان قومش فریاد برآورد که: «من یک عجم اصیل هستم و میراث پادشاهان ایرانی را می طلبم. به پسران هاشم بگو، قبل از پشیمانی، تسلیم شوید، بساطتان را جمع کنید، به جزیره العرب برگردید، و دو باره سوسمار بخورید، و گله هایتان را بچرانید، در حالی که من به مدد تیزی شمشیرم و نوک قلمم بر سریر سلطنت جلوس خواهم کرد.»(اسلام در ایران، شعوبیه، نهضت مقاومت ملی ایران نوشته دکتر ر.ناث و پروفسور ایگناس گلدزیهر، برگ ۱۸۰)

روزبه یا ابن مقفع از آئین مانی پشتیبانی میکرد و پیوسته حس ایرانی خود را نشان میداد. ابومحمد عبدالله ابن مقفع با نام اصلی روزبه پور دادویه معروف به اِبْنِ مُقَفَّع زاده فیروزاباد در سال ۱۰۴ هجری و مرگش بسال هجری ۱۴۲ در بغداد بوده است. او نویسنده و مترجم ایرانی آثار پهلوی به عربی بود. او کتابهای زیادی از پارسی میانه به عربی برگرداند و از جمله کلیه و دمنه، تاجنامه انوشیروان، ائین نامه، سخنوری بزرگ، سخنوری خرد، نتیجه تلاش های او بود. کتابهای او بمثابه نمونه‌های خوب و شیوایی از نثر عربی شناخته شده است. سرانجام در سال ۱۴۲ هجری به دستور خلیفه و به دست سفیان بن معاویه، به صورت بسیار وحشیانه کشته می شود. دکتر زرین کوب در «دو قرن سکوت» می نویسد: حاکم بصره، سفیان بن معاویه، نویسنده زندیق را فرو گرفت و فرمان داد تنوری افروختند و اندام وی را یک یک بریدند و پیش چشم او به آتش انداختند.

این پدیده ها جلوه های گوناگون از جنبش «شعوبیه» بود و زمینه ساز تحول های فرهنگی و ادبیات و شعر فارسی بود. مبارزه ایرانیان علیه سلطه عرب آسان نبود. از زمان تصرف ایران زمین مردمان ایرانی جنگ و هجوم و غارت و تجاوز به زنان را تجربه کردند. در زمان چهار خلیفه و در زمان امویان و عباسیان زورگوئی و تحقیر نسبت به عجم رفتار رایج حاکمان بود. پان عربیسم و پان اسلامیسم برعلیه حقوق و زندگی و فرهنگ ایرانیان خط حاکمیت بود و فاتحان هیچگونه آرامشی برای ملت های مغلوب نمی گذاشتند. تنها شمشیر و تحقیر نصیب ایرانیان بود و این وضع بلافاصله واکنش پنهان و آشکار را بوجود آورد و مقاومت سیاسی و مبارزه فرهنگی برای باقی ماندن و برای هویت ادامه یافت.

یکی از راه های مبارزه ایرانیان علیه حاکمان ارائه تفسیر خود از قران و احادیث و حتا سند سازی بود تا در برابر اسناد و روایت های حاکمان خود را دارای حقانیت نشان دهند. در تاریخ اسلام سندسازی و جعل کاری بسیار گسترده است و همیشه خطر پذیرش جعل بعنوان تاریخ وجود دارد. مخالفان قدرت های عرب مانند شعوبیه نیز جعل می کردند. برای توجیه مبارزه خود روایت های گوناگونی مطابق منافع خود تنظیم می نمودند تا ضدیت با حاکمان عرب را توجیه دینی نمایند. برخی از اینان روایت و داستان غیر واقعی ساخته و حتا خود را به خاندان علی ابن ابی طالب می چسباندند تا مبارزه خود را علیه خلیفه عرب تقویت کنند. ادامه چنین جعل هایی به قصه ازدواج ساختگی دختر یزدگرد پادشاه ایران با نوه پیامبر امام حسین می انجامد. برای برخی از پژوهشگران در اینجا میتوان نوعی «شعوبیه شیعه» را باز شناخت.

صف آرایی در برابر حکام اموی و عباسی و پان عربیسم می طلبید تا جنبش وسیع و متنوع شعوبیان متشکل از متکلمان و شاعران و مورخان و راویان و سیاسیون و معترضان، اقدام های مناسبی ساماندهی کند. گلدزهیر می نویسد:«شعوبی ها از ذکر هر گونه هنر و دانشی که بشریت آن را مرهون عجم هاست، فروگذار نکردند: فلسفه، نجوم، حریربافی، از جمله کارهایی بود که وقتی تازی ها در قعر توحش دست و پا می زدند می زدند، عجم ها به این کارها مشغول بودند و در انجام آنها ممارست به خرج می دادند.»
جنبش شعوبیه زمینه ساز افکار و عواطفی است که از ابتدای قرن دوم بصورت قیامهای سیاسی و نظامی و مذهبی چون «ابومسلم»، «استاذسیس»، «بابک» و سپس سامانیان و طاهریان و صفاریان و غیره ظاهر میشود و در اساس برچیدن قدرت خلفای اموی و عباسی را نشانه گرفته اند.
یکی از پیامدهای برجسته جنبش فرهنگی شعوبیه شاهنامه فردوسی است. فردوسی به بازگوئی هویت ایران و ملی می پردازد و در پی آنست تا اعتبار تاریخی باستانی را در آینه اساطیر و سیره باستانی خویش بنگرد. شاهنامه خواهان بازگرداندن غرور به ایرانیان است. (همانجا برگ ۳۳۰)
بایران چوگردد عرب چیره دست/شود بی بها، مرد یزدان پرست
بمیرد فروزنده این آذران/از این بی هنر خیره سرتازیان

قلمرو فعالیت فرهنگی شعوبیه کدام است؟

ادبیات: تفاخر نژادی عجم بر عرب در شعر حماسی و هجو حاکمان و اشرافیان عرب. در مواردی کژاندیشی نیز وجود داشته است ولی محور نمایش قدرت و استعداد ایرانی بوده است.
تاریخ: جعل روایت های تاریخی در جهت اهداف سیاسی، احیای اساطیرایرانی و تقدیس پادشاهان ساسانیان، بمنظور نفی حاکمیت عرب بوده است.
تفسیر: تطبیق برخی آیات قرآن بر اهداف شعوبیه و تطبیق آیات براساطیر و تاریخ باستانی از ویژگی این کارفرهنگی است. نمونه تاویل ذوالقرنین بر کورش هخامنشی و یا تفسیر سوره حجرات برای توجیه حقانیت شعوبیه در همین راستا می باشد.

حدیث و کلام: جعل احادیث از زبان پیامبر و امامان ، ادغام عقاید باستانی در عقاید اسلامی، اثبات آرا و عقاید باستانی در قالب مباحث توحید، غلو در تشیع و عقاید امامیه و ابداع مذاهب کلامی، جنبه های دیگر این تلاش فرهنگی بشمار میاید.

فقه: برسمیت شناختن هرچه بیشتر دین باستانی ایران، تلاش برای مساوی قرار دادن زبان عجمی و عربی، از اعتبار انداختن زبان عربی در عقد ها و ایقاعات، خلق قواعد برای حمایت از منافع اقتصادی اشرافیت ایرانی از جمله ابتکارها در این زمینه است.

عرفان: حلول معنویت ایرانی در تصوف، انتقال «روح آریایی» در ظرفهای سامی، انتظار منجی از جمله نکته های این عرصه است.
حال اگر بخواهیم شعوبیه را به شکل فشرده بگوئیم: یکم، تفکر آنان با عنصر پادشاهی همچون سایه پرورگار بر روی زمین است؛ دوم، گرایش مانی گری و زرتشتی گری، ویژگی آئین گرایی شعوبیه است و نوعی «شعوبیه شیعه» نیز گاه در این مجموعه قرار میگیرد؛ سوم، روحیه ناسیونالیسم هویت گرایانه و باستانگرایی ایرانی روان آنان را ساختار داده است؛ چهارم، ابتکارهای فرهنگی و ادبی و فکری آنان با هدف اثبات قدرت خود در برابر حاکمان ستمگر استعمارگر میباشد.

جلال ایجادی

جامعه شناس، دانشگاه فرانسه
———————————————–
در باره جنبش شعوبیه پژوهش علمی باید ادامه یابد تا جنبه های تاریک آن روشن گردد. نوشته حاضر کوششی برای فهم بهتر رویدادهای که در ذهن جامعه خذف شده است. تاریخ را باید جدا از مصلحت طلبی ها بدون جعل و با دقت منعکس نمود. البته امکان اشتباه همیشه وجود دارد. کتاب شناسی برای شعوبیه:
آذرنوش و زریاب خویی، «ابن مقفع»، دائره المعارف بزرگ اسلامی ۱۳۷۰،
اقبال آشتیانی عباس، «شرح حال عبدالله ابن مقفع»، برلین ۱۹۲۶،
عباس اقبال آشتیانی، تاریخ طبرستان (۱۳۲۰)
محمدی ملایری، محمد ، تاریخ و فرهنگ در ایران، دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، انتشارات یزدان، ۱۳۷۲
رسول جعفریان، «شعوبیگری و ضد شعوبیگری در ادبیات اسلامی» آینه پژوهش، خرداد و تیر ۱۳۷۵،
دکتر ذبیح‌الله صفا تاریخ ادبیات در ایران. تهران، فردوس،۱۳۷۱،
عبدالحمید آیتی، «شعوبیه پیشاهنگان نهضت استقلال طلبی ایران»، دی ۱۳۴۹،
حسین‌علی ممتحن نهضت شعوبیه و نتایج سیاسی و اجتماعی آن ، ۱۳۵۳،
محمودرضا افتخارزاده، شعوبیه، ناسیونالیسم ایرانی، چاپ دوم. تهران ۱۳۷۶
دکتر ناث، گلدزیهر و افتخارزاده، اسلام در ایران، شعوبیه، نهضت مقاومت ملی ایران، ۱۳۷۱
مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران.
The Social Significance of the Shuubiya”, Gibb1-

بانو نامه: تاریخ زن در ایران، از استوره تا تاریخ/ محمود کویر

تاریخ زن ایرانی را تاکنون با تکیه بر سنت‌های دست و پاگیر دینی نوشته‌اند و ما خوانده‌ایم. رودربایستی‌های سنتی حتا بزرگانی چون خانلری، فروزان فر و… را واداشته است تا بخش‌هایی از سروده‌های سعدی، مولوی و… را سانسور کنند و اجازه ندهند سوی دیگر این بزرگان را ببینیم و از این رهگذر نیز با ذات پاک آن‌ها آشنا شویم. اکنون دکتر محمود کویر با پژوهشی نو و ژرف، چهره‌ای دیگر از زن را در استوره و تاریخ به دست می‌دهد که در مقدمه کتاب خود می‌گوید:
در این کتاب شما را می خوانم به تماشای:

زن در ذهن و زبان و زندگی؛ زن بر سنگ و سفال و فلز؛ زنان اساتیری، ایزدان، امشاسپندان؛ شهبانوان؛ زنان حماسه، یلان و پهلوانان؛ زنان عیار و رادان؛ زنان در افسانه‌ها و قصه‌ها؛ زنان جادو و دیوان؛ دنیای تن و زن؛ عشق، زیبایی، پوشش، ازدواج؛ زن در قانون و اخلاق؛ زن در شعر و هنر؛ زن بر سنگ و سفال و ابریشم،
تندیس ها و نگاره ها.

و در جلد دیگر از این پژوهش، زنان را در تاریخ دنبال خواهم کرد.
انسان تنها، دیگر انسان نیست. انسان، یکی از جانورانی است که با آگاهی و خیال ورزی گروهی تاریخ خویش را ساخته است. اخلاق، فلسفه، هنر، آیین، سیاست و دانش بودند و هستند که ما را از دیگر جانوران و ماشین ها جدا کردند. تاریخ زنان ایران را نیز باید در همین راستا نگاه کرد. زنان ایران، چگونه بین زنان دیگر و در زبان و هنر و دین و فلسفه زیستند.
من بر آنم که بار دیگر تاریخ زنان ایران را باید نوشت، زیرا:
سفال¬ها، فلز ها و سنگ ها؛ ترانه‌ها و افسانه ها، از ژرفای تاریخ، به موزه‌ها و امروز آمده اند تا با ما سخن بگویند.
تاریخی را که مردان و برای مردان اما درباره‌ی زنان نوشته بودند باید از نو نوشت.
بیایید تماشا! تا هرکجا که دوست دارید با من همراه شوید و از هرکجا که خواستید. از دروازه‌ای خواهیم گذشت تا پا به تاریخ بگذاریم. تاریخی که حضور حی حاضر است. بازار آیینه است و آینه برابر آینه. حضور در آینه ی پریشان تاریخ است: ترمه¬ی تاریخ.

مشتی که نمونه خروار است از این کتاب:

اگر هستی، همواره هستی بود، برای آنکه بروید، بپاید و ببالد، باید از زهدانی باززایی می شد، پس هستی زنانه بود.
اگر هستی، نخست نیستی بود، تا این که از نیستی، هستی زاده شد! پس هستی زن بود. هستی، زایشی زنانه دارد. هستی نه از نرینگی که از زهدان زن بیرون جسته است. پس زن کلمه را آفرید تا زایش و زندگی را فریاد زند.
در استوره ی هستی، زن زایایی بود و مرد میرایی!
زن! واژه‌ای شگفت، از ریشه ی زاییدن. زایا بودن. باروری. دانه. دانایی.
واژه‌‌ی زن، در زبان پهلوی، به گونه‌ی کن خوانده می‌‌‌‌‌شد‌ که آن خود، از کئینی کَ ای نی زبان اوستایی برگرفته شده است. این واژه نیز از ریشه‌‌‌‌‌ی کن اوستایی که خانه بوده، برآمده و برابر است با: دارنده‌‌‌‌‌ی خانه.
ریشه‌‌‌‌‌ی کن اوستایی، ‌یک برابر دیگر نیز دارد که دوست داشتن باشد و چنان‌‌‌‌‌که از ریشه‌‌‌‌‌ی نخستین آن برمی‌‌‌‌آید، این واژه‌‌‌‌‌ی چند هزارساله‌ی ایرانی، ریشه در روزگار دراز آهنگ زن‌سالاری در ایران و جهان‌ دارد‌.
برای تهیه کتاب ۳۶۲ صفحه‌ای می‌توانید به یکی از آدرس‌های زیر مراجعه و کتاب را به قیمت سی (۳۰) دلار آمریکا خریداری کنید.
دوستانی که در ایران هستند و میل به خرید کتاب دارند، کافی است به نشر آفتاب ایمیل بفرستند تا برای بهای کتاب که سی (۳۰) هزار تومان است، راهنمایی شوند.

آدرس آنلاین فروشگاه لولو
https://www.lulu.com/…/histor…/paperback/product-ed2mwm.html

آدرس سامانه نشر آفتاب
www.aftab.pub

آدرس پست الکترونیکی نشر آفتاب
info@aftab.pub

شناسنامه کتاب
نام کتاب / بانو نامه
نویسنده / محمود کویر
نوع ادبی/ پژوهش تاریخی
نوبت چاپ / چاپ اول /۱۳۹۹
صفحه‌آرایی / مهتاب محمدی
طرح روی جلد / جام سیمین مرودشت، ۴۲۰۰ ساله. موزه‌ی ایران باستان
اجرای طرح روی جلد: نادیا ویشنوسکا
ناشر / نشر آفتاب
شابک / ۵-۴۴۴-۷۱۶۷۹-۱-۹۷۸

سبز باشید

انسانگرایی درسعدی/رضا اغنمی

نام کتاب : انسانگرایی درسعدی
به همراه مقاله ها: «سعدی و سیرت پادشاهان»
نام نویسنده: عباس میلانی. مریم میرزاده
چاپ اول: تهران ۱۳۹۸
ناشر: انتشارات زمستان . تهران

به ابراهیم گلستان
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشا کنان بُستانیم
«سعدی»

فهرست کتاب شامل عناوین شانزده گانه که با عنوان «سرآغاز تجدد» شروع وبا عنوان مدخلی بربحث سعدی وتجدد» به پایان می رسد. این بررسی شامل برخی ازعناوین پژوهشی کم نظیر نویسنده است.

سرآغاز تجدد

با اشاره به سابقۀ دگرگونی های سدۀ پانزده و شانزده ایتالیا، که فرهنگ «نوزایش» را به کار بردند، ازقول ژوزف بورکهارت مورخ سویسی آمده است:
« می گویند که یکی ازنقاشان نامدار زمان نوزایش، واساری، نخستین کسی بود که درسال ۱۵۵۰ درکتابی پیرامون نقاشی این واژه را به کار برده است»
سپس گسترش این واژه را توضیح داده از خمیرمایۀ “نوزایش” می گوید:
«مایۀ بنیادی این «نوزایش» گونه ای ازانسان گرایی (اومانیسم) بود وهمزادش تازه ازشناخت همین انسان گرایی ونوزایش درآینده به پدیدۀ تجدد (مدرنیته) دگرگون شد»
جالب این که ریشه های همین پدیدۀ نوزایش و تجدد را در: «ویرانه های همان اندیشه های قرون وسطایی ساخته شد. . . . تجدد هرگز درزمان زندگی خود واژۀ تجدد را نشنیده بودند . . . سعدی هم که دویست سال پیش از اوج نوزایش غرب می زیست، به گمان ما، از پیشگامان تجدد بود»
پژوهشگر، اشاره ای دارد به پیشگامان تجدد درایران، بی آنکه خودشان به این پدیدۀ بزرگ ، پی برده باشند یا از تجدد چیزی شنیده باشند:
«کسانی چون بیهقی و بیرونی، ابن سینا و رازی، خیام و نظامی، نطفه هایی ازتجدد ایرانی را، پیش از آغاز این دوران در غرب، در نوشته های خود برجای گذاشتند»
ازپنهان ماندن افکارسعدی در”گمانه وافسانه” وبدآموزی های “غرب ستیزان و در نهان غرب ستایان ” می گوید واز:
«بازخوانی سعدی، به دیدی تازه و رها ازروایات پیشین، چیزی کمتر ازیافتن دوبارۀ نوشته ای برجسته اما گمشده نیست. تجدد راستین ایرانی، که چندی ست درکشور گسترش یافته است»

روش ما درشناخت سعدی

نکات اصلی و مشکلات بازخوانی و ساخت شکنی را توضیح می دهد. به درستی از:
«تعیین دیدگاه یک نویسنده ولایه های معانی یک متن . . . درشعرکه تمثیل ونماد در آن فراوان است . . . معنی آشکار روایت، ” ناخودآگاهی” . . . واکاوی باریک بینانۀ متن …دستاوردی “اثباتی” و”دقیق” وعینی ” رسید» سخن می گوید. صص ۱۲و۱۳
پژوهشگر، صفات و برجستگی های علمی وادبی سعدی را یاداورشده که:
«فلسفی می اندیشید هم زبان حماسی به کار می گرفت وهم گفت و شنید هر روزه و بخشی از زندگی خود را در سفر گذرانید. گاه آنچه را دردم تجربه کرده نوشته و گاه هم پس از سفر سی ساله اش به باز اندیشی و بازگفت دیدگاه های خود پرداخته است»
پژوهشگر، که دربازآفرینی حوادث، هدف اصلی را روی مسائل ریشه ای و رخداد های اجتماعی وفرهنگی نشانه گرفته، ازهمزمانی زیست سعدی با دوران وحشتناک وخونبارمغول می گوید:
«رواداری وآزادی و سخن واندیشه جایگاهی نداشت و بیم فتوای ملا و داغ محتسب درهوا بود. سعدی خودبارها گفته که سخنش راهمواره آشکارنگفته بلکه «کهن خرقۀ خویش پیراسته» و روی سخنش« بر رآی روشن صاحبدلان است» :
چوخرما به شیرینی اندوده است / چوبازش کنی استخوانی در اوست .
آشکارا می گوید:
نقابی ست هر سطر من زین کتیب / فرو هشته برعارضی دل فریب .
نویسندۀ اندیشمند، ازمنتقدان ایرانی ونظرگاه های گوناگون آنها می گوید وازبرداشت های آنان از کلمۀ «شب» ؛ :«هزارویک برداشت از واژه را روا می دانند. . . . بر ماست که کلام در کلام سعدی را با اندیشیدن بازبشناسیم وخواندن های سرسری را وا بگذاریم» ص ۱۴
ارمقولۀ تفسیر و حد وحدود ومرز می گوید و دقت وجدی بودن درآن:
« پژوهشگر درکارش سخت بکوشد ودرعین باور به درستی یافته هایش، به فروتنی بپذیرد که دربرابریافته های تازه تر وتحلیل های دقیق ترباید نظرخود را بگرداند. کوشش ما دربازخوانی نوشته های سعدی کاربرد چنین روشی است»
با اعتماد کامل، تآکید گونه می افزاید:
«یافته های خودرا دربرابر شواهد قانع کنندۀ دیگران نسبی و تغییر پذیر می دانیم».
پیام صادقانۀ پژوهشگر حُرمت قلم، درک درست، دقت و صداقت را یادآورمی شود.

آزشکسپیر می گوید که چهارصدسال پیش ازهستی رهیده وآثاری که درباره اش :
«بی گزافه گویی هزاران وصدها هزارجستار . . . نوشته اند. هنوزبه یقین نمی دانیم که او کاتولیک بود یا پروتستان. برخی اورا لاادری دانسته اند . . . . در مجموعۀ نوشته های شکسپیر اندیشه های ضد و نقیض کم نیستند. . . . ادعای ماهم دربارۀ انسان گرایی و تجدد خواهی سعدی بیش از آنچه مثلا دربارۀ تجدد خواهی و انسان گرایی شکسپیر می توان گفت نیست» ص۱۶
از زمانۀ «فراهم آوردن گلستان و بوستان سعدی» می گوید که در واپسین سال های زندگی اش بوده و دستاوردهای سراسر عمرش در اندیشیدن و آفرینند گی :
پژوهشگر، این فصل اثرارزشمند را با پیام پخته وسنجیدۀ زیر پایان می دهد.
«چگونه باید دیدگاه های دوران جوانی و باورهای دوران پیری اش را جدا دانست؟ باسایه روشن هایی که درنظراتش پیرامون مسئله ای یکسان وجود دارد، یا حتی ناسازگاری این نظرات باهم که باید کرد؟ ص۱۷

سعدی و وعظ

پژوهشگر، نرم و گلایه آمیز کسانی را که دربارۀ سعدی، به نادرستی آثار او را به:
تبلیغات انجامیده است . . . . . که خود اغلب مدعیان «علم » و «یقین»،«لدنی» و تاریخی» سعدی راهم به کیش خود می پندارند» به باد انتقاد گرفته به درستی، همۀ آن منادیان را جزم اندیش و قالبی معرفی می کند.
سعدی که ازتاریک اندیشی های اجتماعی به درستی آگاه بود می گوید :
«چو روزگار همی بگذرد رو ای سعدی
که زشت وخوب وبد ونیک در گذر دیدم
بدین سان، نسبی بودن حقیقت را دربافتی روانی و قصارگونه نشان می داد»
بی جهت نیست که پیشگامان این گونه یاوه ها را«فریبکار و تهی مغز می دانست. و مهمتر این که عمل را به اندازۀ علم ارزشمند می دانست و می گفت:
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل درتو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم وخبر
که بر او هیزم است یا دفتر »

پژوهشگر اشاره ای دارد به مفهوم واقعی و«سنجه های حقیقت» که سعدی به کار گرفته تا برداشت مفهوم سنتی . با یادی از مقالات «میشل مونتنی» که سیصد سال جلو تراز سعدی می زیسته : «بیشتر به مقالات مونتنی می مانند تا موعظه»
سرودۀ زیررا گواه عظمت فکری ازکتاب مواعظ سعدی:
تن آدمی شریف است نه به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت»

تواضع انسانی سعدی مایۀ شگفتی ست و بی پروایی ش. پنداری، با آن علم و استعداد کم نظیر، درمقابل جمع کثیری ازلایه های گوناگون اجتماعی وعده ای ازعالم نمایان بیمایه وشعاری ، می خواند:
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از ادمی شنیدم بیان آدمیت»
ا
نویسنده، با یاداوری استورۀ آفرینش آدم، درمقابله با آفرینش نمادهای هنری نقاشان انسانگرا درتجدد اروپا با مشاهدۀ آفریده های هنری هنرمندان :
« لحظه ی آفرینش، دست انسان وار خدا به سوی آدم دراز است» را مطرح کرده و این
پرسش را پیش می کشد که :
«ایا انسان خدا را آفرید یا خدا انسان را»
سرودۀ دو پهلویی سعدی را می آورد :
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبید
«هم از ادمی شنیدم بیان آدمیت» ص۲۱
پژوهشگر، به روایت ازابراهیم گلستان :
«حافظ هم درغزلی پرآوازه وجود انسان را مقدم برآفرینش می داند. حافظ هشیار رند حکایت خلقت را جور دیگه ای گفته اوردنش درمحیط شخصی معمولیش . . . گفته دیشب دیدم فرشته ها اومدن توی میکده، درزدن اومدن تو . . . وباشراب گل آدم راخمیرکردن . . . . . . » بنگرید به زیر نویس ص۲۲ .

ازناهمسانی موعظه سعدی باموعظۀ منبری ها ابیاتی چند، چه تکان دهنده :
«ما امید ازطاعت وچشم از ثواب افکنده ایم
سایۀ سیمرغ همت برخراب افکنده ایم
گربه طوفان می سپارد یا به ساحل می برد
دل به دریا و سپر برروی آب افکنده ایم
محتسب گر فاسقان را نهی منکر می کند
گو بیا کز روی مستوری نقاب افکنده ایم
عارف اندر چرخ و صوفی درسماع آورده ایم
شاهد اندر رقص و افیون درشراب افکنده ایم
هیچ کس بی دامنی تر نیست لیکن پیش خلق
باز می پوشند وما بر آفتاب افکنده ایم»

سعدی : «نه خود ونه دیگران را سزاوار اندرزگویی نمی داند»
همه عیب خلق دیدن نه مروت است ومردی
نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری ص ۲۳

پژوهشگر، با این پیام فصل سعدی و وعظ را به پایان می رساند:
«پافشاری سعدی برپیچیدگی های جهان به جای کاستن آنها به فرمان هایی خشک و جزمی مهم تر از همه کوشش او در واداشتن خواننده به اندیشیدن، چشمگیر است»

سعدی، درویش و انسانگرایی

نویسنده با مطرح کردن: نشانه های تجدد و سنت سرمایه داری و تهی دستی که در جهان امروزی در سراسر جهان به طور گسترده حضور دارد. از خواص هریک می گوید:
«تهی دستی نشان برتری است و بهشت ملک مطلق مستمندان، تجدد و سرمایه داری همراهش . دارایی را موهبتی الهی می دانند و توانگران را بندگان نظر کرده خداوند»
همو بس از آوردن اظهار نظر ماکس وبر جامعه شناس نامدار غرب که :
«دلیل بنیادی چیرگی تجدد در اروپا همین است. ‌بزرگداشت ثروت، ترویج سخت کوشی و صرفه جویی، گریز از عسرت گزینی ان جهانی و درویشی را از یایه بنیادی تجدد غرب می شمرد . . . »
پژوهشگر، با آوردن سخنان سعدی در وصف حال هر دو گروه نتیجه می گیرد :
« اگر دراین گفت وگو « پندی» هست چیزی مگر این نیست که پندی جز اندیشیدن و مدارا نیست. مهم ترین «پند» سعدی، نه موعظه که برانگیختن خواننده به اندیشیدن است.
ازنگهداری زبان و تسلط سعدی به فرهنگ سخن رفته که در حد فردوسی دانسته اند
حتی :« اورا پیش از فردوسی در ساختن و بلندی یافتن زبان گفت و گو و زندگی روزانه کارساز شمرده اند»

سعدی و تجدد خواهان ایرانی

سخن این بخش را پژوهشگر، از برخورد تجدد خواهان در کشور شروع می کند. معتقد است که این موضوع را : «پیشکش یا نیرنگ غرب می دانند» با توضیح درست از گروه اول که تجدد خواهانند و گروه دوم سنتگرایان اضافه می کند که :
« به گمانشان چیزی جزتاریکی وخود کامگی و باز داری ازاندنیشه نیست» ص۲۷
«گروه دوم ازسنت ایران تنها اسلام وآن هم روایت متشرعین را شایسته ستایش ورهاورد خدایی می دانند . . .»
در ستیز با سعدی نخست از نیما یاد می کند و این که همو:
«سطح عشق و عاشقی سعدی را «پائین» می دانست . . .عشقی که برای همه ولگرد ها وعیاش ها و جوان ها هست»
و سپس از شاعر نامی اسماعیل خویی:
«جوان تندروتر ازهمگان بود که سعدی را نه شاعر که تنها « ناظم» می دانست می گفت ناظم سازشکار، مرتجع بی وطن و شاعر و اندیشمند آدم های متوسط و کاسب»
از احسان طبری می گوید که :
« اوبرای یکی دو نسل از ایرانیان کباده کش اندیشه مارکیسیسم روسی در ایران بود این اندیشه خود یکی از نحله های «تجدد خواهی» استبدادی درایران بود . . . کتابی کم و بیش هفتصد صفحه ای بنام برخی بررسی ها دربارۀ جهان بینی ها وجنبش های اجتماعی درایران است . . . باغزل های شیوای خود ستایش می کند ولی بی درنگ می افزاید که «سعدی خود را پروردۀ خاندان توانگران می دانست» ص۲۹
ازبرخورد دوگانۀ برخی متجددین می گوید از کسروی که برجسته ترین آن ها بود:
«او بخش زیادی ازادب پارسی را برای گسترانیدن خرافه می نکوهید وگاه سعدی را هم دراین بدآموزی گناهکارمی دانست. با این همه چون تجدد ایران را درگرو پالودن زبان فارسی می دانست نوشته های سعدی را بسان نمونۀ درخشان زبان پارسی می ستود»
از ذکاء الملک فروغی، غلامحسین یوسفی، سید فخرالدین شادمان و ملک الشعراء بهاریاد شده که سعدی را ستوده اند. به ویژه «شادمان» « که در آشنایی با فرهنگ غرب می گفت :
«سعدی نه از شکسپیر کمتر است نه کم تآثیرتر» ص۳۱
پژوهشگر، ازابراهیم گلستان می گوید وازجایگاه فرهنگی او که به درستی:
«ازسرآمدان ادبی تجدد خواه بود وهست، هم ارج سعدی را نیک می داند وهم خود را وامداراو می شمارد . او درسنجش سعدی با شکسپیر دیدگاهی مانند شادمان دارد . . . سعدی را دربازگویی «سرنوشت بشر» و گسترۀ نگاه نوشته هایش، هم سنگ شکسپیر می داند. . . او درباب پنجم بوستان سعدی آموخته بود:
سیه کاری [رباخواری] * از نردبانی فتاد
شنیدم که هم در نفس جان بداد
پسر چند روزی گرستن گرفت
دگر با حریفان نشستن گرفت»
*درزیرنویس ص ۳۲ آمده است که در گفتگوبا ابراهیم گلستان می گفت دربیت نخست واژه ای که او به یاد می آورد «رباخوار» بود نه سیه کار:

سعدی و زن

فصل با سخن پخته و پرمهر انسانی آغاز می شود:
«انسان گرایی گام نخست برای برانداختن بر خوردهای مردسالارانه با زن بود و برای بر کشیدنش به جایگاه طبیعی که همان برابری با مرد است»
پژوهشگر، با دل پر درد از عادت دیرینه می گوید:
«راستگویی زیر خرواری خرافه و نگاه سرسری پنهان مانده است»
نظر سعدی را می آورد: که با همۀ نوخواهی ها :
«در بسیاری از نوشته هایش روایت مردانه ای از زنان دارد . . . . نگاهی سخت نکوهیده را دربارۀ زنان باز می گوید کم نیستند» :
چو زن راه بازار گیرد بزن
وگر نه تو درخانه بنشین چو زن ص۶۵

زن خوب زنی ست که درخانه بنشیند و خانه داری کند:
پایبند اندرون باشد. در اندرون بنشیند. با اندرون خود بماند و مدام تو سری بخورد :
«مردی که “مردی» نکند و بر سر زن نا فرمان نکوبد، بهتر است که شلوار زنانه بپوشد و سرمه در چشم بکشد. . . این زشت شمردن زنان و همانند دانستن مردان فرومایه و زنان را بارها درشعر سعدی می بینیم»:
زنانی که طاعت به رغبت برند
ز مردان نا پارسا بگذرند
تو را شرم ناید زمردی خویش
که باشد زنان را قبول از تو بیش ؟ ص۶۶
سعدی، مرد بی مروت را زن می شمارد. دیدگاه متفاوت هم دارد که جالب است :
زن خوب فرمانبر پارسا
کند مرد درویش را پادشا. همان
تمیزدرست حس و درک فکری را به «فرمانبری و پارساِیی»ِ وا می گذارد.
با یادی از غمگساری و دوستی همخوابگی زن و مرد:
همه روز اگرغم خوری غم مدار
چو شب غمگسارت بود در کنار
کرا خانه آباد و همخوابه دوست
خدا را به رحمت نظر سوی اوست ص ۶۸
ازنیاز جنسی زن می گوید و پیام سعدی که روایت نیک است وبرمردان واجب :
«زن که از بر مرد بی رضا خیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا بر خیزد» ص۷۰
سعدی، داستان دختر حاتم طایی و ستایش شجاعت و بی باکی او، یادی از ترکان خاتون وستودن ش : در مدح آبش بنت سعد هم باز می گوید
هرآن کو سر بگرداند ز حکمت
ازآن بیچاره ترمسکین نباشد. ص۷۵

سعدی وسیرت پادشاهان

آخرین بررسی این کتاب کم نظیر، پیامی ست که پژوهشگرفاضل، با هر کلمه، جمله و برگ ش ذرات گوهرین معرفتِ اندیشیدن را برذهن مخاطب می ریزد.
سرآغاز فصل این گونه شروع می شود:
«سعدی اوج و انتهای «عصر نوزایش» سقط شدۀ ایران بود. در سده های چهارم و پنجم و ششم هجری/ دهم و یازدهم و دوازدهم میلادی، بزرگانی چون فردوسی، ابن سینا، خیام و بیهقی، فرهنگی پویا و پاینده، و به قول مجتبی مینوی «درخشنده ترین دورۀ تاریخ ملت ایران» را پی ریختند»
و سپس «همسویی اجزاء مهم این فرهنگ» را یادآور می شود که به نوعی پیشتر از غرب رو به تجدد سیاسی و فرهنگی بود» از حملۀ مغول و برآمدن سلاطین صفویه که : «می خواستند ایمان وایقان فقه شریعت را جانشین جویندگی وشک فلسفی کنند» که کردند و «چنین شد که نوزایش ایران سقط شد»
ازقول فروغی می گوید:
«اهل ذوق اعجاب می کنند که سعدی ۷۰۰ سال پیش به زبان امروزی ماسخن گفته» پژوهشگر، از قول امرسون شاعر پرآوازۀ آمریکائی می گوید که :
«گلستان را از لحاظ فخامت فکر وعمق اندیشه وظراوت داستانی همترازانجیل ها می دانست و حبیب یغمایی می گفت: سعدی پیامبر فارسی است و معجز او زبان او» ص ۱۱۶
ازسبک و سیاق سعدی درآثارش سخن رفته که به «مقامه نویسی تعبیر کرده اند»
پژوهشگر با زبان و کلام ملایم پاسخ می دهد:
«سعدی به عمد می کوشد که بیانش تا آنجا که در فصاحت و زیبایی خللی وارد نیاورد به زبان و بیان عامه تاسرحد امکان نزدیک باشد» ص۱۲۲
در همین زمینه، می افزاید که:
«حدود دویست سال بعد از سعدی، سروانتس نه تنها ذهن و زبان عوام را ملاط کار خود قرارداد بلکه خویش را هم، به نام واقعی خود، روایت نمود و بدین سان رمان جدید را آفرید»
از نخستین مقاله می گوید: که دویست سال بعد از روزگارسعدی توسط (مونتنی ۱۵۹۲ – ۱۵۳۳) نوشته شد. ص ۱۲۳. میشل مونتنی همان اندیشمندی بود ونخستین مترجم انگلسیی انجیل ها از زبان لاتین که:
«بخش اعظم آنچه را امروزازکتاب مقدس به انگلیسی می خوانیم حاصل کار اوست به خاطرجسارتش درترجمۀ این کتاب به جرم الحاد به آتش سوزاندند» ص ۱۲۴
با شرح و تحلیلی از تلاش متفکران غرب در گسترۀ تحول و تجدد خواهی، اشاره ای دارد. به دانشمندان غرب:
« از هوگو گرفته تا دیدرو همه نه تنها ازاو[سعدی] «متآثر شدند» ، که هرکدام در
ستایشش مقاله ای نوشتند» ص۱۲۸
ازساده نویسی و ایجاز سعدی سخن رفته:
«که یکی از ارکان رمان عصر جدید بود . . . و ایجاز را، که یکی دیگر ازارکان نثر واندیشۀ تجدد بود»
از دگرگونی های فکری و روانی انسان ها فارغ ازمقام ومنرلت اجتماعی و رفتار شاد و درویش را روایت می کند. که اول بار هزار دیناربه او می بخشد. درویش دراندک مدت به طمع دریافتی دیگری مراجعه می کند که:
«این بار شاه ازسائلی درویش روی درهم کشیده وبه زجر ومنع وی حکم کرد» ص ۱۳۰
پیام ، تفسیری ست دربارۀ «دروغ مصلحت آمیز» که با نفی فتنه از این ضرب المثل مشهور و یادی از مجادله های ادیبان ومنتقدان :
«شاید مراد سعدی از«دروغ مصلحت آمیز» همان زبان تمثیلی و گفتارتلویحی است که او درشرایط پرمخاطرۀ زمان برای وصف سیرت ستمکاربرخی ازشاهان زمان خویش به کار بسته است. برماست که «ظرایف» این دروغ مصلحت آمیز را ارج بگذاریم» ص ۱۴۴
وآخرین پیام فرهنگی، بیشتر انسانی ی پژوهشگر:
«بپذیریم که راه تجدد واقعی ایران از متونی چون گلستان می گذرد و همان جاست که نطفۀ بسیاری از مهم ترین اندیشه های تجدد را سراغ می توان کرد.
کتاب به پایان می رسد.

بگوبم که دل کندن ازاین اثر سخت است. شیوایی نثرروایتگر، خواننده را شیدا می کند. پنداری که درسایۀ «سعدی» با او می چرخی ، می بینی گوش خوابانده به راوی با تبسم و سپاس؛ اندوهی سنگین در گسترۀ خشونت حاکم بر سرزمین سعدی.

صدونوزدهمین ماهنامه ادبیات داستانی چوک- تیرماه سال 99

www.chouk.ir
www.khanehdastan.ir
دوره‌های داستان‌نویسی، ویراستاری، اسطوره‌شناسی، تولید محتوا، فیلمنامه‌نویسی، نمایشنامه‌نویسی، نقد ادبی، داستان‌نویسی نوجوان، شعروترانه
بانک مجموعه داستان چوک شامل حدود ۵۰۰ داستان و داستانک است که طی ۱۴ سال فعالیت اعضای کانون فرهنگی چوک انجام گرفته و در ۱۱۲ شماره ماهنامه ادبیات داستانی چوک منتشر شده است. حالا در قالب یک مجموعه داستان تقدیم شما علاقمندان می شود. برای دوستان خود هم ارسال کنید. بی‌نظیر در تاریخ ادبیات داستانی…
از اینجا دانلود کنید
http://www.chouk.ir/download-mahnameh/15989-500.html
چوک» نام پرنده‌ای است شبیه جغد که از درخت آویزان می‌شود و پی‌درپی فریاد می‌کشد»
داستان ایرانی و خارجی

مقاله «رمانتیسم آلمانی»

مصاحبه با «آرمین عالمی»

یادی از «خاچاتور آبوویان»

نگاهی به کتاب «چشم سگ»

خلاصه اسطوره «شورش توفُن»

یادداشتی بر رمان «از قنوت تا غنا»

مقاله «مرگ اندیشی و مرگ آگاهی»

استراتژی ساخت داستان کوتاه «پدر»

مقاله «انگاره پسامدرن در شعر پارسی»

مقاله «ادبیات به عنوان ابزار اجتماعی»

یادداشتی بر رمان «من بن لادن را کشتم»

مقاله «منزلت زن در نگاه پروین اعتصامی»

کتاب خطاهای نویسندگی و تجربیات نویسندگی

نگاهی به منظرگاه نیچه در «چنین گفت زرتشت»

نگاهی به داستان «پیرمرد فرتوت با بال‌های عظیم»

نگاهی به رمان«افسار کاتبان»؛ «در امتداد حسرت»

مقاله «اختلال روانی افسردگی آفتی در نویسندگی»

یادداشتی در باب یکی از دیالوگ‌های سریال «غریبه»

نگاهی به داستان«برادر پول دار»؛ «آشپز شوهر می‌کند»

نگاهی به داستان «دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم»

معرفی برنده جایزه نوبل«پاول یوهان لودویگ فون هایزه»

مقاله «بررسی واژه اندازه در شاهنامه فردوسی با نگاهی دیگر»

معرفی کتاب «تکنیک‌های نویسندگی از زبان نویسندگان برجسته»

یادداشتی بر فیلم «خانه پدری»؛ «ضد مسیح»؛ «پلتفرم»؛ «لبه بهشت»

این شماره همراه با: اعظم سبحانیان، داریوش آشوری، علی افتخاری، مجید رحمانی، سادات حسینی خواه، احمد شاملو، اسدالله امرائی، پیام پاک باطن جواد کراچی، سارا طهماسبی، عالیه عطائی، خاچاتور آبوویان، آرمین عالمی، محسن جورابلو، صالح بوعذار، صابر صالحی اشرف، عماد عبادی، طیبه امیرجهادی، سوری رحیمی، ابوتراب خسروی، لیلا بالازاده، ساحل نوری، سمیه جعفری، هما فاضل، محمد ریاحی، سید جمال حسینی، علی علیزاده آملی سمانه کبیری، فاطمه قشقایی، اسماعیل زرعی، شهناز عرش اکمل، سارا محمدی نوترکی، آتیسا بختیاری، کیانوش عیاری، کتایون بختیاری، مژگان دقیقی اشقاق احمد، تی.اف. ترنر، هانا وبر، داینا مالوک، خالد حسینی، کیت چاپین، برندون آرنولد، تولگای گوموشای، احمد نادم قاسمی، گابریل گارسیا مارکز گالدر گازتلو اوروتیا، فاتح آکین، توبیاس ولف، ویلهلم فردریش نیچه، گابریل گارسیا مارکز، دیوید سلینجر، پاول یوهان لودویگ فون هایزه، آنتوان چخوف ریموند کارور، آلبر کامو، استفن کینگ، لارنس فون تریه

سردبیر: مهدی رضایی

مشاور: حسین برکتی

هیئت تحریریه

تحریریه بخش داستان

بهاره ارشدریاحی (دبیر بخش نقد، مقاله، گفتگو) فرزانه ولی‌زاده (دبیر بخش داستانک) گیتا بختیاری (دبیر بخش داستان) ریتا محمدی، غزال مرادی، شهناز عرش‌اکمل، مصطفی بیان، سعید زمانی، مرتضی غیاثی، سیدعلی موسوی ویری، آنی هوسپیان، مرتضی فضلی، زهرا فرازاندام، مهناز رضایی لاچین

تحریریه بخش ترجمه

پونه شاهی (دبیر بخش ترجمه)، اسماعیل پورکاظم سمیرا گیلانی، امیر بنی‌نازی، محمد عابدی، مریم نفیسی‌راد، حانیه دادرس، مژگان حقیقی

تحریریه بخش سینما و تئاتر

پیام پاک‌باطن، میلاد پرنیانی، فرنوش رضایی درجی

یاد باد آن روزگاران یاد باد “به بهانه انتشار مثلا خاطرات عباس پهلوان ” علیرضا نوری زاده


*نمایشنامه “رستم و سهراب ” با بازیهای زنده یاد سارنگ و امیر شروان دانش آموز پنجم ادبی دارالفنون را تکان میدهد و وقتی بی انصافی منتقد هفته نامه آژنگ را در نقد بی انصافانه نمایشنامه میبیند ، قلم بدست میگیرد و بعد از چند روز تردید به توصیه برادر شاعرش حیدر همراه با همکلاسی اش نوذر پرنگ به دفتر آرش میرود. نوذر بیرون در میماند ، او بدرون میرود و مقاله اش را بدست ایرج خان میدهد … بدین گونه ع پیکان و …. متولد میشود . همان مردی که در بیش از دو دهه کاشف و ناشر آثار بیش از ۴۰۰ شاعر و قصه نویس و منتقد ادبی و سینما و تئاتر و هنر به مفهوم آن ، ورزش و فرهنگ شد . بدون هیچ مبالغه و بدور از تعریف و تمجیدهای خالی از حقیقت ، صادقانه میگویم ، هیچ سردبیری به اندازه عباس پهلوان ، در خدمت اهالی قلم در همه عرصه هایش در دو دهه پیش از نکبت انقلاب نبوده است .
عباس به أژنگ رفته بود تا نقدش را چاپ کند و شاید اگر نبوی أنجا نبود و یک سردبیر اخمو نوشته اورا گوشه ای پرتاب کرده بود ، عباس پهلوان در نوجوانی در سیاست و مسائل اجتماعی و قصه نویسی ، بخت آزمائی نمیکرد . شاید هم زندگیش در مسیر دیگری میافتاد ، اما درک درست نبوی و کشف عشق در بند بند نوشته پهلوان، به ظهور یک روزنامه نگار قدرتمند و باذوق و قصه نویسی با شیوه ای جذاب و رئالیسم حس شدنی ، منجر شد .

من و عباس

سال ششم دبیرستان بودم ، در رشته ادبی ، دو سال پیش در مسابقه قصه نویسی تهرانمصور بختم را آزموده بودم و مراحم دکتر صدرالدین الهی عزیزم نصیبم شده بود . مثل عباس زنگ انشا ، حکومت مطلق من برکلاس بود و بیش ازهمه آقای مسچیان نخست در مدرسه و سه سال بعد در دبیرستان ، نوشته هایم را می ستود و بارها یادآورمیشد ؛ علیرضا قدر قلمت را بدان !
دفتر شعری از سروده هایم آماده کرده بودم که آقای مواسات سرپرست روزنامه های عصر در خیابان شمیران از باغ صبا تا قصر آن را چاپ کرد . (از پشت شیشه ) هنوز کتاب در نیامده بود که یک روز عصر همراه با ناصر آقایان به ساختمان مجله فردوسی رفتم . ناصر معلم از دست رفته ام که عشق به خواندن را در من کشف کرد و دستم بگرفت و پا به پا برد ، ناصر که شوهر خاله ام بود و دفتریار برادرش مرحوم عبدالهادی آقایان سردفتر ۴۷ تهران و منشی مجلس شورای ملی و نماینده شاهرود و تهران در دوره اخیر مجلس ، دفتر او در طبقه زیرین دفتر مجله فردوسی ، قرار داشت . ساعتی پابه پا شدم سرانجام ناصر گفت خودت باید بروی من اینجا منتظرت میمانم . از پله ها بالا رفتم . یک شلوار سفید ، پیراهن صورتی و کفش صندل خوزستانی به پا داشتم .
در باز بود داخل شدم هیچ صدائی از جائی نمی آمد بجز اتاق دست چپ که انگار کسی در آن بود . به داخل اتاق سرک کشیدم . خودش بود عباس پهلوان . قلبم میلرزید خدایا مگر ممکن است . قدم پس کشیدم و به شیشه زدم. با همان صدای زیر که در جانم نشست کفت بفرمائید ، جناب پهلوان من علیرضا …. شعری از نزار قبانی ترجمه کرده ام . شعر را گرفت ظاهرا خیلی خوشش آمد ، فقط گفت خوزستانی هستی ؟ گفتم نه . پرسید عربی رو کجا یاد گرفتی ؟ مختصری گفتم و بعد با نوعی اشتیاق گفت ، علیرضا جان ترجمه خوبی است در فردوسی چاپ خواهد شد . از هولم نپرسیدم کی و او هم تاریخی را معین نکرد . رفتم و برخوردمان را برای ناسر باز گفتم .
مجله در آمد ،
اشک فشاندم تا که سرشکم پایان گرفت
از محمد و مسیح تو خواستم
ای قدس ای مناره ی ادیان
ای زیبای سوخته انگشت ….
دو سه روز در حال خاصی بودم . فردوسی را ورق میزدم اسمهای آشنا ، شاعران جوان و نیمه جوان ، ناقدان ادبی و هنری ، عباس پهلوان ، براهنی ، نوری علا ، سپانلو ، دستغیب ، ش ناظریان ، فرامرز برزگر ، و … علیرضا نوری زاده .
دو هفته بعد دفتر شعرم را به پهلوان دادم و میدانم اگر آشنائی دوسه هفته ای نبود در صفحات طنزش زنجموره های عاشقانه مرا دست میانداخت اما بزرگواری کرد و من بعد از “از پشت شیشه ” راه شعری دیگری را برگزیدم .
باری از عباس میگفتم ، به فاصله دوسه ماه درست هنگام کنکور ورودی دانشگاه نخستین شعرهایم در فردوسی چاپ شد و به علت موفقیت من در کنکور درردیف نخست و رفتن به دانشکده حقوق ، عباس مرا با تنی از دوستان میهمان کرد و همان شب بود که گفت ، وقت آزادت را به فردوسی بیا . رفتم و میز و دفتری به من داد و شدم همکار پهلوان در مجله فردوسی .صفحات آشنایان دور و نزدیک را به من داد که اخبار شاعران و نویسندگان ، اهل قلم و هنر بود ، با طرح تازه ای در نوشتن، یعنی گزارش شهری با نام مستعار ع ناوک .
در کمتر از یکسال پهلوان چنان به اعتماد داشت که در سفرهایش فردوسی اش را به من میسپرد . فقط یکبار از عنوان وردست سردبیر استفاده کردم .
صفحات آشنایان دور و نزدیک اعتبار بسیاری داشت . یادم هست دکتر ایرج امامی امروز و ایرج آنروز از اهالی تئاتر و سینما به سربازی رفته بود . خبری در باره او نوشتم . فکر میکنم در کردستان در پادگانی بود از قضا افسر فرماندهش از خوانندگان فردوسی بود و به محض دیدن تصویر دکتر امامی اورا صدا زده بود که دانشجو امامی چرا خبرم نکردی که کیستی ؟ و از آن پس افسر مربوطه همه گونه همراهی را با امامی کرده بود .

فردوسی ؛ هم مدرسه هم دانشگاه

فردوسی فقط یک مجله هفتگی سیاسی ، ادبی ، فرهنگی ، اجتماعی و هنری نود . فردوسی هم مدرسه بود هم دانشگاه . من یک مصاحبه یکساله با دکتر اسماعیل خوئی شاعر فلسفه دان اهل اندیشه داشتم که حقا کلاس درسی بود و همینطور نوشته ها و گفتگوهای دیگر از جمله گفتگوهای طولانیم با دکتر صدرالدین الهی ، دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی ؛ و دهها چهره ادبی و هنری و سیاسی . گفتگویم با محمود هدایت برادر صادق هدایت ، با استقبال بسیار روبروشد .با سردبیری پهلوان ، فردوسی هرروز اعتبار بیشتری می یافت .
ایرج پزشکزاد به جز فردوسی در جائی نمینوشت و پرویز ایروانلو و ژافره با ورزشی هایشان . جمشید ارجمند با تحلیل هایش و نوری علا با موج شعری که منشأش او بود . براهنی با نقدهای تند و تیزش و دستغیب با نگاه آرام و اعتدال اندیشه اش ، پرویز دوائی و فریدون معزی مقدم و سیروس الوند با نقدسینمانی و ژانت مارتینی لازاریان با نقدهای هنریش از اپرای مادام باترفلای تا باله دریاچه قو و از کنسرت حشمت سنجری تا جشن هنر شیراز و استاد شجریان . اینهمه بودند و رهبری ارکستر را عباس پهلوان عهده دار بود . در کنار مدیر نازنین و مهربان نعمت الله جهانبانوئی که روزگاری خود قلمزنی پر شور بود و با تئاتر محشور .
عباس خیلی مراقب ما جوانها بود کافی بود یک روز سرحال نباشی و یا کفاره شراب خوریهای شب دوش را ناچار شوی با چرتی بیهنگام موقع خواب پس دهی ، آنوقت بود که عباس به جانت میافتاد و یک وقت میدیدی آقای مدیر هم مشغول گپ و گفت با پدر است که گویا علیرضا دیشب نخوابیده ؟ و یا …. این مراقبتها بسیار به جا بود که دیدیم چه تعداد از همسفران آن سالهای ما به چاه ویل اعتیاد فروشدند و بعضی شان در کوچه های جنوب پایتخت با درد و نکبت جان باختند .
اینها را مینویسم به بهانه کتاب “مثلا خاطرات ” عباس پهلوان ، مردیکه در زندگی من نقشی فراتر از یک سردبیر و مشوق و برادر بزرگ داشته است .
در آن سه سالی که با بیماری سرطان برادرم احمد در بیم و امید و اشک و لبخند بودم عباس همیشه با من بود و زیباترین مرثیه را هنگام خاموشی احمد هم او نوشت . عاشق که شدم سر به گوش او گذاشتم و نخستین منزلی که ما دو عاشق را راه داد خانه او وناهید نازنین بود همو که از خواهری فراتر رفته بود . عسل و پونه اش توی دست و پای ما میلولیدند و اردشیر و قاسم و کیارش همسفران جوانی من بودند و حیدرخان برادر کمی از عباس بزرگتر با قلبی به روشنائی خورشید و شعرهای معطرش همیشه مشوق من بود . خانواده پهلوان مرا به عنوان عضوی پیوسته پذیرفته بودند با سیروس و داریوش الوند بزرگ شدیم و خشایار ناکام همیشه حاضر هنوز به مجلسمان راه نداشت . منصوره خانم خاله جان بود و عیسی خان الوند آقای مدیر .
اینکه میگویم پهلوان در زندگیم فراتر از هر جلوه ماندگار است ، مبالغه نمیکنم . یکی را نشانم دهید که در مدرسه و دانشگاهش ، از براهنی تا احمد رضا احمدی و از نادرپور تا شهرام شاهرختاش ، از ش ناظریان تا علیرضا میبدی و از دکتر بهار تا هوشنگ وزیری را جمع کرده باشد .
در کدام روزنامه و مجله میبینید که وقتی سپانلو رامیگیرند وپرتو همسرش وحشت زده به مجله میآید که آقای پهلوان ، ساواکی ها سپان را بردند…می شنوید که سردبیر میگوید ، نگران مباش خواهرم ما هستیم بردار بنویس نباید نگران آخر ماه باشی .
یا هنگام زندان رفتن نعمت آزرم ، وقتی جلال آل احمد قصه همسر او را با اسم مستعار رؤیا نعمت ، به عباس میدهد که حضرت چاپش کن صدای نعمت خاموش نشود ، بدون هیچ تأملی قصه را سردبیر چاپ میکند بی نگرانی از پیامدهای بعد از چاپ قصه
این همدلی را در روزهای سخت ، با اهل اندیشه و فرهنگ به ویژه یاران فردوسی ، فقط در عباس پهلوان دیدم .
صریح و صادق
اولین جلسه کانون نویسندگان در تالار قندریز ( ایران آن روز ) برپاست من هجده ساله جوانترین عضو کانونم . و با آنکه میل به شعار و شعار دهندگان دارم اما عباس درس بزرگی به من میدهد .
آقای زمانی شعار میدهد و همگان را به محافظه کاری متهم میکند و از ضرورت انقلاب میگوید . “شما واعظان غیر متعیض ” !! آل احمد داد میزند حضرت اول سوادت را درست کن بعد به فکر انقلاب بیفت “واعظان غیر متعظ ” و نه متعیض… عباس اما حدیث دیگری دارد و میگوید ، بنده در جلسه آمدم چون صحبت از کانون نویسندگان و ضمانت حقوق قانونی اهل قلم بود . نمیدانستم آقایان فکر انقلاب در سردارند . بنده در چهارچوب قانون اساسی ، مبارزه با سانسور و حمایت از اهل قلم را دنبال میکنم … در حالیکه چند جوجه توده ای و انقلابی هایهوئی کردند؛ آل احمد با صدای بلند میگوید آقای پهلوان صادقانه حرفش را میزند و ریا و تزویر نمیکند . بنده پهلوان را هزار بار بر مدعیان انقلابی ترجیح میدهم .
بعد از چاپ گزارش عروسی شرم آور (دوپسر از اهالی بالا در هتل ونک ازدواج کردند سالها پیش از ازدواج همجنسگرایان در لندن و سانفرانسیسکو ) عباس و تیمش توقیف شدند . از پله های فردوسی سرازیر شدیم و اصغر واقدی میخواند به ما اجازه ندادند شعر عاشقانه بگونیم …. در همان کوچه ایرج میکده سرپائی بود . ما را بلعید و ما با اشکهایمان و هق هق فردوسی (انگار میشنیدیم ) شب را به بامداد رسانیدیم . حال فردا چه کنیم . عباس گفت سر عشق سلامت که بامشاد هست و ایرج خان نبوی . دعوتی از تقی مختار هم رسید که ماه نو فیلم را راه انداخته بود .
فردوسی بدون پهلوان بسرعت سقوط کرد و چیزی نگذشت که کابینه عاشقان دوباره به فردوسی بازگشت اما اینبار طرح خاموش کردن مطبوعات در دست اجرا بود تا بی فردوسی و توفیق و نگین و سپیدو سیاه و … گوشها برای بی بی سی و چشمها برای شبنامه های نوید و توده و فدائی و مجاهد آماده شود .
اینرا بگویم در دوران تبعید عباس و تیمش از فردوسی ، ایرج خان نبوی همانکه عباس در “مثلا خاطرات ” به تفصیل ویژگیهایش را برشمرده و از قابلیت هایش در جایگاه سردبیر و اخلاق و سلوک انسانی و جوانمردانه اش گفته ، میزبان ما بود . در دفتر بامشاد زیر پل کریمخان. من نخستین تفسیر سیاسی ام را درفردوسی نوشتم بعد از مرگ جمال عبدالناصر در کنار تفسیر جانانه زنده یاد هوشنگ وزیری، به لطف و سفارش پهلوان ، بلند نظری نبوی و علاقه جمشید ارجمند به نحوه نوشتن من باعث شد در بامشاد هفته ای یک تفسیر بنویسم .
شام عروسی ، و سورپریز عباس
از جمله ویژگیهای پهلوان ، ناگهانی بودن اوست که حکایت درازی دارد . شب عروسی ام در باشگاه دانشگاه عباس و ناهید آمدند و پشت بندشان شماری از هنرمندان سرشناس وقت افشین ، مهدیان ،وفائی ، نظری، علیمراد و … وهمه به دعووت پهلوان بی مطالبه ریالی . ..
چنین به لطف سورپریز عباس عروسی من و شایسته پر از شور و شادی و رقص و آواز شد .
به سربازی که رفتم مرخصی ها حالا بین فردوسی و رادیو تقسیم شده بود ، اما خانه اصلی ام فردوسی بود . بعد از خدمت که راهی انگلیس بودم ، به جز مادر و پدر و خواهر و برادران ، دلم پیش عباس بود که حالا برادر کوچکش به سفر میرفت برای چند سال . در لندن خبر ذبح فردوسی و ممنوع القلمی عباس مثل صاعقه برسرم آمد .

آن سالهای خوب

خواننده “مثلا خاطرات عباس پهلوان ، بعد از مرور جند فصل ، اندک اندک بازمانه و نسلی روبرو میشود که یکسرش در مدرسه پهلوی به احسان طبری میرسد و سردیگرش در دارالفنون به نوذر پرنگ و بهرام بیضائی و نادر ابراهیمی و داریوش آشوری . عباس از این نسل است و با آنها بزرگ میشود . در نوجوانی درکنار بزرگانی چون ایرج نبوی ، عمادعصار ، اسماعیل پوروالی ، عباس شاهنده ،ناصر خدایار،علی اکبر صفی پور، و سرانجام نعمت الله جهانبانوئی قرار میگیرد . سیامک پورزند ، حسین سرفراز ، از هم نسلانش رفیقان محرم اویند اما عباس همه گاه ترحیح میدهد با ما بنشیند ده دوازده سال فاصله سنی أصلا برای او وما اهمیتی ندارد . او چون برادر بزرگ مواظب ماست ، داد میزند علیرضا رانندگی میکنی بس است  ! و من ازشاغلام به جای شمس ، پپسی میگیرم . شاهرختاش! یکبار دیگر چشمهایت اینجوری باشد دیگر فردوسی نیا . و من بارها دیده بودم که احمد اللهیاری را سخت توبیخ کرده بود که دیشب کجا رفته بودی ؟ پسر جان من نمیخواهم جوانمرگیت را ببینم . عباس در عین حال سنگ صبور ما هم بود . همه چیز را به او میگفتیم بی باک از اینکه جائی درز کند .
“مثلا خاطرات را ورق میزنم ، به گمانم باید دوسه جلد دیگردر راه باشد . اینهمه زندگی را نمیتوان در ۳۶۰ صفحه خلاصه کرد.
لندن ، دوم تیرماه ۱۳۹۹

در ندای آزادی، تارنمای جنبش جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک ایران می خوانید : 18 ژوئن 2020 – 29 خرداد 1399

در ندای آزادی

تارنمای جنبش جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک ایران

می‌خوانید

۱۸ ژوئن ۲۰۲۰ – ۲۹ خرداد ۱۳۹۹

مسألۀ مسکن: درد بی مسکنی خانه به دوشان!

نژادپرستی در آمریکا

زینب جلالیان را خطر مرگ تهدید میکند!

مجلس ضد مردمی یازدهم

اعلامیه جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران

از مبارزات ضد نژاد پرستی مردم ایالات متحده آمریکا پشتیبانی می کنیم!

نامه به ” همبستگى براى آزادى و برابرى در ایران”

جنبش جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک ایران عضویت خود را

در “همبستگى براى آزادى و برابرى در ایران” لغو می‌کند

و از این پس هیچ‌گونه نماینده‌اى در”همبستگى” نخواهد داشت

دیدگاه‌ها

جرم سیاسی در جمهوری اسلامی

خشونت: آیا ما انسان‌ها می‌توانیم بر خشونت غلبه کنیم؟

کدام مجازات برای کدام جرم؟

با پول‌ها چه کنیم؟

گفتارهای فلسفی – سیاسی

اَلَن بَدیو: پاندِمی، نادانی و مکان‌های نوینِ جمعی

صفحه‌ی اصلی ندای آزادی

=============================================

ندای آزادی – تارنمای جنبش جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک ایران (ج.ج.د.ل.ا.)

آدرس تارنمای ندای آزادی‌ :

http://nedayeazady.org/

آدرس تماس با ندای آزادی :

jjdli.nedayeazadi@gmail.com

آدرس تماس با شورای هماهنگی ج.ج.د.ل.ا. :

jomhouri.democrat.laiic@gmail.com

نقد سوم دکتر میترا مقبوله و پاسخ من به ایشان

دوست گرامی سرکار آقای معین زاده

بهتر دیدم برای کاهش تشنج, اینبار نقد خود را با یک داستان طنز آغاز کنم. حکایت شده که پس از قتل تزار الکساندر دوم حاکم روسیه, یکی از مقامات امنیتی عالی رتبه روس, ربای یهودی محل را با لحن تهدیدآمیزی چنین مواخذه کرد: “مسلمنا شما به جزییات این قتل واقفید و خوب میدانید مرتکبین این جنایت چه کسانی بوده اند, اینطور نیست؟!” ربای سری تکان داد و گفت: “والله چه عرض کنم, من چیزی نمیدانم, اما یقینا مثل همیشه دولت و ملت روس تقصیر را گردن یهودیان و رفتگرها خواهند انداخت.” مقام امنیتی با تعجب پرسید: “چرا رفتگرها؟!” ربای پاسخ داد: “چرا یهودیها؟!”
در دو نقد پیشین تنها پرسش من از شما یاور ارجمندم نیز همین بوده:
“چرا یهودیها؟!” و یا “چرا سامی ها؟!”
درطی سی سال گذشته بخش مهمی از اوقات من صرف جدال آکادمیک در راه بی اعتبار ساختن باورها و بیانات “یهودستیزان/سامی ستیزان” از یکسو, و به چالش کشیدن باورها و بیانات “یهودپرستان/سامی پرستان” افراطی از سوی دیگر بوده است, جای بسی خوشوقتی است که از جانب هر دوگروه مورد حملات بسیار زننده و حتی تهدید به مرگ قرار گرفته ام, و بدینگونه بیطرفی خود را اثبات کرده ام. خصومت شدید این دو گروه نشانگر اینست که بعنوان یک پژوهشگر و محقق, حقیقت را بر هرگونه هویت قومی و ملی و مذهبی و عقیدتی ترجیح داده و حقیقت گویی را از همه ارزشها بیشتر ارج میگذارم. به این خاطر است که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم بهر تایید و تملق “عامی چند” و یا حتی بخاطر خوشایند دوست نازنینی مانند شما, واقعیاتی را که طی چندین دهه پژوهش و تجربیات گوناگون به آنها دست یافته ام زیرپا بگذارم. در راه همین حقیقت جویی است که همواره میکوشم ذهنی عاری از تعصب و آماده شنیدن سخن مخالف را نیز داشته باشم.
پاک گردان از تعصب جان من گو مباش این قصه در دیوان من!
شوربختانه, از مفاد دومین پاسخ سرکارعالی چنین بنظر میرسد که بحث و تبادل نظر میان ما دو دوست قدیمی, بکلی از مسیر پژوهشی و علمی منحرف گردیده و به سراشیب اسفناک دل آزردگی های شخصی و جراحت های عاطفی سقوط نموده است. با آنکه من بارها و بارها در دو نوشتار انتقادی خود تاکید ورزیده بودم که نقد من صرفا به مفاد نوشته شما بود و نه به موجودیت والا و شخصیت شریف شما, با این وصف, سرکار انتقاد مرا کاملا شخصی تلقی نموده اید, و مطالبی از روی رنجش شخصی به قلم آورده اید. با این حال, بخاطر ارادتی که به شما دوست نازنین ام دارم, باز هم امید دارم با همکاری یکدیگر بتوانیم این قطار را به مسیر علمی و پژوهشی برگردانیم و بسوی مقصدی سوق دهیم که برای طالبان معرفت و حقیقت ارزشمند واقع گردد. بسیار سپاسگزار خواهم شد اگر در پاسخ آتی خود, به متن هریک از نکات و پرسشهای زیر دقیقا توجه نموده و درصورت امکان با ذکر شماره پاسخ دهید تا تبادل نظر منظم تری میان ما امکان پذیر گردد.
۱) سرکار عالی پاسخ خود را با برداشتی قشری از داستان “میوه ممنوعه ” تورات آغاز نموده و شکوه کرده اید که بنده با خشم و غضب شما عزیز را بخاطر “گناه خوردن سیب/میوه ممنوعه” از” باغ بهشت” بیرون انداخته ام . نگاهی سرسری به مفاد دو نوشتار پیشین که مملو از مهر بی شائبه و بی قید و شرط من به شخص شماست, نادرستی این مدعا را به راحتی روشن میسازد. اما اینکه شما بطور ناخودآگاه به داستان “میوه ممنوعه معرفت درخت نیک و بد” متوسل گشته اید, بی اندازه جالب و قابل تامل است, زیرا که مفهوم عمیق درونی و عرفانی این داستان با ایراد اساسی که من از نوشته شما در فیسبوک گرفته بودم, عمیقا ارتباط دارد! بطور بسیار خلاصه اشاره میکنم که نماد سمبلیک “خوردن میوه معرفت نیک و بد” به معنای بدست آوردن اراده آزاد خداگونه, کسب توانایی تشخیص نیک و بد و قدرت خلق پدیده های خیر و شر از جانب نوع انسان, و شکل گیری نفس منیت در ضمیر انسان میباشد. خوردن بیموقع این میوه ممنوعه کال توسط انسانهای خام و فاقد رشد روانی و روحانی که تحت وسوسه و تسلط غریزه های “مارگونه”مانند خودشفتگی و خودخواهی و قدرت طلبی میباشند, سرآغاز “دوگانه بینی” و “فرافکنی” و فاجعه آفرینی در بنی آدم است. اگر تک تک مصیبت های عظیم تاریخ بشری را زیر ذره بین ببریم, براحتی خواهیم دید که خوردن بیموقع این میوه ممنوعه توسط انسان های کودک روان و دوگانه بینی و فرافکنی های ناشی از آن, عامل همه بدبختی های انسان است, و نه “تصویر خدای یکتا در ادیان سامی” ! اما برای جلوگیری از هرگونه سوء تفاهم, بازهم تاکید میکنم که قصد من خدای نکرده این نیست که شما را به کودک روان بودن و دوگانه بینی و فرافکنی عمدی متهم کنم و ان بزرگوار را در زمره بیخردان ضدیهود بشمار آورم. بلکه منظور من صرفا نشان دادن این واقعیت است که بیانیه سرکار در ربط دادن همه بدبختی های بشر به ادیان سامی, هم نادرست است و هم توهم دوگانه بینی و فرافکنی شدیدی را در ذهن خواننده برمی انگیزد.
۲) دوست عزیز من, درجایی که شما بخوبی میدانید که یهودیان, هم مسیحیت و هم اسلام را رد کردند, و بخاطر این مسیله بیش از دوهزارسال است که مورد قهر و غضب شدید پیروان این ادیان و آماج شنیع ترین مجازات ها و شکنجه ها و نسل کشی های تاریخ بشری گشته اند, چگونه است که مسیحیت و اسلام را “دوبازوی” سامیان/یهودیان قلمداد نموده اید؟! و شگفت آور تر اینکه برای توجیه این بیانیه خود, در پاسخ واپسین تان چنین وانمود کرده اید که منظور شما از سامیان, قوم یهود نبوده؟! مگر بغیر از یهودیان اقوام سامی دیگری نیز با زرتشت ارتباطی داشتند؟! اگر چنین است لطفا بنده را روشن بفرمایید.
۳) پس از آنهمه نمونه های بارز جنایات ضد بشری و مصیبت ها و کشت و کشتارهایی که توسط پیروان ادیان غیرسامی و افراد ضد دین مانند هیتلر و استالین و خمر روژ و غیره و غیره برای اطلاعتان ارایه کردم, چه عامل درونی موجب میشود که شما هنوز هم پافشاری کنید که “خدای یکتا با سه چهرهٔ متفاوت در سه دین به اصطلاح یکتاپرست عامل همه بدبختی های انسان است!” ؟! چرا و چگونه است که اندیشمندان و نویسندگان شهیری چون تولستوی, مارک تواین, و گوته نبوغ روحانی و عقلانی یهودیان سامی را اینچنین به صراحت ستایش نموده اند, اما سرکار عالی تمام بدبختی های بشر را ناشی از تصویر خدای یکتا در آیین یهود و ادیان سامی میپندارید؟! (نوشته تولستوی و مارک تواین را در خاتمه این بحث به زبان انگلیسی و بطور جداگانه ضمیمه خواهم کرد).
۴) پرسیده اید که: “، فرض کنیم من دوگانه بین هستم! کجای این کار فرافکنی مهلک است؟ و اصلاً چرا مهلک!!؟” بسیار سوال مهمی را عنوان نموده اید, و بهتر است پاسخ ان را از زبان انسان شناسان, روانشناسان, و عرفا بشنوید. فرانتس کافکا نویسنده معروف چکسلواکى و دوستدار کبالا/عرفان یهود مى نویسد: »ما خطاکاریم نه فقط به این خاطر که از میوه درخت معرفت نیک و بد خورده ایم، بلکه بخاطر اینکه هنوز میوه درخت زندگی را نچشیده ایم.«. “میوه درخت زندگی” نماد هارمونی و پیوند میان اضداد است, از زبان مولانا: من از نوشتهٔ این نویسنده معروف چیزی نفهمیدم
زندگانی آشتی ضدهاست مرگ کاندر میانشان جنگ خواست
و پس از رهایی از دوگانه بینی و چشیدن میوه درخت زندگى است که این عارف بلخ میسراید:
چه تدبیر اى مسلمانان، که من خود را نمى دانم
نه ترسا، نه یهودم من، نه گبرم نه مسلمانم
دویى از خود برون کردم، یکى بینم دو عالم را
یکى بینم، یکى جویم، یکى دانم، یکى خوانم
گرچه دوآلیسم یا دوگانه بینى به سهم خود فاجعه ساز است، اما هنگامىکه با نارسى سیزم یا خودشیفتگى توام مى شود مضرات آن چندین برابر مى گردد. شدیدترین لطمه ها و سهمناک ترین مصیبت هایى که در روابط انسانى و رابطه میان اقوام بشرى رخ داده و مى دهد از وصلت نامیمون میان دوآلیسم و نارسى سیزم ناشى مى باشد. انسانى که در پنجه این دوعامل اسیر است نه تنها میان “من و غیر من”، “ما و آنها”، و “خودى و غریبه” جدایى و ضدیت و تفاوت و نفاق متصور است، بلکه مدام درپى این است که به هر نحو شده یا با زور شمشیر و توپ و تفنگ یا با قدرت بیان و زور قلم و سفسطه بازى هاى ایدیولوژیکى ثابت کند هرآنچه از آن اوست، یا از آن فک و فامیل و قبیله و قوم و ملت و نژاد وفرهنگ اوست بهترین و برترین است, و چنین فرد کودک روانی تاب و تحمل کوچکترین انتقاد و رویارویى با جنبه هاى تاریک وجود خود را ندارد. در مورد چنین کسانى است که مولانا مى سراید:
در من و ما سخت کردستى دو دست
هست این جمله خرابى از دو هست
همانند عرفاى جهان، دانشمندان پراعتبار و پژوهشگران بنامى چون پروفسور ویلیام جیمز، فریتجف شوون، پروفسور الوین بوید کیون، دکتر کارل یونگ، پروفسور جوزف کمپبل، پروفسور جان هوستون، و متفکر نابغه معاصر کن ویلبر، بطور قاطع تقسیم بندی های سطحی میان ادیان را نادرست اعلام نموده, و بر این باورند که اکثر تفاوت هاى میان ادیان جهان دراثر تعبیرات قشرى از سمبلیسم این ادیان و آلوده شدن کتب دینى به خرافات و قوانین پیچ در پیچى است که کاهنان و کشیشان و ملایان برای مستحکم ساختن رل خود و حفظ منافع طبقاتى خود وارد این کتب عرفانى نموده اند، درحالیکه حقیقت عرفانی و متافیزیکى که هسته اصلی تمامى ادیان است, یک حقیقت بیش نیست که به صور مختلف و به زبان هاى سمبلیک مختلف جلوه گر گشته است. براساس حکمت عرفا و یافته هاى این دانشمندان وپژوهشگران، اصرار در تقسیم بندى و فرق گذاشتن میان ادیان “سامى و غیر سامی”، “ابراهیمى و غیرابراهیمى” و “توحیدى و غیرتوحیدى” همانقدر بى معنى است که تقسیم بندى و فرق گذاردن میان “فیزیک و شیمى و ریاضیات سامی” و “فیزیک و شیمى و ریاضیات غیرسامى”! دوست خوب من, پس از آنکه بشریت میزان فاجعه آفرینی و مهلک بودن دوگانه بینی را به کرات در جنگهای مذهبی و نژادی و قومی و قبیله ای تجربه کرده, آیا وقت آ ن نرسیده که در رفتار و گفتار و کردار و نوشتار خود اندکی مراقبت روا داریم و از دامن زدن به این دوگانه بینی های مهلک خودداری کنیم؟ باز هم از زبان مولانا جلال الدین:
از نظرگاه است اى مغز وجود اختلاف مومن و گبر و یهود
از نظرگه گفتشان شد مختلف آن یکى دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعى بدى اختلاف از گفتشان بیرون شدى
۵) در دومین نقد خود, پیرامون رابطه میان زرتشت و یهود, از منابع موثقی چون تاریخ طبری و انسیکوپدیا ایرانیکا شواهد متعددی نقل کرده بودم منبی براینکه خلاف بیانیه قاطعانه سرکار که “یهودیان یکتاپرستی را از زرتشت آموختند”, چنین امکان میرود که در واقع زرتشت یکتاپرستی را از آمیزش با پیامبران و عرفای یهود در بلخ آموخته باشد. سپس با رعایت از اصول علمی و پژوهشی, چنین نتیجه گیری کرده بودم که : “همانند ادعای سرکار عالی, هیچکدام از این گزارشها نیز از اعتبار صد در صد تاریخی برخوردار نیست, و بنابراین باید از بیانات و ادعاهای قاطع در اینباره به شدت پرهیز کرد.” اما جای شگفتی است که سرکار عالی این بخش از نوشته بنده را بطور ناقص عنوان نموده و چنین وانمود کرده اید که من فقط بر شواهد ذکر شده خود خط بطلان کشیده ام و نه بر نظریه سرکار! یار مهربان من, گرچه کمی شیطنت اینجا و آنجا میتواند چاشنی یک مباحثه باشد, اما آیا این نوع ترفندهای زیرکانه صرفا برای جلوگیری از فروپاشی باورهای نادرست, در یک تبادل نظر پژوهشی روا میباشد؟! خواهشمندم نگاهی بیفکنید به این دو نمونه از شباهتهای میان زرتشت و پیامبران یهود که سرکار آنها را موجب مصیبت و بدبختی بشر میدانید, و از خود بپرسید آیا حقیقتا زرتشت یک تافته جدا بافته بود و با این پیامبران یهود و خدای آنها هیچ تجانسی نداشت؟
زرتشت در اوستا مى گوید:”خداوندا، کى خواهد بود که روساى این سرزمین از گمراهى نجات یابند؟ چه هنگام آیا مردم از نابکارى کرپان ها و کوى ها (کاهنان دین مغان) نجات خواهند یافت؟ آیا روزى خواهد رسید که این شراب ناپاکى که مردم را به وسیله آن فریب مى دهند ریشه آن از زمین کنده شده و اثرش از جهان گم شود؟”, و در جاى دیگر زرتشت مى گوید: “این گمراهان همه قربانى مى کنند و حیوانات را مى کشند و از کردار خود نیز خورسند هستند.«
درمقایسه, یشعیاى نبى پیامبر یهود نیز، پیام خداوند را چنین به گوش اولیاى گمراه مذهبی عصر خود و دکانداران دین میرساند: “قربانى هاى فراوانتان به چه کار من مى آید؟ اعیاد مذهبى و اجتماعات شما که همراه با بیعدالتى وظلم است دیگر قابل تحمل نیست. اگر نیایش هاى فراوان هم بخوانید، چون دستهایتان به خون آغشته است دعاهایتان را مورد توجه قرار نخواهم داد.” و یرمیاى نبى رهبران دینى عصر خود را چنین ملامت مى کند: “از کوچکترین تا بزرگترین آنها فقط به فکر حرص و سودجویى هستند. از پیامبر گرفته تا کاهن هرکدام با دروغ و نادرستى عمل مى کند. اینها بر جراحات قوم من مرهم بى ارزشى مى نهند، گویى چیز مهمى نیست! اینها مى گویند شالوم! شالوم! (صلح! صلح!) درحالیکه هیچ صلحى دروجودشان نیست.”
دوست من, آقای معین زاده عزیز, با وجود چنین شباهتهای فاحشی, چگونه است که شما زرتشت را پیامبر نمیشمارید؟!
۶) در آخرین قسمت پاسخ تان نوشته اید که: “یکی از معنی های اصلی واژه تورات، در زبان عبری «قانون» است و در حقیقت تورات قانون یا رسم و رسوم قوم یهود است که به توصیه پادشاه هخامنشی تهیه و تدوین گردیده است.” ناچارم به اطلاعتان برسانم که این بیانیه سرکار نیز نادرست میباشد. وازه “توراه یا تورات” به زبان عبری بهیچوجه به معنای “قانون” نمی باشد, بلکه به معنای “آموزش” است. اما گفته جنابعالی تا اندازه ای درست میباشد, زیرا میدانیم که عزرای کاتب بسیاری از قوانین زرتشتی را وارد آیین یهود ساخت و برخی بر این باورند که این عمل عزرا موجب جزمی گری و قانون گرایی شدیدتری در آیین یهود شد. برای مثال, در داستانهای کتب اولیه تورات به موارد زیادی از ازدواج میان بنی اسراییل و سایر اقوام برمیخوریم ( مانند ازدواج موسی با سیپورا و سپس با یک زن حبشی و تنبیه میریام و هارون خواهر و برادر موسی از جانب خداوند به خاطر ایرادی که بر این وصلت موسی گرفته بودند), اما پس از بازگشت این قوم به سرزمین موعود در زمان هخامنشیان و تحت رهبری عزرا و نحمیا, این دو تن بنی اسراییل را به زور شمشیر به جدایی از همسران غیریهودی و پیروی از قوانین جدید وادار ساختند (رجوع کنید به کتاب عزرا, فصل دهم, بندهای ۴۴-۱) . این نوع سختگیری در ازدواج با غیرهمدین به احتمال قوی از آیین زرتشتیگری (و نه از جانب خود زرتشت) وارد یهودیت گردیده, کما آنکه امروز هم این سختگیری هنوز میان زرتشتیان حتی بیشتر از یهودیان رایج میباشد. تورات معانی زیادی دارد که مهمترین آنها عبارتند از : قانون
۷) این امکان نیز وجود دارد که آیین زرتشت و آیین یهود هردو از یک ریشه سوم که عرفان کبالا /قبالا میباشد سرچشمه گرفته باشند. آلبرت پایک پژوهشگر معروف (غیریهودی) دررشته ادیان و آیین های جهان, به این نتیجه رسیده بود که عرفان کبالا ریشه بسیاری از مهمترین ادیان و آیین های جهان است, و این آیین عرفانی بسیار قدیمی تر از آیین یهود است و آثار آنرا در سومر باستان نیز میتوان یافت, و چنانکه میدانیم, بر طبق روایت تورات, ابراهیم عبرانی از شهر “اور” که پایتخت سومریان باستان بود به کنعان مهاجرت نمود. زبان اصلی کبالیستهای عبرانی زبان آرامی/سریانی بوده, و چنانکه قبلا اشاره شد, نام زرتشت (ستاره زرین) به احتمال زیاد از زبان آرامی/سریانی مشتق شده, و همچنین واژه “یلدا” یا “زایش” مهر/خورشید از ریشه آرامی/سریانی است. حتی امکان میرود نام “اورمزد” یا “اورمشت” نیز با معنای زیبای “نور سرشار” یک نام آرامی/سریانی باشد. و فراموش نکنیم که هخامنشیان که بهترین رابطه ممکنه را با قوم یهود داشتند, زبان آرامی/سریانی را زبان رسمی و تجاری در سراسر امپراتوری خود قرار دادند. و شگفت تر از همه اینکه چنانکه در تصاویر ضمیمه شده مشاهده میفرمایید, نقش منوراه/شمعدان هفت شاخه که یکی از مهمترین سمبل های کبالا میباشد, در تخت جمشید یافت شده است. در نوشتارهای پیشین خود در فصلنامه “ره آورد” با ذکر منابع موثق از محققین بنام, نشان داده ام که در سراسر تاریخ بشر, پدیده های بسیار مهم فلسفی, مذهبی, ادبی, و علمی گسترده ای از همین ریشه عرفانی کبالا برخاسته اند, و این ریشه عرفانی هنوز هم زاینده و پابرجاست و بهیچوجه فقط مختص یهودیان نیست و به همه بشریت تعلق دارد. بانوی گرامی ما در باره ادیان صحبت می کنیم نه عرفان. ابراهیم هم که از شهر «اور» به کنعان آمده است، پیغمبر است نه عارف و هیچ نقشی هم در عرفان نداشته است.
هنگامی که به بحث های انتقادی و فلسفی بیست و چندساله اخیر که بر سر همین مقولات میان بنده و اندیشمندانی مانند دکتر رکن الدین همایون فرخ, مهندس جلال الدین آشتیانی, روانشاد شجاع الدین شفا, دکتر بهرام جاسمی, و هم اکنون با شما دوست گرانمایه ام در جریان بوده, عمیقا می نگرم, این پرسش برایم مطرح میگردد که چرا همه این عزیزان که همدوره هستند, اینچنین مصرانه انگشت تهمت بسوی ادیان سامی بخصوص آیین یهود و خدای یهود دراز نموده و با تمام قوا کوشیده اند تمامی بدبختی ها و مصیبت های وارده نه تنها به ایران و ایرانیان, بلکه بر همه جهان و جهانیان را, به گردن ادیان سامی و خدای یهود بیاندازند؟ (بنگرید به نوشتارهای متعدد من در نشریه ره آورد و در کتاب “چلچراغ”). تنها دلیلی که برای این پدیده شگفت انگیز پیدا نمودم اینست که این اندیشمندان میهن پرست همگی چنان از بلای عظیمی که ملایان قشری دغل باز بنام اسلام بر سر ایران عزیزمان آورده اند دستخوش شوک روانی و تلاطم های روحی و عاطفی گشته اند که لاجرم به تکاپو افتاده و با شمشر قلم به خیال خود به جان “مقصران اصلی” این فاجعه سهمگین افتاده اند! شوربختانه این عزیزان بیراهه رفته و بجای پرادختن به درک طبیعت مارگونه بنی آدم و چاره اندیشی برای خنثی نمودن مرض دوگانه بینی و فرافکنی در ذهنیت انسانهای خام, لبه تیز حملات خود را متوجه ادیان سامی و پیامبران و خدای آنها نموده و به نابودی مقام و وجهه این “مقصرین خارجی” غیرایرانی درمیان قوم خود کمر همت بسته اند. غافل از آنکه با این روش نادرست, در واقع موجب تشدید ویروس مهلک دوگانه بینی و فرافکنی درمیان هموطنان ما میگردند. با تقسیم ادیان به “سامی و غیر سامی” و “ابراهیمی و غیرابراهیمی” و دوگانه بینی های دیگر از این قبیل, و فکندن تمام تقصیرات بر گردن ادیان سامی, در واقع بجای تقویت روحیه دموکراسی و ایجاد صلح و هارمونی میان ادیان و اقوام و ترغیب درون نگری و خودسازی, این اندیشمندان گرامی ملت ما را در اسارت نبردی خیالی میان “دیو و فرشته” های بیرونی باقی میگذارند. و اینچنین است که ملت توانمند و ثروتمندی چون ما ایرانیان, باردیگر و بارهای دیگر با شعار “چو دیو برون رود فرشته درآید” عنان هستی خود را بدست دیکتاتورهای مذهبی و غیرمذهبی جور و واجور خواهد سپرد و فجایع نوینی بر سرخود خواهد آورد.
گرچه میدانم چندان مهری نسبت به پیامبران یهود ندارید و بدون شک این پیامبران نیز مانند سایر انسانها از عیب و خطا مبرا نبوده اند, اما به مصداق “عیب می جمله بگفتی, هنرش نیز بگوی!”, مهم است بدانیم که انبیای یهود همواره درپس تمامی مصیبتهای وارده بر این قوم, انگشت تهمت را فقط بسوی یهودیان نشانه گرفتند و ملت خود را به خودنگری و خودسازی فراخواندند. آقاى محمد زرنگار بیش از هر اندیشمند ایرانی دیگرى این مطلب را درک نموده و با فصاحت بیان کرده است:
“به مواردى در تاریخ دیگران نگاهى بیاندازید. مى بینیم که قومى پس از شکست از دشمن، نام دریا و خلیج و رودخانه ممالک همجوار و دوست را بنام و به سود خویش تغییر داده و در نقشه هاى جغرافیایى قسمتى از خاک دیگران را روى کاغذ متصرف شده، و یا فى المثل قسمتى از تاریخ ناپسند خویش را به کلى از قلم انداخته است. شکست را پیروزى، غالب شدن خصم را به مغلوبى تعبیر کرده و با جعل تاریخ، خود را انگشت نماى خاص و عام ساخته است. اما این قوم عبرانى حتى در کتب مقدسه خود هرگز این شیوه مذموم را پیش نگرفته، وقایع را واقعا، صریح و پوست کنده بر صفحه کاغذ نقش کرده است. این شهامت اخلاقى درخور تجلیل عمیق و شایسته است سر مشق سایر ملل قرار گیرد.”
درخاتمه, باوجود تمام تاکیدهای مکرر که من هرگز شما را شخصا بهیچوجه “ضد یهود” نمیدانم, بازهم یکبار دیگر از شما دوست عزیز پوزش میطلبم اگر چنین استنباط نادرستی از فحوای کلام من به ذهنتان خطور نموده, و امیدوارم که پس از این توضیحات, رنجشی از من در قلب پاک تان نمانده باشد. اما بازهم توصیه من اینست که بخاطر عشقی که نسبت به ایران و ایرانیان و همه جهانیان در شما سراغ دارم, در کلام و نوشتارتان از مطالبی که موجب دوگانه بینی و فرافکنی میگردد, حتی الامکان پرهیز کنید. به امید روزی که همه ما انسانها وحدت وجود را تجربه کنیم و بدانیم که ما برای وصل کردن آمده ایم نه برای فصل کردن…
خوشا آنان که از پا سر ندونند میان شعله خشک و تر ندونند
کنشت و کعبه و بتخانه و دیر سرایى خالى از دلبر ندونند

ارادتمند همیشگی شما, دکتر میترا مقبوله

***

پاسخ من به نقد سوم سرکار دکتر میترا مقبوله

با درودی گرم به سرکار دکتر مقبوله گرامی و سپاس فراوان از نقد سوم ایشان، نقدی که آن را با یک داستان طنز زیبا آغاز کرده‌اند تا به زبان طنز هم بپرسند:
چرا یهودیها؟! و یا چرا سامی‌ها؟!.
بعد هم شرح مفصلی می‌دهند از سی سال وقتی که صرف جدال آکادمیک در راه بی اعتبار ساختن باورها و بیانات یهود ستیزان/سامی ستیزان و همینطور یهودپرستان /سامی پرستان افراطی که بسیار جالب است، اما متاسفانه ربطی به موضوع بحث ما ندارد.
واقعیت این است که من با خواندن نقدهای ایشان به این نتیجه رسیده‌ام که سرکار دکتر مقبوله گرامی، بی آنکه نوشتهٔ‌ مرا مدّ نظر قرار بدهند، آن را بهانه قرار داده‌‌اند تا به موضوع مورد علاقهٔ خود که همانا جدال با یهود ستیزان! و سامی ستیزان! است بپردازد. و از بد حادثه هم، این بار نوشتهٔ مرا، بی آنکه التفاتی به موضوع آن بکنند، پیراهن عثمان کرده‌اند که بتوانند حرف‌های به دل ماندهٔ خود را با بزرگان اندیشه به سر نوشتهٔ من سرریز کند. در حالی که نظریهٔ من هیچ ربطی به موضوع مورد علاقهٔ ایشان که جدال با یهود ستیزان/سامی ستیزان است، ندارد.
ایشان در نقد خود می‌فرمایند: قطار تبادل فکری ما از مسیر علمی و پژوهشی خارج شده است. من علاوه بر اینکه با نظر ایشان موافقم، با تاکید هم می‌گویم که این قطار، از مسیر یک تبادل فکری معمولی هم بیرون رفته است. از اینرو، برای برگرداندن آن به مسیر درست، تنها راهش این است که از حاشیه پردازی‌هایی که ربطی به موضوع مورد بحث ما ندارد، بپرهیزیم. لزومی هم ندارد که به موضوعاتی بپردازیم که سالیان سال پیروان نحله‌های فکری مختلف، مشغول آن هستند و به نتیجه‌ای هم نرسیده‌اند.
برای سر و سامان دادن به این تبادل فکری، به نظر من، بهترین راه این است که تنها به موضوع مورد بحث خودمان بپردازیم. برای این کار هم بهتر است نظریهٔ‌ مطرح شده را یک بار دیگر از نو مطرح و از ایشان خواهش کنیم، هر ایرادی به «موضوع مورد بحث!» دارند، بفرمایند. قصه‌های تورات و مشکلات جامعهٔ یهودیان با پیروان ادیان دیگر را سرریز موضوع بحث ما نکنند.
*
داستان تبادل فکری ما چنین آغاز شد که من یک نظر فلسفی در باره پیدایش خدای یگانه ارائه کردم که آن را عیناً ذکر می‌کنم:«به باور من، اگر اشو زرتشت خدای یگانه را جایگزین خدایان«حرفه‌ای» نکرده بود، بشریت با فهم و درک و شعور رو به رشد خود، آرام آرام از دست خدایان حرفه‌ای، مانند خدای مسئول باد و باران، سلامتی و بیماری، باروری و نازائی، جنگ و صلح، عشق و محبت و غیره رها می‌شدند و واژه و مفهوم خدا، نیز خود به خود با برطرف شدن نیاز انسان‌ها از میان می‌رفت.»
این، مقدمهٔ نظریهٔ من بود که با «اگر» آغاز می‌شود، که یک جملهٔ شرطی است و مخاطب خاصی هم ندارد. قصد من هم بررسی و روشن کردن این موضوع است که «اگر زرتشت خدای یگانه را ابداع نمی‌کرد»، (‌موضوعی که هیچ ربطی به هیچ دین و مذهبی ندارد)، بشریت دچار هیولائی بنام خدای یکتا نمی‌شد. به قول دوست عزیزمان جناب سهراب چمن آرا، زندگی ما را هم با این اگرها به پیچ و خم نمی‌انداخت.
ایراد دکتر مقبوله به مقدمهٔ‌ نظر من این است که: خیر! «خدای یگانه نه ابداع زرتشت است و نه ابداع پیامبران یهود و نه ابداع اخناتون فرعون مصر…. بلکه برچسبی است که بر یک تجربه عرفانی از وحدت وجود یا وحدت هستی نهاده شده».
در اینجا قصد و غرض من اثبات نام کسی نبود که خدای یگانه را ابداع کرده است، بلکه نظرم این بود که بگویم: ایدهٔ خدای یگانه درست نبوده است. فکر می‌کنم، خوانندگان فهیم ما به روشنی این منظور را از نوشته من دریافت می‌کنند.
با این همه در پاسخ ایراد دکتر مقبوله عزیز،‌ ناچارم این اشاره را بکنم که در زمان ابداع خدای یگانهٔ زرتشت، هنوز دین یا شریعت یهود توسط موسی بر پا نشده بود که بخواهیم به نمودی از این دین که عرفان دین یهود (کبالا/قبالا) باشد، ارتباط دهیم. از آن گذشته خود دین یهود هم بعد از اسارت بابل، تحت تأثیر فرهنگ و تمدن بین النهرین، آرام آرام به یگانه پرستی کشیده شد. در اینجا از کتاب یکی از پژوهشگران سرشناس ایرانی ادیان و عرفان، بنام استاد مهندس جلال الدین آشتیانی و کتاب فاخر او «تحقیقی در دین یهود» نکاتی را به نقل از تورات ذکر می‌کنیم که حاکی از بی اطلاعی پیامبران دین یهود از خدای یگانه است.
در تورات، کتابی که پیروان دین یهود مدعی هستند از طرف خدا به موسی نازل شده آمده است که:
– یهوه یکی از هفتاد خدائی است که وجود اعلا، همه آنها را آفریده و خدایان هفتاد قوم جهان کرده است و سهم یهوه نیز قوم بنی اسرائیل است. (وجود اعلا ترجمه کلیسا است که آن را برترین خدایان‌می‌نامند)
– آنگاه که وجود اعلا، اقوام را به خدایان داد، آنگاه که او بشریت را تقسیم کرد. او سرزمین ملت‌ها را مطابق تعداد خدایان مشخص ساخت. یهوه قوم خود را سهم برداشت، یعقوب(اسرائیل) میراث او گردید.۸/۳۲
– و در اولین فرمان از فرامین دهگانهٔ موسی نیز می‌خوانیم که «یهوه خدای غیوری است که نمی‌تواند تحمل کند قوم او به خدای دیگری سر فرود آورد».
یعنی موسی از زبان خدای قوم یهود، می‌گوید که: غیر از او خدایان دیگری هم هستند!
بنابراین، وقتی کتاب مقدس دین یهود به زبان موسی کلیم الله به صراحت می‌گوید که «برترین خدایان» یهوه را خدای قوم بنی اسرائیل کرده است، گفتن اینکه پیامبران دین یهود خدای یکتا را ابداع کرده‌اند، یک تحریف آشکار واقعیت‌ تاریخی است. فکر می‌کنم بیشتر از این نیازی به توضیح این موضوع نباشد.
– در متن نظریه‌ام نوشته‌ام: خدای یگانۀ زرتشت، وقتی به دست سامیان افتاد، آنها با دو بازوی (مسیحیت و اسلام)، او را جهانگیر و خدای عالم و آدم قلمداد کردند. و از آن به بعد، مصیبت‌های عالم بشری مانند، کشت و کشتارهای بزرگ دینی، بنام خدای یکتا و استثمار بشر به دست بشر به بهانهٔ احکام الهی آغاز شد!
نگاهی به تاریخ ادیان، به روشنی نشان می‌دهد که تا پیش از پیدا شدن «ادیان توحیدی» که اقوام سامی پایه گذار آن بودند، در هیچ کجای دنیا جنگ دینی رخ نداده بود و به اسم خدا و شریعت او و امر و نهی‌های الهی، افراد بشر با هم نمی‌جنگیدند و همدیگر را نمی‌کشتند!
داستان کشت و کشتار ادیان یکتاپرست تنها مربوط به ادیان سامی نیست. آئین زرتشت هم وقتی در زمان ساسانیان آئین حکومتی خسروان ساسانی شد، همان راهی را رفت که ادیان سامی پیموده‌‌اند. آنها هم پیروان مانی را به دلیل پرستش خدای دیگر قتل عام کردند. در حقییقت نظر من ار انعکاس فرازی از کتاب در دست انتشارم، تجزیه و تحلیل یک واقعیت تاریخی بود. هیچ نوع قصد و غرض عیب و ایراد گرفتن به قوم و دین خاصی را نداشتم.
نتیجه‌ای که از مقدمه و متن نظرم گرفتم هم این بود که خدای یکتا با سه چهرهٔ متفاوت در سه دین به اصطلاح یکتاپرست عامل بسیاری از بدبختی‌های انسان است!». با نگاهی دقیق به نتیجه گیری من از مقدمه و متن، می‌بینیم که نظر من «یکتاپرستی» است که به دنبال ابداع خدای یگانه پا به عرصه می‌گذارد. و اینکه یکتاپرستی را در حال حاضر سه دین توحیدی یا ابراهیمی (یهود، مسیحیت و اسلام) نمایندگی می‌کنند، شکی نیست، ربطی هم به یهود ستیزی یا سامی ستیزی ندارد. بگذریم از اینکه متاسفانه بسیاری از دوستان کلیمی ما در تبادل افکار و اندیشه، بدون توجه به محتوا و منظور مورد بحث، به دنبال رد پای یهود ستیزی می‌گردند که آن را پیراهن عثمان کنند تا یک تبادل فکری اصولی را بقولی از جاده منحرف کنند.
با توجه به مطالبی که مطرح شد، ایشان دو نقد بر نظریهٔ من نوشته بودند که من به هر دو نقدشان پاسخ دادم و این بار سوم است که به پاسخگوئی به نقد دیگر ایشان می‌پردازم.
برای اینکه خوانندگان از این گفتگوی طولانی ما که تبدیل به ضرب المثل معروف «‌دلبر جانان من، برده دل و جان من / برده دل و جان من، دلبر جانان من» شده است، نتیجه بگیرند، پاسخ خود را با داستان موسی و شبان مولانا آغاز می‌کنم که بسیار به داستان من و دکتر مقبوله شباهت دارد.
مشکل من (شبان عامی) با دکتر مقبوله (موسی عارف) در اینجاست که شبانی که مولانا از او یاد می‌کند، خدائی داشته که بموقع به داد او رسید و خطاب عتاب آمیزش را بر سر موسی فرو ریخت که چرا بندهٔ ما را از ما جدا می‌کنی. ولی مابین من عامی و دکتر مقبوله عارف، خدائی نیست که چنین داوری و حکم صادر کند. چرا که من خدائی مانند شبان ندارم. به خدای دکتر مقبوله هم باور ندارم که بخواهد میان من و ایشان داوری کند. از اینرو ناچارم دست به دامان خوانندگان فهیم این تبادل فکری بشوم که در حقانیت گفتار ما، بخصوص سرکار دکتر مقبوله گرامی که با قلم شیرین خود مرا نه در أصول فکری‌ام، بلکه به استناد محتوای کتاب تورات و آموخته‌هایشان از عرفان یهود می‌نوازد، قضاوت کنند، و بجای خدایی که مولانا به کمک شبان فرستاده بود، به کمک من بیایند تا بیش از این تیرهای شماتت ایشان را متحمل نگردم.
با این همه حیف است که پاسخ نقد سوم ایشان را که بسیار هم جالب و آموزنده است،‌ را در هفت بند، نداده بگذرم. البته فقط به پاسخ نکات اساسی هربند بسنده خواهم کرد.
۱ – دکتر مقبوله گرامی، نخستین پرسش خود را با داستان«میوه ممنوعه» من آغاز کرده و می‌نویسد:‌ سرکار عالی پاسخ خود را با برداشتی «قشری»! از داستان “میوه ممنوعه” تورات آغاز نموده و شکوه کرده اید و…. در پی این مطلب شرح مفصلی از مفهوم عمیق درونی و عرفانی این داستان می‌دهد و می‌نویسد: نماد سمبلیک خوردن میوه معرفت نیک و بد به معنای بدست آوردن اراده آزاد خداگونه کسب توانائی تشخیص نیک و بد و… نتیجه می‌گیرد که خوردن بی موقع این میوه ممنوعه کال توسط انسانهای «خام و فاقد رشد روانی و روحانی»(منظورهم حتماً افرادی مانند من است)… سرآغاز«دوگانه بینی» و«فرافکنی» و«فاجعه آفرینی» در بنی آدم است و ….
و، تنها پاسخی که به ذهنم می‌رسد، این است که اگر خدای عزّ و جلّ این نوشتهٔ دکتر مقبوله عزیز ما را بخواند، او هم مانند من انگشت حیرت به دندان خواهد گزید و به خود خواهد گفت: این بانو بزرگوار این سخنان را از کجا آورده؟ و بر پایهٔ چه اصولی می‌گوید؟ آنچه من در باره خلقت «آدم و حوا» به موسی فرستادم، همانی است که در تورات آمده است: ساده، روشن و بدون ابهام. قصد ما هم این بود که مردم عامی زمان موسی بفهمند که ما چه می‌گوئیم. برداشت قشری و غیر قشری هم از نقل این داستانّ منظور ما نبود! چرا که هنوز نهادهائی مانند عرفان و غیر هم ابداع نشده بودند که چنین تعبیراتی در کلام ما بدهند!!.و….
۲- پرسش دوم ایشان این بود که:‌ شما بخوبی می‌دانید که یهودیان, هم مسیحیت و هم اسلام را رد کردند, و بخاطر این مسأله بیش از دوهزارسال است که مورد قهر و غضب شدید پیروان این ادیان و آماج شنیع ترین مجازات‌ها و شکنجه‌ها و نسل کشی‌های تاریخ بشری گشته‌اند, چگونه است که مسیحیت و اسلام را “دوبازوی” سامیان/یهودیان قلمداد نموده‌اید؟!
پاسخ من: نظر شما درست است که یهودیان نه مسیحیت را قبول دارند و نه اسلام را، ولی فراموش نکنیم که این دو دین جهان شمول، جهان بینی دین خود را از دین یهود گرفته‌اند. مسیحیت عهد عتیق را پیش درآمد بیبل، کتاب مقدس خود قرار داده‌ و اسلام نیز طی آیات متعدد علاوه بر جهان بینی دین یهود، به صراحت هم اذعان نموده که خدای ما همان خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب و موسی و عیسی است. از سوی دیگر می دانیم که پایه گذار هر دو دین، یهودی و از فرزندان ابراهیم بودند. مسیحیت را عیسی بن مریم از فرزندان داود و پائولوس یهودی برپا کرده‌اند که هر دو از فرزندان اسحاق بن ابراهیم بودند. اسلام را هم محمد ابن عبدالله از فرزندان دیگر ابراهیم، اسماعیل برپا داشته است. یعنی بنیان گذاران مسیحیت و اسلام هر دو یهودی تبار بودند.
به همین علت هم من مسیحیت و اسلام را مذاهب دین یهود می‌دانم، چرا که این دو دین هیچ یک جهان بینی خاص یک دین مستقل را ندارند.هر دوی آنها از جهان بینی دین یهود استفاده کرده‌اند. ضمن اینکه هم عیسی و پائولوس جزو انبیاء دین یهود بودند و هم محمد خود را خاتم انبیاء می‌دانست. و می‌دانیم که انبیاء فقط در دین یهود وجود دارند. بنابراین، نامیدن مسیحیت و اسلام به عنوان دو بازوی دین یهود بی پایه و اساس نیست!
۳- پرسش سوم “خدای یکتا با سه چهرهٔ متفاوت در سه دین به اصطلاح یکتاپرست عامل بسیاری از بدبختی‌های انسان است!”
همانطور که در همین نوشته ذکر شد، تاریخ مدون جوامع انسانی به ما نشان می‌دهد که پس از پیدایش خدای یگانه توسط زرتشت، بخصوص با برپائی ادیان توحید توسط اقوام سامی، جنگ‌های دینی و مذهبی آغاز شد. تا پیش از ابداع خدای یگانه در هیچ یک از جوامع بشری نشانی از جنگ و کشت و کشتار بنام دین خدایان وجود نداشت. با این اوصاف می‌توانیم بگوئیم که ابداع خدای یگانه نه تنها مفید و سودمند نبود، بلکه یکی از بدترین ابداعات بشر بوده است.
این را هم یادآوری کنیم که ابداع خدای یگانه دلیل اشتباه زرتشت شمرده نمی‌شود. چرا که او با نیت پاک و مصلحت جامعهٔ بشری چنین ابتکاری به خرج داده بود. اما مانند بسیار از اختراعات و اکتشافات و ابداعات خیرخواهانه بشر، به مسیر نادرست کشیده شد. بی شک قصد و غرض اقوام سامی هم از یکتاپرستی جنگ و کشت و کشتار نبوده، ولی دیدیم که یکتا پرستی ادیان توحیدی هم جز مصیبت حاصلی ببار نیاورد.
۴- در پرسش چهارم ایشان بنده را به نویسندهٔ معروف چکسلواکی جناب کافکا حواله داده و گفته‌ای از ایشان را ذکر کرده‌اند. به نظرمن، سخن ایشان بیشتر یک تعبیر شاعرانه است، نه پاسخ یک پرسش فلسفی. لذا نظر این نویسنده معروف برای من ارزشی ندارد.
۵- در پرسش پنجم، ایشان در رابطه میان زرتشت و یهود از منابع موثقی چون تاریخ طبری و انسیکوپدیا ایرانیکا نقل کرده‌اند که زرتشت یکتاپرستی را از آمیزش با پیامبران و عرفای یهود در بلخ آموخته است (جل الخالق»! من پاسخی به این پرسش ندارم. آنچه می‌دانم، پیامبر شریعت گذار یهود که موسی کلیم الله باشد، بعد از زرتشت ظهور کرده و یکتاپرست هم نبود. حال اشعیا نبی یا ارمیای نبی عزیز ما چطور به زرتشت یکتاپرستی را آموخته‌اند!! الله اعلم!
دکتر مقبوله گرامی در پایان همین پرسش پنجم، از من پرسیده‌اند:
دوست من, آقای معین زاده عزیز, با وجود چنین شباهتهای فاحشی, چگونه است که شما زرتشت را پیامبر نمیشمارید؟!
پاسخ این پرسش ایشان هم ساده است، زیرا پیامبر یعنی کسی که از جانب خدا برگزیده و به نبوت مبعوث شده باشد که دین یا شریعت خدا را بر پا دارد و تبلیغ و ترویج کند. زرتشت نه از جانب خدا برگزیده و نه به پیامبری مبعوث شده بود. او اهورا مزدا را با بینش و خرد خود یافته و دیدگاهش را نسبت به او برای ما مطرح کرده است. زرتشت نه نماد خدا را مانند موسی دیده بود، نه سخن او را شنیده بود، نه با او کباب بره خورده بود و نه به خوابش آمده بود. فرشته حامل وحی خدا هم به دیدار او نیامده بود. لذا او پیامبر نبود، بلکه بینشوری بود مانند من و دکتر میترا مقبوله که دیدگاهش را نسبت به جهان و هستی به دوستدارانش عرضه کرده بود.
۶- پرسش ششم ایشان در مورد معنی تورات که من نوشته بودم که یکی از معانی تورات قانون است. ایشان نوشته‌اند که واژه « توراه یا تورات» به زبان عبری به هیچوجه به معنای قانون نمی‌باشد، بلکه به معنای «آموزش» است.
پاسخ ایشان در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:‌« تورات نامی است که عبرانیان به قانون موسی می‌دهند». باتوجه به اینکه تورات نوشته‌های موسی است، پس یکی از معانی تورات، قانون است.
انجمن کلیمیان تهران هم در سایت خود در باره تورات چنین نوشته‌اند:
الف) «تورات»: تورا به معنای «شریعت» یا «قانون» و مهمترین قسمت تنخ است که از جانب خداوند مشه رینو به ما ابلاغ شده و متشکل از ۵ سفر(جلد) است. و آنها عبارتند از سفر پیدایش، سفر خروج، سفر لاویان، سفر اعداد، سفر تثنیه…..
۷- پرسش هفتم ایشان نوشتاری است بسیار طولانی که دکتر مقبوله گرامی، پای عرفان یهود ‌(کبالا/قبالا) را به میان کشیده و می‌خواهد آئین زرتشت و دین یهود را به نوعی به آن گره بزند. و بحث فلسفی ما را مرتبط به دریافت‌های اشراقی عارفان یهود بنماید، که به نظر من، نظریهٔ ارائه شدهٔ در بحث ما هیچ ارتباطی به عرفان ندارد. بعد هم دکتر مقبوله گرامی، مطابق معمول، ما را به صحرای کربلا می‌برد و داستان «یهود ستیزی» فرزانگان ایرانی را یاد‌آور می‌شوند. و پای چهار نفر از شخصیت‌های اندیشمند ایران، مانند دکتر رکن الدین همایون فرخ، مهندس جلال الدین آشتیانی، روانشاد شجاع الدین شفا، دکتر بهرام جاسمی را به میان می‌اورد که در گذشته با آنان به تبادل فکری پرداخته بود و اکنون هم نوبت تبادل فکری ایشان با من است..
و در نتیجه هم این پرسش را مطرح می‌کند که چرا همهٔ این عزیزان که همدوره هستند، ‌این چنین مصرانه انگشت تهمت بسوی ادیان سامی بخصوص آئین یهود و خدای یهود دراز نموده و با تمام قوا کوشیده‌اند، تمامی بدبختی‌ها و مصیبت‌های وارده را …. به گردن ادیان سامی و خدای یهود بیندازند…
به عبارتی سرکار دکتر مقبوله آسمان و ریسمان را به هم می‌بافند تا ثابت کنند‌ که هر کس سخن از عیب و ایراد ادیان توحیدی بگوید، این معنی را می‌دهد که یهود ستیز است، و شخص ایشان هم نه به عنوان یک اندیشمند آزاده، به رد نظرات آنان بپردازد، بلکه به عنوان وکیل مدافع اقوام سامی و دین یهود از حق و حقوق پایمال شدهٔ آنها دفاع می‌کند.
خوشبختانه ایشان در پایان بند هفتم نقد سوم خود، مرا از زمرهٔ یهودی ستیزان تبرئه کرده و به عبارتی کنار گذاشته‌اند. از اینرو حرفی دربارهٔ خودم ندارند. ‌اما در بارهٔ دو فرزانه عالیقدر کشورمان که هر دو از استادان مورد احترام من بودند و در قید حیات نیستند که پاسخگوی ایشان باشند، خود را موظف می‌دانم که از ایشان و یهود ستیز نبودنشان دفاع کنم. زیرا به باور من، هیچ یک از این دو فرزانه یهود ستیز نبودند.
یکی از افتخارات دوران فعالیت فرهنگی من، شاگردی دو تن از فرزاگان نامدار ایرانی است که ایشان از آنان نام برده است. نخستین این فرزانگان، زنده یاد مهندس جلال الدین آشتیانی است. شخصیتی که از محققین نامدار و سرشناس ادیان و مذاهب و عرفان است. آثار گرانبهای باقی مانده از این فرزانه بزرگ، او را در ردیف محققین معروف و سرشناس ادیان و عرفان ایران و جهان قرار می‌دهد. زنده یاد آشتیانی در چند جلد کتاب فاخر خود، با تیتر:
«ایده آل بشر، تجزیه و تحلیل افکار» با نام‌های « مدیریت نه حکومت»، «زرتشت – مزدیسنا و حکومت»، «تحقیقی در دین یهود»، «تحقیقی در دین مسیح» و «عرفان، بودیسم و جینیسم» و… بزرگترین و مستندترین تحقیق علمی را در بارهٔ ادیان و عرفان به زبان فارسی ارمغان فرهنگ ایران کرده است. آثاری که برای هر پژوهشگر ایرانی مطالعهٔ آنها ضروری است. من از زمانی که شروع به مطالعهٔ فلسفه، دین، عرفان و سیر تحولات تاریخی این نهادها کردم، تا زمانی که زنده یاد سلامت بودند، چه توسط تلفن و چه به صورت مکاتبه با ایشان در تماس بودم. بخش بزرگی از دانش دینی و عرفانی من هم حاصل آموخته‌هایم از کتب گرانبهای ایشان است.
از اینرو، به جرأت می‌توانم بگویم که زنده یاد آشتیانی یکی از پژوهشگرانی است که با بیطرفی و بدون حب و بغض در باره ادیان و عرفان تحقیق کرده است. من که در عرصهٔ تحقیق، در حد یک دانش‌آموز کوچک محسوب می‌شوم،‌ کوچکترین اثری از یهود ستیزی در نوشته‌های استاد جلال الدین آشتیانی ندیده‌ام. و باورم هم این است که بسیاری از پژوهشگران نیز در این باره با من هم رأی باشند. نام و یادش گرامی باد.
دومین شخصیتی که ایشان را هم از جملهٔ استادان بزرگ خود می‌دانم، زنده یاد استاد شجاع الدین شفا است. من با نوشته‌های زنده یاد، مانند بسیار از همنسلانم در زمان نو جوانی آشنا شدم. زمانی که ترجمهٔ دلنشین ایشان از کتاب «نغمه های شاعرانه لامارتین» در ایران منتشر و از طرف جوانان دست به دست می‌گشت. در خارج از کشور هم آثار روشنگرانهٔ ایشان را مانند بسیاری از ایرانیان با علاقه می‌خواندم، بی آنکه شانس دیدار و آشنائی حضوری با ایشان را داشته باشم.
بعد از انتشار دومین کتابم «آنسوی سراب» به تصادف در منزل دوست زنده یادم، دکتر آبتین ساسانفر، شانس دیدار ایشان را پیدا کردم و از آن روز به بعد تا زمان درگذشت استاد همیشه در کنارشان بودن و به قول قدیمی‌ها، عصای دست استاد بودم که قدر و منزلتش برایم بسیار گرامی بود.
استاد شجاع الدین شفا در سه دورهٔ زندگی خود، همیشه یکی از شخصیت‌های برجستهٔ زمانهٔ خود بود. چه دورانی که آثار بزرگان فرهنگ ادب جهان را به فارسی ترجمه می‌کرد، چه دورانی که معاون فرهنگی دربار شاهنشاهی بود و چه دوران بعد از انقلاب که یکی از نخستین پیشگامان و پرچمدار «حرکت روشنگری عصر جدید ایران» بودند که بزرگترین و کارسازترین جنبش فرهنگی ایرانیان بشمار می‌رود.
آثار منتشر شدهٔ استاد نشاندهندهٔ تلاش بی وقفه او در بیداری و آگاهی ایرانیان بود. از عجایب روزگار اینکه خود استاد در سرآغاز کتاب فاخر«تولدی دیگر» خود، در صفحه ۵۲ به صراحت نوشته است که من خود هیچ نظری ندارم و هر چه نوشته‌ام، همه نوشته‌های پٰژوهشگران و محققین سرشنان ایران و جهان است که گردآوری کرده در اختیار علاقمندان گذاشته‌ام. عین عبارت استاد (من جز در موارد ضروری دخالتی نکرده‌ام، برداشت خاصی را نیز ارائه نداده‌ام، زیرا هر گونه نتیجه گیری از آنچه نقل شده است…در صلاحیت خود خواننده کتاب می‌دانم.)
به عبارت دیگر اگر هم از دید دکتر مقبوله رگه‌هائی از یهود ستیزی در این کتاب دیده شود، نظر و گفتهٔ محققین و پژوهشگران مشهور جهان است که در کتابشان آمده و استاد ما آن را نقل کرده‌ است. با این باورکه «نقل کفر، کفر نیست»، ازینرو، گناهی به گردن استاد شفا نباید گذاشت.
پاسخ خود را به نقد سوم سرکار دکتر مقبوله با سپاس صمیمانه از ایشان، بپایان می‌برم که مرا بیاد دو تن از استادان بزرگوارم انداخت که به کوتاهی یادی از ایشان شد که شخصیت‌های بزرگ فرهنگی کشورمان بودند.
پاریس- پانزدهم خرداد ماه ۱۳۹۹
هوشنگ معین زاده

ثبت‌نام دوره‌های خانه‌داستان چوک شروع شد

دوره‌های داستان‌نویسی، ویراستاری، اسطوره‌شناسی، تولید محتوا، فیلمنامه‌نویسی، نمایشنامه‌نویسی، نقد ادبی، داستان‌نویسی نوجوان، شعروترانه

صدوهجدهمین ماهنامه ادبیات داستانی چوک- خردادماه سال ۹۹
برای دانلود تمامی شمارگان این ماهنامه ها و فصلنامه ها به سایت مراجعه کنید
www.chouk.ir

بانک مجموعه داستان چوک شامل حدود ۵۰۰ داستان و داستانک است که طی ۱۴ سال فعالیت اعضای کانون فرهنگی چوک انجام گرفته و در ۱۱۲ شماره ماهنامه ادبیات داستانی چوک منتشر شده است. حالا در قالب یک مجموعه داستان تقدیم شما علاقمندان می شود. برای دوستان خود هم ارسال کنید. بی‌نظیر در تاریخ ادبیات داستانی…
از اینجا دانلود کنید
http://www.chouk.ir/download-mahnameh/15989-500.html
چوک» نام پرنده‌ای است شبیه جغد که از درخت آویزان می‌شود و پی‌درپی فریاد می‌کشد»
داستان ایرانی

داستان خارجی

نقد رمان«می‌تراود مهتاب»

یادی از «آوادیک آساهاکیان»

نگاهی به کتاب «اوراد نیمروز»

نقدی بر کتاب «در انتظار بربرها»

نگاهی به رمان «کافکا در کرانه»

خلاصه اسطوره«شورش گیگانتها»

نگاهی به داستان «پاسو دل نورته»

نگاهی دیگر به رمان «ناتور دشت»

یادداشتی بر کتاب «مردی به نام اوه»

یادداشتی بر رمان «باشگاه مشت زنی»

نگاهی دیگر به رمان «برادران کارامازوف»

معرفی برنده جایزه نوبل«رودیارد کیپلینگ»

استراتژی ساخت داستان کوتاه «شما دکترید»

نگاهی به نمایشنامه «زنانی که همه یکدیگرند»

یادداشتی برداستان «یورش ددوم به نانوایی»

کتاب خطاهای نویسندگی و تجربیات نویسندگی

یادداشتی بر فیلم «پل جاسوسان»؛ «پلتفرم»؛ «۲۳ نفر»

نگاهی به مجموعه داستان «دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم»

مقاله «بررسی روانشناسانۀ خلاقت و ارتباط آن با نویسندگی»

این شماره همراه با: آوادیک آساهاکیان، مریم رضاپور، منصور علیمرادی، سوری رحیمی، امیررضا بیگدلی، ندا ولی پور، مهدی هزار، رزا جمالی، شیما منفرد مجد، فرشته مولوی، جاوید ثابتی، سیده سارا مرادی، رضا مهریزی، سمانه کبیری، بنیامین نوری محمدعلی وکیلی، مهدی جعفری، پریسا ابراهیم‌زاده، حسین برکتی، سمیه آمارلویی، مژگان دقیقی، کیمیا فروتن، گیتا بختیاری کتایون بختیاری، فردریک بکمن، رودیارد کیپلینگ ، رودیارد کیپلینگ، ج.د. سالینجر، ج.م. کوتسی، ریموند کارور، فئودور داستایفسکی، چاک پالانیک، خووان رولفو، هاروکی موراکامی، استیون اسپیلبرگ، گالدر گازتلو اوروتیا، بن لوری، شرلی جکسون جان کولیر، ولفگانگ ایزر، سعادت حسن منتو، اشقاق احمد، غسان کنفانی، اکلساندر چودسکو، دورتی پارکر

سردبیر: مهدی رضایی
مشاور: حسین برکتی

هیئت تحریریه

تحریریه بخش داستان

بهاره ارشدریاحی (دبیر بخش نقد، مقاله، گفتگو) فرزانه ولی‌زاده (دبیر بخش داستانک) گیتا بختیاری (دبیر بخش داستان) ریتا محمدی، غزال مرادی، شهناز عرش‌اکمل، محمود خلیلی، مصطفی بیان، سعید زمانی، مرتضی غیاثی، سیدعلی موسوی ویری، آنی هوسپیان، مرتضی فضلی، زهرا فرازاندام

تحریریه بخش ترجمه

پونه شاهی (دبیر بخش ترجمه)، اسماعیل پورکاظم سمیرا گیلانی، امیر بنی‌نازی، محمد عابدی، مریم نفیسی‌راد، حانیه دادرس

تحریریه بخش سینما و تئاتر

پیام پاک‌باطن، میلاد پرنیانی، فرنوش رضایی درجی

فعالیت های گسترده سیزده ساله کانون فرهنگی چوک و موسسه فرهنگی هنری خانه داستان چوک در یک نگاه، خانه داستان چوک، پایگاه فرهیختگان www.chouk.ir
شبکه تلگرام کانون فرهنگی چوک
telegram.me/chookasosiation
سایت آموزشی داستان نویسی و ویراستاری، اسطوره شناسی، تولید محتوا، داستان نویسی نوجوان و فیلمانه خانه داستان چوک
www.khanehdastan.ir
کارگاه های رایگان داستان و فلسفه در خانه داستان چوک
http://www.khanehdastan.ir/fiction-academy/free-meetings
دانلود ماهنامه‌های ادبیات داستانی چوک و فصلنامه شعر چوک
www.chouk.ir/download-mahnameh.html
دانلود نمایش صوتی داستان چوک
www.chouk.ir/ava-va-nama.html
نخستین بانک مقالات ادبی، فرهنگی و هنری چوک
www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/11946-01.html
فعالیت های روزانه، هفتگی، ماهیانه، فصلی و سالیانه کانون فرهنگی چوک
www.chouk.ir/7-jadidtarin-akhbar/398-vakonesh.html
بانک هنرمندان چوک صحفه ای برای معرفی شما هنرمندان
www.chouk.ir/honarmandan.html
اینستاگرام کانون فرهنگی چوک
instagram.com/kanonefarhangiechook
بخش ارتباط با ما برای ارسال اثر
www.chouk.ir/ertebat-ba-ma.html
گزارش همایش روز جهانی داستان و تقدیر از استاد ر. اعتمادی
www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/15501-2019-02-14-22-43-17.html
گزارش و عکس‌های همایش«روزجهانی داستان » و تقدیر از «جمال میرصادقی»
www.chouk.ir/7-jadidtarin-akhbar/1115-2012-01-07-06-26-37.html
گزارش همایش «روزجهانی داستان» و تقدیر از «قباد آذرآیین»
www.chouk.ir/download-mahnameh/7-jadidtarin-akhbar/12607-2016-02-18-11-32-59.html
گزارش و عکس‌های همایش «روز جهانی داستان» و مراسم تقدیر از «فریبا وفی»
www.chouk.ir/download-mahnameh/7-jadidtarin-akhbar/13838-fariba-vafi.html
گزارش همایش «روز جهانی داستان کوتاه» با تقدیر از «ژیلا تقی‌زاده»
www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/14848-2018-02-12-08-31-27.html
گزارش همایش «روز جهانی ترجمه» و مراسم تقدیر از «مریوان حلبچه‌ای»
www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/14501-translate-day.html
گزارش همایش «روز جهانی ترجمه» و تقدیر از «محمد جوادی»
http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/15320-2018-10-12-15-57-07.html
گزارش جلسات ادبی- تفریحی کانون فرهنگی چوک
http://www.chouk.ir/download-mahnameh/7-jadidtarin-akhbar/12607-2016-02-18-11-32-59.html
کارگروه ویرایش ادبی چوک
http://www.khanehdastan.ir/literary-editing-team
کارگروه تولید محتوا
http://www.khanehdastan.ir/content-creation-team

صفحه ویژه مهدی رضایی، نویسنده، محقق و مدرس دوره ادبیات داستانی
http://www.chouk.ir/safhe-vijeh-azae/50-mehdirezayi.html


کانون فرهنگی چوک تریبون همه هنرمندان و حامی همه انجمن ها و کانون های فرهنگی است.این ایمیل توسط گروه گوگل کانون فرهنگی چوک برای شما ارسال شده است مدیران سایت ها و انجمن ها می توانند ازطریق این گروه گوگل به صورت
هفتگی یا ماهیانه فعالیت های کلی و آثار منتشر شده درسایت را به هزاران نفر اطلاع رسانی کنند . همچنان اطلاع رسانی ایمیل های فردی و وبلاگی قابل تایید
نیست از ارسال چنین ایمیل هایی خودداری بفرمایید

برای لغو ثبت نام در این گروه، یک ایمیل ارسال کنید به
stop4story+unsubscribe@googlegroups.com

آدرس سایت کانون فرهنگی چوک
www.chouk.ir
mehdi_rezayi_mehdi@yahoo.com
info@chouk.ir
chookstory@gmail.com
مهدی رضایی

‏این پیام را به خاطر این دریافت کردید که برای مبحثی در گروه «کانون فرهنگی چوک» در ‏گروه Google ثبت‌نام شده‌اید.
جهت لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل از آن، ایمیلی به stop4story+unsubscribe@googlegroups.com ارسال کنید.
برای مشاهده این گفتگو در وب از https://groups.google.com/d/msgid/stop4story/988830b4-e3ad-cd9f-e308-2c84a5ce7ac1%40chouk.ir بازدید کنید.

خاطرات داریوش آشوری از سازمان برنامه و بودجه زمان شاه

مقدمه
داریوش آشوری را اگرچه همه به کوشش‌ها و پژوهش‌های فلسفی و آثار درخشانش در زبان‌شناسی و ترجمه می‌شناسند اما شاید بسیاری ندانند که او دانش‌آموخته‌ی حقوق و اقتصاد است و پانزده سال از عمرش را در سازمان برنامه و بودجه سپری کرده است. آنچه در پی می‌آید پیاده‌شده و ویراسته‌ی گفتاری از اوست که در آن از تجربه‌‌ها و خاطره‌های‌اش در سازمان برنامه و بودجه،‌ در دهه‌های ۴۰ و ۵۰، برای تحریریه‌ی میهن روایت کرده است؛ روایتی که می‌تواند بخشی از پاسخ به این پرسش باشد که چرا سلطنت پهلوی ناکام و ناتمام ماند و به‌رغم شعارها و رؤیاهای آن دوران، توسعه‌ی اقتصادی در کشورمان به سرانجامی نرسید.

در سالهای نخست دهه ۵۰ و بعد از جنگ اعراب و اسراییل، قیمت نفت ناگهان جهش کرد و از بشکه‌ای ۱دلار به ۴دلار و سپس تا ۱۲ دلار هم رسید. در آن دوره که دولت‌های عربی مدتی از فروش نفت خودداری کردند، ایران در این تحریم شرکت نکرد و همچنان نفت می‌فروخت. و این زمینه‌ای شد برای برآورده شدن خواسته‌ی شاه ایران برای بالا بردن بهای نفت خاورمیانه و اوپک.

شاه از دوران جوانی این ایده را در سر داشت که با بالا بردن درآمد نفت می‌توان ایران را صنعتی و مدرنیزه کرد. و این ایده‌ای بود که دیگران، از جمله دکتر مصدق و یاران‌اش هم، به آن توجه نداشتند. مصدق و مصدقی‌ها تنها در پی استقلال سیاسی کشور و بیرون آوردن آن از زیر نفوذ بریتانیا بودند. سرانجام، شاه که در دهه‌ی چهل در اوپک نفوذ زیادی پیدا کرده بود قهرمان داستان بالا بردن بهای نفت شد تا به جایی که کشورهای صنعتی غرب را ناراحت ونگران کرد. زیرا بالا رفتن قیمت نفت بهای تمام شده‌ی کالاها‌ی صنعتی‌شان را بسیار بالا می‌برد.

در همین دوره، یعنی نیمه‌ی اول دهه‌ی پنجاه، با جهشِ درامد نفت، شاه دستور داد اعتبارات برنامه‌ی پنجم را دو برابر کنند. سازمان برنامه و بودجه که دو دهه پیش‌تر (سال۱۳۲۷) تاسیس شده بود، برای اجرای پروژه‌های توسعه‌ بر درآمد نفت تکیه داشت و برنامه‌ی چهارم را هم با بودجه‌ای محدود، اما با مدیریت درست به‌خوبی پیش برده بود. اما در نیمه‌ی برنامه‌ی پنجم ناگهان اعتبارات برنامه‌ی توسعه، همچنین بودجه‌ی تمام دستگاه‌های دولتی جهشی افزایش یافت، به‌ویژه بودجه‌ی ارتش، که شاه به بالا بردنِ قدرت آن توجه خاصی داشت. هویدا، نخست‌وزیر وقت، عکس معروفی دارد که در آن، در سال۱۳۵۳، کیف خود را که بودجه‌ی تازه‌ی دولت در آن است، برای خبرنگاران بالا گرفته و به مجلس می‌رود تا بودجه‌ی جدید را با تیتر «باز هم بیشتر» به تصویب برساند. و این پیشامد در جریان برنامه‌های توسعه در ایران چرخشگاه تازه و بزرگی بود.

و اما، کسی در میان کارشناسان درجه‌ی یک دولت از بابت این تصمیم شاهانه دل‌خوش نبود. و او الکساندر مژلومیان، جوانی از ارامنه‌ی ایرانی، بود که با گسترش تشکیلات مدیریت‌های سازمان برنامه در همان سال‌ها، با حمایت صفی اصفیا، رئیس سازمان برنامه، از ریاست دفتر برنامه‌ریزی به معاونت سازمان در بخش برنامه‌ریزی رسیده بود. او سال‌ها رئیس من هم بود و، در واقع، مرا هم زیر پر و بال خود داشت و کاری به کار من نداشت تا من در همان اداره به کارهای شخصی فکری و قلمی خود برسم. من و دوستان دیگر این رئیس مهربان و دوست خودمان را آلکس صدا می‌کردیم. آلکس مردی بود باهوش، شریف، مهربان، و اقتصاددانی برجسته، همچنین خوش‌قد و بالا. خلاصه، همه‌ی حُسن‌های ظاهر و باطن را با هم داشت. شاید او تنها کسی بود در دستگاه مدیریت کشور که با تحلیل درست از پی‌آمدهای تصمیم شاهانه برای یک‌شبه دو برابر کردن بودجه‌ی دولت سخت نگران شده بود. در سال‌های نیمه‌ی دهه‌ی پنجاه، دو-سه سالی پیش از انقلاب، بارها در گفت و گوهای دونفره‌مان او را سخت نگران آینده‌ی کشور می‌دیدم. او، در مقام معاون برنامه‌ریزی سازمان برنامه، در شورای‌عالی اقتصاد نسبت به افزایش ناگهانی اعتبارات و سرریز بی‌حساب پول به اقتصاد کشور هشدار داده و پیش‌بینی شگفت‌انگیزی کرده و گفته بود که، «این پول‌ها پا در می‌آورند، به خیابان می‌آیند، و انقلاب می‌شود». مرادش این بود که جهش یکباره‌ی اعتبارات و پاشیدن پول در جامعه، با بالا بردنِ انفجاری چشم‌داشت‌های مردم و ایجاد فسادِ اداری و اجتماعی، همه‌چیز را به خطر می‌اندازد.

این را جامعه‌شناسانی که درباره‌ی مکانیسم انقلاب‌ها مطالعه کرده‌ اند هم گفته‌اند که انقلاب‌ها وقتی رخ می‌دهند که مردم انتظار دارند زندگی‌شان بهتر شود. وقتی ببینند بهتر نمی‌شود و می‌بازند انقلاب نمی‌کنند. به گمان من هم، در جوار علت‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی که در تحلیل ماجرای انقلاب ایران باید در نظر گرفت، یکی از علت‌های اصلی هم همین سیاستی بود که رشد اقتصادی‌ ایران را سخت به پترودلار گره زده بود. شاه تصورش این بود که با امکان مالی می‌شود توسعه‌ی اقتصادی را خرید و از جنبه‌های دیگر مسأله غافل بود.

شاه وقتی نتوانست از آلمان یا امریکا کارخانه‌ی ذوب آهن بخرد، به سراغ روس‌ها رفت. و چند سال بعد با بالا رفتنِ شگرفِ درآمد نفت، برای ابراز وجود در برابر اروپایی‌ها و گرفتن انتقام از آن ناکامی، ۲۵ درصد از سهام کارخانه‌ی کروپ آلمان را خرید. این کارخانه نماد صنعت فولاد آلمان در جهان بود و روزگاری در جهان صنعتی همتا نداشت. و شاه می‌خواست عقده‌ی تاریخی نبودِ صنعت فولاد در ایران را با خرید این صنعت از شوروی و دهن‌کجی به آلمانی‌ها با این خرید، تسکین دهد.

و اما، در ژوئیه‌ی ۱۹۷۴، همان زمان که شاه بخشی از سهام کارخانه کروپ آلمان را خریده بود، بر روی جلد شماره‌ای از مجله‌ی آلمانیِ اشپیگل عکسی از او با عینک دودی بر چشم چاپ شده بود با نقشی از دودکش‌های کارخانه‌ی کروپ افتاده بر شیشه‌های عینک. تیترِ پشت جلد هم این بود: «ایرانیان می‌آیند» (Die Perser kommen). این تیترِ پُرکنایه را از سرآغاز نمایشنامه‌ی ایرانیان به قلم آیسخولوس (همان آشیل، به زبان فرانسه) درباره‌ی حمله‌ی خشایارشا به یونان وام گرفته بودند. و این کم و بیش همان زمانی بود که شاه شروع کرده بود به انتقاد از غربی‌ها و پروراندن رؤیای «تمدنِ بزرگ» برای ایران و برگزاری جشن‌های کذایی دو هزار و پانصد سالگی امپراتوری ایران.

یک مرد لهستانی که به عنوانِ مأمور از طرف سازمان ملل مدتی در سازمان برنامه در بخش ما، «بخش نیروی انسانی» بود، هرهفته مجله‌ی اشپیگل را می‌خرید و با خود به اداره می‌آورد. من هم که در آن روزگار، به هوای ترجمه‌ی آثار نیچه، در انستیتو گوته‌ی تهران زبان آلمانی می‌خواندم، مجله را از او می‌گرفتم و تکه‌هایی از آن را می‌خواندم. در همان شماره که از «ایرانیان می‌آیند»، در حقیقت، با نیش و کنایه و تمسخر یاد شده بود، مقاله‌ای هم در باره‌ی برنامه‌ی توسعه‌ی اقتصادی در ایران بود که بسیار برای‌ام جالب بود. عنوان‌اش بود: «پرشِ بزرگ با پای لنگ» (Die grosse Sprung mit lahmen Fuss). در این مقاله، به دلیلِ نبودِ زیربناهای لازم برای توسعه‌ی صنعتی و آشفتگی دستگاه اداری کشور و دیگر عوامل، روند توسعه و صنعتی شدن ایران را ناکام ارزیابی کرده بود. درسرمقاله‌ی مجله هم سردبیر، با طعنه وکنایه، به سخن شاه اشاره می‌کرد که در مصاحبه با اشپیگل گفته بود که «قصد ما از خرید سهام کروپ فقط شراکت با شما ست نه انتقام‌جویی». به گمان‌ام طعنه‌ی وی به عقده‌های «جهان سومی» شاه اشاره داشت که می‌خواست با پاشیدن پول نفت، با طرحی شتابناک، در طول ده-پانزده سال از یک کشور جهان سومی، بنا به تبلیغات آن زمان، پنجمین قدرتِ صنعتی و نظامیِ جهان را بسازد!

تجربه‌ی دیگران
به نظر من، برای فهم علتِ شکستِ پروژه‌ی شاه برای ساختنِ «ایران نوین» می‌باید به این نکته‌ی روشن توجه کرد که نمونه‌های فراوان دارد. و آن این که، در همه کشورهای نفت‌خیزِ توسعه‌نیافته، از ونزوئلا و مکزیک در قاره‌ی امریکا بگیرید تا لیبی و الجزایرو نیجریه در قاره‌ی افریقا، و عربستان و ایران و اندونزی در قاره‌ی آسیا، یک کشور نداریم که با درامد نفت به معنای واقعی کلمه صنعتی و مدرن شده باشد آنچنان که ژاپن و کره جنوبی و چین صنعتی شدند و یا حتا هند که دارد صنعتی می‌شود. چون اساس کار رشد اقتصادی و توسعه‌ی صنعتی بر بسیج نیروی کار، دانش‌آموزی و انضباط بخشیدن به آن است.

ژاپن اولین تجربه‌ی بزرگ صنعتی کردن یک کشور و نهادنِ بنیانِ دولت-ملت مدرن در قاره‌ی آسیا، با دست خالی، بدون داشتن منابع طبیعی کارساز برای صنعت، از همین راه رفت. کاری که چین در این چهل سال کرد هم همین بود. ژنرال‌های فرمانروا بر کره و تایوان و سیاست‌مداری که سنگاپورِ به آن کوچکی را به این توان اقتصادی شگفت، رساند، از راه بسیج سراسری نیروی کار و انضباط بخشیدن به آن و ایجاد نهادهای آموزشیِ سختگیر و زیربناهای ضروری برای اقتصاد مدرن به این هدف‌ها رسیدند.

«مدرنیته بسیج سراسری است»، این عبارتی ست از ارنست یونگر، فیلسوف آلمانی، که مارتین هایدگر هم درباره‌اش حرف می‌زند. بسیج سراسری به این معناست که همه باید بیایند در خدمت ساختار سیاسی دولت مدرن و اقتصاد صنعتی مدرن و آموزش ببینند و سازمان یابند و رده‌بندی شوند. این استخوان‌بندی جامعه‌ی مدرن است.

لزومی ندارد که مردم با رضایت و یکدلی با دولت پروژه‌ها را به انجام برسانند. اما لازم است، با زور هم که شده، در خدمت این سیستم باشند. تمامی تجربه‌ی بر پا کردن اقتصاد و جامعه‌ی صنعتی در اتحاد جماهیر شوروی و چین بر أساس همین «بسیج سراسری» به‌زور و از جمله با اردوگاه‌های کار اجباری بود. چهل سال پیش اگر به آمریکا می‌رفتید می‌دیدید که در فروشگاه‌ها کالایی از نوع پوشاک مارک کره‌ای یا چینی دارند و رفته-رفته به کالاهای دیگر، به‌ویژه کالاهای الکترونیک رسید. چنین توان و امکاناتی با بسیج نیروی کار با انضباط و مدیریت با أراده و درست، و نیز نهادهای کم و بیش سالم و درست اداری و صنعتی با روحیه‌ی ملی ممکن است.

باری، رسیدن به پای کشورهای صنعتی بزرگ حسرت همه‌ی مردمانی ست که دورانِ انقلابِ صنعتی را نگذرانده‌ اند؛ حتی کشورهای اروپای شرقی. چون انقلاب صنعتی ابتدا در چند کشور رخ داد، نخست در انگلستان و فرانسه و آلمان و سپس دامنه‌اش به کشورهای اسکاندیناوی و کم و بیش به اروپای شرقی کشید. در روسیه هم پتر کبیر أراده کرده بود که روسیه را مدرنیزه کند. به کارخانه‌ی کشتی‌سازی در هلند رفت و آستین‌های‌اش را بالا زد تا کشتی‌سازی را یاد بگیرد. البته در این تجربه نیروی کار در زیر فشار دولت و نظام صنعتی ناگزیر باید بارِ کارِ سخت و انضباط سخت را بکشد.

اما، برای مثال، ونزوئلا را ببینید که با درآمد نفتی بالا و جمعیت کم با پوپولیسم هوگو چاوز و جانشین‌اش به چه رسوایی‌ و فروپاشیدگی‌ای افتاده است. چون درآمد نفت با مناسبات رانتی در جامعه‌ای که با منطق جامعه‌ی صنعتی آشنا نشده و خو نگرفته است، توسعه نمی‌آورد، بلکه فسادِ دزدی و غارت می‌زاید. حاصل تصوری که همتای ایرانی چاوز، احمدی‌نژادِ پوپولیست، هم داشت همین بود. او می‌خواست، به تعبیر خودش، با «آوردن پول نفت بر سر سفره‌ی مردم» مردم تهیدست را راضی کند. اما در این سیاست گداپروری، که بنیان کار اجتماعی و اقتصادی جمهوری اسلامی و در کل آخوندها ست، هیچ فهمی از جامعه‌ی مدرن و سیاست‌های توسعه وجود ندارد.

رؤیای ملوکانه
در تجربه‌ی ایران، اما، شاه گمان می‌کرد با داشتن پول نفت، در چنگ داشتن تمامی قدرت، و با صدور فرمان همه چیز همان می‌شود که او می‌خواهد. چنانکه ژوزف استالین هم درباره‌ی اداره‌ی امپراتوری خود همین طور فکر می‌کرد. علی خامنه‌ای هم درباره‌ی آیین کشورداری همین طور فکر می‌کند. و حاصل کار این هر سه مثالِ بر پا کردنِ «جامعه‌ی آرمانی» در پیش چشم ما ست. البته باید توجه داشت که مشکل سیاست توسعه‌ی شاه پول پاشیدن نبود و بس. مشکل‌های دیگر هم بود. در دوران توسعه‌ در ایران، به رهبری شاه، البته نهادهای استوار اقتصادی مدرن هم پایه‌گذاری شد، از بانک اعتبارات صنعتی گرفته تا واحدهای بزرگ صنعتی مثل ارج، آزمایش، کفش ملی و گروه بهشهر که همگی از پدیده‌های مهم آن دوره اند. اما مشکل این بود که شاه نمی‌توانست مدیریت آن‌ها را از قدرت خود مستقل ببیند. می‌خواست که همگی تحت فرمان‌اش باشند. مثلا، ناگهان دستور می‌داد مزد کارگران باید فلان‌قدر باشد یا عیدی کارگران باید به فلان صورت پرداخت شود. کارگران هم ناگهان برمی‌خاستند و اجرای «فرمان اعلیحضرت» را از کارفرما مطالبه می‌کردند. بازتاب این حرف‌ها در بازار فشار تورمی بزرگی ایجاد می‌کرد. نتیجه این شد که صاحبان تجربه‌های بزرگی مثل برادران لاجوردی در گروه بهشهر و دیگران، کارخانه‌هاشان را به گرو به بانک‌ها بسپارند و پول‌‌ها را به خارج از کشور ببرند. سرمایه امنیت حقوقی و سیاسی می‌طلبد که با اوامر شبانه‌روزی شاهانه ناسازگار بود.

کسانی که گمان می‌کند کشور در آن دوران چهارنعل به سوی توسعه می‌تاخت اما دخالت دیگران یا نادانی «روشنفکران» نگذاشت به هدف برسد، شاید نمی‌دانند که توسعه‌ی مصرف و پخش پول در یک جامعه‌ی توسعه‌نیافته نمی‌تواند توسعه‌ی واقعی، یعنی جامعه‌ی صنعتی مدرن، بسازد. مشکل شاه در فهم منطق پیچیده‌ی توسعه و روش‌های آن بود. در مدت کوتاهی مصرف در ایران چنان بالا رفته بود و سفارش‌ها به خارج چنان کلان شده بود که کشتی‌هایی که بار به بندرهای ایران می‌آوردند، به علت نبودن زیرساخت‌های کافی برای تخلیه، ماه‌ها در بنادر می‌ماندند و از دولت غرامت‌های سنگین می‌گرفتند.

در نیمه‌ی دوم سال ، با پدیدار شدنِ بحران‌ها،١٣۵۶ در سازمان برنامه به همه‌ی مدیریت‌‌ها، از صنعت و کشاورزی تا آب و برق و جز آن‌ها، دستور داده بودند که وضع کشور را در هر رشته‌ای گزارش کنند. آلکس مژلومیان این ارزیابی‌ها را به من سپرد تا نظرات کارشناسان را منظم و خلاصه و جمع‌بندی کنم. داده‌های آنها آینده را تاریک نشان می‌داد. همین را نوشتم و او برای مجیدی، رئیس سازمان برنامه، فرستاد. ولی مجیدی گفته بود که: «حالا کی می‌تواند این را ببرد پیش اعلیٰحضرت؟» یعنی کسی جرأت نداشت واقعیت‌ها را به شاه بگوید. کسی نمی‌توانست بالای حرف شاه حرفی بزند. چون خودش را دارای چنان دانشی می‌دانست که در برابرش بقیه یا جوان نادان بودند یا پیر خرفت. او هم، مانند همه‌ی دیکتاتورها، تنها کسانی را دور و بر خود نگاه می‌داشت که چاکرانه «اوامر ملوکانه» را بپذیرند.

روزی یکی از مدیران سازمان برنامه و بودجه از من دعوت کرد که به مدیریت او بروم و کارشناسِ آن بخش‌ باشم. به طعنه به او گفتم، «ما که کارشناس نیستیم؛ همگی کمک‌کارشناس ایم. کارشناس اصلی اعلیحضرت ‌اند و هر چه ایشان بفرمایند باید انجام دهیم.» و او با این گستاخی دیگر آن دعوت را تکرار نکرد.

این‌ها همه در حالی بود که سطح کارشناسی در سازمان برنامه و بودجه بالا بود و روی هم رفته سازمان سالمی بود و می‌توانست مغز توسعه در ایران باشد. اما در نهایت مجموعه‌ی سیستم که می‌بایست بر محور فرمایشات ملوکانه اداره ‌شود چنین اجازه‌ای نمی‌داد. برای نمونه، پروژه‌ی تولید برق از انرژی اتمی را به مدیریت انرژی در سازمان برنامه فرستادند تا در آن جا از نظر صرفه‌ی اقتصادی بررسی شود. کارشناسان، پس از مطالعه و برآورد هزینه‌های چنان طرحی، گفتند که ایران با این‌همه منابع نفت و گاز چه نیازی به انرژی اتمیِ پرخرج دارد؟ اما شاه به این جور نظرهای کارشناسانه اعتنایی نداشت و به دنبال سوداهای بلندپروازانه‌ی خود بود.

در دهه‌ی ۱۹۷۰، با نظر به پیشرفت‌های چشمگیر توسعه در ایران در زمینه‌های گوناگون، شاه از سازمان برنامه و بودجه خواست که از تیم تحقیقاتی دانشگاه استنفورد دعوت کنند تا چشم‌انداز جهش اقتصادی ایران را ارزیابی کنند. این کاری بود که این تیم تحقیقاتی در ژاپن هم انجام داده بود. ماجرا از این قرار بود که- اگر در باب تاریخ آن به خطا نرفته باشم- در نیمه‌های دهه‌ی ١٩۵۰، دانشگاه استنفورد تیمی از کارشناسان، از اقتصاددان و کارشناسان تکنولوژی تا جامعه‌شناس و مردم‌شناس را به ژاپن فرستاد تا با جمع‌آوری داده‌ها آینده‌ی اقتصادی این کشور را پیش‌بینی کنند. پس از جمع‌بندی داده‌ها اعلام شد که ژاپن در آستانه‌ی جهش بزرگ اقتصادی ست. با توجه به رشد اقتصادی بالای ده در صد در ایران، شاه دوست داشت که همان تیم استنفورد به ایران بیایند و همان حرف‌ها را در باره‌ی آینده‌ی ایران بزنند. آنها هم آمدند و بررسی کردند، اما به این نتیجه رسیدند که جهش اقتصادی در ایران به جایی نمی‌رسد. شاه هم عصبانی شد و از سازمان برنامه خواست به مدعای این تیم پاسخ بدهند و سازمان برنامه هم، اگر درست به یادم مانده باشد، چنین کاری کرد.

در همین دوران در راهروهای سازمان برنامه و بودجه نمودارهایی به دیوار نصب شده بود که رشد اقتصادی ایران را با ژاپن می‌سنجید. این نمودارها نشان می‌دادند که رشد اقتصادی ژاپن در دو-سه دهه‌ی پس از جنگ جهانی دوم، که چشم دنیا را خیره کرده بود، تا ۱۹۹۵ رفته-رفته افت می‌کند. اما نمودار رشد اقتصادی فزاینده‌ی ایران، در قیاس با آن، نشان می‌داد که، به‌عکس، رشد اقتصاد ایران شتاب می‌گیرد و در سال ۱۹۹۵ از ژاپن جلو می‌زند. اما این‌ها همه، سرانجام داستانِ خواب شتر و پنبه‌دانه از آب درآمد که شاهد تکرار آن به صورتی دیگر در وضع کنونی ایران هستیم.

سرانجام، آنچه رئیس نازنین ما، آلکس مژلومیان، پیش‌بینی کرده بود رخ داد: پول‌های انباشته در کیسه‌ی بازاریان بر اثر رشد اقتصادی نمایان کشور، از راه ماشین تبلیغات مذهبی و بسیج توده‌ای از راه مسجدها، پا در آوردند و به صورت لشکر «مستضعفین» به خیابان‌ها آمدند. عبدالمجید مجیدی، رئیس وقتِ سازمان برنامه و بودجه در کابینه‌ی هویدا در خاطرات‌اش از کنفرانس سالانه اقتصادی در رامسر یاد می‌کند که کارشناسان اقتصادی همین هشدار را در حضور شاه مطرح کردند. او عصبانی شد و جلسه را ترک کرد. سپس مجیدی را احضار کرده و گفته بود که اگر کارشناسان از این حرف‌ها بزنند، «من درِ آن سازمان برنامه را گِل می‌گیرم.»

در نشستی، برای تهیه‌ی برنامه‌ی ششم، در سازمان برنامه، هنگامی که رشد پنج در صد برای کشاورزی مطرح شد، شاه دستور داد که این رقم هشت درصد باشد. این نمونه‌ای بود از «أوامر ملوکانه» برای توسعه که به نظر کارشناسان بکل بی‌اعتنا بود.

و اما، آلکس با آن که بعد از انقلاب به جرم معاونت سازمان برنامه برکنار و بی‌کار شد، ایران را ترک نکرد. و ده سالی می‌شود که «روی در نقاب خاک» کشیده است. سالیانی پیش برای دیدار دخترش، که در فرانسه درس می‌خواند، به پاریس آمده بود و او را دیدم. از پیش‌بینی درخشان‌اش در آن سال‌ها یاد کردم. فروتنانه گفت که، «من از این جور حرف‌ها زیاد زده بودم.» یادش به‌خیر.