خانه » هنر و ادبیات (برگ 42)

هنر و ادبیات

منع زنان از نواختن سرود ملی

اجرای ارکستر سمفونیک تهران در مراسم افتتاحیه‌ی مسابقات جام باشگاه‌های کشتی جهان، به سبب حضور نوازندگان زن لغو شد.

tehran_symphonyorchestra2015

ارکستر سمفونیک تهران بنا بود شنبه هفتم آذر با حضور در محل برگزاری مسابقات جام باشگاه‌های کشتی جهان، «سرود ملی ایران» را به همراه قطعه‌ای دیگر اجرا کند، اما به دلیل ممنوع اعلام شدن حضور نوازندگان زن، این گروه از اجرا بازماند.
«علی رهبری» – رهبر و مدیر هنری ارکستر، در این باره به خبرگزاری ایسنا گفته‌است که اعضای این ارکستر در داخل سالن ورزشی آزادی خود را برای اجرا آماده کرده بودند اما ۱۵ دقیقه پیش از زمان اجرا که «داشتیم برای اجرای سرود رسمی کشور آماده می‌شدیم، یک‌دفعه اعلام کردند که زنان نباید روی صحنه ساز بزنند.» او در ادامه افزوده‌است: « من از این اتفاق ناراحت شدم و گفتم امکان ندارد این اهانت را بپذیرم یا همه با هم اجرا می‌کنیم یا سالن را ترک می‌کنیم.»
در این میان اعضای ارکستر سمفونیک ساعتی را در اتوبوس منتظر می‌مانند تا شاید این مشکل با رایزنی مسولان حل شود، اما این امر هم میسر نمی‌شود و علی رغم تلاش‌های پوریا و رسول خادم در نهایت ارکستر نمی‌تواند به اجرای برنامه بپردازند.
علی رهبری با «خجالت‌آور»خواندن این رویه، گفته‌است: «زنان قرار نبود کار خاصی انجام دهند، فقط چند قطعه‌ مشخص را اجرا می‌کردند، چرا نباید آن‌ها بتوانند سرود رسمی کشورشان را اجرا کنند، آن‌ها خودشان ما را دعوت و در عین حال، به ما بی‌احترامی کردند.»
مدت‌هاست حضور نوازندگان زن به عنوان یکی از چالش‌های اصلی گروه‌های موسیقی به حساب می‌آید؛ پس از همخوانی، نوازندگی زنان نیز در بسیاری از شهرستان‌ها ممنوع شده بود، اما این برای نخستین بار است که در تهران هم چنین مانعی برای حضور نوازندگان زن پیش می‌آید.

بررسی کتاب جُستارها در زبان، ادب، و تاریخ فرهنگ پارسی | رضا اغنمی

مسعود میرشاهی

مسعود میرشاهی

جُستارها در زبان، ادب، و تاریخ فرهنگ پارسی
مؤلف : مسعود میرشاهی
ناشر: مهری
چاپ اول: مهر۱۳۹۴ – لندن

فهرست جستارها، پژوهش نویسنده دربارۀ فرهنکِ تاریخی ایران و درمجموع نگاه جالب وسنجیده به بخش های گستردۀ فرهنگ در منطقه و برخی اثرات نیک آن در دیگرنقاط جهان است. که باعشق وعلاقۀ ستودنی این اثر خواندنی را در۲۸۰ برگ برای مشتاقان فرهنگ پارسی و پارسی گویان تنظیم و منتشر کرده است.
نویسنده، نخستین برگ اثرش را با این یادآوری شروع کرده : «بازیافت های باستانشناسی گواه براین است که درفلات ایران از هزاره های هفتم پیش ازمیلاد ساخت جامعه وجود داشته است. آثاری که درغارهای کمربند، بستون، ورواسی خونجی؛ میرملاس وهمیان و . . . دیده می شوند نشانه ی نخستین ساخت خانواده درگستره ی ایران زمین دردوران بسیارکهن می باشد». همو با آوردن کشفیات بسیار در دیگرنقاط ایران، اطلاعات مستند مفیدی دراختیارخوانندگان قرار می دهد. بگویم که تصویرهای جالب و تماشائی از پوشاک گرفته تا پرتره ها ودیگراشیاء ظریف و زیبا مانند: «پوشاک بانوان ایلامی. پوشاک بانوی آمودریا، پوشاک خراسان. پوشاک بانوی مرودشت. درکنارش پرتره های الهه های مارلیک. پوشاک بانوان لرستان. پوشاک بانوان اشکانی. پوشاک بانوان در دل ایرانشهر، هاترا دردوره اشکانیان. پادشاه و شهبانوی مرو، پایان دورۀ اشکانیان و آغاز ساسانیان. بانوان در دوره ی ساسانی، موزانیک های بیشاپور. سنگ نگاره تاق بستان» و تابلوی زیبائی درشکل هندسی دایره با نام « دایره مروارید درتیسفون و در کنارش عکسی از دختر افغانی «درکُندز افغانستان»، البته در پوشاک و آرایش امروزی – اشاره و پلی بین دیروز و امروز با فاصله زمانی قرن ها – خواننده را چنان جذب و مسحور می کند که برای لذت بردن از تماشای آثارهنری و کم نظیر عصر کهن، خواندن و مطالعه متن را فراموش کرده وناخواسته رها می کند و سرگرم تماشای تصاویر می شود. پنداری دریک گالری سرگرم تماشای آثارهنری از هنرآفرینان بزرگ جهان ست. آثاری بسیار دلچسب، و مهمتر تکان دهنده فکر و اندیشه، خواه ناخواه هر اهل ذوقِ تماشاگر را وامیدارد درسکوت سنگین و مطلق خود فرو رود و با تحسین پاکی و صفا و سادگی صمیمیتِ گذشتگان و فراموش شده های تاریخ سر تعظیم فرو آورده ادای احترام کتد.

sd00+-9sd5fsdf

در برگ پنجاه پایان نخستین فصل است و به دنبالش منابع همین فصل. کارشایسته ای که نویسنده، زحمت خواننده ها را کم کرده و با نشان دادن منابع متن روایت هایش جلو کنجکاوی های برخی وسواسی ها را گرفته است. درفصل بعدی نویسنده، از دو ایرانی تبار یاد کرده که به قدیسین آئین مسیحیت درآمده اند. سرگذشت خواندنی آن دو را باعنوان: « دو شاهزاده مقدس پارسی در جنوب فرانسه» دربرگ های ۵۳ – ۵۸ شرح داده است. و سپس «کهن ترین نمایشنامه درباره ی ایرانیان پبشتاز سناریوی فیلم های ۳۰۰، و تولد یک امپراطوری است.
دراین فصل نویسنده ازفیلم «۳۰۰» که درسال ۲۰۰۶ درجهان پخش شد یاد کرده : «کاری از زاک سیندر وتولید استودیوئی دو کشورامریکا و انگلستان است که از روی داستان کارتونی «فرانک میلر» ساخته شده بود داستان فیلم درسال ۴۸۰ پیش از میلاد و درزمان خشایارشاه پادشاه هخامنشی می گذرد.» و سپس توضیخ می دهد که این فیلم خیالی ست وبنیاد تاریخی ندارد و به بهانه اینکه ایران وآمریکا راه های سازش را بسته اند، این فیلم ساخته شده شاید وسیلۀ گشایشی درحل این مشکل باشد. پس از آن فیلم : « تولد یک امپراطوری توسط “نوام مورو” ساخته شده و امسال (۲۰۱۴) به روی پرده آمد. داستان فیلم، بگونه ای فشرده است داریوش درجنگ با یونانی ها کشته می شود ارتمیس دختریونانی که دریونان برده بود توسط یک افسر ایرانی درخیابانی پیدا شده، نزد درباریان ایرانی آموزش و پرورش یافته، بزرگ می شود، این دختر برای انتقام ازیونانی ها که خانواده اش را پیش چشمش ازبین بردند، ازقدرت وارتش خشایارشاه استفاده کرده واورا برای خونخواهی داریوش پدرخشایارشاه به جنگ با یونانیان تشویق می کند. بالاخره، خشایارشاه بریونانی ها پیروز می گردد وآتن را به آتش می کشد . . . . . . بی شک خشایارشاه ناخواسته، پس از حمله به معابد آتن، تابوی یونانیان را درهم شکست و زمینه را برای خلاقیت فلسفی آنها آماده نموه است. ولی همین بی احترامی به آداب و رسوم و باورهای یونانیان کینه ای شد که سال ها پس ازاین جنگ اسکندرمقدونی به ایران حمله برد». و با آتش زدن و ویران کردن کاخ با عظمت تخت جمشید انتقام یونانیان را گرفت .
هزاره شاهنامه فردوسی در دوشنبه پایتخت تاجیکستان و «شاهنامه فردوسی به زبان قپچاقی». توضیح بسیار بجای نویسنده در مورد معرفی زبان قپچاق ولو کوتاه وفشرده جای سپاس دارد: «زبان قپچاقی که زبان درباری مملوکیان درشمال افریقا بود . . . به روایتی، مملوک ها ریشه ازآسیای میانه دارند و ازغلامان دوره ی ایوبیان بوده اند که سرداران آنها درسال های پسانتر، سلسله ی مملوکیان را ایجاد کردند (۱۲۵۰- ۱۵۱۷). بسیاری از زبان های معاصر ترکی از جمله زبان قزاقی، درقزاقستان ریشه در زبان قپچاقی دارند». رونوشت برگی با الفبای عربی فارسی، سروده ایست از برگردان داستان “جمشید” فردوسی، به زبان قپچاقی دربرگ های پایانی این فصل آمده است.
درفصل شیر و خورشید نماد ایرانیان، اطلاعات بسیار مفید با تصاویر سکه های “درهم کیخسرو سلجوقی و درهم سلطان محمد خدابنده و نشان سیک ها و نشان جمهوری اسلامی روی سیک ها و تابلوهایی ازدیوارهای شرقی شوش که به نقش شیر آراسته شده اند و تندیس شیر که درپیرامون کانال سوئز پیداشده و سنگ نوشته ی داریوش در معبد “هیبت یا هیبیس درمصر و . . . تابلوهای عتیقۀ بی نظیر، و خواننده شگفت زده از صبر و حوصلۀ نویسنده در جمع آوری این همه آثار کمیاب، پنداری کلید دار موزه ای از موزه های باستانی ست که تصویر این گنجینۀ گرانبها را دراختیار خواننده ها گذاشته است. ازشجاع الدین شقا و مقدمه ای که برکتاب «اسیر» فروغ فرخ زاد نوشته سخن می گوید و متن مقدمه را نیز آورده است. شفا می نویسد : «آینده، خانم فرخ زاد را یکی از شخصیت های جالب ادب امروز ما خواهد شمرد منتها امیدوارم این پیشرفت برای اوخیلی گران تمام نشود زیرا عادتا هنرمندان موفقیت خود را درعالم هنر بقیمت خوشبختی خویش خریداری می کنند».
درفصل :افشین، بابک، استروشن و … در سرآغاز این فصل می گوید : «سرگذشت افشین و بابک ومازیار دل هرایرانی را می لرزاند . . . بدین گونه افشین با غدر وحیله بابک را بگرفت و بند برنهاد . . . دیگرروز معتصم عباسی بنشست و . . . معتصم می خواست تا مردم بابک را به رسوائی و خواری ببینند». نویسنده به تفصیل بریدن دست و پای او و اینکه بابک با دست بریده و خونین صورت خود را سرخگون میکند که زردی صورتش با رفتن خون ازتن، به بیم و هراس او از مرگ تعبیر و تفسیر نشود. تصاویر دیدنی تابلوها و فرهنگسرای آریائی و سروده ای سه برگی از “مسعود سپند” این فصل نیز به پایان می رسد.
بعد از فصل سروده های فردوسی ورودکی، فصل «جایزه ی بنیاد منوچهر فرهنگی و فرهنگیان (آکادمی علوم) تاجیکستان» است. شامل بخشی شرح ازتشکیلات وجایزه های بنیاد منوجهر فرهنگی در سال ۲۰۱۱با تصاویردیدنی ازاستادان دانشگاه و رئیس زبان وادبیات خاورشناسی نسخه های خظی آکادمی علوم تاجیکستان درشهر دوشنبه پاییتخت تاجیکستان. نویسنده با اشاره به خدمات فرهنگی «اکبرتورسون» و ذکرنام آثار منتشر شدۀ او تلاش های این خادم فرهنگ زبان پارسی را می ستاید و یاد او را گرامی می دارد. ودرپایان، اشاره ای دارد به آثارفرهنگی «میرزا ملا احمد» :«تاکنون بیش از ۵۰ کتاب منتشر نموده است. ازجمله راجع به فرخی سیستانی، نشاط ومجمراصفهانی، فروغی بسطامی . . . . . . جنگ و صلح درشاهنامه رابه طبع رسانده است و در مجموعه و مجله و روزنامه های گوناگون تاجیکستان، روسیه، ایران وکشورهای دیگر با بیش از ۴۵۰ مقاله در زمسنه هاس ایرانشناسی به چاپ رسانده است». با روایت مشارکت های میرزا ملااحمد درداخل و خارج درهمایش [های] بین المللی: ابوعبدالله رودکی درایران، کنفرانس های سازمان ملل متحد ایران ترکیه، افغانستان این فصل به پایان می رسد.
کشف سنگ نوشته ی قوانین حمورایی درشهرشوش، نمایشگاهی دربارۀ ۴۰۰ سال تاریخ جلفای اصفهان درپاریس، نمونه های برجسته از آثار موزه ی آقا خان درموزه ی لوور پاریس، حصار تاجیکستان در سفرنامه ی جهانگرد فرانسوی گابریل بون ولو درسال ۱۸۸۷ ، در دری درسمرقند و بخارا، نگاهی به رباعیات سعدالدین حموی، فریاد و انتظار در شعر زنان افغانستان، گستره ی جهانی نوروز، دیار رودکی و بزرگداشت سال زبان فارسی – تا جیکی درتاجیکستان و سرانجام از بم تا جمشید و بازمانده های آن در دره ی آمودریا وبدخشان این دفتر پربار فرهنگی بسته می شود.
این کتاب مجموعه ای فشرده از فرهنگ و هنر و زبان از دوران کهن ایران است با برخی ازپدیده های نو و فعالیت ها درهمین زمینه در تاجیکستان. و ستودنی، تلاش نویسنده است که با مستند کردن روایت هایش اثر گرانبها و ماندنی دراعتلای فرهنگ ایران آفریده است .

ساعدی، روایت نا تمام | رضا براهنی

نوشتن درباره «غلام»، آن‌طور که برادر او اکبر، برادر من محمدنقی، و من در محافل خصوصی و خودمانی، غلامحسین ساعدی را صدا می‌زدیم، قاعدتا برای شخصی مثل من که سوای مسائل ادبی، در مسائل غیرادبی هم به او نزدیک بوده، باید ساده‌تر از این باشد که حتی مقدمه‌ای هم ضرورت داشته باشد، اما ناگهان چندین مقدمه، چندین متن و حتی چندین مؤخره، در هر زمانی که نام او بر زبان و ذهن می‌گذرد، چنان به ذهن هجوم می‌آورند که زبان قاصر می‌شود و دست بردن به قلم و کاغذ دشوارتر از هر زمان دیگر. و آدم وسوسه می‌شود که آیا فلان چیز را بگویم و از فلان چیز بگذرم و برسم به چیز دیگری که در وسط‌های ارتباط چند ساله مطرح بود، و حتی مرگ او هم بر آن ارتباط بی‌تاثیر بوده؛ و یا نه، به برخی جزئیات بپردازم و از زمانی بنویسم که زنده‌یاد سیروس طاهباز و من از طرف دوستان نویسنده و خانواده ساعدی مأموریت گرفتن مسجد برای ادای احترام به عزیمت او به جهان باقی در پاریس را بر عهده گرفتیم.

303295_900

سیروس، با استفاده از قد بلند نسبتا خمیده و ریش انبوه، خود را پدر ساعدی معرفی کرد و مرا به عنوان پسردایی او، رضا غنمی، و این کار چنان به ارتجال و تعجیل صورت گرفت که وقتی مسؤول مسجد از وزارتخانه مربوط اجازه می‌گرفت – خصوصا که سیروس، پسری چهار پنج سالی بزرگ‌تر از خود را به عنوان طبیب معرفی کرده بود – نه مخاطب ما و نه دستگاه اجازه‌دهنده، بو نبردند که این دکتر ساعدی، هر چند طبیب بود، امکان داشت همان ساعدی باشد که به‌رغم ستایش مقامات از فیلم «گاو»، نوشته او، به کارگردانی داریوش مهرجویی، از ایران، قاچاقی خارج شده و در پاریس به سبب شیرین شدن زیاده از حد در مهاجرت، میهمان چند قدمی مارسل پروست از یک سو، و صادق هدایت از سویی دیگر در گورستان معروف «پرلاشز» پاریس بوده باشد، البته به صورت زیرزمینی، و من همین چند سال پیش بازیگران نمایشنامه اقتباسی از رمان کوتاهم، «لیلیث» را با کارگردان و دستیار کارگردان سر خاک او جمع کردم و چند دقیقه‌ای ذهن و گوش آنها را متمرکز غلامی کردم که صد ارباب باید در برابر استخوان‌هایش در زیر خاک دست به سینه می‌ایستادند. و همان آقا که از مقامات مربوط استفاده کرده، اجازه گرفته بود، یک بار در مجلس عزاداری در مسجد، به من که دم در ایستاده بودم نزدیک شد و گفت باید واقعا طبیب بزرگی بوده باشد که این همه آدم را به مسجد کشانده، خدا رحمتش کند، تخصص ایشان چه بود! و من انگشتم را گذاشتم روی شقیقه‌ام و او گفت، مغز! مغز! عجب! عجب! خدا رحمتش کند.

غلام حسین ساعدی

غلام حسین ساعدی

و همو یک بار هم توجه مرا به سمت چپ دره رودی مسجد، به جای خصوصی‌تری جلب کرد و گفت، آقا از شما خواهش می‌کنم شما کاری بکنید که مادر مرحوم بلند شوند و بروند بالا پیش خانم‌ها، برای من مسوولیت دارد. و من نگاه کردم، در روز عزاداری نزدیک‌ترین دوست، قاعدتا آدم خنده‌اش نباید بگیرد، و برای اینکه سر و ته قضیه را هم بیاورد، به روی خود نیاوردم. خنده را با لبخندی مهار کردم، و فقط دست او را گرفتم که اجازه بدهید شما را به مادر ایشان هم معرفی کنم، چون کسی که پشتش به ما بود و با جماعتی همه مرد، روی زمین نشسته بود و حرف می‌زد طره‌های مویش از پشت سر روی گردنش ریخته بود و گاهی دست صاحب موها، کمی شتاب‌زده و عصبی، بالا می‌رفت و موها را مرتب می‌کرد. و من، همانطور که دست آن آقا را گرفته بودم، به جمع نزدیک شدم و اخوان ثالث را به او معرفی کردم. هرگز اشتباهی به آن زیبایی، آن هم موقع عزاداری برای یک دوست، یا برای دیگری در حضور من پیش نیامده بود. مسؤول مسجد، اخوان را به سبب طره‌های موهای آویزانش از پشت سر، با مادر ساعدی که در زمان اسارت پسرش در زمان شاه، دق‌مرگ شده بود، عوضی گرفته بود.
روز اول انقلاب را با ساعدی بودم. از حسن‌آباد تا میدان ارک، وقتی که صدای گلوله می‌آمد، مردم می‌ایستادند و پیش می‌رفتند، و بعد گویا گفته شد که ساعت ۵ حکومت نظامی خواهد بود، و با هم رفتیم خانه ساعدی، و در حدود دو ساعت بعد، جوانی که سرایدار دائمی مطب ساعدی بود، وارد شد، و دو تا تلفن گذاشت روی میز. گفت، مردم کمیته مشترک را گرفتند و من فقط دو تا تلفن برداشتم، یکی مال شما، و آن یکی هم مال دکتر. از خانه ساعدی بود که من به خانمم تلفن کردم، در آمریکا و گفتم دولت سقوط کرد و انقلاب به پیروزی رسید. من با امیرکبیر سه کتاب چاپ کرده بودم، دو تایش ترجمه، و سومی شعر، تحت عنوان «مصیبتی زیر آفتاب». ساعدی «الفبا» را از طریق امیرکبیر چاپ کرده بود که مجله‌ای روشنفکری بود، اما من به او مطلب نداده بودم. و بعد همان «الفبا» را در زمان اقامتش در فرانسه چاپ کرد. پیش از آن نیز مدتی «انتقاد کتاب» نیل را سردبیری کرده بود، که گویا دوست مشترک بسیار فهمیده هر دوی ما زنده‌یاد رضا سیدحسینی به نیل معرفی کرده بود. در اوایل دهه چهل زیرزمین خانه من در خیابان آمل پاتوق روشنفکری بود. در واقع خانه من همان زیرزمین بود. سیروس طاهباز و ساعدی، موقعی که سیروس تازه «آرش» را شروع کرده بود، و خود ساعدی مدتی سردبیری مجله «آناهیتا» را بر عهده داشت.
با چند شماره «آرش» من هم همکاری کردم، اما ساعدی ادامه داد، و بعضی اوقات جلسات دوستانه ما در زیرزمین خانه ساعدی، که آن هم فقط یک زیرزمین در خیابان فرح آن زمان بود، تشکیل می‌شد. آنجا آزاد، ساعدی، طاهباز و من دور هم جمع می‌شدیم. وقتی که دکتر عنایت از مجله فردوسی رفت، محمد زهری گفت که از «فردوسی» کناره می‌گیرد، به خاطر دوستی‌اش با عنایت. و مرا به «فردوسی» معرفی کرد به عنوان مسؤول صفحات شعر. من مقالات اساسی خود را درباره شعر و رمان در «فردوسی» نوشتم، و تقریبا حدود ده سالی با آن مجله در زمان سردبیری عباس پهلوان کار کردم، هر چند روابطم با دکتر عنایت هم دوستانه بود و در مجله «نگین» او هم مقاله، شعر، قصه و مصاحبه چاپ می‌کردم، و دکتر عنایت شریف‌ترین روزنامه‌نگاری است که در ایران دیده‌ام. با ساعدی دوستی هر روز عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شد، و نه تنها به خاطر مسائل ادبی، یک نوع اخوت ناگفته بین ما چهارنفر غلام، محمدنقی، اکبر و من پیدا شده بود. و هرگز بین ما هیچگونه اختلافی پیش نیامد. وقتی من سردبیر «جهان نو» را بر عهده گرفتم، آل‌احمد و ساعدی نزدیک‌ترین همکاران آن مجله بودند، و گاهی به دیگران سفارش مطلب می‌دادند. رشد ساعدی در دهه چهل رشدی درخشان بود. چاپ «لال‌بازی‌ها» او مصادف بود با اجرای لال‌بازی فقیر از او به کارگردانی و بازی جعفر والی در تلویزیون که هم متن، هم بازی و هم کارگردانی درخشان بودند. آن «ده لال‌بازی» در واقع آغاز درخشان ساعدی بود. پول چاپ «ده لال‌بازی» و «آهوان باغ» اولین مجموعه شعر مرا سیروس طاهباز تهیه کرد، و ما بعد از مدتی به او قرض هامان را پرداخت کردیم. این «سه تفنگدار» موقعی به هم خورد که با رفتن عنایت، سیروس از فردوسی رفت و من به فردوسی رفتم. و میانه ما دو نفر سیروس و من در نیمه دوم دهه چهل شکراب بود، و واقعا بی‌دلیل، و شاعید علتش کشش عمیق سیروس به سوی گلستان بود و من هنوز با جلال به دوستی‌ام ادامه می‌دادم.
ساعدی با هر دوی ما همکاری می‌کرد. ولی او هم با «فردوسی» همکاری نداشت. اما در «جهان نو» در کنار من بود. البته هیچکس نمی‌تواند ارزش کار سیروس طاهباز را در چاپ آثار نیما، در تدوین «آرش» و «دفترهای زمانه» نادیده بگیرد. ساعدی در پیش از انقلاب و پس از زندان شاه به آمریکا آمد، نامه‌ای از سیروس طاهباز برایم آورد، که مرا بسیار خوشحال کرد. چهار روز پس از فرار شاه که به ایران برگشتم، سیروس در کنار برادرم محمدنقی و ساعدی در فرودگاه بودند، و عکسی که در آن روزگار روزنامه اطلاعات در فرودگاه گرفت، از من و ساعدی، زیباترین عکسی است که از دو دوست گرفته شده. بعد، البته تاریخ، دیگر کاملا معاصر است، و قضاوت ما درباره ساعدی، و موقعیتی که او دارد هنوز در حال شکل‌گیری است. مثلا ساعدی فرزند انقلاب مشروطیت، فرزند جنگ دوم جهانی، فرزند شکل‌گیری نهضت مصدق، فرزند تحولات دهه چهل، فرزند انقلاب بیست و دوی بهمن، فرزند تبعید بی‌بازگشت است. در عین حال ساعدی در تماس مستقیم با تعدادی از انقلابیون آذربایجان بود که در آن زمان هرگز معلوم نمی‌شد مجاهدند یا چریک. و ما در این مورد از یکدیگر سوالی نمی‌کردیم. صمد بهرنگی و بهروز دهقانی را اغلب در مطب دلگشا می‌دیدم – وقتی که به تهران می‌آمدند، و مطب ساعدی یک نوع درمانگاه گرفتاری‌های روشنفکران بود. یعنی ساعدی وجوه متناقض داشت، و اغلب هم نمی‌توانست تصمیم بگیرد. و آن بینابین، به نظر می‌رسید دوست داشت بیش از هر چیز دیگر کار خود را بکند، و دهه چهل درخشان‌ترین دوران نگارش او بود. از همه مهم‌تر به‌رغم ده‌ها گرفتاری که برای خود می‌تراشید، سه چیز یادش نمی‌رفت: سفر، اغلب به شهرهای آذربایجان، نوشتن قصه، نوشتن نمایشنامه و همکاری با کارگردان و بازیگرها. دو فیلمی هم که در آن زمان از کارهایش ساخته شد، محصول آن روابط زودجوش و تقریبا خودبه‌خودی بود که یکی‌ش را، «گاو»، مهرجویی کارگردانی کرد، و دیگری را، «آرامش در حضور دیگران»، تقوایی که در آن اولی از نویسندگان محمود دولت‌آبادی هم شرکت داشت، که آن موقع شهرت نویسندگی نداشت، و در دومی منوچهر آتشی و محمدعلی سپانلو هم بازی می‌کردند.
و البته «گاو» یکی از مهم‌ترین فیلم‌های جدید ایرانی است، و در واقع «گاو» مهرجویی و «رگبار» بیضایی، شاید دو فیلم مهم اولیه ایران باشند، و هر دو با ستایش هنرشناسان جدی روبرو بوده‌اند، «گاو»، البته، شهرت جهانی هم پیدا کرد. و اتفاقا با الهام از همین موضوع بحث می‌توان به ساعدی قصه‌نویس نزدیک شد. ساعدی نثر ادبی را نه می‌شناخت و نه می‌نوشت، غرضم به صورت قراردادی ادبی، و یا متکی بر زبان ادبی است. در واقع این نثر از تاثیرپذیری عادی است. و در واقع با ابتدائیات نگارش سر و کار دارد. بیشتر شبیه نثر همینگوی که به رغم داشتن ریتمی خاص در توصیف طبیعت آغشته بود به درونی‌های شخصیت‌ها، عاری از صنایع بیان غیرعادی است. اما آن ریتم هست. در ساعدی آن ریتم به حداقل می‌رسد. موضوع خود «گاو» هم «مسخ» کافکا را به یاد می‌آورد، هم «کرگدن» یونسکو را، ولی بومیتی در آن هست که به طور کلی با نگارش شهری منطبق نیست. «عزاداران بیل» را همانطور که می‌نوشت، تلفنی برای من می‌خواند، نه همه‌اش را بلکه قطعاتی را که دم دستش بود. و به طور کلی می‌توان گفت که جزء اولین آثار منطبق با صورت نوعی «قطعه‌قطعه‌نویسی» در زبان فارسی است. پیچ و مهره‌های شخصیتی، فلسفی و روانشناختی در اثر، انگار از دور به هم چفت و بست می‌شوند. بیان‌های زبانی، مقطع، ناگهانی و تعجب‌آور است، هرچند اعجاب‌انگیز نیست. یعنی از سطح بیان عادی کمی به سوی بالا خیز برمی‌دارد، ولی سبک‌پذیری را در همان سطح زبان عادی روستایی نگه می‌دارد. ترس ساعدی از نثری که پاراگراف آن مثلا به طول سه صفحه باشد در این اثر به چشم می‌خورد. و ساعدی به کلی بدون تکیه بر ادبیات گذشته فارسی قصه را می‌نویسد و بیشتر، اگر با او زیاد حشر و نشر می‌داشتید، می‌دیدید که سبک نوشته‌اش بیشتر شبیه حرف زدن ترکی یا فارسی اوست.
و طبیعی است که جزو اولین نمونه‌های قطعه‌قطعه‌نویسی در زبان فارسی است. ساعدی بعدا این حالت را در آثار دیگر تکرار می‌کند. اما شاید «عزاداران بیل» بهترین کتابی است که در قصه از ساعدی به جا مانده. این اثر کاملا با اثری مثل «شازده احتجاب»، که چندسالی بعد از آن نوشته شده فرق می‌کند. گلشیری نثر کلاسیک را نسبتا خوب می‌شناسد، اما تصورش از شکل رمان هرگز روشن نیست. فارغ کردن زبان از زبان ادبی باید برای قصه‌نویس متکی بر کلاسیسیسم زبان، در جهان معاصر به صورت یک اصل پذیرفته می‌شد. و گلشیری فکر می‌کرد که چون سبک دارد، پس باید سبک را بنویسد، نه رمان را و آدم‌ها «ادبی» هستند، اما اصل «ادبیت» را که عبارت است از دادن نقش به زبان بر حسب موقعیت شخصیت، و مجموع موقعیت‌های یک شخصیت در برابر مجموع موقعیت‌های شخصیت‌های دیگر، نمی‌توانست، و یا اصرار داشت نتواند در زبان، به عنوان درون عمل آن شخصیت، جا دهد. به همین دلیل ضروری است گفتن این نکته که «عزاداران بیل» با هر چیز دیگری در آن نیمه اول دهه پنجاه، و حتی در نیمه دوم متفاوت است. و روایت آن با روایت هر کتاب دیگری در حول و حوش زمانی و تاریخی آن کتاب متفاوت است. مثلا در نثر همان دوره مثل نثر بعضی قصه‌های ابراهیم گلستان زبان خیز برمی‌دارد به طرف نوعی وزن، که بعدها هم در قصه‌های دیگر هم ادامه می‌یابد. ممکن است بگوییم ساعدی توان، سواد و یا تسلط آن را ندارد که زبان را به صورت دیگری به کار گیرد. اما تکلف موزون نثر گلستان همیشه به صورت ترمز عمل می‌کند. هر کسی که شیوه‌ای دارد، کمی هم شبیه به آن شیوه است، بویژه در حرف زدن.
ساعدی با کبر به موضوعش نگاه نمی‌کند. کبر گلستان در نثر همه شخصیت‌ها را شبیه یک رمه به جلو می‌راند، و وزن مدام ترمز می‌گیرد، اگرچه هر اثری قطعات درخشان دارد، اما مشکل می‌توان گفت که گلستان قصه‌نویسی جدی است، یعنی کوشش برای زور زدن در راه نگارش از نوع خاص که در آن حتما یک سبک فراموش‌نشدنی‌ای از خود باقی بگذارد، دمار از روزگار روایتی که باید در هر قصه باقی بماند درمی‌آورد. «عزاداران بیل» اما نزدیک است به دلیل نثر، دور است به دلیل قطعه‌قطعه شدن، و به طور کلی با نثرهای «خوب» مدیر مدرسه، و تنگسیر و پیش از آنها با «حاجی‌آقا»ی هدایت، و «سوو شون» سیمین دانشور و «شازده احتجاب» متفاوت است. در این تردیدی نیست که با «بوف کور» هم فرق می‌کند. و البته به کلی متفاوت است با «سنگ صبور»، که در آن هر آدم زبان خاص خود را دارد، و چوبک از نظر تقلید شیوه‌های گفتار «بی‌همتا»ست، حتی اگر کمی در ساختن زبان شخصیت‌ها راه اغراق رفته باشد. در «عزاداران بیل» ذهنیت حاکم بر قصه با متلاشی شدن و متلاشی کردن روایت سر و کار دارد، و قصه فرق می‌کند با آثار روایی دیگری که در آن ذهن نویسنده روشنفکر عمدا شیوه‌ای را انتخاب می‌کند که به ظاهر مدرن است، و حتی واقعا مدرن است. در این رمان، اصل روایت در تلاشی، در تکه تکه شدن، در «از خودبیگانگی»های غیرمستمر و ریش ریش پیش می‌رود. در واقع این رمان با بهترین آثار ساعدی نمایشنامه‌نویس برابری می‌کند. آن قطع و وصل‌های نابه‌هنگام در نمایشنامه‌ها، آن آدم‌هایی که ناگهان وارد و خارج می‌شوند، آن زبان شکسته‌بسته و یا به ظاهر شکسته‌بسته، و آن لال‌بازی‌ها که همه فراموش‌ناشدنی هستند. وقتی همه اینها را خواننده از ذهن خود می‌گذارند، حسی از ناتمامی به او دست می‌دهد. مثل این است که آدم همیشه، بخشی از یک چیز طولانی را می‌خواند که قرار است سرانجام در جایی یک نوع نتیجه غایی و پایانی رو شود، و نمی‌شود. و آیا این ناتمامی در واقع نوعی جهان‌بینی قصوی نیست که تقریبا بر همه قصه‌های کوتاه، رمان‌ها و نمایشنامه‌های او حاکم است؟ ساعدی برادر من، غلام. یک عاشق.
منبع: مهرنامه

از این پس نویسندگی من شروع می شود | مینا استرابادی

نام “غلامحسین ساعدی”، تصویر مردی لبخند به لب را در ذهنها تداعی می کند. لبخندی که سرانجام غم غربتش تلخ کرد. خود می گفت: «لبخند را چاره‌ای نیست، در انتظار مرگ، که نمی‌خواهد و نمی‌آید… »
نوشتن از ساعدی، در حقیقت صحبت از نسل نویسندگان طرد شده‌ای‌ست که خفقان و اختناق آنان را ناشناس و مجهول الهویه از خاک خود راند، تا آنجا که نسل جوان ایران اکنون از این نسل جز نامی مستور در لایه های سانسور نشنیده است . ساعدی در جرگه‌ی همین نویسندگان است. نویسنده‌ای که استعدادهای بی بدیلش به یغما رفت و در اوج خلاقیت و شکوفایی پژمرد. حال آنکه احمد شاملو درباره ی او می‌گوید: «ساعدی پیش از مارکز به رئالیسم جادویی دست یافت.» او «عزاداران بیل» را قبل از آن ‌که نویسندگان ما «مارکززده» بشوند، نوشته بود.»
9b8bb3eb74bd3cd97bb3679c60950d61_L

ساعدی که پس از تحمل رنج زندان و شکنجه های بسیار روح حساس و پر عاطفه اش مجروح گشته بود، درنهایت پس از انقلاب اسلامی در حالی که دل زده و افسرده شده بود، ناچار راهی غربت شد و تن به مرگی خودخواسته سپرد. چرا که این هجرت جراحتهای دوش او را عمیق تر و سوزان تر ساخت، آن‌چنان که بعدها شاعر بزرگ آزادی درباره‌اش سرود:
« شاهد مرگ خویش بود/ پیش از آنکه مرگ از جام‌اش گلویی‌تر کند» وخود او در «دگردیسی و رهایی آواره‌ها» می‌نویسد: «دنیای آوارگی را مرزی نیست. پایانی نیست. مرگ در آوارگی، مرگ در برزخ است. مرگ آواره، مرگ هم نیست. مرگ آواره، آوارگی مرگ است. ننگ مرگ است.»
ساعدی، چه در حرفه‌ی روان‌پزشکی و چه در مقام نویسندگی درد و زخم مردمش را می جست و در صدد درمان آن بود، همان چیزی که در فیلم ها و نمایشهای برگرفته از آثار او هم متجلی است، او با جسارتی هنرمندانه، پرده از حقایق خشن و گزنده ای بر می داشت که در همه ی بسترهای جامعه اش ریشه دوانده بود، تلخی های ملموسی که او در «گاو» و «دایره‌ی مینا» تصویر کرده ؛ آن چنان تکان دهنده اند که خواننده را بر جای خود میخکوب می کند. شاید از همین روست که محمد علی سپانلو معتقد است ویژگی ساعدی، آمیختن دانش و هنرش با یکدیگر است چرا که او بی هیچ ملاحظه همه ی رگه های تاریک – روشن واقعیت را رصد می کند.
برای مثال آنچه ساعدی در کتاب «عزاداران بیل» نگاشته است، نقدی ست بر توهم تاریخی ملتی که همواره خود را تسلیم سلطه گران و ناگزیر به پذیرش جبر آنان می دانسته اند. او در حقیقت آرمانگرایان روشنفکر و فعالین جنبشهای آزادی بخش را خطاب قرار می دهد و معتقد است تا زمانی که ریشه ی این درماندگی روحی و استیصال تاریخی خشکانده نشود، جامعه هرگز به سوی اعتلا و توسعه پیش نخواهد رفت.

141414-1

«از جاده صدای شیهه اسب شنیده شد. پسر مشدی صفر با عجله رفت بالا، یک نفر پوروسی قمه به دست، دور وبر گاری می پلکید و آن ها را می پایید. تا سرو کله پسر مشدی صفر پیدا شد، مثل باد در رفت و در تاریکی حاشیه دره ناپدید شد.»
ساعدی در اواسط دهه‌ی ۴۰ همراه بهرام بیضایی و اسماعیل خلج اساس ساختمان هنر تئاتر را در ایران بنا نهادند. نمایشنامه های ساعدی هنوز هم در زمره ی بهترین نمایشنامه هایی هستند که به لحاظ ساختار و دیالوگ در زبان فارسی نوشته شده اند. از “چوب به دستهای ورزیل” و ” بهترین بابای دنیا” گرفته تا “اتللو در سرزمین عجایب” که ساعدی آن را در غربت نگاشت. نمایشنامه ای که اغراق نخواهد بود اگر آنرا یکی از بهترین آثار مکتوب طنز در ادب فارسی بدانیم.

غلام حسین ساعدی

غلام حسین ساعدی

آنچه او در آثارش از مفاهیمی نظیر خرافات، جنون، وحشت، مرگ، روشنفکران سرگشته، سرمایه داران بی مقدار، بی خانمانهای آواره و کشاورزان رانده شده از زمین ارائه می دهد، تابلویی از جامعه ی هراسان ، بی هدف و آشفته ای را به تصویر می کشد که نتیجه اش مسخ انسانها، فقر فرهنگی و افول اجتماعی جامعه است:
«مردم راه باز کردند و چار‌پایه‌هایی را که جلو یخچال چیده بودند کنار زدند. مرد، چند بار بالا و پایین رفت و از پشت عینک تک‌تک آدم‌ها و دهان‌هایی را که می‌جنبید تماشا کرد، به ظرف آشغال و تکه کاغذهای چرب که گوشه‎ی دیوار روی هم ریخته بودند و زاویه دیوارها را پر کرده بودند خیره شد. صاحب مغازه روی یخچال خم شد و با لبخند گفت: «بفرمایین قربان.» همه ساکت و منتظر شدند که مرد لب باز کند و چیزی بگوید. مرد وقتی همه را وارسی کرد آمد و ایستاد به تماشای غذاهایی که پشت شیشه ی یخچال چیده شده بودند. چند لحظه بعد در حالی که ظرف گوشت را نشان می‌داد، پرسید: “گوشت‌تون تازه‌س؟” »
“ننه خانوم و ننه فاطمه نشسته بودند روی سکوی درگاهی نبی آقا، منتظر بودند که سر و صدا و رفت آمدهای داخل زیارتگاه تمام شود بروند تو. بیل زیر پای آن ها، باغ اربابی روبه رویشان و استخر بزرگ که از وسط خانه ها و زیر مهتاب رنگ پریده، مثل چشم مرده ای آسمان را نگاه می کرد.
سروصدا که کم تر شد، ننه خانوم بلند شد و در زیارتگاه را باز کرد و رفت توی تاریکی. با احتیاط شمعی روشن کرد. موش ها که روشنایی شمع را دیدند، هجوم بردند ضریح و از سوراخ های صندوق رفتند تو. ننه فاطمه که ایستاده بود جلوی در، با صدای آرامی گفت: ” یا الله، یا حضرت، یا علی، یا محمد، یا حسن، یا حسین، السلام علیک یا الله، یا حضرت، یا امام، یا علی، یا الله، مریض های بیل رو شفا بده!” “
برای نویسنده‌ای چون او که صادقانه به وطنش عشق می ورزید، غربت و دوری از میهن به مثابه ی اسارت در صحرایی خشک و بی آب بود.پیکرش در زیر آتش زنه های هرم این بیابان می سوخت و بیش از پیش در خود فرو می رفت. چمدان‌هایش را باز نکرده بود؛ که می پنداشت مسافری درهم شکسته و خسته است و هرلحظه ممکن است این مسافرخانه ی معلق را ترک کند و به خانه بازگردد حال آن که خوب می دانست خانه ای ندارد، وطنی ندارد و راه بازگشتی نیز.
اوج افسردگی و پریشان احوالی او در یکی از نامه هایی که خطاب به همسرش نگاشته است مشهود است:
“من خسته‌ام، بی‌خانمانم، دربه‌درم. تمام مدت جگرم آتش می‌گیرد. من حاضر نشده‌ام حتی یک کلمه فرانسه یاد بگیرم. من وطنم را می‌خواهم. من زنم را می‌خواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه دیگر خواهم مرد. من اگر تو نباشی خواهم مرد، و شاید پیش از این که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
به دادم برس! شوهر”
و سرانجام در دوم آذر سال ۶۴ در حالی که بیش از پنجاه سال نداشت در بیمارستان سنت آنتوان پاریس، در گذشت، و در کنار آن رانده شده ی بزرگ دیگر، “صادق هدایت” در گورستان “پرلاشز” آرمید.
ناصر پاکدامن که در آخرین لحظات زندگی ساعدی بر بالینش بوده است، چنین می گوید:
” صبح بود، ابر بود و بیمارستان بزرگ بی‏روحی بود و غلامحسین در حالت اغما بود و دیگر غلامحسین را من ندیدم. تنها کلماتی که از او در حالت اغما شنیدیم، این بود که : «من نویسنده‏ام، وظیفه‏ی من الان مبارزه با مرگ است. از این پس، نویسندگی من شروع می‏شود. باید نوشت… باید نوشت….»
اما ساعدی نمی دانست که سیزده سال بعد در همین ماه خزانی ، “محمد مختاری” و “محمد جعفر پوینده” به جرم همین نوشتن و ماندن در وطن در مسلخ استبداد به قتل خواهند رسید.

هشتاد سالگی گنجشک شرق | محمد سفریان

اشاره:
بیست و یکم نوامبر سال ۱۹۳۵، از قرار اهل تذکره، سالروز تولد ” فیروز “، اسطوره ی بی بدیل موسیقی لبنان است. به بهانه ی هشتاد سالگی این بانوی بلند آوازه، نگاهی دوباره انداخته ایم به زندگی و حالات و احوال او، از روزهای فعالیت آماتور تا دوران نهایت شهرت و محبوبیت و سردادن آواز برای بیروت زیبا… توضیح آخر اینکه ترانه ی بسیار دلنشین ” لبیروت ” نیز با ترجمه و زیر نویس فارسی و تصاویر اختصاصی تحریریه ی خلیج فارس از این شهر زیبا در انتهای این مقال آورده شده است. باشد که این احساسات شیرین وطن پرستانه، یاد زیبایی های خانه ی دوست داشتنی مان را در دلهای غم زده ی این روزهامان زنده تر کند… با هم بخوانیم…

fairuz08سلام به بیروت و زیبایی های بی مثالش

شناخته‌شده‌ترین صدای لبنان در ذهن مردمان دنیا؛ با نام شناسنامه ای ” نهاد حداد ” در نوامبر ۱۹۳۵ و در یکی از محله های فقیرنشین بیروت به دنیا آمد؛ تا مثال بسیاری از بزرگان دنیای هنر؛ غم نداشتن ها را به معنا دریابد و به واسطه ی همین آشنایی با حال و احوال قشر زحمت؛ تا به انتهای زندگی صدایش را مرهم زخم های ایشان کند.
این طور که آورده اند؛ دختر خوش صدای شهر؛ از همان کودکی به شنیدن موسیقی علاقه ای وافر نشان می داده، هم آن وقت ها که نبود قدرت مالی برای خریدن یک رادیوی ساده باعث می شده تا ساعت های متمادی گوش به دیوار همسایه ها بایستد و به آواز بزرگان دوران گوش بسپارد؛ تا این طور مشق فقر و هنر را هر دو با هم نوشته باشد.
نهاد مثال دیگر کودکان در هفت سالگی به مدرسه رفت؛ اما روی خوشی به درس معلم نشان نداد؛ انگار که هر چه از هوش و حواس بهره برده بود، همه در خدمت ساز بود و همدم آواز؛ همین شد که درس مکتبخانه را خیلی زود رها کرد و با عنایت یکی از استعدادیاب های دوران، راهی مدرسه ی موسیقی شد. ” محمد فلیفل ” ، یکی از موسیقیدانان سوری و استاد مرکز موسیقی لبنان که به دنبال استعدادهای جوان برای رادیوی تازه تاسیس لبنان بود در مراسم جشن مدرسه، صدای نهاد را شنید و اعلام کرد که به طور قطع چهره ای را شناخته که در آینده ای نزدیک بسیار معروف خواهد شد.
نهاد در پی تحصیل موسیقی در مدرسه و همکاری با رادیوی لبنان، در همان سالهای نوجوانی بدل به چهره ای دوست داشتنی در عالم هنر لبنان شد؛ اما این پایان کار نبود و روزگار در طالع اش بسیار بیشتر از اینها نوشته بود چه همکاری با برادران رحبانی و ازدواج با عاصی رحبانی در سال ۱۹۵۴ راه را برای موفقیت های بیشتر وی هموار کرد و آوازه ی نامش را از مرزهای لبنان بیرون برد.

asd00+6asd95abbv

برادران رحبانی نه تنها در لبنان و جهان عرب، که در میان تمامی اهل موسیقی دنیا، چهره هایی شناخته شده به حساب می آیند؛ این دو با شناخت درست از موسیقی محلی لبان و سوریه و مصر و آمیختن تم های محلی با نواهای موسیقی آمریکایی، خالق نغمه هایی ماندگار شده بودند؛ صدای فیروز هم چونان چون نامش، انگار نگینی از فیروزه بود بر قامت این صداهای جاودان…
فیروز علاوه بر صدای بی مثال آسمانی‌اش، از جوانب دیگری هم در یاد تاریخ باقی مانده؛ او که در خانواده ای از مسیحیان لبنان به دنیا آمده بود؛ هرگز در بند باورهای فردی اش اسیر نشد و در همه حال همراه رفقای مسلمانش باقی ماند. او بارها و بارها برای مظلومیت مردم فلسطین آواز خواند تا صدای جاودانش نشانه ی بارزی شود از برتری انسان بر هر چه دین و آیین و مذهب. وطن پرستی ناب فیروز هم دیگر از مشخصه های متمایز کننده ی اوست؛ در سالهایی که لبنان درگیر جنگ و آتش داخلی بود و بیشینه ی اهل راحت این کشور، خاک خانه را به مقصد کشورهای امن ترک کرده بودند، او خاک سرخ خانه را به آرامش دیگر سرزمین ها ترجیح داد و در همان شرایط دشوار از عشقش به وطن آوازها ساز کرد.
بیروت از جمله ی زیبا ترین شهرهای مشرق زمین است؛ آنقدر زیبا که توریست های غربی؛ عروس خاورمیانه اش نام کرده اند؛ غذای خوب و طبیعت زیبا؛ مردمان مهمان نواز و زنان پری چهر، اینها همه از مشخصه های بیروت‌اند؛ آواز جاودانه ی فیروز هم انگار که موسیقی متن آن همه زیبایی شده باشد و مهر تاییدی بر یگانگی شهر.

fairouz-john-atashian

در میان این همه نغمه های وطن پرستانه و انسان دوستانه؛ ترانه های عاشقانه ی فیروز هم چنان چون جامه ای فاخر بوده اند بر تن شعر عاشقانه ی عرب… بسیاری از عاشقانه هایی که با صدای فیروز برای تاریخ موسیقی به یادگار مانده اند؛ در سالهایی ضبط و اجرا شده اند که خاک لبنان با خون جوانانش سرخ شده بود… با این همه جنگ و نزاع و توپ و تانک را چه باک، آنگاه که به قول شاعر ما عشق فریادرس آدمیزاد می شود و ضمادی دلنشین بر زخم های همیشگی‌اش.
فیروز از پس سالها همکاری با برادران رحبانی، در پس بیماری شوهر؛ در سالهای انتهایی دهه هفتاد از جفت زندگی و یار هنری اش جدا شد و زان پس، با همکاری پسرش “زیاد رحبانی” به فعالیت حرفه ای اش ادامه داد. عاصی رحبانی هم از پس نبرد چند ساله با بیماری، سرآخر در سالهای میانی دهه ی هشتاد بدرود حیات گفت.
فیروز علاوه بر دنیای عرب و سرزمین های شرقی، در غرب هم خواننده ای نام آشنا به حساب می آید؛ علاوه بر فرانسه که به واسطه ی استعمار طولانی مدتش در شمال آفریقا؛ ارتباط تنگاتنگی با هنر و فرهنگ عربی دارد، مردمان آمریکا و دیگر کشورهای اروپایی هم از جمله ی طرفداران او به حساب می آیند؛ او در سال ۱۹۹۹، کنسرتی بزگ در لاس وگاس ترتیب داد، که از حیث شرکت علاقه مندان و فروش سریع بلیط ها، همچنان در زمره ی خبرسازترین هاست.
فیروز همچنان می خواند و با دامنه ی وسیع صدا و تسلطش بر موسیقی شرق و غرب، بیشینه ی ذائقه ها را سیراب می کند. اهل کوچه و بازار و اصحاب موسیقی؛ صدا و هنر او را پسندیده اند و آثارش را دنبال می کنند. مردم شهر هم از او با عنوان سفیر ستاره ها یاد می کنند و سالهاست که با صدایش به جهان رویاهای ناب سفر می کنند.

بازارچه کتاب با بهارک عرفان

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

کلاف پرگره

کلاف پرگره

کلاف پرگره
نویسنده: لیزا گراف
مترجم: فریده خرمی
ناشر: پیدایش
قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۸۷ صفحه
لیزا گراف در کالیفرنیا به دنیا آمده و تحصیلات دانشگاهی‌اش را در همین ایالت به انجام رسانده‌است. او در دوران دانشگاه و به تشویق استادانش به نوشتن رمان برای نوجوانان روی آورد و آثارش با استقبال منتقدان و نوجوانان روبرو شد. او اکنون به طور تمام وقت در خانه‌اش در پنسیلوانیا رمان و داستان می‌نویسد و در دانشگاه، ادبیات کودکان تدریس می‌کند. «کلاف پر گره» دومین اثر از این نویسنده برای نوجوانان است که در انتشارات پیدایش ترجمه و چاپ شده است. این کتاب به انتخاب سایت آمازون، بهترین رمان نوجوان سال ۲۰۱۳ معرفی شده است.
کدی، دختر یتیم یازده ساله، توانایی خارق‌العاده‌ای در پختن کیک دارد، اما از بازی‌های سرنوشت که از لحظه‌ی تولد سر راهش گذاشته شده، بی‌خبر است. زمانی که کدی به اتاقی در طبقه‌ی بالای فروشگاه بزرگ چمدان‌های گمشده‌ی شهر، اسباب کشی می‌کند، با آدم‌هایی عجیب و غریب آشنا می‌شود که زندگی‌شان جوری به زندگی او گره خورده که هرگز تصورش را هم نمی کرد.
پیش از این، رمان «چتر تابستان» این نویسنده نیز، که برنده جایزه «سان شاین استیت» و نامزد جایزه «کراون» شده، توسط انتشارات پیدایش به چاپ رسیده است.

دزد

دزد

دزد
نویسنده: فومی نوری ناکامورا
مترجم: پیام غنی‌پور
ناشر: ققنوس
قیمت: ۸۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۶۰ صفحه
فومی نوری ناکامورا نویسنده این اثر متولد سال ۱۹۷۷ است. این نویسنده در یکی از مصاحبه های خود گفت که «از هجوم ایده برای داستان نویسی در حال انفجارم. این استعداد نیست. بیشتر شبیه مریضی است.» این نویسنده بعد از چاپ رمان «دزد» و برنده شدن جایزه کنزابورو اوئه در ژاپن، تبدیل به یک چهره بین المللی شد.
داستان‌های نوری ناکامورا عموما به نگاه‌های پوچ‌گرایانه، کودکان آزاردیده، فقر، باندهای گانگستری بی‌رحم، جنایت و بی‌اعتمادی به سیستم اجتماعی در زندگی معاصر ژاپن، می‌پردازند. در رمان «دزد» نویسنده روی شخصیت‌هایی متمرکز می شود که در جامعه معاصر ژاپن در فقر به دنیا آمده‌اند. در این رمان، یک دزد در پر ازدحام ترین اماکن و نزدیک ترین فواصل با آدم ها در تردد و کاسبی مشغول است. این شخصیت در همین حال، دور از ارتباطات انسانی و در دنیای ذهنی خود زندگی می کند.
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
توی کیف پولش دویست و بیست هزار ین بود و چند کارت اعتباری و چند عکس کوچک که با نوه‌اش گرفته بود. پسر خندان ایستاده بود بین‌شان و با ادای بامزه‌ای که درآورده بود، واقعا شاد و سرزنده به نظر می‌رسید. کیف را چپاندم داخل یک صندوق پستی و بی خیال باقی چیزهایی شدم که در آن بودند. ستون براق نقره ای یک ساختمان اداری در حال درخشیدن بود. نورش حرکت می کرد و می رفت بالا و در نور خورشید ذوب می‌شد. به جمعیت نگاه کردم و بار دیگر رفتم به میان مردم.

دنیای آشنا

دنیای آشنا

دنیای آشنا
نویسنده: ادوارد پی. جونز
مترجم: شیرین معتمدی
ناشر: شورآفرین
ادوارد پی. جونز از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیست‌و‌یکم است که با رمان «دنیای آشنا»، ‌بار دیگر، صدای سیاهان را با ادبیات به گوش جهانیان رساند. رمانی که عنوان برترین و بزرگ‌ترین رمان قرن را بر پیشانی خود دارد، و آن‌طور که والتون مویامبا، نویسنده، منتقد و استاد دانشگاه ایندیانا می‌نویسد: «از نظر من، دنیای آشنا، بهترین رمان چاپ‌شده‌‌ آمریکا در قرن ۲۱ است.»
رمان «دنیای آشنا» جایزه‌ حلقه‌ منتقدان ملی کتاب آمریکا، ۲۰۰۳، جایزه‌ی پولیتزر ۲۰۰۴ و جایزه‌ ایمپک دوبلین ۲۰۰۵ را از آن خود کرد و هم‌چنین فینالیست جایزه‌ کتاب ملی آمریکا، در سال ۲۰۰۳ هم بوده است. از دیگر جوایز و افتخارات جونز، می‌توان به جایزه‌ پن‌همینگوی، پن‌مالامود، و نامزدی جایزه پن‌فاکنر و کتاب ملی آمریکا اشاره کرد.
«دنیای آشنا»، داستانی درباره‌ دنیای سیاهان در آمریکای قرن نوزدهم است. داستان در سال ۱۸۵۵ در مزرعه‌ مرد سیاه‌پوستی به نام هِنری تاونسند می‌گذرد. او یک برده به دنیا آمده، اما حالا یک ارباب است. اربابِ سیاه به آینده‌یی می‌اندیشد با مزرعه‌ای پنجاه هکتاری با سی‌وسه برده‌ی سیاه. او با برده‌ها به همان شکلی برخورد می‌کند که ارباب سفیدپوستش ویلیام رابینز با او رفتار می‌کرده. داستان حول محور دو نفر می‌چرخد: هنری تاونسند، اربابِ سیاه، و برده‌ سیاهش، موسا، هرچند می‌توان به نوعی شخصیت اصلی داستان را هنری تاونسند برشمرد، اما او قهرمان رمان نیست، زیرا ویژگی‌های یک قهرمان را ندارد، بلکه شخصیت محوری داستان است که از زوایای مختلف مورد کنکاش قرار می‌گیرد. در کنار زندگی تاونسند، قصه‌های عاشقانه و کمدی شخصیت‌های دیگر نیز طی چند دهه روایت میشود، که داستان بر شخصیت محوری موسا می‌چرخد.
جان فریمن، منتقد ایندیپندنت درباره‌ی جونز و شاهکارش می‌نویسد: «جونز در دنیای آشنا از سبکی موجز بهره می‌گیرد، و هرچه داستان پیش می‌رود، ریتم آن نیز تندتر می‌شود، و لحن نویسنده نیز جان می‌گیرد. جونز چنان با زبان بازی می‌کند و گاه در خلال داستان گریزی پرشور به گذشته و آینده‌ می‌زند که به ‌طرزی خیره‌کننده، قدرت تسلط بر قلمش را به رخ می‌کشد. و چنان آگاهی‌اش را با شکیبایی درمی‌آمیزد که به راستی چیزی کم از معجزه ندارد.»
از شیرین معتمدی پیش از این در نشر شورآفرین رمان «روایت یک مرگ در خانواده» نوشته‌ جیمز ایجی منتشر شده بود.

sd02ddd0s2aa3
کندوکاوی در تل ابلیس
نویسنده: ژوزف کالدول
مترجم: محمد شریفی نعمت‌آباد
ناشر: نون
تعداد صفحات: ۴۰۰ صفحه
این کتاب مجموعه پژوهش‌های تاریخی در مورد محدوده باستانی تل ابلیس با سرپرستی ژوزف کالدول است و مجموعه‌ای از پژوهش‌هایی که در حوزه‌های مختلف در این زمینه انجام شده است.
منطقه باستان‌شناسی تل ابلیس در دشت بردسیر واقع شده‌است. حفاری این منطقه توسط یک هیئت باستان شناس آمریکایی و با همکاری اداره باستان شناسی ایران و در سال ۱۹۶۴ آغاز گردید. منشأ نام کنونی این تپه به درستی مشخص نیست اهالی اطراف عقیده دارند که روزگاری شخص بدسیرتی بر سر این تپه سکنی داشته‌است. این مسئله همراه با غیرعادی بودن خود تپه، دلیل شهرت آن به تل ابلیس است.
این محل در حقیقت بازمانده شهرک هفت هزار ساله‌ای است که به دست اقوام پیشرفته‌ای که کشاورزان اولیه را تشکیل می‌داده‌اند برپا شده و تا هزاره اول قبل از میلاد به مدت چهار هزار سال مرکز تمدن این ناحیه از استان کرمان بوده‌است. بیشترین اطلاعات بدست آمده از زندگی اولیه در تل ابلیس مربوط به اواخر هزاره پنجم تا اوایل هزاره چهارم قبل از میلاد است. با کاوش و مطالعه لایه‌ای موجود در این تپه هشت دوره متمایز فرهنگی در آن شناسایی گردیده‌است. طبق شواهد بدست آمده صنعت فلزکاری در هزاره پنجم قبل از میلاد در این منطقه از پیشرفت زیادی برخوردار و به طرز وسیعی رایج بوده‌است. آنچه فلزکاری تل ابلیس را بی نظیر می‌سازد، روش فلزگدازی و در درجه حرارت کم و بیش کنترل شده‌ای انجام می‌گرفته‌است.
ژزف کالدول رساله دکترای خود را در دانشگاه شیگاگو به سال ۱۹۵۷ گذراند. سپس موزه‌دار کل مردم‌شناسی موزه ایالت ایلینوا در اسپرینگفیلد وآنگاه استاد فولبرایت در دانشگاه تهران و دانشگاه ملی ایران شد. اینک استاد مردم‌شناسی دانشگاه جورجیاست. بیشتر دلبستگی به باستان‌شناسی شمال‌شرقی امریکا دارد و چند سال پیش در تل ابلیس به کاوش پرداخت و این کتاب نتیجه پژوهش‌ها در دهه ۵۰ شمسی‌ست.
محمد شریفی مترجم این اثر نیز داستان‌نویس و شاعر است که چاپ چهارم مجموعه داستان باغ اناری و مجموعه شعرهای مگر سکوت خداوند و جزیره‌های معطل و همچنین ترجمه اسطوره‌های سرخپوستان آمریکا و ترجمه اشعار پاپ ژان پل دوم از جمله آثار او هستند.

بررسی کتاب یک فنجان چای بی موقع | رضا اغنمی

5dcd433tg

یک فنجان چای بی موقع
رد پای یک انقلاب
اعترافات امیرحسین فطانت
انتشارات مهراندیش
چاپ اول: ۱۳۹۳ – تهران

همان گونه که درعنوان کتاب آمده است، این دفتر اعترافات نویسندۀ مآمور ساواک، در لباس دوست، برای برائت خود از اتهام ننگین لودادن گروه خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان است. اما روایت دل سوزیها و ناهنجاریهایِ اخلاقیِ نویسنده، – باتوجه به اظهارات خودش که درآینده به آنها اشاره خواهم کرد – درتبیین دلایل بقدری ناباورانه است که دردها و آوارگی های راوی با همۀ آرایش های کلامی، نه تنها تآثیر چندانی دراصل موضوع نمی کند، حتا درنگاهِ محدود خواننده ها نیزاثری نمی گذارد. ساده انگاریست که بتوان با این روایت ها داوری وجدان عمومی را دگرگون کردن. بازآفرینی حوادثِ گذشته و گشودنِ دگربارۀ خاطره های زخمی به کنار از انتقال تجربه ها به امروزیان؛ گوشه هایی از بحرانِ تفکر اجتماعی و اندوه بازماندگان وهم اندیشانِ قربانیان را توضیح می دهد. پیشاپیش این نکته را باید گفت که علاقمندی و اظهار دوستی هرگز اجازه نمی دهد که با بهانه های توجیهی دوست را در دام انداخت، آن هم دام سازمان یافتۀ دستگاهِ مخوفی که به سلول تاریک و چوبۀ دارمی انجامد. کاری که نویسنده مرتکب شده است. دامگهِ شکنجه با کارنامۀ شدید و بیرحمانۀ امنیتی که اسم ش لرزه بر اندام ها می انداخت. چه کسی درآن زمانۀ بحران از نقش ستمگرانۀ ساواک بی خبر بوده آن هم دانشجوی۲۳ساله ای آگاه اهل کتاب و قلم درشهری چون شیراز. همو در تهران زمانی که سال آخر متوسطه را در دبیرستان فرگام می گذرانده درباره خود می گوید : « . . . تا آن موقع همه کتاب هائی را که گفته بودند ممنوع است خوانده بودم ومی توانستم از جبهۀ ملی و نهضت آزادی وپان ایرانیسم و ۲۸ مرداد و مصدق و انقلاب الجزایر و پیروزی خلق ویتنام حرف بزنم . بنگرید به برگ بیستم همین کتاب .
پدر بعد از پنج ماه زندانی شدن او از شیراز به تهران رفته برای ملاقاتش. به زندان قصر می رود. در دیدار از اتهام او می پرسد. پاسخ می شنود : «می خواستیم هواپیما بدزدیم» پدر «چشم هایش از تعجب گرد شد . پرسید چند می خواستی بفروشی؟ به کی می خواستی بفروشی؟». جالب است که ازپیش آگاه بوده می دانسته که : «داستان طرح هواپیما ربائی داستانی بود که ازهمان ابتدا همه چیزش طراحی ساواک بود برای جوان هائی که بالقوه ممکن بود یک روزی به نوعی خطرناک بشوند».
نویسنده بارها از دوستی ساده خود با کرامت یاد می کند. جائی هم با این تآیید : « رابطه من و کرامت اصلا رابطه سیاسی نبود. هیچ وقت نبود وهیچوقت نمی توانست باشد و هیچ دلیلی وجود نداشت تا باهم به جز دوستی ارتباطی داشته باشیم». با این پیش زمینه های خط کشی شده وقتی کرامت ازاو می پرسد « یک کاری هست. هسی؟» وموضوع را با او درمیان می گذارد « قراره درجشنواره سینمای کودک که حدود دوماه دیگه برگزار میشه به یک نفر جایزه بدن. فرح و ولیعهد هم هستند و قراره دراین مراسم ولیعهد را برای آزادی زندانیان سیاسی گروگان بگیرن همه چیز آماده و حساب شده است وبه هیچ چیز احتیاجی نیست مکر اسلحه. میتونی؟» با اعتماد کامل ازناممکن بودن اجرای برنامه و اطمینان ازاین که طراح برنامه ساواک است، اشاره ای دارد به قول خودش به ساده اندیشی کرامت و تجربه های خودش : «ازکرامت نباید بیش ازاین انتظارمی داشتم. تجربه گذشته او درمسائل سیاسی به اندازه من نبود و با شرائط اوهر دعوتی را به همکاری قبول می کرد».
در نگاه نویسنده، اکثر روشنفکرها ساده دل و نا آگاه ازمسائل پشت پرده هستند وبیگانه با زبان سیاسی. شاید بخشی ازسخن ش درست باشد اما نه درکلیت. بعنوان یک نظریه می پذیری و پای سخنانش می نشینی. گفته هایش را گوش می دهی. مکث می کنی و چکیدۀ سخنانش را می شکافی، در مییابی که این آموزه های بیمایه را به کلِ رفتار و تلاش های روشنفکری تعمیم دادن ونادیده گرفتن ارزش ها و نفیِ فضائل آن ها بهانۀ عوامانه ایست برای تاخت زدن فرهنگ بنیادی روشنگری با ادبیات واخلاق دامگستران وهم اندیشانشان. می پرسم : مبارزه و جدال نوگرائی، با سانسوروسرکوب و بیداری جوامع بردوش چه کسانی ست و کدامین طبقۀ اجتماعی برعهده گرفت تا پرده های اوهام دریده شود؟ وقتی هم دریده شد جهان رنگ دیگروتازه ای به خود گرفت. انسان، به عنوان آفرینندۀ اندیشه و رفاه بشریت، جایگاه خود را پیدا کرد؛ و باعلم وفنون و دانش بشری، کره خاکی را در یک دهکدۀ کوچک به نمایش گذاشت. در بسترچنین دگرگونی هاست که مکثی کوتاه در این گفتۀ ایشان پریشان فکری هایِ زمانۀ بحران زا را عریان می کند:
«بیش از هرچیز ازسادگی و شیفتگی کرامت و بیهوده گرفته شدن آن همه گفتگوهای ما بین خودمان عصبانی بودم. آن همه گفته های من ازتجربیات زندان ازساعت ها گفتگو درباره مبارزه و جریانات روشنفکری». این عصبانیت را انگیزۀ همکاری با ساواک دانسته درباره اش توضیح می دهد. حال آنکه اگردرست گفته باشد، به دست خود درلجنزاری فرورفته که ازندامت و آسیب های ویرانگرگرفتار پریشان فکری ها و تکرار«مهم بود و مهم نبود» خود را لو می دهد : «کرامت دستگیر می شد که بالاخره دستگیر می شد. چه می گفتم وچه نمی گفتم. این طرح از همان اول شکست خورده بود و کرامت؟ حد اقل ده پانزده سال. با دیگران کار زیادی نداشتند. . . . دلم برای کرامت می سوخت. بی رغبت نبودم که شش ماهی، یک سالی باز به زندان می رفت تا از بیهودگی روزمرگی خلاص می شد . . . برایم مهم نبود که با زندانی شدن کوتاه مدتش پی خواهند برد که ازطرف من لو رفته است و برایم مهم نبودکه همه خواهند فهمید من اورا لو داده ام وحتی برایم مهم نبود که خائن نامیده شوم و هرچیز دیگری که اتفاق می افتاد. نه اینکه برایم مهم نباشد، واهمه ای نداشتم. برایم این مهم بود که کرامت یک بار دیگر فرصت خواهد یافت تا حرف های مرا مرور کند. . . . اما مصیبت این جا بود که هیچ ضمانتی وجود نداشت که او را به مدت کوتاه محکوم کنند . . . با سابقۀ سیاسی وشرکت در طرحی چنین بزرگ».
درروایتی که با آرمان دربارۀ دستگیری کرامت قرار ومدارمی گذارند عریانتر ظاهر می شود. درچند چهره رخ می نمایاند. نویسنده درتوافق با آرمان می نویسد : «چنین شد که من در دستگیری گروه کمک کنم وحد اکثر محکومیت کرامت و علیرفم داشتن سابقه بین شش ماه تا دوسال باشد. چیزی که من فکر می کردم لازم بود و دراصل فرصتی تا ازاستیصالی که به آن مبتلا شده بود نجات پیدا کند. برای من سرنوشت دیگرانی که دراین ماجرا دست داشتند اصلا مهم نبود حداکثر کتکی خواهند خورد و چند ماهی زندان خواهند بود وبعد پخته خواهند شد و بهتر ازاین بود که بالاخره دیر یا زود خودشان را به کشتن دهند» .
یاد ادبیات حمزه فراهتی افتادم. با روایت های کتابش دربارۀ زنده یاد صمد بهرنگی که نویسنده، آثار ندامت وجدانش را دردلسوزی وپند و اندرزهای تحقیرآمیزآشکارکرده وبا کم بها دادن به ارزش فکر و منزلت صمد بین مردم، عقده های مسخ گونۀ خود را بیرون ریخته است. دربستر روایت ها بدتر و بیشتر خود را آلوده به ظن و بدگمانی کرده است. تآسف بارهم اندیشی اخلاق وزبان ادبیات این دو. بگذریم.

شگفتاور این که وقتی درکافه قناری با پرویزثابتی ملاقات می کند. پس ازقول وقرارها ثابتی سویچ اتومبیل پیکان را که درآن نزدیکی ها پارک شده به او می دهد، و او پیشاپیش می داند که صندوق عقب آن مملو با اسلحه هایی است که معمولا مدرک جرم مجرمین باید باشد ودادگاه پسند، به او می گوید: «وقتی بیرون می روی به مردی که کنار پنجره نشسته است نگاه کن و ببین اورا می شناسی یا نه؟ و ادامه داد، کمی مشکوک به نظر می رسد. بدون اینکه سرم را برگردانم گفتم: اگر پولی به دربان دادم یعنی او را می شناسم و بلند شدم». اینجاست که هوشیاری اعجاب انگیز و حیرت آوراین جوان۲۳ ساله دانشجوخواننده را به شک می اندازد: «داشتم می رفتم که ثابتی آن اشتباه بزرگ حرفه ای خود را با راندن این جمله بر زبان مرتکب شد که گفت: « اگرصدای تیراندازی بلندشد تو فرار کن نایست». این که نه تیراندازی می شود و نه او فرار می کند درسکوت می گذرد. حتا ماشین را درآنجا که ثابتی سفارش کرده پارک نمی کند و درخیابانی نزدیک همان محل می گذارد وبه سینمای چهارراه پهلوی تخت جمشید می رسد. روی صندلی سینمای خلوت می نشیند. درهول وهراس است که کشته خواهد شد. زیرچشمی دنبال قاتل خود می گردد: «هنوز منتظر بودم که کسی وارد سالن شود و کارم را تمام کند» باورکردنش مشکل است و به قول معروف خالی بندی و رنگ کردن خواننده! معمولا کسانی که در مظان تهمت باشند درچنین مواردی جاهای شلوق و محل های پرازدحام را انتخاب می کنند که راه گریزازخطرزیاد است. اینکه نویسنده با پای خود سالن خالی سینما را انتخاب کرده وکارقاتل را راحت می کند، پنداری درهمکاری با قاتل یا قاتلان خود تعهداتی دارد! سخنان بیمایه ای که با عقل سالم جور نیست.
از منظردید نویسنده و تحلیل ش «چرا مرا تنها برای پارک ماشین ازشیرازبه تهران کشیده بودند؟ این کسی که کنارپنجره نشسته بود چه کسی بود؟ چرا مرا نگاه می کرد؟ . . . . . . ناگهان متوجه این بازی پیچیده شدم. همه این صحنه سازی ها برای قتل من حین فرار بود . . . ». ازاین که می خواستند او را بکشند و نمی کشند لحظه ای آرام نیست. و دلیلی پیدا نمی کند : «این من بودم که ازهمان لحظه اول جریان خیال پروردۀ گروگانگیری را اطلاع داده بودم» این فکرها بارها تکرار شده است. ولی دراین روایت آنچه اهمیت دارد و برجسته شده پختگی فکراین جوان ۲۳ ساله است که اشتباه بزرگ ثابتی را که چهل سال پیش مرتکب شده، همان موقع فهمیده و درک کرده. با این امید که انشاءالله هیچگونه ارتباطی با زمانۀ تدوین کتاب ندارد!
نویسنده، پس از دستگیری گروه واعدام گلسرخی و کرامت، دردیداری با آرمان که به او قول داده بود کرامت فقط به زندان چندساله محکوم وسپس آزاد می شود، می گوید تو به من قول داده بودی با گفتن : «فقط گفت : متاسفم من خیلی سعی کردم قول داده بودم اما تهران این طور تصمیم گرفته بود» و این پرسش پیش می آید: نویسنده که جابجا از ساختگی بودن این پرونده سخن گفته وثابتی را کارگردان اصلی این نمایشنامه خودساخته وبی محتوا معرفی می کند، به روشنفکران می تازد وساده اندیش شان خطاب می کند، وتنها مرد میدان یعنی ثابتی که برای ارعاب دربار وتوجه شاه وملکه به خود «ثابتی»، این کاروان مرگ را راه انداخته است؛ چگونه قول یک ساواکی توطئه گرراباور کرده دوست و آشنای خود را پای چوبۀ دارفرستاده است؟!
چندی پس ازاعدام گلسرخی و کرامت، بانگاهی به گذشته از دستگیری واعدام های مخالفین می گوید. یادی هم از «اعدام دوشاعرپیشه بی گناه؟ که اصلا کاری نکرده بودند. چیزی دراین داستان برای من سخت غیرقابل فهم بود» باز ذهنش متوجه به مرگ و کشته شدن خود به دست ساواک می شود. شبح مرگ، البته دراندیشۀ خودساختۀ نویسنده همه جا دنبال اوست.
سایۀ هولناک همکاری با ساواک، درقتل آن دوشاعر پیشه «خسرو گلسرخی وکرامت دانشیان» زیر پوستِ لودهنده لانه کرده است. آبشخورپریشان گوئی ها وسرهم کردن روایت های بیمایه وبیپایه از ندامت آن غفلت هاست.
با دختری به نام زیبا در دانشگاه آشنا می شود. کارشان به ازدواج می کشد. ماندانا خواهر زیبا همان دخترجوانیست که «مسلح وبا اقتدار ایستاده بریک نفربر ارتشی که دریک دست تفنگ دارد و انگشت های دست دیگررا به علامت پیروزی بالابرده است» عکس اش زینت بخش درودیوارشهر و تیتراول روزنامه ها بود. درمراسم سالروز اعدام گلسرخی و دانشیان دردانشگاه شیراز، نام لو دهندۀ آن گروه اعلام وحکم جزای او از سوی انقلابیون صادرمی شود: «بهترین دوستان من قسم خورده اند که مرا مثل فاحشه ها بزک خواهند کرد. دراسنادی که ازحمله به ساختمان ساواک شیراز بدست آمده بود همکاری من در دستگیری گروه دانشیان و گلسرخی مسجل شده بود و دردانشگاه تهران و درمقر ستاد فدائیان غیابا دردادگاه خلق محکوم به مرگ شده ام».
شروع آوارگی نویسنده درتلاش معاش با دوره گردی و جدائی از زیبا، برگ هایی ازاین دفتررا در بر گرفته است. سفربه پاکستان، تهیه پاسپورت قلابی با نام محمد امیربخش پاکستانی، رفتن به افغانستان و شوروی وترکیه تا سوریه وگرفتاریهای پاسپورت پاکستانی، گدائی برای رفع گرسنگی ازمسافران اتوبوس ایرانی، وبرگشت به ایران وزندانی شدن درزندان ماکو ازخواندنی ترین بخش های این کتاب سرگرم کننده است. بعد ازدیداربا زیبا دربابلسر، تصمیم می گیرد خودش را درتهران به دادگاه معرفی کند. داوطلبانه به زندان اوین می رود. درملاقات با کچوئی خاطرات زندان و ملاقات با محکومان روایت های خواندنی دارد. از تیمسار باتمانقلیچ، سید جواد ذبیحی، دکترشمس سناتور و . . . یک قاچاقچی وپسرک دزد ومآمورساواک به نام محمد صدفی زاده «همان مآمورساواک بود که در ماجرای هواپیما ربائی قرار بود رهبرعملیات ما باشد». پس از مدت کوتاهی درسال۵۹ از زندان آزاد می شود. با شروع جنگ ایران و عراق درجنوب ایران شاهد بمباران ها ویرانی و کشتار وسرگردانی مردم آبادان و خرمشهر و کشته شدن سربازان و مدافعان جانباز به علت کمبود ابزار آلات و مهمات جنگی و نرسیدن کمک های لجستیکی شهرها و جبهه ها در آن حوالی می گذراند. درتهران، پائین ترازمیدان فردوسی سراغ خانه ای می رود که شنیده است خانۀ استاد دانشگاه است به قصد دزدی پول که پیرمرد و پیرزنی بیماردران خانه زندگی می کردند. با تهدید وهفت تیر کشی، زن که سرنمازبوده می گوید آن گردنبند را بردار برو ما پولی نداریم وگردنبند طلا را برمی دارد و خانه را ترک می کند. درپاریس با دختری پاتریسیا نام که اهل کلمبیاست آشنا می شود. شغل این خانم دزدی ازمغازه هاست. برای تآمین هزینه مسافرت با او« مقداری چک های مسافرتی می خریدم بعدا گزارش پلیس تهیه می کردم که چک ها را سرقت کرده اند. بانک مجددا به من چک های قبلی را می داد و من بیست و چهارساعت وقت داشتم که چک های قبلی را که ادعا کرده بودم سرقت شده اند نقد کنم . . .». در بد ترین شرایط بی پولی و فلاکت به سراغ آزاده شفیق می رود به بهانۀ فعالیت سیاسی، ولی موفق نمی شود او را تیغ بزند. خانم شفیق خیلی صریح می گوید :«من بودجه ای برای کمک به شما ندارم». در شهرپاریس کنارهتل خیلی معروف کیف مردی را قاپیده فرار می کند. رهگذران اورا گرفته تحویل پلیس می دهند. دردادگاه می گوید من یک ایرانی تحصیل کرده هستم علاقمند بودم تا درمورد سیستم حقوقی وجزائی وضعیت زندان های فرانسه تحقیق کنم . . .» دادگاه اورا تبرئه می کند وآزاد می شود. قاضی می گوید: «نمی توان زندان های فرانسه را ازداخل کتاب ها شناخت».
روح ماجرا جویانۀ نویسنده پای اورا به ساواک کشانده وازاو یک ساواکی پخمه ساخته است. اما، دربارۀ تضاد اندیشه، عمل و گفتار این دفتریکی دوتا نیست که چشم فرو بست وازکنارش گذشت. به احتمال زیاد آبشخورش از ندامت وجدان است که درذهنیت اولانه کرده است. تناقضات وآشفته گوییها را باید زیرذره بین نقد تشریح کرد تا سیمای واقعی این بازیگر چند لایه را شناخت. هستند کسانی در این جهان پهناور با شخصیت های رنگارنگ درطیف های گوناگون؛ ونویسندۀ این کتاب هم یکی ازآنها ست که در رنگ های دلخواه افکارخود را می آراید و دراختیار ساده دلان می گذارد.
وجدان قلم و اندیشۀ سالم انسان ها پاک ترین داور این گونه ادبیات است.

ای تو افلاطون و جالینوس ما | لیلا سامانی

نبردهای عظیم، جنگهای داخلی و پیکارهای قبیله‌ای، یکی از قدرتمندترین پس‌زمینه‌های داستانهای عاشقانه‌اند. درهم آمیختن جنگ و عشق در ادبیات در حقیقت رویارو کردن دو هماورد دیرین است. دو رقیب ابدی که به تعبیر فرویدی همان تقابل «اروس» و «تاناتوس» یا کشمکش زندگی و مرگ است. فروید این دو واژه‌ی اسطوره‌ای را بر گزیده‌است تا صحنه‌ی کشمکش روان آدمی را تصویر کند، نبردی که یک سویش اروس، به‌عنوان نمادی از شور آدمی برای عشق‌ورزی، شفقت، تدوام نسل و صیانت نفس ایستاده‌است و در سمت دیگرش تاتانوس رب‌النوع ویرانی، دشمنی، تجاوز و مرگ. با این اوصاف داستانهای با محوریت «عشق و جنگ» تابلویی‌ست از رزم تن‌به‌تن وخونین این دو حریف آشتی‌ناپذیر. حدیث دست و پا زدن آدمی‌ست در هنگامه‌های بلوا و غوغا، آنجا که میان آتش و خون، تنها عشق فریادرس آدمی‌‌ست.

hway8

Ernest Hemingway

«ارنست همینگوی» یکی از تصویرگران زبردست این رزم‌گاه است. او به سبب حضورش در جنگ‌های پیاپی، پوچی این پدیده‌ی شوم را از نزدیک لمس کرده‌بود و نظاره‌گر لگدمال شدن آرمان جوانان هم‌نسلش بود، راوی این سرخوردگی‌ها شد و برای تقدیس زندگی، از داستانهای عاشقانه‌ای گفت که در تقابل با جنگ و نیستی سر بر می‌کشیدند. او با به تصویر کشیدن جلوه‌های گوناگون مرگ، اعجاز عشق را والاترین موهبت هستی برشمرد. رمان «وداع با اسلحه» او که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد، براساس عشق آتشین خود او بود به پرستارش «اگنس فون کوروسکی»، زمانی که در جریان مجروح شدنش در جنگ جهانی اول، در بیمارستانی در ایتالیا بستری بود. همینگوی در این اثر قصه‌گوی شور و شیدایی «فردریک هنری» ستوان عاشق‌پیشه‌ی آمریکایی به یک پرستار زیبای انگلیسی به نام «کاترین برکلی» شده‌است. او شکفتن این مهر و عشق را در برابر جلوه‌گر شدن هراس و نفرت زاییده از دل جنگ قرار داده‌است و در نهایت حقیقت جنگ را پیش چشم خواننده هویدا می‌کند، جنگی که نتیجه‌اش جز پوچی و نابودی امیدها و آرزوها نیست:

« و اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهایی که پر افتخار بودند؛ افتخاری نداشتند و قربانیان مانند انبارهای خواربار شیکاگو بودند که با موجودی گوشت کاری نمی کردند جز این که دفن اش کنند . کلمه های بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدن شان را نداشت و سرانجام فقط اسم مکان ها آبرویی داشتند. کلمه ها مجرد مانند افتخار و شرف و شهامت یا پوچ در کنار نام های دهکده ها ، شماره ی جاده ها ، شماره ی فوج ها ، وتاریخ ها ، ننگین می نمود» (ترجمه – نجف دریابندری)

farewell_to_arms115

«زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟» عنوان اثر دیگری از این نویسنده‌ی آمریکایی‌ست که بر اساس تجربیات نویسنده از جنگ‌های داخلی اسپانیا نوشته شده‌است‌، همینگوی در این جنگ همنوا با آزادی‌خواهان بود و به‌عنوان خبرنگار از نزدیک شاهد رخدادهای این سرزمین بود، داستان او برشی چهار روز و سه شبه است از این نزاع داخلی. زمانی که گروهی از پارتیزان‌ها به سرکردگی «رابرت جوردن» قصد دارند در ماموریتی انتحاری از جانشان برای انقلاب مایه بگذارند. این اندیشه‌های انقلابی اما در مواجهه با جادوی عشق متزلزل می‌شوند، آنقدر که جوردن هنگام مواجهه با مرگ، زیبایی زندگی را در می‌یابد، حیاتی که با عشق او به «ماریا» و بهانه‌های ساده‌ی زیستن، شیرین و خواستنی می‌نماید.

hemingway20farewell20gray

«هیچ‌گاه به فکر او نرسیده ‌بود که جایی که جنگی در پیش است، زنی هم در میان باشد. اصلا فکر نمی‌کرد که اگر در میان جنگی زنی هم وجود داشته‌باشد با این سینه‌ی کوچک، گرد و محکم شخصی را به خود فشار دهد. ولی این موضوع واقعیت داشت. رابرت جوردان فکر می‌کرد: «چقدر خوب است؟ چقدر خوب است. اصلا فکر نمی‌کردم.» و دوباره او را محکم و چسبان به سینه‌ی خود فشرد ولی به او نگاه نمی‌کرد.» (ترجمه – رحیم نامور)

اما نمی‌توان از عشق و جنگ گفت و «جنگ و صلح» تولستوی را از قلم انداخت. کتابی که به گفته‌ی رومن رولان «ایلیاد امروزین» است و درست همانند «ایلیاد» و «اودیسه» هومر حماسه‌ و غزل را در هم تنیده‌است. این رمان تصویرگر فرهنگ و آداب و رسوم روسیه‌‌ی قرن نوزدهم و نمایانگر صحنه‌ی‌ نبرد عظیمی‌ست که در تاریخ این سرزمین ریشه دارد؛ داستانی آمیخته به زندگی روزمره‌ انسان‌ها و حدیث عشق و گسستنهای بسیار در بستری تاریخی؛ آن هم در هنگامه‌ی پیکار میهنی ۱۸۱۲ و روزگار دشوار دفاع در برابر ارتش فرانسه و سردار بلند آوازه‌اش، ناپلئون بناپارت.

تولستوی در این داستان جامع، علاوه بر شرح دلاوری‌های پهلوانان و قهرمانان جنگ، با نگرشی ژرف، حدیث هجر و وصل عشق را هم بازگو کرده‌است. این داستان، قریب به ۶۰۰ کاراکتر طرح‌ریزی شده‌اند و در این میان قصه‌ی دلدادگان بسیاری روایت می‌شود، هر کدام با صفاتی یگانه و فرجام‌هایی متمایز.

6903904-war-and-peace

نویسنده در در این وسعت پردامنه از باور و زیبایی و سرنوشت ، تصویری تمام و کمال از عشق ارائه می‌کند؛ پرتره‌ای غنوده بر بستری از حماسه و تاریخ که طیف گسترده‌ای ازعشاق را به فراخور طبقه و خصایلشان در خود جای داده است.
تولستوی در این کتاب یکی از اصیل‌ترین و شیرین‌ترین مخلوقات ادبیات را آفریده‌است: «ناتاشا راستف». . زیبارویی تشنه‌ زندگی و عشق‌ورزی و بیزار از انفعال، دورویی و دروغ. ناتاشا با احساسات بی‌دریغ و سراسر شورَ‌ش، علاوه بر خود، زندگی اطرافیانش را هم پر از شادابی و سرزندگی می‌کند. مثل این است که او نمادی است از چیرگی آدمی بر «جنگ» در مفهوم ذاتی کلمه و رسیدن به «صلح»‌ی پایدار. او تجلی‌گر عشق زنانه‌ تمام‌عیاری‌ست که‌گاه معشوقه‌وار و‌گاه مادرانه و دیگر‌گاه حتی فرشته‌خو جلوه می‌کند؛ زنی که در این سیر استعلایی، خودش را به سبب لغزش و ندانم‌کاری روزگار جوانی مجازات می‌کند؛ او که داغدار برادرش می‌شود و تیماردار نامزد از دست‌رفته‌اش، زخمیان جنگ را تیمار می‌کند و سرانجام با مهر بی‌دریغش سرچشمه‌ تجدید حیات و نوسازی می‌شود‌؛ زنی که به‌رغم میل فراوانش به دوست داشته شدن، از عزت نفس و فخرش به زنانگی نمی‌کاهد: «از جلوی آینه که می‌گذشت نگاهی به آن می‌انداخت و حالت سیمایش می‌گفت: آ‌ها! این منم. و چه خوبم! خیلی خوب! به هیچ کس هم احتیاج ندارم.» (جنگ و صلح – ترجمه سروش حبیبی – صفحه ۵۹۶)

565d6fg+df

رومن گاری این نویسنده‌ی بی‌پروا و سرکش فرانسوی، یکی از منتقدان جدی جنگ بود و این خوی ضد جنگ را در تمامی آثارش هویدا کرد. او به تمام سویه‌های جنگ نظر می‌انداخت و با طنز تلخ ویژه‌ی خودش، این پدیده‌ی سیاه را نقد می‌کرد؛ زبان و نگاهی که در تقابل با خشونت جنگ پارادوکسی غریب می‌آفرید. رومن گاری در رمان «بادبادک‌ها» که در سال ۱۹۸۰ منتشر شد، روایت‌گر زندگی «لودویک فلوری»، پسرک روستایی یتیمی شده‌است که در اوان جنگ جهانی دوم دلباخته‌ی «لیلا» یک دختر لهستانی اشراف‌زاده‌ می‌شود. عشقی که همراه با فراز و فرودهای جنگ پیش می‌رود و همراه زندگی سراسر ماجرای این دو جوان می‌شود. لودویگ که در جریان جنگ به نهضت فرانسه ملحق شده‌است ، سینه‌اش صحنه‌ی کشمکش عظیم‌تری‌ست، جبهه‌ی دوم لودویگ آنجاست که باید در برابر تمام پلشتی‌ها و خشونت‌های جنگ، عشق‌اش به لیلا و امید به وصال دوباره‌ی معشوق را بیدار نگه دارد. او در اوج سیاهی محکوم است به امیدوار بودن. امید به بازگشت عشق گمشده‌اش همان‌طور که منتظر بازپس گرفتن فرانسه‌ی اشغال شده حتی وقتی پرچم نازی‌ها از پنجره‌ی بناهایش آویزان است.

از دیگر آثار اینچنینی که بر محور تلاقی و عشق بنا شده‌باشند می‌توان به کتاب‌های «بربادرفته» اثر مارگارت میچل، «کتاب‌خوان» نوشته‌ی برنهارد شلینک، «کوهستان سرد» به قلم چارلز فریزر، «بیمار انگیسی» اثر مایکل اونداتج و«تاوان» نوشته‌ی ایان مک‌یوون اشاره کرد؛ آثاری که بیشتر به سبب اقتباس سینمایی‌شان در یادها مانده‌اند.

بازارچه کتاب با بهارک عرفان

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

sd0023sd+a6dewجادوسخن جهان، نظامی
نویسنده: بهروز ثروتیان
ناشر: معین
قیمت: ۴۰۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۷۵۲ صفحه
بهروز ثروتیان یکی از بزرگ ترین نظامی شناسان ایران است که آثار زیادی درباره این شاعر بزرگ دارد. «جادوسخن جهان، نظامی» آخرین کار تحقیقی است که ثروتیان درباره نظامی انجام داده‌است. این کتاب درباره کل آثار نظامی است و زنده یاد ثروتیان در آن، اشعار نظامی را تشریح کرده است. کتاب دو بخش دارد که یکی درباره «مخزن الاسرار» و دیگری درباره آثار موجود در «هفت پیکر» است. این اثر، تصحیح نسخه نیست بلکه تفسیر و تشریح است.

sdfdd06sd6f3edsقاتل غمگین
نویسنده: فردریک دار
مترجم: عباس آگاهی
ناشر: جهان
قیمت: ۱۰۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۶۰ صفحه
در ادبیات معاصر فرانسه، نام فردریک دار به‌عنوان نویسنده‌ای پرکار ثبت شده است. دار متولد سال ۱۹۲۱ و درگذشته در سال ۲۰۰۰ است. زندگی پرماجرای او، موضوع آثار زیادی شده و مصاحبه های فراوان و آموزنده این نویسنده پلیسی، در سامانه‌های مختلف اجتماعی و فرهنگی در اختیار علاقه مندان به رمان پلیسی قرار دارد. این نویسنده هم با نام اصلی و هم با ۲۰ نام مستعار مختلف، نزدیک به ۳۰۰ رمان و داستان بلند و کوتاه از خود به جا گذاشته است و علاوه بر آن‌ها، حدود ۲۰ نمایشنامه و ۱۶ فیلمنامه سینمایی نیز در کارنامه خود دارد. «سن آنتونیو» یکی از نام‌های مستعاری است که دار بسیاری از رمان های ماندگار خود را با استفاده از آن، منتشر کرده است.
پیش از این، رمان های «آسانسور»، «مرگی که حرفش را می زدی»، «کابوس سحرگاهی»، «قیافه نکبت من»، «بزهکاران»، «بچه پرروها» و «زهر تویی» عناوین کتاب‌هایی هستند که از فردریک دار با ترجمه آگاهی در قالب مجموعه نقاب به چاپ رسیده اند.
در رمان «قاتل غمگین» سه مرد با استفاده شلوغی و سروصدای کارناوال نیس به یک جواهرفروشی دستبرد می زنند. اما موریس راننده جوان گروه، الماس های ربوده شده را بر می دارد و فرار می‌کند. لینو تبهکار خشن ایتالیایی تبار که معرّف موریس به همدستانش بوده، مامور می شود او را پیدا کند. جست و جوها لینو را به خانه پدری موریس می کشد؛ خانه ای شهرستانی واقع در پشت یک کارگاه صورتک سازی. لینو در ادامه ماجرا، ۲ بار با موریس روبرو می شود و هر بار، با تردستی فرار می کند. لینو برای گرفتن موریس و جواهرات، مادر و دو خواهر جوان او را در خانه شان گروگان می گیرد. لینو تبهکار وقیحی است که اعضای پیر و جوان خانواده را آزاد می دهد و به آن ها بی احترامی می کند. اما در این میان خودش نیز از زندگی در یک خانواده سنتی و درستکار که از آن محروم بوده، تاثیر می گیرد.در ادامه داستان، روی دیگر شخصیت آدم کش ایتالیایی مشخص می شود و قهرمان منفور داستان، ظرف چند روز به موجودی ترجم انگیز و قابل احترام مبدل می شود که حتی از به خطر انداختن جانش برای دیگران نیز دریغ ندارد.
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
همه چیز جلوی چشمایم تیره و تار شد. به مدت ده ثانبه، چنان عصبانی شدم که عنان اختیار را از دست دادم. فراموش کردم که با یک دختر رو به رو هستم و ضربه‌ای با مشت به پهلویش زدم. ضربه نفسش را قطع کرد. او دهانش را باز کرد، ولی هیچ صدایی از آن خارج نشد. بالاخره توانست نفسش را که شبیه خرناسه ای بود، بیرون بدهد. و نقش زمین شد. آن وقت پرده سرخ رنگی از جلوی چشم هایم کنار رفت. متوجه شدم که دستم را روی زنی بلند کرده‌ام. نمی‌شود گفت که شرمنده شدم؛ نه، می‌دانید، من و شرمندگی… ولی کمی دلم به حالش سوخت…

fsd003s+df6sde

ما یک خانه آبی داریم
مترجم: سیروس نورآبادی
ناشر: شورآفرین
این کتاب، کتاب دوم از مجموعه «تجربه‌ها»ست که شامل تجربه‌ حضور زندگی و مرگ در داستان کوتاه است و با مقدمه فتح‌الله بی‌نیاز منتشر شده‌است.
مجموعه‌ «تجربه‌ها» شامل دو کتاب است که کتاب دوم این مجموعه «ما یک خانه آبی داریم» هم‌زمان با چاپ سوم کتاب اول مجموعه، «اگر یک مرد را بکشم، دو مرد را کشته‌ام» (تجربه‌ زندگی مشترک در داستان‌های کوتاه) منتشر شده است.
مجموعه‌ «تجربه‌ها» امکان زیست زندگی‌ «همه‌ ما» در جمهوری جهانی ادبیات است. تجربه‌ زندگی و مرگ در بهترین داستان‌های کوتاه جهان؛ داستان‌هایی که هر کدام، پنجره‌یی است بر دیوارهای محفظه‌ دربسته‌یی از فضا و زمان، که «همه‌ ما» در آن زندگی می‌کنیم. این داستان‌ها، به ما اجازه می‌دهد تا در ذهن‌های یکدیگر وارد شویم، نه‌تنها از طریق همذات‌پنداری با شخصیت‌ها، بلکه با مشاهده‌ی دنیا از منظر بزرگ‌ترین نویسندگان جهان. و این همان قدرت ادبیات است که بیش‌ترین توان را برای همدلی دارا است؛ داستان‌های خوب، از ما انسان‌های بهتری می‌سازد. داستان‌های خوب، از نیروی فرهنگی شگرفی برخوردار است، و به ما اجازه می‌دهد تا با کسانی همدلی کنیم که گوشه‌یی از زندگی‌ «همه‌ ما» را در دنیای کلمات بازی می‌کنند: و این‌گونه شما به کشف تاریکی‌ها و ناشناخته‌های خود و دیگری، و تجربه‌ مرگ و زندگی من دیگرتان می‌روید: یک سفر مکاشفه‌آمیز، برای لذت آگاهی.
«ما یک خانه‌ آبی داریم» مجموعه‌ ده داستان کوتاه مدرن با مضمون زندگی و مرگ است از ۱۰ نویسنده‌‌ بزرگ جهان: آلیس مونرو، جان آپدایک، ترومن کاپوتی، شرلی جکسون، ردیارد کیپلینگ، فرانک اوکانر، پریمو لوی، کیت والبرت، نوئل روآز و الیستر مورگان. نویسندگان این مجموعه، با محوریت‌قراردادن زندگی‌های فردی، خانوادگی و اجتماعی، و سپس جنگ و آسیب‌های آن و درنهایت مرگ، کاراکترهای خود را به سمت یک نوع خودآگاهی سوق می‌دهند تا خواننده را با داستان و کاراکترهای‌شان در گریز از دنیای کلمات به جهان واقعی همراه کنند؛ گویی کاراکترها روی دیگر «همه‌ ما» هستند، تا با ما از زندگی روزمره‌یی بگویند که مرگ روی دیگر آن است؛ چراکه عظمت انسان در این است که با این‌که می‌داند می‌میرد، اما باز می‌زید، و به زندگی ادامه می‌دهد؛ گویی تصویر حزن‌انگیز دلپذیر این شعر است: زاده‌شدن برای آزادی، و بزرگ‌شدن برای مرگ.

sad00212asd+-+3ew
به شوهرم چیزی نگو
نویسنده: مهدی نورعلیشاهی
ناشر: ماه باران
قیمت: ۸۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۵۰۰ صفحه
نویسنده این داستان ها که از اهالی مطبوعات است، درباره داستان های این کتاب نوشته است: روایت های این مجموعه همه واقعی هستند. مانند همه آدم هایش.آدم هایی که در کوچه خیابان های شهرم هر کدام داستانی دارند برای خودشان. آدم هایی که در سال های سال روزنامه نگاری ام با آنان روبرو شده ام و دلم نیامده آهسته از کنارشان عبور کنم؛ یا نگاهی از روی ترحم به آنها بیاندازم.
اکثر داستان های این کتاب طی دهه ۸۰ در قالب ستونی در آخرین صفحه روزنامه جام جم به چاپ رسیده اند. نورعلیشاهی همچنین درباره این داستان ها می گوید: داستان های این مجموعه از دریچه نگاه بی طرف یک روزنامه نگار به جامعه پیرامون خود نگاشته شده است. می خواستم با حذف زمان و مکان و حتی اسامی، راوی صرف باشم و بس. اساسا معتقدم آدم های بی تفاوت مرده های متحرک هستند.
برخی عناوین داستان های این کتاب عبارت اند از: به شوهرم چیزی نگو، نوزده قدم، ماهی گیر، زندان شیشه ای، تلفن، کوهی از جنس توتون، شاخک های سوسک مرده، آقای خان بزرگ، کاسه قرمز، آقا آتیش داری؟، چند کلاس درس خوندی؟، چارتا هزاری، بینی ها در مقابل فولوتوس ها، لطفا یک لیوان پلاستیکی، طعم خوب خرس بودن، میت هایی که مرده اند، لطفا یک گاو و پسر می خواهی چیکار!
در قسمتی از داستان «شاخک های سوسک مرده» می خوانیم:
دختر جوان با دست سوسک مرده را از زمین برداشت و مقابل چشمانش گرفت و رو به پسر گفت: «می دونستی سوسک ها برای زندگی کردن باید اول عاشق هم بشن؟» پسر نیش خندی زد و در حالی که ته لیوان چای اش را مزه می کرد گفت: «چند ماهه ما ازدواج کردیم؟ هان؟ به نظرت بس نیست هی واسه هم شعر بگیم؟»
دختر نگاهش را از پسر برگرداند و گفت: «ببین من نمی ترسم از سوسک؟ اصلا حواست هست من با دست گرفتمش؟» پسر سر برد به تلفن همراهش و گفت: «دستت کثیفه ها نری به ظرف و ظروف دست بزنی ها.»…

خواب های طلایی مردمان دور از خانه… رهیار شریف

” ترنم یادها و خاطره ها در غربت “؛ این عنوان مشخص کننده ی روال برنامه ی آخرین بنیاد توس بود؛ برنامه ای که عصر روز یکشنبه در سالن لوگان هال دانشگاه لندن به روی صحنه رفت و چونان عنوانش، شبی سرشار از خاطرات خوش روزهای رفته را برای حاضرین در سالن پدید آورد.
بنیاد توس که در جملگی برنامه هایش بیشتر از همه بر آن بوده تا گوشه هایی از تاریخ و فرهنگ غنی ایران و مشرق زمین را به مخاطبین غربی و فرزندان نسل دوم مهاجرت معرفی کند، در این آخرین برنامه به سراغ نغمه های آشنا رفته بود؛ ترانه ها و نواهایی که برای بیشینه ی ایرانیان یادآور خاطرات روزهای دور و نزدیک اند؛ از صدای پیانوی خواب های طلایی که سالها هنر جواد معروفی را به خانه های ایرانیان می آورد تا نوای بسیار دلنشین و سرمست کننده ی رقص دایره که با هنر و ذوق ” حشمت سنجری ” برای صندوق خانه ی هنر ایران به یادگار مانده.
جالب اینکه این پل میان هنر شرق و دنیای غرب؛ سویه ای دو جانبه داشت و در خلال این ترانه ها، بسیاری از جاذبه های هنر( موسیقی ) غرب هم به مخاطبین ایرانی معرفی می شد. از رقص باله و فلامنکو تا ترانه های بسیار شهره ی ” Historia di un amor” و ” Torna a soriento” که از جمله ی آشنا ترین ترانه های مردمی مغرب زمین به حساب می آیند.
در ادامه ی این صفحه، گزارش تصویری اختصاصی ” خلیج فارس ” از برنامه ی یکشنبه شب را از پی بگیرید…

d02ds+65sa

راهروهای سالن لوگان هال با عکس هایی از برنامه های پیشین بنیاد توس همراه شده بود؛ تا حاضرین در سالن پیش تر از آغاز برنامه در جریان شمه ای از فعالیت های این مجموعه قرار بگیرند.

swsaasvc

حوادث غمگنانه ی این روزهای دنیا، باعث شده بود تا مسئولان امنیت سالن بیشتر از قبل در این زمینه فعال باشند.

asd00069a+-sa

سالن لوگان هال از جمله سالن های دانشگاه لندن است که در سالهای اخیر میزبان بسیاری از برنامه های ایرانی بوده. بنیاد توس بیشینه ی برنامه هایش را در این سالن برگزار کرده است.

d002.s25ws

جمیله خرازی، بنیان گذار بنیاد توس؛ در تمامی برنامه های این بنیاد رقص نگاری و طراحی لباس رقصنده ها را عهده دار بوده است.

s0+96-9a

در صحنه ی نمایشی آغازین برنامه، بازیگران با شبیه سازی یک حراج هنری، به آثار و اشیاء قیمتی بازمانده از هنر ایران چوب زدند.

ds05+-9dssafd

یک گروه کر؛ با نوازنده هایی از چهارسوی دنیا، اجرای زنده ی قطعات موسیقی را عهده دار شده بودند. ویلن؛ ویلن سل و پیانو از جمله سازهای این گروه بود. آرش فیاضی از اعضای گروه عجم؛ از جمله خواننده های حاضر در برنامه بود.

fdd0-9d8saas

ترزا گورگین، خواننده ی ارمنی الاصل ساکن لندن، از جمله خوانده های برنامه بود. او با صدای سوپرانوی دلنشین چندین ترانه ی ایرانی و ترک، از جمله ترانه ی خاطره انگیز جان مریم را آواز کرد.

s0+-95dsa

ماریو تقدسی؛ خواننده ی شهره ی اوپرای ایرانی، دیگر از هنرمندان برنامه ی یکشنبه شب بود. جالب اینکه طبق گفته های خانم خرازی، آقای تقدسی تنها ساعاتی قبل از برنامه، در حادثه ی افتادن از روی استیج، دچار شکستگی دست شد، اما به خاطر احترام به مردم و صحنه با دست شکسته خود را به برنامه رسانید.

s++6.2021jhf

رقص فلامنکو با موسیقی اسپانیایی ( که با ترانه های فارسی همراه شده بود ) دیگر از قسمت های برنامه ی شب گذشته بود.

d0-9856-d855re

برنامه ی بنیاد توس، نگاهی هم به دنیای سیاست داشت و از اوضاع و احوال این روزهای ایران هم قصه می کرد. از همین قرار، تکه رقصی طراحی شده بود که به تلاش های آخرین زنی می پرداخت که لحطات آخر زندگی را در مواجهه با چوبه ی دار تجربه می کند.

بررسی کتاب حلقه ی گمشده سیروس نهاوندی | رضا اغنمی

bagher-mortezavi-halgheye-gomshodehحلقه ی گمشده
سیروس نهاوندی
باقر مرتضوی
طرح روی جلد: آرتا داوری
تنظیم جلد: پیترمرتضوی
صفحه آرائی: چاپخانه مرتضوی
چاپ مرتضوی: کلن ، آلمان
چاپ دوم : با تصحیحات واضافات تابستان ۱۳۹۴
پخش: انتشارات فروغ. کلن، آلمان

چاپ اول حلقه گمشده پس ازانتشار بین اهل مطالعه دست به دست گشت و درمدت کمی نایاب شد. تا به چاپ دوم رسید با اضافه شدن مقداری به برگ های چاپ اول؛ که حاوی چند نامه و آرای برخی ازخواننده ها و چند نقد دربارۀ محتوای این اثر که درنهایت، بخشی ازعارضه ها، تکان و دگرگونی های فکری و فرهنگی اجتماعی را خاطر نشان شده ؛ و این که دراین جدالِ بی سرانجام خونین ملی، برندۀ اصلی ارتجاع کهن گردیده با آفت های بنیادی و پرده از ایستائی و جمود فکری ملتی برداشته که دل وایمان درگرو نبوده ها و نشدنی ها به انتظاراسب سواری نشسته که روزی از اعماق سیاهی های جهل تاریخ به نجاتش خواهد آمد تا برده های مطیع ش را هدایت کند.
اما دربارۀ چاپ دوم این کتاب پرمحتوا بگویم که درمیان نامه ها هریک بیانگر مسائلی ست که ازعلاقمندی وهشیاری خواننده ها سخن می گوید و هریک در جایگاه فکری قابل احترام و تآمل است. آقای قاسم نورمحمدی که دستی در فعالیت های گذشته حزب توده داشته می پرسد: « هارون نام مستعار کدامیک از رهبران یا کادرهای حزب توده است. من خود دربایگانی های آلمان شرقی هرگز به چنین نامی برنخورده ام اما شاید تذکر زیر به رمز گشائی این نام باشد.» همو با ذکر نام دبیران سه گانه و شرح مسئولیت هریک اضافه می کند که « به نطر من هارون کس دیگری جز عبدالصمد کامبخش نیست هرچند که کامبخش درآلمان شرقی با نام مستعار “قنبری” فعالیت می کرد».
پس ازدونامه که درباره اش خواهم گفت، نامۀ سپاسگزاریست ازنویسندۀ کتاب که از طرف «یکی ازبستگان [زنده یاد بانو] معصومه طوافچیان» فرستاده شده است. نامه بعدی ازآقای اصغر ایزدی است به اضافۀ بخشی از مطالبی که قبلا «درسایت اجتماعی زنان مبارز مسلمان درتاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۹۱ منتشرشده است». نویسنده، دراین نامه با شرح شکنجه های وحشیانه قاتلان معصومه طوافچیان و مهوش جاسمی را معرفی می کند. و به دنبال آن مطلبی فشرده و سنجیده از مهدی اصلانی ست به این کتاب و دوبررسی ونقدواره ازصاحب این قلم وسیامک مؤیدزاده، ودرپایان یادی از زنده یادان: جمال الدین سعیدی وبهرام نوذری با شرحی کوتاه از زندگی شرافتمندانه وفعالیت های سیاسی آن دو انسان شریف.
در بستر این روایت ها، نشریه «جهان کتاب» سال بیستم شماره ۷ مهرماه ۱۳۹۴ که درتهران منتشر می شود و از نشریات سابقه دار و پربارفرهنگی وطن است، نقد جالبی به قلم آقای مجید رهیابی باعنوان «پدیدۀ سیروس نهاوندی» منتشرکرده و سخن خود را اینگونه آغاز می کند : « درمرور تاریخ معاصر ایران گاه به رویدادهایی بزرگ یا کوچک برمی خوریم که اطلاعات کلی درباره شان نداریم وپرسش های بسیاری درمورد آنها بی پاسخ مانده است. کتاب حاضر به یکی ازاین رویدادها اختصاص دارد» رهیابی، با وجدان پاک قلم و قلم زن آشناست. نقبی به گذشته ها ی نه چندان دور می زند و دل حوادث را می شکافد، تاروایتگرعللل نارضائی ها باشد. با ترسیم فضای زمانه انگیزه ها را نشان می دهد مردم را با شکل گیری بذرهای خشونت آشنا می کند. به امید این که اثرات شوم بی اعتنائی مسئولان و حکومت ها را به بی اعتنائی به آمال ملت را دریابند. ازمشوق ها می گوید و از رواج نا بخردانۀ آن. از خط مشی مسلحانه و تشویق و ترغیب شتابان ناراضیان به آن گونه رفتارهای خشونت زا.
همو، به مطلب بسیار بنیادی انگشت نهاده که برخی پژوهشگران وجامعه شناسان نیز کم و بیش بارها ازآن سخن گفته اند:« بسیاری ازفعالان سیاسی و اجتماعی دهۀ ۴۰ – ۵۰ امروزه دربارۀ آن چه درآن زمان روی داد قضاوت های متفاوت با گذشته دارند. اما اغلب روش ساواک تحت رهبری پرویز ثابتی را یکی ازعوامل پیوستن جوانان و دانشجویان به جنبش چریکی یا هواخواهی ازآن می دانند. جوانانی که میانگین سنی آن ها کمی بیشتر از بیست سال لبود وآگاهی اغلب شان از خواندن چند رمان غیرمجاز تهییجی (مانند چگونه فولاد آبدیده می شود، مادر و ) فراتر نمی رفت. ساواک در عمل بیشتر به جوانان مخالف پیشنهاد می کرد یا همکاری حکومت و تسلیم یا خروج از کشور و پیوستن به گروه های طرفدار مشی مسلحانه که سرنوشت اعمالشان از پیش معلوم بود». رهیابی، با شکافتن چنین درد قابل علاج جوانان و تحصیل کرده ها درپایان، با همان نگاه و آرای درست اجتماعی فرهنگی اش اضافه می کند: «حلقۀ گمشده ازجهت بازسازی « روح زمان » در یک رویداد کمتر شناخته شده تاریخ معاصرایران و ثبت یادمانده ها و روایات شاهدان عینی حی و حاضر آن ارزشمند است دربارۀ رویدادهای بسیاری می شد ومی شود چنین کرد». و سخنان عبرت آموز تاریخی را به پایان می رساند.
قبلا اشاره به دونامه کردم یکی ازخانم فلورا غدیری است که باید به دقت خواند. نامه ای سرشار ارعواطف انسانی و تکان دهنده: « باقر عزیز کتاب را خواندم سماجت و پی گیری چندین ساله ات را برای اثبات و حفظ ارزش های انسانیت ارج می نهم. درمصاحبه ای که با شهروند تورونتو داشتی از نهاوندی به عنوان یک پدیده یاد کردی، پدیده ای که هنوز وجود دارد – این به نظرم دشواری وظیفه برعنصر آگاه میباشد. تو سیروس را قربانی نظام شاهنشاهی و کسی که به آرمان هایش پشت کرد و به ضد آن چه بود تبدیل شد موجودی وحشی، تهی ازانسانیت، موجودی چون ضحاک . . . دردناکترین قسمت این کتاب تصویری بود ازکشته شدن مهوش جاسمی و معصومه طوافچیان زیر شکنجه، درسکوت خلوت ذهنم به سوگ نشستم و اشک خون برگونه روان . . . خانم معلم های کلاس ها. در مجموع اولین و آخرین دیدارم با مهوش درکلاس یک هفته ای درخانه تیمی شیراز درسال ۱۳۵۳. آموزش هایی که از شخصیت والای این زن بزرگوار آموختم به مراتب از درس های تئوریک کلاس برایم پُربار بود بود. دردی جانکاه بر وجودم غالب شده و مغز استخوانم را می فشارد. کشتن عزیزان، ضربه، خیانت از دوست، نه از دشمن بار این خشم فروخورده تاکی؟ تا چند؟
واما نامه دوم ازابراهیم گلستان اندیشمندِ والای روزگاران تلخ و شیرین ماست. همین :

ابراهیم گلستان
جمعه ۱۹ ژوئن ۲۰۱۵
آقای مرتضوی گرامی

باید با کمال سپاسگزاری و احترام چاپ «حلقه ی گمشده» را به سرکار تبریک بگویم. این یک کتاب کلیدی است که اگر چه مطالب فراوان و گاه به گاه آن را کلیدی فربه و سنگین میکند اما آن قطر و آن شبه مکررات قدرت کم کردن از قدر و لزوم و از اهمیت آن هیچ نمیکاهد. کتاب به طور خلاصه سرگذشت یک پیچ دیگر است درخط ناصاف و پُرزاویه نسل و رویدادهای ناگزیر و ناچار کج و کوله، و کج و کوله کننده نسل های این یکصد سال اخیر تاریخ مردمی که بار زیاد بر دوش و بر حس و بر شرف و حتا بیشرفی دسته ایشان بود و چون از تاریخ عقب افتاده بودند، تاریخ در دستشان نبود بلکه مانند تیغی روی گردنشان بود که گاهی در آونگ خوردن هایش گردن ها را از سرها جدا میکرد اما همیشه بر گردن ها زخم میزد، چنانکه امروز هرکس در هر کجای دنیا که باشد و خود را ایرانی بداند یا او را ایرانی بنامند آن زخم ها و آن بریدگی ها را روی نه فقط گردن بلکه در جاهای گوناگون تن و جان و خیال و خواب خود حس میکند، و بدجوری هم حس میکند حتی با هر پوست کلفتی که داشته باشد یا با هر پرروئی که بخواهد وضع اساساً خراب خود را خوب بخواهد و خوب بجوید و خوب نباشد .
کتاب شما باید که این جوری هم بود اما کاش حادثه ها و مردمی که آن حادثه ها برشان گذشته این جور نبودند. و بدتر از هر چیز هنوز همانجورند. حداکثر کسانی که پاک اند و پاک مانده اند خواه از بیکارگی و خنگیشان خواه ازشرف و کوشششان است که فدا نشده اند، به هر صورت، همه در همان یک سپاه و گروه وسیع ضربخوردگان و باخته ها هستند. و این وضع عمومی است و جز اینکه در میان حادثه هاشان لحظه های غرورآمیز بجویند، یا بجوئیم، چندان کار دیگری نمیشود کرد. حُسن اعلای کتاب شما اینست که واقعیت های آورنده تنگدلی ها و یأس ها را نشان میدهد، ندانم کاری ها و قربانی شدن ها را نشان میدهد .
کتاب درجه اولی است. همین. خوب کاری کردید که آن را فراهم آوردید. اگر درفضای خفه و خنگ و خوابروی امروز بیشتر خوانده شود حتماً از نفهمی ها، از غرورهای احمقانه، از امیدهای موهوم پروراننده، از بادکردن های بیجا خواهد کاست. به هرحال مطلب ها برای درس گرفتن وآموختن تفاوت ها، و دیدن کج از راست، دیدن خوب از بد، و همه این چیزها را شما فراهم آورده اید به قوت راستی و واقعیت ها .
موفق هستید. موفق باشید. با احترام ا. گلستان
تصاویر پایان کتاب با نگاه های پُر امید جوانان، خواننده را غرق حیرت و تآسف عمیق می کند. این همه انسان نورسیده و دانش آموختۀ رو به کمال، چرا باید به چنین سرنوشت شوم دچار می شدند؟ هنوزاین پرسش آزار دهنده برلب هاست : چرا مسئولان ساواک کور کورانه رفتار می کردند و جز شکنجه و کشتار راه دیگری نمی شناختند؟ چرا با مسالمت و روش های سالم و پاکیزۀ انسانی آشنا نبودند؟ و ده ها پرسش دراین باره که اگر بررسی شود و پژوهشی منصفانه و بیطرفانه صورت گیرد، بدون تردید نقش اساسی و ویرانگرِ عامدانۀ این سازمان جهنمی با گردانندگان فرومایه، انگیزه های فروپاشی رژِیم و ظهور سلطنت فقها روشن می شود.
این نکته نیز جای تآکید و یادآوریست که زحمات صادقانۀ باقر مرتضوی با همۀ خستگی و کسالت های جسمی و روانی در تنظیم و انتشار این کتاب ماندنی ومستند قابل تآمل وقدردانی ست. ایشان به موازات تلاش درجمع آوری و تنظیم آثار نویسنده ها علاوه بر اینکه به بار ادبیات تبعید افزودند، بخشی از عارضه های فکری و ناپختگی هارا نیز در تاریخ جنبش اجتماعی آن سال های پرتنش مستند و ثبت کردند .

گفت و گو با هادی خرسندی باب جنجال های اخیر برنامه ی تلویزیونی فیتیله | محمد سفریان

فیتیله برنامه تعطیله…
3ddf5tr43
اشاره:
پخش یکی از قسمت های برنامه تلویزیونی فیتیله از مجموعه برنامه های گروه کودک و نوجوان، در روزهای اخیر جنجال ها و اعتراض ای فراوانی را موجب شده و دامنه ی این قصص را حتی تا خیابان ها هم کشانیده است. به همین بهانه، پای صحبت های ” هادی خرسندی ” شاعر و طنزپرداز قدیمی مطبوعات فارسی زبان نشسته ایم تا به مفهوم و جوانب شوخی و پس آمدهای آن اندکی دقیق تر شویم. آقای خرسندی براین باور است که در این مورد آخر، ” عمد ” ی در کار بوده و عقیده دارد که تمامی این دعواها از فقدان دموکراسی چشمه می گیرد و جز از طریق استقرار آزادی و دموکراسی، چاره ای برای عبور از این مسائل وجود ندارد. شرح این گفت و گو را در ادامه ی این صفحه از پی بگیرید…

آقای خرسندی، برای آغاز گفت و گو می خواستم از سابقه ی این شوخی های قومیتی بپرسم، شما در قامت فردی که از دیر باز با طنز ایران در تماس بوده، لطفا پیش تر از همه از سابقه ی این کشمکش ها برامون بگید؛ آیا این واکنش ها همیشه برقرار بوده یا اوضاع و احوال نا آرام ایران به تشدید این تنش ها دامن زده.

طبیعی است که در هیچ موردی، اوضاع و احوال بی تأثیر نیست. یک هواپیما که میافتد، تا چند روز پرواز سفرهای تفریحی کم میشود. سونامی که آمد سفرهای کنار دریا که کم شد هیچ، مردم لب حوض هم با احتیاط میرفتند. اما این شوخی ها یا جدی های قومیتی را عبید زاکانی دارد، چنانکه شوخی های قبیح ضد زن دارد، چنانکه سعدی به زشتی راجع به یهودیان دارد. حالا رسانه ها سرعت نور و سرعت صوت پیدا کرده است و سه ماه طول نمیکشد که جوک عبید به مقصد برسد.

010

با این تاریخچه ی کلی، برسیم به برنامه ای که تو روزهای اخیر دامنه ی اعتراض ها رو حتی به خیابون ها کشونده و به هر حال جنجالی درست کرده، من دوست دارم که قبل تر از واکنش مردم، به خود این شوخی بپردازیم، به نظر شما این شوخی اساسا چقدر طنز بود و چه اعتبار و جایگاهی داشت؟

یک جوک سخیف کهنه ی پنجاه سال پیش را که به جوک «چطور مگه» معروف بود، برداشته بودند نمایشی کرده بودند با لهجه ی ترکی با چه افتضاح و وزاریاتی. یعنی از نویسنده و کارگردان و سردبیر و ناظر کیفی و دوربینچی ها و نورپردازهای تلویزیون هیچکدام متوجه توهین آمیز بودنش نبودند؟ من باور نمیکنم. اگر شعر حافظ را با لهجه ی ترکی خوانده بودند، یک چیزی، نه این که یک پدر و پسر ندانم کار را آذری نشان بدهند. حالا اگر کارگردان از پشت کوه آمده بود و بازیگران واقعاَ عقب افتاده بودند که نفهمیدند، میتوان پذیرفت که عمدی در کار نبوده!

و در مورد اعتراض های خیابانی… نگاه شما به این اعتراض ها چیه؟ اگر خاطرتون باشه چندی قبل هم جمله ای از یک برنامه ی تلویزیونی خاطر بختیاری ها رو آزرده کرده بود؛ فکر نمی کنید جای عوض کردن شوخی بهتر باشه فرهنگ و آستانه ی تحمل مردم مون رو تغییر بدیم؟

در این مورد آخر که باید آستانه شعور برنامه سازان و کارگردانان و بازیگران را تغییر داد!

سوال بعدی من در مورد، ذات شوخیه، مگه نه اینکه ما به هر روی در طنز – لاجرم با فرد یا موضوعی شوخی می کنیم… منظورم اینه که قرار باشه طنز نویس به آزرده نشدن همه فکر کنه، غیر از شخص خودش موضوع دیگه ای هم برای شوخی باقی می مونه

طنزنویس، فکاهی نویس، کمدین باید کار خودش را بلد باشد. آدم ها با کلمه و عنوان نیست که از هم مشخص میشوند، با مهارت و کاردانی و هوشمندی است که تفاوتشان معلوم میشود. این کارها ریاضیات نیست که جمع و تفریق کنیم و جواب درست را دربیاوریم. در عین حال دودوتا چارتای خودش را دارد.

ccc4re

دوست دارم نظرتون رو در مورد شوخی های قومیتی هم بدونم…. خارج از طنز مکتوب، سالهای ساله که جوک های خونگی ما غالبا با ” یه ترکه … ” ، ” یه رشتیه… ” ، ” یه اصفهانیه … ” و … شروع می شن، می خواستم بدونم که به عقیده ی شما چه عاملی باعث می شه که در طنز شفاهی این حساسیت ها به وجود نیاد و در بسیاری اوقات مثالا خود ترک ها و رشتی ها هم به جوک ترکی و رشتی بخندن

در غرب هم هست. انگلیس ها برای ایرلندی ها، پاریسی ها برای جنوبی ها، برای یهودی ها، هر موقعیتی، هر رسانه ای، هر بذله گوئی اثر مستقیم خودش را دارد. یک کمدین جوکی راجع به یهودی ها میگوید که یهودی ها هم میخندند و تشویق میکنند، کمدین دیگری همان جوک را میگوید، یهودی ها گوجه فرنگی برایش پرتاب میکنند. (البته اگر گران نباشد!)

یه فرضیه ی قدیمی که شاید از تئوری توطئه چشمه بگیره، منشا این جک ها رو به سیاست نسبت می ده و تضعیف نیروهای مبارز ایران… خیلی ها این طور می گن که از اون جایی که ترک ها و کردها و لرها و … در دفاع از ایران و اعتراض به ظلم حکام تلاش بسیاری کردن، ارباب سیاست با ساختن این جوک ها بر این بودن تا روحیه و صلابت عمومی این اقوام رو تضعیف کنن… نظر شما درباره ی این فرضیه چیه؟

من فکر میکنم کار ما و حکومت از این حرف ها گذشته.

82088_orig

سوال آخر من درباره ی شوخی و استند آپ کمدی در اروپا و آمریکاست، خب همون طور که می دونید اینجا از آدم های معمول گرفته تا حتی شخصیت های بزرگ سیاسی و تاریخی سوژه ی دست انداختن می شن؛ می خواستم از عقیده ی شما برای یک کار زیرسازی فرهنگی بپرسم و بدونم که از نگاه شما چطور ما می تونیم این فاصله رو برداریم و به یک باور عمومی برسیم که دنیای شوخی با دنیای واقع متفاوته …

در دنیای غرب شوخی کردن با مشاهیر و دست انداختن شخصیت های اجتماعی منعی نداره و قابل تعقیب نیست. در واقع دست انداختن آزاد است اما اتهام نه. شما میتونین بگین آقای کامرون اندازه ی گاو نمیفهمه. ـ این نظر شماست و شما میدونید و خواننده یا شنونده ی خودتون که البته باید عاقل باشه ـ اما اگر بگوئید آقای کامرون صنار دزدی کرده، باید ثابت کنید. اما این قیاس ها ـ یعنی مقایسه ی غربی ها با ما شرقی ها ـ قیاس مع الفارق که نه، قیاس چند کیلومتر اونور مع الفارق است. در زبانی که ما اینهمه در مکالماتمان، «بلانسبت» و «گلاب به روتون» تحویل مخاطب میدیم و اصطلاح «مگوز بر ما» برای بعضی ها داریم، تصور این که میتوانیم به اینها برسیم یا ادای اینها را دربیاوریم، خیال باطلی است. ایرادی هم ندارد، ما اینیم ، اینها این. ما فرهنگ غنی داریم، اینها هم دارند. ما باید در خانه و خیابان به بزرگتر از خودمان سلام کنیم، اینها نباید. هیچ اشکالی ندارد. اشکال اینجاست که ما بخواهیم ادای اینها را در بیاوریم و راه رفتن کبک یاد بگیریم. اگر تلویزیون داریم دلیل ندارد عین کمدی تلویزیونی اینها را داشته باشیم. تلویزیون را بگیریم برای اشاعه فرهنگ غنی خودمان. با این فرهنگسازی هم که شما میگویید کنار نمیآیم. فرهنگ بسازیم که بتوانیم لهجه ی ترکی و رشتی را مسخره کنیم؟ چه مرضی داریم؟ اسم این فرهنگ سازی نیست. چرا اینها باید الگوی ما باشند؟ چرا ما الگوی اینها نباشیم؟ چرا باید خودمان را عوض کنیم؟ چون تلویزیون را از اینها گرفته ایم؟
یعنی داستان گفتن ها و بر خوردن ها باید همین طور مدام ادامه داشته باشد؟
اینها همه از فقر آزادی و نبود دمکراسی است. اگر جامعه ای آزاد و متعادل داشته باشیم این چیزها خود به خود تویش حل میشود. آنوقت در همین ایران نخست وزیر به دادگاه شکایت میکند که این بابا به من گفته اندازه ی گاو نمی فهمی. قاضی عادل و آزاد و آزاده جواب میدهد خوب ایشان چنین فکر میکند، جرمی مرتکب نشده. نخست وزیر میگوید ولی برداشته توی روزنامه نوشته یا روی صحنه گفته. همان قاضی میگوید آزادی ابراز عقیده است. مخاطبانش باید جوابش را بدهند. نخست وزیر میگوید ایشان نوشته من صنار دزدیده ام. اینجا قاضی مدارک را می بیند و میگوید متهم به جرم اتهام، بازداشت .!… و در جامعه این وضعیت جا میافتد، بدون اینکه دیکته شده باشد، کپی برداری شده باشد یا از انگلیس ها تقلید شده باشد
و اگر حرف خاصی مانده، … ؟
آقا بریم دنبال آزادی و دمکراسی،. این حرفها مایه ی معطلی است .

یاد ایام خوب رفته… نگاهی به برترین آثار معماری اصفهان | مینا استرابادی

بیست و یکم آبان ماه، به شهادت تقویم تاریخ ایرانیان ، روزی عنوان شده که اصفهان از جانب شاه عباس یکم ؛ پنجمین پادشاه سلسله صفوی، به سال نهصد و نود و هفت هجری، به عنوان پایتخت ایران برگزیده شده. بسیاری از جاذبه های معماری این شهر هم محصول هم آن دوران اند. آثاری که همگی مایه ی فخر ایرانیان اند و از جمله ی مهمترین جذابیتهای توریستی ایران. به بهانه ی فرارسیدن هم این روز، نگاهی گذرا داشته ایم به برترین آثار معماری اصفهان و تاریخچه ای بسیار کوتاه از این آثار را برای مرور دوباره ی شما نازنینان از ی آورده ایم. شرح این مطلب را در ادامه از پی بگیرید.

کاخ چهلستون اصفهان

vvf201d

عمارت چهلستون در اوایل قرن ۱۱ هـ .ق در میان باغ و مجموعه بناها و کاخهای محوطه دولتخانه صفوی ساخته شده است . این عمارت عمدتاً به منظور پذیرائی رسمی از میهمانان و سفرای خارجی ، طی سه مرحله و طبق یک طرح واحد ساخته شده است . مرحله اول ـ تالار اصلی و بزرگ . مرحله دوم ـ ایوان آئینه و اطاقهای طرفین آن . مرحله سوم ـ ایوان ستون دار که از هجده عدد ستون و سقف چوبی تشکیل شده است . نام چهلستون به نشانه کثرت ستونها و انعکاس تصویر بیست ستون در آب استخر است .

نقاشی های دیواری چهلستون زیر نظر هنرمند نامدار عصر صفوی ، رضا عباسی با خصلت بزرگ نمائی به شیوه مینیاتورهای ایرانی انجام گرفته است . چهار تابلو بزرگ داخل سالن ، صحنه هایی از میدانهای جنگ و مجالس پذیرائی پادشاهان صفوی را نشان می دهد . دو تابلو بزرگ میانی از الحاقات بعدی با موضوعات مشابه است که به قلم صادق نقاش باشی (هنرمند دوره قاجار) ترسیم شده است . متأسفانه بسیاری از نقاشی های دوره صفوی در زمان حکومت ظل سلطان ، تخریب گردیده است . از اشعار دلپذیر نجیب کاشانی که به (خط محمد صالح اصفهانی) بر پیشانی ایوان ستوندار مرقوم گردیده ، چنین مستفاد می گردد که این عمارت بی نظیر در اوایل قرن ۱۲ هـ.ق دچار آتش سوزی گردیده و در زمان شاه سلطان حسین صفوی تعمیر شده است .

میدان نقش جهان (میدان امام) اصفهان

sdas3ew

یکی از زیباترین میدانهای جهان به طول حدود ۵۱۲ متر و عرض ۱۶۰ متر است که در اطراف آن اطاق هائی در دو طبقه با یک اندازه و شکل احداث شده است . تعداد چهار اثر تاریخی بی نظیر در اطراف میدان قراردارد . عمارت عالی قاپو ـ مسجد امام ـ مسجد شیخ لطف اله و سر درب بازار قیصریه ، در وسط میدان اصلی ، زمین و دو دروازه سنگی چوگان بوده است . میدان امام امروزی یکی از مراکز خرید صنایع دستی و همچنین محل برگزاری بسیاری از مراسم ملی و مذهبی می باشد . در هر هفته نماز پرشکوه جمعه در این میدان برگزار می گردد .

بازار قیـصـریه اصفهان

ds002sd155

سردر قیصریه در شمال میدان امام (نقش جهان) ساخته شده است . این سردر ، یکی از زیباترین نقاشی های مربوط به دوران صفویه را نشان می دهد . از این سردر ، وارد یکی از زیباترین بازارهای جهان می شویم . این بازار در دوران صفویه مرکز فروش کالاهای گران قیمت بوده است و نمایندگان شرکتهای خارجی در این مکان دارای حجره هائی بوده اند . بازار اصفهان یکی از بزرگترین بازارهای ایران است که دارای قسمتهای مختلف است و در هرقسمت کالاهای خاصی را به فروش می رسانند . برای مثال قسمت صنایع دستی ، طلا و نقره ، قالی ، کفش و غیره . بازدید از همه قسمتهای بازار ساعتها به طول می انجامد .

عمارت عالی قاپو اصفهان

fsd2212sd5f8sa

این کاخ در قرن یازدهم هجری در شش طبقه احداث شده است . جالب اینکه تالار موسیقی طبقه ششم و تزئینات گچبری بی نظیر آن و اغلب کارهای هنری، باز هم به وسیله رضا عباسی هنرمند مشهور آن دوران انجام شده است .

مسجد امام اصفهان

fd5+-df4

در جبهه جنوبی میدان نقش جهان ـ (میدان امام) ـ یکی از زیباترین مساجد جهان اسلام قراردارد که به دستور شاه عباس اول ، توسط استاد علی اکبر اصفهانی احداث گردیده است . در مرحله اول سردر اصلی و جلوخان ورودی با دو مناره خارجی مسجد ساخته می شود . در مسجد با ورقهای نقره و طلا تزئین گردیده و مربوط به دوره شاه صفی ، جانشین شاه عباس اول است . در داخل مسجد یک حیاط اصلی و مرکزی ، با چهار ایوان و دو حیاط فرعی جانبی قراردارد . گنبد خانه جنوبی به صورت دو پوش اجرا گردیده و فضای بین این دوگنبد حدود ۱۲ متر ارتفاع دارد . ارتفاع گنبد خارجی از کف مسجد ۵۰ متر می باشد . کتیبه های مسجد، توسط خطاطان و خوشنویسان معروف دوران صفویه مانند : علیرضا عباسی ، عبدالباقی تبریزی ، محمدصالح اصفهانی و محمدرضا امامی مزین شده است . تمام سطوح جرزها و دیوارها و گنبد و مناره ها و طاق نماهای داخلی و خارجی مسجد از کاشیهای هفت رنگ و مرعق پوشیده شده است . نقوش این کاشی کاریها (گل و بوته ها) به صورت مجرد و رمزی ظاهر می شود .

مسجد شیخ لطف اله اصفهان

sdf03+965sdf

در ضلع شرقی میدان امام (نقش جهان) مسجدی قراردارد که در زمان شاه عباس اول صفوی ، هنگام احداث میدان و همراه با بناهای اطراف آن به منظور محل عبادت و حوزه تدریس مرحوم شیخ لطف اله ، که از علما و روحانیون بزرگ جبل عامل در لبنان بوده ، ساخته شده است . ساختمان مسجد در سال ۱۰۱۱ هـ .ق آغاز و در سال ۱۰۲۸ به پایان رسیده است . به خاطر استفاده های خاص علمی ـ مذهبی از این مسجد ، نیازی به احداث حیاط و مناره نبوده است . گنبد بر روی هشت طاق جناغی قرار گرفته و لبه این طاقها با کاشیهای پیچ به رنگ فیروزه ، تزئین یافته است .

مسجد جامع اصفهان

Untitled-5

مسجد جامع اصفهان در گوشه شمال غربی میدان قدیم احداث گردیده است . مسجد اولیه درکنار روستای قدیمی یاوان و احتمالاُ بر روی یک بنای مربوط به قبل از اسلام احداث گردیده است .

کاخ هشت بهشت

das002+sa

کاخ هشت بهشت در میان باغ بلبل ، داخل مجموعه دولتخانه دوره صفوی در زمان حکومت شاه سلیمان (در نیمه دوم قرن ۱۱ هجری قمری) ساخته شده است . موقعیت ممتاز باغ و عمارت هشت بهشت به گونه ای بوده که ورودی های باغ از کلیه اضلاع آن انجام می گرفته است . در جنوب باغ هشت بهشت در زمان شاه سلطان حسین ، مجموعه مدرسه و کاروان سرا و بازارچه احداث گردیده است .

پل خواجو اصفهان

df

در قسمت شرق رودخانه زاینده رود و پل خواجو از آثار دوره صفویه در سال ۱۰۶۰ هجری ، مصادف با زندگی شاه عباس دوم احداث شده است . پل خواجو در طراحی قدیم برای چندین منظور در نظر گرفته شده است . قسمت فوقانی برای حرکت سریع و عبور کالسکه ها و چهارپایان بوده در حالی که بخش تحتانی عمدتاً برای حرکت آرام و توقف و تأمل عابرین پیاده بوده است . قسمت زیرین تماماً از سنگ و ملات ساروج ساخته شده و دهانه های عبور آب به صورت بند با تخته های قطور چوبی قابل کنترل بوده و با بستن کامل دهانه ها سطح آب در قسمت غربی پل بالا آمده و دریاچه کوچکی را به وجود می آورد . در سمت شرقی ، پلکانهای سنگی انسان را تا حد تماس با آب به پائین هدایت می کند . ضمن اینکه این پلکانها خود محلی برای نشستن و لذت بردن از مناظر طبیعی می باشد . در قسمت مرکزی پل ، عمارت بیگلربیگی در طبقه فوقانی و در دو طرف راهروی پل برای پذیرائی و تشریفات رسمی ساخته شده است که اطاقهای آن در دوره های مختلف با نقوش رنگ طلائی تزئین گردیده است .

سی وسه پل اصفهان

Untitled-7

زمانی که اصفهان به عنوان مرکز حکومت دولت صفویه انتخاب می گردد ، جهت گسترش شهر به طرف جنوب متمایل می شود . و عنصر مهم شهرسازی در آن طرح ، محور چهار باغ بوده که از دروازه دولت به سوی جنوب احداث می گردد و حدود شش کیلومتر طول آن بوده است . این خیابان الزاماً از رودخانه عبور می نماید و بدین جهت معماران آن زمان، پل الهوردیخان را که به سی و سه پل معروف می باشد بر روی زاینده رود و منطبق بر محور چهارباغ ایجاد می نمایند . زمان احداث پل درحد فاصل سالهای ۱۰۰۸ تا۱۰۱۱ هجری قمری بوده و طول آن سیصد متر و عرض آن ۱۴ متر می باشد . این پل از معماری بسیار زیبا و متناسب برخوردار است ، نظم طولانی دهانه های آن ، ابهت و وقار خاصی در آن به وجود آورده است . در طرفین سطح فوقانی ، دو راهروی سرپوشیده ساخته شده که هم در زمستان و هم در تابستان سرپناه مطمئنی برای عابرین می باشد . پل الهوردیخان را می توان نتیجه مطلوب ترکیب فنون در مهندسی با هنر معماری محسوب کرد .

کلیسا و موزه وانک اصفهان

sdf002sd+f6s3

در قرن یازدهم هجری ، تعدادی از ارامنه ساکن در ارمنستان فعلی به اصفهان منتقل گشته و در دهکده ای در جنوب غرب اصفهان سکونت داده شدند . نام آن دهکده را جلفا گذاشتند . پادشاهان صفوی براساس فرامینی که صادر کردند ، آزادی های مذهبی برای آنها را تضمین نمودند و این اقلیت ارامنه را مورد حمایت قراردادند . در بین ساکنان جلفا ، تجار و افرادی که دانش فنی آن دوران را دارا بودند ، وجود داشتند . با کمک و مساعدت تجار ارمنی چند کلیسا از جمله کلیسای وانک احداث گردید . اکنون جلفا بخشی از شهر اصفهان محسوب می گردد . کلیسای وانک یکی از زیباترین کلیساهای ایران است که دارای آمیخته ای از معماری ایرانی و اروپائی می باشد . داخل کلیسا تزئینات هنری از جمله گچبری ، نقاشی و طلاکاری وجود دارد . در کنار کلیسا ، موزه با ارزشی وجود دارد که در آن تابلوهای نفیس نقاشی ، کتب خطی و سایر اشیا نفیس هنری دیده می شود .

منـارجـنـبــان اصفهان

ds023d25s

منارجنبان یکی از آثار تاریخی مشهور ایران است که در ۵ کیلومتری غرب اصفهان در جاده اصفهان به نجف آباد قراردارد . ساختمان دارای یک ایوان و دو مناره است . قبر عبداله این محمد ابن محمود یکی ازچهره های شاخص قرن ۸ هجری در این بنا قراردارد . احداث این بنا همزمان با دوران حکومت ایلخانیان مغول می باشد . این بنا از نقطه نظر معماری ، دارای ارزش فراوانی است . یکی از ویژگیهای این بنا این است که اگر یکی از مناره ها تکان داده شود ، مناره دوم و تمام ساختمان تکان و حرکت بسیار محسوس دارد . ارتفاع ایوان از سطح زمین ۱۰ متر و ارتفاع مناره ها ۵/۱۷ متر می باشد . مسئله بسیار مهم این است که این بنا را برای تکان دادن نساخته اند وتکان دادن زیاد آن موجب ویرانی بنا می گردد .

مسجد حکیم اصفهان

sdf02+6d

مسجد حکیم اصفهان یکی از مساجد بسیار نفیس چهار ایوانه است که در فاصله سالهای ۱۰۵۱ تا۱۰۷۳ هـ .ق مقارن با سلطنت شاه صفی و شاه عباس دوم به همت طبیب حکیم محمد داوودخان ملقب به تقرب خان بر روی ویرانه های مسجد جامع جور جیراز بناهای قرن چهارم هجری ساخته شده است . براساس کتیبه های موجود ، معمار این بنا محمدعلی بن ستاد علی بیک اصفهانی است . آنچه مسجد حکیم را در عداد مساجد بسیار نفیس دوران صفویه قرار می دهد ، ارزشهای خاص معماری ، کتیبه های متعدد آن است که به دست استاد محمدرضا امامی ، خوشنویس نامدار عصر صفویه تحریر شده است . از دیگر قسمتهای دیدنی این بنا می توان به محراب بسیار زیبایی که با مقرنسها و کتیبه ها که به خط ثلث بر زمینه لاجوردی تزئین یافته است اشاره کرد .

مسجد سید اصفهان

sf00+2s5ds

مسجد سید بزرگترین و مشهورترین مسجد اصفهان از قرن سیزدهم هجری است که به دستور(حجت الاسلام حاج سیدباقر شفتی ) از علمای بزرگ امامیه که در دوره سلطنت محمدشاه قاجار می زیسته بنا شده است ، در تزئینات کاشیکاری با طرح گلدان و منظره هائی که نمایش داده شده است . رنگ قرمز روشن نقش عمده ای دارد و این همان رنگی است که در مساجد دیگر دوره قاجار مانند مسجد رحیم خان و مسجد رکن الملک نیز مشاهده می شود . آرامگاه (سید حجه الاسلام ) که بسیار مجلل و باشکوه بنا شده است ، در گوشه شمال شرقی صحن مسجد قرار دارد . در این مسجد تاریخهای متعددی از سال ۱۲۵۵ تا۱۳۱۱ هجری دیده می شود که کتیبه های آن به خط محمدباقر شریف شیرازی است . تزئینات داخل گنبد آرامگاه ، از نوع تزئینات گچبری ، آئینه کاری و طلاکاری است که به همراه ضریح نقره و طلاکوب آن با خطوط بسیار زیبا از قسمتهای تماشائی این مسجد می باشد .

روایتی از نامه‌نگاری‌های ایرج افشار با جمالزاده 119 سال پس‌از تولدش در 24 دی 1274

بیله دیگ بیله‌چغندر
سید جواد میرهاشمی – مستند ساز

907eeac617f12fed7748dbc842316ff7سی‌ام مهر ماه هشتاد و هشت خورشیدی از استاد «ایرج افشار» کتابی هدیه گرفتم که مرا به کارزار دیگری می‌فرستاد و اکنون آهسته و پیوسته یا به قول هم دکه‌ای‌اش دکتر «محمدابراهیم باستانی‌پاریزی»، میرزا میرزا خواسته‌ آن «فرزانه فروتن ایران‌مدار ما» در آستانه انجام و تکمیل است. سایه‌دست استاد بر کتاب «نامه‌های ژنو از سید محمدعلی جمالزاده به ایرج افشار» چنین است: «برای حضرت جواد میرهاشمی که اگر مرد است از جمالزاده فیلمی بسازد. ۳۰/۷/۸۸ ایرج افشار» با مشورت و توصیه استاد به یاری گرفتن از دو دوست جمالزاده (علی دهباشی و ناصرالدین پروین) امتداد فیلم از خیابان جمالزاده تا آرامگاه جمالزاده در ژنو، سوئیس ترسیم و به ثبت رسید. یافتن سنگ مقبره محمد علی جمالزاده و همسرش اِگی خانم در ژنو به سختی و با راهنمایی ناصرالدین پروین دوست دیرینه جمالزاده در میان علف‌های هرز میسر شد، قرار شد حداقل در ویکی‌پدیا محل دقیق مقبره آورده شود تا بیش از این در غربت غریب نماند.
شامگاه یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۵ در مراسم «شب سیدمحمدعلی جمالزاده» آقای فیلیپ ولتی سفیر وقت سوئیس در ایران از اینکه پدر داستان‌نویسی ایران بخش اعظمی از زندگی خود را در سوئیس گذرانده و بخش عمده آثار ادبی خود را در موطنش نوشته ابراز خرسندی کرد. اما این تمام ماجرا نبود و در خیابان‌گردی دوباره و چندباره حد فاصل خیابان لویی پاستور (Louis Pasteur) تا خیابان سید حسین فاطمی (وزیر امور خارجه دکتر مصدق) ساکنان و کسبه خیابان جمالزاده جنوبی و شمالی شناختی از جمالزاده نداشتند! کمال محبت سکنه خیابان نامگذاری مرغ‌فروشی و تأسیسات لوله و داروخانه و… به نام جمالزاده است. در چند جلسه تصویربرداری (آخرین تصویربرداری پنجشنبه ۱۸/۱۰/۹۳) با جملاتی مواجه شدم که نشان از بی‌اطلاعی مردم از جمالزاده داشت.در این بین البته باید اعتراف کرد دو خانم یکی خانه‌دار و دیگری دانشجو و عکاس محلی، جمالزاده را بخوبی می‌شناختند. اما طنز گزنده این مشاهدات پرسش خانم معلمی بود از راقم این سطور: «خانم جمالزاده یا آقای جمالزاده؟ آدم شک می‌کند این جمالزاده همان جمالزاده مورد نظر باشد! نه اسم کوچکی و نه نشانی و نه یادی و…»

 ایرج افشار

ایرج افشار

گزارش را مکتوب کردم و به منزل استاد ایرج افشار رفتم و گفتم شوربختانه خوش‌خبر نیستم. امید داشتم چند عکسی که برداشته بودم مقبول آن دانشی مرد بشود. گزارش را می‌خواندم و «معلومم شد که هیچ معلوم نشد» و هر چه اطلاعاتم را برای‌شان توضیح می‌دادم او بیشتر می‌دانست. مترصد این بودم تا اجازه بدهد دوربین را روشن کنم. ناراحت‌تر از آنی بود که فکر می‌کردم. به کتابخانه‌اش رفت و پاکت و زونکن نامه‌های جمالزاده را آورد. از نتیجه کار راضی نبود ولی تشویقم نمود تا پس از به پایان رساندن فیلم، گزارش آن را به مقامات شهرداری بدهم. در این بین آنچه بر ساخت فیلم رفت بماند. می‌گفت: «به‌واسطه چاپ مجله کاوه در برلین و سکونت در ژنو جمالزاده شناخته شده‌ترست تا تهران.»
روزی دیگر شرح حال نامگذاری خیابان جمالزاده را برای‌شان خواندم. حکایتم با ایشان مثل زیره به کرمان بردن بود. خواستند حتماً عکسی را که از جمالزاده برداشته‌اند و پیش از این در مجله «یغما» منتشر شده بود در فیلم استفاده کنم:
«این عکس را در تابستان ۱۳۳۶ گرفته‌ام و چون جمالزاده آن را نیک پسندیده بود بر نسخه‌ای از آنکه به خودم داد یادداشتی برایم نوشت به این‌گونه: این عکس را دوست محبوب ما آقای ایرج افشار که نمونه صفات بارز بسیاری است برداشته است و مال بد بیخ ریش صاحب‌اش. همین عکس را که برعکس خودم خوب از آب در آمده به یادگار به خدمت ایشان تقدیم می‌دارم.
ژنو ۱۴ اکتبر ۵۷، جمال‌زاده»
پس از اسکن عکس‌ها و چند نامه از جمالزاده، درخواست ذکر خاطره‌ای از جمالزاده کردم: بر حاشیه کتاب خاطرات جمالزاده چنین نوشت«کتاب متعلق به جلال (جواد) میرهاشمی است چون خاطره‌ای از جمالزاده می‌خواهد این است که در نخستین نامه خود به من که از و (او) سال تولدش را پرسیده بودم نوشت سال تولد معلوم نیست ولی سال درگذشتم حتماً مشخص و معین خواهد بود. ۲۴/۳/۱۳۸۹ ایرج افشار»
٭ ٭ ٭
در نخستین نامه جمالزاده به ایرج افشار می‌خوانیم «حضرت آقای ایرج افشار… سال تولدم را خواسته‌اید. دوستان آن را از جمله اسرار مگو می‌دانند. ولی حقیقت این است که بر خودم هم مجهول است ولی یقین دارم تاریخ وفاتم روشن‌تر از تاریخ تولدم خواهد بود و شاید نتیجه آشنایی من با قلم و قرطاس همین باشد. ژنو، اول مه ۱۹۵۰ (یازدهم اردیبهشت ۱۳۲۹) ارادتمند، سید محمدعلی جمالزاده»
در مجله ارمغان به مدیر مسئولی وحید دستگردی (۱۳۲۱ – ۱۲۵۸) دوره چهل و سوم، آبان ۱۳۵۳ – شماره ۸ مقاله جریان نامگذاری خیابان جمالزاده (۳ صفحه – از ۴۵۹ تا ۴۶۱) به قلم ابراهیم صهبا (۱۳۷۷ – ۱۲۹۱) شرح ماجرای نامگذاری خیابان جمالزاده تمام و کمال
آمده است:
«پیشنهاد نامگذاری «خیابان جمالزاده» به‌جای «جمشید آباد» سال‌ها پیش توسط اینجانب «ابراهیم صهبا» به‌عمل آمده و توسط نخست‌وزیر وقت دستور اقدام آن صادر شده و کمیسیون نامگذاری آن را اجرا کرده‌اند چنانکه کتاب «مرکب محو» را استاد به همین مناسبت نوشته‌اند.» (صفحه ۴۵۹)
ابراهیم صهبا شاعر بداهه‌سرا شوخ‌طبع، بذله‌گو و شیرین زبان در مقدمه داستان مرکب محو نوشته سید محمدعلی جمالزاده (سال ۱۳۴۴ به‌سرمایه کتابخانه ابن‌سینا) می‌نویسد: «این نام نیک و خدمات صادقانه عده کثیری از علاقه‌مندان را بر آن داشت که از دولت و شهرداری تقاضا نمایند خیابان بزرگی به‌نام جمالزاده نامگذاری شود تا او نیز بداند که مردم قدر آثار گرانبهای او را می‌دانند و به وجودش افتخار می‌کنند.»
نقل از نامه شهرداری تهران
به آقای ابراهیم صهبا
«… طبق تصویب‌نامه صادره تابلوی خیابان سابق جمشیدآباد به نام آقای جمالزاده نصب شد.»
رئیس شهرداری ناحیه یک: ملک
شماره ۱۰۴۶۶ تاریخ ۱۳/۶/۴۲
با دیدن اسنادی که برایم تازه‌یاب بود لبخند رضایتی بر لب استاد نشست و می‌دانستم تازه اول راه قرار دارم. هزار هزار افسوس که او غایب از نظر است تا دست‌گیر و راهنمایم شود.
در نامه‌ای دیگر جمالزاده به ایرج افشار می‌نویسد «قربان دوست واقعاً کم‌نظیرم می‌روم… وانگهی نظر خودم را در این قبیل امور در ضمن داستان «مرکب محو» مفصلاً بیان کرده‎ام. دنیا دنیایی است که گم می‌شود در آن لشکر سلم و تور. مجسمه‌ها سرنگون می‌گردد و خیابان‌ها تغییر نام می‌یابد و «هر کسی پنج روزه نوبت اوست.»… قربانت جمالزاده، ژنو، ۵ اسفند ۲۵۳۶ (۲۴ فوریه ۱۹۷۸)»
این چند سطر گزارش تکمله‌ای بود برای آقایان احمد مسجدجامعی عضو شورای اسلامی شهر تهران و محمدباقر قالیباف شهردار تهران و طرح این پرسش مؤلفه‌های انسانی هویت شهر تهران کجاست؟ آیا پس پشت ترافیک و شهر بی‌آسمان تهران گم شده است؟ آیا هویت شهر تهران مابین «ط» و «ت» مفقوده شده است؟
آیا جمالزاده پزشک بوده است یا مرغدار و گل‌فروش یا لوله‌کش بوده است؟ آیا فقط به وقت مرگ باید به یاد مفاخر ادبی و تاریخی این سرزمین بیفتیم و بس؟ هویت این شهر و مردمان و مسئولین‌اش کجاست؟ (راستی چرا همیشه مردمان و مسئولین‌اش را جدا از هم می‌نویسم؟ مگر نه اینکه مردم و مسئولین همگی شهروندان یک شهر هستند!) حکایت این سطور مثل بیله دیگ بیله چغندر است و بس. خبر ذیل آشناست ولی گویی خاک سردی می‌آورد!
ما که گفتیم و نوشتیم ولی می‌دانیم…
٭ بیله دیگ بیله چغندر نام داستانی است از سید محمدعلی جمالزاده. بیله دیگ بیله چغندر؛ مثل مرکب از کلمه بله ترکی است که معنی چنین می‌دهد و دیگ و چغندر فارسی. گویند ترکی می‌گفت مسگران الکه ما دیگ‌ها سازند، هریک چندِ خانه‌ای. شنونده گفت در روستای ما چغندرها آید هریک همچندِ خرواری. ترک گفت چنین چغندر را در کدام دیگ پزند؟ گفت در دیگ مسگران الکه شما.
(امثال و حکم دهخدا).
منبع : روزنامه ایران

نگاهی به مجموعه شعر آنجا که شانه‌ای نیست سروده‌ جواد طالعی | رهیار شریف

rfddxتا سپیده‌ی نیزار

میهنم
شانه به سرهایش پرپر شده‌اند
میهنم
خسته از برشدن، افتادن‌های بی پایان
میهنم
دارد بر خاکستر ققنوسان‌اش
اشک می‌ریزد
تا نخیزند بسی دیگر بار
و نسوزند بسی بسیاران دیگر بار.
این خطوط، واگویه‌های خیال‌انگیز و مرثیه‌گون شاعری‌ست بالیده در سرزمینی لبریز از تب و خروش و شیدایی. شعری که در بطن واژگان‌ سودایی‌اش، حوادث ریز و درشت چندین نسل در تپش است. اینها شاید زبده‌ترین مشخصه‌ی سروده‌های جواد طالعی شاعر کهنه‌کار ایرانی باشند، نویسنده‌ای که از سویه‌های روزنامه‌نگاری‌اش برای هرچه هشیارتر کردن اشعارش بهره جسته و زبان غنایی‌اش را بر بستر رویدادها‌ی اجتماعی و سیاسی زادگاهش گسترانده‌است.
جواد طالعی زاده‌ی تهران است و سرودن شعر را از میانه‌ی دهه‌ی ۴۰ خورشیدی و در اوان نوجوانی آغاز کرده‌است. او به واسطه‌ی شیفتگی‌اش به هنر و ادبیات روزنامه ‌نگاری را به‌عنوان حرفه‌ی اصلی‌اش برگزید و با وجود فراز و فرودهای بی‌شمار حالا بیش از چهار دهه است که در این عرصه قلم می زند. فعالیتهای فراوان او برای مقابله با سانسور مذهبی در روزنامه‌ها، حضور فعال در شبهای شعر گوته و همکاری در بنیان‌گذاری روزنامه‌ی «کیهان آزاد» تنها گوشه‌ای از تلاشهای این نویسنده برای حفظ روزنامه‌نگاری راستین است.
طالعی در سال ۱۳۶۵ و به دنبال دشوار‌ی‌هایی که پس از انقلاب ۵۷ گریبان‌گیر روزنامه‌نگاران شد، ایران را به مقصد آلمان ترک کرد و در این کشور سکنی گزید.
این شاعر پرکار به تازگی گزیده‌ای از اشعارش را در کتابی با نام «آنجا که شانه‌ای نیست» گرد هم آورده، این دفتر شعر با همت نشر گوته و حافظ در شهر بن آلمان منتشر شده‌است و در حقیقت منتخبی‌ست از اشعاری که شاعر پیشتر در دفترهای «باد و ماهورهای خکستر» و «یک‌شنبه‌ی خاکستری» منتشر کرده‌بود. به جز اینها اشعار سال‌های اخیر او هم در این مجموعه گنجانده‌شده است:
از عشق و پاکبازی وقتی می گویم
مشتی هزار مرتبه سنگین تر از پتک
از پشت شیشه دهانم را تهدید میکند
و از میان گلهای قالی
صد زنده یاد سرک می کشند
انگار باید اینها
که در من اند و با من
از عشق مرده باشند.

با ورق زدن برگها این دفتر شعر تازه، می توان سیر تاریخی امید و یاس، شوق و حرمان و طغیان و سرخوردگی روشنفکران را از سالهای دهه‌ی چهل تا همین روزها رصد کرد. شعرهای طالعی با غلیان شور و سرزندگی جامعه به وجد می‌آیند و با دلمردگی و رکودش سر در گریبان فرو می‌برند:
من می روم با دستهایم
چتری برای شمعدانی ها بسازم
تو می توانی نبض باران را بگیری
زخم خیابان را ببین
انکار کن تنهایی ات را
تو می توانی با خیابان دوست باشی
شعر جواد طالعی از پس تجربه‌ی مهاجرت، رها و بی‌مکان است. شعرهایی که اگرچه با حزن غربت عجین‌اند، اما بیش از همه سوگوار دنیایی‌ست که آشتی و مدارا جایش را به جنگ و خشونت داده‌است، شعر «شب نیزاری» یکی از سروده‌های مشهور طالعی با چنین مضمونی‌ست:
از هر رودخانه این جهان سنگی
از هر جنگل این جهان برگی
از هر شهر این جهان پنجره ای می خواهم.
کوره ای برای آب کردن دشنه ها و شمشیرها
و صخره ای برای تماشای خورشید
که بر شانه بلور تو می لغزد در مغرب
تا در به روی ماه شرقی بگشایی.
از کدام گذرگاه می گذرد
آن غول مهربان که فقط برای عاشقان قایق می سازد
و باریکه راه های همه نیزارها را می شناسد؟
قایقی می خواهم
و دست و بوسه و نفس تو
تا سپیده نیزار
وقتی که دشنه ها و شمشیرها همه آب شدند.
تمنای صلح و آشتی و آرزوی بازگشت طبیعت راستین آدمی آن چیزی‌ست که از میان خطوط این شعر می‌تراود. شاعر آتش‌افروختن را تنها برای نابود کردن ابزار خشم و انتقام می‌خواهد و مشتاق رسیدن به «سپیده‌ی نیزار» است.
جواد طالعی از پس گذر از دل رویدادهای سیاسی و اجتماعی فراوان، آرزومند عشق و آرامشی‌ست که با سرگذاردن به «شانه‌» اش لختی بیاساید، آرامگهی که مرز و باور را از معنا تهی می‌کند و خلسه و استغنای آدمی را رقم می‌زند.
در سال های نوری می مانم
با مزمزه مزه تو و زمزمه نامت
تا آفتاب برآید و
باران ببارد و
رنگین کمان مرا به شانه تو نشاند و
با تو درآمیزم
که در آستان چهل
هنوز بوی باکره ارمک داری.
آه ای زنی که بر نرمای شانه می کشی دلو لبالب را
تا تشنه کام نمانم
با این زبان که تو را می سرایم، می نوشمت
در آن سپیده شیری که از شانه رنگین کمان
بر چشمه سخاوت تو فرود آیم.