خانه » هنر و ادبیات » لندن، شهر چیزهای قرمز/رضا اغنمی

لندن، شهر چیزهای قرمز/رضا اغنمی

نام نویسنده: نوید حمزوی
ناشر: نیماِّژ – تهران
ویراستار: سعید شریفی
طراح جلد: محمد جهانی مقدم
چاپ دوم۱۳۹۶ – تهران

این دفتر ۹۳ برگی شامل دوازده داستان کوتاه، درفضاهای گوناگون، با نوآوری هایی بس جالب، که ازدرک نویسده روایت هایی دارد درباروری وشفافبت دیدگاه هایش.
نخستین داستان با عنوان: «یکی شدگی درجامعه ی یونایتد کینگ دام». با اول شخص راوی شروع می شود که زنش را گم کرده است. پیام به خصوصی دارد. متنی می نویسد. آدرس صندوق پستی ومحل زندگی خود راهم اعلام می کند که اگر زنش را کسی پیدا کرد خبرش کنند، یاداورشده متن نوشته را با اعداد نامرتب که اول هرپاراگراف آمده دنبال کنید.

اولین پاراگراف با شماره ۴:

همسرش خواب دیده که ویزاهاشان تمام شده به ایران برگشته اند. به ایران که می رسند باران شدیدی می گیرد:
«آدم ها گرومپ گرومپ همراه خرده ریزهایی که بوی گوشت سوخته می دهد، روی اسفالت خیابان می افتند. تاباران می باریده،هی جاخالی داده مگرآدمی زادی رویش سقوط نکند،حتی یک لنگه کفشش هم میان تن وبازوی جسد جزغاله ای جا مانده و تک لنگه ی کفش میان باران تن ها ویراژ می داده، بعدهم خودش را توی شیشیه ی مغازه ای دیده ، انگار ازدودکش شومینه پائین خزیده باشد. سیاه سیاه و ازخواب پریده و روی تخت نیم خیز شده وگفته بود: “پناهنده شدن بهترازبرگشتن است».

۹ – عزمم را جزم کردم تاشغلی پیدا کنم که دم خور انگلیسی ها باشم».

به دنبال کارگشتن در پست سلطنتی انگلستان (Royal Mail) دعوت به کارمی شود. سه هفته بعد با امضای قرارداد کارمند موقت اداره پست لندن می شود. وچون کارمند سربه راهی بوده، مدت قراردادش تمام نشده تمدیدش می کنند. درشش ماهگی کفش وکلاه ولباس اونیفرم پوش پستچی تمام عیار میشود: «آنقدر پستچی شدم که حتی سگ ها بیشتر برایم پارس می کردند».

۱۲ – رکود اقتصادی به شدت در خواب های شبانه ام درنوسان است»

خواب می بیند کسی لختش می کند. شورتش نخ نما شده. وادارش کرده پابرهنه بدود. انقدر می دود که:
«پوست پوست های کف پایم را با دست از روی زمین جمع کند و توی بشقابی می ریزد وانگار پایم را می چلاند تا چند قطره خون بچکد توی بشقاب. بشقاب می شود یک ظرف پاستا با سُس قرمز، پشت شیشه ی یک رستوران. دست هایم را فنجان کرده ام روی شیشه و به او که که پاستارا از بشقاب تا وقتی که دیگرنیستند، مک می زند، زل می زنم. پاستا که تمام می شود از زانو، دوپایم نیست و انگار کسی زیرم را خالی کند سقوط می کنم و ازخواب می پرم»

۱ – دراین شماره ازدوست دخترش درایران می گوید که بی خبر خودکشی می کند.

درخیابان پاسداران خودش را از پنجره ی طبقه هفتم ساختمان بیرون انداخته، درکابل های سه فازبرق گیرمی کند وجزغاله می شود! متآثر ازخودکشی او، خودش را مقصر می داند. بارها گفته بود اگر نتواند ازایران برود خودکشی می کند:
«حالا که فکرمیکنم می بینم تنها کاری که برایش کردم خریدن چند کتاب خودیاری و موفقیت بود. فصل باران که تمام شد، با زن فعلی ام، همین که حالا دربه در دنبالش هستم، ازدواج کردم».

شماره ۱۳ آخرین بخش داستان،

روایت دوران بازنشستگی یامرگ قبل ازهفتاد وپنج سالگی رهیدن ازهستی ودریافت :
«یک صندوق پستی، به رنگ قرمز استوانه ای شکل نوع چدن جنس از B ریختگی، درمحل خدمتم به ادرس کنار خانه ی سالمندان کانتلوس و درست روبه روی گورستان، به صورت تمام وقت مشغول کار خواهم شد».

 

«حلزون و اولین جنگ خلیج فارس»
دومین داستان.

نخست خوابی را که دیده شرح می دهد. یکی به انگلیسی با لهجۀعربی تو گوشش زمزمه می کند که: «وقتی نمانده است تا گلوی دوست دختر جدیدم را که من حلزون صدایش می کنم چاقو چاقو کنند . . .»
ضامن بمب ها را می کشد وازخواب می پرد. زمان جنگ ایران و عراق است و به قول نویسنده:
«طولانی ترین جنگ کلاسیک دنیا پس از جنگ جهانی دوم».
ازجشنواره شعروداستان لندن می گوید. جزوچهارده نویسنده است که بین شان تنها یک عراقی دعوت شده باقی همگی ازایران هستند.
ازعراقی می گوید که اسیر ایران بوده ودرسال۱۳۸۰ آزاد شده :«ازکهنگی بوی پیرزن می دهد» مریض بیمارستان های لندن که دراثربمبارانها درجنگ ایران وعراق پدرومادر، سه برادر، یک خواهروگربه اش را ازدست داده است: «نمی دانم چرا بودن این عراقی هراسانم کرده است».

خواب می بیند که عراقی با تانکT.55 به سوی مکان جشنواره درحرکت است و همه خانوادۀ کشته شده ش سوار تانک هستند. هدف تانک زیر گرفتن حلزون یعنی دوست دختر نویسنده است. برای نجات او.
دویست قبضه نارنجک به خود می بندد و دریک عملیات انتحاری روبه روی تانک می ایستد. تانک توقف نکرده واوزیرتانک له می شود:
«می چسبم به زنجیر چرخ ها وباچرخش چرخ ها هی چرخ می خورم، هی بالا پائین می روم. زنجیرچرخ ها اضافه های تنم را که ازاین وروآنور بیرون زده، مثل چرخ گوشت، ریز وازبین زنجیرها به بیرون پرت می کند وباقی مانده ام انیمیشن استاپ موشی است که هی می چرخد وپخش می شود تا پس ازهشت سال نرسیده به حلزون، که هنوزهمان جاایستاده، نارنجک ها عمل کند باهم به هوا برویم دود انفجارکه فرو می نشیند فقط عراقی زنده می ماند که به اسیری به ایران می برندش ومن ازخواب می پرم و پتورا می کشم روی حلزون که روی تخت درهم پیچیده است».
رؤیاهای نویسنده دراین داستان بارها تکرار می شود، هریک با روایتی دنباله ی داستان. آثارجنگ، با بیم وهراس ته نشین شده دل و ضربان هایش در ذهن خواننده می ریزد و می پیچید!

 

درداستان ” مایند دِ گپ (Mind the Gap) نیز، نویسنده، البته گسترده درفضای خبالی، کسی را که چسبیده به زیر قطاربرای نجاتش دنبال می کند. به ایستگاه می رسد تا آخر پلت فرم رفته ودرتاریکی گم می شود، ازسکوی سیمانی پائین رفته و روی ریل آهن سرد دراز می کشد که قطار برسد و او، آن کس را نجات بدهد. می گوید:
«صدای ترق ترق قطار روی ریل های سرد آهنی آرام آرام بلند تر می شود. احساس می کنم که درحال نزدیک شدن است».
بلندگوی ایستگاه به صدا درآمده واعلام می کند که قطار دراین ایستکاه توقف نمی کند.

در داستان «چند بُعدی» نویسنده، در نقش بُت ظاهر می شود با اشاره به سابقۀ بُت شدن ش می گوید :
«این که من چه طور بُت شده ام، حکایت پیچیده ای نیست. حتی شما هم می توانید به آسانی بُت شوید. گرچه نباید از حق گذشت، کمی پشت کار می خواهید.بدانید من هم مثل شما روزی آدم بودم، قبیله داشتم و خواست هایی مانند پول یا تصاحب جنس مخالف آرزوهایم بود. تمام من در همین چند بعدی است و ازبیرون آن فقط صداهائی را می شنوم و هر از گاهی ورود عده ای که بارها دیده ام …».
از تغییرات جهان و تفاوت ها می گوید و طرح و تنظیم نقشه ی چند بُعدی جهانی به تدارک سفر به دورجهان با یک «کتاب نیایش، نقشه و یک قطب نما که جهت چند بُعدی را نشان می داد» به سوی چند بُعدی راه می افتد. از خستگی و گرسنگی و تشنگی وخطرات راه گله مند است و می گوید واین که:
«من فقط به سمت مکان مقدس می رفتم که بسیاری را مجذوب خود کرده بود. حالا در وضعیتی نیستم که اغراق کنم و بگویم این سفری عارفانه بود. اما این جنبه ی سفر من همان قدر راست است که کنحکاوی و اشتیاقم برای ورود به چند بُعدی دربسته».
ازکتاب نیایش بت بزرک می گوید و عظمت او«چنان درکتاب نیایش غلوشده است که حالا وقتی چشمانم به اوکه رو به رویم ایستاده می افتد، پوز خند می زنم».
با از دست دادن پای چپ وارد تونلی می شود وچندبُعدی را می بیند. دور تا دورش حلقه های سنگی قرارگرفته اند که تنی اجازه ی گذر از آن هارا ندارد . . . نمی دانم شور وشوق و زاری عحیب و مبهم آن ها مرا کنجکاوتر به دیدن درون چندبُعدی کرد یا سنگینی وزین و آرامش حجیم وصال چند بُعدی که گمان نمی کردم چنین باشد»
درمقایسه خود، با مردم، آن عده که با درک درست، دنبال پرستش و بت شدن و این گونه سرگرمی های نابخردانه نیستند، می گوید:
«آن ها راه عاقلانه تری را پیش گرفته اند. آن ها دست کم دیوانه وار تصمیم نمی گیرند وارد چند بُعدی شوند. آن ها بیرون از حلقه ی سنگی دور چند بُعدی می نشینند و سر چیزی مبهم می گریند».
یک پا بودنش، به سبب نداشتن پای چپ، ترحم اطرافیان را جلب وجذب می کند و راه را براو می گشایند تا می رسد به حلقه های سنگی، که نگهبان ها مانع ورود هستند: آنها:
«علاوه برمسئولیت خطیرشان ازشنیدن مداوم نیایش، سخت کلافه هستند. وممکن است چنان به عقب پرتاب ات کنند که سال ها از چند بُعدی دور شوید».
عصایش را پنهان کرده وبه سنگ حلقه ها، به روایت خود:«که رنگی همانند پوستم دارند» به در ورودی نزدیک شده با بازشدن در با سنگینی، درون چند بُعدی فرو می رود.
از مشاهده بُت ها می گوید وخودش:
«تصورش هم خنده دار است که با چنین هیبتی مضحک، این همه عابد داشته باشم».
از یک سانی و هماهنگی همۀ بُت ها می گوید که تفاوت چندانی با یکدیکر ندارند گرچه ممکن است:
«قطوری کتابی که برای پرستش من نوشته شده ازکتاب بُت نهم بزرگ تر باشد».
داستان به پایان می رسد.
داستان «چند بُعدی» نقد اندیشه های کهن وقرن های گذشته است که حمزوی با زبانی ماهرانه،غُل و زنجیر طاعت و بندگی را در قالب بُت و بُت پرستی روایت کرده. همو، با نقد رسوم فرهنگ جاری، به ویژه اندیشه های کهن هزاره های دور، ضرورت دگرگونی و لزوم بازاندیشی همه جانبه ی فرهنگ اجتماعی را یاد اورشده است. اندک تآملی در شیوۀ نگارش نقد هشیارانه نویسنده درفضای موجود، می توان به آینده درخشانش امیدواربود. با آرزوی موفقیت شان.