خانه » هنر و ادبیات » قیام 18 تیر نقاب (نوژه)/رضا اغنمی

قیام 18 تیر نقاب (نوژه)/رضا اغنمی

 

نام کتاب: قیام ۱۸ تیر نقاب (نوژه)

 

نویسنده: سرهنگ محمدباقر بنی عامری
ناشر: انتشارات ساتراپ . لندن
تاریخ نشر: آذرماه ۱۳۹۴– دسامبر۲۰۱۵

کتاب ار مدت هاپیش توسط دوستی به دستم رسید. متآسفانه مطالعه و بررسی آن به سبب گرفتاری ها به تآخیر افتاد. وحال که کتاب را دست گرفتم خبردارشدم که با کمال تأسف نویسنده اش چندی پیش ازهستی رهیده است.

در نخستین برگ های کتاب آمده است:

«تقدیم به جان باختگان قیام ۱۸ تیرماه ۵۹ که برای نجات میهن از چنگال اهریمن آگاهانه به پیشواز یک نبرد نابرابر رفتند».
سپس شرح حال نویسنده که زاده دامغان است و تحصیلات وخدمات ارتشی تا بازنشستگی درسن ۴۲ سالگی، به امور کشاورزی درزادگاه می پردازد که با برآمدن نظام جمهوری اسلامی:
«با تشکیل سازمان نظامی به نام نظامیان وطن پرست ایران (نوپا) «مبارزه برعلیه رژیم جمهوری اسلامی را شروع کرده وحماسه ای بزرگ دراین راه آفرید».

دو مقاله درباره «نقاب» توسط نصرالله قادسی، رئیس شورای سیاسی سازمان نقاب و شادروان شجاع الدین شفا آمده است خواندنی، که هریک به گونه ای برآیند نقاب تا سرنوشت پایانی، به طور اجمالی و درنهایت وفاداری به آرمان های جانباختگان را توضیح داده اند.
نامه ای کوتاه از فرخ فروزین که به علت بیماری نویسنده، به یاری او رفته و صادقانه با تحمل چهارسال زحمت مدام سخنان بنی عامری را ضبط کرده است.
کتاب شامل ۴۰۶ برگ است که تا برگ۱۲۰ دربرگیرندۀ، مقالاتی که ذکرش رفت. به اضافه فهرست گفتمان های گوناگون وخدمات نویسنده در نقاط گوناگون کشور در مبارزه با قاچاقچیان و راهزنان و آشوبگران منطقه ای وعوامل ناامنی درمرزهای کشور که درآن سال ها کم نبودند؛ ومهمتر، پس از کشف برنامه نقاب، دفاع وسخنان شجاعانه و سنجیده برخی متهمان در دادگاه ها و بازجوئی هاست، که به نظر می رسد، بخش مهمی از ناگفته های آن دادگاه های یک جانبه و مخفی مانده از مردم را دراختیار مخاطبین قرارداده است. به عنوان مثال:
«نمونه ای از نحوه برخورد آنها را با دژخیمان اسلامی درپاسخ سرگرد خلبان فرخزاد جهانگیری به قاضی شرع ریشهری ست که می گوید:
«آخوند محترم ما برای پول یا مقام دست به قیام نزدیم. برای نجات مملکتمان زدیم. دراین صورت لازم نیست بپرسید که از کارمان پشیمان هستیم یا نیستیم. البته که نیستیم».

درباره این که چه کسی قیام نظامیان را لوداده هرکسی درهرمقامی که بوده سخنی گفته ولی:
«سرانجام رهبرکبیرانقلاب، درمقام ولی فقیه برهمه این ادعاها خط بطلان کشید. زیرا ادعا کرد که این آگاه سازی کار هیچکدام ازآنان نبوده بلکه کار توله سگی بوده است. عین سخنان او دراین باره خطاب به ائمه نماز جمعه تهران و شهرستان ها که در ۲۴ تیرماه ۱۳۵۹ درجماران به دیدارش رفته بودند چنین است:
« … همین امروز یکی ازعلمای جماران آمد و نقل کرد که خانه ای را ظاهرا درشمیرانات آقایان کمیته به عنوان اینکه قمارخانه است رفته بودند ببندند. دیدند بله بساط قمار ومشروب هست. یکی از پاسدارها رفته بود پشت آنجا که ببیند چه خبراست توله سگی به اوحمله کرده واو را وادار کرده بود به زیرزمین برود. وقتی که به زیر زمین می رود می بیند مقدار زیادی اسلحه آنجا هست. به او گفتم این سگ مأمور خداوندگار عالم بوده است. یک روز این مأموریت با عصای موسی بود، یک روز باآتش ابراهیم امروزهم دراین قضیه توله سگ یک مأموربوده است همه عالم مأمورند».

درباره (نوژه) آمده است:
«نوژه نام فامیلی سرهنگ دوم خلبان محمد نوژه بود که درتاریخ ۲۵/۵/۱۳۵۸ (حدود یک سال قبل از قیام نقاب) دردرگیری های پاوه، به علت فرماندهی ناشپانه چمران، فدای تعصب بی جای خود شد واز آن تاریخ پایگاه شاهرخی همدان به نام پادگان نوژه نامیده شد».

رفتارهای انسانگرانه با تدبیرات نظامیگری، نویسنده دراکثر مآموریت ها واقعا که قابل تحسین است. به عنوان مثال درکردستان پس از دستگیری و تسلیم برخی گروه های یاغی، که به قول نویسنده با ده بیست تفنگدار با زندگی مخفیانه درکوهستانها و دور از زن وبچه آوازه دشت و دمن بودند، دربرخورد با یکی ازآن ها به نام «هملت»، توسط حاج ابراهیم نامی که یکی از معتمدان محلی است، هملت می گوید:
«ما مشکلی با پاسگاه ها نداریم وبیشتر نارضایتی ما ازسپاه دانش داریم. این سپاهی چکاره است که شاه فرستاده به دختر و پسر درس می دهند؟ حاج ابراهیم با تندی گفت:
«این سپاهی آمده فرزندان ما را با سواد می کند به خودت و پسر دوازده ساله نگاه کن ، یک کلمه نمی توانی بخوانی وبنویسی ولی پسرت می تواند. من گفتم [نویسنده] سپاهی برای آگاهی بچه های شما آمده. علاوه بر سپاهی دانش، سپاه بهداشت هم وجود دارد که آنها دکتر هستند و برای سلامتی ومعالجه بیماران شما انجام وظیفه می کنند».
سخنان صمیمانه ان ها دراین مرد متعصب وغافل اثر می کند. با پذیرش تسلیم و قول و قرار حفظ امنیت کامل آنها، تفنگ خود و همراهانش را زمین گذاشته به کار و زندگی خود و خانواده سر و سامان می دهند. هملت به نویسنده می گوید:
« سروان من شرمنده هستم. ما قبلا فکر می کردیم با این چند تفنگ می توانیم کردستان را نجات دهیم و من فکر کردم مملکت ایران از سردشت تا تبریز است و شاه این همه زمین را برای چه می خواهد بهتراست تا مهاباد را به ما بدهد و از مهاباد تا تبریز مال او . . . قائله کردستان خاتمه یافت و تا زمان انقلاب هیچ حرکت مسلحانه سیاسی در کردستان انجام نگرفت و این خاتمه عملیات یک سال ونیم من درکردستان بود ».
ازحادثه ی دیگر دربلوچستان می گوید:
«اختلاف بین دوطایفه بلوچ به نام مبارکی ها و دیگری باراک زهی». و اختلاف بین فرمانده هنگ با پسر عیسی خان مبارکی به نام موسی که منجر به عزیمت او به شیخ نشینان می شود:
«صدام حسین با موسی مبارکی تماس می گیرد و پیشنهاد می کند ما پول واسلحه و مهمات دراختیار شما قرار خواهیم داد و بروید ایران ودرمنطقه بلوچستان خرابکاری نمائید».
موسی پنجاه نفر ازبلوچ های خلیج را برای آموزش و تمرین به عراق می برد. «هرماه هم مبلغ ششصد دینار حقوق می دادند». آنها پس از مدتی در دسته های پنج نفری به ایران برمی گردند. با مقداری سوقاتی و هدیه برای زن و بچه هایشان. درخاک ایران با چند ژاندارم درگیرشده و سه نفر ژاندارم کشته می شوند.
خبراین پیشامد، توسط :
« سرهنگ بازنشسته ریگی که افسری وطنپرست بود به ساواک محل خبرداده بود که موسی مبارکی تعداد دو هزار بلوچ را به عراق برده و آموزش داده است که پانصد نفر به عنوان ذخیره در عراق هستند. هزار نفر درپاکستان هستند وپانصد نفرهم داخل بلوچستان ایران هستند و آن برخورد با سه ژاندارم اولین خبر کاری آنها بود»
نویسنده به تهران احضار می شود. .درجلسه با حضور مقامات بلند پایه نظامی شرکت می کند و گزارش اغزاق آمیز سرهنگ بازنشسته ساواک که مقام «منبع منطقه» را هم داشت، می شنود و اصل واقعی موضوع را فاش می کند.

درملاقات با تیمسار قره باغی فرمانده ژاندارمری کل کشور، به نویسنده می گوید:
«چرا هروقت من به پادگان می آیم، مانند دزدها از جلوی چشم من فرار می کنی؟
بلافاصله پاسخ می دهد که:
تیمسار شما بهتر است افسری که مثل دزد عمل می کند درسازمان ژاندارمری نگه ندارید».
دوساعت بعد به علت زبان درازی حکم چهل ساعت بازداشت را دریافت می کند.
«فردا گزارشی نوشتم خطاب به فرمانده پادگان تیمسار پایدار حسینی مبنی براینکه باتوجه به اینکه تیمسار فرماندهی نباید به افسری که واژه و سمت دزدی می دهد درخدمت بماند، شخصا تقاضای بازنشستگی دارم»
درسن چهل و دوسالگی باز نشسته می شود.

درحین مطالعه کتاب، و برخورد با این گونه روایت های نویسنده که کم نیستند ، رفتارهای نابخرانه ساواک و ساواکی های کینه توز وناراضی تراش درآیینه ذهنم جان گرفت، دوران جوانی دربارۀ کتابخوان ها. خیلی ها می دانستند در آن زمان پس از تآیید محرمعلی خان ها و بازرسان نشریات و کتب با مجوز دولتی منتشر و پخش می شد؛ بازهم مشکل عمده جوانان «خواندن کتاب!» بود نه مفهوم کتاب. گذشته از دانش آموزان مدارس و دانشگاه ها، هرکتابخوان عادی و جوان را به جُرم کتاب خوانی به بازجویی وشکنجه گاه می بردند.

انقلاب – نقاب

انگیزه ی شکل گیری سازمان «نقاب» با حضورافسران وافراد مورد اطمینان و مؤمن به آزادی و پایداری حکومت قانون در کشور، با صراحت توسط نویسنده توضیح داده می شود.
دعوت تیمسار قره نی از نویسنده برای پذیرش شغل دردولت را با بیمیلی وبدون امضای نامه جلسه را ترک می کند که با ترور قره نی موضوع منتفی می شود:
« قره نی قصد داشته با انتخاب فرماندهانی از خود در ژاندارمری وارتش سازمان بدهد ودرشرایط مناسب برعلیه رژِیم انقلابی آخوندی کودتا کند».
اما گفتنی ست که انگار رژِیم نوپای دستاربندان ازهمان نخست به افکار قره نی پی برده و با تروراو مواضع خود را محکمترمی کند. خمینی به ارتشیان دستورداده بود که:
«ازما فوق خود اطاعت نکنید و شما فرقی با افسران ندارید».
حکم شرعی درپادگان ها جای انضباط نظامی را گرفته بود.

نویسنده در بوتیک برادرش واقع در خیابان بهار تهران دفتری داشته که امور روزانه خود را آنجا انجام می داد. روزی هرمز رزم آرا یکی ازاقوام تیمسار رزم آرا با نویسنده تماس گرفته او را برای مذاکره با یک آمریکائی به منزلی درخیابان پیراسته می برد و آمریکائی پس از گفت و گوهای مقدماتی از نویسنده می پرسد :
«سئوال من این است که خمینی تا کاملا به امور مملکت تسلط نیافته آیا می شود برای سرنگونی او و برقراری مجدد رژِیم شاهنشاهی و یا جمهوری اقدامی انجام داد؟ سئوال او البته پس از ترجمه آقای رزم آرا مرا کمی متغیر کرد و با حالتی که مشخص بود ناراحت هستم جواب دادم شما و کل غرب برای براندازی رژیم شاهنشاهی کمک کردید و حالا ازسرنگونی رژِیم خمینی صحبت می کنید؟ آقای رزم آرا گفتند شاید کمک غربیها به خمینی شایع باشد و بهتر است جواب سئوال اورا بدهید.
نویسنده، که ازوضع وپریشانی نا به سامان ارتش و شدت ضعف پادگان ها وبرنامه اخراج و بازنشسته شدن ارتشی ها، اطلاعات کافی داشت احساس می کند که طرف یک شخصیت عادی نیست. او :
«نباید یک مأمور ساده امریکائی باشد و به یقین یک مأمور اطلاعاتی است و می تواند به عطا کمک نماید» و صحبت سرهنگ عطا را مطرح می کند و آمریکایی می گوید که :
«شدیدا درتعقیبش بودند و حتما محکوم به اعدام می شد، با تلاش فراوان موفق شدیم او را از کشور خارج نمائیم». سرهنگ عطا به آمریکا می رود. تماس بین او و بنی عامری برقرار می شود عطا درتماس با نویسنده می گوید:
« دراین اطراف درباره آنچه که من وشما فکر می کردیم برای براندازی خمینی هیچ کس توجهی ندارد. وشما باید خیلی مواظب باشید و به هیچوجه خود را به خطرنیاندازید».

نویسنده به دعوت فرمانده ستاد ژاندارمری به دیدنش می رود. ازمشاهده هرج ومرج و بی انظباطی محض اداری پرسنل جوش می آورد:
«افراد با ریش ولباس کثیف و بعضا با دمپائی در رفت وآمد بودند» و عده ای از اخراجی ها که برای گرفتن حقوق جمع شده بودند. وارد اطاق رئیس دفترتیمسار فرمانده می شود ازدیدن شلوغی و سروصدای مراجعین، بالای صندلی رفته با صدای بلند و رسای نظامی می گوید:
«ساکت. اینجا دکان نانوائی نیست که همه باهم حرف می زنید و به میز آجودان حمله می کنید» وخودش را معرفی می کند و سرو صدا ها را خوابانده نظم را برقرار می کند.
پس ازملاقات با فرمانده ژاندارمری که به کار دعوت شده بود که نمی پذیرد و محل را ترک می کند.

آمد ورفت به اروپا وملاقات با شادروانان دکتر بختیار وعبدالرحمن برومند درپاریس به همراه تیمسار امیرفضلی و سرهنگ عطاء الله بانی احمدی، از مسائلی ست که به تفصیل ازآن ها سخن گفته شده. نویسنده، دراین ملاقات ها از صمیمیت و وفاداری شاپور بختیار با قول همه گونه مساعدت مالی وکمک های لازم به نیکی یاد کرده است.

نویسنده به تهران برمی گردد. با سرهنگ قنبری و مهندس خادم ملاقات می کند. انقلاب اسلامی درپنج ماهه گی ست.
با سرهنگ حجت و سرهنگ زاد نادری پس ازگفتگو ازروش کار واحتمال هرگونه خطرجانی، می گوید:
«ما سه نفر برای امربسیار مهم تاریخی اینجاجمع شدیم با اراده ی بسیارقوی و روحیه ی سربازی نسبت به سرنگونی خمینی ودارو دسته اش اقدام کنیم وآنچه مسلم است ما شرکتی را تشکیل می دهیم وسرمایه این شرکت جان ما می باشد . .. دست راست خود را روی میزگذاشتم و گفتم درغیر این صورت دست های خود را روی دست من بگذارید و به پرچم سه رنگ شیر وخورشید نشان وشرافت سربازی سوگند یاد می کنیم برای رسیدن به آزادی کشور تا آخرین قطره خون آماده جانبازی خواهیم بود.» دست ها را روی هم می گذارند ومراسم سوگند را انجام می دهند.
یارگیری ها خیلی با مطالعه وصبر وتحمل دنبال می شود. واحد چترباز نیز به آن ها می پیوندند. با این که قبل ازآغاز عملیات نقاب، فرمانده چتربازان «سرگرد علی اصغرلو» درقیام کردستان در شهر بانه موقع فرود با چتر درکوه آربابا دستگیر شده و به زندان «حزب دموکرات کردستان دهی به نام دولتورا که روبروی قلعه دیزه عراق بود انجارا زندان کرده بودند. زمانی که سرگرد علی اصغرلورا به آنجا منتقل می کردند دربین راه تعدادی ازافراد کوموله حمله می کنند واورا می کشند». بنی عامری به رعایت بزرگداشت آن جانباز وطن، هزینه و کمک های لازم و ضروری را دربارۀ بازماندگانش انجام می دهد. پیوستن سرهنگ ایزدی معاون لشگریک زرهی مرکز و اعلام همکاری او از مسائلی ست که نویسنده به نیکی از آن یاد می کند.
نویسنده دربارۀ هزینه های ارسالی دکتربختیار که از طریق بازاریان به دستش می رسید می گوید:
« درمرحله اول دکتر بختیار مبلغ سیصد هزارتومان پول برای من فرستاد . . . ازاین طریق مبلغ هفت میلیون یا هشت میلیون تومان دکتر بختیارپول فرستاد».
درجمع اوری یاران ارتشی، از چند بانو ازجمله خانم پروین شیبانی (دختردکترعبدالله شیبانی رئیس دانشگاه)، آزیتا مهاجر و قمرالملوک حجازی، همسرافسری که انقلابیون اورا ترور کردند، به احتمال زیاد همانست که در کشتار جانبازان نقاب با نام مریم اعدام می شود. همچنین مهندس سعید تیموری ومهندس نصرالله قادسی که درنخستین برگ های کتاب با نوشته ای از او سخن رفته است.

نویسنده ازمشکلات تهیه سلاح جنگی می گوید که درمذاکره با دکتر بختیار، قول مساعد می دهد که ازطریق عراق، می توانند وارد کنند که به سرانجام نمی رسد. ازطرح شبیخون به اسلحه خانه های پایگاه شاهرخی و خرید اسلحه ها که دردست مردم است که آن هم عملی نمی شود.
«دوهفته مانده بود وتمام واحدهای لشگریک زرهی، پادگان لویزان، پادگانن چی، واحد چترباز، لشگرخراسان، لشگر زاهدان ودرلشگراهواز سرهنگ بهرامی . . . . . . همه درآمادگی کامل بودند تا به محض پخش اعلامیه از تلویزیون وشکستن دیوار صوتی، شرکت نفت وتمام استان خوزستان به وسیله لشگر زرهی اهواز درکنترل قرار می گرفت.

شب ۱۸ تیر ۱۳۵۹همان شب عملیات، نقاب لو می رود. نویسنده موقع رفتن از تهران به پایگاه شاهرخی وسط های راه لو رفتن عملیات را فهمیده درتوقف کوتاه درقهوه خانه ای ازتلویزیون که شکست کودتا را اعلام کرده می شنود و از نیمه راه به تهران برمی گردد. و با پنهان کردن خود از آوارگی و سرگردانی ازاین خانه به آن خانه می گوید. سرانجام با انبوهی ریش همراه با یکی ازهمرزمانش به نام ژیان، وسیله قاچاقچی ازکشور خارج می شود. جالب این که در مرز ترکیه، رئیس پاسگاه با دو سرباز آن دو را تحویل گرفته و از مرز وارد خاک ترکیه می کنند. قاچاقچی به بنی عامری گفته بود که چند روز پیش به سفارش منوچهر قربانی فر [سوزنی] مهندس تیموری- کلبادی و خانم شیبانی را از تهران به خارج از کشور منتقل کردیم.
آن دو به استانبول می رسند. راننده آن ها را درهتل هیلتون پیاده می کند.
«منوچهر سورنی، مهندس تیموری، آقای کلبادی و خانم پروین شیبانی را دیدم و خیلی خوشحال شدیم بلافاصله قربانی فر دو اطاق برای ما گرفت».
نویسنده، شرحی از دیدارها با اشخاصی که هریک به نوعی در سودای مبارزه با جمهوری اسلامی درفعالیت بودند، وهمچنین مقدار پولی که ازاین بابت برای هزینه های اجرائی مبارزه تأمین می کردند نام می برد.
درعنوان :«توطئه مالی» آمده است از:
«آقای برومند سئوال کردم این جلسه را به چه منظوری تشکیل داده اید و پیشنهاد کننده کیست؟ آقای برومند گفتند: تیمسار [منوچهر] هاشمی پیشنهاد کردند. تیمسارهاشمی گفت هدف از این جلسه این است که صورت جلسه ای با موافقت همگی ما تهیه کنیم تا آقای بختیار کلیه امکانات مالی خودرا دراختیار ما قرار دهند ومبارزه را ادامه دهیم. بلافاصله بی هیچ تعارفی گفتم: تیمسار هاشمی، خواب خوشی دیدید. آقای قربانی فر به من گفته بودند شما دومیلیون دلار از شیخ قطر گرفته اید فعلا حساب آن دومیلیون دلاررا بگذارید روی میز تا بعد ازآن تکلیف صورت جلسه و برنامه پیشنهادی شما روشن شود».
جلسه بهم می خورد و پاسخی هم هرگزدریافت نمی شود.
ملاقات با انورسادات، شاهزاده رضا پهلوی، تیمسار آریانا، تماس مآمور امنیتی با من، اعلام جدائی از بختیار در پاریس،ملاقات با تیمسار اسد بهبودی. ملاقات با حسن ماسالی. بیانیه ی سازمان نقاب. ومعمای لورفتن نوژه».
با عنوان وصیت شاه: آخرین مطالب خبری و تحلیلی کتاب به پایان می رسد ودرپس آن نام وتصویربیشتر جانباختگان این حادثه که ۲۴۰ نفر قربانی داشت آمده؛ یادمانده ای از ورزیده ترین افسران وخلبان ها ودیگر فنون رزمی درارتش ایران بودند، همگی در دادگاه های جمهوری اسلامی محکوم به مرگ و بلافاصله اعدام شدند.

بنی عامری دراین اثرماندنی با فاشگویی و دریدن پرده های پنهان مانده درتاریکخانه امنیتی حکومت اسلامی، خدمت بزرگی به تاریخ کشورانجام داده است.