یکی از معیارهای مهم و موثر در اندازه گیری موفقیت یا عدم موفقیت دولت تراز بازرگانی است . در واقع مثبت یا منفی بودن تراز بازرگانی کشور به مثابه کارنامه قبولی یا مردودی برای دولت به شمار میرود. مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی در تحلیل اجمالی اخیرخود نسبت به آمار تجارت خارجی در ۶ ماه نخست سال جاری با تاکید بر افزایش ۲۰ درصدی صادرات کشور در مقابل رشد ۳۰ درصدی واردات در نیمه اول امسال، اعلام کرد: وابستگی نان و برنج به واردات بالا یک تهدید برای امنیت غذایی کشورمحسوب میشود . در بررسی وضعیت کلی تراز بازرگانی کشور آمده است: صادرات با رشد حدود ۲۰ درصدی از ۱۹.۳۹۴ میلیون دلار در ۶ ماهه نخست سال ۱۳۹۲ به ۲۳.۱۹۹ میلیون دلار در ۶ ماهه نخست سال ۱۳۹۳ رسیده است. در عین حال، واردات از رشد بیشتری (حدود ۳۰ درصد) برخوردار بوده به نحوی که میزان واردات از ۲۰.۰۸۷ میلیون دلار در ۶ ماهه نخست سال ۱۳۹۲ به ۲۶.۰۲۱ میلیون دلار در ۶ ماهه نخست سال ۱۳۹۳ رسیده است. تغییرات فوق باعث شده تا کسری تراز تجاری ایران (بدون منابع صادرات نفتی، گاز و تجارت چمدانی) در ۶ ماهه نخست سال ۱۳۹۳ رشد بسیار بالای ۳۰۰ درصدی را تجربه کند و تراز تجاری از ۶۹۳ میلیون دلار در ۶ ماهه نخست سال ۱۳۹۲ به ۲۸۲۲ میلیون دلار در ۶ ماهه نخست سال جاری برسد. قابل ذکراست که صادرات ایران از لحاظ وزنی در هر دو دوره مورد بررسی از وزن واردات بیشتر بوده و از نظر ارزشی در هر دو دوره از ارزش واردات کمتر است که نشانگر صادرات کالاهای حجیم با ارزش افزوده کم و واردات کالاهای سبک با ارزش افزوده بیشتر است.
شاید با نگاه به این ارقام ، صرفنظر ازرشد منفی تراز تجاری چنین برداشت شود که رشد ۲۰ درصدی صادرات و رشد ۳۰ درصدی واردات در دوره مورد بررسی نشانگر تضعیف تحریم های بین المللی برعلیه ایران و یا کم اثر شدن تحریم های فعلی بر فرآیند تجارت خارجی کشور است . حکومت اسلامی به شدت علاقمند است که برداشت عمومی چنین باشد تا آنرا بعنوان امتیازی برای خود به ثبت رساند که با دور زدن تحریمها امریکا را شکست داده است . درحالیکه واقعیت امر جنین نیست و افزایش تجارت خارجی ربطی به تحریمها ندارد ، زیرا که قسمت اعظم افزایش صادرات، ناشی از بالا رفتن صادرات میعانات گازی و محصولات پتروشیمی مانند پروپان مایع شده، متانول، بوتان مایع شده، پلی اتیلن گرید فیلم و قیرنفت هستند که همگی در زیرگروه مشتقات نفتی و پتروشیمی قرار می گیرند و منع صادراتی ندارند. کالاهای فوق نزدیک به ۲۳ درصد از آمار صادرات را شامل شده و این امر نشان دهنده وابستگی صادرات غیرنفتی کشور به محصولات وابسته به بخش نفت و گاز است بوده و صادرات غیرنفتی سایر کالاها تنها رشدی اندک (در حدود ۲ درصد) نسبت به دوره قبل داشته است.
درمقابل افزایش اینگونه صادرات و همچنین تولیدات آهن یا فولاد، کاهش قابل ملاحظه صادرات برخی دیگر از کالاها مانند اوره و سیمان سفید نسبت به دوره قبل به چشم میخورد که از ویژگیهای صادرات ایران در این دوره م است. نکته دیگر اینکه خریداران عمده کالاهای صادراتی ایران کمافی السابق پنج کشور چین، عراق، امارات متحده عربی، افغانستان و هند میباشند که نزدیک به ۷۰ درصد صادرات کشور را خریداری میکنند. این محدودیت در خرید به معنای آن است که کالاهای ایرانی در بازا رجهانی جایگاهی ندارند و چین و هند هم به عنوان دو وارد کننده عمده کالاهای ایران صرفا به خاطر امتیازات ویژه ای که این دو کشور در خرید نفت از ایران دریافت میکنند هنوز به عنوان خریدار عمده کالاهای ایران باقی مانده اند. با این وجود در مورد صادرات به این کشورها نیز به جز چین که وارداتش از ایران افزایش داشته، ارزش صادرات به چهار کشور دیگرکاهش یافته است که نشانگر از دست رفتن تدریجی بازارهای صادراتی به این کشورها است.
از نظر ارزشی، حدود ۷۰ درصد واردات مربوط به کالاهای واسطه ای، حدود ۱۸ درصد مربوط به کالاهای سرمایه ای و حدود ۱۲ درصد مربوط به کالاهای مصرفی است که در این میان واردات کالاهای سرمایه ای با رشد حدود ۷۳ درصد، بیشترین رشد را به خود اختصاص داده است که اگر این آمار صحت داشته باشد و درصد واردات کالاهای مصرفی کاهش پیدا کرده باشد نکته مثبتی است در تراز تجاری کشور.
در این میان ارزش واردات دانه گندم سخت و وسایل نقلیه با موتور پیستونی درونسوز نسبت به دوره قبل افزایش چشمگیری (به ترتیب ۱۲۳ درصد و ۱۵۳ درصد) داشته است. کالاهای عمده وارداتی کشور در ۶ ماهه نخست سال ۱۳۹۳ شامل دانه گندم سخت، وسایل نقلیه با موتور پیستونی، برنج، دانه ذرت دامی و کنجاله سویا بوده است . این آمار حاکی از آن است که مصرف برخی کالاهای اساسی مانند نان، برنج و تولید دام و طیور که به صورت مستقیم به تامین امنیت غذایی کشور مرتبط است، وابستگی زیادی به واردات دارد و از این منظر می تواند در مواقع بحرانی کشور را با آسیب هایی مواجه کند.
به دنبال ا گزارش مرکز پژوهش های مجلس آمار ده ماهه تراز تجاری توسط گمرکات کشورنیزاعلام شده است که نشان میدهد در ۱۰ ماهه سال ۲۰۱۴ میلادی ۶۶ میلیون و ۳۶۵ هزار تن کالا بدون احتساب میعانات گازی و نفت خام به ارزش ۲۷ میلیارد و ۹۴۱ میلیون دلار از کشور صادر شده است . همچنین در ۱۰ ماهه ۲۰۱۴ میلادی ۳۴ میلیون و ۲۴۳ هزار تن کالا به ارزش ۴۶ میلیارد و ۳۷۸ میلیون دلار ارزش واردات ایران بوده است که به این ترتیب واردات نیز نسبت به مدت مشابه سال گذشته میلادی ۲۴ درصد رشد داشته است. به این ترتیب تراز بازرگانی ایران در مدت مذکور برابر با منفی ۱۸ میلیارد و ۴۳۷ میلیون دلار می شود . بنا بر اعلام گمرک ارزش واردات در این مدت، ۶۲.۴ درصد از ارزش کل مبادلات خارجی کشور را تشکیل داده است. افزایش سهم واردات از تجارت خارجی ایران در حالی صورت گرفته که اخیرا گمرک ایران خبر از نزدیک شدن آمار واردات و صادرات به یکدیگر و افزایش آهنگ رشد صادرات غیرنفتی ایران در مقابل آهنگ رشد واردات داده .
این کسری تراز تجاری حاکی از آن است که دولت روحانی در مبارزه با تورم تدبیر خاصی به کار نبرده است ، جز اینکه با افزایش واردات کالاهای پر مصرف از افزایش قیمت این کالاها کاسته است ، کما اینکه اگر واردات کالاهای مصرفی مورد نیاز جامعه کاهش پیدا کند قوس صعودی افزایش قیمتها دوباره اوج میگیرد. حکومت اسلامی ایران فی الواقع بایستی شکرگذار محمدرضا شاه باشد که با پایه گذاری صنعت پتروشیمی و باز کردن پای این صنعت به بازار های جهانی باعث گردیده تا امروز حکومت اسلامی راه نفسی داشته باشد و الی معلوم نبود صادرات ایران به جز پسته و فرش و سایر کالاهای مشابه در چه وضعیتی قرار داشت. در رابطه با تراز بازرگانی در شش ماهه دوم نیز نباید انتظار معجزه داشت و کمابیش مانند شش ماهه اول جریان خواهد داشت . بنا براین پیش بینی میشد که تراز تجاری کشور در پایان سال به رقمی حدود یکصد میلیارد دلار بالق گردد که حدود ۴۶ دمیلیارد دلار آن سهم صادرات و حدود ۵۴ میلیارد دلار نیز به واردات تعلق خواهد داشت . بنابراین تراز تجاری کشور درسال جاری با یک کسری ۸ درصدی مواجه خواهد بود.
بایگانی/آرشیو برچسب ها : داغ
یادواره ای بر زندگی و مرگ احسان نراقی
عاشق واقعی وطن بودن…
رهیار شریف
احسان نراقی
دو سال پیش در چنین روزهایی “احسان نراقی” نویسنده، جامعه شناس و پژوهشگر ایرانی بعد از یک دوره ی طولانی بیماری در سن هشتاد و شش سالگی، در تهران و در منزل شخصی اش در گذشت.
احسان نراقی در سال ۱۳۰۵ در کاشان و در خانواده ای مذهبی متولد شد، وی که از نوادگان “ملا احمد نراقی” و “ملامهدی فاضل نراقی” از روحانیون برجسته ی دوره ی قاجار بود، پس از اتمام تحصیلات مقدماتی اش در کاشان و دارالفنون تهران، راهی اروپا شد و موفق به اخذ مدرک لیسانس جامعه شناسی از دانشگاه ژنو و مدرک دکترا از دانشگاه سوربن شد. نراقی در دوره ی دانشجویی هم چون بسیاری دیگر از جوانان هم نسل خود، به تفکرات چپ روی آورد و برای مدتی هوا دار حزب توده بود و حتی در سوییس اقداماتی جهت کمک به تشکیلات کمونیستی انجام می داد. اما این هوا داری با گذر زمان جای خود را به دل زدگی و سرخوردگی از این حزب داد.
نراقی در سال ۱۳۳۱ و در بحبوحه ی جنبش ملی شدن صنعت نفت به ایران بازگشت ، او که به علت زمینه ی مذهبی و همچنین روابط خانوادگی با مواضع آیت الله کاشانی نزدیک بود، نقش سخنگوی این روحانی را در مواجهه با خبرنگاران ایفا می کرد.
این جامعه شناس ایرانی در سال ۱۳۳۷ همزمان با تدریس در دانشگاه تهران به همراه دکتر غلامحسین صدیقی ” و “دکتر علیاکبر سیاسی”، “موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی” را پایه گذاری کرد، موسسه ای که در حقیقت زیر مجموعه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود و علاوه بر انتشار کتاب های متعدد بخصوص در زمینه علوم اجتماعی، در تهیه و تدوین طرح جامع کلان شهرهایی همچون تهران و شیراز نقش داشت. نراقی به مدت دوازده سال مدیریت این موسسه را به عهده داشت.
نراقی در طول زندگی خویش همواره با بانیان و صاحبان قدرت سیاسی در تعامل بود، ازاین جمله می توان به ارتباط نزدیکش با دربار سلطنتی پهلوی اشاره کرد، او به علت روابط خانوادگی اش با فرح پهلوی، سالها به عنوان مشاور وی فعالیت می نمود و به خاطر مقابله با افکار چپ در برهه ای از حمایت قاطع حکومت پهلوی برخوردار بود. احسان نراقی هم چنین در روزهای پایانی رژیم پهلوی طی هشت نشست خصوصی با محمدرضا شاه پهلوی به مشاوره ی او پرداخت و پیشنهاداتی را برای اصلاح امور و جلوگیری از وقوع انقلاب مطرح کرد.
از دیگر مسوولیتهای او در سالهای پیش از انقلاب می توان به تصدی ” اداره جوانان” سازمان آموزش علمی و فرهنگی ملل متحد “یونسکو” و ریاست “موسسه تحقیقات و برنامهریزی علمی و آموزشی کشور” اشاره کرد.
از احسان نراقی آثار متعددی برجای مانده است، او که پس از پیروزی انقلاب ۵۷ چند بار بازداشت شده و دو سال را نیز در اوین گذرانده بود، پس از آزادی و مهاجرت به فرانسه کتاب ” از کاخ شاه تا زندان اوین” را نوشت که شرحی ست بر خاطرات وی در این دوران .
احسان نراقی
علاوه بر این کتابهای “پایان یک رویا”، “علوم اجتماعی و سیر تکوینی آن”، “آئین جوانمردی” (ترجمه از هانری کُربن)، “اقبال ناممکن”، “آن حکایتها”، “غربت غرب”، “در خشت خام”، “طمع خام” و “نظری به تحقیقات اجتماعی در ایران” از جمله آثار منتشر شده از احسان نراقی در ایران به شمار می روند.
اما یکی از آثار چالش بر انگیز نراقی کتابی ست با نام “آنچه خود داشت”. کتابی که برخی آن را برآمده از موج غرب ستیزی و پرهیز از “غربزدگی ” و بازگشت به ریشه ها می دانند که در دهه ی چهل و پنجاه خورشیدی و با سردمداری متفکرانی چون “جلال آل احمد” و “علی شریعتی” آغاز شده بود و حتی گاه آن را هم ردیف کتاب “آسیا دربرابر غرب” داریوش شایگان” نیز به شمار می آورند.
احسان نراقی در دهه ی نود میلادی مشاور فدریکو مایور، مدیر کل وقت یونسکو بود و در حقیقت تنها فرد ایرانی ست که موفق به کسب این مقام گشته است. این جامعه شناس ایرانی که در سالهای پایانی عمرش به تناوب میان تهران و پاریس گذران عمر می کرد ، دو بار موفق به کسب جایزه ی “لژیون دونور فرانسه” از روسای جمهور این کشور شده بود.
مرگ این جامعه شناس و نویسنده ی ایرانی در آذر نود ویک، بسیاری از اهل قلم ایرانی را به تکاو انداخت و هر کدام از ظن خودشان یار او کرد. جالب اینکه در سوگ رفتن او، از مذهبی و سکولار تا هنرمند و روزنامه نگار شریک شدند و هر یک با نوشتن چند خطی موضعشان را در باب او اعلام کردند.
به عنوان نمونه و در همان ایام، ” محمد علی ابطحی” معاون و رییس دفتر محمد خاتمی ، رییس جمهور پیشین ایران در صفحه ی فیس بوکش طی یادداشتی کوتاه چنین از نراقی یاد کرد: ” احسان نراقی هم از این دنیا رفت. پیگیر بود. نا امید نمی شد. این رژیم و آن رژیم برایش فرق نداشت. سعه صدر داشت. این اخلاق هایش را خیلی دوست داشتم. خدا رحمتش کند”
“ابراهیم نبوی” نویسنده و طنز پرداز ساکن بلژیک ( که حالا چند صباحی هست به آمریکا مهاجرت کرده ) هم طی مطلبی مبسوط با عنوان ” احسان نراقی، آخرین ناصح قدرت شرقی” او را مردی معتدل و دانشمند توصیف کرد، وی در جایی از یادداشتش آورده است:
“او [ نراقی] تا آخرین لحظه ها تلاش می کرد تا مانع تندروی و هیجان و سخت سری در میان نیروهای سیاسی شود. می گفت: ” دموکراسی چیز خوبی است، اما در کشور ما که همیشه یک پادشاهی هست، یک آدمی باید باشه که این پادشاه را نصیحت کنه که مردم رو نکشه.” و معتقد بود تا زمانی که تغییرات سیاسی عمیق رخ نداده است، یک مصلح سیاسی باید از طریق ارتباط با قدرت مانع اشتباهات بیشتر قدرت حاکم شود.”
دیگر از اینها “علی دهباشی” نویسنده، روزنامه نگار و سردبیر مجله ی بخارا نیز، در مطلبی با تیتر” مردی برای تمام فصول” به شرح زندگی و فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی احسان نراقی پرداخته است، در بخش پایانی این مطلب آمده است:
” از ویژگی های دکتر نراقی، صفت ایران دوستی او بود که به غایت در تمامی زندگی او به چشم می خورد به ویژه در عرصه بین المللی . هنگامی که سرزمین ما آماج حملات زمینی و هوایی صدام حسین بود، او یونسکو را بر آن داشت تا به خاطر حفظ میراث فرهنگی این حملات را محکوم کند و چندین بار مدیرکل وقت یونسکو به اهتمام دکتر نراقی از ایران دفاع کرد. و در سایر موارد که صحبت از منافع ملی ایران بود همواره در صف اول حاضر می شد. بسیار خوش قلب ود . هیچگاه بدخواهی کسی را از او ندیدم . اگر ناراحتی و گرفتگی و آزردگی برایش پیش می آمد به سرعت فراموش می کرد. بسیار اهل “دستیگری” بود. به خصوص برای دانشجویان و اگر استعدادی می یافت دست به هر کاری می زد که آن دانشجو به جایگاهی که باید برای ادامه تحصیل پیدا کند برسد. غالباً به داد و یاری کسانی می رفت که به هر دلیلی دیگر مورد توجه نبودند و در این کار اصرار می ورزید.خودش این حال را بیش از هر کس تجربه کرده بود و این هنر را داشت که زبان آنها را می فهمید. هیچ استاد پیری را ندیدم که به اندازه دکتر نراقی با جوانان نشست و برخاست داشته باشد. انعطاف پذیری یکی دیگر از ویژگی های دکتر نراقی بود. تحمل شنیدن نظر مخالف خود را داشت و به همین دلیل علاقمند به گفتگو بود و از شنیدن انتقاد و نظرهای متفاوت با خود هراسی نداشت و از آن استقبال می کرد. فروتنی ذاتی و واقعی او آنقدر جذابیت داشت که محفل گرم و دلنشین او را همواره ترجیح بدهیم. یادش گرامی باد و خاک بر او گوارا”
قلم در تکاپوی بیداری / یادی از آن خزان سیاه… مینا استرابادی
آخرین ماه خزان است، ماهی یاد آور آن نوبت که برگریزان تبهکار و”آذر” کینه توز در هم آمیختند و آتش دنائت را بر پیکر اندیشه و بیان افکندند.
سعیدی سیرجانی
آدمیزادهام ،آزادهام و دلیلش همین نامه
که در حکم فرمان آتش است
و نوشیدن جام شوکران
بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.
آری، آذر، همراه است با خاطره ی گلهایی که به تاراج رفتند وبرگهای پاییزی از خون سرخ گلبرگ آنان رنگین شد. خاطره ی مرگ “پروانه” ای که هنوز هم گرد نمناک بالهایش چون یادگاری دردناک بر دستهای استبداد جنبشی معصوم دارد، یادآور درهم خردشدن حنجره ی ” محمد جعفر پوینده” که در جست و جوی ” راه زندگی” ره می پویید، یاد آور خاطره ی در خون تپیدن “محمد مختاری” که ” تمرین مدارا” را مشق می کرد و حماسه و اسطوره را به یاری می گرفت تا دریچه ای به روشنی و آزادی بگشاید و مکرر کردن یاد “احمد میر علایی” که همواره نیشخند از سر ترحمش را نثار “شیاطین” می ساخت.
نزدیک به دو دهه از قتل این نویسندگان، این متفکران عرصه ی فرهنگ و اندیشه، می گذرد ، اما همچنان چهره ی آمران و عاملان حقیقی این جنایات هولناک مکتوم و مستور مانده است و به قول اخوان :
گرگها خیره نگه کردند، همصدا زوزه بر آوردند:
“ما ندیدیم، ندیدیمش، نام هرگز نشنیدیمش”
اما در این میان، آنچه امید سبزی و طراوت را هم چنان در ذهن این سرزمین خشک عطشناک بیدار نگاه می دارد، حقیقت ققنوسی ست که از زیر خاکستراین آتش متولد می شود، ققنوسی که گرچه زخم خورده ی تازیانه های استبداد است ولی میراث دار قربانیان آن آتش است و با مرگ، با این عبث تلخ، بیگانه است و تنها در جست و جوی آشتی قلم با “تکاپو” ست.
به گفته ی مرحوم “منصور کوشان”، این متفکران آنقدر از گفت و گو درباره ی مرگ بیزار بودند که حتی در مراسم ترحیم “حمید مصدق” او را از صحبت درباره ی مرگ و نیستی بر حذر داشتند.
چرا که اینان تنها به زندگی می اندیشیدند و به هستی جاودان آزادی واندیشه. به حرکت در جهت اعتلای فرهنگی سرزمینشان می نگریستند و همواره برای پرداختن بهای این مبارزهی خطیر آماده بودند. با این که همواره نگران نسل نوپا و درراه آینده بودند، اما هیچ گاه خود را به مثابه ی مراد و مرشد آنان قلمداد نمی کردند، تلاشهای آنان در جهت انتشار مجلاتی چون “بوطیقای نو”، ” آدینه” و ” تکاپو” مشتی نمونه ی خروار از دل نگرانی ها و تعهد بی ادعای آنان است. شاید تنها همین جمله ی محمد مختاری، برای نسل امروز هجایی باشد دردرک معنای واژه ی “سانسور” ، نسلی که در اسارت اختناق و سانسور، زبانی خاموش در کام دارد و قلمی لرزان در دست:
سانسور هیچ گاه در یک نقطه محدود نمی ماند. کافی است در یک نقطه شروع شود تا به تمام جامعه سرایت کند. سانسور میکرب جان است. جان را فاسد می کند. فرهنگ را از درون می پوساند. به همین سبب سانسور تنها به معنی نقطه چین شدن کتاب ها نیست. بلکه اندیشه و احساس را هم نقطه چین می کند. روابط و حضور و سلوک انسان ها را نیز نقطه چین می کند. حتی گریستن و خندیدن، و سکوت و تامل ها را نیز نقطه چین می کند.
هفته پر جنب و جوش برای بازار پرتلاطم نفت /دکتر منوچهر فرح بخش
تا چند ماه پیش به ذهن اعضای اوپک خطور نمیکرد که دچار یک سونامی کاهش قیمت نفت شوند و در یک زمان کوتاه پنج ماهه با کاسته شدن بیش از ۳۰ دلار ، قیمت هر بشگه نفت از ۱۱۰ دلار به کمتر از ۸۰ دلار برسد .این درحالی است که از تثبیت قیمت حتی در نرخ موجود هم اطمینانی نیست و چه بسا که که بازار بزودی شاهد هر بشگه نفت حدود ۷۰ دلار باشد .
صرفنظراز اینکه قیمت نفت در بشگه ای ۸۰ دلار یا ۷۰ دلار تثبیت شود، یک موضوع به وضوح آشکار گردیده که بسیار حائز اهمیت است و آن شناخت واقعی از قدرت و نفوذ اوپک در بازار نفت است که خود را قدر قدرت و کارتل تعیین کننده قیمت نفت تصور میکرد، درحالیکه معلوم شد ببر کاغذی بیش نیست ، کما اینکه در طول این پنج ماه هیچ عگس العملی درمقابله با وضعیت پیش آمده از خود نشان نداده و هنوز نتوانسته حتی یک گزارشی تفصیلی و قانع کننده از روند افزایش قیمت ارائه دهد.
اکنون چنین به نظر میرسد که اوپک از شوک وارده بیرون آمده وخود را آماده برای اجلاس سران اوپک در روز پنجشنبه ششم آذرمیکنند. قبل از این رویداد مهم دیگری رخ خواهد داد و آن ضربالاجل مذاکرات هستهای ایران با گروه ۱+۵ در روز دوشنبه سوم آذر است. هرچند که این دو مورد متفاوت از یکدیگر هستند ولی شکست مذاکرات بر تصمیمات اوپک بی تاثیر نخواهد بود.
از منظر جهانی و بازار بین المللی موضوع اجلاس اوپک بیشتر مورد توجه و دارای اهمیت است تا مسئله هسته ای ایران. مسئله هسته ای ایران موضوعی است سیاسی که بیشتر به سه کشور ایران اسرادیل و امریکا مربوط میشود، درحالیکه قیمت نفت یک مسئله اقتصادی است که همه جهان را در بر میگیرد. اهمیت قضیه بویژه در آنجاست که ببینند عگس العمل سران اوپک نسبت به کاهش بهای نفت چگونه است و برای مقابله با آن چه تدابیری بکار میگیرند. موضوع هسته ای ایران به قیمت نفت ربط پیدا میکند منتهی در سال آینده. زیرا در صورتیکه ایران با کشورهای ۱+۵ به توافق برسد و تحریم نفتی برداشته شود، در آنصورت ایران به دنبال افزایش صادرات تا دو میلیون بشگه خواهد رفت که طبیعتا معادلات را به هم خواهد زد.
اینکه اعضای اوپک تاکنون با کاهش قیمت نفت با نوعی خونسردی برخورد کرده اند میتواند تفاوت قابل توجه هزینه تولید که حدود ۱۵ تا ۲۰ دلار است با قیمت فروش باشد که هنوز به ۶۰ دلار میرسد باشد . دلگرمی دیگر اوپک هزینه بالای تولید نفت از پروژه شیل در امریکاست که در حدود ۸۰ تا ۹۰ دلار برآورد میشود .
ولی برای کشورهای عضو اوپک یک دل نگرانی هم وجود دارد و آن عدم تعادلی است که در اثر کاهش بهای نفت در بودجه سالانه شان ایحاد میشود. افت قیمت نفت خام از ۱۱۵ دلار در ماه ژوئن، به کمتراز ۸۰ دلار، تقریبا همه کشورهای عضو اوپک را دچار کسری بودجه کرده و تنها قطر و کویت جان سالم به در برده اند. شاید وضعیت ایران از همه بحرانی تر باشد زیرا که بودجه سال جاری خود را بر اساس هر بشگه نفت ۱۰۰ دلار تنظیم کرده که اکنون در اثر کاهش قیمت نفت با یک کسری بودجه نگران کننده مواجه شده است .
درمجموع اگربهای هربشگه نفت در قیمت فعلی ثابت بماند یا حتی باز هم کاهش پیدا کند کشورهایی چون عربستان و امارات ، قطر ، کویت از آنجاییگه دارای ذخایر ارزی فراوانی هستند وحتی کشورهایی مانند بحرین و عراق هم میتوانند کسری بودجه خود را از طریق استقراض از سپردههای داخلی و همچنین استقراض از سرمایهگذاران خارجی تامین کنند، درحالیکه حکومت اسلامی ایران نه ذخیره ارزی قابل ملاحظه ای دارد، همه ذخیره ارزی کشور از ۷۰ میلیارد دلار تجاوز نمیکند که تازه صحت و سقم همین رقم هم قابل تردید است ، نه امکان قرض از خارج دارد و نه سرمایه های داخلی میتواند پاسخکو باشد.
اما به هر حال، اعضای اوپک میدانند که عقب نشینی درمقابل وضعیت پیش آمده که چه بسا میتواند برنامه ریزی شده باشد کارآمدی این سازمان و توانایی آن دراجرای سیاستهای نفتی را زیر سوال خواهد برد و خود این برداشت باعث کاهش بیشتر قیمت نفت خواهد شد. بهعلاوه، استمرار قیمت نفت در چنین سطح پایینی بر فشارهای مالی تمام کشورهای اوپک خواهد افزود. البته اوپک هم کار چندانی نمیتواند بکند و امکاناتش محدود است. مهمترین اهرم اوپک تغییر میزان تولید است.
به همین دلیل، بازارهای بینالمللی انتظار دارند اوپک در اجلاس آتی، تولیدات نفتی خود را از مقدار فعلی حدود ۵/۳۰ میلیون بشکه در روز به اندازه یک میلیون بشکه کاهش دهد. اینکه چنین کاهشی بتواند کمک در افزایش قیمت نفت کند خود جای بحث است ، ولی شانس این وجود دارد که قیمت در حدود ۸۰ دلار حداقل برای مدتی تثبیت شود . بنابراین میتوان گفت چنین مقدار کاهشی به احتمال زیاد تاثیر چندانی بر قیمت نفت نخواهد داشت و میتواند به ثبات قیمت این کالا در حدود ۸۰ دلار کمک کند، اما اگر کاهش تولید بیشتر از یک میلیون بشکه باشد ممکن است به افزایش قیمت نفت بیانجامد که البته عگس آن نیز متصور است.
البته در تصمیمات اوپک یک عامل کلیدی هم وجود دارد و آن عربستان سعودی با تولید روزانه ۱۰ میلیون بشگه است که همواره قادر است همه معادلات را بر هم زند. بارها اتفاق افتاده که این کشور با کم و زیاد کردن تولید خود تصمیمات اوپک را تغییر داده است . در اجلاس آتی اگر بخواهد با کاهش تولید موافقت کند، ایران که در شرائط بحرانی سختی قراردارد و صادراتش به یک میلیون بشکه کاهش یافته قطعا کاهش را قبول نخواهد کرد. همچنین است در مورد ونزوئلا، عراق، نیجریه و لیبی که به علت شرایط سخت اقتصادی کاهش تولید را نخواهند پذیرفت. بنا براین به احتمال زیاد عربستان و به همراه آن کویت و امارات بایستی بار کاهش تولید را تحمل کنند .
ضمیمه اقتصادی هفته شماره 36 سال 93
قائم مقام صندوق توسعه ملی گفت: «این منابع جز برای سرمایهگذاری برداشت نمیشود که از این میزان ۲۵درصد در داخل و ۷۵درصد درخارج سرمایهگذاری و سود حاصل از این سرمایهگذاری به داخل کشور برای هزینه کرد در سیستم تامین اجتماعی صرف میشود.» قائم مقام صندوق توسعه ملی گفت: «با همین منابع میتوانیم حداقل ۷۰۰ هزار شغل در کشور ایجاد کنیم و با توسعه کارآفرینی، اقتصادی پویا داشته باشیم. لازم به یادآوری است که ذخیره ارزی نروژ بیش ۹۵۰ میلیارد دلار است.
نگاهی به کتاب در زمانه ی پروانه ها
دختران زندگی در برابر جور سیاست…
لیلا سامانی
سرزمین آمریکای لاتین مهد آشتی تعارضهای رنگارنگ است. سرزمینی که از یک سو آرمان گرایی را در سر می پرورد و از سوی دیگر پیله ی انزوا و تنهایی در بر می کند. سرزمینی که به رغم گوشه گیری و جدایی، از حفظ یکپارچگی خود عاجز مانده و اکنون سالهاست که در تلاش است تکه پاره های جدا افتاده اش را بند بزند و هویت از کف رفته اش را بازیابد. شاید به همین سبب است که تنهایی، دور افتادگی، جدال و عصیان در تلفیق با اسطوره ها درونمایه ی شاخص داستانهای این سرزمین را تشکیل داده اند.
کتاب در زمانه ی پروانه ها
داستانهایی که جولانگاه نمایش مبارزه و تلاش مردمانی ست که به رغم سرخوردگی در آرمانهایشان مدتهاست در صدند تا آرمان شهری یگانه برای خود بنا نهند. مبارزاتی راستین و داستانهایی حقیقی که به سبب تنیده شدن در دنیای پر رمز و راز این خاک کهن، از پیچیده شدن در فضای وهم و خیال های نامانوس بی نیازند.
این نبردهای لجام گسیخته و بی پروا همزمان با ظهور نویسندگانی چون “مارکز” و “یوسا” که منجر به شکل گیری جریانی با نام “شکوفایی ادبی” در ادبیات آمریکای لاتین شد، دستمایه ی خلق آثار فراوانی شدند. آثاری که یا مانند “پاییز پدرسالار”(مارکز) و” من و قادر توانا” (باستوس ) دیکتاتوری خاصی را هدف قرار می دادند و یا همچون “گفت و گو در کاتدرال” (یوسا) و “ژنرال در هزار توی خود” (مارکز) از سیاستهای کلی حاکمان آمریکای لاتین سخن می گفتند.
اما آمریکای لاتین در اواسط قرن بیستم بیش از سه دهه جایگاه حکمرانی و سلطه جویی دیکتاتوری با نام “رافائل لئونیداس تروخیو مولینا” بود، مردی که در جمهوری دومنیکن عنان قدرت را دردست گرفته بود و در طول حکومت سی و یک ساله ی خویش – که با ترور او به پایان رسید- از هیچ قساوت و جنایتی روی گردان نبود. چهره ی بیرحم و سفاک این دیکتاتور- که از سوی مخالفانش “بز نر” لقب گرفته بود- با قلم درخشان “یوسا” به وضوح در رمان “سور بُز” به تصویر کشیده شده است.
از جمله ی فجیع ترین جنایات تروخیو می توان به آدم ربایی، تجاوز و قتل خواهران “میرابال” در روز بیست و پنجم نوامبرسال ۱۹۶۰ اشاره کرد، روزی که بیست و یک سال بعد توسط فمینیست های آمریکای لاتین، به عنوان روز مقابله با خشونت علیه زنان برگزیده شد و سالها پس از آن در سال ۱۹۹۹ مجمع عمومی سازمان ملل طی قطعنامه ای نامگذاری این روز را به عنوان روزی جهانی تصویب کرد.
قتل این سه زن که از مبارزان فعال علیه حکومت دیکتاتوری تروخیو بودند، آنان را به سمبل مقاومت و ایستادگی و هم چنین نمادی از آزار و شکنجه ی زنان در جوامع استبداد زده ی آمریکای لاتین بدل کرد، توصیفاتی پیچیده که این خواهران جوان را ملقب به نام انقلابی و دوگانه ی “پروانه ها” ساخت.
از سوی دیگر استقامت، امیدواری و زندگی پر پیچ و خم پروانه های شکسته بال دومنیکنی از همان ابتدا آنان را به منبع الهامی برای نویسندگان و شاعران آمریکای لاتین بدل کرد، از این جمله “خولیا آلوارز” – نویسنده و شاعر آمریکایی دومنیکنی تبار که خود نیز چون بسیاری دیگر از روشنفکران هم وطنش زخم خورده ی این دیکتاتور بود، داستان زندگی این سه خواهر را دستمایه ی رمان دوم خود قرار داد و با گردآوری اسناد و مدارک متعدد، کتاب “در زمانه ی پروانه ها ” را در سال ۱۹۹۴ به انگلیسی و چند سال بعد به اسپانیایی منتشر کرد.
رمان “در زمانه ی پروانه ها” در عین تاریخ نگاری سیاسی و اجتماعی، داستانی جذاب و تاثیر گذار را روایت می کند که قهرمانهای آن هیچ نشانی از تخیل و اسطوره را با خود حمل نمی کنند، آنها دخترانی معمولی و واقعی اند که زندگی ساده شان چنان دستخوش تحول و تغیر می گردد که به یکباره و بی هیچ برنامه ریزی از پیش تعیین شده ای بدل به دشمنان اصلی تروخیو می شوند.
خولیا آلوارز
داستان در سال ۱۹۹۴ و با روایت “دده (آدلا) “، تنها خواهربازمانده ی میرابال، از زندگی خواهرانش آغاز می شود. او که در گفت و گو با خبرنگاری نشسته است تا شرحی از مبارزات و مقاومتهای توام با هراس و تردید پروانه ها را ارائه دهد، رفته رفته به گذشته های دورتر می غلتد و این مصاحبه را مبدل به روایتی داستانی از زندگی خواهران خود می سازد. داستانی که صرفا به جنبه ی فعالیتهای سیاسی و مدنی میرابال ها نمی پردازد، بلکه از زندگی،عواطف، احساسات و زنانگی آنها نیز سخن می گوید.
پس از آن “خولیا آلوارز” در هر بخش با روایتی ساده و از زبان خود پروانه ها خواننده را به دل زندگی آنها پرتاب می کند و دغدغه ها ، نیازها و احساسات هریک را عیان می سازد، چنان که در پایان کتاب، خواننده نه موجوداتی افسانه ای که زنانی ملموس و آشنا را پیش چشم خود می بیند.
آلوارز در این کتاب به شیوه ی یوسا، از شیوه ی روایی تو در تو بهره برده است ، روایتهایی که در وجوه زمانی و مکانی متفاوتی در یکدیگر گره می خورند و در سایه ی همین درهم تنیدگی هاست که روال داستان خود را پیش می برد.
“مینروا” دختر سوم خانواده نخستین پروانه ای ست که زندگی اش به تصویر کشیده می شود، او فعال ترین، عاصی ترین و جسورترین خواهران است که جلوه های زنانه به خوبی در سکنات و تصمیماتش نمایان است. او زندگی خود را از کودکی تا زمانی که برای تحصیل به مدرسه ی شبانه روزی راهبه ها فرستاده می شود بازگو می کند، جایی که گره داستان رخ می دهد و روایت زندگی خواهران دیگر نیز افزوده می شود.
مینروا با “سینتیا” دختری افسرده و ضعیف الجثه دوست می شود، این دختر مغموم و سیاه پوش رازی دردناک را با مینروا در میان می گذارد و چهره ی خونریز و مستبد تروخیو را برای او عیان می سازد ، سینتیا از دیکتاتوری سخن می گوید که تمام مردان خاندان وی را به قتل رسانده و ثروت خانوادگی شان را ضبط کرده است، دیکتاتوری که سخن مخالف را بر نمی تابد و از کشتن انسانها ابایی ندارد. بدینسان مینروا دنیای جدیدی را کشف می کند، دنیایی که در آن تروخیو آن مرد مقدسی نیست که عکسش در خانه کنار تمثال مسیح قرار گرفته است، او به وجودهیولایی پی می برد که بر هستی دومینیکن چنگ انداخته و هستی و شور زندگی را از او سلب کرده است. این یافته ها که بذر نفرت از دیکتاتور پیر را در دل مینروای تازه بالغ می پاشد، با وقوع حادثه ای دیگر دو چندان می شود، او که به همراه دختران همکلاسی اش برای اجرای نمایش به دفتر تروخیو رفته است، دست رد به سینه ی وی می زند و از این که به خیل معشوقه های او بپیوندد حذر می کند. به این ترتیب جوانه های نفرت از خودکامگی با زنانگی و غرور مینروا در هم می آمیزد و او را به سوی عصیان می کشاند.
مینروا پس از آشنایی با گروه های مخفی به مبارزین ملحق می شود، نام حزبی “پروانه” را بر خود می نهد و با جوانی انقلابی به نام “مانولو” ازدواج می کند و با وجود آن که می داند تروخیو او را زیر نظر دارد، به فعالیت و زندگی پر مشقت خود ادامه می دهد.
روایت بعدی مربوط به خواهر کوچکتر “ماریا ترسا” ست دختری معصوم ، لطیف و ساده دل که در پی دلباختگی لبریز از شور و جنون به یک انقلابی به خواهرانش ملحق می شود، ماریا ترسا بر خلاف مینروا که نمادی از سرکشی و خشم زنانه است، آرام، مطیع و مهربان است و تنها معجزه ی عشق است که او را به سمت مبارزه سوق می دهد.
خولیا آلوارز
طرف دیگر ماجرا، “پاتریا” خواهر بزرگ خانواده است، دختری که وسواسهای مذهبی و علاقه ی وافرش به راهبه شدن در تقابل با عشق رنگ می بازد و او را به زندگی عادی با یک کشاورز ساده می کشاند. اما او و همسرش نیز پس از مدتی با گروه کلیسای منطقه هسته ای مبارزاتی شکل می دهند و به جنبش انقلابی مخفی می پیوندند. آنها که خانه ی خود را به عنوان پایگاه در اختیار انقلابیون قرار داده اند، سرانجام شناسایی شده و همراه دو خواهر دیگر و همسرانشان دستگیر می شوند.
سپس محل روایت ، به زندان منتقل می شود و بخش عمده ی داستان از زبان ماریا ترسای مهربان بیان می شود، در این بخش از کتاب تصویری عریان و تلخ از هراس ، افسردگی و پریشانی زنان دربند ارائه می شود، پرداختن به مسائلی از قبیل دغدغه ی ملاقات با فرزندان به عنوان اهرم فشار، شکنجه های متعدد، مشکلات گوناگون بند عمومی زنان، ملاقاتهای فرمایشی سازمان های بین المللی و … یکی از خواندنی ترین بخش های این کتاب را رقم زده است.
بخش دیگر کتاب از شور و شوق توام با هراس و تردید سه خواهری حکایت می کند که در خانه ی پدریشان در حصرند و شوهرانشان به عنوان گروگان هنوز در زندان به سر می برند، آنها هر پنج شنبه فرزندانشان را به خواهر مضطربشان “دده” می سپارند و راهی ملاقات با مردانشان می شوند.
در همین اثنا خواننده قدم به قدم با پروانه ها پیش می آید و با زندگی آنها همراه می شود ، زندگی روزمره ای که سیاست و خشونت در لحظه لحظه ی آن جاری ست و سایه ی سنگین بز نر آن را تاریک ساخته است. باری، این همراهی ادامه دارد تا آن که داستان به اوایل نوامبر ۱۹۶۰ می رسد ، زمانی که تروخیو اعلام می کند، کشورش با دو مشکل مواجه است نخست کلیسا و دوم خواهران میرابال. هراس و تپشی که از خواندن این جملات بر دل خواننده می افتد، پس از تورق چند صفحه جای خود را به اشک می دهد. چرا که در روز بیست و پنجم نوامبر، نگرانی و وحشت “دده”، از بازنگشتن خواهرانش از ملاقات به حقیقت می پیوندد ، آنها در راه بازگشت با گماشته های تروخیو مواجه می شوند ، جلادانی که پس از شکنجه ، تجاوز و قتل وحشیانه ی این سه خواهر، اجسادشان را به همراه اتومبیلشان به دره می اندازند.
در پایان، نویسنده از دده تنها خواهری که زنده مانده است سخن می گوید، خواهری که به رغم نفس کشیدن هرروز با خاطره ی آن مرگ دست و پنجه نرم می کند. او که تلاش کرده است فرزندان پروانه ها را در فضایی دور از نفرت وهراس بپرورد، دغدغه ی تکان دهنده ای را بازگومی کند، دده از سایه ی قهرمان گونه ی پروانه ها در هراس است، سایه ای که برسر او سنگینی می کند و به ابزاری در دست دولتمردان سودجوی حال حاضر بدل شده است. دده حتی از نگهبانی خانه ی خواهران میرابال که اکنون به موزه بدل شده است نیز خسته و درمانده است.
“در زمانه ی پروانه ها” در سال ۲۰۰۴ به عنوان کتاب برتر جشنواره ی “یک کتاب، یک شیکاگو” برگزیده شد، هم چنین “ماریانو باروسو” بر اساس این رمان، فیلم “در زمانه ی پروانه ها” را با بازی “مارک آنتونی ” و “سلما هیک” ساخته است.
خولیا آلوارز هم چنین در صفحات پایانی کتاب در بخشی پیوست گونه ، روزگار نابسامان خود و خانواده اش در زمان دیکتاتوری تروخیو و هم چنین ماجرای آشنایی اش بر خواهران میرابال را شرح داده و عکسهایی از انقلابیون دومینیکن را نیز منتشر کرده است، شاید به خاطر تجربه ی سیاسی و لمس همه جانبه ی اختناق است که آلوارز تا این حد در خلق فضای استبدادی و جنبش مقاومت در قالب روایت سه زندگی نامه ی تو در تو موفق عمل کرده است. ساختار داستان، منسجم و استوار است و درهم تنیدن وقایع سیاسی با زندگی واقعی کاراکترهای حقیقی – داستانی این رمان را به اثری جذاب و تاثیر گذار بدل کرده است.
نویسنده در این کتاب با واکاوی در خلال حرفها و اندیشه های پروانه ها، دنیای زنانه و عشق بی پایان آنها نسبت به همسرانشان را به تصویر می کشد، پروانه هایی که به ذات مبشر نوربودند و از تاریکی بی عدالتی بیزار. به همین سبب عشق به زندگی و نفرت از قساوت و خودکامگی تا عمق جانشان نفوذ کرده بود ، آن قدر که بالهایشان بر گرد شمع آزادی شکست، سوخت و خاکستر شد.
روشنفکر ایرانی به روایت مسعود بهنود / دکتر عبدالستار دوشوکی
مگوی آن سخن کاندر آن سود نیست
کـز آن آتـشـت بـهـره جـز دود نیست (فردوسی)
دکتر عبدالستار دوشوکی
از صدا افتاده تار و کمونچه…رهیار شریف
به خاطر بیست و نهمین سالروز درگذشت غلامحسین ساعدی
شنبهی همین هفته، بیست و دوم روز ماه نوامبر، شمارگان سالهای نبودنش به ” بیست و نه ” می رسد. همان مرد بی تکلف ادبیات ایران که یکی از غمگنانه ترین مرگ های تاریخ معاصر را رقم زد و در عین تنهایی و غم و پریشانی، جهان زنده ها را بدرود گفت و رفت. حرف از «غلامحسین ساعدی» ست، نمایشنامه نویس شهره ی ایرانی که بسیاری از آثارش در صحنه های تئاتر ایران و سینما هم، نقش بسته اند و نامش را برای همیشه ماندگار کرده اند.
روز گذشته، یادداشت کوتاهی با امضای «همسر و دوستان» او به دست «تحریریه ی خلیج فارس» رسید که در آغاز این مطلب و پیشتر از همه چند سطررا با هم می خوانیم :
” گرامیداشت یاد بیدار
غلامحسین ساعدی
(۱۳۱۴- ۱۳۶۴ )
با یاد همواره و همچنان پایدار غلامحسین ساعدِی درفرا رسیدن بیست و نهمین سالگرد درگذشت او، درساعت ۱۵ روز شنبه اول آذر(۲۲نوامبر) برمزار این نویسندۀ بزرگ ایران (گورستان پرلاشز قطعۀ ۸۵ گرد هم می آئیم.
همسر و دوستان ”
خبر و توضیح البته که کامل است و بی گمان که ایرانیان ساکن پاریس، یاد او را چونان چون سالهای گذشته گرامی خواهند داشت.
این خبر اما، بهانه ای شد برای به یاد آوردن خاطرات فراوانی که از او برای ادبیات و فرهنگ ایران به جای مانده، از فیلم نامه ی “گاو” ( عزاداران بیل ) ی که به روایت بسیاری منجی سینمای ایران شد و نظر آیت الله خمینی نسبت به این رسانه ی هنری را عوض کرد و از مرگ در نطفه ی سینما در ماه های اولیه ی انقلاب جلو گیری کرد، تا ” آرامش در حضور دیگران ” ی که شاید زن محور ترین اثر او باشد و راوی خلقیات و ظرایف زنانه.
اما علاوه بر داستان کوتاه ها و نمایشنامه های خوبی که تعدادشان هم کم نیست، دو ترانه از محبوب ترین های موسیقی مردمی ایران هم جوری با نام او گره خورده.
هم آن شبانه هایی که راوی حال و احوال جامعه بودند و با صدای ناب فرهاد و موسیقی دلنشین اسفندیار منفرد زاده برای صندوق خانه ی هنر ایران به یادگار ماندند و حالا نیم قرنی ست که در هنگامه های نامروت روزگار، زمزمه ی مردم کوچه و بازار می شوند و مرهمی بر غم های ایشان.
چه، احمد شاملو، شاعر این ترانه، سروده اش را، در چاپ نخست به “گوهر مراد” تقدیم کرده بود که سالها نام قلمی ساعدی بوده؛ هر چند چند سالی آن سوتر، و در هوایی کمی آسوده تر، این نام مستعار کنار رفت و اسم غلامحسین ساعدی بر صفحه ی به بازار آمده با صدای فرهاد، حک شد.
در ادامه ی مطلب این صفحه، متن شعر شبانه را از پی بگیرید و سر آخر هم با صای فرهاد که این ترانه را آواز کرده گوش بسپارید…
شبانه
کلام: احمد شاملو
ترانهخوان: فرهاد مهراد
آهنگ: اسفندیار منفردزاده
کوچهها باریکن
دُکّونا
بستهس،
خونهها تاریکن
طاقا
شیکستهس،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده میبرن
کوچه به
کوچه.
□
نگا کن!
مُردهها
به مُرده
نمیرن،
حتی به
شمعِ جونسپرده
نمیرن،
شکلِ
فانوسیین
که اگه خاموشه
واسه نَفنیس
هَنو
یه عالم نف توشه.
□
جماعت!
من دیگه
حوصله
ندارم!
به «خوب»
امید و
از «بد» گله
ندارم.
گرچه از
دیگرون
فاصله
ندارم،
کاری با
کارِ این
قافله
ندارم!
□
کوچهها باریکن
دُکّونا
بستهس،
خونهها تاریکن
تاقا
شیکستهس،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده میبرن
کوچه به
کوچه. . .
۱۳۴۰
ترانه ای از لوچو دالا با ترجمه ی فارسی
چشمان او و شب ِ دریا…
محمد سفریان
لوچو دالا
ماجرا به سال ۱۹۸۶ بر می گردد، زمانی که ” لوچو دالا ” شبی را در شهر زیبای سورنتو و در برابر چشمان دریای همیشه مهربان مدیترانه به صبح می رساند و در همان شب هم با جادوی خیالات دور آمده از دریا، ترانه ای عاشقانه می سراید، در حال و هوای پیر و مرادش،”انریکو کروزو”، که از جمله ی بزرگترین خوانندگان اپرا در تمامی ادوار بوده.
هم آن شب، موسیقی ترانه هم به ذهن او می آید و این ترانه، هفته ای آن سوتر در استودیو ضبط می شود و مثال دیگر تمامی الهام های تاریخ، چیزی می شود، شبیه معجزه. کروزو در تمامی دنیا به شهرت می رسد و فروشی نه میلیونی پیدا می کند، چه شعر و موسیقی آنقدر زیبایند و آنقدر به دریا و عشق و اشک و چشم نزدیک اند که نمایه ای از ” زندگی ” در خود دارند.
این ترانه، بعدها توسط بسیاری از خوانندگان بزرگ دنیا بازخوانی شد و در این مورد هم با قریب چهل اجرای متفاوت به اهمیتی تاریخی دست آزید. لوچانو پاواروتی، خولیو اگلسیاس، اندره آ بوچلی، میلوا و مرسدس سوزا از جمله ی مشهورترین هنرمندانی اند که نتوانسته اند نسبت به این همه حس و زیبایی بی تفاوت بمانند و نسخه ای تازه از این ترانه را با صدایشان تجربه کرده اند.
این ترانه با ترجمه ی فارسی و ویدیوی اجرایش در ادامه ی همین صفحه از پی آورده شده؛ تا شما را به سرزمین خیالات دور ببرد و با عشقهای دیروز و امروز زندگی تان پیوندی دوباره دهد.
توضیح آخر اینکه، زندگی و آثار و احوال خالق کروزو، سوژه ی کلام ما در چمتای این هفته شده. وقت و حوصله اگر یارتان بود، تماشای چمتای متعلق به ” لوچو دالا ” که عصر شنبه به روی آنتن تلویزیون ایران فردا می رود را در برنامه ی روزانه تان بگنجانید که علاوه بر این ترانه، بسیاری دیگر از برترین های او هم راه به خورجین چمتا پیدا کرده اند…
CARUSO…
Qui dove il mare luccica
اینجا؛ جایی که دریا می ردخشه
e tira forte il vento
و باد تندی می وزه
su una vecchia terrazza davanti al golfo di Sorrento
روی این بالکن قدیمی
روبه روی خلیج ” سورینتو ”
un uomo abbraccia una ragazza
dopo che aveva pianto
یک مرد، دختری رو بعد از گریستن به آغوش می کشه
poi si schiarisce la voce e ricomincia il canto
و بعد؛ صداش رو صاف می کنه
و دوباره می زنه زیر آواز
Te voglio bene assai
تو رو دوست دارم، یه عالمه
ma tanto tanto bene sai
خیلی خیلی دوستت دارم، می دونی؟
e’ una catena ormai
یک سری چیزهاییه که باعث می شه
che scioglie il sangue dint’ e’ vene sai
که خون تو رگ هام جاری بشه، می دونی؟
Vide le luci in mezzo al mare
چراغ هایی که وسط دریا می درخشن
pensò alle notti la in America
من رو یاد شب های آمریکا می اندازن
ma erano solo le lampare
اما همه شون پنداری که تقلبی بودن
e la bianca scia di un’elica
( مثل) رد سفید جا مونده از حرکت کشتی
sentì il dolore nella musica
درد نهفته در موسیقی رو حس می کنم
si alzò dal Pianoforte
که از پیانو بلند می شه
ma quando vide la luna uscire da una nuvola
اما وقتی که ماه از زیر ابر بیرون می آد
gli sembrò più dolce anche la morte
به نظرش حتی مردن شیرین تر می آد
Guardò negli occhi la ragazza
به چشم های دخترک نگاه می کنه
quegli occhi verdi come il mare
به چشم های مثل دریا سبزش
poi all’improvviso uscì una lacrima
بعد؛ یه هو اشکش سرازیر می شه
e lui credette di affogare
و(از شدت عشق) احساس خفگی می کنه
Te voglio bene assai
تو رو دوست دارم، قد یه دنیا
ma tanto tanto bene sai
خیلی خیلی دوستت دارم، می دونی؟
e’ una catena ormai
یک سری چیزهاییه که باعث می شه
e scioglie il sangue dint’e vene sai
که خون تو رگ هام جاری بشه، می دونی؟
Potenza della lirica
واژه های ترانه چه قدرتمندند
dove ogni dramma e’ un falso
جایی که هر داستان عاشقانه تصنعی ست
che con un po’ di trucco e con la mimica
و با کمی آرایش و ادا و اطور میشه
puoi diventare un altro
رُلی حقیقی رو بازی کرد
Ma due occhi che ti guardano
ولی این یک جفت چشم حقیقی که این طور به تو خیره شدهن
così vicini e very
اینقدر نزدیک و اینقدر صمیمی و حقیقی
ti fanno scordare le parole
confondono i pensieri.
کلماتت رو ازت می دزدن و افکارت رو در هم می ریزن
Così diventò tutto piccolo
و اینجوری همه چیز حقیر میشه
anche le notti la in America
حتی شبهای آمریکا
ti volti e vedi la tua vita
یکهو بر می گردی و می بینی، زندگی ت چیزی بیشتر
come la scia di un’elica
از رد سفید یک کشتی روی آب نیست
Ah si, e’ la vita che finisce
آره، این زندگیه که تموم میشه
ma lui non ci pensò poi tanto
اما مرد دیگه بهش فکر نکرد
anzi si sentiva felice
e ricominciò il suo canto
برعکس، احساس رضایت کرد و آواز خوندنش رو ادامه داد
به بهانه ی هفتاد ویکمین سالروز تولد محمد علی سپانلو / تبعید در وطن…بهارک عرفان
۲۹ آبانماه، زادروز محمد علی سپانلو است، “شاعر تهران” امسال هفتاد و چهار ساله شده است.
محمد علی سپانلو
او که نخستین مجموعه شعرش با نام ” آه … بیابان” را در سال ۱۳۴۲ منتشر کرد، تا کنون بیش از شصت کتاب شعر، نقد و ترجمه منتشر کرده است، اما اکنون مدتهاست که آثاری از او از جمله کتاب “زمستان بلاتکلیف ما” – کتابی که در بستر بیماری شاعر سروده شده -، در تعلیق و انتظار برای اجازه ی چاپ به سر می برند.
تو گویی شعر “تبعید در وطن” را برای این روزهایش سروده بوده:
“تلخ رود/ تلخ رودی که از اعماق ایران راه میجوید/ در بلندیهای ناپیدا/ صخره سنگ و علف را نیز میشوید/ از گدار تنگهها و بازپرسیها/ تا گلوگاه سیاه شهرهای ما/ مرزها را, در خطی هموار, میپوید/ رو به ماندابی که از ما بود و شاید نه /.سرزمینی یادگار از مرده ریگی دور/ نامدار از خاک بیرحم است و آب شور/ … “
سپانلو که جایزه ی “ماکس ژاکوب” ( بزرگترین جایزه ی شعر فرانسه ) را دریافت کرده است، در میهن خود از انتشار خاطراتش باز داشته می شود. همین چندی پیش، وقتی مجموعه ی “تاریخ شفاهی” به نام سپانلو رسید، ناخواسته با سانسور و حذف مواجه شد. کتابی که به گفته ی شاعر، حوادث بسیار روزها و شرح حال بسیار کسان را شامل می شد….
” این کتاب سالهای کودکی و جوانی و دانشگاه، سالهای شعر و ترجمه و تاسیس کانون نویسندگان، سالهای مجلات مختلف، رویایی، اخوان، شاملو و بسیاری دیگر را دربرمی گرفت … و میتوانست مرجعی از تاریخ شفاهی شعر مدرن ایران باشد”. او آنقدر از عدم انتشار این کتاب آزرده است، که با تلخی می گوید: “اگر وضعیت کتابهایم به همین روال ادامه یابد، دیگر روحیهای برایم باقی نخواهد ماند و دست از نوشتن خواهم کشید “
سپانلو، شاعری ست که بر تن اسطوره ها و افسانه های کهن، جامه ی عصر نو را می پوشاند تا روایتی نوین از آنچه ادب پیشین حکایت کرده، بازگو کند. از همین روست که آنچه در میان همه ی دل نگرانی ها و حسرتهای سپانلو، مشهود است، تاسف او از فراموشی ادب و فرهنگ سرزمینش است، چه آن گاه که از انتشار تاریخ ادبیات معاصر جلوگیری کردند و چه آن زمان که دیوان اشعار رودکی با تصحیح او اجازه ی نشر نیافت.
وصف حال این روزهای شاعر “قایق سوار تهران”، چون “سندباد غایب” است که با پارو زدن در این غرقاب مرداب گون و با یاد آوری روزهای خوش رفته، بر آن است تا از این شب سیاه به ساحل صبح و سلامت برسد…
قایقسوار بودیم
در ایستگاه آب
بالای نهرها
در کوچهباغ تجریش
از شیب جویبار
رفتیم
رو به پایین
همراه آبشار
رگهای شهر تهران
جاری
فصل بهار و آبسواری
از چشم باغ فردوس
در سایهی چناران
تا قلب پارک ملت
راندیم
زیر ونک گذشتیم
تا رود یوسفآباد
و از فراز جنگل ساعی
تا آبراه بلور…
بالای برجها
ماه
در نیلی روان
رخت عروس میشست
آواز نهرهایش را
تهران به هم میآویخت
ارکستر آب، در سرِ ما، مینواخت
در “بندر نمایش”
بعد از تئاتر شهر
نیروی آب کاهید
پارو زدیم
لغزان
تا حوضهی امیریه
تا موزهی نگارستان
در ایستگاه گمرک
نور چراغها کم شد
انگارههای فصل به هم ریخت
فیروزه با غبار درآمیخت
پاییز بود و آب
شهر و طلا و خواب
و یک صدا،که میدانستیم
هر لحظه ممکن است بگوید:
“برگشت نیست
آخر این خط!”
قایق رسیده بود به راهآهن
به واگن عتیقهی میدان
بین جزیرههای گیاهی
و صخرههای سرگردان
که دور زد
پهلو گرفت
و ایستاد،
آن جا که روح تندیس
در زیر آبراه
نفس میکشید…
یک نیمه عراقی در راه رهبری / دکتر علیرضا نوری زاده
دکتر علیرضا نوریزاده
باآنکه ماشین تبلیغات رژیم از لحظه ورود ولی فقیه به بیمارستان برای عمل جراحی پروستات ،موفق شده است با عرضه ی تصویرهای ایشان گاه در کوه و زمانی در مسجد؛ ساعتی با نوکر عراقی نوری المالکی و دقایقی با نوکران هموطن ، این پیام را جا بیندازد که حال “آقا” عالی است و حضرتش حالا حالا ها قصد عروج ملکوتی ندارد اما تأمل در احوالات ارکان نظام و نشست و برخاستهای پیش و پس پرده به اضافه اخباری که از بیت و دفتر مبارک میرسد همه وهمه ، حکایت از آن دارد که خواندن غزل خداحافظی آغاز شده است . در این میان تلاشهای دوتن ، نیاز به بررسی و نگرشی دقیق دارد که در پرتو آن میتوان به قول علما “قرائت عمیقه ” از متن داشت .
به بهانه ی شصت و سه سالگی شمس لنگرودی / بهارک عرفان
مرا به نیت گم شدن آفریدی…
“ساعت دوازده و بیست و پنج دقیقه نیمروز بیست و ششم آبان”، لحظه ی تولد شاعری ست که می خواهد چون ” شمس” بدرخشد تا نورش بر سیاهی شب چیره شود، می خواهد چون باران ببارد تا “غبار ستارگان را از پلک فرشتگان بروبد. او خود را ” آتش آمیخته به نطفه های ” فرشته ای می داند که بال “نازک و پرپریش” به ” پولادی از حریر” بدل شده…
شمس لنگرودی
سپاسگزارم خدای من
خنده را
برای دهان او
او را
به خاطر من
و مرا به نیت گم شدن آفریدی
شاید از همین روست که واژه ی افسوس و حسرت با نام و مسلک او بیگانه است چرا که او بر هر آنچه در این زمانه می گذرد، با لبخندی پر مهر می نگرد. به همه ی آن شرنگهایی که روزگار در کامش ریخته می خندد. بر همه ی تلخی هایی که امروز بر او می گذرد – نه با نیشخند و طعنه که با مهربانی – تبسم می کند. شعر او با سخاوتی بی نظیر از امید می گوید، از عشق و از شادی و در همان حال اندیشیدن و نگریستن می آموزد به خواننده. هم اوست که با کلماتش مناعت طبع را می ستاید و با موسیقی کلامش آهنگ شیرین ” بخشش ” می نوازد.
“باغستان شلوغ است
آنانی که روی درختها نشسته و چهچهه میزنند
عابراناند
اینان که بر کناره ایستاده نگاه میکنند
گنجشکان
و ما میان صداها پرپر میزنیم
و شعر مینویسیم
شعرهائی میخوش”
که میوههای همین باغستانهای غریباند.
شمس لنگرودی ، از آن شاعرهایی ست که شعر همه ی زندگی اوست. او پر از شعر است. حرف هایش، کلماتش، زندگیش، طنزش همه و همه شعر است. شمس فارغ از هر گونه ایدئولوژی با نگاهی پراز شور و حس و رنگ، هستی را می نگرد. او با آنکه هیچ گاه داعیه ی سربازی وطن نداشته، اما برای وطن با دیده ای نگران شاعری کرده است. شعرش عاری از هر رنگ و ریا و بر آمده از نفس گرم اوست. او بی آنکه در جبهه ای سیاسی جنگیده باشد، راه برافراشتن پرچم آزادی و انسانیت را در واژگان شاعرانه اش پوییده است…
تو نخستین حرفی
که نخستین برگ های بهاری به زبان می آرند
نخستین نانی
که پس از جنگی شوم
از تنور دهکده ای خارج می شود
نخستین نامی
که بر بچه زندگی می گذاریم…
در هایت را باز کن
ما می آئیم
با عکس جوانی تو
در جیب پاره مان
و هر چه که نزدیک تر می شویم
تو جوان تر و زیباتر می شوی
درهایت را باز کن
هر چه نشانه است در کف مان
خانه توست
ای آزادی
تحرک تنیده در شعر شمس است که روزمرگی و زوال را از خاطر آدمی می زداید و میل پرواز و رهایی از تعلق را در ذهن خسته از هیاهوی روزگار بیدار می کند. گاه با خروشی رافت بار، کسالت و رخوت را از دیدگان نیمه باز سرگشتگان می زداید و گاه با نوازشی پدرانه مرهمی می شود بر سینه های زخمی آشفته حالان.
“دلتنگی
خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی سربسته بماند
مستت می کند اندوه.”
او با همه ی اجزاء حیات در صلح تمام است؛ از آدمها و طبیعت گرفته، تا اشیا و اسباب زندگی امروز، اما همین شاعر خوش خو و ملایم، گاه هم زبان به طعن سیاه دلان می گشاید و همراه گلایه ی آنانی می شوند که از ریا و تظاهر به تنگ آمده اند:
“گلایل را دوست دارم
به خاطر قلبش
که از پس برگ های لطیفش پیداست
دل آدمی پیدا نیست
و سر انگشتت را سیاه می کند چون گردو
اگر بگشایی، و ببینی”
شمس لنگرودی امسال شصت و سه ساله شد اما او – به قول عباس مخبر- “کودک سپید موی ” است، کودکی سرشار از بزرگ منشی و عزت نفس. آری، شاعر ما آنقدر بزرگ است که حتی به شناسنامه و روزهای رفته و نیامده هم لبخند می زند؛ رفتن روزها را چه باک است برای او که حقیقتی پاک در سینه دارد…
لبخند همهمان کمی مشکوک است، مونالیزا!
همهمان بار داریم و نمیدانیم در دلمان چیست
همه آویزانیم و چشم به راه خریدارانیم
لبخند همهمان کمی مشکوک است
چه کنیم … خالقمان داوینچی نبود.
گزیده خبرهای اقتصادی هفته 35 سال 93
وی ادامه داد: ۲۸۰۰ طرح عمرانی نیمه تمام و ناتمام در کشور وجود دارد که برای آنها تاکنون ۱۰۰ هزار میلیارد تومان هزینه شده و اتمام این تعداد پروژه نیازمند ۴۰۰ هزار میلیارد تومان منابع مالی جدید است. به اعتقاد شافعی، دولت باید خود را مقید به ایجاد ارتباط منطقی بین برنامههای توسعه و قوانین بودجه سالیانه کند و در خصوص انضباط مالی، اصلاح ساختار و عدم پوشش هزینههای جاری از طریق اعتبارات عمرانی چارهاندیشی کند. وی گفت: در شرایط فعلی باید مشوقها در بخش تولید نه به عنوان یک هزینه، بلکه به عنوان سرمایهگذاری تلقی و با نگاه تولید، توسعه را تعریف کنیم.
تلخ ترین وداع / محمود خلیلی
به نقل از آخرین شماره نشریه آرش
از شبی که پرویزعزیز پیشنهاد نوشتن متن یا خاطراتی در باره واپسین لحظاتی که زندانیان را برای کشتارصدا می کردند به من داد، ذهنم دوباره درگیرتلخ ترین لحظات و رویدادها ی زندان شد.البته ذهن کسی که تنها یک روز هم در زندانهای جمهوری اسلامی اسیرشده باشد از کابوس آنچه بر خودش و دیگران گذشته است نمی تواند خالی باشد. اما مرور تلخ ترین لحظات زندان چنان روح و جان انسان را چنگ می زند که آن را با هیچ حادثه تلخ دیگری نمی شود مقایسه کرد. باور این مسئله شاید برای خیلی از افراد دشوار باشد ولی من بیش از پنج بار این متن را نوشتم و با هر سطر که نوشتم به آن لحظات پرتاب شدم و تمرکز نوشتن را از دست دادم و به حاشیه های دیگر کشیده شدم و مجبور شدم آن قسمت ها را تا حدودی حذف کنم واصل مطلب را دوباره بنویسم.شاید اگر آن حاشیه ها یا مواردی به عمد حذف نمی شد (که با هجوم موج احساسات نیازمند زمان بیشتری بود)ویا می توانستم تجربه تک تک زندانیانی که خاطراتشان را در این خصوص نوشته اند ذکر کنم نوشته خیلی طولانی می شد ولی از کیفیت بهتری برخوردارمی گردید اما پس از کلنجار فراوان به این نتیجه رسیدم در فرصتی دیگر و به طور مفصل تر به این موضوع بپردازم . من تنها بخشی از نوشته “فریدون تویی” از سایت “بیداران”را در انتها آورده ام. اما در کل از نظر من این بخش از شماره جدید نشریه آرش دشوارترین بخش آن است.
نگاهی به رمان رود راوی نوشته ابوتراب خسروی / نقد مذهب در فضایی سوررئال …لیلا سامانی
نثر خاص “ابوتراب خسروی”، موجب شده است که رمانها و حتی داستان های کوتاه این نویسنده بیشتر میان خوانندگان ویژه ی علاقه مند و شیفته ی ادبیات طرفدار داشته باشد. قصه هایی که خسروی می آفریند، در فضایی غریب و گاه سورئالیستی روی می دهند، او با درنوردیدن محدوده ی زمان، بسیاری از مرزها و تعلقات را بی معنا می کند و روایتی تو در تو و پیچیده را بازگو می کند که عناصر تشکیل دهنده ی آن، نه از منطق زمانی مالوف پیروی می کنند و نه فضاهای مکانی شان با یکدیگر سنخیت دارد.
ابوتراب خسروی
رمان “اسفار کاتبان” خسروی، با آن که از درونمایه های افسانه ای، مذهبی و تاریخی – که همان زمینه ی مورد علاقه ی اوست – برخوردار است ولی نسبت به “رود روای” رمزآلودگی و پراکندگی کمتری دارد.
رمان “رود راوی”، روایت گر زندگی جوانی به نام “کیا” از امت “مفتاحیه” است، او برای آموختن طب به لاهور می رود ولی پس از دو سال، تحصیل را ترک می کند و با شاگردی در نزد “مولوی عبدالمحمود” به مکتب “قشریه” می پیوندد، مکتبی که در تقابل شدید با مفتاحیه است، تا آنجا که هر دوی این فرقه ها پیروان یکدیگر را ملحد می دانند و حتی ریختن خون مخالفان خود را مباح می شمرند. کیا، در این بین به زنی روسپی به نام “گایتری” دل می بندد، او با این زن که هم نام مادر اوست در ساحل رود “راوی” واقع در لاهور آشنا می شود و به رغم ممنوعیت آموزه های قشریه، بارها به دیدار او می رود.
اما پس از چندی، کیا به سفارش عمو- برادر پدرخواندهاش، “کامل”- به دار المفتاح در رونیز فارس، بازمیگردد. کیا در بازگشت نام “گایتری” را در کتابی با خود همراه می کند و به این شکل، حضور معنایی و واژگانی گایتری را در زندگی خود رقم می زند. در رونیز، “مفتاح اعظم” فرمان می دهد، که با اجرای مراسم تسعیر، کیا را از لغرشهای گذشته اش پاک کنند، کیا، در مقابل مومنین دارالمفتاح، عریان به تخته بند بسته می شود و در حالی که درد تازیانه را بر جسم و جانش تحمل می کند، نام گایتری را صدا می زند و از روسپی لاهوری می خواهد تا از او باردار شود، تخته بند باردار می شود تا گایتری به رونیز بیاید و نطفه ی کیا را از تخته بند بگیرد.
پس از آن، کیا که از مراسم تسعیر سربلند بیرون آمده است ضمن اشتغال در “دارالشفا”، به سمت قائم مقامی مفتاح برگزیده می شود و به مطالعه در زمینه ی تاریخ فرق و نحوه ی شکل گیری آنان می پردازد.
رمان رود راوی نوشته ابوتراب خسروی
کیا همچنین دراین دیدار با “اقدس مجاب” برخورد می کند. زنی مجنون که زخم کبود ندارد ،موهایش تراشیده شده و سرپرستار دار الشفا میگوید که او قصد کشتن مفتاح را داشته است. اقدس مجاب زاری می کند و تضرع کنان می گوید که این گفته تهمتی بر آمده از دسیسه است و او ارادتمند حضرت مفتاح و از مؤمنین مفتاحیه است. کیا که از گریه وفغانهای اقدس مجاب متاثر شده است، دستور میدهد، دیگر سر او را نتراشند و دستهایش را آزاد کنند.
از سویی گایتری که به رونیز آمده و ازتخته بند باردار شده است، فرزند کیا را به دنیا میآورد و سپس به لاهور باز میگردد. او که به علت ابتلا به زخم کبود در دار الشفا بستری شده است اجازه ی دیدار با کیا را نمییابد چرا که گایتری عضو فرقه ی مفتاحیه نیست.
سرانجام، درپایان داستان در مجلسی که برای نصب کیا به سمت ریاست مفتاحیه و جانشینی مفتاح اعظم ترتیب داده شده است. قدس مجاب که به واسطه کیا آزاد شده، به دستبوسی مفتاح میآید. او در مقابل چشم مؤمنان مفتاحیه با شلیک گلولههای پی در پی، مفتاح را می کشد و کیا را مجروح میکند و خودش به وسیله محافظان مفتاح کشته میشود.
رود راوی، داستانی ست نمادین با فضاهای سورئالیستی. داستانی که بر اساس بر هم ریختگی ساختار معمول بنا شده و خواننده را در فضایی میان وهم و واقعیت درگیر می کند، اما در نهایت، می توان از میان همه ی این عناصر به ظاهر از هم گسیخته و پراکنده، هدف و معنای کلی داستان و معانی نمادهای راز آلودش را دریافت.
رمان، در قالب تمثیل و نماد، مذهب را به چالش می کشد، خسروی در حقیقت با بیان نوع برخوردها و تقابلات دو فرقه ی کاملا مذهبی و متعصب، جامعه ی مذهبی پوسیده ای را به تصویر کشیده است که انسانها در آن مسخ شده و از خود بیگانه اند، تصویری که نمود آن در” تسلیب ” و اعضای مصنوعی بیماران دارالشفا، به خوبی ملموس است. فضای مخوفی که از انسانهای با اعضای تسلیبی ایجاد شده است، از اجزای سورئال داستان است و حکایت از انسانهایی دارد که از هویت و اصالت خود جدا شده اند، این انسانهای تسلیب شده با وجود نقص عضو هم به ورزش کشتی می پردازند. آنها حتی اگر از اعضایشان تنها پشت و سینه وسر داشته باشند، باز هم میل به کشتی گرفتن رهایشان نمی کند، حرکات کند وحلزون وار این انسانها که گویی نه در دارالشفا بلکه در محبس، اسیرند، از ایستایی و رخوت جامعه ی استبداد زده ای حکایت می کند که در آن به رهبر مذهبیاش به چشم یک ولی نگریسته می شود و تقدس و تنزهی که مردمان برای یک ولی قائلند، موجب شده که آنان از ماهیت درونی خویش تهی و به موجوداتی مصنوعی و منفعل بدل شوند.
رود راوی همچنین وامدار “بوف کور” صادق هدایت است. ساختار دوگانه ی روایت و هم چنین نقش زنان داستان از جمله مشابهت های فراوان این دو داستان است.
در سطح نخستین روایت، داستان از زبان راوی بی واسطه ای حکایت می شود که زندگی ایدئولوژیک کشورش را به تصویر می کشد و در سطح دیگر از اتفاقاتی سخن می گوید که مربوط به پیشینه ی تاریخی و اسطوره ای سرزمینش است، تلاقی و تداخل این دو سطح با یکدیگراست که از رازهای سیاستمداران کشورِ راوی، پرده بر می دارد و قدرت کنونی آنان را به اتفاقات کهن، باورهای آمیخته به خرافه وحتی متافیزیک مربوط می کند.
نکته ی دیگر، مربوط به زنان داستان است، همه ی شخصیتهای زن “رود راوی”، روسپی و تن فروش اند و همگی – جز یک نفر- ، یا با مفتاح و یاران نزدیکش در ارتباطند و یا حتی مادرآنهایند.
تکرار گایتری در نقش مادر- معشوقه نیز از وقایع نمادین داستان است. بدین گونه که مادرراوی که گایتری نام داشته، زنی از اهالی پنجاب بوده و در دارالمفتاح کنیزی می کرده است، او در حالی که کیا را باردار بوده از جانب مفتاح اعظم به “کامل” هدیه می شود ، او کیا را که پدری نامشخص دارد به دنیا می آورد و پس از مدتی بر اثر ابتلا به زخم کبود می میرد. مشابهت های این دو گایتری حدسی را به ذهن متبادر می کند مبنی بر اینکه مفتاح، پدر کیاست و همین نشان از تکرار و التقاط زمانی ای دارد که بر رمان حکم فرماست.
زمان وقوع داستان برای خواننده روشن نیست. چرا که از سویی سخن از اتومبیلها و پوشش خاص کت و شلوار شخصیتهای داستان در میان است. ولی از سوی دیگر گفت و گوها و نحوه ی زندگی شخصیتها با آنچه در این روزگار می گذرد، متفاوت است.
کیا که از طرف مفتاح ماموریت یافته است تا نوشتههایی که درباره اولیاء مفتاحیه در کتابخانه دار الشفا موجود است را سامان دهد. همواره میان گذشته و حال سرگردان است او در حال مرور تاریخ مفتاحیه و تورق کتابهای دارالکتاب است و شاید همین امر موجب نثر متکلف داستان شده است. چرا که داستانی پیش روی خواننده است که علاوه بر تاریخ گونه بودنش، سرشار است از مباحث فلسفی، فقه اللغت و افسانه.
مفتاح به کیا می گوید که گاهی شر به هیئت کلمات در میان کتابها ظاهر شده و فرمانروایان مفتاحیه را از اریکه سلطنت میاندازد و اکنون مؤمنان مفتاحیه به خاطر ورود شر در قالب کلمات در تاریخ رونیز دار المفتاح قادر به شناسایی اولیاء خود نیستند، از این روست که کیا را موظف می کند که مرور دوبارهای بر این کتب انجام دهد.
کیا ساعات زیادی را در کتابخانه میگذراند. رسالات مورخین متعددی را درباره سابقه رونیز و حاکمان آن مطالعه میکند. کسانی چون ابو احمد الحسن الاهوازی،ابو اخضر، الیاس ابو مقصود، السیوندی، ابن القرد و حسن بن منصور خزاعی در رسالات حدود الذات فی شی، شرح المسالک، حدود الاعمال فی شی،سلطان الحجر، رساله النبوغ و نوادر الوقایع هرکدام به نوعی به اظهار نظر درباره اولیاء مفتاحیه و عقاید آنان میپردازند.
در این میان کیا به قصه ای بر می خورد که کلید قفل بسیاری از رازهای سر به مهر حکومت را در خود جای داده است و آن، داستان “ام الصبیان”، معشوقه ی “ابودجانه ی اول”، است. ابودجانه که همه ی مفتاحیان از نسل اویند، از اسرای جنگ بصره بوده است که اسم اعظم را از شیخ کندری در زندانی که با او همسلول بوده است، میدزدد، او سپس از زندان می گریزد و هفت شبانه روز میرود تا به سرزمین بهشتگونهای میرسد. در آنجا صیحهای بر کوه میکشد، جنیان بر او ظاهر میشوند و شهری را بنا میکنند. با صیحهای دیگر-که به واسطه اسم اعظم به اینقدرت رسیده- مردمانی در شهر پدید میآیند. با سابقه و خاطره و تاریخ. ابودجانه حکمران آن شهر و مردمش میشود. نام این شهر رونیز- از توابع فارس- است.
ابو دجانه عاشق زنی به نام “ام الصبیان” می شود اما ام الصبیان در زمین تکثیر میشود و به همین دلیل ابو دجانه نمیتواند معشوقه اصلیاش را تشخیص دهد. تا اینکه ام الصبیان پس از روسپی گری بسیار در مقابل ابو دجانه به آسمان بالا میرود (همان چیزی که تحت عنوان “سلم السماء” از آن یاد می شود.)
ابو دجانه فرمان می دهد رصدخانه ای عظیم ساخته شود تا او بتواند ام الصبیان را ببیند . ابن اولاء با مصالح بسیار رصدخانهای میسازد. او خود میداند که دیدن ام الصبیان در آسمان ممکن نیست لکن این امر را از ابو دجانه مخفی نگه میدارد.ابودجانه با رؤیت آسمان از رصدخانه گمان میکند ام الصبیان را دیده و با او حرف میزند. ام الصبیان به ابو دجانه میگوید اگر میخواهد که او معشوقهاش باقی بماند باید پیغامش را به مردم زمین برساند و آن پیغام این است :”رنج است که شما را به فلاح خواهد رساند.”
ابن اولاء سازنده رصدخانه از هراس از ابو دجانه، گفتههای او را تأیید میکند:
ام الصبیان را با چشمانی سبز و با آن دهان و لبها دیدم که شرعیات مفتاحیه میگفت و وصیت مینمود که مؤمن به مفتاحیه باشید. مفتاحیون باید بر درد مقدسی که ما بر آن نازل میکنیم اقتدا کنند تا جسم آنان توانا گردد و روح آنان لا مکان بماند و چون سحابی آسمان گردند.
ابو دجانه صیحه میکشد که ما دیگر شاه نیستیم که مفتاح هدایت شما هستیم به ما ایمان بیاورید. تنها رنج است که شما را به فلاح خواهدبرد تا از جنس آتش شوید. بهشت،رؤیایی بیش نیست. این آتش است که شما را به مکان اعلای آسمانها خواهد برد. ابو دجانه به ام الصبیان میگوید آنها به شما ایمان آوردند. خلوص ایمانشان را بپذیر و با روح بزرگ خود در آنها حلول کن.
و از همین جاست که به نقش درد و رنجی که در سراسر رمان موج می زند می توان پی برد، صحبت از درد از همان نوشته های نخستین راوی آغاز می شود که دلیل پرداختن به وجود آن در ابتدا مبهم و گنگ است:
میپرسید چه اتفاقی افتاده که آدمی مثل من که تربیتی مفتاحی دارد، اصول خود را زیر پا گذاشته و بر سر درس معاندان مفتاحیه مینشیند […] به این نتیجه رسیدم که محصل طب نمیتواند عمق اجساد را نبیند، چون باید حداقل علت صوری درد را که علت مرگ هست در نسوج به عینه ببیند. و حال آنکه درد ماهیتی تجریدی دارد که تنها رد عبورش را در اجساد میگذارد. و در واقع آدمی مثل من به دنبال کشف ماهیت درد در کلاف سردرگمی از بو و رنگ و غرابت تن آدمی گم میشود و رد درد در جابه جای نسوج جسد مانده بود و لکن عین درد هیچجا نبود. برای همین چیزها بود که میباید رد درد را در جایی دیگر میزدم تا در مکانی دیگر بهغیر از تن آدمی به ملاقاتش میرفتم. مثلاً در مکانی به عین کلام. درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمیزند. گاهی هم ساکن اشیاء میگردد.
کیا از این رو تحصیل در رشته ی طب را رها می کند، که این نوع آموزش را کافی و اقناع کننده نیافته است، او می خواهد درد و رنج آدمی را به وضوح ببیند و لمس کند. به همین سبب است که به محض بازگشت از لاهور، ناچار است طعم درد را بچشد، او باید مراسم تسعیر را که با تشریفاتی خاص انجام می شود، طی کند. دراین مراسم که روی صحنه و در حضور اعضای والا مقام جامعه ی مفتاحیه، صورت می گیرد، عموی کیا، خطابه ی حضرت مفتاح را با صدای بلند می خواند و دستور العمل اجرای مراسم را برای کیا، بازگو می کند. او به کیا می گوید که بدون احساس شرمساری، همانند روزی که ازمادر متولد شده، برهنه شود:
صدا از سمت غرفهها میآمد که میگفت، کیا شرم نکن، تو هیچ اسراری نداری که پنهان کنی، مؤمنان دارالمفتاح همه محرم تواند. اسرار تن تو اسرار آنهاست […] همهی مؤمنان حاضر محرم اسرار دارالمفتاح هستند […] مؤمنین به عین دیوارهای خلوت تواند.
صاحب صدا سپس به کیا دستور میدهد که خودش را در اختیار صحابه ی تسعیر بگذارد. آنها به او میگویند که روی تخت بر شکمش دراز بکشد ” به عین آنکه خود را برای همخوابگی آماده میکنی” و این گونه تسعیر با فرود آمدن تازیانه، آغاز میشود و یکی از غریب ترین صحنه های رمان رقم می خورد، کیا در زیر ضربه های شلاق که با بی رحمی بر تن او فرود می آیند، گایتری را صدا می زند. او تختی که بر آن بسته شده را در آغوش می کشد و تصور هم آغوشی خود با گایتری را از کلمه به عینیت بدل می کند، او زمزمه می کند :” گایتری، از من بار بگیر”.
اجرای این مراسم، بعد جدیدی از درد را می گشاید، نظام سیاسی و سیستم قدرت، درد را به عنوان هویتی مستقل به کار می گیرند تا به واسطه ی آن خواسته های خود را به انسانهای تحت نفوذشان تحمیل کنند، این همان پیغامی ست که “ام الصبیان”، ” فاحشه ی مقدس” از آسمان برای قوم ابودجانه فرستاده است، هم چنان که کیا با مطالعه ی یکی از رساله های دارالکتاب می خواند:
گویا بر مفتاح اول آشکار میکند که کافی است درد را جزو اصحاب مؤمن خود درآورد تا به فرمان او باشد. در آن صورت دارالمفتاح فرومانروای زمین خواهد شد. سربازان تو باید هیئتی از صورتهای گوناگون درد و زخم و جنون باشند و از برای استقرار آن و جسم رعایای نافرمان باید اسباب لازم برای حلول آنها در جسم رعایا فراهم آید
این نحوه ی تفکر حتی پس از مجازات کیا هم به گونه ای به او تلقین می شود، چرا که به اوالقا می کنند همه ی آنها خادمان و جاسوسان حضرت مفتاح اند و در هیچ امری مخیر نیستند و حتی می گویند:
حضرت مفتاح فرمودهاند تا روزی که حتی یکی از گناهان کیا هم باقی مانده باشند زخمها حق ندارند مواضعشان را ترک کنند.
رود راوی هم چنان اشاره ای دارد، بر اختلافات ظاهری فرقه های مذهبی که گویی همه ی این نزاع ها و بحث و جدلها بازیچه ای ست برای بقا و تسلط هرچه بیشتر حکمرانان سلطه جو. در جایی کیا، دست نوشته ی الیاس ابومقصود از مصر را می خواند، دراین دست نوشته که منبع اصلی اطلاعات کیا دربارهی گذشته ی مفتاحیه است، چنین آورده شده است:
بدان ای پسر منشأ حیات بر ارض بر اصل تنازع استوار است […] در بینابین جمعین آدمیان هر آدمی باشد از برای دیگری. هیچ کس فی نفسه در امن نیست. الا ما که ایمان به اصول اباحیه از مشایخ به ما رسید. که میبایستی متنفر به اهالی ارض از هر نوع از جمله انس و جن و پرنده وکلهم اشیاء فی الارض بود. زیرا که از برای تنازع حتی بدون ادله باید متنفر بود. از هیمنه ی این تنفر هیچ مجالی از برای تقرب ودر دام شدن نباشد .