خانه » بایگانی/آرشیو برچسب ها : داغ (برگ 2)

بایگانی/آرشیو برچسب ها : داغ

پیامد نبرد دریای سرخ؛ بودن یا نبودن؟ مسئله این است / علیرضا نوری زاده

اگر رژیم در نبردهای بیرون غزه موفق شود، ملت ما با چالش خطرناکی روبرو خواهد شد
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۲ برابر با ۲۵ ژانویه ۲۰۲۴ ۹:۱۵

کشتی نظامی نیروی دریایی اسرائیل در دریای سرخ – ۲۶ دسامبر ۲۰۲۳ – ALBERTO PIZZOLI/AFP

کاخ سفید می‌گوید با وجود حملات هوایی به مواضع حوثی‌های تحت حمایت رژیم حاکم بر ایران، آمریکا به دنبال درگیری با این کشور نیست. جان کربی، سخنگوی شورای امنیت ملی کاخ سفید، در مصاحبه با تلویزیون ام‌اس‌ان‌بی‌سی تایید کرد: «ما به دنبال درگیری با ایران نیستیم.» و افزود: «ما به دنبال تشدید تنش نیستیم و دلیلی هم وجود ندارد. فراتر از تنش‌ها است.»

آیا واقعا دلیلی وجود ندارد و آمریکای «جهانخوار» به جایی رسیده که جمهوری ولایت فقیه هرگاه خواسته، ضربه‌ای نثارش کرده است؟

او در این مصاحبه گفت که در پی حملات به مواضع حوثی‌ها، «دولت آمریکا همچنان در حال ارزیابی حملات واقعی به اهداف است». کربی اضافه کرد: «کار [ارزیابی] ادامه دارد. من فکر می‌کنم در چند ساعت آینده در مورد آسیب‌هایی که ایجاد شده است، اطلاعات بیشتری خواهیم داشت.»

نیروی هوایی آمریکا اعلام کرده بود که آمریکا و متحدانش بیش از ۶۰ نقطه را در ۱۶ سایت مورداستفاده حوثی‌ها در یمن هدف قرار دادند.

با توجه به تحولات و بمباران‌هایی که بر برخی سایت‌های حوثی‌ها تاثیر گذاشت، اگر ایران و متحدانش مانند حماس به دنبال افزایش هزینه‌های جنگ غزه بر اسرائیل و متحدانش در غرب بودند، پس به نظر می‌رسد حملات اخیر انگلستان و آمریکا موفقیت حوثی‌ها را ثابت می‌کند. اکنون جنگ غزه دیگر فقط یک درگیری نظامی محدود به اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها نیست. نه‌تنها منافع غرب در کشورهایی مانند عراق و سوریه به چالش کشیده شده، بلکه پس از مدت‌ها کشوری مانند انگلستان هم وارد عمل شده و حملات نظامی در خاورمیانه انجام داده است.

این در حالی است که جلوگیری از گسترش درگیری در غزه یکی از مهم‌ترین اولویت‌های سیاست خارجی کشورهای اروپایی و آمریکایی بود. اما آیا گسترش مناقشه لزوما به نفع ایران است؟ پاسخ به این سوال مستقیم با مختصات سیاست قدرت در خاورمیانه مرتبط است.

بالا بردن رایت پیروزی

به نظر می‌رسد رژیم و متحدانش اکنون امیدوارند که نبود امنیت در دریای سرخ و ادامه تنش‌ها وضعیتی ایجاد کند که غرب مجبور شود حملات اسرائیل به غزه را متوقف کند تا حماس بتواند به صحنه سیاسی بازگردد. در واقع این یکی از مهم‌ترین برگه‌های رژیم حاکم بر خانه پدری و متحدانش در «محور مقاومت» محسوب می‌شود.

دریای سرخ برای اروپا و آمریکا اهمیت اقتصادی و سیاسی فوق‌العاده‌ای دارد و در معادله هزینه و فایده برای این کشورها، ضررهای جدی ناشی از ناامنی در این منطقه می‌تواند از منافع حمایت همه‌جانبه از اسرائیل بیشتر باشد.

برای رسیدن به چنین شرایطی، حوثی‌ها باید بتوانند در برابر قدرت نظامی کشورهایی مانند آمریکا و انگلستان مقاومت کنند. این مقاومت تنها به حفظ توان نظامی آن‌ها محدود نمی شود، بلکه آن‌ها باید به پیروزی‌های نظامی نیز دست یابند؛ پیروزی‌هایی که البته هیچ ربطی به دستاوردهای نظامی طرف مقابل ندارد. اما حقیقت این است که آن‌ها به منظور شکست کامل ارتش‌های مسلح آمریکا و انگلستان به ضربه زدن به غرب نیازی ندارند و تنها کاری که آن‌ها و حامیانشان در تهران باید انجام دهند، این است که شرکت‌های کشتی‌رانی بزرگ را متقاعد کنند مسیر دریای سرخ ناامن است.

اکنون سوال بزرگ این است که حوثی‌ها تا چه حد می‌توانند به حملاتشان در دریای سرخ ادامه دهند؟

در آغاز جنگ داخلی یمن، به نظر می‌رسید که گروهک حوثی شبه‌نظامیانی ساده با خنجر و لنگ و مخدر قات و دلارهای جمهوری اسلامی در حال نبردی زشت به نفع رژیم ایران و علیه مصالح عربستان سعودی و ملت خودشان‌اند و بدون یک نیروی فوق عادی برای تاثیرگذاری بر تحولات سیاسی بین‌المللی کاری از پیش نمی‌برند. زمانی هم که عربستان سعودی تصمیم گرفت با تشکیل یک اتحاد نظامی با حوثی‌ها مقابله کند، این باور تقویت شد که حوثی‌ها به پایان خط رسیده‌اند؛ اما حوثی‌ها با کمک رژیم ولایت فقیه نه‌تنها در مقاومت در برابر اتحاد جدید تجدید حیات کردند، بلکه در طول این سال‌ها آرام‌آرام به یک نیروی نظامی مجهزتر و جدی‌تر تبدیل شدند؛ تا جایی که کم‌کم برای پرتاب موشک هم به کمک کارشناسان نیازی نداشتند و امروز آن لنگ‌بسته‌های قات‌خور با لپ‌های بادکرده به دردسر دریانوردان جهان تبدیل شده‌اند.

زمانی که جنگ غزه آغاز شد، رژیم تهران در میان تحلیل‌ها درباره ابزار و توانایی‌هایش برای دامن زدن به ناامنی و عقب‌نشینی اسرائیل، حوثی‌ها را گزینه مهمی می‌دانست. شبه‌نظامیان حوثی بر خلاف دیگر شبه‌نظامیان شیعه که ایران به‌عنوان «محور مقاومت» معرفی می‌کند، بر بخش قابل‌توجهی از سرزمینی که به آن تعلق دارد، حکومت می‌کنند. علاوه بر این، حوثی‌ها از مزیت جغرافیایی ویژه‌ای برخوردارند و بخش‌های بسیار مهمی از سواحل دریای سرخ را کنترل می‌کنند.

هم رقبای منطقه‌ای ایران مانند عربستان سعودی و اسرائیل و هم مخالفان جهانی مانند کشورهای اروپای غربی و آمریکا در زمینه توسعه تسلیحات و افزایش قدرت حوثی‌ها همواره انگشت اتهام را به سمت رژیم ایران نشانه رفته و گفته‌اند که این سربازان سپاه پاسداران‌اند که تدارکات لازم را برای پیشرفت تسلیحاتی حوثی‌ها آماده کرده‌اند.

این پیشینه حوثی‌ها را به صورت برگ برنده‌ای در دست رژیم آخوندی جلوه می‌داد که در لحظه موعود می‌توانند با ناامن کردن دریای سرخ تاثیر عمده‌ای بر معادلات بین‌المللی داشته باشند.

حملات حوثی‌ها به کشتی‌های باری نیز نگرانی گسترده‌ای را در میان نهادهای تجاری جهانی ایجاد کرده است. برخی پیش‌بینی کردند که در صورت ادامه ناامنی در دریای سرخ، قدرت‌های بزرگ چاره‌ای جز پایان دادن به جنگ در غزه نخواهند داشت. به همین دلیل آمریکا و متحدانش سعی کرده‌اند با واکنش نظامی از چنین وضعیتی جلوگیری کنند. آن‌ها برای رسیدن به این هدف در دریای سرخ گامی پرخطر برداشتند.

در حال حاضر، اگر حملات حوثی‌ها متوقف شود، بقیه گروه‌های وابسته به ایران در کشورهایی مانند عراق و سوریه هم قادر به اجرای عملیات نظامی بزرگ نخواهند بود و سربازان سپاه پاسداران از وارد شدن به درگیری مستقیم با غرب اجتناب می‌کنند. بنابراین آنچه باقی خواهد ماند یک پیروزی همه‌جانبه برای غرب و متحدانش است. اما اگر حوثی‌ها بتوانند حملاتشان را به صورت هدفمند ادامه دهند و وضعیت امنیتی کشتی‌رانی در دریای سرخ در سطح اقتصاد جهانی مشخصا بحرانی تشخیص داده شود، صحنه به نفع رژیم ولایت فقیه تغییری قابل‌توجه خواهد کرد.

در حال حاضر هدف از حملات آمریکا و انگلستان جلوگیری از ادامه حملات حوثی‌ها است اما این گروه می‌گوید به حملاتش ادامه می‌دهد و بیش از آن، به آمریکا نیز «پاسخ سختی» خواهد داد.

در هر صورت به نظر می‌رسد ایران از طریق حوثی‌ها پیامش را به غرب رسانده است. اگر ایالات متحده و بریتانیا در رویارویی با رژیم ایران راه مسامحه و «انشاالله گربه است» را در پیش گیرند، رژیم جمهوری اسلامی بدون شک نبرد غزه و یمن را به نفع خود و به صحنه بردن کمدی «مجتبی، رهبر ثالث» مصادره خواهد کرد و حتی به دیوار خوردن توپ انتخابات بی‌رنگ اسفندماه آینده نیز تاثیری در نتیجه نهایی بازی نخواهد داشت.

مردم سرزمینمان هرگونه سستی آمریکا را نشانه حمایت آمریکا و بریتانیا و… از جمهوری اسلامی تلقی خواهند کرد و لعنتشان بر «شیطان بزرگ» غلیظ‌‌تر خواهد شد. در حالی که آمریکا بدون ضربه زدن به ملت ایران و با نشان دادن قاطعیتش در پاسخ دادن به اعمال نوکران منطقه‌ای رژیم، می‌تواند پیروزی حماس و حوثی‌ها و حزب‌الله و عصائب اهل حق و ارباب عمامه‌سیاهشان را به چنان شکستی تبدیل کند که پیش‌زمینه احیای جنبش «زن زندگی آزادی» شود و ملت ایران بتواند بر دفتر جمهوری ولایت فقیه نقطه پایان بگذارد.

شباهت‌های شگفتی‌آور بین سید حسین و سیدعلی آقا / علیرضا نوری زاده

رژیم فتنه‌گر تنها در پرتو آشوب و فتنه‌انگیزی در منطقه زنده مانده است، تنها راه نجات خانه پدری بر اراده ملی و مقاومت مدنی استوار است
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
جمعه ۲۹ دی ۱۴۰۲ برابر با ۱۹ ژانویه ۲۰۲۴ ۸:۰۰

علی خامنه‌ای در حال اقامه نماز بر سر تابوت سید رضی موسوی-Office of the Iranian Supreme Leader/WANA \ via REUTERS

نگاهش می‌کنم، و هنوز تصویرش بر پله‌های مدرسه رفاه و پیپ و سرما و مسخره کردن فضل‌الله محلاتی و عبدالرحیم ربانی شیرازی پیش چشم من است. آن روز مثل جدّش غریب‌الغربا و مشهدی به پایتخت آمده بود مثل آقای هالو با دفتری که هراز‌گاه شعری از عماد خراسانی‌، م امید‌، شازده قهرمان یا تقریظ‌های مرحوم امیر شهیدی ازلابه‌لای صفحاتش می‌خواند‌. در آن روز خواب هم نمی‌دید روزی مالک‌الرقاب ایران شود و سلطان فقیهش خوانند.

شیخ علی اکبر هاشمی، رفیق قدیمی، برایش مقرری گذاشته بود که مهدوی کنی، رئیس کمیته‌ها، از صندوق ویژه پنجشنبه‌ها پرداخت می‌کرد.

امروز دیگر غریب‌الغربا نیست. به برکت پترودلارها‌ وجدان می‌خرد، غزه به آتش می‌کشد، دختران و پسران میهن را دار می‌زند‌، کور می‌کند و در گوش نوه‌اش می‌خواند که بابایی بعد از مجتبی، پدرت، تو بر عرش ملک پاسبان تکیه می‌زنی.

سیدعلی خامنه‌ای از یک‌سو خوشحال است که امروز به ظاهر قدرتی فراتر از کلب آستان علی مرشد کامل یعنی سید حسین صفوی دارد و در دربارش چنان‌که در دربار سلطان صفوی و خاقان مغفور قاجاری، روز و شب به معلق‌زنی مشغول‌اند و مدح و ثنایش می‌کنند و «مشارق‌الارض و مغارب‌ها» به اشاره انگشتش کن فیکون می‌شود.

اما حقیقت جز این است. در واقع در طول تاریخ شاید فقط شاه سلطان حسین را بتوان با سلطان علی ولی‌فقیه مقایسه کرد. در روزگار آن سلطان مشتی دجال شیاد، بعضی با عمامه و جمعی با کلاه‌خود و عده‌ای نیز با کلاه دوازده پر قزلباش، جان و مال و ناموس مردم را در تصرف داشتند و با رساندن سلطان صفوی به عرش اعلی و همنشین کردن او با اولیا و انبیا چنان کردند که دو سه هزار ازبک و پشتون با ملا زعفران ـ چیزی شبیه به ملاهبت‌الله و ملا برادر و ملا فعله ـ به سرکردگی آن غلجائی مجنون ـ چیزی شبیه به بن لادن ـ نصف جهان پایتخت مرشد کامل را به آن صورت مفتضح تسخیر کردند و از کشته پشته ساختند.

خامنه‌ای خیال می‌کند سوارکار است و به اشاره ابرویش زنده‌خواران دربار معدلت‌گستر می‌توانند با یاوری رفیق ولادیمیر پوتین‌، جو بایدن خواب و ریشی سوناک هندی ناب‌، و امانوئل مکرون بی‌تاب و بی‌بی ناتانیاهو گمشده در غرقاب غزه را لقمه چپ کند‌. اتاق فکر، خیال آقا را راحت کرده بود که با بودن مشاوران وفادار فدایی و نظارت آقا مجتبی بر همه چیز، سید از حرکت سوسک‌ها و عنکبوت‌ها در بیت مبارک نیز باخبر است. روز‌های بارعام و دست‌بوسی حضرتش چنان حرف می‌زند که حتی نوکرانش به حیرت می‌افتند (من مهدی غایب مبارک قدمم‌)‌، هیچ توطئه‌ای علیه ما کارگر نمی‌افتد و ما می‌توانیم پشت استکبار را به خاک بمالیم.

سردارذوالقدر روزی در جمعی از یارانش گفته بود به یک اشاره انگشت خامنه‌ای نزد جد مطهرش اعزام خواهد شد. مجتبی خیلی بهتر از پدرش بالا و پایین اوضاع را می‌داند. به همین دلیل نیز سرتاپا تسلیم مجموعه‌ای است که نه فقط بر دولت و مجلس و اقتصاد و سیاست مسلط شده‌اند، بلکه ولی‌فقیه نیز در چنگشان قدرت تکان خوردن ندارد.

گاهی ـ طی دو سه سال اخیر ـ برای نشان دادن قدرتشان به خامنه‌ای کارهایی کردند که سید حواسش جمع شود. مثلا یکی دو بار میکروفون‌های مخفی را که خودشان در اتاق خواب و دفتر مخصوص سید کار گذاشته بودند کشف کردند‌. در واقع طوری به تشریح امور پرداختند که او بفهمد خلاصه اگر ما نباشیم کار شما ساخته است. خامنه‌ای در طول دوران ریاست‌جمهوری خاتمی روز‌به‌روز بیشتر به اطلاعاتی‌ها وابسته شد. (به مجلد اخیر خاطرات هاشمی رفسجانی مراجعه کنید)

تیمی که در بیت و دفتر و بیرون عملیاتی شد از هر نظر کامل بود؛ یعنی آدم عملیاتی دارند مثل سردار شیرازی‌، فلاح‌، قاآنی‌، سلامی،‌ فیروزآبادی‌، اصغر حجازی‌ و آدم رسانه‌ای دارند مثل حسین (بازجو‌) شریعتمداری، حسین صفار هرندی، سردار بی‌کلاه جبلی‌ و حاج عزت، وزیر میراث فرهنگی.

آدم باسابقه قتل و توطئه جمع کردند با عبا و عمامه و شب‌کلاه و بره مانند قربانعلی درّی‌، محمدی گلپایگانی‌، محسنی اژه‌ای و پورمحمدی، استراتژیست هم داشتند از تیره احمد وحیدی –وزیر کشور- علی اکبر ولایتی شکسته پیکر و حسن عباسی وهم‌زده و حسین الله‌ کرم و الیاس نادران و مهدی چمران با نام برادر به قدرت رسیده‌، دیپلمات و سیاستمدار هم دارند ازنوع محمدحسن اختری ـ سفیر قبلی در سوریه و سرنگهبان سازمان تبلیغات‌، علی باقری و حسن کاظمی قمی و ایرج مسجدی‌! که مغز و قلب «آقا» را در اختیار دارند. اینها به اضافه یک جمع ۳۰ نفره از بچه‌های مرکز استراتژیک سپاه و دانشکده امام باقر و اطلاعات سپاه و ستاد کل، از‌جمله سرلشکر دکتر موسوی، که با استفاده از وحشت و نگرانی که بر «آقا» مستولی شده بود بنا را بر این گذاشتند که کار خلافت را پیش از آنکه جناب عزرائیل به چهارراه آذربایجان سر بزند فیصله کنند و دیگر نگران آن نباشند که آدمی بساط عیش و عشرتشان را به هم بزند.

برای این کار همان‌طور که هاشمی رفسنجانی و خامنه‌ای و ری‌شهری از یکی دو سال پیش از درگذشت خمینی ـ قاپ احمد را دزدیدند و او را با خود همراه کردند،‌ این‌ها نیز از میان فرزندان خامنه‌ای، مجتبی را که خیلی احساس آقازادگی می‌کرد انتخاب کردند. میثم انتخاب اول آن‌ها بود،‌ ولی این آقازاده بعد از اینکه سر درس آقا رضی شیرازی حاضر شد، حال و روزی دیگر پیدا کرد و خیلی عابد و گوشه‌گیر و اهل درس و فحص شد. آن‌ها نیاز داشتند سه چهار تنی را که «آقا» دربست قبولشان داشت و کاملا مورد اعتماد او بودند نیز جذب کنند. اولین فرد حداد عادل بود. جذب او کاری نداشت، در واقع آدمی که عاشق مقام است و برای نشستن روی صندلی ریاست حاضر است روحش را به شیطان بفروشد،‌ طعمه سهلی است. نفر بعدی، سرلشکر باقری بود که به‌جای حسن فیروزآبادی بر تخت سپهسالاری تکیه زد. حالا می‌توانید حدس بزنید که این جمع چه قدرتی دارد و «سید علی آقا» تا چه حد در چنگ این‌ها است. در واقع دستورهایی که «آقا» صادر می‌فرمایند خواست‌های این جمع است که عملا کنترل همه امور را در دست دارند.

ارعاب و شکنجه و تهدید چنان است که به‌زودی همه صداها خاموش خواهد شد. ارتش را که کاملا خنثی کرده‌اند، در مورد سپاه نیز برنامه کنار گذاشتن بعضی از سرداران کمتر مطیع‌،‌ به مرحله اجرایی شدن نزدیک می‌شود. البته کنار زدن این جمع می‌تواند طی سانحه‌ای نظیر آنچه باعث قتل احمد موسوی و دوستانش شد اتفاق بیفتد. کله‌پا کردن هاشمی رفسنجانی عملی شد. باقری با روس‌ها قرارداد خرید پنج میلیاردی بسته که قابل تمدید برای سه نوبت دیگر نیز است،‌ یعنی ۲۰ میلیارد دلار سلاح طی سال‌های آینده. این‌ها بر این باورند که آمریکا حمله خواهد کرد،‌ اما حمله به نفعشان تمام می‌شود،‌ چون روس‌ها در برابر آمریکا می‌ایستند، اینها نیز ضربات سنگینی به آمریکا در عراق و خلیج فارس و نیز به متحدان آمریکا وارد می‌کنند و بعد هم در نیشابور آزمایش اتمی زیر‌زمینی خود را انجام می‌دهند،‌ آن‌وقت جهان ناچار به قبول ایران اتمی خواهد شد.

ذوالقدر چندی پیش می‌گفت به‌زودی باید برای متصرفات‌ خود فرماندار تعیین کنیم. بیش از سه میلیارد دلار طی دو سال اخیر برای تقویت حزب‌الله لبنان،‌ حماس،‌ جهاد اسلامی،‌ جیش‌المهدی،‌ سپاه بدر و حوثی‌ها خرج شده است. مسئله‌ای که می‌تواند رویاهای این‌ها را به کابوس تبدیل کند، حمله نظامی نیست، هر نوع حمله نظامی حماقت است و این‌ها آرزویش را دارند، تنها راه نجات خانه پدری بر اراده ملی و مقاومت مدنی استوار است‌.

وضعیت فوق‌العاده در کشور

ایران سخت‌ترین روزهای خود را می‌گذراند. شگفتی آنکه رژیم بعد از ۴۴ سال پلیس اخلاق و رفتار به جنگ ملت می‌فرستد تا برای کنترل حجاب و لباس و ظاهر و رفتار افراد وارد عمل شوند. در رابطه با انقلاب نرم و انتقاد از دولت و مخالف‌خوانی نیز تیم سرکوبگران سید‌علی آتش به اختیار شده‌اند‌. در واقع صلاحیت و اختیار بگیر و ببند و بکش به آن‌ها داده شده است که در خیزش سراسری به‌خوبی با قتل و قبض و بند و کورکردن مخالفان مراتب ذوب‌شدگی خود را به منصه ظهور رساندند. حمله وحشیانه به مراکز دانشجویی، دستگیری و شکنجه فعالان سیاسی و دانشجویی و کارگری‌ در کنار حبس و قتل، از احیای مزرعه حیوانات جورج اورول با فرمانروای معمم و جانیان مسلح و کشور خبر می‌دهد و ما در چه کاری هستیم؟ در کار ضربه زدن و ناسزاگویی به یکدیگر، نبش قبر تاریخ. توی سر و کله هم زدن به خاطر ۲۸ مردادی که خیلی از ما یا اصلا در آن زمان به دنیا نیامده بودیم یا در سنی نبودیم که نقشی در آن بازی کنیم، کار اصلی ما شده است.

نگاه کنید چه بر سر یوگسلاوی آمد. در آنجا نیز فاشیستی به نام میلوسوویچ با جمعی مثل خودش، سرزمینی آباد و آزاد را به تکه‌پاره‌هایی ناهمگون بدل کردند. البته آلمان و یکی دو قدرت اروپایی نیز به این پاره پاره شدن یاری رساندند. برای پاره پاره شدن ایران خیلی از قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی آماده‌اند در پرتو حماقت‌های اهل ولایت فقیه معرکه‌گردانی کنند. برای خانه پدری نگرانم، برای اولین‌بار وحشت کرده‌ام، مبادا ما آخرین نسلی باشیم که با خاطره ایرانی یکپارچه و سربلند و مردمانی همبسته خاموش می‌شود.

یک‌بار دیگر می‌گویم رژیم فتنه‌گر تنها در پرتو آشوب و فتنه‌انگیزی در منطقه زنده مانده است. اربیل آرام را به بهانه زدن مقر موساد می‌کوبد. (حسن حسن‌زاده، فرمانده سپاه تهران بزرگ، گفته که این حملات بر اساس دستورات علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، صورت گرفته است) دو روز بعد موشک‌های سپاه پاکستان را هدف قرارمی‌دهد. کشوری که در همه احوالات راه دشمنی با ایران در پیش نگرفته است‌.

آمریکا حوثی‌ها، نوکران لنگ به کمر سیدعلی آقا را برای چهارمین بار می‌کوبد. فتنه‌گر بزرگ در منطقه خود می‌داند چه اشتباهی کرده است و می‌کند‌.

ما به‌جای آنکه نمادهای ملی مبارزه و در راس آن‌ها شاهزاده رضا پهلوی را حمایت کنیم، ترجیح می‌دهیم در فرنگستان غر بزنیم و مصاحبه پرویز ثابتی را مصاحبه‌ای برای تطهیر رژیم گذشته قلمداد کنیم‌. روزگار غریبی‌ست نازنین، سید علی در حال جانشین‌سازی است و این درحالی است که ما ولیعهد مشروع خودمان را داریم. سیدعلی وحشت‌زده از اسرائیل و آمریکا است‌. باورکنید فروکشیدنش از عرش و فرش قدرت‌ سخت نیست‌. اراده ملی و توان براندازی‌ می‌طلبد. این هر دو را داریم با شهزاده‌ای که سرتا پا در اندیشه رهایی خانه پدری است.

علت نیاز غرب به رژیمی فتنه‌گر چیست / علیرضا نوری زاده

رژیم ولایت فقیه با همه نحوستش، همچنان در واشنگتن و پاریس و لندن مدافعانی دارد
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۲ برابر با ۱۱ ژانویه ۲۰۲۴ ۸:۳۰

دیدار علی خامنه‌ای با مردم قم – ۹ دی ۱۴۰۲ – khamenei.ir

بسیار بار در بحث‌هایی که بین خودمان در می‌گیرد، برای آنکه بفهمم بین ما (جمعی که از سرسخت‌ترین مخالفان رژیم تا اصلاح‌طلبان و طرفداران تعدیل و تزیین نظام را در بر می‌گیرد) آیا هستند کسانی که بین دستاوردهای جمهوری ولایت فقیه نکته مثبتی یافته باشند؟ من فقط به ترتیب زمانی و بدون اولویت بخشیدن به هر یک از عملکردهای نظام، آنچه را طی بیش از چهار دهه بر ملت ما گذشته است، می‌آورم و قضاوت در باب مثبت و منفی بودن آن را بر عهده شما خوانندگان عزیز می‌گذارم.

ــ یک خروار وعده‌های خمینی در پاریس از آزادی احزاب و مطبوعات و اندیشه گرفته تا برقراری عدالت و رفع ظلم و مساوات بین زن و مرد و مردم ایران فارغ از نژاد و مذهب و زبان و تفکر سیاسی

ــ دعوت نظامیان و دولتمردان و پایوران رژیم سلطنتی به پیوستن به انقلاب و برخورداری از عفو و شفقت ملت انقلابی و نمایش این عفو بر بام مدرسه علوی سه روز پس از به قدرت رسیدن با اعدام چهار ژنرال بلندپایه و ادامه نمایش عفو امامانه با اعدام بیش از دو هزار نظامی و غیرنظامی از بلندپایگان رژیم پیشین از جمله آن‌ها که با جان و دل در خدمت انقلاب درآمدند

ــ مصادره مطبوعات، منع فعالیت احزاب و گروه‌های سیاسی، نقض وعده به قم رفتن و از دور بر کار حکومت نظارت کردن بعد از شش ماه و مداخله در ریزودرشت کارها

ــ اشغال سفارت آمریکا و گروگان‌گیری

ــ آغاز کشتار مخالفان هم‌زمان با شروع جنگ ایران و عراق (کشتارهای گروهی سال‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۷)، جنگ میهنی برای دو سال تا آزادی خرمشهر و سپس جنگ خمینی و صدام با نیم میلیون کشتار و زخمی و شیمیایی و مفقود و ویرانی هزار شهر و شهرک و روستا و آوارگی سه میلیون ایرانی

ــ حجاب اجباری یک سال بعد از انقلاب و طنین‌انداز شدن شعار یا روسری یا توسری

ــ انقلاب فرهنگی و تصفیه دانشگاه‌ها و مراکز علمی از بهترین استادان و دانشجویان

ــ حضور رژیم در صحنه تروریسم بین‌المللی و پدرخواندگی خمینی و خامنه‌ای برای همه تروریست‌های جهان

ــ گریز میلیون‌ها ایرانی که اکثر آن‌ها از زبدگان و نخبگان بودند، در موج اول و دوم و سوم گریز از وطن

ــ کاهش ارزش پول ملی با میانگین ۲۰ درصد در سال و سرانجام توقف (با حمایت دولت) در مرز ۵۰ هزار تومان برای یک دلار

ــ حضور هشت باند مافیایی در راس قدرت در گستره سیاست، اقتصاد، هنر، روابط اجتماعی و…

ــ کشتار چهره‌های برجسته اپوزیسیون در خارج و قتل‌های زنجیره‌ای برجسته‌ترین چهره‌های سیاسی، ملی و فرهنگی و مطبوعاتی و ادبی و علمی به دست ارگان‌های اطلاعاتی رژیم و باندهای اوباش و ذوب‌شدگان در ولایت فقیه

ــ نابودی دادگستری و جانشین کردن محاکم شرع زیر نظر فاسدترین آخوندها در مکان دادگستری نوین با قضات پاکدامن و آزاده

ــ تحمیل انزوای سیاسی و اقتصادی بر ایران و حاکمیت «شعار» و شکست «شعور»

ــ برقرار شدن سلطه نفاق و دروغ و تزویر و فریب بر فرهنگ بخشی از جامعه

ــ تلاش برای تهی کردن جامعه از مفاهیم فرهنگ سنتی و جایگزین کردن آن با ضد فرهنگ تظاهر و تقیه و فریب

ــ سلطه مادیات بر عقل و دل و اندیشه افراد جامعه

ــ دو و سه شخصیتی شدن نسل انقلاب و نسل دوم و سوم (زاده‌شدگان دهه‌های ۶۰ و ۷۰ و۸۰ و ۹۰ شمسی)

ــ نابودی نخبگان جامعه (مرگ یا گریز)، از بین رفتن خاندان‌ اشراف سنتی و برقرار شدن نمایندگان طوافان و دستفروشان و شاگردبقال‌ها و بچه‌آخوندها و شاگردسوهان‌فروش‌ها و چاقوکش‌های پایین‌شهری در مهم‌ترین مراکز قدرت سیاسی، نظامی، امنیتی و اقتصادی

ــ اثبات اصلاح‌ناپذیر بودن نظام از فردای دوم خرداد و انتخاب خاتمی و رهبری کلیه توطئه‌ها علیه جنبش اصلاحات از سوی شخص خامنه‌ای و باند فاسد جنایتکار همدست و مطیع او

ــ بی‌معنا شدن نظام انتخابات پس از بزرگ‌ترین تقلب و تزویر در تاریخ انتخابات ایران از بدو برپایی نظام مشروطه در خرداد ۱۳۸۸

ــ رویارویی با ملت در وحشیانه‌‌ترین شکل، کشتار خیابانی، شکنجه‌های قرون‌وسطایی و تجاوز به زندانیان سیاسی و فرهنگی، صدور احکام جائرانه در حق شماری از برجسته‌ترین روزنامه‌نگاران، نویسندگان، روشنفکران، هنرمندان، استادان و دانشجویان (زن و مرد) در ایران

ــ دگردیسی ولی فقیه از مرشد منتخب خبرگان منتخب مردم به نایب برحق امام زمان، مکشوف از سوی ۸۶ آخوند فاسد و مرتجع و تبدیل شدن بیت رهبری به آستان ملک پاسبان خدایگان و معصوم پانزدهم و اخیرا نعره موسایی مقام معظم و گپ‌وگفتش با رب‌ العالمین

ــ محو بنیان مذهب تشییع و ایجاد مذهبی تازه که تنها الفبای سنتی شیعه را که مذهب اکثریت مردم ایران بود استفاده می‌کند و مذهبی تازه را بر خرافاتی بنیان می‌گذارد که یک سرش به مسجد جمکران و سر دیگرش تا ۱۳ هزار امامزاده تازه امتداد دارد

این‌ها دستاوردهای نکبتی‌اند که در سال ۱۳۵۷ به جای آن رویای دلنشین پیچیده در حریر عدالت و آزادی و مردمسالاری، نصیب ما شدند.

می‌گویند همه این سیئات را گفتی، چرا از استقلال نمی‌گویی که در پرتو عناد خمینی با جهان حاصل شد. بله حالا ایران واقعا مستقل است؛ خامنه‌ای بدون واهمه از آمریکا و انگلستان آدم می‌کشد، سرمایه ملت ایران را خرج تروریست‌ها می‌کند، از عفو بین‌الملل و دیده‌بان حقوق بشر و حتی سازمان ملل وحشتی ندارد و از برکت استقلال به دست آمده، ناوگان آمریکا و انگلستان و فرانسه و اسرائیل و… در خلیج فارس مانور می‌دهند؛ همان خلیج فارسی که تا پیش از انقلاب زیر سلطه مطلق ایران قرار داشت.

آقایان مدعی بودند و هستند که قبل از انقلاب سرسپرده و وابسته به آمریکا و انگلستان بودیم و از تصدق سر ولی فقیه اول و دوم، حالا به استقلال کامل رسیده‌ایم. بله، این درست است که کارشناسان و مربیان نظامی آمریکایی و اروپایی از ایران رفته‌اند اما به جای آن‌ها، مشتی از چین و کره شمالی و پاکستانی و اوکراین و روسیه سفید و روسیه همه شئون نظامی و امنیتی و اقتصادی ما را زیر نظر دارند.

از برکات دیگر این استقلال اینکه سهم حداقل ۳۰ درصدی ما از دریای مازندران به ۱۱ درصد رسید، دلار هفت تومانی‌مان حالا معادل ۵۰ هزار تومان است و سنگک ۱۰ ریالی ۱۰ هزار ریالی شده است. چون وابسته بودیم، برای ورود به ۱۲۸ کشور جهان ویزا نمی‌خواستیم، حالا که مستقل شده‌ایم، تنها چهار کشور راهمان می‌دهند.

ملتی که در برابر حملات سهمگین اسکندر و چنگیز و تیمور و… سرفراز بیرون می‌آید و شکست نظامی را به پیروزی فرهنگی تبدیل می‌کند، این بار نیز در مبارزه‌ای جانانه، به بازشناسی خود می‌پردازد. تاریخش را می‌خواند، فرهنگ و ادب و هنرش را قدر می‌نهد، فرزندانش را به آموزش موسیقی تشویق می‌کند، حمیت و غیرتش را در برابر دشمن خارجی و داخلی آشکار می‌کند و در هر گستره‌ای که مجالی پیدا کند (ورزش، سینما، ادبیات، علوم، فلسفه، فرهنگ و هنر و…) در والاترین سطح ظاهر می‌شود. به کودکان و نوجوانان امروز ایران نگاه کنید؛ بسیاری‌شان در عرصه هنر موسیقی، کامپیوتر، ریاضیات، ورزش و… سرآمد اقران‌اند. در عین حال مردم به سرنوشت خود و کشورشان سخت دلبسته‌اند، بحث و گفت‌وگوی سیاسی در داغ‌ترین شکل در همه سطوح، در روستاها و شهرها در جریان است.

دستاوردهای مثبت مردم از سال‌های فتنه و مصیبت ولایت فقیهی این‌ها است؛ دستاوردهایی که به رژیم ربطی ندارد. مگر خامنه‌ای نبود که از توجه دانشجویان و دانش آموزان به موسیقی به‌شدت انتقاد می‌کرد؟ باز او بود که گسترش علوم انسانی را بین جوانان مذموم خوانده بود و هم به دستور او شماری از رشته‌های علوم انسانی در دانشگاه‌های ایران مشمول مراحم فقیهانه سید علی آقا شدند و از دانشگاه‌ها حذف شدند.

سوال این است که چرا با این اتفاق‌نظر و آمادگی مردم ما، همچنان دوره می‌کنیم دیروز را و امروز را و هنوز را. در عین حال واقعا این چه رازی است که غرب به ویژه ایالات متحده همچنان از هر اقدام اساسی در حمایت از مبارزات جانانه ملت ما پرهیز دارد؟

۴۴ سال پیش با نشست‌وبرخاستی در گوادلوپ، سرنوشت شاه فقید و ملت ایران را رقم زدند و بر موج جنون ملتی گرفتار خیال و نفرت سوار شدند تا ۴۴ سال بعد اسلام ناب انقلابی محمدی در جابلقای آفریقا و جابلسای منطقه بال‌گستر شود. آیا رویدادهای اخیر غزه بعد از ۷ اکتبر نمی‌تواند به آن‌ها که در واشنگتن و لندن و پاریس معتقدند بله در ایران بالاخره نوعی دموکراسی هست و انتخابات چهار سال یک‌بار برگزار می‌شود، خطای غرب را در تعامل با رژیم ولایت فقیه یادآور شود؟

در فردای سرنگونی رژیم که فرزندان سلحشور ایران به لانه‌های تجسس رژیم و مقر امنیت‌خانه مبارکه دست پیدا می‌کنند، چه اسنادی رو خواهد شد؟ مقداری از آن‌ها را می‌توان حدس زد؛ اینکه رژیم به اتفاق سوریه و حزب‌الله قتل رفیق حریری و یک دوجین شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و دینی و مطبوعاتی لبنان را تدارک دید و به‌ اجرا درآورد. اینکه دستگاه ترور رژیم در جریان قتل شاپور بختیار و عبدالرحمن برومند و… از همکاری و غمض عین بعضی مقام‌های امنیتی فرانسه و اتریش و آلمان و… برخوردار بود. اینکه کشتار میکونوس و قتل فریدون فرخزاد باز با غمض عین آلمانی‌ها که بالاترین سطح روابط تجاری را با رژیم داشتند، روبرو شد. سفر فلاحیان به آلمان و میزبانی جانانه اشمیت باوئر، مسئول امنیت خارجی دفتر صدراعظم وقت، از او واقعا لکه ننگی در پرونده سیاسی دولت وقت آلمان است. لابد در میان اسناد امنیت‌خانه ولی فقیه، پرده‌پوشی دولت اتریش در جریان قتل عبدالرحمن قاسملو و عبدالله قادری هم آشکار خواهد شد و جهانی خواهد دانست که اتریشی‌ها چگونه دو تن از قاتلان را فراری دادند.

آن روز آشکار خواهد شد که در جریان حمله آمریکا به طالبان، پشت درهای بسته بین خلیل‌زاد، نماینده ویژه آمریکا در امور افغانستان، و محمدجواد ظریف، رئیس هیئت نمایندگی ایران در سازمان ملل، چه توافق‌هایی صورت گرفت که به موجب آن، جمهوری اسلامی آسمان ایران را بر هواپیماهای جنگی آمریکا گشود؟ بهای این همکاری رژیم با ستاد جنگی آمریکا و متحدانش چه مقدار بود و چه نیروهای بیگانه‌ای رژیم را در سرکوب و قلع‌وقمع مخالفانش یاری دادند؟

آن روز خواهد آمد تا مردم ایران و افغانستان بدانند چگونه محمدظاهر شاه فقید، پادشاه محبوب افغانستان، کنار زده شد تا حضرت کرزای از ناکجاآباد سربرکشد، یک لقب «بابا» به پادشاه بدهد و افغانستان را به بیراهه‌ای بکشاند که امروز می‌بینیم.

در عراق، آمریکای مومن به دموکراسی برای خوشامد مافیای ولایت فقیه روی گزینه مردم عراق (دکتر ایاد علاوی) پا گذاشت و دولت را به حزب الدعوه و نوری المالکی، سرسپرده آستان ولایت، سپرد تا بر کتاب نفاق جهانی و نامردمی‌ قدرت‌های بزرگ جهان در برابر ملت‌های تحت ستم، صفحات سیاه دیگری افزوده شود.

آن روز دور نیست که بدانیم چرا باراک حسین اوباما در اوج مبارزه ملت ایران برای آزادی و دموکراسی بر پیکر خونین ندا آقاسلطان در کف خیابان و … چشم بست و مشغول مبادله نامه‌های پرمهر با سیدعلی آقا شد!

راز انفجار کرمان نیز آشکار خواهد شد و دنیا خواهد دانست که چه قدرتی ۱۰ دقیقه مانده به پرواز فرماندهان سپاه و خانواده قاسم سلیمانی با ماهان‌ایر به کرمان، به سرلشکر باقری خبر داد که بزرگان به کرمان نروند که عاشورای کرمان به وجه احسن تدارک داده شده است.

آن روز خواهیم دانست که چرا غرب با پا نهادن بر همه شئون بین‌المللی و پیمان‌ها، پادشاه عاشق ایران را در حالی که اشک به چشم داشت، با تحریف‌های رسانه‌هایش بدرقه کرد و از «هیچی» بزرگ خمینی با سازودهل استقبال کرد.

۴۴ سال گذشت و ما تنهاییم؛ فقط همتی باید و اراده‌ای تا به این نمایش شوم خاتمه دهیم.

از هفتم اکتبر تا ژانویه خونین / علیرضا نوری زاده

بدون شک حتی نتانیاهو هم سرانجام مجبور خواهد شد فلسطین را به رسمیت بشناسد
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۲ برابر با ۴ ژانویه ۲۰۲۴ ۱۱:۰۰

نیروهای اسرائیلی در حال گشت‌زنی در اردوگاه آوارگان فلسطینی در الفرا – کرانه باختری – ۲۹ دسامبر ۲۰۲۳

از روز پیدایش اسرائیل تا مرحله بعد از مذاکرات فردای جنگ اکتبر ۱۹۷۳، کابوس هولوکاست اقلیمی لحظه‌ای اسرائیل را رها نکرد. روزگاری حاج الحسینی، مفتی قدس، احمد الشقیری، رئیس سازمان آزادی‌بخش فلسطین که قرار بود آن‌ها را به دریا بریزد، و جمال عبدالناصر و ژنرال‌های سوری و طرح نابودی اسرائیل بزرگانی چون بن گورین، گلدا مایر، موشه دایان و ابا ایبن را وحشت‌زده می‌کردند اما اسرائیل در رویارویی با آنان کابوس خود را به آن‌ها داد تا همواره در وحشت باشند.

عرفات کابوس نبود، چون اسرائیل حتی از خلوت‌های شبانه او هم باخبر بود. در تمام نبردها اسرائیل دست بالا را یافت. به جز جنگ رمضان که گلدا مایر و موشه دایان در آغاز نبرد طعم شکست را چشیدند اما با سفر انورسادات به بیت‌المقدس کابوس کهن زائل شد.

اسرائیل با پیچاندن گوش حافظ الاسد به او هشدار داد علی‌رغم از دست دادن جولان، خطایی نکند. این نصیحت را پسر دیکتاتور دمشق هم به گوش جان دنبال کرد. برای اسرائیل تهدیدهای صدام حسین و قذافی و عروسک‌های روسی و یمن جنوبی هیچ‌کدام کابوس‌زا نبودند. این خمینی بود که این کابوس را زنده نگه داشت.

اما ۷ اکتبر ۲۰۲۳ از مقوله دیگری بود. عملیات طوفان الاقصی سه نکته را برای اسرائیل آشکار کرد: این‌ها که با دو هزار تن چنین کردند، با ده و صد هزار و… چه خواهند کرد؟ دوم اینکه امروز حماس را نابود کنی، فردا حماس‌های دیگر در راه‌اند و سرانجام دو دشمن اصلی به‌مراتب قوی‌تر منتظر لحظه موعودند: حزب‌الله فرزند ولایت فقیه و رژیم جهل و جور و فساد و کین ولی فقیه با پول و سلاح که در اندیشه نابودی اسرائیل بلکه قوم یهودند.

ژنرال‌ها و استراتژیست‌های اسرائیل در حین عملیات به غور نشستند. گشودن دو جبهه دیگر نه به مصلحت است و نه عاقبتش معلوم؛ پس اول باید سر حماس را به سنگ کوفت و بعد سراغ حزب‌الله و سرانجام جمهوری اسلامی رفت. خامنه‌ای که بعد از ۷ اکتبر بازو می‌بوسید، یک میلیارد بودجه به هوافضای سپاه می‌داد تا موشک‌های خیبر ۲ و ۳ و۴ بسازند و پروژه اتمی را به‌سرعت دنبال کنند، ناگهان چنان وحشت‌زده شد که دوست و دشمنش به حیرت افتادند اما اسرائیل طرحش را دنبال کرد.

از آن روز، در غزه و جنین و ساحل غربی رود اردن صدها تن از جنگجویان حماس و جهاد اسلامی به قتل رسیدند.

روز ۲۶ اکتبر حسن العبدالله، رئیس آرایه راکتی حماس، در شمال خان یونس کشته شد. غروب همان روز اسرائیل اعلام کرد سه فرمانده ارشد گردان از تیپ دفاع غزه حماس را کشته است: رفعت عباس، فرمانده گردان، ابراهیم جدبا، معاون فرمانده و طارق معروف، فرمانده پشتیبانی رزمی. طبق اظهارات نیروهای دفاعی اسرائیل، گردان مذکور جزو تیپ شهر غزه حماس است که «مهم‌ترین تیپ سازمان تروریستی حماس» محسوب می‌شود.

۲۶ نوامبر ویل رجب، رفعت سلمان، ایمن صیام و احمد الغندور (ابوعنس)، عضو شورای نظامی حماس، و دو تن از جهاد اسلامی‌ها به قتل رسیدند. اسرائیل البته به دنبال یحیی سنوار، فرمانده گروه عزالدین قسام و عملیات حماس، و صالح العاروری، نایب اسماعیل هنیه و طراح عملیات غزه، بود که بعد از ۱۵سال زندان به لبنان تبعید شده بود. سنوار سه بار از دام مرگ جست اما العاروری که مهمان حسن نصرالله و خوش‌نشین یکی از ساختمان‌های پنج طبقه حزب‌الله در جنوب بیروت بود، به همراه سه تن از دستیارانش با سه موشکی که از پهپاد اسرائیلی شلیک شد، به قتل رسید.

العاروری رابط حماس و خامنه‌ای بود و در مسلح کردن جوانان فلسطینی در غزه و ساحل غربی نقش اساسی داشت. او یکی از شخصیت‌های برجسته حماس بود که با حزب‌الله لبنان و ایران روابط تنگاتنگی داشت و امسال بر آموزش ۵۰۰ نوجوان فلسطینی در اقلیم تفاح در جنوب لبنان به دست سپاه پاسداران و حزب‌الله نظارت داشت. او مسئول نظامی حماس در کرانه باختری هم بود و در تسلیح کردن آن نقش بسزایی داشت. از العاروی به عنوان فرمانده در سایه حماس نام برده می‌شد.

اسرائیل تا امروز بیش از ده‌ها تن از جنگجویان حزب‌الله از جمله ۱۱ فرمانده‌اش را به قتل رسانده است. حسن نصرالله هم مثل آن همشهری ما است که این‌ سوی زاینده‌رود به مخالفش می‌گفت اگر مردی بیا این طرف تا خدمتت برسم و حریف پاسخ می‌داد مرد که هستم ولی آب خیلی سرده. حسن آقا آگاه بود که اگر خاطر خطیر بنیامین را مکدر کند، امکان بسیار است که به لقاالله اعزام شود. اسرائیل هم طرح‌هایش را آرام‌آرام و با حوصله دنبال می‌کند.

در مورد ایران، هک کردن برق و بنزین و سرویس غذای آماده البته کار ایذایی مهمی بود اما ضربه بعدی چنان فرو آمد که کمر سیدعلی شکست. بعد از قتل قاسم سلیمانی در فرودگاه بغداد، خامنه‌ای بر آن شد تا مانع ظهور پهلوان دیگری شود. بنابراین به جای محسن چیذری، جانشین بالقوه سلیمانی، یا مجید علوی، مسئول عملیات سپاه قدس، نا‌محبوب‌ترین و بی‌سوادترین دستیار سلیمانی یعنی اسماعیل قاآنی را به جانشینی او برگزید. اما در درون سپاه، اهل بخیه می‌دانستند که در رده فرماندهی ایرج مسجدی، سفیر سابق در عراق، حاج رضی موسوی و سردار رضا سراج قرار دارند.

نام مسجدی چون از هدایت حماس و جهاد و حزب‌الله کنار رفت و مسئول پرونده عراق شد، از فهرست سیاه اسرائیل خارج شد. سراج هم به صف دوم منتقل شد اما حاج رضی، مسئول لجستیک، آموزش و تسلیح حماس و جهاد و حزب‌الله با دنبالچه‌های عراقی و یمنی‌اش در صدر لیست قرار گرفت.

حاج رضی دیرسالی (۲۹ سال و ۸ ماه) در لبنان و سوریه بود به طوری که زبان او و همسر و فرزندانش در خانه عربی بود.

سیدرضی موسوی چهارم دی‌ماه با سه موشک اسرائیلی به قتل رسید. پس از مرگش او را به زینبیه بردند و پس از آن جنازه‌اش به عراق و قم و مشهد رفت و بعد در شهرهای مذهبی عراق و در ادامه مشهد و تهران تشییع شد و سیدعلی رهبر نیز بر پیکرش نماز تظاهر خواند.

آیا اسرائیل حالا آرام گرفته است؟ پاسخ منفی است. این تازه اول پیکار است. برای تل‌آویو هیچ نوع گذشتی پذیرفتنی نیست؛ حتی اگر بایدن منافقانه با آن مخالفت بکند یا در سازمان ملل محکوم شود. عملکرد اسرائیل در غزه وحشت‌انگیز است. ۲۲ هزار کشته در جست‌وجوی چند صد حماسی و جهادی زیبنده یک دولت متمدن و مدرن نیست. اسرائیل نمی‌تواند حقوق ملت فلسطین را همچنان بعد از ۸۰ سال انکار کند.

بدون شک حتی نتانیاهو هم سرانجام مجبور خواهد شد فلسطین را در چارچوب قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت بعد از جنگ ژوئن به رسمیت بشناسد؛ اما زمانی که ابوهای فلسطینی، سادات لبنانی و دستاربه‌سرهای اشغالگر وطن ما و نوکرانشان قادر به فتنه‌گری نباشند.

در آینده‌ای نه چندان دور، وقتی اسماعیل هنیه و حسن نصرالله و سیدعلی خامنه‌ای دیگر کارچرخان‌های مرگ و ویرانی نیستند، اسرائیل و فلسطین در کنار هم فردای فرزندانشان را در زیر آسمانی که غرق آتش و دود نیست، رقم خواهند زد. من به این حقیقت نیم‌قرن پیش در شعری از سالم جبران پی بردم:

عصر با حیفا از دانشگاه بیرون زدیم
نه من می‌گویم تو یهودی هستی و نه او هویت عربی مرا به رخ می‌کشد
کافه اسحق بسته بود
او هم ما دو دلداده را دوست دارد
به خیابان نخله رسیدیم، کافه‌ای آنجا است
روی تابلویی نوشته بودند:
ورود سگ و فلسطینی ممنوع است
حیفا اما دست مرا گرفت و به درون شد
فردا روبروی تو خانه می‌سازیم و فرزندان ما از جلو کافه‌ات رژه می‌روند
آیا بازهم ورود انسان ممنوع خواهد بود؟
سوگند به موسی و یعقوب و ابراهیم
سوگند به خدای مسیح و محمد
ما خانه‌مان را بعد از عروسی با هم می‌سازیم
با شراب حیفا از مهمانانمان پذیرایی می‌کنیم
دو فرزند خواهیم داشت
سالیا و مهیار
و خورشید هر بامداد
خانه ما را با نور
خواهد شست

احزاب بعد از خلافت سید روح‌الله / علیرضا نوری زاده

آیا در ایران حزبی به معنای حقیقی وجود دارد؟
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۷ دی ۱۴۰۲ برابر با ۲۸ دِسامبر ۲۰۲۳ ۹:۰۰

تصویری از یکی از جلسات حزب جمهوری اسلامی- پرتال روح‌الله خمینی

خمینی اعتقادی به تحزب نداشت. در واقع احزاب تنها می‌توانستند صحنه‌گردان میدان سیاست شوند؛ زیرا او میدان را برای خود و خالی از اغیار می‌خواست.

او در گفت‌وگویش با دکتر مظفر بقایی که بسیار بیش از مرحوم مهندس بازرگان با او آشنایی و همدلی داشت، گفته بود حزب زحمتکشان را منحل کنید تا تعارضی پیش نیاید. آقایان [یعنی اصحاب] به شما حسن نظر دارند. این در واقع پیشنهادی غیرمستقیم برای نخست‌وزیری به بقایی بود. اما او توصیه را رد کرد و از خمینی خواست راه استادش کاشانی را در پیش نگیرد، بلکه طباطبایی‌وار در صدر مشروطه باشد.

بقایی چندی بعد در جلسات یاران قدیمی‌اش در حزب زحمتکشان، به صفت اسلامی جمهوری و سپس ولایت فقیه به‌شدت حمله کرد. وقتی در راه سفر به آمریکا از لندن عبور می‌کرد و با زنده‌یاد جعفر رائد، دوست دیرینش، دیداری داشت، به حکم همکاری با مرحوم رائد، من نیز به آن مجلس راه یافتم. بقایی خمینی را خطرناک و با روحیه فاشیستی می‌دانست. او در بازگشت از این سفر، رنج‌های بسیار در محبس و حصر کشید و مرگی تلخ و دردناک داشت.

با وجود مخالفت خمینی با تحزب، محمد بهشتی و هاشمی رفسنجانی او را قانع کردند که حزب جمهوری اسلامی را برپا کنند. شورای موسس مرکب بود از سید محمد حسینی بهشتی، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، اکبر هاشمی رفسنجانی، سیدعلی خامنه‌ای و محمدجواد باهنر.

آن‌ها در مصاحبه‌ای، مانیفست حزب را به شرح زیر اعلام کردند:

اعتقاد به اصل «نه شرقی، نه غربی»
ایجاد مناسبات برادرانه با همه مسلمانان جهان
قطع هر نوع پیوند اقتصادی که موجب سلطه قدرت‌های بزرگ بر کشور می‌شود
افشای توطئه‌ قدرت‌های بزرگ سلطه‌جو به‌ویژه آمریکا
کمک به نهضت‌های آزادی‌بخش به عنوان یکی از وظایف دولت اسلامی

بنیان‌گذاران حزب جمهوری اسلامی بار‌ها اعلام کردند که هدف از تاسیس حزب وارد شدن به میدان جنگ قدرت و بیرون کردن رقبای سیاسی از صحنه نیست، بلکه غرض آن‌ها انتقال تفکرات دینی صحیح، ارائه تحلیل‌های سیاسی درست به اعماق جامعه، تبیین انقلاب و تشریح چگونگی ایجاد یک نظام اسلامی، استمرار بخشیدن به شور مبارزه در میان مردم و حفظ وحدت آنان، آموزش دادن این مفاهیم به جوانان، تشویق جوانان به انضباط حزبی و آماده کردن آن‌ها برای حضور در عرصه‌های مختلف مدیریت کشور است.

پس از آن، من با دکتر بهشتی، دبیرکل حزب، خامنه‌ای، مدیر مسئول روزنامه حزب و میرحسین موسوی، سردبیر وقت روزنامه، گفت‌وگویی انجام دادم که در پایان بهمن ۱۳۵۷ منتشر شد. خامنه‌ای دوهفته بعد اعلام کرد دو میلیون تن به حزب پیوسته‌اند که البته بیشترشان آخوند و افندی‌هایشان علی‌اکبر ولایتی ، مصطفی میرسلیم و برای کوتاه زمانی قطب‌زاده بودند.

بر خلاف این حزب که دولتی و آخوندچهره بود، یاران و دوستداران مرحوم آیت‌الله سیدکاظم شریعتمداری، نیز هم‌زمان حزبی با نام جمهوری خلق مسلمان پایه گذاشتند. جلسه افتتاح حزب در باشگاه افسران ژاندارمری برگزار شد که در دست هواداران آیت‌الله شریعتمداری بود و در نزدیکی مکانی قرار داشت که امروز بیت خامنه‌ای است.

حزب جمهوری خلق مسلمان در ۶ اسفند ۱۳۵۷ تشکیل شد و پس از تاسیس دفتر مرکزی، فعالیت رسمی‌اش را در ۲۲ اسفند ۱۳۵۷ آغاز کرد. هم‌زمان با اعلام موجودیت حزب، مرامنامه و اساسنامه آن هم تهیه و منتشر شد و شعبه‌های حزب در آذربایجان شرقی و غربی، اردبیل، خلخال، تهران، مشهد و دیگر شهرها به‌سرعت تاسیس شدند.

موسسان حزب سیدغلامرضا سعیدی، سید صدرالدین بلاغی، امیرتیمور کلالی، شهاب فردوس، سید هادی خسروشاهی، هاشم شبستری‌زاده، کریم انصاریان، اشرف مهاجر، موسی شیخ‌زادگان و رضا گلسرخی، از طرفداران شریعتمداری و از فعالان موسسه دارالتبلیغ قم بودند. دکتر احمد علی‌زاده، حسین بشارت و حسین منتظرحقیقی نیز پس از مدتی وارد حزب شدند و دکتر علی‌زاده به دبیرکلی حزب خلق مسلمان برگزیده شد. سخنگوی حزب نیز رحمت‌الله مقدم‌مراغه‌ای بود که فعالانه در مجامع شرکت می‌کرد و در مطبوعات از مواضع دولت و نظام جمهوری اسلامی ایران انتقاد می‌کرد. نشریه رسمی حزب با نام «خلق مسلمان» نیز در ۲۴ شماره از فروردین تا آذر ۱۳۵۸ به صورت هفته‌نامه منتشر شد.

در پی مخالفت حزب و آیت‌الله شریعتمداری با رفراندوم خمینی و قدرتمند شدن حزب در آذربایجان، خمینی، کمیته‌ها و حزب جمهوری اسلامی نخست کوشیدند در این حزب شکاف ایجاد کنند. بستن راه به روی حزب خلق مسلمان در انتخابات خبرگان به‌گونه‌ای بود که فقط چهار تن از جمله مقدم‌مراغه‌ای بخت پیروزی یافتند و شکاف در حزب زیاد شد.

در مردادماه، سید صدرالدین بلاغی، سید غلامرضا سعیدی، امیرتیمور کلالی، شهاب فردوس، هاشم شبستری‌زاده، کریم انصاریان، اشرف مهاجر، موسی شیخ‌زادگان و نیز سید هادی خسروشاهی از حزب جدا شدند. خسروشاهی به خمینی پیوست و معاون وزیر ارشاد و سفیر واتیکان و مصر شد. او عاقبت بر اثر کرونا در خیابان در قم جان باخت و پیکرش به عنوان مرده مجهول یک هفته در غسالخانه قم افتاده بود.

در همین زمان، مرحوم احمد بنی‌احمد، نماینده تبریز در آخرین پارلمان مشروطیت که محبوبیت زیادی در آذربایجان و محافل روشنفکری داشت و از حمایت نسبی آیت‌الله شریعتمداری و بازرگان هم برخوردار بود، حزب اتحاد برای آزادی را پایه گذاشت. دو هفته بعد، دستگیری ۲۴ ساعته‌اش و توصیه مهندس بازرگان باعث خروج او از ایران شد و دیگر از حزب چیزی شنیده نشد.

همین‌طور بود تشکل کوچک اما فعال دکتر حاج سید جوادی و زنده‌نام اسلام کاظمیه که در محدوده یک نشریه و جلسات خانگی ادامه یافت تا آنکه بعد از ۳۰ خرداد، آن‌ها هم مجبور به خروج از خانه پدری شدند.

جبهه دموکراتیک ملی نیز به رهبری دکتر هدایت‌الله متین‌دفتری، با حضور شکرالله پاک‌نژاد، مریم متین‌دفتری و شماری از برجسته‌ترین حقوق‌دان‌ها و شاعران مثل اسماعیل خویی، عزیز رفته، نعمت آذرم گرامی و استادانی چون دکتر ناصر پاکدامن و… ایجاد شد که ره به غربت کشیدند و بعضی چندی در شورای مقاومت مسعود رجوی درنگ کردند و بعد…

سرانجام حزب خلق مسلمان نیز با قیام تبریز و لشکرکشی سپاه با ده‌ها کشته و زخمی و زندانی حصر و عسر مرحوم شریعتمداری و خروج فرزندش، مهندس حسن شریعتمداری، رقم زده شد.

شکست سنگین حزب جمهوری اسلامی در نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری این حزب را عملا به بنگاه کاریابی تبدیل کرد. بنی‌صدر با دفترش که حکم حزب را داشت و پیروزی‌اش، فاتحه حزبی را خواند که دوسال بعد در پی انفجاری مهیب، ۱۲۰ تن از سرانش را از دست داد. به دنبال آن و در انفجار دوم، باهنر و رجایی هم به قتل رسیدند.

با این حال فعالیت این حزب از نفس افتاده ادامه یافت تا اینکه در سال ۱۳۶۳ به دلیل اختلاف‌های شدید بین بازماندگان حزب از جمله هاشمی و خامنه‌ای و موسوی، سیدحسن آیت، اسدالله بادامچیان، عبدالله جاسبی، علیرضا محجوب، مهدی کروبی، حبیب‌الله عسگراولادی، سید محمود کاشانی، مهدی عراقی و علی درخشان از اعضای شورای مرکزی اولیه حزب جمهوری اسلامی، با تایید خمینی حزب را منحل کردند.

در این تاریخ عملا تمام احزاب قدیمی مثل جبهه ملی، نهضت آزادی، پان‌ایرانیست‌ها، حزب توده، فداییان و مجاهدین خلق با دادن قربانیان بسیار و حصر و زندان مجبور به خاتمه دادن به حیات حزبی‌شان شدند.

آغاز فعالیت احزاب را بعدا هاشمی رفسنجانی، در پی پایان جنگ و آغاز ریاست‌جمهوری‌اش، از ورای پرده و با تشجیع وزیران و دوستانش در هیئت گروه‌ها و کادرهای سازندگی و کمی بعد اصلاح‌طلب و اصول‌گرا کلید زد. این بار هم این دست‌آموز و مخلوق رفسنجانی یعنی خامنه‌ای بود که چشم دیدن کادرهای سازندگی را نداشت؛ اما پیروزی محمد خاتمی در دوم خرداد با حمایت هاشمی، صحنه را به نفع گروه‌های شبه‌حزبی تغییر داد. به‌ویژه آنکه جبهه ملی و نهضت آزادی و پان‌ایرانیست‌ها با بازگشت مرحوم محسن پزشک‌پور به ایران نیمه حیات حزبی را به شکلی محدود و سربسته از سر گرفتند. اما قتل فروهرها و قتل‌های زنجیره‌ای آشکار کرد که سید علی خامنه‌ای طاقت بر شدن و اعتبار یافتن کسی جز خود را ندارد.

در دوران ریاست‌جمهوری هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی و حسن روحانی، ده‌ها گروه و تجمع ظهور کردند که بعضی مثل واحدهای صنفی‌اند، بعضی کلوپ‌های خانوادگی و شماری دکان‌های سیاسی اقتصادی.

هیچ یک از این دسته‌ها حزب به معنای حقیقی آن نیستند بلکه کلوپ‌هایی‌اند که در زمان انتخابات مجلس یا تشکیل دولت جدید به دنبال سهمی از کیک قدرت‌اند. با طرح خامنه‌ای برای یکدست کردن نظامش، به گمانم سهم کلوپ‌داران کوچک و کوچک‌تر هم خواهد شد تا آنکه بانگ برآید که خواجه رفت؛ بعد از سیدعلی چه می‌کنید؟

ایران من کجاست؟ / علیرضا نوری زاده

بهشت در دفتر اتحاد نویسندگان و شاعران تاجیک
خمینی هیولای زشت اسلام ناب انقلابی را از شیشه جهل بیرون کشید
أسد قبعثی شهسوار اسلام

علیرضا نوری زاده

*در دفتر عسکرحکیم شاعر و نویسنده تاجیک و رئیس اتحادیه نویسندگان کشور نشسته ام .غیر از لایق شیر علی که در بیمارستان بود اهم شعرا و نویسندگان حاضر بودند.شعرخوانی که آغاز شد ،شعرهای نادرپور و سیمین بانو و مشیری و اخوان چنان فضای اتاق را از عطر پارسی انباشت که نازنین اهل فرهنگ و هنر و تصویر، محی الدین عالمپور (که به تیغ کاژب در خون نشست) آواز داد ، زبان فارسی آین اتاق را بهشتی کرده است.
زبان فارسی، به عنوان زبان ملی ما حلقه پیوند همه اقوام ایرانی است که مالک مشاع خانه پدری هستند. در عین حال فرهنگ ایرانی با منظر دل انگیز و رنگارنگش، با زبان فارسی از یک سو تا افغانستان و آسیای میانه بال گسترده است و از دیگر سوی در شمال عراق و نیز بخشهائی از هند و پاکستان علی‌ رغم همه تلاشها برای محو آن، همچنان حضوری پر رنگ دارد. با این همه این فقط زبان نیست (با توجه به حضور عرب زبانان و ترک زبانان و اردو زبانان در همسایگی ما) که هر تحول و هر نگاه و نگرش تازه فرهنگی را (در هر دو عرصه دین و عرف) در ایران، به سرعت به «محوری» تبدیل می ‌کند که گرداگردش، اندیشه ورزان و اهل قلم و نظر در سرزمینهائی که مردمانش به زبانهائی غیر از فارسی، سخن می‌گویند، گاه بحث و جدالی داغ ‌تر از آنچه در وطن خود ما هست پدیدار می ‌شود.
یکصد سال پیش مشروطه ایرانی ابعادی بسیار فراتر از حوزه فارسی زبانان یافت، (رجوع کنید به ارزنده اثر دکتر ماشاءالله آجودانی ، مشروطه ایرانی )چنانکه عرف گرائی و تجدد دوران رضاشاهی بازتابی وسیع در عراق و افغانستان و مصر و… پیدا کرد. سپس جریان ملی شدن نفت و تحول مهمی که این جریان در عرصه فرهنگی و سیاسی ایران به وجود آورد، مورد توجه همسایگان دور و نزدیک ما قرار گرفت. عبد الناصر هیچگاه پنهان نکرد که اندیشه ملی کردن کانال سوئز را، از جنبش زنده یاد دکتر محمد مصدق در ملی کردن نفت، الهام گرفته است. عبدالکریم قاسم بعد از کودتای خونینش در عراق، چندبار یاد آور شد این مصدق و ملی شدن نفت ایران بود که در او و رفقای نظامی ‌اش، اندیشه برچیدن بساط استعمار و ملی کردن نفت عراق را، متبلور ساخت.
تا ظهور خمینی و اسلام ناب انقلابی شیعه محمدی ولایتی، جنبشهای سیاسی و فکری در ایران که الهام بخش روشنفکران و رهبران سیاسی و فکری کشورهای منطقه می‌ شد، نگاه به جلو داشت و «مدرنیته» موتور محرکه آن بود. اسلام سیاسی تا پیش از ظهور خمینی یکبار در جنگ المهدی با ژنرال گوردون در قرن نوزدهم در خرطوم به خون نشسته بود و حضورش نیم قرن بعد در مصر، به جز چند ترور، و سپس قلع و قمع پیروانش که اوج آن در زمان عبد الناصر با اعدام سید قطب عملی شد، میوه ای به بار نیاورده بود. اسلام سیاسی نه در فلسطین جذابیت پیدا کرد و نه در عربستان سعودی که رانده شدگان اخوان ‌المسلمین را از چهارسوی جهان عرب و اسلام پذیرا شده بود (سعودیها آثار این میهمان نوازی‌ شان را با حیرت بعدها مشاهده کردندمحمد بن سلمان ولیعهد جوان ؛کسی بود که دین سیاسی را نپذیرفت و دکان اسلام ناب انقلابی را در دو وجه شیعه و سنی اش برنتافت و پایه گذار تحولی عظیم در کشورش شد .
فعالان سوری و مصری و مغربی و اردنی و… اخوان ‌المسلمین در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ و ۷۰ قرن گذشته میلادی عملا کنترل نظام آموزشی را درشبه جزیزه عرب بدست گرفتند و شاگردانشان کسانی از نوع بن لادن و قحطانی و دیگر سلفی‌های تروریستی شدند که که در دهه های پایانی قرن بیستم و آغازین قرن فعلی ؛ جهان متمدن را با ترور و جنایت به گروگان گرفته ‌بودند . عربستان سعودی خود به عمده‌ترین هدف تروریستهای سلفی تبدیل شده بود ولی با درایت از پس آنها برأمد .)
خمینی در کوزه ‌ای را گشود که از آن غولی بیرون شد با نام «الصحوه الاسلامیه» ـ در نگاه مثبت یعنی بیداری اسلام، و در معنای حقیقی یعنی بن لادنیسم، طالبانیسم، وبوکو حرام و ألشباب و القاعده و داعش و البته خمینیسم ؛ روشنفکران جهان عرب و ترکستانهای اطراف ما و نیز شمال آفریقا را چندی با عنایت باراک حسین زیر چنگال مرگ و ارتجاع گرفتند. پیش از ظهور سید کشمیری ، جنبشهای سیاسی و فکری ایران پیام زندگی و بیداری و پیشرفت و مردمسالاری را آواز میکردند، خمینی اما قدرت دین را مجسم کرد. به آنها گفت با نام اسلام می‌شود توده‌ها را فریفت، قدرت را قبضه کرد، خدای بخشنده و مهربان را پائین کشید و الله قاصم جبار مکار منتقم را جای او نشاند. خمینی به همه دکان داران دین و رمالها و دعانویسهای شیعه و سنی در جهان اسلام پیغام داد، من آمده‌ ام حالا نوبت شماست. بیت ‌المال ملت ایران نیز در اختیار شماست. تنها چند ماه بعد از ظهور پرچم ولایت فقیه در ایران، «الحجیمی» یکی از جوجه‌ طلبه‌های سلفی در عربستان با سی چهل تن از امثال خودش به کعبه حمله برد تا با فتح مکه به ادعای خودش قصه فتح مکه توسط پیامبر اسلام را تجدید کند. همانطور که خمینی مدعی بود ایران تحت سلطه آن پدر و پسر از اسلام دور شده و رژیم دین مردم را هدف قرار داده (در حالی که پادشاه به عنوان یگانه شاه شیعه از سوی مراجع اصلی شیعه به رسمیت شناخته شده بود و پهلوی دوم ایمان و اعتقاد خود را به مذهب نه تنها پنهان نمی‌ کرد بلکه سفرهایش به مشهد و عزاداری دربار در محرم در مسجد سپهسالار و کاخ گلستان همراه با عطایای مستمر ملوکانه به حافظان بیضه اسلام و سانسور کتابهائی که خرده انتقادی به دین و مذهب داشت همگی نشانه آن بود که حکومت او ضد دین نیست بلکه ضد استفاده سیاسی از دین است. در زمان آن پدر و پسر هیچکس از دین برنگشت حال آنکه در دوران حکومت اسلام پناهان، و زیر سایه عمامه ولی فقیه اول و دوم شاهدیم که امت یخرجون من دین الله افواجا، و تغییر مذهب که در خارج وسیله ‌ای برای کسب پناهندگی است در داخل کشور به یک مظهر مشهور و ملموس تبدیل شده است ” این خمینی بود که آتش را برافروخت. اخوان‌ المسلمین در سوریه با این گمان که ولی فقیه ایرانی با بالا رفتن پرچم برادری اسلامی در حما و حلب، جیش جرّار خود را به جنگ حافظ اسد بعثی لائیک می‌ فرستد و خروار خروار دلار، برای برادران مبارزش در سوریه حواله می ‌کند، دو سال بعد از برپائی نظام اسلامی در ایران، شورش بزرگ خود را علیه نظام علوی‌ های ضد دین آغاز کردند.
برادر حافظ اسد بعثی شهسوار اسلام

معروف الدوالیبی نخست وزیر اسبق سوریه و مرشد پیشین اخوان المسلمین سوریه جریان دیدارش را با خمینی همزمان با شورش بزرگ اخوان ‌المسلمین در سوریه چنین شرح می‌ دهد. “به او گفتم فرزندان و برادران و خواهران شما با الهام از انقلاب شما در سوریه به ‌پا خاسته ‌اند تا رژیم کافر بعثی را سرنگون کنند. خمینی نگاه غریبی به من کرد و گفت: شماها بازی خورده ‌اید. اسد برادر ما است. او یک شیعه مؤمن است. به خمینی گفتم او نصیری ـ علوی ـ است ارکان اسلام را قبول ندارد. اینها ادعا می‌ کنند جبرئیل آیات را بر علی نازل می‌ کرد و او به محمد منتقل می‌ کرد. خمینی با عصبانیت گفت، مزخرف است. اسد از ما است. بروید و از او معذرت بخواهید. منهم عصبانی شدم و گفتم پس این ادعاها چی است که رادیو تلویزیون و روزنامه‌های شما در مورد برادری اسلامی عنوان می‌ کند؟ خمینی برخاست و بی آنکه جواب دهد از اتاق بیرون رفت. پسرش احمد و توسلی مدیر دفترش رنگ به چهره نداشتند…” بعد از اسد پدر، ولی فقیه ثانی با تمام نیرو و به کشتن دادن هزاران ایرانی و سوری و لبنانی و عراقی و پاکستانی و افغان به یاری اسد پسر شتافت و رژیمش را نجات داد . بی ‌لطفی به اخوان ‌المسلمین سوریه البته در مورد نهضتی ‌های تونس، جبهه نجات اسلامی الجزایر، اسلامی‌های سودان و مصر و مغرب و فلسطین که همگی سنی بودند تکرار نشد بلکه میلیونها دلار برای آنها فرستادند، افرادشان را آموزش نظامی دادند تا با کشتار و ترور و بمب گذاری و دریدن شکم زنهای حامله پرچم اسلام ناب را بالا ببرند. کار سازمانهای شیعه نیز رونق گرفت که آنها از خودیها بودند. در فاصله سالهای ۸۰ تا ۸۸ پایان جنگ ایران و عراق بیش از دو میلیارد دلار جهت آموزش و تقویت گروههای انقلابی شیعه در منطقه خرج شد. همزمان حزب ‌الله لبنان با کمکهائی که از چند ده میلیون دلار آغاز شد و امروز به سالی ۸۰۰ میلیون دلار رسیده است (خرج تلویزیون المنار و رادیوی حزب ‌الله و نشریاتش فقط به تنهائی بالغ بر یکصد میلیون دلار در سال است) به تشکیلاتی تبدیل شد که امروز ده هزار حقوق بگیر دارد، همراه با سه هزار رزمنده، دهها هزار موشک و خمپاره بزرگ و کوچک، و واحدهای انتحاری پروازی و دریائی و زمینی ‌اش همگی زیر نظر سپاه پاسداران آموزش دیده‌ اند و می ‌بینند.
جهاد اسلامی با ادعای شیعه شدن چند تن از رهبرانش و چهار تا فلسطینی دیگر به وجود آمد و امروز سالی یکصد میلیون دلار برای ملت ما هزینه بر می ‌دارد.
در برابر این وضع، جامعه روشنفکری خاورمیانه و پرچمداران تجدد و مدرنیته نیز نگاه به ایران دارند منتها نگاه آنها متوجه روشنفکران و آ‌زاد اندیشان سکولارایرانی است. حالا زنان ایرانی و مبارزهایشان در دانشگاههای لبنان و مصر و سوریه و تونس و… از جمله بحثهای پرشور است . روشنفکران عر ب در حیرتند که: شما چه ملتی هستید که هم از جمع شما سید جمال الدین اسد آبادی و رضاشاه و مصدق و بختیار بیرون می ‌آید و هم شیخ فضل ‌الله نوری و خمینی و خلخالی و خامنه ای ؟ یک وقت سفیرتان در بیروت علی دشتی است و زمانی فخر مدرس همانکه نخستین سنگ بنای تروریسم و آدم ربائی را در لبنان بر زمین نشاند. شما که هستید که هزاران اندیشمند و دانشمند و متخصص در چهار سوی جهان دارید که هر ملتی به داشتن یک صدم آنها افتخار می ‌کند آن وقت نمایندگان کشورتان از نوع احمدی ‌نژاد ورئیسی و قالیباف و أمیرعبداللهیانند . شبی در کویت در دیوانیه سعد العجمی نویسنده و دولتمرد کویتی که به وزارت هم رسید در برابر سؤالی با همین مضامین گفتم : در فرهنگ ما بلا و فتنه ‌ای ره یافته که می ‌توان عنوانش را نفاق و تقیه و تزویر گذاشت. ما همه مبتلا به این بلا هستیم وگرنه متفکر دینمدارمان هم چون دکتر عبدالکریم سروش خمینی را با أنهمه جنایت و جهل فیلسوف حکمرانان و باسواد ترینشان خطاب نمیکرد.
محمد محبوب متفکر عراقی سالها پیش در روزنامه ألرافدین نوشت : عده‌ ای مطالبم را تحسین میکنند و شماری مرا به دشمنی با شیعه و اسلام متهم کرده اند. در حالی که من اسلامی‌ها را از هر دو طایفه مورد انتقاد قرار داده بودم. بعضی‌ها با روضه‌ خوانی درباره شیعه از زمان حجاج بن یوسف ثقفی و عاشورا و قتل شیعیان توسط صدام، مرا متهم به کمونیست بودن و دشمنی با اهل البیت متهم کرده بودند. آقایان من شیعه ‌ای از اهل جنوب عراق هستم که هم دیروز در عذاب بود و هم امروز. و بسیاری از اقوامش در گورستانهای دسته جمعی خفته ‌اند. من شیعه ‌ای هستم که با رویای وطنی شب و روز می ‌گذراند که در آن نوع مذهب و نژاد باعث سرفرازی یا سرشکستگی، نمی ‌شود. وطنی که در آن مذهب و ریش و حجاب باعث تبعیض گذاشتن بین انسانها نمی‌ شود. وطنی که هیچکس در آن وکالت دائمی و یا موقت از خدا ندارد تا درباره سرنوشت انسانها تصمیم بگیرد و مدعی شود که به اراده الهی حکومت می ‌کند. سرزمینی که در آن زنانی نیستند که مثل طوطی تکرار می ‌کنند مردان حق دارند ما را بزنند و هر چه دلشان خواست زن بگیرند و صیغه کنند. سرزمینی که زنان عضو پارلمانش نمی ‌گویند ما حق کمتری از مردان داریم و شهادتمان نصف مردان است. من رویای سرزمینی را دارم که حاکمانش ملاهای اعزامی از قم نیستند. سرزمینی که آخوندها در آن سیاستمدار نمی ‌شوند و دزدی و فساد نمی‌ کنند. وطنی که گرفتار دیکتاتوری ملاها و سلطه آنان بر جان و مال مردم نیست. وطنی که در آن مردم بیچاره دست آخوندها را نمی‌ بوسند و ریش و جای مهر و تسبیح، جای کرامت انسانی و دانش و وطن پرستی و آزادیخواهی را نمی ‌گیرد.
من شیعه ‌ام اما شیعه ‌ای سکولار که معتقد به جدائی دین از حکومت است. آیا سکولار بودن صفت شیعه بودن را از من می‌ گیرد؟ آقایان خانمها من نمی‌ خواهم حکومتی شبیه به دیکتاتوری فاسد و خونخوار حاکم بر ایران در وطنم حاکم شود. رژیم فاسد و شکست خورده ایران، به جای آن که جامعه ‌ای اسلامی برپا کند،‌کاری کرده که ملت ایران امروز بی ‌ایمان ‌ترین ملتهای اسلامی به دین و مذهبند. من این نوع حکومت را نمی‌ خواهم تا دختران عراقی را نیز آنگونه که در ایران است در حاشیه خلیج (فارس) به بیع و شرا می ‌گذارد. من شیعه‌ای هستم که ‌آرزو می ‌کنم وطنی داشته باشم که نمایندگان پارلمانش مشتی حقه باز دروغگو نباشند که به اسم خدا و پیغمبر و اهل بیت می ‌کشند و می ‌دزدند و فساد می ‌کنند. وطنی را آرزو می ‌کنم که قانون اساسی ‌اش پر از تناقض و فریبکاری نباشد و شیعه‌هایش دنبال فدرالیسم شیعه وابسته به جمهوری اسلامی خامنه ‌ای نباشند و هدفشان نابودی ملیون و لیبرالها و چپ‌ها و سکولارها نباشد. من این وطن را آرزو می ‌کنم و با آنکه شیعه ‌ام اما آخوندها را دوست ندارم…
و من در برابر نوشته محجوب مینویسم منهم در آرزوی رویت وطنی هستم که نمادش حضرت فردوسی ، دولتمردش؛ مستوفی و فروغی و قوام و مصدق و عالیخانی و شاپور بختیار وعالیخانی اند.رهبرش تجلی آرزوهای ملتش را در چهارسوی جهان ، به سه زبان آواز میکند و قبله ملتهای فارسی زبان است. من إیرانم را گم کرده ام أن ایرانی که در کوچه هایش ؛ دهانت را نمی بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم … ایرانی بی فریب و دروغ و کلاشان معمم. ایرانی بدون امامزاده های دروغین. ایرانی که شعر شفیعی کدکنی را روضه خوانها و مداحان دربار سیدعلی ؛ممیزی نمیکنند. ایران من کجاست؟

شهبانو ؛ یگانه شهبانو / علیرضا نوری زاده

سرو بانوی ایران خسته اما استوار پای میفشرد
گالری نگار و دیدار نخستین

علیرضا نوری زاده
شاهکار ؛ بازویش را گرفته از پله ها بالا میروند. سرو بانوی ایران خسته است اما استوار پای میفشرد و من امیددارم ۹۰ سالگی اش را در خانه پدری جشن بگیریم.
اولین دیدارم با او به لطف افسانه خانم میسر شد.
*بیست سالم بود و به لطف عباس پهلوان و با تلاشی که خستگی ناپذیر مینمود ( و هنوز هم ) در مجله فردوسی جائی نصیبم شده بود . پهلوان با دل سرشار از مهر ، سینه ای به بزرگی دریا ، ما جوانهائی را که میتوانستیم چریک شویم ، سر از اوین و یا حتی زیر خاک در آوریم ، میدان داده بود که کارزارمان را با قلم به جای مسلسل و خنجر دنبال کنیم . من در کنار کار شعر با ترجمه شعرشاعران عرب و فلسطینی و سپس گزارش هفته و مطالب هنری و سیاسی ، خیلی زود و در همان دوران دانشجوئی دانشکده حقوق ، شدم شاعر و نویسنده و روزنامه نگار جوان . و هنگام برپائی کانون نویسندگان ، به عنوان جوانترین عضو کانون پذیرفته شدم . اینها را نوشتم تا نقد نقاشی نوشتن من اسباب تعجب نشود . ( علاوه بر مجله فردوسی ، در دورانی که ” بما اجازه ندادند شعر عاشقانه بگوئیم” شعری که اصغر واقدی در زمان ممنوع القلم شدن عباس پهلوان و اخراج او و کابینه اش از مجله فردوسی سرود ه بود ، در مجله ماه نو فیلم تقی مختارکه به ما از فردوسی رانده شدگان جا داده بود ، خیلی جدی نقد نقاشی را دنبال کردم . )
نقد نقاشی نوشتن که باعث آشنائی من با بسیاری از نقاشان پیر و جوان و گالری دارهای نیمه دوم دهه چهل خورشیدی و اوائل دهه پنجاه شده بود خانم افسانه بقائی مدیر گالری نگار که با وجود آنکه فرانسوی بود فارسی را به سلاست صحبت میکرد و همه گاه با لبخند و مهر بسیار پذیرای من میشد و دهها هنرمند دیگر ، اندک اندک به من امکان داد در زمانه ای که کمتر کسی به نقد نقاشی می پرداخت صاحب اسم و رسم شوم و به تمام نمایشگاهها و مناسبتهای مرتبط با نقش و نگار و نقاشان دعوتم کنند . روزی خانم بقائی مدیر گالری نگار به من تلفن کرد که فوری به گالری بیا ، فاصله گالری نگار تا دفتر مجله فردوسی در خیابان ثریا زیاد نبود . پیاده رفتم و خانم بقائی با دیدن من مرا به مردی خوش تیپ که حدود پنجاه سال داشت و بعدا فهمیدم ادیب هویدا و از اقوام نزدیک مرحوم هویدا نخست وزیر وقت است ، معرفی کرد و گفت ببین چطوری میشه مشکل علیرضا رو حل کرد ؟! من حیرت کردم . داستان چیست ؟ لحظاتی بعد معلوم شد قرار است ملکه فرح به گالری بیاید و افسانه خانم لطف کرده اسم مرا به ماموری که از جانب ساواک مسئولیت چک کردن نام میهمانان رادارد ، داده است. دو روز بعد کار ما درست شد و گمانم روز پنجشنبه ای بود که ملکه آمد و من نیز در کنار میهمانان سرشناس برای نخستین بار همسر پادشاه و مادر ولیعهد ایران را از نزدیک دیدم . دکتر مجابی و زنده یاد هوشنگ حسامی هم از دو روزنامه عصر آنجا بودند . ملکه با لباسی ساده و خیلی خودمانی با همه ما دست داد و بعد روی مبلی وسط گالری نشست و ما دورش جمع شدیم چون قرار بود خبر مهمی را آن روز عنوان کند . لحظاتی گذشت تا اینکه او گفت برای کمک به نقاشان ایران ، گفته ام که در داخل بنای شهیاد ، سالنی را به عرضه ی تابلوهای نقاشی هنرمندان ما اختصاص دهند و مسافرانی را که به صورت ترانزیت در مهرآباد سه چهار ساعتی توقف میکنند با اتوبوس مخصوص به دیدن تابلوها بیاورند . اگر در روز دوسه تا از مسافران ترانزیت از تابلوئی خوششان بیاید و آن را بخرند ، زمینه خوبی برای یاری رساندن به نقاشانمان فراهم خواهد شد و چه دیدید شاید هم اینکار باعث جهانی شدن آنها شود . روزنامه نگاران خیلی معتبر تر از من و همچنین خبرنگار صداوسیما سوالاتی کردند که بنظرم خیلی بی معنا و متملقانه آمد . من یکباره مثل تب زدگان پریدم وسط و گفتم خانم آیا گالری پیشنهادی شما در شهیاد به روی همه باز است ویا فقط عزیز کرده ها ؟ یکباره سکوت همه جا را گرفت و فقط میشنیدم کسی در گوشم میگوید علیاحضرت علیاحضرت . تازه فهمیدم چه گافی کرده ام اما خود ملکه به دادم رسید و با ملامت به رئیس دفترش که واژه علیاحضرت را تکرار کرده بود گفت چکارش داری بگذار حرفشوبزنه . جوونه او با احترام میگه خانم ،چه عیبی داره کلمه علیاحضرت تو دهنش نمیگرده ( تقریبا مضمون حرفها همین بود ) من سرخ شده بودم و دستپاچگی در همه ی وجودم آشکار بود . ملکه اسمم را پرسید و اینکه چه میکنم و در کدام مجله هستم وقتی گفتم دانشجوی حقوقم و در مجله فردوسی کار میکنم گفت چه خوب . من فردوسی را هر هفته می بینم و ایندفعه مقاله شما را حتما میخونم . آنشب من چنان تحت تاثیر سادگی و خاکی بودن ملکه قرار گرفتم که داستان را اول به پهلوان و زنده یاد نعمت الله جهانبانوئی مدیر فردوسی و بعد به همه فامیل و دوست و آشنا گفتم .

* در لندن دانشجو بودم و چند سالی از برخورد گالری نگار میگذشت . ملکه ایران میامد تا در مراسم افتتاح نمایشگاه آثار ایرانی ( و اسلامی ) شرکت کند . کنفدراسیون تظاهراتی برپا کرده بود تا هنگام ورود ملکه به موزه آلبرت محل نمایش بخشی از آثار ، علیه او و همسرش شاه که به لندن نیامده بود شعار بدهند و شاید هم گوجه ای بسویش پرتاب کنند .من نیز آنجا بودم ولی به محض آشکارشدن موکب ملکه سرم را دزدیدم و پشت سرها پنهان شدم . انگار باک داشتم که مبادا او میان آنهمه سرو چشم مرا ببیند و آن روز گالری نگار را به یاد آورد .تا میتوانستم به عقب رفتم

* شاه میرفت و میدانستیم بازگشتی در کار نیست . و مگر همه همین را نمیخواستیم ؟
توی فرودگاه. شاه منقلب بود اما ملکه که کلاه پوستی بر سر داشت همه ی قدرتش را بکار میبرد که نشکند با این همه ، وقتی از پله های هواپیما بالا میرفت حس کردم دل و جان و چشمش میگرید . بالای پله ها لحظه ای که برگشت اما درد هایش پیدا بود ولی گریه نه ، حال آنکه همسرش شاه مقتدر واقعا میگریست .
*تصاویرش را میبینم ، خسته ، آزرده ، با چشمانی پر از درد و دلشکستگی ، گاهی تنها و زمانی کنار بستر همسرش اما هیچ تصویری را نمیبینی که نشانی از عجز و فرو ریختن داشته باشد .پیش خود فکر میکردم چقدر دلش به درد آمده وقتی در مطبوعات خوانده ، صادق خلخالی جلاد خمینی گفته اگر فرح شاه را بکشد اورا می بخشیم ! راستی اینها کی هستند از کجا آمده اند ؟ لابد گمان میکنند همه ی زنها مثل جعده زن امام حسن ، شوهر کشند .
دوسال بعد من هم مثل او تبعیدی بودم با این حساب که او ملکه ای تبعیدی بود و من شاعر و روزنامه نگاری تبعیدی که هنوز میتوانست حرفهایش را مثل گلوله ای به سوی اهالی ولایت فقیه پرتاب کند .
* چهار شاهزاده و شاهدخت را که از آسمان به زمین افتاده بودند در غیاب پدرشان که در قاهره به خاک سپرده شد ،اداره کردن کار سختی است به ویژه آنکه دشمنت در پی تست و حکم مرگ همه شماراهم دادگاه ولی فقیه صادر کرده است . دوستانی که دستانتان را عسل زده بودید و در گلویشان چکانده بودید منهای انورالسادات ، برای جویدن قلبتان دندان تیز میکردند . سادات که رفت ، بار غربت سنگین تر شد و همزمان بعنوان ملکه سابقی که هنوز هم جوان بود و هم زیبا ، با فرزندانی که جوان بودند و میل جوانی داشتند ، چه باید میکردی ؟ دوربین پاپاراتزی ها دنبالتان بود . کافی بود تصویری از بچه ها بخصوص پسر بزرگت که ولیعهد بود و میخواست تاج مصادره شده را پس گیرد یا دخترانت در یک شب نشینی در حال رقص یا سر به شانه کسی گذاشتن چاپ میشد و بار ملامت از سوی رژیم که چه عرض کنم از سوی همان همان هموطنانی که اغلب واعظ غیر متعظ
هستند برشانه های در هم شکسته ات ، سنگینی کند . اما هرچه بود توانستی آنها را حفظ کنی . بر جوانیت بند زدی و هرگز شکوه اقتدارت از دیده ها پنهان نشد حتی وقتی دخترکت پرپر شد و هنوز چشمت خیس مانده پسرت نیز تنهایت گذاشت ، خدا میداند با چه قدرتی ، در نهان زار زدی و در آشکار برای سهراب پروین خانم و ندا آقاسلطان و مهسا و آرمیتا اشک ریختی .

* پیامهائی که از خانه پدری میاید تکانت میدهد. حالا فرزندان همانها که مرگ برتو و همسرت سرداده بودند سلامت میگویند ، در غمت میگریند و با شادیهایت ، دل شاد میشوند . شگفتا که ملکه پیشین با آنکه میداند از پهلوی ها او بیش از همه در داخل و خارج کشور اعتبار و محبوبیت دارد و سالهای غربت نه تنها از اعتبارش نکاسته بلکه هرروز به آن افزوده است ، ۴۳ سال در حاشیه مانده است اگر چه گاه کارهای بزرگی هم کرده است . بسیاری از مدعیان سلطنت طلبی که میدانند حضور فعال او در صحنه میتواند رویای برپائی یک اپوزیسیون همبسته را تحقق بخشد بخصوص که او ، بدنبال بر سرنهادن تاج موزه نشینش نیست ، غیبتش را چنین توجیه میکنند که با بودن فرزندش در صحنه ، هراقدامی از سوِی او میتواند به شاهزاده لطمه بزند و دوگانگی ایجاد کند. من اما همیشه به اینها گفته ام فرح پهلوی از آن مادران نیست که رقیب فرزندش شود بلکه فرزند او در پرتو برپائی یک اپوزیسیون همبسته ، فعلیت پیدا میکند و شهبانو در این میان میتواند زنجیر به هم پیوستگی باشد .

*من خود چند نوبت با ایشان دیدار داشته ام که یکبار آن طولانی و همراه با گفتگوئی جدی بود . وقتی که داستان أن روز گالری نگار را گفتم با همه تلخی های روزگار و فراز و فرودهای زندگی ، یادشان آمد که جوانی آنروز خانمشان خوانده بود و حالا هم آن خانم و هم آن جوان با موهای سپید در آرزوی دوباره دیدن خانه پدری ، به دوره کردن دیروز و امرو و هنوز مشغولند . اندوه به جان نشسته در سیما و صدای ملکه پیشین آنقدر مشهود بود که با هیچ نکته ای حتی شیرین نمی توانستی تغییرش بدهی . دو داغ لیلا و علیرضا ، یک داغ چهل و سه ساله همسر و داغ بزرگتر از دست دادن وطن و تاج و تخت ، چندان است که تنها شاید در لحظه فرو بستن همیشه ی چشم ، به سردی نشیند . جالب اینکه در همه این دیدارها من ذره ای خشم و کینه حتی نسبت به اهالی ولایت فقیه در او نیافتم نسبت به مخالفان همسرش و رژیم پادشاهی ، لحظه ای بغض آلود ندیدمش حتی با شماری از بزرگان آنها نشست و برخاست داشته و دارد . واژه انتقام در فرهنگ او جائی ندارد اما برای همه ی مادرانی که جگرگوشه هایشان در این ۴۳ سال سربدار شده یا گلوله آجینشان کرده اند و یا در جبهه های جنگ به خون نشسته اند گریسته است و همدردشان بوده است . چه کسی شایسته تر از این زن ایرانی میتواند برای همه مادر باشد ، خواهرانه غبار کین از دلها بشوید ، نماد آشتی ملی شود بی آنکه شاه باشد یا ملکه یا مادر ولیعهد . او شاید تنها کسی است که بی استناد به مقام سابقش هم ، به رسمیت شناخته میشود .
فرح دیبا ( پهلوی ) تنها فردی از خاندان سلطنتی پیشین ایران است که در باره اش نتوانسته اند داستان بسازند و آنچه ساخته اند چنان جعلی بوده که حتی خود اهالی ولایت فقیه نیز باورش نکرده اند . یک روحانی سرشناس از منسوبان مرحوم آیت الله خوئی میگفت ، آقای خوئی معتقد به ورود زنان به سیاست و قبول سمت نبود اما همیشه میگفت این خانم ( فرح پهلوی ) اما از جنس دیگری است .اگر شاه کار را به او واگذار کرده بود وضع ایران به اینجا نمیکشید . اگر واقعا دلیل امتناع او از حضور مستقیم در صحنه اپوزیسیون حضور فرزندش ولیعهد سابق شاهزاده رضا پهلوی به عنوان نماد اپوزیسیون ملی مشروطه خواه در صحنه باشد به گمان من نه تنها ملکه فرح میتواند پشت و پناه قدرتمندی برای او باشد بلکه محوریت یافتنش در نهایت ، به سود فرزند خواهد بود . شاهزاده رضا پهلوی سرمایه بالقوه ای است که خیلی ها میخواهند فعلیت یافتنش را در زمین خود ، به نفع خویش و در جهت مصالحشان ، عملی کنند . به چهار دهه گذشته نگاه کنیم و آدمهائی را که در کنارش بوده و رفته اند بیاد آوریم . بسیاریشان به این گمان که همسفری با شاهزاده ره به علی آباد میبرد و آنها در نهایت آباد خواهند شد ، دنبالش بوده اند و بعد از مدتی راهشان را کج کرده اند. پس به مصلحت خود اوست که مادر را در به میدان آمدن تشویق کند و خود راه سوء استفاده مدعیان سلطنت طلبی و مشروطه خواهی را از نام و جایگاه خود سد کند .
مردم ایران در شرایط فعلی بیش از هرزمان در رژیم اراذل ذوب شده در ولایت خمخا (خمینی خامنه ای ) به یک مادر نیاز دارند که بتواند فرزندان رنج دیده اش را از هرتیره و قومی ، هر دین و مذهبی و هر گویش و زبانی در پناه مهر خویش قرار دهد
زنی که ۴۳ سال هجران و غربت و ضربه های سهمگین از دست دادن تاج و تخت و همسر و دو فرزند ، و درد فرو افتادن هزاران تن از فرزندانش در ایران ، نه تنها از پایش در نیاورده بلکه استوارتر و با استقامت ترش کرده است، کسی جز فرح پهلوی نیست .
به همان سیاق بیست سالگیم میگویم خانم فرح پهلوی ، وقت به میدان آمدن است ایران منتظر شماست . وهمصدا با شاعر و محقق آزاده وفا یغمائی مینویسم ، بانوی ایران ، یگانه شهبانوی ایران توئی و همیشه خواهی بود.

غیرمتعهدهایی که آغوش مسکو را گرم می‌کنند / علیرضا نوری زاده

سیاست مستقل ملی در دوران شاه فقید جای خود را به روس و چین‌گرایی داد
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۲ برابر با ۱۴ دِسامبر ۲۰۲۳ ۱۱:۰۰

دیدار ولادیمیر پوتین با علی خامنه‌ای- ۲۸ تیر ۱۴۰۱- وبسایت علی خامنه‌ای

برخی از اصحاب کراواتی خاصه خمینی «چپ» بودند اما کمتر کسی از آن‌ها دلداده روس‌ها بود و رو به قبله کرملین نماز می‌خواند. یزدی، چمران، بنی‌صدر، قطب‌زاده و به‌ویژه این آخری به شوروی بسیار بدبین بودند. روس‌ها هم جبهه ملی و عبورکنندگان از حاشیه‌اش را دشمن خلق‌ها و نوکر آمریکا می‌دانستند و عنوان «مثلث بیق» را روزنامه آهنگر، از توده‌ای‌های سابق، سر زبان‌ها انداخت.

شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» در جریان انقلاب از شعارهای ساخته بهشتی و باهنر بود که به همراه یاران حلقه حقانی با روس‌ها هزار بار بیش از آمریکایی‌ها و غرب دشمنی می‌کردند، اما محمد موسوی خویینی‌ها، علی‌اکبر محتشمی‌پور، محمد ری‌شهری و سیدعلی خامنه‌ای از اصحابی بودند که از همان آغاز روس‌گرا بودنشان را آشکار کردند.

«نه شرقی، نه غربی» خیلی زود به «هم شرقی، با شرقی» تبدیل شد. درست مثل همان بلایی که سر گروه غیرمتعهدها آمد.

در نیمه دهه ۵۰ قرن بیستم، وقتی سران و نمایندگان ۲۹ کشور از شرق و غرب عالم در باندونگ اندونزی گرد هم آمدند تا سازمانی را پایه‌‌گذاری کنند که هدفش به ظاهر عملی کردن شعار «نه شرقی، نه غربی» بود. ستارگان نشست، دکتر سوکارنو، جمال عبدالناصر، جواهر لعل نهرو، ژوزف تیتو و قوام نکرومه، باورشان نمی‌شد که این سازمان خیلی زود با حضور پررنگ چین و یکسری رژیم‌هایی که سر در آخور مسکو و اقمارش داشتند، شعار «نه شرقی» را فراموش خواهد کرد و عملا به ابزاری تبدیل می‌شود که مسکو در بزنگاه‌های مهم از خط وربط آن به نفع خود و علیه سیاست‌های غرب، به ‌ویژه ایالات متحده، بهره می‌جوید.

به جز تیتو که همواره سیاست مستقلی داشت، ناصر و سوکارنو و نکرومه به مرور پیوندهایی راهبردی با شوروی پیدا کردند. سوکارنو سرنگون شد و جانشینان او به راست زدند و با آمریکا وارد رابطه شدند. جانشینان نکرومه اما چپ‌زده‌تر شدند. هند هم در عین حفظ پیوندهای نظامی با شوروی، روابط با غرب را حفظ کرد. با اضافه شدن کشورهای تازه استقلال‌یافته آفریقایی که رهبرانشان اغلب دلبسته و گاه وابسته به اردوگاه شرق بودند، جنبش عدم تعهد به مرور از اهداف و آرزوهای بنیان‌گذارانش دور شد.

نخستین کنفرانس سران جنبش غیرمتعهدها سپتامبر ۱۹۶۱ در بلگراد برگزار شد. ستارگان باندونگ، همچنان در اوج شهرت و محبوبیت، در این نشست شرکت کردند و در همین نشست بود که جنبش در قالب یک سازمان بین‌المللی با حضور بیش از ۱۰۰ کشور جهان اعلام موجودیت کرد.

در دوران جنگ سرد، سازمان با برگزاری نشست‌های سالیانه، در عرصه روابط بین‌المللی نقشی چشمگیر پیدا کرد اما نگاه به شرق همواره مفهوم «غیرمتعهد» را که هدف بانیان جنبش بود، زیرسوال می‌برد. جالب اینکه کشورهایی چون عربستان سعودی که با غرب روابط تنگاتنگی داشتند یا الجزایر و گینه و اتیوپی که در آغوش شوروی بودند، به عنوان اعضای جنبش پذیرفته شده بودند؛ حال آنکه ایران به علت حضور در پیمان سنتو و بعد پیمان مرکزی، بعد از تشکیل رسمی جنبش در بلگراد به آن راهی نداشت و همین امر باعث شد که نگاه حکومت وقت ایران به جنبش پر سوءظن و منفی باشد؛ به گونه‌ای که رسانه‌های آن روزگار جنبش را آلت‌دست شوروی می‌دانستند که البته چندان هم بیجا نمی‌گفتند.

در سال ۱۳۵۷ با انقلاب ایران و سقوط رژیم سلطنتی، دولت انقلابی بلافاصله خروج ایران از کلیه پیمان‌های نظامی و سیاسی و امنیتی با غرب و هم‌زمان پیوستن به جنبش غیرمتعهدها را اعلام کرد. جالب اینکه نخستین نماینده ایران دکتر ابراهیم یزدی بود که به هاوانا، پایتخت کوبا رفت که دربست به اردوگاه شوروی وابسته و دارای نظامی با باورهای مارکسیستی و ضدآمریکایی بود.

نشست سران جنبش هر سه سال یک بار برگزار می‌شد و کشور میزبان سه سال ریاست سازمان را عهده‌دار است. پس از فروپاشی اتحاد شوروی، جنبش غیرمتعهدها چون گربه‌ای که سبیلش را زده باشند، سرگشته، بی‌وزن و هم‌زمان بی‌اعتبار شد؛ به گونه‌ای که بزرگان جنبش دیگر به حضور در نشست‌های سران چندان علاقه‌ای نداشتند.

نکته‌ای را یادآوری می‌کنم که در تاریخ این جنبش جایگاه ویژه‌ای دارد. در سال ۱۹۸۲، بغداد به میزبانی کنفرانس سران انتخاب شد. یعنی اینکه صدام حسین، متجاوز به خاک ایران، عضو دیگر جنبش، می‌توانست با برگزاری کنفرانس سران عملا اعتبارش را بالا ببرد و توانش برای میزبانی از رهبران کشورهای عضو جنبش و تامین امنیت آن‌ها را حین جنگ نشان دهد و لابد در پایان نشست هم زمینه انتشار بیانیه‌ای در محکومیت ایران که به «نداهای صلح‌طلبانه» او پاسخ نمی‌دهد، فراهم کند.

اینجا بود که نیروی هوایی زخم‌خورده ایران با پروازهای متعدد بر فراز بغداد و بمباران قصری که صدام برای نشست سران جنبش برپا کرده بود، آشکار کرد که بغداد جای امنی برای برگزاری نشست سران نیست. این باعث شد کنفرانس به تاخیر افتد و سرانجام در سال ۱۹۸۳ به جای بغداد در دهلی نو برگزار شود.

در سال ۱۹۸۶ که کنفرانس سران جنبش در حراره، پایتخت زیمبابوه، برگزار می‌شد، رئیس‌جمهوری ایران که آن روزها «پرزیدنت علی خامنه‌ای» بود، در راس هیئتی بلندپایه راهی کشور دوست و برادر، زیمبابوه، شد. در روز افتتاح، همه‌چیز به خوبی طی شد؛ فقط هیئت نمایندگی عراق به ریاست طه یاسین رمضان، معاون صدام حسین و طارق عزیز که جا به جا در باب جنگ‌طلبی رژیم اسلامی داد سخن می‌دادند، موی دماغ هیئت ایرانی شدند.

در سپتامبر ۲۰۰۶، بار دیگر هاوانا محل برگزاری کنفرانس سران بود و این بار محمد خاتمی، رئیس‌جمهوری وقت ایران، در ملاقاتی با طه یاسین رمضان، معاون صدام حسین، درباره شماری از مسائل حل‌نشده بین دو کشور بعد از آتش‌بس و قبول قطعنامه ۵۹۸ مذاکره کردند.

سال ۲۰۰۹ کنفرانس سران در شرم‌الشیخ مصر برگزار شد. سال ۲۰۱۲ در زمان ریاست‌جمهوری محمود احمدی‌نژاد، دارالخلافه اسلامی «طهران» میزبان کنفرانس سران غیرمتعهدها بود و محمد مرسی، رئیس‌جمهوری اخوانی مصر، ریاست جنبش را که به عهده حسنی مبارک معزول بود، به محمود احمدی‌نژاد تسلیم کرد؛ اما سخنرانی ضدسوری او ولی فقیه را سخت عصبانی کرد؛ به گونه‌ای که در عزل مرسی، نه اشکی ریخت و نه از شعارهای تکراری مصرف کرد.

جالب اینکه مترجم سخنان محمد مرسی در صداوسیمای جمهوری اسلامی برخلاف عرف بین‌الملل، هنگام پخش مستقیم این سخنرانی اظهارات رئیس‌جمهوری مصر را تحریف کرد و به جای سوریه که موردانتقاد مرسی بود، واژه بحرین را گذاشت.

هیئت سوری در اعتراض به اظهارات مرسی محل اجلاس را ترک کردند و ولید معلم، وزیر خارجه پیشین سوریه، به شبکه تلویزیونی العالم گفت: «آقای مرسی با مداخله در امور داخلی سوریه بار دیگر علیه سنت‌های جنبش غیرمتعهدها عمل کرد.» او افزود که دیدگاه‌های رئیس‌جمهوری مصر در مورد سوریه «بیشتر به اظهارات رهبر یک حزب شباهت دارد تا رئیس جنبش غیر متعهدها». دولت بحرین هم با احضار کاردار ایران به‌شدت از رژیم ایران انتقاد کرد.

حالا دیگر با هماغوشی رژیم با چین و روسیه، دولت اسلامی از آرمان‌های بنیان‌گذاران غیرمتعهدها بسیار دور شده است. رئیسی در کمتر از یک سال خاضعانه در برابر پوتین روضه می‌خواند ودر کرملین نماز عشا برگزار می‌کند و سیدعلی برای ولادیمیر طول عمر آرزو می‌کند. سیاست مستقل ملی را در دوران شاه فقید دیدیم و حس کردیم و حالا با غیرمتعهدی مواجه‌ایم که قبله‌اش مسکو و مدینه‌ فاضله‌اش پکن است.

ایران و خاورمیانه بر سر یک دوراهی سرنوشت‌ساز / علیرضا نوری زاده

یک سو ره به استبداد سیاه دینی دارد و یک سو رو به رهایی و آزادی
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۲ برابر با ۷ دِسامبر ۲۰۲۳ ۱۵:۴۵

نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در خیابان‌های سوریه-AFP

پس از روزهای تلخ و تیره‌ای در اسرائیل و غزه که سرنوشت میلیون‌ها انسان را از کابل تا بیروت زیر علامت سوال بزرگی قرار داده است، اکنون این منطقه، در یک نقطه حساس تاریخی، از دو سو کشیده می‌شود.

یک سو ره به استبداد سیاه دینی دارد و یک سو رو به رهایی و آزادی. در این میان، دو محور حقیقی شر به گونه‌ای غریب و گاه توجیه‌نشدنی به‌سوی مجهولی خطرناک و رعب‌آور پیش می‌روند، در حالی که نیروهای آزاداندیش و سکولار به‌جای پیوستن به یکدیگر، به‌جای رویارویی با خطر به ذم و حذف یکدیگر مشغول‌اند.

بسیاری در سال‌های اخیر آرزو می‌کرده‌اند که بهای نفت افزایش نیابد، چون هرگونه افزایشی فقط به نفع حکومت سرکوبگر جمهوری ولایت فقیه تمام خواهد شد و مردم ایران سودی از این افزایش نخواهند برد. امروز آشکار شده است که بهای زیاد هر بشکه نفت نه‌تنها تحولی به سود مردم ایران ایجاد نکرده، بلکه بر سبعیت و استبداد رژیم در داخل و دامنه مداخلاتش در خارج افزوده است.

در یک سال و نیم اخیر، رژیم بیش از یک میلیارد دلار از درآمد نفت را خرج آشوبگری و کمک به گروه‌های تروریستی کرده است.

در افغانستان، رژیم طالبان در خطی ممتد با عبور از تهران تا یمن و فلسطین و سوریه و لبنان امتداد یافته است.

سیف العدل، یکی از رهبران القاعده، رابطه از هم گسسته بین اطلاعات سپاه و القاعده و بخشی از داعش را بار دیگر برقرار کرده است. جمعی از عوامل القاعده، که در ایران و در دو کمپ نظامی در شمال کشور و یک کمپ در غرب ایران مستقر بوده‌اند، پس از دیدن آموزش‌های لازم با کمک سپاه، ره به شرق و غرب کشیدند، و تنی همچنان در زیر سایه مقام معظم رهبری بیتوته کرده‌اند.

سعد بن لادن، فرزند رهبر القاعده، پس از سفری به دمشق و امضای میثاق همکاری با استخبارات (اطلاعات) سوریه و حزب‌الله و چندی زیستن در زرگنده، همراه با عماد مغنیه، تروریست معدوم سرشناس حزب‌الله لبنان، و قاسم سلیمانی، فرمانده مقبور سپاه قدس، تدارک پروژه‌هایی را دیدند که پس از آن‌ها به اجرا درآمد؛ از جمله، دچار کردن لبنان آزاده و سکولار به فلج و به یغما دادن یمن و جلوگیری از تحولات فرهنگی و اجتماعی در عراق و پا گرفتن دموکراسی، که همه عواملش را آمریکا با میلیاردها دلار در اختیار ملت عراق قرار داده بود.

در این حال، طراحی موج تازه حمله‌های تروریستی در منطقه و چند کشور اروپایی ولی فقیه توهم‌زده را به وجد می‌آورد که فعلا خودش را قائد امت و صلاح‌الدین ثانی می‌داند. به‌عبارتی، محور شر با محوریت «نایب امام زمان»، شامل گروه‌هایی چون سپاه قدس، جیش المهدی، حزب‌الله، جهاد اسلامی و حماس، و البته القاعده و طالبان.

معمولا دیکتاتور پیر به مهم‌ترین امری که می‌اندیشد موضوع جانشینی بعد از خودش است. انباری از مال انباشته، پرچم فتنه و مرگ برافراشته، بذر تلخ کینه و دشمنی کاشته، و حالا مجبور است حکم محتوم تراژدی مرگ را بپذیرد. البته در خانه پدری ما ملتی گول و ابله و ذوب‌شده در کیم ایل سونگ معمم زندگی نمی‌کنند که ولایت عظما را در سینی طلا تقدیم سیدعلی و آقا مجتبی کند.

حالا دیگر قلب حمال‌های راه‌آهن قاهره و جاشوهای طنجه سرشار از عشق حماس و جهاد و حزب‌الله و طالبان نیست. اما با پول نفت و میلیاردهای اهدایی باراک حسین دیروز و جوبایدن امروز، شیاطین هوای یکدیگر را دارند. به غزه نگاه کنید. ساختمان و بیمارستان و مدرسه و سینما و هتل ساخته شد تا «وحشی‌های» حماس را به سوی زندگی هل دهند. اما سیدعلی پهپاد و موشک و پول توجیبی و تکنولوژی مرگ و ویرانی به آن‌ها داد تا ویران کنند و همه لبخندها به فردا را بخشکانند. از برکت افزایش بهای نفت، پول هم دارند و برای تسخیر خاورمیانه خیز برداشته‌اند.

دو محور شر به‌سرعت به یک محور اصلی تبدیل می‌شوند. به عراق نگاه کنید. عمار حکیم، که دیرسالی چون پدر و جدش شیر در جام ولایت سیدروح‌الله و سیدعلی نوشیده است، اکنون دریافته است که مصلحت او و گروهش و نیز شیعیان عراق درهم‌پیمانی با آمریکا و برخورداری از حمایت‌های واشنگتن برای تثبیت موقعیت شیعیان در نظام حکومتی کشور است.

البته آقای هادی العامری و سپاه بدر هنوز هم حداقل دو وعده از نمازشان را رو به قبله چهارراه آذربایجان و با سلام و صلوات برای سیدعلی آقای قائد معظم می‌خوانند. اما امتیازها و منافع مادی و معنوی‌ای که از همکاری با آمریکا نصیبشان می‌شود آن‌قدر زیاد است که می‌توان احتمال داد به‌مرور رشته بندگی با تهران سست و سست‌تر شود.

در این میان، جیش‌المهدی، که بنیان اصلی آن را مجرمان و جوانان متعصب تشکیل داده‌اند (مجرمانی که صدام حسین یک ماه پیش از سرنگونی رژیمش از زندان ابوغریب آزاد کرد تا خواب راحت از چشم شهروندان عراقی بربایند)، اکنون به نیرویی ده هزار نفری تبدیل شده است که حداقل دوسوم افرادش را سپاه پاسداران، حزب‌الله لبنان، و سپاه قدس در داخل عراق و ایران و لبنان آموزش داده‌ است.

بودجه‌ای که صرف آموزش و اداره جیش‌المهدی می‌شود از ۵ میلیون دلار کمک نخستین ولی فقیه به مقتدی صدر آغاز شد و اینک، با گرفتن حق‌السکوت از دولت‌های حزب الدعوه عراق و کمک به برقراری آرامش در کوچه و خیابان، مشق مرجعیت می‌کند.

حالا او درآمدی میلیونی دارد و بی‌نیاز از عنایت‌های سیدعلی است. البته هنوز سپاه بدر و مجلس اعلا از کمک‌های گسترده مالی و تسلیحاتی برخوردارند، اما همان‌طور که یادآور شدم، پیوندهای حکیم و عامری با رژیم ایران، بعد از دید و بازدیدهای آن‌ها با ینگه‌دنیا و بلاد فخیمه، متزلزل شده است.

از سوی دیگر، سپاه قدس با اعزام نمایندگانی به مناطق همچنان ناآرام عراق، روابطش را با گروه‌هایی همچون عصائب اهل حق و حزب‌الله شیعه، در کنار انصار الاسلام گسترش داده است.

در لبنان، به اعتراف حسن نصرالله، فقط در سال گذشته، رژیم ۹۰۰ میلیون دلار تقدیم حزب‌الله کرده است. با احتساب هزاران موشک و خمپاره‌انداز و تیربار و البته سلاح‌های گوناگون سبک و نیمه‌سنگین و منظومه‌های دفاع هوایی که رژیم برای حزب‌الله فرستاده است، در کنار هزینه ۸۴ موسسه و بنیاد و بیمارستان و آموزشگاه و پادگان و مسجد و حسینیه و روزنامه و رادیو تلویزیون، با رقمی بین ۷۰۰ تا ۹۰۰ میلیون دلار روبه‌رو هستیم که از جیب ملت ایران، به فرمان سیدعلی آقا رهبر، به کیسه حزب‌الله ریخته می‌شود.

همین لشکرکشی خیابانی حزب‌الله در بیروت، هزینه سرسام‌آور تبلیغات آن حزب، از جمله تلویزیون المنار و میادین، و تامین حقوق و مواجب بیست هزار عضو و مجاهد فی سبیل دلار، میلیون‌ها دلار برای هم‌وطنان ما هزینه برداشته است.

در فلسطین، بعد از آنکه میلیون‌ها دلار هزینه‌ای که رژیم برای برپایی جهاد اسلامی صرف کرد به چاه ویل ریخته شد و هیچ‌گاه جهاد اسلامی از یک تشکیلات پانصد تا هزار نفری فراتر نرفت، نظر عنایت سیدعلی آقا بیشتر متوجه حماس شد. در سه سال اخیر، حماس حداقل سالانه یکصد میلیون دلار کمک از رژیم گرفته است. از زمان سلطه حماس بر غزه، این کمک‌ها به‌صورت تصاعدی به مرز ۲۵۰ میلیون دلار رسیده است.

اسماعیل هنیه در سفر اخیرش به تهران، بعد از آغاز نبرد غزه، نه‌تنها از مراحم ویژه نایب امام زمان برخوردار شد، بلکه اطمینان یافت مقام عظمی عنایات خود را تا ظهور مهدی موعود به ابوهای حماس ادامه خواهد یافت.

سناریوی لبنان برای فلسطین نیز به اجرا درآمد. صف‌آرایی و زد و خورد خیابانی برای کنار زدن «ابومازن»، که تنها امید فلسطینی‌ها برای داشتن وطنی مستقل و آزاد و دولتی سکولار است، بعد از بازگشت هنیه از تهران شدت گرفته است. ابومازن با تصمیم شجاعانه‌اش در محکوم کردن جنایت حماس در به نابودی کشاندن غزه با ۱۴ هزار کشته، حمله اسرائیل به غزه بعد از وقوع فاجعه را محکوم کرد و البته لعنت‌های ابدی خودش را نیز نثار رژیم ولایت فقیه کرد.

فلسطین بهانه‌ای برای غارت و فتنه / علیرضا نوری زاده

ملت‌های با خرد آینده را می‌سازند و مردمانی با شعار آینده را ویران می‌کنند
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۲ آذر ۱۴۰۲ برابر با ۲۳ نُوامبر ۲۰۲۳ ۸:۳۰

صالح العاروری، نایب رئیس دفتر سیاسی حماس(چپ) و علی خامنه‌ای(میانه تصویر)- ۳۱ تیر ۱۳۹۸- وبسایت علی خامنه‌ای

از همان روزی که عرفات به‌عنوان نخستین مهمان انقلاب در حالی که سر از پا نمی‌شناخت به مبارک‌گویی خمینی به ایران آمد و با چند چمدان وعده تهران را ترک کرد تا امروز، جمهوری ولایت فقیه هرگز حتی یک گام مثبت هم برای کمک به مردم فلسطین برنداشت.

عرفات در مصاحبه‌ای که با او داشتم و در «روزگار نو» و «المجله» چاپ شد، تاکید کرد ضرباتی که مردم و انقلاب فلسطین از رژیم‌های جمهوری اسلامی و سوریه متحمل شدند، ده‌ها بار سنگین‌تر و مرگبارتر از ضرباتی بود که اسرائیلی‌ها به آن‌ها وارد کردند.

عرفات از دو بار توطئه قتلش در بیروت به دست عوامل رژیم اسلامی پرده برداشت و گفت وقتی با عراق می‌جنگیدند، اسلحه خریدن از اسرائیل و استقبال از نمایندگان موساد و شاباک و وزارت دفاع اسرائیل در تهران مجاز بود. جنگ که تمام شد، تازه به جان ما افتادند و با اجیر کردن مزدورانی از نوع فتحی شقاقی هر جا ما موفق می‌شدیم امتیازی از اسرائیل و آمریکا بگیریم، ضربه‌ای به ما وارد می‌کردند که کارمان فلج شود.

علی‌اکبر محتشمی، قابله‌ای که حزب‌الله را به‌طریق سزارین از شکم جنبش امل بیرون آورد و در دمشق هدایت تروریست‌هایی را عهده‌دار بود که مقر تفنگداران دریایی آمریکا، سفارت آمریکا در بیروت و مقر سربازان فرانسوی در بقاع را به آتش کشیدند و رسم گروگان‌گیری را در لبنان پایه گذاشت، در دولت خاتمی به‌عنوان رئیس فراکسیون اصلاح‌طلبان مجلس، پایه‌گذار نشستی با عنوان «حمایت از انتفاضه» شد و سال بعد نیز دعوتنامه‌هایی به روسای ۵۰ کشور اسلامی داد اما فقط ۱۶ هیئت در سطح پایین در کنفرانس حاضر شدند. البته کاسه‌لیسان حماس و جهاد و گروه احمد جبریل حاضر بودند. چند میلیون دلار خرج شد تا خامنه‌ای با چفیه فلسطینی بیاید و مشتی شعار تحویل شرکت‌کنندگان بدهد.

حاصل این نشست برای مردم ایران و فلسطین از نظر معنوی و سیاسی صفر بود. از نظر مادی نیز ۵۰ میلیون دلار از کیسه ملت ایران به‌ امر ولی فقیه تقدیم خالد مشعل، رهبر دفتر سیاسی حماس، شد. حتی پول را برای دولت فلسطین نفرستادند تا گوشه‌ای از خزانه خالی و ورشکسته‌اش را پر کند. یعنی اینکه مردم فلسطین از این مرحمتی نصیبی نخواهند برد.

خالد مشعل و موسی ابومرزوق نیز همچون رهبران حزب‌الله لبنان و جهاد اسلامی فلسطین به دفعات از این نوع مرحمتی‌ها دریافت کرده و به‌عنوان سپاس بوسه‌ای بر دست ولی فقیه زده‌اند. اما هیچ‌گاه مردم فلسطین حتی درمی از این مرحمتی‌ها دریافت نکردند. ابومازن در کویت به من گفت، پول‌های جمهوری اسلامی فقط برای تخریب صلح و ضربه زدن به جنبش فتح و ریاست دولت خودمختار فلسطین مصرف می‌شود. یک بار نشد که حکام ایران یک دلار برای کمک به مردم فلسطین، تقدیم ملت فلسطین کنند.

همان‌گونه که دیگر رهبران فلسطینی نیز بیزار از فریبکاری‌های اهل ولایت فقیه، بارها تاکید کرده‌اند که رژیم حاکم بر ایران دشمن واقعی ملت فلسطین است و هر بار که آمریکا به‌طور جدی اسرائیل را برای ملتزم شدن به تعهداتش تحت فشار قرار می‌داد، به‌ اشاره تهران یک عمل انتحاری که با قتل چند شهروند غیرنظامی و ویرانگری روبرو بود، به‌ یاری مخالفان می‌آمد و زبان آمریکا هم کند می‌شد. در نتیجه امید به صلح و آشتی و برپایی دولت مستقل فلسطین نیز رنگ می‌باخت.

اما این بار ما با حکایتی به‌مراتب گسترده‌تر مواجه‌ایم. سیدعلی خامنه‌ای و اتاق فکرش و نیز حماسی‌ها بر این باور بودند که با یک حمله غافلگیرانه می‌توانند چندهزار اسرائیلی را بکشند و اسیر کنند (قسمت اول نقشه کم‌وبیش با موفقیت به اجرا در آمد) و از فردای ۷ اکتبر، جهان عرب و اسلام به پا خواهد خاست؛ حزب‌الله ناچار است در برابر حمایت مردم و حماسه‌ای که خلق شده کاری کند و سرانجام قائد معظم فرمان جهاد می‌دهد و موشک‌ها و پهپادهای ایران بر سر اسرائیلی‌ها باران‌آسا فرو خواهند بارید. این تصور سرتا پا غلط بود. اسرائیل سریع به خود آمد و شد آنچه نباید می‌شد. حالا اشک و ناله و خون و ویرانی منزل‌نشین چشم‌های ما است.

قول حازم صاغیه، نویسنده و متفکر لبنانی، را به یاد می‌آورم که در «الحیات» نوشته بود ملت‌هایی که فردایشان را به‌خرد می‌سازند و ملت‌هایی که با شعار فردایشان را ویران می‌کنند.

به قول حازم صاغیه، ملت‌هایی با اختراعاتشان به تاریخ می‌پیوندند، ملت‌هایی با موسیقی، ملتی با فرهنگ غنی و شعرش، و مللی با نقاشی و مجسمه سازی و معماری. ملت‌هایی هم هستند که با شجاعت و دلاوری‌شان در تاریخ جای ویژه‌ای پیدا می‌کنند. ملتی نیز با شعار فردایشان را ویران می‌کنند. رژیم حاکم بر وطنمان عملا ما را به اسارت شعار درآورده است. ثروت کشور نیز در غارت مستمری است که یکسرش به حماس و حزب‌الله لبنان و عراق و … پیوند می‌خورد.

حسن نصرالله، دبیرکل حزب‌الله لبنان، که فرزند دست‌پرورده ولایت جهل و جور و فساد است، بارها دریافت مستمری مالی، آموزش نظامی و دریافت تسلیحات از رژیم را تایید کرده است. عزت‌الله ضرغامی، وزیر میراث فرهنگی رژیم، همین دو روز پیش با افتخار اعتراف کرد در تونل‌های غزه با دیگر برادرانش ساخت موشک و پهپاد را به حماس آموزش داده است.

محمود الزهار، وزیر خارجه پیشین دولت حماس، یحیی سنوار، زیاد نخاله هم در تهران و بیروت و غزه بارها از سخاوتمندی‌های سیدعلی آقا یاد کرده‌اند و من منظره خانه‌های هنوز ویران بم و آبادی‌های درهم شکسته اطراف شادگان و خرمشهر و آبادان و کرمانشاه که هنوز هم بعد از جنگ و زلزله بازسازی نشده‌اند، در برابرم تجسم پیدا کرده است.

سیدعلی آقا به چه حقی ثروت ملی مردم ایران را به پای تروریست‌های عراق و لبنان و فلسطین می‌ریزد. ما چه دشمنی با اسرائیل و آمریکا داریم که ثروت‌های میهنمان به دست سیدعلی آقا و دولت بی‌بدیلش به حسن نصرالله و خالد مشعل و زیاد نخاله تقدیم می‌شود تا انتحاری و رزمنده بی‌خرد علیه اسرائیلی‌ها تربیت کنند و ضدفرهنگ مرگ و نفرت و ویرانی را در خاورمیانه بپراکنند؟

به گمان من، دست‌اندازی‌های علی خامنه‌ای به ثروت ملی ما هیچ زمانی چنین آشکار نشده بود. بعد از اظهارات محمود الزهار و سه چهار ابوی حماسی و جهادی، بسیاری از سران سپاه و حکومت رئیسی اعتراف کردند که اولویت‌های شخص خامنه‌ای ساختن وطن و عدالت اجتماعی در خانه پدری نیست. هدف او برافراشتن علم اسلام ناب انقلابی ولایی بر فراز مساجد قدس و بیروت و شام و بغداد و حاشیه خلیج فارس است.

رژیم پس از تاکید بر اهمیت حمایت از حماس و گروه‌های ضدصلح فلسطینی تاکید می‌کند که کمک به حماس را ادامه خواهد داد. یعنی اینکه سیاست کلی ما اهالی جمهوری اسلامی ادامه حمایت از حماس و حزب‌الله و جهاد اسلامی است.

دکان حزب‌الله لبنان نیز دستگاه عریض و طویل پرخرجی است که سالانه چند صد میلیون دلار برای ملت ما هزینه برمی‌دارد. حسن نصرالله بعد از ویرانی جنوب لبنان و بخشی از بیروت بعد از ۲۰۰۷ رسما اعلام کرد به امر رهبر معظم به هر شیعه که خانه‌‌اش ویران‌شده ۱۲ هزار دلار برای یک سال اجاره، پنج هزار دلار برای خرید وسایل اولیه خانه و ۳۰ هزار دلار برای تعمیر خانه‌اش پول پرداخت شد و می‌شود.

ایران اسلامی از ۲۰۲۲ به بعد سالی ۹۰۰ میلیون دلار به حزب‌الله داده است. حال با ویرانی غزه، اگر مراحل بعدی در سلسله اهداف اسرائیل دنبال نشود و سر مار را نشانه نگیرند، بازسازی غزه نیز بر دوش ملت ما خواهد بود.

آیا اسرائیل موفق خواهد شد جلو پرتاب این موشک‌ها را بگیرد یا بر سر نصرالله خراب کند، چنانکه در غزه کرد؟

شرح مصیبت مردم لبنان از زمان جنگ‌های داخلی تا رقابت‌های منطقه‌ای / علیرضا نوری زاده

آسیب دیدن از ماجراجویی‌های حزب‌الله و درگیری با اسرائیل، مردم لبنان را پریشان کرده است
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲ برابر با ۱۶ نُوامبر ۲۰۲۳ ۱۱:۱۵

زنی لبنانی به ویرانه‌های بندر بیروت خیره شده است- آوریل ۲۰۲۱- AFP

اسرائیل بی‌اعتنا به سازمان ملل و اخطارهای دوست و دشمن همچنان می‌کوبد و می‌کشد و ویران می‌کند؛ با این هدف که حماس را برای همیشه از صحنه خارج کند. منتها ناتنیاهو فقط در غزه مشغول زورآزمایی نیست؛ بلکه برای دو راس دیگر مثلث شر (حزب‌الله و اهالی ولایت فقیه) هم مجازاتی پیش چشم دارد تا بعد از غزه، هر یک را به فراخور احوال از این مجازات نصیبی دهد. یادمان باشد اسرائیل هنوز از سرگیجه ضربه سنگین ۷ اکتبر رها نشده است.

راس دوم شر در لبنان است و این بار بی‌بی ناتان قصد انتقام دارد؛ آن هم از کسانی که آبرو و اعتبار و امنیت کشورش را با تهدیدی بزرگ روبرو کرده‌اند.

به جز گزارش‌هایی که مورخان یونانی و رومی از اهالی لبنان بازگو کرده‌اند، بعد از ظهور اسلام و ورودش به فلسطین و وادی شام هم نوشته‌هایی از نوع سفرنامه حکیم بزرگ قبادیان، ناصر خسرو، و ابن بطوطه از مردمانی سخن آورده‌اند که در مقایسه با روزگارشان بسیار متمدن، خوش‌ذوق، اهل حال و مدارا با بیگانه و لطف با خودی بوده‌اند. نصاری و یهود در کنار محمدی‌ها آن هم به مذاهب گونه‌گون از حنابله و شافعی‌ها گرفته تا اسماعیلی‌ها و فرقه ناجیه اثنی‌عشریه و پیروان پینه‌دوز مهاجر ایرانی، عبدالله درزی (که اگر مقام و جایگاه بزرگ دروز «خاندان جنبلاط» نبود بدون شک امروز نگاه ائمه مسلمین از شیعه گرفته تا سنی‌های سلفی به این مذهب درزی چیزی بود شبیه نگرش آن‌ها به قادیانی‌ها و احمدی‌ها و…)، با صفا و صمیمیت زندگی می‌کردند.

لبنان در جنگ دو هویت

از ابتدای قرن بیستم، لبنان در صحنه سیاسی و فرهنگی و اجتماعی‌اش، رویارویی دو فرهنگ را شاهد بود. هرگاه این دو فرهنگ راه مسالمت و همدلی پیش گرفتند، لبنان به اوج اعتبار و عظمت رسید و هر زمان (با حضور عامل خارجی) یکی از دو فرهنگ و نگرش سیاسی وابسته به آن درصدد غلبه بر دیگری برآمد، لبنان به عنوان یک جامعه چندرنگ در معرض خطر از هم گسستن قرار گرفت.

مسلمانان لبنان هنگام جدایی از عثمانی‌ها که کلاه فینه و القابی چون «بیک» و «پاشا» را برای آن‌ها به جا گذاشتند، دل در گرو وصلت با شام و تشکیل سوریه کبری داشتند اما مسیحیان به مادرخوانده‌شان، فرانسه، دلبسته بودند.

شماری از لبنانی‌ها یک بار در جریان جنگ جهانی اول با درگیری بین مسلمانان طرفدار عثمانی و مسیحیان طرفدار فرانسه و انگلستان ناچار به مهاجرت از وطن شده بودند و هزاران تن از آنان نیز بار دیگر در جریان جنگ جهانی دوم، به علت تبعات جنگ و اشغال فرانسه از سوی آلمان و تشکیل حکومت ویشی از یک‌سو و شبه‌دولت تبعیدی دوگل از سوی دیگر، راهی غربت شدند.

با استقلال لبنان، جمع کثیری از این مهاجران با سرمایه‌های کلانی که در غرب اندوخته بودند، به کشورشان بازگشتند و در ساختن لبنان نوین نقش مهمی ایفا کردند. جمعیت مسلمانان و مسیحیان در لبنان تقریبا برابر است. در میان مسلمانان، شیعیان اکثریت دارند، در حالی که مسیحیان مارونی‌نژاد کاتولیک در میان نصاری‌ها دارای اکثریت‌اند.

در لبنان تا پیش از تقسیم فلسطین، اقلیت یهودی فعالی در عرصه اقتصاد و زراعت وجود داشت که به مرور از تعداد آن‌ها کاسته شد و زمانی که در سال ۱۹۸۲ اسرائیل به لبنان لشکرکشی کرد، تنها سه شهروند یهودی کهنسال در جنوب لبنان زندگی می‌کردند.

مهم‌ترین طوایف مسیحی لبنان از این قرارند: مارونی‌ها که ریشه‌شان را تا فنیقی‌ها عقب می‌برند و شماری از برجسته‌ترین نویسندگان، روشنفکران و شاعران مشهور نه فقط در لبنان بلکه در جهان عرب از این طایفه‌اند. سعید عقل که مهم‌ترین شاعر و ادیب در زبان عربی است، مسیحی مارونی است و در افکار سیاسی خواستار نزدیکی لبنان با غرب و کم‌رنگ شدن پیوندش با جهان عرب بود. بر پایه توافق بین رهبران طوایف لبنان و پیش‌نویس قانون اساسی، ریاست‌جمهوری و فرماندهی کل ارتش به مسیحیان مارونی واگذار شده است.

اما مسیحیان ارتدوکس لبنان سخت با هویت عربی‌شان پیوند دارند. بسیاری از رهبران جنبش‌های قومی و ناصری و نیز وحدت‌گرا با سوریه از مسیحیان ارتدوکس بوده‌اند. آنتوان سعاده، رهبر حزب قومی اجتماعی که خواهان وحدت با سوریه بود و به اتهام طراحی یک کودتا محاکمه و اعدام شد، به این طایفه وابسته بود. در کابینه‌های لبنان اغلب وزارت کشور یا دفاع به مسیحیان ارتدوکس تعلق دارد.

گروه سوم مسیحیان، ارمنی‌ها هستند که در بینشان ارمنی‌های کاتولیک اکثریت دارند و بعد ارمنی‌های پروتستان و ارتدوکس‌ها و انجیلی‌ها قرار می‌گیرند که بدون توجه به مذهبشان و به عنوان طایفه ارمنی، صاحب چند کرسی در پارلمان و حداقل دو وزیر در کابینه‌های بزرگ و یک وزیر در کابینه‌های کوچک و یک وزیر مشاورند.

مسلمانان لبنان نیز به طوایف زیر تقسیم می‌شوند:

سنی‌ها که بیشتر در بیروت و طرابلس و صیدا ساکن‌اند. مقام نخست‌وزیری در لبنان به سنی‌ها تعلق دارد. سنی‌ها در دوران عبدالناصر و به‌ویژه بعد از کودتای عبدالکریم قاسم در عراق که به «پیمان بغداد» و ارتباط ویژه اردن و عراق (که حامی غیرمستقیم مسیحیان لبنان بودند) خاتمه داد، به سوی دمشق و قاهره چشم دوختند و بیروت به یک میدان رویارویی تمام‌عیار مسیحیان غرب‌گرا و مسلمانان قومیت‌گرا تبدیل شد.

لبنان سپس آوردگاه چپ‌ها و راست‌ها، وحدت‌گرایان قومی و انعزالیون‌ــ لقبی که قومی‌ها به فالانژها و ملیون طرفدار کامیل شمعون داده بودند‌ــ شد. کامیل شمعون، رئیس‌جمهوری که حامیانش را در برابر قدرت رو‌به‌افزایش ناصر از دست می‌‌داد و در عین حال شاهد مذاکرات وحدت بین دمشق و قاهره بود، با حمایت غرب تصمیم گرفت مدت ریاست‌جمهوری‌اش را تمدید کند. همین امر با تحریک دستگاه‌های امنیتی مصر، به شعله‌ور شدن جنگ داخلی در لبنان منجر شد.

از ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۰ لبنان بهترین سال‌هایش را پشت سر گذاشت. حتی حضور هزاران آواره فلسطینی در اردوگاه‌هایی که از طرابلس تا بیروت و صیدا گسترده بودند، به جایگاه لبنان به عنوان مهم‌ترین پایگاه فرهنگی و اقتصادی خاورمیانه لطمه‌ای وارد نمی‌کرد اما در سال ۱۹۷۰، وقوع دو حادثه مقدمات بحرانی را فراهم کرد که پنج سال بعد به شعله‌ور شدن آتش یک جنگ تمام‌عیار بین مارونی‌ها و چپ‌گرایان و مسلمانان منجر شد.

حادثه اول درگیری خونین فلسطینی‌ها با ارتش اردن در این کشور و سرانجام کنفرانس سران قاهره و خروج شمار کثیری از جنگجویان فلسطینی از اردن و استقرار آن‌ها در لبنان بود. حادثه دوم هم مرگ ناصر در پایان کنفرانس سران عرب بود که عامل حفظ استقلال و موازنه در لبنان را از صحنه خارج کرد.

از آن پس، سوریه با تمام قوا تلاش کرد لبنان را به تحت‌الحمایه خود تبدیل کند. با انتخاب سلیمان فرنجیه به ریاست‌جمهوری لبنان، حافظ الاسد، دیکتاتور سوریه، مطمئن بود که با توجه به روابط ویژه‌اش با فرنجیه، لبنان عملا از آن او خواهد بود.

در سال ۱۹۷۵، پس از ماه‌ها تنش و بحران در روابط فلسطینی‌ها با دولت لبنان که حاضر نبود وجود دولت عرفات را در دولتش تحمل کند، کشته شدن سرنشینان فلسطینی یک اتوبوس در محله عین‌الرمانه به دست شبه‌نظامیان مارونی فالانژ آتش جنگی را شعله‌ور کرد که عملا ۱۵ سال تمام ادامه داشت.

سوریه در این جنگ، گاه جانب چپ‌ها و فلسطینی‌ها را می‌گرفت و زمانی برای حمایت از مسیحیان و جلوگیری از سقوط لبنان دست در دست چپ‌ها و مسلمانان، وارد کارزار می‌شد. نیروهای سوریه در جریان محاصره اردوگاه تل‌الزعتر در بیروت هزاران فلسطینی و چپ را کشتند.

سرانجام اتحادیه عرب تصمیم گرفت نیروهایی را از چند کشور عضو به همراه ارتش سوریه برای حفظ امنیت لبنان به این کشور اعزام کند. نیروهای غیرسوری پس از مدت کوتاهی لبنان را ترک گفتند اما سوری‌ها باقی ماندند و ژنرال غازی کنعان و پس از او رستم عزاله عملا حاکم بلامنازع لبنان بودند.

این وضع حتی پس از پیمان طایف درعربستان سعودی بین رهبران طوایف لبنان ادامه یافت و زمانی که ژنرال میشل عون، فرمانده ارتش که با پایان ریاست‌جمهوری امین جمیل، به ریاست موقت دولت انتخاب شده بود، در برابر سوریه ایستاد، ارتش سوریه مقر او را بر سرش ویران کرد و ژنرال ناچار با کمک فرانسوی‌ها به سفارت آن‌ها و سپس فرانسه رفت و تبعیدش تا بعد از قتل رفیق حریری و اخراج خفت‌بار ارتش سوریه از لبنان زیر فشار آمریکا و فرانسه، ادامه پیدا کرد؛ هرچند در بازگشت، به جای آنکه دینش را به آن‌هایی که سال‌ها تبعیدش را محکوم کردند و خواستار بازگشتش بودند، بپردازد، زیر چتر حزب‌الله رفت تا به ریاست‌جمهوری برسد.

با ظهور حزب‌الله‌، لبنان دیگر روی خوش ندید و عملا از سال‌های ۲۰۰۶ به بعد و جنگ حزب‌الله با اسرائیل، به سرزمینی تحت اشغال حزب ولی‌فقیه تبدیل شد.

اکنون آسیب دیدن از ماجراجویی‌های حزب‌الله به فرمان ولی فقیه با درگیری با اسرائیل مردم لبنان را بسیار وحشت‌زده کرده است.

به قول یک نویسنده و تحلیلگری لبنانی (رونی خازن): «لبنانی‌ها این بار مثل مردم ایران، دلشان برای ابوهای خوش‌نشین در قطر نمی‌تپد. بلکه در اندیشه رهایی از شر دشمن خانگی و صلح و آشتی با جهان‌اند.»

یگانه چهره سرشناس اپوزیسیون با پایگاهی بزرگ در وطن همچنان گرفتار غلامعلی‌خان توده‌ای است / علیرضا نوری زاده

شاهزاده با اعتماد‌به‌نفس، هوشمندی و آگاهی از احوالات جهان و مسئولیت‌هایش در برابر ملت ایران چنان گفت که به تحسینم واداشت
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۲ برابر با ۹ نُوامبر ۲۰۲۳ ۱۲:۴۵

شاهزاده رضا پهلوی و پیرس مورگان، روزنامه‌نگار و مجری سرشناس شبکه‌های جهانی public media

می‌توان شاهزاده رضا پهلوی را دوست داشت، حرمت نهاد و به عنوان آلترناتیوی محبوب میلیون‌ها ایرانی در داخل و خارج کشور به رسمیت شناخت. درعین حال می‌توان با او سر لطف نبود و در جایگاهش تشکیک کرد اما نمی‌توان به او بی‌حرمتی کرد و نمی‌توان به او دروغ بست. نمی‌توان با زشت‌ترین واژگان و دروغی به بزرگی حقارت خود او را به دلیل سفر به اسرائیل گزینه اسرائیل برای سلطنت ایران دانست یا حتی فراتر از آن گفت که «یک اسرائیلی قصد دارد شاه ایران شود».

در تمام سال‌هایی که شاهزاده به دنبال یافتن راهی برای برپایی کنگره ملی ایرانیان یا شورای ملی بود، چپول‌های سابق که نمی‌خواهند بازنشسته شوند، ملیونی که جان و جهان زنده‌یاد دکتر شاپور بختیار را با خنجر و قمه به خون کشیدند تا نوکران سیدعلی برسند و کار او و سروش را یکسره کنند، ذوب‌شدگان در ولایت مرحوم ولی فقیه در جوار وطن و بانو نواده خاقان مغفور قجر همه و همه تیشه برداشتند تا نه نشانی از کنگره ماند نه عنوانی از شورا.

هرچه می‌کرد از سوی این جماعت عین شر بود و آنچه می‌گفت تلاشی برای برقراری استبداد تلقی می‌شد. تو گویی رژیم جهل و جور و فساد ولایت عین مردمسالاری و رافت و آزادگی و سکولاردمکراسی است و مبادا پسر شاهی که در کفنش خواستیم، موفق شود رژیم آدمخوران را براندازد و ایران را آزاد کند. چون آن وقت ما چه غلطی بکنیم؟ به پسر عزیزجان خال‌قزی که ۴۰ سال است وقتی مصاحبه‌های ما پخش می‌شود، تلفنی سوال می‌کند غلامی انشاءالله اگر رئیس‌جمهوری شدی، ما رو از یاد نبری! یک معاونتی، سفارتی، امارتی برای ما کنار بگذار، چه بدهیم؟

۸۵ سال آب در هاون کوبیده‌ایم و بدیهی است که نفس رضا را که می‌خواهد شاه شود، هم می‌گیریم. به اسرائیلی می‌رود که افتخار همه عمر ما این است که آقای مناشه امیر آن قدیم‌ها دو تا و نصفی با ما مصاحبه کرده است؛ حالا این بچه‌پهلوی به دعوت وزیر امنیت به اسرائیل می‌رود و وزیر و وکیل و خیل ایرانیان به استقبال او و همسرش می‌روند، پس ما نباید ساکت بنشینیم و وظیفه ملی‌میهنی ما این است که توطئه صهیونیسم جهانی برای به تخت نشاندن او را برملا کنیم .

گاهی از خود می‌پرسم اگر یکی از روزنامه‌نگاران بین‌المللی با کسی از این تبعیدی‌های جان‌و‌جهان‌باخته مصاحبه‌ای می‌کرد، چه بساطی پهن می‌شد؟ حالا سرشناس‌ترینشان با پهلوی چپ و راست مصاحبه می‌کند و در پارلمان انگلستان و سنای آمریکا از او استقبال می‌شود. آن‌وقت انتظار دارید آبجی خانم که خواب می‌دید جای زن رئیسی باشد و به همین دلیل از همسر سابقش جدا شد که عرضه داشتن یک دکان لباسشویی در فرنگ را هم نداشت، دست روی دست بگذارد و در فلان شبکه فریاد نزند ملت ایران هرگز اجازه نخواهند داد بساط امپراتوری رضاخانی دوباره در کشور برپا شود؟

نگاهشان می‌کنم؛ این ورشکستگان به‌تقصیر و کینه‌ورزان پای تا سر عقده را و این سو شاهزاده را می‌بینم، حاضر در دل‌های هزاران تماشاگر فوتبال که جدش را صدا می‌زنند و سرود ای ایران زمزمه می‌کنند. بعد از گفت‌وگوی دلنشین و پر از امید کاملیا انتخابی فرد با شاهزاده رضا پهلوی، مصاحبه دومی را دیدم که باید همه ما آن را بخوانیم.

این بار پیرس مورگان، روزنامه‌نگار و مجری سرشناس شبکه‌های جهانی از جمله شبکه پر‌بیننده سی‌ان‌ان آمریکا که مدتی است که به عنوان ستاره «تاک تی‌وی» در برنامه «رودررو بدون ممیزی» دولتمردان بزرگ جهان، وزرا و امرا و ستاره‌ها و… را سوال‌پیچ می‌کند، به سراغ شاهزاده رفته بود.

بعد از بیش از نیم‌قرن روزنامه‌نگاری، هم پرسشگر و هم پاسخگو را تحسین کردم. فکر کنید اگر پیرس مورگان که بعد از دیوید فراست عملا بهترین پرسشگر تلویزیونی است مثلا با غلامعلی خودمان مصاحبه کرده بود که بعد از یک عمر ستایش استالین و مائو و چرنیینکو و انورخوجه این آخری‌ها سخت دلبسته تاواریش ولادیمیر شده و نیمه‌شب‌ها هم دعای تقرب به مقام نایب مهدی می‌خواند، آن‌وقت سایت‌های پربیننده با ۱۲۶ مراجع در ۱۰ روز گوش فلک را کر می‌کردند که ملت ببینید چگونه غلامعلی خودمان پوست پیرس مورگان را کند!

اما شاهزاده با اعتماد‌به‌نفس، هوشمندی و آگاهی از احوالات جهان و مسئولیت‌هایش در برابر ملت ایران چنان گفت که به تحسینم واداشت. به یاد آن نوجوان صمیمی‌ام که در شبکه ۲ با مانوک خدابخشیان، ایرج ادیب‌زاده ، محمدعلی اینانلو و… در اوج محبوبیت بود، بی‌خودپرستی و غرور، اینانلو به داخل استخر پرتابش می‌کرد و ادیب‌زاده و مانوک دانش او در زمینه فوتبال را می‌آزمودند.

چند سال بعد دیدمش؛ این‌ بار هر دو تبعیدی بودیم، با ۱۰ سال فاصله سنی، دور از خانه پدری در لندن. ۲۰ ساله بود و چه معقول و آرام و صادق سخن می‌گفت. پرسیدم شاهزاده تکلیف ما با آدم‌های یک‌بعدی که مدعی طرفداری از شما هستند، چیست؟ شما را می‌ستایند اما به تمام شخصیت‌هایی را که مورداحترام پدر شما بودند، با عنیف‌ترین کلمات اهانت می‌کنند.

شاهزاده گفت که این‌ها به من به عنوان یک شیرینی و کیک نگاه می‌کنند و مگسانی گرد شیرینی‌اند. همان هفته سرمقاله‌ام را در پست ایران که به همت احمد شکرنیا، روزنامه‌نگار سرشناس آیندگان و رستاخیز، منتشر می‌شد با این تیتر در آمد: «داستان مگس و خرمگس»

از آن سال بسیار ایشان را دیده‌ام و هربار پخته‌ترش از پیش دیدم. اما پاسخگویی‌اش این بار به باور من، رنگ و طنینی دیگر داشت.

شاهزاده رضا پهلوی در پاسخ سوال مورگان درباره میزان آمادگی‌اش برای پریدن بر اسب قدرت گفت که «هیچ جاه‌طلبی شخصی» برای رسیدن به قدرت ندارد و قصد دارد در روند تقویت جامعه مدنی در ایران و رسیدن به دموکراسی تنها نقش تسهیل‌کننده داشته باشد: «من تا جایی که بتوانم بدون هیچ جاه‌طلبی شخصی به هموطنانم کمک خواهم کرد. موضوع برای من چیزی فراتر از کمک به ایجاد نهادهایی فراتر از دولت و قانون اساسی نخواهد بود؛ زیرا جامعه مدنی نگهبان نهایی جامعه است.»

از نگاه شاهزاده رضا پهلوی رژیمی که از جزو سرکوبگرترین حکومت‌ها در زمینه جامعه مدنی در جهان است، خواهد رفت. او می‌گوید: «فرمول من برای تغییر در ایران البته مبتنی بر حاکمیت مردمی است و باید اطمینان حاصل کنیم که پس از فروپاشی رژیم، یک دوره گذار دموکراتیک خواهیم داشت و می‌توانیم مجلس موسسانی داشته باشیم که به مردم فرصت برگزاری همه‌پرسی را بدهد.»

او در ادامه ابراز امیدواری کرد که در جریان چنین رفراندمی، مردم ایران نظامی بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر انتخاب کنند که جدایی دین از سیاست را در خود داشته باشد.

مسئله جنگ اسرائیل و حماس

او درباره جنگ غزه گفت که معتقد است مسئله حمله حماس به اسرائیل از «ایدئولوژی» حاکمان جمهوری اسلامی در ایران سرچشمه می‌گیرد و این ایدئولوژی را نوعی بیماری می‌داند که باید درمان شود و او خواستار برخورد با سر افعی و سرچشمه یعنی حکومت جمهوری اسلامی است. او بار دیگر رهبران دولت‌ها را از ادامه مذاکره با جمهوری اسلامی برحذر داشت و گفت بر این باور است که رژیم هرگز رفتارش را تغییر نخواهد داد، به همین دلیل است که در ۴۰ سال اخیر انتظار برای تغییر رفتار این رژیم بزرگ‌ترین خطای سیاست خارجی غرب در قبال ایران بوده است.

منتظر باشید فردا غلامعلی خان و… مدعی می‌شوند رضا پهلوی آمریکا و اسرائیل را به حمله به ایران دعوت کرد!

بر این باورم که اگر فردا حس کنند، همدلی سرعت پیروزی را افزایش می‌دهد و فعلا رضا پهلوی برنده است، شمشیر کلام برمی‌کشند اما نه برای زدن رژیم جهل و جور و فساد بلکه برای از پای در آوردن رضا پهلوی که دو تا پهلوی داشتیم، بس است؛ حالا نوبت ما است!

از زمان برپایی جنبش زن زندگی آزادی بسیاری بخت خویش آزموده‌اند. اوج خودنمایی با حسن‌نیت شاهزاده در جورج تاون دیدیم. او در حالی که در خانه پدری پایگاهی مشهود داشت، پذیرفت بدون امتیازی ویژه کنار چهره‌هایی بنشیند که به گمانش درد وطن داشتند. اما خیلی زود آشکار شد که منهای دو سه تن، بقیه درد «من» دارند و برای حال دادن به من خود، بدشان نمی‌آید که با آقا رضا هم عکس یادگاری بگیرند.

رضا پهلوی به هیچ روی بانگ لمن‌الملکی سر نداد؛ در حالی که مردم صدایش می‌زدند. او شانه‌به‌شانه جمع جورج تاون به مردم لبیک گفت. شاهزاده ۲۸ مهر ۱۴۰۱ تقریبا یک سال و یک ماه پیش در یک دیدار رسانه‌ای گفت: «معترضان در ایران نمی‌گویند خامنه‌ای برود و جایش مجتبی بیاید، می‌گویند کل این رژیم باید برود. لازم نیست من توجیه کنم. از خود جوان‌ها این را بپرسید. اعتراضشان به دنیا این نیست که نباید از ما حمایت کنید. اعتراضشان این است که چرا حمایت نمی‌کنید؟ که با دست خالی صبح تا شب داریم جان می‌دهیم، گلوله به مغز جوان‌ها می‌زنند. ما به هیچ عنوان استقلال و آزادی واقعی‌مان را در گرو هیچ سیاستی نخواهیم گذاشت ولی بر اساس همکاری و خواستمان به‌خصوص در این مراحل حساس، فرق آن‌هایی را که به ما کمک کردند و آن‌ها که به ما پشت کردند، خواهیم دانست. این حسابی است که کشورهای خارجی باید بکنند. دخالت در حفظ حقوق بشر امری است واجب وگرنه دادگاه کیفری بین‌المللی به وجود نمی‌آمد. ما از دنیا انتظار عمل داریم. ما از دنیا نخواستیم برای ما دولت تعیین کند یا از گروه و شخص خاص حمایت کنند. ما می‌گوییم مردم ایران حق دارند در روند دموکراتیک آینده خود را انتخاب کنند و دنیا باید این را حمایت کند. از خواسته ما مردم حمایت شود؛ از هر روشی که می‌توانند داشته باشند. فرق حمایت با مداخله خیلی واضح است.»

او در ادامه این سخنرانی یادآور شد که همه تئوری‌ها و اشکال حکومت‌های دموکراتیک محترم‌اند اما آنچه برایش اهمیت دارد پیروزی حاکمیت مردم است و تردید ندارد که در پرتو حاکمیت مردم و با سرمایه انسانی استثنایی ایران آینده‌ای درخشان رقم خواهد خورد: «ایران، این مرز پرگهر، دوباره سرافراز و معتبر خواهد شد و در سایه پرچم ملی‌مان افتخار خواهد آفرید.»

آن‌هایی که با این سخنان مخالفت کردند، دنبال چه بودند و هستند؟

بگذارید سخنان او را در جریان جنبش سبز از زبان دشمن نقل کنم.

«خبرگزاری ایرنا: رضا پهلوی، فرزند شاه مخلوع ایران، در مقاله‌ای در روزنامه انگلیسی دیلی‌تلگراف تحریم‌های قبلی علیه ایران را بی‌فایده دانست. رضا پهلوی در این یادداشت نوشت: اکنون زمان آن است یک چیز جدید را (برای مقابله با ایران) امتحان کنیم و آن تقویت جنبش سبز ایران است. فرزند شاه افزود: اعضای گروه ۱+۵ باید بزرگ‌ترین متحدشان در جنگ با اشاعه هسته‌ای را که همان فعالان جنبش سبزند، در آغوش بگیرند. تاکنون ایران در مقابل فشارهای جامعه بین‌المللی مقاومت کرده و هیچ میزانی از تحریم کارساز نبوده است. در عوض محمود احمدی‌نژاد از هر فرصتی استفاده می‌کند تا در صحنه جهانی حاضر شود و خونسردی ایرانی را نمایش بدهد. فرزند شاه مخلوع ایران نوشت: قدرتمند کردن جنبش سبز و کمک به افزایش مخالفان در ایران کلید شکست دادن حاکمان روحانی ایران است. تحریم‌ها اگرچه مفید خواهند بود، به ضرر مردم ایران تمام می‌شوند، بنابراین غرب باید روی مسائل حقوق بشری در ایران تاکید کند. او با اشاره به اینکه تحریم‌ها علیه ایران راه به جایی نخواهد برد، افزود: اکنون زمان آن است که رهبران جهان پشت حقوق بشر در ایران بایستند و به جنبش سبز قدرتی بدهند که موضوع هسته‌ای نیز از طریق آن قابل حل باشد.»

من دفتر سخنان ولیعهد پیشین را ورق می‌زنم. در جمع اپوزیسیون کسی چون او، علی‌رغم جایگاهش، چنین فروتنانه از خود نگفته است. دشمن به جایگاهش اذعان دارد اما به‌اصطلاح‌دوستان جز به خاموشی او رضایت نخواهند داد. پیش از این گفتم درد آن‌ها درد ایران نیست، درد من خویش است که در ۹۰ سالگی هم دست از سرشان برنمی‌دارد.

سرانجام بلبل آستان ولایت به صدا درآمد / علیرضا نوری زاده

نگاهی به زندگی سیدحسن نصرالله و نمای کامل «فرصت‌طلبی» و «دروغ» در سخنان اخیرش
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
یک شنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۲ برابر با ۵ نُوامبر ۲۰۲۳ ۱۱:۰۰

حرف‌های نصرالله  نمایی کامل از روحیه فرصت‌طلبی است که ریزه‌کاری‌های فرصت‌طلبی را نزد اربابش سید علی خامنه‌ای آموخته است-ایرنا

سرانجام بلبل آستان ولایت به صدا درآمد منتها به جای صدای روح نواز، بانگ کفتاری به گوش آمد که به قول لبنانی‌ها زی البلبل به تن دارد و چون جامه ناهماهنگ با شکل و اطوار حسن آقا است، برای من که نمائی نفرت‌انگیز داشت.

بعد از مرگ خمینی که حسن نصرالله به لبنان بازگشت، درست مثل عروسک کوکی روزی به آهنگ ولی فقیه رقصید و زمانی به بانگ چنگ علی‌اکبر محتشمی‌پور که حزب‌الله را از طریق سزارین از رحم جنبش امل بیرون آورده بود و روزی دوزانو در برابر رحیم صفوی عرض ادب می‌کرد و زمانی دست محمدحسن اختری را می‌بوسید (تعجب نکردم که در ردیف نخست مستمعان سخنرانی حسن نصر الشیطان، آن‌ هم بر پرده تلویزیون ۱۲۰ اینچی، او را مشاهده کردم. ظاهرا ولی فقیه او را فرستاده بود تا فرزندی را دلداری دهد و اطمینان بخشد که نگران نباش، شیر شرزه ولایت حامی تو است. شیوه مرضیه ایشان را پیش بگیر و دهان به شعار بگشای و از شعور دوری کن).

من سه بار سخنان حسن خان را شنیدم. طی این سال‌ها که رفتار و اطوار او را پاییده‌ام، تقریبا با احوالات و زیروبم احوال او آشنایم و می‌دانم این سبزی‌فروش باهوش لبنانی کی میل جنگ دارد و چه زمانی برق جنگ در دیده و شیون و روضه بر لب.

نگاهی به زندگی شاطر حسن آشکار می‌کند که این موجود دست‌آموز ولایت که سی‌واندی سال است لبنان را به گروگان گرفته و به جای آوای آسمانی فیروز و ماجده و ودیع الصافی، عرعر خمینی ای امام و قائدنا سیدعلی را در شارع الحمراء دانشگاه آمریکایی بیروت و آثار رومی بعلبک، طنین‌انداز کرده است. لبنان، نورچشم منطقه، کشوری ثروتمند با دموکراسی و احزاب سیاسی و ده‌ها دانشگاه را که آموزشگاه‌های بزرگان سیاست و فرهنگ و اقتصاد و هنر منطقه بودند، به اسیری سرشکسته بدل کرده است و بزرگانش را یک‌به‌یک از حریری تا جبران توینی در خون نشانده و طبیعی است که امروز بکوشد خون از عبا و عمامه اربابش که به او لقب «سیدالمقاومه» داده پاک کند.

من در تمام طول هفته پیش علی‌رغم جنجالی که شبکه‌های خبری غربی و عربی و جمهوری ولایت فقیه راه انداخته بودند که وای جمعه چه شود و امپراتور شر چه‌ها خواهد گفت، بارها تاکید کردم خبری نیست و جست‌وجوگر سوراخ‌موش مثل سید علی به‌دنبال توجیه سکوت شرم‌آور خویش و «او» است.

بچه سبزی‌فروش چه گفت

حسن عبدالکریم نصرالله مردی است از روستایی به نام البازوریه در شرق بیروت که در دوران کودکی به همراه پدر و مادر و برادران و خواهرانش مثل بسیاری از خانواده‌های شیعه فقیر راهی بیروت شد تا در شهرِ پول و نور و زیبایی لقمه نانی برای خانواده بزرگ خود پیدا کند. عبدالکریم، پدر حسن، میوه‌فروش دوره‌گرد بود و توانست در منطقه کرنتینا (قرنطینه) در نزدیکی اردوگاه آوارگان فلسطینی و محلات سن الفیل و برج البراجنه (اردوگاه دیگری از فلسطینی‌ها) کوخی اجاره کند.

مدتی بعد، با کمک یکی از ثروتمندان شیعه از خانواده «الخلیل» که همسر عبدالکریم با او نسبتی داشت، توانست دکان میوه‌فروشی کوچکی به راه اندازد. حسن و برادر بزرگ‌ترش، حسین، همه‌روزه بعد از مدرسه به دکان پدر می‌رفتند و به او کمک می‌کردند. در این دکان، دو تصویر بر دیوار بود: عبدالناصر و امام موسی صدر.

حسن آن گونه که خودش می‌گوید، سخت دلبسته امام موسی صدر بود، اما چون در مدرسه با فلسطینی‌ها و بچه‌شیعه‌ها و سنی‌هایی همکلاس بود که عبدالناصر را خدای روی زمین می‌دانستند، او نیز به‌مرور جزو بچه‌های «ناصر»ی شد. محیط زندگی سید حسن در جنوب بیروت، هر بچه‌ای را با شعارهای انقلابی پیوند می‌داد. اما او چنان که خود در گفت‌وگویش با فیگارو در سال ۱۹۹۷ می‌گوید، خیلی زود از جمع بچه‌های ناصری به گروه عاشقان امام موسی صدر پیوست. شب‌ها در سن‌الفیل و نبعه به مساجد و حسینیه‌هایی می‌رفت که سخنرانانش همه واژگان خود را با نام سید موسای ایرانی لبنانی‌شده آ‌غاز می‌کردند.

مدرسه ابتدایی را در دبستان «نجاح» به پایان رساند و به دبیرستان دولتی سن‌الفیل رفت. بچه‌ای درسخوان و متدین بود که معلمانش بسیار عزیزش می‌داشتند و فقر او را مایه فخرش می‌دانستند. هنوز وارد پانزدهمین سال زندگیش نشده بود که با کشته‌شدن شماری از فلسطینی‌ها در اتوبوسی در «عین الرمانه» در شرق بیروت جنگ‌های داخلی لبنان شعله‌ور شد. پدر بعد از مدتی زیستن در زیر باران گلوله بساط برچید و همراه خانواده به جنوب رفت و در دهکده زادگاهش «نسوریه» مستقر شد و حسن و برادرانش نیز در مدرسه دولتی صور ثبت نام کردند، شهری که خاستگاه حرکت محرومین امام موسی صدر بود و حسن خیلی زود به این حرکت پیوست که بعدها به جنبش امل تغییر نام داد. در شهر صور چند ایرانی بودند که با سید موسی صدر روابط نزدیکی داشتند از جمله آن‌ها مصطفی چمران خیلی زود سیدحسن را جذب کرد. مصطفی به علت دانستن زبان انگلیسی و رفتار انسانی و آرامشی که در ذاتش بود، به معلمی برای همه جوانان جنوبی تبدیل شده بود.

مصطفی چمران با کمک‌های سابق دولت شاه، در جنوب لبنان هنرستانی برپا کرده بود که دو تن از برادران سیدحسن در آن درس می‌خواندند. بعضی شب‌ها نیز مصطفی برای جوانانی که مشتاق شنیدن بحث‌های دینی به شیوه تازه‌ای بودند در حسینیه صور سخنرانی می‌کرد. در یکی از این شب‌ها وقتی سیدحسن به حسینیه رفت، سیدی را دید متفاوت از دیگران، بسیار خوش‌رو و از آن برتر، خطیب. او قبل از مصطفی سخن گفت و در پایان شب سیدحسن نزد او رفت. استاد بزرگ نام شما چیست؟ نام من سیدمحمد الغروی است. سیدحسن آرزویی را که مدتی در دل داشت، با سیدمحمد در میان گذاشت. دوست دارم به نجف بروم و مثل سیدموسی مجتهد شوم. محمد الغروی که خانواده سیدحسن را می‌شناخت، همان‌جا در حسینیه نامه‌ای به یکی از شاگردانش، عباس الموسوی که از لبنان چند سالی بود به نجف رفته بود، نوشت. «این جوان بچه صادق و بااستعدادی است. او را نزد استاد بزرگمان سید محمد باقرالصدر ببر تا از محضرش بیاموزد. خودت نیز مواظب او باش و اجازه نده طلبه‌های پاکستانی و افغانی از راه به‌درش کنند. همین‌طور مواظب باش گیر بچه‌طلبه‌های عراقی شاذ ـ منحرف ـ نیفتد، او خوش برورو است و باید خیلی مراقبش باشی. به سیدمصطفی ـ خمینی ـ بگو از پدرش ماهی چند دینار برای این بچه بگیرد. چون محمدباقر ـ الصدر ـ خیلی محتاط است و وجوهات را فقط بین طلبه‌ها و مدرسینی پخش می‌کند که مطیع و منقاد او باشند، اما از خمینی حرف‌شنوی دارد.»

سیدحسن با این نامه در پانزده‌سالگی با مبلغی معادل ۵۰ دلار راهی نجف شد. سه روز بعد، پس از پیمودن سوریه و اردن، سیدحسن به همراه عده‌ای از زوار شیعه وارد نجف شد و از گاراژ باب‌السلام پرسان‌پرسان خود را به حرم حضرت علی رساند و آن‌طور که سید محمد الغروی او را راهنمایی کرده بود، به دفتر سید حیدر کلیدار رفت (همان مردی که مقتدی صدر قصد کشتن او را کرد و چون زنده‌یاد عبدالمجید خویی به دفاع از حیدر برخاست، دستور داد عبدالمجید و حیدر را باهم بکشند.) و از او سراغ عباس الموسوی را گرفت. عباس که از شاگردان سیدمحمدباقر الصدر و روح‌الله الخمینی بود، در طبقه دوم مغازه قبادوزی حاج ابوجعفر الغروی، خواهرزاده سیدمحمد الغروی، خانه داشت. حیدر سیدحسن را به خانه او برد و معرفی‌اش کرد. سیدعباس مطابق توصیه سیدمحمد الغروی، سرپرستی سیدحسن را عهده‌دار شد و در اتاق خود گوشه‌ای را به او داد. سیدحسن صبح‌ها به درس سیدمحمد روحانی می‌رفت (مرحوم آیت‌الله سیدمحمد روحانی، برادر آیت‌الله سیدمحمدصادق روحانی )

با انقلاب ایران و کشته‌شدن مرحوم باقر صدر به دست صدام حسین، پیدا بود سراغ او هم می‌آیند.

در این زمان سیدحسن با کسب اجازه از عباس الموسوی راهی تهران شد و بعد از دیدن آموزش نظامی در لویزان به قم رفت تا دروس دینی خود را تکمیل کند. در قم او در دروس چند تن از روحانیون سرشناس، ازجمله مرحوم آیت‌الله روحانی، میرزاجواد تبریزی، وحید خراسانی و کاظم حائری حاضر می‌شد و با کسانی مثل هانی فحص (پدر حسن نماینده الحیات در تهران) و سید علی حائری هم‌مباحثه بود.

اوایل دهه ۹۰ با راهنمایی محتشمی‌پور و توصیه علی فلاحیان، وزیر اطلاعات وقت، سیدحسن به مجلس خامنه‌ای راه یافت و همانجا بود که طوق سرسپردگی به گردن انداخت و در حلقه اصحاب خاصه سیدعلی درآمد. با کشته‌شدن عباس الموسوی در سال ۱۹۹۲ به‌دست اسرائیلی‌ها، خامنه‌ای به نصرالله دستور بازگشت به لبنان را داد و پیش از رسیدن او به بیروت، دستور بیعت با سیدحسن به شورای حزب داده شده بود. سیدحسن درحالی که فقط ۳۲ سال داشت، بر کرسی زعامت حزب‌الله جای گرفت. او با استعداد ذاتی و کاریزمای بسیار، خیلی زود همان‌طور که پیش از این در نوشته‌هایم یادآور شده‌ام، توانست حزب‌الله را به مهم‌ترین گروه سیاسی- نظامی لبنان و منطقه تبدیل کند.

در باب افکار و میزان سرسپردگی‌اش به خامنه‌ای گفتنی‌ها را به وقت دیگری می‌گذارم و سراغ امروزش و خطابه جمعه عصر می‌روم. برجسته‌ترین فرازهای نطق او که درعین‌حال، بر منافق‌بودن او و اربابش تاکید می‌کند، از این قرار بود:

– عملیاتی که القسام و دیگران در ۱۶ مهر انجام دادند، عملیات بزرگ و مبارکی بود و ۱۰۰درصد تصمیم فلسطین و ۱۰۰درصد فلسطینی بود.

– عملیات طوفان‌الاقصی حتی از دیگر گروه‌های مقاومت برای حفظ محرمانه بودن آن پنهان بود، حتی ما از آن اطلاعی نداشتیم.

– تصمیم‌گیری با رهبران گروه‌های مقاومت است و ایران آن‌ها را تحت فشار قرار نمی‌دهد، آن‌ها را کنترل نمی‌کند، فقط از آن‌ها حمایت می‌کند و به خودمختاری آن‌ها احترام می‌گذارد!!

– دولت اسرائیل اهداف بلندی را تعیین کرده است، اما نمی‌تواند به آن‌ها دست یابد.

– اسرائیلی‌ها نمی‌توانند اسیران خود را بدون مبادله آزاد کنند، زیرا زمانی که مقاومت قبلا اسیر می‌کرد، این اتفاق نیفتاد، اما اسرائیل از این موضوع درس نمی‌گیرد.

– همان‌طور که از متحدان خود شنیده‌ایم، اقدام‌های بیشتری علیه اسرائیل در چند جبهه مختلف انجام خواهد شد و این در چند روز آینده واضح‌تر خواهد شد.

– این جنگ مانند جنگ‌های قبلی نیست، یک درگیری تاریخی سرنوشت‌ساز است و آنچه بعد از آن می‌آید، مانند گذشته نخواهد بود».

– مسئولیت ما توقف جنگ علیه غزه و پیروزی حماس است. ما باید به وضوح این را هدف خود قرار دهیم.

– بعضی می‌گویند اگر حماس پیروز شود، ایران پیروز می‌شود یا اخوان‌المسلمین پیروز می‌شود، اما این دروغ است. اگر حماس پیروز شود، غزه پیروز می‌شود، فلسطین پیروز می‌شود، اقصی پیروز می‌شود.

– پیروزی غزه به نفع منافع ملی کشورهای منطقه مانند اردن، سوریه، مصر و… و اول از همه لبنان است.

– ملت‌های عربی و اسلامی باید حداقل برای آتش‌بس تلاش کنند، حتی اگر بعضی‌ها نخواهند بجنگند و نخواهند چیزی قربانی کنند، این کمترین کاری است که می‌توانند انجام دهند.

– ما به مردم عرب می‌گوییم که سلاح و ارتش شما را نمی‌خواهیم، ​​اما آیا شما حداقل این افتخار را ندارید که گذرگاه رفح را باز کنید؟

– بعضی‌ها از ما می‌خواهند که یک جنگ تمام‌عیار را آغاز کنیم و ممکن است برای آن‌ها اقدام‌های در مرز شمالی محدود به نظر برسد، اما اصلا چنین نیست.!!

– حتی اگر تاکنون اقدام‌های ما را محدود بنامید، همان چیزی که شما می‌گویید «محدود» باقی نمی‌ماند و آنچه اکنون در حال رخ دادن است، بی‌سابقه است.

– به‌رغم آنچه برخی می‌گویند، حزب‌الله از ۸ اکتبر جنگ واقعی را به راه انداخته است و هیچ‌کس جز کسانی که در آن حضور دارند، نمی توانند احساس کنند که واقعا چه اتفاقی می‌افتد.

– ما خود را برای کمک به غزه باشکوه در معرض خطر قرار دادیم.

– امروز نیمی از ارتش اسرائیل در مرز لبنان حضور دارند که بیشتر آن‌ها نیروهای نخبه‌اند.

– یک‌چهارم نیروی هوایی اسرائیل و نیمی از نیروهای دفاع هوایی اسرائیل در جبهه لبنان‌اند.

– ۴۳ شهرک اسرائیلی در شمال تخلیه شده است و اکثر ساکنان آن‌ها اکنون سربازند.

– هر روز پیام‌هایی از اعراب دریافت می‌کنیم که از ما التماس می‌کنند که اقدامی نکنیم (پیدا است این تقاضاها، دستوراتی است که از تهران می‌رسد و حسن اختری حامل آن‌ها است).

– آمریکا ما را تهدید می‌کند که اگر جبهه شمالی را باز کنید ما را بمباران می‌کنند، این تهدیدها موضع ما را تغییر نمی‌دهد.

– اگر اسرائیل غیرنظامیان ما را بمباران کند، ما غیرنظامیان آن‌ها را بمباران خواهیم کرد، نحوه عمل آن‌ها تعیین‌کننده نحوه عمل ما است.

– در جبهه لبنان همه گزینه‌ها روی میز است، تکرار می‌کنم همه گزینه‌ها روی میز است.

– ما برای ناوهای آمریکایی تدارک دیده‌ایم و از آمریکا می‌خواهیم که شکست‌های خود را در افغانستان، عراق، سوریه و لبنان به یاد داشته باشد.

– اگر آمریکا می‌خواهد از جنگ منطقه‌ای جلوگیری کند، باید جلوی تجاوز به غزه گرفته شود.

این حرف‌های حسن نصرالله، نمایی کامل و شامل از روحیه فرصت‌طلبی است که ریزه‌کاری‌های فرصت‌طلبی را نزد اربابش سید علی خامنه‌ای آموخته است. ازهمان اول دروغ می‌گوید که او و اربابش سیدعلی از نقشه حمله حماس بی‌خبر بودند در حالی‌که طرح عملیات دوماه پیش در تهران و بیروت ریخته شد . تمرین‌های اینترنتی از تهران هدایت می‌شد. در ماه اوت اسماعیل قاآنی، فرمانده سپاه قدس، علی‌اکبر احمدیان، دبیر شورای عالی امنیت ملی، و علی فدوی، جانشین فرمانده سپاه پاسداران، و تنی دیگر از سپاه و امنیت خانه مبارکه درسوریه بودند و بعد از طریق مرز صنایع به بعلبک رفتند و در یک پناهگاه زیرزمینی با نمایندگان حماس و جهاد اسلامی و حزب‌الله دیدار داشتند. قصه روباه و دمش اینجا عینا تکرار می‌شود و دم در جنوب لبنان قسم می‌خورد که حضرت روباه از چیزی خبر ندارد و اگر دهانش رنگ خون دارد، اشتباه نکنید این آب لبو است.

سر افعی را کوفتن یعنی چه؟ / علیرضا نوری زاده

جناب فیلسوف برای نابودی بنی موسی دست به دامن موسی و محمد شده است
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۴ آبان ۱۴۰۲ برابر با ۲۶ اُکتُبر ۲۰۲۳ ۱۴:۰۰

سر افعی را زدن یعنی ۷۰ میلیارد دلار را در دامن قبای سیدعلی نینداختن – reuters

در مخالفت با برنامه جورج بوش پسر، رئیس‌جمهوری سابق آمریکا، برای حمله به عراق، میلیون‌ها انسان در چهار سوی جهان از نیویورک تا کوآلالامپور و از قاهره تا سانتیاگو به خیابان‌ها آمدند؛ هزاری و میلیونی و سه میلیونی (در رم تعداد به سه میلیون و صدهزار نفر رسید). با این رود خروشان معترضان به جنگ و مخالفان حمله به عراق، صدام حسین باور کرده بود که بوش و بلر و… مجبور به تجدیدنظر خواهند شد اما بوش آمد؛ با توپ و تانک و موشک و آقای احمد چلبی و حومه که از نوکران ولایت فقیه بود.

نامه ۵۰ تن یا بیشتر از چهره‌های کم‌وبیش سرشناس معارض و مراحم در نفی جنگ برای حذر داشتن قدرت‌مداران در غرب و اسرائیل از حمله به خانه پدری، مرا به یاد آن روزها در سال‌های نخست قرن جاری انداخت. راستی را، اگر قرار باشد سر مار کوبیده شود، این نامه و نظایر آن چه تاثیری خواهند داشت؟ آیا خودمان را فریب می‌دهیم؟

عین همین نامه‌ها را نایاک درباره بحران‌هایی که در پی اشغال عراق بین ایران و آمریکا به‌ وجود آمد، جنگ سال ۲۰۰۶ حزب‌الله و اسرائیل و رویارویی با سپاه در خلیج فارس، به‌وفور و با هزینه‌های سنگین در رسانه‌های سرشناس غرب منتشر کرد و البته بوش و الباقی از ترس تاثیر نفرین تریتا و سفند و جفنگ دست از جنگ برداشتند و ره صلح پیش گرفتند؛ مبادا که پروردگار تریتا و حضرت عباسش آسیبی به آن‌ها برساند.

من مکرر از سر مار گفته و نوشته‌ام. نویسنده نامه ‌«سر مار در تهران است» را در گیومه گذاشته بود که ای ملت همیشه در صحنه! مشاهده کنید که چگونه با ظرافت دخل جنگ‌طلب و جنگ‌طلبان را آورده‌ایم.

تکلیف من با عطا مهاجرانی روشن است. او در آرزوی ریاست‌جمهوری است و امید به اینکه مقام معظم از سر درماندگی، نیش‌های قل و دل او در روزنامه اطلاعات را از یاد ببرد و دعوتش کند که جناب دکتر! بازگرد و «مگذار که انتظار زارم بکشد/ نادیده رخت زار و نزارم بکشد/ گر کشتنی‌ام، تو خود بکش تیغ و مرا/ زان پیش بکش که انتظارم بکشد» اما نمی‌توانم درک کنم چرا نام شماری از دوستان عزیز و محترمم که در صفا و ایران‌دوستی‌شان تردیدی ندارم، هم بین امضاکنندگان دیده می‌شود.

عشق به خانه پدری «با شیر اندرون شد و با جان به در رود». هیچ‌یک از ما خواستار جنگ و ویرانی وطن نیستیم. سرنگونی رژیم جهل و جور و فساد آرزوی ما است وگرنه مثل بعضی ره خویش می‌گرفتیم و عمر کوتاه را بی‌دغدغه سر می‌کردیم. من در میان امضا کنندگان این حذرنامه حتی یکی را نمی‌یابم که به اندازه صاحب این قلم دلبسته فلسطین و ملت فلسطین باشد.

نخستین مطلبی که عزیزم عباس پهلوان از من چاپ کرد، شعر نزار قبانی بود: «ای قدس، ای مناره ادیان/ ای طفل ماهروی سوخته‌انگشت/ باری دیگر صدای موذن از فراز مسجد اقصی برمی‌خیزد و یکشنبه ناقوس کلیسای قیامت به صدا در خواهد آمد …» شعر مقاومت را من به هموطنانم شناساندم، سال‌ها پیش از خمینی. «حماسه فلسطین» من سال ۱۳۴۷ منتشر شد و رضا جان امامی زحمت چاپش را در انتشارات بعثت کشید. «بیرون از اسطورها» را هم جعفری بزرگ در امیرکبیر منتشر کرد، به‌دفعات.

من از تل الزعتر خونین نه به دست اسرائیل که حافظ اسد و ارتش جنایتکارش گزارش‌ها نوشتم و زیر باران گلوله با چریک‌های فلسطینی گفتم و سرودم و فریاد زدم. به لطف زنده‌یاد دکتر محمود جعفریان نشست فلسطین را در قاهره پوشش دادم و همانجا بود که خبر قتل کمال جنبلاط بزرگ به امر حافظ الاسد صاعقه‌وار بر سرمان فرود آمد و همگی به لبنان رفتیم و بر فراز جبل با او وداع کردیم.

عرفات که به ایران آمد به همراه صادق قطب‌زاده به استقبالش رفتم و نخستین بار این من بودم که گلایه‌های او را از خمینی نوشتم. زمینه دیدار زنده‌یاد دکتر شاپور بختیار با عرفات را در تونس من فراهم آوردم و در اسلو ستایش شدم.

پرچم فلسطین که در رام‌الله بالا شد، رودی از امید را در دل ملت رنج‌کشیده فلسطین جاری کرد. لعنت به خناسانی چون اسد و قذافی و ولایت فقیهان که پیروزی صلح را بر نفرت و ویرانی برنتافتند و ابوهای مزدور را به جان عرفات و یارانش انداختند. اگر آن منظره تاریخی مصافحه عرفات و رابین به بار می‌نشست، نه شارونی در کار بود و نه نتانیاهویی. نه اسماعیل هنیه دکاندار انقلاب بود و نه خالد مشعل و زیاد نخاله (همان که صدها میلیون دلار ملت ایران را بلعیده است و می‌گوید شیعه رافضی و کافر در جهاد اسلامی جایی ندارد).

من این‌ها را نه برای تقدیر از خویش می‌نویسم. به اندازه کافی از فلسطین و جنایات دست‌راستی‌های اسرائیلی و مهاجران روس و اوکراین و ازبک نوشته‌ام که چگونه چهره انسانی چپ اسرائیل را تخریب کردند و به نتانیاهوها مجال خودسری دادند. البته هربار که مجال وحدت فلسطینی‌ها و حرکت به سوی صلح آغاز شد، این اسدها و قذافی‌ها و صدام‌ها و از ۴۰ سال پیش ولی فقیه اول و ثانی و حزب‌الشیطان بوده‌اند که با پول و بازی‌های خونین، سه چهار انتحاری و کشتار مادربزرگ‌ها و نوه‌های اسرائیلی در اتوبوس و رستوران و گذرگاه، فضا را خون‌چکان و صلح موعود را به جنگ و نفرت دائم بدل کرده‌اند. نمونه اخیرش همین وحشی‌گری حماس به امر ارباب در تهران و وحشی‌گری مضاعف نتانیاهو به تلافی عملکرد غیراخلاقی حماس پیش چشم ما است (ابومازن صلح‌جو صد بار این را به من گفته و کلامش در نوشته‌ها، گفتارها و برنامه‌های تلویزیونی من تجلی نوشتاری و گفتاری و دیداری داشته است).

۴۴ سال است خانه پدری و ملت‌های خاورمیانه و فلسطین در برابر لشکر فریب و جنایت و دزدی و بی اخلاقی اسلام ناب انقلابی محمدی آسیب‌پذیر بوده‌اند. بانگ جنگ و نفرت جای سرود عشق و زندگی را گرفته است. سر مار در چهارراه آذربایجان و کردان و لتیان و قصر رامسر و احمدآباد مغز جوانان وطن می‌طلبد و ویرانی و سینه‌های سوخته و گردن‌های بریده در وطن و منطقه را تشجیع می‌کند. این چه حرفی است که مبادا سرمار را بزنید! بین رژیم فاسد جنایتکار و ملت ایران رابطه‌ای نیست.

لطفا بروید و نوشته ابوالفضل محققی را در گویانیوز بخوانید که در پاسخ تبریک به دوست کهنش به مناسبت روزتولدش، این سطرها را دریافت کرده است: «فاصله‌ها بیشتر شده، محبت‌ها کمتر. به هر دری می‌زنم. هر کاری که هیچ ربطی هم به درس و تخصصم ندارد، می‌کنم تا شب با دستی که هر روز خالی‌تر می‌شود، به خانه برنگردم. سفره‌ها بی‌رمق، حوصله‌ها تنگ، چشم‌انداز‌ها تیره و دعوای درون خانواده‌ها بیشتر شده است. زن با همسر، پدر با فرزند، برادر با خواهر، همسایه با همسایه و رهگذر با رهگذر! باور کن اغراق نمی‌کنم. حتی رابطه عاشقانه من با همسرم هم به‌قدری سرد شده که تنها به سلام‌علیک روزانه رسیده است. اخبار تلخ و ناگوار از بگیروببند و اعدام، از مجلس، دادگاه‌های فرمایشی، شنیدن لاطائلات چندش‌آور مشتی عقب‌مانده که اعصابت را به هم می‌ریزد. به‌خصوص وقتی میبینی کاری از دستت ساخته نیست و با کوچک‌ترین بهانه طومار خودت و خانواده‌ات را می‌پیچند.»

«صحنه روزانه زندگی در این مملکت مانند صحنه تئاتری است که همه با هم درگیرند. هرکس در حال برداشتن کلاه دیگری است. سلامتی اخلاقی در اجتماع به حداقل رسیده، زشتی و پلیدی در رفتار اجتماعی روزانه در حال افزایش است. بزرگ‌ترین جنایت این رژیم از بین بردن اعتقاد بی‌تمنا به خدا و اعتماد درون مردم به همدیگر بود. این بی‌وجدان‌ها همه‌چیز را از بین بردند. به‌قدری بی‌شرم و آشکارا حق‌کشی کردند و در لباس دین کثافت‌کاری انجام دادند که دیگر قبح همه‌چیز ریخته و خشونت، فساد، دزدی، دروغ‌گویی، تجاوز، قلدری و رعایت نکردن حقوق دیگری به امری عادی وروزانه بدل شده است. سقوط کرده‌ایم، سقوط!»

«ویروسی به نام جمهوری اسلامی که بر هر کجای پیکر جامعه نشست، آن را فاسد می‌کند و از بین می‌برد، حال درست بر گلوی مردم نشسته و راه نفس را بسته است. ما داریم به سختی نفس می‌کشیم. چشمانمان سویش را از دست داده است. دیگر هیچ چیز ما را متعجب نمی‌کند! نه دیدن این همه فساد، نه هزاران زباله‌گرد و نه قداره کشیدن لات‌ها و حتی مردم عادی به روی هم و نه ویرانی مملکت. فکر نمی‌کردم به این روز گرفتار شویم. روزی که بی‌تفاوتی نه تنها به حال و روز مردم بلکه به حال و روز خودمان نیز عادی شود.»

بغضی سخت راه گلویش را گرفته است. می‌پرسم: احوال سیاسی را چگونه می‌بینی؟ می‌گوید: «خودت بهتر می‌دانی. همه سردرگم و مستاصل. اما شما سردرگم‌تر از همه! اپوزیسیون خارج از کشوری که معلوم نیست چه می‌گویید و چه می‌کنید؟ شنیدم که شما‌ها سخت درگیر همان مسائل ذهنی سابق و هنوز دنبال هویت‌اید؟ بابا این بچه‌های من مرا هم نمی‌شناسند. این نسل جدید اصلا در دنیای دیگری است. شیوه فکر و عمل آن‌ها با نسل ما زمین تا آسمان فرق می‌کند! اصلا نه شما و نه بحث‌های شما برایشان جذابیت دارد و نه حتی ما والدین حی وحاضر. ما مقصران به تقصیریم که با انقلابمان آن‌ها را به این حال وروز انداخته‌ایم… در تفکر بسیاری از جمله خود من این طور شده که یقین داریم این حکومت زیر فشار افکار و اعتراض مردم و نبود یک آلترناتیو جدی به این راحتی‌ها سرنگون نخواهد شد.

خیلی‌ها بدشان هم نمی‌آید که این حکومت که مردم توان در افتادن با آن را از دست داده‌اند، با قدرت‌های بزرگ درگیر شود و توان سرکوب را از دست بدهد تا مردم به کوچه و خیابان بریزند و دخلش را در آورند. هرطور می‌خواهد بشود، بسیار بهتر از این حکومت فلان‌فلان‌شده است که حتی داخل خانه نیز مجالت نمی‌دهد راحت و آزاد باشی! باشد که مانند صدام و قذافی طومارشان پیچیده شود.»

من این نوشته را چند بار خواندم. با آنکه جمله‌هایش را بسیار بار از زبان دوست و آشنا و قوم و احباب شنیده‌ام، این یکی به قول ابولولو ‌«جگرم بسوزاند». من این‌ها را نوشتم برای فرزندانم. برای آ‌ن‌ها که شاید از دیروز ما ندانند. حضرت عبدالکریم سروش با واژگانی بیش‌وکم شبیه اقوال سیدعلی و علم‌الهدی و احمد خاتمی اسرائیل را نفرین می‌کند و از موسی و محمد عقوبتشان را می‌طلبد و خدای قاصم و جبار را ندا می‌دهد که نابودشان کن!! وای بر ما که فیلسوفمان یک‌سویه به قاضی می‌رود و تجاهل می‌کند که نمی‌داند معرکه را سیدعلی و سپاه قدس و حزب‌الشیطان و حماس و جهادش به راه انداخته‌اند.

برخلاف تصور بعضی، اسرائیل دشمن ما نیست، اما به‌تحقیق می‌خواهد سر به تن جمهوری ولایت فقیه و اعوانش نباشد و در این سال‌ها از هیچ تلاشی برای به بی‌آبرو کردنش کوتاهی نکرده است.

سر افعی را چگونه باید متلاشی کرد؟ اگر فردا ایران سرفراز ما بی ولایت فقیه و جمهوری جهل و جور و فساد نفس بکشد، چه کسی بر آن است که مانع تحقق این آرزوی شیرین بشود. خدا را یاد بگیرید. ماشاالله همه به پیری رسیده‌ایم و ۴۰ سال است که سیدروح‌الله مصطفوی کشمیری خمینی و سیدعلی حسینی خامنه‌ای مشهدی ما را از دیدار خانه پدری و بوسه زدن بر رخ عزیزنمان و خلوت با گور مادر و پدر و یارانمان محروم کرده‌اند.

دیروز که خبر خاموشی سندباد سپانلو را شنیدم، به‌سختی گریستم .اگر لعنت خمینی به گردن ما نیفتاده بود، نه سپانلو در غربت وطن خاموش می‌شد و نه پرتو و شهرزاد در غربت تبعید بر شانه‌های هم زار می‌زدند و نه پیام (دکتر اسماعیل نوری‌علا) در سوگ خواهرزاده محبوبش به پهنه سپیدی‌های رخش می‌گریست.

آرمیتا را می‌بینم و مهسا در پیش چشمم دست در دست ندا زنده می‌شود. فاطمه سپهری شجاع را می‌شنوم که سیدعلی و سیداسمال هنیه را نفرین و لعنت می‌کند و بعد نوشته سرشناسان عرصه تبعید را باز می‌خوانم. چه کسی از آمریکا و اسرائیل دعوت کرده است به ایران حمله کنند؟ برادر و خواهر جان! دنیا حساب‌کتاب خودش را دارد؛ ورنه سیدعلی نمی‌ماند و ملا آخوند به کابل بازنمی‌گشت و صدام و قذافی به دار و گلوله طلایی شیخ قطر در خون نمی‌نشستند.

سر افعی را زدن به معنای ویران کردن ایران و قبول چرندیات نایاکی‌ها نیست. سر افعی را زدن یعنی ۷۰ میلیارد دلار را در دامن قبای سیدعلی نینداختن. سر افعی را زدن یعنی لبنان پرشکوه را از چنگ حسن نصرالشیطان رها کردن و ملت یمن را از شر حوثی‌ها و عراق را از دست مافیای الدعوه درآوردن.

سر افعی را زدن یعنی آقای سروش بتواند قرآنش را بخواند، من مطلبم را بنویسم و اسماعیل وفا یغمایی دستاوردهای بزرگ فکری‌اش را بعد از رهایی از قفس فکری اسلام رجوی، در گوشه‌گوشه سرزمینش از دل کویر جندق فریاد زند.

سر افعی را زدن یعنی مجیدرضا رهنورد به جای حلقه دار، بر لبان یار دلبندش بوسه زند و گروه ماه‌بانو در میدان آزادی برنامه اجرا کند.

سر افعی را زدن یعنی اینکه ملت ایران بار دیگر به زندگی بازگردد؛ نه مرگ بر اسرائیل و آمریکا سر دهد، نه زنده‌باد ولادیمیر پوتین بگوید، نه رو به روضه‌خوانی پیر، سلام فرمانده سر دهد.

سر افعی را کوفتن یعنی نرگس محمدی همسر و فرزندانش را در آغوش کشد و من و اصغر واقدی در خانه عباس جان پهلوان با یارانمان دیدار کنیم و شعر سپانلو بخوانیم.

سر افعی را زدن یعنی سر بر آستان حضرت فردوسی و حافظ و خیام و ستارخان و یادنمای افشین و بابک و آریوبرزن و رستم فرخزاد بزنیم. آن روز ما دستی به دست مردم فلسطین آزاد و دستی دیگر به دست مردم اسرائیل، آرام خواهیم داشت.

اگر طرح صلح بدون تخریب سیدروح‌الله مصطفوی به نتیجه رسیده بود، امروز هزاران اسرائیلی و فلسطینی در نایره نفرت و مرگ یکدیگر را نمی‌دریدند و خانه و مسجد و کنشت و بیمارستان و مهد کودک را ویران نمی‌کردند. بالا بروید و پایین بیایید بدون تلاش برای زدن سر افعی، زندگی از خانه پدری و منطقه رخت برمی‌بندد و مرگ و ویرانی و نفرت به یاری دلارهای نفتی و قلب‌های سنگی سیدعلی آقا و اتباعش، منطقه و جهان را به سوی قیامت موعود پیش خواهد برد.

پایان جنگ چگونه رقم خواهد خورد؟ / علیرضا نوری زاده

تفاوت‌ها و وجوه اشتراک حماس و حزب‌الله
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۲ برابر با ۱۹ اُکتُبر ۲۰۲۳ ۱۱:۱۵

نخستین هدف اسرائیل، رهایی از کابوس غزه و انداختن شرش به گردن دولت خودمختار، مصر و جامعه بین‌المللی است – AFP

تردیدی ندارم که سیدعلی آقا در تهران و نوکرانش در بیروت و غزه و دوحه می‌دانستند واکنش اسرائیل به هر نوع حمله گسترده از غزه و لبنان به خاک اسرائیل چه خواهد بود!

یک هفته پس از جنگ خونین در جنوب لبنان و ویرانی دوسوم شهرها و روستاهای جنوب و وسط لبنان، سیدحسن نصرالله اعتراف کرد که «اگر در ارزیابی واکنش اسرائیل درست پیش‌بینی کرده بودیم، هرگز برای به اسارت در آوردن سربازش اقدام نمی‌کردم».

البته جنگ برای سیدحسن برکت الهی بود. صدها میلیون دلار از کیسه ملت ایران به جیبش رفت و رهبر رژیم اسلامی که به‌ گفته نصرالله، از لباس زیر او و خانواده‌اش و نفرات حزب تا موشک و پهپاد و توپ و تانکش را فراهم می‌کند و افرادش را آموزش می‌دهد، هزینه بازسازی جنوب لبنان را از پول‌های حلال پرداخت.

در جنگ ۳۳روزه فرماندهی در دست قاسم سلیمانی و همکار لبنانی‌ آدمکش او، عماد مغنیه، بود. به این بخش از سخنان دبیرکل حزب‌الله در مرداد ۱۴۰۱ توجه کنید:

«نقش حاج قاسم اول مشارکت در ایده‌پردازی، همفکری و طراحی بود، دوم با دستور کار جدید موافقت کرد و سوم متعهد شد تمامی پشتیبانی‌های لجستیکی را تامین کند و مهم‌تر از همه پیگیری‌های پیاپی او بود. حاج قاسم هم در سطح تصمیم‌گیری مشارکت داشت و هم امکانات و مقدمات را فراهم و روزانه پیگیری می‌کرد. ایشان هر دو سه هفته یک بار به لبنان می‌آمد. ایشان برای پیگیری موضوعات می‌آمد. ایشان کارها را از نیروهای قدس و هم‌زمان از حزب‌الله پیگیری می‌کرد. تا جایی که برخی برادران خسته می‌شدند و از او می‌خواستند به آن‌ها فرصت بدهد. این ویژگی بعدها در حوادث سوریه و در حوادث عراق بسیار بروز یافت.»

«حاج قاسم در تعیین حاج عماد مغنیه نقش داشت. در مرحله پیش از عماد مغنیه، سه مسئول داشتیم که یکی در زمینه نظامی وظیفه داشت و یکی مسئول بسیج کردن و یکی نیز مسئول امنیت بود. بعد به این نتیجه رسیدیم که تمامی مسئولیت‌های نظامی و امنیتی را یک فرد مدیریت کند. من با ایشان درباره حاج عماد برای تعیین او به عنوان معاون جهادی مشورت کردم. حاج عماد و حاج قاسم از ابتدا رابطه عاطفی با یکدیگر داشتند اما تعصب و قاطعیت حاج عماد بود که سبب شد حاج قاسم او را تایید کند. تایید حاج قاسم عامل مهمی در انتخاب حاج عماد بود که تا زمان شهادتش ادامه داشت.»

«بنابراین ما وارد مرحله جدیدی شدیم و این موضوع مطرح شد که ما به توان موشکی نیاز داریم. چون دیگر نمی‌شد به کاتیوشا با برد ۲۰ کیلومتر اکتفا کرد. باید موشک‌هایی با برد و قدرت بیشتری داشته باشیم. این موشک‌ها باید ارسال و استفاده از آن‌ها آموزش داده می‌شد. پس تحول مهم اول شروع ایجاد توانمندی موشکی واقعی بود و این نیازمند تلاش زیادی بود. نیاز بود این موشک‌ها از کشوری به کشوری دیگری به صورت محرمانه انتقال یابد. انتقال این موشک‌ها به لبنان کار بسیار سختی بود. پنهان کردن و انبار کردن آن‌ها و استفاده از آن‌ها در زمان جنگ نیز مهم بود. همه این‌ها نیازمند دقت، بردباری، صبر و آرامش بود و این هنر حاج قاسم و حاج عماد بود.»

«در مرحله نخست ما باید پنهان می‌کردیم که توان موشکی داریم تا بتوانیم دشمن را غافلگیر کنیم. برای این کار شما به نیروی محرمانه نیاز داشتید. شبکه مخابرات حزب‌الله در جنگ ۳۳روزه آسیب ندید و این یکی از غافلگیری‌ها بود. در مورد این شبکه باید بگوییم که نمی‌دانیم این ایده حاج قاسم یا حاج عماد یا حاج فلان بود. تمامی دوستان گروهی کار می‌کردند و کار را در نهایت پیشنهاد می‌دادند. اهمیت حاج قاسم این بود که برادران را تشویق می‌کرد که ایده جدید مطرح کنند و سپس این ایده را قبول می‌کرد. تمام هم‌وغم حاج قاسم قدرتمند شدن مقاومت بود. تواضع حاج قاسم سبب شد تا بسیاری از ایده‌ها و فکرها را قبول کند از جمله آن‌ها شبکه مخابرات سیمی بود. حاج قاسم امکانات را فراهم کرد و حاج عماد آن را اجرا کرد.»

«ساخت و تحویل پهپادهای حزب‌الله به پیش از ۲۰۰۶ می‌رسد. در واقع سیستم پهپادی ما بین سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۶ توسعه یافت و پس از ۲۰۰۶ نیز توسعه بیشتری یافت. توانایی جمع‌آوری اطلاعات ما نیز بهبود یافت. جبهه دیگر در حوزه تقابل دریایی بود. ما در حوزه دریایی تجهیزات متنوعی داشتیم. به موشک‌های دریایی دست یافتیم که برد آن‌ها ۱۵۰ کیلومتر بود. تمامی این موضوع‌ها نیازمند نیروی انسانی بود؛ یعنی افرادی که تمام‌وقت در خدمت باشند. ما منابع انسانی را هم توسعه و ارتقا دادیم. البته تمایل به عضویت در بسیج حزب‌الله هم بین ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۶ گسترده بود. تشکیل گردان‌ها و گروه‌ها پس از سال ۲۰۰۰ بود و در تمامی این تصمیم‌گیری‌ها حاج قاسم نقش داشت. در فاصله ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۶ نیاز بود نیروهایی به ایران اعزام شوند تا آموزش ببینند.»

«در زمینه موشک زمینی، موشک کورنت وارد شد که در این باره حاج قاسم و حاج عماد نقش بسزایی داشتند. این موشک‌ها به تمام بخش‌های جبهه ارسال نشدند بلکه ۵۰ نفر را برگزیدند و به آن‌ها آموزش دادند. کسی نمی‌دانست که حزب‌الله موشک کورنت دارد و اسرائیل در جنگ ۳۳ روزه زمانی که با موشک کورنت مواجه شد، غافلگیر شد.»

«تصمیم برای اسیر گرفتن نظامیان اسرائیلی تصمیمی کاملا لبنانی بود و ایران نقشی در آن نداشت و هیچ دیکته‌ای از سوی ایران نبود. سبک عملیات مشخص بود و آموزش‌ها و رزمایش‌های آن نیز انجام شده بود. برادران ماه‌ها قبل در منطقه عملیاتی حاضر شده بودند. بنابراین حاج قاسم و حاج عماد و سید ذوالفقار می‌دانستند که هر روز یا هر لحظه امکان اجرای عملیات وجود دارد. حاج قاسم در جریان عملیات بود و جزئیات مکان عملیات را می‌دانست و پیش‌بینی می‌کرد که هر لحظه امکان اجرای عملیات وجود دارد. چند روز قبل از عملیات، ایشان اینجا بود و پرسید که چه شده و گفتیم که هنوز منتظریم.»

«در جنگ ما به مغز متفکر حاج قاسم نیاز داشتیم. بنابراین هر روز جلسه داشتیم و همیشه در حال بحث و بررسی بودیم؛ چون در یک مکان بودیم، هر تحول جدید روی می‌داد، تصمیم می‌گرفتیم و به برادران در جبهه ابلاغ می‌کردیم. هفته اول با هم بودیم اما بعد به چند گروه تقسیم شدیم. صحبت من درباره فرماندهان نظامی بود. در مرحله اول که با هم بودیم مدام با هم رایزنی می‌کردیم. در تمامی این دیدارها حاج قاسم حاضر بود و پیشنهادها را بررسی می‌کرد. مسئله دیگر حلقه وصل او با مسئولان جمهوری اسلامی بود. بنابراین ایشان ارتباط با نیروی قدس در ایران را از لبنان انجام می‌داد.» (برگرفته از سایت فارسی حزب‌الله و سایت خبرگزاری‌های فارس و ایرنا)

مشابهت‌‌ها و اختلاف‌های نبرد حزب‌الله وحماس و جهاد با اسرائیل

جنگ ۳۳روزه حزب‌الله و اسرائیل در سال ۲۰۰۶ و حماس/جهاد در ۲۰۲۳ نقاط اشتراک و افتراقی دارد که به آن‌ها اشاره می‌کنم:

۱‌ــ قرار هر دو جنگ نه در بیروت و غزه بلکه در تهران گذاشته شد.

۲ــ نقشه جنگ را معاونت عملیات سپاه پاسداران و فرماندهی برون‌مرزی سپاه قدس طراحی کرد.

۳‌ــ تمرین‌ها پس از مرحله آموزش که در تهران و بعلبک انجام گرفت، در سوریه و لبنان و در مورد حماس و جهاد اسلامی در لبنان و نوار غزه (و در اغلب موارد در تونل‌های بسته و نیمه باز) صورت گرفت.

۴ــ در لبنان، همه نیروها تحت فرماندهی واحد قرار داشتند (فرمانده کل سیدعلی خامنه‌ای، جانشین حسن نصرالله، فرماندهی نظامی قاسم سلیمانی و معاون وقتش مجیدعلوی، نبیل قاووق و عماد مغنیه) اما در غزه، حماس با حدود ۱۵ هزار نفر نیروی رزمنده و فنی و لجستیکی، جهاد اسلامی با سه هزار نیرو، صابرین شیعه با ۸۰۰ نیرو افق دید مشترکی نداشتند. البته هر سه بر پایه تربیت ایدئولوژیک و روبه قبله تهران نماز می‌گزارند منتها وسط دو رکعت قربه‌الی‌الله به سوی قبله قطر و دمشق و اخوان المسلمین هم می‌خوانند. البته هرچه دلارهای خونی ولی فقیه افزایش می‌یابد، مراتب سرسپردگی به صنم‌های دیگر کمرنگ‌تر می‌شود.

۵ــ در جنوب لبنان، حاج قاسم سلیمانی در بعلبک در ستاد زیرزمینی نشسته بود و دوسه بار برای تبادل نظر با تهران مخفیانه به دمشق رفت. در حالی که در غزه، ستاد عملیات در سه پایگاه در شمال، جنوب و وسط غزه قرار دارد. ستاد سیاسی در لبنان است و ناظر اعلی در ستاد سپاه قدس در تهران حضور دارد.

۶ــ سلاح‌های حزب‌الله ساخت ایران، روسیه، چین و بعضا غربی بود که از طریق ایران به دستش رسیده بود. سلاح‌های ساخت صنایع نظامی حزب هم کپی‌برداری از سلاح‌های ساخت ایران بود که زیر نظر کارشناسان صنایع نظامی و سازمان هوافضا تولید می‌شد. در حالی که سلاح‌های حماس و جهاد کپی‌برداری از سلاح‌های رژیم در استانداردی نازل، سلاح‌های قاچاقی از خاک مصر و اسرائیل، سلاح‌های خریداری‌شده از داخل اسرائیل و سرانجام سلاح‌های قدیمی ارتش مصر از جنگ ۱۹۶۷ است که زیر نظر متخصصان سپاه بازسازی شده‌اند.

۷ــ جنگجویان حزب‌الله همگی شیعه‌اند و تحت پیشرفته‌ترین آموزش‌ها قرار داشته‌اند و شماری از آن‌ها هم فارغ‌التحصیلان دانشکده‌های دریایی و فضایی سپاه‌اند، در حالی که اعضای حماس و جهاد سنی‌اند (صابرین شیعه با ۱۰۰ جنگجو) و هیچ شباهتی با واحدهای حزب‌الله ندارند. در عین حال در بعضی نواحی چون هرگز در رفاه و امنیت نبوده‌اند، برای بسیاری‌شان اندوه سه نسل روزمرگی در وطن اشغال‌شده اراده جنگیدن و توان ایمانی به‌مراتب بیشتری از حزب‌اللهی‌ها فراهم کرده است.

۸ــ حزب‌الله منتظر الظهور است، در حالی که حماس پیروزی را با نوک تفنگ قابل دستیابی می‌پندارد.

۱۰ــ حزب‌الله در لبنان با داشتن صدها پایگاه و مخفیگاه، ارتباطی راهبردی با سوریه دارد و البته تحت پوشش نظامی، فرهنگی، امنیتی و مالی رژیم توان جنگیدن هم به‌صورت چریکی و هم شبه‌ارتش را دارد و امکاناتش برای جنگیدن به‌مراتب بیشتر از حماس است؛ در حالی که حماس یک نیروی چریکی (آمیزه‌ای از کلاسیک و مدرن) بیش نیست.

طبیعتا با این تفاوت‌ها و پایگاه‌های زیرزمینی توان لجستیک حماس حتی به ۱۰ درصد حزب‌الله هم نمی‌رسد. حزب‌الله می‌جنگد تا بر لبنان مسلط شود و دومین جمهوری ولایت فقیه را برپا کند. حماس می‌جنگد تا دولت خودمختار را بی‌اعتبار و اسرائیل را به واگذاری اراضی اشغالی وادار کند.

با ارزیابی تلفات دو هفته نبرد تا امروز تلفات حماس حدود ۱۰ درصد از تلفات کل قربانیان جنگ از غیرنظامیان و کم‌وبیش با قربانیان نظامی اسرائیل برابر است. در لبنان، حزب‌الله با پناه جستن در مساجد، کلیساها، بیمارستان‌ها و سایر اماکن غیرنظامی تلفات کمتری داشت. در عین حال، دست اسرائیل در لبنان آن‌قدر باز نبود. در حالی که در غزه فقط در قیدوبند اجبار به رعایت بعضی ملاحظات و فشار متحدان است که تا همین امروز مهم‌ترین عامل داخل نشدن ارتش اسرائیل به غزه بوده است.

سرنوشت جنگ

اسرائیل اسارت دو سربازش را با ویرانی جنوب و وسط و شرق لبنان و قتل صدها تن پاسخ داد. حال در برابر صدها کشته، ۱۵۰ اسیر و مهر باطل خوردن بر افسانه شکست‌ناپذیری‌اش، آیا به ویرانی غزه و کشتن پنج هزار تن و کشتن و به اسارت گرفتن شماری از نفرات حماس و جهاد بسنده خواهد کرد؟

با شناخت نگاه اسرائیل به طوفان الاقصی و میزان توان نظامی‌اش و حمایت آمریکا و متحدانش از این کشور، حتی نتانیاهوی آسیب‌دیده و نامحبوب نمی‌تواند ضربه‌ای بزند و بعد حکایت همچنان باقی بماند و با ظهور یک باراک حسین و جو بایدن خواب‌زده بار دیگر شاهد تخم‌گذاری ولایت عظما در چهار سوی منطقه باشد.

اسرائیل یک هدف فوری و دو هدف زمان‌دار در پیش دارد. نخستین هدفش رهایی از کابوس غزه و انداختن شرش به گردن دولت خودمختار، مصر و جامعه بین‌المللی است. سپس به سوی هدف دوم که کابوسی نیمه‌دائم است، خواهد رفت؛ به سوی حزب‌الله و برای ریشه‌کنی آن. در اینجا است که هدف سوم خودبه‌خود در برابر قرار می‌گیرد. مگر نه اینکه اسرائیل با هزار و سند می‌داند که سر افعی در تهران است پس آیا سر افعی را رها می‌کند تا بار دیگر شکم و دم و نیش به‌هم زند؟

خامنه‌ای این را فهمیده است. امیرعبداللهیان را به عراق و سوریه و لبنان و دوحه می‌فرستد تا به اهالی جنگ حالی کند بگذارید جنگ در غزه محصور باشد. نه در لبنان وارد جنگ شوید و نه در سوریه. در تهران نیز به بوسیدن بازوی حماسی‌ها و جهادی‌ها از راه دور اکتفا می‌کند. چون می‌ترسد جنگ دامنش را بگیرد به ماستمالی کردن بایدن، دست و دهان می‌شوید و خربزه به دهان می‌کند اما بوی شراب دوش با هزاران کشته و زخمی ویرانی در دو سوی صحنه زائل‌شدنی نیست .

آن یکی پرسید اشتر را که هی
از کجا می‌آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو
گفت خود پیداست از زانوی تو

اینکه اسرائیل چه زمان به دنبال دو هدف دیگر خواهد رفت، آشکار نیست اما خواهد رفت؛ مگر آنکه ملت بزرگ ما پیش از رقم خوردن سرنوشتش به دست بیگانه سر عقرب ولایت را خود به سنگ کوبد. آن‌وقت نه فقط ملت ما که ملت اسرائیل و فلسطین و لبنان و عراق و یمن هم به زندگی باز خواهند گشت و حتی فرهنگ بشری نیز نفس راحتی خواهد کشید. راستی را که سر افعی در تهران است.