خانه » هنر و ادبیات » ما هم دراین خانه حقی داریم/رضا اغنمی

ما هم دراین خانه حقی داریم/رضا اغنمی

 

نام کتاب: ما هم دراین خانه حقی داریم

 

خاطرات نجمی علوی
به کوشش حمید احمدی
ناشر: نشراختران – تهران
طرح جلد: ابراهیم حقیقی
نوبت چاپ: سوم ۱۳۸۷

 

درپس پیشگفتارپنج برگی اقای حمید احمدی، خاطرات پرماجرای خانم علوی، خواهرشادروان بزرگ علوی، خواننده را با اثری جالب به ویژه با گوشه هایی از تاریخ اجتماعی معاصر آشنا می کند.

 

به روایت کتاب خانم نجمی علوی در ۱۹۱۸م – ۱۲۹۷خورشیدی اواخر جنگ جهانی اول، درتهران بازار آهنگرها کوچه سید محمد صراف به دنیا آمده است. او ششمین و آخرین فرزند خانواده بود.
ازپدربزرگش حاح محمد می گوید که تاجر خوشنامی بوده دربازارتهران. ازفعالان جنبش مشروطیت. وکیل محلس اول ازتهران و نماینده تجار. در۱۹۰۷ پسرش حسین علوی را به آلمان می فرستد برای کسب علوم جدید:
«درمجلس اول عده ای ازوکلای مجلس وروشنفکران به این فکرافتادند که اگرما از روس ها شکست خوردیم به این خاطر بود که ما علم نداشتیم.».
فرزندان پدربزرگ عبارتنداز: «ابوالحسن [پدرم] فدایی، حسین، پرتو وحمید علوی.

ضرورت آشنائی با تمدن غرب و کسب معارف وعلوم اروپائی با اعزام جوانان به خارج، درمجلس قوت می گیرد و ازآن پس رفتن جوانان برای کسب علوم جدید به خارج از کشور رواج پیدا می کند.به روایت کتاب بازاریان تهران، از این رفتار سیدمحمد علوی به اعتراض برخاسته :
«یک روز بازار را بستند و گفتند که او کافر است. برای آن دسته از بازاریان مذهبی متعصب نام فرنگ برابر بود با محل فساد و بی دین شدن جوانانی که به اروپا فرستاده می شدند».
پدرنیز مانند پدربزرگ بی اعتنا به این اعتراض ها، درسال ۱۳۰۲– ۱۳۰۱هرسه برادر: مرتضی . اقا بزرگ و مصطفی را برای تحصیل به آلمان می فرستد.
ازدوران کودکی خود می گوید و ازپدرش:
«من از او خاطره ای درذهن ندارم. تولدم مصادف با زمانی ست که او به مهاجرت به برلین رفته». اضافه می کند هرآنچه درباره پدر می داند از روایت ها و نوشته های دیگران است.
همو، روایتی از قول برادرش آقا بزرگ دارد که شنیدنی ست:
«ازجمال زاده شنیده است روزی پدرش – سید جمال – پس از آمدن از منبر که درآن روز نطق پرشوری علیه شاه و به نفع مشروطه کرده بود، به پدرمان گفت ابوالحسن! خسته شدم بیا بریم لبی تر کنیم. یعنی برویم مشروبی بزنیم. یعنی تا این حد با حساب کار سیاسی اش را انجام می داد ولی در عین حال انسان بود و می رفتند باهم عرقی هم می نوشیدند».
درهفت سالگی، ازمدرسه رفتن خود می گوید به مدرسه ی نصرتیه و سپس به مدرسه ی عفتیه که تا کلاس یازدهم داشت:
«مدیرمدرسه ی عفتیه مادر دکتر مرتضی یزدی ازاعضای گروه ارانی بود. او پس از آزادی از زندان درشهریور ۱۳۲۰، درسال ۱۳۲۵ ازطرف حزب توده ایران در کابینه ی قوام السلطنه پست وزرات بهداری داشت».
با اشاره به نقش اساسی خواهرش، دراداره امور مدرسه ی عفتیه می گوید که :
«درواقع خواهرم بدری علوی چرخ مدرسه را می چرخاند».
از شلاق زدن روزنامه نگاران در سلطنت رضاشاه، با یادی ازفرخی یزدی که گفته بود :
«درمملکت مشروطه کسی حق ندارد بدون جهت قلم بشکند. بعد که فرخی زندانی شده بود، در زندان قصر گفته بود: من فرخی دهان بسته و لب دوخته هستم».
ارمخفی شدن فرخی یزدی درخانه حسن علوی – پسرعمه وشوهرخواهر– مخفی کاری وفعالیت های سیاسی می گوید وغم و اندوه مادر که فرزندانش به علل سیاسی تحت تعقیب بودند یا دورازوطن.
آمدن مخقیانه ی برادرش مرتضی به ایران وخبر خودکشی پدرش درآلمان:
«خبراین بود که ابوالحسن علوی درمحله ای به نام شارلوتنبورگ در برلین خودش را انداخته زیر قطار شهری ودست به انتحار زده است».
به روایت خانم نجمی، پدرش ازهمکاران سید حسن تقی زاده درمجله ی کاوه درآلمان بوده کتابی هم درباره مشروطیت نوشته که به چاپ رسیده است. وقتی ازآقا بزرگ درباره خودکشی پدر می پرسید:
«او سری تکان داد ومرا بی جواب گذاشت».
ازآمدن آقا بزرگ علوی به کشور، شغل معلمی درشیرازومدرسه ی صنعت تهران و انتشار کتاب چمدان درسال ۱۳۱۴، ترجمه و چاپ وانتشارآن، پس از ۷۰ سال درفرانسه یاد می کند.
همو با تمجید از دکتر ارانی و شرح مقام علمی او می گوید:
«دکتر ارانی آدمی بود با سواد. اودوره ی دکترای خود را درآلمان گذرانده بود. شیمی خوانده بود و آدم فکور و اهل علم بود . . . برای خودش شخصیتی بود می دانست کی هست، چه می خواهد و چه می گوید. درسن ۳۲ سالگی به یک مقام بالای اداری یعنی مدیرکل صنایع و تعلیمات وزارت پیشه و هنر ایران منصوب شده بود».
بخشی از دفاعیات قانونی و شجاعانه ی ارانی را درآن دادگاه یادآور شده می گوید:
«اگرازحقیقت بیم ندارید، چرا محکمه راعلنی نکردید؟ هیآت منصفه کجاست؟ این یک محکمه سیاسی است، چرا پرونده های عدالت را پوچ حساب کردید؟ چرا تمام ادعاهای شما مبتنی برگزارش های شهربانی است و اصلا گزارش های عدلیه درآن نیست…»
روایتگر، پس از اخذ دیپلم به شغل معلمی می پردازد. با بازداشت آقا بزرگ با راه و روش زندان آشنا شده، نقش رابط نوشته های مخفیانه برادرش به خارج از زندان را برعهده می گیرد. دوستی با خانواده ارانی با شوکت خانم خواهراو دوستی وهمدلی بیشترایجاد می شود. دوسال پس از بازداشت آقا بزرگ، مادر با انبوهی درد وغم غم از دنیا می رود.

ازکنگره ی سال ۱۳۰۸ زنان مسلمان درتهران وخطابه ی جالب وبنیادی خانم ایران ارانی – خواهر دکتر ارانی – می گوید. دریغم آمد بخشی ازسخنان اورا ولو به کوتاهی دراینجا نیاورم:
«درایران، تصویر زن حالتی ست میانگین بین انسان و حیوان، زن از هیج ارزشی برخوردار نیست. بطورکلی ما زنان ایران تا کنون زیردست بوده ایم و اگربه تاریخ بازنگریم می بینیم که درهیچ زمانی طبقه حاکم از روی میل تن به خواست های طبقات زیردست نداده است . . . بایدعلت بدبختی خودرا بشناسیم. آنگاه بهتر ازدیگران می توانیم عوامل این بدبختی را ازمیان برداریم. به عبارت دیگر می خواهم خاطز نشان سازم که آزادی زن باید به دست خود زن تحصیل شود . . . . . . . . . هنگامی که سخن ازبرابری حقوق زن و مرد به میان می آید، منظور برابر کردن حقوق انسانی است. حال برای تحقق این برابری وبرخورداری از روحیۀ قوی، مسئله ای به نام زن ومرد وجود ندارد برابری حقوق زن ومرد پیشدرآمدی است که ورود مارا به عرصۀ کارزار زندگی فراهم می سازد به عبارت دیگر، در جنبش زنان باید دو هدف را درنظرداشت. نخست برابری حقوق زن و مرد، وآنگاه به حرکت در آوردن چرخ های جامعه. دراین جا باید دوشادوش مردان پیش رویم».
از رفتن به سوی رضائیه می گوید. وآشنائی با افسر جوانی به نام ستوان یکم مراد رزم آور از کُرد های کرمانشاه. که دربیست و دوسالگی با او ازدواج می کنند.
تا این که درسحرگاه سوم شهریور ۱۳۲۰، با حملۀ قوای نظامی متفقین به ایران، دولت شوروی با بمباران رضائیه، آن زن و شوهر همراه با خانوادۀ خواهرش ازطریق سنندج به تهران می روند.
با آزادی زندانیان سیاسی، برادرش آزاد می شود:
«نخستین کسی که پس از آزادی آقا بزرگ به دیدنش به منزل خواهرم آمد بدری آمد، صادق هدایت بود».
در عنوان ” فعالیت در حنبش زنان”
پس از اشاره به رفتن رضاشاه، شروع سلطنت محمد رضا شاه و محدودیت های گذشته می گوید:
«درمجموع زمینه ای فراهم کرده بود که احزاب وسازمان های سیاسی ونیز نشر مطبوعات پر رونق شود. علیرغم رونق برای فعالیت های سیاسی، برعکس شرایط دهۀ دوم سلطنت رضاشاه که تا حدود معینی، زمینه ی تحصیل زنان دردبیرستان ودانشگاه ونیزکاردرادارات وحل مسئله ی حجاب نسبت به دهه های پیشین فراهم شده و رشد کرده بود، پس ازشهریور ۱۳۲۰ نیروهای ارتجاعی در مخالفت باهمان اندک حقوق زنان در جامعه قد علم کردند و به مخالفت برخاستند».
دراین باره مخالفت حزب توده با داشتن شعارهای ترقی خواهانه، وضدیت شخص سلیمان میرزا اسکندری را یادآور می شود.
ازشکل گیری جنبش زنان واعضای فعال، انتشارمجله ی «بیداری ما» به تفصیل سخن رفته. برخی از سروده ها وآثاری را ازمتن مجله روایت کرده که خواندنی ست.
تشکیل کلاس اکابربرای زنان، نتیجۀ فعالیت ها با حاصل پُربارش ازسوی نهاد جنبش زنان، نیروهای متعصب مذهبی، حاملان بدنهاد جهل کهن را به تکاپو درآورده، برای بستن دبیرستان های دخترانه:
«یک عده از آخوندها ازبین النهرین به سمت جنوب ایران مخصوصا فارس آمده وشروع به امر به معروف نموده و راجع به حجاب دست به اقداماتی زده اند . . .» بنگرید به زیرنویس برگ۷۱

درعنوان: «اولین زنان فارغ التحصیل رشته ی پزشک» از خانم اختر کامبخش یکی از زنان پزشک یاد کرده وسخنرانی اودربارۀ لیاقت وکاردانی زنان. و جالب اینکه سخنرانی ازششمین شماره مجلۀ بیداری ما سال ۱۳۲۴ نقل شده است. یعنی ۷۳ سال پیش!

اضافه کنم که حملۀ متفقین به کشور، تبعید رضاشاه، شروع سلطنت محمد رضاشاه، کاهش خفقان و سانسور، آزادی زندانیان سیاسی، زمینه های شکل گیری سندیکاهای صنفی و احزاب سیاسی و به طور کلی، افق های تازه ای ازآزادی را فراهم ساخت. انتشار روزنامه ها و نشریات با آراء وعقاید گوناگون و تشکیل احزاب و سازمان های سیاسی یه گسترش آزادی قلم واندیشه و مطبوعات درجلوه های تازه جان گرفت و رو به گسترش نهاد. تمایلات سیاسی وفرهنگی و مشارکت درهمۀ امور اجتماعی به ویژه درمیان جوانان با التهاب وشوریدگی توسعه پیدا کرد. شکست حصارهای خفقان دربیداری جامعه، تا دورترین نقاط کشورمؤثرافتاد؛ ودر نهایت:
دگرگونی ها وآثارتجربی آن دوازده سال درسیر اندیشه گری تاریخ اجتماعی– فرهنگی – سیاسی کشور فصل تازه ای ازتحولات بی سابقۀ دهه های بعد را فراهم ساخت.

درعنوان: «مآموریت همسرم به تبریز»
ازعضویت شوهرش مراد رزم آور “درسازمان افسری حزب توده” سخن رفته و پیوستن به فرقۀ دموکرات آذربایجان درتبریز، و راه اندازی جریانی توطئه آمیز و گوشه هایی ازرقابت و رفتارهای بین سرلشگر ارفع و سپهبد رزم آرا؛ که خمیرمایۀ گفتار شده را روایت می کند!
خانم نجمی به اتفاق دخترسه ساله اش همراه خدمتکار موروثی “زرافشان” دراوایل سال ۱۳۲۵ به تبریز رفته به شوهرش می پیوندد. مراد را پریشان می بیند. اورا با پیامی به تهران می فرستد برای مشاوره با کامبخش. دیداربا او وخسروروزبه را نقل کرده است.

درعنوان حمله ارتش به آذربایجان.
رفتارها وخدمات همه جانبۀ سیدجعفر پیشه وری را به اختصار روایت می کند. درست وبا امانتداریِ حرمت قلم در انتقال تاریخ به آیندگان. خدمات این مرد خودساخته را می ستاید. درمدت یک سال حکومت پیشه وری، با آن همه کمبودها و فشارها: درکنار کارهای عمرانی، آزادی زنان، تشکیل دانشگاه تبریز– ازبنیادی ترین خدمات فرهنگی – رسیدگی به لایحۀ تقسیم اراضی روستائیان به نیکی یاد می کند:
«صادقانه می توانم اذعان کنم وجدا ازسیاست های پشت پرده که به تشکیل جریان فرقۀ دموکرات آذربایجان انجامید ولی درطول آن مدت اقامتم درتبریز شاهد آن بودم، همانا برخی اقدامات و خواسته های مثبت اجتماعی مانند تأسیس دانشگاه، تقسیم بعضی اراضی، فعالیت های شبانه روزی برای باز سازی و اسفلت خیابان های تبریز ازآن جمله است.ولی با این همه چرا فرقه نتوانست نظر مساعد توده ی وسیع مردم را جلب کند و درکنار خود نگه دارد پرسش قابل تأملی است».
و سپس با اشاره به هدف اصلی باقروف دبیراول کمونیست آذربایجان شوروی وبریا وزیر امنیت استالین که خواستار جدائی آذربایجان از ایران و الحاق آن منطقۀ وسیع به آذربایجان شوروی بودند را مطرح می کند. باقروف گفته بود:
«اگر۵ میلیون آذربایجان جنوبی به ۳میلیون آذربایجان شمالی ملحق شوند، مابایک جمعیت ۸میلیونی، یکی ازبزرگترین جمهوری های اتحاد جماهیرشوروی خواهیم شد».
این گونه خبرهای خطرناک به اضافه ی، قدرت لجام گسیخته ی مهاجران درحکومت یکساله ی فرقه دموکرات بزرگترین ضربتی بود که زمینۀ شک وتردید محلی ها ودرنهایت توده وسیع مردم را از فرقۀ دموکرات دلسرد وناامید کرده بود.
صاحب این قلم درنوجوانی به دوران حکومت پیشه وری درآذربایجان، شاهد مداخلات ناروای برخی ازمهاجرین درامورروزانۀ مردم تبریزبوده به عنوان مثال: آنها به اتکای دانستن زبان روسی، درنقش قیم حکومت، دخالت درامورمردم راحق خود می دانستند که تحمل ش برای محلی ها سخت و گران بود. انگیزه ی نفرت ازاین گونه قدرتنمائی ها بود که نارضایتی های محلی را دامن می زد.
حاصل آن نفرت قبل از رسیدن ارتش به تبریز جان باختن خیلی ها شد! و درفردای ظهر۲۳ آذر با ورود آرتش به شهر، درگورستان طوبائیه تلی از اجساد را درآن سرمای گزنده به چشم خود دیدم!
متاسفانه دراین بررسی جای گشودن بحث آفت های آن فاجعۀ درگذشته نیست.
با حمله ارتش به آذربایجان درآذرماه ۱۳۲۵، نه تنها سران حکومت ، بل که بیشترنظامیان و فعالان در حکومت فرقه دموکرات به شوروی پناه بردند. فصل اندوهناکی از روزهای فلاکتبارکه برخی از قربانیان، درگفتگو یا خاطره نویسی، روزهای سیاه پناهدگان را یادآور و مستند کرده اند.

عنوان ورود به شوروی
راوی در ۲۸ سالگی با «تمایلات شدید شوروی خواهی» با همسرو دخترش ویکتوریا ودایه اش زرافشان وارد آن کشورمی شوند. هفت ماه پس از خاتمه جنگ دوم جهانی. جماهیرشوروی با ۱۶ میلیون کشته و میلیون ها زخمی و معلول جنگی:
«تمام کشور درحال جیره بندی غذایی بود ومناطقی ازآن کشورباخاک یکسان شده بود. مردم لنینگراد در نتیجه ی سه سال محاصره توسط ارتش آلمان با قحطی و گرسنگی و شیوع بیماری های گوناگون مواجه بودند. بخشی از صنایع سبک فقط مایحتاج ضروری مردم قادر به تولید بودند».
روایت تلخی دارد ازروزهای سخت وسرمای زمستان ومحل سکونت دستجمعی در”اردوگاه آژدانف” که قبلا محل نگهداری اسیران جنگی آلمانی بوده، با در و دیوارهای سوخته و شکسته.وازنبود وسایل گرما وخواب.و فلاکت های درونی کشورمیزبان که از ویرانیهای جنگ به تازگی رهیده بودند.
«عبدالحسین آگاهی بعد ازانقلاب به ایران برگشت ودرجمهوری اسلامی تیرباران شد».
پس ارنزدیک به پنج ماه، همراه با پناهندگان ازشهرهای مختلف اذربایحان به باکو منتقل می شوند. از زندگی شش ساله درآن شهرکهنسال نفتی وتحصیل درعلوم سیاسی و گویندگی در رادیو باکو. انتقال به مسکو، با همان شغل در رادیو مسکو، مشکلات پناهندگان ایرانی وتبعید برخی از آن ها به سیبری، تصادف اتومبیل [سازمان یافتۀ» سید جعفر پیشه وری ومرگ او درباکو،( بنگرید به زیرنویس ص ۱۱۸) دوران خشونت بار وکشتارهای مخالفین درحکومت استالین و برامدن خروشچف.
خانم علوی در عنوان «درگذشت پیشه وری درباکو» به مطلبی اشاره کرده که قابل تآمل است. گویا بعد از شکست حکومت فرقه و پناهنده گی آنها همراه نظامیان به شوروی، هرسال درباکو روز۲۱ آذر مراسمی تحت عنوان آذربایجان واحد به رهبری میرجعفرباقراوف وسران فرقه مانند غلام یحیی دانشیان وکاویان و … سرداده می شد با شعارهایی دریکی شدن دوآذربایجان. که بامخالفت اکثریت افسران ایرانی سازمان نظامی حزب توده مواجه شده، ودرمراسم ابدا شرکت نمی کردند.
بامحاکمه واعدام باقراوف درحکومت خروشچف، شعارهای الحاق دوآذربایجان هم برچیده می شود.

تبعید سروان غلامحسین بیگدلی به سیبری،خاطره های سروان ابوالحسن تفرشیان،خاطراتم ازسروان لطفعلی مظفری، خاطره ای ازستوان یکم قبادی، دیداربا لرتا هنرمند معروف، درجستحوی برادرش مرتضی و سرگذشت علوی وچند خاطره خواندنی دیگر، با انقلاب سال ۱۳۵۷ یه وطن یرمی گردد. اما بیش از۵ ماه نمی تواند درایران بماند. به دخترش ویکتوریا که با دوپسرکوچکش درلندن سرگرم گذزاندن امتحانات پزشکی و فرا گرفتن زبان انگلیسی بوده ملحق شده و مقیم لندن می گردد.شوهرش مراد رزم آور سال ۱۹۸۱دراسپانیا دراثرسکته قلبی فوت می کند.
در برگ های پایانی کتاب سروده هایی از جبار نام امده سپس جند تصویرخانوادگی و سپس نمایه و کتاب بسته می شود.
علاقمندان به تاریخ، به ویژه آن ها که به دگرگونی ها در دهه های قبل ازانقلاب اسلامی درکشور دلبستگی دارند، مطالعه ی این اثر به یاد ماندنی توصیه می شود.