خانه » هنر و ادبیات » شُمی / رضا اغنمی

شُمی / رضا اغنمی

 

نام کتاب: شُمی

نویسنده: جهانبخش رشیدی
مجموعه داستان های کوتاه
ناشر: انتشارات ساتراپ – لندن
تاریخ نشر: ژوئن ۲۰۱۷ (خرداد ۱۳۹۶)

 

 

 

کتاب شامل هفده داستان است و مقدمه ای ازشاعردانشمند، اسماعیل خوئی که با قلم توانا و زبان شاعرانه و بسی مهربانانه، هرخواننده را درسرآغاز به خواندن داستان ها ترغیب می کند.

نخستین داستان با عنوان«آخرین کله شیر» [ درگویش محلی یعنی خروس] شروع و آخرین داستان با «بوم و زاغ» بسته می شود.

سرآغار داستان شرحی از موقعیت جغرافیائی زیستگاه و خانه پدری ست دروسط کبیرکوه، که در منظرهر بیننده آخرین رشته هایش به سوی خوزستان در:
«شکل یک کشتی بزرگ ساخته بود دقیقا دروسط وعمق این کشتی دردوطرف یک تپه ای هموار دو سراب کوچک و زیبا بیرون می آمد که بعد ازطی دوکیلومتر به طرف شمال به هم می رسدند».
و درشکل رودخانه کوچکی به سیمره می ریختند. خانه پدری نویسنده درکنار یکی از دوسراب بوده و در محاصرۀ کبیرکوه.
ازدوتنگه شمالی وجنوبی می گوید زیبا و درعین حال مخوف که به سوی لرستان:
«یعنی پیشکوه باز می شد ودقیقا درنقطه ی مقابل این تنگه درسمت جنوب . . . که مخوفتر از تنگه شمالی و به طرف ایلام یعنی پشتکوه باز می شد».

از فرآورده های چهارفصل محلی می گوید و فراوانی محصولات:
«نوک کوه هنوزبرف بود و فصل زمستان پائین تر ازاین برفها که درحال آب شدن بودند تره های کوهی می روئید. گاه صیادان به طرف کل و بز و میش وقوچ های کوهی تیراندازی می کردند و آن ها را به طرف کوه پایه ها رم می دادند تا مدتها جز شاخهای بلند کل و قوچها چیزی دیده نمی شد».
درپس شرح این زیبائی های طبیعی، ازناهنجاری های اجتماعی و از سرراه بودن خانه می گوید و از درد سرهای پذیرائی از رهگذران غریبه وآشنا:
«شب و روز کارما شده بود پذیرائی از مهمانان ناخوانده و پرمدعا. اگرازهزار نفرشان به نحو احسن پذیرائی می کردیم یک نفرشان یک تشکر خشک و خالی نمی کردند».
ازشیوع مرض تب ونوبه ومرگ و میر بچه ها درآن سال ها روایت تلخی دارد. و ازرفت و آمد به مدرسه ای که در فاصلۀ دوساعت پیاده روی روزانه درباران و بوران و گرما و سرما .
ازبیماری خواهرکوچک مبتلا به مرض تب ونوبه یاد می کند وبُردن او نزد فالگیرشیادی در روستای دیگردر فاصله ای دور که توسط «دکترجمعه ای» با چهار قرص سلامتی خود را باز می یابد. داستان رفت و برگشت برای معالجه خواهر کوچک بیمارو دیدار با آن سید فالگیر حقه باز، و رفتار انساندوستانه ی برخی ازهمان روستائیان، گوشه هایی از فضای اجتماعی زمانه را یادآور می شود.

شُمی دومین داستان. درگویش محلی هندوانه را شُمی گویند.

درفصلی که روستانیان با گله گاو و گوسفند عازم ییلاق بودند، درمسیر راه با دیدن هندوانه، شاید که تا آن زمان هرگز ندیده ونخورده بود، هندوانه ای ازفروشنده می خرد و با مادرش می خورد. درپرس وجو از مادر می گوید که اگردانه هایش را بکاری بعد از دوماه به بار می نشیند. دانه ها را می کارد . مادر می گوید ما که اینجا ماندگار نیستیم وفردا صبح راه می افتیم. دانه های کاشته شده،، ملکۀ ذهن راوی می شود و محل را ترک می کنند تا چند روز دیگر به ییلاق می رسند.
راوی داستان درفضای بچگانه بدون اطلاع اطرافیان با بقجه نانی از ییلاق فرار می کند تا به محل برسد.و بهرۀ دانه های کاشته را برچیند اما:
«هیج اثری ازشمیها ندیدم.خوب که نگاه کردم دیدم زیر پرچین همان چندبرگ اول خشک شده بودند ومچاله شده بودند سرجایشان کیز[مچاله] کرده بودند.سرم را روی زمین گذاشتم و با صدای بلند زار زار گریه کردم دیدم مادرم بالاسرم نشسته».
اما مادرش نبود. زن مهربانی از مادران محل او را درآن حال زار می بیند و به خانه اش می برد. به تیماری اوپرداخته رخت و لباسش را می شوید و زخم هایش را مداوا می کند. اجازه رفتن نمی دهد. می گوید:
«هروقت قافله ای به طرف خرم آبادحرکت کرد تورا با آنها می فرستم».
و مادر نگران و پریشان، ازهررهگذری سراغ فرزندش را می گیرد و جز یآس وناامیدی چیزدیگری عایدش نمی شود.
سواری مهمان به آن خانه ازراه می رسد. وقتی ماجرا را می شنود ازنگرانی مادرش می گوید و بعد از بیست روز آوارگی اورا برترکش نشانده در ییلاق به مادرش می رساند.
حوادث شبانه روزی آن فرارکه نویسنده درفضایی ازخواب وبیداری وخیال شرح داده، روایت زیبائی از حرکت دستجمعی روستائیان به ییلاق – قشلاق است. این سفر چند روزه روستانیان دربرخی از مناطق کشور، با گله های گاو و گوسفند تامرغ وخروس، بهترین تفریح وسرگرمی برای بچه ها و جوانان کوچنده ها محسوب می شود درواقع دیدنیترین مسافرت روستانیان و دامداران درسطح کشورمی باشد.

دقیقۀ ۹۰

داستان پسر درس خوان و باهوشی ست به اسم علی از پدر و مادری فقیر.و تنها امید آیندۀ درزندگی آن دو. علی از شاگردان نویسنده است که درهمه درس ها نمره بیست می گیرد. در بازی فوتبال با بچه های همان مدرسه توسط یکی از همبازی ها که از خانواده ثروتمند و صاحب نفوذ محلی به قتل می رسد. در اثر شکایت والدین علی، قاتل بازداشت شده و ازآن پس پدر ومادر وطرافیان قاتل تلاش می کنند که رضایت والدین علی را فراهم سازند.هرازگاهی با دیداری و پرداخت پولی ازآن داغدیده های تیره بخت ، سکوت قهرآمیز والدین را تدارک می بینند. شایعه عفو و بخشش بین مردم محل پخش می شود. روز اعدام قاتل خوشحال و خندان پای چوبۀ دار می رود:
«مادرعلی پیشانیش را روی پله ی اول گذاشته بود و زار زار گریه می کرد. پدرعلی بار دوم نگاهی به چهره ی قاتل انداخت. او همچنان خندان بود. پیرمرد به ناگاه خم شد با تمام توان چهارپایه را از زیر پای قاتل کشید و به گوشه ای پرتاب کرد و . . . . . . پدرعلی آرام پائین آمد و کنار مادرعلی نشست. . . جمعیت به خود آمد و خروشان شد. به طرف پدر ومادر علی هجوم آوردند نیروهای انتظامی باتمام توان ممانعت کردند و کشاکش بین طرفداران قاتل ونیروهای انتظامی همچنان ادامه داشت و پدر ومادر علی رو به قبرستان خضر نشسته بودند . . .».

هدیه ی عروسی

داستان مادری ست که پس ازسال ها تلاش،این در و آن درزدن به پزشک و فالگیر وامامزاده رفتن صاحب فرزندی شده به نام علی. درشش سالگی بااو خانه ی عمویش می روند که در روستای زیبایی درنزدیکی های شهر سکونت دارند.، با دیوارهای سنگی نوساز که بندکشی نشده و گنجشکها درلابلای آن لانه بسته اند، و محل بازی و سرگرمی بچه ها شده است .علی نیز خلاف میل مادر قاطی بچه ها می شود. مادر که لحظه ای از حرکت ها و بازی فرزندش غافل نبوده با صدای فریاد علی بالاسرش می رود و معلوم می شود که پایش را گذاشته نوک سوراخ تا برود بالا با بچه گنجشک ها بازی کند که ماری اورا گزیده است. درمیان ناله و فریاد مادر و اطارفان علی را سوارماشین کرده باسرعت به سمت بیمارستان حرکت می کنند بین راه با ماشین عروس وداماد در صف طولانی،همگی شادی کنان، گیرافتاده امکان سبقت فراهم نمی شود.زمانی به بیمارستان می رسند :
«وقتی دکتر علی را معاینه کرد باعصبانیت به پدر و مادرعلی گفت چرا بچه را دیر به بیمارستان رساندید؟ پدر علی گفت آقا پشت سر عروس بودیم . دکتر فریاد زد عروس توی سرتان بخورد. به خاطر عروس و داماد بچه را به کشتن دادید. همانجا به کُما رفتند . . . پدر جنازه ی علی را کادو پیچ گرده به خانه ی عروس وداماد می برند»!

بور دراز

داستانی که روایتگر آن یک سگ است. بزرگ شده محل، اما بی صاحب. با سرنوشتی بسیار غم انگیز و به قولی ولگرد! که از طریق دزدی شکم خود را سیر می کند و شرح زندگی پر ماجرای خود را باخواننده ها درمیان می گذارد. از کتک خوردن ها و تنفرهای بیجای روستائیان، آذیت و آزاربچه ها و سنگپرانی مردم حکایت ها دارد. از زائیدن چند توله می گوید و چه دردناک!:
«روزی پس از یک درد جانکاه توانستم پنج توله به دنیا بیاورم. چهارتای آن ها خیلی ضعیف بودند و اصلا نتوانستند شیر بخورند جا جای بدنشان کبود بود. اما یکیشان سالم ماند و نمرد انها را زیر خاک کردم و ساعتها برایشان گریه کردم. از طرفی خوشحال بودم که نماندند و به سرنوشت خودم گرفتار نشدند».
بوردراز، که به سگ دزد شهرت پیدا کرده، ویک دستش نیز توسط روستائیان بریده شدد، روزی گرفتارمی شودو سرش را زیر آب می گذارند تا خفه ش کنند. اما نجات پیدا می کند:
«یاد تنها بچه ام افتادم ازاینکه مرده باشد به خودم لرزیدم. لنگ لنگان خودرا به درسوراخ رساندم. صدایش را شنیدم داشت باشدت گریه می کرد. درآغوشش گرفتم. من هم با صدای بلند گریه کردم. ناله ای از ته دل بعد پستانم را در دهانش گذاشتم ولی چه فایده».
وداستان به پایان می رسد

کُلکه ریت آخرین داستان دراین بررسی ست.

پیشاپیش از کنده شدن پروبال پرنده می گوید که دراثر شکستن یک بال ش، تمام بال و پرش می ریزد و پرنده زیبا دگرگون شده صورت زشتی پیدا می کند ومورد بی اعتنائی ونفرت بیننده می شود:
« تمام اعضای پرنده تحت تآثیراین بال شکسته قرار می گیرد. سایه سنگین این بال شکسته روی تمام اعضای بدن پرنده می افتد».
روایتگر داستان، درنقش اول شخص از آستانۀ شش سالگی خود می گوید که پدرش ازخانه رفته و هرگز بر نگشته است. خواهرسه ساله ای هم دارد که مادر با کارگری وکلفتی درخانه ها وکارکردن درمزارع هردو بچه را بزرگ می کند. خواهرش دیپلم می گیرد وراوی داستان موفق به اخذ لیسانس هر دو بی کار:
«خواهرم آنقدر به این اداره و آن اداره و این شرکت وآن شرکت رفت که دیگر ازروی اعلامیه هر شرکت می فهمید که آن ها چه نیتی دارند. . . . اخلاقش عوض شد . . . این اواخر خیلی بی حیا شد. به هرکسی هرچه دلش می خواست می گفت».
مادر، تنها نان آورخانه دراثر پیری و بیماری خانه نشین می شود و راوی، با دستفروشی و خرید و فروش کوپن به جایی نمی رسد. با پوشیدن لباس شیک که از رفیقش علی گرفته با چند چک پول ازاو به سراغ جواهرفروشی می رود و درموقعیتی خاص جند سینه ریزبهادار را برداشته فرار می کند. به خانه رفیقش رفته لباس وچک پول ها را پس داده .لباس خود را تنش می کند وبه خانه خود می رود:
«مال خر آوردم وطلاها را فروختم. ومادر را به بیمارستان بردم. پول بیمارستان و جراحی و همه چیز را پرداختم. خواهرم مدام می پرسید پول ازکجا آوردی! شب عروسی علی هنوز پاسی ازشب نگذشته بود که علی با دوپاسبان درمقابل درب ظاهر شدند».
راوی دربازپرسی جرم خود را می پذیرد. قاضی می پرسد با کدام دست مرتکب دزدی شدی. می گوید دست راست. حکم بُریدن دست راست متهم را صادر می کند. چانه زدن برسراین که به جای دست راست، دست چپم را ببُرید به جایی نمی رسد. قاضی رو به دکتر می گوید:
«ملاحظه می کنید ما با چه حیوان هایی سر وکار داریم آقا با دست راست دزدی کرده است ازما می خواهد که دست چپش را ببریم یعنی ما فرمان خدا را جا بجا کنیم! . . . . . . و من درمقابل جلاد چشمانم رابستم . . . مادرم دستم را ازقاضی گرفت ودرقبرستان ولایت برادرش یک قبرمجانی کند و دستم را درآنجا به خاک سپرد. چون دوست نداشت هیچوقت من بمیرم روی ان قبراسم خودش راحک کرد».
تلاش وراهنمائی های سازندۀ دوستان راوی، در چند شغل خوب دراو اثر نمی کند. به سان مرغ پر ریخته، علیل و معیوب شده. جان و روان وحسش مختل و از کار افتاده است!
داستان با نکوهش وریشخند «عدالت اجتماعی»، باورمندان وتلاشگران طیف های مختلف با ایده های گوناگون، این قصه ی آرمانی نابوده، اما، بسی خواندنی وعبرت آموز به پایان می رسد.

با آرزوی موفقیت نویسنده باخاطره های خوب از زادگاه، و گقتن ازسرزمین مادری – درد پنهان، و حسرتبار تبعیدیان – که جهانبخش با مخاطبین در میان گذاشته است.