خانه » هنر و ادبیات » خواهران خبیث/رضا اغنمی

خواهران خبیث/رضا اغنمی

نام کتاب: خواهران خبیث

نام نویسنده: هما شفاعی تهرانی
ناشر: انتشارات: ساتراپ – لندن
تاریخ نشر: فوریه ۲۰۱۸ – لندن

این کتاب اخیرا توسط دوستی دیرینه ازاهالی قلم به دستم رسید، بخشی ار خاطرات نویسنده است که با «گلبو» یکی ازاعضای خانواده دوست بوده اند آن گونه که درمقدمه آورده:
«همسایه دیواربه دیوار بوده اند ازبچگی، دوست جون جونی و بی نهایت نزدیک و ازتمام زوایای زندگی خصوصی یکدیگرباخبر»
این خانواده متشکل از چند خواهر با سروده زیبائی ای با عنوان کتاب از نویسنده معرفی شده اند:
«شنیدم زکس، چند خواهر بُدند/ چو اهریمنان، بدسرشت وبداختر بُدند
. . . . . . . . .
به آخرهمه، سر به سرسوختند / دریغا که درسی نیاموختند».
به روایت نویسنده، گلبو دارای سه خواهر بزرگترو یک خواهر کوچکتر از خود وجمعا پنج خواهرند. نویسنده با شناختی که داشته متناسب با خلق وخوی هریک، آن ها را باعناوین تازه نام گزاری کرده است:
« خواهراولی، به نام روان پریش، دومی به بی زبون، چون (طفلک کر و لال بود). سومی، به نام سنگدل و چهارمی هم که خودش بود و آخرین خواهر که پنجمی و چهارسال کوچکتر ازاو بود به نام هرزه نامگزاری شده است.
مادر به نام خانم خانوما زیبا و شیک پوش ومهربان و:
«پدر اقا فرتاش افسر شهربانی خوش قیافه، عیاش و رفیق باز و خوش گدران باصدایی زیبا شعر می گفت و درنواختن ساز و سه تار تبحر داشت»
روان پریش در پانزده سالگی با جوانی بیست و نه ساله به نام «اقا مرموز» سردبیر یکی از روزنامه های معروف تهران که معتاد هروئین بوده ازدواج می کند. ناتوانی جنسی، اعتیاد، خانه نشینی و تنبلی شوهر، انگیزۀ بگومگوها واختلاف آن دو را به جنگ و دعوا ها تا جائی که :
«روان پریش همیشه عصبی و بدخلق بود و دائما جنگ و دعوا راه می انداخت و از حرصش پیراهن های آقا مرموز را پاره می کرد، در می شکست، پول های اورا پاره وگاهی آتش می زد. آئینه می شکست و جیغ و داد می کرد و هوار می کشید»
پیداست که درچنین موارد طوفانی شوهر ازخانه بیرون می رفت برای هواخوری! و عیال با مادرش می ماند برای ادامه ی بگومگوها.
روان پریش گذشته از شوهر با خواهرهای دیگر و حتی مادرش نیز همین گونه رفتارهای جنجالی و فتنه انگیز را داشت با دست بزنی که بچه هایش را کتک می زد. کسی را هم اجازه اعتراض به هرنوع تجاوز و وحشیگری های اورا نداشت.
دریک درگیری لفظی وبه شدت توهین آمیز با گلبو، که تازه سیزده سالش شده وآغاز دوران بلوغ ش، گلبو اقدام به خودکشی می کند وبا خوردن مقداری تریاک می خوابد اما بی زبان که کر و لال بوده موضوع را می فهمد اورا به بیمارستان می برند و با شستشوی روده و خارج نمودن تریاک ها، گلبو از مرگ حتمی نجات پیدا می کند.
این فشارهای فزاینده ودنباله دار باعناوین گوناگون، بالاخره منجر به مرگ مادر می شود.
نویسنده به درستی یادآور شده :

تازه آن زمان بود که روان پریش، دراثر ضربۀ سنگین مرگ مادر، ازخواب خرگوشی بیدار شده و متوجه می شود چه
گوهرگرانبهائی را ازدست داده . . . . . . و با فریاد می گفت: مادر جان، مادرجان مرا ببخش من خیلی به تو بد کردم
مرابخش، مرا ببخش و . . .».

نویسنده، ازخواهر دیگر که به نام «سنگدل» معرفی کرده می گوید:
«نخستین ازدواج او بامردی بوده قمارباز ومشروب خوار. بعد ازجدائی ازان با مرد دیگری از دواج می کند که پانزده سال از خودش بزرگتر بوده و صاحب پسری ازهمسراول».
همو، دومین همسرسنگدل را « آقاتنبل» معرفی کرده که دراثر این ازدواج صاحب چهار فرزند شده اند. اولی درهشت سالگی پسری بوده که درحوض افتاده خفه شده و مادر چنان بی تفاوت این فاجعه را ازسرگذرانده، به این قصد ونیت که دیگران او را صبور و متحمل بپندارند! در پس این معرفی، صفات حیوانی اورا توضیح می دهد:
«موجودی عقده ای، کینه توز… …انتفامجویی بی گذشت وبی احساس بود» تا جائی که خواهرکر ولال ش وقتی دربیمارستان ازمرض سرطان مشرف به مرگ بود، به دیدن او نمی رود و درمقابل اصرار گل چهر که می گوید:
«خاله جون بی زبون درحال مرگ است ومن فکر کردم به شما اطلاع بدهم، شاید بخواهید به دیدنش بیائید. ولی سنگدل در کمال قساوت و ناباوری به او می گوید:
«بی زبون مدت هاست برای من مرده ! و به بیمارستان نمی رود».
درهمین بخش از روایت هاست که نویسنده، از فرتاش می گوید که پدر خانواده است، افسرشهربانی اهل موسیقی، اما به تمام معنی ازقالتاق های زمانه. در درد دل خانم خانوما با گلبو، دربارۀ سبب کرولال شدن “بی زبون” گلبو می گوید:
«مادرچرا آن همه تحمل کردید و طلاق نگرفتید؟ خانم خانوما گفته بود چون پدرتان را می شناختم و می دانستم اگر طلاق می گرفتم فورا می رود با یک زن هرزه ازدواج می کند وشماها زیردست چنان نامادری می افتید! و برای من حتی تصور چنان فاجعه ای قابل تحمل نبود و مجبور بودم بسوزم وبسازم».
باز، در رهگدر این بخش است که روان پریش، با شنیدن خبر نامزدی گلبو وآژنگ، چنان قشقرقی به راه می اندازد که پدرش را دزد خطاب کرده تهدید می کند که مراسم نامزدی را بهم خواهد ریخت. تا آن ها مجبور می شوند برای جلوگیری از آبروریزی خانوادگی، با تعویض محل به طور پنهانی مراسم نامزدی وعقد را انجام دهند. با تمام این پیش بینیهای امنیتی! روان پریش وارد نشست مراسم عقد شده وبا سرهم کردن تهمت وافتراهایی توهین آمیز، آبروریزی ننگینی بپا می کند! وگلبو دچار تشنج می شود. فرتاش به گریه می افتد و می گوید :
«دلم می خواست دخترخبیث دیوانه را، همانجا می کشتم. اما خودداری کردم که وضع بدترازآن چه پیش آمده بو د نشود . . . اشخاص انجام نمی داد» .

نویسنده، با شروع روایت داستان زناشویی پیمان و هرزه، در تبیین انگیزه های نفاق وفتنه را درفضای آلودۀ خانواده به درستی دریافته است. داماد بیمارروانی ست. هرزه همان شب عروسی، ازبی میلی شوهر به بیماری او پی می برد و می فهمد که به دام افتاده . پیمان مردی نیست که به عنوان شوهر اورا سیراب کند! پدرشوهر که پشت درایستاده و قبلا به پسرش گفته که باید چه بکند با عروس زیبا، وقتی می بیند که هرزه درحجله گاه را بازکرده با گریه بیرون آمد: «هوار می کشد که ای فلان فلان شده ها شماها مراگول زدید ومرا به عنوان نسخه، برای پسربیمارتان گرفید . . .». هرخوانندۀ با انصاف سبب خلبازی ها و هرزگی های “هرزه” را درمی یابد!
سرانجام هرزه با دگرگونی وپریشانی بیشتر، با طلاق گرفتن به خانه پدری بر می گردد. و این درحالی ست که خانم خانوما مادر متحمل و صبور مدتی پیش از هستی رهیده بود.
نویسنده اشاره ای دارد به اختلاف سن گلبو و هرزه. هرزه چهارسال کوچکتر از گلبوست. نترس و شجاع و بی پروا. باعُرضه، با دل و جرآت. خلاف او گلبو، بزدل و وترسو وبی جرآت و جسارت . ازخاطرات دوران دبستان و دبیرستان آن دو، با ذکر تفاوت ها و اختلاف نگرش های اخلاقی شان می گوید.
تجلی بیشتر هرزه از این جا به بعد تا پایانه های دفتر ادامه دارد.
هرزه درشهرستانی که گلبو وآژنگ زندگی می کردند عاشق دکترجوانی به نام دکتر “X” می شود. ومدتی رابطه عاشقانه برقرار می کند. باپیام زن دکتر به هرزه که اخطار تهدید آمیزی بوده، کار به دادگاه و زندانی شدن هرزه می انجامد. با دخالت گلبو وآژنگ با وثیقه آزاد شده، حادثه فتنه انگیزدیگری با صاحبخانه و برادرش راه می اندازد. از انتخاب وکیل دعاوی و رفتن به دادگاه والتماس به شاکی برای گرفتن رضایت نامه وباقی قضایا! هرزه به تهران برمی گردد. بنگرید به برگ های ۶۰-۵۶.
حاثه افرینی های دیوانه وار هرزه، با عناوین و بهانه های گوناگون ادامه دارد. و همانگونه که قبلا نیز اشاره کردم بیشترین برگ های این کتاب را به خود اختصاص داده است.

درداستانی که دربرگ های پایانی آمده، نویسنده، با آرایش صحنه ای پند آموز از ابتذال “فرهنگی – اجتماعی ” هرزه را وارد صحنۀ نمایش کرده، و سیمای باطنی این نقش آفرین داستان را با نا بهنجاری هایش به مخاطبین می نمایاند.
نیمه شبی ست تاریک. خواهرش گلبو و آژنگ را با کلماتی رکیک از خانۀ خود بیرون می اندازد:
« با فریاد و چشمانی دریده و قیافه ای که از خشم مثل حیوانات وحشی وافسارگسیخته شده بود می گوید: بعله بعله می گویم بروید ، بروید، بروید گم شوید!». بنگرید به ص ۱۱۹.
دفتررا می بندم اما گفتنی ست: ازماست که برماست.
مطالعۀ کتاب روایت های تلخی ست ، لودهندۀ بخشی از عادات و رسوم زشت، یا گوشه هایی از فرهنگ اجتماعی خود!
این زشتی های خانمانسوز ازآسمان وارد این آب وخاک نشده است. تربیت های ناروا درخانواده ها، بگو مگوهای و بد گویی های چه بسا درگوشی والدین درحضور بچه ها درباره دیگران وحتی نزدیکان نّسّبی، حاضرنشسته درگوشه ای!
رفتارهای ناشایست بزرگترها، زمینه ساز مساعد لغزش ها و تربیت های ویرانگربچه ها می شود. شده است. بازآفرینی و درستی رابطه ها با امانت داری، میراث سازنده اهل اندیشه وقلم است برای نسل های بعدی.
سپاس ازنویسنده، در زمانه ای که ادبیات درشتگوئی تا مرز هتاکی، وقاحت وخشونت درجامعه مرسوم شده، به بهانه ی شناساندن «خواهران خبیث»، آفت های فاجعه آمیز اجتماعی را با مخاطبین درمیان گذاشته است.