خانه » هنر و ادبیات » شصت سال صبوری و شکوری/رضا اغنمی

شصت سال صبوری و شکوری/رضا اغنمی

998

خاطرات دکتر ابراهیم یزدی
هیجده سال درغربت

 

ناشر: انتشارات کویر، نسرین قدرتی
جلد دوم – چاپ اول:۱۳۹۴ – تهران

 

این جلد ازخاطرات نویسنده شامل ۹۲۰ برگ که در۶ فصل تدوین شده است. نویسنده که پنداری اوقات بیکاری زیاد و پُردردسری داشته، برای رهائی ازآنها به نوشتن خاطرات پرداخته، ازجزئی ترین مسائل پیش پا افتادۀ زندگی نیز دریغ نکرده و با درازگوئی های بیجا، حجم کتاب را بالا برده است که به نمونه هایی از آن اشاره خواهد شد.
بعدازسخن ناشر وهیجده سال درغربت که باعنوان مقدمه درهم آمیخته، اطلاعات اولیه ومفیدی از رفتن خود به آمریکا، وتبیین آمال و آرزوهای اسلامی خود، البته با شرح جزئیات: « دراواخر شهریور ۱۳۳۹ باهواپیمای پان امریکن که درآن زمان یکی از مجهز ترین و منظم ترین شرکت های هواپیمائی بود تهران را ترک کردم. در فرودگاه که از۱۹۶۲ به بعد به نام «جان اف کندی» خوانده می شود به راحتی ازبازرسی گذرنامه و گمرک عبور کردم و طبق راهنمائی برادرم بااتوبوس به مرکز شهردرخیابان ۳۴ رفتم و و و » حیف که فراموش کرده و ننوشته اند که با کدام خط اتوبوس به خیابان۳۲ رفته اند و درکجا پیاده شده اند و توسط چه کسی و درچه ساعتی به مقصد و مقصود خود رسیده اند! ازدیدار با رفقا ودوستان ایرانی و تمدید دوره های بعدی درآمریکا که درادامه تحصیل وشغل و اداره خانواده را شرح می دهد. و ازآنجائی که «فعالیت های سیاسی را جدای ازفعالیت های فکری – اسلامی نمی دانستم درفعالیت های اسلامی با نگاهی فراملی همکاری با مسلمانان غیرایرانی ازکشورهای مختلف را اساسی می دانستم . . . فعالیت های اسلامی را درسطح قاره و چه درسطح برای حفظ هویت دینی – فرهنگی خود وخانواده ام، به خصوص فرزندان لازم می دانستم».

فصل اول: شامل فعالیت های علمی –

تخصصی نویسنده است که درموسسه تکنولوژی ماساچوست سرگرم به کار شده است. برحسب معمول با ریزه کاری های نالازم، رفتن با قطارازنیویورک به بوستون و اجازه خانه هفته ای ۱۲ دلار و اینکه . . . «شهر بوستون وکمبریج توسط رودخانه چارلز ازهم جداشده است». ازپیشرفت و بالابودن سطح آموزشی و دانش آن مرکزعلمی را شرح می دهد. دراین رهگذراست که کارخیری انجام می دهد و اشاره ای گذرا، به تأسیس ام آی تی درآمریکا ومقایسۀ آم با دارالفنون در تهران. «۱۵۰ سال پیش هم زمان با دارالفنون درایران درزمان امیرکبیر تأسیس یافته است. اولین ساختمان آن [ام آی تی] بسیار کوچک و تاحدودی کوچک تر از ساختمان اولیه دارالفنون بود . امابه تدریج توسعه داده شده است. درحالی که دارالفنون تهران نه تنها توسعه پیدا نکرده بلکه روز به روزکوچکتر و ضعیف تر شد تا آنجا که به یک دبیرستان تبدیل شد». نویسنده با این روایت و اظهارنظربجا، به هرعلتی ازگشودن و دریدن پرده های جهل ملی طفره می رود؟

گفتنی ست که با توضیح درست، دربارۀ ضعف های عدم موفقیت و نقش دارالفنون، که با برنامه های دانش آموزان متوسطه میبایست تقویت شود، که نشده؛ با یادی ازفعالیت های شادروان رشدیه و خدمت قابل ستایش دوران رضاشاهی را که: «کاری که میرزاحسین خان رشدیه و افرادی نظیراو به دنبالش بودند. درباره رضاشاه با اجرای قانون تعلیمات اجباری آموزش دردبستان ودبیرستان ودردانشگاه تهران ادامه پیدا کرد».
ازآشنانی بایک امریکائی درآزماشگاه ام آی تی که فارسی بلد بوده و سابقاکارمنداصل ۴ ترومن درمامازون ورامین کار می کرده ازقول او می گوید: «ایرانی ها عادت ندارند چیزی را که بلد نیستند، بگویند نمی دانند، ایرانی ها همه چیز را می دانند!! ». غرورش اجازه نداده حرف امریکائی را بپذیرد. وبه او اعتراض کرده اما همو درآخرمی نویسد: «اگرچه به آن دانشجوی امریکائی اعتراض کردم. اما دردرون خود می دانستم که حق به جانب اوست»

در«پژوهش دربارۀ سرطانزائی ذرّات « ازبستوزیا پنبه کوهی»، اطلاعات مفیدی می دهد که درمعادن ایران هم یافت می شود، بی آن که ازآسیب های این مادۀ خطرناک آگاه باشند. راقم این سطور درمعدن «قشلاق خوی» با این ماده برخورد کردم. شادروان دکتر حسین عرفانی که دردانشکدۀ علوم معدن شناسی تدریس می کرد، وقتی دربارۀ این ماده صحبت کردم مضراتش را برشمرد و راه های علمی استخراج آن را توضیح داد.

در«شناخت مولکولی سرطان»، از آزادی فضای این مرکزپژوهشی به نیکی یاد کرده که باوجود اینکه «رئیس بخش، دکتربوش، یک یهودی ارتدکس بود. اعضای گروه ازمذاهب وملیت های مختلف بودند . . . هرگزاحساس نکردم که به دلیل ایرانی یا فلسطینی و مسلمان بودن تحقیر شده باشم». ازپیشرفت های علمی و عظمت مرکزپزشکی تکزاس که: « به مساحت ۳۰۰ هکتار با جمعیتی حدود ۱۵۰ – ۲۰۰ هراز کارمند موظف است. . . . ازمیان ۶۲۴۷ مرکز پزشکی درآمریکا ام دی اندرسن با ۱۰۰ امتیاز درصدرجدول ومرکزسرطان . . . قرار داشتند».

فصل دوم. فعالیت های اسلامی .

ازهمکاری ها وفعالیت های وقت گیر خود درارتباط با مسلمان های ایران و دیگرملل دنیا، مشارکت در نشستهای گوناگون آن ها برای گسترش دین مبین اسلام، دربین دینمداران و بی دینان آمریکا شرح مبسوطی ارائه کرده که بیانگرعشق واقعی و ایمان یک مسلمان شیعه و شیفته به دین اسلام را عرضه کرده است. در عنوان اخراج سفرای شاه . . . آمده است: «کنگره سالانه ی انجمن اسلامی دانشجویان درآمریکا، که هزاران دانشجو وغیر دانشجوی مسلمان از ملیت های مختلف از سراسر آمریکا دراین کنگره ها شرکت میکردند. این کنگره ها برای بسیاری ازمسلمانان امریکا به نوعی حکم یک «حج» راداشت . . . . . . حدیثی را ازپیامبر ص نقل کردم که فرمود خداوند لعنت می کند کسی را که خودرا ملوک الملوک (شاهنشاه) بخواند یا کسی رابه این نام خطاب کند . . . . . . پرویزعدل و فرزانه درحالی که چند پلیس امریکائی و تنی چندازمأموران ساواک آنهازا محافظت می کردند محل کنگره را ترک گفتند».

روایتی دارد ازیک مسلمان مهاجر آمریکائی به نام «فرض یا فرد» وتقویت آنها وفعالیت های سیاهان مسلمان در مسجد هارلم و ناپدید شدن شدن همان و برآمدن شخص دیکری بانام محمد – یا الیاس محمد، که جانشین گمشده بوده است. یک استاد دانشگاه نیز کتابی درباره اش نوشته : « امت اسلام یا مسلمانان سیاه به زودی و به سرعت به یکی از قوی ترین گروه های سیاسی – اسلامی تبدیل شدند». درهمین فصل ازفعالیت های اسلامی مالکم ایکس و دیدار نویسنده همراه همسرش با مالکم درمسجد هارلم یاد شده است. «این گروه [مالکم ایکس] معتقد بود که انسان مخلوق و برگزیده ی خدا و سیاه پوستان هستند. تمام پیامبران سیاه پوست بوده اند. سفیدپوستان مخلوق شیطان هستند.سفیدپوستان هرگز نمی توانند مسلمان بشوند. آن ها شیطان پرستند».

این فصل که ازبرگ۹۷ تا ۲۹۲ کتاب را به فعالیت های اسلامی نویسنده اختصاص دارد، برای علاقمندان به ویژه طلبه های حوزۀ دینی، از بهترین و آموزنده ترینهاست که با تجربه های « شخصی» دربارۀ بنیادهای گسترش اسلام و روش اثبات حقانیت آن را روایت کرده است. اگر به صورت جدی دنبال شود، احتمال اینکه کنیسه ها و کلیساها خالی شود بعید نیست! همو با بهره گیری از پیش افتاده ترین مسائل خود و اطرافیان، با پشتکار، تیزبینی و هوشمندی کم نظیراسلامی ش، تا جائی که پنداری، بار رسالت بردوش دارند سخن می گوید. بنگرید به برگ ۱۵۲ کتاب به شماره ۱۹ با عنوان «شورای آموزش شهر و تعویض کتاب ها» تا میزان علاقه ودلبستگی این خانواده به دین مبین اسلام روشن گردد.

در بستر این تلاشهای پیگیرانه، از: همگرائی یاواگرائی : جدایی شیعیان ازسنیان، بخش دیگری از خدمات بیدریغ خود را باخوانندگان درمیان گذاشته، و ناکامی رسالت خود را یاد اورشده است: «تا زمانی که من رئیس جامعه بودم و این ئوع رفتارها را مهار می کردم. آنها هم ملاحظه می کردند و درجامعه ی اسلامی ماندند. اما بعد ازآن مدیریت جامعۀ اسلامی تغییریافت ، آن ها هم راه خود را رفتند و مسجد وعبادتگاه جداگانه ای برای خود تهیه کردند».
نویسنده چنان غرق خود شیفتگی ست که بی توجه به تاریخ اختلاف های چند قرنی ادیان، منجمله مسلمین، فارغ از بنیادهای محکم وسرسختانۀ پیشگامان ومنادیان هریک ازفرق ادیان و مذاهب؛ با بساط گسترده ای که دردل و جان عوام به بار نشانده اند، ساده دلانه کمر همت بسته در گوشه ای ازامریکا، بین چند مسجد نشین فکلی امثال خود، سنی و شیعه را آشتی بدهد و جامعه های اسلامی را از نفاق و چند دستگی چهارده قرنی نجات دهد. یعنی می فرمایند که دکان ها تفطیل! بساط گستردۀ حوزه های علمیۀ انگل پروری، سینه زنی وقمه زنی و مشاغل جنبی را تخته کنید!؟ با این همه مفتی وآیت الله و آخوند و پامنبری! تازه در جغرافیای خودمان با این همه لشکریان نوظهور مدّاح و انبوه مشاغل تازه پا گرفته که درتباهی خِرد انسانی، فکر واندیشه سرمایه گذاری شده و باقی قضایا . . . و شگفتا از این عوام اندیشی و سادگی باآن سابقۀ علم اندوزی و دانشگاهی!

در عنوان بنیاد طاهر: « دراوایل خرداد ۱۳۵۶ دکتر سید احمد صدرحاج سید جوادی وآقای ابوالفضل تولیت و همسرش طاهره خانم به هوستون آمدند تا بنیاد طاهر را درآمریکا به ثبت برسانند». ایشان یکی از وکلای مسلمان امریکائی را به آنها معرفی می کند و بنیاد درآمریکا به ثبت می رسد. « چندین جلسه باهم داشتیم من دقیقا نمی دانستم و اصراری هم نداشتم که بدانم سرمایه ای که قرار است دربنیاد وقف شود چقدر است . اما جسته و گریخته میگفتند حدود یک صد میلیون پوند انگلیس است . . . ظاهرا به دلیل اختلافات درونی – خانوادگی تولیت، جابجائی پول صورت نگرفته بود . . . پس از پیروزی انقلاب کلیه دارائی های بنیاد طاهر درایران مصادره شد و مسئولیت آن به عهدۀ آیت الله مهدوی کنی واگذار می شود. اما انتقال موجودی حساب های بنیاد طاهر درلندن به بنیاد طاهر درایران با موانع قانونی رو به رو می شود». همچنین در عنوان مشارکت درطرح سرحدی زاه، از اختلافات مالی و تقلب ها روایتی دارد که گوشه هایی ازباطن ظاهرا مؤمنان مال مرد مخور “شرعی” را عریان کرده است!

دررهگذر حوادث، نویسنده که تمام نیروی خود را درپیشرفت جوامع اسلامی درجهان و آمارگیری از تحولات آنها به کار گرفته، اشاره ای دارد به «حزب اسلامی فضیلت ترکیه به رهبری اربکان» که باهمین عنوان هم درباره آن حزب اسلامی سخن گفته است. تاریخ این گزارش با تکیه به نامه: «شادی دریکی ازنامه هایش ۲۲ژانویه ۱۹۷۲ نوشت» است. که ۴۳ سال ازآن گذشته دگرگونی های آن درترکیۀ امروز چشمگیر است وتأسفبار! نفوذ اسلام، ارتجاع دوران عثمانی را به آن کشور بازگردانده است. کمتر زن بی حجاب در خیابان های امروزی درآن کشور دیده می شود. حجاب اجباری به مدارس دخترانه و دانشگاه ها برگردانده می شود، و باقی قضایا و گسترش ارتجاع مذهبی! دستگیری ها و زندانی های فلّه ای، در ترکیه برای منطقه فاجعه بار است!

این ها بخش کوچکی ازآمال نویسندۀ تحصیل کرده ای ست که نکبت وفلاکت رسوم و مناسک پوسیده دوران جاهلیت را با علم و دانش پرعظمت دوران تاخت زده و در نکوهش و خوارشمردن ترقیات شگفتاور جهان امروزی، درگورستان های ویرانه با تزئین مردگان، ستایشگر جهل و نادانی شده اند.

فصل سوم: فعالیت های سیاسی. ازتأسیس جبهۀ ملی درامریکا شروع می شود.

ترتیب تظاهرات علیه سلطنت و فعالیتها درهمان زمینه های تقویت اسلام ، و رجعت به دوران بدوی صحاری عربستان است! تمرکز نویسنده درشرح تلاش ها و فعالیت های هماندیشان ش، فارغ از هموطن و بیگانه، یادآور مرام ومسلک و تلاش های جهان وطنی هاست که دقیقا با قوانین اسلام همخوان است. درهردوآئین باهمۀ اختلاف های بنیادی مادی ومعنوی، درجلب «عضو» و « بنده»؛ رفتار و کردارهایشان یکسانند!

سازماندهی برای جنگ مسلحانه : « درطی سال های ۱۹۶۴ – ۱۹۶۶ که تعدادی از اعضای اصلی شورای مرکزی نهضت آزادی خارج از کشور برای تشکیل یک سازمان سیاسی – نظامی و تدارک مبارزه مسلحانه با رژِیم شاه در قاهره مستفر شدند». نویسنده سپس از فعالیت خود ودیگریاران و حمایت فلسطینی ها و گروه های مسلح یاد کرده است. از انتشار نشریه «پیام مجاهد» درخارج ازکشور، زیرنظرخودش که نخستین شماره آن درسال ۱۳۵۰منتشر و آخرین شمارۀ آن البته در صفحات بیشتر درشهریور ۱۳۵۷ بسته می شود. «درآمریکا هرشماره حدود ده هزار نسخه و برای هزاران ایرانی درآمریکا ارسال می شد . . . . . . ازطریق دکتر چمران درلبنان، ارتباط منظم و سازمانی با سازمان مجاهدین خلق اولیه که شاخه یا واحد برونمرزی آن دربعذاد مستقربود، برقرار شده بود». نمایندگی از سوی آیت الله خمینی، برای اخذ وجوه شرعی از مسلمانان وهزینه کردن آن ها درستی و امانتداری نویسنده را توضیح می دهد.
دراین فصل ملاقات نویسنده با آقای خمینی درنجف فوت مرحوم دکترعلی شریعتی، بگومگوهای ضد ونقیض برخی از علما ونظریه پردازان منجمله آقایان خمینی و مطهری، دربارۀ عقاید شریعتی و تأثیر او برجوانان به تفصیل سخن رفته است. نویسنده در گشودن افکار مرحوم شریعتی و انتقال آن به مخاطبین با سعی و کوشش و دقت کافی عمل کرده است.

درفوت مرحوم دکترشریعتی، با توضیحاتی که آمده، نشان می دهد که در سات همنتون جنوب لندن، شب هنگام درخانه با دو دختر خود و دونفر از بستگان خانمش خوابیده بود و ظاهرا کس دیگری آنجا نبوده است: « یکی از همین دونفر، اولین کسی بوده است که روزیکشنبه صبح به اتاق علی می رود و او را درکنار در افتاده می یابد. . . . « خبرشهادت علی به سرعت درهمان یکشنبه صبح درداخل و خارج از ایران منتشر می شود». نوشته اند چون مرگ ایشان مشکوک بوده جسد را به پزشک قانونی می برند: «مقامات قانونی انگلیس پس ارانتقال جسد به پزشک قانونی به سرعت کالبد شکافی کردند. و نتیجه درظرف ۲۴ ساعت یعنی در همان روز۳۱ خرداد – که مقامات ایرانی با اطمینان ازحمل جنازه به ایران صحبت می کردند – اعلام شد. بلافاصله بعد ازاعلام نتیجه مقدماتی پزشک قانونی، فشارسفارت برای تحویل گرفتن جنازه نیز شدت گرفت. سرهنگ یا سرتیپ دهدشتی با تعدادی ازمأموران ساواک، به همان هواپیمای خصوصی به لندن اعزام شدند و . . .». سرانجام نویسنده، نتیجۀ کالبد شکافی را نمی گوید، شاید هم طفره و ابهام را صلاح دانسته، پس از اندکی این سو آن سو پریدن ها؛ خبرفوت را با صفت «شهادت» ثبت می کند که بین ما ملت شهید پرور از قداستی برخوردار است و حرمت والائی دارد.
بنا به روایت نویسنده، درمورد القاب آیت الله خمینی گفتگوئی بین پیروان ودوستان پیش آمده: «بعضی ازاعضا می گفتند نظیر آیت الله العظمی- حاج آقاروح الله و بعضی عنوان رهبر . . . به خصوص صادق قطب زاده اصرارداشتند عنوان « امام » یه کار برده شود». صاحب این قلم درگفتاری از تلویزیون درمحاکمۀ قطب زاده از زبان آن مرحوم شنیدم که «امامان ما همان دوازده معصوم بودند و السلام». نقل به معنی. والله اعلم

با تمجید از فعالیت ها و فداکاری های مجید توسلی، همکاری با محمد منتطری، روابط با خسرو قشقائی، رابطه با مصر، ارتباط با علمای نجف – دبدار و گفتگو با ایت الله خوئی، دیدار و گفتگو میان آیت الله خمینی و آیت الله حکیم. وخرابکاری درکربلا، که داستان حوض سنگی ست که محمد رضا شاه «برای صحن مطهرحضرت ابوالفضل فرستاده است . ما رفتیم و این حوض سنگین را که به قطر تقریبا ۲ متر و یکپارچه بود دیدیم . . . روی آن به خط زیبائی نوشته بود که این حوض توسط اعلیحضرت کذا و کذا برای استفاده زوارحضرت ابوالفضل هدیه شده است . . . ». نویسنده با کمک دکترچمران با تهیۀ مرکب قوی ازبغداد به کربلا برگشته «صبح بسیار زود که هنوز کسی وارد صحن نشده بود به زیارت رفتیم و سپس مرکب را به همان ترتیبی که قراربود، روی نوشته ریختیم و ازصحن بیرون رفته وکربلارا ترک کردیم» .

درعنوان « ۱۶ انتقال آیت الله خمینی به نجف» ازآموزش های نظامی زیر نظر دکتر چمران « یک گروه از جوانان قشقائی که با معرفی خسرو قشقائی برای آموزش به قاهره سفر کرده اند» سخن رفته است. نارضائی آقای خمینی از تفاهم نامه الجزایر میان شاه وصدام، و اختلاف بین علمای طرفدار آقای خمینی: «عموما آقای محتشمی، زیارتی و کروبی را علمدار حرکت علیه آقایان خویی، حکیم و صدر می دانستند». مصاحبۀ لوموند باآیت الله خمینی که «درنجف، صادق قطب زاده موافقت آیت الله خمینی را برای مصاحبه جلب می کند » مصاحبه انجام و منتشر می شود. گفتنی ست که : «روزنامه لس آنجلس تایمز توسط آقایان عبدالرضا صدر و مجید شریف از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان درلس انجلس پس ازدریافت ۱۲۰۰۰ دلار مصاحبه را به صورت آگهی چاپ کرد».
در عنوان برنامه تأسیس بیمارستان آمده است که آقای صدر علاقمند بودند که من درلبنان بمانم. ایشان طرح تأسیس یک بیمارستان و مرکزخدمات پزشکی درقطعه زمین بزرگی درمنطقۀ رأس بیروت و اقدامات انجام شده را شرح دادند و دعوت کردند که مسئولیت مدیریت آن را بپذیرم. هزینه ساخت این بیمارستان حدود ۴۰ میلیون دلاربرآورد شده بود . . . . . . آقای صدر گفتند شاه ایران حاضر به پرداخت هزینه شده است به شرطی که نام آن را بیمارستان پهلوی بگذارند که آقای صدر نپذیرفت. . . . و ماهم مجبور شدیم از لبنان به آمریکا برگردیم».

در صحت این روایت اندکی باید تأمل کرد. سال ها پیش دراین باره شایعات زیادی برسرزبان ها بود و ازحیف میل های سفیر وقت ایران درلبنان، با سابقۀ خدمت در مقام رئیس ساواک درلبنان، و درمخالفت با آیت الله صدر درباره وجوهاتی که ازایران برای این مسئله حواله می شد دخل و تصرف کرده. آنگونه که شایع بود و دریکی ازنشریات معتبر خارج از ایران هم نوشته شد اولین پرداخت ازطرف شاه به مبلغ یک میلیون دلار به نام سفیر وقت حواله میشود وسفیر نیز نصف این مبلغ را درکازینوها میبازد. اختلافات مرحوم آیت الله صدر با سفیر وپیامدهای مفقود شدن ایشان، و حذف کمک شاه ایران را دراین رابطه باید بررسی کرد. در نامگذاری بیمارستان نیزکه نویسنده، ذکرنام پهلوی راعامل اصلی انصراف شاه نوشته، درست نیست. شاه قبول کرده بود که نام بیمارستان رضا یا محمد رضا باشد.

با «گزارش از آشفته بازار مناسبات احزاب و مقاومت درلبنان» فصل سوم به پایان می رسد

فصل چهام با:«همگامی و همدردی با ملت ایران» شروع می شود. و نخستین عنوان : مقدمه – نقش ایرانیان خارج از کشور درمبارزات ملی است.

همانگونه که ازعنوان فصل پیداست، تمرکز نویسنده دراین فصل، شرح مبارزات ایرانیان خارج ارکشور بوده ازتلاش های خود نیز یاد می کند: «به عنوان یک سرباز کوچک این مبارزات، دربسیاری ازاین فعالیت ها به طور مستقیم یا غیر مستقیم حضور و مشارکت داشته ام». و سپس رئوس اهداف بنیادی مبارزه را شرح می دهد : « که عبارت بودند ازحمایت ازمبارزات داخل کشور، رسواکردن رژیم ضدملی و ضدمردمی شاه درایران، اعتراض به سرکوب های سیاسی، ازقبیل توقیف دسته جمعی رهبران جبهه ملی، نهضت آرادی، روحانیون، دانشگاهیان، نشان دادن همدردی خود با مبارزان داخل کشور؛ جلب توجه ایرانیان مقیم امریکا نسبت به رویدادهای کشورمان و درنتیجه ایجاد تحرک در محافل دانشجوئی و ایرانی؛ جلب توجه اکثر مردم امریکا نسبت به عملکردهای سوء دولت امریکا درایران و وادار ساختن آنان به اعتراض به دولت آمریکا بود».
نگاهی منصفانه به این شعارهای نویسنده، لو دهندۀ اهداف انحصاری وعوامانۀ ایشان است. به ویژه، شعار پایانی و چشمداشت از آمریکا برای حل کلیۀ مشکلات وآزادی رهبران جبهۀ ملی و هکذا همان هایی که در بالا آورده اند! انگار که، زندانیان کشور، همان چند نفر انگشت شمار ازجبهۀ ملی ونهضت آزادی و تنی چند از روحانیان ودانشگاهیان مورد نظرایشان بوده ند! احزاب و گروه های بیشمار فعالان چپ وسندیکاهای کارگری ودانشگاهی وسایرچپ اندیشان، وجود نداشته اند! چشم برهم نهادن و یک جانبه و خلاف واقع نوشتن، نه شأن قلم را سِزد و نه وجدان پاک قلم زن را!
درهمین فصل است که ارفعالیت های: کمیته خدمات موحدین حهانی سخن رفته است. جالب اینکه درهمین بخش، روایت خواندنی ازگزارش:«آسیستان ریچارد هلمز سفیر امریکا درایران دارد . . . و از”عملیات فینیکس” (سر به نیست کردن بی سروصدای مخالفین) درویتنام بود. و احتمالا مستشاران و معلمین ورزیده آنها واسرائیل، مأموران ساواک ایران را خوب تربیت و مجهزنموده بودند . . .».
اضافه کنم ایشان که درنوفل دوشاتو درمحضرآقای خمینی بودند: «درمیان شخصیت ها، رمزی کلارک، ریچارد فالک و کاتم به دیدن امام امدند وحمایت خودرا ازمبارزات ملت ایران اعلام کردند . . . بعد ازانقلاب وبعدازگروگانگیری از این شخصیت ها، احمد اقبال، چامسکی و ریچارد فالک به ایران آمدند وبامن دیدار وگفتگو کردند و به شدت از گروگان گیری اظهارناراحتی کردند. گفتند که این گروگانگیری تمامی دستاوردهای جنبش ضد جنگ را ازبین می برد وموجب تقویت وپیروزی افراطی ترین گروه های دستی راستی خواهد شد. ارزیابی آنان درست بود ازپیامدهای گروگانگیری انتخاب ریگان بود»
جای بسی تعجب است که نویسنده با چنین اطلاعات دقیق ازسیاست های آمریکا، شوریده حال ومشتاقانه به زیارت این امامزاده میرود، دخیل می بندد وانتظار شفا هم دارد!
صفحات ۷۰۵ تا ۷۷۵ شامل صمائم وپیوندهاست.

فصل پنجم: «تأسیس ساواک و ایرانیان مبارز خارج ازکشور».

درتأسیس ادارۀ مستقل ساواک درآمریکا آمده است که : «زیر نظر شخصی به نام رفیع زاده که از همکاران دکتر مظفر بقائی بود اداره می شد . . . بودجه ساواک به حساب این شخص و تیمسار رفیعی واریز می شد». نویسنده که پس انقلاب به سمت معاون نخست وزیردرامورانقلاب منصوب شده می نویسد: «هیئتی را مرکب ازآقایان مهدس عبدالعلی بازرگان، ذهبیون، غلامعلی حدادعادل، نژادحسینیان و انتظاری مأموربررسی عملکردساواک درنخست وزیری کردم به موجب اسناد موجود، حدود سه ماه قبل از پیروزی انقلاب (ابان ۵۷) مبلغ حدود ده میلیون دلار به حساب ساواک درآمریکا به نام افراد یادشده واریز شده بود . . . نامه به این شخص نوشته و خواسته شد که پول را به حساب دولت ایران برگرداند. اما او تمرد کرد . . . این پول هرگز به ایران برگشت داده نشد». اگرهم برمی گشت نصیب دستاربندان و چپاولگران بیت المال ملت می شد!
از اقدامات ساواک دربارۀ طرح ترورصادق قطب زاده ومصطفا چمران مطالبی روایت شده است.

کتاب درفصل ششم با عنوان خانواده، با چند تصویر خانوادگی ودوستان تمام می شود و با نمایه به پایان می رسد.

درپایان بگویم که ازمطالعۀ این دوجلد خاطرات بیش از۱۲۰۰ برگی، باهمۀ درازگوئی هایش، کوچکترین روزنۀ نوری که نشانگر فکرواندیشۀ تازه و روبه آینده، ندیدم. – امید که ضعف من باشد – بافت فکری منبرونوحه، گیرکردگی در دین، ازمشکلات اوست. و منشاء سخنان ش قلّادۀ مذهب، که نویسنده درشوق قلّاب زدن آن برگردن خلق الله؛ ازتماس با عالیترین مقامات علمی دنیا واستفاده ازآنها سخن می گوید. همو، با مغزی انباشته ازقواعد بادیه نشینان عهد حجربا آرایش موریانه ها، درآرزوی احیای گذشته هاست!
این ستم ملی را چگونه باید تفسیرکرد وهدر رفتن چنین رجال علمی و سیاسی را؟!
و دیگر، دشمنی وکینه توزی نویسنده با پهلوی هاست. پنداری که قبل از برآمدن رضاشاه – ولو که با معرفی انگلیس به قدرت رسیده باشد – کشور امن وامانی داشتیم فارغ از قداره بند وآدمکشان! ومردم درامنیت و رفاه؟! نگاهی به دوران قاجار و نزدیک به پنجاه سال سلطنت منحوس ناصرالدین شاه، کافی ست که هر پژوهشگرعادی وبا انصاف را با پیشرفت های کم نظیر که (با همۀ ضعف ها: استبداد، اختناق، سانسور، زندان وبی قانونی ها) درسراسر تاریخ، و مهمتر، تکان های شگفتاور اجتماعی و فرهنگی اقتصادی کشور را توضیح می دهد.