خانه » مقاله

مقاله

نوروز، ایران را زنده نگه داشت / علیرضا نوری زاده

در سال ۱۴۰۴، حساب ملت از رژیم بیش از هر زمان دیگر جدا شده است
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۴ برابر با ۲۷ مارس ۲۰۲۵ ۸:۴۵

تصویری از برگزاری جشن نوروز در ایران ــ‌عصر ایران

روح‌الله خمینی سه روز بعد از به ولایت رسیدن، حکم تیرباران داد. ببندید این دهان‌ها را، بشکنید این قلم‌ها را، بکشید این سروهای آزاده را. بام مدرسه رفاه کابوسی شد که همیشه با من است، تا آن دم که نفس باز نیاید.

بهمن ۱۳۵۷ با خون چهار ژنرال بر بام مدرسه علوی پایان گرفت و سپس قاضی شرع خمینی، به جان بزرگمردان نظامی، سیاسی، فرهنگی و حتی مذهبی رژیم افتاد؛ پرویز امینی افشار، فرمانده ما در لشکرک و لویزان در دوره سربازی، نعمت‌الله معتمدی، فرمانده تیپ زرهی قزوین، منوچهر ملک، معاون تیپ زرهی قزوین، و حسین همدانیان، رئیس سازمان اطلاعات.

در ۱۴ اسفند، هفت تن دیگر تیرباران شدند. این هفت تن احمد بیدآبادی، فرماندار نظامی تبریز، فخر مدرس، رئیس دادرسی ارتش، علی‌اکبر یزدجردی، فرماندار نظامی مشهد، مصطفی زمانی، رئیس زندان قصر، عبدالله خواجه‌نوری، رئیس دادگاه‌های ارتش، جهانگیر تارخ، بازجوی سازمان اطلاعات و امنیت، سالار جاف، نماینده پاوه در مجلس شورای ملی، در بامداد ۱۴ اسفند به حکم حاکم شرع، تیرباران شدند.

جعفرقلی صدری، رئیس سابق شهربانی، ناصر قوامی، افسر شهربانی، قاسم ژیان‌پناه، افسر نگهبان زندان قصر، هم ۱۹ اسفند به حکم خلخالی تیرباران شدند. روز ۲۲ اسفند اما فاجعه‌بارترین بود. ساعت‌ها برای نادر جهانبانی، محمود جعفریان و پرویز نیکخواه جلو زندن قصر اشک می‌ریختم.

تصاویر پیکر خونین آن‌ها در صفحه نخست روزنامه‌ها تکان‌دهنده بود. تصویر نادر جهانبانی، معاون فرماندهی نیروی هوایی شاهنشاهی و از خلبانان ارشد ایران، بالاتر از بقیه به چشم می‌خورد.

علاوه بر تیمسار جهانبانی که به ژنرال چشم‌آبی شهرت داشت، در همان روز، ۱۱ تن دیگر اعدام شدند. محمدولی زند، رئیس اداره زندان‌ها و رئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری، محمود جعفریان، معاون مدیرعامل سازمان رادیو تلویزیون ملی و سرپرست خبرگزاری پارس و قائم مقام حزب رستاخیز، پرویز نیکخواه، مدیر واحد مرکزی خبر، غلامحسین دانشی، روحانی و نماینده آبادان در مجلس شورای ملی، منوچهر وثوقی، افسر گارد جاویدان و مامور فرمانداری نظامی، حسین فرزین، هوادار نظام سلطنتی، میراحمد کوچصفهانی، بازپرس ارشد سازمان اطلاعات و امنیت، عبدالله منوچهری قشقایی، فرمانده تیم ضد تخریب اداره دوم ستاد، محمد نوید، کارمند سازمان اطلاعات و امنیت، حسین شه‌کمان، افسر ضداطلاعات شعبه تخریب اداره دوم ستاد و محمد آقاحسنی، استوار شهربانی.

در جمع قربانیان صادق خلخالی، و خمینی در روز ۲۲ اسفند، یک هفته به نوروز، شش نظامی دیگر هم در شهرستان‌ها تیرباران شدند. خلخالی مصمم بودند مرحوم هویدا را قبل از عید نوروز اعدام کند. مهدی بازرگان از خمینی مهلت خواست. به‌ظاهر قبول کرد ولی بلافاصله بعد از عید، به خلخالی اشاره زد که راحتش کن. این ماموریت را نخست هادی غفاری با گلوله‌ای به گردن مرحوم هویدا و سپس خلخالی و محسن رفیق‌دوست با ده‌ها گلوله در زانو مغز، چشم و… هویدا او را به قتل رساندند.

با تصاویر عکاسم در روزنامه اطلاعات به غیر از توده‌ای‌ها و خبرچین‌های ساواک، همه می‌گریستند. به‌ویژه به تماشای سرو استوار نیروی هوایی، نادر جهانبانی، و جعفریان و نیکخواه؛ مردی که به قول معلم همه عمرم بیهقی «بزرگا مردی بودی».

نوروز ۱۳۵۸ خمینی بر آن بود تا مانع از جشن نوروزی شود. شاگردش مطهری هم فرمان نابودی چهارشنبه‌سوری را صادر کرد. ملت سرفراز اما جشن‌های نوروزی پرشکوهی بر پا کرد. آن سال بسیاری از خانه‌ها رنگ عزا داشت. مادر پیر هویدا فهمیده بود برای امیرش گرفتاری پیش آمده. بانوی فرهیخته‌ای که از خویشان هویدا بود، پیکرش را نجات داده و به شکلی محتشم به خاک سپرده بود، مرتب به مادر می‌گفت امیرعباس خان خارج کشور است. مادر اما باور نداشت. «مگر می‌شود او بدون من برود؟» بر سجاده نشسته بود و دعا می‌کرد.

نوروزها را یک به یک در عصر ولایت سر کرده‌ایم و به چهل‌وششمین رسیده‌ایم، اما به قول شهیار قنبری، «بوی عیدی، بوی سبزه، بوی اسکناس تانخورده مادربزرگ» با ما مانده است. در مصر، کتابی خریدم که نخستین بار در عهد خدیوی اسماعیل، حاکم مصر که کانال سوئز در زمانش ساخته شد، به چاپ رسیده بود. من چاپ جدیدش را از کتابفروشی «مدبولی» خریدم. عنوان کتاب «تراث الفرس» است که می‌شود آن را به تمدن و سنن ایرانی‌ها ترجمه کرد. در این کتاب، فصلی هست که از نخستین نوروزها پس از حمله مسلمانان یاد می‌کند؛ نوروزهایی که مردم ایران یک چشم خون و یک چشم اشک، بودند.

«در جلولا آنجا که فارس‌ها ماه‌ها پیکر همسران و فرزندان خود را می‌جستند و هر گوشه‌ای استخوانی می‌یافتند، به این گمان که از آن عزیز آن‌ها است، پس گلابش می‌زدند و به حریری می‌پوشاندند که چنان گبران نمی‌توانستند استخوان بر غاری بلند نهند که عقابان و کرکس‌ها به آسمانش برند، زمزمه درگرفت که چیزی به تحویل سال فارس‌ها نمانده است. عساکر دستور یافتند هر جا فارسی دیدند که شال نو بر شانه انداخته یا کودکان را نقل و کشمش می‌دهد و سکه‌ای به تهنیت عید، یا اگر از پس روزنی، سینی دیدند که سبزه گندم و جو و ذرت از آن سر برکرده، یا عطر سنبل در کوچه‌ای مستشان کرد یا بر بام‌ها دیدند بنفشه کاشته‌اند، بهوش باشند که این‌ها از آثار نوروز گبران است، پس وقت ضایع نکرده، جامه‌های نو بدرند، کودکان را تازیانه زنند،‌ گل‌ها را لگدکوب کنند، سبزه‌ها را به جوی ریزند که این مردم را اگر مجال دهند تا نوروز و عید آتش‌ (چهارشنبه سوری) که مظهر پرستش آتش گبران است و سده و دیگر رسوم گبران را برپا دارند، زود باشد که به عهد اجدادی برگردند و کفر از سر گیرند. درنگ نباید کرد. مجالشان نشاید داد که این‌ها به جادوی آتش و سنبل و شکرپاره می‌خواهند فرزندان خود را بار دیگر به ضلال بکشند.»

در جای دیگر این فصل می‌آید: «آن سال گفتند در همه ملک نهاوند و تیسفون و جلولا دوصد هزار خانه بی‌مرد بود‌ــ یعنی مردانشان را کشته بودندــ اما هیچ خانه‌ای بدون آتش و سنبل و شکرپاره نماند و زنان با چشم گریان رو به فرزندان خنده می‌زدند و عیدانه می‌دادند. شربتی یا سیبی یا شکرپاره‌ای و اگر اندک مکنتی مانده بود سکه‌ای…»

چنین بود که حتی ظهور خمینی نیز نتوانست میر نوروزی را از خواندن باز دارد. جلوه‌های روشن عید، باور کنید از مظهر تباهی و نفرت که ۴۶ سال است در برابر چشم ما است، پرتلالوتر در برابر ما قرار دارد. حکمرانان کنونی، در برابر آن غازیانی که به وعده دستیابی به مواهب بهشت، عجم و زنانی را که پیکر در جوی شیر می‌شستند، دیوانه‌وار شمشیر می‌زدند و می‌دریدند و می‌سوختند و ویران می‌کردند، عارضه کوتاهی بیش نیستند.

یک بار دیگر می‌نویسم. عید حقیقتی است که پرتوش چشم دشمنان ایران را در طول تاریخ شگفتی‌آور خانه پدری، بسیار بار به کوری دچار کرده است.

نوروز را ملت بزرگ ما در چهار سوی خانه پدری به‌ویژه بر مزار کوروش ، حافظیه شیراز، اصفهان و نشابور و توس با آوای تقدیر از پهلوی، فقیرانه اما سرفرازانه، جشن می‌گیرد، چنانکه نیاکانمان در جلولا و تیسفون و در همه ایران‌زمین در فصل خون و درد، جمله جشن گرفتند. حالا تنها نیستیم. میلیون‌ها تاجیک و افغان و ازبک و کرد و آذری، حتی گرجی‌ها و ارمنی‌ها، همراه با میلیون‌ها تن از این اقوام که با چندین میلیون ایرانی دور از وطن در غربتکده‌های بی‌شمار همراه و همسفرند، پرچم نوروز در دست دارند و با نوای میرنوروزی شادی می‌کنند.

امسال رژیم سرگردان‌تر و وحشت‌زده‌تر از همیشه چشم به واشینگتن دوخته است، جهان دیگر صبر خود را برای تعامل با کارگزاران رژیمی فاسد از دست داده است. رژیم البته هنوز امیدوار است که با حمله اسرائیل یا آمریکا به نیروگاه‌های اتمی‌اش در نطنز و فردو و سمنان و… بتواند کربلای نطنز و کوفه فردو و نجف سمنان برپا کند. در حالی که مردم فقط به لحظه‌ای چشم دوخته‌اند که رژیم دست‌ها را به تسلیم بالا برد.

به قول مسعود روغنی زنجانی، «ولی فقیه اول» جام زهر قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را سرکشید و «ولی فقیه دوم» سمی مهلک‌تر را از دست دونالد ترامپ نوش جان خواهد کرد. بزرگان جهان یک به یک به احترام ملت بزرگ و مبارز ایران کلاه از سر بر می‌گیرند. در سال ۱۴۰۴، حساب ملت از رژیم بیش از هر زمان دیگر جدا شده است. ایرانیان آشکار کرده‌اند که به رژیم جمهوری اسلامی هیچ تعلقی ندارند. این را هم ترامپ خوب می‌داند و هم نتانیاهو.

یمن از سلیمان تا عبدالملک حوثی و از ملکه سبا تا ولی فقیه / علیرضا نوری زاده

عبدالناصر با دخالت در یمن جنگ شش روزه را باخت و خامنه‌ای حیات سیاسی‌اش را خواهد باخت
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
جمعه ۱ فروردین ۱۴۰۴ برابر با ۲۱ مارس ۲۰۲۵ ۱۰:۱۵

من یمن را با فیلم «سلیمان و ملکه سبا» شناختم. جلو سینما مولن‌ روژ جاده قدیم شمیران جای سوزن انداختن نبود. یول براینر سلیمان بود و جینا لولوبریجیدا ملکه سبا. فیلم را سه بار دیدم.

این حکایت پر از عشق در هفت‌هشت سالگی برای من معنایی دیگر داشت. بعدها قصه سلیمان نبی را خواندم که لشکر جن و ملائک در رکابش بودند.

به نوجوانی که رسیدم، یمن از دو دیدگاه نظرگاه نسل من بود. یکی مبارزات یمن جنوبی به رهبری قحطان الشعبی برای استقلال علیه انگلستان و دیگری سرنگونی امام یمن به دست سرهنگ عبدالله سلال که به جنگ داخلی هفت ساله و اعزام ۷۰ هزار نظامی مصری در زمان جمال عبدالناصر به یمن منجر شد.

با حمایت عربستان سعودی و اردن از امام بدر زیدی، شکست مصر در جنگ شش روزه و امضای موافقتنامه فیصل/ ناصر بر جنگ‌های یمن نقطه پایان گذاشته شد، اما این کشور روی آرامش ندید و کودتاهای پیاپی حتی مجال ندادند که سرهنگ ابراهیم محمد حمدی، نظامی ملی و میهن‌دوست، چندان دوام بیاورد.

ریشه‌های ایدئولوژیک جنبش حوثی در پیروی از فرقه زیدی است، شاخه‌ای از اسلام شیعی که از نظر فقهی نزدیک‌ترین به اسلام سنی است. از نظر تاریخی، فرقه زیدی با قیام علیه بی‌عدالتی شناخته می‌شوند و در ادبیات دینی شیعی، به‌عنوان امتداد قیام حسینی توصیف می‌شود.

«جوانان مومن»

مراحل اولیه این پدیده اوایل دهه ۱۹۹۰ با شکل‌گیری اولین جنبش به نام «جوانان مومن» آغاز شد. این نهضت ابتدا خصلت فکری داشت و بر تحقیق و تدریس در چارچوب مکتب زیدی متمرکز بود. پس از افزایش فعالیت مردان جوانی که به صفوف آن پیوستند و در نماز جمعه در مساجد شعار «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل» سر می‌دادند، این جنبش بیشتر موردتوجه قرار گرفت. با این همه مقام‌های دولتی با ملایمت با آن‌ها برخورد می‌کردند.

امام بدرالدین حوثی، اولین رهبر جنبش، به شیوه امامان یمن و عمان دستار کج می‌گذاشت. ای کاش امام و سلطانی به معنای واقعی بود تا کشورش مثل عمان به این درجه از استقرار و توسعه می‌رسید.. او در سفری به قم بعد از به قدرت رسیدن سید روح‌الله مصطفوی خمینی و دیدار با او و تنی از مراجع قم، مذهب زیدی را واگذاشت و اثنی‌عشری شد.

پس از او فرزند بزرگش، حسین بدرالدین الحوثی، پرچمدار طایفه شد. او در اوایل فعالیت سیاسی خود با یک حزب سیاسی کوچک موسوم به «حق» در انتخابات سال ۱۹۹۳ دو کرسی در پارلمان یمن به دست آورد که یکی از آن‌ها را خود در اختیار داشت.

پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و حوادث بعدی مانند حمله به عراق، حسین الحوثی رویکرد فکری جدیدی را دنبال کرد. او «دکترین احیاگر» را با «ضدامپریالیسم» متاثر از اندیشه‌های کلی انقلاب اسلامی در ایران ترکیب و ملغمه‌ای به اسم «جوانان مومن انقلابی» ایجاد کرد که بعدها برادر کهترش، عبدالملک، آن را «انصارالله» نام داد.

دامنه فعالیت‌ جنبش «جوانان مومن» که ابتدا به دفاع از حقوق مردم منطقه صعده محدود می‌شد، به ارائه خدمات اجتماعی و آموزشی گسترش پیدا کرد و وجهه سیاسی روشن‌تر و موثرتری یافت. مخالفت با حکومت علی عبدالله صالح، رئیس‌جمهوری مقتول یمن، نخستین تجلی این تحول بود.

حسین الحوثی نیز مثل پدر به ایران رفت و دست ولی فقیه را بوسید و از چهارامامی به ۱۲امامی ارتقا پیدا کرد. پس از آن، ده‌ها جوان زیدی یمنی عازم قم شدند و در کنار آموزش‌های عقیدتی، آموزش‌های رزمی نیز دیدند. حسین به یمن بازگشت و در صعده برای مقابله با دولت جنبشی به راه انداخت.

این جنبش در سال ۲۰۰۴ در بحبوحه درگیری با نیروهای دولتی به یک سازمان مسلح تبدیل شد؛ همان سالی که حسین الحوثی کشته شد و برادر کوچک‌ترش، عبدالملک، جانشین او و رهبر شد.

اگرچه زیدی‌ها در طول تاریخ تا سرنگونی امامت در شمال یمن در سال ۱۹۶۲ بر یمن حکومت می کردند، دژ حوثی‌ها در صعده، به دور از کنترل دولت مرکزی، در غفلت تمام و در عزلت جز تکیه بر خویش چاره‌ای نیافت و صعده در حاشیه ماند و مردم منطقه مجبور شدند برای اداره خود به منابعشان تکیه کنند و هر زیرساختی را که می‌توانند، خودشان بسازند.

دلیل دیگر ظهور پدیده حوثی در یمن ارتباط مستقیم آن با گسترش گروه‌های تندرو و داعشی و نفوذ روزافزون آن‌ها در یمن و حتی رسیدن به پایگاه‌های حوثی‌ها است. تا دهه ۱۹۸۰، کوه‌های صعده کاملا زیدی بودند و طبقه‌ای از «سیدها» آن را کنترل می‌کردند که ۵ درصد جمعیت را تشکیل می‌دادند.

مدتی بعد، حوثی‌ها وارد جنگ مسلحانه با دولت صالح شدند. شش جنگی که بین سال‌های ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۰ در مناطق تحت کنترل حوثی‌ها در شمال یمن رخ داد، زخم‌های عمیقی به جا گذاشت. آمار واقعی تلفات جنگ در سال‌های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۰ که دولت به دلیل خاموشی رسانه‌ها «عملیات زمین سوخته» نامید، ناشناخته است، اما ده‌ها هزار نفر را آواره کرد و باعث یک بحران انسانی بزرگ شد.

حوثی‌ها در سال ۲۰۱۱ به طور گسترده در تظاهرات علیه حکومت صالح شرکت کردند و از بازیگران اصلی جلسات گفتگوی ملی بودند. سقوط رژیم صالح در سال ۲۰۱۲ فرصتی ارزشمند برای حوثی‌ها بود تا موقعیت و نفوذشان را در یمن تقویت کنند، به‌ویژه پس از آنکه برخی حامیان دشمن سرسخت آنان، صالح، به حمایت نظامی از آن‌ها روی آوردند.

در سال ۲۰۱۴، حوثی‌ها به سمت صنعا پایتخت رفتند و پس از شکست دادن نیروهای ژنرال علی محسن الاحمر و نیروهای علی عبدالله صالح، نهادها و ادارات دولتی را به کنترل درآوردند. اوایل سال ۲۰۱۵، آن‌ها کاخ ریاست‌جمهوری را محاصره کردند و رئیس‌جمهوری عبد ربه هادی منصور (جانشین صالح ) و اعضای دولت را در بازداشت خانگی قرار دادند. یک ماه بعد، هادی موفق شد از حبس خانگی فرار کند و به جنوب یمن برسد و بعدا به عربستان سعودی برود.

حوثی‌ها و دشمن دیروز، علی عبدالله صالح، در تلاش برای گسترش کنترل خود بر تمام یمن متحد شدند، اما عربستان سعودی که ایران را به حمایت از حوثی‌ها متهم می‌کرد، به‌شدت نگران این ائتلاف و تلاش‌های آن برای کنترل یمن بود. اتحاد حوثی‌ها و صالح چندان نپایید زیرا دل جمهوری اسلامی هیچ‌گاه با علی عبدالله صالح صاف نشد و صالح دسامبر ۲۰۱۷ هنگام تلاش برای فرار از صنعا، به دست حوثی‌ها کشته شد.

تمام آن رشته‌هایی که در دوران خاتمی و رفسنجانی برای بهبود روابط با عربستان سعودی و اعتماد سازی بافته شده بود، پنبه شد. مداخله رژیم در یمن و زیر پا گذاشتن سیادت و امنیت سعودی و حمله موشکی به تاسیسات نفتی و صنعتی این کشور موضوعی نبود که برای ریاض قابل‌ تحمل باشد. سعودی‌ها با ایران همه‌گونه همکاری می‌کردند، تا جایی‌ که پیمان امنیتی با هم امضا کرده بودند، همه‌ این‌ رشته‌ها از هم گسست.

باید گفت چهارسال حکومت احمدی‌نژاد و برنامه‌هایی که داشت، این روابط را به‌هم ریخت و جمهوری اسلامی مدعی بود که سعودی‌ها از طریق وسایل ارتباطی‌ از جمله تلویزیون العربیه در رویدادهای سال ۲۰۰۹ (۱۳۸۸) جانب جنبش سبز و اصلاح‌طلبان را گرفتند. به هرحال می‌توان گفت که سعودی‌ها کاملا به جمهوری اسلامی بدبین‌اند.

جمهوری اسلامی بدون اینکه هیچ نوع مشروعیتی از این نظر داشته باشد یا مردمانی به او وکالت داده باشند، در جایی‌ که شیعه‌ چهارامامی‌ بودند، وسط پرید و خود را خیلی نگران نشان داد، در حالی‌ که کشتار ۱۰۰ هزار مسلمان در چچن یا کشتار هزاران مسلمان در چین از نظر این‌ها اهمیتی ندارد. حتی در جمهوری آذربایجان، کشتار آذربایجانی‌های شیعه در قره‌باغ از نظر ‌آن‌ها اصلا اهمیت ندارد. این نشان می‌دهد که نگاه جمهوری اسلامی نگاهی سیاسی است و نه نگاهی دینی و مذهبی و باعث می‌شود کشورهای منطقه به ایالات متحده و غربی‌ها فشار بیاورند که جمهوری اسلامی دنبال براندازی نظام ما است، دنبال برنامه‌ دیگری است و شما تا جایی که می‌توانید جمهوری اسلامی را تحت فشار قرار دهید و کوتاهی نکنید.

حوثی‌ها قرن‌ها روابط حسنه بین سنی‌ها و زیدی‌ها را به هم ریختند و این نه از سر باور بلکه به فرمان سیدعلی ولی فقیه بود. آنچه رشته مودت بین ایران و عربستان سعودی را از هم گسست نیز فقط اعدام شیخ نمر نبود، بلکه هفت سال جنگ نیابتی حوثی‌ها با عربستان سعودی زمینه‌ساز بحران در روابط دو کشور شد که هنوز هم علی‌رغم مصالحه با پادرمیانی پکن بین تهران و ریاض، ادامه دارد.

مقام‌های سعودی ۹ آوریل ۲۰۲۳ در صنعا، پایتخت تحت کنترل حوثی‌ها، با حضور میانجی‌هایی از عمان، با حوثی‌ها دیدار کردند. این مذاکرات عربستان سعودی و حوثی‌ها که برای اولین بار علنی برگزار می‌شد، این پرسش را مطرح کرد که آیا آن‌ها پس از هشت سال درگیری به جنگ یمن پایان خواهند داد یا خیر.

اما ورود حوثی ها به جنگ حماس و اسرائیل به دستور ولی فقیه و «نایب مهدی غایب» صحنه را به کلی به هم ریخت. حالا حوثی‌ها به فرمان ارباب فقیه، به جنگ سعودی نرفته‌اند، اما امروز آن‌ها با دنیا طرف‌اند و با غرب و جهان آزاد درگیر شده‌اند. موشک‌اندازی به اسرائیل یا نفتکش هلندی و کشتی تجاری پانامایی عبدالملک حوثی را از یک متمرد یمنی به دشمنی برای صلح و امنیت منطقه تبدیل کرده است که مثل حسن نصرالله و یحیی سنوار، هزینه‌اش را خواهد داد. شاید بدین‌گونه مردم یمن هم از آشوب ۷۰ ساله نجات یابند. سعودی‌ها طرح جامعی برای بازسازی یمن در دست دارند.

جمهوریت چیست؟

جلال ایجادی
در میان ایرانیان در عرصه سیاسی اختلاف حاد به گرد شکل حکومتی، جمهوری یا سلطنت، دور می زند. موضع گیری های حاد که گاه همراه با ناسزاگوئی و هیجان تند همراه است. ما نیازمند اندیشه گری بیشتری هستیم. در جامعه شناسی سیاسی و در فلسفه سیاسی یک مبحث اساسی وجود دارد که همان «جمهوریت» است. روشن است که شرایط سیاسی ایران و وجود توتالیتاریسم اسلامی شیعی، می طلبد که پس از سقوط رژیم در روند سیاسی و انتخاباتی، فرم و شکل جمهوری یا سلطنت روشن گردد. ولی در لحظه کنونی چالش پایه ای در باره محتوا و مضمون و ساختار حکومت و قدرت سیاسی است. آیا قدرت آینده باید متکی بر جمهوریت باشد یا نه؟ پس جمهوریت چیست؟
تاریخ اندیشه
ارسطودر کتاب «سیاست» پولیتیکا(۱)، از شهر و از رژیم متکی به خیر و منافع همگانی و از رژیم متکی به خیر و منافع ویژه فرمانروایان می گوید و برآنست که در شهر قانون ها و نهادها لازم اند تا زندگی نیکویی برای شهروندان برپا گردد. او از گردش مسئولیت ها و دمکراسی صحبت می کند. در دیدگاه ارسطو در میان سه نظام حکومتی: پادشاهی، اشراف سالاری و جمهوری، مدل جمهوری قانونمدار است و با دمکراسی پیوند دارد. سیسرون سیاستمدار رومی می گوید جمهوری خواست مردم را در نظر دارد، مردم را در اداره امور و رای دهی میسر می گرداند و از دفاع گروه خاص می پرهیزد.
غایت نهایی جامعه اجتماعی انسانی، تشکیل یک شهر، یک دولت است. تنها دولت قادر به ایجاد محدودیتی است که هدف آن عدالت است. در واقع با شهر، خشونت جای خود را به حاکمیت قانون می دهد. از آنجا که قانون حاکمیت جامعه سیاسی است، عدالت یک ارزش سیاسی است. اما این اجرای عدالت است که تعیین می کند چه چیزی عادلانه است. بنابراین شهر به فرد اجازه می دهد تا به کمال برسد. هر معاشرت سیاسی مستلزم فضایل حکمت و عدالت است: بر پایه‌های اخلاقی استوار است. بدون فضیلت، انسان منحرف ترین و درنده ترین موجود است و پست ترین انسانها تنها به لذت های شکم می پردازند.

امانوئل کانت در اثر خود «به سوی صلح پایدار»(۲) که به تاریخ ۱۷۹۵ نوشته شده به مسئله جمهوری می پردازد. کانت می گوید قانون اساسی مدنی باید جمهورسالار باشد. برای او، جمهوری بر سه اصل اساسی استوار است:
اصل آزادی همه افراد جامعه،
اصل وابستگی همه به قوانین مشترک و فرمانبرداری قانونی همگان،
برابری شهروندان در برابر قانون.
کانت جمهوری را از استبداد متمایز می کند. به گفته وی، یک کشور جمهوری بر اساس قانون اساسی مبتنی بر تفکیک قوا و رضایت شهروندان است. بر خلاف سلطنت مطلقه یا استبداد، که در آن فقط یک نفر در مورد جنگ تصمیم می گیرد، در یک جمهوری شهروندان باید به جنگ رضایت دهند و به گفته کانت، جمهوری آنها را بیشتر به دنبال صلح می برد. او همچنین معتقد است که فقط یک فدراسیون جمهوری‌ها می‌تواند صلح دائمی را تضمین کند، زیرا رژیم‌های جمهوری‌خواه نسبت به سلطنت‌ها یا دیکتاتوری‌ها علاقه کمتری به جنگ دارند. کانت در اندیشه سیاسی خود به سازماندهی داخلی دولت ها محدود نمی شود. این قانون همچنین یک قانون جهانی را پیش بینی می کند که در آن کشورها به قوانین جهانی خاصی احترام می گذارند و صلح و همکاری بین آنها را ترویج می کنند. به طور خلاصه، برای کانت، جمهوری رژیم سیاسی است که بیشترین سازگاری را با اصول عقل و قانون دارد و ستون اساسی صلح دائمی بین ملت ها را تشکیل می دهد.

شارل منتسکیو ۱۶۸۹-۱۷۵۵ در کتاب «روح قانون»(۳) از سه گونه حکومت جمهوری پادشاهی و استبداد سخن می گوید. او از شکنندگی همیشگی جمهوری می نویسد زیرا این رژیم ستودنی است ولی در ضمن در درون آن خطر فساد و تباهی وجود دارد. جمهوری بر پایه منافع همگانی است ولی چنانچه فضیلت و اخلاق جمهوری و قانونموداری رعایت نگردد فساد گسترده می شود. هنگامیکه شهروندان به فساد روی می آورند و فضیلت را از دست می دهند دمکراسی راه تباهی می پیماید. منتسکیو می گوید در جمهوری روم کهن تفرقه ها و کشاکش و دعواها و فشارها وجود داشت و این پدیده ها مفید است زیرا مردمان بی باک تر میشوند و ترس آنها می ریزد و می بینند که همه چیز کامل نیست. توسعه قانونگرایی و فضیلیت در جامعه استواری و نیرومندی جامعه را افزایش می دهد. تجربه فرانسه و امریکا اندیشه جمهوریت را مطرح ساخت. این ایده پی آیند لیبرالیسم فیلسوف انگلیسی جان لاک است.

ویژگی‌های اصلی جمهوریت
جمهوریت چیست؟ جمهوریت یک نظام حکومتی است که در آن قدرت و حاکمیت از آنِ مردم است و توسط نمایندگان منتخب آن‌ها اعمال می‌شود. در یک رژیم متکی بر جمهوریت، برخلاف نظام‌های سلطنتی موروثی، حاکمان از طریق انتخابات و فرآیندهای دموکراتیک به قدرت می‌رسند و معمولاً برای مدت‌زمان مشخصی حکومت می‌کنند. پیش از آنکه به شکل جمهوری یا سلطنت بپردازیم توجه کنیم که جمهوریت یک محتوای عمیق در شکل های گوناگون است.
انتخابی بودن حکومت یک اصل است و مردم از طریق رأی‌گیری نمایندگان و مسئولان خود را انتخاب می‌کنند. حاکمیت قانون برای همه است. قوانین بر اساس اصول عدالت و حقوق شهروندی تدوین می‌شوند و همه افراد، حتی حاکمان، ملزم به رعایت آن هستند. تفکیک قوا پایه ای است برای جلوگیری از اقتدارگرایی. قوه‌ی مجریه، قوه‌ی مقننه و قوه‌ی قضاییه از یکدیگر جدا هستند تا مانع تمرکز قدرت شوند. پاسخگویی و مسئولیت‌پذیری حکمرانان یک اصل است. دولت‌ها و مسئولان منتخب موظف به پاسخگویی در برابر مردم هستند. حقوق شهروندی یک معیار اساسی است. در جمهوریت حقوق اساسی شهروندان مانند آزادی بیان، آزادی تجمع و برابری در برابر قانون تضمین می‌شود.
جمهوریت متناسب تاریخ و جغرافیا و تجربه سیاسی و حساسیت جامعه به صورت های گوناگون جلوه می کند. جمهوریت، در اصل، یک روش حکمرانی است که بر پایه مشارکت مردم و حاکمیت قانون بنا شده است و می‌تواند در شرایط فرهنگی، تاریخی و سیاسی هر کشور، شکل‌های متفاوت و ویژه به خود بگیرد.
جمهوری دموکراتیک که در آن مردم مستقیماً یا غیرمستقیم بر حکومت تأثیر می‌گذارند.
جمهوری پارلمانی که در آن رئیس دولت از طریق پارلمان انتخاب می‌شود.
جمهوری ریاستی که در آن رئیس‌جمهور قدرت اجرایی مستقل دارد.
در زیر به دو جمهوری و یک پادشاهی پارلمانی توجه کنیم. این مدل ها و شکل ها در درون کلیت جمهوریت جای دارند.

الگوی آمریکا
ایالات متحده آمریکا یک جمهوری فدرال و دموکراتیک است. نوع حکومت آن جمهوری ریاستی محسوب می‌شود، به این معنا که رئیس‌جمهور در رأس قوه مجریه قرار دارد و هم رئیس دولت و هم فرمانده کل قوا است. ویژگی‌های جمهوری آمریکا فدرال به این معنا که فدرالیسم شامل ۵۰ ایالت است که هر کدام دارای دولت‌های محلی با اختیارات خاص خود هستند. تفکیک قوا سه قوه مجریه (رئیس‌جمهور)، مقننه (کنگره شامل مجلس نمایندگان و سنا) و قضائیه (دیوان عالی) از یکدیگر مستقل‌اند. انتخابات دموکراتیک رئیس‌جمهور و اعضای کنگره از طریق رأی‌گیری انتخاب می‌شوند. قانون اساسی محوری ایالات متحده دارای یک قانون اساسی پایدار و تأثیرگذار است که از سال ۱۷۸۹ اجرا شده است. این سیستم باعث شده آمریکا یکی از قدیمی‌ترین جمهوری‌های پایدار در جهان باشد.
کتاب «تحلیل دموکراسی در آمریکا»(۴)، نوشته ی آلکسی دو توکویل است که اولین بار در سال ۱۸۳۵ به انتشار رسید. آلکسی دو توکویل در بیش از ۱۷۵ سال پیش، از فرانسه به ایالات متحده رفت تا معنا و چگونگی کارایی دموکراسی را مورد ارزیابی قرار دهد. او در این کتاب، امتیازها و خطرهای حکومت اکثریت را به بحث می گذارد؛ حکومت اکثریت در نظر «دو توکویل»، می تواند درست به اندازه ی حکومتی سلطنتی و اشرافی، مستبدانه باشد. او می نگارد: «در آمریکا به ماورای آمریکا نظر داشتم، در آن جا دموکراسی را جست و جو می کردم و به تمایلات و خصوصیات و هیجانات دموکراسی توجه داشتم، و در اندیشه ی این بودم که از دموکراسی چه امیدها و چه بیم هایی می توان انتظار داشت.»

الگوی فرانسه

پس از انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه و الغای نظام پادشاهی، در سال ۱۷۹۲ جمهوری اول بوجود می آید. این جمهوری در ۱۸۰۲ با استقرار امپراتوری ناپلئون بناپارت پایان یافت. پس از جنگ دوم جهانی جمهوری پنجم فرانسه با محتوای جدید شکل گرفت.
نوع جمهوری فرانسه چگونه است؟ فرانسه یک جمهوری نیمه‌ریاستی است که به آن جمهوری پنجم فرانسه نیز گفته می‌شود. این نظام در سال ۱۹۵۸ با تدوین قانون اساسی جدید توسط شارل دوگل شکل گرفت و ترکیبی از ویژگی‌های جمهوری ریاستی و پارلمانی را دارد. ویژگی‌های جمهوری فرانسه کدامند؟ سیستم نیمه‌ریاستی هم رئیس‌جمهور و هم نخست‌وزیر در رأس قوه مجریه هستند، اما رئیس‌جمهور قدرت بیشتری دارد. رئیس‌جمهور قدرتمند رئیس‌جمهور از طریق رأی مستقیم مردم انتخاب شده و مسئول سیاست‌های کلان کشور، روابط خارجی و دفاع ملی است. نخست‌وزیر و دولت نخست‌وزیر توسط رئیس‌جمهور منصوب می‌شود اما باید از حمایت اکثریت در پارلمان برخوردار باشد. او مسئول اجرای سیاست‌های داخلی است. پارلمان دو مجلسی شامل مجمع ملی و سنا که قوانین را تصویب می‌کنند و دولت را نظارت می‌کنند. تفکیک نسبی قوا برخلاف سیستم ریاستی (مانند آمریکا)، قوه مجریه و مقننه تا حدی به هم وابسته هستند، اما رئیس‌جمهور همچنان نقش محوری دارد. درمواقعی که رئیس ‌جمهور و نخست‌وزیر از احزاب سیاسی متفاوتی باشند، شرایطی به نام «هم‌زیستی سیاسی» ایجاد می‌شود که درآن اختیارات نخست‌وزیر افزایش می‌یابد.

الگوی انگلستان

بریتانیا یک پادشاهی مشروطه است، به این معنی که پادشاه (یا ملکه) به عنوان رئیس کشور عمل می‌کند، اما قدرت اجرایی در دست دولت منتخب و نخست‌وزیر است. در بریتانیا تفکیک قوا وجود دارد، اما این به معنای جمهوری بودن نظام آن نیست. تفکیک قوا یک اصل در بسیاری از نظام‌های حکومتی، از جمله پادشاهی‌های مشروطه پارلمانی و جمهوری‌های پارلمانی دمکراتیک است.

براستی تفاوت جمهوری و پادشاهی مشروطه بریتانیا در چیست؟
یکم، وجود مقام پادشاهی. در یک جمهوری، رئیس کشور معمولاً منتخب است مانند رئیس‌جمهور که با رای مردم انتخاب می گردد، اما در بریتانیا، شاه چارلز سوم به‌صورت موروثی رئیس کشور است.
دوم، قانون اساسی نانوشته. بریتانیا برخلاف بسیاری از جمهوری‌ها یک قانون اساسی مدون ندارد و قوانین آن بر اساس عرف، قوانین پارلمانی و رویه‌های قضایی است.
سوم، تفکیک قوا در چارچوب سلطنت مشروطه. در بریتانیا، قوه مجریه (دولت) از طریق انتخابات عمومی تعیین می‌شود، اما مشروعیت نهایی آن از پادشاه می‌آید برای نمونه نخست‌وزیر توسط پادشاه منصوب می‌شود، اگرچه او ملزم به انتخاب رهبر حزب اکثریت است.
بنابراین، تفکیک قوا ویژگی جمهوری نیست، بلکه ویژگی یک نظام دموکراتیک است. جمهوری و پادشاهی هر دو می‌توانند دموکراتیک باشند، اما جمهوری‌ها رئیس دولت منتخب دارند، درحالی‌که پادشاهی‌های مشروطه یک پادشاه موروثی دارند. جمهوریت یک مضمون (ماهیت) است و جمهوری یک شکل حکومتی می‌توان کشوری را یافت که ماهیت جمهوری داشته باشد اما شکل جمهوری نداشته باشد، یا بالعکس.

الگوی حکومتی بریتانیا مضمون جمهوری، اما شکل پادشاهی دارد. بریتانیا از نظر مضمون شباهت زیادی به جمهوری دارد: تفکیک قوا وجود دارد، دولت منتخب مردم است، حاکمیت قانون و حقوق شهروندی رعایت می‌شود، اما از نظر شکل حکومتی، پادشاهی مشروطه است، رئیس کشور (پادشاه) موروثی است و بالاخره برخی از اختیارات نمادین همچنان در دست پادشاه باقی می‌ماند. جمهوری یک نوع شکل حکومت است که در آن حاکمان از طریق انتخابات تعیین می‌شوند و قدرت بر اساس قانون اساسی اعمال می‌شود. این نوع حکومت در مقابل نظام‌های سلطنتی قرار دارد که در آن قدرت به صورت موروثی منتقل می‌شود.
بریتانیا از لحاظ مضمون، به جمهوریت نزدیک است، اما از لحاظ شکل، جمهوری نیست بلکه یک پادشاهی مشروطه دموکراتیک است. بنابراین، وجود تفکیک قوا و دموکراسی، یک کشور را الزاماً جمهوری نمی‌کند، بلکه «شکل» نظام نیز مهم است. جمهوریت یک اصل یا دکترین سیاسی است که بر مشارکت مردم در حکومت، برابری در برابر قانون و نفی حاکمیت موروثی تأکید دارد. جمهوریت می‌تواند به عنوان یک ویژگی درون یک حکومت باشد، حتی اگر نام آن “جمهوری” نباشد

جمهوریت و دمکراسی و توتالیتاریسم

تفکیک بین جمهوریت و جمهوری چگونه میسر است؟ جمهوریت مضمون و ماهیت است. به این معناست که حکومت بر اساس اراده مردم و نمایندگی عمومی است. قدرت سیاسی از مردم ناشی می‌شود، نه از یک فرد یا خانواده خاص. مشارکت مردم در تصمیم‌گیری‌های کلان از طریق نهادهای دموکراتیک تضمین می‌شود. پس تفکیک قوا، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون و حقوق شهروندی از ویژگی‌های آن است.

جمهوری شکل حکومتی به نظامی گفته می‌شود که در آن رئیس کشور انتخابی است، نه موروثی. معمولاً دارای یک رئیس‌جمهور به عنوان رهبر کشور است، می‌تواند دموکراتیک باشد (مانند فرانسه) یا غیردموکراتیک مانند برخی جمهوری‌های دیکتاتوری مانند ایران، کره شمالی، روسیه.
جمهوریت و دموکراسی مفاهیمی مرتبط اما متمایز از یکدیگر هستند. هر جمهوری می‌تواند دموکراتیک باشد، اما این دو واژه دقیقاً مترادف نیستند. دموکراسی یک شیوه حکمرانی است که بر پایه مشارکت مستقیم یا غیرمستقیم مردم در تصمیم‌گیری‌های سیاسی بنا شده است. در یک جمهوری، حاکمان منتخب هستند و حکومت بر اساس قوانین و اصول پایدار مانند قانون اساسی اداره می‌شود
در یک دموکراسی مستقیم، مردم مستقیماً در تصمیم‌گیری‌ها نقش دارند، در حالی که در یک دموکراسی غیرمستقیم یا نمایندگی، مردم نمایندگانی را برای تصمیم‌گیری انتخاب می‌کنند.
در یک جمهوری، قانون اساسی و حقوق فردی و حقوق اقلیت ها در برابر رأی اکثریت محفوظ می‌مانند. در یک دموکراسی، اکثریت می‌تواند تصمیمی بگیرد که حقوق اقلیت را محدود کند. در چنین حالتی دمکراسی نقض می شود زیرا دمکراسی برای همگان است و اگر اقلیت سرکوب شود دمکراسی نقض شده است.
یک کشور می‌تواند جمهوری باشد ولی دموکراتیک نباشد مانند جمهوری‌های استبدادی کمونیستی یا اسلامی که در واقع اقتدارگرا و توتالیتر هستند. یک دموکراسی می‌تواند جمهوری باشد، اما می‌تواند در شکل سلطنت مشروطه پارلمانی نیز عمل کند مانند بریتانیا و اسپانیا و ژاپن که بنیاد آنها جمهوریت است.
ریمون آرون (۱۹۰۵-۱۹۸۳) فیلسوف، جامعه‌شناس و تحلیل‌گر سیاسی فرانسوی است. او یکی از مهم‌ترین متفکران قرن بیستم بود که درباره دموکراسی، توتالیتاریسم و لیبرالیسم نظرات مهمی ارائه کرد. او در آثارش، به‌ویژه در کتاب «دموکراسی و تمامیت‌خواهی»(۵) دموکراسی را در تقابل با حکومت‌های استبدادی تحلیل می‌کند. به نظر وی دموکراسی به‌عنوان یک سیستم باز و رقابتی است. آرون معتقد بود که دموکراسی یک نظام حکومتی است که در آن قدرت از طریق رقابت آزاد میان نخبگان سیاسی اعمال می‌شود. در این سیستم، احزاب مختلف برای کسب رأی مردم رقابت می‌کنند و دولت در برابر جامعه پاسخگو است. آرون برآن بود که رژیم لیبرالیسم سیاسی و دمکراسی، بهترین رژیم است و در ضمن به نقد ایده‌آلیسم افراطی درباره دموکراسی می پرداخت. آرون برخلاف برخی متفکران، دموکراسی را یک سیستم کامل و بدون نقص نمی‌دانست. او تأکید داشت که دموکراسی همیشه در معرض تهدیدهایی مانند پوپولیسم، هرج‌ومرج و ناپایداری سیاسی قرار دارد. برای آرون تفاوت دموکراسی و تمامیت‌خواهی عظیم است. آرون یکی از منتقدان سرسخت توتالیتاریسم بود. او معتقد بود که در نظام‌های دموکراتیک، شهروندان آزادی دارند و نهادهای مستقل از حکومت مانند رسانه‌ها و احزاب بر عملکرد دولت نظارت می‌کنند، درحالی‌که در نظام‌های تمامیت‌خواه مانند نازیسم و کمونیسم شوروی، حکومت تمام جنبه‌های زندگی مردم را کنترل می‌کند.

جمهوریت پویا
جمهوریت بمرور با دمکراسی تقویت شد. رشد پلورالیسم سیاسی، توسعه آزادی بیان، مبارزه زنان برای برابری، اندیشه اومانیسم مدنی، الگوی دمکراسی مشارکتی، آزادی مطبوعات و رسانه ها، مبارزه برای حفظ محیط زیست، مبارزه فیلسوفان، میهن دوستی، حقوق بشر، آزادی اندیشه و نقد،همه و همه، مفهوم جمهوریت دمکراتیک را گسترش داده و نیرومند ساختند. جمهوریت متناسب با تجربه انسانها و آزادی خواهی شهروندانه رشد کرده و دقیق تر شده است.
جان استوارت میل در کتاب «درآزادی»(۶) بطور وسیع در باره ضرورت آزادی می گوید و این امر را نشانه تربیت و تمدن میداند. او می گوید نبود مدافعان فراوان یک اندیشه دلیلی برای خاموش کردن آن اندیشه نیست. برای جان استوارت میل، آزادی اندیشه باید کامل باشد. او می گوید سقراط را بخاطر امر ضد اخلاقی محکوم کردند و مسیح را بخاطر کفرگوئی محکوم نمودند. او میگوید جامعه میخواست نشان دهد که خطاناپذیر است و این افراد منحرف باید حذف شوند. حال آنکه جامعه خطاکار بود زیرا مخالف آزادی بیان بود.
کتاب «نظریه عدالت»(۷) به قلم جان راولز، فیلسوف و استاد دانشگاه هاروارد، که در سال ۱۹۷۱ منتشر شد فرصتی به دست داد تا دو باره مفهوم لیبرالیسم متکی بر عدالت اجتماعی و ایده جمهوریت و گفتمان در باره تعهد مدنی و خیرهمگانی و حاکمیت قانون طرح گردد. از نگاه او لیبرالیسم فقط دفاع از حقوق فرد نیست. این حقوق فردی با عدالت اجتماعی پیوند دارد. جان راولز برآنست که عدالت اجتماعی تناقضی با پیشرفت اقتصادی ندارد. او می نویسد هدف من ارائه دیدگاهی از عدالت است که قرارداد اجتماعی مورد نظر جان لاک و ژان ژاک روسو و کانت را ارتقا می دهد. این قرارداد اجتماعی متکی بر همکاری اجتماعی است و تعیین کننده نوعی توزیع امتیازات اجتماعی است. تئوری عدالت بمعنای نوعی انصاف و دادگری در قرارداد اجتماعی است.(برگ ۳۷ چاپ پاریس ۲۰۰۹).
دو متفکر ژاک الول فرانسوی و هانس ژوناس آلمانی، چالش زیست محیطی و اتیک مسئولیت پذیری را به مرکز توجه در جامعه کنونی و برای نسل های بعدی تبدیل کردند. در نگاه هانس ژوناس در کتاب «اصل مسئولیت»(۸)، حقوق شهروندی و مدیریت قدرت سیاسی و پایداری دمکراسی با تلاش برای حقوق طبیعت گره خورده است. در مفهوم جمهوریت در زمان مدرن چالش زیستبوم گرایی یک اصل است. جمهوریت برای زندگی با کیفیت انسان است و کیفیت زیست انسانی در مدل های سیاسی از کیفیت زیست محیطی جدا نیست.( به کتاب «بحران بزرگ» من رجوع کنید.).
حکومت دمکراتیک شد زیرا خود را از تقدس آسمانی و استبدادی خارج کرد و متکی بر اصل جدایی دین از حکومت و اصل برابری شهروندان شد. اصل جدایی یا لائیسیته عامل صلح اجتماعی است و همه دینداران و خداناباوران و ندانم گرایان را در داشتن دین و فلسفه خود آزاد می گذارد. براساس این اصل قانونی حکومت نسبت به دین ها بیطرف است و از دین هیچگونه جانبداری نمی کند. لائیسیته در مقابل مداخله دین ها و از جمله اسلام و شیعه گری در سیاست کشورداری و قدرت سیاسی می ایستد. مفهوم «سکولاریسم» ناروشن است و برای برخی وسیله مماشات است. در ایران با توجه به ماهیت استعماری و تجاوزکارانه اسلام، لائیسیته با شفافیت و قدرت بیشتر است. جمهوریت و برابری شهروندان با حکومت لائیک میسر است.
فیلسوف فرانسوی «سرژ ادیه» در کتاب «نظریه های جمهوری و جمهوریت»(۹) از رویارویی جمهوریت باوری محافظه کار و جمهوریت باوری اجتماعی نام می برد. این گفتار بمعنای وجود میدان وسیع گرایش های فکری در این زمینه است. جمهوریت نیاز به مبارزه فکری و آموزشی دارد تا در جامعه کنونی به پایه فرهنگی تبدیل شود. بنابراین خوب است تا ایرانیان و اپوزیسیون ایران در این زمینه بحث و گفتگو را بازکنند. پیش از آنکه جدال هیجانی روی شکل جمهوری و پادشاهی باشد، ما باید در باره مضمون قدرت سیاسی و محتوای حکومت و امر جمهوریت، فکر خود را توسعه دهیم.
جلال ایجادی
جامعه شناس، دانشگاه فرانسه
منابع:
۱-Aristote, Les Politiques, éd : GF Flammarion – ۲۰۰۹
۲-Kant Emmanuel, la Paix perpétuelle, éd : Vrin
۳-Montesquieu, De l’esprit des Lois, éd : Flammarion
۴-Tocqueville, De la Démocratie en Amérique, éd : Flammarion
۵-Aron Raymond, Démocratie et Totalitarisme, éd : Folio
۶-Mill John Stuart, De la liberté, éd : Folio
۷-Rawls John, Théorie de la justice, éd : Essais
۸-Jonas Hans, Principe Responsabilité, éd : Champs
۹- سرژ ادیه، نظریه های جمهوری و جمهوریت، مترجم عبدالوهاب احمدی، انتشارات بایگانی، تهران ۱۴۰۳.

توضیح در باره نویسنده: جلال ایجادی در کتابهای گوناگون در باره اسلام و قرآن و تروریسم اسلامی و نیز جنبش های اجتماعی در جهان و انقلاب های ایران نوشته است. آخرین کتاب ایجادی «شیعه گری و ازخودبیگانگی ایرانیان» انتشارات فروغ در آلمان در ۴۲۰ برگ. کتاب او «انقلاب برای گسست، جامعه شناسی انقلاب زن زندگی آزادی»، ۳۳۰صفحه انتشارات فروغ. ایجادی اثر دیگر خود را بنام «بحران بزرگ زیستبوم جهان و ایران» در ۴۸۰ برگ، انتشارات فروغ، منتشر نمود. کتاب به نام «گیتی مداری و لائیسیته، قدرت سیاسی در ایران» از جلال ایجادی توسط انتشارات فروغ در ۳۵۰ برگ انتشار یافته است. از این نویسنده در گذشته کتاب «نواندیشان دینی، روشنگری یا تاریک اندیشی»، ۳۱۰ صفحه، نشر مهری، کتاب «جامعه شناسی آسیب‌ها و دگرگونی‌های جامعه ایران»، ۴۰۰ صفحه، انتشارات نشرمهری، کتاب «بررسی تاریخی، هرمنوتیک و جامعه شناسی قرآن»، ۳۸۰ صفحه، و کتاب «اندیشه ورزی‌ها در باره جامعه شناسی، فلسفه، زیستبومگرایی، اقتصاد، فرهنگ، دین، سیاست»، ۷۲۰ صفحه، چاپ نشر مهری، منتشر شده است. جلال ایجادی هر هفته چند برنامه تلویزیونی در زمینه انقلاب، لائیسیته، دمکراسی، فلسفه، جامعه شناسی و نقد قرآن و اسلام، تهیه و پخش می کند. این برنامه ها را در یوتوب میتوانید مشاهده کنید. افزون برآن، ایجادی در تلویزیون های پربیننده فرانسه بعنوان متخصص در باره خاورمیانه و اسلام و لائیسیته شرکت می کند.

سیمای زن در ایران معاصر؛ مبارزات، دستاوردها و چالش ها

ناهید حسینی

مقدمه:
در ایران معاصر، زنان نقش‌های متنوع و پویایی در عرصه‌های مختلف ایفا کرده‌اند و با چالش‌ها و دستاوردهای متعددی روبه‌رو بوده‌اند. در این نوشتار، به بررسی فعالیت‌های زنان در طول یک قرن گذشته پرداخته می‌شود. ابتدا نقش آنان در انقلاب مشروطه و سپس وضعیت زنان در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی مورد بررسی قرار می‌گیرد، با تأکید ویژه بر جنبش انقلابی ژینا. تمرکز اصلی این بحث بر فعالیت‌های اخیر زنان در ایران خواهد بود.
در این صد سال، روند تحول وضعیت زنان در ایران را می‌توان در چند دوره اصلی بررسی کرد: دوران مشروطه، که آغازگر قانون‌مندی و حقوق شهروندی بود؛ دوران رضاشاه، که اصلاحات از بالا را به شکلی مقتدرانه پیش برد؛ دوران محمدرضاشاه، که اصلاحات ضروری را بدون ایجاد نهادهای فرهنگی پایدار برای استحکام قوانین، به پیش برد و در نهایت، دوران جمهوری اسلامی، که با قوانین مستبدانه اسلامی دولتی همراه بود، اما هم‌زمان، مقاومت مردم و تلاش برای فرهنگ‌سازی در جامعه در قالب جنگ سنت و مدرنیته، آینده با ثباتی را برای حکومت غیر ممکن ساخته است.

۱. دوران مشروطه (۱۲۸۵ شمسی)
نخستین بار در جنبش مشروطیت، زنان به‌طور جدی وارد عرصه‌های اجتماعی و سیاسی شدند و هویت سیاسی پیدا کردند. تأسیس انجمن‌های زنان مانند «انجمن مخدرات وطن» و «مجمع نسوان وطن‌خواه ایران» به ریاست محترم اسکندری، نقش مهمی در آگاهی‌بخشی و آموزش زنان ایفا کرد. همچنین، تأسیس مدارس دخترانه مانند مدرسه ناموس و مدرسه تربیت نسوان، علی‌رغم مخالفت‌های گسترده، از دیگر دستاوردهای این دوره بود.
با این حال، پس از تدوین قانون اساسی مشروطه، زنان در کنار جنایتکاران و دیوانگان از حق رأی محروم شدند. در واکنش، بسیاری از زنان به خیابان‌ها آمدند، حجاب از سر برداشتند و خواستار حقوق شهروندی برابر شدند، اما با مخالفت شدید روحانیان روبه‌رو گشتند. با وجود این موانع، جامعه مردسالار ایران نتوانست صدای زنان را خاموش کند. آنان سازمان‌های مستقل زنان را تشکیل دادند و با هزینه شخصی، مدارس دخترانه را بازگشایی کردند.

۲. دوران پهلوی ۱۳۰۴–۱۳۵۷
در دوران رضاشاه پهلوی، اصلاحات اجتماعی متعددی انجام شد که یکی از مهم‌ترین آنها، کشف حجاب در ۱۷ دی ۱۳۱۴ بود. این اقدام، اگرچه برای زنان امکانی فراهم کرد تا از فضای اندرونی خارج شده و در جامعه حضور یابند، اما به دلیل عقب‌ماندگی فرهنگی و نفوذ عمیق باورهای دینی، با مخالفت‌های گسترده‌ای از سوی جمعیت مذهبی روبه‌رو شد. با این وجود، این دوره زمینه را برای ورود زنان به عرصه‌های آموزشی و اشتغال فراهم کرد.
اما از سوی دیگر، سازمان‌های مستقل زنان که پیش از آن به همت خودشان تأسیس شده بود، تعطیل شدند و در عوض، کانون بانوان با حمایت دولت، برنامه‌های آموزشی را پیش برد. سیستم نوین آموزشی شکل گرفت، زنان برای اولین بار وارد دانشگاه شدند و امکان تحصیل در خارج از کشور نیز برای برخی از آنان فراهم شد.
در دوران محمدرضا شاه پهلوی، کانون بانوان منحل و به جای آن، حزب زنان و جمعیت زنان با حمایت دولت تأسیس شد. همچنین، نشریات ویژه زنان، مانند نشریه زنان ایران، منتشر شد که یکی از اهداف آن، تشویق زنان برای ورود به مشاغل سیاسی بود.
در سال ۱۳۳۲، دکتر محمد مصدق، نخست‌وزیر وقت، دو برنامه مهم را در دستور کار خود داشت: ملی شدن صنعت نفت و اعطای حق رأی به زنان. اما تحت فشار روحانیان و سیاستمداران سنتی، مجبور شد از برنامه اعطای حق رأی به زنان صرف‌نظر کند و فقط بر ملی شدن نفت تمرکز نماید.
سرانجام، با اجرای اصلاحات انقلاب سفید در سال ۱۳۴۱، زنان ایران حق رأی و امکان انتخاب شدن را به دست آوردند. این اقدام، مخالفت شدید روحانیان را برانگیخت. آیت‌الله خمینی از جمله کسانی بود که صراحتاً با این اصلاحات مخالفت کرد و بیانیه‌ای را با امضای ۹ تن از روحانیان برجسته در محکومیت مشارکت زنان در انتخابات منتشر کرد. امام خمینی (س) – اعلامیه مشترک امام خمینی و مراجع (شرکت زنان در انتخابات)

دستاوردهای زنان ایرانی در دوران پهلوی دوم
ناگفته نماند که زنان ایران در سال ۱۳۴۱ شمسی (۱۹۶۳ میلادی) حق رأی را به دست آوردند؛ یعنی هشت سال زودتر از زنان سوئیس (۱۹۷۱) و ۵۲ سال زودتر از زنان عربستان (۲۰۱۵) که در آن سال علاوه بر حق رأی، اجازه رانندگی نیز دریافت کردند.
حضور زنان در مجلس شورای ملی و تصویب قانون حمایت از خانواده (۱۳۵۳)، که حقوقی مانند حق طلاق و حضانت فرزندان را تا حدی به زنان اعطا کرد، از دیگر پیشرفت‌های مهم این دوره بود. همچنین، برای اولین بار در تاریخ ایران، زنان به کابینه دولت راه یافتند.
فرخ‌رو پارسا، نخستین زن وزیر در تاریخ ایران، از سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۳ وزیر آموزش‌ و پرورش بود و نقش مهمی در توسعه آموزش دختران و اصلاحات آموزشی ایفا کرد. جا دارد از مادر او، فرخ‌لقا پارسا، نیز یاد کنیم؛ زنی که در اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی با تأسیس اولین دبستان دخترانه در قم، علیه جهل و عقب‌ماندگی جنگید. اقدام او باعث شد که مورد خشم و نفرت روحانیون قرار گیرد.
مهناز افخمی، وزیر مشاور در امور زنان از ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷، نیز نقشی کلیدی در اصلاح برخی قوانین مربوط به زنان داشت.
وضعیت سوادآموزی زنان در آن دوران
در سال ۱۳۵۶، جمعیت ایران ۳۴ میلیون نفر و میزان باسوادی ۴۷ درصد بود: ۵۸ درصد مردان و ۳۵ درصد زنان باسواد بودند. در مقایسه، در همان سال نرخ باسوادی در ترکیه برای مردان ۴۸ درصد و برای زنان ۲۲ درصد بود، که نشان می‌دهد ایران در آن زمان وضعیت بهتری داشت.
در سال ۱۳۳۵، نرخ باسوادی زنان تنها ۸ درصد بود و روحانیون یکی از موانع اصلی تحصیل دختران به شمار می‌رفتند. علاوه بر آن، نبود امکانات آموزشی در روستاها، که حدود ۶۰ درصد جمعیت کشور را تشکیل می‌دادند، مشکل دیگری بود. اما با گسترش مدارس دخترانه، نهضت سوادآموزی، سپاه دانش و اصلاحات آموزشی، به‌تدریج تعداد دختران در مدارس و دانشگاه‌ها افزایش یافت.
در بخش بعدی، به وضعیت زنان پس از ۱۳۵۷ خواهم پرداخت. زیرا مسئله اصلی امروز این است که در شرایط ویرانی کشورمان، ما زنان چه نقشی می‌توانیم ایفا کنیم تا اشتباه بزرگ انقلاب ۵۷ تکرار نشود؟
تاریخ وظیفه‌ای سنگین بر دوش زنان ایران گذاشته است: نجات کشور از هیولای حکومت دینی. این همان کاری است که مردان، با وجود داشتن توانایی و فرصت، نتوانستند یا نخواستند انجام دهند، زیرا از امتیازات آن بهره‌مند بودند.

۳. نقش زنان در انقلاب ۱۳۵۷ و پیامدهای آن
زنان از اقشار و گروه‌های مختلف، از دانشجویان و روشنفکران تا نیروهای مذهبی، در جریان انقلاب ۱۳۵۷ نقش فعالی داشتند. بخشی از نیروهای دانشجویی و روشنفکران به‌دنبال آزادی‌های سیاسی بودند، زیرا نه آزادی بیان وجود داشت و نه رسانه‌های مستقل. اما هرگز هدفشان تشکیل یک حکومت دینی نبود.
همراهی مجاهدین، گروه‌های چپ و ملیون با خمینی از یک سو، و از سوی دیگر، عدم حمایت غرب از شاه، منجر به پیروزی انقلاب اسلامی شد. جمعیت میلیونی در خیابان‌ها، مساجد به‌عنوان مراکز تصمیم‌گیری و بسیج نیرو، و رهبری کاریزماتیک خمینی، راهی برای شاه باقی نگذاشت جز ترک کشور.
اما اولین دستور خمینی پس از قدرت گرفتن، اجباری کردن حجاب در محیط‌های کاری و آموزشی بود. سپس، قوانین خانواده به ضرر زنان و کودکان تغییر کرد و در گام بعدی، اخراج زنان از برخی مشاغل و پاک‌سازی عقیدتی در دانشگاه‌ها و ادارات دولتی آغاز شد.
بستن دانشگاه‌ها به مدت سه سال برای اجرای «انقلاب فرهنگی»، با هدف اسلامیزه کردن آموزش، رسانه و فضای کار، ضربه سنگینی به نظام آموزشی ایران زد. وقتی دانشگاه‌ها بازگشایی شدند، تنها ۱۰ درصد دانشجویان زن بودند.
برنامه‌های حکومتی با اجرای قوانین شرعی، تفکیک جنسیتی و خانه‌نشین کردن زنان، زن را به شهروند درجه دوم تبدیل کرد. اما این روند با مقاومت زنان روبه‌رو شد.

اولین اعتراض گسترده زنان علیه حکومت خمینی
تنها یک ماه پس از پیروزی انقلاب، در ۸ مارس ۱۹۷۹ (۱۷ اسفند ۱۳۵۷)، زنان نخستین اعتراض تاریخی را علیه حکومت جدید آغاز کردند. آنان با شعارهای «ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم» و «نه روسری، نه توسری»، در خیابان‌ها حاضر شدند و اقتدار خمینی را، که برای بسیاری چهره‌ای مقدس شده بود، به چالش کشیدند.
https://www.aasoo.org/fa/articles/1767

این اعتراضات چندین روز ادامه یافت، اما زنان با مشت و لگد در خیابان‌ها سرکوب شدند، موهایشان را روی آسفالت کشیدند، آن‌ها را به جدول‌های کنار خیابان کوبیدند و زخمی کردند. مردانی که مست از امتیازات جدید بودند، به سرکوب زنان کمک کردند و حجاب اجباری، که در ابتدا یک دستور بود، به‌تدریج به قانون تبدیل شد.
همان‌گونه که زنان در انقلاب مشروطه نقشی جدی ایفا کردند اما در قانون اساسی مشروطه در کنار دیوانگان قرار گرفتند، این بار نیز زنان در اعتراضات انقلاب ۵۷ حضور پررنگ داشتند، اما قوانین شرعی جایگزین حقوق مدنی‌شان شد. اما امروز، در انقلاب سوم، این سناریو تکرار نخواهد شد. این بار، زنان اجازه نخواهند داد که مردان برایشان تصمیم بگیرند.
در قسمت بعدی به چگونگی شکل گرفتن جنبش ژینا در دو سال اخیر خواهم پرداخت، اما ابتدا برای تحلیل آن پروسه اشاره کوتاهی به “نظریه قدرت” میشل فوکو خواهم انداخت البته آن بخشی که با شرایط جامعه ما همخوانی دارد.

ما به کجا می‌رویم؟
یکی از اساسی‌ترین تصمیمات حکومت در تدوین قوانین شرعی، کنترل بدن زن و واگذاری مالکیت آن به کل جامعه بود. پدر، شوهر، برادر و حتی عمو حق کشتن زن را دارند. مادر، شبانه‌روز مراقب دخترش است. از سوی دیگر، مأموران امنیتی، ولی‌فقیه، رئیس‌جمهور و حتی پسران ۱۳-۱۴ ساله‌ای که در مدرسه شست‌وشوی مغزی شده‌اند، در این تملک سهیم هستند.
زنان و دختران به دو شکل تحت کنترل قرار دارند:
کنترل قانونی: در مدرسه، حجابش کنترل می‌شود. در خیابان، مورد هجوم گشت ارشاد و نگهبانان قانون قرار می‌گیرد. در خانه، افراد خانواده بر پوشش و رفتار او نظارت دارند. در کوچه، همسایگان به قضاوت و کنترل او می‌پردازند.
کنترل فرهنگی و اجتماعی: شبکه‌های مختلف اجتماعی، رسانه‌های حکومتی و تبلیغات مذهبی، فرهنگ نظارت بر زنان را در جامعه نهادینه کرده‌اند.
نماد عینی این کنترل و سلطه بر بدن زن، همان «حجاب اجباری» است که امروز به یکی از مهم‌ترین میدان‌های مقاومت زنان تبدیل شده است.
در اینجاست که نظریه قدرت میشل فوکو با وضعیت واقعی زنان ایرانی مطابقت دارد. فوکو نشان می‌دهد که قدرت فقط از طریق دولت اعمال نمی‌شود، بلکه در شبکه‌های اجتماعی، نهادهای مذهبی، مدرسه، خانواده و حتی بدن خود فرد نهادینه می‌شود. (کتاب میشل فوکو: دانش و قدرت)
در ایران، قدرت نه ‌فقط در قوانین، بلکه در تک ‌تک اجزای جامعه نفوذ کرده است و زنان، برای بازپس‌گیری بدن و هویت خود، در حال نبردی مداوم با این سازوکار پیچیده هستند.

قدرت، سرکوب و مقاومت زنان
قدرت در جامعه تنها در اختیار دولت و پلیس نیست، بلکه در تمام ساختارهای اجتماعی، از خانواده و مدرسه تا اداره و خیابان، جاری است. بسیاری از افراد، ناخودآگاه نقش پلیس را برای یکدیگر ایفا می‌کنند، بدون آنکه دستمزدی بگیرند.
قدرت دیداری (ساختاری) شامل نهادهای رسمی سرکوب مانند گشت ارشاد، قوانین تبعیض‌آمیز و تبلیغات حکومتی است. اما قدرت غیر دیداری (غیرساختاری)، ذهن را تحت سلطه می‌گیرد. مدارس، ابزار اصلی این کنترل هستند: تصاویر رهبران، آموزش شهادت‌طلبی، تفکیک جنسیتی، اجبار به چادر و القای نقش خانه‌داری و مادری از سنین کودکی، دختران را به پذیرش سلطه عادت می‌دهد.
اما هرچه فشار بیشتر باشد، مقاومت شدیدتر خواهد شد. درست مانند فنری که با افزایش سرکوب، قدرت جهش بیشتری پیدا می‌کند. زنان در ۴۵ سال گذشته با روش‌های مختلف از شیوه‌های مدنی تا اعتراضات خیابانی را آزمایش کرده‌اند؛ جنبش ژینا، حاصل سال‌ها مقاومت زنان بود. مرگ مهسا امینی تنها یک جرقه نبود؛ بلکه نتیجه روندی طولانی از سرکوب و نارضایتی‌ بود که تمام جامعه را دربر گرفت. اکنون، زنان نه‌تنها قربانی، بلکه پیشگامان تغییر هستند.
جنبش “زن، زندگی، آزادی” حاصل دهه‌ها سال فعالیت و مبارزه زنان ایرانی برای حقوق برابر است. در دو تا سه دهه اخیر، با افزایش آگاهی نسبت به برابری جنسیتی، افزایش تعداد زنان تحصیل‌کرده، تغییرات اجتماعی مانند ازدواج‌های سفید، شروط ضمن عقد، و کمپین‌هایی نظیر “آزادی‌های یواشکی”، “چهارشنبه‌های سفید”، و “دختران میدان انقلاب”، زنان نقش برجسته‌تری در مبارزات اجتماعی ایفا کرده‌اند. امروز، کمپین‌های “نه به اعدام”، مبارزه زنان زندانی، و جنبش “مادران دادخواه” نیز در جنبش ژینا ادغام شده‌اند.
انتخاب هوشمندانه شعار “زن، زندگی، آزادی” توسط زنان سقز در مراسم خاکسپاری مهسا امینی، به سرعت فراتر از مرزهای ایران رفت و به شعاری جهانی تبدیل شد. این شعار، نتیجه گفتمانی بود که زنان ایرانی از ابتدای انقلاب اسلامی در انتظارش بودند. در مدتی کوتاه، این حرکت به نخستین انقلاب زنانه در جهان تبدیل شد، نشان‌دهنده مبارزه‌ای که سال‌ها در بطن جامعه ایران جریان داشت.
تأثیرات جنبش انقلابی ژینا
۱. زنان ایرانی از موقعیت ابژه (شئی) خارج شده و به سوژه‌ای سیاسی و تأثیرگذار تبدیل شده‌اند.
۲. جامعه ایران آمادگی ذهنی بیشتری برای پذیرش برابری جنسیتی پیدا کرده است.
۳. زنان کنترل بیشتری بر بدن خود دارند و این موضوع در رفتارهای اجتماعی نمود پیدا کرده است.
۴. میزان آزار خیابانی از سوی مردان غیرحکومتی کاهش یافته است.
۵. همکاری مردان با زنان، به‌ویژه در میان نسل جوان، افزایش یافته است.
زنان ایرانی در انقلاب مشروطه و انقلاب ۱۳۵۷ نیز نقش فعالی داشتند، اما در جنبش انقلابی ژینا، آنان رهبری اعتراضات را به دست گرفتند. این بار، روسری را خود برداشتند، نه آنکه کسی از سرشان بردارد یا بر سرشان بگذارد. آنان روسری‌ها را سوزاندند، گیسوانشان را قیچی کردند، و نمادهای سنتی سرکوب را به چالش کشیدند. بدون هیچ رفرمی از بالا، قانون حجاب اجباری را در عمل بی‌اثر کردند و این یعنی یک انقلاب واقعی فرهنگی.
شاید بتوان گفت که در تاریخ معاصر ایران، بسیاری از مردان در قدرت، خیانت و جنایت کرده و کشور را به ورطه ویرانی کشانده‌اند. اما امروز، زنان پرچم آزادی را به دست گرفته‌اند. زنی که خود حجاب براندازد، دیگر فریب مستبدان دینی را نخواهد خورد.
حرف آخر: ما کجا ایستاده‌ایم؟
اگر نتوانیم ویژگی‌های یک جنبش اجتماعی مؤثر را تشخیص دهیم و منافع فردی، رقابت‌های بی‌مورد و اختلافات نظری را بر همکاری، مذاکره، سازش و ائتلاف ترجیح دهیم، برنده این میدان جمهوری اسلامی خواهد بود.
زنان آگاه هستند که این حکومت اصلاح‌پذیر نیست؛ این مبارزه برای براندازی است. دیر یا زود، خیابان‌ها بار دیگر از زنان پر خواهد شد، و این بار مردان بیشتری همراه خواهند بود. اما برای ایجاد یک تغییر بزرگ، یک دست صدا ندارد.

جهان رو به زوال خامنه‌ای از بیروت تا تهران / علیرضا نوری زاده

بسیاری از من می‌پرسند خامنه‌ای به کجا می‌رود؟ چگونه فریادها را نمی‌شنود و دردهای ۹۰ میلیون ایرانی را حس نمی‌کند؟
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۳ برابر با ۲۷ فِورِیه ۲۰۲۵ ۹:۱۵

علی خامنه‌ای، دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو بر زمینه‌ای از پرچم آمریکا‌ــ REUTERS/White House/Khamenei.ir

آدم‌ها در طول زمان دگرگون می‌شوند. مولانا دگردیسی یا «صیروره» را به زیباترین شکلی وصف می‌کند: «از جمادی مردم و نامی شدم…» زنده‌یاد سعیدی سیرجانی هم از صیروره معکوس می‌گوید؛ آنجا که به جای از مَلَک پران شدن، به جمادی شدن می‌رسد و نه درد انسان‌هایی که زیر تیغش‌اند، به دردش می‌آورد و نه از کشتن و زجر دادن و به حبس و حصر انداختن دیگران ابایی دارد.

آقای خامنه‌ای دونالد ترامپ را «توهم‌زده» می‌خواند. در حالی که ترامپ با همه خوب و بدش، یک دولتمرد و تاجر عمل‌گرا است. چهار سال زیر تیغ بود، اما مبارزه کرد و دوباره به کاخ سفید رفت؛ با ده‌ها طرح و برنامه که از روز نخست دل‌مشغولشان شده است. همین آقای ترامپ مانند همه روسای‌جمهوری آمریکا اگر برای طرحی ۱۰۰ میلیون دلار نیاز داشته باشد، باید از کنگره اجازه بگیرد، اما خامنه‌ای میلیاردها دلار ثروت ملت ایران را به یک نیش قلم، به این و آن سرسپرده تروریست می‌دهد.

خامنه‌ای تا دو سه سال بعد از کسب مقام ولایت‌، وامدار رفسنجانی بود و می‌کوشید اصول شراکت را رعایت کند، اما به مرور با قدرت گرفتن دفتر «مقام معظم رهبری» و وسوسه‌های دو معاون سابق وزارت اطلاعات، محمدی گلپایگانی و اصغر حجازی، که همه‌کاره دفتر بودند، وضع عوض شد.

آن‌ها خامنه‌ای را جای مهدی الغائب نشاندند. درست مثل شاه سلطان حسین؛ اما اگر او یک «مجلسی» داشت و یک «کلباسی»، سید علی آقا صدتا مجلسی دارد که در شرق و غرب بلاد و شمال و جنوبش وصف مراد می‌کنند و کاظم صدیقی‌وار زمین ۱۰۰ میلیاردی بالا می‌کشند.

علی خامنه‌ای که روزگاری صلای «من هیچم و من هیچم» سر می‌داد، بانگ «انا ولاغیر» برداشت و به فرمانش، کوس قیادت و طبل ولایت بر سر هر کوی و برزن و بازار به صدا درآمد. سید امروز تنها است. خیال می‌کند اطرافیانش به او وفادارند. این را گمان می‌کند اما از وحشت، به‌سختی به خواب می‌رود.

این درست که همه دیکتاتورها دچار مالیخولیا می‌شوند و کابوس توطئه لحظه‌ای آن‌ها را رها نمی‌کند، اما در مورد سید خامنه‌ای این وضع به‌مراتب سخت‌تر و در عین حال خطرناک‌تر است. در هیچ نقطه‌ای از جهان، یک رئیس دولت، چه شاه چه رئیس‌جمهوری، به اندازه سیدعلی خامنه‌ای قدرت و امکانات ندارد. رئیس‌جمهوری یگانه ابرقدرت واقعی جهان آمریکا در برابر کنگره، دست‌بسته است. هرکدام از سناتورها و نمایندگان حتی از حزب رئیس‌جمهوری صاحب استقلال رای‌اند و گاه در مخالفت با سیاست‌های رئیس‌جمهوری شخصیت و اعتبار خود را نشان می‌دهند، اما برای سید علی، مجلس شورای اسلامی جایی است که مشتی گوش‌به فرمان در آنجا تسبیح‌گوی ذات اقدس ولی فقیه‌اند.

هیچ قدرتی قادر نیست او را زیر سوال ببرد. زمانی که بحث اشراف دولت بر نهادهای زیر نظر رهبر و گرفتن مالیات از آن‌ها را مطرح شد، خاتمی و بعد از او احمدی‌نژاد و روحانی مغضوب و از «بیت مبارک» به بیرون پرتاب شدند. در ایران آقای خامنه‌ای، برخلاف نص صریح قانون، بسیاری از زندانیان سیاسی حتی پس از پایان محکومیتشان در زندان باقی می‌مانند.

در فرانسه، اگر در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۵ میلیون نفر به فردی رای دهند، او به‌عنوان برگزیده اکثریت مردم، قادر است به مدت پنج سال ریاست قوه مجریه را بی‌دغدغه در دست داشته باشد. در ایران اما رای ۲۵ میلیون ایرانی در انتخابات تا زمانی که مهر مبارک «ولی امر مسلمانان جهان»!! زیر آن نخورد، هیچ ارزشی ندارد.

بسیاری از من می‌پرسند خامنه‌ای به کجا می‌رود؟ چگونه فریادها را نمی‌شنود و دردهای ۹۰ میلیون ایرانی را حس نمی‌کند؟ این چه شحصی است که هزینه نمایش دفن حسن نصرالله را در امامزاده در دست ساخت در بیروت می‌پردازد و پیام می‌دهد: «مجاهد کبیر و زعیم پیشتاز مقاومت در منطقه، حضرت سید حسن نصرالله (اعلی‌الله مقامه)، اکنون در اوج عزت است. بدن پاک او در سرزمین جهاد فی‌سبیل‌الله به خاک سپرده می‌شود، ولی روح و راه او هر روز سرافرازتر از پیش جلوه خواهد کرد، ان‌شاءالله، و راه را به رهروان نشان خواهد داد. دشمن بداند که مقاومت در برابر غصب و ظلم و استکبار تمام‌شدنی نیست و تا رسیدن به سرمنزل مقصود ادامه خواهد یافت، باذن‌الله. نام نیک و چهره‌ نورانی جناب سیدهاشم صفی الدین (رضوان‌الله علیه) نیز ستاره‌ درخشان تاریخ این منطقه است. او یاور نزدیک و جزء جدانشدنی رهبری مقاومت در لبنان بود. سلام خدا و بندگان صالحش بر این دو مجاهد سرافراز و بر دیگر مبارزان شجاع و فداکار که در برهه‌ اخیر به شهادت رسیدند و بر همه‌ شهدای اسلام. و سلام ویژه‌ من به شما فرزندان عزیزم، جوانان سلحشور لبنان.»

یادمان باشد سید علی پیش از این به «جوانان غیور» سوری پیغام داده بود وطن را از چنگ مزدوران به درآورند. امروز این جوانان را می‌بینیم که با چه شوروعشقی برای بازسازی میهنشان به پا خاسته‌اند. احمد الشرع در نگاه خامنه‌ای مزدور و درچشم ملتش برکننده شر آل اسد بعد از نیم قرن به شمار می‌رود. خیلی از دوستان سوری من با آنکه سکولار و ضد نظام‌های دینی‌اند، الشرع را تحسین می‌کنند که در کمتر از سه سال از یک تروریست اصول‌گرای داعشی به انسانی خردمند تغییر چهره داده که نه مقام‌های رژیم اسد را به قتل رساند و نه زندان‌ها را پرکرد.

خمینی را کارتر و ژیسکار و اشمیت و کالان بر شانه‌هایشان تا تخت قدرت راه بردند. احمد الشرع ریش کوتاه کرد و کراوات بست و از همدلی و وحدت ملی گفت، با بانوان وطنش به سخن نشست و مرگ بر آمریکا و استکبار سر نداد. وسوسه طالبان و البغدادی و سیدعلی هم در جانش ننشست و به توهم مجال نداد اختیاردار فعل و قولش شود. حقا این ۴۰ ساله‌ مرد را تحسین می‌کنم و ۸۶ساله را تقبیح.

الشرع هم مثل ترامپ در ابعاد خود و کشورش برنامه‌هایی دارد که با امید به فردا در پی انجام آن است. سیدعلی خامنه‌ای هم برنامه‌هایی دارد که توفیقش در اجرای آن‌ها نابودی وطن و شکست در آن‌ها ویرانی، فلاکت، افلاس و دردهای ملتی را به همراه خواهد داشت که مستحق چنین مصیبتی نیستند.

خامنه‌ای به امیر قطر که به میانجی‌گری بین ولایت سید و دولت ترامپ آمده، می‌گوید البته واضح و مبرهن است که شما پسر خوبی هستی، ولی ما انتظار داشتیم هفت میلیاردی را که از کره جنوبی و از طلب‌های ما به بانک‌ها و موسسات مالی شما سرازیر شد، علی‌رغم مخالفت آمریکا به ما بدهید که مجبور نشویم سالگرد شهدای مقاومت را قسطی و بی‌شکوه برگزار کنیم.

شیخ تمیم، امیر قطر، با شگفتی به سخنان خامنه‌ای گوش داد و بعد با تکان دادن سرش و لبخندی، انگار گفت می‌خواهی به سرنوشت شما دچار شوم؟

پیش‌درآمد برگزاری مراسم شهدای مقاومت را می‌دیدم. صدها تن از نیروهای ولایت بسته‌های غذا و نوشیدنی را آماده می‌کردند تا در بین شرکت‌کنندگان مراسم تدفین سیدمقاومت توزیع کنند. آقای نبیه بری که دنیا و آخرت را به ثمنی خوش معامله کرده، در استادیوم کامیل شمعون حاضر بود تا به نمایندگی از رئیس‌جمهوری اشکی بریزد.

هواپیماهای اسرائیلی از فراز سر نمایندگان ولی فقیه قالیباف و عراقچی و سردار فدوی و آن هزاران که به استادیوم آمده بودند، عبور کردند. در آن فضای عجیب، انگار نمایشی تراژیک را در میدان گلادیاتورهای روم تماشا می‌کردی. لبنان به زندگی باز می‌گشت و ذوب‌شدگان در ولایت مرگ را به صورت نمادین تجربه می‌کردند.

رهبری تبهکار شیعیان جهان / جلال ایجادی

مدل قدرت در مذهب شیعه بشکل عمودی است و پرنفوذترین آیت الله بعنوان رهبر شیعیان جهان تلقی می شود. درگذشته، آیت الله بروجردی توسط بسیاری از شیعیان بعنوان رهبر جهانی شیعه قلمداد میشد. سپس روح الله خمینی چنین مقامی را کسب نمود. البته این رهبری برپایه معیار روشن و دمکراتیک تعریف نمی شود. شبکه قدرت، قدرت مالی، توزیع پول میان حوزه ها، سالخوردگی، میزان تبلیغات مذهبی و سیاسی، شمار «مقلدان»، قدرت سیاسی، قدرت فریبکاری و توطئه گری، تعیین کننده «مقام رهبری» است. این معیارها مورد توافق همه شخصیت های مذهبی در درون حوزه ها نیست. آیت الله خمینی، آیت الله حکیم، آیت الله سیستانی، آیت الله خامنه ای، هر یک برای خود این ادعا را نموده و یا مبلغان این عنوان را برای آنها تبلیغ می کنند. «رهبری شیعه» با انقلاب خمینیستی پررنگ شد و خمینی و خامنه ای این عنوان را برای تحکیم قدرت مطلقه خود بکارگرفتند. در نظریه گفته می شود که برخلاف اهل سنت که دارای مرکزیت یگانه ای نیست، شیعه دارای رهبری متمرکز یگانه است. این توصیف غیر واقعی است. هر یک از آیت الله های پر نفوذ و قدرت، فرقه و دستگاه تبلیغاتی خود را دارد. دنیای شیعه با جدال ها و رقابت های درونی و حاد درگیر است. تقیه و نیرنگ و حیله متقابل آخوندها و منافع جمعی فرقه ای شیعی، تضادها را کم رنگ نشان می دهد. گویند مولوی در مورد سران شیعه، چنین می گوید:
زانک این زاغ خس مردارجو / صد هزاران مکر دارد تو به تو

واتیکان می تواند ادعای رهبری یگانه کاتولیک های جهان را داشته باشد حال آنکه در مورد شیعه این ادعا دروغین است. امروز به لحاظ شرایط انحصاری خود، خامنه ای ادعا دارد که رهبر شیعیان جهان است. حال بیائیم با توجه به همین ادعا، کیفیت و ویژگی رهبری شیعه را ارزیابی کنیم. براستی سیاست و رفتار و عملکرد خامنه ای بعنوان رهبری شیعه، چگونه باید ارزیابی گردد. وقتی کل جهان را می نگریم اسلامگرایان بعنوان خشن ترین و زشت ترین جریان دینی ارزیابی می شوند. شیعه گری نیز با توتالیتاریسم و تروریسم و خرافه پرستی حاد تعریف می گردد. شیعه گری مورد مطالعه احمد کسروی با خرافه پرستی و گزافه گوئی و دروغ تعریف می شود. حال آنکه امروز از نظر من، شیعه گری مجموعه ای از اعتقادات خرافه پرستی، امامزاده سازی، پروپاگاند ایدئولوژی مرگ، پراتیک تحقیر انسان، سیاست بردگی، یهودستیزی، بهایی ستیزی، توتالیتاریسم سیاسی، تروریسم و توطئه گری و بحران سازی در جهان، ضدیت با هویت ایرانی، سیاست نابودی ثروت ملی، شبکه تروریستی در منطقه، ضدیت با هنر و آزادی اندیشه، سیاست شکنجه و کشتار، ضدیت با حقوق زنان، ضدیت با طبیعت و محیط زیست، ضدیت با حقوق بشر و دمکراسی، سیاست تبعیض، شیفتگی به خاندان بنی هاشم، تمایل به تجاوز جنسی و کودک آزاری و غیره، می باشد. این مجموعه یک نظام دینی سیاسی ایدئولوژیکی را تشکیل داده که در تناقض با اومانیسم و دمکراسی است. در طول تاریخ شهروندان گوناگونی بوده اند و هستند که از ایدئولوژی ها و مذاهب تاثیر پذیرفته اند. روشن است که شهروندان در حقوق شهروندی باید مورد احترام باشند و آنها در ایمانشان آزادند. در اینجا انتقاد از ایدئولوژی و شیعه گری است. تبهکاری و خرافه پرستی و توهین به کرامت انسانی، در اندام یک مذهب گرد آمده است. این مذهب، شیعه گری، دارای رهبری دینی و سیاسی است. این رهبری و این مذهب مورد داوری ماست. این رهبری دینی سیاسی که ادعای پرهیزگاری و فضیلت دارد و خود را دارای «بهترین» مذهب جهان و تاریخ می داند، مورد ارزیابی ماست. در واقع رهبری شیعه گری علی خامنه ای منحط ترین و فاسدترین و مستبدترین و خرافی ترین رهبری دینی در جهان است.
خودکامگی و فساد رهبری شیعه

خمینی میگوید:
«ﻗﻀﯿﻪ ﻭﻻﯾﺖ ﻓﻘﯿﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺒﺮﮔﺎﻥ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ. ﻭﻻﯾﺖ ﻓﻘﯿﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﺗﺒﺎﺭﮎ ﻭ ﺗﻌﺎﻟﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻻﯾﺖ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﻭﻻﯾﺖ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺗﺮﺳﻨﺪ.»
(ﺻﺤﯿﻔﻪ خمینی ج۱۰ص ۳۰۸).
برای خمینی ولایت فقیه مطلقه همان حکومت رسول و الله است. خامنه ای همان ایدئولوژی را دارد. خامنه ای دارای قدرت مطلقه فردی است که توسط قانون اساسی جمهوری اسلامی برسمیت شناخته شده و تمام نهادهای سیاسی و نظامی و اداری و دینی به قدرت او وابسته هستند. نام این نهاد توتالیتر ولایت فقیه است. از نظر مالی اقتصادی ثروتمندترین و فاسدترین شخص در ایران است. خبرگزاری رویترز دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸ گزارشی منتشر کرد مبنی بر اینکه «دارایی رهبر انقلاب بالغ بر ۹۵ میلیارد دلار تخمین زده می شود». حال میزان ثروت خامنه ای بطور مسلم بیشتر است زیرا با توجه به فقدان خطوط مشخص مالکیت نهادهای مذهبی (آستان قدس) و سپاه و دولت و افراد خانواده، تسلط او به ثروت عظیم است. خامنه ای پیوسته مانع گزارش دهی اقتصادی نهادهای مالی مذهبی و شرکت های وابسته به سپاه شده است. خامنه ای یعنی تجمع فساد سیاسی و مالی و اخلاقی. تمام فعالیت های اتمی و نفتی در ایران آلوده به فساد مالی هستند و سران نظامی و آخوندها از توزیع کمیسیون و سهم برخوردار میباشند.
خامنه ای فرمان کشتار مردم را می دهد، تاریخ به یاد خواهد داشت و امروز جهانیان شاهد آن هستند. چرا خامنه ای و بیت او چنین مصمم برای قتل ایرانیان است؟ خامنه ای دارای ایدئولوژی شیعه است و علاقه ای به مصالح ملت ایران ندارد. جمهوری اسلامی از ابتدا دو اهرم اساسی داشت: یکم، ماشین دولتی تبلیغات شیعه با بودجه هنگفت حکومتی بمنظور مغزشوئی و تولید ذهن اسلامی. دوم، ماشین سرکوب سپاه و بسیجی و سازمانهای اطلاعاتی جاسوسی برای تخریب هرگونه مقاومت و اعتصاب و مبارزه و سرکوب هرگونه تشکل سندیکایی و سیاسی. هدف خامنه ای حفظ قدرت مطلقه فردی، حفظ ثروتهای کلان شخصی و خانوادگی و کاست مالی سیاسی، تحکیم ایدئولوژی قرآنی اسلامی برای بازتولید بندگی انسان و ضدیت با آزادی و دمکراسی است. قدرت مطلق فردی خامنه ای روی ساختار هرمی قرار دارد که متشکل از باندها و فرقه ها و دسته های آخوندی و مالی و ایدئولوژیکی و سرکوبگر می باشد.

تجاوز جنسی و زندگی انگلی

از نظر جامعه شناسی آخوندها یک گروه اجتماعی انگل را تشکیل می دهند. یکی از عوامل موثر در زندگی انسان محیط خانوادگی و درسی و شغلی فرد است. خامنه ای محصول یک محیط محرومیت دیده و حقارت دیده و متعصب مذهبی است. تمایل خامنه ای به چاپیدن از عقده های دیروز و جاه طلبی های امروز اوست. سید علی حسینی خامنه‌ای فرزند حاج سید جواد حسینی خامنه‌ای، در فروردین سال ۱۳۱۸ خورشیدی در مشهد بدنیا آمد. پدر او آخوند پردرآمدی نبود و او می نویسد: «شب‌هایی اتفاق می‌افتاد که در منزل ما شام نبود. مادرم با زحمت برای ما شام تهیه میکرد. آن شام هم نان و کشمش بود». این گفته چه بسا حیله گرانه و گزافه گوئی باشد. ولی آخوندها از دیر باز برای پخش تبلیغات مذهبی زهرآگین خود از خمس و زکات فربه می شدند. این پول بعنوان سهم امام یا سهم الله از طریق مراجع تقلید یا بطور مستقیم توزیع می شود. حال از زمان برقراری جمهوری اسلامی بیشترین غارت ثروت ملی ایرانیان توسط آخوندها و طبقه حاکم صورت می گیرد.
در اسلام معنویت نیست و نزد آخوند فقط نیرنگ و دروغ است. آیت الله مشکینی در باره آیه ۲۴ سوره نسا تاکید می کند: و ( نیز بر شما حرام شد ) زنان شوهردار جز آنهایی که ( در جنگ از زنان کفار ) به بردگی شما درآمده اند. اینها ( احکام ) نوشته و مقرر شده خدا بر شماست و غیر اینها برای شما حلال شد و گناهی نیست. در رسم قرآنی به زنان کفار می توان تجاوز کرد و افزون برآن در قرآن «غلمان» یا پسران بهشتی موجودند و همچنین «حورالعین» در بهشت فراوانند، تا مردان بنده الله سیراب بشوند. سکس افراطی همچون یک بیماری روانی در فضای قرآنی و آخوندی حاضر است. سخن امام خمینی در مورد سکس با دختر بچه شیرخواره: کسیکه زوجه ای کمتر از ۹ سال دارد وطی (عمل دخول) او برای وی جایز نیست چه اینکه زوجه دائمی باشد، و چه منقطع، و اما سایر کام گیریها از قبیل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخیذ (بین رانها) اشکال ندارد هرچند شیرخواره باشد. (تحریرالوسیله، مسئله ۱۲).
آخوند نه تنها از نظر فکری فاسد و نادان است بلکه بسیاری از آنها در میان خود مناسبات فاحشگی در حوزه ها دارند و پیوسته در پی طعمه بوده و در جستجوی تجاوز به نوجوانان هستند. رژیم دادگاه روحانیت را از نظام دادگاهی رسمی جدا می کند تا خبر فساد آخوندیسم در جامعه شنیده نشود. بعنوان نمونه میزان ٢٩٣ مورد پرونده فساد جنسی مردان زیر عنوان «تجاوز جنسی به نوجوانان» در سال ۱۳۹۸ در دادسرای ویژه روحانیت ثبت شده است. بیادداریم که چگونه خامنه ای سعید طوسی، عامل تجاوز جنسی به کودکان و نوجوانان را مورد حمایت قرار داد. آخوند یک انگل اجتماعی است که به اعتبار نادانی و خرافه پرستی مردم زندگی میکند. هر چقدر جامعه نادان تر باشد بساط آخوند پررونق تر است. از ابتدا و از نوجوانی تمام تلاش آخوند این است که چگونه با ذکر قرآن و روایات شیعه و روضه خوانی مردم را فریب بدهد و بچاپد. آخوند اخلاق اجتماعی را ویران می کند و حامل فساد دین اسلام در جامعه است. رهبری شیعه گری چنین است.

تعصب و ضدیت با مردم

خامنه ای از نظر روانی با افکار مردابی شیعه تغذیه کرده است. علی خامنه ای در یک خانواده آخوندی در سال ۱۳۱۸ خورشیدی بدنیا می آید. جد و پدر خامنه ای آخوند بودند و مادر خامنه ای نیز بسیار مذهبی بود. بقول خامنه ای: «ما وقتی بچه بودیم، همه می نشستیم و مادرم قرآن میخواند». او پس از پایان دوره‌ی دبستان، وارد دنیای طلبگی شد. هم‌زمان با کلاس پنجم دبستان، تحصیلات مقدماتی حوزوی را نیز آغاز کرد. وی در ۱۳۳۶ خورشیدی همراه خانواده به نجف می رود و سپس به قم برمیگردد. سید علی خامنه‌ای، در قم نزد حسین بروجردی، ‌روح الله خمینی، ‌مرتضی حائری یزدی، سیدمحمد محقق داماد و علامه طباطبایی «تلمذ» نمود. این فضای خانوادگی دینی و ارتباط با آخوندها، از خامنه ای یک فرد مرتجع اسلامی بار آورد. تمام این زندگی حوزوی و خانوادگی او، برای آماده کردن یک ذهن بیمار بیگانه پرست است. فردی مانند خامنه ای از کودکی بجای گاتهای زرتشت و شاهنامه فردوسی، احکام منحط قرآن و نهج البلاغبه را میخواند، بجای دیدار دانشمند و خردمند، فقط در برابر آخوندهای مرتجع زانو می زند و بجای مهر و دوستی نسبت به میهن و ملت، فقط به خاندان استعمارگر بنی هاشم عشق می ورزد. در واقع خودآگاه، ناخودآگاه، عاطفه، احساس، هیجان، رفتار روانشناختی آخوند به پستی و انحطاط و بیگانه پرستی تمایل دارد. به همین خاطر هنگامی که در پرواز از فرانسه در هواپیما از خمینی پرسیده می شود برای بازگشت به ایران چه احساسی دارید، او می گوید:هیچ. این پاسخ بیان بی اعتنایی او به میهن دوستی و مردم دوستی است. آخوندها مردم را دوست ندارند. آنها با ایدئولوژی زهرآگین عاشورایی خود در پی تحریک احساس و هیجان «امت» هستند تا وابستگی روانی مردم برای خدمت به آخوند محکم شود. به همین خاطر است که خامنه ای از خانواده های قربانیان هواپیمای اوکرائین دلجوئی نمی کند و پیوسته باندهای فاشیستی اسلامی بسیجی را علیه مردم و علیه زنان تحریک کرده است.
مرجع تقلید برای بازتولید بندگی

همانگونه که میدانیم هدف «مطالعات حوزوی» تولید قشون آخوند و پرورش ایدئولوگ های فاشیسم اسلامی است. در واقع این تولید برای آماده سازی «مراجع تقلید» است تا آنها استعمار مغزهای انسانها را طراحی کنند و هرگونه خردگرایی را در جامعه منکوب نمایند. براساس یک تخمین در ایران در حال حاضر بیش از چهارصد هزار طلبه و آخوند وجود دارد و در راس آنها پنجاه آیت الله بزرگ قرارگرفته است. یکی از نشانه های آیت اللهی و قدرت اجتهادی آنها، همانا «رساله عملیه» آنهاست. این رساله عملیه مجموعه ای از فقه شیعه پوسیده و احکام و اصول منحط و ضدعلمی است که هر مغزعقل اندیش را ویران می کند و مسخ شدگی اسلامی را در جامعه می پراکند. طبق روال سنتی شیعه، خامنه ای مرجع تقلید نیست و برخی میگویند که او «مجتهدی است که متصدی مقام مرجعیت نبوده و رساله عملیه هم ندارد.». افزون برآن، بیانیه‌ای منسوب به «جمعی از طلاب و مدرسین حوزه‌های علمیه قم، مشهد و تهران» در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده که در آن آمده است: «علی خامنه‌‌ای مجتهد و مرجع تقلید نیست»(۳۰/۹/۲۲میلادی). لیست ۲۵ تن از مراجع تقلید زنده شیعه انتشار یافته که بین ۶۵ سال تا ۱۰۴ سال سن دارند. این افراد ایرانی و بحرینی و عراقی هستند. سالخورده ترین آنها حسین وحید خراسانی ۱۰۴ ساله، حسین نوری همدانی ۹۹ ساله، ناصر مکارم شیرازی ۹۸ ساله، موسی شبیری زنجانی ۹۶ ساله، سیدعلی سیستانی ۹۴ ساله و غیره می باشند. این افراد اجازه اجتهاد خود را از یک آخوند دیگر میگیرند. بعنوان نمونه سیدعلی سیستانی از آیت الله ابوالقاسم خوئی اجازه و پروانه اجتهاد را دریافت کرد. این پروانه ها بر اساس فرقه گرایی ها و خوش خدمتی های متقابل داده می شود. برخی فتواهایی که سیستانی منتشر کرده در باره قواعد آسان طهارت و نجاست است. سیستانی عرفان ابن عربی را قبول ندارد. فتوای دیگر او علیه داعش بود. او از پیروان خود در ایران خواسته است تا تحت رهبری علی خامنه ای باقی بمانند.
دونالد رامسفلد، وزیر دفاع «بوش» پسر رئیس جمهور آمریکا در یادداشتى اعلام نمودایالات متحده آمریکا به «آیت الله سیستانى» دویست میلیون دلار اهدا کرده تا عراق را به آمریکا تحویل داده و به مردم دستور دهد به سربازان آمریکایى حمله نکنند. آمریکا در بهار ۲۰۰۳ این مبلغ را به آیت الله «سیستانی» داده تا ایشان فتواى علیه ورود آمریکا و هم پیمانانش به عراق را صادر نکند و با کشتار سربازان صدام توسط آمریکا موافقت کند.

تصرف قدرت توسط خامنه ای

از سال ۱۳۴۲ خورشیدی آخوندهای شیعه به رهبری خمینی در پی تصرف قدرت بودند و بالاخره در ۱۳۵۷ قدرت سیاسی به دست خمینی افتاد. از ابتدای انقلاب شوم اسلامی، همه آخوندها متحد در پشت خمینی بودند ولی رقابت در میان آنها حاد بود تا پس از خمینی جناح خود را پیروز کنند. خامنه ای که از مبلغان سید قطب بود، از تبلیغاتچی آیت الله طالقانی و آیت الله خمینی در پیش از انقلاب به شخص مورد احترام خمینی تبدیل شد و پس از انقلاب شوم ۵۷ همراه با بهشتی و هاشمی رفسنجانی از کارگزاران اصلی دستورهای خمینی گشت. در ابتدا سید روح‌الله خمینی که به تزویر با تصدی روحانیون در مقام ریاست جمهوری موافق نبود، با نامزدی خامنه ای موافقت کرد و «انتخابات» در ۱۰ مهر ۱۳۶۰ خورشیدی برگزار شد و خامنه‌ای برای دوبار رئیس جمهور شد. در دوران هشت‌ساله ریاست جمهوری سید علی خامنه‌ای، دستگاه سیاست خارجی و دیپلماسی برای توطئه های بیشتر و تروریسم فعال‌ شد، تبلیغات علیه لیبرالیسم سیاسی و تمدن غربی اوج گرفت و رابطه با سوریه و لیبی و چین و کره شمالی و عراق و لبنان تقویت شد. در داخل، خامنه ای به چیدن مهره های خود اقدام نمود و شبکه مافیایی فساد سیاسی و مالی را تحکیم نمود. خمینی در ۸۶ سالگی در ۱۳ خرداد ۱۳۶۸ درگذشت و جدال جانشینی حاد بود. فردای مرگ در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ وصیت نامه روح الله خمینی توسط علی خامنه ای در مجلس خبرگان خوانده شد و سپس با نیرنگ و حمایت رفسنجانی، خامنه ای به عنوان رهبر موقت جمهوری اسلامی انتخاب شد. از این پس، خامنه ای همه موانع را برای برقراری ولایت فقیه مطلقه خود پشت سرگذاشت. خامنه ای همه قدرت را تصرف کرد و حریفان خود را یا خفه کرد، یا کشت و یا خدمتگذار خود کرد. از آن پس خامنه ای پایه های اقتدار فاسد خود را تحکیم نمود. او روزنامه های بیشماری را تعطیل نمود و با توطئه، احزاب خودی اصلاح طلب را وسیله معامله قرار داد. او قاسم سلیمانی را فرمانده نیروی قدس در منطقه گردانید تا تنش ها و تروریسم منطقه ای را سازمان دهد و با حکم «آتش به اختیار» سرکوب روشنفکران و دانشجویان و کارگران را سازماندهی نمود و جنبش های متعددی مانند جنبش های سال های ۹۶ و ۹۸ خورشیدی و نیز انقلاب مهسا، زن زندگی آزادی، را سرکوب وحشیانه نمود.

ستم علیه زنان

در قرآن و در تاریخ اسلام و در جمهوری اسلامی همیشه زنان مورد توهین قرار گرفته، حقوقشان نقض شده و مورد سرکوب دائم بوده اند. اسلامگرایان با نیرنگ همیشه گفته اند «بهشت زیر پای مادران است». با این گفته آنها به جنبه بازتولید پافشاری نموده و در ضمن با این گفته فریبکارانه، بیشترین جنایات ها را در باره زنان مرتکب شده اند. در سراسر جمهوری اسلامی، زنان آگاه مبارزه کرده و عموم زنان تبعیض و فشار را در مورد خود دیدند و تجربه کردند.
خامنه ای بیشترین ضربه ها را به زنان وارد ساخت. او پیوسته دارای افکار منحط ترین آخوندها علیه زن بوده است. در ژوئیه ۱۹۹۷، او اندیشهٔ مشارکت برابر زنان در جامعه را منفی و ابتدایی و کودکانه خواند(ویکیپدیا). بعلاوه او «خانه‌داری» و «فرزندآوری» را مجاهدت و هنر زنان دانست.(همانجا). خامنه ای علیرغم ادعای مزورانه شعر دوستی همیشه از مرتجعانه ترین احساسها و اعتقادات دینی پیروی کرده است. در اسلام ستمگری علیه زن، یک اصل است و طبق قرآن، آیه ۳۴ سوره النسا، مرد بر زن برتری دارد، زن باید در خدمت نیاز جنسی مرد باشد و در صورت نافرمانی، مرد باید زن را تنبیه کند. تمام دستور و سفارش قرآنی توسط خامنه ای اجرا شد و باندهای فاشیستی گشت ارشاد و بسیجی و اسیدپاشان اسلامی زندگی زنان را تباه نمودند. طبق قانون اسلامی و فقه شیعه چهار زن در رختخواب در خدمت مرد هستند، زنان صیغه ای متعدد برای مرد فراهم است و زنها از هرگونه امتیاز سیاسی و اجتماعی باید محروم باشند. روشن است که سرکوب زنان مورد پسند همه آخوندهاست، همه آخوندها حتا اگر با خامنه ای اختلاف نظر سیاسی داشته باشند با بنیاد تفکر اسلامی و فقهی او موافق هستند. تمام رساله های عملی آیت الله های شیعه در انطباق با قرآن و همسو با نظر خامنه ای هستند. افکار ارتجاعی و جعلی علی شریعتی در باره فاطمه، مدل ایدئولوژیک برای همه آخوندها بوده است. رهبری فقهی و ایدئولوژیکی اسلامی همانند می باشند. حجاب اسلامی که جلوه ایی از همان ستمگری قرآنی است، مورد قبول آخوند و نواندیش و مجاهدین می باشد. در ولایت مطلقه خمینی و خامنه ای همیشه زنان آگاه علیه حجاب کوشیده اند. در انقلاب «زن زندگی آزادی» دختران دلاور حجاب اسلامی را در آتش سوزاندند و رقصیدند. این سمبولیسم مبارزاتی دختران بیان آرزوی آنان برای طرد ستمگری اسلامی و دسترسی به آزادی است.

سلطه بر همه آخوندها برای رشد شیعه گری

در تمام این دوران اسلامی، آخوند خامنه ای با سوء استفاده از ثروتهای کشوری بیشترین امکان مالی و سیاسی را برای حوزه ها و همه آخوندها و مداحان و بسیجی ها و سرداران سپاه فراهم ساخت. خامنه ای بیشترین خدمت ها را به اسلام نمود و این ایدئولوژی وحشت را در جامعه و بر رسانه و دانشگاه و مدرسه حاکم ساخت. استراتژی قدرت فردی خامنه ای می طلبید تا خامنه ای همه طبقه آخوند را مطیع و جیره خوار خود نماید. بنابراین مسئله مرجع تقلید نبودن خامنه ای بر پایه موازین سنتی شیعه، فاقد ارزش بود. خامنه ای در قدرت قرارگرفت و همه آخوندها در آستان او به سجده درآمدند. آخوندهای پول پرست دروغگو در برابر ضحاک زمانه و برای بهره گیری از «نوازش پدرانه»، پیوسته با خامنه ای کنار آمده اند و دشمنی خود را با ملت و خردگرایی نشان داده اند. آیت الله های مرتجع مانند آیت الله اراکی، آیت الله گلپایگانی، آیت الله مرعشی نجفی، آیت الله یوسف صانعی، آیت محمد باقر حکیم، آیت الله مشکینی، آیت الله فاضل لنکرانی، آیت الله جوادی آملی از خامنه ای و مرجعیت او حمایت نمودند و گفتند «ما اجتهاد و عدالت حضرت آیت الله خامنه‌ای (دامت برکاته) را تأیید می‌کنیم.»
در طول تاریخ شیعه هر ملاباشی و آخوندی، یک به یک، روایت سازی و دین سازی کردند تا فرقه خود را مستحکم کند. شیعه گری بزرگ ترین جریان فرقه ای دروغگو می باشد. شیخ صدوق و شیخ مفید و شیخ طوسی در سده دهم میلادی شیعه گری فقهی را بناکردند. میرداماد، ملاصدرا، میرفندرسکی، محمدتقی مجلسی، ملاهادی سبزواری، ملا احمد نراقی، میرزای شیرازی، فضل الله نوری، حسین طباطبایی بروجری، محمدحسین طباطبایی، روح الله خمینی، سلسله بزرگی را تشکیل می دهند که عرفان شیعه و تفسیر قرآن و فقه شیعه و روایت سازی شیعی را ساختند و ساختار فکری ایدئولوژیکی شیعه گری را تنومند کردند. در این مسیر تاریخی رهبران شیعه از ثروتهای کلان و از حمایت حکومتی برای نظام خرافه پرستی خود بهره گرفتند. ولی باید اعلام داشت که خامنه ای بعنوان رهبری سیاسی و فقهی شیعه، بزرگترین امکانات مالی و سیاسی و تکنیکی را در اختیار اسلامگرایان شیعه قرار داد. شیعه گری دوران خامنه ای با چپاول مستمر و سازمانیافته و دولتی شده، بطرز بیسابقه فربه شد. امپراتوری مالی و فساد و تروریستی و خرافه پروری شیعه، نه تنها در ایران بلکه در خاورمیانه و کل جهان توسعه یافت.

وحشت و درماندگی خامنه ای

در جامعه ایران انقلاب سوم در جریان است و هدف آن سرنگونی ولایت مطلقه خامنه ای و پایان دادن به ساختار سیاسی دینی و فاسد کنونی است. دوره آنتاگونیسم قطعی جامعه ایران با اسلام سیاسی و حکومت مطلقه است، دوره شتاب فروریزی دین اسلام و شیعه گری است، دوره رنسانس ایرانیت و پیوند آن با ارزش های بزرگ انسان گرایی و مدرنیته مانند دمکراسی و آزادی و حکومت لائیک است، دوره برابری زن و مرد و برآمد آشکار نقش زنان در تحولات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در ایران است. دنیای استبداد دینی مذهبی خامنه ای به زلزله بیسابقه دچار شده و امکان فروپاشی رژیم آخوندی بیش از هر زمانی مطرح است. نابودی بخش مهمی از متحدین تروریستی خامنه ای مانند رژیم اسد و حزب الله لبنان و حماس فلسطین، خامنه ای را در درماندگی قرار داده است. ضربه مهلک اسرائیل روی نظام پدافندی رژیم و احتمال حمله نظامی علیه مراکز اتمی خامنه ای را پریشان و درمانده نموده است. خامنه ای تشنه قدرت مطلقه شیعه به وحشت افتاده است زیرا نگران از دست دادن قدرت مطلقه خود و ثروتهای بسیار کلان خود و جان خود و خانواده اش است. درون نظام تبهکارش شکاف افتاده، دلسردی و تردید و خستگی در نیروهای سرکوب ظاهر شده، رژیم اش در جهان کاملن در انزوا قرارداشته و بنابراین در زمانه ای که ایدئولوژی منحط اسلام قدرت بسیج خود را از دست داده است، سرکوب خیابانی و شکنجه در زندان و قتل تظاهرکنندکان و اعدام جوانان به اوج رسیده است.
خامنه ای در سخن آبان ۱۴۰۱ خود خطاب به بسیجی ها گفت :«ولاتهنواولاتحزنواوانتم الاعلون ان کنتم مومنین. و سست نشوید و غمگین نگردید و شما برترید، اگر ایمان داشته باشید.». ما میدانیم که بسیاری از آیه های جنایتکارانه در قرآن، یا در حال سفارش برای انجام کشتار است و یا در ایجاد دلگرمی برای نیروهای کشتار است. این سخن خامنه ای بیانگر ترس او از شرایط شور انقلابی ملت ایران است. او به سرکوبگران می گوید مردم را بکشید، تردید نکنید و سست نشوید. ولی پیام مردم مبارز و متحد ایران به خامنه ای اینست: استالین با اردوگاه هایش نابود شد، هیتلر با جنگ طلبی و کوره های آدم سوزی اش به هلاکت رسید و رهبر شیعه، خامنه ای جنایتکار آدمکش اسلامی نیز، با انقلاب ایرانیان و با دگرگونی های جامعه و جهان نابود خواهد شد. رژیم خامنه ای بیان واقعیت شیعه گری در سده بیستم و بیست و یکم است. این شیعه گری امروز شیعه گری آغازین نیست. فرقه شیعه و مذهب با جمهوری اسلامی به یک هیولای دینی و سیاسی و یک توتالیتاریسم سیاسی تبدیل شد. این مذهب در گذشته و با تصرف کامل قدرت سیاسی، به هویت فرهنگی ما ضربه های مهلک وارد ساخت و ما مسخ شدیم و دچار ازخودبیگانگی گشتیم. روند بیداری علیه اسلام و شیعه گری آغاز شده است.
جلال ایجادی
جامعه شناس، دانشگاه فرانسه
——————————————
جلال ایجادی در کتابهای گوناگون در باره اسلام و قرآن و تروریسم اسلامی و نیز جنبش های اجتماعی در جهان و انقلاب های ایران نوشته است. کتاب او «انقلاب برای گسست، جامعه شناسی انقلاب زن زندگی آزادی»، ۳۳۰صفحه انتشارات فروغ. ایجادی اثر دیگر خود را بنام «بحران بزرگ زیستبوم جهان و ایران» در ۴۸۰ برگ، انتشارات فروغ، منتشر نمود. کتاب تازه به نام «گیتی مداری و لائیسیته، قدرت سیاسی در ایران» از جلال ایجادی توسط انتشارات فروغ در ۳۵۰ برگ انتشار یافته است. از این نویسنده در گذشته کتاب «نواندیشان دینی، روشنگری یا تاریک اندیشی»، ۳۱۰ صفحه، نشر مهری، کتاب «جامعه شناسی آسیب‌ها و دگرگونی‌های جامعه ایران»، ۴۰۰ صفحه، انتشارات نشرمهری، کتاب «بررسی تاریخی، هرمنوتیک و جامعه شناسی قرآن»، ۳۸۰ صفحه، و کتاب «اندیشه ورزی‌ها در باره جامعه شناسی، فلسفه، زیستبومگرایی، اقتصاد، فرهنگ، دین، سیاست»، ۷۲۰ صفحه، چاپ نشر مهری، منتشر شده است. جلال ایجادی هر هفته چند برنامه تلویزیونی در زمینه انقلاب، لائیسیته، دمکراسی، فلسفه، جامعه شناسی و نقد قرآن و اسلام، تهیه و پخش می کند. این برنامه ها را در یوتوب میتوانید مشاهده کنید. افزون برآن، ایجادی در تلویزیون های پربیننده فرانسه بعنوان متخصص در باره خاورمیانه و اسلام و لائیسیته شرکت می کند.

سعودی با هوشمندی ولیعهدش امروز قلب جهان عرب و منطقه است / علیرضا نوری زاده

در طول تاریخ، هیچ‌گاه ملتی به‌سرعت ما، به ویرانی خود برنخاست که ما برخاستیم
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
جمعه ۳ اسفند ۱۴۰۳ برابر با ۲۱ فِورِیه ۲۰۲۵ ۸:۰۰

شاهزاده محمد بن سلمان-عرب‌نیوز

امروز جمعه ریاض میزبان کشورهای عضو شورای همکاری‌های خلیج فارس، مصر، اردن و دولت خودمختار فلسطین است. قرار است در این نشست به پیشنهاد حیرت‌انگیز دونالد ترامپ درباره تخلیه غزه از ساکنانش و ساختن یک «ریویرا» تحت حاکمیت ایالات متحده، پاسخ رسمی تهیه و طرح مصر برای بازسازی غزه هم بررسی شود.

ریاض هفته پیش میزبان مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، و تیمش وسرگئی لاوروف، وزیر خارجه روسیه، و تیمش بود. حضور کیریل دمیتریف، رئیس صندوق ثروت ملی روسیه، در کنار لاوروف نشان از امیدهای بسیار پوتین به آینده روابط اقتصادی کشورش با آمریکا بود.

مصر و اردن که همراه اسرائیل از بزرگ‌ترین کمک‌های واشینگتن برخوردارند، حتی با تهدید مبنی بر قطع این کمک‌ها عقب ننشستند، چرا که امیدشان به ریاض است که طرح ترامپ را قاطعانه رد کرد.

در دهه ۱۹۶۰ و پیش از جنگ شش‌روزه عرب‌ها و اسرائیلی‌ها، رادیو صوت العرب در قاهره پرشنونده‌ترین رادیو جهان عرب بود. «گوبلز» عبدالناصر احمد سعید نام داشت. حسنین هیکل با همه نزدیکی به رهبر مصر، هرگز گوبلز نشد، اما احمد سعید با آن صدای خوش‌آهنگ و بم و جذاب می‌توانست به‌سرعت، رهبری را خائن یا خدمتگزار ملت معرفی کند.

او برنامه‌ای داشت با عنوان «حقائق و اکاذیب» یعنی راست‌ها و دروغ‌ها. در این برنامه، آرم ایستگاه رادیوهای عربی پخش می‌شد و او پشت هرکدام می‌گفت: «هنا تونس /اکاذیب. هنا بغداد /حقائق و…» رادیو امان، پایتخت اردن، هم تا دوم ژوئن ۱۹۶۷ با صفت اکاذیب ذکر می‌شد و در پی آن احمد سعید می‌گفت: «این حکم اعدام تو است ای حسین که برای آب خوردن هم از سفارت انگلستان اجازه می‌گیری.»

روزی که ملک حسین تحت فشار تبلیغات و افکار عمومی دومیلیون فلسطینی، با هواپیمای خود به قاهره پرواز کرد و شریک ناصر در جنگ شد، ناگهای رادیو امان صدای «حقائق» شد و ملک حسین، برادر قهرمان. در طول جنگ شش‌روزه، میلیون‌ها عرب گمان داشتند که ارتش مصر مشغول استقرار در تل‌آویو است، در حالی که هزاران سرباز مصری تشنه و مجروح و خسته، در صحرای سینا به دنبال جرعه‌ای آب بودند.

ملک حسین ماند و بی شعار و با سربلندی در کنار سادات، به مخاصمه با اسرائیل خاتمه داد. فرزندش عبدالله هم راه و سلوک او را دنبال کرد. امروز اردن نفت و زر ندارد و با کمک‌های آمریکا و سعودی و سرویس‌های خدماتی پزشکی و دانشگاهی‌اش زندگی می‌کند، ولی ملتی سرفراز است که تن به خفت نمی‌دهد.

مصر هم چنین است. اما سعودی با ثروت کلان و هوشمندی ولیعهدش، امروز قلب جهان عرب و منطقه است؛ جایگاهی که در عصر پهلوی دوم از آن ایران بود. ایرانی که ۴۶ سال بعد از طاعون انقلاب با یک دوجین شکست، منفور خاص و عام و باجگیر محله است. اگر ناصر یک احمد سعید داشت، سید علی ده‌ها دارد.

در کنار احمد سعید، فاروق شوشه، ادیب مصری، هم برنامه «زبان زیبای ما» (لغتنا الجمیله) را پخش می‌کرد که ۱۰ بار هم می‌شنیدی، تازگی داشت. اما صداوسیمای نایب المهدی بعد از برنامه‌های زجرآور خبری، روضه سید ملک خاتون را پخش می‌کند.

در طول ۱۴ و نیم دولت روبه‌زوال جمهوری ولایت فقیه، نگاهی به سعودی بیندازیم. ملک خالد، فهد، عبدالله، سلمان و ولیعهدش که بعد از نخست‌وزیری ملک فیصل در پادشاهی برادرش ملک سعود، این دومین بار است که ولیعهد عهده‌دار ریاست شورای وزیران هم هست.

امیر محمد بن سلمان تیمی از جوانان و میانسالان سعودی را که همگی در بهترین دانشگاه‌های منطقه و جهان تحصیل کرده‌اند، در کنار خود دارد. نگاهی به وزیر خارجه‌اش بیندازیم: شاهزاده فیصل بن فرحان بن عبدالله آل سعود (متولد ۱۹۷۴) از ۲۳ اکتبر ۲۰۱۹ وزیر خارجه سعودی است. از زمان بنیان‌گذار خاندان سعودی ملک عبدالعزیز، او ششمین وزیر خارجه از زمان تاسیس وزارت در سال ۱۹۳۰ است. او متولد فرانکفورت آلمان و به زبان‌های انگلیسی و آلمانی مسلط است و البته عربی زبان مادری او است.

شاهزاده فیصل بن فرحان در سال ۱۹۹۵ نایب‌رئیس هیئت‌مدیره شرکت بهره‌برداری و نگهداری عربستان سعودی و به مدت بیش از ۱۰ سال نماینده گروه فناوری صنعتی بویینگ در هیئت‌مدیره شرکت صنایع هوافضای السلام و همچنین رئیس‌هیئت مدیره این شرکت بود. پس از آن ریاست شرکت منت (ment) بین سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۷ و عضو هیئت‌مدیره شرکت صنایع نظامی عربستان سعودی و رئیس کمیته اجرایی در سال ۲۰۱۷ از سوابق کاری او است.

او در سال ۲۰۱۷ به سمت مستشاری ولیعهد منصوب شد. بین سال‌های ۲۰۱۸ تا ۲۰۱۹ به‌عنوان مشاور ارشد سفارت عربستان سعودی در واشینگتن منصوب شد و سپس چند ماه به‌عنوان سفیر سعودی در آلمان خدمت کرد تا اینکه حکم پادشاه برایش به‌عنوان وزیر خارجه صادر شد.

همتای او، عباس عراقچی، و پیش از او، حسین امیرعبداللهیان از ذوب‌شدگان ولایت سید علی و فرماندهان اطلاعات سپاه بوده‌اند. البته وزرای خارجه ما در عصر دو پهلوی همه از برجسته‌ترین شخصیت‌های سیاسی و اداری باسابقه ممتد دیپلماسی و دارای جایگاه بین‌المللی بلندمرتبه بوده‌اند. درمیان میرزابنویس‌های امور خارجه ولی فقیه، محمدجواد ظریف همه عنوان‌ها و مدارج سیاسی را که یک دیپلمات باید داشته باشد، داشت، اما مشکل او بی‌شخصیتی بود. انسانی که در داووس در شرح بی‌حجابی در ایران و آزادی همکارانش در دولت برای انتخاب پوشش و اوضاع درخشان ایران می‌گفت و می‌سرود، دو سه هفته بعد در تهران، در اطاعت از اوامر ولی امر درباره بیهودگی مذاکره با آمریکا سخن‌سرایی کرد.

نگاهی به کارنامه زنده‌یاد باقر کاظمی، یدالله عضدی، عباسعلی خلعتبری، میر فندرسکی و… بیندازیم و صفحاتی از کارنامه‌شان را بررسی کنیم. از فیصل بن فرحان نمی‌گویم اما می‌توان جایگاه آن بزرگ میهن‌پرست، عباسعلی خلعتبری، نواده یکی از قهرمانان انقلاب مشروطیت، را با عباس عراقچی مقایسه کرد.

۴۶ سال است هماره در بهمن‌ماه، یاد و تصویر مردان میهن‌پرست و آزاده عصر پهلوی دوم و تنی از دولتمردان عصر رضاشاه کبیر مثل پاکروان و مطبوعی و علامه وحیدی که خمینی جانشان را گرفت، چند روزی غم عالم را به جان و جهانم می‌ریزد. آن دولتمردان با پیکری خونین رفتند و کسانی آمدند که همگی فارغ‌التحصیلان مدرسه فریب و دروغ و نفاق بودند و هستند.

به سعودی‌ها حسد نمی‌برم، اما همواره این سوال در ذهنم می‌پیچد که چرا مردان و زنان شایسته، آزاد‌اندیش و آموزش‌دیده میهنم باید یا تبعیدی و مهاجر باشند یا در وطن بی‌قرار و در حسرت جایگاهی که شایسته آن‌ها است. مجید تخت‌روانچی و عراقچی و علی باقری و علم‌الهدی و ناصر ابوالمکارم و اهل و اولاد جایی برای آن‌ها باقی نگذاشته‌اند.

برخی ادعا می‌کنند «عرب‌ها پول دارند و با پول برای خود اعتبار می‌خرند». کشورهای ثروتمند عرب در زمان پادشاه فقید هم ثروتمند بودند، اما آن روز جایگاه ما در مکانی بود که به همسایگانمان حسودی نمی‌کردیم و حسرتشان را نمی‌خوردیم که خود در محل حسرت دیگران بودیم.

از سعادت به ذلت افتادن ملت‌ها (و نیز ملت خودمان) زمان می‌برد. مغولان یک‌شبه میهن ما را به خاک‌وخون نکشیدند. مدت‌ها طول کشید تا سلطه یافتند. در طول تاریخ، هیچ‌گاه ملتی به‌سرعت ما، به ویرانی خود برنخاست که ما برخاستیم (به گفته الف بامداد شاملو: هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم)

امروز جمعه طرح بازسازی غزه به تایید می‌رسد. نه ترامپ و نه نتانیاهو قادر نخواهند بود غزه را مصادره کنند. فلسطینی‌ها ریویرا را برای غیر نمی‌خواهند، بلکه یک غزه آباد و مجاور مدیترانه منبع درآمدی سرشار خواهد بود که زوار عرب را به غزه خواهند برد.

سید علی خامنه‌ای به رهبران باقی‌مانده جهاد و حماس می‌گفت: « پیروز شدیم و شدید». مادر بیوه‌شده فلسطینی و یتیمانش در خرابه‌های خان یونس، اما بر سینه می‌کوبند و نفرینش می‌کنند. یک تصویر سیدعلی را در غزه نمی‌بینیم، اما تصاویر شاهزاده بن سلمان همه‌جا هست. خامنه‌ای نماد مرگ و ویرانی است و بن سلمان، نماد دگرگونی و سازندگی و آینده.

سال ۱۳۵۷ تنها بخش بسیار کوچکی از جامعه جوان آن روز (و به احتمالی، بخش کوچک‌تری از پیران آزرده مخالف شاه از چپ و ملی و مذهبی) در اندیشه انتقام بودند. غیر از مورد یک افسر جوان که همسر باردارش را برای وضع حمل به بیمارستان شاهرضا برده بود و آنجا گرفتار خشونت انقلابیون شد و نیز یک پاسبان در اصفهان و یک ساواکی در شیراز، تا روز به تخت نشستن سید روح‌الله مصطفوی، مردم ما از روز بعد از سقوط هیچ تصوری نداشتند.

سران این انقلاب منحوس بارها اقرار کرده‌اند که سرعت رویدادها آن‌ها را غافلگیر کرد؛ به گونه‌ای که نمی‌دانستند چه کنند. خمینی اما می‌دانست. او همانند سیاستمداری کارکشته، فرصت‌طلب و بی‌پروا از عهدشکنی و دروغگویی، اولین حکم را روز ۲۳ بهمن به صادق قطب‌زاده داد تا صداوسیما را زیر نظر گیرد. دومین حکمش هم به خلخالی بود.

کمتر کسی معنای «حاکم شرع» و حدود اختیارات او را می‌دانست. سه روز بعد، وقتی ویران و حیران از پشت‌بام مدرسه علوی همراه با عکاس روزنامه اطلاعات، بعد از درنگی کوتاه در خانه که شرحش را بسیار نوشته‌ام، به روزنامه رفتم تا ویژه‌نامه‌ روز جمعه را منتشر کنیم، تازه معنای قاضی شرع را مزه‌مزه می‌کردم.

روزنامه که با تصاویر چهار ژنرال سرشناس در خون خفته منتشر شد، خیلی‌ها تکان خوردند. یک میلیون نسخه به‌سرعت برق‌وباد فروش رفت. انقلاب تازه داشت به مردمی که با کشتار و خونریزی و کودتاهای چپ و راست و اعدام‌های خیابانی و سر بریدن آشنا نبودند، چهره خود را نشان می‌داد.

ایران، عراق نبود که مردمانش هم پیکر پاره‌پاره نوری سعید را دیده باشند، هم سر از تن جدا‌شده عبدالکریم قاسم را در تلویزیون تماشا کرده باشند. ترورهایی که فداییان اسلام در دهه‌های ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ انجام دادند، مثل ترور حسنعلی منصور به دست بخارایی، و ترورهای چریک‌های چپ و چپ اسلامی که در پایان دهه ۱۳۴۰ و آغاز دهه ۱۳۵۰ شمسی، جمعی از نظامیان ایرانی و مستشاران خارجی را هدف قرار دادند، بیش از آنکه افتخاری نصیب عاملان ترور یا سازمان‌های که به آن وابسته بودند، بکنند، در سطح جامعه اشمئزاز و محکومیت را به همراه داشتند.

یادمان نرود که یاران سیاهکل با کمک مردم و بومیان آن سو به دام افتادند و در خون نشستند. این‌ها را نوشتم تا یادآور شوم جامعه قبل از انقلاب ما، خشونت‌ مذهب و منظر نبود. با این همه در همان ماه‌های نخست برپایی «حکومت الله»، معنای خشونت، قساوت، کشتار جمعی را با پوست و گوشت و روحش تجربه کرد.

۴۶ سال بعد، رژیم‌های انقلابی منطقه یکی بعد از دیگری محو شدند، اما سعودی و اردن و کویت و عمان و بحرین امارات و مغرب ماندند. خون در رودخانه‌هایشان جاری نشد. شورای انقلاب چپ و راست حکم اعدام و تیرباران صادر نکرد، اما نصیب ما نکبت انقلاب شد و حسرت سال‌های خوب اعتبار و زندگی و روشنی.

دوست روزنامه‌نگارم در تهران می‌گفت لعنت ابدی بر آن‌ها که من ۷۰ ساله را مجبور کرده‌اند برای لقمه‌ای نان، مدح واعظ طبسی کنم.

وقتی تصویر دو وزیر سعودی را می‌بینم که مذاکرات روبیو و لاوروف را در ریاض سرپرستی می‌کنند، یاد کنفرانس معروف اوپک در تهران می‌افتم.

ملت‌ها با هوشمندی راهشان را پیدا می‌کنند، ما هوشمندیم اما راهمان را پیدا نمی‌کنیم. شاهزاده رضا پهلوی در ژنو و در مقر دفتر اروپایی سازمان ملل و پیش از آن در آلمان، سخنانی گفت که تحسین بسیاری را برانگیخت. امیدوارم مستمعان ایرانی او دریابند که ما نیز با گزینه‌ای درست، می‌توانیم جایگاه والا و ارجمندمان را دوباره بازیابیم. چشم به ریاض بدوزیم. حاصل نشست امروز چه خواهد بود؟

چرخش ناگهانی و هشدار دهنده رضا پهلوی به “راست افراطی”

با توجه به سابقه دو دهه همکاری و گفتگو و دیدارها در لندن و واشنگتن با شاهزاده رضا پهلوی و شرکت فعال در پروژه های مختلف مثل رفراندوم و شورای ملی ایران و غیره و حتی اواخر آگوست سال ۲۰۰۷ میلادی برای تشکیل “جنبش نجات ایران” به همراه تعداد انگشت شماری از هموطنان چند روزی به دعوت ایشان مهمان وی در واشنگتن بودیم, برای جلوگیری از هر نوع سوء تفاهم و سوء برداشت از نیت خیرخواهانه بنده؛ هیچ تمایلی برای نوشتن این مقاله نداشتم، اما از ره اخلاص اضطراری و نیک خواهی دلسوزانه و در عین حال با تردید و ناخوشداشت ناچارا می نویسم زیرا علاوه بر خطر ابرهای سیاه استبداد راست افراطی ناهمایون و بلاانگیز در افق تیر و تار, تغییر موضع سیاسی شاهزاده به سمت طیف “افراطیون راستگرای ایرانی” را که کاملا ملموس است می بینم و خاموشی گزیدن در مقابل نه تنها خطر تعمیق گسل ها و تشدید تفرقه در بین اپوزیسیون بلکه دورنمای در غلتیدن از یک استبداد نعلینی قرون وسطایی حاکم به استبداد “چکمه” مدرن و مالامال از کینه و انتقامجویی کور را بسیار بدشگون و ناالزام آور می دانم. وانگهی با عطف به اینکه قبل از سفر اخیر شاهزاده در ماه فوریه ۲۰۲۵ به اروپا جناب آقای امیرحسین اعتمادی گرامی مشاور شاهزاده از من خواستند مشخصات دقیق پاسپورتی خود را بفرستم تا در جلسه اروپایی شاهزاده دعوت نامه بفرستند, که بنده با عرض سپاس معذوریت خود را در عدم شرکت در این جلسه توضیح دادم و مشخصات را نفرستادم. لذا با پیشدستی و نقدپذیری مشفقانه می نویسم تا در نشست های جاری ایشان چه در مونیخ, ژنو و یا پاریس چاره اندیشی شود و مسیر افراطی گری متوقف گردد.

از منظر تاریخی زمانی شاپور بختیار که مرغ طوفان بود و ما طوطی ایوان, با شهامت و بینش سیاسی و صراحت لهجه هشدار داد که ای خلق “مبتلا به جنون دست جمعی” با چشمانی بسته از زیر دیکتاتوری چکمه بیرون می آیید و میروید زیر دیکتاتوری نعلین”. اما اسفا که چشم ها کور و گوش ها کر بودند. حال عده ای میخواهند تاریخ را “معکوس” کنند و با “نعل وارونه” ما را از “چاه نعلین” درآورده و به “چاله چکمه” برگردانند که این چاله نیز اکنون خود نوید دهنده دورنمایی از “چاه ویل” است با چشم اندازی خونین و منظره ای هولناک از کینه توزی و انتقام. لذا از سر دلسوزی و احترام ناچارم این نوشتار هشدارگونه را (که چند ماه پیش نیز به شاهزاده منتقل کرده بودم) بصورت مکتوب مطرح کنم تا هشداری باشد پیش از واقعه.

بعد از شکست نشست جورج تاون برخی از طرفداران سلطنت با درغلتیدن به رادیکالیسم شوونیسم راست افراطی خود را تنها نماینده مولفه هایی نظیر وطن دوستی, میهن پرستی, ملی گرایی, توسعه طلبی, ایران گرایی و ادعاهایی از این قبیل مانند کفن پوشان چماق بدست حزب اللهی انحصارطلب بعد از انقلاب که شعار “مرگ بر این و آن” و “اعدام باید گردد” سر می دادند و با تکیه بر ذات فردپرستی بالفطره خویش فریاد می زدند: “حزب فقط حزب الله و رهبر فقط روح الله”, اینان نیز با فریاد مرگ بر همه “مفسدین” و یا “رهبر ما پهلویه, هر کی نگه اجنبیه” غیر خودی ها را طرد, تکفیر و تهدید می کنند؛ و با نفی کثرتگرایی تلاش می کنند سلطه خویش را با غوغاسالاری و تهدید و تکفیر بر همه شئون زندگی ایرانیان و مخالفان استبداد مذهبی غالب کنند.

شاهزاده که در طی دو دهه گذشته بیشتر با چپ و جمهوریخواهان همنشین و محشور بود و جمهوریت را بر پادشاهی ترجیح می داد (لینک ۱), و معتقد بود نباید خود را قبل از تصمیم مجلس خبرگان و همه پرسی ملت در فردای ایران آزاد “پادشاه” و یا “رئیس جمهور” خواند, اکنون در مقابل فریاد “کینگ رضا پهلوی” لبخند رضایت می زند و بسوی آنها بوسه پرتاب می کند و دستش را بر روی قلبش می گزارد و سپس آن را به طرف هواداران هیجان زده خویش نشانه می رود. تو گویی که همه ادعاهایی بیش از دو دهه به وادی فراموشی سپرده شده اند و یا اینکه کشتیبان را سیاستی دگر آمده است.

شاهزاده چند هفته پیش در مصاحبه با شاهین نجفی (لینک ۲) صراحتا گفت: “من صاف و پوست کنده و بدون رودربایستی باید بگم که به هیچ قیمتی حاضر نیستم این آزادی را که دارم از دست بدم ـ به هر دلیلی که باشه. اینکه بگویند تنها کسی که آزادی خودش را باید “معامله” بکنه, این معامله منصفانه ای نیست”. به باور نگارنده که ۴۲ سال است در کشور پادشاهی مشروطه بریتانیا زندگی می کنم, معنی این حرف این است که نمی خواهم پادشاه مشروطه باشم. نمونه اش شاهزاده چارلز ولیعهد بریتانیا بود که برای دهه ها بعنوان شاهزاده و ” منتظر السلطنه” آزاد بود که در مورد هر موضوعی نظر بدهد و سکوت نکند. اما در روز ۸ سپتامبر ۲۰۲۲ وقتی که بر تخت پادشاهی جلوس کرد, آزادی بیان و حق ابراز نظر خود را از دست داد. زیرا طبق رسم “مشروطه” پادشاه بالاتر از “اظهار نظر” و دخالت در امور سیاسی است و باید با سکوت, بی طرفی خود را در امور مملکت ثابت کند, که اکنون اینگونه است.

لذا باید پرسید شاهزاده چگونه این تناقض درونی را توضیح می دهند که در مقابل طرفداران خودش برای فریاد “کینگ رضا پهلوی” بوسه پرتاب می کند و عملا آنها را تشویق به دادن این شعار می کنند, علیرغم اینکه تصریح کرده است که نمی خواهد یک “پادشاه مشروطه” باشد؛ این سوال را به ذهن متبادر می‌کند که آیا وی به دنبال ظهور یک اعلیحضرت قدر قدرت و شوکت الاقدس تام الاختیار است؟ آنگونه که خیل کثیری از سلطنت طلبان دو آتشه از جمله تئوریسن های اتاق فکر احیای پادشاهی یعنی اندیشکده فریدون (لینک ۳) و نوفدی (اتحادیه ملی برای دموکراسی در ایران) بارها گفته اند که پیشرفت و توسعه ایران تحت حاکمیت یک حکومت پادشاهی مقتدر (بخوان مستبد) از نوع باستانی بر سیستم سیاسی لیبرال ـ دموکراسی نوع غربی ارجحیت و ضرورت دارد. این تفکر اُلتراناسیونالیست افراطی ِ رادیکال, سلطه طلب, اقتدارگرا و بسیار خطرناک هرگز حضور گرایشات و تفکرات سیاسی متفاوت و دگراندیش را تحمل نمی کند. به همین دلیل شعار محوری آن‌ها “رهبر ما پهلویه، هر کی نگه اجنبیه” می باشد. ایشان چهار سال پیش با صراحت و شفافیت گفته بودند: “به عنوان یک دموکرات نمی توانم توجیه بکنم که مبنای تعیین شدن یک مسوول حتی به مفهوم سمبلیک می تواند یک مبنای موروثی داشته باشد” (لینک ۱). حال باید پرسید چه اتفاقی افتاده است که ایشان برای شعار دهندگان “کینگ رضا پهلوی” و “رهبر ما پهلویه هر کی نگه اجنبیه” بوسه تایید پرتاب می کنند؟

متاسفانه بسیار از این جماعت و رسانه های کوچک یوتیوبی حامی آنها با ایدئولوژی ستیزه جویانه و دگر ستیز با پیش داوری خودمحق پندارانه و فهم معیوب به اصطلاح “خالص گرایانه”, اکثریت ایرانیان را از ره طردگرایی, “ناخالص” و دشمن ایران فرض کرده و تنوع و کثرت را تهدید امنیتی و دشمنی با ایران قلمداد می کنند, تو گویی که ایران ملک طلق پدری فقط این گروه است که در سند تک برگی وراثت آنها ثبت و ضبط شده است. اینان بقیه “غیرخودی ها” را از جمله مخالفان سامانه پادشاهی, چپ, جمهوریخواهان, ملی مذهبی ها, جبهه ملی, و بخصوص بلوچ و کرد و عرب و ترک و ترکمن را تجزیه طلب و دشمن ایران می خوانند و در دوگانه سازی و نفرت پراکنی علیه آنان تلاش های فراوان می کنند. این جماعت با فهم غلط اسطوره‌ای-اتوپیایی از تاریخ, مانند مرتجعین مذهبی واپسگرا و “رجعت پسند” هستند که مرا بیاد امثال جلال آل احمد و علی شریعتی می اندازد که برای رستگاری و پیشرفت معتقد به پسرفت و “بازگشت به خویشتن” و رنسانس اسلامی بودند. اینان نیز معتقد به بازگشت به خویشتن” و “رنسانس ایرانی ـ باستانی” هستند, و “قبا” را به رنگ مورد علاقه خودشان از مغازه های خودشان می خرند و با متراژ خودشان می بُرند و می دوزند و می پوشند و فخر می فروشند.

به همین دلیل حدود شش ماه پیش در ایمیلی به شاهزاده رضا پهلوی به تفصیل در مورد خطر “راست افراطی” نوشتم و گفتم اجازه ندهید این متعصبین به ظاهر “شاه الهی” کاری را با ایران بکنند که حزب الله با اسلام و شیعه کرد که میلیونها نفر را بیزار و گریزان از دین نمود و بقول حافظ “جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند”. لازم به توضیح است که ایشان قریب به دو دهه پیش آدرس ایمیل خصوصی خود را به من داده بودند که همواره در طی سالیان مکاتبه می کردیم. و با وجود اینکه دو هفته قبل از این ایمیل, لطف کرده بودند و بلافاصله جواب ایمیل قبلی بنده را در رابطه با موضوعی دیگر داده بودند, اما هرگز جواب این ایمیل مشخص را ندادند که حدس زدم جریان چیست؛ چون ایمیل صددرصد به دست ایشان رسیده بود.

دو بند طرح پنج گانه نامکتوب اخیر رهبری ایشان مرتبط با جلب حمایت دولت های غربی و یک بند آن مربوط به جذب و تطهیر “نیروهای ریزشی نظام” می باشد. یعنی اگر یک جنایتکار که چهار دهه در جنایات رژیم شریک بوده, رهبری شاهزاده را بپذیرد در پروسه “عزیزسازی” با آغوش باز جذب و تطهیر خواهد شد. اما افراد و یا گروهایی که از همان آغاز جمهوری اسلامی مخالف آن بوده اند و علیه آن مبارزه کرده اند و دهها هزار قربانی داده اند, در پروسه “دشمن سازی” بعنوان چپ و مجاهد و تجزیه طلب و ۵۷تی و غیر طرد و تکفیر و تهدید می شوند, که این خود از عجایب روزگار است. یعنی هیچ بند و برنامه ای برای جذب نحله های مختلف سیاسی و کثرتگرایی وجود ندارد. بنده بارها از “فرقه گرایی” گروه های مختلف انتقاد کرده ام. چهار ماه پیش در مقاله ای به نام “تکذیب ملامت دروغین چپ و راست و مجاهد و تجزیه طلب و غیره” نوشتم که “بنده تلاش می‌کنم با اعتدال و میانه روی با احترام با همه رفتار کنم و هرگز سلطنت طلب “شاه اللهی” نبوده و نیستم و از “جناح بازی ها” به دور بوده‌ام، و این موضع همیشگی من بوده و است و جنگ مشروطه و جمهوری را در شرایط فعلی تضاد اصلی نمی‌دانم”. بیش از ۱۶ سال پیش نیز در مقاله مفصلی تحت عنوان “زمینه یابی علل ناکامی اپوزیسیون در بستر تاریخ فرهنگ استبدادی و سنتی ایران” از فرهنگ اطاعت انقیادگونه ء “چه فرمان یزدان چه فرمان شاه” انتقاد کردم. لذا این نوشتار هشدارآمیز مشفقانه نیز بر منوال همان رگه و روال ِ پرهیز از پایه گذاری استبداد و ایجاد گسست و تفرقه بین مخالفان رژیم است.

کلام آخر

امیدوارم طیف افراطی راستگرای و نوظهور طرفدار شاهزاده که همانند غولی به ناگاه از شیشه زمان خارج شده و از بطری مکان صادر, بر بنده کمان ملامت و تکفیر نکشند. زیرا بقول جامی بودم آن روز من از طایفه دُردکشان, که نه از تاک نشان بود و نه از تاک ‏نشان. از آنها درخواست می کنم با کمال خونسردی داستان “دوستی خاله خرسه” را بخوانند و بیابند که هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست, نه هرکه چهره برافروخت و پیرهن درید و سر بتراشید قلندری داند.

عبدالستار دوشوکی

مرکز مطالعات بلوچستان ـ لندن

لینک ها

لینک ۱ ـ https://www.bbc.com/persian/iran-56422456

لینک ۲ ـ https://www.aparat.com/v/ofqeoc5

لینک ۳ ـ https://www.fereydoun.org/home

کابینه لبنان بی نفس مرگ حزب‌الله / علیرضا نوری زاده

مستاجران موقت لبنان رخت برکشیده‌اند و فصلی نو آغاز شده است
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۳ برابر با ۱۳ فِورِیه ۲۰۲۵ ۸:۴۵

سرانجام نواف سلام، نخست‌وزیر لبنان، کابینه‌اش را معرفی کرد، بی‌آنکه حزب‌الله و جمهوری اسلامی در آن نفوذی داشته باشند. کابینه‌ای که لبنان باشکوه دیروز را به یاد می‌آورد و علی‌رغم حضور سه عضو امل و یک دوست خانواده نبیه بری که صاحب کرسی وزارت اقتصاد شد، بقیه وزرا سرشان به تنشان می‌ارزد.

معاون نخست‌وزیر: طارق متری
وزیر خارجه: یوسف رجی، دیپلماتی برجسته که به زبان‌های عربی، فرانسوی و انگلیسی مسلط است
وزیر دفاع: میشل منسی
وزیر دارایی: یاسین جابر که نماینده مستقیم نبیه بری است
وزیر فرهنگ: غسان سلامه شخصیتی برجسته که نماینده لبنان در یونسکو بود

از میان این وزرا، پنج وزیر شیعه از جنبش امل و شیعه مستقل‌اند که از این میان، یک وزیر را نیز نخست‌وزیر تعیین کرده است. این به معنای این است که حزب‌الله قدرت وتو را در کابینه از دست داده؛ چرا که تصویب تصمیم‌های کابینه مستلزم رای دو‌سوم وزرا است و حزب‌الله و جنبش امل ۹ رای لازم را برای وتو ندارند.

به این ترتیب لبنان بعد از تقریبا ۴۰ سال، در سالروز انقلاب نکبت‌بار برای ما و منطقه و جهان، نفسی به‌راحتی می‌کشد و سایه خمینی و سیدعلی بر سرش سنگینی نمی‌کند.

این در حالی است که مورگان اورتگاس، معاون فرستاده ویژه ایالات متحده در امور خاورمیانه، در سفر به لبنان، گفته بود که گروه حزب‌الله نمی‌تواند در دولت آینده این کشور نقش داشته باشد.

در میان کشورهای عربی، لبنان به دلیل ویژگی‌های فرهنگی، هنری، آموزشی و تنوع اقوام و مذاهبش، از اوایل قرن نوزدهم، جایگاه خاصی داشت که حتی در دوران دو جنگ داخلی هم حفظ شد (مکرون، رئیس‌جمهوری فرانسه اخیرا در گفتگوی تلفنی با همتای لبنانی‌اش ژوزف عون، گفته بود لبنان بسیار بزرگ‌تر از اندازه جغرافیایی خود است) تا اینکه حزب‌الله مثل خوره به جان لبنان افتاد و ویژگی‌هایش را یکی پس از دیگری، مصادره کرد و تنها چیزهایی که باقی ماندند، دیوان اشعار سعید عقل، آوازهای فیروز و ماجده، شبحی از روزنامه النهار و نمادهایی از سولیدر (منهتن بیروت که رفیق حریری ساخت) بودند.

سعودی‌ها در دهه‌های گذشته، به‌ویژه در طول جنگ داخلی ۱۵ ساله، نقشی پیشرو در حمایت از امنیت و ثبات لبنان ایفا کردند. آن‌ها نشست طائف لبنان را برپا کردند که در آن هریک از دولتمردان و سلحشوران جنگ‌های داخلی سهمی گرفتند و پیمان صلح را امضا کردند.

در طائف آن‌ها میزبان جلسات پارلمان لبنان هم بودند. این تلاش‌ها به امضای توافق طائف منجر شد که چارچوب جدیدی را برای همزیستی سیاسی بین جناح‌های مختلف لبنان معنا کرد و نقطه عطفی بود که پس از سال‌ها، ثبات را به لبنان بازگرداند.

از طریق این توافق، عربستان تعهد عمیقش را به حمایت از راه‌حل‌های مسالمت‌آمیز و دستیابی به ثبات در کشورهای عربی نشان داد و موقعیتش را به‌عنوان یک طرف قابل‌اعتماد در درگیری‌های منطقه‌ای تقویت کرد.

سعودی‌ها علاوه بر حمایت از توافق طائف، با حمایت سیاسی و اقتصادی از لبنان، به بازسازی آنچه در جنگ ویران شده بود، کمک قابل‌توجهی کردند. حاضران در طائف علاوه بر وکلای پارلمان، دولتمران سال‌های استقلال و بعد آن بودند که تا سال‌ها با ارائه کمک‌های مالی بشردوستانه، بازسازی زیرساخت‌ها و بهبود شرایط زندگی مردم لبنان را کمک با دستان پرتوان رفیق حریری و برنامه‌ریزی‌هایش در گروه المستقبل، عهده‌دار شدند و لبنانی تازه بنا کردند.

پیمان طائف چهار بند اساسی داشت. بند نخست در پاراگراف‌های متعدد، هویت عربی لبنان را تضمین می‌کرد و نظام حکومتی لبنان به‌عنوان نظامی پارلمانی و دموکرات بازمعنا می‌شد. مثلا در این بند، نخست‌وزیر مسئول کامل قوه مجریه و شریک رئیس‌جمهوری می‌شد. توزیع کرسی‌های مجلس نمایندگان به طور مساوی بین مسلمانان و مسیحیان تبصره دیگر بند و گزینش مدیران و مسئولان سیاسی، نظامی و دانشگاهی بر مبنای یک فرمول پیچیده و نه فقط مذهبشان، تبصره بعدی بود.

در بند دوم، گسترش حاکمیت کامل دولت لبنان بر تمامی اراضی لبنان، انحلال تمامی گروه‌های شبه‌نظامی لبنانی و غیرلبنانی، تقویت نیروهای امنیتی داخلی و نیروهای مسلح، حل مشکل آوارگان و تایید حق آن‌ها برای بازگشت به خانه و کاشانه اصلی خود تصریح شده بود.

در بند سوم، بر لزوم آزادسازی بخش‌های اشغالی لبنان از چنگ اسرائیل و اجرای قطعنامه ۴۲۵ شورای امنیت تاکید شد.

بند چهارم، به روابط لبنان و سوریه می‌پرداخت؛ روابطی که بر پایه آن، لبنان هرگز به گذرگاهی علیه سوریه تبدیل نمی‌شد و مخالفان رژیم سوریه هم حق فعالیت ولو فرهنگی، علیه رژیم اسد را نمی‌داشتند. همین بند بود که بعدها از نگاه جنایت‌پیشه اسد و نماینده‌اش غازی کنعان و پس از او رستم غزاله، کشتار رهبران سیاسی، نظامیان، روزنامه‌نگاران و هنرمندان لبنانی و فلسطینی مخالف اسد را در لبنان موجه جلوه می‌داد.

حریری با طائف به لبنان آمد. نه به‌عنوان بچه صیدایی که در سعودی پولدار شده است؛ گواینکه حقیقت هم همین بود. حریری حسابدار یک شرکت ساختمانی بود که بعد خود شرکتی زد به نام «سولیدر» و مقاطعه‌کار ساخت جاده ریاض‌ــ‌جده شد. او شش ماه زودتر از موعد کار را تمام کرد و موردتحسین ملک فهد قرار گرفت و یک میلیون دلار پاداش دریافت کرد اما او از ملک خواستار گذرنامه سعودی شد.

چنین بود که حریری با کمک عربستان سعودی توانست چند پروژه عمرانی را در وطنش لبنان به بهترین وجه به انجام رساند. در طائف او مرد اول بود و بعد از طائف، به لبنان بازگشت و در لبنان مرد اول شد.

حریری بعد از طائف، پنج بار نخست‌وزیر شد؛ از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۸ و بعد از ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۵. طی این مدت، او لبنان جدیدی بر پا کرد. بیروت اقتصادی با بانک‌ها و موسسات مالی و هتل‌های زیبا در محله سولیدر بیروت. لبنان جان گرفت اما دمشق شادمان نبود که اداره لبنان دارد اندک‌اندک از کف خارج می‌شود. تمدید ریاست امیل لحود، متحد حزب‌الله و امل و بعضی مسیحیان که با اسد بیعت کرده بودند، به دستور بشار اسد انجام شد و حریری را در مقابل اسد قرار داد. سپس مثلث مرگ‌ــ رستم غزاله، اسد، تیم بدرالدین حزب‌الله و قاسم (سلیمانی)‌ــ به حرکت در آمد و حریری ظهر ۱۴ فوریه ۲۰۰۵ در بازگشت از پارلمان لبنان در بلوار روشه بیروت، جانش به آتش کین سوخت و جهان لبنانش هم به آتش کشیده شد.

عماد مغنیه (حاج رضوان) برای دور بودن از صحنه پس از توفیق در نابود کردن رفیق الحریری، به تهران رفت. او در طول ۱۰ سال آخر زندگی‌اش فقط مسئول سازمان اطلاعات حزب‌الله و فرماندهی عملیات ویژه نبود. او صدها جنگجوی شیعه جیش‌المهدی را آموزش داد و حداقل سه دور تعلیمات نظامی فشرده برای بچه‌های شیعه بحرینی و کویتی و سعودی برگزار کرد؛ افرادی که محمدحسن اختری‌ آن‌ها را از دمشق، بدون مهر کردن گذرنامه‌هایشان و ظاهرا برای درس آخوندی، به قم می‌فرستاد، اما از اردوگاه‌های سری تعلیمات نظامی سپاه سر در می‌آوردند؛ جایی که عماد به‌عنوان مربی اول و با اسم حاج رضوان، نخست مغز و عقل آن‌ها را می‌دزدید و بعد آن‌ها را به آدم‌کوکی‌هایی بدل می‌کرد که به اشاره‌ای، به بمب‌های متحرک و مرگ‌آور تبدیل می‌شدند.

عماد بعد از قتل رفیق حریری، به ایران رفت. دو سال بعد که برای استراحتی کوتاه و دیدار با پدر و مادر و همسر نخست لبنانی و فرزندانش به لبنان رفت، فضای لبنان بعد از قتل رفیق الحریری، خروج خفت‌بار ارتش سوریه از این کشور و سپس انتخابات و تشکیل دولت تازه به ریاست فواد سینیوره، فضایی متفاوت با آن بود که عماد دیرسالی می‌شناخت.

غیبت او درست بعد از قتل حریری تردیدی باقی نگذاشت که او یا خود در این جنایت دست داشت یا از جزئیات آن باخبر بود. با خروج سوریه، متحدانش به‌ویژه حزب‌الله و وابستگان سلیمان فرنجیه از مسیحیان، عمر کرامی از سنی‌ها، ارسلان از دروزی‌ها و افرادی از تیره عاصم قانصوه و ناصر قندیل و البته نبیه بری و جنبش امل که دربست در خدمت دمشق بود، وضع بسیار بغرنج و آشفته‌ای پیدا کرده بودند.

مغنیه با طرح یک نقشه جنون‌آمیز و اجرای آن (ربودن دو سرباز اسرائیلی در جنوب لبنان) لبنان را به کام جنگی ناخواسته فرستاد که بعد از شش هفته، حاصلش ویرانی یک‌سوم خاک لبنان و نابودی دستاوردهای دوران سازندگی رفیق الحریری در سال‌های پس از جنگ‌های داخلی بود. اسرائیل به لبنان حمله کرد و عماد همراه با برادران سپاه که برای هدایت عملیات به لبنان سرازیر شده بودند، همه دانش خود را در زمینه جنگ‌های نامنظم و شلیک خمپاره‌ها و موشک‌های والفجر و نازعات و شاهین و… به کار بست و بیش از ۴۰ روز، بیش از دو هزار خمپاره و موشک به سوی اسرائیل و نظامیانش پرتاب کرد. زمانی هم که جنوب و خط ساحلی بیروت به تلی خاک بدل شد، شادمان از پیروزی راهی تهران شد تا از دست سیدعلی خامنه‌ای مدال بگیرد و تقدیر نثارش کنند.

با این حال اوضاع در بیروت روزبه‌روز بدتر می‌شد. سید حسن نصرالله که می‌پنداشت با «پیروزی الهی‌»ــ عنوانی که خودش بر ماجراجویی خود نهاده بود‌ــ لابد نه فقط لبنانی‌ها بلکه همه عرب‌ها و مسلمانان وظیفه دارند از او به عنوان سپهسالار اسلام و صلاح‌الدین ایوبی ثانی تجلیل کنند و حزب‌الله را روی سر گذارند، خود را در مقابل موج ملامتی دید که روزبه‌روز گسترده‌تر می‌شد. حالا آشکار بود که او در خدمت جمهوری ولایت فقیه و ولایت بعث همه اعتبار و جایگاهی را که از فردای خروج اسرائیلی‌ها از جنوب لبنان به دست آورده بود، به‌سرعت از دست می‌دهد.

سوریه بعد از حریری، از طریق عواملش شماری از برجسته‌ترین شخصیت‌های سیاسی و مطبوعاتی لبنان را به قتل رساند و حسن نصرالله با میلیون‌ها دلار اهدایی جمهوری اسلامی، هم وابستگان به سوریه را سیراب کرد و هم کاریکاتور لبنانی ناپلئون، میشل عون، را به خدمت گرفت تا مانع انتخاب رئیس‌جمهوری و برپایی دادگاه بین‌المللی رسیدگی به جنایت قتل رفیق الحریری و حداقل شش شخصیت دیگر لبنانی شود.

اما آمریکا و متحدانش در کنار عربستان سعودی، مصر و اردن و کشورهای حاشیه خلیج فارس، ضمن حمایت از دولت فواد سینیوره و اکثریت مخالف سوریه و جمهوری ولایت فقیه، انتخابات رئیس‌جمهوری جدید لبنان (میشل سلیمان، فرمانده ارتش) را یک ضرورت ملی می‌دانست که سوریه و لبنان و وابستگانش در لبنان مانع تحقق آن بودند.

زمانی که عمرو موسی، دبیرکل جامعه عرب، با طرح موردحمایت عرب‌ها به لبنان آمد، اقلیت لبنان در چنان تنگنایی قرار گرفت که برای گریز از پذیرش انتخاب سلیمان، هر روز بر مطالباتش افزود و این موضوع نیز عامل دیگری شد تا موج نفرت و غضب از حزب‌الله و مهره‌های سوریه و جمهوری اسلامی در میان اکثریت لبنانی‌ها بالا گیرد. در چنین احوالی بود که عماد مغنیه از تهران راهی لبنان شد؛ سفری که در سوریه خاکسترش کردند.

تیم مغنیه به جز رفیق حریری حداقل ۳۶ تن از برجسته‌ترین شخصیت‌های سیاسی، نظامی، فرهنگی، مذهبی و رسانه‌ای لبنان را به قتل رساند. تیمی مرکب از قاسم سلیمانی، عماد مغنیه، عباس بدرالدین، سلیم جمیل عیاش، اسد حسن صبرا، حسن حبیب مرحی و حسن اونیسی که هریک با مرگی عجیب انتقام جنایاتشان را پس دادند، اما حریری در یادها جاودانه شد و لبنان باقی است و بازهم یکی از خاندان «سلام» در سرای حکومتی جای گرفت.

مستاجران موقت لبنان رخت برکشیده‌اند و فصلی نو آغاز شده است. به پایداری مردم لبنان سلام کنیم. روز آفتابی خانه پدری نیز نزدیک می‌شود.

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

نامه به دبیر کل سازمان ملل متحد / هوشنگ کردستانی

نامه به دبیر کل سازمان ملل متحد، جناب آقای آنتونیو گوترش دبیر محترم سازمان ملل‌ متحد.. با احترام، یاد اور می شود که اصل اساسی عضویت در سازمان ملل متحد این است که حاکمیت آن قابل پذیرش اکثریت مردم آن کشور بوده باشد. چنانچه از حمایت کمتر از پنجاه در صد مردم برخودار باشد دارای حقانیت قانونی و پایگاه مردمی نخواهد بود ، آنرو عضویتش در شورای سازمان ملل متحد نمی تواند مورد قبول ملت خود و نیز سازمان ملل متحد بوده باشد آن مقام آگاه هستند که جمهوری اسلامی حاکم بر ایران بنا بر نتیجه اخرین دو انتخابات اخیر ریاست جمهوری که در درستی شمارش ارای آن محل تردید است در دور نخست شمار شرکت کنندگان در رای گیری را حدود بیست و دو درصد و اجدین شرایط رای دادن و در دور دوم حدود چهل و هشت در صد اعلام‌ کرد.ه است آماری که البته مورد تایید اپوزیسیون آزادیخواه ایران قرار نگرفت. طبیعی است که چنین حاکمیتی نمی‌تواند نماینده قانونی ملت ایران بوده باشد ،از این رو از دید مردم ایران که صاحبان اصلی کشور خود هستند ،هر نوع قرار داد ، عهد نامه و یا پیمانی‌که توسط نمایندگان جمه‌وری اسلامی که غاصبان حق طبیعی و قانونیان هستند با هر دولت خارجی که منعقد شود مورد قبول ملت ایران نخواهد بود و دولت آینده ایران که بر گزیده‌ای ارای اکثریت ملت ایران خواهدبود این حق را برای خود محفوظ می‌دارد که از مجامع بین المللی ابطال آنرا در خواست .و از منا فع ملی ایران یران دفاع نماید ‌طبیعی است که چنین حاکمیتی نمی‌تواند نماینده واقعی و قانونی ملت ایران بوده باشد. از این رو از دید مردم ایران که صاحبان اصلی کشور هستند،هر نوع قرار داد،عهد نامه و یا پیمانی‌که توسط نمایندگان جمهوری اسلامی که غاصبان حق طبیعی و قانونی مردم ایران هستند با هر دولت خارجی منعقد شود مورد قبول ملت ایران نخواهد بود. و دولت آینده ایران که بر گزیده‌ای ارای اکثریت مردم ایران خواهد بود ایران حق را برای خود محفوظ می‌دارد که از مجامع قانونی بین المللی ذر خواست ابطال آن هایی را که مغایر منافع ملی ایران است نموده و پیگیری نماید.. هوشنگ کردستانی. جبهه ملی ایران. پاریس به تاریخ دهم فوریه سال ۲۰۲۵ بیست و دوم بهمن سال ۱۴۰۴ خورشیدی. رونوشت برای پنج کشور عضو دائمی شورای امنیت آمریکا،چین،انگلیس،فرانسه و روسیه.

ریاض سرمشق الشرع، کابل و قم، خون و مرگ و شهادت / علیرضا نوری زاده

کریم آقاخان حسینی با آرامش و امان و به جا نهادن صدها موسسه و مدرسه و دانشگاه و عبادتگاه برای ۱۵ میلیون پیروش نزد خدایش رفت. خمینی و بن لادن و ظواهری و قاسم سلیمانی و سنوار و هنیه و حسن نصرالله هم نزد قاصم جبار شدند تا اسناد اعمال خود را ارائه دهند.
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
جمعه ۱۹ بهمن ۱۴۰۳ برابر با ۷ فِورِیه ۲۰۲۵ ۸:۰۰

برادران لاریجانی، خامنه‌ای، جنتی و حسن خمینی در مراسم عزاداری-تسنیم

احمد الشرع، رئیس‌جمهوری موقت سوریه، اخیرا در طواف کعبه با همسرش، لطیفه، وزیرخارجه و رئیس دفترش و همسران آن‌ها حضور داشت.

آن‌سوی جهان، هزاران انسان در سوگ رهبرشان اشک به دیده می‌آورند و دعای رحمت برایش می‌خوانند. او ۸۸ سال زیست. جدش، آقاخان بزرگ، پسرش علی خان را کنار گذاشت و کریم آقاخان جوان را که بسیار شباهت به جوانی خودش داشت، به امامت طایفه اسماعیلیه برگزید.

کریم آقاخان در مدرسه‌ای درس خواند که پادشاه میهن اجدادی‌اش، ایران، در آنجا با ۱۰ سال فاصله درس خوانده بود؛ مدرسه له‌روزه Le Rosey. بعد هم به هاروارد رفت و پس از فارغ‌التحصیلی، با بنی‌عمش، شاهزاده صدرالدین، در سازمان ملل، کمسیون پناهندگان و شورای حقوق بشر در کنار خدمت به پیروانش تا پایان عمر مشغول بود.

کارهای او در بدخشان تاجیکستان و هند و پاکستان و کنیا و تانزانیا و اوگاندا و بدخشان افغانستان درخشان بود و هست. مدرسه و بیمارستان و دانشگاه بر پا کرد. هتل و ورزشگاه ساخت. موسساتش در لندن و پاریس و قاهره و… میعادگاه بزرگان اندیشه و فرهنگ بود. دو دوستم، زنده‌یاد شاهرخ مسکوب و دکتر محمد جوزی اهل فلسفه در موسسه اسماعیلی لندن پس از انقلاب و دوران غربت به کار تحقیق مشغول بودند. شخصیتی مثل دکتر بدخشانی رابط بزرگان اندیشه و شعر و فرهنگ پارسی با موسسه بود.

روزی با افتخار در تیم ورزشی ایران حضور داشت و روزی مهمان پرغرور پادشاه فقید و شهبانو بود و زمانی فرزند و جانشینش رحیم آقاخان را به کاخ باکینگهام می‌برد تا با ملکه الیزابت دوم آشنا شود.

در بدخشان و لبنان و یزد شباهت‌های شگفتی بین اسماعیلی‌ها و زرتشتی‌ها و درزی‌ها یافتم. مشایخ آن‌ها با ریش انبوه و ردای سپید و کلاهی همرنگ خیلی بهتر از آخوندهای ما نماد نیکی و مهر و آشتی بودند و هستند.

این دو نمونه، احمد الشرع و کریم آقاخان را آوردم تا به نکته‌ای برسم که دیرسالی است اندیشه‌ام را مشغول داشته است. آیا وجه دین اسلام باید فقط داعش و طالبان و ولایت فقیهی باشد؟ وقتی در سرزمین وحی، فستیوال فیلم و هنر و فرهنگ برگزار می‌شود و در کویت و ابوظبی، دیدنی‌ترین نمایشنامه‌ها به صحنه می‌آید. در قاهره، راس‌الحسین و سیده زینب بعد از نسل عمالقه (غول‌ها) عبدالوهاب و ام کلثوم و عبدالحلیم حافظ و فریدالاطرش، صدها هنرمند در صحنه نمایش و آواز و سینما راه بزرگان را ادامه می‌دهند و چنین است مغرب عربی و اردن و عراق و سوریه.

برایم باورکردنی نبود، وقتی تجلی آزاداندیشی ولیعهد سعودی به آزادی زنان، شراکتشان در اداره کشور، حضور چشمگیرشان را در عرصه فرهنگ و هنر به چشم دیدم و ایران پیش از ۱۳۵۷ در جان و جهانم زنده شد.

رضاشاه کبیر شب ۱۷ دی‌ماه ۱۳۱۴ تب کرده بود. به بهرامی، رئیس‌دفترش، گفته بود فردا روز سختی است. باید همسر و دخترانم را سر برهنه به دانشسرا ببرم ولی این‌ کار ضروری است. باید نیمی از جمعیت کشورم از یوغ بندگی رها شود. به جز تمرد چند آخوند و شورش گوهرشاد با رهبری بهلول حرکت عمده‌ای علیه کار بزرگ رضا شاه کبیر صورت نگرفت. بهلول به افغانستان و ژاپن و سپس عراق گریخت و بعد از بازگشت خمینی به ایران آمد، اما آبش با خمینی در یک جوی نرفت و به چاک زد.

امان‌الله، پادشاه متجدد افغانستان، بر سر همین کار تاج‌وتختش را به ملابچه سقای (پیش طالبانی) باخت تا بعد نادرشاه تاج را پس گیرد و بچه سقا را که شیخ فضل‌الله افغانستان بود، به دار کشد.

کریم آقاخان حسینی با آرامش و امان و به جا نهادن صدها موسسه و مدرسه و دانشگاه و عبادتگاه برای ۱۵ میلیون عضو طایفه غنی نزد خدایش رفت. خمینی و بن لادن و ظواهری و قاسم سلیمانی و سنوار و هنیه و حسن نصرالله هم نزد قاصم جبار شدند تا اسناد اعمال خود را ارائه دهند.

حالا دو حریف در صحنه‌اند. یکی با نیمه‌ای جوان (اردوغان و احمد الشرع که نگاهش به ریاض دوخته شده و نخستین سفر خارجی‌اش به عربستان سعودی بوده است) و یکی پیر و فرتوت و توهم‌زده (سید علی خامنه‌ای) با یک ملاهبت‌الله طالبانی.

همسر خامنه‌ای غربت‌نشین در حرم ولایت است و همسر هبت‌الله با چادرشبی بر سر و پیکر، در اتاق عقبی قصر ریاست در حال بچه‌داری است، اما همسران اردوغان و احمد الشرع در کنارهمسرانشان، گیرم کلاهکی و چارقدی نیز دارند، راه می‌روند.

دختر تحصیلکرده و محتشم امیر بندر بن سلطان، سفیر سعودی در واشینگتن است. یعنی دختری که نشان از پدر دارد. ۴۶ سال بعد از انقلاب خمینی، اگر گوهرالشریعه‌ای سفیر شود، روز اول باید چادر و چاقچورش را جور کند که ناگهان غیرت برادر رسایی و هیجان نماینده قم در مجلس منفجر نشود، از اینکه ناموس اسلام به باد رفت.

طالبان در افغانستان هم بهشت خویش و هم دوزخ زنان را زیر نام اسلام انقلابی کنار هم بر پا کرده‌اند.

امروز عربستان سعودی به‌عنوان خاستگاه اسلام با نگاهی متسامح و آزاد، سرمشق بسیاری از کشورهای اسلامی است. این درست که رئیس‌جمهوری موقت سوریه از هاکان فیدان، رئیس سابق اطلاعات ترکیه (میت) و وزیر خارجه امروز، تربیت سیاسی گرفته، اما نگاهش به ریاض دوخته شده است؛ نگاهی به سوی فردا با نسل‌هایی خردمند که به شعار «مرگ بر…» الفتی ندارند.

احمد الشرع اما با زنان سوری متشخص که از غربت آمده‌اند، با حضور همسرش دیدار می‌کند و کاری به حجابشان ندارد. پنج بانو از جمله رئیس بانک مرکزی و وزیر امور بانوان و استاندار بی‌حجاب السویدا، بانو محسنه المحیثاوی، مدیر کل وزارت خارجه و معاون وزارت بهداشت عضو کابینه‌اند.

کریم آقاخان با سرفرازی به ابدیت می‌پیوندد، طالبان و سیدعلی هم می‌روند و نفرین و بدنامی بر جای می‌گذارند و احمد الشرع، قلب سوری‌ها را تسخیر می‌کند. باشد که عاقبت همه‌شان را ببینیم؛ چنانکه عاقبت سنوار و حسن نصرالله و قاسم سلیمانی و چند دوجین دیگر را دیدیم.

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

از میرزا تا رضا پهلوی دشمنی چپ وابسته با هر چه ملی است / علیرضا نوری زاده

دولت عظمای روسیه همیشه دشمن ترین دشمنان ما بوده است.
میزا کوچک خان به رفیق لنین چه گفت؟

روسها با گروگانگیری خط امامی ها و…موفق به تغییر جهت انقلاب شدند
مهدی نصیری در جمع کارگزاران نظام که از شاهزاده حمایت میکنند تنها نیست
علیرضا نوری زاده

در طول تاریخ ما ، اشغالکران خانه پدری و ویران کنندگان وطن بسیار بوده اند از اسکندر مقدونی تا سعد ابی وقاص ، از غزان و مغولان و تیموریان تا محمود افغان و بریتانیای کبیر (نوع متمدنانه تجاوز) و عثمانیها ؛ همه آمدند ، کشتند و ویران کردند و خوردند و بردند. یک دشمن ایران اما با هر لباس و هیأت ۷۰۰ سال پیش یا صدسال قبل ، در عهد کاترین و نیکلا تا زمانه لنین و استالین ؛ از روزگار برژنف دیکتاتور تا گورباچف اصلاح گرا وسرانجام روزگار دولت ابد مدت تزار ولادبمیر پوتین ، دولت عظمای روسیه همیشه دشمن ترین دشمنان ما بوده است .ما با بیشتر همسایگان خود درگیری و گاه فصولی از دشمنی داشته ایم. شگفتا در همه تاریخ آنهائی که مزدوری روسها را کرده وهنوز هم مجانی و یا با دستمزد میکنند بزرگترین ضربه ها را به جان و جهان ما وارد کردند. روزگاری این وابستگان از نسلهای جوان ، تحصیلکردگان روشنفکر ، هنرمندان و شاعران بزرگ بودند.بعضی شیفته روزی تزار و زمانی استالین بودند و پس از پیوستن به گروههای سرخ از دارودسته میرزا کوچک خان جنگلی از انورخامه ای تا بزرگمرد خلیل ملکی به محض آنکه فهمیدند.
مسکو مزدور میطلبد و کامبخش میخواهد و آنها چون چنین نبودند عطای حزب طراز نوین را به لقایش بخشیدند و به استقلال و ملی گرائی زیستند اگر چه بعضا مثل زنده یاد ملکی مورد شدید ترین حملات رفقای سابق خود قرار گرفتند .
روسها به جز در دوران اقتدار شاه فقید ؛ همه گاه علیه منافع ملی وحاکمیت ملی ما ، عمل کردند .این شاه بود که با دادن گاز به روسها در مقابل تأسیسات ذوب آهن ؛ به آرزوی دیرسال أیرانیان به ویژه پدرش رضاشاه کبیر جامه عمل پوشاند .
با روی کارآمدن رژیم ولایت فقیه روسها با استفاده از نیروی چپ اسلام و روس زده ، موفق شدند جهت انقلاب را بسوی مسکو بچرخانند با داستان گروگانگیری ، و بعد لودادن جنبش نوژه و تلاش قطب زاده و دوستانش جهت تغییر رژیم ؛ عملا یاور آسمانی و زمینی نایب امام زمان و حلقه حاکمیت شدند. با روی کارآمدن خامنه ای وبعد حضور پوتین در کرملین تاواریشها به اربابان کل ولی فقیه تبدیل شدند. ود ر جمع حاکمان اگر کسانی را مثل خاتمی و ظریف و روحانی از دشمنان خود و دلبستگان به عمو سام یافتند برای ریشه کندن آنها توطئه ها و پرونده سازیهای بسیار بدست نوکرانی مثل حسین بازجو شریعتمداری و پیمان جبلی و سعید قاسمی ؛ به صحنه تئاتر جمهوری اسلامی بردند
آیا نزدیک به یک قرن واندی ، بلایائی که چندین نسل از بهترین فرزندان ایران را قربانی گرفته است برای پیران سرسپرده مسکو ؛ کافی نبوده است تا ذره ای به مصالح ملی سرزمین خود بیندیشند و به جای آنکه پیرانه سر دنیا و آخرت را به پوتین بفروشند و رقصی نفرت آور را در صحنه اپوزیسیون برای رضایت آجان مسکو و نایب منابش امام سید علی خامنه ای هر روز به وجهی به نمایش گذارند؛
فقط خدابیامرزی برای خود در صفحات تاریخ ثبت کنند!
امروز برای جمهوری ولایت فقیه ،و بازماندگان چپ وابسته (ونه چپ ملی مثل ملکی و یارانش و دکتر شاپور بختیار سوسیال دمکرات که همه گاه ستایششان کرده ام) و سازمان ورشکسته بتقصیر مجاهدین خلق ،دشمن حقیقی خاطره پهلویها و شخص شاهزاده رضا پهلوی است. یکروز از یاداشتهای علم برای ضربه زدن به شاه فقید و فرزندش رضا پهلوی استفاده میکنند و روزی دیگر سفر شاهزاده رضا پهلوی به اسرائیل را محکوم میکنند. امروز دلبستگی به بچه أجان کی جی بی ولادیمیر پوتین و دشمنی مستدام با أمریکا ؛ جای سرسپپردگی دیروز را به حزب طراز نوین کارگگر گرفته است. عنوانها عوض شده است اما مضامین همانها هستند. اتحاد جماهیر شوروی بعد از خروج از افغانستان و رها کردن بزرگمردی مثل دکتر نجیب الله به دست آدمخواران طالبان ؛ با لیبی و عراق و دیروز رژیم اسد در سوریه همین خیانت و ناجوانمردی را تکرار کرد حالا آیا عاشقان پوتین گمان میبرند که آجان کی جی بی به وقت معرکه از امام خامنه ای آنها حمایت خواهد کرد؟
اجازه بدهید در اینجا بخشی از نامه ای را که میرزا کوچک خان جنگلی روز اول اوت ۱۹۲۰ (یعنی یکصد و پنجسال پیش ) کوتاه زمانی پس از بالا رفتن پرچم سرخ بر فراز کرملین، به رفیق لنین نوشته برایتان نقل کنم. از این دست نامه ها و حتی گرمتر و مخلصانه تر از آن را بیش از صد سال کسانی که در مقام رهبران احزاب و جنبشهای مارکسیستی و استالینیستی و انورخوجه ایستی و مائوئیستی، قرار گرفته بودند به امامزاده های ریز و درشت کمونیست ارسال کرده اند اما من به بخشی از نامه میرزا که بنا به همه روایات انسان آزاده و ساده دلی بود، بسنده میکنم.
“به رفیق خودم لنین رئیس کمیسرهای سویت روسیه و غیره…
در حالی که قشون فاتح روس در پولونیا ــ لهستان ــ پیش میرود، قشون انگلیس سرمایه دار بنای جنگ با روسیه و ایران متحد نموده است. از وقتی که قشون سرخ وارد انزلی شده من و رفقای خودم از جنگل که پس از حمله قشون انگلیسیها و دولت بورژوازی ایران به آن پناهنده شده بودیم بیرون آمدیم و به اسم آزادی و با اطمینان پیش رفتیم که بیرق سرخ را برافرازیم و زنجیر سرمایه داری را بگسلیم… من اطمینان خود را به قشون سرخ روسیه ابراز نموده و خواهش نمودم در ایران بمانند و به قشون سرخ جوان ایران کمک کنند”
میرزا پس از اشاره به اینکه یکباره نمیشود مرام اشتراکی را به خورد ایرانیان داد و شکایاتی از نماینده جدید روسیه، خواستار آن میشود که رفیقش لنین حدود و ثغور جمهوری ایران را تعیین کند. و بعد یادآور میشود: به اندازه ای به ایرانیان از حکومت شاه ــ احمدشاه ــ صدمه وارد آمده است که فتح ایران آسان است ولی ایرانیان به این کار عادت کرده اند و بنابراین ما باید به تدریج کار کنیم… در همین نامه میرزا ــ بدون شک با وسوسه ها ی حیدر عمواوغلی و دیگر مأموران مسکو ــ از رفیقش لنین میخواهد: “اگر روسیه تصور میکند که مسلک اشتراکی برای ایران واجب است یک نظامنامه ای که مناسب مملکت باشد، باید نوشته شود.”
صدو پنج سال پیش مردی که امروز هم جمهوری اسلامی تصویرش را به روی تمبرهایش چاپ میکند و هم بازماندگان در خیمه دائی یوسف به عنوان بزرگ انقلابی تکریم و تقدیرش میکنند، از رهبر انقلاب روسیه میخواهد حدود و ثغور جمهوری را که او درصدد برپائی آن است تعیین کند و نظامنامه برای اشتراکی کردن ایران بنویسد. و دیدیم راهیان کعبه مسکو (و پکن و پیونگ یانگ و هاوانا و تیرانا…) نیز طی یک قرن نماز رو به قبله کمونیسم، براین باور بودند که راه رستگاری از جاده فریب بزرگ میگذرد.
بعضی نیز هم چون کامبخش ها رسماً در خدمت K.G.B درآمده بودند و یا چون سرتیپ ارتش ایران مقرّبی به جاسوسی مشغول شدند و اسرار نظامی کشور را به بیگانه سرخ فروختند.
بازماندگان سرسپردگان مسکو و پکن و شرکایشان که تن به مزدوری صدام حسین دادند و امروز سر تعظیم در برابر هرکه بیشتر دست در کیسه میکند فرو میآورند دشمنی بجز رضا پهلوی ندارند. شاید بپرسید چرا ؟ شما همین گفتگوی صمیمانه خانم انتخابی فرد سردبیر ایندیپندنت را با شاهزاده رضا پهلوی به دقت بخوانید و یا سخنان اورا در کلوپ روزنامه نگاران واشنگتن ونامه اش را به رئیس جمهوری آمریکا ؛ دانالد ترامپ مرور کنید ، آیا در این سخنان حتی اشاره ای اندک به سرسپردگی و دلبستن به بیگانه حتی اگر ترامپ باشد مشاهده میکنید؟ او حتی با زبانی که خالی از ملامت نیست به رهبر ابر قدرت جهانی هشدار میدهد مبادا در تله بازیهای جمهوری اسلامی بیفتد.
کدامیک از مدعیان رهبری اپوزیسیون صاحب اعتبار جهانی او هستند و دربین ایرانیان در داخل و خارج کشور اینومه رسا صدایش میزنند؟
دشمنان او در کنار سیدعلی نایب المهدی و اهل بیتش ؛ ورشکستگان به تقصیری هستند که شعار نه شاه نه شیخ را راه انداخته اند ؛ و برمزار بزرگی چون گوهر مراد ، إسانه ادب میکنند و لابد با آزمایش
آنچه بر مزار جاری است در آزمایشگاههایشان در تیرانا و مسکو کشف کرده اند که طرف از اهالی دستگاه رضا پهلوی است . رضا پهلوی که نه دستگاهی دارد و نه کسانی را که به اسم حمایت از او دستورات جمهوری ولایت فقیه را به اجرا در میآورند و یا مأموریت از تهران و مسکو و تیرانا ؛ دارند به عنوان حامیان مشروطه پادشاهی برسمیت میشناسد.نه حالا بلکه زمانی که بیست ساله بود ، به لندن أمد و من بدیدارش رفتم. اودر این نشست ضمن احترام به دکتر مصدق ، و دکتر بختیار که آن روزها با او در تماس و همکاری بود گفت کسانی هستند که من آنها را مگسان گرد شیرنی میدانم و یکی از کارهایم پراندن آنهاست.
امروز با حضور ترامپ درکاخ سفید و دست دراز کردن خامنه ای و رژیمش چنان گدایان شب جمعه برای جلب حمایت او و شنیدن بانگ “بده در راه خدا به من آولاد پیغمبر ثواب داره ” ؛ زمان کینه ورزی و دروغ پراکنی در مورد پهلوی ها ، و تعبیر و تفسیرهای سراپا نادرست و کینه ورزانه در رابطه با آرمانها و تلاشهای شاهزاده رضا پهلوی نیست .
در داخل کشور ؛ همه ما پیامهائی را میشنویم وبه صداهائی گوش میدهیم که شاهزاده را صدا میزنند.مهدی نصیری تنها نیست او که وجودش در خمینی و خامنه ای ذوب شده بود و به عنوان یک آخوند جوان چنان مورد اعتماد ولی فقیه بود که بر کرسی زنده یاد دکتر مصطفی مصباح زاده نشانده شد.امروز با شجاعتش سخنگوی صدها بلکه هزاران تن از اهالی حوزه ، پاسداران و مامران پشت کرده به رژیم و نایب المهدی است.آنها شهامت اورا ندارند اما او بی باک از عسس ، و بی دلهره از غضب دیکتاتور به صراحت از سرنگونی رژیم و رهبری شاهزاده رضا پهلوی میگوید .تحسینش میکنم .اعتبار او صدها بار بیش از آنهاست که ویروس دشمنی با پهلوی از جان و جهانشان پاک شدنی نیست . یادتان هست وقتی نویسنده و برنامه سازی به خطا به دنبال شباهتها بین شهبانو فرح و اسماء الأسد همسر آدمکش دمشق ، رفت ، چه کسانی برایش دست زدند .در مقابل موضع دکتر عباس میلانی مورخ و استاد و نویسنده سرشناس وطن ؛ که از استانفورد سخن میگفت چونه بازتاب گسترده ای در دیار و در تبعیدگاه داشت.میلانی پیش از انقلاب به زندان هم افتاده بود اما مثل هر فرهیخته بی کینه ، از دا گفت که دورباد شهبانوئی که آثار عملکردش همیشه باقی است با زن پولشوی بشارالأسد در یک جایگاه گذاشت. چه بخواهند و بخواهید ، حضور رضا پهلوی را نمیتوان انکار کرد. چنانکه پدر و جدش را.آنها بیشتر خواستهای انقلاب مشروطه را وحقق ساختند .نقائص و مشکلاتی اگر در عرصه آزادیهای سیاسی و رسانه ای اگر بود معلول تجربه های تلخ دوران
تلخ دست اندازیهای بیگانگان و بیش از همه اتحاد جماهیر و نوکران و پیروانش بود. برای رضا پهلوی مرور بر دستاوردها و خطاها ، آنقد با اهمیت بوده است که او امروز نه ترسی از انتقاد دارد و نه لذتی از مدح و ثنا میبرد. مثل من و شما و کاملیا انتخابی فرد، دلش برای ایران تنگ است و میدانیم که بازگشت او به ایران راه برای دیدار همه ما از خانواده پدری هموار خواهد کرد.

چرا بومی گرایی در نظام فاسد کارآمد نیست؟

در ابتدا باید اعتراف کنم در طی بیش از دو دهه گذشته, بوده اند برخی از فعالان اقتصادی بومی بلوچ, دوستان قدیمی و آشنایان در بلوچستان و بخصوص در منطقه چابهار که صراحتا و ماهرانه از ما خواسته اند بر روی مولفه بومی گرایی و مشارکت محلی اصرار بورزیم (تا آنها بتوانند رانت و امتیازات محلی بیشتری بگیرند). اکثر این نوع افراد قوم و خویش و یا دار و دسته وابسته به نمایندگان مجلس, شورای شهر, شهرداری و بقیه نهادها و تعداد انگشت شماری از مدیران به اصلاح بومی فاسد ادارات بوده و حتی برخی امامان جمعه سُنی مذهب جنوب بلوچستان می باشند. و ما در حقیقت دانسته یا نادانسته جاده صاف کن و تسهیل کننده پیشبرد منافع شخصی و خانوادگی و طایفه ای این نوع افراد وابسته بوده ایم (اگرچه بیش از ۵۰ سال سابقه دوستی و آشنایی وجود دارد ـ اما به باور نگارنده باید از روابط و منافع شخصی و حتی خدشه دار شدن دوستی ها عبور کرد و حقیقت را گفت؛ حتی به بهای “دشمن تراشی”). چون هیچ بلوچ فقیر کپرنشین به دلیل فعالیت های سیاسی و فشار رسانه ای ما خارج نشینان صاحب امتیاز نشده است و در عمل ما گره گشای مشکلات آنها نبوده ایم, بلکه بر عکس. زیرا ساختار کل سیستم دزدسالار و رانت محور جمهوری اسلامی بر این مبنا بنیانگذاری شده است و آنهایی که با این سیستم نافع رانت ـ محور سر و کار دارند صدبرابر از ما زبر و زرنگ تر هستند؛ چه برسد به آن بلوچ بینوا که دستش به جایی بند نیست.

مدیریت بومی زمانی علم علی‌الاطلاق است که منطبق با دانش جهانی و استانداردهای دموکراتیک و علمی و بر مبنای شایسته سالاری و نخبه گزینی در یک نظام دموکراتیک و سکولار باشد و نه بر اساس کارنامه سالها سرسپردگی و نوکر منشی یک فرد بومی بلوچ سُنی اثنی عشری و یا یک سرطایفه و یا قبیله فرصت طلب وابسته به پایگاه های بسیج عشایری سپاه برای حفظ یک حکومت منحط فاسد سرکوبگر. یا وگرنه مولفه بومی کردن دموکراسی و یا علم که مقوله های جهانی هستند سرپوشی برای گسترش فساد و تباهی محلی و ملی خواهد بود.

نمونه های بارز آن در جمهوری اسلامی و حتی در کشورهای همسایه به وفور دیده می شوند. از جمهوری موروثی آذربایجان گرفته که توسط بومی ها اداره می شود تا کشور ترکمنستان که اکنون مستقل و به اصلاح توسط خود بومی ها اداره می شود و یکی از دهشتناک ترین دیکتاتورهای جهان است که حکومت حتی رنگ خودرو شما را دیکته می کند که باید سفید و یا نقره ای باشد. زیرا داشتن خودرو مثلا با رنگ سیاه, سیاه نمایی و حکم بغی و محاربه را دارد. لذا فرماندار گماشتن مثلا یک زن ترکمن بنام مرجان نازقلیچی در شهرستان بندر ترکمن در استان گلستان و یا انتصاب زنان و یا مردان بلوچ سنی مذهب در مقام فرمانداری و مشاور کُرد و بلوچ ریاست جمهوری و حتی اکنون استاندار بلوچستان چه تاج گُلی به سر مردم بلوچ زده است و یا درد آنها را دوا کرده است؟ وانگهی در بسیاری از استانها مثل آذربایجان اکثر مدیران آذری ترک و بومی هستند. اما چه سود؟

در استان سیستان و بلوچستان در بخش سیستان اگرچه بلوچ های سیستانی از مشارکت محروم هستند, ولی با این حال بیش از ۹۸ درصد مقامات و مدیران بومی و محلی ِ سیستانی هستند. این در حالی است که رئیس جمهور در سفر ۲۰ روز پیش خود به سیستان گفت که وضعیت سیستان نسبت به قبل از انقلاب بسیار بدتر شده است. پس باید پرسید کجاست کارآیی بومی گرایی در سیستان؟ جواب ساده است: در یک سیستم دزد سالار فاسد, جایگزین کردن یک فاسد غیربومی با یک فاسد بومی مصداق بارز ضرب المثلی است که می گوید: “چو دزدی با چراغ بومی آید گزیده تر برد کالا”.

کلام آخر اینکه در پی مطرح شدن مَکُرّان (بخوان چابهار) بعنوان پایتخت آینده کشور و طرح توسعه سواحل مکران و ایجاد شهر جدید تیس در بخش شمالی شهر فعلی چابهار و تخصیص و توزیع زمین به وابستگان خودی حکومت همزمان با تخریب کپرها و آلونک های حاشیه نشینان بومی بلوچ در چابهار با کمک شهرداری و شورای شهر و برخی از مسئولین که متاسفانه همگی بلوچ هستند, یک کاستی فاحش و نقص بزرگ و نادیده انگاشته شده در فعالیت های تعصب محور ما را عیان نمود که در عمل با نزدیک بینی تنگ نظرانه مروج بومی گرایی در یک سیستم فاسد بوده ایم که نتیجه آن رشد فساد محلی و درهم آمیختگی بیشتر آن با فساد حکومت مرکزی بوده است و بس. و رانت خواران فاسد بومی به دلیل دریافت زمین و رانت های متعدد در مقابل ظلم رژیم جنایتکار علیه محروم ترین و آسیب پذیرترین قشر جامعه و تخریب منازل محقر آنها و یا سرکوب و کشتار و دستگیری و رد مرز سکوت و یا همراهی کرده اند. و اسفا که ما خامسوختگان ساده انگار و فعالان سیاسی در عمل غافلانه و ناآگاهانه جاده صاف کن منافع مافیای رانت خوار بومی (محلی) و استحکام بخش پیوند آنها با رژیم فاسد بوده ایم.

عبدالستار دوشوکی

مرکز مطالعات بلوچستان ـ لندن

نماز عشق در واشینگتن، نماز میت در تهران / علیرضا نوری زاده

هزینه‌ای که نیابتی‌ها بر دوش ملت ما گذاشتند
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۴ بهمن ۱۴۰۳ برابر با ۲۳ ژانویه ۲۰۲۵ ۹:۱۵

علی خامنه‌ای بر تابوت دو بازوی ولایتش که به ضرب گلوله آبدارچی اتاق اعضای دیوان‌عالی کشور در ۱۱ ثانیه کشته شدند، با بغض نماز می‌خواند و خدا را سپاس می‌گوید که آقایان مقیسه و رازینی را «عاقبت‌بخیر» کرد و به فیض شهادت نائل شدند، پس خوشا به سعادتشان.

چند هزار کیلومتر دورتر با فاصله کوتاه‌تر از چند ساعت، در ساختمان کنگره آمریکا مراسم تحلیف دونالد ترامپ برگزار شد. اسقف‌های کاتولیک و لوتری و پروتستان، خاخام بنی‌موسی و روحانی شیعه ضد رژیم نیم‌عراقی و نیم‌ایرانی، موذن رنگین‌پوست آمریکایی و… هریک به زبانی سخن از مهرش گفتند.

تصویری که رژیم ۴۶ سال است از آمریکا ترسیم می‌کند، این است: جامعه‌ای فاسد و شیطانی، مروج کفر و زندقه و دشمن بشریت و آزادگی و مساوات. اما آنچه من می‌دیدم، جز منظری دلنشین از ایمان نبود.

هربار که زمزمه‌ای به نیایش برمی‌خاست، چشم‌های بسته انسان‌هایی را می‌دیدم که آوای صلح و دعای خیر بر لب داشتند. هیچ‌کس از نام خدا نمی‌پرسید که خدا است یا اورمزد، لُرد است یا یهوه، بوداست با برهما، الله است یا آفریدگار؛ خدای آن‌ها مشترک بود، زیبا، بخشنده، پاسدار صلح و پاینده. حسرت می‌خوردم که در وطنم مشتی فریبکار خدا را مصادره کرده‌‌اند و هر روز دروغی تازه به پایش می‌نویسند.

رئیس‌جمهوری آمریکا علی‌رغم سوءقصد به جانش، آرام و خونسرد، به احتمال زیاد بدون جلیقه ضدگلوله، چندین ساعت در مراسم تحلیف در کنگره و بعد ورزشگاه نزدیک به کاخ سفید گفت و خواند و با همسرش به رقص آمد و از آرمان‌هایش گفت. عشقش به وطن، پرچم کشورش و فردای سرفراز آن در بند بند کلماتش حس می‌شد.

رهبر جمهوری اسلامی اما روضه خواند و بغض کرد و مرگ را ستود.

خلوص حاضران در واشینگتن و نمایش فریب در حسینیه رهبر جمهوری اسلامی، چند نوبت به تاملم کشاند. پیش خود می‌گفتم آن سو از زندگی می‌گویند و این‌ سو از مرگ و به ۴۶ سال فریب می‌اندیشم. خمینی را به یاد می‌آورم؛ همان روز ورودش با آن «هیچی» مرگبار و بعد سخنان مزورانه‌اش در بهشت زهرا، شب خونین ژنرال‌ها بر بام مدرسه رفاه، هزاران کشته و بنیان نهادن امپراتوری ترور و هشت سال جنگ.

روزی که رفت، کسانی بر رفتنش گریستند، اما بسیاران شادمانه به امید روزگاری بهتر نشستند. ۳۶ سال بعد، جانشین او برای ۹۰ میلیون هموطنش امیدی به فردای بهتر باقی نگذاشت. ایران سربلند را به عجز و فقر کشاند تا مالیخولیای جنون‌آلودش را به ایران و منطقه تحمیل کند.

آتش‌بس در غزه آخرین ضربه‌ای بود که برجان و جهانش فروآمد.

همه آمار و ارقام را دارید. من هم نوشته‌ام که از فردای به تخت نشستن خمینی، رویای تسخیر منطقه را با ثروت ملت ایران پیوند دادند. بیش از ده‌ها میلیار دلار به کیسه دلشدگانی رفت که اوج نمایششان را در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ با گلوله و مرگ و آتش و ویرانی مشاهده کردیم. جدولی نه‌چندان بزرگ را از آنچه ولی فقیه برای نیابتی‌هایش تاکنون هزینه کرده، برابرتان بگذارید؛ همان نیابتی‌هایی که امروز اسرائیل چشمان «مقام معظم رهبری» را در عزای آن‌ها، به اشک و خون آلوده است. گروه‌هایی که از فردای انقلاب، به طور منظم از رژیم جمهوری اسلامی کمک‌های مالی دریافت کردند و بعضی بودجه سالیانه مشخص داشتند.

در حزب‌الله لبنان، علاوه بر میلیشیای داوطلب که حقوقی بین ۱۵۰ تا ۳۰۰ دلار دریافت می‌کردند، در آستانه ۷ اکتبر ۲۰۲۳، حدود ۱۶ هزار کادر و جنگجوی ثابت و کارمند و کارشناس صاحب کارت حقوقی بودند. این افراد حقوقی معادل ۵۰۰ تا پنج هزار یورو در ماه دریافت می‌کردند. دبیرکل حزب، معاونانش، روسای دوائر و فرماندهان منطقه‌ای همراه با کارکنان بخش رسانه‌ای (تلویزیون المنار و روزنامه‌ها و مجلات و سایت‌های حزب و یک تلویزیون لبنانی با رنگ‌وبوی غیراسلامی و مدیری غیرلبنانی) هم مستمری‌های کلان داشتند. نصرالله و نعیم قاسم هم که علاوه بر معاونت دبیرکل، نماینده خامنه‌ای در لبنان بود، بودجه مخصوص داشتند.

بودجه سالیانه حزب‌الله در اکتبر ۲۰۲۳ بیش از ۹۰۰ میلیون دلار بود. یادتان باشد که از فردای جنگ ۳۳ روزه اسرائیل و حزب‌الله، بیش از ۶۰۰ میلیون دلار برای بازسازی مناطق تحت نفوذ حزب‌الله در جنوب لبنان و بخش جنوبی بیروت به حزب‌الله پرداخت شد که یک فقره آن همان چک ۳۵۰ میلیون دلاری سیدعلی آقا به سید حسن نصرالله بود.

خامنه‌ای این پول را از محل فروش خانه ۵۰ متری ابوی در مشهد تامین نکرد، بلکه این پول کلان‌ــ که می‌شد از محل آن اعتبار لازم را برای افزایش حقوق کارگران شرکت واحد فراهم کرد و به فریاد بیماران تهیدست رسیدــ به فرمانش به سه شماره اعطا شد.

یک بار گفتم و نوشتم که خامنه‌ای به شنیدن خبر بیوه شدن زن حزب‌اللهی یا یتیم شدن کودک شیعه اهل جنوب لبنان احتمالا غصه‌دار شده و امکان دارد خواب به چشم مبارکشان راه نیابد. در حالی زجر و درد و فقر میلیون‌ها کارگر ایرانی احساسات مبارک را بر نمی‌انگیزاند و اصلا اعتنایی ندارد که اعتیاد در بین جوانان چه می‌کند و وضع فحشا از سر فقر و ناچاری در قم به کجا رسیده است. او دل در گرو مهر حماس و جهاد و حزب‌الله و جیش المهدی و حوثی‌ها داشت و دارد، بنابراین در قلبش جایی نمانده است که از آن اهالی خانه پدری شود.

نیابتی‌های عراق هم با آنکه با غارت ثروت ملتشان وضع مالی خوبی دارند، همچنان از سپاه قدس مزد می‌گیرند. میزان این کمک‌ها در سال گذشته به گفته مقام‌ها و رسانه‌های عراقی، بیش از ۵۰۰ میلیون دلار بوده است. بخشی از این پول از طریق بنیاد بازسازی عتبات عالیات تامین می‌شود.

حرکت نجبا، عصائب اهل حق ، جیش ابوالفضل العباس از جمله برخوردان از خزانه ایران‌اند. البته به شماری از روحانیون نجف و کربلانشین به‌منظور ترویج اندیشه‌های ولایت فقیه و جمع‌آوری هوادار برای سیدعلی خامنه‌ای هم کمک‌های ویژه‌ای پرداخت شده است. گروه‌های زیرزمینی شیعه و سنی در عراق نیز کمک‌های مالی و نظامی نامحدودی دریافت کردند و می‌کنند. همین‌طور شماری از شخصیت‌های عراقی کرد و عرب و شیعه و سنی که کد حقوقی و مستمری منظم ماهیانه از جمهوری اسلامی دارند.

بودجه تیم حماس در قطر و ترکیه و لبنان سه برابر شده و جهاد اسلامی هم به‌عنوان وفاداران به اندیشه ولایت و ۴۰‌ــ۳۰ شیعه‌شده در جمع رهبران و کادر اصلی‌اش، علی‌رغم محدودیت عملکردش، از مراحم ویژه‌ای برخوردار بوده است. تنها اسماعیل هنیه، رئیس شورای سیاسی حماس، در دو سفر به تهران بیش از ۲۰۰ میلیون دلار، محمود زهار وزیر خارجه پیشین کابینه ائتلافی فلسطین و از رهبران قدیمی حماس (پیش از ۷ اکتبر) ۶۲ میلیون دلار کمک دریافت کردند.

جهاد اسلامی، این نوزاد کج‌ومعوج رژیم که از شکم حماس بیرون آمد، با داشتن نزدیک به ۷۰۰ جنگجو و کادر رهبری داخل و خارج، بیش از ۹۰ میلیون دلار در سال برای ملت ایران، هزینه داشته است.

گروه فتح انتفاضه و جبهه خلق برای آزادی فلسطین‌ــ فرماندهی عمومی‌ــ به رهبری احمد جبریل (تا قبل از مرگش) و بقایای دارودسته جورج حبش نیز از کیسه پرفتوت ولی فقیه هرازگاه مبلغی برخوردار می‌شدند.

گروه‌های افغان چه قبل از طالبان و چه بعد از سلطه طالبان همه‌گاه از مواهب مالی برخوردار بودند تا برای رژیم در سوریه «گوشت دم توپ» و برای سرکوبی مردم وطنمان، نیرو تامین کنند.

حرکت تنفیذ فقه جعفری در پاکستان که میلیشیای بعضا آموزش‌دیده در ایران دارد، سالیانه میلیون‌ها دلار کمک از ایران دریافت می‌کرد و می‌کند تا در برابر جیش صحابه سنی افراطی چیزی کم نیاورد.

حداقل هشت واحد نیمه‌علنی حزب‌الله در حاشیه خلیج فارس، آفریقای شمالی و جمهوری آذربایجان هم از کمک‌های مالی سپاه و دکان‌هایی مثل سازمان تبلیغات و سازمان ارتباطات و فرهنگ و مجمع جهانی اهل بیت والبته جامعه المصطفی العالمیه برخوردار می‌شوند.

علاوه بر این گروه‌ها، دارودسته‌هایی مثل گروه شیخ زکزکی در نیجریه و مالی و ماداگاسکار نیز همه ساله میلیون‌ها دلار از کیسه ملت ایران نصیب می‌برند.

این کمک‌ها را که روی هم بگذارید و میزان کمک‌ها در سال‌های رفته را به طور تقریبی حساب کنید؛ آن وقت درمی‌یابید رژیمی که از دادن ۵ درصد اضافه حقوق به بازنشستگان، معلمان و کارگران ابا دارد و تظاهرات کارگران و معلمان و طبقات محروم را به شدیدترین وجهی سرکوب می‌کند، ثروت ملت ایران را چه آسان خرج ستون‌های مقاومت کرده و با کشته شدن صدها تن از آن‌ها به دست اسرائیل، چه سرمایه هنگفتی از ثروت ملت ما به آتش کشیده شده است.

دونالد ترامپ در سخنانش از بازگشت عظمت آمریکا گفت؛ از نشاندن پرچم کشورش در مریخ. از رویایی گفت که به دیده هر شهروند آمریکایی موجد غرور و سربلندی می‌شود. سیدعلی اما با جلیقه ضدگلوله از مقاومت گفت و ذلیل کردن آمریکا و اسرائیل.

برایش در جوار خانه‌اش نمایشگاه برپا کردند تا بگوید: «آن متوهم خیالباف اعلام کرد که ایران ضعیف شده است. آینده نشان خواهد داد چه کسی ضعیف شده است.» و در جایی دیگر آتش‌بس در غزه را «نشانه‌ای آشکار از تحقق پیش‌بینی [خودش] در زنده بودن و زنده ماندن مقاومت» دانست.

رهبر رژیم در برابر تهدید ترامب مبنی بر برقرار کردن تعرفه ۱۰۰ درصدی برای کشورهای عضو بریکس در صورت استفاده از ارزی به جز دلار، از کرامات بریکس گفت: «امروز یکی از مشکلات ما آویزان شدن به دلار است» و البته به سران مافیای اقتصادی‌اش در سپاه توصیه کرد هرچه زودتر در اندیشه جایگزین کردن بریکس در معاملات بین‌المللی باشد.

ممکن است بعضی از شما در بخش‌هایی از سخنان ترامپ نیز وهمی خارج از واقعیت‌های جهانی ببینید اما آثار وهم مهم‌ترین ابرقدرت جهان با خیالات و اوهام خامنه‌ای که ثروت و اعتبار و منزلت مردمانش را قربانی توهماتش کرد، تفاوت بسیار دارد.

در کمتر از یک هفته از آغاز ریاست‌جمهوری ترامپ در آمریکا و در ایران، چند روز پس از قطع دو بازوی قضایی رهبر، بنگرید و لبخند فتح بر لبان آمریکا و رنج و اندوه را در چشم‌های بی‌فروغ ملت بزرگمان رصد کنید. اما تردید نداشته باشید که ایران با دست‌ها و اراده پولادین مردم برای تغییر وضع، بار دیگر جایگاه شایسته خود را باز خواهد یافت.

«کودتای انقلابی علیه شاه» در قالب انقلاب اسلامی (بخش ۲)، علی میرفطروس

بخش نخست

* دو سال قبل از انقلاب ۵۷،کتاب«سقوط ۷۹»سرنگونی رژیم شاه را اعلام کرده بود!

*شاه خطاب به رئیس جمهور آمریکا:«هیچ کس نمی‌تواند چیزی را به ما تحمیل کند، هیچ کس نمی‌تواند به نشانۀ تهدید انگشت‌اش را به سوی ما بگرداند چون ما نیز انگشت خود را به سوی او خواهیم گرداند.»

* در سال ۱۹۷۸«دیوید وایزمن -افسر بلند پایۀ سازمان سیا در تهران- مأمور کشتنِ شاه شده بود».

***

باز اندیشیِ تاریخ می تواند پرتو تازه ای بر زوایای تاریکِ رویدادهای مهم و سرنوشت ساز باشد.سرنگونی رژیم شاه از زاویۀ «مسئلۀ نفت» پرتو تازه ای در این باره است بی آنکه کمبودها و ضعف های آن دوره را نادیده بگیریم . کسانی که از «انسداد سیاسی و فقدان دموکراسی در زمان رضاشاه و محمدرضاشاه» سخن می گویند و آنرا علّت اصلی وقوع انقلاب می دانند این حقیقت را پنهان می کنند که دموکراسی پدیده ای مدرن است که در جوامع توسعه یافته رشد و قوام می یابد و لذا،توقّع آزادی و دموکراسی در یک جامعۀ عقب مانده یا شبه فئودالی،نوعی افسانه سازی یا عوامفریبی است. تراژدی رهبران سیاسی و روشنفکران ایران(از انقلاب مشروطیّت تاکنون) نادیده گرفتن این موضوع ساده و اساسی است.از این گذشته،آزادی و دموکراسی در باورهای سیاسیِ عموم روشنفکرانِ ایران نیز جائی نداشت و یا «مقوله ای بورژوائی و متعفّن» تلقّی می شد.اینگونه تلقّی های ایدئولوژیک حتّی در عقاید برخی مدافعان معروف حقوق بشر نیز انعکاس داشت.

در واقع ، پس از ۲۸ مرداد ۳۲ سُلطۀ شاعران و روشنفکران حزب توده در فضای فرهنگی ایران باعث نوعی «امتناع تفکر» شد،امتناعی که اسماعیل خوئی در شعر درخشانش به آن اشاره کرده است.بر این اساس، بسیاری از شاعران و روشنفکران ایران در نیهیلیسمی ویرانساز ضمن نادیده گرفتنِ توسعۀ ملّی و اصلاحات گستردۀ رضا شاه و خصوصاً محمد رضاشاه زمزمه می کردند:

نادری پیدا نخواهد شد «امید»

کاشکی اسکندری پیدا شود!

آیندگان به تکرارِ اشتباهات ما نخواهند پرداخت به این شرط که امروز ما ـ اکنونیان ـ رو در رو با تاریخ ، گذشته و حال را از چنگ تفسیرهاى انحصارى یا ایدئولوژیک آزاد کنیم. ع.م

سرنگونی شاه!

۱۰-مواضع تند شاه در بارۀ «افزایش بازهم بیشترِ قیمت نفت»، دشمنان شاه در کاخ سفید را مصمّم ساخت تا برای راحت شدن از دستِ این «یاغی» و «شرِّ مطلق»، سرنگونی شاه را در دستورِ کارِ خود قرار دهند . سَردمدارِ این طرحِ شیطانی «ویلیام سایمون» (وزیر دارائی و سلطان انرژی آمریکا) بود که با کمپانی‌های بزرگ نفتی و سلطان عربستان سعودی پیوند داشت.

هنری کیسینجر ( وزیر امور خارجه و سپس مشاور امنیّت ملّی آمریکا) موافق این نقشه ها نبود و تغییر رژیم شاه را باعث پیدایش بنیاد گرائی اسلامی در منطقه می دانست.او شاه را به عنوان«یکی از نادرترین رهبران دنیا، یک متحد بی‌چون ‌و چرا، و کسی که شناخت‌اش از جهان شناخت ما را نیز وسعت بخشیده است» ستایش می کرد. در یکی از جلساتِ شورای امنیّت ملّی آمریکا در سال۱۹۷۴ (۱۳۵۳) کیسینجر به نظرِ برخی دولتمردان آمریکا در ضرورت سرنگون کردن شاه اشاره کرد:

-«اگرشاه بخواهد خط مشی کنونیِ خود[در بارۀ افزایش قیمت نفت] را ادامه دهد در اینجا [آمریکا]برخی بر این عقیده اند که یا باید شاه دست از سیاست های خود بردارد و یا ما باید او را عوض کنیم».

۱۱- بطوری که اسکات کوپر نشان داده پس از ماجرای «واترگیت» و استعفای نیکسون، پایگاه سیاسی-اجتماعی جرالد فورد (معاون و جانشین نیکسون) به شدّت آسیب دیده بود و لذا، وی افزایش دوبارۀ قیمت نفت توسط شاه و نارضایتی عمومی را به نفع مبارزات آیندۀ ریاست جمهوری خود نمی‌دانست و از این رو، زیر فشار مشاوران ارشدش،در نامۀ تندی(به تاریخ ۷ آبان۱۳۵۵=۲۹ اکتبر۱۹۷۶) به شاه هشدار داد که «افزایش دو بارۀ قیمت نفت برای اقتصاد جهانی فاجعه بار خواهد بود.این افزایش می‌تواند فشار عمده‌ای بر نظام مالی بین المللی وارد کند و اقتصاد جهانی را دو باره وارد رکود کند». فورد اخطار کرد:

– «صبرش در برابر رفتار پرخاشگرانۀ شاه تمام شده است…».

شاه به تاریخ ۱ نوامبر ۱۹۷۶ =۱۰آبان ۱۳۵۵در پاسخ تندی به نامۀ رئیس جمهور آمریکا تأکید کرد:

-«هیچ کس نمی‌تواند چیزی را به ما تحمیل کند، هیچ کس نمی‌تواند به نشانۀ تهدید انگشت‌اش را به سوی ما بگرداند چون ما نیز انگشت خود را به سوی او خواهیم گرداند».

در ادامه، شاه خطاب به رئیس جمهور امریکا از«اعتیاد ناسالم کشور او به نفت ارزان» سخن راند. او از پذیرش این که مشکلات اقتصادی در غرب ناشی از قیمت‌های بالای نفت است، سر باز زد.شاه سپس سخنان چشمگیری اظهار می‌دارد و تهدید نیشداری را خطاب به رئیس جمهور ایالات متحده مطرح می‌کند:

-«در صورت وجود مخالفت‌ با ایرانِ شکوفا و به لحاظ نظامی قدرتمند در کنگره یا کانون‌های دیگر،باز هم منابع بسیاری برای تأمین احتیاجات ما وجود دارد، و زندگی ما در دستان آنها نیست. اگر این کانون‌ها مسؤولیت خود را نشناسند، مایۀ تأسف است،اما اگر مسؤلیّت‌شناس باشند، از نگرش خود نسبت به کشور من متأسف خواهند شد.لحن تهدیدآمیز و نگرشِ پدرمآبانۀ این کانون‌ها بیش از هر چیزِ دیگر واکنش ما را برمی‌‌انگیزد.»

شاه -با لحنی تهدید آمیز- در پایانِ نامه‌اش به رئیس جمهور آمریکا نوشت:

– «اگر وجود ایرانی خوشبخت و به لحاظ نظامی مقتدر مخالفانی در کنگره و دیگر کانون‌های قدرت[در آمریکا] دارد، منابع فراوان دیگری برای تأمین نیازهای ما وجود دارد و زندگی ما در دست آن‌ها نیست. اگر این کانون‌ها مسئولیت پذیر نیستند جای تأسف است اما باید مسئولیت پذیر شوند…».

۱۲- ملک «فَهَد» (سلطان عربستان) با وجود تظاهر به دوستی و ارادت عمیق به شاه، از اقتدار سیاسی و قدرت روز افزون نظامی‌ایران در منطقه نگران بود.در سال ۱۹۷۵شایعه‌ای مبنی بر احتمال اشغال مناطق نفتی عربستان توسط ارتش ایران، بر نگرانی‌های «ملک فهد» افزود، شایعه‌ای که چه بسا از سوی ویلیام سایمون و تیم او در کاخ سفید به گوش رهبران سعودی رسیده بود.

در چنان شرایطی، با تلاش‌های شاه در ۱۷دسامبر ۱۹۷۶=۲۶ آذر ۱۳۵۵ کنفرانس «دوحه» برای افزایش دو بارۀ قیمت نفت تشکیل شد.در این کنفرانس، عربستان سعودی در یک توافق محرمانه با آمریکا غافلگیرانه در مقابل چشمان بُهت زدۀ شاه اعلام کرد که تولید نفت خود را از ۸ میلیون و ششصد هزار بشکه در روز به ۱۱میلیون و ششصد هزار بشکه افزایش می‌دهد. درحالیکه شاه معتقد بود: «اگر ما زیرِ نرخِ تعیین شده ،نفت بفروشیم، به اوپک خیانت کرده ایم و من از فکر چنین اقدامی إکراه دارم».

با اقدام غافلگیرانۀ عربستان سعودی، شاه دچار یک شوک عظیم مالی شد بطوری که در گفتگو با اسدالله عَلم گفت:«ما ورشکست شده‌ایم! ما با یک حرکت عربستان کیش و مات شده‌ایم».

این سخنِ شاه به معنای ورشکستی مالی و اقتصادی ایران نبود زیرا -چنانکه گفته ایم- رژیم شاه به کشورهای مختلفی وام داده بود و درصنایع بزرگی (مانند شرکت صنعتی عظیم کروپِ آلمان) سرمایه گذاری کرده و سهام ۱۳۵ کمپانی و کارخانۀ عظیم درِ دنیا را خریده بود و لذا می‌توانست با فروش این شرکت ها ‌و یا با وام گرفتن از «صندوق بین المللی پول» بحران مالی موجود را از سر بگذراند. به نظر می رسد که شاه، در پُشت «توطئۀ نفتی عربستان و آمریکا» نقشۀ پنهانی را می دید که سرنگونی رژیم اش را هدف قرار می‌داد.

۱۳- دو سال پیش از حوادث ۱۳۵۷(در اوایل سال ۱۹۷۷)کتاب سقوط ۷۹ اثر «پُل-آردمَن» منتشر شد که مورد استقبال بسیاری از رسانه ها قرار گرفت.«پُل-آردمَن» متخصّص امور مالیِ و دلّال کمپانی‌های نفتی بود. شباهت‌های حیرت انگیز حوادث و قهرمانان اصلی کتاب (یعنی محمد رضاشاه و پادشاه عربستان سعودی) این نظر را تقویت می‌کند که این کتاب،به سفارش کمپانی‌های بزرگ نفتی و به منظور تضعیف روحیۀ شاه منتشر شده بود.نکتۀ بسیار مهم در این کتاب،تعیین سال سقوطِ شاه بود:۱۹۷۹ =۱۳۵۷.

۱۴- شاه از حامیان حزب جمهوریخواه و از دوستان نزدیک ریچارد نیکسون بود و گویا به ستاد انتخاباتی نیکسون کمک مالی کرده بود. با این «سوء سابقه»، انتخاب کارترِ دموکرات از همان آغاز برای شاه می‌توانست «مسئله ساز» باشد.

۱۵- تبلیغات گستردۀ «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور»، سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های هیجان انگیز مخالفان مشهوری مانند دکتر رضا براهنی و خصوصاً شهادتِ پُرشور و اغراق آمیز او در «کمیسیون حقوق بشر سنای آمریکا» باعث شد تا دولت کارتر موضوع «حقوق بشر در ایران» را در مرکز سیاست‌های خود قرار دهد. دکتر براهنی در سال ۱۳۵۳ پس از آزادی از زندان به آمریکا رفت و تمام وقت خود را وقفِ مبارزه علیه شاه نمود. از این هنگام، نثرِ فاخر و فارسی درخشانِ براهنی در کتاب‌های «طلا در مس» و «تاریخ مذکّر» به بیانیّه‌های حقیر و فقیر سیاسی سقوط کرد و همین امر، باعث شد تا استعدادهای متراکم و شگفت انگیزِ وی در عرصه‌های مختلف ادبی دچار ضعف و زوال گردد. براهنی در نیویورک «کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران» (Caifi) را ایجاد کرد که در واقع، بخشی از حزب تروتسکیستِ «کارگران سوسیالیست» بود و روشنفکرانی مانند دکتر یرواند آبراهامیان را در کنار خود داشت. این کمیته با جلب شخصیّت‌های برجسته توانست کازارِ گسترده‌ای علیه شاه -به عنوانِ «خود کامه‌ترین فرد روی زمین» – آغاز کند. در شامگاه ۲۶ فوریۀ ۱۹۷۶=۷ اسفند ۱۳۵۴ براهنی در سخنرانیِ دانشگاه کلمبیا (نیویورک) به دروغ ادعا کرد که «رژیم شاه ۲۷۰ هزار زندانی سیاسی دارد که زیر شکنجه‌های هولناکِ مأموران ساواک، ناخن‌های‌شان را بیرون می‌کشند. جلوی شوهرها یا پدرها به زنان تجاوز می‌کنند و به کودکان سیلی می‌زنند.»

این سخنرانی ها و مصاحبه ها در محافل مطبوعاتی و سیاسی آمریکا تأثیرات گسترده ای داشت و نفرت عمومی را علیه شاه برانگیخت چندانکه بهنگام بستری شدن شاه در بیمارستان برای درمان سرطانش، اندرو یانگ (نمایندۀ کارتر در سازمان ملل) گفت:«انگار به آدولف آیشمن پناه داده‌ایم!».

در سخنرانی دکتر براهنی، رمزی کلارک(دادستان کُلِّ آمریکا) نیز حضور داشت که ضمن تأئید سخنان براهنی به ضرورت اعتراض علیه «نقض حقوق بشر در ایران» تأکید کرد.رمزی کلارک هوادار دو آتشۀ اسلامگرایی در خاورمیانه بود و لذا خیلی زود «یوسف گمگشته»اش را در سیمای آیت الله خمینی دید و به مهمترین هوادارِ خمینی در عرصۀ سیاسی آمریکا بدل شد.او در ۲۳ ژانویۀ ۱۹۷۹ از طرف دولت کارتر با خمینی در پاریس ملاقات کرد تا حمایت کامل دولت آمریکا را به آیت الله خمینی، دکتر ابراهیم یزدی و دیگران ابراز کند .

۱۶- خصلت مذهبی کارتر شاید باعث شده بود تا او نیز خمینی را یک«قدّیس» ببیند ولی با توجه به دیکتاتوری های خونینی مانند آرژانتین،شیلی، کُرۀ جنوبی و عربستان سعودی،بنظر می رسد که موضوع «حقوق بشر» برای دولت کارتر ابزاری برای خاموش کردن مخالفان شاه در مطبوعات و دیگر رسانه های آمریکا و اروپا بود.در چنان شرایطی، سفر شاه به آمریکا (در ۲۳ آبان ۱۳۵۶) با مخاطرات و حوادث عجیبی همراه شد. به روایتِ دکتر امیر اصلان افشار(از همراهان شاه و شاهد و ناظر ماجرای محوطۀ کاخ سفید) :

-در این روز اعضای سازمان کمونیستی احیاء(به رهبری فردی به نام محمّد امینی) با چوب و چماق و چاقو به صفوف هواداران شاه حمله کردند و آنان را مورد ضرب و جرح قرار دادند.شلیک گازِ اشک آور توسط پلیسِ ضد شورش فضای کاخ سفید را دود آلود کرده بود.

این رویدادِ بی سابقه، نقطۀ عطفی در تحوّلات منجر به سقوط شاه بود و سیاست های دولت کارتر علیه شاه را نشان می داد به طوری که سنای آمریکا ضمن اعتراض به نحوۀ انجامِ این تظاهراتِ خشونت بار، دولت کارتر را متهم کرد که عَمداً و آگاهانه از تظاهراتِ خشونت بارِ مخالفان جلوگیری نکرد تا شاه را در افکارِ عمومی ضعیف و متزلزل جلوه دهد.

۱۷- انتصاب ویلیام سالیوان به عنوان سفیر آمریکا در ایران(۱۹۷۷تا ۱۹۷۹) بر پیچیدگی شرایط افزود.سالیوان فردی کم تجربه بود که شناختی از ایران نداشت و گویا تحت تأثیر تبلیغات مخالفان شاه گزارشات نادرست و اغراق آمیزی علیه شاه به وزارت خارجۀ آمریکا مخابره می کرد. یکی از توصیه های اصلی سالیوان به کارتر خروج شاه از ایران و تماس با هواداران آیت الله خمینی بود. این«توصیه» ها در شرایطی بود که حتّی در اواسط سال ۵۷ برخی سرویس ‌های اطلاعاتی آمریکا در ارزیابى از موقعیّت سیاسی شاه اظهار مى کردند:

-«ایران در وضعیّت انقلابی یا ما قبل انقلابی قرار ندارد.»

سازمان سیا نیز در ارزیابی اطلاعاتی مورخ ۲۸ دسامبر ۱۹۷۸ (۶ مهر ۱۳۵۷) اعلام کرده بود:

-« انتظار مى رود که شاه در ده سال آینده نیز همچنان به صورت فعّال در قدرت بماند.»

ترورِ شاه!

۱۸- شاه که در گذشته از سوء قصدهای متعدّدی جان سالم بدر برده بود،در سال های ۱۳۵۵-۱۳۵۷از کشته شدنش نگران بود.امیر اصلان افشار (آخرین رئیس کُل تشریفات دربار که هر روز با شاه دیدار می کرد) در گفتگو با نگارنده از «چای زهر آلود!» و نگرانی های شاه برای مسموم کردنش یاد کرده است. بر این اساس، روایت فیلیپ کاپلان ( دیپلمات برجسته در ستاد سیاست ‌گذاری و برنامه‌ریزی دولت آمریکا در سال ۱۹۷۸) می تواند درست باشد:

-«دیوید وایزمن -افسر بلند پایۀ سازمان سیا در تهران- مأمور کشتنِ شاه شده بود».

خمینی در عُزلت و انزوا

۱۹- موقعیّت خمینی پس از شورش ۱۵خرداد ۴۲ بسیار محدود بود چندانکه بقول دکتر ابراهیم یزدی:

-«بعد از قیام ۱۵خرداد و تبعید آقای خمینی به ترکیه، نجف حرکت شایسته ای متناسب با مسائل آن روز از خود نشان نداده بود…اعتراضات علمای عراق می توانست در این رابطه مؤثر باشد،اما نجف متأسفانه ساکت و آرام بود».

در سال‌های ۱۳۵۴-۱۳۵۵ خمینی نه تنها سودای رهبری و رسیدن به قدرت سیاسی نداشت بلکه بخاطر پیری و کهولتِ سن خواهان بازگشت به ایران بود.سـیروس آموزگار -روزنامه نگار معروف- در گفت و گو با نگارنده می گوید: در سـال ۵۵ یکی از مقامات عالی رتبۀ ایرانی به نام ایرج گلسـرخی( مسـئول امور اوقاف و حجّ و زیارات) سـفری به عراق داشـت و با اسـتفاده از فرصت به زیارت مرقد امام علی در نجف رفت. بهنگام زیارت، فردی به مقام ایرانی نزدیک شـد و گفت:

-«لطفاً فردا -بهنگام نماز صبح -در حرم باشـید، شـخص مهمی خواهان ملاقات با شما است»…

مقام عالی رتبۀ ایرانی، سـحرگاه فردا به حرم امام علی رفت و با تعجّب دید که آن شـخص مهم، «آیت الله روح الله خمینی» اسـت که آمده بود و از مقام ایرانی می‌خواسـت که واسـطه شـود تا او (خمینی) در آن سـن و سـال پیری، از تبعید به ایران برگردد.

هوشنگ معین زاده (نویسنده و مسئول امور امنیّتی سفارت ایران در بیروت) نیز تأئید می‌کند که درخواسـت بازگشـت خمینی به ایران قبلاً توسـط « امام موسی صدر» از طریق سـفارت ایران در بیروت، به سـاواک گزارش شـده بود.

دکترحسین شهید زاده، سفیر ایران در عراق که بخاطر پیوندهای خانوادگی، روابط نزدیکی با روحانیون داشت، تأکید می‌کند: چندماه قبل از انقلاب، آیت الله خمینی خواهان بازگشت به ایران بود.

دکتر امیر اصلان افشار ضمن تأکید بر «منشاء خارجی شلوغی‌های ایران در سال ۵۷»، یادآور می‌شود:

– «از خمینی در آن زمان، اصلاً خبری نبود و حتّی در سال ۱۳۵۵ او خواستار بازگشت محترمانه به ایران و رفتن بی سر و صدا به قم شده بود.»

کودتای کمونیستی در افغانستان

۲۰- کودتای کمونیست های وابسته به شوروی در افغانستان( اردیبهشت ۵۷ ) و ضرورت مقابله با نفوذ کمونیسم در منطقه و در نتیجه، لزوم ایجاد «کمر بند سبز» حضور آیت الله خمینی را برای دولت های آمریکا و اروپا برجسته ساخت.فعالّیت های ضد شاهیِ«انجمن های اسلامی دانشجویان ایرانی در آمریکا» به سرپرستی دکتر ابراهیم یزدی و حضور مستمر وی در رسانه های آمریکائی و همکاری او با دکتر رضا براهنی به شخصیّت آیت الله خمینی در محافل سیاسی آمریکا و اروپا اعتبار بخشید. دکترابراهیم یزدی در بارۀ تشدید اقداماتش بعد از واقعۀ خونین میدان ژاله می نویسد:

-«کمیته های مختلف مرکّب از ایرانیان و دانشجویان تشکیل شد.یک هفته بعد از«جمعۀ خونین» تظاهرات اعتراضی وسیعی از طرف «سازمان جوانان مسلمان»در برابر کاخ سفید برگزار شد…چند روز بعد آقای مهندس شهرستانی و یکی دیگر از برادران مسلمان از تهران با مقادیر زیادی عکس و فیلم به هوستون آمدند.عکس ها،همان طور که گفته شد بسیار خوب تهیه شده بودند و به موقع هم رسیدند.عکس ها دقیقاً جای گلوله ها را در سر و صورت و سینۀ مقتولین نشان می داد. جای گلوله ها به وضوح نشان میداد که تیراندازی به قصد کشتار بوده است.تکثیر این عکس ها و انتشار آنها در محافل بین المللی سر و صدای بسیاری علیه رژیم شاه به وجود آورد.تظاهرات واشنگتن، مصاحبه های تلویزیونی و مطبوعات نیز بسیار موثر واقع شد».

پس از واقعۀ میدان ژاله، دکتر یزدی عازم نجف شد تا آیت الله خمینی را از عراق خارج و در پاریس مستقر کند.

۲۱- فاجعۀ سینما رکس آبادان و واقعۀ خونین میدان ژاله به شاه نشان داد که دشمنان وی برای رسیدن به اهداف خود تا چه حد می‌ توانند دست به جنون و جنایت بزنند. این حوادث هولناک -که شاه آنها را«مهندسی شده» می نامید – ثبات روحیِ شاه را در هم ریخت و تصمیم گیری‌های مناسب برای عبورِ از بحران را دشوار ساخت و به قول سِر ریدر بولارد(سفیر کبیر مقتدرِ انگلیس در زمان رضا شاه):«روال عادیِ حکومتِ شاه را مختل کردند».

۲۲- کارتر که بعدها گزارش ها و توصیه های سفیر خود (سالیوان) را «مزوّرانه» نامید،در تلفن ها و پیام های حمایت آمیزِ خود،شاه را به ادامۀ «فضای بازِ سیاسی» و «رعایت حقوق بشر» ترغیب می کرد. توصیه های کارتر باعث تشویق و تحرّک مخالفان در داخل شد چندانکه «ده شبِ شعر شاعران و نویسندگان ایران»در انستیتو گوته (مهر ۱۳۵۶)و کشانده شدن تظاهرات هزاران شرکت کنندۀ جوان و پُرشور این برنامه در آخرین شب نمونه ای از آن بود.

با اینهمه،در برابرِ پیشنهادهای مختلف، شاه با «طرح کودتای فرماندهان ارتش» مخالفت نمود و در سخنانی تأکید کرد:

-«فکر نمی کردم که رسیدن به آزادی اینقدر گران تمام می شود.وقایع اخیر در نیّتِ من به دادن آزادی ها تغییری بوجود نیاورده است.»

با توجه به بیماری شاه و پیام های دوستانۀ کارتر بنظر می رسد که از این زمان شاه تصمیم گرفت بار دیگر به آمریکا سفر کند تا به گمان خود «گزارش های مزوّرانۀ سالیوان»و دیگر مخالفانش در کاخ سفید را خُنثی نماید.دکتر امیر اصلان افشار ضمن اینکه سفر شاه به آمریکا را «مأموریت برای وطنم» می‌داند، در گفتگو با نگارنده به نکتۀ بسیار مهمّی اشاره می‌کند:

-« در حالیکه تمام مقدّمات سفر شاه (حتّی تهیّۀ هدایا برای برخی از دوستان شاه) و برنامۀ ملاقات‌های وی در آمریکا پیش بینی شده بود، کارتر دریک تماس تلفنی از شاه خواست تا «در مسیرِ آمدن به آمریکا، ابتداء به مصر رفته و ضمن دیدار با انور سادات، گزارشی از مذاکرات صلحِ مصر و اسرائیل-که شاه در تدارک آن نقش فراوان داشت- تهیّه کند تا در سفر به آمریکا آنرا به وی (کارتر) ارائه دهد»…به این ترتیب:در ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ شاه را از ایران به مصر کشاندند ولی پس از مذاکرات شاه با انور سادات، سفیر آمریکا در قاهره خبر داد که «دولت آمریکا،فعلاً ورود شاه به آمریکا را صلاح نمی‌داند»؛ خبری که باعث حیرت و حیرانی شاه و همراهانش شد.»

۲۳- این «دام یا فریب بزرگ» زمانی روی داد که دو هفتۀ پیش از آن (در ۴ ژانویه ۱۹۷۹ =۱۴ دی ۱۳۵۷) ژنرال «هایزر» فرستادۀ مخصوص دولت آمریکا در سفری غیر منتظره به تهران، ضمن گفتگو با فرماندهان بلندپایۀ ارتش، آنان را به تسلیم یا انفعال در برابر حوادث جاری دعوت می‌کرد،توصیه ‌ای که در نبودِ ستونِ فقَرات ارتش(شاه)، بازگشت آیت الله خمینی به ایران(۱۲بهمن ۱۳۵۷) و رَوَند فروپاشی رژیم شاه را تسریع کرد(۲۲بهمن۱۳۵۷).

۲۴- شاه در کتاب پاسخ به تاریخ، تاریخ امپراطوری عظیم نفتی را «تاریخ غیر انسانی» می‌نامد و می‌نویسد:

-« به محض اینکه ایران حاکمیّت مطلق ثروت‌های زمینی خود را بدست آورد، بعضی از وسایل ارتباط جمعیِ دنیا (خصوصاً بی بی سی) مبارزۀ ‌ وسیعی علیه کشور ما آغاز کردند و مرا پادشاهی مُستبد خواندند.»

با توجه به سوء قصدهای مختلف علیه شاه و بیماری مرگبارِ وی و احساس کمبود وقت یا «مبارزه با زمان»، اینک می‌توان به سخنان دریغ انگیزِ شاه تأمّل بیشتری کرد:

– « مبارزۀ من با زمان بود که شاید اکنون همه متوجۀ مفهوم و هدف آن بشوند و دریابند که چرا انقلاب در سال ۵۷ وقوع یافت و همه چیز را متوقّف کرد… بیش از پیش، معتقدم که آمریکا، حقیقتاً، نقش بسیار بزرگی در سقوط من ایفاء کرده است…بهمین جهت بود که برای نمونه و برای عبرتِ دیگران ، ایران را به عنوان قربانی انتخاب کردند و به ویرانی آن برخاستند…»

***

اگر این پازل‌ها را در کنار سخنان رونالد ریگان رئیس جمهور اسبق آمریکا قرار دهیم، آنگاه فرضیّۀ «کودتای انقلابی علیه شاه در قالب انقلاب اسلامی» مقبولیّتِ بیشتری خواهد یافت.

https://mirfetros.com
ali@mirfetros.com