بیانیه ۱۴ ملیمذهبی در خارج کشور و عداوت با جنبش ملی و رهبرش
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴ برابر با ۲۳ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۶:۱۵
پرچم شیروخورشید در انقلاب ملی ایران-برگرفته از ویدیوهای اعتراضات
انتشار اطلاعیههای ۱۴ و ۱۶ و ۱۵ نفره کسانی که خود را ملیمذهبی و گاه با صفت اصلاحطلب معرفی میکنند در روزهایی که خلیفه خونخوار از کشته پشته ساخته، بهخصوص تلاش ۱۴ نفر در اعلامیه اخیر برای توجیه جنایت رژیم به لطایفالحیل، مرا بر آن داشت تا تکلیفم را با این جماعت روشن کنم.
این ترکیب نامبارک همواره مرا آزار داده است و بارها از خود پرسیدهام چگونه بنیصدر و شریعتی و پیش از آنها مهندس بازرگان و سحابی و امروز کدیور و دکتر سروش و حمید دباشی کوشیدهاند بین امامزاده قاسم و حضرت فردوسی رابطه برقرار کنند. پیوند بین خالد بن ولید و سعد ابی وقاص با کورش کبیر و انوشیروان، یا مولوی با خمینی چیست؟
۱۴ نفر از سرشناسترین ملیمذهبیها، با آنکه در مقدمه از جنایت کشتار مردم میگویند، در این فقره از بیانیهشان با سیدعلی خامنهای و اهالی ولایت فقیه همصدا میشوند: «گزارشهایی مبنی بر مداخله خشن عوامل اسرائیل و گروههای دارای سابقه جنایت و هراسافکنی در تظاهرات اخیر بیرون آمده است. سابقه ارعابگری اسرائیل پرمصونیت با چنین گزارشهایی همخوانی دارد و اظهارات نتانیاهو و نیز برخی مقامهای سابق اسرائیل و آمریکا و همچنین گزارش رسانه گروه رجوی تاییدگر روایت مداخلهگرانه خشن خارجی برای سلب امنیت، هراسافکنی، جنایتگری و شهرآشوبی است. ابعاد و گستره این مداخلات البته هنوز کاملا روشن نیست. هر چه باشد اما این امر به هیچ عنوان مسولیت مقامهای ارشد حکومتی، اطلاعاتی و امنیتی کشور را کم نمیکند، بلکه دوچندان میکند.»
در سالهای نوجوانی و بعد دوران دانشکده، ما بچهمذهبی زیاد داشتیم. جمعی شریعتیزده بودند و دل به حسینیه ارشاد داشتند. عدهای نیز دنبال فخرالدین حجازی و از جوانترها سیدعبدالرضا حجازی (که خمینی دارش زد) راه میافتادند. جمعی هم رهرو حزب ملل اسلامی و میراث فداییان اسلام بودند. ملغمه غریبی بود. ساختن مسجد دانشگاه و برگزاری سخنرانی رمضان و دهه محرم و دعوت از خطیب خوبروی شهر برای سخنرانی، مسجد را پر رونق کرده بود
دکتر علی شریعتی به باور من ، نماد یک روشنفکر گرفتار مذهب بود که ذهن شکاک و پرسشگرش گاهی کلافهاش میکرد. از یکسو به خاطر تربیتی که داشت و یک سلسله علقههای عاطفی که اغلب اهالی مشهد به امام هشتم شیعیان دارند، نگاهی به بارگاه رضوی داشت و نگاهی به درگاه سارتر و کییرکگور.
بچه که بودیم اگر کلامی بر زبان میآوردیم که از آن بوی کفر میآمد، بین دو انگشت شست و سبابه را گاز میگرفتیم. منتها شریعتی لابد در دلش این گاز را میگرفت و از سوی دیگر با شناخت اندک و ناقصش از مکاتب فلسفی و مفاهیم دینی، آشی پخته بود که خودش هم قادر به بلع آن نبود. این آش هم مجاهدین را روی دست ملت گذاشت، هم فرقان را. هم هاشمی رفسنجانی را و هم اشکوری و حجت الاسلام دکتر کدیور را.
گرفتاری ملیمذهبیها تلاش تقریبا ۱۰۰ سالهشان برای پیوند زدن اسلام به مفاهیم مدرن حاکمیت ملی، سکولاریسم و تمامیت ارضی است؛ مفاهیمی که از جمله مهمترین عوامل پیوند مخالفان رژیم در جنبش بزرگ ملی دیماه اخیر بودند و به هیچ روی با مفاهیم دینی موردنظر رژیم هماهنگی ندارد. حال ملیمذهبیها با چه چسبی میکوشند این مفاهیم مدرن را به ثوابت قرن نخست هجری بچسبانند؟
شریعتی و پیروان او که طی نیم قرن اخیر، هزاران کشته و زندگان نیممرده در دامان ملت ایران گذاشتند، نمیتوانستند برای آن باورهای عاطفی محمل منطقی و عقلانی بتراشند. شاید به دلیل همین حیرت، گناه را به گردن آخوندها میانداختند که همان عواطف شریعتی را با لعابی از نفاق و فریبکاری، پاسداری میکردند.
هدف من تعریف روشنفکر در نماد مذهبیملی و ملی مطلق بود. محمد خاتمی، رئیس جمهوری اسبق نظام، در رابطه با مفهوم ملی و تعبیر مذهبی، تا آنجا سقوط میکند که همصدا با حاکمیت، ملت را تروریست و عامل خارجی و جنبش بزرگ ملی را دستساخته آمریکا و اسرائیل میخواند. در حالی که مرحوم هویدا، که روشنفکری مثل عمامه خاتمی، دستوپایش را بسته بود و قدرت و تنازع بقا در حصار قدرت به ناچار او را از باورهایش در عملکرد دور میکرد، همهگاه در دل و حدیث خلوت، روشنفکر میماند، مثل واسلاو هاول.
اگر معیارهای روشنفکری را پیش رو بگذاریم، بهعنوان یک کفه ترازو و روشنفکرانمان را از حوالی مشروطیت تا امروز در کفه دیگر، فکر میکنید چند تن با معیارهای کفه دیگر برابر یا نزدیک برابر بیرون میآیند؟
«خسی در میقات» آلاحمد نمونهای از صیروره (دگردیسی) یک نیمهروشنفکر مارکسیست است. در آن کتاب، جدال عقل خردجو را با قلب خداجوی در سطرسطر صفحات میبینیم. ذهن خردجوی به آلاحمد میگوید: حضرت یک عمر خلقخلق کردی، دل به جناب مارکس دادی و در امامزاده انگلس احرام بستی، حالا اما با دایی کر، سردفتر عمامهای، و شوهرخواهر محدثت آمدهای و مسجدالنبی اشکت را در میآورد؟ جمع کن این دکان را، اما دل گرفتار سیدنصرالدین میگوید: دیدی برادرت را که در اینجا خفته است. آیا دلت نمیخواهد یک آلاحمد دیگر در جوار مزار پیامبر به خواب ابدی فرو رود؟ عقلت به یادت میآورد که از مملکتی میآیی که با همه ایرادهایت، بهسرعت به سوی مدرنیته و حقوق برابر زن و مرد میتازد، اما عاطفه هزارسالهات نهیب میزند که سید جلال! به یک کلام بگو که تو اینجایی هستی، به دیدن طوافکنندگان کعبه اشکت درمیآید و حالیبهحالی میشوی. خجالت نکش! گور پدر سکولاریسم. مگر نرفتی و به دیدن خمینی نلرزیدی و تب نکردی و به «داداش شمس» نگفتی خود حضرت علی را دیدم! پس چرا تردید میکنی؟ علم حسینی را بردار و به خیل مومنان بپیوند!
از سالهای پایانی سلطنت ناصرالدینشاه تا انقلاب مشروطه و پس از آن، جنبش روشنفکری ما به نحوی با مذهب پیوند داشت، به ویژه آن بخشی که شور انقلابی داشت و در مخالفت با هیئت حاکمه عمل کرد (تالبوف و ملکم خان را در سالهایی از فعالیتش، را میتوان بین قدمای جنبش روشنفکری استثنا دانست).
بابیها و صبح ازلیها اگرچه از اهل ولایت اسلام نبودند، در تعصب مذهبی همشان روشنفکران مسلمان و گاه افراطیتر بودند. نگاهی به زندگی و آثار میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی که دامادهای صبح ازل بودند، علیاکبر صنعتی، یحیی دولت آبادی و… این گفته را آشکار میکند.
اتفاقا آن دسته از روشنفکرانی که کارگزار حکومت شدند، از داور تا هویدا، بند و قید مذهب را بر ذهن و اندیشه خود نداشتند. وقتی انسانهایی تلاش برای خدمت به مردم و کشور را هدف قرار میدهند، دیگر چندان در فکر تامین آخرت از راه دعا و نافله نیستند، بلکه اگر به رستخیزی هم معتقد باشند، خدمات خود را بهترین جواز برای ورود به بهشت برین فرض میکنند.
روشنفکر به قید مذهب و نژاد و جنس و رنگ و زبان پایبند نیست. حرمتگذاری او به اندیشه و ویژگیهای انسانی است. او دروغ، ولو مصلحتآمیز، نمیگوید. به حضرت عباس قسم نمیخورد، اما به باورمندان به او احترام میگذارد. خود را محور عالم فرض نمیکند و در عین پایبندی به اصول، در مقابل اندیشه معارض با خود، ستیزهگر و پرخاشجو نیست. سعادت جامعه، پیشرفت، برابری شهروندان فارغ از مذهب و نژاد و زبان و جنس در اندیشه او از ثوابت است. باورمندی به حقوق بشرو تضمین آن را اصلیترین شرط برای برپایی یک جامعه مطلوب میداند. با خارجی دشمن نیست و دائم به دنبال انداختن گناه عقبماندگی و جهل به گردن بیگانه نمیرود.
ذهن آزاداندیش از یکسو و خدمتگزار به آرمانهای ملی از سوی دیگر، به بهشتش رسیده است و دنبال بهشت وعدهای نمیرود که درش به روی خمینی و بهشتی و مطهری و خلخالی و لاجوردی و خامنهای و فلاحیان و ریشهری و جنتی و محسنی اژهای باز است. خیلی طبیعی است که در این بهشت، برای روشنفکر سکولار مومن به مردمسالاری، جایی وجود ندارد.
گمان من بر این است که روشنفکر حتما متاثر از فرهنگ و اخلاق و عادات جامعه خود است و به همان درجه که یک شیعه ایرانی میتواند روشنفکر باشد، یک سنی نیز قابلیتهای روشنفکر بودن را دارد. چنانکه یک مسیحی یا زرتشتی و یهودی و بهائی و… میتوانند نمادهای واقعی جنبش روشنفکری در ایران باشند.
اگر روزی امکان پیدا کند در اداره جامعه نقشی برعهده گیرد، نه با قرآن استخاره میکند، نه با آثار لنین و مارکس. اهل مشورت است. اگر پاسخ پرسشی را نداند، بدون تردید میگوید نمیدانم. پس اهل مغلطه نیست و هیچگاه برای اثبات خود به مفاهیم انتزاعی و باورهای دینی و ایدئولوژیک متوسل نمیشود؛ حتی اگر یک مارکسیست واقعی باشد. صریح و شفاف است و جنایت خامنهای را در همه ابعاد محکوم میکند. وقتی حداقل پنج میلیون ایرانی رضا پهلوی را صدا میزنند، او به صف مجاهدین مزارستان آلبانی و چپستانها در دهات سوئد و فنلاد و دارالاسلام فرانسه و دارالعدل سوئد نمیپیوندد. بلکه همصدا با ملت، فریاد میزند: مرگ بر دیکتاتور، نابودباد جمهوری اسلامی و زندهباد پهلوی!
چشمانداز حضور گسترده مردم در کنار حمایت بینالمللی، آن چیزی است که ملت بزرگ ما در جستجویش، با شجاعت دل به دریا زده است
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
پنج شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۴ برابر با ۱۵ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۵:۰۰
پنجشنبه و جمعه که شاهزاده رضا پهلوی با مشروعیتی که شما به او دادید، دعوت کرد به خیابان بیایید، چه روزها و ساعاتی بر همه ما گذشت. حتی عطر یاسها و نیلوفرهای خانه پدری به مشامم میرسید که ناگهان با قطع اینترنت و رسیدن خبرهای هولناک کشتار وحشیانه سپاه و بسیج به دستور سید علی خامنهای، حالم دگرگون شد و در برابر پرسشی در یک برنامه تلویزیونی بیاختیار گریستم. جان و جهانم چنان زخمی بود که دردها روحم را چنگ میزد.
خبر ۱۲ هزار و ۲۰ هزار کشته و هزاران مجروح، وضدو نقیضهای فراوان در آغاز سال نو میلادی و جنبشی که ناگهان از زمین به ابر رسید و رژیمی که بر آن است به زمینش بزند.
از دل و جان نوشتم: یک سال دیگر رفت، با لحظههای تلخ و پردردش، با اشکها و خندهها، با غربت سردش. یک سال دیگر رفت و ما با امید دیدن آن کوچههای خوب، آن سرزمین عشق، با بالهای آرزوهایمان پرواز کردیم. هر بامداد و شام، با یاد ایران، قصه را آغاز کردیم. سالی دگر در پیش رو داریم، تا صبح دیدارش، شبی پرگفتگو داریم.
هر روز با مشاهده موج موج هموطنانم بیشتر امیدوار میشدم که دیدار نزدیک است. با همین چند سطر، سال رفته را بدرود گفتم و به خوشامدگویی سال تازه رفتم. سال پیشین عجب سال بدی بود. دوستانی عزیز را بی آنکه بر پیشانیشان بوسه آخرین را بنشانم، از دست دادم. هر روز پنجرهام را رو به خانه پدری گشودم و چشم به سوی آن خاک رنجدیده انداختم که نکبت ولایت فقیه، جان و جهانش را سوخته و تیغ نایب امام زمان دهانش را دوخته است.
هر بانگی که از سوز دل برخاست، گوشها و دلهای مشتاق ما را در انتظار داشت. حتی اگر یکی از راندهشدگان نظام یا خودراندگان سخنی میگفت که تعبیرش به معارضت با ولی فقیه میکردیم، از یاد میبردیم که او کیست و تحسینش میکردیم. مگر نه آنکه نخستوزیر هشت سال محنت و رئیس مجلس نایب امام زمان را، قدر نهادیم و بر صدر نشاندیم؟
بعد از ۴۷ سال که خیلی از مخالفان امروز سیدعلی خامنهای در بسیاری از سالهایش وزیر و وکیل و مدیر همین رژیم بودند، بهنوعی سرنوشتشان به سرنوشت ما گره خورده است. با این همه هنوز هم شماری از آنها مردم و صدای پرطنین دلنشینشان را باور ندارند. حاضرند نکبت رژیم خامنهای را تحمل کنند و شاهد آن باشند که صدها تن از هموطنانشان در زندانها بپوسند و پیر و مریض شوند و صدها تن با چشمهای بهکورینشسته در تاریکی، سالهای درد را طی کنند.
حاضرند هزاران ایرانی بر مزار عزیزانشان مویه کنند اما رضا پهلوی رهبری دوران گذار راــ به اراده میلیونها ایرانیــ در دست نداشته باشد. در جمعشان چپهای بازمانده سال ۱۳۳۲، مارکسیستهای سابق و لاحق، سرسپردگان انور خوجه و البته، تبعیدیان آلبانی و سایبری های رژیم دیده میشوند.
یکیشان میگفت شاهزاده عامل تفرقه است و ملیتها رهبری او را قبول ندارند. گفتم: ملت ایران! ما ملتها نداریم. کرد و بلوچ و ترکمن وعرب ایرانی همانقدر ایرانیاند که تالشی و آذری و سمنانی… رژیم از مطرح شدن این حرفها در فضای اپوزیسیون شاد میشود: «نگاه کنید! اینها تجزیه طلباند و اگر وجود منحوس ولی فقیه نباشد، اینها ایران را تجزیه میکنند.»
در روزهای پرشور جنبش بزرگ ملت سرفرازمان، همه قداست خامنهای دود شد و به هوا رفت. سالها کوشیدند از او چهره امامزمانی بسازند. علی سعیدی، نماینده دائمی و غیرقابلتغییر سید علی آقا در سپاه، هرازگاه با اظهاراتش، آینه تمامروشنی از اندیشههای رهبرش را به نمایش میگذارد. اگر روی بعضی سخنان او کمی بیشتر تامل کنیم، بهراحتی درمییابیم که حاکمیت از آدمهایی تشکیل شده که یا بیمار و گرفتار مالیخولیا و اوهاماند یا برای مصالح شخصی خود، مالیخولیاییها را در عرصه قدرت حمایت و به غرقه شدن بیشتر در اوهامشان ترغیب میکنند.
سعیدی گفته است: «اگر مردم غیبت کنند، سه حالت وجود دارد که یا رهبری الهی منزوی یا رهبری الهی کشته یا رهبری الهی غائب میشود. اهمیت حضور مردم همواره در تاریخ قابلمشاهده است. چنانچه از نوح تا امروز وجود داشته و در واقع شرط حاکمیت دین، حضور مردم است». او در ادامه سخنان خود به تشریح «راهکارهای لازم برای تحقق وعده الهی» و «راههای ظهور امام زمان» میپردازد و میگوید: «در این مسیر باید پنج آمادگی فراهم کرد تا وعده خداوند محقق شود.»
سعیدی در ادامه سخنان خود با اشاره به اینکه «ایران در ظهور امام زمان نقش مهمی بر عهده دارد»، میافزاید: «در انتخابات، درست به هدف باید زد و فردی را انتخاب کرد که دقیقا در راستای امام زمان حرکت کند نه اینکه نظام را به انفعال بکشاند. چنانچه در این خصوص، مقام معظم رهبری فرمودند رئیسجمهوری شاهسلطانحسینی ملت را هم به انفعال میکشاند و شورا و رئیسجمهوری باید انقلابی باشند. یک رئیسجمهوری باید ولایتمدار و ارزشی باشد تا بتواند آرمانهای مقام معظم رهبری را دنبال کند و میز و صندلی و فشار، او را عوض نکند.»
سعیدی در ادامه سخنان خود با اشاره به انتخابات دوره اصلاحات که در آن محمد خاتمی به ریاستجمهوری انتخاب شد، میگوید: «در دوران اصلاحطلبان ما رای دادیم و دقیقا دوره اصلاحطلبان، ظهور امام زمان را صدها سال به عقب انداخت و اینها است مشکل بشر که راه را درست تشخیص نمیداد و اشتباه رفت و دشمن و جبهه حق را نمیشناخت.»
نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران چنین ادامه میدهد: «خطاهای ما بعد از ۱۵ قرن کم نبودند. باید در گزینش، کسی را انتخاب کنیم که قدرت ایستادگی داشته باشد.»
آیا این حرفها را میتوان منتسب به فردی دانست که از نظر عقلی در سلامت به سر میبرد؟ آیا با توجه به سخافت این سخنان، میتوان تاکید کرد که رهبر جمهوری اسلامی و اطرافیانش در دایرهای از اوهام اسیرند و برای نجات ایران ضروری است که این حلقه هرچه زودتر در هم شکسته شود؟
روزگاری گمان داشتم که میتوان خامنهای را با ذکر احوال گذشتهاش و یادآوری لمحاتی چند از عهد تامل و تلمذ، به خود آورد. حالا مطمئنم که کار خرابتر از این حرفها است و بیمارانی عاشق قدرت حاضرند کشور را با اوهام صد تا یک غاز خود به سوی نابودی بکشانند؛ آنچه در این ۱۵ روز شاهد آن بودیم.
اینکه نظامی خود را متولی امام زمان بداند، البته یک کلاشی است، اما اگر این نظام تاریخ ظهور را تعیین کند و سپس مدعی شود فردی که قرار است ظهور کند شرایط را مساعد ندید، این شعبده تا صبح قیامت ادامه دارد. با این حال ملت بزرگ ما سالها است از شعبده و فریب عبور کرده است.
همه حتی نوکران دستبهسینه ولی فقیه هم میدانند خونخواری که ۱۲ هزار تن را میکشد مقدس نیست. اگر مرجعیت و حوزه ها ساکت ماندهاند و بعضا درباره مقام مقدس «آقا» اظهار لحیه میکنند، نگران حرمت روحانیت و اسلام نیستند. بعد از هزار و ۴۰۰ سال، قدرت به دستشان افتاده و حالا چهاردستوپا در اندیشه حفظ قدرتاند.
گذشت آن روز که یک سال منتظر میماندند تا حاج آقا محمدی بازاری چیزی کف دستشان بگذارد که: «حضرت آیتالله این خمس و سهم امام پارسال». حالا بند ناف مرجعیت به خزانه معموره مقام ولایت وصل است. ناصر مکارم شکرفروش، نوری همدانی ۱۰۰ ساله و شبیر زنجانی در خواب خود و با رفتارشان، فاتحه مرجعیت را خواندهاند.
بازگردم به صحنه سیاسی. امروز هرگونه دشمنی با شاهزاده رضا پهلوی تلاش برای رهبرتراشی آن هم از نوع قلابی، نشانه همبستگی با رژیم کودککش و شمشیر کشیدن به روی مردم است.
وطنپرستان شام جمعه یا عصر شنبه (در انقلاب مشروطه به آنها که دیر آمده ولی ایراد میگرفتند، میگفتند مجاهدین عصر شنبه، یعنی وقتی که کار تمام شده بود) وطن در آتش، آزادیخوهان یا در گور یا در بیمارستان یا در زندان. ماموران رژیم بعضا منفعل و شماری وحشیترازپیش در میداناند.
سپاه بیعت خونینش را با استبداد تجدید میکند. ارتش کجا است؟ آن ارتشی که با هزار زخم بر تن، در برابر عراق ایستاد و خاک وطن را از متجاوز پاک کرد؛ ارتشی که استاندار محمد غرضی بامدادان در محل رژه صبحگاهی لشکر ۹۲ زرهی اهواز ۲۳ تن از فرماندهانش را اعدام کرد و شامگاهان در صحنه نبرد با عراق متجاوز میجنگید. آن ارتش کجا است؟ بایندر و رحیمی و خسروداد و نادر جهانبانی کجایند؟
فصل پایانی آغاز شده است؛ فصل پایانی جمهوری جهل و جور و فساد یا فصل دوباره اشک و خون و فریاد و سالی دیگر روزمرگی .
ملتهای بزرگ با اراده خود تاریخ میسازند نه با انفعال. چشمانداز حضور گسترده مردم در کنار حمایت بینالمللی، آن چیزی است که ملت بزرگ ما در جستجویش، با شجاعت دل به دریا زده است.
به قول زندهنام حسین منزوی، «آنجا که باید دل به دریا زد، همینجا است».
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
نظامی که با نام خدا آمد و نام شیطان را حاکم کرد
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴ برابر با ۹ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۱:۰۰
تجمع ایرانیان مقیم لندن در خیابان کنزینگتون – ۱۸ دی ۱۴۰۴ – Independent Persian
در یک سال رسیدن خانه پدری از سرفرازی و پیشرفت به جنگ و مرگ و فتنه، هربار که پس از ساعتی غیبت، به روزنامه اطلاعات بازمیگشتم، زندهیاد غلامحسین صالحیار، سردبیرم، با اشاره میگفت به اتفاق علی باستانی، آن انسان وارسته و معاون سردبیر، به اتاق کوچک بروم. در کنار میزش، اتاقی بود که جلسات ۷ صبح و ۳ بعدازظهر دبیران روزنامه آنجا برگزار میشد و صالحیار بعد از نهار، قیلولهای (خواب بعد از ناهار) در آنجا داشت.
تا وارد میشدیم، میگفت کجا بودی، چه کسی را دیدی و خبر تازه چیست؟ ۱۸ دیماه بود که بعد از ساعاتی غیبت، به روزنامه بازگشتم. اشاره شد و با باستانی به اتاق ویژه رفتم. بیمقدمه پرسید: کجا بودی؟ گفتم: پیش دکتر بختیار بودم. و بعد سوال و جواب شروع شد.
گفتم: دکتر بختیار به مجلس میرود تا سنت پارلمانی مشروطه حفظ شود. نخست ابراز تمایل مجلس، بعد صدور فرمان که تا حالا انجام شده و سپس گرفتن رای اعتماد. گفتم که شاه قصد سفر دارد. به همین شرط دکتر صدیقی را که ناظر بر بقای او در کشور بود، نپذیرفت. باستانی با سالها تجربه از جنبش ملی شدن نفت تا آن روز، با نیملبخند همیشگی چهرهاش پرسید: بختیار چقدر موفقیت برای خود پیشبینی میکند؟ گفتم: این سوال را از او کردم، گفت: ۵ درصد! صالحیار گفت: کدام دولتمردی با ۵ درصد امید، به صحنه میآید؟ گفتم: این سوال را هم از او کردم، پاسخش ساده بود: ۵ درصد من خیلی زود میتواند ۵۰ درصد شود.
صالحیار به فکر فرو رفت. سه روز بعد خبرش کردم که بختیار این هفته به مجلس میرود و وزرایش را معرفی میکند. بختیار میخواست تا پادشاه در کشور است، رای اعتماد بگیرد. او به ژنرالهای ارتش اعتماد نداشت و ۳۷ روز بعد دیدیم که بیاعتمادیاش بیدلیل نبود. کارتر هویزر را بدون اجازه گرفتن از پادشاه و دولت، به تهران فرستاده بود تا جلو هر نوع حرکت ارتش را (علیه خمینی) بگیرد. آن وقت حالا خامنهای از دخالت آمریکا شکوه میکند و روضه یا غریبالغربا سر میدهد.
۲۶ دیماه که دکتر شاپور بختیار به مجلس رفت، در مجلس بودم. بعضی نمایندگان که طی چند دوره نمایندگی جز مدح و ثنای دولت بر زبانشان نیامده بود، شروع به انتقاد از بختیار کردند که ۲۵ سال از قدرت دور بود. سرانجام او با دلگیری به نمایندگان گفت: اینهایی که میگویید، چه ربطی به من دارد؟
پادشاه در سرمای آن روز با دلی شکسته در فرودگاه، انتظار میکشید. سرانجام دکتر بختیار و وزرایش با ۱۴۹ رای موافق، ۴۳ رای مخالف و ۱۳ رای ممتنع، به نخستوزیری رسید و بلافاصله برای تودیع و بدرقه پادشاه، به فرودگاه رفت.
۳۷ روز بعد، در ۲۲ بهمن، بختیار غذای نیمخوردهاش را در دفتر باقی گذاشت و به خانم کلانتری، منشیاش، که پرسید آقای دکتر عصر بازمیگردید، گفت: برمیگردم، اما پیکر خونینش ۱۵ خرداد ۱۳۷۰ در ویلایش کشف شد. فرمان قتل او را خمینی صادر اما خامنهای اجرا کرد، چون سوءقصد نخست به جانش در تابستان ۱۳۵۹ با شکست روبرو شد و خامنهای حکم را به ارث برد. نفرت او و اربابش خمینی از شاپور خان آنقدر ریشه دار بود که نمیشد حدی بر آن متصور شد.
۴۷ سال بعد
با همه تحولاتی که در ۵۵ سال روزنامه نگاری شاهد بودم، همچنان باور نمیکردم ۴۷ سال بعد از ۱۸ دیماه ۱۳۵۷، در نقطهای بایستم که این بار زوال نظامی را شاهد شوم که با نام خدا آمد و حکم شیطان را بر خانه پدری گسترد.
با این اشاره، آیا بر این باورم که تا ۳۷ روز دیگر رژیم سقوط میکند؟ عربها واژهای ترکیبی دارند که یاسرعرفات سالها استفاده میکرد: «لعم» به جای «نعم»، به معنی «هم آره هم نه». من هم باید از این ترکیب استفاده کنم. اینجا دلایل سلبی وایجابی خود را در باب پایان یافتن جنبش ملی بزرگ ما با پیروزی بیان میکنم و در عین حال مخاطراتی را که در این راه وجود دارم، برشمارم.
۱ــ جنبش با یک برنامهریزی دقیق زمانی و مکانی و با خواستهای معین آغاز نشد، بلکه بحران اقتصادی، جمعی از بازاریان را که نوسانهای بهای ارز و تورم کنترلناپذیر به فغانشان آورده بود، به خیابان کشاند. اما در دومین روز، ناگهان دردهای انباشته یک ملت از روزنه بازار بیرون زد و به دانشگاه رسید. زنان سرفراز خانه پدری آمدند، اقشار مختلف جامعه «نه» بزرگ به رژیم را آواز دادند و از روز سوم، آنچه را میخواستند بر زبان آوردند. بدین ترتیب جنبش قالب و جهت یافت.
۲ــ شعارها در روز نخست زیربنای اقتصادی و معیشتی داشت و رژیم بیخیال از آنچه درعمق شعارها و دلهای پردرد ملت میگذرد، رشوه شش دلاری را روی میز ملت گذاشت؛ با این تصور که ملت درگیر با مصیبت نان و شیر و کرایه، با رویهای اقتصادی و چهرهای مظلوم و معصوم، با یک رشوه کوچک آرام خواهد گرفت، اما این ترفند با ورود شعار «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر خامنهای» و سپس «این آخرین نبرده ، پهلوی برمیگرده»، با شکست روبرو شد و از آن پس در شبانههای بعدی، همه شعارها سیاسی شد و بعد از شب دوم حتی یک شعار معیشتی بر زبانها ننشست.
رژیم حتی این تحول عظیم را هم ندید. سیدعلی خامنهای لحظهای از نهانگاه بیرون آمد تا بازاریان را متحد نظام بخواند و هزاران ایرانی را اوباش و اغتشاشگر بنامد. این بار اما پاسخ مردم شدیدتر بود. آرزوهای خفته در دل یکباره در صداها فوران کرد. باورم نمیشد. «جاوید شاه»؟ من برعکسش را شنیده بودم: «تا شاه کفن نشود» و… حالا اما میشنیدم «رهبر ما قاتله/ ولایتش باطله».
در سال ۱۳۵۷، شاهی که آرزویش یک ایران مدرن، پیشرفته و سرفراز بود و صدای انقلاب را شنید و آماده اصلاحات به دست فرزانگان ایران از جنس صدیقی و بختیار بود، در نبردی نابرابر، صحنه را به ابوالارتجاع، جوازدهنده تعرض به کودکان حتی شیرخواره (تفخیذ)، دشمن آزادی و برابری زنان، دروغزنی که در معرکهگیری پاریس حتی فعالیت حزب توده را آزاد اعلام کرد، واگذار کرد. باورم نمیشود. آیا تاریخ این چنین تکرار میشود؟
ما در این چند سال اخیر، هزار نقش زمانه را دیدهایم. گو اینکه هیچکدام چنان نبود که در آینه آرزوهای ما است، اما میتوانم با قاطعیت بگویم در یک معنا، آنچه را طی ۴۷ سال اخیر دیدیم و تجربه کردیم و در معنای دقیقتر، تحولات نزدیک به چهار دهه حکمرانی سیدعلی آقا حسینی خامنهای، چنان است که از نظر تاثیر و بازتاب آن بر پهنه زندگی اجتماعی و سیاسی، کمتر از رنسانسی نیست که جوامع مسیحیمذهب در پی انقلاب کبیر فرانسه شاهد آن بودند.
به معنای دیگر، انقلابی که برای مردم ما هزاران مصیبت و فلاکت و رنج و شکنجه و فقر و آوارگی به همراه داشت، در کنار سیئات، حسناتی هم داشت که در این چند روزه، آثار آن برای همه ما مشهود افتاد. «مرگ بر ولایت فقیه»، «مرگ بر خامنهای» دیگر معنای ارتداد و کفر ندارد. شما در سال ۱۳۵۷، حتی نمیتوانستید به یک روضهخوان پنجتومانی بگویید بالای چشمت ابرو است. حالا اما ملت جاروبهدست، به رُفتن و به مزبله انداختنشان پرداخته است
۳ــ سال ۱۳۵۷ در آستانه انقلاب، از راست ارتجاعی تا چپ انقلابی، از جبهه ملی میراثدار مصدق تا آقای مهندس شهرستانی، شهردار تهران، از وکلای مجلس رستاخیز تا تئوریسینهای حزب توده، از چریک اشرف دهقانی تا زندانی نادم برادر مسعود رجوی، یکصدا ستایشگر «حضرت آیتاللهالعظمی امام خمینی»، نویسنده تحریرالوسیله و کتاب مستطاب «انقلاب اسلامی» و «نامههای کاشفالغطاء» و… شده بودند و هر کدام از ظن خود، بر این باور بودند که «امام» حکومت عدل علی را برپا میکند، «امام» به قم میرود و حکومت را به ما (ملیــمذهبیها، ملیها و البته موتلفهایها) تحویل میدهد، امام یک وسیله است، با او پهلوی را به زیر میکشیم و بعد ما (چپیها) پدر کیانوری را در مقام رئیسجمهوری و اشرف خانم را در مقام نخستوزیر مینشانیم و ما (مجاهدین و توابع) نیز برادر مسعود را به ریاستجمهوری میرسانیم و دولتی نیز به ریاست برادر موسی تشکیل میدهیم و برای اینکه متهم نشویم که دموکرات نیستیم و اهل ائتلاف نمیباشیم، وزارت فوائد عامه را میدهیم به پدر طالقانی و وزارت نساجی را نیز میدهیم به پسر صاحب حوله برق لامع.
در سال ۱۳۵۷، حتی کسانی که پوست و گوشت و خونشان جانمایه از پهلوی داشت، علیه او برخاسته بودند، بیآنکه دلیلی داشته باشند. امروز اما نسل جوانی که عصر پهلوی را ندید، پدرانی که شرمسار عملکرد خود در سال ۱۳۵۷ هستند، یکصدا پهلوی را صدا میزنند.
در این میان، چند گروه چون ضایع شدن مدعیاتشان را میبینند، در حالی که خیابان جد و پدر و پسر پهلوی را صدا میزند و هیچ نوع ارادتی به ابوی رمال و جد تودهای ایشان ندارد، پرچم ضدیت با شاهزاده به دست گرفتهاند. از همه مضحکتر، ادعای ورشکستگان بهتقصیر مرحوم رجوی و بانو، شماری چپولهای سابق و لاحق و بعضا خدمتگزار سیدعلی، مبنی بر این است که کلیپهای تظاهرات و فریادهای «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده» جعلی، هوش مصنوعی و صدا گذاری شده است.
این همه شبکههای بین المللی که این کلیپها را پخش میکنند، به اندازه شازده برفنشین سوئد و شوهر سابق خانم رجوی، شعور ندارند تا تفاوت جعلی و درست را درک کنند.
برای من، دگراندیشانی که به جمهوری یا هر نظام دیگری به جز پادشاهی، اعتقاد دارند، بسیار محترم و قابلاحتراماند. دوست قدیمیام، آرمان مستوفی، مدیر سابق رادیو فردا، یک جمهوریخواه باشرف است، اما همدل و همراه با شاهزاده است. فریدون احمدی، یک فدایی پیشین است و چون جان و جهانش ایران است، در مونیخ حاضر شد و پیامی روشن داد. دیشب پنجشنبه ملت بزرگ ما حرف آخر را زد. حالا در آلبانی یا خانه سالمندان یوتوبری و درمانگاههای شرق برلین، مخالفان اشک بریزند و مثل آن نوکر مسعود و بانو، در تلویزیونشان بر سر ملت فریاد زنند که «خجالت نمیکشید به جای مریم، ربع پهلوی رو انتخاب کردی؟»
من مطمئنم شامگاه جمعه هم غریو مردم به پاخاسته در خانه پدری رساتر خواهد بود. پهلوی امروز رمز سرفرازی، نماد سالهای سازندگی و شادی و بشارتدهنده فردای آبادی و صلح و سربلندی است.
من نمیگویم «امسال سال خونه، خامنهای سرنگونه». دوست دارم فریاد بزنیم: «امسال سال شادی است، آزادی و آبادی است»
۲۶ دیماه ۱۳۵۷، شاه فقید و شهبانو خانه پدری را ترک گفتند. آیا در۲۶ دیماه ۱۴۰۴ زمینه بازگشت پهلوی سوم را به وطن فراهم کردهایم؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
عامل چشمگیر این خیزش ملی بازگشت پهلوی است
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ برابر با ۲ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۱:۴۵
با آنکه چهرههای متشخص بازار در جنبش ملی شدن نفت بعد از ۲۸ امرداد در لاک خود فرورفتند، شمشیری به جهانی دیگر پر کشید و دستمالچیها و لباسچیها ضمن رعایت جوانب احتیاط، جز شرکت در مراسم ترحیم دوستان و بعضا جبهه ملیها، فعالیت جدی نداشتند، با بالا رفتن عَلَم ارتجاع خمینی، خیلیهایشان به میدان آمدند و بار دیگر بالاخانه مرحوم آیتالله زنجانی و مرحوم طالقانی پر از چهرههایی شد که سالها بود از آنها خبری نداشتیم.
حاج محمود مانیان، بازاری سرشناس، دست در دست دکتر بختیار، میآمد و البته بیشتر گوش بود تا دهان. دوستانش چنین نبودند. بهویژه حاج حسن مهدیان که اخیرا در ۲۱ مهر درگذشت، آهنفروش بود با دفتری نزدیک روزنامه اطلاعات. میگفت داماد فلسفی واعظ است، اما معلوم شد داماد برادر او است. از فردای حرکت خمینی به پاریس، هر روز به روزنامه میآمد تا اطلاعات را بخرد و مرتب به من میگفت که فرهاد خان را تشویق کن روزنامه را به من بفروشد. ما به حرفهایش میخندیدیم.
بعد از انقلاب، مدتی سرپرست کیهان شد و بعد صاحب چند شرکت مصادرهای و ثروتش به میلیارد رسید. در سوءقصد به حاج عراقی و پسرش او هم خراشی برداشت و این خراش راه رسیدن به میلیارد را به رویش گشود. کراواتی بود، اما بعد از دیدن خمینی، ریش فروگذاشت و کراوات را به زبالهدان انداخت.
بعدازظهر هشتم دیماه به اتفاق حاج مانیان از خانه دکتر بختیار به خانه او رفتیم. فرزندی گرفتار معلولیت داشت که جان و جهانش بود. نیم ساعت بعد، مهدیان هم آمد. معلوم شد صاحبخانه تدارک شام دیده است و مهدیان هم دعوت دارد. مانیان از بختیار گفت و سالها مبارزهاش را در راه تحقق آرمانهای مشروطیت یادآور شد. بعد گفت: «آقای مهدیان، برو به دوستانت در بازار و طالقانی و فلسفی بگو دلالی خمینی رو نکنید! اگر سوار شد، پوست از کله همه میکَند. برو با بازار صحبت کن کهبه بختیار سه ماه مهلت بدهند.»
حاج حسین لبخند موذیانهای زد و گفت: «حاج محمود، کار تمام است. وزیر کارتر پیش آقا بوده» (مقصودش رمزی کلارک، وزیر اسبق دادگستری آمریکا بود که با تلاش دکتر یزدی و استمپل، مامور اطلاعات در وزارت خارجه، کارتر را راضی کرد اجازه دهد به دیدن خمینی برود)
مانیان گفت: «چی شد حاجی؟ حالا توهم آمریکایی شدی؟»
برای من، انگار دیروز بود. مهدیان با خمینی بیعت کرد و به ثروت و دولت رسید و مانیان با بختیار ماند و در روزهای اختفا تا خروجش از ایران، نگرانش بود و بعد هم آرام گرفت به تیمار فرزند.
روز یکشنبه که بازار خروشید، یاد آذر و دیماه ۱۳۵۷ بودم. بازاریها صندوق پول گذاشتند تا حقوق روزنامهنگاران اعتصابی را تامین کنند. در کمک به شرکت نفتیها جلودار بودند. در جنگ هم اگر آقای فرهنگ لباس زیر سربازان را در جبهه تامین میکرد، حاج برات تبریزی برایشان کفش و پوتین میفرستاد و حاج آقا رضا اردبیلی شیرینی و شکلات به جبههها میرساند، اما خمینی و نوکرانش بعد از جنگ، به جان بازار افتادند و سپاهیان و بسیجیهای زیادی با سرمایههای اهدایی مشغول بسط و بنای مراکز خرید در نقاط شمالی و غرب پایتخت شدند تا بازار سنتی از رونق بیفتد. پدران بازار هم یا اندکاندک به خواب ابدی رفتند یا به خارج آمدند. جمعی هم کارشان به خانه سالمندان افتاد و تنی چند نیز کشته یا اعدام شدند.
فرزندان پیران بازار در زمان انقلاب طرحی نوین درانداختند: مغازههای شیک و اغلب بیرون از جغرافیای سنتی بازار، نه مثل پدران نماز در مسجد میخواندند و نه خمس و سهم امام را میدادند. بعضی که امکان داشتند، ره به ترکیه و دبی و حداقل کیش کشیدند. بعضی با لیاقت و مدیریت، به ثروت دوباره رسیدند و جمعی با حمایت سپاه و ارگانهای رژیم، دولتمند شدند، اما این روند برای بازاریهای جدید در داخل ایران صعودی نبود، بلکه با هربار سقوط ریال و افزایش نرخ تورم، صندوق سود بازاریان کوچکتر وسرمایهگذاریهایشان پرخطرتر شد.
دولت رئیسی در واقع پایان وهم اصلاح در سایه رژیم جهل و جور و فساد بود و دولت پزشکیان در کمتر از دو ماه، لبخند امید را از لبان مردم محو کرد و روند تورم سیر صعودی و نرخ ریال سیر نزولی گرفت.
بازار که به میدان آمد، بشارت بزرگی برای میلیونها ایرانی بود که عزیزانشان بر حلقه دار بوسه زدند، گلوله خوردند یا در زندانها، جان و جهانشان سوخت و خاکستر شد. بازاریها که به میدان آمدند، شعارهایشان فقط برای یک روز نیمرنگ اقتصادی داشت و از روز دوم، با گسترش تظاهرات، پیوستن دانشجویان و ایرانبانوها به تظاهرات، شعارها بهسرعت سیاسی شد. در واقع یک روی سکه نفی حاکمیت سید علی و مجموعه باندهای قدرت (سپاه، ۱۶ نهاد اطلاعاتی و قوه قضاییه تا ریشه فاسد) شد و روی دیگر بازگشت پهلوی.
فرقی نمیکند شعار «رضاشاه، روحت شاد» باشد یا «پهلوی برمیگرده». هرگز نه در جنش مشروطه و نه در مبارزات ملی شدن نفت و نه در ۲۵ سال اخیر که روند اعتراضها سیر صعودی داشت، هرگز بازار آغازگر و نیروبخش دیگر اقشار جامعه نبود، این بار اما فرزندان بازاریان دیروز برخلاف پدران، روبهملت و پشت به نظام فاسد و کودککش ولایت فقیه کمر بستهاند.
در انقلاب مشروطه، چوب خوردن یک تاجر قند به فرمان علاءالدوله، خویشاوند شاه و حاکم فاسد پایتخت، و بعد کشته شدن یک طلبه، بازار را به فریاد آورد. ما نقش «حادثه» را در جنبشهای سالهای نکبت ولایت فقیه نباید از یاد ببریم. ۱۸ تیر و تعطیلی روزنامه سلام ، تقلب آشکار در انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۳۸۸ و برون آوردن تحفه آرادان از صندوقها به جای میرحسین موسوی، بالا رفتن بهای بنزین و … قتل مهسا امینی که به بزرگترین جنبش ۴۶ سال اخیر منجر شد.
و حالا سقوط آزاد ارزش پول ملی، فریاد بازار بهعنوان بازتابی سنگین از ابعاد فساد، پخش شدن فیلم عروسی دختر شمخانی که مظهر آشکار نفاق و تزویر و فساد بود و جنگ ۱۲روزه که نشان داد میلیاردها پولی که صرف نیابتیها و سوریه و موشک و پهپادسازی رژیم و برنامه اتمی خائنانه آن شد، راه هر اصلاحی را بسته است.
فرزند یک بازاری ملی به من گفت چهارشنبه ۱۰۰ کیسه ۱۰ کیلویی برنج خوشبخت پاکستانی را که خودم وارد کرده بودم، به مبلغ دو میلیون و ۹۰۰ هزار تومان به چند خواروبارفروش آشنا فروختم. هر ۱۰ کیلو برایم دو میلیون و ۷۰۰ هزار تومان تمام شده بود. شنبه یکی از دوستانم که در اصفهان سوپرماکت دارد، به تهران آمد تا ۵۰۰ کیلو برنج دانهبلند خوشبخت از من بخرد. وقتی گفتم انبارم خالی است، سخت آشفته شد و گفت من به بعضی از محترمین قول دادهام. شروع کردم به جستجو. سرانجام بعدازظهر شنبه یکی از تجار گفت دارم و پرسیدم کیلویی چند؟ گفت: سه میلیون و ۱۴۰ هزار تومان برایم تمام شده و کیلویی سه میلیون و ۲۵۰ هزار تومان هم کمتر نمیفروشم. ۲۴ ساعت بعد آتش سر برکشید و بازار به میدان آمد.
ویژگیهای جنبش
روزی که دانشجویان فریاد میزدند: «میمیرم، ذلت نمیپذیرم»، روزی که محمدیها به زندان انداخته شدند، اکبر به قتل رسید و منوچهر ناچار از ترک وطن شد، باطبی پیراهن خونین رفیقش را بالا برد و روی جلد مجلات بینالمللی را تسخیر کرد، بازاریها ناظر بودند. در جنبش سبز و انتخابات ۱۳۸۸ و پس از آن در ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ هم بازار سر به کار خویش داشت، حالا اما موتور را بازاریان روشن کردند و قشرهای مختلف به آنها پیوستند.
حالا دانشجویان، استادان و معلمان و کادرهای علمی، زنان، کارگران، حقوقدانها، کادرهای پزشکی، بازنشستگان، کامیونداران و… همه یکصدا مرگ خامنهای و سرنگونی رژیمش را فریاد میکنند، حتی در قم. اما از این مهمتر، همصدایی هزاران تن از هموطنان در امر آنچه میخواهند، عامل چشمگیر این خیزش ملی است: بازگشت پهلوی.
مردم افغانستان هم بازگشت ظاهرشاه را میخواستند، اما دزدان تحصیلکرده با کمک خلیلزاد، این آرزو را ربودند و باب آرامش و امنیت و آزادی را بر مردم افغانستان بستند. امروز شاهزاده متصل به این یا آن دولت خارجی نیست. او فقط به ملت خود تکیه دارد. در عین حال، نمادی جز او در صحنه نیست که مردم رهبریاش را پذیرا باشند. میماند بخشهایی از هموطنان ما در کردستان، آذربایجان و بلوچستان که من با بسیاریشان سخن گفتهام. آنها هم هرگز با گزینه مردم مخالفتی ندارند و تنها نگران فردای پس از پیروزی و رفتار تندروها هستند.
به آنها گفتم و باز میگویم که شاهزاده بهدفعات یادآور شده که او به دنبال حکومت و قدرت نیست و مسئولیت خود را رهایی وطن میداند. موضوع فراقالب رژیم آینده اهمیتی ندارد، وقتی در محتوا اتفاق نظر داریم: دموکراسی، نظام سکولار، برخورداری همه ایرانیان از برابری قانونی، نژادی، زبانی و تمامیت ارضی ایران.
اگر در این چارچوب به توافق برسیم، کرد و بلوچ و آذری هم مثل بقیه هموطنان به حقوق حقه و تاریخی خود دست پیدا میکنند. چرا به ارتش سایبری رژیم بها میدهید؟ رژیم عاجز تنها به شکاف انداختن در بین ما امید بسته است. نشر دروغهایی که فریاد میزند دروغ است، در انتقاد از عمرو و ستایش از زید، با ادبیاتی که فقط در حوزه و زیر عبای ولایت فقیه پیدا میشود، زبان ما نیست.
ارتش سایبری نظام ۱۰ هزار عضو پیوسته و ناپیوسته در خانه پدری و خارج از کشور دارد. تنها راه برخورد با اینها بیاعتنایی است. در هفته اخیر، من شاهد حملاتی بودم که همه فعالان و نویسندگان و روزنامهنگاران ملی را هدف قرار داده بود. به یکیشان که زبان بر تطاول شاهزاده گشود، نوشتم یک «مرگ بر ولی فقیه» بگو تا باور کنم راست میگویی، فرار کرد و رمید و حداقل دیگر با اسم دکتر بیدار در صحنه اینستاگرام نبود.
بعد از جنگ ۱۲روزه، ساختمانی را فاش کردم به نام «صادق» در جوار صداوسیما که اتاق شیشهایاش میخوانند. اسرائیل که این ساختمان را بمباران کرد، معلوم شد پشت شیشههای تیره ساختمانی از بتن است و بیش از ۷۰۰ تن از نیروهای ارتش سایبری ما را از سحر تا شام طی شیفتهای هشت ساعته رصد میکنند. هریک از ما در «صادق» پروندهای داریم.
در شهرهای میهن، مردم فریاد میزنند: «این آخرین نبرده/ پهلوی برمیگرده» در قم، هم مردم زیر گوش آیات، فریاد زدند: «مرگ بر خامنهای» و «مرگ بر دیکتاتور». در شهرهای کوچک و بزرگ این آواز را میشنویم. مجال ندهیم ارتش سایبری سیدعلی به بهانه تنوع، ملت هفترنگ و حقوق اقوام، بین ما شکاف بیندازد.
سیدعلی در نهانخانهاش، ترسان و وحشتزده از صدای مردم، امیدوار است این بار هم بتواند با ارتش سایبری، با گلوله و با زندان، این صدا را خاموش کند، اما دنیا صدای مردم ایران را شنیده است. گوادلوپ زمانی به لحظه تصمیم گرفتن درباره سرنوشت شاه فقید و ملتش رسید که صفهای هزارهزار را در تهران و شهرستانها رصد کرد و اعتصاب شرکت نفت را دید که ضمانتهای مرحوم یزدی و بنیصدر و قطبزاده را در زمینه استمرار روابط ویژه با غرب، رسمیت داشتن همه قراردادهای نفتی و خرید سلاح از آمریکا و اروپا را پذیرا شد.
امروز هم هرچه صفها طولانیتر شود، فریادها هماهنگتر و گزینه مردم استوارتر، گوادلوپ ۱۴۰۴ در ناکجاآباد دیگری بر پا خواهد شد. آنجا که رژیم دیگر مفهوم خود را از دست میدهد و بعد در برابر خروش ملت، قرهباغی ۱۴۰۴ بیطرفی نیروهای مسلح را اعلام میکند و بعد… من چنین میپندارم.
* در سال های ۱۳۵۴-۱۳۵۵ آیت الله خمینی خواستار بازگشت به ایران بود.
* پنهان کردن عقاید واقعی آیت الله خمینی توسط مشاورانش در پاریس باعث شد تا او در غرب،به عنوان یک «قدّیس»، «پیامبرِ آزادی» و «گاندی دوم» تصوّر شود.
* یکی از مظاهر ایدئولوژی ها «بی حسّی اخلاقیِ» روشنفکران و رهبران سیاسی در فاجعۀ سینما رکس آبادان بود.
شاگردان جادوگر!
آیت الله خمینی در شورش ۱۵ خرداد۴۲ نتوانسته بود افکار عمومی داخلی و بین المللی را بخود جلب کند.این ناکامی چندان بود که بقول دکتر ابراهیم یزدی:
-«بعد از قیام ۱۵خرداد و تبعید آقای خمینی به ترکیه، نجف حرکت شایسته ای متناسب با مسائل آن روز از خود نشان نداده بود…اعتراضات علمای عراق می توانست در این رابطه مؤثر باشد،اما نجف متأسفانه ساکت و آرام بود.»۱
در سال های ۱۳۵۴-۱۳۵۵ آیت الله خمینی در نجف روحانی منزوی و تنهائی بود که کمتر ایرانی وی را می شناخت.این تنهائی ، انزوا و کهولتِ سن باعث شده بود تا خمینی خواستار بازگشت به ایران گردد.سـیروس آموزگار – روزنامه نگار – در گفت و گو با نگارنده (پاریس،۲۵نوامبر۲۰۰۴) می گوید: در سـال ۵۵ یکی از مقامات عالی رتبۀ ایرانی به نام ایرج گلسـرخی( مسـئول امور اوقاف و حجّ و زیارات) سـفری به عراق داشـت و با اسـتفاده از فرصت به زیارت مرقد امام علی در نجف رفت. بهنگام زیارت، فردی به مقام ایرانی نزدیک شـد و گفت:
مقام عالی رتبۀ ایرانی، سـحرگاه فردا به حرم امام علی رفت و با تعجّب دید که آن شـخص مهم، «آیت الله روح الله خمینی» اسـت که آمده بود و از مقام ایرانی میخواسـت که واسـطه شـود تا او (خمینی) در آن سـن و سـالِ پیری، از تبعید به ایران برگردد.
هوشنگ معین زاده (نویسنده و مسئول امور امنیّتی سفارت ایران در بیروت) نیز در گفت و گو با نگارنده (پاریس،۳۰ نوامبر ۲۰۰۴) تأئید میکند که «درخواسـت بازگشـت خمینی به ایران قبلاً توسـط امام موسی صدر از طریق سـفارت ایران در بیروت، به سـاواک گزارش شـده بود.»
دکترحسین شهید زاده، سفیر ایران در بغداد که بخاطر پیوندهای خانوادگی، روابط نزدیکی با روحانیون داشت، تأکید میکند:چند ماه پیش از اوجگیریِ اعتراضات، آیت الله خمینی خواهان بازگشت به ایران بود.۲
دکتر امیر اصلان افشار ضمن تأکید بر «منشاء خارجی شلوغیهای ایران در سال ۵۷»، یادآور میشود:
– «از خمینی در آن زمان، اصلاً خبری نبود و حتّی در سال ۱۳۵۵ او خواستار بازگشت محترمانه به ایران و رفتن بی سر و صدا به قم شده بود.»
در این میان دکتر ابراهیم یزدی در آمریکا و صادق قطب زاده در فرانسه ضمن آشنائی با برخی رسانه ها و نهادهای حقوق بشری، اولین افرادی بودند که خمینی را به عنوان«شخصیّتی دموکرات» در عرصۀ بین المللی معروف کردند.در اردیبهشت ۱۳۵۷به کمک صادق قطب زاده در«نجف» اولین مصاحبۀ خمینی با نشریۀ معتبر فرانسوی«لوموند»انجام شد.به روایت دکترابراهیم یزدی:«صادق قطب زاده، پُرسش های «لوسین ژرژ »(خبرنگار لوموند)را می نویسد و آقای خمینی بعد از مشورت با قطب زاده پاسخ ها را می نویسند».ترجمۀ انگلیسی این مصاحبه باپرداخت ۱۱هزار دلار به روزنامۀ آمریکائی«لوس آنجلس تایمز»-بصورت آگهی- چاپ و منتشر شد،در حالیکه روزنامۀ«نیویورک تایمز» حتّی با همین مبلغ،حاضر به چاپ این مصاحبه-آگهی نشده بود.۳
در تمام مصاحبه ها و گفتگوهای خمینی در پاریس،او بصورت فردی عامی جلوه می کرد که نه تنها زبان عربی نمی دانست(و این،موجب حیرتِ «حَسنین هیکل»،روزنامه نگار معروف مصری شده بود) بلکه ، حتّی زبان فارسی را نیز با غلط های فاحش اظهار می نمود،از این رو،مشاوران نزدیک آیت الله (مانند دکتر ابراهیم یزدی،صادق قطب زاده و ابوالحسن بنی صدر)برای رفع و رجوع کردنِ این پریشان گوئی ها، صلاح دیدند تا قبل از هر گفتگو و مصاحبه ای،سئوآلات را بصورت مکتوب دریافت کنند تا پس از مشورت با آیت الله،پاسخ ها بطور «سنجیده» و «معقول» ابراز شوند!.دکتر یزدی در این باره یادآوری می کند:
-«مسؤلیت برنامه ریزی این مصاحبه ها،عموماً بر عهدۀ من بود. شیوۀ کار من این بود که اولاً هیچ درخواستی را رد نمی کردم ،ثانیاً از خبرنگاران می خواستم که پرسش های خود را به طورکتبی بنویسند و بدهند. توجیه من این بود که سؤالات باید برای آقای خمینی ترجمه شوند و جواب آنها را بگیریم و سپس جواب ها ترجمه شوند و بعد در یک دیدار حضوری پرسش ها و پاسخ ها رد و بدل شوند.این شیوۀ عمل به ما امکان می دادکه پرسش ها و پاسخ ها را ویرایش کنیم و انسجام پاسخ ها را در نظر داشته باشیم.حتّی در مورد مصاحبۀ تلویزیون های سرتاسری آمریکا، من این شرط را مطرح و اجرا کردم. علاوه بر این،با إشراف و اطلاعاتی که از وابستگی های سیاسی و دینی خبرنگاران و رسانه ها داشتیم قبل از مصاحبه، آقای خمینی را مطلع می کردم تا در مورد پاسخ های خود، آنها را رعایت کنند..»۴
مضمون سخنان و گفتگوهای آیت الله خمینی با خبرنگاران خارجی، اساساً، توسط مترجمین دچار تحریف و تغییر می شد آنچنانکه شباهتی به گفته های اصلی آیت الله نداشت.احمد رأفت، خبرنگار ایرانی-ایتالیائی حاضر در نوفل لو شاتو می گوید:
-«بعد از یکی دو مصاحبه که ما خبرنگارانی که با رسانههای غیر ایرانی کار میکردیم انجام دادیم، از ما میخواستند همان حرفهای آقای خمینی در گفتگوها را ترجمه نکنیم، بلکه ترجمهای که این آقایان[دکتریزدی و….] را مخابره کنیم.یک بار من با دو خبرنگار خارجی با آقای خمینی گفتگو میکردیم. یکی از آنها خانم خبرنگاری ایتالیایی بود که برای مجله زنان کار میکرد، و از آقای خمینی پرسید اگر شما به ایران برگردید و حکومت را به دست بگیرید، سیاست- هایتان در مورد زنان چه خواهد بود.؟ آقای خمینی مثل همیشه بدون اینکه به صورت خبرنگار نگاه کند،به مترجم گفت به ایشان بگویید که در اسلام موقعیت زنان مشخص شده. مترجم به زبان انگلیسی،این گفته را چنین ترجمه کرد: «آنچه خواست مردم ایران باشد».من در همین رابطه در مستندی که به مناسبت ۳۰امین سالگرد نوفللو شاتو ساختم ،از آقای بنیصدر در همین رابطه سوال کردم و ایشان گفت که ما نمیتوانستیم بگذاریم آقای خمینی هرچه دلش میخواست بگوید. یعنی ایشان هم به نوعی به این مساله اعتراف کرد که صحبتهای آقای خمینی به نوع دیگری- متناسب با خواست جامعه بینالمللی- ترجمه می شد».
ایدئولوژی و بی حسّی اخلاقیِ روشنفکران
هانا آرنت در کتاب درخشانش،اتحادِ توده های عوام و روشنفکران را موجب پیدایش فاشیسم می داند۵ ،تجربۀ انقلاب ایران مصداق برجستۀ سخن آرنت است. کارل پوپر، این دسته از روشنفکران را که با اندیشه های خود ، راهگشای حکومت های جبّار بوده اند، «پیامبران دروغین» نامیده و آلودگی کلام شان را «بسیار بسیار خطرناک تر از آلودگی هوا» دانسته است۶
پنهان کردن عقاید واقعی آیت الله خمینی در پاریس توسط «شاگردان جادوگر» (به قول شاه) و تبلیغ عقاید قرون وسطائیِ وی به عنوان «اندیشه هائی مدرن و دموکراتیک»،باعث شد تا او در چشم روشنفکران و رهبران سیاسی غرب به عنوان یک «قدّیس»، «پیامبرِ آزادی» و «گاندی دوم» تصوّر شود.
در بخش نخست ،ایدئولوژیها را «توجیهاتی برای مقاصد شرارت آمیزِ پنهان» توصیف کرده ایم.در اینجا یادآور می شویم ایدئولوژی ها در سودای تسخیر قدرت سیاسی به هر شیوۀ ممکن متوسّل می شوند و «اخلاقیّات» و «ارزش»های خود را دارند که با حقوق بشر و آزادی های اساسی انسان بیگانه است.در فلسفۀ سیاسیِ استالین،هیتلر،موسولینی و آیت الله خمینی آنچه به هدفِ اصلیِ نظام خدمت میکرد، «اخلاقی»، و آنچه که در تحقّقِ این هدف مانع ایجاد می نمود، «غیراخلاقی» بود و لذا،مفهومِ «هدف، وسیله را توجیه می کند»در نزد آنان کاربُردِ عملی و فواید تئوریک داشت آنچنانکه به قول آیت الله خمینی:
-«اگر امام یا ولی فقیه فرمان داد که فلان محل را بگیرید،فلان خانه را آتش بزنید،فلان طایفه را که مضرّ به اسلام و مسلمین و ملّت ها هستند،از میان ببرید،بر همه لازم است که از او اطاعت کنند.»۷
یکی از مظاهر این ایدئولوژی ها ایجادِ«بی حسّی اخلاقی» بود چندانکه در آتش زدن سینما رکس آبادان و کشته و مجروح شدن ۶۰۰ تن از تماشاگرانِ بی- گناه عموم روشنفکران و رهبران سیاسی و مدافعان حقوق بشر با سکوت و «بی حسّی اخلاقی» یا با انتساب آن فاجعۀ هولناک به ساواک و رژیم شاه ، راهگُشای «انقلاب اسلامی»گردیدند.
آیت الله نوری همدانی،مرجع تقلید شیعیان بعدها اعتراف کرد:
-برای کشاندنِ مردم آبادان به عرصۀ انقلاب سینما رکس آبادان را آتش زده ایم.
به گفتۀ آیت الله لاهوتی: در سال ۵۴ سید احمد خمینی در انفجارِ یگانه سینمای شهرِ قم دست داشت. سید احمد خمینی از افرادی بود که در ناحیۀ «طیّبه»(مرزلبنان-اسرائیل) توسط دکتر چمران آموزش نظامی دیده بود.
کُشتارِ میدان ژاله (۱۷ شهریور)نیز در تکمیل این پروژۀ انقلابی بود!
دکتر ابراهیم یزدی در بارۀ تشدید اقداماتش بعد از کُشتارِ میدان ژاله می نویسد:
-«کمیته های مختلف مرکّب از ایرانیان و دانشجویان تشکیل شد.یک هفته بعد از«جمعۀ خونین»تظاهرات اعتراضی وسیعی از طرف «سازمان جوانان مسلمان» در برابر کاخ سفید برگزار ش.چند روز بعد آقای مهندس شهرستانی و یکی دیگر از برادران مسلمان از تهران با مقادیر زیادی عکس و فیلم به هوستون آمدند. عکس ها،همانطور که گفته شد بسیار خوب تهیه شده بودند و به موقع هم رسیدند.عکس ها دقیقاً جای گلوله ها را در سر وُ صورت و سینۀ مقتولین نشان می داد.جای گلوله ها به وضوح نشان می داد که تیراندازی به قصد کشتار بوده است.تکثیر این عکس ها و انتشار آنها در محافل بین المللی سر وُ صدای بسیاری علیه رژیم شاه به وجود آورد.تظاهرات واشنگتن ، مصاحبه های تلویزیونی و مطبوعات نیز بسیار مؤثّر واقع شد».۸
پس از واقعۀ میدان ژاله، دکتر یزدی عازم نجف شد تا آیت الله خمینی را از عراق خارج و در پاریس مستقر کند. دکتر ابراهیم یزدی در سال های تحصیل و اشتغال در آمریکا از بنیانگذاران «انجمن اسلامی دانشجویان» و مؤسّس بزرگ ترین سازمان اسلامی در آمریکا بود. دکتر ابراهیم یزدی از اعضای «نهضت آزادیِ»مهندس مهدی بازرگان ، دبیر شورای مرکزی جبهۀ ملّی (شاخه آمریکا) و ناشر روزنامهٔ «راه مصدّق»بود. در سال۱۳۵۱،با مُجوّز کتبی آیت الله خمینی، یزدی نمایندۀ وی برای دریافت «وجوهات شرعیّه»بود.به روایت دکتر یزدی: «بخشی از این وجوهات جهتِ مبارزه علیه رژیم شاه هزینه می شد».تظاهرات ها،راه پیمائی ها، اعتصاب ها و بَست نشستن های دکتریزدی و یارانش علیه شاه باعث شده بود تا بهنگام تحولات سال ۱۳۵۷دکتر یزدی برای روزنامه ها و رادیو-تلویزیون های آمریکا چهره ای آشنا باشد.
چنانکه گفته ایم:دکتر ابراهیم یزدی،دکتر مصطفی چمران ،صادق قطب زاده، علی شریعتی، ابوالفضل بازرگان، دکتر محمد توسّلی و… با استفاده از بورس دولت شاهنشاهی برای تحصیل به اروپا و آمریکا رفته بودند امّا در سال ۱۳۴۲ (۱۹۶۳)آنها در هیأت سازمان«سماع» (سازمان مخصوص اتحاد و عمل) عازم اردوگاه های فلسطینی در لبنان و مصر و عراق شدند و طی دو سال شیوۀ جنگ های چریکی و سازماندهی مخفی را آموختند. سازمان «سماع» از کمک های مالی، نظامی و رادیوئیِ دولتِ مصر نیز برخوردار بود که در زمان جمال عبد -الناصر از دشمنان سرسخت ایران بشمار می رفت. فلسطینی ها نسبت به «انقلاب اسلامی» خود را طلبکار می دانستند و بهمین جهت،نخستین مهمانِ «انقلاب اسلامی» یاسر عرفات بود.
حسن ماسالی از رهبران «کنفدراسیون محصّلین و دانشجویان ایرانی در خارج از کشور» و از مسئولان جبهۀ ملّی در آمریکا(بخش خاورمیانه) ضمن اشاره به ارتباط و ملاقاتش با خمینی و اطرافیانش، در بارۀ کمک های مالی رهبر لیبی، معمّر قذّافی،یادآور شده:«در کُل حدود هشتصد هزار دلار[از دولت قذّافی] کمک مالی گرفتیم»،در حالیکه شاه این مبلغ را «نزدیک به ۲۵۰ میلیون دلار برای انحراف و مَشوُب کردن اذهان جوانان و دانشجویان ما»دانسته است.(پاسخ به تاریخ،ص۲۱۴).
بدین ترتیب،اتحاد نیروهای چپ و ملّی- مذهبی ها در خارج از کشور ارتش نیرومندی بوجود آورده بود که با امکانات مالی -تدارکاتی و زرّادخانۀ تبلیغاتی کارزارِ عظیمی علیه شاه آغاز کردند که برجسته ترین آنها حملۀ چماقداران به شاه در محوطۀ کاخ سفید بود که به آن اشاره خواهیم کرد.
دکتر یزدی در پاریس نقش اساسی در تنظیم و ترجمۀ مصاحبه های خمینی با مطبوعات بین المللی داشت.او -به گفتۀ خودش:«برنامهٔ سیاسی و اجرایی خمینی را تنظیم کرده بود که بعدها بر طبق آن شورای انقلاب، دولت موقّت و سپس سپاه پاسداران و «روز قُدس»تأسیس گردید.» ۹
ترجمۀ کتاب «ولایت فقیه»
خانم عذرا بنی صدر (همسر ابوالحسن بنی صدر) در بارۀ ترجمۀ کتاب «ولایت فقیه»آیت الله خمینی می گوید:
-«من ابتداء [ترجمۀ کتاب را]پذیرفتم. ولی وقتی کتاب را خواندم، لرزه بر اندامم افتاد. به خود گفتم: خدا به داد همۀ ما برسد. آقای خمینی چه طرز فکری دارد! کتاب، علاوه بر موضوع ولایت فقیه که بسیار نگران کننده بود، بیانگر خشونتی بود که صاحب کتاب بدان گرایش داشت. اینطور که به یادم مانده است، در کتاب او گفته بود: در موردی، حضرت علی ۷۰۰ تن را از دم تیغ گذراند. ولی فقیه هم همان اختیار پیامبر و امام را دارد. این فکر که او برای خود اختیار کشتار را می دهد، سخت نگرانم کرد. بخشی از کتاب که در آن، آقای خمینی به اقتصاد پرداخته بود، بسیار ابتدائی و کودکانه بنظر رسید.من بعد از خواندن کتاب، دچار تردید شدم و از خود پرسیدم آیا باید چنین کتابی را ترجمه کنم؟ ترجمه این کتاب آبروی ملت ایران را نزد افکار عمومی دنیا نمی برد؟ و جهانیان از خود نمی پرسند: آیا ایرانیان انقلاب کردند که این شخص با این افکار برآنها حکومت کند؟ آیا نمی پرسند: شما ایرانیان مردمی عاقلید؟ پس به آقای بنی صدر تلفن کردم و نگرانی خود را اظهار کردم. ایشان گفتند: کتاب [ولایت فقیه] مجموعه درس هائی بوده است که آقای خمینی در نجف داده است،حالا او تحوّل کرده و دموکراسی را قبول کرده است. من با اینکه، در دل، به تحوّل کردن آقای خمینی باور نکردم، قبول کردم کتاب را ترجمه کنم. یک ترجمۀ تحت اللفظی کردم و نزد ناشر بردم.البتّه ناشر همانطور که قول داده بود آن را به مترجم خبره ای داد و او، کتاب را ترجمه کرد. در مقدمۀ کتاب از زحمات من نیز تشکر کرد.»
یکی از «شاگردان جادوگر» در برابر پُرسش اوریانا فلاچی،روزنامه نگار برجستۀ ایتالیائی،مبنی بر «ارتجاعی بودن عقاید خمینی»(خصوصاً دربارۀ حقوق زنان) مدّعی شد:«این مطالب ساخته و پرداختۀ ساواک شاه است!».
بدین ترتیب،روشنفکران و احزاب سوسیالیست و کمونیست اروپا (خصوصاً فرانسه) در پیوند با «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور»( که بصورت یک ارتش منسجم در اروپا و آمریکا فعالیّت می کرد) به حمایت از آیت الله خمینی پرداختند:ژان پُل سارتر(که در آن زمان خانمی ایرانی و ضد شاه مسئول دفترش بود)، سیمون دو بووار، میشل فوکو، آندره فونتن، ژاک مادل،رژه گاردی و…ده ها فیلسوف و روشنفکر نامدار فرانسوی کارزارِ عظیمی در حمایت از آیت الله خمینی آغاز کردند چندانکه میشل فوکو، فیلسوف نامدار فرانسوی،که خود را اسلام شناس نیز می دانست،ضمن دیدار با خمینی در«نوفل لوشاتو»،وی را «قدّیس در تبعید» نامید و در یک افسون شدگی ،از«باورهای رهائی بخش خمینی» سخن گفت. ۱۰
روزنامۀ معتبر«لوموند»که پیش از رویدادهای ۵۷،گزارش های مثبتی دربارۀ تحوّلات اجتماعی ایران می نوشت،در آستانۀ انقلاب ایران،با تغییر موضعی ناگهانی،مدّعی وجود۳۰۰ هزار زندانی سیاسی در ایران شد و سردبیر آن ،آندره فونتن، در مقالهای با عنوان« بازگشت الهی»،از خمینی ستایش ها کرد.۱۱
رهبران جبهۀ ملّی ایران نیز ضمن« تُف بر چهرۀ خودفروختۀ بختیار» معتقد شدند:
– «خمینی که بخاطر ذاتِ رهایی انسان میجنگد و بخاطر بازآفرینی معرفت و معنویت بشر به میدان آمده…»
جبهۀ ملّی در اعلامیّۀ دیگری بشارت داد:
-«نه یک قدّیس،نه یک معجزه بلکه انسان راستینِ عصرِ حاضر و ابَرمردِ زندۀ تاریخ،می آید»…«باصدای نوح،با طیلسان و تیشۀ ابراهیم،باهیأت صمیمیِ عیسی.»
نویسنده،شاعر و منتقد ادبی معروف دکتر رضا براهنی پس از تبلیغاتِ پُردروغ علیه شاه در محافل سیاسی-روشنفکری آمریکا در مقالۀ پرشوری از جمله نوشت:
-«علمای عالیقدر اسلام که به رغم برچسبهای بیشرمانه و دروغها و افترا و تهمت و بُهتانِ سرمایهداری و متحدِ پلیدش صهیونیسم، صدای آزادیخواهی در سراسر ایران در دادهاند، مردمان سراسر گیتی را یکسره متحیّر و مبهوت کردهاند …امپریالیسم و صهیونیسم با تلاش- های مذبوحانۀ خود میکوشند مبارزان ملّت ایران را ارتجاعی و قرون وسطایی جلوه دهند.»
علی اصغر حاج سید جوادی نویسنده ، روشنفکر و حقوقدان سرشناس ، در متنی شعرگونه نوشت:
-وقتی امام خمینی بیاید دیگر کسی دروغ نمیگوید!
این تبلیغات و حمایت ها از طریق« بی بی سی »هر شب به ایران می رسید۱۲ و این گمان را در مردم ایران دامن زد که ستایش و حمایت اینهمه روشنفکرِ ایرانی و جهانی از خمینی بیهوده نیست و حتماً در این سخن ستایش آمیزِ ژاک مادل ( Jacques Madaule) فیلسوف فرانسوی،واقعیّتی است و «جنبش خمینی درهای آینده را بسوی بشریّت می گشاید.»۱۳ ادامه دارد
۱ -ابراهیم یزدی،شصت سال صبوری و شکوری،ج۳،ص۲۱۲
۲ -ره آوردِ روزگار،لوس آنجلس،بی تا،صص۳۵۰-۳۵۹
۳ – ابراهیم یزدی،ج۳،ص۲۱۲
۴- ابراهیم یزدی،ج۳،صص۲۱۵-۲۱۷
۵-
Arendt , Hannah ,Le Système totalitaire, traduction par Jean-Louis Bourget, Robert Davreu et Patrick Lévy, Editions Seuil,Paris, 1972,p78
۶ – https://mirfetros.com/fa/?p=14613 –
۷ – ولایت فقیه، آیت الله خمینی، صص ۷۵ و ۷۸.همچنین نگاه کنید به سخنرانی او در روزنامۀ اطلاعات، ۱۷ دی ماه ۱۳۶۶
۸ – یزدی،ج۳،ص۲۸
۹ – یزدی،ج۳،ص۷۳۷
۱۰ –
Michel Foucault et l’Iran », Le Matin, no 647, 26 mars 1979, p. 15. (Réponse à C. et J. Broyelle, « À quoi rêvent les philosophes ? », Le Matin, no 646, 24 mars 1979, p. 13.) Dits Ecrits tome III texte 262, édition de Gallimard, Corriere della sera, no 36, 13 février 1979, p. 1
۱۱ Le Monde,2Février1979 –
۱۲- در یک تحقیق منتشرشده،مسئولان« بی بی سی» به دخالت خود در حوادث ایران و نیز به موضع انتقادی خود نسبت به رضاشاه و محمدرضاشاه اعتراف کرده اند.نگاه کنید به:
www.open.ac.uk
برای نقش «بی بی سی»در سقوط رضاشاه نگاه کنیدبه مقالۀ مسعود لقمان: «رادیو و جابهجایی قدرت در شهریور ۱۳۲۰: سقوط یک شاه به کمک بی. بی. سی»؛ماهنامۀ تحلیلی، آموزشی و اطلاعرسانی«مدیریت ارتباطات»؛ شمارۀ ۹، تهران،بهمنماه ۱۳۸۹
روحانی زوال رژیم را درک کرده و برخلاف خاتمی میکوشد از وحشت خود پلی برای عبور به فردای بدون خامنهای بسازد
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
پنج شنبه ۴ دی ۱۴۰۴ برابر با ۲۵ دِسامبر ۲۰۲۵ ۱۰:۳۰
حسن روحانی بدون شک از سید محمد خاتمی هوشمندتر است. محمد خاتمی میگوید: اگر رژیم سقوط کند ایران از دست میشود. روحانی اما بعد از جنگ ۱۲روزه با ناز و غمزه به غرب میگوید رژیم ما نمیتواند دوام داشته باشد، اما شما غربیها میتوانید با کمترین هزینه آنچه را میخواهید با من حسن روحانی محقق سازید.
من این سخن را از روی تحلیل نمیگویم بلکه از یکی از اعضای کابینه سایه روحانی در جلسات هفتگی نقل میکنم.
روحانی آدم باهوشی است و یکی از مهمترین دلایل ماندگاریاش همین هوش مردرندانه اوست. او در جمع یاران خمینی نه زیر عبای مطهری رفت و نه سرسپرده بهشتی شد؛ خامنهای که اصلا کسی نبود تا زیر علمش سینه زند. او تشخیص داد بعد از خمینی آنکه قاپ او را دزدیده و از همه سو مورد اعتمادش است و احمد خمینی را هم در جیب دارد کسی نیست به جز شیخ علیاکبر هاشمی بهرمانی ملقب به رفسنجانی. از همان آغاز سر و دل به او سپرد.
در جلسات شورای انقلاب پشت در مینشست و انتظار میکشید. خیلی زود همراه و همنفس هاشمی شد. در جریان عزل مرحوم بنی صدر بخشی از بازی به او واگذار شد. در جنگ هم خیلی زود وردست هاشمی شد و تا نیابت او در فرماندهی جنگ بالا رفت. بعد هم به شورای عالی امنیت ملی رفت و گاه در مجلس هم حاضر بود و حلال مشکلات، یک روز با عربستان و روز دیگر با انگلیس. به مدد لطف دکتر امین از اسکاتلند دکترا گرفت بیآنکه زبان بداند یا در بحث و فحصی به زبان اهل این ولایت شرکت کند.
در دوره دوم ریاستجمهوری هاشمی، وقتی نمکدانشکنی خامنهای را دید، محتاط شد و کوشید در عین حفظ ارادت به شیخ علیاکبر، سید علی را هم دریابد. چنین شد که دو هفته یک بار در نماز بیت مشارکت کرد.
در بیرون از بیت رابطهای بسیار دوستانه با برادران لاریجانی برقرار کرد. از دیرباز با ناطق نوری و محمدی گلپایگانی و علیاکبر ولایتی و حداد عادل رابطهای بسیار دوستانه داشت. در عروسی پسر حداد و دختر خامنهای در جمع میهمانان اندک و ازجمله خواص بود. وقتی بعد از مشورت با خامنهای و قبل از آن با تشویق و تشجیع هاشمی نامزدیاش را برای ریاستجمهوری اعلام کرد، مطمئن بود که ریاستش قطعی است، اما وقتی خبردار شد که قالیباف با عینک ریبن و اونیفورم خلبانی و پوسترهای سه چهار متری در کوی و بازار و برزن و داشتن شماری از اهالی موثر قلم در جیب و امکانات مالی نامحدود برای تبلیغ، احتمال دارد از او پیشی گیرد، سراغ هاشمی رفت که قبلا از موجود دستساخته خود یعنی ولی فقیه رودست خورده بود.
هاشمی حاضر نشد نزد خامنهای برود اما همه امکاناتش را برای پیروزی او بسیج کرد، با اینهمه در روز انتخابات این خامنهای بود که قبل از خاتمه شمارش آرا و اعلام رای نهایی به صدا و سیمایش دستور داد با تفاوت نمادین آرا روحانی را پیروز انتخابات معرفی کند. در عمل در گزینش وزرا هم روحانی امتثال امر کرد و صندلیهای ویژه نامزدهای سید علی آقا را پر نکرد و به آقا و گزینههایش لبیک گفت. اما روزی که هاشمی برای همیشه خاموش شد جهان روحانی تاریک شد.
قصه بر جام را خود او بسیار گفته است؛ رهبر شهد برجام را به کام او زهر هلاهل کرد و بعد هم مانع عملی شدن برجام ۲ شد. روحانی ریاست را از احمدینژاد تحویل گرفت و به رئیسی تحویل داد. بعد از کشته شدن رئیسی گزینه پزشکیان برای روحانی مناسبترین بود، به نوعی همفکر بودند، تیم روحانی هم میتوانست در چیدمان کابینهاش نقش مهمی داشته باشد.
روحانی دست ظریف را در دست پزشکیان گذاشت، اما به این وضعیت رضایت نداشت و همکاری ظریف و پزشکیان کوتاه شد.
در این میان جنگ ۱۲روزه و عریانی تندیس قدرتی که خامنهای از خود و سپاهش ساخته بود و حتی مردم عادی هم بهسادگی دریافتند، روحانی با سختی پذیرا شد. او باور کرده بود که سید علی با موشکهایش، پهپادهایش و از همه مهمتر نیابتیهایش، کم و بیش قدرت اول منطقه است و با ۱۷ سازمان اطلاعاتیاش بر همه رویدادها اشراف دارد و عبور از او و ولیعهدی که تدارک جانشینیاش را میچیند (یعنی مجتبی) ناممکن است.
اما بعد از جنگ ۱۲روزه حقیقت در چشم مردی که هشت سال رئیسجمهور بود، بیست سال در شورای امنیت ملی، چند دوره نماینده و نایب رئیس مجلس و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام و آشنا به اسرار آشکار و نهان، آشکارتر شد.
روحانی زوال رژیم را با پوست و گوشت و چشم و دل درک کرد و، برخلاف خاتمی که هنوز نگران فردای خویش بعد از سرنگونی است، میکوشد از وحشت خود پلی برای عبور به فردای بدون خامنهای بسازد. گمان میکند مردم کارنامه او را از خونهای دهه شصت، تظاهرات کوی دانشگاه، که او خواستار اعدام همه تظاهرکنندگان شد، از روزهای خونین دی ۹۶، خیزش مردمی در اعتراض با بالا رفتن قیمت بنزین و آنهمه کشتار و زندان در آبان ۹۸ پاک خواهند کرد و اسلام وعده رحمانی او را پذیرا خواهند شد.
آیا گمان میکند فقط رنگ عمامه مشکل مردم است؟ حسین فریدون برادرش که در دوران سفارتش در مالزی با بسیاری از دیپلماتهای غربی آشنا شده بود لابد این پیام برادر را به گوش تصمیمگیرندگان بزرگ در غرب و منطقه رسانده است؛ به دنبال که هستید، اخوی هم پایهگذار نظام است هم قادر به تغییر زیروروی نظام. اخوی میتواند مبشر آرامش و سازندگی و صلح باشد، نیابتیها را رها کند، سر به زیر اندازد و با کمک نخبگان (لابد مثل آقای آشنا و محمود واعظی و اسحاق جهانگیری و…) جامعه نوینی بسازد.
نگاهی به بعضی از عبارات روحانی در ماههای اخیر آشکار میکند که او به دنبال چیست. او از وحدت و حاکمیت ملی میگوید، پیشنهاد تعامل سازنده با جهان میدهد و دوستی با همسایگان را ضرورتی استراتژیک میخواند. روحانی با تاکید بر نیاز به «تعامل سازنده با جهان» خود را یک «سیاستمدار و راهبری اهل راهحل» معرفی میکند که میتواند جایگزینی برای سیاستهای فعلی باشد.
به طور خلاصه میتوان گفت سیاست حسن روحانی این است که ضربات و آسیبهایی را که در طول هشت سال ریاستجمهوریاش خورده است جبران کند و طرحی نو دراندازد.
حسن روحانی در سخنان اخیرش مرتب به موضوع کارشکنیهای صورتگرفته در دوران ریاستجمهوریاش اشاره میکند و مشخصا اتهاماتی را متوجه گروههایی میکند که آنها را «تندرو» یا سوپرانقلابی میخواند.
از حقوق حقه مردم میگوید. به گفته او، تمامی اقدامات ناهنجار تندروها با هدف جلوگیری از اجرای توافق هستهای برجام انجام شده است. برجام۲ که اگر امضا شده بود نه جنگی درمیگرفت، نه تحریمی در کار بود، نه ریال سقوط آزاد میکرد، و نه نرخ تورم به ۶۰ درصد میرسید. خلاصه ایران بهشت برین میشد و لابد برادران حزبالله و حوثی و همتایان عراقیشان در کنار جهاد اسلامی و حماس با پولهای پس از رفع تحریمها مشغول طراحی برای نابودی اسرائیل و شکست آمریکا میشدند.
در شهر کوتولههای سیاسی که نزاعشان انگار تا روز سرنگونی ادامه دارد، البته روحانی در این جمع احساس سَروقدی میکند.
رژیم ناتوان در برابر فشار خارجی و موجی از نارضایتی که در چهار گوشه ایران به راه افتاده است و در بزنگاهی تاریخی قادر نیست از فردای ولایت فقیه بعد از فوت خامنهای یا اعزامش توسط اسرائیل به خانه ابدی حداقل طرحی با مداد بکشد، این تنها روحانی است که خویش را در مقام رهبری فردای ایران گذاشته است.
روحانی میداند که فقط یک شخصیت ملی در دل و جان بسیاری از مردم خانه پدری جا و مکان ویژهای دارد و او کسی نیست به جز شاهزاده رضا پهلوی. صدای صدها نخبه جامعه، استاد، وکیل، دانشجو و زنان آزاده و… را آقای حسن روحانی در مشهد و بر مزار خسرو علیکردی حتما شنیده است و آواهایی از این دست را در چهار سوی وطن دنبال کرده است.
او میداند اگر رژیم در یک خیزش عمومی سرنگون شود، خواست ملیونها ایرانی شاهزاده رضا پهلوی خواهد بود. اما اگر خارجی، حال از هرنوع، گلوله آخر را شلیک کند روحانی این خیال را آویزه گوش و هوش کرده که راه برای او باز میشود. بدون کمترین هزینه به ترکیب نظام هم دست زده نمیشود و همه چیز به آرامی صورت میپذیرد.
طرح روحانی آن طور که شنیدهام بر این محورها استوار است. مطابق اصل ۱۱۱ قانون اساسی جمهوری اسلامی، پس از مرگ رهبر، مجلس خبرگان رهبری باید جانشین او را با حداقل دوسوم رای نمایندگان خود تعیین کند. در صورتی که به هر دلیل مجلس خبرگان نتواند جانشین رهبر قبلی را تعیین کند، «شورای موقت» سهنفره متشکل از رئیسجمهوری، رئیس قوه قضائیه و یک نفر از فقهای شورای نگهبان به انتخاب مجمع تشخیص مصلحت، اداره کشور را باید تا زمان انتخاب رهبر جدید به دست گیرند. رئیسجمهوری که از نگاه روحانی در خدمت اوست، رئیس قوه قضائیه محسنی اژهای هم خریدنی است، میماند یک نفر از اعضای شورای نگهبان به انتخاب مجمع تشخیص مصلحت نظام که صادق لاریجانی ریاست آن را برعهده دارد.
دو تن از اعضای شورای نگهبان روابط نزدیکی با روحانی دارند، مهدی شبزندهدار و محمدرضا مدرسی یزدی که از دوستان نزدیک صادق لاریجانی است و با روحانی نیز آشناست. ترکیب این شورا برای روحانی مطلوب است. او در خیال به این نتیجه رسیده که رهبریاش میتواند از سوی غرب پذیرفته شود. علی لاریجانی در این سناریو همراه روحانی است، همان گونه که اشاره شد، در کنار آرمانهای فرزندان رشید وطن که آرزوی برپایی نظامی سکولار دموکرات ملی قائم بر تمامیت ارضی کشور را دارند، تن به حکم عمامه آنکادره هم نخواهد داد. بازیگران دیگری نیز در صحنه حضور دارند ولی کوتاهتر از روحانیاند.
صلای رهبری سر دادن کار رجال ولایت فقیه نیست. تصویر ی از مجلس خبرگان، شورای نگهبان، هیئت دولت، مجلس شورای اسلامی را پیش چشم بگیرید، آنگاه مثل من تردید نخواهید کرد که بار ببندید که هنگام رحیل است برای سید علی و همه اهل بیت، از خاتمی تا روحانی و محسنی اژهای.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
زمین از دست رفت، رهبر حالا در فکر اتصال به بالا است
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
پنج شنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴ برابر با ۱۸ دِسامبر ۲۰۲۵ ۹:۱۵
در دو سه سال اخیر و بهویژه بعد از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، آیتالله خامنهای با باختن همه اعتبار زمینیاش در رویارویی با اسرائیل و در حد محدودی، آمریکا، حالا با شتاب به دنبال احیای مشروعیت شرعی نداشتهاش است.
آیتالله خمینی به هیچ قدیسی باور نداشت. او فرصتطلبی بود که از خرافات، سادگی و حماقت تودهها به بهترین وجه بهره جست، در حالی که خودش نه به دست بریده عباس معتقد بود، نه به گلوی بریده علیاصغر. از سال ۱۳۴۰ تا پایان عمرش یک بار هم به مشهد نرفت.
با آنکه خمینی در چندین رساله و کتاب از جمله «حکومت اسلامی» و «نامههای کاشفالغطاء» و اعلامیههایی که در روزهای پس از پاریس منتشر کرد، هدفش را از دستیابی به قدرت کموبیش، گاه صریح و زمانی در پرده مصلحت عامه و امت، و مشروعیت ناشی از بیعت مردمــ با اوــ بیان کرده بود و ترکیب جمهوری اسلامی ترکیبی ناآشنا و گنگ برای خواص جامعه نبود، مفهوم و معنا و ابعاد حضور فردی با عنوان «ولی فقیه» در راس قدرت، هم با تعابیر ضدونقیض خود خمینی و هم آقای منتظری که در خبرگان اول، جن ولایت را از شیشه بیرون آورد و هم بعد از او، از جانب «سیدعلی آقا» و اصحابش که طی چهار دهه با تحلیل و تفسیر، سرانجام به «ولایت مطلقه» رهبر رسید، هنوز هم بعد از ۴۶ سال، تعریف و جایگاه شرعی و قانونی مشخصی ندارد.
روحالله خمینی اگرچه مرجع و مجتهد بود، با بودن شخصیتهایی چون آیتالله سید ابوالقاسم خویی و مراجع ثلاثه قم، شریعتمداری، گلپایگانی، مرعشی نجفی، حاج آقا حسن طباطبائی قمی، سید احمد خوانساری، سید محمد روحانی و یک دوجین مرجع و ملای مجتهد دیگر، آنقدر هوش و ذکاوت داشت که مدعی نیابت خاصه امام زمان و داشتن ماموریت الهی و گزیده شدن از عالم بالا نشود.
تودهنی او به فخرالدین حجازی که گفته بود «امام فروتنی کناری بنه و بگو که خودتی»، از همین هوشمندی مایه میگرفت، وگرنه خوب میدانست در کشوری که حسین شریعتمداری، ملقب به بازجو، مدیر بزرگترین موسسه مطبوعاتی رژیم، افتخار خواهد کرد که در کودکی در دماوند تفاله چای او را خورده و به همین دلیل نور رستگاری از همان زمان در دلش تابیده و کسانی که خاک نعلین او را میتراشند و بهعنوان تربت شفابخش، در گلوی بیماران روبهمرگ میریزند، خیلی ساده میشود فره ایزدی را به نفع خود مصادره کرد و با منظر ضحاکی، لباس فریدونی پوشید.
البته روحالله خمینی گهگاه به ذکر مطالبی از این دست میپرداخت که ولایت فقیه همان ولایت رسولالله است. (صحیفه نور جلد اول ص ۲۶)، اما هم او هنگام انتصاب مهندس بازرگان بهعنوان نخستوزیر موقت، ضمن اشاره به اینکه دارای ولایت شرعی است، بلافاصله از اعتمادی که ملت به او دارد و در واقع مشروعیتی که بیعت به او داده بود، سخن گفت و بر اساس همین مشروعیت نیز بازرگان را به نخستوزیری منصوب کرد.
در دوران حکومت آیتالله خمینی، او یک بار خود را فراتر از مردم قرار داد و به بند نافی متوسل شد که تا آسمانش میبرد. آن هم در زمان عزل بنیصدر از ریاستجمهوری بود: «امروز وظیفه من عزل او است. حتی اگر فریاد مرگ بر خمینی را در همه کشور بشنوم.»
با این همه، خمینی نه در اعمال حاکمیت و نه در بسط مفهوم ولایت و قبض حاکمیت ملی، مستقیم خود را به آسمان وصل نکرد. برعکس، خیلی هم زمینی بود. به همین دلیل نیز وقتی خامنهای کوشید شرع را در برابر عرف قرار دهد و به این وسیله زهرش را در جان میرحسین موسوی و دولتش خالی کند، چنان تودهنی نثار سیدعلی آقا کرد که تا مدتها زبانش بند آمده بود. او قصه احکام دولتی را پیش کشید که بر احکام شرع ارجح است و حکومت میتواند اصلی چون حج را معطل کند، مساجد را ویران کند و مصلحت حکومت بالاتر از شرع و آسمان است.
خمینی شیفته قدرت بود، اما میدانست با «قدرت خانم» به حجله شدن و ماندن، راه و اسلوب ویژهای دارد.
بعد از مرگ خمینی، خامنهای مطابق صفات اولیهای که برای فقیه اعلم و اصلح برای تصدی منصب ولایت ذکر شده بود، در ردیف صدم هم قرار نمیگرفت. یک دوجین مرجع در قم و مشهد و تهران و نجف، برای جانشینی خمینی شرعا اهلیتی بهمراتب بیشتر از خامنهای داشتند (البته بسیاری از آنها چون مرحوم خویی و گلپایگانی و سید محمد روحانی و وحید خراسانی اصولا ولایت فقیه را جز بر صغار و مهجوران و در امور شرعیه قبول نداشتند).
تعدیل قانون اساسی با موافقت خمینی در روزهای احتضار، در واقع برای این بود که جنبه قانونی و مدنی ولایت پررنگتر از جنبه شرعی و الهی آن شود. رفسنجانی با این استدلال وارد شد که «اعلمیت و حتی اتقی بودن سایر آقایان موردقبول ما است، اما کشور نیاز به شخصیتی مدیر و مدبر دارد که با احوالات جهان و اوضاع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کشور آشنا باشد و بتواند در این شرایط بحرانی، نظام را رهبری کند و این شخص کسی به جز برادر عزیز جناب آقای خامنهای نیست…»
این گفته بعد از آنکه سه بار رایگیری برای تشکیل شورای پنج و سپس سه نفره رهبری و در نهایت رهبری خامنهای به نتیجه نرسید و اختلاف بین اعضای خبرگان به نقطه خطرناکی رسید، سرانجام ۵۴ رای را برای خامنهای مسجل کرد و او به رهبری انتخاب شد.
خامنهای را جامهای پوشاندند که از هر حیث برای او گشاد بود، اما به اعتقاد من، او میتوانست با رفتار و عملکرد خود، این جامه را حداقل در چشم ملت، چنان زیبنده جلوه دهد که جایگاهی حتی فراتر از خمینی نصیبش شود و شگفتا که چند بار فرصتهایی چنان نصیبش شد که کمتر صاحبقدرتی در سده اخیر در ایران از آن برخوردار بود.
اگر خامنهای هم در مقابل، از فرصتی که تاریخ و مردم در اختیار او گذاشتند، استفاده و ولایت فقیه را لغو میکرد و نظامی بیعمامه و فساد و کشتار روی کار میآورد، نه محتاج چاه جمکران میشد، نه دستآلوده به خون و فساد. نه مافیای سپاه و امنیتخانه مبارکه زیر سرش بود و نه دلبسته حرفهای بیپایهای میشد که کارگزاران معمم و مکلایش زیر گوشش زمزمه میکنند، اما او دوم خرداد را به باد داد، جنبش سبز را سرکوب کرد و «زن، زندگی، آزادی» را در جوی خون شناور کرد و به جای زمین، سر به آسمان برداشت.
خامنهای اگر در دوران رهبری همان روش و نگرش دوران ریاستجمهوریاش را داشت، امروز ناچار نمیشد برای کسب مشروعیت نظر به بالا اندازد. او که هرگز نتوانست مثل خمینی مشروعیت فقاهتی و شرعی داشته باشد، تمام تلاشهایی را هم که عرفگرایان حکومتی و غیرحکومتی به منظور کسب مشروعیت برایش دنبال کردند، با شکست روبرو کرد.
زمین را از دست داد، با این امید که از آسمان مشروعیت بگیرد، اما در این راه نیز موفق نخواهد شد که آسمان نیز با او سر مهر و آشتی ندارد. امروز با پسزده شدن و قلعوقمع همه نیروهای تحولخواه و خفقانی که بر جامعه مدنی حاکم است، خامنهای در راهی قدم گذاشته است که پیش از او، صدام حسین و معمر قذافی رهروانش بودند.
امروز دایره بحث و فحص فرهنگی و سیاسی در درون نهاد روحانیت شیعه دیگر مجال نمیدهد تا امام جمعه سابق قم مدعی شود آقا در خروج از زهدان مادر، یا علی میگفت. این جملات و سخنان محمدی گلپایگانی از گپوگفت «آقا» با صاحبالزمان و حفر دو چاه در جمکران و اعزام مشتی جنگیر و دعانویس به شهرها و روستاها که درباره تماسهای «حضرت رهبر» با امام زمان و پیغمبر و جبرئیل سخن بگویند، هم دیگر راه به جایی نمیبرد. هرچند قمر وزیری مثل اصغر حجازی و شمس وزیری چون شیخنا محمدی گلپایگانی و کارگزارانی از نوع میرزاعلی اکبرخان ولایتی و یحیی رحیم صفوی، ارتباط رهبر با عالم بالا را تضمین کنند و سیدعلی آقا به همین سادگی بشود فرستاده خدا و نایب برحق خاصه قائم آلمحمد.
سیدعلی آقا حتی اجازه اجتهادش نیز خریداری شد (نقدی و شغلی). نکته جالب اینکه خامنهای در مرحله بعد از مرگ گلپایگانی و اراکی و خویی، خیز برداشت تا مقام مرجع اعلا را از آن خود کند، اما چشمغره پیروان بهجت و وحید خراسانی و میرزا جواد تبریزی در ایران باعث شد اطلاعیه بدهند «آقا» مرجع شیعیان خارج از ایران است. با این حال هنوز مرکب این اطلاعیه هم خشک نشده بود که صدای پیروان آقای سیستانی بلند شد که با بودن حضرتش، جنابعالی چکارهاید؟
بعد هم اتباع مرحوم سیدمحمد شیرازی و در پی آن سیدمحمدحسین فضلالله به «آقا» یادآور شدند که سیدنا به همان مقام ولایت بسنده کن تا کلاهمان در هم نرود.
به عبارت دیگر، رهبر جمهوری اسلامی نه توانست مردم را داشته باشد نه نهاد روحانیت شیعه را، البته منهای افرادی از جنس ناصر مکارم و نوری همدانی. چنین است که امروز چاه جمکران و دکان مهدویت و دعانویسی و جنگیری پررونق میشود و هزاران جنگیر مثل امامزادههای جعلی رژیم در سایه الطاف ولایت، در کنار مداحان، در خدمت آسمانی کردن رهبر و اتصال بند ناف مبارک به عالم بالا هستند.
خامنهای سرنوشتی چون خمینی نخواهد داشت. نفرت از خمینی در زیر پوست بود ولی موج نفرت از او در جامعه جاری است و مردم نه زمینی بودنش را قبول دارند نه آسمانی شدنش را. شعار «شاه مییاد به خونه/ ضحاک سرنگونه» تاکید دیگری بر شکست خامنهای در قدسی کردن خود و زمینهسازی برای ولی فقیه سوم بود.
پیدا کردن نایب دیگری برای امام زمان که بند نافش به آسمان هم وصل باشد، در زمانی که چپ و راست رژیم آبرویی برای هیچ ملایی باقی نگذاشتهاند، کار حضرت فیل است. ضمن آنکه مردم نیز دیگر حاضر نخواهند بود خلیفهای را با عنوان ولی فقیه با سلطه مطلقه پذیرا شوند. این قبای گشاد در آیندهای نه چندان دور، از تن سیدعلی آقا فرو خواهد افتاد. در این امر تردید نکنید.
سرنوشت خامنهای اگر مورد لطف بالا و پایین قرار گیرد، مردن در پنهانگاه یا محل اجتماعی با امام زمانش خواهد بود، وگرنه تاریخ نام او را در کنار نام صدام حسین و معمر القذافی ذکر خواهد کرد که سرنوشتی یکسان یافتند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
صحبت من در مورد برابری جنسیتی و رابطه آن با جنبش دادخواهی است، جنبش دادخواهی به مجموعه ای از فعالیتهای پیگرانه افراد و گروههای مختلف برای مبارزه علیه بی عدالتی ها و ظلمهای ساختاری شناخته میشود. جنبش دادخواهی در ایران به علت خشونتهای چندگانه دولتی مانند اعدام، زندان، تبعیض و بی عدالتی علیه شهروندان خود، به یک جایگاه مدنی برای تبدیل رنجهای شخصی به خواست های اجتماعی و عمومی تبدیل شده است. از آنجاییکه تبعیض جنسیتی نیز درهمین چارچوبه معنی پیدا میکند، من فقط در مورد جایگاه برابری جنسیتی در جنبش دادخواهی صحبت میکنم.
برابری جنسیتی یکی از مهمترین مصداقهای دادخواهی است، زیرا نابرابریهای جنسیتی در حوزههای مختلف، از حق آموزش و اشتغال گرفته تا حق مالکیت بربدن، مشارکت سیاسی و امنیت اجتماعی، نوعی بیعدالتی ساختاری محسوب میشوند. بنابراین زنان ودختران در ایران، با تبعیضهای نظاممند مواجهاند، و همین ساختار تبعیضآمیزکنونی، موضوعات جدی برای دادخواهی را ایجاد میکند از جمله: دادخواهی برای مقابله با خشونت جنسیتی، دادخواهی برای حق انتخاب و کنترل بر بدن، دادخواهی برای دسترسی برابر به فرصتهای شغلی و سیاسی، و دادخواهی برای پایان دادن به قوانین تبعیضآمیز. بنابراین، هرجا که حق نابرابر وجود دارد، دادخواهی نیز میتواند شکل بگیرد. بهمین دلیل شبکه استقلال و برابری پایدار زنان(وایز)، تمرکز خود را بر برابری جنسیتی پایدار گداشته است.
وقتی به برابری جنسیتی پایدار اشاره داریم، دقیقا از چه سخن میگوییم؟ برابری جنسیتی پایدار به معنای ایجاد شرایطی است که در آن نابرابری نه فقط اصلاح وتغییر میکند، بلکه نباید دوباره تولید شود. این مفهوم فراتر از رفع تبعیضهای آشکار است و موارد زیر را در بر میگیرد:
۱. دسترسی برابر و پایدار به منابع، فرصتها و مشارکت اجتماعی و سیاسی
۲. تغییر ساختارها و فرهنگهایی که نقشهای جنسیتی محدودکننده را بازتولید میکنند
۳. تضمین حقوق برابر در قانون و عمل
۴. ایجاد سازوکارهایی برای حفاظت از دستاوردهای برابری در برابر عقبگردهای سیاسی و اجتماعی
به بیان سادهتر، برابری جنسیتی پایدار یعنی هم برابری حقوقی، هم برابری ساختاری وهم برابری فرهنگی و همینطوردر کمپین نه به اعدام، یعنی لغو اعدام در ایران برای همیشه و در کمپین قتلهای ناموسی یعنی پایان زن کشی. بنابراین همه این فعالیتها دارای یک هدف مشترک است، ساختن یک جامعه بدون تبعیض مبتنی بر منشور جهانی حقوق بشر.
همراهی و همگامی جنبش زنان در جنبش دادخواهی، فقط مختص کشور ما نیست، بلکه در کشورهای دیگر جهان مثل کشورهای آمریکای لاتین و خاورمیانه نیز تجارب مشابهی وجود داشته است. تجربه دادخواهی مادران آرژانتینی و زنان کلمبیایی و همینطورمادران شنبه در ترکیه، همه نشاندهنده همگامی و همراهی با گروههای دیگر زنان و حقوق بشری بوده اند. دادخواهی علیه خشونت دولتی با خواستهای جنبش زنان در زمینه امنیت و بدن همسو شده و دادخواهی علیه قوانین تبعیضآمیز به مطالبات حقوقی زنان پیوند خورده است. در نتیجه آن، مادران و خانوادههای قربانیان خشونت سیاسی یا اجتماعی، خود به موتور محرک یک جنبش عدالتخواهانه تبدیل شدهاند. در کشورهایی که این دو جنبش همزمان پیش رفتهاند، اغلب مطالبات برابری حقوقی هم پررنگتر شده است؛ زیرا مبارزه با خشونت و تبعیض، بدون اصلاحات بنیادین حقوقی امکانپذیر نیست.
و نکته آخر چگونه جنبش دادخواهی میتواند گروههای مختلف را در خود جا دهد و بزرگتر شود؟ بطور یقین، یک جنبش دادخواهی قدرتمند باید چندصدایی، فراگیر و بدور از تعصب نظری باشد. برای این کار:
۱.عدالت خواهی، خاص یک گروه نیست و باید تمام افرادی که قربانی تبعیض در جامعه هستند را در بر بگیرد
۲. شناسایی تجربههای مشترک ظلم: وقتی گروهها بفهمند که ریشه بسیاری از بیعدالتیها مشترک است، اتحاد آسانتر شکل میگیرد.
۳. تبدیل رنجهای فردی به مطالبات جمعی: دادخواهی باید بتواند دردهای فردی و پراکنده را به مطالبهای عمومی، روشن و قابل اجرا تبدیل کند، یعنی چیزی که گروههای مختلف را به حرکت مشترک ترغیب کند. گرچه جنبش دادخواهی در ایران قوی است ولی باید خود را از اختلافات درونی، نظری و پراکندگی دور کند.
و در پایان، سخنم را چنین جمعبندی میکنم: جنبش دادخواهی یک بستر اجتماعی برای مبارزه علیه انواع بیعدالتیها است و برابری جنسیتی یکی از روشنترین و مهمترین موضوعات آن بهشمار میرود. در کشورهایی که دادخواهی با جنبش زنان همراستا شده، مطالبات برابر حقوقی نیز تقویت شده است. برابری جنسیتی پایدار به دنبال اصلاح ساختارهای نابرابر و حفظ دستاوردهای برابری در طول زمان است. برای تبدیلشدن به یک جنبش بزرگ و موثر، دادخواهان باید صدای گروههای متنوع را در خود جا دهند و بیعدالتیها را به زبان مشترک خود تبدیل کند.
ناهید حسینی
متن سخنرانی به مناسبت ۱۰ دسامبر روز جهانی حقوق بشر در بوخوم آلمان
* روشنفکران ایران با تقلیل آزادی به «آزادی سیاسی» از فهم و درک آزادی های فردی و اجتماعی -خصوصاً آزادی زنان- غافل بودند.
* آل احمد:«مخالفتِ روحانیّت با کشفِ حجاب یک عملِ روشنفکرانه بود».
*شاه خطاب به رئیس جمهور آمریکا:هیچ کس نمیتواند چیزی را به ما تحمیل کند، هیچ کس نمیتواند به نشانۀ تهدید انگشتاش را به سوی ما بگرداند،چون ما نیز انگشت خود را به سوی او خواهیم گرداند.
***
«توسعۀ ناموزون» عامل«انقلاب اسلامی»؟
بخش نخست مقالۀ حاضر ناظر بر این بود که در بارۀ علل «انقلاب »۵۷ زاویۀ دید را باید در استقلال طلبی ها و درگیری های شاه با کمپانی های بزرگ نفتی متمرکز کرد بی آنکه علل و عوامل دیگر (مانند فقدان توسعۀ سیاسی و…)نادیده گرفته شوند،روشن است که توفّقِ عددی و آماری تعداد مساجد و نمازگزاران در هیچ کشوری بیانگرِ تمایل مردمِ آن کشورها به استقرار «حکومت اسلامی»نیست.از این گذشته،چنانکه در نقد آرای دکتر عبّاس میلانی گفته ام -پژوهشگرانی که تعدّد مساجد و تکثّرِ کتاب های مذهبی را جلوه ای از «اسلام پناهی شاه» تلقّی کرده و آنرا از عوامل مهم«انقلاب اسلامی» دانسته اند ،رشد جمعیّت شهر ها و روستاها و نیازهای مربوطه به آن را از نظر دور می دارند. از این گذشته،همزمان با ایران در ترکیه، اندونزی، عراق، اندونزی،پاکستان،مصر و مالزی نیز تحوّلاتی همراه با رشد ناموزون توسعه در جریان بود.در همۀ این کشورها نفوذ مذهب ، فقرِ آموزشی بیشتر از ایران بوده و انجام مراسم و مناسک مذهبی شدیدتر و انتشار کتاب های اسلامی و شکاف اجتماعی – فرهنگی گسترده تر بود، (غیر از ترکیه)،ولی هیچ نوع انقلاب اسلامی در آن کشورهای اسلامی روی نداده بود!،در واقع،طرح پیکار با بیسوادی شاه(به همّت استاد پرویز ناتلِ خانلری)، اعزام «سپاه دانش» ،«سپاه ترویج و آبادانی» و «سپاه بهداشت» چهرۀ روستاهای ایران را تغییر داده بود آنچنانکه می توان گفت که در رویدادهای سال ۵۷ روستاپیان ایران حضورِ پُررنگی نداشتند. دکتر ابراهیم یزدی که در عروج و ظهور آیت الله خمینی در مطبوعات بین المللی نقش مؤثری داشت-ضمن تأکید بر «بی سازمانی»شان، دربارۀ موقعیّت روحانیون در زمان شاه تأکید کرده:
-«اکثریت قریب به اتّفاقِ روحانیان ایران،باوضعیّت و مقتضّیات سیاسی، اجتماعی و گرایشات ذهنیِ مردم بیگانه بوده اند.این بی اطلاعی نقطۀ ضعفی در جنبش روحانیان بود.»(شصت سال صبوری و شکوری ، خاطرات دکتر ابراهیم یزدی یزدی ، ج۳، ص۱۵).
آزادی،شاه و روشنفکران
در دوران محمد رضاشاه روشنفکران و رهبران سیاسی ایران با تقلیل آزادی به آزادی سیاسی از فهم و درک آزادی های فردی و اجتماعی – خصوصاً آزادی زنان- غافل بودند آنچنانکه جلال آل احمد -به عنوان تأتیرگذارترین نویسنده و روشنفکر زمانه-ضمن انتشار آزادانۀ کتابش در رژیم شاه، معتقد بود:
-«[حکومت شاه]در زیر پوشش ترقیّات مشعشعانه اش، هیچ چیز جز خفقان و مرگ و بگیر و ببند نداشته است.»[۱]
جلال آل احمد«مخالفتِ روحانیّت با کشفِ حجاب»را« عملِ روشنفکرانه» می دانست و ضمن تحقیر آزادی زنان می گفت:
– « درحقیقت چه کردهایم؟ تنها به زن اجازهٔ تظاهر در اجتماع را دادهایم؛ فقط تظاهر؛ یعنی خودنمایی؛ یعنی زن را که حافظِ سُنّت و خانواده و نسل و خون است، به ولنگاری کشیدهایم؛ به کوچه آوردهایم؛ به خودنمایی و بیبندوباری واداشتهایم که سر وُ رو را صفا بدهد و هر روز ریختِ یک مُدِ تازه را به خود ببندد و وِل بگردد…در حقیقت تنها به زن اجازهٔ تظاهر در اجتماع را دادهایم؛ فقط تظاهر؛ یعنی خود- نمایی؛ یعنی زن را که حافظِ سُنّت و خانواده و نسل و خون است، به ولنگاری کشیدهایم؛به کوچه آوردهایم؛به خودنمایی و بیبندوباری واداشتهایم که سر وُ رو را صفا بدهد و هر روز ریختِ یک مُدِ تازه را به خود ببندد و وِل بگردد. ما در کار آزادیِ صوریِ زنان هیچ هدفی و غرضی جز افزودن به خیلِ مصرف کنندگانِ پودر وُ ماتیک -محصول صنایع غرب- نداریم.»[۲]
در طول سال های ۱۳۵۰ شاه با اعتقاد به نوعی«دموکراسی هدایت شده» استقرار آزادی و دموکراسی را نیازمند زمینه ها و مقدّماتی می دانست ،از جمله ارتقای سواد آموزی و اعتلای سطح اقتصادی جامعه.شاه معتقد بود:
«اگر بپذیریم که تنها راه تحقّق یک دموکراسی راستین،وجود یک اقتصادسالم و توانا است،باید الزاماً قبول کنیم که کشورهای درحال توسعه ،ناگزیرند که برای نیل به دموکراسی،ابتداء همۀ نیروها و منابع و امکانات خود را برای ایجاد زیربنای اقتصادیِ لازم ،تجهیز نمایند.در روزگار ما استقلال سیاسی بدون یک اقتصاد توانا مفهومی ندارد.توسعۀ اقتصادی،شرط لازم و واجب تحقّق دموکراسی سیاسی و نیل به ترقی اجتماعی است.»[۳]
در حالیکه در همان زمان عموم روشنفکران ایران آزادی و دموکراسی را «مقوله ای بورژوائی» و «متعفّن» می دانستند چندانکه آل احمد می گفت:
-«ما نمی توانیم از دموکراسی غربی سرمشق بگیریم.احزاب و سازمان های سیاسی در کشورهای غربی، منبرهائی هستند برای تظاهرات مالیخولیا -آمیزِ آدم های نامتعادل و بیمارگونه…لذا تظاهر به دموکراسی غربی یکی از نشانه های بیماری غرب زدگی است.»[۴]
علی شریعتی معتقد بود:
-«آزادی، دموکراسی و لیبرالیسم غربی، چونان حجاب عصمت بر چهرۀ فاحشه است.»[۵]
حقوقدان برجسته،ناصر زرافشان نیز در مرداد ماه سال ۱۳۵۷ معتقد بود:
– «حقوق بشر و دموکراسیِ غربی،فریب است! خطابههای پرطمطراق مُبلّغین «حقوق بشر» وقتی از آزادیهای دموکراتیک و حق بیان عقاید و نظرات فرد صحبت میکنند، طنین ریاکارانهای پیدا میکند. نمیتوان در شعار «حقوق بشر غرب» صداقتی سراغ کرد.»
به سوی سرنوشت
طبق اسناد سازمان برنامه و بودجه ایران (تهران، ۱۳۵۵) شاه میخواست که تا سال ۱۳۷۰ ایران از استانداردهای رفاه اجتماعی، بهداشت، سطح زندگی و پیشرفتِ کشورهای اروپائی برخوردار شود و تا سال۱۳۸۰ از نظر صنعتی و رفاه اجتماعی همتراز فرانسه، انگلیس و ایتالیا گردد.از این رو،توسعۀ زیرساخت های صنعتی و طرحهای عظیم اقتصادی و اجتماعی در دستور کارِ شاه قرار گرفت،مانند تاسیس کارخانۀ ذوب آهن اصفهان، تراکتور سازی تبریز، ماشین سازی اراک و تولیدات کارخانههای ایران ناسیونال، ارج، آزمایش و…
سیاستهای توسعۀ صنعتی کشور، تجهیز ارتش ایران به پیشرفته ترین و مدرن ترین سلاحها (در مقابله با حملۀ احتمالی روس ها یا صدّام حسین) ، انجام اصلاحات گستردۀ اجتماعی (خصوصاً تامین بهداشت، دارو و درمان رایگان درشهر و روستا، تحصیل رایگان برای همگان از دوران ابتدائی تا دانشگاه، راهسازیها و توسعۀ شبکههای صنعتی و تولیدی و مدیریّت محیط زیست و جنگل ها) شاه را بیش از پیش به در آمدهای نفتی نیازِمند ساخت.با توجه به بیماری شاه، او احساس میکرد که زمان به نفع وی نیست و او فرصت زیادی ندارد تا طرحهای بلند پروازانهاش را تحقّق بخشد.
شاه که در ۶ بهمن ۱۳۴۹ پیش بینی کرده بود:«بین قدرت های امپریالیستی و ما برخوردی روی می دهد!»، پس از استقرار ثبات و امنیّت اجتماعی و با رسیدن به اقتدار منطقه ای، در سخنرانی معروفی به کمپانی های نفتی اخطار کرد:
-«در سال ۱۹۷۹[یعنی در سال ۵۷] قرار داد نفت با کنسرسیوم نفت خاتمه پیدا خواهد کرد و شرکت های نفتیِ فعلی در ردیف بلندی خواهند ایستاد و بدون هیچ مزایائی،مثل دیگران برای خرید نفت ایران باید بیایند صف بکشند. در سال ۱۹۷۹[یعنی در سال ۵۷] ما قرارداد نفت خودمان با کنسرسیوم را دیگر به هیچوجه تمدید نخواهیم کرد.»
تأکید بر سال ۱۹۷۹برای درک و فهم رویدادهای ۵۷ بسیار ضروری است.شاه- بعدها – در کتاب«پاسخ به تاریخ» یادآور شد:
-«شاید اکنون همه متوجّه بشوند که چرا انقلاب در سال ۵۷(۱۹۷۹) وقوع یافت و همه چیز را متوقّف کرد…»
دوران ریاستِ جمهوری نیکسون ،دوران طلائی روابط شاه با کاخ سفید بود که طی آن،شاه نه به عنوان یک«مُهرۀ دست نشانده»بلکه به عنوان شخصیّت و شریکی مستقل و قابل احترام نگریسته می شد.سفیر وقت ایران در آمریکا، دکتر امیر اصلان افشار در گفتگو با نگارنده از روابط بسیار نزدیک خود با ریچارد نیکسون و خانواده اش یاد کرده است.
با ماجرای «واترگیت» و استعفای نیکسون این دوران طلائی به پایان رسید و جانشین او -جرالدفورد – با دعوت از شاه به آمریکا در سال ۱۹۷۴(۱۳۵۳) کوشید به نگرانی های کمپانی های نفتی و مردم آمریکا در بارۀ افزایش روز افزون قیمت نفت توسط شاه پایان دهد.
مذاکرات شاه در آمریکا با موفقیّت ها و موافقت های نِسبی همراه بود، امّا در آخرین لحظات اقامت در آمریکا،شاه در یک مصاحبۀ مطبوعاتی بار دیگر برافزایش قیمت نفت تا سقف ۲۰-۲۵% تأکید کرد.موضعگیری شگفت انگیز شاه باعث شد تا روزنامه های معتبر آمریکا این عنوان را تیترِ نخستین صفحات خود قراردهند:
-«آمریکا در زمان بازدید شاه ،تسلیم شد».
حملۀ نظامی به ایران
مواضع تُندِ شاه در مقابله با کمپانی های نفتی باعث شد تا برخی دولتمردان آمریکا از «حملۀ نظامی به ایران» یاد کنند.شاه در پاسخ به تهدید«حملۀ نظامی به ایران» اعلام کرد:
– «هیچ کشوری قدرت حمله به ایران را ندارد».
قدرت نمائیهای شاه- البتّه – بی پایه نبود زیرا که در آن سالها ارتش ایران نیرومندترین ارتش منطقه بود و میرفت تا به پنجمین ارتش نیرومند جهان تبدیل شود. در واقع، همسایگی با اتحاد جماهیرشوروی و رؤیای دیرینۀ روسها برای دستیابی به آبهای خلیج فارس، حملۀ متفقین به ایران و خلع و خروج رضاشاه از ایران (شهریور۱۳۲۰)، سودای صدّام حسین در حمله به ایران و اشغال مناطق نفتخیز خوزستان و دیگر مسائل استراتژیک منطقه، باعث شده بود تا شاه ارتش ایران را به مدرن ترین سلاحها و جنگندهها تجهیز کند…و دیدیم که با همین سلاحها و جنگندهها بود که ارتش ایران توانست در برابر جنگ ۸ سالۀ صدّام حسین علیه ایران مقاومت کند. در همین رابطه، «مایک والاس»، روزنامه نگار معروف تلویزیون آمریکا بهنگام گفتگو با شاه وقتی از واژۀ «خلیج» -به جای «خلیج فارس»-استفاده کرد،شاه با عصبانیّت از او انتقاد کرد و «مایک والاس» را وادار ساخت تا در برابر دوربینهای تلویزیونی اذعان کند که این خلیج ، در دوران تحصیل او ، «خلیج فارس» بوده و هم اکنون نیز «خلیج فارس» است.با چنان غروری، شاه می گفت:
-«من نمی خواهم ناظرِ حرّاج شدنِ کشورم باشم…چه کسی به انگلیسی ها اختیار داده که «لله» و معلّمِ کشورهای خلیج فارس باشند…ایران برای تصرف جزایر ابوموسی و تُنب[کوچک و بزرگ] به زور متوسّل می شود.»[۶]
پروفسور اسکات کوپر در تحقیق درخشانش، بر اساس مذاکرات و مکاتبات محرمانۀ شاه و سفیر وقت ایران در واشنگتن (اردشیر زاهدی) با مقامات دولت آمریکا- نشان داده که پس از ماجرای «واترگیت» و استعفای نیکسون، پایگاه سیاسی-اجتماعی جرالد فورد (معاون و جانشین نیکسون) به شدّت آسیب دیده بود و لذا، وی افزایش دوبارۀ قیمت نفت توسط شاه و نارضایتی عمومی را به نفع مبارزات آیندۀ ریاست جمهوری خود نمیدانست و از این رو، زیر فشار مشاوران ارشدش،در نامۀ تندی به شاه (به تاریخ ۷ آبان۱۳۵۵=۲۹ اکتبر۱۹۷۶) هشدار داد که«افزایش دو بارۀ قیمت نفت برای اقتصاد جهانی فاجعه بار خواهد بود.این افزایش قیمت میتواند «فشار عمدهای بر نظام مالی بین المللی وارد کند» و اقتصاد جهانی را دو باره وارد رکود کند. فورد اخطار کرد:«صبرش در برابر رفتار پرخاشگرانۀ شاه تمام شده است…».شاه به تاریخ ۱ نوامبر ۱۹۷۶ =۱۰آبان ۱۳۵۵در پاسخ تندی به نامۀ رئیس جمهور آمریکا تأکید کرد:
-«هیچ کس نمیتواند چیزی را به ما تحمیل کند، هیچ کس نمیتواند به نشانۀ تهدید انگشتاش را به سوی ما بگرداند، چون ما نیز انگشت خود را به سوی او خواهیم گرداند.» [۷]
در ادامه ،شاه خطاب به رئیس جمهور امریکا از «اعتیاد ناسالم کشورش به نفت ارزان» سخن راند. شاه از پذیرش این که «مشکلات اقتصادی در غرب ناشی از قیمتهای بالای نفت است» ، سر باز زد و سپس در سخنان نیشدار و تهدیدآمیزی خطاب به رئیس جمهور آمریکا گفت:
-«در صورت وجود مخالفت با ایرانِ شکوفا و به لحاظ نظامی قدرتمند در کنگره یا کانونهای دیگر، منابع بسیاری برای تأمین احتیاجات ما وجود دارد، و زندگی ما در دستان آنها نیست. اگر این کانونها مسؤولیت خود را نشناسند، مایۀ تأسف است،اما اگر مسؤولیّتشناس باشند، از نگرش خود نسبت به کشور من متأسف خواهند شد.لحن تهدیدآمیز و نگرشِ پدرمآبانۀ این کانونها بیش از هر چیزِ دیگر واکنش ما را برمیانگیزد.»
شاه در پایانِ نامهاش به رئیس جمهور آمریکا تهدید کرد:
– «اگر وجود ایرانی خوشبخت و به لحاظ نظامی مقتدر مخالفانی در کنگره و دیگر کانونهای قدرت[در آمریکا] دارد، منابع فراوان دیگری برای تأمین نیازهای ما وجود دارد و زندگی ما در دست آنها نیست. اگر این کانونها مسئولیّت پذیر نیستند جای تأسّف است اما باید مسئولیّت پذیر شوند…هیچ چیز بیش از لحن تهدیدآمیز کانونهای خاص قدرت و شیوههای پدرمآبانه واکنشِ ما را تحریک نمیکند.»[۸] ادامه دارد
https://mirfetros.com
ali@mirfetros.com
[۱] – کارنامۀ سه ساله، انتشارات زمان، تهران، ۱۳۵۳، ص۹۸
[۲] – غربزدگی، انتشارات رواق،تهران،بی تا، ص ۷۷
[۳] – پاسخ به تاریخ،صص۲۰۳-۲۰۶
[۴] – غربزدگی، ص ۶۵
[۵] – حسین، وارث آدم ،ص ۹۹؛ اُمّت و امامت، ص ۶۲۲
[۶] – شگفتا که در همین زمان برخی سازمان های سیاسیِ در خارج از کشور – از جمله «سازمان کمونیستیِ احیا»شعار می دادند:«کوتاه باد حاکمیّتِ استعماری و فاشیستی رژیم شاه بر جزایر عربی» (یعنی جزایرخلیجِ همیشه فارس).
[۷] -نگاه کنید به:
«Shah Rejects Bid By Ford For Cut In Prices Of Oil,» The New York Times, September 27, 1974.
به نقل از اندرو اسکات کوپر
[۸] – National Security Adviser, Presidential Correspondence with Foreign Leaders: Iran – The Shah, Box 2, Gerald R. Ford Library
آنچه زندهنام داور با رشتههای عدل و آزادی بافت، خمینی یکشبه پنبه کرد
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴ برابر با ۱۲ دِسامبر ۲۰۲۵ ۱۳:۴۵
خسروخوبان ما (خسرو علیکردی) نه نخستین قربانی بود و نه اگر مجال دهیم، آخرین خواهد بود. دلاور خراسانی ما با ایمان به میثاق وکالتی که زندهیاد میرزاعلیاکبر خان داور واژهواژهاش را با خون دل نوشته بود، در سرزمین اشغالشده به دست اهالی حوزه جهل و جور و فساد و سربازان گمنام و بدنام امام زمان، پرچم دادخواهی و عدالت برافراشت و جان و جهانش را فدای آرمانش کرد.
خمینی و مکتب ارتجاعیاش در درجه اول، نهاد سلطنت و حوزه عملکرد آن را در وجه سیاسی، حقوقی و نظامی هدف قرار داد و در درجه دوم، تشکیلات آموزش و پرورش، فرهنگ و آموزش عالی و در کنار آن دادگستری را هدف گرفت. او با گماردن موجود مخبط و وحشی و بیمار به نام شیخ صادق خلخالی در مقام قاضی شرع، عنوانی که فقط هنگام اعدام محکومان به مرگ ظاهر میشد و سپردن جان و مال و زندگی هزاران دولتمرد و نظامی و کارکنان ارشد دولت و کارآفرینان برجسته کشور به دست او، گام نخست را در نابودی دادگستری نوین ایران برداشت. بعد سید محمد بهشتی را در مقام رئیس قوه قضائیه و موسوی اردبیلی را در مقام دادستان کل به کاخ دادگستری فرستاد؛ دادگستری نوینی که به همت مشیرالدوله پیرنیا ، فرمانفرما در دوران مشروطه، و سپس در ابعاد تحسینبرانگیز به دست و همت میرزا علیاکبر خان داور و حمایت رضاشاه کبیر پیریزی و استوار شد.
کشتن زندهیاد فرخرو پارسا، نماد روشن آموزش و پرورش مدرن و ملی، گام منحوس دیگری بود که سید روحالله کشمیری، ملقب به مصطفوی و خمینی، برداشت.
به علت اینکه دانشجوی حقوق بودم و پدرم هم سردفتر بود و دهها تن از دوستان او در کسوت قضا بودند و تعداد زیادی از دوستان و همکلاسیهای من نیز بعد از دانشگاه در مقام قاضی یا وکیل ره به دیوان قضا کشیدند، من از نوجوانی با دستگاه قضایی در ارتباط بودم. حالا روزنامهنگاری هم به این دلبستگیها افزوده شده بود. بنابراین بسیار بودند روزهایی که به کانون وکلا میرفتم تا به زیارت دوستان پدر یا همکلاسیهای خودم نائل شوم یا به دفاتر وکالتشان سر میزدم. دفاتر مرحوم نائینی، دکتر عبدالکریم انواری، محسن پزشکپور، حسن نزیه، مرحوم احمد متیندفتری و فرزندش دکتر هدایتالله متین دفتری که بخت دیدارشان را در دانشکده حقوق داشتم و هر دو استادم بودم (بعدها با دکتر هدایتالله دیدارهای بیشتری داشتم حتی در تبعیدگاه و دور از خانه پدری).
این همه گفتم تا به اصل موضوع برسم؛ بخش عمده دشمنی و عداوت خمینی با پهلوی در دشمنی و خشم خود او و اهل حوزه از سلب اختیار از آخوند در امر قضا و سپردن آن به تحصیلکردگان حقوق و مومنان به قوانین مدنی و نه قصاص و دیات، ریشه داشت. گو اینکه هر دو این مباحث در قوانین جزای ما بهنوعی منظور شده بود و اصولا انقلاب مشروطه با تقاضای تاسیس عدالتخانه آغاز شد.
توصیه میکنم حتما کتاب ارزنده دکتر ماشاءالله آجودانی «مشروطه ایرانی» را مطالعه کنید. فرمانفرما با داشتن فرزندانی که اغلب در فرنگ درس خوانده بودند و میرزا حسین خان مشیرالدوله که خود علم حقوق آموخته بود و شماری از فارغالتحصیلان مدرسه حقوق در واقع بنایی را پیریزی کردند که بزرگی چون داور با حمایت رضاشاه کبیر، ستونهایش را بالا برد و سقف بر آن زد.
دادگستری نوین یعنی پایان دادن به دوران سیاه قضاوت آخوندی و احکام ضدونقیض و فساد گسترده.
۵۷ سال در عصر دو پهلوی، دادگستری نوین پی گرفت، ریشه زد و شاخ و برگش عطر عدالت گرفت. عبده، ساداتاخوی، قانع بصیری، دکتر نصیری، وجدانی، امین، فولادوند، ابوالحسن ورزی در دادگستری و وکلای برجستهای چون دکتر شاهکار، سیدهاشم وکیل و دکتر متیندفتری در صحنه وکالت در عصر پهلوی اول، از جان و جهان مایه گذاشتند تا آن رویای جاننواز داور و رجال همعصرش تحقق پیدا کند.
قانون تعدیلشده وکالت در سال ۱۳۱۴ تصویب شد، اما به دلیل اینکه طی آن به وکلا اجازه داده شد بود خودشان هیئتمدیره کانون وکلا را برگزینند، اجرایی نشد و باطل شد تا قانون وکالت ۱۳۱۵ به تصویب رسید که ماده ۱۸ آن برای اولین بار به استقلال مالی کانون وکلا البته از نظر عواید و مخارج اشاره کرد. ماده ۵۵ آن از وکالت افرادی که تصدیقنامه نداشتند در دادگستری جلوگیری کرد و برای متظاهران به وکالت مجازات در نظر گرفت.
این قانون و نظامنامه آن هرچند از نظر مالی و اداری، به کانون استقلال نسبی داد، کانون به دست هیئتمدیرهای اداره میشد که منصوب وزیر دادگستری بودند، و وزیر دادگستری میتوانست راسا وکیل را معلق کند. مبتنی بر این قانون متیندفتری، وزیر وقت دادگستری، در ۲۶ اسفند ۱۳۱۶ شخصیت حقوقی کانون را به ثبت رساند و مطابق رویه گذشته، ۱۸ عضو هیئتمدیره کانون را از بین ۳۶ نفر منتخب اول تعیین کرد.
به این ترتیب نخستین هیئتمدیره کانون وکلای مرکز با ریاست وزیر دادگستری و نایبرئیسی سیدهاشم وکیل و عضویت افرادی مانند ارسلان خلعتبری و محمود سرشار و عبدالحمید اعظمی زنگنه آغاز به کار کرد. تلاشها برای استقلال کانون وکلا ادامه داشت، از جمله اینکه مرحوم ارسلان خلعتبری در سال ۱۳۲۶ طرحی به منظور اصلاح قانون وکالت تهیه کرد و برای تمام وکلای آن زمان فرستاد که هدفش استقلال وکلای دادگستری و مصونیت آنها از تعلیق به وسیله دستگاه مجریه بود.
دو سال پس از پایان جنگ جهانی دوم یعنی در سال ۱۹۴۷ (۱۳۲۵) اتحادیه بینالمللی وکلا (IBA) تاسیس شد. کانون وکلای مرکز نیز در سال ۱۹۴۸ به عضویت آن درآمد و در زمانی که اساسنامه این نهاد در حال تدوین بود، نمایندگانش حضور فعال داشتند. حتی مرحوم محمود سرشار، نایبرئیس کانون وکلا که به چند زبان خارجی مسلط بود، مدتی نایبرئیس اتحادیه بینالمللی وکلا شد.
زمانی که هیئتمدیره کانون مرکز از سفر ژرژ موریس، رئیس اتحادیه بینالمللی وکلا، به ایران مطلع شدند، مرحوم سرشار در جلسه هیئتمدیره گفت: «بنده قبلا نیز عرض کردهام. در کنگره بینالمللی وکلا که ما یک کرسی داریم، نمیتوانیم بگوییم که ما استقلال نداریم. موهبت استقلال وکالت در نتیجه رشد فکری و اخلاقی وکالت در جهان حاصل شده و این استقلال جزء لاینفک شغل وکالت است و از اوصاف برجسته این حرفه محسوب خواهد شد. امروز وکلا و کانونهای عالم برای این امتیاز اهمیت بسزایی قائلاند.»
سرانجام ژرژ موریس هفدهم خرداد ۱۳۲۹ وارد ایران میشود و علیرغم اینکه تحتتاثیر نطقهای سیدهاشم وکیل، ارسلان خلعتبری و محمود سرشار قرار میگیرد، پس از اینکه در نتیجه کنجکاوی، از عدم استقلال کانون وکلای ایران مطلع میشود، به مرحوم هاشم وکیل میگوید: «معلوم میشود شما رشید نیستید و عدم رشد وکلا را دلیل عدم رشد موکلان میدانست.»
لایحه استقلال کانون وکلا در۲۳ ماده، متعاقب لایحه پیشنهادی هیئتمدیره کانون وکلا در۱۰ ماده، در هفتم اسفند۱۳۳۱ در دولت دکتر مصدق تصویب و در تاریخ ۱۳ اسفند ۱۳۳۱ به کلیه محاکم ابلاغ شد. در این لایحه، برای نخستین بار کانون وکلا بهعنوان شخصیت حقوقی مستقل شناخته شد و بر اساس آن، هیئتمدیره و هیئترئیسه کانون از بین وکلای دادگستری در انتخابات مشخص شدند و وزارت عدلیه دیگر در کار انتخابات و اداره کانون، صدور پروانه و تمدید وکلا دخالتی نداشت و هیچ وکیلی را نمیشد از شغل وکالت ممنوع یا تعلیق کرد، مگر به موجب حکم قطعی دادگاه انتظامی.
یک هفته بعد در تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۳۱ هیئتمدیره کانون وکلا از طرف وکلای دادگستری انتخاب شدند و مرحوم سیدهاشم وکیل به عنوان اولین رئیس هیئتمدیره کانون انتخاب شد. لایحه قانونی مربوط به استقلال کانون وکلا بعد از دکتر مصدق مجددا بررسی و در تاریخ ۵ اسفند ۱۳۳۳ به تصویب کمیسیونهای مشترک مجلسین سنا و شورای ملی رسید و موقتا قابل اجرا شد و آییننامه آن با ۸۹ ماده در تاریخ اول آذر ۱۳۳۴ تصویب شد.
پس از امکان شرکت وکلا در دادرسیهای ارتش برای دفاع از مجرمان سیاسی، وکلای دادگستری وکالت بسیاری از انقلابیون و سران انقلاب را به صورت مجانی برعهده داشتند و حتی کانون وکلا محل تحصن خانواده زندانیان سیاسی و همافران زندانی بود و هر شب عدهای از وکلا در کنار تحصنکنندگان میماندند و کانون وکلا نقش پررنگی در آزادی زندانیان داشت.
در ۱۲ مهر ۱۳۵۷ که دکتر باهری، وزیر دادگستری وقت، برای آشنایی با هیئتمدیره جدید در جلسه هیئتمدیره شرکت کرد، اعضای هیئتمدیره به شدت از مشکلات مردم، وضع موجود و محدودیت آزادی سیاسی و اجتماعی و حکومت نظامی انتقاد کردند و خواستار تعقیب عاملان حادثه ۱۷ شهریور شدند، اما نه کسی به دلیل انتقادش به قتل رسید و نه به زندان افتاد. بسیاری از دوستان جوان من حتی برای کسب شهرت وکالت فعالان سیاسی را بعهده میگرفتند و از تهدید و زندان و بدتر از آن باکی نداشتند.
در خرداد ۱۳۵۸، چند ماه پس از پیروزی خمینی، که نخستین کنگره سراسری کانون وکلای دادگستری در کاخ دادگستری برگزار شد، سخنرانی انتقادی زندهنام حسن نزیه، رئیس وقت کانون وکلای دادگستری و مدیرعامل و رئیس هیئتمدیره شرکت نفت در دولت موقت، در این کنگره باعث اختلاف شدید او با بهشتی و سایر مسئولان دادگستری خمینی شد.
نزیه گفت اولا من ایرانی مسلمانم و نه مسلمان بیوطن و بعد با شجاعت از استقلال کانون وکلا دفاع کرد، ولی رژیم موفق شد از طریق یک مناقشه بیپایه در رابطه با تضاد ریاست کانون مستقل و مدیرعاملی شرکت نفت و عضویت در دولت، از طریق متاسفانه بعضی از وکلای ملی و تنی از اسلامیها مثل سید محمد، برادر خامنهای، و زوارهای، دستیار خلخالی، فضا را علیه مرحوم نزیه برگرداند. بعد هم اتهامات سخیف علیه این شخصیت ملی فضا را چنان برای نزیه تنگ کرد که ناچار به ترک وطن شد.
متعاقب اخطارها و تذکرات، اثاثیه و اموال کانون که در طبقه سوم کاخ دادگستری مستقر بود، بیرون ریخته شد. هیئتمدیره وقت محلی را در طبقه هشتم ساختمان ۲۵۰ سعدی شمالی خریداری کرد، اما این ساختمان نیز وفا نکرد که هدف خمینی نابودی کانون وکلای مستقل دادگستری و ایجاد یک کانون وابسته اسلامی بود.
جالب اینکه برخی محاکم با نادیده گرفتن قانون آیین دادرسی مدنی و کیفری، شرط داشتن پروانه وکالت دادگستری را خلاف شرع و غیرضروری میدانستند و برخی حضور وکیل را در کنار اصیل زائد تلقی میکردند و وکالت وکلا را نمیپذیرفتند که با پیگیری وکلا و وضع مقررات، تا حدود زیادی این مشکلات مرتفع شدند.
بیستمین دوره انتخابات هیئتمدیره کانون وکلای دادگستری مرکز که قرار بود در تاریخ ۲۴ خرداد ۱۳۵۹ برگزار شود، با توجه به لایحه قانونی تصفیه و پاکسازی در کانون وکلای دادگستری، مصوب شورای انقلاب که چهار روز قبل از آن به تصویب رسیده بود، تا سال ۱۳۷۶ به تعویق افتاد و کانون وکلا در این مدت با سرپرست منصوب اداره میشد.
متن مادهواحده به این شرح بود: «به شورای سرپرستی وزارت دادگستری اجازه داده میشود به منظور پاکسازی در کانون وکلا، هیئتی مرکب از پنج نفر از وکلای دادگستری را برای تصویب به شورای انقلاب جمهوری اسلامی ایران پیشنهاد کند. تا تصفیه کامل در کانون وکلای دادگستری، انتخابات هیئتمدیره جدید برگزار نمیشود و هیئتمدیره فعلی کانون وکلای دادگستری کماکان اختیارات قانونی خود را دارا خواهد بود.
از آن تاریخ تا امروز، انتخابات کانون به اصطلاح وکلا زیر نظر دادگاه عالی انتظامی قضات برگزار میشود. با آییننامه مصوب ۲ تیر ۱۴۰۰ قوه قضاییه بهعنوان ناسخ و جایگزین آیین نامه ۱۳۳۴، دیگر حتی اسمی هم از استقلال کانون به گوش نمیرسد.
آنچه را خمینی آغاز کرد، خامنهای با برنامهریزی دقیق، با زندان و شکنجه و قتل وکلای شرافتمند دادگستری پیوند داد. امروز یکی از فاسدترین آخوندهای رژیم به نام محسنی اژهای ریاست قوه قضاییه را عهدهدار است.
با سرنگونی ولایت جهل و جور و فساد، تردیدی ندارم که بار دیگر کانون وکلا چونان کانون نویسندگان، کانون سردفتران، کانون هنرمندان و… احیا خواهد شد. در این حقیقت تردید نکنید.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
* در زمان شاه اسلام به عنوان یک «آرمان حکومتی» بسیار ضعیف و ناتوان بود چندانکه علی شریعتی و مرتضی مطهری از«حالت نیمه مُرده و نیمه زندۀ دین و وضعیّت بسیار بسیار خطرناک آن»سخن می گفتند.
* طرح سرنگونی شاه، ۵ سال پیش از وقایع ۵۷ (یعنی در سال ۱۳۵۳= ۱۹۷۴) کلید خورده بود.
* انتشار کتاب «سقوط ۷۹» در سال ۱۹۷۶، اختلافات شدید شاه با کمپانیهای بزرگ نفتی، سخنرانیهای تُند و اغراق آمیز رضا براهنی در رسانههای آمریکائی، سفر شاه به آمریکا در آبان ۱۳۵۶ و حملۀ چماقداران «سازمان احیا» به وی در محوطۀ کاخ سفید نشانههای سرنگونی قریب الوقوع شاه بود.
اشاره:
رویدادِ ۵۷، «یکی داستان است پُر آب چشم» و بررسی آن پس از گذشت ۴۷ سال هنوز آلوده به تعصّبات سیاسی – ایدئولوژیک برای تبرئۀ «اصحاب دعوی» است هر چند که برخی رهبران سیاسی و روشنفکران با شجاعت اخلاقی و فروتنی به بازاندیشیِ این رویداد سرنوشت ساز پرداخته اند.
متن حاضر چکیدۀ چند مقاله است و هدف آن ،نگاهی متفاوت به رویداد بزرگی است که به نادرستی-«انقلاب» و «انقلاب اسلامی»نامیده می شود. این مقاله به دنبال یک بحث تئوریک در بارۀ وقوع انقلاب ها نیست بلکه طرحی مقدّماتی بر نکاتی است که از سوی عموم پژوهشگران مغفول مانده اند.پس از فرو نشستنِ غبارِ کینهها و کدورت ها و با فروپاشی دیوارهای ایدئولوژیک اینک بهتر و روشن تر میتوان به این«داستان پُر آب چشم» پرداخت.
حدود۳۰ سال پیش گفته ام: در درخشان ترین دورۀ تاریخ معاصر ایران، ما، مات شده ایم.این را همه می دانند اما از اظهار آن شرمنده و ناتوانند. به قول تولستوی :«ما باید از چیزهائی سخن بگوئیم که همه می دانند ولی هر کسی را شهامت گفتن آن نیست».
«انقلاب اسلامی» از آغاز برای من مشکوک و مجعول بود و لذا، ضمن انتشارِ کتاب اسلام شناسی (فروردین ۵۷) و حلّاج (اردیبهشت ۵۷) در «آخرین شعر» (مرداد ۵۷) نیز نسبت به حاکمیّتِ «تازی ها و نازی ها» هشدار داده بودم.
نظریّه های موجود در بارۀ علل و عوامل وقوع انقلاب و انقلاب اسلامی(از جمله استبداد سیاسی،بحران اقتصادی و «اسلام پناهی شاه») نارسا است زیرا که با اصلاحات ارضی و اجتماعی شاه در سال های ۱۳۴۰ -۱۳۵۰وقوع انقلاب در ایران -عملاً -«سالبه به انتفاء موضوع»بود.از این گذشته،رویداد ۵۷ در سکولار -ترین کشور خاور میانه به وقوع پیوسته بود که در آن، اسلام به عنوان یک آرمان حکومتی بسیار ضعیف و ناتوان بود و نقشی در عرصۀ سیاست و اجتماع ایران نداشت.علی شریعتی و مرتضی مطهری در این دوران از« حالت نیمه مُرده و نیمه زندۀ دین و وضعیت بسیار بسیار خطرناک آن» سخن می گفتند[۱] چندانکه دانشگاه های ایران به قول محمد خاتمی: «مرعوب هیاهوی تبلیغی الحاد بودند و بچه های مسلمان در دانشگاه ها قاچاقی زندگی می کردند.»[۲]
از این گذشته،وقوع دو رویدادِ عُمدتاً سکولار (یعنی انقلاب مشروطیّت و جنبش ملّی شدن صنعت نفت) تلقّیِ رویداد ۵۷ به عنوانِ «انقلاب اسلامی»را دچار تردید می کند.به عبارت دیگر،چه در انقلاب مشروطیّت، چه در جنبش ملّی شدن صنعت نفت و چه در ۱۵ خرداد ۴۲، جامعۀ ایران به اصطلاح «اسلامی تر» از سال ۵۷ بود و لذا،«انقلاب اسلامی» می بایست در این سه دورۀ مهم تاریخ معاصر ایران صورت می گرفت نه در سال ۵۷ که بر اثر سیاست های شاه، ایران در اوج شکوفائی اقتصادی و توسعۀ صنعتی و اجتماعی قرار داشت.
در سال های اخیر،با آزاد شدن اسناد مربوط به این رویداد و خصوصاً انتشار متن مذاکرات محرمانۀ شاه و سفیرِ وقت ایران در واشنگتن با مقامات آمریکا -که در تحقیقِ درخشانِ پروفسور اندرو اسکات کوپر انعکاس یافته – می توان از علل و عوامل سرنگونی رژیم شاه آگاه شد.
مهندسی افکار عمومی!
یکی از ویژگی های جنبش های پوپولیستی مُنحل شدنِ عقلانیّت و فردیّتِ انسان در یک جنون جمعی است. ماه زدگیِ عموم روشنفکران و رهبران سیاسی ایران و اضمحلال آنان در «روح خدا»(خمینی) نمونه ای از این موضوع است.ادوارد برنیز (Bernays Edward)استاد و متخصّصِ دستکاریِ افکار عمومی در کتاب «پروپاگاندا» معتقد است:
-«تودۀ مردم (Masse) موجوداتِ بی هویتّی هستند که با«تبلیغات» (پروپاگاندا) می توان آنها را به شکلِ موجوداتی دست آموز درآورد».
در مقاله ای به نمونه ای از «مهندسیِ افکار عمومی» اشاره کرده ام .بنظر نگارنده حضور گستردۀ توده های مردم به بسیاری از کودتاها خصلتی انقلابی می دهد. در چنان شرایطی به قول ادوارد برنیز:
بر این اساس،نگارنده«جنون جمعی»در رویداد سال ۵۷ را «کودتای انقلابی» دانسته است. مؤلّفه های این «کودتای انقلابی» عبارت بودند از:
۱- طرح سرنگونی شاه، ۵ سال پیش از وقایع ۵۷ (یعنی در سال ۱۳۵۳= ۱۹۷۴) کلید خورده بود، این طرح از بالا و توسط کمپانیهای نفتی و حامیان آنان در دولت آمریکا تدارک شده بود،
۲- انتشار کتاب معروف « سقوط ۷۹» در سال ۱۹۷۶،
۳- سخنرانیهای تُند و اغراق آمیز رضا براهنی در رسانههای آمریکائی و حملۀ چماقداران «سازمان کمونیستی احیا» به شاه در محوطۀ کاخ سفید در سال۱۹۷۷،
۴- تبلیغات حیرت انگیز رادیو-تلویزیونهای جهانی (مانند بی بی سی) علیه شاه،
۵- حضور گستردۀ مردمِ مفتون و «ماه زده» در پائین (خصوصاً در راهپیمائیهای تاسوعا و عاشورای ۵۷) به مثابۀ پیاده نظامِ شبکۀ تبلیغات و پروپاگاندا.
۶- کودتای کمونیستی در افغانستان (سال۱۳۵۶= ۱۹۷۸) و احتمال استقرار ارتش سرخ در آن کشور با توجه به مرز طولانی ایران با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وجود حکومت اسلامیِ شیعه در ایران و ایجاد «کمربند سبز» را برای دولت آمریکا ضرورتی استراتژیک مینمود.
۷- استفاده از شخصیّتهای معروف جبهۀ ملّی (مانند بازرگان و سنجابی) به چهرۀ آیت الله خمینی رنگی «ملّی-مذهبی» داد و موجب بسیج هرچه بیشتر مخالفان شاه شد.
***
اوایل پادشاهیِ«محمدرضاشاه دموکرات»با آشوب ها و آشفتگی های فراوان همراه بود،دورانی که به«عصر سقوط کابینه ها»معروف است چندانکه از سال ۱۳۲۰تا ۱۳۳۲در فاصلۀ ۱۲سال ۱۹ کابینه و به طور متوسط در هر هفت ماه و نیم، کابینه ای سقوط می کرد و کابینۀ دیگری تشکیل می شد.
روزنامه هائی که«مثل قارچ از زمین می روئیدند» فاقد کمترین بضاعت اخلاقی و مطبوعاتی بودند و فضای سیاسی کشور را آشفته می کردند.نامِ برخی از این نشریّات به عنوان «آئینۀ روح و روانِ جامعه»، ما را با فضای سیاسی آن عصر آشنا می کند،مانند:
سوء قصـد به شاه در دانشگاه تهران در بهمن ماه ۱۳۲۷، قتل عبدالحسین هژیر، وزیر دربار (۱۳ آبان ۱۳۲۸) و قتل سپهبُد حاجعلی رزم آرا، نخست وزیر (۱۶ اسفند ۱۳۲۹)بسیاری از دولتمردان ایران را به این باور رساند که با این آشوب ها و «هوچی بازی های سیاسی» امر توسعه و تجدّد ملّی ناکام خواهد ماند.لذا،به توصیۀ این دولتمردان، محمد رضاشاه جوان به تدریج از سلطنت به حکومت گرائید و روز به روز بر قدرت و اقتدار خود افزود.
ایده آلیزه کردنِ تاریخ
ضعف ساختارهای سیاسی-اجتماعی دهۀ۳۰ نشان می دهد که در آن زمان حتّی اگر منتسکیو نیز بر ایران حکومت می کرد نمی توانست عاملِ استقرار دموکراسی باشد، لذا کسانی که اندیشه های دکتر محمّد مصدّق را متأثّر از منتسکیو می دانند و او را «نمایندۀ عصر روشنگری» و «شخصیّتی لیبرال» می نامند بهتر است تا مغایرت عملکردهای سیاسی مصدّق با اندیشه های لیبرال را مورد توجه قرار دهند،از جمله:
۱-تهدید به قتل نخست وزیر وقت – سپهبُد رزم آرا – در جلسۀ علنی مجلس شانزدهم، ۸ تیرماه ۱۳۲۹،[۳]
۲-جشنوارۀ ۷۰ هزار نفری جبهۀ ملّی در میدان بهارستان به شادمانیِ قتل رزم آرا (۱۸ اسفند ۱۳۲۹)،
۳- تبرئه و آزادی خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا توسط لایحۀ جبهۀ ملّی در زمان دولت مصدّق،
۴-منحل کردنِ دیوانِ عالی کشور به عنوان عالی ترین نهاد قضائی ایران،
۵-کسب اختیارات فرا قانونیِ شش ماهه و سپس دو ساله برای تصویب لوایح مورد نظر،
۶ -استقرار حکومت نظامی در تقریباً سراسرِ حکومت ۲۸ ماههاش،
۷-انحلال غیر قانونی مجلس شورای ملّی با وجود هشدارها و مخالفتهای نزدیک ترین یاران مصدّق،
۸-انجام رفراندومِ غیردموکراتیک برای انحلال مجلس گذاشتنِ دو صندوقِ رأیِ جداگانه برای موافقان و مخالفان در دو مکان متفاوت ،
۹-اعتقاد به اینکه «هر که با دولت مخالف باشد، مخالف ملّی شدن صنعت نفت است»،
۱۰-جایگزین کردنِ «خیابان» به «پارلمان» با این باور که «هر جا که ملّت است، آنجا مجلس است!».
***
متفکر برجستۀ فرانسوی ریمون آرون ایدئولوژی را «افیون روشنفکران» می نامید؛ایدئولوژیهائی که «توجیهاتی بودند برای مقاصد شرارت آمیزِ پنهان». استیلای ایدئولوژی های دینی و لنینی پس از سقوط رضا شاه و خصوصاً در دوران ۲۸ ماهۀ دولت مصدّق بر رَوَندِ توسعه و تجدّد در ایران آسیب های فراوانی وارد کرده که «انقلاب اسلامی» و ظهور آیت الله خمینی محصول آن «مقاصد شرارت آمیزِ پنهان» بود.یکی از مبانی ایدئولوژی ها«ندیدن» و «امتناع تفکر» بود.در واقع، رویداد ۲۸ مرداد ۳۲هرچند که موجب شکست حزب توده در ایجاد ایرانستان وابسته به شوروی شده بود،امّا«توده ایسم»و حضور و نفوذ فرهنگی آن در نهادهای فرهنگی و مطبوعاتی کشور ادامه داشت چندانکه در سال ۵۷ بزرگ ترین و معروف ترین روزنامۀ ایران(روزنامۀ کیهان) توسط عناصری از حزب توده-مانند رحمان هاتفی- سردبیری و هدایت می شد.بر بستر این فضای سیاسی-فرهنگی اصلاحات عظیم شاه در توسعۀ صنعتی و تجدّد ملّی از سوی عموم روشنفکران نادیده ماند و به قول اسماعیل خوئی:
-ما بوده را نبوده گرفتیم
و
از نبوده
البتّه در قلمروِ پندار خویش
بودیم کردیم
ما آرمان هامان را
معنای واقعیت پنداشتیم
ما کینه کاشتیم و
خرمن خرمن
مرگ برداشتیم.
ما خامسوختگان
زآن آتش نهفته که در سینه داشتیم
در چشم خویش و دشمن
دودی کردیم
ما،مرگ را سرودی کردیم.
در چنان فضائی وقتی شاه در۶ بهمن ۱۳۴۹هشدار داد که«بین ما و قدرت های امپریالیستی برخوردی روی می دهد» نه تنها صدای حمایتی از سوی جبهۀ ملّی و روشنفکران ایران بر نخاست،بلکه چند روز بعد(در ۱۹بهمن ۴۹)شلیک گلوله های مبارزان ضد امپریالیست در جنگل های سیاهکل فضای سیاسی ایران به خون و خشم و خشونت کشاند. به عبارت دیگر: با واقعۀ سیاهکل ،دوران جدیدی در تاریخ روشنفکری ایران بوجود آمد که نه غنای فرهنگیِ روشنفکران عصر مشروطیّت را داشت و نه دارای شعور و آگاهی روشنفکران دوران رضاشاه بود.«مبارزه مسلحانه: هم استراتژی، هم تاکتیک» تیرِ خلاصی بود بر پیکرِ نیمه جانِ اندیشه و تعقّل سیاسی در ایران.[۴]
https://mirfetros.com
ali@mirfetros.com
۱- نگاه کنید به: اُمّت و امامت، علی شریعتی، صص ۴۷۰-۴۷۱،م. آ. ۲۶؛ اسلامشناسی، ج ۲، صص ۵۶-۵۷م. آ. ۱۷ یاد و یادآوران ص ۱۷۸،م. آ۷؛
به نقل از: ملاحظاتی در تاریخ ایران، علی میرفطروس، چاپ اول: ۱۳۸۸، چاپ چهارم، کانادا، ۲۰۰۱، صص۱۰۷-۱۰۸
۲- مقالۀ «تهاجم هنرمندانه به مبادی الحادی مدرن»، سید محمّد خاتمی، کیهان هوائی، ۲۷ خرداد ۱۳۶۶، ص ۲۶
۳- نگاه کنید به مذاکرات مجلس شانزدهم:
https://bit.ly/49Q1EyV
۴-در این باره نگاه کنید به مقالۀ نگارنده: سیاهکل و انقلاب اسلامی:اشاره ای به زمینه های نظریِ دو رویداد.
چرا مرجع اعلا حقوقبگیران دولت را شایسته امامت نمیداند
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴ برابر با ۵ دِسامبر ۲۰۲۵ ۱۴:۱۵
دیدار آیتالله سیستانی با پاپ فرانسیس/ vaticannews
گو اینکه رژیم مثل همیشه، سعی کرد با مغلطهکاری و چهار کلمه که حکم آقای سیستانی شامل ایران نمیشود، آبروی امامجماعتهای بیآبرو را به آنان بازگرداند، اما این حکم برخلاف اظهارات محمدرضا خان سیستانی، فرزند «در بیعت آقا»، فقط مشمول عراق و لبنان و … نمیشود، بلکه در درجه اول ایران، یگانه کشور با مذهب رسمی شیعه، را دربرمیگیرد.
استفتاء از آقای سیستانی بسیار کوتاه و پاسخ نیز کوتاه بود، اما همین کوتاهسخن رژیم را به توسل به داماد و آقازاده و مرید و… وادار کرد و رژیم جهل و جور و فساد یک هفته است در فضای مجازی، با ارتش سایبری و دارندگان سیمکارتهای سفید، میکوشد نخست حکم سیستانی را «لغیرنا» یعنی «برای غیر از ما» جلوه دهد و بعد هم از کهولت سیستانی و درک نداشتن او از زمانه سخن به میان آورد.
اینک نص استفتاء و در پی آن، فتوای سیستانی را میآورم. پرسش این بود: «در برخی کشورهای اسلامی، دولت برای امام جماعتهای مساجد حقوق ماهانه تعیین میکند و بخشی از آنان از روحانیون شیعهاند. نظر شریف شما دراینباره چیست؟»
ایشان در پاسخ فرمودند: «به مومنان، عزهم الله تعالی، توصیه میکنیم پشت سر کسی که حقوق دولتی دریافت میکند، نماز نخوانند. این نه از باب خدشه وارد کردن به او یا طعن در عدالت او است، بلکه برای آن است که این جایگاهها و مواقف صاحبانشان از هرگونه دخالت احتمالی دولتــ حتی در آیندهــ کاملا مصون بمانند.»
سوال این است که چرا استادان سیستانی یعنی خویی و حکیم و عبدالعلی السبزواری چنین فتوایی را قبل از سلطه فتنه خمینی صادر نکردند؟ اصولا جایگاه امام جمعه و جماعت و مسجد در زمان شاه فقید با امروز چه تفاوتهایی داشت؟
برای توضیح این مورد، ابتدا به مساجد در روزگار عزت و اعتبار دین نظری میاندازیم و بعد آن جایگاه را با جایگاه امروز مساجد و ائمه آن مقایسه میکنیم.
در پایتخت دولت شاهنشاهی، مساجدی با پیشینه تاریخی بودند که هم اعتبار تاریخی داشتند و هم جایگاه دینی.
ــ مسجد شاه تهران که پس از خمینی، نام او را گرفت، در زمان شکلگیری نهضت مشروطه با میزبانی از جلسه بازاریان پس از به چوب بسته شدن بازرگانان، نقش تاریخی خود را بهخوبی ایفا کرد و بعدها نیز گهگاه به کانون بحران تبدیل میشد، اما همهگاه مسجد شاه بود و ماند.
ــ مسجد امینالدوله، موقوفه خاندان دکتر امینی، از معروفترین مساجد تاریخی پایتخت بود و نزد اشراف و خاندانهای سرشناس تهران جایگاه والایی داشت.
ــمسجد جامع تهران نیز یکی از بزرگترین و مشهورترین مساجد پایتخت است. ساخت این مسجد در دوره پهلوی آغاز و پس از انقلاب اسلامی تکمیل شد. این مسجد به دلیل وسعت، طراحی معماری و اهمیت مذهبی، همواره موردتوجه مردم و گردشگران بود.
ــ مسجد سلطانی که نام خمینی را بهعاریت بر پیشانی دارد، هم در دوران قاجار ساخته شد و یکی از نمونههای بارز معماری سنتی در تهران قدیم است. حیاط وسیع با ایوانهای متقارن، کاشیکاری رنگارنگ و آیات قرآنی، گنبد و منارههای سنتی ایرانی از جلوههای جذاب آن برای بازدیدکنندگان است.
ــ مسجد ارگ یکی از قدیمیترین مساجد تهران است که قدمت آن به دوران قاجار بازمیگردد. این مسجد در قلب تهران قدیم واقع و به دلیل موقعیت تاریخی و معماری سنتی آن شناخته شده است.
ــ مسجد مدرسه سپهسالار در جنوب شرقی میدان بهارستان تهران و نزدیکی مجلس شورای ملی واقع است. این مسجد با منارههای بلند و گنبدی مرتفع با شگفتیهایی بینظیر طراحی شد. سازندگان این بنا حاج میرزا حسین خان سپهسالار قزوینی، صدراعظم دوران ناصرالدین شاه و برادرش، مشیرالدوله، بودند.
دیگر مساجد کهن تهران عبارتاند از مسجد چهلستون، مسجد و مدرسه مروی، مدرسه مشیرالسلطنه در خیابان مولوی که بانی آن میرزا احمدخان مشیرالسلطنه، دولتمرد سرشناس دوره قاجار، بود.
در کنار اینها، مساجد تازهتری هم داشتیم که در مجالس یادبود و حتی روضه و خطابه، با گذاشتن صندلی و میز، حضور کراواتیها و کارمندان و خانمهای طبقات بالا را میسر میکردند. مثل مسجد مجد، مسجد امیرآباد شمالی، مسجد خیابان آپادانا، مسجد الجواد، مسجد قبا، مسجد دیبا و مسجد فخریه.
در مساجد مهم پایتخت که لباسی امروزین بر تن داشتند، دو خطیب سرشناس در صدر خطبا بودند و البته در مجالس ترحیم و عزاداری پادشاه در سه روز دهه اول محرم همیشه حاضر بودند.
یکی مرحوم دکتر عباس مهاجرانی بود که اینجا در لندن دور از خانه پدری چشم از جهان فروبست و دیگری زندهیاد دکتر سید محسن بهبهانی که به دستور صادق خلخالی، جلاد خمینی، و دستهای خونین گروه شاهین، ساعت ۶ صبح نخستین نوروز انقلاب، در حال ادای فریضه فجر با شنیدن صدای در نماز را شکست و در را گشود، به این خیال که دردمندی نیازمند رو به سویش آورده است، اما پشت در دو جانی از کمیته ویژه مرگ خلخالی با چهار گلوله به حیات این اندیشمند بزرگوار که دهها تن از نامداران دور خمینی زندگیشان را مدیون وساطتهای او و دکتر مهاجرانی، بودند، کشته شد.
بعد از ربایش و مثله کردن مرحوم سیدجواد ذبیحی که بانگ قرآن و دعای سحرگاهیاش دل خاص و عام را میبرد، حمید نامی، از جوانان انقلابی دورو بر خلخالی، به من زنگ زد که: «سید! سر جدت به دکتر مهاجرانی خبر بده امروز قصد جانش را دارند. به دکتر و برادرش زنگ زدم، جوابی نگرفتم.»
دکتر مهاجرانی مدیر مدرسه عالی کامپیوتری بود. با رانندهام بختیاری به مدرسه عالی کامپیوتری رفتیم. آنجا هم نبود. گفتم شاید دیر رسیده باشم. ترس جانم را گرفت. به روزنامه اطلاعات برگشتم و در صفحه اول همراه با تصویر دکتر، خبری با این مضمون در چاپ اول روزنامه منتشر کردم که «منابع بسیار نزدیک به آقای صادق خلخالی محرمانه به سرویس سیاسی اطلاعات گفتند حکم دستگیری خطیب سرشناس، دکتر عباس مهاجرانی، از سوی قاضی شرع صادر شده است».
دکتر مهاجرانی بارها در حضور بزرگان از جمله زندهیاد دکتر مصباحزاده، محمدعلی خان مسعودی، مرحوم جعفر رائد، دکتر رضا قاسمی و یک بار در حضور استاد یارشاطر، یادآور شد که یک خبر بهموقع روزنامه اطلاعات باعث نجات جانم شد و گفت در زادگاهم بودم که برادرم خبر را پای تلفن برایم خواند. از همانجا شالوکلاه کردم و از سرزمینم خارج شدم.
دکتر بهبهانی علاوه بر اینکه استاد دانشگاه بود و محضر ازدواج و طلاق داشت و من و برادران و خواهرم و تقریبا همه فامیل را عقد کرده بود و از دوران دانشگاه با پدرم دوستی عمیق داشت، نقاشی ماهر هم بود و موسیقی را به شکل علمی میشناخت. از فرزندانش، احمد، نویسنده داستانهای شب رادیو و سریالهای «خانهبهدوش» و «تلخ و شیرین»، جوانمرگ شد و پشت خودرو به خواب ابدی رفت. طه مجسمهساز بزرگی است و کارهای سیمی و پرندگانش اعجابآور است. دختر دکتر نیز موسیقی را از پدر به ارث برده و از بهترین نوازندگان تار و سهتار است.
مناجات او و زندهنام ایرج گرگین در ماه رمضان هرگز از خاطرهها محو نخواهد شد: «همه با هم به سوی خدا میرویم.»
به جز او و دکتر عباس مهاجرانی، در رادیو کنار مرحوم راشد، آن صدای ملکوتی شبهای جمعه، حکمت آلآقا، مرحوم زینالدین و کمالی سبزواری را داشتیم. در روضه پادشاه نیز بهبهانی و مهاجرانی و سبزواری حضور داشتند. معمولا دکتر مهاجرانی از انتقاد به بعضی دستگاهها ابایی نداشت و چون با صدق سخن میگفت، پادشاه سخنانش را با گشادهرویی گوش میداد و گاه دستوراتی صادر میکرد. از جمله افزایش بودجه مرکز اسلامی هامبورگ و دادن گذرنامه خدمت به دکتر بهشتی، رئیس مرکز، همچنین معافیت طلابی که متاهل بودند و بیش از یک فرزند داشتند از خدمت وظیفه، اما هم آنان که بدانها خدمت کرده بود، قصد جانش را داشتند.
در میان مساجد، بعضی صبغه سیاسی داشتند. مثل حسینیه ارشاد، مسجد هدایت خیابان اسلامبول، پایگاه مرحوم طالقانی و مومنان نهضت آزادی، مسجد فخریه در امیریه نزدیک منیریه، حسینیه و مسجد مشیرالسلطنه که این آخریها مرحوم جذبی پیر طریقت گنابادی، آنجا نماز عشق میگزارد. مسجد خانیآباد و مسجد لرزاده هم از مساجد پرتردد تهران بودند. در حاشیه و متن بازار، مسجد حاج سیدعزیزالله و مسجد ترکها صاحب اعتبار و نام بودند.
مرحوم حاج آقا احمد خوانساری، ملای اول تهران، بود. او در سال ۱۳۴۲ به فلسفی، واعظ معروف دودوزهباز، اجازه ۱۰ شب سخنرانی در مسجد حاج سیدعزیزالله را داد و فلسفی بالای منبر، از خمینی ستایش کرد و چون مجلس شورای ملی دوره فترت را میگذراند، ادعا کرد بهعنوان نماینده ملت، دولت مرحوم علم را به دلیل جنایت فیضیه استیضاح میکند.
یادم نمیرود یک شوهرخاله بازاری داشتم به نام یوسف. یکی از ۱۰ شب را با او پای منبر فلسفی نشستم و شبی که پلیس برای دستگیریاش وارد شد، از پشتبام فراریاش دادند. مرحوم آیتالله خوانساری که خمینی بارها به اعلمیت او اعتراف کرده بود، علیرغم ابراز همدردی با ۱۵خردادیهای مصدوم و مقتول و دادن پول به خانوادههایشان، در سال ۱۳۴۲، وقتی خمینی بازداشت شد، حاضر نشد نامه آیات عظام آقایان شریعتمداری، میلانی، محمدتقی الاملی و مرعشی نجفی را تایید کند و این امر باعث کدورت بین آقای میلانی و گلپایگانی با خمینی شد که تا پایان عمر هر سه ادامه یافت.
گلپایگانی بر جسد خمینی نماز گزارد، اما با آنکه مرجع مسلم عصر بود، با برداشتن شرط مرجعیت از صفات رهبر، او را کنار زدند و سیدعلی خامنهای، را بر کرسی ولایت جهل و جور و فساد نشاندند.
در عهد پهلوی دوم، طالقانی و سهچهارتا منبری درجه ۳ و ۴ مثل ناطق نوری و سیدعبدالرضا حجازی هرازگاه در مسجد هدایت، نغمه مخالف سرمیدادند. سیدعبدالرضا حجازی که به فرمان خمینی اعدام شد، چون گفتند شبها دور منقل ادای خمینی را در میآورد، سردفتر هم بود و پیش از بازگشت خمینی، بر منبر، سنگ او را به سینه میزد. بعد از به کرسی خلافت نشستن خمینی، او و احمد خانهیکی شدند. احمد خمینی هر روز هفته منهای جمعهها که با پدر و مادر و همسرش سر میکرد، به عزبخانه حجازی میرفت، اما روزی که دستگیر شد، احمد خود را پنهان کرد.
ابتدا گفته شد با قطبزاده، مناقبی و سرهنگ ورشوچی و سید مهدوی و داماد مرحوم شریعتمداری قصد براندازی داشتند. ریشهری در خدمت طرح مسکو ماموریت داشت همه نیروهای «ضد مسکو» را پاکسازی کند که کرد. حجازی در دادگاه بلبل خوشخوان ریشهری شد. پای مرحوم شریعتمداری را به میان کشید (آنچه خمینی میخواست).
خمینی نهتنها روحانیت را دولتی کرد، بلکه خیز برداشته بود همین بلا را بر سر مرجعیت هم بیاورد، منتها نتوانست، چون زمانش کوتاه بود. خامنهای چیزی از مرجعیت مستقل به جا نگذاشت. ۸۰ هزار روضهخوان را با ضیاع و عقار و خدم و حشم و پاسدار، به امامت در استان و شهر و روستا فرستاد و هر ادارهای را تیول یک آخوند قرار داد.
بنابراین خیلی طبیعی است که وقتی مرجع اعلای شیعیان آخوند نماز جماعت مزدور حکومت را نفی میکند، آب در خوابگه مورچگان ریخته است. صبر کنید. این قصه سر دراز دارد. الان آخوندهای شیعه در سعودی و کویت و بحرین هم امامت اجارهای را قبول ندارند. در واقع سیستانی در سالهای پایانی عمر خود برگی به زمین زد که میتواند اعتبار مساجد و پیشنمازها را به روزگار پادشاهی بازگرداند که نه مسجد را دولتی کرد و نه آخوند را مزدور.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
اسرائیل با کشتن هیثم به خامنهای هشدار داد هر زمان اراده کنیم، بر سرتان نازل میشویم
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
پنج شنبه ۶ آذر ۱۴۰۴ برابر با ۲۷ نُوامبر ۲۰۲۵ ۱۰:۱۵
در خانه پدری آنقدر صنم طباطبا داریم که یاسمن نیمهایرانیــنیمهلبنانی در جمعشان گم است. چنین است که لبنانیها این نام را «طبطبایی» میخوانند. در ایران، معمولا ساداتی را که از دو طرف به اهل بیت میرسند، طباطبایی میخوانند.
اگر کسی نسبش به فرزند حکیم و خردمند علی، امام اول شیعیان، یعنی محمد حنفیه، رهبر فرقه کیسانیه برسد، سید نیست. سید اصیل آن است که از بطن زهرا و پشت علی شکل گرفته باشد. این هیثم هم از این دست سادات بود.
قصه زندگی او شبیه به زندگی فرزندان آن سیچهل جوان مذهبی و بعضا چپ دهه ۱۳۴۰ است که برای آموزش نظامی و یادگیری فنون چریکی، نخست به اردن و بعد از ۱۹۷۰ به بیروت رفتند. اغلب اینها در بریگاد خارجی جنبش فتح در اردوگاه تل الزعتر آموزش دیدند. بعضی به ایران بازگشتند، شماری هم یا جذب «افواج المقاومه الاسلامیه» (امل بعدی ) شدند یا با شروع جنگهای داخلی در لبنان بین مسیحیان و فلسطینیها و چپهای لبنان، سلاح را زمین گذاشتند و اغلب با دختری شیعه در جنوب لبنان ازدواج کردند و در مزرعه یا دکان پدر یا برادر همسرشان، مشغول به کار شدند.
پدر هیثم هم یکی از اینها بود. به قول دوستم، عماد الامین، هیثم در خانه پدربزرگ لبنانیاش به دنیا آمد و در مدرسه نبعه که بچه شیعههای طبقه متوسط آنجا درس میخواندند، دو سه سالی درس خواند. بعد با خانواده به صور رفت و همانجا بود که در مدرسه خلیل، با واژگانی تازه روبرو شد: شهید، مقاومت، امام موسی صدر، زعیم شیعیان، شیعه محروم از همهچیز با وجود داشتن اکثریت و… .
ذهنیت این کودک با این واژگان و سپس مجالس عاشورا بهخصوص مجلس حسینیه صور با حضور امام صدر، شکل گرفت. در این زمان، همه جا سخن از انقلاب ایران بود، اما با غیب شدن امام موسی صدر در جریان سفر به لیبی، صفت یزید زمانه دربست نصیب سرهنگ معمر القذافی شد. چمران هم از لبنان رفت و حسین الحسینی، محبوب مردم لبنان، جایش را گرفت که با پیروزی انقلاب، سفری به ایران کرد تا ضمن دیدار با «امام تازه»، با چمران هم دیدار کند.
در اینجا لازم به توضیح است که حسین الحسینی، به هیچ روی زیر بار فشارهای تهران برای نظامی کردن جنوب لبنان و اعزام جوانان شیعه برای آموزش نظامی و عقیدتی نرفت و با تشکیل حزبالله مخالفت کرد. بعد از ورود نبیه بری به صحنه سیاست شیعیان و حمایت سوریه از بری، الحسینی از ریاست امل کنار رفت، اما همچنان رئیس پارلمان باقی ماند تا معجزه طائف و پایان جنگ داخلی لبنان را رقم زند. امروز او را در لبنان پدر طائف و استقلال نوین میخوانند. او آخرین سیاستمدار بزرگ شیعه لبنان بود که با خمینی بیعت نکرد و به کنار رفتن از پارلمان لبنان تن در داد.
حسین الحسینی در سخنرانی تاریخی خود، یادآور شد که لبنان فروشی نیست (اشاره به فشارهای سوریه برای استقرار ارتش در لبنان و تلاشهای محتشمیپور، سفیر رژیم در دمشق برای مصادره اراده شیعه در لبنان). او در سال ۱۹۹۲ با سربلندی به ابدیت پیوست و نامش در جمع مردان استقلال لبنان به جا ماند.
هیثم علی طباطبایی معروف به ابوعلی طباطبایی در چنین فضایی رشد کرد و به مدرسه رفت و چون امل دیگر به سازمانی تا گلو وابسته به سوریه، بدل شده بود، گروه شباب یا نوجوانان امل به حزبالله پیوستند؛ جایی که ابوعلی با هادی، پسر حسن نصرالله، آشنا شد.
به گفته عمادالامین، دوست شیعه لبنانیام و از مخالفان سرسخت حزبالله، هیثم و هادی با وجود تفاوت سنی، سخت به هم پیوند خوردند. هادی سال ۱۹۹۷ به دست اسرائیلیها به قتل رسید، اما پیش از آن، هیثم را به پدر معرفی کرد.
مطابق یک فرمول ثبتشده، هیثم به تهران فرستاده شد. دو سال آموزشهای نظامی سخت در مرکز آموزش ثارالله، آموزش قدس رشت، خاتم الانبیا و منجیل و آموزش ایدئولوژیک در قم، تهران و مشهد از او فرماندهای آگاه و مقتدر و در عین حال مطیع حاج قاسم سلیمانی و حسن نصرالله ساخت. او دوستی دیرینهاش را با عماد مغنیه، فرمانده ارشد حزبالله لبنان، و علی کرک حفظ کرد. این هر دو پیش از او طعمه اسرائیلیها شدند و او دوم آذر در حمله نیروی هوایی اسرائیل به آپارتمانی در حاره حریک بیروت به همراه یکی از فرماندهان سپاه معروف به حاج سبحان و چهار تن از معاونان و دستیارانش، کشته شد.
هیثم، فرمانده یگان رضوان که به ابوعلی طباطبایی یا «ابوعلی رضا» معروف بود، پس از نعیم قاسم، دومین مقام ارشد حزبالله از نظر رده بندی اداری و از نظر نقش عملیاتی، نفر اول محسوب میشد. خامنهای بازتوانی و تقویت نظامی حزبالله را بر عهده او گذاشته بود و به همین دلیل مرگ او ضربه سنگین دیگری، نه فقط به حزبالله، که به شخص خامنهای، تلقی میشود.
یادمان باشد نعیم قاسم همیشه یک روضهخوان و وکیل خامنهای برای کسب وجوهات بود و هست و هیثم عملا جای نصرالله نشسته بود. بدین ترتیب اسرائیل طی یک سال اخیر سه رهبر حزبالله را کشته است: حسن نصرالله، هاشم صفیالدین و حالا هیثم الطباطبایی.
سوابق نظامی و خانوادگی
هیثم علی الطباطبایی مسئول بخش تهاجم یگان رضوان بود. وزارت خارجه آمریکا برای اطلاعات در مورد او تا پنج میلیون دلار پاداش گذاشته بود.
طباطبایی پس از کشته شدن علی کرکی، جایگزین او و فرمانده جبهه جنوبی حزبالله شد و نفر دوم حزبالله پس از نعیم قاسم بود. او در عملیاتهایی علیه ارتش اسرائیل و متحدان آن شرکت داشت. از سال ۱۹۹۶ تا آزادسازی جنوب لبنان در سال ۲۰۰۰، مسئول محور نبطیه و از فرماندهان عملیات اسارت در برکهالنقار در مزارع شبعا بود. پس از آن، از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۸ مسئول محور الخیام شد و در جریان حمله ژوییه ۲۰۰۶، رویاروییها با اسرائیل را فرماندهی کرد.
روایت مرگ
آوی اشکنازی، خبرنگار نزدیک به دولت اسرائیل، با تخصص ویژه در امور نظامی، کشتن هیثم را چنین وصف کرده است: این ترور با استفاده از یک جنگنده و با مهمات نقطهزن انجام گرفت و موشک یکی از طبقات ساختمان ۱۰ طبقه را هدف قرار داد. این خبرنگار همچنین اعلام کرد که ترور مذکور با موافقت مستقیم بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، انجام گرفت.
به نوشته او در روزنامه معتبر معاریو، با آنکه فرمانده نیروی هوایی اسرائیل اعلام کرد این مهمات برای هدف قرار دادن دقیق افراد استفاده شدند، وزارت بهداشت لبنان از کشته و زخمی شدن بیش از ۲۱ نفر در این تهاجم سخن میگوید.
بنا بر گزارش منابع اسرائیلی، این فرمانده که به «مرد سایه» حزبالله معروف بود، کمی پیشتر از محل قبلی خود وارد طبقه چهارم ساختمان شد و در عرض یک ساعت با موشک هواپیمای اسرائیلی ترور شد.
واکنش مقامهای رژیم به قتل هیثم البته مثل همیشه پر از شعار و تهدید بود؛ لاریجانی از مواجهه گفت و محسن رضایی، ملقب به «ابو شکست»، از پایان صبر و فرماندهان آبروباخته سپاه هم از انتقام.
نعیم هم ادعا کرد که بهموقع جواب اسرائیل را خواهیم داد. با این همه ستاد فرماندهی کل سپاه بر این باور است که خویشتنداری موجب رستگاری است و تهدید مالیات ندارد. پس بچرخ تا بچرخیم.
از سید علی خامنهای بیش از این انتظار نداشته باشید. اسرائیل با کشتن هیثم به خامنهای هشدار داد هر زمان اراده کنیم، بر سرتان نازل میشویم. پیدا است که دوران غیبت صغرای «مقام معظم» تمدید خواهد شد و ملت همیشهدرصحنه گرفتار بیبرقی، بیآبی، هوای آلوده و تورم، دست به دعا است که هیثمها هرچه زودتر شکار شوند و تعداد اعضای هیئت نانخورهای ولی فقیه در بیروت و یمن و نجف کمتر شود، شاید این وسط گرده نانی نیز به صاحبخانه ایرانی برسد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
السودانی درمکان نخست؛ المالکی به دنبال زدوبند
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ برابر با ۲۱ نُوامبر ۲۰۲۵ ۱۲:۴۵
مارس ۲۰۱۰ است. در دفتر نماینده دکتر ایاد علاوی در امان، پایتخت اردن، نشستهام و با چند تن از اعضای فراکسیون ملی و سکولار او صحبت میکنم. از صمیم دل شادمانم که او انتخابات را برده است. شباهتهای فکری او با دکتر بختیار شگفتیبرانگیز است.
پیش از سرنگونی صدام، در نشستی که آقای خلیلزاد در لندن میزبانش بود، با چند تن از جمله مام جلال (طالبانی)، مسعود بارزانی، علامه بحرالعلوم، مرحوم عبدالمجید خوئی و دکتر ایاد علاوی گپوگفت مفصلی داشتم. چه آرزوها که بعدها خاک شد، دکتر علاوی اما پر از امید و طرح بود. او دو بار از تله صدام حسین برای کشتنش و بار آخر با مسمومیت سنگین و یک سال بستری بودن در چند مرکز طبی بزرگ، به سلامت جسته بود. در فکر انتقام نبود. همه را حرمت میگذاشت و با همه در تعامل سازنده بود. با سقوط صدام، وقتی به نخستوزیری رسید، جرات کرد و سایه مقتدی صدر را که هم خدمت ولی فقیه میکرد و هم به قتل عبدالمجید خوئی متهم بود، از نجف برکند؛ آنچه تقدیر قلبی آیتالله سیستانی و روشنفکران عراقی را به دنبال داشت.
در انتخابات مارس ۲۰۱۰، همه شخصیتهای ملی و سکولار عراق، حتی بعضی شیعیان، به ائتلاف او پیوستند. دکتر علاوی مطابق گزارش کمیسیون عالی انتخابات، با به دست آوردن ۹۱ کرسی برنده انتخابات شد. در حالی که نوری المالکی و همه نمازگزاران به سوی چهارراه آذربایجان «بیت مبارک» یا نمازشکسته گزاران رو به قبله متحرک حاج قاسم سلیمانی، مانند عبدالعزیز حکیم و عامری و جعفری و حیدر عبادی و عادل عبدالمهدی و… ۸۰ کرسی داشتند.
علاوی از حمایت بارزانی، سنیها، شیعیان سکولار و سایر گروههای قومی کوچکتر و نیز علامه بحرالعلوم و احزاب چپ از جمله حزب کمونیست عراق برخوردار بود. در حالی که نوری المالکی با کمک ابومهدی المهندس و حاج قاسم سلیمانی، هر روز کلکی تازه سوار میکرد تا جلو تشکیل کابینه دکتر علاوی را بگیرد.
عاقبت، این سفیر آمریکا بود که همراه برادر سردار کاظمیقمی، سفیر ولی فقیه، توافق کردند یک ملی وطنپرست با سابقهای که دکتر علاوی داشت، به کار نمیآید، بلکه نوری المالکی، سردسته مریدان مقام ولایت، که بنده خانگی است و مطیع خسرو واشینگتن و خلیفه امالقرای تهران، به کارشان میآید (همین کار را سولیوان و پارسونز سفرای آمریکا و بریتانیا در جریان انقلاب خمینی، با دکتر بختیار کردند).
پس با هزار کلک، عبای ریاستالوزرایی را بار دیگر بر شانه نوری جواد المالکی الدعوهای انداختند و خزانه عامره بدو سپردند که چهار سال بعد، خالیاش را تحویل جانشین خود بدهد.
حالا بعد از ۱۵ سال، ساره، دختر دکتر علاوی، در جمع زنان نماینده دوره جدید پارلمان حضور دارد و پدر با تحسین به دخترش مینگرد که در ائتلاف شیاع السودانی برگزیده شده است. نخستوزیر کنونی عراق امروز با نصف آرای ائتلاف ملی دکتر علاوی، ۱۵ سال بعد، به همان نقطه رسیده است. او و کاظمی، نخستوزیر قبلی، کوشیدند از رژیم ولایت فقیه فاصله بگیرند. حالا نوبت آزمودن بخت است.
آمریکای ترامپ ، آمریکای بارک حسین اوباما نیست. سید علی خامنهای نیز در نهانگاهش در حسرت روزهایی است که در چهار پایتخت به نامش خطبه میخواندند و سکه میزدند، اما حالا بر منبر، لعنتش میکنند و سکههایش فقط برای قاتلان و تروریستها، مقبول است.
گزارش انتخابات عراق
کمیسیون عالی مستقل انتخابات عراق نتایج نهایی انتخابات پارلمانی عراق را پنج روز بعد از برگزاری اعلام میکند. میزان مشارکت رایدهندگان بیش از ۵۶ درصد است. در همین حال، «چارچوب هماهنگی» شیعیان خود را بزرگترین بلوک پارلمان اعلام میکند.
کمیسیون اعلام میکند که نتایج نهایی نشان میدهد که «ائتلاف بازسازی و توسعه» به رهبری محمد شیاع السودانی، نخستوزیر، در پارلمان جدید ۴۶ کرسی از۳۲۹ کرسی را به دست آورده است. حزب «پیشرفت» به رهبری محمد الحلبوسی، رئیس سابق پارلمان، در ائتلاف اهل سنت با ۳۶ کرسی در جایگاه دوم است و پس از آن، ائتلاف دولت قانون (!) به رهبری نوری المالکی با ۲۹ کرسی قرار میگیرد. بلوک «صادقون» به رهبری قیس الخزعلی هم ۲۸ کرسی و حزب دموکرات کردستان به رهبری مسعود بارزانی ۲۷ کرسی به دست آوردهاند.
در مجموع، ائتلافها و فهرستهای شیعه ۱۸۷ کرسی، فهرستهای سنی ۷۷ کرسی و فهرستهای کرد ۵۶ کرسی به دست آوردند؛ علاوه بر کرسیهایی که به سهمیه زنان اختصاص داده شد.
چارچوب هماهنگی (شامل نیروهای شیعه) عصر روز اعلام نتایج با حضور السودانی جلسهای برگزار کرد، اما جلسات بعدی بدون حضور او تشکیل شد (و میشود). در مقابل، السودانی گرم گپوگفت با کردها، سنیها، سایر گروههای قومی و مذهبی کوچکتر و گروه زنان مستقل است. ساره علاوی هم در این تلاش، نقش ویژهای دارد.
بزرگترین بلوک پارلمان حق انتخاب رئیسجمهوری، رئیس پارلمان و دو معاون آنها و همچنین معرفی نخستوزیر را خواهد داشت. طبق رویههای قانون اساسی، برای انتخاب روسایجمهوری عراق و تشکیل دولت جدید برای دوره ششم پارلمان در چهار سال آینده، رئیسجمهوری، باید ظرف ۱۵ روز پس از تایید نتایج انتخابات و اسامی ۳۲۹ نماینده جدید پارلمان از سوی دادگاه عالی عراق، اعضای پارلمان را برای تشکیل جلسه فرا بخواند.
یادآور میشویم که در پارلمان ۳۲۹ عضوی عراق، هیچ حزبی بهتنهایی قادر به تشکیل دولت نیست. این امر احزاب را مجبور میکند تا با سایر گروهها ائتلاف کنند تا بزرگترین بلوکها مسئولیت تشکیل دولت را عهدهدار شود؛ فرایندی پرخطر که اغلب ماهها طول میکشد.
در پارلمان جدید، چندین حزب اصلی طرفدار رژیم ولایت فقیه نسبت به انتخابات ۲۰۲۱ کرسیهای بیشتری به دست آوردند، مانند جنبش صادقون به رهبری قیس الخزعلی، رهبر فراکسیون عصائب اهل حق (۲۷ کرسی در مقایسه با ۱۵ کرسی در سال ۲۰۲۱) و سازمان بدر به رهبری هادی العامری که ۲۱ کرسی (۱۶ کرسی در سال ۲۰۲۱) به دست آورد. این سازمان یکی از بزرگترین فراکسیونهای طرفدار رژیم ولایت فقیه است. تعداد کرسیهای ائتلاف نیروهای ملی به رهبری سیاستمدار و روحانی آل حکیم عمار، که رهبری اردوگاه میانهروهای شیعه را بر عهده دارد، از چهار کرسی در سال ۲۰۲۱ به ۱۸ کرسی در سال ۲۰۲۵ افزایش یافت.
از زمان اولین انتخابات چندحزبی در عراق در سال ۲۰۰۵، دو سال پس از حمله آمریکا که به سرنگونی رژیم صدام حسین منجر شد، نخستوزیر عراق شیعه، رئیسجمهوری کرد و رئیس پارلمان سنی بودهاند؛ آنچه بر اساس یک سیستم سهمیهبندی میان نیروهای سیاسی بانفوذ صورت میگیرد.
نامزدهای مقام ریاستجمهوری هنوز مشخص نشدهاند، اما به طور غیررسمی از فواد حسین، دکتر برهم صالح، رئیسجمهوری سابق و برجستهترین دولتمرد روشنفکر کرد، هوشیار زیباری، وزیر خارجه و دارایی پیشین و دایی مسعود بارزانی و جمال رشید نام برده میشود.
انتخابات عراق در واقع مقدمه انتخابات لبنان در ماه مه و انتخابات اسرائیل در ماه ژوئن است. طرح خاورمیانه جدید با این سه انتخابات و استقرار نیروهای بینالمللی در غزه، همراه با برداشته شدن گامهای موثر در جهت برپایی دولت مستقل فلسطینی و بازی باختباخت خامنهای، از فرا رسیدن عصری تازه در منطقه خبر میدهد.
شاهزاده محمد بن سلمان بر اسب قدرت رو به آینده میراند. او معنای خاورمیانه نوین را درک میکند. در واشینگتن قدر میبیند و بر صدر مینشیند، چنانکه شاه فقید در دهه ۱۹۷۰ در واشنگتن قدر میدید و بر صدر مینشست و ریچارد نیکسون هواپیماهای اف۱۴ را پیش از تحویل به نیروی هوایی آمریکا، به نیروی هوایی شاهنشاهی میفروخت.
امروز شاهزاده بن سلمان هم با قراردادهای بزرگ (مثل قرارداد خرید جنگندههای اف۳۵) با سربلندی به میهنش بازمیگردد و سیدعلی خامنهای در نهانگاه، به خود میپیچد که حالا رئیسجمهوریاش دست توسل به سوی ولیعهد سعودی دراز میکند و از او مدد میطلبد که نزد ترامپ، شفاعت از مقام ولایت را فراموش نکند.
حقا که روزگار غریبی است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
هر جا پای کشتار و سرکوب و اعدام و البته فساد در کار است، آقایان گروه منصورون هم هستند
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
پنج شنبه ۱ آبان ۱۴۰۴ برابر با ۲۳ اُکتُبر ۲۰۲۵ ۱۰:۴۵
علی شمخانی- ایندیپندنت فارسی
در وصف احوالات سردار دریادار علی شمخانی، حافظ شیرازی نغزترین و کوتاهترین وصفها را برای نسلهایی که پس از او آمدند و میآیند، به جا گذاشته است. نخست آنکه «یارب روا مدار که گدا معتبر شود» و بعد، وصف دوم که دایره شمول گستردهتری دارد و همه اهالی ولایت فقیه را در برمیگیرد: «زاهدان کاین جلوه بر محراب و منبر میکنند/ چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند»
من با دکُلته پوشیدن ستایش شمخانی، لباس عروس خریدن از مزونهای پاریسی، لباس زیبا و گرانبهای عارفه بانو، همسر سوم شمخانی (مادرعروس)، انگشتر الماس عروس و کمی گرانبهاتر، خاتم سفارشی مادرشان از هدایای علی خان در سفر به دبی برای همسر زیبایش، هیچ مخالفتی ندارم. برگزاری عروسی چند میلیاردی در هتل اسپیناس پالاس تهران را هم عیب نمیدانم.
در هر نظامی، اهالی حکومت به مکنت و دولت میرسند و چون اغلب نوکیسهاند، از افراط و تفریط در نمایش ثروت و اعتبارشان پرهیزی ندارند. بر عکس آنها که اعتبارشان مدیون خانواده و نیاکانشان یا اعتبار و جایگاه فرهنگی و انسانی آنها است، از این نوع نمایشها پرهیز میکنند.
مشکل من و میلیونها ایرانی، مکتبی است که رنگ دین دارد، اما سر تا پا پر از فریب و نفاق و دروغزنی است. آنها که نمازشان فریب است و صیامشان تزویر، بین نافلهها سر میبرند و پس از دعای کمیل، چشمها را از بینایی محروم میکنند. مکتبی که هم شقاوت چنگیزی دارد و هم فساد شاه سلطانحسینی. هم جلادباشی دارد و هم لعابچیباشی. خلوتش آلوده است و جلوتش، بیشرمی و جنایت. صدها پولدار برای دختر و پسرشان در هتل اسپیناس جشن میگیرند، شمخانی هم روی آنها، اما… .
یکی از دلائل رشد عجیب شمخانی عرب بودن او و ارتباطش با عشایر شیعه عراقی در منطقه بصره بود. رژیم که در سرکوبی عربهای ایران، همچون بلوچها و کردها و لرها و بختیاریها و شاهسونیها و تالشیها، بیرحم بود، با اتکا به شمخانی بیشر عربها را تحت کنترل داشت.
سادهزیستی و مدیریت سرکوبگرانه شمخانی توجه خامنهای را به او جلب کرد تا جایی که به وزارت سپاه رسید. روزی که خامنهای شمخانی را به فرماندهی نیروی دریایی ارتش (و سپاه) منصوب کرد، صدای بسیاری از افسران نیرو دریایی ارتش درآمد. تا آنکه شمخانی یونیفرم سپید زریننشان نیروی دریایی ارتش را بر تن کرد و فرماندهان نیروی دریایی را به دفترش خواند و در آنجا با نطقی حسابشده، آنان را آرام کرد.
لب کلامش این بود که حق با شما است و من استحقاق این منصب را ندارم، اما به هر دلیلی، امروز اینجا نشستهام و با امکاناتی که میگیرم، قصد بازسازی نیروی دریایی را دارم. کمکم کنید. این به نفع شما و نیروی دریایی است.
ورود شمخانی به مافیای سپاه پس از این دوران آغاز شد و ثروت و تجمل سردار را به وادی دیگری کشاند. فرزندانش از همسر اول، آذرمیدخت طباطبایی، زنی محجبه و دور از زندگی اجتماعی، عاطفه و زینب و حسن و حسین را با پول کلان و ضیاع و عقار، زبان عتاب بست و برج شمخانی در خیابان وزرا جولانگاه اهل بیت نخست شد و سردار دلمشغول با معصومه خانم، همسر دوم. اما آن که دل از کف او ربود، عارفه خانم بود؛ مادر ستایش که در فیلم عروسی کنار دختر و همسرش راه میرود، میرقصد و در لندن پنتهاوس دارد با ستایش دخترش و در خیابان فرشته، در درکه و در کردان و رامسر، در فرمانیه و در تهران ویلاهایی به نام دارد.
البته دخترش از همسر اول، یعنی همسر حسین میرمحمدعلیآذر، همان کسی است که حکایت ویلای باشکوه او به نام کودک خردسالش شهره خاص و عام است؛ ویلایی که طبقه اضافی آن در لواسان تخریب شد.
سردار دریادار در مقام دبیر شورای عالی امنیت ملی با این واقعیت که فرد مورداعتماد رهبر است، توانست در منطقه و اروپا اعتباری دستوپا کند. گزارش دیدار او با جوزپ بورل، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، در تیرماه ۱۴۰۱ واقعا نشان میدهد که شمخانی تا چه میزان نفوذ و اختیارات دارد.
آرامش در روابط با امارات و سپس ورود به مسئله مصالحه با عربستان سعودی موفقترین عملکرد او در مقام دبیری شورای عالی امنیت بود و جایگاه شمخانی را در مرکز تصمیمگیریها، فراتر از دیگر همردیفانش، قرار داد. یادمان نرود او از زمان محمد خاتمی که در کابینهاش وزیر دفاع بود، عشق خود به ریاستجمهوری را پنهان نکرد، اما اعتقاد سیدعلی خامنهای به اینکه یک نظامی نباید در راس دولت قرار گیرد، او و قالیباف را چندین نوبت ناکام کرد، هرچند ماندگاری او در بالاتری سطوح قدرت حفظ شد.
ببینید او درباره با مواضع سیاسی و رقبای انتخاباتیاش چه میگوید: «علی شمخانی، مشاور رهبر جمهوری اسلامی و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام که در دوران ریاستجمهوری حسن روحانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی بود، میگوید که در هیچ انتخاباتی به آقای روحانی رای نداده بود. او در مصاحبهای به مناسبت روز دانشجو به وبسایت خبری نورنیوز میگوید که من نه به احمدینژاد رای دادم، نه به رئیسی و نه به روحانی. هیچ وقت. اما به پزشکیان رای دادم … به هیچکدام از آن روسایجمهور رای ندادم. آدمهای رقیبشان مناسبتر بودند.»
او در این مصاحبه از عملکرد روحانی در برجام هم انتقاد میکند و میگوید: «روحانی هیچ قصدی برای واکنش به خروج آمریکا از برجام نداشت… او میخواست به تلافی، موانع قاچاق مواد مخدر و ورود افغانها به اروپا را بردارد، اما این راهش نبود… ما قانون راهبردی را طراحی کردیم که تنها راه مقابله بود.»
این سخنان او در حالی بیان میشود که روحانی در بخشی از خاطراتش از دوران ریاستجمهوری که اواخر مرداد منتشر شد، نوشته است که خامنهای ابتدا با انتخاب دریابان علی شمخانی بهعنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی «مخالف» بود. روحانی میگوید خودش هم بعد از این انتصاب «پشیمان» شد، اما «دیگر راه بازگشت مناسبی» وجود نداشت. او درباره انتخاب شمخانی نوشته بود: «او فکر نمیکرد من ایشان را معرفی کنم، چون دامادشان در جریان انتخابات علیه شخص من فعال بود، اما میگفتند دامادش را قبول ندارد و با او رابطه ندارد.»
شمخانی از «اصحاب خمسه ولایت» است که همراه با محسن رضایی، یحیی رحیم صفوی، محمد باقر قالیباف، و غلامعلی رشید بهلقاءالله پیوسته، از روزهای پیش تا همه روزهای پساانقلاب، به عبای ولایت چنگ انداختهاند.
رضایی و شمخانی در قتل پدر گرامی دکتر مهرزاد بروجردی، رئیس دانشگاه در آمریکا (مدیر سرشناس صنعت نفت قبل از انقلاب)، در ترور مستشار آمریکایی و سرنگونی هلیکوپتر هوانیروز حضوری پررنگ داشتند. بعد از انقلاب هم که تکلیف روشن است. هر جا پای کشتار و سرکوب و اعدام و البته فساد در کار است، آقایان گروه منصورون هم هستند؛ هم در میدانهای شهر برای کشتن و کور کردن، هم در ویلای همسرانشان در قیطریه و هم در عروسی ستایش بانو در هتل اسپیناس پالاس. حکومت عدل «علی» و ولایت فقیه جز این هم نباید باشد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.