خانه » آن سوی خبر » من به روشنی اندیشیده‌ام من به صبح . . ./رضا اغنمی

من به روشنی اندیشیده‌ام من به صبح . . ./رضا اغنمی

من به روشنی اندیشیده‌ام من به صبح . . .
نام نویسنده: عباسعلی منشی رودسری
به کوشش: بانوصابری
ناشر: نشرمهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۸

در نخستین برگ کتاب دویست ونود برگی، تصویرجوان نویسنده با یادداشتی کوتاه معرفی شده است:
«عباسعلی منشی رودسری زاده ۱۴ بهمن ۱۳۳۸ در بی بالان، [از توابع گیلان] درکشتار زندانیان سیاسی درتابستان ۱۳۶۷ باوجود داشتن ۶ سال حکم و گذراندن ۲ سال ازآن اعدام شد».

کتاب، با روایت رندگینامه ی عباسعلی آغاز می شود که همسرش خانم صابری، بیوگرافی ایشان را به دقت شرح داده است. به روایت خانم صابری، برادر بزرگ به نام باقر منشی رودسری درتایستان ۱۳۶۰ که محصل بوده، به جرم هواداری ازسازمان مجاهیدن خلق اعدام شده.سپس ازعباس می گوید:
« که درسال ۵۷ – ۵۶ دررشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شده به اصفهان آمده بود».
ازآشنایی خانوادگی و آمد ورفت به خانه شان که زمینه ازدواج آن دورا فراهم آورده. خاطره های شیرین و خواندنی، وسپس، فاجعه ی اعدام شوهرش را روایت می کند.
نویسنده، باداشتن دو فرزند” بهاره و بیژن” برای فرار از تعقیب کمیته ها و مقامات امنیتی از جا به جایی های تکراری ازاین خانه به آن خانه و ازاین شهربه آن شهرمی گوید. درتمام این جابجایی ها دستگاه های چاپ و افست که برای انتشار روزنامه کارمنتشر می کردند، درد ورنج پنهان کاری ها و گرفتاری ها را توضیح می دهد:
«درنهم مرداد ۱۳۶۵ درمنزل مان همراه با بچه هایمان، دخترم بهاره دوسال و نیمه و پسرم بیژن سه ماهه دستگیر وبه کمیته مشترک برده شدیم، بعدها درتابستان ۶۷ فهمیدم که عمر زندگی مشترک ما درهمان نهم مرداد ۶۵ به پایان رسید. بعد ازدوماه بچه هارا تحویل مادرم دادند. پس ازشش ماه، من دربازپرسی دراصفهان باسپردن ضمانت آزاد شدم».
ازدیداربا شوهرش درزندان را یادآور می شود وآخرین دیدار را:
«آخرین ملاقات من با عباس درتیرماه ۶۷ بود».
عباس در۲۸ ابان۱۳۶۷ اعدام می شود. خانم صابری پس ازچند سال درشهریور سال ۷۶ :
«به خاطر احضارهای مکرر و توهین های پی درپی اطلاعات و ستاد خبری اصفهان مجبوربه ترک ایران شدم و از طریق ترکیه به آمریکا آمدم. اکنون با دوفرزندم درآتلانتا زندگی می کنم. وهمان طور که عباس درآخرین یادداشتش اززندان نوشته بود «بایاد من بمان اما همیشه برای زیبایی های زندگی بخند» زندکی کرده ام».
و سپس با عنوان «خاطرات خانواده و دوستان»، گذ شته های دردناک خود را روایت می کند. نخسنین روایت از شهربانو خواهر عباس است. همو، از رفتارهای پنح سالگی او و ازاستعدادش می گوید که پس از انقلاب درتحصیل پزشکی دانشگاه اصفهان نیمه کاره محروم می شود.ازآشنایان که درفعالیت های زیرزمینی و نشر روزنامه با عباس در چاپخانه همکاری داشتند، می گوید و ازصبر وتحمل ش.
ازقول دانشجویی از همدوره ای ها روایتی نقل کرده که درصداقت ومناعت طبع عباس است وشنیدنی. کارمند بانک دراصفهان به جای سیصد تومان سه هزار تومان به او می پردازد. وقتی دوستانش می شنوندخوشحال شده، به زور ازاو می خواهند به ناهار مهمانشان کند که ناچارا می پذیرد. اما فردا خبر می دهد که :
«امروز صبح اول وقت بقیه پول ها رو بردم و تحویل همون کارمد بیچاره ی بانک دادم! نمی دونی چطورخوشحال شده بود و بال بال می زد . . . رئیس بانک تحویلم گرفت وگفت از این به بعد هر وقت کاربانکی داشتی همین طوربیا داخل . . .».
این فصل با روایت خاطره ای از«طهماسب وزیری ازمسئولین سازمان دراصفهان» به پایان می رسد.

سروده های نویسنده:
عنوان شعرهای سال های ۱۳۵۶- تا ۱۳۵۸تا سال ۱۳۶۶درصفحه ی۱۶۹ به پایان می رسد. اشعار با توجه به زمان سرایش، با زبان پخته و مفهوم نوخواهی، درمسائل گوناگون روایتگر اوضاع سیاسی کشوراست.
نخستین سروده باعنوان “خواب”:
«آه
تو بازگشته ای!
و با من
در میان جنگل سر سبز
راه می آِییِ . . .
طراوت باران
با توست
و عطر شکوفه های نارنج
دست هایت
دو جویبار سفید
در زیر آفتاب
و روی تو
سپیده دم بهاری
چشم هایت
دو خورشید درخشان
و . . .

*
هان!
تا سحر
راهی دراز مانده است.
شاید که
بازگردی وخواب من
تعبیری خوش شود» .

خرداد پنجاه و شش، بی بالان

عنوان « برگ ها» شعرزیبایی ست کوتاه که حس انسانی، روح عاطفی وبیشتر«انکار . . .” شاعر را القا می کند:

«ای برگ ها که چنین مظلوم
از همدمان خویش جدا گشتید
آیا گناه شما این بود
– چون من –
که آفتاب خداتان بود؟».
۲۱/۷/ ۱۳۵۶ بی بالان

عنوان “دخمه” ظاهرا شعری ست دوستانه ، اما، بسی پندآموز:

«امشب
میان دخمه تاریکم
با من بمان تو، پاک
زیرا که ای رفیق
بدان فردا
وقتی کلاغ پیر به زاغی بدل شود
وقتی شکارچی
بر قلب زاغ پیر
تیری زند زکین
من نیز می روم
صیدی شوم غمین
با قلب تیرخورده وخونین
صیاد وحشی خود را».
۳/۸/۱۳۵۶. بی بالان

عناوین: « من به روشنی اندیشیده ام» و «رسول رهایی» از سروده های پایانی ست که دراین بررسی آمده است:
«درمعبر باریک زمان
آهنگ نا تمامی را آغاز کرده ایم
آهنگ نا تمامی
که دیگران
از نیمه اش نواخته اند
وما
هم نوازان این سمفونی
چه خوشبختیم اگر
آن را به پایان بریم
و آهنگی دیگر را آغاز کنیم
درمعبر تنگ زمان
جمعی اوفتاده اند
جمعی ایستاده اند
من اما نیوفتاده ام
من اما نیایستاده ام
من سینه خیز پیکر خونین خویش را
به پیش کشیده ام
وآوازم را
در کوهستان های پر پژواک
سرداده ام
من به روشنی اندیشیده ام، من به صبح ».

عنوان «رسول رهایی»:

«چوبه دار خویش را
بسیار سال بر دوش دارم
و در حواریون خود
مترسک مرگ را خوار کرده ام
من مسیح نوظهورم
که مژده ای نو باخود دارم
برموعظه فرزند مریم خط کشیده ام
و خلق را از اعماق مبهم آسمان
به خاک آورده ام
من رسول رهاییم
وپیروان من
ازخشونت و ضخامت
کف دست هایشان
شناخته می شوند».

پس ازعنوان «دست نوشته های اشعار» در پانزده صفحه کتاب، عنوان «نامه ها» آمده است از صفحه ۱۹۱ تا ۲۴۲ ، که نویسنده از زندان برای همسرش نوشته است. نامه هایی خواندنی که بخشی از درد و رنج های خانوادگی زندانیان سیاسی که در برخورد حکومت با اهل قلم و کتاب رواج پیدا کرده بود، را یادآور می شود اخرین نامه همسرش را باغنوان زیر آغاز می کند:
«این یادداشت آخر عباس است که توسط یکی از جان بدربردگان از کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ به دست من رسید. پیشکش به پرستوهای بی قرار پروازم بهاره ام و بیژنم روز عشاق بر شما که عشق من از عشقی پرشور هستید خجسته باد».
آخرین پیام زندانی قبل از اعدام، وداع با زندگی وهمسرش است. پیامی سرشارازامید به آینده. نوید زندگی. سراسر مهر و محبت وعشق وپُراز صفای انسانیت در بودن و نفس کشیدن ومهمتر، تلاش در تقویت حس و درک شعور درهستی است:
« . . . ازشوق زندگی باز نمی مانی. می باری، می سازی، زیرا ریشه دراعماق دشت های بیکران زندگی وزیبایی داری. اشک هایت را با شمیم شکوفه های زندگیم بیژن وبهاره خواهی سترد، دردها و زخم هایت را از پنجه یخین غم رهایی می بخشی. صنوبرم! بمان و بخوان، بمان و بخند، جویباران پرشتاب و سیراب کنان با دامنی پُرگلخند در راهند. . . با یاد من بمان ولی همیشه برای زندگی و زیبایی بخند».

دلنوشته ها
عنوان دلنوشته ها: شامل نامه های همسرشادروان عباس است که این دفتر را تدوین کرده است. یادآوری ایشان درآغاز سخن، فضای سانسور و خفقان حاکم در کشور را توضیح می دهد:
«بخشن دلنوشته ها یادداشت های من است به عباس به این امید که از آن همه دیواربگذرد و به دستش برسد که هرگز نرسید . . . . . . بعدها تصمیم گرفتم برای انتقال حس وحال آن روزها، بی هیچ تغییر و اصلاحی منتشرشان کنم».
دلنوشته ها ازصفحه ۲۴۷ تا۲۶۹ شامل نوزده نامه ی خواندنی با نثری ساده وصادقانه، روایتی از عشق و دلدادگی های زن جوانی که درفضای خفقان و سیطره ی حکومت جهل وجوروفساد حاکم، به دستور آدمکشان زمانه به جدایی ناخواسته محکوم شده است.
کتاب با تصاویری چند به پایان می رسد.

بگویم که پس از پایان کتاب، غم واندوه به سنگینی بردل می نشیند. کشتار وحشیانه ی آن سال های هول وهراس بال وپر می گشاید، لحظاتی چشم در تصویر جوان، فرو رفته در مفهوم سروده ها وسخنان پُر مغز او به ورق زدن کتاب مشغول و خود را سرگرم می کنم بلکه از فضای وحشت آن کشتارهای “اندیشه و قلم” دور شوم! با صدای زنگ تلفن چون خواب رفته های بیمار بیدار می شوم.
چشم در سروده ی پشت جلد کتاب:
«دیگر
اینک من
پرنده ای زخمی
تنها
بر بیکرانی این خاک سوزناک
پرواز می کنم
ازهر کرانه این دشت
در پی من تیری است
بگذار
درسایه سار گیسوی شبرنگت
پنهان شوم».

با قدردانی ازبانو صابری، کتاب خواندنی و ماندنی در ادبیات تبعید را می بندم. با این تذکر که مطالعۀ اثر پربار، به ویژه سروده های سنجیده و قابل تآمل کتاب، پیام آور بیداری و تحول فرهنگی را یادآور شده است.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*