خانه » پربازدید ترین ها » نگاهی به ما بچه های خوب امیریِّه/ رضا اغنمی

نگاهی به ما بچه های خوب امیریِّه/ رضا اغنمی

 

 

نام کتاب: ما بچه های خوب امیریه
نام نویسنده: علیرضا نوری زاده
چاپ چهارم: ۲۰۱۸م – ۱۳۷۸ش. لندن
ناشر: نشرمهری. لندن

 

نخستین چاپ کتاب در۱۳۷۰ توسط چاپخانه پگاه درلندن منتشرشد. چاپ دوم دراسن آلمان، چاپ سوم درلس آنجلس. وچاپ چهارم درپائیزامسال ازسوی مرکزپژوهش های ایران وعرب درلندن توسط نشرمهری چاپ و منتشرگردید.
نویسنده دربرگ های آغازین کتاب، دست خواننده را گرفته به گذشته های دورو درازمی برد، تا با سبک وسیاق رجل فرهنگی – سیاسی تاریخ ایرانِ به دوران غزنویان آشنا کند. این روش نویسنده سرلوحۀ ششگانه این رمان است که در شش فصل وهریک با پبامی حکیمانه از”ابوالفضل بیهقی” درباره حسنک وزیروبرسر”دار” رفتنش تدوین شده است.

نخستین فصل را باعنوان “متن تو…” – فصل دوم را “حاشیه ای برمتن تو … ” – فصل سوم “باردیگرتو… ” – فصل چهارم وپنجم بدون عنوان – فصل ششم ” ازنینوا تا بخارا” پایان کتاب است .
:
«دردیگر تواریخ چنین عرض و طول نیست که احوال را آسان تر گرفته اند وشمه ای پیش یاد نکرده اند. اما من چون این کار پیش گرفتم می خواهم که داد این تاریخ به تمامی بدهم و گرد زوایا وخبایا برگردم تاهیچ چیزازاحوال پوشیده نماند».
سپس با عنوان :
« تمام شد» سخن آغاز می شود. صحنه آرائی به گونه ایست که آغاز مرگ ناخواسته به زمانۀ دگرگونی، درآینۀ ذهن خواننده شکل می گیرد. اوضاع سیاسی کشور بهم خورده. به جبر زمان ورق برگشته. هرجارا نگاه می کنی رنگ و بوی خون و انتقام وخشونت است که درفضای آلودۀ کینه و تعصب غالب در بهمریختن وضع موجود درتلاش ؛ با “حس کور”ی دربالاسرت می چرخد و می چرخد.تا پیام آوران عهد عتیق بر کرسیِ حکومت ملتی کهنسال تکیه زند:
« . . . زواره ای کاغذی را جلوش گذاشت که وصیت کند. نوشت :
چون جامه نازیبای مرگ پوشیدنی و شربت ناگوار مرگ نوشیدنی است و وصیت از ملزمات حیات هر مسلمان است من بنده عاصی پروردگار . . . . . . دراین لحظات که حسب مقدر الهی به دست اجامر و اوباش دشمن اسلام وایران کشته می شوم . . .»
دست جلاد کاغذ را به سرعت می رباید. می خواهند چشم هایش را ببندند اعتراض می کند که :
«ما کردها اهل چشم بستن نیستیم».
آرام شده بود. با سرخمیده موهای روی شقیقه اش را تیر خلاص خونین کرده بود. قبل از فرمان شلیک:
«سه بار گفته بود یا محمد یاعلی و آخرین بار کلامش لیلا بود».

نویسنده، صحنۀ تازه ای می گشاید تا سخنان – بخوانید معرکه گیری – ملایی به نام رضوانی را که :
«صدها باربرای شاه وملکه وهویدا زیارتنامه خوانده بود» . بلند گو به دست که فریاد می زد:
«مردم، ای مردم انقلابی ومسلمان ایران به ماه نگاه کنید! . . . قربان جدت بروم آقا! جدت به انگشت شق القمرکرد. حالا ماه آینه دار جمال تو شده. نگاه کنید ای ملت مسلمان نگاه کنیذ به خدا خود آقاست! این صورت نورانی ذریّۀ بزرگوار رسول اکرم است. این صورت امام مظلوم، مهاجر این چهرۀ امام خمینی است».

زمانه ی عجیبی شده بود. انگارملتی افسون زده، درغُل و زنجیر ماهرترین بازیگر وساحرعهدجاهلیت به دام افتاده مسخ شده است . آن هم در زمانه ای که کشور – با رفتارهای مغرضانۀ مقامات امنیتی” ساواک ” که هرجوان کتاب به دست و کتابخوان دانشجو را بازداشت و به شکنجه گاه می برد ونارضایتی های اجتماعی را دامن می زد – اما کشور رو به افق های تازه درحال ترقی و پیشرفت علوم و صنایع و ساختارهای مدرن رفاهی همگام با دنیای غرب بود، با حضور فعالیت هزاران کارگر خارجی وصدها مستشارعلمی و نظامی. به ناگهان تحت تآثیرسخنان عوامانۀ مُلایی عقب مانده با افکارعهد کهن، با انبانی کینه وعقده در هوس انقلاب، درسودای آب وبرق و خانه مجانی و پرداخت عایدی نفت در خانه ها به مردم؛ به ناگهان، شایعۀ پیدایش تصویر امام درماه، و شگفتا، خیره شدن مردم در صف های طولانی به تماشای ماه، و تظاهر به دیدن عکس؛ اوج کُفرگوئی و نا بخردی. بیم وهراس ازگفتن «جزچند لک تیرۀ همیشگی چیزی. دیده نمی شود ونمی بینم» وهمین نظرسنجی رندانۀ دستاربندان بود که میزان درک وشعور عامۀ مردم و گسترۀ غفلت وجهل ملی و خفقان پنهان در انقلاب را به نمایش گذاشت.

نویسنده، توصیه آیت الله سیدکاظم شریعتمداری را یادآور می شود که درمصاحبه تلفنی باایشان گفته اند:
«اگر فردا کاری کنید که کسی اسم سید را نیاورد می شود امید به حل مسئله داشت».
وسپس از تظاهرات گسترده می گوید که عکس شریعتمداری و مصدق و به ندرت عکس سید هم دیده می شود. با لیلا تا سرخیابان اسکندری همراه بوده، برای خوردن غذا به رستورانی می روند. سرمیز لیلا از پدرش سخن می گوید و نگرانی هایش را دراین باره با راوی درمیان می گذارد:
«دوسه روز پیش پدرم مرا صدا زد و گفت اگر بلایی سر من آمد تو یک راست برو کردستان پیش پدربزرگ.
مادرت چی؟
ازمادرم فقط تصویر گمشده ای دارم روزی که پیکرش رابردند حتی اشگ را نمی شناختم. تازه دو سالم بود وقتی که مِرد».
غمگین ازاین درد دل ها قرار ملاقات فردا شب را می گذارند. سرقبر ناصرالدین شاه.
لیلا با اندکی تعجب می گوید:
سر قبر.
راوی، به گذشته ها بر می کردد. به دوران بچگی ها درحرم حضرت عبدالعظیم درکنار عمه حوری مهربانش که:
« دست های کریمش پرم می دهد سبک شده ام».
ازابهت و سیمای شاه شهید و سبکبالی کبوتران حرم، درانتظار رسیدن دلداده اش لیلا. درگذشته فرو می رود . در خیال پر می کشد تا می رسد به مشهد. و روزهای پرتنش و دگرگونی های پرالتهاب زمانه!
«روزی که کفاشی ستاره را غارت شد. گوشه چادر مادر را گرفته بودم و توی ارک می دویدم. به سمت کوچه عدلیه که رسیدم مادر نفس راحتی کشید. محکم کلون دررا می کوفت غدیر دررا بازکرد . . . مادر وارفت. غدیررفت و آب آورد من پنجه دراب زدم و به صورتش پاشیدم. یک ساعت توی حرم امام رضا، ضامن آهو را به مدد می گرفت که اتفاقی نیفتد.
پدر ازچندروز پیش به تهران رفته ودرواقعه کودتای بیست و هشت مرداد گم شده بود. مثل خیلی ها:
«بعد ازهمهمه ها، دوستان پدر، یک یک گم شدند. مادر تصویر سپهررا که به ضرب چاقوی “رضا موخورم» پشت باغ خونی از پا درآمده بود، برای نازبانو برد که سراپا گریه بود. مادرم گفت خدارا شکر که بچه دار نشدند نازبانو بغض آلود گفت کاش داشتم که با نگاه به اوجای خالی سپهررا پُر می کردم دوزن می گریستند ومن دلم شورمی زد».
به سرعت سری می زند به سرکار توی دفترش درروزنامه اطلاعات . نگران ازطرح وتوطئۀ “سفر و صحابه” و دلواپس از دیرکرد لیلا سرقرار. کنار قبر شاه شهید ایستاده.
حاج شیخ درملاقات با مادر گفته :
« فکر نمی کنم خطری متوجه آقا نور باشد».
پدر ازسفر تهران به مشهد برمی گردد. باصورتی نتراشیده و خسته وارد خانه می شود.
پدر اورا درآغوش می گیرد تا «تصویر مرمرین ناصرالدین شاه را» ببیند. می بیند وبعد شمه ای از خاطرات عمه خانم را ازقول مادرش که با انیس الدوله درآمد ورفت بوده روایت می کند. ازعروسی عصمت الذوله و جاه و جلال وتاج مکلل روی سرش تعریف ها می کند. ازورود غیرمنتظرۀ پدر، درآغوش او زبانش بندآمده، پدر اورا زمین می گذارد.
نویسنده، ازآمدن به تهران ومدرسه رفتن می گوید. ازخانم شوکت ملک مدیر مدرسه ایران به نیکی یاد می کند.

لیلا می آید. کنار قبر مرمرین بدون کمترین بیم وهراس چادرازسرمی گیرد.
راوی شعر رؤیا را می خواند:
«سکوت دسته گلی بود
میان حنجره ی ما» .
با دلهره از دیرآمدن لیلا وسکوت ش وحشت درون اورا می کاود. ازسکوت های طولانی می گوید. تجربۀ های تلخی دارد:
«من همیشه ازاین نوع سکوت ها وحشت دارم».

از ماجرای آشنائی با زنده یاد «عبدالکریم حاجیان» معروف به «حاجیان سه پله»ودیگر دانشجویان اصفهانی که آن سال در دانشگاه تهران در رشته حقوق قبول شده بودند می گوید:
«همبن که نوشته بودند شاگرد اول و دوم ازاصفهان هستند مرا کنجکاو می کرد نوعی تفاخر به ریشۀ پدری از
دوستی با آنها . . بچه های اصفهان دانشکدۀ حقوق را تسخیر کرده بودند».
اشاره ای دارد به دادگاه نظامی طیفور و عبدل، که طیفور بطحائی محکوم به زندان و عبدالکریم حاجیان به اعدام محکوم می شود:
«غروب بود که از تشییع آمدیم ومن تصویرش را توی دادگاه وقتی طیفوررا می بوسید می نگریستم».
نویسنده، که دربیشتر صحنه ها، در اتصال حلقه های ارتباطی حوادث زمانۀ خود را روایت کرده د، با تلاشی سنجیده و درست همۀ آن حلقه ها را بهم گره می زند تا رخداد های گذشته وحال را با مخاطب درمیان بگذارد. بگویم که تاریخ نگار نیست اما براین باوراست که عناصر اصلی و خمیرمایه ساختاری فرهنگ وتاریخ اجتماعی ملل را همین حوادث روزانه می پروراند وجان می بخشد.

درمقبرۀ ناصرالدین شاه وقتی که درانتظار آمدن لیلاست و دیگراثری ازحادثه نمانده، رسیدن صدائی ازآقا که از دور به گوشش می رسد، و «دستی که گرمای دست پدررا داشت»، همراه او با پدر به بیدخت قائنات می رود آن هم در حالی که : «سیلی بیست وهشتم مرداد هنوز جایش برپیکر وروح پدرباقی است». به بهانۀ دیدن عمه خانم به مشهد می روند: «باماشین حجازی که دیدن پدر، یاد روزهای مدرسه را برایش زنده کرده است . . . توی اتاق با آقا ذکر گرفته بودند».
از آسمان زیبا وپرستاره شب های نیشابور می گوید و به آن بهانه به نخشب (شهری درترکستان) می رود و [ازماه نخشب ساخته پرداخته این مقغع یکی ازمشاهیر قرن دوم هجری قمری.] ازسخن گفتن ستاره دنباله دار:
«باور کن من عبور ستاره دنباله داری را دیدم که با من حرف می زد».
لیلا، درخیال راوی حاضر می شود. آقا نگاهش می کند و لیلا سرخم می کند. آقا حضورحادثه را درک کرده می گوید:
«جوباره چاره ای جز پیوستن به دریا ندارد».
لیلا جوابش را گرفته است.
راوی برمی گردد به سرقبر. محل ملاقات های همیشگی. لیلا از پدر می گوید:
« ظهربود که پدر آمد. پرونده ها زیربغلش بود. کنارم نشست و لب به غذا نزد. ازآموزشگاه، مرخصی گرفته بودم»
لیلا عکس هایی را که پدر بهش داده است به راوی نشان می دهد. او همه را می شناسد.
«دکتر دامغانی دردانشکدۀ الهیات خیلی محبت به او می کرد. ازیزد که آمد آه نداشت که با ناله سودا کند ولی به کمک او دکترا گرفته بود وحالا دوست داشت به جای حجۀ الاسلام، دکترصدایش بزنند .امامت مسجد قبا به او امکان می داد ازسنگر مستحکمی سخن بگوید . . . . . . – پدرت به تو گفته بود که این تصویر قاتل جان من است حتی بیشتر از رسیدهایی که پیش ازاین نشانت داده بود – تصویررا به من داده بودی. وآخرین کلام تو درگوشم بود به او بگو ازاین تصویر نسخۀ دومی وجود ندارد. همین یکی است. شاید بتوانی کاری برای پدرم بکنی».
نویسنده با رانندۀ روزنامه اطلاعات به محل حادثه می رود:
با مشاهدۀ اتومبیل با شیشه های سوراخ سوراخ شده، نعش پیشنماز مسجد را می بیند وجای گلوله ها را که درسینه و گلویش فرو رفته درحفرۀ خونین! همان دروغگو که بااو پیمان بسته و به قرآن قسم خورده بود.
روزی که رفته بود دکتر مفتح را ببیند برای رهائی سرهنگ [پدر لیلا]. باعکس هایی که لیلا به او داده نشانش داده و گفته بود:
«من سلامت آقای جلال الدین را ازشما می خواهم ودرمقابل عهد می کنم که هرگز نه ازاین تصویر سخنی بگویم و نه اجازه دهم حرفی از گذشتۀ شما درجایی مطرح شود قرآنی روی میز است دستم را روی آن می گذارم و دکتر با کمی تردید دست برقرآن می نهد».

از ورود رهبر انقلاب به تهران سخن رفته وسرگردانی اعتصابیون که درمسجد دانشگاه درانتظارش بودند تا اعتصاب آن عده را بشکند. – قرارقبلی براین بود که امام به محض ورود به دانشگاه تهران می رود – وقتی ماشین حامل امام به میدان ۲۴ اسفند رسید و به سمت جنوب پیچید، انبوه جمعیت حاضر درحوالی دانشگاه متوجه این حرکت شدند، آه از نهادشان درآمد. وقتی رفتن امام به بهشت زهرا را شنیدند هریک ازظن وگمان خود چیزی گفت وبا اندوه ودلخوری به سویی راه افتاد. جمعیت متفرق شدند. دراین بگومگوهاست که اسماعیل یکی ازهمکاران راوی رسیده و می گوید:
«اول کار و کلک». و بعد محمد درتأیید او می گوید: «اول پیاله و بدمستی».
راوی می خواهد آن ها را قانع کند که نمی شود.
با لیلا درگفتگوست: «تو اصرارداشتی کاری کنیم. حتی پیش از آن که اتفاق بیفتد. من هرچه اصرار کرده بودم، پدرت راضی نمی شد بیرون برود. حتی دکتر اجازه مخصوص با مهر رسمی صادرکرده بود اما او مرتب می گفت هیچ طوری نمی شود من که کاری نکرده ام همه ماجرا یک عکس بود آن را هم که خود تو بردی به مفتح دادی».

درخیابان ایران، کنار مدرسه علوی، زیرچادر بهداری چند پزشکیار با دکتری برای کمک های امدادی دایرشده. لیلا هم حضوردارد. دلخور واندوهگین، گوشه ای ساکت نشسته. آن عده سرگرم شوخی وخنده هستند. راوی که با یکی از پزشکیارها به نام توری سابقۀ آشنائی دارد می پرسد:
توری چه خبر؟
پاسخ می دهد:
«اقا جونم کلی کیفور است وقتی این همه خر رو می بینه می خوای شاد نباشه؟»
لیلا می گوید:
«خوش به حال تان چقدر سر حالید!».
فصل اول به پایان می رسد

حاشیه ای برمتن تو . . .
حسنک را سوی داربردند و به جایگاه رسانیدند و برمرکبی که هرگز ننشسته بود و جلادش استوار ببست و رسن ها فرود آورد و آواز دادند که سنگ دهید. هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند. خاصه نیشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زدند . . .».

نویسنده، این فصل را باآمدن رباب خانم خواهرمرحوم آیت الله سیدموسی صدر به تهران شروع کرده و سپس با اشاره به دیدار ایشان با همسر محمود جعفریان رئیس تلویزیون ایران، بخشی ازاوضاع خونبار کشور را درآن روزهای سیاه یادآورمی شود. ازاعدام پرویز نیکخواه، محمودجعفریان و«خلخالی های پنهان شده دروجود» انقلابیهای یکشبه، رفتار وکردارهای غیرانسانی جامعه را توضیح می دهد.
همو، ازبیروت سال های گذشته می گوید که درمنزل آقاموسی صدر، پای صحبتش نشسته وگوش خوابانده به درددل های خیرخواهانه ش:
«خجالت آوراست که مهندس پیررا هرروز به بهانه ای به ساواک و زندان بکشانند، این حضرت خودش می داند که مهندس عامل خارجی نیست درد وطن دارد».
صحبت ازحیف ومیل رئیس ساواک محل مطرح می شود:
«شاه مبلغ کلانی فرستاده برای احداث مدرسه و مسجد و بیمارستان جنوب. اما سفیر نصف را بالاکشیده. بعدهم با بی احترامی پیغام فرستاده هرکه پول می خواهد باید بیاید سفارت . . .».
به پیشنهاد آقای صدر، جعفریان به صور، شهری درجنوب لبنان می رود. ازمشاهدۀ وضع زنان و دختران جوان شیعه به شدت متآثر می شود. مردها در پی لقمه نانی درشهرهای افریقا وشیخ نشین ها، خانواده هایشان گرسنه وتنها:
«طعمه های آماده ای هستند برای شکارچیان که ازبیروت ودمشق می آیند برای شیخ های پولدارخلیج فارس؛ دختر و زن دستچین می کنند».

باردیگرتو . .
فصلی خواهم کرد از چگونه بردار کرن این مرد . . .
اتش زدن سینما رکس درآن روزهای بحرانی توسط گروهی ازمخالفان که به دولت وقت نسبت داده شد، انگیزۀ بیشتر نفرت وتحریک مردم گردید. اماطولی نکشید که باشناسائی عاملان وآمران وفراربه عراق، دستگیری و برگرداندن آن ها به ایران توسط وزارت اطلاعات، جسته وگریخته برسرزبان ها افتاد که متأسفانه تآثیرچندانی دراذهان عامه نکرد. با استقراروتشکیل جمهوری اسلامی بود که فاجعۀ کشتارسینما رکس در تصاحب یا اعطای پست های مهم به عاملان، پرده برداشت.
نویسنده، با اشاره به شخصیت دکترعلینقی عاملی وزیر اطلاعات وقت وتوهین وتحقیرهایی که درزندان براورفته را شرح می دهد، همچنان آمران و عاملان فاجعۀ آتش زدن سینما رکس را:
«واینکه دستورآتش زدن سینمارکس مستقیما ازنجف وتوسط آدمی به نام سیدعلی اکبربه کیاوش ابلاغ شده» را با جزئیات برای آیندگان درتاریخ ثبت و ضبط کرده است.

دربازجوئی دکتر عاملی به اوقول می دهند:
«که اگردردادگاه سخن ازآتش زدن سینما رکس نگوید حداکثر به دو سال زندان محکوم خواهدشد».
اما، او هوشمندانه فریب وعده های فریبکاران حرفه ای را نمی خورد وفاجعۀ آدم سوزی جنایتکاران را فاش می کند، و با افتخارازجانش می گذرد. در وصیتنامه ش می نویسد:
«دیگر به من نیندیشید. به ایران بیندیشید ».

لیلا که پیداست ظاهرا ازمدتی پیش به زندگی پنهانی تن داده، با کمک راوی وسایل خروج ازکشور را آماده ساخنه، با اختیاری به فرودگاه مهرآباد می رود و به استانبول پرواز می کند، و چندی بعد لیلا را در«بلندی های سیدصادق» کردستان می بینند با مسلسل کلاشینکف روی شانه ش چشم دوخته به خانه پدری:
«حتی خوابش راهم نمی دیدم روزی کاک دکتربگوید فلانی پریچه ی کوه های سربلند کردستان است وقتی پیشمرگه ها به خاک می افتند سرپنجه های او برزخم هایشان مرهم می نهد».

فصل چهارم که برحسب روال با سخن بیهقی آغازشده با این تفاوت که این بارعنوان حسنک با پسوند «قرمطی» آمده است تا اشاره ای باشد براتهام “کفر پنداری” او ویادی ازگردن زدن های دوران بربریت که میراث شوم آن در نخستین روزهای پس از انقلاب به فرمان رهبر کینه توز درپشت بام مدرسه و مسجد جویباری از خون راه انداخت!
روایتگراشاره ای دارد به رفتاررذیلانه ونیشخند برخی ازتازه به دوران رسیده ها. آن هم با زندانیان دست بسته در صحنۀ دادگاه، وهمگی از بزرگان ارتش، وزرا و رجال نامدار کشور بودند.
از امیرعباس هویدا نخست وزیر سابق می گوید:
«روی لبه تخت نشسته است وظاهرا کتاب می خواند. خودش تلفن کرده بود که بیایند اورا ببرند. به اصرار ادیب وسه چهارتن دیگر که ازاو خواسته بودند مدتی پنهان شود اعتنائی نکرده بود».
ساعت ده ونیم شب دکترابراهیم یزدی لیست اعدامی های آن شب را می آورد. اعدام ها ازنصیری شروع می شود تا می رسد به ژنرال نادر خسروداد که آخرین قربانی هیجده نفری آن شب است:
«ژنرال پوتین سواری به پا دارد. نگاهی به صمدی [همافر] می کند:
ارتشی هستی؟
«صمدی مثل برق گرفته ها می گوید:
بلی تیمسار
ژنرال فرمان می دهد. جوخه ی اعدام هدف!
گلوله ها رها می شود. سر ژنرال درست جلوی پای نصیری است. به صمدی نگاه می کنم می لرزد. و چشم هایش پر ازاشک است».
دکترابراهیم یزدی می رود آقا را می آورد برای تماشای جسدهای خونین!
«سپیده سرزده بود.رجائی جانماز آقا را رو به قبله پهن کرده بود. حاج جواد گفته بود امشب فرشتگان خدا درعرش جشن وشادی برپا کرده اند».

با گذشت چهاردهه ازانقلاب، صحنۀ کشتارخونین رجال دوران پهلوی خوانندۀ آشنا با تاریخ کشور را تکان می دهد. تکانی خفت بار که: نه با اشک چشم ندامت تسکین می پذیرد و نه با خوندل درمان پذیر!
نمایشی ننگین و شرم آور ازبرتری جهل و تسلط اوهام برخرد جمعی ست. از ملتی کهن درآستانۀ قرن بیست ویک.
مطالعه این رمان تاریخی – اجتماعی – فرهنگی وسیاسی را با تمام نقش آفرینان پنهان و آشکار، همگی آشنا و در اطرافمان حضور دارند را به دوستان واهل کتاب وقلم توصیه می کنم.