خانه » مقاله » جلسه رهبر و منتقدان

جلسه رهبر و منتقدان

 

“فقط فرض کنیم این اتفاق افتاده بود “

در گذشته¬های دور که ایزدان بر زمین میزیستند، انسان‌ها ویژگی‌های امروز نداشتند و به گونه‌ای دیگر بودند. بی همتایی نمی¬شناختند، اندامها اسیر کالبد نبودند و خیال توانی بیکران داشت و هر چه می¬پنداشت جامه¬ی واقعیت می¬پوشید. یکی در گلستان و بوستان به زیر درختی می¬آسود و دستان برای پسودنِ غنچه¬های شیدایی وچشمان برای دیدنِ گلهای زیبایی روان می¬ساخت. عاشقان در بستر می-آرمیدند و قلب از کالبد بدر آورده به معشوق می سپردند تا نشان عشقشان باشد. اینکه در دورانهای پسین شاعران از دل سپردن گفتند باز مانده از همین دورانی ست که می گوییم. روزگاری گذشت و انسان چون تافته¬ی جدا بافته و فاخته¬ی مهر باخته، به خوشی خویش زارید، از نیک بختی نالید و از شادی گالید و دیو ویرانگری، سوی خود کشانید
چون شر چیره و زندگی تیره گردید، ایزدان گرد آمدند و درکاویدند تا چاره‌ای یابند
نیک نگریستند و دریافتند ویرانگری پس پشتِ یک گونه¬گی پنهان است، پس بی¬همتایی آفریدند تا هر کس پادافره¬ی کردار خود گیرد. از آن زمان هیچ انسانی، چشمی، دستی، انگشتی و یا دندانی چون دیگری نتوان یافت. چون به خیال رسیدند و گوهرِ مینویی¬اش دیدند دانستند از یک چشمه می‌جوشد و می¬کوشد، بیافریند و بپروازد. هستنده¬هایی چون سیمرغ، تک شاخ، ققنوس و اسبِ بالدار آفریده¬های خیال در آن دورانند که اندک اندک از میان رفتند و به شکل افسانه به ما رسیدند
باز هم روزگاری گذشت و باز هم نابسامانی رو به گسترش نهاد و دیو ویرانگری چهره بنماد
بار دیگر ایزدان گردآمدند و چاره¬ای جستند. این بار کالبد چنان ساحتند و اندامها جنان پرداحتند که هیچ یک را توان جدایی نبود و بدین سان دستان، جشمان، پاها، قلب و دیگر اندامها تا واپسین دم اسیر پیکر شدند. چون به خیال رسیدند و گوهر مینویی¬اش دیدند، دانستند همیشه در پرواز است. پس از توان¬اش کاهیدند و در درونِ انسان به بند کشانیدند
از آن زمان خیال برای آفرینش نیازمند اندامهای دیگر شد و انسانهایی پدید آمدند که امروز می¬بینیم. اما خیال هم¬چنان در پرواز است و برترین خیر و شر آفریند، با سرعتی بیشتر از نور به ستارگان و کهکشانهای دوردست پروازد اما به ناچار بازگرددچون نیازمند دیگر اندامها شده است. آری خیال ناتوان¬تر شد اما هنوز هم آفریننده¬ای¬ست توانمند
روزگاری سیمین دوبوار می¬گفت:«چون قلم در دست دارم از هیچ چیز نمی¬هراسم
گویی ایشان از سرزمین ما خبر نداشت که در آن قلم و هراس همزاد گشته¬اند؛ هراس از حکومتگرانی که چشمِ خرد دوختند، دگرپندارها کوفتند و آتشِ کشتار افروختند, هراس از بی¬مایه¬گانی که در جهانِ اندیشه، به پایِ لنگِ فرسوده ستیغ کوه را جویند و چون درمی¬مانند، اسلام¬ستیز و دین-گریزت خوانند. هم چنین هراس از مخالفینی که جزخود، سازشکار و خائن نامند و سرانجام هراس از نامجویانی که به آزِ نام به هرآب و آتشی زنند
در سالهای گذشته به همتِ آزادیخو¬هانی چون آقای نوریزاد، تاجزاده، خزعلی، قدیانی و دیگران روند مبارکی انکشاف یافت که سخنگویی با رهبر نظام را به پدیده ای متداول بدل نمود، زیرا پیش از آن ایشان در جایگاهی قرار داشت که حتا نامه نگاری نیز ناممکن به نظر می آمد
اگرچه این بزرگواران با نامه¬ها و نوشته¬های خود سختیها به جان میخرند و رنجهای گران میبرند، اما هم چنان پرده¬ی سکوت میدرند و نقدِ رهبری را در دستور روز می¬نهند
ایکاش نگینِ ارزشمندِ هشدارها و اندرزها بر موم نشیند و نه بر سنگِ سخت
نگین خصلتی دارد ای نیکبخت که در موم گیرد نه بر سنگ سخت
اما مبادا نگین نقد به پاره سنگی بدل شود که فقط به کار سرشکستن آید و بس. یعنی مبادا نقدِ شخص به نقدِ اندیشه ها و نگرش¬ها فرانروید و خود اهرمی شود برای سکوت
آری این عزیزان بارها نوشتند و پیگرد و زندان به زندگی خود سرشتند و هر بار با دیوارِ بلندِ سکوت روبرو گشتند. پرسش، پاسخ شایسته نیافت و نظام از سیاستها روی بر نتافت
پس سزد خیال بپروازد و داستانی بسازد که در آن رهبر به روی گشاده، منتقدین فرامیخواند تا در گفتگویی رو در رو شرکت جویند. از آنجایی که سخن از خیال است، بد نیست یکبار هم شده اندیشه-های غیر خودی نیز حضور یابند و گوشهای خودیها نیوشای گفتار آنان شوند. البته تأکید میکنم سخن از خیال است. مبادا برخی برآشوبند که چرا غیر خودی در جمع خودیها امکانِ گفتن یافته است. در اردوی غیرخودیها هم مساله به گونه¬ای است که هر کس، حتا در جهان خیال هم تن به چنین گفتگویی نخواهد داد و ای بسا تزلزل و سازشکاری خوانِد و یا پذیرشِ مذاکره داند، که البته در خیالشان هم نمیگنجد
پس چاره در آن یافتم یک غیرخودیِ بی¬اهمیت و در‌واقع یک نخودی را به جلسه فرابخوانم تا به مقام و منزلتِ بزرگانِ انقلابی خدشه¬ای وارد نیاید
همان‌گونه که میدانیم از فردای پیروزی انقلاب و حتا پیش از آن، معمارانِ سیاستِ کشور، با تبدیل انقلاب به انقلابِ اسلامی، دیواری بین خودی و غیرخودی ساختند که رخنه ناپذیرتر از دیوار چین و یا برلین به نظر آید
نابودیِ نه-خودی چنان اهمیت یافت که حتا پس از سخت کشی¬های دهشت¬آورِ دهه¬ی شصت، همچنان در دستور روز قرار داشت. گویا چنان حساسیتی پدید آمد که کسانی چون خلخالی و لاجوردی و دیگران کوشیدند کشتِ نخود را هم ممنوع بدارند تا هیچ نام و نشانی از غیر خود و نخود باقی نماند
البته این سیاست با شکستِ سنگینی روبرو گردید زیرا به همراهِ سرکوبِ پایای غیرخودیها، افراد و گروه¬های بیشتر و رنگارنگتری به اردوی آنان پرتاب شدند که این روند تا امروز ادامه دارد زیرا بنیانش در همان تبدیلِ انقلاب به انقلابِ اسلامی نهفته است
.بر اساس باورهای کسانی که برای انقلابِ اسلامی سینه می¬چاکند، چه سینه¬ی خود و چه دیگران، و انقلاب ایران را اسلامی می¬نامند، باید دگرگونیهای هند در دوره گاندی بزرگ را انقلاب هندوییستی بخوانیم
باری بگذریم و بگذاریم خیال بپروازد و داستانی بسازد که رهبرِ نظام به همراه برخی از مشاوران به گفتگو با منتقدان و مخالفان مینشیند

جلسه اول

رهبر ضمن خوش آمدگویی به میهمانان در حالی که یادداشتهای خود را مرتب میکرد گفت :“ برادران برای من نامه‌های زیادی نوشتند، بعضی سربسته و بعضی هم سرگشاده. میسر نبود به تک تک جواب بدهیم، یعنی با وظایفی که نظام و اسلام روی دوش بنده¬ی حقیر گذاشته ممکن نبود. یا هم که می بایستی همه¬ی کارهای مملکت را کنار میگذاشتیم و می نشستیم نامه می نوشتیم. به همین خاطر ترجیح دادیم برادران بیایند و گفتگویی داشته باشیم. بعضی از آقایان رنجِ سفرِ طولانی به جان خریدند و زحمت کشیدند و تشریف آوردند، تعدادی هم قسمت نبود بیایند
امیدوارم همین به یک مساله تبدیل نشود که یکی بگوید: مرا دعوت نکردند و یا به‌موقع دعوت نکردند و از این حرفها
در این زمان مشاور امنیتی رهبر با اشاره¬ی او آغاز کرد و گفت:“ بسم الله الرحمان الرحیم! برادران خوش آمدید! خدا شاهده ما همه¬ی تلاش خودمان را کردیم که تعداد بیشتری بیایند و بحثِ پربارتری داشته باشیم و نظراتِ متنوع¬تری باشد. حتا از غیرخودیها خواستیم بیایند ولی خودشان قبول نکردند، جز یکی که اینجا هست و یک جوری ………نم
استغفرالله !یکی از حاضرین گفت: „استغفرالله نه به آن شوری شوری نه به این بی¬نمکی.نه به اینکه به حرف کسی توجه نکنید و نه اینکه یک غیرخودی را به چنین جلسه‌ای دعوت کنید
مشاور امنیتی رهبر خندید و گفت:“ شما نگذاشتید من صحبتم تمام شود. برادران در بخش امنیت دلایل خودشان را دارند. اول اینکه این آقا به حساب نمی آید؛حتا بین غیر خودیها. یعنی ایشان یک نخودی واقعی است، یا یک نخودک.خودش هم خودش را نه خودی میداند و نه غیرخودی و میگوید بی¬خودی است. دوم اینکه ما او را میشناسیم، به نظام و قانون اساسی رأی نداد اما اهل جنگ ودعوا و سرنگونی و این‌جور چیزها نیست. یعنی خطری ندارد.. ما هم نظر آقا را مبنا قرار دادیم که فرمودند پندِ افلاتون الهی را به کار بگیرید که می¬گفت: بهترین محک برای روح انسان کسی است که سه خصلت داشته باشد.دانایی و نیکخواهی و صراحت سخن. ایشان اندک دانشی دارد، نسبت به کشورِ خودش نیکخواه است و صراحتِ سخن هم دارد. پس شرکت او در جلسه مشکلی به وجود نمی‌آورد و حتا نفع هم دارد چون به دنیا نشان میدهد دمکراسی دینی به غیرخودیها هم اجازه¬ی حرف زدن میدهد به هر حال بهتر است جلسه را شروع کنیم.آقا به من فرمودند اداره¬ی جلسه را به عهده بگیرم. البته نه اینکه رئیس جلسه بشوم.اینکه بحث را جوری هدایت بکنیم که رعایتِ نظم بشود
او سپس با دست به روحانی سالخورده¬ای اشاره کرد که کنار رهبر نشسته بود و ادامه داد: آیت¬اله عزیز قدم رنجه فرمودند و منت بر ما گذاشتند و از نجف تشریف آوردند. بهتر است خودشان گفتگو را شروع کنند تا ببینیم بحث ما را به کجا میبرد
آیت اله سالخورده¬ای – نجفی- که از شاگردانِ مکتب آیت¬اله¬ خویی به شمار می¬رفت،با تشکر از رهبر گفت: « برادران خوب میدانند که ما از زمان ایت¬اله¬العظمی بروجردی بحثی در حوزه¬ها داشتیم. بعضی‌ها مثل بزرگواران ایت¬اله حایری و خویی و خیلی‌های دیگر حساسیتِ زیادی به این دنیا نداشتند و بیشتر حواسشان به آن دنیایِ مسلمین بود. نه اینکه به این دنیا بی توجه بودند . نه! مشغلعه¬ی اصلیشان این نبود. تعداد اندکی هم مثل امام خمینی راحل به این دنیا و سیاست توجه داشتند. آیت¬اله بروجردی وسطِ این دو جریان ایستاده بود و با توجه به مقام و موقعیت ممتاز خودشان همه چیز را زیر نظر و کنترل داشتند. متأسفانه پس از رحلتِ ایشان کنترلها از بین رفت و با اینکه مراجع عظام با افکار امام راحل موافقتی نداشتند، آن جریاناتی پیش آمد که گفتنش در اینجا مناسبتی ندارد. در‌واقع امام راحل فقط خودشان بودند و مرحوم منتظری.بقیه مخالف بودند، چرا مخالف بودند؟ به خاطر اسلام! به خاطر عزت اسلام! دنیا که یک‌جور نمی مانِد. آدمها می‌آیند و می روند، ولی اسلام همیشه هست
برادران! الان رهبر انقلاب و بنیانگذار نظام کجاست؟ کو؟ ولی اسلام هست و به قدرتِ حق همیشه خواهد بود
بعله ایشان رفتند ولی اسلام که هست. آن آیاتِ عظام به همین خاطر مخالف بودند. ما آخوندها در این کشور کوهی آبرو داشتیم، عزت داشتیم، احترام داشتیم، تا اینکه امام آمدند و گفتند، امروز میدانِ مبارزه خیابان است، سخنرانی است، و از این حرفها که خودتان بهتر می دانید.
یادم هست همان موقع یکی در نجف گفت: نمی‌دانم آقای خمینی با شاه دشمنی دارد یا با اسلام! این حرفها چیست که ایشان می‌گویند و یک عده هم طوطی‌وار تکرار می کنند!؟ برای ما میدان مبارزه همیشه قلبِ آدمها بود. میدان اصلی این بود
وقتی میدان مبارزه را اینجا و آنجا می گذاری، آن اصلی یادت می‌رود و همان جا خواهی باخت. همین‌جور هم شد
حالا از آن همه عزت و احترام چی باقی مانده؟ به قول معروف
چو برگیری از کوه و ننهی به جای سرانجام کوه اندر آید زپای
اگر آن موقع آیاتِ عظام مخالف بودند، نه اینکه ضدانقلاب بودند، نمیدانم لیبرال بودند و از این‌جور حرفها. نه! آن‌ها بصیرت داشتند و امروز را می دیدند. حالا رسیدیم به آن جایی که نباید می‌رسیدیم و دودش هم همه توی چشم اسلام رفت و روحانیت
حالا جوری شده که دفترهای کهنه را ورق می‌زنند و یکی یکی می‌کشند بیرون. یکی گناه جنگ با روسها و معاهده گلستان و ترکمانچای را به فتوای روحانیت منصوب می کند
آیت اله نجفی که آشکارا برافروخته بود، نگاهی به روزنامه¬هایی که همراه داشت انداخت و ادامه داد: « برادران! مشت نمونه¬ی خروار است. بگذارید از چند تا روزنامه برایتان بخوانم. این یکی نوشته: در تاریخ ایران به همراه افزایشِ قدرتِ روحانیت، شمار گدایان و روسپیان نیز افزایش یافت. در اصفهانِ دوره¬ی صفوی که زیر نفوذِ بلامنازع مجلسی و فرزندانش قرار داشت، حداقل دوازده هزار روسپی ثبت نام شده بودند و مالیات می پرداختند. که این تنها بخش کوچکی از روسپیان شهر بوده است
یک مجله¬ی دیگر کار را به جایی رسانده که ملخ و ملا را با هم مقایسه می‌کند و می‌نویسد : ملخ و ملا سه مرحله در زندگی خود پشت سر می‌گذارند ۱- دورانی که ملخ تخم است و در خاک به سر می‌برد و آخوند در حوزه¬ها وحجره¬ها ۲-مرحله ای که ملخ برای محافظت از خود گیاه سمی می‌خورد تا طعمه¬ی دیگران نشود. ملا هم هاله ای از تقدس بر خود می‌کشد و از عدالت و آزادی و دنیاگریزی و آخرت می‌گوید تا نفوذ خود را گسترش دهد. ۳- مرحله‌ای که تعداد ملخ ها به گونه ای انفجاری زیاد شده و رنگش تغییر یافته و به فوج بدل می گردد. ملا هم در این دوره قدرت به دست می‌گیرد و رنگ سبز رحمانی به سیاهِ آدمکشی بدل می‌گردد و بلایی بدتر از ملخ بر سر مردم می¬آورد. در تورات از ملخ به عنوان بلای آسمانی یاد شده که ملا هم چنین است
تنها تفاوتشان حرف آخرشان است که ملا به آ ختم می‌شود و ملخ به خ
برادران! این وضع امروز است و متأسفانه خشک و تر با هم می¬سوزد. البته عاقلان حساب حکومتی و غیرحکومتی را جدا می¬کنند
آیات عظام این‌ چیزها را می‌دیدند و بصیرت داشتند، نخواستند به خاطر دنیا اسلام را فدا کنند و به اینجا برسیم که فساد بیداد بکند فحشا چنین باشد و معیشت مردم چنان که خود آقایان بهتر می‌دانند ولی بر همان افکار غلط پافشاری می‌کنند
عیسی(ع) می‌گفت : از امور زمینی گفتم، نپذیرفتید، چه گونه از آسمان بگویم؟ کسی به آسمان نرفت مگر آن کس که از آسمان پایین آمد
بله برادران !اول از آسمان پایین بیایید.و واقعیات را ببینید
چون سخن آیت اله پایان یافت، برافروخته گی در چهره¬ی بیشینه موج میزد و هرکس میخواست پاسخ دهد تا اینکه یکی از منصوبین رهبر که حداقل در ظاهر ارادت خاصی به او نشان میداد گفت: « ایشان صحبت را به دور و دراز بردند و خیلی هم سیاه نمایی کردند. من منکر همه¬ی چیزهایی که گفتند نیستم ولی آنقدر هم اوضاع را سیاه نمی بینم. بالاخره مبارزه هزینه دارد و هر کسی هم به نوبه-ی خودش هزینه میدهد. مقام معظم رهبری هم هزینه میدهد و به خدا بیشتر از بقیه هم میدهد. ببینید چقدر مزخرفات علیه ایشان می‌نویسند چون ایشان هدفِ اصلی دشمن هستند. یعنی این‌جوری نیست که دیگران هزینه بدهند نه! شما از روزنامه‌ها خواندید بگذارید من هم یک نمونه برایتان بخوانم که چه‌جوری میکوشند آقا را هدف بگیرند و مستبد و خودرای و دیکتاتور بخوانند. اینجا نوشته
مستبد میکوشد همه چیز را در کنترلِ خود گیرد و چون به این دست می‌یابد کنترلِ عقل خود را از دست میدهد. آنگاه که در همه جا آرامشِ گورستانی برقرار می کند، در درونش و پیرامونش بزرگترین ناآرامی¬ها پدیدار می شوند. زمانی که همه به چاپلوسی مشغولند، به تنهایی کامل می‌رسد و هراندازه قدرتِ بیشتری می¬یابد، ارزشهای کمتری در او می‌ماند و آنگاه که بر اوج پیروزیها و ستیغ می ایستد، تنها گامی با شکست فاصله دارد زیرا خواستار آن است همه چیز را ببیند اما راهِ درست را نمی¬بیند.
برادران! دشمن هر روز چنین چیزهایی علیه آقا می¬نویسد
آنگاه رهبر در حالی که با اشاره دست سخنگو را به آرامش فرامی خواند خطاب به آیت¬اله نجفی گفت:« خوب ما هم همین را گفتیم و به خاطر مشکلات و معایب اینجا جمع شدیم. اگر بخواهیم به اول انقلاب و پیش از آن برگردیم که صحبت به درازا می‌کشد و ثمری هم نخواهد داشت. البته اشباهات بوده ولی فراموش نکنیم الان یک نظام اسلامی داریم و این را نباید دست کم گرفت. ما هم که میگوییم از آسمان بیاییم پایین و ببینیم مشکلات امروز چیست
برخی از اصلاح طلبان به نشانه¬ی تأیید سر تکان میدادند و سرانجام آقای تاجزاده رشته¬ی سخن بدست گرفت و گفت: « اینجا همه پذیرفتند اشتباهاتی صورت گرفته و باید سعی بکنیم تکرار نشوند.ولی آقایان! انقلاب اسلامی در دنیا نظیر نداشت و بنیانگذار جمهوری اسلامی را با هیچ شخصی نمیتوان مقایسه نمود
اگر هم انقلاب نمیشد ما با همین مشکلات روبرو بودیم چون روحانیت نتوانست پا به پای زمان و جهان به پیش برود. باز هم این امام راحل بود که با فتواهای خود در مورد موسیقی و شطرنج راه حلی نشان داد، وگرنه بقیه کاری انجام ندادند. انصاف نیست الان امام را مقصر بدانیم
آیت¬اله نجفی ابرو در هم کشید و سپس خندید و گفت: « برادر عزیزمان آقای تاجزاده گویا مدت زیادی در زندان بودند و از بیرون خبر ندارند.بخدا در شهرهای اروپا، در لندن و برلین و پاریس و جاهای دیگر جوانهای مسمان جلوی درِ کلیساها صف کشیده‌اند که مسیحی بشوند . ما کی چنین چیزی داشتیم؟ شما هنوز در آسمان هستید و حاضر نیستید به زمین برگردید. فَتوا کجا بود برادر؟ شما خودتان را آلوده¬ی دنیا کردید و امروز جوابش را گرفتید و بیشتر از این هم خواهید گرفت
آقای نوریزاد که تمام مدت ساکت نشسته بود با آوایی که به سختی به گوش میرسید و شنونده را به دقت وامیداشت گفت: «راستش را بخواهید من هم در دوره¬ی جاهلیتِ خودم از همین براهین درمی-آویختم. چندی پیش کتابِ دانشمندِ محترم آقای نصر را خواندم که نوشته بود: اگر کسی عربی نداند با شنیدن نوای قرآن به اعماق وجود خویش سیر می¬کند. در کلماتِ خداوند نیرویی نهفته که روح را به اعماق خویش سیر میدهد
بلی ایشان چنین نوشتند ولی به خدا سوگند اگر امروز در اروپا قرآن قرائت کنند، مردم هراسان و پریشان، نه تنها به ژرفای درونی خود نمیروند بل در دالانهای مخوفِ ترس درافکنده شوند و به یادِ مرگ و خونریزی و ترور افتند. و البته انقلاب اسلامی هم به نوبه¬ی خود سهمی در پیدایی این واقعیت داشته چون جمهوری اسلامی، چیزی جز داعشِ تثبیت شده نیست. دوستان اگر امام خمینی را می-بینند، خلخالی را هم در کنارش ببینند
باری هیاهویی در گرفت و برخی با رگهای برجسته¬ی گردن و صدایی بلند در پی اثباتِ حقانیت امام راحل بودند که در این میان یکی رو به نخودک کرد و گفت : «شما چرا ساکتی؟ چیزی بگو
نخودک که قدری خود را باخته بود با آوایی لرزان گفت: «چه بگویم؟ گفتنی¬ها را گفته‌اند و پس از این هم خواهند گفت
گفت: «هر چه میخواهی بگو
نخودک که قدری خود را بازیافته بود گفت:« سیاستمدار خوبی نیستم ولی این یک نکته را آموخته‌ام که اگر چیزی بگویم، اولین بهره¬اش پایان گفتگوی شما خواهد بود چون بی‌درنگ به بحث پایان داده و بر من می¬تازید تا کارام را بسازید، و چون دوست دارم گفتگو ادامه یابد، میکوشم شرابِ خاموشی بنوشم و بنیوشم
یکی خندید و گفت: «نه ! خاطرت جمع باشد، بحث ما قطع نمیشود و تو هم آنجوری که دلت میخواهد بگو
نخودک گفت:«با پرسش می¬آغازم زیرا ساده‌تر از پاسخ است. هر انقلابی دگرگونیها و ارزشهای نوینی ارایه میکند که در‌واقع خونِ انقلاب به شمار می¬روند از همین روی گویند خون انقلابِ کبیر فرانسه در رگهایِ قانونِ اساسیِ آمریکا و قوانینِ دیگرِ این کشور جریان دارد و یا اینکه ارزشهای انقلاب اکتبر در قوانینِ کارِ کشورهای اروپایی دیده میشود
دوستان به من بگویند خون انقلابی که اسلامی می¬نامند در کجا جریان یافته است؟ آقای نوریزاد از داعش و طالبان گفتند، دوستان دیگر، موارد دیگر را برشمرند. به گمان من مشکل آنجا می آغازد که انقلابِ شکوهمندِ ایران را انقلاب اسلامی می نامند .امیدوارم بتوانیم در این باره صحبت کنیم چون انقلاب اسلامی یک جعل آشکار است. اگر چنین باشد پس باید رویدادهای هند در زمان گاندی را انقلاب هندوییستی بنامیم . کسانی که انقلاب ایران را اسلامی میخوانند، چکِ سفید امضا تحویل مصباح یزدی و کسانی چون او می دهند
پیش از آنکه کسی پاسخ گوید، مشاور رهبر در صحبت دوید و گفت: «ما جمع شدیم در مورد امروز صحبت کنیم. برادران این همه آقا را مورد خطاب قرار دادند و نامه‌ها نوشتند و حالا که وقتِ گفتگوست به مسایل گذشته مشغول میشوند
یکی با اعتراض می¬گوید: « آقا ! من بارها برای شما نوشتم، خدمت خودتان هم عرض کردم که مساله¬ی حصر به یک معضل تبدیل شده و هیچ دلیل شرعی و قانونی هم ندارد
یکی دیگر گفت:« حصر نخست وزیر امام در دوران جنگِ تحمیلی و حصر رئیسِ پپیشینِ مجلس و ممنوع التصویریِ رئیس جمهور قبلی، معنایی جز حصر نظام ندارد. شما در‌واقع نظام را حصر کرده‌اید ولی احمدی نژاد که عامل اصلی فتنه بود و آنهمه خسارت به بار آورد، راست راست میگردد و گویا هوسِ ریاستِ جمهوریِ مجدد هم کرده است
یکی از مشاوران رهبر که در عرصه¬ی حقوق و حقوق بین الملل تخصص داشت با لحنی شمرده گفت:« برادران! آقایان! اینجا یک جلسه¬ی سیاسی است و نه حوزوی. اگرقرار به بحث شرعیات است که برویم حوزه و از آیات عظام و یا خود آقا بپرسیم که چه چیز شرعی هست و چه چیز ی نیست. پس این بحث را کنار بگذاریم و سرِ اصل موضوع صحبت کنیم، یعنی جنبه¬ی قانونی حصر
برادران! قانون یک اهرم نیرومند در تنظیم روابط اجتماعی است ولی باید توجه داشت که مساله¬ی عرف هم یک اهرم دیگر است که هم درون کشور و هم در عرصه¬ی جهانی اهمیتِ فراوانی دارد.
همین سازمان ملل را نگاه بکنید که برخی از مصوبه¬هایش با منشوراش همخوانی ندارد ولی بر اساس عرف قابل توضیح میشوند. به عنوان مثال، ارزیابیِ رأیِ ممتنع اعضایِ دایمیِ شورای امنیت در تصویب قطعنامه¬ها فقط در چارچوب عرف قابل توضیح است. ما قبول داریم که حصر خانگی در قانون پیش‌بینی نشده اما به عنوان عرف قدمت طولانی دارد و به اوایل پیروزیِ انقلاب برمیگردد. حصر آیت¬اله شریعتمداری و دیگران این موضوع را به عرف بدل کرد
آقا بانیِ این عرف نیست و بنیانگذارش، بنیانگذار نظام است. آقا به عرفی استناد می‌فرمایند که در زندگیِ سیاسی انجام گرفت و همه¬ی موافقان نظام مهر تأیید بر آن زدند، حالا برخی سکوت کردند و پذیرفتند ولی اکثریت ، فعالانه تأیید کردند
آقای تاجزاده اعتراض کرده میگوید: «آقا جان! آن دوره¬ی جنگ بود، شرایطِ اضطراری بود. امام بعد طرح هشت ماده‌ای را مطرح کردند
مشاور رهبر پاسخ داد: « آقای تاجزاده ! برادر! حصر آقای شریعتمداری چه ربطی به این چیزها داشت؟
رهبر که تمام مدت یادداشت برمی¬داشت رشته¬ی سخن به دست گرفت:« آقایان مرا متهم به حصر نظام کردند ، مگر امام راحل منتظری را عزل نکرد؟ در صورتی که آقای منتظری منتخبِ خبرگان بود و نه منصوبِ امام
پس بگوییم امام خبرگان را عزل کرد، یعنی نظام را عزل کرد! این چه منطقی است! امام تشخیص داد انتخابِ خبرگان اشتباه بود! انتخابِ بنی صدر اشتباه بود. انتخاب مردم اشتباه بود. بعد هم این اشتباهات را تصحیح کردند،. درست است ما بگوییم امام، نظام و مردم را عزل کرد ؟
حالا که وظیفه¬ی خطیر رهبری به گردن بنده¬ی حقیر افتاده ، وظیفه¬ی من است که نظام را از ویروسها مصون بدارم. من یکبار این را گفتم و تعدادی هوچیگری راه انداختند که آی رهبر مردم را به ویروس تشبیه کرده
برادرانِ عزیز! این کارها صادقانه نیست! درست نیست! والله شرعی هم نیست! من نمیدانم آیا با من خصومتِ شخصی دارید یا نه ؟ به هر حال شما جواب می¬خواستید و جوابتان را گرفتید
برخی از اصلاح طلبان که علاقه‌ای به پایان این بحث نداشتند، مساله را از زاویه¬ی دیگری مطرح نمودند و یکی گفت: « آقا ! آن اخباری که به شما میدهند درست نیستند. این‌ها که دور و بر شما را گرفته‌اند یک مشت تندروی مجیزگو هستند که فقط به فکر منافع خودشان هستند و حقیقت را به شما نمیگویند
نخودک به خودش جرأت داد و گفت:« ولتر در یکی از داستانهای خود سرگذشتِ فرمانروایی به نام صدیق را به تصویر می‌کشد که به گفته¬ی او، تنها فرمانروایی بود که یک دوستِ واقعی داشت
گویا رهبر نظام از صدیق هم جایگاهِ ممتازتری دارد و خوشبختانه از وجودِ دهها و صدها دوستِ راستین برخوردار است
یکی از حاضرین به شدت برآشفت و گفت:« لازم نیست شما با نیش و کنایه صحبت بکنید. دوستان ما هر گونه هزینه¬ای به جان میخرند و حقایق را با آقا در میان میگذارند. این خودش نشانه¬ی صداقت و نیک خواهی نیست؟ البته شما درکی از این چیزها ندارید و همه چیز را مادی میبینید. یعنی نمیتوانید درک بکنید
«سرزمین گل سرنگون! نخودک پاسخ داد
یکی از او پرسید : « یعنی چه؟
نخودک گفت:« یعنی اینکه ایران سرزمینِ گلِ سرنگون است. بله! خاستگاه این گل ایران است که به گمانِ من نمادِ سرزمین ماست که در آن باژگونی بسیار است.شکستِ اتمی را نرمشِ قهرمانانه دانند، گسترشِ برده‌داری را برابری و برادری خوانند، شکنجه را تعزیر گویند، هرج و مرج و قانون¬شکنی را امر به معروف و نهی از منکر دانند، دروغ را تقیه خوانند و از همه مهمتر؛ پندارگرایان ما- ایده آلیستها- برترین گیتی گرا – ماتریالیست-به شمار می‌روند که با تمام ذراتِ وجود به زندگیِ این جهانی چسبیده اند، یکی در کار گوشت و دیگری شکر و غیره. دغدغه¬ی اصلی اینان این جهانی ست و اگر هم از آن جهان بگویند برای رسیدن به آماجهایِ دنیایی¬ست
از سوی دیگر گیتی گرایان که بیش از همه در گروههای چپ فعال بودند، بزرگترین نمادهای پندارگرایی بوده اند. شعارهایی چون جامعه¬ی بدون ستم، خوشبختی برای همه¬ی انسان‌ها و غیره که ورد زبان آنان بود گوهرِ پندارگرایی بوده است. شگفتا اینان جان خود بر سر این پندارها نهادند
در اداره¬ی کشور نیز چنین است.کارگردان بیکاره است و بیکاره¬ی چماق کش، کارگردان. حکومت چون مخالف رفتار میکند و مخالف خود را متعهد به رفتار مسئولانه میداند
آری دوست گرامی که ما را بی‌خبر از معنویات میدانید. به رنگ و گردشِ رنگ سوگند، به نوایِ خوش¬آهنگِ چنگ سوگند و به سکوتِ گویایِ سنگ سوگند که توجهِ ما به معنویات هزاران برابر شماست
با این سخنان آتشی شخید و یکی برافروخته گفت:« الان معلوم است که ما زبانِ مشترک نداریم. خودی و غیرخودی همین‌جوری بی¬خودی بوجود نیامد. ما از حصر میگوییم و شما از گلِ سرنگون و گلِ زهرمار. اجازه بدهید به بحث خودمان بپردازیم و خارج نشویم
نمیدانم. نمیدانم. شاید هم هدفِ شما یا بهتر بگویم وظیفه¬ی شما همین است که بحث را به جای دیگر ببرید. شاید هم این وظیفه را دارید. شاید. شاید
و سپس زیر لب ادامه داد: « برادرانِ امنیت اشتباه نمی‌کنند و میدانند چه کسی را بیاورند
یکی دیگر از اصلاح طلبان گفت: « آقا! همه میدانند در نتیجه¬ی انتخابات دست بردند و خیلی¬ها هم به این کار اعتراف کردند. پس محصورین چه جرمی مرتکب شدند؟
رهبر در پاسخ گفت:« همین که مردم را به راهپیمایی و تظاهرات فرابخوانند و اردوکشی خیابانی بکنند، یک اقدام براندازانه است. ما کی چنین چیزی داشتیم؟ همین که به نظام چنین تهمتی بزنند مجرمانه است، خودش یک فتنه است. ما کی چنین چیزی داشتیم؟
من در نماز جمعه از همه خواستم رفتار قانونی پیش بگیرند وگرنه عواقب به عهده¬ی خودشان خواهد بود. به مردم هم گفتم و اخطار دادم
نخودک به زبان آمد و گفت: سرزمین گل سرنگون! در همه¬ی دنیا حکومتها خود را مسئول میدانند تا آرامش حفظ شود اما در سرزمین گل سرنگون حکومت از منتقد و مخالف و مردم انتظار برخوردِ مسئولانه دارد و خود را مجاز به انجام هر اقدامی میداند
مشاور رهبر به تندی گفت:« این نظام ما است که اسلامی است. مثل غربیها نیست، مردم مسلمان هستند و حکومت را از خودشان میدانند. نطام هم اسلامی ست و خدمتگزار مردم. پس انتظار برخورد مسئولانه هم …..د
رهبر سخن مشاور خود را قطع کرد وادامه داد:« به هر حال گفتم و آقایان جواب خودشان را گرفتند. من خیلی میل دارم در موردِ ردِ صلاحیتِ آقای هاشمی صحبت کنیم چون خیلی¬ها برای من نوشتند و اعتراض کردند، و جوابی هم نگرفتند
یکی از نزدیکان آقای هاشمی که بی¬صبرانه منتظر این بحث بود گفت:« من از اول میخواستم به این نکته اشاره بکنم که صحبت به جاهای دیگر رفت. خوب شد آقا خودشان این را باز کردند
آقا! من از شما می پرسم، آیا ردِ صلاحیتِ ایشان کار درستی بود؟ هاشمی ستون این انقلاب است و ردِ صلاحیتش یعنی ردِ صلاحیتِ انقلاب. ایشان رفیق پنجاه و چند ساله شما هستند، حداقل حرمتِ این دوستی را نگه میداشتید
باری گفتگو بالا گرفت و هر یک از زاویه ای به دفاع از آقای هاشمی برخاست و همه یاد می آوردند که پیشتر نامه نوشته‌اند . سرانجام یکی رشته¬ی کلام بدست گرفت و گفت :« همه¬ی مردم فهمیدند آقای هاشمی مظلوم واقع شده ؛ حتا مخالفانش هم از او دفاع کردند. روشنفکران هم که با ما میانه¬ی خوبی ندارند، از ردِ صلاحیتِ ایشان انتقاد کردند
یکی دیگر گفت: « همه¬ی مردم صلاحیتِ ایشان را تأیید می‌کنند و من فکر نمی‌کنم خود آقا هم نظر دیگری داشته باشند
یکی از مشاوران رهبر در حالی که دیگران را به آرامش فرامی خواند گفت:« ما هم میدانیم که حقی از آقای هاشمی ضایع شده ولی تصمیم، تصمیمِ شورایِ نگهبان بود و ربطی به آقا نداشت. در‌واقع آقایان انتظار داشتند رهبری دخالت بکند و حکم حکومتی بدهد تا راه ورودِ آقای هاشمی باز شود
بر ما پوشیده نیست که شورای نگهبان به دلیل عداوت ایشان را ردِ صلاحیت کردند. ما خودمان این را میدانستیم و همان موقع جلسات متعددی داشتیم و سر این موضوع، مباحثِ زیادی در بیت صورت گرفت. سرآخر به این نتیجه رسیدیم بهتر است آقا دخالت نکند، چون مساله پیچیده‌تر از آن است که برادران گفته‌اند
از عداوتِ شورای نگهبان اطلاع داریم ولی این را هم میدانیم که آقای هاشمی در اواخر دورانِ ریاستِ جمهوری خودشان، فکر مادام العمری شدن مقام ریاست جمهوری را داشتند. گمان نمیکنم این فکر از سر ایشان بیرون رفته باشد
برادران عزیز! شما بگویید، چه ضرورتی داشت ایشان نامزد بشوند؟ مگر قحط الرجال است؟
به خدا اگر ایشان نامزد و یا انتخاب میشدندعرفی به وجود می‌آمد که خدا میداند به کجا ختم میشود. ما که نمیخواستیم فکر آقای هاشمی نباشد، گفتیم خودشان شرکت نکنند چون دو دوره رئیس جمهور بوده-اند. مگر آقای روحانی و برادر عزیزمان عارف شرکت نکردند و تأیید صلاحیت نشدند؟ پس مشکل همان چیزی بود که گفتم
در این بین استاد دانشگاهی که از مغضوبین به شمار میرفت و وابستگی جناحی نداشت گفت:« راستش را بخواهید من هم از کسانی بودم که به رد صلاحیت آقای هاشمی اعتراض داشتم ولی بعد که با تعدادی از همکاران صحبت کردم عقیده ام عوض شد، چون این کار سنت خطرناکی به جا میگذاشت. در کشورهای دیگر که قانونشان مثل ایران هست، سیاستمداران رفتار مسئولانه¬ای دارند و خودشان شرکت نمیکنند. اگر در کشور ما کسی این ملاحظه را نداشته باشد و بخواهد این را به عرف تبدیل کند، بایستی شخصی و یا نهادی جلویش را بگیرد تا به سنت تبدیل نشود. در تمام دنیا هم همین‌جور بوده است. در اروپا بیشتر قوانین با فرامین بالا شکل گرفتند و بعد به مرور زمان جا افتادند. این‌جوری نیست که همه¬ی چیزها با مراجعه به آرای عمومی شکل گرفته باشد. به خدا اگر فرمانهای زورگویانه و رفتارهای مستبدانه¬ی صدراعظم مشهور آلملن، بیسمارک، نبود که ما امروز آلمان نداشتیم. حداقل اینکه با این شکل و شمایل نداشتیم. در انگلیس و فرانسه و دیگر جاها هم همین‌طور بوده است
در کجای دنیا به جز روسیه دیده‌اید که رئیس جمهوری در پایان دو دوره ریاست و پس از یک یا چند دوره وقفه، بار دیگر بر مسندِ ریاست جمهوری تکیه بزند؟ در آمریکا اگر یکی شرکت کند و پیروز نشود، دیگر خود را نامزد نمیکند. البته یک استثناء وجود داشت و آن هم آقای نیکسون بود که آن هم ماجرایش بر همگان روشن است. در همان روسیه هم آقای پوتین، عمل‌کرد خویش را به عنوانِ قهرمانی به جهانیان نشان نداد در حالی که برخی از برادرانِ اصلاح طلب و میانه رو، نامزدی نادرست آقای هاشمی را به عنوان آزادیخواهی، مردمسالاری و مبارزه با استبداد به خورد مردم دادند
برادران عزیز! همه باید نهادهای انتخابی را تقویت و ارگانهای مادام العمری را محدود نماییم چون مسیر درست همین است. حتا مقام رهبری هم بهتر است محدود شود. البته این در اختیار آقا است که این را انجام بدهد یا نه. دوستان هم باید همین را بخواهند؛ نه اینکه مادام العمری شدن نهادِ ریاست جمهوری را پی افکنند
در غیر این صورت بهتر است یک رئیس جمهورِ همیشه رئیس جمهور انتخاب کنند و یک کابینه¬ی همیشگی بسازند و فاتحه¬ی جمهوریت را هم بخوانند و البته و صد البته نام مردمسالاری بر آن نهند
برخی به شدت برآشفتند و یکی خشمگیناته گفت:« استاد گرامی! انصاف داشته باشید! ما کی این چیزها را خواستیم؟ ما کی گفتیم ریاست جمهوری مادام العمری شود؟ ما کی خواستیم آقای هاشمی را تا آخر عمر رئیس جمهور کنیم؟ اگر از شما ، به‌خصوص از شما ذره‌ای انصاف انتظار داشته باشیم ، خواستِ بیهوده‌ای است؟
شما چرا این‌ها را از قول ما میگویید؟ ما فقط گفتیم رد صلاحیت ایشان درست نبود. همین و بس. ما در هر شرایطی با هر سیاستی که بخواهد ریاست جمهوری را دایمی کند مخالف بودیم و هستیم و خواهیم بود. این چه اتهاماتی¬ست که به ما وارد میکنید؟ چیزهای دیگری که به ما بستند کم بود که شما هم یکی بر آن‌ها افزودید؟
ببخشید برادران! ببخشید! استاد پاسخ داد: « ما از پشتِ کوه نیامدیم و در زندگی خیلی چیزها دیدیم. سیاستمداران از اول نمی¬گویند هدفشان چیست ولی بعد که شرایط مهیا شد، انجام میدهند. من نگفتم خدای ناکرده میخواهید ریاست جمهوری را به اسم آقای هاشمی به ثبت برسانید بلکه گفتم، سنتِ خطرناکی به جا میگذارید. مگر از اول کسی به زنان کشور ما گفته بود قرار است بگویند ، یا روسری یا توسری؟ نه! نگفته بودند ولی وقتی شرایط فراهم شد، انجام دادند. مگر کسی به مردم گفته بود قرار است ساواک شاه روسفید شود؟ نه ! این در مخیله¬ی کسی نمی گنجید ، ولی وقتی که زمانه بر وقف مراد گشت ، ساواک شاه را روسفید کردند
به خدا حتا همان کسانی که عامل این روسفیدی شدند، خودشان هم تصور نمیکردند توان انجام این کار را داشته باشند. ولی دیدیم این به ظاهر ناممکن ، ممکن شد. اگر دوست داشته باشید دهها مثال از همین انقلاب خودمان خواهم آورد
من نمیدانم در این اواخر، شخص آقای هاشمی چه فکری داشتند ولی این را میدانم که اگر ایشان رئیس جمهور میشدند روزی و یا روزگاری یکی دیگر آنرا به انتها میرسانَد.و مقام ریاستِ جمهوری را به نام خودش ثبت می¬کند.پس وقتی سود و زیانها را می¬سنجیم، ضرر بر سود می¬چربد. چه اصراری بود حتما ایشان رئیس جمهور شوند ؟
یکی از حاضرین که علاقه¬ی چندانی به ادامه¬ی این بحث نداشت مطرح کرد که : « فکر نمیکنم آقای هاشمی مجدد خودش را نامزد کند، پس بهتر است این موضوع را ببندیم و به مسایل دیگر بپردازیم
سکوت جلسه، حکایت از پذیرش این پیشنهاد داشت که رهبر سخن به دست گرفت و گفت: « برادران اجازه بدهند بنده هم به یک نکته اشاره بکنم.مرا متهم کردند حرمتِ دوستی را نگه نداشتم و مراعاتِ رفیق سالیان دراز خودم را نکردم. من همیشه گفتم کسی برای من هاشمی نمیشود و این را هم از سر صدق میگویم. ولی پذیرش یک خواسته¬ی نابجا که مراعاتِ دوستی نمیشود. مگر انقلاب گوشت قربانی است که بین دوست وآشنا تقسیم کنند؟
راستش را بخواهید بنده عقیده دارم برادران با من مشکل شخصی دارند و هر کاری بکنم یک ایرادی خواهند گرفت.اگر مراعات دوست را نکنم میگویند بی صفت است و اگر بکنم میگویند ازمقام خودش سواستفاده کرده است. اگر آقا مجتبی در امور کشور دخالت بکند مرا سرزنش میکنند ولی همین آقایان یک کلمه در مورد دخالتهای احمد آقا در زمان امام چیزی نمیگویند. برادران عزیز ! همان مرحوم منتظری که این اواخر سنگش را به سینه می‌زنید نوشته بود که :مردم با ولایت امام بیعت کردند و نه با احمد آقا
چرا این را گفته بود؟ چون احمد آقا خودش ولایتِ مطلقه داشت و در همه¬ی کارها دخالت میکرد. البته این برای برادران ایرادی ندارد چون با من مشکل شخصی دارند
یکی از حاضرین در حالی که میکوشید تأیید دیگران را هم بگیرد گفت: « آقا به خدا این‌جور نیست! ما هیچ مشکلی با شما نداریم و شما را شایسته ترین میدانیم. ما در گذشته انتخابِ بهتری از شما نداشتیم، امروز هم نداریم و بارها هم این را گفته¬ایم
در مورد پاسخگویی هم قدری انصاف داشته باشید. متأسفانه شما توجه ای به این حرفها ندارید، همه جور مسئولیت دارید ولی هیچ وقت پاسخگو نیستید در صورتی که اینها دو روی یک سکه¬اند. وقتی کسی مسئول انجام کاری میشود، جوابگو هم باید باشد ولی شما این را قبول ندارید
وقتی سخن به پاسخگویی رسید همهمه‌ای پدیدار شد. یکی گفت: « از پاسخگویی دیگر نگو
دیگری گفت:« ما تمام این سالها مغضوب بودیم حالا پاسخگو هم شدیم
یکی دیگر فریاد کشید:« آقا ! شما بیش از بیست و پنج سال رهبر نظام هستید و در هر کار ریز و درشتی دخالت میکنید ولی هیچ وقت پاسخگو نشدید. نه به مجلس اعتنا میکنید ، نه به خبرگان توجه دارید و نه به نهادهای دیگر. این اگر خودرایی نیست پس چیست؟ میلیاردها دلار از کیسه¬ی بیت¬المال خرج پرونده¬ی هسته¬ای می¬کنید و آخرش چی شد؟ جوانهای ما در سوریه کشته میشوند، انگار نه انگار! شما در تمام این سالها حتا حاضر به یک مصاحبه نشدید! اگر این خودرایی نیست، پس چیست؟
جسارت نباشد! استالین حداقل در ظاهر هم شده هر از چندگاهی رفقای خودش را جمع میکرد و یک گزارشی به آن‌ها میداد. شما همین کار را هم نمیکنید. خبرگان می‌آیند پیشتان و به شما گزارش میدهند. مگر نظارت و بررسی عمل‌کرد رهبری و نهادهای زیر نظرش، در قانون اساسی نیامده است؟ پس چرا انجام نمی شود؟
مشاور رهبر به سخنگو فهماند ادامه ندهد و خود گفت:« آقایان فراموش نکنند این چیزهایی که ایشان میگویند در نظام ما بی‌معنی است. یعنی ما هرگز چنین چیزهایی نداشتیم. امام راحل هم همین‌طور رفتار میکردند. اگر یادتان باشد همین آقای هاشمی در همان جلسه¬ی خبرگان که آقا را به رهبری انتخاب کرد ، فرمودند: رهبر فراتر از قانون اساسی است
همیشه این‌جوری بود و این چیز تازه‌ای نیست. ولایت مطلقه¬ی فقیه یعنی همین. امام راحل می¬گفتند اگر بیست ملیون بگویند آری من میگویم نه
برادران! خدا پدر این سید را بیامرزد که فروتنانه گفتند: من هم فقط یک رأی دارم
بله برادران! در‌واقع شما باید پاسخگو باشید که چرا در دوران امام این را میپذیرفتید و هنوز هم برای آن دوران میپذیرید ولی برای آقا قبول ندارید. این می‌شود یک بام و دو هوا
آقای خزعلی که ساکت نشسته بود با علامت دست نشان داد میخواهد چیزی بگوید. مشاور رهبر به خواست او پاسخ مثبت داد و او گفت:« ما رفتیم جبهه و با خلوص نیت جنگیدیم. برای انقلاب! برای اسلام ! و برای ایران! ما نجنگیدیم که امروز برادران سردار به کار تجارت و قاچاق و پول درآوردن مشغول بشوند. یادش بخیر، بچه‌های جبهه برای انقلاب از همه چیز گذشتند. امام هم وقتی قطعنامه¬ی صلح را پذیرفت خودش مسئولیت قبول کرد یعنی پاسخگو شد، با اینکه بعد از پذیرش قطعنامه کسی خنده بر لب امام ندید. ولی ایشان خودشان این کار را کردند
چون سخن به اینجا رسید نخودک زیر لب گفت: « تاریخ همواره تکرار میشود
یکی پرسید منضورتان چیست؟
نخودک جواب داد: « در زندگی بیهوده بسیار گفته‌ام اما یکی از بیهوده¬ترین¬ها این بود که گویا تاریخ تکرار نمیشود. آری تکرار می‌شود اما قدرتمندان و شاید هم انسان‌ها چشمی برای دیدن، گوشی برای شنیدن و درکی برای دریافتن آن ندارند. سخنان آقای خزعلی مرا به یاد گوشه‌ای از تاریخ ا یران انداخت
کودکی که پدرش شکم زنان باردار می¬درید و از سنگدلان بزرگ تاریخ بود، با کمک نه صوفی به قدرت می¬رسد و به عنوان شاه ایران تاج بر سر می¬نهد و خود را شاه اسماعیل اول مینامد. این کودک با چنین پیش‌زمینه¬ای پس از تاج گذاری دهها هزار تن را به جهت باورهای دینی به قتل میرساند و برای اینکه میزان وفاداری پیروان را به رخ خارجیان بکشد، فرمان میدهد تا آنان خود را از برج فروافکنند و به کام مرگ کشند. آنان یکی پس از دیگری چنین کردند تا جایی که سفیر بیگانه دست به دامان او می¬شود تا فرمان به توقف دهد و او چنین میکند
او خود را اسکندر زمان و علی دوران خوانده و وظیفه¬ی خود را گسترش تشیع می¬دانست
در اوج پیروزی¬هایش، زمانی که در جنگ چالدران از سپاه دشمن شکست میخورَد، تمام رویاها و پندارهایش فرومیریزد. تاریخ نویسان گفته‌اند از آن تاریخ کسی لبخند بر چهره¬ی آن پادشاه ندید. البته او پس از شکست چالدران تغییری کیفی در سیاستهای خود پدید آورد تا مردم به سبب باورهای دینی مورد آزار و پی¬گرد قرار نگیرند
متأسفانه امام راحل نه تنها به توصیه‌های نیروهای سیاسی و خیرخواهانی چون زنده یاد آیت¬اله منتظری توجه نکرد بل پس از نوشیدن جام شوکران، فرمان به کشتار و سرکوب بیشتر داد
چون نام آیت اله منتظری به میان آمد یکی از شاگردانش لب به سخن گشود و گفت:« آقای خزعلی از جوانان پاکدلی نام بردند که بدون چشم¬داشت به جبهه رفتند و به پاسداری سرزمین و دین پرداختند که من هم با این برداشت شریکم و برای این عزیزان احترام فراوانی قایل هستم اما با این همه پرسیدنی ست آیا این جنگ نمیتوانست و نمی¬بایست زودتر پایان می یافت؟
چه کسانی خدمت بیشتری نمودند، آنانی که شعار صلح سر دادند یا همین عاشقان دل پاک که در خدمتِ شعار جنگ جنگ تا پیروزی، فتح کربلا و رفع فتنه در جهان قرار گرفتند؟ چه کسانی در کنار امام راحل مسئولیت ادامه¬ی جنگ و خساراتِ فراوان وارده را بر دوش میکشند؟اینها معلوم شدند؟ چه کسانی پاسخگوی کشتارهای آن زمان شدند؟ چه کسانی پاسخگوی سیاستِ تنش آفرینی با همسایگان شدند؟ چه کسانی پاسخگوی یاری رسانی به ریگان در انتخابات آمریکا شدند ؟ چه کسانی پاسخگوی دزدیها وفساد نهادینه شده در نظام شدند؟و یا چه کسانی نه تنها پندهای خردمندانه آیت¬اله منتظری را نادیده گرفتند بل با توطئه چینی، موجباتِ عزل او فراهم آوردند؟
استاد دانشگاهی که گویا از آسیب دیدگان انقلاب فرهنگی بود سخن او را قطع کرد و گفت :« چه کسی پاسخگوی سیاست ضدفرهنگی انقلاب فرهنگی شد؟
گویند پیروزی دهها پدر دارد اما شکست یتیم است. از آنجایی که در چند دهه¬ی گذشته پیروزی اندک و شکست بسیار بوده، اغلبِ سیاستها یتیم ماندند و پاسخگویی نداشتند
البته عدم پاسخگویی یک مشکل فرهنگی جامعه¬ی ماست و در اردوی دشمنان، مخالفین و منتقدین نظام هم دیده میشود
به عنوان نمونه سازمان مجاهدین مرتکبِ بزرگترین اشتباهات شدند و خواستند با خشونت به جنگ خشونت بروند و با ترورهای کور ، آب به آسیابِ خشونت طلبان ریختند اما هیچ‌کس پاسخگوی این سیاستِ ویرانگر و پی¬آمدهای شوم آن نشد
استاد آنگاه رو به نخودک کرد و گفت: « شما بهتر میدانید فداییان مرتکب چه اشتباهاتی شدند و بهتر است فقط به دیگران انتقاد نکنید و قدری هم به خود بپردازید. یعنی اگر این همه شمشیر به این و آن می‌زنید یک سوزن کوچک هم به دوستانتان بزنید
نخودک که انتظار این را نداشت به فکر فرو رفت و سپس گفت:« روشن است که رهبران جنبش فدایی مرتکبِ اشتباهاتِ زیادی شدند، بی‌اهمیت شمردن آزادیهای فردی، طرح شعارهای پندارگرایانه، نشاندن آرزو به جای واقعیت و غیره. البته بزرگترین اشتباهشان این بود که کوشیدند جنبش فدایی را به عنوان بازتابی از جنبش جهانی روشنفکری ضدچیرگی ، به جزیی از جنبش کارگری بدل نمایند، آنهم در زمانی که بزرگترین نظریه پردازان جنبش کارگری؛ پایان دوران آنرا گواهی کرده بودند. آری اینان هرگز پاسخگوی این نکته نشدند
با این همه به عنوان کسی که روزگاری عضوی از این جنبش بودم باید مراتبِ سپاس و قدردانی خود را از این رهبران ابراز دارم زیرا شاهکاری آفریدند و کوشیدند در جامعه¬ی خشونت¬زده¬ی ایران، جنبش فدایی را از خشونت و خونریزی بدور ساخته و به یک نیروی سیاسی قانونی بدل سازند
یکی از ملی مذهبی‌های حاضر در جلسه که به تند زبانی مشهور بود اعتراض کرد : « آقا! این چه حرفیه ؟! این‌ها خودشان عصاره¬ی خشونت بودند. از کدام شاهکار میگویید؟
¬نخودک پاسخ داد: « بزرگواری که خود را ملی و مذهبی میدانی، بگذریم که همین واژه¬ی ملی مذهبی، بازمانده از دوران جنگ سرد است واکنون کوچکترین اعتباری ندارد زیرا گویای چیزی نیست . ولی با اینهمه، شما ملی و مذهبیِ کدام ملت و کدام دین به شمار میروید؟
نفراموشیم سه تن از خلفای نخستین اسلام به قتل رسیدند و به گفته¬ی علمای شیعه، اغلبِ امامان کشته شدند، امویان جسدِ زید پسر امام زین العابدین را از گور بیرون آوردند و سه سال بر دار آویختند و سپس سوزاندند. خلیفه متوکل عباسی دستور داد تا آرامگاهِ امام حسین را با خاک یکسان کنند و سپس آب بر آن خاک بست و شخم زدند و زراعت کردند تا اثری به جا نماند. آرامگاه امام رضا در سده پنجم ویران شد و در اوایل سده ششم بازساخته شد و سپس بار دیگر آنرا ویراندند
ابوسفاح همه¬ی استخوانهای بنی امیه، از معاویه گرفته تا مروان و عبدالملک مروان را از گور بیرون آورد و سوزاند
در دورانی دیگر شخصِ خشک¬اندیشی چون ابن¬جوزی اعتراف میکند که خشونتهای فقیهان و شریعتمداران سببِ گرایش مردم به صوفیگری بوده است. باز هم در دورانی دیگر سربداران در مدت چهل و پنج سال فرمانروایی، دوازده امیر خود را یا کشتند و یا برکنار نمودند
سخت¬کشیهای دوران صفویه که شهره¬ی تاریخ است در پیوندِ تنگاتنگ با فرهنگِ دینی و برای شیعه-گستری انجام می¬رفت. شگفتا که حتا از جانوران هم نمیگذشتند و از کله¬های آنان مناره میساختند
پیترو دلاواله از منار¬ه¬هایی گزارش میکند که در اصفهان از کله¬های جانورانی ساخته میشدند که شاهان دیندار صفوی در یک نوبت شکار میکردند
در زمان فتحعلیشاه، عالم نامدار سید محمد باقر شفتی حکم قتل میداد و گاهی هم خود اجرا میکرد. گویی هدایتِ گمراهان ، گمراهشان کرده بود
در صدر اسلام جنگهای فراوانی گزارش شده که برای دین¬گستری صورت میگرفتند و در تعداد زیادی پیامبر نیز حضور داشتند. بی جهت نیست بر او نام پیامبر پیکارگر نهادند.. باز هم بی سبب نیست که در مکه آرامگاه ابو جهل را به آبریزگاه بدل ساختند! پس از پیروزی انقلاب نیز شعار متداولی بود که : خمینی عزیزم، بگو که خون بریزم
در توصیف این خشونتها دهها و دهها کتاب میتوان نوشت و براستی هر گونه دوری از این فرهنگ را شاهکاری باید نامید
استاد دوباره گفت:« بهتر است به همان بحث پاسخگویی بپردازیم .آقایان! این یک مشکل فرهنگی است و فقط به تشکلاتِ سیاسی مربوط نمیشود چون شخصیتهای منفرد هم هرگز جوابگوی سیاستهای خود نمیشوند. یک آقایی که خود را پدرخوانده¬ی تمام مبارزین خارج از کشور میداند، روزگاری عضو حزب توده بود و بعد از مدتی از رادیو چین سردرآورد، سپس کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور و پس از انقلاب هم به شورای مقاومت ملی پیوست و امروز هم خدا میداند چه کار میکند. ایشان همه¬ی این کارها را درست میداند اما میتواند روزها و هفته‌ها از اشتباهات دیگران بگوید و به هر کسی اتهامی وارد آورد و . هیچگونه پاسخگویی هم برنمی تابد. دیگران هم همین جور
این بار نخودک سخن استاد را برید و گفت:« در جهان پندار نیز چنین است و متفکران اسلامی هرچه بگویند و بنویسند پاسخگو نیستند که اگر می¬بودند یکبار هم شده به منتقدین پاسخ میدادند که این فلسفه اسلامی¬ای که میگویند چیست! در روزگاری که فلسفه تا به سرحد کنیز علوم طبیعی تنزل یافته، نوع اسلامی آن چه گونه چیزی است؟
چرا این بزرگواران در محیط امن خارج از یک گفتگوی ساده با دگراندیشان سرباز می زنند؟
آیا جز دشنام چیزی برای گفتن ندارند؟ اما وای اگر در ایران باشند و دگراندیشِ نگون بخت را اسیر فرهنگِ خشونت زده بیابند که آنگاه برای مباحثه سر و دست خواهند شکست زیرا میدانند او اسیر است و مجبور به خودسانسوری
اما در خارج به جای گفتگو دشنام است و دشنام، از اسلام ستیز گرفته تا هتاک و یا توهین به یک میلیارد مسلمان
به خورشید تابان سوگند، به آب پاک روان سوگند، به زمین و زمان و جان جهان سوگند که اسلام ستیز و هتاک در خارج ، ترجمه¬ی مرتدی ست که لاجوردیها و خلخالیها در ایران میگفتند
توگویی در فرهنگ واژگان اینان پاسخگویی وجود ندارد
چون سخن نخودک پایان یافت، رهبر که متغیر به نظر میرسید، دیگران را به سکوت فراخواند و گفت:« دیدید! مشکل برادران با من یک عداوت شخصی است! بنده بارها گفتم و بازهم می‌گویم ما میتوانستیم از اعدامهای اول انقلاب جلوگیری کنیم و آن دوره را با خونریزی کمتری پشت سر بگذاریم. مرحوم منتظری در خاطرات خودش نوشته: برای کشتن غیرمذهبیها هم از امام نامه گرفتند تا کلک آن‌ها را هم بکنند و به اصطلاح خودشان از شرشان خلاص شوند. این نامه به دست آقای خامنه¬ای میرسد. آن زمان ایشان رئیس جمهور بود. به دنبال مراجعه¬ی خانواده‌ها به ایشان با متصدیان صحبت کرده بود که این چه کاری ست که میخواهید بکنید. دست نگه داید. بعد ایشان آمد قم پیش من و با عصبانیت گفت: از امام یک چنین نامه‌ای گرفتند و میخواهند این‌ها را تندتند اعدام بکنند
خوب برادران! این را مقایسه بکنید با نظر امام که افسوس میخورد چرا بیشتر نکشته
به یاد دارم پرونده¬ی سران حزب توده را آوردند پیش من و من هم بعد از خواندن به مسئولین گفتم این‌ها جرمی مرتکب نشدند، حداقل بقیه را از زندان بیرون بیاورید
نه اینکه الان بگویم . اگر باور ندارید از همین آقای حجاریان بپرسید و بعد مقایسه بکنید با خاطره¬ای که مهندس موسوی از امام راحل نقل کردند.که مسئولین و نیروهای امنیتی می‌روند پیش امام و بهشان میگویند حزب توده قصد کودتا دارد و تعدادی سند و کاغذ هم برای این مدعا نشان میدهند. سرآخر امام فرمودند: برادران کار خودشان را بکنند و پرونده را دنبال کنند ولی من همین جا به شما میگویم که این حرفها همه دروغ است
آقایان معنی این چیست؟ یعنی اینکه دروغ است ولی پدرشان را دربیاورید
البته شواهد دیگری هم هست که من فقط به آن‌هایی اشاره می‌کنم که رسانه¬ای شده¬اند
آقای موسوی اردبیلی بعد از جریانات سال هشتاد و هشت آمدند پیش من و به قول خودشان از بگیر و ببندها گله کردند. من در جواب ایشان گفتم: آقای موسوی اردبیلی! در زمان مرحوم امام من رئیس جمهور بودم و شما رئیس دستگاه قضا! امام فرمان به کشتار مخالفین دادند . من که آن‌ها را نکشتم و فقط تعدادی را به زندان فرستادم
برادران مؤمن که اینقدر امام امام میکنند، به این‌ها توجه داشته باشند . مگر این واقعیات یادتان رفته؟ یا اینکه به تعمد میخواهید فراموش کنید.
رهبر چندین بار به افسوس سر تکان داد و باز هم تکرار کرد : « فکر کنم با من مشکل دارید. به هر جال این‌ها را با نظرات امام راحل مقایسه کنید و اینقدر هم برای من ننویسید که صداقت دارید چون وقتی شما خودتان را گول می‌زنید معلوم است که دیگران را هم فریب میدهید
آنگاه جو سنگینی برجلسه حاکم گردید تا اینکه آقای قدیانی با صدایی که به مرزهای فریاد میرسید گفت: « اگر شما بیشتر نکشتید به خاطر این است که نمیتوانستید بیشتر بکشید
و آقای خزعلی ادامه داد:« این چه کاری ست که مقایسه بکنیم.این چه منطقی است؟
میگوییم در کهریزک شکنجه و تجاوز بود، میگویند در زندان ابوقریب هم بود! مقایسه در اساس بیهوده است . شکنجه و آزار زندانی اشتباه است چه در ابوقریب و چه زمان امام و چه امروز. یعنی مقایسه نادرست است
آقای تاجزاده دوباه رشته¬ی سخن به دست گرفت و تکرار کرد:« امام شخصیتی ست که نمیوان با کسی مقایسه کرد. او یک روحانی بود و بهترین فتواها را صادر کرد.در گذشته، انقلاب به عنوان دیکتاتوریِ اکثریت تعریف میشد و بر این اساس نمیتوان امام را سرزنش کرد
مشاور سیاسی رهبر با اعتراض گفت:« یعنی چه مقایسه نکنیم!؟ مگر ممکن است؟
مردمسالاری دینی یعنی مقایسه! حتا در کشورهای غربی هم همین‌طور است. اگر سیاست را تاثیرگذاری بر روندهای اجتماعی و اقتصادی تعریف بکنیم، این نکته خواهی نخواهی با سنجش و مقایسه هویت می یابد. وقتی میگویند به فلان حزب رأی میدهیم یعنی اینکه مقایسه کردیم و این را بهتر یافتیم. این چه استدلال بیهوده است که آقایان ارایه میدهند؟
مقایسه صورت میگیرد، چه دلمان بخواهد و چه نخواهد چون انتخاب معنایی جز مقایسه ندارد، حتا انتخاب بین بد و بدتر
به جز ذاتِ باریتعالی همه چیز نسبی است، سرکوب هم همین طور، و با سرکوب و مدارای همان جامعه مقایسه میشود
دانشمندانی مثل انیشتن ثابت کردند که حتا زمان هم نسبی است
برادران خودشان هم مقایسه میکنند. همین آقای تاجزاده که میگوید امام را با کسی مقایسه نکنید، حتماً پیش از این مقایسه‌ای کرده و به این نتیجه رسیده که امام رانباید با کسی مقایسه کرد چون از همه برتر هستند. آقای خزعلی هم وقتی امام را بزرگمرد تاریخ بشریت می¬نامد، مقایسه‌ای کرده و به این نتیجه رسیده است. یعنی امام را با مردان بزرگ تاریخ بشریت سنجیده و بزرگ‌تر یافته
نخودک در میان سخن دوید و گفت:« نمیدانم ایشان چه گونه چنین مقایسه_ای را انجام داده است. شاید هم سخن بایزید است که از کوی یهودیان گذشت و گفت معذورانند و از کوی مسلمانان گذشت و گفت مغرورانند
در ضمن نفراموشید که بزرگمردِ تاریخ اسلام آیت اله منتظری نیز کشتارهای نظام کنونی را با نظام پیشین مقایسه میکرد
آنگاه رو به آقای تاجزاده نمود و ادامه داد: « هر انقلابی میزانی از خشونت با خود دارد ولی اگر انقلاب فرانسه دوره¬ی وحشت داشت- از هفدهم سپتامبر هزار و هفتصد و نود و سه تا تاریخ مرگ روبسپیر در ژوییه هزار وهفتصد و نود و چهار- که در آن دهها و صدها انسان به خون کشیده شدند، انقلابِ ایران دهه¬ی خونین آفرید و پرونده سازیهای مافیایی، کشتار مخالف و منتقد و سخت کشیِ دیگران را در دستور روز سیاست قرار داد. یعنی دهه¬ی ننگ ! اگر انقلابِ فرانسه، آزادی فکر و عقیده را یک حق گرانبهای انسانی دانست، دهه¬ی ننگ آنرا حقی شیطانی خواند و حتا مسلمانان را به جرم نوشتن کتاب به جوخه¬ی مرگ سپرد. اگر هنگام مرگ روبسپیر، زنان پاریس خود را آراسته و بهترین جامه¬ها به تن نمودند، زنان کشور ما مورد پلیدترین خوارشماریها قرار گرفتند و کوچکترین نارضایتی¬شان به شدت سرکوب گردید. اگر انقلاب فرانسه باور داشت که افراد بشر آزاد متولد شده¬اند و همیشه هم آزاد خواهند بود و در حقوق با یکدیگر مساوی¬اند، بنیانگذار نظام اندیشه‌ای پروراند که برترین آزادی را آزادی برای بندگی تلقی میکرد
ناپلئون میگفت: سیاست قلب ندارد، سر دارد
افسوس که سیاستهای آقای خمینی نه قلب داشت و نه سر؛ که اگر قلب داشت هزاران نفر را به دستان مرگ نمی¬سپرد؛ که اگرسر داشت تیشه برریشه¬ی خود نمیزد؛ که اگر قلب داشت با حاصل عمر خود آیت اله منتظری چنان نمیکرد و اگر سر داشت، باز هم چنان نمیکرد. اگر قلب و یا سر داشت، شعار جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان سر نمیداد و خسارتهای مادی فراوان بر زیرساختها وارد نمی‌آورد و برای پاسداری از این سیاستها، چنان ماشین سحت کشی¬ای بر نسل جوان راه نمی¬انداخت که به قول یک وزیر سابق، در تاریخ ایران همتا نداشته است. و اگر قلب و یا سر داشت شعار جهانی خود را چنین بیان نمیکرد که : کینه توزان جهان متحد شوید
آقای پورمحمدی که آشکارا از این بحث خشمگین شده بود فریاد کشید: آقایان! برادران! نسنجیده حرف نزنید! خداوند را دو مقام است. یکی الرحمن¬الرحیم و دیگری الجبارالمتکبر.
از یکی آدم را آفرید و از دیگری ابلیس را
به خدا قسم اگر میگوییم ابلیس، منظور فقط شیطان نیست، شیطانهای دوپا هم هستند. آن‌هایی که ما کشتیم از همین شیاطین بودند و از همان مقام خدا آفریده شدند، شکلشان مثل آدم است، یعنی دو دست دارند و دو پا و دو چشم و ده انگشت ولی روحشان از آن شیطان است
به خدا آن‌ها شیطانهای آدم¬نما بودند
مگر پیغمبر(ص) نگفته بود اگر به هر یک از مردان یهود دست یافتید، خونش را بریزید؟ مگر نمیدانید سرِ کعب ابن شرف را بریدند و نزد رسول خدابردند؟
در جنگ احد پیامبر خدا پرسید ؛ چه کسی این شمشیر را میگیرد و حق آنرا وفا میکند؟
سمک بن خرشه میپرسد حق این شمشیر چیست؟
پیامبر گفت که چندان به دشمن بزنی تا کج شود.
آری ! این سنت پیامبر است
در جنگ خندق امام علی(ع) به عمرو میگوید: من ترا به سوی خدا و پیامبر و مسلمانی میخوانم
عمرو در پاسخ گفت: حاجت به این کار ندارم
علی گفت پس ترا به جنگ فرا میخوانم
عمرو گفت : برادرزاده! برای چه؟! من دوست ندارم ترا بکشم
مولا علی در جواب او گفت: ولی به خدا من دوست دارم ترا بکشم
بعله برادران ! این هم سنت علی بود. آن‌هایی که ما کشتیم از همین قماش بودند. یک دسته منافق بودند و یک دسته حتا مسلمان نبودند
شما نام این را میگذارید جنایت؟
به خدا همه برای حفظ اسلام بود ؛ برای حفظ نظام بود که اوجب واجبات است
آیت اله (نجفی) که قدری خشمگین به نظر می‌آمد پرسید: « بالاخره نفهمیدیم آن کشتار درست بود یا نه؟
مقام معظم رهبری در سخنرانی علنی اعدامها را تأیید کردند ولی با حرفهایی که اینجا گفته‌اند و گوشه و کنار هم مطرح کردند، گویا این کار را درست نمیدانستند. حداقل یک چنین ادعایی شده است. ولی آقای پورمحمدی آبِ پاکی روی دست همه ریخته و آن همه جنایت را به سنت اسلام و پیامبر و علی نسبت داده ؛ و چهار تا روایت هم ذکر کرده تا کشتارها را توجیه کند
به خدا وقتی صحبت آقای پورمحمدی را می شنیدم، بی‌اختیار یاد سخن عمربن عبدالعزیز افتادم که می‌گفت اگر همه ملل عالم پلیدترینهای خود را بیاورند و از سوی ما هم حجاج برود، بخدا بر همه پیروز خواهد شد
استغفرالله ! خدایا ما را ببخش! مثل اینکه آقای پورمحمدی جای حجاج را گرفته¬اند
آقای پورمحمدی! خودت بهتر از هر کسی میدانی آن کار جنایت بود، جنایت بود و باز هم جنایت بود
مردِ مسلمان! از پیغمبر و علی روایت میکنی که جنایت خودت را توجیه کنی؟ نیازی نیست پیغمبر و علی را شاهد بگیری چون خودت شهادت دادی که جنایت بود. بله! خودت شهادت دادی! وقتی چند سال پیش از شما درباره¬ی اعدامها پرسیدند، منکر دخالتِ خودتان شدید، قبول نکردید انجام داده‌اید و حتا سعی کردید مساله را کم اهیت جلوه دهید. چرا آن موقع نگفتید بعله! انجام دادم چون سنتِ پیغمبر بود! علی وار رفتار کردم. چرا حالا این را میگویید؟ چون نوار صدای شما بیرون آمده و نمیتوانید منکر دخالتِ خودتان شوید و حالا یاد سنتِ پیغمبر افتاده¬اید. سنت رسول خدا و همه چیز شده بازیچه¬ی دست شما
آقایان من که گفتم اسلام را خراب میکنید. دین را به دنیا میفروشید. بیخود نگفتم! این هم یک نمونه¬اش
به خدا قسم اگر دشمنان اسلام میلیاردها دلار خرج میکردند و هزاران نفر علیه اسلام مینوشتند، نمیتوانستند اسلام را این‌جوری خراب بکنند که امام راحل کرد و شما هنوز ادامه میدهید
در این فاصله نخودک رو به آقای قدیانی کرد و گفت:« سالها پیش آقای رفسنجانی با توجه به عقب نشینی شاه که منجر به تحقق خواست مردم و انقلاب گردید گفت، ما اشتباه شاه را تکرار نمیکنیم. آقای قدیانی هم میگویند رهبر بیش از این نمیکشد چون نمیتواند
گوهر این دو نگرش تفاوت چندانی با هم ندارند و حتا با درک زورگویان و تمامیت خواهان امروز نیز خویشاونداند
متأسفانه بیشینه¬ی دولتمردان و سیاستمداران ما چنین می¬پندارند و خودداری از سرکوب و یا سرکوبِ بیشتر را ناتوانی انگارند، در حالی که شاه با پذیرشِ خواستِ مردم، درست‌ترین تصمیم گیری سراسر زندگی سیاسی خود را اتخاذ نمود
شما پاسخ میدهید اما اشاره‌ای به پرسش ندارید و شاید هم آنرا آگاهانه پنهان میکنید
شما به خوبی از پرسش آگاهید اما بیان نمیکنید و از همین روی به اما و اگر پناهید
ترجمه¬ی گفته¬ی شما چنین است: در دوران آقای خمینی مخالفین و منتقدین کشتار شدند و اگر رهبر کنونی به آن شدت انجام نمیدهند، ناشی از ناتوانی ایشان است. بدین سان هم آقای خامنه ای محکوم می‌شود و هم نامی از امام راحل به میان نمی آید
آنانی که بسیار می¬پرسند اندکی هم پاسخ دهند
آیا در دوران رهبری آقای خمینی، کسانی چون تاجزاده، قدیانی، نوریزاد و دیگران، میتوانستند برای رهبر نامه¬ی سرگشاده بنویسند و او را به نقد بکشند؟
با اینکه از رنجها و سختیهایی که آقایان، بابت نامه نگاریهای خود برده‌اند آگاهیم، اما با این همه پرسشِ فوق را پاسخی باید؛ و برای یافتن آن نیازی نیست درِ خانه¬ی عقل بکوبیم و دالانهایِ تودرتویِ پندار را بجوییم، زیرا تاریخ، پاسخ در برابر چشمانمان نهاده و سرنوشتِ منتقدان را به ما نماده، که آیت اله شریعتمداری و منتظری و هزاران قربانی زندانها و غیره نمونه‌های آنند
البته هستند کسانی چون آقای نوریزاد و کدیور که به کارنامه¬ی سیاسی آقای خمینی میپردازند اما متأسفانه دیگران به بهانه‌های رنگین و برهانهای شیرین بر ارزیابیهای دیرین پای می¬فشارند و ره اما و اگر می¬سپارند؛ و اگر هم گفته¬هایشان در تضاد با واقعیت قرار گیرد از هگل یاری گیرند که بدا به حال واقعیت
چنین نماید برخی میخواهند به آقای خمینی نپردازند و در همان حال کار آقای خامنه ای را بسازند؛ دهه ی خونین و سنگِ بنای درد را بفرموشند اما برای بدنامی رهبر کنونی بکوشند؛ رهبرِ نخست را ناموسِ انقلاب بدانند و دومی را سرکوبگر بخوانند؛ و برای یکی گوشه‌ای از بهشت بخرند و دومی را به ژرفایِ دوزخ برند
ای شمایانی که در دورانِ اخیر دیگران را به عقل حواله دهید! اگر چه در چهار گوشه¬ی جهان از سکوتِ عقل گویند، اما پیشهاد شما به روی چشم گذاریم و رهِ عقل سپاریم. در این سی و چند سال گذشته عقل به ما چه میگوید؟ کدامین ویژگیها را در نظام دیده¬ایم؟ سرکوب، بی توجهی به رأی و خواستِ مردم، رهبر و حتا زندانبانِ فراقانونی، شکنجه و تجاوز در زندانها، جاسوس و مرتد و آشوبگر خواندنِ منتقد، تقسیم به خودی و غیرخودی، پاسخگو نبودن رهبر، برنتابیدن راه پیمایی¬های مسالمت آمیز و غیره
کدامیک از این ویژگیها پدیده¬ی نوینی به شمار میروند؟
ما همه این‌ها را از ابتدای انقلاب دیده¬ایم
عقل شما چه میگوید؟
امیدواریم نظام روزی سر عقل آید و ویژگیهای فوق بزداید تا سرزمین ما، مردم ، مخالفین، منتقدین و حتا حکومتگران روی خوشِ آرامش و نیک بختی ببینند
اما اگر چنین شود، نظام پدید آمده را چه باید نامید؟ جمهوریِ دوم نام مناسبتری نخواهد بود؟
استاد در میان سخن دوید و گفت: « جمهوری سوم درست تر است زیرا جمهوریِ دوم آنروزی تحقق یافت که مردم به قدرتِ رأی خود آگاه شدند و دریافتند سرنوشتِ کشور را رأی آنان رقم خواهد زد. ببخشید صحبت شما را قطع کردم
ِو نخودک ادامه داد: « روزگاری ویلی برانت با اشاره به ژرژ مارشه و برلینگوئر، رهبران احزابِ کمونیست فرانسه و ایتالیا گفته بود : ما هم اینان را کمونیست میخوانیم چون خودشان چنین میخواهند ولی سوگند اینان آن چیزی نیستند که ما در تمام این سالها به عنوانِ کمونیست شناخته¬ایم
آری نظامی که به رأی مردم احترام بگذارد، آزادیهای سیاسی و فرهنگی و فردی پاس بدارد، هراسی از گردهم آیی مسالمت¬آمیز نداشته باشد، به شکنجه و سرکوب پایان دهد و شایسته را برتر از مؤمن بداند، میتوان و شاید هم باید نظام جمهوری اسلامی ایران نامید ولی بی‌شک همان نظامی نیست که در سی و چند سالِ گذشته شناخته¬ایم
در این هنگام مشاور رهبر با تمسخر گفت:« مثل اینکه سخنرانی ایشان تمام شد. گویا برادران هم از این شعارها خسته شدند، چون برخی چرت میزدند.به هر حال وقت نماز هست و دو ساعتی استراحت میدهیم

بخش دوم

چون همه¬ی افراد وارد شدند و قرار گرفتند رهبر آغاز به سخن کرد:« برادران! پیش از اینکه به مباحث دیگر بپردازیم میخواهم به یک نکته اشاره بکنم. یعنی یک خواهش دارم از کسانی که برای من نامه¬ی سرگشاده نوشتند
من میخواهم یک سری چیزها را صاف و پوست کنده با شما در میان بگذارم، چون هر حرفی را نمیشود در افکار عمومی گفت و یا در سخنرانی‌ها گفت
ما قبل از این در مورد اعدامها صحبت کردیم و نظرات خودم را توضیح دادم و نظرات امام را هم خودتان بهتر میدانید
یک دفعه امام خمینی در یک سخنرانیِ عمومی معاویه را لعن و نفرین کرد. رفتم پیش ایشان و گفتم من در مناطق سنی نشین زندگی کردم و میدانم معاویه برای اهل سنت مقدس است و این کار خوبی نیست که ما او را آشکارا لعن بکنیم
انصافی امام هم پذیرفتند و دیگر این کار را نکردند
مشاور رهبر اضافه کرد:« البته نمیتوان باور کرد امام از این مطلب اطلاع نداشته¬اند. به یقین میدانستند. او باید میدانست ابوسعید آبی¬الخیر معاویه را ستاش کرده، مولانا هم این کار را کرده و امام با این‌ها آشنایی داشته. تازه اگر قبول بکنیم این‌ها را نمیدانسته ولی به طور حتم با نوشته‌ها و نظرات امام محمد غزالی آشنایی داشته ، یعنی ایشان آگاه بود و میدانست چه میگوید ولی با این همه لعن و نفرین کردند
خدا پدر این سید را بیامرزد که این را تذکر دادند. الان هم با ضم شبیه به مدح میکوشند مشکل را نشان بدهند. به هر حال امام راحل خودش میدانست چه میگوید
رهبر ادامه داد: «حالا ما نمیدانیم میدانست یا نمیدانست، خدا داند
آنچه من میدانم این است، آقایانی که اینجا تشریف آوردند، و هر عیب و ایرادی به بنده میگیرند، هیچ واکنشی نشان ندادند. حیف از یک جمله که بگویند؛ دستتان درد نکند جلوی زنده شدن لعن و نفرین-گویی دوران صفویه را گرفتید
امام در دوران خودشان بعضی‌ها را تکفیر کردند و حتا کسانی را که در مسلمانی¬شان تردیدی نبود، تهدید به تکفیر کردند
بنده نه تنها کسی را تکفیر نکردم بلکه بارها گفتم تکفیر کار درستی نیست؛ با رقیبِ فکری باید با فکر روبرو شد
آیا برادران مؤمن گفتند، خدا را شکر که سیاست تکفیرگویی امام ادامه نیافت؟ و از جانب رهبری نظام نفی شده است؟
موضوع دیگر مراسم عزاداری عاشورا و تاسوعا است. میدانید در این ماهها کارهایی انجام میگیرد که به صلاح اسلام نیست. یک روز آیت اله بروجردی به تعدادی از مداحان گفته بودند من مرجع تقلید شما هستم و به شما میگویم این کارهایی که در ماه محرم انجام میدهید، درست نیست و خلاف است
این مداحان به آقا جواب داده بودند که ما همیشه مقلد شما هستیم به جز این یک ماه
بعله برادران! ما همیشه این مشکل را داشتیم. میرزا آقاخان کرمانی هم می‌گفت که میترسم به خاطر بعضی از کارها در محرم، در انظار فرنگیها به وحشیگری معرفی شویم
برادران توجه بفرمایند ما با چنین مشکلاتی روبرو هستیم
بنده¬ی حقیر آمدم و خواستم این شیون و گریه و زاری را قدری تعدیل بکنم و گفتم ایرادی ندارد اگر آدمها توی دلشان گریه بکنند
کجای این حرف ایراد داشت؟ چه غوغایی به راه افتاد؟ آقای وحید خراسانی هر چی دلشان خواست به ما گفتند و دشنام دادند
برادرانی که برای من نامه مینویسید و هر روز و ساعت، امام را به رخ میکشید! شما چه کار کردید؟ هیچی!! حداکثر سکوت! تازه بعضیها خوشحالی هم کردند. چرا نیامدید برای آقای وحید بنویسید حرفهایتان به روی چشم ولی آقای خامنه¬ای که چیز بدی نگفت، شما چرا به ایشان دشنام دادید و غوغا به راه انداختید! ولی آقایان این کار را نکردند، چون فقط منتظر هستند جا و بیجا یقه¬ی مرا بگیرند. حالا حق یا ناحق
بعد هم برای من از فتواهای امام میگویید. بنده اگر چیزی بگویم که بابِ میل امثال آقای وحید خراسانی نباشند همین شماها آشوب به پا میکنید. خدا اجداد آقای کدیور را بیامرزد، حداقل یک جاهایی به آقای وحید برخورد کردند و به امام هم همین طور
آقای تاجزاده! آقای خزعلی! برادران مومن! آقایانی که برای من نامه مینویسید و از خیرخواهی و صداقت خودتان میگویید! انتظار دارید این گفته¬ی شما را باور کنم؟
اگر برای من نامه مینویسید بنویسید ولی حداقل این را تکرار نکنید که گویا خیرخواه من هستید و غیره، چون این یک دروغ آشکار است. شما حداقل به خودتان دروغ نگویند
چون سخن به دروغ رسید همهمه‌ای پدیدار گشت. یکی به اعتراض گفت: «حالا ما دروغ‌گو هم شدیم
دیگری فریاد کشید:« آقا انصاف داشته باش. به منصوبین خودتان نگاه کنید که در بیست و چهار ساعت، بیست و پنج ساعت دروغ میگویند
سرانجام آقای تاجزاده دیگران را به سکوت فراخواند و گفت:آقا کم لطفی میفرمایند! آقای جنتی در نماز جمعه دروغ میگوید و مهندس موسوی را که در پاکدستی و وطن‌پرستی¬اش تردیدی نیست، به وابستگی متهم میکند، آنهم به عربستان سعودی.یادتان هست ایشان ادعا کرده بود یک میلیارد دلار در کیف کردند و برای مهندس موسوی آوردند؟. این همه پول در کیف جا میشود؟ خودشان هم میدانند دروغ است ولی با این همه میگویند، چون مطمئن هستند کسی ایشان را مورد مؤاخذه قرار نمیدهد
خود بنده را به جرم راست‌گویی زندان بردند و تحتِ فشار گذاشتند تا دروغ بگویم.و اعتراف بکنم به کارهایی که نکردم ، یعنی دروغ بگویم.حالا شما ما را به دروغگویی متهم میکنید!؟
این گفته با تأیید دیگران روبرو گردید و هر کسی خواست چیزی بگوید تا اینکه آیت اله -نجفی- دیگران را به سکوت فراخواند و گفت:« وقتی میگویم افکار امام این وضع را به وجود آورده، شما ناراحت میشوید. معلوم است! وقتی در سیاست وارد شدی باید دروغ بگویی. سالها جنگ را ادامه میدهید و از دو طرف خون مسلمانها ریخته می‌شود و بعد به اجبار صلح میکنید و میگویید پیروز شدیم! در پرونده¬ی هسته ای شکست میخورید ولی ادعا میکنید که چنین و چنان کردیم. هر روز به این سیلی می‌زنید و به آن؛ و از این‌گونه مزخرفات
من این نوشته را از روزنامه‌ای میخوانم که در نجف منتشر میشود. نویسنده خودش روحانی است و به تعبیر امام راحل، اسلام آمریکایی.. ایشان این نوشته را در توصیف لاف زنیهای مسئولین نظام در ارتباط با آمریکا :و قدرتهای دیگر نوشته؛ و توصیفِ سیلی زدنهای نظام به آمریکا و بقیه است.نوشته که
ماجرای سیلی زدن به دشمن مرا به یاد شخصی می‌اندازد که با چشمانی متورم، بینی¬ای خونین و دندانهایی شکسته به جایی در آمده بود، از او پرسیدند بر سرت چه آمده است؟
گفت: بر سر گذر نابکاری دیدم که مردمان می آزارید. پس با او به گفتگو نشستم که به سرعت به مشاجره کشید. چون کار از بگو مگو فراتر رفت، به همدیگر درآویختیم
چون دیدم مشت راست گره نموده و به سوی من می¬آورد، با سرعتی باورنکردنی، چشم چپ خود را با شدت بر مشتش کوبیدم. اما آن نابکار مردم آزار از رو نرفت و این بار کوشید با مشت چپ بر چهره¬ام کوبد، اما من سریعتر از او چشم راست خود را بر مشتش زدم. باری هر بار مشتی به سوی من حواله نمود و هربار با چشم و بینی و لب و دهان بر مشتش کوبیدم و آن ناجنس را برجایش نشاندم
آری برادران ! این است واقعیت سیلی زدنهای نظام
چاپلوسان و تملق گویان و سودجویان این‌ها را میشنوند و برای خوش آمد مسئولین و در‌واقع برای سودجویی، آفرین میگویند اما در دل میخندند. انسانهای عاقل هم به قول لسان الغیب، میان گریه میخندند . برای آنان هم خنده‌دار است و هم گریه آور چون معلوم است که هزینه این حرفها از جیب ملت داده میشود
بله! همه میدانند دروغ است ولی باز تکرار میکنند، چون وقتی در حکومت نشستی باید دروغ بگویی. این است نتیجه اینکه گفته انذ، حفظ نظام اوجب واجبات است
آقای تاجزاده در جواب گفت: « حاج آقا هم همه چیز را به گردنِ انقلاب و امام. می‌اندازند به خدا اگر انقلاب هم نمیشد ما همین مشکل را داشتیم! شاید هم بدتر
مرحوم شیخ فضل الله نوری در زمان خودش می‌گفت که روحانیتِ بیست سال پیش به درد امروز نمیخورد. به خدا راست میگفت! جهان متحول شد و خیلیها خوابیدند و کاری نکردند. ما احتیاج به اصلاحات داریم؛ در همه¬ی زمینه ها. چه فایده همه چیز را سر انقلاب خراب کنیم. مگر در جاهای دیگر انقلاب شد؟ ولی آنها هم همین مشکلات را دارند و از زمانه عقب ماندند
یکی از اصلاح طلبان ضمن تأیید سخنان آقای تاجزاده اضافه کرد: « البته بعضی از دروغها بنا به مصلحت گفته میشوند، یعنی شرایط ایجاب میکند تا مردم مأیوس نشوند.اگر بگوییم شکست خوردیم که مردم ناامید میشوند
رهبر ضمن تایید گفت: « بعله آقایان! بنده¬ی حقیر هم مجبورم بنا به مصلحت نظام و اسلام چیزهایی بگویم که شاید خودم هم قبول نداشته باشم، مصلحت این‌جوری ایجاب میکند. البته اگر مجمع تشخیص مصلحت نظام، مصلحتها را در نظر بگیرد، نیازی به دخالتِ بنده نخواهد بود ولی متأسفانه از آن طرف هم کاری صورت نمیگیرد و گاهی وقتها بدتر هم میکنند
برادران حفظ نظام را هم دست کم نگیرند. از دولتِ سر همین نظام است که حرفهای ما در جامعه شنید میشود. آقایان اصلاح طلب هم همین جور. از دولتِ سر نظام است که آقایان حرفی برای گفتن دارند وگرنه کسی به گفته¬های شما گوش نمیداد
مشاور رهبر اضافه نمود:« راستش را بخواهید این برادران چیزهایی را میگویند که ضدانقلاب و یا منتقدین و مخالفان در سی سال پیش میگفتند. ایراد از شورای نگهبان و مسایل زندانها و غیره
آقا درست میفرمایند. اگر نظام نباشد کسی به حرفهای شما توجه ندارد چی ؟ که سی سال بعد همان حرفها را تکرار کنید؟
آیت اله نجفی بار دیگر رشته¬ی سخن را به دست گرفت و گفت:« قبول دارم ! از بعضی چیزها ، راه گریزی نیست، چون زمانه عوض شده .. ما آخوندها در گذشته جماعتِ نسوان را هم سرزنش میکردیم که چرا هفت قلم آرایش میکنند؛ الان که تلویزیون هست، خودمان برای شرکت در یک برنامه¬ی تلویزیونی مجبوریم صد جور سرخ آب و سفیدآب بمالیم تا جلوی دوربین و توی فیلم خوب دبده شویم. چه کار میتوان کرد؟ زمانه عوض شده
استاد دانشگاه که دست نوشته‌های خود را مرتب میکرد گفت: « آدمهای دروغ‌گو برای توجیهِ خود به مصلحتِ دروغ اشاره میکنند و سعدی و دهها شاعر دیگر را گواه میگیرند
من نمیدانم این چه مزخرفی است که در کشور ما جا افتاده ؛ تا آنجا من میدانم هر دروغی بنا به مصلحتی گفته میشود؛ مصلحتِ بازرگان دروغ‌گو سود بیشتر است و مصلحتِ جنایتکار، فرار از مجازات. کمتر کسی پیدا میشود که دروغ بگوید چون عاشق گوهر دروغ و یا دوستدار دروغگویی است! حتماً مصلحتی در کار است که دروغ میگوید
یادمان نرود در فرهنگِ کلیله و دمنه دروغ ،گناه بزرگی محسوب میشد که مجازات مرگ به دنبال داشت. داریوش¬شاه در سنگ نوشته‌ها آرزو میکند خداوند ایران را از خشکسالی و دروغ در امان دارد
نخودک به آرامی زیر لب گفت: « درست میفرمایید ولی برداشتِ نیاکان ما همان درکِ فلسفه¬ی یونان نبود. یعنی این چیزی که ما به عنوان دروغ میشناسیم، نیاکان به این‌گونه نمیشناختند
البته این بحث اندیشه است و اینجا نمیگنجد. شما درست میگویید ؛ در کشور ما بیشینه صادقانه دروغ میگویند
آنگاه استاد ادامه داد:« به هر حال دروغگویی و فریبکاری شدت بیشتری گرفته است
نکوهش دنیاپرستی و ستایش دنیاگریزی به یک قانونمندی بدل گردیده و در آثار اغلب شعرای ما دیده میشود. سنایی در همه¬ی شعرهای خود نفی دنیا کرد ولی دنیاپرستی سنگ یایه¬ی تمام زندگی او بوده است. شاعرهای دیگر هم همینطور، تا جایی که عبید خان ازبک که در همین فرهنگ میزیسته و در کشتار، غارت، تجاوز و دریدن شکم از بزرگان به شمار میرفت، به خود اجازه میدهد در شکل و شمایل افلاتون ظاهر شده و بگوید
گر زمردم به تو آزاری رسد باکی نیست جهد کن کزتو به مردم نرسد آزاری
یا شاه اسماعیل دوم به زندان افکنده می‌شود و سپس با دستانِ سرنوشت به قزوین آمده و بر تخت می-نشیند اما هم¬بندان خود از یاد می¬برد و اجازه آزادی به آنان نمی¬دهد. او با گستاخی می¬سراید
تا به قزوین آمدم آرامش جانم نماند دردمند غم شدم امید درمانم نماند
بس که بر یاد غم هم¬صحبتان بگریستم اشک خونین قطره¬ای در چشم گریانم نماند
دروغگویی و فریبکاری چنان در روان جامعه می¬آمیزد که آنتونی اسمیت در سفر به ایران می¬نویسد : با خود اندیشیدم که چگونه شخصی می¬تواند کذب محض را با آنهمه گستاخی و وقاحت بیان نماید و پس از باز شدن مشتش ککش هم نگزد
او هم چنین به سرنوشتِ مسافری اشاره می¬کند که چمدان خود را در مدخل بازار رها کرد و چون برگشت اثری از آن ندید، پلیس هم او را به جهتِ تشویق در ارتکابِ جرم مورد سرزنش قرار داد.
البته امروز کمتر کسی منکر رواج دروغ در جامعه است اما نکته¬ی اصلی چرایی این امر است
چرا آن‌گونه که گزارش شده مردم با پیشوایی پیمان می¬بستند وهنگام رفتن دستها بر دیوارها می¬سودند و از بیعت پاک می¬کردند
از امام محمد باقر نقل شده که سیصد هزار نفر با جدم بیعت کردند اما جز سیصد نفر کسی او را یاری نکرد
آیت¬اله نجفی اعتراض کرد که : « آقا ببخشید! شما لازم نیست مسایل اسلام را برای ما توضیح بدهید، ما خودمان این‌ها را بهتر میدانیم و هزاران بار سر منابر گفته¬ایم
استاد خندید و گفت: « بله این نکته را ملیونها بار گفته¬اید و در شکلهای گوناگون بازگفته¬اید اما هرکز به چرایی آن نپرداختید. چرا چنین شد؟ و اینان در کدامین فرهنگ پرورده شده بودند؟
محمد باقر مجلسی در دوره¬ی صفویه اعتقاد داشت این سلسله به ظهور امام زمان منتهی خواهد شد. امروز میدانیم چنین نشد و دهها و صدها دروغ مجلسی و مجلسی¬ها آشکار گردید اما کوچکترین خللی در فرهنکِ دروغ پدید نیامد
آیت¬اله نجفی اعتراض کرد :« یعنی شما می¬خواهید همه این‌ها را منحصر به اسلام بدلنید؟ جاهای دیگر این جور نیست؟
آقا انصاف داشته باش! ما هم از اروپا چیزهایی میدانیم
همین آقای ولتر که از او نقل می¬کنند خودش اعتراف کرد : اگر چه آزادی برای من جنبه¬ی خدایی داشت اما این سرنوشت من بود که از شاهی و درباری به نزد شاه و دربار دیگری روم
بعله آقا! ایشان خودش اعتراف کرده . حالا چه فرقی بین ایشان با سنایی و دیگران هست؟خیلی از پاپهای واتیکان به مرض سفلیس مردند؛ و این هم فریبکاری است
نخودک اضافه کرد:« حاج آقا درست می¬فرمایند. در انجیل¬های چهارگانه یک جا عیسی حقیقت را آگاهانه مخفی میدارد و غیرحقیقت را بیان می¬کند. در انجیل یوحنا به یاران خود می¬گوید؛
شما برای این عید بروید ولیکن من نمی¬آیم……این را بدیشان کفت و در جلیل توقف نمود، لیکن چون برادرانش برای عید رفته بودند او نیز آمد، نه آشکار بل در خفا
باید توجه داشت این یگانه مورد است و در انجیلهای دیگر نیز که توسط کلیسا نابود و یا فراموشیده و در دوران اخیر بازیافته شدند ، چون انجیل یهودا و غیره ، مورد دیگری نخواهیم یافت
با این همه استاد حق دارند زیرا پدیده¬ی دروغ در فرهنگِ ما جایگاهِ ویژه¬ای دارد، یعنی مقایسه و یکسان شمردن ولتر و غزالی منصفانه نخواهد بود
به گمان غزالی؛ عالم دینی¬ای که با سلاطین رفت و آمد دارد بدتر از مگسی¬ست که بر کثافتی می-نشیند. اما شگفت که خود او تا آحر عمر مزدور قدرت باقی ماند
مشکل غزالی فقط دوگانه¬گی گفتار و کردار نیست بل او نگرشی ارایه میدهد که سایه¬ای سنگین بر همه¬ی پندارهای بعدی انداخته و امروز هم مورد استفاده و استناد قرار میگیرد
او نقل می¬کند: عمر در راه مکه به جایی رسید که غلامی گوسپندان می¬چراند
عمر میگوید یک گوسپند به من بفروش
غلام پاسخ داد؛ من بنده¬ام و گوسپندان از آن من نیستند
عمر گفت؛ به خواجه¬ات بگوی که یک گوسپند را گرگ برده است. وی چه داند؟
غلام پاسخ داد؛ خدا داند اگر وی نداند
عمر را این گفته خوش آمد و او را خرید و آزاد کرد
اگر جنگ شیعه و سنی را گنار بگذاریم و بپذیریم چنین داستانهایی درباره¬ی پیامبر و امامان شیعه نیز نقل شده¬اند، نتیجه¬ی اخلاقی چه خواهد بود؟
غیر از این است که امیرالمومنین آمورش دروغگویی میدهد؟
پیداست راستی¬آزمایی این‌گونه داستانها به عهده¬ی من و امثال من نخواهد بود
در این هنگام آفای سروش که با بی¬میلی در جلسه شرکت کرده و تمام مدت خاموش نشسته بود زبان به اعتراض گشود که:« آفایان ! من در بحث سیاسی شرکت نکردم.و خودم را آلوده نکردم، ولی اینجا امام محمدغزالی را به نقد کشیدند و من بارها گفتم خود را پیرو ایشان میدانم. یعنی او را به سبب خویشتن¬داری و مدارااش می¬ستایم. پیش از این هم گفته بودم غزالی مدارا را تا به آنجا می¬برد که به جهت عدم اثباتِ جرم، یزید را ار اتهام قتل امام حسین تبریه می¬سازد
جلال¬الدین سیوطی می¬گفت اگر قرار بود خدا پیامبری پس از محمد برانگیزد، بی¬شک آن پیامبر غزالی می¬بود
حالا اینجا کسانیکه دست چپ و راستشان را نمی¬شناسند، به این بزرگمرد درآویخته¬اند و اینجا سکوت جایز نبود
نخودک در حالی که به نوشته¬های خود می¬نگریست پاسخ داد: « البته آن مدارا نبود بل گدایی درگاهِ قدرت به شمار می¬رفت و نکته¬ی خطرناک همین¬جاست، زیرا یک جوان مسلمان این را می¬بیند و پیرو غزالی و غزالی¬ها می¬شود. از این جاست که تخم دورویی کاشته و خرمن فرهنگ ریا برداشته می¬شود؛ زیرا همان جوان با مراجعه به غزالی، تصویر دیگری خواهد یافت
غزالی در جایی علم کلام را بس خطرناک می¬داند ولی تا آخر عمر بدان پای می¬بندد. او همه را از تکفیر مسلمانان برحذر می¬دارد ولی خود برخی را تکفیر می¬کند غزالی یک بار معجزه را نفی می¬کند و بار دیگردلیل نبوت می¬داند. او همه¬ی دانشها را به وحی و پیامبران و امامان نسبت می¬دهد و در همان حال در نبرد با اسماعیلیان، امامت را نفی می¬کند.. از یک سوی علم فقه را برترین می¬داند و از سوی دیگر علم دنیایی می¬خواند که چندان اعتباری ندارد. یک جا می¬گوید اگر عقل نباشد، نقل فایده¬ای ندارد و انسان را به حقیقت نمی¬رساند و جایی دیگر عقل¬گرایان را تکفیر میکند. یک روز تقلید را می-ستاید و روز دیگر می¬گوید؛ کسی که حتا یک رگ کوچک تقلید در وجودش نهفته باشد شایستگی هم-نشینی با انسان را ندارد. یک روز تناسخ را رد می¬کند و روزی دیگر حقیقتی ناب شمرد، جدل را می-نکوهد و در عین حال برخاسته از آموزشهای قرآن می¬داند، تاویل را باور دارد و در همان حال نفی می¬کند
به راستی او به همه¬ی پدیده¬ها ریاکارانه برخورد می¬کند و خنده¬آور اینکه ریا را نزدیک به شرک می-داند
سوگند اگر این درست باشد ، او از بزرگترین مشرکین تاریخ است
او عقل فراموشید و جامه¬ی بی¬شرمی پوشید و نوشت؛اگر کسی خود شراب بنوشد اجازه دارد شراب دیگری را بریزد و خم او را بشکند و اگر کسی گوید این زشت است، جواب این است که زشت دیگر بود و باطل دیگر
پیداست غزالی در تأیید حسبت می¬گوید و عیسی مسیح را نشانه گرفته است
آری شاید آن جوان مسلمان به دیگران مراجعه کند و عارف بزرگ حسن بصری را گواه بگیرد که می¬گفت؛ کسی که گوید خلق را دعوت نکنید تا نخست خود را پاک نکنید، به او پاسخ دهید، شیطان در آرزوی هیچ چیز نیست مگر آنکه این کلمه در دلها آراسته کند
اینجا هم روی سخن با عیسی مسیح است و نه با شیطان، زیرا داستان سنگسار و مخالفت عیسی مشهور عام و خاص است
حال هر کسی می¬تواند خود را به جای آن جوان بگذارد. آیا سرانجام همانی نمی¬شود که هست؟
در این زمان یکی از حاضرین در جلسه گفت:« ظریفی در احوال کسی گفت فلانی در پیش حکیم، فقیه است و در پیش فقیه ، حکیم است و در پیش هر دو هیچکدام و در پیش هیچکدام هر دو. این گویای حال برخی¬ست که پرچم فلسفه¬ی اسلامی به دوش می¬کشند و به جای پرداختن به مسایل فوق، اندیشه¬های فیلسوفانی چون پوپر را بازمی¬گویند که خودشان هم در سالهای پایانی زندگی، باور چندانی به پندارهای پیشین خود نداشتند. بهتر نیست اینان با جداسازی سره از ناسره فکری به حال سردرگمی-های فکری جوانان مسلمان کنند و اخلاق را در جایگاه والاتری قرار دهند؟
آنگاه یکی از اصلاح¬طلبان اعتراض کرد که:« این‌جوری هم نیست که فقط این طرفیها دروغ بگویند. نه آقایان این‌جوری نیست! همین رهبران حزب توده سالها در کشورهای کمونیستی زندگی کردند و همه چیز را دیدند اما به مردم و جوانها گفتند در بهشت بودند. نه اینکه نمی¬دانستند، می¬دانستند و دروغ گفتند. مگر مخالفان شاه در خارج نمی¬گفتند رژیم شاه صد هزار زندانی سیاسی دارد؟، این دروغ نبود؟ خود شخص شاه هم تکلیفش روشن است. ایشان خودشان را نظرکرده می¬دانستند
خوب این‌ها وجود داشت و هنوز هم وجود دارد و این‌جوری نیست که فقط یک طرف ایراد داشته باشد
نخودک پاسخ داد:« شما درست می¬گویید. وقتی می¬گوییم فرهنگ دروغ؛ شامل همه می¬شود ولی ریشه-ها در جاهای مشخصی نهفته است. شگفت¬آور نیست که برای انواع و اقسام دروغ، واژه¬های گوناگون به کار می¬گیریم,؟
چربک یعنی دروغ راست¬مانند یا معاریض یعنی دروغ پوشیده و الی آخر. حتا نوشتن را هم در پیوند با دروغ قرار می¬دهند؛ نقل است حضرت آدم شصت سال از عمر خود به حضرت داوود می¬بخشد و زمانی که فرشته¬ی مرگ به سراغش می‌رود منکر می¬شود و نمی¬پذیرد که بخشیده است. گویند از آن زمان خداوند نوشتن و گواه گرفتن را مرسوم می¬کند
چون سخن به اینجا رسید استاد لبخندی زد و با نیشخند گفت: « شاید به خاطر اینکه سرزمین ما سرزمین شعر است، و فرهنگ ما ویژگی¬های شعر را به خود جذب کرده است. به قول نظامی
در شعر مپیچ و در فن او چون اکذب اوست احسن او
رهبر که گویا از این سمت¬گیری و نتیجه راضی بود گفت: « درست است! همان طور که برادران گفتند در فرهنگ ما معایبی وجود دارد, همه باید تلاش بکنند، مراجع عظام، حوزه، دانشگاه، نخبگان، متفکران مسلمان و حتا کسانی که با ما نیستند ولی کشور خودشان را دوست دارند، دست به دستِ هم بدهند و راه چاره¬ای پیدا بکنند
آقای خزعلی که از این جمع¬بندی ناراضی بود اعتراض کرد:« یعنی چه؟ همه چیز را به فرهنگ حواله ندهید! هر انسانی باید مسئول رفتارهای خودش باشد! الگوی اخلاق باشد! این درست نسیت بگوییم مشکل فرهنگی است و الفاتحه! معنی ندارد! دروغ بیدادمی¬کند. مسئولین دروغ می¬گویند، سرداران سپاه دروغ می¬گویند و برای دیگران پرونده¬سازی می¬کنند، بعضی از روزنامه¬ها یک گوشه-ی امن نشسته¬اند و هر روز آبروی مردم را می¬برند و کسی هم چیزی به آن‌ها نمی¬گوید. نمایندگان رهبر در ارگانها دروغ می¬گویند، وکیل و وزیر هم همین طور. آقاز جنتی که معتاد دروغکویی شده است! به خدا این کارها درست نیست. اخلاق کجا رفته؟ چرا باید این‌جوری باشد؟ مگر نظام ما اسلامی نیست؟
اخلاق را زیر پا بگذاریم، دروغ بگوییم، پرونده بسازیم، آبروی مردم را ببریم و به هر کاری دست بزنیم و اسمش را هم بگذاریم حفظ نظام! این چه حفظ نظامی¬ست؟این چه نظامی¬ست؟
این‌ها باید اصلاح بشود، تا دین و دنیای مردم را نابود نکرده باید اصلاح بشود
هنوز سخنان او به پایان نرسیده بود که یکی از حاضرین که کنار آقای نوریزاد نسشته بود کفت:« آقای خزعلی ! شما خودتان ادعا کردید آقای نوریزاد از دین خارج شده چون نامه¬ای به امام علی نوشته است. شما نمی¬دانید معنی این چیست؟ اینجا هم با شور و حرارت از اصلاحات می¬گویید؟
اولین اصلاح این است که هر کس خودش را اصلاح کند! نه اینکه به آرایشگاه برود بلکه گفتار و کردار خودش را بهتر بکند
آقای خزعلی برآشفت و پاسخ داد:« بله! این نظر بنده بود که نویسنده¬ی آن نامه از دین خارج شده؛ ولی من هرگز قبول ندارم مجازاتِ چنین آدمی مرگ است. من هرگز چنین چیزی را قبول ندارم ولی نظر خودم را گفتم
یا اینکه شما می¬فرمایید اجازه ندارم نظر خودم را بگویم؟
همان شخص پیشین جواب داد: آقا جان! وقتی به کسی دشنام می¬دهند و می_گویند فلان و فلان؛ به این معنی نیست که فلان کار و فلان کار را انجام دهند، بل مهم نفس دشنام است تا دشمنی و نوع خصومت را بیان کنند. از این گذشته شما تلاش کردید آقای روحانی رئیس جمهور شوند و پس از مدتی فرمودید ایشان رئیس جمهور خوبی نیستند و بهتر است یکی دیگر جای او را بگیرد. مردم را تشویق کردید در انتخابات مجلس و مجلس خبرگان شرکت کنند و بشارت دادی از نوروز همه چیز حل خواهد شد؛ که نشد
برادر عزیز! شما نظرات خود را مثل لباس زیر هر روز عوض می¬کنید. امام راحل را بزرگمرد تاریخ بشریت خواندید و خلخالی را کنارش ندیدید
امام چقدر به مردم دروغ کفت!؟ وعده¬ی مجلس موئسسان داد ولی تشکیل نشد. گفت آزادی ولی انجام نداد! آن بلاها را سر مرحوم شریعتمداری آورد فقط به این دلیل که او گفته بود؛ ولایت فقیه با حاکمیت مردم ناسازگار است. آیا اشتباه می¬کنم؟
شما که این همه نظر خود را تفییر میدهید،چه اعتمادی به گفته¬های امروزتان میتوان داشت؟
سپس نخودک رشته¬ی سخن به دست گرفت و گفت:« پیش از این یکی از آقایان، ملخ و ملا را با هم مقایسه نمود که پذیرش آن مشکل است، به ویژه وقتی می¬بینیم کسانی چون زنده¬یاد آیت¬اله منتظری هم جامه¬ی روحانیت به تن داشته¬اند، اما هستند کسانی که مقایسه¬ی بالا، گویای حالشان است
یکی از همین ملخ¬ملایان گفت که زنده¬یاد ناخدا افضلی پشت سر او نماز خوانده و با این کار قصد فریبکاری داشته است
هر کسی نوشته¬های ناخدا افضلی را در روزنامه¬های آن زمان مطالعه کند به راحتی درمی¬یابد گرایشات فکری و سیاسی او چه بوده است. پس خواندن نماز برای پنهانکاری نبوده بل ناشی از احترام به آداب، باورها و اشخاص بوده
اشتباه افضلی و افضلی¬ها این بود که درنیافتند، احترام و ارزش¬گذاری زمانی واجب است که طرف مقابل، شایسته¬ی احترام باشد
اما در مورد آقای نوریزاد مساله به گونه¬ای دیگر است. ایشان تأکید دارند مسلمان¬اند، شما چه اصراری دارید او را نامسلمان بخوانید؟
آقای تاجزاده که قدری ناراحت به نظر میرسید گفت:« من وارد این موضوع نمی¬شوم چون آقایان بحث را شخصی کردند اما باید آنچه را در مورد امام گفتند پاسخ گفت
من بارها گفتم و باز هم تکرار می¬کنم که جایگاه امام بی¬همتاست. در زندان از بازجو پرسیدم چرا می¬کوشند چهره¬ی امام را مخدوش کنند و از او یک دروغگوی، فریبکار و جنایتکار بسازند.؟ به گمان من همه باید انصاف داشته باشند و یادشان نرود بر سر سفره¬ای نشسته¬اند که امام پهن کرده است
این انقلاب دنیایی امکانات به وجود آورد تا بتوانیم به مسایل امروز پاسخ دهیم و اصلاحاتی صورت گیرد. اگر انقلاب نبود ، این امکانات هم نبود
اگر ما درست استفاده نکردیم تقصیر امام نیست. ایشان خودش راه را نشان دادند و با فتواهای شجاعانه سمت و سوها را روشن کردند. اگر عقب¬افتادگی¬ای هست که هست، نتیجه¬ی بی¬توجه¬ای و کم-کاری امروز است
به همین جهت می¬گویم امام را نباید با رهبران دیگر مقایسه کرد
نخودک جواب داد:« به راستی آقای تاجزاده بارها این را گفته¬اند اما هرگز پاسخگوی پرسشها نبوده-اند. پس بار دیگر می¬پرسیم تا شاید پاسخی شنویم
جدول ارزشی آقای خمینی چه بوده است؟ و خون آن ارزشها در رگهای کدامین جنبشها جریان یافته است؟
آیا اصل ولایت فقیه در قانون اساسی ارزش به شمار می¬رود؟
آیا میتوانید به کشور دیگری رفته و در یک سخنرانی بگویید که رهبر ما انسان فررانه¬ای بود چون به گونه¬ای مشروط موسیقی و شطرنج را مجاز شمرده است؟
آیا میتوانید بگویید، رهبر ما چنین و چنان بوده زیرا زنان ما را ازقضاوت محروم ساخته است؟
شما به آنان بگویید، امام خمینی رهبر بی¬همتایی بود که برای چیرگی شریعت مبارزه کرد و به پیروزی رسید. اگر از شما بپرسند، ابوبکر بغدادی هم برای همین آماج می¬جنگد،فرق این و آن چیست بگو. چه خواهید گفت؟
اگر بگویند ابوبکر بغدادی دشمن خود را در آتش سوزاند و امام خمینی هم افسوس می¬خورد که چرا پس از آنهمه کشتار ، هزاران تن را در آتش نسوزانده ؛ چه خواهید گفت؟
شاید هم بپرسند، چرا رهبر شما هم چون ابوبکر بغدادی کودکان خردسال را به جنگ می¬فرستاد؟
چه جواب می¬دهید؟
و سرانجان اگر بپرسند چرا این را با آن مقایسه نکنیم و یا چرا رهبرتان را با کسی مقایسه نکنیم، پاسختان چه خواهد بود؟
البته چشم امید داریم پاسخهای خود را به سفر خارج موکول نکنید و حداقل برای مردم ایران بگویید چه پاسخی دارید؟
آقای تاجزاده در تمام مدت خاموش بود و چیزی نمی¬گفت، پس یکی از حاضران گفت:« شما بسیار می¬پرسید و بهتر است اندکی پاسخگویی بیاموزید
یکی از اصلاحطلبان که علاقه¬ای به ادامه¬ی بحث نداشت اعتراض کرد:« این درست نیست!هر طرف می¬رویم به امام می¬رسیم.؛ نمیدانم این اتفاقی است یا آگاهانه؟ مگر قرار شد تمام بحث¬ها حول کارنامه-ی سیاسی امام بچرخد؟ من پیش از این هم گفتم برادرانِ امنیت اشتباه نمی¬کنند و می¬دانند چه‌جوری بحث¬های مهم را دور بزنند و به فرعیات بپردازند. بحثِ پاسخگویی می¬شود، می¬رسیم به امام؛ بحثِ سرکوب است می¬روند سراغ امام، گفتگوی اخلاق داریم، باز هم به امام ختم می¬شود. پس خیال همه را راحت بکنید و بگویید دستور جلسه، بررسی کارنامه¬ی سیاسی امام خمینی است
این رفتارها درست نیست. آقای تاجزاده چه خوب گفتند همه بر سر سفره¬ی امام نشسته¬ایم
آیت¬اله نجفی اعتراص کرد که: « خواهش می¬کنم جمع نبندید!بنده کاری با سفره¬ی این و آن ندارم و الحمدالله فقط در خدمت اسلام هستم و بر سفره¬ی اسلام نشستم . جناب استاد هم مثل بنده است و تا آن جایی که می¬دانم این نخودک هم توسط شما آواره شده ؛ پس جمع نبندید
من نمی¬خواهم اسم ببرم ولی در همین جمع هم خیلی¬ها کاری با سفره امام ندارند
آقایان از خودشان قیاس نکنند
اگر مسایل به امام ختم می¬شود دلیل دارد؛ ایشان رهبر انقلاب و بنیانگذار نظام است و خیلی چیزها به او مربوط می¬شود. وقتی از تحمل مخالف و منتقد صحبت می¬کنید معلوم است که می¬گویند امام تحمل نداشت و مستبد بود و آن بلاها را سر مرحوم شریعتمداری آورد؛ آقای منتظری را هم که خودتان بهتر می¬دانید. کشتار و غیره هم همین طور
چه باید کرد؟ خودمان را فریب بدهیم و حقایق را وارونه جلوه بدهیم؟
به نظر شما این درست است؟ اینکه می¬شود دروغگویی
بحث اخلاق می¬شود کارهای امام هم مطرح خواهد شد و این ربطی به برادران امنیت و غیرامنیت ندارد؛ ایشان مطرح می¬شوند چون در مقام یک روحانی دروغ گفتند، به اسلام لطمه زدند و شما هم ادامه می¬دهید. وقتی روحانیت آسیب ببیند، یعنی اسلام لطمه خورده، و بعدش همه¬ی اجتماع متضرر می¬شود. چرا؟
چون دین بانفوذترین و موثرترین شکلِ تجلی اخلاق است و شکلهای دیگر مثل هنر و ادبیات و فلسفه و غیره در برابرش به حساب نمی¬آیند
آقایان! آن زمانی که در اروپا مسیحیت آسیب دید ، یعنی بعد از انقلاب فرانسه، یک شخصی به اسم دیده¬رو تلاش کرد یک دایرت¬المعارف بنویسد و در کنارش یک اخلاق غیردینی هم تدوین بکند
ایشان بعد از سالها آن دایرت¬المعارف را نوشتند ولی وقتی پرسیدنذد اخلاق را تا کجا پیش برده گفت: هنوز جمله¬ی اول را ننوشته¬ام
نمی¬توانست بنویسند چون دین و اخلاق لایتجزی¬اند
این آقای دیده¬رو یک انسان مؤمن نبود و به بی¬دینی خودش اعتراف داشت ولی قبول کرد این کار شدنی نیست
بعله برادران! دین اخلاق جامعه است! شما هم بهتر است عصبیت را کنار بگذارید و واقعیتها را قبول یکنید. چون ما از آن آدم بی¬دین کمترنیستیم که وقتی فهمید، قبول کرد
شما هم قبول بکنید که در همه¬ی بحث¬ها پای امام پیش می¬آید. ایرادی هم ندارد. ما تلاش بکنیم اسلام را در خطر نیندازیم
چندی پیش یکی ار دشمنان اسلام نوشته بود امیدوار است جمهوری اسلامی به همین شکل سالها بماند تا مردم بیشتر از اسلام زده بشوند
آفایان به عوض اینکه فاجعه را ببینند ، تمام وقت چسبیده¬اند به امام. راستش را بخواهید یک گروه مجیز امام را می¬گویند و یک گروه دیگر مجیز آیت¬اله خامنه¬ای را و نمی¬بینند چه صحنه¬ی مضحکی است.
رهبر که خاموش نشسته بود در جواب گفت: « البته این‌طور نیست که بنده¬ی حقیر به چاپلوسیها بی-توجه باشم. به خیلیها تذکر دادیم اغراق نکنند و این‌جور چیزها نگویند ولی ما این‌ها را رسانه¬ای نمی-کنیم. البته بعضیها به این تذکرات توجه ندارند و کار خودشان را می¬کنند
بنده این گفته¬ی آیت¬اله عزیز را قبول دارم که بعضی¬ها می¬خواهند انتقاداتی را که متوجه¬ی امام راحل است به بنده حواله بدهند
استاد گفت:« ای وای از چاپلوسی! البته رواج مجیزگویی شگفت¬آور نیست چون این خویشاوند نزدیک دروغ است
پلوتارک نوشت که با چاپلوسیها و مجیز¬گویی¬های بسیار، ژولیوس سزار را در مرکز توجه اجتماع قرار دادند و منفور جامعه ساختند تا بتوانند در فرصت مناسب دشنه در قلبش آجند
بخشی از تملق¬ها از همین زاویه قابل توضیح است و بخشی دیگر از آن روی که ستودن و ستدن خویشاوندان یکدیگراند
راستش را بخواهید چاپلوسی و دروغ ، جهره¬های گونانون فرهنگ دروغ به شمار می¬روند
ما ایرانیان مروسیده¬ایم ناخوش¬آیندیها را به دستان سکوت بسپاریم تا فراموش شوند
سعدی را به درستی استاد غزل و شیرین¬سخن می¬دانیم و همچنین آموزگار اخلاقش خوانیم، بی‌آنکه با عینک نقد به گوهر داستانهای او بنگریم
او به استادان توصیه می¬کند همه¬ی دانش و فن خود را در اختیار شاکردان ننهند و همواره یکی را نزد خود نگه دارند. روشن است آن شاگرد هم روزی استاد شود و به نوبه¬ی خود از آموزاندن یک فن سربازمی¬زند و به این سان نسل به نسل دانش و فن به پس می¬رود
بهترین استاد آن کسی¬ست که شاگردش فراتر از خود او رود
یا در فرهنگ ما به داستان مور و بلبل بنگرید، مور در همه¬ی زندگی آزمندانه گرد می¬آورد و به این سبب ستوده می¬شود
متأسفانه در این باره تنها سکوت می¬بینیم و بس
نخودک که با اشاره¬ی سر این سخنان را تأیید می¬کرد گفت:« به مساله¬ی تجاوز در زندانها توجه کنید که با آشکارگویی¬های آقای کروبی به بحث داغی بدل گردید، از دیدگاهِ تاریخی فرهنگی پدیده¬ی نوینی نیست که با دهه¬ی شصت و یا کهریزک آغاز شده باشد.بل همواره وجود داشت اما به دستان سکوت سپرده شد
در سیاست¬نامه¬ی خواجه نظام¬الملک داستانهایی می¬بینیم که بازگوینده¬ی تاریخ نیستند اما بی¬شک بر اساس نگرشهای فرهنگی حاکم ساخته شده¬اند. به زبان دیگر جداول ارزشی زمان خود به شمار می-روند
خواجه می¬نویسد: روزی معتصم به مجلس شراب نشسته بود و قاضی یحیی حاضر بود. معتصم برخاست و در حجره¬ای شد و ساعتی بود، بیرون آمد و شرابی بخورد و باز برخاست و در حجره¬ای دیگر شد و ساعتی بود ……باز برخاست و در حجره¬ای دیگر شد و ساعتی بود و بیرون آمد، در گرمابه شد و غسلی بکرد و دو رکعت نماز کرد و به مجلس بازآمد و قاضی یحیی را گفت، دانی این چه نماز بود که بکردم؟
گفت، نه
گفت ؛ این نماز شکر نعمتی از نعمت¬های خدای عزوجل که مرا امروز ارزانی داشت
یحیی گفت، یا امیرالمومنین آنچه نعمت است؟
گفت در این ساعت سه دختر را دختری ببردم که هر سه، دختر دشمن من بودند. یکی دختر ملک روم، یکی دختر بابک و دیگری دختر مازیار گبر
روشن است این چرندیات ربطی به تاریخ ندارد و نشانگر پندارهای خواجه است اما همین پندارها و خیالها نیز در پیوند و تأیید فرهنگ حاکم شکل می¬گیرند. یعنی او چیزی نمی¬نویسد که در تضاد با ارزشهای پذیرفته¬ی حاکم قرار گیرد؛ ارزشهایی که تجاوز و کشتار را در پیوندبا دین و دین¬گستری قرار میدهند
داستانهایی این چنینی بسیار وجود دارند
چند نویسنده، مورخ، وزیر ، شاعر و غیره می¬شناسیم که چنین داستانهایی را به نقد کشیده باشند؛ که این چه مزخرفی¬ست خواجه نوشته؟ تجاوز به زندانی آن هم به نام دین!؟
درعوض دهها تن می¬یابیم که چنین داستانهایی را باز گفته و ستوده¬اند
شاه تهماسب که علاقه¬ی ویژه¬ای به عالمان دینی داشت در جنک با گرجیان، سی هزار پسر و دختر گرجی را به عنوان خمس در اختیار میگیرد و از غنایم دیگر چشم می¬پوشد. او که یکی از پایه¬گذاران تشیع در ایران است، شرم فراموشید و جامه¬ی دلالی مهر و مَحبت پوشید و تعداد زیادی از آنان را برای سلطان عثمانی فرستاد. این‌گونه کردارها همواره در پیوند با اسلام¬گستری قرار گرفته و ستوده شدند
حسن روملو می¬نویسد: بر سر گبران شبیخون آورده، لشکر اسلام …. تیغ جهاد از نیام برکشیده روی برف از خون ایشان گلگون ساختند
یکی دیگر در ستایش لشکر اسلام در تفلیس پرداخته می¬نویسد: در آن سرزمین کفرآباد، مردان طعمه-ی شمشیر شدند و پسران و دختران، اسیر و گرفتار غازیان ظفرشعار گردیدند
این‌گونه رویدادها همواره گزارش شدند و در پیوند با دین¬گستری قرار گرفتند
اندیشمند بزرگ ایرانی، رازی، دین را علتِ اساسی جنگها و کتاب‌هایِ مقدسِ آسمانی را خالی از ارزش و اعتبار می¬دانست
در جدول ارزشی فرهنگ،، کشتار و دین¬گستری چنان در هم آمیختند که دانشمند برجسته و انسان فرهیخته¬ای چون ابوریحان بیرونی به این نتیجه رسید که؛ اگر جمعیت انسان زیاد شود خدا پیامبری می¬فرستد تا جمعیت زیاد را بکاهد
البته کشتار و تجاوز در چهار گوشه¬ی جهان وجود داشته و امروز هم وجود دارد. گویی این پدیده¬ها یکی از ویژه¬گیهای خلیفه¬ی خدا بر زمین؛ اشرف مخلوقات، انسان طراز نوین، حیوان ناطق، حیوان سیاسی ،حیوان تجربی و یا ابرانسان به شمار می¬رود. شاید هم همین ویژه¬گیها؛ مدالهای فوق را به او بخشیده است
مشکل آن جایی پدید می¬آید که در پیوند با دین قرار می¬گیرند و ستوده می¬شوند
کسانی چون مولانا از این واقعیت به خوبی آگاه بودند اما کوشیدند در صدد توجیه برآیند
روایت مشهوری¬ست که روزی پیامبر محمد خندید و گفت: از آن جهت می¬خندم که من می¬کوشم اینان ، نامسلمانان، را با غل و زنحیر به سوی بهشت ببرم ولی آنان امتناع می¬ورزند
آیت¬اله نجفی بار دیگر رشته¬ی کلام به دست گرفت و گفت:« برادران چندین بار از فتوای امام گفتند که باید یک توضیحی بدهم. این فدر از فَتوا نگویید چون پیش¬تر از امام ، مرحوم آیت¬اله خوانساری در مورد شطرنج فَتوا داده بودند. بله خیلی قبلتر از امام . این‌قدر از نوآوری و این‌جور چیزها نگویید
آیت¬اله سپس مکثی کرد و در حالی که به افسوس سر تکان میداد ادامه داد:« راستش را بخواهید ، امام شرایطی فراهم کردند که آقایان استیکال به دین بکنند ؛ دین را به دنیا بفروشند و ابزار ترقی خودشان بکنند. بعله آقایان ! این کاری است که امام کرد
آقای حجاریان که پیش از آن با اشاره¬ی دست وقت گرفته بود خطاب به آیت¬اله گفت: « حاج آقا صحبتها را چندین بار تکرار کردند و هر بار به امام راحل تاختند
من نمی¬خواهم اسم ببرم ولی فقهای دوران امام منزه¬طلبی پیشه کردند و در برابر مدرنیته، به جای پاسخگویی به دور خودشان دیوار کشیدند
برای اینکه سرمایه¬های قدسی¬شان فرسوده نشود کار خدا را به خدا و کار قیصر را به قیصر واگذاشتند و مفهوم مصلحتِ عامه را درک نکردند و هیچ کمکی به تشکیل حکومت دینی نکردند اما به قول حافظ
رند عالم¬سوز را با مصلحت¬بینی چه کار کار ملک است آنکه تدبیر و تأمل بایدش
امام خمینی فقیه دوران گذار از سنت به مدرنیته بود و افتراق میان لاهوت و ناسوت را نشان دادند که پایه¬ای¬ترین افتراق در اندیشه¬ی بشری است
انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی به جنگ مدرنیزاسیون شاه رفت و مدرنیته را آورد. یعنی مدرنیته به جنگ مدرنیزاسیون رفت و آنرا زمین زد
بلی! پس از انقلاب اسلامی شکل¬گیری دولت مدرن آغاز می¬شود که از دل تئوری ولایت مطلقه¬ی امام بیرون می¬آید
داشتن دولت یک پدیده¬ی مدرن است و ما قبل از بازرگان دولت نداشتیم
چون سخن به اینجا رسید آقای حجاریان مکثی کرد و خطاب به استاد و نخودک و چند تن دیگر که سرهای خود پایین گرفته و می¬خندیدند گفت:« آقایان! من تمام مدت به دقت به سخنان شما گوش دادم. این چه رفتار ناشایستی¬ست که پیش گرفته¬اید؟
سخنان من این‌قدر خنده¬دار است که نمی¬توانید جلوی خود را بگیرید؟
حداقل نظم جلسه را رعایت کنید
استاد در حالی که به نخودک می¬نگریست، و می¬کوشید جلوی خنده¬ی خود را بگیرد گفت: « ببخشید! ببخشید
البته اگر دروغ نگویم ادعای شما به راستی خنده¬آور است؛ ولی به هر حال ببخشید و بفرمایید به صحبتتان ادامه دهید
آن گاه آقای حجاریان ادامه داد: « بله! امام مدرنیته را آوردند که با اضمحلال مفهوم امت شکل می-گیرد
پیش از آن شاه بود و سلطان و هیچ چیز خصوصی وجود نداشت. خزانه¬ی عمومی ملک شخص شاه بود و وزرا رعایای او بودند. حقِ حاکمیتِ ملی یک امر ناشناخته بود
همه¬ی مردم صغیر محسوب می¬شدند و از حقوق شهروندی برخوردار نبودند
شاه خودش فرمانده¬ی قوا بود ولی درایتِ نظامی نداشت
آزادی که شعار انقلاب بود یک پدیده¬ی مدرن است و در انقلاب بود که برای اولین بار پدیده¬ی من شکل گرفت
مدرنیزاسیون دوگرایی به وجود می¬آورد یعنی شما در کنار دانشگاه حوزه هم خواهید داشت ولی مدرنیته دوگرا نیست و به همین جهت آکسفورد و کمبریج را که حوزه بودند کم کم به آکسفورد و کمبریج تبدیل می¬کند
در این زمان استاد در میان صحبت دوید و گفت: «شاید به همین خاطر بود که انقلاب فرهنگی صورت گرفت و دانشگاهها بسته شدند تا شاید روزی به حوزه تبدیل شوند و یا بالعکس
آقای حجاریان اعتراض کرد که: « اجازه بدهید صحبت من تمام بشود
در مدرنیزاسیون از هم گسیخته¬گی وجود دارد و واحدهای صنعتی مکمل یکدیگر نیستند. عین همین بین بخش صنعت و کشاورزی وجود دارد. در حالی که در مدرنیته چنین مشکلاتی وجود ندارد
مدرنیزاسیون کاری با خرد و اندیشه ندارد و از همه مهمتر در آن سیاست و آزادی جایی ندارد در حالی که در مدرنیته خردِ سنجشگر پدید می¬آید و سیاست به همراه اقتصاد توسعه یافته و به آزادیها منجر می¬شود
رژیم شاه هیچ عنصری از مدرنیته نداشت و راستش را بخواهید حتا مدرنیزاسیون هم نبود
سازمان برنامه و بودجه¬ی ما را آمریکاییها درست کردند و حتا ماشین دولتی هم وارداتی بود
شاه تخریبِ سنت را هدف گرفته بود و می¬خواست به زور حجاب را از بین ببرد
این‌ها واقعیات هستند و همان‌طور که گفتم، بخش اعظم روحانیت در پیش از انقلاب منزه¬طلبی پیشه کردند و دور خود دیوار کشیدند تا از هجوم مدرن در امان بمانند ؛ ولی امام خمینی شجاعانه پنجه درپنجه¬ی مدرنیزاسیون شاه انداختند و مدرنیته را در شکل ولایت مطلقه¬ی فقیه جایگزین نمودند
انصاف نیست امروز برای توجیه بی¬عملی¬های گذشته و حال، امام خمینی را به نقد بکشند
چون سخن به پایان رسید استاد خواست چیزی بگوید که مشاور رهبر مانع شد و گفت: صحبت زیاد است و وقت تنگ. برادران بگذارند برای جلسه¬ی آینده

تقدیم به آسیب دیده ترین بازمانده ترور میکونوس ، دوست نازنین عزیز غفاری

مسعود میرراشد برلین نوامبر ۲۰۱۶

جلسه دوم

چون حاضران بر جای خود قرار گرفتند مشاور رهبر همه را به سکوت فرا خواند و گفت : خوشحالم بالاخره فرصتی شد که دوباره جمع شویم. به شکر خدا این دفعه تعداد بیشتری تشریف آوردند و انشاالله بحثهای مفیدتری خواهیم داشت
او سپس با اشاره به پیر کهنسالی که همراه آیت¬الله نجفی آمده بود گفت: حاج آقا باز هم قدم رنجه کردند و از نجف تشریف آوردند.البته شما صاحب¬اختیارید ولی قرار نبود کسی بدون اطلاع به جلسه بیاید. بهتر بود به ما خبر می¬دادید
آیت¬الله نجفی با شگفت¬زدگی جواب داد: من جلوی در هم به شما گفتم قبلن با آقا صحبت کردم. این پیر مرد صد و ده دوازده سال دارد و خیلی دلش می¬خواست در جلسه شرکت کند. من به آقا گفته بودم و کسی را خودسر نیاوردم
او سپس مکثی کرد و در حالیکه می¬خندید ادامه داد: برادران فکر نکنند من هم از نیروهای خودسر هستم
پیرمرد که ناراحتی در چهره¬اش موج میزد با صدایی لرزان و آمیخته به خشم گفت: اگر میدانستم مزاحم هستم نمی¬آمدم .الان هم اگر صلاح بدانید جلسه را ترک می¬کنم
رهبر در حالی که مشاور خود را به خاموشی فرامیخواند گفت: اختیار دارید پدر! این چه حرفیه ؟! قدمتان روی چشم. ما شما را از کودکی میشنایسم. آیت¬الله نجفی درست می¬فرمایند به بنده گفته بودند ولی من فراموش کردم به برادران اطلاع بدهم شما هم می¬آیید. خواهش میکنم تشریف داشته باشید
پیر مرد با خرسندی گفت: صاحب¬اختیارید
سپس یکی از حاضران به مشاور اعتراض کرد که : یادم هست قرار بود جلسه¬ی بعدی در ظرف چند ماه تشکیل شود ولی الان یک سال گذشته است
مشاور پاسخ داد: بخدا ما هم دوست داشتیم خیلی زودتر از این‌ها فراخوان بدهیم ولی نشد. مسایل زیادی پیش آمد که خودتان هم در جریان هستید. مرگ آقای هاشمی , سیاستهای خصمانه¬ی دولت جدید آمریکا, مشکلاتی که عربستان پیش آورد و بعدش هم انتخابات ریاست جمهوری خودمان و مسایل دیگر
به هر حال بگذریم. ما چند موضوع برای بحث انتخاب کردیم مثل مشکل آب که الان به یک مساله¬ی امنیتی تبدیل شده و یا سیاستهای دشمنان انقلاب و کشور و غیره، ولی آقا نظرشان این است مثل دفعه-ی قبل عمل کنیم و بحث را پیش ببریم و ببینیم ما رابه کجا میبرد
بله! بله! رهبر سخنش را برید: بله! البته بنده مخالفتی با آن موضوعاتی که گفته¬اید ندارم ولی برای اینکه برادران محدودیتی نداشته باشند ترجیح میدهم بحث باز باشد و البته سعی می¬کنیم به آن مسایل هم بپردازیم
استاد دانشگاه که در تمام مدت خود را برای پاسخگویی به آقای حجاریان آماده میکرد سرانجام رشته-ی سخن به دست گرفت: اگر اجازه بدهید از همان جایی شروع کنم که دفعه¬ی پیش تمام کرده بودیم. آقای حجاریان چیزهایی گفتند که در دکان هیچ عطاری یافت نمی¬شود. البته ایشان سالها پیش همین نظرات را در کتاب خودشان مطرح کرده بودند و من فکر می¬کردم به بی¬پایه¬گی و بی¬مایه¬گی آن‌ها پی برده¬اند ولی وقتی اینجا همانها را تکرار کردند فهمیدم هنوز همان باورهای قبلی خودشان را دارند. این‌ تعجب¬آور است , اینکه گویا ولایت فقیه امام خمینی مدرنیته است و به جنگ مدرنیزاسیون شاه رفت و آنرا زمین زد و نمیدانم فتیله¬پیچ کرد و نمیدانم به خاک و خون کشید و هه هه هه هه
یا اینکه عقل و خرد نقاد را حاکم گردانید! هه هه هه هه و داستانهای این چنینی
فکر می¬کنم این چیزها را می¬گویند تا خودشان و دوستانشان را راضی کنند و کاری با واقعیت ندارند
بنده نظر خودم را گفتم! حجاریان با تندی پاسخ داد: و به اعتراف خودتان کسانی هم با آن موافق¬اند. پس نگویید در دکان هیچ عطاری وجود ندارد چون حداقل در دکان عطاری خودمان و دوستانمان پیدا می¬شود! کم لطفی نفرمایید
ببخشید! قصد توهین نداشتم! استاد پاسخ داد: ولی واقعیتن این نظرات خنده¬دار هستند.
حجاریان توجه داد که: بنده ظرفیت شنیدن نقد را دارم ولی شما هم به نقد بسنده کنید! به جای نقد مسخره می¬کنید. میخندید. دفعه¬ی پیش هم می¬خندیدید! به شما گوشزد کرده بودم که این شیوه¬ی درستی نیست.
ناسلامتی شما وضیفه¬ی آموزش جوانان دانشگاهی ما را بر عهده دارید و باید به این جایگاه خود توجه کنید! یا نه ؟ یا اینکه باز هم هه هه هه هه هه
ببخشید قصد توهین نداشتم. اگر ناراحت شدید پوزش می¬خواهم. از تذکر شما سپاسگزارم و به نوبه¬ی خود تذکر میدهم که نظرات شما درباره¬ی ولایت مطلقه¬ی فقیه و مدرنیته مسخره است,,خنده¬دار است! شاید هم گریه¬آور باشد! حتمن هم هست. نظریه¬پرداز اصلاحات و چنین نظراتی! واقعن گریه¬آور است
شما چه اصراری دارید ولایت مطلقه¬ی فقیه را به آسمانها ببرید و عین مدرنیته بخوانید؟ این چه ربطی به مدرنیته دارد؟ عقل و خرد نقاد کجا بود؟ آزادی اندیشه به چند؟
به خدا ولایت مطلقه¬ی فقیه با هزار من سریشم به عقل و خرد نقاد نمی¬چسبد.! ولی وقتی شما اصرار به این کار دارید مایه¬ی خنده می¬شود. مایه¬ی گریه هم هست. وگرنه به خدا قصد توهین نداشتم
یعنی چه که مدرنیته¬ی ولایت فقیه به جنگ مدرنیزاسیون شاه رفت؟
تفاوت این دو یک تفاوت زبانی است و نه مضمونی! اگر ولایت مطلقه فقیه مدرنیته است پس خلفای اموی و عباسی بنیانگذاران مدرنیته بودند! لابد شاه سلطان حسین هم ناپلیون بناپارت است
به دوستان توصیه می¬کنم مباحث نظری را به سیاسی¬کاری نیالایند چون در این صورت هم نظر مسخره می¬شود و هم سیاست به کژراهه می¬رود
من برای شما احترام زیادی قایل هستم ولی خواهش می¬کنم خودتان هم خودتان را جدی بگیرید
ولایت مطلقه فقیه و عقل نقاد!؟ خرد ناب!؟ آزادی اندیشه!؟
برادر عزیز! شما که نمایشنامه نمی¬نویسید.
نخودک در تأیید این سخنان اضافه کرد: مدرنیته, مدرنیزاسیون, مدرنیسم ,تجدد و یا هر چه بنامید یک تمدن است! یک دوران است، که تمام کره¬ی آبی¬رنگ را فرا گرفته و تنها جزایر کوچکی به جای گذاشته است
شما نمی¬توانید سیر رشد جوامع اروپایی را تنها شکل پیدایی و تکامل مدرنیته بخوانید. حتا در همین کشورها نیز مشت آهنین, یکی از مهمترین عوامل رشد و تکامل مدرنیته به شمار رفته است. استبداد و
بس است! رهبر سخن او را قطع کرد و گفت: بنده پیشنهاد می¬کنم این بحث را بگذارید برای بعد. الان مسایل مهمتری داریم و بعد اگر فرصتی بود به این بحثهای نظری هم میتوان پرداخت
همه نظر رهبر را پذیرفتند و استاد هم به آرامی گفت: ایرادی ندارد. ولی این بحثها هم اهمیت دارند. سردرگمی فراوان است
پیر مرد که کنار آیت الله نجفی نشسته بود و سر فرو افکنده و می¬چرتید به یکباره سر بلند کرد و پرسید: همین بود؟
همه منتظر ادامه سخن او بودند ولی او دوباره سر پایین انداخت و چشمان فروبست. ثانیه¬ها گذشت و به دقیقه¬ها فرارویید و هر کس به دیگری می¬نگریست
سرانجام یکی سکوت را شکست و گفت: چی همین بود حاج آقا؟ منظورتان چیست؟بفرمایید! گوش ما با شماست
اما جوابی نشنید زیرا پیرمرد همچنان سر فروافکنده می¬چرتید این بار مشاور رهبر با صدایی رسا گفت : حاج آقا صحبتتان را بفرمایید. اما پاسخی نشنید. پیرمرد همچنان سر فروافکنده و زمزمه میکرد, همین بود؟ همین بود؟
مشاور در حالی که می¬خندید و میکوشید حرکات و صدای پیرمرد را تقلید کند گفت:بعله!بعله! درست می¬فرمایند! صد در صد درست می¬فرمایند! همین بود, همین بود
یکی از سرداران سپاه که به صدای بلند میخندید گفت: ببین.! ولش کن! ضدحال نزن! بذار حالشو بکنه! ایشون فرمودن همین بود, بر منکرش لعنت ما هم میگیم همین بود
باری بیشتر افراد حاضر به صدای بلند خندیدند
چون بار دیگر جلسه حالت جدی گرفت آقای بهزاد نبوی که هم چنان میکوشید جلوی خنده خود را بگیرد رو به استاد نمود و اعتراض کرد: شما چه اصراری دارید هر بحثی را به امام ختم کنید؟ مشکل امروز کشور ما این است؟ گویی همه¬ی مشکلات حل شده و فقط همین یک مورد مانده!؟
برادران! آقایان! امام خمینی رهبر یک انقلاب بزرگ اسلامی بود و در زمان خودش نظام حمهوری اسلامی ایران را بنیان گذاشت، اگر ایرادی و یا انتقادی به ایشان وارد باشد مربوط به تاریخ است و ربطی به امروز ندارد. تازه اگر در عملکردهای ایشان مثبت و منفی را در ترازو بگذاریم، به یقین کفه¬ی مثبت دهها بار سنگین¬تر خواهد بود, اهمیتی که ایشان به رأی مردم میدادند. ما هنوز هم ….ا
چون سخن به اینجا رسید نخودک با خود اندیشید که در جایی میزان احترام آقای خمینی به رأی مردم را با داستانی مقایسه کرده بود. اما هر چه به ذهن خود فشار می_آورد چیزی به خاطرش نمی¬آمد. با خود می¬اندیشید: چه داستانی بود؟ مصداق این گفته بود که دروغ تنها برتری انسان بر جانوران است؟ نه نه! این نبود چون او تفسیر خود را از رأی مردم داشت
آیا داستان آن زنی نبود که شوهرش را بهترین دوست خود میدانست و ادعا میکرد حاضر است همه چیز خود را فدایش کند به جز معشوق خود را؟
چون به اینجا رسید بی‌اختیار خندید و همه¬ی نگاهها متوجه او شد
به سرعت کوشید به این افکار پایان دهد و چون بر خود چیره شد چون کسی که گویی از خواب بیدار شده ، شنید که آقای نبوی می¬گوید: بله برادران! در مورد امام باید به این مسایل توجه کرد
نماینده آقای کروبی که تمام مدت به نشانه تأیید سر تکان میداد با آوایی که به پیمانه¬ای تأیید و تحکم آمیخته بود گفت: درست میفرمایید! ما امروز با نظامی روبرو هستیم که جمهوریت و اسلامیت را یدک می¬کشد ولی نه جمهوری است و نه اسلامی. این هم ربطی به امام راحل ندارد و نتیجه تحولاتی است که پس از رحلت امام به انجام رسیدند و تا امروز نتایجشان را می¬بینیم
یکی دیگر ادامه داد: بعضی¬ها با اصل انقلاب اسلامی مساله دارند اما این را آشکار نمیگویند ولی با عداوت به امام نشان میدهند
آقای تاجزاده ادامه داد : البته همه دشمن انقلاب نیستند ولی مشکل این است که امروز کسانی چون مصباح بزدی میدان‌دار شده¬اند که هیچ نقشی در انقلاب نداشتند راستش را بخواهید ما با افکار امثال شهید مطهری جذب جریان فکری انقلاب شدیم و نه کسانی چون مصباح و دیگرانی که امروز همه کاره شدند
یکی دیگر گفت: مشکل در امام زدایی است که انجام دادند ,آن هم به شکلی که کسی متوجه نشود
در این هنگام یکی از بلندپایگان نظامی و امنیتی که گویا با آقای تاجزاده مشکلی شخصی و قدیمی داشت، با صدایی که آشکارا از خشم میلرزید فریاد کشید: بس کنید آقایان ! من به عمد نگفتم برادران، چون شما برادری خودتان را ثابت نکردید.امام زدایی! ؟
این چه حرف بی¬ربطیه!؟ خجالت¬آوره! آیت¬الله جنتی از یاران نزدیک امام نبودن؟
مگه امام خود آقا رو خورشید انقلاب نمیدونستن؟
مگه مرحوم هاشمی تا آخر عمرش توی این مملکت کاره نبودن؟ این چه حرفهاییه؟ داستان چیز دیگریه! زمانه عوض شده و یه تعداد هم باهاش عوض شدن. داستان همینه و باقی خیالاته
آقای محسن کدیور که این بار به جلسه آمده بود تأکید کرد که: این نکته جنبه¬های زیادی دارد و نباید به سادگی از کنارش گذشت. مسلم اینکه او رهبر انقلاب اسلامی بود و نظام جمهوری اسلامی را بر اساس تفکرات خود پی نهاد. بنابراین هر نقدی که به ساختارهای کلی نظام وارد آید دامنگیر ایشان نیز خواهد بود
من در نوشته¬های خود به نقد افکار ایشان پرداختم و کسانی که علاقه دارند میتوانند به آن‌ها مراجعه کنند, مثل نقد نظریه ولایت فقیه و یا ابتذال مرجعیت شیعه و غیره. اما در ماههای اخیر نکاتی مطرح شدند که برای خود من هم تازگی داشتند و اگر آقایان اجازه بدهند به مهمترین مورد اشاره می¬کنم
مشاور رهبر پاسخ داد: شما دفعه¬ی قبل تشریف نداشتید و ما به طور مفصل در این باره صحبت کردیم.بهتر است دوباره وارد این بحث نشویم
کدیور تأکید کرد: آقایان! نظریه ولایت فقیه بنیان نظام است و آنچه مطرح شده از اهمیت بسیاری برخوردار است
مشاور خواست چیزی بگوید ولی رهبر مانع شد و گفت: بله ما حلسه پیش این بحث را داشتیم ولی اگر برادرمان کدیور ضروری میدانند بهتر است بحث خودشان را مطرح بکنند
آقای کدیور با تشکر جنین آغاز کرد: آقایان به یاد دارند که چندی پیش دادستان خراسان رضوی فرمودند اختیاراتشان به اندازه یک بند انگشت از خداوند کمتر است
من در اینجا کاری با گزافه¬گویی این دادستان خودپسند ندارم اما همان زمان به طنز نوشتم اگر این ادعا صحت داشته باشد پس اختیارات ولایت مطلقه فقیه نمی¬تواند کمتر از اختیارات خداوند باشد
پس از چندی دوستی برای من نوشت که گویا آقای خمینی به راستی چنین اعتقادی داشته است
اگر چه آن دوست مدارک و شواهدی برای من ارسال داشته بود ولی با این همه پذیرش این نکته بسیار دشوار بود. پس دست به کار شدم و پس از بررسیهای بسیار به این نتیجه باورناکردنی رسیدم که به راستی آقای خمینی چنین نظری داشت
فشرده بگویم, آقای راستی کاشانی که از نزدیکان و شاگردان آقای خمینی به شمار میرفت دردوران حیات ایشان و در روزنامه¬های رسمی کشور آشکارا ادعا نمود اختیارات ولی فقیه برابر با اختیارات خداوند است. همچنین برخی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی تأیید کردند آقای خمینی در جواب پرسش آنان عین این جمله را به آنان گفته که حدود اختیارات ولی فقیه همان حدود اختیارات الله است
من وقت جلسه را نمیگیرم و اگر کسی ابهامی داشت میتواند به بررسیهای من در این زمینه مراجعه کند. همان‌گونه که گفتم این نکته برای من نیز تازگی داشت
البته گفتنی است که آقای خمینی به احتمال زیاد این نظریه را با توجه به تفکرات عرفانی خود و با تکیه بر نظریه انسان کامل تدوین نمودند زیرا در فقه شیعه چنین چیزی دیده نشده است
دوستی که کنار او نشسته بود و از اعضای اولیه مجاهدین انقلاب اسلامی بود تأیید کرد که: همین‌جور است که برادر کدیور گفته¬اند. عین جمله امام این بود که حدود اختیارات ولی فقیه همان اختیارات الله است. البته ما آن زمان به جهت جوانی و شور و شوق انقلابی از کنار این ادعا به سادگی گذشتیم و آنرا جایی هم مطرح نکردیم
یک استاد روانشناسی که گرایشات ملی داشت به اعتراض گفت: دست شما درد نکند! ما باید امروز آگاه شویم؟ چرا زودتر مطرح نکردید؟
همان اوایل انقلاب! نمی¬بایست این را با مردم و نخبگان کشور در میان میگذاشتید؟
مخفی¬کاری کردید؟ شاید هم می¬ترسیدید؟ راستی ترس از چه؟ مگر بازگویی گوهر تفکر امام ترس داشت یا جرم محسوب می¬شد؟ یا شاید شرم داشتید؟ شرم داشتید و در همان حال چماق ولایت قفیه را بر سر این و آن می¬کوبیدید و در تکفیر ملیون همراهی می¬کردید!؟ وای وای وای
خوب حالا چرا امروز چیزی نمی¬گویید؟
شاید شرم از این دارید که چرا زمانی شرم داشته¬ایدو پنهان کرده¬اید؟
افسوس! همین پنهانکاری خود گویای خیلی چیزها است
ولی به گمان من امروز به دلیل سیاسی¬کاری چیزی نمیگویید
آیت¬الله نجفی که به افسوس سر تکان میداد اضافه کرد: شما صحیح می¬فرمایید ولی توجه داشته باشید خود آقای خمینی هم تلاش میکردند فکر خودشان را مخفی بدارند. شواهد زیاد است، اینکه مساله را همیشه به طور غیرمستقیم مطرح میکردند به‌ خصوص در نامه به شورای نگهبان و یا از طریق مرحوم راستی کاشانی و دیگران
برادران ! عزیزان! این یعنی نفاق! یعنی آنچه در دل داری آشکار نکنی
علمای نجف از این موضوعات اطلاع داشتند و به همین خاطر ایشان چندان مقبول نبودند. البته آقای خمینی بعد از انقلاب مساله را وارونه جلوه دادند و به قول خودشان از خشک¬مقدسها و متحجرین گلایه کردند که چه¬ها بر سرش آوردند و آن داستانهایی که خودتان میدانید
یکی از اصلاح¬طلبان به اعتراض گفت: اول باید معلوم شود آیا امام چنین نظری داشته یا نه؟
اول برادری را ثابت می¬کنند و بعد صحبت ارث و میراث می‌شود
یکی دیگر از اصلاح¬طلبان که از دوستان آقای تاجزاده بود وبه گونه¬ای دیگر می¬اندیشید به آوایی خشمگین پاسخ داد: بهتر است هر کس نظر خودش را بگوید، نه اینکه برای توجیه بکوشد. توجیه بس است!. بنده این مساله را دنبال کردم و آشکار است امام چنین نظری داشته. از سوی دیگر اصلن امام به کنار! به این پرسش جواب بدهید که در باره¬ی چنین ادعایی چه می¬گویید؟
چه فکر می¬کنید؟
آیت¬الله نجفی دوباره تکرار کرد: کی گفته معلوم نیست!؟ البته که معلوم است! از علمای نجف بپرسید! امروز که امام به رحمت حق پیوسته نگاهها متوجه کسانی است که میدانستند ولی چیزی نگفتند
در حین صحبت نخودک به یاد می¬آورد که چگونه در سالهای نخست انقلاب، مرگ بر ضدولایت قفیه می¬گفتند و پذیزش این اصل را شرط هر گونه تنفس سیاسی نیروها و فرهیختگان قرار میدادند، پس انگشت شگفتی به دندان گرفت و سرانجام به آوایی که به سختی شنیده می¬شد پرسید: درست دریافتم؟
آقای خمینی ادعای خدایی داشت؟
خود را خدایی بر زمین می¬پنداشت؟ به راستی چنین است؟
یکی از رهبران اسبق مجاهدین انقلاب اسلامی که اکنون از بلندگایه¬گان امنیتی نظامی حکومت به شمار می¬رود به تندی پاسخ داد: بنده در آن جلسه با امام حضور داشتم. منظور امام از اختیارات , منحصر به عرصه¬ی سیاست و حکومت و اجتماع بود. اینجا کسی نگفته امام ادعای خدایی کرده بودند. اگر نمیدانید بهتر است بپرسید. نه اینکه ادعاهای عجیب و غریب بکنید
خنده¬ی مسری نخودک ، بسیاری را به خنده واداشت و نگاه¬های دیگران متوجه آنان شد که این خشمم سخنگو را چند برابر نمود؛ آتشی در درونش شخید و جهره¬اش به سرخی رزید و سرانجام به شکل کلمات آتشین بر نخودک فرود آمد: حنابعالی چیز خنده¬داری شنیدی؟
یا فکرتان جای دیگری بود؟
یا اینکه بحث را خنده¬دار میدانید؟مساله چیست؟
نخودک نیک میدانست خنده جمع به حساب او نوشته شده و چون دیواری کوتاه¬تر از دیوار او نیافته، خشم خود بر او فرو می¬ریزد.احساسی پدید آمد که به پیمانه¬ای دلهره،نگرانی و خنده آمیخته بود. خواست چیزی بگوید اما زبان از احساس درون فرمان میکرفت . پس درنگی کرد و به دور و بر نگریست و اسب ناآرامی درون افسایید و سرانجام با آوایی که به سختی به گوش می¬رسید گفت: هر سه
بله!؟ نفهمیدم! یعنی چه؟
گفتم هر سه! یعنی هر سه مورد درست است! هم چیز خنده¬داری شنیدم, هم فکرم جای دیگری رفت و هم اصل موضوع را خنده¬دار میدانم
پرسنده که انتظار این پاسخ را نداشت، در حالی که میکوشید خشم خود بپنهاند گفت: حالا که تلاش می-کنید جلسه را به بنگاه شادمانی تبدیل کنید، بفرمایید تا ما هم در خنده شما شریک شویم
نخودک که اینک آرامش درون بازیافته بود پاسخ داد: گفته شد اختیارات ولی فقیه فقط در زمینه¬ی سیاست و حکومت به اندازه¬ی اختیارات خداوند است. آیا نفس این تأکید خنده¬آور نیست؟
یا انتظار دارید در عرصه¬های دیگر نیز با خداوند برابری کند!؟
یعنی اینکه ولی فقیه بتواند در چشم به هم زدنی کهکشانها بیافریند، یا به تعداد خورشیدهای منضومه شمسی بیفزاید تا پدیده شب وجود نداشته باشد، یا اینکه چندین ماه دیگر به دور کره زمین بچرخاند!؟
یا شاید هم هیچ برگی بدون خواست او بر زمین نریزد!؟
بگذریم از اینکه در سده¬های گذشته متفکران بسیاری کوشیدند برای توجیه باورهای دینی خود حتا مطلقیت خداوند را نیز انکار نمایند تا شکل مقبولی به باور یهودی مسیحی خود دهند؛ اما در سرزمین ما بحث آن می‌شود که ولی فقیه از اختیارات خداوندی برخوردار است. این مایه خنده نیست؟
آن هم در دینی که پیامبرش به روشنی گفته معجزه¬ای جز قرآن ندارد
بگذریم از اینکه در طول زمان معجزه بر معجزه انباییدند و جایگاهش در دینهای توحیدی نماییدند
اما اینکه فکر من مشغول چیز دیگری بود. راستی اگر در گذشته کسی چنین ادعایی میکرد، چه سرنوشتی برای او متصور بود؟
و اما نکته سوم که اصل بحث را خنده¬دار یافتم , زیرا ادعای نبوت و خدایی, همواره به عنوان شوخی و مورد خنده گزارش شده است
تا آن جایی که حافظه یاری کند به چند مورد اشاره می¬کنم
روزی شخصی به دربار هارون الرشید درآمد و ادعای پیامبری کرد و گفت سنگ در آب اندازد و آب کند. هارون از او خواست چنین کند و مرد چیزی بدر آورد و در آب انداخت که به سرعت آب شد
هارون پرخاش نمود و گفت سنگ را من به تو دهم
پاسخ داد : فرعون به موسی نگفت که عصا را او به موسی دهد
هارون خندید و خلعتی به او داد
در روزگاری دیگر کسی نزد مامون آمد و ادعای خدایی نمود. مامون از او خواست که اگر راست میگوید خربزه¬ای برای او فراهم آورد
مرد پذیرفت ولی سه روز فرصت خواست
مامون خشمگین شد و گفت: نه! همین الان وگرنه ترا گردن زنم
مرد تبسمی کرد و گفت: خدای تعالی خربزه را در سه ماه آفریند و تو سه روز فرصت نمیدهی؟
مامون هم خندید و پاداشی به او داد
و باز هم در روزگاری دیگر شخصی ادعای خدایی نمود و خلیفه از او برهان خواست
گفت قادر است ذهن همه¬ی حاضران را بخواند
گفت اگر میدانی بگو
گفت در ذهن همه¬ی شما این نکته است که من دروغ می¬گویم
آری خندیدند و خلعتی هم به او دادند
باری داستانهای این چنینی بسیار¬اند و همه¬ی آن‌ها بن¬مایه¬ای از شوخی و خنده دارند؛ و در برخی نیز عنصر جنون و اختلالات روانی گزارش شده است
به گمان من آقای خمینی نیز از این نکته آگاهی داشت و همواره کوشید تا ژرفای باورهای خود را پنهان بدارد و یا از زبان دیگران و یا نصف و نیمه بیان کند
چون واژه¬ی روان پریش به گوش روانشناس حاضر در جلسه رسید در اندیسه¬ای ژرف فرو رفت چون این نکته سالها مشغولیت فکر او به شمار میرفت. اینک فرصتی فراهم آمده بود تا پژوهشها و نتیجه¬گیریهای خود را به گونه¬ای فشرده بیان کند. پس گفت: آقایان ! به خدا سوگند! تشخیص روان پریشی در این مورد امر پیچیده¬ای نیست. نیازی هم نیست یک روانشناس باشید چون هر عقل میان-مایه¬ای قادر به تشخیص آن است
امام خمینی رهبر انقلاب بود و ما همه دوستش داریم و به نیکی از او یاد می¬کنیم اما بااین همه نمیتوان به سلامت روان او در برخی زمینه¬ها شک نکرد
در جهان سیاست روان¬پریشی و حتا سودازدگی امر شناخته شده¬ای است بی¬گمان هیتلر چنین بود. استالین هم همین طورحتا فریدریش کبیر که انسان فرهیخته و برجسته¬ای بود نیز همین مشکل را داشت
البته مورد استالین بسیار آموزنده است. او با خودرایی و سوئظن بیمارگونه¬ای که داشت، زبده¬ترین و کارآمدترین افسران خود را به جوخه مرگ سپرد و شیرازه¬ی ارتش سرخ را فروپاشاند تا جایی که ارتش آلمان، در یورش برق¬آسای خود با کمترین مقاومت روبرو شد
این آقای استالین با همه¬ی گروهها و جریانهای اجتماعی دشمنی داشت و در سالهای فرمانروایی خود ارباب کلیسا را نیز مورد پی¬گرد و آزار قرار داد
اما او زمانی که ارتش آلمان به پشت دروازه¬های مسکو میرسد ؛ به معنای واقعی کلمه فرو می¬ریزد و جالبتر اینکه برای توبه به کلیسا می¬رود. تو گویی خواب نما شده بود
بعله آقایان بعله! حداقل چهار مورد گزارش شده که رفیق کبیر استالین با پاهای مبارک خودشان به کلیسا رفتند و توبه کردند تا بار گناهان خود را سبک نمایند
این نکته به روشنی نشان میدهد این شخص قدرتمند تا چه اندازه از پریشانی روحی در رنج بوده ؛ به ویژه آنکه پس از جنگ همان سیاستهای پیشین را از سر گرفت و همه تلاش خود را به کار برد تا جریان توبه را پنهان سازد. تاریخ حقایق را آشکار خواهد کرد و به فول معروف دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد
کسان دیگری چون صدام حسین, بن لادن و یا ابوبکر بغدادی نیز در همین چهارچوب قرار میگیرند
به گمان من امام خمینی نیز چنین شخیستی داشت و کردارها و گفتارهای او گواه این واقعیت¬اند
ایشان قریب ده سال از خانه بیرون نرفتند اما رهبر بلامنازع کشور بودند و الان هم گفته شد برای خود اختیارات خدایی هم قایل بودند
کینه¬توری او هم امر عادی¬ای به شمار نمیرفت و بی‌شک چیزی از افراد یاد شده کم نداشت
به راحتی آب نوشیدن فرمان کشتار میداد و تمام قد و با تمام قدرت از شیخ خلخالی و کشتارهایش حمایت نمود و حتا اعدام یک زن بی¬گناه باردار هم آرامش او را به هم نریخت. جالبتر اینکه پس از آشکار شدن زشتی جنایتهای خلخالی؛ کوشید واقعیت را دگرگون کند و فرمان داد عکسهای مشترک خود با خلخالی را جمع¬آوری نمایند
آیا بین این کردار و جریان توبه¬ی استالین مشابهتی نمی¬بینید؟
در مقام مرجع تقلید که در آن زمان بیش از وزرای کابینه احترام اجتماعی داشت ، به راحتی دروغ می¬گفت و بدتر اینکه زشتی¬ای هم در کار نمیدید
یا این عادت ناپسند که اگر کسی خلاف نظر او چیزی می¬گفت؛ از جای برمی¬خاست و بی‌آنکه چیزی بگوید جلسه راترک میکرد. یا این جمله¬ی مشهورشان در پاسخ رئیس چمهور منتخب مردم که اگر بیست میلیون نفر بگویند آری او می¬گوید نه. و یا آن رسالتی که برای خود قایل بود و چون شاه اسماعیل اول ؛ وظیفه¬ی شیعه¬گستری را بر دوش خود احساس میکرد. و دهها نمونه¬ی دیگر همگی حکایت از یک روان پریشان دارند. به ویژه واقعیت¬گریزی که یکی از مهمترین نشلنه¬های سودازدگی است
باید توجه داشت این یک نمونه¬ی خاص سودازدگی است که تنها در عرصه¬ی اجتماعی و سیاسی دیده می‌شود و مسری بودن مهمترین ویژگی آن است
در کشورهای دیگر نیز عین همین پدیده دیده شده و در ایران خودمان هم شاهد بودیم چه گونه ذوب شدگان در ولایت به این بیماری مبتلا شدند. الان هم شنیدیم برخی بدون آنکه آگاهی¬ای از ولایت فقیه داشته باشند؛ حاضر بودند در آن ذوب شوند و مخالفین را به سخت¬ترین دردها دچار سازند و در موارد بسیاری حتا نابود کنند
آقایان! عزیزان! برادران !برای کشتن کافی نیست به سلاح کشنده مجهز شوند. به خداوندی خدا سوگند! خطرناکترین سلاح تاریخ انسان‌ها این است که به پیروان و هواداران خود بباورانی که مخالفین، انسان نیستند و شایسته¬ی مرگ¬اند
در جهان روانشناسی, امر شناخته شده¬ای است که برخی از انسان‌ها و به ویژه رهبران؛ برای بقا و ارتقای خود بر فقدان اراده¬ی دیگران تکیه میکنند ولی …….ا
نخودک سخن او را قطع کرد و گفت: البته نفراموشید؛ آن کسی که برای بقا و ارتقای خود به انسانهای بی اراده تکیه میکند، در تحلیل نهایی شی¬ای هست که توسط همان انسانهای بی¬اراده ساخته و پرداخته می‌شود
و آیت¬الله نجفی اضافه کرد: برادران یادشان نرود آقای خمینی چه رفتار زشتی با خود آقای خامنه-ای داشتند، یا این هم یادشان رفته؟
مشاور رهبر تأیید کرد و گفت: این را به بعضی از آقایان بگویید که هر ساعت امام را به رخ می-کشند و یادشان می¬روداو هم با روسای جمهور مشکلات خودش را داشت. این‌جور مسایل چیز غیرعادی¬ای نیستند
نجفی اعتراض کرد که: نه آقا! این چه حرفیه؟ کجاش عادیه؟ همه میدانند قدرت فساد می¬آورد ولی آقای خمینی حسابشان جداست چون موقعی هم که قدرتی نداشتند، پریشان حال بودند و وقتی به قدرت رسیدند دیگر کسی جلودارشان نبود
استاد اضافه کرد: این‌قدر از قدرت بد نگویید چون نکات مثبت هم دارد. اگر عیب می‌ را گفتید هنرش را هم بگویید! روان انسان گوشه¬های پنهان بسیاری دارد و آنچه به بهترین شکلی شخصیت او را نشان میدهد قدرت است که هر تمنایی را بیدار، هر خواسته¬ی پنهانی را هویدا و هر میلی را نمایان میسازد
آیت¬الله نجفی در حالی که کف دست بر پا می¬کوبید و سر به نشانه¬ی افسوس تکان میداد گفت: چقدر بزرگان نجف هشدار دادند ، نصیحت کردند ولی آقایان گوششان بدهکار آن حرفها نبود. کجا بود گوش شنوا؟
در عوض تا دلتان بخواهد توهم داشتند. یادم هست مرحوم دکتر یزدی و همین مهندس توسلی آمده بودند نجف به دست¬بوس بزرگواران آیت¬الله العضمی خویی و حکیم . من خودم آنجا بودم. آقای خویی به ایشان فرمودند اگر شاه را سرنگون کنید, جانشین¬اش جنایات بزرگتری مرتکب خواهد شد. ولی آقایان به جای درس گرفتن، شنیدم اینجا و آنجا گفته بودند آقای خمینی حرفشان را بهتر درک می¬کند
دکتر یزدی که خدا رحمتش کند ولی از آقای توسلی میپرسم، برادر عزیز! شما حرفهای آقای خویی را درک میکردید؟
حداقل امروز درک کرده¬اید؟
یا هنوز هم بصیرت لازم را ندارید؟ یا شجاعتش را ندارید؟
به هر حال آقایان پیش خدا و خلق خدا جوابگو هستند
البته منضور من از خدا خود خداوند تبارک و تعالی است و نه آقای خمینی! هه هه هه هه
بعله جوابگو هستند چون آقای خمینی را به عنوان رهبر معرفی کردند. ملیون چیزی از افکار امام نمیدانستند؛ چپها هم مثل بچه¬های دبستانی؛ دلشان به مزخرفات مارکس و انگلس خوش بود. ولی آن‌هایی که میدانستند چرا چیزی نگفتند؟
البته آقای خمینی نفاق کردند و آنچه در دل داشتند ظاهر نکردند ولی این آقایان باید میدانستند او چه در دل داشت و اگر هم نمیدانستند عذر بدتر از گناه است. حتا مرحوم منتظری هم با تمام انسانیت، بزرگواری و شجاعتی که داشتند و روی اسلام عزیز را هم سفید کردند،پاسخگو هستند و پاسخگو هم شدند و از خودشان انتقاد کردند. چرا نگفتند؟
یا زمانی گفتند که دیگر دیر شده بود!؟
برادران ! باید یک کاری کرد. عالمان دینی وظیفه دارند! شاید فردا دیر باشد. تدبیری بیندیشید و اسلام را از این گرداب خلاص کنید. مگر نشنیدید بیچاره¬ترین عالم کسی¬ست که چاره¬ی عالمی کند و چاره-ی خود نتواند کرد
او سپس رو به مسئول نشر آثار امام که در گوشه¬ای ساکت نشسته و دست بر چانه و لبان گذاشته بود کرد و پرسید: شما چرا چیزی نمیگویید؟
او هم پاسخ داد: من در جواب همه¬ی این حرفها و ادعاها فقط یک جمله میگویم؛ امام خمینی ناموس انقلاب است
نجفی برافروخت و گفت: ما که نگفتیم ایشان ناموس هست یا نیست! ما چه کار داریم به ناموس و یا بی ناموسی؟
این ناموس انقلاب به تعبیر شما چطور فکر میکرد؟ چه عقایدی داشت؟ و چه کارهایی کرد؟
استاد روانشناس نگذاشت سخن به پایان برسد و خندید و درگوشی به نجفی گفت: حاج آقا ولش کنید! نیازی نیست چیزی بگوید چون کردار گویاتر از هر گفتاری است. مگر ندیدید تمام مدت نیمه¬ی پایین چهره¬ی خود را با دست پوشانده بود و این در همه¬ی فرهنگهای جهان نشانگر درماندگی¬ست!؟
این یونانیها با این نوموس که به زبان ما آوردند چه مشکلی آفریدند؟ بدبختها نمیدانستند این نوموس به ناموس تبدیل خواهد شد
نجفی اضافه کرد: ناموس انقلاب است ، اختیارات خداوندی دارد و از این حرفها. مرا مجبور می¬کنید چیزهایی بگویم که دوست نداشتم مطرح کنم
آقایان ! اختیارات خداوند پیوند مستقیم با دانش خداوندی دارد یعنی اگر خداوند چنان اختیاراتی دارد دانش و حکمتش را هم دارد ؛ آقای خمینی هم داشت!؟
من به یک مورد اشاره می¬کنم که مرحوم دکتر یزدی شاهدش بودند. آن اوایل که آقای خمینی به عراق آمد همه میدانستند ایشان علاقه¬ای به ماندن در عراق ندارند ولی فکر میکردند به خاطر نفوذ و تأثیر کلام بزرگواران خویی و حکیم است ولی بعد فهمیدند داستان چیز دیگری است! آقای خمینی زبان عربی بلد نبودند. خوب این هم از میزان دانش کسی که قرار بود اختیارات خداوند داشته باشد هه هه هه هه
استاد هم خندید و گفت: درست میفرمایید! ولی باز خدا را شکر حداقل فارسی میدانست، الان جوری شده که خیلیها در راس امور هستند ولی زبان فارسی درست و حسابی بلد نیستند
در این فاصله یک روحانی انقلابی جوان گفت: این‌ها مربوط به گذشته است و بحث امروز نیست مهم چیزی است که امام به یادگار گذاشتند؛ نظام اسلامی؛ که از فردای انقلاب خار چشم دشمنان و سکولارها بود؛ ولی مردم این‌ها را از کشور راندند و رفتند خارج و همان اباطیل را تکرار میکنند. امروز هم تلاششان این است همه چیز را سیاه نشان دهند و مردم را ناامید کنند تا به خیال خودشان نظام ساقط شود
بله! عداوت با امام از این زاویه است. چون خودشان خوب میدانند آقا همان راه امام را پیش گرفته و ناخدای کشتی انقلاب هست. این را هم بگویم؛ بعضی¬ها که اینجا هستند هرگز در کشتی انقلاب نبودند و این جای تعجب ندارد. تعجب از کسانی است که از این کشتی پیاده شدند و در توفان دریای سیاست به تخته¬پاره¬ی ضدانقلاب چسبیدند ؛ با معاندین هم صدا شدند و امروز مقام ولایت ؛ شورای نگهبان و دیگر ساختارهای نظام را نشانه می¬گیرند
بله! تعجب از این‌ها است, وگرنه سکولارها و چپها و آن بقیه که همیشه بی¬خبر بودند؛ این‌ها چرا به بی¬خبران پیوستند؟
خوب تصمیم خودشان است ولی این هلهله وشادی برای چیست؟
نوریزاد پس از آنکه سخن او تمام شد با صدایی که بویی از تحکم میداد گفت
نه همین اهل خردآینه¬ی اسرار¬اند که زخود بی¬خبران نیز خبرها دارند
و نخودک هم که خود را مخاطب سخنان روحانی میدانست اضافه کرد: گویا حاج آقا خیلی خبرها دارند. خوشا به حال مردمان و کشوری که از این همه آگاهی فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و هنری بهره میگیرند؛ ببخشید! نظامی هم! هه هه هه
یکی اعتراض کرد : آقا این چه کاریه! چرا حرفهای نیش¬دار میزنید!؟ اینجا جای این برخوردها نیست! شما خودتان به این چیزی که گفتید باور ندارید! پس چرا میگویید؟
نخودک جواب داد: البته جای سخنان نیش¬دار نیست ولی گویا جای سخنان زهرآلود و حتا دشنام و ناسزا هست. این چنین است؟
اما در مورد آن سخنان به قول شما نیش¬دار همین را بگویم که
گر خواجه زبهر ما بدی گفت ما چهره زغم نمی¬خراشیم
ما غیر نکوییش نگوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
این بار سردار سپاه با آوایی خشمگینانه¬تر گفت: معلومه دیگه! من میدونم آقایون از کجا میسوزن! الان که نیگا میکنم و حرفای آقایونو گوش میدم؛ بیشتر به حرفای حاج آقا مصباخ ایمان میارم که چه قشنگ افکار امامو توضیح میدن. ایشون فرمودن ولایت فقیه به دلیل آنکه دارای پرتوی از انوار امام زمان است، اطاعت از او اطاعت از خداوند است
شنفتین آقایون؟ بازم بگین مصباح با امام زاویه داشت. شنفتین؟
استاد در جواب او گفت: توجه داشته باشید این تکرار گفته¬ی ملا محمد باقر مجلسی است که البته امام خمینی همواره از او به احترام یاد میکرد
مرحوم مجلسی این را در وصف شاهان صفوی بیان کرد و به همین خاطر مردم خرافه¬پرست دوای دردهای خود را در دربار شاهان صفوی و پس¬مانده غذای آنان می¬یافتند. بی جهت نیست یکی از جهانگردان در سفر خود به ایران ما را ریشحند کرد که؛ مردم داروی خود را نه در داروخانه بل در لگن دستشویی شاه می¬جستند
خوب به خیر باشد ! جناب مصباح بعد از چند سده همان راه را نشانمان میدهد. به خیر باشد
پس از این سخنان بیشینه به فکر فرو رفتند . کسی چیزی نمی¬گفت؛ تا اینکه یکی به اعتراض گفت: بالاخره مردم خون دادند ! فداکاری کردند! نمیشود اهداف انقلاب را فراموش کرد! دست¬اوردها را هم نمی‌شود نفی کرد
نخودک پاسخ داد : دوست گرامی! نه! نمیشود ! ولی نفراموشید چنان بلایی بر سر انقلاب آمده که اکنون بزرگترین دست¬آورد آن؛ افسوس دست¬اوردهای گذشته است
پیش از آنکه کسی چیزی بگوید پیر مرد سر بلند کرد و به دور و بر خود نگریست و در حالی که سر تکان میداد گفت: بله! همین بود ! همین بود؟
نگاهها به سوی او چرخید و همه منتظر بودند باز سر فرو افکند ولی برخلاف انتظار چنین ادامه داد: فرزندان من ! عزیزان من! پیری¬ام؛ سرد و گرم روزگار چشیده؛ رنجهای فراوان کشیده و خوشیهای بسیار دیده؛ اما خورشید زندگی¬ام بر لب بام رسیده. آری زندگی گذشت و اکنون آماده¬ی درگذشت می‌شوم
سالها پیش در باغچه¬ی خانه¬مان نهال گیلاسی نشاندم؛ مدتی گذشت و اینک هر سال گل دهد و به بر نشیند؛ گیلاسهایی درشت؛ سرخ ؛ شیرین و آبدار
هر سال چرخه¬ی ثمردهی، زینت¬بخش چشمان کم¬نور من است
اما در اجتماع و سیاست و فرهنگ به این سادگی نیست. به سختی میتوان میوه¬ی امیال؛ آرزوها و پندارها را به چشم خود دید، چون عمر انسان کفایت نمی¬کند.فرزندان آدم همیشه از خدای خود چیزی می¬خواهند و در بیشتر موارد عمر دراز، یعنی همان چیزی که به من ارزانی داشته . ولی نمیدانم از سر رحمت یا مجازات؟
شاید عمر طولانی¬ای به من داد تا بیشتر از زندگی ببینم و شیرینی¬اش بچشم؛ یا شاید هم مجازاتی¬ست تا رنجها و سختی¬های بیشتری تاب آورم و از دست رفتن عزیزان بیشتری را به چشم خود ببینم . نمیدانم رحمت پروردگار است یا مجازات او؟
آری حکمت خداوند ، جهت عمر دراز احمد جنتی ، که او را از کودکی¬اش می¬شناسم، بر من روشن نیست
باری عزیزان من ! از دستاوردهای انقلاب گفتید؛ و این پرسشی¬ست که ذهن مراهمیشه مشغول میدارد. برخی گویند عدالت و برخی نیز استقلال، و تعداد اندکی هم از آزادی نام می¬برند
امام خمینی بهتر از هر کسی سمت و سو را نشانمان داد، وقتی که گفتند انقلاب معنویات خواهد آورد. آری پاسخ همین جاست،معنویات
نیک میدانید سنگ پایه¬ی معنویات آگاهی¬ست. یعنی نادانی و جهل، راهی به معنویات ندارد و اگر هم باشد ، راه نادر و سختی خواهد بود. و به قول معروف، یاسین به گوش خر خواندن است
با این وصف میتوان و باید انقلاب اسلامی را انقلاب آگاهی¬بخش بدانیم چون آگاهی هم هدف انقلاب بود و هم بهره¬ی آن
از این منظر باید از انقلاب سپاسگزار باشیم که آگاهی بخشیده است
بله قدیمها آگاهی نبود و همان قدری هم که بود در مکتب به ما می¬گفتند و یا هم در مساجد می¬شنیدیم که عالمان دین، ابواب دوزخ، پل صراط و نقشه¬ی آخرت را به خوبی می¬شناسند، حتا بهتر از نقشه¬ی این جهان. پس پنداشتیم عالمانی که به آن دنیا به این خوبی آشنایی دارند؛ این دنیا برایشان به راحتی آب نوشیدن است. از این جهت خواستار حکومت قانون بودیم؛ یعنی قانون دین رامی¬خواستیم.
من نوجوان بودم که یک روحانی اهل کرمان کتابی نوشت که بعدها آن را خواندم؛ الان اسمش خاطرم نیست ولی در این باره بود که ایرانیان بیدار شده¬اند و خواستار قانون هستند و اینکه قانون، دین خدا باشد و از این حرفها
بله آن وقتها آگاهی نبود ، ولی به ما گفته بودند که در صدر اسلام چه عدالتی برپا بود ولی بدبختانه بنی¬امیه آمد و همه چیز را خراب کرد. این‌ها آمدند و حکومتی را که از آن خاندان پیامبر خدا بود غصب کردند. خوب هر انسان عاقلی می¬فهمد مشکل در کجاست؛ فریاد مردم از بنی¬امیه¬ی غاصب به آسمان رفت. جنگها صورت گرفت و سرانجام پس از هزار ماه حکومت امویان ،این بار خاندان پیامبر اکرم ؛ بنی عباس به خلافت رسیدند . نتیجه چه شد؟ این که پس از یک سال دوباره داد مردم به آسمان رفت، از ظلم و جنایت بنی¬عباس، و چنین بود که گفته¬اند؛
بعد از هزار ماه که صد نسل سینه¬زن از جور هر یزید خروشید؛ یا حسین! عباسیان
این وارثان خون خلایق، به جور و جهل،کردند فتنه¬ای که به یک ساله مرد و زن از حسرت گذشته خروشید؛ یا یزید
بله! امویان هزار ماه حکومت کردند و داد مردم از ظلم آآنها به آسمان رفت ولی این بنی عباس که خاندان پیامبر ما بودند چنان بلایی بر سر مردم بدبخت آوردند که پس از یک سال کارد به استخوان مردم رسید
خوب این کژراهه بود و عدل الهی چیز دیگری است حالا از خیلی وقایع می¬گذریم ولی بعد از مدت زیادی نه نفر صوفی آمدند و شاه اسماعیل را بر تخت نشاندند و آن چیزهایی پیش آمد که در تاریخ خوانده¬اید.و عالمان دینی هم پشت این شاهان صفوی بودند؛ با اینکه آن‌ها فرایض دینی را رعایت نمیکردند و حتارفتار و کردارشان ضد آن بود.
اما مدتی گذشت و سرآخر، عالمان دین خودشان دست به کار شدند تا با دست مبارک خودشان حکومت عدل علی را بر پا نمایند؛ و از اینجا است که آگاهی به وجود می¬آید و انقلاب آگاهی¬بخش پیروز میشود. بله! مشابه حکومت عدل علی برپا می‌شود و آگاهی میدهد و آگاهی هم کار خودش را میکند
چیزی از انقلاب نگذشته بود که امام خمینی در پیامی به مردم ایران اطمینان دادند جمهوری اسلامی از همه¬ی حکومتهای اسلامی.و غیراسلامی برتر و حتا بالاتر از صدر اسلام است. روشن است که این مایه خوش حالی ما شد ؛ به قول معروف کور از خدا چه می¬خواهد ؟ دو چشم بینا
از خدا حکومت عدل علی خواستیم و بالاتر از آن را به ما داد
در مکتب به ما آموخته بودند در حکومت عدل علی، خلخال از پای زن یهود برنمیگیرند، و امروز فهمیدیم که پا را قطع میکنند تا به خلخال دست یابند و حتا از کشتن یک زن بی‌گناه باردار نیزابایی ندارند. گویا خلخالی کاری به خلخال و آن جور چیزها نداشت.
سن ما بالاتر رفت خودمان در کتاب‌ها خواندیم در صدر، اسلام آقازادگان برای اجتناب از بیماریهای مسری به دشت و صحرا می¬رفتند و چادر بر پا میکردند تا در امان مانند. بعد از انقلاب آگاهی¬بخش دیدیم آقازادگان این دوره به کشورهای خارج می¬روند و پول مردم را آنجا خرج می¬کنند و به کشور خودشان به چشم سرچشمه¬ی ثروت می¬نگرند که بایست تاراج شود. و در سوی دیگر میلیونها زیر خط فقر مطلق، بیست و پنج تا سی میلیون زیر خط فقر نسبی؛ سی در صد گرسنه، بیست و پنج درصد جمعیت شهری حاشیه¬نشین و کشور ما به همراه دیگر کشورهای اسلامی خاور میانه از فاسدترین کشورهای جهان! خوب اینجا باید پرسید؛ همین بود؟ حکومت عدل علی همین بود؟
از سوی دیگر فرمانروایی دروغ ! فرزندان من! دروغ را راستی نمادن و روان به گروگان اهریمن نهادن شیوه¬ی خرد نیست. البته باید اعتراف کرد در یک زمینه صداقت رواج بیشتری یافته؛ آن جایی که ثروتمندان و آقازادگان به ثروت خود افتخار میکنند و در معرض دید دیگران میگذارند . در گذشته این‌جور نبود و بسیاری از ثروتمندان نمای بیرونی خانه را به شکل محقر میساختند تا مکنت آنان از بیرون دیده نشود
درد دیگر، وحشتی¬ست که برقرار نمودید ولی وحشتناکتر این است که دیگر وحشت، وحشتی ندارد و به امری روزمره و عادی بدل شده است. خدا به داد این کشور برسد
درکتابها خوانده بودیم در حکومت عدل علی رفتار ناشایست با اسیران ممنوع خواهد بود زیرا با اسیر حتا نزد ایرانیان و رومیان نیز بدرفتاری نمیشد
آنقلاب آگاهی آورد و دیدیم چه بلایی سر اسیران بدبخت آوردند. نبیره¬ی خود من را اعدام کردند و جرمی هم مرتکب نشده بود ، ولی زجرش دادند و بعد اعدام کردند
البته انقلاب در همه¬ی زمینه¬ها آگاهی¬بخش بود. من همیشه از خود می¬پرسیدم چرا به خواجه حافظ شیرازی لقب لسان¬الغیب داده¬اند؛ آیا او از جهان دیگر خبر داشت؟
پس از انقلاب و پس از اعدام نبیره¬ی من ماموران به خانه¬ی ما آمدند و پول تیر طلب کردند که مجبور به پرداخت آن شدیم. اینجا بود که راز لسان¬الغیبی حافظ بر من گشوده شد چون او میدانست
این طایفه ازکشته ستانند غرامت
بله به ما گفته بودند اگر از بیت¬المال مسلمین، مشک برای امیرمومنان ببرند او حاضر نخواهد بود آن را ببوید چون فایده¬اش در بوی آن است ، یعنی متعلق به همه مردم.یا به قول معروف بیت المال است .پس از انقلاب آگاهی¬بخش دریافتیم دو واژه¬ی عالم و عالم در پیوند با یکدیگر¬اند و به زبان دیگر عالم مال عالم است. آری جهان از آن عالمان دین است
اما عزیزان من آگاهی یک امر دوسویه است، هم سایه دارد و هم روشنی. این چیزهایی که گفتم بخش روشنی است و به کار آمد و به کار می¬آید؛ اما بخش دیگری نیز وجود دارد که ای کاش پدید نمی¬آمد چون هر آگاهی¬ای مفید نیست. از پیامبر روایت شده به همراه یاران خود از جنگ برگشت و بر دروازه¬ی شهر خیمه زد و به پیروان فرمود شب در آنجا بمانند و صبح به خانه¬ی خود روند
یکی پرسید: یا پیامبر! چرا اکنون نرویم؟
گفت: ممکن است در نبود شما کسانی به خانه¬ی شما و نزد زنانتان درآمده باشند و اگر شما اکنون بروید بدان آگاه شوید و رنج ببرید
آری پیامبر میدانست هر آگاهی¬ای بهره نخواهد داشت
در دوره¬ی جوانی داستانی از یک نویسنده روس خواندم که غرور فقر را توضیح میداد، نیک دانستم نویسنده از غرور روشنفکری و یا به قول قدیمیها، منورالفکر ، میگوید زیرا فقر را غروری نیست و برعکس، ستیغ شکست غرور انسانی¬ست. بی¬پناهیست، دردی¬ست که نازل میشود. درد بدی¬ست. بدتر اینکه یک کشور و یا یک فرهنگ بی¬پناه شود
ازدرخت گیلاس باغچه¬مان برایتان گفتم. این درخت ریشه در خاک دارد ؛ یعنی خاک پناه اوست و از یک سوی به تاریکی رود و از سوی دیگر دستان به سوی خورشید گشاید.اگر خاک را از او بگیری دیگر چیزی نمی¬ماند
افسوس و صد افسوس که انقلاب آگاهی¬بخش پناهمان را گرفت. حکومت عدل علی پناهگاهمان بود، افق پندارهای ما بود، قوت جان و خوراک روان ما بود, و جان جان ما بود و جانان ما بود و امروز در گوشه¬ای ایستاده¬ایم، بدون رؤیا و تنها و تنها. دیگر نه عدل علی داریم و نه پناهگاهی . درخت گیلاس از ریشه برکنده شد
با این همه هنوز چشم امید به لطف خداوند داریم زیرا انسان همواره آرزویی دارد ، زیرا بی¬آرزو نام دیگر مردگان است
خداوندا! خدایا! بندگان گناهکار خود را ببخش ! بر ما ببخشای که صدها سال آرزوی حکومت عدل علی داشته¬ایم!فرزندان بشر اگر عقل درستی داشتند که به وسوسه¬ی شیطان، مرتکب گناه بزرگ نمیشدند! پس این گناه کوچک را ببخشای وحکومت عدل علی را که آرزویش را داشتیم برگیر
پیرمردچهره¬اش به سرخی گرایید، تو گویی میگویی در آب جوش انداخته¬اند، توگویی هندوانه¬ی سرخی شکافته¬اند و توگویی آتشی بر جان چوب خشکی فکنده¬اند. سر چرخاند و به آرامی به تک تک افراد نگریست و ادامه داد: در دورانی که در فرنگ به تحصیل فلسفه مشغول بودم در باره¬ی انسان چیزهای زیادی خواندم . هر کسی انسان را به گونه¬ای به تصویر کشید. چه بسیار گفته¬اند از انسان؛ حیوان سیاسی؛ حیوان سخنگو؛ حیوان تجربی؛ انسان نوین؛ انسان تراز نوین؛ انسان راستین؛ ابر انسان و پندارهای دیگر که همواره انسان آن سان و یا این سان انگارند و بدین سان سرگردانی حیوانیش؛ بهره¬ی سرگرانی انسانی¬اش گردانند. جانشین خدا بر زمین؛ سالار زمین؛ شبان هستی و یا آنکه باید بر خود چیره شود ؛ و خیلی چیزهای دیگر
اما من به شما میگویم برترین ویژگی انسان شرم است.آری انسان این حیوان شرمگین! اگر شرمی در کار نباشد سخنی از انسان در میان نخواهد بود
فرزندان انسان شرمگین¬اند تا جایی که انسان¬اند وآنگاه شرم بمیرد دیگر امیدی نیست
من با این چشم کم نور در شما نگریستم و شرم در چهره¬ی اغلب شما باز شناختم. این مایه¬ی امید است.. این پایه¬ی امید است. به ندای درون و شرم خود گوش سپارید تا شاید فردای روشنی جایگزین سیاهیها شود
پیرمرد این بگفت و رعشه¬ای در وجودش افتاد و دست بر سینه برد و سر فروافکند.
هیاهویی پدید آمد و آیت الله نجفی به همراه یکی او را از جلسه بیرون برد
سکوت همه جا را فرا گرفت ؛ هر یک به دیگری مینگریست، با نگاه¬هایی کاونده و پرسنده. پس از دقایقی نجفی بازگشت و گفت: خدا را شکر! تحویل ندیده¬اش دادیم که ببرد به خانه. بهتر شده! نگران نباشید
رهبر اشاره¬ای به مشاور کرد و او هم اعلام نیم ساعت استراحت نمود
چون حاضران بیرون رفتند نخودک فرصت غنیمت شمرد و به سوی آقای کدیور رفت که بر جای خود نشسته بود. نخودک در حالی که اظهار ارادت میکرد در کنارش نشست و گفت: آقای کدیور! پیش از اینکه به مساله بپردازم، ذکر یک نکته را ضروری میدانم. شاید خود دریافته¬اید زبان من به سختی به ستایش گشوده می‌شود زیرا بر این باورام ستودن و ستدن خویشاوندان یکدیگرند. با این همه جایی که انسان‌ها سزاوار آنند، دریغ ستایش معنایی جز چشم¬تنگی و خودبینی نخواهد داشت. از همین روی باید بگویم نوشته¬های شما را جزو موثرترین¬ها میشمارم که به دردهای جوان مسلمان اشاره دارد و نه بازگویی سخنان این یا آن اندیشمند اروپایی. سخن شما سخن امروز است و هم چنین سخن فردا، اما نه پس فردا
روزگاری در اروپا همه¬ی روشنفکران بر روسو یورش آوردند و او را به انزوا کشاندند، از ولتر گرفته تا دیگران. اما دیری نگذشت که بخش اعظم جهان مسیحیت در زیر چتر پندارهای او پناه گرفت
یقین دارم در ایران نیز ناچار خواهند بود قبای مندرس تفکراسلامی خود را بر پندارهای شما بیاویزند. یقین دارم در ایران ما، اسلام همانی خواهد بود که شما بازمیگویید.
با این همه در سخنان امروزتان جمله¬ای وجود داشت که مایه آزار من گردید؛ اینکه آقای خمینی، ولایت فقیه را با توجه به تفکرات عرفانی خود و با تکیه بر نظرات ابن عربی و نظریه انسان کامل تدوین کرده است
من فقط به چند نکته اشاره میکنم
عرفان یک پدیده¬ی پیچیده و رنگارنگ است که در همه¬ی فرهنگهای جهان دیده شده و قدمتی بیشتر از تاریخ فلسفه دارد اما با این همه از ویژگی¬های مشترکی برخوردار است که اگر چنین نمی¬بود گفتگو و بحث در این مورد امری بیهوده و ناممکن به شمار میرفت. بر اثر خفقان و به ویژه در جوامع مسیحی و اسلامی، عارفان اندیشه¬های رنگارنگ پلاتونی، نوپلاتونی، نوپیتاگوراسی، تناسخ بابلی، بودایی ، دینهای ایرانی و به ویژه زروان¬گرایی و حتا دینهای مصری را در قالب مسیحیت و اسلام ریختند تا از آزار در امان مانند . البته در مواردی هم نه از روی اجبار بل برای گسترش و نفوذ اندیشه¬های خود و یا حتا تبدیل دین رسمی به دین دروغین.
باید توجه داشت نفوذ اندیشه همواره امری دوسویه است و زمانی که پندارهای عرفانی در دل یک دین رخنه می¬یابد، آن نیز به نوبه¬ی خود، آن سو را دگرگون میکند. این دو سوی تا جایی هویت خود را دارند که مهمترین ویژگی¬هایشان ار میان نرود
از همین روی حتا در مسیحیت نیز که از آغاز گرایش به تکثر داشت و وجود چهار انجیل گواه آن است، مفاهیم گوهری عرفانی همواره دشنامیده شده و طرد گردیدند. آگوستین که به شدت زیر نفوذ اندیشه¬های عرفانی مانی و سالها مرید او بود پس از جدایی به شدت به تکفیر آنان دست می¬یازد و این در حالی¬ست که مهمترین کتاب‌هایش انباشته از پندارهای مانوی¬ست.
با این همه در همان سالهای نخست، عرفان خطرناکترین انحراف مسیحیت خوانده می‌شود که یافته-های نوین هم همین حقیقت را نشان میدهد. بی جهت نیست در دوران تدوین مسیحیت همه¬ی انجیلهای عرفانی مثل انجیل مریم، توماس و یا یهودا به دور ریخته شدند. در جهار انجیل رسمی ردپای ستیز با تفکر عرفانی به روشنی دیده می‌شوند
باید تأکید کرد این رفتار مسیحیت رسمی قابل درک است چرا که انجیلهای دیگر خویشاوندی چندانی با گوهر مسیحیت ندارند. چه گونه میتوان، آن‌گونه که انجیل یهودا میگوید، بزرگترین خیانتکار مسیحیت؛ یهودا را شاگرد برگزیده¬ی مسیح دانست و چه گونه میتوان خیانت او را، بزرگترین خدمت وفداکاری پنداشت؟
آیا با این وصف میتوان کماکان از مسیحیت سخن گفت؟
من با تکیه بر حافظه¬ی ناتوان خود تکه¬ای را برایتان باز¬میگویم که عیسی به یهودا وعده میدهد حقایقی را براو آشکار کند ، آن هم حقایقی که آسمانها از هم می¬شکافاند،
البته عیسی از یهودا انتظار دارد او را یاری کند تا از این جهان خاکی برهد. به این سان خیانت نه نتیجه اراده یهودا بل خواست پیامبر از شاگرد برگزیده بود تا او از حهان رفته و به قلمرو آسمانی خود برسد؛ یعنی به آن جایی که در گفتگو با پیلاتوس امپراتوری آسمانی خود می نامد
گوهر عرفانی آشکار است ؛ روحی در زندان خاکی اسیر است و باید آزاد شود
یا مورد دیگر در انجیل توماس که میگوید؛ من نور¬ام بر فراز همه؛ گیتی¬ام که گیتی زمن آفریده و در من شده؛ سنگی برگیرید و مرا یابید؛ چوبی بشکافید و مرا بینید
آیا این همان سخن مانی و در اصل عرفانی نیست که خداوند در عین حال منجی خویش است زیرا نجات بشر در عین حال نجات خداوند است زیرا او با ارواح همه¬ی انسان‌ها یکی است؟
در اسلام هم موارد بسیاری وجود دارد
به عنوان نمونه گویند ابوسعید ابی¬الخیر پس از چهل سال بالش خواست وچون از او دلیل کار پرسیدند گفت چون به بی¬نیازی خدا پی برده است. البته این بی¬نیازی را میتوان به گوشه¬های دیگر زندگی سرایت داد و پرسید ، خداوند چه نیازی به حجاب زنان دارد؟ و حتا چه نیازی به خواندن نماز من یا شما دارد و غیره.
یا گفته¬ی دیگر او که نانش دهید و ایمانش نپرسید و یا ، آن کس که به درگاه خداوند به جان ارزد البته به خوان ابوالحسن به نان ارزد
یا سلمان ساوجی که
من آنرا آدمی دانم که دارد سیرت نیکو مرا چه مصلحت با آن که این گبر است و آن ترسا
و یا موارد بسیاری از بایزید و دیگران که نسبتی با دین رسمی ندارند؛ و حتا نسبتی با عارفان دروغین ندارند.
به عنوان نمونه شاعر گستاخ و نادانی به نام شیخ محمود شبستری گوید که
همیشه فیض و فضل حق تعالی
بود از شان خود اندر تجلی
از آن جانب بود ایجاد و تکمیل
از این جانب بود هر لحظه تبدیل
آری آفریننده¬ی دگرگون ناپذیر در شکل آفریده¬های تغییرپذیر هویدا می‌شود
جالب است همین شخص با زبان زهر¬آگین خود همه¬ی دنیا را به باد دشنام میگیرد وباور دارد اگر شخصی بی¬متابعت شرع مطهر از مراتب کشف و عیان دم زند صاحب زنادقه و الهاد و جامع فساد افساد است ….اکثر فلسفیان حلولی و ملحد،…صابی مشرک ستاره پرست، …نصرانی پلید خبث، …نسطور ملعون؛ …گبرک منحوس، …زردشت و مانی حقه¬باز؛ … اهل تشبیه نحس یاوه¬درای و حتا ناصرخسرو و همه¬ی فیلسوفان از زبان و دهان گندیده او در امان نمی¬مانند
این نادان یک بار هم از خود نمی¬پرسد به اعتراف خودش همه¬ی آن چیزهایی که دشنامیده¬ جلوه¬ای از آن سرچشمه¬ی یگانه هستند؛ پس دشنام برای چیست؟
جالب این که به گمان او اولین چیزی که حق سبحانه و تعالی آفرید عقل بود
و لابد خداوند این عقل را آفرید تا تنها به باورهای این ابله دهگانه باور داشته باشد.
با این همه اوج بی انصافی است اگر او را با آقای خمینی مقایسه کنیم
آری همان‌گونه که انجیلها و کسانی چون ابن¬جوزی و بیشینه¬ی فقیهان از مسیحیت و اسلام دروغین میگویند از این سوی نیز میتوان از عرفان دروغین نام برد ، یعنی کسانی که پندارهای خشک رسمی خود را در قالب عرفان میریزند. از همین روی در یکی از نوشته¬های خود ادعا کردم بسیاری از عارفان اسلامی ایرانی عارف نیستند زیرا عرفان تا جایی عرفان است که مهمترین ویژگیها و یا حداقل برخی از آن‌ها را داشته باشد
آقای خمینی به هیچ روی کمترین خویشاوندی¬ای با آن ندارد و حتا یک ویژگی آنرا صاحب نیست.
لازم به یادآوری¬ست که زهد و ترک دنیا از ویژگی¬های عرفان نیست، پس نان و ماست¬خواری ایشان به کار کسی نمی¬آید.او مرجع تقلیدی بود که افکار و پندارهای خشک و قشری خود را به نام عرفان ارایه داد و این همان کاری است که در کشور همسایه ما ترکیه، فتح¬الله گولان انجام میدهد
در همین رابطه آیت الله ممدوحی میگوید: به من گفتند برای عرفان باید درس حوزوی بخوانم… برای گام زدن در وادی عرفان انسان باید قدرت تفسیر و فهم داشته باشد و با آیات و روایات آشنا باشد
این هم از عرفانی که ممدوحی مد نظر دارد
در ضمن از شما تقاضا دارم حداقل آقای خمینی را در پیوند با وحدت وجود قرار ندهید چون این یکی از ژرف¬ترین و زیباترین اندیشه¬هایی¬ست که انسان تا کنون ارایه نموده است.
اگر در پندارهای اسلامی به دلیل خفقان از وحدت وجود و وحدت موجود و یا لاهوت . ناسوت و غیره سخن رفته و وحدت وجود به وحدت جنون بدل گردیده، به اصل نظریه اشکالی وارد نیست. راستی چه نسبتی بین کسانی چون شبستری و جامی و غیره با کسانی چون والتر ویتمن وجود دارد ؟
آیا اینان با یکدیگر قابل مقایسه هستند؟
کافی است تنها به یک بیت ویتمن اشاره کنیم که در آن ارزش مورچه را به اندازه کهکشان میدانست. در فرهنگ ایرانی و یا در تفکر زروانی ….ا
در این زمان حاضران به جلسه باز گشتند و نخودک اضافه کرد: من گلایه خود را با شما در میان گذاشتم و البته میتوان در این باره باز هم گفتگو داشت
باری هنوزهمه بر جای خود قرار نگرفته بودند که نماینده¬ی آقای کروبی به آوایی که به مرز فریاد میرسید گفت: آقایان همه¬ی گرفتاریها را گردن امام انداختند؛ البته نظر خودشان است و ایرادی ندارد هر کسی فکر خودش را بگوید ولی برای اینکه روشنتر شوم و بدانم به قول معروف؛ کی کجا ایستاده ؛بد نیست به پرسش من پاسخ دهید. الان سی سال از رحلت امام گذشته اما مشکلات مملکت دهها برابر شده؛ این هم گناه امام است؟
روشنتر بگویم،من از شیخ اصلاخات رک¬کویی را یاد گرفته¬ام و صریح از شما می¬پرسم، آیا هیچ ایرادی در رهبر کنونی نمی¬بینید؟
کشور را امام به اینجا رسانده؟
یا اینکه آقایان گدایی درگاه قدرت پیشه کرده¬اند؟
آیت الله نجفی به تندی گفت: البته که می¬بینیم مگر کور هستیم؟ البته مملکت به سوی ویرانی میرود. مشکل این است که آقای خامنه¬ای شاگرد امام هستند اما جایگاه او را هم ندارند. چیزی عوض نشده و فقط بعضی¬ها از قدرت کنار رفتند و یا کنار گذاشته شدند و یک تعداد دیگر آمدند و جای آن‌ها را گرفتند، وگرنه راه همان راه است
سپس نخودک در دفاع از خود گفت: البته نکته¬ی درستی است که در ارزیابی دو رهبر با شما همراه نیستم زیرا شما و دوستانتان و حتا زنده¬یاد بازرگان در مقایسه¬ی دو رهبر همواره به جایگاه دینی این دو توجه می¬کنید که کوچکترین ارزشی در سیاست و کشورداری ندارد. اشاره به جایگاه دینی خواسته یا ناخواسته، نگرش حکومت دینی را بازمی¬تاباند؛ اگر هم کسانی چون زنده¬یاد آیت الله شریعتمداری ستوده میشوند، نه به جهت جایگاه برتر دینی بل به سبب احترام او به حاکمیت مردم و نفی ولایت فقیه است
اما در عرصه¬ی فرهنگی مساله به گونه¬ی دیگری¬ست. ناگفته پیداست در این زمینه، رهبر دوم در جایگاهی برتر از رهبر نخست ایستاده بود که برخی نکات آن در جلسه¬ی پیشین عنوان گردید
مشاور رهبر تأکید کرد : البته همه¬ی چیزها گفته نشد! خیلی چیزها هم صلاح نیست گفته بشود. ولی برادران یادشان هست آقا بر سر آرامگاه امام فرمودند همه اشتباه می¬کنند، پیغمبر هم اشتباه کرد
یادتان هست مرحوم هاشمی ایراد گرفتند که نعوذ¬بالله! الان کارشان به جایی رسیده که می¬گویند پیامبر هم اشتباه میکرد؟
این را مقایسه بکنید با بحثی که برادر کدیور در باره¬ی اختیارات ولایت فقیه مطرح کردند
یا برادر عزیزمان محمد خاتمی گفته بود رئیس جمهور تدارکات¬چی است. مگر یادتان رفته امام با آقا به عنوان رئیس جمهور منتخب مردم چه گونه رفتار کردند و نگذاشتند نخست¬وزیر را خودش انتخاب بکند، در حالی که این شرط نامزدی ایشان در انتخابات بود
خدا پدر این سید را بیامرزد که در افکار عمومی ، احترام روسای جمهور را نگه داشته و بی¬حرمتی نکرده است
نماینده آقای کروبی رو به نخودک کرد و گفت:بفرمایید! همین را می¬خواستید که مملکت را به روز سیاه بنشانند و تازه طلب¬کار هم بشوند؟
شما چه وظیفه¬ای دارید؟
نخودک پاسخ داد:آری در جایگاهی به مراتب برتر از امام بودند اما خود را تا به سرحد او فروکشیدند
سوگند که مشکل نه در جدایی از خمینی بل در پیوستن به اوست
رهبر که خاموش نشسته بود در تناقضی شگفت گرفتار آمده بود؛ از یک سوی خود را جانشین امام میدانست و این سخنان بر او گران می¬آمد و از سوی دیگر چون خود را برتر از او میدید، احساس خوش¬آیندی داشت زیرا در همه¬ی این سالها همواره مورد سرزنش بود که چرا مرجع تقلید نیست و در مرتبه¬ای فرو دست ایستاده است. از یک سوی زبان می¬گفت امام یک فیلسوف و عارف بود و از سوی دیگر روان فریاد می¬کشید یک آدم عقب¬مانده بود. پس زیر لب چیز نامفهومی زمزمه کرد و مشاور از او پرسید: ببخشید! چیزی فرمودید آقا؟
و او پاسخ داد: نخیر! بنده عرضی ندارم! بگذارید صحبت خودش را بکند
و نخودک ادامه داد: اگر نکته¬ی نادرستی به گوش شما خورده بگویید تا ما هم بدانیم. آقای خمینی به سادگی تکفیر میکردند و آقای خامنه¬ای نه تنها این رفتار ناشایست را انجام ندادند بل خود نیز انسانی بودند فرهیخته و هم‌نشین بزرگانی چون اخوان ثالث و نیز ادیب و سخن¬وری زبردست، اما از روزی که به مقام ولایت پرکشیدند، به سوی دشنام¬گویی و تندخویی فرومولیدند. تو گویی روح امام در ایشان حلول کرد
آیت¬الله نجفی در سخن او دوید و کفت: ببخشید! احسنت! احسنت! گویا آقایان یادشان رفته! از پیامبر اکرم روایت شده بهشت حرام است بر کسی که فحش گوید. اندر دوزخ کسانی باشند که دهانشان پلیدی همی رود چنان که از گند آن دوزخیان به فریاد آیند. خدا به داد آقای جوادی آملی برسد که به یک میلیارد و نیم هندی توهین کرده است
بعله مثل اینکه یادشان رفته! ببخشید بفرمایید صحبتتان را ادامه دهید
و نخودک ادامه داد: چون جامه¬ی ولایت فقیه بر تن نمود، دیری نگذشت چون خمینی بر ستیغ فراقانونی پرکشید و شراب خودرایی سرکشید و شمشیر زورگویی برکشید
باز هم دیری نگذشت یکایک ارزشهای خود فراموشید و مندرس جامه¬ی پندار خمینی را پوشید
فشرده بگویم ، مشکل آن جایی آغازید که ایشان خودیت خود فرو نهاد و نوکر فکر امام شد. آری
چون رهبر این جمله¬ی آخرین را شنید، آتش خشمی در وجودش دمید، زیرا سالها بود کسی در برابرش چنین گستاخانه سخن نگفته بود
خشمی گران در روان نهان و به سوی زبان روان گردید و نزدیک بود به شکل جملات آتشین بیرون بریزد اما به یک‌باره قلب گرم، آبی روان ساخت و آتش فرو نشاند باری تنشی گران بین قلب گرم و مغز گرم پدید آمد و دم به دم فزونی یافت، یکی سازنده بود و یکی ویرانگر، یکی گلستان و دیگری خارستان، یکی فرشته¬ی مهر و دیگری دیو صد چهر، یکی آزار جان و دیگری آرام روان و یکی رهاننده و آن یک بازدارنده
باری چون کشاکس درون بالا گرفت و در روان آشیان گرفت، چنان نیرویی ستاند که او را به جهانی دیگر کشاند. خاطرات گذشته چون صحنه¬ی نمایش یکی پس از دیگری در برابرچشمانش آمدند. به یک‌باره خود را به همراه طاهر احمدزاده در پیش از انقلاب و در تظاهرات ضد حکومتی یافت
آقای احمدزاده آنجا جه خبر است؟
ببینین آسیدعلی! ببینید این‌ها چی کار می¬کنن! دارن جزوه¬ی ولایت فقیه پخش میکنن. هنوز نه به بار است و نه به دار است ولی این‌ها شروع کردن
آقای احمدزاده شما خودتو ناراحت نکن! این‌ها به حساب نمیان. این ولایت قفیه هم که میگن، به خدا وهن اسلامه
خدا کنه حق با شما باشه آسیدعلی
رهبر چشم فرو می¬بندد و به یکباره نعره¬ی گوش¬خراش خمینی در گوشش می¬پیچد که گستاخانه و بی-ادب او را به نادانی متهم میکند، بی آنکه توجه¬ای به شخصیت او کند
لحظاتی بعد کشتارهای دهه¬ی شصت در برابرش ظاهر می‌شود و میگوید؛. این همه کشتار یرای چه؟ چقدر بی¬رحمی؟ مگر نمیداند بی¬رحمی بزرگ فرزند وحشت بزرگ است؟
ای وای ! این قیر سیاهی بود که بر سر همه¬ی ما فروریخت. مگه ممکنه؟
رهبر چشم می¬گشاید، به خود می¬آید اما چون کسانی که از خواب بیدار شده¬اند و نمیدانند کجا هستند با نگاهی کاونده به دور و بر نگریست و به یک‌باره خود را در جلسه یافت، با جامه¬ی ولایت مطلقه¬ی فقیه بر تن. با خود اندیشید ؛ چه گونه ممکن است این همه فکر در مدتی کوتاه به ذهنش خطور کرده باشد. میدانست مدت زیادی نگذشته است چون هنوز نخودک سخن می¬گفت و به اینجا رسیده بود که : آری فریب و خودفریبی همواره خود را باز میسازند. و بایست از بسی بترسد آنکه بسی از او ترسند
آری آقایان! برای کار سیاسی شرافتمندانه کافی نیست شرافتمند باشیم. برای گسترش آزادی هم کافی نیست آزادیخواه باشیم. اگر این را بپذیریم آن گاه باید پذیرفت برای دیندار کردن بیشتر کشور کافی نیست دیندار باشیم و ای بسا لازم هم نباشد
نکته¬ی آخر اینکه این روزها گفته می‌شود آقای روحانی رؤیای ولایت در سر می¬پروراند؛ به ایشان باید گفت شما سومین قربانی ولایت فقیه خواهید بود
رهبر که هنوز با خود کنکاش میکر کوشید آرامش خود بازیابد و آشکارا حال خوشی نداشت پس گفت: برادران! من پیش از اینکه از حضور شما مرخص بشوم به چند مورد اشاره میکنم. این‌ها مربوط به گذشته است ولی چراغ راه امروزمان است و در همین انتخاباتی که داشتیم دیدیم چه مسایلی پیش آمد من گفتم بزرگترین ایراد رئیس جمهور اول این بود که جامعه را دو قطبی کرد و هشدار دادم این کار درستی نیست و اگر کسی این راه را ادامه بدهد سیلی خواهد خورد. خوب حالا انتخابات تمام شده و هر کسی باید به وظایف قانونی خودش عمل بکند و شما هم سعی بکنید به مسایل روز بپردازید که جلسه ثمر داشته باشد و فقط بازگویی تاریخ نباشد. الان مسئولین باید به فکر معیشت مردم باشند و این بحثی که بر سر منافع ملی جریان دارد یک نکته انحرافی است. الان بیشتر از صد سال است در کشور ما همین مساله را دنبال میکنند ولی هیچ نتیجه¬ای نگرفتند چون نکته¬ی مهم هویت ملی است یعنی اگر بر هویت ملی خودمان تکیه نکنیم فایده¬ای نخواهیم برد و بر عکس اگر به این تکیه کنیم به رشد هم میرسیم. نکته¬ی دیگر این صحبتهایی است که پس از انتخابات شده. خدا را شکر ما یک انتخاباتی داشتیم که دنیا را به تحسین واداشت و الان درست نیست با مخالف¬خوانیها شیرینی این پیروزی عظیم را از مردم بگیرند. به هر حال برادران به صحبتهای خودتان ادامه بدهید و من کسالتی دارم و از حضور شما مرخص میشوم
رهبر این گفت و از جای برخاست و به همراه محافظان به سوی در رفت و خارج شد و استاد در نبود او گفت: البته ایشان تشریف بردند و بهتر میتوان مقایسه¬ی دو رهبر را کامل کرد. چون باید به چند نکته¬ی دیگر نیز اشاره کنیم
رهبر نخست هشت سال جنگ را ادامه میدهد و صدها هزار جوان را به کام مرگ می¬فرستد و سرانجام با ذلت جام شوکران سرمی¬کشد و رهبر دوم هم با هزینه¬های بسیار برنامه¬ی هسته¬ای را به پیش می¬برد و سرانجام با پذیرش شکست با نرمش قهرمانانه به پایان می¬برد.
از این مهمتر مساله¬ی کودتا است. آقای خمینی مشارکت و تأیید کودتای انگلیسی، آمریکایی و آخوندی بیست و هشت مرداد را در کارنامه خود دارد و علاوه بر این مسئولیت اصلی کودتای خرداد سال شصت را نیز بر دوش می¬کشد؛ و رهبر دوم نیز به همین گونه است؛ یعنی در کودتای سال شصت مشارکت داشتند و مسئولیت اصلی کودتای انتخاباتی سال هشتاد و هشت بر عهده¬ی ایشان است
او سپس مکثی کرد و انگار چیزی به یادش آمده لبخندی زد و ادامه داد: البته نمیدانم این اتفاقی است یا نه!؟ گویا در کشور ما هر بیست و هشت سالی یک کودتا انجام میگیرد. کودتای بیست و هشت مرداد سال هزار و سیصد و سی و دو؛ و بیست و هشت سال بعد کودتای سال شصت؛ و باز هم بیست و هشت سال بعد کودتای سال هشتاد و هشت. خدا رحم کند و سرنوشت این کشور را در سال هزار و چهار صدو شانزده به خیر کند
آقای عطالله مهاجرانی در حالی که لبخندی بر لب داشت و چشم به نماینده امنیتی دوخته بود گفت: آقایان توجه داسته باشند که مساله آقای بنی صدر یک مشکل جدی نبود و امام می¬گفت با یک برگه کاغذ او را عزل کرده و مساله حل خواهد شد
آیت الله نجفی پاسخ داد: عجب! عجب! چقدر به راحتی حل شد! آقای دکتر! این مملکت هنوز هم که هنوز است چوب همان واقعه را می¬خورد
مهاجرانی فوری جوری وانمود که گویا فقط نظر امام را باز گفته است و سپس سکوت اختیار نمود.
از آن سوی یکی گفت: آقا این چه حرفیه؟ کدام کودتا؟ مجلس بر طبق قانون اساسی رأی به عدم کفایت رئیس جمهور داد. شما یک چیزهایی شنیدید و هر رویدادی را کودتا می¬خوانید. سال هشتاد و هشت هم یک انتخابات بود و یکی برد و یکی هم باخت. خوب نمیشود که هر دو طرف برنده بشوند. این چه ربطی به کودتا دارد؟ یک حرکت قانونی که نمیتواند کودتا باشد
استاد در جواب او گفت: بعله ! بعله روشن است و ابهامی وجود ندارد! رئیس جمهور قانونی و منتخب اکثریت قاطع مردم را به طور قانونی بر کنار میکنند و برایش به گونه¬ای قانونی هفت بار حکم اعدام صادر میکنند، محل سکونت او را به شکل قانونی تصرف میکنند و با رعایت موازین قانونی همسرش را دستگیر میکنند. علاوه بر این با رعایت موازین قانونی روزنامه¬ها را به شکل فله-ای می¬بندند و نیروهای سپاه را از جبهه¬جنگ به جبهه¬ی جنگ قانونی با رئیس جمهور می¬آورند. و البته ضمن پایبندی به قانون از ورود نمایندگان طرفدار رئیس جمهور به مجلس جلوگیری میکنند و مجلس را به تصرف نیروهای قانونی شبه¬نظامی درمی¬آورند و مانع از سخنان غیرفانونی نمایندگان طرفدار بنی¬صدر میشوند. و سرانجام اینکه بر اساس گفته¬ی مرحوم هاشمی، هواداران سرسخت قانون چنان بلایی بر سر هواداران رئیس جمهور می¬آورند که جرأت سخن گفتن نداشته باشند. البته دستگیریها و شکنجه¬ها و اعدامهای قانونی هم که جای خودش را دارد.
شگفت¬آور اینکه در سال هشتاد و هشت نیز روند رویدادها به همین گونه قانونی بوده است.
آقایان! به خدا قسم کودتای بیست و هشت مرداد قانونی¬تر از کودتای سال شصت بوده است.
آقای تاجزاده با لحنی تردیدآمیز و به گونه¬ای که خود به درستی گفته¬های خود باور نداشت به آرامی گفت: آقای بنی صدر یک نفر بود در برابر همه¬ی حکومت امروز و می¬خواست با ایجاد رعب و وحشت، از طریق مجاهدین دیگران را سرکوب کند. ایشان گذشت زمان را به ضرر خودش میدانست. او بود که تغییر جبهه داد و اول مدافع امام بود ولی بعد از او فاصله گرفت
استاد که قدری هیجان‌زده بود در جواب گفت: آقای تاجزاده! برادر عزیز! سالهاست این برهانهای کسالت¬آور و گاهی به پلیدی آلوده را ارایه میدهید.بس است! شما انسان فرهیخته و نیز باانصافی هستید چون روزی که به زندان رفتید از زندانیان دهه¬ی شصت پوزش خواستید؛ پس چرا حقیقت را وارونه جلوه میدهید؟
من در سخنان شما دم خروسی می¬بینم. گویا امروز هم شور و شوق انقلابی و یا جوانی دارید. و هنوز هم امام را به جای خداوند می¬نشانید. بنی صدر کجا تغییر جبهه داد؟
این امام بود که از وعده¬های خود فاصله گرفت و تمام قولهای پاریس را فراموش کرد و متأسفانه شما هم به جهت شور انقلابی به او پیوستید. مگر هنوز هم شور جوانی دارید؟
یا اینکه اختیارات امام را همان اختیارات الله میدانید؟
بنده¬ی خدا بنی صدر کجا از اهداف انقلاب فاصله گرفت؟
آیا این شما نبودید که از اهداف انقلاب فاصله گرفتید و کور کورانه به دنبال خمینی روان شدید؟
به جای آزادی سرکوب پیشه کردید و به عوض جمهوری به دفاع از سلطنت فقهی پرداختید؟
اگر بنی صدر گذشت زمان را به ضرر خود میدانست چرا در طرح عدم کفایت عجله به خرج دادید؟
من تکرار می¬کنم؛ بس است! سالها این برهانهای کسالت¬آور و گاهی به پلیدی آلوده را ارایه میدهید و هیچ بهره¬ای نگرفته¬اید. پس چرا تکرار میکنید؟
آقای نبوی در حالی که میکوشید درون ناآرام خود را پنهان کند به آوایی که به سختی به گوش میرسید گفت: نمیدانم اگر آقای بنی صدر عزل نمی¬شد الان وضع مملکت چه گونه بود ؟ بهتر بود یا نه ؟ ولی آنچه به شخص ایشان برمیگردد این است که او یک پوپولیست تمام‌عیارو بسیار مغرور بود و این مشکلات زیادی به وجود می¬آورد. البته باز هم بگویم اگر آن کار انجام نمیکرفت نمیدانم اوضاع چه گونه بود؟
حجتی کرمانی پاسخ داد: آقا! از اینکه هست بدتر نبود. شما بهتر است به جای این حرفها مثل مرحوم هاشمی حداقل در پیش خودتان قبول بکنید اشتباه کردید. این چیزهایی که گفته¬اید به درد تاریخ نمی-خورد چون هزار سال دیگر هم خواهند گفت شما کسی را که در آزادترین انتخابات تاریخ ایران به عنوان رئیس جمهور انتخاب شده بود ، بر کنار کردید و یا حداقل در آن مشارکت کردید و آلت دست این و آن شدید. چه معنی دارد ؟
مجلسی که کل تعداد رأی دهنده آن در سراسر کشور کمتر از رأی آقای بنی صدر بود ایشان را معزول کند ؟ این اگر زورگویی نیست پس چیست؟
نخودک گفت: تا آن جایی که از نوشته¬ها و گفته¬ها برمی¬آید در مجلس سخنی از بزرگ بینی و غرور رئیس جمهور به میان نیامد و بحث بر سر سه محور جریان داشت اینکه رئیس جمهور ولایت فقیه را معادل دیکتاتوری میداند، اینکه به قضاوتهای یک‌جانبه شورای نگهبان اعتراض دارد و سرانجام اینکه چرا نشریه انقلاب اسلامی را منتشر می¬کند.راستش را بخواهید اگر هم ایشان غروری داشتند با این دلایلی که ارایه و نتیجه¬هایی که روشن شده¬اند؛ می¬بایست هم به عنوان یک سیاستمدار به گفته¬های خود افتخار کند و غرور بورزد. شاید هم غروری در کار نبود و عقده¬ی کوتاه¬قدانی بود که در کنار بلند قامتی ایستاده بودند
آقای مهاجرانی که تمام مدت چشم به مقام بلندپایه نظامی امنیتی دوخته بود و در حالی که سر به سوی راست کج کرده و کف دستان به هم می¬مالید گفت:آقایان! من با شناختی که از رهبر معظم دارم میدانم ایشان حرفهای خودشان را اصولی و منطقی میزنند، واژه¬های خودشان را با وسواس انتخاب و در‌واقع سخنان خود را معماری می¬کنند و بر این اساس باید به آن‌ها توجه جدی کرد. همین بحثی که ایشان فرمودند که منافع ملی زیر مجموعه¬ای از هویت ملی است یک نکته¬ی جدی و تعیین کننده است و باید به آن توجه بیشتری شود
یکی جواب داد: آقا ما نمیدانیم منظور از هویت ملی چیست؟ اگر قرار باشد منافع ملی خودمان را فدای یک چیز دیگر بکنیم حداقل بایست بدانیم آن چیست. موضوع به این مهمی را نمیتوان با ایما و اشاره گفت و یا در ابهام گذاشت
یکی دیگر گفت: آقا جان! این توجیه سیاست حمایت از اسد جنایتکار است که حالا تحت عنوان هویت شیعی مطرح میشود. درست که ما شیعه هستیم ولی ایرانی هم هستیم؛ نمیشود یکی را به دور ریخت و یکی را به جامعه تحمیل کرد
استاد کفت: درست میفرمایید.ولی این بحث جدیدی نیست ؛ همیشه وجود داشت و پیش میرفت ولی امروز بسته¬بندی عوض شده و به این‌گونه مطرح میشود؛ وگرنه همان داستان و یا بهتر بگویم رؤیای هلال شیعی است که در وسط جهان اسلام از ایران تا مرز اسراییل امتداد می¬یابد.به همین خاطر آقای خمینی هشت سال جنگ را ادامه دادند تا به حساب خودشان در زد و بند با ریگان و با سلاحهای آمریکایی در جنگ پیروز شوند. وگرنه دلیلی نداشت جنگ را ادامه بدهند وبه قول مرحوم منتظری ، اختیار جنگ را به انسان کم عقلی مثل محسن رضایی بسپرند و او هم با جهالت تمام به فرزندان مردم شربت شهادت بنوشاند و دسته دسته به کام مرک بفرستد
امروز هم کسی مسئولیت قبول نمی¬کند و هر کس تلاش دارد به گردن دیگران بیندازد و بعضی¬ها هم بی¬شرمانه ارتش و یا کسانی چون مرحوم ظهیری نژاد را مسئول میکنند؛ در حالی که اگر ارتش نبودامروز ایرانی وجود نداشت
بعله به همین خاطر هواپیمای گروگانها را بر باند فرودگاه تهران نگه داشتند تا آقای ریگان سوگند ریاست جمهوری یاد کند و بعد اجازه پرواز داده میشود تا آزادی آن‌ها در زمان کارتر صورت نگیرد. این هم از عجایب بود که همین آقای ریگان وقتی به کاخ سفید رفتند ایرانیان را یک ملت وحشی خطاب کردند. من نمیدانم چند بار اشتباه لازم است تا برخی از انسان‌ها درس بگیرند؟
آری برادران این همان سیاست است ولی بسته¬بندی عوض شده . اگر آفای خمینی آشکار و به صراحت شیعه¬گری را مقدم بر منافع ملی میدانستند و حتا ملی¬گرایی را کفر می¬خواندند، امروز این شیوه خریداری ندارد و مجبور شده¬اند به شکل دیگری بیان کنند؛ هویت ملی مقدم بر منافع ملی است. به گمان من آقای مهاجرانی هم چندان بی¬اطلاع نیستند و از این مسایل آگاه¬اند ولی تصمیم گرفته¬اند چنین بگویند و البته با کسی که تصمیم گرفته، بحث بیهوده است
در این زمان سرلشکر فیروزآبادی که با لباس نظامی آنجا حاضر شده بود اعتراض کرد که: این چه حرفیه آقا! ما در این جنگ پیروز شدیم و شما همان حرفهای لیبرالها را تکرار می¬کنید که در آن زمان نگذاشتند جشن پیروزی جنگ را بگیریم. ولی خدا را شکر بعدها خود آقای خاتمی از پیروزی در جنگ گفتند. بنی صدر ترسو و خائن بود و بعد از او بود که پیروزیهای ما رقم خورد و سرانجام با کمک خدا و مجاهدتهای عزیزان به پیروزی رسیدیم
ایت الله نجفی در حالی که می¬خندید گفت: برادر عزیز! سردار فیروزآبادی! این حرفها را نزن برادر ! اینجا که با چند تا بچه بسیجی دل ¬پاک اما ناآگاه طرف نیستید! شما نظامی هستید و البته از مسایل جنگ و پیروزی و این‌جور چیزها اطلاع دارید؛ و ما از جنگ چیزی نمیدانیم ؛ ولی جشن را که می-شناسیم! در کجای دنیا در جشن پیروزی جام شوکران سر می¬کشند؟
مگر مرحوم هاشمی به امام پیشنهاد نکرده بود همه چیز را به گردن او بیندازد ولی امام قبول نکرد و خودش مسئول شد؟ پس به نظر شما آقای هاشمی میخواست تقصیر پیروزی را به گردن بگیرد؟ والله! بالله! خودتان را مضحکه میکنید چون مرغ پخته از این حرفها می¬خندد! ما شما را انسان عاقلی میدانیم که با آقای رضایی فرق دارید. نگویید این حرفها را ! برای خودتان خوب نیست. بنی صدر اینجا نیست ولی خدایش که هست! آن بنده¬ی خدا کم زحمت نکشید؛ امروز هم که بیشتر گفته¬هاش درست از آب درآمدند. شما ادعاهای عجیب و غریبی می¬کنید. گیریم کسی اجازه نداشت به شما جواب دهد یا از ترس کسی چیزی نگفت؛ ولی مگر واقعیت عوض می¬شود؟
در روز روشن، دست جلوی چشم میگیرید بعد فریاد می¬کشید خورشید نیست!؟ به قول شاعر
کی گفت که آن زنده¬ی جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد
آن دشمن خورشید برآمد بر بام دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد
بس کن سردار ! برای خودت خوب نیست
آقای نوریزاد ادامه داد: بله! هویت ملی یعنی اینکه سرمایه¬های این مردم بدبخت را در سوریه و لبنان و عراق خرج کنند و اگر هم کسی اعتراض کند به زندان درافکنند تا با خیال راحت به دزدی اموال مردم بپردازند.
آقایان! چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است
مشاور رهبر با لبخند گفت: آقایان صحبتهای قشنگی کردند؛ خیلی دقیق و خیلی جالب اما بی¬فایده؛ چون به درد سیاست زنده نمی¬خورد؛ شاید به کار دانشگاه بیاید ولی به درد سیاست روز نمی¬آید
بگذارید اول یک ماجرایی را برایتان تعریف کنم. یک جایی خواندم که گویا امیر عباس هویدا جلساتی با مرحوم آل احمد و تعدادی دیگر برگزار میکرد که در یکی از آن‌ها آل احمد شروع میکند از مسایل نظری گفتن و اینکه آزادی چیست و فقر چرا هست و از این چیزها . هویدا جواب میدهد ؛ جناب آل احمد! آن چیزهایی که شما خوانده¬اید؛ ما هم خوانده¬ایم ولی مساله این چیزها نیست
برادران! من هم عین همان را به شما میگویم. ما هم خوانده¬ایم ؛ که منافع ملی چیست و حقوق بشر چه معنی میدهد و از این چیزها چون این‌ها در کتاب‌ها هست و در هر کتابفروشی پیدا میشود
نکته¬ی مهمی که در دانشگاه تدریس نمیشود و در کتاب‌ها هم نیست به قول معروف، چه میگویند؟ فوت کوزه گری یا کاشی¬گری …. اه .. به هر حال آن چیز ناشناخته¬ی فن است
امام خمینی یک انقلاب عظیم راه می¬اندازد که پیروز می‌شود و بعد از سالها سیاست¬پژوهان می¬آیند و بررسی می¬کنند. یا آمریکا به عراق حمله می¬کند و اربابان قدرت کانالهای خبری را می¬بندند و در کنترل خود میگیرند و کار که تمام شد، تازه پژوهشکران رویدادها را بررسی می¬کنند و به نتایجی میرسند ولی در زمانی که واقعه اتفاق می افتد خبری از آنان نیست و نمیتواند هم باشد
یا همین مساله حقوق بشر که امروز ورد زبان خیلیها شده چون دیر آمدند و می¬خواهند زود بروند، ما هم آن را می¬شناسیم ، تاریخچه¬اش را هم میدانیم ولی نکته¬ای که توجه نمی¬کنند این است که حقوق بشر با تمام زیبایی و ایده¬های خوبش مثل کرامت انسان و چه و چه‌ چه ، وظیفه¬ی کاربردی دارد؛ یعنی یک حربه است تا جهان غرب تسلط حود را حفظ کند. به همین خاطر وقتی صحبت از عربستان می‌شود همه¬ی جهان غرب صف می¬کشد تا سهم خود را بگیرد؛ آلمان تانک و نفربر میدهد؛ آمریکا میلیاردها دلار اسلحه و فرانسه هم بالاخره سهم خودش را میگیرد و حقوق بشر هم که استغفرالله! عربستان و نقض حقوق بشر!؟
یا در کشور قطر، بیچاره کارگران خارجی را به بردگی گرفته¬اند ولی کسی چیزی نمیگوید و اگر هم گاهی چیزی در رسانه¬های غربی نوشته شود دلایل دیگر دارد چون می¬خواهند باجی بگیرند و بعد هم تمام میشود
یا از همه آشکارتر وقتی پای رژیم صهیونیستی در میان باشد دیگرکرامت بی کرامت
تازه این همه¬ی ماجرا نیست به عنوان نمونه به سیاستهای شوروی در آن زمان توجه کنید. انترناسیونال پرولتری که یادتان نرفته ؟
به خدا این همان حقوق بشر کمونیستها بود؛ یعنی آن‌ها تلاش میکردند با این حربه منافع ملی خودشان را تأمین بکنند
چه بود؟ آهان! زنده باد همبستگی جهانی پرولتری! متحد شوید! چیزی جز زنجیر پاها از دست نمیدهید! بعله بعله . ولی وقتی مردم پراگ به خیابان آمدند که به خواست خودشان برسند همین همبستگی پرولتری به شکل تانک و تفنگ و سرباز در خیابانهای این شهر حضور یافت
یا آن رابطه نزدیکی که با احزاب بعث داشتند؛ و از همه مهمتر گلایه¬هایی که برخی رهبران حزب توده در زندان از برادر بزرگ‌تر میکردند.
آری برادران! هر کسی برای پیش برد منافع خودش ساز و کارهایی به وجود می¬آورد؛ ؛ چه ایرادی دارد کشور ما هم با تکیه بر فرهنگ خودش این کار را انجام دهد؟
توجه داشته باشید جهان غرب هرگز نمیگوید حقوق بشر برای منافع ماست؛ شوروی هم هرگز قبول نمیکرد همبستگی پرولتری یک ساز و کار برای پیش برد منافع خودش است ؛ پس چرا ما این را بگوییم. بله نباید آشکارا بگوییم ولی واقعیت همین است که جهان شیعه و رهبری جهان شیعه و غیره درخدمت منافع ملی ما است . این چه ایرادی دارد آقایان؟
چرا ما در مورد سرکوب مسلمانان چین چیزی نگفتیم؟ چون خلاف منافع ما است! چرا در جنگ ارمنستان و آذربایجان طرف ارمنستان را گرفتیم؟ چون به سود سیاست خارجی و کشور ما بود. پس نگویید ما نمی¬فهمیم و شما در کتاب‌ها همه چیز را خوانده¬اید. به ویژه آن‌هایی که تازه خبردار شدند و به قول معروف دیر آمدند و می¬خواهند زود بروند و در هر جمله¬شان چهار بار حقوق بشر دیده می-شود
پس از این سخنان سکوت جلسه را فرا گرفت و هر کس به دیگری می نگریست. گویا در خاموشی پاسخ¬ خود را آماده میکردند. سرانجام نخودک به آوایی تردیدآمیز به آرامی گفت: آنچه فرمودید حقیقت است اما نه همه¬ی آن! چون اینجا هم تمامیت¬خواهانه و مطلق¬گرایانه نظر میدهید.
تردیدی نیست که مفاهیمی چون حقوق بشر یا همبستگی پرولتری اینجا و آنجا کارکرد دیگری داشتند اما نباید فراموشید که این دو زاییده¬ی این یا آن اتاق فکر نبوده و نیستند بل گران¬میوه¬¬های جنبشهایی¬اند که مهر و نشان خود را بر زندگی انسانی در همه جای کره¬ی آبی رنگ به جای گذاشته¬اند.
پرسیدنی¬ست ؛ آنچه شما شیعه¬گری و یا فراتر از آن به عنوان اسلامگرایی معرفی می‌کنید از کجا آمده و ریشه در کجا دارد؟
درست می¬فرمایید؛ نازک اندیشانی در جهان غرب میکوشند از حقوق بشر به عنوان ابزاری استفاده کنند ولی پرسیدنی¬ست آیا آنچه شما میگویید نیز ساخته و پرداخته¬ی همان نازک اندیشان نیستند؟
چنبشهای اسلامی به آن گونه که برژنسکی گفت ، مهره‌های یک شطرنج یزرگ نبودند؟
شما فکر میکنید منافع خود را به پیش می¬برید اما آنان هستند که منافعشان به پیش میرود.چون اصل داستان برساخته¬ی آنان است
باور ندارید به جنک هشت ساله بنگرید. که ادامه آن در خدمت چه چیز و چه کسانی قرار گرفت؛ رفع فتنه در جهان یا منافع آمریکا؟
نیازی نیست کسی سیاست¬پژوه و یا مشاور رهبرنظام باشد تا دریابد ادامه¬ی جنگ در خدمت آمریکا بود و به زیان ایران. اما نازک اندیشان منافع خود را از زبان شما و آقای خمینی پی گرفتند؛ آن هم در شعار جنگ جنگ تا پیروزی و بعد هم جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان
سالها گذس
شت تا کشور کمر راست نمود اما دیری نگذشت که نازک اندیشان رویاهای شیرین دیگری آفریدند و گام به گام ایران را درگیر نبردهای منطقه¬ای کرده و توانش را گرفتند.
چه خنده دار بود سرتیترهای روزنامه¬های غربی نظیر اینکه؛ ایران خاورمیانه را بلعیده؛ عراق دربست در اختیار ایران قرار گرفته، قاسم سلیمانی مرد قدرتمند خاورمیانه که عراق در زیر نگین انگشتر دست چپ و سوریه و افغانستان و لبنان در زیر انگشتر دست دیگر اوست
شاید همین تبلیغات شما را هر چه بیشتر در باتلاق جنگ و درگیری و به هدر دادن امکانات ترغیب نمود. . اما نازک اندیشان در گوشه¬ای نشسته و تماشا میکردند. به راستی هم تماشایی¬ست؛ البته برای آنان و نه برای مردم ایران چون برای این گریه¬آور است. آری گریه آور که چگونه به نادانی در همان زمینی بازی میکنید که به قول خودتان دشمن می¬خواهد.
آقایان ! سرتیترهای روزنامه¬های جهان غرب را در زمان صدام حسین مشاهده کنید و ببینید چه گونه از ارتش او به عنوان چهارمین ارتش دنیا و از گارد شکست¬ناپذیر ریاست جمهوری نام برده می‌شد و این هدفی جز تسهیل و آماده ساختن جنگ نبوده است
باری امکانات کشور را با هدایت نازک¬اندیشان به باد داده و اکنون با دست خالی در آنجا ایستاده¬اید.
پیش‌بینی گام بعدی چندان دشوار نخواهد بود و نیازی به فوت کوزه¬گری ندارد
یک نکته¬ی دیگر که به بحث ما مربوط میشود و در کتاب‌ها هم آمده و بسیار آموزنده است؛ تفاوت بین جهانگیری و جهانداری است.
اسکندر یک جهانگیر بود و چیزی از جهانداری نیاموخته بود و اگر به ساختارهای موجود تن در نمیداد سرنوشت به مراتب غم¬انگیزتری میداشت. از سوی دیگر کوروش کبیر که در عین جهانگیری ؛ جهاندار بی¬مانندی بود . در حقیقت او بزرگی خود را مدیون جهانداری¬ست و نه جهانگیری. داریوش اول هم با تمام ایراداتی که داشت چنین بود.بی جهت نیست که امروز پس ازگذشت بیش از دوهزار سال نه تنها در خاطره¬ها گرامی¬ست بل یادگارهای زیادی به جای گذاشته است. واژه شاهنشاه که محمد رضا شاه هم به نادرستی یدک می¬کشید ، نمایانگر دگرگونی ساختاری¬ای بود که انجام گردید و آثار آن امروز نیز در جهان سیاست وجود دارد. شاهنشاه ،با دقیق تر شاه ین شاه، به معنی شاهی-ست که بر شاهان فرمان میدهد ، شاهانی که با تکیه بر فرهنگ بومی بر سرزمینهای خود حکومت میکردند، و سرزمین¬شان در تقسیمات کشوری ساتراپ خوانده میشد .این پدیده پس از اسکندر و از طریق جانشینانش به اروپا آمد و در روم نام پرووینس گرفت که امروز به عنوان فدرال می¬شناسیم.از سوی دیگر این‌گونه تقسیمات و رواداری¬ها تنها به یک قوم محدود نبود؛ آن‌گونه که کتاب مقدس یهودیان وانمود می¬کند تا برگزیدگی خود را نشان دهد، بل امری مربوط به کل امپراتوری بوده و اسناد و شواهد نشان میدهند، یهودیان تنها یک قوم در بین اقوام گوناکون بوده¬اند که به حقوق خود دست یافتند
یکی از برجسته¬ترین تاریخ¬پژوهان به درستی نوشته آرامگاه کوروش زیارتگاه انسانهای بسیاری خواهد بود اما نشانی از اسکندر وجود ندارد
آری برادر کرامی! این است تفاوت جهانداری و جهانگیری.! بکوشید جهاندار باشید و به درد کشور برسید که هم به سود مردم است و هم به سود شما و هم به سود سرزمین عزیزمان. چه بهره که بر مناطق نفوذ خود بیفزایید اگر در کشورخود نفوذی نداشته و بر قلبها فرمان نرانید؟
چه بهره که حکومتی از مردمانش بترسد؟
نفراموشید این سیاست نفوذ را نازک¬اندیشان برای شما تدوین کرده¬اند . به خورشید تابان سوگند که هویت ملی را آنان برای شما آفریدند و این عمری درازتر از نظام جمهوری اسلامی دارد. از اخوان المسلمین کرفته تا سید قطب و نواب صفوی و دیگران
چه بهره هویت ملی را با شیعه¬گری تعریف کنید و آن گونه که مرتضی مطهری می¬خواست، همه¬ی تاریخ ایران گذشته را به دور بریزید و همان پندارهایی را تکرار کنید که نه تنها کمترین عیار حقیقت را دارد و در تضاد با تمام داده¬های تاریخی است بل تنشهای درونی را نیز افزایش میدهد.
آقایان ! بی گمان پندارهای آقای مطهری یادتان است که می¬گفت ایرانیان تنها آن زمان دارای هویت واقعی شدند که اسلام در قلب آنان رسوخ کرد و پیش از آن هویتی وجود نداشت
آقایان ! این از ادعاهایی است که تنها از سوی کسانی گفته می‌شود که لبریز از تعصب و تهی از دانش تاریخ¬اند؛ ولی جای بحث آن اینجا نیست
آقای مهاجرانی که اندکی ناراحت شده بود در حالی که هم چنان به بلند پایه نظامی امنیتی چشم دوخته بود گفت: به هر حال ایشان رهبر کشور است و وقتی میگوید منافع ملی زیر مجموعه¬ی هویت ملی است رئیس جمهور باید تبعیت کند. مطابق اصل پنجاه و هفت قانون اساسی، هر کسی که در کشور ما کاندید ریاست جمهوری و یا رئیس جمهور شود باید بداند که مطابق این اصل سیاستهای کلی نظام را رهبر تعیین میکند و او باید تبعیت کند چون ولایت او مطلقه است؛ و در نهایت چون رئیس جمهور سوگند خورده، اگر رهبری دغدغه¬ای جدی دارد ، باید بپذیرد؛ مثل سند ۲۰۳۰ یونسکو که البته رئیس جمهور پذیرفت و اتفاقی هم نیفتاد
در کل باید توجه داشت که دوره¬ی انتخابات دوره¬ی انتخابات است؛ حرفهایی زده می¬شود و مردم با شور و التهاب حمایت می¬کنند. نباید این حرفها را جدی تلقی کرد ؛ می¬خواستند رأی جمع کنند و یک چیزهایی گفتند. بعد که انتخابات تمام شد باید تلاش شود مملکت درست شود. مردم رأی دادند و مساله تمام شده است
هشدار رهبری در مورد اینکه جامعه را دو قطبی نکنند به جا و دقیق بود؛ به‌خصوص الان که رئیس جمهور تعیین شده و مردم رأی خودشان را داده¬اند
مطالبات نمی¬توانند فراتر از قانون اساسی باشند
نکته آخر اینکه رهبر ما مثل مستبدین منطقه خودرای نیستند و در تصمیم¬گیریها از مشاورین استفاده می¬کنند.
آقای مزروعی گفت: به هر حال شانزده ملیون نفر به رقیب آقای روحانی رأی دادند و شانزده ملیون نفر هم رأی ندادند. امروز آقای روحانی رئیس جمهور همه هستند و باید بتواند راه حل پیدا کند
یکی پرسید: خوب تکلیف خواسته¬های مردم چه می¬شود؟ مردم به خواسته¬هایی رأی دادند و از رئیس جمهور انتظار دارند آن‌ها را انجام دهد. پس به گفته¬ی آقای مهاجرانی مردم آمدند و به جمهوری اسلامی رأی دادند و حالا هم بروند به خانه¬هایشان و همه چیز را فراموش کنند؟
مزروعی اضافه کرد: البته فراموش نکنید شانزده ملیونی که به آقای رییسی رأی دادند راهم باید در نظر گرفت چون رأی دادند و از حق برخوردار هستند و نمیشود آن‌ها را در نظر نگرفت و برایشان حقی قایل نشد
استاد خندید و گفت: شما زیاد نگران حق آنان نباشید چون آن‌ها دهها برابر در اختیار دارند و اگر کسی میخواهد ژست کسانی چون ولتر را بگیرد و خود را مدافع حقوق مخالفان نشان دهد بهتر است اندکی از حقوق آن شانزده ملیون دیگر که رأی ندادند، سخن بگوید، این را هم اضافه کنم که به گمان من تعداد این بخش به مراتب بیشتر از شانزده ملیون است و اگر دوست داشتید میتوان در یک فرصت دیگر به این پرداخت
آقای نوریزاد با تأکید و به صدایی بلند گفت : پس تکلیف مطالبات مردم چه میشود؟ یعنی چه که مطالبات نباید فراتر از قانون اساسی باشد! این را چه کسی میگوید؟
بالاخره باید تکلیف خودتان را روشن کنید؛ صاحب این مملکت کیست؟ مردم یا رهبر یا نظام ؟
از طرف دیگر خیلی از خواسته¬های مردم در چهارچوب همین قانون است ولی نظام اجازه¬ی اجرا نمیدهد. پرسش این است ؛ چرا نه؟
ببخشید! ببخشید! آسمان ریسمان بافتن که جواب نمیدهد! حداقل امروز دیگر جواب نمیدهد
نخودک که قدری مات و مبهوت به نظر میرسید با آوایی که نشانی از شگفتی داشت گفت: آقایان به راستی شگفت¬زده¬ام چه کسی فکر میکرد آقای مهاجرانی مبلغ انقلاب باشد؟ شما از چه زمانی به این نتیجه رسیده¬اید که انقلاب لازم است؟
مهاجرانی پاسخ داد: برای اینکه بحث ادامه نیابد باید بگویم بنده در این کشور هشتاد ملیونی از آخرین کسانی خواهم بود که توصیه انقلاب خواهند کرد
نخودک این بار با انزجار گفت: آقای مهاجرانی! این فقط درخت نیست که به بر می¬نشیند؛ سخن هم میوه میدهد. به قول ناپلئون بناپارت؛ سخن همان اندازه که حقایق را آشکار میسازد مخفی هم میکند
سخن بر سر میوه¬های گفتار شما و یا بخش پنهان آن است. وقتی میگویید رئیس جمهور باید تبعیت کند یعنی اینکه مردم باید بپذیرند و خواسته¬هایی نداشته باشند که خلاف نظر رهبر باشد . وقتی مردم از طریق انتخابات به خواسته¬های خود نرسند چه راه دیگری جز انقلاب به جای می¬ماند؟
شما به مردم آشکارا میگویید یا بپذیرید و یا انقلاب کنید
سند یونسکو نمونه خوبی¬ست. به قول شما رهبر برخلاف شیوه¬ی مستبدین منطقه با دیگران مشورت نمودند و به این نتیجه رسیدند که این سند برساخته¬ی آمریکا و اسراییل است و ایشان از این هم فراتر رفته و کل ساختار یونسکو را خدمتگزار آنان خواندند
دیری نگذشت که آنها به دلیل اختلاف از این ارگان سازمان ملل خارج شدند و نادرستی نظر رهبر آشکار گردید. یعنی روشن شد اساس تفکر رهبر و البته مشاورانش توهمی بیش نبوده است. شما بگویید چرا دولت مجبور به تبعیت است آن هم از یک اشتباه آشکار؟ چرا مردم باید بپذیرند؟
و از خواسته های چود چشم بپوشند؟
چه تعداد از مردم باید خواسته¬ای داشته باشند تا برآورده شود؟
بیست و پنج ملیون؟ سی ملیون؟ پنجاه ملیون؟
از گفته¬ی شما برمی¬آید که رئیس جمهور و در‌واقع مردم باید تبعیت کنند. آیا این پیشنهاد انقلاب برای
تحقق خواسته¬ها نیست؟
یا شما پیشنهاد دیگری برای برآوردن خواست مردم دارید؟
آقای مهاجرانی خاموش ماند و چیزی نگفت و نوریزاد اعتراض کرد که :دوستان من! بهتر است پیشنهادهای خودتان را مستدل بیان کنید و نه اینکه چیزی بگویید و بعد هم سکوت کنید. البته درک میکنم که برخی از آقایان تصمیم گرفتند که هر جوری شده توجیه کنند و منافع شخصی خودشان را بر چیزهای دیگر برتری دهند
مشاور رهبر سخن او را قطع کرد و در حالی که به نخودک اشاره داشت گفت: برادران خسته شدند و بهتر است بحث را تمام کنیم.. البته درست این بود که به یک جمع‌بندی میرسیدیم ولی متأسفانه پرحرفی مانع شد و الان هم همه خسته شدند و بهتر است پایان جلسه را اعلام کنیم. البته ما به زودی فراخوان میدهیم و جلسه¬ی بعدی را برگزار میکنیم

به یاد حسین جورشری که اگرچه از زندگی گذشت و درگذشت اما در دلها زنده است

مسعود میرراشد برلین دسامبر ۲۰۱۷

جلسه سوم
.
چون همه بر جای خود نشستند مشاور رهبر گفت: برادران! خوش آمدید! متاسفانه آقا کسالت داشتند و نتوانستند تشریف بیاورند ولی در عوض تعداد دیگری آمده¬اند که گرایشات دیگری دارند
آقا هم تأکید کردند گزارش دقیق و کامل جلسه را خدمتشان ببریم تا در جریان مسایل باشند.
نماینده¬ی آقای خاتمی رئیس جمهور پیشین کشور گفت: خدا ایشان را برای این ملت حفظ بکند! ما که همیشه دعاگوی ایشان هستیم
امیدوارم این جلسات به یک گفتگوی فراگیر تبدیل شود چون آشتی ملی درمان خیلی از دردها است
مشاور پاسخ داد: درست می¬فرمایید ولی توجه داشته باشیذ نباید تند رفت چون ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد، به ویژه در شرایط فعلی باید خیلی مراقب بود
الان وضعیت جوری است که خودیها نمی¬توانند خودشان را تحمل کنند؛ غیرخودیها هم همدیگر را قبول ندارند؛پس جه فایده دارد دور هم جمع شویم و بعدش هم مشاجره و درگیری پیش بیاید
آشتی ملی فرهنگ خودش را می¬خواهد. یعنی باید به این نکته باور داشته باشیم و نه اینکه شعارش را بدهیم. اراده گرایانه نمیشود کاری انجام داد؛ خواست یک چیز است و واقعیت یک چیز دیگر
به برادران توصیه میکنم قدری همدلی بیشتری داشته باشند چون به قول مولانا
همدلی از هم زبانی بهتر است
در این جند ماه گذشته اتفاقات زیادی رخ داده؛ آشوبهای دی ماه زنگ خطری برای ما بود که به وضع معیشت مردم رسیدگی کنیم؛ اگر چه دست خارجی هم آشکارا در این حریانات پیدا بود، ولی مردم هم مشکلات اقتصادی زیادی دارند و دشمن از همین سواستفاده میکند. خوب آن‌ها دنبال منافع خودشان هستند؛ آمریکا می¬حواهذ جلوی سرمایه خارجی را بگیرد که به ایران نیاید و سرمایه¬گذاری نشود؛ عربستان هم آشکارا تهدید میکند که جنگ را به داخل ایران می¬کشاند
در داخل هم فتنه به پا می¬کنند و خط قرمزهای نظام را زیر پا می¬گذارند و خیلی¬ها هم آگاهانه و یا ناآگاهانه؛ رهبری و ساختارهای قانونی نظام را زیر سؤال می¬برند تا به خیال خودشان نظام را ساقط کنند.
البته کشور هم با مشکلات مالی رو به رو است و به قول رئیس مجلس منابع مالی کافی وجود ندارد و دولت نمی¬تواند با پول موجود چرخ مملکت را بگرداند و دیگر چیزی هم برای فروش وجود ندارد
در این میان یکی پرسید: پس در این سالها هر چه بود فروخته شد؟
یعنی اینکه چوب حراج به سرمایه¬ها زده شد؟
درست فهمیدم؟ رئیس مجلس منظورش همین بوده یا نه؟
مشاور مکثی کرد و ادامه داد: اجازه بدهید صحبت من تمام بشود و بعد اگر خواستید مسایل خودتان را طرح بکنیدد
قدری تحمل داشته باشید! جلسه¬ی پرسش و پاسخ که نگذاشتیم! اجازه بفرمایید
بعله برادران! کشود با مشکلات زیادی رو به رو است و همه¬ی این مسایل یک طرف و سخنان نسنجیده و ساختارشکنانه آقای دکتر احمدی¬نژاد هم طرف دیگر. خوشبختانه ایشان پذیرفتند و تشریف آوردند و می¬توانند توضیح بدهند که دلیل این کارها و نظرات چیست؟ چرا شمشیر را از رو بسته¬اند و به نظام هجمه میکنند. ایشان خودشان هشت سال مسئول اول اجراییات بودند ولی امروز جوری نشان میدهند که گویا رهبر مخالفین هستند
در این زمان یکی از نمایندگان لیست امید مجلس پرخاشکرانه گفت: به قول معروف
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت
آقا جان! مگر انتظار دیگری داشتید؟ این نتیجه¬ی سیاستهای خود شماست که سرنوشت مملکت را به دست آقای احمدی¬نژاد دادید
چقدر دلسوزان هشدارد دادند!؟ چقدر مردم هزینه دادند!؟
خودتان کردید و حالا میوه¬اش را می¬چینید ، مردم هم هزینه¬اش را میدهند. این دست خداوند است که از اصولگرایان انتقام میگیرد
بعله !خود کرده را تدبیر نیست . به قول استاد سخن
مپندارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی به وقت درو
شما به زور چماق و بگیر و ببند این آقا را به کشور تحمیل کردید و در کشتزار سیاست جو کاشتید و امروز همان را درو می¬کنید. جریان چندان پیچیده نیست! میوه¬ی سیاستهای خودتان است
تازه امروز هم درس نگرفته¬اید و همان سیاستها را دنبال می¬کنید
آقای محمد خاتمی یک صدم چیزهایی که احمدی¬نژاد می¬گوید، نمی¬گویند و هرگز هم نگفته¬اند اما هنوز هم ممنوع¬التصویر است و با انواع واقسام محدودیتها رو به رو است. اما کسی کاری به احمدی¬نژاد ندارد و قوه قضاییه هم گویا خوابیده یا خودش را به خواب زده
نماینده دادستانی پاسخ داد: نه آقا این‌جور هم نیست! ما همه چیز را زیر نظر داریم و به‌ موقع جواب خواهیم داد ؛ اگر امروز برخورد نمی¬کنیم حکمتی در کار است؛ قدری صبر داسته باشید
آقای اجمدی¬نژاد با خنده¬ای تمسخر¬آمیز گفت: ما سالها سکوت کردیم و چیزی نگفتیم ولی از همه طرف مورد هجمه قرار گرفتیم. آقایان خودشان بریدند و دوختند و هر کاری کردند
البته خدا را شکر که مردم بزرگ ایران این چیزها را باور نکردند و نمی¬کنند چون این مردم فرهیخته خدمتگزارن خودشان را خوب می¬شناسند. ولی متأسفانه برخی از مسئولین خودشان را برتر از مردم میدانند که معنی این طاغوت است. طاغوت یعنی اینکه خودتان را برتر از مردم بدانید
ما مخلص این مردم هستیم که قدرت تشیص دارند و فریب تبلیغات جناحها را نمی¬خورند
برادران اینجا چیزهایی گفتند و من پیشنهاد دارم قبل از هر چیز همین موارد را به بحث بگذاریم، البته اگر موافق هستید؟
ما حرفی نداریم و همیشه خواسته¬ایم مسایل به طور شفاف مطرح و پاسخها هم داده بشوند، همه¬ی تلاش ما همین است و به همین خاطر هم به اینجا آمده¬ایم
مشاور رهبر گفت: به این هم خواهیم پرداخت ولی جلسه را به این خاطر فرانخواندیم. اگر هم دکتر احدی¬نژاد تشریف آورده¬اند، به خاطر گسترش دایره شرکت کنندگان است، و قصد ما محاکمه¬ی کسی نیست
آقای تاجزاده گفت: سیاست درست همین است! چون ایران مال همه¬ی ایرانیان است پس باید بکوشیم یک زبان مشترک پیدا بکنیم. اصلن اصلاحات یعنی همین . ایران برای همه¬ی ایرانیان
این در مورد آقای احمدی¬نژاد هم صادق است
البته ایرانیانی منظور ما هستند که خواستار تغییرات هستند، آن هم به شکل مسالمت¬آمیز و بدون خشونت. ما امروز با رقیبی به نام براندازان رو به رو هستیم که هر تحول و تغییری را با خشونت میسر میدانند
این را هم بگویم آقای احمدی¬نژاد باید پاسخگوی برخی سیاستهای خودش باشد که به آن هم خواهیم پرداخت
احمدی¬نژاد که لبخند بر لب داشت و سر به نشان افسوس تکان میداد گفت: برادران! آقایان! مسایل را مشخص مطرح کنید چون کلی گویی به درد کسی نمیخورد و مردم هم اعتنایی به این حرفها نمی¬کنند
آنها مسایل را به خوبی تشخیص میدهند و به آشکار می¬بینند اگر کسی ذره¬ای از قوه¬ی قضاییه انتقاد کند؛ چه بلایی به سرش می¬آورند؛ به انحراف متهم می¬کنند، به زندان میبرند و بعد هم جنازه¬اش را تحویل میدهند. اسم این را هم گذاشته¬اند استقلال قوه قضاییه
به امید خدا و به خواست مردم بزرگ ایران به زودی این مشکلات برطرف خواهند شد
من دوباره تقاضا می¬کنم قبل از هر چیزی به همین مورد بپردازیم. دادگاه را علنی نمی¬کنید پس حداقل اینجا بگذارید مسایل مطرح بشوند. حداقل این اجازه را بدهید
مشاور رهبر خندید و پاسخ داد: شما که به حرف هیچ‌کس توجه نمی¬کنید و کار خودتان را انجام میدهید؛ حالا اینجا از ما اجازه می¬خواهید؟ بفرمایید صحبت خودتان را بکنید
احمدی¬نژاد گفت: آقایان! برادر عزیزمان توضیح دادند کشور در چه شرایط سخت و بحرانی¬ای به سر میبرد. اکثریت قاطع مردم خواهان تغییرات اساسی هستند چون از تبدیل کشور به شرایط برخی کشورهای منطقه می¬ترسند. در این اوضاع بهترین راه حل انجام اصلاحات اساسی در درون سیستم است ؛ نه امنیتی کردن و بستن فضای کشور که به عوض درمان به دردها می¬افزاید و در کنار مشکلات ساختاری باعث انباشت نارضایتی عمومی میشود
الان چهار دهه از انقلاب گذشته و نه تنها از آزادی سیاسی خبری نیست بلکه آزادی در عرصه¬های دیگر نیز به محاق رفته؛ اغلب مقامات ارشد به کار اقتصادی و انباشت پول مشغول هستند؛ قوه قضاییه از نظارت معاف و مهندسی انتخابات به امری عادی بدل شده که نه تنها مشکلی حل نمی¬کند بلکه مشکلات بیشتری به وجود می¬آورد
دولت و نهادهای حکومتی و عوامل امنیتی بر عرصه¬های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی سیطره¬ی کامل دارند
یک مامور وزارت اطلاعات و یا اطلاعات سپاه و یا حفاظت اطلاعات قوه قضاییه میتواند هر کسی را بدون دلیل موجه و برای سواستفاده به خاک سیاه بنشاند و آن شخص هم دستش به جایی نرسد
در این زمان یکی از سرداران سپاه گفت: جناب آقای دکتر احمدی¬نژاد! شما مثل اینکه یادتان رفته هشت سال رئیس جمهور بودید !؟ حالا نقش مخالف بازی می¬کنید!؟
به قول مقام معظم رهبری کسی که هشت سال مسئولیت داشته حق انتقاد ندارد چون خودش هم مسئول است
احمدی¬نژاد پاسخ داد: اگر قرار باشد صرف هشت سال مسئولیت کسی حق حرف زدن نداشته باشد دیگران به سکوت و پاسخگویی اولی خواهند بود
از طرف دیگر اگر حرف سردار را فبول بکنیم نتیجه این خواهد بود که اصلاحات باید توسط کسانی درخارج از نظام صورت بگیرد چون اغلب آنهایی که در چارچوب نظام فعالیت می¬کنند ؛ زمانی مسئولیت هم داشته¬اند؛ و همه¬ی این‌ها ازکنشگری سیاسی محروم خواهند شد
این هم یعنی دعوت به ساختارشکنی؛ یعنی پذیرش تغییراتی که از چارچوب نظام فراتر می¬روند
بعله آقایان ! این معنی و ترجمه سخنان سردار است. من به دوستان توصیه می¬کنم به چیزهایی که می¬گویند توجه کنند
از طرف دیگر اگر قرار بر سکوت و عدم دخالت در سیاست باشد، کسان دیگری واجب¬تر هستند و قانون هم همین را می¬گوید
معلوم است که نیروهای امنیتی و نظامی نباید در سیاست دخالت کنند و نه کسانی که مسئولیت داشته-اند. من نمیدانم برادران این اعتقادات را از کجا آورده¬اند؟
از قانون به طور قطع بیرون نیامده است
ما امروز نیاز به بازنگری در نظام تصمیم گیری کشور داریم. به نفع کشور، مردم، نظام و حتا مقام رهبری است که بیت رهبری پاسخگو باشد
بنیادهایی مثل بنیاد مستضعفان، بنیاد پانزده خرداد، ستاد اجرایی فرمان امام، بنیاد تعاون سپاه و بسیج و انبیاء و غیره بیش از هفتصد هزار میلیارد تومان ثروت دارند و مردم از گزارش کار و درآمد و محل مصرف آن‌ها اطلاعی ندارند
برادران قاچاق¬چی هم کماکان به شغل شریف خودشان مشغول هستند و پاسخگوی کسی هم نیستند
نهادهای فرهنگی وابسته به بیت رهبری فقط بودجه می¬گیرند و به هیچ جا هم گزارش نمیدهند
فساد همه جا را فراگرفته و مقامات ارشد قوه قضاییه که مسئول رفع این نارسایی¬اند، خود از متهمان درجه یک فساد به شمار می‌روند
به نظر بنده، اولین قدم در جهت رفع بحران برگزاری فوری انتخابات در کشور، بدون دخالت نیروهای نظامی و امنیتی و بدون مهندسی شورای نگهبان و در عین حال صدور فرمان منع تعقیب برای منتقدان حکومت و رهبری است
آقای علی مطهری در جواب او گفت: بسیاری از پیشنهادهای شما درست است و بنده مخالفتی با آنها ندارم ولی بهتر بود این‌ها را در زمان صدارت خودتان می¬گفتید یا لااقل قبل از بازداشت دوستانتان مطرح می¬کردید. شما خودتان از سلسله جنبانان وقایع تلخ سال هشتاد و هشت بودید و حالا از آزادی و ایرادات زندانها و غیره میگویید؟
این کشور در عرض همین چند سالی که شما مصدر امور نبودید از بهشت به جهنم تبدیل شده است؟
نماینده آقای خاتمی هم افزود: من دوباره می¬گویم؛ آقای محمد خاتمی یک دهم چیزهایی که احمدی¬نژاد می¬گوید نگفته¬اند ولی باز هم با محدودیت و ممنوعیت مواجه است. چرا با آقای احمدی¬نژاد برخورد نمی¬کنید؟
رئیس جمهور پیشین پاسخ داد: آقایان توجه داشته باشید من در دوره ریاست جمهوری به اندازه توان خودم پیشنهادات اصلاحی دادم و انتقادات خودم را گفتم ولی توجه داشته باشید اختیار خیلی چیزها در دست من نبود
چون به قول برادرمان خاتمی؛ رئیس جمهور تدارکاتچی است
ولی آن آقایی که خودش را اصلاح طلب میخواند و خواستار برخورد با بنده میشود، گویا نمیداند چه میگوید
برادر عزیز ! به چه جرمی؟
به جرم اینکه خواستار اصلاحات شده¬ام؟
اگر بنده مستوجب مجازات هستم پس کسانی که دعوت به اردوکشی خیابانی کردند چه مجازاتی دارند؟
شما چرا بر خودتان نام اصلاح طلب گذاشته¬اید؟
بنده اگر فساد مالی داشتم تا الان هزار بار به مردم نشان داده بودند. تازه ما خواستار دادگاه علنی شدیم
پس به چه جرمی با ما برخورد کنند؟ چون انتقاد کردیم؟
نماینده حزب کارگزاران سازندگی به اعتراض گفت: بعنی چه آقا! مگر این مشکلات زندانها در دوره خودتان وجود نداشت؟ چه اتفاقی افتاده که شما الان از زندان میگویید؟
یکی از یاران و هواداران دولت نهم و دهم پاسخ داد: ایشان آن زمان از وضع زندانها خبر نداشتند؛ و وقتی هم فهمیدند فوری اعتراض کردند؛ ولی توانایی انجام تغییرات را نداشتند. مثل مساله حجاب که هم گفتند و هم نامه نوشتند و در تلویزیون هم گفتند و خواستار تعطیل گشت ارشاد شدند. چه کار بیشتری میتوانستند بکنند؟
شما که حمله می¬کنید ایرادی نیست ولی بیایید و حداقل امروز همین چیزها را بگویید و با حجاب اجباری مخالفت کنید
مگر اتفاقات زندانها در دوره مرحوم هاشمی و یا آقای خاتمی به حساب این عزیزان نوشته شده که شما امروز آقای دکتر را پاسخگو می¬کنید؟
من بارها گفته¬ام که برای بعضی¬ها اصلاح طلبی یعنی یک بام و دو هوا. از اصلاحات میگویند ولی نمیگویند چه چیزی را می¬خواهند اصلاح کنند. بر این باور هستند که روسای جمهور پیشین کاره¬ای نبودند ولی دکتر را پاسخگوی همه چیز میدانند. این یعنی یک بام و دو هوا
کارگزار سازندگی به تندی از اوپرسید: مگر همین آقای مرتضوی نور چشم شما نبود؟
و پاسخ گرفت: بس کن آقا! مگر فلاحیان وزیر مرحوم هاشمی نبود؟
مگر فلان کس سردار اسلام آقای خاتمی نبود؟
دکتر احمدی¬نژاد یک انسان انقلابی و پای بند به اهداف انقلاب است و آن جه شما در آیینه نمی¬بینید ایشان در خشت خام می¬بیند. چون بصیرت دارند ؛ یک شخصیتی مثل شهید رجایی
بد نیست یک خاطره¬ای تعریف کنم از دورانی که در مجلس بودم.و قرار بود آقای فلاحیان رأی اعتماد بگیرند که رأی بالایی هم آوردند.. مرحوم هاشمی نطقی کردند و از نمایندگان پرسیدند: از آقای فلاحیان می¬ترسید؟ ها ها ها ها
بعله! این پرسش و این خنده ناگفته¬های بسیاری داشت و بعد دیدیم که همین‌ها ها ها ها جه لطماتی به کشور وارد آورد. آن ماجرای میکونوس و اتوبوس و چیزهای دیگر که یادتان هست؟
شاید از این هم مثل چیزهای دیگر اطلاع نداشتید؟
یکی دیگر از کسانی که خود را اطلاح طلب میداند گفت: آقایان ! مساله مهم بصیرت است و نجابت! بصیرت یعنی که این روزها را پیش‌بینی میکردیم و نجابت هم این که رفتار و کردار محمد خاتمی را الگو قرار دهیم که همه¬ی سختی¬ها را تحمل می¬کند اما پشت نظام و رهبری ایستاده است
استاد روانشناس خندید و گفت: این چه حرفیه! ؟
سیاست که میدان نجیبی و نایجیبی نیست
ما که سیاست نجیبانه و یا نانجیبانه نداریم. اگر اشتباه نکنم آن چیزی که شما می¬گویید نامش عجز است. شما عاجزانه التماس می¬کنید طرف مقابل شما را نجیب بداند و بپذیرد. اینکه نشد سیاست
البته به لحاظ روان‌شناسی پدیده¬ی عجز بسیار جالب است به ویژه وقتی که سخن از عجز خدایی باشد. یعنی خداوند قادر متعال با تمام قدرت؛ آگاهی و دانش بیکران خود به این سمت می¬غلتد. به راستی پدیده¬ی شگفا آوری است
از ابوالحسن خرقانی نقل شده که هرگز آیات عذاب نمی¬خواند و به آیات رحمت علاقه داشت. او هر جا که خداوند سوگند یاد میکرد می¬گفت؛ خداوندا ! عجزت تا کی!؟
برادران توجه دارند این مربوط به جهان ملکوت است و نه سیاست که نمی توان پدیده¬هایی چون عجز و نجابت و حجب و حیا و غیره را مبنا نهاد. اگرقصد نقد کسی و یا سیاستی را دارید بهتر است استدلال بیاورید
احمدی¬نژاد خندید و گفت: استدلالی ندارند! چه بگویند؟ ما را متهم کنند که خواستار تغییرات شده¬ایم؟ قوه قضاییه را فاسد می¬دانیم؟
یا اینکه مهندسی انتخابات را نفی می¬کنیم؟
معلوم است که نمی¬توانند . مجبور هستند ار نجابت و این‌جور چیزها بگویند
من کسانی چون آقای تاجزاده را دوست دارم چون ما را قبول ندارند ولی پیشنهادات ما را می¬پذیرند
اآن برادری که از نجابت گفتند؛ توضیح ندادند نتیجه¬ی آن سیاست چه بوده است؟
یکی سخن او را قطع کرد و پرخاشگرانه گفت: آقای احمدی¬نژاد! ترا به پیر ترا به پیغمبر، خیلی چیزها را خراب کردید ؛ حداقل یاد شهید رجایی را خراب نکنید. ایشان دستش از جهان کوتاه است؛ به خدا وقتی هوادارانتان شمارا با او مقایسه می¬کنند؛ روح آن مرحوم می¬لرزد. او یک انقلابی واقعی بود و شما یک پوپولیست هستید
همراه احمدی¬نژاد به تندی پاسخ داد: چرا مقایسه نکنیم؟ انقلابیگری ؛ ساده زیستی, دفاع از ارزشها؛ سلطه ستیزی؛ تندروی در راه خدا و پرهیز از کژروی و نشان دادن انقلاب به جهانیان از ویژگی¬های مشترک این دو نیست؟
این شما هستید که از آرمانهای شهید رجایی فاصله گرفته و ساز دیگری می¬زنید.و گذشته¬ی خودتان را نفی می¬کنید . مشکل شما همین است. گذشته رانفی می¬کنید ولی نقد نمی¬کنید.
احمدی¬نژاد در حالی که با اشاره دست او را به سکوت فرا می¬خواند گفت: نه آقا! این‌ها به چیزهایی که می¬گویند اعتقاد ندارند و فقط می¬خواهند بالای سر ملت جا خوش کنند؛ برای اصلاح امور نیامدند و منظورشان اصلاح امور خودشان است
برای سلطه آمده¬اند و هیچ برنامه¬ای برای اداره کشور ندارند
ما پیشنهادهای خودمان را دادیم؛ خوب بیایند بهترش را ارایه بدهند و یا تدقیق¬اش کنند؛ ولی به عوض این کارها شروع به حمله کردند . ما از اول …….ا
آقای جهانگیری که تمام مدت خاموش نشسته و سر به نشانه¬ی تمسخر تکان میداد سخن او را برید و به آوایی که به پیمانه¬ای خشم و نیاز آمیخته بود با انزجار گفت:آقای احمدی¬نژاد! می¬خواهید فتنه به پا کنید؟ آشوب راه بیندازید؟
شما مطمئن باشید که بنده در کنار مقام معظم رهبری تا آخرین نفس پای این نظام ایستاده¬ام! شما بیهوده تلاش می¬کنید آشوب به وجود آورید! ما هرگز چنین اجازه¬ای را به شما نخواهیم داد
احمدی¬نژاد خندید و پاسخ داد: مخاطب شما کیست؟ من یا مقام رهبری؟
شما که جز شر چیزی برای رهبری نداشتید؛ حالا این رجزخوانی را برای چه می¬کنید؟
من کجا مردم را به آشوب فراخواندم؟
کی اردوکشی خیابانی کردم؟
شما از من می¬گویید یا از مهندس موسوی؟
چون این چیزهایی که گفته¬اید بیشتر با کارهای ایشان جور در می¬آید. نکند دوست دارید حصر طولانی¬تر بشود.؟ اگر اشتباه نکنم آن بنده¬ی خدا که من خیلی هم او را دوست دارم به خاطر شماها در حصر است
بنده گفتم بهتر است بیت رهبری پاسخگو باشد چون این به نفع کشور، انقلاب و مقام رهبری است. بنده گفتم قوه¬ی قضاییه فاسد است. بنده گفته¬ام ودر دوره صدارت هم گفتم که با بستن نشریات مخالف هستم. در دوره¬ی مرحوم رفسنجانی سیصد تا نشریه وجود داشت که در دوره¬ی برادر خاتمی هزارو دویست تا شد و در دوره¬ی بنده سه هزار و پانصد نشریه مجوز گرفتند. بنده گفتم نظامیان و امنیتی¬ها در انتخابات دخالت نکنند و یا شورای نگهبان به مهندسی انتخابات پایان دهد. بنده همیشه گفته¬ام با حجاب اجباری و گشت ارشاد مخالف هستم
بعله بنده این‌ها راگفتم و شما به این می¬گویید فتنه یا آشوب؟
کدام یک از این‌ها را فتنه می¬دانید؟
پاسخگویی رهبر را؟
مخالفت با حجاب اجباری را؟
مهندسی انتخابات را؟
کدام یک فتنه است؟ شما نظر خودتان چیست؟ و خواستار اصلاح چه چیزهایی هستید؟ نمیدانم ! خواستار اصلاحات هستید؟
در این هنگام یکی از همراهان آقای جهانگیری سمت او آمد و به آرامی چیزی به او گفت. او هم بی-درنگ از جای برخاست و در همان حال گفت: برادران! متأسفانه مساله¬ای پیش آمده که باید به دفتر ریاست جمهوری بروم . انشاالله جلسه¬ی بعد در خدمت شما خواهم بود
احمدی¬نژاد خندید و گفت: البته در رسانه¬ها هم می¬توانید جواب بنده را بدهید. به نظر شما کدام یک فتنه است؟
او سپس ادامه داد: برادران ! اجازه بدهید من چند نکته را مطرح کنم چون وقت چندانی ندارم و باید در جلسه¬ی مجمع تشخیص مصلحت شرکت کنم
ما چند تا پیشنهاد دادیم به مقام معظم رهبری و عرض کردیم, مقام معظم رهبری ! شما گفتید مردم ناراضی هستند و خودتان هم ناراضی هستید، اگر هستید راه حلش این پیشنهادها است
به این جهت باید با ما برخورد بکنند؟
چرا بعضی¬ها این‌قدر سقوط کرده¬اند؟
ما قرار بود یک نظام آزاد متعالی انسانی درست کنیم. حالا آقایان می¬خواهند نفس پیشنهاد و مخاطب قرار دادن رهبری را جرم و فتنه بخوانند. تازه پیشنهاد دهنده کسی است که هشت سال رئیس جمهور این کشور بود؛ پس با مردم چه می¬کنند؟
به هر حال عذر می¬خواهم که نمی¬توانم بیشتر در خدمت آقایان باشم و به مردم بزرگ ایران قول می-دهم به زودی همه چیز درست خواهد شد
او این را گفت و از جلسه بیرون رفت و در این میان یکی اعتراض کرد که: این درست نیست! ایشان بیایند حرفهای خودشان را بزنند و بعدش هم بروند. بدون اینکه پاسخ ما را بشنوند
استاد گفت: برادر عزیز! شما اگر چیزی برای گفتن دارید؛ بفرمایید! قرار نیست بحث شخصی بشود
در این هنگام مشاور رهبر دیگران را به سکوت فراخواند و از آقای حجاریان خواست نظرات خود را بیان کند و او هم گفت: برادران! آقایان! مشکل امروز ما پوپولیسم است که سرمایه¬های آتی کشور را به هدر میدهد؛ چکهای بی¬محل صادر می¬کند تا بر پایگاه مردمی و محبوبیت خود بیفزاید
پوپولیسم به طور مستمر از تمایزات میان عوام و خواص میگوید
به عنوان نمونه برای راضی کردن مردم در مناطق بی آب دستور حفر چاه میدهد و منابع آبی را از بین می¬برد و کشور را به جایی می¬کشاند که با بحران آب روبرو شود
پوپولیسم به همه مردم یارانه میدهد و آن را پول امام زمان می¬نامد؛ یا به دنبال مردم راه می¬افتد و منافع زودگذرشان را اجابت می¬کند و یا اینکه رفقا و همفکرانش را استخدام کرده و مسئولیتها را به آنان می¬سپرد
پوپولیسم انواع و اقسام بسیاری دارد ولی خطرناکترین شکل آن پوپولیست موعودگرا است چون برای خود رسالت الهی قایل است
بعله! مشکل ما پوپولیست است که در هشت سال خسارات جبران¬ناپذیری به کشور وارد آورده است, و توجه داشته باشید که آثار مخرب آن به این زودیها از بین نخواهد رفت و گاهی صد سال طول می-کشد تا خرابیهای ناشی از آن ترمیم شود
ناردونیکها در روسیه پوپولیست بودند و می¬خواستند روشنفکر را مثل مردم عادی کنند چون دشمنی-ای سخت با آنان داشتند
آقای حجاریان هم چنان می¬گفت که نخودک اندک اندک سر فرو افکند و به خواب رفت؛ اما جوری وانمود که گویا به یادداشتهای خود می¬نگرد. او در این کار تجربه ی بسیاری داشت زیرا در دوره¬ی جوانی؛ اجبار به کار شبانه برای گذران زندگی و تحصیل روزانه شرایطی پدید می¬آورد که گاهی ناچار می¬شد در کلاسهای دانشگاه به خوابی نیمه عمیق و یا به گفته¬ی خودش چرت دلفینی فرو رود
چرت دلفینی از این جهت که این جانور دریایی برای مراقبت از خود ؛ نیمی از پیکر و مغزش را به خواب می¬برد در حالی که نیمه¬ی دیگر بیدار مانده و پیرامون را زیر نظر می¬گیرد و پس از مدتی این ترتیب دگرگون شده و این بار نیمه خوابیده بیدار می¬شود و نیمه¬ی بیدار می¬خوابد
به هر حال نخودک شیوه¬ی چرتیدن پنهانی در جمع را نیک آموخته بود
البته او در همان حال چیزهایی هم از سخنان آقای حجاریان به گوشش می¬خورد؛ که از تئودوروف و کسان دیگری نام می¬برد.
ناگهان همهمه¬ای در گرفت و یکی از اصلاح طلبان با هیجان گفت: احسنت! احسنت! این را به کسانی بگویید که هنوز طلبکار هستند
چون همهمه درگرفت نخودک بیدار شد اما چون نمی¬خواست کسی متوجه چرتیدن او شود سر هم چنان پایین نگه داشت که گویی به نوشته¬ها می¬نگرد و برای اینکه خود را آگاه به بحث نشان دهد ؛ از آقای حجاریان پرسید: شما دیگران را متهم می¬کنید هر بحثی را به آیت الله خمینی ربط میدهند و اکنون خودتان همین کار را انجام دادید و دوباره بحث ایشان را به میان آوردید
حجاریان که متوجه چرتیدن نخودک شده بود با تمسخر گفت: شما چرت خودت را بزن. شاید خواب دیده¬اید؛ چون نه من نامی از امام بردم و نه کسی دیگر
نخودک طبق سنت و عادت فرهنگی ایران انکار بیشتری نمود و طلبکارانه کفت: خواب کجا بود آقا!؟ خواهش می¬کنم! ممکن است نامی از آقای خمینی نبرده باشید ولی یک به یک ویژگی¬های ایشان را باز گفتید. مگر او نبود که برای رضایت عوام از مجانی کردن آب و برق و تلفن و غیره گفت؟ ولی بعد که به قدرت رسید جوانهای مردم را به قتلگاه جنگ بیهوده¬ی فرسایشی فرستاد و یا به بهانه¬های گوناگون اعدام کرد؟
در‌واقع ایشان جان انسان‌ها را رایگان نمود و نه آب و برق را
مگر ایشان برای رضایت عوام از افزایش جمعیت نگفت که همان سیاست تا به امروز ادامه دارد!؟
امیدوارم منکر نقش مخرب این سیاست در ویرانی زیست بوم نباشید
مگر او ضدیت آشکار با فرهیخته¬گان و روشنفکران نداشت و حتا مهاجرتهای آنان را امر مبارکی نمیدانست؟
مگر ایشان هواداران، مریدان و اطرافیان خود را به گونه¬ای انحصاری بر همه¬ی گوشه¬های زندگی اجتماعی حاکم نگرداند؟ تا جایی که جوانهای بیست و چند ساله¬ای هم چون شما و دوستانتان جایگزین افسران بلند پایه¬ی میهن پرست ارتش و یا قضات شریف دادگستری شدند؟
مگر این‌ها که گفته¬اید ویژگی¬های آقای خمینی نبود؟
خواب کجا بود آقا!؟
چه فرقی می¬کند که نام او را برده باشید یا نبرده باشید؟
لحظه¬ی شگفت¬آوری بود چون هم نخودک و هم حجاریان حق داشتند. کمتر پیش می¬آید در یک بحث و گفتگو هر دو سوی حق داشته و خصلت هرجایی حقیقت چنین آشکار نمایان شود
حاضرین نیز به این نکته پی برده بودند و به یکدیگر می¬نگریستند تا اینکه همفکر آقای احمدی¬نژاد به اعتراض گفت: آقای حجاریان ! به خدا قسم شما خودتان از همه پوپولیست¬تر هستید و این چیزهایی که گفته¬اید بهترین دلیل این ادعاست
یک سری ویژگی¬ها برشمردید و بعد نتیجه¬ی دلخواه خودتان را گرفتید؛ به عبارت دیگر مسایل پیچیده را ساده کردید تا به نتایج خودتان برسید؛ . این عین پوپولیست است. همین مشکل آب را در نظر بگیرید که احمدی¬نژاد را مقصر جلوه دادید؛ همه چیز را با چند جمله ساده نشان و با فرمان حفر چاه توضیح دادید. به همین سادگی! آقا جان این یعنی پوپولیست! در تاریخ ما حداقل از زمان داریوش اول گزارش شده که کشور ما کم آب بوده است؛ امروز هم همه¬ی کارشناسان اعلام کردند سیاست سدسازی¬های بی رویه و فله¬ای مرحوم هاشمی در تشدید این مشکل نقش داشته است؛ البته سیاستهای برادران قاچاق¬چی هم به جای خودش؛ ولی شما به سادگی و با چند جمله همه¬ی گناهان را به گردن احمدی¬نژاد می¬اندازید . به خدا این یعنی پوپو.لیست
شما برای مرعوب کردن عوام و کم¬سوادان از انواع و اقسام پوپولیست نام بردید ولی توضیح ندادید پوپولیست خودتان از چه نوعی است! آیا کلاسیک¬ترین شکل آن نیست؟
شما در حقیقت روحانیت را گناهکار میدانید اما به گونه¬ای می¬گویید که همه¬ی نگاهها متوجه احمدی-نژاد شود.
وقتی از پوپولیست موعودگرا می¬گویید یعنی به روحانیت شیعه اشاره دارید وبا این کار به دامان فرقان درمی¬غلتید. به شما عرض کنم موعودگرایی در بنیادهای خود یک تفکر ایرانی است که ما شیعیان به عاریت گرفته¬ایم. اگر علاقه دارید می¬توانید در فرهنگ ما به مقوله¬ی جنبش هزاره¬ای در ایران و مساله مشی و مشیانه رجوع کنید که جای بحثش اینجا نیست
یک ویژگی مهم پوپولیست این است که به همراه ساده¬سازی مسایل پیچیده؛ هر نارسایی¬ای را به گردن یک شخص و یا جریان رقیب می¬اندازد. . آقای ترامپ در آمریکا همین کار را میکند ؛ و همه¬ی مشکلات را به گردن اوباما می¬اندازد. این یعنی پوپولیست . و این یعنی همان کاری که شما می¬کنید
خدا به این کشور رحم کند چون سنگ بنای خطرناکی گذاشته¬اید . وقتی می¬گویید نتایج اقدامات پوپولیسم تا صد سال به جای می¬ماند؛ پس عزم جزم کرده¬اید تا صد سال دیگر نارسایی¬ها را به گردن احمدی¬نژاد بیندازید و بی‌کفایتی دیگران را مخفی بدارید
مگر نگفتید آثار مخرب پوپولیست صد سال بر جای می¬ماند؟
به خدا شما آسمان و رسیمان به هم می¬بافید که همین نتیجه را بگیرید و خود و دوستانتان را از پاسخگویی رها سازید
او سپس مکثی کرد و در حالی که می¬خندید اضافه کرد: البته تا صد سال دیگر ! نه نه !تا نود و پنج سال چون پنج سال که گذشته است
من یک ترس دیگر هم دارم آقای حجاریان! نکند تا چند وقت دیگر ترور خودتان را هم به گردن دولت نهم و دهم بیندازید
یکی از نمایندگان مجلس که خود را از لیست امید میدانست با پرخاش به مقام بلندپایه¬ی نظامی امنیتی نگریست و گفت:چرا با این‌ها برخورد نمی¬شود؟ به فرمان رهبر تمکین نمی¬کنند؛ قوای سه¬گانه را قبول ندارند؛ انتخابات را مهندسی شده میدانند . چرا با این‌ها برخورد نمی¬شود اما دیگران هنوز در حصر هستند؟
همفکر احمدی¬نژاد گفت به چه جرمی؟ دکتر همین جا گفتند که خواست برخورد با ما همان خواست ادامه¬ی حصر است . چرابه این توجه نمی¬کنید؟
نماینده مجلس پاسخ داد:شما بلایی به سر این کشور آوردید که دشمن نیاورد! سرمایه¬ها را بر باد دادید. اختلاس را به حد اعلا رساندید. حداقل جواب کارهای خودتان را بدهید
همفکر احمدی¬نژاد گفت : شما این را نگویید چون خودتان از بدترین اختلاسگران هستید… نه نه نه ناراحت نشوید منظور من مسایل مالی نیست چون روشن کردن آن وظیفه¬ی قوه قضاییه است و آن‌ها هم که کاری نمی¬کنند.منظور من یک چیز دیگر است. شما در یک مورد حتمن اختلاس کرده¬اید و آن هم رأی مردم است
از مردم رأی گرفتید تا اصلاحات و تغییرات به وجود آورید ولی آن را در جهت تحکیم مواضع سیاسی و شخصی خودتان به کار گرفتید ؛ این یعنی بدترین اختلاس
چون مردم را ناچیز می¬گیرید؛ رأی آن‌ها را به حساب نمی¬آورید؛ انسان‌ها را کوچک می¬شمارید ولی دکتر احمدی¬نژاد همواره به کرامت انسان توجه داشته و دارد
بله آقایان! از اصل به دور افتادید. دکتر نقل می¬کرد که قبل از انقلاب یک آقایی در تبعید بود و دوستان به دیدنش می¬رفتند و می¬آمدند. او خیلی ساده¬زیست بود و در سرمای زمستان یک تک حصیر انداخته بود و یک اجاق هیزمی و یک کتری داشت و روی زمین زندگی می¬کرد؛ و کتاب اخلاق هم نوشته بود که همه می¬خواندند. بعد از انقلاب از درون همین آدم به ظاهر معنوی و زاهد یک دیوی بیرون آمد که هیچ‌کس را به جز خودش به رسمیت نمی¬شناسد. بله
هرکس خودش را تئوریزه می¬کند
در این زمان مشاور رهبر خواست اندکی از تندی بحث بکاهد پس رو به نخودک کرد و پرسید: شما علاقه¬ای به شرکت در این بحث ندارید؟
یا هنوز به همان سوتفاهم قبلی مشغول هستید؟
یکی به تمسخر گفت: بگذارید چرت خودش را بزند. هر وقت بحث امام خمینی شد بیدارش می¬کنیم
استاد برافروخته گفت: آقا زشته! این حرفها را نزن
نخودک اندکی جا به جا شد و به آوایی که به سحتی به گوش می¬رسید گفت: سزد تندیسی زرین از دکتر احمدی¬نژاد بسازند و بر سردر سیاست نظام نهند تا همگان بر پای آن بوسه زنند.
روزی جنید بغدادی با مریدان از راهی می¬گذشت. به میدانی رسیدند و انسانی به دار آویخته دیدند. پرسید این کیست؟
گفتند؛ دزدی چیره دست که چون خواب به سرای مردمان درآمده و هست و نیست می¬برد؛ و هر بار از شهری به شهری دیگر می¬رفت و پیشه¬ی خود پی می¬گرفت؛ تا روزی سربازان امیر او را یافتند و اینک خرمن عمر او سوخته ؛ نیستی به دامان هستی اش دوخته ؛ به دار آویخته و به سزای اعمالش رساندند.
جنید چون این شنید به سوی او رفت و بر پایش بوسه زد
مریدان پرسیدند یا شیخ؛ چرا بوسه ؟ مگر ندانی که او دزدی بوده است؟
گفت؛ آری میدانم لیک او کسی بود که کار خود بر ستیغ رساند و جان بر آن نهاد
آری چنین است داستان نظام جمهوری اسلامی و دکتر احمدی¬نژاد. دوستان توجه کنند در مثل مناقشه نیست. من به هیچ روی نخواستم به ایشان اتهام . فساد مالی وارد آورم
با این همه سزد پای او ببوسند چون همه¬ی سیاستهای نظام به اوج و کمال رساند ؛. البته امیدوارم جان خود بر آن ننهد زیرا مرگ¬خواهی در گوهر من نیست
او هیچ جا آفریننده¬ی سیاستها نبود بل آنچه وجود داشت به کمال رساند. بد نیست به چند مورد اشاره کنیم
فحاشی و درشت¬گویی: آیا او دشنام¬گویی های آقای خمینی را هم چون آمریکا چاقو کش است، من توی دهن دولت میزنم، بدهم گوشت را ببرند، میدهم در زیرزمین زندانی¬ات کنند ؛ تو که کسی نیستی و غیره را به کمال نرساند؟
آیا او نگرش نظام به ساختارهای فراملی چون سازمان ملل وغیره باز نتاباند و به کمال نرساند؟سخنرانی ایشان در مجمع عمومی سازمان ملل تفاوتی با دیگران داشت
بد نیست اگر نگاهی به سخنان و نظرات آقایان رجایی، دکتر ابراهیم یزدی و دیگران بیندازید و یا بهزاد نبوی که از سازمان ملل بی¬مصرف می¬گفت؛ و یا حتا بزرگمردی چون آیت¬الله منتظری که تلاش میکرد جنگ را از طریق سازمان کشورهای اسلامی به پایان رساند و نه سازمان ملل
بد نیست اگر بدانیم که قدرتمندترین و تمامیت¬خواه ترین انحصارات جهانی چنین نگرشی به سازمان ملل داشته و دارند
مگر نظام جمهوری اسلامیاز نخستین روز تاسیس ؛ به جای پشتیبانی از ساختارهای فراملی که در این جهان جنگل¬گون، خارچشم قدرتمندان به شمار می¬رود، همواره و همیشه در جهت تضعیف آنان حرکت ننمود ؟.
آری این نیز به دستان دکتر احمدی¬نژاد به کمال رسید
سیاست بگم بگم: پس از پیدایی نظام؛ مسئولین کشوری و لشکری می¬گفتند و ادعا می¬کردند، هر آنچه دل تنگشان می¬خواست؛ سعادتی جاسوس شوروی شد و امیر انتظام جاسوس آمریکا، چریکها همکار خوانین و ساواک معرفی شدند و بنی صدر خیانتکار که برای پنهاندن اسناد کودتا و یا ضدکودتای نوژه، دستور بمباران هلی کوپترهای آمریکایی را میدهد. مصدق کافِر قلمداد می¬شود و داستانهای خیالی دیگر
متأسفانه هیچ گاه این ادعاهای گستاخانه و دروغهای بی¬شرمانه تکذیب نشدند.
پس از مدتی که غیرخودیها کشته و یا رانده و یا درمانده شدند؛ خودیها سیاست بگم بگم را جایگزین این‌گونه اتهامات نمودند
مرحوم هاشمی بارها گفته بود که چیزهای بسیاری میداند ولی صلاح نیست گفته شوند؛ یعنی بگم بگم
آقای کروبی هنوز هم از حصر نامه می¬نویسد و خواستار تشکیل دادگاه می¬شود تا حقایق را بگوید|؛ یعنی بگم بگم
شخص آقای خمینی همواره می¬گفت اگر بگویم که متحجران چه بر سر او آورده¬اند . و هق هق گریه حاضرین. و البته یعنی بگم بگم
همین چندی پیش آقای محسن آرمین ، که برایشان بسیار احترام قایلم ، در پاسخ به یاران پیشین خود در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و در توصیف زندانهای دهه¬ی شصت گفته¬اند اگر تحمل دارید بگویم در این دهه در زندان چه گذشته است. یعنی بگم بگم
کمتر کسانی پیدا شدند که هم چون آقایان بنی صدر، منتظری و یا کدیور بگویند میگویم و بگویند و بگویند
آری بیشینه هنوز اندر خم کوچه¬ی بگم بگم به سر می¬برند
باید پذیرفت در این عرصه نیز آقای احمدی¬نژاد به کمال رسیده است
دروغگویی آقای خمینی هم نیازی به تکرار ندارد چون در این عرصه نیازی به تکامل نبود چون بنیانگذار نظام خود آن را به کمال رسانده بود و دیگران همان را ادامه دادند که احمدی¬نژاد یکی از آنان است و نه بیشتر
در زمینه¬ی فساد هم به همین گونه است. یکی می¬گفت از انقلابی که اصل آن دزدی است چه انتظاری جز فساد و دزدی میتوان داشت
هنوز مدتی از انقلاب نگذشته بود که برخی اینجا و آنجا به رشوه خواری در زندانها می پردازند ، از خویشاوندان و آشنایان زندانیان پول می‌گیرند که امیر عباس هویدا یک مورد آن است
و اما مساله¬ی پوپولیسم که اکنون بحث روز شده است
پوپولیسم همواره از مردم میگوید ولی در‌واقع فقط هواداران؛ پیروان و مدافعان خود را در نظر دارد نه ملت را
وقتی ترامپ سنگ مردم را به سینه می¬زند هیچ توجه¬ای به این نکته ندارد که اکثریت مردم آمریکا به او رأی نداده¬اند
یا مدافعان خروج انگلیس از اتحادیه اروپا جا و بی جا به خواست مردم و رأی آنان ارجاع میدهند و مسکوت می¬گذارند که در برابر یک سوم جمعیتی که خواستار خروج بوده¬اند، دو سوم مردم انگلیس به آن رأی موافق نداده¬اند
در ایران نیز چنین است و به گمان من حتا بدتر از موارد فوق چرا که در کشور ما مساله قانون اساسی مطرح است. طبق آمار حکومتی در همه¬پرسی سال هزار و سیصد و شصت و هشت؛ نزدیک به چهل و هشت درصد مردم ایران به این قانون اساسی رأی نداده¬اند و اگر میزان تخلفات و مهندسی-ها که در هر انتخابات وجود داشته و امروز آشکار شده را در نظر بگیریم به جرأت می¬توان گفت حداقل نیمی از مردم ایران به این قانون اساسی رأی نداده¬اند. اما پوپولیسم هم چنان از رأی مردم گوید و جوری وانماید که گویی این قانون آیه¬ی آسمانی است. بگذریم از اینکه اساس آن همه¬پرسی نادرست و حتا با توجه به قوانین همین نظام غیرقانونی بود زیرا امر همه¬پرسی می¬بایست به درخواست دو سوم نمایندگان مجلس انجام پذیرد که چنین نشد
بگذریم از اینکه چه شعبده¬ها و خلاف¬کاریهایی در مجلس خبرگان صورت گرفت که همه برخلاف قوانین کشور بودند
اما پوپولیسم با این چیزها کاری ندارد و همواره به خواست مردم اشاره می¬کند و مردم هم تنها همان هوادران خودشان به شمار می¬روند
البته این همه¬ی ماجرا نیست چون پدیده¬ی پوپولیسم خویشاوندی نزدیکی هم با پدیده¬ی انقلاب دارد و این دو در موارد بسیاری در یکدیگر می¬آمیزند؛ و این منحصر به انقلاب ایران هم نیست. حتا شاید بتوان گفت شخصیتها و نگرشها به میزان فاصله¬ای که از انقلابیگری دارند از پوپولیسم دور و یا به آن نزدیک می¬شوند
بنا بر این تفکر پوپولیستی آقای احمدی¬نژاد نیز بازمانده¬ی تفکر انقلابی است
اما امروز انقلاب یک کودک چند ساله نیست که به بی¬خیالی روزگار می¬گذراند بل پدیده¬ی چهل ساله است که با انبوهی از مشکلات و دنیایی مسئولیت روبرو است.
دوران کودکی به پایان رسیده
در مورد آقای خمینی مشکل تنها به پوپولیسم ختم نمی¬شود بل پدیده¬ی خظرناک دیگری به نام پیرکودکی وجود دارد
متأسفانه در زبان شیرین فارسی واژه کودکانه هم برای رفتارهای کودکان به کار گرفته می¬شود و هم کردارهای بزرگسالانی که رفتاری چون کودکان دارند اما همان اندازه که اولی شیرین و مثبت است ، دومی خطرناک و منفی به شمار می¬رود.
در برخی از زبانهای امروزین این تفاوت در شکل دو واژه نمایانده می¬شود که یکی مثبت است و دیگری منفی
آری هر کودکی¬ای کودکی نیست همان‌گونه که غنچه خسبیدن به معنی غنچه شدن نیست
چو پیری مبادا که بچه شوی که چون غنچه خسبی نه غنچه شوی
پوپولیسم آقای خمینی از آن روی ویرانگرتر شد که با پدیده پیرکودکی در هم آمیخت.
خلاصه اینکه آقای احمدی¬نژاد میراث دار همه¬ی سیاستهای گذشته است و از همین روی یک فرصت هم به شمار می¬رود چون وقتی پدیده¬ای به اوج رسد ، زمان و شرایط فرود نیز آماده شده است
شک ندارم او همان شخصی نیست که هشت سال رئیس جمهور نظام بوده همان‌گونه که آقای موسوی همان کسی نیست که در پیش از سال هشتاد و هشت بوده است
یکی از نمایندگان مجلس خواست چیزی بگوید ولی مشاور رهبر مانع شد و گفت: الان خود آقای دکتر اینجا تشریف ندارند و گفتنی¬ها گفته شده . پیشنهاد می¬کنم این بحث را ببندیم و پس از نماز به مسایل جاری و به ویژمساله اوضاع کنونی کشور بپردازیم

چون حاضرین بیرون رفتند استاد و نحودک کنار هم نشستند و استاد به او گفت: از آن طرف چه خبر؟ شنیده¬ام چپها ، مارکسیستها و غیره دست به کار شدند و خود را آماده می¬کنند تا بر روندهای آتی تأثیر بگذارند
نخودک گفت : من هم یک چیزهایی شنیدم ولی کمتر از شما
استاد پرسید: چرا کمتر؟ کم اطفی نفرمایید. رفقای خود شما تشکیل حزب دادند
نخودک گفت: رفقا نه ! دوستان
استاد پرسید: البته برای من همواره این پرسش وجود دارد این جنبش فدایی که می¬گویند چه گونه جنبشی است؟
جنبش ویژگی‌هایی دارد که با مقوله فداییان هم خوان نیست
اگر آن‌ها را جنبش بدانیم پس مجاهدین و گروه¬های دیگر چه بودند؟
آن‌ها راهم باید جنبش نامید؟
مگر چند ده جنبش در ایران داشتیم؟
پرسشهای زیادی وجود دارند که نیازمند پاسخ هستند
نخودک گفت: به گمان من جنبشی که خاستگاه فداییان به شمار می‌رفت نزدیکی چندانی با مارکسیسم نداشت و حتا به گونه‌ای مقابل آن بود چرا که علیه چیرگی و اقتداری مبارزه میکرد که مارکسیسم نیز نقش مهمی در برپایی آن داشت ؛ و تنها اشتراک جنبه عدالت خواهی آنان بوده است .به عبارت دیگر نزدیکی تا جایی وجود داشت که به عدالت خواهی مربوط می¬شد و نه کلیت آن
در آینده می¬توان به پدیده جنبش فدایی پرداخت و نشان داد که آن‌ها بخشی از یک جنبش جهانی بودند که آن‌چنان نزدیکی¬ای هم با مارکسیسم نداشتند
اگر این یا آن شخصیت خود را مارکسیست می¬خواندند به جهت عدالت¬خواهی مارکسیسم بوده و نه بنیانهای فکری آن. بگذارید این بار به مقوله¬ی مارکسیسم بپردازیم و شاید بار دیگر ارتباط و یا چه گونه¬گی پیوند فداییان با آن را بررسیم
پیشاپیش بگویم مارکسیسم یکی از اقتدارگرا و چیره¬جوترین گرایشات جنبش کارگری در سده نوزدهم و یا دوران عدالت خواهی جهانی بوده است
استاد گفت: ولی امروز از بقیه¬ی آن‌ها نام و نشان زیادی در دست نیست و فقط مارکسیسم توانست به یک نیروی عظیم و حتا قوی¬ترین نیروی جهانی بدل گشته و تأثیرات بسیاری بر روندهای سیاسی و اجتماعی گذارد
نخودک گفت: البته دیگر گرایشات جنببش کارگری نیز به نوبه¬ی خود تاثیرگذار بودند و همه¬ی آن‌ها برای عدالت می¬رزمیدند و خود را بنیان نیکی می¬پنداشتند که به گمان من چنین هم بوده است . اما هر خیری جنبه¬هایی از شر نیز با خود دارد چون بین نیکی و بدی؛ داد و بیداد و یا آزادی و اقتدار دیوار چین وجود ندارد
از این زاویه شاید در برخی موارد جنبه¬های منفی یک پدیده عامل موفقیت او شود . در تاریخ هم موارد این چنینی بسیار وجود دارد
استاد پرسید: یعنی شما جزو آن کسانی هستید که انسان را موجود شروری میدانند که با تکیه بر گوهر شرارت خود، پدیده¬های شر را ترجیح می¬دهند؟
نخودک پاسخ داد: نه! نه! البته صادقانه بگویم نمیدانم
کدام یک درست می¬بینند؟ آنانی که انسان را در مجموع شر خوانند یا آن‌ها که نیک دانند؟
چون هر دو گروه برهانهای قدرتمندی در اثبات ادعای خود ارایه میدهند
وقتی می¬بینیم کسانی چون ارسطو نزدیک به دوهزار سال بر اندیشه انسانی فرمان رانده¬اند؛ در حالی که در همان دوران باستان کسان دیگری با اندیشه¬های ژرف و والای خود به سادگی کنار گذاشته شدند؛ ادعای گروه نخست اثبات می¬شود چرا که شر گوهری انسان، آسانتر پذیرای شر اندیشه ارسطو می¬شود و یا موارد بسیار دیگر. اما از سوی دیگر چون انسان را در کنار دیگر هستنده¬ها می¬نهیم و می¬سنجیم به آسانی درمی¬یابیم او تنها جانوری است که نه تنها شهد گل بل شهد روان آن نیز می¬نوشد
این مقایسه را دهها بار می¬توان تکرار نمود و هر بار به نتیجه¬ی متفاوت رسید ولی آنچه در باره مارکسیسم گفتم ربطی به این امر ندارد. پاسخ در جای دیگری نهفته است
در جلسه¬ی پیشین از کوششهای دیدرو برای تدوین اخلاق غیردینی گفته شد که چه گونه به شکست انجامید. او اعتراف کرده بود که پس از سالها تلاش نتوانست حتا یک جمله بنویسد
در همان انقلاب فرانسه نمونه¬های دیگری هم در دست است. انقلابیون کوشیدند نام ماهها و روزها را تغییر دهند و حتا هفته را به دهه بدل نمودند تا با گذر زمان و چرخش دهه، روزهای معینی فراموش و فرهنگ دینی کم رنگتر شود. البته این هم چون تجربه¬های دیگر به شکست انجامید
در دوره¬ای دیگر نیچه از مرگ خدا گفت و با هیاهوی بسیار، خدای مرده را به گورستان برد و به خاک سپرد اما چون بازگشت همان خدا را دید ، جا خوش کرده در که در خانه¬ی اندیشه¬هایش
استاد که گویا حوصله¬اش سر رفته بود گفت: هنوز نگفتید به نظر شما دلیل اصلی موفقیت مارکسیسم چه بود؟ اگر ممکن است خیلی مختصر این را توضیح دهید تا نظرتان را بدانم
نخودک گفت: فشرده در یک جمله، چون مارکسیسم یک دین بود
استاد با شگفتی گفت: این‌قدر کوتاه هم نخواسته بودم؛ ولی درست شنیدم؛ به نظر شما مارکسیسم یک دین است؟
بلی درست شنیدید ، مارکسیسم یک دین بود و هست
ولتر در توصیف ایتالیای دوران نوزایی نوشته بود آدم کشی و جنایت چنان رواج یافته و به امری بدیهی بدل شده بود که آموزگاران جنایت پیدا شدند و کلاسهای درس بر پا نمودند؛ همان‌گونه که ریاضیات و موسیقی و گلدوزی تدریس می¬شدند
آری چنین بود سیمای آن جامعه و یا هر جامعه¬ای که ارزشهایش فرو ریزد و ارزشهای نوینی پدید نیایند
انسان از خواب دوهزار ساله بیدار می¬شود اما هنوز خواب¬آلوده است؛ دوست دارد دوباره بخوابد و از هرچه که منجر به بیداری و هشیاری شود می¬پرهیزد. سرگشته و حیران به دنبال گمشده¬ای است تا آرام¬بخش جان و روان¬اش شود
مسیحیت فرو ریخت و اگر چه در بند بند پندارها نهفته بود اما جذابیتی نداشت و در این دوران سرگشته¬گی مارکسیسم همان گمشده¬ای می¬شود که برخی می¬جستند تا جایگزین دین پیشین شود چون خود نیز از همان گوهر است
استاد در حالی که می¬کوشید جلوی خنده خود را بگیرد گفت: ببخشید! از من نرنجید! قصد توهین ندارم اما خودمانی می¬پرسم ؛ حالتان خوب است؟
نکند در بازداشت بوده¬اید و سربازان گمنام امام زمان به راه راست هدایتتان کرده¬اند؟
هوش و حواستان سر جایش هست؟
نخودک گفت: سوگند که ذره¬ای ناراحت نشدم چون بی¬کنایه و به روشنی پرسش خود را بیان کردید. به شما اطمینان میدهم نه دست سربازان گمنام در کار است و نه کریم¬الطرفین شده¬ام
استاد پرسید: این جریان کریم¬الطرفین دیگر چیست؟ میدانید در فرهنگ ما به کسانی گویند که از دو سوی کریم و نجیب باشند
نخودک پاسخ داد: البته این واژه در دنیای رندان معنای دیگری هم دارد. در فرهنگ کهن ایران آمده که ارداویراف به جهان دیگر می¬رود و مشاهدات خود را برای دیگران باز می¬گوید که در کتاب ارداویراف¬نامه آمده است. او برای این کار از شراب و معجون دیگری استفاده می¬کند و بر همین پایه رند شیراز گوید
از آن افیون که ساقی در می افکند حریفان را نه سر ماند و نه دستار
بلی کریم¬الطرفین به این معنی هم به کار می¬رود
این را هم بگویم که گویا دانته، ایده اصلی کتاب خود را از همین سفر ارداویراف گرفته است
استاد در حالی که نمی‌توانست شگفتی خود بپنهاند پرسید : مگر مارکسیسم دین را افیون توده¬ها نمیداند؟
پس خودش هم افیون توده¬ها است؟
نه باور به خدا دارد و نه به پیامبر! قبول کنید باورش سخت است
نخودک گفت: صدها تعریف برای دین وجود دارد اما درک کهن ایرانیان دین یا دئنا را در پیوند با روان مجذوب انسان‌ها می¬بیند؛ روان¬هایی که جذب امر مقدس می¬شوند و اشتراکی به وجود می¬آورند. البته دگرگونی مفهومی امر مقدس مورد بحث ما نیست، اما مسلم این است که مفاهیمی چون خدا و پیامبر، بنیان و گوهر آن به شمار نمی¬روند؛ چون در غیر این صورت بخش بزرگی از انسان‌ها از دایره¬ی دینداری خارج می¬شوند. به عنوان نمونه بوداییان مفهومی به نام خدا ندارند و در همه¬ی کنفرانس¬های ادیان از ذکر نام خدا در سند پایانی جلوگیری می¬کنند
اگر مقوله¬ی پیامبری را بنا نهیم از این هم بدتر خواهد شد چون اکثریت قاطع دینهای جهان چنین چیزی را نمی¬شناسند و تنها به دینهای توحیدی مربوط می¬شود که تعدادشان به اندازه¬ی انگشتان یک دست هم نیست؛ در حالی که در طول تاریخ هزاران و هزاران دین پدیدار شدند که بسیاری از آنان امروز نیز وجود دارند ولی هیچ کدام توحیدی نیستند
بنابراین مفاهیمی چون خدا و پیامبر از الزامات دین به حساب نمی¬آیند. مساله اساسی باورها دیدگاه¬ها، منشها، روشها، و جداول ارزشی¬ست که از این زاویه مارکسیسم هم یک دین است
به گمان من پرسش اساسی این است که مارکسیسم چه گونه دینی است؟
یکی از هزاران دینی که در گوشه و کنار جهان وجود دارند؛ یا یک دین نوبنیاد و یا اینکه از پیشینه¬ای برخوردار است؟
شگفتی شما قابل درک است ولی توجه داشته باشید اگر زاویه¬ی دید را تغییر دهیم نتایجی متفاوت و گاهی شگفت¬انگیز خواهیم داشت
استاد گفت: این را قبول دارم و حتا در تاریخ هم چنین است
به عنوان نمونه در تاریخ کشور خودمان خوانده¬ایم که در این سرزمین دوهزار و پانصد سال پیش سلسله¬ای به نام هخامنشیان به وجود آمد و تاثیراتی ژرف بر تاریخ جهان گذارد که برخی کماکان موجود است
همین تاریخ رسمی می¬گوید این امپراتوری با پیروزی اسکندر مقدونی پایان یافت و دوره¬ای دیگر در تایخ ایران آغاز گردید، اما روایتهای دیگری نیز وجود دارند که با نوع نگاه و زاویه¬ی دید هویت می-یابند
پرسیدنی¬ست که روایت رسمی بر چه پایه¬ای استوار شده؟
در این جا اصل و نصب شاه و شیوه¬ی گزینش او مبنا نهاده شده و نه وجود امپراتوری چرا که این یک حتا پس از پیروزیهای اسکندر نیز برجا و برپا بوده است.
یعنی بنا به روایت رسمی امپراتوری پایان یافت چون شاه آن از خاندان هخامنش نبوده
جالب این جاست که حتا در همین روایت رسمی نیز تناقضات و ابهامات بسیاری وجود دارد چرا که مبنای آن قابل تعمیم به همه¬ی تاریخ هخامنشیان نخواهد بود .زیرا کوروش به عنوان بنیانگذار امپراتوری ربطی با خاندان هخامنش نداشت . باری از این بگذریم
اما اگر از زاویه¬ی دید امپراتوری بنگریم نتیجه به گونه¬ی دیگری خواهد بود چرا که شکست داریوش سوم و پیروزی اسکندر کوچکترین خدشه¬ای در آن پدید نیاورد. به عبارت دیگر پس از نبردهای شرق ایران، امپراتوری بر اسکندر پیروز شد و تمام ساختارها ، فرهنگها، سنت¬ها، تقسیمات سرزمینی و دیوانسالاری و غیره بدون کوچکترین تغییری بر جای ماند
از این زاویه اسکندر نه پایان امپراتوری بل آخرین شاه آن است و پس از اوست که امپراتوری شکل و شمایل خود را از دست داده و پایان می¬یابد
نخودک که با اشتیاق گوش میداد گفت: از این نکته چیزهایی شنیده بودم واز توضیحات شما بسیار سپاسگزارم. و باز هم سپاسگزارم
البته باید توجه داشت روایتها آن اندازه افزایش نیابد که هر گونه شناختی را ناممکن گرداند
مثل این فیزیکدانی که چندی پیش فوت کردند و در کتاب‌های خود با افتخار و غرور اعلام داشتند که فیزیک مدرن ؛ پاسخ همه¬ی پرسشهای انسان را در یک تئوری همه¬جانبه به نام ام یافته وبر این پایه فیلسوفان میتوانند به مسایل دیگر بپردازند
وقتی این را خواندم مایه¬ی خوشالی شد اما چون به اصل نظرات ایشان مراجعه کردم بیشتر خندیدم ، البته با تأسف که فیزیک مدرن به چه بن¬بستی گرفتار آمده است
چون ایشان ادعا کردند به تعداد ده به توان پانصد و اندی جهان وجود دارد ؛ یا به قول خودمان کیهان و به قول فرنگیها یونورس یا اونیورزوم؛ و جهان ما یکی از آن‌ها و آفرینش در کتاب مقدس هم یکی دیگر از آنهاست
این یعنی چه؟ یعنی پذیرش این واقعیت که هستی ناشناختنی¬ست. یعنی اینکه فیزیک مدرن به بن‌بست کامل رسیده و به بیهده¬گویی روی آورده. یعنی اینکه پس از حداقل دو هزار سال به همان جایی رسیدیم که می¬گفتند؛ هستی ناشناختنی¬ست و یا اینکه حقیقت وجود ندارد و اگر هم باشد در ژرفاست
ببخشید صحبت شما را قطع کردم
استاد ادامه داد: بله همان‌جور که گفتم پس از نبردهای شرق ایران امپراتوری بر اسکندر پیروز شد و همین مایه¬ی خشم یونانیانی شد که با تفکر فلسفی و یا ارسطویی پرورش یافته و ایرانیان و مقدونیان را بربر می¬خواندند. جالبتر اینکه بر اساس باور فلسفی، اسکندر در جایگاهی فروتر از ایرانیان قرار می¬گرفت زیرا فن¬آوری فرهنگی فلسفه، ایرانیان را برده¬های خوبی می¬پنداشت اما مقدونیان این شایستگی را نیز نداشتند
نخودک در حالی که سر به نشانه¬ی تأیید تکان میداد گفت: شما مثال بسیار زیبایی ارایه کردید که چه گونه زاویه¬ی نگاه، نتایج را دگرگون می¬کند. یک جا اسکندربه امپراتوری پایان میدهد و یک جای دیگر آخرین پادشاه آن قلمداد می‌شود
حتا اگر به همین مقوله چپ و راست هم که عمر دویست ساله دارند نیز توجه کنیم زاویه نگاه اهمیت سرنوشت ساز دارد چون در کنگره ملی فرانسه در پس انقلاب فرانسه نمایندگانی که طرفدار برابری حقوق مردم با از ما بهتران بودند در سمت چپ و پاسداران امتیازهای اشراف در سمت راست نشسته بودند و این سنت تا به امروز به جای مانده و در‌واقع یک سنت بیشتر نیست ولی هم چنان به کار گرفته میشود. گفتنی است که این ترتیب و آرایش کنگره و یا مجلس از دید رئیس آن جمع هویت می‌یابد و اگر از زاویه¬ی دید مردمی که پشت سر این نمایندگان ایستاده‌اند بنگریم ، چپ و راست جایشان عوض خواهد شد یعنی چپ می‌شود راست و راست هم به چپ بدل می‌شود که البته در موارد زیادی در واقعیت هم چنین است
مارکسیسم هم به همین گونه است یک بار پایان دین شمرده می¬شود اما با نگاهی دیگرخود نیز یک دین است؛ آن هم نه یک دین ناشناخته که در گوشه¬ای دورافتاده پیروانی دارد بل دینی که بر نگرشهای دینهای توحیدی استوار است و عالیترین شکل آنان به شمار می¬رود
بی راهه نرفته¬ایم اگر بگوییم مارکسیسم ادعای جهانگیری را از اسلام و مسیحلت به ارث برده است
امام محمد غزالی می¬گفت؛ پیامبر بشری¬ست مافوق بشر
از یک مارکسیست ؛ به ویژه وطنی بپرسید مارکس چه گونه انسانی بوده است؟
بی گمان چنین جوابهایی خواهید شنید؛ که او انسان دوستی بزرگ، دادخواهی گران، قیلسوفی ژرف اندیش، روزنامه¬نگاری برجسته، و اقتصاددانی بوده که با کشف قانونمندیهای حرکت سرمایه و نشان دادن راز ارزش اضافی، تضادهای بنیادین سرمایه¬داری را پیش¬بینی و مسیر آینده را نشان داده است
او در فقر زیست اما ثروت معنوی بسیاری بر جای کذاشت و با آثاری چون سرمایه، نقد فلسفه، هیجدهم برومر و غیره جاودانه گردید
از سوی دیگر به عنوان یک استراتژیست برجسته و سازمانده¬ای بزرگ ، نه تنها به تعبیر جهان بل به تغییر آن نیز پرداخت
همین جا بگویم این نکته¬ی آخر به راستی خنده‌دار است چون کسی که به تعبیر جهان می¬پردازد به خودی خود به تغییر نیز دست می¬یازد؛ چون تعبیر و تغییر دو روی یک سکه¬اند
پرسیدنی¬ست؛ آنچه گفته شد وصف حال بشر مافوق بشر نیست؟
این ویژگی¬ها پیامبرگونه نیستند؟
به‌خصوص که بسی او را پیامبر رهایی بشریت خوانده¬اند
او از زمین به دور و به آسمان نمی¬رود؟ و هر چه کند نیکی نخواهد بود؟
و به قول معروف
هر چه آن خسرو کند شیرین کند
یک مارکسیست وطنی در ستایش مارکس گوید او در فقر زیست و سه تن از فرزندانش از بیماری و گرسنگی درگذشتند اما او پولی برای کفن و دفن آنان نداشت
به زبان دیگر بشر مافوق بشر ؛ فرزند را فدای باور می¬کند
این برای ما ایرانیان آشنا نیست؟
استاد عزیز ! به خورشید تابان سوگند! به آب پاک روان سوگند هدف من بی¬ارزش شمردن این انسان بزرگ نیست بل فقط نمادن این حقیقت است که در چشم مارکسیستها او بشری¬ست مافوق بشر و هر چه آن خسرو کند شیرین کند
با کوششهای او بین¬الملل اول به آمریکا منتقل و در‌واقع تعطیل می¬شود اما این هم از اقدام‌های خردمندانه مارکس به شمار می¬رود
او از یک پارچگی سازمانها و احزاب کارگری جلوگیری و با خود محور بینی مانع اتحاد با پیروان لاسال می¬شود ولی این هم از اقدام‌های دورانساز او تلقی میگردد

یک سویه_نگری . در دینهای توحیدی و با ادعای مالکیت انحصاری حقیقت همه راهها یک سویه می شوند زیرا همه چیز را با اتکا و نگاه به باورهای خود می سنجند. سالها پیش از وجود شعری خبردار شدم که به ستایش پور ملجم و رویدادهای آن دوره اشاره داشت. هر چه گشتم تا به اصل شعر دست یابم میسر نشد و در عوض صدها شعر دیگر یافتم که همه در نکوهش و رد آن گفته بودند
چون اربابان حقیقت مطلق ، منتقدان و مخالفان نیز با گفته و نوشته دینداران شناخته می‌شوند و نه با آثار خود. اگر بخواهید با اندیشه و پندارهای محمد زکریای رازی آشنا شوید باید به آثار مومنانی بنگرید که در مخالفت با او نوشته_اند، کسانی چون ابوحاتم اسماعیلی و یا ناصرخسرو و دیگران
در دین مارکسیسم نیز چنین است. اگر امروز هم از یک مارکسیست مؤمن بپرسید لاسال و یا پرودون چه کسانی بودند؟ بی گمان همان چیزهایی را باز میگوید که روزگاری مارکس گفته بود، البته به شرط اینکه جزو اندک کسانی باشد که مارکس را خوانده اند
اگز همه واقعیتها گواهی دهند مارکس به گونه_ای غیر اخلاقی و سطحی چیزهای نادرستی به پرودون نسبت داده و سپس آنان را به نقد کشیده ، برای یک مارکسیست مؤمن اهمیتی نخواهد داشت
اگز نظر او را درباره این پندار مارکس بخواهید که میگفت؛ از هر کس به اندازه استعدادش و به هر کس به اندازه کردارش؛ بی‌شک به ستایش و تعریف و تمجید خواهد پرداخت
اما وای از روزی که بداند نگرش یاد شده نه از مارکس بل از آن باکونین بوده است
از او بپرسید مالتوس چه کسی بوده ؟
باز همان ادعاهای مارکس را تکرار خواهد کرد حتا اگر گذر زمان به گونه_ای اانکارناپذیر نادرستی شان را اثبات کرده باشد
او نخواهد پذیرفت چون در این صورت مارکسیسمی بر جای نخواهد ماند. آیا این از مشخصات دین به شمار نمی_رود؟
شاید هم مارکسیستهایی پیدا شوند و برخی واقعیات را بپذیرند ولی پس از قبول حقیقت در خاتمه گویند اما….. و امان از این اما. امای جادویی که در‌واقع نفی قبول واقعیت است
بی جهت نیست در کشور ما تمام گرایشات جنبش کارگری در سده_های گذشته از دیدگاه مارکس سنجیده و ارزش‌گذاری شده¬اند و این نه تنها جنبه¬ی دینی مارکسیسم را آشکار می¬سازد بل سلطه¬ی خواب آور مارکس را نیز نشان میدهد
آنارشیست، هرج و مرج طلب و گاهی تروریست خوانده میشود؛ حتا اگر آنارشیست شناسنامه¬داری چون کروپوتکین به شدت با خشونت مخالفت ورزد و یا آنارشیستهای بی شناسنامه چون تولستوی و گاندی، بزرگترین و پی گیرترین و یا ستیغ اندیشه خشونت پرهیز باشند
برای مارکسیست مؤمن اهمیتی ندارد که کسانی چون پرودون در همان دوران مارکس سلطه، چیرگی و اقتدار را نادرست دانسته و حتا سلطه¬ی پرولتاریا را نیز به عنوان نوعی از سلطه محکوم و حتا انقلاب مورد نظر او را نفی میکردند چون بر این باور بودند که به خودکامه¬گی می_انجامد.
برخی هر گونه توسل به زور را خیانت به آرمان انقلاب میدانستند.و به ویژه داهیانه گفته بودند که برادری مورد نظر مارکس پیش و بیش از همه برادری را از میان برمی‌دارد
اما مارکسیت مؤمن کاری به این چیزها ندارد و هرگز نخواهد پذیرفت مارکس در کنار فضایل و نیکی_ها، یک انسان کینه توز، توطئه گر و ملانقطه¬ای بود که اقتدار در بند بند اندیشه¬هایش موج میزد
استاد خندید و گفت: من هرگز مارکسیست نبودم ولی انصاف را باید در نظر گرفت. این چیزهایی که میگویید، درست است ولی برخی از آنان ربطی به این یا آن شخص ندارد و به ویژه برای اثبات ادعای شما کافی نیست.،چون تنها به منشها و روشها و مشربها اشاره دارد. از سوی دیگر خیلی از این چیزهایی که گفته¬اید به پدیده انقلاب مربوط میشود؛ هر کسی که با انقلاب سر و کار داشته باشد مجبور است به میزانی توطئه کند اقتدار بورزد و خود بین باشد.تا به اهداف خود دست یابد؟
نخودک گفت: یکی از چیزهایی که دینهای توحیدی را با مارکسیسم پیوند میدهد جبرگرایی مطلق آنان است. اگر چه برخی از جریانها هم چون اسماعیلیان و یا شیعه دوازده امامی ادعا میکنند به اختیار باور دارند ولی این بیشتر شبیه یک شوخی است؛ چون وقتی از خدایی میگوییم که قدرت و دانش بی کران دارد ؛ دیگر جایی برای اختیار نمی_ماند؛ و هر اندازه کسانی چون ناصرخسرو و یا مولانا در پی اثبات اختیار باشند به همان اندازه مساله به شوخی نزدیکتر میشود؛ که این در نوشته¬هایشان نیز به روشنی دیده می‌شود
وقتی گفته شود هیچ برگی بر زمین نخواهد افتاد مگر با خواست خدا ؛ در‌واقع جبرگرایی مطلق چهره نموده و جایی برای اختیار نخواهد ماند
استاد به اعتراض گفت: البته شما از یک نکته غافل شده¬اید و آن هم شیطان است که هم در یهود و هم در مسیحیت و اسلام وجود دارد
نحودک لبخندی زد و پرسید: شما خودتان به این باور دارید؟
چه گونه ممکن است خداوند قدرت بیکران داشته باشد، خودش شیطان را آفریده باشد،خواستش به پیش رود، و شیطان هم شربیافریند؟
نه! داستان چیز دیگری است که همه پژوهشها هم همین را نشان میدهند. شیطان اختراع ایرانیان است و در کتاب مقدس یهودیان با این شکل و شمایل وجود نداشت. او در‌واقع فرزند ارشد و دلبند یهوه بود، که طی بحثهایی با تفکر دوگرای ایرانی به شکل کنونی در آمد.
در دوران اسارت بابلی یهودیان در مباحث خود با مزداییان، پاسخی برای سرچشمه شر در جهان نداشتند و مجبور شدند شیطاان را از فرزند دلبند خدا به شکل امروزی درآورند
آنان یهوه را کمال نیکی و با مطلقیت تصور میکردند، و برای حفظ این باور مجبور شدند فرزند ارشد او را قربانی کنند
البته این به هیچ روی کارساز نبود زیرا یک مشکل برطرف نمود اما چندین مشکل دیگر آفرید که تا به امروز نیز وجود دارند؛ به قول زبان عربی یک مانعت الجمع ؛ به قول فرنگیها یک پارادوکس و به زبان ایرانی یک ناسازواره به وجود آوردند زیرا شیطان در شکل امروزی خود و به عنوان سرچشمه¬ی شر در جهان با تفکر یک گرا هم خوانی ندارد، شاید شر بیافریند اما قدرتی ندارد آن را در جهان جاری کند چون خواست، خواست خدا، دانش هم دانش او و توان نیز توان بی کران خود او است. پس شیطان به یک موجود بی خاصیت بدل میگردد
این در حالی است که در اندیشه_ی دوگرا مثل تفکر مزدایی ایرانی ،چنین مشکلی وجود ندارد زیرا در اینجا با دو نیرو روبه رو هستیم که هیچ یک را بر دیگری برتری نیست. اهریمن از همان اندازه قدرت برخوردار است که اهورمزدا دارد. و انسان آزاد است از دو اردوی خیر و شر یکی را برگزیند؛ و این به معنی اختیار است. آیا این شباهتی با نگرش یک گرا دارد؟
درست است که دیندار مزدایی به پیروزی نهایی اردوی نیکی باور دارد اما این ناشی از خوش بینی دینی است و نه نتیجه¬ی گریز ناپذیر باورهای دینی
در پی فروپاشی اقتدار کلیسا همین جبرگرایی دینی با اندکی تغییر بار دیگر چهره نمود
از همین روی در یکی از نوشته‌های خود، فلسفه یونان ، مونته¬ایسم و بخشی از دانش مدرن را به عنوان خویشاوند هم معرفی کردم.در.کتاب شاهزاده و اژدهای سه سر
به هر حال اندک اندک خداوند به خدای قانونمندی بدل گردید
از همین زاویه آینشتاین می_گفت، خداوند تاس نمی¬ریزد. او حتا خواستار خدایی بود که قدرتی به مراتب بیشتر از خدای کتاب مقدس داشته باشد
و این همه در ماتریالیسم دیالکتیک بازتاب دارد که به گمان دین مارکسیسم، انعکاسی از علوم است و بر اساس نتایج علمی چون اصل بقائ انرژی و غیره پدید آمده و مارکسیسم صحت علمی و منطقی_اش را جاویدان میداند
شگفت‌ا! در دورانی که فیزیک مدرن هر روز بیشتر خود را به زیر پرسش کشیده و از ادعاهای پیشین دست برمی‌دارد و حتا دانش ریاضیات ، کمتر ازحقیقت مطلق و جاویدان میگوید، دین مارکسیسم به جاودانه¬گی صحت علمی و منطقی ماتریالیسم دیالکتیک باور دارد
این یک دین تمام‌عیار نیست؟
حال اگر همین قانونمندیها را پایه¬ی تاریخ و سیر تکامل اجتماعی گذاریم و بر آن نام ماتریالیسم تاریخی نهیم، چهره و پیکر برهنه و تمام قد دین مارکسیسم را مشاهده خواهیم کرد که هر دو شکل جبرگرایی را در خود باز می¬تاباند. هم جبری که با تجربه¬ی گذشته شکل میگیرد و هم جبری که داوری آینده پدید می¬آورد
آری! ماتریالیسم تاریخی هر دو گونه را در خود دارد
جبر تاریخ که از کمون اولیه آغازید، به برده‌داری و فئودالیسم و سپس سرمایه داری رسید و در آینده به سوسیالیسم و کمونیسم منتهی خواهد شد ، چون به گمان دین مارکسیسم این جبر اتاریح است که در مسیر دگرگون ناپذیر و گریزناپذیر ضرورتهای دیالکتیکی حرکت میکند
این مهمترین، موثرترین و تعیین کننده ترین دلیل موفقیت چشمگیر مارکسیسم بوده ؛ زیرا انسانها همواره خواستار پیروزی نیکی بر بدی هستند، حتا اگر خود شرکردار باشند.
اگر انسان مؤمن به امید بهشت فردا، سختی امروز را تاب می¬آورد، چون به پیروزی نیکی باور دارد، چه بهتر این پیروزی در همین جهان صورت گیرد و چه خواستنی¬تر از اینکه بهشت در همین جهان بر پا شود
این نکته نه تنها مهمترین راز موفقیت مارکسیسم بود بل برترین ویژگی آن نیز به شمار می‌رفت زیرا مسایلی چون تئوری ارزش، ارزش اضافی و غیره توسط دیگران و به ویژه بنیانگذار علم اقتصاد، آدام اسمیت نیز بیان شده بودند
یکی دیگر از ویژگی¬های مشترک ادعای مالکیتی¬ست که بر حقیقت مطلق دارند یعنی باورهای خود را عین حقیقت میدانند حتا اگرواقعیتها خلاف این را نشان دهند
باز هم یکی دیگر از اشتراکات، پافشاری برشکستها وعدم نقد انیشه و باورهاست ، به گونه¬ای که نارسایی¬ها را نه در اندیشه بل به عنوان کژروی از راه راست توجیه کنند
بدین سان شکستها معلول برداشت نادرست از مارکس ارزیابی می‌شود که ریشه در کلیت تفکر مارکس ندارد
شما از مارکسیست بپرسید کشتارهای استالین چه بوده است؟
هرگز نمی¬پذیرد که گرایشات نیرومند اقتدارگرایانه مارکس و یا انقلاب موردنظر او نقشی در آن داشته ، و به سادگی از کژروی و یا برداشت نادرست گوید
او به شما نخواهد گفت چرا از فردای انقلاب اکتبر، گرایشات دیگر جنبش کارگری چون آنارشیستها به جوخه¬ی مرگ سپرده شدند، و عبرت آور اینکه این کار به دست لئون تروتسکی انجام گرفت
این را هم نمی_گویند چرا پیروان صلح جو و خشونت¬پرهیز تولستوی در زندانها شکنجه و سپس اعدام شدند
به راحتی از کژروی گوید، همان‌گونه که اسلام و یا مسیحیت پیوند باورها با جنایتها را قبول نکرده و همواره توجیهی برای جنایتهای ریز و درشت تاریخی پیدا خواهد کرد
به قول پیر مرد صد و چندساله خودمان ، همه کژروی بود و هنوز کسانی به دنبال اسلام راستین هستند. این دوستان هم مارکس راستین را می_جویند
راستی چرا بزرگترین کشتار کمونیستها همواره به دست خود آنان صورت گرفت ، همان‌گونه که بزرگترین مسلمان_کشی¬های تاریخ را مسلمانان انجام دادند
نه تنها این را نمیگویند بل دوست ندارند بشنوند در همان دوران مارکس وقوع چنین مسایلی پیش‌بینی و گفته بودند که سوسیالسیم مورد نظرش به دیکتاتوری، برادرکشی، اقتدارگرایی و خودکامه¬گی منجرخواهد شد، اما مورد توجه او قرار نگرفت
در این اثنا مشاور رهبر به همراه چند نفر دیگر وارد سالن شدند و در گوشه¬ای ایستاده به گفتگو مشغول شدند.استاد رو به نخودک گفت: فکر می_کنم تا چند دقیقه دیگر بقیه هم بیایند پس خلاصه کنید تا زمان دیگری به این موضوع بپردازیم
نخودک گفت: به هر حال گفته بودند انحصار به وجود خواهد آمد، بلی همه این‌ها را گفته بودند ولی مارکسیست مؤمن کاری با این‌ها ندارد چون باورها برتر از هر واقعیتی هستند
کسی که سیم خاردار باورهای دینی به دور ذهن خود کشیده کاری با اینها ندارد
به گمان من همین رابطه¬ی باور و واقعیت، یکی از برترین نمودهای دین به شمار میرود. کافی است نگاهی کوتاه به مفهوم جهان بینی مارکسیستی بیندازیم که سوگند هر چیزی تواند بود جز جهان بینی، که اگر جهان را می_دید به باورهای ایستا نمی_پناهید و اگر تاریخ جهان را می¬دید بر دینداری خود پای نمی¬فشرد
این جهان بینی در‌ حقیقت جهان نبینی است، یک مفهوم ایستا و دینی ، همان‌گونه که شکنجه¬گر زندانهای نظام، قبل از آزار زندانی گوید ،به نام خداوند بخشنده مهربان . بسم الله الرحمان الرحیم
اینجا مفهوم واقعی از دست رفته و یک سنت به جای مانده که اگر جز این می¬بود باید از خود می_پرسید چه گونه میتوان انسانی را شکنجه کرد، آن هم به نام خدایی که هم بخشنده است و هم مهربان
البته استاد عزیز ! این در‌واقع پیش گفتاری بود و به قول شما در یک فرصت دیگر به آن خواهیم پرداخت
استاد خندید و گفت: صحبتهای شما را این‌جور فهمیدم که مارکسیسم یک دین است که خدای آن قانونمندیهای ازلی و ابدی علمی است ، پیامبرش شخص مارکس است و امامانش هم همین لنین و استالین و مائو و انور خوجه و یا کیم ایل سونگ هستند و البته بهشت آنها هم همین کمونیستی هست که مارکس می¬گفت
نخودک پاسخ داد : بلی . جالب است که هر سرزمینی دین را در رنگ و بوی فرهنگی خود ارایه می‌کند ، اگر مارکسیسم،در کشورهای آسیای شرق به سادگی با سلطنت کنار میآید به دلیل فرهنگ قدرتمند کنفوسیوسی آنان است؛ همان‌گونه که در آثار به جای مانده از مانویان که در چین پیدا شدند ؛ این پیامبر ایرانی در شکل و شمایلی دیده می‌شود که برای مردم آن سرزمین آشنا به نظر میآمد؛ یعنی شبیه مردمان همان سرزمین

تقدیم به کیوان ارجمند، یار و یاور و همیشه همراه

مسعود میرراشد برلین مارس ۲۰۱۸

جلسه چهارم

مشاور رهبر ضمن خوش آمد ، در حالی که به بانویی اشاره داشت گفت: برادران از اوضاع مملکت خبر دارند. خروج آمریکا از برجام و تهدید ایران از سوی استکبار و مسایل دیگر اوضاع نابسامانی به وجود آورده . وضع معیشت مردم بدتر شده و طبیعت هم روی خوش به ما نشان نمیدهد و کم آبی و مشکلات محیط زیستی بر دردهای کشور اضافه کرده است . به همین خاطر از فعالان محیط زیست خواستیم به این جلسه تشریف بیاورند و نظر خودشان را مطرح بکنند ؛ که آن‌ها هم خواهر محترم را به اینجا فرستادند
برادر عزیزعیسی کلانتری هم که بین مسئولان بیشترین تجربه محیط زیستی را دارند تشریف آورده‌اند تا به این مسایل بپردازیم
از برادران خواهش میکنم همدلی بیشتری داشته باشند و از مباحث جانبی پرهیز بکنند تا به مسایل مهم بپردازیم
آقای علی اکبر ولایتی در حالی که نمی‌توانست آشوب درون بپنهاند گفت: برادران! آقایان! امروز خیلی چیزها روشن شده؛ مردم، مسئولین و همه مردم جهان عهدشکنی آمریکا را به آشکار دیده اند . شاید این درس عبرتی شود برای کسانی که توجه به نظرات مقام معظم رهبری نکردند . چقدر آقا فرمودند آمریکا قابل اعتماد نیست؟
چقدر گفتند آمریکا همیشه بهانه میگیرد تا نظام مقدس اسلامی را نابود کند؟
چقدر ایشان هشدار دادند؟
اما گوش شنوایی نبود و رفتند و برجام را امضا کردند
عهدنامه ترکمانچای نسخه فارسی داشت ولی برجام حتا نسخه فارسی هم ندارد . برادران !این گویای همه چیز است . متأسفانه دولت و وزارت خارجه درست عمل نکردند ، تضمینهای لازم را نگرفتند و امروز با این مشکلات روبرو شدیم. مقام معظم رهبری بارها تذکر دادند و خط قرمزها را اعلام کردند ولی دولت توجه به این‌ها نداشت و ساده لوحانه به آمریکاییها اعتماد کرد. الان هم باید راه حل را در سخنان آقا پیدا کرد و نه اینکه دوباره همان اشتباه را تکرار کنیم
یکی از سردارن سپاه گفت: بله! بله! معلومه که برجام اشتباه بود! اعتماد به آمریکا اشتباه بود……م
یکی سخن او را قطع کرد که: یعنی جنگ راه بیندازیم؟
هشت سال جنگ کافی نبود؟
این همه تنش و درگیری کافی نیست؟
سردار پاسخ داد: نه برادر جنگ کجا بود ؟ ولی اگر صلح می خواهید باید شرایطی به وجود بیاورید که دشمن بترسد و جرأت نکند وارد یک جنگ با ایران شود . باید بداند در این صورت ما منافع آمریکا را به همراه تل آویو نابود می کنیم. بعله! راه براقراری صلح همین است
باید برجام را آتش بزنیم؛ آقا هم همین را فرموده بودند؛ جبهه مقاومت را تقویت بکنیم تا نظام سلطه از جنگ بترسد
نباید دست روی دست گذاشت و به دشمن اجازه داد در داخل کشور آشوب و درگیری به وجود بیاورد. باید آن‌ها را در بیرون از مرزها مشغول کرد
همان فرد پیشین گفت : معلوم نیست اگر مرحوم مهدی هاشمی امروز زنده بود چه نظری داشت ولی به خدا ، به پیغمبر این چیزی که سردار فرمودند همان نظریه ایشان است ؛ آن بنده خدا را اعدام کردید و امروز حرفهای او را تکرار میکنید. حداقل از آن مرحوم اعاده حیثیت بکنید
همین کارها می‌شود که به ما اتهام دزدی میزنند؛ آن بنده خدا را اعدام کردید و بهش کلی اتهام بستید و حالا به قول سیاسیون استراتژی او را دزدیدید و به عنوان شق القمر معرفی میکنید. دشمنان و مخالفان همین چیزها را می‌بینند و بعد ادعا میکنند همه دزد هستند از مسئول لشکری تا کشوری ؛ از عرصه اقتصاد و اجراییات گرفته تا عرصه نظری
سردار سپاه گفت :برادران توجه کنید اگر ضعیف باشیم دشمن هیچ وقت دست از سر ما برنمیدارند ، یک روز برنامه هسته ای را بهانه میکند و بعدش حقوق بشر را و یک وقتی هم سیاستهای منطقه ای را . به هر حال همیشه یک بهانه‌ای دارد
الان شرایط خطیری داریم چون کره شمالی هم از جبهه مقاومت پا پس کشیده. البته معلوم بود این اتفاق خواهد افتاد چون آن‌ها انقلابی بودند ولی انقلابی کمونیست ؛ ولی ما به عنوان انقلابیون مسلمان جبهه مقاومت را ترک نخواهیم کرد چون رهبری آن را به عهده داریم
نوریزاد خندید و گفت :یعنی شما از داعش هم سازش ناپذیرتر هستید؟
مگر داعش و طالبان و بوکو حرام و این‌ها در همین جبهه مقاومت نیستند !؟
شما در این چهل سال فقط گزافه گفته‌اید و بس ! کدام مبارزه؟
زورتان فقط به این مردم ستم دیده میرسد که به زندان دراندازید و به غارت بپردازید و به آن بنازید
اسراییل پایگاه های شما را بمباران کرد ولی جیک نزدید؛ الان هم مرتب تکرار می‌کنید که من آنم که رستم قوی پنجه بود. ول کنین آقا! چقدرفریب ؟ چقدر ریا ؟
خودتان خجالت نمی کشید، از این همه دروغ ؟
نماینده دولت آقای روحانی گفت : برادران! آقایان ! آمریکا با سیاستهای خودش در جهان تک افتاده ، همه از او فاصله گرفتند و کسانی که در داخل تمام مدت کارشکنی میکردند و علیه برجام بودند، همان حرفهای ترامپ را تکرار میکنند
مردم آن موشک پرانیها یادشان نرفته که هدفش زمین زدن برجام بود. دلواپسان هم صدا با دولت ترامپ برای شکست برجام تلاش کردند و امروز هم که آمریکا منزوی شده همان سیاست را دنبال میکنند. یعنی مجری سیاستهای آمریکا و اسراییل شدند. ببخشید! ببخشید! آمریکا نه ! ترامپ !چون در آمریکا نظرات دیگری هم هست
برادرمان جناب دکتر ولایتی کم لطفی میفرمایند چون توضیح ندادند چرا در زمان اوباما، مقامات بالای نظام به رئیس جمهور منتخب مردم ، جناب دکتر روحانی، اجازه ندادند همه مسایل را حل کنند و به یک توافق برد برد با آمریکا برسند ؛ که اگر این انجام میگرفت امروز خیلی از مشکلات را نداشتیم. متأسفانه نه تنها جلوی این کار را گرفتند بلکه همه جور کارشکنی هم کردند
مردم این‌جور چیزها یادشان نرفته! این‌ها واقعیت است ولی ایشان اشاره‌ای به آن نکردند.بهتر است خودشان بگویند چرا!؟
استاد تأیید کرد که: درست میفرمایید! ولی آقای ولایتی خیلی بیشتر از این‌ها کم لطفی دارند چون کل نظام و به قول شما مقامات بالا، با برجام موافق بودند؛ و اصلن حودشان مدیریت کردند. آقایان یادشان رفته کشور چه وضعی داشت و نفت هم نمیتوانست بفروشد
برجام یک رویداد مهم بود و به داد کشور رسید، البته در آن شرایطی که داشتیم
دکتر احمدی نژاد به آوایی خشمگینانه اعتراض کرد : مهم چیه آقا؟
کجاش مهم بود ؟
چه سودی داشت؟
به ما زور گفتند! همه میدانند برجام را آمریکاییها نوشتند و ما فقط امضا کردیم. یک جوری گفتید گویا دولت شق القمر کرده . برخلاف نظر شما برجام سند رسوایی ایران شد و خدا کند در آتش بسوزد! ما تعهد دادیم آقا! میدانید تعهد یعنی چه؟
آن موقع که صحبت مذاکره شد ، البته دولت ما کاره‌ای نبود چون بیت رهبری اقدام به این کار کرد و بعد هم دولت بعدی ادامه داد؛ من همان موقع گفتم پیش از هر مذاکره ای باید چند تا کار انجام بدهیم تا از موضع ضعف پای میز مذاکره نرویم؛ ولی آقایان عجله داشتند و رفتند برای صحبت. من همیشه گفتم مذاکره ایرادی ندارد ولی برای اینکه پیروز شویم باید اول یک سری مسایل داخلی را حل کنیم تا آمریکا نتواند از موضع برتر حرف بزند؛ ولی گوش شنوایی وجود نداشت
ما همان زمان گفتیم اگر می‌خواهید مذاکره بکنید و پیروز شوید باید یک کارهایی انجام داد و این‌جوری میتوان پیروز میدان شد
شما هرگز نمیتوانید پیروز شوید! نخودک با تأکید گفت : چون نتیجه این نبرد از پیش روشن است. شما هر اقدامی انجام دهید، هر اهرمی به کار گیرید و و هر اندازه پول خرج کنید نتیجه‌ای جز شکست نخواهید گرفت. شک نداشته باشید
همراه دکتر احمدی نژاد خندید و گفت: شما که به طور کامل واداده اید! آقای عزیز! برادران! این نگرش ایراد دارد چون هنوز وارد مبارزه نشده شکست را قبول می کند؛ خوب این درست نیست . آقای عزیز! به قدرت ایمان مردم باور داشته باشید ! به خدا آمریکا آن‌ قدرتی نیست که شما فکر می‌کنید ؛ به تاریخ هم نگاه کنید همین را می‌گوید ، مگر در جنگ ویتنام شکست نخوردند؟
در جریان همین انقلاب اسلامی خودمان شکست نخوردند؟
یعنی شما می‌گویید مبارزه از بیخ و بن اشتباه است؟
سرداز سپاه اضافه کرد : پس طبق فرمایش ایشان بهتره بریم نوکر استکبار بشیم ! بعله!؟
! خوبه خودش اعتراف میکنه چاره فقط نوکریه! این‌جوری نیست؟
آقای احمدی نژاد در حالی که او را به سکوت فرا می‌خواند گفت: برادر تند نرو ! بگذارید ایشان به ما بگویند از کجا این را می‌دانند . مگر پیش گویی بلد هستند؟ خدا را شکر که ما این را نگفتیم وگرنه متهم به تماس با اجنه می‌شدیم
نخودک به دور و بر نگریست و به آرامی گفت : مساله چندان پیچیده نیست اما شاید پاسخ اندکی طولانی باشد
مشاور گفت : بفرمایید ! ما هم دوست داریم بدانیم ، ولی سعی بکنید مختصر و فشرده جواب بدهید
نخودک باز هم به پیرامون نگریست و با انگشتان ، چانه خود مالید و گفت:ساده بگویم ! چون هم شما و هم آمریکا با تکیه بر منطق زور سیاست می گذارید، و در این منطق همواره پرزورتر پیروز است؛ که در این مورد مشخص آمریکا است
در جهان سیاست دو منطق وجود دارد ؛ منطق زور که همان خشونت است و منطق توان که علاوه بر اهرم زور، سازوکارهای دیگری چون گفتگو، آینده نگری، مدارا، رواداری و همکاری و اشتراک منافع را در سیاست گذاری به کار می گیرد. اولی سیاست را به میدانی می‌کشاند که نتیجه‌ای جز برد یا باخت ندارد
در این میدان یا برنده می‌شوید و یا خواهید باخت؛ حد وسط وجود ندارد. اما منطق توان در کنار زور، ساز و کارهای دیگری نیز به کار میگیرد و میتواند نتیجه را به برد برد تغییر دهد به گونه‌ای که هر دو سوی نبرد ، منافع خود را تا اندازه‌ای تأمین شده می‌بینند
با منطق زور هرگز نمیتوان به چنین نتیجه‌ای رسید چون یا برد است و یا باخت. تازه این هم پایان ماجرا نیست چون بازنده نتیجه را تا جایی می‌پذیرد که به او تحمیل شود و این خود سنگ بنای دور دیگری از نبرد است که باز هم نتیجه‌ای جز برد یا باخت نخواهد داشت . این دور شیطانی هم چنان ادامه می یابد تا روزی که یکی از دو سوی نابود ویا آن‌چنان شکستی متحمل شود که دیگر توان نبرد نداشته و یا تغییرماهیت داده و به زایده ای از برنده تبدیل گردد. و یا هم اینکه طرفین از تجربه‌ها درس گرفته و از منطق زور فاصله بگیرند
منطق زور جنگ جهانی اول را به وجود آورد که به شکست متحدین منجر شد. نماینده کشور آلمان ، به عنوان بازنده و به شکلی تحقیر‌آمیز مجبور می‌شود در یک واگن قطار، صلح ورسای را به خواست پیروزمندان امضا کند و همین جاست که سنگ بنای جنگ جهانی دوم گذاشته می‌شود
بر این پایه از دل قانون اساسی وایمار که به گمان اغلب حقوقدانان یکی از دمکراتیک ترین قوانین اساسی تاریخ بشریت بوده هیولایی به نام فاشیسم به رهبری هیتلر، آن هم در سرزمین فرهنگ پروری چون آلمان پا به عرصه وجود می‌نهد
اگر قدرتهای جهانی در روابط خود هم چنان بر منطق زور پای می فشردند، ای بسا کره آبی جنگهای جهانی دیگری نیز تجربه میکرد
ای بسا اگر تجربه دو جنگ جهانی نمی بود ، در پی فروپاشی شوروی و در نتیجه تحقیر روسیه ، کسانی چون ژیرنوفسکی به قدرت رسیده و جنگ اتمی وحشتناکی رخ میداد
و این ههه تنها از آن روی که نتیجه منطق زور یا برد است و یا باخت ؛ و باز هم نبرد دیگر که آن هم یا برد است و یا باخت ؛ که این دور اهریمنی را پایانی نیست
یک دوزخ راستین که جز آشوب و تنش و ناپایداری چیزی به همراه نخواهد آورد
نیروهای انقلابی تا جایی که با‌نظم حاکم می جنگند می توانند تن به این بازی دهند اما روزی که پیروز شوند و برای برقراری نظم نوین بکوشند دیریا زود مجبور به فاصله گیری از آن خواهند بود تا پایایی و ثبات اجتماعی و سیاسی به وجود آورند. البته گفتنی ست تمام انقلابها با تکیه بر منطق توان به پیروزی می‌رسند و پس از پیروزی اندک اندک از آن فاصله گرفته و منطق زور را به کار می گیرند
برجام با تمام نارساییها یک نقطه عطف به شمار می‌آید و اگر ادامه می یافت و به برجام دو و سه فرا می رویید به یک رویداد تاریخی بدل میگردید زیرا نماد تغییر منطق به شمار میرفت
از آن جایی که نظام جمهوری اسلامی در تمام این سالها بر اساس منطق زور سیاست گذاشته و ترس آفرینی بنیان امنیت انگاشته، به سختی قادر به تغییر است
به جنگ ایران و عراق بنگرید که دو سوی آن از فردای انقلاب ، کشور خود را به بازی برد و باخت کشاندند
عراق به ایران تجاوز کرده و بخشی از خاک آنرا به تصرف درمی آورد اما منطق توان، برخاسته از انقلاب به پایداری برمی‌خیزد و چپ و راست و ملی و مذهبی و غیر مذهبی، ارتش متجاوز را زمین گیر میکنند
تا اینجا منطق توان به پیش می‌رود و همین منطق حکم می‌کرد از میانه بهار سال شصت تا بازپس گیری خرمشهربه جنگ خاتمه داده و پذیرای صلح شوند
اما از این تاریخ ، استبداد دست به کار شده و با نعمت خواندن اهریمن جنگ ، شعار جنگ جنگ تا پیروزی و حتا تا رفع فتنه در جهان سر داده و با تکیه بر منطق زور، ادامه جنگ را در خدمت آماجهای خود قرار میدهد.از سوی دیگر قدرتهای بزرگ نیزاین امر را به سود دیده و تلاش خود را نه در صلح بل برای ادامه جنگ به کار میگیرند ؛ و آنگاه که اهداف خود را برآورده میبینند، جام زهر را برابر رهبر نخست می نهند و در این راه از سرنگونی هواپیمای مسافری ایران نیز ابا نمی کنند
کشور عراق تا نیمه نخست سال شصت و یا تا فتح خرمشهر بازی برد و باخت را بر اساس منطق زور به پیش برد که با برد ایران و باخت عراق پایان یافت چون پذیرش صلح توسط آنان معنایی جز پذیرش باخت نداشت
متأسفانه آقای خمینی ادامه جنگ را نعمتی خواند و با عدم پذیرش صلح بازی برد و باخت را در مدار بالاتری به حرکت در آورد تا جایی که ماهیت آن دگرگون و به باخت باخت و سر آخر به باخت باخت بیشتر تبدیل گردید.
این که آقای رفسنجانی کارگردان پایان جنگ بوده ؛ حقیقتی است اما نه همه بل نیمی از آن ؛ چون زمان پایان در نظر گرفته نمی شود
چه زمان و در چه موقعیتی جنگ پایان یافت؟
آن گاه که بازی باخت و یا باخت بیشتر در جریان بوده است
آری با خاتمه جنگ از خسارات و یا باخت بیشتر جلوگیری شد و این خود اهمیت به سزایی دارد ولی هرگز نمیتوان به آن نام پیروزی داد که اگر چنین کنیم خود را مضحکه عام و خاص نموده ایم . به گمان من آقای رفسنجانی بهتر از هر کسی از اهمیت این نکته آگاه بود و از پیروزی، سخن چندانی به میان نمی آورد
و این همه نتیجه گریزناپذیر منطق زور است که متأسفانه همه سیاستهای کلان نظام را تعیین کرده و می‌کند .اگر سیاست هسته ای را در نظر بگیرید ، در بند بند آن بازی باخت و باخت بیشتر را خواهید دید که برجام سبب باخت و نه باخت بیشتر شد
بی جهت نیست که اگر چه هم دولت هم راس نظام موافق برجام بودند اما هنوز هم توان آشکار کردن همه مفاد و مسایل جانبی آن را ندارند چون نیک میدانند برجام برد نبوده بل تنها از باخت بیشتر جلوگیری کرده است . با این همه برجام می‌توانست به یکی از مهمترین پیروزی های کشور بدل شود ، اگر به برجام دو و سه و در نهایت دگردیسی منطق زور به منطق توان منجر میشد
اگر به سیاستهای منطقه ای بنگرید رد پای همین منطق و همان بازی برد و باخت و سپس دگردیسی به باخت و باخت و سرانجام باخت و باخت بیشتر را میتوان دید
در اینجا باید یادآوری کرد آقای خمینی با وجود دروغهای بسیاری که به مردم و جهانیان گفت و خود را رسوای عالم نمود حداقل در این مورد صداقت داشت و نکوشید به قول جوانان امروزی لاک پشت را به جای فولکس واگن قالب کند و از پیروزی در جنگ بگوید ، مثل نرمش قهرمانانه رهبر کنونی که باخت را توجیه میکند
ای کاش ایشان به جای نمایش قهرمانی، پذیرش باخت را قهرمانانه میدانست چون در زندگی و سیاست، پذیرش شکست نشانی از بزرگی با خود دارد
اما باخت را برد نامیدن و کشور را به جنگ بیهوده کشانیدن نه تنها قهرمانی نیست بل برترین نشانه یک بازنده بد است
بنابراین روشن است که پیروزیی در کار نخواهد بود بل تنها شکست است و شکست زیرا در میدان منطق زور همواره پرزورتر پیروز خواهد بود. اگر به تجربه کشورهای دیگر نیز بنگرید همین حقیقت را باز خواهید یافت. در مورد ویتنام هم مساله به آن سادگی نیست که شما عنوان داشتید. پرسیدنی است که از آن پیروزی چه نصیب ویتنام شد؟
در مورد ویتنام هم باید گفت که این کشور در آن مقطع تاریخی با منطق توان سیاستهای خود را تعیین می‌کرد که البته زور هم بخشی از آن به شمار می‌رود ؛ همان‌گونه که انثلاب ایران با همین منطق به پیروزی رسید
. آری در منطق زور پرزورتر برنده است ، که در این مورد مشخص کشور آمریکاست و نه ایران. پس بهتر است هر چه زودتر از آن فاصله بگیرید تا متحمل شکستهای پیاپی نشوید و هم آرامش داخلی و منطقه ای به وجود آورید و هم اینکه از تنشهای اجتماعی کاهیده و برای حل مشکلات، همبستگی راستین ملی پدید آورید
من نمیدانم چرا تا به این اندازه بر حفظ این منطق پافشاری میکنید ؟
آدرست است که با تکیه بر آن دیگران را از میدان خارج نمودید اما یقین بدانید همین منطق شما را هم از صحنه خارج خواهد کرد
استاد گفت : میدانم چرا به این منطق چسبیده‌اند چون فکر می کنند نتیجه خوبی از آن گرفته‌اند . اغلب این آقایان در پیش از انقلاب وارد بازی برد و باخت نشدند و همواره راه گریزی برای خود باقی گذاشتند و البته نظام پادشاهی نیز شرایط را برای آنان فراهم نمود که بتوانند از بازی برد و باخت و یا هست و نیست بپرهیزند. چون انقلاب پیروز شد اینان با تکیه بر منطق زور و عقب‌ماندگی فرهنگی جامعه دست به کار شدند و به عاقبت کار نیندیشیده ، همه را از صحنه خارج کردند، یعنی بهره نیک گرفتند پس پنداشتند همیشه چنین خواهد بود غافل از این که در آنجا با جوانانی سر و کار داشتند که به میهن خود عشق می ورزیدند و امروز با نیروهایی روبه رو هستند که احساسی به این آب و خاک ندارند و اگر هم داشته باشند کینه است و رشک
سردار سپاه گفت : شما از منطق و این‌جور چیزها گفتین که یه ذره ارزش نداره چون قدرت ایمانو ندیدین. چطور شد که این همه سال آمریکا نتونست هیچ غلطی بکنه.؟ خوب این از ایمان جوونای ما بود دیگه ! تازه اینایی که آمریکا میگه همش بهانه اس ، مقام معظم رهبری درست گفتن که اگه ما هر کاری بکنیم اونا بازم به ما گیر میدن ، یعنی یه چیزی رو بهانه میکنن و گیر میدن چون با اسلام مشکل دارن با انقلاب اسلامی مشکل دارن. حالا شما بگو منطق چی و منطق کی
مشاور رهبر تأیید کرد که : بله ! بله! این‌ها بهانه است. عربستان به یمن لشکر می کشد؛ بحرین را اشفال نظامی می کند و همه جا به تروریسم دامن میزند ولی آمریکاییها چیری نمی‌گویند و در عوض ایران را تروریست و مسئول همه اقدام‌های تروریستی می‌خواند . خودشان بهتر از هر کسی میدانند در ترور یازده سپتامبر دستان حمایت عربستان در کار بود ولی به راحتی دروغ میگویند و تلاش میکنند پای ایران را وسط بکشند.
حتا در همین ترورهایی که در چند سال گذشته در اروپا انجام شد، رد پاها به عربستان ختم میشد و در یک مورد، تروریست انتحاری تا آخرین دقایق در تماس تلفنی با کسانی در عربستان بود و از آنان دستور میگرفت
این‌ها آشکار هستند و نظر آقا را تأیید می کنند که همیشه گفتند آمریکا قابل اعتماد نیست و هر کاری بکنیم یک بهانه دیگر میتراشد تا توجیه سیاست خصمانه اش با ایران باشد
استاد پاسخ داد : نمی‌توان منکر این حقیقت شد که آمریکا می‌کوشد سیاست زورگویانه خود را در برابر ایران توجیه کند ، از ایران می‌خواهد از برنامه موشکی خود دست بردارد یعنی اینکه از امنیت کشور صرفنظر کند ؛. آن هم در خاور میانه که بیشترین جنگهای ثبت شده پس از جنگ جهانی دوم در همین منطقه رخ داده است. این معنایی جز زورگویی ندارد؛ ولی به قول ایشان در منطق زور حق با پرزورتر است. آقایان توجه داشته باشند که هر دو طرف با منطق زور سیاست می‌گذارند و به همین جهت نمی‌توانند به افکار عمومی جهان تکیه کنند چون هیچ انسان عاقلی حاضر نخواهد بود در دعوایی شرکت کند که هر دو سوی زورگو هستند . چه کسی می‌پذیرد که از اطلاعات سپاه در برابر آمریکا حمایت شود تا آن‌ها به راحتی فرزندان مردم را بگیرند و ببندند و حتا به آنان تجاو.ز کنند. . به قول معروف سری که درد نمی‌کند دستمال نمی بندند . از آن طرف هم هیچ ایرانی میهن دوستی حاضر نیست از دست استبداد به خارجی پناه ببرد
آقای کدیور گفت: نظام جمهوری اسلامی از روز اول فاسد و بیمار بوده چون بر بنیان کج گذاشته شد. آقای خمینی خلف وعده کرد و حکومتی اسلامی به وجود آورد و با نیرنگ و فریب، به جای وعده‌های پاریس، ولایت فقیه را در قانون اساسی گنجاند
این نظام یک حکومت دینی است و با وجود شورای نگهبان، ولایت فقیه و تبعیضات موجود در قانون اساسی، ، اصلاح آن ممکن نیست چون اگر این چیزها را از آن بگیرید دیگر جمهوری اسلالمی نیست
آقای حجاریان گفت: ولی ما چاره‌ای جز اصلاحات نداریم و این مربوط به امروز نیست چون به گمان من پس از پیروزی انقلاب وظیفه اصلی نیروهای سیاسی ، اصلاح بود که باید بلافاصله شروع می‌شد
نخودک زیر لب گفت : شگفتا ! یعنی شما نظام سلطنتی را اصلاح کردید و سلصنت فقهی برقرار نمودید! نه آقا خودت را گول نزن! شما نمی بایست چنین نظامی بر پا می‌کردید و چنین قانون اساسی ای به خورد مردم می دادید. حالا هم سعی کنید که این قانون اساسی تفییر یابد . بقیه داستان است و بس
یکی دیگر در حالی که به افسوس سر تکان می‌داد گفت: برخی از آقایان خواستار همه‌پرسی شدند تا با نظام تعیین تکلیف بکنند چطور ممکن است یک حکومت همه‌پرسی را قبول بکند یعنی به رأی و خواست مردم تن بدهد ولی اصلاح ناپذیر باشد ، این یک پارادوکس است یعنی از یک طرف قبول می‌کند به همه‌پرسی تن در میدهد و از طرف دیگر ادعا می کنید اصلاح ناپذیر است. این دو تا با هم سازگار نیستند
یکی در مخالفت با اوگفت: صحبت بر سر این است که نظام در این چهل سال کوچکترین اصلاحی را برنتابیده، همین چندی پیش قانون جزا را بردند مجلس وبه سادگی تمدید کردند . این نشان میدهد نظام اصلاح شدنی نیست. وقتی در چهل سال تغییری به وجود نیامد تا چهل سال دیگر هم اتفاقی نخواهد افتاد؛ پس تغییرات سریع لازم است
انقلاب به معنی دگرگونی ریشه‌ای در ساختارهاست که در یک زمان کوتاه انجام میگیرد و میتواند خشونت آمیز باشد یا خشونت پرهیزکه این بستگی به نیروی پاسدار نظم موجود دارد
نوریزاد در تأیید گفت: آقایان از اصلاحات گفتند و فراموشیدند بارها این راه را رفته و با دستی خالی بازگشته اند. مجلس ششم دست شما بود و دولت هم دولت اصلاحات اما کاری از پیش نرفت . مگر این تجربه نشده ؟
آقایان ! از سایه خود پریدن و ستاره به بند کشیدن شیوه خرد نیست . به قول شاعر
روان را رنج بیهوده نمایی که چندان آزموده آزمایی
راه حل مشکلات برگزاری یک رفراندم است تا این مردم فقرزده و تحقیرشده سرنوشت خود را تعیین کنند ؛ وگرنه تند باد خشم آنان وجودتان در هم پیچاند
نخودک گفت : ما با دو دیدگاه متفاوت رو به رو هستیم که درنگاه اول اشتراکی بین آنان نیست. یکی باور به اصلاح پذیری نظام دارد و دیگری منکر آن است
این دو نگرش اشتراکی با هم ندارند؟
به گمان من چنین نیست چون هر دو بر مبنای واحدی استوارند. وقتی باور به اصلاح پذیری و یا اصلاح ناپذیری داشته باشیم در‌واقع قبول کردیم که نتیجه قابل پیش‌بینی است.
پرسیدنی است چرا این دو دیدگاه نتیجه را قابل پیش‌بینی میدانند ؟
آیا برای خود قدرت ماورا طبیعی قایل هستند ؟
و یا اینکه ،پیامبرگونه سیر رویدادها و را پیشاپیش می بینند؟
یا از جهان غیب خبر دارند ؟
بی گمان هیچ کدام این را قبول نداشته و چنین چیزی را توهین به خود تلقی میکنند
پس چرا هم چنان بر دیدگاه خود پای می فشارند و آن دیگری را نادرست میدانند؟
آنان در تأیید نظر خود شواهد و تجربه‌ها را گواه میگیرند که این نشانگر درک مشترک آنان از سیاست است، درکی آشنا و با مقبوایتی بسیار و به همان اندازه نادرست . چندی پیش حتا رهبر کنونی هم مهر تأیید بر این باور نهاد و در جمع هواداران اظهار داشت ؛ مارکسیستها درست می‌گفتند که سیاست یا مبارزه علم است
البته این ویژه مارکسیسم نیست بل درک عمومی دوران کنونی، یا نگرش اقتصادی صنعتی است که همه کره آبی را فرا گرفته . یا به تعبیر رایج فرهنگی درک مدرنیسم از سیاست به شمار می‌رود
بی سبب نیست که در هر دانشگاهی رشته علوم سیاسی تدریس می‌شود اما جالب این که همین رشته در موارد بسیاری به نادرستی این نگرش گواهی میدهد
من کاری با تعریف علم و بحث نظری آن ندارم اما می‌پرسم آیا سیاست به راستی یک علم است؟
یا یک علم مشکوک؟
آیا علم سیاست می‌تواند نتیجه‌ها را پیش‌بینی کند ؟
یا آن چیزی که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شوند پیش‌زمینه ای برای نوشتن گذشته است ،آن هم نه گذشته دور بل چیزی که هنوز تاریخ نشده است
چند در صد از سیاست پژوهان جهان در پس انقلاب ایران فروپاشی شوروی را پیش‌بینی میکردند؟
چند در صد سیاست پژوهان و حتا سیاستمداران ایران در ابتدای سال هزار و سیصد و پنجاه و شش ، سقوط نظام پادشاهی رانزدیک میدیدند؟
در ابتدای دهه پنجاه چه تعدادی تصور می کردند که در دهه بعد یک روحانی بر جای پادشاه می‌نشیند و تعدادی از مبارزان ضد سلطنت ؛ برای برقراری سلطنت نوین ، نفسها می برند، پیکرها میدرند و به زندانها می‌برند و حتا خود نیز مرگ را به جان می خرند؟
انتظار پاسخ ندارم و می‌خواهم در خلوت به این پرسش پاسخ دهید
آقایان !سیاست علم نیست! مساله همین است و بس. البته علم هم در آن وجود دارد ولی اندکی و نه بیشتر . تجربه‌ها دسته بندی می‌شوند ، در کنار هم قرار میگیرند، با هم سنجیده می شوند، تفاوتها در نظر گرفته می‌شود و الی آخر ، که این نشان دانش است
از سوی دیگر یک هنر است، به این معنی که تقلید می‌کند ، از داده‌ها و تجربه‌ها می‌آموزد و از همین روی به آن هنر ممکنها نیز گفته می شود
در عین حال پدیده فروشندگی را نیز در خود دارد. من به عمد واژه پدیده را برای فروشندگی به کار گرفتم تا از بحث گوهر بپرهیزم چون تعدادی آن را هنر میدانند و برخی چیز دیگری خوانند
به هر حال فروشندگی هم یکی از اجزا سیاست است
بی جهت نیست که اینجا و آنجا به واژه‌هایی چون بازار سیاست و یا آشفته بازار سیاست بر میخوریم . بازار سیاست اجتماع است ، خریدار مردم هستند و فروشنده نیز کسی است که پندارهای خود را به آنان عرضه میکند.اگر کسی بگوید سیاست می‌کوشد راه حل درست برای مشکلات جامعه ارایه کند، سخن به سزایی نگفته چون تفاوتی ژرف بین درست بودن و ممکن بودن وجود دارد . یک نگاه کوتاه به واقعیتها نشان میدهد که سیاست ؛ کاری با حقیقت‌ها ندارد بل به دنبال این است که پندارهای خود را مقبول اجتماع کند و حتا در مواردی میداند پیشنهادهای او راه چاره نیستند و در مواردی نه چاره بل چاه به شمار می روند
من فقط به یک نمونه اشاره می‌کنم ؛ آن هم از کشورهای پیش رفته که در آن‌ها عیار علمی سیاست بیشتر از کشورهای دیگر است
در همه این کشورها احزاب سیاسی که جایگاهی در ساختار سیاسی حزبی جامعه دارند به خوبی میدانند بسیاری از مشکلات محیط زیستی زمانی حل می‌شوند که نرخ بنزین را تا به سر حد هشت تا ده دلار بالا ببرند. این نتیجه پژوهشها و کارشناسی مؤسسات گوناگون است که همه به نتیجه واحدی رسیده و در درستی آن کمتر شکی وجود دارد. بنا براین سیاست می بایست در همین سمت گام برمیداشت اما از آنجایی که عنصرفروشندگی را نیز در خود دارد ؛ نمی‌تواند چنین کالایی را به خریداران بفروشد، پس ترجیح میدهد آن را به شکل دیگری درآورد و زیر لوای سیاست گام به گام هم به هدف نزدیک شود و هم مشتریان را نرنجاند و بر شمار آنان بیفزاید و هم اینکه از فروشندگان دیگر عقب نماند. شاید هم بتوان گفت به اقساط می‌فروشد
عزیزانی که اینجا تشریف دارند خودشان میتوانند دهها نمونه دیگر ارایه کنند
یا همین واژه‌ها و مفاهیمی که به وفور در سیاست دیده می‌شوند مثل چپ ، راست ، ملی ، ملی مذهبی و غیره که در واقع همان چیزی است که در فرهنگ ما حق سرقفلی نامند، که فروشندگان برای کوششهای گذشته خود برای خویش قایل هستند.
آیا چنین نیست ؟ ……….با
بانوی زیست بوم شناس با نیشخندی سخن او را قطع کرد و گفت: درست است ولی بهتر است ازهمان واژه چپ شروع کنیم
چپ چیست ؟
امروز به چه چیزی چپ می‌گویند ؟
آنهایی که خودشان را چپ میدانند چرا در این دویست سال هیچ تغییری در مهمترین ایده خودشان به وجود نیاوردند؟
دنیا عوض شده و ما در دوران دیگری به سر میبریم اما باورها و مفاهیم کلیدی دست نخورده مانده و به روز نشده‌اند
جریانهای چپ خود را مدافع عدالت و هوادار ستمدیدگان، مستضعفان و غیره میدانند که مقوله عدالت مخرج مشترک همه آنان است
این زمانی آغاز شد که پس از انقلاب فرانسه در جلسه کنگره ملی، نمایندگانی که طرفدار حق و آزادیهای بیشتر برای مردم بودند در بخش چپ نشستند و آنانی که برای اشراف حقوق بیشتری قایل بودند در سمت راست قرار گرفتند و دیری نگذشت که چپ و عدالت معادل یکدیگر قلمداد شدند
این تقسیم بندی متعلق به دورانی است که عدالت مهمترین و اساسی ترین مساله جهان و ویژگی گوهری دوران به شمار میرفت و از همین روی در صدر خواسته‌ها و برنامه‌های همه گرایشات جنبشهای آن زمان و به ویژه جنبشهای کارگری بوده است
اما امروز مقوله عدالت خود بخشی از یک مفهوم مهمتر است که با هستن و یا زیستن و نیستن انسانی چهره می نماید چون زمانی معنی می‌یابد که زندگی انسانی وجود داشته باشد ، آن هم با هر تعریفی که از مقوله عدالت داشته باشیم
نیستی نیستی است چه عدالتی باشد و چه نباشد؛ بنابراین در دوران کنونی همه مفاهیم و پدیده‌ها با مقوله هستن سنجیده می‌شوند . آزادی تا جایی خواستنی است که بنیانهای زندگی انسانی را نابود نکند و عدالت تا آنجا پذیرفتنی است که در خدمت زندگی پایا قرار گیرد . از همین روی بزرگ زن تازیح معاصر جهان ایندیرا گاندی به درستی می‌گفت که؛ فقر بدترین آلودگی محیط زیست است چون او داد را با زیست بوم تعریف می کرد و نه برعکس
بنابراین واژگانی چون چپ یا راست به دوران دیگری تعلق دارند و به کار امروز نمی آیند چون نه تنها چیزی را نشان نمی‌دهند بل در در موارد بسیاری در هم می آمیزند. به عنوان نمونه در دهه هفتاد سده گذشته اتحادیه و سندیکاهای کارگری جهان غرب هم صدا و همراه با ویرانگرترین قدرتهای انحصاری، در سرکوب فکری جنبش پاسدار زندگی و زیست بوم همراه بودند ، البته با دو نگاه متفاوت، یکی برای برای حفظ شغل و دیگری برای سود بیشتر؛ تنها آن زمان که پژوهشهای گوناگون نشان دادند که پاسداری زیست بوم منجر به ایجاد اشتغال خواهد شد این اتحادیه ها به یک‌باره تغییر نظرداده و پاسداری زیست بوم را در پندارهای خود جا دادند، همان‌گونه که احزاب سیاسی مجبور به پذیرش واقعیات شدند
در جهانی که کارگران به خیابانها می‌آیند تا برابر اشتغال زدایی تظاهرات کنند دیگر سخنی از جنبشهای کارگری در معنا و مفهوم گذشته در میان نیست . این را مقایسه کنید با پدیده اعتصابات که در‌واقع بزرگترین نماد مبارزات جنبش کارگری در دوران عدالت خواهی بوده است
آن دسته از نظریه پردازان جنبش کارگری که پایان دوران پرولتاریا را اعلام داشتند عین واقعیت را باز گفته‌اند چون پرولتاریای امروز از دولت سر دولتهای رفاه ،همان یقه سفیدان دوره گذشته هستند
اگر در جامعه ما به دلیل استبداد و نبود گفتمان لازم، پذیرش واقعیت فوق مشکل به نظر میرسد ولی در نفس حقیقت ابهامی وجود ندارد
اما با این همه در ادبیات سیاسی، چپ و راست از چپ و راست به کار گرفته می‌شود ، با اینکه به کار امروز نمی‌آید
یا همین پدیده جهانی شدن را در نظر بگیرید که تندروترین چپها با آن مبارزه می‌کنند و راست افراطی نیز همین کار را انجام می دهد . در اینجا آشکار می‌شود چه گونه واقعیتهای جهان راست و چپ را کنار هم قرار داده است. چپها انحصارات را رانه این روند می دانند و راستهای افراطی هویت، شغل ، فرهنگ و سنتهای خود را در خطر می‌بینند اما به تنها چیزی که توجه ندارند واقعیات است. برخی چنان اسیر جهان بینی شده‌اند که کوچکترین نگاهی به جهان نمی اندازند و برخی دیگر چنان به اسارت گذشته درآمدند که هیچ گونه رهایی برایشان متصور نیست. آری گذشته ها، جلوی چشمانشان را گرفته و نمی بینند بزرگترین عامل جهانی شدن در گوهر تمدن کنونی و نتایج سیاستهای دویست سال گذشته نهفته که خود نیز بخشی از آن به شمار می‌روند
حفره اوزون نه آمریکایی است و نه روسی و نه ایرانی. گرمایش زمین هم همین‌طور و نیز دهها مورد دیگر. جهانی شدن را باید در اینجا جست
استاد در تأیید این سخن گفت : چرا راه دور برویم؟
همین پدیده در صحنه سیاست هم دیده می‌شود. مگر برخی از چپهای ایران که خودشان را در راه توده ها میدانند برای آقای ترامپ هورا نکشیدند ؟و رقیبش را فاشیست ننامیدند ؟
حتا جوری نشان دادند که گویا راست افراطی اروپا فرشته نجات است . مگر این‌ها احزاب ر است افراطی اروپایی چون آ ف د در آلمان و همتایان هلندی آن‌ها را نستودند؟
به زبان دیگر چپ و راست افراطی همراه و هم نوای هم شدند
این نشان میدهد که مفاهیمی چون چپ و راست کاربردی در دوران کنونی ندارند
جانا سخن از زبان ما میگویی،نخودک با تأیید گفت: راستش را بخواهید این تاییدی است بر ادعای من که سیاست و فروشندگی را در پیوند هم قرار دادم. چون پرسیدنی است اگر آنچه ایشان گفتند درست است پس چرا هنوز واژه چپ و یا راست در فرهنگ سیاسی به همان شکل سابق به کار گرفته میشود؟
به گمان من چون خاطره مشترک است که از گذشته به جای مانده و کسی نمی‌خواهد به سادگی کنار بگذارد چون سرمایه خویش میداند. خوب همین می‌شود سرقفلی
کسی دوست ندارد گذشته را به سادگی کنار گذارد چون سنت و اهرمی ست که جریان حزبی را با خاطره ها پیوند داده و انسجام می بخشد . البته این تنها به چپ مربوط نمی‌شود چون در موارد دیگر نیز چنین است
هدف من آزردن هیچ عزیز و یا هیچ گرایش سیاسی نیست چون اینان گلهایی اند که در دوزخ استبداد روییده اند ؛ گلهای دوزخی؛ اما با این همه واقعیت گریزی و حقیقت ستیزی شیوه خرد نیست
واژه ملی مذهبی را در نظر بگیرید . این چیست ؟
آیا چیزی جز خاطره هست؟
یا این که ویژگی‌های مشخصی را بیان می‌کند ؟
میدانیم نام، مهمترین ، فشرده ترین و اساسی‌ترین و در واقع گوهر هر پدیده و هم چون قطره آب دریاست که همه مشخصات آن را باز می تاباند
آیا واژه ملی مذهبی چنین است؟
با این نام میتوان به مشخصات جریان سیاسی دست یافت ؟
سخن دیروز را میگوید یا سخنگوی امروز است؟
یا اینکه تنها یک گذشته است . بس ؟
به گمان من این درست تر است چون واژه ملی مذهبی ؛ ویژگی دوران کنونی را نشان نمی‌دهد چرا که هر نیروی سیاسی می‌تواند خود را چنین بنامد. همه کسانی که باور به جمهوریت دارند و هم آن‌هایی که خواستار نظام پادشاهی هستند و حتا کارگزاران نظام کنونی، همه خود را ملی دانسته و بر این باور هستند که منافع ملی ایران را پی می‌گیرند ، و علاوه بر این خود را مسلمانان پاک نهاد میدانند. به عبارت دیگر اینان هم ملی اند و هم مذهبی. من از این هم فراتر رفته و می‌پرسم اگر روزی رهبر کنونی به این عزیزان اعتراض کرده و بپرسد ، مگر ما ضد ملی هستیم؟ یا نامسلمان به شمار می‌رویم ؟ که شما خود را چنین می نامید؟
مگر شما ملی بودن و یا مذهبی بودن را به نام خودتان به ثبت رسانده اید؟
چه خواهند گفت ؟
یا اینکه ملی مذهبیون آن‌چنان خودشیفته گی دارند که تنها خودشان را دوستدار ایران و یا مسلمان میدانند؟
. کسانی که به امر سیاست در ایران مشغول هستند هم برای بهروزی مردم و ایران تلاش می‌کنند و هم انسانهای مؤمنی به شمار می‌روند ، یعنی هم ملی هستند و هم مذهبی
میتوان به سیاستهای این یا آن گروه ایراد گرفت که به منافع ملی توجه ندارند ولی نمیتوان آنان را متهم به پیش برد منافع این یا آن کشور نمود که اگر چنین کنید کمال خودخواهی خواهد بود .در زمینه دینی هم چنین است چون بیشینه مطلق سیاستمداران خود را انسانهای مذهبی میدانند و اگر هم کسانی چون علم الهدی و یا مصباح یزدی ، دیگران را به بی دینی متهم کنند، نباید چندان جدی گرفت چون این همان چرندیات است و بس . البته بس نه ! چرندیاتی که به چندین پیمانه رذالت ، خباثت و حتا اندکی نامسلمانی آمیخته . فکر نمی کنم بزرگواران ملی مذهبی چنان خود شیفته باشند که فقط خود را بینند و بس
آقایان ! به شما اطمینان می‌دهم حتا من نخودک با اینکه میانه خوشی با مونته ایسم ندارم و در کشور دیگری می زییم با این همه هم به این سرزمین عشق می‌ورزم و هم خود را انسان مؤمنی میدانم ، البته با درکی که خودم از ایمان دارم
با این تفاصیل واژه ملی مذهبی گویای هیچ چیزی نیست جز گذشته و هم چون موارد دیگر یک سرقفلی است
با این تفاصیل باید گفت سیاست آمیزه ای است از پدیده‌های گوناگون چون علم اجتماعی، هنر ، فروشندگی وچیزهایی دیگر که مورد بحث ما نیست. بنابراین هرگز نمیتواند نتیجه‌ها را پیش گوید؛
بحث اصلاح پذیری و یا اصلاح ناپذیری از بنیان بیهوده است؛ به ویژه بین کسانی که بر منطق زور پای نمی فشارند و راه حلها را درپرهیز از خشونت می جویند
اینکه سیر رویدادها چه گونه خواهد بود امر قابل پیش‌بینی ای نیست و بستگی به دهها و دهها عامل شناخته و ناشناخته دارد. یک رویداد طبیعی و یا یک اتفاق ساده می‌تواند اوضاع را به این یا آن سمت بکشاند. اگر روزی فیزیک مدرن با تمام پیشرفتهای خود توانست نخ از سر بادکنک پر از هوا برگرقته و سپس مسیر حرکت آن را به دقت ترسیم کند شاید سیاستمداران هم بتوانند چنین پیش گویی هایی نمایند
مشاور به اعتراض کفت : بحث عوض شده است
آقایان! مثل اینکه بحث عوض شده است
تاجزاده گفت : نه بحث اصلی همین است تمام هم و غم ما باید این باشد که ایران مثل سوریه نشود. ایران عزیز ما کلنگی نشود. بحث این است و بس ! دوستانی که این را درک نمی‌کنند باید جوابگوی اتفاقات آینده باشند
بانو گفت: من ترس این دارم اگر اوضاع همین‌طور پیش برود چندین سال دیگر به جایی برسیم که در دنیا بترسند از اینکه کشورشان مثل ایران شود. یعنی آن بلایی که بر ما آید بر کشورهای آنان نازل نشود، و ای بسا بگوییم کاش کشور ما سوریه می‌شد ولی قابل سکونت و زندگی می بود. چون این روندی که ما پیش گرفته‌ایم به همان جا ختم خواهد شد. که البته همه ما گناهکار خواهیم بود . اگر فرصتی باشد من توضیح خواهم داد
تازه آن برادر ما می‌گوید مسیر بحث عوض شده! نه برادر گرامی! مسیر بحث تازه در حال درست شدن است . کشور ما به سوی ویرانی می‌رود و مسئولین کاری انجام نمیدهند ؛ مخالفین هم به جای نشان دادن راه حل به فکر بهره برداری سیاسی هستند ؛ هر کسی سعی می‌کند برای خودش سرمایه سیاسی بسازد و این هم نتیجه‌ای جز نابودی کامل نخواهد داشت. متأسفانه در کشور ما هنوز هم که هنوز است معنا و اهمیت پدیده زیست بوم درک نشده است . آقایان! این مساله به تمام زوایای زندگی اجتماعی مربوط میشود، از سیاست و اقتصاد گرفته تا هنر وفرهنگ و حتا امنیت
عیسی کلانتری در حالی که سر به نشان تأیید تکان میداد و آشکارا آشفته به نظر میرسید گفت: به خدا ایشان درست می فرمایند! ما یک راه غلطی پیش گرفتیم و به تاخت جلو میرویم. اگر سیاستهایمان را عوض نکنیم این کشور را به همراه نسل خود خواهیم کشت. ما بیش از اندازه از ذخایر آب کشور استفاده میکنیم، خیلی هم بیشتر و در‌واقع در جهان مقام اول را داریم.. این مشکل در همه زمینه‌ها خودش را نشان میدهد چون تمدن، اقتصاد و محیط زیست کشور تحت تأثیر آب است. مثلن ما در سال گذشته برای چهل و چهار ملیون نفر غذا وارد کردیم چون بیشتر از این قادر به تولید نبودیم . بله برادران ما توانستیم فقط برای سی و سه ملیون نفر در داخل کشور غذا تولید کنیم. چرا ؟ چون مشکل بی آبی داریم الان هم که مشغول تاراج آبهای فسیلی هستیم . به خدا ما در این سالهای پس از انقلاب منابع را تاراج کردیم . ما در چند هزار سال گذشته مشکل آب نداشتیم ، یعنی به اندازه معقول از منابع آبی استفاده میکردیم. ما امانت داران بدی برای این تمدن هفت هزار ساله بودیم
شما خودتان شاهد هستید این مشکل به ناآرامی های اجتماعی ختم می‌شود
هیچ‌کس هم به این مساله توجه ندارد. آبهای شیرین را تمام کرده و با دزدی از نسلهای آیینده بیابان به جا خواهیم گذاشت. و این هم یعنی تخلیه ایران از جنوب البرز تا دریاهای آزاد و از شرق زاگرس تا مرزهای شرقی
بانو گفت: این بدتر از سوریه شدن نیست؟
آقایان! شعار دادن و ترساندن مردم کافی نیست ، حتا نادرست است چون ما احتیاج به برنامه‌های مشخص داریم که متأسفانه وجود ندارد وگرنه می‌شود همان پوپولیستی که خود دوستان میگویند
نخودک گفت: به همه خدایان سوگند این نظام ویرانگر است اما اگر هم برود در زمینه زیست بوم تغییر چندانی به وجود نخواهد آمد چون هنوز صورت مساله نیز روشن نیست
خانه از پای‌بست ویران است اما کسی باور ندارد. موافقان نظام از اصلاح طلب گرفته تا اصول گرا هنوز نظام را معادل ایران نمایند و به ترس آفرینی مشغول هستند، مخالفین نیز از این مورد به عنوان اهرمی برای نفی نظام استفاده میکنند. به همه خدایان سوگند که در این نکته سرنوشت ساز تفاوت چندانی در نگرشها دیده نمیشود چون هنوز درک درستی از زیست بوم وجود ندارد
برخی از اساس منکر هستند ، برخی دیگر در آن بهتر زیستن را می بینندو تعدادی هم مشکل را می‌شناسد ولی ریشه درد را نمی بینند و تعدادی هم فقط به پیش برد اهداف سیاسی می اندیشند
آقایان! دوران دوران هستن یا نیستن است. آیا انسان بر این کره خواهد زیست یا همان شود که روزگاری فیلسوفی گفته بود، آنی که انسان چشم به جهان گشود ، یک آن سرنوشت ساز اما یک آن
بانو گفت: مشکل زیست بوم پیچیده‌تر از آن است که تصور دارید چون ابعاد گوناگونی دارد و کار فرهنگی لازم است
نخست باید صورت مساله روشن شود و بدانیم مشکل زیست بوم یعنی چه
دوم بخش فکری مساله است
همه جوانب زندگی اجتماعی باید با توجه به این نکته ارزیابی شوند که این خود منجر به باز تعریف مفاهیم کلیدی زندگی اجتماعی خواهد شد . من به چند مورد کوتاه اشاره می‌کنم
امنیت چیست ؟ امروز همه قبول دارند مشکل بی آبی به یک مورد امنیتی تبدیل شده . آقایان من به شما اطمینان میدهم که در دوران کنونی امنیت هم معنای دیگری یافته و دیگر آنی نیست که در گذشته بوده است
امروز فن آوری انسانی چنان قدرتی یافته که می تواند مسیر رود نیل را از سرچشمه اش تغییر دهد و این بدان معناست که کشور مصر و سودان به طور کامل نابود شوند ، بدون آنکه یک گلوله شلیک شود
از این هم بدتر سرنوشت کشورهای شمال اروپا است چون اگر چند هزار کیلومتر در آن سوی آتلانتیک تنگه پاناما به یک آبراهه طبیعی بدل شود تمام کشورهای اروپای شمالی به زیر یخ فرو خواهند رفت. البته در اینجا هم حتا یک گلوله شلیک نخواهد شد.
پیشرفت چیست ؟ ما هر روز و هر ساعت در سخنان سیاستمداران از چپ و راست ، مذهبی و غیر مذهبی، سلطنت طلب و جمهوریخواه و همه و همه این واژه را می‌شنویم اما به راستی پیشرفت چیست؟
نشانه‌های آن کدام است؟
برای پاسخ به این پرسش داستانی را از کتابی که سالها پیش خواندم برای شما باز می‌گویم ؛
شاهزاده با اسب خود در جاده زمان به پیش تازد و به ناگهان غوغایی بیند. از اسب به زیر آمده و به آن سوی رود. از بانویی سبب آن جنجال پرسد . بانو که آشوب برون در درونش رخنه کرده بود به تندی گوید، آنجا سرای بزرگترین دانشمند و برترین پزشک تاریخ انسانهاست. مردم در اینجا گرد آمده‌اند خانه‌اش سنگباران و خودش را سنگسار کنند تا پاداش کردارهای پلیدش ببیند
شاهزاده گوید، شگفتا ! شگفت! این نابکاران فرومایه، دانشمندان خود سنگسار کنند؟
با دانش پژوهان چنین کنند؟
راستی گناه او چیست؟
یکی گفت؛ این واپسگرای گجسته بسیار پژوهید و دستاوردهایی گران به دست آورد، اما اینک خیانت و جنایت به اوج رسانده و به شربتی دست یافته که چون از آن بنوشی، هزاران سال بر مرگ چیره گردی. او خود نخستین کسی است که از آن نوشیده و از همین روی هر بار بیمار شده تا بستر مرگ به پیش می‌رود اما بار دیگر از آن بر‌می‌خیزد و به زندگی شوم خود ادامه می‌دهد
پیش تر خواست این بلای زمینی در دسترس همگان نهد تا نیمه جاودانه شوند و دانی که این بهره ای جز نابودی انسانیت نخواهد داشت.پس چاره در آن دیدیم گرد هم آییم و نگذاریم پای از سرای خود بیرون نهد تا کسی به شربت مرگ زدای مرگ آفرین دست نیابد
شاهزاده خندید و گفت؛ داستان پیشرفت بس داستان شگفتی است
(از کتاب شاهزاده و اژدهای سه سر)
به راستی داستان پیش رفت بس داستان شگفتی است. آنچه در خدمت پایایی زندگی قرار نگیرد نه پیش رفت بل بدترین خیانت است
شعارهای جنون آمیزی که همه هم و غم خود بر توسعه و پیش رفت نهد یکی از آفرینندگان اوضاع دردآور کنونی اند
مساله دیگردر گوهر اقتصاد نهفته. در حقیقت افتصاد اقتصاد است و نه بیشتر چون پسوندهایی چون سرمایه داری یا سوسیالیستی و یا توحیدی معنا ندارند و در نتیجه بحث سوسیالیسم و سرمایه داری بحث بیهوده‌ای است
سالها جوری نشان دادند که گویا آن‌ها دو چیز کاملن متفاوت بودند در حالی که فرق چندانی با هم نداشتند و ندارند . هر دو بر یک بنیان ، یعنی بر اقتصاد و صنعت استوار هستند ، حدول ارزشی یک سانی دارند و تنها تفاوت آنان توزیع ثروت است از همین روی باید از آنان به عنوان ساختارهای اقتصادی صنعتی نام برد؛ که تنها تفاوت آنان در توزیع ثروت است و بس اما در تعریف اینکه ثروت کدام است تفاوتی بین آنان نیست زیرا علم افتصاد در این زمینه گناهکار اصلی است
چه گونه میتوان باور کرد پرنده‌ای که در آسمان می پروازد ارزشی ندارد و تنها آن زمان ارزشمند می‌شود که به تیر شکارچی کشته و به بازار برده شود و یا به اسارت درآید
آیا این پذیرفتنی است ؟
به هر حال اقتصاد و یا درست تر بگویم ، اکونومی همین را می‌گوید چون جهان آن جهان واقعی نیست بل ساخته ذهن و قراردادهای انسانی و یکی از برترین عوامل ویرانی طبیعت است
البته این نیز بر پایه تفکر فلسفی قرار گرفته که از فلسفه یونان آغاز گردید و پس از بن‌بست به مسیحیت و در دوران روشنگری به بخش مسلط علوم طبیعی و جامعه برخاسته از آن رسید که تا امروز نیز وجود دارد
اتفاقی نیست که سقراط از تسلط بر بادها و آبها می‌گفت و ارسطو بنیانهای تفکر خطی و در پی اش بنیان فکری چیرگی انسان بر انسان را نهاد
این هم اتفاقی نیست که کتاب آسمانی مسیحیت از انسان می‌خواهد به اندازه ستارگان آسمان بارور و کثیر شود و بر پرندگان و روندگان و چرندگان و خزندگان و ماهیان دریا حکومت کند و یا به زبان دیگر، وَ سَخَرَ لکُم ما فِی السَماواتِ وَ ما فِی الاءرضِ جَمِیعاً .. و آن چه در آسمانها و زمین است در تسخیر شماست
فیلسوف روشنگری رنه دکارت از همین آبشخور نوشید و گفت، طبیعت را باید برده ساخت، با سگان وحشی پی گرفت و بر تخت شکنجه خواباند تا رازهای خود را آشکار کند
در فرهنگ خودمان هم دانشمند برجسته و انسان فرهیخته ای چون ابوریحان بیرونی بر اساس باورهای دینی اعتقاد داشت انسان باید بر همه کائنات حکومت کند
حتا امروز هم متکلم سرشناس آقای نصر اعتقاد دارد که درک آسمان ، زمین را توضیح می‌دهد
باید توجه داشت این یک پندار جا افتاده در جهان اندیشه است و تنها شمار اندکی چون رازی و یا داوینچی و تعدادی اندک از این قاعده مستثنی بودند
ولتر از تسلط روزافزون بر طبیعت می‌گفت و انگلس هم باور داشت که انسان طبیعی می‌شود و طبیعت هم انسانی
آری اینان نیک سخن گفتند ولی سخن نیک نگفتند
بسیاری از روایات هم مشکل دارند به عنوان نمونه نقل شده که حضرت آدم گندم خورد و خواست قضای حاجت کند و در بهشت جستجو می‌کرد تا جایی بیابد و این کار را انجام دهد. خدا فرشته‌ای فرستاد و پرسید چه می جویی؟
گفت جایی می جویم که قضای حاجت کنم
اندر طعام بهشت هیچ کدام را این خاطیت نبود جز در گندم، پس خداوند به حضرت آدم گفت؛ بگو تا کجا بنهی؟ بر کرسی ؟ بر عرش؟ یا اندر جویها؟ و یا زیر درختان بهشت؟
برو به دنیا شو که جای پلیدیها آنجاست
من عین روایت را نقل کردم تا خودتان ببینید چه ایرادی دارد؛ یعنی خداوند به انسان‌ها فرمان می‌دهد بر کره زمین بیایند و بر آن ، ببخشید ببخشید ،گند بزنند . خوب این نگرش ایراد دارد. این روایات ایراد دارند ا
آیت الله نجفی گفت : آقایان! برادران ! این خواهر ما راست می‌گوید . باید درخوزه های علمیه تکلیف بعضی روایات را روشن کنند ، سکوت جایز نیست چون آن‌هایی که با اسلام دشمنی دارند سو استفاده می کنند. در همین مجله روایاتی را آورده‌اند که صحتشان مورد شک عالمان بوده و هست من عین نوشته را برایتان می‌خوانم
از رسول نقل شده که از خدا بترسید و در میان خلق صلح افکنید که خدا در روز قیامت در میان مسلمانان صلح افکند
آن‌گونه که پیداست گویا قرار است مسلمانان تا قیامت با هم بجنگند و تازه آن زمان هم با مداخله خدای تبارک و تعالی به صلح تن می‌دهند . یعنی خودشان اعتراف می‌کنند تا قیامت می جنگند و میانه خوشی با صلح و آرامش ندارند
برادران ! از این‌جور روایات کم نداریم . این‌ها مایه ریشحند ما می‌شود و در طول این چهل سال که همه جور امکانات مهیا بود ذره‌ای در این زمینه کار صورت نگرفت. بفرمایید خواهر صحبتتان را ادامه بدهید
و بانو ادامه داد : آری برادران! مشکل ریشه‌ای تر از آن است که فکر می‌کنید و خیلی چیزها هم اصلن دست ما نیست و به کشورهایی مربوط می‌شود که باعث و بانی این بدبختیها هستند . آن‌ها خودشان خوب می‌دانند که چه فاجعه‌ای در راه است ولی به روی خودشان نمی آوند و تلاش دارند این موقعیت ممتازی را که برای خودشان به وجود آورده اند همچنان حفظ کنند. به خدا دنیای ما گلستان نیست و می‌رود گورستان بدل گردد
نخودک نگاهی به دور و بر انداخت و گفت: من نمی خواستم چیزی بگویم چون خواهر گرامی گفتنی ها را گفتند اما در تأیید ایشان باید اضافه کنم ، همه چیز باید تغییر کند از مدل تولید گرفته تا مصرف، از تعریف امنیت گرفته تا رشد، و از سیاست خارجی تا داخلی و غیره
روزگاری سیاستمدار فرزانه ای چون ویلی برانت گفته بود؛ اگر روندهای کنونی ادامه یابند، بازنده اصلی کشورهای غربی خواهند بود چرا که همه انسان‌ها مجبور می‌شوند ریشه گیاهان را بخورند و از آن جایی که در آفریقا همین امروز این کار را انجام می‌دهند ، تفاوتی برایشان نخواهد کرد اما این اروپاییان هستند که عادت به این کار ندارند
به مدار تولید و مصرفی که تمدن کنونی به وجود آورده توجه کنید؛ خروارها و میلیونها خروار مواد خام با به جای گذاشتن ویرانی ،از دل زمین بیرون کشیده می‌شود و در جریان تولید، با به جای گذاشتن ویرانیها و آلودگیهای بسیار به این و یا آن کالا بدل می‌گردد که آن هم پس از مصرف به شکل ذباله به زمین باز می‌گرد
کره آبی تا کجا و تا چند ظرفیت تحمل این را دارد؟
اگر ما نمیدانیم یقین بدانید کشورهای پیش رفته به خوبی آگاه هستند و فراتر از آن نیک می‌دانند رفاه سرزمینهایشان نمی‌تواند عمومیت یابد، یعنی کره زمین ظرفیت آن را ندارد
روزگاری از مهاتما گاندی پرسیدند آیا هند می‌تواند پس از استقلال به سظح رفاه بریتانیا برسد؟
این فرزانه دوران پاسخ داد؛ بریتانیا برای این رفاه خود نیمی از ذخایر زمین را به کار می گیرد، کشوری چون هند نیازمند چند سیاره خواهد بود؟
البته برای این بحث زمان جداگانه ای لازم است ولی سوگند که نخستین قدم برای تعدیل این مشکلات ، یک اراده ملی همه جانبه لازم است ، آن هم نه آن آشتی ملی ای که برخی گویند و چیزی جز سیاسی کاری نیست، بل اراده ای که وسیع‌ترین اقشار و طبقات و گروه‌های اجتماعی و سیاسی را در بر گیرد
درست است مدیریت کشور نالایق است ولی سوگند که شایسته ترین مدیران نیز قادر به رفع نابسامانیها نخواهند بود و فقط می توانند فاجعه را به عقب اندازند و نه بیشتر
باور کنید پیشنهاد آشتی ملی به جهت آزادیخواهی نیست، ای کاش همه آزادیها را نابود می‌کردید اما به عوض می توانستید از وقوع فاجعه جلوگیری کنید. نه نه! نه شما و نه هیچ‌کس دیگر توانایی انجام این کار را ندارد
اگر علاقه داشتید می‌توانیم در جلسه آینده فقط به همین موضوع بپردازیم
در خاتمه بگویم که در برخی موارد ، شکست بهتر از پیروزی است مثل جنگ چالدران که برای ایرانیان پربارتر از پیروزی بوده است
ای کاش در جنگی که فلسفه ، مونته ایسم و بخشی از دانش طبیعی برای ما تدارک دیده شکست سنگینی متوجه ما شود چون این نه جنگ بل جنون است انسان که خود جزیی از طبیعت است چه گونه می‌تواند بر آن پیروز شود و اگر پیروز شود چه بر جای می‌ماند ؟
حیوان عاقل ،خلیفه خداوند،انسان نوین ، انسان تراز نوین، زورآزمای بزرگ، آنکه باید بر خود پیروز شود. راستی چه بر جای خواهد ماند انسان پیروزمند یا شکست‌خورده
اگر روزی ماهی ای در ژرفاهای ژرف تواند بر دریاها چیره شود ما هم خواهیم توانست بر طبیعت چیره شویم

به یاد همه آنانی که برای حفظ محیط زیست ایران می کوشند
برلین ژوئن