چشمانداز حضور گسترده مردم در کنار حمایت بینالمللی، آن چیزی است که ملت بزرگ ما در جستجویش، با شجاعت دل به دریا زده است
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
پنج شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۴ برابر با ۱۵ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۵:۰۰
پنجشنبه و جمعه که شاهزاده رضا پهلوی با مشروعیتی که شما به او دادید، دعوت کرد به خیابان بیایید، چه روزها و ساعاتی بر همه ما گذشت. حتی عطر یاسها و نیلوفرهای خانه پدری به مشامم میرسید که ناگهان با قطع اینترنت و رسیدن خبرهای هولناک کشتار وحشیانه سپاه و بسیج به دستور سید علی خامنهای، حالم دگرگون شد و در برابر پرسشی در یک برنامه تلویزیونی بیاختیار گریستم. جان و جهانم چنان زخمی بود که دردها روحم را چنگ میزد.
خبر ۱۲ هزار و ۲۰ هزار کشته و هزاران مجروح، وضدو نقیضهای فراوان در آغاز سال نو میلادی و جنبشی که ناگهان از زمین به ابر رسید و رژیمی که بر آن است به زمینش بزند.
از دل و جان نوشتم: یک سال دیگر رفت، با لحظههای تلخ و پردردش، با اشکها و خندهها، با غربت سردش. یک سال دیگر رفت و ما با امید دیدن آن کوچههای خوب، آن سرزمین عشق، با بالهای آرزوهایمان پرواز کردیم. هر بامداد و شام، با یاد ایران، قصه را آغاز کردیم. سالی دگر در پیش رو داریم، تا صبح دیدارش، شبی پرگفتگو داریم.
هر روز با مشاهده موج موج هموطنانم بیشتر امیدوار میشدم که دیدار نزدیک است. با همین چند سطر، سال رفته را بدرود گفتم و به خوشامدگویی سال تازه رفتم. سال پیشین عجب سال بدی بود. دوستانی عزیز را بی آنکه بر پیشانیشان بوسه آخرین را بنشانم، از دست دادم. هر روز پنجرهام را رو به خانه پدری گشودم و چشم به سوی آن خاک رنجدیده انداختم که نکبت ولایت فقیه، جان و جهانش را سوخته و تیغ نایب امام زمان دهانش را دوخته است.
هر بانگی که از سوز دل برخاست، گوشها و دلهای مشتاق ما را در انتظار داشت. حتی اگر یکی از راندهشدگان نظام یا خودراندگان سخنی میگفت که تعبیرش به معارضت با ولی فقیه میکردیم، از یاد میبردیم که او کیست و تحسینش میکردیم. مگر نه آنکه نخستوزیر هشت سال محنت و رئیس مجلس نایب امام زمان را، قدر نهادیم و بر صدر نشاندیم؟
بعد از ۴۷ سال که خیلی از مخالفان امروز سیدعلی خامنهای در بسیاری از سالهایش وزیر و وکیل و مدیر همین رژیم بودند، بهنوعی سرنوشتشان به سرنوشت ما گره خورده است. با این همه هنوز هم شماری از آنها مردم و صدای پرطنین دلنشینشان را باور ندارند. حاضرند نکبت رژیم خامنهای را تحمل کنند و شاهد آن باشند که صدها تن از هموطنانشان در زندانها بپوسند و پیر و مریض شوند و صدها تن با چشمهای بهکورینشسته در تاریکی، سالهای درد را طی کنند.
حاضرند هزاران ایرانی بر مزار عزیزانشان مویه کنند اما رضا پهلوی رهبری دوران گذار راــ به اراده میلیونها ایرانیــ در دست نداشته باشد. در جمعشان چپهای بازمانده سال ۱۳۳۲، مارکسیستهای سابق و لاحق، سرسپردگان انور خوجه و البته، تبعیدیان آلبانی و سایبری های رژیم دیده میشوند.
یکیشان میگفت شاهزاده عامل تفرقه است و ملیتها رهبری او را قبول ندارند. گفتم: ملت ایران! ما ملتها نداریم. کرد و بلوچ و ترکمن وعرب ایرانی همانقدر ایرانیاند که تالشی و آذری و سمنانی… رژیم از مطرح شدن این حرفها در فضای اپوزیسیون شاد میشود: «نگاه کنید! اینها تجزیه طلباند و اگر وجود منحوس ولی فقیه نباشد، اینها ایران را تجزیه میکنند.»
در روزهای پرشور جنبش بزرگ ملت سرفرازمان، همه قداست خامنهای دود شد و به هوا رفت. سالها کوشیدند از او چهره امامزمانی بسازند. علی سعیدی، نماینده دائمی و غیرقابلتغییر سید علی آقا در سپاه، هرازگاه با اظهاراتش، آینه تمامروشنی از اندیشههای رهبرش را به نمایش میگذارد. اگر روی بعضی سخنان او کمی بیشتر تامل کنیم، بهراحتی درمییابیم که حاکمیت از آدمهایی تشکیل شده که یا بیمار و گرفتار مالیخولیا و اوهاماند یا برای مصالح شخصی خود، مالیخولیاییها را در عرصه قدرت حمایت و به غرقه شدن بیشتر در اوهامشان ترغیب میکنند.
سعیدی گفته است: «اگر مردم غیبت کنند، سه حالت وجود دارد که یا رهبری الهی منزوی یا رهبری الهی کشته یا رهبری الهی غائب میشود. اهمیت حضور مردم همواره در تاریخ قابلمشاهده است. چنانچه از نوح تا امروز وجود داشته و در واقع شرط حاکمیت دین، حضور مردم است». او در ادامه سخنان خود به تشریح «راهکارهای لازم برای تحقق وعده الهی» و «راههای ظهور امام زمان» میپردازد و میگوید: «در این مسیر باید پنج آمادگی فراهم کرد تا وعده خداوند محقق شود.»
سعیدی در ادامه سخنان خود با اشاره به اینکه «ایران در ظهور امام زمان نقش مهمی بر عهده دارد»، میافزاید: «در انتخابات، درست به هدف باید زد و فردی را انتخاب کرد که دقیقا در راستای امام زمان حرکت کند نه اینکه نظام را به انفعال بکشاند. چنانچه در این خصوص، مقام معظم رهبری فرمودند رئیسجمهوری شاهسلطانحسینی ملت را هم به انفعال میکشاند و شورا و رئیسجمهوری باید انقلابی باشند. یک رئیسجمهوری باید ولایتمدار و ارزشی باشد تا بتواند آرمانهای مقام معظم رهبری را دنبال کند و میز و صندلی و فشار، او را عوض نکند.»
سعیدی در ادامه سخنان خود با اشاره به انتخابات دوره اصلاحات که در آن محمد خاتمی به ریاستجمهوری انتخاب شد، میگوید: «در دوران اصلاحطلبان ما رای دادیم و دقیقا دوره اصلاحطلبان، ظهور امام زمان را صدها سال به عقب انداخت و اینها است مشکل بشر که راه را درست تشخیص نمیداد و اشتباه رفت و دشمن و جبهه حق را نمیشناخت.»
نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران چنین ادامه میدهد: «خطاهای ما بعد از ۱۵ قرن کم نبودند. باید در گزینش، کسی را انتخاب کنیم که قدرت ایستادگی داشته باشد.»
آیا این حرفها را میتوان منتسب به فردی دانست که از نظر عقلی در سلامت به سر میبرد؟ آیا با توجه به سخافت این سخنان، میتوان تاکید کرد که رهبر جمهوری اسلامی و اطرافیانش در دایرهای از اوهام اسیرند و برای نجات ایران ضروری است که این حلقه هرچه زودتر در هم شکسته شود؟
روزگاری گمان داشتم که میتوان خامنهای را با ذکر احوال گذشتهاش و یادآوری لمحاتی چند از عهد تامل و تلمذ، به خود آورد. حالا مطمئنم که کار خرابتر از این حرفها است و بیمارانی عاشق قدرت حاضرند کشور را با اوهام صد تا یک غاز خود به سوی نابودی بکشانند؛ آنچه در این ۱۵ روز شاهد آن بودیم.
اینکه نظامی خود را متولی امام زمان بداند، البته یک کلاشی است، اما اگر این نظام تاریخ ظهور را تعیین کند و سپس مدعی شود فردی که قرار است ظهور کند شرایط را مساعد ندید، این شعبده تا صبح قیامت ادامه دارد. با این حال ملت بزرگ ما سالها است از شعبده و فریب عبور کرده است.
همه حتی نوکران دستبهسینه ولی فقیه هم میدانند خونخواری که ۱۲ هزار تن را میکشد مقدس نیست. اگر مرجعیت و حوزه ها ساکت ماندهاند و بعضا درباره مقام مقدس «آقا» اظهار لحیه میکنند، نگران حرمت روحانیت و اسلام نیستند. بعد از هزار و ۴۰۰ سال، قدرت به دستشان افتاده و حالا چهاردستوپا در اندیشه حفظ قدرتاند.
گذشت آن روز که یک سال منتظر میماندند تا حاج آقا محمدی بازاری چیزی کف دستشان بگذارد که: «حضرت آیتالله این خمس و سهم امام پارسال». حالا بند ناف مرجعیت به خزانه معموره مقام ولایت وصل است. ناصر مکارم شکرفروش، نوری همدانی ۱۰۰ ساله و شبیر زنجانی در خواب خود و با رفتارشان، فاتحه مرجعیت را خواندهاند.
بازگردم به صحنه سیاسی. امروز هرگونه دشمنی با شاهزاده رضا پهلوی تلاش برای رهبرتراشی آن هم از نوع قلابی، نشانه همبستگی با رژیم کودککش و شمشیر کشیدن به روی مردم است.
وطنپرستان شام جمعه یا عصر شنبه (در انقلاب مشروطه به آنها که دیر آمده ولی ایراد میگرفتند، میگفتند مجاهدین عصر شنبه، یعنی وقتی که کار تمام شده بود) وطن در آتش، آزادیخوهان یا در گور یا در بیمارستان یا در زندان. ماموران رژیم بعضا منفعل و شماری وحشیترازپیش در میداناند.
سپاه بیعت خونینش را با استبداد تجدید میکند. ارتش کجا است؟ آن ارتشی که با هزار زخم بر تن، در برابر عراق ایستاد و خاک وطن را از متجاوز پاک کرد؛ ارتشی که استاندار محمد غرضی بامدادان در محل رژه صبحگاهی لشکر ۹۲ زرهی اهواز ۲۳ تن از فرماندهانش را اعدام کرد و شامگاهان در صحنه نبرد با عراق متجاوز میجنگید. آن ارتش کجا است؟ بایندر و رحیمی و خسروداد و نادر جهانبانی کجایند؟
فصل پایانی آغاز شده است؛ فصل پایانی جمهوری جهل و جور و فساد یا فصل دوباره اشک و خون و فریاد و سالی دیگر روزمرگی .
ملتهای بزرگ با اراده خود تاریخ میسازند نه با انفعال. چشمانداز حضور گسترده مردم در کنار حمایت بینالمللی، آن چیزی است که ملت بزرگ ما در جستجویش، با شجاعت دل به دریا زده است.
به قول زندهنام حسین منزوی، «آنجا که باید دل به دریا زد، همینجا است».
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
نظامی که با نام خدا آمد و نام شیطان را حاکم کرد
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴ برابر با ۹ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۱:۰۰
تجمع ایرانیان مقیم لندن در خیابان کنزینگتون – ۱۸ دی ۱۴۰۴ – Independent Persian
در یک سال رسیدن خانه پدری از سرفرازی و پیشرفت به جنگ و مرگ و فتنه، هربار که پس از ساعتی غیبت، به روزنامه اطلاعات بازمیگشتم، زندهیاد غلامحسین صالحیار، سردبیرم، با اشاره میگفت به اتفاق علی باستانی، آن انسان وارسته و معاون سردبیر، به اتاق کوچک بروم. در کنار میزش، اتاقی بود که جلسات ۷ صبح و ۳ بعدازظهر دبیران روزنامه آنجا برگزار میشد و صالحیار بعد از نهار، قیلولهای (خواب بعد از ناهار) در آنجا داشت.
تا وارد میشدیم، میگفت کجا بودی، چه کسی را دیدی و خبر تازه چیست؟ ۱۸ دیماه بود که بعد از ساعاتی غیبت، به روزنامه بازگشتم. اشاره شد و با باستانی به اتاق ویژه رفتم. بیمقدمه پرسید: کجا بودی؟ گفتم: پیش دکتر بختیار بودم. و بعد سوال و جواب شروع شد.
گفتم: دکتر بختیار به مجلس میرود تا سنت پارلمانی مشروطه حفظ شود. نخست ابراز تمایل مجلس، بعد صدور فرمان که تا حالا انجام شده و سپس گرفتن رای اعتماد. گفتم که شاه قصد سفر دارد. به همین شرط دکتر صدیقی را که ناظر بر بقای او در کشور بود، نپذیرفت. باستانی با سالها تجربه از جنبش ملی شدن نفت تا آن روز، با نیملبخند همیشگی چهرهاش پرسید: بختیار چقدر موفقیت برای خود پیشبینی میکند؟ گفتم: این سوال را از او کردم، گفت: ۵ درصد! صالحیار گفت: کدام دولتمردی با ۵ درصد امید، به صحنه میآید؟ گفتم: این سوال را هم از او کردم، پاسخش ساده بود: ۵ درصد من خیلی زود میتواند ۵۰ درصد شود.
صالحیار به فکر فرو رفت. سه روز بعد خبرش کردم که بختیار این هفته به مجلس میرود و وزرایش را معرفی میکند. بختیار میخواست تا پادشاه در کشور است، رای اعتماد بگیرد. او به ژنرالهای ارتش اعتماد نداشت و ۳۷ روز بعد دیدیم که بیاعتمادیاش بیدلیل نبود. کارتر هویزر را بدون اجازه گرفتن از پادشاه و دولت، به تهران فرستاده بود تا جلو هر نوع حرکت ارتش را (علیه خمینی) بگیرد. آن وقت حالا خامنهای از دخالت آمریکا شکوه میکند و روضه یا غریبالغربا سر میدهد.
۲۶ دیماه که دکتر شاپور بختیار به مجلس رفت، در مجلس بودم. بعضی نمایندگان که طی چند دوره نمایندگی جز مدح و ثنای دولت بر زبانشان نیامده بود، شروع به انتقاد از بختیار کردند که ۲۵ سال از قدرت دور بود. سرانجام او با دلگیری به نمایندگان گفت: اینهایی که میگویید، چه ربطی به من دارد؟
پادشاه در سرمای آن روز با دلی شکسته در فرودگاه، انتظار میکشید. سرانجام دکتر بختیار و وزرایش با ۱۴۹ رای موافق، ۴۳ رای مخالف و ۱۳ رای ممتنع، به نخستوزیری رسید و بلافاصله برای تودیع و بدرقه پادشاه، به فرودگاه رفت.
۳۷ روز بعد، در ۲۲ بهمن، بختیار غذای نیمخوردهاش را در دفتر باقی گذاشت و به خانم کلانتری، منشیاش، که پرسید آقای دکتر عصر بازمیگردید، گفت: برمیگردم، اما پیکر خونینش ۱۵ خرداد ۱۳۷۰ در ویلایش کشف شد. فرمان قتل او را خمینی صادر اما خامنهای اجرا کرد، چون سوءقصد نخست به جانش در تابستان ۱۳۵۹ با شکست روبرو شد و خامنهای حکم را به ارث برد. نفرت او و اربابش خمینی از شاپور خان آنقدر ریشه دار بود که نمیشد حدی بر آن متصور شد.
۴۷ سال بعد
با همه تحولاتی که در ۵۵ سال روزنامه نگاری شاهد بودم، همچنان باور نمیکردم ۴۷ سال بعد از ۱۸ دیماه ۱۳۵۷، در نقطهای بایستم که این بار زوال نظامی را شاهد شوم که با نام خدا آمد و حکم شیطان را بر خانه پدری گسترد.
با این اشاره، آیا بر این باورم که تا ۳۷ روز دیگر رژیم سقوط میکند؟ عربها واژهای ترکیبی دارند که یاسرعرفات سالها استفاده میکرد: «لعم» به جای «نعم»، به معنی «هم آره هم نه». من هم باید از این ترکیب استفاده کنم. اینجا دلایل سلبی وایجابی خود را در باب پایان یافتن جنبش ملی بزرگ ما با پیروزی بیان میکنم و در عین حال مخاطراتی را که در این راه وجود دارم، برشمارم.
۱ــ جنبش با یک برنامهریزی دقیق زمانی و مکانی و با خواستهای معین آغاز نشد، بلکه بحران اقتصادی، جمعی از بازاریان را که نوسانهای بهای ارز و تورم کنترلناپذیر به فغانشان آورده بود، به خیابان کشاند. اما در دومین روز، ناگهان دردهای انباشته یک ملت از روزنه بازار بیرون زد و به دانشگاه رسید. زنان سرفراز خانه پدری آمدند، اقشار مختلف جامعه «نه» بزرگ به رژیم را آواز دادند و از روز سوم، آنچه را میخواستند بر زبان آوردند. بدین ترتیب جنبش قالب و جهت یافت.
۲ــ شعارها در روز نخست زیربنای اقتصادی و معیشتی داشت و رژیم بیخیال از آنچه درعمق شعارها و دلهای پردرد ملت میگذرد، رشوه شش دلاری را روی میز ملت گذاشت؛ با این تصور که ملت درگیر با مصیبت نان و شیر و کرایه، با رویهای اقتصادی و چهرهای مظلوم و معصوم، با یک رشوه کوچک آرام خواهد گرفت، اما این ترفند با ورود شعار «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر خامنهای» و سپس «این آخرین نبرده ، پهلوی برمیگرده»، با شکست روبرو شد و از آن پس در شبانههای بعدی، همه شعارها سیاسی شد و بعد از شب دوم حتی یک شعار معیشتی بر زبانها ننشست.
رژیم حتی این تحول عظیم را هم ندید. سیدعلی خامنهای لحظهای از نهانگاه بیرون آمد تا بازاریان را متحد نظام بخواند و هزاران ایرانی را اوباش و اغتشاشگر بنامد. این بار اما پاسخ مردم شدیدتر بود. آرزوهای خفته در دل یکباره در صداها فوران کرد. باورم نمیشد. «جاوید شاه»؟ من برعکسش را شنیده بودم: «تا شاه کفن نشود» و… حالا اما میشنیدم «رهبر ما قاتله/ ولایتش باطله».
در سال ۱۳۵۷، شاهی که آرزویش یک ایران مدرن، پیشرفته و سرفراز بود و صدای انقلاب را شنید و آماده اصلاحات به دست فرزانگان ایران از جنس صدیقی و بختیار بود، در نبردی نابرابر، صحنه را به ابوالارتجاع، جوازدهنده تعرض به کودکان حتی شیرخواره (تفخیذ)، دشمن آزادی و برابری زنان، دروغزنی که در معرکهگیری پاریس حتی فعالیت حزب توده را آزاد اعلام کرد، واگذار کرد. باورم نمیشود. آیا تاریخ این چنین تکرار میشود؟
ما در این چند سال اخیر، هزار نقش زمانه را دیدهایم. گو اینکه هیچکدام چنان نبود که در آینه آرزوهای ما است، اما میتوانم با قاطعیت بگویم در یک معنا، آنچه را طی ۴۷ سال اخیر دیدیم و تجربه کردیم و در معنای دقیقتر، تحولات نزدیک به چهار دهه حکمرانی سیدعلی آقا حسینی خامنهای، چنان است که از نظر تاثیر و بازتاب آن بر پهنه زندگی اجتماعی و سیاسی، کمتر از رنسانسی نیست که جوامع مسیحیمذهب در پی انقلاب کبیر فرانسه شاهد آن بودند.
به معنای دیگر، انقلابی که برای مردم ما هزاران مصیبت و فلاکت و رنج و شکنجه و فقر و آوارگی به همراه داشت، در کنار سیئات، حسناتی هم داشت که در این چند روزه، آثار آن برای همه ما مشهود افتاد. «مرگ بر ولایت فقیه»، «مرگ بر خامنهای» دیگر معنای ارتداد و کفر ندارد. شما در سال ۱۳۵۷، حتی نمیتوانستید به یک روضهخوان پنجتومانی بگویید بالای چشمت ابرو است. حالا اما ملت جاروبهدست، به رُفتن و به مزبله انداختنشان پرداخته است
۳ــ سال ۱۳۵۷ در آستانه انقلاب، از راست ارتجاعی تا چپ انقلابی، از جبهه ملی میراثدار مصدق تا آقای مهندس شهرستانی، شهردار تهران، از وکلای مجلس رستاخیز تا تئوریسینهای حزب توده، از چریک اشرف دهقانی تا زندانی نادم برادر مسعود رجوی، یکصدا ستایشگر «حضرت آیتاللهالعظمی امام خمینی»، نویسنده تحریرالوسیله و کتاب مستطاب «انقلاب اسلامی» و «نامههای کاشفالغطاء» و… شده بودند و هر کدام از ظن خود، بر این باور بودند که «امام» حکومت عدل علی را برپا میکند، «امام» به قم میرود و حکومت را به ما (ملیــمذهبیها، ملیها و البته موتلفهایها) تحویل میدهد، امام یک وسیله است، با او پهلوی را به زیر میکشیم و بعد ما (چپیها) پدر کیانوری را در مقام رئیسجمهوری و اشرف خانم را در مقام نخستوزیر مینشانیم و ما (مجاهدین و توابع) نیز برادر مسعود را به ریاستجمهوری میرسانیم و دولتی نیز به ریاست برادر موسی تشکیل میدهیم و برای اینکه متهم نشویم که دموکرات نیستیم و اهل ائتلاف نمیباشیم، وزارت فوائد عامه را میدهیم به پدر طالقانی و وزارت نساجی را نیز میدهیم به پسر صاحب حوله برق لامع.
در سال ۱۳۵۷، حتی کسانی که پوست و گوشت و خونشان جانمایه از پهلوی داشت، علیه او برخاسته بودند، بیآنکه دلیلی داشته باشند. امروز اما نسل جوانی که عصر پهلوی را ندید، پدرانی که شرمسار عملکرد خود در سال ۱۳۵۷ هستند، یکصدا پهلوی را صدا میزنند.
در این میان، چند گروه چون ضایع شدن مدعیاتشان را میبینند، در حالی که خیابان جد و پدر و پسر پهلوی را صدا میزند و هیچ نوع ارادتی به ابوی رمال و جد تودهای ایشان ندارد، پرچم ضدیت با شاهزاده به دست گرفتهاند. از همه مضحکتر، ادعای ورشکستگان بهتقصیر مرحوم رجوی و بانو، شماری چپولهای سابق و لاحق و بعضا خدمتگزار سیدعلی، مبنی بر این است که کلیپهای تظاهرات و فریادهای «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده» جعلی، هوش مصنوعی و صدا گذاری شده است.
این همه شبکههای بین المللی که این کلیپها را پخش میکنند، به اندازه شازده برفنشین سوئد و شوهر سابق خانم رجوی، شعور ندارند تا تفاوت جعلی و درست را درک کنند.
برای من، دگراندیشانی که به جمهوری یا هر نظام دیگری به جز پادشاهی، اعتقاد دارند، بسیار محترم و قابلاحتراماند. دوست قدیمیام، آرمان مستوفی، مدیر سابق رادیو فردا، یک جمهوریخواه باشرف است، اما همدل و همراه با شاهزاده است. فریدون احمدی، یک فدایی پیشین است و چون جان و جهانش ایران است، در مونیخ حاضر شد و پیامی روشن داد. دیشب پنجشنبه ملت بزرگ ما حرف آخر را زد. حالا در آلبانی یا خانه سالمندان یوتوبری و درمانگاههای شرق برلین، مخالفان اشک بریزند و مثل آن نوکر مسعود و بانو، در تلویزیونشان بر سر ملت فریاد زنند که «خجالت نمیکشید به جای مریم، ربع پهلوی رو انتخاب کردی؟»
من مطمئنم شامگاه جمعه هم غریو مردم به پاخاسته در خانه پدری رساتر خواهد بود. پهلوی امروز رمز سرفرازی، نماد سالهای سازندگی و شادی و بشارتدهنده فردای آبادی و صلح و سربلندی است.
من نمیگویم «امسال سال خونه، خامنهای سرنگونه». دوست دارم فریاد بزنیم: «امسال سال شادی است، آزادی و آبادی است»
۲۶ دیماه ۱۳۵۷، شاه فقید و شهبانو خانه پدری را ترک گفتند. آیا در۲۶ دیماه ۱۴۰۴ زمینه بازگشت پهلوی سوم را به وطن فراهم کردهایم؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
عامل چشمگیر این خیزش ملی بازگشت پهلوی است
علیرضا نوریزاده نویسنده و روزنامهنگار
جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ برابر با ۲ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۱:۴۵
با آنکه چهرههای متشخص بازار در جنبش ملی شدن نفت بعد از ۲۸ امرداد در لاک خود فرورفتند، شمشیری به جهانی دیگر پر کشید و دستمالچیها و لباسچیها ضمن رعایت جوانب احتیاط، جز شرکت در مراسم ترحیم دوستان و بعضا جبهه ملیها، فعالیت جدی نداشتند، با بالا رفتن عَلَم ارتجاع خمینی، خیلیهایشان به میدان آمدند و بار دیگر بالاخانه مرحوم آیتالله زنجانی و مرحوم طالقانی پر از چهرههایی شد که سالها بود از آنها خبری نداشتیم.
حاج محمود مانیان، بازاری سرشناس، دست در دست دکتر بختیار، میآمد و البته بیشتر گوش بود تا دهان. دوستانش چنین نبودند. بهویژه حاج حسن مهدیان که اخیرا در ۲۱ مهر درگذشت، آهنفروش بود با دفتری نزدیک روزنامه اطلاعات. میگفت داماد فلسفی واعظ است، اما معلوم شد داماد برادر او است. از فردای حرکت خمینی به پاریس، هر روز به روزنامه میآمد تا اطلاعات را بخرد و مرتب به من میگفت که فرهاد خان را تشویق کن روزنامه را به من بفروشد. ما به حرفهایش میخندیدیم.
بعد از انقلاب، مدتی سرپرست کیهان شد و بعد صاحب چند شرکت مصادرهای و ثروتش به میلیارد رسید. در سوءقصد به حاج عراقی و پسرش او هم خراشی برداشت و این خراش راه رسیدن به میلیارد را به رویش گشود. کراواتی بود، اما بعد از دیدن خمینی، ریش فروگذاشت و کراوات را به زبالهدان انداخت.
بعدازظهر هشتم دیماه به اتفاق حاج مانیان از خانه دکتر بختیار به خانه او رفتیم. فرزندی گرفتار معلولیت داشت که جان و جهانش بود. نیم ساعت بعد، مهدیان هم آمد. معلوم شد صاحبخانه تدارک شام دیده است و مهدیان هم دعوت دارد. مانیان از بختیار گفت و سالها مبارزهاش را در راه تحقق آرمانهای مشروطیت یادآور شد. بعد گفت: «آقای مهدیان، برو به دوستانت در بازار و طالقانی و فلسفی بگو دلالی خمینی رو نکنید! اگر سوار شد، پوست از کله همه میکَند. برو با بازار صحبت کن کهبه بختیار سه ماه مهلت بدهند.»
حاج حسین لبخند موذیانهای زد و گفت: «حاج محمود، کار تمام است. وزیر کارتر پیش آقا بوده» (مقصودش رمزی کلارک، وزیر اسبق دادگستری آمریکا بود که با تلاش دکتر یزدی و استمپل، مامور اطلاعات در وزارت خارجه، کارتر را راضی کرد اجازه دهد به دیدن خمینی برود)
مانیان گفت: «چی شد حاجی؟ حالا توهم آمریکایی شدی؟»
برای من، انگار دیروز بود. مهدیان با خمینی بیعت کرد و به ثروت و دولت رسید و مانیان با بختیار ماند و در روزهای اختفا تا خروجش از ایران، نگرانش بود و بعد هم آرام گرفت به تیمار فرزند.
روز یکشنبه که بازار خروشید، یاد آذر و دیماه ۱۳۵۷ بودم. بازاریها صندوق پول گذاشتند تا حقوق روزنامهنگاران اعتصابی را تامین کنند. در کمک به شرکت نفتیها جلودار بودند. در جنگ هم اگر آقای فرهنگ لباس زیر سربازان را در جبهه تامین میکرد، حاج برات تبریزی برایشان کفش و پوتین میفرستاد و حاج آقا رضا اردبیلی شیرینی و شکلات به جبههها میرساند، اما خمینی و نوکرانش بعد از جنگ، به جان بازار افتادند و سپاهیان و بسیجیهای زیادی با سرمایههای اهدایی مشغول بسط و بنای مراکز خرید در نقاط شمالی و غرب پایتخت شدند تا بازار سنتی از رونق بیفتد. پدران بازار هم یا اندکاندک به خواب ابدی رفتند یا به خارج آمدند. جمعی هم کارشان به خانه سالمندان افتاد و تنی چند نیز کشته یا اعدام شدند.
فرزندان پیران بازار در زمان انقلاب طرحی نوین درانداختند: مغازههای شیک و اغلب بیرون از جغرافیای سنتی بازار، نه مثل پدران نماز در مسجد میخواندند و نه خمس و سهم امام را میدادند. بعضی که امکان داشتند، ره به ترکیه و دبی و حداقل کیش کشیدند. بعضی با لیاقت و مدیریت، به ثروت دوباره رسیدند و جمعی با حمایت سپاه و ارگانهای رژیم، دولتمند شدند، اما این روند برای بازاریهای جدید در داخل ایران صعودی نبود، بلکه با هربار سقوط ریال و افزایش نرخ تورم، صندوق سود بازاریان کوچکتر وسرمایهگذاریهایشان پرخطرتر شد.
دولت رئیسی در واقع پایان وهم اصلاح در سایه رژیم جهل و جور و فساد بود و دولت پزشکیان در کمتر از دو ماه، لبخند امید را از لبان مردم محو کرد و روند تورم سیر صعودی و نرخ ریال سیر نزولی گرفت.
بازار که به میدان آمد، بشارت بزرگی برای میلیونها ایرانی بود که عزیزانشان بر حلقه دار بوسه زدند، گلوله خوردند یا در زندانها، جان و جهانشان سوخت و خاکستر شد. بازاریها که به میدان آمدند، شعارهایشان فقط برای یک روز نیمرنگ اقتصادی داشت و از روز دوم، با گسترش تظاهرات، پیوستن دانشجویان و ایرانبانوها به تظاهرات، شعارها بهسرعت سیاسی شد. در واقع یک روی سکه نفی حاکمیت سید علی و مجموعه باندهای قدرت (سپاه، ۱۶ نهاد اطلاعاتی و قوه قضاییه تا ریشه فاسد) شد و روی دیگر بازگشت پهلوی.
فرقی نمیکند شعار «رضاشاه، روحت شاد» باشد یا «پهلوی برمیگرده». هرگز نه در جنش مشروطه و نه در مبارزات ملی شدن نفت و نه در ۲۵ سال اخیر که روند اعتراضها سیر صعودی داشت، هرگز بازار آغازگر و نیروبخش دیگر اقشار جامعه نبود، این بار اما فرزندان بازاریان دیروز برخلاف پدران، روبهملت و پشت به نظام فاسد و کودککش ولایت فقیه کمر بستهاند.
در انقلاب مشروطه، چوب خوردن یک تاجر قند به فرمان علاءالدوله، خویشاوند شاه و حاکم فاسد پایتخت، و بعد کشته شدن یک طلبه، بازار را به فریاد آورد. ما نقش «حادثه» را در جنبشهای سالهای نکبت ولایت فقیه نباید از یاد ببریم. ۱۸ تیر و تعطیلی روزنامه سلام ، تقلب آشکار در انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۳۸۸ و برون آوردن تحفه آرادان از صندوقها به جای میرحسین موسوی، بالا رفتن بهای بنزین و … قتل مهسا امینی که به بزرگترین جنبش ۴۶ سال اخیر منجر شد.
و حالا سقوط آزاد ارزش پول ملی، فریاد بازار بهعنوان بازتابی سنگین از ابعاد فساد، پخش شدن فیلم عروسی دختر شمخانی که مظهر آشکار نفاق و تزویر و فساد بود و جنگ ۱۲روزه که نشان داد میلیاردها پولی که صرف نیابتیها و سوریه و موشک و پهپادسازی رژیم و برنامه اتمی خائنانه آن شد، راه هر اصلاحی را بسته است.
فرزند یک بازاری ملی به من گفت چهارشنبه ۱۰۰ کیسه ۱۰ کیلویی برنج خوشبخت پاکستانی را که خودم وارد کرده بودم، به مبلغ دو میلیون و ۹۰۰ هزار تومان به چند خواروبارفروش آشنا فروختم. هر ۱۰ کیلو برایم دو میلیون و ۷۰۰ هزار تومان تمام شده بود. شنبه یکی از دوستانم که در اصفهان سوپرماکت دارد، به تهران آمد تا ۵۰۰ کیلو برنج دانهبلند خوشبخت از من بخرد. وقتی گفتم انبارم خالی است، سخت آشفته شد و گفت من به بعضی از محترمین قول دادهام. شروع کردم به جستجو. سرانجام بعدازظهر شنبه یکی از تجار گفت دارم و پرسیدم کیلویی چند؟ گفت: سه میلیون و ۱۴۰ هزار تومان برایم تمام شده و کیلویی سه میلیون و ۲۵۰ هزار تومان هم کمتر نمیفروشم. ۲۴ ساعت بعد آتش سر برکشید و بازار به میدان آمد.
ویژگیهای جنبش
روزی که دانشجویان فریاد میزدند: «میمیرم، ذلت نمیپذیرم»، روزی که محمدیها به زندان انداخته شدند، اکبر به قتل رسید و منوچهر ناچار از ترک وطن شد، باطبی پیراهن خونین رفیقش را بالا برد و روی جلد مجلات بینالمللی را تسخیر کرد، بازاریها ناظر بودند. در جنبش سبز و انتخابات ۱۳۸۸ و پس از آن در ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ هم بازار سر به کار خویش داشت، حالا اما موتور را بازاریان روشن کردند و قشرهای مختلف به آنها پیوستند.
حالا دانشجویان، استادان و معلمان و کادرهای علمی، زنان، کارگران، حقوقدانها، کادرهای پزشکی، بازنشستگان، کامیونداران و… همه یکصدا مرگ خامنهای و سرنگونی رژیمش را فریاد میکنند، حتی در قم. اما از این مهمتر، همصدایی هزاران تن از هموطنان در امر آنچه میخواهند، عامل چشمگیر این خیزش ملی است: بازگشت پهلوی.
مردم افغانستان هم بازگشت ظاهرشاه را میخواستند، اما دزدان تحصیلکرده با کمک خلیلزاد، این آرزو را ربودند و باب آرامش و امنیت و آزادی را بر مردم افغانستان بستند. امروز شاهزاده متصل به این یا آن دولت خارجی نیست. او فقط به ملت خود تکیه دارد. در عین حال، نمادی جز او در صحنه نیست که مردم رهبریاش را پذیرا باشند. میماند بخشهایی از هموطنان ما در کردستان، آذربایجان و بلوچستان که من با بسیاریشان سخن گفتهام. آنها هم هرگز با گزینه مردم مخالفتی ندارند و تنها نگران فردای پس از پیروزی و رفتار تندروها هستند.
به آنها گفتم و باز میگویم که شاهزاده بهدفعات یادآور شده که او به دنبال حکومت و قدرت نیست و مسئولیت خود را رهایی وطن میداند. موضوع فراقالب رژیم آینده اهمیتی ندارد، وقتی در محتوا اتفاق نظر داریم: دموکراسی، نظام سکولار، برخورداری همه ایرانیان از برابری قانونی، نژادی، زبانی و تمامیت ارضی ایران.
اگر در این چارچوب به توافق برسیم، کرد و بلوچ و آذری هم مثل بقیه هموطنان به حقوق حقه و تاریخی خود دست پیدا میکنند. چرا به ارتش سایبری رژیم بها میدهید؟ رژیم عاجز تنها به شکاف انداختن در بین ما امید بسته است. نشر دروغهایی که فریاد میزند دروغ است، در انتقاد از عمرو و ستایش از زید، با ادبیاتی که فقط در حوزه و زیر عبای ولایت فقیه پیدا میشود، زبان ما نیست.
ارتش سایبری نظام ۱۰ هزار عضو پیوسته و ناپیوسته در خانه پدری و خارج از کشور دارد. تنها راه برخورد با اینها بیاعتنایی است. در هفته اخیر، من شاهد حملاتی بودم که همه فعالان و نویسندگان و روزنامهنگاران ملی را هدف قرار داده بود. به یکیشان که زبان بر تطاول شاهزاده گشود، نوشتم یک «مرگ بر ولی فقیه» بگو تا باور کنم راست میگویی، فرار کرد و رمید و حداقل دیگر با اسم دکتر بیدار در صحنه اینستاگرام نبود.
بعد از جنگ ۱۲روزه، ساختمانی را فاش کردم به نام «صادق» در جوار صداوسیما که اتاق شیشهایاش میخوانند. اسرائیل که این ساختمان را بمباران کرد، معلوم شد پشت شیشههای تیره ساختمانی از بتن است و بیش از ۷۰۰ تن از نیروهای ارتش سایبری ما را از سحر تا شام طی شیفتهای هشت ساعته رصد میکنند. هریک از ما در «صادق» پروندهای داریم.
در شهرهای میهن، مردم فریاد میزنند: «این آخرین نبرده/ پهلوی برمیگرده» در قم، هم مردم زیر گوش آیات، فریاد زدند: «مرگ بر خامنهای» و «مرگ بر دیکتاتور». در شهرهای کوچک و بزرگ این آواز را میشنویم. مجال ندهیم ارتش سایبری سیدعلی به بهانه تنوع، ملت هفترنگ و حقوق اقوام، بین ما شکاف بیندازد.
سیدعلی در نهانخانهاش، ترسان و وحشتزده از صدای مردم، امیدوار است این بار هم بتواند با ارتش سایبری، با گلوله و با زندان، این صدا را خاموش کند، اما دنیا صدای مردم ایران را شنیده است. گوادلوپ زمانی به لحظه تصمیم گرفتن درباره سرنوشت شاه فقید و ملتش رسید که صفهای هزارهزار را در تهران و شهرستانها رصد کرد و اعتصاب شرکت نفت را دید که ضمانتهای مرحوم یزدی و بنیصدر و قطبزاده را در زمینه استمرار روابط ویژه با غرب، رسمیت داشتن همه قراردادهای نفتی و خرید سلاح از آمریکا و اروپا را پذیرا شد.
امروز هم هرچه صفها طولانیتر شود، فریادها هماهنگتر و گزینه مردم استوارتر، گوادلوپ ۱۴۰۴ در ناکجاآباد دیگری بر پا خواهد شد. آنجا که رژیم دیگر مفهوم خود را از دست میدهد و بعد در برابر خروش ملت، قرهباغی ۱۴۰۴ بیطرفی نیروهای مسلح را اعلام میکند و بعد… من چنین میپندارم.
* در سال های ۱۳۵۴-۱۳۵۵ آیت الله خمینی خواستار بازگشت به ایران بود.
* پنهان کردن عقاید واقعی آیت الله خمینی توسط مشاورانش در پاریس باعث شد تا او در غرب،به عنوان یک «قدّیس»، «پیامبرِ آزادی» و «گاندی دوم» تصوّر شود.
* یکی از مظاهر ایدئولوژی ها «بی حسّی اخلاقیِ» روشنفکران و رهبران سیاسی در فاجعۀ سینما رکس آبادان بود.
شاگردان جادوگر!
آیت الله خمینی در شورش ۱۵ خرداد۴۲ نتوانسته بود افکار عمومی داخلی و بین المللی را بخود جلب کند.این ناکامی چندان بود که بقول دکتر ابراهیم یزدی:
-«بعد از قیام ۱۵خرداد و تبعید آقای خمینی به ترکیه، نجف حرکت شایسته ای متناسب با مسائل آن روز از خود نشان نداده بود…اعتراضات علمای عراق می توانست در این رابطه مؤثر باشد،اما نجف متأسفانه ساکت و آرام بود.»۱
در سال های ۱۳۵۴-۱۳۵۵ آیت الله خمینی در نجف روحانی منزوی و تنهائی بود که کمتر ایرانی وی را می شناخت.این تنهائی ، انزوا و کهولتِ سن باعث شده بود تا خمینی خواستار بازگشت به ایران گردد.سـیروس آموزگار – روزنامه نگار – در گفت و گو با نگارنده (پاریس،۲۵نوامبر۲۰۰۴) می گوید: در سـال ۵۵ یکی از مقامات عالی رتبۀ ایرانی به نام ایرج گلسـرخی( مسـئول امور اوقاف و حجّ و زیارات) سـفری به عراق داشـت و با اسـتفاده از فرصت به زیارت مرقد امام علی در نجف رفت. بهنگام زیارت، فردی به مقام ایرانی نزدیک شـد و گفت:
مقام عالی رتبۀ ایرانی، سـحرگاه فردا به حرم امام علی رفت و با تعجّب دید که آن شـخص مهم، «آیت الله روح الله خمینی» اسـت که آمده بود و از مقام ایرانی میخواسـت که واسـطه شـود تا او (خمینی) در آن سـن و سـالِ پیری، از تبعید به ایران برگردد.
هوشنگ معین زاده (نویسنده و مسئول امور امنیّتی سفارت ایران در بیروت) نیز در گفت و گو با نگارنده (پاریس،۳۰ نوامبر ۲۰۰۴) تأئید میکند که «درخواسـت بازگشـت خمینی به ایران قبلاً توسـط امام موسی صدر از طریق سـفارت ایران در بیروت، به سـاواک گزارش شـده بود.»
دکترحسین شهید زاده، سفیر ایران در بغداد که بخاطر پیوندهای خانوادگی، روابط نزدیکی با روحانیون داشت، تأکید میکند:چند ماه پیش از اوجگیریِ اعتراضات، آیت الله خمینی خواهان بازگشت به ایران بود.۲
دکتر امیر اصلان افشار ضمن تأکید بر «منشاء خارجی شلوغیهای ایران در سال ۵۷»، یادآور میشود:
– «از خمینی در آن زمان، اصلاً خبری نبود و حتّی در سال ۱۳۵۵ او خواستار بازگشت محترمانه به ایران و رفتن بی سر و صدا به قم شده بود.»
در این میان دکتر ابراهیم یزدی در آمریکا و صادق قطب زاده در فرانسه ضمن آشنائی با برخی رسانه ها و نهادهای حقوق بشری، اولین افرادی بودند که خمینی را به عنوان«شخصیّتی دموکرات» در عرصۀ بین المللی معروف کردند.در اردیبهشت ۱۳۵۷به کمک صادق قطب زاده در«نجف» اولین مصاحبۀ خمینی با نشریۀ معتبر فرانسوی«لوموند»انجام شد.به روایت دکترابراهیم یزدی:«صادق قطب زاده، پُرسش های «لوسین ژرژ »(خبرنگار لوموند)را می نویسد و آقای خمینی بعد از مشورت با قطب زاده پاسخ ها را می نویسند».ترجمۀ انگلیسی این مصاحبه باپرداخت ۱۱هزار دلار به روزنامۀ آمریکائی«لوس آنجلس تایمز»-بصورت آگهی- چاپ و منتشر شد،در حالیکه روزنامۀ«نیویورک تایمز» حتّی با همین مبلغ،حاضر به چاپ این مصاحبه-آگهی نشده بود.۳
در تمام مصاحبه ها و گفتگوهای خمینی در پاریس،او بصورت فردی عامی جلوه می کرد که نه تنها زبان عربی نمی دانست(و این،موجب حیرتِ «حَسنین هیکل»،روزنامه نگار معروف مصری شده بود) بلکه ، حتّی زبان فارسی را نیز با غلط های فاحش اظهار می نمود،از این رو،مشاوران نزدیک آیت الله (مانند دکتر ابراهیم یزدی،صادق قطب زاده و ابوالحسن بنی صدر)برای رفع و رجوع کردنِ این پریشان گوئی ها، صلاح دیدند تا قبل از هر گفتگو و مصاحبه ای،سئوآلات را بصورت مکتوب دریافت کنند تا پس از مشورت با آیت الله،پاسخ ها بطور «سنجیده» و «معقول» ابراز شوند!.دکتر یزدی در این باره یادآوری می کند:
-«مسؤلیت برنامه ریزی این مصاحبه ها،عموماً بر عهدۀ من بود. شیوۀ کار من این بود که اولاً هیچ درخواستی را رد نمی کردم ،ثانیاً از خبرنگاران می خواستم که پرسش های خود را به طورکتبی بنویسند و بدهند. توجیه من این بود که سؤالات باید برای آقای خمینی ترجمه شوند و جواب آنها را بگیریم و سپس جواب ها ترجمه شوند و بعد در یک دیدار حضوری پرسش ها و پاسخ ها رد و بدل شوند.این شیوۀ عمل به ما امکان می دادکه پرسش ها و پاسخ ها را ویرایش کنیم و انسجام پاسخ ها را در نظر داشته باشیم.حتّی در مورد مصاحبۀ تلویزیون های سرتاسری آمریکا، من این شرط را مطرح و اجرا کردم. علاوه بر این،با إشراف و اطلاعاتی که از وابستگی های سیاسی و دینی خبرنگاران و رسانه ها داشتیم قبل از مصاحبه، آقای خمینی را مطلع می کردم تا در مورد پاسخ های خود، آنها را رعایت کنند..»۴
مضمون سخنان و گفتگوهای آیت الله خمینی با خبرنگاران خارجی، اساساً، توسط مترجمین دچار تحریف و تغییر می شد آنچنانکه شباهتی به گفته های اصلی آیت الله نداشت.احمد رأفت، خبرنگار ایرانی-ایتالیائی حاضر در نوفل لو شاتو می گوید:
-«بعد از یکی دو مصاحبه که ما خبرنگارانی که با رسانههای غیر ایرانی کار میکردیم انجام دادیم، از ما میخواستند همان حرفهای آقای خمینی در گفتگوها را ترجمه نکنیم، بلکه ترجمهای که این آقایان[دکتریزدی و….] را مخابره کنیم.یک بار من با دو خبرنگار خارجی با آقای خمینی گفتگو میکردیم. یکی از آنها خانم خبرنگاری ایتالیایی بود که برای مجله زنان کار میکرد، و از آقای خمینی پرسید اگر شما به ایران برگردید و حکومت را به دست بگیرید، سیاست- هایتان در مورد زنان چه خواهد بود.؟ آقای خمینی مثل همیشه بدون اینکه به صورت خبرنگار نگاه کند،به مترجم گفت به ایشان بگویید که در اسلام موقعیت زنان مشخص شده. مترجم به زبان انگلیسی،این گفته را چنین ترجمه کرد: «آنچه خواست مردم ایران باشد».من در همین رابطه در مستندی که به مناسبت ۳۰امین سالگرد نوفللو شاتو ساختم ،از آقای بنیصدر در همین رابطه سوال کردم و ایشان گفت که ما نمیتوانستیم بگذاریم آقای خمینی هرچه دلش میخواست بگوید. یعنی ایشان هم به نوعی به این مساله اعتراف کرد که صحبتهای آقای خمینی به نوع دیگری- متناسب با خواست جامعه بینالمللی- ترجمه می شد».
ایدئولوژی و بی حسّی اخلاقیِ روشنفکران
هانا آرنت در کتاب درخشانش،اتحادِ توده های عوام و روشنفکران را موجب پیدایش فاشیسم می داند۵ ،تجربۀ انقلاب ایران مصداق برجستۀ سخن آرنت است. کارل پوپر، این دسته از روشنفکران را که با اندیشه های خود ، راهگشای حکومت های جبّار بوده اند، «پیامبران دروغین» نامیده و آلودگی کلام شان را «بسیار بسیار خطرناک تر از آلودگی هوا» دانسته است۶
پنهان کردن عقاید واقعی آیت الله خمینی در پاریس توسط «شاگردان جادوگر» (به قول شاه) و تبلیغ عقاید قرون وسطائیِ وی به عنوان «اندیشه هائی مدرن و دموکراتیک»،باعث شد تا او در چشم روشنفکران و رهبران سیاسی غرب به عنوان یک «قدّیس»، «پیامبرِ آزادی» و «گاندی دوم» تصوّر شود.
در بخش نخست ،ایدئولوژیها را «توجیهاتی برای مقاصد شرارت آمیزِ پنهان» توصیف کرده ایم.در اینجا یادآور می شویم ایدئولوژی ها در سودای تسخیر قدرت سیاسی به هر شیوۀ ممکن متوسّل می شوند و «اخلاقیّات» و «ارزش»های خود را دارند که با حقوق بشر و آزادی های اساسی انسان بیگانه است.در فلسفۀ سیاسیِ استالین،هیتلر،موسولینی و آیت الله خمینی آنچه به هدفِ اصلیِ نظام خدمت میکرد، «اخلاقی»، و آنچه که در تحقّقِ این هدف مانع ایجاد می نمود، «غیراخلاقی» بود و لذا،مفهومِ «هدف، وسیله را توجیه می کند»در نزد آنان کاربُردِ عملی و فواید تئوریک داشت آنچنانکه به قول آیت الله خمینی:
-«اگر امام یا ولی فقیه فرمان داد که فلان محل را بگیرید،فلان خانه را آتش بزنید،فلان طایفه را که مضرّ به اسلام و مسلمین و ملّت ها هستند،از میان ببرید،بر همه لازم است که از او اطاعت کنند.»۷
یکی از مظاهر این ایدئولوژی ها ایجادِ«بی حسّی اخلاقی» بود چندانکه در آتش زدن سینما رکس آبادان و کشته و مجروح شدن ۶۰۰ تن از تماشاگرانِ بی- گناه عموم روشنفکران و رهبران سیاسی و مدافعان حقوق بشر با سکوت و «بی حسّی اخلاقی» یا با انتساب آن فاجعۀ هولناک به ساواک و رژیم شاه ، راهگُشای «انقلاب اسلامی»گردیدند.
آیت الله نوری همدانی،مرجع تقلید شیعیان بعدها اعتراف کرد:
-برای کشاندنِ مردم آبادان به عرصۀ انقلاب سینما رکس آبادان را آتش زده ایم.
به گفتۀ آیت الله لاهوتی: در سال ۵۴ سید احمد خمینی در انفجارِ یگانه سینمای شهرِ قم دست داشت. سید احمد خمینی از افرادی بود که در ناحیۀ «طیّبه»(مرزلبنان-اسرائیل) توسط دکتر چمران آموزش نظامی دیده بود.
کُشتارِ میدان ژاله (۱۷ شهریور)نیز در تکمیل این پروژۀ انقلابی بود!
دکتر ابراهیم یزدی در بارۀ تشدید اقداماتش بعد از کُشتارِ میدان ژاله می نویسد:
-«کمیته های مختلف مرکّب از ایرانیان و دانشجویان تشکیل شد.یک هفته بعد از«جمعۀ خونین»تظاهرات اعتراضی وسیعی از طرف «سازمان جوانان مسلمان» در برابر کاخ سفید برگزار ش.چند روز بعد آقای مهندس شهرستانی و یکی دیگر از برادران مسلمان از تهران با مقادیر زیادی عکس و فیلم به هوستون آمدند. عکس ها،همانطور که گفته شد بسیار خوب تهیه شده بودند و به موقع هم رسیدند.عکس ها دقیقاً جای گلوله ها را در سر وُ صورت و سینۀ مقتولین نشان می داد.جای گلوله ها به وضوح نشان می داد که تیراندازی به قصد کشتار بوده است.تکثیر این عکس ها و انتشار آنها در محافل بین المللی سر وُ صدای بسیاری علیه رژیم شاه به وجود آورد.تظاهرات واشنگتن ، مصاحبه های تلویزیونی و مطبوعات نیز بسیار مؤثّر واقع شد».۸
پس از واقعۀ میدان ژاله، دکتر یزدی عازم نجف شد تا آیت الله خمینی را از عراق خارج و در پاریس مستقر کند. دکتر ابراهیم یزدی در سال های تحصیل و اشتغال در آمریکا از بنیانگذاران «انجمن اسلامی دانشجویان» و مؤسّس بزرگ ترین سازمان اسلامی در آمریکا بود. دکتر ابراهیم یزدی از اعضای «نهضت آزادیِ»مهندس مهدی بازرگان ، دبیر شورای مرکزی جبهۀ ملّی (شاخه آمریکا) و ناشر روزنامهٔ «راه مصدّق»بود. در سال۱۳۵۱،با مُجوّز کتبی آیت الله خمینی، یزدی نمایندۀ وی برای دریافت «وجوهات شرعیّه»بود.به روایت دکتر یزدی: «بخشی از این وجوهات جهتِ مبارزه علیه رژیم شاه هزینه می شد».تظاهرات ها،راه پیمائی ها، اعتصاب ها و بَست نشستن های دکتریزدی و یارانش علیه شاه باعث شده بود تا بهنگام تحولات سال ۱۳۵۷دکتر یزدی برای روزنامه ها و رادیو-تلویزیون های آمریکا چهره ای آشنا باشد.
چنانکه گفته ایم:دکتر ابراهیم یزدی،دکتر مصطفی چمران ،صادق قطب زاده، علی شریعتی، ابوالفضل بازرگان، دکتر محمد توسّلی و… با استفاده از بورس دولت شاهنشاهی برای تحصیل به اروپا و آمریکا رفته بودند امّا در سال ۱۳۴۲ (۱۹۶۳)آنها در هیأت سازمان«سماع» (سازمان مخصوص اتحاد و عمل) عازم اردوگاه های فلسطینی در لبنان و مصر و عراق شدند و طی دو سال شیوۀ جنگ های چریکی و سازماندهی مخفی را آموختند. سازمان «سماع» از کمک های مالی، نظامی و رادیوئیِ دولتِ مصر نیز برخوردار بود که در زمان جمال عبد -الناصر از دشمنان سرسخت ایران بشمار می رفت. فلسطینی ها نسبت به «انقلاب اسلامی» خود را طلبکار می دانستند و بهمین جهت،نخستین مهمانِ «انقلاب اسلامی» یاسر عرفات بود.
حسن ماسالی از رهبران «کنفدراسیون محصّلین و دانشجویان ایرانی در خارج از کشور» و از مسئولان جبهۀ ملّی در آمریکا(بخش خاورمیانه) ضمن اشاره به ارتباط و ملاقاتش با خمینی و اطرافیانش، در بارۀ کمک های مالی رهبر لیبی، معمّر قذّافی،یادآور شده:«در کُل حدود هشتصد هزار دلار[از دولت قذّافی] کمک مالی گرفتیم»،در حالیکه شاه این مبلغ را «نزدیک به ۲۵۰ میلیون دلار برای انحراف و مَشوُب کردن اذهان جوانان و دانشجویان ما»دانسته است.(پاسخ به تاریخ،ص۲۱۴).
بدین ترتیب،اتحاد نیروهای چپ و ملّی- مذهبی ها در خارج از کشور ارتش نیرومندی بوجود آورده بود که با امکانات مالی -تدارکاتی و زرّادخانۀ تبلیغاتی کارزارِ عظیمی علیه شاه آغاز کردند که برجسته ترین آنها حملۀ چماقداران به شاه در محوطۀ کاخ سفید بود که به آن اشاره خواهیم کرد.
دکتر یزدی در پاریس نقش اساسی در تنظیم و ترجمۀ مصاحبه های خمینی با مطبوعات بین المللی داشت.او -به گفتۀ خودش:«برنامهٔ سیاسی و اجرایی خمینی را تنظیم کرده بود که بعدها بر طبق آن شورای انقلاب، دولت موقّت و سپس سپاه پاسداران و «روز قُدس»تأسیس گردید.» ۹
ترجمۀ کتاب «ولایت فقیه»
خانم عذرا بنی صدر (همسر ابوالحسن بنی صدر) در بارۀ ترجمۀ کتاب «ولایت فقیه»آیت الله خمینی می گوید:
-«من ابتداء [ترجمۀ کتاب را]پذیرفتم. ولی وقتی کتاب را خواندم، لرزه بر اندامم افتاد. به خود گفتم: خدا به داد همۀ ما برسد. آقای خمینی چه طرز فکری دارد! کتاب، علاوه بر موضوع ولایت فقیه که بسیار نگران کننده بود، بیانگر خشونتی بود که صاحب کتاب بدان گرایش داشت. اینطور که به یادم مانده است، در کتاب او گفته بود: در موردی، حضرت علی ۷۰۰ تن را از دم تیغ گذراند. ولی فقیه هم همان اختیار پیامبر و امام را دارد. این فکر که او برای خود اختیار کشتار را می دهد، سخت نگرانم کرد. بخشی از کتاب که در آن، آقای خمینی به اقتصاد پرداخته بود، بسیار ابتدائی و کودکانه بنظر رسید.من بعد از خواندن کتاب، دچار تردید شدم و از خود پرسیدم آیا باید چنین کتابی را ترجمه کنم؟ ترجمه این کتاب آبروی ملت ایران را نزد افکار عمومی دنیا نمی برد؟ و جهانیان از خود نمی پرسند: آیا ایرانیان انقلاب کردند که این شخص با این افکار برآنها حکومت کند؟ آیا نمی پرسند: شما ایرانیان مردمی عاقلید؟ پس به آقای بنی صدر تلفن کردم و نگرانی خود را اظهار کردم. ایشان گفتند: کتاب [ولایت فقیه] مجموعه درس هائی بوده است که آقای خمینی در نجف داده است،حالا او تحوّل کرده و دموکراسی را قبول کرده است. من با اینکه، در دل، به تحوّل کردن آقای خمینی باور نکردم، قبول کردم کتاب را ترجمه کنم. یک ترجمۀ تحت اللفظی کردم و نزد ناشر بردم.البتّه ناشر همانطور که قول داده بود آن را به مترجم خبره ای داد و او، کتاب را ترجمه کرد. در مقدمۀ کتاب از زحمات من نیز تشکر کرد.»
یکی از «شاگردان جادوگر» در برابر پُرسش اوریانا فلاچی،روزنامه نگار برجستۀ ایتالیائی،مبنی بر «ارتجاعی بودن عقاید خمینی»(خصوصاً دربارۀ حقوق زنان) مدّعی شد:«این مطالب ساخته و پرداختۀ ساواک شاه است!».
بدین ترتیب،روشنفکران و احزاب سوسیالیست و کمونیست اروپا (خصوصاً فرانسه) در پیوند با «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور»( که بصورت یک ارتش منسجم در اروپا و آمریکا فعالیّت می کرد) به حمایت از آیت الله خمینی پرداختند:ژان پُل سارتر(که در آن زمان خانمی ایرانی و ضد شاه مسئول دفترش بود)، سیمون دو بووار، میشل فوکو، آندره فونتن، ژاک مادل،رژه گاردی و…ده ها فیلسوف و روشنفکر نامدار فرانسوی کارزارِ عظیمی در حمایت از آیت الله خمینی آغاز کردند چندانکه میشل فوکو، فیلسوف نامدار فرانسوی،که خود را اسلام شناس نیز می دانست،ضمن دیدار با خمینی در«نوفل لوشاتو»،وی را «قدّیس در تبعید» نامید و در یک افسون شدگی ،از«باورهای رهائی بخش خمینی» سخن گفت. ۱۰
روزنامۀ معتبر«لوموند»که پیش از رویدادهای ۵۷،گزارش های مثبتی دربارۀ تحوّلات اجتماعی ایران می نوشت،در آستانۀ انقلاب ایران،با تغییر موضعی ناگهانی،مدّعی وجود۳۰۰ هزار زندانی سیاسی در ایران شد و سردبیر آن ،آندره فونتن، در مقالهای با عنوان« بازگشت الهی»،از خمینی ستایش ها کرد.۱۱
رهبران جبهۀ ملّی ایران نیز ضمن« تُف بر چهرۀ خودفروختۀ بختیار» معتقد شدند:
– «خمینی که بخاطر ذاتِ رهایی انسان میجنگد و بخاطر بازآفرینی معرفت و معنویت بشر به میدان آمده…»
جبهۀ ملّی در اعلامیّۀ دیگری بشارت داد:
-«نه یک قدّیس،نه یک معجزه بلکه انسان راستینِ عصرِ حاضر و ابَرمردِ زندۀ تاریخ،می آید»…«باصدای نوح،با طیلسان و تیشۀ ابراهیم،باهیأت صمیمیِ عیسی.»
نویسنده،شاعر و منتقد ادبی معروف دکتر رضا براهنی پس از تبلیغاتِ پُردروغ علیه شاه در محافل سیاسی-روشنفکری آمریکا در مقالۀ پرشوری از جمله نوشت:
-«علمای عالیقدر اسلام که به رغم برچسبهای بیشرمانه و دروغها و افترا و تهمت و بُهتانِ سرمایهداری و متحدِ پلیدش صهیونیسم، صدای آزادیخواهی در سراسر ایران در دادهاند، مردمان سراسر گیتی را یکسره متحیّر و مبهوت کردهاند …امپریالیسم و صهیونیسم با تلاش- های مذبوحانۀ خود میکوشند مبارزان ملّت ایران را ارتجاعی و قرون وسطایی جلوه دهند.»
علی اصغر حاج سید جوادی نویسنده ، روشنفکر و حقوقدان سرشناس ، در متنی شعرگونه نوشت:
-وقتی امام خمینی بیاید دیگر کسی دروغ نمیگوید!
این تبلیغات و حمایت ها از طریق« بی بی سی »هر شب به ایران می رسید۱۲ و این گمان را در مردم ایران دامن زد که ستایش و حمایت اینهمه روشنفکرِ ایرانی و جهانی از خمینی بیهوده نیست و حتماً در این سخن ستایش آمیزِ ژاک مادل ( Jacques Madaule) فیلسوف فرانسوی،واقعیّتی است و «جنبش خمینی درهای آینده را بسوی بشریّت می گشاید.»۱۳ ادامه دارد
۱ -ابراهیم یزدی،شصت سال صبوری و شکوری،ج۳،ص۲۱۲
۲ -ره آوردِ روزگار،لوس آنجلس،بی تا،صص۳۵۰-۳۵۹
۳ – ابراهیم یزدی،ج۳،ص۲۱۲
۴- ابراهیم یزدی،ج۳،صص۲۱۵-۲۱۷
۵-
Arendt , Hannah ,Le Système totalitaire, traduction par Jean-Louis Bourget, Robert Davreu et Patrick Lévy, Editions Seuil,Paris, 1972,p78
۶ – https://mirfetros.com/fa/?p=14613 –
۷ – ولایت فقیه، آیت الله خمینی، صص ۷۵ و ۷۸.همچنین نگاه کنید به سخنرانی او در روزنامۀ اطلاعات، ۱۷ دی ماه ۱۳۶۶
۸ – یزدی،ج۳،ص۲۸
۹ – یزدی،ج۳،ص۷۳۷
۱۰ –
Michel Foucault et l’Iran », Le Matin, no 647, 26 mars 1979, p. 15. (Réponse à C. et J. Broyelle, « À quoi rêvent les philosophes ? », Le Matin, no 646, 24 mars 1979, p. 13.) Dits Ecrits tome III texte 262, édition de Gallimard, Corriere della sera, no 36, 13 février 1979, p. 1
۱۱ Le Monde,2Février1979 –
۱۲- در یک تحقیق منتشرشده،مسئولان« بی بی سی» به دخالت خود در حوادث ایران و نیز به موضع انتقادی خود نسبت به رضاشاه و محمدرضاشاه اعتراف کرده اند.نگاه کنید به:
www.open.ac.uk
برای نقش «بی بی سی»در سقوط رضاشاه نگاه کنیدبه مقالۀ مسعود لقمان: «رادیو و جابهجایی قدرت در شهریور ۱۳۲۰: سقوط یک شاه به کمک بی. بی. سی»؛ماهنامۀ تحلیلی، آموزشی و اطلاعرسانی«مدیریت ارتباطات»؛ شمارۀ ۹، تهران،بهمنماه ۱۳۸۹