یادداشت های سردبیر

حاشیه های خبری مجله خلیج فارس

ملی‌ مذهبی‌ها چه زمانی ملی می‌شوند؟ / علیرضا نوری زاده

بیانیه ۱۴ ملی‌مذهبی در خارج کشور و عداوت با جنبش ملی و رهبرش
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴ برابر با ۲۳ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۶:۱۵

پرچم شیروخورشید در انقلاب ملی ایران-برگرفته از ویدیوهای اعتراضات 

انتشار اطلاعیه‌های ۱۴ و ۱۶ و ۱۵ نفره کسانی که خود را ملی‌مذهبی و گاه با صفت اصلاح‌طلب معرفی میکنند در روزهایی که خلیفه خونخوار از کشته پشته ساخته، به‌خصوص تلاش ۱۴ نفر در اعلامیه اخیر برای توجیه جنایت رژیم به لطایف‌الحیل، مرا بر آن داشت تا تکلیفم را با این جماعت روشن کنم.

این ترکیب نامبارک همواره مرا آزار داده است و بارها از خود پرسیده‌ام چگونه بنی‌صدر و شریعتی و پیش از آن‌ها مهندس بازرگان و سحابی و امروز کدیور و دکتر سروش و حمید دباشی کوشیده‌اند بین امامزاده قاسم و حضرت فردوسی رابطه برقرار کنند. پیوند بین خالد بن ولید و سعد ابی وقاص با کورش کبیر و انوشیروان، یا مولوی با خمینی چیست؟

۱۴ نفر از سرشناس‌ترین ملی‌مذهبی‌ها، با آنکه در مقدمه از جنایت کشتار مردم می‌گویند، در این فقره از بیانیه‌شان با سیدعلی خامنه‌ای و اهالی ولایت فقیه همصدا می‌شوند: «گزارش‌هایی مبنی بر مداخله‌ خشن عوامل اسرائیل و گروه‌های دارای سابقه‌ جنایت و هراس‌افکنی در تظاهرات اخیر بیرون آمده است. سابقه‌ ارعاب‌‌گری اسرائیل پرمصونیت با چنین گزارش‌هایی همخوانی دارد و اظهارات نتانیاهو و نیز برخی مقام‌های سابق اسرائیل و آمریکا و همچنین گزارش رسانه‌ گروه رجوی تاییدگر روایت‌ مداخله‌گرانه‌ خشن خارجی برای سلب امنیت، هراس‌افکنی، جنایتگری و شهرآشوبی است. ابعاد و گستره‌ این مداخلات البته هنوز کاملا روشن نیست. هر چه باشد اما این امر به هیچ عنوان مسولیت مقام‌های ارشد حکومتی، اطلاعاتی و امنیتی کشور را کم نمی‌کند، بلکه دوچندان می‌کند.»

در سال‌های نوجوانی و بعد دوران دانشکده، ما بچه‌مذهبی زیاد داشتیم. جمعی شریعتی‌زده بودند و دل به حسینیه ارشاد داشتند. عده‌ای نیز دنبال فخرالدین حجازی و از جوان‌ترها سیدعبدالرضا حجازی (که خمینی دارش زد) راه می‌افتادند. جمعی هم رهرو حزب ملل اسلامی و میراث فداییان اسلام بودند. ملغمه غریبی بود. ساختن مسجد دانشگاه و برگزاری سخنرانی رمضان و دهه محرم و دعوت از خطیب خوبروی شهر برای سخنرانی، مسجد را پر رونق کرده بود

دکتر علی شریعتی به باور من ، نماد یک روشنفکر گرفتار مذهب بود که ذهن شکاک و پرسشگرش گاهی کلافه‌اش می‌کرد. از یک‌سو به خاطر تربیتی که داشت و یک سلسله علقه‌های عاطفی که اغلب اهالی مشهد به امام هشتم شیعیان دارند، نگاهی به بارگاه رضوی داشت و نگاهی به درگاه سارتر و کی‌یرکگور.

بچه که بودیم اگر کلامی بر زبان می‌آوردیم که از آن بوی کفر می‌آمد، بین دو انگشت شست و سبابه را گاز می‌گرفتیم. منتها شریعتی لابد در دلش این گاز را می‌گرفت و از سوی دیگر با شناخت اندک و ناقصش از مکاتب فلسفی و مفاهیم دینی، آشی پخته بود که خودش هم قادر به بلع آن نبود. این آش هم مجاهدین را روی دست ملت گذاشت، هم فرقان را. هم هاشمی رفسنجانی را و هم اشکوری و حجت الاسلام دکتر کدیور را.

گرفتاری ملی‌مذهبی‌ها تلاش تقریبا ۱۰۰ ساله‌شان برای پیوند زدن اسلام به مفاهیم مدرن حاکمیت ملی، سکولاریسم و تمامیت ارضی است؛ مفاهیمی که از جمله مهم‌ترین عوامل پیوند مخالفان رژیم در جنبش بزرگ ملی دی‌ماه اخیر بودند و به هیچ روی با مفاهیم دینی موردنظر رژیم هماهنگی ندارد. حال ملی‌مذهبی‌ها با چه چسبی می‌کوشند این مفاهیم مدرن را به ثوابت قرن نخست هجری بچسبانند؟

شریعتی و پیروان او که طی نیم قرن اخیر، هزاران کشته و زندگان نیم‌مرده در دامان ملت ایران گذاشتند، نمی‌توانستند برای آن باورهای عاطفی محمل منطقی و عقلانی بتراشند. شاید به دلیل همین حیرت، گناه را به گردن آخوندها می‌انداختند که همان عواطف شریعتی را با لعابی از نفاق و فریبکاری، پاسداری می‌کردند.

هدف من تعریف روشنفکر در نماد مذهبی‌ملی و ملی مطلق بود. محمد خاتمی، رئیس جمهوری اسبق نظام، در رابطه با مفهوم ملی و تعبیر مذهبی، تا آنجا سقوط می‌کند که همصدا با حاکمیت، ملت را تروریست و عامل خارجی و جنبش بزرگ ملی را دست‌ساخته آمریکا و اسرائیل می‌خواند. در حالی که مرحوم هویدا، که روشنفکری مثل عمامه خاتمی، دست‌وپایش را بسته بود و قدرت و تنازع بقا در حصار قدرت به ناچار او را از باورهایش در عملکرد دور می‌کرد، همه‌گاه در دل و حدیث خلوت، روشنفکر می‌ماند، مثل واسلاو هاول.

اگر معیارهای روشنفکری را پیش رو بگذاریم، به‌عنوان یک کفه ترازو و روشنفکرانمان را از حوالی مشروطیت تا امروز در کفه دیگر، فکر می‌کنید چند تن با معیارهای کفه دیگر برابر یا نزدیک برابر بیرون می‌آیند؟

«خسی در میقات» آل‌احمد نمونه‌ای از صیروره (دگردیسی) یک نیمه‌روشنفکر مارکسیست است. در آن کتاب، جدال عقل خردجو را با قلب خداجوی در سطرسطر صفحات می‌بینیم. ذهن خردجوی به آل‌احمد می‌گوید: حضرت یک عمر خلق‌خلق کردی، دل به جناب مارکس دادی و در امامزاده انگلس احرام بستی، حالا اما با دایی کر، سردفتر عمامه‌ای، و شوهرخواهر محدثت آمده‌ای و مسجد‌النبی اشکت را در می‌آورد؟ جمع کن این دکان را، اما دل گرفتار سیدنصرالدین می‌گوید: دیدی برادرت را که در اینجا خفته است. آیا دلت نمی‌خواهد یک آل‌احمد دیگر در جوار مزار پیامبر به خواب ابدی فرو رود؟ عقلت به یادت می‌آورد که از مملکتی می‌آیی که با همه ایرادهایت، به‌سرعت به سوی مدرنیته و حقوق برابر زن و مرد می‌تازد، اما عاطفه هزارساله‌ات نهیب می‌زند که سید جلال! به یک کلام بگو که تو اینجایی هستی، به دیدن طواف‌کنندگان کعبه اشکت درمی‌آید و حالی‌به‌حالی می‌شوی. خجالت نکش! گور پدر سکولاریسم. مگر نرفتی و به دیدن خمینی نلرزیدی و تب نکردی و به «داداش شمس» نگفتی خود حضرت علی را دیدم! پس چرا تردید می‌کنی؟ علم حسینی را بردار و به خیل مومنان بپیوند!

از سال‌های پایانی سلطنت ناصرالدین‌شاه تا انقلاب مشروطه و پس از آن، جنبش روشنفکری ما به نحوی با مذهب پیوند داشت، به ویژه آن بخشی که شور انقلابی داشت و در مخالفت با هیئت حاکمه عمل کرد (تالبوف و ملکم خان را در سال‌هایی از فعالیتش، را می‌توان بین قدمای جنبش روشنفکری استثنا دانست).

بابی‌ها و صبح ازلی‌ها اگرچه از اهل ولایت اسلام نبودند، در تعصب مذهبی هم‌شان روشنفکران مسلمان و گاه افراطی‌تر بودند. نگاهی به زندگی و آثار میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی که دامادهای صبح ازل بودند، علی‌اکبر صنعتی، یحیی دولت آبادی و… این گفته را آشکار می‌کند.

اتفاقا آن دسته از روشنفکرانی که کارگزار حکومت شدند، از داور تا هویدا، بند و قید مذهب را بر ذهن و اندیشه خود نداشتند. وقتی انسان‌هایی تلاش برای خدمت به مردم و کشور را هدف قرار می‌دهند، دیگر چندان در فکر تامین آخرت از راه دعا و نافله نیستند، بلکه اگر به رستخیزی هم معتقد باشند، خدمات خود را بهترین جواز برای ورود به بهشت برین فرض می‌کنند.

روشنفکر به قید مذهب و نژاد و جنس و رنگ و زبان پایبند نیست. حرمت‌گذاری او به اندیشه و ویژگی‌های انسانی است. او دروغ، ولو مصلحت‌آمیز، نمی‌گوید. به حضرت عباس قسم نمی‌خورد، اما به باورمندان به او احترام می‌گذارد. خود را محور عالم فرض نمی‌کند و در عین پایبندی به اصول، در مقابل اندیشه معارض با خود، ستیزه‌گر و پرخاش‌جو نیست. سعادت جامعه، پیشرفت، برابری شهروندان فارغ از مذهب و نژاد و زبان و جنس در اندیشه او از ثوابت است. باورمندی به حقوق بشرو تضمین آن را اصلی‌ترین شرط برای برپایی یک جامعه مطلوب می‌داند. با خارجی دشمن نیست و دائم به دنبال انداختن گناه عقب‌ماندگی و جهل به گردن بیگانه نمی‌رود.

ذهن آزاداندیش از یک‌سو و خدمت‌گزار به آرمان‌های ملی از سوی دیگر، به بهشتش رسیده است و دنبال بهشت وعده‌ای نمی‌رود که درش به روی خمینی و بهشتی و مطهری و خلخالی و لاجوردی و خامنه‌ای و فلاحیان و ری‌شهری و جنتی و محسنی اژه‌ای باز است. خیلی طبیعی است که در این بهشت، برای روشنفکر سکولار مومن به مردمسالاری، جایی وجود ندارد.

گمان من بر این است که روشنفکر حتما متاثر از فرهنگ و اخلاق و عادات جامعه خود است و به همان درجه که یک شیعه ایرانی می‌تواند روشنفکر باشد، یک سنی نیز قابلیت‌های روشنفکر بودن را دارد. چنانکه یک مسیحی یا زرتشتی و یهودی و بهائی و… می‌توانند نمادهای واقعی جنبش روشنفکری در ایران باشند.

اگر روزی امکان پیدا کند در اداره جامعه نقشی برعهده گیرد، نه با قرآن استخاره می‌کند، نه با آثار لنین و مارکس. اهل مشورت است. اگر پاسخ پرسشی را نداند، بدون تردید می‌گوید نمی‌دانم. پس اهل مغلطه نیست و هیچ‌گاه برای اثبات خود به مفاهیم انتزاعی و باورهای دینی و ایدئولوژیک متوسل نمی‌شود؛ حتی اگر یک مارکسیست واقعی باشد. صریح و شفاف است و جنایت خامنه‌ای را در همه ابعاد محکوم می‌کند. وقتی حداقل پنج میلیون ایرانی رضا پهلوی را صدا می‌زنند، او به صف مجاهدین مزارستان آلبانی و چپستان‌ها در دهات سوئد و فنلاد و دارالاسلام فرانسه و دارالعدل سوئد نمی‌پیوندد. بلکه همصدا با ملت، فریاد می‌زند: مرگ بر دیکتاتور، نابودباد جمهوری اسلامی و زنده‌باد پهلوی!

روحانیت آبرو باخته، ارتش در محک امتحان؛ ترامپ کجاست؟ /علیرضا نوری زاده

چشم‌انداز حضور گسترده مردم در کنار حمایت بین‌المللی، آن چیزی است که ملت بزرگ ما در جستجویش، با شجاعت دل به دریا زده است
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
پنج شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۴ برابر با ۱۵ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۵:۰۰

پنجشنبه و جمعه که شاهزاده رضا پهلوی با مشروعیتی که شما به او دادید، دعوت کرد به خیابان بیایید، چه روزها و ساعاتی بر همه ما گذشت. حتی عطر یاس‌ها و نیلوفرهای خانه پدری به مشامم می‌رسید که ناگهان با قطع اینترنت و رسیدن خبرهای هولناک کشتار وحشیانه سپاه و بسیج به دستور سید علی خامنه‌ای، حالم دگرگون شد و در برابر پرسشی در یک برنامه تلویزیونی بی‌اختیار گریستم. جان و جهانم چنان زخمی بود که دردها روحم را چنگ می‌زد.

خبر ۱۲ هزار و ۲۰ هزار کشته و هزاران مجروح، وضدو نقیض‌های فراوان در آغاز سال نو میلادی و جنبشی که ناگهان از زمین به ابر رسید و رژیمی که بر آن است به زمینش بزند.

از دل و جان نوشتم: یک سال دیگر رفت، با لحظه‌های تلخ و پردردش، با اشک‌ها و خنده‌ها، با غربت سردش. یک سال دیگر رفت و ما با امید دیدن آن کوچه‌های خوب، آن سرزمین عشق، با بال‌های آرزوهایمان پرواز کردیم. هر بامداد و شام، با یاد ایران، قصه را آغاز کردیم. سالی دگر در پیش رو داریم، تا صبح دیدارش، شبی پرگفتگو داریم.

هر روز با مشاهده موج موج هموطنانم بیشتر امیدوار می‌شدم که دیدار نزدیک است. با همین چند سطر، سال رفته را بدرود گفتم و به خوشامدگویی سال تازه رفتم. سال پیشین عجب سال بدی بود. دوستانی عزیز را بی آنکه بر پیشانی‌شان بوسه آخرین را بنشانم، از دست دادم. هر روز پنجره‌ام را رو به خانه پدری گشودم و چشم به سوی آن خاک رنج‌دیده انداختم که نکبت ولایت فقیه، جان و جهانش را سوخته و تیغ نایب امام زمان دهانش را دوخته است.

هر بانگی که از سوز دل برخاست، گوش‌ها و دل‌های مشتاق ما را در انتظار داشت. حتی اگر یکی از رانده‌شدگان نظام یا خودراندگان سخنی می‌گفت که تعبیرش به معارضت با ولی فقیه می‌کردیم، از یاد می‌بردیم که او کیست و تحسینش می‌کردیم. مگر نه آنکه نخست‌وزیر هشت سال محنت و رئیس مجلس نایب امام زمان را، قدر نهادیم و بر صدر نشاندیم؟

بعد از ۴۷ سال که خیلی از مخالفان امروز سیدعلی خامنه‌ای در بسیاری از سال‌هایش وزیر و وکیل و مدیر همین رژیم بودند، به‌نوعی سرنوشتشان به سرنوشت ما گره خورده است. با این همه هنوز هم شماری از آن‌ها مردم و صدای پرطنین دلنشینشان را باور ندارند. حاضرند نکبت رژیم خامنه‌ای را تحمل کنند و شاهد آن باشند که صدها تن از هموطنانشان در زندان‌ها بپوسند و پیر و مریض شوند و صدها تن با چشم‌های به‌کوری‌نشسته در تاریکی، سال‌های درد را طی کنند.

حاضرند هزاران ایرانی بر مزار عزیزانشان مویه کنند اما رضا پهلوی رهبری دوران گذار را‌ــ به اراده میلیون‌ها ایرانی‌ــ در دست نداشته باشد. در جمعشان چپ‌های بازمانده سال ۱۳۳۲، مارکسیست‌های سابق و لاحق، سرسپردگان انور خوجه و البته، تبعیدیان آلبانی و سایبری های رژیم دیده می‌شوند.

یکی‌شان می‌گفت شاهزاده عامل تفرقه است و ملیت‌ها رهبری او را قبول ندارند. گفتم: ملت ایران! ما ملت‌ها نداریم. کرد و بلوچ و ترکمن وعرب ایرانی همانقدر ایرانی‌اند که تالشی و آذری و سمنانی… رژیم از مطرح شدن این حرف‌ها در فضای اپوزیسیون شاد می‌شود: «نگاه کنید! این‌ها تجزیه طلب‌اند و اگر وجود منحوس ولی فقیه نباشد، این‌ها ایران را تجزیه می‌کنند‌.»

در روزهای پرشور جنبش بزرگ ملت سرفرازمان، همه قداست خامنه‌ای دود شد و به هوا رفت. سال‌ها کوشیدند از او چهره امام‌زمانی بسازند. علی سعیدی، نماینده دائمی و غیرقابل‌تغییر سید علی آقا در سپاه، هرازگاه با اظهاراتش، آینه تمام‌‌روشنی از اندیشه‌های رهبرش را به نمایش می‌گذارد. اگر روی بعضی سخنان او کمی بیشتر تامل کنیم، به‌راحتی درمی‌یابیم که حاکمیت از آدم‌هایی تشکیل شده که یا بیمار و گرفتار مالیخولیا و اوهام‌اند یا برای مصالح شخصی خود، مالیخولیایی‌ها را در عرصه قدرت حمایت و به غرقه شدن بیشتر در اوهامشان ترغیب می‌کنند.

سعیدی گفته است: «اگر مردم غیبت کنند، سه حالت وجود دارد که یا رهبری الهی منزوی یا رهبری الهی کشته یا رهبری الهی غائب می‌شود. اهمیت حضور مردم همواره در تاریخ قابل‌مشاهده است. چنانچه از نوح تا امروز وجود داشته و در واقع شرط حاکمیت دین، حضور مردم است». او در ادامه سخنان خود به تشریح «راهکارهای لازم برای تحقق وعده الهی» و «راه‌های ظهور امام زمان» می‌پردازد و می‌‌گوید: «در این مسیر باید پنج آمادگی فراهم کرد تا وعده خداوند محقق شود.»

سعیدی در ادامه سخنان خود با اشاره به اینکه «ایران در ظهور امام زمان نقش مهمی بر عهده دارد»، می‌افزاید: «در انتخابات، درست به هدف باید زد و فردی را انتخاب کرد که دقیقا در راستای امام زمان حرکت کند نه اینکه نظام را به انفعال بکشاند. چنانچه در این خصوص، مقام معظم رهبری فرمودند رئیس‌جمهوری شاه‌سلطان‌حسینی ملت را هم به انفعال می‌کشاند و شورا و رئیس‌جمهوری باید انقلابی باشند. یک رئیس‌جمهوری باید ولایت‌مدار و ارزشی باشد تا بتواند آرمان‌های مقام معظم رهبری را دنبال کند و میز و صندلی و فشار، او را عوض نکند.»

سعیدی در ادامه سخنان خود با اشاره به انتخابات دوره اصلاحات که در آن محمد خاتمی به ریاست‌جمهوری انتخاب شد، می‌گوید: «در دوران اصلاح‌طلبان ما رای دادیم و دقیقا دوره اصلاح‌طلبان، ظهور امام زمان را صدها سال به عقب انداخت و این‌ها است مشکل بشر که راه را درست تشخیص نمی‌داد و اشتباه رفت و دشمن و جبهه حق را نمی‌شناخت.»

نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران چنین ادامه می‌دهد: «خطاهای ما بعد از ۱۵ قرن کم نبودند. باید در گزینش، کسی را انتخاب کنیم که قدرت ایستادگی داشته باشد.»

آیا این حرفها را می‌توان منتسب به فردی دانست که از نظر عقلی در سلامت به سر می‌برد؟ آیا با توجه به سخافت این سخنان، می‌توان تاکید کرد که رهبر جمهوری اسلامی و اطرافیانش در دایره‌ای از اوهام اسیرند و برای نجات ایران ضروری است که این حلقه هرچه زودتر در هم شکسته شود؟

روزگاری گمان داشتم که می‌توان خامنه‌ای را با ذکر احوال گذشته‌اش و یادآوری لمحاتی چند از عهد تامل و تلمذ، به خود آورد. حالا مطمئنم که کار خراب‌تر از این حرف‌ها است و بیمارانی عاشق قدرت حاضرند کشور را با اوهام صد تا یک غاز خود به سوی نابودی بکشانند؛ آنچه در این ۱۵ روز شاهد آن بودیم.

اینکه نظامی خود را متولی امام زمان بداند، البته یک کلاشی است، اما اگر این نظام تاریخ ظهور را تعیین کند و سپس مدعی شود فردی که قرار است ظهور کند شرایط را مساعد ندید، این شعبده تا صبح قیامت ادامه دارد. با این حال ملت بزرگ ما سال‌ها است از شعبده و فریب عبور کرده است.

همه حتی نوکران دست‌به‌سینه ولی فقیه‌ هم می‌دانند خونخواری که ۱۲ هزار تن را می‌کشد مقدس نیست. اگر مرجعیت و حوزه ها ساکت مانده‌اند و بعضا درباره مقام مقدس «آقا» اظهار لحیه می‌کنند، نگران حرمت روحانیت و اسلام نیستند. بعد از هزار و ۴۰۰ سال، قدرت به دستشان افتاده و حالا چهاردست‌وپا در اندیشه حفظ قدرت‌اند.

گذشت آن روز که یک سال منتظر می‌ماندند تا حاج آقا محمدی بازاری چیزی کف دستشان بگذارد که: «حضرت آیت‌الله این خمس و سهم امام پارسال». حالا بند ناف مرجعیت به خزانه معموره مقام ولایت وصل است. ناصر مکارم شکرفروش، نوری همدانی ۱۰۰ ساله و شبیر زنجانی در خواب خود و با رفتارشان، فاتحه مرجعیت را خوانده‌اند.

بازگردم به صحنه سیاسی. امروز هرگونه دشمنی با شاهزاده رضا پهلوی تلاش برای رهبرتراشی آن هم از نوع قلابی، نشانه همبستگی با رژیم کودک‌کش و شمشیر کشیدن به روی مردم است.

وطن‌پرستان شام جمعه یا عصر شنبه (در انقلاب مشروطه به آن‌ها که دیر آمده ولی ایراد می‌گرفتند، می‌گفتند مجاهدین عصر شنبه، یعنی وقتی که کار تمام شده بود) وطن در آتش، آزادی‌خوهان یا در گور یا در بیمارستان یا در زندان. ماموران رژیم بعضا منفعل و شماری وحشی‌تر‌ازپیش در میدان‌اند.

سپاه بیعت خونینش را با استبداد تجدید می‌کند. ارتش کجا است؟ آن ارتشی که با هزار زخم بر تن، در برابر عراق ایستاد و خاک وطن را از متجاوز پاک کرد؛ ارتشی که استاندار محمد غرضی بامدادان در محل رژه صبحگاهی لشکر ۹۲ زرهی اهواز ۲۳ تن از فرماندهانش را اعدام کرد و شامگاهان در صحنه نبرد با عراق متجاوز می‌جنگید. آن ارتش کجا است؟ بایندر و رحیمی و خسروداد و نادر جهانبانی کجایند؟

فصل پایانی آغاز شده است؛ فصل پایانی جمهوری جهل و جور و فساد یا فصل دوباره اشک و خون و فریاد و سالی دیگر روزمرگی .

ملت‌های بزرگ با اراده خود تاریخ می‌سازند نه با انفعال. چشم‌انداز حضور گسترده مردم در کنار حمایت بین‌المللی، آن چیزی است که ملت بزرگ ما در جستجویش، با شجاعت دل به دریا زده است.

به قول زنده‌نام حسین منزوی، «آنجا که باید دل به دریا زد، همین‌جا است».
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

امسال سال شادی است / علیرضا نوری زاده

نظامی که با نام خدا آمد و نام شیطان را حاکم کرد
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴ برابر با ۹ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۱:۰۰

تجمع ایرانیان مقیم لندن در خیابان کنزینگتون – ۱۸ دی ۱۴۰۴ – Independent Persian

در یک سال رسیدن خانه پدری از سرفرازی و پیشرفت به جنگ و مرگ و فتنه، هربار که پس از ساعتی غیبت، به روزنامه اطلاعات بازمی‌گشتم، زنده‌یاد غلامحسین صالحیار، سردبیرم، با اشاره می‌گفت به اتفاق علی باستانی، آن انسان وارسته و معاون سردبیر، به اتاق کوچک بروم. در کنار میزش، اتاقی بود که جلسات ۷ صبح و ۳ بعدازظهر دبیران روزنامه آنجا برگزار می‌شد و صالحیار بعد از نهار، قیلوله‌ای (خواب بعد از ناهار) در آنجا داشت.

تا وارد می‌شدیم، می‌گفت کجا بودی، چه کسی را دیدی و خبر تازه چیست؟ ۱۸ دی‌ماه بود که بعد از ساعاتی غیبت، به روزنامه بازگشتم. اشاره شد و با باستانی به اتاق ویژه رفتم. بی‌مقدمه پرسید: کجا بودی؟ گفتم: پیش دکتر بختیار بودم. و بعد سوال و جواب شروع شد.

گفتم: دکتر بختیار به مجلس می‌رود تا سنت پارلمانی مشروطه حفظ شود. نخست ابراز تمایل مجلس، بعد صدور فرمان که تا حالا انجام شده و سپس گرفتن رای اعتماد. گفتم که شاه قصد سفر دارد. به همین شرط دکتر صدیقی را که ناظر بر بقای او در کشور بود، نپذیرفت. باستانی با سال‌ها تجربه از جنبش ملی شدن نفت تا آن روز، با نیم‌لبخند همیشگی چهره‌اش پرسید: بختیار چقدر موفقیت برای خود پیش‌بینی می‌کند؟ گفتم: این سوال را از او کردم، گفت: ۵ درصد! صالحیار گفت: کدام دولتمردی با ۵ درصد امید، به صحنه می‌آید؟ گفتم: این سوال را هم از او کردم، پاسخش ساده بود: ۵ درصد من خیلی زود می‌تواند ۵۰ درصد شود.

صالحیار به فکر فرو رفت. سه روز بعد خبرش کردم که بختیار این هفته به مجلس می‌رود و وزرایش را معرفی می‌کند. بختیار می‌خواست تا پادشاه در کشور است، رای اعتماد بگیرد. او به ژنرال‌های ارتش اعتماد نداشت و ۳۷ روز بعد دیدیم که بی‌اعتمادی‌اش بی‌دلیل نبود. کارتر هویزر را بدون اجازه گرفتن از پادشاه و دولت، به تهران فرستاده بود تا جلو هر نوع حرکت ارتش را (علیه خمینی) بگیرد‌. آن وقت حالا خامنه‌ای از دخالت آمریکا شکوه می‌کند و روضه یا غریب‌الغربا سر می‌دهد.

۲۶ د‌ی‌ماه که دکتر شاپور بختیار به مجلس رفت، در مجلس بودم. بعضی نمایندگان که طی چند دوره نمایندگی جز مدح و ثنای دولت بر زبانشان نیامده بود، شروع به انتقاد از بختیار کردند که ۲۵ سال از قدرت دور بود. سرانجام او با دلگیری به نمایندگان گفت: این‌هایی که می‌گویید، چه ربطی به من دارد؟

پادشاه در سرمای آن روز با دلی شکسته در فرودگاه، انتظار می‌کشید. سرانجام دکتر بختیار و وزرایش با ۱۴۹ رای موافق، ۴۳ رای مخالف و ۱۳ رای ممتنع، به نخست‌وزیری رسید و بلافاصله برای تودیع و بدرقه پادشاه، به فرودگاه رفت.

۳۷ روز بعد، در ۲۲ بهمن، بختیار غذای نیم‌خورده‌اش را در دفتر باقی گذاشت و به خانم کلانتری، منشی‌اش، که پرسید آقای دکتر عصر بازمی‌گردید، گفت: برمی‌گردم، اما پیکر خونینش ۱۵ خرداد ۱۳۷۰ در ویلایش کشف شد. فرمان قتل او را خمینی صادر اما خامنه‌ای اجرا کرد، چون سوءقصد نخست به جانش در تابستان ۱۳۵۹ با شکست روبرو شد و خامنه‌ای حکم را به ارث برد. نفرت او و اربابش خمینی از شاپور خان آنقدر ریشه دار بود که نمی‌شد حدی بر آن متصور شد.

۴۷ سال بعد

با همه تحولاتی که در ۵۵ سال روزنامه نگاری شاهد بودم، همچنان باور نمی‌کردم ۴۷ سال بعد از ۱۸ دی‌ماه ۱۳۵۷، در نقطه‌ای بایستم که این بار زوال نظامی را شاهد شوم که با نام خدا آمد و حکم شیطان را بر خانه پدری گسترد.

با این اشاره، آیا بر این باورم که تا ۳۷ روز دیگر رژیم سقوط می‌کند؟ عرب‌ها واژه‌ای ترکیبی دارند که یاسرعرفات سال‌ها استفاده می‌کرد: «لعم» به جای «نعم»، به معنی «هم آره هم نه». من هم باید از این ترکیب استفاده کنم. اینجا دلایل سلبی وایجابی خود را در باب پایان یافتن جنبش ملی بزرگ ما با پیروزی بیان می‌کنم و در عین حال مخاطراتی را که در این راه وجود دارم، برشمارم.

۱ــ جنبش با یک برنامه‌ریزی دقیق زمانی و مکانی و با خواسته‌ای معین آغاز نشد، بلکه بحران اقتصادی، جمعی از بازاریان را که نوسان‌های بهای ارز و تورم کنترل‌ناپذیر به فغانشان آورده بود، به خیابان کشاند. اما در دومین روز، ناگهان دردهای انباشته یک ملت از روزنه بازار بیرون زد و به دانشگاه رسید. زنان سرفراز خانه پدری آمدند، اقشار مختلف جامعه «نه» بزرگ به رژیم را آواز دادند و از روز سوم، آنچه را می‌خواستند بر زبان آوردند. بدین ترتیب جنبش قالب و جهت یافت.

۲ــ شعارها در روز نخست زیربنای اقتصادی و معیشتی داشت و رژیم بی‌خیال از آنچه درعمق شعارها و دل‌های پردرد ملت می‌گذرد، رشوه شش دلاری را روی میز ملت گذاشت؛ با این تصور که ملت درگیر با مصیبت نان و شیر و کرایه، با رویه‌ای اقتصادی و چهره‌ای مظلوم و معصوم، با یک رشوه کوچک آرام خواهد گرفت، اما این ترفند با ورود شعار «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر خامنه‌ای» و سپس «این آخرین نبرده ، پهلوی برمی‌گرده»، با شکست روبرو شد و از آن پس در شبانه‌های بعدی، همه شعارها سیاسی شد و بعد از شب دوم حتی یک شعار معیشتی بر زبان‌ها ننشست.

رژیم حتی این تحول عظیم را هم ندید. سیدعلی خامنه‌ای لحظه‌ای از نهانگاه بیرون آمد تا بازاریان را متحد نظام بخواند و هزاران ایرانی را اوباش و اغتشاشگر بنامد. این بار اما پاسخ مردم شدیدتر بود. آرزوهای خفته در دل یک‌باره در صداها فوران کرد. باورم نمی‌شد. «جاوید شاه»؟ من برعکسش را شنیده بودم: «تا شاه کفن نشود» و… حالا اما می‌شنیدم «رهبر ما قاتله/ ولایتش باطله».

در سال ۱۳۵۷، شاهی که آرزویش یک ایران مدرن، پیشرفته و سرفراز بود و صدای انقلاب را شنید و آماده اصلاحات به دست فرزانگان ایران از جنس صدیقی و بختیار بود، در نبردی نابرابر، صحنه را به ابوالارتجاع، جوازدهنده تعرض به کودکان حتی شیرخواره (تفخیذ)، دشمن آزادی و برابری زنان، دروغ‌زنی که در معرکه‌گیری پاریس حتی فعالیت حزب توده را آزاد اعلام کرد، واگذار کرد. باورم نمی‌شود. آیا تاریخ این چنین تکرار می‌شود؟

ما در این چند سال اخیر، هزار نقش زمانه را دیده‌ایم. گو اینکه هیچ‌کدام چنان نبود که در آینه آرزوهای ما است، اما می‌توانم با قاطعیت بگویم در یک معنا، آنچه را طی ۴۷ سال اخیر دیدیم و تجربه کردیم و در معنای دقیق‌تر، تحولات نزدیک به چهار دهه حکمرانی سیدعلی آقا حسینی خامنه‌ای، چنان است که از نظر تاثیر و بازتاب آن بر پهنه زندگی اجتماعی و سیاسی، کمتر از رنسانسی نیست که جوامع مسیحی‌مذهب در پی انقلاب کبیر فرانسه شاهد آن بودند.

به‌ معنای دیگر، انقلابی که برای مردم ما هزاران مصیبت و فلاکت و رنج و شکنجه و فقر و آوارگی به همراه داشت، در کنار سیئات، حسناتی هم داشت که در این چند روزه، آثار آن برای همه ما مشهود افتاد. «مرگ بر ولایت فقیه»، «مرگ بر خامنه‌ای» دیگر معنای ارتداد و کفر ندارد. شما در سال ۱۳۵۷، حتی نمی‌توانستید به یک روضه‌خوان پنج‌تومانی بگویید بالای چشمت ابرو است. حالا اما ملت جاروبه‌دست، به رُفتن و به مزبله انداختنشان پرداخته است

۳ــ سال ۱۳۵۷ در آستانه انقلاب، از راست ارتجاعی تا چپ انقلابی، از جبهه ملی میراث‌دار مصدق تا آقای مهندس شهرستانی، شهردار تهران، از وکلای مجلس رستاخیز تا تئوریسین‌های حزب توده، از چریک اشرف دهقانی تا زندانی نادم برادر مسعود رجوی، یکصدا ستایشگر «حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خمینی»، نویسنده تحریرالوسیله و کتاب مستطاب «انقلاب اسلامی» و «نامه‌های کاشف‌الغطاء» و… شده بودند و هر کدام از ظن خود، بر این باور بودند که «امام» حکومت عدل علی را برپا می‌کند، «امام» به قم می‌رود و حکومت را به ما (ملی‌ــ‌مذهبی‌ها، ملی‌ها و البته موتلفه‌ای‌ها) تحویل می‌دهد، امام یک وسیله است، با او پهلوی را به زیر می‌کشیم و بعد ما (چپی‌ها) پدر کیانوری را در مقام رئیس‌جمهوری و اشرف خانم را در مقام نخست‌‌وزیر می‌نشانیم و ما (مجاهدین و توابع) نیز برادر مسعود را به ریاست‌جمهوری می‌رسانیم و دولتی نیز به ریاست برادر موسی تشکیل می‌دهیم و برای اینکه متهم نشویم که دموکرات نیستیم و اهل ائتلاف نمی‌باشیم، وزارت فوائد عامه را می‌دهیم به پدر طالقانی و وزارت نساجی را نیز می‌دهیم به پسر صاحب حوله برق لامع.

در سال ۱۳۵۷، حتی کسانی که پوست و گوشت و خونشان جانمایه از پهلوی داشت، علیه او برخاسته بودند، بی‌آنکه دلیلی داشته باشند. امروز اما نسل جوانی که عصر پهلوی را ندید، پدرانی که شرمسار عملکرد خود در سال ۱۳۵۷ هستند، یکصدا پهلوی را صدا می‌زنند.

در این میان، چند گروه چون ضایع شدن مدعیاتشان را می‌بینند، در حالی که خیابان جد و پدر و پسر پهلوی را صدا می‌زند و هیچ نوع ارادتی به ابوی رمال و جد توده‌ای ایشان ندارد، پرچم ضدیت با شاهزاده به دست گرفته‌اند. از همه مضحک‌تر، ادعای ورشکستگان به‌تقصیر مرحوم رجوی و بانو، شماری چپول‌های سابق و لاحق و بعضا خدمتگزار سیدعلی، مبنی بر این است که کلیپ‌های تظاهرات و فریادهای «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده» جعلی، هوش مصنوعی و صدا گذاری شده است.

این همه شبکه‌های بین المللی که این کلیپ‌ها را پخش می‌کنند، به اندازه شازده برف‌نشین سوئد و شوهر سابق خانم رجوی، شعور ندارند تا تفاوت جعلی و درست را درک کنند.

برای من، دگراندیشانی که به جمهوری یا هر نظام دیگری به جز پادشاهی، اعتقاد دارند، بسیار محترم و قابل‌احترام‌اند. دوست قدیمی‌ام، آرمان مستوفی، مدیر سابق رادیو فردا، یک جمهوری‌خواه باشرف است، اما همدل و همراه با شاهزاده است. فریدون احمدی، یک فدایی پیشین است و چون جان و جهانش ایران است، در مونیخ حاضر شد و پیامی روشن داد. دیشب پنجشنبه ملت بزرگ ما حرف آخر را زد. حالا در آلبانی یا خانه سالمندان یوتوبری و درمانگاه‌های شرق برلین، مخالفان اشک بریزند و مثل آن نوکر مسعود و بانو، در تلویزیونشان بر سر ملت فریاد زنند که «خجالت نمی‌کشید به جای مریم، ربع پهلوی رو انتخاب کردی؟»

من مطمئنم شامگاه جمعه هم غریو مردم به پاخاسته در خانه پدری رساتر خواهد بود. پهلوی امروز رمز سرفرازی، نماد سال‌های سازندگی و شادی و بشارت‌دهنده فردای آبادی و صلح و سربلندی است.

من نمی‌گویم «امسال سال خونه، خامنه‌ای سرنگونه». دوست دارم فریاد بزنیم: «امسال سال شادی است، آزادی و آبادی است»

۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷، شاه فقید و شهبانو خانه پدری را ترک گفتند. آیا در۲۶ دی‌ماه ۱۴۰۴ زمینه بازگشت پهلوی سوم را به وطن فراهم کرده‌ایم؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

بازار ۱۳۵۷ پدران و بازار ۱۴۰۴ پسران / علیرضا نوری زاده

عامل چشمگیر این خیزش ملی بازگشت پهلوی است
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ برابر با ۲ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۱:۴۵

با آنکه چهره‌های متشخص بازار در جنبش ملی شدن نفت بعد از ۲۸ امرداد در لاک خود فرورفتند، شمشیری به جهانی دیگر پر کشید و دستمالچی‌ها و لباسچی‌ها ضمن رعایت جوانب احتیاط، جز شرکت در مراسم ترحیم دوستان و بعضا جبهه ملی‌ها، فعالیت جدی نداشتند، با بالا رفتن عَلَم ارتجاع خمینی، خیلی‌هایشان به میدان آمدند و بار دیگر بالاخانه مرحوم آیت‌الله زنجانی و مرحوم طالقانی پر از چهره‌هایی شد که سال‌ها بود از آن‌ها خبری نداشتیم.

حاج محمود مانیان، بازاری سرشناس، دست در دست دکتر بختیار، می‌آمد و البته بیشتر گوش بود تا دهان. دوستانش چنین نبودند. به‌ویژه حاج حسن مهدیان که اخیرا در ۲۱ مهر درگذشت، آهن‌فروش بود با دفتری نزدیک روزنامه اطلاعات. می‌گفت داماد فلسفی واعظ است، اما معلوم شد داماد برادر او است. از فردای حرکت خمینی به پاریس، هر روز به روزنامه می‌آمد تا اطلاعات را بخرد و مرتب به من می‌گفت که فرهاد خان را تشویق کن روزنامه را به من بفروشد. ما به حرف‌هایش می‌خندیدیم.

بعد از انقلاب، مدتی سرپرست کیهان شد و بعد صاحب چند شرکت مصادره‌ای و ثروتش به میلیارد رسید. در سوءقصد به حاج عراقی و پسرش او هم خراشی برداشت و این خراش راه رسیدن به میلیارد را به رویش گشود. کراواتی بود، اما بعد از دیدن خمینی، ریش فروگذاشت و کراوات را به زباله‌دان انداخت.

بعدازظهر هشتم دی‌ماه به اتفاق حاج مانیان از خانه دکتر بختیار به خانه او رفتیم. فرزندی گرفتار معلولیت داشت که جان و جهانش بود. نیم ساعت بعد، مهدیان هم آمد. معلوم شد صاحبخانه تدارک شام دیده است و مهدیان هم دعوت دارد. مانیان از بختیار گفت و سال‌ها مبارزه‌اش را در راه تحقق آرمان‌های مشروطیت یادآور شد. بعد گفت: «آقای مهدیان، برو به دوستانت در بازار و طالقانی و فلسفی بگو دلالی خمینی رو نکنید! اگر سوار شد، پوست از کله همه می‌کَند. برو با بازار صحبت کن کهبه بختیار سه ماه مهلت بدهند.»

حاج حسین لبخند موذیانه‌ای زد و گفت: «حاج محمود، کار تمام است. وزیر کارتر پیش آقا بوده» (مقصودش رمزی کلارک، وزیر اسبق دادگستری آمریکا بود که با تلاش دکتر یزدی و استمپل، مامور اطلاعات در وزارت خارجه، کارتر را راضی کرد اجازه دهد به دیدن خمینی برود)

مانیان گفت: «چی شد حاجی؟ حالا توهم آمریکایی شدی؟»

برای من، انگار دیروز بود. مهدیان با خمینی بیعت کرد و به ثروت و دولت رسید و مانیان با بختیار ماند و در روزهای اختفا تا خروجش از ایران، نگرانش بود و بعد هم آرام گرفت به تیمار فرزند.

روز یکشنبه که بازار خروشید، یاد آذر و دی‌ماه ۱۳۵۷ بودم. بازاری‌ها صندوق پول گذاشتند تا حقوق روزنامه‌نگاران اعتصابی را تامین کنند. در کمک به شرکت نفتی‌ها جلودار بودند. در جنگ هم اگر آقای فرهنگ لباس زیر سربازان را در جبهه تامین می‌کرد، حاج برات تبریزی برایشان کفش و پوتین می‌فرستاد و حاج آقا رضا اردبیلی شیرینی و شکلات به جبهه‌ها می‌رساند، اما خمینی و نوکرانش بعد از جنگ، به جان بازار افتادند و سپاهیان و بسیجی‌های زیادی با سرمایه‌های اهدایی مشغول بسط و بنای مراکز خرید در نقاط شمالی و غرب پایتخت شدند تا بازار سنتی از رونق بیفتد. پدران بازار هم یا اندک‌اندک به خواب ابدی رفتند یا به خارج آمدند. جمعی هم کارشان به خانه سالمندان افتاد و تنی چند نیز کشته یا اعدام شدند.

فرزندان پیران بازار در زمان انقلاب طرحی نوین درانداختند: مغازه‌های شیک و اغلب بیرون از جغرافیای سنتی بازار، نه مثل پدران نماز در مسجد می‌خواندند و نه خمس و سهم امام را می‌دادند. بعضی که امکان داشتند، ره به ترکیه و دبی و حداقل کیش کشیدند. بعضی با لیاقت و مدیریت، به ثروت دوباره رسیدند و جمعی با حمایت سپاه و ارگان‌های رژیم، دولتمند شدند، اما این روند برای بازاری‌های جدید در داخل ایران صعودی نبود، بلکه با هربار سقوط ریال و افزایش نرخ تورم، صندوق سود بازاریان کوچک‌تر وسرمایه‌گذاری‌هایشان پرخطرتر شد.

دولت رئیسی در واقع پایان وهم اصلاح در سایه رژیم جهل و جور و فساد بود و دولت پزشکیان در کمتر از دو ماه، لبخند امید را از لبان مردم محو کرد و روند تورم سیر صعودی و نرخ ریال سیر نزولی گرفت.

بازار که به میدان آمد، بشارت بزرگی برای میلیون‌ها ایرانی بود که عزیزانشان بر حلقه دار بوسه زدند، گلوله خوردند یا در زندان‌ها، جان و جهانشان سوخت و خاکستر شد. بازاری‌ها که به میدان آمدند، شعارهایشان فقط برای یک روز نیم‌رنگ اقتصادی داشت و از روز دوم، با گسترش تظاهرات، پیوستن دانشجویان و ایران‌بانوها به تظاهرات، شعارها به‌سرعت سیاسی شد. در واقع یک روی سکه نفی حاکمیت سید علی و مجموعه باندهای قدرت (سپاه، ۱۶ نهاد اطلاعاتی و قوه قضاییه تا ریشه فاسد) شد و روی دیگر بازگشت پهلوی.

فرقی نمی‌کند شعار «رضاشاه، روحت شاد» باشد یا «پهلوی برمی‌گرده». هرگز نه در جنش مشروطه و نه در مبارزات ملی شدن نفت و نه در ۲۵ سال اخیر که روند اعتراض‌ها سیر صعودی داشت، هرگز بازار آغازگر و نیروبخش دیگر اقشار جامعه نبود، این‌ بار اما فرزندان بازاریان دیروز برخلاف پدران، رو‌به‌ملت و پشت به نظام فاسد و کودک‌کش ولایت فقیه کمر بسته‌اند.

در انقلاب مشروطه، چوب خوردن یک تاجر قند به فرمان علاءالدوله، خویشاوند شاه و حاکم فاسد پایتخت، و بعد کشته شدن یک طلبه، بازار را به فریاد آورد. ما نقش «حادثه» را در جنبش‌های سال‌های نکبت ولایت فقیه نباید از یاد ببریم. ۱۸ تیر و تعطیلی روزنامه سلام ، تقلب آشکار در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۳۸۸ و برون آوردن تحفه آرادان از صندوق‌ها به جای میرحسین موسوی، بالا رفتن بهای بنزین و … قتل مهسا امینی که به بزرگ‌ترین جنبش ۴۶ سال اخیر منجر شد.

و حالا سقوط آزاد ارزش پول ملی، فریاد بازار به‌عنوان بازتابی سنگین از ابعاد فساد، پخش شدن فیلم عروسی دختر شمخانی که مظهر آشکار نفاق و تزویر و فساد بود و جنگ ۱۲روزه که نشان داد میلیاردها پولی که صرف نیابتی‌ها و سوریه و موشک و پهپادسازی رژیم و برنامه اتمی خائنانه آن شد، راه هر اصلاحی را بسته است.

فرزند یک بازاری ملی به من گفت چهارشنبه ۱۰۰ کیسه ۱۰ کیلویی برنج خوشبخت پاکستانی را که خودم وارد کرده بودم، به مبلغ دو میلیون و ۹۰۰ هزار تومان به چند خواروبارفروش آشنا فروختم. هر ۱۰ کیلو برایم دو میلیون و ۷۰۰ هزار تومان تمام شده بود. شنبه یکی از دوستانم که در اصفهان سوپرماکت دارد، به تهران آمد تا ۵۰۰ کیلو برنج دانه‌بلند خوشبخت از من بخرد. وقتی گفتم انبارم خالی است، سخت آشفته شد و گفت من به بعضی از محترمین قول داده‌ام. شروع کردم به جستجو. سرانجام بعدازظهر شنبه یکی از تجار گفت دارم و پرسیدم کیلویی چند؟ گفت: سه میلیون و ۱۴۰ هزار تومان برایم تمام شده و کیلویی سه میلیون و ۲۵۰ هزار تومان هم کمتر نمی‌فروشم. ۲۴ ساعت بعد آتش سر برکشید و بازار به میدان آمد.

ویژگی‌های جنبش

روزی که دانشجویان فریاد می‌زدند: «می‌میرم، ذلت نمی‌پذیرم»، روزی که محمدی‌ها به زندان انداخته شدند، اکبر به قتل رسید و منوچهر ناچار از ترک وطن شد، باطبی پیراهن خونین رفیقش را بالا برد و روی جلد مجلات بین‌المللی را تسخیر کرد، بازاری‌ها ناظر بودند. در جنبش سبز و انتخابات ۱۳۸۸ و پس از آن در ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ هم بازار سر به کار خویش داشت، حالا اما موتور را بازاریان روشن کردند و قشرهای مختلف به آن‌ها پیوستند.

حالا دانشجویان، استادان و معلمان و کادرهای علمی، زنان، کارگران، حقوق‌دان‌ها، کادرهای پزشکی، بازنشستگان، کامیون‌داران و… همه یک‌صدا مرگ خامنه‌ای و سرنگونی رژیمش را فریاد می‌کنند، حتی در قم. اما از این مهم‌تر، همصدایی هزاران تن از هموطنان در امر آنچه می‌خواهند، عامل چشمگیر این خیزش ملی است: بازگشت پهلوی.

مردم افغانستان هم بازگشت ظاهرشاه را می‌خواستند، اما دزدان تحصیلکرده با کمک خلیل‌زاد، این آرزو را ربودند و باب آرامش و امنیت و آزادی را بر مردم افغانستان بستند. امروز شاهزاده متصل به این یا آن دولت خارجی نیست. او فقط به ملت خود تکیه دارد. در عین حال، نمادی جز او در صحنه نیست که مردم رهبری‌اش را پذیرا باشند. می‌ماند بخش‌هایی از هموطنان ما در کردستان، آذربایجان و بلوچستان که من با بسیاری‌شان سخن گفته‌ام. آن‌ها هم هرگز با گزینه مردم مخالفتی ندارند و تنها نگران فردای پس از پیروزی و رفتار تندروها هستند.

به آن‌ها گفتم و باز می‌گویم که شاهزاده به‌دفعات یادآور شده که او به دنبال حکومت و قدرت نیست و مسئولیت خود را رهایی وطن می‌داند. موضوع فراقالب رژیم آینده اهمیتی ندارد، وقتی در محتوا اتفاق نظر داریم: دموکراسی، نظام سکولار، برخورداری همه ایرانیان از برابری قانونی، نژادی، زبانی و تمامیت ارضی ایران.

اگر در این چارچوب به توافق برسیم، کرد و بلوچ و آذری هم مثل بقیه هموطنان به حقوق حقه و تاریخی خود دست پیدا می‌کنند. چرا به ارتش سایبری رژیم بها می‌دهید؟ رژیم عاجز تنها به شکاف انداختن در بین ما امید بسته است. نشر دروغ‌هایی که فریاد می‌زند دروغ است، در انتقاد از عمرو و ستایش از زید، با ادبیاتی که فقط در حوزه و زیر عبای ولایت فقیه پیدا می‌شود، زبان ما نیست.

ارتش سایبری نظام ۱۰ هزار عضو پیوسته و ناپیوسته در خانه پدری و خارج از کشور دارد. تنها راه برخورد با این‌ها بی‌اعتنایی است. در هفته اخیر، من شاهد حملاتی بودم که همه فعالان و نویسندگان و روزنامه‌نگاران ملی را هدف قرار داده بود. به یکی‌شان که زبان بر تطاول شاهزاده گشود، نوشتم یک «مرگ بر ولی فقیه» بگو تا باور کنم راست می‌گویی، فرار کرد و رمید و حداقل دیگر با اسم دکتر بیدار در صحنه اینستاگرام نبود.

بعد از جنگ ۱۲روزه، ساختمانی را فاش کردم به نام «صادق» در جوار صداوسیما که اتاق شیشه‌ای‌اش می‌خوانند. اسرائیل که این ساختمان را بمباران کرد، معلوم شد پشت شیشه‌های تیره ساختمانی از بتن است و بیش از ۷۰۰ تن از نیروهای ارتش سایبری ما را از سحر تا شام طی شیفت‌های هشت ساعته رصد می‌کنند. هریک از ما در «صادق» پرونده‌ای داریم.

در شهرهای میهن، مردم فریاد می‌زنند: «این آخرین نبرده/ پهلوی برمی‌گرده» در قم، هم مردم زیر گوش آیات، فریاد زدند: «مرگ بر خامنه‌ای» و «مرگ بر دیکتاتور». در شهرهای کوچک و بزرگ این آواز را می‌شنویم. مجال ندهیم ارتش سایبری سیدعلی به بهانه تنوع، ملت هفت‌رنگ و حقوق اقوام، بین ما شکاف بیندازد.

سیدعلی در نهانخانه‌اش، ترسان و وحشت‌زده از صدای مردم، امیدوار است این بار هم بتواند با ارتش سایبری، با گلوله و با زندان، این صدا را خاموش کند، اما دنیا صدای مردم ایران را شنیده است. گوادلوپ زمانی به لحظه تصمیم گرفتن درباره سرنوشت شاه فقید و ملتش رسید که صف‌های هزارهزار را در تهران و شهرستان‌ها رصد کرد و اعتصاب شرکت نفت را دید که ضمانت‌های مرحوم یزدی و بنی‌صدر و قطب‌زاده را در زمینه استمرار روابط ویژه با غرب، رسمیت داشتن همه قراردادهای نفتی و خرید سلاح از آمریکا و اروپا را پذیرا شد.

امروز هم هرچه صف‌ها طولانی‌تر شود، فریادها هماهنگ‌تر و گزینه مردم استوارتر، گوادلوپ ۱۴۰۴ در ناکجاآباد دیگری بر پا خواهد شد. آنجا که رژیم دیگر مفهوم خود را از دست می‌دهد و بعد در برابر خروش ملت، قره‌باغی ۱۴۰۴ بی‌طرفی نیروهای مسلح را اعلام می‌کند و بعد… من چنین می‌پندارم.