خانه » بایگانی/آرشیو برچسب ها : داغ (برگ 7)

بایگانی/آرشیو برچسب ها : داغ

گزارش اجرای عارف نامه در لندن | محمد سفریان

قصه ی طنازی های عریان شاعرانه…

عارف‌نامه برای اهالی ادب ایران متنی‌ست کاملا متمایز و جدا از دیگر قصیده‌های ادب فارسی؛ آن هم به هزار و یک دلیل که شاید «جسارت» فراوان شاعر در استفاده از الفاظ عریان در متن مهم‌ترین این مجموعه دلایل باشد.

Untitled-6

این رک گویی و فاش گویی که در ادب ایران نمونه‌های بسیار انگشت شمار و نادر دارد، در عارف نامه با وضوح و تکرار فراوان از پی آورده شده، آن هم در بستری از هجو و شوخی جنسی که به هزار اشاره، به اوضاع و احوال جامعه و معضلات فرهنگی ایران در صد سال گذشته انجامیده ؛ معضلات و مشکلات فراوانی که در اعجابی غریب از پس عبور بیش از صد سال همچنان پا برجا و بر قرارند و دست نخورده باقی مانده اند.
این منظومه‌ی شیوا، از چندی قبل به همت شاهرخ مشکین قلم، بازیگر و رقصنده‌ی ایرانی ساکن پاریس در هیات یک نمایش در آمده و به تور آمریکا و اروپا رفته.
بعد از چند اجرای موفق در آمریکا این بار نوبت به لندن رسیده بود تا در روز هفدهم اکتبر میزبان این نمایش باشد. نمایشی دو نفره با حضور شاهرخ مشکین قلم و فرید شفیعی نوری در نقش ایرج و عارف که تماما بر پایه ی سروده‌ی ایرج بنا شده و بی تغییر از همان متن بهره گرفته.
آقای مشکین قلم که پیشتر منظومه‌ی «زهره و منوچهر» ایرج را هم به روی صحنه برده بود، این‌طور می‌گوید که پس از آن نمایش بسیاری از بزرگان ادبیات و تئاتر ایران، به او پیشنهاد داده اند، که عارف‌نامه را هم به هیات نمایش در آورد و در احیای دوباره‌ی آن بکوشد. او هم پند ایشان را در نظر داشته و در همه حال دوست داشته که این کار را به روی صحنه بیاورد.
عاقبت و پانزده سال بعد از اجرای زهره و منوچهر، نوبت به عارف نامه رسیده تا این متن هم جامه ای از جنس هنر نمابش به تن کند و در معرض دید و قضاوت مردمی قرار بگیرد

Untitled-7

شاهرخ مشکین قلم که خود در نقش ایرج ظاهر شده بود، در این نمایش تک پرده‌ای، در واقع نمایشگر حال و هوای لحظاتی بود که این منظومه به نگارش در می‌آمده، همان وقت که عارف قزوینی رفیق دور و دیر ایرج برای اجرای یک برنامه‌ی موسیقی به مشهد می‌آید و بر خلاف انتظار او، میهمان محمد‌علی خان پسیان می شود و ایرج را چشم به در نگاه می‌دارد.
همین موضوع هم اسباب ناراحتی ایراج را فراهم می آورد تا عارف را با لخت‌ترین کلمات مورد عنایت شاعرانه‌اش قرار دهد و این ماجرا را طنازانه به مشکلات فرهنگی ایران بکشاند و سخن را به پدوفیلی و حجاب دختران و بی‌مایه بودن حرف سیاست مداران و … بکشاند و منظومه ای «اجتماعی» بسراید و برای صندوق‌خانه ادب ایران به یادگار بگذارد.
شاهرخ مشکین قلم ارتباط ذهنی و روانی‌اش با شخصیت ایرج را به روزهای بسیار دور نسبت میدهد و در این باب این طور می گوید:
«من از دوران کودکی، هر وقت که اشعار ایرج را می خواندم، جای شخصیتهای داستان، خودم را جای ایرج می گذاشتم. در عارف نامه هم همین؛ بیشتر از همه با خود ایرج ارتباط برقرار میکردم و دوست داشتم جای او میبودم. با اینکه پوزیشن مورد علاقهی من در زندگی و ادبیات، «معشوق» بودن است و همیشه مورد عشق قرار گرفتن را به عاشقی ترجیح داده‌ام، ولی در باره‌ی ایرج و شخصیت‌های اشعار او، نه معشوق‌ها و نه عارف و کس دیگری؛ که تنها خود او را دوست داشتم »
این متن اما همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره‌اش رفت سرشار است از کلمات به اصطلاح رکیک و واژه‌های عریان که شاید شنیدنش برای مخاطب عام، آن هم در یک محفل فرهنگی، خاصه برای مخاطبین ایرانی، آنقدرها خوش‌آیند نباشد؛ با این همه اما به جز عده ای نادر دیگران مشکل ویژه‌ای با این متن نداشتند و به قول آقای مشکین‌قلم، تاریکی سالن و دیده نشدن را فرصت مناسبی انگاشته بودند برای یک خنده‌ی سیر و از ته دل، آن هم باب موضوعی که برای ما ایرانی‌ها اگر تابو نباشد، لااقل تازه است و بسیار آوانگارد.
آقای مشکین‌قلم درباره‌ی زبان ایرج هم توضیحاتی داد و در این باره گفت:
«… ، این نوع حرف زدن یکی از ایده‌آل‌های من بود؛ چون من در یک خانواده‌ی نظامی بزرگ شدم، پدر من همیشه لفظ قلم حرف می‌زد و ادب و نظم اجتماعی خیلی در خانه ما حاکم بود. برای همین هم ایرج با این شیوه‌ی حرف زدنش برای من یک الگو یا ایده‌آل بود. او می‌توانست هر چه که دوست دارد بگوید. به هر شیوه‌ای که دوست دارد حرف بزند و بخنداند، جالب اینکه به کسی هم بر نمی‌خورد»
اما حرف های ایرج باب معضلات اجتماعی هم برای فکر کردن سوژه‌های جالبی به حساب می آیند، هم آنجا که او عادت تاسف برانگیز «پدوفیلی» را به حجاب دختران نسبت می‌دهد و یا آنجا که در رد کلام و قول و قرارهای اهل سیاست بیت‌هایی می سراید. شاهرخ مشکین قلم در باره‌ی این وجهه‌ی کار هم توضیحاتی دارد:
«من هر بار که سنم بیشتر می‌شد و با درک تازه‌تری از دنیا، این داستان را می خواندم، به ابعاد تازه‌تری از این داستان آشنا می شدم. این قصه فقط حدیث شوخی و گستاخی و به هجو کشیدن عارف نیست. جالب اینکه درک امروزین من روشنفکر از این مرد صد سال پیش خود نمونه و تعریفی از عقب ماندگی جامعه‌ی امروز ایران است چرا که حرف های او بعد از صد سال تازه داشت درک می‌شد. حرف‌های او راجع به سیاست، راجع به تعهد؛ راجع به معضلات فرهنگی و اجتماعی و هزار و یک نکته‌ی دیگر … »
اما این نمایش دو شخصیت دیگر هم داشت، نخست عارف قزوینی که در تمامی طول اجرا بر روی صحنه بود و به موازات شعر نویسی و شعر خوانی ایرج، در گوشه‌ای دیگر از صحنه ساز می زد و تصنیف‌های آشنا به حافظه‌اش را می‌خواند و صد البته که مستمع حرف‌های ایرج بود. مستمعی که هیچ‌گاه در مقام پاسخ بر نیمی‌آمد و با سکوتش پاسخی تلخ به ایرج داد.
شاهرخ مشکین‌قلم می‌گوید که اضافه کردن شخصیت عارف به نمایش الزامی بوده و بی حضور عارف این کار بدل به یک روخوانی می شده. جالب اینکه او، شخصیت عارف را با آرمانگراهای امروزین و فعالین جنبش سبز قیاس می‌کند و می‌گوید:
«من این طور دستگیرم شده که عارف آدم ساده‌ای بوده و مثال بسیاری از شخصیت های جنبش سبز امروز، آدمی بوده که دوست داشته با چند بیت شعر و حرف های قشنگ جامعه را دموکراتیک کند؛ غافل از اینکه این جامعه صد و خردی سال بعد هم هنوز در بند همان مسائل خواهد ماند و بعد از یک قرن هم حرف‌های او و امثال او رنگ بوی شعار و خواب و خیال می دهند. »
نقش عارف را فرید شفیعی نوری بازی می‌کرد؛ او نوازنده و خواننده‌ی ساکن آمریکاست و جالب اینکه علی‌رغم سپری کردن همه‌ی عمرش در خارج از مرزهای ایران، فارسی را به خوبی و با اصطلاحات امروزین صحبت می‌کند و آشنایی و تسلط بر موسیقی ایرانی دارد.
سرانجام کاراکتر سوم، که زن محجبه‌ی داستان است هم با بازی سیمون درایه ممکن شده. نکته اینکه زن محجبه‌ی میان قصه که از قرار داستان ایرج، حین هم‌آغوشی هم حاضر به ترک حجاب نشده بود؛ در قسمت‌هایی از این نمایش چادر و روبنده از سر بر می‌دارد و با رقصی سمبلیک زن رها شده از قید و بند را به تصویر می‌کشد.
گفتنی ست که این نمایش به سعی گروه برنامه گزار فستیوال هنر لندن به روی صحنه آمده بود و در سالن کنفرانس ” بیدن پاول ” در منطقه ی ” کویینز گیت ” این شهر، اجرا می شد.

گزارش کنسرت سیما بینا در لندن | رهیار شریف

موسیقی محلی ایران در سالن ارکستر سمفونیک لندن

کلیسای قدیمی «سن لوک» در شرق لندن، که حالا نیم قرنی‌ست بدل به یک سالن اختصاصی موسیقی شده و تمرین‌ها و اجراهای ارکستر سمفونیک لندن را میزبانی می‌کند، عصر روز یکشنبه، جمعی از ایرانیان و علاقه‌مندان به موسیقی محلی ایران را گرد هم‌آورده بود، تا همگی میهمان صدای دلنشین و صمیمی سیما بینا، بانوی موسیقی مردمی ایران، باشند.

f33-d5b02v

خانم بینا که در دو دهه‌ی گذشته سهمی بسزا در موسیقی مهجور مانده و قدرتمند نواحی ایران به مخاطبین غربی داشته و ایرانیان دورمانده از آن خاک را هم با ترانه‌های محلی آن دیار بر سر ذوق و شوق آورده این بار مجموعه‌ای از موسیقی خراسان و سروده‌های حافظ و مولانا و دوبیتی‌های محلی را برای اجرا انتخاب کرده بود؛ از مقام اشتر خجو که به روایت خانم بینا بر وزن و ریتم راه رفتن شتر در ذهن آهنگ‌سازان آن دیار شکل گرفته تا تصنیف آشنا به حافظه ی «نوایی» که به خاطر نشستن بر نوای دو تار تربت جام، به سبکی تازه ارائه می‌شد.
در کنسرت یکشنبه شب، بابک مسالی و امیرعباس زارع با صدای دف و سه‌تار صدای خانم بینا را همراهی می کردند. نکته‌ی جالب در باره‌ی این دو هنرمند جوان بزرگ شدن این دو در خارج از مرزهای ایران و تسلط فراوان‌شان بر سازهای ایرانی‌ست. نوازنده‌ی دیگر این اجرا، حسین محمد زاده بود که نواختن دوتار را به‌عهده داشت. آقای محمد زاده که زاده و بالیده‌ی خراسان است، موسیقی آن دیار را به صورتی کاملا بومی اجرا می‌کند و این طور می‌نماید که نواختن این ساز را با دل و جان و از طریق گوش فرا گرفته باشد.
این برنامه به گروه موسیقی «نوا» با مدیریت فریبرز کیانی که پیشتر هم چندین بار میزبانی از خانم بینا را به عهده داشتند این بار هم بانی این خیر شده بودند و تدارک این کنسرت را دیده بودند. خبر دیگر اینگه کنسرت حسین علیزاده و گروه هم‌آوایان با صدای علی‌‌رضا قربانی که مجموعه‌ای بزرگان موسیقی سنتی ایران را زیر یک سقف گرد هم آورده، برنامه‌ی بعدی این گروه است و بناست تا در روز یکشنبه هشتم نوامبر در سالن لوگان هال لندن اجرا شود.
در ادامه‌ی این مطلب گزارش تصویری اختصاصی خبرنامه‌ی خلیج فارس را در پی بگیرید که عکس‌هایش را محمود احمدی برداشته‌است.

Untitled-2d

خانم بینا در قسمت اول برنامه قطعاتی از موسیقی مقام خراسان را اجرا کرد، شعر صیاد حافظ و دل شیدای عبدالرجمن جامی دیگر از قطعات بخش اول بودند.

Untitled-3

یک گروه کر شش نفره هم در اجرای برخی از قطعات خانم بینا را همراهی می کردند.

Untitled-4dd

امیر عباس زارع، نوازنده ی دف که بزرگ شده ی آلمان است در چند سال گذشته از جمله همراهان همیشگی خانم بینا بوده است.

d+6

حسین محمد زاده، نوازنده ی دوتار، ساکن رم است. او که زاده و بزرگ شده ی خراسان است در نواختن بسیاری از نواهای خراسانی تبحر دارد.

fff102fn

خانم بینا در بخش دوم کنسرت، و در برخی از قطعات با نواختن دف به موسیقی گروه مدد می رسانید.

Untitled-3ff

قطعه نوایی نوایی، که آخرین قطعه ی کنسرت بود به سبک تربتی اجرا شد تا صدای خانم بینا بر روی نوای دوتار آقای محمد زاده بنشیند.

det54er

سالن سن لوک که از جمله کلیساهای تغییر استفاده داده در لندن است، از سالهای دهه ی پنجاه محل تمرین و اجراهای ارکستر سمفونیک لندن بوده است.

fsd0+632dd

ترانه ی دخترخاله نیز دیگر از انتخابهای ریتمیک بخش دوم کنسرت بود که در بالا بردن شادی سالن نقشی بسزا داشت.

پایان تحریمها آغازگر شکوفایی اقتصادی، امیدواری کاذب

آقای روحانی در آخرین نشست خبری خود چنان نسبت به شکوفایی اقتصادی که قرار است از دو ماه دیگر که تحریمها برداشته میشود آغازگردد، داد سخن گفت که گویی زمان زیادی به باز شدن درب بهشت بر روی ایرانیان باقی نمانده و بزودی معجزه اقتصادی قرن در دوره ریاست جمهوری وی چشم جهانیان را خیره خواهد ساخت. آیا واقعیت امر چنین است؟ آیا تنها مشگل اقتصاد کشور تحریمها بوده است که با برداشتن آنها ( که این خود جای حرف بسیار دارد) موانع یکی پس از دیگری بر طرف میشوند. درست است که دادن امید به جامعه عملی مثبت تلقی میشود، ولی مشروط بر این است که واقعیتی هم به دنبال آن وجود داشته باشد که در غیر اینصورت خسارت تاثیر منفی آن و هزینه سرخوردگی جامعه بسیار بالاتر خواهد بود.

198160_642

آقای روحانی میگوید: ” سال آینده وضع بهتری خواهیم داشت هم به خاطر اینکه فروش نفت ما محدودیت ندارد، هم به خاطر اینکه تحریم‌های بانکی و پولی کاملا برداشته می‌شود و هم این همه هجومی که الان در دنیا به سمت ایران شروع شده است، هر روز ١٠ یا ٢٠ شرکت به سمت ایران آمده‌اند. ” وی با ذکر این مثال که سمیناری بین‌المللی در تهران برگزار شد، هتل‌ها جا نداشتند، میگوید: همه آنها می‌دانند که اقتصاد ایران به خاطر امنیت، نیروی تحصیلکرده، انرژی و شرایط منطقه‌ای که ایران از لحاظ دسترسی‌ها دارد در آینده کاملا متفاوت خواهد بود. روحانی یادآور شد: ما در شمال، در کنار دریاچه و آب هستیم، در جنوب این همه ساحل طولانی در اختیار ما است و ایران اساسا یک مرکزیت در این منطقه دارد و همه به سمت ایران حرکت می‌کنند که نشان از شرایط متفاوت اقتصادی در سال آینده است.”
وی چنان با آب و تاب از امکانات بالقوه اقتصادی کشور سخن میگوید که گویی تازه این کشف تاریخی صورت گرفته است. اینکه ایران نیروی جوان وتحصیل کرده ، انرژی ارزان و موقعیت جغرافیایی ممتاز دارد مربوط به دیروز و امروز نیست، ولی آیا حکومت اسلامی تاکنون توانسته از این امکانات در جهت سازندگی کشور بهره گیرد. این موضوع ورود سرمایه های خارجی و اینکه هیات های خارجی به ایران هجوم آورده اند نیز از آن نوع تبلیغات پیش پا افتاده و کم ارزش رژیم است که شنیدن آن از زبان رئیس جمهور برای چند دهمین بار بسیار تعجب آور میباشد که در واقع نشان از بی محتوا بودن آن دارد. اگر به شهرهای بزرگ جهان نظری افکنده شود، مشاهده میگردد که هتل ها در تمام روزهای سال مملو از هیاتهای تجاری، بازاریابها و دلالانی هستند که برای معرفی و فروش کالاهای خود به هر دری میزنند و به دنبال خریدار میگردند. حال تعدادی از آنها هم روانه تهران شده اند تا سر و گوشی آب داده، برای فروش کالای خود بازاریابی کنند که این نه جای تعجب دارد و نه بیش از حد ی که نشان داده میشود امیدوارکننده است . متاسفانه چون حکومت اسلامی از علم اقتصاد بطور کلی پرت است و از اقتصاد و تجارت فقط دزدی و کلاشی و قاچاق را می شناسد،، تصور میکند که آمدن چند هیات تجاری به تهران به معنای آن است که جهان گرسنه و تشنه بازار ایران شده و منتظر فرصت است تا سرمایه های میلیاردی خارجی به سوی ایران سرازیر شوند.
اینکه پایان تحریمها میتواند فرجی درجهت بهبود نسبی اقتصاد کشور ایجاد کند بسیار محتمل است، ولی این به معنای آن نیست که امکاناتی ویژه و موقعیتی استثنایی پیش خواهد آورد؛ چون در بهترین شرائط تازه برمیگردیم به حالت قبل از تحریمها، آنهم نه بطور کامل ، زیرا که برای رفع کامل تحریمها ، کلی آما و آگر وجود دارد. بنا براین نبایستی بیهوده دل خوش کرد که دوران شکوفایی اقتصادی فرا رسیده است که اصلا چنین نیست. شکوفایی اقتصادی قانونمندیها و مکانیسم ویژه خود را می طلبد و زمانی فرا میرسد که ساختارهای متناسب با آن وجود داشته باشد تا بشود تدابیر اقتصادی را بر آن اساس پیاده کرد. تنها در آنصورت است که میشود امیدوار بود که سرمایه های خارجی جلب بازار ایران گردد. بنابراین اصلاح ساختارها شرط اساسی در جهت شکوفایی اقتصادی به شمار میرود. در این رابطه اصلاح ساختار مالیاتی، سالم سازی ساختار سیستم بانکی، اصلاح نظام ساختاری تولید، متناسب با تکنولوژی روز، اصلاح ساختاری نظام صادراتی شروط اولیه برای گام نهادن در پروسه شکوفایی اقتصادی است. تازه این اصلاحات ساختاری زمانی تاثیر مثبت خود را نشان خواهد داد که یک بخش خصوصی مستقل از حکومت و مقتدر و پویا وجود داشته باشد.
درحال حاضر تصویری که از اقتصاد کشور وجود دارد چنان ناامیدکننده است که کافی است فقط به چند مورد زیر توجه شود تا ابعاد فاجعه اقتصادی بهتر شناخته گردد:
اول – دولت رقمی حدود سیصد هزار میلیارد تومان به سیستم بانکی، پیمانکاران، سازمانهایی مانند تامین اجتماعی و غیره بدهکار است. دولت همچنین رقمی در همین حدود پروژه های نیمه تمام روی دستش ملنده
دوم – سیستم مالیاتی منطبق با اصول شناخته شده از مالیات وجود خارجی ندارد، آنچه که هست یک سازمان مالیاتی است که به شیوه سنتی عمل میکند و ربطی به سیستم مالیاتی مدرن که هرفرد دارای شناسنامه مالیاتی است ندارد.
سوم – سیستم بانکی کشور به کلی به هم ریخته است و نیاز به یک تحول ساختاری دارد
چهارم — سیستم تولید کشور عقب مانده و فرسوده است و برای رقابت در بازار جهانی نیاز به نوسازی بنیادی دارد. این درحالی است که بهره ۳۰ درصد راه هرگونه تسهیلات بانکی را بر روی بخش تولید بسته است.
پنجم — فساد مالی در دستگاه رهبری و سپاه بیداد میکند. در این رابطه سودآورترین شرکتها مانند مخابرات و تلفن همراه و غیره درتصاحب سپاه و سازمانهای اقتصادی زیر نظر ولی فقیه هستند که اگثرا هم معاف از پرداخت مالیات هستند.
ششم — تجارت غیر قانونی (قاچاق کالا) چنان نهادینه شده که بیش از ۲۵ درصد بازرگانی خارجی را در برگرفته است
این لیست میتواند همچنان ادامه پیدا کرده، بیش از ۱۵ درصد بیکاری، گسترش روز افزون فقر، مشگل فحشا و کودکان خیابانی و اعتیاد وبسیاری مسائل دیگر هم برآن اضافه شود که در آنصورت آیا وعده شکوفایی اقتصادی برون آمده از دهان آقای رییس جمهور ساده لوح فرض کردن ملت نیست.
لغو تحریم‌ها میتواند تاثیراتی آنی و گذرا براقتصاد داشته باشد، ولی اینکه انتظار داشت که تورم قوس نزولی به خود گیرد و یک رقمی شود، قیمتها به سطح قبل از تحریمها بازگردند و جامعه شاهد یک رشد اقتصادی معقول باشد، تنها میشود در حد یک آرزو تصور کرد. اتفاقا اینکه دولت یک چنین تبلیغات کاذبی را راجع به اقتصاد کشور به راه انداخته میتواند خود بدل به یک عگس العمل منفی گسترده ترگردد. سرمایه گذار اصولا از هیاهو و ایجاد بازارهای کاذب وحشت دارد و چه بسا که این جنجال آفرینی اقتصادی حکومت اسلامی در نهایت هیاهو برای هیچ باشد.

نگاهی به زنان نوبلیست | تاریخ لیلا سامانی

همه ی شهرزاد های زمین…

برگزیدن«سوتلانا الکسیویچ»، به‌عنوان برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۵ شمار کم زنان دریافت‌کننده‌ی این جایزه را به چهارده نفر رساند. این درحالی‌ست که در تاریخ ۱۱۵ ساله‌ی نوبل، در مجموع ۱۱۱ نفر به‌عنوان برنده‌ی این گران‌بهاترین جایزه‌ی ادبی معرفی شده‌اند. این رقم اگرچه بسیار ناچیز است اما در هزاره‌ی سوم با روندی فزاینده در حال پیشروی‌ست، چنان‌که پنج تن از این چهارده نفر از سال ۲۰۰۴ به این سو موفق به کسب نوبل ادبی شده‌اند. با هم فهرست زنانه‌ی نوبل ادبی را مرور می‌کنیم:

سلما لاگرلوف

سلما لاگرلوف

۱- سلما لاگرلوف – سوئد- سال ۱۹۰۹ :
آثار این نویسنده‌ی سوئدی مشتمل بر رمانهای تاریخی، سفرنامه و داستانهای تخیلی‌ست. او خالق یکی از آثار شناخته‌شده‌ی کلاسیک در حوزه‌ی ادبیات کودکان است، با نام «ماجراهای شگفت انگیز نیلز»
کمیته‌ی نوبل در تجلیل از او چنین گفته‌بود: « آرمان گرایی رفیع، تصویرسازی های زنده و ادراک روحانی به نوشته های او هویت می‌بخشد.»

۲- گراتزیا کوزیما دلدا- ایتالیا – سال ۱۹۲۶
آکادمی نوبل در سال ۱۹۲۶ جایزه‌ نوبل ادبی را به گراتزیا کوزیما دلددا اهدا کرد. در بیانیه نوبل آمده بود: «به خاطر قصه‌های آرمانگرایانه و برانگیزاننده‌ای که گراتزیا کوزیما دلددا در پرتو الهام گرفتن از احوال زندگی مردم زادگاه نوشته، و همچنین به دلیل وصف‌های زلال، عمیق و سراسر احساس او از نگرانی‌های انسان در مفهوم کلی» این جایزه به او تعلق می‌گیرد.
گراتزیا کوزیما دلددا در یک خانواده متوسط و در جامعه‌ای دورافتاده و سنت‌زده پرورش یافت. او که به خاطر سلطه سنت‌ها و زن بودنش فقط سه کلاس سواد داشت، راه پروردن اندیشه‌اش را در کتابخانه‌ بزرگ عمه‌اش یافت.
او با استفاده‌ از باور‌ها و سنت‌های مردم، از بومی‌ترین رخدادهای سرزمینش قصه ساز می‌کند و با شخصیت‌پردازی ماهرانه و ضرب‌آهنگ یکپارچه‌ داستانی، اوضاع و احوال قهرمان‌های داستان‌هایش را شرح می‌دهد. آن‌ها بیشتر از میان خدمتکاران، کشاورزان، چوپان‌ها، مالکان و راهزنان خرده‌پا برگزیده شده‌اند. داستان‌های دلددا، در کشاکش انسان با پرتگاه‌های روحی‌اش، با درماندگی و سرگشتگی او اتفاق می‌افتند. شخصیت‌هایش انسان‌های رنجوری هستند که در تقلای رهیدن از بندهای ساختگی سنت و مذهب، با گناه، عصیان، حسرت، بی‌پروایی، بی‌قراری و مرگ می‌‌ستیزند و از مرارتی بی‌پایان و دل‌آشوبه‌ای ابدی رنج می‌برند.
از آثار شاخص این نویسنده می‌توان به «در سرزمین باد»، «چشمهای سیمونه»، «پس از طلاق»، «نی‌ها در باد»، «راز مرد گوشه‌گیر»، «حریق در باغ زیتون»، «مادر»، «الیاس پورتولو» و «کلیسای تنهایی» اشاره کرد.

زیگرید اوندست

زیگرید اوندست

۳- زیگرید اوندست – نروژ- سال ۱۹۲۸
این زن نویسنده از جمله مبارزان اجتماعی ضد فاشیسم و از مدافعان حقوق زنان بود، رمانهای او با اشارتهای تاریخی و مذهبی روایت‌گر زندگی زنانی ست که اسیر وقایع تلخ و تار سیاسی و اجتماعی‌اند و از خواسته‌هایشان بازمانده‌اند. اوندست به سبب تجربه‌ی کار ده ساله‌ی اداری با دنیای زنان تنها و آرزوها و دغدغه‌هاشان آشنا بود. با این حال او شهرتش را مرهون رمانهای تاریخی‌اش است که در آنها افسانه‌ها و اسطوره‌های برآمده از فرهنگ اسکاندیناوی ثبت شده‌اند. کمیته‌ی نوبل دلیل برگزیدن او را توانایی‌اش در توصیف زنده از زندگی مردم کشورهای اسکاندیناوی در قرون وسطی عنوان کرد.
زیگرید اوندست درسال ۱۹۴۰ با آمدن فاشیسم به نروژ، کشورش را به قصد آمریکا ترک کرد ودرطول جنگ جهانى واشغال نروژ به مبارزه‌ی تبلیغاتى با آلمان نازی در تبعید پرداخت.
ازجمله آثار او می‌توان به زنان خانه دار، دوشیزگان باهوش، زن نجیب، یک موضع زنانه، یک یبگانه، بهار، صلیب، تبلیغات مذهب کاتولیک، پله ها، مقدسین شمالى، ۱۱ سال زندگى، سالهاى خوشبختى، حلقه وتاج گل، هاریت واگنر، کریستین دختر لاورنت، خانم جنى، خانم مارتا، و داستانهایى از شاه آرتور اشاره کرد.

۴- پرل باک – ایالات متحده آمریکا – ۱۹۳۸
پرل باک، نویسنده و زندگی نامه نویس بزرگ آمریکایی در ۲۶ ژوئن۱۸۹۲ در یکی از شهرهای غربی ایالت ویرجینیا متولد شد. پدر و مادر او از کاتولیکهای مذهبی و مبلغ مسیحیت بودند که از سال ۱۸۹۴ و زمانی که پرل دو ساله بود آهنگ اقامت در چین کردند و در محلی در کنار رودخانه یانگ تسه سکنی گزیدند. همرنگ شدن خانواده پرل با شیوه ی زندگی وفرهنگ خانواده‌های چینی پرل را تبدیل به دختری آمریکایی – چینی کرده بود، به نحوی که حتی زبان چینی را پیشتر از زبان انگلیسی آموخت.
پرل،ارزنده ترین کتابهای خود را در فاصله ی سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۴- که دوران تشدید جنگهای داخلی در چین بود- به رشته‌ی تحریر در آورد. از آن جمله می توان به اثر تحسین برانگیز او، «خاک خوب»که در سال ۱۹۳۰ منتشر شد، اشاره کرد.
پرل باک که در چین به‌عنوان یک نویسنده چینی و با نام «سای ژن ژو» معروف است. در سال ۱۹۳۸، به عنوان نخستین زن امریکایی موفق به احراز جایزه‌ی نوبل شد. این جایزه به خاطر تجسم زنده از زندگی روستائیان چینی و قدرت او در بیوگرافی نویسی و همچینین به مثابه‌ی پاداشِ تلاش‌های او در زمینه‌ی استقرار صلح و تفاهم بشری به او اهدا شد.
در کتاب تاریخ امریکا آمده است :«پرل باک حلقه ارتباطی ما بین ایالت متحده و چین به وجود آورده است که نمایانگر دو وجهه دموکراسی است. »

گابریلا میسترال

گابریلا میسترال

۵- گابریلا میسترال – شیلی – ۱۹۴۵
این شاعر شیلیایی نخستین ادیب اهل آمریکای لاتین است که جایزه ‌ی نوبل ادبی را از آن خود کرده‌است. گابریلا میسترال در سال ۱۸۸۹ و در شیلی زاده شد و در مناطق روستایی و دورافتاده‌ی این کشور پرورش یافت. او از سن ۱۵ سالگی آموزگار شد و بعدها از سوی آموزش و پرورش شیلی به عنوان رایزن آموزشی برگزیده شد.او در سال ۱۹۱۴ با غزل‌های سه‌گانه‌اش به نام غزل‌های مرگ برنده جایزه ملی شعر شیلی شد. او همچنین به نمایندگی مردم شیلی در جامعه ملل و پس ازآن در سازمان ملل متحد برگزیده شد. مسیترال در سال ۱۹۴۵ به خاطر داستان معروف «دعا به خاطر آنها که خودکشی کردند»، موفق به دریافت جایزه ادبی نوبل شد. تم شاعرانه‌ی میسترال بر مدار هویت آمریکای لاتین می‌چرخد و با احساساتی قدرتمند و رویکردی آرمانگرایانه نوشته شده‌اند. میسترال از مدافعان سرسخت دموکراسی و برابری حقوق زنان، کودکان و فقرا بود.

۶- نلی زاکس- آلمان – سال ۱۹۶۶
این نویسنده‌ی شهیر آلمانی تبار نفرتش از جنگ و خشونت را در تمامی نوشته‌هایش ترسیم کرد و سرانجام در دهه‌ی هشتم زندگی‌اش موفق به کسب جایزه‌ی نوبل شد .
نلی زاکس، در یک خانواه ی یهودی و در سال ۱۸۹۱ در شهر برلین آلمان متولد شد، او یگانه فرزند خانواد‌ه‌ی ثروتمندش بود و در بهار سال ۱۹۴۰ در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوم پس از تعقیب و گریزهای فراوان سرآخر توانست از چنگ نازی‌ها بگریزد و به سوئد پناهنده شود.
نلی زاکس درهمریختگی های شدید جسمی و روحیِ ناشی از فشارهای نازی‌ها بر یهودیان را در اشعارش تصویر کرده است، او در نخستین کتاب شعرش با نام «در خانه های مرگ»، اگر چه روزگار اسف‌بار یهودیان آن زمان را توصیف می‌کند، اما در حقیقت نگاهی کلی به مقوله‌ی جنایات جنگی و سرنوشت تراژیک انسانهای بی‌گناه و به خصوص کودکان دارد.

۷- نادین گوردیمر – آفریقای جنوبی – سال ۱۹۹۱
آلفرد نوبل آثار گوردیمر را به مثابه‌ی دستاوردی عظیم برای بشریت توصیف کرده‌بود. این نویسنده‌ی اهل آفریقای جنوبی بیش از همه بر موضوعات نژادی و آپارتاید در کشور زادگاهش تمرکز کرده‌است.
از جمله آثار برجسته‌ی این نویسنده می‌توان به «دختر برگر» و «خانواده‌ی ژوییه» اشاره کرد. در بیانیه‌ی نوبل در توصیف این نویسنده آمده بود: او نویسنده‌ایست که به قول آلفرد نوبل از دل آثار باشکوه حماسی‌اش دستاوردی عظیم برای بشریت می‌آفریند.

نادین گوردیمر

نادین گوردیمر

۸- تونی موریسون – ایالات متحده آمریکا- سال ۱۹۹۳
این نویسنده ، نخستین زن آفریقایی تبار آمریکایی‌ست که موفق به کسب جایزه‌ی نوبل شده‌است. او زاده‌ی اوهایو‌ست و آثارش لبریزند از شرح شاعرانه و جماسی از زندگی سیاه‌پوستان در آمریکا. بنا به اعلامیه‌ی کمیته‌ی نوبل در سال ۱۹۹۳ رمانهای او با نیروی تخیل ژرف و استعارات شاعرانه به بعدی حیاتی از حقیقت آمریکایی حیات می‌بخشند.
رمان «دلبند» یکی از شاخص‌ترین آثار این نویسنده‌ی فمینیست است، این رمان که در ژانویه‌ی ۱۹۸۷ منتشر شد، هر چند با استقبال منتقدان مواجه شد و توانست جایزه‌ی پولیتزر را از آن خود کند؛ اما به دلیل محتوای جنسی و خشونتهای تکان دهنده‌ی آن در فهرست کتابهای ممنوع قرار گرفت. موریسون در این کتاب با نثری تکان‌دهنده و تاثیر گذار، از دوران برده‌داری آمریکا قصه ساز می‌کند، قصه‌ای دردناک از زبان یک برده‌ی زن سیاه پوست به نام «ست» که فرزند دخترش را می کشد تا او را از رنج بردگی برهاند.

۹- ویسلاوا شیمبورسکا – لهستان – سال ۱۹۹۶
در سوم اکتبر ۱۹۹۶ آکادمی سوئد، ویسلاوا شیمبورسکا، شاعر ناشناخته‌ی لهستانی را برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات اعلام کرد. شاعری که تا آن زمان تنها نزدیک به دویست قطعه شعر سروده بود و اشعارش بر خلاف دیگر شاعران اروپای شرقی سیاست زده و ضد کمونیستی نبودند. آکادمی سوئد، هنگام اعلام نام شیمبورسکا به عنوان برنده ی جایزه ی نوبل از او به عنوان «موتسارت شعر معاصر جهان» یاد کرد که زبان شعری اش در کمال شیوایی«خشم بتهوون‌واری» را بیان شعری می‌بخشد و شعر او را اینچنین توصیف کرد : « … به خاطرِ شعری که با طنزی ظریف تاریخ و بیولوژی را به صورت ذراتی از واقعیت‌هایِ بشری به نمایش می‌آورد..»

ویسلاوا شیمبورسکا

ویسلاوا شیمبورسکا

۱۰ – الفریده یلینک – اتریش – سال ۲۰۰۴
این نویسنده‌ی اتریشی پیش از کشف استعدادش در ادبیات سودای بدل شدن به یک موسیقی دان را در سرداشت. نخستین مجموعه داستان او با نام «سایه‌ی لیزا» یلینک را در میان دنیای ادبیات به شهرت رساند. آثار این نویسنده بر موضوعات چالش برانگیز جنسیت زنانه استوار‌اند. در سال ۲۰۰۴ زبان موسیقیایی در رمانها و نمایشنامه‌های او مورد توجه آکادمی نوبل قرار گرفت ، تا ضمن برگزیدن او اعلام کند: « [الفریده یلینک] در در آثارش از زبانی خاص برای بیان کلیشه‌های جذاب جامعه استفاده می‌کند.»
الفریده یلینیک در زمینه‌های مختلف ادبی کار کرده است: شعر، مقاله، رمان، نمایش رادیویی، نمایشنامه، فیلم نامه. او تقریبا تمامی جایزه‌های مهم آلمانی و اتریشی را دریافت کرده است. یلینک، جنجالی‌ترین نویسنده‌ی اتریش، فمینیستی رادیکال و منتقدی بی رحم و نویسنده‌ای سیاسی‌ست. او همواره در کشور خودش از طرف دست راستی‌ها تحت فشار بوده است تا آنجا که به او لقب «هرزه‌ی سرخ» داده اند.
مهمترین اثر یلینیک رمان «پیانیست» است که سال ۱۹۸۳ منتشر شد. میشائیل هانکه فیلمساز اتریشی در سال ۲۰۰۱ فیلمی با نام «معلم پیانو» بر اساس این رمان ساخته است.

۱۱- دوریس لسینگ – انگلستان – سال ۲۰۰۷
او سالخورده‌ترین نویسنده‌‌ای‌ست که این جایزه را تصاحب کرده‌است. لسینگ با رمان مشهورش، «ترنم علفزار» در سال ۱۹۵۰به شهرت رسید. او در این کتاب راوی نژادپرستی و استثمار در قاره‌ی آفریقا و به خصوص کشور زیمبابوه شده‌است. اما کتابی که باعث شهرت لسینگ شد و مهم‌ترین اثرش لقب گرفت، «دفترچه طلایی بود» که در سال ۱۹۶۲ نوشته شد. آثار او بیشتر حول مسائل سیاسی و فمینیستی می‌چرخند. او با وجود فشارهای زیاد، همواره نسبت به انتخاب موضوع‌های اجتماعی در آثار خود وفادار ماند. دوریس لسینگ در دوره‌ی اول نویسندگی‌اش بیشتر به مسائل اجتماعی پرداخته، در دوره‌ی میانی از دیدگاه روانشناختی به موضوع‌ها نگریسته و در دوره‌ی انجامین به عرفان و صوفی‌گری گرویده است.
لسینگ بیش از ۴۰ رمان نوشت و ۸۸ ساله بود که جایزه نوبل ادبی را دریافت کرد.از جمله‌ آثاردیگر او می‌توان به «ازدواج موفق»، «گرسنگی»، «خاطرات یک نجات یافته» و «تابستان پیش از تاریکی» اشاره کرد.
آکادمی نوبل در وصف این نویسنده اعلام کرد: « حماسه‌سرایی بر اساس تجارب زنانه، کسی که با شک‌گرایی، آتش و قدرت تخیل تمدنهای گوناگون را در نظرآورده و با موشکافی بررسی کرده‌است. »

۱۲ – هرتا مولر – رومانی – سال ۲۰۰۹
سال ۲۰۰۹ کمیته نوبل ادبیات اعلام کرد «نوبل ادبیات به هرتا مولر تعلق می‌گیرد، کسی که با تمرکز بر شعر و نثر ساده دورنمای زندگی کسانی را که زندگی شان مصادره شده به تصویر کشیده‌است.»
هرتا مولر، نویسنده و شاعر آلمانی در رومانی و در سال ۱۹۵۳ به دنیا آمد. او در دانشگاه رومانی علاوه بر رشته مطالعات آلمانی در رشته ادبیات رومانیایی نیز تحصیل کرد. او تا سالها با حکومت کمونیستی رومانی در کشمکش بود و این کشمکش ناگزیر به ترک وطن‌اش کرد. او نخستین کتابش را سال ۱۹۸۲ به زبان آلمانی و با عنوان «زمین های پست» منتشر کرد. مولر سال ۱۹۹۵ به عضویت آکادمی شعر و ادبیات آلمان درآمد. بسیاری از آثار هرتا مولر پس‌زمینه‌ای به سرزمین دوران کودکی و نوجوانی اش یعنی رومانی و حکومت کمونیستی تحت ریاست نیکولای چائوشسکو است. مولر از سال ۱۹۸۱ تا سال ۲۰۰۹ بیش از ۲۰ جایزه ادبی را از نهادها و انجمن های مختلف در اروپا و خارج از اروپا به دست آورده است. «وطن همان جایی است که به زبانش صحبت می‌شود»، «سرزمین گوجه‌های سبز» و «گرسنه و ابریشم» از جمله آثار او هستند.
سخنگوی هیئت داوران جایزه نوبل در سال ۲۰۰۹ در سخنانی از مولر به خاطر مقاومت شجاعانه او در برابر دیکتاتوری کمونیستی رومانی قدردانی کرد. او گفت «مولر از مسائلی حیاتی سخن می‌گوید که ارزش مبارزه دارند.»

۱۳ – آلیس مونرو – کانادا – سال ۲۰۱۳
آلیس مونرو، زاده‌ی سال ۱۹۳۱ در اونتاریوست، او ده ساله بود که مادرش به بیماری پارکینسون مبتلا شد، مساله ای که رد پای آن را می توان در داستانهای او و در تصویر سازی رابطه ی دختران و مادران مشاهده کرد، چنان که خودش گفته است:
«رابطه مادران و دختران برای من مهم است، به این دلیل که رابطه آنها سرشار است از نفرت و عشق، تبعیت از مادر و تلاش برای به استقلال رسیدن از او. تاریخ ادبیات پر است از آثاری درباره پدران و پسران. من تلاش می‌کنم داستان‌هایی بنویسم درباره وداع دختران از مادرشان.»
آکادمی نوبل، در اطلاعیه ی خود مونرو را «استاد داستان کوتاه معاصر» توصیف کرد و او را به خاطر «داستان‌هایی که با ظرافت نوشته شده و ویژگی آنها روشنی و واقعیت روانشناختی ست» ستود.
داستان‌های کوتاه مونرو اغلب روایتگر زندگی زنان در رده های سنی مختلف و با دغدغه های خاص آنهاست، زنانی که یا با تصمیم های یکباره و ناگهانی یا با حیلت اندیشی های منسجم، بند سنت و عرف را می گسلند و سرنوشتی رها برای خود رقم می زنند؛ زنانی که قرنهاست اندیشه ها و نیازهاشان نه تنها از سوی مردان که برای خودشان هم گنگ و پیچیده است.

۱۴- سوتلانا الکسیویچ – بلاروس – سال ۲۰۱۵
طبق اعلام آکادمی سلطنتی علوم، جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۵ این‌ بار به شرق اروپا رسید، نویسنده‌ و روزنامه‌نگاری به نام سِوتلانا آلکسیویچ، از کشور بلاروس.

کمیته‌ی نوبل در بیانیه‌ای دلایل این انتخاب را چنین برشمرده‌است: « به‌خاطر آثار چندآوایی‌اش که تمثالی از رنج و رشادت را در زمانه‌ی ما تصویر می‌کند»
بنا به گفته‌ی سارا دانیوس، دبیر آکادمی نوبل، برنده‌ی نوبل ادبی امسال ژانر جدیدی را ادبیات پایه‌گذاری کرده‌است. او گفته‌است: «[الکسویچ] مبانی تاریخی نوین و پرباری را به ما ارائه می‌دهد، نثر او یگانه و ژانر ادبی او تازه است.»
الکسویچ، راوی چیره‌دست تاریخ شفاهی‌ست، مصاحبه‌های او با سربازان بازگشته از جنگ، بازماندگان فاجعه‌ی اتمی چرنوبیل و زنان و شهروندان شاهد جنگ جهانی دوم و برگردان این قصه‌ها به فرم ادبی خصوصیت بارز کارهای اوست. خود او در سایت شخصی‌اش چنین نوشته‌است: « من به جستجوی موثرترین ژانری بوده‌ام که به شایستگی آنچه گوشهایم شنیده و آنچه چشمهایم از زندگی دیده را به ظهور برساند. من راه‌های بسیاری را آزمودم و سرانجام روشی را برگزیدم که در آن آدمها از زبان خودشان سخن می‌گویند.»
از جمله آثار الکسویچ می ‌توان به «چهره غیر زنانه جنگ»، «صداهایی از چرنوبیل؛ تاریخ شفاهی یک فاجعه هسته‌‌ای» و «پسرانی از جنس روی » اشاره کرد. کسب جایزه مدیسی و جایزه صلح ناشران آلمان از دیگر افتخارات این نویسنده‌ی ۶۷ ساله است. این نخستین بار در تاریخ جوایز نوبل است که یک نویسنده – روزنامه نگار مهم ‌ترین جایزه ادبی جهان را دریافت می‌ کند.

گفت و گو با سوسن فرخ‌نیا مدیر فستیوال تئاتر لندن | رهیار شریف

مصائب تمام نشدنی تئاتر دور از خانه

اشاره:
سومین دوره‌ی فستیوال تئاتر ایرانی لندن، ماه گذشته و با حضور بسیاری از گروه‌های تئاتری اروپا در سالن «ارت دپو»ی لندن برگزار شد و توجه بسیاری از اهل فن و دوست‌داران تئاتر را جلب کرد. به همین بهانه پای صحبت سوسن فرخ‌نیا مدیر و بنیان‌گذار این فستیوال نشسته ایم تا از مصائب کار بیشتر بدانیم و با چگونگی شکل گیری این جشنواره بیشتر آشنا شویم. شرح این گفت و گو در ادامه‌ی این صفحه پیش روی شماست؛ با هم بخوانیم…

2203+65d3erew

خانم فرخ‌نیا، پیش تر از همه سپاس من و همکارانم برای برپایی این جشنواره ی تئاتر رو بپذیرید و ممنون از اینکه تو خستگی تام و تمام این وقت گفت و گو رو به ما و خواننده های ما دادید؛ برای سوال اول می خواستم از ایده‌ی اولیه‌ی فستیوال بپرسم… چه شد که تصمیم به برپا کردن یک فستیوال تئاتر ایرانی گرفتید؟

من هم از شما متشکرم که با خبر رسانی به پیشرفت فعالیت های گروه تئاتر سام کمک می کنید.
در این سال های غربت دوستان و یاران تئاتری زحمات بسیاری برای پیش رفت و جا انداختن یک تئاتر بی سانسور برون‌مرزی کشیده اند، یکی از این فعالیت ها برگزاری جشنواره تئاتر بوده. در حال حاضر سه جشنواره در سه شهر مختلف وجود دارد که یکی از آنها در لندن برگزار می شود و خوب در کشور شکسپیر نمی شد که دست رو دست بگذاریم و جشنواره تئاتر به زبان مادری خودمان نداشته باشیم.

در ادامه لطفا کمی از تاریخچه‌ی این جشنواره برامون بگید… امسال چندمین دوره ی این جشنواره سپری می شد؟

امسال سال سوم بود .در سال ۲۰۱۳ من با سرمایه شخصی و کمک چند دوست بازرگان و عاشق هنر که مقیم لندن هستند این جشنواره را در سالن کوچکی شروع کردیم و از سال دوم خوشبختانه با پشتیبانی مالی شورای هنری انگلستان که خوب بعد از ۱۵ سال فعالیت بی وفقه گروه تئاتر سام با کیفیت کار گروه آشنا بودند و اعتماد کردند سال دوم را در سالن بزرگتر و معتبر تری ادامه دادیم.

چند نمایش در این دوره حضور داشتند و گروه های تئاتری از چه کشورهایی به انگلستان اومده بودند؟

۱۰ نمایش که ۶ تا ی آن در مسابقه بودند و ۴ نمایش و کارگردان به دعوت جشنواره برای قدردانی از سهم عظیمی که در پایداری تئاتر برون مرزی داشته اند بود ، ۲ روخوانی هم داشته ایم .

از جمله معضلات کار هنری در خارج از مرزهای ایران، یکی کمبود مخاطبه… و این موضوعیه که از تیراژ کم کتاب ها و یا تماشاگرهای قلیل سالن های نمایش به خوبی قابل تشخیصه… سوال من درباره‌ی استقبال مخاطبین از این فستیوال و توانایی ارتباط برقرار کردن با بچه های نسل دوم مهاجرت است… حضور تماشاگران در سالن های نمایش در این دوره ی فستیوال تا چه میزان بود؟

0,,17122003_303,00

استقبال بسیار مثبت و خوب بوده و هر سال بیشتر و بیشتر شده. مانند تمام تئاتر های جهان قسمت زیادی از این تماشاگران خود اشخاصی هستند که به نوعی در رابطه با تئاتر هستند و یا قبلا بوده اند و تئاتر را دوست دارند . خوشبختانه با بهتر شدن کیفیت اجراها و کوشش دست اندر کاران پای اشخاص دیگری هم به سالن های تئاتر دارد باز می شود و نسل جوانتر چون در واقع بخصوص در آغاز تمام سعی خودشان را می کنند که در تئاتر کشوری که مهمان هستند راه خودشان را باز کنند ،اما تجربه نشان داده که نیاز به فرهنگ خودشان که البته کمک اساسی حتی برای باز کردن راهشان در مسیر تئاتری و سینمائی کشور مهماندارشان است باعث می شود بطرف جامعه ایرانی برگشت کنند و تماس بگیرند و بی شک بجای فقط غر زدن و ایراد گرفتن وظیفه دارند در بهتر شدن کیفیت اجراها کمک کنند .

معمولا اضافه شدن بخش رقابتی کار یک جشنواره رو جذاب تر می کنه، شما در سالهای آینده بنا به اضافه کردن بخش رقابتی به این جشنواره دارید یا که خیر…

متاسفانه چون واقعا ما ایرانی‌ها هنوز به رقابت مثبت هنری نگاه پیچیده ای داریم، برخورد با عکس‌العمل ها ی هنرمندان بعد از انتخاب خیلی ساده نیست، چه جایزه‌ای برای کارشان برده باشند و چه نبرده باشند هزاران حرف و حدیث پیش می آید که واقعا بعضی وقت ها احساس می شود شاید وقت بیشتری لازم است که این موضوع تبدیل به یک حرکت شاد و مثبت بشود.

سوال بعدی من از گروه های نمایش داخل ایران می پرسه؛ در این سالها خیلی از جوان های ایران هم به هزار و یک دلیل از جمله سانسور و محدودیت های لاجرم مذهبی موفق به اجرای آثارشون در ایران نشدن، شما برنامه ای برای فضا دادن به اون جوان ها در اندیشه ندارید؟

گروه برگزار کننده جشنواره یعنی گروه تئاتر سام یک خیریه ی ثبت شده در انگلستان است و بر طبق قانون «موقعیت‌های مساوی» که شورای خیریه های این کشور بسیار هم به آن حساسیت دارد ، در های این جشنواره به روی هر هنرمندی از هر کشوری در جهان که نمایش آن به مسائل و فرهنگ ایرانی و زبان فارسی می پردازد باز است، اما به‌علت مسائل مالی و امکانات خیلی از هنرمندان مقیم کشورهای دور به اروپا را متاسفانه هنوز نمی توانیم دعوت کنیم. در مورد ایران چون در واقع این جشنواره برای هنرمندان برون‌مرزی است و دعوت دوستان داخل کشور با مسائل سیاسی پیچیده ای همراه خواهد بود که استقلال این جشنواره را به‌خطر خواهد انداخت هنوز راه حلی پیدا نشده و ما همچنان در حال نظر خواهی از دست‌اندر‌کاران و شخصیت های با تجربه تر و حتی جوان‌ترها هستیم.

خود شما به عنوان یک بازیگر و کارگردان تئاتر که سالهاست از نزدیک در جریان امور تئاتری خارج از کشور هستید؛ به عنوان یک ناظر، سطح کیفی نمایش ها را چطور بررسی می کنید؟

اگر بخواهم با آنچه که من خودم شخصا ورای کار با جامعه ایرانی بعنوان یک تئاتری زندگی کرده ام مقایسه کنم مثل خیلی ها فقط بی خود باید ایراد بگیرم و بگویم اینچنین و آنچنان باید باشد که نیست ، می دانید نسخه پیچیدن و حر ف زدن خیلی آسان است. ولی چون من خودم با شور شوق از ۲۰ سال پیش انتخاب کرده ام که روی تئاتر به زبان مادریم و همکاری با هموطنانم تمرکز کنم و قاطی این کار بسیار مشکل اما لذت بخش یعنی پایداری و پیشرفت یک تئاتر بی سانسور در برون مرز باشم فقط می گویم اتفاقا روز به روز شاهد پیشرفت بوده ام و امید دارم حالا که زمینه کیفیت بالاتر آماده شده با همکاری جوانترها و تازه نفس تر ها بزودی شاهد اجرای نمایش هائی با کیفیت های بسیار بالاتری باشیم .

اگر از نظرتون مانعی نداره، از کمک هایی که به جشنواره می شه هم برای ما بگید… همه می دونیم که هنر، خاصه در خارج مرزهای ایران، به واقع مظلوم افتاده آیا این روند برای شما هم ادامه داشته یا اینکه این فستیوال در جلب کمک های مالی موفق بوده؟

گروه ما هم با مشکلات مالی بسیاری روبرو هست ولی از این نظر هم توانسته ایم کمک های از شورای هنر انگلستان بگیریم که البته مقدار آن کفاف خرج جشنواره را نمی دهد و ما هر سال که ضررمان کمتر می شود آن را به‌ حساب پیشرفت مالی می گذاریم مثلا سال گذشته حدودا ۳۰۰۰ پوند ضرر داده‌ایم ولی امسال ۲۰۰۰ پوند .

عاقبت اگر حرف خاص و یا توضیحی مانده ما با تموم لذت و حوصله گوش خواهیم کرد…

هنر برون مرزی و بی سانسور برای پیشرفت، به پشتیبانی و کمک هموطنان مقیم خارج از کشور نیاز دارد . اگر برای سالم نگه داشتن جسم به دوا و دکتر و ویتامین نیاز هست برای سالم نگهداشتن روح و روان به هنر نیاز است.

مراسم رونمایی ازکتاب تازه ی محمود کویر در لندن | محمد سفریان

یک میز کتاب تقدیم به پناهندگان

unnamed66+96

بهانه، رونمایی از کتاب تازه ی دکتر محمود کویر بود و اصل، فشردن دستی به دوستی و یاری رساندن به برخی از پناهندگان نیازمند که در جنگ های اخیر خاور میانه، آواره و حیران دنیا شده اند؛ آن هم در روزی که از دیرباز در فرهنگ و سنت ایرانی به جشنی با همین خصایص شهره بوده و یادگار گذشته های ما ایرانیان.
عصر روز جمعه، دوم اکتبر، سالن اجتماعات کلیسای سابق محله ی ایلینگ لندن، محلی شده بود برای گرد هم آمدن برخی از علاقه مندان به ادبیات و خیرین ایرانی تا در فضایی ساده و صمیمی که به میزبانی بنیاد فرهنگی کویر برگزار می شد، قدری دور هم شعر و ترانه و دوبیتی بخوانند و غم روزگار را به فراموشی بسپارند.
این برنامه که ” گلریزان و دیدار یاران ” نام گرفته بود، با معرفی بخش های متفاوت برنامه توسط گشاینده، آغاز شد و در ادامه به سخنان کوتاه دکتر کویر رسید باب کتاب تازه اش رسید.
آقای کویر که در چند سال اخیر تحقیق های فراوانی باب ادبیات کلاسیک ایران انجام داده و از جمله کتاب های مجزا باب شعر حافظ و فردوسی به دست چاپ سپرده در این کتاب آخر، به سراغ ” تاریخ اندیشه ” در ایران رفته بود و این طور می گفت که چنین تحقیقی در ایران سابقه ی قبلی ندارد.

آقای کویر اما سخنانش را پیش تر از کتاب و تاریخ اندیشه به آیینی دیگر برد و از اتفاق شومی گفت که در ماه ها و روزهای اخیر دنیای آدمیزاد را تحت تاثیر قرار داده. همان چه دلیل برگزاری این جمع شده بود و بنا بود تا عواید فروش کتاب ها را هم نصیب ببرد…
” … موج ها در سکوت خود غرق شده اند. آب از آب تکان نمی خورد. باد دیگر با شن ها بازی نمی کند. ستاره ها چشمک نمی زنند. بادبادکی بر اسمان بال نمی کشد. آیلان برای همیشه بر ساحل بی لالایی ها خفته است. ایلان دیگر بیدار نمی شود.
آیلان تصویر ِ جهان مااست. آیلان می‌میرد تا دیگران زنده بمانند. انگار فقط مرگ است که مردم را به هم می‌رساند. اما آیلان برای فرشته بودن به مرگ نیازی نداشت.
آنچه این روزها در پیش چشمان از حیرت گشاده ی ما می گذرد نه تنها یک اتفاق است و نه تنها یک تراژدی و نه مرزی می شناسد و نه نژادی و ایینی. زخمی است ناسور و کارا بر پیکر انسانیت و اخلاق. داروی این درد مشترک در دستان شفابخش انسان است و انسانیت و بس. ما. ما می توانیم و باید با تمام جان و جهانمان برخیزیم و دستی در دستی بگذاریم. نسل های آینده بر ما نخواهند بخشود اگر کاری نکنیم… ”

پس از این مقدمه ی شعر گونه حرف از کتاب تازه به میان آمد و زحمت رفته بر وی در راه به ثمر نشستن این کتاب. آقای کویر در این باره گفت :
” این کتاب جستجویی در فراز و فرود اندیشه در ایران است. جریان های اندیشگی در ایران را از روزگار کهن تا پایان عصر صفوی بررسی می کند . کوشیده ام تا روشن کنم که جایگاه ما در تارخ تفکر جهانی کجاست. ما در درازای تاریخ در باره آزادی، عدالت،قانون،مدارا، صلح، خشونت،جنگ چگونه اندیشیده این. اندیشمندان بزرگ ما چه کسانی بوده اند. موانع بر سر راه تحول اندیشه و استمرار آن در ایران کدام ها بوده است. من بر آن بوده ام تا بدانم که کجای این جهان ایستاده ام و چرا؟ کتاب تاریخ اندیشه در ایران حاصل ده ها سال رنج و تلاش و جستجو در صدها کتاب و منبع اصلی و ادبیات و فرهنگ و آداب و رسوم و هنرهای ایرانی است. جلوه های اندیشه در لالایی ها و ترانه ها و قالی ها و کاشی های ایرانی را جستجو کرده ام و اندیشه انسان ایرانی را زا روزگار گله وار زیستن تا آستان شهروندی بر رسیده ام. ”

photo (1)

در ادامه ی برنامه، مصطفی شمس و زرتشت صفری که از نوازندگان شهره ی دف و نی در لندن به حساب می آیند، با دو نوازی این دو ساز قطعاتی آشنا به حافظه را برای حاضرین اجرا کردند و به حال و هوای جمع جامه ای از جنس ” لطافت ” نشاندند.
قسمت بعدی برنامه اجرای برخی از سروده های هادی خرسندی بود که در کتاب شعر تازه منتشر شده ی او گردآمده بودند. آقای خرسندی که خود از جمله ی سخنران های جمع بود، در ادامه ی برنامه نوبت سخن را در اختیار گرفت و قطعاتی از کتاب ” شعرانه ” را برای حاضرین قرائت کرد.
سخنران بعدی خانم ” مهرنوش خرسند ” نویسنده ی داستان و فیلمنامه ی ساکن لندن بود. خانم خرسند در ادامه ی حال و هوای جمع یک داستان کوتاه را برای حاضرین قرائت کرد؛ داستانی در حال و هوای پناهندگی و کودکان چشم به راه آواره ی دنیا…
پس از داستان خانم خرسند نوبت به تنفسی کوتاه رسید تا حاضرین در جمع فرصتی برای تهیه کتاب ها هم داشته باشند. جالب اینکه بخشی از عواید فروش این کتاب ها از جانب نویسندگان حاضر در سالن، به کودکان پناهنده اختصاص یافت تا این طور جشن گلریزان معنا و مفهوم کامل تری پیدا کرده باشد.
بخش دوم برنامه هم به معرفی تاریخچه ی جشن گلریزان و ارائه ی سابقه ای از رادی و جوانمردی در گذشته ی ایرانیان اختصاص پیدا کرده بود.
آقای کویر در همین باب به تاریخچه ی جشن گلریزان اشاره کرد و در این باره گفت:
” مراسم گلریزان از آیین مهر. از نمونه های عیاری و مروت در میان ایرانیان است. مهریان برای برآوردن نیاز نیازمندان و درماندگان بدون یادکرد نامشان در کاروانسرا و زورخانه لنگ کرداندانده و هرچه جمع می شد به نیازمند می دادند. ”
عاقبت و در بخش انتهایی برنامه، جمشید رضایی خواننده ی موسیقی سنتی ایرانی، قطعاتی از موسیقی کلاسیک ایارن را اجرا کرد تا این برنامه هام با نوای ساز و صدای آواز آخر گرفته باشد.
گفتنی است که کتاب ” نگاهی تاریخ اندیشه در ایران ” توسط انتشارات اینترنتی ” اچ اند اس ” مدیا منتشر شده و از طریق بازارچه ی جهانی آمازون قابل دسترسی ست.

حکایت یک عمر مبارزه سیاسی با سلاح موسیقی | لیلا سامانی

به بهانه ی هشتاد و پنجمین سالروز تولد جان لنون

CSK_8690_0100225نهم اکتبر مصادف است با تولد ” جان وینستون لنون” خواننده، شاعر و آهنگساز انگلیسی. هنرمندی که در عمر کوتاه چهل ساله اش بدل به یکی از با نفوذ ترین و خلاق ترین چهره های موسیقی قرن بیستم شد.
جان لنون در سال ۱۹۴۰ در بندر کارگری لیورپول به دنیا آمد. او که در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده بود، تحت سرپرستی خاله اش قرار گرفت اما نتوانست خود را با زندگی طبقه ی متوسط و محیط خشک آموزشی مدارس آن دوران وفق دهد. لنون همواره خود را از جمله افراد طبقه ی کارگر می دانست و از همین رو در دوران دبیرستان روزنامه ای را برای شرح وضعیت کارگران مدیریت می کرد و در دفاع از حقوق آنان مقاله می نوشت.
در اواسط دهه ی ۱۹۵۰ میلادی جان لنون با موسیقی راک اند رول – که آن روزها با سرعتی دیوانه وار آمریکا را تسخیر می کرد – آشنا شد. لنون این موسیقی را به مثابه ی چاره ای برای رهایی از مقررات پوسیده و سنتهای کهنه ی جامعه ی انگلستان می دانست، از همین رو خیلی زود و در سن شانزده سالگی نخستین گروه موسیقی اش را تشکیل داد.
در سال ۱۹۵۷ آشنایی لنون با موسیقی دان جوانی به نام “مک کارتنی” مقدمه ی تشکیل گروه افسانه ای آنان را فراهم آورد. گروهی که در سال ۱۹۶۲ متولد شد و “بیتلز” نام گرفت. این نام که با ایهامی دوگانه گاه به معنای سوسک ها و گاه یادآور لغت بازی با واژه ی “beat” به معنای “ضرب” در زبان انگلیسی ست، طی مدت دو سال در بخش وسیعی از دنیا مبدل به نامی آشنا شد. تا جایی که کمپانی های پخش و ضبط و شبکه های رادیو و تلویزیونی و بنگاه های برگذاری کنسرت، فرصت سر خاراندن و فکر کردن برای “بیتلز” باقی نمی گذاشتند.

ads99+-9asd

گروه بیتلز در عمر هشت ساله اش ۱۲ آلبوم منتتشر کرد که اولین آنها با نام ” Please, Please ,me” در مارس ۱۹۶۳ وارد بازار شد و آهنگ اصلی اش در صدر فروش بریتانیا و آمریکا قرار گرفت. موسیقی این گروه در دوره های مختلف بسته به شرایط اجتماعی و سیاسی و هم چنین ویژگیهای شخصیتی اعضای گروه دستخوش تحولاتی ژرف بود. چنان که درسالهای پایانی حیات این گروه دیگر نه تنها خبری از اشعار سرخوشانه با مضامین عاشقانه نبود، بلکه ترانه ها مبدل به واژگانی برای اعتراض های سیاسی و انتقادهای اجتماعی گشته بودند. اما این واژگان لنون را اقناع نمی کرد، او این فریادها را از حد شعار فراتر نمی دانست و خود و گروهش را اسیر شهرت و امتیازاتی می دانست که جامعه ی سرمایه داری به آنها هدیه داده بود. او معتقد بود خواندن جمله ی ” It’s been a hard day’s night ” تنها به نمایش پایان دشوار یک روز کارگران می پردازد و هیچ نشانه ای از اعتراض و آرمان را هویدا نمی سازد. از همین رو روح جان لنون دچار تلاطم و ذهنش با آشفتگی دست به گریبان شد، او از سویی فریاد جهانی اعتراض و انقلابهای کمونیستی آن سالها را می شنید و از سویی موقعیت پر زرق و برقش او را وسوسه می کرد. این شکاف و اختلاف فکری از سال ۱۹۶۶ خود را نمایاند و فروپاشی بیتلز را رقم زد.
اما شاید جرقه ی این فروپاشی را بتوان به مصاحبه ی جنجال برانگیز لنون با روزنامه نگار انگلیسی ” مورین کلیو” مرتبط دانست، مصاحبه ای که به گفته ی خودش اتفاقی نبود و شروع تسویه حساب با افکار و توهمات گذشته اش به حساب مى آمد، او در این گفت و گو با صراحت لهجه و سادگی مخصوص به خودش گفت: ” مسیحیت کمرنگ و محو خواهد شد. نیازی به استدلال نیست. حق با من است و این به اثبات خواهد رسید. اینک ما بیشتر از عیسی مسیح طرفدار داریم.” این سخنان موجب برانگیخته شدن خشم مقامات واتیکان، تحریم محصولات بیتل‌ها، لغو کنسرت‌های‌شان و سوزانده‌شدن صفحه‌ها و عکس‌های‌شان به‌خصوص در ایالات متحده شد. تا جایی که شش ماه بعد از این مصاحبه، لنون و گروه “بیتلز” در سفر آمریکا، با حمله و فشار خصمانه شخصیت ها و محافل مرتجع روبرو شدند. با این حرف، جان لنون دشمنی ابدی بسیاری را به جان خرید به حدی که مقامات واتیکان در سال ۲۰۰۸ و پس از گذشت ۲۸ سال از مرگ لنون اعلام کردند او را به‌خاطر سخنان نسنجیده‌اش بخشیده‌اند.
اما همزمان با این حمله های سازمان یافته، افکار عمومی مترقی و پیشرو آن دوران به سمت لنون جلب شد. پیش از این، “بیتلز” آلبومی به نام Religion (دین) منتشر کرده بودند. قبلا جان حتی خود را “کمونیست مسیحی” معرفی کرده بود. اما بعدها به این جمع بندی رسید که این گرایش محصول دوران “فوق ستاره” شدن و اسطوره بیتلیسم بود. چنگ انداختن لنون به مذهب در حقیقت ابزاری بود برای ارضای روحی در برابر محدودیت ها و موانع پنهان و آشکاری که به او تحمیل می شد. جان لنون سال ها بعد، دین را “جنون قانونی” نام نهاد.

o-LENNON-570در همین اثنا دلدادگی لنون به “یوکو اونو”، هنرمند آوانگارد ژاپنی تبار نیز موجب تحول فکری عمیقی وی در زمینه های فکری و اجتماعی شد. بنا به گفته ی لنون این یوکو بود که افکار و ارزش های وی در مورد زنان را دگرگون کرد. جنبش رهائی زنان را به او شناساند و از شر دیدگاه های مردسالارانه و سنتی رهایش کرد. لنون در این رابطه گفت: “زنان خیلی مهم اند. ما نمی توانیم بدون مشارکت زنان و آزاد شدن آنها انقلابی داشته باشیم. برتری مردان به شیوه زیرکانه ای آموزش داده شده است. خیلی طول کشید که من متوجه شوم مرد بودن من چگونه میدان حرکت یوکو را محدود می کند. او زن سرخ و آزاده ای است که توانست به سرعت به من نشان دهد که کار من کجا غلط است. هر چند خودم تصور می کردم رفتار کاملا طبیعی دارم. به همین دلیل من همیشه علاقمندم بدانم رفتار کسانی که ادعای رادیکالیسم می کنند با زنان چگونه است. چگونه می توان از قدرت برای مردم دم زد بدون این که درکی از این داشته باشی که مردم شامل هر دو جنس است.”
آشنایی و ازدواج این دوهنرمند با یکدیگر ، دوره ی ” جان – یوکو” را برای جان لنون به ارمغان آورد، دوره ای که در آن لنون بیش از آنکه یک خواننده ی راک باشد یک لیدر سیاسی بود.
ازدواج جان و یوکو نیز ماجرای پر سروصدایی داشت. آن‌ها برای ماه عسل به هتل “الیزابت مونترال” رفتند و به نشانه اعتراض به جنگ در سراسر دنیا، یک هفته اعتصاب کردند و از اتاق خارج نشدند. آن‌ها تابلوی بزرگی با عنوان “Bed Peace” را بالای سر خود نصب کرده بودند و در این مدت خبرنگاران زیادی عکس‌ها و گزارش‌های مفصلی از اعتراضات این دو در ماه عسل منتشر کردند. جان برگه‌هایی به دیوار آویخته بود که از صلح می‌گفت و علیه نیکسون و هم‌کارانش خطابه‌سرایی می‌کرد.
در همین زمان لنون در مصاحبه ای در پاسخ به این پرسش که اگر ناگهان بمیری، دوست داری از تو چگونه یاد شود، گفت: “به عنوان یک صلح‌دوست بزرگ. ما امیدواریم به صلح دست پیدا کنیم. این هدف ماست، و دستاورد بزرگی هم هست. ما همه تلاشمان را برای دستیابی به صلح می‌کنیم. به طور نمادین، به جای شکستن شیشه مغازه‌ها برای صلح، مثلا می‌گذاریم موهایمان بلند شود. حتی اگر کارگری موهایش را نزند، به نحوی برای صلح مبارزه کرده است. برای همین می‌گوییم برای صلح موهایت را بلند کن، یا برای صلح از رختخواب بیرون نیا. می‌دانید، کارهایی از این قبیل که چیزی را هم خراب نمی‌کند.”
این‌چنین بود که فعالیت رادیکال سیاسی و ضد جنگ آن‌ها، شهرت مضاعفی را برای این زوج در پی داشت و جان لنون سردمدار هنرمندان در راه بیداری مردم، مبارزه علیه جنگ ویتنام و گسترش صلح در دنیا شد.
انتشار آلبوم مشترک لنون – اونو در سال ۱۹۷۰ به منزله ی مرگ “بیتلز” و تولد دوباره لنون بود. چرا که یک سال بعد، مشهورترین اثر جان لنون یعنی ترانه “تصور کن” در آلبومی به همین نام منتشر شد و جایگاه جدید و متفاوتی را برای جان لنون در سطحی گسترده به ثبت راسند. در همین دوره، لنون در افشای کشتار چهل و سه زندانی به دست گارد ملی آمریکا در جریان شورش زندان “آتتیکا” در نیویورک ترانه ای سرود و در مخالفت با جنگ های تجاوزکارانه امپریالیستی، ترانه “به صلح فرصتی بدهید” Give peace a chance را سرود که تا امروز هم در تظاهرات های ضد جنگ به گوش می رسد. جان لنون تفکراتش در مورد چهره های مشهور و قهرمانان دروغین که حاصل تجربه محبوبیت و شهرت “بیتلز” بود را در ترانه “قهرمان طبقه کارگر” Working class hero اعلام کرد. و بالاخره، جان لنون ترانه “زن برده ترین برده هاست” را خلق کرد که نقد صریح و موثری است از نقش فرودست زن در جامعه طبقاتی و فرهنگ و تفکر و عملکرد مردسالارانه. خودش می گفت که این آثار را در مقابل هنر تخدیر کننده ای که بورژوازی تبلیغ می کند ساخته است و به دنبال سرودن ترانه هایی است که مردم در جریان مبارزات خود آنها را بخوانند. در سال های ۱۹۷۰، لنون هر چه بیشتر در موسیقی راک کنکاش می کرد، به ریشه های قدرتمند موسیقی سلتیک و موسیقی عمیق و تکان دهنده سیاهان بیشتر نزدیک می شد.
سرانجام روز هشتم دسامبر سال ۱۹۸۰ روزى بود که نه تنها طرفداران این گروه اسطوره‌اى، که همه دوستداران عالم موسیقى در بهت فرو رفتند، روزی که جان لنون در حالیکه همراه با یوکو به منزل خود باز می گشت به ضرب گلوله یکى از طرفدارانش که جنون‌آمیز به وی عشق می ورزید، به قتل رسید.
چهار ترانه جان لنون که منتقدان فرهنگ پاپ آن را بزرگترین تبلیغ برای صلح در سراسر جهان توصیف می‌کنند، از این قرارند: “عشق همه چیزی است که به آن نیاز داریم” Love is All You Need، “کریسمس مبارک، اگر بخواهی جنگ تمام شده”، Imagine یا “تصور کن” و “به صلح یک شانس دیگر بدهیم” Give Peace A Chance.

در بخشی از ترانه “تصور کن” که امروزه به نوعی به امضای جان لنون بدل شده است چنین آمده است:

“تصور کن بهشتی وجود ندارد،
سخت نیست اگر تصورش را بکنی.
تصور کن جهنمی زیر پای ما نیست
و بالای سرمان هم فقط آسمان است.
تصور کن همه انسان‌ها فقط برای امروز زندگی می‌کنند…”

اتکای بودجه دولت از نفت به مالیات واقعیت یا فریب

یکی از مشگلات بزرگ کارشناسان اقتصادی کشور در تهیه و ارائه گزارشات وبررسی هایشان عدم دسترسی به آمار درست و مورد اعتماد است. سیستم آماری درحکومت اسلامی ایران به گونه ای شکل گرفته که گویی مسئولین وظیفه دارند آمارها را حتما دستکاری کنند. از اینرو در ارائه آمارها به قدری اغراق گویی و تقلب میشود و راست و دروغها با هم گره خورده اند که استخراج آمار درست از غلط تقریبا امری نا ممکن تبدیل شده است. متاسفانه این تقلب سازیهای آماری در همه موارد از جمله موضوعات بسیار مهم و حساس مملکتی مانند دستکاری آمارهای مالیاتی هم مشاهده میشود که بسیار زیانباراست.

asl0o

از زمان روی کارآمدن دولت روحانی و سپردن سکان مالیاتی کشور به دست علی طیب نیا وزیر امور اقتصاد و دارایی، موضوع مالیات درسرخط اخبار کشورقرار گرفته است. علت این امرنه به خاطر اهمیت آن، یا ارائه روشهای جدید اخذ مالیات و یا اصلاح قوانین مالیاتی است، بلکه موضوع درارتباط مستقیم با کاهش درآمد نفت است. درحکومت اسلامی این یک قاعده شده که هر وقت بحران نفتی پیش میاید و قیمت نفت سقوط میکند مقوله مالیات موضوع روز میشود و بحث ها در باره افزایش آن ، نحوه وصول و اینکه مالیات بایستی جای پول نفت را در بودجه دولت اشغال کند بالا میگیرد، که البته بین حرف تاعمل تفاوت بسیار است. زیرا که مالیاتی شدن بودجه کشور نشانه‌ها و آثاری علائمی دارد که هیچگاه در برنامه های اقتصادی دولتها در رژیم اسلامی مشاهده نشده است. بنابراین تا زمانیکه آثارآن در بودجه دولت مشهود نشود نمی‌توان ادعای مالیاتی شدن درآمدهای کشور را باور داشت.
در اینجاست که تقلب کاران آماری وارد عمل میشوند، مانند کاری که سازمان مالیاتی کشور برای اثبات افزایش درآمد مالیاتی انجام میدهد. این سازمان به بررسی درآمدهای کشور اشاره دارد که ظاهرا نشان میدهد مجموع درآمدهای مالیاتی از درآمدهای نفتی در سال ٩٣ وسه ماهه اول سال جاری بیشتر شده است، البته این یک واقعه غیر مترقبه در اقتصاد کشور به شمار نمیرود و در سالهای ٨۶ تا ٨٨ نیز چنین آماری که تحقق افزایش درآمدهای مالیاتی از نفت را نشان میداد ارائه شد که واقعی بودن آن هیچگاه اثبات نگردید.
یکی از دلائل دستکاری آماری در وصول مالیات را میتوان درعملکرد مالیاتی مشاهده کرد. به عنوان مثال درسه ماه نخست سال سال ۹۲ که تحریمها اثرگذار میشوند و درآمد نفت کاهش پیدا میکند، سازمان مالیاتی کشور افزایش وصول مالیات را اعلام میکند و بعد هم موضوع فراموش میشود. در بهار امسال هم طیب نیا از افزایش درآمد مالیاتی سخن میگوید که جای درآمد نفت در بودجه دولت را پر کرده است. در واقع صندوق مالیاتی را به قول معروف تبدیل به قوطی شامورتی کرده اند که در موقع لزوم دست به داخل آن کرده هرآماری را که بخواهند بیرون میاورند. تصادفا این آماربازیهای مالیاتی هم درست در زمانی رخ میدهد که بهای نفت سقوط میکند و به محض اینکه قیمت نفت بالا میرود شرائط باز به صورت قبل باز گشته و نفت جایگاه اول را در بخش درآمدی بودجه دولت به دست میاورد.
عدم وابستگی دولت به درآمد نفت که آرزوی ملت است سیاستی است که برای اولین بار در زمان ملی شدن صنعت نفت در سال ۱۳۳۰ در دولت زنده یاد دکتر مصدق به اجرا گذارده شد و دولت موفق شد در سال اول با اصلاح قوانین مالیاتی بودجه کل کشور را بدون درآمد نفت و بدون کسری متوازن کند. درسالهای بعد تا وقوع انقلاب اسلامی، از آنجا که بخش اعظم درآمد نفت به توسعه و ساخت زیربنای اقتصادی کشور تخصیص داده میشد، لذا بودجه دولت نفت محور باقی ماند، که بسیارهم موفقیت آمیز بود و در طول سه برنامه توسعه سوم تا پنجم یک جهش اقتصادی عظیم تجربه گردید. در این سالها هرچند که درآمد نفت حرف اول را میزد ولی در عین حال، سیستم مالیاتی کشور هم به شدت فعال بود و سال به سال بر درآمد مالیاتی کشور افزوده میگردید. هدف نیز آن بود که تا پایان برنامه پنجم توسعه در سال ۱۳۵۷ درآمد نفت در خدمت توسعه کشور و در خارج از کشور هم اقدام به سرمایه گذاریهای سودآورنماید. در زمان وقوع انقلاب، ایران صاحب ۲۵% سهام مجتمع فولاد کروپ آلمان، ۱۰% سهم درارودیف فرانسه، پالاشگاه هایی در هند، سنگال و افریقای جنوبی، ده ها ساختمان تجاری و اداری در اروپا و مشارکت در بسیاری از شرکتهای دیگر امریکایی و اروپایی بود. همچنین دارای یک ذخیره ارزی بالای ۲۰ میلیارد دلار و چندین میلیارد دلار (جمهوری اسلامی رقم آنرا هیچگاه اعلام نکرد) نزد بانکهای امریکا برای خرید تجهیزات جنگی و ماشین آلات صنعتی داشت.
در بعد از انقلاب حکومت اسلامی مانند یک تاراجگر بیگانه به جان درآمد نفت افتاد و تا به امروز به گونه ای غارتگرانه به چپاول این ثروت ملی مشغول بوده است. در طول ۳۷ سال حکومت اسلامی رقمی حدود ۱۲۰۰ میلیارد دلار درآمد نفت نصیب دولت اسلامی شده که معلوم نیست چه بر سر آن آمده است ، چون آثار این درآمد عظیم دراقتصاد کشوربیش از حداگثر ۲۰% مشاهده نمیشود. نکته قابل توجه اینکه دولتهای گذشته همواره براین موضوع تاکید داشتند که برای رهایی بودجه از وابستگی به نفت و تامین هزینه های دولت از محل درآمدهای مالیاتی باید نسبت مالیات به تولید ناخالص داخلی را افزایش داد. این نسبت در بودجه امسال با وجودعرض اندامهای مالیاتی دولت ۷.۱% پیش بینی شده که رقمی حدود ۷۶هزارمیلیارد تومان را شامل میشود که مالیات باید دریافت شود که وصول همین مبلغ هم به اما و اگرهای زیادی بستگی دارد. درصد فوق از ابتدای تشکیل حکومت اسلامی تاکنون تقریبا ثابت مانده است. این در حالی است که متوسط مالیات پرداختی کشورهای منطقه مانند ترکیه بالای ۲۰% از تولید ناخالص داخلی را شامل میشود و دربسیاری از کشورهای پیشرفته این درصدهنوز بالاتر است. براساس گزارش صندوق بین المللی پول این در صد در سوئد به بالای ۳۰% ، آلمان ۲۳% و حتا پاکستان حدود ۱۰% است.
اینکه دستگاه مالیاتی کشور ادعا میکند که دریافت مالیات از درآمد نفت پیشی گرفته و وابستگی به درآمد نفت رو به کاهش است واقعیت ندارد و یک حقه تبلیغاتی است که در حکومت اسلامی هیچگاه نمیتواند تحقق یابد.
در دولت خاتمی برای کنترل درآمد نفت یک قدم مثبت برداشته شد و آن تشکیل حساب ذخیره ارزی بود که بعدا در سال ۱۳۸۹ به صندوق توسعه ملی تغییر نام یافت. اقدام دیگر جداکردن بودجه شرکت ملی نفت از بودجه عمومی بود. ولی هیچیک از این تدابیرمانع تاراج درآمد نفت توسط حکومتگران اسلامی نشده است . کشور نروژ با تولید ۲و۵ میلیون بشگه نفت روزانه خود بیش از یک تریلیون دلار ذخیره ارزی برای نسلهای آینده دارد، ذخیره ارزی عربستان نیز در همین حدود است. کویت و قطر و امارات و برونای نیز کما بیش ذخیره های ارزی صدها میلیارد دلاری دارند. در میان این کشورها تنها ایران است که نه تنها ذخیره ای ندارد و صندوق ارزی اش خالی است، بلکه دولت میلیاردها دلار هم مقروض است.
اکنون که درآمد دولت به ته دیگ خورده و نفت هم به لحاظ تولید و هم قیمت افت شدید داشته، دولت باز به فکر افزایش مالیات افتاده است. این درحالی است که بیش از ۵۰ درصد از مشمولین مالیات در بخش اقتصادی زیر نظر ولی فقیه قراردارند که مالیات نمیپردازند. دلیل عدم پرداخت مالیات توسط این بخش هم بیشتر به این خاطر است که دستگاه مالیاتی کشور وارد فعالیتهای تجاری و فعل و انفعالات مالی آنچنانی زیر مجموعه های اقتصادی ولی فقیه نشود. در این رابطه کافی است به چهار مورد اشاره شود آستان قدس رضوی، بنیاد مستضعفان و ستاد اجرایی فرمان امام و قرارگاه خاتم الانبیا که نیمی از فقتصاد کشور را در کنترل دارند، دستگاه مالیاتی کشور حتا اجازه سئوال کردن از آنها را هم ندارد. علاوه براین سالانه رقمی حدود بیست میلیارد دلار هم کالای قاچاق وارد کشور میشود که قاچاقچیان مالیاتی بابت آن نمبپردازند. بسیاری از مالیات دهندگان بزرگ هم با انواع حقه بازیهای قانونی و رشوه دهی از پرداخت مالیات فرار میکنند. در این میان فشار مالیاتی تنها بر دوش دارندگان پرونده مالیاتی مانند بخش تولید ، اصناف و حقوق بگیران سنگینی میکند که آنهم حدی دارد. بنابراین آمارهای مالیاتی دولت ، مانند بقیه آمارها نمیتواند واقعیت داشته باشد و تنها نقش تبلیغاتی داشته و وسیله ای است برای انحراف فکری جامعه .

بررسی کتاب شش داستان کوتاه اثر مسعود کدخدائی | رضا اغنمی

001هیچ اتفاقی برای من نمی افتد
شش داستان
مسعودکدخدائی
چاپ نخست : زمستان ۱۳۹۲( ۲۰۱۴)
انتشارات: دیارکتاب، کپنهاک و انتشارات فروغ ، کلن

شش داستان کوتاه اثر مسعود کدخدانی شامل :
کنارتنگه ی بُسفُر
بچه را چه کار کنیم؟
یادبودآن عزیز
عطرشب اول
خوش به حالم که دختر ندارم
هیچ اتفاقی برای من نمی افتد

همانگونه که درپشت جلد اشاره به متن داستان ها شده، هرشش داستان روایتی ازسرگذشت کوچنده های اجباری از وطن است و خاطره آوارگی آنها در سرزمین های ناشناخته و بیگانه؛ وگوشه هایی دردآور از آسیب های ناخواسته و تحمیلی مهاجرت.
روایتگر کنار تنگه ی بُسفر، شرح حال خود را درترکیه شرح می دهد. ازاوارگی ها و رفتارهای توهین آمیز و آزار دهنده کارمندان اداره پناهندگان و ماموران سازمان ملل ومجریان قانون انتظامی و پلیس رشوه خوارترکیه با دل پرخون سخن می گوید. البته آن عده ازهموطنان که پس ازانقلاب ازطریق ترکیه مجبور به ترک وطن شدند با این مسائل آشنائی داشته وتجربۀ برخوردهای اداری را ازسر گذرانده در وطن با فساد و رشوه خواری پلیس آشنا بودند مشکل زیادی نداشتند. کدخدائی باگشودن پرونده زخم دل این قبیل خواننده هارا تازه کرده با یادآوری دردهای گذشته هشداری داده تا قدرعافیتِ اکنون را درتبعید اجباری مغتنم شمارند. به روایت نویسنده سردوانیدن مآموران وتوهین وتحقیر پناهنده ها آن چنان وحشتناک رواج داشت که : «درکمترازیک سال، سه تا پناهنده خودشان را درجلو یو ان آتش زده اند. اگرهمین جوری پیش برود، ازکجا معلوم که من و محمد و نسرین هم این کاررا نکنیم». ازبی بند باری دستگاه های اداری واجرائی، وبی سامانی پناهندگان آواره گفتنی های زیادی دارد. از رقص هوشنگ نامی که ادای رقص های مایکل جکسون را درآورده “قرتی بازی” یاد شده : « کمترکسی می دانست اسم واقعی اش هوشنگ است. یک دلقکی بود که نگو! سربازی اش را تمام کرده بود با پاس قانونی سوار برهواپیمای ایران ایربه ترکیه آمده بود. بعد ازآن که خودش را معرفی کرده بود به یو ان، هنوز شش ماه نشده رفت هلند. اما فرخ که ازدانشگاه اخراج شده بود وبعد ازآنکه چند بار پاسدارها به خانه شان ریخته بودند ازایران فرار کرده بود وبا بدبختی ازمرز گذشته بود پس ازدوسال و نیم هنوز هم درهیچ هیئتی قرار نگرفته بود». و شکایت های فراوان دردناک ازدست مترجم ها. پایان این داستان با اقدام به خود کشی سیاوش یکی از هم اطاقی ها و دوست نزدیک ش درحمام خانه؛ درحالی که دوست دیگرش محمد ازمشاهده حال سیاوش سرخود را محکم به دیوارحمام می کوبد داستان به پایان می رسد.

بچه را چه کنیم

دومین داستان است. زوج جوانی با بچۀ خردسال پناهنده دانمارک شده اند. هردو دروطن شاغل بودند و زندگی آرام خانوادگی داشتند، وعاشق همدیگرتا اینکه نخست شوهربیکار می شود وشامل پاکسازی با این حال چون سپیده سرکاربود از تامین زندگی عادی هزینۀ معاش مشکلی نداشتند. تا اوهم به سرنوشت شوهردچار می شود و وطن را ترک می کنند. زندگی درغربت با آدم های غریبه و زبان بیگانه و نامانوس کم کم چهره کریه خود را نشان می دهد. بیزاری ازهستی و روزمرگی به جائی می رسد : «کاش می گویم خوشا به حال مهرداد و احمد و بقیه که نماندند واعدام شدند. گویا رفتن بهتربود دست کم نامی ازآنان خواهد ماند . . .» گاهی وقت ها هم در خلوت خود دراین فکرهاست که برود بین مردم و با انها صحبت کند اما به ناگهان ازخودش می پرسد «باکدام زبان؟». یاس و پشیمانی ازهمه چیز به خصوص، سردشدن رابطه بین زن و شوهر نفرت اززندگی را دامن زده است؛ تنها روزنۀ امید به ادامۀ زندگی وجود یک پسربچه معصوم است. شبی غرق هجوم خیالاتِ غربت وآوارگی با دست های لرزان وارد خانه می شود. بچه رو به روی تلویزیون، همان جورنشسته خوابش برده است. بوی سیگار درفضاست. «سپیده توی اتاق خواب، درتاریکی نشسته سیگار می کشد . . . کتم را در آوردم. بچه را بغل می کنم. ازخواب می پرد می گوید “بابا اومدی؟ می گویم آره عزیزم! چرا سرجات نخوابیدی؟ می گوید نشستم تا توبیای. می ترسیدم نیای». دلهرۀ پنهانی، ماسیده دردل بچه معصوم خوف و هراس غربت و بی پناهی را توضیح می دهد.

یادبود آن عزیز

مادر خانم روایتگر درایران فوت می کند و با رسیدن خبر برای برقراری مراسم تدارک دیده می شود. «دیروز صبح شنیدم که محمد مختاری را، یعنی جنازه اش را دریک کارخانه متروک سیمان درامین آباد ورامین پیدا کرده اند، با اثرسیم روی گردنش خوب یادم نیست گفت روی گردنش یا گفت روی گلویش». برای ترحیم مجلس مادر زن سالنی را درنظر گرفته و وسایل پذیرائی تهیه می شود. برای اطلاع رسانی به دوستان با هرکس که تماس می گیرند، هریک دچار درد و مرض و گرفتاری ست و بیشترآسیب های غربت. نمونه ای ازبهترین روایت ها درتوضیح شرح و بیان حال و هوای پناهنده ها. وقتی خبر مرگ مادر به سیما می رسد؛ همگی مواظب رفتارهای ناهنجار او هستند که مبادا کارغیر منتطره ای مرتکب شود: «من با پسرم دست هایش را گرفته بودیم. می خواست همه چیزرا به سرخودش بکوبد». «صبح شنیدم که محمد مختاری را کشته اند . وبعد ازظهرش درجشن کریسمس بودم. درجشن بودم بین آن همه آدم تنهایی یک شیشه شراب خوردم». عازم سالنی هستند که برای مجلس ترحیم مادرسیما برگزیده اند. خبرمی رسد که محمد جعفرپوینده راهم کشته اند. مهرداد پشت تلفن خبر قتل پوینده را می دهد. «جسد پوینده را دراطراف ریل راه آهن شهریار، درجنوب غربی تهران پیدا کرده اند. با اثرسیم روی گردنش». راوی با سیما در سالن خلوت که برای یادبود ترتیب داده اند به انتظار نشسته اند. سیما سیاهپوش دم در ایستاده است و صاحب عزا هرازگاهی به بیرون سرک می کشد و قطارشهری که ازمقابل سالن عبور می کند را می شمارد. «تاحالا باید چهل و هشت قطار ازاین جلو گذشته باشد». «کاغذ خبر مراسم را از روی دیوار می کنم» وسایل را جمع کرده عازم رفتن به خانه هستند که احسان می آید و نفس نفس می زند. کراوات سیاه زده است. یک دسته گل هم دستش گرفته است. می گوید دیرآمدم؟ باید ببخشی . . .». چهل و نهمین قطار با چراغ های روشن از مقابل آنها می گذرد.

عطر شب اول

– داستانی ست و روایتی ازخاطرات مردی با زن جوان که با هم زندگی می کنند. ظاهرا همدیگر را دوست دارند. اما درهم بستری زن مانع نزدیکی اوست. بیم و هراس زن ازبچه دارشدن است. مرد با همۀ رفتارهای عادی، درخلوت وتنهائی همیشه با خود درجدال است و جنگ و ستیز. پنداری درشناخت هویت خود گرفتار ابهام است و بریده ازهمه چیز و همه جا
« توکی هستی؟ تو پدری؟
نه!
یعنی تو پسر کسی هم نیستی؟
نه! دیگه نه! شانزده ساله که پدرو مادرم را ندیده ام
برادری که هستی؟
نه چه برادری؟ آخرین باری که خواهرم رودیدم فقط یه بچه ی شیش ساله بود وحالاخودش یه بچه داره.
شوهرچی؟
نه. ما فقط باهم زندگی می کنیم.
شغل؟
ندارم. ندارم! من نه شوهرم، نه داماد، نه برادر ونه پسرکسی. دیگر اسمم هم دارد یادم می رود»

در گفتگوئی بین آن دو، زن بشقابی را برزمین کوبیده می گوید: « می گم وقتش نیست! ناچاریم صبرکنیم! بچه پول می خواد! اعصاب راحت می خواد». هردو بیکار و بدون درآمد. دراین داستان، بیشتر مرد است که با سیگار کشی، میخوارگی و گیر دادن به رهگذران با حضور مستانۀ دائمی اش در صحنه های گوناگون رفتارهای غیرمسئولانۀ مردی خیره سر وعصیانی را به نمایش می گذارد.

خوش به حالم که دختر ندارم

راوی داستان مردیست بدخواب، و داستان را ازبدخوابی خود شروع کرده و از رویاهای خود می گوید. خواب دیده که دختر زیبائی دارد. روسری ازسرش افتاده و پاسدارها به جرم بدحجابی اورا گرفته اند خیس عرق وسرزنش خود که چرا برای رهائی دخترش ازهجوم انها کاری نکرده ناراحت از خواب پریده به یاد میآورد که اصلا دختری نداشته است، اما ساعت ها این خواب و بی توجهی او را آزار می دهد. درانتقال درد دل خود، خواننده درمییابد که راوی خواهر نداشته و حالا که برای خود مردی شده و با مرجان ازدواج کرده دارای فرزندی به نام نیما هستند: « بچه ی اولمان پسرشد تا آمدیم به فکربچه ی دوم بیفتیم ، یک دفعه دیدیم که سن خانم بالا رفته ودیگر بجه دارشدن درست نیست». وحالا پس از سال ها دوری و مفارقت از وطن، خواهر زنش مهتاب و دختر سیزده ساله اش شهرزاد برای دیدن این خانواده به دانمارک آمده اند. مهتاب می گوید: «این بچه همیشه نگران است». شوهرمهتاب مرحوم شده دوتا بچه یک پسرویک دخترهم دارد. راوی وقتی با مهر پدری دستی به موهای سیاه شهرزاد می کشد:« بازهم آرزویی که حالا به حسرت بدل شده بود دروجودم سر می کشد. . . . صورتش قشنگ است، اما چشم هایش انگار خالی است نگاهشان که می کنی انگارکشیده می شوی توی یک چاه بی انتها». نیما اشاره به شهرزاد به دانمارکی می گوید «چرا این دختراینقدرکدلی یعنی کسالت آوراست». شهرزاد از درس هایش می گوید وازحجاب و “هِدبند” و این که او«جزو شورای مدرسه است اینا باید واسه مدرسه الگوباشند». شهرزاد برای رفتن به دانشگاه الگوشده. آرزوی پدرش بوده که دخترش حتما به داتشگاه برود. میباید این سختی ها را تمرین کند تا خلوص نیت وهدفش برای مربیان حکومتی ثابت شود. نیما می گوید، پدرت مُرده میخواهی بروی دانشگاه. مادرش می گوید «من بهش می گویم تا زوده ازاون تو بیا بیرون» شهرزاد پاسخ می دهد «اون وقت زیرنطرمون می گیرن مشکوک تلقی می شیم»
با قیافه ای حرف میزند که انگار داشت گریه می کرد و گریه می کرد»»
شهرزاد درفکر و سکوت مکث می کند.
ازجایزه گرفتن او که مادرش تعریف کرده می پرسند: «برا مقاله نویسی. صد وبیست صفحه درباره ی توبه نوشتم» سپس توضیح می دهد کلمۀ توبه در قران هفتاد وچهاربارآمده. توبه دونوع است. توبه استجابت و توبه انابت. . . . ارمفاتیح خواندم تا نوشته های آیت الله مطهری. سپس آثار درک و فهمیدن این قبیل انشاء های دوران تحصیلی زمان را توضیح می دهد. راوی که بهت زده از آموزش های بی جهت وویرانگر فکر واندیشه نسل ها غرق حیرت شده می گوید: «تو زندگی آدم باید خودش بتواند تصمیم بگیرد. معنی اش اینه که یه چیزی را درقبالش حذف کرده». شهرزاد، انگار به خودآمده در موقعیتی رو به راوی می گوید: « شما درست گفتید.» و بعد باصدائی که سخت خشک و خراشنده بود ادامه داد: «من باید تصمیم رو بگیرم!»
راوی درپایان داستان، پنداری پس از تماشای یک گالری شاهکارهنری با خاطره ای شیرین ازمشاهدۀ تابلوی زیبا رو به مرجان می گوید: «یکی ازعقده هام به کلی ازبین رفت دیگه اصلا ناراحت نیستم که صاحب دختر نشدیم. تازه می خوام بگم خیلی هم خوش به حالمون که دخترنداریم».
خوش به حالم که دختر ندارم ازبهترین و هوشمندانه ترین داستان این دفتراست. که بخشی ازسیاست های سازمان یافتۀ حکومت دربارۀ گسترش آموزش های مذهبی، وخفه کردن فکرآزاد؛ وسرانجام برنامه بی اندیشگی نسل ها را به نمایش گذاشته است .
آخرین داستان همان است که برپیشانی کتاب نشسته است. مردی ازتبارجمعی هموطنان پناهده درخارج، دردانمارک با دوپسر وهمسرش زندگی می کند. در نخستین روزنوزدهمین سال اقامت درآن کشور. هر چه را درآن روز درخانه گذشته است شرح می دهد. از همسرش می شنود که پسرکوچکش که کلاس نهم است دوست دختر گرفته. موقع رفتن به سرکاربا تآخیرقطار مواجه می شود. درقطار یک مسافراهل پاکستان بعلت نداشتن بلیط با جریمه سنگین مواجه می شود. درسرکار روی تابلو می بنید که ماریا بانوی جوانی از همکاران فوت کرده. شب هنگام برای پختن غذا با ایرادهای گوناگون همسرش برخورد می کند و کتاب بسته می شود.

از قادسیه تا منی | دکتر علیرضا نوری زاده

Kabe0202

آنچه دکتر صادق زیبا کلام ، با شجاعت و درایت همیشه اش درباره حادثه دردناک و خونین منی ، عنوان کرده است بدون تردید یکی از بهترین نوشته های او در سالهای اخیر است. نوشته ای که به پیام خطرناک تبلیغاتی می پردازد که از نخستین ساعات پس از حادثه خوین، علیه سعودیها و در نهایت عربها ،آغاز شده و با شدت هرچه تمامتر ادامه دارد. من در این نوشته نه قصد تبرئه اداره کنندگان شؤون حج را دارم ونه پایمال کردن خون شهدا را ، که جمع کثیری از آنها هموطنان بیگناه من بوده اند. بلکه قصد من آشکارکردن حقیقتی تلخ است که ادامه یافتن عمر نظام حاکم بر ایران ، هرروز برابعاد آن میافزاید .

دکتر علی رضا نوریزاده

دکتر علی رضا نوریزاده

پیش از حادثه منی ، مشاهده حاشیه هائی از مسابقه فوتبال بین دوتیم ایرانی و سعودی در تهران مرا در اندیشه نوشتن این مقاله برده بود . در مسابقه ، نوحه خوانی ، از پهلوی شکسته فاطمه زهرا میگفت و جماعتی اشک میریختند و به خلیفه دوم ناسزا میگفتند ، بعضی ترقه و نارنجک بر سر بازیکنان مهمان میریختند و عده ای نیز از موش و سوسمارخوری آنها یاد میکردند . نگاهی حتی سرسری بر نوشته های شماری از سایتهای وابسته به تشکیلات رهبری و سپاه و امنیت خانه مبارکه پس از حادثه مکه آشکار میکند که رژیم در تبلیغاتی هدایت شده ، برآن است تا با سیاسی کردن حادثه منی انتقام شکست خود را در یمن و بحرین ، با هدایت خشم عمومی به سوی عربستان و عربها ، بگیرد . آنهم رژیمی که نه تنها برای شهروندان خود ارزشی قائل نیست بلکه ناکارآمدی و فسادش در حمایت از حقوق شهروندانش بارها و بارها ثابت شده است به گفته محمد هاشمی برادر رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام که نه وابسته به اپوزیسیون است و نه در خارج ایران زندگی میکند هشت میلی متر باران در تهران تعدادی کشته به همراه دارد و نمیشود از تهران بدون دانستن واقعیتها در باره حادثه منی قضاوت کرد ( نقل به مضمون ) .

رژیم گذشته ایران و سیاستمدارانی که دربینشان پان ایرانیستهای آرزومند برپائی ایران بزرگ تاریخی هم بودند ، هرگز ضد عرب نبود . با عبدالناصر و بعث و قوم گرایان عرب دشمن بود و این دشمنی را پنهان نمیکرد اما هرگز ، عربها را به عنوان یک قوم تحقیر نمیکرد بلکه برعکس میکوشید همسایگان حاشیه خلیج فارس و شمال افریقا را جذب و تحبیب کند . در کنار مصالح سیاسی و استراتژیک ایران که بالمآل سیاست نزدیکی با همسایگان عرب را ضروری کرده بود وجود ملیونها هموطن عرب ایرانی ( ونه عرب زبان چنانکه بعضی این روزها مدعی میشوند ) به عنوان شهروندان کشور ما ، عامل دیگری بود که دولتهای پیش از برپائی جمهوری ولایت فقیه را ، به تفاهم و گاه تحبیب عربها و نه تحقیر و دشمن تراشی ، وامیداشت .

2014-635479330463363172-336

رهبر رژیم إیران به هیچ روی بیشتر از رضاشاه عاشق ایران و فرهنگ و تمدن ایرانی و زبان ملی ما فارسی ، نیست . رضاشاه عربی نمیدانست ، از بیگانه متنفربود ، به تاریخ ایران پیش از ظهور اسلام سخت دلبسته بود با اینهمه حتی یک عبارت در ضدیت با عربها و دیگر اقوام ایرانی از او به جا نمانده است . أقای خامنه ای عربی میداند .پیش از انقلاب دشمنان شاه و ایران چون قذافی را ستایش میکرد ( در این زمینه و دلبستگی به عبدالناصر – که خود من نیز دلبسته اش بودم چون اورا مصدق دیگری میدانستم – از زبان خود ایشان و در جمع خاص و عام بسیار شنیده ام ) وقتی خطبه میخواند حتما بخشی را به زبان عربی ادا میکند . سالانه صدها ملیون دلار از کیسه ملت ایران خرج عربهای لبنان و فلسطین و عراق و سوریه و بحرین میکند . جوانان ایران را برای دفاع از یک رژیم بعثی که ادبیاتش ضد ایرانی است و خلیج همیشه فارس را عربی و سه جزیره تا ابد ایرانی را عربی و اماراتی میداند ، به مسلخ حلب و زبدانی و دمشق میفرستد اما همزمان ، ضدیت و دشمنی با عرب سنی را سرلوحه تبلیغات خود قرار داده است . تکلیف علمای جیره خوار ولی فقیه در قم هم معلوم است که هنوز شیپور رهبری به صدا در نیامده ، برای رقص صف کشیده اند .

بیشتر بخوانید »

خندوانه از ناجی تا خائن ملی| مینا استرابادی

نگاهی به مباحث طرح شده پیرامون یک برنامه ی طنز

کار به روزنامه های خارجی هم کشید و العربیه هم گزارشی از این ماجرا را برای خواننده‌هایش تهیه کرد. اتفاق با سرعت بسیاری در شبکه‌های اجتماعی دست به دست شد و با تکثر فراوان میان مردم گوش به گوش چرخید. تا بسیاری به چشم ببینند که حوادث مربوط به جنبش سبز همچنان در لایه های زیرین جامعه زنده است و نومیدی حاصل از آن سرکوب همچنان چون آتشی زیر خاکستر در یاد جامعه باقی مانده.

,sdmf5+sds
این بار داستان به یک رای گیری در دنیای مجازی مربوط می شد و حکایت برنامه ی پر بیننده ای که در ماه‌های اخیر نگاه‌های بسیاری را به شبکه‌ی تلویزیونی نسیم معطوف کرده. این بار در برنامه ی خندوانه ابتکاری جالب به میان آمده بود و بنا بود تا برترین کمدین ایران با رای مردم انتخاب شود. در این میان و در میان رقابت های دو به دوی فراوان، میدان مسابقه به امیرمهدی ژوله و امین حیایی رسیده بود که از قضا هر کدام در حوادث بعد از انتخابات ۸۸ با خاطراتی متفاوت در یاد جامعه باقی مانده بودند؛ امین حیایی با پشت کردن به مردم و خواست عمومی جامعه و حضور در فیلم حکومتی قلاده های طلا و در مقابل امیر مهدی ژوله که در حلقه ی نزدیکان موسوی به شمار می رفت و همراهی فراوانی با چهره‌های اصلاح طلب داشت. همین موضوع از یک سو و روح ” انتخابات ” از سویی دیگر هم کافی بودند تا خاطرات گذشته دیگر بار زنده شود و برنامه ای که با شعار دوری از سیاست به روی آنتن می رفت، حال و هوایی بگیرد کاملا سیاسی.

در این میان برخی از چهره های مشهور دنیای مجازی هم دست به قلم شده و گزارش هایی داغ از حال و هوای ایران ارائه کردند. از همین جمله است؛ ” آیدین سیار سریع ” طنز نویس ایرانی که با نگارش مطلبی طنزگونه از ایران جوزده‌ی انتخاباتی حکایت کرده:

” تب و تاب مردم برای رای دادن به ژوله و حیایی در مسابقه استندآپ کمدی خندوانه واقعا دیدنی بود. این که مردم به طنز و کمدی اهمیت میدن جای خوشحالی داره ولی بعضی ها هم دیگه خیلی اهمیت می دادن. اصولا یکی از باگ های ما ایرانی ها اینه که شوخی و سرگرمی رو جدی می گیریم و جدی رو شوخی. مثلا ما بچه بودیم توی پیک نیک که گاهی گل کوچیک بازی می کردیم دایی مون جوری روی پای ما تکل می رفت که خود جنارو گاتوزو می اومد می گفت آقا طوری نشده که، بازیه، جدی نگیر. بعد از مسابقه استندآپ حیایی و ژوله هم همچین اتفاقی افتاد. می نشستیم توی ماشین استارت که می زدیم مثل این فیلم های ترسناک یکی از پشت می اومد می گفت به ژوله رای بده. می آمدیم بخوابیم، یهو یکی سرش رو از زیر لحاف می آورد بیرون می گفت برادر! فقط حیایی. توی هواپیما از شیشه به بیرون نگاه می کردیم یه سری معلق تو هوا می گفتن ژوله ژوله، یه بار هم توی خیابون یکی چاقو به دست نیم ساعت دنبالم دوید آخر تو یه کوچه بن بست گیرم انداخت گفتم چی میخوای از جون من؟ گفت داداش اگه زحمتی نیست یه رای به امین حیایی بده، دمت گرم. خلاصه مصیبت داشتیم تو این یکی دو روز. بحث سیاسی هم که حسابی داغ بود. تو همین مدت کوتاه کلی خائن و وطن فروش پیدا شد. یه سری هم واقعا فکر می کردن اگه امین حیایی رای بیاره احمدی نژاد بر می گرده، اگه ژوله رای بیاره الکسیس سانچز میاد تو رسانه ملی برامون روپایی می زنه و اگه بچه های خوبی باشیم استپ سینه هم می کنه. یه سری هم در روزهای اخیر به استناد رای به ژوله تونستن پناهندگی بگیرن که واقعا دست مریزاد میگیم به این عزیزان، گویا تو مصاحبه های استخدامی هم سوال «در مسابقه کمدین خندوانه به کدام گزینه رای دادید؟» اضافه شده، میگن هر کی بگه ژوله رد می کنن. دانشمندان تا این لحظه هنوز موفق به درمان بیماری اختلال «دوقطبی» در بسیاری از ما نشده اند. با این حال تلاش ها ادامه دارد … ”

dsa++-964re

محمود فرجامی، طنز پژوه هم از منظری دیگر به طنز ژوله پرداخته و بنا به دلایلی که برگزیده، این طنز را یک استند آپ کمدی کامل و درست معرفی کرده:
” این اجرای امیرمهدی ژوله به نظرم یک نقطه عطف در استندآپ کمدی ایرانی است. چرا؟ چون خیلی بامزه است یا ژوله خیلی کمدین خوبی است؟ نه؛ مساله فراتر از این حرفهاست. او دقیقا ماهیت استندآپ کمدی را ارائه می‌کند: خندیدن به خود. و در این خودخنده‌زنی نه چیزهایی مثل لهجه یا قومیت یا ملیت، که بیماری خودش و جمعِ حاضر را به طنز می‌کشد. پیش از هرچیز او با شجاعت تمام بیماری پنهانش را در برنامه‌ای پرمخاطب اعلام می‌کند و به استقبال عوارض ناراحت‌کننده‌ی آن (به‌ویژه دلسوزی‌های پیچیده در لفاف تحسین که هر معلول یا بیماری که بیماری‌اش قابل علاج قطعی نیست از آن گریزان است) می‌رود. و در مرحله‌ای بالاتر آن را و خود را به خنده می‌گیرد، خنده‌ای که در جامعه و فرهنگ ما همیشه وقتی “علیه او” است مورد قبول و تحسین است؛ جامعه و فرهنگی که در آن کسی که خودخنده‌زنی می‌کند را لوده و دلقک می‌دانند.
امیرمهدی ژوله با این اجرای تحسین‌برانگیز (و از نظر من تاریخی)اش فرهنگ ما در زمینه طنز و شوخ‌طبعی را یک گام بزرگ جلو می‌برد: به خودت بخند و با اعتماد به‌نفس بگذار دیگران به تو و حتی درد تو (البته سرخوشانه و با همدردی نه با تحقیر) بخندند…
زنده باد او و البته آفرین بر رامبد جوان که نه فقط جا برای اجرای استندآپ کمدی را در برنامه‌اش باز کرده بلکه با قهقهه‌های بلند و بجایش نشان داده است که بخوبی از اهمیت رابطه‌ی دوطرفه اجراکننده-مخاطب در استندآپ کمدی آگاه است ”
سهند ایرانمهر ، روزنامه نگار، هم پلی زده میان حوادث خندوانه و روزگار پر حادثه‌ی خندوانه:
دیشب جایی مهمون بودم، ملت که عمدتا اولین بار بود اسم خندوانه رو می شنیدن، همه موبایل بدست؛ نگران دست بردن تو آرای ژوله و “یاحسین میرحسین” گویان به بقیه خبر می دادن که یالله زود باشید به ژوله رای بدین، یکی دو تا اصولگرا هم تو جمع داشتیم که از هنر بی بدیل حیایی و تعهد هنریش می گفتن، این وسط یکی -راست یا دروغشو نمی دونم- گفت تو یه لینک تلگرامی خونده که سرور رو قطع کردن و آرای ژوله ثبت نمیشه(!)، اون یکی گفت تو آرا دست بردن، یکی گفت هر کی به حیایی رای بده بهش شارژ می دن، خبر یادداشت ابطحی هم به ماجرا اضافه شد، تسنیم تلویحا جواب ابطحی رو داد، جوک هایی که میزان آرای ژوله و حیایی و محسن رضایی و کروبی رو اعلام می کردن می اومد و انذاز می داد امشب نخوابید، یه پیرمردی هم تو مهمونی دیشبمون بود که هی تکرار می کرد:” اون وخ به اینا میشه انتخابات رو سپرد؟!”، و خلاصه وضعیتی که من یقین کردم فردا صبح ژوله تو حصره و مابقی ابنای ملت یا تو خیابون یا تو کهریزک. صبح که اخبار رو مرور می کردم دیدم بازار فحاشی دو طرف داغ شده و ژوله هم علیه این افراد موضع گرفته و فارس فیلم اجرای حیایی رو با آب و تاب زده و اون یکی سایت سبز عکس ژوله و خاتمی در کنار هم و دوباره نظام دو قطبی در فیس برقرار.
الان، میشه باز هم در مورد خلقیات ما ایرانی ها حرف زد، میشه قیافه دانای مطلق رو گرفت و ،،،و،،،،و اما :” حضرت مستطاب حاکمیت! به عنوان یک شهروند که دلم می خواد در این منطقه بی ثبات و مشوش خاورمیانه ثباتت حفظ شه و بخاطر آینده این مملکت پایه های مردمی ات تقویت، اوصیکم به اینکه فکری کنی برای این، به قول حافظ:” شراب خانگی ترس محتسب خوردهِ سال٨٨”و اگر نمی تونی فکر کنی لااقل بگو این سیاست حصر و تخریب وشلنگ و تخته و قپون و فتنه و ممنوعیت عکس و ،،،، رو بذارن کنار چون این عقده فروخورده که دامنه اش تا نظر سنجی فلان برنامه نود یا رقابت بین دو تا کمدین کشیده می شه با هیچکدوم از مولفه های امنیت و ثبات نمی خونه و یه حفره امنیتی تمام عیار تلقی می شه که ممکنه یه جایی مثل یه دمل چرکی سر بازکنه و این اتفاق در این منطقه سن و ملخ و داعش زده که بعد هشت سال، تازه داریم ، خودمون رو پیدا می کنیم، اصلا خوب نیست.
جلال سمیعی ، روزنامه نگار و طنز نویس هم خندوانه را به سیاست های تازه ی صدا سیما مرتبط کرده و در این باب این طور نوشته:
” تغییرات دوران جدید ریاست آقای سرافراز بر صداوسیما کم‌کم دارد آشکار می‌شود؛
۱. از یک سو برنامه‌هایی با رویکرد شادی‌آفرینی و طنز بی‌خطر و بی‌انتقاد به سیاست و جامعه، مثل «خندوانه» و «قندپهلو» دارند با موفقیت بال و پر می‌گیرند. سال‌ها به این فکر می‌کردم که اگر صداوسیما شبکه‌ای برای طنز و شادی در صدا یا سیما راه بیاندازد، با این همه ایام عزا چه خواهد کرد… اما با همه‌ی عقیم بودن‌های بسیاری از برنامه‌‌های شبکه‌ی صبا در رادیو و نسیم در تلویزیون، خندوانه دارد یک‌تنه بار همه را انصافا خوب به دوش می‌کشد. جای موسیقی و شادی آن‌قدر در رسانه‌های ما خالی‌ست که خندوانه اگر ضعیف هم بود، یکه‌تاز بود. شادی و سرگرمی حق جامعه است و ارزش‌گذاری خنده، چندان معنا ندارد.
۲. از سوی دیگر، این رویکرد یعنی تحقق آرمان همیشگی مدیران صداوسیما؛ طنز انتقادی در رادیو و تلویزیون کم‌کم دارد محو می‌شود؛ معاونت سیاسی که خودش اصلی‌ترین منتقد (و بیشتر!) در برابر برنامه‌های طنزآمیز بود، مدل‌هایی از «صرفا جهت اطلاع» و «حساس نشو» را در بخش‌های خبری رواج می‌دهد؛ مدل‌هایی که آفت صراحت و هجو و بی‌نمک بودن تعریف ذاتی‌شان است و نهایتا با مونتاژ دیالوگی طنزآمیز از یک سریال کمیک، اوج خلاقیت‌شان را به رخ مخاطب می‌کشند.
۳. شاید حمایت از دولت مهم‌ترین استدلال سازمان صداوسیما در این رویکرد تازه باشد؛ اما دو اتفاق مهم ثمره‌ی این رویکرد خواهد بود؛ اتفاق اول این که نسلی از طنز رادیو-تلویزیونی که در رادیو جوان و بعد تلویزیون با انتقاد به راه افتاد و مخاطبانی که آن را حرف و زبان‌شان می‌پنداشتند، پای‌ش می‌ایستادند…‌ این نسل دارد منقرض می‌شود. اتفاق دوم این است که فضای خالی انتقاد را رسانه‌های رقیب پر خواهند کرد؛ اینترنت و شبکه‌های ماهواره‌ای.
آیا صداوسیما ترجیح خواهد داد در میدان‌های مین قبلاخنثی‌شده ادامه‌ی مسیر بدهد؟

ابراهیم نبوی، طنز نویس مطبوعاتی ایران هم دیگر از طرفداران خندوانه بوده که محبوبیت این برنامه ار با برنامه ی کسل کننده ی مذهبی مقایسه کرده و این طور نتیجه گرفته که بودجه های کلان حکومتی در جلب مخاطب عام برای برنامه ای دخواه حکومت ناکام بوده اند :

” این گانگام استایل که موجش مثل توفان آمد و مثل نسیم رفت، جهانگیر شده بود، هر کشوری برای خودش یک نوع گانگام استایل درست کرده بود. یکی هم پرشین استایل بود، بالاخره در هر جای دنیا هر چیزی به یک شکل اتفاق می افتد. آقای احمد خاتمی، با شدت و حدت، با خشم و هیاهو و ویلیام فاکنر، با چشمانی ورقلنبیده در طول تاریخ و عرض جغرافیای جمعه های تهران، گفته که : « آنتن های ماهواره ای جهنمی است» و بعدش هم اضافه کرده که « آنتن های ماهواره می خواهند سبک زندگی مردم را تغییر دهند.» هر کسی چنین جمله ای را بخواند، فکر می کند که الآن تمام استکبار جهانی با سه تا ناو جنگی که توی هرکدامش ده میلیون بشقاب ماهواره و ریسیور و بقیه عناصر مزدور استکباری است، دارد حمله می کند به ام القرای اسلام و احتمال این خطر وجود دارد که تا هفته بعد تعدادی ماهواره به تهران وارد شود.
انگار نه انگار که از ۲۵ سال قبل ماهواره در ایران وجود دارد و هفتاد درصد مردم از آن استفاده می کنند، تازه آقای احمد خاتمی یادش افتاده که ماهواره ها از صهیونیسم هم خطرناک ترند، اصلا خطرناک و جهنمی باشد، اصلا بخواهند سبک زندگی ایرانیان را تغییر بدهند، بعد از ۲۵ سال حالا وقت گفتن این حرف است؟ فرض کنیم حرف آقای احمد خاتمی درست باشد و ماهواره سبک زندگی ایرانیان را تغییر بدهد، اگر این فرض درست باشد، پس در این ۲۵ سال این اتفاق افتاده است. اگر هم تا حالا با وجود سابقه ۲۵ ساله ماهواره در ایران، سبک زندگی ایرانیان تغییر نکرده و تازه می خواهد تغییر کند، پس ماهواره نمی تواند سبک زندگی را تغییر دهد.
در سال ۱۳۶۲ قیمت یک دستگاه ویدئوی بتاماکس صد هزار تومان بود و قیمت یک قرآن نفیس دویست تومان، ده سال بعدش قیمت ویدئوی بتاماکس شده بود ۲۵ هزار تومان و قیمت یک جلد قرآن شده بود هزار تومان. یعنی کلا هر چیزی را که دولت با آن مخالف باشد، قیمتش ثابت می ماند و هر چیزی که توسط دولت مورد حمایت قرار بگیرد، یا قیمتش ده برابر می شود یا بکلی از میان می رود.
از اینها گذشته، چطوری است که ماهواره ها می توانند سبک زندگی امت شهیدپرور را تغییر بدهند، ولی ده تا شبکه ۲۴ ساعته تلویزیونی جمهوری اسلامی ۳۷ سال است که نمی تواند روی مردم ایران تاثیر بگذارد؟ چطوری است که شصت تا شبکه ماهواره ای درپیتی لس آنجلس که بودجه شصت تا شبکه روی هم در یک سال به اندازه بودجه یک هفته صدا و سیمای جمهوری اسلامی نمی شود، می توانند سبک زندگی ملت ایران را تغییر بدهند، ولی تلویزیون جمهوری اسلامی که تعداد کارکنانش ده برابر کل تلویزیون های فارسی زبان است، نمی تواند سبک زندگی امت مسلمان را حفظ کند؟
چطوری می شود که یک جناب خان سروکله اش توی برنامه بامزه خندوانه پیدا می شود و در عرض دو ماه تبدیل به قهرمان ملی می شود و از کیم کارداشیان و پاریس هیلتون معروف تر می شود، ولی آقای قرائتی ۳۷ سال در تلویزیون جمهوری اسلامی درس هایی از قرآن می دهد، و همه مردم برنامه اش را به عنوان استندآپ کمدی نگاه می کنند. و بعید می دانم تعداد بینندگان برنامه قرائتی از سی سال قبل تا امروز یک پنجم نشده باشد، حتما کمتر از این هم شده است. یعنی بعد از ۳۷ سال رفتار بی نتیجه آدم کارش را همین جوری ادامه بدهد همین می شود، یک نقی معمولی این همه توی زندگی مردم تاثیر می گذارد، ولی این همه برنامه های خبری و سیاسی هیچ اثری در مردم نمی کند. بابا جمعش کن، یه جای دیگه پهنش کن. ”
عاقبت و مثال تمامی برنامه های موفق؛ پای تهمت و افترا و یا نگاه‌های جنون آمیز و وهم‌آلود هم به میان بوده، از همین جبهه، مصطفی کریمی، روزنامه نگار، رامبد جوان را ” ابن الوقت ” خوانده و درباره‌ی کار او این طور گفته:
یعنی زنده می مونیم و می بینم که ابن الوقت بزرگ، رامبد جوان رفیق صمیمی آقای حدادیان مداح چماق به دست اهل بیت که به ایشون هر چند شب یه بار زنگ می زنه، و یار غار رئیس شرکت بهره برداری راه آهن شهری تهران و حومه که از ایشون هم ۵۰۰ میلیون به بهونه فرهنگ سازی مترو گرفته، و دوست اتفاقی حداد جان عادل، و بازیچه پشت پرده جریان اصولگرا برای دعوت چند تا در میون کاندیداهای اصولگرا و پایداری چی به برنامه اش، و غلام حلقه به گوش رئیس صدا و سیما برای دعوت از سگ های طلایی مانند امین حیایی، از الهام چرخنده هم برای شرکت تو برنامه اش دعوت کنه؟

نگاهی به اجرای نمایش دوزخ اثر ژان پل ساتر در لندن | محمد سفریان

دوزخ در لندن

“بی در” یا “در اتاق” عنوان نمایشنامه ای از “ژان پل سارتر” فیلسوف و نویسنده‌ی بزگ فرانسوی‌ست که در حال و هوای روزهای آخر جنگ دوم جهانی و به سال ۱۹۴۴ به نگارش در آمده. در زمانه‌ای که بشر از پس زیستن سالیان دشوار پیاپی لختی آرامش داشته برای اندیشیدن و به اخلاق و مفاهیم اجتماعی تازه اندیشه کردن.

SDFDF4RT

این نمایش که در فارسی با عنوان “دوزخ” ترجمه شده و با تجربه‌ی ترجمه‌های مکرر به بازار کتاب آمده، عصر روز جمعه بیست و ششم سپتامبر در سالن “بول تیاتر” لندن به روی صحنه رفت و تنی چند از علاقه مندان تئاتر را در سالن کوچکی در شمال لندن به زیر یک سقف گرد هم آورد.

این نمایش کوتاه یک پرده ای همان گونه که از عنوانش بر می آید قصه‌ی مواجهه‌ی آدمی با عذابی بی آخر است. عذابی آمده از کردار انسان ها بر روی زمین که به نوبه‌ی خود بسیار جالب توجه است و انگیزاننده‌ی فکر. همین موضوع که بشر (آن هم از نوع روشنفکر فرانسوی اش) در هفتاد و پنج سال پیش چه اموری را نکوهیده می‌انگاشته و مستلزم عذاب (روانی)، خود می تواند نخستین نکته‌ی جالب توجه برای تعقیب این نمایش باشد.

این نمایش که از سه شخصیت اصلی به عنوان حاضرین در اتاق بی در و یک شخصیت فرعی به عنوان مسئول دوزخ بهره مند است بیشتر از همه بر پایه‌ی دیالوگ های میان آن سه فرد پیش می‌رود که هر یک درکی از “حق اجتماعی”؛ “مرگ” ؛ “عشق” و البته که شیوه‌ی مواجهه با “زمانی بی انتها ” دارند.

CSD33+63ds

این اجتماع سه نفری که از یک مرد و دو زن تشکیل شده اند؛ هر یک به روایت خودشان به خاطر گناهی به این عذاب گرفتار شده اند که در این میان خیانت های جنسی زن و شوهر به دو گونه‌ی متفاوت مشکل دو تن از ایشان است و نفر سوم هم به خاطر نپذیرفتن فرزند ناخواسته‌ی زنا زاده اش، به این دوزخ گرفتار آمده.

این طور که پیداست جامعه‌ی فرانسه که در دهه های شصت و هفتاد به عنوان پرچم‌دار آزادی‌های جنسی و نهادینه کردن اندیشه‌ی تمامیت حق هر انسان بر جان و تن خویش، نقشی برجسته در القای مفاهیم تازه به ذهن مردمان دنیا بازی کرد، خود در سالهای قبل تر درگیر چنین مسائلی بوده و این قبیل اعمال حتی اگر مستوجب سرزنش نمی‌بوده اند، لااقل مسائلی برای بحث کردن شمرده می شدند و نه اموری به اصطلاح جاافتاده و حل شده.

دیگر از نکات جالب توجه البته گنجاندن بسیاری از مسائل فکری اگزیستانسیالیسم در این نمایش است که بعدها به عنوان فلسفه‌ای فراگیر در میان روشنفکران غربی متداول شد. فلسفه ای که در کلی ترین حالت گفت، سعی در پرستش “بودن” دارد و تلاش می کند تا دنیا را بر پایه‌ی اصالت “حضور” معنا کند. علاوه براخلاق اجتماعی و مباحثی همچون احترام به حق و حقوق دیگران؛ مفاهیمی همچون “زمان” و “هستی” نیز به وفور و از قول آدمک های نمایشنامه تعریف شدند.

در اجرای جمعه شب اما “رضا بهرنگ” جای آقای گارسین بازی می کرد که یک روزنامه نویس مبلغ صلح بود، اما به روایت خودش در زندگی “آن بیرون” بارها و بارها همسرش را عذاب داده بود و حتی با آوردن معشوقش به داخل ساختمانی واحد، می گذاشته تا صدای خنده و شادی و عشق‌بازی آنها مستقیما به گوش همسرش برسد.

“اینس سرانو” با بازی سودابه فرخ نیا، ( که کارگردانی نمایش را هم به همراه داشت) دومین شخصیت حاضر در نمایش بود. زنی که به روایت خودش یک فرد از طبقه‌ی شریف کارگر بوده و سالها در اداره پست خدمت می کرده. این زن به واسطه‌ی علایق همجنسگرایانه اش عذاب وجدان داشت و پیش تر از همه دنیا را به هیات شکنجه ای مدام می دید که قبل‌تر از هر امری به شکنجه گر حاجت دارد.

سرآخر “استله ریگات” که فقیرزاده‌ی آمده از طبقات بسیار فرودستی بود که برای رهایی از فقر همسر مردی شده بود که سالها از خودش بزرگتر بود. عذاب ذهنی استله؛ از رها کردن فرزندش می آمد. فرزندی زنا زاده که او را از زندگی مرفه و آرامش دور می کرد و او چنین نمی خواست. خانم “ناهید نعیمی” رل استله رابازی می کرد.

دیگر از نکات جالب توجه باب این اجرا که از مسائلی همیشگی در تئاترهای خارج از کشور است؛ کمبود امکانات و نمایش بالجبر بسیار ساده ی صحنه است که باعث می شود تا یک نمایش سبک و سیاقی شبیه به ” نمایشنامه خوانی” پیدا کند و زحمت بسیار زیاد بازیگران در حفظ کردن دیالوگ های سخت و طولانی و بازی های به نسبت خوبشان را بی اجر بگذارد.

عاقبت، ذکر این نکته هم جالب توجه می نماید که این نمایش با همراهی برخی از چهره های فرهنگی و ادبی لندن مواجه شده بود و از جمله موفق شده بود تا آقای “رکن الدین خسروی” از بنیان گذاران تئاتر مدرن ایران را هم به سالن نمایش بکشاند و از این حیث فضایی نوستالژیک و تئاتری را رقم بزند.

وقتیکه آمارها سخن میگویند / دکتر منوچهر فرحبخش

در اقتصاد مدرن پایه واساس تصمیم گیریها برآمار گذارده شده است. در جوامع پیشرفته اتخاذ تصمیمات اقتصادی به ویژه در سطح ساختاری، بدون بررسیهای آماری تقریبا غیر ممکن است. از اینرو گزارشات و بررسیهای آماری و روش مقایسه آماری نقش بسیار پراهمیتی را در برنامه ریزیهای اقتصادی ایفا میکنند. با این تعریف اگر بخواهیم به وضعیت اقتصادی کشور درحال حاضر به پردازیم و براساس آن روند اقتصاد کشور در سال آینده و سالهای پس از آنرا که انتظار میرود با به اجرا گذاردن توافقنامه ژنو بین حکومت اسلامی و کشورهای ۱ + ۵ دستخوش تحولات جدی گردد را بررسی کرده و به تصویر کشیم، میبایستی حتما به بررسیهای آماری روی آوریم . تنها از طریق تجزیه و تحلیل های آماری وضع موجود است که میتوان به نقاط قوت و ضعف اقتصاد کشور پی برد و آنرا شناسایی کرده، سپس به دنبال راه حلها رفت و برنامه ریزی اقتصادی برای آینده ای را ممکن ساخت.

lsad0sa

آنچه که تاکنون از زبان مسئولین و بسیاری ازکارشناسان وابسته به حکومت اسلامی شنیده شده و میشود، ابراز امیدواری و پیش‏بینی های خوشبینانه نسبت به بهبود وضعیت اقتصادی کشور پس از خاتمه تحریم‌ها است که بشارت میدهند. آنها نه تنها انتظار دارند، بلکه به شدت بر این باورند که با رفع تحریم‌ها، شوک مثبتی به اقتصاد کشور وارد میشود. امیدواریهای این مسئولین حکومتی و کارشناسان وابسته نسبت به این شوک تا آن حد است که حتا در بعضی موارد آمارهای پیشرفت راهم تعیین کرده اند. یک نمونه آن در مورد صنعت نفت کشور است که گفته میشود، سرمایه های خارجی به سوی این صنعت سرازیر خواهد شد و تولید نفت ظرف کمتر از یک سال تا حدود یک‌میلیون بشکه در روز افزایش یافته و بدینوسیله سالانه رقمی بین ۱۵ تا ۲۰ میلیارد دلار بر درآمد ارزی کشور افزوده میشود.
همچنین است در مورد ذخیره ارزی در بانک های خارج ازکشورکه رقم آن بین ۳۰ تا ۱۵۰ میلیارد دلاراعلام شده است. براساس این ذخیره ارزی مجازی که صحت و سقم آن هیچگاه ثابت نشده و در پرده ابهام باقی مانده، برنامه ریزیها شده، از جمله اینکه میگویند، امکان خرید مستقیم و بدون واسطه مواد اولیه و کالاهای واسطه‌ای و سرمایه‌ای آسان میگردد، بازار ایران برای سرمایه‌ گذاری داخلی وجذب پولهای سرگردان به سمت فعالیت‌های اقتصادی و تجاری امن‌تر میگردد. سرمایه‌ گذاران خارجی برای فروش کالا، سرمایه‌گذاری در کشور به‌ ویژه در حوزه نفت، گاز، خودرو و پتروشیمی ترغیب میشوند و نهادهای بین‌المللی برای اعطای وام و تسهیلات به حکومت اسلامی علاقمندی بیشتری از خود نشان خواهند داد. این تحرکات گسترده وضعیت اقتصادی کشور را تغییر داده و آنرا بهبود می بخشد، تا آنجا که رشد اقتصادی تا پنج ‌درصد را در سال آینده محقق میسازد.
در این رابطه تنها منبع مورد اعتماد و وسیله سنجش واقعیت ها آمارها هستند که میتوانند اثبات کنند نظر این جماعت تا چه حد به واقعیت نزدیک است. متاسفانه حکومت اسلامی برای سرپوش گذاردن بر اعمال خلاف خود که سر به بی نهایت زده است، در اولین گام به تحریف های آماری پرداخت و آنرا آنگونه که دلخواهش است دست کاری کرده و میکند، بطوریکه در هیچ موردی نمیتوان به آمارهای موجود تکیه کرد. معهذا از درون همین آمار مخدوش و دستکاری شده حکومتی و همچنین به کمک آمارهای بین المللی میتوان به واقعیت هایی دست یافت که نشان از وخامت اوضاع اقتصادی کشور میدهد، وخامتی که با وعده و وعیدها و امیدواریهای کاذب حکومت قابل پوشش نیست.
آمارهای ارائه شده توسط دستگاه آمارگیری حکومت اسلامی نشان میدهند که متوسط رشد اقتصادی در حکومت اسلامی همواره زیر چهار در صد بوده. نرخ تورم همیشه دورقمی و در سالهایی هم حتا بالای ۴۰% تجربه شده است. متوسط نرخ بیکاری ۱۰% بوده، رشد سرمایه روند بسیار کندی داشته، تا آنجا که در سال ۱۳۹۱ به منفی ۲۲% رسید، نرخ بهره وری تولید بسیار پایین و در سالهای ۹۳ – ۱۳۹۰ با متوسط ۴% مواجه بوده است. این آمار دستکاری شده که ارقام واقعی آن بسیار پایین تر وغم انگیز ترهم خواهد بود در باره جامعه ای است که به لحاط منابع طبیعی و نیروی انسانی در منطقه سرآمد بوده و در طول حکمروایی ۳۷ ساله اسلامی از یک درآمد نفتی یک هزار میلیارد دلاری هم بهره برده است.
این پس رفت شدید اقتصادی همراه با تاراج منابع مالی توسط حکومتگران اسلامی سبب شده تا مرتبه آماری کشورتقریبا در همه شاخص‌های بین‌المللی توسعه در پایین ترین رده ها قرارگیرد. در این رابطه کافی است به چند مورد زیر اشاره شود: طبق آخرین گزارش‌های سازمانهای جهانی ، رتبه ایران در طی سالها، در رونق اقتصادی ۱۰۷، آزادی اقتصادی ۱۷۳، توسعه انسانی ۷۵، رقابت‌پذیری جهانی ۸۳، سهولت انجام کسب‌وکار ۱۳۰، رقابت‏پذیری صنعتی ۶۷ بوده است.
در پیگیری برای شناخت علل پس رفت و سقوط اقتصادی و ترویج فساد مالی درکشور با سه عامل برخورد میشود که دارای نقش اساسی هستند. عامل اول مالکیت حکومت اسلامی بر بخش اعظم از ثروت ملی وامکانات اقتصادی کشور است ، عامل دوم بسته بودن اقتصاد است که از عامل اول سرچشمه میگیرد و بالاخره درآمد نفت میباشد که به صورت غیر قابل کنترل در اختیار حکومتگران است. حال در مقابل آن گروه از حکومتگران اسلامی که ظاهرا خواهان اصلاح امور و تغییر وضع موجود، به ویژه به دنبال خروج از بحران اقتصادی و خلع ید از مافیای تجاری هستند، تنها یک راه قرار دارد و آن رعایت اصول و قانونمندیهای نظام اقتصاد آزاد است ، که حکومت اسلامی هم اجبارا بر آن گردن نهاده، میباشد. یعنی حکومت بایستی از خود سلب مالکیت کرده، اقتصاد و تجارت کشور را به بخش خصوصی واقعی و نه بخش خصوصی صوری و دست پرورده واگذار نموده، خود به انجام وظیفه اصلی اش که همانا کنترل و نظارت بر امور است به پردازد. در آنصورت است که با تقویت و سالم سازی نظام مالیاتی میتواند نظم اقتصادی برقرارکرده و عدالت اجتماعی و پیشرفت را توسعه دهد. تنها در چنین فضایی است که حکومت میتواند به رونق کسب‌وکار کمک کرده آنرا بهبود بخشد، محیط تجارت را برای گسترش سرمایه گذاری آماده کند. سطح فن آوری را ارتقا داده و از این طریق افزایش رشد تولید را ممکن سازد.
آقای خامنه ای که خود عامل اصلی در به هم ریختگی اوضاع اقتصادی کشور به شمار میرود و فساد مالی گسترده موجود از بیت او بیرون آمده، اگر واقعا دلسوز ملت و مصمم به اصلاح امور میبود، میتوانست با اختیارات ویژه ای که برای خود قاعل شده و با اهرم “حکم حکومتی” بازگشت دولت به وظیفه اصلی اش را ممکن سازد. ولی متاسفانه وی چنین قصد و نیتی را در ذهن خود نمی پروراند، بلکه بر عگس در صدد تثبیت مدل اقتصادی موجود است و شاهد عینی در این مورد هم ارائه دستور العمل ” اقتصاد مقاومتی” است تا بدینوسیله با انجام یک سری اصلاحات سطحی وضع موجود تثبیت گردد. آقای خامنه ای در سخنرانیهای اقتصادی تبلیغاتی خود صحبت از دستیابی به متوسط رشد سالانه اقتصادی ۸.۳ ‌درصد و رشد بهره‌وری ۲.۵ درصد، تشکیل سرمایه ۱۰.۸% و نرخ بیکاری زیر ۷% و کسب جایگاه اول اقتصادی در منطقه میکند، یعنی ارقامی خیالی که غیر ممکن بودن آن نیاز به کار کارشناسی ندارد و هر شاگرد دبیرستانی هم میتواند تشخیص دهد که هدف از این آماربازیها صرفا ایجاد خط انحرافی ودادن خوراک به دستگاه های تبلیفاتی است.

به بهانه ی چهل و دومین سالروز مرگ ویکتورخارا … لیلا سامانی

یک عمر جنگ برای زندگی در صلح

چهل و دو سال از قتل «ویکتور خارا» می گذرد، همان آوازه خوان کولی که آتش صدایش از زاغه های حومه ی سانتیاگو شعله کشید و در نهایت در استادیوم شیلی به خاموشی گرایید، به همین بهانه و به قصد مرور زندگی او نگاهی داشته ایم به مستند «ویکتور خارا: حق حیات در صلح» (El derecho a vivir en paz ) که شرحی بر آثار و نگاهی به زندگی وی است.

Víctor Jara

Víctor Jara

«ویکتور خارا: حق حیات در صلح» (El derecho a vivir en paz) محصول سال ۲۰۰۰عنوان مستندی است که آن را «کارمن لوز پاروت» تهیه و کارگردانی کرده است. این کارگردان شیلیایی که ازسالها پیش در مطبوعات و برنامه های مطرح تلویزیونی شیلی همچون «پلازا ایتالیا» مشغول به کار است؛ در این فیلم، تصاویری آرشیوی از اجراهای ویکتورخارا را با گفت و گوها و نقل و قول هایی فراوان در هم آمیخته است تا به روایتی روان، منصفانه و واقعی، از زندگی قهرمان فیلمش برسد.
فیلم روایتی ظریف و ریزبینانه از زندگی ویکتور خارا ارائه می دهد، روایتی که با وجود شمایل اسطوره گونه و مرگ تراژیک این هنرمند مردمی، با دوری جستن از تزریق ارزشهای دورغین، نه تنها به ورطه ی کلیشه و شعار زدگی نمی غلتد که مخاطب را از قضاوت و پیش داوری هم باز می دارد و با تنیدن زمان های مختلف در سطوح متفاوت روایت، او را به اندیشیدن و رها شدن از ایدئولوژی های محدود کننده اش دعوت می کند. تا آنجا که این فیلم که حالا سیزده سالی از زمان ساخت و پخشش عبور کرده است؛ همچنان از حیث صداقت و پرهیز از اغراق های ژورنالیستی در زمره ی بهترین زندگی نگاری هایی محسوب می شود که بر یکی از غریب ترین زندگی های تاریخ معاصر نگاشته شده است.
پاروت که به شکلی خلاقانه، از خود ِ خارا به عنوان راوی زندگی اش بهره گرفته است، می کوشد تا با استفاده ی تمام و کمال از گفت و گوها و به کار گرفتن تصاویر پویا، با نگاهی همه سویه، زندگی این هنرمند پرآوازه را واکاوی کند. نگاهی که بر خلاف نمونه های مشابه، تنها به جهت گیریهای سیاسی خارا محدود نمی ماند و زندگی شخصی و هنری او را هم شامل می شود.

2015724193422873737811_ویکتور-خارا

«حق حیات در صلح» از کودکی خارا و تولدش در خانواده ای فقیر و زحمتکش شروع می شود، زمانه ای که ویکتور خارا آن را با خواندن ترانه ی «لوچین کوچولو» آواز می کند تا این طور از رنج و مشقت سالهای کودکی اش سخن بگوید.
روایت فیلم پیش می رود و بیننده با قد کشیدن، بالیدن و پرسه زدن کولی وار خارا همراه می شود. فیلم از ویکتور نوجوان می گوید که در پی از دست دادن مادر سرگشته می شود و درمان حیرانی اش را در تمسک به مذهب جست و جو می کند، اما خیلی زود مسکن روح بیقرارش را در هنر می یابد و راهی دانشکده ی تئاتر سانتیاگو می شود؛ جایی که در مدت زمانی کوتاه پای ویکتور را به عرصه های اجتماعی باز می کند.
این فیلم تصاویر و ویدئوهایی از ویکتور خارا حین بازیگری و کارگردانی تئاتر ارائه می دهد و با نمایش مدارکی مستند، بر موفقیت و پر طرفدار بودن نمایشهای او صحه می گذارد. در این میان با گذر به هر مرحله شاهدان زنده ی او در هر برهه ی زمانی رخ می نمایند و ماجراهایی شنیدنی را نقل می کنند. به عنوان مثال از صدای خوش ویکتور خارا می گویند که با تکخوانی او بر صحنه ی نمایش راهش را به سوی خوانندگی در کافه ی «ویولتا پارا» ، خواننده ی معروف آن دوران شیلی، باز می کند و کمی بعد تر به تحصیل در مدرسه موسیقی فولکلوریک راغبش می کند.
فیلم همچنین با نمایش جزییاتی دلنشین همچون، نمرات بالای او در کارنامه ی دوران مدرسه و یا ازدواجش با «جون خارا» زنی مطلقه وبی پناه، وجه قهرمانانه ی او را جلوه ای زمینی و ملموس می دهد و راه را برای درک درست مخاطبین از این هنرمند، هموار می کند.

asd00+5asd2as

جون خارا علاوه بر آنکه دوست و همراه ویکتور خارا بوده، از منظری دیگر هم نقش بسزایی در تاریخ ایفا کرده است؛ او در کشاکش روزهای کودتا و در شرایطی دشوار، آثار هنری همسرش را به جایی امن می رساند تا برای تاریخ به یادگار بمانند. از قضا همین تصاویر و همین صداهای به جا مانده، از جمله نقاط قوت فیلم شده اند؛ چه آن گاه که آوازه خوان در ترانه ی «آماندا» یاد مادرش را زنده می کند و چه وقتی در ترانه ی “خیش” از مشقت کار بر روی زمین حکایت می کند.
پس از عبور از سالهای کودکی و نوجوانی، زمان به سالهای آغازین دهه ی شصت و هنگامه ی نارضایتی های اجتماعی از دولت «مونتالا فری» می رسد. در این دوره و همزمان با فقر کمر شکنِ عده ی بسیاری از کارگران شیلی، ویکتور خارا، ویولتا پارا و تنی چند از پیشکسوتان موسیقی شیلی، جنبش «نغمه ی نو» را بر پا می کنند تا صدای اعتراض طبقه ی زحمتکش و ستمدیده ی جامعه شوند و موسیقی پر جوش و خروششان را به ابزاری برای اعتراض به ظلم و جور حکومت وقت بدل کنند.
خارا در ادامه ی زندگی اش از حزب سوسیالیست «متحد مردم» به رهبری «سالوادور آلنده» سیساتمدار مردمی وقت حمایت می کند و به دعوت « پابلو نرودا » برای رهایی شیلی از فاشیسم و جنگهای داخلی پاسخ مثبت می گوید. در همین زمان است که او در مقام همراهی با برنامه های آلنده در زمینه ی فراهم کردن امکانات آموزشی، بهداشت و مسکن برای مردم عامه ی مردم، کنسرتهای فراوانی برگزار می کند و آرزو و مسلکش را در ترانه ی «مانیفست» این طور سندیت می دهد:
« نه برای تملق آواز می خوانم و نه برای جلب ترحم بیگانه ای
من برای سرزمین کوچک و دوردستم می خوانم
که گرچه باریکه ای بیش نیست؛ اما ژرفایش بی پایان است»
با وجود نگاه دقیق و موشکافانه ی فیلم به تمامی این حوادث، شرح پیروزی آلنده و سه سال استقرار دولتش بسیار گذرا و کوتاه است؛ چنان که بیننده ناگهان به روز کودتای « پینوشه» و بمباران کاخ ریاست جمهوری پرتاب می شود. روزی که ویکتور خارا به همراه ۱۲۰۰۰ نفر دیگر در شرایطی غیر انسانی در استادیوم سانتیاگو محبوس می شوند. در این بخش، کارگردان به سراغ جان به در بردگان آن روز رفته است؛ همان هایی که آخرین ساعات زندگی خارا را در کنارش بوده اند.
در میان این روایات اما هیچ نشانی از آن حکایت شورانگیز و تکان دهنده ی آواز خواندن و گیتار نواختن خارا در استادیوم و لحظات پیش از مرگش وجود ندارد، داستانی که اگر چه می توانست موجب بروزهیجان و جلب ترحم مخاطب شود، اما گویی کارگردان به علت نبود مستندات کافی، از ورود به آن حذر کرده است.
بنا بر روایت فیلم، ویکتور خارا از میان جمعیت جدا و به زیر زمین برده می شود و پس از آن دیگر کسی او را نمی بیند. تا آنکه چند روز بعد همسرش را برای شناسایی پیکرش، به سردخانه می خوانند. در ادامه، فیلم بر شکنجه شدن خارا و شکسته شدن دستهایش پیش از تیرباران تاکید می کند و شرحی از خاکسپاری مخفیانه ی او ارائه می دهد.
فیلم، سرانجام با اجرای ویکتور خارا از ترانه ی «حق حیات در صلح» به پایان می رسد، تا اینطور از تداوم آرمانهای مردی گفته شود که در تمام عمرش دغدغه ای جز دوستی مردمان نداشت و جز گیتارش سلاحی نمی شناخت. مردی که با تلاشش برای دست آزیدن بشر به حق زیستن در صلح، خالق نواهایی شد که از پس گذشت چندین دهه هنوز در هنگامه های سعی عمومی مردمان برای رسیدن به آزادی و صلح، کارگر و شورآفرین اند.

نگاهی به بهترین نقاشی های پاییزی تاریخ نقاشی | رهیار شریف

وقتی که هر برگ به زیبایی یک گل می شود

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست بادِ خنک از جانب خوارزم وزانست
آن برگِ رَزان بین که بر آن شاخ رَزانست گویی به مــَثـــَل، پیرهنِ رنگرَزانست
( منوچهری دامغانی- در وصف خزان)

اشاره:

آلبر کامو فیلسوف و نویسنده ی شهیر فرانسوی پاییز را بهاری دیگر توصیف کرده. بهاری که در آن هر برگ، مثال یک گل است. نگاه این چنینی به پاییز و همین طور رنگارنگ شدن طبیعت سبب شده که هنرمندان عرصه ی نقاشی هم نگاهی ویژه به این موسم سال داشته باشند. با هم نگاهی می‌کنیم به مشهورترین نقاشی های پاییزی ، نقاشی هایی سراسر اعجاب از این فصل باشکوه. فصلی که به تعبیر ویلیام براینت شاعر آمریکایی: آخرین لبخند زمین قبل از فرورفتن به خواب زمستانی ست.

«پاییز» – جوزپه آرچیمبولدو (۱۵۷۳):

Giuseppe_Arcimboldo_-_Autumn,_1573

«یک بعد از ظهر پاییزی انگلیسی» – فورد مادوکس براون (۱۸۵۴)

sfg00+630-+965dfdd34

«برگهای پاییزی» – سر جان اورت میلیاس (۱۸۵۶)

Millaisdddd+63+236d

«پاییز در ارژانتوی» – کلود مونه (۱۸۷۳)

vvv02v02vvv

«پاییز» – جان آتکینسون گریمشاو (۱۸۷۱)

sssd00d+30d2d

«در پرتو طلایی پاییز» – جان آتکینسون گریمشاو

l10133-6-lr-1665+63

«حسرتهای پاییزی» – جان آتکینسون گریمشاو

d3++3f20hnb021b3+h

“L’Allée des Alyscamps” – ونسان ون‌گوگ (۱۸۸۸)

vx0032xc02ghn021jh

«پریان پاییزی» – آرتور راکهام (۱۹۰۶)

fsdf6+6sdf2+-sdssd

«درخت پاییز» – لئو گستل (۱۹۰۹)

fffffff7uyi89o