خانه » بایگانی/آرشیو برچسب ها : داغ (برگ 4)

بایگانی/آرشیو برچسب ها : داغ

سرگیجه اقتصادی علاج ناپذیر حکومت اسلامی

چنین پیداست که بالاخره حکومت اسلامی و مردم در یک مورد به هم نزدیک شده اند و آن اینست که هردو از کلاف سردرگم اقتصاد کشور دچار سرگیجه شده اند. البته ملت سالها است که مبتلای به آن است، ولی حکومت اسلامی اخیرا دچار آن شده، با این تفاوت که حکومتگران اسلامی یک گام جلوتر هستند و کارشان به هذیان گویی رسیده است. سرگیجه و هذیان گویی حکومت اسلامی زمانی شدت گرفت که مسئولین با دادن وعده های اقتصادی از یک سال قبل از برگزاری مذاکرات هسته ای تا مرحله برجام انتظارات جامعه را بالا بردند و امیدهای کاذب در دل مردم کاشتند. از جمله اینکه در اواسط مذاکرات هسته ای ناگهان از برنامه تبلیغاتی جدید حکومت اسلامی پرده برداری شد و صحبت از ذخیره های ارزی کلان دولت در خارج از کشوربه میان آمد.

224449

هر روز رقمی از ذخیره دلاری دولت در خارج از کشور ارائه میشد و عنوان میگردید که پس از توافق هسته ای سیل دلاری است که روانه کشور خواهد شد. این ارقام از حدود ۲۰ میلیارد دلار شروع میشد و گاه تا ۱۵۰ میلیارد دلار هم بالا میرفت. کار به جایی رسیده بود که اوباما و جان کری هم وارد معرکه دلارشماری حکومت اسلامی شده بودند و ارقام متفاوتی ارائه میدادند. این بازی مسخره دستکاه تبلیغاتی حکومتگران اسلامی با پیشرفت در مذاکرات هسته ای همچنان بالا و پایین میرفت تا اینکه با امضای برجام معلوم شد که آن ارقام نجومی ذخیره دلاری در خارج از کشور سرابی بیش نبوده است. اکنون هم که برجام به سرانجام رسیده است هنوز از رقم واقعی دلارهای ذخیره ای خبری نیست و حکومت اسلامی با اعلام نکردن رقم واقعی باز هم ملت را سر کار گذارده تا سرگیجگی جامعه و دولت همچنان ادامه داشته باشد

نوع دیگر “سرگیجه ملی” به دکترین اقتصادی آقای خامنه ای یعنی ” اقتصاد مقاومتی ” مربوط میشود که به قضیه فیثاقورس تبدیل شده، یعنی هیچکس نه مسئولسن دولتی، نه کارشناسان اقتصادی ، نه کارآفرینان از این مدل اقتصادی بیرون آمده از زیر عمامه آقا سر در نمیاورد. تنها سردار نقدی ها و جنتی ها، علم الهدا ها و آن عده ای که بهرحال چه چه و به به گوی “مقام معظم رهبری” هستند این کشف اقتصادی را درک کرده اند. آقای خامنه ای تصور میکند که با اقتصاد هم میشود مانند فقه و اصول که دستمایه ملایان است تا هر طور دلشان میخواهد برداشت کنند وهرگونه که میخواهند تفسیر نمایند، بازی کرد. درحالیکه علم اقتصاد بسیار پیچیده تر و فنی تر از آن است که بشود راه حل بحرانها را از زیر عمامه ملایان بیرون آورد. کشورهای پیشرفته با آن همه علم و دانش و فن آوری سازمانهای مختلف تحقیقاتی و سلامت مالی دولتمردان هرازچندگاهی گرفتار بحرانهای اقتصادی آنهم نه ساختاری مانند اقتصاد ایران، بلکه موردی میشوند که گاه سالها به طول میانجامد تا همین بحرانهای موردی را برطرف کنند و اقتصاد کشور را به حالت عادی بازگردانند. حال آقای خامنه ای با سرهم کردن یک سری تعاریف غیرعلمی و غیرعملی و غیر قابل تطبیق با شرائط روز کشور میخواهد اقتصاد پرفساد و بهمریخته موجود را به دست همان دزدان و غارتگران که اقتصاد کشور را به این روز انداخته اند، آنهم نه با استفاده از علم اقتصاد وتجربیات سایر جوامع، بلکه با راه حلهای من درآوردی اصلاح کند. در این میان بادمجان دور قا بچین ها مداحی را به جایی رسانده اند که از “دکترین اقتصادی آقا” به عنوان “سیستم اقتصاد اسلامی” در مقابل سیستم اقتصاد آزاد و نظام سوسیالیستی نام میبرند.

نوع دیگر سرگیجه حکومت و ملت دزدی و فساد نهادینه شده در درون حکومت، به ویژه در ئاخل تشکیلات رهبری است که اصلاح ناپذیر است. جهت اطلاع آقای خامنه ای اقتصاد ایران ۳۷ سال است که به کژراهه میرود، به عبارت دیگر اقتصاد کشور پس از قرنها عقب ماندگی و گذار از طوفانها، در قبل از انقلاب فرصتی یافت تا راه تکامل و پیشرفت را تجربه کرده، هم پا با اقتصادی جهانی به پیش رود و در این راه پیشرفتهای قابل توجهی هم داشت که ناگهان بلا نازل گردید و جامعه مواجه با جماعتی به نام حزب الهی شد که فقط یک هدف داشت و آن تخریب و غارت بود. این جماعت مانند قشون اعراب و مغول به کشور شبیخون زدند. در این شبیخون ۳۷ ساله تنها ساختارهای اقتصادی منهدم نشده، بلکه به شیوه دزدان دریایی به غارت و چپاول اموال مردم تحت عنوان مصادره اموال نیز دستبرد زده شد و چون اینگونه ثروت اندوزی به مزاجشان خوش آمد، فضای دزدی و چپاول را روز به روز گسترده تر کردند و با تشکیل انواع گروه های مافیایی وابسته و پیوسته به حکومت و داشتن قدرت نظامی در پشت سر خود به چپاول سیستماتیک ثروتهای ملی از نفت و گاز و برق و مخابرات گرفته تا آثارباستانی و قاچاق سازمان یافته پرداختند. نتیجه این شد که می بینید، از یکطرف حکومتی تا سر فرو رفته در فساد،. از طرف دیگر جامعه ای که اگثریت آن بایستی به صدقه ۴۵ هزارتومانی دولت و کمک بنیادها و قرض و گدایی و فروش اعضای بدن گذران عمر کند. این همان جامعه ای است که ۳۷ سال پیش درب بازار جهانی را به روی خود باز کرده بود، شانزدهمین پول قدرتمند جهان را داشت، سرمایه گذاران خارجی با اشتیاق سرمایه گذاری میکردند و رشد متوسط تولید دورقمی بود { درحال حاضر منها است} و فقط دوبرنامه توسعه دیگررا میبایستی تجربه میکرد تا امروز در ردیف کره جنوبی و ژاپن قرار میگرفت.

این سرگیجه ها که تنها به سه مورد آن اشاره شد بسیار مزمن تر از آن است که با وعده و وعیدهای دروغین و تبلیغات گوشخراش و قراردادهای نمایشی مانند آنچه که در سفر اخیر روحانی به اروپا اتفاق افتاد و حتا اقتصاد مقاومتی قابل معالجه باشد. باز جهت اطلاع آقای خامنه ای باید گفته شود که سیستم اقتصاد آزاد که حکومت اسلامی هم تابع آن است مکانیسم و قانونمندیهای خاص خود را دارد که اگر رعایت نشود، اوضاع اینگونه میشود که می بینید، یعنی فرو رفتن در منجلاب فساد. اگر شما به عنوان ولی فقیه، دراین واپسین روزهای عمر واقعا خواهان اصلاح امور و رفع سرگیجه های مبتلابه جامعه هستید، تنها یک راه وجود دارد و لاغیر، آنهم شروع پاکسازی از بیت خودتان با خلع ید اقتصادی از کل حکومت ، واگذاری اقتصاد کشور به بخش خصوصی مستقل و اصلاح ساختاری سیستم مالیاتی است. در غیر اینصورت با همین سرگیجه ها به خواب ابدی فرو خواهید رفت.

شیوه‌ی آواره زیستن و پیوسته رنج کشیدن/ محمد سفریان

14

در سالروز خاموشی تئوآنجلوپولوس

رهیار شریف

جنگ، تبعید، مهاجرت، غربت و حتی سیاست برای بشر امروز دیگر واژه هایی کلیشه ای به حساب می آیند؛ چه رسم سالیان شیوه ی اندیشیدن به این واژگان و مفاهیم را خواهی نخواهی به آدمیزاد آموخته است؛ اما پیوند این واژه ها با اسطوره و شعر و موسیقی ست که چنان سازشی نوین طرحی نو پیش پای انسان می گذارد؛ طرحی که برای ترسیم آن به قلمی شاعرانه و رنگی دگرگونه نیاز است.

کیست که در راه جست و جوی این تصویر و این قلم به نام “تئو آنجلوپولوس” بر نخورده باشد؟ کارگردانی که خود می گفت: “کسی که در یونان به دنیا آمده و در آنجا بزرگ شده، از این اساطیر گریزی ندارد. این یک بازی روشنفکرانه نیست، این اساطیر با شیر مادر به وجودمان نوشانده می‌شوند. فیلم‌هایی مانند “نگاه خیره اودیسه” حاصل منطقی همین روند است. این اساطیر همه جا در یونان امروز همراه من‌اند”.

آنجلو پولوس در بیست و هفتم آوریل ۱۹۳۵ در همین سرزمین اساطیری دیده به جهان گشود. اما از زمانی که خود را شناخت سرزمینش را یا – در جریان جنگ جهانی دوم – در اشغال نازی ها دید و یا درگیرجنگهای داخلی. مسائلی که بعد ها زمینه ی اصلی بسیاری از فیلم های او را شامل شدند.
تئوآنجلو پولوس در جوانی وارد دانشگاه آتن شد و به تحصیل در رشته ی حقوق پرداخت، او که در دوران دانشجویی به اقتضای زمان و رسم دوران به عنوان یک فعال چپ گرا شناخته می شد پس از مدتی تحصیل در این رشته را نیمه تمام رها کرد و به پاریس رفت تا در مدرسه ی “ایدک” مشق فیلمسازی کند… در همان روزها بود که برای گذر ایام به حرفه ی روزنامه نگاری مشغول شد.

15

همین تجارب هم باعث شد که پس از بازگشت به یونان به عنوان منتقد فیلم در یک روزنامه ی چپ گرا مشغول به کار شود و پس از کودتای نظامی در یونان و در فاصله ی سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۴ که مصادف با اوج حاکمیت دیکتاتوری در یونان بود به فیلمسازی روی آورد.
تا جایی که از دهه ی دهه ی ۷۰ به بعد جایگاه وی به عنوان یک فیلم ساز در میان فیلم سازان حرفه ای به شکلی متمایز جلوه گر شد. نمایش فیلم های او در جشنواره های سینمایی عموما تحسین منتقدین را بر می انگیخت و موفقیت هایی را برای او به دنبال می آورد. او که نخستین فیلم کوتاهش به قیچی سانسور حکومت سرهنگ ها مبتلا گشته بود، اولین فیلم بلند خود با نام “بازسازی” را در سال ۱۹۷۰ تهیه کرد و از آن پس بود که به شکل جدی و حرفه ای کارگردانی و فیلم نامه نویسی را از پی گرفت.

او با ساخت فیلم “بازیگران دوره گرد” در سال ۱۹۷۵ موفق به کسب جایزه ی فیپرشی از جشنواره کن شد، اما از آنجایی که ماجرای فیلم نقدی جسورانه بر خفقان عظیم فرهنگی یونان بود، به مذاق حکومت نظامی آن کشور خوش نیامد و منجر به محرومیت آنجلو پولوس از حرفه ی روزنامه نگاری شد. او که حالا دیگر حربه ای جز فیلم سازی نداشت، قلموی شاعرانه اش را بر جوهر اندیشه اش زد و آثاری آفرید که به رغم سیاسی بودن، هرگز به زمختی و نیرنگ سیاست آلوده نشدند. فیلم های او چونان اشعاری هستند که استعاره های تصویری را جایگزین استعاره های ادبی محصور بر کاغذ می کنند و تلفیقی از نقاشی و شعر و موسیقی را بر پرده ی نقره ای به رقص می آورند.

13

آنجلوپولوس در سال ۱۹۸۴، با ساخت فیلم ” سفر به سیترا” جایزه ی منتقدان بین الملل برای بهترین داستان را از جشنواره ی کن دریافت کرد، فیلم روایت زندگی تبعیدیان لابدی بود که در تلاش برای جست و جوی هویت و باز گشت به سرزمین مادری و هویت اصیل خود به وادی حیرانی افتاده اند.
او با روش منحصر به فرد و آرامش ذاتی خود و با بهره گیری از مایه های نوستالژیک و وطن دوستانه، زیرکانه سیاستمداران قدرت طلب و سلطه جو را به چالش کشید و در عین حال با استفاده از سکانس های آرام وطولانی نگاه شاعرانه ی خود را به پیرامونش حفظ کرد، این گونه است که سازش ناپذیری مداوم او در عرصه ی سیاست هرگز رنگ شعار زدگی و کلیشه را بر خود نگرفت.

“گام معلق لک لک”، محصول سال ۱۹۹۱، یکی دیگر از آثار تحسین شده ی این فیلم ساز است. داستان فیلم در روستایی مرزی ما بین دو کشور خیالی رخ می دهد، روستایی که مهاجران فراوانی را درخود جای داده و روزنامه نگار قهرمان داستان به این خیال می افتد که سیاستمداری که پیش از این به شیوه ای مرموز مفقودالاثر گشته بود، را پیدا کرده است. فیلم با جست و جو بر آب دریاها برای پیدا کردن اجساد قربانیانی که از کشور خود گریخته اند آغاز می شود، کسانی که کشور مقابل حاضر به پذیرش آنان نشده و آنان فنا را به بازگشت به میهن خودشان ترجیح داده و خود را از عرشه ی کشتی به دریا پرتاب کرده اند. اردوگاه مهاجرین که نمادی از جهان معاصر است از ترکیب ملیتهای گوناگون تشکیل شده است، ملیتهایی که دلیل مهاجرتشان گریز از جوامع بسته ای ست که آنها را اقلیت به شمار می آورد ودر نتیجه آنان را از بسیاری از امکانات و حقوقشان محروم می سازد. حضور تمثیل گونه و تکثیر شونده ی مسافری که ظاهرا ناپدید شده، پرداختن به اسطوره و نمایش روند دگردیسی – که در تغییر نقش “مرد سیاسی” به پیرمرد سیب زمینی فروش مشهود است – همگی از مشخصه های فیلم سازی آنجولوپولوس در این فیلم هستند.
دیگر اثر مطرح تئو آنجلوپولوس، ” نگاه خیره ی اولیس” است که جایزه ی با ارزش هیات ژوری و منتقدان بین الملل و عنوان فیلم سال اروپا را به خود اختصاص داد. فیلم محصول سال ۱۹۹۴ بود و”انرو هورتن” در باره ی آن، اینگونه گفته است:

16

” نگاه خیره ی اولیس، یک سه گانه ی ادیسه وار است . در یک سطح جستجویی بر ریشه های سینمای بالکان و به واقع خود سینما می نماید. همچنین سفری به تاریخ بالکان و به نحوی برجسته در بر دارنده‌ی تراژدی مداوم بوسنی است و در پایان سفر منحصر به فرد مردی به اعماق زندگی، عشق ها و از دست رفته‌هایش را به تصویر می کشد. ” آنجلوپولوس در این فیلم هم نگاه پرسشگرانه ی خود را به جهان امروز و انسان مدرن معطوف ساخته است.

تئو آنجلوپولوس، هم چنین در سال ۱۹۹۸ برای فیلم “ابدیت و یک روز” جایزه نخل طلای کن و همین طور جایزه هیئت داوران کلیسای جهانی را به خانه برد. او در این فیلم هم سینمای شاعرانه ی فلسفی مختص خود را به نمایش گذارده است و از همان انسان هایی سخن گفته است که در غالب آثار او تکرار می شوند، آدم هایی که در تنهایی و سرگشتگی خود غرق اند و به دنبال گم شده ای می گردند که آن را در گذشته ی خود جا گذاشته اند و به همین دلیل است که عازم سفر می شوند و محور اصلی داستان را همین سفرها تشکیل می دهند. در ابدیت و یک روز نیز الکساندر شخصیت اصلی فیلم که یک شاعر و نویسنده است قصد دارد سفری را آغاز کند اما با این تفاوت که سفر او برخلاف سفر شخصیت‌های دیگر فیلم‌های آنجلو پولوس، سفری بدون بازگشت است چرا که او از بیماری سرطان رنج می‌برد و در آستانه مرگ است. الکساندر که بنا به پیش بینی پزشکان تنها یک روز از عمرش باقی مانده، سعی می‌کند با یادآوری خاطرات گذشته زندگی اش را یک بار دیگر مرور کند. تنها افسوس او این است که کارهایش در آستانه مرگ ناتمام مانده است. بخش عمده ی فیلم در فلاش بک می‌گذرد و روایت آن بین گذشته و حال حرکت می‌کند. در حقیقت ابدیت و یک روز بیش از هر چیز یک نوستالژی است. نوستالژی گذشته از کف رفته ، نوستالژی عشق های به خاک سپرده شده و …

فیلم ” دشت گریان ” این کارگردان در جشنواره ی بین المللی فیلم برلین ۲۰۰۴، نامزد دریافت خرس طلایی شد و در جشنواره تورنتو نیز جایزه ویژه هیئت داوران را از آن خود نمود، این فیلم که در بیست و سومین جشنواره بین المللی فیلم فجر نیز سیمرغ ویژه هیئت داوران و سیمرغ فیلم برگزیده تماشاگران را از آن خود ساخته بود در میان مخاطبان ایرانی نیز شناخته شده است. داستان فیلم که مربوط به سال ۱۹۱۹ است، از زندگی گروهی پناهندگان جنگی حکایت می کند که از اودسا به محلی در نزدیکی تسالونیکی یونان مهاجرت کرده اند، در میان این پناهندگان دو کودک به نامهای “الکسیس” و “النی” نیز حضور دارند. النی کودکی یتیم است که خانواده الکسیس، سرپرستی وی را برعهده گرفته اند. پناهندگان، دهکده کوچکی نزدیک رودخانه بنا کرده اند و در این میان، دلبستگی و عشق عمیق الکسیس و النی به یکدیگر که در بستر اتفاقات ناخوشایند و شرایط سخت دیکتاتوری جنگ جوانه زده است، با گذشت زمان و از پی بروز حوادث گوناگون مستحکم تر می شود و سرانجام به تعالی هر دوی آنها منجر می گردد.

19

آثار آنجلو پولوس همگی با جوهره ی تراژدی و حماسه و اسطوره ی یونان باستان گرهی ناگشودنی خورده اند. او در تلاش بود که وقایع هستی را در بستر تاریخ و رخدادهای اجتماعی و سیاسی بیان کند و در این میان از هیچ کوششی برای کشاندن بیننده به اعماق تاریخ یونان دریغ نمی کرد. خود او می گفت:
“من از تو انتظار ندارم که بفهمی چه چیزی را می‌خواهم با فیلم‌هایم بگویم؛ من از تو انتظار دارم آن‌چه که روح‌ات از فیلم‌هایم می‌گیرد دریابی. درست مثل یک شعر.”
هم چنین نمی توان از نقش موسیقی ، به عنوان یکی از ارکان اصلی فیلم های او غافل شد، موسیقی ای که گاه تصویر را هم به مدد می طلبد و خود را در رقصهای جادویی دو نفره به نمایش می گذارد.

از دیگر آثار این کارگردان می توان به روزهای ۳۶ (۱۹۷۲)، بازیگران پی سپار (۱۹۷۵)، شکارچیان (۱۹۷۷)، اسکندر کبیر (۱۹۸۰)، آتن، بازگش به آکروپلیس (۱۹۸۳) پرورش‌دهنده زنبور عسل (۱۹۸۶)، چشم اندازی در مه (۱۹۸۸) و غبار زمان (۲۰۰۷) نیز اشاره کرد.
تئو آنجلوپولوس که از ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱ فیلمبرداری پروژه سینمایی “دریای دیگر” را آغاز کرده بود، و قصد داشت در آن مشکلات اقتصادی و بحران های مالی اخیر یونان را به تصویر کشد، در روز ۲۴ ژانویه ی ۲۰۱۲ در حالی که در کنار یکی از جاده‌های شهر پیره در نزدیکی آتن – محل فیلمبرداری فیلم جدیدش – قدم می‌زد، بر اثر تصادف با موتور سیکلت درگذشت. وسرانجام شاعر، نقاش و فیلسوف سینما در هفتاد و هفت سالگی و پس از چهل و اندی سال فیلمسازی دیده از جهان فرو بست:
تنها یک شادمانی وجود دارد،
که گرانبها و ابدی ست
بی سلاح بودن
آواره زیستن و پیوسته رنج کشیدن

واردات فولاد چینی صنعت فولاد کشور را به مرز توقف کشانده است

موضوع گسترش صنعت فولاد در کشور یکی از اهداف بلند پروازانه محمدرضاشاه در ساخت ایران فردا به شمار میرفت. شاه معتقد بود که با توجه به معادن عظیم سنگ آهن درکشور ، انرژی حاصل از نفت و گاز و نیروی کار ارزان ، شرائط و زمینه نه تنها برای رسیدن به مرحله خودکفایی فراهم است بلکه میتوان میتوان خیلی سریع از مرز خودکفایی فولاد گذشته، به عنوان یک صادر کننده مطرح بخشی از بازار جهانی را تصاحب کرد. اقدامی که هم در جهت استقلال اقتصادی کشور رقم میخورد و هم اینکه منبع درآمدی مطمئنی را تضمین میکرد. به همین منظور این صنعت در زمانی کوتاه با گسترش ذوب آهن اصفهان و ساخت و توسعه مجتمع فولاد مبارکه ، ساخت نورد و لوله اهواز وچند مجتمع دیگر تولید فولاد کشور با رشد قابل ملاحظه ای مواجه شد . بنابراین از همان زمان سرمایه گذاری و گسترش صنعت فولاد کشور بطور کلی به یک برنامه استراتژیک و پایه ای تبدیل شد. متاسفانه این هدف ملی و ارزشمند شاه که در زمان وی به شدت تعقیب میشد در بعد از انقلاب دچار وقفه چند ساله گردید. زمانی هم که این صنعت بحران را از سر گذراند و سرمایه گذاری در آن مجددا دنبال شد دچار موانع دیگری گردید ، از جمله اینکه مافیای آهن شکل گرفت که در حال حاضرتسلط مطلق بر این بازار دارد. حضور فعال و پر قدرت مافیای آهن در سالهای اخیر برنامه افزایش توان تولید فولاد کشور و توسعه آنرا از جهتی که در رژیم گذشته برنامه ریزی شده بود منحرف ساخته و برنامه ریزیها بیشتر تحت تاثیر اعمال نفوذ ها و زدوبندهای پشت پرده در رابطه با واردات به بهانه ایجاد تعادل قیمت در بازار داخلی قرار گرفته است.

41

محمد سعیدی‌کیا رییس بنیاد مستضعفان که به هر حال از مداحان رژیم به شمار میرود، در تشریح برنامه تولید فولاد در کشور از زاویه ای دیگر به مسئله نگاه کرده میگوید: سرمایه‌گذاری برای توسعه مناطق محروم و احداث کارخانجات برای تولید محصولات صنعتی از جمله برنامه‌هایی است که هم‌ اکنون توسط بنیاد در حال اجراست. شرکت فولاد کاوه جنوب یکی از همین کارخانجاتی است که عملیات احداث آن از سال ۸۶ در منطقه ویژه اقتصادی صنایع معدنی و فلزی خلیج فارس در زمینی به مساحت ۱۷۰ هکتار آغاز شد. علی دهاقی مدیرعامل شرکت مذکور با اشاره به اینکه براساس افق چشم‌انداز ۱۴۰۴ کشور تولید سالانه فولاد باید ۵۵ میلیون تن برسد، میگوید: سهم شرکت کاوه پارس به عنوان هلدینگ گسترش صنایع معدنی بنیاد مستضعفان براساس اسناد بالادستی و چشم‌انداز ۱۰ درصد پیش‌بینی شده که براین اساس باید ۵.۵ میلیون تن فولاد در سال تولید شود. وی با بیان اینکه فاز اول فولاد کاوه با ظرفیت ۱.۲ میلیون تن در سال و با آخرین تکنولوژی اروپایی و ظرفیت ذوب ۱۷۰ تن آماده بهره‌برداری شده است، یادآور شد: تاکنون حدود ۴۰۰ تن شمش فولادی در این کارخانه تولید شده و پیش‌بینی می‌شود از اوایل سال آینده بتوانیم با ظرفیت اسمی تولید کنیم. وی با بیان اینکه فاز دوم فولادسازی با پیشرفت فیزیکی حدود ۳۸ درصدی تا پایان سال ۹۶ به بهره‌برداری می‌رسد، افزود: ظرفیت این فاز نیز ۱.۲ میلیون تن است که تجمیع این دو فاز تولید سالانه ۲.۴ میلیون تن فولاد را به همراه دارد، به این ترتیب سهم ۱۰ درصدی محقق می‌شود. مدیرعامل شرکت فولاد کاوه جنوب میگوید هم‌اکنون با کمبود مواد اولیه مواجه هستیم و یادآور میشود: این در حالی است که مواد اولیه به صورت کنستانتره، آهن اسفنجی و گندله در حال صادرات است که در صورت توقف خام‌ فروشی در کشور علاوه بر افزایش ارزش افزوده، باعث اشتغال‌زایی بسیار بالایی هم می‌شود
یکی از عوامل مخرب که در تعقیب سودجویی مافیای آهن متوجه این صنعت گردیده و در واقع ضربه ای کاری بر آن وارد آورده واردات بی حساب و کتاب آن است . واردات آهن همواره وجود داشته ، ولی از اوایل دولت احمدی نژاد کارخانه‌های فولادسازی کشور ناگهان با انبوه عظیم واردات از چین مواجه شدند که سابقه نداشت، بطوریکه به تدریج به صورت معضلی در صنعت فولاد آشکار شد ، یعنی رقیب قدرتمندی که رقابت با آن آسان نبود درمقابل تولیدکنندگان ایرانی ظاهر گشت. از همان زمان شمش چینی با قیمتی بسیار پایین‌تر از قیمت محصولات داخلی وارد میشد که منجر به آن گردید که تولید فولاد در کشور با چالش‌های اساسی روبه‌رو گردد.
در ط.ل این مدت تولید کنندگان فولاد برای نجات این صنعت به هر وسیله ای متشبث شده اند تا درخواست خود مبنی برافزایش تعرفه واردات فولاد را از تصویب دولت بگذرانند، ولی موفق نشده اند. تنها از حدود دو هفته پیش وزارت صنعت و معدن بر فولاد سازان کشور منت گذارده تعرفه واردات مقاطع فولادی ۴ درصد بود که با رشد ۶ درصدی هم‌اکنون به ۱۰ درصد افزایش داده است. ظاهرا این اقدام دولت بایستی به منظور جلوگیری از افزایش واردات انجام شده باشد. درحالیکه کارشناسان وزارت صنعت بخوبی واقفند که اینگونه تسهیلات قطره چکانی تاثیری بر کاهش واردات فولاد نخواهد داشت و سود واردکنندگان فولاد بسیار بالاتر از آن است که با این درصدها میدان را خالی کنند. به همین جهت اگثر کارشناسان معتقدند برای جلوگیری از تعطیلی بیش از حد کارخانه های تولیدی باید تعرفه واردات بالای ۱۰۰ درصد تعیین شود، فعالان بخش صنعتی کشور بر این باورند که واردات بی‌رویه شمش چینی نه تنها باعث حذف گسترده فرصت‌های شغلی در این صنعت شده، بلکه بسیاری از واحدهای تولیدیدیگر راهم به تعطیلی کشانده است.
دولت امریکا که خود از تولیدکنندگان بزرگ فولاد درجهان به شمار میرود، مانند ایران گرفتار واردات ارزان قیمت فولاد از چین شد. بطوریکه در زمانی کوتاه بازار داخلی امریکا را با بحران جدی مواجه کرد. دولت امریکا که دید با ایجاد تسهیلات نمیتواند این غول وارداتی را مهار کند در یک تصمیم ضربه ای و در جهت تقویت تولید کنندگان داخلی خود ۲۳۶ درصد تعرفه تعیین کرد. متاسفانه وزارت صنعت و معدن کشور چنان در دستان مافیاهای مختلف صنعتی و تجاری اسیر هستند که آنها هرگونه تسهیلات و در صد تعرفه ای را که بخواهند میتوانند به دست آورند.
دررژیم گذشته بخش تولید کشور بر چهار پایه بنا گردید ، صنعت پتروشیمی، صنعت ساختمان، صنعت خودروسازی و صنعت فولاد و در هر چهار مورد هم باسرعت در حال پیشرفت بود. در حال حاضر درست برعگس شده است، یعنی هر چهار پایه تولید کشور به علت وجود مدیریت فاسد، زدوبندچی و غیر متخصص در بحرانی عمیق و جدی فرو رفته است. مسئولین حکومتی هیچ توضیح و توجیهی جز اینکه تحریمها را بهانه کنند ندارند که آنهم تاریخ مصرفش گذشته. زیرا که همه میدانند تسلط مافیای قدرت و ثروت عامل اصلی وضع موجود است، بنابراین توضیحات سراپا دروغ حکومتی را کسی باور نمیکند. به هرحال صنعت فولاد کشور در حال فروپاشی است و نیاز به حمایت جدی دولت از جمله کاهش واردات دارد که معلوم نیست دولت روحانی قدرت آنرا داشته باشد که مافیای آهن را مهار کند.

دختر زمین / به بهانه ی سالروز تولد دالیدا … محمد سفریان

لولاندا کریستینا جیلیوتی؛ که بعدها با نام دالیدا به شهرت رسید؛ در نیمه ی ژانویه ی ۱۹۳۳ و در قاهره به دنیا آمد؛ در خانواده ای از مهاجرین ایتالیایی. پدر او، نوازنده ی اول ویلن در خانه ی اپرای قاهره بود، همین است که لولاندای کوچک و زیبا از همان روزهای نخستین زندگی اش با ساز و آواز آشنایی پیدا کرد و از معنای آمیختگی فرهنگ ها درک مناسبی به دست آورد.
نخستین بار زیبایی چهره و اطوار زنانه اش بود که اسباب به چشم آمدنش شد، چه او از پس چند حضور در مجله های مد و زیبایی، در سال ۱۹۵۴ و در بیست سالگی ملکه ی زیبایی مصر شد؛ از همان وقت بود که نام هنری دالیدا را انتخاب کرد و پای ثابت رسانه‌های آن کشور شد، تا زندگی غریب و به واقع دشوار او، از همان روزها بنیان نهاده شود.

22+6-9658-s

دالیدا در همان سال رخت سفر بست و به پاریس رفت تا از فضای فرهنگی این کلان شهر، برای تحقق رویاهایش بهره بگیرد؛ سفر او که در آغاز به خیال سینما و پرده ی جادو آغاز شده بود؛ چند صباحی آن سو تر به نهایت شهرت و محبوبیت هنری در چهارسوی دنیا رسید و سرآخر هم با وداعی تلخ تر از تلخ به پایان آمد.
زندگی هنری او در فرانسه، خیلی زود در مسیر شهرت و اعتبار قرار گرفت، دالیدا از پس یک دوره ی به نسبت کوتاه حضور در کاباره های شهر، به سالن های مجلل هنری راه پیدا کرد و خیلی زود هم همکار چهره های بلند آوازه ی موسیقی فرانسه شد و از تلویزیون ملی این کشور سر در آورد.

dalida-dalida-17723678-373-500

او در جملگی سالهای فعالیتش، علاوه بر فرانسه، مردمان مصر و ایتالیا را هم هموطن به حساب آورد و در بازار فرهنگی این دو کشور هم فعالیتهای پرشماری داشت؛ از همین جمله است حضور پیاپی او در ایتالیا و فستیوال سنرمو. دالیدا در سال ۱۹۶۷ با اجرای ترانه‌ی “Ciao amore ciao” علاوه بر مردم کوچه و بازار، نگاه منتقدیدن هنری را هم به خود جلب کرد.
همان طور که ذکرش رفت؛ حضور دالیدا در بازار موسیقی مصری ها هم در بسط دامنه ی طرفدارانش بسیار موثر بود. او با اجرای ترانه های محبوب و وطن پرستانه، علاوه بر مردمان سرزمین اهرام، با جامعه ی وسیع عرب زبان دنیا هم ارتباط برقرار کرده و از جانب ایشان، خودی به حساب می آمد…
در آن دوران، ترانه های مشهور به واسطه‌ی میزان نشرشان در شهر؛ به نشان نقره و طلا مزین می‌شدند. دالیدا علاوه بر دریافت چندین و چند نشان طلا در ممالک متفاوت و در پی استقبال فراوان مردم از آثاراش به عنوان نخستین خواننده ی تاریخ به نشان الماس دست پیدا کرد و آغازگر بدعتی تازه در بازار ترانه‌های پر فروش شد.
علاوه بر شیوهی اجرا و صدای خوب، مهارت او در یادگیری زبان های متفاوت را هم ستودهاند. دالیدا که با پیشینهی ایتالیایی، در قاهره رشد کرده و در فرانسه زندگی میکرد، علاوه بر این سه زبان، آثار پر شمار دیگری را هم به اسپانیایی و عبری و آلمانی و انگلیسی درست و بی‌غلط اجرا کرد تا به حق؛ «دختر زمین» لقب بگیرد.
آشنایی او با فرهنگ‌های گونه به گونه در کنار محبوبیت بالای او باعث شد تا دالیدا در سالهای فعالیت هنریاش، بسان پل رابطی باشد میان مردمان چهارسوی زمین؛ تا آنجا که محبوبیت بسیاری از ترانههای قرن، به واسطه ی اجرای دالیدا حاصل شده، از همین جمله است، نمونه ی فرانسوی ترانهی ” Paroles Paroles ” که با اجرای دالیدا و آلن دولن اعتباری جهانی کسب کرد.
گستردگی سبک های کاری هم دیگر از دلایل ماندگاری اوست. او که بیشتر به واسطه ی ترانه های مردمی و عاشقانه اش شناخته می شد، دستی طولا هم در ترانه های شاد و ریتمیک داشت. تا آنجا که برخی از ترانه های او؛ پای ثابت دانسینگهای اروپا در دههی هفتاد بوده اند و بهانهی سادهای برای خوشبختی و شادی مردمان شهر…

dalida

او که در آغاز به عشق حضور در پرده ی نقره ای به فرانسه رفته بود، سرانجام چند حضور سینمایی را هم تجربه کرد؛ بیشتر از همه در نقش خودش و به واسطه ی شهرت و هنر آوازش، با این وجود اما تجربه های سینمایی دالیدا را هم از جمله نقاط قابل اتکای آثار او دانسته اند.
در کنار تمامی موفقیتهای هنری، حواشی زندگی او شاید حتی پررنگ تر از متن بوده باشند. دالیدا بارها و بارها شاهد خودکشی عشقهای زندگیاش بود و در تمام عمرش هم از مصائب لابد بی خانه بودن رنج می برد. علاوه بر اینها او به واسطهی نپذیرفتن یک کودک ناخواسته برای همیشه سترون شد و از جادوی مادربودن محروم ماند؛ تا در تمامی سالهایی که طعم موفقیت شهری را میچشید، با زخمهایی کشنده و روح آزار دست و پنجه نرم کند.
«زندگی برایم غیر قابل تحمل شده بود. مرا ببخشید….» اینها آخرین کلمات دالیداست که پیش تر از مرگ اختیاری‌اش نوشته شده بود. روح بی قرار و آزاده‌ی او، سرانجام تاب این همه غم را نیاورد. او که پیشتر هم چند باری دست به خودکشی زده و هر بار نجات پیدا کرده بود، سرانجام با مصرف بسیار زیاد داروهای روان گردان؛ دنیای وحشی مردمان زنده را بدرود گفت و به صف ستارگان خاموش پیوست.
توضیح آخر اینکه این نوشتار صورت خلاصه شده ی متن برنامه ی مستند چمتاست که پیش تر به روی آنتن تلویزیون ایران فردا رفته است.

برنامه چمتا

گزیده خبرهای اقتصادی هفته سی و نهم سال نود و چهار

تحریم هایی که لغو خواهند شد:
الف : از طرف اتحادیه اروپا:
، تحریم‌های مربوط به کمک‌های بلاعوض، کمک‌های مالی و وام‌های ترجیحیارا‌یه خدمات بیمه‌ای، تایید بیمه یا بیمه اتکایی امکان‌پذیر می‌شود. تحریم‌های مربوط به انتشار اوراق قرضه تضمین شده از سوی دولت ایران. تحریم‌های مربوط به واردات نفت و گازو مربوط به واردات فرآورده‌های پتروشیمی از ایران. داد و ستدهای مربوط به بخش انرژی. تحریم معاملات با بخش‌های کشتیرانی و کشتی‌سازی ایران و مربوط به حمل و نقل. تجارت طلا و سایر فلزات گرانبها با ایران.. تحریم‌های مرتبط با نرم‌افزار . امکان تجارت گرافیت، فلزات خام یا نیمه ساخته مانند آلومینیوم، فولاد، زغال سنگ و نرم افزار برای یکپارچه‌سازی فرآیندهای صنعتی. حذف نام افراد و نهادها از فهرست اشخاص ویژه و بلوکه شده
ب : از طرف امریکا:
فروش هواپیماهای تجاری یا مسافربری و قطعات و خدمات مربوط به ایران. صادرات فرش و مواد غذایی از جمله پسته و خاویار از مبدا ایران به امریکا . تحریم‌های اعمالی بر افراد و اشخاص حقوقی شامل بانک مرکزی ایران، سایر موسسات مالی ایرانی (مندرج در الحاقیه)، شرکت ملی نفت ایران، شرکت بازرگانی نفتیران (نیکو)، شرکت ملی نفتکش و سایر افراد و اشخاص حقوقی که توسط خزانه داری به عنوان دولت ایران شناسایی شده‌اند لغو می‌شود. همچنین اتباع تحریم شده یا افرادی که اموال‌شان توقیف است . آزاد شدن ریال و خرید و فروش دلار به دولت ایران . محدودیت‌های تجارت دو جانبه بر درآمدهای ایران که در خارج از کشور است، شامل محدودیت‌های مربوط به نقل و انتقال درآمدها . تحریم خرید، پذیره‌نویسی یا تسهیل معاملات دیون حاکمیتی ایران، شامل اوراق قرضه دولتی. ارایه خدمات بیمه یا بیمه اتکایی در رابطه با فعالیت‌های سازگار با برجام. تحریم سرمایه‌گذاری، شامل مشارکت در سرمایه‌گذاری‌های مشترک، کالاها، خدمات، اطلاعات، فناوری، دانش و کمک فنی برای بخش نفت، گاز و پتروشیمی . تحریم معامله با بخش انرژی ایران شامل معامله با شرکت ملی نفت ایران، شرکت ملی نفتکش ایران، شرکت بازرگانی نفت ایران (نیکو)، شرکت ملی نفتکش . فروش، عرضه یا انتقال کالاها و خدمات مورد استفاده با بخش خودروسازی ایران امکان‌پذیر می‌شود

70901_236

جذب ۲۰۰ ‌میلیارد دلار سرمایه خارجی در برنامه ششم
مسعود هاشمیان قائم‌مقام معاون وزیر نفت در امور بازرگانی و بین‌الملل، از پیش‌بینی جذب سرمایه‌گذاری ۲۰۰‌ میلیارد دلاری در صنعت نفت کشور در برنامه ششم توسعه خبر داد. وی با بیان اینکه اقتصاد کشور در یک دهه تحریم مانند فنری فشرده شده دارای انرژی زیادی است، گفت: با برداشته‌شدن تحریم‌ها، پیش‌بینی می‌شود جهش اقتصادی در کشور در زمینه سرمایه‌گذاری ایجاد شود. وی افزود: البته همه امید مسئولان در پیش‌بینی برنامه ششم، جذب سرمایه‌گذاری خارجی نیست، بلکه استفاده از همه پتانسیل‌های داخلی و خارجی در دستور کار قرار دارد. هاشمیان افزود: براین‌اساس، در این برنامه برای مجموعه صنعت نفت کشور پیش‌بینی حدود ٢٠٠‌ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری شده است. وی با بیان اینکه این سرمایه‌گذاری برای همه بخش‌ها ازجمله نفت، گاز، پتروشیمی، پالایش و پخش، توسعه پالایشگاه‌ها و… است، گفت: البته میزان سرمایه‌گذاری‌های داخلی و خارجی در این طرح نیز پیش‌بینی شده که اعلام خواهد شد.

۹۸ درصد کالاهای قاچاق قابل کشف نیستند
علیرضا جمشیدی رییس سازمان تعزیرات حکومتی میگوید ۹۸ درصد کالاهایی که به صورت قاچاق وارد کشور می‌شوند، قابل کشف نیستند و معتقد است که برخورد با قاچاق را به جای شروع از واحدهای صنفی باید از منشأ شروع کرد. وی میگوید: دخالت دولت در بحث قیمت‌گذاری از جمله مواردی است که در امور اصناف مشکل ایجاد می‌کند؛ به‌طوری که مواد اولیه رشد قیمت دارند نرخ حامل‌های انرژی آزاد شده باید به سمت فضای رقابتی برود. نظام مالیاتی غیر ساختارمند از جمله دیگر مشکلات اصناف است و ما فرار مالیاتی داریم. از طرفی نیز نظام‌های مالیاتی ما به روز نیستند و اضافه میکند: مشکل نامتوازن بودن تولید و توزیع از جمله مواردی است که باید به آن توجه بیشتری شود. از روزی که فعالیت خود را آغاز کردیم سعی بر آن شده که قانون تعزیرات به صورتی تنظیم شود که مشخص باشد و افراد حق اعتراض داشته باشند. توانمندسازی صنوف باید در دستور کار قرار گیرد به‌طوری که برخی واحدهای صنفی اصول مشتری‌مداری را رعایت نمی‌کنند و هنوز به مشتری نگاه مناسبی ندارند. در مواردی نیز مشاهده می‌شود که اصول بهداشتی در واحدهای صنفی رعایت نمی‌شود که این امر بازی کردن با سلامت مردم است. وی گفت: صنوف کشور باید در خصوص مسائل مالی از قبیل میزان نیاز سرمایه در گردش و بهره‌گیری از وام را یاد گیرند تا ورشکست نشوند. همچنین میزان جنسی که اصناف در انبارهای خود ذخیره می‌کنند باید منطقی باشد که این اصول لازم است به آنها آموزش داده شود.

گنجی به غارت رفته به نام شرکت مخابرات
زمانی‏که بحث خصوصی‏سازی و واگذاری‏ها در دولت قبلی به‌ شدت داغ شد و ۵١ درصد سهم شرکت مخابرات ایران، به‏عنوان یکی از پرسودترین شرکت‏‌های دولتی در ١٨ آبان‏ ١٣٨٨ به شرکت توسعه اعتماد مبین واگذار شد، انتظار نمی‌رفت که سرنوشت این خصوصی‏سازی‏ها تا این حد جیب سهامداران غاصب را پر و کام کارکنان شرکت‏های واگذارشده، تلخ شود تا آنجا که کارکنان مخابرات از این خصوصی‏سازی با عنوان «روایت زجر» نام ببرند. این شرکت ظاهرا به ارزش حدود هفت‌هزار و ٨٠٠‌میلیارد تومان به‌صورت ٢٠‌درصد پرداخت نقدی معادل‌هزار و ۵۴٠‌میلیارد تومان و ١۶ قسط شش‌ماهه ۴٨۴‌‌میلیارد تومانی (اقساط سالانه ٩۶٨‌میلیارد تومان) به این شرکت واگذار شده بود، اما ارزش واقعی این شرکت تنها با درنظرگرفتن درآمدهای مخابرات از طریق تلفن همراه در طول شش سال واگذاری، ۵١ برابر رقم واگذار شده است. این در حالی است که به‌گفته کارشناسان قیمت واگذارشده شرکت مخابرات، یک‌هشتادم قیمت واقعی این شرکت است، به عبارت دیگر سپاه پاسداران شرکت مخابرات را با قدرت اسلحه تصاجب کرد و مانند یک غنیمت جنگی هم از آن استفاده میکند.

امید صنعت نفت به جذب ۲۰۰ میلیارد دلار سرمایه خارجی در برنامه ششم
مسعود هاشمیان قائم مقام معاون وزیر نفت در امور بازرگانی و بین‌الملل از پیش‌بینی جذب سرمایه گذاری ۲۰۰ میلیارد دلاری در صنعت نفت کشور در برنامه ششم توسعه خبر داد. وی در جمع خبرنگاران در حاشیه نمایشگاه انرژی کیش با بیان اینکه اقتصاد کشور طی یک دهه تحریم همچون فنری فشرده شده دارای انرژی زیادی است، اظهار کرد: با برداشته شدن تحریم ها پیش بینی می شود که یک جهش اقتصادی در کشورمان در زمینه سرمایه گذاری ایجاد شود. قائم مقام معاون وزیر نفت در امور بازرگانی و بین الملل با بیان اینکه بخشی از برنامه ششم توسعه مربوط به جذب منابع مالی است، ادامه داد: در این برنامه علاوه بر اینکه نگاه پسا تحریمی وجود دارد، چارچوب های اقتصاد مقاومتی نیز رعایت شده است. هاشمیان اضافه کرد: بر این اساس در این برنامه برای مجموعه صنعت نفت کشور پیش بینی حدود ۲۰۰ میلیارد دلار سرمایه گذاری شده است. وی با بیان اینکه این سرمایه گذاری برای همه بخش ها از جمله نفت، گاز، پتروشیمی، پالایش و پخش، توسعه پالایشگاه ها و غیره است، گفت: البته میزان سرمایه گذاری‌های داخلی و خارجی در این طرح نیز پیش بینی شده که اعلام خواهد شد .

احتمال کاهش قیمت نفت ایران به پایین ۲۰ دلار
قیمت نفت در روزهای گذشته به دلیل ضعف اقتصاد چین، افزایش ذخیره‌ سازی نفت در آمریکا و وجود ۱.۵ تا ۲ میلیون بشکه نفت مازاد در بازار، با بیشترین میزان کاهش در طول ۱۲ سال گذشته تاکنون روبرو شد. در همین حال، پیش‌بینی می‌شود شیب سقوط آزاد قیمت نفت در بازار جهانی در معاملات هفته جاری و آینده تندتر شود. از این رو در معاملات اخیر، شاخص برنت دریای شمال با کاهش یک دلار و ۹۴ سنتی و ثبت سقوط ۶.۳ درصدی قیمتی برای نخستین بار در سطوح کمتر از ۲۹ دلار به ازای هر بشکه معامله و بهای نفت برنت دریای شمال در نهایت در سطح ۲۸ دلار و ۹۴ سنت در بازارها دادوستد شد. همچنین قیمت هر بشکه نفت وست تگزاس آمریکا به بشکه‌ای کمتر از ۲۹ دلار و ۴۲ سنت رسید، ضمن آنکه سبد نفتی اوپک هم در محدوده بشکه‌ای ۲۵ دلار خرید و فروش شده است. این در حالی است که قیمت هر بشکه نفت سبک و سنگین صادراتی ایران هم در معاملات از گزند سقوط آزاد قیمت‌ها در امان نماند به طوری که هر بشکه نفت سبک صادراتی ایران در محدوده ۲۹ دلار و ۳۵ سنت و بهای هر بشکه نفت خام سنگین صادراتی ایران در محدوده ۲۶ دلار و ۳۰ سنت به مشتریان عرضه شده است. از سوی دیگر از ابتدای سال ۲۰۱۶ میلادی تاکنون متوسط قیمت فروش هر بشکه نفت سبک صادراتی ایران ۲۹ دلار و ۳۵ سنت و هر بشکه نفت خام سنگین صادراتی بشکه‌ای ۲۶ دلار و ۳۰ سنت معامله شده است که بیشترین میزان کاهش قیمت نفت صادراتی ایران در طول ۱۲ سال گذشته تاکنون به شمار می‌رود. این در حالی است که همزمان با افزایش ۵۰۰ هزار بشکه‌ای تولید و صادرات روزانه نفت ایران در دوران پساتحریم، پیش‌بینی می‌شود بهای نفت هر بشکه نفت خام سبک و به ویژه سنگین صادراتی ایران در معاملات پیش‌رو حتی تا سطح کمتر از ۲۰ دلار کاهش یابد.

اوباما راه فروش هواپیما به ایران را باز کرد
اوباما رئیس جمهور آمریکا در راستای لغو تحریم ها علیه ایران بر اساس توافق هسته ای در یادداشتی ریاستی که به لحاظ قانونی شبیه دستورات اجرایی رئیس جمهور است اختیار صدور مجوز برای صادرات کالا و خدمات و تکنولوژی به ایران را به جان کری وزیر خارجه این کشور محول کردآ از جمله به وی اجازه داد مجوزهای لازم برای فروش هواپیماهای مسافربری به ایران را صادر کند. مقامات کاخ سفید در عین حال تاکید کرده اند تا عمل ایران به تعهداتش بر اساس برجام و تایید آژانس بین المللی انرژی اتمی هیچ تحریمی علیه ایران لغو نخواهد شد. فروش هواپیماهای مسافربری و قطعات آن به ایران و خرید صنایع دستی مثل فرش و همچنین خاویار از ایران از معدود تحریم های یک جانبه آمریکا علیه ایران است که بر اساس برجام لغو خواهد شد. کنگره در سال ۲۰۱۰ بر اساس مصوبه ای اختیار صدور اجازه برای صادرات کالا،‌ خدمات و تکنولوژی به ایران را با شرط منطبق بودن بر منافع ملی این کشور به رئیس جمهور آمریکا داده بود. جان ارنست سخنگوی کاخ سفید گفت: ما از همان ابتدا مشخص کرده ایم که مذاکرات صرفا بر روی برنامه هسته ای ایران متمرکز بوده و این موضوع نگرانی اول ما بوده است. و ما تصریح کرده ایم که ایران به طور بالقوه در معرض تحریم های مهم در نتیجه آزمایش موشکی خود قرار دارد و بنابراین ما در حال اعمال فشار به آن ها هستیم.

ذخایر طلای ایران و کلاه گشادی که بر سرحکومت اسلامی رفت
دولت احمدی نژاد در نخستین ماههایی که اعمال تحریم‌های شدید مالی و بانکی، نفس اقتصاد کشور را به شماره انداخته بود، به وی توصیه شد تا به منظور مقابله با دلار و کاهش سلطه آن بر اقتصاد کشور، به سمت حذف دلار از مبادلات ارزی ایران روی آورد. این سیاستمدار کم عقل باز بنا به توصیه از ما بهتران دستور خرید طلا را صادر کرد تا بجای دلار نفتی طلا دریافت شود. از همان زمان هم حرکت هواپیماهای پر از طلا از دوبی و ترکیه به مقصد تهران آغاز شد و جیب واسطه ها پرپول گردید. قیمت هر اونس طلا در آن زمان بین ۱۸۰۰ تا ۲۰۰۰ دلار در نوسان بود. بسیاری از کارشناسان در آن زمان با این اقدام دولت مخالفت کردند و نسبت به دریافت طلا در هنگامی که قیمت آن در اوج است، هشدار دادند. اما احمدی نژاد و محمود بهمنی، رئیس کل وقت بانک مرکزی چنان مغرور از این اقدام خود که به هر حال در آن زمان به علت تفاوت قیمتها سودی نصیب دولت میکرد، هیجان زده بودند که توجهی به انتقادات نمیکردند. پس از چند ماه روند نزولی طلا آغاز شد و قیمت هر اونس طلا رو به کاهش گذارد تا آنجا که هم اکنون به حدود ۱۱۰۰ دلار رسیده است. به عبارت دیگر، دولت احمدی نژاد به جای دلار، طلایی دریافت کرد که در این فاصله حدود ۴۰ درصد ارزش خود را از دست داده است.

هند، بزرگ‌ترین مشتری نفت ایران در پساتحریم
ایران و هند برای افزایش ۲۶۰‌ هزاربشکه‌ای صادرات روزانه نفت در پساتحریم، به توافق رسیدند و هندی‌ها با پیشی‌گرفتن از چین، به‌زودی بزرگ‌ترین مشتری نفت ایران خواهند شد. ایران در حال حاضر ۲۲ کشتی نفت‌کش غول‌پیکر در اختیار دارد که ۱۳ فروند از آنها با ظرفیت کامل روی دریا و با رفع تحریم‌ها آماده راهی‌شدن به اروپا و هند هستند. درهمین‌حال، با اجرای برجام، قرار است تولید نفت ایران در مرحله نخست، ۵۰۰‌هزار بشکه در روز افزایش یابد و به‌تدریج ۵۰۰‌هزار بشکه دیگر هم به صادرات نفت این کشور در روز افزوده خواهد شد. همچنین یک مقام ارشد ایرانی که خواست نامی از او برده نشود، در مصاحبه با رویترز، گفت: مقصد اصلی این نفت‌کش‌ها هند هستند. این مقام ارشد ایرانی به این نکته اشاره کرد که تقاضای هند برای نفت از سایر کشورهای آسیایی بیشتر است و ما هم مانند سایر رقبای خود نظر ویژه‌ای به هند داریم. این مقام ایرانی درادامه گفت: قصد داریم صادرات خود را به هند با رفع تحریم‌ها، ۲۰۰‌هزار بشکه در روز افزایش دهیم، این در حالی است که صادرات فعلی ایران به هند تحت شرایط تحریم روزانه ۲۶۰‌ هزار بشکه است. درهمین‌حال، مدیرعامل شرکت نفت «اسار» هند گفت: با ایران رابطه دیرینه‌ای داریم و با رفع تحریم‌ها، واردات خود را افزایش خواهیم داد.

تولد ملکه‌ی فولک / محمد سفریان

098b8653e884f29b11914009b41dcc47مظهری از آزادی طلبی مدرن و شهری بود و نشانه ای از قدرت موسیقی در برانگیختن احساسات آدمیان در برابر ظلم. زنی که نیم قرنی ست جز برای آزادی و برابری انسان ها ساز به دست نگرفته و آواز نخوانده‌است.
جون چاندوس بائز در ژانویه ی ۱۹۴۱ و در نیویورک آمریکا به دنیا آمد؛ در خانواده ای تحصیل کرده و شهری از مهاجرین مکزیکی. او به واسطه ی همکاری پدرش یا سازمان یونسکو در کودکی و نوجوانی طی طریق بسیار کرد و زندگی در ممالک متفاوت و جنگ زده را تجربه کرد تا از همان روزهای کودکی؛ با سرشت پلید جنگ و فقر آشنا شود و بعدها در تمامی سالهای فعالیت حرفه ای اش همراه مردم گرفتار شود و برای رهایی انسان از بندهای فردی و اجتماعی آواز بخواند…
جون بائز از جمله ی خواننده هایی ست که خیلی زود در مسیر شهرت و محبوبیت قدم نهاد. تنها هجده سال داشت که در فستیوال موسیقی فولک نیوپورت خوش درخشید و نوزده ساله بود که نخستین آلبومش به جدول آلبوم های پرفروش راه پیدا کرد تا این طور موسیقی فولک و کانتری آمریکا چهره ی جدید و صدای صمیمی تازه ای را تجربه کند…
او در سالهای دهه ی شصت بدل به چهره ای شناخته شده در موسیقی آمریکا شد و از همان آغاز راه هم از شهرت و محبوبیتش در حمایت از جنبش های حقوق بشری استفاده کرد. او که با سخنرانی مارتین لوترکینگ دل در گرو آزادی و عدالت بسته بود در ادامه ی راه زندگی اش، در حلقه ی اصحاب دکتر همیشه حاضر او در آمد و در نکوهش جنگ و ستایش صلح آوازها ساز کرد.
نام بائز در غالب کتب تذکره با باب دیلن دیگر ستاره‌ی موسیقی آمریکا گره خورده. دیلن که حالا بیشتر از معشوق روزگار جوانی اش به شهرت رسیده؛ در آن سالها جوان پرسه زن بی خیالی بود که تنها به واسطه ی خانه به دوشی و کولی گری اش در راه موسیقی افتاده بود؛ بائز اما علاوه بر لطافت زنانه، نگاهی تازه به او هدیه داد و با ساز و کار شهرنشینی آشنایش کرد …اضافه بر این، دیلن پایه‌های شهرتش را هم مدیون عشق و اعتماد جون بائز است، چه اول بار او بود که دیلن را با خود به تور برد و میهمان بسیار ویژه‌اش نام کرد.

joan-chandos-baez-4

آشنایی با دیلن برای بائز هم سرمنشا تغییرات بسیار شد. او که از گذشته ای منظم و بستری معقول و شهری می آمد، از پس آشنایی با دیلن، با مفاهیم و مختصات کولی گری و بی خانمانی آشنا شد. هم این آشنایی هم سبب شد تا آن صدای صمیمی و آشنا در بسیاری از ترانه هایش از عشق و جنون و بی خیالی یاد کند و اینها همه را با مردم شهر شریک شود.
Baez,Joan
دیگر از موارد ماندگاری او، بسط وسیع آثار او در شریان شهر است، چه، بسیاری از ملودی های جا افتاده ی امروز به واسطه ی زیبایی کلام اوست که عالم گیر شده اند. از همین جمله است ترانه‌ی «دونا دونا» که با هنر بائز به شهرت رسید. ترانه‌ای که علاوه بر زلالی و روانی از حیث کثرت ترجمه به زبان های گوناگون هم حائز اهمیت است…
جون بائز از جمله ی معدود هنرمندان آمریکایی بود که به نیکی از حال همه ی دنیا آگاه بود؛ او علاوه بر نکوهش جنگ ویتنام، برای فقرزده های آفریقایی هم آواز خواند. برای حق تحصیل بنگلادشی ها هم ترانه نوشت؛ در مذمت مجازات اعدام گفت و حتی برای احترام به زبان های اروپایی آلبومی به بازار داد.
او از اصل و نصب مکزیکی اش هم نهایت بهره را برده. علاوه بر استفاده ی او از تم های موسیقی آمریکای جنوبی در جان ترانه هایش؛ بائز یک آلبوم تمام را هم به زبان اسپانیایی اجرا کرده. ترانه‌ی «سپاس زندگی» از جمله‌ی شهره ترین ترانه های بائز به اسپانیولی ست.
مگر می‌شود که در گوشه ای از این دنیا، صدای دادخواهی مردمی بلند باشد و بائز با هم آن گیتار قدیمی اش به حمایت از آنها نشتابیده باشد؟ صدای پر شور سکوت ایرانیان هم خیلی زود به گوش این پوینده ی راه آزادی رسید تا او در روزهای پر التهاب و دشوار ایران به یاری مردم ما آید و ترانه ی مشهور ” We Shall Overcome ” را در هیاتی متفاوت برای جوانان ایرانی اجرا کند… علاوه بر این او در پایگاه خبری اختصاصی اش هم پیامی کوتاه برای مردم ایران به یادگار گذاشت تا نزد جوانان ایرانی محبوب تر از پیش شود:
«جهان با دیدن شما به قدرت رفتار غیر خشونت‌آمیز پی برد. ما آن را در غرش سکوت شما می شنویم و در چشمان شما می‌بینیم، آن گاه که آرام رو در روی رعب و دهشت می‌نشینید. شجاعت شما به شوقمان می‌آورد و فداکاری‌تان الهام بخشمان می‌شود. چه سعادتمندم من که زنده‌ام تا شاهد این جنبش باشم. دعاهایم، عشقم و حمایتم را به سوی‌تان روانه می‌کنم.»

Joan-Baez-5

علی رغم تمامی آنچه ذکرش رفت؛ نام جون بائز بیشتر از یک فعال سیاسی و خواننده ی مبارز؛ با عنوان هنرمندی صاحب سبک و کاربلد در دفاتر موسیقی دنیا به ثبت رسیده است. زبردستی او در نواختن گیتار و شیوه ی دوست داشتنی و صحیح آواز او باعث شده تا موسیقی مردمی و محلی امروزین آمریکا وامدار سعی و همت او باشد. هم او که از جانب مردم و مطبوعات با لقب «ملکه‌ی فولک» شناخته می شود.
او همچنان می خواند با همان حنجره و گیتاری که سالهاست حضورشان را وقف شادمانی مردمان دنیا کرده اند. با هم آن ترانه هایی که چونان چون رودی زلال و آرام؛ نجوای شیرین گذر ایام را در گوش طبیعت زمزمه می کند.

گزیده خبرهای هفته سی و هشت سال 94

نرخ بیکاری جوانان در مرز ۵۰ درصد
روحانی در تبلیغات انتخابات یازدهم وعده های زیادی داد که از جمله آنها اشتغال زایی برای افراد تحصیل کرده بود. وی در ۹ خرداد ۹۲ با قاطعیت اعلام کرد: “برنامه اقتصادی من حل معضل اشتغال به خصوص برای تحصیل‌کرده‌هاست.” اما اکنون بعد از گذشت ۳ سال بیکاری روند صعودی را طی می‌کند. طبق گزارش جدید مرکز آمار ایران از نتایج آمار نیروی کار در تابستان ۹۴، نرخ بیکاری جوانان زیر ۳۰ سال هم اکنون به ۴۸.۷ درصد رسیده و این نرخ در مورد زنان ۸۵.۹ درصد شده است. بیکاری در استان های مختلف حاکی از وضعیت بحرانی است به گونه ای که نرخ بیکاری جوانان ۱۵ تا ۲۴ ساله در استان کهگیلویه و بویر احمد در تابستان ۹۴ به ۴۸.۷ درصد و در مورد جوانان ۱۵ تا ۲۹ ساله در کرمانشاه به ۴۷.۴ درصد رسیده است. نرخ بیکاری تابستان امسال با رشد ۱.۴ درصدی در مقایسه با تابستان سال گذشته به ۱۰.۹ درصد رسید. نرخ بیکاری مردان به ۸.۹ درصد و در زنان به ۱۹.۹ درصد رسیده است. همچنین نرخ بیکاری تابستان ۹۴ در شهرها ۱۲.۲ درصد و روستاها ۷.۴ درصد شده است. بیشترین نرخ بیکاری در گروه سنی ۲۴‌ــ۲۰ساله با ۲۷.۸ درصد بوده است و در این گروه سنی نرخ بیکاری مردان ۲۲.۸ درصد و زنان ۴۹.۳ درصد گزارش شده است.

iran_bikari04

تحریم‌های نفتی سطح تولید را به ١۴ سال قبل بازگرداند
تولید نفت ایران که در سال انقلاب به روزانه شش میلیون بشگه رسیده بود، در بعد از انقلاب در بهترین شرائط هیچگاه از چهار میلیون بشگه تجاوز نکرد، ارزیابی‌ها نشان می‌دهد کمترین تولید نفت ایران در سال‌های ١٩٧٩ و ماه‌های منتهی به پیروزی انقلاب به دلیل اعتصاب کارکنان صنعت نفت و در سال‌های اولیه انقلاب به دلیل نظرات متفاوت برخی مقامات در خصوص وضعیت تولید نفت اتفاق افتاده است. در سال‌های ١٩٨٠ تا ١٩٨٢ تولید نفت ایران به کمترین میزان یعنی یک میلیون و دویست هزار بشکه رسید و پس از آن بود که ایران سیاست افزایش تولید را در دستور کار قرار داد. در تمام سال‌هایی که گذشت ایران وابستگی بالایی به نفت داشته است اما طبق اعلام رییس‌جمهور مقرر است میزان وابستگی بودجه سال آینده به نفت در حدود ٢۵ درصد باشد که در صورت تحقق این امر، پایین‌ترین سطح وابستگی بودجه به نفت در سال آینده شمسی اتفاق خواهد افتاد. در سال‌های گذشته پس از اجرای طرح تحریم خرید نفت از ایران، تولید نفت ایران رو به کاهش گذاشت و به محدوده سه میلیون بشکه‌ای بازگشت به این ترتیب تولید نفت ایران در سال‌های ٢٠١٠ تا ٢٠٠۴ به چهارده سال قبل، یعنی سال‌های ابتدایی دهه نود بازگشت. افزایش یک میلیون بشکه‌ای تولید، حجم تولید نفت ایران را به سال‌های ٢٠٠٢ تا ٢٠٠۴ بازخواهد گرداند.

احتمال حذف مجدد سهم صندوق توسعه ملی
براساس سیاست‌های کلی برنامه ششم توسعه دولت باید در سال آینده حداقل ٣٠ درصد درآمدهای نفتی را به حساب صندوق توسعه ملی واریز کند، ولی افت درآمدهای نفتی سبب گردیده تا پیشنهاد عدم واریز سهم کامل صندوق از درآمدهای ارزی مطرح شود. طبق قانون، باید هر ساله حداقل ٢٠درصد از درآمدها نفتی به حساب صندوق توسعه ملی واریز می‌شد که در ادامه مجلس پیشنهاد کرد تا هر سال سه درصد به ٢٠درصد ابتدایی افزوده شود. این روند تا جایی پیش رفت که تا سال گذشته سهم صندوق به ٢٩درصد رسید. البته جدای از این سهم با توجه به مبلغ حدود ٧/٢میلیارد دلار که دولت گذشته از حساب صندوق برداشت و به عنوان عیدانه بین مردم تقسیم کرد هر سال دو درصد نیز به عنوان اقساط این برداشت باید اضافه واریز می‌شد که دو قسط آن نیز تا سال قبل پرداخت شد. اما در سال ١٣٩٣ و به دنبال کاهش یکباره قیمت نفت دولت تصمیم گرفت، در بودجه امسال پیشنهاد کاهش سهم صندوق توسعه ملی را مطرح کند تا سهم بیشتری برای دولت واریز شود. بر این اساس، با طرح موضوع و موافقت مراجع ذیربط در نهایت با عدم واریز درصد مازاد موافقت شد و در حالی که باید در سال جاری حدود ٣٢درصد از درآمدهای نفتی به حساب صندوق توسعه ملی، ۵/١۴درصد شرکت ملی نفت و حدود ۵۴ درصد هم به دولت می‌رسید، معادله به‌گونه‌ای دیگر رقم خورده و در نهایت رای بر پرداخت حداقل قانونی یعنی ٢٠درصد داده شد.
با موافقت‌هایی که در بودجه امسال شکل گرفت در نهایت، از مجموع درآمدهای نفتی حدود ۵/١۴درصد به شرکت ملی نفت، ٢٠درصد به حساب صندوق و حدود ۶۵درصد هم به دولت اختصاص یافت و در این بین دو درصد مانده از برداشت عیدانه هم برای امسال به حساب صندوق واریز نشد. اما در شرایطی بودجه ١٣٩۵ در روزهای آینده روانه مجلس می‌شود که به نظر می‌رسد دولت بازهم تصمیم به عدم واریز کامل سهم صندوق توسعه ملی داشته باشد.

روس‌ها در ابتدای صف سوآپ نفت و گاز ایران
احیای سوآپ نفتی و گازی و فرآورده‌ها از طرح‌هایی است که شرکت نفت منتظر باز شدن قفل تحریم‌های بین‌المللی است، طرحی که سابقه ١٣ ساله فعالیت ایران در آن با تعلیقی پنج ساله و البته اعتمادهای شکسته گره خورده است. آغاز فعالیت ایران برای سوآپ نفت و گاز در دولت خاتمی کلید خورد و حالا پنج سالی از زمان توقف فعالیت‌های سوآپ کشور به بهانه نداشتن صرفه اقتصادی می‌گذرد و زنگنه بار دیگر در مسند وزارت نفت، تصمیم دارد آنرا احیا کند. تصمیمی که توسط میرکاظمی وزیر اسبق نفت گرفته شد که در کنار خسارات مادی فراوان به علت توقف طرح و جریمه نقدی ایران در پی این تصمیم ناگهانی، خسارات معنوی نیز برای اعتبار ایران در برداشت. اما انجام این کار آن هم در حالی که فاصله‌ای سه سال و نیمه بین ایران و بازار سوآپ افتاده و رقبا جای ایران را گرفته اند کار آسانی نیست با تصمیم وزیر اسبق نفت، میرکاظمی مبنی بر توقف سوآپ، در پایان ماه مارس ‌٢٠١٠ این قرارداد خاتمه یافته و دیگر تمدید نشد. این در حالی است که دراگون اویل در نبود قرار معاوضه نفت خام خود با ایران، با شرکت کراس کاسپین (CROSS CASPIAN) که اداره مرکزی آن در باکو مستقر است وارد مذاکره شد و اعلام کرد که نفت‌خام بیشتری را از عرض دریای خزر و از مسیر باکو و با راه آهن به بندر باتومی گرجستان در دریای سیاه صادر می‌کند. شرکت سوییسی «ویتول» بازاریاب و فروشنده نفت‌خام قزاقستان و ترکمنستان، نیز دیگر شرکتی بود که پیش از تصمیم ناگهانی وزیر سابق نفت با ایران قرارداد سوآپ داشت و بخش عمده نفت‌خام‌های مختلف تولیدی این دو کشور را از بندر آکتائو به بندر نفتی نکا صادر می‌کرد. ایران برای آغاز دوباره سوآپ روی روس‌ها حساب باز می‌کند، روسیه در واقع پیش‌قدم آغاز دوباره سوآپ با ایران است، چندی پیش معاون رییس هیات‌مدیره شرکت گازپروم روسیه تایید کرد که در حال مذاکره با ایران برای انجام تبادلات گازی برای عرضه گاز به ارمنستان است. در کنار آن ایران بحث از سرگیری سوآپ نفت را نیز با اعلام آمادگی روسیه و قزاقستان کلید می‌زند، به این ترتیب که قرار است در فاز اول نفت مازاد تولیدی این دو کشور به پایانه نفتی نکا انتقال داده شود.

توافق تهران و دهلی‌نو برای تسویه ۶.۵ میلیارد دلار پول نفت ایران به روپیه
منابع هندی با اشاره به توافق تهران و دهلی‌نو برای تسویه ۶.۵ میلیون دلار دیون معوق نفتی هند به ایران از طریق واردات، وام برای توسعه بندر چابهار به روپیه از برنامه تهران برای چاپ ریال بیشتر با پشتوانه روپیه‌های نفتی خبر دادند. به نقل از ایندین اکسپرس، ایران و هند توافق کرده‌اند تا به منظور تهیه مقدمات انجام مبادلات تجاری با ارزهای ملی، تمامی دیون معوق دهلی‌نو به تهران با روپیه تسویه شود. دیون به دلار (۶.۵ میلیارد دلار برابر با ۵۵ درصد پول نفت خریداری شده از تهران) در حساب شرکت ملی نفت ایران در بانک‌های هندی سپرده‌گذاری خواهد شد. از سال ۲۰۱۳، پالایشگاه‌های هندی ۴۵ درصد پول نفت ایران را به روپیه در بانک یو‌سی اُ سپرده گذاری کرده‌اند و باقی مبلغ پرداختی نیز با بسته شدن راه پرداخت از طریق هالک بانک ترکیه به علت تحریم‌ها در دست آنها باقی ماند. بر اساس این گزارش، توافق پرداخت به اصلاحاتی نیاز دارد چراکه معافیت مالیاتی به بسته ابلاغی این مرکز در ژانویه ۲۰۱۲ مشروط است که اجازه می‌دهد تنها ۴۵ درصد از پرداختی‌های نفتی به روپیه باشد. در بودجه سال ۱۳-۲۰۱۲ هند، پالایشگاه‌های این کشور در زمان پرداخت به شرکت ملی نفت ایران از مالیات ۴۰ درصدی مالیاتی معاف هستند. ببه گفته منابع هندی، بانک آی دی بی آی که به علت عدم حضور در کشورهای خارجی به میزان زیاد نسبت به تحریم‌ها مصون است، اجازه خواهد یافت تا یک حساب مشترک ایجاد کند تا ۴ میلیارد دلار برای واردات غیرنفتی در آن سپرده‌گذاری شود. این منابع افزودند ایران همچنین در نظر دارد تا از سپرده‌های روپیه در بانک‌های هند به عنوان تضمین برای چاپ بیشتر ریال از طریق بانک مرکزی خود استفاده کند و به محض اینکه تحریم‌ها برداشته شد، سهم بزرگی از این سپرده‌ها را با تبدیل به یورو به داخل ایران انتقال دهد.

دولت بدهیهای خود را کلاه کلاه میکند
با انتشار دو هزار میلیارد تومان اسناد خزانه در آبان و آذر سال جاری مجموع اسناد منتشرشده به چهار هزار میلیارد تومان رسید که این مبلغ یک درصد از مجموع بدهی‌های دولت تشکیل میدهد. از ابتدای سال بنا شد دولت قسمتی از بدهی‌های خود را از طریق انتشار اوراق تهاتر کند تا به این ترتیب هم بخشی از تعهدات خود را پرداخت کرده و هم با در اختیار قرار دادن این اوراق فعالان اقتصادی طلبکار را به تحرک وا‌دار کند. بر این اساس در نشست مسوولان پولی و مالی تاکید شد با انتشار شش هزار میلیارد تومان اوراق صکوک اجاره، پنج هزار میلیارد تومان اوراق مشارکت و پنج هزار میلیارد تومان اوراق اسناد خزانه در واقع ١۶ هزار میلیارد تومان از بدهی‌های دولت بازپرداخت می‌شود. هرچند در زمان اعلام این تصمیم رقم بدهی دولت هنوز قطعی نشده بود اما با اعلام چندی پیش وزارت اقتصاد مشخص شد دولت ٣٨٠ هزار میلیارد تومان صرف‌نظر از ١۶٠ هزار میلیارد تومان بدهی وزارت نفت، بدهی قطعی دارد. بنابراین مقایسه این اعداد نشان می‌دهد دولت برای سال جاری در‌نظر داشت حدود چهار درصد از بدهی‌های خود را از طریق اوراق پیش‌بینی‌شده تسویه کند. عملکرد دولت اما در انتشار اوراق اسناد خزانه، صکوک اجاره و اوراق مشارکت نشان می‌دهد تنها چهار هزار میلیارد تومان اوراق اسناد خزانه منتشر شده است که این عدد تنها یک درصد از مجموع بدهی‌های دولت را می‌تواند تسویه کند..

احتمال توقف تولیدگاز درپارس‌جنوبی
بهره‌برداری از فازهای جدید پارس جنوبی به علت پیشی گرفتن عرضه از تقاضا و اوضاع آشفته بازار نفت، وضعیت صادرات میعانات گازی کشور را بحرانی کرده است. هم اکنون حجم میعانات گازی ذخیره سازی شده ایران بین ۱۰ تا ۳۰ میلیون بشکه تخمین زده می شود. قمصری مدیر امور بین الملل شرکت ملی نفت ایران میگوید میزان قابل توجهی از میعانات گازی ایران هم اکنون روی آب وجود دارد که بلافاصله بعد از لغو تحریم‌ها به فروش می‌رسد، گفته است: مذاکره درباره فروش این میزان میعانات گازی هم اکنون در حال انجام است و برخی گفتگوها نیز در آستانه امضای قرارداد است. همزمان با مشکلات متعدد پیش روی فروش و صادرات میعانات گازی کشور، برخی از مقامات نفتی از فروکش کردن خطر توقف تولید گاز در فازهای پارس جنوبی به دلیل تکمیل مخازن ذخیره‌سازی این محصول در عسلویه خبر می دهند. در بین کشورهای عضو اوپک در سال ۲۰۱۵ میلادی، ایران، عربستان سعودی، قطر و امارات متحده عربی، تنها کشورهایی بودند که موفق شدند تولید روزانه مایعات و میعانات گازی خود را افزایش دهند. ایران با افزایش ۳۳ هزار بشکه‌ای و تولید روزانه ۶۶۵ هزار بشکه میعانات گازی، یکی از از بزرگترین کشورهای تولید کننده میعانات گازی در بین اوپکی‌ها تا پایان نوامبر سال ۲۰۱۵ میلادی به شمار می‌رود.

زمستان در قاب تصویر / مینا استرابادی

«هر کجا که برف می‌بارد، آب جاری می‌شود، یا پرنده‌ها پرواز می‌کنند، هرکجا که شب و روز همدیگر را در شفق ملاقات می‌کنند، …، هر آنجا که خطر و وحشت و عشق وجود دارد؛ آنجا زیبایی هست به فراوانی باران، جاری شده برای تو.» اینها را «رالف والدو امرسون» شاعر و نظریه پرداز آمریکایی در مقاله ی معروفش با عنوان «شاعر» نوشته و طی آن اهالی ادب و هنر رو به بازگشت به روح اصیل و جهانشمول هستی و آدمی دعوت کرده. نگاه این چنینی به طبیعت و زندگی سبب شده که هنرمندان عرصه ی نقاشی نگاهی ویژه به فصلهای گوناگون سال داشته باشند. نقاشی‌هایی سراسر اعجاب از این فصل غریب و سلطه گر:

۱- «شکارچیان در برف» (۱۵۶۵) – پیتر بروگل

Untitled-21

۲- «چشم‌انداز زمستانی با اسکیت‌بازان» (۱۶۰۸) -هندریک آورکامپ

1

۳- «زمستان» (۱۷۵۵) – فرانسوا بوشه

2

۴- «چشم‌انداز زمستانی» (۱۸۱۱)- کاسپار داوید فریدریش

3

۵- «هانیبال درحال عبور از آلپ» (۱۸۱۲) – ویلیام ترنر

۶- «دریای یخ» (۱۸۲۴)- کاسپار داوید فریدریش

6

۷- «چایخانه کویشی‌کاوا، صبح برفی» (۱۸۳۰) – هوکوسائی

7

۸- «برف شبانه در کامبارا» (۱۸۳۳) – هیروشگیه

8

۹- «زاغی» (۱۸۶۸) – کلود مونه

9

۱۰- «بازتاب زمستان در پتیت مون‌روژ» (۱۸۷۰) – ادوار مانه

10

۱۱- «یک مزرعه‌ی برف‌پوش و یک چنگک» (۱۸۸۹) – ون‌سان ونگوگ

12

۱۲- «یک گذر روستایی در زمستان» (۱۸۹۳) – آلفرد سیسلی

13

۱۳- «روستای برتون در برف» (۱۸۹۴) – پل گوگن

14

۱۴- «چمباتمه در برف» (۱۹۱۱) – فرانتس مارک

141

۱۵- «منظره‌ی زمستانی» (۱۹۱۵) – ادوارد مونک

15

گزیده خبرهای اقتصادی سی و هفتم سال 94

پرداخت یارانه معضل بزرگ دولت در سال آینده
با کاهش قابل توجه قیمت نفت، دخل و خرج دولت ناموزون شده و درآمدهای کشور را تحت تاثیر قرار داده تا جاییکه حتی پرداخت حقوق کارمندان دولت هم به مشکل خورده است و برخی مقامات نفتی اعلام می کنند درآمد ماهانه نفت کشور از یارانه نقدی ماهانه هم کمتر شده است. در حال حاضر درآمد ماهانه نفتی کشور با صادرات روزانه یک میلیون بشکه نفت خام به قیمت ۲۹ دلار، ماهانه در حد ۹۰۰ میلیون دلار می شود که با احتساب دلار ۳۶۰۰ تومانی درآمد ریالی کل فروش نفت ۳۲۰۰ میلیارد تومان است، در حالی که هزینه دولت بابت پرداخت یارانه نقدی در هر ماه به حدود ۳۴۰۰ میلیارد تومان می رسد. علاوه بر این آمارهای رسمی بانک مرکزی نشان میدهد که سهم بودجه عمرانی طی سه ماهه نخست سال ۹۴ صفر بوده است و این یعنی کف درآمدی دولت کفاف هزینه های عمرانی را نمی دهد. گزارش نماگرهای اقتصادی بهار ۹۴ که بانک مرکزی منتشر کرد، نشان می‌دهد عملکرد عمرانی دولت روحانی در سه‌ماهه اول سال جاری تنها ۳۹میلیارد تومان بوده است، این در حالی است که بودجه عمرانی مصوب امسال ۴۷هزار و ۳۹۰میلیارد تومان است. بنابراین طبق آمار رسمی بانک مرکزی، عملکرد عمرانی دولت روحانی در بهار امسال کاهش ۹۹.۴درصدی داشته است. همچنین فعالیت عمرانی دولت روحانی از محل بودجه ۹۴ در فروردین صفر، در اردیبهشت ۳۵ میلیارد تومان و در خرداد هم ۴ میلیارد تومان بوده است. درحال حاضر بزرگترین مشگل دولت پرداخت ماهانه ۳۴۰۰ میلیارد تومان یارانه نقدی است. البته دولت بنا دارد یارانه ۶ میلیون نفر را قطع کند .ه گویا در مورد ۳ میلیون نفر هم عملی شده است.

66+65cd

کالاهای اساسی عمده واردات کشور
ولی الله افخمی راد رئیس کل سازمان توسعه تجارت درباره واردات اقلام اساسی گفت :کماکان عمده واردات را کالاهای اساسی تشکیل می دهد و علت آن نیز این است که به طور طبیعی در همه بخش ها تولید کننده کامل کالا نیستیم. وی افزود: در آبان ماه تراز تجاری کشور مثبت شد یعنی در ۹ ماهه امسال این تراز مثبت بوده و صادرات کشور حدود ۱.۸ میلیارد دلار بر واردات کشور پیشی داشته است که البته در هر دو بخش نسبت به سال گذشته کاهش مشاهده میشود، در بخش واردات ۲۲% و در بخش صادرات حدود ۱۱% . وی گفت که برخی از این واردات کالاهایی است که امکان تامین در سطح نیاز کشور وجود ندارد و طبیعتا ما باید اقدام به واردات کنیم البته در برخی از آنها ممکن است کالاهای جایگزین داشته باشیم که برنامه ریزیهایی در بخش صنعت و معدن و تجارت و وزارت جهاد کشاورزی در دست انجام است که امیدواریم بتوانیم جایگزین واردات کنیم.

واردات ۲.۷میلیون تن فولاد با وجود در انبار ماندن تولید داخل
مهدی کرباسیان معاون وزیر صنعت، معدن و تجارت گفت در شرایطی که بیش از ۳میلیون تن فولاد در انبارهای کشور مانده است بیش از ۲.۷میلیون تن ورق فولادی وارد کشور شده است که نگران کننده خواند واعلام کرد که برای صادرات فولاد، باید جایزه صادراتی برای صدور محصولات فولادی مجدداً برقرار شود. وی تصریح کرد: متأسفانه سوء استفاده از قانون سبب شده تا به‌جای ورق ممزوج، بیش از ۲.۷ میلیون تن ورق عادی وارد کشور شود که رقم بسیار زیادی است . کرباسیان اظهار کرد: چنانچه بازار مسکن فعال شود، نه‌تنها فولاد بلکه ۱۹۰ شغل وابسته به بخش مسکن هم رونق می‌گیرد و از این طریق می‌توانیم در این حوزه، از رکود خارج شویم . معاون وزیر صنعت، معدن و تجارت گفت: کاهش شدید قیمت جهانی فولاد و رسیدن بهای آن به حدود ۲۶۰ دلار و همچنین اختصاص ۱۵درصدی جایزه صادراتی چین به محصولات صادراتی‌اش، موجب شد ارزش واردات فولاد به دیگر کشورها ارزان‌تر شود. از طرفی تغییر نرخ روبل روسیه در مقابل دلار نیز در ارزان‌تر شدن قیمت محصولات فولادی آنها تأثیرگذار بود.

حذف ۲ واحد پالایشی از برنامه وزارت نفت
ساخت فراگیر پالایشی سیراف در قالب هشت پالایشگاه میعانات گازی مستقل به ظرفیت ۶۰ هزار بشکه در روز با هزینه حدود ۳۰۰ میلیون دلار برای هر واحد با هدف تبدیل میعانات گازی به محصولات با ارزش افزوده بالا برای صادرات در دستور کار وزارت نفت قرا.ر گرفته است . در صورت تکمیل هشت واحد پالایشی مورد نظر بیش از نیمی از خوراک تحویلی، به نفتا تبدیل می‌شود؛ تولید روزانه ۲۸۰ هزار بشکه نفتا در طرح فراگیر پالایشی سیراف در حالیست که هم اکنون نفتای دو پالایشگاه بندرعباس و لاوان به دلیل نبود مشتری امکان صادرات ندارد و مخازن این دو واحد پالایشی انباشته از نفتای بدون مشتری است. از سوی دیگر تقاضایی برای نفتا در داخل هم وجود ندارد؛ چرا که یکی از بیشترین تولیدات محصولات پتروشیمی، اتیلن است و در حال حاضر ۵۰ درصد خوراک این واحدها بر مبنای نفتا است که منابع تأمین آنها مشخص و مستمر است.همچنین مشکلات اقتصادی و زیست محیطی روش‌های فناورهای جدید با استفاده از خوراک‌های جایگزین نفتا ( استفاده از اِتان و مِتان) عملیاتی و در حال گسترش است. نگرانی وزارت نفت از مازاد نفتای تولیدی کشور موجب شده که اجرای دو واحد از هشت واحدی که قرار بود تحت عنوان طرح فراگیر پالایشی سیراف ساخته شود، حذف شود. تجربه داخلی در دهه ۱۳۷۰ مطالعه ساخت واحدهای تفکیک کننده بر اساس ترکیب مایعات گازی پازنان، آغار و دالان به ظرفیت ۶۰ هزار بشکه در روز و ساخت واحد تفکیک‌کننده بر اساس مایعات گازی به ظرفیت حدود ۶۰۰ بشکه در روز خانگیران بود که در مورد اول مواجه با شکست و در مورد دوم پس از ساخت عملیاتی نشد؛ این در حالی بود که شیرین بودن و مایعات گازی بودن خوراک این طرح‌ها و امتزاج راحت آن با ترکیبات پالایشگاهی مزیت طرح‌های مورد نظر محسوب می‌شد؛ با شکست این طرح‌ها میعانات گازی آغار، دالان و سرخون به پالایشگاه‌های شیراز و بندرعباس به عنوان خوراک اختصاص یافت تا تولید کمی و کیفی بنزین و نفت‌گاز را بهبود ببخشد.

پرداختی به صندوق توسعه ملی به نصف کاهش یافته
یکی از مسئولین صندوق توسعه ملی گفت که امسال ورودی صندوق توسعه ملی نصف شده، یعنی موجودی صندوق ۴۰ میلیارد دلار بوده که بیش از ۲۰ میلیارد دلار آن برای طرح‌ها مسدود شده است. به موجب قانون ۲۰ درصد از منابع ورودی صندوق باید نزد بانک‌ها سپرده‌گذاری شود، زیرا که صندوق توسعه ملی تسهیلاتی به صورت مستقیم به متقاضیان پرداخت نمی‌کند بلکه قرارداد عاملیت با بانک‌ها داشته و تسهیلات توسط بانک‌ها پرداخت می‌شود. وی با اشاره به اینکه در حال حاضر حدود ۳۱ هزار میلیارد ریال در دو فقره سپرده‌گذاری در بانک‌ها صورت گرفته است، عنوان کرد: بخشی از منابع ارزی صندوق بر اساس شرایط نظام‌نامه به ریال تبدیل شده است و تسهیلات ریالی را بانک‌ها به متقاضیان پرداخت می‌کنند. به گفته این مقام مسئول، طبق اساسنامه صندوق ۱۰ درصد تسهیلات در بخش صنعت گردشگری و ۱۰ درصد دیگر در بخش کشاورزی و صنایع تبدیلی خواهد بود. وی در مورد ورودی امسال صندوق توسعه ملی گفت: در حال حاضر بیش از ۴ میلیارد دلار به صندوق واریز شده که با توجه به کاهش قیمت نفت این میزان نسبت به سال قبل نصف شده است. این مقام مسئول با بیان اینکه بیش از ۲۰ میلیارد دلار برای طرح‌ها و تعهدات وجود دارد، عنوان کرد: بیش از ۷۰ میلیارد دلار دارایی‌های صندوق توسعه ملی طی سال‌های اخیر به دست آمده است.

فرار سرمایه‌گذاران از صنایع آب و برق
حمید چیت چیان وزیر نیرو از توقف ساخت چهار سد در کشور در راستای سیاست‌های جدید دولت خبر داد و گفت: احتمال توقف ساخت برخی سدهای دیگر در آینده نیز وجود دارد. وی گفت: هیچ کدام از وزارتخانه‌های دولت به اندازه وزارت نیرو ۲۴ ساعته نیازمند ارایه خدمات نیستند و با وجود اینکه ۱۵ سال خشکسالی داشتیم و بدهی‌های زیاد در حوزه برق نیز وزارت نیرو را تحت فشار قرار داده اما این خدمات بدون وقفه و بدون مشکل به مردم ارایه شده است. وزیر نیرو با اعلام اینکه کاهش سرمایه‌گذاری در صنایع آب و برق به حد مخاطره‌آمیز رسیده و ریسک را بالا برده است، تصریح کرد: این در حالی است که همزمان با کاهش شدید سرمایه‌گذاری‌ها در قانون هدفمندی یارانه‌ها، مقرر شده بود که قیمت آب و برق در سال ۹۴ واقعی شود که تاکنون این اتفاق نیفتاده است. وی با تاکید بر اینکه کاهش اعتبارات و محدودیت بازار سرمایه باعث شده است تا بخش آب و برق با مشکل مواجه شود، اظهار داشت: بخش خصوصی هم‌اکنون آمادگی دارد در این دولت سرمایه‌گذاری کند و حتی می‌تواند ۲۵ درصد سرمایه را با خود به این دو بخش بیاورد اما چون باقی سرمایه باید از طریق تسهیلات بانکی به این دو بخش ارایه شود، جرات ورود به سرمایه‌گذاری را ندارد.

هواپیماهای مسافری زمین‌گیر
محمد خداکرمی معاون هوانوردی سازمان هواپیمایی با بیان اینکه اکنون متوسط سن ناوگان هوایی کشور ۲۲ سال است، درباره زمین‌‌گیری هواپیماهای ناوگان مسافری گفت: اکنون حدود یک‌سوم ناوگان هوایی کشور زمین‌گیر است. وی گفت: در حال حاضر حدود ٢۵٠‌فروند هواپیما در ناوگان هوایی کشور فعال است و با بیان اینکه هم‌اکنون متوسط سن ناوگان هوایی کشور ٢٢ سال است، درباره زمین‌‌گیری هواپیماهای ناوگان هوایی گفت: در حال حاضر حدود یک‌سوم ناوگان هوایی کشور زمین‌گیر است. معاون هوانوردی سازمان هواپیمایی بیان کرد: البته آمار تعداد هواپیماهای زمین‌گیر مدام در حال تغییر است به هر حال یک روز زمان چک هواپیمایی فرا می‌رسد و از سوی دیگر هواپیمایی، از چک‌های رده‌های مختلف خارج می‌شود.

یاد یار مهربان

unnamedنوامبر سال ۲۰۰۶ چشم از جهان فروبست … دکتر مصطفی مصباح زاده را میگویم بزرگمرد و پدرخوانده مطبوعات ایران و بانی روزنامه کیهان قریب ۸۰ سال پیش…
از او خیلی خاطره دارم ولی در اینجا فقط به بازگویی چند مورد اکتفا میکنم .
آوریل ۱۹۸۵ بود و بیش از یکسال و اندی از انتشار کیهان لندن میگذشت .من چند هفته بود که در این نشریه آغاز به کار کرده بودم.
دکتر یکبار مرا صدا زد و گفت پسرم تو یک شغل کلیدی داری . بیا کفش و کلاه کن و برو با ایرانیان صاحب تجارت و مشهور تماس بگیر وضمن معرفی کیهان لندن سعی کن از آنها آگهی بگیری وآنها را مشترک این نشریه کنی و حتی از آنها بخواهی که برخی از پناهندگان ایرانی ساکن هلند/ آلمان/کشورهای اسکاندیناوی وغیره را که گرسنه دستیابی به روزنامه ما هستند هم مشترک نمایند …
من هم چنین کردم و پس از انجام چند مورد موفقیت آمیز شدیدا از من ابراز رضایت کرد تا اینکه روزی اتفاقی افتاد که با عصبانیت به به دفتر آمدم و به دکتر گفتم لطفا مرا از این ماموریت معذوربدارد چون دیگراین کار را نخواهم کرد …دلداری ام داد و گفت بشین بگو چه شده است…؟

گفتم به یک کافه شاپ در منطقه کنزینگتون لندن رفتم . پرسیدم مدیر ایرانی اینجا کیست/ شخصی را که در ته کافه نشسته بود و تیپ متینی داشت به من معرفی کردند . جالب بود که او کراواتی زده بود که گره اش از جنس متال و فلزی بود.این نوع کراواتها دیگر مد نبود و بیشتر اهالی ساکن ایالت تگزاس آنرا به گردن میآویختند …

index2

من بساطم را پهن کردم و با آب و تاب بسیار به معرفی نشریه ای را که در آن کار میکردم پرداختم . او سراپا گوش بود و گاها سوالاتی میکرد.
وقتی حرفهایم تمام شد و فکر کردم تیرم به هدف خورده است از من پرسید : میدانید چرا من و شما در این کشور غربت هستیم ؟ آیا میدانید چرا مملکتمان از دستمان رفت ؟ بعد پیش از اینکه من جواب بدهم ادامه داد بخاطر اینکه افراد زیادی از هموطنانمان که یکی از آن افراد و در راس این خاینین همین رییس شما آقای دکتر مصباح زاده است …
تشکر و خداحافظی کردم و پرسیدم شما که از اول میدانستید که من از کجا آمده ام چرا به من مجال این همه صحبت کردن دادید ؟ گفت سوال خیلی خوبیست میخواستم نحوه معرفی کردن شما را بشنوم…
دنبالم دوید و سفارش کرد برای من چای و کیک بیاورند و ضمن عذرخواهی گفت شما جوان تحصیل کرده و میهن دوستی بنظر میرسی و من میخواستم برایتان روشنگری کرده باشم. ضمن سپاسگویی دعوتش را نپذیرفتم و پس از خداحافظی آنجا را ترک نمودم…

وارد کیهان شدم دکتر علت خشم مرا جویا شد و پس از اینکه از ماجرا واقف شد گفت اسم ایشان چه بود ؟ جواب دادم اسفندیار بزرگمهر .
دکتر پرسید تلفنش را داری ؟ شماره تلفنش را به دکتر دادم . خواستم اتاق دکتر را ترک کنم گفت چهاردهی جان بنشین و گوش کن …
شماره بزرگمهر را جلوی من گرفت و وقتی این دو با هم صحبت میکردند بقدری قربان صدقه همدیگر رفتند گویی یوسف و زلیخا پس از سالها همدیگر را یافته اند …!
قرار ناهار با هم گذاشتند و بزرگمهر اصرار کرد که دکتر مرا نیز با خود ببرد . زیر بار نرفتم و به دکتر گفتم میدانید چیست آقای دکتر ؟

29423_911
شما کدها وپاس وردهایی در روابطتان میدانید که من اگر ۵۰ سال تجربه داشته باشم به آن دست نمیابم …
دکتر پرسید آیا بزرگمهر را میشناسی ؟ عرض کردم خودش را نه ولی برادر خیلی جوانترش و خانوم برادرشان سیما خانوم و زن شوهر مترجمین نخبه زبان انگلیسی هستند ؟ دکتر گفت : درست است و اسفندیار از شخصیت های مشهور و عضو جبهه ملی و مصدقی بود و با من که شاهی بودم هیچگاه آبمان توی یک جوی نمیرفت ولی دلیل ندارد با هم ناهار نخوریم و با هم حرف نزنیم …

روز بعد پس از صرف ناهار دکتر مصباح زاده کتاب آخر بزرگمهر را به من داد و گفت این را او به تو هدیه کرده و خیلی از تعریف تو میکرد …
به شوخی گفتم : آقای دکتر از من دفاع کردید ؟ دکتر گفت : تو قابل دفاع نیستی…!

چندین سال بعد دکتر یک جراحی قلب باز کرد و وقتی ما از او علت این جراحی را میپرسیدیم دکتر با لبخند شیطنت آمیز همیشگی میگفت :
میدونید چیه . اون قلب کهنه من دیگر عاشق نمیشد . آنرا دور انداختم و یک قلب جدید جای آن گذاشتم …
چندی بعد قلب عاشق جدید این مرد بزرگ در شهر سان دیه گو – کالیفرنیا از حرکت باز ایستاد …

پانویس :
کمتر از یک هفته پس از مرگ دکتر مصباح زاده مقاله زیر را در رثای او نوشتم . با وجودیکه هیچ بقالی نمیگوید که ماستش ترش است باید بگویم
ارزش خواندن دارد …!

ماجرای استاد و پلنگ!
بهمن چهاردهی

با استاد دکتر مصطفی مصباح‌زاده در ماه آوریل سال ۱۹۸۵ میلادی اوائل تأسیس کیهان لندن در دفتر کیهان لندن آشنا شدم و ایشان به قول معروف از برخورد اول قاپ بنده را دزدیدند. علی‌الاصول برخورد اول مهمترین است. برخوردهای بعدی هیچکدام تأثیرگذاری برخورد اول را ندارد. تواضع، مهربانی و صمیمیت خمیرمایه شخصیت ایشان را تشکیل می‌داد. از روز اول کار من در کیهان، ایشان پدرانه مرا راهنمایی می‌کردند و الفبای روزنامه و روزنامه‌نگاری را یاد می‌دادند. هر تماس چه حضوری چه تلفنی چه مکاتبه‌ای ایشان، همواره با پند و نصیحت شروع و پایان می‌گرفت. البته من با پسر کوچکشان پرویز خان هم‌دانشگاهی و هم‌دانشکده‌ای بودم و ایرج خان پسر بزرگترشان را در نیویورک ملاقات کرده بودم. تا چند سال پیش که دکتر مصباح‌زاده ساکن شهر پاریس بودند و من هم گاهی برای شرکت در جلساتی به دفتر پاریس کیهان می‌رفتم، از رهنمودهای ایشان بیشتر برخوردار می‌شدم و از محبت‌هایشان بهره می‌جستم.
و اما داستان پلنگ! بیشتر دور و بری‌های دکتر مصباح‌زاده خاطره‌های فراوان او را بارها و بارها شنیده‌اند. یک روز که من به پاریس رفته بودم، دکتر با من در خیابان شانزه لیره برای ملاقات قرار گذاشتند و پس از صرف نهار در یکی از رستوران‌های آنجا به آپارتمان زیبای ایشان در همان حوالی رفتیم. در آنجا با خانمشان آشنا شدم. در سالن و اتاق نشیمن مجسمه ده‌ها پلنگ روی ویترین‌شان نظر را جلب می‌کرد. از ایشان علت را جویا شدم. توضیح خلاصه ایشان تا جایی که به یاد دارم، به شرح زیر است. او گفت: تازه نماینده مجلس از بندرعباس شده بودم، آن زمان اغتشاش و ناآرامی زیادی بعد از هر انتخابات ایجاد می‌‌شد، پس از انتخاب شدن، من همراه با هیأتی همراه با کاروانی از اتومبیل که بیش از ده اتومبیل می‌شد، از بندرعباس به سوی شیراز در جاده‌ای کوهستانی عازم شدیم. اتومبیل ما اتومبیل اول بود و مقامات دیگر محلی از جمله رئیس فرهنگ، رئیس شهربانی و رؤسای دیگر ادارات در این شهر با من بودند. ناگهان در وسط جاده بندرعباس ـ شیراز چشممان به گله‌ای حیوان افتاد که وسط جاده نشسته بودند و راه را بند آورده بودند، از دور بخوبی معلوم نبود چه حیواناتی هستند. اتومبیل‌ها که نزدیک‌تر شدند مشاهده کردیم یک پلنگ ماده با وقار و تبختر فراوان با توله‌هایش راه را بند آورده است. من به راننده دستور دادم بایستد. ماشین‌های عقبی نیز به تبع ما ایستادند. این ایستادن به طول انجامید و حوصله مقامات در اتومبیل‌های عقبی را بسر آورده بود. آنها می‌گفتند آقای دکتر بیش از یک ساعت گذشته این پلنگ‌ها هنوز اینجا نشسته‌اند. اصلا شاید بخواهند حالا حالاها بنشینند. تکلیف چیست؟ بگذارید کیش‌شان دهیم و فراری‌شان نماییم. اما من شدیدا از این عمل ممانعت کردم. پس از نزدیک ۲ ساعت پلنگ مادر از جای برخاست و با طمانینه و وقار همراه با فرزندانش سر به سوی کوه و بیابان گذاشتند. ماشین‌ها دوباره راه افتادند تا به اولین آبادی که یک قهوه‌خانه بین راهی بود، رسیدیم. صاحب قهوه خانه گفت آقایان در میان شما کسی به اسم مصباح‌زاده است؟ من جلو رفتم و علت سئوال کردنش را جویا شدم. قهوه‌چی گفت حدود یک ساعت پیش عده‌ای تفنگدار یاغی با اسب از کوهستانهای اطراف به اینجا هجوم آوردند و اتومبیلی را که مردی از مقامات دولتی داخل آن نشسته بود و از بندرعباس به شیراز می‌رفت به زور متوقف کردند و به خیال اینکه ایشان مصباح‌زاده نماینده جدید مجلس از شهر بندرعباس است، کتک مفصلی زدند و می‌خواستند حتی او را بکشند! تا ایشان ثابت کنند که مصباح‌زاده نیستند، کبود و سیاه شدند!
دکتر مصباح‌زاده بعد از اینکه این داستان را تعریف کرد، گفت: معلوم است دشمنان من یاغی‌ها را خبر کرده بودند، و نتیجه‌گیری نمود آن پلنگ‌ها و تحمل و حوصله من باعث نجات من از مرگ صددرصد شد. وقتی داستانش را تمام کرد دست در ساکم کردم و هدیه‌ای برای ایشان روی میز گذاشتم. گفت این چیست؟ عرض کردم باز کنید خودتان ببینید. مجسمه یک پلنگ دیگر بود، گفتند پس تو این ماجرا را می‌دانستی! چه ترکیب و عضلات قشنگی دارد. به ایشان به شوخی گفتم این مجسمه با مجسمه‌های دیگر شما یک فرق عمده دارد. پرسیدند: فرقش چیست؟ گفتم: این پلنگ بیشه مازندران است! مثل کودکی که اسباب بازی مورد علاقه‌اش را دریافت می‌کند آن را روی ویترین گذاشتند. از ایشان پرسیدم: داستان عیدی دادن شما به محمدرضا شاه پهلوی چه بوده؟ خنده همیشگی‌شان را نمودند و گفتند: داری یک مصاحبه‌گر می‌شوی. من همیشه درجیبم و در کشوی میزم در اداره مقادیر زیادی پهلوی طلا داشتم. ایام عید ما برای سلام به دربار می‌رفتیم. من بیشتر موارد همراه با روزنامه‌نگاران و گاهی همراه با نمایندگان مجلس شرفیاب می‌شدم. رسم این بود که اعلیحضرت به همه مدعوین یک پهلوی طلا می‌داد. خبر اینکه من همیشه پهلوی طلا با خود حمل می‌کنم به گوش شاهنشاه رسیده بود. ایشان که در مود و حال شوخی کردن و سر به سر گذاشتن بودند، وقتی نوبت به من رسید با لبخندی از من پرسیدند آقای مصباح‌زاده درست است که شما هم همیشه توی جیب‌تان پهلوی طلا دارید؟ پاسخ دادم: بله قربان. فرمودند: حالا هم دارید؟ به ایشان عرض کردم: بله قربان. فرمودند هر سال ما به شما عیدی می‌دهیم، امسال شما به من عیدی بدهید! دست در جیب کردم و یک پهلوی طلا به اعلیحضرت تقدیم کردم. حضار به وجد آمدند و دست زدند و مرا تشویق کردند و همیشه در این مورد با من شوخی می‌کردند.
باید بگویم روحیه بذل و بخشش دکتر مصباح‌زاده شامل من هم شد. وقتی فرزند نوزادم را پس از به دنیا آمدن هنوز به منزل نبرده از بیمارستان کوئین شارلوت لندن به دفتر کیهان آوردم، ایشان یک سکه پهلوی طلا در دست نوزاد گذاشتند. البته آن نوزاد اکنون ۱۸ سال سن دارد!
دکتر مصباح‌زاده به امیرکبیر ارادت ویژه‌ای داشت، او می‌گفت: علاوه بر والا بودن شخصیت این بزرگمرد تاریخ ایران، چون قبر مادر من به طور اتفاقی و شانسی در جوار قبر این ابرمرد در شهر کربلا قرار داشت، من هر وقت آنجا می‌رفتم بر گور هر دو این افراد سرکشی می‌کردم و ادای احترام می‌نمودم.
سرعت انتقال دکتر مصباح‌زاده در مورد مسائل و معضلات و ارائه راه حل منطقی، مثبت و سازنده حتی در سنین بالا اعجاب‌انگیز بود. ایشان از یک خصیصه دیگر نیز برخوردار بود که من برای این خُلق ایشان تحسین زیادی قائل هستم. دکتر دارای قدرت طنز و شوخ طبعی و مطایبه بالایی بود. مرتبا چه در لندن، چه در پاریس و چه حتی تلفنی وقتی به کالیفرنیا رفتند، با من لطیفه و جوک رد و بدل می‌کردند و بعضی لطیفه‌ها را من دیکته می‌کردم که ایشان بنویسند. پرسیدم برای چه می‌نویسید؟ می‌گفتند در مجالس و میهمانی‌ها تعریف‌شان می‌کنم.
یکبار به من زنگ زدند و گفتند تو چیزی گفته‌ای که من می‌خواهم در کتابم که به زودی چاپ می‌شود، نقل کنم. همکاران به من گفتند که تو چنین چیزی گفته‌ای؟ گفتم قربان من دری وری بعضی وقت‌ها زیاد می‌گویم. کدامشان را می‌فرمایید؟
ماجرا از این قرار بود همکار خبری‌مان یک خبر را با صدای بلند برای همه در دفتر لندن تعریف می‌کرد. خبر این بود: در تهران یک زن همه اعضای فامیل شوهرش را به منزلشان دعوت کرد و شام خوشمزه‌ای با خورش قرمه سبزی درست کرد، وقتی شام روی میز چیده شد، میهمانها سئوال کردند پس شوهرت کجاست؟ زن گفت دیر کرده ولی می‌آید. او گفته شما بخورید من خودم را می‌رسانم. وقتی همگی شام را خوردند، آنها از نیامدن همسر این زن نگران شدند و علت نیامدنش را خواستار شدند. در این موقع که شام تمام شده بود، زن به فامیل شوهرش گفت: شما که او را خوردید!
آن زن بدطینت همسرش را کشته و قرمه قرمه نموده و داخل قرمه سبزی کرده بود.
حالا ارتباط این داستان به گفته من که مورد علاقه آقای دکتر مصباح‌زاده قرار گرفته بود، این بوده که من به همکاران کیهانی گفته بودم: اگر من شما را به منزلم دعوت کردم و شما برای نهار یا شام آمدید، اگر من نبودم و تازمانی که مرا ندیدید، فقط سالاد بخورید یا پلو و ماست. مبادا خورش گوشت‌دار بخورید!
در رشته‌های مختلف معمولا یک نام برجستگی بیشتری نسبت به دیگر نامها دارد. مثلا وقتی صحبت نقاشی می‌شود نام میکل آنژ، در مجسمه‌سازی، ردن، در موسیقی، بتهوون و در مورد دانش و ریاضیات نام اینشتین به ذهن جاری می‌گردد. حتی اگر این موارد را به سیطره ورزش هم بسط دهیم در فوتبال نام پله، در مشت زنی محمد علی کلی، در بسکتبال مایکل جردن به یاد می‌آید. وقتی صحبتی از روزنامه‌نگاری و ژورنالیسم می‌شود، یک نفر روی سکو یک سر و گردن بالاتر از همه نامش می‌درخشد و آن فرد بی‌تردید دکتر مصطفی مصباح‌زاده پدر ژورنالیسم نوین ایران است. باید یکبار دیگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دهد تا چنین فردی را مادر گیتی دگرباره بزاید.
از همه خصائل و خطائص او یاد کردم به جز میهن‌پرستی او. دکتر مصباح‌زاده در سن ۷۵ سالگی کیهان لندن را بنیان نهاد. او در این سن امکان مالی‌اش را داشت که به گوشه‌ای از جهان برود و دوران بازنشستگی خود را بدون دغدغه سرکند. در چنین شرایطی فاصله منزل او چند صدمتر با لانه زنبور یعنی سفارت ایران در پاریس بود و آن زمان ماشین ترور رژیم ایران به سرکردگی علی فلاحیان وزیر اطلاعات وقت شدیدا فعال بود. او شمشیر را از رو بست و مردانه تا توان داشت با رژیم خودکامه جنگید. رژیم ایران حاضر بود بیش از ۱۰ میلیون دلار به او بدهد که او کیهان لندن را تعطیل کند. اما مصباح‌زاده هدفش والاتر از این حرفها بود.
سیل تسلیت‌ها و ابراز همدردی هموطنان گرامی در اقصی نقاط جهان گواه گفتار منست.
یادش و نامش از یاد نمی‌رود، روانش شاد باد

گفت­ و­ گو با ابراهیم گلستان / برگرفته از مهرنامه شماره 44

25gt

برگرفته از مهرنامه شماره ۴۴ ابان ماه ۱۳۹۴ چاپ تهران

گفت­ و­ گو با ابراهیم گلستان

یزدانی خُرّم : دلیل این گپ و گفت پرونده­ ایی است درباره­ ی دکتر پرویز ناتل خانلری. شما در سال­های طولانی شاهد فعالیت­های او در ادبیاتِ ایران بودید. هرچند در صحبت­هایی که قبلا با هم داشتیم چند باری درباره­ ی خانلری حرف زدید و گفته ­بودید که او آدمِ درجه­ اولی نبود …

گلستان : چون به دید و گمان من نبود. او در میان کسانی که توی کافه «فردوس»جمع می­ شدند به جمع وجوری و یک نوع تشخص فکری مسلح نبود. نه مثل دکترهالو ( صفتی که به دکتر روحبخش داده بودند) که مرتب پروست می­خواند و ده­ها بار از اول تا آخر در «جست­و­جوی زمانِ گذشته» را خوانده بود، نه مثل «رحمت الهی» که اشتفن تسوایگ و توماس مان را به زبان فارسی وارد کرد، نه مثل نوشین. نه مثل قائمیان که هنوز به عمقِ اعتیاد نیفتاده بود. نه مثل «صُبحی مهتدی» که در اول به تشویقِ هدایت به جمع­ آوری قصه ­های فولکلور شروع کرده بود و حالا دیگر شده ­بود نجات­ دهنده­ ی این قسمت عمده­ ی فرهنگ مردمی، با تمام نفوذی که از راهِ داستان­گویی در رادیو به دست آورده بود. نه حتی مثلِ جوان­ترهای جست­و­جوکننده­ ی حریص مثل بگیریم از «پرویز داریوش» تا هر که دیگر بود. نه مثلِ آن کناره ­گیرِ همیشه از همه قهر کرده که همیشه سر یک
میز دیگرمی­ نشست و نه پهلوی کسی می­ آمد و اصلا نمی­خوست کسِ دیگری پهلویش بنشیند اما انگار همیشه انتظار داشت با کسی درگیرِ صحبت شود، و اندیشه­ ی اولیه­ ی غرب­زدگی را او از آب و هوای فاشیستی های دگر به زبان فارسی درآورد تا یک طفلک که سرش کلاه رفته بود بعد از کتاب­ نخوا ندن­ ها به زبان خارجی چون به زبان فارسی چندان کتاب و معلومات تازه گیر نمی ­آمد، او سواد و زبان آن را از او قاپید. نه مثلِ کتاب­خوان­ های مستمر و ول­ نکن مثل دکتر «هوشیار» که استاد دانشگاه هم بود. نه. مثل هیچ­کدام. خانلری نه که نمی­ خواند فقط، بلکه پرهیز هم داشت. ربطی جستن به مقدار اطلاع او وقیاس با دانسته­ ها و ذهنیات هدایت یا شهید نورایی کاری­ست که در شان آن­ها نبود. و مقدار آگاهی و ذخیره­ ی ذهنی آن­ها به حدی که
آماده­ ی بیان­ شدن باشد اصلا قابلِ قیاس نیست با مقدار نامعلوم و کمی که در ذهنِ حاضر خانلری
دیده می­ شد، شنیده می­ شد، حس می­ کردی. در شناخت ادبیات اروپایی کلاسیک و معاصر، هرچه نزد شهید نورایی یا هدایت بود اصلا چنان زیادتر بود که حاجت و امکان قیاس پیدا نمی­ شده ، نبود. خانلری شاید داشت یاد می­ گرفت. شهید نورایی فاضل بود، نه فقط یاد گرفته بود، فاضل بود. آن دو مثلِ خانلری نبودند که جوی باریکی باشند. دست­کم شهید نورایی که نهر وسیع و تند و عمیقی بود. اگر خودت قضاوت نمی­ توانستی کرد از حرمت و سکوتِ متمرکزی که در هدایت نسبت به او می­ دیدی می­ شد حدس بزنی، بفهمی. این دو به هرحال با هر کسی که می­ دیدی فرق داشتند. وزن دیگری در آن­ها بود. وقتی اگر صدایت درمی­ امد که از همان کمی که از فاکنر یا جویس خوانده بودی می­گفتی، می­ دیدی که خانلری هم آهسته گوش می­دهد هم با
حرکت­های چشم و چهره تحقیر نشان می­ دهد. نمی­ داند و می­ خواهد وانمود کند که لازم کرده است این مهلت را بداند، اگر چه شاید بعد از ته مانده ­ی همان حرف­ها چیزی ازش درز می­کرد که می­ دانستی چیزِ وزن­داری نیست و سرچشمه­اش کدام جای حقیر تازه­ کارِ کمابیش سطحی و بی­ عمقی بوده است.

این حرف­ها از گذشته به پایان رسیده است و واقعا چندان محلی از اعراب ندارد و نباید هم داشته باشد. می­دانی آقای گرامی من ما داریم چه می­کنیم؟ بی­خود و بی جهت در بادکنکی دمیده­ ایم یا دمیده ­اند و آن را باد کرده ­ایم یا کرده­ اند. یک جسمِ کُروی به اندازه ­ی غیرِ لازم و برای کارِ نامعلوم و بی جهت. حالا می­ خواهیم سوراخش را که با دمیدن در آن جسم را گنده ­اش کرده ­اند، کرده­ ایم، پیدا کنیم که بادش خالی شود؟ خالی شود که چه شود؟ اگر می­ دانی که در این جسم گنده هیچ است به جز باد، او را هم به صورتِ جاودانه اَبَرمردهای دیگرت صاحب معارف بی اندازه­ ای تصور کن و دل کن بگذار دیگران بگویند شعر «عقاب» یا «آرش کمانگیر» یا هر نوع حرف بادآلود گویند. این اظهار لحیه­ ها به درد هیچ­کس نخواهد خورد، وقت را از کار و از معارف جدی جدا نگاه خواهد داشت. از تمام شعرهای سوزناک یا حماسی یا تشبیه­ سازی­ و این جور حرف­ها و «دردها» چیزی نصیب ماندگارِ کسی کرده­ است؟ گفتم ماندگار، یعنی چیزی که زود بر باد فراموشی نرود و در زندگی اثر بگذارد. به هیچ گفته­ ی بادآلود اعمِ از خاکی و مبارز و میهنی، اعتراضی و ابرمردانگی و از انواعِ چرت و پرت­های دیگر نه خود را آلوده کن نه بفریب. نه قدر و منزلتی برای آن­ها بتراش که بعد ناچار شوی بادش کنی، در هم بشکنی­ اش مثلِ جسم­هایی که به شکل­های گوناگون با «لگوهای» گوناگون به هم بچسبانی، بازش کنی، از هم بپاشی شان و تکه­ هاشان را برگردانی بگذاری توی قوطی­هایش به تصور یا امید این­که بار دیگر روزی جفت­شان کنی به هیاتِ دیگر. و در تمامِ مدت برای سرگرمی. کاری باید کرد که کار باشد، نه سرگرمی. کاری که به نوعی اساس و اصلِ زشتی­ها را برای چاره­ ای کردن وصف کند، نشان دهد، بگیرد، روشن کند. یا حداقل وظیفه­ ی اخلاقی خودت به خودت و به زندگانی خودت را چاره­ ای کند، ایفا کند، راحت کند. واقعیت را بگو و درد را نشان بده و اگر می­توانی اشاره ­ای به درمان کن نه به صورت بادآلوده، رویایی، آرمانی، چرت، نه به صورت تشبیه­ های گل و بلبلی، یا معصوم ­بودنِ دختر دهاتی و جفای «ارباب پسر» و از این جور حرف­های ساده­ لوحانه از اعتبار زمانی و وقتی افتاده. به هرحال از پرهیز کردنِ او بود که می­گفتم. پرهیز داشت از ترجمه­ هایی که سال­ها پیش کرده­ بود کسی حرفی میان آورد. مثلا ترجمه­ هایی که ازش در دست بود مثل «افسانه­»­های سری­ شده که «کُلاله خاور» چاپ کرده­ بود کسی یادی کند و چیزی بگوید. «سخن­»­اش هم اولش مال ذبیح صفا بود گمان می­ کنم. خب، قابلِ قیاس در مطالعه و ادبیات کلاسیک ایران را خواندن، با ذبیحِ صفا نبود. هدایت و شهید نورایی، به­ خصوص شهید­نورایی که اصلا جنس دیگری داشتند، اما مثل او هم نبودند که جوی باریکی باشند. اگر اَنتلکتوئلی در آن دوران بود او بود. هدایت و شهیدنورایی و حتی رحمت الهی با همه­ ی «خاکی» بودنش سر و کله ­ها بالاتر بودند. باور نمی­ کنید، ولی وقتی که برای تحصیل می ­خواست برود اروپا و می­ خواست کتاب­های­ش را بفروشد، هدایت ما را کشاند به خانه­ ی او برای دیدن هرچه کتاب پیدا کنیم از او بخریم. هدایت بود و من و چوبک و سهراب دوستدار و الهی. می­ خواهی باور کن، می­ خواهی نکن. چندان کتاب­هایی هم نبود. آن را که من انتخاب کردم «گُل­های درد» بودلر بود. چاپ بسیار عالی اما به جان خودم هنوز از لفاف سلوفان اولیه­ اش در نیامده، باز نشده… که شاید این را پیش­تر در نسخه­ ی دیگری خوانده­ بود و این یکی هدیه­ بود به او، یا هرچه و چوبک او را دست انداخته بود از این بابت. روزگاری بود. مجله­ ی سخن! مجله­ ی سخن اولش مال ذبیح صفا بود و با پولِ شهید نورایی وتلاش و راهنمایی فکری او و هدایت درمی­ آمد.

یزدانی خُرّم : اما بُعد شاعری­ش باعث بحث­های زیادی شد …

گلستان : آن آقایی که برداشته برایش کاغذ نوشته که نیما از این تقلید می­کرد…

یزدانی خُرّم : منظورتان دکتر شفیعی­ کدکنی است؟

گلستان : بله. واقعا ما در فضای وحشتناکی زندگی می­ کنیم. و البته همه­ ی ما هم اجزای این فضا هستیم. آخر این حرف یعنی چه؟ ایشان حتما نخوانده که خانلری شاگردِ قوم و خویش خودش یعنی نیما بوده.
نامه­ هایی را که نیما برای خانلری نوشته حتما بخوان. اصلا این حرف­ها یعنی چه؟ حالا خانلری این­قدر مهم شده که بیاید به نیما درس بدهد؟ یا نیما این همه محتاج درس ­خواندن؟ از چه کس و از کجا، آن هم!

یزدانی خُرّم : به هرحال اختلاف بینِ نیما و خانلری همیشه وجود داشته و مصداقش را در نامه­ های نیما
می­ توان دید. مثلا در کنگره ­ی نویسند­گانِ سال ۱۳۲۵ این قضیه یک جورهایی نمود پیدا می­­ کند…

گلستان : یعنی چه می­ شد؟ باز هم غیرِ مشخص لغت به کار بردن؟ یعنی چه اختلاف و یعنی چه «مصداق»؟ جنسِ اختلاف؟ در کدام جا؟کنگره­ ی نویسندگان که اصلا ماجرای مضحکی بود. این کاری بود که خانه­ ی فرهنگ شوروی انجام داده بود برای تبلیغاتِ روسی آن روزگار و حزب توده هم کمکش کرده بود. اصلا کنگره­ای نبود به آن مفهوم. کدام نویسند­ گان؟ اما آیا اختلاف میان نیما وخانلری، اختلاف میان دو برداشت رشد کرده است؟ هر اختلافی که نشانه­ ی تفاوت­های ارزش­دارِ فکری و هنری نیست.

یزدانی خُرّم : خب همه که بودند اتفاقا هدایت، چوبک، بزرگ علوی، نیما و …

گلستان : شنیدن کافی نیست… تو اصلا چند سالت است؟

یزدانی خُرّم : شما همیشه این را از من می­ پرسید! الان سی و شش سال. خب بالاخره درباره ­اش خوانده­ ایم که …

گلستان : می­ شود سی و سه چهار سال قبلِ تولدِ تو. من آن روزها در مازندران مشغولِ فعالیت­های سیاسی، حزبی و اجتماعی خودم بودم. یک روز با قطار می­ خواستم از شاهی بروم پل سفید که داخلش هدایت و علوی و چوبک … را دیدم که از تعطیلی ­های نوروز که رفته بودند به مهمانی منوچهر کلبادی برمی­ گشتند تهران. علوی به من گفت این نامه­ ی کنگره­ ی ماست حتما بلند شو و بیا. همین موقع هدایت گفت ولش کن به این چه کار داری. این دارد برای خودش کار می ­کند و شما دارید مزخرف می­ گویید. حالا که کوبیده و آمده این­جا دارد کار اساسی می­ کند دوباره ول کند و بیاید تهران توی کنگره که چه شود؟ اتفاقا من رفتم به آن­جا! روی صندلی نشستم. نه حرفی زدم نه کاری کردم، نه کاره ­ای بودم. تماشا می­ کردم. کلِ کنگره یک کار تبلیغاتی بود اما به هرحال من آن جا بودم. کل شب­های­ش را هم بودم. فوق­ العاده ­ترین اتفاقی که افتاد مالِ شبی بود که نیما
می­ خواست شعر بخواند. یک­هو برق خاموش شد و یک چراغِ نفتی آوردند گذاشتند جلوی­ش. فکر کن در آن تاریکی مطلق و در فضای باز. نورِ این چراغ از پایین افتاده بود روی صورتِ عجیب و غریبِ نیما و او هم
«آی آدم­ها» را می­ خواند. اصلا صحنه­ ی دراماتیکِی بود. اما این­ها هیچ ربطی به مسائل اساسی هنری نداشتند و کلِ کنگره یک کارِ تبلیغاتی بود در اساس اما حتما اثرها یی هم می­ توانست در زمینه­ ی ادبیات ایران داشته باشد. سخن­رانی خانم «سیاح» در آن جمع راستی شاهکار بود و از همه مهم­تر تکان­ دهنده و مطلع ­کننده و درسِ خالصِ غیرِ مستقیم برای کل حاضرین، من جمله آن­ها که علاقه­ ای داشتند و خود را جمع و جور برای فهم و درک می­ کردند. یا همین شعرخوانی نیما با آن که جوری نعره­ ی ضدیت و هشیاری­ دادن و اعتراض بود و اگر جایی داشت واقعا جایش همان­جا و همان موقع بود. بنابراین حرف­ها را زیاد جدی نگیر. البته هر جور خودت دوست داری. من یک چیزی درباره­ ی اخوان ­ثالث نوشتم که چاپ شده. خواندی­ش؟

یزدانی خُرّم : بله. در یادنامه­ ی اخوان که کاخی جمع کرده خواندم.

گلستان : خب. آن­جا می­ گویم رفته بودم تا زندان که اخوان قرار بود ازاد شود و او را با خودم ببرم. یکی آن­جا نزدیکم شد و گفت شما منتظرِ زندانی هستید؟ گفتم بله. گفت شما منتظر آقای اخوان هستید؟ گفتم بله. گفت شما آقای گلستان هستید؟ گفتم بله.یک­هو افتاد به زمین و زانو و پای من را ماچ کردن. روی آن رسمِ مضحکِ زورخانه­ای و این حرفها. من اصلا وا رفتم. گفتم این دیوانه است؟… اما از زمانی که من این را نوشتم و چاپ شد به خودم سرکوفت زده­ ام که حالا این آدم این کار را کرده تو چرا درباره ­اش اشاره و داوری می­کنی؟ و این­که وقتی خودش این را می­ خواند از کار احمقانه ­اش شرم داشته باشد. تو چرا جوان­مردی نکردی که فراموش کنی و باز نگویی. من از آن سال به خودم سرکوفت داده­ ام که چرا این را نوشتم. اما گاهی چیزهایی
پیش می­ آید که آدم به خودش می­گوید کم بود. اما بهتر بود به این جور تربیت­ها و تربیت­ شده­ ها و از روزگار واپس مانده­ ها دست که نه، لگد نزدن. این­ها در عوالم خودشان هستند. باید خودشان خودشان را بیاورند بیرون از این جور تفکرها و برداشت­ها، نه این که چنین شکل رفتار را روی هم تلنبار کنند. بکنند. عقب مانده ­اند وعقب­ مانده و می­افتند. حیف از آن فضای ذهنی­شان که انبار فکرها و رفتارها و نقطه­ نظرهای به فساد گراییده بشود و شده است. اما حالا به این نتیجه رسیده­ ام که باید بعضی چیزها را گفت.
آقای شفیعی­ کدکنی به هرحال تا اندازه­ ای سواد دارد. چقدر و در چه زمینه­ اش برای هیچ­کس نمی­ شود به وجه قاطع گفت. اما سواد باید با یک روحیه­ ی زبل و زنده در حدِ آن­چه روز لازم دارد باشد. شما اگر با سوادی در حدِ پس ­پریروز درباره ­ی همان پس ­پریروزی­ و به زمان پس پریروزی­ها بگویید چندان از خط دور نیفتاده ­اید. اما با آن روحیه و آن مقدار درک و آن مقدار ذخیره­ ی فهم و سواد نمی­ شود، یا در واقع نباید، در حدِ مسائل مدت­ها پس از آن دوره­ ی اطلاعِ خود چیزی بفرمایید. که اگر بفرمایید یک­جورهایی صدای تلق و تلوقِ آن­ حرف­ها در می­آید،
نفی­ کننده ­ی حرف­تان می­ شود. دستور زبانِ فارسی که مبرزا عبدالعظیم خانِ گرکانی نوشته اگر چه با
کمک­های اسکلت و استخوان­بندی گرامرِلاروس و موقعیت­های شبیه یا به عاریت و اقتباس ­گرفته­ از «کلود اوژه» بود، اما بینی و بین­ الله که طابق النعل بالنعل با زبانِ زنده ی جاری، نه وقتی­که این یکی خیلی خراب در می­ آید، جور نیست و کارا نیست. از آن طرفش هم همین­طور. مثل وقتی که مثلا دو یا سه کلمه به هم متصل شده را می­ گویند باید جدا جدا نوشت که بهتر خوانده شود. که درواقع نه خوانده می­شود و نه درست. یعنی اسم مرکب به کل مالید. مالیده­ شد، نداریم؟ خانلری رسمش شده بود که برای رد نیما ترکیب «نازک­آرای تن ساق گُلی» او را غلط و بی­معنی و مسخره بخواند. خب، شما در درون خودتان، به ضرس قاطع هم حتی، حس می­کنید
و می­فهمید که خانلری حس نکرده است این را، حتی حس می­ کنید او عقب­ مانده است. چرت می ­گوید، نرمش و فرزی ندارد. این تعبیر یا بیانِ نیمایی که از زیبایی غمناکی حس و جانِ حس در آن من جای شکی
نمی­ بینم، در آن آزادی و خیز و ترسیم خط زیبایی گفته می­ بینم، آیا به حساب معنی خشک و انتزاعی و مطلق و غلط و بی­جا است؟ یعنی چه؟ چه که در کنارش می­شکند. مغلق است؟ نمی­ توانست بگوید تنِ ظریف و زیبا، فقط؟ آیا شعر را با حس ظریف و ظرافتِ حسی می­گویند یا خیز و پرش در کار بیان هم می­آید. در جمله­ ی حافظ «که عشق آسان نمود اول/ ولی اُفتاد مشکل­ها» که چون خط اول در دیوانِ غزلیاتِ اوست آسان­تر است از آن مثال­ زدن، خب، آیا مشکل­ها که جمع است نباید با فعلِ جمع بیاید و او گفته باشد «ولی افتادند مشکل ها» که در این صورتِ پدرِ زیبایی درآمده بود هرچند شاید با قاعده ­های دستوری جمع ا­وری­ شده­ ی میرزا عبدالعظیم خان می­ خواند. یا آن ایرادِ مرسومِ خانلری، ایراد دیگرش از نیما که «کله ­های مردگان را به غبار قبرهای کهنه اندوده، از پسِ دیوارِ من بر خاک می­ چیند» اَه اَه، چه بد، یعنی کله­ ی مُرده توی شعر؟ این­ها جای بحثِ جدی ندارند، فراموش­شان کنیم. برگردیم به حرف­های دیگرمان.

شما خانلری را در قالبِ زمان مرتب واقع با کوچک و بزرگ­های معاصرش بسنجید. به فریدون توللی در تمام «التفاصیل» یا حتی در قاب­ بندی فکر ی که دو قرن عقب بروید و با کاری که رستم ­الحکما در «رستم­التواریخ» کرده، یا بیایید نزدیک­تر و به حال و هوای دیگر و هم ­عصر، کمابیش هم ­عصر، با معیرالممالک، با مطیع­الدوله حجازی با مجتبی مینوی. شعر که فقط در جدول عروض، وزن و گفتن که نیست، نمانده است، نمی­ ماند.
چرا بی­گدار به آب می­زنید؟ مساله پایین ­کشیدن کسی از صدر نیست. جست­و­جو می­ کنیم برای راستی، برای واقعیت، نه در خندقِ مبالغه در آرزوها و پیدا کردن یک آلتر اِگو یا نفسِ برتر، جست­و­جو درآوردنِ خُبث­ها نیست، ما داریم تماشا می­کنیم. هیچ­کس کاره ­ای نیست که مقام و منزلت هدیه کند، نه محتاجیم چاپلوسی کنیم از کسی نه اصلا خود این چاپلوسی­ها، که رایج هم هستند، کار و دمِ دست و قابلِ قبولِ ماست. تماشا می­ کنیم اطراف­مان را که ببینیم به چه دلیل از چه خوش­مان بیاید و به چه دلیل رتبه و کاری را بپذیریم یا تحسین کنیم یا دور بیاندازیم. اصل کاری همین دلیل­ داشتن است و انتخاب دلیل از روی شناختن عقلانی و در خور و شعور و فهمِ تجربه­ دار. همین. حالا یارو دلش می­ خواهد در بوق بی بی سی یک آدم زحمت­کش و مفید و سودبخشنده را به ضربِ تمجید احمقانه­ ی خود نمونه­ ی انسانِ شرقی بداند. البته دشنامی است این به زبانِ فارسی و به نقد و به دستگاهِ تحریریه­ ی بی بی سی که روزگاری مینوی­ ها و فرزادها در آن بودند، و حالا هم، در حدِ خودشان داریوش کریمی و امثالِ داریوشِ کریمی­ها و دیگرانی هم هستند اما کسی نیست که یقه­ ی این
چاخان­بازی­ های غیر مفید را بگیرد و بگوید در عصری که تو حرف می­زنی در این شرق تا دیروز مائو و نهرو و مصدق و در کارِ ادب تاگور و دیگران هم بوده­ اند. در همین ایران همین امروز همین محوطه­ ی بسته که بهش نق هم می ­زنیم، از کسی که در حدِ بی­سوادی تو ترجمه­ ی کتاب­های کتک ­خورده از زمانه و از رشد فکر را کرده است، نمونه ی آدمِ شرقی نیست، نخواهدبود. برای چه کسی فضلِ وارونه می­ فروشی و دروغِ الکی
می­ گویی، با حلبی شکسته دینار زرین ضرب می­کنی کسی بر حسبِ اتفاق رفته است روی بام، بوقی هم در دستش بوده است، در آن هی فوت کرده، می­ کند. به ماچه؟ ما می­ خندیم و اگر مرحله ­ای جدی بود،
جست­و­جوی وسیله­ ی مناسب می­کنیم برای جبران چنان شناعت. این جور حرف­ها را بچه­ های بی­سواد یاد بگیرند و منحرف شوند و نفهمند. بگیرند، بشنوند و نفهمند، بیشترشان بزرگ خواهند شد و خواهند دید هر کس چند مَرده حلاج بوده است.حالا بگو این ماجرا را کجا نوشته؟

یزدانی خُرّم : توی مقدمه­ ی کتابِ گزینه اشعارِ خانلری این مقاله چاپ شده که خانلری مقدمِ بر نیماست . یک جورهایی پدر شعر نو شاید.

گلستان : هر کسی چنین حرفی بزند بی­جا کرده! پدر شعر می­ تواند کسِ دیگری باشد اما خانلری بچه ­ی کوچکِ شعر هم نیست! تو را به خدا واقعیت را خراب نکنید.

یزدانی خُرّم : ما کجا واقعیت را خراب کرده­ ایم؟

گلستان : شما می­ توانید در یک محیطِ کوچکی که زندگی می ­کنید مسائلِ کوچک را بزرگ ببینید اما دیگر
بزرگ­تر نشان­شان ندهید.

یزدانی خُرّم : مثلا چی آقای گلستان؟ یک مثال می­زنید؟

گلستان : همین خانلری که می­خواهی بزرگ نشانش بدهی. بالاخره تو سال­هاست داری توی این ادبیات
کار می­ کنی. همین شعر عقاب را بخوان. ببین اصلا وزن کار، وزنِ خلاقیت و امرِ بینندگی، نه وزنِ عروضی، بلکه وزنِ فکر و مطلب، اندیشه، مقصود، وزنِ این چیزها که به کار سنگینی و ظرفیت و حیثیت می­ بخشد، توی دست شاعر هست؟ توی­اش می­گوید این خودش را کشته… اصلا غلط کرده که کشته! تو باید بنشینی و دو دو تا چهار تای این شعر را بکنی و ببینی اصلا چه می­گوید. همین شعر عقاب نه تنها به پای کوچک­ترین شعرهای نیما که به گرد پای شعر اخوان هم نمی­رسد. شاید هم­پای سیاوش کسرایی، شاید، اما او کجا و هوشنگ ابتهاج کجا. این­ها را بُر نزنید. لزومی برای قیاس و جفت­گیری در نشست و برخاست شاعرها، در اسم­ها نیست. این واقعیت است.

یزدانی خُرّم : آن زمان هم بینِ خانلری و نیما از این دست بحث­ها بود؟

گلستان : نیما که اصلا با کسی بحث نمی­ کرد! نیما حتی توی جمع هم نمی­ رفت. توی خانه می­ نشست و طاس کباب نهار و خانه را می­ پخت و وافورش را می­ کشید و فکرِ شعرش بود. این عین تصویری است که من از او دارم. در کوچه پاریس، پشت کوچه­ ی یغما بود، پیش از آن­که بیاید در آخرِ کوچه­ ی فردوس تجریش خانه بسازد. آن وقت سال­های ۱۳۲۶ تا ۱۳۲۸ بود که من هنوز نرفته بودم آبادان.

یزدانی خُرّم : چون در نامه­ های نیما خوانده ­ام که از خانلری بابت مشاغلِ سیاسی­ش می­ترسید انگار؟

گلستان : از خانلری بابت مشاغلِ سیاسیش «می­ترسید» حرفِ ناواردی است که شما بی حساب و کتاب
می­ گویید. خانلری در اولین «شغل سیاسی­»­اش شد معاون وزارت کشور. چه سالی؟ نیما مُرد. چند وقت بعد؟ این­ها را ، این تاریخ­ها را استخراج بفرمایید، دربیاورید، ملاحظه می­کنید که آن قدر فاصله کم . کوتاه بوده که جا برای ترس نیما نمی­گذاشته. چیزی را اول نفرمایید و بروید دنبال تاریخ و مدرک. در این میان ذهن­های عمومی را به تشویش انداخته ­اید. ایجاد دردسر بی­جا و گمراهی بی ­دلیل شده­ اید. اما چیزی که هرگز نمی­توانم فراموش بکنم این است که یک سرِ شبی توی خانه­ ی آل ­احمد نشسته بودیم. من بودم و فخری، زنم و سیمین و آل ­احمد و شاید پرویز داریوش هم بود ،شاید هم بعدتر آمد. ناگهان در زدند.یک کسی رفت در را باز کرد. نیما آمد تو. همه شروع کردند به سلام و احوال­پرسی که نیما انگشت گذاشت روی دماغش و گفت هیسسسسسسس. پرسیدیم آقا چه خبره؟ چی شده؟ هرچی حرف می ­زدیم باز می­گفت هیسسسسسس. جان­مان داشت
درمی ­آمد که چرا نیما دارد این­قدر هیس هیس می­ کند. بالاخره نشست و باز گفت هیس. چند لحظه بعد به زبان آمد که : بچه ­ها حرف نزنید، خانلری آژان شده!… بدبخت خانلری هم توی دستگاه عَلَم انگار شده بود معاون وزیرکشور. همین. این اولین بار بود که خرق عادت می­شد و آدمی از بین ادبیاتی­ها وارد دستگاهِ دولتی
می­ شد. واقعا نیما چه­ طور می­ توانست به این ادم توجه کند؟ چی می­خواست از خانلری بگیرد؟

یزدانی خُرّم : بالاخره خانلری در دانشگاه آدم کم تاثیری نبود …

گلستان : کدام دانشگاه؟ شما در تقویم دست­کاری نکنید آن هم به حکم هنوز به دنیا نیامده­ بودن و بعد، بعد از چند سال یک نگاه کنید به سال­های پیش که نبوده بوده ­اید. کدام دانشگاه. تا پیش از معاون وزارت کشورشدن که خانلری کاره ­ای نبود و در دانشگاه چندان وقتی نبود که رفته و درس بدهد. شما بدجوری موجودیت­های واقعی و تصوری چند سال را در هم می­پیچانید و دنیا ی گذشته را جور دیگری می­بینید و وانمود می­ کنید.اصلا دانشگاهِ در بعضی رشته ­ها می­ تواند جای پرتی باشد. آیا آن­چه در «شریف» می­ گذرد یا می ­گذشته را
م ی­توانید با آن­چه در «معقول و منقول» یا «حقوق» می­ آید برابر بدانید. منتهی پرتی آن­وقت پرتی خیلی
احمقانه ­تری بود. مثلا استادی مثلِ صدیق حضرت در دانشگاه بود که درس اقتصاد می­ داد. این که می­گویم مال سال ۱۳۲۰ است. به این آدم می­گفتند اتوبوسِ خط هشت! بس که آدمِ درشت هیکلِ کمی زوار درفته قدیمیِ قدیمی­ نمایی بود. در آن موقع من یک کلمه درباره­ ی مارکسیسم نخوانده بودم. چند نفر را به عنوان علمای اقتصاد بیشتر ذکر نمی­کرداز جمله سیسموندی بود و ریکاردو و آدام اسمیت. بعد می­گفت ضمنا یک یهودی آلمانی هم بوده (که اسمش را هم نمی­گفت شاید از ترسِ دستگاهِ شهربانی زیردستِ سرپاس مختاری ) که گفته زندگی انسان بر پایه­ ی مادیات است… این تمام تعریف مارکسیسم در دانشگاه­های ایران ، دانشکده­ ی حقوق و استاد اقتصاد بود! بعد برای نقض­ش می­گفت پس آیا زندگی پیامبر اکرم هم بر پایه­ ی مادیات بوده؟! این هم نوعِ نفی مارکسیسم بود. برای همین این آدم­ها را بزرگ نکنید و واقعیت را تماشا کنید. مردم گمراه می­ شوند با این حرف­ها. اینها به هیچ­وجه آدم­های بزرگی نبودند.خود همین آقای شفیعی­ کدکنی وقتی که راجع به مسائلِ شعر قدیم حرف می­زند بسیار دقیق ­تر و مرتب­ تر است تا کارهای دیگرش. دلیلش هم این است که شاگرد فروزانفر بوده. آدمی مثلِ فروزانفر قبلا وجود داشت نه حالا هست. شما اگر می­خواهید کسی را ببینید او را نگاه کنید.کار فروزانفر را درباره ­ی عطار ببینید. چه کار فوق ­العاده­ ایی. او بخشی از صفحاتِ درخشانِ نثر و ادبیاتی فارسی را درست کرده.

یزدانی خُرّم : بالاخره به این راحتی نمی ­شود از نام خانلری گذشت. همین مجله­ ی سخن بیشتر از سی سال منتشر شد…

گلستان : اول حرفم هم همین بود. او خودش این مجله را درنمی ­آورد که. کسانی مثلِ محمود کیانوش یا ناصر پاکدامن درمی­ آوردند. یا گاهی همان آدمِ پرت و پلایی که غلط­ گیری و صفحه ­بندیش را می­کرد مجله را در
می­ آورد! سخن یک چیزی بود نه به خوبی یا وسعت یا زحمت­ کشیدگی همین مجله­ ایی که این آقا درمی­ آورد و تویش همه چیز پیدا می­شود …

یزدانی خُرّم : منظورتان آقای دهباشی است؟

گلستان : بله.

یزدانی خُرّم : یعنی می­گویید بخارا و سخن هم­سنگِ هم­ اند؟

گلستان : اگر بنا به قیاس باشد می­گویم بخارا چند و چندین درجه از سخن بهتر است! شما این دهباشی را به هر دلیلی نمی­بینید اما او را چون به خاطرِ ذهنیاتی که درباره­ اش برای خودت ساختی بالا می­بری و درباره­اش
می­ نویسی. مثل همان مصاحبه­ ی اول­مان که از آدمی مثلِ دکتر نصر مثال می ­آوری و می­ گویی بیشتر روشنفکران از خانواده ­های اشرافی و مرفه بودند…

یزدانی خُرّم : مگر نبودند؟چه اشکالی دارد…

گلستان : منظور من چیز دیگری­ست. من می­گویم اگر تو برداری بنویسی که گلستان گفت بخارا از سخن بهتر است، اصل قضیه این نیست. مثلا مقالاتِ «عزت ­الله فولادوند» را در مجله­ ی بخارا با نویسندگانِ سخن مقایسه کن. از وقتی که هدایت مُرد هیچ چیز درستی در سخن چاپ نشد. ببیند شما دقت نمی­کنید.

یزدانی خُرّم : چه جوری باید دقت کنم؟

گلستان : شما عجله دارید. همین حافظ خانلری را بخوان.

یزدانی خُرّم : خوانده ­ام …

گلستان : نه نخواندی! او برداشته کتاب حافظ را چاپ کرده ودر مقدمه­ اش نوشته من این را از روی نسخه­ ایی دارم چاپ می­کنم که مثلا از فلان نسخه ۱۵ سال به زندگی حافظ نزدیک­تر بوده، بنابراین درست­ تر است این آخر شد دلیل …

یزدانی خُرّم : در نسخه­ شناسی البته این قضیه خیلی مهم است اقای گلستان.

گلستان : ببین، مهم ­بودن وقتی مهم است که درست باشد. نزدیک­تر بودن به زمان شاعر یا نویسنده تضمین درست ­بودن نمی­شود. ممکن است خیلی هم نزدیک­تر بوده اما کاتب لقوه ­ای بوده، رعشه و لرزِ دست داشته، چیزی را غلط یا عوضی نوشته باشد یا انداخته باشد. این عیب­ها را نمی­ شود به ضربِ نزدیک بودنِ زمانی و تقویمی تبدیل کرد به واقعیت درست اصلی. نمی­ شود آن­ها را ندیده گرفت. ببین، خود حضرت­عالی، تو خودت وقتی یک مقاله­ای می ­نویسی و می­ دهی یک حروفچینی، حتی اگر حروفچین هم خیلی با دقت این کار را انجام بدهد باز هم کلی غلط دارد. حالا این را بگذار جای کاتب­های آن زمان. حالا فکر کن این مقاله­ ی تو بدونِ غلط­ گیری برود و چاپ شود و بعدها خواننده بگوید چون این ده سال زودتر بوده بهتر است؟ این یک حسابِ دو دو تا چهار تا است و وقتی این را کنار می­ گذاری می ­شود آن حافظ پرتی که می­ بینی.

یزدانی خُرّم : یک دوره ­ایی هم انگار به شما سردبیری سخن را پیشنهاد داد؟

گلستان : بله. دو مرتبه هم آمد خانه­ ی من. توصیه ­کننده و پیشنهاددهنده، یا درواقع کسی که به سفارش خانلری پادرمیانی کرد و می­ خواست به اصطلاح مرا بپزد، آماده ­ی این خواستِ او کند «فریدون هویدا» بود. یک بار هم من و فروغ را دعوت کرد برویم خانه ­اش. فروغ گفت من نمی­ آیم. بالاخره من هم مجبور شدم به احترام خانم زهرا کیا {همسر خانلری} بروم. البته هیچ­وقت هم کار سخن را نپذیرفتم. اما من به خود خانلری هم علاقه و محبت داشتم. اما تو از اول و تا آخرِ مجله ­ی سخن را نگاه کن، اگر توانستی یک کلمه، یک مقاله یا ترجمه از من پیدا کنی. من خود­نگه­داری خودم را دارم. آن­قدر شعور داشتم که توی آن چیز­های چرت و پرتِ
آن­طوری ننویسم. مثلا رسول پرویزی پدر خودش را درآورد اما من این کار را نکردم.

یزدانی خُرّم : می­گویند خانلری خیلی دوست داشته شبیه آندره مالرو به نظر بیاید؟ حتی در لباس ­پوشیدن هم این قضیه را مدِ نظر داشته. بعضی از هم ­دوره­ه ای­هاش این طور نوشته­ اند…

گلستان : شما چرا تکرار می­ کنی؟ بگویند. کسی که با لباس شباهت پیدا نمی­ کند به هیچ کس دیگر، بزرگ و متشخص نمی ­شود. آندره مالرو انسان بسیار فاضلی بود و کارش را خوب بلد بود. یکی از کارهای اساسی مالرو علاقه­ اش به باستان­ شناسی بود و اصلا این علاقه را از همان اول و در شرق دور هم داشت. اما شما بردار کتاب دکتر نگهبان را درباره­ ی «مارلیک» بخوان و ببین توی آن درباره­ ی خانلری چه گفته است. خانلری آن زمان وزیر فرهنگ بود و نه تنها جلوی کار دکتر نگهبان را گرفته بود که داشت جلوی چاپ کتابش را هم
می­ گرفت. دکتر نگهبان برای چاپ این کتاب آن­قدر بی­ امکان بود که آمد و از فروغ کمک گرفت. که عکس درست کنیم و میزان پاژ بسازیم و این کار را هم کردیم. من هم دکتر نگهبان را نمی ­شناختم. یک بار بر حسبی تصادف گذرم به موزه ­ی ایرانِ ­باستان افتاد. می­خواستم بروم پست­خانه. جای پارک نبود اصلا و مجبور شدم نزدیک­های ایرانِ باستان ماشین را پارک کنم. بعد دیدم توی موزه نمایشگاه است. رفتم تو. نمایشگاهِ مارلیک بود. خیلی لذت بردم. شب به سیمین که پیش ما بود گفتم یک کاری بکنید. این آدم حیف است. زیرِ بغلش را بگیرید و… او هم گفت من می ­شناسمش و اصلا رابطه­ ی من و دکتر نگهبان را برقرار کرد. آخرش هم فیلمِ مارلیک را ساختم.

یزدانی خُرّم : حالا چرا خانلری جلوی کار را گرفته بود؟

گلستان : چون می ­ترسید شهرام پسرِ اشرفِ پهلوی که عمه­ اش زنِ اسدالله عَلَم بود ( زن عَلَم دختر قوام شیرازی بود و پسرِ قوام شیرازی شوهر اشرف شده­ بود) ناراحت شود. در برابر این کار دکتر نگهبان به شاه کاغذ نوشت (من آن کاغذ را خودم دیده ­ام) که شهرام با قاچاقچی­ های عتیقه کار می­ کند… یکی از این­ها یک یهودی بود به اسمِ «رابینو» که این اسم را تبدیل کرده بود به «رب­ النوع»! رابینو به زبانِ عبری همان کشیش یا خاخام می­شود. این آدم متخصص قاچاقِ آنتیک­های باستانی ایران بود. اگر بتوانی روزی به موزه­ ی اورشلیم بروی می­بینی که یک مقدارِ اساسی کارهای وحشتناک و درجه­ اول توی ان موزه هدیه ­ی همین رابینو است به این موزه. این رب­ النوع با شهرام همکار بود! و برای همین خانلری می­ ترسید برای­ش گران تمام شود. شما به خاطرِ سنت این چیزها را نمی­ دانید و عاشقِ شور و حرارت و این چیزها هستی!

یزدانی خُرّم : ما که دقیقا بر عکس هستیم. چپ­ها عاشقِ این چیزها هستند آقای گلستان. ما که منتقدِ گفتمانِ چپ هستیم و درباره ­اش می­ نویسیم …

گلستان : درست. اما مستند نیست. هیچ ­کدامِ شما نمی­توانید این­ها را بنویسید چون خیلی چیزها را نمی­دانید. اشکال این است.

یزدانی خُرّم : خب مستندنگاری که فقط به معنای حضور نیست. مثلا درباره ­ی همین جزنی که دوستان من نوشتند حامی ترور بود و مدارکش هم در نوشته­ ها و صحبت­های­ش وجود دارد و تازه کلی هم طرفداران این آدم در مجله ­ی ما توانستند بنویسند باز ما انواعِ فحش­ها و توهین­ها را شنیدیم …

گلستان : البته این کار همیشه فحش­ خوردن دارد. همیشه علیهِ چپ ­نوشتن فحش­ خوردن دارد. حواست باشد این جزو افتخارات تو نیست جزو بدبختی­های مملکت است. برای همین است که کسی حرف نمی ­زند. من به کسی درباره­ ی اشتباهش توضیح داده ­ام. برداشته به من کاغذ نوشته ممنون که به من زده ­اید! من به کسی نزده­ ام. به نظرم وقتی کسی اشتباه می­ کند باید این را گفت. از گفتنِ این قضیه هم نه ترسی دارم، نه توقعی. مشکلِ کار همین است دیگر. این­که این همه حرف­های احمقانه توی این فضا به وجود آمده. من ابایی از گفتنِ این حرف­ها ندارم. نه می­خواهم به ایران برگردم، نه وقتش را دارم، نه توقعش را. نمی­خواهم کسی هم از من تعریف و تمجید بکند. همین امروز یکی برداشته توی یکی از همین روزنامه­ های تهران نوشته که آقای ابوالحسن نجفی نمونه­ ی انسانِ شرقی بود. چرا؟ بنده­ ی خدا چه کاری کرده که باید نمونه­ ی انسانِ شرقی باشد؟ ایشان یکی از پرتی­ترین کتاب­های سارتر را ترجمه­ کرده ­اند. البته کلا سارتر آدم پرتی بود…من می­گویم از این دست صفت­ها و القابِ عجیب به آدم­ها ندهیم.

یزدانی خُرّم : به بحث­مان بازگردیم، شما با آندره مالرو دیداری هم داشتید؟

گلستان : این چه حرفی­ست و کجا جا در این گفت­و­گو دارد؟ فخری ندارد کسی را دیدن یا با کسی ملاقات و
گفتگ­و کردن. آره معلوم است که دیدمش. خودش تلفن کرد بروم پهلویش و من هم با کمال میل رفتم. به خاطرِ همین فیلم مارلیک هم بود که می­ خواست من را ببیند. آن­جا یک پیشنهاد فوق­ العاده­ ایی هم به من کرد که کاغذ بنویسد به فلان آدمِ معروف که من بروم فیلمم را به او نشان بدهم. اما من قبول نکردم. البته بسیار پشیمان هم هستم، چون اگر همان آدمِ معروف کاغذ دستشویی ­اش را هم برای من امضاء می­کرد برای جیب من بسیارمفید بود. اما دیدنِ آندره مالرو که چیز خیلی عجیبی نیست. شما باید قضایا را درست ببینید.

یزدانی خُرّم : خب ما که مدام در نشریات­مان مشغولِ نقد هستیم و بهای سنگینی هم بابتش می ­دهیم. جزنی یک موردش بود. الان شما دارید با صراحت درباره­ ی خانلری که خیلی­ ها دوستش دارند نقد می­ کنید…

گلستان : من همیشه راحت حرف زده­ ام. من در تمامِ نوشته­ هایم این طور بوده­ ام. روزنامه­ ی رهبرِ سال ۱۳۲۳ را ببین که اولین مقاله­ های من در آن­جا چاپ شد، روزنامه ­ی گلستانِ پدرم را در شیراز گیر بیاور. من هیچ­وقت به کسی فحش نداده ­ام. فحش­ دادن مساله­ ای را حل نمی­کند. فحش ­دادن واقعیت را نشان نمی­ دهد و فایده ­ایی هم ندارد. فقط نشان می­ دهد که ذهنِ چرکینی سر ریز کرده.

یزدانی خُرّم : همین را می­ گویم. الان خیلی­ ها یه خانلری انتقاد دارند و خیلی­ ها هم نه. برخی می­گویند وزیرِ فرهنگِ خوب و تاثیرگذاری بود. بالاخره سازمان مبارزه با بی­سوادی را ساخت منشاء چاپ کتاب­های بسیار مهمی بود…

گلستان : ما راجع به شاعر حرف می ­زنیم نه وزیر یا صاحبان حرفه­ ی دیگر. بله خالی خالی نبود. آمده بود یک کاری بکند. کارش در وزارت­خانه که تنها امضای ورقه­ ی اضافه حقوق این و آن نبود که! باز می­ گویم خانلری آدم بسیار خوبی بود اما آدمِ مهمی نبود. آدمِ فوق ­العاده باسوادی که این سواد را در کارش تسری بدهد، نبود.

یزدانی خُرّم : و شاعر مهمی نبود؟

گلستان : مطلقا. آخر بخوانید دیگر شب و مهتاب و برکه و… منظره ­نویسی که شعر نیست. شعر یعنی آن لحظه­ ایی که اخوان یک برگ را از درخت می­ چیند و می­ گذارد مهرِ نمازش. این شعر است. برای این­که حرکت شعر است. این حرکت است که تو را می ­لرزاند.

یزدانی خُرّم : شما که اعتقاد دارید باید باب نقد درباره­ ی همه و هر چیزی باز باشد آیا فکر می­ کنید درباره­ ی محمد مصدق که می­ دانم چه ­قدر دوستش داریم، می­شود نقد نوشت؟

گلستان : خود من کتاب­هایم را نگه داشته ­ام برای این­که فکر نمی­کنم بگذارند در بیاید.

یزدانی خُرّم : کتاب­هاتان درباره­ ی نفت را می­ گویید؟ آیا آن هم نقد مصدق درش جایی دارد؟

گلستان : واضح است که توی آن نقدِ مصدق هم وجود دارد. گاهی آدم کسی را دوست دارد و به غلط هم دوست دارد گاهی هم کسی عقیده­ ی کسی را دوست ندارد و خودش را دوست دارد و… هر جور اتفاقی ممکن است درباره­ ی روابطِ آدم­ها بیفتد. گاهی یکی هم کسی را دوست دارد و از ضربِ دوستی طرف را
می ­کشد.

یزدانی خُرّم : شما از مارکسیست­ها خیلی زود بریدید و حزب توده …

گلستان : کِی من از مارکسیست­ها بریدم؟

یزدانی خُرّم : پس هنوز مارکسیست هستید؟

گلستان : بودم یا هستم. اما کی می­گوید از مارکسیسم بریدم؟

یزدانی خُرّم : شما عضوِ حزب توده بودید و بعد کارت­تان را پاره کردید و از حزب جدا شدید …

گلستان : من اصلا کارتم را پاره نکردم …

یزدانی خُرّم : خودتان به من گفته بودید …

گلستان : نه من یک استعفاء نوشتم و خیلی ساده و متمدنانه از حزب بیرون آمدم. چرا کارت را پاره کنم آخر … مثلِ این که بروی پیش دکتر و او برایت نسخه بنویسد و بعد تو نسخه را پاره کنی.

یزدانی خُرّم : پس می­شود دوای آن دکتر را نخورد اما دلیلی بر پاره ­کردن نسخه­ اش نیست!

گلستان : ممکن است آن دوا خوب باشد اما دوزش کم یا زیاد باشد!

یزدانی خُرّم : آهان. پس شما فکر می­کنید مشکل دستورالعمل­های حزبِ توده در دوزش بوده؟

گلستان : نه. توقعی که از آن حزب بود هیچگاه برآورده نشد. حزبی مارکسیستی بود که خیلی هم درست
پایه ­گذاری شده بود با توجه به جامعه ­ی ایرانی. اما در داخلِ این پایه­ گذاری یک عده بودند که می­ خواستند کشور را تاخت بزنند و عده ­ایی هم بودند که می­ خواستند بروند. اشکالی که در شوروی بعدِ هفتاد سال پیش آمد شکست کمونیسم نبود بلکه شکستِ به کارگیری ایده ی مارکس بود. خود مارکسِ بدبخت نوشته که اولین انقلاب باید در آلمان باشد آخرین­شان روسیه! مارکس می­ دانست در کشوری که پُر بود از«موژیک» نباید انقلاب شود. روسیه صنعتی نشده بود، آدم پرولتر نداشت. حتی مستعمره ­ی درست و حسابی هم نداشت که از اقتصادِ آن­جا کمک بگیرد. همین مشکل را حزب توده هم داشت. آن­ها می­ خواستند در مملکتی که هیچ نوع تحول در فئودالیسماش وجود نداشت( طبقه­ ی بورژوا که بماند) انقلاب کنند. این حزب بیست سال و خرده ­ای بعد مشروطه درست شده بود. اصلا در آن زمان فکری برای این کار وجود نداشت. حزبی که نورالدین الموتی صدر و دبیرِ اجرایی کمیته­ ی مرکزیش بود. کسی که بعدها وزیر امینی شد. یادمان باشد کسی که آزادی­خواه است لزوما مارکسیست نیست. تازه اگر مارکسیست باشی لزوما خیلی از کارها را نمی­توانی انجام بدهی. اصلا این روزها ماجرای پلورتری عوض شده است. در همین انگلستانی که من زندگی می­کنم( که به خاطرِ جراحی پا فعلا یک سال است که از خانه ­ام بیرون نیامده­ ام) یکی مثل جرمی کوربین شده رییس حزبِ کارگر. ببین وقتی در تابستان پنجره ­ات را دقیق نمی بندی، مگس می ­آید و در گوشه ­ی آن تخم ­ریزی می­ کند. تو متلفت نمی­ شوی. تابستان تمام می­ شود و پنجره را می ­بندی. پاییز و زمستان هم می­ گذرد. هوا گرم
می­ شود. ناگهان این تخم­ها می­شوند مگس. در اتاق­ات هم بسته بوده و از بیرون هم که مگس نیامده. حالا اگر تو انقلابِ مارکسیستی کردی همه چیز درست می­شود؟همه­ ی ساختارهای بانکی و صنعتی عوض می­شوند؟ از آن مهم­تر آدم عوض می­شود؟ هفتاد سال بعدِ انقلابِ اکتبر، تمامِ آدم­هایی که سرِ کار بودند بچه­ های بعد از انقلاب بودند. چه کسانی بودند؟ یلتسین، گورباچف و… آیا این­ها محصولِ دنیای بعدِ انقلاب بودند
عوض شده­ بودند؟ تمامِ آن آدم­هایی که در انقلابِ اکتبر و بعدش از بین رفتند، تمامِ آن بدبختی­ها، آن جنگی که مردم را وادار کرد در محاصره­ ی لنینگراد گریس بخورند چه شد؟ یکی مثل یلتسین آمد و قلدری کرد وشعبان بی مخی و تمام. البته این وسط مساله­ ی استالین خیلی فرق دارد با بقیه. یاد آن مقاله ­نویسِ بیچاره­ ی حزبِ توده می­فتم. اسمش چه بود؟

یزدانی خُرّم : کدام­شان؟

گلستان : همه ­شان بیچاره بودند!

یزدانی خُرّم : کیانوری؟

گلستان : نه مترجم هم بود …

یزدانی خُرّم : احسان طبری؟

گلستان : طبری مترجم نبود.

یزدانی خُرّم : رضا روستا؟

گلستان : اون که سواد نداشت!

یزدانی خُرّم : کریم کشاورز؟

گلستان : نه . همان که مقاله می­ نوشت و مبارزه­ ی اجتماعی و ادبی می­ کرد.

یزدانی خُرّم : به آذین را می­گویید.

گلستان : بله آقای به­ آذین. مرد شریفی هم بود و فقط اشتباه و کج نگاه می­ کرد. مثلِ آن­ها که شعرهای صد تا یک غاز توده­ ای می­نوشتند به اسمِ «مبارزه»، کاری که هیچ ربطِ ریشه ­ایی واساسی نداشت با اندیشه ­ایی که به آن تظاهر می کردند. مثل سیاوش کسرایی که شعرِ توده ­ای می­نوشت. بله شعرش توده­ ای بود اما آیا شعر بود؟ آیا مبارزه­ ی اجتماعی بود؟ آیا نشان دادنِ تفکراتِ اجتماعی بود؟ این­ها تندرو بودند…

یزدانی خُرّم : مثل صمد بهرنگی شاید.

گلستان : من او را نمی­ شناختم البته. کاری باهاش نداشتم.

یعنی داستان­های­ش را نخواندید. مثلا ماهی سیاه کوچولو را…

گلستان : شما خوانده ­اید. بس نیست؟ این­ها نوعی نوشته باید به شمار آیند.

یزدانی خُرّم : صد درصد عده­ ایی می­ خوانند و اهمیت می­ دهند عده­ ایی که کم هم نیستند.

گلستان : مهم دقت است. دقت. دقت ندارند.

یزدانی خُرّم : باز هم بهتر از تک­ صدایی و قدیس­ سازی است.

گلستان : تمامِ این گفت ­و­گوی ما بر اساس یک قدیس ­سازی زورکی بود. بله بهتر است که بشنوند اما مهم این است که بعد شنیدن تا چه اندازه آن را در داخلِ ذهنِ خودشان زیر و رو می­ کنند. ماجرای به­ آذین
را می­ گفتم. یک باغِ نباتاتی در لندن هست که درش درختان و گیاهان زیادی وجود دارد. رفته بودم آن­جا. یک­وقتی دیدم روی نیمکتی سنگی به آذین نشسته است. تنها. دلم سوخت. خود به خود رفتم و کنارش نشستم. فکر کردم چی بهش بگویم. من را نشناخت. در حالی­که قدیم در شب­های نمایش فیلم در کانون فیلم می­ آمد و من را دیده بود و حتی به شخصِ خودم هم فحش داده بود! مردی را دیدم که اگر اشتباه نمی­ رفت و توانایی کافی در فهم داشت مقالاتِ غلط را چاپ نمی­ کرد به این راه نمی ­افتاد . او از روی نفسانیات درستِ خودش نوشت اما نه از روی تعقلاتِ درست. به هرحال. نشستم کنارش. مانده بودم آیا سلام بکنم. ده دقیقه­ ای همین­طور گذشت. او هم سر بلند نکرد. دیدم نمی ­شود اگر هر حرفی که من به او بزنم و او من را بشناسد باعثِ آزارش خواهد شد و اگر هم نشناسد که فایده­ ای ندارد. از جایم بلند شدم و آمدم بیرون. این ده دقیقه سکوتی را که کنارش نشستم در آن باغ بزرگ فراموش نمی­کنم. از باغ بیرون رفتم و دیگر او را ندیدم. بعد هم که مُرد واقعا پکر شدم. او آدمی بود که بالاخره حقه ­بازی و دزدی و شرارت نکرده بود، فقط نفهمیده بود و این بزرگترین
گرفتاریست .مهم این است که آدم در داخلِ نفهم­ها بتواند فکر کند و سعی کند بفهمد. همین …

هنر؛ مذهب؛ کریسمس… لیلا سامانی

جشن کریسمس، که امروز با عنوان تاریخ تولد عیسای پیامبر شناخته می‌شود، با وجود خاستگاه مذهبی‌ آن، حالا دیگر در کشورهای مدرن و سکولار در هیات آیینی مردمی در آمده اما هچنان به مولفه‌های کلاسیک‌اش وفادار مانده است.. این موسم، فرصت مغتنمی‌ست برای ورق زدن شاهکارهای نقاشی کلاسیک. کارت‌های تبریک کریسمس که از روزگار قدیم میان دوستان و آشنایان رد و بدل می‌شوند، سرشارند از این تمثالهای مذهبی. تصاویری تاریخی که هرکدام قصه‌گوی بخشی از این رویدادند. این نقاشی‌ها تصویرگر بهترین آثار در دوره‌ی هنر مسیحی‌اند. برهه‌ای که هنر عیق و غنی اروپا را در سالهای پس از ظهور مسیحیت تا پیش از رنسانس رقم زده اند.
نقاشی‌هایی که از پی آورده می‌شوند، راوی داستان به دنیا آمدن مسیح از لحظه‌ی «بشارت» تا هنگامه‌ی تولد اویند:

۱- «بشارت» – فرا آنجلیکو (۱۴۵۵- ۱۳۹۵)

01

این نقاشی تصویرگر «بشارت» تولد مسیح به «مریم باکره» است. در این اثر ظریف و زیبا، جبرییل به مریم نوید بارگرفتن‌اش را می‌دهد. حیرت و شگفتی چهره‌ی مریم و دستان صلیب شده بر تن‌اش، در این نقاشی به دقت و مهارت تصویر شده‌اند.

۲- «رویای سنت ژوزف» – فیلیپ دو شامپانی (۱۶۷۴-۱۶۰۲)

02-

به گواه انجیل متی، مریم سنت ژوزف یا «یوسف نجار» بوده‌ و پیش از همبستر شدن با او باردار می‌شود. یوسف، پس از آگاهی از حاملگی مریم تصمیم می‌گیرد، رازدار مریم باشد و پس از سر گرفتن ازدواج او را طلاق دهد. اما در همین اثنا فرشته‌ی الهی در خواب او پدیدار می‌شود و به او می‌گوید که مردم پاکدامن است و فرزند او همان مسیح موعود و منتظر خواهد بود.

۳- « مریم و یوسف در راه بیت‌لحم» – هوگو فان در گوس (۱۴۸۲-۱۴۴۰)

03

پس از آن یوسف با مریم به سوی بیت‌لحم به راه می‌افتند تا نام نوزاد آسمانی را در دیوان قریه‌ی خودشان ثبت کنند. در این نقاشی این دو در راهی سنگلاخ قدم بر می‌دارند و مریم احتمالا برای احتیاط در شیب این جاده‌ی خطرناک از الاغ پیاده شده و راه می‌رود. فیگور ژوزف و نحوه‌ی حمایت و مراقبت او از مریم حین راه رفتن، بیننده را در تشخیص بارداری مریم مدد می‌رساند.

۴- «سرشماری در بیت‌لحم» – پیتر بروگل (۱۵۶۹-۱۵۲۵)

04

بنا به نص انجیل لوقا، یوسف و مریم برای انجام سرشماری از ناصره به بیت‌لحم سفر کردند تا سرشماری سالیانه امپراطوری روم شرکت کنند.

۵- «زایش مسیح» – فدریکو باروچی (۱۶۱۲-۱۵۲۸)

05

این دو از آنجا که جایی برای اطراق شبانه نمی‌یابند، شب را در یک آغل به صبح می‌رسانند و در نیمه همین شب است که عیسی متولد می‌شود.
اما از میان هزاران تصویری که صحنه‌ی زایش مسیح را ترسیم کرده‌اند. این نقاشی بیش از دیگران تصویر گر مهر مادری‌ست. مریم دربرابر پروردگارش فروتنانه زانو زده ولی به همان میزان هم به طفل نوزادش عشق می‌ورزد. مادر و فرزند به چشمان هم خیره شده اند و تمامی اجزای این اثر هنری، مهر تاییدی‌ست بر میثاق مشترک آن دو.

۶- «بشارت به شبانان» تادئو گادی(۱۳۶۶-۱۲۹۰)

06-

براساس روایت انجیل لوقا ، هنگام تولد مسیح در آغلی در نزدیکی بیت‌لحم ، فرشته‌ای در میان شبانانی که در اطراف مشغول چراندن دامهای خود بودند پدیدار می‌شود. چوپانها از دیدن او وحشتزده می شوند، اما فرشته می‌گوید برای دادن بشارت ولادت مسیح آمده است و نشانی محل تولد او را به چوپانها می‌دهد.

۷-«نیایش مغان» – ساندرو بوتیچلی (۱۵۱۰- ۱۴۴۵)

07

در آغاز باب دوم «انجیل متی» آمده است: «چون عیسی در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت، ناگاه مجوسی چند از مشرق به اورشلیم آمده گفتند: کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیده‌ایم و برای پرستش او آمده‌ایم.»
برخی روایات این مردان را «سه مغ» سخاوتمند از زرتشتیان پارسی نامیده‌اند که به هنگام تولد مسیح، به دیداراو و مادرش، مریم، شتافتند و برای او هدایایی چون، طلا، صمغ و کندر به ارمغان بردند.
صحنه‌ی نیایش این سه مغ با عنوان «نیایش مغان» به مجموعه نقاشی‌هایی اطلاق می‌شود که هنرمندان مسیحی از حضور این سه مغ بر بالین مسیح نوزاد کشیده‌اند.
در نقاشی بوتیچلی، خانواده‌ی مقدس، بالاتر از دیگر شخصیتها قرار گرفته‌اند و مغان در برابر مسیح زانو زده اند. جوانه‌های تازه سبز شده بر روی دیوارنماد تولد دوباره عیسی در پایان دنیا و ابدیت مسیح است.آرکهای نیمه‌ویران در گوشه‌ی تصویر هم سمبلی‌ست از سقوط امپراتوری روم.
بوتیچلی، در منتها‌الیه تصویر، شمایل خودش را هم جای داده و با نگاهی خیره و سنگین به بیننده چشم دوخته‌است.

۸- «تسبیح چوپان‌ها»- جورجونه (۱۵۱۰-۱۴۷۰)

08

ماجرا به روایت انجیل لوقا و در ادامه‌ی «بشارت به شبانان» اینطور پیش می‌رود که « چون فرشتگان از نزد ایشان به آسمان رفتند شبانان به یکدیگر گفتند اینک به بیت لحم برویم و این چیزی را که واقع شده و خداوند آن را اعلام نموده است ببینیم.»(لوقا باب دوم)
جورجونه در این شاهکار، چوپانهای ژنده‌پوش را صامت و مفتون و در همان حال غرق عشق به طفل نشان داده‌است.

۹- «محراب سه لتی پورتیناری» – هوگو فان در گوس (۱۴۸۲-۱۴۴۰)

09

این تابلوی سه لتی، نیایش شبانان و مجوسان را با هم تلفیق کرده‌است.

۱۰- «استراحت در پرواز به مصر» – کاراواجو (۱۶۱۰- ۱۵۷۱)

10

در روزچهارم تولد مسیح، یوسف و مریم او را به به اورشلیم بردند تا برحسب شریعت موسی او را در حضور خداوند حاضر کنند، اما در آنجا از سوی جبرییل به آنها الهام شد که بار دیگر به بیت لحم نروند و به مصر بشتابند تا مبادا هرودیس نوزاد را به قتل رساند.
در انجیل متی، فصل دوم، آمده است که:
یوسف نجار در خواب دید که فرشته‏ها به او گفتند عیسی و مادرش را بردارد و به مصر مهاجرت کند و در آنجا مقیم باشد تا که هرودیس از دنیا برود… و یوسف هم به مصر مهاجرت کرد.

۱۱- «استراحت در پرواز به مصر» – اوراتزیو جنتیلسکی (۱۶۳۹- ۱۵۶۳)

10-

تصویری که جنتیلسکی از خانواده‌ی مقدس حین فرار و اختفا کشیده. خستگی و دشواری این سفر خطیر را به دقت تصویر کرده‌است. پاهای مریم باکره خاک‌آلود است و او ناتوان‌تر از آن است که طفل گرسنه‌اش را حین شیر خوردن به آغوش بکشد.

ناگفته های اقتصادی از زبان یک وزیر / دکتر منوچهر فرحبخش

مسئولین طراز اول در دولت روحانی به ویژه وزرا و تیم اقتصادی آن تاکنون تلاش داشته اند تا در دام جناح اصولگرا نیفتند و از کشیده شدن به دور تسلسل بازیهای سیاسی مورد علاقه این جناح پرهیز کنند. با این وجود وزرایی نظیر زنگنه وزیر نفت ، طیب نیا وزیر امور اقتصاد و دارایی، ترکان معاون رییس جمهور و اخیرا آخوندی وزیر راه در رابطه با مسائل اقتصادی به ویژه کمبودها و خرابیها و پرداختن به فساد مالی گسترده در درون حکومت در حد مقدورات اشاراتی داشته اند که هرچند کافی نبوده ولی به هرحال در فضای سرکوب و ترور حکومت اسلامی که حتا شامل حال مسئولین طراز اول دولت هم میشود در خور توجه است.

2012102311841959734_20

آخوندی وزیر راه و شهرسازی دولت روحانی در هفته های اخیر دست به نوعی انتقاد از دستگاه زده که در لابه لای گفته هایش حقایق تلخی هم به چشم میخورد. او در سخنان اخیر خود در جلسه‌ای در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران در خصوص مساله عبور از رکود میگوید: ” من با این نظرکه مشکلات را تقلیل دهیم مخالفم. به طور مثال مشکل اقتصاد را کاهش تقاضا با عرضه معرفی می‌کنند. این شناخت غلط از مسائل ما را به ناکجاآباد می‌برد و نه تنها مشکلات ما را حل نمی‌کند بلکه روشی که تاکنون ادامه یافته را ادامه می‌دهد. کاهش تقاضا معلول مشکلات کنونی ما است و نه علت آن.” اودر ادامه میگوید معمولا راه‌حل‌ها برای عبور از بحران‌های اقتصادی به مشکل برمی‌خورد و با این مقدمه به چند نکته اشاره میکند:
– اول اینکه اقتصاد ایران دارای سه مساله بنیادین است که کاملا ما و اقتصاد را آزار می‌دهد و رکود را حفظ کرده است. تنگناهای مالی بسیار آزاردهنده است و رکود را تشدید کرده است.
– نکته دوم بدهی‌های دولت است. رقم بدهی دولت اکنون با اعلام وزیر اقتصاد حدود ٣٠٠هزارمیلیارد تومان است که بدهی دولت به پیمانکاران، بانک‌ها و… است. اگر بدهی شرکت ملی نفت اضافه شود این رقم ۴٠میلیارد دلار است. این بدهی قابل مبادله در بازار نیست. در دنیا بدهی‌های دولت‌ها بیشتر است اما قابل مبادله است.
– سوم در اقتصاد ایران که رکود را تشدید کرده، نظام بنگاهداری در ایران است. بنگاه‌های ما قدرت خلق ارزش افزوده برای رقابت در جهان را ندارند و از عمده بنگاه‌ها به عنوان ابزاری برای انتقال رانت استفاده می‌شود.
– چهارم نهاد رقابت در ایران به دلیل مشکلات بنگاهداری در زیر فشار شدید قرار دارد. تحریک تقاضا یا تحریک
– پنجم عرضه برای توسعه از دید بنده نادرست است. ما نباید به زور تقاضا را زیاد کنیم و کمبود تقاضا را مساله اصلی بدانیم وگرنه دچار مشکلات گذشته می‌شویم.
آخوندی در ادامه میگوید: ” ما مسائل ساختاری و ریشه‌ای را باید حل کنیم. باید هم در اقتصاد خرد تغییرات جدی بدهیم و هم در نظام بنگاهداری و اقتصاد کلان تغییر ایجاد کنیم. وگرنه اقدامات مقطعی اثری ندارد. دولت‌ها معمولا از پرداختن به مسائل ساختاری اقتصاد طفره می‌روند. بنابراین خود بنده به عنوان وزیر از بحث مسائل ساختاری حرف می‌زنم، می‌دانم ماجرا از چه عقبه اجتماعی و سیاسی‌ای برای بررسی و حل مساله باید برخوردار باشد. وقتی به بحران می‌رسیم دیگر با قیمت و نرخ بهره و… نمی‌توان بازی کرد تا اوضاع خوب شود. باید تیغ جراحی را برداشت و به تن ساختارها کشید و جراحی کرد و دیگر تئوری‌ها در گرماگرم بحران‌ها به درد نمی‌خورد.”
وی با تشبیه وضعیت اقتصادی با بدن یک بیمار عنوان کرد: ” ما اگر بخواهیم یک جراحی اساسی کنیم، اگر یک بیمار با یک پزشک طرف است، مادام که بیمار به پزشک دارو می‌دهد مشکلی نیست. ولی وقتی دکتر می‌خواهد بیمار را مجاب کند که جراحی باید صورت گیرد، باید بسیار کار روانی صورت بگیرد تا بیمار آماده پذیرش جراحی شود. ما اگر بخواهیم به مسائل اصلاحات اقتصادی بپردازیم، باید دارای یک وضعی باشیم که همه مردم و نخبگان راضی به جراحی اقتصادی بزرگ باشند. این حوزه متعلق به حوزه اقتصاد سیاسی است که می‌گوید چطور چنین جراحی خاصی ممکن است و جامعه می‌تواند برای آن آماده شود.” وی ادامه میدهد: ” اقتصاد ایران دچار وضعیتی است که پول در آن جریان دارد اما در بخش حقیقی اقتصاد و مولد حضور ندارد. این مهم‌ترین تنگنای پولی در کشور است. تنگنای مالی در ایران را از طریق نمودار قدرت بازدهی بانک‌ها می‌توان فهمید. قدرت وام‌ دهی بانک‌ها در ایران ١٢درصد gdp است. اما در خاورمیانه قدرت وام‌دهی در خاورمیانه و آسیای شرقی بالای ٣٠درصد و در اروپا تا ٧٠درصد است. این نشان می‌دهد که چرا ما به رشد اقتصادی بالای سه درصد نخواهیم رسید و هدف‌گذاری هشت درصد برای رشد اقتصادی در این شرایط برای ایران یک خیال است. ما در این شرایط شدیدا تنگنای مالی داریم و بنگاه‌ها وام نمی‌گیرند. ما در سال ٩١ حدود ۴٠- درصد میزان تشکیل سرمایه در بخش ماشین آلات داشته‌ایم. این فرآیند عملا فاجعه‌بار بود. در بخش خصوصی تشکیل سرمایه در این سال در کل به منفی ٨درصد رسید!»
وزیر مسکن دولت روحانی انگشت روی موضوع حساسی گذارده میگوید: ” ما در ایران با مساله دارایی‌های سمی هم مواجه هستیم. نمونه‌های زیادی از آن وجود دارد، شامل تسهیلات داده شده است که دارایی حساب شده اما هیچ تاثیری برای توسعه نداشته و بعضا فقط بدهی ایجاد کرده است. در ایران این دارایی سمی بالای ١٠٠هزار میلیارد تومان در بانک‌های ایران وجود دارد که وحشتناک است! دارایی سمی بزرگ در کنار انباشت عقب‌ماندگی تشکیل سرمایه صنعتی و ماشین‌آلاتی، رکود را به این شرایط رسانده است. در اقتصاد مدرن نمی‌توان بدون بانک اقتصاد را اداره کرد؟ در ایران سیستم پولی مثل همه جا چون خون در شریان‌های اقتصادی کشورها وجود دارد و این امر غیر قابل انکاراست.”
وی تاکید میکند: ” ما در این شریان‌ها خون سمی داریم. در این شرایط هرچه خون تزریق کنیم باز سمی خواهد شد. لذا تزریق پول در کشور در این شرایط هیچ اثری روی رکود نمی‌گذارد و رونق ایجاد نخواهد کرد. ما در اقتصاد بانکی ایران یک انحصار چندجانبه داریم. موسسات مالی غیرمجاز در این شرایط به وجود می‌آیند و خود را به نظام پولی در اثر این انحصار ایجاد شده تحمیل می‌کنند. اگر بانک مرکزی اکنون اعلام نرخ کند، بانکی از نرخ سود بانک اعلام شده بانک مرکزی تبعیت نمی‌کند. اما اکنون شورای بانک‌ها خود نرخ تعیین می‌کند و این یعنی ما پذیرفتیم که تراست بانکی در کشور تشکیل شده است.” آخوندی با اعلام اینکه برای نخستین بار در تاریخ ایران نرخ سود به مراتب بیشتر از نرخ تورم بود، میگوید: ” این کاملا عجیب است. ما دیگر این وضعیت را نه با دستورالعمل می‌توانیم حل کنیم و نه افزایش یا کاهش ذخایر. ما باید تکلیف دارایی‌های سمی را مشخص کنیم تا نظام بانکی درست شود. این ١٠٠هزار میلیارد تومان پولی که از نظام بانکی رفته باید برگردد. چند سال است که مردم از رسانه‌ها می‌شنوند که مسوولان لیست مفسدین را در جیب خود دارند و می‌خواهند اعلام کنند. مادام که تکلیف دارایی‌های سمی مشخص نشود، این لیست‌ها به راحتی به وجود می‌آید.” وی به همین منظور پیشنهاد داد: ” در این شرایط راه‌حل تحریک تقاضا به‌هیچ‌وجه جواب نمی‌دهد. آن طور که بنده اطلاع دارم، ما نیاز به بانک «تصفیه» داریم. این بانک باید این دارایی‌های سمی را تصفیه کند. اصلی‌ترین وظیفه ما در اقتصاد ایران سالم‌سازی نظام بانکی است. هیچ کاری در اقتصاد ایران واجب‌تر از سالم‌سازی نظام بانکی کشور وجود ندارد. اگر ما به تعاریف نگاه کنیم، این موسسات به نام «موسسات مدیریت دارایی» شناخته می‌شوند که وظیفه تصفیه دارایی‌های غیرفعال، راکد، واهی و سمی را بر عهده دارند و از طرف مقابل سراغ صاحبان این دارایی‌ها می‌روند تا بتوانند نظام بانکی را سالم‌سازی کنند. این مسائل چیزهایی است که در همه دنیا از تایلند و کره تا فنلاند اجرا شده و جواب داده است. بسیاری از کشورها از دهه ١٩۶٠ میلادی به این سو پس از بحران‌های اقتصادی خود، چنین موسسه مدیریتی و بانکی‌ای تشکیل دادند.”
آخوندی در نهایت نتیجه گیری کرده میگوید که اصل حرف بنده این است که ما نیاز به شهامت برای تاسیس یک بانک و موسسه تسویه برای تعیین تکلیف بانک‌ها و دارایی‌های‌شان لازم داریم. اگر یک موسسه ورشکست شود، برای احیای آن از پول مردم تغذیه می‌کند؛ لذا برای جلوگیری از این اتفاق باید بانک تصفیه ایجاد شود. علاوه بر دارایی‌های سمی، ما باید سراغ دارایی‌های مثبت برویم تا از آنها برای توسعه استفاده کنیم. درحال حاضر به این دلیل که ما نقدینگی نداریم، بسیاری از اراضی را که داریم نمی‌توانیم بهره‌ بردار کنیم. این جنبه اثباتی و ایجابی بانک‌های تصفیه است که علاوه بر از بین بردن دارایی‌های سمی، می‌تواند دارایی‌های سالم و مثبت را به سوی مراکز لازم انتقال دهد تا رشد و توسعه به ارمغان‌ آید.
وی تصریح کرد: «قبلا از این بحث بود که ما هنوز آمار درستی از میزان بدهی‌های دولت نداریم. این راه‌حل یعنی تاسیس بانک و موسسه تسویه‌ای می‌تواند آمار صحیحی از بدهی‌های دولت هم به دست بدهد. ما اکنون می‌خواهیم یک گله بکنیم و بعد از آن یک اقدام هم می‌خواهیم انجام دهیم. کل بودجه ما امسال ١٨٨هزارمیلیارد تومان است. در این شرایط سخت باید دید چه می‌توان با بدهی ٣٠٠هزارمیلیاردی کرد؟ تاکنون مسوولان گفته‌اند که کاری به این بدهی نباید داشته باشیم. اما اگر این بدهی‌ها بماند، کل اقتصاد کشور متوقف می‌شود. چرا که ما اوراق انتقال قرضه هم نداریم. دولت چون پول پیمانکار را ندارد که بدهد، کارها و پروژه‌ها متوقف شده است. لذا ایده عدم توجه به بدهی علمی نیست و تنها رکود را تعمیق خواهد بخشید.
در واقع باید به آخوندی گفت ” جانا سخن از زبان ما میگویی” . سالهاست که دلسوزان ملک و ملت در حال افشاگری فساد و تباهی و شاهدغارت بیت المال توسط این حکومت نالایق و فاسد هستند و روزی نیست که مشگلات و معایب مبتلابه اقتصاد کشور مطرح نگردد. ولی کسی توجه به این راهنماییها ندارد، گویی این حکومت فقط یک رسالت برای خود قائل است و آن برنامه ریزی برای چپاول سرمایه های کشور است. اسلامگرایان بیسواد و ضد ایرانی بجای پندگیری و توجه به استدلالهای منطقی منتقدین، برعگس مانند کودکان لجبازی کرده و به بهانه “نظرات مخرب کارشناسان غیر خودی” خلاف نظرات آنها عمل میکنند. در نتیجه کار به اینجا کشانده شده که اعلام خطر از زبان وزرای حکومتی شنیده میشود. دیگر زمان آن رسیده که مردم خود فکری کنند و برای برون رفت از این منجلاب فساد و تباهی به حرکت درآیند و با جدی گرفتن خطر فروپاشی اقتصادی به جای دل خوش کردن به مداوای آسپرینی اقتصاد کشور خواستار جراحی ساختاری که شروع آن خلع ید اقتصادی از دستگاه ولی فقیه است شوند که فردا خیلی دیر است

برترین عکس های تاریخی قرن، از رقیب آلن دلون تا مورچه خوار دالی

« از میان انبوه عکسهای مربوط به گذشته، هستند تصاویری که تاریخ را از منظری دگرگونه به تماشا می‌نشینند. بهترین این تصاویر این توانایی را دارند که بیش از هر فیلم یا کتاب دیگری در تجسم رویدادهای برهه‌ای خاص مددرسان باشند. »
این جملات را وب‌سایت «برایت ساید» در حاشیه‌ی بیست عکس منتخب‌اش نوشته، عکسهایی تاریخی که پیش از این کمتر دیده شده‌اند:

«اگر رقیب‌تان آلن دلون باشد شانسی برای جلب توجه کردن ندارید. حتی اگر “میک جَگِر” (بنیان‌گذار رولینگ استونز) باشید»

1024605-650-1449841033-GettyImages-162731429

“سالوادور دالی”، نقاش اسپانیایی با مورچه‌خوار خانگی‌اش – ۱۹۶۹

1023805-650-1449841033-800ccd2d169727dcfb2c83f0062ba1bc-ohay-tv-30889

اسامه بن‌لادن به همراه خانواده‌اش در سوئد – ۱۹۷۰

1024355-650-1449841033-fhh

فشن کلاه‌ در نیویورک – ۱۹۳۹

1024555-650-1449841033-fotos-historicas-13-730x484

آلفرد هیچکاک، در حال بازی با نوه‌هایش – ۱۹۶۰

1023105-650-1449841033-30-fotos-historicas-alfred-hitchcock-577x750

دانشجویان دانشگاه پرینستن امریکا بعد از برف‌بازی – ۱۸۹۳

1023155-650-1449841033-47-fotografias-que-narran-raros-momentos-hist-L-dTmALf

آب‌بازی استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس، دو کارگردان امریکایی- سری‌لانکا – ۱۹۸۳

1023855-650-1449841033-azuI2IX

زن ۱۰۶ ساله‌ی ارمنی در حال دفاع از خانه‌اش در جریان جنگ قره‌باغ – ۱۹۹۰

1023955-650-1449841033-original-1

انتقال هارددرایو ۵ مگابایتی شرکت آی.بی.ام – ۱۹۵۶

1024305-650-1449841033-gNU3S0T7loY

سیل در پاریس – ۱۹۲۴

1024005-650-1449841033-inundaciones-en-paris-19241

نیکولا تسلا، در لابراتوارش

1024105-650-1449841033-original

ارنست همینگوی، نویسنده امریکایی، بعد از یکی از مهمانی‌هایش

1025055-650-1449841033-1446873728_heminguey-za-reshetkoy

اعتراض زنان به اجباری شدن حجاب در ایران بعد از انقلاب اسلامی – ۱۹۷۹

1024155-650-1449841033-ZbhSxJh

آخرین عکس از کشتی تایتانیک پیش از غرق شدن – ۱۹۱۲

1024055-650-1449841033-original-2

آدری هپبورن، در حال خرید به همراه بره‌آهوی خانگی‌اش – بورلی‌هیلز ۱۹۵۸

1024205-650-1449841033-original

مدل‌های برند «دیور» در خیابان‌های مسکو – ۱۹۵۶

1024405-650-1449841033-eksperiment-provedennyj-na-ulitsah-moskvy-letom-1959-goda_37693cfc748049e45d87b8c7d8b9aacd

مرد فرانسوی، سیگار وینستون چرچیل، نخست‌وزیر بریتانیا را روشن می‌کند- ۱۹۴۴ (بعد از رهایی فرانسه از اشغال آلمان نازی)

1025155-650-1449841033-20150603152308

سیگار کشیدن دو کارگر در وقت استراحت پروژه‌ی ساخت ساختمان‌ راکفلر (RCA) در منهتن نیویورک – ۱۹۳۲

1023605-650-1449841033-06

ورود نوشیدنی کوکاکولا به فرانسه – ۱۹۵۰

1023905-650-1449841033-original-1

مهر و موم آرام‌گاه توت‌انخ‌آمون از فراعنه مصر باستان در سال ۱۹۲۲. این مهر و موم به مدت باورنکردنی ۳۲۴۵ سال دست‌نخورده باقی مانده بود.

1023005-650-1449841033-3214

نگاهی به زندگی و آثار و احوال فرانک سیناترا / محمد سفریان

یک ایتالیایی در آمریکا…

اشاره:
دوازدهم دسامبر سال ۱۹۱۵ به روایت صفحات تقویم تاریخ هنر سالروز تولد فرانک سیناتراست، هم او که اگر می بود در این روزها صد سالگی اش را جشن می گرفت. به همین بهانه نگاهی انداخته ایم به زندگی این مرد که از جمله شهره ترین چهره های موسیقی مردمی دنیا لقب گرفته و علاوه بر هنر در دنیای حاشیه و حرف و حدیث هم تا بسیار دور دست ها را رد کرده. با هم این نوشته را از پی بگیریم…

nm-frank-sinatra-090520-ssvاز مافیا تا اترنیتی…
فرانسوا آلبرت سیتاترا در دسامبر ۱۹۱۵ و در میان خانواده ای از کارگران ایتالیایی مهاجر به آمریکا دیده به جهان گشود؛ تا با بهره گیری از بی خیالی و شوخ چشمی سرزمین آبا و اجدادی اش و آمیختن آن با فرهنگ عامیانه ی آن روزهای آمریکا خالق سبک و سیاقی تازه در اجرای موسیقی شود و نامش را به عنوان برترین خواننده ی موسیقی مردمی تمام ادوار در برگه های تاریخ موسیقی ثبت کند.
فرانک سیناترا موسیقی اش را بسان بسیاری از بزرگان این هنر از کافه ها و رستوران های محلی شروع کرد؛ تا با استفاده از همین تریبون های نه چندان پر زرق و برق استعداد بی نظیرش در ادای کلمات را به بزرگان موسیقی وقت نشان دهد و خیلی زود با عنوان همخوان در ارکستر “ هری جیمز “ و ” تامی دورسی ” شرکت کند.
سالهای انتهایی دهه ی سی را می توان به عنوان نخستین دوران شکل گیری شخصیت اجتماعی سیناترا دانست. جایی که او همزمان با فرار از مدرسه و ازدواج با دختر مورد علاقه اش، توانست تا فعالیت های موسیقیایی اش را هم در هیات خواننده ی سولو ادامه دهد. در همان دوران بود که چهره و صدای سیناترا هم به سینمای پرآوازه ی آمریکا راه پیدا کرد؛ تا این طور مردم وقت نشانه های اولیه تولد ستاره ای تازه در عالم هنر را درک کنند.
در تجربه ی همین موفقیت های اجتماعی بود که نخستین البوم سولوی فرانک سیناترا به بازار موسیقی آمد. ” The Voice Of Frank Sinatra ” نام این آلبوم بود با هشت ترانه ی جاودانه که هر کدام نقش بسزایی در شهرت و محبوبیت فرانک جوان داشتند.
نخستین حاشیه ی زندگی سیناترا هم در بحبوحه ی همان موفقیت های پیاپی اتفاق افتاد. جایی که او زن و زندگی آرامش را قربانی عشق تازه یافته اش کرد و تن به اغوای ” اوا گاردنر ” ستاره ی زیبای سینمای هالیوود داد. این جدایی اما آنقدرها به مذاق جامعه ی مذهب زده ی آمریکا خوش نیامد تا او چند سالی را در رکود خبری زندگی کند. با این همه اما جایزه ی اسکار او برای بازی در فیلم ” از اینجا تا بی نهایت ” توانست تا خون تازه ای در رگ های این ستاره بدمد و دیگر بار زنده بودنش را فریاد کند.
در پی همین موفقیت و مقبولیت دوباره ی مردمی؛ در سال ۱۹۵۳ با کمپانی کپتال رکوردز یک قرار داد حرفه ای امضا کرد تا به واسطه ی همین قرارداد چندین و چند آلبوم اشنا به حافظه با ساز و کار حرفه ای ضبط و روانه ی بازار موسیقی شوند.

44rde4re11
موفقیت دوم سیناترا هم بسان دوره ی اول محبوبیت و شهرت او کم دوام بود؛ چه این بار هم جدایی از اوا گاردنر با پرونده ی حضور او در باندهای مافیایی همراه شد تا این خواننده ی خوش صدا دیگر بار به حاشیه رود و اخبار و احوال زندگی خصوصی اش نقل صفحات روزنامه ها شوند…
سیناترا اما با تکیه بر صدای دلنشین و شیوه ی اجرای منحصر به فردش توانست تا دیگر بار بر حواشی زندگی هنری اش چیره شود و با آغاز دهه ی شصت؛ جان تازه ای بر روح و روان موسیقی اش بدمد.
او در سال ۱۹۶۱؛ کمپانی ” کپتال رکوردز ” را ترک کرد تا ترانه هایش را بی هیاهوی شرکت های تجاری به گوش مخاطبینش برساند. همکاری او با بزرگان موسیقی دوران در آن دوره با پختگی صدای او هم همراه شد تا موسیقی سیناترا در آن دوره بسیار بیشتر از قبل رنگ و بوی هنر وزین بگیرد و علاوه بر خلق کوچه و بازار توجه منتقدین موسیقی و اهل فن را هم جلب کند…
فرانک سیناترا از همان دوران تا آخرین روزهای حضور در موسیقی حرفه ای همواره در میان بهترین ها بود. نحوه ی اجرای او جوری بود که تولد ژانری تازه در موسیقی پاپ را به او نسبت داده اند. ” ایزی لسنینگ ” شاید سابقه ی چندانی در میان دفتر و دستک موسیقیایی نداشته باشد؛ اما تولد این سبک را می توان به تلاش های سیناترا مرتبط کرد؛ او با استفاده از ترانه های روان و ملودی های بی تکلف خالق و آموزگار شیوه ی تازه ای از موسیقی شد و برای آیندگانش به یادگار گذاشت.
” رت پک ” یا دار و دسته ی موشها، یکی دیگر از فعالیت های صحنه ی سیناترا به حساب می آید. سیتانرا به همراه دین مارتین و سامی دیویس جونیور از جمله ی اعضای اصلی این گروه بودند. اعضای این گروه در سالهای دهه ی شصت بارها و بارها در شوهای تلویزیونی و فیلم های سینمایی حاضر شدند و خاطرات قومی شیرینی برای مردم خلق کردند.
سیناترا دستی هم در عالم سیاست داشت و ارتباط ویژه ای با اهل قدرت. او سالهای سال برای دموکرات ها تبلیغ کرد اما در سالهای دهه ی هفتاد و هشتاد با چرخشی تمام سر از اردوی رقیب در آورد و از شهرت و ثروتش برای پیروزی نمایندگان جمهوری خواهان استفاده کرد تا در همه حال از جمله چهره های محبوب کاخ سفید باقی بماند.
تجربه ی روزهای شلوغ فراوان و هیاهوی شهر باعث شد تا سیناترا در سالهای ابتدایی دهه ی هفتاد به طور رسمی اعلام بازنشستگی کند و زان پس از موسیقی و سینما بیشتر برای تفریح و لذت استافاده کند تا وسیله ای برای کسب رزق و شهرت.
وی در سالهای میانی دهه ی هفتاد به نقاط بسیاری از دنیا سفر کرد و اجراهای خصوصی فراوانی را تجربه کرد. سفر او به ایران و دیدارش با ملکه فرح پهلوی هم از جمله ی رویدادهایی ست که در حافظه ی ایرانیان باقی مانده. سیناترا دو بار به ایران سفر کرد و هر بار اجراهایی خصوصی در کاخ محمد رضا شاه پهلوی را در برنامه اش گنجاند.
در تجربه ی همان روزهای آرام و در سال ۱۹۸۰، خالق تک ترانه ی ” تم او نیویورک نیویورک ” شد؛ ترانه ای که از همان بدو تولدش به هویتی از موسیقی نیویورک بدل شد و نشانه ای از صداهای ناب رایج درخون کوچه های شهر.
آخرین آلبوم موسیقی سیناترا هم در سال ۱۹۹۳ به بازار آمد. او در این سال با ارائه آلبوم Duet که با همکاری خواننده‌های جوان دهه ۶۰ و ۷۰ ضبط شده بود توانست تا باردیگر نگاه محافل هنری را به سوی موسیقی دلپذیر سالهای نه چندان دور سوق دهد و شکوه بی پایان آن روزگار را دیگر بار جلوه ای تازه ببخشد.
فرانک سیناترا با وجود حواشی فراوان و نگاه های گه گدار ضد و نقیض سیاسی، جوایز معتبر فرون از شماری دریافت کرد. علاوه بر جوایز متعدد گرمی، نشان افتخار کندی و جایزه ی مردمی ریگان را هم می توان در شمار جوایز هنری و اجتماعی او به حساب آورد. منتقدین موسیقی شیوه ی اجرای او را ستوده اند و مجله ی معتبر رولینگ استون از او با عنوان برتیرن صدای موسیقی مردمی قرن یاد کرده است. صدای او به گواهی تاریخ و از پس عبور بیش از نیم قرن از اجرای ترانه های ماندگارش، همچنان زنده است و نشانه ای از همراهی موسیقی با زندگی مردمان جامعه.
این خنیاگر پر هیاهو سرانجام در سال ۱۹۹۸ و در کالیفورنیا دیده به روی جهان بربست تا دولتمردان آمریکا همراهی یکی از همراه ترین هنرمندان دوران را از دست بدهند و مردمی در غیاب بزرگترین یادگار موسیقی پاپیولار قرن به سوگ بنشینند.
توضیح آخر اینکه مجله ی موسیقیایی چمتا در فصول قبل برنامه ای را به فرانم سیناترا اختصاص داده بود. شما می توانید این برنامه را در صفحه ی بایگانی چمتا در سایت ایران فردا جست و جو کنید.