خانه » هنر و ادبیات (برگ 6)

هنر و ادبیات

رویاهای آبی/مصاحبه با یک شاعر دیوانه/رضا اغنمی


نام کتاب: رویاهای آبی

مصاحبه با یک شاعر دیوانه                             

نام نویسنده: مسعود نقره کار

صفحه آرائی: پانته آ شهرزاد

طرح جلد: امین اشکان

ناشر: انتشارات فروغ

چاپ اول: زمستان ۱۳۹۷

دراین گفت وگو  نویسنده، که واقعا دکتر [طبیب] است، درنقش روانکاو و هیلاری ، درنقش شاعردیوانه نفش افرینان  و روایتگر داستان این اثر هستند. محل گفتگو تیمارستان رویاهای آبی .

شاعر، رو به کاردینال [مرغی قرمز رنگ و خوش آواز درآمریکای شمالی] که روی درخت چنار نشسته را، مخاطب قرار داده با سخنانی جاندار اما نیشدار، پاره ای از درماندگی ها وعارضه های فلاکتبار بشری را  با او درمیان می گذارد:

«از آن روزی که زندگی ات را به بال خیال آراستی و به تماشای من نشستی و برایم آواز خواندی تا دیوانه ای را شاد کنی انسان شدی کاردینال زیبای من .  . .»

پس از پوزش از پرخاشگری هایی که هرازگاهی نسبت به پرنده ی آوازخوانش داشته، ازهمنامی او با «کاردینال های نوحه سرا ومدیحه خوان کلیساها»، انگیزه ی خشم وعصبانیت خودش می گوید:   

«ازدست خالق ابلهی عصبانی می شوم که می تواند دوموجود هم نام اما با جهانی متفاوت خلق کند».

پرنده سرگرم آوازخوانی ست درحال و هوای خودش وشاعر دربازخوانی دردهای ایمانی به عزم دریدن پرده جهالت های بنیادی و پوچی باورهای شریعت و طریقت.  

با کاردینال، ازمسیح وانسان خدایی او گفتگو می کند و از رنج و دردهایش. درپاسخ  به پرسش های شاعر، هرحرکت بال و پر و نگاه پرنده را، پاسخ او می پندارد و ثبت می کند.

بیچاره مسیح، گفته بود برای پادشاهی بر زمین نیامده، اما نگفت برای چی آن همه رنج و زحمت کشیده وآن همه راه را آمده، چی گفتی؟ برای برقراری دوستی وصلح؟ اوانسان خدایی بود که جنگ نمی خواست؟»

با اشاره به باور پیروان مسیح که درپس قرن ها آمدن ورفتن ش او را زنده می پندارند می گوید:

«شوخی نکن کاردینال جان . . . این که او انسان –  خدا بوده حرف مزخرف است باید بگوئی انسان خدائی است که شق القمر کرده وجنگ افروزی برای پیروان صلح دوست خودش هدیه آسمانی آورده است»

با نگاهی به دوروبرخود ومشاهدۀ تضادها وجنگ افروزی ها، پرسش های تازه ای را می پرسد:    

«چراخدای نادان ازهمان آغازبندگان اش را اهل صلح .دوستی خلق نکرد. خدای مردم آزار به چه دردی می خورد؟ جای چنین موجودی همین تیمارستان نیست؟ نه، نه،  او ارزش انسانی تیمارستان را خدشه دار خواهد کرد. برای بستری کردن او باید یک سلولی یکتا ویگانه برپا کرد.»

با گفتن: با من زیاد جدل نکن صحبت سر نجات انسان با حیوان است نه خدا. عنوان یکم به پایان می رسد.

درعنوان ۲ نویسنده، از دادن آدرس محل وبردن اسم مراجعین به تیمارستان پرهیز می کند. با اعتماد به نفس،  قاطعانه، اطمینان می دهد که هرآنچه می گوید:

«مطمئن باشید تیمارستان و شاعری که بامن به گفت و گو می نشیند، واقعی تر ازآدرس و نام ونشان تیمارستان،  نام ونشان بیماران است».

سپس سخنان رئیس تیمارستان و ضوابط داخلی و قوانین استخدام را توضیح می دهد. از ممنوعیت ها وپنهان کاری ها و مخفی نگهداشتن حال و هوای بیماران وعکس گرفتن ازآن ها می گوید:

«باز تآکید می کنم هرگونه اطلاعات درمورد بیماران از تیمارستان برده شود غیرقانونی ست».
خواننده با احساسی ناخوشایند، پنداری در حصار امنیتی ها به تله  افتاده! که میخواند:

پا که به  تیمارستان می گذارم درخت ها  وپرنده های رنگین محاصره ام می کنند».

آزآن سردنیای امریکا پرمی کشد به تیمارستان امین آباد درشهر ری تهران.

از فضای پرهیاهوی پرنده ها و بیماران پراکنده درگوشه و کنار باغ امین آباد  سخن می گوید و از

«بانوئی سبزپوش دردستی مجله تایم و دردست دیگر لیوانی بزرگ، لبریز قهوه دستی مهربانانه برایم تکان می دهد  وباصدایی بلند می گوید:

رفتم چُرتی زدم. خیلی چسبید. انگار درآغوش مورفئوس! [خدای خواب] چرتیدم.»

با نیشخند، از فضای تنگ تیمارستان، از مصاحبه می گوید وعکس خود را مقابل نویسنده می گیرد: «اینم عکس جوانی منه مال شما». به همدیگر معرفی می شوند. مسعود و هیلاری. مسعود می گوید قرار مصاحبه بااو نداشته. و هیلاری گله مند ازاین که پاسخ سئوال اورا  نداده :

ببخشید کدام سئوال؟

«اینکه تا حالا زن به این زیبائی دیده بودی رومیگم؟

مسعود از زیبائی وشادابی وخندانی اش می گوید. پاسخ می شنود که جواب من این نیست. هیلاری از گذشته خود می گوید:

«از ۱۸ سالگی شروع به سرودن شعر ونوشتن داستان کوتاه کردم. ۱۹ ساله بودم که تشخیص دادند به بییماری “اسکیزوفرنی” مبتلا هستم وازاون تاریخ تا حالا تو بیمارستان ها و مراکزدرمانی زندکی می کنم باور کنین دروغ نمی گویم. شما بگین چکاره اید؟»

کار اصلی منم نویسندگیه. من داستان نویسم»

چند ثانیه ای به من خیره می شود و بعد: هان ؟ نویسندگی؟ مثل چخوف، مثل سامرست موام، هه، هه . . . گفتی داستان نویسی؟ برای همین به من الهام شده بود که تومی خواهی با من مصاحبه کنی جناب داستان نویس؟

بانگاهی عصبی به نویسنده خیره به زمین این بار اززمین بانو می گوید:

«آهای زمین بانو؟ بانوئی که نخست تورا آرام و رام کردند وبعد درون تورودها قراردادند وبرروی  تو کوه ها قراردادند ومیان دو دریا دیوارقراردادند، زمین بانو آیا خدائی ظالم ترازآفرینندۀ تو وجود دارد؟  . . . سرفه امان نمی دهد حرفش را تمام کند. . . . باصدائی که مشکل شنیده می شود به تاخت علیه خدا ادامه می دهد.»

میل به دیدن آثار نویسنده را درمیان می گذارد و ازاو می خواهد آثارش را برای او بیاورد.

فردای همان روز با ورود هیلاری به دفتر نویسنده عنوان ۳ شروع می شود. هیلاری بخشی از آثار خودش را زیربغل دارد. نویسنده هم بخشی ازداستان های کوتاه ترجمه شده به انگلیسی را به او می دهد. درباره مصاحبه گفتگو می کنند . اما حواس هیلاری جای دیگری ست. می گوید برو به زن و بچه ات برس منوبا این عقاب جنایتکار تنها بگذار. می بیند :

«عقابی  که پرنده ای درچنگ دارد  به سوی لانه اش پرواز می کند . . . چشم درلانه عقاب : برتو چه  می گذرد ای قربانی پرواز؟»

هیلاری درعالم خود باسخنان گزنده، نویسنده را مخاطب قرارمی دهد که همو، نگران سلامتی اوشده سفارش می کند که برود استراحت کند.

هیلاری می گوید نگران من نباش . به ناگهان می پرسد:

« شما تُو زبان خودتان به بیماران روانی چی میگین، اونارو باچه اسم و صفتی صدا می زنین؟

می گوید روانی وبیشتر دیوانه. می پرسد دیوانه یعنی چه؟ دیوانه وصفاتش را شرح می دهد:

«دیو نماد نادرستی، زشتی وپلیدی وارونه کاری وکارهای عجیب وغریب است، دیوانه یعنی کسی که شبیه دیو است وکارهای نادرست وغیرعادی و خلاف دیگران می کند»

هیلاری به فکر رفته حیرت زده می گوید:

«اگرفرشته اونهایی هستن که بیرون ازاین دیوونه خونه زندگی می کنن، ترجیح میدم  نماد زشتی و پلیدی باشم. منو ازاین به بعد شاعر دیوانه صدا بزن ، باشه؟»

عنوان ۴ نویسنده به سراغ هیلاری رفته درمحاصره ی پرنده ها با رنگ های گوناگون وخوش آواز نشسته. سلام می کند و او بدون توجه به اوچشم در روزنامه ای کف زمین افتاده. درعالم خودشه و با خودش در گفتگوست:

« شما که می گفتید حکومت نباید موروثی باشد،   . . . آقای بوش؟ چی گفتید؟ پسرتان لیاقت داشت، شوخی نکن مرد، اگراسم ورسم وپول تو وپشتیبانی ارتش وسازمان سیا واف بی ای ومردم نادان نبود او رئیس جمهور نمی شد، پسرشما یک پیتزا فروشی را نمی تواند بچرخاند .. .»

نویسنده باز سلام می کند و بی پاسخ می ماند راه افتاده برود صداش می زنده : مگرندیدی که داشتم با بوش صحبت می کردم. ازسیاست ها، ازعدالت خررنگ کن ومبارزات زنان عدالت خواه می گوید واشاره ای به :

«بازی هائی که سرنیکسون وکلینتون وخیلی های دیگه درآوردن. سرنمایش قضائی درباره کلینتون میلیون دلاری توی جیب صاحبان برنامه های رادیوو تلویزیون ومطبوعات رفت و چند تا زن عدالت خواه ومبارزمیلیونرشدند . . . خودش را یک وری کرده می گوزد  . . . می خندد حتی یک دندان در دهان ندارد».

مصاحبه بین ان دو شروع می شود. انتقاد شدید ازسیاست های امریکا وسیاستمداران است:

«سیاست دوتا تعریف دارد، یکی یعنی دروغ و فریب، پول و سکس، آدم کشی،شارلاتانیزم وقدرت، یکی هم یعنی علم سازمان دادن ومدیریت حامعه، تو آمریکا مخلوطی ازهردوحکومت می کنن پشت سر همه اینام پولدارهای آمریکائی هستن . . .»

مصاحبه درعنوان ۵ ادامه دارد و گفتمان از حاکمیت ملایان.  هیلاری با تعحب می پرسد:

«مگه مُلا میتونه سیاستمدار بشه؟»

«می بینید که نه فقط سیاستمدار بلکه رهبر سیاسی نیز شده اند. رئیس جمهور، نخست وزیر و . . .»

«راست میگی این همه کشیش ابله سیاست مداری وسیاست بازی می کنن، مُلاها چرا نکنن، چی کمتر ازاینا دارن؟ همشون یه گُه ان. سئوال احمقانه ای کردم ببخشین»

درادامه، هیلاری یکی ازکسانی که کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا شده را، معرفی می کند:

«امسال دیدی؟ عالیجناب  تو ویتنام آدم کشته اما کاندید ریاست جمهوری شده، این جناب رو باید به دادگاه ببرن و محاکمه کنن، اما اونقدر شهر هرته که  طرف قهرمان ملی شده، ازاین سردنیا رفته که مثلا دموکراسی راه بیندازه، اونم با جنگ، اونم با جنگ و کشتار. آدم باید سیاستمدارباشه که بتونه این حد وقیح باشه . . .»

مردم ایران نیز ازاین گونه حوادث خونین خاطره های تلخی به یاد دارند.  رهبرانقلاب کمی قبل از درگذشت، دستورداد نزدیک به چهارهزارنفر جوان زن ومرد زندانی سیاسی که مسلمان هم بودند را یکسره در زندان بکشند. کشتد. به دست جلادان همگی اعدام شدند؛ وشگفتا که برای چنین آمر وعامل جنایت عریان آرامگاه ساختند با گنبد وبارگاه، زیارتگاهی شد برای پیروانش !

عنوان ۵  باسروده ای از لنگستون هیوزشاعر و نمایشنامه نویس امریکایی به پایان می رسد.

عنوان۱۲ روز شکرگزاری ست. تیمارستان خلوت ودلگیر و هیلاری با دیدن نویسنده بی آن که پاسخ سلام اورا بدهد ، شروع می کند به گفتن:

«امروزوامشب روزشکرگزازیه، باید خدارا شکرکنیم که به پدران دزد وقالتاق اما زیرک وهوشیارما قدرت داد تا کسانی که با بوقلمون . . . به پیشوازشان رفتند را بکشند و سرزمین شان را غصب کنند، باید شکرگزاربود. راستی جناب داستان نویس به نظر شما باید پیش کی شکرگزاری کرد؟ هان” پیش خدا؟ عجب، باید شکرگزارکسی باشیم که یک کثافت خانه ای به بزرگی دنیا خلق کرده است؟ حق و عدالت حکم می کند که اودردادگاهی محاکمه شود وبه این پرسش پاسخ دهد که چرامرتکب چنین جرم بزرگی شده  . . . دلم برای بوقلمون ها می سوزد، بیچاره ها . . . هرسال قتل عام می شوند»

 درعنوان ۱۳ هیلاری پنجاه ساله شده، روی چرخ درآمد ورفت است. خوابی که شب قبل دیده، برای نویسنده تعریف می کند، و ازسناتوری که با پدرش دوست بوده:

«بامن سکس بازی می کرد، حالم بهم می خورد آن موقع ۱۵ سالم بود . . . گفتم فلسفه یاد فیلسوف ها افتادم خیلی خنده دارن، مگه نه؟  من تا حالا گنده گوزتر و مگوزتر ازفیلسوف ها آدم ندیدم»

ازافلاطون وارسطو تا سارتر و راسل ودریدا وجامسکی نام می برد:

«حرف هایی که خودشونم نمی فهمن چی میگن . . . ماآدما همون گُهی هستیم که دوره ی افلاطون و ارسطو بودیم تازه گه تر هم شدیم. فیلسوفامونم همین طور. . . پدرم روزنامه نگار بودآدم های سیاسی وفیلسوف زیاد خونۀ ما رفت آمد می کردند نه یکیشون چند تائی ازاونا بامن می خواستن سکس داشته باشن. سیاسی وفیلسوفی که نتونه خودشوومعامله شو کنترل کنه، چطوری می خواد جامعه رو درست کنه»   

هیلاری، خیره به عروسکی دردست،  همه را کثافت می خواند:

«کثافت های عرب، کثافت های امریکایی، کثافت های مسلمان، کثافت های مسیحی، کثافت های یهودی، کثافت ها، صدایش را بلند می کند. ازفاجعه ۱۱ سپتامبروحمله به برج دوقلوها وجنگ غراق وامریکا، صدام و بوش «صدام می خواست پدربوش را بکشه، نشد».

می رود به اتاقش بخوابد. چراغ  را روشن می کند.

«از۴۴ اتاق تیمارستان تنها ۳ چراغ روشن است».

درعنوان۱۶ و۱۷ که برگ های پایانی کتاب است، هیلاری در فضای درهم وکثیف اتاقش با وضغ پریشان روی تخت دراز کشیده:

«چشم ها گود افتاده و بی فروغ، و لب های خشک و لرزان آب می طلبد.»

پس از گفتگویی جرعه ای آب می نوشد. و از زیرمتکایش به سختی دفترشعر ترجمه شده به انگلیسی  فروغ را درآورده می خواند. این دفتررا نویسنده، درروزهای آغازین آشنائی با هیلاری به او داده بود، می خواند:

«شاعر خوبیه ولی من خیلی با حرفاش موافق نیستم. اینکه میگه پرنده مردنی ست، پرواز رابخاطر بسپار، حرف مزخرفی ست. به نظر من با مرگ پرنده پرواز هم می میره. می خواند:

من ازنهایت شب حرف می زنم/ من ازنهایت تاریکی / وازنهایت شب حرف می زنم/اگر به خانه من آمدی، برای من،ای مهربان چراغ بیار/ ویک دریچه که ازآن / به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم»

قرارملاقات بعدی روز بیست وچهارم ژانویه است انگارناقوس عزاست که درذهن خواننده می پیچد:

«پرنده ها، چشم انتظار هیلاری ودانه، نا آرامی  می کنند. اواز کاردینال رساترین است. . . . بیماران پشت پنجره ایستاده اند. به برانکاردی که پلنگ[گربه] به دنبالش کشیده می شود. برانکارد آخرین شاهکار هیلاری را با خود می برد. چشم هائی آبی و سرد خیره از زیرآسمان آبی و نور خورشید می گذرد و کتاب به پایان می رسد.

داستانی ست خواندنی با زبان انتقادی.  ویران کردن اوهام و پوچی های نهادی شده، با سابقۀ  دیرینه ازگذشته های دور ودراز، چنگ انداخته برذهنیت عام، تفکر فردی واجتماعی را به بند کشیده است. بیم و هراس ازپاسخ گویی وسخن گفتن درمقابله باچنین معضل فرهنگی، درقالب فتوای ارتداد وکفر گویی، جهل وسیاه اندیشی را چنان گسترانده که بردگی و نابخردی وپرستش اوهام امان نامه زیستن شده است و باقی قضایا !

دشت اندوه/ آزار بهائیان در دوره جمهوری اسلامی/رضا اغنمی



نام کتاب: دشت اندوه

آزاربهائیان ایران دردوره جمهوری اسلامی

نام نویسنده: محسن سازگارا

چاپ اول: واشنگتن ۲۰۱۸

ناشر: ؟؟؟

کپی رایت: ۲۰۱۸ متعلق به مؤسسه تحقیقات ایران معاصر

نخست بگویم که وقتی کتاب به دستم رسید، با دیدن عنوان کتاب و اسم نویسنده حیرت زده شدم. شنیده ها وخاطره های ته نشین شده درذهنم بال و پر گشود:  برگشتن به وطن همراه با رهبر با دسته ای ازاسلامی های دگرگون خواه، یک جوان انقلابی، همنشین ابراهیم یزدی و بهزاد نبوی وحال، با چنین برخوردی صریح، در تقبیح آقای خمینی  وعملکرد هایش. و شگفتا بیداری به موقع از گرانخوابی ! چندی بعد در لندن برای نخستین بار از نزدیک دیدم. سرسجاده. در اطاقی روزنامه روی زمین پهن کرده به عبادت مشغول وچه زاهدانه دل سپرده بود به معبودش، دیدم و درحسرت خلوص نیت او و دلسپردگیِ رشک انگیزش به پروردگار؛ بار دیگر به خط دوم عنوان کتاب نگاهی کردم و نا خوانی عنوان  با چنان باور محکم دینی او! کدامین از یقین است و حقیقت !؟ با تورقی در خواندن پیشگفتار، خاطره های گذشته را از ذهنم زدودم. دلشاد ازتحول فکری، مهمتر، زیرپا گذاشتن فتاوی علمای گذشته و حاکم درباره بهائیان، دکرگونی باورها و رهیدن ازتعصبات پوچ. با احساس خوشی خواندن کتاب را آغاز کردم.

پیشگفتار با سروده ای یاد ماندنی از نیما یوشیج شروع می شود:

من دلم سخت گرفته است / میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک / که به جان هم نشناخته انداخته است/ چند تن خواب آلود/ چند تن ناهموار/ چند تن نا هشیار.

درپیشگفتارفشرده انگیزه ی تمایل به نگارش کتاب را توضیح می دهد :

مشاهده ی فیلم  “تابوی ایرانی” ساخت رضا علامه زاده و «چندی بعد محسن مخملباف،  فیلم ساز فکور و شجاع همراه با پسرش میثم ، دور بینش را برداشت و به حیفا رفت تا درفیلم “باغبان” سئوال های خود را ازآئین بهائیت و اصولا  کارکرد دین را در قلب یک مناظره دیدنی با پسرش به تصویربکشد».سالی بعد محمد نوری زاد، فیلم ساز ایرانی ساکن کشور به نشانه عذر خواهی به دیدن آرتین، کودک چهار ساله بهائی رفته و برپای او بوسه می زند به نشانه «عذرخواهی از تمام بهائیان ایران که پدر و مادر این کودک به جرم بهائی بودن و تدریس دردانشگاه علمی آزاد بهائی در زندان هستند».

در بستر این مشاهدات است که نویسنده تصمیم می گیرد بیشتر درباره ستمی که جمهوری اسلامی بربهائیان تحمیل کرده را دنبال کند. پیشاپیش برای پرهیز از هرگونه ساخت وباخت و توطئه کاری که درمیان ملت باستانی ما به صورت عادت در ذهنیت ها لانه کرده و رواج دارد، تا جایی که درفرآیند هرعمل خیرعمومی نیز طرف سازنده و پیشگام را سئوال پیچ می کنند، حضوری وغیابی.  همو، درآشنائی با چنین رفتارها و صفات نکوهیده است که می نویسد:

«منی که شاید به دلیل فعالیت سیاسی ازسن شانزده سالگی وغیرسیاسی بودن مؤمنان  به آئین بهائی درایران، به طرز عجیبی درتمام زندگیم، نه دوست وفامیلی ازبهائیان داشتم و نه حتی بامخالفان قسم خورده بهائیان، یعنی اعضای انجمن ضد بهائی حجتیه، آشنائی داشتم. به همین دلیل هم متآسفانه ازآن چه برسر این هموطنان صلح دوست ما رفته بود، بی اطلاع یا بهتراست بگویم کم اطلاع بودم».

با چنین سخنان شجاعانه و صریح کار پژوهشی خود را دنبال می کند. سال ۲۰۰۵درآمریکا با جامعه بهائی آشنا شده با یکی ازدوستان بهائی که ازطریق مصاحبه های تلویزیونی می شناخته، به جامعه راه پیدا می کند و موفق می شوند «حدود ۵۰۰ مصاحبه از ایرانیان بهائی را که در آمریکا وکانادا ساکن شده اند در مجموعه ای به نام “دیار جانان” به سینه  ضبط ویدیوئی بسپاریم ». ازهمیاری وکمک های بهائیان آزاردیده یاد می کند.

«اگرنبود مساعدت های پولی و پشتیبانی عزیزانی که همدلانه به یاری ما شتافتند، سفرهای متعدد یاران این پروژه ممکن نمی شد» درهمدلی یا آن ستم دیده های تاریخ “گاهی هم گریه می کردیم”

بنا براین تمام منبع روایت های که ازقول اشخاص آمده و دراین بررسی بازنویسی شده، از«دیارجانان» است.   

پیشگفتار با این پیام روشن وعریان به پایان می رسد :

«دراین نوشته من نه بهائی ام، نه مسلمان ونه طرفدار یا مخالف هیچ عقیده و دینی بلکه می کوشم تنها گزارشگری صادق . بی طرف باشم اگراین نوشته بتواند تنها اندکی به بیدارشدن وجدان اکثریت مسلمان جامعه ایران کمک کند تا از حقوق شهروندی هموطنان بهائی شان دفاع کنند، کلاه گوشه ی من به آسمان هفتم خواهد رسید».

سخنان صمیمانه ی نویسنده بردل می نشیند.

درآمد، از پدیدامدن بهائیت که دردورۀ قاجاردرولیعهدی ناصرالدین میرزا رخ داد. ازبنیانگزاران آن که سبد محمد شیرازی و میرزاحسینعلی یاد می کند و سرفصل های شش گانه کتاب  و برخی لغات و اصطلاحات رایج دربهائیت را توضیح می دهد.

کتاب شامل ۳۸۸ صفحه که درشش فصل تدوین شده است.

۱ :  اعدام و قتل

۲ : اخراج ازکار، بستن کسب وکار ومصادره اموال

۳ : محرومیت از تحصیل، دانشگاه بهائیان

۴ : زندان و محرومیت اجتماعی

۵ : حملات و قتل های جمعی

۶ :  اندوهِ دل  

فصل یک  اعدام و قتل

دراین فصل، مصاحبه وشرح حال ستم دیده ها و کشتار بهائیان است که ازشماره ۱ تا ۱۳ ادامه دارد. بعد پیوست های مربوط به همان فصل و مدارک مستدل آن فجایع که بسی غم انگیزاست. تا جائی که خواننده در بازخوانی خفتبار هر یک از سرگذشت ها، حکایت ننگین عقب ماندگی های ریشه دار اجتماعی – فرهنگی را درمی یابد.

روایت خانم فروزان درخشانی زن ۵۰ ساله ای درشهرآستین درتگزاس آمریکا ماجرای قتل مادرش را شرح می دهد.

قاتل همسایه است وبی کمترین شرم و حیا می گوید: «اصلا وارد خانه شد برای کشتن مادرشما». محاکمه و دادگاه به جایی نمی رسد. قاضی رسما می گوید «یک زن مرده. یک زنی که مسلمان نبوده و بهائی و کافر بوده است. چه دیه ای دارد؟  ازاو خواستم که بنویسد مادرما مرده چون مسلمان هم نبوده اشکالی ندارد و کشتن بهائی ها اشکالی ندارد. بنویسید ما دیگر دادگاه نمیاییم . . . وکیل قاتل ازماشین پیاده نشد و به برادرم اشاره کرد وگفت این پرونده تمام شده، بسته است واصلا بیشتر ازاین دنبالش نباشید . . .  درواقع یک کشته ندارد و همه ما را کشتند».

نویسنده ازاعدام وناپدید شدن بیش ازسیصد نفر از بهائیان، وحدود همین تعداد هم توسط گروه های فشار خبر می دهد.

«قاضی دادگاه از دفتر آقای خامنه ای استفسارکرده دفتر نوشته که خون فرد بهائی هدر است و به این ترتیب نیازی به قصاص نیست. این مصاحبه در فصل چهار نقل شده است».

از دستگیری دستجمعی، یعنی هر۹ نفراعضای محفل درمرداد ۱۳۵۹سخن رفته.  که:

«توسط دادستانی انقلاب  تهران ربوده شده و دیگر هیچ نشانی از آن ها یافت نمی شود.» فرزندان و بازماندگان آن ها تمام گوشه و کنار هرجا را که ظن و گمان داشتند گشته اند  و هرگزاثری از آن ها نیافته اند:

«اعضای ملی محافل بعدی رسما دستگیر و اعدام شده اند». پس از آن بود که جامعه جهانی بهائیت تصمیم می گیرند که محفل ملی ۹ نفره تشکیل نشود.  گروه هفت نفره به نام یاران سرپرستی امور بهائیان را عهده دار می شوند. این هفت نفرهم همگی بازداشت و به حبس های طولانی، هرنفر تا بیست سال محکوم می شوند.

درمصاحبه ی دیگر با خانم گیتی وحید ازاعضای محفل تهران که قبل ازشروع انقلاب درشیراز بوده، ودرارتباط با وقایع سعدیه وگرفتاری بهائی ها دچارحادثه شده، ناچار برای حفظ جان خود ازشیراز به تهران فرار کرده بودند، در یک جلسه مشترک هیجده نفری درچاره اندیشی آسایش وتآمین جا برای آن فراریان آواره بودند که حادثه مرودشت پیش می اید:

«به ۱۳ ناحیه مختلف تهران رفتیم و اطلاع دادیم و گفتیم که باید بهائی ها آگاه باشند که الان بسیار مسافر داریم این ها هیچی ندارند و همه باید از هر طریقی که می توانند کمک کنند که ما این ها را دربهترین وضع درآسایش نگهداریم».

استقبال بیسابقه، خانم وحید را شگفت زده کرده می گوید بعداز ۲۴ ساعت تمام دفاتر حظیرۀ القدس ها مملو از اثاث منزل رختخواب، وسایل پخت و پز و انواع و اقسام خوراکی بود به طوری که مجبور شدیم بگوئیم دیگر لازم نیست  ومقدار بسیار زیادی پول نقد کمک شد آن پول های نقدرا ما درشرکت نونهالان” ذخیره می کردیم».

چندی نمی گذرد که شرکت ثروتمند نونهالان، به به دست چپاولگران حکومت اسلامی مصادره شود!

ار بیکاری فرهنگیان واخراج معلمان، کارمندان دولت و ارتشی های بهائی می گوید. از یک امیرارتش که پس  از اخراج از ارتش به میوه فروشی روی گاری مشغول به کار می شود:

«واقعا بهائی ها  این طور شروع کردند و این طور استقامت کردند. یعنی پایداری شان این طوری شروع شد.   . . . عمق فاجعه را کسی که نبوده نمی فهمد. . . . نمی توانید گمان کنید که، خوب کشتند دیگر! ولی تیر زدن و کشتن به راحتی به زبان آوردن کلمه نیست.  به هرحال این حادثه شروع شد و این وقایع گذشت».

با روایت قتل دکترسلیمان برجیس که سال ۱۳۲۸ درکاشان به قتل رسیده فصل اول به پایان می رسد. جالب اینکه در

توطئه قتل این دکترخوشنام درکاشان از دخالت آقایان بروجردی وکاشانی سخن رفته است.  

پیوست های مستند فصل اول ار۶۴تا ۱۱۳ گواه مستندی ست ازفرمایشی بودن دادگاه ها درکشتار بهائیان.

فصل دو با عنوان:  اخراج ازکار، بستن کسب و کار و مصادره اموال.

با سخن انسانیِ و سنجیدۀ ابوالحسن خرقانی عارف و صوفی نامدار قرن پنجم هجری آغارمی شود:

«هرکس دراین سرا درآید، نانش دهید و ازایمانش نپرسید».

ای کاش حکومتگران فاسد وغارتگر که باعبا وعمامه، برکرسی قدرت تکیه زده اند، اندک احساس انسانی می داشتند ودرمفهوم کلمات پیام شیخ خرقانی اندک تأملی می کردند و این همه ظلم وستم دوران بربریت را درحکم قانون فقهای امروزه بر ملت درمانده تحمیل نمی کردند!

این فصل شامل مصاحبه  با ۱۸ نفراز بهائیان هموطن است که هریک در بی پناهی،  جور و ستم وتبعیض های ضد بشری حکومتگران اسلامی را فریاد می کشند: باابزار قراردادن دین، کشوررا به زندانی هولناک تبدیل کرده اند.

نخستین مصاحبه با خانم فروزان درخشانی ست. زمانی که درکلاس ششم ابتدائی بوده و دریکی ازشهرهای قائم شهر زندکی می کردند. پدرش ازکار اخراج می شود. با بیکاری بابا :

«تمام بچگی من آن روز، اسباب بازی هایم همه آن موقع تمام شد».

از مدرسه اخراج می شود با مقاومت وسرسختی، با تهیه یک ماشین بافندکی به بافتن شلوارسرگرم شده و پدرش فروشنده آن ها امرار معاش می کنند. تا سرانجام با تصمیم به کوچیدن از وطن به خارج، به زندگی ادامه می دهند.

درمصاحبه با خانم بهجت صمیمی درشیکاگو پس از تمجید از اراده ومقاومت قوی او می نویسد:

«همسر من سرهنگ صمیمی اهل آباده بود تقاضای بازنشستگی کرد چون از شانزده سالگی داوطلبانه رفته بود به ارتش. بازنشسته شد. بعد ازانقلاب دوماه حقوق گرفت. بعدازمدتی نامه آمد که هرچه گرفته ای باید پس بدهی. حقوق و بیمه اش قطع شد».

درپرس وجو ازبانک که هرچه پس انداز داشته بلوکه شده بود، سبب قطع حقوق شوهرش می گویند: «برای بهائی بودنش است» ورقه ای را ازکشو کشیده نشانش می دهد اگر در روزنامه  بنویسد وبگوید که من بهائی نیستم حقوق که هیچ، سمت استانداری شهرکرد را می گیرد برای این که آخرین خدمتش درشهرکرد بود».

وسپس ار ازارواذیت ها و تعویض خانه و ریختن مردان مسلح به خانه، زیروروکردن وبرهم زدن اثاث. گرفتاری و فلاکت های گذشته را شرح می دهد.

هیجدمین مصاحبه با پرویزتوفیقیان است که کلاس های تقویتی اوبرای کنکوردانشجویان سراسری شهرت خاصی داشت. همچنین انتشار کتاب هایش درتقویت کنکوردانشجویان برسرزبان ها بود. درسی سالگی او انقلاب ایران رخ می دهد. زن و شوهر هردوممنوع الخروج می شوند. دراقدام به مسافرت خارج، به راحتی کشوررا ترک  می کنند بعدازبیست سال اقامت درخارج، دوران ریاست جمهوری خاتمی به ایران برمی گردند. بآ آمدن احمدی نژاد سرکارکه : «تعصب عجیبی به بهائی ها داشت وبرای من پرونده سنگینی درست کردند وجناب خانجانی آمدند پیش من و فرمودند اسمت درآمده و در رادیوهم اعلام شده که این جا باید بسته شود . . .».

سرانجام مجبورمی شود ایران را ترک کند.

ازصفحه ۱۶۰ تا۱۹۵ پیوست فصل دو مدارک واسنادی ست درتصاحب اموال وجرائم بهائی بودن ها وشدن ها!.

فصل سه

محرومیت از تحصیل، دانشگاه بهائیان

سروده ای از شادروان مهدی اخوان ثالث بر پیشانی این بخش نشسته :

«قاصدک/ در دل من همه کورند و کرند/  دست بردار ازاین دروطن خویش غریب/ قاصدک تجربه های همه تلخ».

وبعد مصاحبه  با ۱۴ نفر، هریک با دلی پُردرد از ظلم وستم وتهمت هایی که پیروان اسلام برآن ها روا داشتند. اولین مصاحبه با افای عباس بهرامی شروع می شود.

مشکلات زندگی اش را شرح می دهد.  سال۱۳۶۳ محل زندگی قزوین. پسرش امیردرکلاس سوم ایتدائی با گرفتاری ضعف بینائی، درمدرسه نابینایان قزوین دوسالی به تحصیل ادامه می دهد :

«مشکل آنجایی پیداشد که راهنمایی گفتند دیگر امکان نداریم وباید به مدرسه شبانه روزی درتهران ببرید. فرمی به من دادند درتهران دروزارت آموزش و پرورش که استثنائی پرسش نامه داشت  وپرسیده بود مذهب. من هم نوشتم بهائی. به ما زنگ زدند و گفتند که بیایید پسرتان را ببرید». ازنامه نویسی به ریاست جمهوری می گوید که آن زمان خاتمی بود وآزار واذیت فرزندش درمدرسه که باید نماز بخواند. نجس خواندن تا پرهیز ازصحبت تا نزدیک شدن همسالانش با او سحن می گوید. وسرانجام بنا به سفارش انجمن یاران بهائی، درمدرسه می ماند و آن همه توهین وتحقیررا تحمل می کند. شاید این هم یکی ازدستورات مماشات طلبی آئین بهائی است که باید اجرا شود.

آخرین مصاحبه این بخش با خانم زهرا محمد حسینی که با مطرح کردن مشکلات بهائیان، ازنامه وزارت اطلاعات می گوید: که اگرما مظلع شویم که شما با افراد بهائی بیزینس می کنید، یا آن ها را استخدام کرده اید، شرکت شما را تعطیل می کنیم. من خودم خواستم که بیرون بیایم».                 

وسپس پبوست های فصل سه تا پایان صفحه ۲۵۳ .

فصل چهار

زندان ومحرومیت های اجتماعی

با ۳ مصرع ارسروده های اخوان ثالث :

«رخسارۀ پُرغبارغم از سال های دور/ در گوشه ای زخلوت این دشت هولناک/ جوی غریب ماندۀ  بی آب تشنه کام»

مصاحبه با ۱۱ نفر ازآقای منوچهرقدسیان وهمسرش بصیرت صادقی درشیکاگو شروع وبا جمشید صمیمی درونکوور کانادا به پایان می رسد.

ازشیراز به بوشهر فرار می کنند. درآنجا به علت زیادی آواره ها، همراه عده ای شبانه به شیراز برمی گردند :

«چند نفرازدوستان بهائی بودند که درحوالی کارخانه پپسی کولا زندگی می کردند خانه هایشان را سوزانده وازبین برده بودند این هارا به منزل اقوام شان رساندیم و به اصفهان و تهران رفتیم. ماشین دوستان را تحویل دادیم یک هفته بعد به شیراز برگشتیم. مدت دوهفته درخانه شهید بهرام یلدایی وخانم نصرت یلدایی بودیم که نهایت محبت وکمک را به ما کردند». به علت بیکاری به فروش وسایل خانه درکنارخیابان می پردازند وازدواج مصادف با شروع جنگ. در

محلی به نام چناراباد که دوقلعه قدیمی داشت  وحدود ۲۵۰ نفر جمعیت سکونت می کنند باعده ای زیاد بهائی و گلستان جاوید. «ناگفته نماند بعدازانقلاب تمام بهائی های این منطقه را تحت فشارقرار دادند که مسلمان شوند». درباره مراسم دفن جوان بهائی که در جبهه جنگ شهید شده مدت ها بگومگوها ودرگیریها بین اهالی محل ومقامات حکومتی از یک طرف وپدر و خانواده بهائی ها ازطرف دیگردرگیر می شوند. آن که دراین بگومگوها جالب است و شنیدنی این که :

«گفتند ایشان یک آخوند نابینائی است و قبلا مقنی بوده والان جانشین  امام جمعه است می توانید با ایشان مشورت کنید» ص ۲۵۷ . وبالاخره پس ازمدتی جرو بحث وتهدید تا تجاوز ودرگیری های روانی، جنازه جوان بهائی،  به خاک سپرده می شود.

خواندن برخی ازاین سرگذشت ها خواننده را خجالت زده می کند وحیرت زده، از پستی و وحشیگری آدمیان به ظاهر  هموطن و مسلمان! بنگرید به روایت و رخدادهای این بخش تا عمق فاجعه جهل انسانی وملی روشن شود. در شماره های این بخش، انگار قشون مهاجم وحشی بیگانه ای برای غارت و کشتار یک منطقه ی آرام همسایه هجوم برده اند!                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

پیوست فصل چهارازص۲۹۶تا۳۱۷ حاوی اسناد دولتی و احکام صادره وهرانچه مربوط به این بخش بوده، آمده است

نویسنده در بیشتر مصاحبه ها دردهای مشترک آن ها را به دقت می شکافد ونشان می دهد که انگیزه گرفتاری ها و جلای وطن شدن اجباری بهائیان، سیستم حکمرانی ملایان است که درتلاش گسترش برده داری  و بنده پروری دوران جاهلیت، وتوسعه ی اوهام وخرافات درسطح جهانی هستند، درراه تداوم حکمرانی شان. برهمین مبناست که تاب تحمل هیچ گونه تحول یا آماده شدن زمینه های دگرگونی عقلانی و هماهنگ با رفتارهای امروزی جهانی، درجامعه را بر نمی تابند؛ جز  تحمیل سرکوب وخفقان ونابودی هرگونه فکر و اراده ی انسانی و انسانیتِ نواندیشان.

 فصل پنج

حملات و قتل های دسته جمعی

باسروده ای از احمد شاملوشروع شده است:

«قصه نیستم که بگوئی/ نغمه نیستم که بخوانی/ صدا نیستم که بشنوی/ یا چیزی چنان که ببینی/ یا چیزی چنان که بدانی . . . / من درد مشترکم/ مرا فریاد کن».  

یازده مصاحبه دراین فصل امده که از حادثه خونین دهکدۀ «سیسان»، درحوالی تبریز به سال ۱۳۴۵ یعنی دهه ای جلوتر ازانقلاب اسلامی رخ داده شروع می شود.  خانم کریمی قتل پدر۵۰ ساله اش درآن سال ها که خونش هم هدر رفته را شرح می دهد. یک هفته درزمستان ویخبندان جنازه پدررا درخانه می ماند تا پزشک قانونی ازشهرامده بعد از دبدن جنازه می گوید سکته کرده. اعتراض به اینکه :«عدۀ زیادی با بیل وکلنگ وچماق به سرشان ریخته و پدرم را زده اند». اثری نمی کند. جنازه را به تبریز می برند پزشک قانونی نظر می دهد که:

«دراثر ضربه مغزی  فوت کرده اند. فردا شبش توانستیم جنازه را دفن کنیم. خانمی که درمراسم پدرم صحبت می کردند که آمدند ایشان را هم گرفتند و بردند. . . . ازضاربین هم دونفررا گرفتند هشت ماه بعد دادگاه درسال ۱۳۴۶ تشکیل شد . . . خانمی آمد به مادرم گفت  خانم گریه نکن، رضایت بده واین بچه هارااسیرنکن امشب اهل بازار ده هزار تومان جمع کرده اند وبه قاضی داده اند و دیگرحرف شما را نمی زنند. بچه هارا اسیرنکن همانطور هم شد».

بعدازانقلاب خانه های بهائیان را درسیسان ویران کرده وتمام املاک وزمین های مشروع و قانونی آن کشاورزان ستمدیده و زحمتکش رامصادره می کنند. تا حقیقت ذات حکومت مستضعفان را درمنظردید وجدان جهانیان به نمایش بگذارند!  

مصاجبه ۲ و۳ هم با خانم بهناز محبتی و خانم منویه حقی که ازاهالی سیسان هستند با روایتی مانند همان ستمگری های سازمانی حکومت اسلامی، که هریک سرگذشت فلاکتبارخود را با خوانندگان درمیان گذاشته اند.

با مصاجبه شهناز طالعی این فصل به پایان می رسد.  دراین مصاجبه هم شرحی ازهمان تجاوزهای اسلامی دربازه بهائیان امده که بسی دردناک و شرم آورست . با شرح حوادث اتش زدن خانه ها وغارت وچپاول اثاث خانه و مصادره املاک بهائیان، و اشاره به حوادث وحملاتی که به بهائیان در شهر یاسوج شده این بخش به پایان می رسد. و سپس درپیوست های فصل پنج اسناد رسمی حکومت دراعدام، به اتهام جاسوس اسرائیل بودن وغصب اموال  وانگیزه های چپاول داروندار هموطنان بهائی، توضیح داده شده است.

فصل شش

اندوه دل

با سروده ای از سعدی

بگذار تابگریم چون ابر دربهاران/ کزسنگ ناله خیزد روز وداع باران/چندین که برشمردم ازماجرای عشقت/اندوه دل    نگفتم الا یک ازهزاران».

فصل پایانی کتاب شامل هشت مصاحبه با طاهره فروغی . روشن رحیمیان زمانی . هوشنگ موفق . ماهرخ محمود کلابی . فرهاد ممتاز . خانم ویولت اخوان .  خانم بهناز بهادری و جمشید القانیان است، که سخنان هریک دراین کتاب ثبت و ضبط شده است.

نویسنده، عنوان «پایان کلام» را به خود اختصاص داده وبه طور فشرده، اندوه و درددل خود را با مخاطبین درمیان گذاشته است.

بازخوانی آخرین پاراگراف، بسی عبرت آموزاست:

«بررسی مصاحبه های «دیارجانان» و مدارک واسنادی که دیده ام من را به این نتیجه گیری می رساند که آن چه بر هم وطنان بی آزاربهائی ما دردوره جمهوری اسلامی رفته است را یکی از ظالمانه ترین صفحات تاریخ کهنسال ایران زمین بنامم و پای فشردن بهائیان ایران بر حفظ  ایمان و عقیده شان را هم از صمیم قلب تحسین کنم.

جهان نور واحدی است که درآینه های گوناگون تابیده وهرانسانی آینه ای است.

یررسی کتاب مستند وخواندنی «دشت اندوه» به پایان می رسد با این یادآوری که نویسنده با سابقۀ تعصبات به شدت اسلامی، با درنظرگرفتن همکاری های اولیه ش با حکومت نوپای جمهوری اسلامی، حال که در دفاع  ازحقوق بشر و حاکمیت حقوق ملی سخن می گوید قابل تقدیر می باشد. با اعتماد، به این باورها ودگرگونی هاست، که هر آنچه که در این کتاب آورده، به یقین بخشی از تاریخ سراسر سرکوب و هولناک دوران جمهوری اسلامی است که با تدوین و انتشار آن خدمت بزرگی به نواندیشان وادیبات تبعید انجام داده است.

درگذرازبسترعُمر و بحران تجربۀ حوادث، تحول فکری و نقوذ صادقانۀ برتری عقلانیت، به آلودگی های سیاست را نیزنباید فراموش کرد.

.

دگرباشان جنسی در ادبیات تبعید ایران/رضا اغنمی

نام کتاب: دگرباشان جنسی

  در ادبیات تبعید ایران  

نام نویسنده: اسد سیف

ناشر: نشرمهری – لندن

چاپ اول : ۱۳۹۷

صفحه آرائی وطرح جلد: سیسنا ارتواستودیو

نگاره روی جلد: دوعاشق  رضا عباسی ۱۶۳۰

کتاب چهارصد واند برگی با این نام ونشان ومحتوا، نخستین اثرمستندی ست ازحضور دیرینه ِی دگرباشان جنسی درکشور، که مورد بررسی اجتماعی و فرهنگی نویسنده پرتلاش قرارگرفته و بدون تردید برای اولین باراست که همو، در پس قرون  متمادی، ازموضوع پنهان ماتده ی فرهنگ همجنسگرایان درجامعه ی کهنسال ایران پرده برداشته و منتشر کرده است.

فهرست کتاب شامل: دفتراول  در چیستی و کیستی یک پدیده، با گفتارهایی درباره اش

دفتر دوم: دگرباشان  جنسی درآثار نویسندگان غیر همجنسگرا، با گفتارهایی درباره اش

دفتر سوم: دگرباشان جنسی در ادبیات داستانی ایران درتبعید (نویسندگان دگرباش) و سپس نمایه نام ها و منابع.

نویسنده، در«چند نکته به جای پیشگفتار» انگیزه های مطالعه، نوشتن وانتشار کتاب را، توضیح داده

با اشاره به «تولیدات دگرباشان جنسی ایران درعرصه های ادبیات داستانی» ازآن به عنوان یک ژانر ادبی یا ادبیات اقلیت نام می برد و ازسرآغاز دوران نوزائی بحث این مقوله می گوید. همو، با توجه به فضای خفقان وسرکوب حاکم داخل کشور، در خارج ازکشور نیز نا امیدانه ازنداشتن امکان بازتاب عمومی گله مند است. بااین حال،  همان گونه که با ارادۀ قوی وارد معرکه شده، کار را به پایان می رساند. کاری کم نظیر درتاریخ ادبیات کشور با آن همۀ سخنوران نامداربرای نخستین بار: «ازپیشینه ی همجنسگرایی درایران، فرهنگ جنسی درایران، جامعه شناسی و روانشناسی بدن پرداخته است».

نویسنده سپس آثارنویسندگان غیرهمجنسگرا وبعد داستان هایی که دراین باره نوشته شده راجمع آوری و دریک مجموعۀ مستند منتشر کرده است.

همان گونه که دربالا اشاره شد:«درچیستی و کیستی یک پدیده» نخستین فصل این کتاب است.

عنوان: نخستین پله های تاریخ تا تبعید.

از تازه گی واژه همجنسگرایی درفرهنگ ایران می گوید وازپدید آمدن آن دردهه های اخیر. که جایگزین واژۀ بچه باز، کونی واصطلاحاتی مشابه، که به همجنسگرا، دگرجنسگرا، تغییر یافته. دو جنسگرا، دگرباش و دیگر واژگان نو که نشان ازدرک درست فرهنگ اجتماعی از واقعیت هاست:
«درتاریخ اجتماعی ما از همجنس خواهی،  گاه درکاخ شاهان واشعار شاعران وگاه نیز دربازار و قهوه خانه و گرمابه یاد شده است. گاه مخفی وگاه علنی، زمانی برای تفنن و زمانی نشانگر واقعیت زندگی».  

بنا به قول نویسنده ازهمجنسگرایان ایرانی آماری نیست.   

«همجنسگرایان زن ومرد را درسراسرجهان بالغ برچندصد میلیون یعنی پنج تا ده درصد کل جمعیت روی زمین تخمین می زنند».

از قوانین سخت خفتبارشکنجه حتا ازقانونی بودن مرگ برای این گروه دربرخی کشورها سخن رفته: « بستری کردن دربیمارستان های روانی یا اردوگاه های کیفری . . . عقیم کردن، تحقیر اجتماعی، و تبعیض [امری] روزمره [است] این امر حتی درکشورهای بازار مشترک که درآن هاهمجنسگرایی جرم محسوب نمی شود رایج است».

نویسنده ، دراین عنوان فصلی تازه ازتاریخ مخفی مانده ی همجنسگرایان را گشوده. باتحلیل درست ازرابطه ها درگذشته های دورودراز سخن می گوید:

«گذشته نشان داد که تحول جامعه و فرارویی به جامعه ای مدرن بدون ذهن مدرن امکان پذیرنیست.  گفتمان جنسیت درهمین رابطه ارزشمند وعمده می شود».

ازعشق وتفاوتهای بین دوفرهنگ ایران وغرب ورابطه ی زن ومرد ویا دوفرد همجنسگرا می گوید :

«برای نمونه آن چیزی که درغرب عشق می نامیم درایران شاید فحشا قلمداد گردد وآن چه را که در ایران در رابطه ی جنسی زوج ها می بینیم درغرب شاید فساد نامیده شود».

ازتفاوت نگاه والدین وجایگاه دختروپسردرتربیت فرزندان درخانواده هموطنان، به نکته جالبی اشاره کرده :

«آیا نگاه خانواده وحتا جامعه به جنس ها یکسان است؟ خانواده همان آزادی را که برای پسر خود می پذیرد، برای دختر نیز قبول می کند؟ . . .»

یاد رُمانی افتادم به نام «باران» ازیک دخترخانم نویسنده ایرانی به نام رُز آتشگاهی که درلندن منتشر کرده،  داستان هولناک و حیرت آوری ست ازهمین تبعیض وتحقیرهای والدین! وبرادرها. سه چهار برادر به خواهرشان تجاوز جنسی می کنند! سرانجام، خواهر همه خانواده و پدر ومادرش را با مرگ موش مسموم کرده می کشد و فرار می کند!

مرد کیست و زن کدام است

نویسنده،  گفتمان دوبدن را پیش می کشد.  ازبدن جهان پیشامدرن وبدنی که درپی جنبش رنسانس، تولدی دیگر را تجربه کرده. با چنین پیشدرآمدی دگرگونی های دوران رنسانس را یادآور می شود:

«ذهن وبدن  درتقابل ویا تکامل هم به طور جدی مطرح می شوند . . . انسان ازسرکوب بدن و دشمن انگاری آن فاصله گرفت . . .  درعلوم اجتماعی مفهوم جامعه شناسی بدن شکل گرفت. دشمن انگاری بدن که میراث مسیحیت بود، آشتی با آن انجامید . . .  که هیچ انسانی جدا از بدنش نیست وتنها مرگ است که بر وجود بدن نقطه ی پایان می گذارد».

جمله  معروف دکارت را آورده: «می اندیشم پس هستم» تا «دوسوگرایی درواقع درتقابل با دوسو بینی ی سنت مذهب» را که درآن روح دربرابر جسم قرار گرفته را توضیح دهد.

نویسنده، درعنوان : «مرد و زن، نر وماده » در ریشه یابی این عناوین با مراجعه به اسناد کهن، به زبان فارسی و پهلوی، و کتیبه های گوناگون براین باوراست که از«همسایه فلات ایران  که تمدنی پیشرفته تر و دیرین داشتند ، . . . ایرانیان با وام گیری ازآن ها غنا بخشیده اند. نریوسنگ مترادف “کبرائیل” یا “گابریل” در متون کهن عبری است درعربی و فارسی بر گردان جبرائیل یا جبرئیل یه خود گرفته است. گابر و گبر در زبان عبری همان نر و نرینه است».

درهماهنگی متون فقهی آیین زرتشتی با کتاب مقدس (عهد عتیق): «درهردوآیین زن برای مرد آفریده شده است. (سفر پیدایش ۲۰۱۸». واین همان زنی است که در فرهنگ زرتشتی دیو انگاشته شده فاقد شعور است . . . زود فریب می خورد وفریب می دهد. میل خیانت به مرد دراوقوی است . . . همین صفات برای زن دراسلام نیز یافت می شوند».

تحقیر زن درهرآیین دین ومذهبی که بوده، از دید انسانی درهردوره، بی کمترین شک وتردید،  در “انسان بودن” منادیان دینی را دراذهان تقویت می کند.

نویسنده، با پژوهش گسترده، ریشه های مردسالاری را دراین فصل توضیح داده است.همچنین :

جنس و جنسیت. سکسوالیته و لذت جنسی.جامعه شناسی بدن تن زن، تن مرد.هویت جنسی. جنسیت نامشخص وحق انسان بربدن خویش».  

باگام های تاریخ درلا به لای مطالعات جنسی

سحن آغازین را از: « توان گفتاری انسان ها را شصت هزار سال تخمین می زنند». شروع می کند و بعد مراحل اولیه ی زندگی  به طورغریزی را توضیح می دهد. که با اهلی کردن حیوانات وآغاز کشاورزی هزاران سال طول می کشد تا دوران مناسبات اجتماعی و فرهنگ سازی شکل می گیرد:  

«عقاید استوره ای و سپس مذهب دراین راستا، در نظم بیولوژیک او تغییراتی را موجب شد».

از«نهاد های قدرت» می گوید ودگرگونی ها:

«انسان به مقامی متفاوت تر از اجداد خویش دست یافت.  . . . در خروج از حیوانیت و رسیدن به انسانیت، فرهنگ و تمدن عامل تعیین کننده بوده است».

ازخوردن وآداب ورسوم آن، روابط جنسی تولید مثل، عشق ورزی واینکه:

«انسان ازجمله جانورانی است که سراسر سال از نظرجنسی فعال است. این خود موجب گشته تخیل و تنوع او دراین عرصه گسترش یابد. از باروری فراتر رود و به یکی از ارکان هستی بدل شود».

ار اهمیت آلت جنسی انسان که، مهمترین ” اُرگان جنسی”، وتفاوت عملکردعشق وسکس، همجنین از تاریخ مطالعه ی دراز رفتارهای جنسی در روم ویونان باستان وهند و یهود و مسیح به تفصیل سخن رفته است. جالب این که درآیین هندی “کاماسوترا” ست که به طبیعت جنسی انسان اهمیت قائل شده: «آن را نه تنها در دگرجنسگرایی، ودوجنسگرائی درهمجنسگرایی نیز می بیند. نخستین سندی است که درآن به رابطۀ “سادومازوخیسم” نیز پرداخته است».

ازمجازات های سنگین همجنسگرایان درادیان ابراهیمی دربرخی کشورها ازجمله ایران می گوید:  

«همجنسگرایی درایران نه تنها دشنام بل که ازگناهان است . . . مأموران حکومتی رآی برعدم وجود فیزیکی همجنسگرایان صادرکرده است . . . دگرباشان جنسی ازخانواده ها رانده می شوند . . .».

اشاره ای دارد شنیدنی:

«با کشف مقوله همجنسگرایی میان گونه های مختلف جانوران در ۱۹۵۱ طبیعی بودن همجنسگرایی بین انسان ها مورد توجه پژوهشگران قرارگرفت . . .».

دراثرادامه مبارزه همجنسگرایان دربرخی کشورها وهمدلی سازمان ها ، سازمان بهداشت جهانی در سال ۱۹۹۱ آن را ازسیاهه بیماری های روحی و روانی حذف کرده است.

درعنوان «فرهنگ همجنسگرایی» آمده که تا قرن بیستم فرهنگ همجنسگرایی  ممنوع بود. و درکنار روسپی گری قرار داشت. بااشاره به تاریخ شکل گیری آن، که درحاشیه مانده بود می نویسد:
«در فاصله سال های ۱۹۶۸/۱۸۶۸فرهنگ همجنسگرایی شکل می گیرد».

دررهگذربررسی های این پدیده طبیعی، یادی از سعدی وجلال الدین مولانا می کند. سعدی درگلستان بی هیچ پرده پوشی از رابطۀ خود باپسرکان می گوید ومولانا «بی هیچ پروایی آمیزش جنسی را حتا با چهارپایان توصیف می کند».

نویسنده با زبانی به شدت انتقادی درمقایسۀ فرهنگ خودی باغرب «دروغگویی وحقیقت گویی» را رو بروی هم قرارداده:

«غربی ها به دانش از”چیستی امور”رغبت نشان می دهند وما به چگونگی کاربُرد آن. ما درشرق با بدنی سرو کارداریم که دیده نمی شود ودرحجاب است . . . درفرهنگ امتناع رازگشایی ازبدن امکان پذیر نیست دراسلام اراده به ندانستن به مراتب قوی تراست تااراده به دانستن».     

همجنسگرایی دربنیاد آفرینش. همجنسگرایی  درجنبش مشروطه. انقلاب جنسی. فانتزی های جنسی.

و   . . .    همجنسگرایی درجامعه ای فالوسگرا، دفتر اول به  پایان می رسد که باید به دقت خواند و ازنوآوری های آن سود برد.

دفتر دوم «دگرباشان جنسی درآثار نویسندگان غیرهمجنسگرا»

شامل آثار نویسندگان وبررسی کتابهای آن هاست:

پسران عشق ازقاضی ربیحاوی. خانه تاریک است از فرشته مولوی.  آبی تر ازگناه از محمد حسینی. مردی درحاشیه ازشهرام رحیمیان. زن ومرد جوان ازشهلا شفیق .  عشق یعنی زندگی از مهرنوش مزارعی . تابستان تلخ از رضا علامه زاده . تو هم آرام می گیری ازمسعود کدخدایی . پیش از تردید ازفهیمه فرسایی.

هریک ازاین داستان ها  گذشته ازفضای جالب خود،  نوآوری هایی دارد که حتی تا دوسه دهه پیش گفتن ازآن ها  نفرت انگیز و خلاف عرف بود و اگر اصرارمی کردی برای کشف و پژوهش، متهم به بچه بازی واهل لواط محسوب می شدی وباقی قضایا! جای سپاس دارد ازیک یک نویسندگانی که دراین مسئلۀ مخفی مانده وغایبِ جاری در اجتماع، گام برداشته وپرده های چشم پوشی را دریده اند.

دفترسوم: دگرباشان جنسی درادبیات داستانی ایران درتبعید (نویسندگان دگرباش)

پس ازشرح ادبیات دگرباشان جنسی درایران ونام مستعاروسرگردان میان دوجنس که هریک پژوهشی مستقل است و خواندنی با اطلاعات مفید آثار نویسندگان دگرباش ایرانی شروع می شود:

قهوه خانه از خشایار خسته . بنفشه سفید  از یاسمن نسا . خیال های تکه تکه شده از  پیام فیلی .

فانتزی های یک ذهن مغشوش  از پیام فیلی . برهوت ارغوان  از پیام فیلی . پیرهن رنگرزان از جانان میرزاده . کتاب خور از الهام ملک پور . یوسف و فرهاد ازامیر سلطانی . فلاش های

زندگی یک لزبین از آذر .  بنگ خام از ابوالفضل خدام . چاهک از مژگان عیاری . درد را بریز تن من ازحمید پرنیان . دردِ گاو بودن ازساقی فهرمان . فقط یک روز از رضا پسر . من اینجا هستم ازچیترا .

در داستان های کوتاه در دنیای مجازی چند داستان ازص۲۹۱ تا۳۰۶ آمده که ازاینترنت و سایت و خاطرات زندان زنان نقل شده است. وسپس: داستان راه دراز مبارزه ازتنهایی تا سامان یابی از  شهرام کیانی . هومان از نشربه هومان سوئد بن بست از ب آ .. بن بست.هومان شماره ۵ . جهان تک بعدی یک همجنسگرا از قباد هومان۱۵. آن روزها از قباد هومان۱۳ . چراغ ازنامیا علی پور .                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           در «نگاهی به داستان های چراغ» روزهای خاکستری از آرشام پارسی، کمی صبرکن از رسول هم آوا، کاهن و آب کمر کاهن از محمد کاهن چراغ ۷۶ . سیاهی چسبناک شب از محمود حسینی نژاد توفان درمرداب از مرسا و . . . ماها حرف های سردبیرازشماره اول . همجنس من . نگاهی به چند داستان در همجنس من. دلکده . اقلیت که در داستان راز به پایان می رسد.

این کتاب همانطور که ذکرش رفت نخستین کتاب مستند درتاریخ ادبیات کشور است که اسد سیف با علاقه و کوشش خود توانسته درتبعید وغربت اجباری جمع آوری و منتشر کند . با آرزوی موفقیت ایشان و دیگرکوشندگان فرهنگ.

بازارچه کتاب /چشم از تو بر نمی دارم/بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

نخستین دموکراسی

نویسنده: پال وودراف

مترجمان: سمانه فرهادی، بهزاد قادری

ناشر: نشر بیدگل

قیمت: ۳۲۰۰۰ تومان

تعداد صفحات: ۳۰۷ صفحه

وودراف در کتاب «نخستین دموکراسی» به یونان باستان سرک کشیده است تا با بررسی تاریخ، فرهنگ، ادبیات و سیاست یونانی فهم آنان از دموکراسی را بازسازی کند. او طرفدار پروپاقرص دموکراسی است و از بیان این، هیچ ابایی ندارد، اما به همان اندازه که دموکراسی را در قامت آرمانی سیاسی و اجتماعی می‌ستاید، نگران سوءتفاهم‌های رایج در عالم سیاست نیز هست که گاه دموکراسی را به مفهومی فراگیر اما گنگ بدل کرده‌اند. از همین رو وودراف در کنار شرح محورهای اصلی و دال‌های برسازنده گفتمان دموکراتیک، غیریت‌سازی و تبیین هر آنچه دموکراسی می‌نماید، اما دموکراسی نیست را نیز سرلوحه متن خواندنی خود کرده است و در همان فصل اول از سه بدل دموکراسی نام برده است که بسیاری از مستبدان و آزادی‌ستیزان با استناد به همین سه سکه تقلبی، دموکراسی را با انواع لطایف‌الحیل گزینه‌ای نامطلوب نشان داده‌اند؛ حکومتی که فروپاشی آتن یک‌بار برای همیشه نشان داد که می‌تواند چه آثار تلخی بر جای بگذارد یا آن را ایده‌ای زیبا و دل‌انگیز اما غیرکاربردی و ناممکن معرفی کرده‌اند که شر ذاتی آن بر خیرش می‌چربد. درعین‌حال برخی نیز بدون پایبندی به اصول دموکراسی، خود را مدعی و بانی برپایی نظام‌های دموکراتیک دانسته‌اند. دقت در توصیف وودراف در تشریح این سه بدل خواننده را با استدلال‌هایش به ‌منطقی رایج در ذم و طرد و تقلیل دموکراسی آشنا می‌کند و بر بصیرت نقادانه او در مواجهه با چنین شبهه‌پراکنی‌های رایج در بازار سیاستمی‌افزاید.

«نخستین دموکراسی» بیشتر از آنکه کتابی درباره دموکراسی آمریکایی باشد، دفاعیه‌ای جذاب از تجربه دموکراسی یونانی است و بخش عمده نوآوری و بداعت متن نیز در این بخش برخاسته از این ادعای محوری نویسنده است که دموکراسی یونانی نسبتی وثیق با آرمان‌های تراژیک در ادبیات و آیین‌های نمایشی یونان داشته است؛ امری که در آثار شاعران تراژدی‌نویسی چون سوفوکلس و برای نمونه در «آنتیگونه» انعکاس یافته است و آنان را ستایندگان سه فضیلت بنیادی در دموکراسی: رواداری، عدالت و قضاوتِ خوب کرده است.

در وجهی دیگر و البته به‌غایت مهم، بخشی از اهمیت کتاب برمی‌گردد به ارزیابی منصفانه‌ای که نسبت به سوفسطاییان و آرمان‌های دموکراتیک مندرج در آرای ایشان ابراز شده است. درواقع، ارزیابی نقادانه وودراف از فلاسفه‌ای چون افلاطون و نگاه تحقیرآمیزشان به دموکراسی و حامیان شاعر و سوفسطایی آن، همراه است با تأیید نسبی آرای ارسطو درباره اهمیت قانون و خرد جمعی و نظرات سوفیست‌هایی چون پروتاگوراس درباره فن بیان، پایدیا و توانایی شهروندان برای مشارکت در سیاست و وجوب این‌ها همه، به‌مثابه «مقدمه واجب» برای دوام و قوام دموکراسی به‌عنوان نظامی که «صادقانه‌تر از هر نظام سیاسی آرمانی محدودیت‌های انسانی را می‌پذیرد» و شاید یکی از بهترین تعریف‌های ممکن از آن، همانی است که آبراهام لینکلن تقریر کرده است: «حکومت مردم، از سوی مردم و برای مردم». چه‌بسا بتوان تلاش وودراف در این متن را نیز بسط و دفاع از همین سه گزاره دانست.

چشم از تو بر نمی دارم

نویسنده: ترزا دریسکل

مترجم: سعید کلاهی

ناشر:   فرهنگ نشر نو

تعداد صفحات:  ۳۴۷ صفحه

قیمت:  ۴۰,۰۰۰ تومان

ترزا دریسکل خبرنگاری با سابقه‌ای حدود ۲۵ سال است که ۱۵ سال از آن را به عنوان مجری شبکه خبری بی‌بی‌سی گذرانده است. او سال‌های زیادی در زمینه جرم و جنایت به مطالعه و بررسی پرداخته و داستان‌های تلخ زندگی افراد زیادی را پیگیری کرده است. دریسکل اغلب «شاهد تأثیر مخربی بوده است که [جرم و جنایت]تا ابد روی خانواده، دوستان و شاهدان آن جنایت‌ها بر جای می‌گذاشت. او در داستان‌های غم‌انگیزش به دنبال کشف این احساسات است». «چشم از تو برنمی‌دارم» را در واقع می‌توان داستانی جنایی دانست که بر محور روایتی زنانه استوار است. در پشت جلد کتاب در معرفی آن آمده: «اِلا لانگفیلد در قطار متوجه می‌شود ۲ مرد جوان جذاب، گرم خوش‌وبش با ۲ دختر نوجوان هستند. ماجرا از جایی برای الا مهم می‌شود که به هویت ۲ مرد پی می‌برد و می‌فهمد که تازه از زندان آزاد شده‌اند. غریزه مادری الا می‌جوشد و تصمیم می‌گیرد دنبال کمک برود اما یک اتفاق او را منصرف می‌کند. صبح روز بعد تصویر یکی از آن ۲ دختر را در قاب تلویزیون می‌بیند. دختر که آنا بالارد نام داشته، گم شده است! پس از یک سال، آنا هنوز مفقود است و الا درگیر این عذاب وجدان که چرا به او کمک نکرده است. به علاوه یک نفر برایش نامه‌های تهدیدآمیز می‌فرستد، نامه‌هایی که او را می‌ترسانند…». سعید کلاتی، مترجم این اثر، در ارتباط با ویژگی‌های مضمونی و روایی چشم از تو برنمی‌دارم، معتقد است «کتاب از ریتم بسیار تندی برخوردار است و خواننده را هرگز درگیر تکرار مکررات نمی‌کند و در هر فصل روزنه جدیدی می‌گشاید و در آخر خواننده را وادار به این اعتراف می‌کند که حدس‌هایش اشتباه بوده است. نکته شایان توجه دیگری که در این رمان برجسته می‌نماید، دغدغه‌های نویسنده درخصوص قشر به‌خصوصی از جامعه، یعنی زنان است. نویسنده که خود زن است، به زیبایی هرچه‌تمام‌تر توانسته است ظرافت‌های زنانه و لطافت‌های مادرانه ذاتی و درونی زنان را در سطرسطر داستانش بگنجاند و با انتخاب هوشمندانه کاراکترهای اصلی داستانش به‌عنوان زن در قالب داستان توانسته است به آن سوی ظاهر و روان ظریف زنانه نقب بزند».

زندگی واقعاً همین بود؟

نویسنده: راجر واترز

مترجم: ملیحه بهارلو

ناشر:  فانوس

قیمت: ۱۲ هزار تومان

تعداد صفحات: ۸۰ صفحه

این کتاب حاوی ترجمه ترانه‌های آخرین آلبوم راجرز واترز از مشاهیر موسیقی راک و از بنیان‌گذاران گروه پینک فلوید، با عنوان «Is this the life we really want» است. واترز از مشهورترین هنرمندان ضد جنگ در دنیاست. اعتراض‌های او به رژیم متجاوز و کودک کش اسرائیل نیز مشهور شد. محتوای ترانه‌های این آلبوم مانند دیگر آثار واترز همه اعتراضی است.

در ترانه «این واقعاً همون زندگی‌ایه که می‌خوایم؟» اعتراض واترز به مردم آمریکا به خاطر انتخاب دونالد ترامپ و همچنین اعتراض به شخص ترامپ و تمسخر او، مطرح می‌شود. در بخشی از ترجمه این ترانه که در صفحه ۳۶ کتاب منتشر شده می‌خوانیم:

«آدم‌های ابله چاق شدند،

با خوردن خاویار و رفتن به بارهای گرون‌قیمت

دادن وام‌هایی با سود بالا،

و خونواده‌های از هم پاشیده،

زندگی همینه؟ جام مقدس همینه؟

کافی نیست که ما پیروز بشیم،

شکست خوردن دیگران هم لازمه.

ترس، ترس انسان مدرن رو به حرکت در می‌آره،

ترس همه ما رو توی صف نگه می‌داره،

ترس از همه اون خارجی‌ها

ترس از جنایت‌هاشون،

این واقعاً همون زندگی‌ایه که می‌خوایم؟

حتماً باید همین باشه دیگه.

چون دموکراسی برقراره و هر چیزی که هرکسی می‌گه همه جا پخش میشه.

هر بار که تانکی دانشجویی رو زیر می‌گیره،

هربار که یه آدم بدبخت رو مجبور می‌کنن از کارش استعفا بده،

هر بار که روزنامه نگاری توی زندان رها میشه تا بپوسه،

هربار که زندگی دختر جوونی الکی می‌گذره

هربار که یه آدم احمق رئیس جمهور میشه،

هربار که کسی برای حل مشکلاتش جونش رو از دست می‌ده،

هربار که یخ‌های گرینلند آب میشه و می‌ریزه توی دریای لعنتی،

همه ما مقصریم، سیاه پوست و سفید پوست…»

همچنین در بخشی از شعر «استخوان‌های شکسته» منتشر شده در صفحه ۳۰ و ۳۲ کتاب می‌خوانیم:

«…وقتی جنگ جهانی دوم تموم شد،

درسته که پرونده‌ها هیچ وقت پاک پاک نشدن،

اما می‌تونستیم استخون‌های شکسته رو جمع کنیم،

می‌تونستیم آزاد باشیم،

ما ولی تصمیم گرفتیم به فراوونی بچسبیم،

ما رؤیای آمریکایی رو انتخاب کردیم.

بانوی بدکارِ آزادی

چطور تونستیم رهات کنیم؟

چطور رها کردیمت؟

بانوی بدکار آزادی

چطور تونستیم بی‌خیالت بشیم؟

می‌تونستیم توی شریوپورت به دنیا بیاییم

یا توی تهران.

خیلی فرق نمی‌کنه کجا به دنیا بیای،

بچه‌های کوچک آسیبی به ما نمی‌زنن..»

در مقدمه این کتاب نیز بخشی از گفت‌وگوی کاوه باسمنجی با راجرز واترز که در سال ۲۰۰۱ منتشر شده بود، ترجمه و درج شده است. واترز در بخشی از این مصاحبه چنین گفته است: «هنرمند وظیفه دارد چیزی را که حس می‌کند، بیان کند، چون کار درست همین است. هر کسی تا جایی که بتواند باید تلاش کند این شرایط را عوض کند و روی آدم‌های بیشتری در دنیا اثر بگذارد و زندگی را برای ما به گونه‌ای توصیف کند که ما را انسان‌تر از قبل کند»

اخلاق در سیاست

نویسنده: مایکل سندل 

مترجم: افشین خاکبار

ناشر:  نشر نو

تعداد صفحات: ۳۶۶ صفحه

قیمت: ۴۹ هزار تومان

کتاب پیش‌رو، مقالات و نوشته‌هایی دارد که خط واصل‌شان دیدگاه‌های مختلف درباره دخالت دولت در جنبه‌های اخلاقی بخش عمومی و میزان این دخالت است. آیا می‌توان بدون پرداختن به مسائل بحث‌برانگیز اخلاقی مانند سقط جنین، خودکشی با کمک دیگران، حد و مرز پژوهش‌های سلول‌های بنیادی و … و همچنین پاسخ‌دادن به این سوال که منظور از زندگی خوب چیست، به سیاست‌گذاری در حوزه عمومی پرداخت؟ سندل برای ارائه پاسخ به سوالاتی از این دست، مثال‌های مختلفی زده که بسیاری از آن‌ها از جمله نحوه رفتار با اقلیت‌های قومی و دینی یا مساله تبعیض مثبت، ازدلمشغولی‌های همیشگی جوامع متکثری است که از تنوع قومی و دینی چشمگیری برخوردارند ولی برخی دیگر بیشتر در بافت و شرایط فرهنگی جوامع غربی معنا دارند.

مایکل سندل می‌گوید بسیاری از مقاله‌هایی که در این کتاب آمده‌اند، مرز میان اظهارنظر سیاسی و فلسفه سیاسی را مبهم می‌سازند و از دو منظر می‌توان آن‌ها را تلاشی در حوزه فلسفه عمومی دانست؛ از یک سو در بحث و جدل‌های سیاسی و حقوقی زمانه جایی برای فلسفه باز می‌کنند و از سوی دیگر، تلاشی برای فلسفه‌ورزی در حوزه زندگی عمومی، یعنی وارد کردن فلسفه اخلاقی و سیاسی در گفتمان عمومی معاصر هستند. بیشتر نوشته‌های این کتاب، پیش از چاپ در قالب این کتاب، در نشریاتی چون ماهنامه آتلانتیک، نیو ریپابلیک، نیویورک تایمز و نیویورک ریویو او بوکز منتشر شدند. برخی دیگر از نوشته‌های سندل در این کتاب هم در بررسی‌های حقوقی یا نشریات دانشگاهی به چاپ رسیدند.

نویسنده کتاب در نوشته‌هایی که در این اثر به چاپ رسیده‌اند، علاوه بر پژوهشگران و اندیشمندان، مخاطبان عام و مردم عادی را هم مورد خطاب قرار داده است.

این کتاب ۳ بخش اصلی با عناوین «زندگی مدنی در آمریکا»، «استدلال‌های اخلاقی و سیاسی» و «لیبرالیسم، تکثرگرایی و جامعه» دارد که ۳۰ فصل را در خود جا داده‌اند. عناوین فصول بخش اول کتاب از اول تا هفتم به این ترتیب است: «جست‌وجوی امریکا برای فلسفه بخش عمومی»، «فراسوی فردگرایی: دموکرات‌ها و جامعه»، «سیاست فضیلتِ ساده»، «اندیشه‌های بزرگ»، «مشکل مدنیت»، «استیضاح: گذشته و اکنون» و «وعده رابرت اف کندی».

«علیه بخت‌آزمایی دولتی»، «آگهی‌های تجاری در کلاس درس»، «تبدیل حوزه عمومی به نشان تجاری»، «ورزش و هویت مدنی»، «حراجِ تاریخ»، «بازارِ شایستگی»، «آیا باید حق آلایندگی را خرید و فروش کنیم؟»، «افتخار و خشم»، «در دفاع از تبعیض مثبت»، «آیا باید در صدور حکم به حرفهای قربانیان نیز گوش داد؟»، «کلینتون و کانت در باب دروغ»، «آیا خودکشی با کمک دیگران در زمره حقوق است؟»، «مسائل اخلاقی مرتبط با جنین»، «استدلال اخلاقی و تساهل لیبرالی» هم عناوین فصل‌های درج‌شده در بخش دوم کتاب هستند که از ۸ تا ۲۱ ادامه دارند.

فصول ۲۲ تا ۳۰ کتاب هم در بخش سوم قرار دارند که عناوین‌شان به‌ترتیب عبارت است از: «اخلاق و آرمان لیبرال»، «جمهوری رویه‌گرا و خودِ سبکبار»، «عدالت به‌عنوان عضویت در جامعه»، «خطرِ انقراض»، «لیبرالیسم دیویی و لیبرالیسم ما»، «سیادت و غرور در یهودیت»، «لیبرالیسم سیاسی»، «به یاد رالز» و «محدودیت‌های جامعه‌گرایی».

در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:

یکی از نشانه‌های نبوغ فلسفی رورتی این است که از دل عمل‌گرایی دیویی، نظریه سیاسی‌ای را بیرون می‌کشد که به‌شدت با نظریه‌ای که دیویی تصدیق می‌کرد در تضاد است. دیویی نمی‌پذیرفت که دولت باید در میان درک‌های مختلف از زندگی خوب بی‌طرف باشد. او نداشتن تعلق خاطر اخلاقی و معنوی در زندگی عمومی را گرامی نمی‌داشت، بلکه از آن ابراز تأسف می‌کرد. او به تمایز شدید میان زندگی خصوصی و عمومی قائل نبود و از این دیدگاه (که در اندیشه‌های هگلو تی. اج. گرین فیلسوف آرمانگرای بریتانیایی ریشه داشت) دفاع می‌کرد که آزادی فردی تنها به عنوان بخشی از یک زندگی اجتماعی تحقق می‌یابد که شخصیت اخلاقی و مدنی شهروندان را پرورش می‌دهد و الهام‌بخش پایبندی به خیر عمومی است.

رورتی جنبه جامعه‌گرایانه اندیشه دیویی را کنار گذاشته و، در عوض، با توسل به عمل‌گرایی دیویی لیبرالیسمی را می‌سازد که بنیان‌های اخلاقی یا فلسفی را نفی می‌کند. رورتی می‌گوید که عمل‌گرایی به ما می‌آموزد که این اندیشه را کنار بگذاریم که فلسفه بنیان‌های معرفت را فراهم می‌سازد. همچنین لیبرالیسم به ما یاد می‌دهد که این اندیشه را کنار بگذاریم که آرمان‌های اخلاقی و دینی توجیه‌هایی را برای ترتیبات سیاسی فراهم می‌آورند. لیبرالیسم رورتی می‌گوید مردم‌سالاری بر فلسفه مقدم است. این بدان معناست که لزومی ندارد دفاع از مردم‌سالاری بر پیش‌فرض هیچ تصویر خاصی از زندگی خوب مبتنی باشد. بازنویسی خلاقانه (یا به قول برخی مصادره) لیبرالیسم دیویی به دست رورتی به روشن کردن تمایز میان لیبرالیسم جامعه‌گرایِ دیویی و لیبرالیسم حق‌محور و آشناترِ زمانه ما کمک می‌کند.

گفت و گو با اکبر عبدی/محمد سفریان


جمشید مشایخی در آینه آثار و زندگی


حالا چند سالی هست که ساکن لندن شده و به جامعه فرهنگی این سوی آب پیوسته تا شیوه خاص حکایت کردن و طنز هوشمندانه شفاهی‌‌اش نصیب بچه‌‌های به قول معروف بیرون شود.

حرف از حسین خسروجردی است هم او که به واسطه سالهای پرشمار فعالیت هنری‌‌اش در ایران و آمد و شدش با طیف‌‌های گونه به گونه‌‌ی فکری، همیشه برای ما حرفهایی تازه و جذاب دارد. از خاطرات روزهای آغازین حوزه هنری تا تغییر رویه دادن بچه‌‌های به اصطلاح انقلابی گرفته تا شیرینی روزهای ریاست جمهوری خاتمی و حوادث قبل از انتخابات ۸۸ ( که قصد کرده ام تمامشان را برای آگاه ماندن تاریخ هم که شده در کتابی گرد هم آورم، عمری اگر باشد و وقتی به فراغت…)

از این مقدمه که برای شرح مطلب لازم می‌‌نمود اگر بگذریم، می‌‌رسیم به یکی از شبهای غریب نوروز امسال. غریب که می‌‌گویم مرادم فرق میان حس و حال خانه و اخبار رسانه‌‌های ایرانی‌‌ست و خیابانهایی که نه نشان از عید دارند و نه حال و هوایی مشابه بهار. در لابلای یکی از همان ساعات رخوت‌‌زده بود که برای رهایی از این آشفتگی، بنا کردیم تا یک فیلم ایرانی تماشا کنیم.

فیلمی که تازه به صفحات اینترنتی راه پیدا کرده بود و از قرار پرفروش‌‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران هم شده‌‌بود.

فیلم اما به جای خنده ببیشتر حس تاسف و ترحم را برانگیخته می‌‌کرد- باز هم همان بن‌‌مایه‌‌ی همیشگی- قهرمانهایی کم‌‌هوش و خنگ و خلق موقعیت‌‌هایی که در تقابل با همان نادانی به وجود آمده‌‌اند. خواسته یا ناخواسته یاد طنزهای فاخز سینمای ایران افتادیم.  سینمایی با سابقه‌‌ی خلق طنزهایی همچون «دایی جان ناپلئون»، «اسرار گنج دره جنی»، «حاجی واشنگتن»، «آدم برفی» و …نامهای دیگری در همین مقام.

کمی از چرایی مسموم شدن ذائقه‌‌ی مخاطب گفتیم و سینمایی که با توجیه یک کلمه‌‌ای «صنعت» و به بهانه «درآمدزایی» بدل به تجارتی بازاری شده و محل رونق جیب دلالهای همیشه حاضر.

همین حرفها بود و خبر مرگ جمشید مشایخی هم، تا در همان حس و حال از حسین خسروجردی تقاضا کنم تا یک وقت گفت و گو با اکبر عبدی برایم هماهنگ کند تا با او از خاطرات جمشید مشایخی سراغ بگیرم و احوال سینمای امروز هم. حسین هم وعده داد و مثال همیشه به وعده‌‌اش باقی ماند. دیگر روز که برای تنظیم و ضبط گفت و گو تماس گرفتم، اکبر عبدی تازه از مراسم خاکسپاری جمشید مشایخی به خانه آمده بود تا اخبار و احوال آنجا را تازه‌‌تر از هر خبرگزاری دیگری در اختیار ما بگذارد.

اکبر عبدی که به رای بسیاری از اهل سینما یکی از بهترین‌‌های تاریخ سینمای ایران است و دامنه‌‌ی تغییر نقشهایش از بچه‌‌محصل تا «زن» شدن را شامل شده، گفته‌‌هایش را با سلام به تمام کسانی که در هر کجای جهان این مصاحبه را می‌‌خوانند، آغاز کرد و نوروز را هم به تمام ایرانیان این کره خاکی و به قول خودش «حتی به اون آبجی‌‌مون که رفته بود فضا و زمین نبود» هم تبریک گفت و در ادامه همراه و همدل ایرانیان سیل‌‌زده شد از ترکمن‌‌های اهل تسنن استان گلستان گفت که به روایت او، شاید هیچ نداشتند اما هر آنچه در سفره بود را عاشقانه با تو شریک می‌‌شدند و مردم نازنین غرب و جنوب کشور که هشت سال «دفاع مقدس» را «تحمل کردند». «بعد هم سالها آوارگی و دربدری و بعد هم برای مدت‌‌های مدید با هوای غبارآلود وریزگرد و درشت‌‌گرد کنار آمدند، بعد هم که زلزله و الان هم که این سیل…» «امیدوارم آنهایی که باید کمک کنند وظیفه کمک گکردن دارند، زودتر به داد این مردم برسند.

روزهای اول تئاتر و معرفی شدن به کارگردان‌‌های بزرگ

آن موقع سالهای اول انقلاب بود و من با موتور در بازار تهران به قول معروف ترانزیت بودم. پیش پسرعمویم کار می‌‌کردم تو حلب‌‌کوبی. عصرها هم به تمرین تئاتر می‌‌رفتم و یک نقش داشتم در یکی از کارهای آقای طهمورث، بازی می‌‌کردم که خانم تسلیمی هم در آن کار حاضر بود.

حالا شاید بپرسید این گفت و گو که درباره آقای مشایخی بود  و این حرف ها چه ارتباطی با موضوع گفت و گو دارد؟ در یکی از شبهای همان نمایش آقای مشایخی نشسته بود و کار ما را تماشا می‌‌کرد. بعد از نمایش آمد و به من گفت که بازی‌‌ات خیلی خوب بود. فردا بیا کاخ گلستان که با هم صحبت کنیم. یعنی جوری کاشف این استعداد بازیگری من، آقای مشایخی بود و من از اینکه مشایخی از کارم تعریف کرده، در پوست خودم نمی‌‌گنجیدم.

فردایش رفتم سر لوکیشن فیلم «کمال الملک» و آنجا برای اولین بار وارد دنیای حرفه‌‌ایها شدم. در همان فرصت بود که با عبدالله اسکندری هم آشنا شدم و برای اولین بار روی صورتم کار شد و من تجربه گریم را به دست آوردم. بعد از آن هم من همیشه در مهمانی‌‌های آقای مشایخی حضور داشتم. همسر نازنین ایشان از همان موقع تا حالا من را «پسرم» صدا می‌‌زند و در همان میهمانی‌‌ها من با بسیاری از اهالی سینما آشنا شدم. البته آن وقتها جوری تبدیل به یک اتفاق همیشگی شده‌‌بود و من وظیفه داشتم با تقلید صدا و جوک تعریف کردن و …. مهمان‌‌ها را بخندانم

جمشید مشایخی و هنر

من این جمله را از علی حاتمی نقل قول می‌‌کنم که جمشید مشایخی باری درآوردن یک نقش هیچ وقت زور نمی‌‌زد و به کارهای عجیب و غریب متوسل نمی‌‌شد. او در واقع نقش را با تمام ظرافت‌‌هایش زندگی می‌‌کرد و کارش همیشه درجه یک بود.

مشایخی و شخصیت اجتماعی

درباره شخصیت و رفتار و منش او هم،… در واقع همین الان داشتم می‌‌گفتم چون شدنی‌‌نیست که آدم خوبی نباشی اما هنرمند خوبی باشی. یک انسان برای هنرمند شدن باید بیشتر حرف زدن، گوش کند و حواسش به همه چیز باشد. وقتی هم که توجه می‌‌کنی خواه ناخواه حق و حقوق دیگران را رعایت می‌‌کنی و می‌‌شوی یک انسان خوب. مثلا همین آقای خسروجردی نمی‌‌شود گفت که آقای خسروجردی نقاش و گرافیست بزرگی‌‌ست اما نقاش خوبی نیست.

اینها همه با هم‌‌اند وقتی حسین نقاش بسیار بزرگی‌‌ست؛ دوست خوب، پدر خوب ، برادر خوب و همسر خوبی هم هست.

و البته حالا که وقت و شرایط گفتن هم هست، می‌‌خواهم از حیا و شرم او هم بگویم. حیا و احترام او به دیگران به حدی بود که مثلا در هفتاد سالگی جوری در برابر یک جوان بیست ساله خضوع می‌‌کرد که برای همه جالب بود و حیف که این شرم و حیا از بین رفته است. من خودم با اینکه با پدرم در یک خانه زندگی می‌‌کردیم حتی یک بار هم در برابر او مثلا پیژامه نپوشیدم و پایم را دراز نکردم و این خیلی خوب بود. قدیم‌‌ها اگر یک جوان می‌‌خواست ده دقیقه با دختر همسایه حرف بزند، هزار جور بالا و پایین می‌‌کرد و مراقب بود حالا پسر، پدر را می‌‌فرستند دنبال دوست‌‌دخترش و بعد هم از پدرش می‌‌خواهد که آنها را تنها بگذارد. این حیا که ریخت و شرمی که ازبین رفت، متاسفانه روابط اخلاقی جامعه را بر هم ریخت.

اکبر عبدی در انتهای گفته‌‌هایش خبر از نمایشی داد که روزهای آخر تمرینش را می‌‌گذراند و نمایش «شاپرک خانم» که از قرار بناست تا از بیست و پنجم فروردین ماه در سالن کانون فکری کودک و نوجوان به روی صحنه برود .

و عاقبت داستان همیشه برقرار بی توجهی مسوولین

عاقبت و در وقت و در زمان گپ و گفت دوستانه‌‌مان که به قول مطبوعاتی‌‌ها«آف دِ ریکورد» به حساب می‌‌آیند، از سینمای کمدی زرد و مبتذل این روزها گفت و برنامه‌‌های تلویزیونی که همه‌‌شان به ضرب و زور پیامک، کاسبی تازه‌‌ای ابداع کرده‌‌اند. همینطور از بی توجهی مسوولین به هنرمندان پا به سن گذاشته گفت و خانه‌‌نشینی تلخ بسیاری از آنها که هنوز هم توان کار کردن دارند و دیالوگ حفظ کردن. این بخش آخر را هم گفت که بنویسم تا به قول خودش شاید تلنگری شود برای مسوولین فرهنگ و هنر کشور که بسیاری از هنرمندان از پرداخت مخارج بیمارستان ناتوانند، مثالش هم حسین محب اهری بود که برای ترخیص از بیمارستان پول کافی نداشت.

«…. ما آخر بیمه طلایی داریم، یعنی باید اول تمام هزینه را خودمان بپردازیم بعد کاغذ را ببریم که هشتاد درصد پول را برگردانند، آن را هم به هرکس که دلشان بخواهد می‌‌دهند و هرکس که خوش نداشته باشند، نه! مثلا خود من تمام هزینه‌‌های عمل پیوند خودم و مخارج درمان پدرم را خودم پرداخت کردم. چرا که به باور مامور بیمه من حاجتی به آن کمک نداشتم. می‌‌گفت: “آقای عبدی شما دیگه چرا؟”»

ازقاب تاریکی ها تا باغ چراغ ها / رضا اغنمی

نام کتاب: ازقاب تاریکی ها تا باغ چراغ ها  

نام نویسنده: بهروز شیدا

ناشر: نشرباران – سوئد

چاپ اول : ۲۰۱۹ (۱۳۹۷)

طرح روی جلد و صفحه آرایی: جهانگیرسروری    

بهروز شیدا، این بارنیز برحسب سلیقه و روش خاص خود هفده موضوع، شامل هرآنچه پذیرای پوشش ادبیات است حتا (نشریه ی دنیای فوتبال درمورد پرویزقلیچ خانی) را برگزیده، با کالبد شکافی ماهرانۀ آن ها از زوایای گوناگون به بررسی و نقد البته با زبان همیشگی اش؛  پس ازجمع آوری آنها در کتابی مستقل منتشرکرده است.

درپس فهرست دوبرگی باعنوان چند نکته، با اشاره به نام هرکتاب و نویسنده ونشانی تارنماها و نشریات گوناگون که قبلا همین آثار دران ها چاپ و.منتشر شده را یک به یک توضیح داده؛ در بند دوم اضافه می کرده که:

«هفده جستاری که دراین کتاب می خوانید، به ترتیب تاریخ نگارش چیده شده اند؛ ازمرداد ۱۳۹۳ خورشیدی تا اسفند ماه ۱۳۹۶ خورشیدی؛ از جولای ۲۰۱۴ تا مارس ۲۰۱۸».

دربند ۴ «هفده جستاری که دراین کتاب می خوانید مجموعه ی چند خوانش است از متن هایی که در آن ها از تاریکی قاب ها تا چراغ باغ ها سخن رفته است».

پبشاپیش بگویم که هرفصل از هفده گانه، آن چنان گسترده و پُرمحتواست که بی اغرلق نوشتن درباره

آنها شامل کتاب پُرحجم دیگری می شود. با اندک تأمل درمتن هریک ازفصول وآثارمورد مطالعه  که نویسنده چکیده ای ازآن ها را روایت کرده، زحمات وعشق وعلاقه ی پژوهشگررا توضیح می دهد.

که تا بام تاریک حهان چه نردبان ها است      

عنوان نخستین  جستار این اثر: موضوع بررسی «پنج رمان که اول شخص وسه خاطرات سیاسی».

کتاب بیگانه اثر آلبرکامو–  پس بادهمه چیزرا باخود نخواهد برد. اثر ریچارد براتیگان–  سرزمین گوجه های سیز، اثرهرنا مولر–  تونل اثرارنستو ساباتو– خشم، اثر فیلیپ راٍث. و خاطرات سیاسی:    

مجرمین بیگناه، خاطرات امید محمودی – خوب نگاه کنید راستکی است. خاطرات پروانه علیزاده – سال های اول درکاخ سفید،ازجنگ تا صلح، خاطرات دوجلدی هنری کیسینجر، زیر ذره بین نقد و بررسی قرار گرفته و نخستین فصل کتاب در۳۰ عنوان به پایان رسیده است.

با توضیح دراضلاع اصلی چهارگانه: (متنِ، تاریخ، نویسنده، خواننده) ازتفاوت نگارش رمان اول شخص وخاطرات سیاسی می گوید:

«در رُمان اول شخص نیت نویسنده درسایه قرار می گیرد. می تواند محو شود. می تواند به یکی از معناهای رُمان تبدیل شود. یعنی متن می تواند خود را چندان بگسترد که به تعداد خواننده گان  خوانش های گوناگون ممکن باشد؛ نگاه های گوناگون به جهان هستی».
اما درنگارش: «خاطرات سیاسی نیت نویسنده چنان برجسته می نماید که همه ی خوانندگان متن را تنها به یک معنا بخوانند؛ که تاریخ  یک دوران تنها به یک چشم نگریسته شود».

از دیدهای گوناگون و نقش راویان و بازیگران دررُمان می گوید واز زوایای مختلف آن ها؛ درحالی که : «در خاطرات سیاسی بیش ازیک زاویه دید حضور ندارد؛ زاویه دید اول شخص ناظر».

بااین مقدمه ها، دست خواننده را گرفته به گستره ی آثاری که ازآن ها یاد شد، هدایت شان می کند. می نشاند پای سخن سخنورانی که برخی ازآن ها؛ ازپشت مهِ تیره وتارسنگین سکوت، فرو رفته در خواب ابدی! وتنها صداهای جامانده پیچیده درآرامش وسکون.

یادش خیرباد آن شاعر که زمانه ی حضورش، زود بود و هم نارس که گفت :
«تنها صداست که می ماند!».

نویسنده ازهریک نمونه ای می آورد. یکی ازاین هاست:

۸
«پس باد همه چیزرا باخود نخواهد برد»

سال ۱۹۷۹ است راوی مردی چهل و چهارساله از دوازده سیزده سالگی اش می گوید تنهاست و از تجربه آن سال ها، که: «تنهائی را تجربه کرده است. به سال خوردگان علاقه دارد. ماجراها ازسر می گذراند. ارهمسایه گی با یک مؤسسه ی کفن ودفن تادوستی با پیرمردی دانم الخمرکه سرایدار یک کارخانه ی چوب بری است . . . . . . .  روزی راوی به همراه یکی ازدوستان نزدیک اش دیوید به باغ سیبی می رود؛ به روز ۱۷ فوریه سال ۱۹۴۸ دران روز، درآن جا به تصادف به سوی دیوید گلوله ای شلیک می کند. دیوید می میرد. دادگاه اما راوی را تبرئه می کند».

در دریف ۹: راوی داستان درکل زندگی خود تنها خاطرات دوران کودکی اش را به یاد دارد وبس.

«انگار تکه ای از زمان را دور می ریزد تا شخصیت های هم سان وهم تقدیر یک دوران را به بازیگران حادثه هایی تبدیل کند که ازشدت تکرار حادثه نیستند».

چند مثال مشابه درهمین مایه ها، هریک ازمنظریا زاویه ای. سرانجام نتیجه نهائی، رُمان فوق:

«متنی چندصدائی است که درآن درون مایه ها پیداست».  

۱۱  

سرزمین گوجه های سبز

راوی، اول شخص رُمانی ست که هرنا مولر نوشته و حسین نوش آذربه فارسی ترجمه کرده است.  

بازیگران رُمان پنج دانشجواهل رومانی، در حکومت چائوشسکو. همگی دریک مجتمع دانشجوئی زندگی می کنند. یکی ازآن ها به علت رابطۀ جنسی با مربی ژیمناستیک خود کشی می کند. دو نفر شان پس از پایان تحصیلات به آلمان فرار می کنند که یکی آزان ها درآنجا خودکشی می کند. آن که در رومانی مانده خود را حلق آویز می کند. راوی مانده ویکی دیگربه نام ادکار:

«شب وروز به ترس و لرز درآلمان درهراس ازآن ها که بر رومانی حکومت می کنند».   

چگونگی وبرآیند متن داستان را شرح می دهد:

«راوی و لولا متنی هم صدا– چندصدائی نوشته اند تا درتکرارسرنوشت های گوناگون قربانیان، خوانندگان را به آه های گوناگون وادارندهرچند که هم صدایی های جاری در رُمان شاید جز حضور یک درونمایه را ممکن نکند».

اردفترخاطرات لولا حادثه ای روایت شده که دوران چائوشسکودراثراختناق:

«آنها شاخه ها را به زیر می کشیدند وجیب هاشان را پرازگوجه سبزمی کردند درچیدن گوجه ها خیلی مهارت داشتند   . . . خورۀ گوجه سبز وصف حالشان نبود. بلکه نوکیسه، فرصت طلب کاسه لیس و بی غمانی که راحت از روی جنازه هاعبورمی کنند بیشترمناسب حالشان بود. به دیکتاتورهم خورۀ گوجه سبز می گفتند».

دربستر روایت ها با شکافتن سخنان راوی، اندوه سوگوارانه ای ازدرون مایه ها دردل خواننده شکل می گیرد وابزارقدرت: درخفقان، سانسور، اعتصاب، زندان ودارطناب وانگیزه های خودکشی و فرار دانشجویان سرخورده ومآیوس از مبارزه، به همراهی با جنایت های دنباله دارحکومت های خودکامه درگوشه و کنارجهان به زندگی ادامه می دهند.

۱۴تا ۱۶

تونل، نوشته ی ارنستوساباتو  

تونل را بخوانیم:

تونل روایتی ست با راوی اول شخص شروع می شود:
«نقاشی سرانجام زنی را که سخت دوست دارد به بیرحمی می کشد».

و سپس خودرا معرفی کرده و اعتراف نامه می نویسد. دربستر روایت ها شیوه ای پیش گرفته :

«درجهت اثبات حقانیت معشوق مقتول». وهمچنین بخش های ازفاش گویی درباره ی خودش به قصد ساختن متنی چند صدایی تا :

«از پرسش های بی پاسخ درون مایه های گوناگون بسازد».

وسپس متن نوشته ی نقاش قاتل را آورده :

« بگویم که من خوان پابلوکاستا هستم  نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت. تصور می کنم جریان دادرسی را همه به یاد می آورند و توضیح اضافی دربارۀ خودم  ضرورتی ندارد».

سپس ازنفرت ها ومحبت های ذهن آشفتۀ خود با گفتن این که:

«به طورکلی نوع بشرهمیشه به نظرم نفرت انگیز رسیده است».

انگیزه ی قتل ماریا رااین گونه روایت می کند:

«باید تورا بکشم ماریا . تو مرا تنها گذاشتی».

۱۹ – ۱۷    

خشم نوشته ی فیلیپ راث

این اثر نیز با اول شخص شروع شده. مارکوس مِسنِر ازبازیگران داستان ودانشجوی حقوق است. اودردانشگاه با دختری به نام اولیویا آشنا وهم بستر می شوند. چندی بعد می شنود که اولیویا آبستن و مفقود شده است و مارکوس هم درجنگ کره کشته می شود.

درعنوان ۱۸ بهروز، مانند جراحی ماهر به کالبد شکافی اثر می پردازد:

«خشم از زاویه دید یک راوی ی مُرده روایت می شود».

سپس چند پرسش را با تآکید بر “شاید” ها مطرح می کند تا از راهی ساده و آسان تفهیم  همه جانبه موضوع به مخاطبین را سامان دهد:

روایتگرمُرده شاید صدای خودش را نفی می کند. شاید نفی تقابل مرگ وزندگی را. شاید مرگ نویسنده را نمادین می کند که متنی چند صدایی می سازد که تولد ومرگ را هم ارز می کند  شاید درون مایه هایی بی نهایت گوناگون می سازد». .

خشم را باز می کند. ورق می زند. تا سخنان برجسته وماندنی آن را یادآور شود.  

۲۲–۲۰

مجرمین بی گناه

خاطرات امید محمودی مرد جوان افغانی ست درفاصله ۲۰۱۱ – ۱۹۹۶ میلادی. سال ها پس از سقوط حکومت نجیب الله، از حمله ی سربازان حکومت افغان به منطقه ی هزاره نشین افشار. به زمانی که راوی داستان کودکی دو سه ساله بوده.  با وقوع جنگ داخلی شروع وسقوط حکومت طالبان، آن ها به پاکستان فرار می کنند. دراین بین مادرمی میرد و پدرتوسط طالبان اعدام می شود. راوی داستان ازطریق ایران به سوئد می رود و کتاب «مجرمین بی گناه» را منتشر می کند.

اثری تک صدایی که درآن صدای نویسنده برهمه ی صداهای دیگر چنان تسلط می یابد که درجهانی دو قطبی  به تنها درون مایه تبدیل می شود».

با اشاره به تقسیم بندی خیر و شر :

«نیروهای هزاره شیعیان هستند. نیروهای شر– قربانی کننده، حکومت مجاهدین وحکومت طالبان اند ؛ پناهگاه نیروی خیر– قربانی، جهان غرب».

تکه هایی از مجرمین بی گناه را شرح می دهد ازکشتار:
«همه ی هزاره هایی که دستگیرشدند اعدام شدند .حتا حیوانات زنده نماندند؛ زنان مورد تجاوز قرار گرفتند؛ آنگاه اعدام شدند».

ازآلونک زیستن  باخانواده اش می گوید و اعدام فوتبالیست ها وتماشاگران.

«زنی ازماشین بیرون کشیده شد وبه دستورخلیفه دروسط زمین خواباندند؛ سنگی برداشت ؛ آیه ای از قرآن خواند آن را به طرف زن پرتاب کرد. زن جیغ کشید و به زمین افتاد».

ازپاره کردن لباس بچه مدرسه ای ها وسنگسارزن ومردی به جرم داشتن رابطۀ نامشروع ورفتارهای   وحشیانه با تظاهر به دین اسلام .

۲۵ – ۲۳

خوب نگاه کُنید راستکی است

خاطرات پروانه علیزاده زندانی سیاسی درجمهوری اسلامی ست که درسال ۱۳۶۰دستگیر و سال ها دوران سخت دو زندان اوین و قزلحصار رادرشکنجه گاه ها، گذرانده است:

«درنده گی ها، مقاومت ها، تنهایی و اعدام ها دیده است».

به درستی، از دیدگاه نویسنده آزاد اندیش کتاب، خانم علیزاده، بنا به تجربه ها و حوادث زندگی اش:

« دراردوی خیر جهانی دوقطبی ایستاده است . . . نیروهای خیر– قربانی، زندانیان سیاسی هستند و نیروهای شر–  قربانی کننده، زندانبانان جمهوری اسلامی.

صحنۀ اعدام را شرح می دهد. توحش عریان قدرتمندان و منادیان مذهب، فضای خونین رگبار، واین زمانی ست که عده ای از زندانیان سیاسی را برای نمایش رعب و وحشت به میدان تیر برده اند تا با نشان دادن نحوۀ اعدام قربانیان، بیم و هراس مرگ، توحش و شقاوت خود را ثابت کنند:    

«گفتند چشم بندها را پائین بکشید وفقط به روبروی خود نگاه کنید. صحنه ای فجیع ناگهان دربرابر چشم ده ها زندانی پدیدارشد. یک لحظه بهت و سپس جیغ و نعره و ضجه […] پیکرجوانی درانتهای  طنابی که ازدرخت بلندی آویخته بود تاب می خورد. دست های جوان تا آرنج باندپیچی شده بود و پاهایش تا زانو ازضربات وحشیانۀ کابل دریده بود».

سپس از پاسداری می گوید که کنارجسد بالای میزی رفته انگارلاشه گوسفندی رابرای فروش گذاشته  با چوب دستی می چرخاند وپشت سرهم داد می کشید “خوب نگاه کنید، راستکی ست»!

ازروش اعتراف گیری وشکنجه می گوید زندانی رادرقبر خوابانده می گویند زنده به گورتان می کنیم

قسمتی ازلباس انها را بریده می گویند این تکه از لباس رابه خانواده تان می دهیم تا بدانند که به درک رفته اید. ساعتی درهمان حالت نگه می دارند و . . .

ازخواندن روایت های بالا خواننده می لرزد و جزلعن ونفرین بربانیان وحامیان این چنین وحشیگری های سازمان یافته، و این که درمقابله با آن ها چه باید کرد؟ درغم واندوه فرومی رود.

۲۸ – ۲۶

سال های اول درکاخ سفید و ازجنگ تاصلح

خاطرات هنری کیسینجروزیرخارجه دردولت نیکسون است دردوجلد. انتخاب ریچارد نیکسون به ریاست جمهوری، صلح ویتنام، دوران جنگ سرد، حضور گسترده ی اروپای شرقی، پیمان ورشو، کودتای فیدل کاسترو، انتخاب سالوادورآلنده درشیلی به ریاست جمهوری، درگیری هند وپاکستان. و سپس در عنوان ۲۷ از میان انبوه حادثه ها، سرشت قدرت را مطرح می کند. وزاویه دید نویسنده را : «نویسنده ای است  که جهان را برمبنای منافع یک ابرقدرت روایت می کند».

ازنظرگاه نویسنده، این اثرجهانی تک صدائی است که درآن صدای نویسنده یک قطب جهان سیاست را اردوی خیر می خواند؛ که آمریکاست ونیروهای شر، نیروهایی که مقابل آمریکا می ایستند؛ و «اتحاد جماهیرشوروی را پشتیبان دارند».

درعنوان ۳۰ نتیجۀ نهایی پژوهش این فصل را می بندد:
« راویان رمان های بیگانه، پس باد همه چیزرا باخود نخواهد برد، سرزمین گوجه های سبز، تونل، خشم، هیچ یک روایت دیگری را انکار نمی کنند».

خلاف راویان رمان، روایتگران خاطرات سیاسی  درکتاب مجرمین بی گناه، خوب نگاه کنید راستکی است، سال های اول کاخ سفید وازجنگ تا صلح، یا به قول نویسندۀ خوش ذوق «اردوی خیر و شر» هستند روایت یکدیگررا منکر می شوند تا حدی که «مسلمانان شیعه درمجرمین بی گناه که دراردوی خیر- قربانی ایستاده اند یا دراثر خانم علیزاده بازجویان و زندانبانان وجلادان دراردوی شراند.

فصل نخست کتاب به پایان می رسد.

بررسی کتاب را می بندم. با تاکید  براین که کتاب اثریست خواندنی، با گفتنی های بسیار: داستان و رمان وخاطرات و . . . که نویسنده  در زمینه های گوناگون با روش خاص خود کاویده، بانوآوری هایی بس جالب. پنداری روایت تاریخ سراسرجدال دانم خودست دررهائی ازظلم و ستم و آفت های ریشه دارفقرفرهنگی با خوانشی نو.

راه بهروز شیدا، با تلاش های فرهنگی ش مستدام باد.  

این جا برقص/سه دفتر شعر/رضا اغنمی



نام کتاب: این جا برقص

نام شاعر: حسن حسام

چاپ اول : ۱۳۹۷– لندن

نام ناشر: مهری –  لندن

کتاب مجموعه ایست ارسه دفترشعر  باعنوان : زخمه ها – شعرهای خیابانی وآن سوی پرچین. سپس (نکته ها) درهفت برگ، که شاعر باصبروحوصله، شآن نزول برخی سروده ها را توضیح داده ومستند کرده. مهمتر، ادای دین به اندیشمئدان  وسخنوران را یادآور شده است.

عنوان کتاب «این جا برقص» برداشت ازجمله گویا وزیبای مارکس است:

«گل همین جاست. این جا برقص»  بنگرید به نکته ها ص۱۳۸

برخی از سروده های این دفتر پُرمحتوا و خواندنی را جهت بررسی برگزیده ام

نخستین سروده دفتربا این عنوان:

آوای شب سنگین

.

شب دراز به حافظ دلا پیام رسان

که فال باز کند صبح را غزل خوانان

چه مرگزاست شب هول درسیه کاری

جوان کُش ست و جهانی زجور او گریان

شکنج گیسوی دل دار نیست این شب تار

شب است و رهزن فردا و قاتل انسان

زلال عاطفه را دشمن است این بی داد

بسیج کن همگان را، جهان بپا خیزان

بزن به  اهرمنان تیغ تر، سکوت مکن

مده مجال به دیوان و آدمیخواران

غریق شوکت عشقیم و پرده دار دلیم

شرار و شاعر و شوریده ایم  و شبسوزان

بزن به طبل سفر  ای رفیق راه سحر

که عطر باغ بهاری شود، زمین خندان.

عم.ان:

درشکارگاه

شاعر، با دیدن آهویی زیبا و خواب آلود، پنداری با تابلویی در دست روی صحنه ظاهر می شود با بغض گره خورده درگلو،  فاجعۀ بیرحمی وعاطفۀ کور انسانی را با اندوه می خواند:

«بیش ازآن که/ سرش/ تهی شود ازرؤیا/  با دوچشم خسته ی رعنا/ ازردیف درختان خیس/ می گذرد/ تا آخرین نگاه بی تابش،/ یله برغروب شعله ور شنگرف/ بنشیند، / برلاجورد آسمانی/دریاوار/ سگ و شکارچیان اما/ رهیاب شان،/ مسیرتازه خون/ و اشتیاق است . . . /

آبش بده / نکُش / نفس می کشد هنوز/ آهوی زیبای تنهای زخمی».

سومین سرودۀ این بخش باعنوان:

«باگالیا و پریا» ست درهمدلی با: «برای دل آتش گرفته ی فرزانه و بهرنگ»:
تا به دیدار گنجشک ها/ روشن شویم/ چشم هامان/ تاریک می شد/ و ما/ بادست های خود/ که عاجز بودند/ نگاه می کردیم/ خفته بودند آنان/ بازی گوشانه و معصوم/  . . . . . .

ای . . . ی/ شهاب الدین/  باغبان مهربان/ مرد تاجیک! / مهربانتر بکار این دو بوته ی نارس را/  آهاِی . . . / شهاب الدین/ مواظب بیل ات باش/ وقتی که خاک تشنه را خراش می دهی …   

دومین دفتر «شعرهای خیابانی» ست که با عنوان سودائیان شروع شده. سروده ای که به پژوهشگر خوشنام وامین آقای  باقرمؤمنی درنود و یکمین بهار زندگی اش پیشکش شده با چنین آغازی:
بافصل های درگذرباد/ پیرانه سر،/ ایام را ورق می زنند / در شب خوانی هاشان/ آوازهای بومی می خوانند/ و اسب بادپای زمان را/ مثل ستاره/ رصد می کنند/  ای جانِ جان/ جانِ جهان/ نمان درچله ی زمستان!/ میعادگاه/ سحرگاهی است/ شنگرفی وشکوفان/ درمرغزارِ بی افق خیس/ سرشارِ شیهه اسبان باردار/ ونم نم باران/

آن جا: / جهان/ جوان/ ونان و آزادی/  با آبادی/ در هفت خانِ شادی/ خان اول/ خواهد شد/ دراین گدار سخت سر/ اما، راه بهار/ چون داسِ ماه/ درشبِ ابری/ پنهان است! و راه پیمایان،/ دسته/ دسته/ گروه/ گروه/ باچشمانی خسته/ دریایی آرزو/ خورشیدی درسر/ بغضی درگلو/ بی خیال تاول پا /  برسنگلاخ سخت / پای می کشند/ و راه می بُرند/تا از شبانه ی خرافه وغارت،/ گذرکنند/ درفصل های برگ ریزان/ در فصل های سرد.

شاعر دراین سروده از نسل مؤمنی وهماندیشان اومی گوید. با اشاره به آمال و آرزوهای زخم خوردۀ آن ها از استفامت رهروان آزادی و جان سختی ومقاومت مبارزان، با منادیان خرافه وغارت، روایت تلخ زمانه را شرح می دهد..

گفتن دارد  که فجایع تاریخی حاکمیت ستمگران و گسترش سیاهی های خفقان ومرگ، پیوسته بالاسر مردم درپروازند، ملکۀ ذهن شاعر حساس را دراین دفتر عریان می کند.

عنوان  آوازخوان  را می خوانیم :

براین فلات کهن / باران مرگ/ در هرچهارفصل/ ماننده ی تگرگ/ می بارد/ ازکورش و انوشیروان / تا وارث امام زمان/ با تاج ها/ وعمامه ها/ و دشنه ها و تفنگ ها/ دردریای خون وجنون / می رقصند/

چشم / می کنند/ لب / می دوزند/ زبان / می بُرند / گردن / می زنند / پوست / می درند/ نشاء می کنند مردمان را/ هزار/ هزار/ براین خاک بی بهار/

دهان به آواز بازکنی/ گلویت را/ با طناب بافته از دُم اسبان/ یا الیاف گیاهان/ یا کابل برق/ یا سیم تلفن / چنان می فشرند،/ که آواز قناری/ در حنجره ی نازکت / خاموشی گیرد/ جرمت این است/ آوازخوان!/

در زمستان بلند این دیار/ نشسته برشاخ ساری  بی بار/ چهچه، می زنی / به شوق شکفتن گل/ درانتظار بهار/

شگفتا! / چه جانِ سختی داری/ آواز خوان! هنوز/  زنده ای!

عنوان :

این جا برقص.

«برای محمود صالحی و رضا شهابی و همه ی پرومته های درزنجیر» سروده شده است»:

ترا که شورشباب/ ونمک جهانی/ سهمت/ زنجیر است/ و سفره ی خالی/ پس آنک/ برقص/ دست  افشان و پای کوبان/ با گسستن رنجیر/ درمیانه ی مستان/ و آواز تهی دستان/ که سرنوشت خونبارت/ پیکاراست/ و تازه کردن این خاک دان پیر/

پیرما گفت. /سازسرنوشتت را/ تاریخ می نوازد/ نه دانائی ما./ تاریخ بی قراری ها / تاریخ داد و ستد /

تاریخ دهان های گرسنه/  تاریخ چشم های حسرت / درافقی گم / تاریخ آرزوهای له شده/  تاریخ رنج و کار/ وقتل گاه مردم هُشیار/

پیرما گفت:

ای یار/ گل همین جاست /این جا برقص / حلاج وار/ حتا / درپای دار.

دفترسوم با عنوان:

آن سوی پرچین   شامل سروده های:

ماهی شدی بچه – غریبه – کابوس ماه تاریک – دختر کوبائی ! و اندوه ماه خسته است.                 در پایان سروده ها «نکته ها» آمده درشش برگ، که انگیزه و مفهوم مستند برخی عناوین را توضیح داده است.

پژوهشی مورد ستایش که عشق وعلاقه ووابستگیِ  شاعر به تاریخ را به خواننده توضیح می دهد.

صراحت کلام در تمام سروده ها جلب توجه می کند. بنگرید به برگ ۱۵ عنوان «باگالیا وپریا» –

عنوان «آوازخوان» برگ ۵۳ – برگ ۷۱ در «سرزمین زندانی». و . . .

حسن حسام، دراین کتاب خواندنی وپُر بارش، بخشی از تاریخ سرکوب وخفقان و دار وطناب را با زبانی عریان به آثارفرهنگی تبعیدیان افزوده است که باید به دقت خواند و رگ و ریشۀ نهادی شدۀ «فقراندیشه» درجامعۀ باستانی را دریافت و با آسیب های فاجعه بارش آشنا شد و فلاکت هایش !

هفتسین هایی در آشیان داستان/مینا استرآبادی


اگر کمی‌ اهل ادبیات باشید می‌دانید که سهم مهمی ‌از دیوان‌های اشعار و کتاب‌های مشهور ادبی ما به توصیف بهار و وصف جشن‌های نوروزی اختصاص دارد، چیزی که ما آن را به عنوان بهاریه می‌شناسیم. نوروز با تمام آداب مفصلش، در شعر شاعران توصیف شده و شرح مراسم و آیین‌هایش در کتاب‌ها آمده و روایت‌ها و داستان‌های بسیار دارد. اما در ادبیات معاصر ما بخصوص در ادبیات داستانی، گویا نویسندگان با نوروز قهر کرده‌اند و با این‌که این آیین کهن می‌تواند بستر خلق‌های ادبی فراوانی باشد، در مورد آن دریغ شده است.

با این حال اشاره‌های مختصری هم به عید نوروز در بعضی از داستان‌های ما هست و اگر اهل خواندن داستان باشید حتما به آن ها برخورده‌اید. در این نوشته به آثار چند نویسنده مشهور معاصر می‌پردازیم که عید را دستمایه کارشان قرار داده‌اند. اگر اهل ادبیات هستید و دلتان می‌خواهد در نوروز کتابی با حال و هوای این روزها بخوانید، این داستان‌ها را به یاد داشته باشید.

دید و بازدید به رسم دهه ۳۰

معروف‌ترین داستانی که در آن از عید نوروز سخن گفته شده، داستان «دید و بازدید» جلال آل‌احمد است. این کتاب عنوان نخستین مجموعه داستان منتشر شده از این نویسنده هم هست که در سال۱۳۲۶ چاپ شد. داستان دید و بازدید به پایان‌بندی خوبش مشهور است و در آن از رفتار مردم آن دوران(که شاید هنوز هم ته مانده‌های آن وجود داشته باشد) در برگزاری مراسم نوروز و عادت‌های آن ها انتقاد شده است. این سبک، یعنی همین انتقادهای اجتماعی، سنتی بود که در آثار دیگر نویسندگان آن دوران هم وجود داشت. البته در این داستان به عادت‌های خوب مردم هم برمی‌خورید؛ بخصوص آن جا که خانم بزرگ به رسم عیدی، اسکناسی کف دست راوی می‌گذارد و جیب‌هایش را از نقل و شیرینی و گندم و شاهدانه پر می‌کند. البته در همین داستان به نویسندگانی هم برمی‌خورید که در روزهای آخر اسفند آگهی می‌کردند تعطیلات نوروز به سفر خواهند رفت و از دیدار دوستان محرومند: «تبریکات صمیمانه‌ام را در این نوروز ملی باستانی به خدمت تمام دوستانی که همه ساله سرافراز می‌فرمودند تقدیم داشته و در ضمن خبر مسافرت چند روزه خود را به نواحی جنوب اعلام می‌دارم.

از این جهت با هزار تاسف و پشیمانی از پذیرفتن و درک حضور دوستان در ایام نوروز معذور و امید است که….»

خانم نویسنده نوروز دوست

داستان کوتاه خوان‌ها، اگر آثار سیمین دانشور را خوانده باشند، داستان عید ایرانی‌ها را به یاد دارند. این داستان یکی از معدود داستان‌هایی است که به شکل خاص به یکی از آیین‌های نوروزی می‌پردازد. داستان عید ایرانی‌ها در کتاب «شهری چون بهشت» منتشر شده است که داستان‌های خواندنی دیگری هم دارد. اما عید ایرانی‌ها، به یک عنصر نوروزی که حالا دیگر رو به زوال است، یعنی ـ حاجی فیروز ـ می‌پردازد. در این داستان ۲ کودک آمریکایی، با یک حاجی فیروز مواجه شده‌اند و جنبه‌هایی از فرهنگ ایرانی در آن زمان و شرایط اجتماعی دوران در این داستان نمایانده می‌شود: «تد و جان با ماشین مدرسه به خانه برمی‌گشتند. ماشین سر دوراهی نرسیده به قلهک ترمز می‌کرد و آن ها پیاده می‌شدند و تا خانه‌شان چندان راهی نبود. یک روز نرسیده به دو راهی مرد سیاهی را دیدند که روی کنده درختی که شاخه هایش را زده بودند ایستاده. اگر وقتی ماشین بچه‌ها رد می‌شد مرد سیاه سلام نظامی نداده بود، هرگز به فکرشان نمی‌رسید که مجسمه نیست.

وقتی ماشین مدرسه ترمز کرد، تد و جان برگشتند و رفتند سر وقت حاجی فیروز… روی هم رفته از همه چیز حاجی فیروز خوششان آمد. از لباس قرمز، از کلاه بوقی، از صورت سیاه، از صدای دایره زنگی و از آوازش و بعد از کنجکاوی زیاد فهمیدند که حاجی فیروز پیش از عید ایرانی‌ها پیدایش می‌شود، اما هنوز زمستان بود و حاجی فیروز آمده بود. پس چرا آمده بود؟ و باز کنجکاوی…و به این نتیجه رسیدند که حاجی فیروز گاهی آب حوض می‌کشد، گاهی برف پارو می‌کند و پیش از عید حاجی فیروز می‌شود.شاید یک زمستان اصلا برف نیاید. شاید هیچ‌کس آب حوض خود را خالی نکند. مخصوصا زمستان و آب یخ زده حوض.»

البته سیمین دانشور در رمان جزیره سرگردانی هم یک فصل را اساسا به نوروز اختصاص می‌دهد. در آن فصل راوی به شرح و وصف آداب نوروزی برای خارجیانی می‌پردازد که در جشن نوروز حضور یافته‌اند.

«سر دلم هم غلط می کند به شور و جوش بیفتد. بی خود به بچه اکم هستی نق زدم. اما چه کنم دست خودم نیست. آدمیزاد هزار جور حالت دارد. دلم نمی خواست عیدم اینجور سوت و کور باشد. هر چند که هستی از قول گوته گفته باشد که تنهایی راز دانایی است. »

مجید و لباس عیدش

کم تر نسل سومی ‌اهل ادبیاتی است که قصه‌های مجید اثر هوشنگ مرادی ‌کرمانی را خوانده باشد و داستان لباس عید مجید را به یاد نداشته باشد مجید پسر ساده دل کرمانی با روحیه بذله گویش، در خانواده‌ای فقیر زندگی می‌کند و جز یک بی‌بی و یک خواهر کسی را ندارد، اما همین مجید هم برای لباس عیدش برنامه‌ها دارد. ماجراهای کت و شلوار عید مجید در داستان جذابی از این نویسنده آمده که خواندنش در عین این‌که خنده را به لب می‌نشاند، ته رنگی از اندوه هم دارد. خود مرادی‌کرمانی درباره این داستان می‌گوید: «من مدتی هم برای رادیو داستان می‌نوشتم. عید بود که گفته بودند داستانی بنویسم که مسائل نوروز در آن باشد. من یاد همان قصه افتادم. گفتم من داستانم در مورد بچه‌ای است که تنها و یتیم است و موقعیت خاصی دارد، مادربزرگش نمی‌تواند خواسته‌هایش را برآورده کند، در‌عین‌حال طنز هم هست. این داستان را می‌نویسم. اول مخالفت کردند که ما یتیم و یتیم‌بازی نمی‌خواهیم و برنامه برای عید است و این حرف‌ها. اما من سماجت کردم. داستان را نوشتم و توی اجرا هم خوب از آب درآمد.

«پرویز دوایی و بهاریه‌‌های تکرار نشدنی‌‌اش»

پرویز دوایی را مشتاقان عالم سینما بیشتر به عنوان منتقدی خوش‌‌قلم می‌‌شناسند، اما بهاریه‌‌های داستان‌‌گونه او همیشه برای اهالی قلم جذاب و خواندنی‌‌ست، همان بهاریه‌‌هایی که از دنیایی سخن می گویند، لبریز از زیبایی و شور زندگی.

او با این بهاریه ها در کوچه پس کوچه های تهران قدیم پرسه می زند و با کلام به ظاهر ساده اما عمیق و باورپذیرش اش خواننده را مسحور خود می کند و در همان حال در گوشش نجوا می کند که همه ی این زیبایی ها دیگر از کف رفته است. بهاریه های او به سادگی و با آرامش تمام از تضادهای زندگی روایت می کنند، از زیبایی و زشتی، از مکنت و فقر، از رهایی و اسارت و فرای همه ی اینها از سینما و حقیقت. دوایی در این بهاریه ها خواننده را در خواب خوشی فرو می برد که بیداریش دریغ آلود است، حس حسرت و غربتی که با وجود بغض آلود بودن، شیرین است و خواستنی :

«در لحظه ای که توپ تحویل سال در می رفت (هرچند که بچه ماهی در تنگ بلور در سر هفت سین و تخم مرغ روی آینه که قرار بود در لحظه ی تحویل بچرخند نمی چرخیدند)، ولی هوا آشکارا یک درجه روشن تر و زمانه چندین درجه شاداب تر می شد. آدم برای پوشیدن لباس نو و دویدن به کوچه و زدن به میان نور اولین روز آفرینش، برای جاری شدن در رویش جهان، در این ضیافت عظیم عمومی خلقت و مثل نسیم عطرآگینی به بساط هستی پیوستن، در پوست نمی گنجید…«کودک بودن، روز اول سال نو!» (یک آقای شاعر ژاپنی گفت)» پرویزدوایی – بازگشت یکه‌‌سوار

نوروز به روایت قصه‌ها

قدیمی‌ترین داستان‌نویسی که در آثار خود به نوروز توجه می‌کند، عبدالحسین صنعتی‌زاده‌کرمانی است. او که پدر رمان تاریخی ایران خوانده می‌شود از اولین رمان‌نویس‌های ایرانی و صاحب رمان‌های متعددی است که از آن میان ۳ رمان «دامگستران یا انتقام خواهان مزدک»، «مجمع دیوانگان» و «رستم در قرن بیست و دوم» در دهه اول قرن شمسی حاضر و تقریبا هم زمان با «یکی بود یکی نبود» جمال‌زاده نوشته شده‌اند. از این میان در رمان «مجمع دیوانگان» صنعتی‌زاده به آینده سفر می‌کند و نو شدن بشر را نوید می‌دهد که از قضا هم زمان است با نوروز ایرانیان و نو شدن طبیعت. پس از صنعتی‌زاده باید از علی دشتی نام برد که اگرچه یک رمان با عنوان «فتنه» نیز در کارنامه خود دارد، اما داستان‌نویس نبود. او را باید بیش تر روزنامه‌نگار و اهل تحقیق به حساب آورد. دشتی در «ایام محبس» خود که شرح دوره کوتاه زندان اوست، مراسم نوروز را میان زندانیان مطرح می‌کند. اما توجه فولکلوریک به نوروز را باید در داستان «دختر رعیت» به آذین جست. در این داستان، وقتی ماجراهای کودکی صغرا قهرمان داستان تعریف می‌شود، از نوروز و مراسم آن بسیار یاد می‌شود.

بازجوانی در بهار ادبیات/لیلا سامانی

بهار نقطه‌ی آغازین چرخه‌ی فصلهاست. زمان  شکوفایی و بازجوانی، موسم شادابی و امیدواری. هنگامه‌ای که طبیعت بر سرما و رخوت زمستانی چیره می‌شود و در تناسخی دگرباره حیاتی نو را آغاز می‌کند. گیاهان نورسته از دل خاک، بارانهای نوازشگر بهاری، درختان ملبس به شکوفه، پروانه‌های رهیده از پیله، پرندگان از کوچ برگشته و … از جمله مظاهر این فصل پرشوراند. اما  بهار برای بیشتر اهالی ادب نشانه‌ای‌ست از ابدیت زندگی. فصلی که شالوده‌ی بالندگی‌ست وحیات و میل بشر به بقا از آن نشات می‌گیرد. از همین روست که آثار ادبی بسیاری با دستمایه قرار دادن بهار و پدیده‌های آن خلق شده‌اند.این آثار گاه به وصف زیباییهای این فصل بسنده‌ می‌کنند و گاه آن را برای ترسیم دغدغه‌های بشری و بیان رویدادهای اجتماعی و تحولات روحی بر می‌گزینند.

یکی از آثار مشهور این چنینی رمانی ست با نام «آوریل افسون شده» اثر الیزابت فان آرنیم. داستان این رمان در دهه ی ۱۹۲۰ میلادی رخ می دهد و درباره ی چهار زن انگلیسی ست که نه همدیگر را می شناسند و نه به لحاظ خاستگاه های اجتماعی و فرهنگی به هم نزدیک اند، اما یک نقطه ی مشترک، آنها را برای گذران تعطیلات بهاری ماه آوریل، در ویلایی در ایتالیا گرد هم می آورد. همه‌ی این زنان از شیوه ی زندگی رخوت زده و ناخوشایندشان به ستوه آمده اند و راه بیداری دوبار‌ه‌ی شور و شادابی شان را در همراهی با تجدید حیات طبیعت باز می یابند. گلهای تازه شکفته، دریای درخشان از پرتو آفتاب بهاری و پروانه‌های خوش خط و خال، رموز افسونگری این فصل شورانگیزند.

کتاب «اتاقی با یک چشم‌انداز» نوشته‌ی ادوارد مورگان فورستر کتاب بهاره‌ی دیگری‌ست که در آن بهار به مثابه‌ی یک کاراکتر بستر داستانی عاشقانه و طنازانه شده‌است. داستان درباره‌ی تعطیلات بهاری دوشیزه لوسی هانی چرچ، یکی از اشراف‌زادگان بریتانیایی دوران شاه ادوارد در فلورانس است و قصه‌گوی رخدادهای جنون‌آسایی ست که زاییده‌ی شور  و سرمستی بهارند. رویدادهایی که لوسی را میان سودای عاشقی و حفظ وجهه‌ی اجتماعی – خانوادگی و در گیرو دار دلدادگی به یک عشق ناب یا سرسپردن قواعد شهری سرگردان می‌کند: « در معیت این مرد معمولی، دنیا زیبا و بی‌پیرایه بود. برای نخستین بار بود که او [لوسی] تاثیر بهار را احساس می‌کرد.»

«بهار رُمی خانم استون» نوشته‌ی تنسی ویلیامز شرح دیگری‌ست از تاثیر بهار برای از سرگیری جوانی و بالندگی. در این رمان «کارن استون» هنرپیشه‌ی میان‌سالی آمریکایی‌، خود را در پرتگاه سرآمدن دوران شهرت و زیبایی می‌یابد و در مواجهه با تن دگرگونه و اعتبار زایل‌شده‌ی اجتماعی‌اش دچار کشمکش روحی می‌شود. او حالا زنی یائسه است که شوهر ثروتمندش هم مرده‌است و نقشهای روی صحنه‌ی نمایش از صورت و تن و اندیشه‌ی او بسیار جوان‌ترند. ستاره‌ی رو به افول در سوگ شهرت و جوانی از کف رفته‌اش، به هیاتی زنی بیوه و تنها به رُم سفر می‌کندو آنجاست که خزان زندگی‌اش با آشنایی با جوانی ایتالیایی به بهار بدل می‌شود.


یکی از این ادیبانِ جان به بهار آغشته، «والت ویتمن» شاعر آمریکایی ست که ملقب به پدر شعر سپید آمریکاست. او ستایشگر طبیعت و تمام مظاهر آن است، همین علاقه ی بی حصر بود که انگیز‌ه‌ی سرایش مجموعه شعر معروف و جنجال برانگیز او با نام «برگ های علف» شد. اشعار بهارانه‌ی او در این کتاب آنقدر قوی و تاثیر گذارند که محال است با ورق زدن آن نوازش نسیم بهاری بر صورت خواننده ننشیند و علف‌های گرم نورسته بر زیر پایش احساس نشوند:
« ساده و شاداب و پاک از دل زمستانی کامل،
طوری که انگار هرگز در سَبک، تجارت و سیاست نیرنگی نبرده است.
سرزده از کنج آفتابی اش در پناه عاطفه ها- پاک و طلایی و آرام همچون پگاه
رخ ساده دلش را نمایان می کند این اولین قاصدک بهاری»

بازارچه کتاب/ ادبیات موزیکال/بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

مادام پیلینسکا و راز شوپن

نویسنده: اریک امانوئل اشمیت  

مترجم: عاطفه حبیبی

ناشر: چترنگ

قیمت: ۱۲,۵۰۰ تومان

اشمیت که در ایران بیش از داستان با نمایشنامه‌هایش شناخته شده است در این اثر داستانی با محوریت خودش روایت کرده است. داستانی که در آن اشمیت جوان در جست‌وجوی راز نهفته در جادوی موسیقی شوپن به کلاس‌های پیانوی مادای پیلینسکای بد خلق و سختگیر می‌رود. پیلینسکا استادی معمولی نیست و اریک را وادار می‌کند تا تمرین‌های عجیبی انجام دهد مثل اینکه به جای پیانو زدن صبح زود به باغ لوکزامبورگ برود و سعی کند بدون اینکه شبنم از روی گل بیفتد آن را بچیند یا با وزش باد در برگ‌ها خیره شود.

در بخشی از این داستان بلند می‌خوانیم:

هیچ‌وقت اینطور ننواخته بودم. با صداهای بم روان، قطره‌های ملودی و خطوط کف‌آلود جزر و مد به حاشیه قاره شوپن نزدیک می‌شدم. همه چیزهایی که مادام پیلینسکا به من آموخته بود: سکوت، حلقه‌های روی آب، شبنم، برگ‌هایی که روی شاخه نرم درخت تکان می‌خوردند، فکر کردن به چیزی دیگر، آوازهای ظریف در حد شکستن که تا بی‌نهایت ادامه داشتند.

اریک امانوئل اشمیت نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و فیلسوف فرانسوی است. نوشته‌های او به ۴۳ زبان دنیا منتشر شده و نمایشنامه‌های او در بیش از ۵۰ کشور روی صحنه رفته‌است.وی که دارای دکترای فلسفه نیز هست تا کنون چندین جایزه از جمله جایزه تئاتر مولیر فرانسه، جایزه بهترین مجموعه داستان گنکور، جایزه آکادمی بالزاک همراه بسیاری از جوایز فرانسوی و خارجی را به دست آورده است.نمایشنامه‌هایی از او نظیر «خرده جنایت‌های زَناشوهریی» و «مهمانسرای دو دنیا» و آثاری از مجموعه داستان «گل‌های معرفت» مانند «میلارپا»، «ابراهیم آقا و گل‌های قرآن»، «اسکار و خانم صورتی» و «سوموکاری که نمی‌توانست تنومند شود» همراه چندین رمان دیگر به فارسی ترجمه شده‌اند.

بلای کبوترها

نویسنده: لوییز اردریک

مترجم: افشین رضاپور

ناشر:   نشر ققنوس

تعداد صفحات:  ۳۸۴ صفحه

قیمت:  ۳۸ هزار تومان

داستان این رمان درباره زندگی چندنسل از سرخپوستانی است که در اردوگاهی در منطقه داکوتا زندگی می‌کنند. این سرخپوستان همه‌چیز زندگی خود را به‌غیر از خاطرات گذشته از دست داده‌اند. جامعه سفیدپوستان آمریکا و مذهب مسیحیت غلبه کرده و سرخپوستان ناچارند برای حفظ هویت قومی و باورهای خود تلاش کنند.

رمان پیش رو درباره تلاش مبلغان و کشیشان مسیحی برای جداکردن سرخپوستان از باورهای قدیمی‌شان و تلاش این قوم بومی آمریکا برای حفظ این گذشته که گاهی با شوخی و جدی سخنان کشیشان را به چالش می‌کشد.

لوییز اردریک متولد سال ۱۹۵۴ در آمریکاست و تا به حال ۱۲ رمان از او منتشر شده است. این کتاب او نامزد جایزه پولیتزر شده است. او بخشی از آثار اولیه خود را با همکاری مایکل دوریس، همسرش نوشت که در سال ۱۹۹۷ دست به خودکشی زد. لوییز اردریک در مینه‌سوتا زندگی می‌کند و علاوه بر نویسندگی یک کتابفروشی کوچک هم دارد. این نویسنده یکی از نمایندگان ادبیات سرخپوستان آمریکاست. او پدری آمریکای-آلمانی و مادری سرخ‌پوست داشته است. این نویسنده در آثارش، شیوه روایت سرخپوستی را با تکنیک‌های مدرن روایتگری تلفیق کرده است.

شخصیت‌های داستان‌های اردریک معمولاً سرخپوستان تبعیدی، مهاجران، آوارگان، غریبگان با خود و سرزمین، گرفتاران در دست سفیدپوستان حیله‌گر و دورگه‌هایی در جستجوی هویت هستند.

«بلای کبوترها» ۸ فصل دارد که توسط ۴ راوی مختلف روایت می‌شوند و به ترتیب این‌چنین‌اند: اِوِلینا، قاضی آنتون بازیل کوتس، مارن وُلده، اِوِلینا، قاضی آنتون باریل کوتس، اِوِلینا، قاضی آنتون بازیل کوتس، دکتر کوردیلیا لاکرِن.

از غربت، با عشق

ناشر:  نگاه

قیمت: ۱۷ هزار و ۵۰۰ تومان

تعداد صفحات: ۱۴۰ صفحه

محمد مفتاحی درباره انتشار نامه‌های هانیبال الخاص (نقاش فقید) به م. آزاد (شاعر فقید) که حالا رخساری کهنه و بعضا ناخوانا دارند، گفته است: این کتاب، نامه‌های هانیبال الخاص به محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد) است که غیر از آن بخش خصوصی زندگی این دو هنرمند، حال و احوال جامعه ادبی و هنری کشور را در آن دوره منعکس می‌کند و این‌که ایده‌های این دو نفر نسبت‌ به هنر و ادبیات ایران چیست. البته بخش خصوصی و دوستانه زندگی‌شان هم در آن هست.به گفته او، این کتاب شامل ۲۷ نامه و همچنین یک گفت‌وگوی منتشرنشده از هانیبال الخاص است.

در یکی از این نامه‌ها می‌خوانیم:

آزاد عزیز!

نامه‌ات که روشن‌تر بود رسید و با خبر آن که شعرها را داری جمع می‌کنی و مرتب و منظم، تا برایم بفرستی. نمی‌دانم این شعرها دست‌خط خواهد بود و یا در کتاب‌ها. اگر اولی، پس واضح و نستعلیق بنویس…

درباره‌ی حال خودم بنویسم. حسابی گرفته‌ام و سخت متنفرم از این شهر و از این تندی حرکات سرعت ساعت و ساعت سریع. …

این‌جا یک خانم است که نصفه می‌فهمد. گات‌های ما را رومی می‌خواند و معنی شمایل را از لابه‌لای تیترها می‌خواهد پیدا کند. روی هم رفته پسندیده است. والسلام. و از طرفی هم از ترس گرسنگی شکم خود و زن و بچه مجبورم در این دکان کار کنم و تابلوهای دریا و کشتی‌شکسته بفروشم و خود این شده است مانع نمایشگاه‌های بعدی. هیچ نمی‌دانستم که در امریکا بپرسند: ” کجا کار می‌کنی. در مغازه‌ی آرت اینترناسیونال. پس با گالری ما چه کار داری!”

فرشته سیاه

نویسنده: آنتونیو تابوکی

مترجمان: اثمار موسوی‌نیا

ناشر:  ققنوس

تعداد صفحات: ۱۳۱ صفحه

قیمت: ۱۷ هزار تومان

آنتونیو تابوکی نویسنده ایتالیایی ضدفاشیسم متولد سال ۱۹۴۳ و درگذشته به سال ۲۰۱۲ است که این کتابش از ایتالیایی به فارسی برگردانده شده است. از این نویسنده، پیش‌تر رمان‌هایی چون «میدان ایتالیا» و «شب‌های هند» با ترجمه سروش حبیبی یا «سرِ برباد رفته داماشنو مونته‌یرو» و … چاپ شده است.

محور داستان‌های کتاب «فرشته سیاه» موضوع شر و بدی است و در آن‌ها کاستی‌های انسان به تصویر کشیده شده است. در این قصه‌ها همچنین می‌توان تاثیرپذیری تابوکی را از استاتید بزرگ نقاشی مشاهده کرد. نویسنده کتاب پیش رو می‌گوید: داستان‌های پیش رو، در دوره‌ای خاص از زندگی‌ام همراهی‌ام کردند و من هم مایلم به نوبه خود با یادداشتی همچون ره‌توشه یا وداع همراهی‌شان کنم. او همچنین نوشته است: فرشته‌ها موجوداتی هستند متعهد، به‌خصوص فرشته‌های این کتاب. برخلاف تصور همه پرهایی نرم و لطیف ندارند، برعکس موهایشان زبر است و نامطبوع. تابوکی می‌گوید عنوان این کتاب از از یکی از اشعار ائوجنیو مونتاله وام گرفته که پیش از او با یک فرشته با بال‌های سیاه روبرو شده بود است.

این نویسنده در سال‌های جنگ جهانی دوم به دنیا آمد و در خانواده‌ای با گرایش آنارشیسم، سوسیالیسم و ضدفاشیسم رشد کرد. به همین دلیل نویسنده‌ای است که شیدای آزادی و مبارزه است. تابوکی بر این باور بود که شاید هنرمند و نویسنده نتواند با اتکا به هنر خود باعث برکناری دیکتاتورهای خودکامه شود اما با تابیدن نور بر تاریکی باعث می‌شود مسیری که باید در تاریکی طی شود، بهتر دیده شود. او در داستان‌های کتاب «فرشته سیاه» قطعات مختلف تاریخی را ذکر کرده و البته توالی زمانی را به‌هم ریخته است.

عناوین داستان‌های این کتاب به‌ترتیب عبارت‌اند از: «صداهایی از جای دیگر، شاید از ناکجا»، «شب، دریا، فاصله»، «عروسک پوشالی»، «آیا بال زدن پروانه‌ای در نیویورک ممکن است توفانی در پکن به پا کند؟»، «آن ماهی قزل‌آلا که میان سنگ‌ها می‌جنبد، یاد زندگی تو می‌افتم» و «سال نو».

در قسمتی از داستان «عروسک پوشالی» از این کتاب می‌خوانیم:

در آن شهر بزرگ شمالی راحت‌تر بود و انتشار آن کتاب نتایج خوبی برایش داشت، حالا راحت‌تر می‌توانست به کارهایش سروسامان دهد. یک هفته‌نامه مدیریت معروف بخش گزارش کتابش را به او محول کرد. فکر کرد بهتر است بیش‌تر به کتاب‌هایی بپردازد که در تخصص او باشند، چون همه او را با آن تخصص می‌شناختند، یعنی شوخی و بازی. هر نوع شوخی: شوخی‌های زبانی، شوخی‌های نامتعارف، شوخی‌های گروتسک، رمان‌های اکسپرسیونیستی، ابداعات کلامی، خلاصه، در یک کلمه، باروکِ نو. و سرنوشت می‌خواست آن سال‌ها مملو از آزمون‌های ادبی مشابه باشند. باید کمی مطابق پسند روز می‌شد، به آن نیاز داشت چون تقریباً همه نویسنده‌ها به یکباره قریحه‌ای آوانگارد در خود کشف کرده و مشغول شکوفایی ابداعات فرمال، آزمون‌های ادبی یا آن‌چه «پژوهش» نامیده می‌شد بودند. یک دوره ماجراجوییِ ادبی را شروع کرد. چون مهم درست همین ماجراجویی بود و نه خود کتاب‌ها. مهم جست‌وجو و تجربه آن لحظه سرخوشانه و تقریباً هذیان‌آلود بود که همه‌چیز در آن منفجر می‌شد، دنیا، جامعه و قراردادها: کلمات هم در آن منفجر می‌شد، کلماتِ دیوانه‌وار و هذیان‌آلود. کشف سلین آن زمان یک اتفاق بود. آن کشف به تب و تاب انداختش. سلین از طریق نقدی تصادفی سر از گزارش کتاب‌هایش درآورد و از آن تاریخ همه‌چیز عوض شد. سلین که آمد کتاب‌ها دوباره اهمیت خودشان را پیدا کردند…

خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی/رضا اغنمی

۲۰۱۲/۱۲/۲۷

(سرگذشت زندگانی من)

به اهتمام: غلامحسین میرزا صالح

نشر نیما – آلمان

چاپ دوم –  تاریخ نشر؟؟؟

مقدمه ناشر تحت عنوان « زندگینامه نگاری»، تفسیری ازمحتوای کتاب با اشاراتی چند  در برخورد با اندیشه های زنجانی، به گونه ای نگاشته شده که قبل از وارسیدنِ متن، نیازمند توضیح است و باید مورد تأمل قرار گیرد، تا نکاتی که ازنگاهِ نویسنده منفی، افراط و تفریط و یا اشتباه عنوان شده است روشن گردد. پیشاپیش بگویم که  ناشر با نیت خیروارد این مقوله شده وهدفش جز تبیین واقعیت نبوده است. اما مشکل آنجا پیش امده است که نویسنده، ناتوان درتمیزتفاوت ها، از صفات منتسبه به نتیجه گیری غلط و منفی رسیده، و ، زمینۀ آسیب پذیری برخی از این تعبیر و تفسیرهای ناروا، به محتوای متن وپیام کتاب را فراهم آورده است. به چند نمونه اکتفا میکنم :

« او [زنجانی] درعتبات به سختی معیشت میکند و روزگار می گذراند.همۀ اهتمام او مصروف تحصیل است. اما آرام ارام با واقعیت تلخ جهان خارج مواجه می شود و درمییابد که همۀ شهرها وبلاد چون یکدیگرند  و فسق وفجور و فحشا و…» است.

«کم کم ملتفت علوم عصری میگردد» با روزنامه های حبل المتین کلکته وپرورش آشنا میشود. «نشانه های  بیداری جدیدی دراو پدید میآید.»

«مصاحبه او با یک بهائی، ورقاء نام … نمونه خوبی است ازیک بحث آزاد اسلامی …»

«میرزاعلی اصغرخان مشیرالممالک    … محرمانه یک کتاب به من داد که سیاحتنامۀ ابراهیم بیگ بود. گفت احدی مطلع نشود.»

چه دلیلی داشته که این صفات نیکِ هشیاردهنده را،  به عنوان نکتۀ ضعف زنجانی قلمداد کردن و ذهن خواننده را ازنخستین برگهای کتاب، به بیراهه کشاندن؟

وقتی خواننده به این روایت میرسد :

«درصدردادگاهی می نشیند که به اعدام شیخ فضل الله نوری حکم میکند می نشیند و درمقام حاکم شرع آن رأی تلخ را صادرمیکند وشیخ را بر دار می فرستند.»

سیاهیِ افکار پوسیدۀ مکتب های نمور به ذهنش راه  میگشاید.

خواننده، در دو برگ گذشته این روایت را نیزخوانده است :

« تاریخ ما نشان میدهد که روحانیت همواره جدی ترین ناقد خود بوده است. هیچ کس همچون مرحوم مطهری وامام راحل به انتقاد ازروحانیت نپرداخته است،  اما آیا کسی درصداقت اینان تردیدی روا میدارد؟»

نویسنده ازاین مدعای بی سند خود، به سرعت میگذرد. به هشیاری دریافته که هرقدر این زهدان جهل را هم بزند بیشتر گیر وگرفتگی دارد. با تحلیل و تفسیر، گاه مستند و محکم و گاه یکی به نعل و یکی به میخ ؛ با این حال دیدنِ دو روی سکه را به یاد  دارد و به کار میگیرد، که گرفته است و به استادی قال قضیه را می کَند.

درباره مرحوم مطهری مدرکِ جرم در دست نیست.  نا صداقتی هم دیده نشده. نه حق کسی را پایمال کرد و نه خون کسی را ریخت.  انسان امروزی درلباس روحانی بود. آمد و خدمت کرد و به دست نانجیبان آدمکش از تبارملایان به قتلگاه رفت. اما دربارۀ امام راحل جل الخالق!  آدمی حیرت میکند ازاین مدعا، به ویژه از بی اعتبارکردن کلمۀ “صداقت” و انتسابِ آن به کسی که درکسوتِ مجتهدِ شیعه بی کمترین شرم و حیا از ارتکاب به دروغ گوئی علنا گفت : «خدعه کردم.»؛  با آن پروندۀ سیاه و ننگین، بیسابقه درکشور، مصادرۀ اموال مردم و کشتارهای بدون محاکمه، و قتل عامِ گروهیِ زندانیان سیاسی وترورمخالفین و جنایت هائی که تا به امروز به دست وارثانِ ظالم و خونخوارش ادامه دارد.

تجلیل از آدمکش کینه توز، به تقلید ازمداحان نوکیسه، هرگزچیزی را تغییر نمیدهد. نه ننگینیِ جنایت ها را از صفحات تاریخ میزداید  و نه دل های زخمی و خونین داغداران آن کشتارهای بی امان را. داغ جنایتکار پاک شدنی نیست.

بگذریم از مقدمۀ طولانی وخسته کننده، وگاه مغشوشِ ناشر، بازجای سپاس دارد که با شهامت بنویسد: « زنجانی آنقدرصداقت داشته است که معلومات و دانش خود را خاتم همۀ معارف تلقی نکند.او روحیۀ جستجوگری داشته است. همین روحیه است که او را به عتبات میکشاند  و بیست سال به تحصیل وا میدارد…»

وسپس، با نگاه مثبت، علاقه به مطالعۀ علوم غربیِ زنجانی را یادآور میشود.

به نظر میرسد، آنچه برخی از دستاربندان را برآشفته است، افکار نوخواهی زنجانی است که با مزاج کهنه پرستان سازگار نیست. فشارخونشان را بالا میبرد. تعادل جسمی و روحی شان را هم میزند. فرق دارد و فرقهای بسیاردارد شیخ ابراهیم زنجانی را با آن افکار سرشار از ایمان اسلامیِ پاک وعدالت خواه؛ با عقلِ نقاد واندیشه های پیش تازنده اش، با امام کینه توز قاتل هزاران پیر و جوان مسلمانِ ایرانی قیاسیدن. بطور قطع با چنین بزک های عوامانه، یعنی قاتل را راحل لقب دادن نیز، نمیتواند تاریخ را بهم  بزند وعوض کند. نمیشود. پروندۀ جنایت ها را بستن و فراموش کردنِ آن فاجعه از محالات است. فریاد ناله ونفرین مادران، که فرزندان وعزیزانشان درده ها لعنت آبادهای پراکنده در این سرزمین نفرین شده به خوابند، تا سال های سال با اعتباری “عاشورا” گونه، داد خواهی خون های پایمال شدۀ ان عزیزان را، سینه به سینه به تاریخ  واگذاشته و ابدی کرده اند.

سخنان زنجانی شنیدن دارد: « بی هیچ شک و تردید اسلام از امت  وبشر یک صنف روحانی مقرر نکرده. اسلام قطعاً روحانی ندارد، یعنی یک صنف مخصوص از بشر را به یک جهتی ازجهات و صفتی ازصفات از سایرین  امتیاز داده و مشخص نموده و اجرای یک یا چندین امر دینی به آن صنف داده باشد نیست. ..» ص۳۰ . تآکید روی هر کلمه، درتبیین نفی، هرگونه امتیازی ست برای صنف ملایان درکل. اصرار زنجانی در انتقاد ازحضور –  به قول زنده یاد شفا – “دکانداران دین” به استناد برخوردهائی ست که درعتبات به هنگام تحصیل با این صنف تجربه کرده، همه جا نفرت و بیزاری خود از آن دسته که در پوششِ معارف اسلامی، کلاشی پیش گرفته اند را رسوا میکند.

«دراسلام روحانی نیست، هرعالم باید به جاهل بیاموزد. هرمتدین مردم را به معروف ونیکی دلالت کرده  ازمنکر و بدی منع نماید.» ص ۵۳. در انتقاد شدید از زیارت قبور و زیارتگاه های شیعیان، دل خونی دارد وگفتنی ها :« دامنۀ  این متبرکات کشیده به آن جائی که هر حیوان و جماد ومکان که به ایشان نسبت داده شود مثلا بگویند اسب یکی از بزرگان دین به این سنگ سُم گذاشته یا فلان بزرگ دنیا در این چشمه نوشیده …  یا زن فلان امام را دراین جا خواب دیده اند … محل زیارت وتوجه توسل و مصدرفیض است.» ص ۵۷.

توضیحات تکان دهندۀ زنجانی بسی عبرت آموزاست. اینکه امروزه دین را تهی ازایمان میبینی بیجا نیست. «بس که گفته اند زیارت عتبات فقط درنظر تمام شیعه افضل از تمام اعمال و ارکان اسلام است، نماز وروزه و …    سایرمبرات در نزد زیارت قبور قدری ندارد … … حتی نسوان فاحشه و اهل قمار به هروسیله مالی جمع کرده درراه عربستان و شهرهای عتبات برای عرب ها مجاورین آن اماکن و رنود و آدم لخت کن های راهها و مقامات عالیه برده تمام گناهان خود را آمرزیده ومانند طفل که ازمادر متولد شده پاک برگردند. …  … … بدبختانه بسیاری درآنجاها هم هرقدر ممکن است از کار خود نمانده یا فاحشه اند یا واسطۀ فحش ومدیرۀ چندین از خودشان… » صص۶۹ – ۶۸ . زنجانی، بیشترین برگ های این کتاب را به نقد بدعت های ننگین شیعه اختصاس داده است. از حمل استخوان های مرده به عتبات و پرستش قبور ائمه و امامزاده ها و مرده پوسیده هایی که قرن ها پیش ازجهان رفته اند، گرفته، تا اخاذی دینمداران کاسبکار و کلاش، و روانه شدن ثروت های کلانِ مردم بعنوان خمس وزکات ومال امام وغیره، به کیسه سوداگران بهشت و جهنم درعراق.

دربارۀ مدرسین، درکنارعدۀ انگشت شمار تنی چند، ازعلمای مجتهد و مدرسِ با تقوی که  به نیکی از آنها یاد کرده و از فضیلت آنها سخن گفته، اما از بیشترین حاضران در جلسات درس، به گفتۀ او کاسبکارانی بیش نیستند. «مدرسین جز اسم تدریس وریاست نمی خواهند، ابدا در قید نیستند کسانی که  حاضر درس می شوند، از پنجاه نفر یکی چیزی بفهمد وعالم باشد. آنان ریاست وخوردن موقوفات و وجوهات می خواهند. اینان یک معیشت با تنبلی مفت بی زحمت به هردرجۀ پستی ورذالت باشد …» ص۹۶.

زنجانی، هرازگاهی چنان تند سخن میگوید که مراسم شیعه را همگام وهمطراز بت پرستی معرفی میکند: «نسبت به قبوری که می گویند امامزاده یا عارف است پاره ای درخت ها و سنگ ها و سقا خانه ها وتکیه ها، همان رفتاری که مشرکان وعبده اصنام [بُت ها]  داشته معامله می کنند.ص ۸۷. شگفت اینکه آبشخور اصلی همۀ این کج روی های خفتبار را از خود خواهی و دنیا پرستیِ روحانیانِ شیعه میداند. روی سخن ش درسراسر کتاب با علمای مذهبی شیعه است.

وقتی سرگرم بررسی این کتاب بودم، با دیدن خبری درسایت خلیج فارس : باعنوان «نمایش ضریح ها

همچنان ادامه دارد:  «حسن پلارک در گفتگو با ایرنا در این خصوص گفت: «هم اکنون ضریح جدید حرم‌های امامین عسگریین، حضرت مسلم، حبیب ابن مظاهر و ابراهیم مجاب از یاران امام حسین  در ایران در حال ساخت است و عملیات ساخت این ضریح‌ها تا پایان نیمه نخست سال آینده به اتمام می‌ رسد.» .

برای اولین بار با اسم تازه ای که دوازه قرن پیش با امام حسین آشنا بوده، وشیعیان از برکاتشان محروم بوده اند، به نام ” امامزاده ابراهیم مجاب” آشنا شدم. بیجا نیست که گفته اند: از ماست که برماست.

زنجانی، از وضع  معیشت و زندگیِ فقیرانۀ خود به سادگی سخن میگوید. دردهایش به دل مینشیند. هیچ ابائی دارد که بگوید: « گفتند حاج میربهاء الدین است. من واقعا چیزی و فرشی نداشتم زیر پای او بیندازم. گونی.یا پلاسی بود دراطاق کثیف انداختم. آمد وبا یک نوکرنشست . گفت زحمتی ندارم. و اشاره کرد به نوکرش یک کیسه پول درآورد و شمرد ازآن پول های سیاه و درشت سابق گویا شش  تومان بود . گفت ازپریشانی دلتنگ مباش خدا کریم است میرساند.» ص۱۱۱ . این زمانیست که زنجانی بعد ازبیست سال تحصیل درعتبات به زنجان برگشته است. همو درهمه جا با افتخار ازفقر خود سخن میگوید. بیان دردهای فقر را پنهان نمیکند، با اینکه پیش زنش خجلت زده است. اما آنقدر مناعت طبع دارد که دست تکدی به کسی دراز نمیکند. به زنش همیشه احترام میگذارد. به ازدست رفتگان نیز با احترام یاد میکند. با تقسیم بندی سال های عمرش، درکمالِ خود میکوشد. از رمان خواندن وروی آوردن به علوم جدید غربی مانند فیزیک و شیمی باکی ندارد. «کم کم  ملتفت علوم عصری گردیدم. محرمانه جغرافیای مختصری به دست آورده مطلع ازاقسام خشکی و دریای زمین ومحل دول جزایر واجمالی ازاوضاع دول وملل ومذاهب و حالات تمدن وتوحش بشرگشتم. … … ملاهای نادان ما به حمایت از استبداد این ملت را کور و کر کرده ویک قوم را در تاریکی نادانی زندان ابدی کرده اند. ونادانی مردم را سرمایه جاه و خوشگذرانی خویش ساخته اند. » ص  155.

زنجانی روایت های تلخی دارد از چپاول وغارتگری ملایان ومجتهدان زنجان با دار و دستۀ اوباشان مزدور. همو، پس ازمعرفی ملا قربانعلی نامی مینویسد:

«کسی اختیار جان و مال ندارد. علنی هرکسی را می خواهند در وسط کوچه و بازار زیر چماق خُرد میکنند، تا حرف زد حکم نابودی مال و عیال کفر وفسق وفجوردریک آن صادرمیشود.» ص۱۶۶.  درباره امام جمعه آورده است که «امام جمعه موقوفات را تصرف کرده بلکه تملک نموده» و سپس شرح مبسوطی ازغارتگریهای او وخانواده اش را روایت میکند. بنگرید به ص ۱۶۶.

به هنگام راه افتادن مدارس نوین که به زنجان هم رسیده است می نویسد:

«ملاهای ما دشمن علم هستند وعلم را منحصرکرده اند تنها به دوکلمه مسائل دینی که نمی خواهند آنرا به آسانی به عموم ملت یاد بدهند. و الا اگرملخص احکام فقه را به زبان فارسی سادۀ آسان آنقدرکه برای مسلمانان لازم است یک کتاب بکنند، کود ک پس ازتحصیل سواد خواندن دریک سال به تمام احکام لازمه آگاه می شود.» ص ۱۸۵.

به مانند یک مفسر سیاسی ازناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه انتقاد میکند. به قرض هائی اشاره دارد  که از روس و انگلیس گرفتند و رفتند به اروپا برای عیش و عشرت و کارهای بی جهت وبیجا.

«از ایرج میرزا که شاعرخوبی بود ونویسنده  خوش ذوق ، درخدمت او [نظام السلطنه مافی] نویسنده بود. از هر قبیل علوم عصر و تاریخ و اوضاع سیاسی گفتگو می کردیم.» ص۱۹۷ .

زنجانی از راه اندازیِ دسته بندی مخالفان مشروطه در زنجان، پس از قتل ناصرالدین شاه، وقتی که ولیعهدش از تبریزعازم تهران بوده درتوقفِ  زنجان، درحالیکه خود نویسنده حضور دارد، مینویسد : «ازوضع ولیعهد بدبختی و پست فطرتی نمایان بود. درهمان دوروز توقف زنجان معلوم شد که به نزد ملا قربانعلی کسان فرستاده از او قول گرفته که با مشروطیت مخالفت کند. باهم هم قول شده اند.»  وسپس نام اشرار و سازمان دهندگان مخالفین و حقوق ماهیانه آنها را شرح میدهد. بنگرید به صفحات ۱۰ – ۲۰۸ .

فصل پنجم کتاب، ازتحولات فکری زنجانی حکایت ها دارد. پیداست که تجربه های شخصی به دوران تحصیل، به ویژه آشنائی ومطالعۀ علوم غربی، باورهای مذهبیِ او را بهمریخته است. صحبت ها برموازین علمی و عقلی میچرخد که از سالهای گذشته دردانشگاه های معتبر جهان مورد تدریس استادان و دانشمندان بوده، میباشد. حاصل این که ضروری ست با درکِ درستِ اهمیتِ  پیچیدگی های زندگیِ امروزه، اعتبارِ و حُرمتِ احادیثِ کتب و روایت های مقدسین را، با خاطره های خوش و دورو دراز اسطوره ایِ به تاریخ وا گذاشت.

آخرین فصل کتاب، نگاهی ست کوتاه و گذرا به تاریخ ایران، ازنظرگاه مردی هشیار، آشنا با جوهر آگاهی و دانش اندوزی؛ که تحولِ رو به کمالِ عقلائی او را، همگام با پیشرفت های جهانِ علم  و دانش دگرگون کرده است. زنجانی با اشاره به تاریخ ایران، خلاف دیگر روحانیان زنده و مردۀ عرب زده، اندوهِ عمیق و تأسف شدید خود را اینگونه بیان کرده و کتاب را به پایان رسانده است:

«اعرب بادیه نشین ملک پُرنعمت ایران را درحقیقت وطن خود کرده با ازدواج مخلوط گردیده واقعاً نسل خالص ایران را ازبین بردند.»

و کلام آخر اینکه، سکوت روحانیت با سابقۀ طولانی در راه اندازی آشوب ها با “وااسلاما” های سابقه دارشان، درمقابله با زنجانی، نشان از استواری و مهمتر؛ پاکی و سلامتِ نفس او دارد. بدون تردید همین راز نهانی ست که مشروعیت و حقانیت سخنان زنجانی و مستند بودن کتاب را برجسته کرده است.

روانش شاد باد.

بهائیان وایران آینده/رضا اغنمی


 

 

نام کتاب: بهائیان وایران آینده

 

نام نویسنده: ب . همایون
ناشر: انتشارات پیام
چاپ اول:بهار۱۳۸۵شمسی.۱۶۳ بدیع

 
نخستین برگ کتاب، کوتاه شدۀ مقاله ای ست جالب و بسی پندآموز به روایت از شادروان دکتر “محمدعلی اسلامی ندوشن” باعنوان :
«ازکشتی غرق شده کسی جان یدر نمی برد» به نقل از کیهان لندن شماره ۴۴۸.
دراین مقاله به درستی ازبی اخلاقی و بی اعتمادی وگسیختگی های رایج درجامعه خودی سخن رفته وازشکاف نسل ها:

«بی اعتمادی به حدی رسیده است که هیچ کس به هیچ مقام، هیچ اعتباروفضیلتی، جزپول نقد اعتماد نمی کند و دری نیست که با دست آن به روی شما باز نشود».
وسپس پیشگفتاری کوتاه از برآمدن و برپائی بهائیان وتمجید از رشد موازین اخلاقی ومعنوی جامعه: که« مدیون ادیان الهی است»، آئین بهائی را کامل ترین دین جهان معرفی می کند.
ازاحکام مدرن آئین وهماهنگ با زیستن درجهان پیشرفتۀ امروزی یاد می کند. اشاره ای دارد به ظهور آئین بهائی [بابی] درنیمه قرن نوزدهم درایران :

«پیوندی عمیق میان این آئین با زبان، فرهنگ وجامعۀ ایرانی گردید».
قابل تأمل است و نیار به شکافتن حوادث تاریخی دارد، با توجه دقیق به سرسنگینی و نهادی شده ی سنت های دیرینه.
از ستایش سرزمین موعود آئین نوپا، یعنی ایران حال می گوید که:
« ایران را سرزمین مقدس می دانند».

با یادآوری خدمات فرهنگی اجتماعی بهائیان، با «حفظ حرمت ادیان ومکاتب دینی» البته بجاست ودر خورتحسین و تمجید، درعرصۀ جهانی امروزه روز که همه جا خشونت وتعصب کور با ویرانی و خونریزی حکمفرماست.

انسان وآئین

سرآغاز متن کتاب است.
نویسنده، درنقش روایتگر تاریخ ادیان، با گفتاری برگرفته ازآثاربهاء الله سخن می گوید:
«ادیان با آن که در طول تاریخ به چهره های گوناگون ظهور نموده اند، هدف مشترکشان همانا تعالی انسان بوده است».
پیشاپیش بگویم که بیشترین اثر برگ های این کتاب، با تکیه به به آثار نخستین پیام آور آئین بابی و بهائی و پیروان آگاه ودیگر گروندگان ومعتقدان درنسل های بعدی ست که درزیرنویس ها آمده است.
توجه به دگرگونی های تاریخی درهستی وزیستگاه جوامع بشری را یاد آورشده، و درنهایت دقت با نگرش و درک درست از تحولات و تمیز تفاوت های گذشته و حال را به طور دقیق توضیح می دهد:

«دیانتی که دوره اش بسرآمده باشد، نه تنها نمی تواند جوابگوی نیازهای زمانه باشد و باعث رشد انسانی و پیشرفت اجتماعی گردد، بلکه فرد و جامعه را به اوضاع زندگی گذشته پایبند می کند».
در این نظریه نباید شک و تردید نمود. اما حادثه برافتادن نظام سلطنتی وبرآمدن حکومت آخوندی در کشور، که پس ازمدت کوتاهی به حکومت «مطلقۀ ولایت فقیه» مبدل شد، ملت رادرموقعیت کاملا تمام عیاردیکتاتوری، آن هم ازنوع مذهبی الگوی عربی پانزده قرن گذشتۀ دوران بدویت عرب قرارداد! که خلاف نظریه بالاست.
دررابطه با پژوهش نویسنده دردگرگونی های اجتماعی باید تآملی کرد ونخست روان اجتماعی ملت باستانی را کاوید. نمونۀ بارزآن همانگونه که دراشاره شد چگونگیِ حوادث بهمن یکهزار وسیصد و پنجاه هفت کشورست وانگیزه های نمایش بزرگ وفاداری و «پایبندی به گذشته ها!».
با اشاره به «قوانین وموازین حاکم . . . وهمریستی مزایای اجتماعی موازین اخلاقی وسرشت معنوی، [دین] در زیرنویس ازقول عبدالبهاء می نویسد:
«اگردین سبب قتال ودرندگی شود این دین نیست بیدینی بهترازآنست زیرا دین بمنزلۀ علاج است اگر علاج سبب مرض شود این بی علاجی بهتر است. دین باید سبب الفت باشد سبب محبت باشد سبب ارتباط بین عموم بشر باشد».

درعناوین: پرورش – آموزش – مطالب جالب و خواندنی آمده که درمجموع از تربیت درست وسالم نسل ها از طفولیت سخن می گوید. همو، با اشاره به گسترش مهر ومحبت و نیکی بین مردم وفراهم آوردن امکانات آن در محیط خانوادگی را از الزامات اساسی پرورش، و آموزش معرفی می کند. همچنین توجه به استعداد بچه ها درفرا گرفتن آسان زبان، با تآکید برهماهنگی زمان وآموزش اجباری را یادآور می شود. توصیه های دلسوزانه واهمیتِ تآکید براین مقوله های بنیادی راباید جدی گرفت. دربستر همین گفتمان هاست که نویسنده، کارشکنی های ویرانگر منادیان بهشت و جهنم را درپردۀ کلامی عریان می کند:
«نگاهی به تاریخ نشان می دهد که سلطۀ پیشوایان مذهبی یکی ازمهمترین موانعی است که ازبرآمدن چنین انسانی جلوگیری می کند. ازاین روآئین بهائی هیچگونه پیشوای مذهبی ومقام «روحانی» را بر نمی تابد و وجود آن را مخالف آزادگی ومانع رشد انسان تلقی می کند».

در عنوان نوسازی اقتصادی:

نگاه یکسان انسانی به جهان هستی وکل بشریت را از قول شوقی ربانی روایت می کند که :
«موازین حقوقی و نطریه های سیاسی و اقتصادی صرفا به منظور حفظ مصالح عالم انسانی تنطیم تدوین گشته است نه اینکه عالم بشریت برای حفظ اصالت این یا شریعت خاص قربانی شود».
پیام هوشمندانه و آگاه دهنده است، نیشی زده به آن متحجران که قرن هاست بخشی ازبشریت را در مرداب جهل و بندگی با وعده های نبودنی و نشدنی به بند کشیده اند! بگذریم.
این پیام سازنده و بنیادی از نخستین ابزارترقی جوامع بشری ست. درهرمکتب فکری وایمانی که گفته شود و اجرا گردد، یعنی: کاستن فقر تا مرز ریشه کنی، رفاه همگانی وعدالت اجتماعی و همزیستی یکسان واحترام به قوانین که کل جامعه را پوشش دهد؛ به یقین زمینه های ترقی و پیشرفت هرکشورعقب مانده را فراهم می سازد.
نویسنده، با علاقه و اشتیاق تام پیشنهادات مفید را به مانند یک اقتصاددان وجامعه شناس دردآشنا، شرح داده است.

با عنوان : «مدرسه، یک واحد اقتصادی»

ازگشایش مدرسه بهائیان[بابیان] دراوان انقلاب مشروطه . . . بااستفاده ازفضای نسبتا بازی که فراهم آمده بود و گسترش آن درمدارس و انتشار سهام وخریداران که شاگردان محسوب می شدند، سخن رفته. مبتکرش ازآموزگان مدرسه توکل درقزوین میرزا محمد لبیب بوده است. این مدرسه در سال ۱۳۱۳بسته می شود. اما سهام در«مدارس سرخانۀ بنام “درس اخلاق” می گشت» .ظاهرا با شرکت نونهالان ادغام می شود که از معتبرترین شرکت های تجارتی کشوربوده و درانقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ مصادره می شود.

درعنوان برابری حقوق زن ومرد از طاهره قره العین یاد می کند که:با « افکندن حجاب ازچهره، جامعه ای را به لرزه درآود». از بانوان بهائی که دربرخی شهرها به تأسیس مدارس دخترانه پرداختند : فاطمه سلطان بگم (مدرسه دخترانه کاشان)، علویه خانم (مدرسه دخترانه ماهفروزک (مازندران)، وحاجیه بی بی صغرای یزدی (مدرسه دخترانه یزد). باوجود محدودیت های زمان با اشازه به سرنوشت پایانی خانم ژینوس محمودی (نعمت) می نویسد:
«نخستین زن هواشناس تحصیل کرده ایرانی بود وبه ریاست سازمان هواشناسی رسید. او هواشناسی دریایی درایران را بنیان گذارد و”اطلس جغرافیائی ایران” را تدوین ساخت. ژینوس محمودی بسال ۱۳۶۰ ش اعدام شد».

در عناوین: دخالت درسیاست. نظام سیاسی . نوسازی نظام سیاسی . علل پسماندگی ایران و راه غلبه برآن و نوسازی فرهنگی، گفتمان هایی بس سنجیده وآموزنده با شرایط دگرگونی ها وپیشرفت های جهان، آمده است که باید به دقت مطالعه کرد، تا علل واقعی وآفت های پسماندگی ها را دریافت.

سخن پایانی

آخرین عنوان کتاب سخن پایانی ست که مانند بیشترین عنوان ها باگفتاری ازبهاءالله شروع شده است:
“بایدازشما ظاهرشود. آنچه که سبب آسایش وراحت بیچارگان روزگار است. کمر همت را محکم نمائید، شاید بندگان ازاسیری فارغ شوند و به آزادی رسند».
نویسنده با استناد به گفتاررهبرآئین که ازآگاهان و اندیشمندان زمان بوده، با تکیه به گفتارهای مستند کتاب می نویسد:
«وظیفۀ دین ازنظرآئین بهائی پیش ازهرچیز تربیت اخلاقی و پرورش نیروی معنوی مردمان است». وسپس با نگاهی کوتاه تعالیم آئین رایاد آور می شود. از روشنفکران اروپائی می گوید درسده های گذشته که دریافتند درجهان «جایی برای حقایق ابدی نیست».
این گفته را باید به دقت ودرک درست ازدگرگونی ها وتحولات زمان حس کرد و راه درست را پیش گرفت.عبورخردمندانه مسیحیت ازدیواروحشت وخون، آغازدوران رنسانس تجربۀ بزرگ آموزنده ای
بود برای جوامع اسلامی، که در اعتیاد به ظلمت جهل به خواب بودند؛ تا جایی که هنوز، درپس چند قرن فرورفته و غلتیده دراوهام اخرت و شگفتا که به بندگی خود فخر می فروشند!

درهمین بخش اشاره ای دارد به « پیشداوری ها وتعصبات»، ازگذشت و مهرورزی می گوید و پند و اندرزهای حکیمانه، اما ازدشمنی ها و خونریزی های نهادی شده نیزهرگزغافل نیست. از خشونت ونفوذ آن در فرهنگ های جهانی آگاه است. از قدرت انسان ونیروی خلاقه او می گوید که:
«مرزهای دانش وفلسفۀ زمانه را در می نوردد وراه به سوی افقهایی تازه می گشاید. ارسوی دیگر همین نیروی معنوی و “آوا”ی یزدانی اگرازانسان دریغ گردد اورابه سراشیب توحش سرنگون می سازد».
بحث “آوای یزدانی” خارج ازمسئله این بررسی است. اما ابن نکتۀ بنیادی را نباید فراموش کرد باید به صراحت گفت ودنبال کرد که:
درآخرین دهه های قرن بیستم کشوری درآستانۀ تحول، “آوا” ی یِزدان درسرزمین باستانی ایران شایع شد. نه ازیزدان خبری بود و نه ازآوایش. نمایندۀ “خود منتخب” بود وغوغایش. همگان مسحورشدند! و به “نیروی معنوی” با سابقۀ دیرینه با وعده های عوامفریبانه ش دل سپردند نابخردانه. حاصل آن شد که ملتی را درمُرداب فقروفساد وسرکوب وخفقان گرفتارکردند.امروزه روزحکومت من دراوردۀ خودکامۀ فقها درکشور، دنباله روبرخی ادیان کهن است که به نام نماینده خدا، اکثرمردم را به انجماد فکری معتاد کرده تا، بامشروعیت بخشیدن به هرگونه چپاول وفساد دلخواه، هرمخالف را با مجازات سنگین تا چوبه دار خفه کنند!

گفتن داردکه مشکل اساسی درایستائی وپایبندی شدید نگهبانان شریعت، به شرایع هزارو پانصد دسال گذشته است که با اصرارتمام وفادارمانده اند و بدون توجه به تحولات و دگرگونی های پانزده قرن گذشته و حال!، حال آنکه درزندگی خصوصی شان از همۀ پدیده های امروزعلم ودانش غرب بهره مند هستند و سود می برند. ایکاش اندک انصاف هم می داشتند به همان قد وقواره که به جای اشترو دیگر چارپایان ازاتومبیل وهواپیما استفاده می کنند، و ازآخرین دستاوردهای مخابراتی ” انفرماتیک” سود می برند، به دگرگونی های قوانین شریعت نیزاهمیت قائل بشوند!
نویسندۀ آگاه، ازاین منظرگام بزرگی برداشته، با معرفی فرهنگ بهائیان دربیشترگفتمان های اثرش نوآوری ها را مطرح کرده است.

نویسنده، درپایان اثرازگسترش نیکی وارادۀ انسان آزاده با زبان پخته وخواندنی، با تمجیدازپیشرفت های جهانی آئین بها، کتاب را به پایان می رساند.

بررسی اثر “ب همایون” را همین جا می بندم. با این واقعیت چشمگیر که:

نمی توان تفکرات نو اندیشی آئین بهائیان را نادیده گرفت. همچنین گسترش وپذیرش فرهنگ های مترقی هماهنگ باپیشرفت های زمان را. دربستراین نوخواهی هاست که اجتناب ودوری ازافکار کهن درفرهنگ وآئین بهائی چشم گیرشده است. همین که پیشوای مذهبی ندارند. انگل ها وانگل پروران. یعنی همان نگهبانان مذهبی که مانع اصلی درک درست وسالم “اندشیدنِ” مردم هستند را درآئین خود راه نداده اند، قابل توجه وتمجید است.
با آرزوی موفقیت نویسنده.

روزسیاه کارگر .. نخستین رمان ادبیات کارگری ایران/رضا اغنمی

نویسنده: احمد علی خداداده
پیشگفتار وپانوشت ها: ناصر مهاجز- اسد سیف
طرح روی جلد وبرگ آرائی: بنفشه مسعودی
تاربخ انتشار: تابستان ۱۳۹۵
ناشر: نشرنقطه

این رمان خواندنی و پرمحتوا با چنین پیام کوتاه: «به باقرمؤمنی که این رمان را بازیافت» آغاز می شود. پیام نشان می دهد که یابنده ی اثرباقرمؤمنی ست. پژوهشگر ونویسنده ای صادق که حضور و قلم ستودنی اش جای سپاس فراوان دارد، به ویژه درادبیات تبعید.
درپس سپاس و تصویری درجامه ی مرسوم زمان از نویسنده، عنوان:
احمدعلی خداده دینوری

زندگینامه نویسنده نشان می دهد که نویسنده این اثر: به سال ۶۲/ ۱۲۶۱خورشیدی درآبادی شیرخان دینورچشم به جهان گشوده. دینور:
از«دهستان های چهارگانه ی بخش صحنه شهرستان کرمانشاهان ونشیمن گاه ایل لک – زبان جلیلوند، ازاقدم ملل کُرد» است.
به روایت هردوپژوهشگر: ازمادرش هیچ نمی دانند. «اما پدرش خدادادخان از زمین داران آن سامان و گویا از تعصب مذهبی بری بود واهل تساهل دوتن از پسرانش جعفرخان و ابراهیم خان تحت تأثیر یک مُبلّغ بهائی به بهائیت گرویدند». پدر فرهنگ دوست و اهل فضل باپنج پسر و یک دختر : «یگانه دخترش را واداشت که افزون برزبان مادری شان کُردی، خواندن و نوشتن فارسی بیاموزند نزد ملای ده.» با استخدام معلم فرانسه دخترش طوطی خانم وپسرانش با ادبیات فرانسه آشنا می شوند.
درآخرین سال های سلطنت ناصرالدین شاه خانواده از زادگاه شان به کرماشاه نقل مکان می کنند. کرمانشاه آن زمان :
«باقریب ۵۰ هراز نفر جمعیت درمیان مجموعه ای ازایلات کُرد مانند: کلهر، گوران، زنگنه، زند و کلیایی . . . ازنقاط معتبرتجاری ومراکزمهم غرب کشوربود ومحیط مناسبی برای حرکت های نو، چون جنبش های اسلاح طلبی مشروطیت».
درهمان دوران است که مشروطه خواهان کرمانشاه، با روزنامه قانون ملکم خان (ناطم الدوله) که در لندن چاپ می شد و:«نامجاز به ایران می رسد و دورازچشم مآموران خفیه ی دارالحکومه میان تجدد خواهان وجوانان نوجو دست به دست می گشت واندیشه ی ترقی را بارور می کرد».
راویان، اززمینه های شکل گیری «روزسیاه کارگر» می گویند و آشنایی احمدعلی خداداده باجنبش ها وحرکت های نوپا و، پیشگامان دگرگونی های اجتماعی مانند:
«انجمن آدمیت و انجمن حقوق کرمانشاه که به سال ۱۲۸۸خورشیدی پا گرفتند، پیوند داشت و بنیانگذارآن سلیمان میرزا اسکندری را می شناخت».
هو وجنجال ملایان واپسگرای کرمانشاه که:«سلیمان میرزا واخوان آدمیت را “طایفه ی ظاله ی مضله ی بابیه”» می خواندند، سبب سرخوردگی و فروکش تب مشروطه خواهی خداداده می شود.
هدر رفتن مبارزات و آرمان های مشروطه خواهی، ماندگاری سنت استبداد و تن دادن بخشی ازمردم به تداوم آن، خداداده را واداشت تا به انگیزه ی :«بازنگری تاریخ سرزمینش بنشست».
او که مسلمانی معتقد بود و به سنن اسلامی باور داشت و«نوزایی میهن را ازرهگذر پیوند آئین های ایران باستان به ره آوردهای مدرنیته ی اروپا ممکن دانست».

راویان، با اشاره ای گذرا به حوادث جنگ اول جهانی، اشغال خاک ایران، انحلال دوره ی سوم مجلس شوای ملی ایران، تشکیل دولت ناپایدار درکرمانشاه به ریاست نظام السلطنه مافی و . . . اندوخته های تجربی خداداده و دگرگونی های اجتماعی فرهنگی و رویدادهای منطقه را یادآور می شوند.
پس ازانقلاب ۱۹۱۷ روسیه وفروپاشی تزار و پیشامد کودتای ۱۲۹۹ خداداده نیزهمراه با گروه تجدد خواهوان به فعالیت پرداخت. دراین مدت نگارش جلد اول رمان نیز به پایان می رسد. برافتادن قاجار و برآمدن پهلوی :
«همزمان با تاجگذاری رضاشاه پهلوی (۴ اردیبهشت ۱۳۰۵) که جلد اول روزگارسیاه کارگربه چاپ رسید. کتاب را مطبعه ی شرکت سعادت کرمانشاه منتشر می کند که نوپا بود و نوگرا وپشتیبان حقوق زنان. پیش از انتشار جلد دوم رمان، خداداه کتابی در دستورزبان فارسی نوشت و نیزقصیده ای درمدح داریوش هخامنشی سرود به سبک شاهنامه فردوسی و بربنیاد کتیبه های بیستون. درآغاز آن قصیده ی بلند، ما را ازدفتر دستور زبان فارسی ای که نگاشته آگاه ساخت:
بجز چند تآلیف در روزگار نماند زمن بینوا یادگار
یکی روزگارسیه کارگر دگردفتری پارسی سربسر»
کلیشه ی کتاب : « گرامی تاریخچه داریوش تآلیف میرزا احمدخان خداداده مطبعه شرافت احمدی و روزنامه بیستون شماره ی ۲۷، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۲۶ با عناوین مختلف، یادآوری بجاییست که بخشی از تلاش های فرهنگی درگذشتگان را توضیح می دهد.
بعدازشهریور۲۰«با پاگرفتن حزب توده ایران بازنام وسیمای اسم خداداده درجامعه مدنی پدیدارگشت»
ازفعالیت های سیاسی فرهنگی خداداده دراین دوران به نیکی یاد شده است.
این نویسنده دلسوزدهقانان وکارگران، درسال ۱۳۳۴دراثرسکته فوت می کند و درقم درحرم معصومه به خاک سیرده می شود.

دومین نگارش پژوهشگران درمعرفی نویسنده رمان، عنوان:

نخستین رمان ادبیات کارگری ایران

این رمان درسال ۱۳۰۵ درکرمانشاه چاپ ومنتشر شده. نویسنده ضمن معرفی خود، که کُرد دینوری است وتحصیلات ابتدایی را درگوشۀ بیابان ها نزد ملاهای نادان روستاهای منطقه گذرانده و سپس با دل پُردرد انگیزه ی نگارش کتاب را توضیح می دهد:
«ظاهرا رمان وافسانه و باطنا تمام حقایق وصدق ورسمانه است تاکنون کتابی که مجموعه ی زندگی یک نفردهگان صحرائی مشروحا باشد دیده نشده، برخلاف ازهرمتمولی ازشهریاران ووزراء وامیران و صاحبان ثروت هزاران راست و دروغ ساخته وپرداخته ومجله ها منتشر نموداند»
درنهایت فروتنی از آرایش کلام عذرخواهی می کند: «دربیان و خوبی کلام معذورم».
پنداری، روایتگری آگاه وامین تاریخ سیاه استبداد کهن وسایه های تباهی وظلم وستم جباران حاکم را نشان گرفته و نشتر می زند براندوه دل نسل های مسخ شده در سرزمین نفرین شده ها برای بیداری!
دربستر روایت های تلخ ازحمل جنازه ها و استخوان های کهنه به عراق می گوید که اگر بازمانده ها وصیت درگذشته ها را عمل نکنند و جنازه را به کربلا نفرستند خود راگناهکار می دانند:
« نمی خواهم شرح دهم که چقدر رسوایی و بی احترامی به این مردگان می شود تا کسی نبیند نمی داند . . . ».
بختیار که شخصیت و روایتگر اصلی رمان است، نیمه شب دویابو را دیده که که استخوان های مرده ها را می خوردند.

دربرآمدن مشروطه و درگذشت مظفرالدین شاه که مقارن با روزهای برگشتن نویسنده از زیارت کربلا ست، به دگرگونی های اجتماعی در کرمانشاه اشاره می کند:
« میخواهند بدانند مشروطه چیست؟ یعضی می گفتند مشزوطه یعنی شریعت پیغمبز که تمام مردم را مثل هم با آنها رفتار نمایند فرق بین شاه و گدا نباشد. بعضی ها می گفتند یعنی خرابی و ویرانی و بابی [گری]».

بختیار، که برگردانی ازنام وشخصیت نویسنده دراین اثراست، با مطالعه روزنامه های صور اسرافیل و حبل المتین که درحمایت اززیردستان وکشاورزان مطالبی می نوشتند :
«درخود نیروئی در حمایت ازمشروطه طلبان کشف می کند».
پدرش الله دادخان در همان روزهای نا به سامان کرمانشاه به تحریک “باقرخان لُره” به قتل می رسد:
«خواهرش شیرین را به زور به عقد یک شبه ی خود در می آورد». ازاین پیشامدها و به خونخواهی پدر کارش به داگاه می کشد:
«می بیند که نسبت به دوران استبداد تفاوتی به وجود نیامده است».
سرانجام قاتل پدرش را می کشد و فراری می شود. می نویسد:
« مشروطه فقط به لفظ بود. معنا نداشت».
بختیار با کارهای گوناگون: چوپانی و کارگری کشت برنج، گندم ، تریاک و تونون. پیله وری، خرید و فروش پارچه و کسب وکار وداد وستد، زندگی می کند و با طبقات گوناگون جامعه سروکار داشت.

درعنوان:
آخوند وخرافات علت اصلی عقب ماندگی ایران

«طایفه ی آخوند درتحمیق مردم نقش اساسی داشته و دارد». براین باور تأکید دارد. با شناخت درست از این طبقه، روحانیت را عامل بدبختی و سیه روزی جامعه به ویژه تهی دستان و طبقات پائین دست را به درستی معرفی می کند.
با نگاه دقیق وموشکافانه، از بدبینی روحانیت به تاریخ کشور بسی ناراضی است. ازمواضع ونگرش خصمانه ی آخوندها به تاریخ و فرهنگ ایران انتقاد می کند. نفرت خود را از رفتارو گفتار آخوندها در ستیز با فرهنگ ایرانی، به صراحت توضیح می دهد:
« می کوشند تا ایرانی را نسبت به تاریخ خویش نا آگاه نگه دارند. . . . به باستان شناس انگلیسی که دربیستون [روی سنگ نوشته ها کار می کردند] آن گاه که سخن به پادشاهان بزرگ ایران باستان می کشد، براین نکته تأکید دارد که اگر بخواهیم درمجلسی که . . . از لزومت احترام و تقدیس اجداد خودمان را شرح دهیم و آخوندی بفهمد، البته آنچه نباید بشود به ماها خواهدنمود. چرا که روحانیون ما این اشکال را کافر و آتش پرست و بالاخره بُت می گویند وهرگونه بی احترامی در حق آن ها را جایز می شمارند».

با تآسف باید گفت که روحانیت کشور، درسراسر تاریخ با همه ی امتیازات طبقاتی که داشته اند، وسود های مادی همه جانبه نصیب شان شده، حُرمت و قدردانی که هیچ، کوچکترین بهایی به فرهنگ ایران قائل نشده با بی توجهی به گذشته های فرهنگی و اجتماعی خود، مداح و ثناگوی بیگانه شده اند. با توجه به چنین سابقه وخاطرهای تلخ از روحانیت کشور، باید گفت که اظهارنظرآگاهانۀ نویسنده درست برگردانی از درد دل ها و زخم های کهن و تاریخی مردم این سرزمین بوده است!

رنجبر، کارگر وکارگررنجبر

درخلع سلطنت قاجار و برآمدن سردارسپه، زمانی که دگرگونی ها و تغییرات رژیم حکومتی پیش آمده توجه نویسنده به اروپا جلب می شود تا راه های مناسب برای گزینش و پذیرش مقاصد عمومی را پیدا کرده به همان طریق پیش ببرند. این اقدام درحالی ست که مفاهیم کارگر و رنجبرودهقان درنشریه های کمونیستی و اجتماعیون عامیون مطرح بود. برای اولین بار:
«مفاهیم کارگرو رنجبروکارگر رنجبر درادبیات اجتماعی ایران در روزسیاه کارگر باید بازجست».
دراین بخش ازملی گرایی و ایرانی گری، دیگرویژگی های روزسیاه کارگر، همگامی باادبیات جهان، جایگاه روزسیاه کارگر درتاریخ ادبیات نوین فارسی ونوزایی روزسیاه کارگر سخن رفته که با توجه به زمانه نگارش، از نوآوری هایی مفید و همه جانبه فرهنگی اجتماعی خبرهای خوشی می دهد.

پیشگفتارهردو پژوهشگر پرتلاش، با این پیام بسی سنجیده و صمیمانه به پایان می رسد:
«آرزو داریم با انتشار این اثرناب ونادر، دوستداران ادبیات وتاریخ اجتماعی ایران ازآن بهره ها گیرند و کار نویسنده ی ژرف بینی که درگمناهی درگذشت به گستره ی پژوهش های ایران شناسی راه یابد.

*****

روزسیاه کارگر
مصنف
احمدعلی خان خداداده
ناشر
میرزا سیف الله ناصری
با اجازه اداره محترم معارف کرمانشاهان نُمره ۱۹۷
حق طبع محفوظ
ومخصوص بکتابخانۀ ناصری است
۱۳۰۵
(مطبعه شرکت سعادت کرمانشاه)

پس از۲ برگ سپاس و ستایش خداوند بخشنده و مهربان

فصل اول شروع می شود.

نویسنده پس ازمعرفی خود وخانواده و روستای زادگاه وتاربخ تولدش (۱۳۰۰ قمری)، اززندگی فلاکت بار وفضای فقیرانه زمانه می گوید، که خانه مسکونی در روستا یک نشیمن تابستانی وزمستانی ۴ در ۵/۲ ذرع به ارتفاع ۲ ذرع با یک طویله. دراین خانه محقر چهارنفربا داشتن دورآس گاو و یک رآس الاغ و هشت رأس بُز زندگی می کردند. ازظلم وستم مالک و کدخدا لحظه ای غافل نیست. هرزمان که مباشر ومالک ونوکراو به روستا می آمد، مخارج پذیرائی آن عده برعهده ی کدخدا الماس بود که او هم به زور ازیک یک روستانیان می گرفت. وضع زارعین و حق السهم مالک ومباشر و کدخدا و دیگر باجگیران سرراهی و محلی تا «حق پراندن گنجشک ها» با عناوین گوناگون شرح داده شده. درپایان برداشت محصول به زارع، سهم اندک بخورونمیر باقی می ماند وبس!
درهفت سالگی ازکارهای سختی که برعهده اش گذاشته شده، به شدت ونفرت یاد می کند. زحمات و تلاش های طاقت فرسای پدرومادر وخواهرکوچکش را شرح می دهد.
دراثرفشار ظالمانه ی مالک و فقر مسلط، تصمیم به فرار از روستای زادگاه گرفته می شود.

درفصل دوم :

فرار شبانه درحالی که دهن گاوها وبُزها بسته شده تا صدایی نکنند، درسیاهی شب از روستا فرار کرده تا به زمین کلیایی (منطقه ای در شمال کرمانشاه) پناهنده می شوند. دریک دوباب خانه مخروبه سا کن شده که با گل کاری و تعمیرات چند روزه خانه قابل سکونت می شود. زمستان آن سال که یک متربرف در زمین بود، خبرمی رسد که خان امروز برای شکاربُز کوهی می آید:
«باید تمام رعایا ازاطراف کوه بروند، شکارها را رم داده بیاورند جلو دست آقا آن ها را بکشد»
با فحش وکتک کاری رعایا را بالای کوه می فرستند. هریک با لقمه نانی ازسفره خود درجیب. درآن سرما وبرف:
«یک نفر که سرکوه رفته سنگی از زیرپای اوغلتیده، ازسنگ پرت و قطعه قطعه شده بود. چهار بُز کوهی آقا شکارنمود».
راوی وپدرش با عده ای که دست وپا یخ زده ازکوه برمی گردند، ازوضع ناگوار پدرمی گوید:
«مادرم فرصت نداد. پدرم را به طویله برد، دست وپای اورا زیرپهن مستورنمود. مدتی گذاشت و بعد بیرون آورد و زیرکرسی گرم پنهان نمود».
مدتی بعد، به بهانه ی سفر حاکم، بازکردن جاده وگردنه ها، روستائیان را به زورازخانه ها بیرون کشیده بردند. فراش ها یکی از رعایای بدبخت با دست و پای سرمازده و فلج را انقدرکتک زدند که به دستور حاکم :
«چاله ای کندند و سرآن بدبخت را میان چاله تا سینه گذاشتند و پای او به طرف هوا نموده، ازخاک و سنگ پُرنموده تا ازپای او گذرانده به یادگارعدالت خود دربالای آن گدوک مجسمه مرکز[درزمین فرو کردن] کرد».
داستان بُریدن گوش کربلایی حسن رعیت زحمت کش توسط حاکم با سخن چینی های کدخدا و حادثه آمدن درویشی کلاش به روستا: «بااینکه همواره ورد زبانش حق حق بود»، درحالی که دهقانان درفقر و فلاکت به زحمت لقمه نانی برای رفع گرسنگی گیرمی آوردند، به زوردرخانه پدرراوی را شکسته وپول می خواهد. درادامه درگیری حاکم به حمایت ازدرویش، پدر راوی را حبس کرده، تنها دارایی آن خانواده یک الاغ بود که مادرآن را به حاکم می بخشد وشوهرش را نجات می دهد. راوی همراه پدرش برای فعلگی به کرمانشاه می رود. مزدشان:
«روزی یک قران به پدرم ودهشاهی به من دادند. . . روزهای جمعه می رفتم از بعضی ملاها سر مشق و درس می گرفتم». درهمین روزها خبرکشته شدن ناصرالدینشاه توسط میرزا رضا کرمانی منتشر می شود. نتیجه کار عملگی چهار ماه آن پدر و پسردرکرمانشاه، «به اندازۀ نُه تومان ذخیره داشتیم»

فصل سوم

بیماری پدر نویسنده، بی حس شدن و ازحال رفتن او پای دیوارباغ سفارتخانه درکرمانشاه، دیدن سفیر و بردن آن ها به درون باغ و پرستاری و نگهداری ازآنها تا شفای پدر، ازمسائلی ست که نویسنده با زبانی حق شناسانه از آن به نیکی یاد می کند. سفیر موقع مرخصی آن دو، با دیدن وضع پریشان و فقیرانۀ آن دو یک لیره طلا نیز به آنها می دهد. آن دو به کهنه فروشی رفته موقع خرید لباس برای خود و خانواده، کهنه فروش با دیدن لیره طلا، داروغه را خبرمی کند و گرفتاری آن دو شروع می شود. کاربه حاکم وحبس وکتک خوردن پدر می شود که با مراجعه پسربه سفیر وآوردن نماینده او نزد امیرنظام کارفیصله پیدا می کند. برگ سیاه و ننگینی از حکومت درتاریخ ثبت می شود وبی کفایتی ها و ظلم و ستم قاجاریان منحوس را توضیح می دهد.
پول گرفتن درشکل های گوناگون، آزار واذیت روستائیان فقیر و گرسنه ادامه دارد !

روایت خاطره های روزانه و حوادث اجتماعی، تلاش درراه معاش، هجوم غارتگران گرسنه به روستاها و روآوردن نویسنده به کسب وکار ودوره گردی ازمسائلی است که درفصل های کتاب بخشی از تاریخ اجتماعی و فرهنگی زمانه را به درستی یاد آور شده است.
راوی که درفصل هفتم شرح مسافرت خود و پدرش به زیارت کربلا را آورده، نیرنگ و کلاهبرداری های، حمله داران گرفته تا مأموران حکومتی و دستۀ گدایان ایرانی درحرم امام شهید را شرح می دهد و، خواننده با تآسف ونفرت ازرفتارهای خفتبار اکثریتی که به این قبیل امورعادت کرده و کلاشی را وسیله ی امرار معاش قرار داده اند، غرق اندوه می شود!
درشهرکوفه: برای انجام«اعمال مسجدکوفه، عازم مسجد سهله شدیم که چند نفر زوار لخت شده ازآنجا آمدند، گفتند دربین المسجدین، اعراب ما را لخت نموده اند. ماهم صرف نظر از زیارت مسجدها نموده ثوابش را به دزدهایش بخشیدیم».
نفرت نویسنده ازسفر زیارتی درپوشش مراسم مذهبی، درکنار معرفی کانون های سازمان یافته ی گدا پروری، فارغ ازمقدسات دینی، آسیب های اجتماعی این گونه مراسم جهل وعقل ستیزی را به درستی یادآورمی شود.

درفصل هشتم : برگشتن ازکربلا به خانه، سروصدای مشروطه خواهی وفرمان محمدعلیشاه که هرکس دم ازمشروطه بزند اورا دم توپ گذاشته مال واموالش نیزغارت خواهد شد، یین مردم رواچ یپدا کرده و برسرزبان ها بود. غارت دردهات و اوج گرفتن راهزنی های میان شهر و روستاها:
«احدی بدون اسلحه هزار قدم مسافرت را قادرنبود».
درچنین روزها الله داد پدرنویسنده پس ازسال ها به دیدار برادرش در روستای زادگاهش می رود. پس ازدیدار درراه برگشت به خانه، دربیابان ها به دست دزدان گرفتار و کشته می شود. نویسنده درتعقیب راهزنان و قاتلین با نشانه هایی قبر پدر را پیدا کرده برای دادخواهی شکایت به حاکم وقت درکرمانشاه مراجعه می کند.
موضوغ شکایت نویسنده ازراهزنان درقتل پدردرعدلیه آن زمان روایت هولناکی از اوضاع اجتماعی کشور ونشانگرهرج ومرج به تمام معنی ست که بالاخره هم به جایی نمی رسد. دراین گیروداریکی از خان های اردوی سالارالدوله که به حمایت ازمحمدعلیشاه درآن حوالی فعال بود بادیدن شیرین، خواهر جوان نویسنده، دوتفنگدار می فرستد تا دختررا شبانه ازخانواده به زور وتهدید گرفته به خدمت خان ببرند .می برند. با وساطت ریش سفیدان وکدخدا، نویسنده نیزهمراه آنها به بیستون می رود تا نزد قاضی خواهررا عقد کند که با تمهیداتی پذیرفته می شود. برای شکایت ازاین تجاور به دیوانخانه کرمانشاه می رود که با کتک و« چک و پشت گردن ما را بیرون کردند».
انجا با پیرزنی به نام “باجی فاطمه” دلال محبت که برای سالارالدوله دخترجورمی کرده آشنا می شود. با قول اینکه :
«می توانم اورا به نرخ دختربه خرج [معرفی] داده مادرت به عنوان طایگی وخودت به عنوان نوکری دردربار سالارالدوله که چند روز دیگر شاه خواهد شد برقرارنمایم».
بایکصد تومان پول وسایل عقد شیرین خانم با سالارالدوله جوش می خورد. نویسنده شرفیاب حضور می شود. خواهر تقاضای شغل خوبی ازاو برای نویسنده می کند :
«قبول فرموده بود فردا مرا احضار ویک پالتو خلعت مرحمت فرمودند: شبی شیرین، به سالارالدوله می گوید:
«خیلی ظالم هستید». صبح همان شب طلاق داده شد.».
قشون خوانین عازم تهران بودند درصحنه تلگراف رسید که همان جا توقف نمایند. تا حرکت حضرت اقدس.

فصل نهم

حرکت اردوی خان های غارتگرازکرمانشاه به سمت تهران باهدف جنگ وسرکوب مشروطه خواهان، درمقابل حمله بختیاری ها به شدت شکست می خورند:
«قریب هزار وپانصد مجاهد بختیاری بودند که چهل هزاررا دریک شب منهدم کردند».
ودراین آشفتگی ها بختیار:
« به سراغ نوکرخان لُره، کسی که باعث شد دربیستون فساد نمودند» و به خواهرش شیرین تجاوز شد می رود و اورا به قتل می رساند. کشتار در کرمانشاه توسط سردارمجلل:
«مجاهدین را به درخت می بستند، تیرباران می نمودند. چنان خونریزی و قصابی شد که تا مدتی برف های میدان از خون شهیدان راه آزادی گلناری بود».
با شکست وکشته شدن سالارالدوله، پناهنده شدن محمدعلیشاه به سفارت روس، مشروطه خواهان موفق به تشکیل حکومت شدند:
« انتخابات، ندای آزادی ومساوات، حریت درتمام ایران بلندآوازشد. محرمانه می گویم فقط لفظ بود. معنی نداشت. زیرا که برده داری تجدید شده بود و لباس بازیگرها عوض شده بود که تمام مستبدین درباری وسلسله جلیله قاجاریه . . . همه احرار، همه ملت خواه، همه ایراندوست شدند . . . عوام را فریب داده. اهالی ایران بدبخت بی علم بی خبر را گله گله به مجلس نظار آورده، تعرفه گرفته، رای خود به اسم اشخاصی که نه آن ها را دیده و نه شناخته ونه نام شان می دانند».
هم زمان با دگرگونی های کشور، شروع جنگ جهانی اول هجوم قوای نظامی بیگانگان روس و عثمانی، تأمین آذوقه لشگریان مهاجمین که سبب کمبود غلات و گرسنگی مردم شده تا جایی که :«جاده پُربودازاموات گرسنگان». بختیار راوی، شرح احتکارگندم توسط مالکان وحرص مال اندوزی اشراف و پریشانی های اجتماعی را توضیح می دهد.
نویسنده دراثرفقر وفلاکت در شرکت انگلیسی که پیمانکار جاده شوسه را برعهده داشت به کارگری می پردازد. ازشیوع مرض کشنده عدم رعایت بهداشتی که بعدازقحطی پیداشده، فوت شوهر خواهرش درهمدان و ارثیه او، درحالی که شیرین حامله است می زاید و دوروزبعد بچه می میرد. سهم ارثیه زن عقدی را هم سادات ازخانواده مجتهد همدان و وکیل رسمی شیرین بالا می کشد. داستان عقد شیرین، که که موقع تنظیم وکالتنامه، بدون اطلاع اوگنجانده شده، تقلب ونیرنگهای ریشه دارسران ومنادیان اسلام را یادآور می شود. سرانجام، روایت مرگ غم انگیزشیرین و رفتاربیشرمانه وکیل ومهمتر، شیادی مجتهد همدان، خواننده را با جوهر اخلاقی اجتماع بیشتر آشنا می کند!

سکونت دراسداباد و عروسی با دخترعمو، وفوت مادر و کار درکشتزارهای تریاک وخرید و فروش آن، و کشت توتون وداستان دخترکدخدا باحیدر، تلکه کردن صاحب ملک از کدخدا و حیدر، به بهانه ی شوخی آن دوجوان، شکست های دائمی، درتأمین حداقل هزینه های امرارمعاش و ناامید ازبهبود وضع سیاسی و اجتماعی کشور می نویسد:
«گویا درایران قرعه هرنوع بدبختی ومذلت وبندگی واسارت را به نام یک مشت دهگانان صحرائی زده اند».
وسپس اضافه می کند که درشانزده هفده سالگی مشروطه با این همه طرفدار:«قانونی محکم محض
آسایش ماها انشاء واعلان نشده» سنحیده ونیشدار:
«مگراینکه سلب قدرت مالک را ازسر رعیت کفر پنداشته اند و هرکس هرنوع غارت نماید ثواب اخروی واجر جمیل دارد!»

فصل چهاردهم فصل پایانی جلد اول.

تحلیل دقیق با نگاهی ژرف ازاوضاع اجتماعی و بیشتر، در راه تأمین شغل وامرارمعاش روزانه است که درذهن راوی سایه انداخته و نشانگر نگرانی های دایمی او ازفقر وگرسنگی خود وهم طبقه هاست. همو، درسراسر روایت ها درکلنجار رفتن با خود، مشاغل گوناگون را با مختصات و زمینه های اجتماعی بررسی می کند و مزایا وآسیب های هریک را هم به دقت می نویسد. درباره گزینش شغل برای خود: ازکارمند مالیه، وکیل عدلیه، قپانداری، کارمندی اداره راه شوسه، درویشی با خرقه پاتاوه (چاروق و پاپیچ)، لوطی گری و میمون داری ومعرکه گیری مطالعه می کند ومأیوس . . . اشعاری می سراید درشرح پرپشانی ها و فلاکت های زمانه که خواندن دارد.

جلد دوم کتاب روزسیاه کارگر، کلیشه ای که شناسنامه کتاب است تاریخ نگارش «امرداد ماه ۱۳۰۷ (مطبعه شرافت احمدی)

فصل اول جلد دوم:
راوی، با همسرش زهرا خانم آبستن ومادر زن باالاغ لاغر از خانه گورمانندی روستا را به قصد کرمانشاه ترک می کنند. در وسط راه به جوانی که اورا ازپشت سر صدا می زده می ایستند تا جوان می رسد. با نگاهی تحقیرآمیز به سراپای بختیار و همراهانش، با سخنان بی ادبانه وتوهین آمیر به لُر و کُرد می گوید ماشین من خراب شده وسط راه ماندم. ومقداری سخنان اطوکشیده درباره شأن ومقام و منزلت حکومتی خود:
«محرمانه به شما می گویم من محل اعتماد و مفتش سری آقای سیدضیاءالدین رئیس الوزرا هستم به محض این که شمارا بدین فلاکت و زحمت مشاهده نمودم دلم براحوالت سوخت وبرحودحتم نموده ام درکرمانشاه که کارها رونق گرفت آتیه شمارا تأمین کنم».
بیانیه بلند بالای سیدضیاء را هم به او می دهد. بیانیه ی تقریبا شش برگی با:
«۸ حوت۱۲۹۹شمسی ضیاءالدین طباطبائی رئیس الوزرا». امضا شده است.
بین راه، لاسیدن این شهری پُرافاده با زهرا، کتک خوردنش اززهرا خانم، شرکت دریک عروسی عشایری وپند واندرز راوی مسافرشهری را، که مسیو خطابش می کند. همراه خود با پای پیاده به سمت کنگاور به راه می افتند.

فصل دوم:

باشروع انتخابات محلی برای گزینش وکیل مجلس، مسیو با شیادی واردمعرکه شده با تطمیع بختیار به جمع کردن رای دهنده ها با تقلبات بیتشر، چند روزی بااندک درآمدی که ازاین راه داشته اورا به کار می کشد. با یک حواله پنجاه تومانی به بختیار، ازمحل فرار می کند. بختیار با عیال ومادر زن به سفر ادامه می دهد. بین راه زایمان زنش زهرا، معالجه و نجات او درگوشه ی خرابه توسط چهار زوار که یکی شان طبیب بوده، و نوزاد پسر به نام شاپور نامگذاری می شود.
گفتمان های این فصل نیز، درادامه روایت های گذشته فقر وفلاکت های ریشه دار و سیه روزی های تحمیلی رنجبران، ازسوی مراکز قدرت به درستی و عریانی دنبال می شود.

فصل سوم

ملاقات بختیار دربیستون با یک انگلیسی همراه مترجم، درحال خواندن کتیبه و سخنان اودرباره قدرت وعظمت گذشته کشور وادای وظیفه مردم و حفظ حرمت شاهان را بازگو می کند. بختیار می گوید اگر : «این عبارت که فرمودید خدای نخواسته به گوش یک آقای عمامه سفیدی برسد با سرکار که جای خود دارید، بلکه آن ها با تبعۀ خارجی قدرت تکلم ندارند، اما من بدبخت را آتش می زنند وحکم تکفیر جاری می سارند . . . روحانیون ما این اشکال را کافر وآتش پرست و بالاخره بُت می گویند».

بختیارسرانجام به این نتیجه می رسد که باید رخت ولباس عوض کند تا بتواند بین مردم به احترام و عزت برسد باتعویض لباس کردی و پوشیدن عبا و قبا، زندگی ش زیر و رو می شود. دلایل تجربی و پخته ی این تصمیم بردگرگونی ظاهری خود را بارها درفصل های بعدی به درستی یادآور شده. جهل ریشه دار و تاریخی مردم را با نیش قلم با قوت گرفتن موج مشروطه خواهان به باد انتقاد گرفته است :
« مخالفین مشروطه و آزادی با همه سیه کاری لباس مشروطه پوشیدند».

بختیاردراین لباس، حرمت انسانی خود را دگرگون شده می بیند. مهمتر وضع معیشتی وگذران روزانه را بهترتاجایی که رها شده ازفقروگرسنگی توصیف می کند. هرجا که پا می گذارد با هرکس و ناکس که برخورد می کند، با عزت واحترام با اورفتار می کنند. درمنزل ماهیار سمساربه شام دعوت شده درحضور یک عده بیانیه بلند وبالای سید ضیاءالدین را می خواند و با احزاب نوپا وگردانندگان آن ها رابطه پیدا می کند تا ببیند عاقبت کار به کجا می رسد.
روزی درحساب و کتاب دارائی خود، متوجه می شود که صاحب یکصد وپنجاه تومان ثروت شده است. دکانی باز کرده مشفول کاروکاسبی می شود. درملاقات با :«میرزا محمد که سابقا دراداره مالیه بوده و با بختیار آشنائی تامی داشت مصادف گشته وسلامی دادند وگرم» صحبت طولانی شدند. در پایان سخنان بختیار می گوید که :
« قانون اجرا می خواهد والا این همان حکایت زهد خشک ربانی آخوندها وحرف پوچ و بی اثر واعظ ها ونطق باحرارت و آشوب قائدین احزاب و قسم دروغ ایرانی هاست که برای فریب مردم عوام همیشگی استعمال می کنند».
میزا محمد می گوید: «این فرمایشات به درد ایرانی امروزه نمی خورد و شخص باید «ابن الوقت» و درایران باید «ابن الدقیقه والثانیه» باشد تا بتواند لقمه ای نان بخورد». فصل پنجم با سروده هایی از بختبار پایان می رسد.

عنوان فصل ششم «خون دل» است.

بختیار با راهنمائی یکی از هم اندیشان به جلسه ی «اجتماعیون» می رود. انبوه جماعتی از طبقات گوناگون، ازاعیان و تجار گرفته تا اصناف وکارگران و تهی دستان شهری آنجا جمع شده بودند. صحبت از جمهوریت و برچیدن سلطنت بود که موافقان ومخالفان نیز حرفهایشان را زدند. جلسه با فریاد زنده بادجمهوری مرده باد سلطنت قاجاریه خاتمه یافت. قراربراین شد که فردا یک بعد از ظهر در سبزه میدان جمع شده تا تقاضای مردم کرمانشاه: « با تلگراف به اولیای پایتخت مخابره شود». در تاریکی شبانه عازم خانه شده با افکار پریشان وغرق دریآس وناامیدی به ناگهان فریاد می کشد هی جانم ملت!
«سگ های ولگرد کوچه قصاب خانه حمله کرده برسربختیار می ریزند و لباسهایش را تیکه پاره با چند زخم دندان زخمی اش می کنند و اگرچند نفرعابرین با چراغی به فریاد اونمی رسیدند اورا پاره پاره کرده بودند».
در آخرهای جلد دوم شعری از عارف قزوینی آورده:
«تا که آخوند وقجر زده درایران است،
این ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد»
جلد دوم کتاب به پایان می رسد.
پیشگفتارچاپ روسی کتاب، ترجمه کردی که مترجم آن عبدالله مردوخ است، ومترجم فارسی ساعد وطن دوست. پیشگفتار چاپ کردی جلد اول و زیرنویس های آن به همت ناصر مهاجر و اسد سیف با مقدمه ی مترجم و، دهقان و واقعیت درادبیات سال های ۳۰ – ۱۹۲۰ ک چابکن برگردان از روسی به فارسی سروش حبیبی وسپس یک تصویر دستجمعی با دونامه خطی، کتاب ۳۳۵ برگی بسته می شود.

کتاب، سند معتبر وقابل اعتمادی ازجامعه شناسی کشوراست. سندی که پس ازدهه ها فراموشی و پنهان مانده از زیرگرد وغبار به همت باقر مؤمنی کشف، و به یاری ناصرمهاجر و اسد سیف دو پژوهشگر صادق به ادببات تبعید افزوده شده است.
اضافه کنم که تأمل ودقت درزیرنویسها، زحمات ستودنی وقابل احترام دوپژوهشگررا یادآور می شود.
روز سیاه کارگر، رُمان تکان دهنده ایست که نخستین بذر پدیده ی جامعه شناسی نوین را درکشور، دهقان زاده ای تهی دست درشوره زار جهل و تباهی به بار نشانده است!
پایان تاریخ ۲۰۱۷/۹/۱۴

بازارچه کتاب کمدی، تراژدی و دین/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

مردی از ژلاری

نویسنده: کویتا لگاتووا
مترجم: فرزانه تیمورازف
ناشر: چترنگ
تعداد صفحات: ۱۶۱ صفحه
قیمت: ۲۲ هزار تومان

این رمان داستانی است در زمان جنگ جهانی دوم و در زمانی که نازی‌ها کشور چک را اشغال کرده‌اند. زن جوانی که در کشور پراگ پزشکی تازه‌کار است از سر دلبستگی به استاد میان‌سالش، عضو گروه کوچک پارتیزانی آنها شده و برایشان نامه و اعلامیه جابجا می‌کند. گشتاپو اما به دنبال افراد این گروه افتاد و در نهایت پزشک جوان ناچار از تغییر هویت شده و به همراه یکی از بیماران از بیمارستان فرار گرده و ناچار از ن دادن به ازدواجی ناخواسته می‌شود.
ژلاری در این اثر روستایی خیالی است که نویسنده آن را از خود ساخته است.
ژل در زبان چک به معنای محزونانه است و معنایش روستایی است که از آن اندوه می‌بارد. اهالی‌اش درگیر فقر و بدبختی‌اند و در نهایت پس از جنگ از آن چیزی جز اندوه ابدی و عشقی اندوه بار باقی نمی‌ماند.
نویسنده این رمان از نویسندگان سرشناس چک به شمار می‌رود و نام ادبی وی در واقع نام مستعار او به شمار می‌رود. وی درس خوانده در رشته‌های فیزیک و ریاضی است. وی از سال ۱۹۵۷ به نویسندگی روی آورد و پس از نگارش نخستین رمانش با عنوان «بت‌ها» بیست سال وقفه در کارش ایجاد کرد که دلیل آن را فشار سیاسی بسیار وارد شده بر خودش عنوان کرد. رمان مردی از ژلاری را وی پس از بیست سال گذر زمان از تألیف رمان اولش نوشت و برای وی جایزه ادبی چک را به ارمغان آورد. در بخشی از فصل ابتدایی این رمان می‌خوانیم:

همه‌چیز در خاطرم بود. خانه اجاره‌ای سقفی سه طبقه با دو در ورودی از دو خیابان مختلف، ساختمانی که خیابان اصلی در کنجش به دو خیابان فرعی تقسیم می‌شد. از یک در با کلاه نمدی وارد شدم و از در دیگر، روسری به سر بیایم بیرون. طبقه سوم در جلوی راه‌پله. دو نام: آلش دوبژانسکی و امیلی فویتکووا. سه مرتبه زنگ بزنم. از داخل صدای جارو برقی بیاید. پاک را از ساکم در آورم و پس از شنیدن دو تلنگر از زیر در به داخل بیاندازمش. در عرض پانزده ثانیه.
سپس از راه‌پله دیکر پایین بروم. در ساکم چیزی نباشد جز دو کروسان و آخرین سهمیه کره- مارگارین.
اگر مشکلی پیش بیاید پاکت را نابود کنم.
اما هیچ مشکلی پیش نمی‌آمد. هرگز مشکلی پیش نیامد.
این کار فقط یک بازی مهیج بود و آن بازی بی‌خطر به پایان می‌رساندم. اصلاً لازم نبود روی ماموریتم تمرکز کنم. برایم مثل آب خوردن بود.


کمدی، تراژدی و دین

نویسنده: جان مورل
مترجم: البرز حیدرپور
ناشر: نشر مرکز
تعداد صفحات: ۲۱۸
قیمت: ۳۳۵,۰۰۰ ریال

در این کتاب «جان مورل» تلاش می‌کند رویکردهای تراژیک و کمیک به جهان را با یکدیگر بسنجد و روشن سازد هر یک از این بینش‌ها چه نوع احساس و کنشی را رقم می‌زند و چه نوع انسانی را می‌پروراند. وی با مقابله بینش‌های تراژیک و کمیک از منظر روان‌شناسی شناختی و جامعه‌شناسی، ویژگی‌ها و تفاوت‌های بنیادین این دو بینش را در ۲۰ مورد معرفی می‌کند و سپس بر پایه این ویژگی‌ها به کاوش در ادیان می‌پردازد.
در این کتاب میخوانیم: «مسیحیت از یهودیت سرچشمه گرفت و در بیشتر باورهای بنیادین کتاب مقدس عبری که عهد عتیق نام گرفت، با یهودیت شریک است.اما مسیحیت عهد جدید باورهای تازه‌‌‌‌‌ای را بدان افزود که مهم‌‌‌‌‌ترین آنها درباره عیسی و زندگی پس از مرگ بود. عهد جدید بسیار کوچک‌‌‌‌‌تر از عهد عتیق است، در زمان کوتاه‌‌‌‌‌تری نوشته شد و تنوع زیاد دیدگاه‌‌‌‌‌های عهد عتیق را ندارد. تفاوت‌‌‌‌‌های جزیی میان گزارش‌‌‌‌‌های نویسندگان انجیل از برخی رخدادها و تفاوت‌‌‌‌‌هایی در تأکیدها وجود دارد، اما در کل، عهد جدید جهان‌‌‌‌‌بینی نسبتا منسجمی را نشان می‌‌‌‌‌دهد.مانند عهد عتیق، عهد جدید آموزش می‌‌‌‌‌دهد که خدا جهان را آفرید و برای انسان‌‌‌‌‌ها طرح و برنامه‌‌‌‌‌ای دارد، انسان‌‌‌‌‌هایی که روی زمین به سر می‌‌‌‌‌برند تا خواست او را اجرا کنند. هرچند، آنها بیشتر زمان‌‌‌‌‌ها از خدا نافرمانی کرده‌‌‌‌‌اند و از همین رو مجازات شده‌‌‌‌‌اند. در‌‌‌‌‌حالی‌‌‌‌‌که برخی از معاصرین عیسی آموزش می‌‌‌‌‌دادند که برنامه خدا مستلزم پیروی کردن از صدها قانون مفصل در کتاب مقدس است، عیسی بر روح قانون به جای لفظ آن تأکید کرد.»


تاریخ‌سازان بریتانیا

نویسنده: جنی مورِی
مترجم: پرتو شریعتمداری
ناشر: جهان کتاب
قیمت: ۱۸ هزار تومان
تعداد صفحات: ۱۳۶ صفحه

این کتاب دربرگیرنده زندگی‌نامه ۸ زن تاریخ‌ساز در انگلستان است که به قلم جنی موری روزنامه‌نگار و نویسنده نوشته‌ شده و در قالب این کتاب به چاپ رسیده‌اند. او با انتشار این کتاب خواسته خلافِ گفته تامس کارلایل فیلسوف و تاریخ‌دان اسکاتلندی عمل کند که گفته بود جهان چیزی نیست مگر سرگذشت مردان بزرگ. موری در طول عمر حرفه‌ای‌اش با تعدادی از تاثیرگذارترین زنان تاریخ معاصر انگلستان مصاحبه کرده و نمی‌خواسته جوانان کشورش با تفکر امثال کارلایل پرورش پیدا کنند.
زنانی که این کتاب به زندگی‌شان اختصاص دارد، به‌ این ترتیب عناوین کتاب را به خود اختصاص داده‌اند: مری ولستون کرافت، ایدا لاولیس، میلیسنت گارت فاست، املین پانکهرست، کنستانس مارک‌ویچ، نانسی استور، مارگارت تاچر و نیکلا استرجن. این زنان در گروه‌های مختلف اجتماعی قرار می‌گیرند. از مبارز حقوق زنان، دانشمند ریاضی‌دان و فعال جنبش حق رأی زنان گرفته تا مدافع حقوق زنان کارگر، مادران و کودکان، نماینده مجلس عوام، نخست‌وزیر بریتانیا، رهبر حزب ملّی اسکاتلند و… .
سرگذشت هر یک از این زنان، الهام‌بخش تکاپوگران حقوق زنان است؛ زنانی که به جای نفرین تاریکی، چراغ برافروختند و برای رسیدن به حقوق انسانی خود چشم‌به‌راه نماندند.
گزینش ۸ زندگی‌نامه این کتاب، با هدف تمرکز بر زنان پرچمدار در جنبش‌های اجتماعی و برابری‌خواهانه انجام شده است. مترجم کتاب نیز آن را با نی نیت ترجمه کرده که خواننده فارسی‌زبان با سرگذشت کمترشناخته‌شده زنانی آشنا شود که برای پایان‌دادن به نابرابری دیرپا و ریشه‌دار میان زن و مرد طی دو قرن گذشته، گام‌های بلندی برداشتند و رنج‌های فراوانی را به جان خریدند.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
پس از این دستاورد نسبی، میلیسنت هفتادویک‌ساله به بهانه سالخوردگی در سال ۱۹۱۹ از ریاست اتحادیه ملی انجمن‌های حق رای زنان (ان. دابلیو. اس.اس) کناره‌گیری کرد. نام این اتحادیه سپس به اتحادیه ملی انجمن‌های شهروندی برابر (ان. یو. اس. ای. سی) تغییر کرد و پیوند میلیسنت با این اتحادیه تا پایان واپسین دهه عمرش حفظ شد. او نایب‌رئیس مجمع اتحادیه ملت‌ها بود. در کارزارهایی برای ورود زنان به عرصه مشاغل قضایی و دولتی شرکت کرد. به مبارزه برای دستیابی زن‌ها به حق طلاق برابر و نیز دفاع از حق رای برابر ادامه داد.
در طول اجلاس پاریس،‌ در راس هیئتی بود که می‌کوشید موضوع حق رای زنان را در دستور کار اجلاس بگذارد. در همین حال فعالیت‌های زنان در طول جنگ او را بر آن داشته بود که از درخواست دستمزد برابر با مردان نیز پشتیبانی کند. با این حال با بعضی از فعالان حقوق زنان هم‌عصر خود از جمله النور راثبون که مدافع پرداخت حق عائله‌مندی به خانواده‌ها بودند مخالف بود. در سال ۱۹۲۵ وقتی که ان. یو اس. ای. سی به پشتیبانی از حق عائله‌مندی رای داد، از عضویت این نهاد استعفا کرد. نگرش او به اخلاق و امپریالیسم هیچ‌گاه عوض نشد؛ هرچند که پس از جنگ از درگردیسی پوشش و آرایش زنان و رهایی آن‌ها از داشتن موی بلند، بستن شکم‌بند و پوشیدن دامن‌های بلند استقبال کرد.
به عقیده من نقش میلینست گارت فاست در داستان مبارزه زن‌ها برای حق رای بی‌اندازه دست‌کم گرفته شده است. او برای احقاق حقوق شهروندی زن‌ها خستگی‌ناپذیرترین مبارز بود و همه عمر تلاش کرد تا زنان کشورش در آموزش، کار و آزادی به حقوق برابر با مردان دست یابند و به بهره‌کشی و سوءاستفاده جنسی از آن‌ها پایان داده شود. در سال ۱۹۲۵ به پاس کوشش‌هایش به او لقب بانو (دیم) داده شد و پس از عمری تلاش در راه آرمان‌هایش در پی یک بیماری کوتاه در سال ۱۹۲۹ در خانه‌اش چشم از جهان فرو بست. جسدش در محله گلدرزگرین لندن سوزانده شد. بر پلاک یادبودی که برای گرامیداشت او در سال ۱۹۳۲ در کنار بنای یادبود همسرش در کلیسای وست‌مینستر نصب شد نوشته شده است: «او حقوق شهروندی را برای زنان به دست آورد.»


ویتگنشتاین و روان‌درمانی

نویسنده: جان هیتون
مترجمان: پرویز شریفی درآمدی و لیلا طورانی
ناشر: ققنوس
تعداد صفحات: ۲۶۴ صفحه
قیمت: ۲۵ هزار تومان

 

یکی از خاستگاه‌های نگارش این کتاب، آخرین سال حضور نویسنده در کالج ترینیتی کمبریج است. او می‌گوید دانشجوی رشته پزشکی بودم و در سال آخر می‌خواستم فلسفه بخوانم. از آن‌جا که در پی معافیت موقت از خدمت سربازی بودم، به من گفتند که برای تحصیل فلسفه معافیت صادر نمی‌شود. اما می‌توانستم روان‌شناسی بخوانم که آن روزها بخشی از علوم اخلاق بود. او همچنین اشاره می‌کند «به من گفتند که علاقه به فلسفه از علایم اولیه اسکیزوفرنی است و باید فلسفه را رها کنم، همچنین یکی از روانکاوها به من گفت که ویتگنشتاین دیوانه بوده، هرچند کاملا مشخص بود که از ویتگنشتاین هیچ نمی‌داند جز این‌که فیلسوف بوده است.» مخاطب کتاب «ویتگنشتاین و روان‌درمانی» مطالبی درباره چگونگی ایجاد خیالات باطل توسط سردرگمی درباره کارکرد واژه‌ها خواهد خواند.
هیتون می‌گوید در گفتگو درمانی نشان می‌دهیم که افراد تصویرهای مبهمی از منطق و استدلال برای خود ایجاد کرده‌اند، چراکه تفکر از نظر آن‌ها منحصرا جنبه مقابله‌ای پیدا کرده و به صورت مسئله موافقت یا مخالفت درآمده است. بنابراین جای تعجب نیست اگر تلاش کنند از قید آن آزاد شوند. ما با پیروی از ویتگنشتاین و سایرین توجه خود را به این موضوع معطوف کرده‌ایم که چگونه یاد می‌گیریم معنا و منطق را تشخیص دهیم. اگر به روشی بسیار غیرمنطقی بزرگ‌ شده باشیم، ممکن است تصاویری از منطق برای خودمان به وجود بیاوریم و آن‌ها را باور کنیم. تصویر منطق به معنی شناختن و تصدیق آن نیست. تصاویر را خودمان خلق می‌کنیم، و این تصاویر صرفا می‌توانند محدودیت‌های منطق و استدلال را نشان دهند. به همین دلیل ایده منطق به ایده‌ای مقابله‌ای تبدیل می‌شود.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
منطق عبارت است از مطالعه ویژگی‌های منطقی جملات و روابط منطقی آن‌ها. منطق بررسی اعتبار استدلال است، یعنی‌ آنچه مباحثه یا احتجاج را منطقا محکم و قانع‌کننده می‌کند. رابط منطقی بر اساس طرحواره‌ها یا اشکال منطقی تعریف می‌شوند؛ مثلا،‌ انواع مختلفی از حروف و علایم که نه درست هستند و نه نادرست، اما می‌توان آن‌ها را تفسیر کرد. این اشکال منطقی، طرح یا نقشه‌ای از موضوع خاص جملات فراهم می‌کنند. منطق به هیچ موضوع خاصی نمی‌پردازد، چون با این طرحواره‌های تهی سر و کار دارد که چارچوبی برای استنتاج‌های معتبر هستند.
نکته مهمی که ویتگنشتاین در بحث از منطق به آن اشاره می‌کند این است که حقایق منطقی همان‌گویانه هستند، درستی و صدق آن‌ها ضروری است و ربطی به این‌که دنیا چگونه است ندارد. بنابراین عبارت «اگر A آن‌گاه A» نوعی همان‌گویی است. این قبیل اظهارات نیز در این مقوله می‌گنجند: «هر جزء بخشی از چیزی است»، «دنیا همه آن‌چیزی است که هست»، «من ذهن دارم»، «یک اسم به معنای یک شیء است». همه این موارد فاقد تباین و تقابل هستند. اگر بگویم «من ذهن ندارم» چه معنایی از آن دریافت می‌شود؟ در مقابل، همه جمله‌های تجربی متضمن دو حالت هستند: هم حالتی که گزاره صحیح است و هم حالتی که گزاره نادرست است.
همان‌گویی‌ها منطق جهان را به نمایش می‌گذارند. همان‌گویی‌ها واقعیت مربوط به جهان یا زبان نیستند؛ آن‌ها را صرفا می‌توان عرضه کرد، اما نمی‌توان بازنمایی، اثبات یا بیان کرد. حقیقت نمادگرایی را باید به نمایش گذاشت، نه آن‌که بیان کرد؛ این حقیقت باید نشان داده شود، نه آن‌که گفته شود. منطق ماهیت نمادگرایی را نه توصیف می‌کند و نه اطلاعاتی درباره آن می‌دهد.

«به مادرم» / لیلا سامانی


مادر و دختری سالها با هم می‌‌جنگند. ستیزی که جرقه‌‌های آغازینش در سالهای کودکی دختر زده می‌‌شود، در نوجوانی‌‌اش شعله می‌‌کشد و تا سالهای پایان جوانی‌‌اش هم با هیمه‌‌های داغ و سرخ شعله‌‌ور می‌‌ماند. یک عمر کشمکش مدام و قهرهای طولانی مدت میان مادری سلطه‌‌جو و دختری سرکش. یک سو تحمیل و تعصب و سوی دیگرلجاجت و تمنای رهایی.

دختر سی و سه ساله است و در اوج موفقیت کاری و اقتصادی، اما تجربه‌‌ی زیسته‌‌‌اش به کلی با آنچه مادرش برایش ترسیم کرده‌‌بود، متفاوت است. رد این نزاع ِدرازمدتِ فرساینده، آنقدر روان‌رنجورش کرده که از هیچ چیز لذت نمی‌‌برد. تصمیم می‌‌گیرد برای مداوای روحش داستان بنویسد. داستانهایی درباره روابط غریب و پیچیده‌‌ی مادران و دخترانی درست مثل خود او و مادرش. داستانهایی شارح تقابل دو نسل از زنان مهاجران چینی‌‌تبار و تلاش‌‌شان برای برقراری تعادل میان سبک زندگی آمریکایی و سنتهای چینی. نام این نویسنده ایمی تن است و حاصل تلاشش کتابهایی که پُراند از خاطره‌‌پردازی و رازگویی. نه جلسات روان‌‌درمانی نه تن سپردن به کار بی وقفه، هیچکدام نتوانستند افسردگی‌‌ ایمی تن را تسکین دهند اما نوشتن او را واداشت تا گذشته، زندگی و عقاید و آرزوهای مادرش بکاود، به جای او فکر کند، از طرفش تصمیم بگیرد و از قول او حرف بزند. از همین مسیر بود که ایمی تن، مادرش را بازشناخت، با او همدردی کرد، برایش دل سوزاند، او را بخشید و در نهایت بسیاری از کتابهایش را با این جمله شروع کرد: «به مادرم …»

یکی از این کتابها «کلوب بخت و شادی» ست که ساختارش جوری براساس بازی چینی معروف «ماژونگ» طرح‌‌ریزی شده و در حقیقت قصه‌‌های چندگانه‌‌ایست از تقابل یک به یک چهار مادرچینی و چهار دخترچینی-آمریکایی‌‌‌‌شان. نخ ارتباط این آدمها اما شراکت مادرهاست دربرپایی یک قمارخانه‌‌ی چینی در آمریکا. قصه‌‌ها مملوند از تصویر رابطه‌‌هایی بغرنج میان مادران سلطه‌‌جو و دخترهایی که خودشان را – به سبب برآورده نکردن انتظارات مادرهایشان- گناه‌‌کار می‌‌دانند.

یکی از تکان‌‌دهنده‌‌ترین این تصاویر مربوط به قصه‌‌ی «دو نوع» است که وامدار تجربه‌‌ی شخصی کودکی ایمی تن است. زمانی که آموزش موسیقی از سوی مادرش به او تحمیل شد و او نتوانست رویای مادرش را محقق کند. تلاش دیکتاتورمآبانه‌‌ی مادر برای ساختن یک بچه‌‌ی نابغه‌‌ی سر به فرمان و ناکامی‌‌های پیاپی دخترک، زمینه‌‌ساز نفرت دختر از مادرش می‌‌شود. «جون» تمام امیدهای مادرش را به شکل آرزوهایی دست‌‌نیافتنی می‌‌بیند و خودش را یک شکست‌‌خورده‌‌ی مطلق. مادر پس از تلاشهای بسیار وقتی از شرلی تمپل شدن و یک حافظ اطلاعات عمومی شدن او ناامید می‌‌شود، به دختر امر می‌‌کند که باید یک پیانیست زبده بشود . و اینطور با ورود پیانو و استاد موسیقی رابطه‌‌ی آنها پرتنش‌‌تر می‌‌شود:

” با فریاد گفتم:«چرا همانطور که هستم دوستم نداری؟ من یک نابغه نیستم. من نمی‌‌تونم پیانو بزنم، تازه اگر می‌‌تونستم هم جاضر نبودم برم تلویزیون حتی اگر یک میلیون دلار بهم بدی.» مادرم به صورتم سیلی زد و فریاد کشید:«کی از تو خواست نابغه باشی؟ من فقط ازت میخوام بهترین باشی. اون هم به خاطر خودت. فکر کردی ازت می‌‌خوام نابغه باشی؟ هان؟ برای چی، کی ازت خواسته؟»[…]«هق هق کنان گفتم: «تو از من می‌‌خوای چیزی باشم که نیستم. من هرگز اون دختری که تو می‌‌خوای باشم، نمیشم.» به زبان چینی داد زد:«تنها «دو نوع» دختر وجود داره. دخترهایی که حرف‌‌شنواند و دخترهای سرخود نافرمان و فقط یک نوع دختره که می‌‌تونه توی این خونه زندگی کنه. دختر حرف‌‌شنو.» فریاد زدم:« پس کاش دختر تو نبودم، کاش تو مادرم نبودی.»”
در دسامبر سال ۲۰۰۱ مجله مشهور نیویورکر، یادداشتی از ایمی تن منتشر کرده‌‌است با نام «مادر من». شرح این یادداشت که خاطره‌‌ای از اوست پیش روی شماست:

« مخاطب نفرت‌‌انگیزترین کلماتی که در عمرم به کار برده‌‌ام، مادرم بوده‌‌است. آن موقع شانزده ساله بودم.آن کلمات از توفان درون سینه‌‌ام بر می‌‌خاستند و من آنها را چونان رگباری از دانه‌‌های تگرگ فرو می‌‌ریختم: «ازت متنفرم. دلم می‌خواد بمیرم.» منتظر بودم با آنچه گفته‌‌بودم کم بیاورد و غش کند. اما او همچنان راست‌‌قامت می‌‌ایستاد، چانه‌‌اش رو به بالا، لبهایش را با لبخندی نامانوس کش می‌‌داد و با تغیر می‌‌گفت: «بسیار خوب، شاید من هم بمیرم؛ اینجوری دیگه مادرت نیستم.» ما از این مشاجره‌‌ها زیاد داشتیم.گاهی او واقعا می‌‌خواست خودش را بکشد مثلا چاقویی را زیر گلوی خود می‌‌گرفت و می‌‌دوید توی خیابان. او هم درون سینه‌‌اش توفانی می‌‌خروشید. و آنچه مرا با آن هدف می‌‌گرفت به اندازه صاعقه، کشنده و سریع واقع می‌‌شد.

تا چند روز پس از جدل‌‌هایمان با من حرف نمی‌‌زد. شکنجه‌‌ام می‌‌کرد، وانمود می‌‌کرد که هیچ احساسی نسبت به من ندارد. انگار برایش وجود نداشتم. و به همین خاطر من در تمام این ستیزها یکی پس از دیگری شکست می‌‌خوردم: وقتهایی که از من ایراد می‌‌گرفت، جلوی دیگران تحقیرم می‌‌کرد، انجام فلان کار و بهمان کار را برایم قدعن می‌‌کرد، بی آنکه حتی به یک دلیل منطقی در مورد اینکه چرا باید جور دیگری باشد، گوش دهد. پیش خودم سوگند یادکردم که هرگز این بی‌‌انصافی‌‌ها را فراموش نکنم، اینکه تمامشان را بیندوزم، با آنها سنگدل شوم و درست مثل او خودم را بدل به آدمی نفوذناپذیر کنم. اینها الان به یاد می آیند، چون زمان دیگری را هم به یاد می‌‌آورم، همین چند سال قبل را. چهل و هفت ساله بودم و آدم دیگری شده بودم، شده‌‌بودم داستان‌‌نویس، یعنی کسی که خاطره و تخیلش را به کار می‌‌گیرد. داشتم داستانی درباره یک مادر و دختر می‌‌نوشتم که تلفن زنگ خورد.

مادرم بود. و این غافلگیرم کرد. یعنی کسی برای تلفن زدن کمکش کرده‌‌بود؟ سه سالی بود که به خاطر بیماری آلزایمر حافظه‌‌اش را داشت از دست می‌‌داد. اوایل فراموش می‌‌کرد در را قفل کند و بعد محل زندگی‌‌اش از یادش رفت. آدمها را به جا نمی‌‌آورد و نسبت آنها را با خودش تشخیص نمی‌‌داد. این اواخر که دیگر بسیاری از دلمشغولیها و مصائبش هم از یاد برده‌‌بود. گفت: «هی ایمی!» و شروع کرد تند تند چینی صحبت کردن: «یک چیزی توی مخ من ایراد داره. به گمونم دارم دیوونه میشم.» نفسم برید. او به ندرت می‌‌توانست بیش از دو کلمه با من صحبت کند. شروع کردم به حرف زدن؛ گفتم: «نگران نباش» پرید میان حرفم و ادامه داد: «راست میگم. احساس می‌‌کنم خیلی چیزها یادم نمیاد. حتی نمی‌‌تونم به یاد بیارم دیروز چه کردم. از اتفاقات گذشته‌‌های دور هم چیزی به خاطر ندارم، اینکه با تو چطور رفتار کردم….» مادرم مثل آدم غریقی حرف می‌‌زد که می‌‌خواست به حکم نزاع برای بقا به سطح آب چنگ بزند، تنها برای اینکه ببیند چه میزان با آب پیش رانده شده و دستش بیاید که در حال حاضر تا ساحل چقدر فاصله دارد.

بیقرار و سراسیمه حرف می‌‌زد: «می‌‌دونم که تو رو آزار دادم.» گفتم:« نه، فکرشو نکن»
-من به تو خیلی بد کردم اما حالا یادم نمیاد که چه کار کردم. و فقط خواستم به تو بگم که امیدوارم تو هم بتونی مثل من فراموش کنی»
سعی کردم بخندم تا او متوجه بغض صدایم نشود.«واقعا میگم، فکرش هم نکن»
-باشه، فقط خواستم بدونی.
به محض اینکه قطع کردیم، اشکم سرازیر شد. هم خوشحال بودم و هم محزون. دوباره دختر شانزده ساله‌‌ای شده‌‌بودم اما این بار توفان از میان سینه‌‌ام رخت بربسته بود.
مادرم شش ماه بعدش مرد. در حالیکه شفابخش ترین کلمات را برایم به ارث گذاشته‌‌بود.کلماتی که چون آسمان آبی بی‌‌لک، ابدی بودند و وسیع. هر دویمان می‌‌دانستیم که قلبهایمان باید حافظ چه چیزهایی باشند و چه چیزی را باید از خاطر بزدایند.»