خانه » هنر و ادبیات (برگ 59)

هنر و ادبیات

یادی کوتاه از همایون نور احمر / خاموشی پروانه ی سفید… لیلا سامانی

یک سال پیش در چنین روزهایی “همایون نوراحمر” نویسنده و مترجم برجسته آثار داستانی و نمایشی و از نخستین نویسندگان و کارگردانان نمایش های رادیویی، در سکوت و بی خبری جامعه ی ادبی درگذشت. او که در طول حیاتش بیش از ۱۰۰ نمایش رادیویی را سرپرستی و ترجمه کرده بود، در سن هشتاد و شش سالگی و بر اثر کهولت در سرای سالمندان و در غربتی حزن آلود رخت از جهان برکشید.

fsd3ed8e38

“همایون نوراحمر” در سال ۱۳۰۶ و در خانواده ی نظامی در تهران متولد شد. او تحصیلات متوسطه را در دبیرستان های مروی و دارالفنون سپری کرد و پس از آن برای مدتی به مدرسه ی نظام رفت، اما شیفتگی اش نسبت به مقوله ی ترجمه و ادبیات او را در سن بیست و دو سالگی به دانشگاه تهران و تحصیل در رشته ی زبان وادبیات انگلیسی کشاند، او که کار ترجمه را از سن هفده سالگی و با چاپ ترجمه ی شعری از شکسپیر در مجله ی صبا آغاز کرده بود، تا پایان عمرش بیش از چهل اثر از نویسندگان شهره ی جهانی همچون ” آندره ژید”، “جورج اورول”، “آنتوان چخوف” و “نیکوس کازانتزاکیس” را ترجمه کرد که از این میان کتابهای “قلعه ی حیوانات” اورول و “سودوم و گومورای” کازانتزاکیس” برای اولین بار توسط او به خوانندگان فارسی زبان معرفی شدند.

نور احمر در سال ۱۳۴۲ و پس از فراغت تحصیل از دانشگاه در رادیو تلویزیون ملی ایران ، در سمت تهیه کننده ی ارشد مشغول به کار شد و علاوه بر ترجمه و سرپرستی بیش از ۱۰۰ نمایش در رادیو ، نمایشنامه هایی چون “انگشتر ژنرال ماسیاس”، “سقوط”، “غبار جاده”، “افسانه”، “مردی از دریا” و “در پاییز” را هم برای تلویزیون ترجمه و به روی صحنه برد.
همچنین می توان از نمایشنامه های رادیویی “پروانه ی سفید”، ” آوازی در باد”، “خانواده ی بارن”، “ماه روی تپه”، “خسیس دهکده” و “لوییزا” به عنوان برجسته ترین آثار ترجمه شده ی این مترجم پرکار یاد کرد.

در این میان “پروانه ی سفید” اثر “آگوست دوروس”، راوی یکی از وهم آلودترین نمایشهای رادیویی ست، این نمایش شنیداری، داستان مردی میانسال به نام “پل” را روایت می کند که در پی دلبستگی به دختری جوان و زیبا به نام “بئاتریس” درصدد برآوردن شرط او مبنی بر از بین بردن همسرش، “آلیس” بر می آید. او برای تحقق هدفش به مدت سه سال، ذره ذره به همسرش ارسنیک می خوراند و در نهایت مرگ او را رقم می زند. اما این پایان ماجرا نیست، چرا که خیال آلیس به شکل پروانه ای سفید لحظه ای ذهن پل را ترک نمی کند و همواره او را در فضایی رعب آور و سراسر رنج عذاب می دهد و این عبارت را در ذهن پل مکرر می کند : “سم آرسنیک بسیار کشنده است ولی آیا نیروی این سم قوی تر از نیروی عشق است؟”

نور احمر در دهه های ی اخیر با بیش از بیست مجله از جمله ترقی، خوشه، فردوسی، اطلاعات هفتگی، آناهیتا، کتاب هفته، کیهان فرهنگی، سخن، تالار، شعر، سوره مهر، صحنه، مقام، جام جم، مجله نمایش، سروش و هنرهای تجسمی همکاری داشت. وی همچنین در سال ۱۳۸۱ کتاب فرهنگ اصطلاحات تئاتر را نیز منتشر کرد.
از دیگر ترجمه های ماندگار نوراحمر می توان به “تبعیدی‌ها” نوشته ی “جیمز جویس”، “جست و جو” نوشته ی “فردریک دورنمات”، “زن زیادی” اثر “آنتوان چخوف”، “زنده باد زاپاتا” نوشته ی “جان اشتاین بک”، “هیولا” اثر “برتولت برشت” و ” اگر دانه نمیرد” کتاب جنجال برانگیز “آندره ژید” اشاره کرد، که از این میان اثر اخیر پس از ممیزی های فراوان در اختیار خوانندگان فارسی زبان قرار گرفت.
لیلا سامانی - نویسنده مقاله

لیلا سامانی – نویسنده مقاله

رقص کنان پرواز کن… محمد سفریان

حرف صلح است و آرامش؛ حرف زندگی بهتر آدمیزاد و حکایت جادوی صدایی که انگار از نهانخانه ی غیب نشان داشته باشد؛ این بار با هنر آواز و طبیعت بی دغدغه ی ” نانا موسکوری ” یونانی.

دختر پاک سرزمین اندیشه؛ در بسیاری از ترانه هایش از عشق گفته و لذت وصل و از دل بی قرار انسان که جز در کنار دوست آرام نمی گیرد…
یکی از شهره ترین ترانه های او با ترجمه ی فارسی و لینک ویدئوی یوتیوب در زیر آورده شده؛ باشد که شما نازنینان همراه، در حوض موسیقی جانی تازه کنید و رخوت عبور ایام را از یاد ببرید…
تنها این خبر را هم داشته باشید که تیم چمتا در برنامه ی آتی اش، به سراغ این چهره ی دوست داشتنی موسیقی مردمی اروپا رفته و زندگی و آثار و احوالش را ورقی دوباره زده. وقت و حوصله اگر یارتان بود، همراهی با چمتای این هفته را هم در برنامه ی شنبه شب تان بگنجانید که صدای دختر همه ی مادرهای زمین، براستی که ممد حیات است و مفرح ذات…

متن اصلی ترانه ی پرواز کن به زبان فرانسوی:

Hier encore
Je t’ai fais de la peine, je sais,
Mais dans mon cœur
Vraiment rien n’a changé.
Non – vole, vole,
Il faut que s’envole
Ce tourment de tes pensées !

        Lalaïlalaïla …
Oh – vole, vole,
Vole farandole !
Les chagrins que nous avons
Volent, volent, volent
Et puis s’en vont !

Tous les deux
Nous avons de jolis souvenirs,
Plus rien ne doit
T’empêcher de sourire.
Oh – vole, vole,
Une joie s’envole,
Mais pour mieux nous revenir !

        Lalaïlalaïla …
Oh – vole, vole,
Vole farandole !
Les chagrins que nous avons
Volent, volent, volent
Et puis s’en vont !

Bien souvent
Nous nous faisons du mal, toi et moi,
De vivre à deux
C’est compliqué parfois,
Mais – vole, vole,
Jamais ne s’envole
Tout l’amour que j’ai pour toi !

ترجمه ی فارسی اثر ( با تمسک به ترجمه ی انگلیسی )

ﺩﯾﺮﻭﺯ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺁﺯﺭﺩﻡ، ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ…
ﻭﻟﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺗﻮﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﺪﻩ
ﻧﻪ … ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ … ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﺍﯾﻦ ﺧﻴﺎﻝ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺗﻮ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﻪ
ﻻ ﻻ ﻻ ﻻ … ﻻ ﻻ ﻻ
ﺍﻭﻩ! ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ… ﺭﻗﺼﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﻪ
ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﻩ
ﻣﺎ ﻫﺮﺩﻭ ﮐﻠﯽ ﺧﺎﻁﺮﻩ ﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ
ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺍﺯﺕ ﺑﮕﻴﺮﻩ
ﺍﻭﻩ!! ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ، ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﺷﺎﺩﯼ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﭘﻴﺶ ﻣﺎ
ﻻ ﻻ ﻻ ﻻ … ﻻ ﻻ ﻻ
ﺍﻭﻩ! ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ… ﺭﻗﺼﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﻪ
ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﻩ
ﺍﻏﻠﺐ ﻣﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺭﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﻣﻴﺪﯾﻢ، ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻭﺗﺎﯾﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻴﻠﯽ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﻣﻴﺸﻪ
ﻭﻟﯽ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺮﮔﺰ ﭘﺮ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﻪ ﻭ ﺑﺮﻩ
ﻻ ﻻ ﻻ ﻻ … ﻻ ﻻ ﻻ
ﺍﻭﻩ! ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ… ﺭﻗﺼﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻦ
ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﻪ
ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ … ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﻩ

به بهانه‌ی سالروز خاموشی شاپور قریب/ وداع با تفنگهای چوبی… مینا استرآبادی

شانزدهم خرداد با خاطره ی خاموشی “شاپور قریب” گره خورده است، کارگردان پیش کسوتی که نامش با فیلم هایی خاطره انگیز و به یاد ماندنی روزهای خوب سینمای ایران عجین شده است.

شاپور قریب

شاپور قریب

”شاپور قریب” در سال ۱۳۱۱ در سمنان متولد شد؛ به گفته ی خودش فعالیت هنری اش را با قصه نویسی آغاز کرد، دو کتاب منتشر شده ی او به نام های ” عصر پاییزی” ( ۱۳۳۹) و “گنبد حلبی”(۱۳۴۱) از جمله آثاری بودند که تا سالها در زمره ی کتابهای پر خواننده قرار داشتند. “گنبد حلبی” مجموعه داستانی مشتمل بر پنج قصه به نام های گنبد حلبی، تله طلایی، گراز، قهوه‏خانه ی کنار جاده و عذر الندو بود که نظر منتقدان ادبی را به خود جلب کرد.
ورود قریب به عرصه ی تئاتر از پانزده سالگی آغاز شد ، او خود در گفت و گویی که در سال ۱۳۸۸ با خبرگزاری دانشجویان ایران “ایسنا” انجام داده بود، درباره‌ی شروع فعالیت‌های هنری اش چنین گفته بود: ” کلاس نهم بودم که از طریق اکبر گلپایگانی به تئاتر “جامعه باربد” معرفی شدم و حدود ۱۲ سال در این گروه تئاتری بازی کردم. در همان دوران در کلاس عطا وکیلی کارگردانی یاد گرفتم و با نصرت کریمی که گریم یاد می‌داد، آشنا شدم و دوست شدیم.”

وی پس از آن که دیالوگ نویسی در فیلم “موطلایی شهر ” را بر عهده گرفت، در فیلم “چرخ بازیگر” به کارگردانی “مهدی امیر قاسم خانی” علاوه بر وظیفه ی دستیاری، نویسندگی و بازیگردانی را هم بر عهده داشت، او بعدها دستیار “جلال مقدم” شد و در فیلم “سه دیوانه” با اوهمکاری کرد و سرانجام در سال ۱۳۴۷ پس از دو دهه و اندی حضور در عرصه ی هنر و سینما ، نخستین فیلم خود با نام “دختر شاه پریون ” را کارگردانی کرد.

قریب که پیش و بیش از هرچیز خود را قصه نویس می خواند، نگاهی عمیق و خاص به سینمای کودک و نوجوان داشت، همین نگرش بود که موجب شد تا وی یکی از برجسته ترین آثار سینمای ایران با عنوان “هفت تیرهای چوبی” را در این زمینه خلق کند. این فیلم که نمونه ی دگرگونه ای از سینمای کودک بود، مورد تحسین منتقدان ب داخلی و خارجی گرفت و جایزه ی جشنواره ی مصر ، سوئد و جایزه ی طلایی شیکاگو را نصیب خود ساخت. در هفت تیر های چوبی “عبدالله یاقوتی” و ” حسن حاجیان” نقش آفرینی می کردند و موسیقی متن این فیلم اثر ” اسفندیار منفردزاده” است.
از دیگر آثار مطرح این کارگردان می توان به فیلم “ممل آمریکایی” اشاره کرد، این فیلم که دومین همکاری مشترک “گوگوش” و “بهروز وثوقی” بود، در نوروز ۱۳۵۳ اکران شد وعنوان پر فروش ترین فیلم سال را از آن خود ساخت. در این فیلم، آمریکا و رویای مهاجرت به آن را مورد نقد قرار می گیرد و از “ممل آمریکایی” ها یی سخن به میان می آد که فریب دروغ های ” حسن پپه” ها را خورده اند. ترانه‌های معروف “شب شیشه ای” و “دریایی” نیز اولین بار در این هم این فیلم اجرا شدند . شاپور قریب پس از آن فیلم “مرد شرقی‌، زن فرنگی‌” را با همین مضمون ساخت که از اقبال فیلم نخست برخوردار نشد.
shapoor-gharib2

“عروس بیانکا” ( ۱۳۴۹)، “رقاصه شهر”( ۱۳۴۹)، “کاکو” (۱۳۵۰)، “بدنام “(۱۳۵۰)، غریبه “( ۱۳۵۱)، “خروس” (۱۳۵۲)، “بت شکن” ( ۱۳۵۵) و “سه ماه تعطیلی” ( ۱۳۵۶) عنوان آثار دیگر شاپور قریب هستند که پیش از انقلاب آنها را کارگردانی کرده است.
وی پس از انقلاب مدتی در کانون پروش فکری کودکان و نوجوانان با سمت مشاور رئیس مشغول به کار بود و در هیات تصویب فیلمنامه‌ها فعالیت داشت.اما پس از چندسال اشتغال در این جایگاه به دلیل اختلافات از سمت خود استعفا کرد .
او سپس در سال ۱۳۶۵ فیلم “بگذار زندگی کنم” با بازی “مهدی هاشمی” و “افسانه بایگان”، را کارگردانی کرد، فیلم که از دغدغه های پس از طلاق می گفت از بخت خوبی در گیشه برخوردار شد و بنا به گفته ی کارگردان سرمایه گذار را با سود قابل ملاحظه ای مواجه کرد، حال آنکه خود وی پس از فیلم”سایه های غم ” ( ۱۳۶۶) – که یکی دیگر از فیلم های پرفروش بعد از انقلاب به شمار می رود – ناچار به ساختن فیلم هایی برای گذران زندگی و پرداخت کرایه ی خانه اش شد.
از جمله ی این فیلم ها که هرگز موفقیت فیلم های سابقش را نیافتند می توان به “روزهای بلند انتظار”(۱۳۶۹)، “بازگشت قهرمان”( ۱۳۶۹)، “خانواده کوچک ما”(۱۳۷۰)، ” اشک و لبخند”(۱۳۷۳)، “کفش‌های جیرجیرک دار” (۱۳۸۱ ) و “سوگند” (۱۳۸۴) اشاره کرد.
فیلم “ملاقات” آخرین ساخته ی این سینماگر ایرانی ست که در سه اپیزود و به تهیه کنندگی “عباس رافعی” ساخته شده است و شاپور قریب در این فیلم کارگردانی اپیزود ” ایستگاه آخر” را برعهده داشت، اپیزودی که هنوز به نمایش عمومی در نیامده است.
شاپور قریب هم چنین یکی از محبوب ترین مجموعه های تلویزیونی دهه ی هفتاد با نام “روزگار جوانی” را کارگردانی کرده است. داستان این سریال روایت زندگی چند دانشجوی شهرستانی بود که در خانه ای اجاره ای زندگی می کردند، صداقت بارز داستانهای این مجموعه، شخصیتهای ملموس و صمیمی آن و روابط باور پذیر شخصیت ها با یکدیگر که با چاشنی مسائل روز اجتماعی و مشکلات شخصی جوانان آمیخته شده بود، این سریال را تبدیل به یکی از خاطره انگیزترین مجموعه های تلویزیون ایران ساخت. نویسندگی این مجموعه را “اصغر فرهادی” کارگردان شهیر ایرانی برعهده داشت، فرهادی در زمستان ۹۰ و در بازگشت از مراسم دریافت جایزه ی اسکار به همراه عزت الله انتظامی به دیدن شاپور قریب رفت تا ازاین هنرمند پیشکسوت که مبتلا به آلزایمر شده بود، عیادت کند، او پس از این دیدار از مسولان سینمایی خواست تا به جای برگزاری مراسم تقدیر و تشکر از او، به وضعیت پیش‌کسوتانی چون قریب توجه کرده و هزینه‌های درمان آن‌ها را تامین کنند و در مصاحبه ای گفت:

“آنچه من و دیگر سینماگران امروز را به سینما علاقه‌مند کرد دیدن فیلم‌های فیلمسازانی بود که در کودکی و نوجوانی فیلم‌هایشان را دیده‌ایم. خیلی از آن‌ها دیگر در میان ما نیستند و برخی خانه‌نشین‌اند و تعداد کمی از آن‌ها هنوز با همه مشکلات عاشقانه در حال کارند. خاطره فیلم‌هایشان که آن سال‌ها دیده‌ایم امروز با ما همراه است من هنوز لذت تماشای “هفت تیرهای چوبی” آقای قریب را فراموش نکرده‌ام ما با دیدن این فیلم‌ها به سینما علاقه‌مند شدیم”

ما برای شهیدانمان عزا نمی گیریم! یادنامۀ نوری دهکردی – رضا اغنمی

aghnami

این دفتر، دربرگیرندۀ خاطرۀ نزدیکان و دوستان وآشنایان زنده یاد نوری دهکردی است که در۲۶ شهریور ۱۳۷۱ خورشیدی، همراه با دکترصادق شرافکندی، فتاح عبدلی و همایون اردلان، دبیر کل حزب دموکرات کردستان با دوستان ومسئولان آن حزب درحالی که مشغول صرف غذا در رستوران میکونوس در برلین بودند به قتل رسیدند. ازهمان نخست انگشت اتهام به سویِ فرستاده های جمهوری اسلامی رفت. بین هموطنانِ خارج ازکشورنیز آشکار و پنهان و لب گزیدنهای برخی ازکهنه کاران حرفه ای، «کار کار جمهوری اسلامی ست» برسرزبان ها افتاد. سروصدای ورود آزاد تروریست ها و قتل ها دریک کشوراروپائی در روزنامه های خارج ابعاد گسترده تری پیدا کرد؛ نارضائی و شکایت ازحضور پناهندگان و تهدید امنیت شهروندان که پای تروریست ها را به کشور شان بازکرده است، زنگ خطر را به صدا درآورد. انکارهای ریاکارانۀ رسمی وغیررسمی دستاربندانِ حاکم به جائی نرسید. با پیگیری های سرسختانۀ برخی سازمان ها و تشکل های سیاسی وشاکیان خصوصی، پرده ها کم کم کنار رفت و با تشکیل دادگاه میکونوس، آمران و عاملانِ اصلی این جنایت هولناک شناخته شدند. درآن دادگاه که به جرئت میتوان گفت دادگاهِ تاریخی و به مفهوم واقعی دادگاهی مستقل بود با قضات شریف و شرافتمند،* عاملان جنایت شناخته شدند. ماهیتِ جوهریِ حکومت اسلامی برای همگان عریان شد. رهبر و رئیس جمهور و وزیراطلاعات و چند تن دیگر ازسران نظام محکوم و معرفی شدند.
نویسندگان این دفتر: خانوادۀ داغدیدۀ نوری دهکردی و حدود بیست و چند نفرازدوستان ویاران نزدیک نوری دهکردی هستند که هریک با خاطره ای، صفات نیک و تلاش های اورا درمبارزه با استبداد ستوده اند. ازهمدلی وهمدردی صمیمانۀ او بامردم به نیکی یاد کرده اند که جای سپاس دارد. مشارکت دریک فریضۀ ملی و فرهنگی فارغ از رنگ وبوی سازمانی و حزبی را باید ارج نهاد و ازاین گونه یادبودها استقبال کرد. به ظن قوی، همدلی های انسانی ریشۀ های خشک اندیشی و خود خواهی های اهریمنی را میسوزاند. میپوساند. افق های تازه روی جامعه میگشاید. به متفکران جامعه فرصت میدهد که با احساس امنیت و آزادی، استقلالِ فکر « فردی» را بطورجدی گسترش داده و آزاد اندیشی را با عقلانیت پی ریزی کنند. تحمل دیگران، حرمت به افکارمخالفین و دگراندیشان را با صبر و تحمل پیش گیرند؛ کارنیکی که در این خاطرات به چشم میخورد. کسانی هستند که مخالف باورها وعقاید سیاسیِ دهکردی و هماندیشانش بوده اند، اما منصفانه باید گفت که نه تنها منکر صفات انسانی و روش ها ی سیاسی او نشده اند، بلکه با حفظ حرمتِ دوستی، تلاش صادقانۀ او را درتوسعۀ بیداری مردم وشکست سدهای استبداد ستوده اند؛اززاویۀ دیدِ هرعقیده وهرمرام و مسلکی به نیکی از اویاد کرده اند. روانش شادباد. آرزو میکنم اخلاق آموزندۀ انسانی زنده یاد نوری دهکردی، در تبعید اجباری به دیگر هموطنان نیز تسری پیدا کند.
خاطرات هریک از نزدیکان و دیگرنویسندگان این دفتر، درشناختِ روحیۀ انسانی آن مبارز از دست رفته اثرگذار است. خواننده را درکنارسوگواران مینشاند تا همدل با خویشان و دیگریاران دور و نزدیکِ نوری دهکردی را بهتر بشناسد؛ و درد دل های خونینِ نسل را، پنداری لبریز و جاری، با فریادی که عادت شده روایت کند. عادتِ دیرینه ای که دراین سرزمین نفرین شده ادامه دارد. ریشه دوانیده، سخت جان شده است : «به یاد روزی می افتم که نوری به اتاقی وارد شد که ما به عزای رضا که در آن تابستان اعدام شده بود نشسته بودیم. او با دیدن این صحنه به من گفت «ما برای شهیدانمان عزا نمی گیریم» وقتی به او گفتم «دیدی بالاخره اعدامش کردند؟» ناگهان شکست، جلومن زانو زد و سرش را بردامن گذاشت وهای های گریست . . .»

قبلا ازاین بانو آمده است: به یاد اختلافات سیاسی وبحث های مکررمان می افتم ، این که هیچگاه در سیاست همنظرنبودیم ولی تفاوت نظرخللی دردوستی مان به وجود نیاورد.» ص۷۸ دراین یادنامه نمایشنامه ای به نام « نوری درتاریکی» ازآقای فرهاد پایار آمده است که قابل تأمل است. نویسنده قبل ازشرح متن نمایشنامه در«چند توضیح . . . » یادآور میشود که : درسال ۱۳۸۴ هنگام خواندن نمایشنامۀ «گفت و گویِ شبانه با یک انسان حقیر» اثرفریدریش دورن مات» یاد نوری دهکردی افتادم. شخصیت اصلی این نمایشنامه ازخیلی جهات به نوری شبیه است.» بی دلیل نخواهد بود گفته شود که این نمایشنامه، شیوه تفکر، و درمجموع شرح حال اپوزیسیون روشنفکری ما در گذشته و حال را روایت کرده است. شاید به برخی مدعیان بیمایه بربخورد، اما کار سنجیدۀ نویسندۀ نمایشنامه را باید جدی گرفت.

دریغم آمد به این نمایشنامه که روایتگری آشنا با شیوه های اپوزیسیون است اشاره نکنم.
گفتگو درصحنه بین روشنفکر ومردعینکی میگذرد. مثل: [ ثابتی ساواک یا لاجوردی رژِیم اسلامی] بازی شطرنج وتقلب هاِی آمرانه مردعینکی، هردو بازیگر، آگاه ازنقش حریف. مردعینکی شروع به خواندن مقاله ای از روشنفکر میکند که هنوز منتشرنکرده است.
نوری: [ناباورانه] این مقاله را ازکجا درآوردی؟ . . . من که هنوز منتشرش نکرده ام . . .» مرد عینکی: «ونخواهی کرد! »
نوری ازعدالت و دموکراسی و درد های جامعه میگوید.
مرد عینکی: «عدالت مقوله ایه که شما روشنفکرها اختراع کرده اید»
و دریک لحظه ای همصدا از مقاله روشنفکر را باهم میخوانند :
نوری و مرد عینکی: [ هم زمان و هم صدا] یکی ازاین معیارها نفی تقدس قهر و جایگزین کردن آن با خواست و تمایل به حلِ مسالمت آمیز معضلات و تناقضات اجتماعی است.»
ازآقای ناصرزراعتی ویراستار کتاب باید سپاسگزاربود که این اثربا ارزش غافل نبوده و نمایشنامۀ «نوری درتاریکی» را در یادنامه آورده است.

واما بعدالتحریر

شاید بی دلیل نباشد این توضیح که ناکامی انقلاب مشروطه، محملِ پیام نانوشته ای بود که در نسل های بعدی اثراتش متجلی شد. عریانیِ مخالفت های سیاسی از سوی آگاهانِ بدون سازمان و حزب، درسخت ترین دوران استبداد رضاشاه و زندانی شدن گروه معروف به ۵۱ نفر نمونه ای از سرریز شدن عقده های آن شکست بود و چرائِیِ فراموشیِ مطالبات ملی درمقابله، با بی اعتنائی حاکمان وقت به بحران های گذرا . بلاتکلیف ماندنِ درخواست های نسلِ مشروطه و انتقال آن به نسل های بعدی، جهل و بیخبریِ اکثریتِ ملتی را، در حسرتِ رجعتِ به چهارده قرن گذشتۀ اسلام به نمایش گذاشت.
هشت دهه پس از انقلاب مشروطیت درزمانه ای که تمدن جهانی در بستر دگرگونیهای شگفت انگیز علوم و فنونِ بشری، کرۀ خاکی را دریک دهکده کوچک درآورده بود، جامعۀ باستانیِ ما در گیر و دار جنگ دو قدرت با هیاهوهای شعاری، در التهابِ آزمون «سنت ومدرنیته» گرفتار و سرگردان شدند. آرمانها و دیدگاه های خیالی و هریک چشم به راه منجی با ده ها سازمان به ظاهرسیاسی با اندیشه های گوناگون و بسی وارداتی، درانتظار معجزه ای. نتیجه به ظهورآقای خمینی منتهی گردید. درگورستان فریاد کشید «من میزنم تودهن این دولت!». ملتی سر درگریبان، معصومیت های اشگبار خود را، و چه با غرور و افتخار نثارش کردند !
با چنین فرهنگِ سرگردانی، تجدید خاطره ها، صیقل زدن ذهنیت های زنگاربسته درسرگیجۀ سنت ومدرنیته، اعتیاد به آشفتگی های فکری و پراکندگی ها و سرریزشدن عقده ها،: آیا میتوان روز و روزگار خوشی در آیندۀ چنین جامعه متصور بود ؟!
*اخیرا در رسانه ها اعلام شد که جایزه “بهترین عملکرد حقوقی” برای دو دادستان پرونده میکونوس برای نخستین بار جایزه “بهترین عملکرد حقوقی” از سوی کانون وکلای آمریکا در نیویورک به دو دادستان آلمانی اهدا شد. دو دادستان آلمانی در رابطه با رسیدگی به پرونده “ترور در رستوران میکونوس” این جایزه را دریافت کردند.

 

یادی از اصغر الهی در سالروز خاموشی اش / بالیدن در خاطرات خاکستری… مینا استرآبادی

“در واگویه ی خاطره های مه آلود و خاکستری، به دنیا آمدم. بالیدم. بزرگ شدم. ساقه ترد گیاهی در گذار آب های وحشت. به دریا نپیوستم. چون قطره آبی زلال به خاک برگشتم. به زهدان مادری که از آن به دنیا آمده بودم. به هیئت انسان نخستینی. در تردید زیستن و ماندن.” اینها واژگان نویسنده ای ست که روای روان پرالتهاب و رسوا کننده ی حقیقت دلخوشی های کوچک آدمی بود، این واژگان “دکتر اصغر الهی” که دیباچه ی رمان “سالمرگی” اوست، شاید عصاره ی تمام و کمال حکایت سرگشتگی بشر باشد، حیرانی های بی انتهایی که به گواه قلم الهی، پیوندشان با اسطوره ها نشان از ازلی بودن و تداوم بی وقفه شان خبر از ابدی بودنشان می دهد.
اصغر الهی در سال ۱۳۲۳ خورشیدی در مشهد متولد شد و از سنین نوجوانی به نوشتن روی آورد، مطالب و داستان های او که درصفحات روزنامه های محلی زادگاهش چاپ می شدند، او را بر سر ذوق می آورد و دلبستگی اش را به قلم و نوشتن بیشتر می کرد. او سپس وارد دانشگاه تهران شد وموفق شد با مدرک دکترای تخصصی در رشته ی روانپزشکی از این دانشگاه فارغ التحصیل شود. الهی پس از آن به عنوان دانشیار در دانشگاه علوم پزشکی ایران مشغول تدریس شد، ضمن آنکه مطب روانپزشکی اش در یوسف آباد نیز محل طبابتش بود.
الهی از دهه ی ۴۰ و با نوشتن داستان های کوتاه پا به عرصه ی نویسندگی گذاشت، این داستان ها که بعد ها در مجموعه داستانهای “بازی” و “قصه های پاییزی” منتشر شدند داستانهایی بودند که سبک نگارششان تلفیقی بود از رئالیسم و سمبولیسم ترفندی که شاید راهی بود برای گریز از مقراض سانسور. دکتر الهی با نوشتن نخستین رمانش با عنوان “مادرم بی بی جان” توانست نام خود را به عنوان یکی از نویسندگان خلاق و برجسته ی ادبیات معاصر ایران ثبت کند. الهی بر آمده از نسلی پرشور و آرمان خواه بود، نسلی که کودتای ۲۸ مرداد را از سرگذرانده بودند و هم چنان به برقراری جامعه ی همسان و بی طبقه باوری خوش بینانه داشتند. همین باور بود که در داستان “مادرم بی بی جان” و در قالب رئالیسم رخ نمود و از تلاطم پر تب و تاب جوانانی سخن گفت که در روند جنبش ملی شدن صنعت نفت خود را به آب و آتش می زدند تا جایی که حتی “بی بی جان” را هم به تظاهرات می کشانند. ریتم پر شتاب رمان که با بن مایه و فضای داستان هماهنگ است، نقطه ی قوت نثر الهی در این رمان است. اما این رمان به همراه مجموعه داستان های “بازی” و “قصه های پاییزی” – که همگی حاوی کنایاتی مستتر به رژیم پهلوی، میل مردم به دگرگونی اوضاع سیاسی و اجتماعی و تصویر لایه های محروم، فقیر و سرکوب شده ی جامعه بودند – در آن زمان امکان انتشار نیافتند و نشر این آثار پس از سقوط حکومت محمد رضا شاه میسر شد.
پس از انقلاب و در طی سالهای خاکستری دهه ی شصت، الهی از نوشتن فاصله گرفت و بیشتر به طبابت می پرداخت، اما سرانجام در سال ۱۳۷۰ با انتشار مجموعه داستان ” دیگر سیاوشی نمانده” بار دیگر به میدان بازگشت. او در این اثر شیوه ی نوینی از روایتگری روانشناختی را خلق کرد که خود آن را “واگویی روانی” نام کرده است. شیوه ای که شکل تکامل یافته ی آن را می توان در رمان “سالمرگی” به وضوح دید.

دکتر الهی که سد ممیزی را بر نمی تابید و در عین حال از حاشیه و جنجال هم گریزان بود، مجموعه داستان بعدی اش ” رویا و رویا” را با کمک انتشارات “پر” در ایالات متحده به چاپ رساند. اما گویی این روش انتشار کتاب اسباب رضایت خاطر وی را فراهم نکرد، چرا که او در انتشار رمان واپسینش “سالمرگی” قریب به یک دهه پشت سد توقیف و انتظار برای صدور مجوز نشر، منتظر ماند تا سرانجام مجال انتشار این رمان توسط نشر چشمه در سال ۱۳۸۶ فراهم شد و الهی به خاطر این رمان برنده ی جایزه ی بهترین رمان از هفتمین دوره ی مراسم جایزه ی هوشنگ گلشیری نیز شد.

الهی در این اثر برجسته به مدد راویان متعدد و در هم تنیده، پرتره های گوناگون مرگ را از سکته، خودکشی و شهادت گرفته تا سقط جنین و قتل به تصویر می کشد، او به روان پر رمز و راز شخصیتهای داستانش نفوذ می کند و درکسوت یک روانپزشک – نویسنده به کاوش لایه های درونی و هویتی آنان می پردازد و نه تنها چرایی که چگونگی زیستن را به چالش می کشد. آدم های سالمرگی به رغم تفاوتهای بنیادینشان با یکدیگر در پیوند با اسطوره، گناه و تاوان مشابهند و دغدغه ی مشترکشان درانتخاب میان زیستن و مرگ آنها را به هم نزدیک می کند. الهی از شهادت “سیاوش ” گونه ای روایت می کند که تحقق رویای پایداری و استمرار دو خانواده را نا ممکن می سازد، مرگی که شاید به تقاص گناه تردامنی مادر، بدعهدی پدربزرگ در ادای نذر یا بیرحمی آقاجان در حق همسرانش رخ داده است. در این میان “لیلا” ی سرراهی دلخوشی ساختگی و موقتی ست که گرچه ریشه هایش سست و بی رمق اند، اما بهانه ی دروغین ماندن می شود و کورسوی امید ، برای ادامه ی زندگی و ازسوی دیگر مادربزرگ همیشه زنده، خبر از سنت و گذشته ای می دهد که حضور مدام خود را در ذهن آدمی مکرر می کند.
رمان سالمرگی با شیوه ی روایت غیر خطی و معما گونه اش که نشان از اندوه های گوناگون و تزلزل موقعیت شخصیتهای آن دارد، بازتاب واقعیت ذهن پریشان و سرگشته نسلهایی ست که پی در پی با دلشوره ای مدام زوال آرمانهایشان را نظاره گر بوده اند:
“در خیالات بودم. انگار همین دیروز بود. نشسته بودم کنار جوی آب. آب جوی جم نمی خورد. لایه ای از خاک و ‏خاشاک روی آن بود. قورباغه ای از کنار دستم پرید. ترسیدم. داشتم برای خودم از گل و شن خانه می ساختم، خانه ای ‏دو طبقه. دو اتاق تو در تو، با ایوانی نرده کشی شده با چوب و زنی در آن. آن زن تو بودی، ایستاده بودی پشت پنجره ‏ای.‏”
این رمان در سال ۸۹ در فهرست آثاری قرار گرفت که مجوز تجدید چاپشان لغو شد و انتشار دوباره ی آنها منوط به بررسی دوباره ی آنها شد. از اصغر الهی مجموعه داستان دیگری با عنوان “حکایت عشق و عاشقی ما” ( زمستان ۸۹ – چشمه) منتشر شده است. اصغر الهی همچنین چند کتاب در زمینه‌ شناخت مسائل روان‌پزشکی ترجمه و تألیف کرده است.
دکتر الهی که مدتها بود با وجود دست به گریبان بودن با بیماری قلبی در مطب خود در غربت وطن به طبابت مشغول بود، هم چنان دلبسته ی نوشتن بود و بنا به گفته ی خودش مشغول بازنویسی رمان‌های “قیامت” و “زن اول” بود که سال‌ها پیش آن‌ها را تألیف کرده بود. او با اینکه نگران و چشم به راه صدور مجوز برای دو اثر غبارگرفته اش، مجموعه‌ داستان “در راه” و رمان “دخترکی با چشم‌های سبز مشوش” بود اما با امیدی وصف ناشدنی مجموعه داستان دیگری به نام “ما این ایم ” را نیز در دست تالیف داشت. این نویسنده سرانجام در روز دوازدهم خرداد ۹۱ بر اثر عارضه ی قلبی در بیمارستان قلب تهران درگذشت :
“قلبم می‌زد. دستگاهی که صفحه سبز رنگی داشت، خط‌های قلبم را نشان می‌داد. ها…ها… لیلا چه کسی می‌تواند دیوانگی‌های قلب آدمی راروی صفحه کاغذی نقاشی کند؟. هیچ‌کس نمی‌تواند خواب و رؤیاهای آدم را روی بوم نقاشی بریزد. آرزوی زنده ماندن را هم نمی‌تواند روی تابلو ، یا حتی کاغذ سفیدی نشان بدهد.”

جوانان تهرانی از شهرت تا زندان، شادی حق ما نیست…. رهیار شریف

طی هفته های پیش و همزمان با روز جهانی رقص و در پی فراخوانی که “فارل ویلیامز” خواننده ی برجسته ی آمریکایی برای راه انداختن موج “شادی” در سراسر دنیا بر پا کرده بود، شبکه های اجتماعی شاهد نماهنگهایی ویدئویی از ایران بودند، کلیپهایی چند دقیقه ای که در آن جوانانی ایرانی تصاویر رقص و شادیشان را با ترانه ی “شاد” ویلیامز تدوین کرده و با این حرکت به این کمپین جهانی پیوسته بودند.

Happy_Iranians2
یکی از این ویدئوها با این پیام منتشر شده بود: ” مردم تهران شادند. شادی ما را ببینید و باهم قسمت کنید. اجازه بدهید که جهان صدای ما را بشنود؛ ما شاد هستیم و این حق ماست”
در این میان یکی از این کلیپها که شش دختر و پسر ایرانی زیر سی سال را در حال پایکوبی و شادی در کوچه های تهران، روی پشت بام و کنار کولرهای آبسال نشان می داد در مدت کوتاهی بیش از ۱۷۰ هزار بیننده داشت.
اما حالا و پس از گذشت یک ماه از انتشار این ویدئوها، پلیس ایران اعلام کرده که همه کسانی که در نسخه ایرانی موزیک ویدئوی آهنگ خوشحال (Happy) ساخته فرل ویلیامز در ایران نقش آفرینی کردند، را شناسایی و بازداشت کرده است.
حسین ساجدی نیا، فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ، در گزارشی تلویزیونی که در اخبار ساعت بیست و سی پخش شد،مقابل دوربین صدا و سیما ضمن “مبتذل” خواندن این ویدئو، که منجر به ” جریحه دار شدن عفت عمومی” شده است، تایید کرد که تمامی افراد مرتبط با این کمپین در دو ساعت شناسایی و ظرف شش ساعت همه دستگیر شده‌اند. این گزارش که با جمله ی ” آبرویی که در سراب تست بازیگری ریخته شد” آغاز می شود، با اعتراف بازداشت شدگان پشت به دوربین مبنی بر “اغفال” توسط گروهی ادامه می یابد.

آنها می گویند که به آنها گفته شده قرار است برای فیلم سینمایی مجازی از آنها تست بازیگری گرفته شود و قرار نیست این ویدئو در جایی پخش شود.
ساعاتی پس از اعلام خبر بازداشت این عده، فرل ویلیامز خبر دستگیری جوانان ایرانی را روی صفحه طرفداران خود در فیس‌بوک منتشر کرد، او ضمن ابراز تاسف نسبت به این مساله نوشته است: ” اینکه این بچه‌ها به خاطر تلاششان برای گسترش شادی‌ بازداشت شدند، چیزی فرا‌تر از غم‌انگیز است.”
در حال حاضر در شبکه‌های اجتماعی اینترنت هشتگی برای خواست آزادی این افراد در حال گردش است.
همزمان بسیاری از ویدئو‌های «شاد در تهران» که در تارنمای یوتیوب منتشر شده بودند، حذف شده‌اند.

پیشتر ندا، یکی از دست اندرکاران این ویدیو در گفت‌وگو با ” ایران‌وایر” گفته بود: “ما می‌خواهیم کارمان را در ایران ادامه دهیم. در خارج از ایران هرکسی می‌تواند این کارها را بکند. ما قصد داریم صدای جوانان ایرانی را به دنیا برسانیم. ما می‌خواهیم فقط حرف بزنیم و به دنیا بگوییم ایران جای بهتری است، جوانان ایرانی با همه‌ فشارها خوشحالند و با روحیه برای بهتر شدن وضعیت‌ خود تلاش می‌کنند. آن‌ها بلدند شادی کنند؛ مثل همه‌ مردم دنیا.”

گفتنی ست چندی پیش ریحانه طراوتی یکی از بازداشت شدگان مذکور، در صفحه ی فیس بوکش برخی افراد چون “مانا نیستانی” و ” کامبیز حسینی ” را به سبب مرتبط کردن این ویدئو با مسائلی از قبیل نقد اجتماعی و کارتون انتقادی به سیاه نمایی از اوضاع ایران متهم کرده بود.

به بهانه ی سالروز خاموشی ژرژ موستاکی/ چوپان یونانی… بهارک عرفان

هفته ی پایانی ماه می مصادف است با سالروز خاموشی “ژرژ موستاکی” شاعر، ترانه سرا، آهنگساز و خواننده ی فرانسوی یونانی تبار. او که سال گذشته در سن هفتاد و نه سالگی، به دنبال یک بیماری ریوی در شهر نیس واقع در جنوب فرانسه از دنیا رفت، در چند سال اخیر به سبب این بیماری از خواندن بازمانده بود.

ژرژ موستاکی

ژرژ موستاکی

موستاکی در ماه می به دنیا آمد، در همان ماه به شهرت رسید و سرانجام هم در روزهای همین ماه در گذشت. او که متولد اسکندریه بود، در سال ۱۹۵۱ و در هفده سالگی به پاریس مهاجرت کرد، شهری که اسباب آشنایی او با “ژرژ برسن” خواننده ی سرشناس فرانسوی وهم چنین دوستی عاشقانه اش با “ادیت پیاف” را فراهم آورد. ادیت پیاف که آن زمان یکی از بزرگ ترین خوانندگان جهان غرب محسوب می شد یکی از ترانه های موستاکی با نام “میلور” را اجرا کرد، ترانه ای که برای موستاکی شهرت و برای پیاف محبوبیت بیش از پیش را به ارمغان آورد، پس از آن بود که موستاکی برای دیگر ستارگان موسیقی پاپ فرانسه همچون “ایو مونتان”،”دالیدا” و “هانری سالوادر” ترانه هایی را تصنیف کرد.
موستاکی در طی نیم قرن فعالیت بی وقفه اش در عالم موسیقی بیش از ۳۰۰ ترانه آفرید و توانست نام خود را به عنوان یکی از تاثیر گذارترین ترانه سرایان دنیای غرب تثبیت کند.

خاصیت موسیقی موستاکی جهان شمول بودن آن است، به حدی که آثارش مرزهای فرانسه را درنوردید و در بسیاری از حوزه های فرهنگی در سراسر جهان به عنوان الگو مورد توجه قرار گرفت. موستاکی هنرمند متعهدی بود که همواره در آثارش آزادی را می ستود و آن را بزرگ ترین ارزش و دارایی بشر قلمداد می کرد، چنان که اورلی فیلیپتی، وزیر فرهنگ کشور فرانسه درباره موستاکی گفته است: “او به ارزش‌های انسانی باور داشت و یک شاعر بزرگ بود.”
واژگانی چون “رنگ‌های آفریقای مادرزادی” و “بوها و صداهای شهر اسکندریه” در بسیاری از اشعار او حضور دارند. خود او بارها خود را “یهودی سرگردان”، یا “چوپان یونانی” خوانده و در تمام عمر از مهاجران و اختلاط فرهنگ‌ها و ملت‌ها دفاع کرده است:
با این قیافه‌ی شرقی‌ام
این قیافه‌ی یهودی سرگردان
این قیافه‌ی چوپان یونانی
و این گیسوان ژولیده‌ام
به تو می‌آیم اسیر شیرینم
نیمه‌ی گمشده‌ام، چشمه‌ی زلالم
می‌آیم بیست بهارت را بنوشم
و برایت آن شاهزاده‌ ی افسانه‌ها می‌شوم
آن خیال‌پرداز یا آن نوجوان
هرکدام که خودت دوست داشتی انتخاب کنی…
و از هر روزمان
ابدیت عاشقانه‌ای می‌سازیم
که از آن لذتی مرگبار می‌بریم
موستاکی در دهه ی شصت و هفتاد میلادی از همراهان جنبش هیپی‌‌گری بود و زندگی بی‌دغدغه، آزادی مطلق و به ویژه آزادی درعشق ورزیدن را از آرمان‌های خود می‌دانست. تا جایی که می توان دو ترانه ی “آزادی من” و “تنهایی من” را به منزله ی مانیفست این شاعر رها به حساب آورد:
آزادیِ من،
تو را مدت‌ها
هم‌چون دُردانه‌ای نگاه داشتم
آزادیِ من
تو بودی که یاری‌ام کردی
تا بند بگسلم
و به هر سو بروم
بروم تا آخر جاده‌های اقبال
و در رؤیای خود
گُلی از باد بچینم
روی پرتوی از ماه
آزادیِ من!

ادامه ی واکنش ها به یک احوال پرسی ساده لیلا حاتمی، یک سلام و هزار دردسر … مینا استرابادی

leila-hatami89

لیلا حاتمی، بازیگر شهیر ایرانی، که در آخرین نوبت، در کسوت داور، در شصت و هفتمین دوره ی جشنواره ی کن حضور یافته است، این روزها آماج حملات تندروهای داخلی و مدیران سینمایی ست.
ماجرا از حضور لیلا حاتمی بر روی فرش قرمز افتتاحیه ی این جشنواره در کنار دیگر اعضای هیات داوران و روبوسی او با رئیس جشنواره کن، ژیل ژاکوب آغاز شد.
متعاقب این حرکت رسانه های محافظه کار با “غیر متعارف ” خواندن رفتار این بازیگر، خواستار برخورد با این قبیل رفتارها شدند.
در ادامه حسین نوش‌آبادی، معاون پارلمانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، ضمن انتقاد از حضور لیلا حاتمی در جشنواره ی کن گفت : ” حضور نامناسب زنان ایرانی در خارج از کشور، به‌ویژه هنرمندان، از طرف ایرانیان وطن‌پرست و علاقه‌مند به ایران مورد قبول نیست.”

بیشتر بخوانید »

به بهانه ی سالروز خاموشی کارلوس فوئنتس / پوست انداختنی – تازه لیلا سامانی

روز پانزدهم می ۲۰۱۲ “فیلیپه کالدرون” رئیس جمهور مکزیک، از فقدان تاسف بار نویسنده ای سرشناس خبر داد که “جهان شمولی” بارزترین خصیصه ی او بود.
“کارلوس فوئنتس” در حالی در هشتاد و سه سالگی جهان را ترک گفت که به رغم خلق آثاری جهانی و شاهکارهایی جاودان، از دریافت جایزه ی نوبل بی نصیب مانده بود.

کارلوس فوئنتس

کارلوس فوئنتس

کارلوس فوئنتس، در یازدهم نوامبر ۱۹۲۸ در پاناما سیتی به دنیا آمد، اما به سبب تبار مکزیکی اش بعدها به تابعیت مکزیک در آمد، کودکی وی به واسطه ی حرفه ی سفارت پدرش، در کشورهایی مختلف و شهرهایی چون کوئیتو، مونتویدئو، ریودوژانیرو، واشنگتن، سانتیاگو، و بوینس آیرس گذشت. فوئنتس در سن شانزده سالگی برای گذراندن دوره ی کالج به مکزیک رفت و پس از آن، وارد دانشکده ی حقوق دانشگاه ملی مکزیک شد ، او در سال ۱۹۴۸ با کسب درجه ی کارشناسی از این دانشگاه فارغ التحصیل شد و سپس به ژنو رفت تا تحصیلاتش را در رشته ی اقتصاد تکمیل کند. فوئنتس، فعالیت ادبی خود را در سال ۱۹۵۴ و با انتشار یک مجموعه داستان کوتاه آغاز کرد و چهارسال بعد در سن سی سالگی با چاپ نخستین رمانش با نام ” یک جای روشن و تمیز” صاحب شهرت و اعتبار شد.

راوی این داستان فردی هندی با شخصیتی دو وجهی بود، شخصیتی که گاه به اسطوره ها می پیوست و گاه صورتی زمینی و فریب کار به خود می گرفت. همین کتاب بود که سبک نوشتاری فوئنتس را با شیوه ی رئالیسم جادویی تثبیت وعناصر اسطوره ای را به عنوان شالوده ی آثار او معرفی کرد.

بیشتر بخوانید »

بررسی ونقد کتاب شهرنو / رضا اغنمی

shahreno3
یادداشت نویسنده برچاپ دوم: روایت تلخی ست ازرسوم کهن درسرزمین باستانی بلوچستان، که با پرتاپ سه ریگ به کپر زن، «یعنی سه طلاق»، سرنوشت نهائی زن را رقم میزند. اما بلافاصله از روستای ” بِنت ” که درهمان نزدیکی هاست خبرخوشی میدهد. گویا آنجا خلاف اینگونه رفتارها جاریست. درآبادی سبز و خرم بِنت، «باهمان روش و رسوم روزگارِ«زن سالاری» حاکم است. حتا در بالاترین ردۀ طبقاتیِ بلوچ» شامل همۀ لایه های اجتماعی .
یادداشت ناشر، خواننده را با نویسنده کتاب آشنا میکند. زراعتی به این بهانه ازشادروان شاهرخ مسکوب و مطلب کوتاهش که «حکایت بلوچ اورا معرفی کرده بود» یاد میکند. همین وسیلۀ آشنائی او با محمود زند مقدم و خدمات فرهنگی او شده است. بنا به روایت زراعتی که خود اهل قلم وهنر و کتاب و کتابت است و بقولی اهل بخیه، «حکایت بلوچ اثر دکتر محمود زند حاوی هفت جلد است که پنج جلد آن منتشرشده است، جلد ششم نیز به زودی منتشر خواهد شد. امید این که [جلد هفتم] نیز به زودی زیرچاپ برود و منتشرگردد» .

زراعتی، در کناربرشمردن پاره ای از مشکلات نشر کتاب درخارج، بی توجهی و بی اعتنائی هموطنان را نیز توضیح داده است. بی گفتگو درد دل های صمیمانۀ او به دل مینشیند و قابل درک است.

راقم این سطورسال هاست دراین غربت اجباری با چنین مشکلات فرهنگی آشنائی دارد. با این همه، ادبیات تبعید سرفراز است. چاپ نشریات و کتاب های فراوان ولو درتیراژکم ، دراثبات این مدعاست. گفتن دارد که درهرگوشۀ دنیا، هموطنان علاقمند با تمام مشکلات زندگی درصیانتِ مسائل فرهنگی هرگز غافل نبوده و نیستند. هرگوشۀ جهان که عده ای دورهم جمع شده اند با تشکیل کانون های هنری – ادبی – فرهنگی نهادی را برپا کرده اند که قابل تقدیراست. چندی پیش در دُبی بودم. گفتند که عده ای از جوانان به تازگی کانون هنری تشکیل داده اند برای شعر خوانی وفیلم و اجرای نمایش و امور فرهنگی. درنمایشی که عده ای آماتور اجرا کردند واقعآ شگفت زده شدم. نمایش اثری بود ازآنتوان چخوف نویسنده توانا ونام آور روس با نام «خواستگاری» به کارگردانی «سیدعلی مرتضوی فومنی». دوستم در معرفی این جوان گفت درضمن ایشان شاعر خوبی هم هستند. دفتر تازه منتشرشده را که خواندم دیدم نظرش درست بوده. با پوزش ازاین بیراهه رفتن. معرفی آن نهاد را به فرصت دیگری باید موکول کرد.
پیشگفتار شهرنو، با یادی ازخدمات خانم ستّاره فرمانفرمائیان «بانی دانشکدۀ خدمات اجتماعی و بانیِ طرح مطالعۀ روسپیان در شهرتهران و مجری طرح آقای مهندس عزت اله راستکار» که حکایت از پاکیِ طینت و سلامت نفسِ نویسنده دارد و امروزه روزحرمت ها رنگباخته شده، باید قدر این قبیل حرمت به خادمان فرهنگ را ستود. که امیداست اینگونه باد؛ ازتقسیم مسئولیت ها میگوید و مسئولیت خودش، که بررسی و مطالعه و تدوینِ متن شهرنو با همۀ معضلاتش نصیب نویسنده میشود . راه افتادن در کوچه پسکوچه ها وگذر از زباله دانیها و خانه های شهرنو، نشستن پای درد دل های تیره بختانِ دردآلود زن های پیروجوان؛ در مرکز تعیش مردان تهران و مسافران پایتخت.

shahreno1
نویسنده با نثر روان و پخته اش خواننده را درشهرنو میگرداند. با گوشه وکنارش آشنا میکند. تصویر درستی از سیمای واقعی محل وخانه ها و ساکنان را به نمایش میگذارد: هردوخیابان شهرنو – حاج عبدالمحمود و خیابان قوام دفتر – موازی هم، شمالی و جنوبی هستند با پیاده روهای کثیف وخاکی، کف خیابانها پرازاشغال وجوی آب راکد گند زده با لاشۀ حیوانات، خانه هایی با درهای چوبی نیمه باز. دکان هائی چند ازبقالی و لحافی و سلمانی، دستفروش ها که رو به عابران ” کاپت یادتان نرود”. بوی عفن شاشگاه ها که درسراسر پیاده روها و کنار دیوارها با آثار فراوان، دیوارها مزین با اخطارهای سراسر پندآموز! توام با فحش های شهرنوی؛ و غرض اینکه “بر پدر ومادرکسی لعنت که اینجا بشاشد” شگفت اینکه پای دیواری نمیشود دید یا پیدا کرد که عابر خیرخواهی درفکر پدرو مادرشان بوده باشند! تصویر و روایتها، با همۀ نشانیهای یک شهر بیمار، اما تپنده قلب جامعه ای تلاشگر تنیده درامیال طبیعی، درماندگی و دلهرۀ بیماری های واگیر، و تلاش معاش را نیز؛ درجلوه های گوناگون نشان میدهد. پیرزن و پیرمردِ خمار با لباس های کثیف روی زمین دراز کشیده درخواب، شاید هم زنده نباشند تا رهگذری مرگش را دریابد، تا آمدن رفتگران و بُردن به خانۀ اموات و چه بسا رساندن به مسئول تشریح بیمارستانی! اما درد بزرگ در پشت دیوارهای شاشالود انباشته است، درپس حصارها، هرحصاری از دالانی تنگ عبور میکند.

که پشتس درواکنی درحال چرت زدن نشسته و ایستاده میگذرد تا برسی به خانم رئیس! و پس از انتخاب خانم دلخواهت ژتون بگیری وبروی اتاق سیگارکشی و باقی قضایا. اما برای پژوهش و نشستن پای صحبت خانمها باید پول زیادی به خانم رئیس ها پرداخت. و پس از کسب رضایت او در اتاقی خلوت رودررو نشست باخانم و صحبت کرد. مصاحبه با این خانم ها کار همه کس وهرمصاحبه گر نیست. شگرد خاصی می طلبد که باید اعتماد طرف را جلب کرد صبر و تحمل میخواهد، حتا به دروغ هایشان هم باید اهمیت داد تا آرام آرام خود را همانگونه که هست معرفی کند. شکافتن درد دل هایشان کارخیلی سخت است اما، وقتی اعتماد پیدا کنند، انگار نشتری زده ای به دُمل چرکینِ جامعه ای فقرزده درگردابی از تضادهای طبقاتی و فرهنگی. کاری که نویسنده کتاب آگاهانه و به استادی انجام داده است.
سالها پیش شاید آخرهای دهه سی بود که حکیم الهی «کتاب با من به شهرنو بیائید» را نوشت. استقبال کم نظیربود وبه چاپ چندم رسید. منِ شهرستانی به تبع روزگار که با روزنامه خواندن ادای روشنفکری درمیآوردند با خواندن این کتاب تازه به عمق فاجعه پی بردم. پدرم که کتاب را دید برآشفته شد. ازکتاب های بودار چشم پوشی میکرد، بعد گفت بینداز بیرون این مزخرفات را. تا دینا بوده این جماعت هم خواهد بود. اگرشهرنو نباشد دراین شهر بزرگ، هیچ خانواده نمیتواند ناموس خود را حفظ کند حتا آیت الله هاشان! و بعد آرام شد و به پند و اندرز من و برادرم پرداخت و گفت که همه جای جهان این داد و ستدها رواج دارد. بعدها در خارج دیدم حق با پدر بوده است. آدم فروشان و برده داران مافیائی درهمه جهان متمدن امروزی پراکنده هستند درشهرنوهای شیک وچند طبقه درهتل های ممتاز با سالن های تزئین شده و نمایش گل کاریهای الوان؛ که با پیشخدمت هایی درلباس رسمی پاگون دار. آراسته، تمیز وشیک با رنگ وبوهای گوناگون، از مردان عیاش پذیرائی میکنند . روسیپیگری سابقۀ کهن دارد «یک کتیبۀ بابلی ۴۰۰۰ ساله خبرازوجود آن دردوران کهن می دهد . ظاهرا روسیپگری و ارائه خدمات خدمتی درمقابل مزد ازدیرباز یکی ازحرفه های رایچ درتمامی شهرهای کوچک و بزرگ شرق وغرب وشمال و جنوب این کره خاکی بوده» به نقل از: خانم فیروزۀ مهاجر. سایت مرکرفرهنگی زنان. تاریخ بیهقی نیز ازقوادی به نام ابوالقاسم رازی یاد میکند که «کنیزک پروردی و نزدیک امیرنصر (برادر سلطان محمود) آوردی و با صِله باز گشتی و . . . » بنگرید به : گنج های خراسان. تآملی برتاریخ بیهقی. نسیم خاکسار، فصلنامۀ باران ۳۷- ۳۶ سال ۱۳۹۲ برگ۱۲۱». انگار این شغل کثیف نزد مقامات درباری ازمنزلتی والا برخوردار بوده، نردبان مقام و وزارت! برگردم به کتاب پای روایت نویسنده با زبان مسلط ش .

روایت یکی ازخانم ها: «یک روز خانم رئیس جنده هارو ورداش بُرد تعزیه … صلاتِ ظُری بود . . . تموشا می کردیم، گریه می کردیم . . . یه وخ دیدیم امام حسین برگشت زد تو گوش شمر . . . رفیق بودن . . .! نمی دونم چه غلطی کرد شِمر . . . می گفتن وسط اون بیگیر و ببند و بزن وبزن انگشت کرده کونِ امام . . . شِمرم شمشیرو بُرد بالا، بزنه تو فرقِ امام ، که زاری و شیون بُلن شد . . . یه دفه سردستۀ تعزیه پرید وسطِ بزن بزن، مچ شِمرو گرف، شمشیرو درآورد از دستش، درقی زد تو گوشش . . . فُش خوار ومادر: «مادرجنده ریدی تو تعزیه. خوارتو . . . » که ریختن وسط . . . ابولفضل و زینب وعلی اصخر وعلی اکبر . . . آشتی کردن آخرش، روهمو ماچ کرد . . . به خیرگذشت . . .» ص۹۶
خواننده نمیتواند ازخواندن این گونه روایت ها، خندۀ خود را مهار کند. صحنه هایی ازاین قبیل دراین کتاب فراوان به چشم می خورد.
آقای زند مقدم درکنار پژوهش اجتماعی دربارۀ زنان، فصلی ازاین دفتررا اختصاص داده به معرفی تمام عیار « تیاترقلعه» که تقریبا هرروز از غروب تا نیمه های شب دایربود. مشتریهایش بیشتر کارگران و بنا و نفاش و قهوه خانه نشین های جنوب شهر بودند. وانفاق میافتاد که بعضی شب ها نیرعده ای ازهنرمندان سرشناس کشوررا میدیدی که بین تماشاچیان نشسته، با ذوق وعلاقه رفته اند تونخ هنرنمائی بازیگران درصحنه .
shareno7
یادش بخیر کارگردان وهنرمند بزرگ و متواضع تآتر جعفروالی با زنده یاد غلامحسین ساعدی چندین بار از انجا دیدن کرده بودند. برجستگی کار دکتر زند، توضیح روائی ونگارش بسیار ساده و روان صحنه آرائی ها و ورود ناگهانی بازیگران گوناگون – فارغ از اینکه تماشاچی ست یا بازیگر – تسلط به زبان لاتی با سخنان پختۀ شهرنوی ست که خواننده را مجذوب میکند. زبان روائی در تبیین توصیف حرکات بازیگران و شیوۀ گفتگو های فی البداهه و حاضرجوابی به متلک های تماشاگران، فصلی از توانائی نویسنده است که سبک و سیاق گویش تهرانی ها را به درستی به مخاطبین کتاب منتقل میکند.
انتقام شرف – هارون الرشید و مسرور جلاد از نمایشنامه هائی ست که نویسنده دراین دفتر ازآن ها یاد کرده است. با خواندن نمایشنامه ها، خواننذه را در آن سالها درتیاتر قلعه به سرپرستی ببرازخان مینشاند با آن جماعتِ جنوب شهری درهمان فضای آن سال ها. فارغ از خشونت های خونین روزانه های امروزی؛ با دقت به دیالوگ های بازیگران و تماشاگران تیاترقلعه باید گوش خواباند و زبان لوده ها را شناخت. اضافه کنم که به کنار از اجرای نمایشنامه ها، نباید از هنرنمائی های نگارشیِ نویسنده، در تدوین متن کتاب که خواننده را ازخنده روده بُر میکند، غافل ماند. اوست که با اضافه کردن ملات وشیرین کاری های ادبی، “شهرنو” را، که خواننده را گاهی چنان دربرزخ درد و اندوه غرق میکند، که کاسۀ چشمانت پراشک میشود و به ناگهان با ورود به تیاترقله، یا تغییر فضا، شهرنو، مانند رومانی شیرین وجذاب از دستت نمی افتد تا به آخر کتاب. این سلیقه یا هنرهوشمندانۀ نویسنده درتدوین روایت هایش قابل تحسین است.
دربهزیستی، که نویسنده کمی ازنصف کتاب را به این فصل اختصاص داده است، به جای حل مشکلات بازهم ازدردهای انباشته اجتماعی سخن رفته است. دربهزیستی که زیر نظر دولت وضابطین قانون اداره میشود و ظاهرا دراین نهاد عده ای را برای ترک اعتیاد بستری کرده اند، اما مواد مخدر پخش و به دست معتادان میرسد. در همین بخش است که با دختری رو به رو میشود: «چُندک زده بود دخترک کف اتاق، پای تخت زن، کاسۀ یک زانوش رویِ موزائیک ها. استخوانِ یک زانوش تو هوا. دولاشده بود رویِ زانوش یک اسکلت که چالش کرده بودند . . . چُمباته کی ؟ . . . . . . یک ورقه کاغذِ دفتر. وسط کاغذ، یک قبر، بالایِ قبر، یک درخت، سه پرنده سیاه، برفراز شاخه ها. میان کادر، سنگ قبر: سیاه، سیاه. ابری بود آسمانِ نقاشی : احتیاج به محبتِ تو داشتم مادرجان آرامگاهِ مهین علی یزدی دراین جا. تو خواب بودند پرنده ها، فاتحه می خواندند تو خواب . . .» و دیگر نقاشی های دختر را شرح میدهد. ص ۱۷۷
دربهزیستی از حضورزن های گردن کلفتی سخن رفته که با ورود دختران جوان شیره اش را میکشند. دخترجوانی را نشان میدهد : «شیره شو کشیده ن. داره ازش میره طفلکی . . . مُلتفتی؟ / کی شیره شو کشیده؟ / گردن کلفتا. / گردن کلفتا؟ / پ چی؟ گردن کلفتا، زالوا . . . / کجان؟ / اون طرف / مردن ؟ جاهلن؟ / نه بابا خانومن، هرکدوم چن تا مردو طرفن چرا تُرش کردی؟ مسیورا کُلنگه . . ./ اخه چطور؟ / » ص ۱۸۹
بخش بهزیستی دیدار اول. فصل بسیار پندآموزیست از سیاست های رژیم اسلامی، در بالا بردن فساد و گسترش اعتیاد و فحشا و فقر فرهنگی درسطح کشور. و نه تنها کوچکترین اقدام عملی و مدبرانه برای جلوگیری از فحشا و فساد به عمل نیامد بلکه با اعمال جبری سیاست های غلط و قانونی کردن خشونت احکام خشکه مقدسیِ حوزه ، فساد را تا عمق خانواده ها گسترش دادند. نویسنده دردرمانگاه بهزیستی نشان میدهد که خانم رئیس ها و خانم های قلعه کم و بیش حضور دارند. همو درمصاحبه با چند نفر ازخانم ها گزارش هایی تهیه کرده که هریک میتواند بنمایۀ رومانی قوی و اجتماعی باشد. در گفتگو با خانمی بنام مارگریت عیسی گُلیان، در بخش اعصاب از ایشان میپرسد: «تـو چرا این جایی مارگریت؟ / ازخانواده فرار کردم / » خانم دیگرجلو آمده او را معرفی میکند معلوم میشود که ازهموطنان ارمنی است. و حالا حاج داود [رئیس کمیته] اسم او را به سودابه یعقوبیان عوض کرده! مارگریت با صدای خوشی که دارد، هر ازگاهی با آوازهایش، بیماران را سرگرم میکند. سرنوشت مارگریت نیز مثل دیگر خانم هاست. فرار ازخانه با گرفتاریها و پیامدهای دردآورش.
آقای زندمقدم درهمان جا و بخش اعصاب با خانم رئیس کهنه کاری مصاجبه ای دارد که تجربه های شنیدنی خود را روایت کرده است. درآشنائی با خانه های شهرنو از روابط واسطه ها، درتدارک خانم ها، آمدن و رفتن آن ها اطلاعات دست اول را نقل میکند . از افسر پاسگاه قله به نیکی یاد میکند: « تلکه . . . پلکه . . . خدائیش ما ندیدیم یه بچه بَمی چندین و چندسال رئیس بود . آقا بود رَحمش می یومد به جنده ها. یه نا کسی آب شنگولی می زد، خونه رو به هم می ریخت، کتک کاری می کرد با جنده ها، گرت گیری می کرد . این لات و لوتا زیاد یودن . . . مُفت کُن بودند. ننه شون گائیده بود می بُردشون پاسگا، اون قد می زدن، مستی می پرید مثِ گوز ازتُخم چشاشون، عنشون قاطی پاطی می شد با گُه آبجی شون مادر جنده ها . . . » ص۲۱۳
یاد سروان صادقی بخیر. در زمان حکومت دکتر مصدق رئیس کلانتری منطقه شهرنو بود. اهل اصفهان جزو افسران وابسته به حزب توده بازداشت شد. بعد ها که از زندان درامد درخیابان کریمخان زند فرش فروشی دایرکرده بود. مردی شریف و پاکدامن بود به کنار از پروندۀ سیاسی، شاکیانی چند ازطایفۀ لشوش و باجگیرهای شهرنو داشت که زمان خدمت، دست اوباش ها را از سرزنهای بی پناه و تیره بخت شهرنو بریده بود.
شگفت اینکه بین خانم های قلعه، دربین بیشترین ها، ازخانم های اهل مشهد وقم نیزیاد شده است. بنگرید به برگ ۲۱۳ و دنبالۀ همان برگ، تا نقاب فریب و ریا ازچهره ها برداشته شود. بهرۀ این گونه فاشگوئی های دست اول را درنقشِ پنهانِ بازاریان متدین! باید جستجو کرد که به روایت کتاب، دست کم در بخشی از رونق فساد و سیه روزیِ زن های این دو شهرمذهبی دست داشتند.
ناشران شهرنو، با توجه به مشکلات نشر و توزیع کتاب و هرگونه امور انتشاراتی درخارج، با چاپ و نشر این دفتر پربار و تحسین آمیز، گام بزرگی برداشته وکارنامۀ فرهنگیِ ادبیات تبعید را پربارتر کرده اند.
در پایان، به ضرورت حرمت قلم نکته ای را باید یادآوری کنم : درباره روایتی که ازقول ژنرال جبیب الله خان شیبانی دربرگ ۱۵ کتاب نقل شده اندکی باید تأمل کرد. درسایت ویکی پدیا دانشنامه آزاد تولد آقای زند مقدم ۱۳۱۷ شمسی آمده است. درهمان سایت دربارۀ حبیب الله خان شیبانی تولدش ۱۲۶۳ و تاریخ فوتش در ۶۵ سالگی که با این ترتیب میشود سال ۱۳۲۸ که آقای زند ۱۱ ساله بوده اند با توجه به اینکه آقای شیبانی ازسال ۱۳۱۵ به آلمان رفته و آنجا ماندگار شده اند تا زمان تروربه دست نظامیان ارتش شوروی درآلمان آنگونه که درسایت «پژوهشکدۀ باقرالعلوم خانم سعیده سلطانی» نوشته اند . این تاریخ ها با روایت آقای زند و مصاحبۀ آقای شیبانی با ایشان که نویسنده کتاب هستند همخوانی ندارد.

به بهانه ی سالروز خاموشی مرد غزل معاصر / موازیان به ناچاری… بهارک عرفان

حسین منزوی

حسین منزوی

اردیبهشت امسال دهمین سال جدایی “حسین منزوی” از زمین و اهالی آن است. شاعری که گرچه برخی وی را پدر غزل معاصر ایران خوانده اند، اما اشعارآمیخته به موسیقی و عشق او هرگز آنگونه که باید قدر ندید و روحیه ی تغزلی او که در آن قداست و صفای روح و جان موج می زد، نزد مخاطب عام شناخته نشد و “منزوی” ماند؛ تا آنجا که پر فروش ترین کتاب وی، تنها چهار بار تجدید چاپ شده است.
حسین منزوی شاعری ست که در وانفسای انفعال و سکون شعر کهن و تحول تک بعدی شعر نو، غزل معاصر را جلوه ای دگرگونه بخشید و در عین پایبندی به ساختار سنتی غزل، در کاربرد واژگان و ترکیبات شیوه ای نوین را ابداع کرد، چنانکه “م.آزاد” گفته است : “حسین منزوی غزل را به شیوه ای شبیه به شعرنو می سرود و نظم فاخری را دنبال می کرد.”
وی در بحبوحه ی سالهای پر تنش دهه ی ۴۰ و ۵۰ – که شعر شاعران نوپردازی چون شاملو به سلاحی برای مبارزه ی سیاسی و ابراز انتقادهای تند و تیز سیاسی بدل شده بود – عاشقانه سرودن و رهایی از تعلقات این چنینی را سرلوحه ی قلم شاعرانه اش ساخت،هرچند که این غزل های عاشقانه از مضامین اجتماعی هم بی بهره نمانده اند.
”منوچهر آتشی” در توصیف حسین منزوی گفته است که او “شاعر عشق همیشه” است. با این حال، خودش می گفت: “هرچند پایگاه تغزل را عشق و عاشقی دانسته اند، ولی به گمان من، تغزل می تواند هر نوع حدیث نفسی را دربربگیرد حتی اگر اجتماعی و عرفانی باشد”.

درادامه ، سه غزل عاشقانه ازاین شاعر شیرین سخن، را زمزمه می کنیم:

شمیم شمالی

شهر – منهای وقتی که هستی – حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی
هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی
ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!
چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی
monzavi2

خیال خام پلنگم

gozareshgozareshg005
خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پریدو پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز به یکدگر نرسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

راز بزرگ تنهایی

بسر افکنده مرا سایه ای از تنهائی
چتر نیلوفر این باغچه بودائی
بین تنهائی و من راز بزرگی ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربین تو زیبائی
بارَش از غیرو خودی هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر در یائی
آفتابا تو و آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و این شیوه ی شب پیمائی
بوسه ای داد ی و تا بوسه ی دیگر مستم
کس شرابی نچشیداست بدین گیرائی
تا تو برگردی و از نو غزلی بنویسم
می گذارم که قلم پر شود از شیدائی
monzavi45

نگاهی به آثار و احوال آدری هپبورن – آخرین معصوم سینما / لیلا سامانی

آدری هپبورن
چهارم ماه می مصادف است با تولد زن بازیگری که “پیتر باگدانویچ” او را با لقب “آخرین معصوم سینما” وصف می کرد. “آدری هپبورن” بی شک یکی از بزرگترین ستاره های تاریخ سینماست و به قول “بیلی وایلدر”، “آن” ی داشت که او را برای همیشه ماندگار و تکرار نشدنی ساخت.
جذابیت منحصر به فرد و وجاهت توامان چهره ی او، ترکیبی از احساسات به ظاهر متناقض را به ذهن بیننده القا می کرد. در هم ریختگی هایی چون غربت نوستالژی و شیرینی طنز، سادگی کودکی و افسونگری زنانه، شجاعت و شکنندگی و معصومیت و عصیان.
دوران کودکی و نوجوانی این بازیگر بلژیکی در هلند و در مدت جنگ جهانی دوم سپری شد و همین امر زندگی او را حتی با آن پیشینه ی اشرافی، دستخوش سختی ومرارت ساخته بود ، آدری پس از جنگ در حالی که شانزده سال بیشتر نداشت برای آموزش رقص باله به لندن رفت، هنری که مایه ی تسلی خاطر آزرده اش از جنگ و پیامدهای آن بود.
اما استعداد بازیگری او که با بازی در تئاتر “ژی ژی” شکوفا شده بود، با اولین حضور جدی اش در سینما به اوج رسید.

آدری در سال ۱۹۵۳ با بازی در نقش پرنسس فیلم کمدی رمانتیک ” تعطیلات رمی” به کارگردانی “ویلیام وایلر” موفق به کسب جایزه ی اسکار شد، بازی دلنشین و کمیک او با آن سیمای شاداب و نگاه نافذ در کنار “گریگوری پک” یکی از جذاب ترین فیلم های کمدی- درام تاریخ سینما را رقم زد. در این فیلم آدری‌ِ ظریف و زیبا ماهرانه به نقش آفرینی پرداخت و با بازی سبک و کمیک خود طنازانه زبان به انتقاد کسانی گشود که در پی رسیدن به قدرت و تاج و تخت، مردم را فراموش کرده و خود را تافته ی جدا بافته به حساب می آورند.
پس از آن در سال ۱۹۵۴ برای بازی در فیلم ” پری دریایی” جایزه ی تونی را کسب نمود و در همان سال با بازی در فیلم “سابرینا” به کارگردانی “بیلی وایلدر” برای دومین سال پیاپی نامزد جایزه ی اسکار شد. او که این بار در کنار چهره های مطرحی چون “همفری بوگارت” و ” ویلیام هولدن” می درخشید، خبر از خلق شخصیتی ناب و بدیع برای زنان می داد. در حقیقت ورود آدری هپبورن به سینما به بخش وسیعی از مشخصه هایی که تا پیش از آن برای پیروزی زنان بازیگر در هالیوود موثر بود، پشت پا زد. او با دمیدن روح انسانیت و معصومیت در نقشهایش چهره ی جدیدی از دلربایی زنانه را به نمایش گذاشت که در آن زنی لاغر و نحیف، با شیطنتها و شیرین کاری های کودکانه و معصومانه عشوه گری می کرد و با صورت پری گونه و رفتار فرشته وارش هوش و قرار را از مردان می ربود.

آدری هپبورن در سال ۱۹۵۶ در فیلم ” جنگ و صلح” به کارگردانی “کینگ ویدور” همبازی “هنری فوندا” و همسرش ” مل فرر” شد.
گرچه نسخه ی سینمایی رمان جاودانه ی تولستوی نتوانست، غنای این شاهکار ادبی را به جلوه در آورد اما بازی هپبورن در نقش ” ناتاشا” – که یکی از انسانی ترین و جادویی ترین مخلوقات ادبیات جهانی ست- بار دیگر چشمها را خیره کرد. سازگاری خصایص روحی و فیزیکی او با ناتاشا که با شادابی و سرزندگیش، محیط پیرامونش را تحت نفوذ خود می گرفت، با آن لباس مخملین قرمز در انتهای فیلم تجلی گر عشق زنانه ی تمام عیاری بود که گاه مادرانه و گاه معشوقه وار جلوه می کرد.
صحنه ی پرستاری ناتاشا از مجروحان جنگ و به خصوص تیمارداری “آندری بالکونسکی” یادآور نقش پرستار داوطلبی ست که هپبورن در دنیای خارج از سینما و در سن شانزده سالگی، در جریان جنگ جهانی عهده دار شده بود. شاید همین تجربه ی تلخ جنگ و آوارگی و لمس جو وحشت و خفقان بود که او را تا این حد به “ناتاشا” ی جنگ و صلح نزدیک ساخته بود.
war-and-peace

بازی وی در فیلم ” عشق در بعد از ظهر” (۱۹۵۷) دومین همکاری هپبورن با وایلدر بود. فیلمی که مورد تحسین منتقدان قرار گرفت و بار دیگر نام آدری را به عنوان نامزد اسکار مطرح کرد، این روند درفیلم “راهبه ها”( ۱۹۵۹) ساخته ی “فرد زینه مان” هم تکرار شد. هپبورن به واسطه ی این فیلم برای بار دوم نامزد اسکار و برنده ی جایزه ی منتقدین فیلم نیویورک، جایزه بتا و نیز جایزه ی جشنواره فیلم سن سباستین شد.

audery-khalije-fars
“صبحانه در تیفانی” ( ۱۹۶۱) به کارگردانی “بلیک ادواردز” فیلم دیگری بود که بار دیگر هپبورن را کاندید جایزه ی اسکار کرد. این فیلم که اقتباسی از رمانی به همین نام نوشته ی “ترومن کاپوتی” ست با بازی آدری هپبورن در نقش ” هالی گولایتلی” و “جرج پپارد” در نقش “پل ورجک” تبدیل به یکی از خاطره انگیزترین فیلم های تاریخ سینما شد. هالی گولایتلیِ مخلوق هپبورن با وجود وجهه ی شهوانی و جنسی اش، معصوم است، پرتره ی یگانه و ویژه ی آدری در این فیلم، با آن چوب سیگار معروف بر لب و دستکش های سیاه و زنانه اش بر دست در ترکیب با نگاه ملیح و همیشه معصومش تصویر گر وجوه متناقضی ست که با سرشت زن پیوندی ناگسستی خورده اند. “هالی” گاه جسور است و گاه ترسو، گاه متکی به نفس است و گاه درمانده، گاه وحشی و لجام گسیخته است و گاه اسیر و پایبند و گاه نزدیک است و گاه دست نیافتنی. او از هر محدودیتی بیزار است اما در ارتباط مستمر با “پل” اسیر می شود و این پایبندی را بر آن رهایی ترجیح می دهد. برخی گفته اند که این نقشی بود که هپبورن برای آن به دنیا آمده بود.

ادری در سال ۱۹۶۱ در فیلم دیگری با نام “ساعت بچه ها” به کارگردانی ” ویلیام وایلر “ بازی کرد و در سال ۱۹۶۳ برای بازی در فیلم “معما” ساخته ی” استنلی دانن” در مقابل “کاری گرانت” ، بار دیگر جایزه ی بتا را از آن خود نمود.
از دیگر نقش آفرینی های درخشان این بازیگر می توان به فیلم “بانوی زیبای من” ( ۱۹۶۴) اثر “جورج کیوکر” اشاره کرد. این فیلم که برگرفته از نمایشنامه ای نوشته ی “جرج برنارد شاو” است، با بازی سراسر شور و شوق هپبورن در نقش “الیزا” مبدل به یکی از جاودانه های سینما شد.
از جمله دیگر فیلم های مطرح آدری هپبورن می توان به چگونه یک میلیون دلار بدزدیم (۱۹۶۶)؛ تا تاریکی صبر کن (نامزد اسکار) (۱۹۶۷) ؛ رابین و ماریان (۱۹۷۶) اشاره کرد ؛ او در نهایت در سال ۱۹۸۹ با فیلم “همیشه” ساخته ی “استیون اسپیلبرگ” از دنیای سینما خداحافظی کرد.
او که ماحصل زندگی مشترک پنج ساله اش با “مل فرر” فرزندی به نام “شان بود، پس از جدایی از او با و دکتر “آندره آدوتی” ازدواج کرد که این زندگی مشترک هم سیزده سال به طول انجامید و آدری از آن صاحب فرزند دیگری به نام “لوکا” شد.

audrey_hepburn

آدری هپبورن از اوایل دهه ۱۹۷۰ و زمانی که هنوز جوان و در اوج بود حضورش در سینما را کمرنگ و فعالیت‌های نیکوکارانه اش را وسعت بخشید، به واسطه ی همین فعالیتها او در مارس سال ۱۹۸۸ به عنوان سفیر صلح سازمان ملل متحد و بنیاد کودکان سازمان ملل، یونیسف، مشغول به کار شد و مدتی را در آمریکای لاتین و آفریقا به کمک به کودکان فقیر پرداخت.
“هپبورن” در اواخر عمر خود به سرطان روده مبتلا شده بود ولی بیش از پیش به مسئولیت خود در قبال کودکان زیر خط فقر می پرداخت، وی که سرانجام در سال ۱۹۹۳ در اثر همین بیماری درگذشت تا زمان مرگش در تلاش بود تا شرایط زندگی کودکان نیازمند را ارتقا بخشد.
در سال ۱۹۹۹، بنیاد فیلم آمریکا ( American Film Institute )، وی را سومین ستاره ی بزرگ بازیگران زن در همه ی دوران معرفی کرد.

نویسنده مقاله: لیلا سامانی

نویسنده مقاله: لیلا سامانی

آدری هپبورن چه آنگاه که در لباس راهبه ها ظاهر می شد و چه آن زمان که جامه های پر زرق و برق شاهزاده های اشرافی را در بر می کرد، قلبش با شور و محبت دختر بچه ای بازیگوش می تپید و در همان حال جادو و حرارت غوطه ور میان چشمانش به او دلربایی یک زن را می بخشید. لحن خاص وعجین با صداقت او چنان با نگاه براق و مهربانش ترکیب می شد که حس آرامش را ناخودآگاه به ببینده القا می کرد. این تبادل عاطفه و احساس آنقدر عمیق و ریشه دار است که نسل های مختلفی را با خود درگیر کرده تا آنجا که هنوز هم فیلم های رمانتیک و خوش پایانش با وجود ترسیم دنیایی شگفت انگیز و گاه دور از ذهن، باور پذیر و دلنشین اند .
آدری هپبورن یاغی مهربانی بود که عصیان آرامی را از سر گرفت، او نه اسیر جلوه های زنانه بود و نه چون فمینیستهای افراطی از زنانگی رویگردان بود، ولی با این همه با به نمایش در آوردن چهره ی متفاوتی از زن هالیوودی، در برابر تظاهرها و دورنگی های زمانه قد علم کرد.
او معتقد بود که ” زیبایی یک زن به لباس هایی که می پوشد، نیست. زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود، آنجا که منزلگاه عشق و مسیر رسیدن به قلب اوست.”

بیاد فرآی ،دانشمند و پژوهنده ایران دوست / داود هرمیداس باوند

357272_American-Iranologist-Richard-Nelson-Frye-

در گذر تاریخ، اندیشمندان، فلاسفه، مورخان و شعرا جایگاه و نقش ویژه در ارتقاء فرهنگ و تمدن جوامع خود داشته اند و برخی از آنها اثرگذار در شناخت و شناسایی و معرفی فرهنگ و تمدن جوامع دیگر بوده و بدینطریق با کسب شهرت جهانی، خدماتی نیز به توسعه تمدن بشری نموده اند. نام ونشان برخی از جوامع آنچنان با شهرت و اعتبار اندیشمندان آن جامعه عجین شده است که جاودانگی نام و شهرت اندیشمندان استمرار بخش وجود ذهنی، فرهنگی و سیاسی آن جامعه گردیده است.

بیشتر بخوانید »

جایی که کودکان می خوابند / لیلا سامانی

leyla-samaNI-24315

کودکی به مثابه بنیان شخصیت؛ کودکی به معنای بستر رویا؛ کودکی، هنگامه ی آموختن سواد زندگی… همه ی اینها و بسیار بیشتر از اینها هم.
در مورد دوران کودکی و اثرات شگرفش بر زندگی افراد بسیار گفته اند و تحقیقات علمی و دانشگاهی فراوان کرده اند. در گزارش این صفحه اما، گوشه ای از آن همه، نمودی عینی پیدا کرده؛ آن هم با ارائه ی تصاویری فکر برانگیز که از بسیاری موارد پرده برداشته اند، از الوان متنوع فرهنگ تا اقتصاد خانواده؛ از جنسیت کودکان و جغرافیای زندگی شان تا جنگ و صلح و برزخ کوچه و محل و شهرشان.
عنوان این مطلب اما، نام پروژه ی عکاسی ” جیمز مولیسون”، عکاس مستند نگار انگلیسی کنیایی تبار ۳۷ ساله ای ست که معتقد است اتاق خواب کودک جایی ست که در شکل گیری شخصیت و روند رشد او تاثیری ژرف دارد. او با الهام از کودکی سراسر قصه ی خودش، به دور دنیا چرخیده است و اتاق خواب بیش از ۵۰۰ کودک را به مثابه ی آینه ای از خلق و خو و درونیات آنها انعکاس داده است. او برای این کار و برای نشان دادن مولفه هایی چون تضاد طبقاتی، جنگ، تابو، مذهب، خشونت و … از کلیشه های مرسوم دوری کرده است. به عقیده ی او محل خواب از آنجایی حائز اهمیت است که جایگاه رویا دیدن کودک است، جایی که وقتی کودک چشمانش را باز می کند و از سرزمین رویاها به پایین می سرد، آنجا را می بیند.
این عکسها علاوه بر آنکه از غرابت کودکی حکایت می کنند، به شکلی تکان دهنده تنوع طبقاتی را هم به نمایش می کشند.

 آلکس 9 ساله - ریودو ژانیرو - برزیل

آلکس ۹ ساله – ریودو ژانیرو – برزیل

جیمی ، 9 ساله، نیویورک سیتی، آمریکا

جیمی ، ۹ ساله، نیویورک سیتی، آمریکا

نتو، 11 ساله، کاتماندو، نپال

نتو، ۱۱ ساله، کاتماندو، نپال

آلیسا، 8 ساله، کنتاکی، آمریکا

آلیسا، ۸ ساله، کنتاکی، آمریکا

خوان، 10 ساله، مدلین، کلمبیا

خوان، ۱۰ ساله، مدلین، کلمبیا

دوها، 10 ساله، الخلیل، کرانه ی باختری رود اردن

دوها، ۱۰ ساله، الخلیل، کرانه ی باختری رود اردن

تاییس، 11 ساله، ریودو ژانیرو، برزیل

تاییس، ۱۱ ساله، ریودو ژانیرو، برزیل

اکوژت، 8 ساله، برزیل

اکوژت، ۸ ساله، برزیل

بدون نام، 4 ساله، رم ، ایتالیا

بدون نام، ۴ ساله، رم ، ایتالیا

کایا، 4 ساله، توکیو، ژاپن

کایا، ۴ ساله، توکیو، ژاپن

ایندیرا، 7 ساله، کوتماندو، نپال

ایندیرا، ۷ ساله، کوتماندو، نپال

لامین، 12 ساله، سنگال

لامین، ۱۲ ساله، سنگال

بلال، 6 ساله، کرانه‌ی باختری رود اردن

بلال، ۶ ساله، کرانه‌ی باختری رود اردن

دونگ، 9 ساله، یون نان، چین

دونگ، ۹ ساله، یون نان، چین

بکرم، 9 ساله؛ نپال

بکرم، ۹ ساله؛ نپال

جاسمین، 4 ساله، کنتاکی، امریکا

جاسمین، ۴ ساله، کنتاکی، امریکا

روتی، 8 ساله، کامبوج

روتی، ۸ ساله، کامبوج

لی، 10 ساله، پکن، چین

لی، ۱۰ ساله، پکن، چین

راینون، 14 ساله، اسکاتلند

راینون، ۱۴ ساله، اسکاتلند

یادی از “چاولا وارگاس” صدای خشن مهربانی / محمد سفریان

Chavela-Vargas0608
بلبل خوش خوان آمریکای لاتین بود و رها از صدای زخم خورده اما مهربانش، کوشش گر فروتن آزادی آدمی و از جمله ی افرادی که بار سنگین سنت را به دوش کشید تا آیندگان سنگینی این قیود را کمتر درک کنند. در این مقال، آخرین روزهای ماه آوریل، که هنگامه ی به دنیا آمدن اوست را بهانه ای کرده ایم برای یک مرور گذرا به زندگی و آثار او. ( باشد که در فرصتی غنیمت تر، بیشتر و بیشتر از او بگوییم و خودمان را به میهمانی سخاوتمند صدایش دعوت کنیم)
“چاولا وارگاس” در آوریل سال ۱۹۱۹ در کاستاریکا به دنیا آمد و هنوز طعم امان خانه را مزه نکره بود که آواره ی دنیا شد؛ آن هم به واسطه‌ی فرار از جامعه و خانواده‌ی سنتی اش، که تاب یاغی گری های او را نداشتند.

بیشتر بخوانید »