خانه » هنر و ادبیات (برگ 57)

هنر و ادبیات

سیمین بهبهانی، بانوی غزل معاصر / دکتر شاداب وجدی

شعر سیمین همه بیت الغزل معرفت است/آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

65612
سیمین یکی از قلّه های شعر معاصر فارسی و وجود عزیزش نمونه درخشان انسانیت و شهامت بود. نور تابانی که در سراسر شعر سیمین بهبهانی می بینیم بازتابی است از شخصیت او، شخصیتی که در برابر کاستی ها نمی تواند خاموش بماند. می گوید:

کولی برای نمردن باید هلاک خموشی
یعنی به حرمت بودن باید ترانه بخوانی

اعصار تیره دیرین در خود فشرده تنت را
بیرون گرا که چو نقشی در سنگواره نمانی

این دو بیت نقطه مرکزی دایره ای است که هستی شعر سیمین بهبهانی را با همه تصویرها و ضرب آهنگ های برآمده از وزن و همنوایی کلمات در خود جای می دهد. سیمین بهبهانی به حرمت هستی ترانه می خواند و هم از این رو تمامی جلوه های هستی را، از زشت و زیبا، در شعر خود جای می دهد. شعر سیمین درختی است با شاخه های بسیار که پربارترین آنها عشق به انسان است و من از میان همه ویژگی های شعر سیمین می خواهم تنها به همین شاخه پربار اشاره کنم. از آن روزهایی که سیمین همراه با غزل دوبیتی های متوالی هم می سرود این نور و گرمی در شعرهایش احساس می شد: گرمی ناشی از عشق به انسانیت و بویژه عشق به انسانهای محروم. در همه این شعرها شاعری را می بینیم که با دردها و رنجهای انسانهای محروم و رنج کشیده جامعه نفس می کشد: شعرهایی مانند “نغمه روسبی”، “جیب بر”، “معلّم و شاگرد”، و “به سوی شهر” که در همه آنها مسائل اجتماعی و دردهای انسان نه به صورت شعار بلکه با بیانی شاعرانه و بسیار نزدیک به متن زندگی مطرح شده است. در این شعرها شاعری را می بینیم که ذهنش آمیخته است با غمنامه زندگی همنوعانش.

BudaUp4IcAAL9Qpسالهای بعد می بینیم که سیمین تنها قالب غزل را برای بیان بر می گزیند امّا اوزان رایج را برای بیان اندیشه های خود کافی نمی بیند و به ابداع وزنهایی آغاز می کند که بتواند گردونه اندیشه ها و عواطف وسیع تر و امروزی تر باشد. درباره این وزنها به ذکر این نکته اکتفا می کنم که وزنهای ابداعی سیمین از آهنگ طبیعی کلام برخاسته است و مصراعها همه از پاره های جملاتی است که با آنها گفت و گو می کنیم. به همین دلیل در بسیاری از غزلها هیچ تغییری در بافت طبیعی جمله داده نشده است و سیمین بدون تکلف و با صمیمیت با ما گفت و گو می کند. یک قسمت از نزدیکی هایی که با شعر سیمین احساس می کنیم و عبور از پل رابطه را آسان می کند طبیعی بودن این وزنهاست و جدا نبودنشان از کلام روزمرّه. این را هم در پرانتز بگویم که گزینش غزل که یکی از فرمهای کلاسیک شعر فارسی است، آن هم در زمانی که همه شاعران به سوی شعر نیمایی جلب شده اند، خود شهامتی است، زیرا در خلاف جریان آب شنا کردن هم شهامت می خواهد و هم قدرت. و امّا محتوای غزلها: در سالهای بعد از انقلاب، و بویژه در سالهای جنگ با عراق، نبض شعر سیمین همچنان با دردهای هموطنانش همنواست. این همنوایی را از جمله در شعرهای “شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد”، “دوباره می سازمت وطن”، و “این کجا سپیده دم است” می بینیم. در گذر همین سالهاست که سیمین در کتاب “کلید و خنجر” می نویسد: “ما نویسندگان واژگان خود را از میان دود و آتش و خون و از میان جهل و جنگ و جنون گذر داده ایم. ما نوشته ایم تاریخ را، اما نه شمار جنگ زدگان و کشتگان و شهیدان و معلولان و اسیران را بل که علل را، نفس تخریب را، چرایی ها را، چگونگی ها را. می گویید نه؟ کتابهایمان را بخوانید”. در این بیان تاریخ بسیاری از شاعران دیگر نیز با سیمین همنوایی دارند. تاریخ ارقام و آمار را ارائه می دهد و شاعر حقایق ملموس را. سیمین می گوید: “شعرهای خود را پیش رو گذاشته ام؛ از سالهای پس از ۱۳۵۷ چه می تواند باشد؟ دفترهامان را باخون نقش زدیم. بی گمان از آن همگان هم از این دست است”. می بینیم که سیمین تکروی نمی کند بلکه خودش را همراه و هم قدم با سایرشاعران می بیند.

در شعرهایی که سیمین در جریان جنگ ایران و عراق سروده است می بینیم که از تشبیهات و استعارات زیبا خبری نیست (بر خلاف غزلهای عاشقانه سیمین که مملو از زیبایی های برآمده از صنایع شعری است). در این شعرها آنچه هست جریان ساده و طبیعی زندگی است. مثل این که سنگینی و دردناکی روزهای جنگ حوصله ای یا در واقع جایی برای آرایه های شعری باقی نگذاشته است. اما تصویرهای این شعرها جاندار و طبیعی است. می گوید: “اخبار تازه چه داری؟ / امروز نوبت شیر است / خوب است و خوبتر از این / سیگار و چای و پنیر است / چیزی از جبهه شنیدی؟ / چیزی نظیر همیشه / بیداد کشته دشمن / فریاد خصم اسیر است”. می بینیم که در اینجا شعر چقدر به زنگی آمیخته است. و وقتی می گوید: “از یوسفت خبری شد؟ / دیروز نامه اش آمد”. در پشت همین ضمیر کوچک “ت” احساس شدید مادری و نوعی مهربانی توأم با درد نهفته است. همین “ت” کوچک چندین لایه احساس به این مصرع می دهد. و باید توجه کرد که در اینجا سیمین چگونه قالب کلاسیک را که سطح زبان ادبی است و زبان فاخر ادبی می طلبد با سطح دیگری از زبان یعنی خودمانی ترین و صمیمی ترین سطح زبان گفتاری در هم آمیخته است، بی آن که ناهماهنگی و جدایی بین این دو سطح احساس شود. این خود هنر بزرگی است.

در همین سالها در شعر دیگری از سیمین می خوانیم: “این سال چارم جنگ است / اخبار ساعت شش گفت / تصمیم صلح ندارند / این رأی مرشد پیر است / دیگر نمانده جوانی / کودک ذخیره جنگ است / این رودخانه بتدریج / با خون ادامه پذیر است”. در شعر دیگری، شعری که زندگی در آن جریان دارد، می گوید: “امروز برف می بارد / یک ظرف آش دلخواه است / با گوشت؟ / نه، چه می گویی؟ / دستم ز گوشت کوتاه است / سبزی؟ زیاد هم بد نیست / سبزی میان یخبندان / زرد و گران و آلوده / یک مشت گل پر از کاه است”. در ادبیات فارسی داریم شعرهایی که مضمونشان گفت و گوی بین دو نفر است: “گفتم غم تو دارم / گفتم غمت سر آید / گفتم که ماه من شو / گفتا اگر بر آید”. اما در اینجا سیمین “من گفتم و او گفت” را حذف کرده است؛ و با این همه طبیعت مکالمه در شعرش هویداست.

یکی از خصوصیتهای والای شعر سیمین در آن است که او در خارج از چهارچوب ایدئولوژیک با ما سخن می گوید و شعرش تنها سرشار از عواطف انسانی است. در “کلید و خنجر” می نویسد: “انقلاب به ثمر می رسد / عکس هول انگیز کشتگان / چاپ شد در فوق العاده ها / در دست پیر و جوان می چرخد / فریاد می زنم نمی توانم ببینم / جنازه بر زمین است / که بر خطوط مهیبش / گلوله نقطه چین است”. در جای دیگری از “کلید و خنجر” می خوانیم: “در اریبهشت ۵۹ روح جنگ طلبی را در شاگردانم، از پسر و دختر، مشاهده می کنم. وحشت زده می گویم: ای کودک امروزین / دلخواه تو گر جنگ است / من کودک دیروزم / کز جنگ مرا ننگ است”. می بینیم که سیمین کسانی را که مخالف او فکر می کنند محکوم نمی کند و بدین ترتیب در شعرش وسعت را ارائه می دهد. این وسعت نظر و سعه صدر را حتی در مورد کسانی دارد که با او به دشمنی برخاسته اند. سیمین در یکی از غزلهایش هنگامی که بعضی از نشریات نیش قلم او را متوجه او کرده اند می گوید: “مار اگر خانگی است در امان می گذارمش / گرچه بیداد می کند همچنان دوست می دارمش” این نوعی تفکّر مسیحایی است، تفکّری که از عشق و محبت سرچشمه می گیرد، آن هم در زمانه ای که کینه و انقامجویی تجویز می شود. هر کسی نمی تواند این ظرفیت، این قابلیت، و این بزرگواری را داشته باشد.

در ابتدا گفتم که یکی از ویژگی های شعر سیمین دفاع از محرومان جامعه است و البته شعر سیمین نمی تواند خالی از دفاع از کسانی باشد که بر آنها ستم مضاعف رفته است – یعنی زنان. سیمین در کولی واره هایش، که به گفته خودش می تواند در وجود “او” چه آسان بسراید و به نظر من اوج زبان شعری سیمین است، از بار ظلمی که زنان در قرنهای گذشته بر دوش کشیده اند سخن می گوید. در “کولی واره چهارم”: “جور قرون گذشته / ره جسته در استخوانت / با این دمل برنیاید / نشترگذار زمانه”. در “کولی واره پانزدهم” می گوید: “بالا گرفته کار جنون / کولی، دوباره زار بزن / بغض فشرده می کشدت / فریاد کن، هوار بزن / آتش گرفته جان و تنت / پوشیده بس نشد سخنت؟ / شد تیره جان روشن تو / این پرده را کنار بزن / حق حق فکنده حق طلبی / آخر نه کم ز مرغ شبی / دیوار خامشی بشکن / گلبانگ یار یار بزن”. و در کولی واره یازدهم می بینیم که چگونه زشتی و قباحت سنگسار را با زبانی سرشار از عاطفه بیان می کند. این کولی واره این گونه آغاز می شود: “سوار خواهد آمد / سرای رفت و رو کن / کلوچه بر سبد نه / شراب در سبو کن”. و چند مصراع بعد: “زگوشه خموشی / سه تار کهنه برکش / سرودی از جوانی / به پرده جست و جو کن / سکوت سهمگین را / از این سرا بتازان / بخوان، برقص، آری / بخند و های و هو کن / سوار چون در آید در آستان خانه / گلی بچین و با دل نثار پای او کن / سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت / نماز عاشقی را به خون دل وضو کن”. به پایان این کولی واره که می رسیم مثل این که در فضای شعر حافظ تنفس می کنیم. سیمین در پایان این شعر کلماتی را که در محدوده کلمات مذهبی هستند به کار می برد، مانند نماز و وضو. اما در بافت کلام با به کار بردن کلمه “عاشقی” به همراه نماز و خون دل برای وضو زهر معنای مذهبی را می زداید و نماز و وضو را در هاله معانی جدید قرار می دهد که با پاکی و فداکاری همراه است.

آخرین نکته ای که می خواهم در این باره بگویم آن است که ممکن است ممکن است گفته شود که این گونه غزلهای اجتماعی هنگامی که شرایط اجتماعی تغییر کند ممکن است اثر خود را از دست بدهند. این سخن در مورد شعر هایی که بظاهر شعر هستند اما از جوهر شعر تهی هستند صادق است ، اما در مورد شعرهای سیمین چنین نیست. در اینجا می رسیم به این نکته که آنچه شعر را پایدار نگاه می دارد زیبایی ای است که شاعر در بیان و بافت شعر عرضه می کند و شعرهای اجتماعی سیمین از این خصوصیت برخوردارند.

ترانه ای از پتسی کلاین با ترجمه ی فارسی / بوسه های فراموش نشدنی… محمد سفریان

پتسی کلاین

پتسی کلاین

دوران زندگی حرفه ای اش کوتاه بود. بسیار کوتاه. اما او در همین مجال اندک، تاثیری شگرف بر موسیقی محلی و مردمی کشورش گذاشت و بسیاری از ترانه های همیشه سبز تاریخ را برای صندوق خانه ی فرهنگ آدمیزاد باقی گذاشت.
حرف از پتسی کلاین، بانوی موسیقی محلی و مردمی آمریکاست که در میانه های سومین دهه ی زندگی اش، و با حادثه ی سقوط هواپیما دنیای زنده ها را بدرود گفت و رفت.
ترانه ی اخیر از جمله ی شیرین ترین و دلنشین ترین عاشقانه های اوست که علاوه بر صدای زنانه و مهربان، از نعمت ترانه ی ناب و موسیقی تاثیر گذار هم بهره گرفته تا این طور یکی از برترین و فاخر ترین عاشقانه های دنیا را بسازد.
متن ترانه، ترجمه ی فارسی و ویدئوی اجرای او، همه در زیر آورده شده اند. بخوانید و ببینید و گوش کنید و با ساده ترین و ممکن ترین حیلت به جنگ ناملایمات زندگی روید، که به قول شاعر ما نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ؛ اندوه می برند از خاطر تنگ.
دیگر اینکه، مجله ی موسیقیایی چمتا در برنامه ای این هفته اش به سراغ زندگی و آثار و احوال این خواننده ی بزرگ رفته و ترانه های ماندگار او را معرفی کرده. وقت اگر یارتان بود؛ لذت شنیدن موسیقی او را از روح و جانتان دریغ نکنید.
این برنامه، عصر شنبه به وقت بریتانیا به روی آنتن تلویزیون جهانی ایران فردا می رود. شما همچنین می توانید ویدئوی این برنامه و بایگانی تمام برنامه های پیشین را در صفحه ی مربوط به چمتا در سایت ایران فردا و همین طور صفحه ی رسمی این برنامه در شبکه ی ارتباط اجتماعی فیس بوک پیدا کنید.

I fall to pieces
من خرد می شم
Each time I see you again
هر دفعه که تو رو دوباره می بینم
I fall to pieces
من خرد می شم
How can I be just your friend?
آخه چطور من می تونم فقط یه دوست معمولی تو باشم
You want me to act like we’ve never kissed
تو می خوای که من یه جوری رفتار کنم انگار که ما هیچ وقت همدیگه رو نبوسیدیم
You want me to forget (to forget)
تو می خوای که همه چی رو فراموش کنم
Pretend we’ve never met (never met)
وانمود کنم که هیچ وقت تو رو ندیدم
And I’ve tried and I’ve tried, but I haven’t yet
و من هی سعی کردم و سعی کردم اما هنو نتونستم
You walk by and I fall to pieces
تو که از کنارم رد می شی من خرد می شم
I fall to pieces
من خرد می شم
Each time someone speaks your name (speaks your name)
هر بار که یکی اسم تو رو می آره
I fall to pieces
من خرد می شم
Time only adds to the flame
و زمان فقط کارم رو زارتر می کنه

You tell me to find someone else to love
تو بهم گفتی که یه یار تازه پیدا کنم
Someone who’ll love me too (love me too)
یکی که من رو دوست داشته باشه
The way you used to do (used to do)
همون جوری که تو داشتی
But each time I go out with someone new
اما هر بار که با یه آدم تازه می رم بیرون
You walk by and I fall to pieces
تو از کنارم رد می شی و من تیکه نیکه می شم
You walk by and I fall to pieces
تو رد می شی و من داغون می شم

رومی بی اجازه ماند…. وزارت خارجه به نوازنده های بنام خارجی ویزا نداد / بهارک عرفان

سرانجام پس از کش و قوس های فراوان؛ کنسرت بین المللی حافظ ناظری که در خبرها از آن با عنوان ” سمفونی رومی ” یاد شده بود؛ لغو شد و علاقه مندان موسیقی ملل در ایران پس از ماه ها انتظار، جای شرکت در کنسرت و لذت بردن از اجرای اساتید موسیقی دنیا، خبر لغو این برنامه را دریافت کردند.

کنسرت مذکور بنا بود تا در روز چهاردهم شهرویور ماه جاری و با نوازنده‌های بین‌المللی و شهرام ناظری در تالار وزارت کشور تهران برگزار شود. کلیه مقدمات لازم برای برگزاری باشکوه این کنسرت در تهران هم به مدت شش‌ماه درحال انجام بود، ولی رایزنی‌های انجام‌شده برای صدور روادید نوازنده‌های سرشناسی که قرار بود در این برنامه حضور داشته باشند، در این مدت به نتیجه نرسید. سرانجام باتوجه به مدت‌زمان اندکی که تا تاریخ موردنظر باقی مانده بود، این برنامه لغو شد.

” حافظ ناظری ” پس از لغو این برنامه، گفت:

” هدف ما برای این کنسرت اجرای برنامه‌ای متفاوت و با کیفیت بالا برای مردم عزیز ایران و درعین‌حال نشان‌دادن و معرفی فرهنگ ملی ایران به جهان بود. خبرهایی که در رسانه‌های جهانی درباره آلبوم «بعد یازدهم» منتشر شده، نگاه جهانیان را بیشتر از گذشته به‌سمت موسیقی ایران معطوف کرده و این کنسرت می‌توانست فرصت مناسبی برای نشان‌دادن بیش‌تر ظرفیت‌ها و واقعیت‌های فرهنگ و جامعه ایرانی به جهان باشد… ”

او که سالهاست در آمریکا زندگی می کند، در ادامه ی حرف هایش، همچنین یادآور شده:

” من سال‌های سال دور از وطن برای چنین روزی لحظه شماری می کردم و هماهنگی‌های بسیاری برای اجرای این برنامه انجام داده بودیم ولی متاسفانه تا این لحظه روادید این هنرمندان صاحب نام صادر نشده است و ما زمان بسیاری را برای برگزاری این کنسرت از دست دادیم و همین باعث شد کل برنامه را لغو کنیم… ”

این طور که پیداست، ” سمفونی رومی” ربطی به اشعار مولانا جلال الدین بلخی ندارد. بنا به توضیح دست اندرکاران این برنامه، سمفونی فوق الذکر، یک پروژه گسترده موسیقایی است که تلاش می‌کند موسیقی غرب و شرق را به هم نزدیک کند. آلبوم «بعد یازدهم» که در سال ۱۳۹۲ منتشر شد، بخشی از پروژه سمفونی رومی است.

«دیپاک چوپرا» (فیلسوف هندی)، «ذاکر حسین» (نوازنده سر‌شناس ساز «طبلا» و برنده نخستین جایزه گرمی در بخش World Music سال ۱۹۹۲ و نامزد دریافت جایزه گرمی در سال ۲۰۱۱)، «گلن ولز» (نوازنده سازهای کوبه‌ای و برنده چهار جایزه گرمی)، «مت هایموویتز» (نوازنده ویلنسل و نامزد دریافت چندین جایزه گرمی)، «پاول نیوبائر» (نوازنده ویولا و کاندیدای جوایز متعدد جهانی) و «ژوهانس موزر» (نوازنده مطرح ویولنسل) از جمله نوازندگانی‌ بودند که قرار بود از کشورهای دیگر به ایران بیایند و شهرام و حافظ ناظری را روی صحنه تالار وزارت کشور همراهی کنند، اما وزارت امور خارجه به آنان ویزا نداد.

nazeri_1اما علاوه بر سهل انگاری وزارت خارجه در فراهم آوردن شرایط لازم برای تبادل های فرهنگی، برخی از کارشناسان سنگ اندازی های شورای عالی موسیقی را هم دیگر دلیل لغو کنسرت دانسته و ذهنیت سنت گرای حاکم بر این شورا گواه این ادعا دانسته اند.

در همین باب؛ ” هوشنگ کامکار ” که یکی از اعضای عالی شورای موسیقی است، پیش از لغو کنسرت «سمفونی رومی» در روزنامه شرق مقاله‌ای در انتقاد از شیوه‌های رسانه‌ای حافظ ناظری نوشتخ و او را به بی‌دانشی متهم کرده بود.

کامکار در این مقاله بر حافظ ناظری خرده گرفته و گفته که او برای بازارگرمی از نوازندگان خارجی‌ و نام‌های لاتین مانند «سمفونی» و «سوئیت» استفاده کرده و سعی کرده تا با این حیله، اثرش را مهم جلوه دهد.

هوشنگ کامکار در ادامه ی این مقاله، همچنین، حافظ ناظری را به جلوه‌فروشی رسانه‌ای و خودبزرگ‌بینی متهم کرده و گفته که او قصد رقبت با پدرش را دارد.
در دیگر سو، حافظ ناظری هم به روزنامه شرق گفته که لغو این کنسرت زیان مالی سنگینی را به او تحمیل کرده و به اعتبار موسیقی معاصر ایران در نزد جهانیان هم صدمه زده است.
لغو این کنسرت در شرایطی اتقاق می افتد که از جمله شعارهای بنیادین دولت روحانی، یکی برگرداندن ایران به قافله ی جهانی بود و جلوگیری از انزوای بیشتر اقتصاد و فرهنگ کشور.

نگاهی به زندگی و آثار خورخه لوئیس بورخس/ نه شفا می طلبم و نه بیماری؛ من شاعرم

لیلا سامانی

روزهای پایانی آگوست مصادف است با زادروز “خورخه لوییس بورخس” نویسنده و شاعر برجسته ی آرژانتینی. کسی که خود درباره ی زادگاه اسرار آمیزش چنین می گوید:
55d5g
“در بوینوس‏آیرس زاده شدم؛ درست در دل آن شهر؛ به سال ۱۸۹۹؛ در خیابان توکومان؛ میان خیابان‏های سویی‌پاچا و اسمرالدا؛ در خانه‏ای کوچک و نامشخص که به والدین مادرم تعلق داشت. حتماً خیلی زود به محله پالرمو نقل مکان کرده بودیم؛ چون خاطرات نخستینٍ من از آن‏جا، از خانه دیگری است با دو حیاط خلوت؛ باغی با تلمبه‏ای بادی و تکه‌زمینی بایر، در طرف دیگر باغ. پالرمو در آن زمان -پالرمویی که ما در آن زندگی می‌‏کردیم – در حاشیه بی‌‏برگ و بار شمالی قرار داشت و بسیاری از مردم، شرمنده‏تر از آن که بگویند در آن‏جا سکونت دارند، به‏طور گنگ می‌‏گفتند که در شمال شهر زندگی می‌‏کنند. در پالرمو، مردمی‌ بی‌‏چیز و معمولی زندگی می‌‏کردند؛ اما عناصر نامطلوب‏تری هم بودند. پالرموی اراذل هم بود که کومپادریتوس خوانده می‌‏شدند و به سبب چاقوکشی‌‏هایشان مشهور بودند؛ اما فقط بعدها پالرموی آنان تخیل مرا به خود مشغول داشت؛ چون منتهای سعی خودمان را می‌‏کردیم – سعی بلیغمان را- تا آن را نادیده بگیریم. برخلافِ همسایه‏ مان اواریستوکاریه‏گو، که نخستین شاعر آرژانتینی بود که امکانات ادبی موجود در آن‏جا را کشف کرد.”

خورخه لوییس بورخس

خورخه لوییس بورخس

پدر و مادر بورخس با آن که هر دو از افراد تحصیل کرده و اهل کتاب آن روزگار به شمار می رفتند، اما نمادی از تقابل ایدئولوژی ها، فرهنگ ها و عقاید متضاد بودند. تضادهایی که منجر به شکل گیری شخصیت خاص بورخس گشت و “افسانه ی زندگی” او را رقم زد. او از سویی تاریخچه ی خانواده ی مادری کاتولیک و متعصبش را ورق می زد و خاطرات حماسه گونه ی آنان درباره ی شرکت در فتوحات نظامی، جنگهای داخلی و مبارزات استقلال‌طلبانه ی آرژانتین را مرور می کرد و از سوی دیگر با خاندان انگلیسی تبار و پروتستان پدری اش رو به رو بود که از سوی کاتولیک های قشری به ارتداد و بی خدایی متهم می شدند.

پرورش در این دنیای سراسر ماجرا و همهمه ، رویارویی با این ایدئولوژی های دوگانه و آموزش همزمان دو زبان انگلیسی و اسپانیایی، زمینه ی اصلی رشد فکر و شکل گیری تخیلات قوی بورخس را فراهم ساخت و او را از همان کودکی به دنیای پر رمز و راز و پیچیده ی ادبیات علاقه مند نمود.
او تفکرات ذهن متلاطم و عاری از تعصبش را با تجربه های زندگی خویش ترکیب کرده و با زبان شاعرانه اش آراسته است، به گونه ای که خود او بعدها در مصاحبه هایش این دوگانگی فرهنگی و ذهنی را دستمایه ی خلق آثار خود عنوان کرد.

بورخس، در سال ۱۹۰۸ زمانی که نه سال بیشتر نداشت، ترجمه ی اثری از “اسکار وایلد” با نام ” شاهزاده ی خوشبخت” را در روزنامه ای محلی به چاپ رساند . او سپس در سن پانزده سالگی به همراه خانواده اش عازم اروپا شد و در سویس به ادامه ی تحصیل مشغول شد. این سفر که موجب آشنایی او با زبان فرانسه و فراگیری زبان آلمانی بود، او را به مطالعه ی آثار فیلسوفانی چون نیچه و شوپنهاور علاقه مند ساخت. بورخس پس از آن در سال ۱۹۱۹ و درطی اقامتی یک ساله در اسپانیا موفق به چاپ شعر “سرودی برای دریا” در مجله ی گارسیا شد و دو کتاب دیگرش که یکی شامل مقالاتی سیاسی و دیگری مجموعه شعری با نام “سرودهای سرخ” بود را پیش از به چاپ رساندن نابود کرد.

اما بازگشت بورخس به آرژانتین مصادف بود با شعله ور شدن آتش قلم شور انگیزش. تا جایی که او در بین سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۰ علاوه بر چاپ هفت کتاب – مشتمل بر چهار جلد مقالات و سه مجموعه شعر” موفق به تاسیس سه مجله و همکاری منسجم و منظم با دوازده نشریه شد.

آغاز کار بورخس به عنوان داستان نویس به حدود سن چهل سالگی او باز می گردد، داستان های کوتاهی چون تلون، اوکبار، اوربیس ترتیوس، کتابخانه بابل، بخت‏آزمایی بابل، ویرانه‏های مدور و…که انقلابی در فرم داستان کوتاه کلاسیک ایجاد کردند و او را به نویسنده ی پست مدرن را ملقب ساختند. خود او در باره ی علاقه اش به داستان کوتاه و گریزش از رمان نویسی چنین می گوید:
Escritores-y-sus-gatos-Jorge-Luis-Borges
“در طول یک دوره زندگی که وقف کتاب شده است، من فقط معدودی رمان خوانده‏ام و بیش‏تر موارد هم تنها از سر وظیفه خودم را به صفحات آخر رمان رسانده‏ام. در عین حال، همیشه خواننده و بازخواننده داستان‏های کوتاه بوده‏ام… با این‏حال در مقام نویسنده، سال‏ها فکر می‌‏کردم که نوشتن داستان کوتاه از من ساخته نیست و تنها پس از یک سلسله تجربه‏های خجولانه، طولانی و بسته، در زمینه هنر روایت بود که نشستم تا داستان واقعی بنویسم. شش سال از ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۳ طول کشید تا از طرح بسیار خودآگاهانه مردان جنگیده به نخستین داستان کوتاه سرراستم، مردی از گوشه خیابان برسم… روی هر صفحه حسابی عرق می‌‏ریختم؛ هر جمله را با صدای بلند می‌‏خواندم…”

“هرگز رمان ننوشته‌ام. چه به نظر من رمان برای نویسنده نیز همچون خواننده در نوبت‌های پی‌در‌پی موجودیت می‌یابد. حال آن که قصه را می‌توان به یک‌باره خواند. به قول پو: چیزی به نام شعر بلند وجود ندارد”

خورخه لوییس بورخس از جمله مخالفان سرسخت فاشیسم و از منتقدین جدی پرون – دیکتاتور آرژانتین- بود، مخالفتی که در سال ۱۹۴۶ منجر به برکنار شدن وی از سمتش در کتابخانه ی شهرداری و انتقال او به شغل سطح پایین بازرس ماکیان و خرگوش‏ها دربازارهای عمومی‌ شد.

jorge-luis-borgesبورخس از همان آغاز شکل گیری گروه های فاشیستی و ضد یهود در آرژانتین به نهضت هایی پیوست که در جهت تقبیح جنگ با یهود و مخالفت با نازیسم مبارزه می کردند. از جمله ی این فعالیت هامی توان به رایزنی او در کمیته ی مخالفان جنگ علیه یهود و قبول عضویت در تشکیلات “‌نخستین کنگره مبارزه با نژاد‌پرستی‌” اشاره کرد. اما بورخس به همان اندازه که از این نژاد پرستی رنج می برد، از هرج و مرج و آشوبی که گریبان گیر آرژانتین شده بود نیز آزرده خاطر و بیزار بود، تاجایی که به علت مخالفت جدی اش با مبارزات مسلحانه در آمریکای لاتین – به رهبری چه گوارا – از سوی سوسیالیستها “نویسنده ی راست گرا” لقب گرفت و ازطرف منتقدان نویسنده ای نام گرفت که گرچه ناسیونالیست نبود اما به دموکراسی هم اعتقاد نداشت. بورخس در این دوران علاوه بر انتشار مقالات سیاسی و جدلی، آثار متعدد خود اعم از شعر و داستان را نیز منتشر ساخت. آثاری که در آنها مسائل سیاسی و اجتماعی عصر خود را به نمایش کشید و زشتی و پلشتی توتالیتاریسم، نازیسم و نژاد پرستی را عیان کرد:

وقتی به صلیبم می‌کشند، من باید صلیب و میخ ها باشم
وقتی جام را به دستم می‌دهند، من باید دروغ باشم
وقتی در آتشم می‌افکنند، من باید دوزخ باشم.
من باید هر لحظه‌ی زمان را نماز بگزارم و سپاسگزارش باشم
من از همه‌ی اشیاء تغذیه می‌کنم.
وزن دقیق کائنات، تحقیر، هیاهو
من باید مدافع زخم های خود باشم.
نه شفا می‌طلبم و نه بیماری
من شاعرم.

در سال ۱۹۴۴ بورخس مجموعه داستان “موجودات تخیلی” را چاپ کرد، کتابی مشتمل بر هفده داستان که به خوبی سبک خاص بورخس را به نمایش در می آورد. سبکی ادبی و فلسفی که با وهم و عناصر مابعد الطبیعه آمیخته شده و با استدلالهایی فریبنده خواننده را حیرت زده می کند. او در این کتاب از موجودات اساطیری و متون قدیمی یهود سخن می گوید که زاییده ی ذهن انسانها در طول اعصار متمادی هستند.
لیلا سامانی - نویسنده مقاله

لیلا سامانی – نویسنده مقاله

بورخس در سال ۱۹۵۰ به ریاست کانون نویسندگان آرژانتین انتخاب شد؛ اما این کانون نیز از آنجا که به یکی از معدود سنگرهای ضد دیکتاتوری بدل شده بود، بسته شد.
پس از وقوع انقلاب در سپتامبر سال ۱۹۵۵ و به قدرت رسیدن ژنرال ادواردولوناردی بورخس به ریاست کتابخانه ملی آرژانتین منصوب شد و درست یک سال بعد، نامزد احراز کرسی استادی ادبیات انگلیسی و امریکایی در دانشگاه بوینوس‏آیرس شد و در آن دانشگاه استخدام گشت.

از دیگر آثار این نویسنده آرژانتینی می‌توان به کتابهای “الف و چند داستان دیگر”، “هزار توهای بورخس”، “کتابخانه‌ بابل”، اطلس “، “ویرانه‌های مدور” و “اولریکا وهشت داستان دیگر” اشاره کرد. آثاری که به علت غنای فرهنگ و اندیشه ی نویسنده اش در زمینه های فلسفی، اساطیری و ادبیات کهن عبری، مسیحیت و اسپانیایی آنها را مبدل به آثاری اسطوره ای ساخته است:

اعمال ما، راه خود را دنبال می‌کنند
راهی که بی پایان است.
من شاه خود را کشتم
تا شکسپیر بتواند تراژدی آن را بسراید.
* کتاب اول موسی. باب چهارم. آیه ی هشتم
در نخستین صحرا بود
دو بازو، سنگی بزرگ را پرتاب کرد.
فریادی نبود، خون بود.
آنجا نخستین مرگ بود.
من نمی‌دانم، هابیل بوده ام یا قابیل.

borges9بورخس به علت یک بیماری ارثی خانوادگی ، حدود نیمی از عمر خود را در نابینایی به سر برد، او تا شصت سالگی نزد مادرش زندگی کرد و در کسوت “هومر” زمانه بخش بزرگی از آثار خود را در تاریکی خلق کرد. او که سی سال پایانی عمرش را با چشمانی بی نور گذراند، در همین سالها به اوج شهرت و محبوبیت رسید، جوایز مختلف گرفت (جایزه ادبی ناشران اروپایی- ۱۹۶۱) و برای ایراد سخنرانی مدام به اروپا و امریکا دعوت می‌شد، اما اغلب آه می‌کشید و از این که دیگر نمی‌توانست کتاب بخواند، رنگها را تشخیص دهد و هرم ، ساعت شنی و نقشه‌های جغرافیایی را ببیند اندوهگین بود، خودش می گفت:

“شهرت نیز همچون کوری به‏تدریج به سراغم آمد. هرگز آن را انتظار نداشتم. هرگز آن را نجسته بودم. نستورایباررا و روژه‏کایوا که در نخستین سال‏های دهه ۱۹۵۰ جرئت کردند و آثار مرا به زبان فرانسه ترجمه کردند، نخستین حامیان من بودند. به گمان من، اقدام پیشاهنگانه آنان راه را برایم هموار ساخت تا در سال ۱۹۶۱ با ساموئل ‏بکت در جایزه فورمانتور شریک شوم”

این نویسنده کمی پیش از مرگش با “ماریاکوداما” همبازی و دوست دوران کودکی اش ازدواج کرد و سرانجام در ۱۴ ژوئن ۱۹۸۶ در ژنو در گذشت:

حتی یک ستاره در شب نمی ماند
شب نخواهد ماند
من می میرم، و با من، وزن ،
جهان بی تحمل نیز.
من پاک می کنم ، اهرام را ،
مدالهای عظیم را،
جهان و چهره ها را.
من باید گذشته ی انبار شده را پاک کنم.
باید از تاریخ غبار بسازم، غبار از غبار.
هم اکنون به آخرین غروب می نگرم.
آخرین پرنده را می شنوم.
پوچی را به کسی نمی دهم.

نقد کتاب : کاغذ رنگی هایِ مچاله شده (سه قاپ) / رضا اغنمی

1920368_10152631579639554_1426591368_nنویسنده: زکریا هاشمی
ویراستار: ناصرزراعتی
چاپ اول: زمستان ۱۳۹۲ – ۲۰۱۴
ناشران: خانه هنر وادبیات {گوتنبرگ سوئد} و باشگاه ادبیات

سرآغاز کتاب از «گلستان فیلم» شروع میشود. مشوق نویسنده برای نوشتن داستان ابراهیم گلستان است و فروغ فرخزاد. زکریا که از مسافرت چند روزه برگشته، ازآنچه دیده و به نظرش جالب آمده به کوتاهی تعریف میکند. و گلستان میگوید بنویس من ازت می خرم. «بنویس همین الان شروع کن. عجله هم نکن. تنبلی هم نکن. فکر کن و بنویس.» چند برگی مینویسد و گلستان میبیند. سفارش اولیه را یادآورمیشود: «اینا فایده نداره بُروازاول بنویس». فروغ هم میپرسد قراربود هرچی مینویسی بدی من بخونم پس … ؟ زکریا آنچه را که گلستان گفته برایش تعریف میکند. فروغ میگوید: «ببین اقای هاشمی، چقدر سفارش کردم عجله نکن، فکر کن وبنویس» قصدم ازآوردن این گفتگوها هماندیشی آن دو در نوشتن درست با فکرسالم است. درست نوشتن با فکرکردن به بارمینشیند. نوشتن خوب با فکرکردن سالم جان میگیرد. بیجا نبوده و نیست که آن دو درقلۀ شعر و ادبیات فارسی تکیه زده اند.

و سه قاپ با چنین جانمایۀ بنیادی شکل گرفته است، با زبانی که گویش بازیگرانش ویژۀ قشری از پائین شهری های تهران است. محل حوادث نیز اکثرا درجنوب شهر و قبرستان ها و یخچال وصفنارد و محل های خلوت وهرازگاهی نیز در باغچه ونک میگذرد با آدم های گوناگون که به روایت های هاشمی همگی از دم «قاپ باز» حرفه ای هستند با بُرد و باخت های کلان. با جماعتی که کلا جنوب شهری و درردیف پائین ترین لایه های شهری قراردارند. دراین گونه محافل حضور زن جوان و زیبا که رفیقه یا به گویش خودشان نشمۀ یکی از+کلان قاب بازان است و برخوردار ازمنزلتی؛ که دراین اثر نیز در چند مجلس به حضور آنها اشاره شده است.

بُرزو قهرمان این کتاب است. که در بیشتر مجالس قاپبازی درنقش اول ظاهر میشود. با اخلاقی برگرفته از عیاران و قلندران وجاهل مسلک ها. رفتار مودبانه ای دارد.هشیار است و وقت شناس باسری نترس. دست و دلباز است و خوش سیرت و خوش صورت. با اخلاقی ناخوانا با شغلی که پیش گرفته است؛ دور از رفتارهای لمپنی ست. بقول قدیمیها سر سفرۀ بابا ننه بزرگ شده است. با درک موقعیت ها و تمیز حریف ها شگردهایی بکار میگیرد که همیشه برنده است.

داستان در جنوب شهرتهران میگذرد. خاطره ای از گدشته های نویسنده با دوستی ورزشکار و قاپبازبین عده ای از قهوه خانه ای حوالی چهارراه عباسی شروع میشود. چاقوکشی، آمدن پاسبان، و فرار چاقوکشان، گرفتاری چاقو خورده که زمین افتاده و هنگام بُردنِ زخمی به کلانتری از دست پاسبان فرار میکند. روایتگر که به نظر میرسد خود یکی از آن بازیگران باید بوده باشد، جمع شدن ورفتن به محل بازی را روایت میکند. عده ای درقبرستان امامزاده حسن جمع شده و ازآنجا باید به محل بازی بروند. «حسن جوجو گفت یالا بچه ها . . . معطل نکنبن، بریم . . .دیرشد» هرسه نفرباهم گفتند” «کجا؟» «یخچال . . . پیشِ نوروز . . .» عباس گفت « اما قرارمون زاغه أیِ پشت قبرستونه . . .» «جامونو لو دادن . . . جاندارا اونجا منتظرمونن» «برزو گفت پس اسمال زاغی و بقیه چی؟ » « اونا منو فرستادن که شومارو خبرکنم دیگه . . .» «علی تاتار گفت: چه جوری بریم؟ دوره اون جا . . .» «حسن جوجو گفت کالسگه دواسبه پشت دیوار منتظره . . .بریم» و میروند. وحالا همگی به محل رسیده ازدرشگه پیاده شده واردیخچال میشوند..«سمت چپ راهروِ دو در چوبی بزرگی بود که ازشکافِ دولنگه نیمخ باز آن نورِ سفیدی افتاده بود تویِ راهرو تاریک و جاورا روشن کرده بود از داخل ساختمانِ ترازوخانه، صدایِ کمانچه به گوش می رسید» بعدازسلام وعلیک و احوالپرسی ها «اقدس {رفیقۀ اسدالله خان که بارفروش نامدار میدان تره بار تهران است} رفت جایی نشست که زاغی نشسته بود. چوب آلبالوی قرمز رنگی را که تکیه داده شده بود به گوشه تاقچه، برداشت و ازسکو آمد پائین ونزدیک جمع شد و چوب را ازبالای سر اسدالله دراز کرد طرف زاغی وگفت «بیگیر اسمال آقا . . .چوبت و . ..» زاغی چوب را گرفت و گفت: «قربون تو» بعد دست کرد از جیب کُتش قاپ ها را درآورد و ریخت وسط وبعد همگی ازحیبشان پول درآوردند گذاشتند زیرپایشان یا کف دستشان مچاله کردند.» بازی شروع میشود.

جالب حضورزنها دراین محفل هاست. هم اینکه آزادی “بیان” بدون کمترین قید وبند. گفتگوی زیر نمونه ای ازآنهاست و قابل تأمل: علی تاتار که از بازی گذشته مبلغی از همبازی ها طلبکاراست، میگوید «من تاپولامو نگیرم، بازی نشه». اقدس خانم دخالت میکند. «علی بدون اینکه به اقدس نگاه کند، با اخم گفت ما را با شما کاری نیست آبجی» و اسداله به اقدس میگوید «تودخالت نکن» رو به دیگران میگوید خوب بهش بدین دیکه مگه نمی بینین واسه چندرغاز داره خودشو پاره می کنه» و برزو میگوید«چه یه قرون چه یه ملیون . . . حقش و می خواد . . .حق حقه داشم! کسی که یه خورده ضعیفه، نباهاس حقش رو پامال کرد.» .بالاخره با رد و بدل کردن چند متلک جدی وشوخی از طرفین، بازی شروع میشود. دربازی همان شب است که باتقلب های حریف، برزو بازنده میشود. «برزو به طور کلی پاک باخته شد ودمغ» و پی میبرد و مُچ زاغی و اسدالله میرغضب را میگیرد که با قاپ های تقلبی برنده شده بود و کار به تهدید و بگومگو میکشد.

بُرزو همان روز به سراغ عموی مریم خانم میرود . عموی زنش. که دربازار تهران تجارتخانه ای دارد. کسی ست که داروندار برادرش را بالا کشیده است. به زور مقدای ازگاوضندوق او پول میگیرد و تهدید میکند که « پولارو میدم به مریم و وکیلش که همین روزا، حقش و ازگلوت بکشه بیرون . . . این پولا و این حجره همه ش مال مریمه فهمیدی؟» به رباط کریم رفته درکاروانسرائی شلوق فرو میرود. پس از سلام وعلیک وعبوراز بین همسایگان به سمت پله های طبقه بالا و اتاق خود میرود. پولی که ازحاج عموی مریم گرفته پس از برداشتن مقداری، اسکناس های نو واتوکشیده را به همسرش میدهد. وماجرای حاج عمورا برایش تعریف مکیند وآخرسرسفارش میکند که حتما به دیدن وکیلش برود. وموضوع ارثیه را که جاج عمو بالا کشیده دنبال کند.

مجلس بعدی در شاه عبدالعظیم میگذرد، در یکی ازکوچه پسکوچه ها درخانۀ قاسم و ننه قاسم که دلال محبت است و عملی. علی قمی همراه رفیقه اش شهین، درآخربازی که بازنده بوده، بعداز تمام شدن بازی و ترک خانه ، دریک کوچه خلوت چاقو به دست گریبان برزو و علی تاتاررا میگیرد که پول های باخته را پس بگیرد اما موفق نمیشود وآن دو فرار میکنند. اما ازحوادث جالب آن شب آشنائی برزو و زهره است و سرگذشت غم انگیز او. زهره دختزی دارد به نام مریم که با مادر زهره در کوچه میرزامحمود وزیر زندگی میکند. و زهره با نام اکرم توسط ننه قاسم به مردان عیاش تهرانی معرفی میشود. برزو روزی به دیدن زهره میرود. به آدرس خانۀ مادرش درکوچه میرزامحمود وزیر. بادیدن مریم پنج ساله ونوازش او، پاکتی به او هدیه میدهد. اسکناس های نو. همان که وقت دادن پول هایی که ازحاج عمو گرفته به همسرش، مقداری ازآن هارا برداشته بود عینا به دخترکوچک او هدیه میدهد.

ارثیه مریم، توسط وکیلش از حاج عموی بازاریِ میراثخوار پس گرفته میشود. خانۀ پدری مریم درخیابان بوذرجمهری به مالکیت او درمیآید. از کاروانسرای رباط کریم به خانه خود اسبابکشی میکند. مریم حامله شده . این خبررا روزی به برزو میدهد که برزو میخواهد برای بازی خانه را ترک کند و مریم به شدت مانع بیرون رفتن او میشود و برزو سیلی محکمی به گوش او میزند، اما بلافاصله پشیمان شده و بانوازش ازاو عذر خواهی میکند.

آخرین محفل قاپبازان پس از مشروبخواری فراوان آنعده دریک کافه رستوران ساز و رقصی، در یک کاروانسرای شاه عباسی، دایر میشود. توسط اسدالله میرغضب وزاغی و دوستانش، ازبین بردن بُرزو و یارانش را تدارک دیده شده است. قاپبازان با کله های داغ از عرقخوری فراوان دررستوران، بازی را به چاقوکشی میکشاند. جند نقر لت وپارشده وبرزو توسط چاقوی اسدالله میرغضب زخمی و علی تاتار کشته میشود و چند تای دیگر زخمی درپشت بام شاه عباسی از پای درمیآیند. برززو خشتع و خونین به خانه اش میرسد. وداستان بسته میشود.

اما زبان روائی کتاب، صرفنظراز دیالوگ های قاپ بازان، بعضی جاها قابل تأمل است. نویسنده با سابقۀ بازیگری و آشنائی با شگردهای نمایشی، درپاره ای ازیرگ های این دفتر از زبان تأتری سود برده ونمایشی زیبا از دیالوگ ها توانائی های خود را نشان داده است.

انتشار این دفتر را باید به فال نیک گرفت وبه هنرمند فروتن، زکریا هاشمی شادباش گفت به امید اینکه دیگرآثار دردست ایشان نیز منتشرشود و به دست خوانندگان برسد.

ترانه ای از لوئی آرمسترانگ با ترجمه ی فارسی / چه دنیای اعجاب انگیزی… محمد سفریان

براستی کدام صفت برازنده ی صدای اوست؟ زیبا؟ یگانه؟ قدرتمند؟ مخملین؟ و یا بسیاردیگرانی از همین دست که در این سالها باب صدای او شنیده ایم و خوانده ایم؟

لوئی آرمسترانگ

لوئی آرمسترانگ

پاسخ، هر کدام اینها که باشد؛ او همچنان پدر معنوی موسیقی جاز و از جمله ی پیشگامان بسط این موسیقی در گوشه گوشه ی دنیاست. حرف از لوئیس ( لویی ) آرمسترانگ مرد بلند آوازه ی موسیقی سیاهان است که با تلاش بی آخرش، در اندازه و مختصات موسیقی جز تغییرات فراوانی به وجود آورد.

ترانه ای از او با ترجمه ی فارسی و لینک ویدئوی ترانه در سایت یوتیوب در ادامه ی این صفحه از پی آورده شده؛ ترانه ای که از جمله ی محبوب ترین و شهره ترین آثار اوست و نمونه ای کاملا مدرن از موسیقی جز با تجربه ی تغییرات و شکست های فراوان در ملودی و صدای خواننده. این ترانه در سالیان به نسبت دراز زندگی اش؛ همواره وسیله ای بوده برای صمیمیت بیشتر میان مردم روی زمین و یادآور زیبایی های طبیعت برای آدم های ساکن این کره ی خاکی.

متن و اجرای ” دنیای اعجاب انگیز ” را در ادامه از پی بگیرید؛ با ذکر این توضیح که مجله ی موسیقیایی چمتا در برنامه ی آتی اش؛ آثار و احوال این مرد بزرگ را سوژه کرده و از زندگی و هنر او گفته. وقت اگر یارتان بود، تماشای این شماره ی چمتا در شنبه ی پیش رو را در برنامه ی هفتگی تان بگنجانید که صدای این مرد براستی که هم زیباست، هم یگانه و هم قدرتمند و انگار که نشسته بر بستری از مخمل…

what a wonderful world

I see trees of green,

من درختهای میون بیشه رو دیدم
red roses too.

و همینطور گل های سرخ رو
I see them bloom,

دیدم که اونها شکوفه کردن
for me and you.

( انگاری که فقط ) واسه من و تو
And I think to myself,

و من با خودم فکر می کنم
what a wonderful world.

که چه دنیای اعجاب انگیزی ئه

I see skies of blue,

من آسمون های آبی رو دیدم
And clouds of white.

و ابرهای سفید رو
The bright blessed day,

روزهای آفتابی و آروم
The dark sacred night.

و شب های سیاه و روحانی رو
And I think to myself,

و من با خودم فکر می کنم
what a wonderful world.

که چه دنیای اعجاب انگیزی ئه
The colors of the rainbow so pretty in the sky

رنگ های رنگین کمون توی آسمون خیلی قشنگ ان

Are also on the faces of people going by

همین طور صورت آدم هایی که از تو خیابون رد می شم

I see friends shaking hands saying how do you do

من دوستهایی رو می بینم که به هم دست می دن و چاق سلامتی می کنن

They’re really saying I love you.

و از ته دل شون همدیگه رو دوست دارن

I hear babies crying, I watch them grow

من دیدم، بچه هایی که یه روزی گریه می کردن چه جور بزرگ شدن

They’ll learn much more than I’ll never know

اونها یه روزی خیلی بیشتر از من می بینن و یاد می گیرن

And I think to myself what a wonderful world

و من با خودم فکر می کنم؛ چه دنیای هیجان انگیزی ئه

Yes I think to myself what a wonderful world.

آره؛ من با خودم فکر می کنم، راستی که چه دنیای جالبی ئه

بوسه های مرد و گذشته ی زن… بهارک عرفان

نیمه دوم ماه آگوست مصادف است با سالروز تولد ” تد هیوز” ، همان مرد خوش زبانی که در آغاز به واسطه ی عشق ش به سیلویا پلات و رابطه ی زناشویی ش با او در میان مردم به شهرت رسید و کمی آن سو تر هم با اتکا به اشعارخودش؛ ملک الشعرای بریتانیا شد.

تد هیوز

تد هیوز

هیوز در سال ۱۹۸۴ موفق به دریافت نشان ملی ملک الشعرایی شد. آن هم درست در زمانی که تمام گذشته اش مثال یک کابوس سیاه پیش رویش بود. مصائبی چون زندگی در فقر روزهای دانشجویی و زندگی پر حاشیه ای که با سیلویا پلات داشت به واقع که از زندگی او آشفته بازاری ساخته بودند، آرام ناشدنی.

به تمام این حواشی می توانیم خودکشی پلات رو هم علاوه کنیم که درست بعد از جدایی از هیوز اتفاق افتاد. همون حادثه ای که از سوی مردم و روزنامه ها به بی مهری هیوز مربوط شد و روزگار این جوان رو سخت تر از سخت کرد.

اما تد هیوز با پشت کاری مثال زدنی و قدرتی جالب توجه به دشواری های زندگی اش چیره شد و علاوه بر دریافت نشان ملک الشعرایی به یکی از بزرگ ترین شاعران انگلیسی قرن بیستم هم تبدیل شد.
شعر “هیوز” سرشار از نبوغ و کشف هاى تازه است. نگاه او به جهان نگاه شاعریست که هرچه در اطرافش وجود دارد را دوباره روایت مى کند. تخیل او مى تواند اشیا و اتفاقات، زندگى و لحظه ها، کلمات و نشانه ها را پیوند بزند.

او این توانایى را داشت که نه تنها اتفاقات زندگى بلکه تمام آنچه در اطرافش در جریان بود را به زبان شعر بیان کند. او با پشت سر گذاشتن معضلات جدى شعر در سال هاى پس از جنگ جهانى دوم در نهایت شعر خودش را خلق کرد. شعرى که مفاهیم جدیدى داشت و هر سطر و هر کلمه اش را خود شاعر آفریده بود.

مجموعه ی «کلاغ» از زیباترین آثار تد هیوز به شمار می آید. کلاغ ِ تد هیوز در سفرش ازپی کشف جهان به بازسازی افسانه و اسطوره های کهن می پردازد.
تکه ای از اشعار او با صدای شاعر ؛ به همت اعضای تحریریه ی مجله ی فرهنگی چهارسو به فارسی ترجمه و زیرنویس شده. این ویدئو را ببینید با قید این توضیح که این برنامه هر شنبه غروب به روی آنتن تلویزیون جهانی ایران فردا می رود.

نگاهی گذرا به دومین فستیوال بین المللی تئاتردر لندن / علی اشرافی

اشاره:
ماجرای فستیوال تئاتر ایرانی لندن، از منظر خبری؛ شاید واقعه ای بیات و خارج از زمان باشد؛ نگاه حاضر به این رویداد اما؛ بیشتر از جنبه ی گزارشی، نقد و بررسی و حرف دلی ست که از خامه ی یکی از افراد همیشه حی و حاضر در برنامه های فرهنگی و هنری لندن نگاشته شده است. ” علی اشرافی ” منتقد هنری و مدرس زبان ساکن لندن؛ سالهاست که وقایع هنری ایرانیان خارج نشین را با دقت و وسواس دنبال می کند؛ همین است که مطالعه ی این مطلب علاوه بر رویداد مورد بحث، نمایه ای از تکاپوهای ایرانیان برای زنده نگاه داشتن هنر و فرهنگشان در روزگار سخت تبعید را هم به دست می دهد. ” خلیج فارس ” با تشکر از او؛ این مطلب را در ضمیمه ی فرهنگی خبرنامه اش؛ چاپ می کند. با هم بخوانیم…

645c6d456sd

آن­چه در زیر می خوانیم به ­هیچ روی نقد کارشناسانه و همه­جانبه­ی نمایش­هایی که در فستیوال موضوع گفت- و- گو به­روی صحنه رفت، نیست و نمی­تواند باشد. به این دلایل آشکار که نه شمار بالای نمایش های فستیوال و نه بضاعت من در نقد و بر­رسی و نه حوصله این نوشته چنین مجالی را به دست نمی­دهند.

بیشتر بخوانید »

ترانه ای از نیکولا دی باری با ترجمه ی فارسی ساز من؛ کمی آروم تر بنواز محمد سفریان

NICOLA-DI-BARIدیگر از اصحاب موسیقی آرام بود و مرد روستایی موسیقی ایتالیا در سالهای دهه ی شصت و هفتاد. نیکولا دی باری؛ فرزند دیار گرم و آفتابی پولیا از سرزمینهای جنوبی ایتالیاست و از جمله ی هنرمندانی که تا به انتهای دوران حرفه ای اش همواره در ستایش زندگی روستایی و بی آلایش آواز خواند و هیچگاه تن به مناسبات شهر نداد.
بیشینه ی ترانه های او با اوصافی از طبیعت بکر آمیخته شده اند و صدای دلنشین و قدیمی او هم مکمله ای شده بر آن همه صداقت و یکرنگی، تا که حاصل، صدایی باشد در ستایش انسان و طبیعت در مفهوم راستینش.
او در سالهای دور، مرد اول بیشینه ی فستیوال های داخلی ایتالیا بود اما به واسطه ی همان شخصیتی که از هیاهو دوری می کرد در معرفی آثارش به مردمان دنیا؛ موفقیت شایانی به دست نیاورد و شهرتش از مرزهای چکمه ی سبز فراتر نرفت.
ترانه ی حاضر که به فارسی هم برگردانده شده از جمله ی عاشقانه های همیشه سبز موسیقی مردمی ایتالیاست و در میان خاطره ساز ترین ایشان. متن این ترانه و لینک ویدئویش را در ادامه ی همین صفحه دنبال کنید.
خبر آخر اینکه؛ مجله ی موسیقیایی چمتا در برنامه ی این هفته اش به مرور زندگی و آثار و احوال این هنرمند بی ادعا پرداخته؛ وقت اگر یارتان بود، تماشای چمتای این هفته را در برنامه ی هفتگی تان بگنجانید که در این روزهای جنگ و دروغ و خون و مرگ؛ حرف از صلح و آرامش و صدای گیتار، مرهمی ست بر این همه درد که از زمین و آسمان بر زندگی مان تحمیل می شوند.

Chitarra suona più piano
ای ساز من؛ کمی اروم تر بنواز
qualcuno può sentire
نه که یکی دیگه هم بشنوه
soltanto lei deve capire
آخه فقط اون باید متوجه شه
lei sola deve sapere
فقط اون باید بفهمه
che sto parlando d’amore
که دارم از عشق حرف می زنم
cantano i grilli nel grano
مث جیرجیرک روی خوشه ی گندم آواز می خونم
e un passero sul ramo
مث گنجیشک روی درخت
nessuno dorme questa sera
امشب هیچکی نمی خوابه
nemmeno lei a quest’ora
حتی اون تو این وقت شب
stringe il cuscino e sospira
بالش اش رو مچاله می کنه و آه می کشه
la luna e ferma nel cielo
ماه تو آسمون جم نمی خوره
la lucciola sul melo
( حتی ) کرم روی درخت سیب هم بی حرکت مونده

chitarra mia suona più piano
گیتار من آهسته تر بزن
anche se incerta la mano
حتی اگه دست هام مطمئن نباشن
suona chitarra che l’ora
گیتارم تو بزن که حالا وقتشه
l’ora di darle tutto il bene che ho nel cuore
وقتشه که تموم عشق و حس توی دلم رو براش بگم
di dirle addio per sempre o perdonare
باهاش برای همیشه وداع کنم یا که ازش طلب بخشش کنم
e amarla come un altro non sa fare
( بگم که ) بلد نیستم اون رو مث بقیه دوست داشته باشم
l’ora di respirare un poco d’aria pura
وقتشه که یه کم هوای تازه بریزم توی تنم
un prato e verde quando e primavera
که چمنزار فقط تو بهار سبز می شه
il sole e caldo e poi scende la sera
( حالا ) آفتاب داغه و بعد هم می افته پایین
per noi la notte odora di fieno
واسه ما شب بوی علف می ده
io dormo sul tuo seno
من ( امشب ) روی سینه ی تو می خوابم
dio come batte il suo cuore
خدای من… این دلم چه تند می زنه
la gente sogna a quest’ora
آدم ها این جور وقت ها رویا می بینن
dormi chitarra che l’ora
گیتار من تو هم بخواب که وقتشه
l’ora di darle tutto il bene che ho nel cuore
وقتشه که تموم عشق و حس توی دلم رو براش بگم
di dirle addio per sempre o perdonare
باهاش برای همیشه وداع کنم یا که ازش طلب بخشش کنم

زندگی، آثار و احوال فریدون فرخزاد وقف کردن زندگی در راه شادمانی خلق… محمد سفریان

اشاره:
نیمه ی مرداد، هر ساله یادآور یکی از تلخ ترین مرگ های تاریخ معاصر ایران است. مرگی با نهایت خشونت و در انتهای سنگ دلی؛ مرگ مردی که با سلاح کلمه و آواز به جنگ باورها و سنت های غلط رفته بود؛ هم او که در سالهای نه چندان دراز زندگی اش؛ با جادوی شادی و سرخوشی به نزاع با دیو غم و پریشانی رفته بود و سرآخر هم جان شیرینش را در راه این هدف فدا کرد؛ در این مجال یاد و خاطره ی فریدون فرخزاد را زنده کردیم؛ تنها چند روزی پس از سالروز کوچ ش به دیار آرامش… شرح این مطلب را در ادامه از پی بگیرید…

67397319440595541021

فریدون فرخزاد

از جمله ی تاثیرگذارترین چهره های موسیقی مردمی ایران بود و آیینه ی تمام نمای شادی و سرمستی. جلوه ای از هنر معترض بود و نمونه ای درست و تمام از معنای راستین وقف کردن زندگی در راه شادمانی خلق…
فریدون فرخزاد در مهرماه ۱۳۱۷ شمسی و در خانواده ای از اهل ادب ایران؛ و در محله های جنوبی تهران متولد شد و از همان روزگار نوجوانی انس و الفت بی پایانش به علوم انسانی را عیان کرد. او پس از تحصیل در مدرسه ی دارالفنون و آشنایی اولیه با شعر و زبان فارسی؛ رخت عزیمت به اروپا بست و در آلمان به تحصیل علم سیاست پرداخت.
زندگی فرخزاد در اروپا؛ با موفقیت های چشمگیری همراه بود؛ او علاوه بر سرودن شعر به زبان آلمانی توانست تا پای خودش را به رادیوی آلمان هم باز کند… با این همه اما علاقه ی وافر او به سرزمین آبا و اجدادی اش باعث شد تا او تمامی زحمات و موفقیت هایش در دیار ژرمن ها را نادیده بگیرد و به منظور ارتقای فرهنگ مردمی به ایران بازگرد.
فرخزاد خیلی زود با شرایط فرهنگی ایران هم سازگاری پیدا کرد. شعر و ترانه و موسیقی و برنامه تلویزیونی موفق ” میخک نقره ای ” از جمله فعالیت های او در این دوران به حساب می آیند. او با شناخت درست از موسیقی و شعر؛ توانست تا ملودی های جا افتاده ی موسیقی غربی را با ترانه های زبان فارسی پیوند دهد و طرحی نو در موسیقی ایران در اندازد. طرح و نقشی تازه که با رخوت و کاهلی جنگی عیان داشت و با وجد و شادی صلحی تمام.

در روزگاری که موسیقی ایرانی، تنها به ساز و آواز سنتی محدود می شد و نخستین تکاپوهای موسیقی پاپیولار هم بیشتر به تقلیدی کورکورانه از نمونه های غربی شباهت داشتند ؛ سعی فرخزاد در ارتقای درک عمومی مردم از موسیقی بسیار موثر واقع شد؛ تا آنجا که برخلاف رای روشنفکران دوران که او را به سطحی بودن متهم می کردند؛ ارباب راستین فرهنگ؛ نخستین نشانه های موسیقی شهری و مدرن ایران را به تلاش های بی مزد و منت او نسبت می دهند.
او علاوه بر ستایش شادی و نکوهش ظلم در برنامه های تلویزیونی اش؛ بسیاری از چهره های امروز موسیقی پاپیولار ایران را هم به مردم معرفی کرد و با بسیاری از بزرگان دوران هم برنامه اجرا کرد تا این طور شوی تلویزیونی او به یکی از پر مخاطب ترین برنامه های وقت رادیو و تلویزیون بدل شود و خاطرات شیرنش هم از پس عبور ایام فراوان؛ همچنان در دل ها باقی بماند و فراموش نشود…
علاوه بر میخک نقره ای؛ پرده ی نقره ای سینما هم دیگر از مجال های فعالیت هنری او به حساب می آید. او در سال۱۳۵۰ در فیلم دلهای بی آرام، به کارگردانی اسماعیل ریاحی ظاهر شد و در کنار ایرج قادری و شهلا ریاحی دو چهره ی بنام سینمای وقت به ایفای نقش پرداخت، تا استعداد بی مثالش را در این زمینه هم سنجیده باشد.
فرخزاد با درک درست از موقعیت تاریخی اش؛ مردمان میانی جامعه را با اوضاع و احوال دنیا آسنا می کرد و به زندگی نیک اندرزشان می داد. با این همه اما، شیوه ای که او برای بیان نصایح به حق و انصاف اش انتخاب کرده بود آنقدر شیرین و شاد بود که آنچه مورد نظر او بود، بی هیچ ابرام و اصراری به جان مخاطب می رفت و در زندگی روزمره اش نمود پیدا می کرد.

علی رغم تمامی فعالیت ها و موفقیت های هنری؛ کار اصلی او انگار همان سیاست بود و تلاش برای به شدن امور زندگی مردمان. اعتراض های بی پایان او به ظلم و جور حکام اما، هیچگاه از جانب سیستم های امنیتی تاب آورده نشد؛ تا آنجا که در دوران هر دو حکومت وقت مغضوب اهل قدرت بود. این طور که آورده اند، همراهی او با بازماندگان یکی از جانباختگان جنبش چپ ایران؛ باعث شد تا او در سال ۱۳۵۵ از رادیوی ملی اخراج شود…

وقوع انقلاب اسلامی برای او و بسیاری از اهالی موسیقی ایران؛ دلیلی برای کوچ اجباری از وطن شد. فرخزاد اما بر خلاف بسیاری از همکارانش؛ هرگز چهره ی منفعل و در کنار ایستاده ای از خود نشان نداد. اگر پیش تر از این، مبارزه ی سیاسی را در کنار کار موسیقی اش انجام می داد؛ پس از انقلاب پنجاه و هفت؛ رسما بدل به بلندگویی برای اعتراض شده بود و بیشتر از یک شو من و خواننده، از یک معترض نترس نشان داشت، هم او که به قول شاعر ما اسرار هویدا می کرد و از چوبه ی دار هراسی نداشت.
زندگی خصوصی او هم نشانه ی تمامی ست از ” انسان ” بودن. او در روزگاری که تابوهای فراوان ذهنی، زندگی مردمان میانی و حتی طبقه ی اهل فکر جامعه را در بر گرفته بود؛ فاش و اشکار از عشق بی حد و مرز گفت و هرگز به اندیشه ی گه گدار احمقانه ی بدنامی شهری اعتنا نکرد. فعالیت های نوع دوستانه ی او هم گواه دیگری بر ادعای انسانیت تام و تمام اوست. فرخزاد در سالهای جنگ ایران و عراق؛ چند بار به مناطق جنگی سفر کرد و سبب ساز زندگی دوباره برای بسیاری از کودکان زخمی جنگ شد. کمک های شایان او به افراد بی بضاعت در روزگاری که دولتمندی نصفه و نیمه ی اقتصادی را تجربه می کرد هم دیگر از نشانه های قلب پر سخاوت او به حساب می آید.

سرانجام؛ زبان سرخ، سر سبزش بر باد داد؛ چه اعتراض های دائمی او به استبداد دینی و به سخره گرفتن قوانین مذهبی از جانب او؛ باعث شد تا حکومت وقت زنده بودنش را تاب نیاورد و برای حذف فیزیکی اش دست به کار شود. او در روز شانزدهم مرداد هزار و سیصد و هفتاد و یک خورشیدی در آپارتمان کوچکش در شهر بن آلمان به قتل رسید.
هفتصد مارک، قرض بانکی، چند ماه کرایه ی عقب افتاده و گوری رایگان؛ همه ی آن چیزی بودند که او از پس زیستن سالیان در راه اعتلای فرهنگ ایران، اندوخته داشت. او به سنگدلانه ترین شیوه ی ممکن و با ضربات پیاپی چاقو به قتل رسید تا بار دیگر قساوت اهل قدرت و ظرفیت کم ایشان در پذیرش انتقاد نمودی علنی پیدا کند. گمان قریب به یقین، قتل او را به سیستم امنیتی جمهوری اسلامی نسبت می دهد؛ با این همه اما فقدان قانونی فراگیر و مرجعی ذی صلاح در حکومت ایران باعث شده که مسببین قتل او پس از بیست و یک سال همچنان ناشناخته باقی بمانند.

پانویس: نوشته ی حاضر صورت خلاصه شده ای از متن برنامه ی ” چمتا ” ست که پیشتر از تلویزیون ایران فردا پخش شده است. شما می توانید ویدئوی این برنامه را در صفحه ی آرشیو چمتا پیدا کنید.

آرشیو چمتا

آخرین بازمانده ی نقالی کهن / به بهانه ی یک ساله شدن کوچ اش … مینا استرابادی

یک سال از خاموشی مرشد “ولی الله ترابی” یکی از آخرین بازماندگان نقالی ایران می گذرد.

xd4f5g6sd

این طومار نویس و نقال بنام، که طی پنج دهه ی اخیر در پویا نگاه داشتن این هنر اصیل تلاشهای فراوانی کرده بود، در حالی مغلوب بیماری سرطان شد، که قلبش از بی توجهی مدیران هنری نسبت به نقال و نقالی دردمند بود. “مرشد ترابی”، پس از “سعدی افشار” و “محمود استادمحمد” سومین هنرمندی ست که در طی ماه های اخیر غریبانه می کوچد، هنرمندانی که همگی در زمینه ی نمایشهای آیینی – سنتی فعالیت می کردند و این هنر را با جانشان آمیخته بودند و سرآخر هم به علت کمبود دارو، بی توجهی و فقر رخت از دنیا برکشیدند.

مرشد ترابی در سال ۱۳۱۵ و در خانواده ای تعزیه خوان متولد شد و از همان کودکی با نمایشهای سنتی و آیینی خو گرفت. او در سالهای بعد و پس از تلمذ در محضر استادان هنر نقالی مکتب تهران، خود بدل به یکی از زبده ترین استادان این رشته شد، به نحوی که سبک مخصوص به خود را در این زمینه بنا نهاد.

این نقال پرآوازه، هنری را نمایندگی می کرد که این روزها چراغش رو به خاموشی ست، هنری که روزگاری آتش کاروانسراها و قهوه خانه ها را شعله ورمی کرد و با نقالی داستانهای ملی، حماسی و اسطوره ای سرزمین مادری، جمعی سراپاگوش را، گرد هم می آورد.

حافظه ی قوی، فصاحت کلام، سخنوری و اشراف تمام و کمال بر شاهنامه از جمله خصایصی بود که “مرشد ترابی” در نقالی هایش از آنها سود می جست. قدرت بیان و انعطاف حرکات بدنی او به گونه ای بود که بیننده را برجای خود میخکوب می کرد، حرکاتی چابک، اغراق آمیز، غلو شده و صحنه پر کن. درست مثل زمانی که با دور زدن وارد صحنه می شد، “منتشا” را زیربغلش می گذاشت، دستانش را بر هم می کوبید و می گفت : ” یکی داستان است پر آب چشم / دل نازک از رستم آید به خشم” و بعد با بهره گیری از شگردهای سخن چون طومار خوانی، حال گردانی، رجز خوانی، حاشیه گویی و … صدای گرم و گیرا و زنگ دارش را از دل حنجره ی توانمندش اوج و فرود می داد و سرانجام زخم خوردن پهلوی سهراب را به تصویر می کشید.

فن بداهه گویی در کنار تسلط بر متن نقل های تاریخی و ادبی هم از جمله ی دیگر توانایی های ترابی بود، آنجا که او بی هیچ پرده پوشی با مخاطبش سخن می گفت و حتی از او برای ادامه ی نمایشش یاری می گرفت.

این استاد هنر نقالی ، علاوه بر تهیه و تنظیم چندین طومار نقالی – که اساس کار نقال است – روایت‌های گوناگون شاهنامه را نیز در چندین جلد گردآوری نموده که یک جلد آن با عنوان مشکین‌نامه توسط انتشارات “نمایش” به چاپ رسیده است.

او سرانجام در انزوا و تنهایی، در بیمارستان “مدائن” تهران و در سن هفتاد و هشت سالگی زندگی را بدرود گفت.

ترانه ای از فابریتزیو دی اندره با ترجمه ی فارسی / یه قهرمان مرده به چه کاری می آد… محمد سفریان

5a4sd5as4da54sd333حال و احوال دنیا؛ خراب بود، خراب تر هم شده. رسم بی عدالتی که عمری برقرار بود، حالا انگار همه گیر شده تا آزادی و برابری خیالی دورتر و دورتر شود.
ما هم در مجله ی موسیقی ” چمتا ” ؛ همین احوال نامروت را در کنار هدف غایی موسیقی در ترویج مهر و دوستی گذاشته ایم و به ویژه برنامه ای رسیده ایم در نکوهش جنگ و در ستایش صلح.
در این ویژه نامه؛ مروری گذرا داشته ایم بر ترانه های ضد جنگ و در این راه به ذات پلید جنگ از زوایای متفاوتی نگاه کرده ایم. ” باله ی قهرمان ” یکی از ترانه های برگزیده ی ما در این ویژه نامه است؛ ترانه ای که با صدای جاودان و همیشه برقرار ” فابریتزیو دی اندره ” جان گرفته و از دیر باز در جدول بهترین ترانه های ضد جنگ ایستاده…
ویدوئوی این ترانه؛ متن اصلی و ترجمه ی فارسی؛ همه مهیا اند و آماده… اگر دل تان از خون و جنگ و خمپاره به تنگ آمده؛ شنیدن این موسیقی شاید برای یک لحظه فراموشی مفید فایده باشد؛ تا که باز هم به اثرات جنگ بیاندیشیم و سعی کنیم تا به هر حیلت ممکن؛ از هر گونه ای از جنگ دوری کنیم…
دیگر اینکه این ویژه نامه؛ شنبه ی این هفته به روی آنتن شبکه ی تلویزیونی ایران فردا خواهد رفت؛ وقت اگر یارتان بود؛ دیدن چمتای این هفته را در برنامه تان بگنجانید که حرف چمتا یک سره صلح است و آرزویش آشتی و دوستی دائم میان تمامی ابنا بشر…

BALLATA DELL’EROE
باله ی قهرمان

Era partito per fare la Guerra
راهی جنگ شد
per dare il suo aiuto alla sua terra
تا که به سرزمینش کمک کنه
gli avevano dato le mostrine e le stele
بهش کلی نشون لیاقت دادن و کلی ستاره
e il consiglio di vendere cara la pelle.
و بهش اندرز دادن که تا آخرین قطره ی خونش بجنگه
E quando gli dissero di andare Avanti
و وقتی که بهش گفتن پیش برو
troppo lontano si spinse a cercare la verità
اون خیلی جلو رفت تا که پی حقیقت بگرده
ora che è morto la patria si Gloria
حالا که مرده؛ وطن از یاد یک
d’un altro eroe alla memoria.
شهید دیگه مغرور شده
Ma lei che lo amava aspettava il ritorno
اما جفت ش که عاشقش بود؛ منتظر برگشتن یک سرباز زنده بود
d’un soldato vivo, d’un eroe morto che ne farà
یه قهرمان مرده به چه کارش می آد
se accanto nel letto le è rimasta la Gloria
اگه کنار تختش ( تنها) شوکت
d’una medaglia alla memoria.
یه مدال افتخار اون باقی مونده باشه؟

ای مرگ، دوری کن از من… یادی از محمود درویش/ سراینده ی رنج وطن محمد سفریان

5a75wqe7eqwe

اشاره:

به بهانه ی نزدیک شدن به سالروز مرگ ” محمود درویش ” به دفتر اشعار و رسم زندگی او نگاهی دوباره انداخته ایم. در انتهای این مطلب هم ویدئویی از اشعار شاعر با صدای خود او؛ از پی آورده شده که به همت ” لیلا سامانی ” و تحریریه ی مجله ی فرهنگی چهارسو؛ تهیه و تدارک دیده شده است. مطالب این صفحه را در ادامه از پی بگیرید که آرام خانه اگر نیست؛ باز عشق هست و کلمه هم…

شعر درویش، برای هر اهل شعری خاطره انگیز است و پرشور. او با عاشقانه هایش برای دو نسل، شور و شوق ‏دلبرانه ساخت و کلمات جادویی اش را برای همه ی تاریخ بشریت به یادگار گذاشت. او با کلام میهن پرستانه اش، بارها و بارها، آزادی را ستود و از تقدس تلاش و همتی گفت که بشر در راه ‏رسیدن به آن، صرف می کند.‏

وی در همان دوران کودکی طعم “جنگ” را چشید و زشتی آن را با روح و روانش لمس کرد. خیلی زود، رانده شدن ‏از وطن و پس آمدهای ناشی از این تبعید و بی خانمانی را تجربه کرد و باز هم خیلی زود با ریزه کاریهای زیستن در ‏دنیایی آشنا شد که نمی دانست در مقابل مفاهیم تازه چه واکنشی از خود نشان دهد. دنیایی سیاست زده که همگان را به ‏ناچار در پی خود می کشانید. درویش، در نخستین دوره اشعارش، از همین مضامین استفاده کرد تا خاک زادگاهش را ‏با کیمیای کلمه و جادوی شعر به زمردی پربها بدل کند و برای دیگرانش به یادگار بگذارد.‏

شعر ماندگار درویش، به غالب زبانهای زنده دنیا از جمله فرانسه، انگلیسی و ایتالیایی و … ترجمه شد، در ایران هم ‏مترجمان زیادی از جمله دکتر علی رضا نوری زاده و دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، قسمتی از اشعار وی را به زبان ‏فارسی برگردانده اند.‏

mahmoud-darwish-by-gram[194390]این درست که طرز تلقی شعرا از جهان و وقایع آن، با جو سیاسی و اجتماعی و محیط زندگی شان ارتباط بی واسطه ‏دارد، اما بی گمان آنچه در این میانه شاعری را از خیل شعرای اجتماعی و سیاسی ممتاز می کند، همانا میزان ‏هنرمندی شاعر است و قدرت تخیل او در پدید آوردن متافورهای بدیع و ایجاد موسیقی در کلام. به همین دلیل است که ‏شعر محمود درویش مانا می شود، سر از ترانه در می آورد و هر روز و هر لحظه، زیر لب نجوا می شود.‏

در شعر درویش، این عشق است که به همه چیز هویت می دهد، مضامین وطن پرستی در شعر او، با نگاهی عاشقانه و ‏تازه سروده می شوند، تا جایی که دیگر وطن به صرف وطن بودنش نیست که دوست داشته می شود که به خاطر ‏معشوق بودنش است که عزیز است و بلند منزلت.‏

درویش، در شعر “عاشقی از فلسطین” که نخستین بار در سال ۱۹۶۴ و در مجموعه ” با شاخه های زیتون” به چاپ ‏رسید، دقیق ترین معانی وطن دوستانه را از زبان عاشقی بیان می کند که از معشوق به دور افتاده است:‏

‏” چشمانت خاری به دل است‏
خراشنده است و با این وجود عبادتش می کنم‏
حمایتش می کنم در مقابل باد ‏
خراشی می دهمش شباهنگام که دردمندم‏
روشنی می بخشد ستارگان را ‏
خراش چشم تو
امروز مرا به فردا مبدل می کند….”‏

درویش در تمام مدت زندگی اش، تنها دوره کوتاهی در وطن (فلسطین) زندگی کرده است، پس می توان نتیجه گرفت، ‏آنچه او از وطن می سراید، بیشتر زاده خیال است تا آمده از واقعیت و غم تکرار نشدن دوباره یک تجربه. ‏ این وطن پرستی آمیخته با “خیال” که در شعر موج می زند، یاد آور بیتی از برزخ است که در آن، دانته می نویسد: ‏‏”پس، باران به تخیل والای من بارید…” شعر با کلماتش می بارد و ترنم باران را در ذهن تداعی می کند.‏ در شعر و ترانه محمود درویش، همچون تمامی ادبیات عرب، زن و شراب و موسیقی، حضور دارند و ضربان اصلی ‏شعر به حساب می آیند. او حتی زمانی که شعر سیاسی می نویسد و به صراحت اندیشه چپ را در شعرش تبلیغ می کند، ‏باز هم حاضر نیست پا را از دایره سنت شعر عرب بیرون بگذارد و از زیبایی های زندگی و زن و عیش و طرب سخن ‏نگوید.‏

‏”زیباترین چشمها از آن اوست
همه خوانندگان
از این آهنگ سیراب می شوند‏
من خطا کارم که قلب تو را تنها برای خود می خواهم‏
ای گل صحرا ها‏
ای حیفا…”

این اشعار تا شعر هست ‏و تا قصیده هست و تا انسان با “کلمه” رابطه برقرار می کند و به شناخت پدیده های عالم می رود، به هیچ تأویل مهجور نمی گردند. براستی در سوگ مردی بزرگ چه می توان نوشت، وقتی که او خود با صریح ترین کلام می گوید:‏

‏”من نمی میرم، تا زمانی که در زمین قصیده هست
تا زمانی که چشمانم نمی خوابند‏
من زنده ام تا زمانی که آن شهر زنده است‏
تا زمانی که آن سه مبارز زنده اند‏
زیستنی این سان
بهترین زندگی است.‏
‏ پس ای مرگ‏
دوری کن از من‏
من نمردنی هستم.”‏

باران برهوت بوف‌کورها / بهروز شیدا

BEHRSH01بهروز شیدا در «باران برهوت بوف‌کورها» آثاری از مجموعه ادبیات معاصر ایران را برای بررسی و پژوهش ادبی برگزیده که در گفت‌و‌گو با «بوف کور» نوشته صادق هدایت‌ قرار داشته باشند. او تلاش کرده رابطه درونی بین این آثار و بوف کور را نشان دهد.

تصاویری که نویسنده در هر فصل از این کتاب آورده، بیانگر مفهوم هفت بن‌مایه بوف کور نوشته صادق هدایت‌ است: «درخت سرو»، «چمدان»، «زن اثیری – لکاته»، «زنبور- مگس طلایی»، «مرد قوزی»، «نیلوفر» و «جوی آب».
«باران برهوت بوف‌کورها» هفدهمین کتابی است که در نقد و پژوهش ادبی از بهروز شیدا منتشر شده است. با او درباره این کتاب گفت‌و‌گویی انجام داده‌ایم:

در کتاب «باران برهوت بوف کورها» شما به دنبال رد پای بوف کور هدایت در شش رمان و یک مجموعه داستان، یعنی هفت اثر بوده‌اید. چه چیزی باعث شد به فکر جمع‌آوری این مجموعه بیفتید؟

در پاسخ این پرسش شما تنها می‌توانم بگویم همیشه یک مجموعه جستار‌ بر مبنای یک طرح جمع نمی‌شود. «باران برهوت بوف‌کورها» چنین «مجموعه» شد: جستارهایی در مورد رمان‌ها و مجموعه داستانی که با بوف کور سخن می‌گفتند، نوشته شدند. به هفت عدد رسیدند. چاره‌ای نبود باید آن‌ها را «مجموعه» می‌کردم.

چرا «بوف کور» هدایت نقطه اتصال این هفت جستار شده است؟

بوف کور نقطه اتصال هفت این جستار شده است، چه این هفت جستار از گفت‌وگوی شش رمان و یک مجموعه داستان با بوف کور سخن می‌گویند. پرسش مهم اما شاید پرسش دیگری است: چرا بوف کور نقطه اتصال شش رمان و مجموعه داستانی شده است که این هفت جستار در مورد آن‌ها سخن می‌گویند؟ پاسخ شاید این است: بوف کور با هر پنج قاره‌ی‌ وجود انسان سخن می‌گوید: قاره‌ی نوع، قاره‌ی عصر، قاره‌ی ملیت، قاره‌ی اسطوره‌، قاره‌ی روان. یعنی با رنج‌های هستی‌شناسانه‌ی انسان، تاریخ انسان ایرانی، فرهنگ انسان ایرانی، کهن‌نمونه‌های برآمده از نا‌خودآگاه جمعی‌ی انسان، ویژه‌گی‌های روان‌شناسانه‌ی انسان سخن می‌گوید. انگار انسان ایرانی در بوف کور بی‌بری‌ همه‌ی درخت‌آرزوهای خویش را می‌خواند.

آیا در هیچ رمان دیگری در ادبیات فارسی، جز این هفت اثر ردپا و نشان بوف کور دیده نمی‌شود؟

البته که در بسیاری از رمان‌ها و داستان‌های کوتاه دیگر فارسی ردپای بوف کور دیده می‌شود. اما چرا هفت «اثر»؟ در بوف کور نقش اعداد برجسته است؛ از آن میان نقش اعداد سه و چهار هنگام که راوی از زمانِ گم شدن زن اثیری سخن می‌گوید: «سه ماه – نه، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم […]»
به روایت فرهنگ نمادها چهار که عدد زوج است، عدد مؤنث است و سه که عدد فرد است، عدد مذکر. حاصل جمع چهار و سه که هفت است، نماد زنانه‌گی – مردانه‌گی است؛ عدد دوجنسی. انتخاب «هفت اثر» به این ماجراها اشاره داشته است.

چرا در میان این هفت اثر هیچ‌کدام از نویسنده ها زن نیستند؟ به نظر شما میان تأثیرپذیری از هدایت و زنان نویسنده فارسی‌زبان ارتباطی وجود ندارد؟

میان ادبیات داستانی‌ زنان و بوف کور نیز گفت‌وگوها می‌توان یافت؛ هرچند که ویژه‌گی‌های ادبیات داستانی‌ زنان در دوره‌های گوناگون تاریخی بر این گفت‌وگو تأثیری ویژه به‌جای گذاشته است. و تا آن‌جا که به من مربوط می‌شود، امید دارم دیر یا زود مجموعه جستاری را به گفت‌وگوی ادبیات داستانی‌ زنان و بوف کور «اختصاص» دهم.

چرا هر هفت جستار کتاب با شعری از ساموئل بکت آغاز می‌شود؟‌

فورم کتاب «باران برهوت بوف کورها»، درست مانند مجموعه جستار قبلی‌ من، «زنبور مست آن‌جا است»، بر مبنای دو «نیت» بنا شده است: نخست: تداخل ژانرها؛ تداخل انواعی از عکس، شعر، جستار ادبی. دوم: نوعی رابطه‌ی بینامتنی؛ یعنی پاسخ‌های یک‌سانِ سه ژانر به پرسش‌های یک‌سان؛ یعنی هم‌صدایی‌ی ژانرها در فورمی که از گفت‌وگوی آن ژانرها فراز آمده است.
ترجمه‌ی شعری از ساموئل بکت در آغاز هر جستار به همین «نیت‌ها» آمده است؛ شعر ساموئل بکت سخن جستار بعد از خود را در خود فشرده می‌کند. به گمان من «شعرهای» ساموئل بکت با جستارهای باران برهوت بوف کور «هم‌خوان‌اند».

شما در کتاب تان رابطه بینامتنی میان هفت اثر و رمان بوف‌کور را بررسی کرده‌اید. این رابطه بینامتنی چقدر در این آثار اهمیت دارد؟

اهمیت رابطه‌ی میان متنی‌ بوف کور و شش رمان و یک جستاری که در «باران برهوت بوف کورها» خوانده شده‌اند، به یک اندازه نیست. در «آثاری» همه‌ی ستون‌ها است. در «آثاری» یکی از ستون‌ها است. در «آثاری» نیز کمی کم‌تر از یکی از ستون‌ها است.

اهمیت صادق هدایت در دوره کنونی برای ادبیات فارسی و جدا از آن برای خوانندگان آثار او در چیست؟

صادق هدایت متن‌های بسیار دارد؛ پاره‌ای بسیار پراهمیت‌‌اند؛ پاره‌ای کم‌اهمیت‌تر؛ پاره‌ای بی‌اهمیت. به گمان من بوف کور پراهمیت‌ترین متن صادق هدایت است؛ بیش از هر چیز به این خاطر که «سخن» خود را در نوعی فورم چنان به تأخیر می‌اندازد که انگار «هرگز» به معنای نهایی نمی‌رسد؛ بیش از هرچیز به این خاطر که با قاره‌های گوناگون وجود «سخن‌ها» می‌گوید.

درجستجوی رد پائی از بوف کور صادق هدایت ۴ تیرماه ۱۳۹۳
متن مصاحبه بهروز شیدا با نیلوفر دهنی

ترانه ای سالواتوره آدامو با ترجمه ی فارسی / وقتی که تو مث یه بالرین می شی… محمد سفریان

czxc6565
عاشقانه هایش ناب اند و صدایش بستر حریری برای آن کلمات ساحره؛ حرف از ” سالواتوره آدامو ” خواننده ی پر آوازه ی بلژیکی – ایتالیایی ست که در دهه های شصت و هفتاد عاشقانه های فراوانی را به بازار موسیقی اروپا عرضه کرد.

ترانه ای از او با ترجمه ی فارسی در ادامه ی این صفحه از پی آورده شده، با ذکر این توضیح که برنامه های چمتا در نخستین شماره از فصل ششم به سراغ این صدای پرخاطره رفته و آثار و احوال و زندگی او را مروری دوباره کرده. وقت اگر یارتان بود، تماشای این برنامه در شنبه ی پیش رو را در برنامه ی روزانه تا ن بگنجانید؛ که ترانه های او همه از جنس عشق های ناب و افسانه ای اند و پر از جادوی دلنشین قصص قدیم.

دیگر اینکه این ترانه و دیگر ترانه های او در برنامه ی فوق هم با ذوق و همت ” لیلا سامانی ” به فارسی آورده شده اند.

من عاشق وقتی ام که …

J’aime, quand le vent nous taquine

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺩ ﻧﻴﺸﻤﻮﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ

Quand il joue dans tes cheveux

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮔﻴﺮﻩ

Quand tu te fais ballerina

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﺑﺎﻟﺮﯾﻦ ﻣﻴﺸﯽ

Pour le suivre à pas gracieux

ﻭ ﻗﺪﻣﻬﺎﯼ ﺑﺎﺷﮑﻮﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ

J’aime quand tu reviens ravie

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺤﻈﻮﻅ ﻭ ﭘﺮﺷﻮﺭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯼ

Pour te jeter à mon cou

ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﺁﻭﯾﺰﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

Quand tu te fais petite fille

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻣﻴﺸﯽ

Pour t’asseoir sur mes genoux

ﻭ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﻴﺸﻴﻨﯽ

J’aime le calme crepuscule

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﮔﺮﮒ ﻣﻴﺶ ﺁﺭﻭﻡ ﺍﻡ

Quand il s’installe à pas de loup

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺗﻮﯼ ﺧﻔﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯽ ﮔﻴﺮﻩ

Mais j’aime à espérer crédule

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻴﺪ ﮔﻮﻝ ﺯﻧﻨﺪﻩ ﺍﻡ

Qu’il s’embraserait pour nous

J’aime ta main qui me rassure

ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻬﺎﺕ ﺗﻮﯼ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﻬﻢ ﻗﻮﺕ ﻗﻠﺐ ﺑﺪﻩ

Quand je me perds dans le noir

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﮔﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

Et ta voix est le murmure

De la source de l’espoir

ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺍﯾﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺍﻣﻴﺪ

J’aime quand tes yeux couleurs de brume

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻤﺎﺭ ﺗﻮ

Me font un manteau de douceur

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﭘﺘﻮﯼ ﮔﺮﻡ ﻭ ﻧﺮﻡ ﻣﻴﺸﻪ

Et comme sur un coussin de plume

Mon front se pose sur ton Coeur

ﻭ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺑﺎﻟﺶ ﭘﺮ ﭘﻴﺸﻮﻧﻴﻢ ﺭﻭﯼ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ ﺟﺎ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ