خانه » هنر و ادبیات (برگ 40)

هنر و ادبیات

شیوه‌ی آواره زیستن و پیوسته رنج کشیدن/ محمد سفریان

14

در سالروز خاموشی تئوآنجلوپولوس

رهیار شریف

جنگ، تبعید، مهاجرت، غربت و حتی سیاست برای بشر امروز دیگر واژه هایی کلیشه ای به حساب می آیند؛ چه رسم سالیان شیوه ی اندیشیدن به این واژگان و مفاهیم را خواهی نخواهی به آدمیزاد آموخته است؛ اما پیوند این واژه ها با اسطوره و شعر و موسیقی ست که چنان سازشی نوین طرحی نو پیش پای انسان می گذارد؛ طرحی که برای ترسیم آن به قلمی شاعرانه و رنگی دگرگونه نیاز است.

کیست که در راه جست و جوی این تصویر و این قلم به نام “تئو آنجلوپولوس” بر نخورده باشد؟ کارگردانی که خود می گفت: “کسی که در یونان به دنیا آمده و در آنجا بزرگ شده، از این اساطیر گریزی ندارد. این یک بازی روشنفکرانه نیست، این اساطیر با شیر مادر به وجودمان نوشانده می‌شوند. فیلم‌هایی مانند “نگاه خیره اودیسه” حاصل منطقی همین روند است. این اساطیر همه جا در یونان امروز همراه من‌اند”.

آنجلو پولوس در بیست و هفتم آوریل ۱۹۳۵ در همین سرزمین اساطیری دیده به جهان گشود. اما از زمانی که خود را شناخت سرزمینش را یا – در جریان جنگ جهانی دوم – در اشغال نازی ها دید و یا درگیرجنگهای داخلی. مسائلی که بعد ها زمینه ی اصلی بسیاری از فیلم های او را شامل شدند.
تئوآنجلو پولوس در جوانی وارد دانشگاه آتن شد و به تحصیل در رشته ی حقوق پرداخت، او که در دوران دانشجویی به اقتضای زمان و رسم دوران به عنوان یک فعال چپ گرا شناخته می شد پس از مدتی تحصیل در این رشته را نیمه تمام رها کرد و به پاریس رفت تا در مدرسه ی “ایدک” مشق فیلمسازی کند… در همان روزها بود که برای گذر ایام به حرفه ی روزنامه نگاری مشغول شد.

15

همین تجارب هم باعث شد که پس از بازگشت به یونان به عنوان منتقد فیلم در یک روزنامه ی چپ گرا مشغول به کار شود و پس از کودتای نظامی در یونان و در فاصله ی سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۴ که مصادف با اوج حاکمیت دیکتاتوری در یونان بود به فیلمسازی روی آورد.
تا جایی که از دهه ی دهه ی ۷۰ به بعد جایگاه وی به عنوان یک فیلم ساز در میان فیلم سازان حرفه ای به شکلی متمایز جلوه گر شد. نمایش فیلم های او در جشنواره های سینمایی عموما تحسین منتقدین را بر می انگیخت و موفقیت هایی را برای او به دنبال می آورد. او که نخستین فیلم کوتاهش به قیچی سانسور حکومت سرهنگ ها مبتلا گشته بود، اولین فیلم بلند خود با نام “بازسازی” را در سال ۱۹۷۰ تهیه کرد و از آن پس بود که به شکل جدی و حرفه ای کارگردانی و فیلم نامه نویسی را از پی گرفت.

او با ساخت فیلم “بازیگران دوره گرد” در سال ۱۹۷۵ موفق به کسب جایزه ی فیپرشی از جشنواره کن شد، اما از آنجایی که ماجرای فیلم نقدی جسورانه بر خفقان عظیم فرهنگی یونان بود، به مذاق حکومت نظامی آن کشور خوش نیامد و منجر به محرومیت آنجلو پولوس از حرفه ی روزنامه نگاری شد. او که حالا دیگر حربه ای جز فیلم سازی نداشت، قلموی شاعرانه اش را بر جوهر اندیشه اش زد و آثاری آفرید که به رغم سیاسی بودن، هرگز به زمختی و نیرنگ سیاست آلوده نشدند. فیلم های او چونان اشعاری هستند که استعاره های تصویری را جایگزین استعاره های ادبی محصور بر کاغذ می کنند و تلفیقی از نقاشی و شعر و موسیقی را بر پرده ی نقره ای به رقص می آورند.

13

آنجلوپولوس در سال ۱۹۸۴، با ساخت فیلم ” سفر به سیترا” جایزه ی منتقدان بین الملل برای بهترین داستان را از جشنواره ی کن دریافت کرد، فیلم روایت زندگی تبعیدیان لابدی بود که در تلاش برای جست و جوی هویت و باز گشت به سرزمین مادری و هویت اصیل خود به وادی حیرانی افتاده اند.
او با روش منحصر به فرد و آرامش ذاتی خود و با بهره گیری از مایه های نوستالژیک و وطن دوستانه، زیرکانه سیاستمداران قدرت طلب و سلطه جو را به چالش کشید و در عین حال با استفاده از سکانس های آرام وطولانی نگاه شاعرانه ی خود را به پیرامونش حفظ کرد، این گونه است که سازش ناپذیری مداوم او در عرصه ی سیاست هرگز رنگ شعار زدگی و کلیشه را بر خود نگرفت.

“گام معلق لک لک”، محصول سال ۱۹۹۱، یکی دیگر از آثار تحسین شده ی این فیلم ساز است. داستان فیلم در روستایی مرزی ما بین دو کشور خیالی رخ می دهد، روستایی که مهاجران فراوانی را درخود جای داده و روزنامه نگار قهرمان داستان به این خیال می افتد که سیاستمداری که پیش از این به شیوه ای مرموز مفقودالاثر گشته بود، را پیدا کرده است. فیلم با جست و جو بر آب دریاها برای پیدا کردن اجساد قربانیانی که از کشور خود گریخته اند آغاز می شود، کسانی که کشور مقابل حاضر به پذیرش آنان نشده و آنان فنا را به بازگشت به میهن خودشان ترجیح داده و خود را از عرشه ی کشتی به دریا پرتاب کرده اند. اردوگاه مهاجرین که نمادی از جهان معاصر است از ترکیب ملیتهای گوناگون تشکیل شده است، ملیتهایی که دلیل مهاجرتشان گریز از جوامع بسته ای ست که آنها را اقلیت به شمار می آورد ودر نتیجه آنان را از بسیاری از امکانات و حقوقشان محروم می سازد. حضور تمثیل گونه و تکثیر شونده ی مسافری که ظاهرا ناپدید شده، پرداختن به اسطوره و نمایش روند دگردیسی – که در تغییر نقش “مرد سیاسی” به پیرمرد سیب زمینی فروش مشهود است – همگی از مشخصه های فیلم سازی آنجولوپولوس در این فیلم هستند.
دیگر اثر مطرح تئو آنجلوپولوس، ” نگاه خیره ی اولیس” است که جایزه ی با ارزش هیات ژوری و منتقدان بین الملل و عنوان فیلم سال اروپا را به خود اختصاص داد. فیلم محصول سال ۱۹۹۴ بود و”انرو هورتن” در باره ی آن، اینگونه گفته است:

16

” نگاه خیره ی اولیس، یک سه گانه ی ادیسه وار است . در یک سطح جستجویی بر ریشه های سینمای بالکان و به واقع خود سینما می نماید. همچنین سفری به تاریخ بالکان و به نحوی برجسته در بر دارنده‌ی تراژدی مداوم بوسنی است و در پایان سفر منحصر به فرد مردی به اعماق زندگی، عشق ها و از دست رفته‌هایش را به تصویر می کشد. ” آنجلوپولوس در این فیلم هم نگاه پرسشگرانه ی خود را به جهان امروز و انسان مدرن معطوف ساخته است.

تئو آنجلوپولوس، هم چنین در سال ۱۹۹۸ برای فیلم “ابدیت و یک روز” جایزه نخل طلای کن و همین طور جایزه هیئت داوران کلیسای جهانی را به خانه برد. او در این فیلم هم سینمای شاعرانه ی فلسفی مختص خود را به نمایش گذارده است و از همان انسان هایی سخن گفته است که در غالب آثار او تکرار می شوند، آدم هایی که در تنهایی و سرگشتگی خود غرق اند و به دنبال گم شده ای می گردند که آن را در گذشته ی خود جا گذاشته اند و به همین دلیل است که عازم سفر می شوند و محور اصلی داستان را همین سفرها تشکیل می دهند. در ابدیت و یک روز نیز الکساندر شخصیت اصلی فیلم که یک شاعر و نویسنده است قصد دارد سفری را آغاز کند اما با این تفاوت که سفر او برخلاف سفر شخصیت‌های دیگر فیلم‌های آنجلو پولوس، سفری بدون بازگشت است چرا که او از بیماری سرطان رنج می‌برد و در آستانه مرگ است. الکساندر که بنا به پیش بینی پزشکان تنها یک روز از عمرش باقی مانده، سعی می‌کند با یادآوری خاطرات گذشته زندگی اش را یک بار دیگر مرور کند. تنها افسوس او این است که کارهایش در آستانه مرگ ناتمام مانده است. بخش عمده ی فیلم در فلاش بک می‌گذرد و روایت آن بین گذشته و حال حرکت می‌کند. در حقیقت ابدیت و یک روز بیش از هر چیز یک نوستالژی است. نوستالژی گذشته از کف رفته ، نوستالژی عشق های به خاک سپرده شده و …

فیلم ” دشت گریان ” این کارگردان در جشنواره ی بین المللی فیلم برلین ۲۰۰۴، نامزد دریافت خرس طلایی شد و در جشنواره تورنتو نیز جایزه ویژه هیئت داوران را از آن خود نمود، این فیلم که در بیست و سومین جشنواره بین المللی فیلم فجر نیز سیمرغ ویژه هیئت داوران و سیمرغ فیلم برگزیده تماشاگران را از آن خود ساخته بود در میان مخاطبان ایرانی نیز شناخته شده است. داستان فیلم که مربوط به سال ۱۹۱۹ است، از زندگی گروهی پناهندگان جنگی حکایت می کند که از اودسا به محلی در نزدیکی تسالونیکی یونان مهاجرت کرده اند، در میان این پناهندگان دو کودک به نامهای “الکسیس” و “النی” نیز حضور دارند. النی کودکی یتیم است که خانواده الکسیس، سرپرستی وی را برعهده گرفته اند. پناهندگان، دهکده کوچکی نزدیک رودخانه بنا کرده اند و در این میان، دلبستگی و عشق عمیق الکسیس و النی به یکدیگر که در بستر اتفاقات ناخوشایند و شرایط سخت دیکتاتوری جنگ جوانه زده است، با گذشت زمان و از پی بروز حوادث گوناگون مستحکم تر می شود و سرانجام به تعالی هر دوی آنها منجر می گردد.

19

آثار آنجلو پولوس همگی با جوهره ی تراژدی و حماسه و اسطوره ی یونان باستان گرهی ناگشودنی خورده اند. او در تلاش بود که وقایع هستی را در بستر تاریخ و رخدادهای اجتماعی و سیاسی بیان کند و در این میان از هیچ کوششی برای کشاندن بیننده به اعماق تاریخ یونان دریغ نمی کرد. خود او می گفت:
“من از تو انتظار ندارم که بفهمی چه چیزی را می‌خواهم با فیلم‌هایم بگویم؛ من از تو انتظار دارم آن‌چه که روح‌ات از فیلم‌هایم می‌گیرد دریابی. درست مثل یک شعر.”
هم چنین نمی توان از نقش موسیقی ، به عنوان یکی از ارکان اصلی فیلم های او غافل شد، موسیقی ای که گاه تصویر را هم به مدد می طلبد و خود را در رقصهای جادویی دو نفره به نمایش می گذارد.

از دیگر آثار این کارگردان می توان به روزهای ۳۶ (۱۹۷۲)، بازیگران پی سپار (۱۹۷۵)، شکارچیان (۱۹۷۷)، اسکندر کبیر (۱۹۸۰)، آتن، بازگش به آکروپلیس (۱۹۸۳) پرورش‌دهنده زنبور عسل (۱۹۸۶)، چشم اندازی در مه (۱۹۸۸) و غبار زمان (۲۰۰۷) نیز اشاره کرد.
تئو آنجلوپولوس که از ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱ فیلمبرداری پروژه سینمایی “دریای دیگر” را آغاز کرده بود، و قصد داشت در آن مشکلات اقتصادی و بحران های مالی اخیر یونان را به تصویر کشد، در روز ۲۴ ژانویه ی ۲۰۱۲ در حالی که در کنار یکی از جاده‌های شهر پیره در نزدیکی آتن – محل فیلمبرداری فیلم جدیدش – قدم می‌زد، بر اثر تصادف با موتور سیکلت درگذشت. وسرانجام شاعر، نقاش و فیلسوف سینما در هفتاد و هفت سالگی و پس از چهل و اندی سال فیلمسازی دیده از جهان فرو بست:
تنها یک شادمانی وجود دارد،
که گرانبها و ابدی ست
بی سلاح بودن
آواره زیستن و پیوسته رنج کشیدن

حکایت یک عمر غم زبان …/محمد سفریان

آغاز بهمن‌‌ماه امسال مصادف شد با درگذشت ابوالحسن نجفی، مترجم شهره‌ی آثار ادبی و یکی از زبان‌شناسان نامدار ایرانی. او که از مدتی پیش به سبب بیماری در بیمارستان بستری شده‌بود، یک ماه پیش از مرگش در گفت و گویی با روزنامه‌ی شرق گفته‌بود به‌عنوان کارمند مادام‌العمر فرهنگستان، حقوق بازنشستگی نمی‌گیرد و نگران است که اگر بدحال‌تر شود، نتواند از پس هزینه‌های درمان و زندگی مختصرش برآید.

1

ابوالحسن نجفی زاده‌ی سال ۱۳۰۸ ، زبان‌شناس و عضو پیوسته فرهنگستان زبان فارسی ایران و از نامداران عرصه‌ی ترجمه بود که در طول بیش از نیم قرن آثار و چهره‌های ادبی درخشانی را به فارسی‌زبانان معرفی کرد و سرمنشا تحولی عظیم در ادبیات معاصر ایران شد.

«پرندگان می‌روند پرو می‌میرند» اثر رومن گاری، «ضدخاطرات» نوشته آندره مالرو، مجموعه داستان «وعده‌گاه شیر بلفور» به قلم ژیل پرو، رمان عظیم «خانواده تیبو» اثر روژه مارتن دوگار و «ادبیات چیست؟» نوشته ژان پل سارتر از جمله‌ی این آثارند که ابوالحسن نجفی آنها را از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کرده است.

3

نجفی دانش‌آموخته‌ی زبان فرانسه از دانشگاه تهران بود و پس از فارغ التحصیل شدن، به شهر کودکی‌اش اصفهان بازگشت . او مدتی در این شهر آموزگار بود و بعد به تهران رفت و انتشارات «نیل» را بنیان گذاشت. در اواخر دهه ۱۳۳۰ به فرانسه رفت و تا مقطع فوق ‌لیسانس در رشته زبان‌شناسی در دانشگاه سوربن پاریس تحصیل کرد و سپس در ۱۳۴۴ به ایران بازگشت.

در همین دوران بود که علاوه بر تدریس در دانشگاه، به حلقه ادبی جُنگ اصفهان پیوست و از شماره دوم مجله این گروه ادبی با آن همکاری کرد. در حلقه ادبی جُنگ اصفهان نویسندگان و شاعران مطرحی چون هوشنگ گلشیری، احمد میرعلایی، بهرام صادقی، محمد حقوقی، جلیل دوستخواه، مجید نفیسی و ضیاء موحد فعالیت می‌کردند. این زبان‌شناس برجسته همچنین به واسطه‌ی همکاری‌اش با نشریات مطرحی چون مجله سخن و کتاب امروز، نقشی تاثیرگذار در زمینه‌ی نثر روزنامه‌نگاری ایفا کرده‌است.

علاوه بر اینها نجفی به سبب فعالیتهایش در حوزه‌های زبان‌شناسی، فرهنگ‌نویسی و ادبیات تطبیقی هم حائز اهمیت است. او پس از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ به مرکز نشر دانشگاهی پیوست و سپس در سال ۱۳۶۲ در گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی مشغول به کار شد.

2

نجفی از سال ۱۳۶۹ به عضویت پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و در سال ۱۳۸۳ مدیر گروه ادبیات تطبیقی شد که در آن‌جا مجله ادبیات تطبیقی را منتشر می‌کرد. «فرهنگ فارسی عامیانه» و «مبانی زبان‌شناسی و کاربرد آن در زبان فارسی» نتیجه‌ی تلاشهای او در این زمینه‌اند.

«غلط ننویسیم» یکی دیگر از آثار شاخص ابوالحسن نجفی است که اواسط دهه ۱۳۶۰ منتشر شد و از آن زمان به مثابه‌ی آموزگاری برای ویراستاران زبان فارسی به شمار می‌رود.

این کتاب با عنوان فرعی «فرهنگ دشواری‌های زبان فارسی» کتابی‌ست درباره‌ی غلط‌های رایج در زبان فارسی که نویسنده در مقدمه‌اش اینچنین نوشته‌است:
«این کتاب راهنمایی‌ست برای مترجمان و معلمان زبان و محصلان و ویراستاران و به طور کلی همه‌ی کسانی که برای نوشتن قلم به دست می‌گیرند، یا اگر هم اهل نوشتن نباشند، به حفظ و سلامت زبان فارسی، عنصر اصلی وحدت و قومیت ما مهر می‌ورزند.»

درباره ابوالحسن نجفی: آن‌ کس‌ که‌ پخته ‌شد می‌ چون‌ ارغوان‌ گرفت‌ / عرفان قانعی فرد

ابوالحسن نجفی زبان شناس ، ادیب و نویسنده بزرگ معاصر درگذشت . سایت خلیج فارس و تلویزیون ایران فردا ضمن عرض تسلیت به خانواده او و ملت ایران، نوشته ای را که عرفان قانعی فرد ۸ سال پیش در باره نجفی نوشته بود در اینجا میآوریم .

220px-Abolhasan_Najafi• دکتر ابوالحسن‌ نجفی‌ در سال‌ ۱۳۰۸ در شهر اصفهان‌ متولد شد وتحصیلات‌ ابتدائی‌ و متوسطه‌ خود را در همانجا به‌ پایان‌ رسانید و در دانشگاه‌ تهران‌ لیسانس‌ زبان‌ را اخذ کرد و راهی‌ فرانسه‌ شد. سپس‌ در دانشگاه ‌سوربن‌ موفق‌ به‌ اخذ دکتری‌ در رشته‌ زبان‌شناسی‌ گردید. استاد نجفی‌ از چهره‌های‌ مشهور و موفق‌ مترجمان‌ زبان‌ فرانسه‌ به‌شمار می‌روند …

دکتر ابوالحسن‌ نجفی‌ در سال‌ ۱٣۰٨ در شهر اصفهان‌ متولد شد و تحصیلات‌ ابتدائی‌ و متوسطه‌ خود را در همانجا به‌ پایان‌ رسانید و در دانشگاه‌ تهران‌ لیسانس‌ زبان‌ را اخذ کرد و راهی‌ فرانسه‌ شد. سپس‌ در دانشگاه ‌سوربن‌ موفق‌ به‌ اخذ دکتری‌ در رشته‌ زبان‌شناسی‌ گردید. استاد نجفی‌ از چهره‌های‌ مشهور و موفق‌ مترجمان‌ زبان‌ فرانسه‌ به‌شمار می‌روند و بعضی‌ از آثار ترجمه‌ ایشان‌ عبارتند از:
وعده‌گاه‌ شیر بلفور (ژیل‌ پرو)، بچه‌های‌ این‌ قرن‌ (کریسبیان‌ روشفور)، شیطان‌ و خدا (سارتر)، شنبه‌ و یکشنبه‌ در کنار دریا (روبر مرل‌)، گالیگولا، ادبیات‌ چیست‌* (سارتر)، گوشه‌گیران‌ آلتونا (سارتر)، استادکاران‌ (آرتور آداموف‌)، پرندگان‌ می‌روند در پرو می‌میرند (رومی‌ گاری‌)، وظیفه‌ ادبیات‌ (سارتر)، درباره‌ نمایش‌ و نژاد و تاریخ‌ (لوی‌ استروس‌)، خانواده‌ تیبو (روژه‌مارتن‌ دوگار)، نویسندگان‌ معاصر فرانسه‌، ژان‌ پل‌ سارتر* (هنری‌ پیر)، درباره‌ نمایش‌ (سارتر) و…
* با همکاری‌ دکتر مصطفی‌ رحمی‌ * با همکاری‌ احمد میرعلائی‌

در تحقیق ” اندیشه در گذار ترجمه ،مترجمان را به چند نسل تقسیم کرده ام ….نسل اول مترجمان ایران در اواخر قاجار را افرادی مانند حاجی بابای میرزا حبیب، میرزا عبداللطیف طوجی تبریزی، میرزا جعفر قرچه داغی، شاهزاده محمد طاهرمیرزا، اعتصام الملک و… شامل می شد که کامشاد درباره شان در کتاب «اندیشه درگذار ترجمه»اش می گوید: «ترجمه های معروف دیگری نیز پیش از مشروطیت انتشار یافتند و نقش بارزی در نهضت ادبی آن دوره ایفا کردند، درواقع با آمدن صنعت چاپ به ایران ترجمه از زبان های اروپایی به فارسی آغازشده بود. ولی ترجمه های نخست بیشتر کتاب های درسی، درباره تاریخ، جغرافی و علوم برای بهره گیری در دارالفنون بودند و ارزش ادبی چندانی نداشتند. ترجمه داستان و نمایشنامه در سالیان بعد شروع شد و محتوای بدیع، شکل دلپذیر و زبان گویای آنها چنان خوانندگان را مفتون کرد که تا سال ها این آثار منبع اصلی مرکزی خانواده ها در سراسر مملکت بود.»
در آغاز شروع حرکت اجتماعی مردم در سده حاضر ، که روشنفکران کشور به باز کاوی اندیشه و فرهنگ ایران پرداخته بودند و محصلان اروپا رفته و دیده هم سعی در برقراری نوعی پیوند میان دو فرهنگ سنتی و مدرن داشتند. و چنین شد که مترجمان بار انتقال تفکر از مجرای ترجمه را به دوش کشیدند که هر کدام به نوعی پیشکسوت نام گرفتند و گاه به سبک جلال ال احمد از روی مهربانی آنان را پدر می نامند – وبیشتر از همه محمد قاضی را – و باید با این روش “به آذین ” را هم نسل نویسندگان و مترجمان بزرگی چون محمدقاضی، ابوالحسن نجفی، رضا سید حسینی، ابراهیم یونسی، نجف دریابندری، کریم کشاورز، محمدمهدی فولادوند، عبدالله توکل، احمد آرام، زریاب خویی، سیمین دانشور، فروغی، شاهرخ مسکوب، پرویز داریوش، احمدشاملو، مصطفی رحیمی، کرم امامی و… به حساب آورد که هرکدام جدای از تفکر و ایدئولوژی و شخصیت فرهنگی در طبقه های سبک های مختلف، مترجمان نسل دوم ایران را تشکیل می دهند که البته هرکدام گرایش به حوزه ای خاص و در بعضی موارد مشابه یافتند.با این همه نجفی به طرز غریبی با بسیاری از هم نسلان اش تشابه دارد. با نگاهی به آثارش می توان وی را جزو مترجمان نوجو و صاحب سبک در ادبیات ترجمه دانست که دائماً به دنبال شناساندن چهره های تأثیرگذار ادبیات و فلسفه غرب امروز باشد .او مترجمی زحمتکش با تفکر خاصی بوده که از جایگاهی رفیع در حرفه ترجمه ادبی دوران معاصراست.

« پرواضح است که ترجمه در ایران دارای قرنها سابقه تاریخی می باشد و از رمان ارتباط فرهنگ ایران با شرق و غرب و ترویج تبادلات فرهنگی و علمی با آنها آغاز شده است . اما اگر بعد از زمان مشروطه و اوایل قرن فعلی ، به دگرگونیها و تحولات ادبی نظری بیفکنیم ، پی خواهیم برد که ارتباط وسیع ایران و اروپا ، اعزام محصلان به خارج از کشور – بیشتر فرانسه – رواج صنعت چاپ ، انتشار روزنامه و دیگر عوامل چه تاثیری بر تبادل اندیشه ها ، فرهنگ و ادبیات ایران داشتند ؟ و شاید با صراحت بتوان گفت که ترجمه و انتشار آثار ادبیات جهانی بود که به نحو بسزایی در ادبیات معاصر ایران نفوذ کرد و اکثر مترجمان از زبان فرانسه ترجمه می کردند و عمده ترجمه ها از شاهکارهای ادبی جهان بود ، هر چند که بسیاری از ترجمه های ضعیف و نارسا ، بدون پایبندی به اصالت و امانت و یا اصول مورد توجه در مبحث ترجمه ، از طرف مترجمان نسل اول منتشر می شد ، اما با ظهور و وجود مترجمان بزرگ و صاحب سبک مانند محمد قاضی ، مصطفی رحیمی ، رصا سید حسینی ، سروش حبیبی ، به آذین ، ابوالحسن نجفی و…علاقه مردم و اهل کتاب به سمت ادبیات و اندیشه خارجی بیشتر شد . » در بهار سال ١٣۷۴ ، به خاطر تحقیق زبانشناسی ، بیشتر و بهتر با آثار دکتر ابوالحسن نجفی ؛ آشنا شدم و شاید سبب اصلی ، مهرو توصیه مترجم پیر تاریخ نگار ، دکتر ملک ناصر نوبان ، بود که از کتابهای « ادبیات چیست » و « وظیفه ادبیات » شروع کنم و سپس کتاب زبانشناسی او . سخن گفتن درباره این مترجم و منتقد و زبانشناس فرهنگ نگار ، کمی دشوار به نظر می رسد ، اما به هر حال دکتر ابوالحسن نجفی را معتقدم که از سه دیدگاه می توان بررسی کرد : ترجمه ادبی ، نقد و زبانشناسی

الف : ترجمه ادبی – در میان مترجمان معاصر ایران ، جزو نسل دوم است که اکثرا وی را قافله سالار ترجمه ادبی می نامند، که از جایگاه ویژه ای برخوردار است و شاید همان تحصیلات آکادمیک بود که او را در بین مترجمان نسل دوم بیشتر شاخص سازد. ابوالحسن نجفی، مترجم زبان آموخته غرب و دانشجوی سوربون، با تکیه بر نگرش حفظ زبان فارسی، ترجمه ها و نوشته هایش را منتشر کرده و تاکنون بر این اندیشه هم باقی مانده است و در این اواخر با انتشار ” فرهنگ فارسی عامیانه ” به مخاطبانش ابلاغ کرد که هنوز روند تکاملی و دانش آموختگی اش را می پیماید .اندیشه نجفی ، شاید از زمانی که در دانشگاه تهران تحصیل می نمود ، نضج گرفت و با توجه به رویدادهای مهم سیاسی و اجتماعی و فعالیت های فکری آن دوران و تحصیل در دانشگاهی غنی و بستر ساز ، راه تحول و تطور را در پیش گرفت . آشنایی وی با ادب فارسی در دوران جلال همایی ، سعید نفیسی ، پرویز خانلری ، معین و.. تاثیری عمیق بر اندیشه و افکار و ذوق ادبی وی گذاشت و باعث شد تا پیگیر استعداد خود در ادامه راه ترجمه و تحقیق شود و جالب آنکه هنوز این علاقه و شیفتگی ، بعد از نیم قرن تلاش و کوشش ، در او باقی مانده است و همچنان حضوری نیمه فعال اما نوجو در عرصه ادبیات داشته و دارد و شاید نسل چهارم مترجمان معاصر – نسل جوان امروز – این بخت را داشته که در زمانی پا به عرصه بنهد که مترجمان پخته و آگاه و ژرف اندیش ، هنوز در صحنه حضور پر رنگ داشته باشند و با ترجمه های رسا و معتبر ، آثاری جاودان را به میراث بگذارند . نجفی نخست، اثر سارتر– ادیبات چیست – را ترجمه کرد ، فیلسوف دانش آموخته مکبت هایدگر ، آنهم اثری را از وی بر گزید که زمینه ایجاد بحث را در میان روشنفکران آن زمان به وجود آورد ، کتابی که در آن نویسنده بر لزوم تعهد نویسنده صحه گذارده بود ؛ سپس مترجم خوش فکر به سراغ ” کامو ” رفت و نمایشنامه ” کالیگولا ” را برای ترجمه برگزید و این نحود پرداختن او در انتخاب آثار از نویسندگان معاصر آغاز راهی بود که مترجمان دیگر از نسل دوم و سوم ، مانند ” سید حسینی ، رحیمی ، قاضی ، فولادوند ، توکل ، اعلم ، سحابی ، گلستان ، داریوش ، کردوانی و… ” به تکاپو و عرضه آثار دیگر نویسندگان سده بیستم فرانسه– سارتر ، پروست ، رولان ، مالرو ، والری ، ژید ، آناتول فرانس ، رومن ، لوتی و… – بپردازند و با ترجمه های زیبا و خوش قلم ، آن آثار را به ایرانیان بشناسانند.
در نگاهی انتقادی می توان دریافت که آن آثار نقطه عطفی در میان ترجمه های معاصر ایران بود و تاثیری بسزا در میان ترجمه های معاصر ایران و اندیشه اجتماعی و ادبی داشته و دارد . نجفی ، در مقایسه با محمد قاضی ، رضا سیدحسینی و دیگر مترجمان هم نسل او ، مترجم پرکاری نیست ، اما همان معدود ترجمه ها نیز مانند ” خانواده تیبو ” – نوشته روژه دو گار – تسلط خود را در ترجمه ادبی به اثبات رسانید ، ترجمه ای از بزرگترین رمان قرن که به تاریخ تب آلود سیاسی و اجتماعی در دو دهه اول قرن اخیر د راروپا می پردازد ، بحرانی که به جنگ جهانی اول منجر شد .و در دیگر آثارش ” وعده گاه شیر بلفور ، بچه های کوچک این قرن ، شیطان و خدا ، شنبه و یکشنبه در کنار دریا ، پرندگان می روند پرو می میرند ” این دقت و حساسیت در رعایت اصول ترجمه ادبی به چشم می خورد.

ب: نقد ادبی – در میان دیگر چهره های نقد ادبی ، در ایران علاوه بر نجفی ، مترجمان و محققانی دیگر هم مانند سیروس شمیسا ، براهنی ، بهرام مقدادی ، داریوش آشوری ، کریم امامی ، کامران فانی و عبدالله کوثری ، پاینده و.. دیده می شوند که بیشتر بر مبنای علمی و تخصصی عمل می کنند تا اندک اندک دوران طفولیت نقد ادبی را در ایران به بلوغ برسانند تا از فضای بسته و تاریک نقد سابق ، رها شود و با ترجمه های زیبا و معتبری از فرزانه طاهری ، سعید ارباب شیرانی و .. کم کم پرداختی به این موضوع به عنوان مبحثی علمی و تخصصی مطرح شده است و آن شیوه های سنتی بر اساس دریافت های شخصی به سوی منسوخ شدن می رود ؛ هر چند که امروزه هنوز رگه هایی از آن باقی است.
ج : زبانشناسی – ابوالحسن نجفی ، جزو نسل اول زبانشناسان ایران است ، در کنار چهره هایی مانند ” محمد رضا باطنی ، حق شناس ، خانلری ، ثمره ، کیوانی ، طباطبایی و… که به نوبه خود به رشد این رشته تازه ظهور یافته در ایران کمک وافری کرده است و شاید بتوان گفت که او هم مانند باطنی ، دیر به دانشگاه آمد و زود از آن میانه برون رفت و جای خالی آنان را زبانشناسان نسل دوم شاید به نیکویی نتوانستند با آن اقتدار ، پر کنند! اما نجفی در گرایش فرهنگ نگاری ، با عرضه فرهنگ عامیانه ، کاملا این مساله را روشن کرد که تالیف فرهنگ لغت نه بر اساس تجربه و علاقه شخصی است ، بلکه تا دانش تخصصی آن رشته فرا گرفته نشود ، نمی توان از آسیب عیبها و نواقص بر حذر ماند.و باید شیوه های مدرن این علم را آموخت تا که بتوان کاری در خور توجه و ماندگار ارایه داد. « هرچند که باید این واقعت تلخ را اعتراف کرد که اکثر فرهنگ نویسان تاریخ معاصر ما دارای صلاحیت علمی و تخصصی فرهنگ نگاری از دیدگاه علم وازه شناسی و فرهنگ نویسی در زیر مجموعه زبان شناسی نبوده اند و چالش های جدی در سر راه این علم هنوز در ایران وجود دارد مانند : اصرار بر ادامه روش سنتی ، عدم آشنایی با شیوه های مدرن فرهنگ نویسی ، کپی نویسی افراطی و آشوب بازار نشر ، عدم وجود نقد علمی، عدم وجود سنت مشاوره و بررسی علمی ، عدم وجود بانک اطلاعاتی واژگانی ، عدم وجود سنت کار گروهی و تحقیقی و… »
ابوالحسن نجفی هم اکنون در تهران زندگی می کند و به عنوان منتقد ادبی هر ار چند گاهی جلساتی را در باره ادبیات و ترجمه در نشریات ادبی و مراکز فرهنگی کشور برگزار میکند . ابوالحسن‌ نجفی‌ در ترجمه‌ آثار ادبی‌جهان‌ به‌ فارسی‌ – شاید به‌ جرات‌ بتوان‌ گفت‌- قافله‌ سالار است‌؛ پیشروی‌پای‌بند اصالت‌ و امانت‌ و راهنمایی‌ راه‌ بلد و صاحب‌ سبک‌… به‌طوری‌ که‌ درمیان‌ مترجمان‌ معاصر ادبیات‌ ایران‌، جایگاه‌ ویژه‌ای‌ دارد. او با تکیه‌ بر نگرش‌حفظ‌ اصالت‌ زبان‌ فارسی‌، ترجمه‌ها و نوشته‌هایش‌ را منتشر کرده‌ و تاکنون‌ براین‌ اندیشه‌ و دلسوزی‌ باقی‌ مانده‌ است‌ و در این‌ اواخر با انتشار «فرهنگ‌فارسی‌ عامیانه‌» به‌ همگان‌ ابلاغ‌ نمود و ثابت‌ کرد که‌ روند تکاملی‌اش‌ رامی‌پیماید.اندیشه‌ ابوالحسن‌ نجفی‌، شاید از زمانی‌ که‌ در دانشگاه‌ تهران‌ تحصیل‌می‌نمود، نضج‌ گرفت‌ و با توجه‌ به‌ رویدادهای‌ مهم‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ وفعالیت‌های‌ فکری‌ آن‌ دوران‌ و ورود به‌ دانشگاه‌ سوربن‌ فرانسه‌ راه‌ تحول‌ وتطور را پیش‌ گرفت‌ و آشنایی‌ وی‌ با ادب‌ فارسی‌ در دوران‌ جلال‌ همایی‌،سعید نفیسی‌، پرویز خانلری‌، معین‌ و… تأثیری‌ عمیق‌ بر اندیشه‌ و افکار و ذوق‌ادبی‌ وی‌ گذاشت‌ و باعث‌ شد تا پی‌گیر ذوق‌ و استعداد شایان‌ خود در ترجمه‌و تحقیق‌ شود و این‌ علاقه‌، بعد از نیم‌ قرن‌ تلاش‌، هم‌چنان‌ باقی‌ مانده‌ وحضور نیمه‌ فعال‌، اما پرتکاپو و نوجو در عرصه‌ ادبی‌ داشته‌ است‌. و شایدنسل‌ ما این‌ بخت‌ را داشته‌ تا در زمانی‌ پا به‌ عرصه‌ بنهد که‌ مترجمانی‌ پخته‌،آگاه‌ و ژرف‌اندیش‌، آثار جاودان‌ ادبی‌ را با ترجمه‌های‌ دقیق‌ و رسا برای‌ ما به‌میراث‌ بگذارند…
نجفی‌، از ترجمه‌ «سارتر» شروع‌ کرد. فیلسوف‌ و منتقد معاصر فرانسوی‌که‌ نماینده‌ برجسته‌ اگزیستانسیالیسم‌ (اصالت‌ وجود) بود که‌ بین‌ روح‌گرایی‌ ومعنویت‌ مسیحی‌ و ماده‌گرایی‌ مارکسیستی‌ قرار دارد و کسی‌ که‌ دانش‌آموخته‌هایدگرد بود. زیر بنای‌ فلسفه‌ سارت‌ «وجود مقدم‌ بر ماهیت‌» بود،مشاهده‌گری‌ قوی‌ و تصویرساز با زبانی‌ صریح‌،گیرا و زنده‌ و سرشار ازاصطلاحات‌ مردم‌ کوچه‌ و بازار… و نجفی‌ برگرداندن‌ اندیشه‌ سارتر با باترجمه‌ «ادبیات‌ چیست‌» آغازید؛ کتابی‌ که‌ در آن‌ سارتر بر لزوم‌ تعهد نویسنده‌صحه‌ گذاشته‌ بود. آن‌گاه‌ نجفی‌ به‌ سراغ‌ «کامو» رفت‌.نویسنده‌ هم‌ عصر سارتر، مارسل‌ پروست‌، آناتول‌ فرانس‌، پیر لوتی‌، آندره‌ژید، رومن‌ رولان‌، ژول‌ رومن‌، آندره‌ مالرو، پل‌ والری‌،… از کامو نمایش‌نامه‌ پربار «کالیگولا» را برگزید و این‌ دو ترجمه‌ نخست‌ آغاز راهی‌ بود تا مترجمانی‌دیگر چون‌ «سیدحسینی‌، مصطفی‌ رحیمی‌، محمد قاضی‌، امیرجلال‌الدین‌اعلم‌، مهدی‌ سحاب‌، فولادوند و کاظم‌ کردوانی‌» به‌ تکاپو و کند و کاو دراندیشه‌ دیگر نویسندگان‌ «سده‌ بیستم‌ ادبیات‌ فرانسه‌» بپردازند و با ترجمه‌خویش‌ آن‌ آثار را به‌ ایرانیان‌ شناساندند. که‌ شاید آن‌ آثار نقطه‌ عطفی‌ در میان‌ترجمه‌های‌ معاصر ایران‌ باشد که‌ تأثیری‌ وافر بر رشد اندیشه‌ ادبی‌ ایران‌ نهاد.
هر چند آن‌گونه‌ که‌ انتظار می‌رفت‌، نجفی‌ مترجم‌ پرکاری‌ نیست‌، اما باترجمه‌ رمان‌ «خانواده‌ تیبو» نوشته‌ «روژه‌ مارتن‌ دوگار» تسلط‌ خود را درترجمه‌ اصیل‌ ادبی‌ به‌ اثبات‌ رسانید. بزرگ‌ترین‌ رمان‌ قرن‌ بیستم‌، که‌ به‌ تاریخ‌تب‌آلوده‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ دو دهه‌ اول‌ قرن‌ در اروپا می‌پردازد. بحرانی‌ که‌به‌ جنگ‌ جهانی‌ اول‌ منجر شد.در صبح‌ بهاری‌ در سال‌ ۱٣۷۴، از سربالایی‌ قلهک‌ با هزار و یک‌ فکر وخیال‌ و وسوسه‌ انجام‌ تحقیق‌ ادبی‌ دانشگاه‌، بالا می‌رفتم‌ تا پیر مترجمان‌ ایران‌روان‌شاد محمد قاضی‌ را ببینم‌ و از او یاری‌ بطلبم‌… دکتر ملک‌ ناصر نویان‌ با اوبه‌ بحث‌ نشسته‌ بود تا ترجمه‌ جدیدش‌ از «ادبیات‌ آفریقا» را با وساطت‌ قاضی‌به‌ ناشر بسپارد؛ قبلاً از او تاریخ‌ مردمی‌ آمریکا نوشته‌ هاروی‌ واسرمن‌ راخوانده‌ بودم‌ که‌ با همکاری‌ قاضی‌ ترجمه‌ کرده‌ بود؛ اثری‌ از نویسنده‌ای‌حساس‌ و انسان‌دوست‌ و آزاد که‌ با انتقاد، نقاب‌ از چهره‌ کریه‌ ستمگری‌ وقلندر مآبی‌ برداشته‌ بود… عصر آن‌ روز با یک‌ بغل‌ کتاب‌ خداحافظی‌ کردم‌ و به‌بررسی‌ آن‌ کتاب‌های‌ امانتی‌ پرداختم‌؛ ادبیات‌ چیست‌، وظیفه‌ ادبیات‌ و…جملگی‌ نوشته‌ مترجم‌ نام‌آشنایی‌ بود که‌ با کمک‌ کتاب‌ «درباره‌ زبان‌شناسی‌»او، درس‌ زبان‌شناسی‌ را گذرانده‌ بودم‌؛ امضایی‌ که‌ سرانجام‌ شور و مستی‌ادامه‌ تحصیل‌ در آن‌ رشته‌ را در دلم‌ برانگیخت‌… شاید از آن‌ روز به‌ بعد بود که‌در آثار ابوالحسن‌ نجفی‌ غوطه‌ورشدم‌. با این‌ امید که‌ چراغ‌ عمر این‌ «فانوس‌ افروز» ترجمه‌ ایران‌ هم‌چنان‌ تابنده‌بماند.
آری‌ از آن‌ روز به‌ بعد، شیفته‌ آثار اویم‌ «وعده‌گاه‌ شیر بلفور»، «بچه‌های‌کوچک‌ این‌ قرن‌»، «شیطان‌ و خدا»، «شنبه‌ و یکشنبه‌ در کنار دریا»، «پرندگان‌می‌روند پرو می‌میرند)، با ترجمه‌هایی‌ که‌ به‌ من‌ می‌گفت‌: «آن‌ کس‌ که‌ پخته‌شد می‌ چون‌ ارغوان‌ گرفت‌.»

گنجهای ناب در افسانه های پریان… لیلا سامانی

گفتن از موسم کودکی بی نظر به دنیای خیال و رویا تقریبا محال است، کودکانی که با کند و کاو محیط و آدمهای پیرامونشان در تقلای شناخت هستی‌اند، برایشان دنیای فریبنده و سراسر رمز و راز داستانهای سرزمین پریان و افسانه‌های کهن دریچه ای می‌گشاید به سوی رویا بینی، خلاقیت و اندیشیدن. قصه های پادشاهان نادان و رعایای زیرک، دخترکهای یتیم و شاهزاده خانمهای زیبا، پری‌های مهربان و جادوگران دسیسه‌گر… همین عناصرند که کودک را به سرزمین خیالات مهیج می‌سُرانند و به او اندیشیدن ورای چارچوبهای معمول را می‌آموزند. این داستانهای خیال انگیز و پر‌حکمت که عموما با عباراتی چون «روزی روزگاری در سرزمینهای دور» آغاز می شوند، ضمن ترسیم رویدادهای خارق‌العاده، با ظرافتهایی نغز مرز میان داستان و واقعیت را تفکیک می‌کنند.

p
تعیین تاریخ دقیق ادبیات کودکان به شکل کلی را شاید بتوان به تلاشهای « شارل پرو» نویسنده و شاعر فرانسوی مربوط دانست، او به عنوان یکی از نخستین گردآورندگان و بازنویسان قصه های پریان، اندیشه های مدرنیستی اش را با مضامین این قصه ها در آمیخت. قصه هایی که امروزه همگی از جمله‌ی آثار کلاسیک و محبوب کودکان به شمار می روند. اگرچه پرو این قصه ها را برای بزرگسالان نوشت اما همین داستانها پس از بنا شدن ادبیات کودک در قرن هجدهم به این حیطه ی ادبیات راه یافتند. «شنل قرمزی» ، «زیبای خفته»، «سیندرلا»، «گربه ی چکمه پوش»، «ریش آبی» و «بند انگشتی» از بهترین آثار پرو محسوب می شوند.
اما نقطه ی آغاز تاریخ ادبیات کودک به شکل مدون را شاید بتوان به آغاز قرن نوزدهم و تلاشهای برادران « گریم» مرتبط دانست. آنها داستانهای فولکلوریک ژرمن را از روی روایت شفاهی قصه پردازان بومی گرد آوردی و ویرایش کردند و برای عرضه به کودکان انتشار دادند.
با این حال، ادبیات کودکان به مفهومی که امروز به آن معتقدیم را « هانس کریست اندرسن » پایه گذاری کرد، مردی که نامش امروز زینت بخش بزرگ ترین جایزه ی ادبیات کودکان جهان است.
داستان های اندرسن در بسیاری از موارد از افسانه های عامیانه الهام گرفته شده است و آن چه آثار او را جاودانه ساخته است، تخیل بسیار قوی ، هنر در پرداختن مطالب و از همه مهم تر احترام عمیق او نسبت به اصالت نیکی و محبت در ذات انسان ها است. کارهای اندرسن چه از لحاظ قالب و چه از لحاظ شخصیت متنوع است از جمله آثار وی « جوجه اردک زشت» ، « لباس جدید پادشاه» و «دخترک کبریت فروش » و « سرباز حلبی » اشاره کرد.
اما مارینا وارنر نویسنده و منتقد آمریکایی طی یادداشتی که در روزنامه ی گاردین به چاپ رسیده است، ده داستان قدرتمند و تاثیر گذار از گذشته تا امروز را در حیطه ی داستانهای کودکانه معرفی کرده است، با هم این فهرست را مرور می کنیم:

o
۱- درخت سرو اثر برادران گریم ( آلمان)
این داستان، به طبیعت ماهیت داستانهای برادران گریم، قهرمان داستان در معرض خطراتی سخت قرار می گیرد اما به مدد نیروهای خیر و پاکی نجات می یابد.

۲- ملکه ی برفی اثر هانس کریستین اندرسن ( دانمارک)
این داستان یکی از تحسین بر انگیز ترین داستان های اندرسن است، این داستان به مقوله ی نبرد جاویدان میان خیر و شر می پردازد و داستان دو کودک به نامهای « کای» و «گردا» را روایت می کند. کای در چنگ ملکه ی برفی اسیر شده ، قلبش یخ زده و احساسات در او مرده است؛ اما گردا در صدد است با نیروی عشق و شجاعت و وفاداریش یخ ها را آب کند و کای را نجات دهد.

۳- کرّه الاغ طلایی یا تناسخ‌های آپولیوس اثر لوسیوس آپولیوس (رم باستان)
الاغ طلایی داستان جوانی است که در جامعه رم وارد اجتماع می‌شود و می‌خواهد که از جایی شروع کند اما از آنجایی که جامعه خود فاسد شده است و از درون دارد می‌پوسد و همه فکر و ذکرها متوجه غرایز حیوانی شده است جوان هم به آن سمت می‌رود و جز ماده و مادینگی چیزی نمی‌بیند و تا آنجا پیش می‌رود که کالبد انسانی را از دست می‌دهد و به الاغ تبدیل می‌شود.
اما شعور و قوه ادراکش محفوظ می‌ماند و دراین مسخ و تبدیل کالبد به قعر حضیض می‌رسد و ژرفای تباهی و فساد خود و جامعه روم و اشرافیت آن را می‌بیند و با تمامی ذرات وجود حس می‌کند و آنگاه که به منتهای فساد و تباهی می‌رسد به خود آمده از این خویشتن خود زده می‌شود و با تمامی وجود می‌خواهد که کالبدی انسانی و رفتاری انسانی داشته باشد. سرانجام آرزوی او برآورده می‌شود و او به کالبد انسانی برمی‌گردد و از پس این زایش دوباره از مادیت (مادینگی و نرینگی) می‌برد و به روحانیت رو می‌آورد. داستان الاغ طلایی داستان سیر و سلوک سالکی است که به حضیض می‌رسد و پس از آن بلند می‌شود و بالا و بالا و بالاتر می‌رود تا به اوج برسد.
شکسپیر از این داستان برای خلق شاهکارش « رویای نیمه شب تابستان» الهام گرفته است.

۴- عروس ببر اثر آنجلا کارتر
آنجلا کارتر، نویسنده‌‌ی انگلیسی با نگرشی فمینیستی و با استفاده از سبک رئالیسم جادویی متلها و افسانه های شیرین کهن را استحاله می کند، داستان عروس ببر در حقیقت شکل دگرگون شده ی داستان عامیانه ی دیو و دلبر است.
آثار کارتربازگویی‌های بازیگوشانه و ویرانگرانه ی او از افسانه‌های پریان «شارل پرال»، زنان کاردان، تبهکاران سیاه‌دل، حیوانات مکار و دگرگونی‌هایی باورنکردنی را شامل می‌شود. داستانهای او مملوند از طنازی‌های بی‌پرده و زمینی و خیال‌پردازی‌های گوتیک .

۵- قمرالزمان و ملکه بدور
«قمر الزمان و ملکه بدور» یکی از داستان‌های هزار و یک شب است. در این داستان به موضوع سندرم زن‌هراسی یک شاهزاده و مردهراسی شاه‌دختی جوان پرداخته شده است. قمرالزمان و بدور هریک در مکان جغرافیایی جداگانه و دور از یک‌دیگر به سر می‌برند و حتی نام سرزمین یکدیگر را نمی‌دانند، اما هر دو به یک بیماری دچارند و سرانجام با تجربه‌ای رویاگونه از آن رها می‌شوند. بخشی از داستان به چگونگی بیدار شدن شاهزاده و شاهدخت به وسیله‌ی دیوان اختصاص یافته است. در حقیقت این دیوها باعث رهایی آن دو از بیماری غیر هم‌جنس هراس می‌شوند.

i
۶- سیندرلا
این افسانه ی محبوب بازگوکننده قصه ی قدیمی رسیدن به پاداش پیروزمندانه پس از دیدن ظلم و بی‌عدالتیست. هزاران گونه متفاوت از این افسانه در همه‌جای دنیا وجود دارد که محبوبترین آن به قلم نویسنده فرانسوی شارل پرو در سال ۱۶۹۷ میلادی به رشته تحریر درآمده است.
امروز «سیندرلا» به معنی کسی است که پس از دورانی از گمنامی و بی‌خبری ناعادلانه، به کامیابی و سرشناسی می‌رسد.

۷- مالکیت اثر ای اس بیات
این رمان که مهم ترین اثر این نویسنده ی انگلیسی به شمار می رود در سال ۱۹۹۰ منتشر شد و برای او جایزه ی بوکر را به ارمغان آورد. این رمان زندگی دو عضو آکادمی معاصر را دنبال می‌کند، که هرکدام مشابه چهره‌ی ادبی داستانی خیالی ( و نه واقعی) قرن نوزدهمی هستند، که بر روی‌شان تحقیق می‌کنند.

۸- عزیز مثل نمک اثر ایتالو کالوینو
این داستان، تنها یکی از صدها افسانه از گنجینه‌‌ی غنی داستانهای فولکلوریک ایتالیاست. کالوینو، این داستان را در مجموعه داستان مشهورش با نام « قصه های ایتالیایی» گنجانده است، کالوینو گرچه تحت تاثیر ادبیات فولکلوریک و عامیانه است، جنبه های ادبیات آوانگارد نیز در آثارش مشاهده می شوند. او ضمن گردآوری عناصر قصه گویی و افسانه سرایی، در آثارش به ترکیب انگیزه های ادبیات ماجراجویی کلاسیک با عناصر قصه گویی فرهنگ عامیانه می پردازد.

۹- آقای فاکس اثر ژوزف ژاکوب
قهرمان این داستان فولکلور انگلیسی یکی از خشن ترین، خودستاترین و شیادترین مردان ستمگر و زن کش افسانه های فولکلور است.

۱۰- هارون و دریای قصه ها اثر سلمان رشدی
نادین گوردیمر، برنده جایزه ادبی نوبل درباره ی این کتاب گفته است:
“هارون و دریای قصه ها داستانی جذاب و زیبا است که در آن خوبی و زشتی در قالب درامی طنزآمیز با هم در نبردند. ماجراهای پر حادثه و شخصیت های خوب و بد داستان چنان هنرمندانه و زیبا ساخته و پرداخته شده اند که جذابیت آن را هم طراز افسانه های هزار و یک شب ساخته اند.”
این داستان مشابه دیگرآثار رشدی به سبک رئالیسم جادویی نوشته شده است، واقعیتی که رشدی در پوشش افسانه هارون و دریای قصه ها توصیف می کند همان مشاجره ای است که میان هنر و ادبیات از یک طرف و مذهب و ایدئولوژی سیاسی از طرف دیگر در جریان است.

پرداخت خسارت بابت پخش تبلیغ/بهارک عرفان

طی روزهای اخیر، ‌خبرگزاری‌های داخلی ایران خبرهایی مبنی بر احضار ده سینماگر ایرانی به دادسرای فرهنگ و رسانه منتشر کرده‌اند. بنا بر این گزارشها، دلیل این اقدام، پخش تیزرهای تبلیغاتی فیلم‌های این سینماگران از شبکه‌های ماهواره‌ای‌ست.
باوجود آنکه سیاهه‌ای از اسامی این سینماگران منتشر نشده‌است، اما سایت انتخاب با نام بردن از جمال ساداتیان، تهیه کننده‌ی فیلم «جامه‌دران»، از قول او نوشته‌است: « با توجه به اکران این فیلم‌ها در خارج از کشور امکان دیگری جز شبکه‌های ماهواره‌ای برای تبلیغ چنین فیلم‌هایی وجود ندارد.»
فیلم «جامه دران»، ساخته حمیدرضا قطبی‌ست و مهتاب کرامتی، باران و کوثری و پگاه آهنگرانی، از بازیگران آن هستند. بنا به گفته‌ی ساداتیان، این فیلم هم اکنون در آمریکا و کانادا و… در حال اکران است. این تهیه کننده در دفاع از عملکرد تبلیغاتی‌اش گفته است: « وقتی تلویزیون ایران در تیزرهای تبلیغاتی فیلم جامه دران، پگاه آهنگرانی و باران کوثری را حذف می‌کند آیا شرایط مناسبی برای تبلیغ فیلم‌های ایرانی وجود دارد.»

a

ساداتیان ضمن انتقاد از هزینه‌های گزاف بیلبوردهای تبلیغاتی، از شرایط تبلیغ برای فیلم های ایرانی انتقاد کرده‌است.
پیشتر حسین نوش‌آبادی، سخنگوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به فیلمسازان ایرانی هشدار داده بود که چنانچه فیلم‌هایشان در شبکه‌های ماهواره‌ای تبلیغ شود با آن‌ها برخورد خواهد شد. پس از آن بود که محمدرضا فرجی، مدیرکل سینمای حرفه‌ای نیز با ابلاغ بخشنامه‌ای به کلیه دفاتر تهیه و پخش فیلم سینمایی اعلام کرد که پخش پیش‌پرده‌های سینمایی در شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان ممنوع و خلاف قانون است.
در این بخشنامه تاکیده شده بود: «با توجه به وجود مواد قانونی و نیز به‌منظور اجرای سیاست‌های فرهنگی و هنری سازمان سینمایی و مطابق با اهداف عالیه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، همچنان استفاده از ماهواره ممنوع است و نمایش هرگونه فیلم سینمایی ایرانی، تیزر و آنونس فیلم‌های سینمایی ایرانی از طریق شبکه ماهواره‌ای غیرمجاز فارسی‌زبان، منع قانونی دارد.»

s

نکته‌ی جالب حضور و دخالت بی امان صدا و سیما در این عرصه است، چه تنها چند روز پیش از انتشار خبر احضار سینماگران، در برنامه‌ «هفت» اعلام شد که برخی فیلم‌ها با تکیه بر تبلیغات در شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی توانسته‌اند کف فروش را حفظ کرده و مخاطب جذب کنند، پس از آن بود که از فرم تعهدنامه‌ای رونمایی شد کهسازمان صداوسیما مقابل تهیه کنندگان سینما قرار می‌داد؛ تعهدنامه‌ای که متن به نگارش درآمده در آن فراتر از اختیارات این سازمان به نظر می‌رسد
این تعهد نامه‌، تهیه‌کنندگان را موظف می‌کرد از پخش تیزرهای فیلمشان در خارج از ایران جلوگیری کنند و اگر نتوانند این ممانعت را انجام دهند باید به صداوسیما خسارت پرداخت کنند. تعهد نامه‌ای که آن‌قدر بند‌های آن عجیب بود که تهیه‌کنندگان پای آن را امضا نکردند و در ادامه به دادسرای فرهنگ و رسانه احضار شدند.

در متن این تعهدنامه آمده‌بود: «اینجانب که جهت اخذ تیزر تبلیغاتی فیلم خود به اداره کل بازرگانی سازمان صدا و سیما مراجعه نموده‌ام، بدینوسیله متعهد می‌گردم که قصد پخش آگهی‌های مربوط به تبلیغات فیلم مزبور را در هیچ یک از شبکه‌های ماهواره‌ای معاند نداشته و ندارم و در صورت پخش هرگونه تبلیغات در هر یک از این شبکه‌ها توسط اینجانب و سایر عوامل مربوطه یا خریداران احتمالی بلافاصله امتیاز پخش آگهی‌های بازرگانی مربوطه از شبکه‌های سازمان صدا و سیما لغو شده و کلیه خسارات وارده از این حیث را چه به لحاظ معنوی یا مادی با تشخیص سازمان صدا و سیما بر ذمه خود دین دانسته و بلافاصله پرداخت می‌نمایم و همچنین اقرار می‌نمایم کلیه حقوق قانونی مربوط به هر گونه اعتراض به تصمیم اداره کل بازرگانی سازمان صدا و سیما و با ایراد هر گونه دفاعیات احتمالی در این خصوص را از خود سلب نموده و تابع دستورات صادره می‌باشم. همچنین تمامی فیلم‌های آتی نیز غیرقابل حمایت از سازمان صدا و سیما خواهد بود.»

d

گفتنی‌ست چندی پیش، تلویزیون دولتی ایران از پخش پیش‌پرده ساخته‌ی اخیر عبدالرضا کاهانی به این دلیل که این فیلم حاوی پیام مورد نظر مسئولان صدا و سیما نیست سر باز زد. پس از آن بود که دست‌اندرکاران این فیلم از طریق شبکه‌های اجتماعی از مردم خواستند با انتشار عکس‌هایی با مضمون «استراحت مطلق تبلیغات تلویزیونی ندارد» به تلویزیون دولتی ایران اعتراض کنند. هم‌زمان یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی زبان؛ آنونس این فیلم را در پرببینده‌ترین ساعت روز، در بین یکی از سریالهای پرمخاطب پخش کرد و به این ترتیب، «استراحت مطلق» در مدت اندکی بیش از یک میلیارد تومان فروش کرد.

کاسه‌ای گران‌تر از آش…/محمد سفریان

نگاهی به فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

z

یک سالی پس از اکران عمومی در تهران، فیلم از طریق اینترنت و به شیوه های (شاید غیر قانونی) در دسترس همگان قرار گرفته؛ تا ما خارج‌نشین‌ها هم فرصت تماشای فیلم را پیدا کنیم. صحبت از فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» به میان است؛ ملودرام عاشقانه‌ی «صفی یزدانیان» که در برهوت و خشکسالی این روزهای سینمای ایران، اتفاقی خوب شمرده شد و از جانب بسیاری از اهل فن نمره‌ی قبولی گرفت.
داستان بر خلاف بسیاری از فیلم‌های سینمای ایران که یا در کوچه پس کوچه‌های پایتخت واقع می‌شوند و یا در اوج فقر روستاهای دورافتاده؛ این بار در شمال کشور فیلم‌برداری شده و داستانش در میان یک خانواده‌ی دولتمند و قدیمی گیلانی واقع شده‌است.
در این مجال قصد روایت کردن داستان فیلم که در محافل مطبوعاتی ایران به «نقد» شهره شده را ندارم؛ این از یک سو و در دیگر سو هم بیات بودن سوژه است که شوق روایت دوباره را از آدمی سلب می‌کند؛ چه ماییم و دوری از وقایع اتفاقیه در آن خاک غریب. همین است که به یادداشتی کوتاه بسنده می‌کنم؛ در شرح نکاتی که از تماشای فیلم به ذهنم آمد.
بگذریم؛ آنچه از تماشای فیلم به ذهن من؛ (من بیرون از خاک ایران) آمد؛ نخست از همه، حضور فردی مستند ساز در پشت دوربین بود. صفی یزدانیان که نوشتن و ساختن فیلم را به عهده گرفته از جمله چهره‌های شناخته‌شده در مستند سازی ایران است که در این اولین تجربه‌ی داستانی؛ دست به کار ساختن این فیلم شده‌است؛ همین است که بسیاری از نماهای فیلم – که خوب هم فیلم برداری شده – رنگ و بوی مستند دارد. مستندی در حال و هوای قصه.
داستان که حکایت زنده شدن یک عشق یک‌سویه‌ی دیرین است، با بازگشت گیله گل ( که با بازی لیلا حاتمی ممکن شده) به خانه‌ی پدری شکل می گیرد؛ آن هم پس از بیست سال دوری. درست در همین گام اول است که تفاوت‌های ساختاری جامعه ی ایران؛ به چشم شخصیت اول داستان و بیننده می‌آید و یا لااقل بیننده‌ای که سالهاست از آن آب و خاک دور بوده.
بازار پر از رنگ گیلان، با زیتون های سبز و سبزهایی متفاوت و هزار جوره؛ بازار ماهی فروشان؛ خیابان‌های تازه شده‌ی شهر، باغ های قدیمی، سبزه‌زارهای شمال، اسکله‌ی زیبای بندر انزلی، ازدحام مردم در معابر؛ شلوغی شهر؛ خیسی کوچه‌های همیشه تر گیلان و نمایش معماری سنتی ایران ( که این یکی آخری؛ واپسین نفس‌های حیاتش را می کشد و به اقرار همگان رو به نابودی‌ست)
این جلوه‌های مستند زندگی ایرانی، که از دریچه‌ی دوربین یک «مستند ساز» به چشم بیننده می‌آمد؛ از نگاه من ناظر نخستین جلوه‌ی فیلم بود و اولین دلیل خسته نشدن و تا به آخر تماشا کردن.
نکته‌ی دوم از خوبی های فیلم؛ موسیقی متن صمیمی و دلنشین فیلم بود که در مقام همراهی با ضرب آهنگ و روال عاشقانه‌ی آرام فیلم؛ وصله‌ای جور بود و بسیار دوست داشتنی.
کریستف رضاعی، که متولد و بزرگ شده‌ی فرانسه است؛ در این اثر بسیاری از ملودی‌های آشنای غربی را با ترانه‌های محلی عجین کرده بود و کاورهایی به دست آورده بود؛ همگی لطیف و شیرین. از همین جمله است؛ نوای تیتراژ پایانی فیلم که بر روی ملودی ترانه‌ی معروف «شاید شاید شاید» استوار شده بود و با یک شعر گیلکی؛ از ندانستن‌های عاشقانه می گفت و چه دانستم های به غایت شیرین دو دلداده.

x

دیگر نکته ی جالب توجه فیلم؛ بازی زری خوشکام همسر علی حاتمی و مادر لیلا حاتمی در این پروژه‌ی سینمایی ست. او که سالهای سال حضوری کمرنگ در سینما داشت، به خاطر تهیه‌کنندگی دامادش (علی مصفا) و رفاقت خانوادگی با آقای یزدانیان حاضر به پذیرش نقش «حوا خانم» شده بود. همین حضور یک بازیگر قدیمی ( شاید همسوی روال خواهی نخواهی سینما در به یادآوردن فیلم ها و شخصیت های گذشته ی یک بازیگر)؛ رنگ و لعابی نوستالژیک به داستان داده بود؛ که از قضا این حال و هوا به داستان هم می‌آمد و به قول اهل فن کاملا با مشخصات قصه جفت و جور بود.
اما از نماهای ماندگار و موسیقی خوب و حضور دوباره‌ی بازیگر قدیمی که بگذریم؛ داستان از چند سو، مشکلاتی داشت که لااقل برای بیننده‌ی آشنا به زندگی و قصه و سینما، دور از باور بود؛ از همین جمله است؛ پردازش شخصیت مرد عاشق پیشه‌ی داستان؛ که در تقابل با تاریخ؛ «فرهاد» نام گرفته بود.
اما میان فرهاد داستان و فرهاد بیستون، راهی بود بس دراز. فرهاد که به اقرار داستان از کودکی و در زمان کلاس مدرسه؛ عاشق گیله گل شده بود؛ جز از او کس نمی‌دید و به قول خودش آنقدر حواسش جمع معشوق بود که سر به هوا جلوه می‌کرد. داستان اما در بیان خیره‌سری‌های او؛ نقص‌های فراوان داشت، عشق او که از عدم اعتماد به نفس، سی و اندی سال سر به مهر باقی مانده بود؛ در بسیاری جهات به مزاحمت مانند بود و شخصیتش، به فردی بی جنم و کم مایه.
روال دیوانگی‌های او هم آنقدرها شیرین نبود؛ ایستادن به روی سر در برابر خانه ی معشوق و فرستادن کادوهای بی نام و نشان؛ بیشتر از انگیختن حس عاشقی برای مخاطب، به طنز می مانست و برانگیزاننده‌ی خنده‌ای نه چندان دلنشین بود.
دیگر از اینها؛ فیگورهای روشنفکری شخصیت های داستان (که انگار همگی دانشجویان رشته‌های هنری در سالهای دهه‌ی شصت بودند ) هم از جمله المان‌های پس زننده بود و کمکی به جلب مخاطب نمی کرد. این باور قدیمی ( که بیشتر در فرهنگ های جهان سوم رایج است ) که زبان فرانسه زبان روشنفکری دنیاست؛ «شاید» در این فیلم باعث شده بود تا بسیاری از شخصیت‌ها ( با دلیل و بی دلیل) به زبان فرانسوی صحبت کنند؛ از مشتریان مغازه‌ی فرهاد تا خود او و … بی دلیل خاصی در بسیاری از سکانس ها مشغول تکلم به این زبان بودند و این اغراق تا آنجا پیش می‌رفت که بیننده گمان می‌برد این داستان از آغاز برای بازی لیلا حاتمی و کریستف رضاعی و … نوشته شده و نویسنده با علم به دانش زبان فرانسوی ایشان قلمش را به این سو سوق داده.
با علم به تمامی آنچه عنوان شد اما، این فیلم (لااقل به باور من دورمانده از حال و هوای ایران )؛ که بستر روایتش شیرین‌تر از خود داستان جلوه می کرد؛ از جلمه اتفاق‌های خوب در سالهای اخیر سینمای ایران بوده و در شیوه‌ی فیلم برداری و بازی و استفاده از فلاش‌بک‌ها و در هم آمیختن زمان‌ها و بهره گرفتن از موسیقی، بسیار بیشتر از باقی محصول‌های سینمای ایران در این ایام به مختصات و معانی «سینما» نزدیک بود.
عاقبت این نوشتار کوتاه را با گفته‌های آقای یزدانیان باب دلیل انتخاب نام فیلم به آخر می‌آوریم؛ روایتی جالب که مرور دوباره‌اش خالی از لطف نیست…
او در باره ی این انتخاب این طور به اصحاب رسانه توضیح داده بود:
خیلی سال پیش «پاییز پدرسالار»، مارکز را با ترجمهٔ حسین مهری خوانده بودم و بعد هم کتاب را گم کردم، اما چندسطر از تک‌گویی راوی خطاب به محبوبش که به روال مارکز بیشتر طنینی شعرگونه دارد، در ذهنم مانده بود. نوشتن فیلمنامه که جلو رفت، دیدم چقدر بخشی از آن تک‌گویی برای عنوان این فیلم مناسب است. آن چند سطر چنان‌که در یاد من مانده چنین چیزی بود: “… کجاست عطر شیرین بیان نفست در این بوی گند غذای سرد؟ گل سرخت کجاست؟ عشقت کجاست؟ در دنیای تو ساعت چند است؟”

می‌دانم که تعصب چه بلایی‌ست/رهیار شریف

در حال و هوای سی و چهارمین سالروز مرگ علی دشتی

w

سی و چهار سال از مرگ علی دشتی می گذرد. مردی که در طول حیاتش، درهر کسوتی، پوینده‌ی راه آزادی بود و جوینده‌ی حقیقت ناب. چه آن گاه که جامه‌ی روحانیت به تن کرد و چه آن زمان که در دربار شاهان پهلوی به مقام وکالت مجلس ومنصب سفارت رسید. او در همه حال لحظه‌ای از مبارزه با خرافه ، روشنگری و اعتراض‌های راستینش غافل نشد و هرگز منفعت شخصی خویش را بر مصلحت میهن و آسایش مردم ارجح ندانست. شاید از همین رو بود که دوران حیاتش در هر دو دوره‌ی حکومت پهلوی و بعدها در رژیم جمهوری اسلامی با زندان، حصر و تبعید گره خورده بود.
روح بی قرار و معترض دشتی او را واداشت که بر خلاف تربیت مذهبی و اعتقادات خانوادگی به روزنامه نگاری و سیاست روی آورد. از جمله‌ی فعالیتهای مطرح او در زمینه ی روزنامه نگاری انتشار روزنامه ی ” شفق سرخ” بود. روزنامه‌ای که از جراید معتبر آن روز تهران محسوب می شد. در آن سالها، شفق سرخ ، چون تریبونی آزاد برای بیان اعتراض های بی پرده و انتقادات تند دشتی و همچون ماوایی برای پرداختن به شعر و ادب نقش آفرینی می کرد. روزنامه ای که بالاخره با لبریز شدن کاسه‌ی صبر رضا شاه به محاق توقیف افتاد و علی دشتی را روانه ی زندان کرد. او که پیش از این و به جرم شب نامه نویسی و در پی انتقاد از قرارداد ۱۹۱۹ ، طعم زندان و تبعید را چشیده بود، با نوشتن کتاب «ایام محبس» به توصیف زندان و احوالات زندانیان سیاسی پرداخت. این کتاب که یکی از نخستین کتابهای مربوط به خاطرات زندان به شمار می رود؛ تلفیقی ست از احساسات ادیبانه و اعتقادات ایدئولوژیک یک زندانی سیاسی.
در ادامه‌ی راه، جسارت و بی پردگی دشتی پس از تحمل رنج زندان حالتی هوشمندانه به خود گرفت، چرا که او در صدد بود از تنگناهای پیش روی خود دریچه ای بگشاید و راه را برای گذر از سانسور هموار سازد. او کسی بود که در اوج خفقان و اختناق، «۵۵ سال» را نگاشت و با رعایت عدل و انصاف و در عین مدح و ثنا، با زیرکی زبان به طعن و نیش شاهان پهلوی گشود. در حقیقت، در هم تنیدن این ذکاوت و آن شهامت بود که در کتاب «بیست و سه سال» به اوج رسید. دشتی “بیست و سه سال” را بدون ذکر نام خود نوشت و به چاپ رساند، او در این کتاب هویت دین اسلام را به عنوان آیینی بر مبنای وحی نفی کرده و با استناد به آیات قرآن دست به نقد این دین زده است. او با صراحت لهجه‌ی تمام، پرده‌ی ریا را از روی خرافات مذهبی برکشیده و زندگی پیامبر اسلام را به شیوه ای متفاوت روایت کرده است.
با تورق دفتر زندگی دشتی می توان دریافت که سطرهای زندگی او هرگز رنگ سکون و ملال نگرفته اند. او حتی در مقطعی که عرصه ی سیاست را رها کرده بود، به پژوهش های متنوعی در حیطه‌ی تفسیر اشعار بزرگان ادب ایران از جمله خیام، حافظ، ناصر خسرو و مولانا پرداخت و مجموعه داستانهایی با نام های “فتنه”، “جادو” و هندو” را هم منتشر کرد. داستان هایی که نشان گر بعد دیگری از استعداد این نویسنده بودند. هم آنی که قدرت دشتی در شناخت و تحلیل حالات و روحیات زنان را به خوبی هویدا می کرد. برای مثال آنچه دشتی در «فتنه» به تصویر کشیده، تابلویی ست که در نهایت ظرافت و دقت از تمایلات و احساسات نهفته ی زنان ترسیم شده است. گزاف نخواهد بود اگر ادعا کنیم که قلم دشتی در عین تاثیر پذیری از نثر کهن و شعر و ادب کلاسیک، نو گرا و پیشرو بود.
اما علی دشتی، پس از انقلاب هم از رنج زندان در امان نماند، او در دوم آذر ماه ۱۳۶۰ و در حالی که هشتاد و هفت سال داشت به اسارت در زندان‌های جمهوری اسلامی درآمد و پس از مدتی به دلیل شکستگی پا، کهولت سن و ضعف و ناتوانی عمومی آزاد شد و چند روز بعد از آن در بیست و ششم دی ماه همان سال با زندگی وداع گفت. اما مرگ دشتی هم چون زندگی اش پر هیجان و متفاوت بود، چرا که نام او به عنوان نویسنده ی کتاب جنجال برانگیز بیست و سه سال بعد از مرگش و به واسطه‌ی دکتر محمد عاصمی مطرح شد. عاصمی که از مورد اعتمادترین دوستان دشتی به شمار می رفت با چاپ رسمی کتاب در خارج از کشور و نوشتن مقدمه ای مفصل پرده از این راز بر داشت و انگیزه ی دشتی را از نگارش این کتاب از زبان خود او چنین نقل کرد:
«من از کودکی در کربلا و در خانواده‌ای بسیار متعصب با خشکی‌ها و نادانی‌ها و فشارها بزرگ شده‌ام و دنیای منجمد قشریون را با همه وجودم لمس کرده‌ام و می‌دانم که تعصب چه بلایی است و وظیفه خود می‌دانم که آن چه در توان دارم با این بلا بجنگم»

دختر زمین / به بهانه ی سالروز تولد دالیدا … محمد سفریان

لولاندا کریستینا جیلیوتی؛ که بعدها با نام دالیدا به شهرت رسید؛ در نیمه ی ژانویه ی ۱۹۳۳ و در قاهره به دنیا آمد؛ در خانواده ای از مهاجرین ایتالیایی. پدر او، نوازنده ی اول ویلن در خانه ی اپرای قاهره بود، همین است که لولاندای کوچک و زیبا از همان روزهای نخستین زندگی اش با ساز و آواز آشنایی پیدا کرد و از معنای آمیختگی فرهنگ ها درک مناسبی به دست آورد.
نخستین بار زیبایی چهره و اطوار زنانه اش بود که اسباب به چشم آمدنش شد، چه او از پس چند حضور در مجله های مد و زیبایی، در سال ۱۹۵۴ و در بیست سالگی ملکه ی زیبایی مصر شد؛ از همان وقت بود که نام هنری دالیدا را انتخاب کرد و پای ثابت رسانه‌های آن کشور شد، تا زندگی غریب و به واقع دشوار او، از همان روزها بنیان نهاده شود.

22+6-9658-s

دالیدا در همان سال رخت سفر بست و به پاریس رفت تا از فضای فرهنگی این کلان شهر، برای تحقق رویاهایش بهره بگیرد؛ سفر او که در آغاز به خیال سینما و پرده ی جادو آغاز شده بود؛ چند صباحی آن سو تر به نهایت شهرت و محبوبیت هنری در چهارسوی دنیا رسید و سرآخر هم با وداعی تلخ تر از تلخ به پایان آمد.
زندگی هنری او در فرانسه، خیلی زود در مسیر شهرت و اعتبار قرار گرفت، دالیدا از پس یک دوره ی به نسبت کوتاه حضور در کاباره های شهر، به سالن های مجلل هنری راه پیدا کرد و خیلی زود هم همکار چهره های بلند آوازه ی موسیقی فرانسه شد و از تلویزیون ملی این کشور سر در آورد.

dalida-dalida-17723678-373-500

او در جملگی سالهای فعالیتش، علاوه بر فرانسه، مردمان مصر و ایتالیا را هم هموطن به حساب آورد و در بازار فرهنگی این دو کشور هم فعالیتهای پرشماری داشت؛ از همین جمله است حضور پیاپی او در ایتالیا و فستیوال سنرمو. دالیدا در سال ۱۹۶۷ با اجرای ترانه‌ی “Ciao amore ciao” علاوه بر مردم کوچه و بازار، نگاه منتقدیدن هنری را هم به خود جلب کرد.
همان طور که ذکرش رفت؛ حضور دالیدا در بازار موسیقی مصری ها هم در بسط دامنه ی طرفدارانش بسیار موثر بود. او با اجرای ترانه های محبوب و وطن پرستانه، علاوه بر مردمان سرزمین اهرام، با جامعه ی وسیع عرب زبان دنیا هم ارتباط برقرار کرده و از جانب ایشان، خودی به حساب می آمد…
در آن دوران، ترانه های مشهور به واسطه‌ی میزان نشرشان در شهر؛ به نشان نقره و طلا مزین می‌شدند. دالیدا علاوه بر دریافت چندین و چند نشان طلا در ممالک متفاوت و در پی استقبال فراوان مردم از آثاراش به عنوان نخستین خواننده ی تاریخ به نشان الماس دست پیدا کرد و آغازگر بدعتی تازه در بازار ترانه‌های پر فروش شد.
علاوه بر شیوهی اجرا و صدای خوب، مهارت او در یادگیری زبان های متفاوت را هم ستودهاند. دالیدا که با پیشینهی ایتالیایی، در قاهره رشد کرده و در فرانسه زندگی میکرد، علاوه بر این سه زبان، آثار پر شمار دیگری را هم به اسپانیایی و عبری و آلمانی و انگلیسی درست و بی‌غلط اجرا کرد تا به حق؛ «دختر زمین» لقب بگیرد.
آشنایی او با فرهنگ‌های گونه به گونه در کنار محبوبیت بالای او باعث شد تا دالیدا در سالهای فعالیت هنریاش، بسان پل رابطی باشد میان مردمان چهارسوی زمین؛ تا آنجا که محبوبیت بسیاری از ترانههای قرن، به واسطه ی اجرای دالیدا حاصل شده، از همین جمله است، نمونه ی فرانسوی ترانهی ” Paroles Paroles ” که با اجرای دالیدا و آلن دولن اعتباری جهانی کسب کرد.
گستردگی سبک های کاری هم دیگر از دلایل ماندگاری اوست. او که بیشتر به واسطه ی ترانه های مردمی و عاشقانه اش شناخته می شد، دستی طولا هم در ترانه های شاد و ریتمیک داشت. تا آنجا که برخی از ترانه های او؛ پای ثابت دانسینگهای اروپا در دههی هفتاد بوده اند و بهانهی سادهای برای خوشبختی و شادی مردمان شهر…

dalida

او که در آغاز به عشق حضور در پرده ی نقره ای به فرانسه رفته بود، سرانجام چند حضور سینمایی را هم تجربه کرد؛ بیشتر از همه در نقش خودش و به واسطه ی شهرت و هنر آوازش، با این وجود اما تجربه های سینمایی دالیدا را هم از جمله نقاط قابل اتکای آثار او دانسته اند.
در کنار تمامی موفقیتهای هنری، حواشی زندگی او شاید حتی پررنگ تر از متن بوده باشند. دالیدا بارها و بارها شاهد خودکشی عشقهای زندگیاش بود و در تمام عمرش هم از مصائب لابد بی خانه بودن رنج می برد. علاوه بر اینها او به واسطهی نپذیرفتن یک کودک ناخواسته برای همیشه سترون شد و از جادوی مادربودن محروم ماند؛ تا در تمامی سالهایی که طعم موفقیت شهری را میچشید، با زخمهایی کشنده و روح آزار دست و پنجه نرم کند.
«زندگی برایم غیر قابل تحمل شده بود. مرا ببخشید….» اینها آخرین کلمات دالیداست که پیش تر از مرگ اختیاری‌اش نوشته شده بود. روح بی قرار و آزاده‌ی او، سرانجام تاب این همه غم را نیاورد. او که پیشتر هم چند باری دست به خودکشی زده و هر بار نجات پیدا کرده بود، سرانجام با مصرف بسیار زیاد داروهای روان گردان؛ دنیای وحشی مردمان زنده را بدرود گفت و به صف ستارگان خاموش پیوست.
توضیح آخر اینکه این نوشتار صورت خلاصه شده ی متن برنامه ی مستند چمتاست که پیش تر به روی آنتن تلویزیون ایران فردا رفته است.

برنامه چمتا

تاریخ اجتماعی روابط جنسی در ایران / رضا اغنمی

3636

نویسنده: هرمز ابراهیم‌نژاد
مترجم: هامون نیشابوری

نویسنده نقد: رضا اغنمی

تاریخ اجتماعی روابط جنسی در ایران. نویسنده: ویلِم فلور، واشنگتن: انتشارات مِیج، ۲۰۰۸.
این کتاب، روابط جنسی در ایران را از دوران باستان تا کنون، در زمینه‌ی اجتماعی، انسان‌شناختی و فرهنگی آن بررسی می‌کند.[۱] کتاب چهار فصل دارد. فصل اول به روابط جنسی در چارچوب ازدواج می‌پردازد. این فصل همچنین تحلیل مفیدی از خویشاوندی، درون‌همسری (ازدواج میان خویشاوندان نزدیک) و ازدواج هم‌خونان (تولید مثل جنسی میان خواهران، برادران و والدین) ارائه می‌کند. فصل دوم، ازدواج موقت، از جمله قاعده‌ی شیعی صیغه، را بررسی کرده و به تفصیل به نظرات و مباحثه‌ها درباره‌ی شرعی و عملی بودن چنین وصلتی در فقه شیعی و سنی می‌پردازد. فصل سوم، روابط خارج از زناشویی و انواع روسپی‌گری، از جمله صیغه، را مطالعه می‌کند. فصل چهارم، همجنس‌گرایی، میان مردان و زنان، را می‌کاود، اما همان‌گونه که نویسنده اشاره می‌کند، همجنس‌گرایی در معنای ایرانی خود با نوع غربی تفاوت دارد و بیشتر شبیه دوجنس‌گرایی است. فصل آخر به بیماری‌های مقاربتی، به عنوان پیامدهای بهداشتیِ عادت‌های جنسی در ایران، اختصاص دارد. از نظر سیر تاریخی، این کتاب دوره‌ای بسیار طولانی را در بر می‌گیرد؛ همچنین، گروه‌های دینی متعددی (مسلمانان، زرتشتی‌ها، یهودیان، مسیحیان و چندخداباوران) را بررسی می‌کند. این کتاب، پروژه‌ای بلندپروازانه‌ است که از نظر ساختار و داده‌ها موفقیت‌آمیز بوده است. این اثر، دامنه‌ی پژوهش‌های پُرشمارِ ویلِم فلور درباره‌ی تاریخ اجتماعی ایران را گسترش می‌دهد.
تاریخ اجتماعی روابط جنسی در ایران، اثری توصیفی است که بر اساسِ طیف گسترده‌ای‌ از اسنادِ دست اول و دست دوم، تصویری جذاب از روابط جنسی ارائه می‌دهد. بزرگترین مزیّت این کتاب آن است که اطلاعات و داده‌های بسیار فراوانی را فراهم می‌آورد و به خوانندگان اجازه می‌دهد تا خود نتیجه‌گیری کنند. به لطف حجم عظیمِ داده‌ها، این کتاب مبنا و الهام‌بخشِ پژوهش‌های انسان‌شناختی، جامعه‌شناختی و تاریخیِ بعدی است. مفهومِ روابط قدرت، هر چند به طور ضمنی، در روایت فلور از ازدواج و روابط جنسی به چشم می‌خورد. همچنین او در سراسر کتاب نشان می‌دهد که میان ایرانِ پیشا‌اسلامی و ایرانِ اسلامی نه با تغییر بلکه با تداوم، از جمله ازدواج موقت و، به طور کلی، گفتمان و اعمال جنسیِ مردمحور روبروییم (صص ۳، ۱۲۳، ۱۳۱، ۲۸۳). با وجود این، به عقیده‌ی نویسنده، “ماهیت مسائل مربوط به روابط جنسی در ایران با بسیاری از دیگر کشورهای صنعتی شباهت دارد- مسائلی نظیر به چالش کشیده‌شدن ادعای برتری مردان بر زنان، تغییر سن ازدواج، رابطه‌ی جنسی پیش از ازدواج، افزایش نرخ طلاق، و بیماری‌های مقاربتی” (ص ۴۱۱). با توجه به این امر، شاید فلور می‌توانست، یا می‌بایست درباره‌ی فقدان هویت مستقلِ زنان ایرانی، داوری دقیق‌تری ارائه می‌کرد. درست است که در ایران، خواه در دوران زرتشتی یا در دوران اسلامی، زنان هویت مستقلِ واقعی نداشته‌اند، اما این امر مختص ایران نیست. در یونان باستان نیز زنان هویت مستقل نداشتند، و درست مانند ایران، هویت آنها بر اساس رابطه با خویشاوندان مذکّر تعریف می‌شد: ازآنها نه با نام‌ِ خود بلکه به عنوان دخترِ الف، همسرِ ب، و مادرِ ج یاد می‌کردند.[۲]

فلور، با توجه به “سلسله‌مراتب روابط قدرت” و آبروی خانواده، استدلال می‌کند که چون خانواده درباره‌ی ازدواج تصمیم می‌گرفت، “در نتیجه ازدواج هم‌خونان [شیوع داشت]” (ص ۱۱۹). با این حال، روابط این عوامل با یکدیگر می‌تواند به درک نقش آنها در تنظیم روابط جنسی کمک کند. برای مثال، ازدواج هم‌خونان و دل‌مشغولی به بکارت -یعنی تضمین آبروی خانواده- در چارچوب روابط قدرت، با یکدیگر پیوندی اجتماعی دارند. پرده‌ی بکارت جزوِ دارایی‌های خانواده بود که باید تحت کنترل خانواده باقی می‌ماند (ازدواج هم‌خونان) یا اگر قرار بود توسط افرادی بیرون از گروه [خویشاوندی] برداشته شود، این کار تنها از طریق یک قرارداد ممکن بود، قراردادی که معمولاً به صورت مبادله‌ی زنان میان دو گروه، کلان (؟) یا خانواده‌های ناخویشاوند بود. به نظر نویسنده‌‌ی کتاب، در ازدواج خانوادگی، بکارت- یعنی وضعیتی که در آن برادر یا پدر، پرده‌‌ی بکارت را برمی‌داشتند- مهم نبود؛ اما این می‌تواند حاکی از آن باشد که آنها نمی‌خواستند پرده‌ی بکارت، به عنوان دارایی خانواده، به دست غریبه‌ها یا دشمنان برداشته شود یا به تملک آنها درآید. این کتاب به تفصیل به شکل‌های عریان‌تری از روابط قدرت می‌پردازد: هنگامی که زنان متأهل اسیر می‌شدند، یا زمانی که مردان مجبور می‌شدند که زنان خود را به حاکمان دهند، و نظایر آن (صفحه‌ی ۶۸ به بعد) می‌توانستند زنانی را که “کالا” به شمار می‌رفتند، بفروشند و اصلاً تصور نمی‌کردند که این کار تأثیری بر آبروی خانواده دارد. برای مثال، می‌توان به اهدای دختران به شاه سلیمان صفوی به منظور دریافت پاداش مالی اشاره کرد (ص ۷۱).

این که زنان در اقتصادِ تحت سلطه‌ی مردان، کالا محسوب می‌شدند نه تنها در بردگی و صیغه (روسپی‌گری شرعی)، بلکه در ازدواج موقت (مُتعه) و نکاح نیز مشهود است. شیربها و مهریه، بهایی است که بابت زن می‌پردازند. مثال دیگر، این است که نادرشاه در سال ۱۷۳۴ از حامیان محمد خان بلوچ، به جای پول یا طلا، پنجاه دختر طلب کرد (صص ۷۶-۷۳). به نظر غزالی، زن مانند متصرفات است و با او باید همانند دشمنی مغلوب رفتار کرد (ص ۸۲).

سکس و روابط جنسی، عرصه‌ی اِعمال قدرتِ مسئولان و صاحب‌منصبان دولتی و دینی است. دین در تمام حیطه‌های روابط جنسی دخالت می‌کند: قانونی‌کردن ازدواج دائم یا موقت، مشخص‌کردن مدت عِدّه پس از طلاق یا انقضای قرارداد، و غیره. به نظر می‌رسد زمانی که دین، روسپی‌گری را منع می‌کرد –برای مثال، علما در دوران مغولان و تیموریان، از حکومت خواستند تا آن را ممنوع کند- بیشتر به این دلیل بود که مالیات این کار به حکومت می‌رسید و نه علما. چون روسپی‌گری تجارتی پرسود برای کارکنان دولت یا درآمدهای دولتی بود، به رغم ممنوعیت قانونی آن، هیچ‌گاه به طور مؤثر از آن جلوگیری نشد (صص ۹۲-۱۸۷، ۱۴-۲۱۲، ۴۰-۲۳۹، ۲۴۹). هرچند این کتاب به صیغه به عنوان نوعی ازدواج می‌پردازد، اما می‌توان گفت که صیغه، “قاعده‌ای” اسلامی بود برای شرعی‌کردن صنعت روسپی‌گری تا روحانیون یا، به قول فلور، آخوندهای (دون پایه‌ای) که از درآمد سالانه‌ی این زنان سود می‌بردند، بتوانند این صنعت را کنترل کنند (ص ۱۲۹). قدرت مذهبی کنونی ایران، صیغه را قانونی کرده و آن را تشویق می‌کند (ص ۱۶۷)، اما برای این کار انگیزه‌ای اقتصادی، مانند کسب درآمد مالیاتی از روسپی‌گری، ندارد، بلکه باید آن را ابزاری برای کنترل اجتماعیِ بخشی از جامعه دانست که نمی‌توان آن را حذف کرد یا نادیده گرفت. قدرت مذهبی، با زدودن داغ روسپی‌گری، برای زنانی که بنا به دلایل مالی تن‌فروشی می‌کنند، جای بیشتری باز کرده است. هر چه باشد، روسپی‌ها هم به اسلام ایمان دارند و شعائر آن را به جا می‌آورند، و برخی با پولی که از این راه به دست می‌آورند به حج می‌روند (ص ۲۴۴).

رویکرد انسان‌شناختی دقیق‌تری در مطالعه‌ی قواعد دینی یا فرهنگی و اخلاقیِ روابط جنسی، می‌توانست بهتر توضیح دهد که چرا، برای مثال، در چهل سال گذشته به رغم مدرن‌شدن ایران، ازدواج خویشاوندی رو به رشد بوده است (ص ۳۴). این امر می‌توانست از آشفتگی در تعریف ازدواج هم‌خونان، در صفحات ۱۱ و ۳۴، جلوگیری کند: فلور ابتدا ازدواج هم‌خونان را این‌گونه تعریف می‌کند: “تولید مثلِ جنسی میان خواهران، برادران و والدینشان”. اما بعد تعریف گسترده‌تری از این اصطلاح ارائه می‌دهد و آن را معادل ازدواج میان افرادی با نیاکان یکسان (جد یا جد بزرگ) می‌شمارد. این تعریف بیشتر به معنای درون‌همسری است تا نوعی از ازدواج هم‌خونان که در ایران رایج بود. در واقع، ازدواج هم‌خونان، درست مانند برون‌همسری و درون‌همسری، مفهومی نسبی است و به دامنه‌ی گروه اجتماعی بستگی دارد.

این کتاب گاهی به ارتباط میان رابطه‌ی جنسی برای تولید مثل و رابطه‌ی جنسی برای لذت اشاره می‌کند اما به عنوان مسئله‌ای اساسی به آن نمی‌پردازد. این پرسش در رابطه با چند موضوع طرح می‌شود: حدیثی از پیامبر با این مضمون که مردها باید از نیاز دوسویه در رابطه‌ی جنسی آگاه باشند، و مسئله‌ی لواط، که هم در دوران پیشااسلامی و هم دوران اسلامی تقبیح شده بود، زیرا “هدر دادن تخم است و نه آفرینش زندگی جدید” (ص ۲۸۰). همچنین، فلور هنگام بحث درباره‌ی ارزش‌های متضاد رابطه‌ی جنسی در این جهان و جهانِ بعد، به رابطه‌ی جنسی به عنوان موضوع قضاوت اخلاقی می‌پردازد. همجنس‌گرایی در اسلام، در این جهان حرام است، اما به نظر می‌رسد که در بهشت مجاز است. فلور آرای مختلفی را [در این رابطه] بر می‌شمارَد. از یک سو، استنباط او این است که طرفداران همجنس‌گرایی نتوانسته‌اند برای این کار تأیید دینی بیابند؛ اما از سوی دیگر، همین امر که برخی از مفسران، همجنس ‌گرایی را برای بعضی از مردان طبیعی دانسته‌اند، نشان می‌دهد که این عمل با استفاده از متون دینی توجیه شرعی داشته، هرچند اکثر فقها این تفسیر را نمی‌پذیرفتند. دیدگاهی پزشکی نیز این رویکرد را تقویت می‌کرد. برای مثال، رازی باور داشت که همجنس‌گرایی میان مردان “به علت اسپرم ضعیف مردانه‌ی پدر بود، که فرزندِ پسر را زن‌صفت می‌کرد” (ص ۲۹۵). به این ترتیب، همجنس‌گرایی بیماری‌ای ژنتیکی محسوب می‌شد و نه گناه یا فحشا.

فلور می‌گوید که لواط در ایران کاهش محسوسی نداشته و همچنان شایع است (ص ۳۶۵). به نظر می رسد که علت رواج لواط و مساحقه، فقدان رابطه‌ی اجتماعی میان دو جنس است. در این شرایط، لواط از امری عادی به عملی ممنوع و غیراخلاقی یا حرام تبدیل شده که مجازات آن مرگ است. عجیب نیست که این مجازات در دوران حکومت پهلوی وضع شد، زیرا در آن زمان لواط کاهش یافته بود و در نتیجه از نظر اجتماعی ناهنجار محسوب می‌شد. به عبارت دیگر، به نظر می‌رسد که قانون‌گذاری علیه لواط، پیامد حضور فزاینده‌ی زنان در جامعه بود. به همین دلیل، یعنی تعامل اجتماعی فزاینده‌ میان زنان و مردان، این روند در دوران جمهوری اسلامی نیز ادامه یافت. به این ترتیب، بر خلاف ادعای فلور، به نظر می‌رسد حق با ایرج میرزا بود که “تفکیک جنسی در ایران را مسبب گرایش بسیاری از مردان به پسران می‌دانست” (صص ۳۵۰و ۳۴۸).

فلور پس از بررسی جنبه‌های اجتماعی روابط جنسی در فصول ۱ تا ۴، در فصل آخر به پیامدهای جسمانی و بهداشتی رفتار جنسی ایرانیان می‌پردازد. در واقع، بیماری‌های مقاربتی، مشکلات اجتماعی ناشی از روابط جنسی در ایران را آشکار می‌کند. از آنها می‌توان به عنوان سنجه‌ای برای سنجش گستردگی روابط جنسی خارج از ازدواج استفاده کرد، و اگر تخمین فلور درست باشد که ۴۰ درصد از جمعیت به بیماری‌های مقاربتی‌ مبتلایند (ص ۴۰۶)، این امر می‌تواند حاکی از مشکلی حاد باشد. با توجه به این که دوجنس‌گرایی و لواط تا نیمه‌ی اول قرن بیستم نوعی هنجار به شمار می‌رفت، تغییری بنیادین در جامعه‌ی ایران رخ داده که فلور می‌توانست با تفصیل بیشتری به آن بپردازد. سرانجام باید گفت که نویسنده بر دیدگاه مردانه‌‌ به مسئله‌ی روابط جنسی و بیماری‌های ناشی از آن تأکید می‌کند- زنان منشاء بیماری محسوب می‌شدند و نه کسی که می‌بایست درمان می‌شد. این امر بار دیگر نشان می‌دهد که در جامعه‌ای مردسالار، بدنِ زن محلی برای ابرازِ روابط قدرت است؛ و این یکی از اموری است که از دوران باستان تا امروز پابرجا مانده است.

________________________________________
[۱] آنچه می‌خوانید ترجمه‌ی اثر زیر است:
Hormoz Ebrahimnejad (2015) ‘A Social History of Sexual Relations in Iran’ in Iranian Studies, vol. 48, no. 6, pp. 967-970.
هرمز ابراهیمی‌ نژاد مدرسِ تاریخ در دانشگاه ساوتهَمپتُن است.
مشخصات کتابی که معرفی می‌شود به ترتیب زیر است:
A Social History of Sexual Relations in Iran, Willem Floor, Washington, DC: Mage Publications, 2008.
[۲] بنگرید به:
“The Women Least Mentioned: Etiquette and Women’s names,” Classical Quarterly, 27 (1997): 323–۳۰.

بازارچه کتاب با بهارک عرفان

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

033

تنها ابلهان زنده می‌مانند
نویسنده: کیت ویلر
مترجم: زهرا تابشیان
ناشر: آموت
قیمت: ۲۷۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۵۲ صفحه
رمان «تنها ابلهان زنده می‌مانند» از دو ماجرای عشقی پرده برمی دارد که در دو فاصله زمانی و مکانی مختلف اتفاق افتاده است، یکی در قلب ژرفترین دره‌های جهان و دیگری در صحراهای وسیع هند.
در سال‌های ۱۹۴۰ آلتیا به همراه شوهرش که زلزله شناس است برای یافتن منشآ زلزله به اعماق شبه قاره هند سفر می کند، سفری پر ماجرا که به تحولی معنوی در وجودش می‌انجامد و طی اجرای مراسم و آیین های بودا، بتدریج به سوی کشیشی بودایی کشانده می‌شود تا در کنارش به آرامش برسد. سال‌ها بعد نوه‌اش مگی با شوهرش برای اداره کلینیک بهداشتی مخروبه و رها شده‌ای، به دره‌ای دور افتاده در پرو می‌روند و طی ماجراهای نفس‌گیر، با رهبر گروه‌های شورشی آشنا می شوند و در نهایت مجبور می شوند به همراه آنها در سفری ماجراجویانه و خطرناک به قلب جنگل‌های باران بزنند.
کیت ویلر به خوبی توانسته سرنوشت این دو زن جسور و ماجراجو را در هم تنیده و داستانی مهیج و زیبا بوجود آورد.
«کیت ویلر» که برای مجموعه داستان‌های کوتاهش به نام «نه از جایی که شروع کردم» چندین جایزه ادبی و بالا ترین تشویق‌ها را از طرف منتقدین دریافت کرده است، این بار در اولین داستان بلندش که با استقبال زیادی روبرو شده، خواننده را به جایی دور در آن سوی جهان می برد و در داستانی از عشق و دلدادگی گدشته و حال را در هم می آمیزد.
زهرا تابشیان لیسانس روانشناسی و هنر از دانشگاه آمریکایی بیروت و دارای مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران است. از وی تاکنون آثاری چون بر بال فریب، نیرنگ فرنگ، پونه و امپراتور سرزمین سوخته منتشر شده است.وی در مقام مترجم نیز تاکنون کتاب‌هایی چون اشک آنجلا اثر فرانک مک کورت، آناستازیا اثر مری موریسی و خوشی های زندگی اثر سامر ست موام را منتشر کرده است.

004

زاده اضطراب جهان
گردآورنده: محمد مختاری
ناشر: بوتیمار
قیمت: ۳۲۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۲۸
کتاب «زاده اضطراب جهان» شامل ۱۵۰ شعر از ۱۲ شاعر اروپایی به تازگی، به همت محمد مختاری و موسسه انتشارات بوتیمار منتشر و راهی بازار نشر شده است. این کتاب پنجمین عنوان مجموعه «آنتولوژی» است که این ناشر چاپ می کند.
این کتاب اشعار مختلف مارینا تسوتایوا، ویژلاو نزوال، پیتر هوخل، ولادیمیر هولان، چزاره پاوزه، چسلاو میلوش، یوهانس بوبروفسکی، پل سلان، آنتونین بارتوشک، زبیگنیو هربرت، فرنک یوهاش و جوزف برادسکی را در بر می گیرد. این شاعران، از چهره‌های به نام این حوزه در اروپا و جهان هستند.
بیشتر این شاعران به اروپای شرقی یا به اعتباری به اروپای مرکزی تعلق دارند. سرنوشت مشترک و هویت شعرشان همه، تراژیک است. این هویت و سرنوشت نشانگر آن است که تجربه شعر اورپا در رویکرد به حیثیت انسانی، تنها تجربه اروپای شرقی یا مرکزی نیست.
مختاری در مقدمه‌ای که برای این کتاب نوشته، درباره گردآوری اشعار آن نوشته: من این شعرها را در موقعیت‌های گوناگون، طی پنج شش سال اخیر به فارسی برگردانده ام. آرزو داشتم مجموعه‌‌های تازه تری از شعر اروپایی در اختیارم می‌بود تا گزینه کامل تر و فراگیرتر و تازه تری ارائه کنم؛ اما متاسفانه تاریخ نشر بیشتر مجموعه‌هایی که در اختیار دارم از سال ۱۹۷۹ فراتر نیست. به جز چند مورد که در جای خود نیز به آن‌ها اشاره کرده‌ام.
این محقق در جای دیگری از مقدمه خود می‌گوید: تجربه این شاعران، تجربه نیم قرن زندگی در دنیایی است که ارزش آدمی را فدای ارزش یک نظام کرده است. هنگامی که مرگ و جنگ و جنایت و ویرانی و فروپاشی بر فضا مسلط می شده است، اینان به حمایت از زندگی و صلح و عشق و آبادانی و همبستگی برمی‌خاسته‌اند. هنگامی که استبداد به امحای آزادی می‌پرداخته است، اینان از رهایی و خلاقیت آدمی دفاع می کرده اند. هنگامی که وحشت بزرگ بر ذهن سایه می افکنده است، اینان زبان دلیری و توان درون می شده اند.

005

در برابر تخت
نویسنده: نجیب محفوظ
مترجم: محمد‌علی عسگری
ناشر: پیدایش
تعداد صفحات: ۲۵۴ صفحه
قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان
نجیب محفوظ، نویسنده و نمایشنامه‌نویس مطرح مصری، اولین نویسنده عربی است که جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد. جایگاه او در میان مردم مصر مانند جایگاه تولستوی در روسیه است. ویژگی قابل‌توجه کارهای محفوظ، دیدگاه منتقدانه‌ای است که در آثارش نسبت به رژیم سلطنتی قدیمی مصر، استعمار انگلیس و حتی تاریخ معاصر مصر دارد.
کتاب «در برابر تخت» روایتی مستند و مختصر از تاریخ مصر در قالب یک رمان سیاسی است. نویسنده در این اثر حاکمان مصر را تکتک از گور درآورده و در برابر دادگاهی فرضی به استنطاق می‌کشد تا مورد داوری قرار گیرند. ملاک این داوری منافع ملی کشور است. اما نویسنده در این کتاب صرفا به روایت تاریخ نمی‌پردازد. او رویکردی کاملاً سیاسی و نقادانه دارد و می‌خواهد ضمن برشمردن اعمال و آثار هر حاکمی، عاقبت کار او و سرنوشت نهایی‌اش را گوشزد کند تا به این وسیله سایر حاکمان پند گرفته و خطاها یا اشتباهاتشان را تصحیح کنند.
برخی از منتقدان این کتاب را متفاوت با همه آثار نجیب محفوظ ارزیابی کرده‌اند و اعتقاد دارند که تقریباً نمی‌توان توضیح مشخصی از این کتاب ارائه داد. زیرا نه کاملا رمان است، نه داستان کوتاه، نه نمایشنامه و نه حتی مجموعه مقالات. بلکه ترکیبی است از همه اینها، به ‌اضافه مروری دقیق و سریع بر تاریخ مصر از ابتدا تا دوران نویسنده.
سال ۲۰۱۱ وقتی در مصر انقلاب شد و رژیم حسنی مبارک سقوط کرد، توماس فریدمن تحلیل‌گر معروف آمریکایی در یادداشتی با اشاره به همین کتاب نوشت هرکس می‌خواهد رابطه بین دولت و ملت را در مصر بفهمد باید این کتاب را بخواند.
در بخشی از کتاب «در برابر تخت» آمده است: «پادشاه منس گفت: یکپارچگی مصر با شمشیر و تلی از جمجمه‌ها حاصل شده است و باید یکپارچگی بر همین اساس استمرار پیدا کند. اما از بدشانسی، دشمنی بر ما غلبه کرد که افکار و اندیشه‌ها نام داشت. بنابراین ما از درون در معرض حمله قرار گرفتیم و شکوه تاریخی ما به سخره گرفته شد…
اخناتون گفت: بحث‌های شما هیچ سودی ندارد. مسئله به سادگی این است که من صدای معبودی را شنیده بودم. این نعمتی الهی بود که به سراغ شما نیامد.»

006

فارسی زبانی
نویسنده: برت فراگنر
مترجم: سعید فیروزآبادی
ناشر: انتشارات علمی و فرهنگی
قیمت: ۱۶۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۰۸
فراگنر که یکی از ایران شناسان مشهور به شمار می‌رود در این کتاب پژوهش و نظریه‌ای ارائه می‌کند که می‌تواند سرمشقی برای پژهش‌های ایران شناسی باشد. او در این اثر به بررسی قلمرو زبان فارسی و دلایل اهمیت آن در تاریخ بخش بزرگی از جهان پرداخته و سعی می‌کند تا نشان دهد فارسی زمینه‌هایی برای ایجاد همدلی و کندکاو در خود داراست.
فراگنر در بخشی از مقدمه خود بر این کتاب عنوان داشته که متن حاضر حاصل اندیشیدن دائمی وی درباره جایگاه زبان فارسی به مثابه پدیده‌ای در گذشته و حال است.
وی همچنین درباره کاربرد اصطلاح فارسی زبانی نیز در این مقدمه نوشته است: این واژه وضعیتی است که نه تنها کیفیت کاربرد زبان فارسی را در قلمرو جغرافیایی را نشان می‌دهد بلکه نشان دهنده مکانی خاص و حتی مفهومی مکانی زمانی است و حتی به این هم اندیشیده‌ام که باید به جای این واژه از قلمرو ذهنی با عنوان «سرزمین فارسی زبانان» استفاده کرد.
فراگنر در بخش نخست از این کتاب درباره مساله قلمرو و قومیت و هویت‌های گروهشی در بخش شرقی جهان اسلام در دوره پیشامدرن به اظهارنظر پرداخته است و چهار گروه شعوبیه، کردها، ترک‌ها و فارس‌ها را به طور مجزا مورد برررسی قرار داده است.
وی در ادامه در فصلی مجزا با عنوان زبان فارسی نو به بررسی میزان نقش تعیین کننده این زبان در ایجاد منطقه‌ای تاریخی و بزرگ پرداخته و برای همین منظور به سراغ برخی از نشانه‌های فارسی نو رفته است.
پژوهشی در زبان فارسی به عنوان نخستین زبان اسلامی شده، پژوهش در آن به عنوان یک زبان میانجی و الگوی پیدایش دیگر زبان‌های ادبی اسلامی نیز ار دیگر بخش‌های این اثر به شمار می‌رود.
نویسنده در ادامه کتاب بان فارسی را از منظر زبانی برای آمد و شدهای فرامنطقه‌ای در غرب، میانه و جنوب آسیا و نقش آن در تکامل زمانی و مکانی و قلمروهای گوناگون آن در جهان اسلام مورد بررسی قرار داده است و از این منظر به سنت‌هایی مانند شاهنامه نکگاری و تاریخی‌نگاری فارسی نگاهی جدی انداخته است.
بخش پایانی از این کتاب نیز با عنوان انزوا و پایان فارسی زبانی به بررسی چهارچوبی موضوعی برای پژوهش‌های ایران‌شناسی و اسلام شناسی پرداخته است.

تولد ملکه‌ی فولک / محمد سفریان

098b8653e884f29b11914009b41dcc47مظهری از آزادی طلبی مدرن و شهری بود و نشانه ای از قدرت موسیقی در برانگیختن احساسات آدمیان در برابر ظلم. زنی که نیم قرنی ست جز برای آزادی و برابری انسان ها ساز به دست نگرفته و آواز نخوانده‌است.
جون چاندوس بائز در ژانویه ی ۱۹۴۱ و در نیویورک آمریکا به دنیا آمد؛ در خانواده ای تحصیل کرده و شهری از مهاجرین مکزیکی. او به واسطه ی همکاری پدرش یا سازمان یونسکو در کودکی و نوجوانی طی طریق بسیار کرد و زندگی در ممالک متفاوت و جنگ زده را تجربه کرد تا از همان روزهای کودکی؛ با سرشت پلید جنگ و فقر آشنا شود و بعدها در تمامی سالهای فعالیت حرفه ای اش همراه مردم گرفتار شود و برای رهایی انسان از بندهای فردی و اجتماعی آواز بخواند…
جون بائز از جمله ی خواننده هایی ست که خیلی زود در مسیر شهرت و محبوبیت قدم نهاد. تنها هجده سال داشت که در فستیوال موسیقی فولک نیوپورت خوش درخشید و نوزده ساله بود که نخستین آلبومش به جدول آلبوم های پرفروش راه پیدا کرد تا این طور موسیقی فولک و کانتری آمریکا چهره ی جدید و صدای صمیمی تازه ای را تجربه کند…
او در سالهای دهه ی شصت بدل به چهره ای شناخته شده در موسیقی آمریکا شد و از همان آغاز راه هم از شهرت و محبوبیتش در حمایت از جنبش های حقوق بشری استفاده کرد. او که با سخنرانی مارتین لوترکینگ دل در گرو آزادی و عدالت بسته بود در ادامه ی راه زندگی اش، در حلقه ی اصحاب دکتر همیشه حاضر او در آمد و در نکوهش جنگ و ستایش صلح آوازها ساز کرد.
نام بائز در غالب کتب تذکره با باب دیلن دیگر ستاره‌ی موسیقی آمریکا گره خورده. دیلن که حالا بیشتر از معشوق روزگار جوانی اش به شهرت رسیده؛ در آن سالها جوان پرسه زن بی خیالی بود که تنها به واسطه ی خانه به دوشی و کولی گری اش در راه موسیقی افتاده بود؛ بائز اما علاوه بر لطافت زنانه، نگاهی تازه به او هدیه داد و با ساز و کار شهرنشینی آشنایش کرد …اضافه بر این، دیلن پایه‌های شهرتش را هم مدیون عشق و اعتماد جون بائز است، چه اول بار او بود که دیلن را با خود به تور برد و میهمان بسیار ویژه‌اش نام کرد.

joan-chandos-baez-4

آشنایی با دیلن برای بائز هم سرمنشا تغییرات بسیار شد. او که از گذشته ای منظم و بستری معقول و شهری می آمد، از پس آشنایی با دیلن، با مفاهیم و مختصات کولی گری و بی خانمانی آشنا شد. هم این آشنایی هم سبب شد تا آن صدای صمیمی و آشنا در بسیاری از ترانه هایش از عشق و جنون و بی خیالی یاد کند و اینها همه را با مردم شهر شریک شود.
Baez,Joan
دیگر از موارد ماندگاری او، بسط وسیع آثار او در شریان شهر است، چه، بسیاری از ملودی های جا افتاده ی امروز به واسطه ی زیبایی کلام اوست که عالم گیر شده اند. از همین جمله است ترانه‌ی «دونا دونا» که با هنر بائز به شهرت رسید. ترانه‌ای که علاوه بر زلالی و روانی از حیث کثرت ترجمه به زبان های گوناگون هم حائز اهمیت است…
جون بائز از جمله ی معدود هنرمندان آمریکایی بود که به نیکی از حال همه ی دنیا آگاه بود؛ او علاوه بر نکوهش جنگ ویتنام، برای فقرزده های آفریقایی هم آواز خواند. برای حق تحصیل بنگلادشی ها هم ترانه نوشت؛ در مذمت مجازات اعدام گفت و حتی برای احترام به زبان های اروپایی آلبومی به بازار داد.
او از اصل و نصب مکزیکی اش هم نهایت بهره را برده. علاوه بر استفاده ی او از تم های موسیقی آمریکای جنوبی در جان ترانه هایش؛ بائز یک آلبوم تمام را هم به زبان اسپانیایی اجرا کرده. ترانه‌ی «سپاس زندگی» از جمله‌ی شهره ترین ترانه های بائز به اسپانیولی ست.
مگر می‌شود که در گوشه ای از این دنیا، صدای دادخواهی مردمی بلند باشد و بائز با هم آن گیتار قدیمی اش به حمایت از آنها نشتابیده باشد؟ صدای پر شور سکوت ایرانیان هم خیلی زود به گوش این پوینده ی راه آزادی رسید تا او در روزهای پر التهاب و دشوار ایران به یاری مردم ما آید و ترانه ی مشهور ” We Shall Overcome ” را در هیاتی متفاوت برای جوانان ایرانی اجرا کند… علاوه بر این او در پایگاه خبری اختصاصی اش هم پیامی کوتاه برای مردم ایران به یادگار گذاشت تا نزد جوانان ایرانی محبوب تر از پیش شود:
«جهان با دیدن شما به قدرت رفتار غیر خشونت‌آمیز پی برد. ما آن را در غرش سکوت شما می شنویم و در چشمان شما می‌بینیم، آن گاه که آرام رو در روی رعب و دهشت می‌نشینید. شجاعت شما به شوقمان می‌آورد و فداکاری‌تان الهام بخشمان می‌شود. چه سعادتمندم من که زنده‌ام تا شاهد این جنبش باشم. دعاهایم، عشقم و حمایتم را به سوی‌تان روانه می‌کنم.»

Joan-Baez-5

علی رغم تمامی آنچه ذکرش رفت؛ نام جون بائز بیشتر از یک فعال سیاسی و خواننده ی مبارز؛ با عنوان هنرمندی صاحب سبک و کاربلد در دفاتر موسیقی دنیا به ثبت رسیده است. زبردستی او در نواختن گیتار و شیوه ی دوست داشتنی و صحیح آواز او باعث شده تا موسیقی مردمی و محلی امروزین آمریکا وامدار سعی و همت او باشد. هم او که از جانب مردم و مطبوعات با لقب «ملکه‌ی فولک» شناخته می شود.
او همچنان می خواند با همان حنجره و گیتاری که سالهاست حضورشان را وقف شادمانی مردمان دنیا کرده اند. با هم آن ترانه هایی که چونان چون رودی زلال و آرام؛ نجوای شیرین گذر ایام را در گوش طبیعت زمزمه می کند.

بازیگران صدا و سیما در شبکه‌های ماهواره‌ای / مینا استرابادی

jpvjha2mp7ryfh1301zv1روند خروج بازیگران تلویزیون و سینمای ایران از کشور همچنان ادامه دارد. قضیه از چند ماه پیش شروع شد، زمانی که انتشار عکسهای بی حجاب‌ صدف طاهریان و چکامه چمن‌ماه در شبکه‌های اجتماعی جنجال‌برانگیز شد و شائبه‌ی پیوستن این بازیگران به شبکه‌های ماهواره‌ای نقل محافل عمومی شد. پس از آن هم خروج رابعه اسکویی و مانی کسراییان به این حرف و حدیث ها دامن زد.

در همین حال برخی گزارشها حاکی از آن بود که بعضی شبکه‌های ماهواره‌ای از بازیگران ایرانی برای نقش‌آفرینی در تولیدات فرهنگی هنری‌شان دعوت کرده‌اند. تا آنجا که محمد مسلمی، کارگردان برنامه‌ی پرحاشیه‌ی «فیتیله» در گفت و گویی به موضوع پیشنهادات کاری‌شان از شبکه‌های مستقر در خارج از کشور اشاره کرد.

102

این رویه اما با واکنش علی اصغر پورمحمدی، معاون سیما مواجه شد، او در این باره ضمن پذیرفتن استیصال مالی صدا و سیما گفت: «تردیدی نیست که ما در حال حاضر با بحران گسترده‌ای در تلویزیون مواجه هستیم و کم کاری وجود دارد و باید عده‌ی زیادی جمع شوند و این مشکل را برطرف کنند. اما اگر بازیگر یا هر فرد دیگری با این شبکه‌ها همکاری کند ما دیگر از همکاری با او معذور می‌شویم، بالاخره مشکل مالی سازمان صدا‌و ‌سیما هم حل می‌شود و وضعیت اینگونه نمی‌ماند.»

1023
از سوی دیگر سخنگوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هم در بیست‌و‌یکمین نشست مطبوعاتی‌اش با خبرنگاران درباره موضع ارشاد در قبال همکاری هنرمندان با شبکه‌های فارسی زبان ماهواره‌ای هشدار داد:«هرگونه همکاری، ‌تماس، مصاحبه و ارسال آگهی به شبکه‌های ماهواره‌ای چه رادیو و چه تلویزیون، به ویژه شبکه‌های معاند، ممنوع و تخلف است و هنرمندان باید مراقبت کنند که بی‌جهت آب به آسیاب دشمن نریزند؛ چراکه تخلف محسوب می‌شود، حال این تخلف چه در تبلیغات هنری، صنعتی و سایر بخش‌ها باشد، در هر صورت ممنوع است»
پخش آنونس یک سریال تلویزیونی از یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای گواه همکاری چکامه چمن‌ماه و مانی کسراییان با این رسانه‌هاست.
گفتنی‌ست از حدود سه ماه پیش و زمانی که عکسهای بی‌حجاب چکامه چمن‌ماه در اینستاگرام منتشر شده بود، نام او از تیتراژ یک سریال تلویزیونی در حال پخش از شبکه‌ی سوم صدا و سیما حذف شد.

بررسی کتاب تابستان بی رحم / بیژن زرمندیلی

fullsizerenderتابستان بی رحم
بیژن زرمندیلی
برگردان ابوالحسن حاتمی
ناشر: باقر مرتضوی، کلن
پخش: انتشارات فروغ، کلن

سرآغاز کتاب با «چند نکته . . . » از باقر مرتضوی شروع می شود. نویسنده را که از دوستان قدیمی و روزنامه نگار ایرانی مقیم ایتلیاست و تا به حال «چندین رمان به زبان ایتالیائی ازاو منتشر شده است»، معرفی می کند. قرار بود این کتاب درایران منتشر شود ولی وزارت ارشاد اجازۀ نشر «تابستان بی رحم» را نداده است.
با مطالعۀ فصل : «کیوان» و«رم»، آثار واهمه های پنهان وغم انگیز دردل خواننده راه می یابد. هرچه پیش می روی بیم وهراس گسترده تر می شود. یادمانده های تلخ روایتگر جان می گیرد. تعقیب و فرار و کشتارهای خیابانی و سلاخی های وحشیانۀ ساواک، دهشتِ روزگار تحول ودگرگونی ها را به نمایش می گذارد. کیوان، طفل شیرخواریست درآغوش مادرکه پدرش پرویز، با هجوم مأموران مسلح ساواک در کنارش کشته می شود. پس از سه دهه درعنوان «رم» کیوان، در ایتالیاست. جوانی «یتیم» که دنبالِ آثار خاطره های پدر و مادرخود می گردد. در ایستکاه قطار راه أهن «متوجه زوجی می شود که به سمت او می آیند مرد جوان لباس خاکستری به تن دارد و کراواتی گلدار زده . . . دختر هم سن و سال اوست. پالتوی آلبالویی رنگ و دامنی سبز با پلیسه های پهن به تن دارد که تقریبا به زیر زانویش می رسد . . . . . . دختر جدی و کمی متأثر به نظر می آید. هر از گاهی نیز بی اختیار دستش به سوی خال کوچکی که درگونه ی چپ دارد می برد». در فرودگاه رم که کیوان عازم لندن است، باز همان دیدار با تغییرات زمانی در ذهنش جان می گیرد: « زنی که اینک از جلوی او رد شد مسن تر است. کیوان می بیند پالتوی آلبالویی، دامن سبز پلیسه ای، جوراب های هم رنگ دامن و خال کوچکی در گونه ی چپ دارد. . . . . . . به دنبالش می دود او در نزدیک خروجی ایران ایر، پرواز رم – تهران . . . پاسپورت جمهوری اسلامی دردست دارد . . . به اطرافش نگاه می اندازد و دریک آن چشم هایشان به هم تلاقی می کنند».
تراموای کمر بندی سرخ و فریاد روایت آشنائی پرویز و مریم، دوران تحصیل آن دو درایتالیا، شرح زندگی و فعالیت های سیاسی ان ها و مشارکت جدی آن دو در بحث های سیاسی ست. تماس های دانمی به عشق و عاشقی بین آن دو دلدادۀ جوان منتهی می شود. هردو با پاکدلی معصومانه درلحظه ای به عشق همدیگر اعتراف می کنند و زندگی مشترک آن دوشروع می شود. هر دو در حزب اسم نویسی می کنند. یکی از مسئولان دفتر سیاسی در رم با آن ها ملاقات کرده و خطرات آینده را یاد آورمی شود : «عواطف زندگی یک فعال سیاسی را بغرنج می کند . . . ولی آخر سر تسلیم شده ازدواج لائیک آن ها را برگذار می کند. وآن دو رسما زن و شوهر می شوند» .
پرویز، مدتی بعد با پاسپورت جعلی ایتالیا را به قصد ایران ترک می کند. یک هفته درکلن میماند. درچند نشست با مسئولین دفتر سیاسی به سخنان آن ها گوش می دهد. به تلخی احساس می کند که حزب از «اوضاع بغرنج ایران و واقعیات اجتماعی » کشور دوراست. درکنار تنهائی و دوری از مریم ، دلهره های تحت نظر بودنش را نیز خطری جدی احساس می کند. با پرواز لوفت هانرا از کلن به استانبول می رود. درگمرک استانبول افسر تُرک با نگاهی مشکوک در پرسش وپاسخ با او که درپاسپورت اسمش اکبر شوشتری و تاجر فرش است، با همتای ایرانی وامنیتی خود کلنل امینی نام درسفارت ایران تماس می گیرد. اومی گوید « تو برایم یک عکس و یک نمونه خطش را بفرست بعد ولش کن برود ما هوایش راداریم». پرویر با اتوبوس فرودگاه عازم شهر می شود. اما یک «مرد ترک که اینک در عقب اتوبوس جای گرفته درهنگام عبور ازکنارش با نگاهی طولانی او را برانداز کرده بود» اتوبوس بعد از حرکت وقبل از خارج شدن ازمحوطه فرودگاه، دوافسردیگر را نیز سوارکرده که به محض ورود: « تک تک مسافران را برانداز می کنند». درحوالی بازار ازاتوبوس پیاده می شود. دوافسرترک رفته اند ولی آن مرد هنوز درتعقیب اوست. پرویز وارد هتل پاشا می شود و مرد نیز با برداشتن آدرس هتل محل را ترک می کند. ساعتی بعد پرویز درمحلی دیگر درهتلی درازکشیده و مشغول مطالعه است.
پرویز، که خبردستگیری سیروس را قبل از حرکت از کلن دریافته بود و درمقابل پرسش رفقای دفترسیاسی : «آیا سیروس، بدون برملا کردن هویت بقیه ی رفقای مخفی درایران قادر به مقاومت درمقابل شکنجه های ساواک خواهد بود یا نه، پرویز کمی مکث کرده بود». درچنین فکر وخیال آینده اتوبوس به نزدیکی های آنکارا می رسد. درحالی که مرد تُرک همچون سایه پرویزرا تا پانسیون ثریا تعقیب می کند و بعد آهسته دور می شود» . برای فرار از تعقیب چند بار اتوبوس و تاکسی عوض می کند و در آخرین تعویض که سوار تاکسی شده و راننده اش کُرد، آشنا می شود که پسرش دانشجوست، دستگیر شده و درحال حاضر زندانی است. اشاره می کند : «من کرد زیاد می شناسم. در بینشان دوستان زیادی دارم». پرویزرا به خانه اش دعوت می کند : « امشب می توانی پیش ما بمانی تخت پسرم در راهرو خالی ست». راننده پس از طی مسافتی درکوچه پس کوچه های حومه آنکارا به ساختمان محقری می رسد که طبقۀ اول خانۀ اوست. وهمانجا شب را می گذراند. چند روز بعد پرویز در قهوه خانه ای در وان در«انتظار محمد» است که باید از طریق سلیمانیه او را نزد مام جلال به کردستان ببرد. واین زمانی ست که «پیشمرگه های ملامصطفی، با مردان مام جلال در جنگند». پرویزبا تعویض لباس باشال کردی به صورت یک کرد تمام عیار با محمد به دفتر مام جلال در بکرجو میرسند. برگشتن مام جلال از مسافرت و جشن و چراغانی وپایکوبی مردم محل از پیشوای شان، ملاقات مام جلال واستقبال صمیمانۀ او از پرویز، و«ایران درچند کیلومتری بکرجو است و او از پنجره می تواند آسمانش را ببیند. از زمانی که از رم خارج شده این اولین باری ست که سفرش معنا پیدا کرده و ایمان دارد که به سوی ناکجا آباد نمی رود». چقدر سنگین است و درد آور که پُشت دروازۀ سرزمین مادری خود با حسرت به تماشای آسمانش باشی و قیل و قالش را بشنوی، اما، ازبیم وهراس شکنجه و زندان نتوانی قدم به خاک زادگاه خود بگذاری!
در دهمین فصل : «خانم یوله»، بیم وهراس مریم اوج می گیرد. تنهائی در ایتالیا، در نبودِ پرویز، بخشی از گفتارهای تکان دهندۀ این رمان است که نویسنده درنهایتِ دقت و تیزبینی، نگرانی های او را روایت می کند. در هرگوشه خانه و خیابان درمنظر ذهن و نگاهش پرویز را می بیند، دراتاقی که با او بسر برده، در جایی که در انتظازش بوده، در کتابفروشی ها و رستوران ها، «شاید پرویز نیز دیگر کسی نباشد که در رم با او زندگی کردم. باید دربین میلیون ها انسان به دنبال او بگردم، . . . . . . شاید دستگیرشده . . . شاید او را کشته باشند . . . . . . افکار شومی به مغزش هجوم می آورند». مریم گرفتار دلتنگی درایتالیاست، به دنبال پرویز در کوجه پس کوجه های تهران میگردد تا پرویز را در مخفی گاهش پیدا کند. ازعلی که از آلمان آمده، خبر شکست و مُقر آمدن سیروس را شنیده که «نتوانسته مقاومت کند و اینک با ساواک همکاری می کند . . . آن ها از طریق او در حال ردیابی افراد مخفی اند». مریم، روز پایان تحصیل پزشکی در ایتالیا با نمرۀ صد درصد قبول می شود. «استادم توصیه کرد که بهتر است در رشته ی قلب شناسی تخصص ببینم». با اخذ پایان نامه دکترا عازم تهران می شود. در محمودیه منزل پدر ومادرش اقامت می کند. دربیمارستان سینا استخدام شده دربخش سوانح زیر نظر پروفسورعدل به کار طبابت می پردازد . چشم او همه جا دنبال پرویز است که پیدا نمی کند. در یک بعد از ظهری، درخیابان نادری او را ازدور می بیند. «مردی بود با لباس تیره و بدون پالتو، که درست شبیه پرویز گام هایش را با حرکتی غیرمتعادل و ناموزون بر می داشت». مریم لحظه ای تصمیم می گیرد تندی دویده به او برسد. اما با یادآوری «اخطار رفقای دفتر سیاسی » منصرف شده پرویز هم در نبش خیایان از نظرش محو می شود. با دریافت یک شماره مجله سخن دربیمارستان، وسیلۀ تماس با پرویز برقرار می شود. والدین مریم که از ازدواج آن دو مطمئن هستند، پدر اما می داند که «سیاست بین آن ها فاصله انداخته است». قبلا در مراسم مرگ پدر پرویز، گلایه های خانوادۀ او را دربارۀ نبودنش شنیده بود. مادر پرویز گفته بود: « غیبش زده، پدر بیمارش دق کرد. دراین اواخر ساواکی ها مرتبا در آمد و شد بودند و سراغ اورا می گرفتند ». ملاقات بین آن دو در حوالی سینما آسیا رخ می دهد و به خانه پرویز در منیریه می روند. و همدیگر را درآغوش می گیرند پرویز می گوید: «نزدیک ایستگاه قطار کتابفروشی دارم». صحبت بین آن دو درباره سیروس، مریم ازعدم اعتماد عده ای به او می گوید. پرویز پاسخ می دهد: «چرند می گویند سیروس خیانتکار نیست». قرار جمعۀ آینده را می گذارند.
ملاقات در جمعۀ دو.م درخانه منیریه صورت می گیرد : «پرویز مردی جدی، غم انگیز و درلحظاتی رسمی به نظر می رسد که به مریم درس می دهد». از احتمال اینکه گرفتار بشود و دست ساواک بیفتد، از بیرحمی ها و شکنجه های وحشیانۀ آنها و پایان کار سخن می گوید. مریم از شنیدن این حرف ها خشکش می زند. «بعد ازسکوت طولانی می گوید پرویز می خواهم از تو بچه دار شوم» این تصمیم قاطع پاسخ به پرسش های پرویز و آگاه بودن مریم به پایان کار است. خانه ای در منیریه نزدیک لشکر اجاره می کنند. به توصیۀ پرویز، مهوش هم که دیپلم پرستاری ازآلمان گرفته با مریم هم خانه می شود.
در فصل ۱۴ کتاب با عنوان جاسوس، موضوع فرار سیروس درجلسه هفتگی اعلام می شود. با تصمیم پرویز، مریم مداوای زخم و معالجات پزشکی را می پذیرد. به خانه ای می رود که نهاوندی ظاهرا آنجا مخفی شده، با دارو و ابزار بخیه ، در حالی که « صورتش را با روسری ای که دورگردن انداخته بود می پوشاند ». با دیدن وضع بد سیروس، وسشتشوی محل گلوله با نگرانی از وضع وخیم بیمار با سرعت به بیمارستان بر می گردد تا وسایل عمل و دارو های ضروری را ببرد. ساعتی بعد به سرعت بالاسر سیروس حاضر می شود. به پیر مرد نگهبان که «لهجۀ شدید آذری دارد دستور می دهد که بهیچوجه در[اتاق] را باز نکند. و آن را پشت خود می بندد. روسری را ازسر برداشته . روی پای مجروح خم می شود». بعد ازتزریق آمپول بیهوشی تکه های گلوله را ازبدن مجروح بیرون می کشد. «حدود بیست بخیه ی درونی و سطحی عمل را تمام می کند» بعد از دوساعت مراقبت در بالاسر سیروس، با نشان دادن داروها وسفارش های لازم به پیرمرد، جهت پرستاری، درحالی که به شدت نگران سلامتی بیماراست خانه را ترک می کند. مریم، دلشورۀ یک طبیب با وجدان و باورمند به سوگند نامۀ بقراط حکیم را دارد که نویسنده، دراین صحنه به درستی یادآور شده است. سه روزبعد حال مجروح با کاهش تب و فروکشیدن چرک های زخم، حالش بهتر می شود. «بیمارهوشیاراست». مریم که درطول پانسمان صورت خود را پوشانده، یک کلام حرف نمی زند. اما، نگاهِ خیرۀ سیروس به خود را حس می کند و ازاین دید با نفوذ به هراس می افتد».
در فصل ۱۵ باعنوان «تابستان بی رحم» حملۀ آن روز ساواکی ها را، نویسنده این گونه توضیح می دهد : «سیروس [نهاوندی] با عینک دودی تیره ای به چشم، خمیده در صندلی عقب اولین ماشین نشسته عصبی است و پیشانی اش پر از عرق . . . درفاصله ی کمی ازآن ها سه ماشین دیگر ایستاده اند و درونشان افراد مسلح به مسلسل و تفنگ منتظر اشاره ای از طرف سیروس برای وارد شدن به صحنه ی عملیات اند». با شروع عملیات خانه محاصره می شود. افراد مسلح داخل خانه شده پرویز در دم کشته می شود و بدنش کف راهرو می افتد. مأمور ساواکی به سراغ مریم رفته پشت در بستۀ اتاق می گوید : «بچه را بگذار و بیا بیرون، من به پدرت خبر می دهم که بیاید و او را ببرد .. . . . . ». سیروس که در معامله ای کثیف، خون عده ای را با تضمین بقای خود تاخت زده وعملا راهنمای آدمکشان به قتلگاه آن عده شده؛ می پندارد همه چیز تمام شده، دین خود را با لودان عده ای به ساواک پرداخته است، بیرون را نگاه می کند « چشم هایش روی صورت مریم ثابت مانده قبل از خم شدن مجدد لحظه ای به هم نگاه می کنند». با وجدان مسخ و آلودۀ خود رنگ میبازد!
مریم دستگیر شده همراه مهوش به زندان منتقل می شوند. جسد پرویز، گرسی و خسرو در وانت سرپوشیده ای توسط افرادی ملبس به اونیفرم پلیس برده می شود. خیابان منیریه فرو رفته درسکوت مطلق : «گویی محله ی منیریه خالی ازسکنه است. هیچکس جرأت نکرده بود پنجره ها را باز و صحنه ی مرگ پرویز و دستگیری مریم را تماشا کند».
خواننده درپایان کتاب، کیوان را در گورستانی تاریک با نوای قاری قرآن می بیند. همانگونه که بارها درمنظرخیال، دنبال سایه های پدر و مادرش شهر روم می چرخید. این بار، نیز همان صحنه ها درخیالش شکل می گیرد: «می بیند که گام های مرد نا منظم است و پشتش به طرف شانه ی زن کج شده، گوئی می خواهد بر بازوی او تکیه کند. پالتوی آلبالوئی رنگ زن از زیر چادری که برسر دارد پیداست. دامن پلیسه ای سبز رنگی به تن دارد که با جورابهایش هم رنگند. او باخال کوچکی برگونه هنگام تشکر نگاهی شیرین و لبخندی بر لب دارد. و کتاب بسته می شود.
نویسنده، مانند نقش نگاری هنرمند، تصویر درستی از وجدان تیره و تار سیروس نهاوندی را نشان داده است. می گویند زنده است و مخفی زندگی می کند. پنهان زیستن که به تعبیری روشن، پریشانی و آوارگی از هستی ست؛ مکافات خیانت های خونبار و برباد دهندۀ شرف و آبروی او را توضیح می دهد. همو تا پایان عمرش که خون انسان های جستجو گررا با کابوس وحشت وبیم و هراس دایمی تاخت زده است، با نتیجۀ معاملۀ کثیف خود دست به گریبان است و درجدالی همیشگی.
پایان سخن این که : لکۀ ننگین لو دادن و به کام مرگ فرستادن انسان ها، با هیچ عذر و بهانه ای قابل زدودن نیست.

«فروشنده» به جشنواره نرسید / بهارک عرفان

هیأت انتخاب سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر نیمه شب گذشته به شکلی بی‌سابقه اسامی فیلم‌های شرکت‌کننده در بخش سودای سیمرغ این رویداد سینمایی را اعلام کرد. فیلمهایی با موضوعاتی درباره خانواده، زندگی عاطفی جوانان و چند فیلم پرحادثه. اما در میان این بیست و دو فیلم خبری از فیلم «فروشنده» ساخته اصغر فرهادی، سینماگر سرشناس ایرانی و برنده جایزه اسکار نیست، این در حالی‌ست که رسانه‌های داخلی، پیشتر از حضور تازه‌ترین فیلم اصغر فرهادی، در سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر خبر داده‌بودند.
خبرگزاری های داخل ایران پیش از اعلام این اسامی، حضور چشمگیر فیلمسازان و چهره های سرشناس عالم سینما را کورسوی امیدی برای جذاب شدن این جشنواره‌ی بی رونق خوانده بودند و امیدوار بودند این جشنواره باحضور فیلمسازانی چون مهرجویی ،کیمیایی ،حاتمی کیا، اصغرفرهادی و بسیاری دیگر از چهره های سرشناس به «جشن سینمایی باشکوه و میدان رقابتی گرم» بدل شود.
علاوه بر این، بر خلاف گمانه‌زنی های پیشین، فیلم «سنتوری، مرد پائیزی» تازه‌ترین اثر داریوش مهرجویی و «مینا» به کارگردانی حمید نعمت‌الله هم از بخش اصلی جشنواره فیلم فجر کنار گذاشته ‌شده‌اند.
محمد حیدری، دبیر جشنواره فیلم فجر در گفت و گو با رسانه‌های داخلی اعلام کرده‌است: «هیچ فیلم دیگری به بخش سودای سیمرغ اضافه نمی‌شود. اسامی قطعی همین اسامی است که اعلام شده و فیلم دیگری اضافه نخواهد شد.»
در همین حال علیرضا شجاع‌نوری یکی از اعضای هیات انتخاب سی و چهارمین دوره جشنواره فیلم فجر در گفت و گو با خبرگزاری ایلنا مدعی شده‌‌است که هیچ فیلمی به خاطر ممیزی کنار گذاشته نشده‌ و گفته‌است: « تا پایان یکشنبه ۱۳ دی ماه ما مشغول تماشای فیلم‌ها بودیم و به محض آنکه به جمع‌بندی رسیدیم؛ نظر خود را به دبیر جشنواره اعلام کردیم که در کمتر از یک ساعت؛ اسامی فیلم‌ها از طرف روابط عمومی به رسانه‌ها اعلام شد. همین امر نشان می‌دهد هیات انتخاب به هیچ عنوان تحت فشار یا براساس سفارش کار نکرده است.
«امکان مینا» به کارگردانی کمال تبریزی، «دختر» به کارگردانی سید رضا میرکریمی و «لانتوری» به کارگردانی رضا درمیشیان در بخش اصلی جشنواره فیلم فجر با فیلم‌های دیگر، از جمله با فیلم «رسوایی» از مسعود ده‌نمکی و «بادیگارد» از ابراهیم حاتمی‌کیا رقابت می‌کنند.
هیات انتخاب سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر را محمد احسانی، شهرام اسدی، فریدون جیرانی، محمد باقر قهرمانی، حسین کرمی، علیرضا شجاع نوری و رضا مقصودی تشکیل می‌دهند.

بازارچه کتاب با بهارک عرفان

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

01انواع مرغابی و سه نمایشنامه دیگر
نویسنده: دیوید ممت
مترجم: بهرنگ رجبی
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۱۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۶۱
«شال»، «انواع مرغابی»، «سنجاب‌ها» و «پیوند دوباره» نام چهار نمایشنامه منتشر شده در این کتاب است. نمایشنامه «شال» چهار پرده و سه شخصیت با نام‌های جان، خانم آ و چارلز دارد. «انواع مرغابی» نیز یک نمایشنامه تک پرده‌ای است که دو شخصیت با نام‌های امیل وارک و جورج س. آرونوویتز، دارد. نمایشنامه «سنجاب‌ها» نیز در کتاب به صورت یک اثر «چهار تکه‌ای» درج شده است و دو شخصیت با نام‌های آرتور و ادموند دارد. در نهایت نمایشنامه «پیوند دوباره» نیز یک اثر تک‌پرده‌ای ۱۴ صحنه‌ای است و دو شخصیت با نام‌های کارول مایندلر و برنی کری دارد.

02
فانوس دریایی
نویسنده: آلیسون مور
مترجم: ابراهیم فتوت
ناشر: کوله‌پشتی
قیمت: ۱۳۰۰۰تومان
تعداد صفحات: ۱۸۴
فانوس دریایی در حالی که در دنیای ادبیات کمتر به کتاب‌های نخست اهمیت و توجه داده می‌شود در همان سال نخست از انتشار خود به لیست نهایی منتخبین جایزه من بوکر راه پیدا کرد در همان سال پایش به لیست نهایی NBA باز شد و در سال ۲۰۱۳ جایزه‌ برترین رمان بنیاد ادبی مک کیتریک را از آن خود کرد.
«فانوس دریایی» روایتگر تمام عیار تنهایی در قاب دو انسان است. شخصیت محوری داستان را مردی میان‌سال تشکیل می‌دهد که با جدا شدن از همسرش اکنون راهی سفری به آلمان برای تغییر روحیه است. داستان بر عرشه‌ کشتی‌ای که آب‌های دریای شمال را می‌پیماید آغاز می‌شود و با پیاده‌روی در امتداد رودخانه‌ راین ادامه می‌یابد.
در سیر این داستان با زنی آشنا می‌شویم که روایتی بسیار شبیه به مرد داستان دارد. مواجهه‌ این دو شخصیت به همراه روایتی موازی از درد مشترک بشر امروز، این کتاب را به اثری در خور اعتنا تبدیل کرده است.
به باور منتقدان کشمکش مداوم تلخی خاطرات و دغدغه‌های فردای شخصیت‌های داستان این رمان را در زمره شاهکارهای بزرگی چون «بیگانه» کامو یا «تنهایی پرهیاهو» هرابال قرار داده است.

آلیسون مورد همچنین برای انتشار این ترجمه مقدمه اختصاصی برای رمان خود نیز نوشته که در ابتدای این کتاب منتشر شده است

03
مقدمه‌ای بر شعر فارسی در سده بیستم میلادی
نویسنده: کامیار عابدی
ناشر: جهان کتاب
بررسی کارنامه ادبی ۲۵ شاعر معاصر هم مطالب فصل سوم این کتاب را تشکیل می‌دهد. این بررسی در سه قسمت «زندگی شاعر، نمونه شعر و تحلیلی از شعرها»، انجام شده است.
ادیب‌الممالک فراهانی، اشرف‌الدین نسیم شمال، ایرج میرزا، عارف قزوینی، ملک الشعراء بهار، ابوالقاسم لاهوتی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، نیما یوشیج، پروین اعتصامی، سیدمحمدحسین شهریار، رهی معیری، گلچین گیلانی، مهدی حمیدی شیرازی، فریدون توللی، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، فریدون مشیری، سیمین بهبهانی، نصرت رحمانی، مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری، نادر نادرپور، منوچهر آتشی و فروغ فرخزاد ۲۵ شاعری هستند که اشعارشان به صورت نمونه در این فصل کتاب بررسی شده است.

04
من خوبم، نگران نباش
نویسنده: اولیویه آدام
مترجم: راحله فاضلی
ناشر: هیرمند
قیمت: ۹۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۵۲
این رمان نخستین کتاب نویسنده فرانسوی است که در سال ۲۰۰۲ به چاپ رسید و مورد استقبال قرار گرفت. سال ۲۰۰۶ به کارگردانی فیلیپ لیوره اقتباسی از این رمان ساخته شد. فیلمنامه این فیلم را خود آدام نوشت که موجب شد سال ۲۰۰۷ جایزه ستاره طلایی برای فیلمنامه را از آن خود کند.
این کتاب ماجرای دختری به نام کلر را روایت می‌کند که برادرش خانه را ترک کرده است. کلر دلیل این کار را نمی‌داند و تلاش می‌کند برادرش را بیابد. او هر از گاهی کارت پستال‌هایی از طرف برادرش دریافت می‌کند که نشان می‌دهد حالش خوب است و جای نگرانی نیست. کلر به امید پیدا کردن برادر، راهی شهری می‌شود که آخرین کارت پستال از آنجا پست شده اما چیزی در انتظار اوست که شگفت‌زده‌اش می‌کند.
پیش از این رمان «در پناه هیچ» از همین نویسنده با ترجمه راحله فاضلی منتشر شده بود که نشر هیرمند آن را به چاپ رساند..