خانه » هنر و ادبیات (برگ 40)

هنر و ادبیات

پرداخت خسارت بابت پخش تبلیغ/بهارک عرفان

طی روزهای اخیر، ‌خبرگزاری‌های داخلی ایران خبرهایی مبنی بر احضار ده سینماگر ایرانی به دادسرای فرهنگ و رسانه منتشر کرده‌اند. بنا بر این گزارشها، دلیل این اقدام، پخش تیزرهای تبلیغاتی فیلم‌های این سینماگران از شبکه‌های ماهواره‌ای‌ست.
باوجود آنکه سیاهه‌ای از اسامی این سینماگران منتشر نشده‌است، اما سایت انتخاب با نام بردن از جمال ساداتیان، تهیه کننده‌ی فیلم «جامه‌دران»، از قول او نوشته‌است: « با توجه به اکران این فیلم‌ها در خارج از کشور امکان دیگری جز شبکه‌های ماهواره‌ای برای تبلیغ چنین فیلم‌هایی وجود ندارد.»
فیلم «جامه دران»، ساخته حمیدرضا قطبی‌ست و مهتاب کرامتی، باران و کوثری و پگاه آهنگرانی، از بازیگران آن هستند. بنا به گفته‌ی ساداتیان، این فیلم هم اکنون در آمریکا و کانادا و… در حال اکران است. این تهیه کننده در دفاع از عملکرد تبلیغاتی‌اش گفته است: « وقتی تلویزیون ایران در تیزرهای تبلیغاتی فیلم جامه دران، پگاه آهنگرانی و باران کوثری را حذف می‌کند آیا شرایط مناسبی برای تبلیغ فیلم‌های ایرانی وجود دارد.»

a

ساداتیان ضمن انتقاد از هزینه‌های گزاف بیلبوردهای تبلیغاتی، از شرایط تبلیغ برای فیلم های ایرانی انتقاد کرده‌است.
پیشتر حسین نوش‌آبادی، سخنگوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به فیلمسازان ایرانی هشدار داده بود که چنانچه فیلم‌هایشان در شبکه‌های ماهواره‌ای تبلیغ شود با آن‌ها برخورد خواهد شد. پس از آن بود که محمدرضا فرجی، مدیرکل سینمای حرفه‌ای نیز با ابلاغ بخشنامه‌ای به کلیه دفاتر تهیه و پخش فیلم سینمایی اعلام کرد که پخش پیش‌پرده‌های سینمایی در شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان ممنوع و خلاف قانون است.
در این بخشنامه تاکیده شده بود: «با توجه به وجود مواد قانونی و نیز به‌منظور اجرای سیاست‌های فرهنگی و هنری سازمان سینمایی و مطابق با اهداف عالیه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، همچنان استفاده از ماهواره ممنوع است و نمایش هرگونه فیلم سینمایی ایرانی، تیزر و آنونس فیلم‌های سینمایی ایرانی از طریق شبکه ماهواره‌ای غیرمجاز فارسی‌زبان، منع قانونی دارد.»

s

نکته‌ی جالب حضور و دخالت بی امان صدا و سیما در این عرصه است، چه تنها چند روز پیش از انتشار خبر احضار سینماگران، در برنامه‌ «هفت» اعلام شد که برخی فیلم‌ها با تکیه بر تبلیغات در شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی توانسته‌اند کف فروش را حفظ کرده و مخاطب جذب کنند، پس از آن بود که از فرم تعهدنامه‌ای رونمایی شد کهسازمان صداوسیما مقابل تهیه کنندگان سینما قرار می‌داد؛ تعهدنامه‌ای که متن به نگارش درآمده در آن فراتر از اختیارات این سازمان به نظر می‌رسد
این تعهد نامه‌، تهیه‌کنندگان را موظف می‌کرد از پخش تیزرهای فیلمشان در خارج از ایران جلوگیری کنند و اگر نتوانند این ممانعت را انجام دهند باید به صداوسیما خسارت پرداخت کنند. تعهد نامه‌ای که آن‌قدر بند‌های آن عجیب بود که تهیه‌کنندگان پای آن را امضا نکردند و در ادامه به دادسرای فرهنگ و رسانه احضار شدند.

در متن این تعهدنامه آمده‌بود: «اینجانب که جهت اخذ تیزر تبلیغاتی فیلم خود به اداره کل بازرگانی سازمان صدا و سیما مراجعه نموده‌ام، بدینوسیله متعهد می‌گردم که قصد پخش آگهی‌های مربوط به تبلیغات فیلم مزبور را در هیچ یک از شبکه‌های ماهواره‌ای معاند نداشته و ندارم و در صورت پخش هرگونه تبلیغات در هر یک از این شبکه‌ها توسط اینجانب و سایر عوامل مربوطه یا خریداران احتمالی بلافاصله امتیاز پخش آگهی‌های بازرگانی مربوطه از شبکه‌های سازمان صدا و سیما لغو شده و کلیه خسارات وارده از این حیث را چه به لحاظ معنوی یا مادی با تشخیص سازمان صدا و سیما بر ذمه خود دین دانسته و بلافاصله پرداخت می‌نمایم و همچنین اقرار می‌نمایم کلیه حقوق قانونی مربوط به هر گونه اعتراض به تصمیم اداره کل بازرگانی سازمان صدا و سیما و با ایراد هر گونه دفاعیات احتمالی در این خصوص را از خود سلب نموده و تابع دستورات صادره می‌باشم. همچنین تمامی فیلم‌های آتی نیز غیرقابل حمایت از سازمان صدا و سیما خواهد بود.»

d

گفتنی‌ست چندی پیش، تلویزیون دولتی ایران از پخش پیش‌پرده ساخته‌ی اخیر عبدالرضا کاهانی به این دلیل که این فیلم حاوی پیام مورد نظر مسئولان صدا و سیما نیست سر باز زد. پس از آن بود که دست‌اندرکاران این فیلم از طریق شبکه‌های اجتماعی از مردم خواستند با انتشار عکس‌هایی با مضمون «استراحت مطلق تبلیغات تلویزیونی ندارد» به تلویزیون دولتی ایران اعتراض کنند. هم‌زمان یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی زبان؛ آنونس این فیلم را در پرببینده‌ترین ساعت روز، در بین یکی از سریالهای پرمخاطب پخش کرد و به این ترتیب، «استراحت مطلق» در مدت اندکی بیش از یک میلیارد تومان فروش کرد.

کاسه‌ای گران‌تر از آش…/محمد سفریان

نگاهی به فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

z

یک سالی پس از اکران عمومی در تهران، فیلم از طریق اینترنت و به شیوه های (شاید غیر قانونی) در دسترس همگان قرار گرفته؛ تا ما خارج‌نشین‌ها هم فرصت تماشای فیلم را پیدا کنیم. صحبت از فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» به میان است؛ ملودرام عاشقانه‌ی «صفی یزدانیان» که در برهوت و خشکسالی این روزهای سینمای ایران، اتفاقی خوب شمرده شد و از جانب بسیاری از اهل فن نمره‌ی قبولی گرفت.
داستان بر خلاف بسیاری از فیلم‌های سینمای ایران که یا در کوچه پس کوچه‌های پایتخت واقع می‌شوند و یا در اوج فقر روستاهای دورافتاده؛ این بار در شمال کشور فیلم‌برداری شده و داستانش در میان یک خانواده‌ی دولتمند و قدیمی گیلانی واقع شده‌است.
در این مجال قصد روایت کردن داستان فیلم که در محافل مطبوعاتی ایران به «نقد» شهره شده را ندارم؛ این از یک سو و در دیگر سو هم بیات بودن سوژه است که شوق روایت دوباره را از آدمی سلب می‌کند؛ چه ماییم و دوری از وقایع اتفاقیه در آن خاک غریب. همین است که به یادداشتی کوتاه بسنده می‌کنم؛ در شرح نکاتی که از تماشای فیلم به ذهنم آمد.
بگذریم؛ آنچه از تماشای فیلم به ذهن من؛ (من بیرون از خاک ایران) آمد؛ نخست از همه، حضور فردی مستند ساز در پشت دوربین بود. صفی یزدانیان که نوشتن و ساختن فیلم را به عهده گرفته از جمله چهره‌های شناخته‌شده در مستند سازی ایران است که در این اولین تجربه‌ی داستانی؛ دست به کار ساختن این فیلم شده‌است؛ همین است که بسیاری از نماهای فیلم – که خوب هم فیلم برداری شده – رنگ و بوی مستند دارد. مستندی در حال و هوای قصه.
داستان که حکایت زنده شدن یک عشق یک‌سویه‌ی دیرین است، با بازگشت گیله گل ( که با بازی لیلا حاتمی ممکن شده) به خانه‌ی پدری شکل می گیرد؛ آن هم پس از بیست سال دوری. درست در همین گام اول است که تفاوت‌های ساختاری جامعه ی ایران؛ به چشم شخصیت اول داستان و بیننده می‌آید و یا لااقل بیننده‌ای که سالهاست از آن آب و خاک دور بوده.
بازار پر از رنگ گیلان، با زیتون های سبز و سبزهایی متفاوت و هزار جوره؛ بازار ماهی فروشان؛ خیابان‌های تازه شده‌ی شهر، باغ های قدیمی، سبزه‌زارهای شمال، اسکله‌ی زیبای بندر انزلی، ازدحام مردم در معابر؛ شلوغی شهر؛ خیسی کوچه‌های همیشه تر گیلان و نمایش معماری سنتی ایران ( که این یکی آخری؛ واپسین نفس‌های حیاتش را می کشد و به اقرار همگان رو به نابودی‌ست)
این جلوه‌های مستند زندگی ایرانی، که از دریچه‌ی دوربین یک «مستند ساز» به چشم بیننده می‌آمد؛ از نگاه من ناظر نخستین جلوه‌ی فیلم بود و اولین دلیل خسته نشدن و تا به آخر تماشا کردن.
نکته‌ی دوم از خوبی های فیلم؛ موسیقی متن صمیمی و دلنشین فیلم بود که در مقام همراهی با ضرب آهنگ و روال عاشقانه‌ی آرام فیلم؛ وصله‌ای جور بود و بسیار دوست داشتنی.
کریستف رضاعی، که متولد و بزرگ شده‌ی فرانسه است؛ در این اثر بسیاری از ملودی‌های آشنای غربی را با ترانه‌های محلی عجین کرده بود و کاورهایی به دست آورده بود؛ همگی لطیف و شیرین. از همین جمله است؛ نوای تیتراژ پایانی فیلم که بر روی ملودی ترانه‌ی معروف «شاید شاید شاید» استوار شده بود و با یک شعر گیلکی؛ از ندانستن‌های عاشقانه می گفت و چه دانستم های به غایت شیرین دو دلداده.

x

دیگر نکته ی جالب توجه فیلم؛ بازی زری خوشکام همسر علی حاتمی و مادر لیلا حاتمی در این پروژه‌ی سینمایی ست. او که سالهای سال حضوری کمرنگ در سینما داشت، به خاطر تهیه‌کنندگی دامادش (علی مصفا) و رفاقت خانوادگی با آقای یزدانیان حاضر به پذیرش نقش «حوا خانم» شده بود. همین حضور یک بازیگر قدیمی ( شاید همسوی روال خواهی نخواهی سینما در به یادآوردن فیلم ها و شخصیت های گذشته ی یک بازیگر)؛ رنگ و لعابی نوستالژیک به داستان داده بود؛ که از قضا این حال و هوا به داستان هم می‌آمد و به قول اهل فن کاملا با مشخصات قصه جفت و جور بود.
اما از نماهای ماندگار و موسیقی خوب و حضور دوباره‌ی بازیگر قدیمی که بگذریم؛ داستان از چند سو، مشکلاتی داشت که لااقل برای بیننده‌ی آشنا به زندگی و قصه و سینما، دور از باور بود؛ از همین جمله است؛ پردازش شخصیت مرد عاشق پیشه‌ی داستان؛ که در تقابل با تاریخ؛ «فرهاد» نام گرفته بود.
اما میان فرهاد داستان و فرهاد بیستون، راهی بود بس دراز. فرهاد که به اقرار داستان از کودکی و در زمان کلاس مدرسه؛ عاشق گیله گل شده بود؛ جز از او کس نمی‌دید و به قول خودش آنقدر حواسش جمع معشوق بود که سر به هوا جلوه می‌کرد. داستان اما در بیان خیره‌سری‌های او؛ نقص‌های فراوان داشت، عشق او که از عدم اعتماد به نفس، سی و اندی سال سر به مهر باقی مانده بود؛ در بسیاری جهات به مزاحمت مانند بود و شخصیتش، به فردی بی جنم و کم مایه.
روال دیوانگی‌های او هم آنقدرها شیرین نبود؛ ایستادن به روی سر در برابر خانه ی معشوق و فرستادن کادوهای بی نام و نشان؛ بیشتر از انگیختن حس عاشقی برای مخاطب، به طنز می مانست و برانگیزاننده‌ی خنده‌ای نه چندان دلنشین بود.
دیگر از اینها؛ فیگورهای روشنفکری شخصیت های داستان (که انگار همگی دانشجویان رشته‌های هنری در سالهای دهه‌ی شصت بودند ) هم از جمله المان‌های پس زننده بود و کمکی به جلب مخاطب نمی کرد. این باور قدیمی ( که بیشتر در فرهنگ های جهان سوم رایج است ) که زبان فرانسه زبان روشنفکری دنیاست؛ «شاید» در این فیلم باعث شده بود تا بسیاری از شخصیت‌ها ( با دلیل و بی دلیل) به زبان فرانسوی صحبت کنند؛ از مشتریان مغازه‌ی فرهاد تا خود او و … بی دلیل خاصی در بسیاری از سکانس ها مشغول تکلم به این زبان بودند و این اغراق تا آنجا پیش می‌رفت که بیننده گمان می‌برد این داستان از آغاز برای بازی لیلا حاتمی و کریستف رضاعی و … نوشته شده و نویسنده با علم به دانش زبان فرانسوی ایشان قلمش را به این سو سوق داده.
با علم به تمامی آنچه عنوان شد اما، این فیلم (لااقل به باور من دورمانده از حال و هوای ایران )؛ که بستر روایتش شیرین‌تر از خود داستان جلوه می کرد؛ از جلمه اتفاق‌های خوب در سالهای اخیر سینمای ایران بوده و در شیوه‌ی فیلم برداری و بازی و استفاده از فلاش‌بک‌ها و در هم آمیختن زمان‌ها و بهره گرفتن از موسیقی، بسیار بیشتر از باقی محصول‌های سینمای ایران در این ایام به مختصات و معانی «سینما» نزدیک بود.
عاقبت این نوشتار کوتاه را با گفته‌های آقای یزدانیان باب دلیل انتخاب نام فیلم به آخر می‌آوریم؛ روایتی جالب که مرور دوباره‌اش خالی از لطف نیست…
او در باره ی این انتخاب این طور به اصحاب رسانه توضیح داده بود:
خیلی سال پیش «پاییز پدرسالار»، مارکز را با ترجمهٔ حسین مهری خوانده بودم و بعد هم کتاب را گم کردم، اما چندسطر از تک‌گویی راوی خطاب به محبوبش که به روال مارکز بیشتر طنینی شعرگونه دارد، در ذهنم مانده بود. نوشتن فیلمنامه که جلو رفت، دیدم چقدر بخشی از آن تک‌گویی برای عنوان این فیلم مناسب است. آن چند سطر چنان‌که در یاد من مانده چنین چیزی بود: “… کجاست عطر شیرین بیان نفست در این بوی گند غذای سرد؟ گل سرخت کجاست؟ عشقت کجاست؟ در دنیای تو ساعت چند است؟”

می‌دانم که تعصب چه بلایی‌ست/رهیار شریف

در حال و هوای سی و چهارمین سالروز مرگ علی دشتی

w

سی و چهار سال از مرگ علی دشتی می گذرد. مردی که در طول حیاتش، درهر کسوتی، پوینده‌ی راه آزادی بود و جوینده‌ی حقیقت ناب. چه آن گاه که جامه‌ی روحانیت به تن کرد و چه آن زمان که در دربار شاهان پهلوی به مقام وکالت مجلس ومنصب سفارت رسید. او در همه حال لحظه‌ای از مبارزه با خرافه ، روشنگری و اعتراض‌های راستینش غافل نشد و هرگز منفعت شخصی خویش را بر مصلحت میهن و آسایش مردم ارجح ندانست. شاید از همین رو بود که دوران حیاتش در هر دو دوره‌ی حکومت پهلوی و بعدها در رژیم جمهوری اسلامی با زندان، حصر و تبعید گره خورده بود.
روح بی قرار و معترض دشتی او را واداشت که بر خلاف تربیت مذهبی و اعتقادات خانوادگی به روزنامه نگاری و سیاست روی آورد. از جمله‌ی فعالیتهای مطرح او در زمینه ی روزنامه نگاری انتشار روزنامه ی ” شفق سرخ” بود. روزنامه‌ای که از جراید معتبر آن روز تهران محسوب می شد. در آن سالها، شفق سرخ ، چون تریبونی آزاد برای بیان اعتراض های بی پرده و انتقادات تند دشتی و همچون ماوایی برای پرداختن به شعر و ادب نقش آفرینی می کرد. روزنامه ای که بالاخره با لبریز شدن کاسه‌ی صبر رضا شاه به محاق توقیف افتاد و علی دشتی را روانه ی زندان کرد. او که پیش از این و به جرم شب نامه نویسی و در پی انتقاد از قرارداد ۱۹۱۹ ، طعم زندان و تبعید را چشیده بود، با نوشتن کتاب «ایام محبس» به توصیف زندان و احوالات زندانیان سیاسی پرداخت. این کتاب که یکی از نخستین کتابهای مربوط به خاطرات زندان به شمار می رود؛ تلفیقی ست از احساسات ادیبانه و اعتقادات ایدئولوژیک یک زندانی سیاسی.
در ادامه‌ی راه، جسارت و بی پردگی دشتی پس از تحمل رنج زندان حالتی هوشمندانه به خود گرفت، چرا که او در صدد بود از تنگناهای پیش روی خود دریچه ای بگشاید و راه را برای گذر از سانسور هموار سازد. او کسی بود که در اوج خفقان و اختناق، «۵۵ سال» را نگاشت و با رعایت عدل و انصاف و در عین مدح و ثنا، با زیرکی زبان به طعن و نیش شاهان پهلوی گشود. در حقیقت، در هم تنیدن این ذکاوت و آن شهامت بود که در کتاب «بیست و سه سال» به اوج رسید. دشتی “بیست و سه سال” را بدون ذکر نام خود نوشت و به چاپ رساند، او در این کتاب هویت دین اسلام را به عنوان آیینی بر مبنای وحی نفی کرده و با استناد به آیات قرآن دست به نقد این دین زده است. او با صراحت لهجه‌ی تمام، پرده‌ی ریا را از روی خرافات مذهبی برکشیده و زندگی پیامبر اسلام را به شیوه ای متفاوت روایت کرده است.
با تورق دفتر زندگی دشتی می توان دریافت که سطرهای زندگی او هرگز رنگ سکون و ملال نگرفته اند. او حتی در مقطعی که عرصه ی سیاست را رها کرده بود، به پژوهش های متنوعی در حیطه‌ی تفسیر اشعار بزرگان ادب ایران از جمله خیام، حافظ، ناصر خسرو و مولانا پرداخت و مجموعه داستانهایی با نام های “فتنه”، “جادو” و هندو” را هم منتشر کرد. داستان هایی که نشان گر بعد دیگری از استعداد این نویسنده بودند. هم آنی که قدرت دشتی در شناخت و تحلیل حالات و روحیات زنان را به خوبی هویدا می کرد. برای مثال آنچه دشتی در «فتنه» به تصویر کشیده، تابلویی ست که در نهایت ظرافت و دقت از تمایلات و احساسات نهفته ی زنان ترسیم شده است. گزاف نخواهد بود اگر ادعا کنیم که قلم دشتی در عین تاثیر پذیری از نثر کهن و شعر و ادب کلاسیک، نو گرا و پیشرو بود.
اما علی دشتی، پس از انقلاب هم از رنج زندان در امان نماند، او در دوم آذر ماه ۱۳۶۰ و در حالی که هشتاد و هفت سال داشت به اسارت در زندان‌های جمهوری اسلامی درآمد و پس از مدتی به دلیل شکستگی پا، کهولت سن و ضعف و ناتوانی عمومی آزاد شد و چند روز بعد از آن در بیست و ششم دی ماه همان سال با زندگی وداع گفت. اما مرگ دشتی هم چون زندگی اش پر هیجان و متفاوت بود، چرا که نام او به عنوان نویسنده ی کتاب جنجال برانگیز بیست و سه سال بعد از مرگش و به واسطه‌ی دکتر محمد عاصمی مطرح شد. عاصمی که از مورد اعتمادترین دوستان دشتی به شمار می رفت با چاپ رسمی کتاب در خارج از کشور و نوشتن مقدمه ای مفصل پرده از این راز بر داشت و انگیزه ی دشتی را از نگارش این کتاب از زبان خود او چنین نقل کرد:
«من از کودکی در کربلا و در خانواده‌ای بسیار متعصب با خشکی‌ها و نادانی‌ها و فشارها بزرگ شده‌ام و دنیای منجمد قشریون را با همه وجودم لمس کرده‌ام و می‌دانم که تعصب چه بلایی است و وظیفه خود می‌دانم که آن چه در توان دارم با این بلا بجنگم»

دختر زمین / به بهانه ی سالروز تولد دالیدا … محمد سفریان

لولاندا کریستینا جیلیوتی؛ که بعدها با نام دالیدا به شهرت رسید؛ در نیمه ی ژانویه ی ۱۹۳۳ و در قاهره به دنیا آمد؛ در خانواده ای از مهاجرین ایتالیایی. پدر او، نوازنده ی اول ویلن در خانه ی اپرای قاهره بود، همین است که لولاندای کوچک و زیبا از همان روزهای نخستین زندگی اش با ساز و آواز آشنایی پیدا کرد و از معنای آمیختگی فرهنگ ها درک مناسبی به دست آورد.
نخستین بار زیبایی چهره و اطوار زنانه اش بود که اسباب به چشم آمدنش شد، چه او از پس چند حضور در مجله های مد و زیبایی، در سال ۱۹۵۴ و در بیست سالگی ملکه ی زیبایی مصر شد؛ از همان وقت بود که نام هنری دالیدا را انتخاب کرد و پای ثابت رسانه‌های آن کشور شد، تا زندگی غریب و به واقع دشوار او، از همان روزها بنیان نهاده شود.

22+6-9658-s

دالیدا در همان سال رخت سفر بست و به پاریس رفت تا از فضای فرهنگی این کلان شهر، برای تحقق رویاهایش بهره بگیرد؛ سفر او که در آغاز به خیال سینما و پرده ی جادو آغاز شده بود؛ چند صباحی آن سو تر به نهایت شهرت و محبوبیت هنری در چهارسوی دنیا رسید و سرآخر هم با وداعی تلخ تر از تلخ به پایان آمد.
زندگی هنری او در فرانسه، خیلی زود در مسیر شهرت و اعتبار قرار گرفت، دالیدا از پس یک دوره ی به نسبت کوتاه حضور در کاباره های شهر، به سالن های مجلل هنری راه پیدا کرد و خیلی زود هم همکار چهره های بلند آوازه ی موسیقی فرانسه شد و از تلویزیون ملی این کشور سر در آورد.

dalida-dalida-17723678-373-500

او در جملگی سالهای فعالیتش، علاوه بر فرانسه، مردمان مصر و ایتالیا را هم هموطن به حساب آورد و در بازار فرهنگی این دو کشور هم فعالیتهای پرشماری داشت؛ از همین جمله است حضور پیاپی او در ایتالیا و فستیوال سنرمو. دالیدا در سال ۱۹۶۷ با اجرای ترانه‌ی “Ciao amore ciao” علاوه بر مردم کوچه و بازار، نگاه منتقدیدن هنری را هم به خود جلب کرد.
همان طور که ذکرش رفت؛ حضور دالیدا در بازار موسیقی مصری ها هم در بسط دامنه ی طرفدارانش بسیار موثر بود. او با اجرای ترانه های محبوب و وطن پرستانه، علاوه بر مردمان سرزمین اهرام، با جامعه ی وسیع عرب زبان دنیا هم ارتباط برقرار کرده و از جانب ایشان، خودی به حساب می آمد…
در آن دوران، ترانه های مشهور به واسطه‌ی میزان نشرشان در شهر؛ به نشان نقره و طلا مزین می‌شدند. دالیدا علاوه بر دریافت چندین و چند نشان طلا در ممالک متفاوت و در پی استقبال فراوان مردم از آثاراش به عنوان نخستین خواننده ی تاریخ به نشان الماس دست پیدا کرد و آغازگر بدعتی تازه در بازار ترانه‌های پر فروش شد.
علاوه بر شیوهی اجرا و صدای خوب، مهارت او در یادگیری زبان های متفاوت را هم ستودهاند. دالیدا که با پیشینهی ایتالیایی، در قاهره رشد کرده و در فرانسه زندگی میکرد، علاوه بر این سه زبان، آثار پر شمار دیگری را هم به اسپانیایی و عبری و آلمانی و انگلیسی درست و بی‌غلط اجرا کرد تا به حق؛ «دختر زمین» لقب بگیرد.
آشنایی او با فرهنگ‌های گونه به گونه در کنار محبوبیت بالای او باعث شد تا دالیدا در سالهای فعالیت هنریاش، بسان پل رابطی باشد میان مردمان چهارسوی زمین؛ تا آنجا که محبوبیت بسیاری از ترانههای قرن، به واسطه ی اجرای دالیدا حاصل شده، از همین جمله است، نمونه ی فرانسوی ترانهی ” Paroles Paroles ” که با اجرای دالیدا و آلن دولن اعتباری جهانی کسب کرد.
گستردگی سبک های کاری هم دیگر از دلایل ماندگاری اوست. او که بیشتر به واسطه ی ترانه های مردمی و عاشقانه اش شناخته می شد، دستی طولا هم در ترانه های شاد و ریتمیک داشت. تا آنجا که برخی از ترانه های او؛ پای ثابت دانسینگهای اروپا در دههی هفتاد بوده اند و بهانهی سادهای برای خوشبختی و شادی مردمان شهر…

dalida

او که در آغاز به عشق حضور در پرده ی نقره ای به فرانسه رفته بود، سرانجام چند حضور سینمایی را هم تجربه کرد؛ بیشتر از همه در نقش خودش و به واسطه ی شهرت و هنر آوازش، با این وجود اما تجربه های سینمایی دالیدا را هم از جمله نقاط قابل اتکای آثار او دانسته اند.
در کنار تمامی موفقیتهای هنری، حواشی زندگی او شاید حتی پررنگ تر از متن بوده باشند. دالیدا بارها و بارها شاهد خودکشی عشقهای زندگیاش بود و در تمام عمرش هم از مصائب لابد بی خانه بودن رنج می برد. علاوه بر اینها او به واسطهی نپذیرفتن یک کودک ناخواسته برای همیشه سترون شد و از جادوی مادربودن محروم ماند؛ تا در تمامی سالهایی که طعم موفقیت شهری را میچشید، با زخمهایی کشنده و روح آزار دست و پنجه نرم کند.
«زندگی برایم غیر قابل تحمل شده بود. مرا ببخشید….» اینها آخرین کلمات دالیداست که پیش تر از مرگ اختیاری‌اش نوشته شده بود. روح بی قرار و آزاده‌ی او، سرانجام تاب این همه غم را نیاورد. او که پیشتر هم چند باری دست به خودکشی زده و هر بار نجات پیدا کرده بود، سرانجام با مصرف بسیار زیاد داروهای روان گردان؛ دنیای وحشی مردمان زنده را بدرود گفت و به صف ستارگان خاموش پیوست.
توضیح آخر اینکه این نوشتار صورت خلاصه شده ی متن برنامه ی مستند چمتاست که پیش تر به روی آنتن تلویزیون ایران فردا رفته است.

برنامه چمتا

تاریخ اجتماعی روابط جنسی در ایران / رضا اغنمی

3636

نویسنده: هرمز ابراهیم‌نژاد
مترجم: هامون نیشابوری

نویسنده نقد: رضا اغنمی

تاریخ اجتماعی روابط جنسی در ایران. نویسنده: ویلِم فلور، واشنگتن: انتشارات مِیج، ۲۰۰۸.
این کتاب، روابط جنسی در ایران را از دوران باستان تا کنون، در زمینه‌ی اجتماعی، انسان‌شناختی و فرهنگی آن بررسی می‌کند.[۱] کتاب چهار فصل دارد. فصل اول به روابط جنسی در چارچوب ازدواج می‌پردازد. این فصل همچنین تحلیل مفیدی از خویشاوندی، درون‌همسری (ازدواج میان خویشاوندان نزدیک) و ازدواج هم‌خونان (تولید مثل جنسی میان خواهران، برادران و والدین) ارائه می‌کند. فصل دوم، ازدواج موقت، از جمله قاعده‌ی شیعی صیغه، را بررسی کرده و به تفصیل به نظرات و مباحثه‌ها درباره‌ی شرعی و عملی بودن چنین وصلتی در فقه شیعی و سنی می‌پردازد. فصل سوم، روابط خارج از زناشویی و انواع روسپی‌گری، از جمله صیغه، را مطالعه می‌کند. فصل چهارم، همجنس‌گرایی، میان مردان و زنان، را می‌کاود، اما همان‌گونه که نویسنده اشاره می‌کند، همجنس‌گرایی در معنای ایرانی خود با نوع غربی تفاوت دارد و بیشتر شبیه دوجنس‌گرایی است. فصل آخر به بیماری‌های مقاربتی، به عنوان پیامدهای بهداشتیِ عادت‌های جنسی در ایران، اختصاص دارد. از نظر سیر تاریخی، این کتاب دوره‌ای بسیار طولانی را در بر می‌گیرد؛ همچنین، گروه‌های دینی متعددی (مسلمانان، زرتشتی‌ها، یهودیان، مسیحیان و چندخداباوران) را بررسی می‌کند. این کتاب، پروژه‌ای بلندپروازانه‌ است که از نظر ساختار و داده‌ها موفقیت‌آمیز بوده است. این اثر، دامنه‌ی پژوهش‌های پُرشمارِ ویلِم فلور درباره‌ی تاریخ اجتماعی ایران را گسترش می‌دهد.
تاریخ اجتماعی روابط جنسی در ایران، اثری توصیفی است که بر اساسِ طیف گسترده‌ای‌ از اسنادِ دست اول و دست دوم، تصویری جذاب از روابط جنسی ارائه می‌دهد. بزرگترین مزیّت این کتاب آن است که اطلاعات و داده‌های بسیار فراوانی را فراهم می‌آورد و به خوانندگان اجازه می‌دهد تا خود نتیجه‌گیری کنند. به لطف حجم عظیمِ داده‌ها، این کتاب مبنا و الهام‌بخشِ پژوهش‌های انسان‌شناختی، جامعه‌شناختی و تاریخیِ بعدی است. مفهومِ روابط قدرت، هر چند به طور ضمنی، در روایت فلور از ازدواج و روابط جنسی به چشم می‌خورد. همچنین او در سراسر کتاب نشان می‌دهد که میان ایرانِ پیشا‌اسلامی و ایرانِ اسلامی نه با تغییر بلکه با تداوم، از جمله ازدواج موقت و، به طور کلی، گفتمان و اعمال جنسیِ مردمحور روبروییم (صص ۳، ۱۲۳، ۱۳۱، ۲۸۳). با وجود این، به عقیده‌ی نویسنده، “ماهیت مسائل مربوط به روابط جنسی در ایران با بسیاری از دیگر کشورهای صنعتی شباهت دارد- مسائلی نظیر به چالش کشیده‌شدن ادعای برتری مردان بر زنان، تغییر سن ازدواج، رابطه‌ی جنسی پیش از ازدواج، افزایش نرخ طلاق، و بیماری‌های مقاربتی” (ص ۴۱۱). با توجه به این امر، شاید فلور می‌توانست، یا می‌بایست درباره‌ی فقدان هویت مستقلِ زنان ایرانی، داوری دقیق‌تری ارائه می‌کرد. درست است که در ایران، خواه در دوران زرتشتی یا در دوران اسلامی، زنان هویت مستقلِ واقعی نداشته‌اند، اما این امر مختص ایران نیست. در یونان باستان نیز زنان هویت مستقل نداشتند، و درست مانند ایران، هویت آنها بر اساس رابطه با خویشاوندان مذکّر تعریف می‌شد: ازآنها نه با نام‌ِ خود بلکه به عنوان دخترِ الف، همسرِ ب، و مادرِ ج یاد می‌کردند.[۲]

فلور، با توجه به “سلسله‌مراتب روابط قدرت” و آبروی خانواده، استدلال می‌کند که چون خانواده درباره‌ی ازدواج تصمیم می‌گرفت، “در نتیجه ازدواج هم‌خونان [شیوع داشت]” (ص ۱۱۹). با این حال، روابط این عوامل با یکدیگر می‌تواند به درک نقش آنها در تنظیم روابط جنسی کمک کند. برای مثال، ازدواج هم‌خونان و دل‌مشغولی به بکارت -یعنی تضمین آبروی خانواده- در چارچوب روابط قدرت، با یکدیگر پیوندی اجتماعی دارند. پرده‌ی بکارت جزوِ دارایی‌های خانواده بود که باید تحت کنترل خانواده باقی می‌ماند (ازدواج هم‌خونان) یا اگر قرار بود توسط افرادی بیرون از گروه [خویشاوندی] برداشته شود، این کار تنها از طریق یک قرارداد ممکن بود، قراردادی که معمولاً به صورت مبادله‌ی زنان میان دو گروه، کلان (؟) یا خانواده‌های ناخویشاوند بود. به نظر نویسنده‌‌ی کتاب، در ازدواج خانوادگی، بکارت- یعنی وضعیتی که در آن برادر یا پدر، پرده‌‌ی بکارت را برمی‌داشتند- مهم نبود؛ اما این می‌تواند حاکی از آن باشد که آنها نمی‌خواستند پرده‌ی بکارت، به عنوان دارایی خانواده، به دست غریبه‌ها یا دشمنان برداشته شود یا به تملک آنها درآید. این کتاب به تفصیل به شکل‌های عریان‌تری از روابط قدرت می‌پردازد: هنگامی که زنان متأهل اسیر می‌شدند، یا زمانی که مردان مجبور می‌شدند که زنان خود را به حاکمان دهند، و نظایر آن (صفحه‌ی ۶۸ به بعد) می‌توانستند زنانی را که “کالا” به شمار می‌رفتند، بفروشند و اصلاً تصور نمی‌کردند که این کار تأثیری بر آبروی خانواده دارد. برای مثال، می‌توان به اهدای دختران به شاه سلیمان صفوی به منظور دریافت پاداش مالی اشاره کرد (ص ۷۱).

این که زنان در اقتصادِ تحت سلطه‌ی مردان، کالا محسوب می‌شدند نه تنها در بردگی و صیغه (روسپی‌گری شرعی)، بلکه در ازدواج موقت (مُتعه) و نکاح نیز مشهود است. شیربها و مهریه، بهایی است که بابت زن می‌پردازند. مثال دیگر، این است که نادرشاه در سال ۱۷۳۴ از حامیان محمد خان بلوچ، به جای پول یا طلا، پنجاه دختر طلب کرد (صص ۷۶-۷۳). به نظر غزالی، زن مانند متصرفات است و با او باید همانند دشمنی مغلوب رفتار کرد (ص ۸۲).

سکس و روابط جنسی، عرصه‌ی اِعمال قدرتِ مسئولان و صاحب‌منصبان دولتی و دینی است. دین در تمام حیطه‌های روابط جنسی دخالت می‌کند: قانونی‌کردن ازدواج دائم یا موقت، مشخص‌کردن مدت عِدّه پس از طلاق یا انقضای قرارداد، و غیره. به نظر می‌رسد زمانی که دین، روسپی‌گری را منع می‌کرد –برای مثال، علما در دوران مغولان و تیموریان، از حکومت خواستند تا آن را ممنوع کند- بیشتر به این دلیل بود که مالیات این کار به حکومت می‌رسید و نه علما. چون روسپی‌گری تجارتی پرسود برای کارکنان دولت یا درآمدهای دولتی بود، به رغم ممنوعیت قانونی آن، هیچ‌گاه به طور مؤثر از آن جلوگیری نشد (صص ۹۲-۱۸۷، ۱۴-۲۱۲، ۴۰-۲۳۹، ۲۴۹). هرچند این کتاب به صیغه به عنوان نوعی ازدواج می‌پردازد، اما می‌توان گفت که صیغه، “قاعده‌ای” اسلامی بود برای شرعی‌کردن صنعت روسپی‌گری تا روحانیون یا، به قول فلور، آخوندهای (دون پایه‌ای) که از درآمد سالانه‌ی این زنان سود می‌بردند، بتوانند این صنعت را کنترل کنند (ص ۱۲۹). قدرت مذهبی کنونی ایران، صیغه را قانونی کرده و آن را تشویق می‌کند (ص ۱۶۷)، اما برای این کار انگیزه‌ای اقتصادی، مانند کسب درآمد مالیاتی از روسپی‌گری، ندارد، بلکه باید آن را ابزاری برای کنترل اجتماعیِ بخشی از جامعه دانست که نمی‌توان آن را حذف کرد یا نادیده گرفت. قدرت مذهبی، با زدودن داغ روسپی‌گری، برای زنانی که بنا به دلایل مالی تن‌فروشی می‌کنند، جای بیشتری باز کرده است. هر چه باشد، روسپی‌ها هم به اسلام ایمان دارند و شعائر آن را به جا می‌آورند، و برخی با پولی که از این راه به دست می‌آورند به حج می‌روند (ص ۲۴۴).

رویکرد انسان‌شناختی دقیق‌تری در مطالعه‌ی قواعد دینی یا فرهنگی و اخلاقیِ روابط جنسی، می‌توانست بهتر توضیح دهد که چرا، برای مثال، در چهل سال گذشته به رغم مدرن‌شدن ایران، ازدواج خویشاوندی رو به رشد بوده است (ص ۳۴). این امر می‌توانست از آشفتگی در تعریف ازدواج هم‌خونان، در صفحات ۱۱ و ۳۴، جلوگیری کند: فلور ابتدا ازدواج هم‌خونان را این‌گونه تعریف می‌کند: “تولید مثلِ جنسی میان خواهران، برادران و والدینشان”. اما بعد تعریف گسترده‌تری از این اصطلاح ارائه می‌دهد و آن را معادل ازدواج میان افرادی با نیاکان یکسان (جد یا جد بزرگ) می‌شمارد. این تعریف بیشتر به معنای درون‌همسری است تا نوعی از ازدواج هم‌خونان که در ایران رایج بود. در واقع، ازدواج هم‌خونان، درست مانند برون‌همسری و درون‌همسری، مفهومی نسبی است و به دامنه‌ی گروه اجتماعی بستگی دارد.

این کتاب گاهی به ارتباط میان رابطه‌ی جنسی برای تولید مثل و رابطه‌ی جنسی برای لذت اشاره می‌کند اما به عنوان مسئله‌ای اساسی به آن نمی‌پردازد. این پرسش در رابطه با چند موضوع طرح می‌شود: حدیثی از پیامبر با این مضمون که مردها باید از نیاز دوسویه در رابطه‌ی جنسی آگاه باشند، و مسئله‌ی لواط، که هم در دوران پیشااسلامی و هم دوران اسلامی تقبیح شده بود، زیرا “هدر دادن تخم است و نه آفرینش زندگی جدید” (ص ۲۸۰). همچنین، فلور هنگام بحث درباره‌ی ارزش‌های متضاد رابطه‌ی جنسی در این جهان و جهانِ بعد، به رابطه‌ی جنسی به عنوان موضوع قضاوت اخلاقی می‌پردازد. همجنس‌گرایی در اسلام، در این جهان حرام است، اما به نظر می‌رسد که در بهشت مجاز است. فلور آرای مختلفی را [در این رابطه] بر می‌شمارَد. از یک سو، استنباط او این است که طرفداران همجنس‌گرایی نتوانسته‌اند برای این کار تأیید دینی بیابند؛ اما از سوی دیگر، همین امر که برخی از مفسران، همجنس ‌گرایی را برای بعضی از مردان طبیعی دانسته‌اند، نشان می‌دهد که این عمل با استفاده از متون دینی توجیه شرعی داشته، هرچند اکثر فقها این تفسیر را نمی‌پذیرفتند. دیدگاهی پزشکی نیز این رویکرد را تقویت می‌کرد. برای مثال، رازی باور داشت که همجنس‌گرایی میان مردان “به علت اسپرم ضعیف مردانه‌ی پدر بود، که فرزندِ پسر را زن‌صفت می‌کرد” (ص ۲۹۵). به این ترتیب، همجنس‌گرایی بیماری‌ای ژنتیکی محسوب می‌شد و نه گناه یا فحشا.

فلور می‌گوید که لواط در ایران کاهش محسوسی نداشته و همچنان شایع است (ص ۳۶۵). به نظر می رسد که علت رواج لواط و مساحقه، فقدان رابطه‌ی اجتماعی میان دو جنس است. در این شرایط، لواط از امری عادی به عملی ممنوع و غیراخلاقی یا حرام تبدیل شده که مجازات آن مرگ است. عجیب نیست که این مجازات در دوران حکومت پهلوی وضع شد، زیرا در آن زمان لواط کاهش یافته بود و در نتیجه از نظر اجتماعی ناهنجار محسوب می‌شد. به عبارت دیگر، به نظر می‌رسد که قانون‌گذاری علیه لواط، پیامد حضور فزاینده‌ی زنان در جامعه بود. به همین دلیل، یعنی تعامل اجتماعی فزاینده‌ میان زنان و مردان، این روند در دوران جمهوری اسلامی نیز ادامه یافت. به این ترتیب، بر خلاف ادعای فلور، به نظر می‌رسد حق با ایرج میرزا بود که “تفکیک جنسی در ایران را مسبب گرایش بسیاری از مردان به پسران می‌دانست” (صص ۳۵۰و ۳۴۸).

فلور پس از بررسی جنبه‌های اجتماعی روابط جنسی در فصول ۱ تا ۴، در فصل آخر به پیامدهای جسمانی و بهداشتی رفتار جنسی ایرانیان می‌پردازد. در واقع، بیماری‌های مقاربتی، مشکلات اجتماعی ناشی از روابط جنسی در ایران را آشکار می‌کند. از آنها می‌توان به عنوان سنجه‌ای برای سنجش گستردگی روابط جنسی خارج از ازدواج استفاده کرد، و اگر تخمین فلور درست باشد که ۴۰ درصد از جمعیت به بیماری‌های مقاربتی‌ مبتلایند (ص ۴۰۶)، این امر می‌تواند حاکی از مشکلی حاد باشد. با توجه به این که دوجنس‌گرایی و لواط تا نیمه‌ی اول قرن بیستم نوعی هنجار به شمار می‌رفت، تغییری بنیادین در جامعه‌ی ایران رخ داده که فلور می‌توانست با تفصیل بیشتری به آن بپردازد. سرانجام باید گفت که نویسنده بر دیدگاه مردانه‌‌ به مسئله‌ی روابط جنسی و بیماری‌های ناشی از آن تأکید می‌کند- زنان منشاء بیماری محسوب می‌شدند و نه کسی که می‌بایست درمان می‌شد. این امر بار دیگر نشان می‌دهد که در جامعه‌ای مردسالار، بدنِ زن محلی برای ابرازِ روابط قدرت است؛ و این یکی از اموری است که از دوران باستان تا امروز پابرجا مانده است.

________________________________________
[۱] آنچه می‌خوانید ترجمه‌ی اثر زیر است:
Hormoz Ebrahimnejad (2015) ‘A Social History of Sexual Relations in Iran’ in Iranian Studies, vol. 48, no. 6, pp. 967-970.
هرمز ابراهیمی‌ نژاد مدرسِ تاریخ در دانشگاه ساوتهَمپتُن است.
مشخصات کتابی که معرفی می‌شود به ترتیب زیر است:
A Social History of Sexual Relations in Iran, Willem Floor, Washington, DC: Mage Publications, 2008.
[۲] بنگرید به:
“The Women Least Mentioned: Etiquette and Women’s names,” Classical Quarterly, 27 (1997): 323–۳۰.

بازارچه کتاب با بهارک عرفان

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

033

تنها ابلهان زنده می‌مانند
نویسنده: کیت ویلر
مترجم: زهرا تابشیان
ناشر: آموت
قیمت: ۲۷۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۵۲ صفحه
رمان «تنها ابلهان زنده می‌مانند» از دو ماجرای عشقی پرده برمی دارد که در دو فاصله زمانی و مکانی مختلف اتفاق افتاده است، یکی در قلب ژرفترین دره‌های جهان و دیگری در صحراهای وسیع هند.
در سال‌های ۱۹۴۰ آلتیا به همراه شوهرش که زلزله شناس است برای یافتن منشآ زلزله به اعماق شبه قاره هند سفر می کند، سفری پر ماجرا که به تحولی معنوی در وجودش می‌انجامد و طی اجرای مراسم و آیین های بودا، بتدریج به سوی کشیشی بودایی کشانده می‌شود تا در کنارش به آرامش برسد. سال‌ها بعد نوه‌اش مگی با شوهرش برای اداره کلینیک بهداشتی مخروبه و رها شده‌ای، به دره‌ای دور افتاده در پرو می‌روند و طی ماجراهای نفس‌گیر، با رهبر گروه‌های شورشی آشنا می شوند و در نهایت مجبور می شوند به همراه آنها در سفری ماجراجویانه و خطرناک به قلب جنگل‌های باران بزنند.
کیت ویلر به خوبی توانسته سرنوشت این دو زن جسور و ماجراجو را در هم تنیده و داستانی مهیج و زیبا بوجود آورد.
«کیت ویلر» که برای مجموعه داستان‌های کوتاهش به نام «نه از جایی که شروع کردم» چندین جایزه ادبی و بالا ترین تشویق‌ها را از طرف منتقدین دریافت کرده است، این بار در اولین داستان بلندش که با استقبال زیادی روبرو شده، خواننده را به جایی دور در آن سوی جهان می برد و در داستانی از عشق و دلدادگی گدشته و حال را در هم می آمیزد.
زهرا تابشیان لیسانس روانشناسی و هنر از دانشگاه آمریکایی بیروت و دارای مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران است. از وی تاکنون آثاری چون بر بال فریب، نیرنگ فرنگ، پونه و امپراتور سرزمین سوخته منتشر شده است.وی در مقام مترجم نیز تاکنون کتاب‌هایی چون اشک آنجلا اثر فرانک مک کورت، آناستازیا اثر مری موریسی و خوشی های زندگی اثر سامر ست موام را منتشر کرده است.

004

زاده اضطراب جهان
گردآورنده: محمد مختاری
ناشر: بوتیمار
قیمت: ۳۲۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۲۸
کتاب «زاده اضطراب جهان» شامل ۱۵۰ شعر از ۱۲ شاعر اروپایی به تازگی، به همت محمد مختاری و موسسه انتشارات بوتیمار منتشر و راهی بازار نشر شده است. این کتاب پنجمین عنوان مجموعه «آنتولوژی» است که این ناشر چاپ می کند.
این کتاب اشعار مختلف مارینا تسوتایوا، ویژلاو نزوال، پیتر هوخل، ولادیمیر هولان، چزاره پاوزه، چسلاو میلوش، یوهانس بوبروفسکی، پل سلان، آنتونین بارتوشک، زبیگنیو هربرت، فرنک یوهاش و جوزف برادسکی را در بر می گیرد. این شاعران، از چهره‌های به نام این حوزه در اروپا و جهان هستند.
بیشتر این شاعران به اروپای شرقی یا به اعتباری به اروپای مرکزی تعلق دارند. سرنوشت مشترک و هویت شعرشان همه، تراژیک است. این هویت و سرنوشت نشانگر آن است که تجربه شعر اورپا در رویکرد به حیثیت انسانی، تنها تجربه اروپای شرقی یا مرکزی نیست.
مختاری در مقدمه‌ای که برای این کتاب نوشته، درباره گردآوری اشعار آن نوشته: من این شعرها را در موقعیت‌های گوناگون، طی پنج شش سال اخیر به فارسی برگردانده ام. آرزو داشتم مجموعه‌‌های تازه تری از شعر اروپایی در اختیارم می‌بود تا گزینه کامل تر و فراگیرتر و تازه تری ارائه کنم؛ اما متاسفانه تاریخ نشر بیشتر مجموعه‌هایی که در اختیار دارم از سال ۱۹۷۹ فراتر نیست. به جز چند مورد که در جای خود نیز به آن‌ها اشاره کرده‌ام.
این محقق در جای دیگری از مقدمه خود می‌گوید: تجربه این شاعران، تجربه نیم قرن زندگی در دنیایی است که ارزش آدمی را فدای ارزش یک نظام کرده است. هنگامی که مرگ و جنگ و جنایت و ویرانی و فروپاشی بر فضا مسلط می شده است، اینان به حمایت از زندگی و صلح و عشق و آبادانی و همبستگی برمی‌خاسته‌اند. هنگامی که استبداد به امحای آزادی می‌پرداخته است، اینان از رهایی و خلاقیت آدمی دفاع می کرده اند. هنگامی که وحشت بزرگ بر ذهن سایه می افکنده است، اینان زبان دلیری و توان درون می شده اند.

005

در برابر تخت
نویسنده: نجیب محفوظ
مترجم: محمد‌علی عسگری
ناشر: پیدایش
تعداد صفحات: ۲۵۴ صفحه
قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان
نجیب محفوظ، نویسنده و نمایشنامه‌نویس مطرح مصری، اولین نویسنده عربی است که جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد. جایگاه او در میان مردم مصر مانند جایگاه تولستوی در روسیه است. ویژگی قابل‌توجه کارهای محفوظ، دیدگاه منتقدانه‌ای است که در آثارش نسبت به رژیم سلطنتی قدیمی مصر، استعمار انگلیس و حتی تاریخ معاصر مصر دارد.
کتاب «در برابر تخت» روایتی مستند و مختصر از تاریخ مصر در قالب یک رمان سیاسی است. نویسنده در این اثر حاکمان مصر را تکتک از گور درآورده و در برابر دادگاهی فرضی به استنطاق می‌کشد تا مورد داوری قرار گیرند. ملاک این داوری منافع ملی کشور است. اما نویسنده در این کتاب صرفا به روایت تاریخ نمی‌پردازد. او رویکردی کاملاً سیاسی و نقادانه دارد و می‌خواهد ضمن برشمردن اعمال و آثار هر حاکمی، عاقبت کار او و سرنوشت نهایی‌اش را گوشزد کند تا به این وسیله سایر حاکمان پند گرفته و خطاها یا اشتباهاتشان را تصحیح کنند.
برخی از منتقدان این کتاب را متفاوت با همه آثار نجیب محفوظ ارزیابی کرده‌اند و اعتقاد دارند که تقریباً نمی‌توان توضیح مشخصی از این کتاب ارائه داد. زیرا نه کاملا رمان است، نه داستان کوتاه، نه نمایشنامه و نه حتی مجموعه مقالات. بلکه ترکیبی است از همه اینها، به ‌اضافه مروری دقیق و سریع بر تاریخ مصر از ابتدا تا دوران نویسنده.
سال ۲۰۱۱ وقتی در مصر انقلاب شد و رژیم حسنی مبارک سقوط کرد، توماس فریدمن تحلیل‌گر معروف آمریکایی در یادداشتی با اشاره به همین کتاب نوشت هرکس می‌خواهد رابطه بین دولت و ملت را در مصر بفهمد باید این کتاب را بخواند.
در بخشی از کتاب «در برابر تخت» آمده است: «پادشاه منس گفت: یکپارچگی مصر با شمشیر و تلی از جمجمه‌ها حاصل شده است و باید یکپارچگی بر همین اساس استمرار پیدا کند. اما از بدشانسی، دشمنی بر ما غلبه کرد که افکار و اندیشه‌ها نام داشت. بنابراین ما از درون در معرض حمله قرار گرفتیم و شکوه تاریخی ما به سخره گرفته شد…
اخناتون گفت: بحث‌های شما هیچ سودی ندارد. مسئله به سادگی این است که من صدای معبودی را شنیده بودم. این نعمتی الهی بود که به سراغ شما نیامد.»

006

فارسی زبانی
نویسنده: برت فراگنر
مترجم: سعید فیروزآبادی
ناشر: انتشارات علمی و فرهنگی
قیمت: ۱۶۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۰۸
فراگنر که یکی از ایران شناسان مشهور به شمار می‌رود در این کتاب پژوهش و نظریه‌ای ارائه می‌کند که می‌تواند سرمشقی برای پژهش‌های ایران شناسی باشد. او در این اثر به بررسی قلمرو زبان فارسی و دلایل اهمیت آن در تاریخ بخش بزرگی از جهان پرداخته و سعی می‌کند تا نشان دهد فارسی زمینه‌هایی برای ایجاد همدلی و کندکاو در خود داراست.
فراگنر در بخشی از مقدمه خود بر این کتاب عنوان داشته که متن حاضر حاصل اندیشیدن دائمی وی درباره جایگاه زبان فارسی به مثابه پدیده‌ای در گذشته و حال است.
وی همچنین درباره کاربرد اصطلاح فارسی زبانی نیز در این مقدمه نوشته است: این واژه وضعیتی است که نه تنها کیفیت کاربرد زبان فارسی را در قلمرو جغرافیایی را نشان می‌دهد بلکه نشان دهنده مکانی خاص و حتی مفهومی مکانی زمانی است و حتی به این هم اندیشیده‌ام که باید به جای این واژه از قلمرو ذهنی با عنوان «سرزمین فارسی زبانان» استفاده کرد.
فراگنر در بخش نخست از این کتاب درباره مساله قلمرو و قومیت و هویت‌های گروهشی در بخش شرقی جهان اسلام در دوره پیشامدرن به اظهارنظر پرداخته است و چهار گروه شعوبیه، کردها، ترک‌ها و فارس‌ها را به طور مجزا مورد برررسی قرار داده است.
وی در ادامه در فصلی مجزا با عنوان زبان فارسی نو به بررسی میزان نقش تعیین کننده این زبان در ایجاد منطقه‌ای تاریخی و بزرگ پرداخته و برای همین منظور به سراغ برخی از نشانه‌های فارسی نو رفته است.
پژوهشی در زبان فارسی به عنوان نخستین زبان اسلامی شده، پژوهش در آن به عنوان یک زبان میانجی و الگوی پیدایش دیگر زبان‌های ادبی اسلامی نیز ار دیگر بخش‌های این اثر به شمار می‌رود.
نویسنده در ادامه کتاب بان فارسی را از منظر زبانی برای آمد و شدهای فرامنطقه‌ای در غرب، میانه و جنوب آسیا و نقش آن در تکامل زمانی و مکانی و قلمروهای گوناگون آن در جهان اسلام مورد بررسی قرار داده است و از این منظر به سنت‌هایی مانند شاهنامه نکگاری و تاریخی‌نگاری فارسی نگاهی جدی انداخته است.
بخش پایانی از این کتاب نیز با عنوان انزوا و پایان فارسی زبانی به بررسی چهارچوبی موضوعی برای پژوهش‌های ایران‌شناسی و اسلام شناسی پرداخته است.

تولد ملکه‌ی فولک / محمد سفریان

098b8653e884f29b11914009b41dcc47مظهری از آزادی طلبی مدرن و شهری بود و نشانه ای از قدرت موسیقی در برانگیختن احساسات آدمیان در برابر ظلم. زنی که نیم قرنی ست جز برای آزادی و برابری انسان ها ساز به دست نگرفته و آواز نخوانده‌است.
جون چاندوس بائز در ژانویه ی ۱۹۴۱ و در نیویورک آمریکا به دنیا آمد؛ در خانواده ای تحصیل کرده و شهری از مهاجرین مکزیکی. او به واسطه ی همکاری پدرش یا سازمان یونسکو در کودکی و نوجوانی طی طریق بسیار کرد و زندگی در ممالک متفاوت و جنگ زده را تجربه کرد تا از همان روزهای کودکی؛ با سرشت پلید جنگ و فقر آشنا شود و بعدها در تمامی سالهای فعالیت حرفه ای اش همراه مردم گرفتار شود و برای رهایی انسان از بندهای فردی و اجتماعی آواز بخواند…
جون بائز از جمله ی خواننده هایی ست که خیلی زود در مسیر شهرت و محبوبیت قدم نهاد. تنها هجده سال داشت که در فستیوال موسیقی فولک نیوپورت خوش درخشید و نوزده ساله بود که نخستین آلبومش به جدول آلبوم های پرفروش راه پیدا کرد تا این طور موسیقی فولک و کانتری آمریکا چهره ی جدید و صدای صمیمی تازه ای را تجربه کند…
او در سالهای دهه ی شصت بدل به چهره ای شناخته شده در موسیقی آمریکا شد و از همان آغاز راه هم از شهرت و محبوبیتش در حمایت از جنبش های حقوق بشری استفاده کرد. او که با سخنرانی مارتین لوترکینگ دل در گرو آزادی و عدالت بسته بود در ادامه ی راه زندگی اش، در حلقه ی اصحاب دکتر همیشه حاضر او در آمد و در نکوهش جنگ و ستایش صلح آوازها ساز کرد.
نام بائز در غالب کتب تذکره با باب دیلن دیگر ستاره‌ی موسیقی آمریکا گره خورده. دیلن که حالا بیشتر از معشوق روزگار جوانی اش به شهرت رسیده؛ در آن سالها جوان پرسه زن بی خیالی بود که تنها به واسطه ی خانه به دوشی و کولی گری اش در راه موسیقی افتاده بود؛ بائز اما علاوه بر لطافت زنانه، نگاهی تازه به او هدیه داد و با ساز و کار شهرنشینی آشنایش کرد …اضافه بر این، دیلن پایه‌های شهرتش را هم مدیون عشق و اعتماد جون بائز است، چه اول بار او بود که دیلن را با خود به تور برد و میهمان بسیار ویژه‌اش نام کرد.

joan-chandos-baez-4

آشنایی با دیلن برای بائز هم سرمنشا تغییرات بسیار شد. او که از گذشته ای منظم و بستری معقول و شهری می آمد، از پس آشنایی با دیلن، با مفاهیم و مختصات کولی گری و بی خانمانی آشنا شد. هم این آشنایی هم سبب شد تا آن صدای صمیمی و آشنا در بسیاری از ترانه هایش از عشق و جنون و بی خیالی یاد کند و اینها همه را با مردم شهر شریک شود.
Baez,Joan
دیگر از موارد ماندگاری او، بسط وسیع آثار او در شریان شهر است، چه، بسیاری از ملودی های جا افتاده ی امروز به واسطه ی زیبایی کلام اوست که عالم گیر شده اند. از همین جمله است ترانه‌ی «دونا دونا» که با هنر بائز به شهرت رسید. ترانه‌ای که علاوه بر زلالی و روانی از حیث کثرت ترجمه به زبان های گوناگون هم حائز اهمیت است…
جون بائز از جمله ی معدود هنرمندان آمریکایی بود که به نیکی از حال همه ی دنیا آگاه بود؛ او علاوه بر نکوهش جنگ ویتنام، برای فقرزده های آفریقایی هم آواز خواند. برای حق تحصیل بنگلادشی ها هم ترانه نوشت؛ در مذمت مجازات اعدام گفت و حتی برای احترام به زبان های اروپایی آلبومی به بازار داد.
او از اصل و نصب مکزیکی اش هم نهایت بهره را برده. علاوه بر استفاده ی او از تم های موسیقی آمریکای جنوبی در جان ترانه هایش؛ بائز یک آلبوم تمام را هم به زبان اسپانیایی اجرا کرده. ترانه‌ی «سپاس زندگی» از جمله‌ی شهره ترین ترانه های بائز به اسپانیولی ست.
مگر می‌شود که در گوشه ای از این دنیا، صدای دادخواهی مردمی بلند باشد و بائز با هم آن گیتار قدیمی اش به حمایت از آنها نشتابیده باشد؟ صدای پر شور سکوت ایرانیان هم خیلی زود به گوش این پوینده ی راه آزادی رسید تا او در روزهای پر التهاب و دشوار ایران به یاری مردم ما آید و ترانه ی مشهور ” We Shall Overcome ” را در هیاتی متفاوت برای جوانان ایرانی اجرا کند… علاوه بر این او در پایگاه خبری اختصاصی اش هم پیامی کوتاه برای مردم ایران به یادگار گذاشت تا نزد جوانان ایرانی محبوب تر از پیش شود:
«جهان با دیدن شما به قدرت رفتار غیر خشونت‌آمیز پی برد. ما آن را در غرش سکوت شما می شنویم و در چشمان شما می‌بینیم، آن گاه که آرام رو در روی رعب و دهشت می‌نشینید. شجاعت شما به شوقمان می‌آورد و فداکاری‌تان الهام بخشمان می‌شود. چه سعادتمندم من که زنده‌ام تا شاهد این جنبش باشم. دعاهایم، عشقم و حمایتم را به سوی‌تان روانه می‌کنم.»

Joan-Baez-5

علی رغم تمامی آنچه ذکرش رفت؛ نام جون بائز بیشتر از یک فعال سیاسی و خواننده ی مبارز؛ با عنوان هنرمندی صاحب سبک و کاربلد در دفاتر موسیقی دنیا به ثبت رسیده است. زبردستی او در نواختن گیتار و شیوه ی دوست داشتنی و صحیح آواز او باعث شده تا موسیقی مردمی و محلی امروزین آمریکا وامدار سعی و همت او باشد. هم او که از جانب مردم و مطبوعات با لقب «ملکه‌ی فولک» شناخته می شود.
او همچنان می خواند با همان حنجره و گیتاری که سالهاست حضورشان را وقف شادمانی مردمان دنیا کرده اند. با هم آن ترانه هایی که چونان چون رودی زلال و آرام؛ نجوای شیرین گذر ایام را در گوش طبیعت زمزمه می کند.

بازیگران صدا و سیما در شبکه‌های ماهواره‌ای / مینا استرابادی

jpvjha2mp7ryfh1301zv1روند خروج بازیگران تلویزیون و سینمای ایران از کشور همچنان ادامه دارد. قضیه از چند ماه پیش شروع شد، زمانی که انتشار عکسهای بی حجاب‌ صدف طاهریان و چکامه چمن‌ماه در شبکه‌های اجتماعی جنجال‌برانگیز شد و شائبه‌ی پیوستن این بازیگران به شبکه‌های ماهواره‌ای نقل محافل عمومی شد. پس از آن هم خروج رابعه اسکویی و مانی کسراییان به این حرف و حدیث ها دامن زد.

در همین حال برخی گزارشها حاکی از آن بود که بعضی شبکه‌های ماهواره‌ای از بازیگران ایرانی برای نقش‌آفرینی در تولیدات فرهنگی هنری‌شان دعوت کرده‌اند. تا آنجا که محمد مسلمی، کارگردان برنامه‌ی پرحاشیه‌ی «فیتیله» در گفت و گویی به موضوع پیشنهادات کاری‌شان از شبکه‌های مستقر در خارج از کشور اشاره کرد.

102

این رویه اما با واکنش علی اصغر پورمحمدی، معاون سیما مواجه شد، او در این باره ضمن پذیرفتن استیصال مالی صدا و سیما گفت: «تردیدی نیست که ما در حال حاضر با بحران گسترده‌ای در تلویزیون مواجه هستیم و کم کاری وجود دارد و باید عده‌ی زیادی جمع شوند و این مشکل را برطرف کنند. اما اگر بازیگر یا هر فرد دیگری با این شبکه‌ها همکاری کند ما دیگر از همکاری با او معذور می‌شویم، بالاخره مشکل مالی سازمان صدا‌و ‌سیما هم حل می‌شود و وضعیت اینگونه نمی‌ماند.»

1023
از سوی دیگر سخنگوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هم در بیست‌و‌یکمین نشست مطبوعاتی‌اش با خبرنگاران درباره موضع ارشاد در قبال همکاری هنرمندان با شبکه‌های فارسی زبان ماهواره‌ای هشدار داد:«هرگونه همکاری، ‌تماس، مصاحبه و ارسال آگهی به شبکه‌های ماهواره‌ای چه رادیو و چه تلویزیون، به ویژه شبکه‌های معاند، ممنوع و تخلف است و هنرمندان باید مراقبت کنند که بی‌جهت آب به آسیاب دشمن نریزند؛ چراکه تخلف محسوب می‌شود، حال این تخلف چه در تبلیغات هنری، صنعتی و سایر بخش‌ها باشد، در هر صورت ممنوع است»
پخش آنونس یک سریال تلویزیونی از یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای گواه همکاری چکامه چمن‌ماه و مانی کسراییان با این رسانه‌هاست.
گفتنی‌ست از حدود سه ماه پیش و زمانی که عکسهای بی‌حجاب چکامه چمن‌ماه در اینستاگرام منتشر شده بود، نام او از تیتراژ یک سریال تلویزیونی در حال پخش از شبکه‌ی سوم صدا و سیما حذف شد.

بررسی کتاب تابستان بی رحم / بیژن زرمندیلی

fullsizerenderتابستان بی رحم
بیژن زرمندیلی
برگردان ابوالحسن حاتمی
ناشر: باقر مرتضوی، کلن
پخش: انتشارات فروغ، کلن

سرآغاز کتاب با «چند نکته . . . » از باقر مرتضوی شروع می شود. نویسنده را که از دوستان قدیمی و روزنامه نگار ایرانی مقیم ایتلیاست و تا به حال «چندین رمان به زبان ایتالیائی ازاو منتشر شده است»، معرفی می کند. قرار بود این کتاب درایران منتشر شود ولی وزارت ارشاد اجازۀ نشر «تابستان بی رحم» را نداده است.
با مطالعۀ فصل : «کیوان» و«رم»، آثار واهمه های پنهان وغم انگیز دردل خواننده راه می یابد. هرچه پیش می روی بیم وهراس گسترده تر می شود. یادمانده های تلخ روایتگر جان می گیرد. تعقیب و فرار و کشتارهای خیابانی و سلاخی های وحشیانۀ ساواک، دهشتِ روزگار تحول ودگرگونی ها را به نمایش می گذارد. کیوان، طفل شیرخواریست درآغوش مادرکه پدرش پرویز، با هجوم مأموران مسلح ساواک در کنارش کشته می شود. پس از سه دهه درعنوان «رم» کیوان، در ایتالیاست. جوانی «یتیم» که دنبالِ آثار خاطره های پدر و مادرخود می گردد. در ایستکاه قطار راه أهن «متوجه زوجی می شود که به سمت او می آیند مرد جوان لباس خاکستری به تن دارد و کراواتی گلدار زده . . . دختر هم سن و سال اوست. پالتوی آلبالویی رنگ و دامنی سبز با پلیسه های پهن به تن دارد که تقریبا به زیر زانویش می رسد . . . . . . دختر جدی و کمی متأثر به نظر می آید. هر از گاهی نیز بی اختیار دستش به سوی خال کوچکی که درگونه ی چپ دارد می برد». در فرودگاه رم که کیوان عازم لندن است، باز همان دیدار با تغییرات زمانی در ذهنش جان می گیرد: « زنی که اینک از جلوی او رد شد مسن تر است. کیوان می بیند پالتوی آلبالویی، دامن سبز پلیسه ای، جوراب های هم رنگ دامن و خال کوچکی در گونه ی چپ دارد. . . . . . . به دنبالش می دود او در نزدیک خروجی ایران ایر، پرواز رم – تهران . . . پاسپورت جمهوری اسلامی دردست دارد . . . به اطرافش نگاه می اندازد و دریک آن چشم هایشان به هم تلاقی می کنند».
تراموای کمر بندی سرخ و فریاد روایت آشنائی پرویز و مریم، دوران تحصیل آن دو درایتالیا، شرح زندگی و فعالیت های سیاسی ان ها و مشارکت جدی آن دو در بحث های سیاسی ست. تماس های دانمی به عشق و عاشقی بین آن دو دلدادۀ جوان منتهی می شود. هردو با پاکدلی معصومانه درلحظه ای به عشق همدیگر اعتراف می کنند و زندگی مشترک آن دوشروع می شود. هر دو در حزب اسم نویسی می کنند. یکی از مسئولان دفتر سیاسی در رم با آن ها ملاقات کرده و خطرات آینده را یاد آورمی شود : «عواطف زندگی یک فعال سیاسی را بغرنج می کند . . . ولی آخر سر تسلیم شده ازدواج لائیک آن ها را برگذار می کند. وآن دو رسما زن و شوهر می شوند» .
پرویز، مدتی بعد با پاسپورت جعلی ایتالیا را به قصد ایران ترک می کند. یک هفته درکلن میماند. درچند نشست با مسئولین دفتر سیاسی به سخنان آن ها گوش می دهد. به تلخی احساس می کند که حزب از «اوضاع بغرنج ایران و واقعیات اجتماعی » کشور دوراست. درکنار تنهائی و دوری از مریم ، دلهره های تحت نظر بودنش را نیز خطری جدی احساس می کند. با پرواز لوفت هانرا از کلن به استانبول می رود. درگمرک استانبول افسر تُرک با نگاهی مشکوک در پرسش وپاسخ با او که درپاسپورت اسمش اکبر شوشتری و تاجر فرش است، با همتای ایرانی وامنیتی خود کلنل امینی نام درسفارت ایران تماس می گیرد. اومی گوید « تو برایم یک عکس و یک نمونه خطش را بفرست بعد ولش کن برود ما هوایش راداریم». پرویر با اتوبوس فرودگاه عازم شهر می شود. اما یک «مرد ترک که اینک در عقب اتوبوس جای گرفته درهنگام عبور ازکنارش با نگاهی طولانی او را برانداز کرده بود» اتوبوس بعد از حرکت وقبل از خارج شدن ازمحوطه فرودگاه، دوافسردیگر را نیز سوارکرده که به محض ورود: « تک تک مسافران را برانداز می کنند». درحوالی بازار ازاتوبوس پیاده می شود. دوافسرترک رفته اند ولی آن مرد هنوز درتعقیب اوست. پرویز وارد هتل پاشا می شود و مرد نیز با برداشتن آدرس هتل محل را ترک می کند. ساعتی بعد پرویز درمحلی دیگر درهتلی درازکشیده و مشغول مطالعه است.
پرویز، که خبردستگیری سیروس را قبل از حرکت از کلن دریافته بود و درمقابل پرسش رفقای دفترسیاسی : «آیا سیروس، بدون برملا کردن هویت بقیه ی رفقای مخفی درایران قادر به مقاومت درمقابل شکنجه های ساواک خواهد بود یا نه، پرویز کمی مکث کرده بود». درچنین فکر وخیال آینده اتوبوس به نزدیکی های آنکارا می رسد. درحالی که مرد تُرک همچون سایه پرویزرا تا پانسیون ثریا تعقیب می کند و بعد آهسته دور می شود» . برای فرار از تعقیب چند بار اتوبوس و تاکسی عوض می کند و در آخرین تعویض که سوار تاکسی شده و راننده اش کُرد، آشنا می شود که پسرش دانشجوست، دستگیر شده و درحال حاضر زندانی است. اشاره می کند : «من کرد زیاد می شناسم. در بینشان دوستان زیادی دارم». پرویزرا به خانه اش دعوت می کند : « امشب می توانی پیش ما بمانی تخت پسرم در راهرو خالی ست». راننده پس از طی مسافتی درکوچه پس کوچه های حومه آنکارا به ساختمان محقری می رسد که طبقۀ اول خانۀ اوست. وهمانجا شب را می گذراند. چند روز بعد پرویز در قهوه خانه ای در وان در«انتظار محمد» است که باید از طریق سلیمانیه او را نزد مام جلال به کردستان ببرد. واین زمانی ست که «پیشمرگه های ملامصطفی، با مردان مام جلال در جنگند». پرویزبا تعویض لباس باشال کردی به صورت یک کرد تمام عیار با محمد به دفتر مام جلال در بکرجو میرسند. برگشتن مام جلال از مسافرت و جشن و چراغانی وپایکوبی مردم محل از پیشوای شان، ملاقات مام جلال واستقبال صمیمانۀ او از پرویز، و«ایران درچند کیلومتری بکرجو است و او از پنجره می تواند آسمانش را ببیند. از زمانی که از رم خارج شده این اولین باری ست که سفرش معنا پیدا کرده و ایمان دارد که به سوی ناکجا آباد نمی رود». چقدر سنگین است و درد آور که پُشت دروازۀ سرزمین مادری خود با حسرت به تماشای آسمانش باشی و قیل و قالش را بشنوی، اما، ازبیم وهراس شکنجه و زندان نتوانی قدم به خاک زادگاه خود بگذاری!
در دهمین فصل : «خانم یوله»، بیم وهراس مریم اوج می گیرد. تنهائی در ایتالیا، در نبودِ پرویز، بخشی از گفتارهای تکان دهندۀ این رمان است که نویسنده درنهایتِ دقت و تیزبینی، نگرانی های او را روایت می کند. در هرگوشه خانه و خیابان درمنظر ذهن و نگاهش پرویز را می بیند، دراتاقی که با او بسر برده، در جایی که در انتظازش بوده، در کتابفروشی ها و رستوران ها، «شاید پرویز نیز دیگر کسی نباشد که در رم با او زندگی کردم. باید دربین میلیون ها انسان به دنبال او بگردم، . . . . . . شاید دستگیرشده . . . شاید او را کشته باشند . . . . . . افکار شومی به مغزش هجوم می آورند». مریم گرفتار دلتنگی درایتالیاست، به دنبال پرویز در کوجه پس کوجه های تهران میگردد تا پرویز را در مخفی گاهش پیدا کند. ازعلی که از آلمان آمده، خبر شکست و مُقر آمدن سیروس را شنیده که «نتوانسته مقاومت کند و اینک با ساواک همکاری می کند . . . آن ها از طریق او در حال ردیابی افراد مخفی اند». مریم، روز پایان تحصیل پزشکی در ایتالیا با نمرۀ صد درصد قبول می شود. «استادم توصیه کرد که بهتر است در رشته ی قلب شناسی تخصص ببینم». با اخذ پایان نامه دکترا عازم تهران می شود. در محمودیه منزل پدر ومادرش اقامت می کند. دربیمارستان سینا استخدام شده دربخش سوانح زیر نظر پروفسورعدل به کار طبابت می پردازد . چشم او همه جا دنبال پرویز است که پیدا نمی کند. در یک بعد از ظهری، درخیابان نادری او را ازدور می بیند. «مردی بود با لباس تیره و بدون پالتو، که درست شبیه پرویز گام هایش را با حرکتی غیرمتعادل و ناموزون بر می داشت». مریم لحظه ای تصمیم می گیرد تندی دویده به او برسد. اما با یادآوری «اخطار رفقای دفتر سیاسی » منصرف شده پرویز هم در نبش خیایان از نظرش محو می شود. با دریافت یک شماره مجله سخن دربیمارستان، وسیلۀ تماس با پرویز برقرار می شود. والدین مریم که از ازدواج آن دو مطمئن هستند، پدر اما می داند که «سیاست بین آن ها فاصله انداخته است». قبلا در مراسم مرگ پدر پرویز، گلایه های خانوادۀ او را دربارۀ نبودنش شنیده بود. مادر پرویز گفته بود: « غیبش زده، پدر بیمارش دق کرد. دراین اواخر ساواکی ها مرتبا در آمد و شد بودند و سراغ اورا می گرفتند ». ملاقات بین آن دو در حوالی سینما آسیا رخ می دهد و به خانه پرویز در منیریه می روند. و همدیگر را درآغوش می گیرند پرویز می گوید: «نزدیک ایستگاه قطار کتابفروشی دارم». صحبت بین آن دو درباره سیروس، مریم ازعدم اعتماد عده ای به او می گوید. پرویز پاسخ می دهد: «چرند می گویند سیروس خیانتکار نیست». قرار جمعۀ آینده را می گذارند.
ملاقات در جمعۀ دو.م درخانه منیریه صورت می گیرد : «پرویز مردی جدی، غم انگیز و درلحظاتی رسمی به نظر می رسد که به مریم درس می دهد». از احتمال اینکه گرفتار بشود و دست ساواک بیفتد، از بیرحمی ها و شکنجه های وحشیانۀ آنها و پایان کار سخن می گوید. مریم از شنیدن این حرف ها خشکش می زند. «بعد ازسکوت طولانی می گوید پرویز می خواهم از تو بچه دار شوم» این تصمیم قاطع پاسخ به پرسش های پرویز و آگاه بودن مریم به پایان کار است. خانه ای در منیریه نزدیک لشکر اجاره می کنند. به توصیۀ پرویز، مهوش هم که دیپلم پرستاری ازآلمان گرفته با مریم هم خانه می شود.
در فصل ۱۴ کتاب با عنوان جاسوس، موضوع فرار سیروس درجلسه هفتگی اعلام می شود. با تصمیم پرویز، مریم مداوای زخم و معالجات پزشکی را می پذیرد. به خانه ای می رود که نهاوندی ظاهرا آنجا مخفی شده، با دارو و ابزار بخیه ، در حالی که « صورتش را با روسری ای که دورگردن انداخته بود می پوشاند ». با دیدن وضع بد سیروس، وسشتشوی محل گلوله با نگرانی از وضع وخیم بیمار با سرعت به بیمارستان بر می گردد تا وسایل عمل و دارو های ضروری را ببرد. ساعتی بعد به سرعت بالاسر سیروس حاضر می شود. به پیر مرد نگهبان که «لهجۀ شدید آذری دارد دستور می دهد که بهیچوجه در[اتاق] را باز نکند. و آن را پشت خود می بندد. روسری را ازسر برداشته . روی پای مجروح خم می شود». بعد ازتزریق آمپول بیهوشی تکه های گلوله را ازبدن مجروح بیرون می کشد. «حدود بیست بخیه ی درونی و سطحی عمل را تمام می کند» بعد از دوساعت مراقبت در بالاسر سیروس، با نشان دادن داروها وسفارش های لازم به پیرمرد، جهت پرستاری، درحالی که به شدت نگران سلامتی بیماراست خانه را ترک می کند. مریم، دلشورۀ یک طبیب با وجدان و باورمند به سوگند نامۀ بقراط حکیم را دارد که نویسنده، دراین صحنه به درستی یادآور شده است. سه روزبعد حال مجروح با کاهش تب و فروکشیدن چرک های زخم، حالش بهتر می شود. «بیمارهوشیاراست». مریم که درطول پانسمان صورت خود را پوشانده، یک کلام حرف نمی زند. اما، نگاهِ خیرۀ سیروس به خود را حس می کند و ازاین دید با نفوذ به هراس می افتد».
در فصل ۱۵ باعنوان «تابستان بی رحم» حملۀ آن روز ساواکی ها را، نویسنده این گونه توضیح می دهد : «سیروس [نهاوندی] با عینک دودی تیره ای به چشم، خمیده در صندلی عقب اولین ماشین نشسته عصبی است و پیشانی اش پر از عرق . . . درفاصله ی کمی ازآن ها سه ماشین دیگر ایستاده اند و درونشان افراد مسلح به مسلسل و تفنگ منتظر اشاره ای از طرف سیروس برای وارد شدن به صحنه ی عملیات اند». با شروع عملیات خانه محاصره می شود. افراد مسلح داخل خانه شده پرویز در دم کشته می شود و بدنش کف راهرو می افتد. مأمور ساواکی به سراغ مریم رفته پشت در بستۀ اتاق می گوید : «بچه را بگذار و بیا بیرون، من به پدرت خبر می دهم که بیاید و او را ببرد .. . . . . ». سیروس که در معامله ای کثیف، خون عده ای را با تضمین بقای خود تاخت زده وعملا راهنمای آدمکشان به قتلگاه آن عده شده؛ می پندارد همه چیز تمام شده، دین خود را با لودان عده ای به ساواک پرداخته است، بیرون را نگاه می کند « چشم هایش روی صورت مریم ثابت مانده قبل از خم شدن مجدد لحظه ای به هم نگاه می کنند». با وجدان مسخ و آلودۀ خود رنگ میبازد!
مریم دستگیر شده همراه مهوش به زندان منتقل می شوند. جسد پرویز، گرسی و خسرو در وانت سرپوشیده ای توسط افرادی ملبس به اونیفرم پلیس برده می شود. خیابان منیریه فرو رفته درسکوت مطلق : «گویی محله ی منیریه خالی ازسکنه است. هیچکس جرأت نکرده بود پنجره ها را باز و صحنه ی مرگ پرویز و دستگیری مریم را تماشا کند».
خواننده درپایان کتاب، کیوان را در گورستانی تاریک با نوای قاری قرآن می بیند. همانگونه که بارها درمنظرخیال، دنبال سایه های پدر و مادرش شهر روم می چرخید. این بار، نیز همان صحنه ها درخیالش شکل می گیرد: «می بیند که گام های مرد نا منظم است و پشتش به طرف شانه ی زن کج شده، گوئی می خواهد بر بازوی او تکیه کند. پالتوی آلبالوئی رنگ زن از زیر چادری که برسر دارد پیداست. دامن پلیسه ای سبز رنگی به تن دارد که با جورابهایش هم رنگند. او باخال کوچکی برگونه هنگام تشکر نگاهی شیرین و لبخندی بر لب دارد. و کتاب بسته می شود.
نویسنده، مانند نقش نگاری هنرمند، تصویر درستی از وجدان تیره و تار سیروس نهاوندی را نشان داده است. می گویند زنده است و مخفی زندگی می کند. پنهان زیستن که به تعبیری روشن، پریشانی و آوارگی از هستی ست؛ مکافات خیانت های خونبار و برباد دهندۀ شرف و آبروی او را توضیح می دهد. همو تا پایان عمرش که خون انسان های جستجو گررا با کابوس وحشت وبیم و هراس دایمی تاخت زده است، با نتیجۀ معاملۀ کثیف خود دست به گریبان است و درجدالی همیشگی.
پایان سخن این که : لکۀ ننگین لو دادن و به کام مرگ فرستادن انسان ها، با هیچ عذر و بهانه ای قابل زدودن نیست.

«فروشنده» به جشنواره نرسید / بهارک عرفان

هیأت انتخاب سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر نیمه شب گذشته به شکلی بی‌سابقه اسامی فیلم‌های شرکت‌کننده در بخش سودای سیمرغ این رویداد سینمایی را اعلام کرد. فیلمهایی با موضوعاتی درباره خانواده، زندگی عاطفی جوانان و چند فیلم پرحادثه. اما در میان این بیست و دو فیلم خبری از فیلم «فروشنده» ساخته اصغر فرهادی، سینماگر سرشناس ایرانی و برنده جایزه اسکار نیست، این در حالی‌ست که رسانه‌های داخلی، پیشتر از حضور تازه‌ترین فیلم اصغر فرهادی، در سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر خبر داده‌بودند.
خبرگزاری های داخل ایران پیش از اعلام این اسامی، حضور چشمگیر فیلمسازان و چهره های سرشناس عالم سینما را کورسوی امیدی برای جذاب شدن این جشنواره‌ی بی رونق خوانده بودند و امیدوار بودند این جشنواره باحضور فیلمسازانی چون مهرجویی ،کیمیایی ،حاتمی کیا، اصغرفرهادی و بسیاری دیگر از چهره های سرشناس به «جشن سینمایی باشکوه و میدان رقابتی گرم» بدل شود.
علاوه بر این، بر خلاف گمانه‌زنی های پیشین، فیلم «سنتوری، مرد پائیزی» تازه‌ترین اثر داریوش مهرجویی و «مینا» به کارگردانی حمید نعمت‌الله هم از بخش اصلی جشنواره فیلم فجر کنار گذاشته ‌شده‌اند.
محمد حیدری، دبیر جشنواره فیلم فجر در گفت و گو با رسانه‌های داخلی اعلام کرده‌است: «هیچ فیلم دیگری به بخش سودای سیمرغ اضافه نمی‌شود. اسامی قطعی همین اسامی است که اعلام شده و فیلم دیگری اضافه نخواهد شد.»
در همین حال علیرضا شجاع‌نوری یکی از اعضای هیات انتخاب سی و چهارمین دوره جشنواره فیلم فجر در گفت و گو با خبرگزاری ایلنا مدعی شده‌‌است که هیچ فیلمی به خاطر ممیزی کنار گذاشته نشده‌ و گفته‌است: « تا پایان یکشنبه ۱۳ دی ماه ما مشغول تماشای فیلم‌ها بودیم و به محض آنکه به جمع‌بندی رسیدیم؛ نظر خود را به دبیر جشنواره اعلام کردیم که در کمتر از یک ساعت؛ اسامی فیلم‌ها از طرف روابط عمومی به رسانه‌ها اعلام شد. همین امر نشان می‌دهد هیات انتخاب به هیچ عنوان تحت فشار یا براساس سفارش کار نکرده است.
«امکان مینا» به کارگردانی کمال تبریزی، «دختر» به کارگردانی سید رضا میرکریمی و «لانتوری» به کارگردانی رضا درمیشیان در بخش اصلی جشنواره فیلم فجر با فیلم‌های دیگر، از جمله با فیلم «رسوایی» از مسعود ده‌نمکی و «بادیگارد» از ابراهیم حاتمی‌کیا رقابت می‌کنند.
هیات انتخاب سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر را محمد احسانی، شهرام اسدی، فریدون جیرانی، محمد باقر قهرمانی، حسین کرمی، علیرضا شجاع نوری و رضا مقصودی تشکیل می‌دهند.

بازارچه کتاب با بهارک عرفان

صفحه‌ی بازارچه‌ی کتاب ما؛ بیشتر از هر مطلب دیگری بوی ایران و امروز و کتاب می دهد. باز هم به همراه خبرنگارمان بهارک عرفان در تهران؛ سری به پیشخوان کتاب فروشی‌های شهر زده ایم و عناوین تازه را برگزیده ایم. با هم بخوانیم…

01انواع مرغابی و سه نمایشنامه دیگر
نویسنده: دیوید ممت
مترجم: بهرنگ رجبی
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۱۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۶۱
«شال»، «انواع مرغابی»، «سنجاب‌ها» و «پیوند دوباره» نام چهار نمایشنامه منتشر شده در این کتاب است. نمایشنامه «شال» چهار پرده و سه شخصیت با نام‌های جان، خانم آ و چارلز دارد. «انواع مرغابی» نیز یک نمایشنامه تک پرده‌ای است که دو شخصیت با نام‌های امیل وارک و جورج س. آرونوویتز، دارد. نمایشنامه «سنجاب‌ها» نیز در کتاب به صورت یک اثر «چهار تکه‌ای» درج شده است و دو شخصیت با نام‌های آرتور و ادموند دارد. در نهایت نمایشنامه «پیوند دوباره» نیز یک اثر تک‌پرده‌ای ۱۴ صحنه‌ای است و دو شخصیت با نام‌های کارول مایندلر و برنی کری دارد.

02
فانوس دریایی
نویسنده: آلیسون مور
مترجم: ابراهیم فتوت
ناشر: کوله‌پشتی
قیمت: ۱۳۰۰۰تومان
تعداد صفحات: ۱۸۴
فانوس دریایی در حالی که در دنیای ادبیات کمتر به کتاب‌های نخست اهمیت و توجه داده می‌شود در همان سال نخست از انتشار خود به لیست نهایی منتخبین جایزه من بوکر راه پیدا کرد در همان سال پایش به لیست نهایی NBA باز شد و در سال ۲۰۱۳ جایزه‌ برترین رمان بنیاد ادبی مک کیتریک را از آن خود کرد.
«فانوس دریایی» روایتگر تمام عیار تنهایی در قاب دو انسان است. شخصیت محوری داستان را مردی میان‌سال تشکیل می‌دهد که با جدا شدن از همسرش اکنون راهی سفری به آلمان برای تغییر روحیه است. داستان بر عرشه‌ کشتی‌ای که آب‌های دریای شمال را می‌پیماید آغاز می‌شود و با پیاده‌روی در امتداد رودخانه‌ راین ادامه می‌یابد.
در سیر این داستان با زنی آشنا می‌شویم که روایتی بسیار شبیه به مرد داستان دارد. مواجهه‌ این دو شخصیت به همراه روایتی موازی از درد مشترک بشر امروز، این کتاب را به اثری در خور اعتنا تبدیل کرده است.
به باور منتقدان کشمکش مداوم تلخی خاطرات و دغدغه‌های فردای شخصیت‌های داستان این رمان را در زمره شاهکارهای بزرگی چون «بیگانه» کامو یا «تنهایی پرهیاهو» هرابال قرار داده است.

آلیسون مورد همچنین برای انتشار این ترجمه مقدمه اختصاصی برای رمان خود نیز نوشته که در ابتدای این کتاب منتشر شده است

03
مقدمه‌ای بر شعر فارسی در سده بیستم میلادی
نویسنده: کامیار عابدی
ناشر: جهان کتاب
بررسی کارنامه ادبی ۲۵ شاعر معاصر هم مطالب فصل سوم این کتاب را تشکیل می‌دهد. این بررسی در سه قسمت «زندگی شاعر، نمونه شعر و تحلیلی از شعرها»، انجام شده است.
ادیب‌الممالک فراهانی، اشرف‌الدین نسیم شمال، ایرج میرزا، عارف قزوینی، ملک الشعراء بهار، ابوالقاسم لاهوتی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، نیما یوشیج، پروین اعتصامی، سیدمحمدحسین شهریار، رهی معیری، گلچین گیلانی، مهدی حمیدی شیرازی، فریدون توللی، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، فریدون مشیری، سیمین بهبهانی، نصرت رحمانی، مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری، نادر نادرپور، منوچهر آتشی و فروغ فرخزاد ۲۵ شاعری هستند که اشعارشان به صورت نمونه در این فصل کتاب بررسی شده است.

04
من خوبم، نگران نباش
نویسنده: اولیویه آدام
مترجم: راحله فاضلی
ناشر: هیرمند
قیمت: ۹۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۵۲
این رمان نخستین کتاب نویسنده فرانسوی است که در سال ۲۰۰۲ به چاپ رسید و مورد استقبال قرار گرفت. سال ۲۰۰۶ به کارگردانی فیلیپ لیوره اقتباسی از این رمان ساخته شد. فیلمنامه این فیلم را خود آدام نوشت که موجب شد سال ۲۰۰۷ جایزه ستاره طلایی برای فیلمنامه را از آن خود کند.
این کتاب ماجرای دختری به نام کلر را روایت می‌کند که برادرش خانه را ترک کرده است. کلر دلیل این کار را نمی‌داند و تلاش می‌کند برادرش را بیابد. او هر از گاهی کارت پستال‌هایی از طرف برادرش دریافت می‌کند که نشان می‌دهد حالش خوب است و جای نگرانی نیست. کلر به امید پیدا کردن برادر، راهی شهری می‌شود که آخرین کارت پستال از آنجا پست شده اما چیزی در انتظار اوست که شگفت‌زده‌اش می‌کند.
پیش از این رمان «در پناه هیچ» از همین نویسنده با ترجمه راحله فاضلی منتشر شده بود که نشر هیرمند آن را به چاپ رساند..

زمستان در قاب تصویر / مینا استرابادی

«هر کجا که برف می‌بارد، آب جاری می‌شود، یا پرنده‌ها پرواز می‌کنند، هرکجا که شب و روز همدیگر را در شفق ملاقات می‌کنند، …، هر آنجا که خطر و وحشت و عشق وجود دارد؛ آنجا زیبایی هست به فراوانی باران، جاری شده برای تو.» اینها را «رالف والدو امرسون» شاعر و نظریه پرداز آمریکایی در مقاله ی معروفش با عنوان «شاعر» نوشته و طی آن اهالی ادب و هنر رو به بازگشت به روح اصیل و جهانشمول هستی و آدمی دعوت کرده. نگاه این چنینی به طبیعت و زندگی سبب شده که هنرمندان عرصه ی نقاشی نگاهی ویژه به فصلهای گوناگون سال داشته باشند. نقاشی‌هایی سراسر اعجاب از این فصل غریب و سلطه گر:

۱- «شکارچیان در برف» (۱۵۶۵) – پیتر بروگل

Untitled-21

۲- «چشم‌انداز زمستانی با اسکیت‌بازان» (۱۶۰۸) -هندریک آورکامپ

1

۳- «زمستان» (۱۷۵۵) – فرانسوا بوشه

2

۴- «چشم‌انداز زمستانی» (۱۸۱۱)- کاسپار داوید فریدریش

3

۵- «هانیبال درحال عبور از آلپ» (۱۸۱۲) – ویلیام ترنر

۶- «دریای یخ» (۱۸۲۴)- کاسپار داوید فریدریش

6

۷- «چایخانه کویشی‌کاوا، صبح برفی» (۱۸۳۰) – هوکوسائی

7

۸- «برف شبانه در کامبارا» (۱۸۳۳) – هیروشگیه

8

۹- «زاغی» (۱۸۶۸) – کلود مونه

9

۱۰- «بازتاب زمستان در پتیت مون‌روژ» (۱۸۷۰) – ادوار مانه

10

۱۱- «یک مزرعه‌ی برف‌پوش و یک چنگک» (۱۸۸۹) – ون‌سان ونگوگ

12

۱۲- «یک گذر روستایی در زمستان» (۱۸۹۳) – آلفرد سیسلی

13

۱۳- «روستای برتون در برف» (۱۸۹۴) – پل گوگن

14

۱۴- «چمباتمه در برف» (۱۹۱۱) – فرانتس مارک

141

۱۵- «منظره‌ی زمستانی» (۱۹۱۵) – ادوارد مونک

15

بررسی کتاب اثر انگشت / رضا اغنمی

sdاثر انگشت
محمد رئوف مرادی
نشر: مهری
چاپ اول، لندن ۲۰۱۵
عنوان های این اثر با «انگشت خِنصِر [کوچک] » شروع شده با «دنباله ی انگشت میانه» به پایان می رسد. گمان می رود که نویسنده، با توجه به ضرب المثل رایج «انگشت رساندن!» که دخالت مردم درخصوصی ترین امور دیگران است این عناوین را برای روایت های رمانِ خود برگزیده است. و دیگراین که نویسنده درسرآغاز رمان : «اثرپیش رو زاییده ی تخیل و تراوشات ذهنی نویسنده است ربطی به شخص خاصی ندارد». اما درمتن کتاب، خواننده حس می کند که بیشتر بازیگران را می شناسد و همان هایی هستند که در اطراف هریک از من و شما سرگرم زندگی و بخشی از خودمانند. اما بازیگراصلی و با دوام کتاب «آرام» است که در سراسر صحنه ها خواننده را با خود می گرداند، و روایت هایش را شرح می دهد و با دیگران تفاوت ها دارد.
داستان با «انگشت خِنصِر » ازجمع شدن عده ای درپای کوه دماوند شروع می شود. و تصمیم سرپرست کوهنوردان : «تاشب نرسیده به پناه گاه دوم برسیم . . . ». دراین میان پای سیمین یکی از دخترهای کوهنورد زخمی شده و لنگ لنگان راه رفتن او باعث کندی همراهان می شود. بهرام می گوید «گُه زیادی نخور ضعیفه، تو هیچ ات نیست. می خواهی تنهات بگداریم یکی بهت تجاوز بکند!» سیمین پاسخ می دهد: «بگذار بکنند سعی می کنم لذت اش را ببرم. هرچند من ازاین شانسا ندارم». نویسنده با این ادبیات از همان نخستین برگ های کتاب، روابط فیمابین دوستان را توضیح می دهد. بالاخره با تزریق دو آمپول مسکن قوی به پای سیمین، «آرام ومجید هم از دو طرف سیمین را گرفته» بالا می برند. همگی در بالای کوه دماوند از تماشای چراغ های روشن شهرهای شمالی لذت می برند. بین سیمین و آرام گفتگوهای رازدار شروع می شود. آرام از جدایی و طلاق زن دومش می گوید که سیمین ازآنها بی خبر نیست. عاشقانه دلباختۀ آرام است و از رابطه های گذشته خود با او درد دل هایش را فاش می کند. آرام که در سرتاسر رمان حضور دارد، مرد خوش تیپی با قد و وقوارۀ زن پسند. از مردهایی که «به هر چمن رسیده گلی» می چیند.
درانگشت دراز، آرام آمدنش از روستا به تهران برای ادامۀ تحصیلات و سکونتش در یکی ازمسافرخانه های ناصرخسرو می گوید و در عنوان دنباله ی انگشت شست، پدر ومادر آرام وهویت او مغرفی می شود. آرام دریکی از روستاهای کرد نشین چشم به دنیا گشوده است. در همان روستا چند کلاس درس خوانده است. خبر زندانی شدن آرام وقتی به روستا می رسد، پدر و مادربا نگرانی سبب گرفتاری او را دنبال می کنند. نویسنده دراین جا عده ای دیگر را وارد صحنه می کند. مادر آرام به شوهرش می گوید : «خب به احمد و حسن و علی خبر بده بروند دنبالش . تو که خودت چشم وچار نداری». احمدخان داستان گرفتاری خودش را شرح می دهد و در دنبالۀ روایت های او معلوم می شود، همو زمانی که در روستا درس می خوانده، سر راه مدرسه : «آرام کنار جاده پاکت سیگار خالی ای را که با خط خوش روی آن نوشته شده بود آزادی را پیدا کرد و برداشت. از بس واژه ی آزادی نشنیده بود انگار گنجی یافته است آن را نگه داشت. هرگاه که ماشینی می گذشت طرفی را که رویش آزادی نوشته بود به آنها نشان می داد . وقتی یکی از ماشین های دولتی که کلی مرد مسلح سوارش بودند رد شد، ناخودآگاه پاکت سیگار را به نحوی که شعار باشد رو به آنها نشان داد». به همین جرم گرفتارشده، اما به زودی به زادگاهش برمی گردد. گرفتاری بعدی آرام پس از آشنائی با سیمین که قبلا به او گفته “«اصلیت اش سبزواری است و زادگاه پدرش یکی از شهرستان های آنجاست» رخ می دهد؛ دربازجوئی، وقتی بازجو عکس سیمین را نشانش می دهد آرام می گوید: «تنش لرزید».
در دنباله ی انگشت بِنصِر[انگشت کناریِ انگشت کوچک] نویسنده، داستان هم اتاقی شدن نظیف و آرام (یکی از بچه های دوران دبستان در روستا) را شرح می دهد.. پسرصاحبخانه که به تازگی با فرشته عروسی کرده و شب ها مثل مار به هم می پیچیدند وعشوه و ناز وناله آن دو «می پیچد روی رختخواب نظیف». ونظیف بچه روستای ساده دل جوان را راهی دارالمجانین می کند. در پی بستری شدن نظیف در دارالمجانین، صاحبخانه عذر نظیف و آرام را می خواهد واثاثیه شان را بیرون می ریزد دختربازی های آرام درشکل های گوناگون ادامه دارد. پنداری هردختری که چشمش به او افتاده بی اختیارعاشق و شیدای اوشده بلا فاصله به عشقبازی وهمخوابگی سرگرم می شوند. شهریست پر از دخترهای آزاد وخوش اخلاق. خدا بدهد برکت به این شهر با فراوانی دخترهای مُفت فی سبیل الله!. درهمین بخش و در یک گفتگو به دختری که همان روز دیده وبا تمهیداتی به خانه اش برده می گوید: «من یک دون ژوانم ازنوع دیگرش». نویسنده، اشاره ای دارد به فضای سیاسی دانشگاه و دانشجویان آن سال های پرالتهاب. اما معلوم نیست که دراین میان چرا تنها دختران دانشجو به باد انتقاد گرفته شده اند :« اوهم مانند بسیاری از دخترهای دانشجوی دیگر که ترکش چپی ها بهشان نخورده بود بین سروش و شریعتی درشک بودند». با این حال، در بستر روایت ها نویسنده، تلاش و جستجوگریِ دانشجویان را با قطبی کردن های عقیدتی به درستی زیر ذره بین نقد برده و توضیح داده است.
در زندان، سلولی که بیشترین بازداشت شده ها مربوط به چپی و کُردهای آزادی خواه : « آرام هم چپی بود از روی تصادف چپی شده بود». با ابراهیم نامی آشنا می شود. همو تنش را نشان می دهد که «زیر شکنجه از ریخت افتاده» و سپس گفته «من کمونیستم». آرام سرگرم نگاهِ خط های عمودی و موازی و شمردن آن ها روی دیوار بوده که ابراهیم می گوید: «خط های من است اگر هر روز که از خواب بیدار می شوم و خطی نکشم فراموش می کنم چند مدت است اینجا هستم». بعد آرام از برخورد تند خود با ابراهیم می گوید تا بردن او از سلول به پای دار. «نیمه های شب درسلول به شدت باز شد. ابراهیم را با خشونت تمام از سلول بردند. آرام هرچه منتظر ماند برنگشت. شد سه روز خبری نشد. دلش برای ابراهیم تنگ شده بود. . . . درحمام زیر آب داغ وقتی چشم باز کرد تا آب سرد را بازکند کاغذی را دید که نایلونی دور آن پیچانده بودند . . . پریشب ابراهیم هم سلولی ات را اعدام کردند.». نویسنده، شعر زیبائی سروده در رثای ابراهیم. با حسرت و دردمندی، دل می سپارم به متن و بافتِ این سرودۀ زنده و معصومانه، پنداری، برگی ست مستند و ماندنی از ظلم و ستم تحمیلیِ جباران زمانه : « . . . تو را سر بلند و گردن برافراشته / به دارگاهِ بیداد بردند / و گردن ات را به طناب دار وانهادند. / آنگاه تو این بار / به جای لبخند / قهقهه سر دادی / و من نیز / همراه با قهقهه ی تو / زیر رج خط هایت / با تنها دارایی تو / خطی قطور کشیدم. / اینک به خط آخر رسیدی رفیق! / و من رج خط های تو را / شبان و روزان دور خود می تَنَم!» .
نویسنده، دردنباله ی انگشت شست، جایی گذرا اشاره ای دارد به اختلاف آرام و برادربزرگش. ازقول مادرش آمده است که : «ازهمان روزی که آرام به دنیا آمده بود دوچشم اش برادرش را نمی دید. برادرش هم بی آنکه پنهان بکند ازاو دل خوشی نداشت» . تا جائی که آرام « به سرش زده بود خودکشی بکند حتی وصیت کرده بود وهمه چیزرا برای عملی کردن آماده کرده بود». از دیدگاه روانکاوی این گونه پیشامدهای دوران کودکی، بذرهای ناهنجار عقده ها را در روان انسان به بار می نشاند و سبب پریشانی و گمراهی ها می شود. آرام، آفریدۀ رمان نویس با شیوۀ زندگی او نمونۀ برجسته ای از ناهنجاری های تربیتی است.
آرام، بعد از مدتی به فکر خارج شدن از کشور به سراغ دوستی می رود به سراغ رهلک که استاد دانشگاه است یک قاچاقچی را معرفی می کند با نام حسنی. با اینکه می دانست استاد دانشگاه «پدرسوخته ای بود بی نظیر». سپس مقداری از روش های پست و رذیلانۀ او را شرح می دهد. پیداست که چنین شخص قالتاق وقتی قاچاقچی را معرفی می کند باید که همپالگی خودش باشد. آقای رهلک با اخذ وکالتنامه ای تمام دار و ندار او را به امانت می گیرد و بالا می کشد. کار به جایی میرسد که وقتی آرام برای گرفتن مال واموالش مراجعه می کند با پاسخ های توهین آمیز رو به رو شده و دراثر تیراندازی آرام، پسرشش ساله رهلک را می کشد و خود او را هم فلج و زمین گیر می کند. هواداری رهلک از مجاهدین و بالا کشیدن دارائی آرام به نفع آن سازمان از مسائلی ست قابل تأمل که نویسنده رمان دراین کتاب یادآور شده است.
آذر یکی ار دوست دخترهای آرام از سرگرمی های گذشته می گوید : «من وما و بچه های قدیمی را که اینجا می بینی همان دوران نوجوانی آلوده شدیم. آلوده شدیم به مبارزه و شعارهایی که شنیدیم برایمان زیبا بودند. مادر آن شعارها و گفته ها ماندیم. دیگر ازآن دایره خارج نشدیم. چه می دانستیم زندگی؛ سکس؛ و بغل کردن کسی، شب و نیمه شب برایش نازیدن و لذت و شهوت و بوسیدن به همان اندازه لذت بخش است که مبارزه هست. . . همه چیزخودمان را پای آن گذاشتیم . . . حتی از دستگیر شدن و زیر شکنجه مردن و اعدام شدن لذت می بردم». آذر، فضای سیاسیِ زمانۀ پرالتهاب آن سال های پرتنش را به روشنی ولو گذرا به درستی شرح می دهد. دوران زایش افکار گوناگون سیاسی بود، فارغ از دانشجویان و تحصیل کرده ها، هر کارگاه کوچک کارگری هم که سر می زدی با جستجوهای تازه برخورد می کردی.
در دنباله ی انگشت خِنصِر دراین بخش گره پاره ای از معضلات داستان گشوده می شود. اینکه سیمین قبلا گفته «وقتی بازجو به من گفت می دانستی عمه ات یک پسر دارد؟ خنده ام گرفته بود. چون آخرین خبری که دارم این بود که عمه ام هنوز ازدواج نکرده است». و در دنباله ی انگشت ابهام معلوم می شود. آرام پدر بچه ایست که آذر زائیده، به نام بیژن و حالا بیست ساله است و درخارج باهم زندگی می کنند. بنگرید به ص ۳۳۸.
دیدار فرح و آرام در بیمارستان، زمانی که آرام سخت مریض بوده توسط سیمین دربیمارستانی بستری می شود که فرح پس از مرگ یا [خودکشی] شوهرش اصغر بنا، به توصیۀ پدرسیمین که بنا به گفته ی او« ازفامیل های دور پدرمه. بیچاره چند سال پیش شوهرش از بالای داربست افتاد و مُرد»، درآن بیمارستان کار می کند. روایت آن دیداردر برگ ۲۴۰ کتاب گرهگشای برخی از ابهاماتِ داستان می شود. به عنوان مثال وقتی آرام از آذر می شنود که اسم پسرش را بیژن گذاشته حیرت زده می شود آذر می پرسد : «چه شد! تعجب کردی؟» این است که آرام وقتی از فرح زن اصغربنای معتاد که خودش به زنش اجازه داده بود که رابطه با آرام را ادامه بدهد، با این شرط و شروط که آرام را تهدید کرده بود مبادا دهن لقی کند و پرده از راز بردارد. و فرح از آرام صاحب پسری شده که او هم بیژن نام گذاری شده است. خواننده قبلا در دنباله ی انگشت دراز خوانده است که فرح، با خشم به آرام می گوید: «اصغر می دانست که جز تو کسی نتوانسته بود من را از جام بلغزونه! وقبول کرده بود دیوسی بکشه، ولی من را ازدست نده. ولی بارها بهم گفته بود وخواهش کرده بود ازتو بچه دار نشم. وقتی فهمید حامله شدم خیلی بدحال شد . . . فرح ادامه داد : مصرفش دو برابر شد. پسرش را که سرگرم بازی بود صدا زد و گفت بهش نگاه نکردی ؟ بهش دقت کن موهای سرش! چشمش! لب هاش عین خودته! این پسرتوئه لعنتی. آره پسر تو! من ازتو حامله شدم. اصغر نیفتاد، خودش را انداخت پائین، خواست راحت بشه.» فرح که از رفتار آرام به شدت ناراحت وخشمگین است می گوید دیگرحق نداری بگی می خوام پسرم را ببینم. داغ دیدنش را به دل ات می گذارم همانطور که داغ دیدنت را بدلم گذاشتی!» و با نفرت از آرام جدا می شود صص ۴۴- ۲۴۳.
سرنوشت پایانی با خبر خودکشی آرام هورامی که در راه بازگشت از قلۀ دماوند و دراقدامی جنون آمیز از دوستان همنوردش جدا می شود و خود را به تهِ یکی از دره های یخی وخطرناک به نام یخار می اندازد و کتاب بسته می شود.
حُسن بزرگ کتاب در تعدد نقش آفرینان زن است با زبان عریان. کنار زدن «تقیه» گفتن و پرده برداشتن از تمایلات جنسی، فارغ از بیم و هراس و پرهیز و تردیدهای رایج فرهنگی. زن های رمان، با اعتماد به نفس و به دلخواه خود حرف می زنند. رُک و رو راست، از صمیم قلب دل های انباشته از محرومیت ها را خالی می کنند. رخنه به شکستنِ انحصارِ کهن و ریشه دار مردانه، با هدفِ از بین بُردن تفاوت ها در اثر انگشت؛ گامی ست مثبت در تأیید آثار نویسندگان زن ایرانی درعرضه های گوناگون که رو به کمال ست.

یاد یار مهربان

unnamedنوامبر سال ۲۰۰۶ چشم از جهان فروبست … دکتر مصطفی مصباح زاده را میگویم بزرگمرد و پدرخوانده مطبوعات ایران و بانی روزنامه کیهان قریب ۸۰ سال پیش…
از او خیلی خاطره دارم ولی در اینجا فقط به بازگویی چند مورد اکتفا میکنم .
آوریل ۱۹۸۵ بود و بیش از یکسال و اندی از انتشار کیهان لندن میگذشت .من چند هفته بود که در این نشریه آغاز به کار کرده بودم.
دکتر یکبار مرا صدا زد و گفت پسرم تو یک شغل کلیدی داری . بیا کفش و کلاه کن و برو با ایرانیان صاحب تجارت و مشهور تماس بگیر وضمن معرفی کیهان لندن سعی کن از آنها آگهی بگیری وآنها را مشترک این نشریه کنی و حتی از آنها بخواهی که برخی از پناهندگان ایرانی ساکن هلند/ آلمان/کشورهای اسکاندیناوی وغیره را که گرسنه دستیابی به روزنامه ما هستند هم مشترک نمایند …
من هم چنین کردم و پس از انجام چند مورد موفقیت آمیز شدیدا از من ابراز رضایت کرد تا اینکه روزی اتفاقی افتاد که با عصبانیت به به دفتر آمدم و به دکتر گفتم لطفا مرا از این ماموریت معذوربدارد چون دیگراین کار را نخواهم کرد …دلداری ام داد و گفت بشین بگو چه شده است…؟

گفتم به یک کافه شاپ در منطقه کنزینگتون لندن رفتم . پرسیدم مدیر ایرانی اینجا کیست/ شخصی را که در ته کافه نشسته بود و تیپ متینی داشت به من معرفی کردند . جالب بود که او کراواتی زده بود که گره اش از جنس متال و فلزی بود.این نوع کراواتها دیگر مد نبود و بیشتر اهالی ساکن ایالت تگزاس آنرا به گردن میآویختند …

index2

من بساطم را پهن کردم و با آب و تاب بسیار به معرفی نشریه ای را که در آن کار میکردم پرداختم . او سراپا گوش بود و گاها سوالاتی میکرد.
وقتی حرفهایم تمام شد و فکر کردم تیرم به هدف خورده است از من پرسید : میدانید چرا من و شما در این کشور غربت هستیم ؟ آیا میدانید چرا مملکتمان از دستمان رفت ؟ بعد پیش از اینکه من جواب بدهم ادامه داد بخاطر اینکه افراد زیادی از هموطنانمان که یکی از آن افراد و در راس این خاینین همین رییس شما آقای دکتر مصباح زاده است …
تشکر و خداحافظی کردم و پرسیدم شما که از اول میدانستید که من از کجا آمده ام چرا به من مجال این همه صحبت کردن دادید ؟ گفت سوال خیلی خوبیست میخواستم نحوه معرفی کردن شما را بشنوم…
دنبالم دوید و سفارش کرد برای من چای و کیک بیاورند و ضمن عذرخواهی گفت شما جوان تحصیل کرده و میهن دوستی بنظر میرسی و من میخواستم برایتان روشنگری کرده باشم. ضمن سپاسگویی دعوتش را نپذیرفتم و پس از خداحافظی آنجا را ترک نمودم…

وارد کیهان شدم دکتر علت خشم مرا جویا شد و پس از اینکه از ماجرا واقف شد گفت اسم ایشان چه بود ؟ جواب دادم اسفندیار بزرگمهر .
دکتر پرسید تلفنش را داری ؟ شماره تلفنش را به دکتر دادم . خواستم اتاق دکتر را ترک کنم گفت چهاردهی جان بنشین و گوش کن …
شماره بزرگمهر را جلوی من گرفت و وقتی این دو با هم صحبت میکردند بقدری قربان صدقه همدیگر رفتند گویی یوسف و زلیخا پس از سالها همدیگر را یافته اند …!
قرار ناهار با هم گذاشتند و بزرگمهر اصرار کرد که دکتر مرا نیز با خود ببرد . زیر بار نرفتم و به دکتر گفتم میدانید چیست آقای دکتر ؟

29423_911
شما کدها وپاس وردهایی در روابطتان میدانید که من اگر ۵۰ سال تجربه داشته باشم به آن دست نمیابم …
دکتر پرسید آیا بزرگمهر را میشناسی ؟ عرض کردم خودش را نه ولی برادر خیلی جوانترش و خانوم برادرشان سیما خانوم و زن شوهر مترجمین نخبه زبان انگلیسی هستند ؟ دکتر گفت : درست است و اسفندیار از شخصیت های مشهور و عضو جبهه ملی و مصدقی بود و با من که شاهی بودم هیچگاه آبمان توی یک جوی نمیرفت ولی دلیل ندارد با هم ناهار نخوریم و با هم حرف نزنیم …

روز بعد پس از صرف ناهار دکتر مصباح زاده کتاب آخر بزرگمهر را به من داد و گفت این را او به تو هدیه کرده و خیلی از تعریف تو میکرد …
به شوخی گفتم : آقای دکتر از من دفاع کردید ؟ دکتر گفت : تو قابل دفاع نیستی…!

چندین سال بعد دکتر یک جراحی قلب باز کرد و وقتی ما از او علت این جراحی را میپرسیدیم دکتر با لبخند شیطنت آمیز همیشگی میگفت :
میدونید چیه . اون قلب کهنه من دیگر عاشق نمیشد . آنرا دور انداختم و یک قلب جدید جای آن گذاشتم …
چندی بعد قلب عاشق جدید این مرد بزرگ در شهر سان دیه گو – کالیفرنیا از حرکت باز ایستاد …

پانویس :
کمتر از یک هفته پس از مرگ دکتر مصباح زاده مقاله زیر را در رثای او نوشتم . با وجودیکه هیچ بقالی نمیگوید که ماستش ترش است باید بگویم
ارزش خواندن دارد …!

ماجرای استاد و پلنگ!
بهمن چهاردهی

با استاد دکتر مصطفی مصباح‌زاده در ماه آوریل سال ۱۹۸۵ میلادی اوائل تأسیس کیهان لندن در دفتر کیهان لندن آشنا شدم و ایشان به قول معروف از برخورد اول قاپ بنده را دزدیدند. علی‌الاصول برخورد اول مهمترین است. برخوردهای بعدی هیچکدام تأثیرگذاری برخورد اول را ندارد. تواضع، مهربانی و صمیمیت خمیرمایه شخصیت ایشان را تشکیل می‌داد. از روز اول کار من در کیهان، ایشان پدرانه مرا راهنمایی می‌کردند و الفبای روزنامه و روزنامه‌نگاری را یاد می‌دادند. هر تماس چه حضوری چه تلفنی چه مکاتبه‌ای ایشان، همواره با پند و نصیحت شروع و پایان می‌گرفت. البته من با پسر کوچکشان پرویز خان هم‌دانشگاهی و هم‌دانشکده‌ای بودم و ایرج خان پسر بزرگترشان را در نیویورک ملاقات کرده بودم. تا چند سال پیش که دکتر مصباح‌زاده ساکن شهر پاریس بودند و من هم گاهی برای شرکت در جلساتی به دفتر پاریس کیهان می‌رفتم، از رهنمودهای ایشان بیشتر برخوردار می‌شدم و از محبت‌هایشان بهره می‌جستم.
و اما داستان پلنگ! بیشتر دور و بری‌های دکتر مصباح‌زاده خاطره‌های فراوان او را بارها و بارها شنیده‌اند. یک روز که من به پاریس رفته بودم، دکتر با من در خیابان شانزه لیره برای ملاقات قرار گذاشتند و پس از صرف نهار در یکی از رستوران‌های آنجا به آپارتمان زیبای ایشان در همان حوالی رفتیم. در آنجا با خانمشان آشنا شدم. در سالن و اتاق نشیمن مجسمه ده‌ها پلنگ روی ویترین‌شان نظر را جلب می‌کرد. از ایشان علت را جویا شدم. توضیح خلاصه ایشان تا جایی که به یاد دارم، به شرح زیر است. او گفت: تازه نماینده مجلس از بندرعباس شده بودم، آن زمان اغتشاش و ناآرامی زیادی بعد از هر انتخابات ایجاد می‌‌شد، پس از انتخاب شدن، من همراه با هیأتی همراه با کاروانی از اتومبیل که بیش از ده اتومبیل می‌شد، از بندرعباس به سوی شیراز در جاده‌ای کوهستانی عازم شدیم. اتومبیل ما اتومبیل اول بود و مقامات دیگر محلی از جمله رئیس فرهنگ، رئیس شهربانی و رؤسای دیگر ادارات در این شهر با من بودند. ناگهان در وسط جاده بندرعباس ـ شیراز چشممان به گله‌ای حیوان افتاد که وسط جاده نشسته بودند و راه را بند آورده بودند، از دور بخوبی معلوم نبود چه حیواناتی هستند. اتومبیل‌ها که نزدیک‌تر شدند مشاهده کردیم یک پلنگ ماده با وقار و تبختر فراوان با توله‌هایش راه را بند آورده است. من به راننده دستور دادم بایستد. ماشین‌های عقبی نیز به تبع ما ایستادند. این ایستادن به طول انجامید و حوصله مقامات در اتومبیل‌های عقبی را بسر آورده بود. آنها می‌گفتند آقای دکتر بیش از یک ساعت گذشته این پلنگ‌ها هنوز اینجا نشسته‌اند. اصلا شاید بخواهند حالا حالاها بنشینند. تکلیف چیست؟ بگذارید کیش‌شان دهیم و فراری‌شان نماییم. اما من شدیدا از این عمل ممانعت کردم. پس از نزدیک ۲ ساعت پلنگ مادر از جای برخاست و با طمانینه و وقار همراه با فرزندانش سر به سوی کوه و بیابان گذاشتند. ماشین‌ها دوباره راه افتادند تا به اولین آبادی که یک قهوه‌خانه بین راهی بود، رسیدیم. صاحب قهوه خانه گفت آقایان در میان شما کسی به اسم مصباح‌زاده است؟ من جلو رفتم و علت سئوال کردنش را جویا شدم. قهوه‌چی گفت حدود یک ساعت پیش عده‌ای تفنگدار یاغی با اسب از کوهستانهای اطراف به اینجا هجوم آوردند و اتومبیلی را که مردی از مقامات دولتی داخل آن نشسته بود و از بندرعباس به شیراز می‌رفت به زور متوقف کردند و به خیال اینکه ایشان مصباح‌زاده نماینده جدید مجلس از شهر بندرعباس است، کتک مفصلی زدند و می‌خواستند حتی او را بکشند! تا ایشان ثابت کنند که مصباح‌زاده نیستند، کبود و سیاه شدند!
دکتر مصباح‌زاده بعد از اینکه این داستان را تعریف کرد، گفت: معلوم است دشمنان من یاغی‌ها را خبر کرده بودند، و نتیجه‌گیری نمود آن پلنگ‌ها و تحمل و حوصله من باعث نجات من از مرگ صددرصد شد. وقتی داستانش را تمام کرد دست در ساکم کردم و هدیه‌ای برای ایشان روی میز گذاشتم. گفت این چیست؟ عرض کردم باز کنید خودتان ببینید. مجسمه یک پلنگ دیگر بود، گفتند پس تو این ماجرا را می‌دانستی! چه ترکیب و عضلات قشنگی دارد. به ایشان به شوخی گفتم این مجسمه با مجسمه‌های دیگر شما یک فرق عمده دارد. پرسیدند: فرقش چیست؟ گفتم: این پلنگ بیشه مازندران است! مثل کودکی که اسباب بازی مورد علاقه‌اش را دریافت می‌کند آن را روی ویترین گذاشتند. از ایشان پرسیدم: داستان عیدی دادن شما به محمدرضا شاه پهلوی چه بوده؟ خنده همیشگی‌شان را نمودند و گفتند: داری یک مصاحبه‌گر می‌شوی. من همیشه درجیبم و در کشوی میزم در اداره مقادیر زیادی پهلوی طلا داشتم. ایام عید ما برای سلام به دربار می‌رفتیم. من بیشتر موارد همراه با روزنامه‌نگاران و گاهی همراه با نمایندگان مجلس شرفیاب می‌شدم. رسم این بود که اعلیحضرت به همه مدعوین یک پهلوی طلا می‌داد. خبر اینکه من همیشه پهلوی طلا با خود حمل می‌کنم به گوش شاهنشاه رسیده بود. ایشان که در مود و حال شوخی کردن و سر به سر گذاشتن بودند، وقتی نوبت به من رسید با لبخندی از من پرسیدند آقای مصباح‌زاده درست است که شما هم همیشه توی جیب‌تان پهلوی طلا دارید؟ پاسخ دادم: بله قربان. فرمودند: حالا هم دارید؟ به ایشان عرض کردم: بله قربان. فرمودند هر سال ما به شما عیدی می‌دهیم، امسال شما به من عیدی بدهید! دست در جیب کردم و یک پهلوی طلا به اعلیحضرت تقدیم کردم. حضار به وجد آمدند و دست زدند و مرا تشویق کردند و همیشه در این مورد با من شوخی می‌کردند.
باید بگویم روحیه بذل و بخشش دکتر مصباح‌زاده شامل من هم شد. وقتی فرزند نوزادم را پس از به دنیا آمدن هنوز به منزل نبرده از بیمارستان کوئین شارلوت لندن به دفتر کیهان آوردم، ایشان یک سکه پهلوی طلا در دست نوزاد گذاشتند. البته آن نوزاد اکنون ۱۸ سال سن دارد!
دکتر مصباح‌زاده به امیرکبیر ارادت ویژه‌ای داشت، او می‌گفت: علاوه بر والا بودن شخصیت این بزرگمرد تاریخ ایران، چون قبر مادر من به طور اتفاقی و شانسی در جوار قبر این ابرمرد در شهر کربلا قرار داشت، من هر وقت آنجا می‌رفتم بر گور هر دو این افراد سرکشی می‌کردم و ادای احترام می‌نمودم.
سرعت انتقال دکتر مصباح‌زاده در مورد مسائل و معضلات و ارائه راه حل منطقی، مثبت و سازنده حتی در سنین بالا اعجاب‌انگیز بود. ایشان از یک خصیصه دیگر نیز برخوردار بود که من برای این خُلق ایشان تحسین زیادی قائل هستم. دکتر دارای قدرت طنز و شوخ طبعی و مطایبه بالایی بود. مرتبا چه در لندن، چه در پاریس و چه حتی تلفنی وقتی به کالیفرنیا رفتند، با من لطیفه و جوک رد و بدل می‌کردند و بعضی لطیفه‌ها را من دیکته می‌کردم که ایشان بنویسند. پرسیدم برای چه می‌نویسید؟ می‌گفتند در مجالس و میهمانی‌ها تعریف‌شان می‌کنم.
یکبار به من زنگ زدند و گفتند تو چیزی گفته‌ای که من می‌خواهم در کتابم که به زودی چاپ می‌شود، نقل کنم. همکاران به من گفتند که تو چنین چیزی گفته‌ای؟ گفتم قربان من دری وری بعضی وقت‌ها زیاد می‌گویم. کدامشان را می‌فرمایید؟
ماجرا از این قرار بود همکار خبری‌مان یک خبر را با صدای بلند برای همه در دفتر لندن تعریف می‌کرد. خبر این بود: در تهران یک زن همه اعضای فامیل شوهرش را به منزلشان دعوت کرد و شام خوشمزه‌ای با خورش قرمه سبزی درست کرد، وقتی شام روی میز چیده شد، میهمانها سئوال کردند پس شوهرت کجاست؟ زن گفت دیر کرده ولی می‌آید. او گفته شما بخورید من خودم را می‌رسانم. وقتی همگی شام را خوردند، آنها از نیامدن همسر این زن نگران شدند و علت نیامدنش را خواستار شدند. در این موقع که شام تمام شده بود، زن به فامیل شوهرش گفت: شما که او را خوردید!
آن زن بدطینت همسرش را کشته و قرمه قرمه نموده و داخل قرمه سبزی کرده بود.
حالا ارتباط این داستان به گفته من که مورد علاقه آقای دکتر مصباح‌زاده قرار گرفته بود، این بوده که من به همکاران کیهانی گفته بودم: اگر من شما را به منزلم دعوت کردم و شما برای نهار یا شام آمدید، اگر من نبودم و تازمانی که مرا ندیدید، فقط سالاد بخورید یا پلو و ماست. مبادا خورش گوشت‌دار بخورید!
در رشته‌های مختلف معمولا یک نام برجستگی بیشتری نسبت به دیگر نامها دارد. مثلا وقتی صحبت نقاشی می‌شود نام میکل آنژ، در مجسمه‌سازی، ردن، در موسیقی، بتهوون و در مورد دانش و ریاضیات نام اینشتین به ذهن جاری می‌گردد. حتی اگر این موارد را به سیطره ورزش هم بسط دهیم در فوتبال نام پله، در مشت زنی محمد علی کلی، در بسکتبال مایکل جردن به یاد می‌آید. وقتی صحبتی از روزنامه‌نگاری و ژورنالیسم می‌شود، یک نفر روی سکو یک سر و گردن بالاتر از همه نامش می‌درخشد و آن فرد بی‌تردید دکتر مصطفی مصباح‌زاده پدر ژورنالیسم نوین ایران است. باید یکبار دیگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دهد تا چنین فردی را مادر گیتی دگرباره بزاید.
از همه خصائل و خطائص او یاد کردم به جز میهن‌پرستی او. دکتر مصباح‌زاده در سن ۷۵ سالگی کیهان لندن را بنیان نهاد. او در این سن امکان مالی‌اش را داشت که به گوشه‌ای از جهان برود و دوران بازنشستگی خود را بدون دغدغه سرکند. در چنین شرایطی فاصله منزل او چند صدمتر با لانه زنبور یعنی سفارت ایران در پاریس بود و آن زمان ماشین ترور رژیم ایران به سرکردگی علی فلاحیان وزیر اطلاعات وقت شدیدا فعال بود. او شمشیر را از رو بست و مردانه تا توان داشت با رژیم خودکامه جنگید. رژیم ایران حاضر بود بیش از ۱۰ میلیون دلار به او بدهد که او کیهان لندن را تعطیل کند. اما مصباح‌زاده هدفش والاتر از این حرفها بود.
سیل تسلیت‌ها و ابراز همدردی هموطنان گرامی در اقصی نقاط جهان گواه گفتار منست.
یادش و نامش از یاد نمی‌رود، روانش شاد باد

گفت­ و­ گو با ابراهیم گلستان / برگرفته از مهرنامه شماره 44

25gt

برگرفته از مهرنامه شماره ۴۴ ابان ماه ۱۳۹۴ چاپ تهران

گفت­ و­ گو با ابراهیم گلستان

یزدانی خُرّم : دلیل این گپ و گفت پرونده­ ایی است درباره­ ی دکتر پرویز ناتل خانلری. شما در سال­های طولانی شاهد فعالیت­های او در ادبیاتِ ایران بودید. هرچند در صحبت­هایی که قبلا با هم داشتیم چند باری درباره­ ی خانلری حرف زدید و گفته ­بودید که او آدمِ درجه­ اولی نبود …

گلستان : چون به دید و گمان من نبود. او در میان کسانی که توی کافه «فردوس»جمع می­ شدند به جمع وجوری و یک نوع تشخص فکری مسلح نبود. نه مثل دکترهالو ( صفتی که به دکتر روحبخش داده بودند) که مرتب پروست می­خواند و ده­ها بار از اول تا آخر در «جست­و­جوی زمانِ گذشته» را خوانده بود، نه مثل «رحمت الهی» که اشتفن تسوایگ و توماس مان را به زبان فارسی وارد کرد، نه مثل نوشین. نه مثل قائمیان که هنوز به عمقِ اعتیاد نیفتاده بود. نه مثل «صُبحی مهتدی» که در اول به تشویقِ هدایت به جمع­ آوری قصه ­های فولکلور شروع کرده بود و حالا دیگر شده ­بود نجات­ دهنده­ ی این قسمت عمده­ ی فرهنگ مردمی، با تمام نفوذی که از راهِ داستان­گویی در رادیو به دست آورده بود. نه حتی مثلِ جوان­ترهای جست­و­جوکننده­ ی حریص مثل بگیریم از «پرویز داریوش» تا هر که دیگر بود. نه مثلِ آن کناره ­گیرِ همیشه از همه قهر کرده که همیشه سر یک
میز دیگرمی­ نشست و نه پهلوی کسی می­ آمد و اصلا نمی­خوست کسِ دیگری پهلویش بنشیند اما انگار همیشه انتظار داشت با کسی درگیرِ صحبت شود، و اندیشه­ ی اولیه­ ی غرب­زدگی را او از آب و هوای فاشیستی های دگر به زبان فارسی درآورد تا یک طفلک که سرش کلاه رفته بود بعد از کتاب­ نخوا ندن­ ها به زبان خارجی چون به زبان فارسی چندان کتاب و معلومات تازه گیر نمی ­آمد، او سواد و زبان آن را از او قاپید. نه مثلِ کتاب­خوان­ های مستمر و ول­ نکن مثل دکتر «هوشیار» که استاد دانشگاه هم بود. نه. مثل هیچ­کدام. خانلری نه که نمی­ خواند فقط، بلکه پرهیز هم داشت. ربطی جستن به مقدار اطلاع او وقیاس با دانسته­ ها و ذهنیات هدایت یا شهید نورایی کاری­ست که در شان آن­ها نبود. و مقدار آگاهی و ذخیره­ ی ذهنی آن­ها به حدی که
آماده­ ی بیان­ شدن باشد اصلا قابلِ قیاس نیست با مقدار نامعلوم و کمی که در ذهنِ حاضر خانلری
دیده می­ شد، شنیده می­ شد، حس می­ کردی. در شناخت ادبیات اروپایی کلاسیک و معاصر، هرچه نزد شهید نورایی یا هدایت بود اصلا چنان زیادتر بود که حاجت و امکان قیاس پیدا نمی­ شده ، نبود. خانلری شاید داشت یاد می­ گرفت. شهید نورایی فاضل بود، نه فقط یاد گرفته بود، فاضل بود. آن دو مثلِ خانلری نبودند که جوی باریکی باشند. دست­کم شهید نورایی که نهر وسیع و تند و عمیقی بود. اگر خودت قضاوت نمی­ توانستی کرد از حرمت و سکوتِ متمرکزی که در هدایت نسبت به او می­ دیدی می­ شد حدس بزنی، بفهمی. این دو به هرحال با هر کسی که می­ دیدی فرق داشتند. وزن دیگری در آن­ها بود. وقتی اگر صدایت درمی­ امد که از همان کمی که از فاکنر یا جویس خوانده بودی می­گفتی، می­ دیدی که خانلری هم آهسته گوش می­دهد هم با
حرکت­های چشم و چهره تحقیر نشان می­ دهد. نمی­ داند و می­ خواهد وانمود کند که لازم کرده است این مهلت را بداند، اگر چه شاید بعد از ته مانده ­ی همان حرف­ها چیزی ازش درز می­کرد که می­ دانستی چیزِ وزن­داری نیست و سرچشمه­اش کدام جای حقیر تازه­ کارِ کمابیش سطحی و بی­ عمقی بوده است.

این حرف­ها از گذشته به پایان رسیده است و واقعا چندان محلی از اعراب ندارد و نباید هم داشته باشد. می­دانی آقای گرامی من ما داریم چه می­کنیم؟ بی­خود و بی جهت در بادکنکی دمیده­ ایم یا دمیده ­اند و آن را باد کرده ­ایم یا کرده­ اند. یک جسمِ کُروی به اندازه ­ی غیرِ لازم و برای کارِ نامعلوم و بی جهت. حالا می­ خواهیم سوراخش را که با دمیدن در آن جسم را گنده ­اش کرده ­اند، کرده­ ایم، پیدا کنیم که بادش خالی شود؟ خالی شود که چه شود؟ اگر می­ دانی که در این جسم گنده هیچ است به جز باد، او را هم به صورتِ جاودانه اَبَرمردهای دیگرت صاحب معارف بی اندازه­ ای تصور کن و دل کن بگذار دیگران بگویند شعر «عقاب» یا «آرش کمانگیر» یا هر نوع حرف بادآلود گویند. این اظهار لحیه­ ها به درد هیچ­کس نخواهد خورد، وقت را از کار و از معارف جدی جدا نگاه خواهد داشت. از تمام شعرهای سوزناک یا حماسی یا تشبیه­ سازی­ و این جور حرف­ها و «دردها» چیزی نصیب ماندگارِ کسی کرده­ است؟ گفتم ماندگار، یعنی چیزی که زود بر باد فراموشی نرود و در زندگی اثر بگذارد. به هیچ گفته­ ی بادآلود اعمِ از خاکی و مبارز و میهنی، اعتراضی و ابرمردانگی و از انواعِ چرت و پرت­های دیگر نه خود را آلوده کن نه بفریب. نه قدر و منزلتی برای آن­ها بتراش که بعد ناچار شوی بادش کنی، در هم بشکنی­ اش مثلِ جسم­هایی که به شکل­های گوناگون با «لگوهای» گوناگون به هم بچسبانی، بازش کنی، از هم بپاشی شان و تکه­ هاشان را برگردانی بگذاری توی قوطی­هایش به تصور یا امید این­که بار دیگر روزی جفت­شان کنی به هیاتِ دیگر. و در تمامِ مدت برای سرگرمی. کاری باید کرد که کار باشد، نه سرگرمی. کاری که به نوعی اساس و اصلِ زشتی­ها را برای چاره­ ای کردن وصف کند، نشان دهد، بگیرد، روشن کند. یا حداقل وظیفه­ ی اخلاقی خودت به خودت و به زندگانی خودت را چاره­ ای کند، ایفا کند، راحت کند. واقعیت را بگو و درد را نشان بده و اگر می­توانی اشاره ­ای به درمان کن نه به صورت بادآلوده، رویایی، آرمانی، چرت، نه به صورت تشبیه­ های گل و بلبلی، یا معصوم ­بودنِ دختر دهاتی و جفای «ارباب پسر» و از این جور حرف­های ساده­ لوحانه از اعتبار زمانی و وقتی افتاده. به هرحال از پرهیز کردنِ او بود که می­گفتم. پرهیز داشت از ترجمه­ هایی که سال­ها پیش کرده­ بود کسی حرفی میان آورد. مثلا ترجمه­ هایی که ازش در دست بود مثل «افسانه­»­های سری­ شده که «کُلاله خاور» چاپ کرده­ بود کسی یادی کند و چیزی بگوید. «سخن­»­اش هم اولش مال ذبیح صفا بود گمان می­ کنم. خب، قابلِ قیاس در مطالعه و ادبیات کلاسیک ایران را خواندن، با ذبیحِ صفا نبود. هدایت و شهید نورایی، به­ خصوص شهید­نورایی که اصلا جنس دیگری داشتند، اما مثل او هم نبودند که جوی باریکی باشند. اگر اَنتلکتوئلی در آن دوران بود او بود. هدایت و شهیدنورایی و حتی رحمت الهی با همه­ ی «خاکی» بودنش سر و کله ­ها بالاتر بودند. باور نمی­ کنید، ولی وقتی که برای تحصیل می ­خواست برود اروپا و می­ خواست کتاب­های­ش را بفروشد، هدایت ما را کشاند به خانه­ ی او برای دیدن هرچه کتاب پیدا کنیم از او بخریم. هدایت بود و من و چوبک و سهراب دوستدار و الهی. می­ خواهی باور کن، می­ خواهی نکن. چندان کتاب­هایی هم نبود. آن را که من انتخاب کردم «گُل­های درد» بودلر بود. چاپ بسیار عالی اما به جان خودم هنوز از لفاف سلوفان اولیه­ اش در نیامده، باز نشده… که شاید این را پیش­تر در نسخه­ ی دیگری خوانده­ بود و این یکی هدیه­ بود به او، یا هرچه و چوبک او را دست انداخته بود از این بابت. روزگاری بود. مجله­ ی سخن! مجله­ ی سخن اولش مال ذبیح صفا بود و با پولِ شهید نورایی وتلاش و راهنمایی فکری او و هدایت درمی­ آمد.

یزدانی خُرّم : اما بُعد شاعری­ش باعث بحث­های زیادی شد …

گلستان : آن آقایی که برداشته برایش کاغذ نوشته که نیما از این تقلید می­کرد…

یزدانی خُرّم : منظورتان دکتر شفیعی­ کدکنی است؟

گلستان : بله. واقعا ما در فضای وحشتناکی زندگی می­ کنیم. و البته همه­ ی ما هم اجزای این فضا هستیم. آخر این حرف یعنی چه؟ ایشان حتما نخوانده که خانلری شاگردِ قوم و خویش خودش یعنی نیما بوده.
نامه­ هایی را که نیما برای خانلری نوشته حتما بخوان. اصلا این حرف­ها یعنی چه؟ حالا خانلری این­قدر مهم شده که بیاید به نیما درس بدهد؟ یا نیما این همه محتاج درس ­خواندن؟ از چه کس و از کجا، آن هم!

یزدانی خُرّم : به هرحال اختلاف بینِ نیما و خانلری همیشه وجود داشته و مصداقش را در نامه­ های نیما
می­ توان دید. مثلا در کنگره ­ی نویسند­گانِ سال ۱۳۲۵ این قضیه یک جورهایی نمود پیدا می­­ کند…

گلستان : یعنی چه می­ شد؟ باز هم غیرِ مشخص لغت به کار بردن؟ یعنی چه اختلاف و یعنی چه «مصداق»؟ جنسِ اختلاف؟ در کدام جا؟کنگره­ ی نویسندگان که اصلا ماجرای مضحکی بود. این کاری بود که خانه­ ی فرهنگ شوروی انجام داده بود برای تبلیغاتِ روسی آن روزگار و حزب توده هم کمکش کرده بود. اصلا کنگره­ای نبود به آن مفهوم. کدام نویسند­ گان؟ اما آیا اختلاف میان نیما وخانلری، اختلاف میان دو برداشت رشد کرده است؟ هر اختلافی که نشانه­ ی تفاوت­های ارزش­دارِ فکری و هنری نیست.

یزدانی خُرّم : خب همه که بودند اتفاقا هدایت، چوبک، بزرگ علوی، نیما و …

گلستان : شنیدن کافی نیست… تو اصلا چند سالت است؟

یزدانی خُرّم : شما همیشه این را از من می­ پرسید! الان سی و شش سال. خب بالاخره درباره ­اش خوانده­ ایم که …

گلستان : می­ شود سی و سه چهار سال قبلِ تولدِ تو. من آن روزها در مازندران مشغولِ فعالیت­های سیاسی، حزبی و اجتماعی خودم بودم. یک روز با قطار می­ خواستم از شاهی بروم پل سفید که داخلش هدایت و علوی و چوبک … را دیدم که از تعطیلی ­های نوروز که رفته بودند به مهمانی منوچهر کلبادی برمی­ گشتند تهران. علوی به من گفت این نامه­ ی کنگره­ ی ماست حتما بلند شو و بیا. همین موقع هدایت گفت ولش کن به این چه کار داری. این دارد برای خودش کار می ­کند و شما دارید مزخرف می­ گویید. حالا که کوبیده و آمده این­جا دارد کار اساسی می­ کند دوباره ول کند و بیاید تهران توی کنگره که چه شود؟ اتفاقا من رفتم به آن­جا! روی صندلی نشستم. نه حرفی زدم نه کاری کردم، نه کاره ­ای بودم. تماشا می­ کردم. کلِ کنگره یک کار تبلیغاتی بود اما به هرحال من آن جا بودم. کل شب­های­ش را هم بودم. فوق­ العاده ­ترین اتفاقی که افتاد مالِ شبی بود که نیما
می­ خواست شعر بخواند. یک­هو برق خاموش شد و یک چراغِ نفتی آوردند گذاشتند جلوی­ش. فکر کن در آن تاریکی مطلق و در فضای باز. نورِ این چراغ از پایین افتاده بود روی صورتِ عجیب و غریبِ نیما و او هم
«آی آدم­ها» را می­ خواند. اصلا صحنه­ ی دراماتیکِی بود. اما این­ها هیچ ربطی به مسائل اساسی هنری نداشتند و کلِ کنگره یک کارِ تبلیغاتی بود در اساس اما حتما اثرها یی هم می­ توانست در زمینه­ ی ادبیات ایران داشته باشد. سخن­رانی خانم «سیاح» در آن جمع راستی شاهکار بود و از همه مهم­تر تکان­ دهنده و مطلع ­کننده و درسِ خالصِ غیرِ مستقیم برای کل حاضرین، من جمله آن­ها که علاقه­ ای داشتند و خود را جمع و جور برای فهم و درک می­ کردند. یا همین شعرخوانی نیما با آن که جوری نعره­ ی ضدیت و هشیاری­ دادن و اعتراض بود و اگر جایی داشت واقعا جایش همان­جا و همان موقع بود. بنابراین حرف­ها را زیاد جدی نگیر. البته هر جور خودت دوست داری. من یک چیزی درباره­ ی اخوان ­ثالث نوشتم که چاپ شده. خواندی­ش؟

یزدانی خُرّم : بله. در یادنامه­ ی اخوان که کاخی جمع کرده خواندم.

گلستان : خب. آن­جا می­ گویم رفته بودم تا زندان که اخوان قرار بود ازاد شود و او را با خودم ببرم. یکی آن­جا نزدیکم شد و گفت شما منتظرِ زندانی هستید؟ گفتم بله. گفت شما منتظر آقای اخوان هستید؟ گفتم بله. گفت شما آقای گلستان هستید؟ گفتم بله.یک­هو افتاد به زمین و زانو و پای من را ماچ کردن. روی آن رسمِ مضحکِ زورخانه­ای و این حرفها. من اصلا وا رفتم. گفتم این دیوانه است؟… اما از زمانی که من این را نوشتم و چاپ شد به خودم سرکوفت زده­ ام که حالا این آدم این کار را کرده تو چرا درباره ­اش اشاره و داوری می­کنی؟ و این­که وقتی خودش این را می­ خواند از کار احمقانه ­اش شرم داشته باشد. تو چرا جوان­مردی نکردی که فراموش کنی و باز نگویی. من از آن سال به خودم سرکوفت داده­ ام که چرا این را نوشتم. اما گاهی چیزهایی
پیش می­ آید که آدم به خودش می­گوید کم بود. اما بهتر بود به این جور تربیت­ها و تربیت­ شده­ ها و از روزگار واپس مانده­ ها دست که نه، لگد نزدن. این­ها در عوالم خودشان هستند. باید خودشان خودشان را بیاورند بیرون از این جور تفکرها و برداشت­ها، نه این که چنین شکل رفتار را روی هم تلنبار کنند. بکنند. عقب مانده ­اند وعقب­ مانده و می­افتند. حیف از آن فضای ذهنی­شان که انبار فکرها و رفتارها و نقطه­ نظرهای به فساد گراییده بشود و شده است. اما حالا به این نتیجه رسیده­ ام که باید بعضی چیزها را گفت.
آقای شفیعی­ کدکنی به هرحال تا اندازه­ ای سواد دارد. چقدر و در چه زمینه­ اش برای هیچ­کس نمی­ شود به وجه قاطع گفت. اما سواد باید با یک روحیه­ ی زبل و زنده در حدِ آن­چه روز لازم دارد باشد. شما اگر با سوادی در حدِ پس ­پریروز درباره ­ی همان پس ­پریروزی­ و به زمان پس پریروزی­ها بگویید چندان از خط دور نیفتاده ­اید. اما با آن روحیه و آن مقدار درک و آن مقدار ذخیره­ ی فهم و سواد نمی­ شود، یا در واقع نباید، در حدِ مسائل مدت­ها پس از آن دوره­ ی اطلاعِ خود چیزی بفرمایید. که اگر بفرمایید یک­جورهایی صدای تلق و تلوقِ آن­ حرف­ها در می­آید،
نفی­ کننده ­ی حرف­تان می­ شود. دستور زبانِ فارسی که مبرزا عبدالعظیم خانِ گرکانی نوشته اگر چه با
کمک­های اسکلت و استخوان­بندی گرامرِلاروس و موقعیت­های شبیه یا به عاریت و اقتباس ­گرفته­ از «کلود اوژه» بود، اما بینی و بین­ الله که طابق النعل بالنعل با زبانِ زنده ی جاری، نه وقتی­که این یکی خیلی خراب در می­ آید، جور نیست و کارا نیست. از آن طرفش هم همین­طور. مثل وقتی که مثلا دو یا سه کلمه به هم متصل شده را می­ گویند باید جدا جدا نوشت که بهتر خوانده شود. که درواقع نه خوانده می­شود و نه درست. یعنی اسم مرکب به کل مالید. مالیده­ شد، نداریم؟ خانلری رسمش شده بود که برای رد نیما ترکیب «نازک­آرای تن ساق گُلی» او را غلط و بی­معنی و مسخره بخواند. خب، شما در درون خودتان، به ضرس قاطع هم حتی، حس می­کنید
و می­فهمید که خانلری حس نکرده است این را، حتی حس می­ کنید او عقب­ مانده است. چرت می ­گوید، نرمش و فرزی ندارد. این تعبیر یا بیانِ نیمایی که از زیبایی غمناکی حس و جانِ حس در آن من جای شکی
نمی­ بینم، در آن آزادی و خیز و ترسیم خط زیبایی گفته می­ بینم، آیا به حساب معنی خشک و انتزاعی و مطلق و غلط و بی­جا است؟ یعنی چه؟ چه که در کنارش می­شکند. مغلق است؟ نمی­ توانست بگوید تنِ ظریف و زیبا، فقط؟ آیا شعر را با حس ظریف و ظرافتِ حسی می­گویند یا خیز و پرش در کار بیان هم می­آید. در جمله­ ی حافظ «که عشق آسان نمود اول/ ولی اُفتاد مشکل­ها» که چون خط اول در دیوانِ غزلیاتِ اوست آسان­تر است از آن مثال­ زدن، خب، آیا مشکل­ها که جمع است نباید با فعلِ جمع بیاید و او گفته باشد «ولی افتادند مشکل ها» که در این صورتِ پدرِ زیبایی درآمده بود هرچند شاید با قاعده ­های دستوری جمع ا­وری­ شده­ ی میرزا عبدالعظیم خان می­ خواند. یا آن ایرادِ مرسومِ خانلری، ایراد دیگرش از نیما که «کله ­های مردگان را به غبار قبرهای کهنه اندوده، از پسِ دیوارِ من بر خاک می­ چیند» اَه اَه، چه بد، یعنی کله­ ی مُرده توی شعر؟ این­ها جای بحثِ جدی ندارند، فراموش­شان کنیم. برگردیم به حرف­های دیگرمان.

شما خانلری را در قالبِ زمان مرتب واقع با کوچک و بزرگ­های معاصرش بسنجید. به فریدون توللی در تمام «التفاصیل» یا حتی در قاب­ بندی فکر ی که دو قرن عقب بروید و با کاری که رستم ­الحکما در «رستم­التواریخ» کرده، یا بیایید نزدیک­تر و به حال و هوای دیگر و هم ­عصر، کمابیش هم ­عصر، با معیرالممالک، با مطیع­الدوله حجازی با مجتبی مینوی. شعر که فقط در جدول عروض، وزن و گفتن که نیست، نمانده است، نمی­ ماند.
چرا بی­گدار به آب می­زنید؟ مساله پایین ­کشیدن کسی از صدر نیست. جست­و­جو می­ کنیم برای راستی، برای واقعیت، نه در خندقِ مبالغه در آرزوها و پیدا کردن یک آلتر اِگو یا نفسِ برتر، جست­و­جو درآوردنِ خُبث­ها نیست، ما داریم تماشا می­کنیم. هیچ­کس کاره ­ای نیست که مقام و منزلت هدیه کند، نه محتاجیم چاپلوسی کنیم از کسی نه اصلا خود این چاپلوسی­ها، که رایج هم هستند، کار و دمِ دست و قابلِ قبولِ ماست. تماشا می­ کنیم اطراف­مان را که ببینیم به چه دلیل از چه خوش­مان بیاید و به چه دلیل رتبه و کاری را بپذیریم یا تحسین کنیم یا دور بیاندازیم. اصل کاری همین دلیل­ داشتن است و انتخاب دلیل از روی شناختن عقلانی و در خور و شعور و فهمِ تجربه­ دار. همین. حالا یارو دلش می­ خواهد در بوق بی بی سی یک آدم زحمت­کش و مفید و سودبخشنده را به ضربِ تمجید احمقانه­ ی خود نمونه­ ی انسانِ شرقی بداند. البته دشنامی است این به زبانِ فارسی و به نقد و به دستگاهِ تحریریه­ ی بی بی سی که روزگاری مینوی­ ها و فرزادها در آن بودند، و حالا هم، در حدِ خودشان داریوش کریمی و امثالِ داریوشِ کریمی­ها و دیگرانی هم هستند اما کسی نیست که یقه­ ی این
چاخان­بازی­ های غیر مفید را بگیرد و بگوید در عصری که تو حرف می­زنی در این شرق تا دیروز مائو و نهرو و مصدق و در کارِ ادب تاگور و دیگران هم بوده­ اند. در همین ایران همین امروز همین محوطه­ ی بسته که بهش نق هم می ­زنیم، از کسی که در حدِ بی­سوادی تو ترجمه­ ی کتاب­های کتک ­خورده از زمانه و از رشد فکر را کرده است، نمونه ی آدمِ شرقی نیست، نخواهدبود. برای چه کسی فضلِ وارونه می­ فروشی و دروغِ الکی
می­ گویی، با حلبی شکسته دینار زرین ضرب می­کنی کسی بر حسبِ اتفاق رفته است روی بام، بوقی هم در دستش بوده است، در آن هی فوت کرده، می­ کند. به ماچه؟ ما می­ خندیم و اگر مرحله ­ای جدی بود،
جست­و­جوی وسیله­ ی مناسب می­کنیم برای جبران چنان شناعت. این جور حرف­ها را بچه­ های بی­سواد یاد بگیرند و منحرف شوند و نفهمند. بگیرند، بشنوند و نفهمند، بیشترشان بزرگ خواهند شد و خواهند دید هر کس چند مَرده حلاج بوده است.حالا بگو این ماجرا را کجا نوشته؟

یزدانی خُرّم : توی مقدمه­ ی کتابِ گزینه اشعارِ خانلری این مقاله چاپ شده که خانلری مقدمِ بر نیماست . یک جورهایی پدر شعر نو شاید.

گلستان : هر کسی چنین حرفی بزند بی­جا کرده! پدر شعر می­ تواند کسِ دیگری باشد اما خانلری بچه ­ی کوچکِ شعر هم نیست! تو را به خدا واقعیت را خراب نکنید.

یزدانی خُرّم : ما کجا واقعیت را خراب کرده­ ایم؟

گلستان : شما می­ توانید در یک محیطِ کوچکی که زندگی می ­کنید مسائلِ کوچک را بزرگ ببینید اما دیگر
بزرگ­تر نشان­شان ندهید.

یزدانی خُرّم : مثلا چی آقای گلستان؟ یک مثال می­زنید؟

گلستان : همین خانلری که می­خواهی بزرگ نشانش بدهی. بالاخره تو سال­هاست داری توی این ادبیات
کار می­ کنی. همین شعر عقاب را بخوان. ببین اصلا وزن کار، وزنِ خلاقیت و امرِ بینندگی، نه وزنِ عروضی، بلکه وزنِ فکر و مطلب، اندیشه، مقصود، وزنِ این چیزها که به کار سنگینی و ظرفیت و حیثیت می­ بخشد، توی دست شاعر هست؟ توی­اش می­گوید این خودش را کشته… اصلا غلط کرده که کشته! تو باید بنشینی و دو دو تا چهار تای این شعر را بکنی و ببینی اصلا چه می­گوید. همین شعر عقاب نه تنها به پای کوچک­ترین شعرهای نیما که به گرد پای شعر اخوان هم نمی­رسد. شاید هم­پای سیاوش کسرایی، شاید، اما او کجا و هوشنگ ابتهاج کجا. این­ها را بُر نزنید. لزومی برای قیاس و جفت­گیری در نشست و برخاست شاعرها، در اسم­ها نیست. این واقعیت است.

یزدانی خُرّم : آن زمان هم بینِ خانلری و نیما از این دست بحث­ها بود؟

گلستان : نیما که اصلا با کسی بحث نمی­ کرد! نیما حتی توی جمع هم نمی­ رفت. توی خانه می­ نشست و طاس کباب نهار و خانه را می­ پخت و وافورش را می­ کشید و فکرِ شعرش بود. این عین تصویری است که من از او دارم. در کوچه پاریس، پشت کوچه­ ی یغما بود، پیش از آن­که بیاید در آخرِ کوچه­ ی فردوس تجریش خانه بسازد. آن وقت سال­های ۱۳۲۶ تا ۱۳۲۸ بود که من هنوز نرفته بودم آبادان.

یزدانی خُرّم : چون در نامه­ های نیما خوانده ­ام که از خانلری بابت مشاغلِ سیاسی­ش می­ترسید انگار؟

گلستان : از خانلری بابت مشاغلِ سیاسیش «می­ترسید» حرفِ ناواردی است که شما بی حساب و کتاب
می­ گویید. خانلری در اولین «شغل سیاسی­»­اش شد معاون وزارت کشور. چه سالی؟ نیما مُرد. چند وقت بعد؟ این­ها را ، این تاریخ­ها را استخراج بفرمایید، دربیاورید، ملاحظه می­کنید که آن قدر فاصله کم . کوتاه بوده که جا برای ترس نیما نمی­گذاشته. چیزی را اول نفرمایید و بروید دنبال تاریخ و مدرک. در این میان ذهن­های عمومی را به تشویش انداخته ­اید. ایجاد دردسر بی­جا و گمراهی بی ­دلیل شده­ اید. اما چیزی که هرگز نمی­توانم فراموش بکنم این است که یک سرِ شبی توی خانه­ ی آل ­احمد نشسته بودیم. من بودم و فخری، زنم و سیمین و آل ­احمد و شاید پرویز داریوش هم بود ،شاید هم بعدتر آمد. ناگهان در زدند.یک کسی رفت در را باز کرد. نیما آمد تو. همه شروع کردند به سلام و احوال­پرسی که نیما انگشت گذاشت روی دماغش و گفت هیسسسسسسس. پرسیدیم آقا چه خبره؟ چی شده؟ هرچی حرف می ­زدیم باز می­گفت هیسسسسسس. جان­مان داشت
درمی ­آمد که چرا نیما دارد این­قدر هیس هیس می­ کند. بالاخره نشست و باز گفت هیس. چند لحظه بعد به زبان آمد که : بچه ­ها حرف نزنید، خانلری آژان شده!… بدبخت خانلری هم توی دستگاه عَلَم انگار شده بود معاون وزیرکشور. همین. این اولین بار بود که خرق عادت می­شد و آدمی از بین ادبیاتی­ها وارد دستگاهِ دولتی
می­ شد. واقعا نیما چه­ طور می­ توانست به این ادم توجه کند؟ چی می­خواست از خانلری بگیرد؟

یزدانی خُرّم : بالاخره خانلری در دانشگاه آدم کم تاثیری نبود …

گلستان : کدام دانشگاه؟ شما در تقویم دست­کاری نکنید آن هم به حکم هنوز به دنیا نیامده­ بودن و بعد، بعد از چند سال یک نگاه کنید به سال­های پیش که نبوده بوده ­اید. کدام دانشگاه. تا پیش از معاون وزارت کشورشدن که خانلری کاره ­ای نبود و در دانشگاه چندان وقتی نبود که رفته و درس بدهد. شما بدجوری موجودیت­های واقعی و تصوری چند سال را در هم می­پیچانید و دنیا ی گذشته را جور دیگری می­بینید و وانمود می­ کنید.اصلا دانشگاهِ در بعضی رشته ­ها می­ تواند جای پرتی باشد. آیا آن­چه در «شریف» می­ گذرد یا می ­گذشته را
م ی­توانید با آن­چه در «معقول و منقول» یا «حقوق» می­ آید برابر بدانید. منتهی پرتی آن­وقت پرتی خیلی
احمقانه ­تری بود. مثلا استادی مثلِ صدیق حضرت در دانشگاه بود که درس اقتصاد می­ داد. این که می­گویم مال سال ۱۳۲۰ است. به این آدم می­گفتند اتوبوسِ خط هشت! بس که آدمِ درشت هیکلِ کمی زوار درفته قدیمیِ قدیمی­ نمایی بود. در آن موقع من یک کلمه درباره­ ی مارکسیسم نخوانده بودم. چند نفر را به عنوان علمای اقتصاد بیشتر ذکر نمی­کرداز جمله سیسموندی بود و ریکاردو و آدام اسمیت. بعد می­گفت ضمنا یک یهودی آلمانی هم بوده (که اسمش را هم نمی­گفت شاید از ترسِ دستگاهِ شهربانی زیردستِ سرپاس مختاری ) که گفته زندگی انسان بر پایه­ ی مادیات است… این تمام تعریف مارکسیسم در دانشگاه­های ایران ، دانشکده­ ی حقوق و استاد اقتصاد بود! بعد برای نقض­ش می­گفت پس آیا زندگی پیامبر اکرم هم بر پایه­ ی مادیات بوده؟! این هم نوعِ نفی مارکسیسم بود. برای همین این آدم­ها را بزرگ نکنید و واقعیت را تماشا کنید. مردم گمراه می­ شوند با این حرف­ها. اینها به هیچ­وجه آدم­های بزرگی نبودند.خود همین آقای شفیعی­ کدکنی وقتی که راجع به مسائلِ شعر قدیم حرف می­زند بسیار دقیق ­تر و مرتب­ تر است تا کارهای دیگرش. دلیلش هم این است که شاگرد فروزانفر بوده. آدمی مثلِ فروزانفر قبلا وجود داشت نه حالا هست. شما اگر می­خواهید کسی را ببینید او را نگاه کنید.کار فروزانفر را درباره ­ی عطار ببینید. چه کار فوق ­العاده­ ایی. او بخشی از صفحاتِ درخشانِ نثر و ادبیاتی فارسی را درست کرده.

یزدانی خُرّم : بالاخره به این راحتی نمی ­شود از نام خانلری گذشت. همین مجله­ ی سخن بیشتر از سی سال منتشر شد…

گلستان : اول حرفم هم همین بود. او خودش این مجله را درنمی ­آورد که. کسانی مثلِ محمود کیانوش یا ناصر پاکدامن درمی­ آوردند. یا گاهی همان آدمِ پرت و پلایی که غلط­ گیری و صفحه ­بندیش را می­کرد مجله را در
می­ آورد! سخن یک چیزی بود نه به خوبی یا وسعت یا زحمت­ کشیدگی همین مجله­ ایی که این آقا درمی­ آورد و تویش همه چیز پیدا می­شود …

یزدانی خُرّم : منظورتان آقای دهباشی است؟

گلستان : بله.

یزدانی خُرّم : یعنی می­گویید بخارا و سخن هم­سنگِ هم­ اند؟

گلستان : اگر بنا به قیاس باشد می­گویم بخارا چند و چندین درجه از سخن بهتر است! شما این دهباشی را به هر دلیلی نمی­بینید اما او را چون به خاطرِ ذهنیاتی که درباره­ اش برای خودت ساختی بالا می­بری و درباره­اش
می­ نویسی. مثل همان مصاحبه­ ی اول­مان که از آدمی مثلِ دکتر نصر مثال می ­آوری و می­ گویی بیشتر روشنفکران از خانواده ­های اشرافی و مرفه بودند…

یزدانی خُرّم : مگر نبودند؟چه اشکالی دارد…

گلستان : منظور من چیز دیگری­ست. من می­گویم اگر تو برداری بنویسی که گلستان گفت بخارا از سخن بهتر است، اصل قضیه این نیست. مثلا مقالاتِ «عزت ­الله فولادوند» را در مجله­ ی بخارا با نویسندگانِ سخن مقایسه کن. از وقتی که هدایت مُرد هیچ چیز درستی در سخن چاپ نشد. ببیند شما دقت نمی­کنید.

یزدانی خُرّم : چه جوری باید دقت کنم؟

گلستان : شما عجله دارید. همین حافظ خانلری را بخوان.

یزدانی خُرّم : خوانده ­ام …

گلستان : نه نخواندی! او برداشته کتاب حافظ را چاپ کرده ودر مقدمه­ اش نوشته من این را از روی نسخه­ ایی دارم چاپ می­کنم که مثلا از فلان نسخه ۱۵ سال به زندگی حافظ نزدیک­تر بوده، بنابراین درست­ تر است این آخر شد دلیل …

یزدانی خُرّم : در نسخه­ شناسی البته این قضیه خیلی مهم است اقای گلستان.

گلستان : ببین، مهم ­بودن وقتی مهم است که درست باشد. نزدیک­تر بودن به زمان شاعر یا نویسنده تضمین درست ­بودن نمی­شود. ممکن است خیلی هم نزدیک­تر بوده اما کاتب لقوه ­ای بوده، رعشه و لرزِ دست داشته، چیزی را غلط یا عوضی نوشته باشد یا انداخته باشد. این عیب­ها را نمی­ شود به ضربِ نزدیک بودنِ زمانی و تقویمی تبدیل کرد به واقعیت درست اصلی. نمی­ شود آن­ها را ندیده گرفت. ببین، خود حضرت­عالی، تو خودت وقتی یک مقاله­ای می ­نویسی و می­ دهی یک حروفچینی، حتی اگر حروفچین هم خیلی با دقت این کار را انجام بدهد باز هم کلی غلط دارد. حالا این را بگذار جای کاتب­های آن زمان. حالا فکر کن این مقاله­ ی تو بدونِ غلط­ گیری برود و چاپ شود و بعدها خواننده بگوید چون این ده سال زودتر بوده بهتر است؟ این یک حسابِ دو دو تا چهار تا است و وقتی این را کنار می­ گذاری می ­شود آن حافظ پرتی که می­ بینی.

یزدانی خُرّم : یک دوره ­ایی هم انگار به شما سردبیری سخن را پیشنهاد داد؟

گلستان : بله. دو مرتبه هم آمد خانه­ ی من. توصیه ­کننده و پیشنهاددهنده، یا درواقع کسی که به سفارش خانلری پادرمیانی کرد و می­ خواست به اصطلاح مرا بپزد، آماده ­ی این خواستِ او کند «فریدون هویدا» بود. یک بار هم من و فروغ را دعوت کرد برویم خانه ­اش. فروغ گفت من نمی­ آیم. بالاخره من هم مجبور شدم به احترام خانم زهرا کیا {همسر خانلری} بروم. البته هیچ­وقت هم کار سخن را نپذیرفتم. اما من به خود خانلری هم علاقه و محبت داشتم. اما تو از اول و تا آخرِ مجله ­ی سخن را نگاه کن، اگر توانستی یک کلمه، یک مقاله یا ترجمه از من پیدا کنی. من خود­نگه­داری خودم را دارم. آن­قدر شعور داشتم که توی آن چیز­های چرت و پرتِ
آن­طوری ننویسم. مثلا رسول پرویزی پدر خودش را درآورد اما من این کار را نکردم.

یزدانی خُرّم : می­گویند خانلری خیلی دوست داشته شبیه آندره مالرو به نظر بیاید؟ حتی در لباس ­پوشیدن هم این قضیه را مدِ نظر داشته. بعضی از هم ­دوره­ه ای­هاش این طور نوشته­ اند…

گلستان : شما چرا تکرار می­ کنی؟ بگویند. کسی که با لباس شباهت پیدا نمی­ کند به هیچ کس دیگر، بزرگ و متشخص نمی ­شود. آندره مالرو انسان بسیار فاضلی بود و کارش را خوب بلد بود. یکی از کارهای اساسی مالرو علاقه­ اش به باستان­ شناسی بود و اصلا این علاقه را از همان اول و در شرق دور هم داشت. اما شما بردار کتاب دکتر نگهبان را درباره­ ی «مارلیک» بخوان و ببین توی آن درباره­ ی خانلری چه گفته است. خانلری آن زمان وزیر فرهنگ بود و نه تنها جلوی کار دکتر نگهبان را گرفته بود که داشت جلوی چاپ کتابش را هم
می­ گرفت. دکتر نگهبان برای چاپ این کتاب آن­قدر بی­ امکان بود که آمد و از فروغ کمک گرفت. که عکس درست کنیم و میزان پاژ بسازیم و این کار را هم کردیم. من هم دکتر نگهبان را نمی ­شناختم. یک بار بر حسبی تصادف گذرم به موزه ­ی ایرانِ ­باستان افتاد. می­خواستم بروم پست­خانه. جای پارک نبود اصلا و مجبور شدم نزدیک­های ایرانِ باستان ماشین را پارک کنم. بعد دیدم توی موزه نمایشگاه است. رفتم تو. نمایشگاهِ مارلیک بود. خیلی لذت بردم. شب به سیمین که پیش ما بود گفتم یک کاری بکنید. این آدم حیف است. زیرِ بغلش را بگیرید و… او هم گفت من می ­شناسمش و اصلا رابطه­ ی من و دکتر نگهبان را برقرار کرد. آخرش هم فیلمِ مارلیک را ساختم.

یزدانی خُرّم : حالا چرا خانلری جلوی کار را گرفته بود؟

گلستان : چون می ­ترسید شهرام پسرِ اشرفِ پهلوی که عمه­ اش زنِ اسدالله عَلَم بود ( زن عَلَم دختر قوام شیرازی بود و پسرِ قوام شیرازی شوهر اشرف شده­ بود) ناراحت شود. در برابر این کار دکتر نگهبان به شاه کاغذ نوشت (من آن کاغذ را خودم دیده ­ام) که شهرام با قاچاقچی­ های عتیقه کار می­ کند… یکی از این­ها یک یهودی بود به اسمِ «رابینو» که این اسم را تبدیل کرده بود به «رب­ النوع»! رابینو به زبانِ عبری همان کشیش یا خاخام می­شود. این آدم متخصص قاچاقِ آنتیک­های باستانی ایران بود. اگر بتوانی روزی به موزه­ ی اورشلیم بروی می­بینی که یک مقدارِ اساسی کارهای وحشتناک و درجه­ اول توی ان موزه هدیه ­ی همین رابینو است به این موزه. این رب­ النوع با شهرام همکار بود! و برای همین خانلری می­ ترسید برای­ش گران تمام شود. شما به خاطرِ سنت این چیزها را نمی­ دانید و عاشقِ شور و حرارت و این چیزها هستی!

یزدانی خُرّم : ما که دقیقا بر عکس هستیم. چپ­ها عاشقِ این چیزها هستند آقای گلستان. ما که منتقدِ گفتمانِ چپ هستیم و درباره ­اش می­ نویسیم …

گلستان : درست. اما مستند نیست. هیچ ­کدامِ شما نمی­توانید این­ها را بنویسید چون خیلی چیزها را نمی­دانید. اشکال این است.

یزدانی خُرّم : خب مستندنگاری که فقط به معنای حضور نیست. مثلا درباره ­ی همین جزنی که دوستان من نوشتند حامی ترور بود و مدارکش هم در نوشته­ ها و صحبت­های­ش وجود دارد و تازه کلی هم طرفداران این آدم در مجله ­ی ما توانستند بنویسند باز ما انواعِ فحش­ها و توهین­ها را شنیدیم …

گلستان : البته این کار همیشه فحش­ خوردن دارد. همیشه علیهِ چپ ­نوشتن فحش­ خوردن دارد. حواست باشد این جزو افتخارات تو نیست جزو بدبختی­های مملکت است. برای همین است که کسی حرف نمی ­زند. من به کسی درباره­ ی اشتباهش توضیح داده ­ام. برداشته به من کاغذ نوشته ممنون که به من زده ­اید! من به کسی نزده­ ام. به نظرم وقتی کسی اشتباه می­ کند باید این را گفت. از گفتنِ این قضیه هم نه ترسی دارم، نه توقعی. مشکلِ کار همین است دیگر. این­که این همه حرف­های احمقانه توی این فضا به وجود آمده. من ابایی از گفتنِ این حرف­ها ندارم. نه می­خواهم به ایران برگردم، نه وقتش را دارم، نه توقعش را. نمی­خواهم کسی هم از من تعریف و تمجید بکند. همین امروز یکی برداشته توی یکی از همین روزنامه­ های تهران نوشته که آقای ابوالحسن نجفی نمونه­ ی انسانِ شرقی بود. چرا؟ بنده­ ی خدا چه کاری کرده که باید نمونه­ ی انسانِ شرقی باشد؟ ایشان یکی از پرتی­ترین کتاب­های سارتر را ترجمه­ کرده ­اند. البته کلا سارتر آدم پرتی بود…من می­گویم از این دست صفت­ها و القابِ عجیب به آدم­ها ندهیم.

یزدانی خُرّم : به بحث­مان بازگردیم، شما با آندره مالرو دیداری هم داشتید؟

گلستان : این چه حرفی­ست و کجا جا در این گفت­و­گو دارد؟ فخری ندارد کسی را دیدن یا با کسی ملاقات و
گفتگ­و کردن. آره معلوم است که دیدمش. خودش تلفن کرد بروم پهلویش و من هم با کمال میل رفتم. به خاطرِ همین فیلم مارلیک هم بود که می­ خواست من را ببیند. آن­جا یک پیشنهاد فوق­ العاده­ ایی هم به من کرد که کاغذ بنویسد به فلان آدمِ معروف که من بروم فیلمم را به او نشان بدهم. اما من قبول نکردم. البته بسیار پشیمان هم هستم، چون اگر همان آدمِ معروف کاغذ دستشویی ­اش را هم برای من امضاء می­کرد برای جیب من بسیارمفید بود. اما دیدنِ آندره مالرو که چیز خیلی عجیبی نیست. شما باید قضایا را درست ببینید.

یزدانی خُرّم : خب ما که مدام در نشریات­مان مشغولِ نقد هستیم و بهای سنگینی هم بابتش می ­دهیم. جزنی یک موردش بود. الان شما دارید با صراحت درباره­ ی خانلری که خیلی­ ها دوستش دارند نقد می­ کنید…

گلستان : من همیشه راحت حرف زده­ ام. من در تمامِ نوشته­ هایم این طور بوده­ ام. روزنامه­ ی رهبرِ سال ۱۳۲۳ را ببین که اولین مقاله­ های من در آن­جا چاپ شد، روزنامه ­ی گلستانِ پدرم را در شیراز گیر بیاور. من هیچ­وقت به کسی فحش نداده ­ام. فحش­ دادن مساله­ ای را حل نمی­کند. فحش ­دادن واقعیت را نشان نمی­ دهد و فایده ­ایی هم ندارد. فقط نشان می­ دهد که ذهنِ چرکینی سر ریز کرده.

یزدانی خُرّم : همین را می­ گویم. الان خیلی­ ها یه خانلری انتقاد دارند و خیلی­ ها هم نه. برخی می­گویند وزیرِ فرهنگِ خوب و تاثیرگذاری بود. بالاخره سازمان مبارزه با بی­سوادی را ساخت منشاء چاپ کتاب­های بسیار مهمی بود…

گلستان : ما راجع به شاعر حرف می ­زنیم نه وزیر یا صاحبان حرفه­ ی دیگر. بله خالی خالی نبود. آمده بود یک کاری بکند. کارش در وزارت­خانه که تنها امضای ورقه­ ی اضافه حقوق این و آن نبود که! باز می­ گویم خانلری آدم بسیار خوبی بود اما آدمِ مهمی نبود. آدمِ فوق ­العاده باسوادی که این سواد را در کارش تسری بدهد، نبود.

یزدانی خُرّم : و شاعر مهمی نبود؟

گلستان : مطلقا. آخر بخوانید دیگر شب و مهتاب و برکه و… منظره ­نویسی که شعر نیست. شعر یعنی آن لحظه­ ایی که اخوان یک برگ را از درخت می­ چیند و می­ گذارد مهرِ نمازش. این شعر است. برای این­که حرکت شعر است. این حرکت است که تو را می ­لرزاند.

یزدانی خُرّم : شما که اعتقاد دارید باید باب نقد درباره­ ی همه و هر چیزی باز باشد آیا فکر می­ کنید درباره­ ی محمد مصدق که می­ دانم چه ­قدر دوستش داریم، می­شود نقد نوشت؟

گلستان : خود من کتاب­هایم را نگه داشته ­ام برای این­که فکر نمی­کنم بگذارند در بیاید.

یزدانی خُرّم : کتاب­هاتان درباره­ ی نفت را می­ گویید؟ آیا آن هم نقد مصدق درش جایی دارد؟

گلستان : واضح است که توی آن نقدِ مصدق هم وجود دارد. گاهی آدم کسی را دوست دارد و به غلط هم دوست دارد گاهی هم کسی عقیده­ ی کسی را دوست ندارد و خودش را دوست دارد و… هر جور اتفاقی ممکن است درباره­ ی روابطِ آدم­ها بیفتد. گاهی یکی هم کسی را دوست دارد و از ضربِ دوستی طرف را
می ­کشد.

یزدانی خُرّم : شما از مارکسیست­ها خیلی زود بریدید و حزب توده …

گلستان : کِی من از مارکسیست­ها بریدم؟

یزدانی خُرّم : پس هنوز مارکسیست هستید؟

گلستان : بودم یا هستم. اما کی می­گوید از مارکسیسم بریدم؟

یزدانی خُرّم : شما عضوِ حزب توده بودید و بعد کارت­تان را پاره کردید و از حزب جدا شدید …

گلستان : من اصلا کارتم را پاره نکردم …

یزدانی خُرّم : خودتان به من گفته بودید …

گلستان : نه من یک استعفاء نوشتم و خیلی ساده و متمدنانه از حزب بیرون آمدم. چرا کارت را پاره کنم آخر … مثلِ این که بروی پیش دکتر و او برایت نسخه بنویسد و بعد تو نسخه را پاره کنی.

یزدانی خُرّم : پس می­شود دوای آن دکتر را نخورد اما دلیلی بر پاره ­کردن نسخه­ اش نیست!

گلستان : ممکن است آن دوا خوب باشد اما دوزش کم یا زیاد باشد!

یزدانی خُرّم : آهان. پس شما فکر می­کنید مشکل دستورالعمل­های حزبِ توده در دوزش بوده؟

گلستان : نه. توقعی که از آن حزب بود هیچگاه برآورده نشد. حزبی مارکسیستی بود که خیلی هم درست
پایه ­گذاری شده بود با توجه به جامعه ­ی ایرانی. اما در داخلِ این پایه­ گذاری یک عده بودند که می­ خواستند کشور را تاخت بزنند و عده ­ایی هم بودند که می­ خواستند بروند. اشکالی که در شوروی بعدِ هفتاد سال پیش آمد شکست کمونیسم نبود بلکه شکستِ به کارگیری ایده ی مارکس بود. خود مارکسِ بدبخت نوشته که اولین انقلاب باید در آلمان باشد آخرین­شان روسیه! مارکس می­ دانست در کشوری که پُر بود از«موژیک» نباید انقلاب شود. روسیه صنعتی نشده بود، آدم پرولتر نداشت. حتی مستعمره ­ی درست و حسابی هم نداشت که از اقتصادِ آن­جا کمک بگیرد. همین مشکل را حزب توده هم داشت. آن­ها می­ خواستند در مملکتی که هیچ نوع تحول در فئودالیسماش وجود نداشت( طبقه­ ی بورژوا که بماند) انقلاب کنند. این حزب بیست سال و خرده ­ای بعد مشروطه درست شده بود. اصلا در آن زمان فکری برای این کار وجود نداشت. حزبی که نورالدین الموتی صدر و دبیرِ اجرایی کمیته­ ی مرکزیش بود. کسی که بعدها وزیر امینی شد. یادمان باشد کسی که آزادی­خواه است لزوما مارکسیست نیست. تازه اگر مارکسیست باشی لزوما خیلی از کارها را نمی­توانی انجام بدهی. اصلا این روزها ماجرای پلورتری عوض شده است. در همین انگلستانی که من زندگی می­کنم( که به خاطرِ جراحی پا فعلا یک سال است که از خانه ­ام بیرون نیامده­ ام) یکی مثل جرمی کوربین شده رییس حزبِ کارگر. ببین وقتی در تابستان پنجره ­ات را دقیق نمی بندی، مگس می ­آید و در گوشه ­ی آن تخم ­ریزی می­ کند. تو متلفت نمی­ شوی. تابستان تمام می­ شود و پنجره را می ­بندی. پاییز و زمستان هم می­ گذرد. هوا گرم
می­ شود. ناگهان این تخم­ها می­شوند مگس. در اتاق­ات هم بسته بوده و از بیرون هم که مگس نیامده. حالا اگر تو انقلابِ مارکسیستی کردی همه چیز درست می­شود؟همه­ ی ساختارهای بانکی و صنعتی عوض می­شوند؟ از آن مهم­تر آدم عوض می­شود؟ هفتاد سال بعدِ انقلابِ اکتبر، تمامِ آدم­هایی که سرِ کار بودند بچه­ های بعد از انقلاب بودند. چه کسانی بودند؟ یلتسین، گورباچف و… آیا این­ها محصولِ دنیای بعدِ انقلاب بودند
عوض شده­ بودند؟ تمامِ آن آدم­هایی که در انقلابِ اکتبر و بعدش از بین رفتند، تمامِ آن بدبختی­ها، آن جنگی که مردم را وادار کرد در محاصره­ ی لنینگراد گریس بخورند چه شد؟ یکی مثل یلتسین آمد و قلدری کرد وشعبان بی مخی و تمام. البته این وسط مساله­ ی استالین خیلی فرق دارد با بقیه. یاد آن مقاله ­نویسِ بیچاره­ ی حزبِ توده می­فتم. اسمش چه بود؟

یزدانی خُرّم : کدام­شان؟

گلستان : همه ­شان بیچاره بودند!

یزدانی خُرّم : کیانوری؟

گلستان : نه مترجم هم بود …

یزدانی خُرّم : احسان طبری؟

گلستان : طبری مترجم نبود.

یزدانی خُرّم : رضا روستا؟

گلستان : اون که سواد نداشت!

یزدانی خُرّم : کریم کشاورز؟

گلستان : نه . همان که مقاله می­ نوشت و مبارزه­ ی اجتماعی و ادبی می­ کرد.

یزدانی خُرّم : به آذین را می­گویید.

گلستان : بله آقای به­ آذین. مرد شریفی هم بود و فقط اشتباه و کج نگاه می­ کرد. مثلِ آن­ها که شعرهای صد تا یک غاز توده­ ای می­نوشتند به اسمِ «مبارزه»، کاری که هیچ ربطِ ریشه ­ایی واساسی نداشت با اندیشه ­ایی که به آن تظاهر می کردند. مثل سیاوش کسرایی که شعرِ توده ­ای می­نوشت. بله شعرش توده­ ای بود اما آیا شعر بود؟ آیا مبارزه­ ی اجتماعی بود؟ آیا نشان دادنِ تفکراتِ اجتماعی بود؟ این­ها تندرو بودند…

یزدانی خُرّم : مثل صمد بهرنگی شاید.

گلستان : من او را نمی­ شناختم البته. کاری باهاش نداشتم.

یعنی داستان­های­ش را نخواندید. مثلا ماهی سیاه کوچولو را…

گلستان : شما خوانده ­اید. بس نیست؟ این­ها نوعی نوشته باید به شمار آیند.

یزدانی خُرّم : صد درصد عده­ ایی می­ خوانند و اهمیت می­ دهند عده­ ایی که کم هم نیستند.

گلستان : مهم دقت است. دقت. دقت ندارند.

یزدانی خُرّم : باز هم بهتر از تک­ صدایی و قدیس­ سازی است.

گلستان : تمامِ این گفت ­و­گوی ما بر اساس یک قدیس ­سازی زورکی بود. بله بهتر است که بشنوند اما مهم این است که بعد شنیدن تا چه اندازه آن را در داخلِ ذهنِ خودشان زیر و رو می­ کنند. ماجرای به­ آذین
را می­ گفتم. یک باغِ نباتاتی در لندن هست که درش درختان و گیاهان زیادی وجود دارد. رفته بودم آن­جا. یک­وقتی دیدم روی نیمکتی سنگی به آذین نشسته است. تنها. دلم سوخت. خود به خود رفتم و کنارش نشستم. فکر کردم چی بهش بگویم. من را نشناخت. در حالی­که قدیم در شب­های نمایش فیلم در کانون فیلم می­ آمد و من را دیده بود و حتی به شخصِ خودم هم فحش داده بود! مردی را دیدم که اگر اشتباه نمی­ رفت و توانایی کافی در فهم داشت مقالاتِ غلط را چاپ نمی­ کرد به این راه نمی ­افتاد . او از روی نفسانیات درستِ خودش نوشت اما نه از روی تعقلاتِ درست. به هرحال. نشستم کنارش. مانده بودم آیا سلام بکنم. ده دقیقه­ ای همین­طور گذشت. او هم سر بلند نکرد. دیدم نمی ­شود اگر هر حرفی که من به او بزنم و او من را بشناسد باعثِ آزارش خواهد شد و اگر هم نشناسد که فایده­ ای ندارد. از جایم بلند شدم و آمدم بیرون. این ده دقیقه سکوتی را که کنارش نشستم در آن باغ بزرگ فراموش نمی­کنم. از باغ بیرون رفتم و دیگر او را ندیدم. بعد هم که مُرد واقعا پکر شدم. او آدمی بود که بالاخره حقه ­بازی و دزدی و شرارت نکرده بود، فقط نفهمیده بود و این بزرگترین
گرفتاریست .مهم این است که آدم در داخلِ نفهم­ها بتواند فکر کند و سعی کند بفهمد. همین …