خانه » هنر و ادبیات (برگ 28)

هنر و ادبیات

«آه! ای درخت کریسمس!»/ لیلا سامانی

ولتر گفته بود: «شعر موسیقی روح‌های حساس بزرگ است.» ایام کریسمس اما هنگامه‌ای‌ست که موسیقی شعر به شکلی ویژه و یگانه جلوه می‌کند. در طول قرنهای متمادی شاعران نامدار بسیاری، ذهن و خامه‌شان را معطوف سرودن درباره‌ این تعطیلات رنگین کرده‌اند. با هم بهترین و محبوب‌ترین اشعار اینچنینی را مرور می‌کنیم:

4308

۱- بیا ای خواب شیرین سایه‌ای ساز
به روی کودک دلبند من باز!
همان خوابی که جنسش جویبار است
کنار ماه، ساکت، شادوار است!
بیا ای خواب شیرین نرم و آرام
به ابروها بباف آن تاج گلفام!
بیا آخر فرشته، مهربان خواب
به روی کودک خوشحال من تاب!
اینها، ابیات نخستین شعر «ناز آوای گهواره» اثر ویلیام بلیک هستند. این شعر ۳۲ خطی از دفتر شعر «سرودهای معصومیت» است و از رهبانیت و قداست عشق مادر به فرزند قصه می کند. این شعر زمزمه ی لالایی مادری ست بر بستر نوزادش. مادری که تمثال مسیح را در صورت کودکش می بیند و با دیدن لبخندش می انگارد که مسیح بر او و دنیا لبخند می زند. تداعی و تصوری که تسلا و آرامش مادر را رقم می زند.

۲- «دیدار با سنت نیکلاس» که با عنوان «شب پیش از کریسمس» هم شناخته می شود، نام شعری‌ست که بار نخست در سال ۱۸۲۳ و بدون امضای شاعر منتشر شد ولی بعدها به «کلمنت کلارک مونرو» Clement Clarke Moore منتسب شد. این شعر از نامدارترین سروده های آمریکایی ست و تاثیر بسیاری در فرهنگ عامه گذاشته است، تا جایی که بسیاری از باورها و افسانه های رایج درباره ی کریسمس، مثل بابانوئل، سورتمه ، گوزنهای پرنده و زنگوله های خبررسان از این چکامه نشات می گیرند.

۳- آلفرد لرد تنیسون ، عارف و ملک‌الشعرای عهد ویکتوریا از مشهورترین مفاخر ادب انگلستان است و با القابی چون زبان سالار و شاعر مردم هم شناخته می‌شود. او مهارتی کم‌نظیر در به هم پیوستن و درهم تنیدن توصیف نمود‌های بیرونی با حالت ذهنی انسان دارد. او در شعری با عنوان «ای زنگهای وحشی به صدا درآیید» اینچنین می‌نویسد:

ای زنگهای سرکش و سرخوش به صدا درآیید،
در پیش این آسمان وحشی و بی خیال
و این ابرهای گشاده بال
و این انوار الماس گون زمستانی
به اهتزاز آیید
که سال بیمار و کهن روزگار
در این شب آخرین جان می سپارد .
ای زنگهای وحشی به صدا درآیید
و خبر مرگ سال کهن را به گوش همگان برسانید
آنچه ژنده و فرسوده است از حلقه بیرون کنید
و آنچه تازه و با طراوت است به میدان آورید

۴- رابرت فراست ، ادیب آمریکایی از وصافان برجسته ی طبیعت است. تجربه‌ی زیست روستایی، او را به شاعر یگانه‌ای بدل کرده‌بود که رمانتیسم بی روح شعرهای آمریکایی از واژگانش زدوده شده‌بود و در عوض شعرش با زبانی ساده و بن مایه‌های دلتنگی برای زندگی روستایی و کشاورزی عجین بود. شعر فراست صحنه ی رویارویی آدمی با طبیعت است و تصویرهایی گوناگون از نبرد و مدارا و همزیستی این دو را نمایش می دهد. شعر «درخت‌های کریسمس» اثر فراست، جلوه‌گر نگاه اینچنینی اوست.

۵- سارا تیزدیل شاعر عزلت‌نشین آمریکایی، در شعری با نام «سرود کریسمس» با زبان احساساتی و کودکانه‌ی ویژه‌ی خودش، داستان زایش مسیح را تصویر کرده‌است:
پادشاهان آمده از جنوب همگی ملبس به خز قاقم
به پایش طلا و یاقوت زرد ریختند
و هدایایی از شراب مرغوب
چوپانهای آمده از شمال
با کتهای قهوه‌ای و کهنه
بره‌-نوزادهای کوچولو را با خود آورده بودند
آنها طلایی نداشتند
مردان فرزانه آمده از شرق پیچیده در جامه‌ای سفید
ستاره‌ای که رهنمونشان شده‌بود شب را روشن کرده‌بود…

۶- در آغاز باب دوم «انجیل متی» آمده است: «چون عیسی در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت، ناگاه مجوسی چند از مشرق به اورشلیم آمده گفتند: کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیده‌ایم و برای پرستش او آمده‌ایم.»
برخی روایات این مردان را «سه مغ» سخاوتمند از زرتشتیان پارسی نامیده‌اند که به هنگام تولد مسیح، به دیداراو و مادرش، مریم، شتافتند و برای او هدایایی چون، طلا، صمغ و کندر به ارمغان بردند.
هنری وادزورث لانگ ‌فلو، غزل‌سرای نامدار آمریکایی در شعر «سه پادشاه» این روایت را به زیبایی تصویر کرده‌است.
 

دیگر چادری ها را هم راه نمی دهیم… حذف گام به گام مجریان زن از صفحه تلویزیون جمهوری اسلامی مینا استرابادی

اعظم کریمی مجری برنامه «خانواده» شبکه یک سیما به خبرگزاری ایسنا گفته است « شاهدکاهش تعداد برنامه‌هایی با اجرای مجریان خانم هستیم این موضوع این حس را می‌دهد که کمی فضا برای مجریان خانم محدود شده است.»

برنامه «خانواده یک» به تهیه کنندگی مصطفی شریفی کاری از گروه اجتماعی شبکه یک استکه پیش از این به شکل تولیدی به روی آنتن می‌رفت و چند ماهی است که زنده و با مجریان جدیدبه روی آنتن می‌رود.

4334
اعظم کریمی که از سال ۱۳۸۹ در تلویزیون کار کرده پیش از این اجرای برنامه‌هایی همچون«اردیبهشت»، «طلوع»، «سیب سلامت»، «فانوس»، «پایان ناباروری» و همچنین «نقد چهار» وسردبیری چندین برنامه در شبکه های آموزش و چهار سیما را بر عهده داشته است.

سخنان خانم کریمی تازه ترین شاهد این واقعیت است که صدا وسیمای حمهوری اسلامی به سویحذف تدریجی مجریان زن از صفحه تلویزیون حرکت می کند. این حرکت پس از آن صورت میگیرد که در سه سال اخیر مخالفت های امامان جمعه و چهره های تندرو سبب شده است تا به تدریجوزارت ارشاد از ترس بر هم زدن برنامه ها و کنسرت ها مجبور شود از دادن اجازه حضور زنان بهعنوان نوازنده در کنسرت ها خوددداری کند.

پیش از این در موارد متعددی سیمای جمهوری اسلامی بدون ارائه هیچ توجیهی چندین زن مجری راممنوع التصویر کرده است.

4335

آزاده نامداری

آزاده نامداری بعد از اجرای برنامه سال تحویل در سال ۱۳۹۱ کنار گذاشته شد. همان زمان گفته شد که در این برنامه «اختلاط غیرمعمول زن و مرد» اتفاق افتاده و هر دو مجری به همین خاطر تذکردریافت کرده اند. اما پس از ین برنامه دیگر آزاده نامداری هیچ گا بر صفحه تلویزیون حاضرنشد. تا او هم مثال بسیاری دیگر از همکارانش راهی فضای مجازی شود و گفت و گو با این و آن را در فضایی آزاد تر تجربه کند.

4336

ژیلا صادقی

ژیلا صادقی جزو مجریان قدیمی تلویزیون محسوب می شود که کارش را از سال ۷۷ آغاز کرد. اوخودش هم به درستی نمی داند چرا ممنوع التصویر شده است: «من نامه ای مبنی بر ممنوعیت تصویرندارم، منتهی دوستان در حوزه ریاست خواستند این اتفاق بیفتد، ما هم پذیرفتیم.»

352795874-parsnaz-ir

مبنیا نصیری

در بین مجری هایی که ممنوع التصویر شده اند، مبینا نصیری از همه کم سن و سال تر است.
خانم مجری خطاب به آقای مجری در برنامه زنده شبکه یک صدا و سیما گفت: «شما جیگر دوستدارید؟!» مبینا نصیری در حال خواندن پیامک های بینندگان است که یکدفعه مکث می کند و آقایمجری دلیل این مکث را می پرسد که خانم مجری با لبخند از آقای مجری می پرسد شما هم جیگردوست داری؟
این ها فقط نمونه ای از محریانی هستند که در این سال ها ممنوع التصویر شده اند. همزمان با حذف اینمجریان گروهی از مجریان زن برای برنامه های مذهبی در نظر گرفته شده اند که معمولا بیننده ایدر تلویزیون ایران ندارند.

رفیق آیت الله نقش سازمان امنیت شوروی درانقلاب اسلامی و به قدرت رسیدن سیدعلی خامنه ای/رضا اغنمی

4238

 

رفیق آیت الله

نویسنده: امیرعباس (سیاوش) فخرآور
ناشر: شرکت کتاب لس انجلس. امریکا
چاپ ؟؟؟
تاریخ نشر” ژانویه ۲۰۱۶میلادی – ۱۳۹۴ خورشیدی

 
تا یقین برتو چهره بنماید
شک کن اندر حقیقت هر چیز
سنائی
 

این کتاب که اخیرا به دستم رسید با شگفتی از عنوان «رفیق» و تصویر آیت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی، در روی جلد، برق آسا، سفارشی بودن کتاب و محتوباتش از ذهنم گذشت! باتورقی در فهرست شش برگی مندرجات، نخستین فکرم قوت گرفت و سرگرم مطالعه شدم.

پیشگفتار کتاب با این جمله آغاز شده:

« یکصد سالی هست که سرنوشت، بازی تلخی را با سرزمین کهن آریائی ما سرگرفته است . . . »

و سپس چکیده ای ازمتن فصول ده گانه با این پیام که «کتاب . . . با ریشه یابی یک درد مشترک، زخمی کهنه را می گشاید که منشاء عفونتی فرا گیر در تمام اندام جامعه ایران بوده است».

عنوان های شبهه برانگیز، با ادبیات هدفمند کتاب در تمام فصل ها، برای مخاطبین ساده اندیش، منبع بزرگی ست تا، روایت های سراپا دروغ وگزاف، این مدعی «ریشه یاب دردهای مشترک جامعه را» با شک و نردید مرورکند درعنوان «نفرت از بریتانیا و زمینه مساعد درخاور میانه و شمال افریقا برای نفوذ شوروی» آمده است که:

«در۲۳ اگوست ۱۹۲۱فیصل ابن حسین الهاشمی پادشاه دولت تازه تأسیس پادشاهی عراق تاجگذاری کرد و تا ۸ سپتامبر ۱۹۳۳ دربرن سویس هنگام چکاپ پزشکی کشته شد . . . آثار سم ارسنیک دروی دیده شد».

از محتوای روایت چنین برمی آید که شوروی، پادشاه عراق را به سبب نزدیکی مقتول با بریتانیا به قتل رسانده است.

همچنین «دربیستم مهر۱۳۳۶ خورشیدی با مشاوره و هدایت افسران سازمان امنیت شوروی تشکیل حزب الدعوه اسلامی متشکل ازروحانیون سرشناس شیعه در نجف وکربلا اعلام موجودیت کرد. از روحانیون شناخته شده ای که موسس این حزب بودند می توان از سیدمهدی حکیم سیدمحمدحسن فضل الله و سیدمحمدباقرصدر نام برد» و هکذا ازبرنامه های ترور شاه گفته شده. و همچنین رهبر شوروی [خروشچف]به رئیس جمهورامریکا گفته «ایران مثل یک میوه گندیده مقابل پای شوروی خواهد افتاد»

نویسنده، به بهانۀ این که شوروی خواسته رابطه شاه و امریکارا خراب کند، با استناد به «جعل اسناد . . . ازجمله درفوریه ۱۹۵۸ درماجرای دستکاری وجعل نامه وزیر امور خارجه ایالات متحده امریکا و در ۱۹۶۰ درجریان دست کاری اسناد محرمانه وزارت دفاع امریکا، پنتاگون درخصوص سیاستهای این وزارتخانه درقبال حکومت ایران، که تاحدودی دست آوردهای موفقی هم برای کاگ ب به دنبال داشت»، زمینه های تشکیل حکومت اسلامی را نتیحۀ تلاش های شوروی می داند! جریان ملی شدن صنعت نفت را به حساب شوروی واریز کرده به این دلیل که : «تادست رقیب دیرینه شوروی یعنی بریتانیا از نفت ایران . . . کوتاه شود». ازاین گونه دلیل های باسمه ای برای هرنوع دروغ های بیشرمانه درسراسرکتاب به فراوانی دیده میشود. فحاشی وناسزاگوئی های شوروی و عناصر داخلی آنها، به دکترمصدق وکوشندگان نهضت ملی صنعت نفت ایران را خیلی ها به یاد دارند و هنوز هم درخاطره هاست. ساخت و ساز داعش نیز دست پخت روسها ست «اقدامات وحشیانه گروهی تند رو و اسلام گرا به نام دولت اسلامی عراق و شام، همه توجه بین المللی را از روسیه به عراق منحرف کرد». محمدرضا شاه پهلوی هم تابع فرمایشات روس ها بودند! که نام حزبی را خواستند تشکیل دهند اسم رستاخیز را انتخاب کردند: « رستاخیز ترجمۀ فارسی عبارت حزب بعث می باشد». ازاین جعلیات یکی دوتا نیستند. امام موسی صدر هم یکی از رابطان سازمان امنیت شوروی بوده است.

فصل اول:

درعنوان «نفوذ دنیای اسلام، اسلحۀ جدید روس ها علیه امریکا و اسرائیل» آمده است: «وقتی در ۱۴می ۱۹۴۸ میلادی کشور اسرائیل با صدوراعلامیه استقلال اعلام موجودیت کرد، اتحاد جماهیرشوروی نخستین کشوری بود که آن را به رسمیت شناخت». دوصفحه بعد یعنی در صفحۀ ۴۶ می نویسد: «شوروی امیدوار بود تا با یک حمله نظامی برق آسا کشورهای عرب منطقه خاورمیانه بتوانند با حمایت تسلیحاتی گسترده روسها کشوراسرائیل را نابود کرده و این متحد ایالات متحده را ازبین ببرد». ضرب المثلی بین مردم رایج است که «دروغگو حافظه ندارد.» اما دروغ نویس سازمانی این دروغنامه، از آنجایی که حافظه اش کرایه ای ست هر مزخرفات دیکته شده را به مخاطبین حقنه می کند!

دربارۀ اعدام قطب زاده، به روایت از خاطرات آقای رفسنجانی، شوروی ها دست داشتند. ولی آنگونه نیست که نویسنده اورا معرفی می کند. قطب زاده، درنهایت قدرت، کنسولگری شوروی را تعطیل کرد. چند دیپلومات شوروی را ازکنسولگری آن دولت در اصفهان اخراج کرد.

درپایان فصل «یک سال پس ازاعدام قطب زاده، سرهنگ بیژن کبیری . . . ازافسران حزب توده . . . به حکم حجت السلام علی یونسی که معاون ری شهری  بود در وزارت اطلاعات اعدام شد». درادامۀ همین گفتارمسئولان اطلاعات کشور در حکو.مت اسلامی، با دروغ بیشرمانه، گروه محمد منتظری و سیدعلی خامنه ای و محمد موسوی خوئینی ها نیز ازعوامل سازمان امنیت شوروی معرفی شده اند.
خواننده، متوجه می شود: که نویسنده با تردستی: «گنداب عفونت دروغ» و دروغ نگاری را گشوده است!

آغاز فصل دوم

بازهم مسئلۀ دانشگاه پاتریس لومومباست وتکرار همان دروغ های پیشین: « درسال ۱۹۶۴ میلادی نخستین گروه ازطلبه های شیعه علوم دینی از ایران وخاورمیانه به مسکوجهت تحصیل دردانشگاه پاتریس لومومبا اعزام شدند. سیدعلی خامنه ای و سید محمد موسوی خوئینی ها از فارغ التحصیلان ایرانی این دانشگاه هستند».

درعنوان «سفر رمزآلود خامنه ای به شوروی» پس از کلی گوئی های بی حاصل، درمانده از چرندیاتش می نویسد:
«اگرچه این مورد درسه دهۀ گذشته توسط بسیاری از کارشناسان سیاسی و پژوهشگران بارها مطرح شد اما هیچگاه سندی برای آن به دست نیامد و این بخش از زندگی خامنه ای به صورت یک راز و معمای حل نشده باقی مانده بود. می رود به سراغ دیگر درمانده تر از خود. او هم می گوید : «همۀ دانشجویان خارجی دردانشگاه پاتریس لومومبا به نوعی مسقیم یا غیرمستقیم همکاری نزدیک با شعبه های سازمان امنیت شوروی، کا گ ب درنقاط مختلف دنیا داشته اند».

یعنی کشگ! سفسطه و توهین به قلم و مخاطبین، انگارکه فریب دراولویت است!

در عنوان: «تناقض های فاحش درتاریخ نگاری رسمی از زندگینامه خامنه ای» اشاره کرده که:

« درزندگینامه خامنه ای . . . دستکاری عمدی» شده « باتوجه به اسناد به دست آمده از دانشگاه پاتریس لومومبا، خامنه ای درفاصلۀ ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۷ خورشیدی برابر ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۸ میلادی دراین مرکز پرورش جاسوس برای خدمت به اتحاد جماهیر شوروی به تحصیل مشغول بوده است».
این روایت که بارها در عناوین گوناگون تکرارشده، تأیید تقلب و جعل خبر را در ذهن خواننده قوت می بخشد. .

مهمتر قایق «لوتکا» فکسنی ست که مردان مذهبی، با عبا وعمامه با آن، فاصلۀ نزدیک به یکصد و هشتاد کیلو متر آبی که از هردو سوی مرز، زیر نظر مقامات امنیتی ایران و شوروی بوده، به سرزمین کفار سفر می کنند!
نویسنده، نه آن حدود را می شناسد و نه حساسیت دولت های دوسوی آبراه دریای خزر را و نه، میزان مخالفت تا مرز دشمنی اسلام با مرام کمونیستی را، آن هم به دست دانش آموختۀ اسلامی و پرورش یافته درخانوادۀ مذهبی و حوزۀ علمیۀ قم و نجف! در حوزه های اموزشی دینی و زندگی دائم درفضای مذهبی. بین طلاب لودهندۀ همدیگر کم نیستند!
همچنین، عنوانی دارد:

«موسوی خوئینی ها و تکثیر نوارهای خمینی درمراکز گا گ ب درقم».

پندار عمومی مردم درکشور، از شهرمدهبی قم، بارگاه حضرت معصومه خواهر امام هشتم شیعیان است و حضور فعال حوزه علمیۀ که کانون پرورش روحانیت شیعه می باشد، ضمن سرریز شدن وجوهات شرعی ازسوی متدینین به این مرکز زیارتی و نشیمنگاه مراجع تقلید؛ آمد و رفت هزاران زائر ازگوشه و کنار کشور، با گورستان های گسترده وفعال امکاناتی فراهم آورده که سیمای شهر و مردمانش را به تمام کمال مذهبی درآورده است.
اما نویسنده، کتاب، تصویر دیگری از این شهر مذهبی ساخته، آن هم در زمانۀ رژیم گذشته، که ازفسادهای امروزی درآن شهر خبری نبود. اگرهم بود خیلی محدود و نه چشم گیر به مانند این دوران که فسادها درپوشش اسلامی علنی شده است! و خواننده خیال می کند که شوروی ها درقم یک مرکز تبلیغاتی گسترده و سازمان یافته داشتند و با تکثیر نوارهای آقای خمینی به دلخواه خود همه جای کشور می فرستادند! غافل ازاین سنت دیرینۀ مردم بومی قم، که قبله گاه شان ازتاجر و کاسبکار خرده پا، تا مسئولان مقابر و گورستان ها حرم حضرت معصومه بوده و هست! گذشته ازآن، هر آشنا به محل و کوچه پس کوچه های قم، رگ و ریشۀ اهل محل وساکنان شهر و همسایه ها را می شناسند. نویسنده، همانقدر که از گمراهی خود درنشناختن دوسوی خزر به دروغ چسبیده در شناخت بافت شهری و مردمان شهر قم هم درمغلطه فرو رفته و کوچه پسکوچه های قم و مردم تیزبین وهشیارش را با خیابان های اطراف سفارت شوروی درتهران اشتباهی گرفته است!

شگفت اینکه از آسان بودن مسافرت ایرانیان به روسیه داد سخن می دهد و می نویسد:
«بهترین گزینه موجود سفر با قایق از مرز شمال کشور برای رسیدن به ساحل اتحاد جماهیر شوروی بود». با مقایسۀ اوضاع سال های انقلاب ۱۹۱۷ شوروی با سال ۱۹۶۴ و ۱۹۶۸، فکر نازل خود و مدعای باطل «ریشه یابی دردمشترک» اش را عریان می کند!
در همین عنوان است که باز برای چندمین بارسفر خامنه ای را تکرار می کند:
خامنه ای در تیرماه ۱۳۴۳ خورشیدی، حجره اش رادر حوزه علمیه قم رها می کند وحتی اثاثیه اش راهم برنمی دارد و راهی شرق استان مازندران می شود . . .»
در سفر خیالی نویسنده، خامنه ای رهسپار مسکو می شود! و در دانشگاه پاتریس لومومبا به آموزش ادبیات رهبری جمهوری اسلامی به زبان روسی سرگرم می شود!
کاگ ب جتی در فرانسه با آقای خمینی هم درتماس بوده. وقتی درقم، مرکزی داشته برای پرورش طلاب شیعه به سبک شوروی! نوفل لوشاتو که جای خود دارد. بنگرید به عنوان :« گزارش کاگ ب درنوفل دوشاتو به دست خمینی می رسید». تا عمق روسی بودن پیشوایان جمهوری اسلامی را دریابید! اصلا نکند همۀ این ها ازاول روس بودند و همگی غافلگیر شدیم! اگرآدم هایی مثل ابراهیم یزدی و بنی صدر و حبیبی و صادق قطب زاده و طباطبائی و دیگر ملی مذهبی های مومن و متعصب دراطراف آقای خمینی نبودند چه سرنوشتی ملت ایران داشت با این سیطره و نفوذ نامحدود شوروی!

از ملاقات های موسوی خوئینی ها، زمانی که دربغداد میزیست سخن گفته شده. در جلد دوم کتاب «گذشته چراغ راه آینده است. چاپ انتشارات زیرجد» درصفحۀ ۴۲۱ خبری در وقایع حکومت فرقه دموکرات آذربایجان و حملۀ قشون به آن منطقه آمده است: «آفتاب روز دوم آذرماه با ورود قوای دولتی از پس کوههای زنجان سرکشید و جسد شیخ محمد خوئینی روحانی بیدار دل که به ضرب تیر درمحضر خویش ازپای درآمده بود ازبالای بام خانه سرنگون گردید و درهمان حال دسته دسته زحمتکشان شهر را به سوی مسلخ میبردند». آیا این شخص نسبتی با آقای موسوی خوئینی داشته یانه نتوانستم مدرکی پیدا کنم. ولی جسته و گریخته از دوستان زنجانی شنیده ام که مرحوم خوئینی محضردار فرزند ذکوری داشته که بعدها به تاشکند رفته و درآنحا درعلوم دینی به تحصیل پرداخته وسپس به عراق رفته. بغداد به کتابفروشی مشغول بوده است.
اما دربارۀ ژنرال محمود پناهیان، او در زمان حکومت پیشه وری رئیس ستاد جمهوری آذربایجان بود، نه جمهوری مهاباد. پناهیان در حدود سال های ۱۳۶۳ درمسکو فوت کرده است

درعنوان: «دسته سوم :

محافظه کاران جدید به رهبری محمود احمدی نژاد» اسامی کردان وکامران دانشجو نیز آمده که از دانش آموختگان دانشگاه پاتریس لومومبا هستند. از توسعه همکاری دانشگاه های ایران می نویسد: «رئیس دانشگاه پاتریس لومومبا و افسر ارشد اطلاعاتی سازمان امنیت شوروی قرارداد همکاری ده ساله با دانشگاه تهران، دانشگاه فردوسی مشهد، دانشگاه شیراز و دانشگاه بین المللی قزوین را امضا کردند».

اگر خواننده صبور و متحمل باشد و دقت به خرج دهد، بدون اغراق در هردوبرگ کتاب، یکبار نامی از آقای سیدعلی خامنه ای را می بیند، و به انگیزۀ تعمّد تکرارها پی می برد. می نویسد:

«درگزارش تلویزیون دولتی راشا تودی روسیه درجشن پنجاهمین سالگرد تأسیس دانشگاه پاتریس لومومبا گفته شد: «حدود بکصد هزار فارغ التحصیل دانشگاه پاتریس لومومبا در۱۶۵کشورجهان درحال کار و فعالیت هستند که معروفترین آن ها علی خامنه ای رهبرجمهوری اسلامی ایران، محمود عباس رئیس تشکیلات خودگران فلسطین و . . . هستند».ص ۱۴۵

با چنین تسلط عظیم و گستردۀ دانشگاه پاتریس لومومبا بر جهان، شکست مفتضحانۀ سیستم شوروی، ضرب المثل معروف فریاد می کشد: «کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!» و این پرسش آزار دهنده وجدان های بیداررا خراش می دهد؛ چرا صادرات شوروی و میراثدارانش به چنین فاجعه گرفتارشده، که دختران جوان و معصوم در شهرهای اروپا، به تن فروشی پناه برده اند؟!

حیرت آور اینکه درپس این همه گفتار دربارۀ آسیدعلی خامنه ای، درعنوان «همه چیز از ویدیوی خبری شبکه تلویزیونی دولتی روسیه شروع شد»، این بار با آرایشی دیگر گذشته های تکراری را در اثبات دروغ ها روایت می کند:

«مارینا دختر زیبای خبرنگار دانشگاه . . . درمقاله ای بدون اینکه بداند ازبزرگترین و ترسناکترین رازسیدعلی خامنه ای رهبر و ولی فقیه جمهوری اسلامی پرده برداشت». دردوبرگ بعدی کتاب آمده: «تنها دو روز پس ازانتشار این مقاله . . . این ویدیوی خبری از روی وبسایت رسمی شبکه حذف گردید». دردوازده برگ گذشته کتاب، خبرانتشار از« تلویزیون دولتی راشا تودی» بود. خواننده کدام روایت را باور کند؟

در این فصل ازیاسرعرفات هم یاد شده «یاسرعرفات رهبرجنبش فلسطین دست پروردۀ سازمان امنیت شوروی بوده است و زمانی که دستش روشده بود که با شوروی ارتباط دارد، باید جایش را به دیگری می داد . . . محمود عباس به عنوان جانشین یاسر عرفات . . . برگزیده شد» در دوبرگ بعدی کتاب درعنوان «پیش از نیم قرن تربیت رهبران . . ». در بولتنی که بعنوان پنجاهمین سالگرد تأسیس دانشگاه منتشز شده درکنار اسم فیدل کاستر «یاسرعرفات رهبر جنبش فلسطین ۱۹۷۴ » آمده است.

نویسنده، پس از تحلیلی دربارۀ اوضاع سیاسی خاورمیانه و افریفا پیش بینی می کند :

«شاید به جرأت بتوان گفت جمهوری اسلامی ایران وسوریه آخرین پایگاه های برجای مانده ازدوران طلائی بولشویکی و آخرین قصرهای رویائی پوتین هستند که به نظر می رسد آن ها هم درآستانۀ فروپاشی هستند».
فصل سوم به پایان می رسد

فصل چهارم

باعنوان: «تلاش شوروی در روشن کردن آتش انقلاب ایران» شروع می شود.

از فعالیت های چمران وگروه چریکی محمد منتظری و نقش سیدعلی خامنه ای در آتش سوزی سینما رکس آبادان و مهمتر این که درایران «حدود چهل قرارگاه برای مأموران سازمان امنیت شوروی به وجود آمد که تنها درقرارگاه مرکزی آن درتهران یکصد و پانزده افسرکارآزموده به تشکیل شبکه وهدایت تیم های جاسوسی مشغول بودند». ص۱۸۰

به روایت نویسنده کتاب، نخستین گروه از طلبه های علوم دینی ایران، در ۱۳۴۷پس از گدراندن دوره های نظامی و عقیدتی در دانشگاه پاتریس لومومبا . . . به ایران برمی گردند. «زنجیره ای از خرابکاری و بمب گذاری درنقاط مختلف کشور آغاز شد . . . . . . . . . سیدعلی خامنه ای و سید محمد موسوی خوئینی ها درشمار همین طلبه های آموزش دیده بودند . . . تنها چند ماه پس از ورود این چریک های طلبه ، انفجار سینماها درایران آغاز شد». وسپس آماری از آتش زدن سینماها را نقل کرده است. ص ۱۸۵

نخستین بازداشت خامنه ای درسال ۱۳۵۰ [سه سال پس از برگشت از شوروی] و مأموریت کا گ ب دراتش سوزی سینما رکس، درادامه بحث، با مشاهدۀ این روایت : « . . . پس ازانقلاب، عمادالدین باقی پژوهشگر برجسته تاریع، برپایۀ اسناد بنیاد شهید انقلاب اسلامی تعداد کشته های روز ۱۷ شهریور را ۸۸ نفر تخمین زد که ازاین تعداد ۶۴ نفر درمیدان ژاله کشته شده بودند. این آمار کاملا با آماراعلام شده توسط فرماندار نظامی تهران پیش ازانقلاب منطبق بود». فکرکردم اشتباه می کنم. پشت جلد کتاب رانگاه کردم. دیدم همان است. اندکی گیج شده بودم ازاین خبر درست. خیلی هم خوشحال شدم. درسیاهی این همه دروغ، جرقۀ از صداقت. به گمانم ازدستش دررفته! تا دریکی دو برگ بعد. شبیه سازی انقلاب روسیه درایران . دروغ بزرگ ۴۰۰۰ کشته درهفده شهریور حادثۀ [میدان ژاله] و . . . فصل چهارم به پایان می رسد.

 

فصل پنجم

با عنوان «نقش سازمان امنیت شوروی درنقش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» شروع می شود .

عنوان، گسترش متن روایت را توضیح می دهد. «درعنوان: تشکیل سپاه پاسداران ازاوباش و خلافکاران محلی درشبیه سازی ارتش سرخ» آمده است که «یک روز پس از سخنرانی مسعود رجوی روزشنبه پنجم اسفندماه ۱۳۵۷ روحانیون موسس حزب جمهوری اسلامی درمنزل هاشمی رفسنجانی تصمیم گرفتند یک بازوی نظامی برای این حزب تازه تأسیس شده تشکیل دهند» ازشکل گیری حزب ملل اسلامی و پنج نفر موسس آن که شانزده سال پیش از جمهوری اسلامی، حزب را تشکیل داده بودند، سخن رفته. عنوان «نخستین ترور سیاسی درفردای تأسیس سپاه: ترور قره نی و مطهری» ازنارضائی تیمسارقره نی می گوید که مخالف تشکیل سپاه بوده است. ازنظر نویسنده، سپاه پاسداران با کمک کاگ ب تشکیل شده درعناوین: «درخواست انقلابیون از مأموران کا گ ب برای آموزش پرسنل سپاه پاسداران» و«اسلحه های سپاه پاسداران توسط سازمان امنیت شوروی از مسیر مسکو به تهران فرستاده می شود». درعنوان اخیر، باوجود مخالفت های شدید بنی صدر ازتجهیز سپاه به موازات ارتش، آمده است :
«سازمان امنیت شوروی بدون اجازه دولت ایران، هواپیماهای پر از اسلحه روسی برای شبه نظامیان طرفدار شوروی که همان نیروی تازه تأسیس سپاه پاسدارن بود می فرستاد».

این روایت های عوامانه را نباید جدی گرفت. ایران درآن روزها، بی نیاز ازاسلحه بود.

فصل ششم

با عنوان :«نقش سازمان امنیت شوروی و سپاه پاسداران درتسخیر سفارت آمریکا درتهران»

نویسنده، به بهانۀ شرح گروگانگیری دیپلومات های آمریکائی، هدف اصلی، تکراز نام سیدعلی خامنه ای را دنبال می کند:
«گروگانگیران که خود را دانشجویان پیرو خط امام معرفی می کردند در واقع نیروهای ویژه وابسته به سپاه پاسداران بودندکه توسط چریکهای سازمان آزادیبخش فلسطین و زیرنظرافسران سازمان امنیت شوروی تعلیم دیده بودند. این عملیات باهدایت مستقیم موسوی خوئینی ها وسیدعلی خامنه ای که هردو ازروحانیون تربیت شده در مرکز آموزشی کا گ ب یعنی دانشگاه پاتریس لومومبا درمسکو بودند، انجام شد».
پُرگوئی های خسته کننده، وبعنوان مثال ذکر سلسلۀ مراتب مربیانِ گروگانگیران، درکنارانبوهِ خیالپردازی های سفارشی با دروغ گوئی های بیشرمانه، هدف خاصی را دنبال می کند. خواری مردم وتحقیرمسئولان کشور، جمهوری اسلامی را به عنوان دست نشاندۀ شوروی به نمایش می گذارد.
دراین فصل، امام موسی صدرنیزتوسط خواهرزاده اش صادق طباطبائی با دانش آموختگان دانشگاه پاتریس لومومومبا همگام می شود. (بگذریم از اشتباه نام جوانی که درتصویر کنار امام موسی صدرنشسته صادق طباطبائی است، نه صادق قطب زاده).
امام موسی صدر بارها درمخالفت با حمله شوروی به افغانستان نظر خود را رسما اعلام کرده بود. با آن مخالفت های علنی، در مقام پیشوای مذهبی، چگونه می توانست مدافع چنین رژیم ضداسلام باشد! امام موسی صدر، به علت نزدیکی باغرب مخالف هرگونه چپ اندیشی بود.
پایان این فصل باتصویری از استالین و آسیدعلی خامنه ای هر دو درحال پیپ کشیدن، در وسط صفحۀ دایره ای همگون، با تصویر برخی ازیاران اولیه و قربانیان هر دو رژیم دراطراف شان، در القای تفکر غلط ونامربوط، داشتن «آبشخور یکسان» آن دو، افزودن برجهل توده هاست بی کمترین تردید!

فصل هفتم

با ستاد ضدکودتای نوژه، کلید معمای ترورهای تابستان ۱۳۶۰ شروع می شود.

نویسنده به سبک گذشته با بزرگنمائی شوروی و اینکه سررشته کارهای انقلاب ایران در دست شوروی بود آمر و فرمانده کرملین بودند، داستان را شروع کرده است تا ثابت کند شوروی پشتیبان آقای خمینی ست که برعلیه امریکا و طرفدارش که شاه ایران بود، انقلاب کرده است! پس از اشغال سفارت امریکا درایران «بازیگردانان شوروی درکاخ کرملین تصمیم گرفتند از وی و روحانیون اطرافش حمایت کنند. به این ترتیب تمام رقبای سیاسی که متعلق به جبهه ملی، نهضت آزادی، سازمان مجاهدین خلق، چریکهای فدائی خلق بودند ازصحنه خارج شدند».
ازمنظر نویسنده، اخراج کارمندان وپاکسازی دستگاه های دولتی به دستور کرملین بود و سپس به درون آقای خمینی رخنه کرده اطراف اورا هم پاکسازی می کند. تا کودتای نوژه. و عنوان «هاشم صباغیان: کا گ ب اسرارکودتای نوژه را به مسئولان اطلاعاتی جمهوری اسلامی داد». بیشرین برگ های این کتاب درباره اینکه چه کسی یا چه سازمانی خبر کودتای نوژه را به مسئولان رسانده، معلوم نشده است. ازمسعود کشمیری که در نخستین روزهای انقلاب به فرمان اقای خمینی به فرماندهی ستاد نیروی هوائی ارتش جمهوری اسلامی معرفی شده، یاد کرده و از خدمات او به ویژه درحادثه فاش کردن کودتای نوژه نقش موثری داشته. (گفته می شود که این خلبان درحال حاضر درخارج ازکشور زندگی می کند). از نقش اشخاص مانند محمدرضا کلاهی . . . و محسن رضائی سید محمد خامنه ای که هر یک با عناوین مختلف مسئولیتی داشتند و انها که دستی دربمب گذاری ها و انفجارهای تابستان شصت داشتند، سخن رفته. فصل به پایان می رسد.

فصل هشتم

با عنوان: «ترور های تابستان ۱۳۶۰

عملیات مشترک خامنه ای و سازمان امنیت شوروی» باتصویری در قطع کوچک تصویر برگ ۳۱۸/۳۱۹ کتاب، همان که تصویر استالین و اقای خامنه ای، هر دو درحال پیپ کشیدن و باقی قضایا . . . می نویسد:
«دراین فصل نقش اسرار آمیز اهرام سه گانه قدرت درایران پس از انقلاب اسلامی یعنی خامنه ای، موسوی خوئینیها و هاشمی رفسنجانی را درپرونده ترورهای تابستان سال ۱۳۶۰ مورد بررسی قرار می دهیم . . . . . . . نام سه نفر یعنی محمد رضا کلاهی، مسعود کشمیری وجواد قدیری را به عنوان عاملان این ترورها معرفی کرده است».
این فصل نیز به مانند فصل های گذشته با شعارهای گوناگون با یاد اوری حوادث به پایان می رسد.

فصل نهم

باعنوان «مأمور سازمان امنیت شوروی که ولی فقیه شد.

و با اخطارهای ولادیمیر پوتین برای یادآوری دین خامنه ای به شوروی» به پایان می رسد با این یادآوری که برخی نوشته های فصل دهم «ماجراهای مک فالین . . . و دروغ بزرگ . . . سیدمهدی هاشمی . . . » اگر متن نوشته ها درست بوده باشد، اندک ارزش مطالعه را دارد.

فصل دهم:

با عنوان : «ایران امروز فدراسیون روسیه و ایالات متحده امریکا» و کتاب بسته می شود.

برای پرهیز از طولانی شدن بررسی، نوشتن درباره این دوفصل خودداری کردم.
تمرکز هدفمند و تکرار نویسی درباره آقای خامنه ای، یادآور داستان گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر است که «دروغ هرچه بزرگتر باشد اثرش بیشتر است » نقل به معنی.
درپایان این نکته را باید گفت که این کتاب نزدیک به هفتصد صفحه، مکتوبی ست بی ارزش و بی بهره. دشمنی وخصومت و نفرت از این و آن، حسابش ازنقد و انتقاد جداست. مخلوط کردن رویدادهای تاریخ ملتی با فحاشی و سرریز کردن نفرت و تهمت به هریک از تلاشگران و پویندگان تغییر و تحولات اجتماعی، و حقیر شمردن مبارزات ملت! ولو مخالف عقیده وآرمان شخصی یا گروهی ازاشخاص باشد، روایتگر ضعف و درماندگیست؛ و مهمتر ، دور از انصاف و شرافت انسانی ست شعور و ارزش ملتی را این گونه با تحقیر و توهین به نمایش گذاشتن!
این نیزگفتن دارد و جای بسی اندوه و تأسف از قدرت تخیل نویسنده، که با چنین نیروی خیالپروری می تواند، آفریننده بهترین رمان های امروزی در جهان ادبیات باشد.

«پالایش» مجازی، «آلایش» فرهنگی /مینا استرآبادی

4230

سید رضا صالحی‌امیری، وزیر تازه‌منصوب فرهنگ و ارشاد اسلامی، که از بدو تصدی سمت وزارت، مصاحبه‌های چندانی نکرده‌است، در یکی از این اندک اظهار نظرها درباره‌ی لزوم «مدیریت» بر محتوای شبکه‌های اجتماعی فارسی‌زبان صحبت کرده و وعده داده است که فضای مجازی کشور را پالایش خواهد کرد.
صالحی امیری که در حاشیه‌ی اجلاسی در کرج و به مناسبت «روز نماز» شرکت کرده‌بود، اعلام کرد به زودی «استراتژی مدیریت فضای مجازی» برای نظارت و سانسور محتوایی که در شبکه‌های اجتماعی فارسی‌زبان تولید می‌شود، اعمال می‌گردد. او همچنین با اشاره به تغییرات تبادل اطلاعات در دهه‌ی اخیر گفت: «شبکه‌های اجتماعی هم فرصت و هم تهدید‌اند. باید به دنبال راهی برای ترویج نماز و اخلاق در شبکه‌های اجتماعی بود، در غیر این صورت بی اخلاقی‌ها بستر را فراهم دیده و با یک جریان بزرگ اطلاعات بدون پالایش اقدامات خود را انجام می دهند.»
مقصود از «پالایش» مفهومی‌ست که از بدو روی کار آمدن دولت حسن روحانی به جای «فیلترینگ» به کار می‌رود.
او در بخش دیگری از سخنانش سهم عمده‌ای از آسیبهای اجتماعی را برآمده از کم توجهی در نظارت بر فضای مجازی خواند و گفت:« نمی توان جوانان را بیش از حد آزاد و یا محدود در فضاهای اجتماعی رها کرد. البته دولت در شورای عالی فضای مجازی تصویب کرد که فضای مجازی در کشور مدیریت و پالایش شود.»
«استراتژی مدیریت فضای مجازی» یک سند بالادستی‌ست که ۱۰ خرداد ۱۳۹۳ در یکی از جلسات شورای عالی فضای مجازی، به ریاست حسن روحانی، رئیس جمهوری اسلامی به تصویب رسید. این سند ۲۷ موضوع کلان را دربرمی‌گیرد و چارچوبی می‌سازد برای نحوه تدوین برنامه‌ها، هدف‌ها و اینکه چه نهادهایی می‌بایست برنامه‌ها را در فضای مجازی به اجرا بگذارند.
احمد رضا متین‌فر، مدیر مرکز سواد رسانه‌ای پیش از این خبر داده بود که دولت برنامه‌هایی در نظر گرفته که به موجب آن سانسور هوشمند را در اینترنت اعمال کند، او در این زمینه اینطور توضیح داده و کلمه‌ی«پالایش» را هم اینطور معنی کرده‌بود:« امروز فضای مجازی عاملی برای تغییر به حساب می‌آید و در این فضای حساس و سرنوشت‌ساز، باید کاری کنیم که با فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، هوشمندانه رفتار کنیم زیرا در غیر این صورت، از قافله عقب می‌افتیم. باید به جای فیلترینگ به سمت «refine» و پالایش پیش رویم. پالایش به این معناست که اتمسفر فضای مجازی را پاک کنیم و پس از آن است که به سمت توانمندسازی می‌رویم.
در ایران در سال‌های اخیر، به دستور علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی به تدریج بیش از ۱۰۰ شبکه اجتماعی داخلی طراحی و تولید شده، اما اقبال چندانی به دست نیاورده است. مسعود اسدپور، عضو هیئت علمی دانشکده برق و کامپیوتر دانشگاه تهران و مسئول آزمایشگاه شبکه‌های اجتماعی دانشگاه تهران کم‌اقبالی شبکه‌های اجتماعی داخلی را ترس کاربران از ثبت آزادانه محتوا دانسته بود و از دولت خواسته بود که در وهله نخست امنیت روانی و آرامش خاطر کاربران شبکه‌های داخلی را فراهم کند.

بازارچه کتاب سرتامس مور به روایت دیگران /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

سرتامس مور؛ مرد تمامی روزگاران

4225

نویسنده: سر سیدنی لی و را پال ترنر
مترجم: بهروز ذکاء‌
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
قیمت: ۱۱۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۱۲ صفحه

 

این کتاب شامل دو بخش است؛ بخش اول دربرگیرنده سرگذشت اسفناک تامس مور صدراعظم هنری هشتم، سلطان مقتدر انگلستان در اواخر قرن پانزده و اوایل قرن شانزده میلادی است. «مرد تمامی روزگاران» عنوانی است که اراسم دوست ادیب و متاله هلندی مور به او داده بود.
قرونی که تامس مور در آن می زیست مشحون بود از رخدادهای کوچک و بزرگی که هر یک به نحوی از انحا نه‌تنها در تاریخ انگلستان و اروپا، بلکه در تمامی جهان عمیقا اثرگذار شد؛ رویدادهایی چون فتح قسطنطنیه (پایتخت بیزانس) به دست ترکان عثمانی، آغاز جنبش نوزایی و اومانیسم در اروپا، شروع اکتشافات بزرگ جغرافیایی (کشف امریکا) و باز شدن راه های بزرگ دریایی و دست اندازی اروپایی ها به دیگر نقاط جهان، شروع نهضت دین پیرایی و…
بخش دوم کتاب تحت عنوان «تامس مور و یوتوپیا» اختصاص به بررسی کتاب اوتوپیا یا ناکجاآباد او دارد که در تاریخ عقاید سیاسی جهان پس از کتاب «جمهوری» افلاطون از امهات رسائل سیاسی به شمار می رود و نام و آوازه مور را علاوه بر ماجرای اسفبار زندگی سیاسی اش، بیش از پیش در جهان ماندگار کرده است. سرگذشت مور بی شباهت به فرجام کار حسنک وزیر و میرزا تقی خان فراهانی در ایران نبوده است.

«آیین‌ها و نمادهای تشرف» (اسرار تولد و نوزایی)

4226

نویسنده: میرچا الیاده
مترجم: محمدکاظم مهاجری
ناشر: پارسه
قیمت: ۲۳۰۰۰تومان
تعداد صفحات: ۲۸۴ صفحه

 

اغلب گفته شده که یکی از ویژگی‌های عصر جدید، از میان رفتن تمامی آیین‌های معنادار تشرف است. به‌واقع، تشرف معناداری که در جوامع ابتدایی از اهمیت اصلی برخوردار بود، در دنیای مدرن غرب وجود ندارد. یقیناً چندین فرقه مسیحی با مراتب مختلف و متفاوت، بقایای آیین‌های رازآمیزی را حفظ کرده‌اند که به لحاظ ساختاری در پیوند با تشرف است؛ تعمید، اساساً آیینی تشرف‌گونه است؛ مراسم اعطای مناصب و مراتب مقدس کشیشی مشتمل بر تشرف است. اما نباید فراموش کنیم که مسیحیت تنها به این دلیل بر دنیا استیلا یافت و دینی جهانی شد که پس از جدایی از فضای آیین‌های رازآمیز یونانی – شرقی، خود را دین رستگاری برای همگان اعلام کرد.
آیین تشرف طریقی است که بشر جوامع سنتی، از تصویر خودش آگاهی می‌یابد، آن را می‌شناسد و می‌پذیرد. بدیهی است که تشرف بنا بر ساختارهای اجتماعی متفاوت و گستره‌های فرهنگی، انواع بی‌شمار و اشکال فراوان دارد. اما موضوع مهم این است که در نگاه همه جوامع پیشامدرن (جوامعی که در اروپای غربی تا انتهای قرون وسطا و در مناطق دیگر جهان تا جنگ جهانی اول ادامه حیات دادند) ایدئولوژی و شیوه‌های تشرف در درجه اول اهمیت قرار دارد.
در واژگان جدید می‌توانیم بگوییم که تشرف مرز پایان انسانِ طبیعی است، و ورود مبتدی به فرهنگ. اما از منظر جوامع کهن و سنتی، فرهنگ دستاورد بشر نیست بلکه خاستگاهی فراطبیعی دارد.

 

ما همیشه قلعه نشینان

4227
نویسنده: شرلی جکسون
مترجم: علیرضا مهدی پور
ناشر: چشمه

این رمان آخرین اثر چاپ شده از شرلی جکسون نویسنده زن آمریکایی است که در سال ۱۹۱۶ متولد و در سال ۱۹۶۵ درگذشت. جکسون نویسنده ای منزوی و گوشه گیر بود که برخی از بهترین آثار کوتاه و بلند میانه قرن بیستم ادبیات آمریکا را در کارنامه خود دارد. آثار این نویسنده سرشار از لحظه های غافلگیر شدن انسان ها، خشونت، روابط پیچیده عاطفی و تنهایی هستند. پیش از این، کتاب «همراه من بیا» از این نویسنده توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است.
داستان «ما همیشه قلعه نشینان» درباره دو خواهر است که در خانه ای عجیب در روستایی مرموز زندگی می کنند. این داستان پر از اتفاقات و حوادث پیش بینی نشده و انسان هایی است که گویی نوعی از خباثت در وجودشان پنهان شده است. وجوه خیر و شرِ انسانی برای شرلی جکسون بسیار مهم بوده و در این رمان نیز اجرایی از این تقابل را روایت کرده است.
راوی رمان دختری است جوان است که از خواهرش و شهری می‌گوید که در آن زندگی می‌کنند و آدم‌هایی که منتظر شکار دیگران‌اند…

پشت درخت توت

4228

نویسنده: احمد پوری
ناشر: نیماژ
قیمت: ۱۶۰۰۰ تومان

این رمان در حالی روانه بازار کتاب شده است که چند سال پیش از این از سوی نویسنده و ناشری دیگر برای انتشار با مشکلاتی مواجه شده و از سوی اداره کتاب غیرقابل انتشار معرفی شده بود.
«پشت درخت توت» دومین رمان احمد پوری است و داستان آن روایتی است از زندگی نویسنده‌ای که رمان نیمه تمامی دارد و سی سال پس از خلق این رمان نیمه‌تمام، شخصیت‌های این رمان از دل کتاب خارج شده و سعی دارند به او کمک کنند تا این داستان را به پایان برساند.
در بخشی از این رمان می‌خوانیم:
میهمان گفته است که لب به هیچ چیز نمی‌زند. نشسته است روبروی من که دارم سوسیس پنیردار را که سرخ کرده‌ام با تکه‌ای نان سنگک می‌خورم. سر صحبت را من باز می‌کنم.
«جالب است. ظاهرا باید از دیدنتان خیلی تعجب کرده باشم و یا حتا بترسم، اما نمی‌دانم چرا این قدر احساس راحتی می‌کنم. انگار سالهاست شما را می‌شناسم.»
– انگاری در میان نیست. بیشتر از سی سال است که با هم آشنا هستیم. از همان روزی که اولین صفحه رمانتان را نوشتید و بعد از مدتی رهایمان کردید.
– رهایتان کردم. شما و چه کسی را؟
– من و دیگر شخصیت‌های رمان‌تان را.
– شما جزو شخصیت‌های رمان من نبودید. یادم نمی‌آید کسی را با مشخصات شما خلق کرده باشم.
– حق با شماست. من روح رمانتان هستم. در این چند سال سرگردان به دنبال شما. اجازه دارم صمیمی تر صحبت کنم؟

صد سالگی اسپارتاکوس /بهارک عرفان

کرک داگلاس بازیگر مشهور آمریکایی و تنها بازمانده‌ی نسل طلایی ستارگان هالیوود، صد ساله شد.

untitled-4
در جشن تولد ۱۰۰ سالگی‌ او که چند هفته پیش و کمی زودتر از شب واقعی تولدش و به همت «صندوق فیلم و تلویزیون» برگزار شده بود، مایکل داگلاس، پسر بازیگر او درباره پدرش چنین گفت: «پدرم چند هفته دیگر ۱۰۰ ساله می‌شود و این به معنی گذر از یک قرن شگفت‌انگیز است. از همین ‌جا بگویم که همه شما برای جشن ۱۰۵ سالگی او نیز دعوت هستید. پدرم یک نماد است. او یک افسانه است. او ستاره‌ سینمای واقعی است، سینمای دوره‌‌ای که ستاره‌های سینما نمونه‌ای از صداقت بودند و کرک توانست این جایگاه را همواره حفظ کند. او نامزد ۳ جایزه اسکار، دو جایزه گلدن گلوب و بازیگر ۹۰ فیلم بوده و هفت دهه در تولید فیلم‌هایی حضور داشته که هیچکدام دنباله فیلم دیگری نبودند.»
او همچنین از تلاش‌های انسان دوستانه پدرش هم تجلیل کرد و شماری از آنها را برشمرد که ساخت و اهدای یک روبات مراقب از بچه‌های بستری در بیمارستان که با نام «اسپارتاکوس» شناخته می‌شود از جمله آنها بوده‌است. مایکل داگلاس در ادامه با اشاره به وضع جسمی پدرش گفت: «او هنوز با وجود این که صحبت کردن برایش دشوار است، باهوش و چالاک است.»
مشکلات سخن گفتن کرک داگلاس پس از سکته‌ای که در سال ۱۹۹۶ کرد، برایش ایجاد شده است.
کرک داگلاس که شهرتش را مرهون بازی در فیلم‌هایی چون «اسپارتاکوس» (۱۹۶۰) و «بیست هزار فرسنگ زیر دریا» (۱۹۵۴)ست، اولین بار در سال ۱۹۴۹ و برای نقش‌آفرینی در فیلم «قهرمان» نامزد جایزه اسکار شد. «بد و زیبا» در سال ۱۹۵۲ و «شور زندگی» در سال ۱۹۵۶ فیلمهای دیگری بودند که نام او را در سیاهه‌ی کاندیدهای برنده‌ی اسکار جای دادند ، اما او موفق به دریافت هیچ‌کدامشان نشد. این بازیگر کهنه‌کار سرانجام پس از هفت دهه‌ی مداوم نقش‌آفرینی در سینما در سال ۱۹۹۶ یک جایزه‌ی افتخاری به پاس ایجاد تاثیری اخلاقی و خلاقانه در جامعه سینما از مراسم سینمایی اسکار دریافت کرد.
کرک داگلاس با نام شناسنامه‌ای ایشور دانیلوویچ در سال ۱۹۱۶ در نیویورک زاده‌شد. او فرزند یک مهاجر یهودی روس بود که پس از انقلاب اکتبر به ایالات متحده گریخته‌بودند. کودکی و نوجوانی ایشور با فقر و تنگدستی سپری شد، او خودش در زندگی‌نامه‌اش با نام «پسرِ کهنه‌خر» به سختی‌های کودکی‌اش اشاره کرده و از دشوار‌ی‌های ارتباط با شش خواهرش نوشته‌است. او در سال ۱۹۴۱ و همزمان با پیوستن به ارتش دریایی آمریکا نامش را به کرک داگلاس تغییر داد و تا سال ۱۹۴۴ و پس از مجروح شدن، در جنگ جهانی دوم حضور داشت.
او پس از جنگ دریافت یک بورسیه به آکادمی هنرهای درماتیک در نیویورک شد رفت و آنجا بود که با دایانا دیل که بعدها همسر نخستش شد هم‌کلاس بود.
کرک داگلاس به عنوان «یکی از نمادین‌ترین ستاره‌های هالیوود» شناخته می‌شود. او پس از ایفای چند نقش‌ کوتاه در برادوی در سال ۱۹۴۶ برای اولین بار وارد سینما شد.
نامزدی نقش اول اسکار برای فیلم «قهرمان» به نقش میدج کلی نگاه‌ها را به سوی این بازیگر جوان چرخاند . در سال ۱۹۵۰ کرک در دو فیلم «مرد جوان با یک شیپور» و «باغ وحش شیشه‌ای» حضور یافت. اما سال ۱۹۵۱ سال همکاری کرک با سه کارگردان افسانه‌ای هالیوود بود که هر سه اثر نیز موفقیت‌هایی به همراه داشتند. «یک داستان کارگاهی» ساخته ویلیام وایلر، «در امتداد مرگ و زندگی» ساخته رائول والش و فیلم «تک خال در آستین» اثر بیلی وایلدر پرونده داگلاس را رنگین تر از گذشته کردند. «جدال در اوکی کرال»، «راه‌های افتخار»، «آخرین قطار گان هیل» و «اسپارتاکوس» شماری از فیلم‌های ماندگار وی هستند.
داگلاس در سال ۱۹۶۴ بنیادی را برای امور خیریه تاسیس و در آن زمان ۱۲۰ میلیون دلار صرف این امور کرد. او درباره کارهای خیریه و بخشیدن میزان قابل توجهی از ثروتش می‌گوید: «من از بیشتر پولم گذشتم چون این برایم لذتبخش است. من فقیر به دنیا آمدم. مادر و پدرم از روسیه آمده بودند… وقتی به مدرسه رفتم نمی‌توانستم انگلیسی حرف بزنم. پدرم سمسار بود؛ آه در بساط نداشت. اما دوره‌گردها هر روز عصر دم در خانه ما می‌آمدند و مادرم همیشه به آن‌ها غذا می‌داد. او واقعا آدم فوق‌العاده‌ای بود. بنابراین، این سابقه باعث شد من تلاش کنم کاری برای دیگران انجام دهم.»

آبی! رنگ رویای من /لیلا سامانی

با فرارسیدن دهم دسامبر، باب دیلن، برنده‌ی نوبل ادبی سال ۲۰۱۶، بعد از جنجال و حواشی فراوان جایزه‌اش را دریافت خواهد کرد. سایت رسمی هفته‌ی گذشته در توییتری اعلام کرد دیلن برنده امسال این جایزه متن سخنرانی خود را آماده کرده و این متن ۱۰ دسامبر در استکهلم خوانده خواهد شد. در این توییت نه اعلام شده‌بود چه کسی در این مراسم حاضر خواهد بود و نه روشن بود چه کسی این متن را خواهد خواند.

4224

متن این توییت چنین بوذ: «باب دیلن برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۶، متن سخنرانی را که در مراسم نوبل در تاریخ ۱۰ دسامبر خوانده خواهد شد، تهیه کرده است».
انتخاب امسال کمیته‌ی ادبی نوبل سراسر حاشیه و ماجرا بود.برگزیدن ساختارشکنانه‌ی یک ترانه‌سرا وخواننده از همان آغاز اعلام، واکنشهای مثبت و منفی بسیاری را موجب شد. این جنجال‌ها اما با عدم پاسخگویی دیلن به تماس‌های مکرر آکادمی شدت گرفت، تا آنجا که یکی از اعضای این آکادمی او را «متکبر و بی‌ادب» خواند. سرانجام باب دیلن پس از دو هفته سکوت شگفتی و قدردانی‌اش را به خاطر بردن این جایزه را اعلام کرد و گفت که آن را «با افتخار» می‌پذیرد.
اما همین دو هفته سکوت کافی بود تا بسیاری از تاریخ‌نویسان ادبی و منتقدان، با فرض عدم پذیرش جایزه از سوی او گمانه زنی کنند و دفتر نوبل را به جست‌وجوی نمونه‌های مشابه ورق بزنند.
ژان پل سارتر و بوریس پاسترناک دو نویسنده‌ای بوده‌اند که در تاریخ جایزه‌ی نوبل ادبیات، آن را پس زده‌اند،اولی به اختیار و دومی به اجبار. ژان پل سارتر که در ۱۹۶۴ این جایزه را رد کرد، در نامه‌ای که بعدها فاش شد، بیان کرده‌بود پذیرفتن چنین جوایزی استقلال و آزادی ذاتی او را به عنوان نویسنده خدشه‌دار خوهد کرد، او نوشته‌بود: « برای من میان ژان پل سارتر نویسنده و ژان پل سارتر برنده‌ی نوبل ادبیات فاصله‌ی زیادی وجود دارد. من از مقاومت ملی دفاع می‌کنم، چون نویسنده‌ی مستقلی هستم اما اگر جایزه‌ی نوبل را بپذیرم درست مثل این است که شما را هم با خودم همراه کرده‌ام. معتقدم نویسنده هرگز نباید اجازه بدهد او را تبدیل به مقام رسمی بکنند.» این نامه‌ی بلند بالا – که امروز یکی از درخشان‌ترین متون سارتر به حساب می‌آید- را می‌توان متن سخنرانی او به عنوان یک نوبلیست ادبی‌ به حساب آورد
اما شش سال پیش از آن در اکتبر ۱۹۵۸ بود که آکادمی نوبل، بوریس پاسترناک را سزاوار بردن این جایزه دانسته و در بیانیه‌اش دلیل برگزیدن او را چنین توضیح داده‌بود:
«به سبب دستاوردهای مهم او هم در شعر غنایی معاصر و هم در حیطه‌ی سنت عظیم شعر حماسی روس.»
پاسترناک در بیست و پنجم اکتبر ۱۹۵۸ و دو روز پس از اعلان رسمی آکادمی سوئد، تلگرافی به این نهاد مخابره کرد با این مضمون: «بی‌اندازه سپاسگزارم، متاثر، مغرور، شگفت‌زده و سردرگم».
پاسترناک، شاعر بزرگ روس وقتی این جایزه را دریافت کرد، درگیری‌های میان بلوک شرق و غرب به اوج خود رسیده بود و او که سالها بود به سبب سرخوردگی از انقلاب روسیه، به درون خود خزیده‌بود، برای تسلای دل اندوهگین‌اش از اسرار هستی و مرگ، از طبیعت و از زن می‌سرود. همین سکوت سیاسی و بی اعتنایی نسبت به مضامین انقلابی هم سبب شده‌بود برچسب عافیت‌طلبی، ناسپاسی و وطن‌فروشی بی پیشانی‌اش بخورد. پاسترناک درمانده و به ستوه‌آمده از حملات و طعن رقیبان، تنها رمان تمام عمرش، «دکتر ژیواگو» را به مثابه‌ وصیت‌نامه‌ای ادبی نوشت و آن را مخفیانه به چاپ رساند. داستان این رمان برگرفته از بیوگرافی خود پاسترناک و زنان الهام بخش زندگی او بود. داستان پزشکی روس که شاعر مسلک و عاشق پیشه است و وقایع زندگیش تصویرگر روسیه‌ی قبل و بعد از انقلاب. روایتی از تب و تاب و شور و هیجان و جنگ و خون ریزی و هجران جبری دلدادگان.
انتشار و اقبال این رمان و همینطور اهدای جایزه نوبل، همه و همه دست به دست هم دادند تا خشم و طعن‌ها، نسبت به او صد چندان شوند. مطبوعات شوروی پاسترناک را مایه «ننگ» و « سگ وفادار بورژوازی» لقب دادند. اتحادیه نویسندگان شوروی، «دکتر ژیواگو» را به‌عنوان اثری ضد شوروی محکوم کرد و رهبر سازمان جوانان حزب در تلویزیون این کشور پاسترناک را «از خوک بد‌تر» خواند و خواهان اخراج او از شوروی شد. پاسترناک در نامه‌ای به خروشچف رهبر شوروی نوشت:«تولد و زندگی وکارم درروسیه بوده است…. تبعید برایم همچون محکومیت به مرگ است از شما تمنا می‌کنم که این اشد مجازات رابرعلیه من بکارنگیرید.» او اعلام کرد به هیچ قیمتی قادر به ترک میهن خود روسیه نیست و در عوض حاضر است که جایزه نوبل را پس بزند. اینطور شد که تنها چهار روز پس از تلگراف اول، پیغام دیگری برای آکادمی سوئد فرستاد و گفت: « ناچارم این جایزه را رد کنم به دلیل معنا و مفهومی که به آن در جامعه‌ی من اطلاق شده‌است.» با این حال شاید متن سخنرانی نوبل او را بتوان در شعر «جایزه‌ نوبل» این شاعر جست وجو کرد:

فنا شدم، چو حیوانی دربند
هم‌اینک بیرون از اینجا
نور هست و آزادی و مردم
ولی از پس من
تنها هیاهوی پی‌گران به گوش می‌رسد
و راه گریزی برایم نیست
من آن کرانه‌‌ی تالابم… آن جنگل در دل شب
آن کنده‌ درخت جامانده از کاج عور بر زمین افتاده
منم از همه سو اسیر و درمانده
هرچه باداباد، بی اعتناترینم
یک جانی‌ام آیا؟ یک پست‌فطرت؟ یک وصله‌ی ناجور؟
به کدامین گناه محکومم اینجا؟
تمامی دنیا سراپاگوش، آماده‌ی شیون
بر واژگان سرزمین زیبای من.
حتی کنون، با پایی بر لب گور
باور دارم به تقدیر پاک‌نهاد
که دیر نیست چیره شود نفس نیکی
بر نفرت و عناد

مقاومت پاسترناک در مقابل افترا زنی‌های حاسدان و رقیبان و فشارهای سازمان امنیت شوروی بیش از دو سال نپایید. او درماه می ‌سال ۱۹۶۰ در خانه‌اش در حاشیه مسکو در گذشت.
رمان دکتر ژیواگو برای اولین بار در روسیه در سال ۱۹۸۷ و در دوران شوروی منتشر شد. در سال ۱۹۸۹ پسر پاسترناک طی مراسمی مدال جایزه نوبل را دریافت کرد بدون آنکه همچون پدرش چیزی از جایزه نقدی آنرا دریافت کند.
ترجمه‌ی آزاد پاسترناک از شعر «آبی آسمانی» نوشته‌ی نیکولوز باراتاشویلی، شاعر گرجی‌تبار، انگار حدیث زندگی خود اوست، واگویه‌های یک شاعر دردمند، وطن‌پرست و آزاده:

بر آبی لاجوردین، بررنگ آسمان
عاشق بوده‌ام از همان خردی
و بعد برایم معنا یافت
آبی اقلیمهای‌ دیگر
و حالا که به قله‌ی روزگار عمرم رسیده‌ام
برای خاطر دیگر رنگها، آبی را قربانی نخواهم کرد
آبی زیباست بی نیاز به زیب و زیور
رنگ چشمان توست، محبوب من!
مغاک ژرف نگاه تو صیقلین از آبی‌ست.
آبی! رنگ رویای من، تجلی عرش
و محلولی آبی‌؛ ماوای آبتنی پهنه‌ی زمین
آبی! استحاله‌ای یکباره‌ از خاک بر افلاک
دور از خویشان سوگوار در مراسم تدفین
به رنگ آبیِ شفافِ شبنم‌های یخ‌آجین بر سنگ مزارم
رنگِ دودِ آبی‌فامِ زمستانیِ تاریکی‌ست
که نامم را در خود می‌پیچد

بازارچه کتاب پرسه‌ی قهرمان کامو در خیابان‌های تهران/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

همیشه او؛ همه جا او

4168

نویسنده: محسن چینی‌فروشان
تصویرگر: سید میثم موسوی
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
قیمت: ۴۵۰۰ تومان

نویسنده در این کتاب از عناصر طیعی چون خورشید و آب و زمین بهره برده که اگر نبودند، زندگی هم بی معنا بود و بودن ما انسان ها، معنا و مفهومی نداشت.
چینی فروشان در کتاب «همیشه او؛ همه جا او»، عناصر طبیعی را دلیلی بر وجود «او» یعنی خدای مهربان دانسته و گفته «خورشید، آب، طمین و همه چیز را «او» آفریده است… «او» همیشه و همه جا با ماست. «او» خدای مهربان است»
پیش از این هم کتابی با عنوان «او» از همین نویسنده و از سوی همین ناشر منتشر شده بود. محسن چینی فروشان در آن کتاب هم از عناصر طبیعی چون باد و درخت برای گفتن از «او» بهره گرفته بود و حالا همان مضمون در این کتاب تکرار می شود.

مورسو بررسی مجدد

4169

نویسنده: کامل داود
مترجم: سمیرا رشیدپور
ناشر: ققنوس
قیمت: ۸۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۴۴ صفحه

شخصیت اصلی این رمان، شخصیت محوری رمان «بیگانه» نوشته آلبر کامو است و می توان این رمان را دنباله ای برای اثر کامو دانست.نسخه اصلی این کتاب در سال ۲۰۱۴ منتشر شده و جمله ابتدایی اش، خلاف رمان «بیگانه» کامو این است: امروز مامان هنوز زنده است.
مورسو قهرمان «بیگانه» در جریان محاکمه اش برای کشتن عربی بی نام و نشان ادعا می کند قصد قبلی برای کشتن کسی نداشته و فقط و فقط بر اثر آفتاب زدگی دست به قتل زده است. در رمان «بیگانه» هیچ اسم و نشانی از مقتول برده نمی شود. کامل داود نویسنده این اثر، نامی به مقتول داده و برادرش را به عنوان راوی انتخاب کرده و از زاویه دید او، کل ماجرا را بازبینی می کند. این رمان در سال های ۲۰۱۵ و ۲۰۱۴ برنده جایزه های انگلیش پن، فرانسوا موریاک و جایزه پنج قاره فرانسه زبان شده است. جایزه گنکور رمان اول در سال ۲۰۱۵ دیگر افتخاری است که این کتاب برای نویسنده اش به ارمغان آورده است.
کامل داود درباره این اثر گفته است که نباید نام گذاری مقتول و حضورش برادرش را تا حد بازبینی مجدد شخصیت رمان کامو تنزل داد. او می گوید: با حذف اسامی، قتل و جنایت پیش پا افتاده می شود. اما وقتی مدعی نامتان می شوید، برای حقوق انسانی تان و برای احقاق عدالت بر می خیزید.
در قسمتی از این رمان می خوانیم:
عرب. می دانی هیچ وقت احساس نکردم عربم. مثل سیاهپوستی که فقط از دید سفیدپوست ها سیاهپوست است. در دنیای ما، توی محله، همه مسلمان بودیم، اسم داشتیم و چهره ای و اخلاق خاص خودمان. همین. آن ها خودشان «بیگانه» بودند. اجنبی های مهاجری که خدا خلقشان کرده بود، آورده بودشان تا ما را امتحان کند، اما به هر حال زمانش محاسبه شده بود: امروز فردا می رفتند. قطعا. برای همین جوابشان را نمی دادیم، در حضورشان سکوت می کردیم، تکیه داده بودیم به دیوار و منتظر بودیم. نویسنده قاتلتان اشتباه کرده بود. برادرم و رفیقش اصلا قصد نداشتند آن ها را بکشند. نه او را و نه آن دوست پااندازش را. آن ها فقط منتظر بودند که همه شان بروند، هم او، هم آن عوضی و هزاران نفر دیگر. همه ما حتی از بچگی این را می دانیم و دیگر نیازی نداریم که درباره اش حرف بزنیم، می دانستیم که این مسائل با رفتنشان خاتمه پیدا می کند.

 

تاریخ تمام و کمال جهان (نوشته سمیوئل استیوارت نه ساله)

4170

نویسنده: سارا بارتن
مترجم: رضی هیرمندی
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۵۰ صفحه

نویسنده این اثر، آن را از زبان و زاویه دید یک بچه نه ساله به نام سمیوئل نوشته است. ابتدای کتاب هم نامه ای خطاب به مادر سمیوئل نوشته شده که در حکم مقدمه ای برای کتاب است و بد نیست آن را مطالعه کنیم:
«خانم استیوارت گرامی! اول قصد داشتم این نامه را قبل از رسیدن روز اهدای جوایز برای شما بنویسم و توضیح دهم که به چه علت جایزه تاریخ (بچه های زیر ده سال) به سمیوئل تعلق گرفت (هرچند شخصا عقیده دارم که این جایزه حق مسلم اوست). اما بعد با خودم گفتم «زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد». ما کی باشیم که به پر و پای دم کلفت‌ها بپیچیم؟
اکنون به همین بسنده می کنم که تاریخ جهان سمیوئل (که به پیوست ملاحظه می کنید) از نظر من به طور فشرده و با شور و شوقی کم نظیر نوشته شده و در عین حال ده برابر هر تک عنوانی طول و تفصیل دارد. از این گذشته، حقش بود این پروژه کلاسی به خاطر استمرار و پیوستگی مطالب هم که شده جایزه را بی چون و چرا از آن خود کند.
ولی از ما بهتران این طور صلاح دیدند که با انگشت گذاشتن روی کمبود شواهد تاریخی کارِ سمیوئل، جایزه را بدون دلیل موجه به مقاله (از نظر من خیالی) شاردونی اسمیت با عنوان «کوپن های اشک آلود: قصه یک جنگ زده» بدهد.

 

شهرداران ولز چگونه می‌میرند

4171

نویسنده: علی احمدی
ناشر: موج
قیمت: ۶۵۰۰ تومان

 

کشور ولز در جنوب غربی جزیره بریتانیا قرار گرفته است. ولز صاحب مردمی خونگرم و متهور است که به زبان ولزی صحبت می‌کنند و داشتن قریب به چهارصد قلعه در این وسعت، نشان از شجاعت و دلیری این مردم دارد. مجموعه داستان شهرداران ولز به زمانی بعد از جنگ جهانی دوم برمی‌گردد. زمانی که در آن، از طرف دولت مرکزی افرادی به نام شهردار و به صورت انتصابی به نقاطی در کشور ولز فرستاده می‌شدند.
این افراد که در واقع حاکمانی بی چون و چرا بودند که با سوءاستفاده از ضعف حکومت مرکزی که به تازگی از جنگ رها شده بود، با این تفکر به ولز می‌آمدند که هرچه بیشتر به برداشت از داشته ‌های کشور ولز اعم از مواد معدنی، جنگل و یا هر چیز دیگری بپردازند. این شهرداران تربیت شده بودند تا هیچ ارتباط روحی و یا همزاد پنداری با مردم محلی پیدا نکنند زیرا که باید در حداقل زمان ممکن به حداکثر سواستفاده از تمام داشته ‌های ولز می‌رسیدند.
درست است که دولت مرکزی برای شهر ولز شهردار می‌فرستد و آنها در ولز درخت بردگی و به یغما بردن دارایی‌های سرزمین ولز را می‌کارند اما مردم ولز نیز تبر جنگ و آزادی را تیز می‌کنند. دولت مرکزی باز هم شهردار می‌فرستد اما اینجا ولز است و درخت‌های شهرداری ریشه نمی‌دوانند. مردم ولز تلنگری‌اند برای تمام شهرداران دنیا.
در بخشی از داستان «فاضلاب آقای شهردار» می‌خوانیم: یک روز صبح زود وقتی پرستار برای سرکشی به اتاق آقای شهردار رفته بود، متوجه شده بود که شهردار همانطور که زیر تخت قایم شده بوده، سکته کرده و مرده است. پرستار گفته بود که روی زمین ردپای چند موش دیده است. از توی یقه لباس شهردار یک دفترچه کوچک پیدا کردند که در آن نوشته شده بود:
به دستور موش بزرگ، موش‌ها لباس‌های مرا پاره پاره کردند و مرا نیمه لخت به اتاق بچه موش‌ها بردند، هزاران بچه موش با چشم‌های بسته و بدن قرمز رنگ و بدون مو آنجا بودند و من مجبورم به آنها غذا بدهم و زیرشان را تمیز کنم و گرنه به من غذا داده نمی‌شود. اگر یکی از بچه موش‌ها را لگد کنم و او جیغ بزند، تمام بچه موش‌ها شروع به جیغ زدن می‌کنند و آنقدر جیغ می‌زنند که سرسام می‌گیرم. برای همین باید در سکوت تمام و با دقت کار کنم. غذای بچه موش‌ها توی یک گودال از راه سوراخی در دیوار ریخته می‌شود که شامل گوشت گندیده حیوانات مرده و تکه‌های پوسیده گیاهان است این غذا خیلی بدبو و چسبناک است و به تن من می‌چسبد، گاهی نوزادان انگشتان مرا بجای غذا گاز می‌گیرند و من مجبورم دهانم را بگیرم وگرنه با کوچکترین صدا باز آنها جیغ می‌زنند و آن روز از غذای من خبری نیست. گاهی اوقات موش بزرگ به داخل اتاق می‌آید و صدها بچه موش جدید می‌آورد و موش‌های بزرگتر را می‌برد و به من نگاه می‌کند و چشمانش برق می‌زند و من از این برق می‌ترسم زخم‌های تنم عفونت کرده است و از آنها چرکی زرد رنگ بیرون می‌آید گاهی سرم گیج می‌رود و چشمانم سیاهی می‌رود و زمین می‌خورم.

هنرمندان و اوین، اعتصاب غذا و بیمارستان /مینا استرآبادی

مهدی رجبیان، هنرمند آهنگساز زندانی که حدود یک ماه است در اعتصاب غذا به سر می‌برد، در پی وخامت حالش به مرخصی درمانی اعزام شد.

4167

مهدی رجبیان، به همراه حسین رجبیان، برادر فیلمسازش از خرداد ماه سال جاری و به خاطر توزیع موسیقی زیرزمینی به زندان اوین منتقل شده‌اند. آنها از روز ۷ آبان برای دومین بار اقدام به اعتصاب غذا کرده‌بودند، که سرانجام مهدی رجبیان به دنبال ابتلا به خونریزی شدید معده، به بیمارستان منتقل شد و در نهایت یکشنبه شب مسئولان قضایی با مرخصی او موافقت کردند. او که برای روند درمان در بیمارستان بوعلی در استان زادگاهش‌، مازندران، بستری شده‌است ، به رغم شرایط جسمی نامساعدش قرار است یکشنبه به اوین بازگردانده‌شود.
این دو برادر هنرمند از روز هفتم آبان ماه در اعتراض به کوتاهی در رسیدگی درمانی و نداشتن حق مرخصی دست به اعتصاب غذا زدند؛ آنها پیش از شروع اعتصاب غذایشان در نامه‌ای خطاب به مسولان قضایی نوشته بودند؛ بارها به صورت کتبی و شفاهی از مسوولان زندان اوین خواسته اند تا برای درمان بیماری‌شان در خارج از زندان و استفاده از حق مرخصی برای این منظور همکاری کنند اما نه تنها اتفاقی نیفتاده بلکه پس از اعتراض مستقیم مهدی رجبیان به ماموران زندان، او از بند هفت به بند هشت زندان اوین برای تنبیه منتقل شده است.
این دو برادر در نامه خود با اشاره به اعتصاب قبلی خود تاکید کرده‌بودند«پس از دیدار رسمی فرستاده مخصوص دادستانی» با آنها و قول مساعدش برای بازگرداندن دو برادر در یک بند و رسیدگی پزشکی مناسب دست از اعتصاب برداشته اند اما پس از دو ماه هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است. آنها نوشته اند: «به نظر می رسد آن مقام ما را فریب داد تا به نوعی سرپوشی بر این اعتصاب غذا گذاشته شود.»
مهدی و حسین رجبیان پیش‌تر در تاریخ ۱۸ شهریور ماه ۱۳۹۵ در اعتراض به عدم رسیدگی پزشکی و همینطور به خاطر اعتراض به جدا شدنشان از یکدیگر و انتقال مهدی رجبیان به بند هشت دست به اعتصاب غذا زدند که پس از ۹ روز به عفونت ریه حسین رجبیان و انتقال او به بیمارستان امام خمینی منجر شد. حسین رجبیان یک هفته در بیمارستان برای بهبود وضعیتش بستری بود و مجددا به اوین منتقل شد.
این دو هنرمند ایرانی که پیش‌تر در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی صلواتی به اتهام «تبلیغ علیه نظام» هرکدام به شش سال زندان محکوم شده‌بودند، از شانزدهم خردادماه جهت اجرای حکم راهی زندان اوین به سر می‌برند.
حکم صادره از سوی شعبه۵۴ دادگاه انقلاب اسلامی، برای هرکدام به سه سال حبس تعزیری، سه سال حبس تعلیقی و پرداخت ۲۰ میلیون تومان جریمه تعیین و به اجرای احکام دادسرای زندان اوین ارسال‌ شده بود.
مهدی رجبیان سال ۹۲ تدوین و ضبط آلبومی به نام «تاریخ ایران به روایت سه‌تار» را آغاز کرد که به نظر می‌رسد بیانیه‌ و توضیح او درباره این آلبوم و اعلام خبر پخش آن در سایت برگ‌ موزیک، از جمله دلایل بازداشتش بوده است. در این آلبوم تمام جنگ‌های ایران با سه‌تار روایت شده است.

این دو هنرمند به همراه یوسف عمادی، مهرماه سال ۱۳۹۲ در دفتر کارشان در ساری بازداشت شدند، ۱۸ روز در مکانی نامشخص نگهداری شدند و مورد شکنجه و بدرفتاری قرار گرفتند و سپس به سلول‌های انفرادی بند دو-‌ الف زندان اوین منتقل و بیش از دو ماه بازجویی شدند. آن‌ها در طول دوره بازجویی برای اعتراف تلویزیونی تحت فشار قرار گرفتند.
پس از بازداشت این سه نفر، بیش از ۴۰۰ هنرمند ایرانی در نامه‌ای سرگشاده‌ به علی جنتی، وزیر ارشاد اسلامی، از او خواسته بودند ترتیبی دهد تا نهادهای امنیتی، هنرمندان ایرانی را تحت فشار قرار ندهند.
سازمان‌های مدافع حقوق بشر، از جمله عفو بین‌الملل نیز خواستار نقض احکام قضایی این سه هنرمند شده بود.
گفتنی‌ست در ماه‌های اخیر چندین زندانی در زندان‌های مختلف ایران دست به اعتصاب غذا زده و حال برخی از آنها وخیم گزارش می‌شود. آرش صادقی، علی شریعتی، امیر امیرقلی و مرتضی مرادپوراز جمله زندانیان در اعتصاب غذا هستند.

«نوروز» به مثابه‌ی «میراث جهانی»/ بهارک عرفان

جشن نوروز و «فرهنگ پخت نان لواش» به عنوان دو پرونده مشترک بین ایران و چند کشور دیگر، روز چهارشنبه،۱۰ آذر، در فهرست «میراث معنوی بشری» سازمان یونسکو ثبت شد.
بر این اساس، فرهاد نظری، مدیرکل دفتر ثبت آثار تاریخی سازمان میراث فرهنگی، خبر داده که نوروز در فهرست «میراث معنوی بشریِ» سازمان یونسکو ثبت شده‌است. بنا به گفته‌ی نظری، پرونده نوروز با مشارکت ۱۲ کشور و مدیریت ایران جزو «بزرگترین و کهن‌ترین میراث‌های معنوی جهان» است.

4166

در همین زمینه خبرگزاری‌های داخلی هم، اعلام کرده‌اند که پرونده چندملیتی نوروز به عنوان «بزرگترین پرونده میراث ناملموس بشریت که تا کنون در یونسکو مطرح شده است»، در اجلاس کمیته بین‌المللی میراث ناملموس در آدیس آبابا، پایتخت اتیوپی، با اجماع نمایندگان کشورها به ثبت رسیده‌است.
براساس این گزارش،۱۲ کشور ایران، هند، پاکستان، ازبکستان، قرقیزستان، ترکیه، آذربایجان، تاجیکستان، افغانستان، قزاقستان، عراق و ترکمنستان در پرونده ثبت جهانی نوروز مشارکت داشتند.
پرونده نوروز در مهر سال ۸۸ با عضویت ۷ کشور در فهرست میراث معنوی یونسکو ثبت شده بود و در سال ۹۳، با تقاضای الحاق پنج کشور عراق، ترکمنستان، تاجیکستان، افغانستان و قرقیزستان این پرونده بار دیگر تدوین و به یونسکو ارسال شد. سال ۸۸ همچنین مجمع عمومی سازمان ملل روز۲۱ ماه مارس را به‌عنوان روز جهانی عید نوروز به رسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد.

همزمان با ثبت نوروز بود که محمد میرشکرایی، پیشکسوت حوزه مردم‌شناسی و رییس پیشین پژوهشکده مردم‌شناسی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری که پیشنهاد ثبت جهانی نوروز را مطرح کرده و تلاش‌های زیادی برای تهیه‌ی این پرونده انجام داده بود، درباره این اقدام مشترک اظهار کرده‌بود: «ما باید بکوشیم، در ذهن همه‌ی ملت‌ها و بویژه روشنفکران‌شان، این فکر را جا بیندازیم که شخصیت‌های فرهنگی ـ تاریخی به یک قوم یا سرزمین محدود متعلق نیستند، بلکه به یک پهنه‌ی وسیع، یگانه و همگون فرهنگی که از چین تا آن سوی فرات گسترده است، تعلق دارند.»
به‌دنبال این تقاضا و برای الحاق نام پنج کشور به این پرونده، از ۱۱ تا ۱۶ اسفندماه ۱۳۹۳، هتل لاله در تهران میزبان نمایندگان کشورهای عضو پرونده «نوروز» و کشورهای تقاضاکننده برای پیوستن به این پرونده بود تا کشورهای عضو پرونده بر سر چگونگی تهیه‌ی پرونده‌ی جدید و به‌دست آوردن راهکارهای مختلف به تفاهم برسند.
سرانجام دفتر بزرگترین پرونده میراث ناملموس از نظر تعداد کشورهای عضو در آن، ۱۶ اسفند ۱۳۹۳ در طبقه ۱۳ هتل لاله بسته شد و صبح روز گذشته (چهارشنبه، ۱۰ آذرماه ۱۳۹۵) با نهایی شدن پیوستن این پنج کشور جدید به پرونده، بار دیگر پرونده «نوروز» در فهرست میراث ناملموس جهانی یونسکو به ثبت رسید.
در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز، جشنی با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳هزار سال دارد، توصیف شده است.
در نشست روز چهارشنبه یونسکو در آدیس آبابا همچنین «فرهنگ پخت نان لواش» به طور مشترک بین کشورهای ایران، جمهوری آذربایجان، قزاقستان، قرقیزستان، و ترکیه ثبت شد. سال ۲۰۱۴ میلادی «نقش فرهنگی لواش» توسط ارمنستان در فهرست میراث معنوی بشری یونسکو ثبت شده بود. ارمنستان اما خواستار تغییراتی در خصوص پرونده مشترک لواش شده بود و پس از آن پنج کشور تهیه کننده پرونده «فرهنگ پخت نان لواش» توافق کرده بودند که مدیریت ثبت این پرونده را بر عهده بگیرد.

فرهاد نظری، مدیرکل دفتر ثبت آثار تاریخی سازمان میراث فرهنگی، پس از ثبت این دو اثر اعلام کرد که «پرونده‌های چندملیتی بر اساس ریشه‌ها و مشترکات فرهنگی تشکیل می‌شود و باعث تقرب فرهنگ‌ها و گفت‌وگو و صلح می‌شود».

فهرست «میراث فرهنگی معنوی» یونسکو شامل مواردی چون رسوم، نمایش‌ها، اصطلاحات، دانش، مصنوعات دستی و فضاهای فرهنگی مرتبط با آنها می‌شود. در کنوانسیون حراست از میراث فرهنگی ناملموس تنها به آن قسم از میراث فرهنگی ناملموس توجه می‌شود که با اسناد بین‌المللی حقوق بشر موجود و نیز با ضرورت احترام متقابل میان جوامع، گروه‌ها و افراد و لزوم توسعه پایدار منطبق باشد.

پیش از نوروز نیز برخی از رسوم و دانش‌های ایرانی از جمله دانش ساخت لنج، سازهای ایرانی و ورزش زورخانه‌ای در فهرست «میراث ناملموس بشریِ» سازمان یونسکو ثبت شده است. شماری از آثار تاریخی ایران از جمله آنها آثار چغازنبیل، تخت جمشید، میدان نقش جهان اصفهان، ارگ بم، کاخ گلستان و شهر سوخته نیز در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده‌اند.

ماجراهای نوبلیست یاغی/رهیار شریف

مراسم اهدای جایزه‌ی نوبل ادبی، هفته‌ی آینده روز دهم دسامبر، در حالی برگزار خواهد شد که باب دیلن، نوبلیست ادبی سال ۲۰۱۶ اعلام کرده‌است به خاطر «تعهدات دیگر» نخواهد توانست در استکهلم و در این مراسم حاضر شود و شخص دیگری به جای او جایزه‌اش را دریافت خواهد کرد.

4165

آکادمی نوبل هم در واکنش گفته به «تصمیم باب دیلن احترام»‌ می‌گذارد و اشاره‌ کرده‌است سفر نکردن به پایتخت سوئد برای دریافت این جایزه غیرعادی‌ست اما استثنایی نیست.
پیش از این برندگان دیگری هم بوده‌اند که به دلایل متفاوت در مراسم اهدای جایزه حضور نداشته‌اند. مثلا در سال ۲۰۰۴، الفرید جلینک نمایشنامه‌نویس و رمان‌نویس اتریشی به دلیل جمع‌هراسی در خانه‌اش ماند، «آلیس مونرو» و «دوریس لسینگ» به دلیل کهولت سن در این مراسم شرکت نکردند و «هرولد پینتر» هم در بیمارستان بود.
با تمام اینها از آنجایی که دیلن این جایزه را پذیرفته، موظف است ظرف شش ماه بعد از روز دهم دسامبر سخنرانی دریافت جایزه نوبل‌اش را ایراد کند.
انتخاب امسال کمیته‌ی ادبی نوبل سراسر حاشیه و ماجرا بود.برگزیدن ساختارشکنانه‌ی یک ترانه‌سرا وخواننده از همان آغاز اعلام، واکنشهای مثبت و منفی بسیاری را موجب شد. این جنجال‌ها اما با عدم پاسخگویی دیلن به تماس‌های مکرر آکادمی شدت گرفت، تا آنجا که یکی از اعضای این آکادمی او را «متکبر و بی‌ادب» خواند. سرانجام باب دیلن پس از دو هفته سکوت شگفتی و قدردانی‌اش را به خاطر بردن این جایزه را اعلام کرد و گفت که آن را «با افتخار» می‌پذیرد.
این نوبلیست اما به تازگی و بار دیگر با حضور نیافتن در مراسم دیدار با اوباما حاشیه‌ساز شده‌است. این مراسم که به شکل سنتی و هر سال در کاخ سفید برگزار می‌شود، به دیدار با نوبلیست‌های سال آمریکایی با اوباما اختصاص دارد. اوباما امسال و در این مراسم پذیرای برندگان نوبل فیزیک، اقتصاد و شیمی شده‌بود که امسال از این کشور موفق به دریافت این جایزه شده‌‌اند.
با این حال باب دیلن ترانه‌سرا و خواننده که چهارمین نوبلیست آمریکایی امسال بود در این جمع شرکت نکرد.
اوباما در این دیدار از این برندگان نوبل که آمریکایی بودند یا با انجام امور تحقیقاتی در دانشگاه‌های آمریکا به عنوان  برنده نوبل انتخاب شده بودند، تقدیر کرد.
درباره اینکه دیلن در نشست کاخ سفید شرکت می‌کند یا خیر نیز حدس و گمان‌های مختلفی وجود داشت اما سخنگوی کاخ سفید رسما اعلام کرد که دیلن در این نشست حضور نیافته است و تاکید کرد که اودلیلی برای عدم حضورش ارایه نکرده است. وی یادآوری کرد که دیلن و اوباما پیش از این در مراسم اهدای مدال آزادی یکدیگر را مقالا ت کرده بودند و اوباما از دیدار با وی بسیار خشنود بود.
در سال ۲۰۱۲ اوباما مدال آزادی ریاست جمهوری آمریکا را به باب دیلن اهدا کرده بود.

معرفی و بررسی دوکتاب/رضا اغنمی

4141

انتشارات مهری درلندن، اخیرا دو کتاب منتشر کرده که هردو ار نوآوریهایی برخورداراند

«هنوز»، گزیده اشعار مهتاب قربانی در۴۷ برگ شامل سروده هائی ست با یازده عنوان :

دعوت – کسی آمد که مثل هیچ کس نبود– مانیفیست – ناتمام – سمفونی – انقلاب – تندیس – لیلی منم – بیداد – سلطان – ملودی.
هریک از این عناوین، دریچۀ تازه از حسرت ها، آرزوهای بربادرفته و سیاهیِ غفلت های تاریخی را با زبانی موسیقیائی روی خواننده می گشاید!

دعوت، با زبانی پُخته و سنحیده، دل آکنده ازعشق و درد تنهائی، اندوه وملال زن جوانی، درآرزوی «رقص آزادی» را توضیح می دهد:

«ودنیای من که خلوت است و سنگین/ از اعتبار بی اعتبار این شام های بی شاعر/ از وحشت لرزه های دل سنگفرش کوچه های بی عابر/ تو را به میهمانی روزهای خویش می خواند/ به میهمانی این روزها که ملولند و خسته وغمگین / بیا بیا و بادست های خنیاگرت مرا بنواز/ که رقص آزادی سرریز شود از زخم های آستینم کنده شده بربدنم / چوباد بگذر[د] ازفراز سرم/ تا شکوفه کند این درختِ گمشده درمه / . . . . . . مرا درجنگل بارانی جانت زمین بگذار/ ببین یکباره شیدا می شود جانم / من آنجا که دروغ وتهمت و کشتار و زندان نیست/ برایت از سلوک ساز با آواز می خوانم / برایت تا ابد زن واژه های روشن طناز می خوانم».

دومین سروده با عنوان «کسی آمد که مثل هیچ کس نبود».

به فروغ فرخ زاد تقدیم شده است. اندیشمندی که نابهنگام بود. صدها سال زودتر اززمانۀ افکار واندیشه هایش، چشم به هستی گشود. و، تنها خودش بود که به این راز و ستم طبیعت پی بُرد. فهمید، زود و زودتر ازپلشتی ها رهید!
عنوان این سروده تمثیلی برگرفته از شعر معروف فروغ است. وخطاب به او می گوید:
« . . . چه خوب که تعبیرخوابت را ندیدی / کسی آمد؟ / کسی که اسم نداشت و مثل هیچ کس نبود/ و ازسیاهی ردایش هنگامه ی آرزوی خون هویدا بود / و زمین در هیاهوی زمهریر رد پای خونینش / تا نامعلوم / تا انتظار یک معجزه درکام مرگ شد / آری کسی آمد که مثل هیچ کس نبود/ و دستانش بوی مرگ می داد / و سیاهی ردایش به بزرگی سرزمین همیشه شاد ما بود / آنقدر بزرگ که برگیسوان تمام دختران این بوم آوارشد/ و آن ستاره ی قرمز که درخواب دیده بودی / چه واژگونه تعبیرشد / آنقدر که ستاره کشت وغسل نداده / تن بی جان درخون رنگین شان را برزمین نهاد . . . . . . . . . / کسی آمد/ کسی که مثل هیچ کس نبود / وجای پایش عجیب خونین بود».
سومین سرودۀ این دفتر عنوان «مانیفیست» را بر پیشانی دارد. تیکه هائی از آن، پشت جلد درکنار تصویرشاعر آمده، خواننده را تکان می دهد: «از بستر متعفن مرداب برخاستم / ار بستر پرحرکت مردابی که بر تمدن چند هزارساله ام چتر زده بود/ و زهر خند ترسناک آدمک های سنگ نبشته ها / ازمیان جنگ وخون و جنازه / از زیر آوار زمین لرزه های مذاهب / از زهدان زنان زنده به گور شده / از تهوع بدمستی کارگران کارخانه در دخمه های مسموم فاحشه خانه ها/ از تمنای چشم های خشکیده بر تصویر مرده و شهوت ساز ستارگان سینما / ازمشت ولگدهای روشنفکران خواب نمای متعصب/ ازهیچ برخاستم . . . . . . وتو ای انسان / که انگشتانت را به تمام قوا برگلوگاه نحیفم فشردی / هرگز به اندازه ی تمام قفل های بسته کلید نخواهی داشت / وتجربه، معیارهای تلاشت را نابود خواهد کرد / و چون تمام آن ها که رفته اند/ گره ای کور خواهی بود برریسمان تاریخ».
این چند نمونه درمعرفی اندیشه های پویا، ونگاهِ عمیق مهتاب به تاریخ است. تلاشگرِ کنجکاوی که آینه به دست، درد و اندوه ریشه دار گذشته را با مخاطبین ش درمیان می گذارد و ازبیماری های کُهن پرده برمی دارد.
سروده های این دفتر کوچک، تلنگریست به نادانی ها وعریان کردن اعتیاد موروثی ملی به غفلت ها و فراموشی ها! پنداری هرفرد، حامل میراثی ازآفت ها و آسیب های اجتماعی بوده و هستیم. بنگرید به سرودۀ «عنوان مانیفست»، تا ژرفای اندوه شاعر، تا فاجعۀ میراثداری نسل های برباد رفته را دریابید! او به درستی خوابرفتگی نسل ها را به باد انتقاد گرفته، ونکبت و فلاکت غول آسای نادانی ها را یادآورشده است.
شاعر، با زبانی ساده و پُخته، با ورق زدن تاریخ، عقب ماندگی های اجتماعی و فرهنگی را درقالب سروده ها روایت کرده، با یادآوری آفت های ویرانگر، فرهنگِ اجتماعی را به نمایش گذاشته است!
انتخاب عنوان دفتر نیز، معرفت زیبا شناسی شاعر را یادآور می شود.

هنوز!

۲

کتاب دوم:

هنوز برای انگشتان تو برهنه ام. به انتخاب هادی خوجینیان

این دفتر: ۱۱۱ برگی مجموعه داستان کوتاه اروتیک معرفی شده، شامل ۱۰ داستان کوتاه است.

4142

درفهرست کتاب آمده:

*اتاق ۴۰۹ ازخالد رسول پور. *شلاق دردست از مجبوبه موسوی . *زائو درتاریکی از مرتضا خبازیان زاده. *هنوز برای انگشتان تو برهنه ام ازشیدا محمدی . *سگ ها برای خودی پارس نمی کنند از محسن احمدی . *بار آخر از فریبا ساسانی ذوقی . *آرامش خاکستری یک خوابیدن از اشکان فرجاد. *آرام از انیس سعادت علی قبالو . *نازلی به سفیدی تو است از بیتا ملکوتی. *جمهوری برژینیسکی سعید منافی .
همۀ داستان های این دفترخواندن دارد. اما، نوشتن دربارۀ همۀ آنها دراین بررسی نمی گنجد. چند داستان را برای معرفی برگزیدم اضافه کنم که هریک از داستان های این دفتر، روایتگر فضای ویژه ای هستند!

نخستین داستان، اتاق ۴۰۹ گفتگوئی ست از رفتار مسافرها که بازنگری آن درخیال شکل می گیرد. بازیگران اصلی داستان دو زن هستند یکی کک مکی و خدمتکارهتل، آن دیگری خانم مهندس است با رفتارهای آزادانه. وضع آشفته «اتاق ۴۰۹ که شب را با پیرمردی صبح کرده که درحال خواندن رباعیات خیام. خوابش برده یود. صدای خفه و تودماغی پیرمرد هنوز لای ملافه ها موج خواهد زد که خانم مهندس توخواخد آمد و همان لحظه که می شنودش، بلند خواهد خندید وآخرین مصراعی را که زیربالش پرپر می زند، بلند بلند تکرار خواهد کرد که :« دستی ست که برگردن یاری بوده است» . . . فردا صبح، همان اتاق سرنوشت دیگری پیدا می کند « . . . خانم مهندس و مردی که یک ساعت مانده به نیمه شب، درقفل نشده ی اتاق ۴۰۹ را به آرامی باز خواهد کرد وبه نرمی گربه ی نر کمین کرده توخواهد آمد، همه ی صداها وتصویرهای هم دیگررا خواهند نوشید». داستان به همین روال به پایان می رسد.

شلاق درمشت ازمحبوبه موسوی.

روایت رانندۀ کامیونی ست بچه باز. دارای سه دختر بی مادر. شاگرد شوفری دارد همسن و سال دختر بزرگش مهتاب، که برای کمک به کارهای خانه آمد و رفت دارد. اما بیشتر آمد ورفت ها به آن خانه بی مادر، دیدن مهتاب است. «خرده کارهای منزل را هم انجام می داد، به اسم علی. و مهتاب عجیب شیفته ی علی بود». پدر از روابط آن دو آگاه شده شبی که چند نفر ارراننده ها درخانه مهمانش بوده اند، مهتاب را صدا می کند. «اول علی را صدا زد و بعد مهتاب را هُل داد و ازبین در رد شد وعلی را گوشه راهرو گیرانداخت وکشان کشان درمیان هیاهوی گریۀ بچه ها به اتاق آورد». مهتاب دوتا خواهر کوچکتر از خود نیز دارد که کنار هم با پدر زندگی می کنند. پدر مهتاب، بعد ازپُرس و جو از علاقۀ دخترش به علی درحضور مهمان ها: «علی هیچ نگفت. حتی به مهتاب نگاه نکرد . . . . مردها خندیده بودند. خنده شان، زمزمه گنگی بود برتلخی گلوی مهتاب که زیرچشمی علی را نگاه می کرد و دست و پایش را گم کرده بود». مهتاب با ترس ولرز درخیال بیرون رفتن ازاتاق بوده که پدرش مانع بیرون رفتن او شده می گوید:

«وایسا و تماشا کن عشقتو ببین و عشق کن».

و شلوار علی را پائین کشیده، خود ومهمانان ش درحضور بچه ها یک به یک به علی تجاوز می کنند!
داستانی تکان دهنده از وحشیگری پدری نادان، خواننده را غرق حیرت می کند.

آشنائی نویسنده با مهتاب و زبان روایتِ راوی، ازاندوه مخاطبین می کاهد. همو که درنقش آموزگار در داستان حضوردارد؛ ازمهتاب و ماجرای عاشقانه و باقی قضایا اگاه است، در پایان می نویسد :
« می دانم، مهتاب رامی شناسم. او به راحتی آب خوردن می تواند آدم ها را دوست بدارد ونفرت را دور بریزد اما به همان راحتی هم می تواند هرچه را که می خواهد فراموش نکند».

زائو درتاریکی ازمرتضا خبازیان زاده: روایت زائوئی ست که بانثری روان روایت شده است :

«چشم های زائو تاب خورد. سفیدی چشم ها غائب شد. و جیغ مادر بزرگ مثل خرده شیشه های ریز درهوا پاشید. جیغ مادر بزرگ درحیاط دنگال پیچید. در کوچه های تاریک دم غروب چرخ خورد و مثل آواری ازترس برخانه های همسایه فرو آمد.»
نویسنده، با این روایت فشرده، بذر بیم وهراس را دردل خواننده می پاشد وهراندازه که داستان پیش می رود، انتظاروقوع حادثه، باخبر شدن همسایه ها، از خبر ناگوار درتاریکی کوچه دم غروب، واقعیت تلخ چهره نشان می دهد. تا : «زائو آرام بود و رد درد ازچهرۀ ظریفش محو شده بود. شب سرد بود. تن زائو سرد بود. زمین سرد بود و گروهی از زن ها گریان درتاریک روشن کنار خیابان، مجسمه های غمزده وتاریک بودند.»!

هنوز برای انگشتان تو برهنه ام. ازشیدا محمدی:

داستانی گیرا با روایتی جالب وخواندنی که بلند ترین داستان این دفتراست. ۳۸ برگ این دفتررا به خود اختصاص داده است و دو زبانه انگلیسی و فارسی.
سرضرب و بدون تأمل به سراغ خود می رود تا خواننده را با رفتار و خلیقات «منِ من ش» آشنا کند:
«خوابیدن کنار او رفتن به سرزمین بی کلمه است. آنجا مرز ورویا و واقعیت درهم می ریزد. هربار که از خواب بیدار می شوم صحنه ای دیگرم. طغیان ام، فقرم، جنگم، بارانم، مادربزرگم، کلاغم، روسری ام وانگار هربار کسی دنبال تن من می کند تا من درجواب او بیدارشوم. کابوس زده وهر بار همان صحنه ی تکراری. مردی سیاه پوش که می خواهد اورا بکشد».

بازیگر اصلی داستان، درمی یابد که رؤیاها نه کابوس، بل که واقعیت است. تعمد، درتبیین آشفتگی روایت نخستین صحنه، آوردنِ ضد و نقیض های هنرمندانه، خمیرمایۀ داستانی را فراهم ساخته تا روایتگر روان پریشی زمانۀ خود و سرگذشت پُرحوادث زندگی اش باشد آن هم زمانی که : « دراقیانوس آرام درکنار تو اما هیچ وقت آرام نبودم. سرم خورد به تیزی صخره ها. آب اینجا دیگرتاریک بود وجلبک زده وسرد. موج ها سنگین و بی رحم. یاد خزینه های ده افتاده بودم وقت بمباران که پناه برده بودیم به خانه ی خشتی مادربزرگ درده. مرا برده بودند حمام ده . . . . . . اشرف خانم با آن سینه های نورسم مرا انداخته بود درآب خزینه و تا بیایم به خودم، تنم سوخه بود از داغی آب وخجالت. . . . بعد از بمباران هم کابوس من صدای قلقل داغ آب بود وقصه ی جن های خزینه که اشرف خانم هنگام شستن موهایم برایم تعریف می کرد».
نویسنده، با سیری در گذشته ها باهمۀ شیرینی و تلخی هایش، دراندیشۀ انتقال تجربه هاست. ازلرزش درزیر ملافه وقتی که : «پاهایم آماده ی تماس بود و دست هایم پس می زد. تو را از آنجا. سال ها می گذرد. ازبمباران و شیهه ی خاموش اسبان. از روزی که سگان را با گلوله می کشتند و من چون نفرینی درشهر سوگ زده می دویدم پی پسرم که می سوخت درآتش. و من تورا اشتباهی گرفتم با پلاک های نقره ای سربازی که از جنگ برنگشت. . . . . . . باز نامه ات را می خوانم. باز و باز. گریه نمی کنم باز. پیرتر از آنم حتی که اشگی بریزم. ». و داستان خواندنیِ خانم شیدا محمدی به پایان می رسد.

در این بررسی، آخرین داستان از سعید منافی ست با عنوان : جمهوری برژینیسگی .

راوی داستان گفتارش را از نشست های هفتگی با دوستان شروع کرده، و سپس می گوید:
« بعد از یک سال زندگی مشترک یک سردی عجیبی درزندگی مشترکمان جا خوش کرد». با اشاره به خواب ها وکابوس هایش می گوید: «حیوانات دنبالم می کردند و اسم شان را گذاشته بودم فراریان کشتی نوح». ازجدا خوابیدن ها واین که چرا تنش را تسلیم او نمی کند گله مند است! و ته نشین شدن حسادت در جانش. «از تمام مردها متنفرم. آنها سهم بیشتری از زیبائی همسرم می برند. رد چشمان شان روی رانها و قوس کمر و سینه اش می ماند . . .». در بستر حوادث به دیداری و لبخندی گذرا اشاره می کند. نوبت به درد دل همسر می رسد. مکثی دارد تأمل برانگیز روی «ماده». و نفرت از برخی ابزارهای حیاتی زندگی که دردلش لانه بسته. «امروزجوابش را پیدا کردم. بعد ازسرسپردن به خنجری که تیغ است. بالای سرش هستم. دارد پاکم می کند. . . . . . در قابلمه را که گذاشت دنیا از بین رفت. بال می زدم. . . . هستی شبیه مشتی دانه است برای مرغ ها. . . . من پاک شده بودم و پخته. خورده شدن آخرین سرنوشت».
صحنه، رنگ می بازد، و درقالب روایتی دیگراز امید؛ خنجر، این بار «به دوبازوی به هم رسنده» و آفریننده تغییر شکل می دهد. گل مطبوع و زیبائی در گلدان سفالی چهره می گشاید: «مرگ من وقتی خواهد شد که فراموش شوم. قاتل زیبائی فراموش شدن است و رسالت من زیباتر شدن، رشد کردن . . .»
پایان داستان در چنین فضای عشق و امید، و آثاری از حسادت پوچ، اما ته نشین در دل: « دربغلش بودم روی تخت. با خشونت تمام وجب به وجبم را تسخیرمی کرد. فشار می داد. سینه هایم را گاز می گرفت. رها شده بودم. مثل یه دگمۀ باز پیرهن. آمرانه درگوشم می گفت «اعتراف کن اعتراف کن» و من چیزی جز دوست داشتن نداشتم که به زبان بیاورم.»
کتاب بسته می شود.

این همانی زمان و مکان و نام و نشان پادشاهان ماد با کیانیان/جواد مفرد کهلان

چکیدۀ مقاله که در آغاز متن مقاله مستتر است: ترتیب و توالی و زمان و مکان و نام و نشان پادشاهان ماد به وضوح نشانگر آن هستند که اینان همان کیانیان اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه هستند که تحت نامهای یا القاب مترادف خودشان معرفی شده اند که ما این نامها و یا القاب ایشان را جداگانه به ترتیب توالی تاریخی شان می آوریم تا ساده تر مورد مقایسه و تحقیق قرار گیرند:

4112

پادشاهان ماد:

دایائوکو (٧١۵- ٧۶٨ ق.م)، اوپیته یا اوپیس (?۶٨۵- ٧١۵ق.م) [دارای چهار اولاد ذکور]، خشثریتی (۶۴٧- ?۶٨۵ ق.م)، فرائورت (۶٢۵-۶۴٧ ق.م)، کی آخسارو (۵٨۵- ۶٢۵ق.م) و آستیاگ (?۵۵۵- ۵٨۵ق.م).

پادشاهان کیانی:

کی قباد، کی اپیوه[دارای چهار اولاد ذکور]، کیکاوس (یعنی پادشاه سرزمین چشمه ها= پارتوکا/ناحیه کاشان)، فرود- سیاوش، کیخسرو و آژدهاک (که نامش با اژی دهاک بابلی= یعنی خدا- پادشاه ماروش بابلی یعنی مردوک مشتبه شده و از رده پادشاهان کیانی خارج شده است).

پیشگفتار:

ایرانشناسان چون متوجه همانی اساسی کیانیان با پادشاهان ماد نشده اند، لذا به ناچار زمان و مکان ایشان را بر خلاف نص صریح اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه به سوی زمان ما قبلی در سمت شمال شرقی فلات ایران تبعید کرده اند. مشکل اول در باره طرح و بررسی این موضوع این است که اکثر ایرانشناسان یا تخصص در تاریخ مدون ایران باستان دارند یا تخصص در اساطیر ایران باستان، نه تخصص در هر دوی آنها. در این باب خصوصاً تخصص کافی در جزئیات تاریخ ماد و تاریخ ملی کیانیان مد نظر است. چون در عین حال می دانیم که ما در تاریخ و اساطیر ایران باستان دو تاریخ به موازات هم داریم که به درستی با هم آشتی و مطابقت داده نشده اند: در تاریخ مدون پادشاهان اساطیریاسکیتان، میتانیان، مادها، هخامنشیان را داریم و در تاریخ به روایات ملی اوستا و شاهنامه (تاریخ اساطیری) پیشدادیان، کیانیان، نوذریان. در تاریخ مدون کیاخسارو (هوخشتره) و کوروش را داریم و در مقابل در تاریخ اساطیری کیخسرو و فریدون را. چنانکه گفته میشود گره کور معمای تاریخ اساطیری به زمان زرتشت سپیتمان میگردد که گروهی از ایرانشناسان وی را غیر تاریخی، گروهی متعلق به قرن نهم و هشتم پیش از میلاد و سرانجام گروه سوم که پیروان هرتل و هرتسفلد باشند به درستی او را متعلق به قرن ششم پیش از میلاد یعنی دوره کوروش هخامنشی می پندارند.
مشکل خود این مقاله این است که آن چکیده و فشرده مطالب و نتایج صدها مقاله است که شرح و بسط آنها در ١٠ کتاب جمع آوری شده است. به هر حال این نوشته ها ناخواسته در تأیید و تکمیل نظریه هرتل و هرتسفلد می باشد که زرتشت سپیتمان را معاصر کوروش هخامنشی می داند و پسر خواندۀ وی به شمار می آورد.
چون نتیجه گیریها را غالباً خود از راه تطابق دو منبع تاریخ مدون و تاریخ اساطیری بدست آورده ام، لذا غالباً برای روانی و سلاست کلام همزمان از ذکر منبع صرف نظر نموده و آنها را در پایان گفتار نام برده ام. ولی اگر لازم باشد می توانم به سطر به سطر به ذکر منابع اساسی آنها بپردازم.
در پایان این مقدمه گفتنی است در باب موضوع جالب این همانی سپیتاک سپیتمان پسر خواندۀ کوروش و زرتشت سپیتمان که نخستین بار هرتسفلد آن را دریافته است و من در این مقاله به طور گذرا از آن سخن گفتم، باید بیفزایم که وی همان گائوماته بردیه (سپنداته، اسفندیار) است که در روایات ملی و خبر خارس میتیلنی همچنین تحت نام زریر (زریادر) ظاهر میگردد. وی در عهد پدرش سپیتمه و پدر بزرگ مادریش (آستیاگ) حاکم آذربایجان بوده است ولی در عهد کوروش مکان فرمانروایی وی به بلخ منتقل شده است. این همان موضوعی است که منابع باستانی در مورد زرتشت سپیتمان میگویند: “زادۀ ماد بود و نشستنگاهش بلخ”. در باب شایعه بردیای دروغین و راستین باید گفت که داریوش در این باره برای توجیه کودتای خویش نه نقل حقیقت بلکه صرفاً شایعه ای را بیان نموده است که در نزد عوام شایع بوده است. واقعیت این است که وقتی شایعه خبر در گذشت کمبوجیه در مصر به ایران می رسد گائوماته بردیه به عنوان نائب السلطنه کمبوجیه بعد از ملاقات با برادرخوانده اش وه یزداته بردیه (پسر کوچک کوروش) در پیشیا اوادا در فارس حکومت خویش و برادرخوانده اش را با اعلام اصلاحات اجتماعی و اقتصادی مهمی بر امپراطوری هخامنشی رسمی اعلام نموده بوده است. در باره دلیل تعدد اسامی و القاب این مصلح بزرگ اجتماعی که هر کدام بعدا نام فرد جداگانه ای تصور گردیده اند، باید گفت که این بی شک به سبب محبوبیت بیش از حد وی و پدرش سپیتمه هوم، به عنوان دستگیر کننده مادیای اسکیتی (افراسیاب) بوده است. چنین موردی را تنها در باب آترادات پیشوای آماردان قهرمان رهایی بخش ایرانیان مادی در مقابل آشوریان را می توان یافت که در روایات ملی وی را تحت القاب کرساسپ (گرشاسب)، نریمان، کریمان (کرساسپ نریمان)، سام، رستم و آذربرزین در می یابیم که بعداً در روایات ملی هر یک تبدیل به شخص تاریخی جداگانه ای شده اند.
اشکال اساسی نظریه هرتل و هرتسفلد در باره معمای تاریخ اساطیری ایران با وجود درک درست زمان و مکان و شخصیت تاریخی زرتشت همین موضوع در نیافتن این همانی کیانیان و مادها بوده است که آرتور کریستن سن (متوفی به سال ١٩۴۵) مؤلف کتاب معتبر کیانیان نیز آن را در نیافته است. چون در عهد ایشان تاریخ ماد کاملی چون تاریخ ماد تألیف دیاکونوف (چاپ ١٩۵۶) هنوز تدوین نشده بوده است. لذا هرتل وهرتسفلد به سهو از جمله کی خسرو روایات ملی را به جای کی آخسارو (هوخشتره) با کوروش (فریدون) سنجیده اند. نظریۀ هرتل و هرتسفلد با این مقاله و مقالات مربوطه دیگر به خوبی اصلاح و تکمیل میگردد.

متن گفتار

ترتیب و توالی و زمان و مکان و نام و نشان پادشاهان ماد به وضوح نشانگر آن هستند که اینان همان کیانیان اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه هستند که تحت نامهای یا القاب مترادف خودشان معرفی شده اند که ما در ابتدا این نامها و یا القاب ایشان را جداگانه به ترتیب توالی تاریخی شان می آوریم تا مورد مقایسه قرار گیرند:
پادشاهان ماد:
دایائوکو (٧١۵- ٧۶٨ ق.م)، اوپیته یا اوپیس (?۶٨۵- ٧١۵ق.م) [دارای چهار اولاد ذکور]، خشثریتی (۶۴٧- ?۶٨۵ ق.م)، فرائورت (۶٢۵-۶۴٧ ق.م)، کی آخسارو (۵٨۵- ۶٢۵ق.م) و آستیاگ (?۵۵۵- ۵٨۵ق.م).
پادشاهان کیانی:
کی قباد، کی اپیوه[دارای چهار اولاد ذکور]، کیکاوس (یعنی پادشاه سرزمین چشمه ها= پارتوکا/ناحیه کاشان)، فرود- سیاوش، کیخسرو و آژدهاک (که نامش با اژی دهاک بابلی= یعنی خدا- پادشاه ماروش بابلی یعنی مردوک مشتبه شده و از رده پادشاهان کیانی خارج شده است).
چرا کیقباد همان دایائوکو نخستین فرمانروای ماد است؟
١- ترادف نامها: به قول استاد پورداود عنوان کی (کَوَ) و نام کواد به معنی فرمانروا هستند. بر اساس اشاره دیاکونوف نام دایائوکو (دهیو- کَوَ) نیز به معنی فرمانروای کشور است.
٢- کی قباد سرسلسله پادشاهی خاندانی است که اعضاء آن شش تن بوده اند: کی قباد،کی اپیوه، کی کاوس (پادشاه سرزمین چشمه ها)، فرود-سیاوش، کی خسرو، آژدهاک. بعلاوه اعضاء فرعی خانواده که لهراسب و پسرش ویشتاسپ (گشتاسپ) بوده اند. متقابلاً اعضاء خاندان پادشاهان ماد عبارت بوده اند از شش تن به اسامی دایائوکو، اوپیته-اوپیس، خشثریتی پادشاه کاشان، فرائورت، کیاخسارو (هوخشتره) و آستیاگ (آژدهاک خبر موسی خورنی) و اعضاء فرعی که عبارت از سپیتمه جمشید (یا کوروش سوم) و پسرش مگابرن ویشتاسپ بوده اند.
٣- حامیان کی قباد ویتیریسا و اوزو (زو) بوده اند. حامیان دایائوکو، رؤسای اول پادشاه اورارتو و ایرانزو پادشاه ماننا بوده اند.
۴- مطابقت وقایع و اخلاف: مطابق کتیبه های آشوری دایائوکو (دیوک خبر هرودوت) پسر فرائورت در سال٧١۵ قبل از میلاد پادشاه ماد که حاکمی از جانب ماننا بود و پسرش را برای جلب اتحاد و دوستی نزد رؤسا پادشاه اورارتو فرستاده بود، همراه با خانواده اش توسط سارگون دوم از محل حکومتش در سمت شهر میانه حالیه به هامات در سوریه تبعید شد. مطابق هرودوت وی ۵٣سال حکومت کرد. یعنی آغاز حکومت وی حدود سال ٧۶٨ پیش از میلاد بوده است. خود سارگون دوم در سال ٧٠۵ پیش از میلاد در حوالی دژ کولومیان (تخت سلیمان) به دست ایشپاکای اسکیت (فراسپ) کشته شد. بعدها اسکیتان سه بار دیگر از قفقاز گذشتند: در سال ۶٧٢ – ۶٧٣ پیش از میلاد که ایشپاکای (اسپارگاپیتس) و با پسرش پارتاتوا (لیکوس= تور/گرگ) باز آمد و ایشپاکای در ضمن قیام مادها در گذشت و پارتاتوا با آشور مصالحه نمود و داماد اسرحدون پادشاه آشور گردید. بار سوم حدود سال ۶٢۵ میلادی که مادیای اسکیتی (گنوروس) پسر پارتاتوا بعد از عبور از دربند قفقاز در شهر گنجه اران فرائورت را به قتل رساند و خود داماد پادشاه آشور آشوربانیپال گردید. بار چهارم که بازگشت مادیای اسکیتی از شمال حدود سال ۵٩٧ پیش از میلاد به کشته شدن وی در کنار دریاچه ارومیه (چئچست) توسط کی آخسارو (هوخشتره) انجامید. هرودوت به درستی آخرین بازگشت اسکیتان به رهبری مادیای اسکیتی تحت رهبری مادیای اسکیتی را به ماد کوچک بعد از فتح آشور و محاصره نینوا (در واقع ویرانی نینوا) آورده و آن را با جنگ لیدیه که گویا در تعقیب اسکیتان روی داد، ربط داده است.
از آنجاییکه بین تاریخ تبعید شدن دایائوکو به سوریه و تاریخ خلع آستیاگ ۵۵٧- ٧١۵ پیش از میلاد یعنی ١۵٨سال فاصله است لذا به سبب بزرگی این رقم سالهای حکومت برای سه فرد در تاریخ ماد، در خبر هرودوت که در بین دایائوکو (دیوک) و این سه تن فرمانروای مادی به اسامی فرائورت (با ٢٢ سال حکومت)، کی آخسار (با ۴٠ سال حکومت) و آستیاگ (با ٣۵ سال یا در ست تر با توجه به زمان حکومت کوروش، ٣٠ سال) که وی نام برده، نام افرادی از این سلسله از قلم افتاده اند. این از قلم افتاده ها باید هم باید درست بین عهد دایائوکو و فرائورت بوده باشند. دیاکونوف در تاریخ ماد نام هر دو تن از قلم افتاده را از روی کتیبه های آشوری به صورت اوپیته (اوپیس) پادشاه پارتاکی (سرزمین کنار چشمه= منطقه کاشان) و خشثریتی پادشاه کارکاشی (= کاشان) آورده ولی متوجه تعلق داشتن اوپیته (اوپیس) به پادشاهان ماد نشده و دومی یعنی خشثریتی را با پیروی از بقیه ایرانشناسان با فرائورت یکی دانسته و جایی با تردید میگوید بین فرائورت و دیوک دو نام از قلم هرودوت افتاده است یکی علامت سؤال و دومی خشثریتی. خشثریتی در جریان قیام مادها در سال ۶٧٣ پیش از میلاد رهبری بلامنازع مادها را بر عهده داشته است. نظر به اینکه سپاه ارسالی آشوربانیپال به رهبری رئیس رئیسان آشوری شانابوشو در حدود سال ۶۶٧ پیش از میلاد که در تعقیب خشثریتی به شهر آمُل مازندران هر گز از آنجا بر نگشتند و ماد بعد از آن تاریخ تبدیل به دولت مقتدر و مستقلی شد، معلوم میشود که این سپاه آشوری در سرزمین دور افتاده مازندران توسط آماردان و مادها تار و مار شده اند. خشثریتی مکان فرمانروایی خویش را در سال ۶٧٣ پیش از میلاد در مقابل تهاجم اسرحدون پدر آشور بانیپال از کارکاشی (کاشان) به شهر دور افتاده آمول (آمُل) در مازندران منتقل ساخته بود.

چرا کی اپیوه همان اوپیته/اوپیس فرمانروای مادی است؟

١- مطابقت نامها: یوستی نام اپیوه (ائیپی ونگهو) را مایل به نیکی معنی نموده و کلمه سانسکریتی اَئوپَیی-کَ که حاوی ریشه نامهای اوپیته (اوپی- یته، دادگر) و اوپیس (اوپی- ایس، خواهان عدالت) است به معنی دادگر، عادل و منصف است.
٢- مطابقت مکان و زمان: در باره اوپیته (اوپیس) پادشاه مادی ما قبل خشثریتی سه گزارش موجود است که یکی ضمن نامه ای است از سوی رئیس آشوری ناحیه خارخار (دیواندره) در بین سالهای٧٠۶- ٧١۴ به سارگون دوم عنوان شده است: “نامه هابل.١٢٩: … راجع به آرپیته (یا اوپیته به خوانش ای.م. دیاکونوف) امیر دهکده اوریاکو، که وی گشود (به روی دشمنان) برای پادشاه و مخدومم نقل خواهم کرد. وقتی که من عازم خدمت پادشاه و مخدومم شدم او (اوپیته) به شاپاردا گریخت. نابوتاکی تانی، برده پادشاه شنید که او و اواکساتار (هوخشتره) با یکدیگر مکاتبه کرده و متحد شدند. چهار پسر او با او هستند. همان روزی که وارد (در بازگشت) کار-شاروکین (=خارخار) شدم به راماتی نامه نوشتم که: « کسان خود را بفرست.»”
اوپیته (اوپیس) باید همان پسر دایائوکو باشد که به گروگان نزد رؤسا پادشاه اورارتو فرستاده شده بود و بعد بر گشته در دره قزل اوزن به فعالیت برای بر قراری ادامه حکومت پدرش دایائوکو پرداخته بود. ولی چنانکه از نامه هابل ١٢٩ بر می آید آنجا را مناسب فعالیت نیافته و از آنجا گریخته به سوی نواحی دیگری در ماد روی آورده بود. در عهد سناخریب (۶٨١- ٧٠۵ پیش از میلاد) از او و چهار فرزندش خبری نیست. ولی در عهد اسرحدون (۶۶٩-۶٨٠ پیش از میلاد) از فرمانروایان پارتاکی (سرزمین کنار چشمه= سمت کاشان) و پارتوکّا (سرزمین آب چشمه گسترده، پارتاکانا= اصفهان) و اوراکازابارنا (ورکس پرنه) به اسامی اوپیس (=ترقیخواه) و زاناسان (دانامنش) و راماتی (شادی و رامش دهنده) نام برده شده است که در مقابل مردم عاصی آن نواحی از مقامات آشوری یاری جسته بودند. نامهای کارکاشی (کَر- کا-شی/ساگ بیت= محل عمارتهای سنگی) محل فرمانروایی خشثریتی همان پارتاکی (یعنی محل کنار چشمه) است که پیش از وی سلف او اوپیته (اوپیس) در آنجا فرمان می رانده است. اوراکازابارنا (ورکس پرنه یعنی پر از دژهای نیرومند) همان شهر آشتیان است که نامش در منابع قدیمی عهد اسلامی به صور ابرشتیان (اپر-خشت-یان= محل دژ نیرومند) و ورّه (دژ واقع در بلندی) و ورشه (محل دژ) ذکر شده است. هیئت اخیر یاد آور نام بسیار باستانی ورخشه (محل دژ نیرومند) یا همان ورهشی (مرهشی) است که مکان آن بین عیلام و سرزمین کوتیان ذکر شده است.
٣- مطابقت تعداد چهار پسر کی اپیوه با چهار پسر اوپیته/ اوپیس که سرانجام از اورارتو و ناحیه رودکها (در قسمت علیای رود قزل اوزن) به ناحیه پارتوکا (حوالی کاشان) روی آورده بودند. یعنی همانجا که خشثریتی (کیکاوس) علیه آشوریان قیام نمود.
چرا کی کاوس همان خشثریتی سومین پادشاه ماد است؟
١- ترادف نام و لقب: در اوستا لقب کیکاوس، نیرومند (= خشثره/خشتره) است و این به صورت خشثریتی (نیرومند باشنده) نام رسمی این فرمانروای مادی است.
٢- پدر کی کاوس (پادشاه سرزمین چشمه ها) یعنی اپیوه با چهار پسر خویش از سوی سرزمین فرمانروایی ویتیریسا با جنگ و گریز به سوی سرزمین ری و سرزمین کارکاشی (محل عمارت سنگی) یا همان کاشان (=محل عمارت) آمده بود که به نام بیت ساگ بیت (محل عمارت سنگی) نیز نامیده می شده است.
متقابلاً منابع آشوری میگویند اوپیته (اوپیس) که از سوی پدرش دایائوکو ابتدا نزد رؤسا پادشاه اورارتویی گروگان بود بعد با چهار پسر خویش به دره قزل اوزن آمد ولی چون آنجا را نا امن یافت به سوی سرزمین پارتاکی (سرزمین کنار چشمه ها) روی آورد.
٣- کی کاوس در سمت کوه ارزیفیه (کوه عقاب/ کرکس) با دیوان (آشوریان) به نبرد پرداخت و با عقابانش (منظور مردم سمت کوه ارزیفیه) از بالای البرز به شهر آمل نزول کرد و در آنجا در محاصره دیوان (آشوریان) قرار گرفت. متقابلاً خشثریتی در سمت کوه کرکس کاشان به نبرد با اسرحدون پادشاه آشوری بر خاست و چون یارای مقاومت در خود ندید از بالای البرز به شهر آمل مازندران گریخت. وی در عهد آشور بانیپال سپاهیان آشوری را که به سرداری رئیس رئیسان شانابوشو در تعقیب وی به شهر آمل مازندران آمده بودند به یاری آترادات پیشوای آماردان شکست داده و تار و مار نمود و ایران مادی بعد از این واقعه (هفتخوان رستم، گرشاسپ، آترادات) برای نخستین بار در تاریخ مستقل شد: واقعه هفتخوان رستم یا نبرد گرشاسپ با دیوان بزرگ در کنار دریای مازندران یک واقعه بسیار مهم اساطیری در تاریخ ایران بوده است: گرشاسپ یا کِرِساسپ در اصل مرکب است از کرس=راهزن و سپ= در هم کوفتن یعنی در مجموع به معنی در هم شکننده راهزنان و ستمگران است. قهرمانی وی نیز نظیر روتستهم در سمت دریای فراخکرت یعنی مازندران است. پدر وی ثریته را سگهای وحشی جنگلی (ببران مازندران) می درند. روتستهم (رستم، یعنی ریشه کن کننده ستمگران) بنا به قول مارکوارت ایرانشناس معروف آلمانی همان گرشاسپ است. چه هفتخوان رستم نیز در مازندران اتفاق می افتد و در شاهنامه رستم هم از همان خانواده گرشاسپ می باشد. از جانب دیگر فرامرز (بسیار بخشاینده یا بسیار ضربت خورده) پاره پاره شده به دست بهمن (دیوان دژ بهمن) مطابق همان اورواخشیه اوستا برادر گرشاسب است. سگستان رستم یا همان سرزمین سگساران (لفظاً یعنی سگ سروران) در اصل همان سرزمین کاسپیانه (کا-سپی-یانه، یعنی محل سگپرستان) یعنی مازندران است، نه سمت زرنج. در عهد کوروش و هخامنشیان این قهرمان مازندران با نام اصلیش آترادات پیشوای مردان (آماردان) نامیده می شده است. نام آذربرزین (یعنی آتش بلند پایه) با بهمن (در واقع دیوان دژ بهمن= آشوریان) در سمت شهر ساری مازندران نبرد می کند و نام داتام کادوسی اساطیری (یعنی مخلوق نیرومند) گواه آن هستند. وی لشکریان آشوری (دیوان مازندران) را که در آغاز حکومت آشوربانیپال به رهبری شانابوشو برای دستگیری یا مصالحه با خشثریتی (کیکاوس) به شهر آمل مازندران آمده بودند تار مار می نماید و ایران برای نخستین بار صاحب دولتی مستقل و مقتدر میگردد.

چرا فرود- سیاوش همان فرائورت است:

١- مطابقت نامها و خویشاوندی سببی با پارسها: در کوروشنامه گزنفون کوروش دوم (توس نوذری) نواده آستیاگ و خواهر زاده کیاخسارو (کیخسرو) و داماد و سردار وی معرفی شده است که درست می نماید. چه در واقع نامهای آستیاگ (ایشتی ویکو= ثروتمند) و فرائورت/فرورتیش (فرَ-وَرِت-ایش) در معنی خواهان دارایی بسیار مترادف بوده و به جای هم به کار می رفته اند. از این روی است که کتسیاس به جای نام فرائورت نیز نام آستیاگ را آورده و لذا به سهو کوروش دوم و سوم را فرد واحدی حساب کرده است. به نظر می رسد عنوان اوستایی فرائورت/فرورتیش (فرود سیاوش) یعنی سیاورشن در واقع سیه- وَرِ(ت)- ایشن= خواهان ثروت گسترده بوده است که به سهو به دارنده اسب سیاه ترجمه شده است. یعنی در واقع کوروش نواده دختری آستیاگ اول (فرورتیش) همین کوروش دوم (بر اساس شجره نامه هخامنشیان در نزد هرودوت) بوده است نه کوروش سوم.
٢- پسر و جانشین کی کاوس یعنی فرود-سیاوش در هجوم تورانیان به رهبری افراسیاب (پر آسیب) در شهر گنجک سیاوش کشته شد. متقابلاً فرائورت جانشین و پسر خشثریتی در هجوم غافلگریانه مادیای اسکیتی (داماد پادشاه آشور) در حوالی شهر گنجه اران به قتل رسید که هرودوت آن را به حساب آشوریان گذاشته است.
چرا کی خسرو همان کی آخسارو (هوخشتره) است؟
١- مطابقت نامها: سه نام کی خسرو (کی خشثرو یا کی آخسارو یعنی شهریار نیرومند)، کی آخسارو (شهریار نیرومند) و هئوسروَ (هئوسرونگهه، دارای شکوه و نیرومندی) با هم مترادفند: صورت اصلی نام کی خسرو همان کی آخسارو (پادشاه نیرومند) یا کی خشثرو (شهریار نیرومند) است؛ در واقع عنوان اوستایی وی یعنی هئوسرونگهه نه چنانکه تصور شده به معنی نیکنام بلکه به معنی دارای سروری و بزرگی است یعنی مترادف با نام هوخشتره (یعنی دارای نیرومندی) است.
٢- کی خسرو، ائورو ساره را در سمت جنگل سفید (شهر زور) به قتل می رساند. متقابلاً ساراک پادشاه آشور بر اثر ترس از کی آخسارو (هوخشتره) در هنگام محاصره شدن نینوا و تسخیر آن خود را به درون شعله کاخهای خویش می اندازد. کی خسرو، دژ بهمن (به مان=خانه خوب) مقر دیوان را در سمت اردبیل (منظور اربیل) ویران میکند و به سلطه ایشان خاتمه میدهد. متقابلاً کی آخسارو شهر نینوا (=شهر برکت و نعمت) را کشتار و آن را تبدیل به ویرانه می نماید.

٣- کی خسرو بتکده کنار دریاچه چیچست را ویران می نماید. متقابلاً کی آخسارو شهر اورارتویی رؤسا در شمال دریاچه چیچست (خرابه های بسطام حالیه) را ویران می نماید.
۴- کی خسرو، با یک شبیخون افراسیاب تورانی (سکایی پر آسیب) قاتل پدر خویش سیاوش (فرود) را در کنار دریاچه چیچست دستگیر و به قتل می رساند. متقابلاً کی آخسارو، قاتل پدر خویش فرائورت یعنی مادیای اسکیتی را در کنار دریاچه اورمیه غافلگیر کرده و به قتل می رساند. مطابق اوستا و شاهنامه شکست دهندگان تورانیان (اسکیتان و سکاها) در عهد کیخسرو (کیاخسارو) سردارانش توس نوذری (کوروش هخامنشی دوم) و برادرش گستهم نوذری (آریارمنه هخامنشی) بوده اند.
چرا آستیاگ همان آژدهاک (اژیدهاک مادی) است؟
١- مطابقت نامهای آستیاگ (ایشتی ویکو= ثروتمند) با آژدهاک مادی (اژدیاک= ثروتمند) اظهر من الشمس است. چه موسی خورنی مورخ ارمنی معاصر فیروز و بلاش ساسانی نام آستیاگ را به صورت اژدهاک آورده است. افزون بر این اینان در مطابقت داستان کودکی فریدون (فرائیتی-ون یعنی پیشرفت کننده و سیلابی = ثراتئونه اوستا یا فرائیدی-یئون= جهانگشا) و کوروش سوم (لفظاً مرد سیلابی) نیز به خوبی به هم می رسند.
٢- فردوسی مرکز حکومت ضحاک (آستیاگ و پادشاهان بابل) را هوخت کنگ (محل گنج خوب) نامیده است که در سمت اروند رود (دجله) واقع بوده است. این بیش از آن که نشانگر هگمتانه (همدان) باشد، نشانگر بابل (بَوری اوستا) است چه هیئت اوستایی بَوری شهر بابل در شکل بَو (بئو)- ری (رَیه) یعنی محل با شکوه معنایی معادل با نام هوخت کنگ (هو- خت- کنگ= محل گنج خوب) دارد.
در اوستا پایتختهای اژی دهاک شهرهای بَوری (بابل) و کویرینت (کرند) ذکر شده است. از آن جایی که مکان حکومت پادشاه معروف کاسیان یعنی آگوم کاک رمه (به ظاهر به معنی اژدهای دارنده شمشیر خونین) هم کرند (کرینتاش، کویرینت) و هم بابل بوده است، لذا وی را می توان اژی دهاک (ماروَش) عهد پیشدادی شمرد. در مورد خلق و خوی استبدادی وی باید گفت که وی بومیان شمال غربی فلات ایران را کوتیان بی خرد نامیده است. از آنجایی که دورۀ حکومت ضحاک (اژی دهاک) در شاهنامه هزار سال ذکر شده است لذا معلوم میشود عنوان اوستایی اژی دهاک بر دیگر پادشاهان بابل نیز اطلاق شده است. در بابل تصور میشده است خدایی گیاهی به نام نین گیش زیدا، از هر شانه اش ماری رسته است. نام خدای ملی آشور یعنی آشّور به معنی خندان معادل نام عربی ضّحاک است. لابد معادل بابلی آشّور یعنی مردوک نیز که خدای ملی شهر بابل و سمبلش اژدهایی موش هوشو بوده است، اژی دهاک (ماروَش) به حساب می آمده است. در مجموع به نظر میرسد مرداس و ماردوش شاهنامه در جایگاه خدایگانی به جای مردوک، و ضحاک شاهنامه به جای آشّور بوده باشد.

چرا لهراسپ مطابق کوروش و همچنین سپیتمه است؟

١- مطابقت نام لُهراسپ (مرد مواج و سیلابی) با کوروش (سیلاب مانند):
مطابق شاهنامه پادشاه بزرگی که بعد از کیخسرو (کیاخسارو) فرمانروای ایران میگردد لهراسپ است. در سانسکریت واژه لَهری به معنی موج بلند و وسیع و واژه سپَ در اوستا به معنی در هم ش‍کننده آمده است. بنابراین می توان این نام شاهنامه ای را به معنی مَرد موج بلند و وسیع و سیلابی گرفت و آن به وضوح مطابق معنی نام کوروش در معنی مرد سیلاب مانند میگردد. می دانیم آستیاگ در رؤیایش کوروش نازاده را به صورت سیلابی می بیند که قاره آسیا را در خود غرق می‍کند. واقعه مرگ لهراسپ در سمت بلخ و ارتباطش با اسارت یهود هم یادآور کوروش است:

شهنشاه لهراسپ در شهر بلخ —— ب‍کشتند و شد روز ما تار و تلخ

بنابراین نام اَئوروت اَسپ را که هیئت اصلی نام لهراسپ بشمار می آید می توان در اصل در هیئت اَئوروتَ -سپَ به معنی موج سیلابی تند و در هم ش‍کننده گرفت. چون جالب است که واژۀ اورمی در سانسکریت که معادل اَئوروَ و ائوروت اوستا به معنی تیز و تند می باشد به معنی موج نیز هست. بدین ترتیب اَئوروتَ- سپَ معادل لهراسب به همان معنی مرد موج تند و سیلابی بوده است. در واقع نام مقبره کوروش موسوم به مادر سلیمان در اساس مزار سیلاو-مان یعنی مزار مرد سیلاب مانند بوده است.
در این رابطه گفتنی است دو پسر لهراسپ یعنی ویشتاسپ (سگ وحشی، ببر/پلنگ) فرمانروای کشور سفلی (اورارتو) و ماد و زریر (دانای دعاهای کهن) فرمانروای نواحی دروازه تنائیس (بین دربند قفقاز) تا دروازه کاسپی (درواز خوار) مطابق دو پسر خوانده یا برادرخوانده کوروش یعنی مگابرن (برنده نترس) و سپیتاک (فرد سفید و مقدس) پسران سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ) و آمیتیس (دختر آستیاگ، همسر بعدی کوروش) هستند که کوروش ایشان از محل های فرمانروایی سابق برداشته و به فرمانروای گرگان و دربیکان سمت بلخ انتخاب کرده بود. هرتسفلد، سپیتاک سپیتمان بلخ را همان زرتشت سپیتمان بلخ می داند.
در کوروشنامه گزنفون کوروش دوم (=توس نوذری یعنی چشمه توانا از خاندان حکومتی نو) نواده دختری آستیاگ (آستیاگ اول) و خواهر زاده کیاخسارو (کیخسرو) و داماد و سردار وی معرفی شده است که درست می نماید. چه در واقع نامهای آستیاگ (ایشتی ویکو= ثروتمند) و فرائورت/فرورتیش (فرَ-وَرِت-ایش) در معنی خواهان دارایی بسیار مترادف بوده و به جای هم به کار می رفته اند. از این روی است که کتسیاس به جای نام فرائورت نیز نام آستیاگ را آورده و لذا کوروش دوم و سوم را فرد واحدی حساب کرده است. به نظر می رسد عنوان اوستایی فرائورت/فرورتیش (فرود سیاوش) یعنی سیاورشن در واقع سیه- وَرِ(ت)- ایشن= خواهان ثروت گسترده بوده است که به سهو به دارنده اسب سیاه ترجمه شده است.
راجع به کوروش اول گفتنی است که در منابع آشوری در حدود سال ۶۴٩ پیش از میلاد از کوروش اول یاد شده است که فرزند خود آروکو را به گروگان نزد آشور بانیپال فرستاده بود. گروهی با توجه به کتیبه داریوش در بیستون که به اختصار هخامنش را جد اول کوروش نیای کوروش معرفی نموده است، وجود سه کوروش شجره نامه خبر هرودوت را قبول ندارند ولی داریوش جای دیگر در همین کتیبه بیستون میگوید که “هشت نفر پیش از من شاه بودند و من نهمین از خاندان هخامنش هستم”. تصور من این است که داریوش صرفاَ یک راست فرمانروایان هخامنشی شجره نامه خویش بر شمرده است نه مجموع دو شاخه خاندان هخامنشی پارس و انشان را که همانا داریوش، ویشتاسپ، آرشام، آریارمنه، چیش پیش دوم، کوروش اول، کمبوجیه اول و چیش پیش اول و هخامنش بوده باشد.
در مورد عنوان خاندان فریدون یعنی آثویه (آسپیان، آسفیان) گفتنی است: آثویه (از ریشه سانسکریتی اَدهی یعنی محترم و نجیب) یادآور نام کمبوجیه (کامگار و دل پذیر زندگی کننده) و نیز عنوان آرتیان پارسها (پاک و درستکار) است. برهان قاطع نام آثویه را به معنی نفس کامل و نیکوکار آورده است.
٢- مطابقت لهراسپ/اوروت اسپَ/یرواند با سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ):
نام اوروت اَسپَ (در هیئت یروانت اَسپ= دارای اسب پیر یا پیری بر افکننده) با پوروشسپ (بنابر استاد پورداود دارای اسپان پیر یا پیری برافکننده) مترادف است:
ادامه سلسله کیانیان (جای دیگر به صورت گودرزیان شاهنامه که افراسیاب را در کنار دریاچه چیچست دستگیر می نمایند) در شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا در هیئت لهراسپ (ائوروت اسپ، یرواند قصیر السلطنه خبر موسی خورنی) همان سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ که توسط کوروش به قتل رسید و همسرش آمیتیس (دختر آستیاگ) به همسری کوروش در آمد و پسرانش که همانا مگابرن ویشتاسپ (تیگران) و زریادر سپیتاک (زرتشت سپیتمان، گائوماته بردیه، سپنداته، اسفندیار) بودند که این نوادگان دختری آستیاگ به صورت پسر خواندگان یا برادر خواندگان کوروش سوم (فریدون) در آمدند. این پسر دوم داماد کوروش و شوهر آتوسا دختر کوروش نیز بوده است.
اسطوره معروف زریادر (زریر برادر ویشتاسپ) و اوداتیس دختر شاه سکاها (منظور آتوسا دختر کوروش، هوتئوسا و هووی اوستا) را آتنه نویسنده و مورخ یونانی قرن سوم میلادی مؤلف کتاب ضیافت سوفسطائیان به نقل از خارس میتیلنی، رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران آورده است: آن دو در خواب عاشق همدیگر میشوند و در جستجوی همدیگر بر می آیند سرانجام اوداتیس (= مخلوق نیک مترادف همان هووی همسر زرتشت سپیتمان) در یکی از جشنها او را مشاهده می نماید. خارس میتیلنی گفته است که این عشق در آسیا مشهور است و مردم بدان میل فراوانی دارند چنانکه در معابد و قصور و حتی در خانه های خود تصاویری از آن بر دیوارها نقش می کنند.

چرا ویشتاسپ کیانی همان مگابرن ویشتاسپ پسرخوانده یا برادر خوانده کوروش است؟

مطابقت نامها: چهار نام مختلف وی یعنی مگابرن (درنده نترس)، ویشتاسپ در هیئت ویشتَ-سپ (سگ وحشی) تیگران (منسوب به ببر) و کتایه (درنده) مترداف هم هستند: کتایه (درنده و پاره کننده در کُردی و سانسکریت) و برمایه (پردانش)، برادران کوروش در مقام همان مگابرن (ویشتاسپ، تیگران) و سپیتاک (زریادر، گائوماته بردیه) هستند. چه کتسیاس مگابرن (برنده نترس) را جایی پسر خوانده کوروش و جای دیگر برادر (در اساس برادر خوانده کوروش) معرفی می نماید.
معنی نام ویشتاسپ هخامنشی (ویشتا- سپ) با توجه به نام پدرش آرشام (خرس نیرومند)٬ سگ وحشی (پلنگ/ببر) است. این معنی نام تیگران فرمانروای ارمنستان در عهد روی کار آمدن کوروش نیز است. جالب است که خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران نیز ویشتاسپ کیانی برادر زریر- زریادر (دارنده سرودهای دینی کهن) را فرمانروای سرزمین سفلی (اور-آرتو= مل‍ک پایینی) و ماد آورده و برادر کوچ‍ک وی زریادر/زریر را فرمانروای ماد شرقی (از دروازه تنائیس= دربند تا در بند کاسپی= دروازه خوار) دانسته است. این دو برادر کیانی که گسترش دهنده آئین مزدایی به شمار رفته اند٬ در روایات تاریخی یونانی تحت زوج نامهای «اوروپاست و سپنداته (گائوماته) » و «مگابرن و سپیتاک» نامیده شده اند. کتسیاس میگوید که کوروش این دو برادر را [از مکانهای قبلی شان] به فرمانروایی گرگان و دربیکان سمت بلخ بر گماشت. از اینجا معلوم میشود ارژا- سپ (سگ جنگی/ببر) سمت خیونان که با ویشتاسپ نوذری-هخامنشی (فرمانروای خراسان)[در آغاز قیام داریوش] نبرد کرده است٬ همین ویشتاسپ کیانی بوده است نامهای تیگران و اوروپاست (دم دراز نیرومند) و مگابرن (درنده نترس) وی نیز به معنی ببر بوده اند. و همانطور که هرتسفلد دریافته برادر وی سپیتاک (فرد سفید و مقدس٬ حاکم دربیکان سمت بلخ) همان زرتشت سپیتمان است.جالب است که نام پدر تیگران یعنی یرواند قصیرالعمر (کوتاه سلطنت) بدین صورت خود در زبانهای اوستایی و سانسکریت به معنی دارنده پیری است و نام پدر زرتشت سپیتمان (یا همان زریر برادر ویشتاسپ) یعنی پوروشسپ نیز به معنی دارنده پیری برافکننده یا دارنده اسب پیر آمده است. موسی خورنی دو نام زنانه تیگرانوهی (درنده ماده) و زاروحی/زاروهی (ویرانگر و آسیب زن) را در رابطه با نام تیگران (ببر، بُرنده، درنده) فرمانروای ارمنستان در عهد آژدهاک (آستیاک) می آورد که در واقع نواده بزرگ دختری آستیاگ و پسر سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ) بوده است. از آن جایی که این تیگران مطابق همان مگابرن ویشتاسپ (ببر) یا همان کتایه (بُرنده) برادرخوانده/پسرخوانده کوروش است، لذا اولاَ معلوم میگردد که داستان عاشقانه شاهنامه ای گشتاسپ (ویشتاسپ) و کتایون دختر قیصر روم مربوط به همین تیگران و همسرش زاروحی است. ثانیاَ نام زاروحی در ترکیب ایرانی و سامی آن یعنی زا- روحی می توانست به معنی زاده روح گرفته شود که این تقریبا همان معنی نام اوستایی و سانسکریتی منیژه یعنی زاده خیال است. لذا خود نام ویوَن (وی-وَن/گیو[ن]) یا همان بیژن در معنی درنده و کشنده دشمن (= بهرام) نیز مطابق همان نام تیگران (مگابرن ویشتاسپ) است.
به نظر میرسد داستان نبرد بیژن با گرازان اشاره به موضوع به تصرف در آوردن تیگران، گرجستان (ورژن) یا حتی گرگان (سرزمین فرمانروایی او در عهد کوروش) بوده باشد. احتمال دارد ملکه زاروحی اهل گرجستان بوده است چه موسی خورنی تیگران را فرمانروای گرجستان و اران (=آگوانک) نیز دانسته است.
زرتشت (زرتو-اَشت) به معنی دارای کالبد زرین و یا دانای سرودهای دینی کهن است و هیئت زرتوشترا (زرتو-اَشترا) ی نام وی هم به همین معنی دانای سرودهای کهن دینی است.
در روایات زرتشتی ویشتاسپ نوذری و ویشتاسپ کیانی مشتبه شده و یکی گردیده است. لذا لهراسپ و ویشتاسپ کیانی و سپنداته به حلقه پادشاهان هخامنشی (نوذری) بعدی یعنی وهومن سپنداتان (خشایارشا)، ارتخشتر وهومن (اردشیر درازدست) و داراب (داریوش دوم) و دارای دارایان (داریوش سوم) پیوسته اند و در جای کوروش سوم (یا آرشام)، ویشتاسپ هخامنشی و داریوش اول قرار گرفته اند.

قبایل ماد شامل کدام گروههای قومی بوده اند؟

بودین: یعنى مردم مربوط توتم سگ (=بودها در سانسکریت) در نام کُردان بادینی که در اخبار کتیبه های آشوری نامش به صورت بودائوا در کنار نام کشور ساخو (کیمریان، مارپرستان) زنده مانده است. شهر خار خار (دیواندره) در پیش سرزمین کوتیان به سوی شرق قرار داشته است. قوالهای آیین یزیدی سگان تیزشامه (تازی، تاژیک) نامیده میشوند. لابد همین مردمان هستند. در وندیداد از همراهان کیمری/سورانی ایشان به صورت تئوژیه (پرستنده مار نیرومند) و ساکن در سرچشمه رود رنگها (دجله) یاد شده است. میشود تصور کرد نام ملک تاووس یزیدیان نیز در واقع به صورت کُردی تاو-و-سه به همین معنی توتم سگ تند و تیز (تازی) بوده است که بعداً با تا-ووس (دارای دم افشان) جایگزین شده است. لذا به نظر می رسد مردمی که در این سمت تحت نامهای کهن کادیشیان، کادژی های سگپرست و کاتوزیان (سگپرستان) خوانده شده اند، همین قوم بوده اند.
بوسین: یعنى دارندگان توتم بزکوهی-مار-شیر همان کردوخیان هستند که گروهی از سکائیان کیمری بوده اند و در اوستا نامشان به صورت خاندان فریان یعنی دوست ایرانیان ذکر شده است. کلمه سکا و کردوخ (=کَرد) و کُرمانج هر سه به معنی دارندگان توتم مار-شیر- بزکوهی هستند. به سبب اسکان آنها در قسمت علیای رود دجله کتب پهلوی و اوستا دجله را رود ارنگ یا رنگها یعنی رود بزکوهی [یا رود سیلابی] گفته اند.
مغ ها: این نام مطابق با نام لولوبی (لولو-بی)، مُغ، ماد، گوران و ساگارتی (سا[ن]گا-رتی) است که جملگی به معنی مردم انجمنی همان مردم آذربایجان و حوالی جنوبی و جنوب شرقی آن منظور هستند که نام شان در نام گورانهای باختران و آذربایجان (در مفهوم مردم مجتمع و لشکری) زنده است. در ویکیپدیای جمهوری آذربایجان واژه خدا در زبان لولوبی، کیور آمده است که به نظر میرسد با واژۀ اوستایی و سانسکریتی کَئیریه/کارو (کردگار، آفریدگار) مربوط بوده باشد. واژۀ کیور/خیور در نام ملکیور/ملخیور (سازنده شراب مقدس) یکی از سه مؤبد اساطیری مسیحیان که به دیدار عیسی مسیح نوزاد شتافته بودند، هم به معنی سازنده و آفریننده دیده میشود.
آریزانتیان: یعنی نجبای حکومتی ماد شامل مردم نواحی ماد مرکزی مطابق مردم الیبی (=نجبا، مادها) در سمت بین ری و کرمانشاهان بوداند.
ستروخاتیان: یعنی محکم سخنگویان یادآور کردان زازاک هستند. ریشه نام کیمری/گیمری به صورت گوم در سانسکریت به معنی همهمه کردن مانند زنبوران عسل معنی میدهد و گوم- ری در سانسکریت-کُردی و اوستایی: به معنی بلند همهمه کنندگان. این معنی در نام زازاک (دیملی) زنده است. ارمیای نبی در باب ششم کتاب خود در تورات از عبارت “به آواز خود مثل دریا طغیان خواهند کرد” در باره کیمریان/ سکائیان کیمری استفاده می کند. به نظر می رسد نام پرنده معروف به قمری نیز به سبب صدای همهمه وی بوده باشد.
پارتاکانیان: یعنی مردم کنار رودخانه همان مردم کنار رودخانه زاینده رود اصفهان منظور می باشند.

منابع اساسی مورد استفاده در اساس این تحقیقات سه دسته اند:

١- منابعی که برای بررسی تاریخ ماد مورد استفاده قرار گرفتند: تاریخ ماد، تألیف ایگور میخائیلویچ دیاکونوف، ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی، تألیف م.آ. داندامایف. ایران باستان، تألیف حسن پیرنیا.
٢- منابعی که برای شناسایی تاریخ اساطیری کیانیان مورد استفاده قرار گرفتند: کیانیان تألیف آرتور کریستن سن، تألیفات اوستایی ابراهیم پورداود و هاشم رضی.
٣- منابع بررسی جغرافیای تاریخی زادگاه زرتشت: زادگاه زرتشت تحقیق دکتر جیوانجی جمشید جی مودی، کتاب دینهای ایران باستان تألیف هنریک ساموئل نیبرگ. یسنا گزارش پورداود (جلد ١و٢) و یشتها گزارش پورداود (جلد ١و٢). بعلاوه گزارش شخصی از مکان کتابخانه اوستا (شی چیکان) و آتشکده قدیمی آذرگشنسب این جانب به اداره فرهنگ و هنر پیش از انقلاب. تطبیق دادن شخصیتها و مکانهای هر سه منبع به یاری فرهنگ لغات اوستایی و پهلوی و سانسکریت کاری است که این جانب به تدریج در عرض چهار دهه انجام داده ام.
ترکیب مطالب این سه دسته در رابطه با هم در مجموعه ده جلدی تاریخ اساطیری تطبیقی ایران و دو جلد مجموعه مقالات تاریخی و فرهنگی ادامۀ آنها در آخرین تألیفات این جانب جواد مفرد کهلان یافت میشوند

بازارچه کتاب حرف آخر/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

 

حرف آخر

4108

نویسنده: آیدین آغداشلو
ناشر: کتاب آبان
تعداد صفحات: ۴۶۴صفحه

 

این کتاب دربردارنده ۷۲ مقاله در حوزه‌های مختلف نقد، نگارگری، نقاشی، خوشنویسی، سینما، تاریخ، باستان‌شناسی، یاد و خاطره است.
در مقدمه این کتاب آمده است: «نام این کتابِ آخرم را دوست عزیزی انتخاب کرد، با تأکید بر این نکته که باید جایی از مقدمه بیاورم که این نه آخرین کتابم خواهد بود و نه آخرین حرفم!- و آفرین بر نظر پاک و خطا پوشش باد! «حرفِ آخر» حرف آخر همین لحظه است؛ حرف آخر آدمی است که دارد حاصل عمرش را جمع‌وجور و جمع‌بندی می‌کند و اتمام‌حجتی دارد با خودش و دارد گزارشی می‌دهد از دستاورد سال‌های اخیرش ـ و نه سال‌های آخرش! و سال‌های آخر عمر را چه کسی می‌داند که کِی است؟ و می‌شود هشتاد سال عمر کرد که در آن برداشتن لیوانی کوچک و ورق زدن کتابی قطور عملی شاق و آرزویی دور و دراز باشد! این کتاب هم مثل آن هفت‌تای دیگر مجموعه‌ای از مقاله‌هایی است که اینجا و آنجا پراکنده و اغلب دور از دسترس، قبلاً در روزنامه‌ها و مجله‌ها چاپ‌شده‌اند».
کمال‌الملک، بهمن محصص، کامران کاتوزیان، محمد بهرامی، مرتضی ممیز، قباد شیوا، علیرضا آستانه، مسعود معصومی، نیما یوشیج، صادق هدایت، ناصر وثوقی، جلال آل احمد، علی حاتمی، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، داریوش شایگان و احمدرضا احمدی از افرادی هستند که گفتارهایی به بیان یا قلم آغداشلو از آن‌ها در «حرف آخر» آمده است.
در صفحه ۱۰۴ «حرفِ آخر» در مطلبی با تیترِ «درباره جلال آل احمد» و زیر عنوان« همه از او حساب می‌برند» می‌خوانیم: «پرحرفی نمی‌خواهم بکنم، فقط دوست دارم به اشاره مختصری بپردازم و آن اینکه سهم آل احمد نویسنده، سهم آل احمد نثرنویس، در پسِ ابر قطور شخصیت او در وجوهِ دیگرش پنهان مانده شخصیت او، ابری شد و بر آن سایه انداخت و اگر بشود که دوباره نگاه کرد به قصه‌هایش و به نثرش، شاید به نتایجی برسیم که برخلاف نظر او و منتقدان همان دوره باشد.»

 

 

جهان لغزنده است

4109

نویسنده: آنتونی گیدنز
مترجم: علی عطاران
ناشر: پارسه
قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۱۸ صفحه

 

 

عنوان فرعی این کتاب هست: «جهانی‌شدن چگونه دنیای ما را شکل می‌دهد.» گیدنز می‌گوید این گزاره که «جهانی‌شدن در خدمت دغدغه‌های آمریکا و دیگر ملت‌های ثروتمند است» تا حد زیادی صادق است. او می‌نویسد: ایالات متحده بدون شک قدرت برتر جهان است؛ چه از نظر اقتصادی، چه از نظر نظامی و چه از نظر فرهنگی. با این حال جهانی‌شدن را نمی‌توان با آمریکایی‌شدن یا غربی‌شدن یکی گرفت. آرایش قدرت در جهان تغییر کرده است و ما شاهد افزایش مداخله مستقیم بسیاری از کشورهای غیرغربی هستیم.
سنگ بنای این کتاب، سخنرانی‌های این جامعه‌شناس انگلیسی در بی‌بی‌سی بوده است. تاثیر عمیق جهانی‌شدن بر زندگی ما و جنبش‌های ضد جهانی‌شدن و در راس آنها حادثه یازده سپتامبر، موضوعاتی بوده‌اند که این جامعه‌شناس را به تحلیل‌هایی تازه درباره روند جهانی‌شدن و تحولات جامعه بشری رسانده است.
عناوین فصل‌های این کتاب عبارتند از: جهانی‌شدن، ریسک، سنت، خانواده، دموکراسی. یکی از محورهای مورد توجه نویسنده در این کتاب مقوله بنیادگرایی است. دریافت‌ها و تحلیل‌های گیدنز در این باره که دوران پس از یازده سپتامبر را شامل می‌شود، تنها به بنیادگرایی مذهبی نپرداخته است.
از نگاه او، خانواده و نقش درحال تغییر زنان نیز جزئی از دغدغه بنیادگرایان به شمار می‌آید؛ بنیادگرایانی که چه راستگرایان مذهبی آمریکایی باشند و چه جنبش‌های اسلامگرا، ‌طرفداران سرسخت شکل سنتی خانواده و دشمن تلاش‌های زنان برای رهایی از قید نقش‌های سنتی و فرهنگی هستند.

 

تمام نخ

4110

نویسنده: شل سیلورستاین
مترجم: بهرنگ رجبی
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۰۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۳۰ صفحه

 

این کتاب در واقع ۱۶ نمایشنامه کوتاه را در بر می‌گیرد که برای تلنگر به آدم بزرگ‌ها نوشته شده‌اند. شل سیلورستاین بیش از ۱۰۰ نمایشنامه تک پرده‌ای نوشته که تقریبا همگی شان در اجرا موفق بوده‌اند. اما تنها ۲۶ نمایشنامه از این تعداد چاپ شده‌اند. این ۲۶ نمایشنامه هم در قالب ۴ کتاب «چیزهای کوتاه شِل»، «شب سیلورستاین»، دو جلد گزیده نمایشنامه و دو جلد از «بهترین نمایشنامه های آمریکایی» چاپ شده اند.
۱۶ نمایشنامه‌ای که ترجمه و در کتاب «تمام نخ» چاپ شده اند، از ۴ کتاب نام برده استخراج شده‌اند.
عناوین نمایشنامه های این کتاب عبارت اند از:
دست از هر امیدی بکش، تمام نخ، به این حیوان غذا ندهید، ورود سگ ممنوع، ریشه ناخن، ژستن ممنوع، یک لنگه کفش تنیس، اصرار ممنوع، استفاده از کلاه ایمنی در این محوطه الزامی است، لبخند، قایق نجات دارد غرق می شود، بهترین بابا، گروه سه نفری، تق، داری اون جا چی کار می کنی؟، روز خوبی داشته باشید
در قسمتی از نمایشنامه «قایق نجات دارد غرق می شود» می خوانیم:
جن: یکی باید غرق شه _ وضعیت اینه _ یکی باید قُلُپ قلپ بره پایین _دست و پا بزنه و جیغ بکشه _ ولی کی؟ انتخاب کن کی _
شروین: بهت می گم چی می شه. مادرم اصلا نمی ذاره من انتخاب کنم. خودش می‌پره تو آب تا جون نوه شو نجات بده.
جن: و پسرشو.
شروین: آره.
جن: اون وقت عروسش چی؟ هاها.
شروین: خودش می پره.
جن: فرض کنیم نپره.
شروین: می‌پره.
جن: نمی‌پره. نشسته این جا لبه قایقو چسبیده و محکم گرفته و داره کل آب و بیسکویت ها رو هم می خوره…

 

 

گفتگوهای فلسفی

4111

نویسنده: رابرت ام.مارتین
مترجم: راضیه سلیم‌زاده
ناشر: ققنوس
تعداد صفحات: ۴۹۵ صفحه
قیمت: ۳۵۰۰۰ تومان

 

کتاب «گفتگوهای فلسفی» درآمدی امروزی بر مطالعه فلسفه است که با زبانی محاوره‌ای نوشته شده است. نویسنده در این اثر، مسائل مرسوم فلسفه را با استفاده از قالب دیالوگ نوشته و تاکیدش بر طرح مسائلی بوده که حل نشده و هنوز محل مناقشه‌اند. این کتاب ابزاری مناسب برای نوآموزان فلسفه است چراکه در عین حال که زمینه لازم را برای مطالعه بیشتر فراهم می‌کند، مباحثه استدلالی جدلی را که برای روش فلسفی ضروری است، به صورت زنده به تصویر می‌کشد.
این کتاب ۷ فصل یا به بیان بهتر، ۷ گفتگو دارد که به ترتیب عبارتند از: «گفتگوی اول: فلسفه دین»، «گفتگوی دوم: فلسفه اجتماعی»، «گفتگوی سوم: اخلاق»، «گفتگوی چهارم: ذهن و بدن»، «گفتگوی پنجم: موجب انگاری، اختیار و مجازات»، «گفتگوی ششم: شناخت» و «گفتگوی هفتم: این همانی؛ معنی».
نویسنده برای گفتگوهای این کتاب، تعدادی شخصیت با مواضع مختلف فلسفی طراحی کرده است. شرکت‌کنندگان در گفتگوی اول، عقل‌گرا، آتئیست، کیهان شناس و زیست شناس هستند. شرکت کنندگان در گفتگوی دوم، دیرباور، قانون پرست، قراردادگر، اخلاق پرست، زیست‌شناس، جامعه‌گرا، فردگرا، کمونیست و آزادی‌گرا هستند. شرکت‌کنندگان در گفتگوی سوم، دیرباور، فایده گرا و تکلیف گرا هستند. در گفتگوی چهارم هم، دیرباور، دوگانه انگار، قائل به نظریه این همانی، حذف انگار و رفتارگرا حضور دارند.
گفتگوی پنجم کتاب از جمله گفتگوهای پر شخصیت کتاب است که در آن، قائل به نظریه این همانی، دیرباور، موجَب انگار، تقدیراگرا، ریاضیدان، فیزیکدان، ناموجب انگار، موجب انگار شدید، موجب انگار ملایم، فایده گرا، کیفرگرا و روان شناس حضور دارند. در ششمین گفتگو هم دیرباور، تعریف کننده و دکارت‌گرا حضور دارند. آخرین گفتگوی کتاب هم با حضور دیرباور، دکارت گرا، تجربه گرا و ارتباط گرا برگزار می شود.
پیش از شروع گفتگوهای کتاب، نویسنده برای ترجمه فارسی کتاب، یادداشتی نوشته که به همراه یادداشت مترجم، در ابتدای کتاب چاپ شده است. به علاوه، پیش از شروع گفتگوها، بخش «درآمد» درج شده که ۴ بخش دارد و این بخش‌ها به ترتیب عبارت اند از: فلسفه، چطور فلسفه بخوانیم، استدلال، یادداشت درباره قسمت‌های متون پیشنهادی.
در قسمتی از این کتاب و ذیل عنوان «آزادی گرایی» می خوانیم:
آزادی گرا: این بحثی که داشتید می‌کردید برایم روشن کرد که چرا با کل جامعه‌گرایی مخالفم. همه انواع حکومت‌های جامعه‌گرایانه آزادی فردی را محدود می‌کنند. حذف آزادی اقتصادی واضح ترین شکل انجام دادن این کار به دست کمونیست‌هاست. بازار آزاد نمودی از آزادی فردی در اقتصاد است. وضعیت اقتصادی شما به ابتکار خودتان _ انرژی، هوش، و خوش شانسی خودتان _ بستگی دارد.
کمونیست: به چه درد آدمی می‌خورد که فقیر و ضعیف است؟
آزادی گرا: بازار آزاد یعنی این که هر کسی فرصت ثروتمندی و قدرتمندی را دارد.
کمونیست: خیلی از عدالت دم زد، اما این که انقلاب کمونیستی دارایی زمین‌دارها و کارخانه‌ها را با زور از ایشان بگیرد عدالت نیست. از این گذشته، حکومت های کمونیستی قول منافع اقتصادی برای فقرا را دادند، اما به قولشان عمل نکردند. تمام موفقیتشان در محدود کردن آزادی افراد به شکل های وحشیانه بود، درست مثل فاشیست ها. حتی اقدام های سوسیالیستی ملایم در کانادا یا سوئد یا بقیه دموکراسی ها هم مزاحم آزادی های فردی اند.
دیرباور: خیلی از آدم ها با دیکتاتوری های خشن و سرکوبگر کمونیست‌ها و فاشیست ها مخالف اند، اما چرا با سوئد مخالفی؟ یا با کانادا؟

تیزر انیمیشن عاشورایی در شبکه ماهواره‌ای/ مینا استرآبادی

نزدیک به یک سال از هشدار سخنگوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به فیلمسازان ایرانی نسبت به پخش تیزرهای تبلیغی در شبکه‌های ماهواره‌‌ای می‌گذرد. هشداری که منجر به ابلاغ بخشنامه‌‌ای به کلیه دفاتر تهیه و پخش فیلم سینمایی شد وطی آن پخش پیش‌پرده‌های سینمایی در شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان ممنوع و خلاف قانون اعلام شد.

4107

در این بخشنامه تاکیده شده بود: «با توجه به وجود مواد قانونی و نیز به‌منظور اجرای سیاست‌های فرهنگی و هنری سازمان سینمایی و مطابق با اهداف عالیه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، همچنان استفاده از ماهواره ممنوع است و نمایش هرگونه فیلم سینمایی ایرانی، تیزر و آنونس فیلم‌های سینمایی ایرانی از طریق شبکه ماهواره‌ای غیرمجاز فارسی‌زبان، منع قانونی دارد.»
در همان زمان بود که خبرهایی مبنی بر احضار ده سینماگر ایرانی به دادسرای فرهنگ و رسانه منتشر و دلیل این اقدام، پخش تیزرهای تبلیغاتی فیلم‌های این سینماگران از شبکه‌های ماهواره‌ای‌ عنوان شد.

نکته‌ی جالب حضور و دخالت بی امان صدا و سیما در این عرصه است، چه تنها چند روز پیش از انتشار خبر احضار سینماگران، در برنامه‌ «هفت» اعلام شد که برخی فیلم‌ها با تکیه بر تبلیغات در شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی توانسته‌اند کف فروش را حفظ کرده و مخاطب جذب کنند، پس از آن بود که از فرم تعهدنامه‌ای رونمایی شد که سازمان صداوسیما مقابل تهیه کنندگان سینما قرار می‌داد؛ تعهدنامه‌ای که متن به نگارش درآمده در آن فراتر از اختیارات این سازمان به نظر می‌رسد
این تعهد نامه‌، تهیه‌کنندگان را موظف می‌کرد از پخش تیزرهای فیلمشان در خارج از ایران جلوگیری کنند و اگر نتوانند این ممانعت را انجام دهند باید به صداوسیما خسارت پرداخت کنند. تعهد نامه‌ای که آن‌قدر بند‌های آن عجیب بود که تهیه‌کنندگان پای آن را امضا نکردند و در ادامه به دادسرای فرهنگ و رسانه احضار شدند.

در متن این تعهدنامه آمده‌بود: «اینجانب که جهت اخذ تیزر تبلیغاتی فیلم خود به اداره کل بازرگانی سازمان صدا و سیما مراجعه نموده‌ام، بدینوسیله متعهد می‌گردم که قصد پخش آگهی‌های مربوط به تبلیغات فیلم مزبور را در هیچ یک از شبکه‌های ماهواره‌ای معاند نداشته و ندارم و در صورت پخش هرگونه تبلیغات در هر یک از این شبکه‌ها توسط اینجانب و سایر عوامل مربوطه یا خریداران احتمالی بلافاصله امتیاز پخش آگهی‌های بازرگانی مربوطه از شبکه‌های سازمان صدا و سیما لغو شده و کلیه خسارات وارده از این حیث را چه به لحاظ معنوی یا مادی با تشخیص سازمان صدا و سیما بر ذمه خود دین دانسته و بلافاصله پرداخت می‌نمایم و همچنین اقرار می‌نمایم کلیه حقوق قانونی مربوط به هر گونه اعتراض به تصمیم اداره کل بازرگانی سازمان صدا و سیما و با ایراد هر گونه دفاعیات احتمالی در این خصوص را از خود سلب نموده و تابع دستورات صادره می‌باشم. همچنین تمامی فیلم‌های آتی نیز غیرقابل حمایت از سازمان صدا و سیما خواهد بود.»

حالا و پس از گذشت چندین ماه از این حوادث، دست‌اندرکاران تولید انیمیشن «ناسور»، با انتشار متنی نسبت به آنچه آن را «پخش غیرقانونی تیزرهای این انیمیشن از «شبکه‌های ماهواره‌ای معاند نظام»» خوانده‌اند، اعتراض کرده‌‌اند.

در متن این «بیانیه» آمده است:

در حالی‌که سینمای ارزشمند ایران این روزها مخاطبان خود را در گیشه پیدا کرده است و استقبال مردم هنردوست از فیلم‌های ارزشمند روی پرده نشان از ارتباط سالم مخاطب با سینماست، بار دیگر شبکه‌ ماهواره‌ای «جم» با هدف مخدوش کردن آرامش سینمای ایران اقدام به پخش غیرمجاز و غیرقانونی تیزرهای تبلیغاتی تعدادی از فیلم‌های روی پرده کرده است.

این شبکه در راستای شیطنت‌های خود به تازگی با استفاده از تبلیغات انیمیشن عاشورایی «ناسور» که در رسانه‌های رسمی کشور منتشر شده، تیزرهای این اثر دینی را هم به طور غیرقانونی پخش می‌کند.
دست‌اندرکاران تولید انیمیشن عاشورایی «ناسور» ضمن محفوظ دانستن حق شکایت قانونی از این حرکت جم، تأکید دارند که این فیلم هیچ نیازی به تبلیغات شبکه‌های معاند نظام ندارد و مردم فهیم ایران با استفاده از تبلیغات پخش‌شده از سیمای جمهوری اسلامی ایران، رسانه‌های رسمی کشور و تبلیغات شهری از جزئیات اکران این انیمیشن عاشورایی مطلع شده و می‌شوند.»

«ناسور» انیمیشنی سینمایی است که توسط کیانوش دالوند کارگردانی و توسط داریوش دالوند تهیه‌شده است. دست‌اندرکاران این اثر در حالی به پخش تیزر تبلیغاتی معترض شده‌اند که کلیپ ویدئویی آن بر روی اینترنت قرار گرفته‌است.
گفتنی‌ست چندی پیش، تلویزیون دولتی ایران از پخش پیش‌پرده ساخته‌ی اخیر عبدالرضا کاهانی به این دلیل که این فیلم حاوی پیام مورد نظر مسئولان صدا و سیما نیست سر باز زد. پس از آن بود که دست‌اندرکاران این فیلم از طریق شبکه‌های اجتماعی از مردم خواستند با انتشار عکس‌هایی با مضمون «استراحت مطلق تبلیغات تلویزیونی ندارد» به تلویزیون دولتی ایران اعتراض کنند. هم‌زمان یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی زبان؛ آنونس این فیلم را در پرببینده‌ترین ساعت روز، در بین یکی از سریالهای پرمخاطب پخش کرد و به این ترتیب، «استراحت مطلق» در مدت اندکی بیش از یک میلیارد تومان فروش کرد