خانه » هنر و ادبیات (برگ 24)

هنر و ادبیات

روزها در راه/رضا اغنمی

نویسنده: شاهرخ مسکوب
ناشر: انتشارات خاوران
چاپ اول: پاریس زمستان ۱۳۷۹

 

 

این کتاب قطور خاطرات زندگی نویسنده است که در۷۳۹صفحه چاپ ومنتشر شده است. درنخستین برگ آمده که : «برای گیتا به پاس روزهائی که باهم درراه بودیم». نام برگزیده که برپیشانی کتاب نشسته و پختگی و پاکی قلم، خواننده را گرفتارمی کند. پای روایت های تلخ و شیرینش می نشاند. نویسنده ای که درغربت وتبعید ناخواسته، ازهستی رهید.

درپیشگفتار آمده است:«روزها درراه یادداشت های روزانه ایست که بسته به مورد ویا حال نویسنده گاه پیاپی وگاه به فاصله نوشته شده است. این ها نخستین باردرسی و یکم خرداد سال ۱۳۴۱» شروع شده است. پس ازانگیزه نوشتن، اضافه می کند که :«موضوع این بادداشت ها بیشتر کشمکش های درونی وتنش های عاطفی جوانی احساساتی بود و نظری که گاه وبیگاه به طبیعت و اجتماعی می انداخت همچنین کتاب هائی که می خواند ودریافتی که ازآن ها داشت و بحث ها بادوستان. . . سروسری با زنان ها که دوستشان داشتم و.» آخرهای سال ۱۳۴۶خاطره نویسی را کنار می گذارد. با سروصدای انقلاب، با موج احساسی مردم حرکت می کند. انقلاب را از سر می گذراند.دراندک مدت مانند انبوه مشتاقان، دروسوسه پشیمانی سر ازپاریس درمیآورد.
درد دل زخم خورده اش تکان دهنده است:
«امروز بسیاری ازتصورات من(وگزارشگر یادداشت ۲۱ آذر۱۳۵۷) درباره «انقلاب وضدانقلاب» دیگر آن نیست که بود: اما این یادداشت آن روزها را بی هیچ دستکاری، همچنانکه بود آورده ام تاهم با خود ان زمانیم صادق باشم و هم باخوانندگان– و هم شهادتی باشد ازحال وهوای روزگاری که شاهد آن بودم و نشانی ازبیم وامید سرگردان کسان بسیاری که نه انقلابی بوده اند و نه راه دیگری می یافتند». به انزوا پناه می برد. با صمیمیت به صراحت می گوید که :«گریز ازغوغای بیرون مرا به درون رانده است تا هم خودم را بشنوم و هم حضور ناگزیر زمان را درجسم و جان محسوس و صورتمند» کنم.
دور دوم یادداشت ها از آذرماه ۱۳۵۷ شروع شده است. دوری ازوطن باان همه خاطره از گذشته های گمشده را درقالب داستانی را عاطفی از پدرو دختری را اورده که باید خواند وعمق عواطف انسان تبعیدی و همه چیزباخته حتی وطن و خانه وخانمان را دریافت. درباره تاریخ یادداشت ها توضیح داده که خاطره های ایران شمسی و یادداشت های اروپا با میلادی است.

متن خاطرات از۱۳۵۷ شروع می شود. نگاهی دارد به کتاب : «نامه ای ازامام موسوی کاشف الغطا». درمی یابد که « برای آدم مذهبی (شیعه) کتاب منطق بُرا و زبان ساده تری دارد». وسپس اشاره ای دارد به شب های “الله اکبر” گویان درتاریکی شبانه
وشعار ” الله اکبر. لا اله الا الله ایران کربلا شده + هرروز عاشورا شده” یا ” نصرمن الله و فتح قریب. مرگ براین سلطنت پُر فریب” و خبر«مسجد کرمان را، کتاب قرآن را، مردم مسلمان را، شاه به آتش کشید». شعارهایی بود دراستقبال عموم ازآقای خمینی. دریادداشت های۱۹/۹/۵۷ که درپاریس است می نویسد:«چقدر بد است که یک چنین روزی درتهران نیستم. یک عمر ازاین شهر زشت، آشفته وجنگل مولا بدم آمده و حرص خورده ام. اقلا دراین ده پانزده سال اخیر . . . ولی امروز که روز شکوه و بزرگی، روز طهارت و پاک شدن این شهراست من ازآن دورم. امروز تاسوعاست و روزتظاهرات راهپیمائی درشهراست . . . . . . مردم شهری ازساعت ۹ به بعد زندانی می شوند . . . دستشان را رو به آسمان بلند می کنند تا پایشان روی زمین استوار شود و خودشان را بازیابند. غبار تحقیر چندین ساله را که بر سر و رویشان نشسته بشویند! چه تهران خوبی. چه سعادتی است که اگربتوانم با شهرخودم آشتی کنم. . . . . . چند لحظه پیش رادیو می گفت بین یک میلیون ونیم تا دو میلیون نفردرخیابان های تهران هستند وبرضدشاه تظاهرمی کنند». با یادآوریِ خبر«مرتضی» ودیگران که چندی پیش اعدام شده بودند اضافه می کند : «افسوس که نیستم تا درسیل جمعیت محو شوم. شسته شوم وپاک وطاهر بیرون بیایم غسل تعمید. . . . . رادیو تهران را گرفت. یکی وعظ می کرد . ازبُخت النصر ودانیال نبی وخوابش حرف می زد. قصه می گفت، برای کی؟ خدا می داند. مردم تهران و شهرهای دیگر که آمده بودند بگویند چقدر بُخت النصرشان را می خواهند! مملکت قیامت کبراست واین ها درخواب خرگوشی خودشان از خواب های کهن حرف می زنند. چه کسی این صداها را می شنود؟».

۱۲/۱۱/۵۷ «امروزآیت الله آمد. . . . با گیتا رفتیم به چهارراه پهلوی و درتقاطع شاهرضا – صبا مستقرشدیم . . . مردم دیدن داشتند. همه جور ازهر سن وصنفی. ازهرطبقه وگروهی بود. آرام. خوشحال با چهره های باز و پاک شده ازخاکستر تحقیر و توهین آن فرعون و دستگاهش که می خواست دُمشان را بگیرد و بیرون بیندازد . . . هرگز تهران را این جوری ندیده بودم و دیگر هرگز نخواهم دید. .”خلق همه سربسر نهال خدا” بودند . . . مثل درخت های شاد راه می رفتند و بهار در دستشان بود و طراوت روئیدن دردلشان . . . خمینی تهران را، ایران را فتح کرد. تاکنون نه کسی اینطوری وارد تهران شده بود و نه تهران هرگز اینطور آغوشش را به روی کسی بازکرده بود». درادامۀ این یادداشت، انگار که آثار شک و تردید به درونش خزیده، آرزو می کند: «کاش روح الله هرگز چون صلیبی بردوش نیفتد ودر راه سربالا وسنگلاخ » گرفتار نشود. ازشعار رایج آن روزها که : «حزب فقط حزب الله رهبرفقط روح الله» آیندۀ حکومت “آیت الله” را به هشیاری دریافته : «وضع سیاسی ئی که مذهب به خود می گیرد نیزهدف می شود. به صورت مطلق درمی آید مطلق طلب و توتالیتر می شود». و شد. به صورت مطلق استبداد مذهبی وسلطنت فقها!

۲۳/۱۱/۵۷ امروزصبح که ازخانه بیرون آمدم برای اولین بار درعمرم احساس آزادی کردم. پس از نمی دانم چندین سال که فکر آزادی درمن جوانه زده است! برای اولین بار احساس کردم که سنگینی شوم، مخفی، ودائمی استبداد روی شانه هایم نیست» . . . . . . از طرف خیابان شمیران، ازطرف مجیدیه ازهرطرف که رفتیم راه نبود. پشت سرهم صدای تیراندازی می آمد و گیتا خیلی نگران بود می ترسید که این آخرکاری نفله شود. آخر به پایان خدمت علی چندان نمانده است. صبح که آمد گفت دیروز نُه صبح تا هشت شب تیراندازی بود. خیلی ازسربازها کشته شدند. شخصی ها خوب هدف گیری می کردند. تعلیم دیده بودند». غارت پادگان های نظامی شروع شده بود. عده ای پیاده و موتورسیکلت سوارهریک تفنگی یا مسلسلی به دست درخیابان ها جولان می دادند. جمعیت با سروصدای هولناک درشادی وفریاد های افسارگسیخته بالاپائین می رفتند. عده ای مآمورپلیس و راهنمائی شده بودند. راه باز می کردند برای آمد ورفت خودروها. درمیدان بیست و چهار اسفند هم : «جوانکی هیجده نوزدهساله بود. لبهای خشکیده صورت سوخته و برافروخته ای داشت. بسیار دردمند، به طوری که بی اختیار همدردی آدم را برمی انگیخت . . . ساکت و صبور. درچشم های خشکیده اش – رمق گریه کردن نداشت . . . کنار خیابان ایستاده بود با لباس سربازی» می پرسد اهل کجایی می گوید رودبار. درسلطنت آباد بوده وحالا برمی گردد به زادگاهش. می پرسد: «چرا اینقد پکری؟ . . . گفت آخه شخصی ها بیخودی سربازها رو می کشند». درپایان خیابان گردی روایت همین روز از رفتار دو پیرمرد گیج وکول درحوالی دانشگاه تهران می گوید، که در سر وصدا و هیاهو وغوغای شادمانی جوانان : «شلوغی را حس می کردند و می ترسیدند و دردل به نادانی و بیهودگی جوانان می خندیدند».

۱۹/۱۲/۵۷ روزهای خوبی نیست. آقا دارد کاررا خراب می کند. آن فتوای بیجا درباره حجاب و این صحبت های دیروز در مدرسه ی حکیم نظامی که غیرمستقیم تعریضی داست به “سنّی ها”، حمله به ملی ها و دموکرات ها و تصریح پیاپی که این انقلاب نه ملی بود ونه دموکراتیک فقط وفقط اسلامی بود. چندبار هم گفت قلم هارا بشکنید. لابد درآینده جشن قلم شکنان می گیرند».
نویسنده، در چهارراه قوام السلطنه، حین راهپیمائی دختران دانشگاه وحمله چماقداران نوپای اسلامی وگیرافتادنش می گوید : « جوانی بیست ساله ای با خشم و رگ های برآمده ی گردن فریاد می کشید با این بهودی ها وارمنی ها بحث نکن. . . .گفتم لابد یه دققه دیگر لابدساواکی هم میشیم جواب داد ازکجا که نباشی! خلق الله بریزند. ماست ها را کیسه کردم . . . و یواشکی دررفتم.

روایت روز۲۳/۱۲/۱۳۵۷ :«چی بود و چی شد :«زیباترین واقعه و شگفت انگیزترین انفجارنوری که درعمرم دیده بودم چه زود وچه آسان به ابتذال کشیده شد . . . فقط در ۱۵ روز به وحشیگری ، خودکامگی وانحصارطلبی کشیده شد. . . .حمله به روزنامه ها فتوا درباره گوشت وحجاب حمله به دولت و کاخ ها، حمله به ملیون، دموکراتها، چپ ها وغیرمستقیم به سنّی ها . . . دیروزهم پانزده نفررا کشتند. نیکخواه هم یکی از آنها بود . . . باز شارلان ها دارند جلو می افتند .چه نویدها که به خود ندادیم وچه زود همه چیز محو شد».

۱۳۵۸
صبح عید است. اولین عید حکومت اسلامی. نویسنده، مانند اندک آگاهان به خود آمده، گیج ومبهوت، ازغفلت بزرگ، تحقیرشده ازفریبی که با تمام وجود به پیشوازش رفته! :«نیم ساعتی است که سال تحویل شده است. آقا همان حرف های تکراری را بازهم گفت. آزادی اقلیت و اطاعت اکثریت. درتصاحب غنیمت بسیار حریص وهمه چیزرا برای خود می خواهند می گفتند خیال حکومت کردن نداریم» ازفضای عید می گوید و نخستین سال بی پادشاهی کشور.«عید بوی خفقان و مرگ می دهد. بوی استبداد و خودکامگی هوارا سنگین وتنفس را دشوار کرده است». بیشتر، ازشنیدن خبر رادیونگران شده. با احساس بیم وهراس از آینده کشور، درگسترش خفقان، ازپیام امام به عشایرعرب زبان فارس : «نه گفتن به جمهوری اسلامی، نه گفتن به اسلام است» پایان کاربجایی می رسد آن کس که با ایشان همرأی نباشد، بعنوان مخالف اسلام سروکارش باچوبه دار وطناب است و والسلام ».

۳۰/۲/۵۸ دیروز رفتم دانشگاه صنعتی شریف. جبهه دموکراتیک ملی به مناسبت زاد روزمصدق (صدمین سال) و طرفداری از آزادی مطبوعات دعوت کرده بود. قطب زاده پرید وسط و آنجارا اشغال کرد». . . . . . . پیام گروه های سیاسی و دانشگاهیان «جماعتی اهل درد، ستم کشیده، فریب خورده اما امیدواربیشتر جوان و کمتر میانسال. تهران چشم گشوده وجاخورده ازانقلابی که به سرعت راهش را کج کرده و بدل به کودتا شده».
ازمسافرت به مازندران یاد کرده. درخاطرات امروز ازنمایشگاه عکس شهیدان حزب توده یاد کرده که دریکی از سالن های دانشگاه برپا بود. با نگاه عکس ها از رفتارها وخصوصیات هریک را نیزتوضیح داده. به نیکی و حرمت ازآن دوستان ازدست رفته یاد می کند.همچنین وضع زندان، شکنجه واعدام، آن عده را باخوانندگان درمیان گذاشته. درپایان می نویسد که :«نمایشگاه پُر از خسرو روزبه بود.عکس و مجسمه و نوشته . . . حزب توده سعی کرده بود ازنام بلند او منتهای بهره برداری را بکند. بی آنکه پاسخگوی ماجرای لورفتن سازمان افسری وشهادت رفتگان بی مانند دیگران باشد. درکمتر حزبی چنین تفاوتی میان رهبران وتوده حزبی بوده است». دقیقا رفتار حکومت اسلامی ست با خودی ها و توده مردم.

۲/۴/ ۵۸ دیروز رفتم به میتینگ جبهه دموکراتیک دردانشگاه با یکی . . . ویکی ازدوستانش بودم. . . . پیدا بود که ازمدتی پیش زمین چمن دانشگاه وجلومیکروفن را مخالفان اشغال کرده بودند. یک دسته صدنفری خشمگین وهستریک درحرکت بود. یکی هم درمیان حاضران می دوید ونظم را بهم می زد. . . . یک جوان هیجده نوزده ساله از همین ها دید دارم نگاهش می کنم گفت آزادی یعنی اینکه شما “هر گُهی می خواین بخورین” . . . . . یک جمعیت سی چهل نفری وحشیانه هجوم آوردند» وبزن بزن و کتک زدن کارگردانان برنامه، فحاشی و بهم زدن میز و پاره کردن سیم میکروفن جلسه را ترک می کنند.
ازدیدار نویسنده با احسان طبری هم دریادداشت ۴/۴/۵۸ یادشده است.

۸/۴/۵۸ «درهواپیما هستم. دارم ازوطن دور می شوم ازوطنی که مثل غولی، هیولائی قفس را شکسته و له کرده خشمگین و خونین بیرون آمده. قلب بزرگ اما چشم های نابینائی دارد» به پاریس می رسد.

۸۲/۱۲/۱۱ ازملاقات با تیمسار مدنی ومصاحبه بی حاصل واین که «آدمی است با دید وهوش متوسط بازاری آخوندی، شجاع و صریح اهل عمل ولی خیلی متوسط . . . آخرکار موقع بیرون آمدن پرسیدم نظرتان درباره احکام اسلامی چیست؟ جان کند تا بگوید قابل اجرا نیست. بعد ازدوساعت دمق و سرخورده بیرون آمدم».

۱۹۸۳
یادداشت روز ۸۳/۱/۱۸«چند روزپیش طارق عزیز معاون صدام حسین و رجوی ملاقات کردند. ظاهرا سه چهارساعت راز و نیاز کردند . . . حالا مجاهدین یارغار شده اند. شاید خیلی پیش، نه حالا چه رهبران خردمندی! علنی کردن چنین ساخت و پاخت کثیفی نه به صلاح صدام است و نه به صلاح مجاهدین. صدام آبرویی برای این همدست یا دست نشاده باقی نگذاشت. . . . . . . لوموند۱۱ ژانویه، ملاقات طارق عزیز و دوست عزیزش رجوی . . . اظهارلحیه فرموده اند که امیدوارم دوست عزیزم رجوی درآینده نخست وزیر یا رئیس جمهوری ایران بشود».

یادداشت ۸۳/۱/ ۱۹ امروز صبح باغزاله [دخترش] بودم یک آقائی هم با ما ازدرساختمان بیرون آمد. غزاله گفت چه آقای خوشگلی کراوات زده. گفتم من هم کراوات زدم. گفت آخه اون کچل نیست. من خنده ام گرفت». (من هم که در هوای ابری لندن این روایت را خواندم از حاضرجوابی دختر کوچولوی هشیار، درپس سه دهه وخرده ای خنده ام گرفت).

یادداشت ۸۳/۲/۱۸ سه چهارروزپیش نمی دانم کجا خواندم: که پس ازیورش جمهوری اسلامی و پاسداران ودستگیری سران و مسئولان حزب توده، رادیو مسکو طبق معمول خفقان گرفته و درعوض باخیال آسوده ازسفر یک هیئت زمین شناسی ایرانی به ریاست برادر«گل سادات» به شوروی صحبت می کرد. این هم برادربزرگتر برای هزارمین بار! حزب تود که می گفت خلخالی «انقلابی شجاعی» است وازهرجا نامزد شود به او رأی می دهیم . . .».
دریادداشت دوروز بعدهم درباره سران حزب توده آمده :« دستگیری مسئولان . . . بیخ دارد . . . تبلیغات مفصلی شده درمورد آنها پا را ازجاسوس کا گ ب پائین نمی گذارند. اتهام آنها جوری است که جز کشتن راهی نمی ماند . . . گفتم چرا مخفی نمی شوند گفت این حرفها مال دوره شاه بود. چه جوری، کجا مخفی شوند نمی توانی تصورکنی ولی نمی شود مخفی شد». گفتگوی جالب و رازداری ست که نمی شود عریان گفت تا به ضرورت زمان، پرده از چهرۀ ها برداشته شود».

دریادداشت ۸۳/۵/۲ آمده است :«امروزداستان اعترافات کیانوری را درلوموند خواندم. اعترافات شب گذشته (پریشب) در تلویزیون ایران. آن ازشریعتمداری، وبعدش خسرو قشقائی، این هم از کیانوری: مرجع مذهبی، رئیس ایل و رهبر حزب کمونیست. هرسه گفتند گه خوردیم. چه مردم ظالمی هستیم. دماغ همه را به خاک می مالیم. ظلم تا مغز استخوانمان را فاسد کرده و پوسانده. رای مردمی که که نمایندگان هرفرقه و دسته اش اینجوری ازآب دربیایند، دیگر چه اخلاق و چه ارزشی باقی می ماند». یادداشت ۸۳/۵/۱۱ : «امروزازبی بی سی شنیدم که «برادر» رضائی رئیس سپاه پاسداران گقته است بیش ازهزار نفر را از “توده ای ها” گرفته ایم که عده ای ازمسئولان هستند فعلا برای (به عبارت بی بی سی) اجرای اعدام آن ها عجله ای نداریم». در یاددلشت ۸۳/۱۱/۱۹ :«ساسان پسر” م- ک ” را درشیراز تیرباران کردند. . . . “پ – ی” می گفت جرم ساسان این بود: همکاری با قشقایی ها برای برانداختن جمهوری اسلامی». دراین یادداشت ها از و دوستان، شخص خود وخانواده ش مخصوصا ازگیتا وغزاله بیشتر می گوید که دراین بررسی به آنها نمی پردازم. اما ازبعضی روایت های ویژۀ خودش نمیتوان گذشت. یادداشت ۸۳/۱۲/۱۳بااشاره به علاقمندی خود به ادبیات گذشته:«بدبختانه این سه چهارسال گذشته ام “انتخابی” نبوده، درآخربر من تحمیل شد و ناچار به جای فردوسی و حافظ ودیگران درمجلسی و کلینی . . . غرق شده ام».

۱۹۸۴
یادداشت ۸۴/۲/۲۲ : «این جنگ وحشتناک همچنان همه را به کشتن می دهد. مثل آتش به جان دوملت افتاده است وهزارهزار می بلعد». دریادداشت ۸۴/۵/۲۰ :«دیروز دکتر امینی را دیدم .. . بودند. بیش ازیک ساعتی سیاسیت بافی کردیم . . . وای به حال کسی که به انتظار”حضرات” بنشیند و ازاین امامزاده امید معجزی داشته باشد، می رود همانجا که عرب نی انداخت» دریادداشت ۸۴/۸/۱۲ ازیادداشت های ۱۲جلدی دکترغنی یاد می کند وسابقه آشنائی با فرزندش سیروس غنی.

۱۹۸۵
دریادداشت ۸۵/۲/۱۳ پس از روایتی ازبدخلقی غزاله وبیماری همسرش گیتا، درآخرها ازخاطرات زندانش درباره تجاوزهای جنسی در زندان و خارج اززندان سخن می گوید.
دریادداشت تاریخ ۵۸/۱۱/۳۰ اشاره ای دارد به تشییع جنازه غلامحسین ساعدی درپاریس.«سرخاک نطق و پطق شروع شد.بیش ازهمه یکی ازطرف کانون نویسندگان ایران درتبعید(که معلوم نیست چه صیغه ایست وغیرازخودش [نعمت آزرم] واحتمالا یکی دوتای دیگر کی ها هستند). حرفهای مجاهدی نا مربوطی دروصف ساعدی گفت و بعد صدای خود ساعدی پخش شد و سخنرانی یکی دیگر که من برگشتم و بیشتر نماندم».

۱۹۸۶
در یادداشت ۸۶/۱۱/ ۶ «آقای ابهری ازتهران آمده» داستانی بلند تقریبا ۹ برگ کتاب را به خود اختصاص داده، که با بیشتر روشنفکرهای زمانه برخوردهای تند شده و اندکی خسته کننده است.این بخش کتاب با خط بچگانه غزاله که با الفبای فارسی، به برادرش نوشته به پایان می رسد.

۱۹۸۹ ۱۹۸۸
دریادداشت ۸۸/۷/۱۸ «امروزبعدازیک سال جمهوری اسلامی قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفت. (آن هم بعدازچند شکست و درموضع ضعف) .بالاخره شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» را به انجام رساند… و قدس راهم آزاد کرد! چنین کنند بزرگان …
دریادداشت ۸۹/۲/۶ سخن ازدیدار با روانشاد پرویز اوصیاء « خلاصه اینکه کانون نویسندگان انتقاد ازخود کرده، تجدید سازمان داده، هیئت دبیران تازه ای انتخاب کرده . . . آن جور که انتظارداشتند نشد . . . توبیا با خ – ی [خویی] درباره حافظ صحبت کنید گفتم این کانون نویسندگان نیست. یک جمع پراکنده سیاسی است …». دریادداشت ۸۹/۶/۲۵ با مطالعه رستم التواریخ به نکته ای جالب پی برده با انتقاد ازنگارش مغشوش اثر:« ولی حقیقت زمان راخوب تصویر می کند سراسراین سرزمین سرشار از پریشانی وقتل وغارت وکشت و کشتاراست وهرجنایتی که به تصوردرآید: امرا و حکام فقط می کشند ومی چاپند…» وشگفت زده ازحوادث مصیبت باروفلاکت های روزافزون وشهوترانی ها وغلام بارگی های رایج زمانه می نویسد :« بااین بلایا و اخلاق چطور توانسته ایم هنوز دوام بیاوریم». تناقض های هنری ومعماری و تاریخی زادگاه خود وعادت های موروثی وروزانۀ اصفهانیها را توضیح می دهد. فراموش کرده که دراین سرزمین کهن جنایتکاران وجلادان درمقابر زیرگنبد امن دفن شده اند.

۱۹۹۰
ازدیروز کاردکان را نیمه وقت کردم. البته نصف حقوقم پرید. . . ایران همچنان پریشان و ازهم گسیخته رو به ویران تریست. دریغ است ایران که ویران شود/ کنام “شغالان” و “موران” شود؛ سوراخ خرفتسرا!» دریادداشت ۹۰/۲/۷ « کلیات شلخته، “طوبا ومعنای شب” [اثرشهرنوش پارسی پور] را با چه زحمتی تمام کردم کتاب شلخته است . . .». دریادداشت۹۰/۶/۹۰ نیز پس از خبر آمدن گلشیری و سخنرانی اودرباره ادبیات، اشاره ای دارد به گفته او: «بهتراست نو رسیدگان و صداهای دیگر هم درادبیات امروز باشد (وهست) که فقط ما چند تا درقلّه نباشیم». «دولت آبادی هم درتعریف ازخود در(سخنرانی لندن) دسته گل های ریزودرشتی به آب داد. از جمله قصه نویسان خارج ازکشور دراین ده سال کارنمایانی نکردند. شایدهم به علت دوری از محیط انجام چنین کاری ممکن نباشد. اما اگر من درخارج بودم باز غیرممکن را ممکن می کردم». آیا این خودخواهی وخودبزرگ بینی های شرم آلود، لودهندۀ بیمایگی وعقب ماندگی ها نیست؟

۱۹۹۱
یادداشت ۹۱/۲/۱۰حمله، عراق به کویت است. و هفته بعد خبرجدائی نویسنده ازهمسرش:«کار من وگیتا دارد به جدائی می کشد».
۳/۲۶ «دیشب شاه را خواب دیدم. مثل همان وقت ها که درقدرت بود آرام، متفرعن و ازخود راضی (البته ازخود). به نظرمی آمد. داشت برای جمعی ازمسئولان کشورو کادرها صحبت می کرد. بازحرف های گنده می زد وبلند پروازی های بال وپرشکن. کفری شده بودم و لجم گرفته بود . . . سیلی اسلام به گوشش خورده بود . . . حرص می خوردم . . . ازشدت عصبانیت بیدارشم دیدم در پستوی دکان بغل مبال کف زمین دراز شده ام». یادداشت ۹۱/۲/۱۵ : « بزرگداشت هزاره، شاهنامه به ابتکارانجمن فرهنگ ایران و همکاری انجمن بهروز درپاریس» است با بگومگوهایی خواندنی.
یادداشت۶/۲۸ : «کتاب زیبا وعمیق یوسف (دررثاء هدایت) را یک بار دیگرخواندم . . . این مرتبه کتاب را بیشتر چشیدم و حس کردم. . . . به یوسف گفتم بوف کور که برای من معما بود کتاب تو هم معما را پیچیده تر کرد» پرسش و پاسخ های جالب درباره هدایت آمده که بسی خواندنی ست». یادداشت ۱۱/۱۱« دیروز باگیتا و غزاله رفتم به دیدن “مشق شب” کیا رستمی ودلم به درد آمد ازسرنوشت بچه های خودمان با وسائل هیچ ودرحالی که نمی شود هیچ حرفی زد ودرنهایت سادگی بسیارحرفها را زده است . . . دست آقای کیا رستمی درد نکند که در”خانه دوست کجاست” هم همین قدر و بیش ازاین دوست داشتنی بود».
یادداشت ۱۲/۱۳ :«این روزها ازبس حجازی و فاضل و دشتی خوانده ام درگرداب ابتذال غرق شده ام. کار بجائی رسیده که می گویم باز صد رحمت به حجازی! مبتذل تر ازفتنه، دشتی در بی ادبیات جهان می توان سراغ کرد!». دریادداشت۹۱/۱۲/۱۴ : « شکست گورباچف، شکست یک دوره تاریخ روسیه است که ازلنین شروع می شود. شکست یک تجربه بزرگ وپوچ بشری، شکست آرزوهای مرتضی کیوان، شکست خامی و دشمنی با حقیقت». یادداشت ۹۱/۱۲/۲۲ آیا روسیه تزاری درجسم یلتسین حلول می کند! همان برتری اسلاوها، خودکامی و خود سری تزار تازه و تیپا به دموکراسی نبوده و نیامده، خیل بیشمار موژیک های گرسنه، نگاه با حسرت و انکارغرب، وکشیدن عقب مانده های آسیائی به دنبال خود به هیچستان! انگار روسیه دارد تاریخ خود را تکرار می کند».

۱۹۹۲
پس ازخبر عقدکنان غزاله خواندنی ترین این بخش، یادداشت ۹ برگی روز ۹۲/۱۲/۲۳ است.

۱۹۹۳
بیشترین یادداشت ها گرفتاریهای شخصی و خانوادگی ست.۳/۱۴ درلندن. این چند روز با ناهید وحسن [دکترحسن کامشاد] و دوستی تمام گذشت». ازماجراهای یوگوسلاوی و اینکه «این تمدن فاسد است و تمدن ما، هار، . .. که پاچه همه را می گیرد تا وقتی که ازشدت تعصب، جهل، جنون، خودش را جربدهد وتکه پاره کند». دریادداشت ۶/۱۵ «حجۀ الاسلام والمسملمین آقای رفسنجانی باردیگر درانتخاباتی آزاد به ریاست جمهوری ایران انتخاب شد!». . . . درترکیه هم دختر شایسته، آتاتورک نخست وزیرشد» دریادداشت ۶/۲۸ «آمریکائی ها شبانه بغداد را با موشک زدند. گفتند اداره یا وزارت اطلاعاتش را زدیم نه جای دیگر را یعنی از دریای سرخ و خلیج فارس، ساختمان ولانه جاسوسی صدام را نشانه گرفتند». فیلم خوبی دیده و داستانش را تعریف می کند. در۸/۱۳ ازکتاب “حقیقت ساده” خاطرات زندان ” م رها” و نامه های امیرانتظام می گوید:« عظمت فاجعه به حدی است که اگر چه درآئیم برای اینکه بتوانیم زنده بمانیم سعی می کنیم وجودش را ندیده بگیریم». دریادداشت ۱۰/۲۸ : «آینه های دردار گلشیری را درتهران گرفتم. چندروز پیش خواندم. خیلی شگرد زده و بندبازی کرده یابگویم شیرینکاری تکنیکی ولی چه فایده که همه تردستی های نویسندگی برای گفتن حرفهائی است که حداکثر به درد گزارش روزنامه ای یا تک نگاری جامعه شناختی می خورد». دریادداشت ۱۱/۲۷: «شعر تازه ای ازشاملو خواندم. درپویشگران شماره ۶. همان درونمایه های مکرر وملال آور همیشگی. در آستانه مرگ می سراید که داور وداوری ئی آنسوی درنیست ولی قضاوت تاریخ (به هیأت “زمان” هست) دل خوش کنک جاه طلبانه، ساده لوحی که مرگ را نمی تواند بپذیرد». یادداشت ۱۲/۳۱ درآخرهایش آمده : «فرانسه متهمین به قتل بختیاررا ازسویس خواسته بود. آنها علی راد وکیلی را تحویل دادند که فعلا در زندان های فرانسه آب خنک می خورد تا دریک آخرهفته و جشن و تعطیلات خرتوخر بازهم او را به دولت ایران هدیه کنند».

۱۹۹۴
دریادداشت ۹۴/۲/ ۲۷ پس ازاندکی درد دل می نویسد : «چند شب پیش مرتضی کیوان را خواب دیدم. پس ازاین همه سال
نمی دانم چطور به یاد من افتاد وگرنه من که همیشه به یاد او هستم». خوابی که دیده تعریف می کند:«قدش کمی کوتاه وصورتش بی حالت شده است. تعجب کردم. آن لطف مهربان و جاذبه همیشگی را به سفیدی مات و سردی سپرده بود. زن هم پشت سر، دم در روی پله بود. سیاهپوش و بی چهره! درپس ذهن من، مثلا مادرش! خداحافظی کردیم». دریادداشت ۹۴/۳/۱۲ بارهم یادی از هدایت می کند:«هدایت درمتن تاریخ سال های اول قرن می گنجد و نمی گنجد». دریادداشت ۹۴/۳/۱۴ از کتابی که بهبودی درباره رضاشاه نوشته سخن می گوید:«نمی توانم از خواندن خودداری کنم. علی رغم خودم با وجود وقت کم وعجله ای که دارم همه کارهای دیگررا زمین گذاشته ام و یادداشت های کوتاه، خشک و اکثرا بی خاصیت بهبودی را می خوانم، ولی باوجود همۀ اینها، انگار آن روزها را زندگی می کنم».
پنداری که ناخواسته خودش به نقد همین کتاب خود می پردازد.ازیادداشت های خشگ و بی خاصیت خود گله مند است! دریادداشت روز ۲۲ همان ماه ازکتاب کاتوزیان درباره هدایت “ارافسانه تا واقعیت» می نویسد :«سردرنیاوردم که درمورد بوف کور حرف حسایش چیست. . . . ارافسانه تا واقعیت کتاب مفیدی است . . . ولی برای من آزار دهنده است». دریاداشت ۲۹ همان ماه بازهم درباره هدایت به دلخوری هایش می افزاید: «درموردهدایت حالت دوگانه ای داشتم. تحسین مرا – بدون شیفتگی – برمی انگیزد، اما به عنوان فردی اجتماعی رفتاری دلبخواه، خودکام و بی مسئولیت دارد، با قضاوت های خام و بدون شعور اجتماعی که به شدت آزارم می دهد». گفتن دارد که همودریادداشت ۹۴/۶/۱۰ جان مطلب را درشناخت روان هدایت با نگاهی ژرف، روایت می کند: «هدایت سوم شهریور۲۰ و بهمن ۵۷، شکست تجدد وآزادی را پیشاپیش در روح تجربه می کند. کافیست گذشته ازبوف کور، توپ مرواری را هم (که انگار “بعد” از انقلاب اسلامی نوشته شده باشد) بخوانیم. در۱۱/۶ ازاعتراف نامه سعیدی سیرجانی می نویسد :« خاطرحضرات آیات آسوده شد. تکرار همان ماجراهای استالینی سال های ۱۹۳۷ و۳۸ و اعتراف های دسته جمعی به کارگردانی ویشینسکی و جنایتکاران همدست با دست های آلوده، منتها این بار خفیف تر، کوچک و تک نفره ولی در هر حال بهمزن و تُفی به صورت و شرف آدمی. البته نه ازدهان نویسنده، بدبخت، ازدهان ظالم به صورت مظلوم به صورت همه». دریادداشت۹۴/۷/۶ : «ماجرای خودسوزی هما دارابی را درتجریش دراعتراض به رفتار وحشیانه جمهوری اسلامی با زنان» یادآور می شود و همچنین از«مهدی دیباج به سبب ارتداد بعدازچندسال زندان دراثر اعتراض های فراوان دیگران و از جمله پاپ آزادش کردند. چند روزبعد جسدش را دراطراف تهران پیدا کردند». خاطرنشان می کند.
دریادداشت۹۴/۹/۷ خوابی دیده. داستانی خواندنی ونمایشی ازوحشت، بیم وهراس حاکم درجامعه. پسرکی، ده دوازده ساله در دکان بقالی به شلوار یک مشتری ایرادِ امربه معروفی می گیرد ودرگیری وعذرخواهی شلواری. «همان پسرک . . . بدل به کودک سه چهارساله شد دربغل خودم امر به معروف وشاهدم هم با خودم آورده بودم . . . . . . من داشتم عبارت را مثل کسی که شهادتین را ادا کند یا دعائی را ازحفظ بخواند کلمه به کلمه باز می گفتم، کودک دربغلم تصدیق می کرد و زن ها می پذیرفتند که بیدارشدم. ترسیده بودم. اگرکودک تصدیق نمی کرد؟ خیلی ترسیده بودم». دریادداشت ۹۴/۱۱/۲۸ «سعیدی سیرجانی راهم کشتند. شاهکار تازه جمهوری اسلامی». وخبر «أیت الله اراکی درصدسالگی دارفانی را وداع گفت. . . یکی را برآری وشاهی دهی/ یکی را به دریا به ماهی دهی». یادداشت ۹۴/۱۲/۳۱ : «امشب سال نو است کمی پروست خوانده ام وکمی به شوبرت گوش داده ام. دیروقت است خسته ام. تنهائی مثل خالی ورم کرده و تاریک توی خمره ای سربسته اطاق را پر کرده، خواب پناهگاه خوبی است! “خواب و خاموشی” ».

۱۹۹۵
دریادداشت ۹۵/۱/۱۹ «دیروزجلد چهارم شاهنامه به کوشش خالقی مطلق، هدیه ناشررسید خوشحال شدم» دریادداشت ۳/۲ : «دیروز ازمرگ زریاب باخبرشدم. دانشمند آزاد فکر و شریف و محتاط با حافظه ای فوق العاده ودانشی بی هیاهو». یادداشت ۳/۱۱ «در روزنامه خواندم که دراوایل دیکتاتوری نظامیان آرژانتین، نزدیک به دوهزارزندانی سیاسی ر ا به دریا انداختند . . . از این فاجعه یادآن علیامخدره … افتادم که می خواست ازیک دروغ سیاسی یک شاهکارادبی پس بیندازد و نتیجه “جزیره سرگردانی” [اثرخانم سیمین دانشور] شد.سرگردانی مغزی پریشان درجستجوی آزادی. مثل “موریانه” أقا بزرگ عزیزوعوضی».
یادداشت۵/۱۶ «دولت اسرائیل ۵۳ هکتار دیگراززمین های شرق اورشلیم یعنی ملک عرب ها را مصادره کرد تا آن ها را براند و برای یهودیان خانه سازی کند . . .». یادداشت۹/۱۹ «دیشب طبق قرار قبلی گیتا [همسرش] را دیدم. وکالتنامه، طلاق را که به نام من تهیه کرده بود داد تا درتهران ترتیب کاررا بدهم.»

با یادداشت های سال ۹۶– ۹۷ کتاب به پایان می رسد. یادداشت هایی که هریک بخشی ازتاریخ نانوشته زمانه ای ست که از چشم دیگران دورمانده و بسی تازگی ها دارد. با تأسف بگویم که برای پرهیزازطولانی شدن بررسی ازآن ها گذشتم.

این کتاب با ارزش با تضادهایی که درداوری خط مشیِ گفتارها وآثار و سلیقه ی دیگران دارد، نمونه دم دستی: (بارها ازبزرگ علوی با گفتاری ستایش آمیز یاد کرده، آخرسر اورا “عوضی” خطاب می کند)، با این حال اثری ست خواندنی و تاریخی، از یک نویسنده آگاه و جستجوگر با دانش که تا آخرین روزهای زندگی در راه پیشبرد فرهنگ ایران درتلاش بود و درتبعید ناخواسته از جهان رفت.

نگاهی به ذهن پرسشگر خیام نیشابوری_شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ/ محمد سفریان

اشاره:
بیست و هشتم اردیبهشت ماه، به قرار اهالی تاریخ، روز تولد حکیم عمر خیام نیشابوری ست. روزی که به همین مناسبت در تقویم ایرانیان به عنوان روز بزرگداشت خیام نامگذاری شده است. خلیج فارس به همین بهانه در مطالبی از بخش فرهنگ و هنر خود، نخست به جسارت و سرگشتگی خیام نگاهی انداخته است و سپس در مطلبی مجزا گزیده ای از مطالب وبلاگ ها و سایت های فارسی زبان باب شعر و اندیشه ی این فیلسوف بزرگ واقع گرا را از پی آورده است. مجموعه ی این مطالب را در ادامه ی این صفحه و در ادامه ی مطالب بخش فرهنگ و هنر خلیج فارس، دنبال کنید…

 

درک جسارت اندیشه و پرسش گری بی انتهای خیام، در زمانه ای که حاکمیت قشری نگر و عصبیتهای کورکورانه شکل بارزی داشته، چندان ساده نیست. تردید خردمندانه و حیرانیهای ژرف او در کشف اسرار ازل وکنه راز هستی، معماهایی فزون از شمار را تصویر کرده. هم این ابهامات هم از او روشنفکری خرد ورز و پرمایه می آفرینند. روشنگری که درک درست اندیشه هایش هم امروز و از پس عبور سالیان دراز نیز، بسیار پیچیده و گاه دشوار جلوه می کند.
اینجا و آنجای شعر خیام، به معماهایی می رسیم، باب آنچه چشم بر یافتن پاسخشان نابیناست. خیام گرچه چشم دل را گشوده، لیک از سطحی نگریها و تعصبهای جبری فقهی گریزان است. او هستی و خلقت را چون اقیانوسی عظیم می بیند و آدمی را چون سنگریزه ای که در این وسعت بیکران ته نشین شده و زیر عظمت دریا، مجال نفسی به عافیت برایش باقی نمانده. او آنچنان در باب مرگ و زندگی انسان – که خود آن را به آمدن و رفتنی ساده و بی دلیل، تعبیر می کند – غرق در حیرت و حسرت است که گاه فریادی از سر اعتراض و گلایه بر می کشد و خلقت و مرگ را به هستی و یا نیستی مگسی تشبیه می کند:

یک قطره آب بود با دریا شد

یک ذره خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
و در جایی دیگر سرگردان و بیقرار از مکاشفه ی اسرار این اقیانوس بیکران، در پوشش شکی عمیق و فلسفی، گشودن گره ی کور این رموز را بس ” دشوار ” می خواند و در لفافه خطاب به مذهبیون به خروش آمده می گوید:
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفته ست
زان روی که هست کس نمی داند گفت

او نه تنها آدمی، که مرغان و سبزه زاران و حتی طبیعت به ظاهر بی جان را حیران و پرسان آفرینش می بیند و زمزمه می کند:
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند:
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟
سر انجام، هم این ندانم گرایی های ژرف، او را به وادی یقینی بدیع رهنمون می شوند و شاعر حیران، به این حقیقت دست می یازد که عمر آدمی مجالی کوتاه و گذراست، فرصتی محدود و مجالی یکباره که بایدش زیست تا به انتهای ممکن. او، آدمی را چون ” جام جمی” می بیند که چون بشکند، نابود و پوچ می گردد و “شمع طربی” که چون خاموش شود دیگر یارای برق چشمی دوباره ندارد:
شمع طربم، ولی چو بنشستم هیچ!
من جام جمم، ولی چو بشکستم ، هیچ!

سرانجام ذکر این نکته نیز لازم می نماید که این دغدغه ها و ابهامات، هرگز شاعر سرگشته را به وادی انفعال و سکون نمی کشاند. او می کوشد تا شاید به تپش این امواج خروشان، به ساحل آرامش و یقینی ماندگار برسد. از این رو به دور از شور و سودای بهشت و دوزخ ، دم را غنیمت می شمرد و راه تنها چاره را در اشتغال به آنچه فرحبخش ضمیر است می داند. او که زندگی را فرصت یکباره ی بشر می داند، خوش زیستن و اغتنام لحظه ها را سرلوحه ی جهان بینی خود قرار می دهد و این نکته را به کرات متذکر می شود که :
از دی که گذشت ، هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامدست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
خیام باورهای کورکورانه ی بی تعمق را چون زنجیری بر وجود خویش می بیند که تار و پودش را تا مرز گسلاندن نیز می کشاند. می توان اینگونه گفت که او در جستجوی بارانی برای ذهن تشنه ی اندیشه است. بارانی که شوری این ریگزار تفتیده از جبر لابد را بشوید و او را از هر آنچه بوی پوسیدگی و جهالت می دهد، دور کند. او همان اندازه که بر معتکفان وگوشه نشینان خرده می گیرد، از بت پرستان و ظاهر بینان هم بیزار است او زندگی را با همه محدودیت ها، چالشها و مخاطره هایش، زیباتر ودل انگیز تراز آن می بیند که آن را با پرداختن به اموری چون دوزخ و بهشت و یا سرسپردگی به قیود ساختگی آلوده کند.
شاعر حیران روزگار، عاشق دانستن عمیق وخردمندانه است و هرگز جعل و جهل را بر نمی تابد. اینگونه است که گاه می گرید از تواضع، گاه می خندد از مستی، گاه می خیزد از بیقراری وگاه می رقصد از استغنا.
وحال بعد ازگذشت چند صد سال از زندگی این دانشمند و شاعر و فکور و آزاده، ذهن روشنفکران همچنان در وادی شک و یقین سرگردان و بی تاب است:
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!

حکیم عمر خیام و تفکرات فلسفی او/لیلا سامانی

چند صد سال است که رباعیات خیام ( اعم از اصیل – الحاقی و مشکوک ) ورد زبان مردم صاحب ذوق و اهل حال است .
رباعیات خیام از لحاظ فلسفی ، آنچنان عمیق و پر مغز و گویاست که براستی حیرت انگیز می باشد . اسرار ازل – راز وجود آفرینش ، معمای هستی و … از جمله مسائل فلسفی است که فکر خیام را بخود مشغول ساخته است .

از دیدگاه خیام ( معمای هنر ناگشودنی است … هر آغازی که برای جهان تصور شود پنداری بیش نیست ، فرجام زندگی نیز ناپیداست ) (۱)
تلاش خیام در زمینه های فلسفی بر محور مشکلات و معماها و مجهولات دور می زند و سعی او برآنست که حقایق تلخ را بزبانی ساده و همه فهم بیان کند و برای حل معضلات ، راه حل های منطقی و قابل قبول ارائه دهد .

بقول مرحوم – صادق هدایت : ( خیام سعی می کند در ترانه های خودش به زبان و سبک غریبی ، همه مشکلات و معماها و مجهولات را آشکار و بی پرده حل بکند ، او زیر خنده های عصبانی و رعشه آور ، مسائل دینی و فلسفی را بیان می کند و بعد راه حل های محسوس و عقلی را برایش می جوید .(۲)
خیام در قالب رباعی تمام مسائل مهم و تاریک فلسفی را که در ادوار مختلف انسان را سرگردان کرده و افکاری را که جبرا به او تحمیل شده و اسراری را که برایش لاینحل مانده مطرح می کند . (۳)
این نکات مهم و تاریک فلسفی که صادق هدایت بدانها اشاره می کند ، نگرانی ها ، دشواریها ، اضطرابها ، معماها ، یاسها و امیدهایی است که میلیونها انسان را طی قرون و اعصار (حتی عصر حاضر ) به عذاب فکری دچار کرده است و انعکاسی است از دردها رنجها و خوشیهای بظاهر فریب که همچنان باقی مانده است .
هدایت کوشیده است تا از خلال رباعیات ( هماهنگ با افکار خودش ) با رقه ی فلسفی را پیدا کند و از این که بتواند آنرا بیابدمایوس است ، چنانکه می گوید :
برای اینکه طرز فکر و فلسفه گوینده رباعیات را پیدا کنیم و بشناسیم ناگریزیم که افکار و فلسفه را چنانکه از رباعیاتش مستفاد می شود بیرون بیاوریم ، زیرا جزء این وسیله دیگری در دسترس مانیست . (۴)

علی دشتی نیز بسان صادق هدایت فلسفه ی خیام را از رباعیاتش جستجو می نماد .
به هر حال این پی گیریها و جستجو ها ، نشانه آنست که خیام دارای یک اندیشه و سلیقه مخصوص فلسفی می باشد و درباره کائنات و جهان هستی با هوشمندی و فراست به مطالعه و نتیجه گیری دست می زند و مسائل دینی را احیانا بدیده تمسخر می نگرد. یا به بیان دیگر در مسائل دینی ریاکاری نمی کند و به جاهلان عالم نما بی هیچ ترحمی می تازد ، چون به قول صادق هدایت :
فیلسوفی مانند خیام که فکر آزاد و خرده بین داشته نمی توانسته کورکورانه زیر بار احکام تعبدی ، جعلی ، جبری و بی منطق فقهای زمان خویش برود و به افسانه های پوسیده و دام های خربگیری آنها ایمان بیاورد . (۵)
بنا براین خیام دانشمندانه ، اندیشه کرده است و مثل یک دانشمند ، آنچه را مشاهده می کرده و با منطق ذهنی او منطبق بوده ه باز می گفته و ابائی هم از این بی پروایی نداشته است ، لیکن در بعضی موارد صریح گویی و پرده دری را تبدیل به راز داری و بی طرفی نموده و در نوشته ها ، شیوه علمای طبیعی را پیش – گرفته است ، چنانکه در ( نوروز نامه ) می نویسد : – وایزد تعالی آفتاب را از نور بیافرید و آسمانها و زمین ها را بدو پرورش داد . (۶)
اما این روش و شیوه همیشگی و ثابت نیست ، فیلسوف راز دار زمان ملکشاه ، به هنگام ترانه سرائی با منطقی کوبنده ، افکار بلند و روشن خویش را از پرده استتار و حجاب کتمان بیرون می ریزد و با توانائی ستایش انگیز در انتخاب کلمات مناسب ، به قوانین محیط خود می تازد و با خرافات و موهومات آشکار مبارزه می کند و بدینطریق شیوه جنگ و ستیز با عقیده نادرست در سراسر رباعیات به چشم می خورد .
از نظر گاه خیام فیلسوف ، هستی و پیدایش در مرگ و نیستی تجلی می نماید و راه زندگی به سرزمین مرگ منتهی می شود که خود سر منزلی مبهم و مرموز است .(۷)
این ابهام و رمز نیز ارزشی ندارد و تا جایی که پیدایش و نیستی با مگسی مقایسه می شود .
یک قطره اب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تواندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپدید شد
از مطالعه رباعیات ، بموازات نفی افکار و عقاید علما و فقهای زمان او ، باین حقیقت برخورد می کنیم که فیلسوف آزاده و روشنفکر ، در نتیجه ی پژوهشهای مستمر و تحقیقات سالیان دراز عمر به این نتیجه رسیده است که برای درک بعضی از مسائل مهم ، فکر بشر محدود است و چنین استدلال می نماید که ما نمی دانیم از کجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت ، آنانکه رفته اند خبری نیاورده اند و علاوه اسرار ازل را نه تو دانی و نه من چه کسی می تواند به اسرار پی ببرد ، و گاه همین اسرار معماگونه را هم نفی می کند و معتقد می شود که اگر اسراری هم باشد در زندگی چه تاثیری دارد ؟ و براین پایه : نتیجه می گیرد که چرا انسان بیهوده به امید فردای موهوم و نا آمده غصه می بخورد و بالاخره ” بهره گیری از دم گذاران زندگی را توصیه می کند. ” چون حقیقت زندگی را به جز “دم” چیز دیگری نمی داند و با بلند نظری و آگاهی توصیه می کند که برای چنین وضع “مضحکه ” که “زندگی” نامیده شده است ، نباید درد و رنج را تحمل نمود و خود را دچار غصه و اندود کرد . راه چاه را در ” خود بودن ” و ” خوش زیستن ” می داند و اعتقاد داد ، زمانی لذت بخش خواهد بود که آدمی از قید ساخته و پرداخته های ذهنی برهد .

از دی که گذشت ، هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
خیام به قضا و قدر و سرنوشت و آنچه که بوده و خواهد بود و یا اتفاق خواهد افتاد احتمالا عقیده داشته و بحث در این مورد را بی فایده دانسته است و می گوید :
تا کی زچراغ مسجد و دود کنشت؟
تا چند زیان دوزخ و سود بهشت ؟
رو بر سرلوح بین که استاد قضا ( قلم )
روز ازل آنچه بودنی بود نوشت.
به نظر خیام ، زندگی حالتی است بین مستی و هشیاری و در هشیاری خوشی هایی پنهانند و در مستی و بی خبری عقل دچار نقصان می شود .
تا هشیارم طرب زمن پنهانست
چون مست شدم در خردم نقصاست
حالی است میان مستی و هشیاری
من بنده آن که زندگانی آنست
و به قول شادروان دکترشریف رحمانی: مرگ خوابی طرفه می باشد ریا کاری بد است.
خیام مردی است دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده و تجربه اندوخته، می داند فردای نیامده مفهومی ندارد و انسان آزاد اندیش، به گذشته ای از دست رفته نیز نمی اندیشد و غم مال دنیا را هم نمی خورد.
خیام خوش بودن را توصیه می کند بنظر من خوش بودن از دیدگاه خیام فیلسوف، اعتنام فرصت از لحظه هاست و انجام کارهای سود بخش، کارهایی که چراغ ضمیر را روشن می سازد و خاطر آدمی را شاد می کند.
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؟
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلوم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
خیام درباره شک می گوید:حال که حقیقت و یقین مکشوف نیست چرا باید عمر با شک و تردید سپری شو« شک و تردید، کهنه ترین شرنگ غم آلودی است که معنای ذهن اهل حکمت را آلوده کرده است»
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان بامید شک همه عمر نشست
هام تا بنهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هوشیار و چه مست
چنین دستورالعملی از سوی خیام برای زندگانی کردن( با فرض صحت انتساب) از آن جهت قابل اجرا است که بسیاری از دلخوشی ها و سرگرمی هایی که انسان بخاطر آنها تلاش می کند و فداکاری می نماید، فریبی بیش نیست و خردمندی که در بررسی امور جهان از ظاهر بگذرد و با دیدن باطن از مسایل سطحی عبور نماید و حقیقت اشیا را بفهمد آنوقت پوچی و بی اعتباری و سستی همه آنچه را که دل انگیز می نمود، درخواهد یافت.
در دهر برنهال تحقیق نرست
زیرا که درین راه کسی نیست درست
هرکس زده است دست در شاخی سست
امروز چو دی شمار و فردا چه نخست
بقول دکتر زرین کوب ادیب و مورخ نامدار: « درست است که بسیاری از عقایدو بسیاری از سرگرمی های ما خلاف عقل و دور از منطق است اما باز دل حکم می کند که با این اوهام خوش بودن لذت دارد و همین لذتست که پاداش رنجهای زندگی است و اگر زندگی بکلی فاقد لذت می بود مثل گور سرد وخاموش بود و به رنج زیستن نمی ارزید.با آنکه می دانیم سرانجام آدمی در خاک تیره جای گرفتن است معذلک ناچاریم بنحوی خود را سرگرم کنیم چون مرحله کمال برای انسان یکی از مراحل والای زندگی است و اگر زندگی را غایتی باشد به کمال رسیدن غایت آن خواهد بود.
بنظر آقای عبدالحسین زرین کوب: غایت زندگی درونی است خود زندگی است که غایت و هدف زندگی است ، از این روست که باید زندگی را با هر آنچه سبب توسعه و افزایش آنست جستجو کرد و همان راغایت زندگی دانست ….
در حقیقت آنچه حس و عقل هردو بوجود آن شهادت می دهد زندگی است.زندگی با همه دردها و رنجها ارزش دلبستگی رادارد، و همین درد و رنجهاست که آنرا مشخص می کند و خردمند می داند که این زندگی بی قدر و بها نیست.
جستجوی حقیقت اشیا نظر خیام را بخود معطوف داشته و در این راه همه مراحل را با ذره بین شک و تردید بررسی و نگاه کرده و چون ریاضی دان و حسابگر هم بوده به این نتیجه رسیده که یک زندگی بهر کیفیت، بهتر از نابودی و مرگ می باشد.

منبع: وبلاگ فرزانه دریاباری

بازارچه کتاب – اتاق قرمز/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

اتاق قرمز

نویسنده: ادوگاوا رانپو
مترجم: محمود گودرزی
ناشر: چترنگ
قیمت: ۱۱۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۱۹صفحه

 

«اتاق قرمز» مجموعه داستانی شامل شش داستان کوتاه مهیج است که همگی مثل اغلب آثار ادوگاوا رانپو، فضایی معمایی و فانتزی دارند.
در داستان کوتاه «اتاق قرمز» از این مجموعه، اتاقی قرمزرنگ محل گردهمایی‌های عده‌ای است که برای هم داستان‌هایی غریب تعریف می‌کنند؛ شبی یکی از اعضای جدید، ماجرای قتل‌هایی را که خود مرتکب شده است، می‌گوید و هیجانش را از ارتکاب این قتل‌ها شرح می‌دهد.
ادوگاوا رانپو با نام اصلی هیرائی تارو، از سال ۱۹۲۲ قلم می‌زند. او یکی از بنیان‌گذاران ادبیات پلیسی در ژاپن است و نام مستعاری که برای خود برگزیده، ادای دینی است به ادگار آلن پو، نویسنده محبوبش.

 

قربانی

مترجم: علی قانع
ناشر: چترنگ
قیمت: ۳۱۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۱۱صفحه

نویسنده: جویس کرول‌ اوتس

ادنتا فرای زن میان‌سال سیاه‌پوستی است که پریشان‌احوال خیابان‌ها را در جست‌وجوی دختر چهارده‌ساله‌اش می‌گردد؛ دختری که روز بعد وقتی دست‌وپابسته در زیرزمین یک کارخانه متروکه پیدا می‌شود، ادعا می‌کند مورد تعرض گروهی قرار گرفته است. داستان «قربانی» به پرونده‌ای حل‌نشده در نیویورک دهه ۸۰ می‌پردازد و در هر فصل از کتاب ماجرا از دید یکی از شخیصت‌های داستان روایت می‌شود.
جویس کرول اوتس، نویسنده‌ای است که کتاب‌هایش بارها در فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌ تایمز قرار گرفته‌اند. او این بار دست به نگارش رمانی زده است که تأثیر غم‌انگیز خشونت جنسی، نژادپرستی، بی‌رحمی و قدرت را بر زندگی آدم‌های بی‌گناه به تصویر می‌کشد.

این کتاب بر اساس پرونده‌ای واقعی نوشته شده و سعی دارد به جنبه‌های متفاوت آن معنا ببخشد. نیویورک پست می‌نویسد: «قربانی» را باید در میان بهترین کارهای اوتس جای داد. روایت او با حوصله و به تدریج، آجر به آجر داستان را بنا می‌کند و زمینه اجتماعی ماجرا را برای خواننده‌اش روشن می‌کند. قربانی هجونامه‌ای است بر روابط میان نژادها.

مردی به نام اُوه

نویسنده: فردریک بَکمَن
مترجم: حسین تهرانی
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۳۵۶ صفحه
قیمت: ۱۹۵۰۰ تومان

 

«مردی به نام اُوه» رمانی‌ست از فردریک بَکمَن سوئدی . یک رمان طنز که با اقبال فراوانی در جهان روبرو شده است. رمان درباره‌ی پیرمردی مقرراتی، ساکت و بداخلاق است که در شهرکی نسبتا مرفه‌نشین زندگی می‌کند. پیرمردی به نامِ اُوه که در تمامِ طول حیات‌اش با قوانین و مقرارتِ سفت و سخت و خاص‌اش زیسته است. او تنهاست. همسرِ محبوب‌اش را به خاطرِ سرطان از دست داده.هرچندمشکلِ مالی ندارد اما به قدر پول‌درآوردن را می‌داند. بی‌نهایت با نسلِ جدید، و دنیای الکترونیک‌شان مشکل دارد.
او در یک صبح سرد زمستانی و در حالی‌که تصمیم گرفته خودش را از بین ببرد متوجه صدایی می‌شود. همسایه‌ی جدیدی که یک مرد سوئدی به زعمِ او بی‌عرضه و زنِ ایرانی باردارش است، زنی به نامِ پروانه…

بکمن نویسنده‌ی بسیار جوانی‌ست که تازه وارد سی و پنج ساله‌گی شده است. از این رمان اقتباس سینمایی موفقی هم انجام شده که به لیست نُه فیلم اصلی بخش خارجی اسکار امسال راه یافته.

جامعه شناسی روسپی گری

نویسنده: محمد طلوعی
ناشر: افق
تعداد صفحات: ۲۸۸ صفحه
قیمت: ۱۶۰۰۰ تومان

 

پری آتش‌برآب، اسفندیار خاموشی و مهران جولایی ۳ شخصیت اصلی این رمان هستند که قرار است داستان های موازی شان با هم تلاقی کند. پری، دختری است که با انسان های دیگر رابطه ای ندارد. اسفندیار پیرمردی است که تازه به ایران برگشته و مهران هم جوان ثروتمندی است که راه خوشبختی را بلد نیست.
قطار سرگردان، درهای دریافت و آخرین پل، فصل های اصلی این رمان اند که هرکدام به بخش های مختلف تقسیم می شوند.
پیش از شروع رمان، ابتدای کتاب این جمله از نویسنده، درج شده است: خاطره هامان وقتی می میریم کجا می روند؟
در قسمتی از این رمان می خوانیم:
مهران گونی را که تویش اسلحه بود بالا گرفت، گفت: «این رو چه کار کنم؟»
اسفندیار نفهمید توی گونی چیست. هرچه فکر کرد یادش نیامد. گفت: «چه بدونم پسرجون. یه چیزیه دست تو، خودت ببین به چه کاریت می آد.» روزی را یادش آمد که با کارلا و علی به پارک گرونالوند رفته بودند. این خاطره را انگار از ته یک جعبه از انباری درآورده بود. خاطره را اگر با کسی مرور نکنی همین می شود، خاطره را اگر کسی نباشد هرچند وقت یک بار یاد بیاورد، همین می شود. علی را گرفته بود توی بغلش و به پوست ساق هاش دست می کشید. دکترها تشخیص داده بودند خونریزی علی، پورپورای هنوخ شوئن لاین است. گفتند وقتی شانزده ساله شود خود به خود بیماری خوب می شود اما او و کارلا نگران بودند. پاهای علی خونریزی زیر جلدی داشت، روی ران ها و ساق ها و باسن، انگار بچه را کتک زده باشند و بعد برای اینکه از دلش در بیاورند آورده باشندش شهربازی. مردم این طوری خیال می کردند و بعد از اینکه نظرشان به پاهای علی جلب می شد برای اسفندیار و کارلا سر تکان می دادند و می رفتند.

دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست داشت/لیلا سامانی

“>شهرام رحیمیان، خواننده را با زمزمه ی این شعر شاملو به خواندن رمان “دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد”، دعوت می کند:

هرگز کسی این گونه به کشتن خود برنخاست/ که من به زندگی نشستم.

و بعد از آن هر چه کتاب بیشتر ورق می خورد، دردهای تلخ و جراحتهای عمیقی که سالهاست بر هستی سرزمین دکتر نون و دکتر مصدق چنگ انداخته اند، بارزتر و ملموس تر می شوند.

 

داستان، شرح حال دکتر “محسن نون” است، شازده ای قاجاری، تحصیل کرده ی فرنگ و در عین حال وفادار به مصدق. او که با مقاله های قوی اش در روزنامه ها، اسباب نخست وزیری مصدق را فراهم کرده است، همراه با دکتر فاطمی، هم پیمان وفا داری و حمایت از دکتر مصدق می شوند. تا این که در زمان وقوع کودتای ۲۸ مرداد، او و فاطمی دستگیر می شوند. دکتر فاطمی اعدام می شود و دکتر نون علی رغم فشارهای سرلشکر زاهدی حاضر به مصاحبه رادیویی علیه مصدق نمی شود، اما اراده ی آهنین او، در مقابل اعمال شکنجه و تجاوز به همسرش، ملکتاج، خرد می شود وهراسان از این تهدید، به خواسته های کودتاگران تن می دهد.

او پس از آزادی از زندان، در می یابد که آزار و اذیت همسرش بلوفی بیش نبوده است. از این رو مستاصل و درمانده، خود را بازنده ای همه جانبه و خیانت پیشه می بیند، او با حالاتی روان پریش گونه، که ناشی از حس عذاب وجدان درونی اش است، خود را درون خانه حبس می کند، از جامعه دوری می کند، به انزوا و اعتیاد به الکل روی می آورد و با رفتارهایی که گاه ماهیتی دیگر آزار و گاه شکلی خود آزار دارند، به شکنجه ی خود و همسرش می پردازد تا شاید انتقام آنچه که خود، آن را ” خیانت” می نامد از ملکتاج و “دکتر نون” بگیرد:

از زندگی‌ام کابوسی بسازم و عمر ملکتاج را تباه کنم….
مارمولک توی تنش انداختم . . . لباس سفید عروسی‌اش را وسط حیاط آتش زدم….
حتی حلقه‌ی ازدواجش را داخل چاه مستراح انداختم….

سر ناهار دندان‌های مصنوعی‌ام را انداختم توی ظرف خورش روی میز. ملکتاج گفت:” محسن، چی‌کار می‌کنی؟”
گفتم: ” ملکتاج، دارم انتقام شکستن بطریای ویسکی رو ازت می‌گیرم. کاری می‌کنم که از کرده‌ی خودت پشیمون بشی”. . . . . رفتم از توی حمام شامپو را برداشتم و تا ته سر کشیدم و آمدم عق زدم روی میز غذا. . . . فریاد زدم:” ملکتاج، عذابت می‌دم، عذاب”
او که در زیر فشار زندان درجنگ بین دو نیمه ی وجودی اش یعنی عشق به ملکتاج و وفاداری به دکتر مصدق، اولی را ترجیح داده، اسیر توهماتی جنون آور می شود و بعد وجودیش را بین خود و دکتر مصدق تقسیم می کند. دکتر نون حاضر به دیدار مصدق در احمد آباد نمی شود، چرا که معتقد است، مصدق با او زندگی می کند. محسن حتی سالها بعد از مرگ دکتر مصدق هم او را همواره در کنار خود می بیند و باور دارد که او در خصوصی ترین بخشهای زندگی او حضور دارد و حتی شاهد روابط او با همسرش است:

دروغ نمی گفتم. چند ماه بعد از آزادیم، آقای مصدق توی اتاق خوابمان می آمد و از آن به بعد همیشه در آنجا حضور داشت. هر وقت هوس تن ملک تاج به سرم می زد، می گفت:”محسن، جلوی چشم من نه ”

گفتم:”آقای مصدق، شما شبانه روز، مثل سایه، دنبال منید. پس کی” آقای مصدق گفت:”نمیدونم. جلو چشم من با زنت عشق بازی نکن!” ملکتاج گفت:”محسن، دیوونه شده ای؟ با کی داری حرف میزنی؟”
این هراس و بیقراری که نمادی از وجود سایه ی سیاست بر زندگی خصوصی مردم است، در داستان ” دکتر نون…” به شیوه ای هنرمندانه به تصویر کشیده شده است. در حقیقت زندگی ملکتاج و دکتر نون با سیاست گره خورده است، گرهی کور که حتی زندگی زناشویی آنان را تحت الشعاع قرار می دهد.

دکتر نون و ملکتاج- دختر عمویش- که چون عشاق اسطوره ای از سنین نوجوانی دلداده ی یکدیگر می شوند، آنقدر شیفته و دلبسته ی یکدیگرند که دوری و هجران را حتی در دوره ای که دکتر نون در فرانسه مشغول به تحصیل بوده است، تاب نمی آورند، نامه نگاری های عاشقانه شان غبار دلتنگی شان را پاک نمی کند و در نهایت ملکتاج در پاریس به او می پیوندد و این مهر و الفت از مکالمات مملو از عشق و شورشان نمایان است:

به ملکتاج گفتم: “میدونی، بدون عشق ورزی گرفتن خوابیدن حرومه.”
ملکتاج گفت: “آره به خدا. خیلیم حرومه. تا وقتی پیر نشدیم، باید از جوونیمون حداکثر استفاده رو بکنیم.”
اعتراض کردم: “یعنی وقتی پیر شدیم، دیگه از این کارای لذت بخش خبری نیست؟”
ملکتاج سینه ی عرق کرده و پرمویم را بوسید و گفت: “نه، خبری نیست. من نمیذارم کسی تن پیر و چروکیده منو ببینه.”
فرق سر ملکتاج را بوسیدم و گفتم: “حتی من؟”
ملکتاج موهای سرش را به سینه ام مالید و گفت: “مخصوصا تو. مگه قراره کس دیگه ای هم به جز تو تن لخت منو ببینه؟”
گفتم: “پس تا پیر نشدیم باید بجنبیم.”
ملکتاج گفت: “امشب به اندازه کافی جنبیدیم. بقیه اش برای فردا.”
این عشق و دلبستگی هر چند در پی یک واقعه ی سیاسی، دستخوش تحولی ژرف و نامیمون شده و عدم تعادل روحی دکتر نون، موجب زجر و عذاب هر دو می شود، ولی آنچه در داستان هویداست وجود حقیقت عشق در رابطه ی میان دکتر نون و همسرش است، حضور عشق همچنان در بعد ” محسن”ِ شخصیت دکتر نون قابل مشاهده است و همچنین عشق عمیق ملکتاج؛ که به رغم همه ی آزارهای دکتر نون، او را درکنار همسرش نگاه می دارد:
صورتش ]صورت ملکتاج[ زیر مهتاب چقدر ستمدیده بود در سایه روشن ماه، از دلزندگی و ناز و نعمت گذشته خبری نبود. پیشانیش را بوسیدم. از خواب پرید. گفتم: “ملکتاج، آقای مصدق گلای باغچه تو رو پرپر کرد و توی تمام حیاط پخش، کرد. میخواست بیاد‌ صفحه ی آهنگهای دلکش رو هم بگیره بشکونه که من جلوشو گرفتم.”
ملکتاج خواب آلود گفت: “خوب کردی که جلوشو گرفتی. بابت اون گلها هم عیبی نداره. دوباره میکارم. حالا برو بگیر بخواب! به آقای مصدقم بگو که بگیره بخوابه و دیگه از این کارا نکنه!”
نمود این شخصیت دو وجهی در نحوه ی روایت داستان هم مشهود است، داستان از دو زاویه ی دید اول شخص، ( دکتر نون و دکترمصدق) روایت می شود. شیوه ی نثر، نحوه ی نگارش و دیالوگ پردازی این رمان، متن “شازده احتجاب” گلشیری را در ذهن خواننده تداعی می کند، وجه شباهت دکتر نون و شازده در عقیم بودن، نیز بر این مطابقت صحه می گذارد، کنایه ای که شاید در پس آن معنایی نهفته است، دال بر اینکه نسل وفا داری به آرمانها و اهداف سر آمده است. زاویه ی روایت دیگری در داستان نیز مشهود است و آن بیان داستان از زبان راوی سوم شخص است که از بیرون بر احوال دکتر نون نظارت دارد این شیوه ی روایت داستانی، تابلوی رمان را – مانند شخصیت درهم ریخته ی “دکتر نون”- به نقشهای کوبیسمی زینت می دهد:
دکتر نون به درخت‌هایی نگاه کرد که با نام و یاد ملکتاج پیوندی ناگسستنی داشت….
در بطن داستان می توان متوجه نگاه انتقادی رحیمیان به نحوه ی برخورد عامه ی مردم با سیاست و سیاست ورزان شد، درجایی از داستان، وقتی دکتر نون به اصرار ملکتاج از خانه بیرون می رود، کتک سختی از مردم هوا دار مصدق می خورد و این موضوع حکایت از همان روحیه دیرینه ی قهرمان پروری و بت سازی و سپس در هم شکستن و خرد کردن شخصیتهای سیاسی و اجتماعی دارد، ” زنده بادها”یی که یک شبه “مرده باد” می شوند و گاه بر عکس.
در پایان داستان، که گریزی به ابتدای آن دارد، دکتر نون پس از شنیدن خبر کشته شدن ملکتاج در تصادف، با اجیر کردن دو نفر، جسد ملکتاج را از بیمارستان می دزدد، به خانه می آورد و با او عشقبازی می کند:
قبل از اینکه سرم را روی بالش بگذارم ، گونه اش را بوسیدم و گفتم: ملکتاج، من تورو خیلی دوست دارم ، حتی بیشتر از آقای مصدق ، حتی خیلی بیشتر از آقای مصدق ، تو شوق و ذوق زندگی من بودی ، اگر چه سالهای ساله که شوق و ذوق در من نیست.

او که حقیقت و خیال ، حال و گذشته را در هم آمیخته است، با مرگ ملک تاج، در حسرت عشقی که سالها مجال غلیان را ازآن سلب کرده است، باز هم در نبرد میان عشق و سیاست، عشق را بر می گزیند، و در نهایت :
نگاهم را از او برگردانم و خیره به سقف ، پلکهایم را روی هم گذاشتم و گفتم : آره ملکتاج ، همه چیز تموم شد ، تو مردی ، آقای مصدقم مرد، من هم مردم .

زنگی های گود قدرت/رضا اغنمی

نقش سیاسی و اجتماعی جاهل ها ولاتها درتاریخ معاصرایران

نویسنده: مسعود نقره کار
ویراستار: جواد طالعی
ناشر: انتشارات فروغ . کلن
چاپ دوم تابستان ۱۳۹۵ (۲۰۱۶)

 

فهرست دوبرگی شامل یازده فصل متن کتاب، فصل دوازدهم پی نوشت هاست.

فصل اول باعنوان:

ضرورت طرح موضوع شروع می شود. با پرسش عباس میرزا ولیعهد فتحعلیشاه قاجار، از نماینده ناپلئون در«هنگامه شکست ایران درجنگ های ایران وروس: ” چه قدرتی است که به شما برتری ومزیتی را که نسبت به ما دارید عطا می کند؟ علت ترقی روزافزون شما وضعف مدام ما چیست؟ اجنبی حرف بزن با من بازگوی که برای بیدارکردن ایرانیان از خواب غفلت چه باید کرد؟».
تلنگری که درپس سال ها نه تنها گوش نویسنده را می خراشد، بل که پریشان حال ملتی را به اعتیاد “فراموشی” دچار کرده است.
نقره کار دراین اثر تاریخی فرهنگی همانگونه که برپیشانی ش نشسته، باهدف تبیین نقش «زنگی ها»، که درواقع پایه های قدرت بوده اند، به پژوهش گسترده ای پرداخته ، تاچهره ی بیرون ودرون این بخش ازجامعه را به عریانی نشان دهد. بخشی که اکثرا ازلایه های عامی و محروم اجتماع اند. برهمین باورو اعتقاد می نویسد:
«هدف ازتدوین وتألیف این مجموعه تکرارگفته ها ونوشته هانیست. هدف دامن زدن وپرداختن به بحث وگفتمان دربا ره نقش سیاسی واجتماعی یکی ازگروه های اجتماعی درگیر دراین رخدادها، یعنی گروه اجتماعی لوطی ها و “جاهل ها و لات ها” دربرخی از دوره ها ومقاطع است».
با اشاره به « انقلاب مشروطیت، کودتای سیدضیاء و رضاخان به سال۱۲۹۹ و رفتن رضاشاه و رخدادهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، کودتای ۲۸ مرداد، “انقلاب سفید شاه ومردم” دربهمن ۱۳۴۱ وشورش پانرده خرداد ۱۳۴۲، حوادث سیاهکل و انقلاب بهمن ۱۳۵۷ شکل گیری حکومت اسلامی، کشتاردگراندیشان وروشنفکران ومخالفان حکومت اسلامی. جنگ ایران وعراق وحرکت های اصلاح طلبانه وجنبش سبز سال ۱۳۸۸ و . . . ».
نویسنده با ارائه وقایع بیش از قرنی، با فراهم ساختن زمینه های آشنائی با مفهوم درست، تعریف «جاهل ولات» را برای خواننده ها توضیح می دهد. با برشمردن مختصات، شغل ومنصب هریک، و حد ومرز تفاوت ها، از سلسله مراتب آنها می گوید. همچنین ازورزشکاربودن، سفره داربودن و کمک کردن به زیردستان ومستمندان و مردم داربودن و ضعیف کش نبودن. از گذشته هایشان می گوید و از میراثداری آن ها : «گروه اجتماعی جاهل ها ولاتها میراث داران وادامه دهندگان راه و حیات گروه های اجتماعی عیاران، فتوتیان، لوطیان وگروه های مشابه اند، و به دلیل درهم تنیدگی های این گروه ها برخی از صاحبنظران جاهلیسم (و یا لمپنیسم) را با عیاری و لوطی گری مقایسه کرده اند». عیاران که هراز گاهی به راهزنی هم مبادرت می کنند : «راهزنی شان درنهایت به نفع طبقه پائین بود. گروهی بودند که در اجتماع نقش مثبت داشتند».

فصل دوم باعنوان :

شجره واسلاف گروه ” جاهل ها و لات ها”

نویسنده، با اشاره به ویژگی های این جماعت و وجه مشترک آنها با هم، دست، مخاطبین ش را می گیرد و با آثار محققان اروپائی آشنا می کند: « ازجمله “فرانتس تیشنر” مبداء فتوت را انجمن ها وگروه های اواخر عهد عتیق و شهرهای روم شرفی دانسته اند. سخن از راه یابی افکار مانویان درآئین فتوتیان شده است. “ویا” به اعتقاد متصوفه فتوت طریقتی اخلاقی است که از پیامبران به میراث مانده و آنچه با عنوان فتوت یا آئین جوانمردی درایران قبل از اسلام وجود داشته و دریکی از تحولات خود با تصوف تلاقی کرده است». و سپس با استناد به گسترش لهو ولعب «عده ای از فتیان درشام وعراق درقرن سوم»، تأثیر پذیری و تقسیم بندی تحولات روحی اخلاقی این پدیده را در . «مذهب کرامیه، ملامتیه، صوفیه و اصحاب فتوت» توضیج می دهد
درعنوان های : «جوانمرد – پهلوان – عیاران – صوفیان – ملامتیان – قلندران – فتیان – شطّاران – لوطی ها» مقام ومنزلت هرگروه با مشترکاتی توضیح داده شده است. برای مثال “شطاران” را دسته ای ازچاقوکشان نامیدند که لباس مخصوصی به تن می کردند، پیش بندی می بستند . . . اینان غارت و راهزنی را نوعی زرنگی می شمردند و معتقد بودند که چون توانگران زکات نمی دهند لذا غارت اموالشان حلال است». یا لوطی ها،علاوه برپوشش خاص، شغل به خصوصی ازقبیل طبق کشی، توت فروشی وچغاله فروشی، بادبادک فروشی و . . علاوه براین ها درمراسم عزاداری شهدای کربلا باسینه زنی و کُتل کشی وبرخی ها که توانائی مالی داشتند «مصارف طاق نمای تکیه راهم از کیسه فتوت خود می پرداختند»>. ازلوطی ها و قداره بند شهرهای زنجان و اصفهان و یزد وتبریز روایت های خواندنی دارد. دراصفهان: «بازوی اجرائی علمای اصفهان بودند. اصفهان فقط به لوطیهایش معروف نبود، دلقک های معروفی هم داشت مثل اسمعیل بزاز، ملاجعفر خروس باز، حبیب الله یوزباشی و کریم شیره ای». کسروی ازفعالیت های این طبقه درتبریز که:« نظم را نشانه ضعف و گردنکشی را نشانه قدرت و کسب احترام عمومی می شمردند» درجنبش مشروطه خواهی یاد کرده است. درپایانه این فصل ازلومپن ولومپنیسم سخن گفته :«کارل مارکس برای نخستین بار نقش لومپن هارا درامورسیاسی توضیح داده است. وی درهیجدهم برومر، چگونگی روی کارآمدن لوئی بناپارت، نقش لومپن ها را در سرکوب مخالفان و جمهوری خواهان» شرح داده است.

فصل سوم: جاهلیسم و آخوندیسم

پژوهشگر دراین فصل همانگونه که ازعنوان ش پیداست این دوپدیده را «تقریبا همخوان وهمجنس که گوهره حکومت اسلامی اند» معرفی می کند. توضیحاتی درباره جاهلیسم، که ادامه دهندۀ راه لوطیگریست، وتمیزاینکه دربستر تحولات اجتماعی دربافت شهری به ویژه :«درشرایطی که استبداد مانع شکلگیری جامعه مدنی و تشکلهای سیاسی و دموکراتیک و صنفی بوده است»، با توجه به وضع سیاسی زمان، زمینه ی ظهور دوپدیده بالا را شرح می دهد.

نویسنده اشاره ای دارد به دگرگونی های اجتماعی بعد از کودتای ۱۲۹۹ که شامل «”جاهل ها” و”لات ها” نیزشد». از رفتار و استفاده ی حکومت از جاهل ها ولات ها در دوران پهلوی ها می گوید :«معمولا کلانتری ها لات های تهران را سرکوب می کردند ولی درپاره ای ازمواقع ازآنها استفاده می کردند . . . مشهورترین نمونه این ارتباط ها استفاده پهلوی دوم ازشعبان جعفری (معروف به شعبون بی مُخ) درجریان کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ علیه دکترمصدق ونیروهای جبهه ملی بود». نویسنده با به کارگیری عنوان لات های متدین، پیوند عمیق و ارتباط نزدیک این قشر با روحانیان را شرح می دهد. از پایبندی به احکام شرعی و تعصب دینی آن ها می گوید : «این طیف ازجاهل ها ولات ها از پایه گذاران حکومت اسلامی شده اند . . . ازدسته نخست می توان شعبان جعفری، طیب حاج رضائی، وازدسته دوم حاج مهدی عراقی و محسن رفیقدوست را مثال زد».

درعنوان: جمعیت فدائیان اسلام وجاهلیسم، ازپیدایش و دستاوردهای رهبران این گروه اسلامی.با توجه به متن روایت، جاهل ها و لات های متدین «ازدستاوردهای فکر ورفتار رهبران جمعیت فدائیان اسلام هستند». با شرح زندگی نواب صفوی وپیروان او که برای نخستین بار در: «۱۳۲۴ با تروراحمد کسروی اندیشمند وتاریخ نگار ومنشی اش محمدتقی حدادپوررا[درکاخ دادگستری درحضور قاضی و بازپرس به قتل رساندند] برسر زبان ها افتاد و مردم با برنامه های افراطی آن گروه اسلامی آشنا شدند. ازروح پرخاشگرانه نواب صفوی می گوید و ازبرخورد توهین آمیزش با دکتر مصدق و: « خطاب به آیت الله بروجردی گفت “ای بشر بی وفا، به خدا سگ باوفا، از تو بی وفا شریف تراست» آزادی قاتل نخست وزیر سپهبدعلی رزم آرا اززندان بافشار آیت الله کاشانی، باتصویب مجلس. وی : « بعد از ترور ناموفق حسین علاء در۲۷ دی ماه ۱۳۳۴ به همراه نواب صفوی، مظفر ذوالقدر و محمد واحدی اعدام شد». گذرا اشاره ای دارد به روابط برخی ازرجال وعلما که مخفیانه با نواب درارتباط بودند. جالب این که هیئت های عزاداری :«جمعیت فدائیان اسلام وهیئت های مؤتلفه زیرپوشش عزاداری فعالیت های سیاسی مذهبی انجام می دادند. جاهل ها و لات های فدائیان اسلامی یا متدین وگروه ترور فدائیان اسلام و هیئت های مؤتلفه، درزمره قسی القلب ترین جاهل ها ولات ها بودند». ازقتل های گروه نواب صفوی، ورفیق دوست به زمان پهلوی و: «جنایت های گروه قنات در جهرم که علیمحمد بشارتی ازسازمان دهندگان آن بود یا جنایت های حاج داود رحمانی درزندان، روایت های هولناکی آمده که خواننده از شقاوت و بیرحمی عریان انسان نماها غرق اندوه می شود.
با تشکیل جمهوری اسلامی، بیشترین اعضای مؤتلفه مسئولیت های مهم حکومت را برعهده گرفتند. ازاقتصاد تااداره : «زندان وشکنجه ازهمان آغاز ازطرف مؤتلفه سازماندهی واعمال می شد این حضور نه فقط درحوزه ی اقتصاد که در همه ی نهادها و ارکان های حکومتی چشمگیر بوده است عبدخدائی عامل تروردکترفاطمی چند دوره نماینده مجلس شورای اسلامی وبعد سفیر ایران درواتیکان شد».

درعنوان آخوندیسم، امده است که «آخوند واژه مغولی ست. که پیدائی اش را عهد تیموریان دانسته اند». ازلباس ومقام سخنوری واینکه با خلقیات و زبان مردم درهرلباس که باشند آشنایند سخن رفته : «آخوندیسم روش و منش و اتکا به اصولی ست که درآن مذهب تشیع وسیله ی کسب وکار و سیاست کردن شده است. فکر و رفتاری که سیاست را به عنوان ابزاری برای تأمین منافع مالی ومعنوی (مذهبی) خود برگزیده است . . . آخوندها درسمت گیری دینی، سیاسی یکپارچه نیستند . . . “کاست وابسته به فئودالیته یا کاست روحانیت”». بهترین و واقعی ترین تعریفی ست درمعرفی این طبقه اجتماعی.
نگاهِ هوشمندانه پژوهشگر به آخوندیسم، زمینه ی گشودن باب خمینیسم را فراهم آورده تامخاطبین، بهتر وراحتتر مفهوم بحث را دریابند. به این پیام دقت شود:« بیجا نیست که اورا دنباله رو وادامه دهنده راه شیخ فضل الله نوری (بنگرید به زیرنویس ص ۶۴) وجمعیت فدائیان اسلام یا در آمیختگی فزون تر با پوپولیسم فقیرگرایانه (تبلیغ و ترویج فضیلت فقر) ورادیکالیسم وجاهلیسم اسلامی – شیعی» معرفی کرده است. با اشاره به ارزیابی های متفاوت نیروهای سیاسی و وجوه مشترک آن ها ازواژه خمینیسم نکته جالبی را یادآورشده که بسی قابل تأمل است :« چپ سنتی [حزب توده ایران] به دموکراسی وآزادی باور نداشت ونگاه عدالتخواهانه درحوزه اقتصادی چنین چپی را به خمیسنسم مستضعف نوازنزدیک می کرد . . . . . . حزب توده ایران و بعد سازمان فدائیان ایران (اکثریت) پیشتاز این کژاندیشی و گمراهی شدند». خمینی، هوشمندانه با به کار گرفتن این سلاح عام پسند، همه حریفان چپ و راست را نه تنها خلع سلاح بل که دنباله رو خود نمود، باچه خفت و خواری! و سپس بی پروا گفت «خدعه کردم».
دراین فصل از روابط شمس قنات آبادی و سید ابوالقاسم کاشانی، پس ازمعرفی شمس آمده است: «شخصیت اوبنا به نظربسیاری فاسد ودرعرصه ی مبارزه ی سیاسی قابل قبول نبود. حضور این شخص با فساد اخلاقی اش درکنار کاشانی یکی ازدلایل اختلافات مهدی عراقی بانواب برسرهمکاری و وحدت عمل با کاشانی بود». سپس ازقول مهدی عراقی و گفتگوی او باکاشانی اضافه می کند که :«دریکی ازگفتگوهایم با کاشانی ازاوخواستم “شمسی خانم” این مایه ی بدنامی را ازخودت دورکن. اما او این خواست و پیشنهاد مرا نپذیرفت وگفت آخر من نمی توانم. حاجی عراقی این جمله کاشانی را باحالتی اواخواهرانه نقل کرد. پرسیدم منظور کاشانی از این که نمی توانم چه بود؟ عراقی درپاسخ من گفت خیلی خری» بنگرید به منبع خبر درزیرنویس ص۷۰ .
درپایانه فصل عنوان «جاهل ها ولات ها و زن» نگاه جاهل ها ولات ها درمقام “مادر” «جایگاهی رفیع و ستایش انگیز می یابد. نسبت به دختر وخواهر نیز نگاه مهربانانه تری داشته اند». ای کاش ذره ای از این صفت انسانی وبزرگوارانۀ این طیف پائین شهریهارا، ملایان مسندنشین می داشتند. تاخفت وخواری وننگینی تحقیرزن، بعنوان مقام والای «مادر»، از فرهنگ اجتماعی زدوده می شد!

 

فصل چهارم

نقش سیاسی و اجتماعی جاهل ها و لات ها

پژوهش های نویسندۀ کتاب نشان می دهد که ریشه های تاریخی این گروه ازدوران هخامنشیان جوانه زده به تدریج با آبیاری فرهنگی درجامعه ها به بار نشسته و بخشی از قشر اجتماعی مردم شده است. نویسنده، روش ورفتارهای این نهاد ریشه دار را دردوران های گوناگون، مطالعه، کرده و با ذکر شواهد مستند تاریخی به دقت مکتوب کرده است. درعنوان «دوران قاجار» درحادثه «روز۲۳ تیرماه ۱۲۸۶» درجنبش مشروطیت باحضور شیخ فضل الله نوری و حاجی میرزا ابوطالب یزدی وسایرملایان مخالف مشروطه درمیدان توپخانه تهران، بامشاهده ی مردی ، ازقول روزنامه حبل المتین: «اوباش چون پول و زنجیروساعت طلای اورا دیدند ابتدا چند تیر به اوزدند. بعد “پسرسیدنقیب السادات شیرازی که درسلک روضه خانهاست” جلوآمد وگفت “مسلمانان شاهد باشید و روز قیامت پیش جدم شهادت بدهید که من درراه دین اول کسی هستم که چشم مشروطه طلبان را بیرون آوردم».بعد درنهایت بیرحمی و وحشیگری، «باکارد قلمتراش چشم آن جوان را کند. و سپس او را شقه کردند».
در«عنوان ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ وکودتا و جاهل ها ولات های اسلامی»، از فعالیت ها ونقش گروه ها درانتخابات وکلای مجلس و ترورهژیر ورزم آرا و تظاهرات دانشجوئی آن سالها،غارت و«تخریب وبه آتش کشیدن خانه مصدق نیزظاهرا . . . خانه آزاده ای را که صدیقی گفته است طیب و دارودسته اش آتش زدند»، به تفصیل سخن رفته.درادامه همین فصل از اصول ششگانه شاه یادشده که بهانه یا زمینه شورش ۱۵ خرداد۱۳۴۲ گردید و باقی قضایا تا انقلاب رخ داد. تا شکل گیری «جاهلیسم درحزب ها وسازمان های سیاسی در داخل وخارج ازکشور» که با حوادث ودرگیری سازمان های سیاسی به پایان می رسد.

فصل پنجم

با عنوان «جاهل ها درحکومت اسلامی». نخست نگاهی به مقاله باقر مؤمنی دارد با عنوان “تاریخ وانقلاب لمپن ها”. وسپس ازنامه ی سرگشاده شجاع الدین شفا با عنوان” ایران کهن درهزاره ی نو”، ازحسین شاه حسینی “از عیاری تا لومپنیسم” ، روایت دکترملکی رئیس اسبق دانشگاه تهران:«درمهرماه ۱۳۵۸ یک عده باشعارحزب فقط حزب الله به دانشکده فنی حمله کردند . . . ازمؤتلفه بودند و به من حمله کردند». از حاج مهدی عراقی که «از اصلی ترین سازمان دهندگان جاهل ها ولات های متدین ازاعضای جمعیت فدائیان اسلام وهیئت های مؤتلفه بود».
به نقل از «مسعود بهنود درمقاله ای زیرعنوان حکومتی “اسیرلومپن ها” نوشته است: «همه جای دنیا ولگرد ولمپن هست اماجائی ازجهان نیست که آنان حاکم برکشور باشند. تنها درسرزمین مظلوم ماست که چنین به قدرت رسیده اند. نماینده این گروه در جمعیت مؤتلفه اسلامی است بازوی روحانی اش گروه موسوم به مدرسه حقانی».
حمیدرضاجلائی پور می نویسد: «چراگرایش لات – های مذهبی درجامعه سیاسی ایران درپنج سال گذشته تقویت شده است» همو، با نگاهی تندانتقادی اشاره کرده به تکیه کلام های رایج احمدی نژاد رئیس جمهور، نمونه وار: «قیافه ی روشنفکری می گیرند وبه اندازۀ یک بُزعاله هم ازدنیا فهم وشعورندارند» + «بشرامروز غربی، از بُز هم بدتر است» + «همه اش کشک است . . . آی زکی، خودتان را مسخره کرده اید. حرف مفته. کله شون رو کردند زیربرف . . . عقل درست درمونی هم ندارند» + «کارهای اوباما چنگی به دل نمیزنه آنها کوچکترازآنند که ماشوخی نداریم . . .میرن تو دنده سقوط + آقای اوباما یک مقدار صبرکن تا عرقت خشک شود. بدان گنده ترازتو، بزرگتر ازتو گردن کلفت تر ازتو نتوانستند از این غلط ها بکنند توکه جای خودداری + دخترازدواج می کنه میگه من نمی خوام بچه دار بشم برای چه؟ چون هیکلم خراب میشه. ای مرده شور اون هیکلت رو ببرن، تو این هیکل را می خوای چه کار؟». بااین ادبیات چاله میدانی، گسترش فقروفساد وفحشا، رواج خشونت وچپاول بیت المال، نقاب فریب و ریا کنار رفت، و چهرۀ ذاتی فقها عریانتر گردید.
این فصل با شرحی از«نقش سیاسی مداحان» و «وزیر شعار» به پایان می رسد.

درفصل ششم

«پدیده ی چمافداران، گروه های فشاروکشتار» بااشاره به اندک رویاروئی «چماقداران شاه وروحانیان» و آتش زدن سینما رکس آبادان وبانک ها، وجنایت های آقانجفی دراصفهان که:«با چماقداران خود بسیاری ازبهائیان را به قتل رساند» واینکه دراثرنابخردیهای ریشه داراجتماعی، قبرآدمکش زمان قاجار«ازفتحعلیشاه تاکنون مزارحجت الاسلام شفتی زیارتگاه مردم اصفهان شده است. همان مردمی که خودشاهد بودند این روحانی بسیارثروتمند تا پیش ازمرگ خود قبرستانی ازاجساد جوانانی که با دست خودسربُرید أباد کرد حال می خواهید این زائران قاتل وشکنجه گرنباشند» از ترورهاوکشتارها، اعدام های سریع و بدون محاکمه می گوید. قتل سیدجواد ذبیحی وکشتارهای وحشیانه صادق خلخالی در کردستان واعدام رهبران ترکمن ها وترورشاپوربختیار. قتل حمیدحاجی زاده و کارون فرزند ۱۰ ساله اش در کرمان، قتل داریوش وپروانه فروهروفاجعه کهریزک وقتل کشیش هوسپیان، فیض الله مخوباد (۷۷ ساله) ازجمعیت یهودیان، حاج محمد ضیائی از رهبران سنی، فریدون فرخزاد و عبدالرحمن برومند. فصل ششم بسته می شود.

فصل هفتم

درمعرفی «برخی از چهره ها لوطی ها و جاهل ها و لات ها». فصل هشتم «چهره ها: آخوندهای لوطی. آخوندهای جاهل و لات». فصل نهم « زنان لوطی و”جاهل و لات”». وفصل دهم فرهنگ و هنر جاهلی و لاتی است که در این اخری مکثی باید کرد.
درعنوان : هنرمندان “کوچه بازاری” ازداود مقامی خواننده وهنرمند فقید یاد می کند که با داشتن حرفه سلاخی، دارای صدای زیبا وبا قدرتی بود که یکی از بهترین خواننده های کشورشد: «بیش از ۴۴ ترانه خواند که ۳۹ ترانه موجود است. سعید مهناویان آهنگساز و ترانه سرا، که برخی اورا کاشف داود مقامی می دانند». این هنرمند با استعداد دراوج شهرت در۳۲ سالگی به مرض سرطان درگذشت. انسانیت، فروتنی وجوانمردی اورا خیلی ها به یاد دارند وهنوزهم سر زبان هاست.
نویسنده، درعنوان : «معصومه عزیزی بروجردی (مهوش) » با یادی از این هنرمند کم نظیرکوچه وبازاری کرده و استقبال بی سایقۀ مردم، ازمراسم تسییع جنازه او. راقم این نوشتار به یاد دارد. روز تشییع جنازه مهوش، تهران واقعا به حالت نیمه تعطیلی درآمد :«تیراژ روزنامه از۲۸ مردادسال ۱۳۳۲ می شکند . .. آئین وداع درمراسم تشییع “این دخترک فقیر لُر” نیزیکی ازبزرگترین آئین ها وتشییع جنازه های هنرمندان ایرانی می شود. سیمین بهبهانی درقصه «سنگ را آرامتر بگذارید» روایتی ازعظمت سپاس وقدردانی مردم ازاین هنرمند خودساخته را توضیح داده است.
روزنامه توفیق در۲۶ دی ماه ۱۳۳۹نوشت: « مردم درمرگ آیت الله بروجردی مرجع تقلید شیعیان را نیزچنین مشایعت نکردند». نویسنده گوشه هایی ازسیر زندگی این هنرمندرا با مخاطبین درمیان گذاشته است.

ازدیگربانوی هنرمند، باعنوان :«کبری امین سعیدی (شهرزاد) » یادکرده که : «رقصنده، هنرپیشه، شاعر با سینمای جاهلی گره خورده است». متولد تهران درسال۱۳۲۹ یا ۱۳۲۵ بوده. «درسینما شهرزاد شدم» پدرش قهوه چی بوده. ازچهارده سالگی رقص را درکافه های جمشید وسیروس شروع می کند و سپس به تئاتر روی میآورد. در فیلم “یکه بزن” به کارپردانی رضا صفائی با دنیای سینما آشنا می شود «اولین بار نامش درتیراژ فیلم قیصر آمد . . . . . . از فیلم “تنگنا” و “صبح روز چهارم” برایش جایزه هایی ازجشنواره سپاس به ارمغان آورد» درسال ۱۳۵۱ دفترسروده هایش بانام “با تشنگی پیر می شویم” دردوهزارنسخه توسط انتشارات اشرفی منتشر می شود. هزینه نشر کتاب را « بهروز وثوقی پنج هزارتومن می دهد» طراحی وعکس روی جلد راهم امیرنادری بعهده می گیرد. پژوهشگر، روایتی جالب و خواندنی ازدردل ها و تمایلات آزادانه ی این هنرمند را مکتوب کرده است.
ابراهیم گلستان دریادنامه ای که به مناسبت نخستین سال مرک مهدی اخوان ثالث منتشرکرد درباره نحوه آشنائی خود با اخوان و تأثیرشعرهای کبری سعیدی براین شاعرپرآوازه می نویسد: «روزرسیدنش به هدیه کتابی به من بخشید که یک جنگ ازشعرهای نو فارسی بود». چندی بعد می یرسد «آن را چگونه می بینم . . . . . رفتم آن جلد لاغر آکنده ازبیان زندۀ بیدادگررا که سالها پیش باعنوان : ” با تشنگی پیر می شویم” درآمده، دراوردم ازآن برایش تکه ها خواندم.شعرکار خود را کرد. خودرا می گرفت نگرید، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق هق».
با روایت نویسنده، و سرودۀ تکان دهندۀ شهرزاد که درپایان آمده بررسی این فصل بسته می شود.

«شهرزاد، این قصه گوی رقصنده : عصارۀ «رنج های زنان میهنمان مثل اکثر زنان ایران باتشنگی پیرشد. با عطش رقصنده ی میخانه ی اسحاق و”حمومِی” که درآن “طاس ودولچه ولنگ و قطیفه” می بردند با همان معرفت اشرف، معشوقه “علی خوش دست” فیلم تنگنا : درمرگم بود/ که قاری ها / شرارت هایم را / می خواندند. / گفتم دوباره آمدم/ آخرین شرارتم / بریدن زبانِ / قاری ها بود / که آرزویشان / مردن من است».

فصل یازدهم :

تهران پایتخت جاهل ها و لاتها. فصل دوازدهم پی نوشت ۱نام ها: نکونام وبدنام. ۲ -ـ جاهل ها ولات های شهرستان ها. ۳ -ـ نامه ای ازایران. کتاب نامه و یادداشت -ـ نام نامه -ـ عکس ها.
این کتاب جالب و پربار۵۲۵ برگی به پایان می رسد.

نقره کار، با تیزبینی وصبرو متانت خود، آئینه زمان به دست، فصلی از حوادث همیشه جاری تاریخ این سرزمین را، رو در روی مخاطبین گرفته تا خود را بنگرند، و درون را، و آن روی منِ دیگررا.

«زنگی های گود قدرت» با اصالت کلام و پختگی روایت های صادقانه، نمایشی از جامعه شناسی کهن است تا کنونیان، با درخشش های هرازگاهی. پیروزدرمعرفی منادیان جهل ونفاق. باهمۀ فضیلت های انسانی و اجتماعی، لودهندۀ بی اندیشگی های دیرینه است.

زن و داستان؛ در آیینه ی تاریخ/ لیلا سامانی

به تماشای دنیای فرهنگ و هنر

چهره نما همان طور که از توضیح حک شده بر پیشانی اش بر می آید؛ نگاهی دارد به چهره ها و حوادث دنیای هنر، در چهارگوشه ی این دنیای بزرگ و کوچک. در دومین صفحه ی این مجموعه؛ مسافر این سو و آنسوی خاک زمین شده‌ایم و از آنهایی گفته‌ایم که در دیدن و زیستن زندگی؛ سرآمد دیگران بوده‌اند. کوتاه‌نوشته‌هایی از این راویان پر شور زندگی را در ادامه‌ی صفحه‌ی «چهره نما» از پی بگیرید…

حدیث شور و شر زنانه…

 

ماه می مصادف است با تولد “گوستاو فلوبر” خالق رمان جاودانه ی “مادام بوآری”، کتابی که با نام یکی از سودایی ترین زنان تاریخ ادبیات گره خورده است. همان زنی که برای رهایی از زندگی یکنواخت و کسالت بار در مزرعه ی متروک پدرش، تن به ازدواج با “شارل بواری” می دهد، اما شارل که پزشکی شریف و زحمتکش است، هیچ یک از احتیاجات روحی اما را بر اورده نمی کند و بلاهت و یکنواختی نا امید کننده ی او زندگی اما را بیش از پیش ملال آور می سازد.
اما ذهن جست و جو گر و پویای “اما”، پس از حضور در مهمانی اشراف زدگان مشوش و ملتهب می شود. قلب پر هیاهوی او با دیدن سرسرای مفروش به تخته سنگ های مرمر، مجسمه ی زن نشسته بر روی بخاری بزرگ کاشی کاری، تورها ، سنجاق سینه ها و گیسوان آرایش شده ی زنان، عاشقانه به تپش می افتد. او در سایه روشن پرده های ابریشمی همپای رقص “ویکنت” می شود و از همان شب است که به وجود حفره ای در زندگیش پی می برد و خاطره ی آن شب رقص را برای خود به منزله ی مبدا تاریخ زندگیش ثبت می کند.
“مادام بواری” به جست و جو بر می خیزد، جست و جوی آنچه که روحش را اقناع کند و او را از این دنیای ساکن و روزمره به سوی جهانی پر هیجان و حیرت انگیز سوق دهد، کشمکش “اما” با دنیایی که نظام فرهنگی و عرفی اش ناعادلانه و بیرحم است، او را به سمت تعلیق و سرگشتگی می کشاند، او نه عاشق “شارل” است، نه “رودلف”، نه ” لئون” و نه “ویکنت”، او تنها شیفته ی زندگی ست، او حیاتی را می طلبد که به خودش متعلق باشد و هیچ بند و تعلقی به او تحمیل نشده باشد، برای او فرقی نمی کند که در بند عشق رودلف هوسران و چرب زبان باشد و یا در حصر آغوش لئون جوان و کم تجربه.
او طالب چیزی ست که وجود ندارد، “اما” در مسیر این جست و جو معلق و سرگردان می شود، چرا که حیات واقعی و دنیای فیزیکی در کنار زندگی توام با توهم و تخیل او در جریان است، این دو قطب زندگی که چون دو خط موازی پیش می روند و هیچ گاه با یکدیگر سر آشتی ندارند، “اما بواری” را به حیرانی می کشانند.
” اما ” پس از رابطه با لئون هم ردپای سعادت و آرامش را نمی بیند و به قول فلوبر” در رابطه نامشروع، هم ابتذال ازدواج را از نو” می یابد ، از همان رو صدای اعتراض روح بی قرارش را به گوش مذهب هم می رساند. او زنی ست که مانند یک قدیس در کلیسا عبادت می کند، در حالی که معشوق دومش، لئون در انتظار برخاستن او از جایگاه دعا بی تاب و خشمگین قدم می زند:” قرار ما فردا کلیسای بزرگ” ولحظه ای بعد اما سوار کالسکه ای می شود و با پرده های کشیده اش خیابان های شهر را به تاخت طی می کند تا نفس های سرکش و نا آرامش را در همه ی شهر بپراکند.

زن؛ اسطوره ای تمام ناشدنی

سی ام می مصادف است با شعله آجین شدن تن زنی که از میان سیاهی های جنگهای قرون وسطی به مثابه ی فرشته ای نجات بخش ظهور کرد. هم او که گستره ی صفاتش او را گاه قدیسه ، گاه قهرمان و گاه جنگجو نام کرده است. زنی که داستان زندگی پر تب و تاب و اسطوره گونه اش موضوع ساخت فیلمهای سینماگران بسیاری چون “برسون” ، “کارل تئودور درایر” و “ویکتور فلمینگ” شده است.
“شاهزاده نجیب من ،شما کسی هستی که من به دنبالش بودم، من راه های درازی برای پیداکردن شما پیموده ام و هیچکس نمیتواند جایگاه شما را بگیرد.خدا از طریق پیغام رسانانش با من صحبت کرده و این اراده اوست که من آمده ام تا به شما کمک کنم ، تا شما شاه فرانسه باشید”
اینها سخنان ژاندارک فرانسوی ست که پنج قرن بعد از او، از زبان “اینگرید برگمن ” سوئدی بازگو شدند. بازیگری که وجهه ی تقدس و عصمتش با بازی در این نقش به اوج رسید تا جایی که دربرخی از نقاط فرانسه مردم او را به اندازه ی ژاندارک مقدس می دانند.

روایت معشوقه ناپلئون از عشق و رزم و زندگی…

 

پنجمین روز از پنجمین ماه سال میلادی زادروز نخستین امپراتور فرانسه، “ناپلئون بناپارت” است، سیاستمداری که زندگی اش دستمایه ی خلق آثار هنری و ادبی فراوانی شده است. اما در این میان روایت زنانه ای که در رمان “دزیره” از زبان معشوقه ی سالهای جوانی او و به قلم “آن ماری سلینکو” ارائه شده است، بیش از همه ملموس، باورپذیر و منصفانه است، روایتی که تصویر گر پرتره ی بی زنگار و بی آلایش از مردی ست که چه در میدان نبرد و چه در نرد عشق شیفته ی پیروزی و فتح بود و بیزار از حصار و شکست.
این کتاب در قالب خاطرات “دزیره کلاری” و از زبان اول شخص نقل می شود. خاطراتی که تنها به روابط عاشقانه و عاطفی ناپلئون محدود نمی ماند و بدل به نوعی تاریخ نگاری می شود. نمایشی داستانی و در عین حال حقیقی از ناپلئون بناپارت، شخصیتهای هم عصرش و انقلاب فرانسه.

 

یادی از آن مرگ سودا زده…

 

 

در سالمرگ غزاله علی زاده نگاهی کوتاه داریم به نخستین و واپسین کتابهای او. این نویسنده ی زن اولین کتابش با نام “بعد از تابستان” را در سال ۱۳۵۵ و زمانی که سی ساله بود منتشر کرد. این داستان که روایتی از شیفتگی دو دختر عمو به معلم سرخانه شان است، دنیای خیالی و رویا پرور زنان را توصیف می کند. زنانی که پس از به هوش آمدن با ضربه ی سیلی واقعیت چنان می شکنند که در انزوا و تنهایی خود فرو می روند. علی زاده در این داستان رویارویی خواسته های نسل زنان آرمان خواه و تجدد گرای پیش از انقلاب را با زندگی سنتی و تحمیلی گذشته به تصویر می کشد و از دشواری چیره شدن بر قوانین دست و پاگیر سنت پرده بر می دارد.
اما آخرین کتاب غزاله، مجموعه داستان “چهارراه” است، این کتاب که در برگیرنده ی چهار رمان کوتاه است، در زمستان ۱۳۷۳ منتشر شد و به شیوه ای داستانی به بررسی چهار مقطع تاریخی مهم از دوران معاصر می پردازد. این کتاب به عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال ۱۳۷۳ برگزیده شد و داستان “جزیره” ی آن نیز از طرف مجله گردون، قلم زرین جایزه بهترین قصه کوتاه را از آن خود ساخت.
“چهار راه” تابلویی ست چهار فصل از نمودهای گوناگون قشر روشنفکر ایرانی پس از ملی شدن صنعت نفت . داستانهای این کتاب به شیوه ی رمان های کلاسیک با روندی خطی و روایت از زاویه ی دانای کل نگاشته شده اند. و رد پای تاثیر از نویسندگان کلاسیک فرانسوی و روسی چون “گوستاوفلوبر” و “آنتوان چخوف” در آنها مشهود است. قهرمان های داستان های این اثر همچون دیگر قهرمان های مخلوق علی زاده در جوانی رویا پرور و خیال باف اند و در مواجهه با زندگی حقیقی محافظه کار و حسابگر می شوند. اما آنچه این دوگانگی را جذاب و باور پذیر می سازد، هنر و قدرت نویسنده در شخصیت پردازی این آدم های خیال پرداز است، به نحوی که گاهی در متن داستان تفاوت میان وهم و حقیقت قابل تشخیص نیست.
نگاه علی زاده به زن، گرچه گاه حالتی فمینیستی و مدافع به خود می گیرد، اما او همان قدر که مظلومیت و دردمندی زن را نشان می دهد، به اندوه و دغدغه های مردان هم توجه دارد، او از مردانی حکایت می کند که در تقلای یافتن زنی هستند تا در کنار او خاطر سرگشته ی خود را تسلی دهند.

“بهزاد پرهیب زن‌های افسونگر کشیده‌چشم و خرامان را، با کلاه‌های دوره‌دار، آویزه‌های تور و برق گوشواره‌ها در عرشه می‌دید؛ سودا و بی‌قراری آن‌ها را در تنگنای جسم احساس می‌کرد. به یاد آسیه افتاد: چشم‌های غربت‌زده، نگاه تیره، که در باد و مه می‌شکست. سر را تکیه داد به دیرک زنگ‌خورده، پلک‌های خسته را بست. پره‌های بینی‌اش با نفس‌هایی گسسته می‌لرزید و رگ‌های شقیقه می‌تپید. میله را چسبید.
نسترن به او خیره شد، التهاب و رنگباختگی مرد همیشه حاصل گشت و واگشت یاد دوردست آسیه بود. دختر این بازتاب‌ها را می‌شناخت؛ بی‌درنگ پریشان می‌شد و پشت خود را خالی می‌دید. برگشت و زل زد به کشتی: هیولایی مه گرفته، دور از دست و تهدیدکننده، که با نزدیکی دور می‌شد و با دوری نزدیک. برای بهزاد شاید جلوه‌گر آسیه بود که در فضای خواب‌زده با جوهری غیرواقعی قد بر‌می‌افراشت. پشت به کشتی و بهزاد کرد؛ هردو دور و ترسناک بودند. نیاز به ارتباط با آدمی استوار و ساده داشت، رهایی از ورطه‌ی پیچاپیچ وهم، صدای پنبه‌یی خواب.” ( داستان جزیره فصل سوم)

بابا آب داد -نامه ای از فرزاد کمانگر به دانش آموزانش /

ده سال پیش معلمی شاعرپیشه از قعر زندان، خطاب به پسران طبیعت آفتاب نوشت: « … ، بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته ، اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید؛ و به دختران سرزمینش گفت: «…، اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنیا نمی آمدید ، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت « زیر تور سفید زن شدن » برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید» … پر است از احساس و شعور، این نامه‌ی آغشته به امید و مگر می شود کسی که این طور می نویسد و این طور به زندگی نگاه می کند، کسی که شاگردانش را به فراموش نکردن شعر و آواز توصیه می کند؛ اهل جنگ باشد و برای مردمی خطرناک؟
امروز، خاطره‌ی مرگ غمگنانه‌ی این آموزگار مظلوم هفت ساله شد، برای مکرر کردن یاد این مرد بزرگ اما، سودمند تر و نکو تر از مرور دوباره‌ی نامه‌ی آخرینش یادداشتی سراغ نکردیم. باشد که کنیم با خواندن بخشی از این نامه‌ی وصیت نامه‌‌وار نشانه‌های آزادگی روح و درک عمیق یک انسان از معنای «بودن» و «معلم بودن» را رصد کنیم. با هم این نامه که به نصیحت و وصیتی هوشمندانه می ماند را بخوانیم و از لابلای سطورش معنای زندگی را دریابیم…

بچه ها سلام
دلم برای همه شما تنگ شده ، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم ، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم ، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم ، با شما میخندم و با شما میخوابم . گاهی « چیزی شبیه دلتنگی » همه وجودم را میگیرد .
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم ، و خسته از همه هیاهوها ، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم ، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب » و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند ، پی سه ممیز چهارده باشید با صد ممیز چهارده ، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند ، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد .
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم .
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید ، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد ، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم ، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید .
میدانم بزرگ شده اید ، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز « جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود ،راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان، زادۀ رنج و فقر نبودید ، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنیا نمی آمدید ، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت « زیر تور سفید زن شدن » برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنید . دختران سرزمین اهورا ، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید .
پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید ، بخوانید و بخندید چون بعد از « مصیبت مرد شدن » تازه « غم نان » گریبان شما را گرفته ، اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید ، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید .

رفیق ، همبازی و معلم دوران کودکیتان
فرزاد کمانگر – زندان رجایی شهر کرج
اسفند ۸۶

رویای تبت/ مینا استرآبادی

“فریبا وفی” همواره در آثارش نگاهی ریزبینانه و ژرف به زن دارد. او با وسواسی کم نظیر به دنبال جستن زنانگی های فراموش شده و خود ویرانگریهای زنانه است و در پی همین کند و کاو است که تضادهای ذهنی و کشمکشهای درونی زنان مخلوقش نمایان می شوند. او گذشته و حتی کودکی قهرمانش را نبش قبرمی‌کند و تصویر خواسته های سرکوب شده ی زنانه اش را از تاریکی ناخودآگاهش بیرون کشیده و در مقابل چشمانش می نهد.

” رویای تبت” هم از این قاعده مستثنا نیست، کتاب که برای بار دوم – پس از رمان “پرنده ی من” – جایزه ی ادبی بنیاد گلشیری را به خود اختصاص داده است، رمانی است که خواندنش جمله ی معروف داستان “حتی وقتی می‌خندیم. باید برقصم و نمی‌رقصم” را در ذهن خواننده تداعی می کند:
“می‌توانستم جلوی آیینه بایستم و دور چشم‌هایم مداد قهوه‌ای بکشم، به رنگ چشم‌هایم، ولی نکشیدم. انگشتهایم را مثل شانه لای موهایم فرو ببرم و نبُردم. می‌توانستم به انگشتهای پایم و پاشنهٔ ترک خورده‌اش نگاه کنم، با همان دقتی که به دست‌هایم می‌کنم و نکردم”
رویای تبت به روایت داستان عشق سه زن به موازات هم می پردازد، داستانهایی که گرچه در ظاهر مستقل از هم پیش می روند، اما وجه اشتراکی غریب آنها را به هم پیوند داده و چون حلقه های زنجیر آنان را در هم می تند واین شباهت، عدم دستیابی این زنان به عشق مطلوبشان است؛ مساله ای که در جامعه ی زن ستیز ایران، منجربه دورافتادن از هویت، سرکوب خواسته ها و سردرگمی برای زنان می شود. “شعله”، “شیوا” و “فروغ” سه زن دورمانده از عشق این داستان هستند، شعله دختر جوانی است که عاشق پسری به نام “مهرداد ” بوده، اما او، با ترجیح دادن مناسبات سنتی شعله را ترک کرده تا با دختری که مادرش برای او انتخاب کرده است؛ ازدواج کند . شعله از این هجران رنج می برد، از این بی عشقی زجر می کشد، از این پس زدگی در عذاب و تلاطم است، و این آشفتگی او را تا مرز جنون کشانده است، تا جایی که به آتش زدن عروس مهرداد هم می اندیشد؛ تصمیمی که عملی نمی شود و بعد از آن است که در اوج درماندگی و در جستجوی گریز گاهی امن، به “مرد آرام” پناه می برد، مردی که بیش از آنکه بگوید، می شنود، ساکت است و ظاهرا با تجربه. در سوی دیگر ماجرا، “شیوا” خواهر شعله است زنی به ظاهر استوار، دور اندیش و عاقل. شیوا، از طریق شرکت در تشکلها و فعالیتهای سیاسی با “جاوید” آشنا شده و با او ازدواج کرده است، ازدواجی که گویی بیشتر پیوندی سیاسی بوده تا عاطفی. شیوا و جاوید، دو فرزند به نامهای نیما و یلدا دارند و زندگی به ظاهر آرامی را می گذرانند، ولی در شب جشن خداحافظی” صادق” ،- دوست قدیمی شیوا و جاوید – شرب شراب سینه ی شیوا را گرم می کند و او در مستی به عشقش نسبت به “صادق”، که در همه ی این سالها در دلش محبوس بوده، اعتراف می کند. داستان عاشقانه ی دیگری که لابه لای این دو داستان تنیده شده، داستان “فروغ” ، نامادری جاوید، است؛ زنی که عاشق “محمدعلی”- همسر اولش- بوده ولی به دلیل نازایی، ناچار به طلاق و ازدواج با “بقال محل” ،( پدر جاوید) شده است.
داستان که از منظر “شعله” ( راویِ اول شخص ) خطاب به “شیوا” بیان می شود، با آغازی گنگ و مبهم و در عین حال سوال بر انگیز خواننده را به سوی خود جذب می کند:
“شیوا! بلند شو که گند زدی. همیشه من گند می‌زنم، این‌دفعه نوبت توست. کی باور می‌کرد شیوای متین و معقول این کار را بکند. یک لحظه انگار همه زیر فلاش دوربین خشکمان زد…”(صفحه ی ۱)
این شروع گرچه توضیحی در پی ندارد ولی ظرافت قلم نویسنده، خواننده را به وقوع حادثه ی عشق، آگاه می کند :
“در صورتت یک جور شادی ِ رها شده نشست یک جور نشاط آرام و بی نقص. پوست صورتت برق می زد…. این حالت را خوب می‌شناسم. حالتی است که زن عاشق دارد، وقتی که به رختخواب مرد مورد علاقه‌اش می‌رود، حالتِ کرختی نرم و هوشیار بدن ، همان جا فکر کردم همه زن ها ذاتا این حالت را می شناسند حتی اگر آن را سال های سال پنهان کنند و یا شانس این را نداشته باشند که اجرایش کنند، بعضی ها برای تمام عمر و تو به مدت شانزده سال.”( صفحه ی ۲)
و سپس داستان با مرور خاطرات شعله که تا صبح در کنار بستر خواهر خفته و سرمستش می نشیند، پی گرفته می شود. داستان این سه عشق چنان در هم تاب می خورند که تشخیص عاشقانه ی محوری، گاه دشوار می نماید.
داستان، با نگرشی زنانه و به دور از کلیشه های مردانه نوشته شده و با این نگرش فمینیستی پیش می رود که زنان برای آن که به شناخت از خود برسند باید هر گونه احساس گناه و قضاوت بر رفتارهای زنان را که از یک ذهنیت از پیش ساخته شده بر آمده به دور بریزند، از همین روست که داستان بدون هیچ قضاوتی به واکاوی روح زنانی می پردازد که گرچه سنت با زندگی آنها عجین شده ولی در ضمیر باطن و مستور خویش، تمامی این سنتها را به سخره می گیرند. سرکوب زنانگی و حذر از بیان عشق، در نحوه ی روایت داستان هم هویداست، چرا که در بررسی خاطرات شعله، تنها با دقت در ظرایف و اشاراتی محو، می توان به وجود علاقه میان “صادق” و”شیوا” پی برد.
تو گفتی: “صادق از آدم هایی است که بار اول دیده نمی شوند. ذره ذره کشف می شوند.”
رمان “رویای تبت” همچنین نقدی است بر فضای روشنفکری حاکم بر ایران، که راه اعتدال را بر روشنفکران مسدود کرده و آشکارا به افراط و تفریط کشیده شده است، از سویی “جاوید” با غروری کسالت آور، در نحوه ی نگرش ایده آلیستی خود اصرار می ورزد و خود را در همه ی امور دانای کل می پندارد، حال آنکه گاه دانسته هایش بوی پوسیدگی و خاک گرفتگی می دهند. این انتقاد روشن را شعله هنگامی که به کتابخانه ی جاوید در” زیر زمین” می رود بیان می کند:
بوی نا بینی ام را پر کرد. فکر کردم این جا توی زیرزمین برای چشم بستن و مردن خوب است نه برای چشم باز کردن و خواندن. (صفحه ی ۵۰)
ویا در جایی دیگر:
جاوید اهل شوخی نبود. تاب شوخی های دیگران را هم نداشت. به جای خندیدن به لطیفه، آن را کالبدشکافی می کرد و انگیزه های پشت پرده سیاسی در آنرا پیدا می کرد. لطیفه ای هم اگر تعریف می کرد بیانیه از آب در می آمد.(صفحه ی ۴۳)
جاوید هیچ وقت از گذشته حرف نمی زد. می گفت دلبستگی به گذشته، قدرت هماهنگی با دنیای مدرن را از آدم می گیرد. با خاله و دایی هایش رفت و آمد نمی کرد. رابطه فکری از نظرش مهمتر از رابطه خونی بود. (صفحه ی ۹۴)
ولی در سوی دیگر ماجرا، “صادق” است، که پس از آزادی از زندان گویی در آرمان گرایی شکست خورده و از ایدئولوژی و دشواری سیاست خسته است؛ او اعتراف می کند:
“دیگر نمی‌خواهم به خاطر ایده و فکر خاصی زندگی بکنم.”( صفحه ی ۸۱)
و در جستجوی پناهی برای سرگشتگی خود، رویای سفر به “تبت” را در سر می پرورد، رویایی که حاکی از افول آرمانهای گذشته ی اوست و جاوید در مقابل آن موضعی سرسختانه دارد:
کلمه ای که از دهان صادق بیرون آمد، تبت بود. بعدها گفتی که میل رفتن به تبت در آن روزها که همه آرزوی رفتن به شوروی و چین و کوبا را داشتند، یک جور کفر بود. گفتی که تو تنها همدست کفرگویی هایش بودی و جاوید همیشه از این بابت دلخور بود و یک روز خیلی جدی گفت: «آویزان شدن از عرفان نخ نمایی که صادق پیشنهاد می کند افتخار نیست شیوا. تبت در نقشه دنیای جدید جایی ندارد و آوردن آن به نقشه زندگی مان فقط ناراحتم نمی کند، مشکوکم می کند.»
«مشکوک به چی؟»
«به سلامتی عقلانی و اخلاقی شریک زندگی ام.» (صفحه ی ۳۶ و ۳۷)
تاثیر فضای روشنفکری و سیاست در محدود شدن بیان آمال زنانه، نیز در این داستان به خوبی مشهود است، چنان که زنان این داستان به فراخور فاصله از این فضا، شهامت وجسارت بیشتری در جست و جوی عشق می یابند، تا آنجا که شعله، دختری که نسبت به شیوا بسیار معمولی تر جلوه می کند، خود را در گنجایش جمعیت روشنفکری نمی بیند و با انتقاد از نگرش آنان، به دنبال جستجوی عشق حقیقی زندگی خود است:
از شخصی شدن ِ هرچیز واهمه داشتید. هر مشکلی داشتید به نوع بشر، به آدم مربوط می‌شد نه شخص ِ تنهای شما.” (صفحه ی ۸۲)
هر چند کشف و دستیابی به کنه وجودی، از دسترس یک زن معمولی بعید به نظر می رسد، ولی ظرافت ماجرا آنجاست که واقع گرایی شعله او را به دور از شعار زدگی و ژستهای متفکر مآبانه به سوی لذت از زنانگی؛ و در نهایت انسانیت، سوق می دهد، هر چند که در این مسیر، با واپس زدگی و سرخوردگی مواجه می شود:
ناله کردم که مرده شور عقلتان را ببرد.عقل کذایی تان به چه کار من می آید؟ اصلاً به چه کار خودتان می آید؟ فقط حفظ تان کرده است. آن هم ظاهرتان را. مثل قانون حفاظت از محیط زیست کاری کرده است تا در یک جای امن بمانید. خیلی ساده و آسان دست هم را گرفته اید و بی هیچ مانعی تصمیم گرفته اید در زیر یک سقف زندگی کنید. از این خوشبختی قراردادی حالم به هم می خورد. در طول این شانزده سال آرام آرام به یک آگهی تبلیغاتی خانوادگی تبدیل شده بودید؛ همیشه راضی، همیشه عاقل. ولی امشب همه آن حفاظ ها کنار رفت. راستش دلم خنک شد. هیچوقت گول ظاهرتان را نخورده بودم. شما وفادارو درستکار، شرافتمند و هزار چیز دیگر بودید ولی خوشبخت نبودید. (صفحه ی ۱۱)

شعله حتی در برخورد با “مرد آرام ” هم واقع بینانه وارد عمل می شود. با این که به نظر می رسد این عشق “نیمه عرفانی” بیش از آنکه عشق باشد، مفری است برای پر کردن خلا زندگی شعله، ولی او را از پرداختن به حقیقت زندگی جدا نمی کند:
گفت: چرا همه اش دنبال معنای دیگری هستی. این یک دوستی ساده است……]گفتم[ دوستی یک زن و مرد هیچ وقت ساده نیست (صفحه ی ۸۷)
وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ می زند. (صفحه ی ۱۷۰)…..
گفت: تو دختر قشنگی هستی. با شعوری…. ابن جور مقدمه را خوب می شناسم. خوبی ها را به تو می گفتند تا خوب ترها را از تو دریغ کنند. (صفحه ی ۱۷۰)
در مقایسه ی زنان داستان، فروغ جسورترین و شجاع ترین زن داستان است، او به رغم سنتی که بیش از دو زن دیگر داستان گریبانش را گرفته، در جستجوی عشق است، او و “محمدعلی” که به اجبار از یکدیگر جدا شده اند، تاب دوری یکدیگر را نمی آورند و مخفیانه به ملاقات هم می روند؛ جاوید که از فروغ دل خوشی ندارد و از آرایش کردن او بیزار است، آنها را تعقیب و پدرش را با خبر می کند و بعد، پدر ِ جاوید (شوهر فروغ) با قمه به سراغشان می‌رود، گرچه آسیبی به آنان نمی رسد ولی در این صحنه است که می توان به فضای خشن مردسالارانه پی برد و جسارت و سنت شکنی فروغ را در پایبندی به عشقش شناخت، عشقی که فروغ هنوز هم پس از گذشت سالیان، با خاطره ی آن روزگار می گذراند :
از تولد بچه ی محمدعلی که باخبر شدم پایم را توی یک کفش کردم که برویم مشهد . پدر جاوید مغازه را سپرد دست شاگردش و رفتیم مشهد . می ترسیدم اگر نرویم توبه را بشکنم و بروم در خانه شان . رفتم توی حرم . گوشه ای نشستم . چادرم را روی سرم کشیدم و گریه کردم . گفتم خدایا محبتش را از دلم بیرون کن ( صفحه ی ۱۵۲)
ولی در این مثلث زنانه، این شیواست که با استیصال با عشقش رو به رو می شود و به سپردن آن به نهانگاه دلش قناعت می کند، در حالی که از این ماسک تظاهر بیزار است، از اینکه بر اساس معیارها و باید و نباید های جامعه بی نقص شمرده می شود، در عذاب است :
بعضی وقت ها، نقص آدم ها را قشنگ تر می کند. ( صفحه ی ۱۴۵)
زندگی کردن را به ما یاد نداده اند. در مورد کائنات می توانیم ساعت ها حرف بزنیم ولی از پس ساده ترین مشکلات زندگی مان بر نمی آییم. بزرگ شده ایم ولی تربیت نشده ایم. (ص ۱۰۶)
اما در پایان داستان، گرمای شراب عشق، کوه یخ هراس شیوا را ذوب می کند و او تسلیم قدرت عشق می شود:
گفتی: ” دوست دارم بروم تبت” با گفتن تبت اشک از هر دو چشمت ریخت توی صورتت که هنوز رد لبخند را داشت. همه جا خوردیم. ندیده بودیم پیش کسی گریه کنی. صورتت را نپوشاندی یا حتی نخواستی اشکهایت را پاک کنی. آسودگی محکومی را داشتی که قبل از مرگ حرفش را زده است.

بازارچه کتاب – موسیقی برای آفتاب‌پرستها/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

دانوب خاکستری

 

نویسنده: غاده السمان
مترجم: نرگس قندیل‌زاده
ناشر: ماهی
قیمت: ۱۳۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۸۰صفحه

 

غاده السمان در ایران به طور عمده با سروده‌هایش شناخته می‌شود، ولی در جهان عرب رمان‌ها و داستان‌های کوتاه او نیز شهرت بیشتری دارند.
غاده السمان نخستین مجموعه‌ داستان خود را در بیست سالگی منتشر کرد و همین مساله باعث شد که نزار قبانی دیگر شاعر نامدار سوریه، او را «شاعر عرصه داستان» نامید.
مجموعه داستان « دانوب خاکستری» از وی دارای شش داستان کوتاه است که با عناوین «دانوب خاکستری»، «حریق آن تابستان»، «ساعت دوزمانه و کلاغ»، «لکه‌ای نور بر صحنه»، «لیلا و گرگ» و «ای دمشق» در این کتاب قرار گرفته‌اند.
راویان این شش داستان، پنج زن و یک مرد، گاه از یک کشور عربی مشخص و گاهی فقط از «کشوری عربی» آمده‌اند تا از دلمشغولی‌هایشان بگویند: هویت، تعلق، وطن، شکست ۱۹۶۷، زنانگی پرانرژی و معصوم و سرکوب‌شده، مرز واهی واقعیت و خیال، تفاوت دنیاها و…
مترجم این مجموعه؛ نرگس قندیل‌زاده، سه داستان نخست این مجموعه را از کتاب کوچ لنگرگاه‌های قدیمی برگزیده که برای نخستین بار در سال ۱۹۷۳ منتشر شده است و سه داستان دیگر را از کتاب شام غریبان انتخاب کرده است که برای اولین بار در سال ۱۹۶۶ منتشر شد.

 

کبوترهای ایلیا

مترجم: کتایون سلطانی
ناشر: افق
قیمت: ۱۵۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۳۲ صفحه

 

این کتاب ۱۸ داستان از نویسندگان مختلف آلمانی را در بر می گیرد که با اجازه و خرید حق کپی رایت از ناشران آن ها، به فارسی برگردانده شده است.
«کبوترهای ایلیا»، پنجاه و چهارمین عنوان از مجموعه داستان های مجموعه «ادبیات امروز» است که این ناشر چاپ می کند.
این کتاب برگزیده بهترین داستان های ضدجنگ ادبیات معاصر آلمانی زبان است که داستان های شاخص ترین نویسندگان آلمانی و اتریش را در بر می گیرد. این داستان ها، تاثیر جنگ در زندگی و سرنوشت مردم کشورهای درگیر در جنگ جهانی دوم و خشونت آلمان نازی را به تصویر می کشند.
مترجم این کتاب، داستان هایش را از کتاب ها و منابع مختلف گردآوری و بازگردانی کرده و در متن کتاب، پیش از هر داستان از یک نویسنده، معرفی نامه کوتاهی از او چاپ شده است.

 

کاوش در سینما و تئاتر بهرام بیضایی

نویسنده: فرشید قلی پور
ناشر: مهرگان دانش
تعداد صفحات: ۲۴۴ صفحه
قیمت: ۱۷۰۰۰ تومان

 

این کتاب پس از پیشگفتار، بخش «کودکی، نوجوانی، آغاز جوانی» بیضایی را شامل می‌شود و پس از آن در فصل اول، «سینما و فیلمنامه‌ها»ی او را مورد تحقیق و تفسیر قرار می‌دهد. در فصل دوم کتاب هم، «تئاتر و نمایشنامه‌ها»ی بیضایی مورد بررسی قرار گرفته‌اند.
عموسیبیلو، سفر، رگبار، کلاغ، غریبه و مه، چریکه تارا، مرگ یزدگرد، باشو غریبه کوچک، مسافران، شاید وقتی دیگر، سگ کشی، روز واقعه، اشغال، آهو سلندر طلحک و دیگران، قصه های میرکفن پوش، عیارنامه، آوازهای ننه آرسو، ایستگاه سلجوق، عیار تنها، طومار شیخ شرزین، سیاوش خوانی، زمین، حقایق درباره لیلا دختر اردیس، دیباچه نوین شاهنامه عناوین بخش‌های فصل اول کتاب هستند.
مطالب فصل دوم کتاب هم به این ترتیب هستند:
سه نمایشنامه عروسکی، هشتمین سفر سندباد، آرش، ندبه، اژدهاک، مجلس قربانی سنمار، افرا یا روز می‌گذرد، آینه‌های روبه رو، پرده خانه، پهلوان اکبر می‌میرد، کارنامه بندار بیدخش، تاراج نامه، فتح نامه کلات، جانا و بلادور، گزارش ارداویراف، طربنامه، شب هزار و یکم، خاطرات هنرپیشه نقش دوم، شب سمور، سهراب کشی، سلطان مار.

 

 

جامعه شناسی روسپی گری

نویسنده: ترومن کاپوتی
مترجم: بهرنگ رجبی
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۱۶۲ صفحه
قیمت: ۱۳۰۰۰ تومان

 

 

در نوشته پشت جلد کتاب درباره نویسنده می‌خوانیم: ترومن کاپوتی استاد بی‌بروبرگرد داستان‌نویسی در همان سنتی بود که پیشگاماش چخوف و همینگوی بودند. جایی از زندگی فکر کرد دیگر دلیلی ندارد قصه بسازد، خود زندگی پر از داستان‌هایی جذاب و بکر است که فقط باید درست تعریف‌شان کنی تا به جان خواننده بنشینند و اثری ماندگار بر ذهنش بگذارند.
این شد که شروع کرد به نوشتن از قصه‌های واقعی آدم‌های دیگر، روایت ماجراهای شگفت زندگی غریبه‌هایی که به نظرش یکه می‌آمدند. چندسالی بعدترش حتی گامی پیش‌تر رفت و به این نتیجه رسید که اگر خودش را بهتر از همه می‌شناسد، چرا اصلا بالا و پایین زندگی خودش و دوروبری‌هایش را ننویسد. سال‌های آخر عمرش یکسر به همین کار گذشت و حاصلش شد داستان‌های این مجموعه، روایت‌های پرکشش و ماهرانه‌ای از برخوردها و معاشرت‌هایش با کسانی که زندگی معمول و متعارفی تجربه نکرده‌اند، و مهم‌تر، روایت‌هایی از عمر خوش که یکی از غریب‌ترین و غنی‌ترین زندگی‌ها را داشت.

رد پای ابتذال پیشین هنوز برقرار است…/رهیار شریف

نگاهی به پرفروش‌ترین فیلم‌های سال گذشته

اشاره…
سینمای ایران در سال گذشته؛ قریب به صد و سی اثر سینمایی تولید کرد و سالی پرکار را از سر گذراند. در این میان حضور چشم‌گیر فیلم های خوب و جمع و جورهای هنرمندانه از جوان‌های تازه به صحنه آمده بیشتر از هر چیز خود نمایی می کرد. حضور چند اثر از سینمای فاخر ایران در میان این فهرست ده نفره هم نمایانگر بهتر شدن ذائقه‌ی مخاطبین است و مخاطبینی که در ده سال گذشته، به شدت از معانی راستین سینما فاصله گرفتند و همراه ابتذال سینمای ایران در سالهای دهه‌ی هشتاد هر چه بیشتر و بیشتر از سخت‌پسندی‌ها و ذائقه‌ی سالهای قبلشان فاصله گرفتند. همکارمان «رهیار شریف» در بخش فرهنگی خلیج فارس، نگاهی انداخته به ده فیلم پرفروش سال. نگاهی نقادانه با توضیحاتی کوتاه و مختصر. با هم بخوانیم.

یک – فروشنده ۱۵٬۷۱۴٬۹۱۹٬۰۰۰ تومان

جایگاه اول؛ آن سینمای خوب


ایستادن فیلم اصغر فرهادی در جایگاه پرفروش‌ترین فیلم سال خود خبر میمونی‌ست. هم برای سینما و هم برای مخاطبین. مخاطبینی که در سالهای دهه‌ی هشتاد بیش از همیشه در معرض اتهام «کم دانشی» و بد بودن ذائقه قرار گرفته بودند؛ این بار نشان دادند که اگر محصول فرهنگی درخوری دور از ادا و اطوارهای افراطی روشنفکرانه، در اختیار باشد؛ ذائقه‌شان آنقدرها هم مشکلِ «پسندیدن» ندارد. فروشنده البته بعد از دیده شدن و شهره شدن در جشنواره‌های جهانی در اکران ایران هم موفق بود و درست همزمان با افکار راست گرایانه‌ی منسوخ «دونالد ترامپ» رئیس جمهور تازه به قدرت رسیده آمریکا در بزرگترین ضیافت سینمایی دنیا هم شرکت کرد و دومین اسکار سینمای ایران را برنده شد. تا بعد از مانور تبلیغاتی فراوان دولت احمدی نژاد بر روی اسکار اول، حالا مسئولین فرهنگی دولت روحانی هم این موفقیت فرهنگی را پای خودشان بنویسند و تا جای ممکن از یک اثر هنری، بهره‌برداری سیاسی کنند.

 

دو – من سالوادور نیستم۱۴٬۳۳۰٬۴۹۱٬۰۰۰تومان
رجعت به ابتذال دهه‌ی هشتاد


جایگاه دوم؛ آن هم با فاصله بسیار کم؛ در اختیار فیلمی ست که به گفته ی بسیاری از اهل سینما حتی ارزش یک بار تماشا را هم نداشت. باز هم طنزهای خالی از معنای دهه‌ی هشتاد و باز هم ستاره‌گرایی. رسیدن به فروشی بالا با اتکا به داستان های کم مایه و سرگرم کننده و اتکا به ستاره‌های نام آشنا که حضورشان تا حدبسیاری امضای موفقیت فیلم است؛ به علاوه‌ی ارائه‌ی تصاویری پرزرق و برق از ممالک آن سوی دنیا، برای تماشاگری که هنوز بعد قریب به چهل سال، زنان سینمای خودش را حتی در خواب هم روسری به سر می بیند؛ انگار که شوربختانه هنوز هم خواهان فراوانی دارد. فروش فراوان من سالوادور نیستم در کنار بسیاری دیگر از فیلم های اینچنینی گواهی بودند بر زنده بودن و رونق سینمایی که اهل فکر آرزوی کم رنگ تر شدنش را دارند.

 

پنجاه کیلو آلبالو ۱۳٬۶۵۵٬۹۴۸٬۰۰۰تومان
فروش زیاد در مدت کوتاه


باز هم حکایتی کاملا مشابه. این بار هم طنزی عامه پسند در کنار ستاره های نام آشنا و دست گذاشتن بر سوژه ای تقریبا ممنوعه. این فیلم که تنها مدت کوتاهی بر روی پرده بود و بعد به دلایل متفاوت از جمله سپرده شدن تبلیغاتش به تلویزیون های ماهواره ای، با ممنوعیت اکران مواجه شد؛ علی رغم حضور کوتاه مدت؛ به فروشی در خور دست پیدا کرد تا باز هم جای سینمای فاخر و هنری در میان فیلم های پرفروش کم و کمتر باشد.

 

سلام بمبئی ۱۳٬۵۸۹٬۹۸۱٬۰۰۰تومان
یک عشاقانه ی بالیودی


عاشقانه‌ای بالیوودی از مردان خوش چهره ی سینمای اران. محمد رضا گلزار که با نگاه سختگیرانه‌ی مسعود فراستی؛ بیشتر از یک بازیگر به یک «مانکن» مانند شده و از نگاه او حتی راه رفتن هم بلد نبوده؛ پس از چند سال دوری از سینما؛ بار دیگر با یک فیلم عامه پسند به سینماها برگشته. برخی این‌طور می گویند که سینما صنعت است و هر آنکه بتواند مردم را به سینماها بیاورد و چرخه‌ی اقتصاد سینما را بگرداند؛ بی گمان فردی سودمند برای سینما به حساب می آید. با این حساب محمد رضا گلزار چهره‌ای مفید برای سینما و اطرافیانش و خاصه تهیه کننده ها و سرمایه گذارها به حساب می‌آید. فردی که لااقل در قیاس با چهره‌های مشابه خودش در سالهای قبل فرق‌های بسیاری دارد. هم در نحوه‌ی بازی و هم در میزان درک از مفهوم هنر… انگار که مسئولیتی که سالها قبل با امثال محمد علی فردین؛ شروع شد حالا به گلزار و رفقا رسیده باشد. از این فرق و فاصله گفتن اما در مجال این مقال است و نه در حوصله ی کلام.

 

ابد و یک روز ۱۱٬۴۸۲٬۸۸۶٬۰۰۰ تومان
سینما؛ همین و تمام


یک فیلم تر و تمیز از یک کارگردان به اصطلاح فیلم اولی. فیلمی که در جشنواره ی فجر نود و چهار بسیاری از جایزه های را جارو کرد و توجه بسیاری از اهل قلم را متوجهیک کارگردان تازه ظهور کرده. فیلمی که متهم به سیاه نمایی شد و در گرفتن نقدهای نامنصفانه حتی تا آنجا رفت که «ضد زن» نامیده شد. اما در نگاهی عادلانه و به دور از هیجانات کاذب؛ ابد و یک روز؛ فیلمی بود به غایت “سینمایی ” . سوژه ای مناسب؛ بازی هایی دلچسب و باور کردنی و حتی چاشنی خیال و احساس همدردی با قهرمان‌های بی قدرت. فروش خوب این فیلم و حضورش در جایگاه پنجم، کمی بر بر سینمای فاخر در میان آثار پر رونق گیشه می‌افزاید و به قول معروف چه بهتر از این؟

 

بارکد ۱۱٬۱۸۷٬۳۷۹٬۰۰۰تومان
یک طنزشهری


 

بارکد هم ملودرامی طنازانه بود با ساختن آدمک هایی بی‌عرضه و تقریبا کم هوش که خیال دزدی‌های بزرگ در سر دارند. قهرمان های داستان اما در پی شکست های فراوان عاقبت موفق می شوند تا پوزه‌ی ضد قهرمان اول را به خاک بمالند. این فیلم عامه پسند لااقل در رعایت کردن المان‌های سینمایی نشانه های خوبی داشت. داستان اگر دلکش و گیرا نبود و به عمق زندگی نمی رفت، لااقل زننده و آزاردهنده هم نبود. همین طور کارگردانی و بازی ها و دیالوگ ها…

بادیگارد ۶٬۶۹۰٬۳۷۷٬۰۰۰تومان
آقای ارزشی خیال نو شدن ندارد

 

 

اثر تازه‌ی ابراهیم حاتمی کیا؛ باز هم یک فیلم ارزشی بود. فیلمی باز هم مثل همیشه در حال و هوای جنگ. با قهرمانی از جنگ برگشته و به نظام و آرمان های اول انقلاب وفادار مانده. فیلمی که علی‌رغم سرک کشیدن به مسایل روز و گفتن از انرژی اتمی و … باز هم بوی کهنگی و حرف های دیروز می داد. با این همه اما فیلم حاتمی کیا این بار هم مثل همیشه، رها از ارزش های تبلیغاتی بری نظم و باروهای شخصی او، از منظر سینمایی و داشتن یک کارگردانی منسجم، انتخاب نماها و تصویر برداری؛ لااقل در استانداردهای سینمای ایران فیلم خوبی به حساب می آمد و چشم از دیدن آنچه می دید، پشیمان نمی شد.

لانتوری ۶٬۲۹۶٬۹۰۲٬۰۰۰تومان
اسید پاش فرهنگی

 

 

کارگردان «من عصبانی نیستم» پس از توقیف فیلم قبلی؛ باز هم با یک سوژه‌ی جنجالی به پرده ی سینماها و برگه های روزنامه ها آمد. او این بار از پدیده ی شوم«اسید پاشی» گفت و با اتکا به ستاره‌های جوان و سوژه ی روزش فروش در خوری را هم تجربه کرد. این فیلم البته پس از یک رکود چند هفته‌ای و با خبرسازی آمنه بهرامی دختری که چند سال پیش قربانی این حادثه شده بود، دیگر بار در گیشه و فروش رونق گرفت. چرا که خانم بهرامی معتقد بود که این فیلم برگرفته از زندگی اوست و کارگردان برای این استفاده‌ی بی اجازه می بایست که یک میلیارد تومان به او غرامت بپردازد. خانم بهرامی حتی آقای درمیشیان را یک اسید پاش فرهنگی نام کرد. هرچند که شکایت او در نهایت سود بیشتری را نصیب عوامل فیلم کرد و لانتوری را بیشتر از قبل در معرض نقد و حرف قرار داد.

 

زاپاس ۴٬۸۱۶٬۱۱۴٬۰۰۰تومان
در هم و برهم و بی نظم

 

عوامل فیلم؛ در رویایی ترین خیال هایشان هم گمان نمی کردند که در جدول پروفروش های سال قرار بگیرند. فیلمی به غایت سطحی که بنا به گفته ی اهل فن تنها با اتکا به تبلیغات فراوان از رسانه ملی و تلویزیون‌های ماهواره‌ای؛ در حال و هوای عید و بهار به صحنه آمد و به فروشی غیر قابل باور رسید…

 

خوب، بد، جلف ۴٬۶۴۶٬۰۹۲٬۰۰۰ تومان
یک کمدی تلویزیونی

 

 

 

آخرین فیلم این فهرست ده گانه همچنان فرصت افزایش فروش دارد. این فیلم که با قلم و کارگردانی پیمان قاسم خانی به بار نشسته؛ سوژه‌ای طنز دارد و با بهره گرفتن از نام های آشنا و شوخی های تلویزیونی؛ مردم عادی و شب نشینی‌های خانگیرا به سینما ها آورده

ایستاده در غبار…
افسوس اهل فکر

 

 

چه حیف که این فیلم جایی در فهرست فیلم های پر فروش ندارد. ایستاده در غبار که از نگاه چهره های مذهبی به عنوان رقیب فرهادی برای حضور در اسکار معرفی می شد؛ داستان زندگی یکی از سردارهای جنگ را روایت می کند؛ آن هم با روایتی کاملا نو و تازه که حتی در سینمای جهان هم بدعتی جدید به حساب می آمد. این همه نو آوری و ریزه کاری سینما تنها با قهر بودن مردم؛ از شخصیت‌های مذهبی؛ راهی به جدول پرفروش ها پیدا نکرد. گفتند که این فیلم یک فیلم تبلیغاتی ست. غافل از اینکه سینمای ایران پیشتر از این هم فیلم‌های سفارشی کم نداشته؛ این همه فیلم از سینمای جنگ و دیگر فیلم‌های مذهبی و سفارشی؛ کدام‌شان بار سینمایی این چنینی داشتند؟ کدامشان می‌توانستند مرزی اینگونه محو شده میان واقعیت و داستان برقرار کنند؛ تا که داستانت بوی زندگی بدهد و زندگی‌ات طعم قصه… حیف؛ از این فیلم به غایت سینمایی که راهی به دیده‌ی مردم میانی جامعه پیدا نکرد.

پایان نیست… راه هست…/ لیلا سامانی

به تماشای دنیای فرهنگ و هنر

«چهره نما»عنوان صفحه ی تازه ایست که برای شما دوستان و همراهان خوب مان در بخش فرهنگی خبرنامه‌ی خلیج فارس در نظر گرفته ایم. صفحاتی با همین هیات و با همین قلم پیشتر در یک مجله‌ی اینترنتی دیگر به چاپ می رسید. حال و با به اتمام رسیدن دوره ی چاپ آن سایت و همین طور نزدیکی معنایی و حال و هوایی این صفحه با یکی از برنامه های فرهنگی تلویزیون «ایران فردا» که از طریق همین گروه هنری تهییه و تدارک دیده می شود، بد ندیدیم تا سری جدید این مجموعه را این بار در خبرنامه‌ی خلیج فارس به دست چاپ بسپاریم.
چهره نما همان طور که از توضیح حک شده بر پیشانی اش بر می آید؛ نگاهی دارد به چهره ها و حوادث دنیای هنر، در چهارگوشه ی این دنیای بزرگ و کوچک. در نخستین صفحه ی این مجموعه؛ مسافر این سو و آنسوی خاکزمین شده ایم و از آنهایی گفته ایم که در دیدن و زیستن زندگی؛ سرآمد دیگران بوده اند. از رُم گردی شیرین ” آدری هپبورن ” یاد کرده ایم و از مرگ ستاره ای که زندگی معمول را به شهرت و هیاهو ترجیح داد. از فوئنتس مکزیکی گفته ایم و دافنه دو موریه ی بریتانیایی. اینها و دیگر کوتاه نوشته هایی از راوایان پر شور زندگی را در ادامه ی صفحه‌ی «چهره نما» از پی بگیرید…

آخرین معصوم…


چهارم ماه می مصادف است با تولد “آدری هپبورن” یکی از بزرگترین ستاره های تاریخ سینما. کسی که به قول “بیلی وایلدر”، “آن” ی داشت که او را برای همیشه ماندگار و تکرار نشدنی ساخت.
دوران کودکی و نوجوانی این بازیگر بلژیکی در هلند و در مدت جنگ جهانی دوم سپری شد و همین امر زندگی او را حتی با آن پیشینه ی اشرافی، دستخوش سختی ومرارت ساخته بود ، آدری پس از جنگ در حالی که شانزده سال بیشتر نداشت برای آموزش رقص باله به لندن رفت، هنری که مایه ی تسلی خاطر آزرده اش از جنگ و پیامدهای آن بود. آدری در سال ۱۹۵۳ با بازی در نقش پرنسس فیلم کمدی رمانتیک” تعطیلات رمی” به کارگردانی “ویلیام وایلر” موفق به کسب جایزه ی اسکار شد، بازی دلنشین و کمیک او با آن سیمای شاداب و نگاه نافذ در کنار “گریگوری پک” یکی از جذاب ترین فیلم های کمدی- درام تاریخ سینما را رقم زد.
آدری هپبورن در سال ۱۹۵۶ در فیلم ” جنگ و صلح” به کارگردانی “کینگ ویدور” همبازی “هنری فوندا” و همسرش ” مل فرر” شد.گرچه نسخه ی سینمایی رمان جاودانه ی تولستوی نتوانست، غنای این شاهکار ادبی را به جلوه در آورد اما بازی هپبورن در نقش ” ناتاشا” – که یکی از انسانی ترین و جادویی ترین مخلوقات ادبیات جهانی ست- بار دیگر چشمها را خیره کرد. سازگاری خصایص روحی و فیزیکی او با ناتاشا که با شادابی و سرزندگیش، محیط پیرامونش را تحت نفوذ خود می گرفت، با آن لباس مخملین قرمز در انتهای فیلم تجلی گر عشق زنانه ی تمام عیاری بود که گاه مادرانه و گاه معشوقه وار جلوه می کرد.

او که جای این و آن بودن را دوست نداشت…


“دیانا دُربین” یکی از محبوب ترین ستاره های سینمای کلاسیک آمریکا در نود و یک سالگی در گذشت. خبر در گذشت او را پسرش “پیتر.اچ. دیوید” با “چند روز” تاخیر به خبرگزاری ها اعلام کرد ولی از جزییات و دلیل مرگ مادرش حرفی به میان نیاورد. با وجود آنکه عمر کار حرفه ای دیانا دُربین، تنها به یک دهه محدود بود، اما او در همین مدت کوتاه همواره در اوج بود و به عنوان یکی از گران ترین بازیگران زن، لقب گرفت. او در سال ۱۹۳۶و پس از عقد قرارداد با استودیو یونیورسال در فیلم “سه دختر باهوش” در نقش یک دختر نوجوان ایده آل ظاهر شد. فیلمی که در سال ۱۹۳۷ کاندید جایزه ی اسکار بهترین فیلم شد و استودیو یونیورسال را از ورشکستگی نجات داد. دُربین با بازی در این فیلم برای خود اسم و رسمی بر هم زد تا جایی که در سال ۱۹۳۸ ( به همراه میکی رونی) جایزه ی اسکار ویژه ی نوجوانان را “به خاطر مشارکت چشمگیر در به روی پرده آوردن روحیه وتجسم جوانی” از اکادمی علوم و هنر سینمایی دریافت کرد.
او در سال ۱۹۴۴ در فیلم “تعطیلات کریسمس” ساخته ی “رابرت سیودماک” ظاهر شد. فیلم روایت آشنایی یک سرباز وظیفه به نام “چارلز میسن” ( دین هارنز) با یک خواننده کاباره به نام “جکی لمونت” (دیانا دربین) در تعطیلات کریسمس است. سرباز پای حرفهای این خواننده می نشیند و جکی از کارهای خلاف همسرش “رابرت مانت” ( جین کلی) و روابط بیمار گونه ی او با مادرش پرده بر می دارد. مضمون این فیلم هنوز و پس از گذشت هفت دهه هنوز یکی از تمهای فکر برانگیز است و ارتباط های پیچیده ی روانی مادر و فرزند را در لفافه مطرح می کند. اما دیانا دربین که پیش از این به واسطه ی حضور در فیلم های فانتزی – موزیکال محبوب شده بود، در این فیلم نامتعارف جلوه ی چندانی کرد.
دیانا دُربین در سال ۱۹۴۹ بعد از بازی در ۲۱ فیلم و در اوج شهرت جهانی، زندگی در روستایی فرانسوی را به همراه همسر سومش چارلز دیوید برگزید . او که علت این تصمیم را انزجار از در کانون توجه بودن اعلام کرده بود تا پایان عمرهرگز حاضر نشد بار دیگر به دنیای سینما برگردد و از حضور در اجتماع می گریخت.

یادی از روایت گر اسطوره ای عشق و آرزو


 

 

می امسال ، خاموشی کارلوس فوئنتس نویسنده ی برجسته ی مکزیکی یک ساله می شود. نویسنده ای آزاد اندیش و متعهد که آزادی نوع بشر و بازگشت او به حقیقت وجودی اش را می طلبید.
فوئنتس شخصیت های داستانی اش را از دل اساطیر می گذراند و با شیوه ی یگانه ی نگارشش آنها را در جهان امروز قابل درک می ساخت، شخصیتهایی که گویی دوباره به دل تاریخ باز می گشتند تا در استحاله ای غریب، سرنوشت خود را به گونه ای دیگر رقم بزنند. او با گزینش واژگانی جادویی فضای سورئال داستان هایش را عمیق تر می ساخت و با روایتهایی تو در تو و پیچیده که با مایه های عشق، مرگ و آرزو عجین شده بودند، تاریخ مکزیک و فراتر از آن سرزمین آمریکای لاتین را به نگارش در می آورد. فوئنتس نویسنده ای بود که مرز و محدوده را بر نمی تابید ولی همواره به اصالت و هویت پایبند بود، او با آن که بیش از نیمی از عمر خود را خارج از مکزیک گذرانده و از فرهنگ های گوناگونی تاثیر پذیرفته بود، اما در تصویرکردن تاریخ مکزیک در ادبیات معاصر جهان نقشی عمده ایفا کرد؛ او حتی مرز زمان و مکان را هم بر نمی تابید و راویان و قهرمانان داستانهایش را فارغ از چارچوب های زمانی ومکانی به گشت و گذار در گذشته می برد، حال آنکه همین قهرمانان در جغرافیایی دیگر و با رویدادهایی از جنس امروز دست به گریبان بودند. فوئنتس مرزی میان شعر و نثر هم قائل نبود، اکثر رمان های او گاه به شعری بلند می مانند که فضای فاخر و آهنگینشان، منظومه های کهن را به خاطر خواننده تداعی می کند، منظومه هایی که همگی از در هم تنیدگی دوگانه های ابدی بشری سخن می گویند و تاریخ و اسطوره را براین مدعا گواه می گیرند.

شک، مکر، حسادت، عشق، مرگ‌، جنایت…


” دیشب‌ در عالم‌ روِیا دیدم‌ که‌ بار دیگر به‌ ماندرلی‌ پا نهاده‌ام. در نظرم‌ چنین‌ جلوه‌ می‌کرد که‌ در مقابل‌ دروازه ی آهنین‌ کاخ‌ ایستاده‌ام‌ و به‌ طرف‌ گذرگاه‌ پرپیچ ‌وخم‌ آن‌ نگاه‌ می‌کنم…” این جملات پر رمز و راز بیش از آن که یادآور رمان به یادماندنی “ربه کا” باشد، شناسنامه ی “دافنه دو موریه” خالق بریتانیایی این اثر اند. نویسنده ای که صد و شش سال پیش در خانواده ای هنرمند و اشرافی دیده به جهان گشود.
اولین کتاب “دافنه دوموریه” به نام “روح دوست داشتنی” در سال ۱۹۳۱ چاپ شد و به دنبال آن، “مهمانخانه جامائیکا”؛ داستانی تاریخی درباره ی قاچاقچی ها که “آلفرد هیچکاک” بر مبنای آن فیلمی ساخت، کارگردانی که بعدها نیز داستان کوتاه دیگری از دوموریه به نام “پرندگان” ( ۱۹۳۶) و اثر برجسته اش “ربه کا” (۱۹۴۰) را دست مایه ی فیلمهای دیگرش قرار داد.
با وجود آن که هیچکاک در روایت سینمایی اش از ربه کا یکی از شاهکارهای سینمای کلاسیک را خلق کرده و در القای فضای رعب آور و اسرار آمیز داستان، بی نقص عمل کرده است، اما روایت مکتوب دوموریه در انعکاس سایه ی افسونگر ربه کا به قدری قدرتمند است که داستان حول این قهرمان مرده می چرخد و دیگران شخصیتهای فرعی محسوب می شوند. قهرمانی که با حضور وهم آلودش به داستان هویتی زنانه می بخشد و عناصری چون شک، مکر، حسادت، عشق، مرگ‌ و جنایت‌ را با آغشتن به روحیات زنانه تجلی می دهد. ربه کا نمایشگر قدرت روان متناقض و سودایی زن است، قدرتی سحر گونه که در زمان حیاتش، حسد و خشم را برمی انگیزد و بامرگش همگان را مسخر خود می کند.

مرهم درد سخت جدایی…


هفتم می مصادف است با تولد رابیندرانات تاگور موسیقدان، شاعر، فیلسوف و چهره‌پرداز هندی و نخستین برنده ی آسیایی جایزه ی نوبل ادبی.
تاگور از کودکی آموختن در تنهایی را برگزید و روحش هرگز با مقررات نظام های آموزشی عجین نشد. اشعاراو آمیزه ای ست از منظومه های غنایی و حماسی. چنان که در آثار او زیبایی وآرامش و هیبت و عصیان یک جا گرد هم آمده اند و نمایشی پرشور از هویت بشری را به دست می دهند:
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خدا را می جوید .
خورشید هنوز طلوع میکند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد
امواج دریا، آواز می خوانند
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیست .
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.
تولد هر کودک، نشان آن است که
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است

بازارچه کتاب – جمال‌زاده، شهروند شهرهای داستانی/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

 

شهروندِ شهرهای داستانی

نویسنده: حسن میرعابدینی
ناشر: دنیای اقتصاد
قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۴۴صفحه

 

این کتاب شامل تحلیل زندگی و آثار محمدعلی جمال زاده است و از مجموعه «ادبیات» این ناشر چاپ شده و اولین عنوان «مجموعه کلاسیک‌های ادبیات معاصر» است. این مجموعه به بررسی زندگی و حاصل ادبی نویسندگانی که اختصاص دارد که منتقدان درباره آثارشان، بسیار نوشته اند، به اجماعی رسیده اند و آن‌ها را در صف اول اثرآفرینان ایران جا داده اند. سید محمدعلی جمال زاده هم پایه گذار داستان‌نویسی جدید فارسی و مولف نخستین تحقیق اقتصادی ایرانی به روش غربی است.
نقش جمال‌زاده در نقد ادبی ایران به خاطر دیباچه‌ای است که به عنوان مقدمه «یکی بود یکی نبود» نوشته و از آن به منزله بیانیه‌ای ادبی یاد شده که به مکتب جدید نویسندگی در ایران رسمیت داده است. روشنفکرانی از قبیل تقی رفعت و جمال زاده خواهان ادبیات تازه و متجددی بودند که پاسخگوی نیازهای زمانه باشد و برای همگام شدن با تجدد جهانی به نوع (ژانر) ‌های تازه ادبی می‌اندیشیدند که قادر به انتقال احساسات و افکار جدید باشند. جمال زاده برای جایگزینی وضع جدید ادبی به جای شیوه‌های کهنه، بحث تجدد ادبی را در زمینه داستان نویسی پیش برد.
در کتاب پیش رو، پس از بخش مقدمه و زندگی و زمانه جمال زاده، معرفی آثار این نویسنده در کتاب درج شده و سپس آثارش در ۳ فصل اصلی «داستان کوتاه ۱»، «رمان‌ها» و «داستان کوتاه ۲» مورد بررسی قرار گرفته اند.
در قسمت زندگی و زمانه جمال‌زاده، جمال‌زاده و نقد ادبی و همچنین داستان‌نویسی او مورد بررسی قرار گرفته است. بین بخش‌های کتاب، «میان پرده ۱» و «میان پرده ۲» هم به چشم می‌خورند.
در بخش رمان‌ها، این عناوین مورد بررسی قرار گرفته اند: دارالمجانین، سرگذشت عموحسینعلی(شاهکار)، قلتشن دیوان، راه آب نامه، صحرای محشر، سر و ته یک کرباس. در بخش «داستان کوتاه ۲» هم این عناوین تحلیل شده اند: شاهکار، تلخ و شیرین، کهنه و نو، غیر از خدا هیچ کس نبود، آسمان و ریسمان، قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش دار، قصه ما به سر رسید.
پس از قسمت «پایان سخن» هم بخش‌های «جمال زاده شناسی»، «کتاب نامه»، «نمایه(اشخاص، آثار)» و «تصاویر جلد آثار محمدعلی جمال‌زاده» درج شده است.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
جمال زاده تحت تاثیر رمان‌های سفرنامه ای دوره مشروطه، که خود متاثر از رمان‌های پیکارسکی چون سرگذشت حاجی بابای اصفهانی و ژیل بلاس بودند، به چهره‌های داستانی ماجراجوی خود طی سفری طولانی و در برخورد با آدم‌ها و حوادث گوناگون شکل می‌دهد. در رمان‌هایی با پیرنگ سفر جستجوگرانه، قهرمان در پی مطلوبی خانه و کاشانه را ترک می‌کند و همراه بلدی سفر آغاز می‌کند. او پس از پشت سر گذاشتن ماجراهایی به خانه بر می‌گردد، در حالی که نگاهش به زندگی عوض شده است.
مولانا نیز شخصیتی در حد پهلوانان چنین قصه‌هایی می‌یابد. مثلا در بخش «باج سبیل» _ که نویسنده بعدا آن را به شکل نمایشنامه هم منتشر کرد _مولانا و جواد در بازار اصفهان شاهد زورگویی میرپنج قزاق به کاسبی خرده پا هستند. جمال زاده برای توصیف میرپنج _ که شخصیت “قلتشن دیوان” را به یاد خواننده آثار او می‌آورد _ تشبیهات نظامی‌به کار می‌برد: «منجلاب دهانش باز می‌شد و بسته می‌شد و … شلیک فحش و ناسزا بود که … به سر و صورت بقال بی نوا می‌بارید». مولانا متوجه می‌شود که «مردم رجاله و گروه دکاندارهای راسته بازار، بی حال و وارفته با رنگ‌های پریده و چشم‌های گودرفته بی فروغ، مانند چشمان گوسفند سربریده» ناظر ماوقع هستند.

 

تنگنا

نویسنده: فردریک دار
مترجم: عباس آگاهی
ناشر: جهان کتاب
قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۷۰ صفحه

«آسانسور»، «مرگی که حرفش را می زدی»، «کابوس سحرگاهی»، «چمن»، «قیافه نکبت من»، «بزهکاران»، «بچه پرروها»، «زهر تویی»، «قاتل غمگین»، «تصادف» و «دژخیم می گرید» عناوین رمان های دیگری هستند که پیش از این کتاب، در قالب مجموعه نقاب، با ترجمه آگاهی چاپ شده اند.
رمان «تنگنا» با گفتگوی دو زندانی محکوم به اعدام شکل می گیرد؛ فرّاری یک تبهکار حرفه‌ای است اما شارل بلوندوا کارخانه‌داری است که به قتل همسرش متهم شده است. او در بازگشت پیش از موعدش از شکار، متوجه خیانت همسرش شده و به جای نشان دادن واکنش آنی، تصمیم می‌گیرد مانند یک شکارچی متبحر، همسرش گلوریا را به سمت دامی بکشاند که امکان رهایی از آن وجود نداشته باشد.
شوهر عصبانی و کینه به دل گرفته، با هویتی جعلی شروع به اخاذی از همسرش می‌کند و او را در تنگنایی عذاب‌آور و طاقت فرسا می‌گذارد تا جایی که سررشته امور از دست شارل خارج شده و…
این رمان فردریک دار در سال ۱۹۵۶ چاپ شده و عنوان اصلی‌اش، جمله‌ای است از یکی از دعاهای مسیحیان کاتولیک با این معنی که «خداوندا ما را از شر شیطان برهان!». ۲ سال پس از انتشار این رمان، فیلمی سینمایی با اقتباس از آن و با عنوان «تنگنا» ساخته شد که هدف از انتخاب این نام برایش، القای وضعیت نداشتن راه پس و پیش بود. عباس آگاهی مترجم اثر هم برای ترجمه فارسی این اثر، همین نام را انتخاب کرده است.
این رمان ۱۲ فصل دارد و در قسمتی از آن می خوانیم:
به عقیده من، همه فاجعه های زناشویی، از این جا ناشی می شود: زن و شوهر اراده دوست داشتن یکدیگر را ندارند… به این دلیل که یکدیگر را خود به خود دوست دارند، زندگی زناشویی‌شان نابود می‌شود.
پاکتی به اسمم، در گیشه بود. به خودم گفتم که هرگز خانم کارمند سبیلو، به فکرش هم نمی‌رسد که یکی از چرخ دنده های اصلی یک فاجعه بوده است…

 

 

واقعیت نمایی و بداهت

نویسنده: منوچهر دین پرست
ناشر: پارسه
تعداد صفحات: ۱۲۲ صفحه
قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان

 

در کتاب «واقعیت نمایی و بداهت؛ تأویل‌های ژان لوک نانسی از سینمای کیارستمی» مولف سعی کرده تا به تبیین تأویل‌های فلسفی در سینمای کیارستمی بر پایه آراء فلسفی ژان لوک نانسی بر پایه مفهوم‌های «بداهت»، «ذات واقع» و «نگاه و تصویر» و در انتها «معنای زندگی» بپردازد. همچنین مولف سعی کرده در این کتاب به بررسی لایه‌های فلسفی سینمای کیارستمی و تأویل‌های آن بر اساس روش و متد نانسی و امکان‌پذیری فلسفه سینما بر اساس آراء و اندیشه‌های موجود در سینمای ایران بپردازد. بر این اساس مولف معتقد است که سینمای ایران می‌تواند راه و منش جدیدی در تفکرات فلسفی به خصوص با پشتوانه معرفتی، فرهنگی و تمدنی که دارد بازگشایی کند، در این کتاب نیز سعی بر آن است که با بررسی سینمای کیارستمی و تأویل‌هایی که از سوی ژان لوک نانسی صورت گرفته این سینما را مورد بازاندیشی قرار داد. بنا بر باور نویسنده این کتاب ما می‌توانیم بر اساس روش‌ها و بینش‌های فلسفی آثار هنری را مورد بررسی قرار دهیم و با طرح ایده‌های نوین راهی به سوی خلق آثار هنری با مبانی فلسفی بگشایم.
نانسی در کشاکش نوع سینمای کیارستمی به این نتیجه می‌رسد که در مورد کیارستمی نباید به دنبال «ژانر» فیلم بگردم یا دنبال سبک او، شخصیت یا اصالت سینمای او؛ بلکه باید بیشتر دنبال این باشم که سینما چگونه در آثار او وجود خودش را اثبات می‌کند. یعنی به یک معنا سینما چگونه خودش، خودش را به کرسی می‌نشاند و این مسأله‌ای بود که با قضیه، سبک‌ها و انتخاب‌های سینماتوگرافیک، با موضوع رابطه‌ای که نگران تاریخ سینما و آینده‌اش باشد، به کلی فرق داشت. این‌جا بیشتر با نوعی افتتاح سر و کار داریم؛ افتتاحی که البته پر بود از همه، آن‌چه در صد ساله هنر هفتم گذشته بود مثل این بود که می‌خواهیم بگوییم سینما دوباره شروع می‌شود. یا دنباله سینما همانا سرآغاز آن است.
در مقدمه کتاب می خوانیم: عباس کیارستمی یک تنه سیری ویژه در عالم سینمای ایرانی به وجود آورده و بخشی مهم از سینمای ایران را به خود اختصاص داده است. او مجموعه ارزشمندی از آثار سینمایی برای مخاطبان خود به جا گذاشته که برای هر رهرو تازه نفس علاقه مند به سینما نگرشی مفید و ارزنده است. کیارستمی کارگردانی است که نگاهی دیگرگونه به رویدادها و مسائل پیرامون ما دارد و تنها سینماگر ایرانی است که در مراسم صدمین سال تولد سینما نامش در کنار نام بزرگ ترین کارگردان های جهان قرار گرفته است.
روایت ها و تاویل های ژان لوک نانسی – فیلسوف فرانسوی – از سینمای کیارستمی، ما را با جان مایه سینمای او آشنا می کند. نانسی با عینکی فرانسوی توانسته فیلم های کیارستمی را واکاوی کند و بداهت، نوع نگاه و ذات واقع سینمای او را برای ما بشکافد.
در سال ۱۹۹۴ به مناسبت صدسالگی سینما، مسئولان مجله «کایه دو سینما» به فکر انتشار کتابی افتادند که در آن صد مؤلف درباره صد فیلم از آثار تاریخ یک قرن سینما چیزی بنویسند. نانسی به این درخواست پاسخ مثبت داد. او که فیلم «زندگی و دیگر هیچ» کیارستمی را دیده و سخت شیفته آن شده بود، سعی کرد به فیلم های دیگر این سینماگر ایرانی توجه بیشتری نشان دهد.
کتاب حاضر از هشت فصل تشکیل شده که در ابتدا زندگی و آرای عباس کیارستمی و ژان لوک نانسی بررسی شده است. سپس در فصول بعدی این عناوین مورد بررسی قرار گرفته است: کیارستمی در مقام سینماگر اندیشمند، نسبت فلسفه و فیلم، تأویل‌های سینمایی و پدیدارشناسی، سینمای بداهت ، تأمل و درنگی در فلسفه ذات واقع در سینما، حرکت در سینما، نوعی نگاه، و زندگی ادامه دارد.

 

جامعه شناسی روسپی گری

نویسنده: سعید مدنی قهفرخی
ناشر: پارسه
تعداد صفحات: ۴۰۰ صفحه
قیمت: ۳۵۰۰۰ تومان

 

در نوشته پشت جلد کتاب آمده است: «روسپی کیست و روسپی گری از چه زمان و به چه هدفی گسترش یافت؟ تاریخ روسپی گری در ایران از چه زمانی آغاز می شود و چه عواملی در رشد این پدیده تأثیرگذار بوده اند؟
اغلب اوقات، زنان فحشا را به مثابه رفتاری موقت برای افزایش درآمد خود در نظر می گیرند اما به رغم خواسته خود در این کار باقی می مانند و قسمت اعظم درآمد آن ها را واسطه ها (پااندازان-حامیان) کسب می کنند؛ در واقع زنان تن فروش خود قربانی فعل مجرمانه ای هستند که مشتری های شان آن ها را تشویق می کنند. این کتاب، جمع بندی مطالعات سال های گذشته درباره روسپی گری است. نویسنده ضمن مروری تاریخی بر وضعیت روسپی گری در ایران و جهان و قوانین مرتبط با آن، مجموعه یافته های حاصل از مطالعه خود و همکارانش را با عنوان «ارزیابی سریع وضعیت روسپی گری در شهر تهران» به یافته های قبلی افزوده تا تصویری به روزتر و شفاف تر از موضوع ارائه دهد.

پرنده‌ی من /مینا استرآبادی

مو شکافی و کند و کاو در لایه های خودآگاه و ناخود آگاه هویت زنانه ، خصیصه ای ست که در همه ی رمانهای “فریبا وفی” مشهود و ملموس است. او ذره بین دقیقش را بر روی همه ی زوایای شخصیتی زنان داستانش می گذارد و در نهایت بدون تحمیل قضاوت خود، روح کالبد شکافی شده ی زن ایرانی را در معرض نمایش قرار می دهد. او در این مسیر با زبردستی تمام، از مسیر انصاف و تعادل خارج نمی شود و خود را از افراط و شعارهای فمینیستی مصون نگه می دارد. وفی در کسوت جراحی بی طرف زمانی به واکاوی اندیشه ی “شیوا” ی روشنفکر در “رویای تبت”می پردازد و یا زمانی دیگر روان زن معمولی و بی تکلف مخلوقش در رمان ” پرنده ی من” را جست و جو می کند.

رمان “پرنده ی من” از زبان زنی ساده، متاهل، خانه دار و نسبتا جوان روایت می شود، زنی درگیر تکرار زندگی روزمره و عاصی و سرخورده ازهیچ انگاشته شدن. زنی که در کنار شوهر و دو فرزندش زندگی یکنواخت و پوچی را می گذراند. او با حالتی ترحم وار در جست و جوی پناهی است که آن را نمی یابد، روابط سرد و بی رمق او با شوهرش “امیر” بر ملالت و دلزدگی او از زندگی دامن زده است، امیر نه بی مهر است و نه مهربان، نه حاضر و نه غایب، نه مسوول است و نه ولنگار. امیر دغدغه ها، آرزوها و بلند پروازی های خود را فدای زندگی خانوادگی نمی کند. از همین روست که برای رسیدن به رویای مهاجرت به کانادا، قفس خانواده را بر نمی تابد و” پرنده “ی رویاهایش را به سوی باکو پرواز می دهد، تا شاید سکویی برای اوج به سمت آرمان شهرش بیابد، ولی در این سوی ماجرا “پرنده ” ی اندیشه و رویاهای زن مجالی برای پرگشودن نمی یابد، او بار مسوولیت پروردن و تربیت کودکانش را به دوش می کشد، با مشقت و کمبودهای زندگی دست و پنجه نرم می کند تا شوهرش خسته بال از پرواز باز گردد و باز تکرار و تکرار…
کنار امیر دراز می‌کشم. حالا نه برایش زنم، نه مادر، نه خواهر. هیچ ربطی به هم نداریم. نور سرد و سفید تلویزیون مثل نورافکنی از خط دشمن به رویمان افتاده و دنبال شناسایی ماست که مثل دو غریبه روی قالی افتاده‌ایم. به امیر می‌چسبم و شانه‌هایش را محکم می‌گیرم. برمی‌گردد و توی خواب بغلم می‌کند. حالا نه او شوهر است و نه من همسر. نه او مرد است و نه من زن. دو آدمیم تنگِ هم و پناه گرفته در هم. ( صفحه ی ۹۸)
راوی داستان “پرنده ی من” آن قدر بی هویت و خود ویرانگر است که حتی نامش هم مجهول است، در سراسر داستان، حتی یک بار هم کسی او را به اسم صدا نمی زند. او درگیر تناقضات و کشمکشهایی ست که روح او را خراش می دهند، او از یک سو از داشتن یک خانه ی ۵۰ متری که به تازگی “مالک” آن شده اند، حس رضایت و شادمانی دارد و آن را به مثابه ی مامن و پایگاهی استوار می بیند ولی از سوی دیگر با زبانی تمسخر آمیز از آپارتمان کوچک و رقت بارش سخن می گوید:
ولی من دلم می خواهد از خانه مان حرف بزنم. خانه ای که در آن مستاجر هیچ صاحبخانه ای نیستیم. صاحبخانه شیطان نیست ولی همان اندازه می تواند روح آدم را تسخیر بکند.(صفحه ی ۱۰)
نوبت به من می رسد می گویم مالک. و تعجب میکنم از طعم شیرین آن. می آیم بالا و کلمه را مثل شکلاتی که یک دفعه کاکائو یش دهان را پرکند مزمزه میکنم. مالک. خدایا من مالکم.مالک. .(صفحه ی ۱۳)
باید بلند شوم و چراغ را روشن کنم. روشنایی توی خانه ناجور تقسیم شده است. آشپزخانه از حالا شب است. هال عصر است و اتاق خواب روز. .(صفحه ی۱۱)
برای راوی “زیر زمین” هم واژه ای ست با بار معنایی چندگانه، زیرزمین با این که تداعی گر خاطرات ترس، دلهره، تحقیرو تنبیه های دوره ی کودکی اوست، اما در عین حال مفری است برای پناه بردنش به کنج خلوت وفراموشی. او که مجال پرواز پرنده ی فکر و آرزوهایش را بر فراز زمین نمی بیند، ناچار راه فرود را می پوید و راه خلاصی را در زیر ِ زمین می یابد.
زیرزمین را دوست دارم. بعضی وقتها دوست دارم به آن جا برگردم. گاهی اوقات تنها جایی است که می‌شود از سطح زمین به آن جا رفت. مدت‌هاست که فهمیده‌ام همیشه زیرزمینی را با خود حمل می‌کنم. از وقتی که کشف کرده‌ام که آن جا مکان اول من است زیاد به آن جا سر می‌زنم. .(صفحه ی ۱۳۸)
قهرمان داستان، از جایگاه یک زن ایرانی به نابسامانی و در هم پیچیدگی شرایطش می نگرد، نگاهی که تنها به درگیری و جدال با درونش ختم می شود و به نمود بیرونی مشهودی منجر نمی شود، چرا که ضمیر او از کودکی با باورهایی نظیر تحمل، صبر و توداری عجین شده است. اما این باورها هم در زندگی زناشویی کسالت بارش، دستخوش تضاد و دوگانگی می شوند:
سکوت من گذشته دارد . به خاطر آن بارها تشویق شده ام . هفت هشت ساله بودم که دانستم هر بچه ای آن را ندارد . سکوت من اولین دارایی ام به حساب می آمد .(صفحه ی ۲۵)
[خاله محبوب گفت:] “خبر چین دوست ندارم” دستش را روی سینه استخوانی ام گذاشت :”زن باید یاد بگیرد همه چیز را این جا ، نگه دارد . فهمیدی ؟” فهمیده بودم .( صفحه ی ۳۵)
امیر از سکوت‌های من کلافه می‌شد[…] سکوت من او را می‌ترساند. کم‌کم عادت به پر حرفی پیدا کردم. حتی در مواقعی که لازم نبود. سال‌ها بعد یاد گرفتم که حرف می‌تواند حتی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد. .(صفحه ی ۲۷)
در این بین زن داستان اگر گاه لب به شکوه و اعتراض می گشاید و یا حتی فریادی از سر ناخوشی بر می آورد، معنایش قد علم کردن و فرار از استیصال نیست، بلکه ناله و فغانهایی ست که از سر ستم دیدگی و ناخوشی بر می خیزند، بی آنکه هیچ هدفی را دنبال کنند:
امیر می گوید:”صدایت را بیاور پایین” نمی آورم. بلند می شوم تا صدا بهتر پخش شود. خوشحالم که خانه مان کوچک است و او نمی تواند از دست فریادهای من در برود. آهسته می گوید:”طلاقت می دهم”مثل تیر خلاصی است که خیلی آرام و خونسرد شلیک می کند. من باید بمیرم. دراز بکشم و بمیرم. دراز می کشم ولی نمی میرم ( صفحه ی ۵۰)
وفی با بیانی موجز و رسا به تشریح دیگر زنان داستان می پردازد، او با تک جمله هایی گویا که با چاشنی طنز نیز همراه اند، شخصیت”مامان”، “خاله محبوب” و خواهرهای راوی،”شهلا” و “مهین” را به خوبی نمایانده است و در عین حال از مردان داستان هم غافل نمانده و به خوبی از عهده ی شخصیت پردازی آنان نیز بر آمده است:
مامان توی خواب هم زاری می کند ( صفحه ی ۲۹)
خاله محبوب می گوید:” من به عشق ماتیک زن جعفر شدم” ( صفحه ی۳۸)
شهلا برای هر چیز مراسمی دارد، آداب دارد، باید آن را اجرا کند ( صفحه ی ۸۸ )
مهین این روزها آواز می خواند، خرید می کند، انگلیسی حرف می زند، نامه می نویسد….( صفحه ی ۱۱۶)
از عمو قدیر و چشمکهایش وحشت داشتم [… ] چشمکی که اصلا پدرانه نبود ( صفحات ۳۴ و ۵۵)
یکی از ظریف ترین تعابیری که در رمان پرنده ی من به چشم می خورد، روایت “سیر شدن” انسانها و حربه هایی است که آنها در قبال این پدیده به کار می گیرند، با مقایسه ی این واکنشها، می توان اوج درماندگی و انفعال را در شخصیت اصلی داستان مشاهده کرد:
[امیر] وقتی از من سیر می شود مرد مجردی می شود که به اشتباه در خانه ی شلوغی مهمان است….
آقا جان وقتی از مامان سیر می شد، ویتامین را به خانه می آورد….
مامان وقتی سیر می شد اثاث خانه را توی حیاط می ریخت وچند روز پشت سرهم، زاری کنان همه جا را تمیز میکرد و به در و دیوار و زمین و همه جا دستمال میکشید….
“شهلا” وقتی سیر می شود رژیم می گیرد…..
“مهین” وقتی سیر می شود زن مردی که نمی شناسد می شود و به آن سر دنیا می رود …
من باید مفلوک تر از همه باشم که وقتی سیر می شوم [باید] سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم بگذارم و به صدای آبکشی روده هایش گوش کنم و تازه شرمنده ی آن همه سیری باشم. ( صفحات ۶۰ و ۶۱ و۶۲)
زن، در” پرنده ی من” از داشتن هرگونه محدوده ی شخصی بی بهره است، امیر آنقدر در دست اندازی به این حریم، گستاخ است که از خواندن نامه ای که زن برای خواهرش نوشته هم ابایی ندارد. او با کنایه هایش در مورد پدر و مادر همسرش او را از گذشته متنفر، با تعریف از دخترهای قلمی خیابان، از حال بیزار و با نشان دادن پیرزنی مچاله از آینده نا امید می کند:
[امیر] می‌گوید:” پدر تو فقط در یک چیز نبوغ داشت، از راه به در کردن زنهای مردم”(صفحه ی ۴۹)
امیر می‌گوید: ” خیلی چاق شده‌ای مثل بوفالو. از دخترهایی که قلمی‌اند و توی خیابان راه می‌روند خوشم می‌آید؛ باریک و ظریف.”( صفحه ی ۱۱۰)
امیر پیرزنی را که به پاکت کاغذی کهنه و مچاله ای می ماند نشانم می دهد و می گوید:” بیست سال بعد ِ تو” (صفحه ی ۹)
نگاهی که وفی در این داستان به پدیده ی خیانت دارد، بسیار مشابه آن چیزی ست که در رمان “از طرف او” نوشته ی آلبا دسس پدس بیان شده است، خیانتی که گرچه از حیطه ی خیال و تصور بیرون نمی رود ولی بر جان و فکر زن چنبره زده است:
امیر خبر ندارد که روزی صد بار به او خیانت می کنم . وقتی که زیرشلواری اش به همان حالتی که در اورده وسط اتاق است . وقتی توی جمع آن قدر سرش گرم است که متوجه من نیست . وقتی سیر شده و یادش می افتد که منتظر ما نمانده است . وقتی مرا علت ناکامی هایش به حساب می آورد . وقتی زن دیگری را به رخ من می کشد . وقتی که می تواند از هر چیزی به تنهایی لذت ببرد.[…]. وقتی که تنهایم می گذارد ، به او خیانت می کنم [….] روزی صد بار از این زندگی بیرون می روم . با ترس و وحشت زنی که هرگز از خانه دور نشده است. آرام آهسته بی صدا و تا حد مرگ مخفیانه به جاهایی می روم که امیر خیالش را هم نمی کند.آن وقت با پشیمانی زنی توبه کار در تاریکی شبی مثل امشب دوباره به خانه پیش امیر باز می گردم. ( صفحه ی ۴۲)
رمان “پرنده ی من” موفق به دریافت جایزه ی رمان بنیادگلشیری و یلدا شده است، این رمان با بیانی شیوا و جسور بازگوکننده ی واقعیتهایی روزمره و در عین حال تکان دهنده است، واقعیت هایی آنقدر تلخ که وفی گاه برای باز گوییشان، ناگزیر دست به دامان طنزی گزنده شده است. گویی راوی با ریشخندی عالمانه درصدد است تا چشم خواننده را به روی معضلی بگشاید که از فرط وضوح و تکرار، به دیدنش عادت کرده است. معضلی که روح و تن یک انسان را درهم می شکند و پرنده ی ذهنش را تا ابد اسیر و محبوس نگه می دارد:
رویای من معیوب است . مثل آن بلور ترک برداشته است که حیفم آمد توی سطل آشغال بریزم ولی می دانم که دیگر به درد نمی خورد . چرخ فلکی که در آن هستم نمی تواند مرا جای دوری ببرد . می چرخم و می چرخم و در جای اولم هستم .( صفحه ی ۱۰۷)

جاذبه نوزایش یا افسون آرمان (ازدانته آلیگری تا فروغ فرخزاد)/رضا اغنمی

نویسنده: مهدی استعدادی شاد
زمان: زمستان ۲۰۱۷ – ۱۳۹۵
مکان: فرانکفورت آلمان

به روایت نویسنده تصویر روی جلد ازنقاشی های هنرمندانه ی «بوتوچلی» است که درسال ۱۴۸۵ درتابلویی زیبایی به مناسبت «مقاله ی تاریخساز» پیکومیراندولا زیرعنوان : «سخنی پیرامون شآن انسانی» منتشر کرده است. خواننده با مشاهده تابلوی باعظمت روجلد وعنوانش، خواندن و دریافتن مفهوم ذاتی کتاب را با اشتیاق دنبال می کند.
در پیشگفتار از مسافرت خود به ایتالیا وشهرفلورانس «که زادگاه دانته است و هم وارنا که آرامگاهش است» سخن می گوید و از رُنسانس یا نوزایش. درپایان همین پیشگفتار است که با یادآوری پشت سر نهادن تجریه های جُنبش روشنفکری هموظنان، می نویسد : «این جُستار نتیجه ی گفت و گو و جست و جویی است که میترا کوچکیان بانگارنده دراین سال ها داشته. او که برای “خود” شدن به دهه ها کوشیده و تاوان پرداخته . . . و بانکته بینی ها و اشاره های دقیق باعث تکامل متن شده است ازاو برای همیازی اش سپاسگزارم».

فصل بندی کتاب از یک شروع ودرشماره هفدهم برگ یکصد و سی و دو به پایان می رسد. فصل نخست ازپیدایش کلمه ی « رُنسانس» می گوید: « که عاریه ای از زبان فرانسوی بوده است . . . و ایتالیائی ها خودشان به آن دوره ی تاریخ « “رینا شمینتو” و شهر [فلورانس] را “فیرنزه”» می گویند با چنین نگاه انتقادی به شجاع الدین شفا و یا فریده مهدوی دامغانی مترجمان اثر(کمدی الهی و زندگانی او) یادآور می شود که : «مترجمانی که با همان نگاه اولیه کارشان، معلوم می ساختند زیر تأثیر جهان بینی محافظه کارانه بوده، به چالش با قالب های ذهن بومی برنیامده و بدین ترتیب جان و جنم آثار نامبرده را ضایع ونفله کرده اند». اشاره های مستند نویسنده به لغزش های مترجمان، که در این بخش آمده، دقت بیشتر او و امانتداری در ترجمه را توضیح می دهد ویادآور می شود.

درفصل دو از بت شکنی دانته، «دربینش مسیحی “تثلیث مقدس” [و اینکه] هیج نقشی برای حضور زن قائل نبوده است» سخن می گوید. در قرون وسطی ازنواندیشی و نوخواهی دانته، که فصل تازه ای درادبیات جهان، در مسیحیت گشوده، با شکستن باورهای تعصب دینی: «رابطه ی مردانه پدر و پسر و روح القدس را دگرگون ساخت». بئاتریس یا بئاتریچه آفریدۀ دانته در«کتاب زندگانی نو» درسیمای زنی با شخسیت ممتاز و کامل قد ظاهر می شود. شگفتا که نواندیشی تاریخی و بی نظیر دانته، نه تنها رخنه دربنیادهای فکری وایمانی پیروان مسیحیت پدید آورده : که «درحوزه فلسفه نیز تلقی سنتی و رویکرد ارسطویی را به چالش کشیده است». نویسنده، شهامت دانته را می ستاید. «گسست از سنت و عادت رایج زمانه را . . . وی با تأکید برسرودن به زبان محلی بدعت گذاری و از رسم و دستور تولید کتاب به زبان لاتین [زبان رسمی کلیسا و حاکمیت] سرپیچی کرده است».

درفصل سوم، نویسنده با اشاره به خاطرات خود در گذشته درباره بازخوانی آثار دانته، ومقایسه افکار او با سهروردی که در کتاب «قدرت و روشنفکران» آورده است، با روایت سفرهای سه گانه دانته در کمدی الهی و دیدن بهشت و هفت آسمان وعظمت پروردگار می نویسد : « بازهم درپی اثبات حق خود بر زمین است او باتردستی هرکنایه و قصه ای را به خدمت می گیرد و با گزارشی از تبعید نادرست خود و بی انصافی ارباب کلیسا و حماقت نهفته درکشمکش های فرقه ای به دست می دهد». درهمین جاست که مفهوم و گوهر برجستگی پیام نوخواهی وعقلانیت این اثر بزرگ دوران رُنسانس را برای پیروان ادیان توضیح می دهد : « کمدی الاهی، حدبث نفس دگراندیشی است که برای حیثیت و نام خود در برابر فرمان یورش شریعت پناهان به فراسوی این جهان گذرا سفر کرده است». با یادآوری سنت عرفانی و تلاش و تکرارهای «مدام گسست» عرفا سرانجام، نویسنده دراین مقایسه با یأس و ناامیدی، و به درستی نتیجه می گیرد هرعارفی که در مقابل باورها و احکام «خشک مقدسانه شریعت ایستادگی کرده ، اما با این قصد و نظر نه مسائل تحول تاریخی کشور خودرا حل کرده و نه با پیشرفت جهان همگام شده است».

نویسنده، درفصل چهارم بازهم گریبان بقول خودش مترجمان “خشکه مقدسان وطنی” را گرفته و از چشم پوشی برخی رابطه های آزاد زن ومرد مثلا: « کنارگذاشتن متن فرانچسسکا در دوزخ برای دانته بازگو کرده بی پیامد نبوده است . . . . . . قضیه ازاین قراربوده که در زندگی پیش از دوزخ، روزی شوهر فرانچسکا همسر خود پائولورا هنگام عشقبازی غافلگیر کرده و بزعم خود عاملین این رابطه ی ممنوع را باکشتن کیفرداده است». تیزبینی ها و دقت نویسنده در مقوله ی یادآوری ترجمه قابل حرمت است.
فصل پنجم: پیشدرآمیدی ست که نویسنده، ارتباط فکری دانته و فروغ را درفاصله زمان طولانی در پس چند قرن دگرگونی های جهانی، مورد توجه قرارداده و به احتمال قوی نخستین باراست که یک پژوهشگر ایرانی، جایگاه فکری شاعر آزاده ایرانی را بدین گونه معرفی می کند:
«جاذبه ی رُنسانس یا افسون آرمان وجه تسمیه ای دارد که به جز دانته، شخصیت دیگری را نیز شامل می شود. شخصیتی که فروغ فرخزاد است».

باز هم نگاهی دارد به دستاوردهای رُنسانس و سال تولد آن با روایت های مختلف : «برسرعمرش». هرچه هست دیدگاه هایش وسیع و گسترده تراست: «دامنه ی تماشایش نیز گسترده تراست». اندیشه ها باز و دامنه ی فکر وعقلانیت ش دلپذیر. دستاوردش آزادی و آزادگی انسان است ازبردگی و رهایی از قلاده های تعصب.

فصل ششم : اندک خاطره ای ازخود، واشتیاق به ادبیات و ذوق نویسندگی را با خواننده ها درمیان می گذارد. واز علاقه به شعرفارسی، به درستی می نویسد: «بدون شناخت سنت شعری در زبان فارسی نویسندگی اش درست و راست از کار درنخواهد ماند و بدین دلیل نیز مطالعه ی شعر و نظم آوری پیشینیان را پیشه کرده است». در همین جستجوهاست که با فروغ آشنا می شود. با جوهر شعری و افکار والایش بیشتر کلنجار می رود تا با جنم ش نزدیک شود و می شود. رگه های جهنده ی حسی و آفریننده ی او را درمی یابد. به کتابی که نوشته «شاعران و پاسخ زمانه» وعکس هایی که تصویر فروغ را بالاسرش دارد؛ دریافته است که فروغ : «به خاطر تیزهوشی و شاخک های قوی حسی خود شاعری برجسته و پیشرو بوده است؛ چرا که درتوجه به مسئله ی رُنسانس صاحب قدم و پیشگام شده و زودتر از بقیه درک ودریافت خود از امر نوزایش را پرداخته است».

نویسنده، دراین فصل به مسائل اجتماعی، سازمان یافته، اشاره هایی دارد که با شکافتن هریک از آنها و شناساندن حلقه های اتصالی، عادت های ناهنجار اجتماعی فرهنگی را که درجامعه ریشه دوانیده مطرح می کند. در رهگذرهمین گفتارها رواج بازار زیبائی را مثال آورده که دریغم آمد اینجا نیاورم :
« نگاهی بدین کیش شخصیت «عمل زیبائی» بیندازید. وقتی خوابیدن زیر دست جراحان به اصطلاح زیباساز این قدر همه گیرشده است. این روحیه ای است که زنان ومردان را خود خواسته زیر کارد و چاقوی پزشکان می کشاند؟ درجامعه ما گویی همه ازخود ناراضیند. می خواهند جلد عوض کنند. با خود مسئله دارند . . . . . . این جنسیت های زنانه و مردانه ای که می پندارند با زیرابرو برداشتن، مرتفع سازی چروک پوست یا تغییرشکل صورت، پستان، باسن و تقویت آلت جنسی ازخود آدم جدیدی می سازند، بقول رندان کورخوانده اند. اصلا به بیراهه می روند. هیچ بحران واقعی دراین صورت حل نخواهد شد. چون بحران شخصی و اجتماعی به قیافه و بازتابش درآینه ربطی ندارد».
درفصل بعدی نیز ادامه بحث رُنسانس و ارزش ودستاوردهایش درخودی و دیگران است، به ویژه در «تاریخ فرهنگ یونان و وقوف به ارزش حیثیت انسان و استقلال فرد انسانی . . . وآموزش هنر توازن» وبراین باور است که «میان سطرهای آثار دانته و فروغ چه اشاره هائی نهفته است». با چنین زمینه ها به تولدی دیگر می رسد و برجستگی ها ونبوغ فروغ را توضیح می دهد

درفصل هشتم نویسنده،: از دوکتاب ترجمه شده به فارسی: «اثری از یاکوب بورکهارت با نام فرهنگ رُنسانس درایتالیا ترجمه محمدحسن لطفی» ودومین کتاب « اثرارنست کاسیر است با نام فرد و کیهان درفلسفه ی رُنسانس» وآن که درواقع نخستین سخنور و پژوهشگرایرانی درباره ُرنسانس بوده: «ابراهیم گلستان برای دانشجویان دانشکاه شیراز به سال ۱۳۴۸ که درکتابش با نام “گفته ها” (ناشر روزن چاپ لندن ۱۳۷۷) آمده است.
نویسنده، با اندک گله مندی می نویسد : «دفترشعر فروغ هم می توانست ارجاع مناسبی باشد به شکوفائی بحث کمک کند ولی گلستان اشاره ای بدان ندارد». اما با نگاهی دقیق بستر فکری گلستان را می شکافد و اضافه می کند که : همو «توجه را به رویدادهایی جلب می کند که در تاریخ اندیشگران و سیر اندیشه صورت گرفته و باعث رشد و ترقی شده است. دراینجا است که “جنبش رُنسانس” الگوی راهنما می شود». درهمان سخنرانیست که گلستان رُنسانس را با وضعیتی که با برآمدن صفویه در ایران، همزمان با آنچه در اروپا صورت گرفته مقایسه می کند: «در زیر رنگ یک ایمان، انسان فرهنگی تبدیل شد به فرد فرقه ای و، بعد، آدم ملی. و تعصبی که باب حکومت بود شد زائیده زبونی و فقر وفلاکت فرهنگی. امکان نشر و گسترش فکر یا تمدن نورا برد. . . . هر جور بحث و چاره جوئی این انحطاط را با پرسش “چرا” شروع باید کرد».
ازدیدگاه نویسنده، گلستان «برخودپویی وخلاقیت تأکید دارد وتقلید را نفی می کند، مسئله او در سخن یاد شده ترغیب مخاطبان به خود کاوی و تمرین اندیشه است. اوسالها پیش از اینکه آرامش دوستداری پیدا شود . . . . . . همین سخنرانی گلستان برای دانشجویان دانشکاه شیراز سند پیشکسوتی او درارائه بحثی است که برهنر اندیشیدن تأکید می گذارد و آن را لازمه تحول می خواند». پایان این فصل با گلایه از گلستان و انتقاد از سعدی، « که مفهوم زن در مجموعه ای از “آدمی” “تن آدمی شریف است نه به حان آدمیت” به حساب نمی رفته است» .

فصل ۱۳ نگاهی ست به سروده های تکان دهنده ی فروغ، که قدرت بیان زخم های «زن بودن» زیر سلطه جامعه مرد سالاری خواننده را دچار شگفتی می کند در « دفتر نخست شعری زیر عنوان “عصیان” سروده است: به دور افکن حدیث نام، ای مرد/ که ننگم لذتی مستانه داده / مرا می بخشد آن پروردگاری / که شاعررا دلی دیوانه داده/ . . . . . . بیا بگشای در، تا پر گشایم/ به سوی آسمان روشن شعر/ اگر بگذاری ام پرواز کردن / گلی خواهم شدن درگلشن شعر.»
دردفتر شعر “عصیان” « فروغ درنفی شرایط اسیری شاعر گام برداشته است:
به لب هایم مزن قفل خموشی/ که در دل قصه ای ناگفته دارم/ زپایم بازکن بند گران را/ کزین سودا دلی آشفته دارم».به پدرش نامه ای نوشته ازمونیح وبرای او فرستاده. گلایه کرده ازپدرش به خاطر بی توجهی به استعدادهای او.«درعین حال نقدعادت ها و روش تربیت عمومی ست» که به بهانه نامه به پدر، پدران و لغزش های اساسی تربیت خانواده ها را به باد انتقاد گرفته است.
فصل ۱۶ با عنوان: «برای آخرین بار به قیاس متن های دانته و فروغ در رابطه با “رُنسانس” و تفاوت ها» ست. نویسنده با اشاره به : «زندگانی نو» اثردانته ، درمقایسه با “تولدی دیگر» اثر فروغ، که پیشکش شده است به «ا. گ» به کار گرفته، می توانست اولین پرسش ونقطه ابهام را دامن بزند که این طور نشد. زیرا معلوم گشت که منظور ابراهیم گلستان است که آن زمان ها به صورت کارفرما، حامی و معشوق فروغ بوده است». درادامه، تحلیل درستی دارد و می نویسد : « گلسنان که مخاطب مستقیم سخن “رُنسانس” فروغ بوده، در واقع می توانسته این رخداد را دستمایه یک گفتگوئی سازد. دیالوگی برای پرداختن به امر ضروری پوست انداختن جامعه ی ایرانی وبازبینی الگوهای فکری و رفتاریش درآن زمان تا شاید پیشگی ری حوادث بعدی حاصل شود حوادثی که ناشی ازتداوم سنت گرائی و چیره گشتن اُمُلان و اُزگلان بر رقیبان ومعترضان بود».

درآخرین فصل ازجاودانگی فروغ می گوید تا جائی که متحجران و بنیادگران اسلامی را نیز به ستایش سراینده ی دفترهای اسیر و دیوار و عصیان و . . . کشیده است. وکتاب به پایان می رسد.
استعدادی شاد، درآشنائی با سروده ها و افکار پیشتاز فروغ، پژوهش صادقانه ای ارائه کرده که هر خواننده منصف را به سپاس وا میدارد. به امید اینکه گسسترش دقت واحساس مسئولیت ایشان در این زمینه ها موثرافتد.