خانه » هنر و ادبیات (برگ 22)

هنر و ادبیات

آن یقین ماندن /منصور کوشان

 

 

 

احمد شاملو یکی از نادر شاعران ایران است که آگاهانه جسارت فراتر رفتن از تجربه‌ی پیشین را همیشه داشته است و از هیچ تجربه‌ی زبانی و به خدمت گرفتن مضمون‌های اکنونی واهمه نداشته. اندیشه‌ی انسان‌گرایانه‌ی او، اگر چه در بسیاری از متن‌هایش اندیشه‌ای سایه‌دار است و به ناگزیر آثار او را از شرایط همه زمانی و همه مکانی یا جاودانه شدن باز می‌دارد، اما کم هم نیستند متن‌هایی از او که اندیشه‌ی در آن‌ها فراتر از موقعیت دوران خود می‌رود، بی‌سایه می‌شود.

 

 

شاملو که از نخستین پیروان شعر نیمایی است، خیلی زود درمی‌یابد که تنها بهره بردن از روشنایی شعر نیما کافی نیست. نمی‌توان فقط در پرتو آثار نیما ماند و شعر جاودانه نوشت. از این ‌رو با دریافت عمیق انقلاب نیما و نیرو گرفتن از تجربه‌ی او جسارت پریدن و فراتر رفتن را می‌آزماید و می‌تواند سربلند از آن بیرون بیاید. از همین‌ رو، بر خلاف بسیاری از شاعران که تنها زمزمه‌گر راه نیما بودند و با احتیاط پا جای پای او می‌گذاشتند، در راهی که پیش می‌گیرد، فریاد می‌زند. خود را از هر شرط بیرونی وامی‌رهاند تا بتواند صدای خود را داشته باشد.
شعرهای او نه تنها از نظر زبان امکان، مضمون سایه و اندیشه‌ی بی‌سایه۲ یکی از برترین‌ها در میان آثار شاعران و نویسندگان معاصر است که تنوع و گوناگونی ساختار هرمیِ۳ شعرها و تعدد آن‌ها نیز یکی از درخشش‌های مجموعه‌های او است.
از او نیز چهار شعر را برمی‌گزینم تا با خوانش آن‌ها در کنار هم و شناخت اجزای هر کدام زبان امکان، مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه در آثار او بهتر دیده شود. بدیهی است در این انتخاب متن‌هایی که در ساختار هرمی‌شان دارای وجه‌های مشترکند در نظر گرفته شده است. متن‌هایی که به‌ رغم نویسانده‌شدنشان به شاعر در فاصله‌ی سه دهه، حس مشترکی را به خواننده یا مخاطب منتقل
می‌کنند و از همان کارکردهایی بهره می‌جویند که در رسیدن به یک ساختار هرمی ازلی و ابدی‌اند.
در ماهی، شبانه، ترانه‌ی کوچک و از این گونه مردن زبان امکان، مضمون سایه و اندیشه‌ی بی‌سایه با هویت و استقلال شکل می‌گیرند. تفاوت آشکار چهار متن از سویی و ساختار هرمی هر متن از سوی دیگر، به روشنی نشان می‌دهند که هیچ قاعده و قانون و قراردادی برای دست یافتن به ساختار هرمی وجود ندارد. بلکه آن چه یک متن را به ساختار هرمی شکیلی می‌رساند بهره بردن از این سه ویژگی در بطن همان متن است.
نمی‌توان به صرف این که نیما یوشیج یا حافظ یا دیگری از ترکیب ویژه یا صورت خاصی از جمله بهره برده و جای صفت و موصوف یا نهاد و گزاره را تغییر داده است، انتظار داشت که می‌توان به متنی شعری یا به ساختاری هرمی دست یافت. همان ‌طور که شعرهای نیما نشان می‌دهند و شعرهای شاملو، هر متن ویژگی‌های خود، – زبان را به زبان امکان رساندن، نشانه کردن، مضمون را از عینیت به ذهنیت یا سایه‌ای رساندن و اندیشه را از چارچوب‌های بسته بیرون آوردن و بی‌سایه کردن – را می‌طلبد. چنان که زبان، مضمون، اندیشه و نهایت احساس و شعور و شخصیت در شعر، شعرهای ماهی و شبانه را به رغم اشتراکاتشان و برخوردار بودن از ساختار هرمی متفاوت از هم نشان می‌دهد:


من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می‌کنم
در برترین دقایق این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین؛
احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین.
آه ای یقین گم‌شده، ماهی‌ی گریز
در برکه‌های آینه لغزیده تو به‌تو!
من آب‌گیر صافی‌ام، اینک! به‌سحر عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به‌من بجوی
▪ ▪
من فکر می‌کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می‌کنم
در چشم من
به‌آبشر اشک سرخ‌گون
خورشید بی‌غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می‌کنم
در هر رگ‌ام
به‌هر تپش قلب من
کنون
بیدارباش قافله‌یی می‌زند جرس.
▪ ▪
آمد شبی برهنه‌ام از در
چو روح آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.
من بانگ برکشیدم از آسمان یأس؛
“- آه ای یقین یافته، بازت نمی‌نهم!”
۱۳۳۸

احمد شاملو/ ماهی/ باغ آینه

شعر سه پاره‌ی ماهی، با دو شرح درونی و یک نتیجه‌ی بیرونی، هم در هر پاره به ساختار هرمی می‌رسد و هم در کل. این ویژگی را می‌توان در زبان واگویانه‌ی پاره‌های نخست و دوم و زبان روایی صریح پاره‌ی سوم آشکارا شاهد بود. زبان امکان، مضمون سایه و اندیشه‌ی بی‌سایه در تمام عنصرهای شعر متبلور است.
شاعر از قلبی گرم و سرخ سخن می‌گوید که هم از آن ویژه‌ی او است و هم از آن هر مخاطبی. قلب متن قلبی است که در تداوم حیات خود قلب حیات طبیعت، انسان می‌شود. تصویر قلب پاره‌ی نخست در تداوم تصویر دست پاره‌ی دوم، اگر چه هر دو از یک کنش، کنش شرایط ویژه‌ی شاعر برمی‌خیزند، اما سرانجام، آن دو قلب، آن زوج، آن وحدتی را می‌آفرینند که نیاز تداوم هر حیات کوشایی است.
قاموس گشوده‌ی واژه‌های هر شعر شاملو، از سویی زبان امکان در متن‌های او را به اوج توانایی می‌رساند و از سوی دیگر چنان مضمون سایه‌ در آن‌ها رها تنیده می‌شود که اندیشه‌ی بی‌سایه به سادگی شکل و تبلور می‌یابد. خوانش دوباره‌ی شعر ماهی و مقایسه‌ی دامنه‌ی واژه‌های آن با شعر شبانه این واقعیت را به‌روشنی نشان می‌دهد:
یله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه‌یی،
و زنجره
زنجیره‌ی بلورین صدایش را ببافد.
در تجرد شب
واپسین وحشت جانت
ناآگاهی از سرنوشت ستاره یاشد
غم سنگینت
تلخی‌ی ساقه‌ی علفی که به‌دندان می‌فشری
هم‌چون حبابی ناپایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و رودینه
به‌جادویی که اسفندیار
مسیر سوزان شهابی
خط رحیل به‌چشمت زند،
و در ایمن‌تر کنج گمانت
به‌خیال سست یکی تلنگر
آب‌گینه‌ی عمرت
خاموش
درهم شکند.
مهر ۱۳۵۰

احمد شاملو/ شبانه/ دشنه در دیس

واژه‌هایی که در ماهی جمله‌ها و نهایت تصویرهای بدیع آن را می‌سازند، همه از یک ساز و کار برآمده‌اند. در واقع اگر چه نمی‌توان واژه‌ای را بدون در نظر گرفتن ریشه‌ی آن با واژه‌ی دیگر هم خانواده نامید، اما حضور متن‌هایی هم‌چون ماهی و نهایت ساختار شکیل یک شعر نشان می‌دهند چه گونه ممکن است شاعر با بهره بردن از زبان امکان و ایجاد مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه، مفهوم یا گونه‌ای هم‌ خانواده بودن واژه‌ها را به مخاطب انتقال بدهد. چنان که متن شبانه با همه‌ی متفاوت بودنش، دارای همین احساس اشتراک است.
متن ماهی، جدا از سه پاره بودن، به ‌دلیل مضمون ویژه و اندیشه‌ی مستتر در آن، از گونه‌ای زبان امکان بهره می‌برد که حس بیانی بریده بریده را منتقل می‌کند. چنان که ضربان قلبی یا فریاد انسان از نفس افتاده‌ای. در صورتی که این اتفاق در شبانه، به ‌همان دلیل‌های یاد شده، درست بر خلاف ماهی عمل می‌کند. کل متن زمزمه‌ی فروخورده‌ای است که یک نفس گفته یا خوانده می‌شود و سپیدی میان سطرها، جز امکان یک نیم‌نفسی، هیچ نقش تعیین‌کننده یا ساختاری ندارند.
در هر دو متن اضطراب و هراس هست، اما بیان در هر کدام ویژگی همان متن را یافته است. زبان امکان، مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه در هر کدام ساختار هرمی ویژه‌ی همان متن را شکل داده است. چنان که در متن ترانه‌ی کوچک شکل سوم این تشخص در زبان، مضمون و اندیشه دیده می‌شود:
تو کجایی؟
در گستره‌ی بی‌مرز این جهان
تو کجایی؟
من در دوردست‌ترین جای جهان ایستاده‌ام؛
کنار تو.
▪ ▪
تو کجایی؟
در گستره‌ی ناپاک این جهان
تو کجایی؟
من در پاک‌ترین مقام جهان ایستاده‌ام؛
بر سبزه‌شور این رود بزرگ که می‌سراید
برای تو.
دی ۱۳۵۷

احمد شاملو/ ترانه‌ی کوچک/ ایران

در ترانه‌ی کوچک هم مانند متن‌های دیگر پرسش وجود دارد و من راوی یا شاعر در جست‌وجوی آن نیکان‌شهر انسانی است. اما متن سوم، دیگر نشانی از اضطراب و هراس نیست. نگرانی با صبوری و گونه‌ای یقین یافته، نه در “در گستره‌ی ناپاک این جهان” که “در پاک‌ترین مقام جهان” ایستاده است.


ترانه‌ی کوچک هم مانند متن‌های دیگر از زبان امکان، مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه به خوبی بهره برده است. من راوی و من مخاطب متن به راحتی از من شاعر۴و من مخاطب ویژه‌ی او می‌گذرند و من هر خواننده و مخاطب هر شنونده‌ای می‌شوند و ژرفای مفهوم ازلی و ابدی مکمل بودن و به ‌یگانگی رسیدن را می‌نمایاند.
بررسی و تحلیل جزء به جزء از این‌گونه مردن توانایی و احاطه‌ی شاملو را از سویی و کارکرد زبان امکان و مضمون سایه‌ و اندیشه‌ی بی‌سایه را بهتر نشان می‌دهد. در خوانش دقیق از این‌گونه مردن همه‌ی این عنصرها به وضوح دیده می‌شوند. به ویژه که از این گونه مردن آشکارا بر بنیاد ساختار متن هرمی تو در تو ساخته شده است. نه تنها نشانه‌ی واژه‌های متن به طور غریبی شکل هرم را به خاطر خواننده می‌آورند که سه وجه هرم و سه هرم توأمان در متن با سه پاره شدن متن بهتر دیده می‌شود.
وجهی خواب اقاقیا است، وجهی نفس سنگین اطلسی‌ها است و وجه سوم گل سینه‌ی انسان شعر “بر تالار ارسی در ساعت هفت عصر” است. و هر سه وجه هر سه هرم هم با هر سه وجود توأمان زبان، مضمون و اندیشه با رأسی یک سان: ستایش زیبایی، طبیعت، زندگی و هراس از دست دادن آن‌ها:

 

می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
خیال‌گونه
در نسیمی کوتاه
که به‌تردید می‌گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
▪ ▪
می‌خواهم نفس سنگین اطلسی‌ها را پرواز گیرم.
در باغچه‌های تابستان،
خیس و گرم
به‌نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی‌ها را پرواز گیرم.
▪ ▪
حتا اگر
زنبق کبود کارد
بر سینه‌ام
گل دهد –
می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی‌ها باشم
بر تالار ارسی
به‌ساعت هفت عصر.
۱۸ آبان ۱۳۵۱
احمد شاملو/ از این گونه مردن/ ابراهیم در آتش
مشخص است که ساختار از این گونه مردن یکی از خوش‌تراش‌ترین‌ ساختارهای هرمی‌ شعر است. زبان به همان قدرتی در خدمت متن قرار می‌گیرد که در شعر حافظ. چنان که مضمون نیز در این شعر باز از شکل سایه‌ای خود فراتر نمی‌رود. خواننده با همه‌ی شناختش از اقاقیا و حس و درک آن، از اشراف بر خواب اقاقیا محروم بوده است. خواننده بارها اطلسی‌ها را دیده است، لمس کرده است، بوییده است، اما هیچ حافظه‌ای از نفس سنگین اطلسی یا آن اطلسی که نفس سنگینی دارد، نداشته است. امکان پرواز با آن را نیافته است.
من راوی متن با گذر از خواب اقاقیا و مردن در آن یا با پرواز در نفس سنگین اطلسی‌ها به راحتی به زبان امکان، مضمون سایه و اندیشه‌ی بی‌سایه می‌رسد و من انسانی خود را با شکفتن گل زنبق سینه‌اش از کارد، به خواننده می‌دهد و او را به هم‌‌ذات‌پنداری می‌رساند.
این هم‌ذات‌پنداری خواننده با متن‌ها و شعرهایی از شاملو یکی از تشخص‌های ترویج شعر او یا استقبال بی‌نظیر خوانندگان از آثار او است.
از این گونه مردن با این که به صراحت به گل اشاره می‌کند، باز خواننده نمی‌تواند یقین داشته باشد که وجود در شعر یا انسان بی‌سایه‌ی شعر، از اقاقیاها و اطلسی‌هایی می‌گوید که او نیز از آن‌ها شناخت دارد. چرا که هر گاه خواننده بخواهد به این یقین برسد که متن از عنصرهایی سخن می‌گوید که همان عینیت و واقعیت بیرون را دارند، نه تنها “خواب اقاقیا‌ها” و “نفس سنگین اطلسی‌ها” او را از این یقین بازمی‌دارند که با خواندن “زنبق کبود کارد”ی که بر سینه‌ی انسان بی‌سایه‌ی شعر “گل می‌دهد” از این فکر بازمی‌ماند و خوانش دوباره‌ی متن را آغاز می‌کند تا با سهم خود شاید بتواند از سایه‌های در متن، از گل‌های در متن که هیچ عینیتی ندارند و ذهنی شده‌اند و در موقعیت سایه مانده‌اند، به واقعیتی ملموس، به ‌واقعیت زندگی خود برسد. واقعیتی که اندیشه‌ی متن، وجود بی‌سایه‌ی درون متن به او می‌دهد.
این وجود در متن، من راوی‌ بی‌سایه است. انسانی است که با وجود دارا بودن موقعیت ویژه، باز فراتر از اندیشه، اندیشه‌ی انسانی نمی‌رود. من راوی در متن توانایی خواب یا مرگ گل‌ها را ندارد. خود را نسبت به این هستی یا زیبایی ملتزم می‌داند. حاضر است در برابر حفظ آرمان خود، زیبایی، سینه‌ی خود را تا حد شکافتن و خون فوران زدن سپر کند. سپر کند تا خود گل شود و با گل شدنش نشان بدهد که گل شعر هم انسان است.
او به همان اندازه به حیات گل التزام دارد که به حیات انسان. و بعد مخاطب خود را به همین شیوه به سوی التزام به تمام عنصرهای طبیعت، تمام نمادهای هستی می‌کشاند. حافظه‌ی او را ازلی و ابدی می‌کند. می‌خواهد به او احساس و شعور و اندیشه‌ی جزیی از هستی بودن و کل هستی شدن را بدهد. می‌خواهد به او وجود یک جان آزاد بودن را بدهد، یک انسان بی‌سایه بودن را، اندیشه شدن را.
احمد شاملو و فروغ فرخ‌زاد از نادر شاعران ایرانی هستند که متن‌هایی این چنین شکیل با ساختار هرمی در مجموعه‌ی آثارشان کم نیست. به ویژه که از گوناگونی زبان یا چند صدایی بودن متن، که از نخستین آموزه‌های نیما است و با همان مرغ آمین ویژگی آن را نشان می‌دهد، شاملو آگاه است و در شعرهایی توانسته ‌است این تجربه را با مضمون و اندیشه‌ی آن هم‌سامان کند.

آشنایی با زبان امکان و گوناگونی‌ آن و بهره بردن از آن در متن، در همان شعرهای نخستین شاملو، حضور خود را نشان می‌دهد. به طوری که در مجموعه‌ای نیست که این شناختش را تجربه نکرده باشد. اما در کم‌تر متنی از این گونه است که تفاوت زبان امکان من راوی‌ها با یک‌ دیگر دیده می‌شود و اگر این ضعف و نقص در بسیاری از متن‌های او نبود و تلاش می‌کرد بر بعد چند صدایی بودن آن‌ها بیفزاید، انتخاب نمونه‌هایی از او در چارچوب شعرهایی با ساختار هرمی به ‌مراتب بسیار بیش‌تر از آن ‌چه می‌شد که اکنون است.
ناآگاهی‌ شاملو از کارکرد شگردی که به‌ کار می‌برد، از بی‌توجهی به ‌چند صدایی بودن آن‌ها در معنا و زبان، حتا گاه چنان شعر‌هایی از او را با مشکل روبه‌رو می‌کند، که نبودن آن‌ها متن را به ‌مراتب شکیل‌تر و پذیرفتنی‌تر می‌کند:
راوی
اما
تنها
یکی خنجر کج بر سفره‌ی سور
در دیس بزرگ بدل چینی.
میزبان
سروران من! سروران من!
جدآ بی‌تعارف!
▪ ▪ ▪
مدعیان
… که بر سفره فرود آیید؟
زنان را به‌زردابه‌ی درد
مطلا کرده‌اند!
دلقک
باغِ
بی‌تندیس فرشته‌گان
زیبایی‌ی ناتمامی ست!
خنده‌های ریش‌خندآمیز
ولگرد
شتابان نزدیک و به‌همان سرعت دور می‌شود
گزمه‌ها قدیسان‌اند
گزمه‌ها قدیسان‌اند
گزمه‌ها قدیسان‌اند

احمد شاملو/ دو تکه‌ی ناپیوسته از شعر بلند “دشنه در دیس”/ دشنه در دیس
متن به ‌همین‌ گونه، به شکل گفت ‌و گو و شرح‌های نمایشی ادامه پیدا می‌کند و شخصیت‌ها، که البته تنها در نام با یک‌ دیگر اختلاف دارند و تا حدودی در محتوای بیان، هم‌سان یک‌دیگر حرف می‌زنند. اختلاف چندانی در نوع زبان و اندیشه‌ی یا بیان راوی، میزبان، مدعیان، حتا دلقک و ولگرد با دیگران، چون مداح، زنان عاشق، مادران، خطیب، جارچی و … نیست.
این بی‌دقتی که مشکل بنیادی‌ ادبیات ایران، به ویژه در داستان و نمایش‌نامه‌ی آن است، در بسیاری از متن‌های شاملو، هم‌چون بادها، مرغ باران”، “سرود مردی که تنها به‌راه می‌رود”، “بر سنگ فرش”، “تا شک”، “مرثیه”، “حماسه”، “ره‌گذران”، “وصل”، “۴/ عصر عظمت‌های غول‌آسای عمارت‌ها”، “شعری که زندگی ست”، “سرود آن‌که برفت و آن کس که برجای ماند”، “لوح”، “سفر” و … دیده می‌شود. بدیهی است گاه این مشکل از ناتوانی بیان شاعری سرچشمه می‌گیرد و گاه از ناآگاهی عمیق او نسبت به ‌کارکرد ‌شگردی که به‌کار می‌برد.
آن‌ چه در مورد شاملو مسلم و انکارناپذیر است توانایی‌ پرشکوه او در زبان‌های گوناگون روایت است. چه در متن‌های شعری و چه در متن‌های داستانی (ترجمه). چنان که به‌ترین نمونه‌های این نوع توانایی او را می‌توان در یه شب مهتاب، پریا، دخترای ننه دریا، از تجربه‌های نخستینش و در قصه‌ی مردی که لب نداشت از آخرین تجربه‌ها‌یش، در ساختار تک‌صدایی یا تک‌زبانی آشکارا دید.

البته از او متن‌هایی با دو زبان متفاوت و بسیار موفق هم موجود است، اما در صد آن‌ها نسبت به ‌حجم بسیار آثارش چندان زیاد نیست:
عصر عظمت‌های غول‌آسای عمارت‌ها
و دروغ
عصر رمه‌های عظیم گرسنه‌گی
و وحشت‌بارترین سکوت‌ها
هنگامی که گله‌های عظیم انسانی به‌دهان کوره‌ها می‌رفت
[و حالا اگه دلت بخواد
می‌تونی با یه فریاد
گلوتو پاره کنی:
دیوارا از بتن مسلحن!] عصری که شرم و حق
حسابش جدا ست،
و عشق
سوءتفاهمی‌ست
که با “متأسف‌ام” گفتنی فراموش می‌شود
[وقتی که با ادب
کلاتو ورمی‌داری
و با اتیکت
لبخند می‌زنی،
و پشت شمشادا
اشکتو پاک می‌کنی
با پوشتت.] عصری که
فرصتی شورانگیز است
تماشای محکومی که بردار می‌کنند؛
سپیده‌ی ارزان ابتذال و سقوط نیست
مبداء بسیاری خاطره‌ها ست:
[هیفده روز بعدش بود
که اول دفعه
تو رو دیدم عشق من!] وهن عظیم و اوج رسوایی نیست
سیاحتی ست با تلاش‌ها و دست و پاکردن‌ها
بر سر جائی بهتر:
[از رو تاق ماشین
جون کندن‌شو بهتر می‌شه دید
تا از تو غرفه‌های شهرداری]؛


احمد شاملو/ ۴/ آیدا، درخت و خنجر و خاطره
یا
“مرگ را پروای آن نیست
که به‌انگیزه‌یی اندیشید.”
اینو یکی می‌گف
که سر پیچ خیابون وایساده بود
“- زندگی را فرصتی آن‌قدر نیست
که در آیینه به‌قدمت خویش بنگرد
یا از لب‌خند و اشک
یکی را سنجیده گزین کند.”
اینو یکی می‌گف
که سر سه‌راهی وایساده بود
“- عشق را مجالی نیست
حتا آن‌قدر که بگوید
برای چه دوست‌ت می‌دارم.”
والهه این‌ام یکی دیگه می‌گف
سرو لرزونی که
راست
وسط چاراهِ هر وَر باد
وایساده بود.
احمد شاملو/ ترانه‌ی اندوه‌بار سه حماسه / مدایح بی‌صله
این فراز و نشیب‌ها یا این ضعف‌ها و قوت‌ها در آثار هر شاعری امری بدیهی است. آن‌ چه نهایت ماندگار می‌ماند آن تعداد شعرهایی است که با ساختار هرمی‌شان در هر زمان و هر مکان پویا می‌مانند و نام کسی را که به ‌او نویسانده شده‌اند جاودانه می‌کنند.
بدیهی است که احمد شاملو یکی از چند شاعر معاصری است که شعرش در زمان‌های بسیاری خواننده خواهد داشت و او با کسانی که آمدند، با چند شعر نیمایی درخشیدند و بعد خاموش شدند یا کارنامه‌ی فعالیتشان خالی از شعرهایی با ساختار هرمی است، فاصله‌ی بسیاری دارد. با این حال نمی‌توان ناگفته گذاشت بی‌توجهی او را به ‌فرهنگ و استوره‌های فارسی/ ایرانی.
با این که شاملو یکی از شاعران و نویسندگان نمونه‌ی ایران است که روی‌کرد ژرفی به فرهنگ گذشته دارد، باز از شخصیت‌های استوره‌ای و تاریخ ایران به صورت یک نماد بهره می‌جوید. بیش‌ترین رویکرد او به نمادهای یونانی یا به ‌طور کلی غرب است. اگر از چند شعری که اختصاص یافته است به فرهنگ مسیحی یا غربی، به ویژه به شخصیت عیسا، چون “مرگ ناصری” و “مصلوب”، تکرار “مسیح”، “مریم”، “عذرا”، “ابراهیم”، “ایوب”، “قابیل”، “هابیل”، “یهوه”، “سی‌زیف”، “پرومته”، “آشیل” و … به‌ مراتب افزون‌تر از بهره بردن از نمادهای “سیاوش”، “آرش” و “اسفندیار” است.

اکنون که از احمد شاملو نزدیک به ‌پانصد شعر کوتاه و بلند در شانزده مجموعه باقی مانده است، رنج مضاعف او را در شکوفایی و شناساندن شعر بیش‌تر می‌توان دریافت. در واقع کار بی‌وقفه‌ی او و مسؤلیت پویایش، اگر چه نه اعتباری به‌ شعر او می‌بخشد و نه آن را بی‌اعتبار می‌کند، بهتر فراز و فرودهای شعرش را در بیش از پنجاه سال فعالیت مستمر نشان می‌دهد. به ‌ویژه که سیر اندیشه‌ی او در گذر از تاریخ پرحادثه‌ی حیاتش، ژرفای بیش‌تری می‌یابد و زبان امکان و مضمون سایه‌ی شعرهایش برجسته‌تر می‌شوند. مانند شعرهایی که مرگ را از متن خود می‌گیرند و حیات شاعرشان را بی‌پایان می‌گردانند:
گفتم اینک ترجمان حیات
تا قیلوله را بی‌بایست نپنداری.
آن‌گاه دانستم
که مرگ
پایان نیست.
احمد شاملو / کژ مژ و بی‌انتها … / حدیث بی‌قراری‌ ماهان

پانویس:

۱. این جستار، بخشی است از کتاب هستی‌شناسی شعر فارسی، جلد ۱، انتشارات نوروز هنر، تهران، ۱۳۸۷
۲. برای شناخت و تعریف “اندیشه‌ی بی‌سایه”، مراجعه کنید به کتاب هستی‌شناسی…
۳. برای شناخت و تعریف “ساختار هرمی” نیز به همان کتاب مراجعه کنید.
۴. برای شناخت و تعریف “من راوی”، “من مخاطب” و “من شاعر” نیز به همان کتاب مراجعه کنید.

احمد شاملو و عشقی که به عبدالله داشت…/رهیار شریف

گفت و گو با هادی خرسندی باب آثار و احوال احمد شاملو…

 

اشاره

دوم مرداد ماه را تقویم تاریخ فرهنگی ایران به عنوان روز خاکسپاری احمد شاملو در خاطر سپرده. به همین بهانه گفت و گوی کوتاهی داشته ایم با ” هادی خرسندی ” شاعر طنز پرداز ساکن لندن که در دوره ی کوتاه زندگی شاملو در لندن به نحوی همشهری او محسوب می شده. آقای خرسندی نگاهی تازه به شخصیت شاملو انداخته و از جمله گفته که کمپین ” نام من کجاست ” زنان افغان او را به یاد احمد شاملو می اندازد؛ چرا؟ پاسخ به سوالتان را در متن گفت و گو دنبال کنید…

در سالروز احمدشاملو، چه شعری، حرفی، خاطره ای از او زودتر به ذهن شما میآید؟

شاعر زنده آن است که خبرها و رویدادهای روزمره و، وقت و بیوقت، گاه و بیگاه، یاد او یا کلام او را برای شما زنده کند. من روزی صد بار به یاد سعدی میافتم، پنجاه بارش برای اینکه گفت:«همه از دست غیر مینالند، سعدی از دست خویشتن فریاد!»

و شاملو؟

این روزها کارزار یا کمپین زنان افغان با شعار «نام من کجاست؟» یاد شاملو را برای من زنده میکند.
لاله عثمانی، از سازمان دهندگان این کمپین می‌گوید اخیراً و پس از اینکه آگهی درگذشت همسر یک شاعر و نویسنده معروف را در فیسبوک دید که در آن هیچ اشاره‌ای نه تنها به اعضای زن خانواده، بلکه حتی به متوفی هم که زن بود، نشده بود، به این فکر افتاد که چرا باید حتی تحصیل کرده‌ها و سرآمدان جامعه، اینگونه هویت زن را انکار کنند.

لاله عثمانی می‌گوید آنچه برخی مردان افغان با زنان می‌کنند و هویت آنها را انکار می‌کنند، نه ریشه در مذهب دارد، نه در فرهنگ. بلکه یک “سنت خرافی” است که در افغانستان ریشه دوانده و با افزایش آگهی، می‌توان ریشه آن را خشکاند.
به باور این فعال مدنی، هدف کمپین “نامم_کجاست” این است تا به زنان جامعه تلنگر بزند که به این آسانی از هویت خود نگذرند و به مردان هم یادآوری کند که زن را همانند یک انسان مستقل ببینند، نه فقط مادر، خواهر و همسر.
ویدا ساغری، از فعالان جامعه مدنی در کابل بی‌سی‌سی گفت که در افغانستان داشتن نام مستعار یا عدم ذکر نام زن یک رسم است. به گفته او بیشتر دختران در خانه پدر یک نام دارند و وقتی ازدواج می‌کنند، نام دیگری برایش انتخاب می‌شود. نامی که خانواده شوهر به دل خودشان انتخاب می‌کنند.
او می‌گوید که نام یک زن، نام ارزشی و شخصیتی نیست، بلکه بیشتر نام فرهنگی است که در خانواده‌های پدر و شوهر گذاشته می‌شوند.
خانم ساغری می‌گوید که در زمان عروسی متوجه شدم که در کارت عروسی نام من نبود و فقط “دوشیزه” نوشته شده بود. من مخالفت کردم و نامم را در کارت عروسی نوشتم و امروز نگرانم که اگر بمیرم در کارت فاتحه‌ نامم نوشته نشود – همه نقل از بی بی سی»

ربطش با احمد شاملو؟

در ایران هم این سنت مرضیه بوده است و البته امروز نه به شدت افغانستان – بزرگان حکومت اسلامی، نام همسرشان «بیت» است و طبقات فرودست به جای زنم یا همسرم، از «منزلمون» صحبت میکنند. من دیده بودم که بعضی آقایان از صدا زدن نام زنشان در انظار پرهیز دارند و معمولن او را به نام پسرشان صدا میزنند. البته به خاطر ندارم پدرم در جایی مادرم را هادیخرسندی صدا زده باشد! اما صدای آن آقا در شابدولظیم همچنان در گوشم است که گفت «عبدالله کاهوها را ببین!». عبدالله کی بود؟ زن جوانی با چادر گلدار سفید که بگمانم همسر آن اقا میبود که شوهرش او را به نام پسرشان، عبدالله صدا میزد! پسرشان کجا بود؟ …. دخترک حامله بود و لابد آن اقا آرزو داشت پسر باشد و اسمش
را بگذارند، – نه، بگذارد – عبدالله. اسم آن آقا محمد بود، چونکه دخترک او را «ممدآقا» خطاب کرد!

و احمد شاملو؟

آهان. و در آن سرزمین و در همسایگی افغانستانی که روزگاری با ایران یکی بوده، احمد شاملو نام کتابش را «عبدالله در آینه» نمیگذارد!

آیدا در آینه. منظورتان تابوشکنی اوست؟

و نمیگذارد «عبدالله و درخت و خنجر و خاطره!». این بیغیرت دو تا تابو را با هم میشکند. اولن که از زنش حرف میزند، او را سوژه ی شعر و ادبیات و اسم کتاب میکند و بعد هم نام او را با تیراژ بالا در انظار عمومی لو میدهد. همانطور که اولش گفتم شاعر زنده آن است که خبرها و رویدادهای روزمره ، وقت و بیوقت، گاه و بیگاه، یاد او یا کلام او را برای شما زنده کند، چنانکه این رباعی مناسب مبحث من، ممکن است بعد از صد و بیست سال (از امروز حساب کنید!) مرا به یاد کسی بیاورد
:
بی تو، نه امور این جهان لنگ شده
نه بین زمین و آسمان جنگ شده
نه کوه شده آب و نه دریا شده خشک
اما دل من برای تو تنگ شده

بازارچه کتاب … تابستان غم‌‌انگیز /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

آخرین راز

 

 

نویسنده: نیکلاس بتهل
مترجم: مهرداد معینی
ناشر: معین
تعداد صفحات: ۴۲۵ صفحه

 

رمان «آخرین راز» نوشته نیکلاس بتهل به تازگی با ترجمه مهرداد معینی توسط انتشارات منتشر و راهی بازار نشر شده است.
این کتاب درباره یکی از نسل‌کشی‌ها و جنایات جوزف استالین دیکتاتور شوری در مقطع پایانی جنگ جهانی دوم است. قصه‌ای که نویسنده این کتاب سراغش رفته، درباره ۵۰ هزار زن، مرد و کودک قزاقی است که در سال ۱۹۴۵ یعنی سال پایان جنگ جهانی دوم، در آلمان بودند. این جمعیت یا اسیر جنگی بودند و یا آوارگانی بودند که از حکومت استبدادی استالین فرار کرده بودند و همگی کشته شدند.
تعدادی از این جمعیت ۵۰ هزار نفری با این خیال که با دست کشیدن از جنگ به سود هیتلر، مورد عفو متفقین قرار می‌گیرند، تسلیم شدند. اما فکر نمی‌کردند که چرچیل و روزولت، چندی قبل در ایتالیا، حکم مرگ آن‌ها را امضا کرده باشند.
قزاق‌ها بین بازه زمانی سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۷ با یک برنامه از پیش تعیین شده و به زور به کشورشان بازگردانده شدند؛ آن‌ها را با توسل به زور، سوار قطار کردند و قزاق‌ها مانند گله‌های حیوانات، با فشار و سختی در قطارها جا گرفتند. تعدادی از آن‌ها پیش از رسیدن به روسیه تصمیم به خودکشی گرفتند تا به دست استالین کشته نشوند. کتاب «آخرین راز» داستانی است که براساس مستندات و همین اتفاقات تاریخی، برای اولین بار نوشته می‌شود.

تابستان غم‌انگیز ساموئل اس

 

نویسنده: جی. پی. دانیلوی
مترجم: رضا اسکندری‌آذر
ناشر: هیرمند
تعداد صفحات: ۸۹ صفحه

 

 

شخصیت اصلی داستان، آقای اس، که در دنیای ادبیِ آمریکا برای خودش کسی بوده، در ۴۰ سالگی پنجمین سال دوره روانکاوی‌اش را در وین طی می‌کند. بارزترین مشکلات او، عشق و پول هستند.
یک کنتس پیر، مقرری مادام‌العمر به او پیشنهاد می‌دهد و در عوض از او می‌خواهد نقش حیوان دست‌آموزش را بازی کند. از طرف دیگر، یک دختر جوان آمریکایی، عشق و ضبط‌وربط زندگی شلخته و چرکش را وعده می‌دهد. او به سینه هر دو دست رد می‌زند و حتی روانکاوش پس از پنج سال از پذیرش او سر باز می‌زند.
رمان کوتاه فلسفیِ جی. پی. دانلیوی، «تابستان غم‌انگیز ساموئل اس»، نشان می‌دهد چیزهایی هم که انسان به آن‌ها اعتقاد ندارد، می‌تواند به‌اندازه‌ اعتقادات اشتباه، فلج‌کننده باشد.
دانلیوی در ساموئل اس، مردی را به تصویر می‌کشد که هیچ کاری از او ساخته نیست، الّا پذیرش مرگ. نام فامیل اس، آشکارا به واژه Singular یا مفرد اشاره می‌کند؛ و نابودی انسان در تنهایی و انزوا را نمایان می‌کند.
جی. پی. دانلیوی نویسنده ایرلندی‌/آمریکایی در ژانر اجتماعی/کمدی سیاه، در اواخر دهه ۵۰ میلادی به‌واسطه انتشار رمان جاودانه «مرد زنجبیلی» به شهرت رسید که با شمار ۴۵ میلیون نسخه و چاپ بلاانقطاع ۶۰ ساله‌اش در فهرست ۱۰۰ رمان برتر قرن بیستم، رتبه ۹۹ را از آن خود کرد و به ۲۵ زبان مختلف ترجمه شد.دانلیوی یک طنزپرداز بالفطره است که آثار بعدی‌اش ارزش انتظار برای خواندن را دارند.

 

 

نوشتن مانند بزرگان

 

نویسنده: ویلیام کین
مترجم: مریم کهنسال نودهی و کاوه فولادی نسب
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۲۱۵ صفحه
قیمت: ۱۹ هزار تومان

 

ویلیام کین نویسنده این اثر، در کتاب پیش‌رو، نه با رفتن به هزارتوی بحث‌های نظری، بلکه با شیوه ای مبتنی بر نمونه‌های موردی، سراغ روش همانندسازی رفته و با بررسی و تحلیل شیوه روایت، سبک و فنون بلاغی ۲۱ نویسنده بزرگ تاریخ ادبیات جدید، سعی دارد به مخاطب کمک کند تا شناختش را از ساختار داستانی عمیق تر کند، پایه فنی‌اش را ارتقا دهد و امکانات نهفته در زبان را کشف و درک کند. روش همانند سازی، یکی از قدیمی ترین شیوه‌های یادگیری نوشتن است و پس از سال‌ها دوری از مرکز و قرار گرفتن در حاشیه، دوباره در دانشکده‌ها و مدرسه‌های داستان نویسی آمریکا احیا شده است.
مولف در این کتاب، در جستارهای مختلف، برای ملموس تر کردن مباحث، ارجاعات زیادی به آثار نویسنده‌هایی داده که شیوه و سبک شان در کتاب بررسی شده است. بعضی از زیرنویس‌های کتاب در نسخه اصلی بوده اند و برخی دیگر توسط دو مترجم اثر، به آن اضافه شده‌اند که البته مشخص هم شده‌اند. مترجمان کتاب همچنین در بخش ارجاعات کین به آثار نویسندگان، سراغ آثار ترجمه شده این نویسنده‌ها به زبان فارسی رفته اند.
بخش‌های مختلف این کتاب عبارت اند از:
یادداشت مترجمان، در آغاز، نوشتن مانند اونوره دوبالزاک، نوشتن مانند چارلز دیکنز، نوشتن مانند هرمان ملویل، نوشتن مانند فئودور داستایفسکی، نوشتن مانند کنوت‌هامسون، نوشتن مانند ادیت وارتون، نوشتن مانند سامرست موام، نوشتن مانند ادگار رایس باروز، نوشتن مانند فرانتس کافکا، نوشتن مانند دی.اچ.لارنس، نوشتن مانند ویلیام فاکنر، در پایان.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
مردی که تارزان را خلق کرده، کار خودش را بیش از هر چیز سرگرم کردن دیگران می دانسته، اما ادگار رایس باروز خیلی بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. او استادکاری ماهر بود که قدرت داستان گویی اش جهان را مسحور کرد. مهارت او در سرعت و ضرباهنگ، کشمکش داستانی و ماجراهای عاشقانه هنوز هم برای نویسنده‌های معاصری که می‌خواهند زندگی و هیجان را به آفریده‌های ادبی شان وارد کنند، پر از آموزه‌های مهم است.
ادگار رایس باروز در ۱۸۷۵ در شیکاگو به دنیا آمد. آخرین فرزند میان چهارپسر خانواده بود و با توجه به شخصیت‌های به یادماندنی زیادی که خلق کرده، بی تردید نمونه خوبی از الگوی خلاقیت ته تغاری‌هاست. او که خالق داستان‌های دنباله دار علمی خیالی زیادی بوده، کارش هنوز هم روی بعضی از بهترین نویسنده‌های معاصر تاثیر می گذارد. با وجود این، در آغاز راه نتوانست شغلی پیدا کند و به تجربه‌های گوناگونی از جمله دامداری و کار برای برادرهایش دست زد. روزی در یک مجله عامه پسند داستانی خواند و به یکی از دوست‌هایش گفت «حتا من هم بهتر از این می نویسم.» دوستش او را ترغیب کرد و نتیجه [بخشی از] تاریخ [ادبیات داستانی] شد.

چهره‌های موسیقی ایران معاصر

 

نویسنده: هوشنگ اتحاد
ناشر: نشر نو
تعداد صفحات: ۶۲۴ صفحه
قیمت: ۶۵ هزار تومان

 

پیش از شروع کتاب، این جمله از تاگور درج شده است: ایران را با موسیقی‌اش شناختم، نظیر این موسیقی را با این وسعت و زیبایی، در هیچ کجای دنیا، تاکنون نه دیده و نه شنیده ام.
مولف کتاب درباره این اثر می‌نویسد: پس از نگارش کتاب پژوهشگران معاصر ایران نوبت به موسیقی‌دانان رسید. ترتیب شخصیت‌های متن براساس تاریخ تولد آن هاست. مبنا را آقا علی اکبر فراهانی سرسلسله خاندان موسیقی و ردیف موسیقی ایران در محدوده یک و نیم قرن اخیر قرار دادم و شخصیت‌هایی را در نظر گرفتم که به نحوی در پیشرفت موسیقی ایران تاثیر گذار بوده اند: موسیقی دان، موسیقی شناس، نوازنده، خواننده، ترانه سرا، سازنده ساز، کارشناس موسیقی و رهبر ارکستر.
عناوین این کتاب، به ترتیب عبارت اند از:
آقا علی اکبر فراهانی معروف به جناب میرزا، آقا غلامحسین معروف به دماغ کج، آلفرد ژان باپتیست لومر، علی اکبر شیرازی معروف به شیدا، میرزا عبدالله، علی خان نایب السلطنه معروف به حنجره دریده، اسدالله اصفهانی معروف به نایب اسدالله، محمدصادق سرورالملک، حبیب سماع حضور، سید احمدخان ساوه‌ای سارنگی، میرزا حسینقلی معروف به جناب میرزا، محمدنصیر حسینی ملقب به فرصت الدوله معروف به فرصت شیرازی و میرزاآقا سید رحیم اصفهانی، غلامرضا مین باشیان معروف به سالارمعزز، مهدی قلی خان هدایت ملقب به مخبرالسلطنه معروف به خانِ خانان، علی خان دولو قاجار ملقب به صفاعلی معروف به ظهیرالدوله، ابوالحسن اقبال آذر معروف به اقبال السلطان، حسین اسماعیل زاده، حسین هنگ آفرین معروف به حسین خان «رِ»، غلامحسین درویش معروف به درویش خان، مهدی صلحی معروف به منتظم الحکما، حاج آقا محمد ایرانی مجرد معروف به حاج آقا محمد، حسین خضوعی معروف به میرزا حسین ساعت ساز، ابراهیم آژنگ معروف به ابراهیم ویولنی، سید محمد صادق شهاب اصفهانی معروف به شهاب چشم دریده، باقرخان رامشگر، اُوانس آبکاریان معروف به یحیی دوم، مهدی نوایی، اسماعیل قهرمانی، تقی دانشور معروف به اعلم السلطان، حسن وحید دستگردی ملقب به سلطان الشعرا، جهانگیر حسام معروف به حسام السلطنه.
اتحاد همچنین درباره این کتاب نوشته است: بنا به توصیه صاحب نظران کوشیده ام کمتر سخن بگویم، مگر به ضرورت و مستند. به طور مثال، هنگامی که منبع مطلبی مقرون به صحت نبوده یا متناقص بوده است، در نقل مطالب نهایت امانت رعایت شده است. از آن جا که طی بیش از ۶۰ سال مطالعه، مطالب اغلب تذکره ها برایم خشک و کسالت آور بوده است، کوشیده‌ام کماکان موضوع را به صورتی متنوع ارائه دهم تا برای خواننده دلچسب باشد و در عین حال، در حد مقدور اطلاعات را به طور کامل در اختیار او بگذارد.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
اعضای هیئت مدیره انجمن اخوت عبارت بودند از: ظهیرالدوله رئیس، سید محمدخان انتظام السلطنه پدر عبدالله انتظام نائب رئیس، سالار امجد، ناظم الدوله، یمین الملک، نظام لشکر، میرزا محمدعلی خان، نصرت السلطان، میرزا علی اکبرخان سروش، میرزا باقرخان، صفامنش، میرزا عبدالوهاب جواهری پدر نورعلی خان برومند، مختارالملک.
ظهیرالدوله، در وسط تالار وسیع انجمن مجسمه نیم تنه مراد اخوان را قرار داد. پیش از افتتاح رسمی انجمن، ظهیرالدوله حدود ده نفر را برای عضویت انجمن اخوت و شرکت در نخستین نشست افتتاحیه آن دعوت کرد. ظاهرا وی عدد صد و ده را که به حروف ابجد، مترادف با نام علی(ع) می شد، برای تبریک و تهنیت انتخاب کرده بود و برابر با آن، صد و ده صندلی یک شکل که نام هریک از اعضای موردنظر وی آن نوشته شده بود.
نشانه ای که وی برای انجمن ابداع کرد، شامل دو تبرزین مقابل هم و کشکول آویخته در محل تقاطع تبرزین‌ها و در پایین کشکول، تسبیحی متصل به انتهای دو تبرزین بود. این نشان به صورت علامت رسمی انجمن باقی ماند…

هر آنچه باید از قیصر بدانیم… به بهانه ی سالروز تولد مسعود کیمیایی/ بهارک عرفان

اشاره:
هفتم مرداد هزار و سیصد و بیست به روایت کتب تذکره سالروز تولد مسعود کیمیایی ست. مردی که طرفداران و مخالفان فراوانی در سینمای ایران دارد و چه دوستش داشته باشیم و چه نه؛ صاحب آثاری در خور اعتنا در سینمای ایران است. از همین جمله است فیلم پر سر و صدا و پر فروش ” قیصر ” که بنا به روایت از جمله سنگ بناهای سینمای موج نوی ایران بود و بانی دمیدن روحی تازه در کالبد فیلم فارسی. به بهانه ی همزبانی با سالروز تولد مسعود کیمیایی؛ جنبه ها گوناگون و گفته های بزرگان جامعه و سینمای ایران را باب این فیلم در مطلبی جدا گرد هم آورده ایم که خواندنش برای دوست داران کیمیایی و قیصر خالی از لطف نیست…

شناسنامه
این فیلم با موسیقی اسفندیار منفرد زاده، تیتراژ عباس کیارستمی، میکس روبیک منصوری و بازی ناصر ملکمطیعی، جمشید مشایخی، بهروز وثوقی، پوری بنایی، ایران دفتری، غلام رضا سرکوب، بهمن مفید، شهرزاد و جلال پیشواییان در سالهای ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ روی پرده سینماها رفت و پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران شد. آمار نشان می دهد که چیزی حدود نیمی از مردم تهران این فیلم را تماشا کردند. قیصر داستانی اصیل داشت و در زمانی که ساخته شد، حرفهایی برای گفتن داشت، و به مسائل سنتی جامعه ایران با محوریت قتل ناموسی می پرداخت.
صحنه پایانی قیصر از پلانهای به یادماندنی تاریخ سینمای ایران است. طبق نظر ممیزان پلیس باید قیصر را دستگیر می کرد. بهروز وثوقی در این لحظه آخر در قطار لبخندی از سر رضایت و آرامش می زند و پلیس در همین لحظه او را می بیند.
دکتر علی شریعتی هم بر این بود که قیصر تنها فیلمی است که به سیستم نه گفته است.
قیصر در جشنواره سپاس جایزه هایی را دریافت کرد. قیصر فیلمی جریان ساز به شمار می رود به این معنی که موجی نو در سینما آفرید و بعضی پس از این فیلم به سینما روی آوردند و کارگردان شدند. قیصر به صنعت سینمای ایران جان بخشید و اهالی سینما را به کار خود دلگرم کرد.
از این پس مساله قتل ناموسی تا سالها در آثار دیگر کارگردانان دنبال شد حتی طوقی اثر علی حاتمی و آب توبه اثر محمدرضا فاضلی با تاثیر از قیصر ساخته شدند.
چندی پیش علی معلم پیشنهاد داده بود که آماده است برای بازسازی این فیلم سرمایه گذاری کند و بهرام رادان قرار بود به جای بهروز وثوقی بازی کند، ولی تاکنون مسعود کیمیایی روی خوش نشان نداده است.
کارگردانان کمتر به بازسازی فیلمهای خوب و قدیمی سینمای ایران پرداخته اند و یا به خوبی از پس این کار بر نیامده اند. تنها نمونه قابل ذکر گل یخ به کارگردانی کیومرث پوراحمد به عنوان نسخه دوم سلطان قلبهای فردین است.

دغدغه طبقات اجتماع

کیمیایی فیلمسازی است که همیشه دغدغه اجتماع داشته است .او دوسال پیش در گفت وگویی با گلاویژ نادری و کریم نیکو نظر درروزنامه اعتماد ملی می‌گوید: «من در فیلم‌هایم هیچ طبقه‌ای را تحقیر نکرده‌ام. در حالی‌که می‌بینم در فیلم‌ها، خودبه خود این اتفاق می‌افتد. شاید به عمد باشد یا اصلا هم به عمد نباشد؛ اما این اتفاق می‌افتد. از زمانی که من در فیلم «گوزن‌ها» زنی را که در لاله‌زار کار می‌کند نشان می‌دهم و او می‌گوید نجیبم که زندگی‌ام همین بقچه است، دغدغه طبقات اجتماعی با من هست. یا اصلا فیلم‌های قبل از گوزن‌ها. نه اینکه دفاع کنم. اما وقتی شما به تار و پود این طبقه نزدیک می‌شوید، می‌بینید که آدم‌های این طبقه، هم در عزا کشته شده، هم در عروسی. من حتی در فیلم‌های قبل از گوزن‌ها هم این را نشان داده‌ام»

علی شریعتی و قیصر…

اما دکتر علی شریعتی از حامیان و طرفداران فیلم قیصر درزمان خود بود . مسعود کیمیایی در مصاحبه ای دراین باره گفته : دیدار من با «دکتر شریعتی» خیلی قبل‌تر از نمایش «قیصر» اتفاق افتاده بود. اما خیلی‌ها این ماجرا را نمی‌دانند. «دکتر شریعتی» را چندین‌بار دیده بودم، اما شب نمایش «قیصر» بود که از دور ایشان را دیدم و سلام‌و‌علیکی کردیم. این‌که می‌گویند «کیمیایی» هیچ‌وقت «دکتر شریعتی» را ندیده و با او حرف نزده، حرف درستی نیست.یادم هست او «قیصر» و «گاو» را دیده بود و می‌گفت بین این‌دو، فیلم موردنظر ما «قیصر» است. چون معتقد بود «قیصر» فیلم «نر» و «پرحرکتی»‌ از کار درآمده است. خیلی هم «قیصر» را دوست داشت و ابراز لطف می‌کرد، اما من هیچ‌وقت درباره این فیلم با او حرف نزدم؛ یعنی هیچ‌وقت فرصتش پیش نیامد. «شریعتی» درباره فیلم با «عباس شباویز» مفصل حرف زده بود و برای او از خوبی‌های فیلم گفته بود.

قیصر و علی شریعتی به روایت داریوش ارجمند...

داریوش ارجمند بازیگر مطرح سینمای ایران از کسانی است که می تواند تحلیل جالبی درباره قیصر کیمیایی ارائه دهد .ارجمند که در فیلم “اعتراض” کیمیایی ایفای نقش کرده، چند سال پیش در مصاحبه ای با میراث خبر نگاه واقعگرا را یکی از دلایل موفقیت فیلم “قصیر” دانسته و با عنوان اینکه این فیلم برخلاف دیگر فیلم‌های آن زمان در‌وهم وخیال نمی گذشت، افزوده بود :« این فیلم زندگی واقعی مردم را درابعادی تکان دهنده درمقابل سینمای خیالی به نمایش گذاشت.»بازیگرفیلم “اعتراض” درباره علت استقبال گسترده مردم ازاین فیلم گفته بود :« این فیلم با استفاده از تکنیک واندیشه‌ای نو و ارائه بازیهای خلاقانه به قشر فرودست جامعه و دغدغه‌های آنها پرداخته که سبب می‌شود تا مخاطب با شصیت‌های فیلم حس همذات‌پنداری پیدا کند و این گامی موثر در جهت توجه مردم به این فیلم است. »
او با بیان اینکه “دفاع فردی ومبارزه یک تنه قیصردربرابرظلم اعمال شده بر طبقه‌ای خاص در میان مردم بازتاب خوبی داشت”، گفت:« در برهه‌ای که از اوضاع و احوال اجتماع، رفتارهای قشر ویژه‌ای از مردم را مد نظر داشت، کیمیایی توجه خود را به سمت عامه مردم متوجه کرد و آنها را به تصویر کشید»
داریوش ارجمند با تاکید اینکه “قیصر” موج نویی در سینمای ایران ایجاد کرد، گفت :« هرچند پیش از “قیصر” تلاش‌هایی برای تصویر کردن واقعیت صورت گرفت که حاصل آن فیلم‌هایی چون “خشت و آیینه” ابراهیم گلستان و”شب قوزی” فرخ غفاری بود اما از آنجا که این فیلم‌ها با استقبال مردم همراه نبودند، نتوانستند جریانی را در سینمای ایران ایجاد کنند».»
این بازیگر، فیلم “قیصر”را متعلق به دورانی خاص دانست و اضافه کرد :« این فیلم در آن زمان رسالت ویژه‌ای را برعهده گرفت و نبض زمانه خود را به صدا در آورد. »

استعاره ای از شکست شاه …

وی به خاطره‌ای ازدکترعلی شریعتی اشاره کرد و گفت :« فیلم “قیصر” را به همراه دکتر شریعتی دیدم. او نظر بسیار مثبتی درباره این فیلم داشت. پس از تماشای فیلم، او درکلاس این مساله را مورد توجه قرار داد و عنوان قیصر را استعاره‌ای از شکست شاه عنوان کرد. »
وی درادامه خاطره طنز دیگری ازدکترعلی شریعتی بازگو کرد و ادامه داد:« دکترشریعتی با اشاره به صحنه‌ای از فیلم که قیصر پاشنه کفشش را ور می‌کشد، گفت من جورابی مشابه جوراب قیصر دارم که با تصور اینکه مختص بچه خوشتیب‌هاست از پوشیدن آن اجتناب می کردم، اما حالا با دیدن اینکه طبقه عام اجتماع هم از این جوراب ها می پوشد دیگر نگران این شبهه نیستم. »
این بازیگردر پایان گفت :« این خاطرات را از این لحاظ بیان می‌کنم که درباره این فیلم بسیار گفته شده و بنابراین بهتر است به ناگفته‌ها بپردازیم،هرچند که این خاطرات نیز به خاستگاه اجتماعی و اندیشه جاری در این فیلم اشاره دارد. »

سینمای متفکر مدیون بهروز وثوقی…

مجید مجیدی کار گردان سینمای ایران در گفت وگویی که چند سال پیش با رضا درستکار انجام داده ،روایت جالبی رااز دیدار با بهروز وثوقی بازگو کرده استمجیدی دراین باره گفته : زمانی که برای نمایش فیلم باران به آمریکا رفته بودم کمپانی میراماکس پخش کننده فیلم در هرایالت نمایش خصوصی را برای فیلم برگزار می کرد ودر یکی از این نمایشها بهروز وثوقی دعوت شده بود. مجیدی دراین مصاحبه می گوید :به هرحال سینمای متفکر وبالنده ما با حضور بهروز وثوقی در چند فیلم شاخص خود راه خودرا پیدا کرد و ما به نوعی مدیون او وبرخی از کارگردانها و سینماگران متفکر سینمای ایران هستیم .بعد از یک مصاحبه مطبوعاتی با بهروز وثوقی ملاقاتی پیش آمدوقتی من را دید به قدری صمیمیت به خرج دادکه گویی سالهاست من را می شناسد به محض اینکه همدیگررا در آغوش گرفتیم بهروز وثوقی شروع کرد به گریه کردن ومن را هم تحت تاثیر قرار داد. مجیدی دربخش دیگری ازاین مصاحبه می گوید :در سخنرانی که قبل از نمایش فیلم هم راجع به سینمای شاخص قبل از انقلاب حرف زدم از بهروز وثوقی به عنوان نمادی از سینمای موج نو نام بردم که بهروز بلند شد ومردم اورا خیلی تشویق کردند.
راستش بگویم که غربت ،بهروز وثوقی و سایر هنرمندان برجسته مهاجر ایرانی را شکننده کرده است.اما چیزی که دراین دیدار ویژه برای من جالب بود خویشی و پیوندی بود که به رغم فاصله های روحی ،جغرافیایی و زمانی میان من واو به وجود آمد من و بهروز وثوقی هیچ فصل مشترکی نداشتیم اما رابطه ای که در همان یکی دوساعت شکل گرفت ،مثل یک رابطه دوستی سی ،چهل ساله بود.

چرا نام فیلم قیصر شد؟…

” قیصر چهل سال بعد ” ساخته مسعود نجفی از مستند های مهم چند سال اخیر سینمای ایران است که در آن حقایق جالبی درباره این ساخته تحسن برانگیز مسعود کیمیایی بازگو شده است .در ابتدای این مستند کیمیایی درباره انتخاب نام قیصر برای این فیلم می گوید :قیصر اسمی است تند و نا آشنا که تهاج درونش است .اسمی است که خوب وتند گفته می شود .جمشید مشایخی نیز دراین فیلم می گوید : قیصر پس از خشت وآینه و گاو سومین فیلم من بود .بارها از من پرسیده اند اگر بخواهی دوباره نقشی را تکرار کنی چه نقشی را انتخاب می کنی ؟ گفته ام نقش خان دایی در قیصر .

نگاهی فراموش نشدنی …

کیمیایی نیز بااشاره به بازی جمشید مشایخی در نقش خان دایی در فیلم قیصر می گوید :نگاه همراه با تعجب جمشید مشایخی به نقش خان دایی نگاهی فراموش نشدنی در تاریخ سینماست .کیمیایی همچنین صدای دوبلور نقش قیصر (منوچهر اسماعیلی )را در ماندگاری نقش بسیار موثر می داند .

فاطمه معتمد آریا: قیصر فیلمی ملی است…

در این فیلم فاطمه معتمدآریا بااشاره به اینکه قیصر فیلمی ملی است می گوید :اگر قرار بود یکی از نقشهای فیلم را بازی کنم دوست داشتم نقش بهمن مفید را در فیلم بازی کنم چون احتیاج به قدرت وتسلط بسیاری است .

دیالوگهای تند وتیز درقهوه خانه...

منوچهر اسماعیلی دوبلور معروف ایران نیز تعریف می کند که در آن زمان بااشاره به دیالوگ تند وتیز بهمن مفید در قهوه خانه به بهمن مفید می گوید : تو چی گفتی که هیچ کدام از دوبلورها نمی توانند بگویند و آخر از همه خود بهمن مفید این دیالوگ را برای دوبله می گوید .
جلال پیشواییان از بازیگران نقش منفی فیلم قیصر نیز می گوید : مردم در آن زمان به خاطر بازی دریک نقش منفی از او متنفر بودند وفحش می دادند .

اولین نقد مثبت …

پرویز نوری منتقد قدیمی سینما نیز می گوید :اولین نفری که نقد مثبت بر فیلم قیصر نوشت من بودم وآن را درمجله ستاره سینما نوشتم .

قیصر درجنگ...

کیمیایی نیز در بخشهایی از این فیلم اشاره می کندکه بارها به او پیشنهاد ساخت قیصر ۲ را داده اند و حتی درزمان جنگ به او پیشنهاد ساخت قیصر در جنگ را داده بودند .

مهرجویی وقیصر کیمیایی …

اما در فیلم مستند سوار خسته می تازد ساخته المیرا مقدم ،داریوش مهرجویی درباره فیلم قیصر می گوید :ما با ساعدی در سینما دیانا فیلم قیصر را دیدیم و جمعیت بسیاری آمده بودند . وی درباره قیصر می گوید :این فیلم از داستان خوب واز قواعد فیلمنامه ای صحیح و ضرباهنگ درستی برخوردار بود .

کیمیایی باسیاست…

لیلی گلستان نیز می گوید : فیلم قیصر برخلاف تعدادی از فیلمهای آن موقع ،خیلی مردمی بود .کیمیایی با نقشه وسیاست بلد است که چگونه تماشاگررا بچزاند..

کیمیایی به روایت اصغر فرهادی…

در فیلم سوار خسته می تازد اصغر فرهادی در اظهارات خود از کیمیایی می پرسد :آقای کیمیایی اگر آزادی به اندازه ای که دلتان می خواست وجودداشت چه فیلمی می ساختید ؟ فرهادی در ادامه می گوید :اگر کیمیایی فیلمساز نمی شد ومثلا یک آرشیتکت ومهندس می شد تعداد زیادی از فیلمسازان ایرانی نبودند.فرهادی در این فیلم به تمجید از فیلمهایی چون خط قرمز دندان مار وردپای گرگ می پردازد .

سیندرلا بعد ازنیمه شب/رضا اغنمی

 

نویسنده :فرزانه گلچین
روی جلد: طراوت نیکی
رویه آرایی: فرزانه گلچین
چاپ اول: ۱۳۹۶ – ۲۰۱۷لندن
ناشر: نشرمهری. لندن

 

 

این دفتر شامل ۱۸ داستان کوتاه است که به روایت نویسنده : «هفت هشت سال پیش نوشته» است. ولی هر خواننده، رنگ و بوی تازه ای حس می کند، که نه تنها “سیندرلا” بل که همه ی روایت هایش بوی تازگی دارد .

در این بررسی پنج داستان مورد بررسی قرار گرفته. این گزینش وجه امتیاز برگزیده ها نیست. هریک ازداستان های این دفتر فضای مطبوعی دارد و صمیمیت نویسنده را یادآور می شود.

 

 

سیندرلا بعدازنیمه شب

نخستین داستان این دفتر گفتگوئی ست در خانه بین راوی و همسرش. اما برخی گفت وشنودها درونی ست. گوینده و مخاطب “من خود ” است، خود راوی. نمونه ای برای آشنایی با زیان راوی:
«سیگار را می گیرد طرفم. پس می زنم. می داند که نمی کشم. باز هم تعارف می کند. با تحقیر می گوید:
«علی خوشش نمی آد؟!».
نمی گوید. ازنگاهش می فهمم توی دلش گفته. «برام جذابیتی نداره. اون چند دفعه هم محض امتحان بود».
از رفتار شوهرش علی می گوید وضرورت تکنیک های لازم برای آرایش رژلب، و دربارۀ اسم گذاری کتابش:
«سیندرلا بعد ازنیمه شب متلکی بود که آن وقت ها علی به هم می انداخت. برعکس ساغر، انگار تازه از خانه آمده بود. با توالت کامل. فرشته سرخود بود».
آشنایی نویسنده با علی وساغر از دوران دانشجویی شروع شده. گفتگوهای بین آن ها خاطره های تلخ و شیرین درگذشته هاست.
«این اواخر، ساغر زیاد می آید خانه امان. تنها دختر جمع هستم که باهاش ارتباط دارد».
ازاینکه ساغربیشتر با پسرها بود و اهل پارتی، سخن رفته:
«چقدر دورساغر پرازپسرهای جورواجور، دورمن همیشه خلوت».
وبعد اضافه می کند که :
« من وعلی اولین بچه های دانشکده بودیم که به قول ساغردست به احمقانه ترین کاردنیا زدیم، ازدواج کردیم».
رفتار وگفتگو آن دو دوستانه وخودمانی ست. ساغر درخانۀ راوی، به همه چیزدست می زند. درکتابخانه دی وی دی ها را زیر و رو می کند، . . . همچنین مبل ها را تا ببیند گرد وغبار روش نشسته یا نه :«انگار مادرشوهرم است: هر وقت می آید همه جا سرک می کشد»
و بارها ازعلی یاد می کند و صحبت ازاو را مطرح می کند.
وقتی می فهمد که صاحبخانه حامله است
: «لبش روی فنجان است که با تعجب نگاهم می کند. می گوید: از تو انتظار می رفت، ولی ازعلی بعید بود چنین حماقتی بکنه».
حساسیت، و بیشترحسادت ساغر به راوی وزندگی او درذهن خواننده رخنه می کند .

ساک

در داستان « ساک» دختر واردخانه مادرش می شود با ساکی دردست که وسایل ورزشی توی آن هست:
«دراز می کشد روی تخت یک نفره ی گوشه اتاق و به پوستر فروغ روی دیوار خیره می شود . . .»
مادر می پرسد کی اومدی ؟
«نیم ساعتی می شه کجا بودی؟»
«روضه. خونه خانم سادات.»
«تو روضه امروز پشت کدوم بدبختی صفحه گذاشتین؟!»
مادر می خندد. بر می گردد هال .
ماجرای روضه خوانی رفتن زن ها وغیبت های گوناگون همیشگی در جامعه ی سنتی را به طعنه یاد آور می شود.

درهمین داستان است که مادر می گوید «تلویزیون کانال هشت را روشن کن. کلیپی شاد پخش می شود» و دختر می رقصد. مادر لبخند زنان می پرسد :
«تو خونه هم این کارا رو می کنی، مثل اون موقع؟» پاسخ می دهد که:
« نه، یه دفعه یه آهنگ شاد گذاشته بودم، داشتم می رقصیدم. علی با تعجب نگام کرد. نه دیگه اراین کارا نکردم. خیلی وقت بود نرقصیده بودم از عروسی بهاره تا حالا».

فندک

داستانی شیرین از وسوسه ها و شک و تردید برخی خانم هاست درباره شوهران خود که نویسنده، با “من خود” روایت کرده است. بهتر که با متن داستان شروع کنم:
«لازانیا را بگذارم داخل فر، تا آمدن علی فرصت دارم. با آبروریزی که صبح کردم امشب باید سنگ تمام بگذارم . به قول مادر کلید قلب مرد شکم مرد است، شاید هم . . . باید لباسم را عوض کنم. دستی به سر وصورتم بکشم. آهان، پیراهن بندی مشکی، اما نه، خیلی رسمی است معلوم می شود پشیمانم و دارم باج می دهم. همان تاپ و دامن مشکی که پوشیدم خوب است. کرم پودر تیره بمالم به صورتم. خیلی بهتر شد. دیگر شیربرنج به نظر نمی رسم.. خط چشم یادم نرود. دختر دیروزی تو مطب دکتر چه خط چشمی کشیده بود! شکل اژدها! حتما علی حواسش به دختر بود. آه لعنت بر شیطان همش تأثیر حرف های مهتاب است. مدام می گوید :«همه مردها همه سرو ته یه کرباسن باید مواظبشون بود». شاید هم راست می گوید . . . » بلند حرف زدن علی درمطب دکتر نیزمورد تردید همسرش شده . دختر وقتی بیرون می رود علی نیز به دنبالش به بهانه سیگارکشیدن می رود. دامنه ی خیالپردازی توسعه پیدا می کند.
«چرا موبایلش نمی گیرد. نکند کاری کرده در دسترش نباشد. نه علی ازاین کارها بلد نیست». میزرا که چیده کنترل می کند همه چیز مرتب است. فقط فندک نیست. فندک؟ فندک؟ حتما داده به آن دختره. دختره گفته قشنگه علی هم داده به او. داستان تمام می شود.

شب طوفانی

علی، همسرنویسنده درساختمان مسکونی که بتازگی درآن مسکن گزیده اند، به درد دل همسایه ای بنام رضا مبل ساز گوش خوابانده است. رضا پس از بردن علی به خانه اش و خوردن مقداری ودکا، می زند زیر گریه و می گوید:
«همین شیشه روی میز بود. از همین شیشه خورده بودن . . . چند روزپیش پلیس ها اومده بودن. متوجه نشدی؟»
«نه شاید نبودیم»
«از هیچی خبرنداری”! چاقو زدمش. زنم را چاقو زدم».
«شوکه می شوم. دوباره می زند زیرگریه. ازیک طرف پر ازسئوال شده ام. ازطرفی نمی دانم چه بگویم. دستم را هی می گذارم روی شانه اش می روم لیوان آبی بیاورم …. لیوان را می دهم دستش نگاهم می کند» :
«با یکی تو خونه بود».
«آب را جرعه جرعه می خورد. چند دقیقه توی سکوت می گذرد تا می آیم خداحافظی کنم باصدای آرام شروع می کند با حرف زدن:
«همون لباسی رو پوشیده بود که دیروزش باهم خریده بودیم خیلی خوشگل شده بود . . . . گفته بودم خیلی بازه. جایی نمی تونی بپوشی».
علی آقا دودل مانده برود یا بماند. «صدای گریه اش بلندتر می شود» نکند کاری دست خودش بدهد. میروم آشپزخانه
کنج آشپزخانه نشسته روی زمین».
خدا حافظی کرده پله هارا دوتا یکی کرده پائین می رود و واردخانه خود می شود. داستان را برای همسرش تعریف می کند. اما گفتگوهای بین آن دو به گونه ای راز دار از روابط منشی هاست. همسر علی رو به او می گوید :
« خوبه؟ روز اول باید خوش تیپ برم سرکار»
«آهسته می گوید. انگار اصلا منتظر جوابم نیست. صدای زوزه باد می آید. نکند پنجره ای باز مانده باشد. می روم ببینم».
وداستان شب طوفانی به پایان می رسد.

پرده لیلی

خاطره ایست از دوران گذشته که نویسنده از عزاداری های ماه محرم و روضه خوانی خانه آقاجان در روستای محل سکونت ایشان را روایت می کند:
«من با سینی چای وگلاب پاش بین زن ها می چرخیدم و می دانستم که چشم های عقب و بقیه بچه ها دنبالم می کنند و می خواهند جای من باشند . وقتی آقاجان صدایم می زد: «نیِّره جان بیا استکان ها رو جمع کن» می دانستم خیلی مهمم و بدون من این روضه خوانی یک چیزی کم دارد . مطمئن بودم عفت حاضراست آن سنجاق قرمز سرش را بدهد به من تا جای من باشد». روزی که راوی باعطا دعوایش شده، قهر کرده و پشت پرده لیلی ومجنون خودش را پنهان می کند.
به سروصدایی که نزدیک می شد گوش می خواباند. «آقا ربیع داشت چیزی می گفت. اما یک دفعه ساکت شد. همه داشتند نگاهش می کردند. یک دفعه زد زیر خنده :
«دیوث، این پرده چیه اینجا زدی!»
آقا جان سرخ شده بود. باید این دیوث که گفت خیلی حرف بدی باشد، ای عطای دیوث.
«چه زنی!»
وشروع کرد به حرف زدن درمورد زن روی پرده و آن را طوری دید که من هیچوقت آن طور ندیده بودم هرچه بیشتر توضیح می داد قلبم تندتر می زد. زن روی پرده را خیلی دوست داشتم. لیلی با آن موهای فرفری بلند و آن چشم های قشنگ و خواب آلود و تاری که دستش بود. دلم می خواست اسمم را لیلی گذاشته بودند. آرزو می کردم . . . اما بعد از حرف های حاج آقا ربیع، دیگرنخواستم مثل لیلی باشم . . . آقاجان سرخ شده بود و مدام می گفت: لااله الالله ! استغفرالله!»
آقا ربیع رو به آقاجان می گوید :
« . . . خوابای خوب می بینی نه؟ . . . عکس زن زیبا و مرد تنها، به جای اینکه اینجا بخوابی زن بگیز تنها نباشی» دلال محبت شده و بیوه علی بنا را به او پیشنهاد می کند.

«آتش ازپرده می رود بالا. مجنون دارد می سوزد واتش دارد به کاسه توی دستش می رسد نگاه می کنم به چشم های لیلی. انگار دارد گریه می کند. یاد حرف آقا ربیع می افتم. پنبه و آتش. وای! یادم رفته بود پشت پرده لحاف وتشک است. داد می زنم:
آتیش! آتیش!»
علاء الدین را از پای پرده می کشم کنار و می دوم طرف دبّه هایی که پر ازآب کرده بودم. . . . آقاجان جلو در خشکش زده وهی می گوید استغفرالله! آتش خاموش می شود لیلی نسوخته ومن نمی دانم خوشحالم یا ناراحت».

گفتگوهای طعنه آمیز، گهگاهی زهرخند پیرانۀ آقاجان صحنۀ غم انگیز فاجعۀ فرهنگی و قلاده های اسارتباری که بر افکارجامعه پیچانده شده را به نمایش می گذارد: « کاری تون نباشه . . . با این آقا ربیع … استغفرالله سید اولاد پیغمبر. مادرهاچ واج نگاهش می کند. دوباره بغلم می کند. لیلی از روی زمین نگاهم می کند». نیّر، دلبسته ی لیلی شده. درمنِ خود اوست. لیلی دیگر درانظار نیست. دیده نخواهد شد. اما احساس نوشکفته و پاکیزۀ نیّر، هنوز درتردید است: «لیلی را برمی دارم . درپستو، بین گنج هایم پنهانش می کنم. یک پیچ ، یک کلاف نصفه کاموا و چند تا گنج دیگر. حالا شده ملکه گنج های من».
آفرینش اینگونه صحنه های تجربی، اعتراضی ست به تعلیم وتربیت های بد فرجام سنتی، و مهمتر، نفرت از ابزارهای همیشه دردسترس منادیان جهل ونادانی درگسترش و تداوم اوهام مذهبی است. ” نیّر ” ، دختر کم سن وسال با زبانی ساده، اندیشه های معصومانۀ خود وحتا سکوت آقاجان ش را در مقابل اهانت های آقا ربیع فحاش و بیشرم روایت می کند؛ روایتی که با سادگی و صراحت کلام، زبان انتقادی نویسنده را توضیح می دهد.
با آرزوی موفقیت نویسنده، وانتظار دیگر آثارش.

سال های مهاجرت حزب توده ایران درآلمان شرقی/رضا اغنمی

نویسنده: قاسم شفیع نورمحمدی
انتشارات : جهان کتاب
چاپ اول ۱۳۹۵ – تهران

فهرست چهارصفحه ای کتاب درمعرفی متن ۱۲فصل، و سه صفحه عناوین اسناد ومنابع وتصویرهاست.

مقدمه ی چند برگی از پدیدآمدن گورباچف به سال ۱۹۸۵ درصحنه سیاسی اتحاد شوروی آغاز شده و فروریختن دیوار ۱۶۶
کیلومتری برلن در نهم نوامبر ۱۹۸۹ که : «پایان سوسیالیسم واقعا موجود را نیز رقم زد». جمهوری آلمان شرقی که پناهگاه امنی برای بیشترین مهاجران و بازماندگان رهبری و اعضای حزب توده ایران بود، با احساس خطر از فروپاشی جمهوری آلمان شرقی تظاهرات مردم محل را « توطئه امپریالیسم وساخته و پرداخته آلمان فدرال خواند».

اما این گونه نبود ورق برگشته و جمهوری دموکراتیک آلمان با تظاهرات گسترده ی مردم سقوط کرده ودوملت جداشده در سرزمین خودازهم، بهم پیوسته بودند. باشکست دیوار، امید مهاجران وپناهندگان نیزدچارفروپاشی وپریشانی شده بود. در رهگذر چنین بحران، نویسنده به اخراج خانم شهناراعلامی «ازفعالان سازمان زنان حزب توده، ازآلمان شرقی» اشاره کرده، ازنقش رهبری حزب توده: «کیانوری درهمکاری با نماینده حزب سوسیالیست متحدآلمان، موفق به اخراج شهناز اعلامی ازآن کشور شد» سخن می گوید. از زمینه دستگیری ها ومحاکمه رهبران حزب توده واین که دراین دستگیری ها شوروی ها «پیشاپیش خبرهایی از دستگیری قریب الوقوع رهبران حزب توده دریافت کرده بودند که «موقتا به اتحاد شوروی یا به کشور دیگری مهاجرت کنند . . . که با موافقت کیانوری مواحه نشد» و هیچیک ازان ها تمایلی به «بازگشت به بهشت موعود نبودند». کاری بس شجاعانه برگزیدند و زندان و شکنجه را دروطن با زیستن زیرمعامله گران بیگانه تاخت زدند. اسناد ومدارک نشان می دهد که آن عده بامشاهده ی وضع داخلی اوضاع شوروی و کشورهای تابعه، درسال های طولانی اقامت شان، به شدت ازگذشته خود پشیمان شده و، بیشتر، ازوعده های تبلیغاتی و توخالی بلند گوهای شوروی، که ساده دلان را سرگرم کرده بودند گرفتار عذاب وجدان شده؛ درپایانه عمرشان با این «برگشتن به وطن» جبران مافات کرده و ازمردم پوزش خواستند.

پس از«آرشیوهای مورد استفاده» فصل اول باعنوان « حزب توده ایران ومهاجرت به جمهوری دمکراتیک آلمان» شروع می شود: « با کودتای بیست و هشت مرداد ۱۳۳۲ موج پیگرد ودستگیری کادرها و اعضای حزب توده ایران با شدت هرچه بیشتر گسترش یافت». نویسنده با شرح حوادث ان روزها فرار رهبران حزب را یادآور می شود. و ازمشکلات دیگر اعضای توده ای ها ازقبیل «عدم تخصص به صورت کارگران ساده درکارخانه های آلمان شرقی کار می کردند یا به تحصیل می پرداختند. . . . برای فرار ازکار به . . . تحصیل دررشته دلخواهشان دردانشگاه . . . سن اکثر مهاجران توده ای ازسی سال گذشته بود وفراگیری زبان آلمانی وتحصیلات دانشگاهی را . . . با مشکلات روبه رو می ساخت» از توقعات مالی ورفاهی آنها که خارج از عرف وقوانین آلمان شرقی بوده سخن رفته است. از پیشرفت ها نیزغافل نیست با تمجید یاد می کند: «تنی چند ازمهاجران ایرانی به موفقیتهای علمی چشم گیری دست یافتند.

بزرگ علوی، پرویزخلعتبری، وایرج رسولی (پارسی) ازجمله کسانی بودند که در دانشگاه های جمهوری دمکراتیک آلمان بالاترین مدارک تحصیلی را کسب کردند و درمقام استاد و پژوهشگر به کار اشتغال داشتند». سپس مشاغل ومسئولیت های آن عده را یادآور شده است. به نسل دوم توده ای ها که درآلمان شرقی بزرگ شده اند اشاره ای گذرا دارد «هرچند که دیگر شور وشوق مبارزاتی پدرانشان را نداشتند اما به عنوان شهروندان کشور از موقعیت برتری نسبت به نسل گذشته برخوردار بودند. . . . . . . از یادگارعزیزی، فرزند یکی ازافسران تیرباران شده توده ای، ازمعماران برجسته آلمان فدرال است». ازتعداد مهاجران ایرانی وخانواده هایشان درشهرهای مختلف، نوشته: « ۱۱۵ نفربود . . . یک سال قبل ازانقلاب به ۹۱ نفررسید که از این عده تنها ۳۶ نفر عضو حزب توده بودند» فصل اول به پایان می رسد.

دومین فصل باعنوان: «حزب توده ایران وهمکاری حسین یزدی با سازمان امنیت ایران» است. شرح ماجرای همکاری حسین یزدی با ساواک که قبلا درکتابی به نام «جاسوسی برادران یزدی و حزب توده ایران» به قلم همین نویسنده در ایران منتشر شده، دراین کتاب نیز البته، با توضیحات واطلاعات تازه وخواندنی روایت شده است.

سومین فصل عنوان «جمهوری دمکراتیک آلمان ومشکلی به نام حزب توده ایران» را دارد.

به نقل از«دیدار خویشتن» اثر احسان طبری، به روایت ازخانم «امی روپرست» ازشهروندان آلمان شرقی که از مسئولان ایالتی درشهر لایبرینگ بود و: «در دوران مهاجرت خویش دراتحاد جماهیرشوروی تجربه کرده بود، درمقابل توقعات نا بجای مهاجران ایرانی ایستادگی می کرد ازاین رو ایرانیان را به طعنه «تنگ چشم» می نامید».
بنا به روایت کتاب، همو اطلاعات ونظرات «خود ازایرانیان را دراختیار اشتاری، سازمان امنیت آلمان شرقی قرار می داد».
به مسئله ای مهم اشاره کرده است که به احتمال زیاد، زمینه های انحراف مراکر اطلاعاتی دول های غزبی را فراهم ساخته بود. وحشت از کمونیست ها. آن هم ازکمونیستهای توده ای!
اندکی دقت درمفهوم، تلاش های ساواک، ازغفلت ها وبیکفایتی های این سازمان به ظاهر مخوف پرده برمی دارد : «فعالیت سفارت ایران تا سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۷)، عمدتا برشناسائی و نفوذ در حزب مارکسیستی – لنینیستی توده ایران متمرکز بود. چرا که [مرکزیت] برون مرزی آن حزب درجمهوری دموکراتیک آلمان درتلاش نفوذ دردرون کشور بود. درهمان زمان آشکار شده بود که تعدادی ازکارمندان ورزیده سازمان امنیت درسفارت ایران مستقر بوده و ازآنجا فعالیت گسترده ای را علیه حزب توده تدارک می دیدند». بایادی از فعالیت های گستردۀ کنسولگری های ایران دربرلن غربی – مونیخ – هامبورک و کلن اضافه می کند که : «درحقیقت این کنسولگری ها مراکز مخفی ساواک بودند».
ازمشاجرات پایان ناپذیر گروه بندی های درون حزب توده تا فلج شدن فعالیت ها روایت های تلخی دارد. ازکشمکش ها وجنگ و جدال های خفتبار وبگو مگوهای بی حاصل، باتداوم «نزاع های نفس گیر»، سندی مکتوب از فرهنگ سیاسی منادیان هدایت محرومان و تهی دستان به دموکراسی را با مخاطبین درمیان می گذارد.
وشنیدنی ست که : «پس ازتبدیل شدن سفارت شاهنشاهی ایران به سفارت جمهوری اسلامی ایران، نشانه هایی که دال بر فعالیت های گذشته باشد قابل مشاهده نیست»

آیا اسناد فعالیت ها ازبین برده شده یا واقعا فعالیتی نبوده ! ابهامی گیج کننده!

جالب اینکه مقامات آلمان شرقی، بامشاهده وضع آشفته و اختلافات دائمی آن ها، درپی جاره جوئی بیعملی های مسئولان حزب توده ایران، به انتقاد حزب : «درکنار انتقاد از مناسبات تشکیلاتی، به انتقاد سیاست های حزب توده درقبال رژیم شاه نیز می پرداختند». بر قراری روابط حسنه بین ایران و شوروی، که طبعا به تغییر رفتار و روابط آلمان شرقی نیز منجر شده بود، همچنین دگرگونی های اقتصادی ایران درآن سال ها، که با فراهم ساختن زمینه های رفاه نسبی اوضاع معیشتی کارگران و طبقات پائین دستِ اجتماعی را تغییر داده بود، نه تنها مورد توجه سران حزب توده در آلمان شرقی نبود، بلکه طرفدارن و حامیان حزب توده در درون کشور نیز، هرگونه اقدام مثبت حکومت را به حساب سرمایه داری استعماری وتبلیغاتی گمراه کننده تلقی می کردند. خیلی ها به یاد دارند زمانی که قانون سودکارگران درمنافع کارخانه ها ومراکز تولیدی مطرح شد، طرفداران حزب توده شایع کردند : «فریبی بیش نیست. نیرنگبازی تازه ای ست که استعمار راه انداخته است». وقتی اجراشد سکوت کردند. مخالفت تامرزدشمنی با حکومت وقت، در هر نوگرایی خیرخواهانه که شامل رفاه و منافع مردم بود، به صورت عادت رواج داشت.

نویسنده، اشاره ای دارد به قتل حسنعلی منصور دربهمن ۱۳۴۳ که توسط محمد بخارائی به ضرب گلوله کشته شد. «ضارب هفده ساله بود و دانش آموز دبیرستان یک جلد قرآن و تصویری ازآیت الله خمینی که درجیب داشت. ضاربین منصور دردادگاه بی پروا ازانگیزه قتلش سخن گفتند . . . . . . اما “رفقای” آلمانی روایت متفاوتی از منصور و عاملان قتلش ارائه می دادند». از دیدگاه رفقای حزب توده درآلمان شرقی چون نخست وزیرمقتول: «خواهان محدود کردن نفوذ امریکا درایران بود و به همین دلیل ازسوی امپریالیسم امریکا تدارک دیده شده بود. . . . رهبری حزب قتل منصور را تأیید کرد وقاتلین اش را انقلابی نامید».

چهارمین فصل باعنوان «اطلاعات» رفقا .

ازوسعت سازمان امنیت آلمان شرقی واعضای داوطلب آن می گوید که با «قریب ۳۰ هزار کارمندغیررسمی در آلمان فدرال برخورداربود . . . الگوی سازمان امنیت آلمان شرقی «چکا»، سازمان امنیت اتحاد جماهیر شوروی بود» . از همکاری مهاجران توده ای با سازمان امنیت آلمان شرقی، که با اسامی مستعار خدمت می کردند سخن گفته و ازمیان آن عده دو نفررا برگزیده به معرفی «چارلی و رضا» پرداخته است. «رضا و چارلی هردو ازاعضای سازمان افسران حزب توده بودند. یکی درقیام افسران خراسان و سپس درواقعه آذربایجان شرکت کرد و دیگری مهمات ارتش را در اختیارحزب توده می گذاشت».
نویسنده، چارلی را مردی : «که در آن واحد باچند دستگاه امنیتی همکاری می کند» به خوانندگان معرفی کرده سپس با
نگارش شرحی از گذشته ی وی، بااستفاده از منابع موجود اضافه می کند: «نوشته حاضر برگرفته ازگزارش های یکی ازکادرهای بالای حزب توده ایران است . . . تا مقطع انقلاب اسلامی که به ایران مراجعت می کند، به طور منظم برای مقامات امنیتی جمهوری دموکراتیک آلمان گزارش تهیه می کرد». از نحوه فعالیت ها ودایره گستردۀ مراکز امنیتی که چارلی درارتباط بوده: «به سختی قابل تصور است. او که در طول اقامت در بلغارستان واشتغال در رادیو پیک ایران با مقامات امنیتی ان کشوردرتماس نبوده باشد» به سوء ظن رفقای توده ای ش نیز اشاره ای دارد وازرفتار احتیاط آمیزآن ها می گوید وازتعجب: «او به طعنه می گفت که به تصور رفقا هرخارجی ای که موفق به اخذ تابعیت شوروی شود، وحتما باید در ارتباط باارکان های امنیتی شوروی باشد حتی رفقای رهبری نیز ازاین امرمبرّا نیستند»
درهمین فصل از «اختلافات اسکندری و کیانوری» – «ارتباط رادمنش با سپهبد بختیار توسط عباس شهریاری (البته با با قید احتیاط) – «جنبش دانشجوئی آلمان درمسافرت شاه» سخن رفته است.

روایت دیگری نیز ازجاسوسی به نام رضا دراین فصل آمده که برخلاف چارلی : «ازکادرهای بالای حزب محسوب می شد وبعدها به عضویت کمیته مرکزی حزب توده درمی آید» . مردی لجوج و سرسخت وکینه جو. با «ناکامی های شغلی، وضع نا بسامان خانوادگی، همراه با بیماری مزمن، اورا به مردی تندخو، نامتعادل بدل کرده بود» نویسنده ازاو بعنوان مهمترین جاسوس آلمان شرقی یاد کرده وفعالیت های اورا شرح داده است. اشاره ای دارد به اختلاف رادمنش وکامبخش به اتهام تبلیغ ضد شوروی، او نیزکامبخش را به اتهام همکاری با پلیس ایران و لو دادن گروه ارانی متهم کرده است. و روایت دیگر این که پس از انقلاب اسلامی ایران: «غلام یحیی به رغم اصرار کیانوری، ازاعزام کادرهای فرقه [دموکرات آذربایجان] به ایران خودداری کرد».

سرانجام، «رضا درآوریل ۱۹۸۴ (فروردین ۱۳۶۳ ) رابطه اش را با سازمان امنیت آلمان شرقی قطع می کند» با مهاجرت به کشوری دیگر دراروپای غربی، البته با موافقت آن دولت. و«ازآن پس دربایگانی های اشتاری دیگر هیچ نشانی از رضا نیست».

درفصل های ۵ – ۶ – ۷ اطلاعات مفیدی درباره :«حزب توده و رضا روستا – «حزب توده ایران و مناقشات ایدئولوژیک میان احزاب کمونیست چین واتحاد جماهیر شوروی» – « رادیو پیک ایران» آمده که امید است مورد استفاده علاقمندان و پژوهشگران قرار گیرد و دلایل شکست خفتبار «سوسیالیسم موجود»، آن هم درسطح جهانی روشن و مهمتر، عبرت آموز فریب خوردگان و خیانتکاران به سرزمین مادری شود.
قصل هشتم که عنوان «روابط بازرگانی ودیپلماتیک ایران وجمهوری دمکراتیک آلمان» را درپیشانی خود دارد، نویسنده ازمشکلات بین ایران و آلمان شرقی، پس ازجنگ دوم درسرآغاز برنامه نظم نوین جهانی می نویسد: «درسال ۱۹۵۲ (۱۳۳۱) میان جمهوری دمکراتیک المان وایران روابط بازرگانی غیررسمی وغیردولتی برقرارشد» با این توضیح که نازضایتی مهاجرین حزب توده و کادرهای آن حزب نیزازآن زمان شروع می شود. هراندازه که رابطه دو کشور گسترش می یابد، آن عده نیز درمخالفت با رفتارهای حسنۀ آلمانی ها بر ناخوشایندی خود می افزایند.:« برخی ازآن ها چون کیانوری و قدوه و میزانی درمجموع ازگسترش رابطه اقتصادی و سیاسی کشورهای سوسیالیستی ایران ناخشنود بودند». با بحث: «انرژی هسته و اتحاد شوروی – فعالیت های سفیر ایران درآلمان شرقی» این فصل بسته می شود».

فصل نهم مسافرت شاه به آلمان شرقی واشغال سفارت ایران دربرلن شرقی ست.

به روایت نویسنده، سفارت ایران درآلمان شرقی : «تنها شش نفر– چهار دیپلمات. یک حسابدار و یک مأمور رمز – درآن به کار اشتغال داشته. دوراننده و دو منشی داشت که همگی ازشهروندان آلمان شرقی بودند». زیرنویس همان برگ امده است که «حداقل دونفراین چهار نفر ازخبرچینان سازمان امنیت المان بودند». شرح حمله دانشجویان کنفدراسیون به سفارت، خرابکاری، حضورخبرنگاران، مصاحبه آنها با :« بهمن نیرومند سخنگوی دانشجویان» تا دستگیری و محاکمه و برگرداندن آنها به آلمان غربی که محل اقامتشان بود، آمده است. جالب این که حزب توده اشغالگران سفارت را : «مشتی مائوئیست، جاسوس ساواک و سازمان امنیت آلمان غربی معرفی و آنها را افراد مشکوکی توصیف کرد».
درمقدمه گفته شد که خانم شهناز اعلامی بنا به تقاضای دکترکیانوری دبیراول حزب توده ازآلمان شرقی اخراج شد. اقامت او همراه با دخترش درآلمان غربی: «مدرسه “پروین اعتصامی” را بنیان نهاد و به آموزش زبان فارسی به کودکان ایرانی همت گماشت. او دربامداد هیجدهم دسامبر ۲۰۰۳ درشهر برلن چشم از جهان فرو بست». فصل دهم بسته می شود.

فصل یازدهم با عنوان: «گفت وگوهای دکتر کیانوری با مسئولین حزب سوسیالیست متحد آلمان» شروع شده است. نویسنده از دیدارهای او با مسئولان روابط خارجی آلمان شرقی سخن گفته و اشاره ای دارد به مسافرت های او به خارج ازکشور. همو دولت بازرگان را «نماینده منافع بورژوازی ایران توصیف می کند که طرفدار رشد افسار گسیخته روابط سرمایه داری درایران است و درمقابل، شورای انقلاب را طرفدار تزهای “رشد غیرسرمایه داری اسلامی” در ایران معرفی می کند. . . . کیانوری حزب توده را پشتیبان آیت الله خمینی می داند و اضافه می کند که حزب توده به موقع خط [آیت الله] خمینی را نسبتا مترقی ارزیابی کرد». ازتیراژ چهل هزار نسخۀ روزنامه مردم و هفته نامه ها و ماه نامه ها ومجلات حزبی کارگران آماری ارائه می دهد. و: «ازوحدت وکار دستجمعی درحزب اظهار خوشنودی می کند و می افزاید که از کشمکش های درون حزبی گذشته اثری نمانده است» باخوانش چنین روایت دروغ آشکار، پنداری که ساده انگاری زیرپوست همگی مسئولان رده بالایی حزب بوده لانه کرده است. فرقی هم نمی کند دانشمند و سیاستمدار یا بیسواد وعامی بوده باشد.
نویسنده با چنین خبر قابل تأمل، اما غیر واقعی وهولناک این فصل را می بندد: « کیانوری درپایان گفت و گوی خود به گوتمن اطلاع می دهد که «هم اکنون [درایران] سازمان امنیت جدیدی درحال شکل گیری است ویکی ازهواداران حزب توده (سرهنگ بیژن کبیری) برای ریاست این ارگان درنظرگرفته شده است . . . . . . همین چند سطر نشان می دهد که کیانوری چه اطلاعات امنیتی محرمانه ای دراختیار شوروی ها می گذاشت».

فصل دوازدهم : ازهجوم مأموران امنیتی جمهوری اسلامی به مراکرحزب توده ایران در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ و دستگیری ها خبر می دهد. درمیان دستگیر شده ها ازکیانوری و همسرش مریم فیروز ودیگر سران حزب «به اتهام جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی»، به صراحت نام برده شده است. چندی بعد در «هفتم اردیبهشت ماه ۱۳۶۲ درعملیاتی با رمز “حضرت علی” حدود ۱۷۰ نفر ازکادرهای حزب درتهران و۵۰۰ نفر درشهرستان ها، ازجمله احسان طبری، و . . . به اتهام مقابله با طرح کودتای نظامی دستگیرشدند». حکومت نوپا که درپی اعدام ها و دستگیری های رجال رژیم قبلی، هُشیارانه به تضعیف حامیان بطور خزیده ازبین بردن اطرافیان غیرحوزوی خود را شروع کرده بود، این بار، درقدرت نمائی بی نظیر، با هجوم و دستگیری مسئولان قدیمی ترین وبا ثبات ترین حزب سوسیالیستی کشور، همه مخالفان را مرعوب کرد. اعدام سران توده ای ها آخرین تیر خلاص به مخالفان رژیم اسلامی بود. ازدیدگاه مسئولان، کشتارهای جمعی و بدون محاکمه زندانیان سیاسی تضمین محکمی بود در بقای حکومت.
درباره ظاهرشدن کیانوری درتلویزیون وصحبت های اوبنا به گفته ی «بناماریف، کاندیدای دفترسیاسی ودبیرکمیته مرکزی حزب کمونیست اتحار جماهیرشوروی» . . . . . . . . به نظر می رسد که سازمان امنیت و اطلاعات ایران استقامت وپایداری کمونیستی کیانوری را نه تنها با شکنجه های طاقت فرسا، بلکه با اعمال شوک الکتریکی مواد مخدر درهم شکسته است » این نیز قابل تأمل است که چند جا اشاره شده است که :« رفقای شوروی چندماه پیش ازدستگیری رفیق کیانوری به اوپیشنهاد کردندکه مخفی شود و به طورغیرقانونی به اتحاد شوروی بیاید اما این پیشنهاد نیزبا مخالفت کیانوری روبرو شد».
این فصل پایانی اشاره هائی دارد به سخنان خاوری و اظهار نظرهای انتقادی او: «خاوری به انتقاد از سیاست حزب نیز پرداخت واظهارداشت که برخی ازعلل ضربات سخت ناشی از اشتباه خود حزب بود. چرا که حزب ازیک تحلیل طبقاتی عمیق ازروحانیت بی بهره بود».
نه تنها حزب توده، به قول ظریفی که می گفت: شیطان از دست شان عاجزاست چه رسد به حزب توده! روحانیت از هشیاری بی نظیری برخوردارند. پرورش یافته درون جامعه هستند. طبقات اجتماعی راخوب می شناسند. با افکار و اندیشه ی مردم درهرلباس و مسلکی باشند درتماسند. درآمیختگی با قشرهای گوناگون مردم باتجربه ترین ها هستند و کمترفریب می خورند. درتمیز رفتار با رُقبا و حذف تدریجی آنهاهوشمندی خودرا ثابت کردند.

متن روایت ها دربرگ ۱۸۵ به پایان می رسد و پس ازآن اسناداست تا برگ ۳۵۰ و سپس تصویرها و نمایه تا برگ ۳۷۶ کتاب بسته می شود.
پیش ازبستن این بررسی باید بگویم که اسناد ۱۶۵ برگی کتاب حاوی اخبار مفید ولو دهنده بیکفایتی هاست که جهت طولانی شدن نوشتار نقل آنها مقدور نشد. اکتفا به ۳ روایت : «درجریان تصفیه های دوران استالین تقریبا همه اعضای رهبری حزب کمونیست ایران و صدهاتن ازکادرهای آن حزب تحت اتهامات واهی به جوخه های اعدام سپرده شدند و یا درسیاه چال های استالینی جان سپردند» زیرنویس ص ۲۱۶.
«شاه مدتی است که روابط ایران با شوروی را بهبود بخشیده است و درنظردارد که ۱۰۰ میلیون تن نفت خام به کشورهای سوسیالیستی صادر کند. دیدگاه های شاه و نخست وزیر ایران درمورد صنعتی کردن کشوررا باید جدی گرفت. شاه به دلیل مخالفت آمریکائی ها با صنعتی کردن ایران به کشورهای سوسیالیستی روی آورده است. نخست وزیر ایران مردی پرانرژی است». بنگرید به ص ۲۵۸.
«بابک امیرخسروی ازاعضای سابق کمیته مرکزی و یکی ازشرکت کنندگان دراین پلنوم می نویسد: «ما درپلنوم هیجدهم با یک پدیدۀ هولناک رو به روشدیم که لرزه براندام ما انداخت. چهارپنجم اعضای سیاسی، یعنی رهبری حزب [توده] به دست سرسپردگان دونمایۀ مقامات امنیتی شوروی ها افتاده بود». زیرنویس ص۳۴۶.

زحمات پژوهشگر ستودنی ست و حاصل تلاشش منبع بزرگی برای اهل تحقیق است.

مارلون براندو، خلجان مردانگی /محمد سفریان

ستوده شده ترین چهره ی تمامی ادوار سینما بود و خالق ماندگارترین شخصیت های پرده ی جادو؛ سمبلی از مردانگی در سینما و نشانه ای از مروت در دنیای واقعی؛ حرف از مارلون براندو به میان است؛ همان یکه سوار وحشی و همان زاپاتای قهرمان؛ همان پدرخانه ی دوست داشتنی سینما و همان مرد عجیب و غریب آخرین تانگوی پاریسی. به بهانه ی سیزدهمین سالروز در گذشت این نابغه عالم سینما مروری کرده ایم بر زندگی و آثار احوال او:

براندو؛ در بهار ۱۹۲۴ و در فاصله ی میان دو جنگ جهانی؛ در اوماهای آمریکا دیده به جهان گشود و پس از تجربه ی یک کودکی سخت، به اصرار پدرش به مدرسه ی نظامی رفت تا آینده ای مطمئن برای خودش ترسیم کند؛ اما او که از همان دوران کودکی دل در گرو نمایش و تئاتر داشت، بارها و بارها از کلاس های مدرسه فرار کرد و سر آخر هم کلاس های مدرسه ی نظام را نیمه کاره رها کرد و به آکادمی تئاتر استلا آدلر رفت تا پایه های زندگی هنری اش را بنیان بگذارد.
مارلون؛ از جمله ی معدود بازیگران سینمای است که به قول فارسی زبان ها خاک صحنه خورده، چه او که درک درستی از مفهوم بازی و هنرهای دراماتیک داشت، در آغاز راه به تماشاخانه های برادوی پیوسته و پایه های شهرتش را هم در همانجا محکم کرده بود. براندو دریکی از نام آشناترین آثار نمایشی اش در «اتوبوسی به نام هوس» نقش آفرینی کرد و بعد ها هم با بازی در نسخه ی سینمایی این اثر؛ در مسیر پیشرفت قرار گرفت و سرانجام بر قله ی شهرت و محبوبیت ایستاد.
او که پس از بازی در اتوبوسی به نام هوس، از جانب بسیاری از منتقدین به بازی نکردن و ارائه صورتی از خودش متهم شده بود، در یکی از مهمترین آثار تاریخی هالیوود، در نقشی کاملا متفاوت ظاهر شد تا این طور علاوه برتثبیت جایگاهش به عنوان یک هنرپیشه ی کار بلد؛ پاسخ قاطعی هم به منتقدینش داده باشد. ” زنده باد زاپاتا ” عنوان درامی بود که بر پایه ای از واقعیت استوار شده بود و کشمکش ها و جنگ های دهقانان مکزیکی برای از دست ندادن زمین هایشان را روایت می کرد.
براندو در این فیلم، به جای زاپاتایی بازی کرد که سمبلی از مروت و مردانگی بود و بی هیچ چشمداشتی در کنار کشاورزان و زحمت کشان جامعه ایستاده بود. بازی او در این فیلم از سوی جشنواره های سینمایی و مطبوعات مورد تحسین قرار گرفت و بسیاری او را مستحق دریافت جایزه ی اسکار دانستند.


رویای نصیب بردن اسکار اما تنها دو سال آنسوتر به واقعیت پیوست؛ آن هم با فیلم «در بار انداز» که بعد ها در زمره مشهورترین فیلم های تاریخ هالیود قرار گرفت. این طور که پیداست براندو در آغاز تنها به خاطر نام و آوازه ی آن روزهایش و از جانب تهیه کنندگان به فیلم تحمیل شده بود تا جای فرانک سیناترا که انتخاب اول کارگردان بود بازی کند؛ اما بازی دلچسب و شیرین او کار را از رضایت دست اندرکاران فیلم فراتر برد و نخستین جایزه ی اسکارش را در پی آورد.
مارلون در این فیلم به جای یک جوان نخاله بازی کرد که به گونه ای نوچه ی رئیس اتحادیه ی کارگران است. ماجراهای پیچیده ی این داستان اما در ادامه او را میان شرافت انسانی و اطاعت از ارباب و معشوق معلق می کند تا او با هر انتخاب انبوهی از پس آمد های اخلاقی و اجتماعی را در برابر چشمانش ببیند. براندو اما بازی در این موقعیت پیچیده را به خوبی از عهده برآمد و به پاس همین توانایی هایش هم بدل به گران ترین هنرپیشه ی وقت شد.

او به واسطه ی آموزه های تئاتری اش، می توانست تا به جای طیف وسیعی از مردهای زمین، آن هم در دوره ها و اعصار متفاوت زندگی کند و از لذت زندگیهای چند باره بهره مند شود. یکی از متقاوت ترین آثار سینمایی او هم درست یک سال پس از دربار انداز و به سال ۱۹۵۳ ممکن شد. این بار بستر داستان، روایتی کهن بود و او در جلد مردان حماسی. براندو در فیلم ژولیوس سزار هم درخشان بود و مارک آنتونی او هم از جمله ی ماندگارترین شخصیت های سینمایی شد.

«وحشی»؛ دیگر اثر به یادماندنی او در سالهای دهه ی پنجاه بود. براندو در این فیلم سرکرده ی یک گروه از جوانهای یاغی بود. این فیلم که علاوه بر امریکا و انگلستان در بسیاری دیگر از کشورهای دنیا هم پرفروش شد، تاثیری شگرف در فرهنگ عامه به وجود آورد. موتور سیکلت بزرگ، کاپشن چرم و شلوار جین او که سمبلی از جوان عصر راک اند رول و نشانه ای از تغییر دنیا به حساب می آمدند با تکرار بالایی از جانب جوانان وقت تقلید شدند و شیوه ی پوشش و حرف زدن او روال مرسوم زندگی مردم را تغییر داد. تا این طور و بازی او یکی از تاثیرگذارترین فیلم های همه ی دوران سینما ساخته شود.
موفقیت های فراوان و سلسله وار او در دهه ی پنجاه اما، در دهه ی شصت تکرار نشدند، تا او با تجربه ی چندین و چند شکست پیاپی، ستاره ای رو به خاموشی لقلب بگیرد و رفته رفته از ذهن مردمان دوران پاک شود. او در این زمان بیشتر به آثار تجربی روی آورده بود تا لااقل با باختن در گیشه، میل و علاقه ی شخصی اش را ارضا کند.
از جمله ی خبرسازترین آثار او در این دوران همکاری او با چارلی چاپلین ستاره ی بزرگ سینمای کمدی بود. براندو که در تمامی مصاحبه هایش بازی در فیلم های چاپلین را یک ” آرزو ” عنوان کرده بود سرآخر به این آرزو جامه ی عمل پوشانید و در کنار سوفیا لورن زیبا روی در فیلم «یک کنتس از هنگ کنگ» ظاهر شد. اما شیوه ی سختگیرانه ی چاپلین و شکل نگرفتن رابطه ی درست میان او لورن، یک باخت دیگر به کارنامه ی او علاوه کرد تا زیبایی لورن و شهرت چاپلین هم در احیای دوباره ی او کارگر نیفتند.

اما این پایان کار نبود، چه انگار که هیاهویی دوباره و موفقیتی دیگر در کمینش نشسته بودند تا اویی که در مسیر فراموشی انزوا قرار گرفته بود با معجزه ای غریب شهره تر از پیش شود و علاوه بر به دست آوردن هوادان پیشین، بسیاری از جوانان نسل های آینده را هم عاشق شخصیت و هنرش کند. چه بازی او به جای «پدر خوانده» آنقدر دلچسب و روان و باورپذیر بود که علاوه بر خلق یکی از آثار کلاسیک سینما، هم به احیای دوباره ی ستاره منجر شد و هم دومین جایزه ی اسکار را برایش به همراه آورد.
علاوه بر بازی های خوب، فیلم برداری، کارگردانی، صحنه پردازی و موسیقی متن یگانه ی فیلم هم در ماندگاری اثر موثر بوده اند. این فیلم آنقدر موفق بود که بسیاری از اهل کوچه و بازار، براندو را جای پدرخوانده به خاطر می آوردند و ویتو کورلئونه را ماندگار ترین شخصیت خلق شده ی براندو می شمارند. این فیلم علاوه بر دنیای سینما، تاثیراتی در فرهنگ و زندگی عمومی هم در پی آورد و راوی زندگی پیچیده و دیالوگ های غریب گروه های مافیایی شد.

موفقیت های براندو پس از پدرخوانده و در سالهای دهه ی هفتاد همچنان ادامه پیدا کرد، دیگر تجربه خبرساز و پر حاشیه ی او در این دوران، فیلم ” آخرین تانگو در پاریس ” است که با ذوق برتولوچی کارگردانی شده بود. این فیلم که راوی مصائب انسان مدرن شده و از جمله ی روانشناختانه ترین فیلم های سینماست، بیشتر از لایه های فکری و عمیق اش به واسطه ی پلان ها و تصاویر پر شمار جنسی اش به شهرت رسید و در واقع از مسیر و هدف اصلی اش دور شد.
این فیلم که بنا داشت تا به انسان سرد و تنها مانده و شهری شده ی امروز نهیب بزند و طبیعت عاشق پیشه و ذات انسانی اش را دیگر بار پررنگ کند؛ در ادامه و به واسطه ی درک عمومی پایین مردمان و شاید هم به دلیل تابو بودن همچنان مسائل جنسی؛ به کل به آیینی دیگر رفت و جور دیگری خوانده شد. این کار با ارزش سر آخر آنقدر خفیف شد که براندو بازی در این فیلم را به تحقیر مانند کرد و از این حضور ابراز ندامت کرد.

دیگر فیلم پر سر و صدای او در دهه ی هفتاد فیلم «سوپر من» بود که این فیلم هم تاثیرات فرهنگی فراوانی در بستر جامعه ایفا کرد و راوی یکی از صور مثالی آمریکای مدرن شد. سوپر من که از سال ۱۹۳۸ به حافظه ی عمومی مردم آمریکا پیوسته بود؛ در ادامه وبا تمسک به به مدیای بسیار قدرتمند این کشور به شخصیتی جهانی بدل شد و در چهارسوی دنیا هوادار کسب کرد. نسخه ی سینمایی این فیلم اول بار در سال ۱۹۷۸ به بازار آمد و با کسب موفقیت های چشم گیر به فیلم های سلسله ای بدل شد. براندو در این فیلم به جای پدر سوپر من بازی می کند که نقشی بسیار کلیدی در داستان دارد و مهمترین عامل در معرفی سوپرمن به ساکنان زمین است.

براندو از سال ۸۰ و به مدت نه سال از سینما دوری کرد و علی رغم پیشنهادهای فراوان ترجیح داد تا از وقتش برای تجربه ی دیگر جلوه های حیات بهره بگیرد. او که پیشتر هم از جمله ی پیشگامان مبارزات مدنی بود و در کنار سیاهان برای احقاق حقوق شهروندی ایشان تلاش کرده بود؛ در این برهه ی زندگی اش، بیش تر از قبل در خدمت جنبش های اجتماعی در آمد و خودش را رسما به عنوان یک فعال مدنی به مردم و جامعه معرفی کرد.


او از سال ۸۹ دیگر بار به صحنه ها بازگشت و این بار خالق نقش های دوره ی پیری اش شد. از جمله ی ماندگار ترین آثار او در این دوره، یکی فیلم ” فصل سفید خشک ” است که با روایت داستانی بر پایه ی واقعیت یکی از مهمترین چالش های اجتماعی قرن پیشین را روایت می کند.
این فیلم با نمایش بی پرده ی خشونت ها و ناآرامی های آفریقای جنوبی و سیاست تبعیضی که نژادپرستان این کشور علیه اکثریت سیاهپوست بومی و هندیان آن کشور اعمال می‌کنند ؛ به اثری بسیار تکان دهنده در باره ی آپارتاید آفریقای جنوبی بدل شد و با درگیر کردن قصص جانبی به ماجرای اصلی، عشق و وفاداری و دوستی و صفات ذاتی انسان را در برابر سیاست و قانون و تبعیض نژادی قرار داد .

او که در کنار مونرو و چاپلین؛ تنها برگزیدگان هنری مجله ی تایم در میان صد چهره ی برتر تاریخ در قرن پیشین بود و ستوده شده ترین بازیگر هالیوود، سرانجام در هشتاد سالگی و در پی نارسایی های تنفسی بدرود حیات گفت و مردمی را با آن همه خاطره و خواب و خیال تنها گذاشت و رفت.

بازارچه کتاب پشت درهای بسته /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

درونِ آب

نویسنده: پائولاهاوکینز
مترجم: مهرآیین اخوت
ناشر: هیرمند
قیمت: ۲۸ هزار تومان
تعداد صفحات: ۴۵۶

 

پائولا هاوکینز که پیش‌تر از او کتاب «دختری در قطار» را خوانده بودیم، متولد و بزرگ شده زیمبابوه است و در سال ۱۹۸۹ راهی لندن شد و به عنوان روزنامه‌نگار ۱۵ سال کار کرد و بعد به نوشتن داستان روی آورد. او ابتدا کتاب‌هایش را با نام مستعار «امی سیلور» منتشر می‌کرد و با نوشتن اولین تریلر روانشناختی خود یعنی «دختری در قطار» از نام پائولا هاوکینز استفاده کرد. این رمان جنایی تحسین شده، موفق شد در مدت سه ماه به فروش سه میلیون نسخه‌ای در دو سوی اقیانوس اطلس دست یابد.
در کتاب «درونِ آب»، ‌ هاوکینز به شهرِ آرام و کوچکِ بکفورد پرداخته که در کنار رودخانه‌ای کوچک قرار دارد. مردمِ شهر زمانی زنانِ متهم به جادوگری را در این رودخانه می‌انداختند و حالا هم زنانی خود را در آن به آب می‌سپردند. نل آبوت مشغولِ نوشتنِ کتابی است درباره رودخانه‌ی بکفورد و کسانی که خود را در آن کشته‌اند. نل در حاشیه دست‌نویسِ کتابش نوشته: «بکفورد محلِ خودکشی نیست. جایی است برای خلاص‌شدن از شرّ زن‌های دردسرساز.» مدتی بعد جسدِ خودش را در آب پیدا می‌کنند.
خواهرِ نل مجبور است به بکفورد برگردد تا مراقبِ دخترِ نوجوانِ او باشد؛ اما او هم قسم خورده بود که هرگز به این مکان پا نگذارد.
دخترِ نل معتقد است مادرش خودکشی کرده، اما حاضر نیست بگوید چرا.
کارآگاه پلیسی که تازه به این شهر آمده به همه چیز و همه کسِ شهر مشکوک است.
زن و شوهری از شنیدنِ خبرِ مرگِ نل غرقِ شادی می‌شوند و پسرشان مشکوک است که نکند مادرش قاتل باشد.
درونِ آب داستانِ ۱۰ شخصیت است و ۱۰ روایت درباره زنانی که در این رودخانه مرده‌اند…

 

نترس قلب من

نویسنده: احمد باتمان
مترجم: مریم طباطبائی‌ها
ناشر: پوینده
قیمت: ۱۵ هزار تومان
تعداد صفحات: ۱۹۸ صفحه

 

در مقدمه این کتاب به قلم «اعوز آتای» می‌خوانیم: «آدم‌ها خیلی دیر متوجه می‌شوند که چه اتفاقی برایشان افتاده است. این درک از اتفاقات معمولاً با یک رویداد جدید و یا با از دست دادن چیزی شروع می‌شود. اگر بخواهی برای یک لحظه هم که شده از شر دستورات مغزت سرپیچی کنی و گاهی به صدای قلبت گوش بدهی، فکرت تو را راحت نخواهد گذاشت و مانعت خواهد شد. چون در اصل ترسوترین عضو هر آدمی عقل اوست. این مبارزه عقل و قلب ادامه پیدا می‌کند.
اگر بچه بمانیم، مدام عاشق می‌شویم چون در آن دوره قلبمان توجهی به عقلمان نمی‌کند. بزرگ که می‌شویم، عشق را فراموش می‌کنیم. عقل وارد عمل می‌شود و حساب و کتاب‌ها شروع می‌شود. اگر قلبمان شکسته شود، می‌ترسیم و دیگر صدای قلبمان را نخواهیم شنید. پس یک شانس دیگر به قلبت بده؛ چون قلب ترسو، عشق را نخواهد شناخت و زندگی بدون عشق در اصل زندگی نیست.»
در نوشته پشت جلد این کتاب نوشته احمد باتمان نویسنده ترکیه‌ای، هم می‌خوانیم:
زن‌هایی که گربه‌ها را دوست دارند، از تنهایی می‌ترسند.
آن‌هایی که سگ‌ها را دوست دارند در اصل دلشان می‌خواهد خودشان را در امنیت ببینند…
تو، فیل‌ها را دوست‌ داشتی و یک فیل وقتی قلبش بشکند، می‌میرد.
تو بیخودی فیل‌ها را دوست نداشتی زن زیبا…
می‌دانم… تو از این می‌ترسی که قلبت بشکند.
دیگر قلبت احساس ترس نکند!
چون حالا قلب تو، قلب من هم هست.
قلب ترسوی من، عاشق شده است.

 

 

پشت درهای بسته

نویسنده: بی. ای. پاریس
مترجم: ارغوان اشتری
ناشر: مهرگان
تعداد صفحات: ۳۸۰ صفحه
قیمت: ۲۲ هزار و ۵۰۰ تومان

 

این نخستین کتاب بی. ای. پاریس در مقام نویسنده است. کتاب «پشت درهای بسته» را سال ۲۰۱۶ در آمریکا انتشارات سنت مارتینز و در بریتانیا انتشارات میرا پابلیشینگ‌ هاوس منتشر کردند.
در بریتانیا در هفته نخست انتشار بیش از ۱۰۰ هزار کپی از «پشت درهای بسته» فروخته و کتاب تاکنون در بیش از ۳۵ کشور منتشر شده است. «پشت درهای بسته» چند هفته در فهرست پرفروش‌های نیویورک تایمز بود و تا ماه آوریل ۲۰۱۷ بیش از ۵۰۰ هزار نسخه از کتاب در آمریکا و بیش از ۸۰۰ هزار نسخه در بریتانیا به فروش رسیده است.
«پشت درهای بسته» داستان انتخاب‌های ماست، اشتباهات ما؛ داستان زندگی‌های ما ورای ظاهری به غایت بی‌نقص. خانم بی.ای.پاریس در نخستین تجربه نویسندگی ماجرایی جنایی و روان شناسانه  را سرراست و شسته و رفته تعریف می‌کند اما قصه گویی جذاب است. ترس و تعلیق  ماجرا گریبان‌تان را می‌گیرد و رهای‌تان نمی‌کند. حسن داستان قهرمان همدلی برانگیز آن «گریس» است. پشت درهای بسته داستان زوایای پنهان روح انسانی است، پلیدی است. با گریس می‌خندید و همراهش ترس را در رگ‌های تان احساس می‌کنید و در نهایت با خودتان می‌گوید پشت تمام درهای بسته دنیا داستان و رازی برای روایت هست.
در بخش‌هایی از کتاب می‌خوانیم: «آن روز در پارک تنها زنی نبودم که توجه‌ام به جک جلب شد. با این حال  محتاط‌ترین شان بودم. بعضی‌ها مخصوصاً زنان جوان راحت به جک لبخند می‌زنند تا توجه‌اش را جلب کنند؛ دختران نوجوان نخودی می‌خندیدند و دستان‌شان را جلوی دهان شان گرفته و هیجان زده پچ‌پچ می‌کردند که او باید یک ستاره سینما باشد. خانم‌های مُسن‌تر تحسین کنان به او می‌نگریستند، خیلی به ندرت مردی قدم زنان از کنارشان می‌گذشت که از نظر آنها خواستنی باشد. حتی مردان هم جک را نگاه می‌کردند وقتی از دل پارک عبور می‌کرد یک بی‌قیدی شکوهمندانه در او وجود داشت که نمی‌شد ازش چشم پوشید. تنها کسی که بی اعتنا به جک باقی ماند؛ مایلی بود.»

 

 

حال و روز دموکراسی

مترجم: مجتبی گل محمدی
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۱۹۴ صفحه
قیمت: ۱۵ هزارتومان

 

این کتاب در واقع یک مجموعه مقاله است که در قطع جیبی چاپ شده و مقالاتش پاسخ ۸ متفکر چپگرای معاصر به این پرسش است که آیا دموکرات نامیدن خود، معنایی دارد و شما این کلمه را چگونه تفسیر می‌کنید؟
ناشر فرانسوی این کتاب در پیش گفتاری که برای کتاب چاپ کرده به این مساله اشاره کرده که در سال‌های دهه ۱۹۲۰ لاروولوسیون سورئالیست (انقلاب سوررئالیستی) در چند شماره از همکارانش خواست تا حرف تازه ای برای گفتن درباره موضوع‌هایی پیدا کنند که در آن زمان به نظر می‌آمد هر چیز گفتنی درباره آن‌ها گفته شده بود؛ مفاهیمی‌چون عشق، خودکشی، معامله با شیطان و … با این حال، پاسخ‌های آرتو، کرول، دنویل، ارنست و بونوئل با تاباندن پرتوهایی در هم گذر، موفق به افکندن درون مایه‌های برگزیده بر آسودگی ای والا شدند. این کیفیت روشنگری، نزدیک به یک قرن بعد، هنوز می‌تواند ما را به شگفتی وا دارد. مجموعه کنونی در نکوداشت آن سرمشق زاده شد. کلمه «دموکراسی» این روزها به ظاهر هم رایی بسیار گسترده ای را پدید آورده است. البته بحث‌هایی، گاه پر تب و تاب درباره معنا یا معانی این کلمه پیش می‌آیند، اما در این جهان که ما به سر می‌بریم، دموکراسی کم و بیش همیشه ارزشی مثبت پیدا می‌کند؛ بنابراین ما از همکارانمان می‌پرسیم: آیا دموکرات نامیدن خود، برای شما، با معناست؟ اگر نه چرا؟ و اگر بله، در راستای چه تفسیری از این کلمه؟
این کتاب ۸ مقاله دارد که با انضمام نام نویسنده‌هایشان به این ترتیب اند: «یادداشت پیش درآمد درباره مفهوم دموکراسی» از جورجو آگامبن، «نشان دموکراتیک» از آلن بدیو، «ننگ همیشگی» از دنیل بن سعید، «حالا ما همگی دموکرات هستیم…» از وندی براون، «دموکراسی متناهی و نامتناهی» از ژان لوک نانسی، «دموکراسی‌ها علیه دموکراسی» شامل مصاحبه اریک‌هازان با ژاک رانسیر، «حراج دموکراسی» از کریستین راس و «از دموکراسی تا خشونت الاهی» از اسلاوی ژیژک.
نمایندگان تفکر رادیکال و جریان چپ انتقادی در این مقالات، با تمرکز بر ریشه‌های کلاسیک دموکراسی و معنای متغیر آن در گذر زمان و در بسترهای گوناگون از حال و روز دموکراسی در این زمانه سخن می‌گویند و هر یک از منظری متفاوت به آن می‌پردازند: از تبارشناسی تاریخی مفهوم دموکراسی به عنوان یک شکل حکومت تا تحلیل انتقادی وضعیت دموکراسی غربی در دوران هژمونی نئولیبرالیسم و …
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
در یک طرف، پس ما با مسئله مردمانی روبه رو می‌شویم که خواهان آزادی دموکراتیک نیستند و، در طرف دیگر، دموکراسی‌هایی قرار دارند که ما نمی‌خواهیم _ مردمان «آزاد» ی که تئوکراسی‌ها، امپراتوری‌ها، رژیم‌های مملو از هراس یا نفرت پاکسازی قومی، همبودگی‌های دروازه بسته، شهروندی قشربندی شده با شان قومیت یا مهاجرت، پیکره بندی‌های پساملی به شدت نولیبرال، یا تکنوکراسی‌های نویدبخش درمان بیماری‌های اجتماعی با گیر انداختن فرایندها و نهادهای دموکراتیک را به قدرت می‌رسانند. طرح انداختن هر دو امکان مسئله مردمان جهت گرفته به سوی کامروایی‌های کوتاه مدت به عوض یک سیاره بادوام است، به سوی ایمنی تقلبی به عوض صلح، و بی تمایل به قربانی کردن لذت‌ها و نفرت‌های خودشان، هر دو، برای بالندگی جمعی.
روسو دشواری جهت دهی مردم فاسد به سوی زندگی همگانی را چنان عمیقا دریافت که تعهدش به دموکراسی اغلب این طور پنداشته می‌شود که خودش را بر پروژه تبدیل چنین مردمی‌به دموکرات‌ها میخ کوب کرده است.

«پناهگاه» ابدی / لیلا سامانی

 

 

رمان دوم دینا نیری با نام «پناه‌‌گاه» قرار است در اوایل جولای یعنی چند روز دیگر منتشر شود. «یک قاشق چای‌‌خوری زمین و دریا»اولین رمان این نویسنده‌‌ی ایرانی‌‌تبار بود که به چهارده زبان ترجمه شد و منتقدان بسیاری آن را تحسین کردند. حالا و به همین مناسبت نیویورکر، یادداشتی از دینا نیری چاپ کرده‌‌است که در حقیقت پیش‌‌درآمدی‌‌ست بر رمان دوم او. کتاب بر اساس زندگی خود نویسنده پای گرفته و قرار است شارح رابطه‌‌ی پدر و دختری باشد که هزار مرز و کوه و دریا بین‌‌شان فاصله انداخته‌‌‌‌است و سهمشان از دیدن هم در طی سه دهه به چهار ملاقات پرحادثه و تعیین کننده محدود می‌‌شود. چهار دیداری که در مجموع چهل روزِاین سی سال را در برمی‌‌گیرد.

 

 

دینا نیری زاده‌‌ی اصفهان است. او در هشت‌‌سالگی‌‌ (۱۹۸۷) همراه مادر و برادرش– به خاطر تغییر مذهب مادر- از ایران می‌‌گریزد و به آمریکا پناهنده می‌‌شود. پدردندانپزشک او اما بابت علقه‌‌ به زادبومش در ایران می‌‌ماند و همین جدایی غریب، شالوده‌‌ی قصه‌‌ای‌‌ست که دینا نیری بناست آن را تعریف کند. شرحی که دینا از خاطرات کودکی‌‌ با «باباجون»ش به دست می‌‌دهد، برای بسیاری از دختربچه‌‌های ایرانی آشنا و ملموس است. او پدرش را «شریک جرم» شیطنت‌‌‌‌های کودکی‌‌اش می‌‌خواند. از انتظار هر روزه‌‌اش برای رسیدن به خربزه و آلبالوهایی که او زیر کتش پنهان می‌‌کرده می‌‌گوید، از بستنی خوردن‌‌های پنهانی دور از چشم مادر، از راه رفتن بر کمر کوفته‌‌‌‌ی او و از نشستن بر روی زانوهایش پشت میز غذا…از «بابا»یی که لبخندش به شادابی لبخند یک کودک شش ساله بوده‌‌است.
یادداشت دینا خلاصه‌‌ای از این چهاردیدار با پدرش را به دست می‌‌دهد. دیدارهایی با فواصل زمانی مختلف و هر بار در شهری متفاوت از موعدگاه پیشین. سی سال زندگی یک پدر و دختر دور از هم پیش می‌‌رود و این فاصله‌‌ی جغرافیایی، این تفاوت فضاهای زیسته، دنیای آن دو را از هم دور و دورتر می‌‌کند، اما با این همه نیاز این دو به همدیگر برای اتصال، برای نجات و برای بقا رنگ نمی‌‌بازد.
هر ملاقات بسته به سن و جایگاه اجتماعی و درونیات شخصی پدر و دختر ویژگیهای خودش را دارد. دینا یک بار در یازده سالگی و بار دوم در چهارده سالگی پدرش را می‌‌بیند. در دیدار دوم وقتی پدر حضور واژگانی مثل کلیسا، غسل تعمید و… را در زندگی دخترش می‌‌بیند در گوشش زمزمه می‌‌کند:«این کسب و کار الهی تو را ویران می‌‌کند. دینا جون! فقط دو چیز در این زندگی وجود دارد: شعر [ادبیات] و دانش»
اما میان دیدار دوم و سوم به خاطر رد شدن مکرر درخواست ویزا یازده سال فاصله می‌‌افتد. در این مدت تمام تلاشهای دینا برای حضور «بابا» در جشن فارغ التحصیلی و جشن عروسی‌‌اش بی نتیجه می‌‌ماند. او حتی به هیلاری کلینتون هم نامه می‌‌نویسد و تقاضای کمک می‌‌کند، اما پاسخ تنها حواله‌‌ی او به وبسایت مهاجرت است. دینا در نهایت در مراسم عروسی یک صندلی خالی با تمام تشریفات مربوط به آن برای پدرش در نظر می‌‌گیرد.

دیدار سوم در در لندن رقم می‌‌خورد و چهارمین‌‌اش در استانبول. دیدارهایی که تلخی‌‌شان به سبب عدم همخوانی دنیای پدرو دختراست و شیرینی‌‌اش به خاطر رواداری و ابن‌‌الوقتی «بابا».
حالا سالهاست دینا پدرش را ندیده‌‌است. پدری که در دیدار آخر آن «لبخند کودک شش ساله» از صورت‌‌اش محو شده و پشت خمیده‌‌اش را به عصای منقش‌‌اش تکیه داده بوده‌‌است. ازصدای خنده‌های آن «بابا»ی شوخ و شنگ حالا فقط صدای «خشی» ‌‌مانده که هر از گاهی صفحه‌‌ی موبایل دخترش را روشن می‌‌کند:

من اما فکر می‌‌کنم کتاب تازه‌‌ی دینا نیری بیش از همه تصویری خواهد بود از «بابا»های ایرانی. باباهایی که برخلاف تصور عموم خیلی وقت‌‌ها بیشتر از مادرها حس دخترهایشان را درک می‌‌کنند. باباهای تسبیح در دستی که عاشق شعرهای مولوی‌‌اند و کباب ایرانی را به هر غذایی ترجیح می‌‌دهند. باباهایی که در برابر فراق فرزند و تحمل غربت، اولی را انتخاب می‌‌کنند، که هر جایی غیر از ایران ریشه‌‌شان را خشک می‌‌کند و هویت آنها را از مفهومی که در ذهنشان از خود ساخته‌‌اند ویران می‌‌کند.

زن؛ «الهه»ی زیبایی و خوبی… /لیلا سامانی

در هفتمین شماره‌‌ی چهره‌‌نما، دیگر بار به چهارگوشه ی دنیا سفرکرده ایم و یاد بزرگان و تاریخ سازان عرصه ی فرهنگ و هنر را زنده نگاه داشته ایم. در این شماره، از برت استرن آمریکایی گفته ایم و سعی جد او بر ثبت زیبایی زنانه؛ از ارنست همینگوی گفته ایم و جسارت او در برگزیدن مرگ اختیاری؛ آخرین تانگو در پاریس با بازی بی مثال براندو و داستان های صادق چوبک هم دیگر از موارد گزیده‌‌نویسی‌‌های این صفحه چهره‌‌نمایند:

دوربینی مثال چاقوی جراحی…

روزهای واپسین ژوئن مصادف است با سالروز در گذشت “برت استرن” عکاس شهیر آمریکایی. مردی که با شیفتگی جنون آلودش به عکاسی توانست انقلابی عظیم در صنعت عکس، تبلیغات و فرهنگ چاپ به پا کند. استرن از تلفیق دلبستگی اش به زن ها و عشقش به عکاسی، خالق مجموعه ای بی نظیر از عکسهای زنانه شد، او که زنان را “الهه” توصیف می کرد، در طول پنجاه سال فعالیت هنری اش، به زیباترین زنان هنرمند زمانه ی خود از دریچه ی لنز دوربینش نگریست و شکارچی لحظاتی شد که در آنها فیگورهای معمولی زنانه به رقصی طراحی شده مانند شده بودند، فیگورهایی محصور در قاب با روحی زنده. زیبارویانی چون “الیزابت تیلور”، “بریژیت باردو”، “آدری هپبورن”، “سوفیا لورن” و “ناتالی وود” از جمله بازیگران معروف هالیوود بودند که سوژه ی عکس- پرتره های استرن شدند، اما با این حال این عکاس آمریکایی، آوازه ی جهانی خود را وامدار عکاسی روایت گونه اش از واپسین روزهای زندگی “مرلین مونرو” این ستاره ی نامی اما تنها ست.
استرن در سال ۱۹۶۲ چند هفته پیش از مرگ مریلین مونرو این امکان را یافت که سه روز تمام، در هتلی در لس‌انجلس با مرلین مونرو تنها باشد و زنی – که تا آن روز تنها ویژگیهای تنانه اش دیده شده بود- را از دریچه ی دیگری نگریست. استرن دوربینش را به مثابه ی چاقوی جراحی به کار گرفت تا با پس زدن نقاب از روی پیکر دلربای مونرو، آشفتگی های ذهنی و روح زخمی او را عیان سازد و زنی بی پناه، دلواپس و دلسرد را به نمایش گذارد.

جسورانه ترین مرگ اختیاری…

سحرگاه دوم جولای ۱۹۶۱ ارنست همینگوی، یکی از زبده ترین رمان نویسان معاصر در خانه اش در کچام آیداهو با تپانچه ی مورد علاقه اش به زندگی خود پایان داد و دوستداران آثارش را با این جمله ی “رابرت جوردن” قهرمان داستان “زنگ ها برای که به صدا در می آیند” بر جای گذاشت:
“مرگ هر انسانی از جان من می کاهد، چرا که من با تمام بشریت در آمیخته ام، پس دیگر کس مفرست تا بدانی ناقوس در عزای که به صدا در آمده است، این ناقوس مرگ توست…”
او که خود زخمی جنگ و جامعه بود، داستانهای روزمره ی زندگی خود و اطرافیانش را به کتابهایش کشاند. شاید از همین روست که اکثر قهرمانان او نیز به شکلی زخم خورده و عاصی اند. شخصیت های ملموسی که همینگوی با اراده و جسارتشان زنده و با مرگ و نومیدی شان شکسته می شد.
او همچنین از نزدیک پوچی جنگ را لمس و لگدمال شدن آرمانهای جوانان هم نسلش را مشاهده کرده بود، از همین رو راوی این سرخوردگی ها و تصویر گر این پوچی ها شد. تا جایی که همواره برای بیان ارزش زندگی، جلوه های گوناگون مرگ را به نمایش می کشید، نگرشی که شاید در نهایت سرنوشت وی را نیز رقم زد:
“اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهای پرافتخار افتخاری نداشتند و ایثارگران مانند گاو و گوسفند کشتارگاه شیکاگو بودند. گیرم با این لاشه‌های گوشت هیچ کاری نمی‌کردند جز این که دفنشان کنند. کلمه‌های بسیاری بودند که آدم دیگر طاقت شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم جاها آبرویی داشتند … کلمات مجرد، مانند افتخار و شرف و شهامت یا مقدس در کنار نام‌های دهکده‌ها و شماره‌ی‌ جاده‌ها و فوج‌ها و تاریخ‌ها پوچ و بی‌آبرو شده بودند…”

قصه گوی زنان دیروز…

 

 

ماه نخست تابستان، خاطره ی مرگ و تولد یکی از پیشگامان داستان نویسی مدرن و از جمله بنیان گذاران قصه نویسی کوتاه در ایران را در خود جای داده است. نویسنده ای که سبک نگارشش در عین استقلال به شکلی مشهود متاثر از ارنست همینگوی آمریکایی ست، نثری تاثیر گذار و غنی که بر خلاف نمونه های پیشین بر پایه ی ایجاز بیان، استفاده از واژگان ملموس و ساده و جملات و پاراگرافهای کوتاه شده بنا شده بود.

دستمایه های داستانهای چوبک، معمولا انتقادهای تلخی ست به معایب و زشتی های جامعه. مسائلی نظیر فقر، گرسنگی، ظلم، زورگویی، دروغ، تهمت، فحشا، جهل، خرافات، بی عدالتی و … از جمله تم ها داستانهای او هستند. شخصیتهای داستان های او عموما از تیره روزترین و ستم دیده ترین افراد جامعه هستند که همواره با محرومیت دست و پنجه نرم می کنند، محرومیتهایی که منجر به مرگ یا درماندگی این شخصیتها می شود و چوبک در کسوت یک رئالیست تمام عیار و بی هیچ اغماضی این دنیای سیاه و تاریک را ترسیم می کند. او هم چنین اندیشه هایی فلسفی را با داستانهایش می آمیزد و مسائل بنیادین انسانی نظیر مرگ، هستی، پریشانی، خود بیگانگی، سرنوشت و جبر و اختیار را نیز به حیطه ی بحث می کشد. چوبک در عصری که فقر تقدیس می شد و تنگدستان به سبب فقرشان محق شناخته می شدند، به دور از آرمانگرایی و خیالبافی، فقر و جهل را زمینه ساز یکدیگر خواند و اعتقادات مذهبی و خرافی را به باد انتقاد گرفت.
چوبک اکثر زنان داستانی اش را از میان طبقات فقیر و طرد شده ی اجتماع برمی گزیند زنانی که جامعه از آنان اجسامی مصرفی و بی ارزش ساخته است. او هم چنین سرکوب غرایز زنان به دلایل اخلاقی ، مذهبی و عرفی را یکی از محرومیتهای زنان ایرانی برمی شمرد و از فقر، عدم استقلال مالی زنان و اعتقادات خرافی به عنوان موانع زندگی انسانی آنان سخن می گوید و آن را ماحصل جبری می داند که از سوی جامعه ی ایران به آنان تحمیل می شود. چنان که حتی زن فرانسوی “اسب چوبی” در کتاب “چراغ آخر” هم قربانی اعتقادات و رفتارهای شوهر ایرانی اش می شود. با این تفاوت که او تسلیم این وضع نابسامان نشده و برای حفظ این خانواده ی بی بنیان دست و پا نمی زند وبا بازگشت به وطن خود، شرایط زندگی اش را تغییر می دهد.
اما چوبک از زنان دیگری هم سخن می گوید، زنانی که همه ی زنانگی شان را در مادر بودن خود خلاصه کرده اند، زنانی سرشار از عطوفت و رافت که صبورانه مشکلات و مصیبتها را به دوش می کشند و با جان و دل حاضرند هستی شان را فدای آسایش همسر و فرزندانشان سازند. از مادر اصغر ( بعد از ظهر آخر پاییز) و مادر جواد ( چراغ آخر) گرفته تا “شیرو”( تنگسیر) و “جهان سلطان” ( سنگ صبور).

سمبلی از مرد برهنه…

سیزده سال از درگذشت “مارلون براندو” ستایش شده ترین بازیگر سینمای جهان می گذرد. بازیگری که قدرت فیگورهای مردانه و هیبت فیزیکش، مجال پرداختن به جذابیتها و ظرایف بازیگری اش را از بیننده می ستاند. او از همان آغاز و با بازی در فیلم “اتوبوسی به نام هوس” در نقش ” استنلی کووالسکی” به عنوان سمبل یک جوان یاغی قد علم کرد، نوعی عصیان و سرکشی کور که تا پیش از ظهور براندو دیده نشده بود. او در این فیلم هیچ قید و بندی را بر نتابید و بی محابا قهرمان خشن، بی رحم و وحشی “تنسی ویلیامز” را به تصویر کشید. این خشونت بعدها در نقش آفرینی بی مثالش در فیلم “پدر خوانده” به گونه ای دیگر جلوه کرد، او شخصیت “دن کورلئونه” را به صورت آمیزه ای از خشم و رافت و خشونت و آرامش نمایاند، ترکیبی که با آمیختگی قدرت و مرگ در این فیلم همخوان بود. براندو همچنین در فیلم ” آخرین تانگو در پاریس”،عریان ترین فیلم عصر خود هم جسورانه ظاهر شد و این بار برهنگی جسمی را هم به برهنگی فکری و ذهنی علاوه کرد.

دوران ناصری/رضا اغنمی

دربازخوانی خاطرات اعتماد السلطنه

نویسنده : س . سیفی
چاپخانه مرتضوی، کلن
چاپ اول: زمستان ۲۰۱۷ ناشر: مرتضوی
آدرس: naschremortazavi@gmail.com

پیشگفتار از اعتماد السلطنه می گوید: «هفده کتاب ازیادداشت های روزانه ی او را دربرمی گیرد که شانزده جلد از آن به خاطرات او ازشانزدهم ربیع الثانی ۱۲۹۸ تا ماه شوال ۱۳۱۳قمری باز می گردد. اما جلد قدیمی تراین خاطرات، مستقل از جلدها های دیگر، یادداشت قسمت هایی ازسال ۱۲۹۲و۱۲۹۳ قمری را دربردارد. به عبارت دیگر اعتماد السلطنه ازسال ۱۲۹۳ تاسال ۱۲۹۸ قمری به مدت پنج سال ازنوشته روزنامه ی خاطرات دست می کشد».

پاکنویسی خاطرات به عهده اشرف السلطنه همسرش بوده واندکی به خط خودش «همین نسخه از روزنامه خاطرات پس ازفوت اعتماد السلطنه ازطریق همسر او دراختیار استان قدس رضوی قرار گرفت» به اهتمام زنده یاد ایرج افشار در سال ۱۳۴۵ به انتشارات امیرکبیر واگذار شده که تاکنون دردفعات چند منتشرشده: «چاپ هفتم آن به عنوان مرجع و مآخذ اصلی مبنای پژوهش جستار حاضر قرار می گیرد».

زنان حرمسرای ناصری

نخستین عنوان رابرپیشانی دارد. و این که :«حرم خانه نیز بخشی ازگستره ی حکم فرمائی ناصرالدین شاه به حساب می آمد که با اعلام قُرُق، افراد بیرونی را به آن راه نبود». ازحضورکنیزان و خواجگان سخن رفته و ازاقتدار “حاجی آغاجواهر” (معتمدالحرم) که «بیش ازسی سال به تمشیت امور تعدادی از زنان اندرونی ناصرالدین شاه باز می گشت» حاجی آغا جواهر را فتحعلی شاه به پسرش کامران میرزا بخشیده بود که پس از فوت او وسال ها خدمت به ناصرالدین شاه، درسال ۱۳۰۵ هجری درهشتاد وهفت سالگی فوت می کند. مرگ حاجی آغا جواهر:«برای شاه و درباریان ضایعه ای به شمار می آمد. حتا اورا به دلیل قدردانی از زحماتی که برای شاه کشیده بود، درجوار حضرت عبدالعظیم به خاک سپردند». حاج آغاجواهر مالک چندآبادی بوده که آن ها را به عزیزالسلطان (ملیجک دوم) بخشیدند. امادیگر اموال اورا : «امین السلطان صدراعظم ضبط نمود و به شاه سپرد».
این روایت نیز شاید یکی از میراث های شگفتاور تاریخ ایران و بسی شنیدن دارد از قول سرورآغای اعتمادالحرم که همه کاره ی خلوت و اندرونی ناصرالدین شاه بوده نقل می کند که :
« او ضمن گفت و گوئی محرمانه با اعتماد السلطنه آمار زنان “مدخوله و غیرمدخوله و کنیز وکلفت” حرم را حدود هفتصد نفر برمی شمارد. ضمن آن که جدای ازاقوام خانم ها، هفت صد و پنجاه نفر هم نوکری این زنان را برعهده داشتند . . . آمار خواجه های حرم سرا از سی و هفت نفر هم فراتر می رود».
ازسرد مزاجی شاه با آن همه زن های گوناکون درحرمسرایی که به قول نویسنده «شهری دوهزار نفری بود» سخن رفته و از «رخدادهای سنت شکنانه و فساد آمیز» و آلوده شدن خواجه ها به امیال نفسانی : «درگستره ای از خواهش های فردی یا گروهی». از فسادی که حاج ابراهیم خواجه درارتباط با زنان حرم ناصرالدین شاه مرتکب شده بود به اخراج وی برای همیشه ازاندرون منجر می شود. نویسنده، با کنجکاوی درپیگیری فسادهای درونی حرمسرا از حاملگی یکی خانم ها را روایت می کند: «حاملگی لیلی خانم همسرشاه دراندون اعجاب همگان را برانگیخت. وشاه به منظور حفظ ظاهر ماجرا، ضمن مشورت با نایب السلطنه دستورداد که “عنقا بچه اورا سقط کنند”».

از شگردهای عوامانه شاه در بازکردن مردان به حریم حرمسرا سخن رفته. در عزاداری ها وجشن ها و نمایش های دلقکی دراندرونی « چشمان افرادی همانند مهدی خان کاشی را می بستند و با خود به حرم می بردند . . . و شیخ اسدالله را که از”اخبارگویان” شاه بود . . . در پوشش برگزاری مراسمی دینی، ارتباط صمیمانه و ویژه ای را با بسیاری از زنان حرم به انجام رسانیده بود. چون ارتباط آزادانه ی او با زنان ناصرالدین شاه به شایعاتی دامن می زد که این شایعات به سهم خود خشم اعتماد السلطنه را درپی داشت ».

ازانیس الدوله که :«جایگاه منحصر به فردی در حرم خانه ناصری » و، در حکم ملکه دربار بود یاد شده است. شاه به تقلید ازشاهان اروپا، «نشانی به نام “آفتاب” فراهم دید و به او بعنوان بانوی اول ایران اهدا نمود». زنان حرمسرا در روزهای شکار چادرازسر می گرفتند تا به شاه واطرافیان وانمود کنند «چیزی از مردان کم ندارند». در مراسم روضه خوانی و نفوذ روضه خوان ها دراندرون که از سرگرمیهای زنان حرامسرا بود. درماجرای تنباکو اشاره ی جالبی دارد به اتحاد وصف آرائی زنان حرمسرای ناصری : «دراندرونی تشکیلاتی برای تحریم تنباکوسامان پذیرفت و زنان حرم خانه هم به صف آرایی درمقابل ناصرالدین شاه اقدام ورزیدند».

خشم انیس الدوله ازحضور ملیجک در دربار وخلوت شاه، عقد دخترشاه از زن صیغه ای ( صغرا شاه عبدالعظیمی) ملقب به اخترالدوله با ملیجک، که افتخار دامادی شاه را پیدا کرده، سخن رفته است.
از دیگرسوگلی ناصرالدین شاده به نام امین اقدس و نفوذ او یاد می کند. ومراسم « “مُلحفی” که از مشاغل مهم دربار ناصری به شمار می آمد. مُلحفان بستری از زنان خود فروش می آراستند تا این زنان به راحتی دراختیار خریدار قرار گیرند. همچنان که درماجرای کنیز امین اقدس، همین نقش را فخرالدوله برای پدرش ناصرالدین شاه به انجام رسانید». شاه، به علت غیرت ناموسی مایل نبود که درمسافرت به خارج ازکشور، زنی از زن های حرمسرا را همراه خود ببرد. «درسفرسال ۱۸۸۹ میلادی به اروپا . . . دستورداد دو نفر کنیز قرقیز بخرند و به منظور تمتع شاه با لباسی مبدل و مردانه به اروپا بفرستند».
اشاره ای بس فاجعه بار دارد به ظلم و ستم وغارت دوجانبه مردم سخت کوش ترکمن، ازدوسوی مرز: «روس ها از شمال وگماشتگان ناصرالدینشاه از جنوب نا امنی را درمنطقه توسعه می بخشیدند. و زنان ترکمن را به اسارت می بردند. درهمین راستا به آشکاردرایران و روسیه خرید و فروش زنان اسیر ترکمنی رونق گرفته بود» و حضور زنان متعدد ترکمنی در حرمسرای شاه را یادآور می شود.
بیرون راندن خواجه ها وکنیزکان، روابط ویژه خواجه های حرمسرا با زنان ومفاسد رایج حرمسرا راتوضیح می دهد. درسیرحرکت های آرام، خاموش وپنهان، شعله های خشم و نفرت انباشته دردل های جامعه، صدای تیری که ازگلوله ی میرزا رضای کرمانی درحرم حضرت عبدالعظیم فریاد کشید؛ زمینه های بیداری مردم و خیزش مشروطه خواهی را فراهم آورد.

نقش آفرینی کنیزان

ازحامله شدن کنیزان متعدد، و کتمان عامل، بلاتکلیفی نوزاد و سیه روزی مادر وفرزند درسراسر این بخش، فساد و رفتارهای برده وار با زنان درمانده، تبهکاری های سنتی و رایج زمانه، ننگینی های وحشیانۀ مردسالاری را توضیح می دهد. به روایت در همین بخش شخص اعتماد السلطنه بارها کنیزانی را حامله کرده با تبرئه ی مزورانه وطرد کنیز تیره بخت از خانه، بی کمترین شرم وحیا ازعمل غیرانسانی خود شرح ماجرا را درخاطراتش نقل کرده است.

زنان درجنبش نان

این بخش باطنزی تلخ به روایت از ماری آنتوانت همسراتریشی لوئی شانزدهم، زمانی که مردم گرسنه و انقلابی کاخ سلطنتی را محاصره کره بودند، علت محاصره و هجوم مردم را می پرسد وجواب می شنود که گرسنه اند و نان می خواهند :« ماری آنتوانت بی خبر از دنیای پیرامونی [وبقول معروف شوت و شوت] می گوید آنان می توانند شیرینی بخورند». شروع می شود. سپس ازمشارکت زن ها درخیزش های دوران مشروطیت و حوادث بهمن سال ۵۷ و سایر اعتراض های ملی به نیکی یاد کرده است. با اشاره به خاطرات اعتماد السلطنه، درقحطی نان وگرانی گوشت وسایر گرفتاری ها، ازماجرای رمضان سال ۱۳۱۳ قمری ورفتن شاه به مجلس روضه خوانی مسجد سپهسالار می گوید :
«شاه که درحلقه ی زنان معترض گرفتارآمده بود اوضاع را چندان مناسب ندید و از جمع معترضان گریخت. در همین راستا اعتماد السلطنه ضمن تربیت درباری وادبیات ویژه ی خود موضوع را این گونه انعکاس می دهد “چند نفر زن که شکایت ازنان و گوشت کردند بندگان همایون نخواستند زیادتر توقف کنند به باغ رفتند».

به دنبال زنان روسپی

نویسنده، این بخش را با نامه ای که حاج ملاعلی کنی به شاه نوشته آغار کرده است :« ملاعلی کنی فقیه عصر و دوره ناصری در سعایت از جنده ها درسطح شهرتهران نامه ای به شاه می نویسد و به منظور کسب وجاهتی دینی و اخلاقی بین مردم رفع مشکل را پی می گیرد». شاه درمقابل به کنت رئیس پلیس دستور اخراج آن هارا می دهد. اما این کار با این که رئیس پلیس «چند نفرازهمکاران خود را اخراج » کرده به درستی انجام نمی گیرد. زیرا که : «کنت «سالانه از جنده های تهران چهارده هزارتومان مالیات می گیرد». حاصل اخلاقی اینکه نویسنده براین باور است که شاه و ملاعلی کنی «هردو تظاهر به سنت های اخلاقی را دستمایه ای برای وجاهت خویش می گذارند». پیداست که هردو مقام درآن مالیات سهیم بوده اند.
ازمسافرت سال ۱۸۸۹ ناصرالدینشاه به اروپا وخانم بازی های او یاد می کند که :« شاه به خانمی یهودی دل می بازد که این خانم ازبام تا شام فقط اورا تیغ می زده تا جائی که شاه مجبور می شود جهت رهائی از دست اوهزار امپریال به این خانم بپردازد».

گونه هایی از نمایش

ازافتتاح مدرسه ی دارالفنون تهران درمارس ۱۸۸۶ و نمایش بازیگران می گوید : «چند شب است که در مدرسه دارالفنون وزیر علوم گویا تماشاخانه باز کرده بازیگرها فرنگی هاهستند که ابدا بازی نمی دانند و زبان را نمی فهمند. اما طوطی وار فارسی یاد گرفته اند. ازقراری که می گویند خیلی خنک است».
اشاره ای دارد به راه اندازی تکیه دولت در سال ۱۲۹۰ هجری قمری، سیزده سال قبل از افتتاح دارالفنون. ازوسعت تکیه دولت که « ساخت وآماده سازی آن بیش ازشش سال زمان برده . . . . . . برگزاری تعزیه ونمایش های آئینی درفضای تکیه دولت حتا شور و هیجان خارجیان را نیر بر می انگیخت . . . محرم سال ۱۳۰۶ هجری قمری سفیران انگلیس و ایتالیا نیز مشتاقانه درمراسم تکیه دولت حضور داشته اند».

از اسمعیل بزاز بازیگر معروف دوران ناصری یاد می کند که پس از ختم مراسم عزاداری شهدای کربلا درتکیه دولت، با گروه بازیگران: « قریب دویست نفرازمقلدین وعمله ی طرب بودند که با ریش های سفید وعاریه و لباس های مختلف از فرنگی ورومی و ایرانی ورود به تکیه کردند و حرکات قبیح ازخود شان بیرون آوردند».
دربارۀ ربودن رقاصان گروه اسماعیل بزار آمده است که :
«ظل السلطان حاکم اصفهان رقاصان گروه اورا می ربایند ولی اسمعیل بزار با سودجوئی از الطاف شاهانه رقاص هارا باز می ستاند».
ازنمایش بلقیس و سلیمان که مشتاقان فراوانی داشت و درتکیه دولت درمراسم عزاداری به اجرا درآمده یاد می کند:
« جهت نقش آفرینی فیلی را نیز بنا به سنت همه ساله داخل تکیه کشاندند که فیل رم کرد و پس ازشکستن لوازم بسیار، پیرزنی را هم به هلاکت رسانید».
نویسنده، باستایش از کارهای هنری بازیگران دوران و استقامت وپایداری آن عده با نوگرائی های آغاز مشروطه و پس ازآن یاد کرده می نویسد: «کم کم دراثرناتوانی خود به منظور سازگاری با زمانه ای نورنگ باختند وتوان ماندگاری خویش را برای همیشه ازدست دادند».

ترجمه و دارالترجمه

به روایت نویسنده، در عصر ناصری (امتیاز دارالترجمه و دارالطباعه) درانحصار اعتمادالسلطنه بوده است. در اوایل ماه می سال ۱۸۹۲ میرزا طاهر مدیر روزنامه اختر، طی نامه ای ازدولت تقاضا می کند که: «طبع و نشر قرآن را در سرتاسر ایران به او واگذارند. و همچنین امتیاز چاپ و نشر کلیه ی کتاب ها به مدت پانزده سال دراختیار داشته باشد». شاه با اطلاع ازدسته بندیها وپشتیبانان میرزا طاهرکه : «جمع شده اند تا اعتمادالسلطنه را ازقدرت بلامنازع انتشارات
کنار بزنند، حل مسئله را به میرزا فروغی “ذکاءالملک پدر” واگذار می کند وسرانجام باافتتاح دارالترجمه مفصلی به مدیرت اعتماد السلطنه شروع به کار می کند. «درست چند ماه پس از آغاز سال ۱۹۹۳ [۱۹.۳] میلادی همزمان با دهمین سال تآسیس دارالترجمه، اعتماد السلطنه می نویسد: « که تاکنون بیش از هزار جلذ کتاب و کتابچه ترجمه نموده است». و درباره اعضای ثابت مترجمان آمده است : «اعضای پایدار دارالترجمه از بیست نفر متجاوز نبودند. ولی پیداست که اکثرآنان به دلیل سابقه ی دوستی خویش با ملکم خان هنجارهای فرهنگی اورا الگو می نهادند.»
از روزنامه قانون که ملکم خان درایران و سپس در لندن منتشر می کرد سخن رفته است. ملکم پس ازبرگشتن به لندن انتشار قانون را ادامه می دهد. بازچاپ مخفیانۀ آن درایران توسط همکاران سابق ملکم و اتهام برخی ها ارمواردی است که نویسنده مطرح کرده است:
«زمانی که بهائیت رشد گرفت مخالفان دارالترجمه پا به میدان گذاشتند تا ازسرحُبّ و بغض گروه مترجمان را بابی و بهایی بنامند. همچنان که به منظورتسهیل گری درشناسایی افراد، مترجمان را بین عوام الناس بی دین می شناساندند». فروغی مخفی می شود. پلیس به خانه او یورش برده تمام نوشته های اورا با خود می برد. سرانجام. پس از:« هشت روز ازمخفی گاه خود درطویله ی امین السلطان خارج می شود درحالی که عمامه ای نیز به سرنهاده بود». این بخش با حمله: «دربستری ارعوامفریبی آخوندها کشتاردوباره وخودسرانه ی بهاییان درسراسرکشور» به پایان می رسد.

عناوین: خرنامه. کشتاربهاییان. ملکم خان وماجرای قانون. ملاعلی کنی. اقتدار عزیزلسلطان. نوآوری کنت رئیس پلیس. اسلام حکومتی و . . . هریک بخشی خواندنی ازتاریخ کشوراست که با آخرین عنوان نتیجه: «مردم همچنان در حاشیه» کتاب به پایان می رسد.

با سپاس از نویسنده آگاه که با پژوهش صادقانه، ملتی را برابر آئیئه تاریخ نشانده تا خود را بنگرند و گذشته های نه چندان دور و بر باد رفته ها را. شاید، تآملی کرده عارضه ها و آسیب های فاجعه بارفراموشی ها و سهل انگاری ها و کورفکری های ریشه دار نسل ها را دریابند!

رو در رو، یا دوش به دوش… یادی از صمد بهرنگی / غلامحسین ساعدی

دوم تیر ماه بنا به نوشته ی تقویم تاریخ ادبیات ایران روز تولد صمد بهرنگی عنوان شده است. هم آن مردی که زندگی اش را قلم کرد و قلمش را ابزاری برای مبارزه. هم او که از آرزوهای کودکان گفت و خانه ی کچل کفترباز را در ذهن همه ی ما حک کرد. به همین بهانه سرکی به دنیای نشریات در سالهای دور زده ایم و یادداشتی از غلامحسین ساعدی را آماده ی چاپ دوباره کرده ایم تا به گونه ای یاد این هر دو عزیز را گرامی داشته باشیم. با هم بخوانیم…

… ملاط شوخی های محفل جمع و جور ما، که فضای صحبت های جدی را عوض می کرد جملات کلیشه ئی و دستمالی شده ی بی حاصل و عُمرتلف کنی بود که با اصراری حساب شده، آسان گیری و سهل پرستی را به زور در کله ی تک تک بچه ها فرو می کرد: “اگر درباره ی این موضوع اندکی بیندیشیم به زودی درمی یابیم…” و “البته بر هر فرد از افراد بشر واضح و مُبرهن است که…” و “بر همگان واضح و روشن است که علم بسی بهتر از مال است…” و “ملالی نیست به جُز دوری شما…” و بسیاری از این قبیل که اگر آن روزگار مقدمه یا متن شوخی ها و بذله گوئی های دوستانه ی ما شده بود پُر بی ربط نبود، چرا که در فضای بسته و خفه ی دهه ی چهل در سقط الرأس ما تبریز، آن چه کم نبود “فاضل” و “دانشمند” و “ادیب اریب” عصاقورت داده ی خالی مغز بود که با رفتار قلابی و صدور کلمات قصار و نقل قول های بی ربط از “بزرگان” ملال جَو تیره ی آن روزگار را چندین و چند برابر می کردند.

آقا معلمی که به خاطر دست خالی بودن دستگاه آموزشی امکان پیدا کرده بود که در فلان کلاس بَهمان دانشکده ی زبان خارجی تدریس کند و همیشه کلیات بیستُتنی “ویلیام شکسپیر” را با فرهنگ حییم زیر بغل داشت، رئیس بازنشسته ی اداره ی فرهنگ نه به خاطر ذوق یا حتا تفنن، بلکه تقرُب به مقامات عالیه خود را متخصص درودیوارهای فروریخته ی خرابه های باستانی جا می زد، یا بابائی که خواب نماشده یک مرتبه بین روانشناسی و علوم قدیم پُل کج و معوَجی ساخته بود، یا دو سه متشاعر پا به سن گذاشته ئی که با کیف سنگین و انباشته، دمدمه های غروب از سر خیابانی سلانه سلانه پیدا می شدند و در کوچه تاریکی ناپدید می گشتند، و آن مأمور بازنشسته شهربانی که همه می دانستند علاقمند به کتاب است، ولی حضورش مشتریان کتابفروشی را به شدت تارومار می کرد. این ها بودند که با رفتار متکلف و زبان متکلف، اکثریت باسوادان و چیزفهم ها و کتابخوان های شهر را تشکیل می دادند.

در برابر این حضرات و برای از میدان به در کردنشان، جوانان تندوتیز و آگاهی مثل صمد و بهروز و کاظم و یاران دیگری که هنوز هستند، چه رفتاری می توانستند داشته باشند؟ جُز این که مُدام با طنز و هزل ضربه وارد آورند و هر چیز شکل گرفته و معمولی را درهم بشکنند؟ بله، نه تنها در حضور این جماعت فُسیل، بلکه در غیابشان نیز این معارضه طلبی ادامه داشت.

وقتی بهروز دهقانی یک مرتبه قیافه درهم می کرد و ابرو درهم می کشید و ادای “فکرکردن” درمی آورد، به جای خنده، بی هیچ اغراقی حتا ساده ترین و عامی ترین افراد نیز می فهمیدند که بی هیچ دست مایه ئی نمی شود با اندک تفکری همه چیز را به آسانی دریافت.
و یا وقتی کاظم سعادتی ضمن احوال پُرسی مدام شُکر، شُکر می گفت، دوستان می فهمیدند که اشاره به کدام دسته از حضرات می کند. اما استاد فوت و فن های این چنینی صمد بود، او با همان زبان ملمع و حرکات ملقلق خودشان، وارد میدان می شد، در این برخوردها، صمد با شکیل ترین ترفندها و ظریف ترین رفتارها رودرروی طرف قرار می گرفت. بی هیچ محاجه یا جدلی که می دانست طرف چیزی در نخواهد یافت، بلکه با زبان طنز و هزل، که گاهی کم کسی از این حشرات الارض متوجه قضیه می شدند و یا اگر هم می شدند به روی خود نمی آوردند. مثلاً فلان “استاد” را در نظر بگیرید که خود را عالِم دَهر در فلان رشته می داند، مثلاً روانشناسی. وقتی با صمد مواجه می شد و در جواب احوال پُرسی همه، سری کج می کرد یا بادی به غبغب می انداخت که بله دود چراغ می خوریم و مشغول تألیف چه اثر علمی هستیم که یک مرتبه صمد می پرید وسط که راستی تازگی ها عُقده ی جدیدی کشف نکرده اید؟ و اگر طرف پُرروئی را کنار می گذاشت، بهانه ئی می آورد تا از چنگ این شاهین، این شکارچی بی رحم عالِم نماها و اُدبای دروغین و دانشمندان قلابی در برود. و بهانه های خام و خنده دار که خُب، انشااالله خدمت می رسیم یا در خانه منتظرند، و طرف وقاحت را گاهی چنان به اوج می رساند که می گفت نه، فعلاً مشغول مسائل دیگری هستم و روی “عقده” کار نمی کنم و در چنین موقعی بود که شکار دیگر در چنگال صمد حسابی چنگوله می شد و اگر می توانست نجات پیدا کند، باز به این دلیل بود که صمد دشمن وقت کُشی بود و می دانست که با همین ضربه های کاری زخم حسابی بر پیکر این متولیان فرهنگ استعماری وارد آورده است و باز اعتقاد داشت برای از هم پاشیدن این ترکیب غلط، بازی کردن با مُهره های دست دوم و سوم، چندان دردی را دوا نمی کند، بلکه تیشه را باید به ریشه ی اصلی رژیم فرود آورد. بله، در نمایش رفتارهای فردی و گروهی این جماعت، و بازآفرینی طرز تفکر باسمه ئی و قالبی این حضرات، صمد و بهروز همیشه به اوج ظرافت می رسیدند. چه تیزهوشی های شیطنت آمیز و متهورانه ئی! اما قیافه دیگر صمد موقعی بود که به کشف انسان هائی از نوع دیگر موفق می شد. آن وقت ساده و جدی و محجوب، بی هیچ شتابزدگی و بی هیچ اغراق و گزافه گوئی راجع به آشنای تازه صحبت می کرد و با یک معرفی کوتاه نشان می داد که در شناختن یک آدم تا چه حد متأمل بوده است. روزی آمد و خبر آورد که شاگرد قالی بافی را پیدا کرده که پسر جوانی است بسیار تندوتیز و سرزنده و با استعداد فوق العاده. در یک کارگاه قالی بافی کشف اش کرده بود. و او در تمام مدت کار با همان وزن گره زدن و گره چیدن، همراه با صدای شانه و قیچی، لحظه ای از خواندن باز نمی ایستد.

آواز ساده ئی می خواند با کلمات ساده تر. و این کلمات را خود پشت سرهم ردیف می کند، موزون و مقفی. البته این هنری نیست، و هنر در این جاست که در ضمن بافتن قالی شعری را می بافد که در هر گوشه ی آن گل برجسته ای است از درد و رنج قالی باف، ُترنجی از محرومیت های زندگی کارگری در متن روشنی از فقر، بسیار ظریف و ریز، ریزبافت تر از هر قالی حریر مجلل. وجود او مایه ی خوشی و دلگرمی و امیدواری برای تمام کارگران قالی باف است و حضورش چنان شوق و ذوقی ایجاد می کند که انگار آفتاب به جای پشت بام، زیر سقف تاریک و نمور کارگاه درآمده است. خستگی ناپذیر است، خنده از لبش نمی افتد و اندکی خواندن و نوشتن بلد است. و ای کاش، بله ای کاش می توانست درسش را ادامه بدهد. و این جوان بعدها، به ندای صمد و همت صمد و یارانش فرصتی پیدا کرد و یاد آن لحظه، که ورودش را به دانشگاه دور از حضور خودش جشن گرفتیم، فراموش شدنی نیست. بله، این جوان که با نوک انگشتانش هزاران گره ظریف بر قالی هائی زده بود که معلوم نیست الان زیرپای چه کسان یا چه ناکسانی لگد می خورد، با ذهنش هزاران جرقه برای پیداکردن راه مبارزه و با عملش هزاران شیفتگی در مبارزه ی مسلحانه به دیگر جوانان آموخت، مناف بود. همان مناف فلکی تبریزی. جلال آل احمد بار اول که مناف را دیده بود، می گفت چه نارنجک آماده انفجاری، ضامن کشیده و پُرقدرت، این همه شجاعت زیر این همه فشار و خفقان؟ مُشتی عصب و دریائی ایمان و این همه آگاهی و شعور طبقاتی.

بعدها که مناف تک نگاری کوچکی درباره ی قالی و قالی بافی نوشته بود، صمد از شدت هیجان سرازپا نمی شناخت، چه تلاشی می کرد برای چاپ و نشر آن. بله، کشف های صمد این چنین و این چنان بود. یک بار دوست دانشجوئی را آشنا کرد، تمثال کامل تواضع، آدم ظریف و کنجکاوی که از خواندن و یادگرفتن و نوشتن و تجربه و تجربه مطلقاً خسته نمی شد. جوع معرفت و جوع آگاهی بر دل و جانش چنگ انداخته بود. و چه شباهت غریبی داشت با خود صمد در عشق به زبان مادری و مهم تر از همه درباره ی مسئله ی ملیت ها و ستمدیدگی آن ها. زیاد می نوشت، کم چاپ می کرد. یک بار جُنگ پُرباری را در تبریز راه انداخت که یک شماره بیشتر اجازه ی ندادند منتشر شود. شعرهای ناب می نوشت، به زبان مادری. و ای کاش همه ی آن ها امروز یک جا جمع می شد و منتشر می گشت. این جوان هم، چون صمد، از کار کردن دیگران بیشتر به هیجان می آمد تا از کار خودش. یک بار در ملاقات کوتاهی چنان سرحال بود که به ناچار علتش را پرسیدم. خبر داد که بهروز- بهروز دهقانی- سه پرده ی اول “خیش و ستاره ها” ی “شون اوکیسی” را تمام کرده مشغول ترجمه ی پرده ی بعدی است. و این جوان دانشجو کسی جُز علیرضا نابدل نبود، که مقاومتش در مقابل رژیم استبدادی شاه بیشتر به افسانه شبیه است تا به واقعیت. رزمنده ی آشتی ناپذیری که دوش به دوش مناف و همراه هفت نفر از یاران دیگر، در شب چهارشنبه سوری سال پنجاه جلو جوخه اعدام قرارگرفتند. بله، با چنین تلاش هائی بود که صمد از یک طرف ضربه می زد و تلاش می کرد که دنیای کهنه را در هم بریزد و فرو کوبد و از طرف دیگر مدام در جستجوی یارانی بود که در این مبارزه رویارو، دست در دست هم و دوش به دوش هم پیش بروند. و توفیق صمد در این یکی مورد کم از توفیق او در زمینه ی قلم زدن نبود که بیشتر بود

ریشه در خویش

… تنها در فاصله ی سال های بیست و چهار و پنج بود که کودکان دبستانی آذربایجان دریافتند که مدرسه چندان جای وحشتناکی هم نیست و می شود از درس و مشق، نه تنها عذاب نکشید و نترسید که بسیار هم لذت بُرد، چرا که به یک باره هیولای زبان خارجی از توی کلاس ها بیرون رانده شد و همه به زبانی می خواندند و می نوشتند که حرف هم می زدند.
پیش از آن رفتن هر روزه به مدرسه عذاب وحشتناکی بود، انگار بچه را هر روز تحویل جزیره ای می دادند که ساکنین آن مجبور بودند با زبان یاجوج و ماجوج حرف بزنند و نفهمیدن این کلمات غریبه علاوه بر عقوبت، خفت و خواری فراوانی هم همراه داشت و حرف زدن، زبان خودی همراه بود با نوازش کف دست ها با ترکه های خیس خورده بید. و اگر بچه های فارسی زبان از چنین سختی هائی در امان بودند مطمئناً از روزهای جمعه و تعطیلی هم کم تر لذت می بردند. به هر صورت برای بچه های آذربایجانی مدرسه عوض سوادآموزی، جائی بود برای یادگرفتن زبان خارجی، یعنی فارسی. و سنگینی این بار اگر هم مایه ی گریزپائی از مدرسه نمی شد، درعوض بسیار طاقت فرسا بود.

در عرض آن یک سال، بچه ها به معنی دقیق لغات زبان مادری شان آشنا شدند که ورد زبان دهاتی ها و کارگران و مردم عادی کوچه و بازار بود. و درست بعد از ورود “آرتش ظفزنمون” بود که کتاب های درسی دوباره به زبان فارسی برگشت و خواندن و نوشتن به زبان محلی به طور کامل قدغن شد، چرا که زبان آذربایجانی در خود آذربایجان، زبان اجنبی ها و اجنبی پرست ها شده بود. (کذا) مأموران حکومت مرکزی در آذربایجان برای تسلط جابرانه ی قدرت شاهنشاهی، علاوه بر همه ی سلاح های جورواجور، دشنه زبان فارسی را بیشتر از همه به کار می بردند تا آنجا که نوشتن و چاپ کردن حتا چندین و چند کلمه به زبان محلی جُرم بزرگی محسوب می شد تا آن جا که حروف چین های چاپخانه ها دستور داشتند که کلمات آذربایجانی را به فارسی ترجمه کنند و در متن خبر بچینند. و به ناچار مردم عادی برای خواندن و فهمیدن روزنامه ها و آگهی های مجالس ترحیم بر در و دیوار شهرها، به مترجم احتیاج داشتند، بخصوص در سینماها، بی هیچ اغراقی در سینماهای تبریز قیل و قال و همهمه ی مترجمین غیرحرفه ئی از صدای خود فیلم بلندتر بود و تنها زمان نمایش فیلم های صامت بود که همه روزه ی صُمت می گرفتند.
اما جنبش های مترقی قبل از ۳۲ ،به صورت زیرزمینی مقدار زیادی روزنامه و نشریه و کتاب به زبان محلی منتشر می کرد که به دست جوانان و نوجوانان می رسید و این وسیله ی بزرگی بود در زنده نگهداشتن زبان اصلی مردم، چرا که در مقایسه زبان دهات با قصبه ها و قصبه ها با شهرهای کوچک و شهرهای کوچک با شهرهای بزرگ به رأی العین می دیدی که لغات و کلمات فارسی چگونه مثل چنگاری در حال خوردن و نابود کردن یک زبان زنده است. ادبیات مکتوب که هیچ، حتا زبان محاوره ئی نیز به طور ِجدی درخطر نابودی بود. در محاوره ی بسیاری از “درس خوانده ها” جُز افعال و تعدادی لغات غیرقابل ترجمه، بیشتر، کلمات فارسی بود که به کار می رفت و بعضی ها شور قضیه را به آن جا رسانده بودند که خجالت می کشیدند در خانه خود و با زن و بچه خود هم به آذربایجانی حرف بزنند.

ولی ضربت کودتای ۳۲ به یک باره فضای رضاخانی را بر همه جا حاکم کرد و باز همان راه و روش دوران بیست ساله. زورچپان کردن زبان فارسی که بله، برای وحدت ملی، زبان واحد لازم و ضروری است. بدین سان اگر قدرتشان می رسید برای همگُن کردن و یک رنگ و شکل ساختن، همه را وامی داشتند که جُر زبان فارسی یا دقیق تر زبان پایتخت کسی حق تکلم زبان محلی را نداشته باشد. وقتی می گویم زبان پایتخت، اغراقی درکار نیست. لهجه تهرانی را می خواستند به جای زبان فارسی حقنه کنند. لهجه خراسانی و جنوبی و شیرازی و شمالی، همه در برابر لهجه پایتخت، توسری می خوردند. در این میان چه کسی می توانست برای حفظ و زنده نگهداشتن زبان ملیت خود، پا پیش بگذارد؟ بی هیچ ملاحظه ئی؟ بی توجه به صدها خطر ممکن؟ این شهامت را محمدعلی فرزانه به حد کمال داشت، مردی در ظاهر خاموش و در باطن آتش فشان که با ظرافت کامل این راه را می کوبید و پیش می رفت.

کتاب او درباره ی “دستورزبان آدربایجانی” در تمام محافل مثلاً علمی و ادبی کشور با سکوت کامل روبرو شد، انگار نه انگار … . من در دانشگاه شهر کُلن شاهد بودم که این اثر به عنوان یک حادثه ی بسیار معتبر در زبان شناسی معاصر به حساب آمده بود و یا قره چورلو (ب. ق. سهند) که عمری چشم بر شهرت فروبست و مدام نوشت و نوشت بی آن که بتواند چاپ کند و درست چندماه بعداز سقوط رژیم پهلوی برای همیشه خاموش شد. سهند با این که از انعکاس آثار خود در ذهن توده ها بهره ای نبُرد، ولی در زمینه های متعددی کار کرد و در تصویرسازی از ترکیب لغات آذربایجانی حداکثر استفاده را می برد و گاه کار را به اعجاز می رساند. با ح. م. صدیق که از فشار دستگاه، چاره ای نداشت که به فارسی بنویسد و در معرفی ادبیات مکتوب آذربایجانی، شعرا و نویسندگان آذربایجانی که به زبان مادری خود می نوشتند حداکثر تلاش را می کرد و می کند و امروزه روز تمام همت خود را در راه زنده کردن ادبیات مکتوب آذربایجانی، بخصوص ادبیات معاصر آذربایجانی گذاشته است. و اما صمد، در این مقوله شیفتگی دیگری داشت. و اوایل قبول نداشت که تنها تسلط و ستم و اختناق حکومت شاهنشاهی است که نمی گذارد من و تو به زبان خود بنویسیم و چاپ کنیم، معتقد بود که جسارت، نیز کم تر است.

این حق ماست که باید به زبانی که حرف می زنیم، بنویسیم و منتشر بکنیم. و درست زمانی که “پاره پاره” را تدوین و چاپ کرد، تنها به این دلیل نام مستعار برای خود برگزید که از شهرت کاذب، به شدت بیزار بود و نمی خواست با انتشار یک جُنگ که برای انتخابش، به قول خود کار عمده ای نکرده بود، جُز این که هر چه را می پسندیده چیده و کنار هم گذاشته، جُزو ُفضلا جا بخورد. “پاره پاره” هنوز خوب پخش نشده بود که از طرف مأمورین امنیتی جمع آوری و معدوم گشت. بله، “پاره پاره” مجموعه ای از شعرهای آذربایجانی با معیارها و ارزش های متفاوت و با محتوای گوناگون و اشکال مختلف گیرم غزل یا قصیده، کهنه یا نو، چون زبان آذربایجانی بود، در نظر متولیان فرهنگ مسلط، ضدامنیتی بود. زمانی که “سازمین سوزو” اثر “سهند” منتشر شد، صمد سرازپا نمی شناخت و تنها کسی بود که نتوانست شوق و ذوق خود را برای تمام مردم ایران فاش نسازد و مقاله ای نوشت در “راهنمای کتاب” و عمداً در “راهنمای کتاب” که این حادثه را به رُخ عُلما و فضلای عصاقورت داده بکشد. بله، هیچ لحظه ئی نبود که او از زبان ظریف و بسیار زیبای وطن خود غافل بماند، تمام جیب ها و کیف دستیش پُر بود از یادداشت ها و دفترچه های متعدد.
هرچه را که می شنید از یک لغت گرفته تا ترکیبات تازه، و مَثـل و افسانه و غیره همه را فوری روی کاغذ می آورد. به تدریج به این فکر افتاد که بهتر است فعلاً با نشر “فولکلور آذربایجانی” راهی باز کند. چاپ “بایاتیلار” فرزانه به شدت او را سر شوق و ذوق آورده بود و دست در دست بهروز دهقانی به این مهم کمر بست. این توأمان آگاه که در برابر هر مسئله ی مهمی نبض شان با هم می زد، دهات و آبادی های ریز و درشت را زیرپا می گذاشتند و از هر قصه یا هر مَثـل متن های مختلفی گیر می آوردند، البته نه برای نسخه ی بدل سازی، بلکه برای دست یابی به کامل ترین و بی نقص ترین صورت روایت ها. اولین محصول چشم گیر “افسانه های آذربایجان” بود. انبان گرانبهائی بود از باورها و شکفتگی خیالبافی های رنگین توده ها. و آن وقت مسئله ی عمده دیگر، که این ها را چه کار باید کرد. هیچ ناشری حاضر نبود متن آذربایجانی قصه ها را منتشر کند. و تازه اگر حاضر بود، با کدام امکانات و در کدام چاپخانه و به چه صورتی باید به دست مردم رساند.

روزها و شب های زیادی کلنجار رفتیم تا قانع شِه، یعنی قانع شدند، صمد و بهروز، که فعلاً متن فارسی آن ها منتشر شود که منتشر شد. ولی رنگ رضایتی در صورت صمد ظاهر نشد، بارها گفت و نوشت که کی می شود متن اصلی را به زبان اصلی چاپ کرد، آرزوئی که تا امروز عملی نشده. یک بار به شیطنت گفت حالا که ما دو زبانی هستیم و مجبوریم قصه های ملت خودمان را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کنیم، چرا زیباترین شعرهای فارسی دوره ی خودمان را به زبان آذربایجانی برنگردانیم؟ این شیطنت همان لحظه تصمیم قطعی او شد، شروع کرد به ترجمه کارهای نیما و شاملو و اخوان و فرخزاد و آزاد. در این جا چهره صمد ظاهر شد، چهره یک مترجم زبردست نه، چهره ی یک شاعر کامل. اولین ترجمه از نیما همگان را به حیرت انداخت: “گجه دور، باخ، گجه دور!”. ترجمه ی شعر شاملو، حادثه ی دوم بود. موسیقی کلام او را به زبان بکر و نورزیده ای برگرداندن؟ تازه شیفتگی صمد را به نیما و شاملو، همه یاران او می دانستند و به این خیال که ممارست و وَر رفتن مداوم او با زبان این دو، مدد کار عمده برایش بوده است. ولی بعد؟ یک آدم در قالب چه نوع بیان شعری می تواند غوطه بخورد؟ بی آن که نه کلام، نه وزن، نه محتوا، نه فضای شعری کوچک ترین لطمه ای ببیند؟ شعر باریک و حسی فروغ؟ شعر غمگین و ملایم آزاد؟ و یا پوئیدن های برحق اخوان ثالث؟ به قول بهروز دهقانی، نمی شد این ها را تجربه گفت، و راست هم می گفت. در این جا بود که همه متوجه شدند، این زبان به بند کشیده را لیاقت ها فراوان است، زیاد هم دست کم نگیر! تب زبان آذربایجانی که قسمتی از مسئله ملیت برای صمد بود، هیچ وقت او را رها نکرد که نکرد. یکی از کارهای برجسته اش، طرح کتابی بود که از یک فکر ساده ولی بسیار عمیق مایه گرفته بود. لمس روزمره و لحظه به لحظه زندگی روستائی جماعت، برای صمد روشن کرده بود که فی المثل صندوق پستی و میز ناهارخوری و کارت تبریک و … در زندگی آن ها نه تنها وجود ندارد که معنی هم نمی تواند داشته باشد.

این نکته اول، نکته دوم این که لغات مشترک بین زبان فارسی و زبان آذربایجانی کم نیست. با توجه به نکته اول شروع کرد به جمع آوری لغات مشترک این دو زبان. و از این دستاورد، کتابی ساخت برای بچه های آذربایجانی که مطلقاً سنگینی کتاب های فارسی صادره از پایتخت را نداشت و درعین حال نمی توانست محل ایراد ازمابهتران نیز قرار بگیرد و انگ اجنبی پرستی را بر پیشانیش بچسبانند. در تدوین این کتاب نکته بسیار ظریفی هم وجود داشت که بچه های دبستانی- بخصوص در سال های اول- لغات فارسی را به تدریج و با راحتی یاد می گرفتند. این کار شگفت که فقط از روی ناچاری و برای نجات بچه ها از بختک زبان غیرمادری نوشته شده بود، همه را به هیجان آورد. آل احمد به تکاپو افتاد و صمد به تهران آمد برای چندماهی تا کتابش را به چاپ برساند و امید داشت که این کار در تمام دهات و شهرهای آذربایجان کتاب درسی رسمی بشود. اما چندی گذشته و نگذشته، متخصصین فرهنگ شاهنشاهی به جای حساسی انگشت گذاشتند.

پس نام “شاهنشاه” و “شهبانو” و “ولیعهد” و “خاندان جلیل سلطنتی” که لازم بود حتماً و حتماً در اول کتاب باشد والا… ظهر همان روزی که این اخطار شده بود، صمد مثل شیر تیرخورده در انتشارات نیل بالا و پائین می رفت و دورخود می چرخید و فحش جدوآباد نثار دستگاه می کرد و این که، چه کار بکنیم، لازم نبود به او گفت که چه کار بکنی. روز بعد کتابش را زد زیربغل و پرید توی اتوبوس و برگشت به همان دهکوره های محبوب خود و عطای دستگاه رسمی را به لقایش بخشید. با این امید که کتابش را هرچند در تیراژ پائین، به وسیله ی یک ناشر تبریزی چاپ کند که آنجا هم چاپ نشد و معلوم نشد که این کار چه عاقبتی پیدا کرد. و حال جواب یک سئوال که چرا صمد، با این همه شیفتگی و اعتقاد، کارهایش را به زبان آذربایجانی نمی نوشت؟ به همان دلیل که دیگران هم نمی نوشتند، یعنی اگر می نوشتند چه کار می توانستند بکنند؟ کارهای “سهند” مگر نه این که به صورت دست نویس بین عده معدودی می گشت و انبوه آن ها هنوز هم خاک می خورد؟ و یا آنچه را که شهریار به زبان آذربایجانی نوشته؟

معجزه آگاهی

…و در مبارزه رو در رو با رژیم مسلط و قدرت حاکم، بزرگترین امتیاز صمد این بود که به هیچ وجه آدم “خشکه مقدسی” نبود. صمد به تداوم مبارزه بیشتر ایمان داشت تا به مبارزه لحظه ئی یا در یک برشی از زمان دقیقاً به این معنی که صمد حرکت تاریخی ۱۰۵ رو در رو، یا… و یا نقش تاریخی هر جنبش و یا هر انسانی را مهم تر می دانست تا حرکت یا نقش تقویمی هر جنبش یا هر انسانی را. برای او روشن بود که با مشت گره کرده و فریاد “مرگ بر شاه” آسان می شود افتخار بزرگی را خرید و سینه را آماج گلوله های مذاب ساخت و اعتبارگران قیمتی در اذهان به دست آورد، ولی صمد، این مرحله را آخرین مرحله نبرد می دانست.

هر چند که یک چنین درگیری ها و رویاروئی ها را مطلقاً پوچ و عبث نمی دانست که بسیار هم برایش ارزش قائل بود. ولی، ظریف ترین نکته این که کارهای نکرده، فراوان است و نباید به آسانی از دست رفت. با وجود این دیدیم چنین مرگ هائی چه تأثیر حیرت آوری در جنبش انقلابی خلق های ایران داشت و شهادت هر رفیقی، انعکاس پُر سر و صدا که نه، حرکت های اصیل را در دیگر یاران سبب شد. اما مسأله ارائه راه چی؟ در طول مبارزه عمده ترین امتیاز، مقدار ضرباتی است که بر پیکر دشمن فرود می آوری، با کیفیت بیشتر و دقیق تر. این جاست فرق معامله نقش یک مبارز آگاه و مسلح به جهان بینی علمی با نقش بسیار زیبا و جذاب یک به جان آمده متهور. بدین سان صمد، در تمام طول زندگی کوتاه خود، و در تمام بده بستان های فکری خود با یارانش اهمیت این نکته را از یاد نمی برد. آن جا که می گوید مهم اینست که مرگ من چه تأثیری در زندگی دیگران خواهد داشت، دقیقاً اشاره به همین نکته باریک تر از مو دارد. بله او با چنگ و دندان با رژِم می جنگید ولی حاضر نبود دم لای تله بدهد، ذره ای رحم به دست اندرکاران و نوکران تسلیم شده دستگاه نداشت ولی آن ها را عروسکان و دلقکان کوچکی بیش نمی شمرد. در هر برخورد، “روشنفکران” اخته را زیر ضربات شلاق می گرفت ولی نعش نیمه جان آن ها را، هیمه هائی می دانست که باید در اجاق مبارزه، شعله ورشان ساخت و به نابودی شان کشاند.

یاد آن لحظه، فراموش شدنی نیست که صمد متواضع و خاکی و ساکت، چگونه در خانه جلال آل احمد یقهِ مردک خود فروخته ای را که عنوان استاد دانشگاه را همیشه مثل جارو به دمش بسته بود و بر خلاف مثل از هر سوراخ تنگی هم می گذشت، گرفت و سر جایش نشاند. صمد فروتن یک مرتبه از جا پرید و خرخرۀ کاظم ودیعی را چسبید و چنان بیچاره اش کرد که همگان متحیر شدند. متحیر که چنان خشم صاعقه واری را از جوان آرام و فروافتاده ای انتظار نداشتند. حاضران آن مجلس، به رای العین دیدند که خاکی بودن و تواضع صمد بهرنگی، تنها و تنها در مقابل مردم عادی و توده های محروم و ستم کشیده است و در مقابل سرسپردگان قدرت حاکم اصلاً و ابداً. با همه این ها صمد می دانست، کسی را که باید زد فلانی و بهمانی نیست بلکه ریشه این شجره خبیثه است که باید با کاری ترین ضربت ها به خاک مذلتش انداخت و از شرش راحت شد. بله صمد، حدیث بزرگ ترین معجزه اسطوره های بشری را در صورت بسیار دقیق قبول داشت.

معجزه تبدیل عصای بی جان به یک مار خطرناک. عصای موسی به مار موسی. آن لحظه که چوب خشک جان گرفت و از هیبت بی خاصیت عصائی به صورت موجود ترسناک و خطرناکی در آمد. عصا در دست موسی یک عصا بود. می شد به آن تکیه کرد، به کمک آن از سنگلاخ ها گذشت، به شبانی پرداخت، در مقابل دشمن احتمالی ایستاد و در برابر حمله دفاع کرد. اگر قدرت بیشتر داشته باشی، از ضربت های سنگین آن، ممکن است دشمن لحظه ئی پا پس بکشد و شاید چند ردیف صف اول مهاجمان عقب بنشینند. اما زمانی که این چوب خشک، این عصای معتبر، این تکه هیزم، به مدد معجزه ئی جان گیرد، اگر نه یک اژدهای عظیم، به صورت مار کوچک و هوشمندی درآید، در آن صورت چه ولوله ئی در صف دشمن بوجود خواهد آمد، امانشان را خواهد برید، نه تنها در بیداری که در خواب، نه تنها در میدان که حتی در جان پناه نیز. مار همیشه حاضر است برای حمله، برای ضربه کاری زدن و نابود کردن، و در این جاست که نه تنها خودت که حتی اسمت، برای دشمنان رعب آور خواهد بود. عصا را می شود گرفت و شکست و کنار راهی انداخت.

چوبی بیش نیست، و مهم ترین خاصیتش محکم ترین ضربتی است که فرق یکی را می شکافد و در این فاصله ممکن است فرق تو نیز بشکند و اما خاصیت مار…قایم می شود، حمله می کند، هر لحظه احتمال دارد به گردنت بپیچد. در این معجزه، بله انعطاف دقیق و علمی در مبارزه، پیدا کردن ظریف ترین تاکتیک ها در زندگی صمد، با تجربه های فراوانی که او اندوخته بود، با دانش فراوانی که ذره ذره کسب کرده بود، بوقوع پیوست. و او تبدیل شد به اژدهای فرزانه ای که در تمام جبهه ها آرام آرام می جنگید. در هر کلاس با جهل و نادانی، بین مردم با ظلم و خفقان و بخشیدن آگاهی برای مبارزه طبقاتی و در حوزه قلم با مهربانی فراوان، با تواضع فراوان، و با خشم فراوان، برای فرو ریختن نظام جباران و قدرتمندان با هر وسیله ممکن. بله، معجزه آگاهی، از یک معلم دهکوره های غرق در فلاکت، انسان بزرگی ساخت به جا و بر حق محبوب تمام توده های رنجبر و زحمت کش.

منبع: شماره ۶ کتاب جمعه – ۱۵ شهریور ۱۳۵۸

گذر از زمستان/بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

دودکش بدون دود

مترجم: علی اکبر فلاحی
ناشر: شورآفرین
قیمت: ۱۳۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۱۸۶صفحه

 

ادبیات اسپانیا از جنگ داخلی تا پایان قرن بیستم، آینه تمام نمای فضای اجتماعی و فرهنگی تمام آن سال‌هاست. این آثار گویای روحیه نسل‌های مختلف نویسندگانی است که واقعیت جاری در آن دوره را روایت می‌کنند. آثار این نویسندگان بازتاب روند تحول روحیات اجتماعی است که گاهی دنیای پیرامون را توصیفی و تفسیر می‌کند و گاهی به مبارزه با آن برمی‌خیزد.
این کتاب معرف نسلی از نویسندگان است که فصلی نو از تاریخ ادبی اسپانیا را خلق کرده‌اند؛ دورانی که حاصل بُغم و خشم سال‌های جنگ، نارضایتی و خفقان استبداد و آزادی و گشایش دموکراسی است.
زخم، فرانسیسکو آیایلا/ ماشین نو، فرانسیسکو گارسیا پابُن/ تقصیر قصور، آنا ماریا ماتوته/ کرکس، رامون خ. سِندِر/ خداحافظی، ایگناسیو آلدِکوتا/ ترس‌های پنهان، لوئیس ماتئو دیِس/ یک صدای عجیب، خوان ادواردو سونیِگا/ پسربچه گرگ‌نمای سینما ماری، خوسه ماریا مورینو/ اسب‌ها، خورخه فِرّر ویدال، بازوهای ایگرگ، آنتونیو پِریِرا/ او کلکش را می‌کند، خوان خوسه میّاس و دروغ‌های کشدا، آلبارو پومبو، عناوین داستان‌ها و نوینسندگان آنها را در کتاب حاضر تشکیل می‌دهند.
 

 

گذر از زمستان

نویسنده: اولیویه آدام
مترجم: مارال دیداری
ناشر: چشمه
قیمت: ۸۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۹۲صفحه

 

اولیویه از نویسندگان جوان فرانسوی است که در سال ۲۰۰۴ با کتاب «گذر از زمستان» برنده جایزه گنکور شده است. داستان این کتاب در عین داشتن وحدت، با روایتی نزدیک، به یکدیگر مربوط اند. به عبارتی این کتاب، رمانی قطعه قطعه است که برای نوشتنش از قالب داستان کوتاه استفاده شده است. اتفاق خاص در این زمینه این است که در سنت نویسندگی فرانسوی، رمان اهمیت زیادی دارد و داستان کوتاه چندان جایگاهی ندارد. با این حال، آدام موفق شده با یک مجموعه داستان کوتاه جایزه مهم گنکور را از آن خود کند.
مرگ، زندگی گذشته، آدم هایی که از دست رفته اند و فقدان از جمله مفاهیمی هستند که در داستان های این کتاب وجود دارند. آدم های این داستان ها، با گذشته ای دور ارتباط دارند و در فرازی از قصه ناچارند به گذشته رجوع کنند. برف، یکی از عناصر ثابت و حاضر در بیشتر داستان های این کتاب است.
این کتاب ۹ داستان کوتاه را با این عناوین شامل می شود: پیالا مُرد، خستگی، خاکستر، سال نو، سکوت، در بازگشت، لَکَنو، بی خداحافظی، زیرِ برف.
در قسمتی از داستان «لکنو» از این کتاب می خوانیم:
دوباره سوار تریلی شدیم. حالم را پرسید. گفتم خوبم ولی خوابم می آید. از پشت صندلی پتو و بالش درآورد. آن ها را به طرف من گرفت. آدرس را بهش دادم و راه افتاد. نخوابیدم، اما همین که چشم هایم را بسته بودم و به صدای موتور ماشین، صدای آرام موسیقی و او گوش می دادم خودش خیلی خوب بود. سرفه می کرد، سیگار روشن می کرد، با سر انگشتانش روی فرمان ضرب می گرفت، گونه هایش را می خاراند و گه گاهی آه می کشید.
جلو در ورودی مجمتع پیاده ام کرد. خواستم برای مزاحمتی که پیش آمده بود به او پانزده یورو بدهم، اما قبول نکرد. اصرار کردم و گفتم این قضیه باعث تاخیرش شده و امشب شب نوئل است، گفت به هر حال وقتی مرا دیده است، داشته برای استراحت آماده می شده، می خواسته دو سه ساعتی بخوابد، اگر هم به جای این کار به رانندگی ادامه می داده باز هم زیاد فرقی نمی کرده است. بهش گفتم احتیاط کند. نوئل را تبریک گفت و با کامیون غول پیکرش دور شد. عجله داشت به خانه اش برسد، فقط آخر هفته ها بر می گشت خانه، دلش برای بچه هایش تنگ می شد، از دست خودش عصبانی بود که نتوانسته نوئل را با آن ها بگذراند، این را لابه لای حرف هایش گفته بود.
 

نظریه محاکات

نویسنده: ماتیو پوتولسکی
مترجم: رامین فرهادی
ناشر: افراز
تعداد صفحات: ۲۸۱ صفحه
قیمت: ۲۶۰۰۰ تومان

 

واژه محاکات یکی از کهن ترین اصطلاحات در نظریه ادبی و هنری است و بی‌گمان جایگاهش در میان دیگر اصطلاحات، بنیادی و کلیدی است. این واژه، Mimesis در بیشتر موارد، از زبان یونانی به «تقلید»، ترجمه شده و ارتباط میان انگاره‌های هنری و واقعیت را چنین توصیف می‌کند: هنر، رونوشت یا کپی از امر واقعی است.
محاکات، اشیا و اوضاع، کارهای هنری و کردارها را _ همچون تقلید از فردی دیگر _ توصیف می‌کند. در نظریه محاکات، این اصطلاح از مجموعه‌ای از خاستگاه‌های سردرگم کننده‌ای تقلید می کند؛ مانند طبیعت، حقیقت، زیبایی، سبک‌ها و اخلاقیات فردی، کردارها، موقعیت‌ها، نمونه‌ها و عقاید. معناها، دیدگاه‌ها و استعاره‌هایی که محاکات ترسیم می کند، نشانگر اهمیت ویژه و شگرف این اصطلاح در اندیشه غرب هستند. این نظریه، دغدغه همیشگی و همراه هنرمندان و فیلسوفان زیادی در طول سده‌ها بوده است.
محاکات از همان خاستگاه‌های اولیه اش در اندیشه یونانی، نگره‌های مربوط به بازنمایی هنری را به خواسته‌ها و ادعاهای کلی تر و بنیادی تر رفتار انسانی و شیوه‌هایی پیوند می‌دهد که از طریق آنان می‌توانیم دیگران را بشناسیم و با خود آن‌ها و محیط پیرامون خودمان نیز ارتباط برقرار کنیم. در پژوهش‌های تازه صورت گرفته، مشخص شده که نظریه محاکات در روان شناسی، انسان‌شناسی، نظریه آموزش، فمینیسم، مطالعات پسااستعماری، نظریه سیاست و حتی اندیشه زیست شناختی نوداروینی و نظریه هنر و ادبی نیز رخ نشان می‌دهد.
کتاب «نظریه محاکات» ۳ بخش اصلی دارد که به ترتیب عبارت اند از: بنیادها، سه نسخه دیگر محاکات، محاکات در نظریه ادبی امروز.
محاکات روان، میل محاکاتی: رنه ژرار، محاکات و هویت، رئالیسم و صمیمیت، انگورهای زوکسیس، بوطیقای ارسطو، تقلید کلامی، تئاتر و نمایش گونگی، آفرینش انگاره، ادبیات و دولت شهر، طبیعت ثانویه و … از جمله عناوین زیرمجموعه‌های بخش‌های اصلی این کتاب اند.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
ما در گفتارهای ادبی در ادبیات قرن نوزدهم، نسخه متفاوتی از تمایز بین نگره‌های محاکات افلاتونی و ارسطویی را مشاهده می کنیم. رویارویی زبان با جهان مادی، آشکاری کمتری را نسبت به هنرهای تجسمی دارد. بدین سان، تمایزهای میان دو تفسیر بازتاب دهی و عرف گرای رئالیسم در ادبیات از صورت یگانه ای برخوردار می شوند. از همه مهم تر، این تمایزها، صمیمت و گرمی نویسنده را مورد توجه قرار می دهند. نویسندگان رئالیستی اغلب ادعای خود مبنی بر وفاداری محاکاتی خود را با اعلام صداقت و عینیت در اهداف و قصدهایشان، مستحکم می کنند تا این که با مطابقت دقیق کارکرد واقعیت چنین کنند.
در اینجا، رئالیسم یک آرمان اخلاقی است. تئودور دریسر، رمان نویس آمریکایی، در این باره می نویسد: «چکیده و جوهره امر ادبی و نیز اخلاقیات اجتماعی را شاید بتوان در سه واژه کوتاه نمود: حقیقت را گفتن». پیوند هنر با حقیقت گویی، در واقع انگاره هنر افلاتون، یعنی هنر چون آیینه را از نو تعبیر می‌کند. نویسندگان رئالیستی به جای این که ادبیات را به دلیل گرایش آن به بازتاب جهان سرزنش کنند، این آیینه را به استعاره‌ای از گفتن حقیقت و صداقت آثار هنری شان بازتعبیر کردند. شاید معروف‌ترین نمونه این بازتعبیر، اظهارنظر استاندال، رمان نویس فرانسوی است که در رمان سرخ و سیاه (۱۸۳۰) می‌نویسد:…

تصویر زیبا

نویسنده: یاسمینا رضا
مترجم: شقایق کبودانی
ناشر: پوینده
تعداد صفحات: ۸۴ صفحه
قیمت: ۸۰۰۰ تومان

 

این نمایشنامه اولین بار در تاریخ ۱۶ ماه می ۲۰۱۵ در Schaubuhne در برلین، به کارگردانی توماس استرمیر به روی صحنه رفت. آندرا، بوریس آمت، فرانسواز هیرت، اریک بلوم و ایون بلوم نام پنج شخصیت این نمایشنامه است.

نمایشنامه «تصویر زیبا» که یاسمینا رضا، نویسنده فرانسوی آن را به «فرانسوا زیمری» سفیر فرانسه در دانمارک تقدیم کرده است، اینگونه آغاز می‌شود:
یک عصر بهاری که هنوز هوا روشن است.
پارکینگ رستوران (که رستوران دیده نمی‌شود)
مردی ایستاده است.
ماشینی که درِ سمت مسافرش باز است، پاهای زنی از ماشین بیرون آمده.
زن سیگاری روشن می‌کند.
زمانی می‌گذرد و بعد مرد شروع به صحبت می‌کند.

این واحه محراب آخرین خانه ی توست…/ لیلا سامانی

به تماشای دنیای فرهنگ و هنر

اشاره:

باز هم چهر‌ه‌نما و باز هم دنیایی از خاطرات گذشته و آوردن کلامی کوتاه در ستایش هنر و هنرمند. در نوزدهمین شماره ی تماشا، از فارسی کننده ی فیلم های جاودان گفته ایم؛ از علی کسمایی و هنر بی مثالش در هویت فارسی بخشیدن به آثاری تماما غربی؛ دیگر از سینما و دوربین و پرده ی جادو، به روسیه رفته ایم و سردی هوای آن دیار را با گرمای زنانه ی اشعار آنا آخماتووا، مرهم گذاشته ایم… یادواره هایی از دو پوینده ی راه جنون و جنگ جوی صراط آزادی هم دیگر از گزیده نویسی های این صفحه هستند؛ مروی بر آثار و احوال صمد بهرنگی و ابراهیم منصفی را هم در ادامه‌ی ششمین شماره‌ی چهره‌نما از پی بگیرید…

خلق هویت فارسی برای قصه ی غربی

روزهای نخستین تابستان امسال، یادآور پنج ساله شدن خاموشی غریبانه ی “علی کسمایی”، “پدر دوبله” ایران است؛ وکیل – خبرنگاری که آثار درخشانش در حیطه ی دوبلاژ، سبب ساز اشتهار او شده اند. آثاری چون “اشک ها و لبخندها” و “بانوی زیبای من” که هریک شاهکاری در هنر دوبله ی ایران به شمار می روند.
فیلم “بانوی زیبای من” ساخته ی “جورج کیوکر” و درو کننده ی جوایز اسکار سال ۱۹۶۴، روایت سینمایی نمایشنامه ای از “جورج برناردشاو” است. در این فیلم “آدری هپبورن” در نقش “الیزا دولیتل”، دختر زیبای گل فروش جنوب شهری ظاهر شده است، دختری با تکلم لات مابانه و رفتار و منشی عامی. در این میان پروفسور”هنری هیگینز” (رکس هریسون) استاد زبان شناسی با دوست خود ” پیکرینگ” (ویلفرد هاید وایت) شرط می‌بندد که می تواند در عرض چند ماه از این دختر گل‌فروش یک بانوی متشخص بسازد به گونه ای در میهمانیهای اشرافی بدرخشد.
علی کسمایی با برگزیدن صدای “مهین کسمایی” به جای صدای آدری هپبورن، این شاهکار سینمایی را برای مخاطب فارسی زبان، جلوه ی دگرگونه ای داده است. ادبیات، لحن و صدای مهین کسمایی به خوبی نمایانگر روحیه ی پرخاشگر، آتشین و بی تعلق الیزای جنوب شهری ست:” اسم ما هرچی باشه هیچ مربوطیتی!! به شوما نداررره!” واژگانی که بیننده را از دل کوچه پس کوچه های لندن می گذراند و به حال و هوای حرفهای عامیانه و خیابانی ایران می کشاند. سوی دیگر درخشش این اثر در پرداخت لحن و صدای الیزا قبل و بعد از یادگیری زبان فاخر است، آنجا که تن صدای “مهین کسمایی” با وسواس و مدیریت کم نظیر “علی کسمایی” به تدریج از حالت بم و گرفته به صدایی ظریف و زنانه بدل می شود.
انتخاب دقیق صداهای دیگر شخصیتها، ترجمه و دوبله ی تمامی اشعار به صورت شعر روان فارسی و بهره گیری از صدای “فرهاد مهراد” در این فیلم از دیگر نکاتی هستند که این درام موزیکال و آرام را برای همیشه در یاد مخاطبان فارسی زبان زنده نگه داشته است.

یادی از شاعر حس زنانه…

 

 

روزهای پایانی ژوئن مصادف است با تولد ” آنا اخماتووا” شاعر و نویسنده ی روس و یکی از بنیان گذاران مکتب شعری “آکمه ئیسم”. مکتبی که در تقابل با پیچیدگی های مستور عرفان سمبولیسم قد علم کرد و اثر هنری را شگفت انگیز تر و والاتر از آن دانست که به دنیای ماورا و بلندپروازیهای عارفان مربوط باشد، پیروان این مکتب تجسم شعر و هنر را با تمامی مولفه های لطیف و احساسی اش تنها متعلق به عالم محسوسات می دانستند و بر این باور بودند که : “گل سرخ را بستائیم که زیباست، نه آن‌که رمز پاکی است”
آخاماتووا را بزرگ ترین شاعر زن روسیه هم نامیده اند، او متعلق به نسلی از شاعران روس است که در گذر از سالهای بعد از جنگ جهانی اول و دوره ی اختناق سیاه استالین و پس از آن دشواری های جنگ جهانی دوم بالیدند و به کمال رسیدند. غزل اخماتووا ناب و سلیس است. شعری غنایی و مرکب از واژگان کهن و ادبیات ساده ی روزمره. بن مایه های اشعار او با عشق، انتظار، دلخستگی، پریشانی و جنون عجین شده اند؛ شعر “خاطره ای در درونم است” ( با ترجمه ی احمد پوری) نمونه ای ست از دردهای احساسی زنانه، خاطره هایی که لمس حسشان هم دردآور است:
خاطره ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز:
برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده است.

می دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی می کنند، بی آنکه روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی

آقای معلم …

 

دوم تیرماه یاد آور تولد “صمد بهرنگی” نویسنده، شاعرو مترجم ایرانی و”بهرنگ”ِ ،داستان‌نویسی کودک و نوجوان است.
بهرنگی را می توان “هانس کریستین اندرسن” ایران خواند، چرا که او با آثارش از “اولدوز و کلاغ ها” و “ماهی سیاه کوچولو” گرفته تا ” یک هلو و هزار هلو” و “بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری” سر منشا تحولی عظیم در حیطه ی ادبیات داستانی کودک و نوجوان شد و راهگشای نویسندگان بزرگ دیگری چون “علی اشرف درویشیان” و “منصور یاقوتی” گردید.
بهرنگی در”کچل کفترباز”، “افسانه ی محبت” و “سرگذشت دومرول دیوانه” با الهام از افسانه های کهن و داستانهای محلی و بومی، داستانهایی نوشت که به افسانه هایی مدرن می مانند، افسانه هایی که با اندیشه های کهن زینت و با حس واقع گرایی تقویت شده اند.
آنچه صمد بهرنگی در کتاب “بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری” ارائه داده، نمایشی بدیع است از داستان نویسی واقع گرایانه برای نوجوانان. او در این کتاب با تنیدن طنزی آرام و عمیق، خوانندگان کم سن و سال خود را به تفکر می خواند: ” خواننده ی عزیز، قصه ی “خواب و بیداری” را به خاطر این ننوشته ام که برای تو سرمشقی باشد. قصدم این است که بچه های هموطن خود را بهتر بشناسی و فکر کنی که چاره ی درد آنها چیست؟” او سپس دست “بچه ی هموطن” خود را می گیرد و یک روز عادی نوجوانی دستفروش را به تصویر می کشد. نوجوانی که در خواب شبانه اش به دنیای رویایی اش سفر می کند و همه ی ناممکن ها را ممکن می بیند در این سفر بیست و چهار ساعته مرز تخیل و واقعیت به خوبی مشهود است و خواننده ی خردسال به خوبی از عهده ی تمیز این دو بر می آید هر چند ناخودآگاه با عقاید چپ گرایانه ی بهرنگی هم آشنا می شود :
” جلو مغازه یی سه تا بچه کیف به دست ایستاده بودند چیزهای پشت شیشه را تماشا می کردند. من هم ایستادم پشت سرشان. عطر خوشایندی از موهای شانه زده شان می آمد. بی اختیار پشت گردن یکیشان را بو کردم. بچه ها به عقب نگاه کردند و من را برانداز کردند و با اخم و نفرت ازم فاصله گرفتند و رفتند. از دور شنیدم که یکیشان می گفت: چه بوی بدی ازش می آمد!
فقط فرصت کردم که عکس خودم را توی شیشه ی مغازه ببینم. موهای سرم چنان بلند و پریشان بودند که گوش هایم را زیرگرفته بودند. انگار کلاه پر مویی به سرم گذاشته ام. پیراهن کرباسی ام رنگ چرک و تیره یی گرفته بود و از یقه ی دریده اش بدن سوخته ام دیده می شد. پاهام برهنه و چرک و پاشنه هام ترک خورده بودند. دلم می خواست مغز هر سه اعیان زاده را داغون کنم.”

خنیاگر خاموش…

 

اولین روز تابستان، یادآور انتحار سوزان “ابراهیم منصفی” شاعر، بازیگر و خنیاگر پرآوازه ی هرمزگانی ست. هنرمندی مجروح از مصائب روزگار که خود، مجال عیان شدن چیره دستی اش در شعر، ترانه، موسیقی و سینما را از خود ستاند.
شعر منصفی اگرچه متاثر از زبان شعری و سلوک شاعرانه ی “شاملو” ست، اما او این تاثیر پذیری را با خصائل فرهنگی و اقلیمی خود آمیخته و لحن تغزلی ویژه ی خود را خلق کرده است. لحنی با بن مایه های قومی و اساطیری جنوب و متکی بر مطالعات و تجربیات وی. شعرهای منصفی ستایشگر عشق، زیبایی و آزادی اند و روایت گر درد ها، سرخوردگی ها و پریشانی های شخصی و اجتماعی آدمی.
شعرهای منصفی زندگی و مرگ را چنان در هم بافته است، که نه می توان او را شاعری نومید و مرگ اندیش نامید و نه امیدوار و طالب زندگی.
منصفی علاوه برشاعری در عرصه ی بازیگری هم موفقیتهای قابل توجهی داشت و در همین حال به ترانه سرای و خنیاگری هم مشغول بود.
زندگی او در معبود هندوها و شیفتگی اش نسبت به ستونهای منقش به خطوط سانسکریت، سبب ساز پیوندش با موسیقی و نغمه های هندی شد. او با تاثیر از این نغمه ها و همچنین موسیقی فلامینگوی اسپانیا، ترانه هایی پرشور به گویشهای معمول جنوب (بندری، گوده ای، بستکی و مینابی) سرود و آنها را با صدای گرم و محزون خود و به همراهی نواختن آکوردهایی ساده و بی تکلف از گیتار اجرا کرد. ترانه هایی دلنشین که گویی رنجها و غمهای مردم دردکشیده و مظلوم خطه ی جنوب را فریاد می کند.
به واحه ی زرد ذهن که رسیدی
سراب را بپذیر
صمیمانه بپذیر
که تشنگی منشور خلقت توست
و حنجره ات را
از تصویرهای خانه و آب بتکان
که آدمهای دنیای من
دیراست تا از مذهب خویش بازآیند.
دیراست دیگر،
تا فرسنگهای رجعت
رنگین کمان خاطره ها باشد .
این واحه محراب آخرین خانه ی توست
و شبستان ،
بوی تربت دستهای تو را می دهد
تا میلاد مرگم را
چراغانی کنی .

نخستین روز تابستان و جشن موسیقی/ محمد سفریان

تابستان، فصل گرما و فراغت، موسم روزهای دراز و کشدار و شب های کوتاه و کم رمق، وقت نوشیدنی‌های خنک، هنگامه‌ی سفر و عشق های کوتاه مدت؛ فصل ماه و دریا و موج و جنون و زمانی برای لذت و تفریح. فصلی که نخستین روز آن در تقویم دنیا با نام جشن موسیقی، ” Fete de la Musique” شناخته می‌شود و در صدها شهر دنیا فستیوالهای متعددی به بهانه‌ی آن برگزارمی‌شود. ما هم همین مناسبت را بهانه‌ای انگاشته‌ایم برای مرور بهترین ترانه های تابستانی دنیا.

۱- ترانه‌ی “Summer Time”برای هر آدمی که با موسیقی پیوند دارد ماندگار ترین صدای تابستان است، ترانه ای که انگار جوری با گرمای تابستان و صدای بیلی هالیدی سنجاق شده‌است. این ترانه که از سال ۱۹۳۵ تا همین امروز بارها و بارها بازخوانی شده، بی گمان بهترین اجراهایش را با صداهای بزرگان موسیقی جــَز تجربه کرده‌است. این ترانه در حقیقت لالایی محزون مادری رنگین‌پوست است در کنار گهواره‌ی کودکش.

۲- تابستان اما شاید قبل از هر خاصیت دیگری با روزهای بلند و بی خیالی‌های شیرین در یادها مانده باشد. حال و هوای همین روزهای بلند و تنبل را هم نت کینگ کول در هیات یک ترانه در آورده و در جدول ترانه های ماندگار تابستانی ثبتش کرده‌است.

۳- این فصل از جانبی هم با دریا و آبتنی و شب های شاد ساحل گره خورده‌است. این حال و هوا خاصه در کشورهای ساحلی در بسیاری از ترانه ها بازتاب پیدا کرده. از همین جمله است موسیقی مردمی ایتالیا که که به تبعیت از فرهنگ عامه‌ی این کشور پر است از ترانه‌های تابستانی و وصف حال و هوای دریا و ساحل.

۴- دریای تابستانی اما در خیلی از ترانه ها ماه آسمان را هم بالای سر خود می‌بیند تا دلیل کافی برای دیوانه شدن و خط کشیدن به روی عقل عاقبت اندیش وجود داشته باشد. «نگاه کن که چه ماهی» یکی از همین ترانه هاست که توسط بسیاری از خواننده های موسیقی مردمی ایتالیاخوانده شده و هیچ وقت هم بوی تکرار نگرفته‌است.

۵- هوای گرم، از سوی دیگر به تحرک و شادی هم وصل شده. یکی از ماندگار ترین ترانه‌های ریتمیک تابستانی که آیینه دار همین وجد و شور و شادی شده هم، ترانه ی “Hot Stuff” با صدای دونا سامراست که با تنظیم خوب و ریتم پر جنب و جوشش، سالهاست که در فهرست غالب ترانه‌های تابستانی جا خوش کرده‌است.

۶- خورشید و آفتاب از دیرباز و در بسیاری از ادیان جایگاه مقدس و خدایی داشته‌اند. خورشید منبع حرکت، دلیل شور، منشا حیات و زایش، علت رقص و شادی و سرمستی معرفی شده. با وجود این همه نیکی، لابد تشبیه و استعاره‌ی غریبی نباشه اگر معشوق رو به آفتاب مانند کنیم و با این تشبیه وجود پر برکتش را قدر بدانیم.

۷- تابستان به شب های کوتاه اما پر حادثه و شادش هم شهره است. همان وقتی که هوای شهر در عین لطافت و مهربانی‌ست این شب های دوست داشتنی هم در موارد بسیاری با شعر و ترانه گره خورده و با تکرار بالایی هم به سینما و پرده ی نقره راه پیدا کرده‌اند

۸- در کنار این حال و هوای خوش، شاید شادی بزرگتری هم وجود داشته باشد، آن هم به راه بودن حال همه‌ی آدم ها… همان آرزوی تقریبا محالی که از همیشه‌ی روزگار با آدم های بی آزار این دنیا بوده و هیچ وقت هم رنگ واقعیت به خودش نگرفته‌است. این رویای شیرین را اما باب بارلی به بهترین شکل ممکن به هیات ترانه درآورده و با ریتم های شاد موسیقی رگی ماندگارش کرده‌است