خانه » هنر و ادبیات (برگ 20)

هنر و ادبیات

شاعر کولیان /مینا استرآبادی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. همراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

 

شعر و جنون

 

دیوید هربرت لارنس، ادیبی که همین روزها زاد روز اوست. یکی از وصافان برجسته ی طبیعت است. شهرت لارنس گرچه وامدار رمانهای اجتماعی و انتقادی اش است . اما نثر شاعرانه و توصیفات بی بدیل اش از پدیده های پیرامون، بی شک وامدار سویه ی شاعری اوست.
او در سپتامبر سال ۱۸۸۵ و در خانواده ای از طبقه ی سختکوش جامعه زاده شد. او از همان کودکی شیفته ی ادبیات بود و همین علاقه ی بیحد او را از تقدیر کار در معدن رهاند و به سوی نویسندگی سوق داد. او تحصیل در کالج ناتینگهام را نیمه کاره رها کرد و با فریدا ویکلی، همسر آلمانی پروفسوری در ناتینگهام گریخت . پس از آن زندگی این زوج تا مدتها دستخوش سرگردانی و خانه به دوشی شد.
” لارنس در طول زندگی چهل و پنج ساله اش آثار زیادی در قالب داستان، شعر و مقاله نوشت. از آثار معروف او می توان به “رنگین کمان”، “طاووس سفید”، “پسران و عشاق” و “زنان عاشق” اشاره کرد. اما معروف ترین اثر او “معشوق خانم چترلی” است، که متن خلاصه شده ی آن با عنوان “فاسق لیدی چترلی” به زبان فارسی ترجمه شده است.
معشوق خانم چـــَتـــِرلی” داستان زنی ثروتمند و اشراف زاده به نام کنتس چترلی ست که همسر ملاکش، در اثر آسیب دیدن در جنگ فلج می شود و توانایی جنسی اش را از دست می دهد. پس از آن است که خانم چترلی درگیر رابطه با مردان دیگر می شود. انتشار این رمان به دلیل در بر داشتن صحنه های عریان جنسی در ایالات متحده آمریکا و بریتانیا ممنوع بود.
بسیاری از شخصیت های اصلی داستانهای لارنس برگرفته از شخصیت مادرش بوده است. شخصیت زنی تحصیل کرده، از طبقه ی متوسط که همواره در تقابل و تضاد با شخصیت مرد از طبقه کارگری جامعه است.
لارنس در خلال جنگ جهانی اول، زندگی فقیرانه ای را گذراند و گوشه ی عزلت اختیار کرد تا آنجا که برای فرار از مظاهر شهر و قیل و قال بشر به مکزیک پناه برد، جایی که زندگی بکر مردم آرامش خاطری غریب برایش فراهم آورد. او شعر پاییز در تائوس را در مدت اقامتش در نیومکزیکو و در وصف پاییز شهر سحر انگیز تائوس سروده است. شهری که سالهاست زمزمه ای مبهم در آن ساریست.
زبان شعرلارنس زبانی مدرن و مشاهدات رئالیستی اش از حیات وحش بدیع و ساختارشکن است. لارنس از نخستین شاعرانی بود که واقع بینانه و به دور از نگاه سمبلیستی به طبیعت و حیات وحش در اشعارش پرداخت. در اشعار او طبیعت و حیات وحش هرگز سمبل و نماد نیستند و شاعر با نگاهی دقیق و موشکافانه به خود این عناصر می پردازد.

 

تسخر زدن به رویای آمریکایی

 

ماه سپتامبر زادروز با زادروز اسکات فیتزجرالد، نویسنده ی سرشناس آمریکایی را در خود جای دده است. مردی که با وجود عمر کوتاهش خالق آثاری ارزشمند در عرصه ی رمان نویسی و داستان کوتاه شد.او یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم و متعلق به نسلی از نویسندگان آمریکا موسوم به «نسل گمشده» است.
فیتزجرالد در سال ۱۸۹۶ و در خانواده‌ای کاتولیک و ایرلندی الاصل از طبقه‌ی متوسط زاده شد و ازهمان نوجوانی داستانهای کوتاهش را در روزنامه ی مدرسه چاپ می کرد. او در ۱۶ سالگی و به خاطر کوتاهی در درس خواندن از آکادمی سنت پاول اخراج شد، اما یک سال بعد توانست وارد دانشگاه پرینستون شود.
فیتزجرالد در فاصله یک دهه بین سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۹ خط سیر نسلش را طی کرد و با داستانهایش پیام آور تباهی سرگیجه آور و فضای تار و رعب انگیز سالهای پس از جنگ شد.
فیتز جرالد روایت گر امیدهای از دست رفته ی آمریکاست و شهرتش را مرهون تصویری ست که از سقوط مفهوم “رویای آمریکایی” خلق کرده است. آثار او تفسیری ست بر آمریکا، فلسفه ی وجودی آن و ارزیابی شکست این رویا.
از جمله رمانهای فیتزجرالد می توان به « گتسبی بزرگ» «شب لطیف است» ، « این سوی بهشت»، «زیبا و ملعون» و داستان کوتاه «مورد عجیب بنجامین باتن» اشاره کرد.
فیتز جرالد در شاهکار ماندگارش گتسبی بزرگ، دنیای آزادی را تصویر می کند که در آن ارزشهای سنتی و اخلاقی زیر سوال می روند، رویه ای که در حقیقت انقلاب فرهنگی دهه ی ۱۹۶۰ در آمریکا را پیش بینی می کند. این کتاب به خاطر دستمایه قرار دادن زندگی طبقه مرفه آمریکا در دهه ۱۹۲۰ و نگاهی دگرگونه به معنای زندگی ؛ همواره مورد توجه صاحب نظران بوده است.
رمان در انتها مفهوم خود را به تاریخ آمریکا پیوند می دهد و در پاراگرافهای آخر رویای آمریکایی را به زبانی مکرر بیان می کند، همان پیامی که این سرزمین جدید به نخستین ساکنان اروپایی اش می داد: ” آخرین و بزرگترین رویا درتمام رویاهای انسانی” ، اما با این تفاوت که لحن فیتزجرالد برای به یاد آوردن این رویا مرثیه گون است، او از سرزمینی می گوید که اگرچه تصویر گر آرزوهای آدمی ست اما دیباچه ی شکست ها و نومیدی ها و تهی شدن های او هم هست

 

چیرگی رنگ

 

روزهای آغازین سپتامبر مصادف است با زادروز جاکوب لورنس نقاش آمریکاییِ آفریقایی تبار هنرمند آوانگاردی که در بحبوحه تبعیض نژادی در آمریکا توانست زندگی هم نژادانش را رنگین کند.
جاکوب لورنس در هفتم سپتامبر سال ۱۹۱۷ و در محله ی هارلـــِم نیویورک زاده شد. محله ای که به عنوان یکی از اصلی ترین مکانهای زندگی سیاه پوستان شناخته می شد و بخش مهمی از فرهنگ معاصر آمریکا در آن بالید.
کودکی و نوجوانی لورنس مصادف بود با وقوع رنسانس فرهنگی در جامعه ی آفریقایی تباران ساکن آمریکا. در این دوران و به واسطه ی شکوفایی موسیقی، ادبیات و سیاست میان سیاهپوستان، هویت هنری لورنس هم رقم خورد.
او از همان کودکی به کلاسهای نقاشی و کاردستی محله ی هارلم رفت و نقاشی هایش کم کم به سوژه مشترکی همگرا شدند: زندگی آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار یا به‌قول خودش، «آنچه بود و آنچه داشت».
نقاشی‌های لورنس بخش مهمی از هنر آمریکا هستند، او در نقاشی‌هایی که از زندگی آفریقایی‌تبارها کشیده، بیشتر از نشان دادن تبعیض و نژادپرستی، گوشه‌هایی از زندگی در مفهوم کلی را نشان داده که خودش هم بخشی از آن بوده است.
لورنس نام سبک هنری اش را کوبیسم پویا گذاشته بود. او هنرمند پرکاری بود که در طول زندگی اش بارها مورد تحسین و تمجید قرار گرفت. لورنس تا چند هفته پیش از مرگش در سال ۲۰۰۰، نقاشی می‌کشید . آخرین کاراو با نام نیویورک در گذر، اکتبر ۲۰۰۱ در ایستگاه مترو میدان تایمز نیویورک نصب شد.

 

انسان آنگونه که هست

 

روزهای نخست سپتامبر و همزمانی با سالروز خاموشی “ژرژ سیمنون” نویسنده فرانسوی بهانه ای شده برای یاد کردن از او و آثارش. نویسنده ای که سیمنون طی حیات هشتاد و شش ساله اش بیش از ۲۰۰ رمان و تعداد زیادی داستان کوتاه خلق کرد و به همین دلیل هم در صف پرکارترین نویسندگان تمامی تاریخ ادبیات قرار گرفت.
ژرژ سیمنون در سال ۱۹۳۱شخصیت “بازرس مــَگره” Maigret را آفرید، شخصیتی که قهرمان اصلی داستان‌های پلیسی او شد . شهرتی کم نظیر برای این نویسنده به ارمغان آورد. سیمنون در بین سالهای ۱۹۳۱ تا ۱۹۷۲ بیش از صد و نود داستان نوشت. داستانهایی که یا به ژانر جنایی با محوریت شخصیت بازرس مگره تعلق داشتند و یا به تصویر گرفتاری انسان ها در محیطی آکنده از یاس و حیرانی و جبر می پرداختند. محیطی تیره و تار با فضایی سنگین که گویی تداعی کننده ی دوره ی کودکی خود او بودند.
سیمنون در داستانهای پلیسی اش به کند و کاو در لایه های نا خود آگاه انسانها می پردازد و از دیدگاه روانشناختی عقده های خفته، ترسهای ذهنی و امیال سرکوب شده ی آنها – که در زیر نقاب زندگی روزمره نهفته شده اند – را زیر ذره بین قرار می دهد، همان عقده ها وسرخوردگی هایی که در شرایط خشم و بحران از درون شعله می کشند و منجر به رقم خوردن بی رحمانه ترین جنایتها و فجیع ترین خشونتها می شوند.
او با خلاقیتی مثال زدنی و با بهره گیری از فضاسازی های ادیبانه و هنرمندانه همین داستانهای پلیسی – جنایی اش را مبدل به متون ادبی می سازد ، تا جایی که منتقد سخت گیری چون “آندره ژید” هم این داستانها را در حیطه ی ادبیات خالص طبقه بندی می کند.
سیمنون در سال ۱۹۸۴ به علت تومور مغزی تحت عمل جراحی قرار گرفت و سرانجام در شامگاه چهارم سپتامبر ۱۹۸۹ در هنگام خواب از دنیا رفت.

بازارچه کتاب …جست¬وجوی معنا از غرب تا شرق /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

مرد رویاهای من

نویسنده: دوریس دوری
مترجم: علی عبداللهی
ناشر: کتابسرای نیک
تعداد صفحات: ۷۹ صفحه
قیمت: ۸۰۰۰ تومان

 

دوریس دوری نویسنده کتاب «مرد رویاهای من»، یکی از شاخص‌ترین نویسندگان زن کشور آلمان است. وی برنده جایزه ارنست هوفیشتر و جایزه بتینا فون آرنیم مجله بریگیته است. این نویسنده پرکار، در سال ۱۹۹۹، اولین رمانش را با نام «حالا چه کنیم؟» منتشر کرد. از این نویسنده آثار پرفروشی منتشر شده است، از آن‌ها می‌توان به «آن‌ها از من چه می‌خواهند؟»، «برای همیشه و تا ابد»، «آیا من زیبایم؟» و «پیراهن آبی» اشاره کرد.
نوشته‌های دوریس دوری دارای متنی لطیف و زنانه است. نمونه بارز این توصیف را می‌توان در داستان «مرد رویاهای من» یافت. «مرد رویاهای من» بیانگر تلاش زنی است در جستجوی خود به بهانه یافتن مرد رویاهایش؛ زنی احساساتی که به خاطر شرایط زندگی‌ مبتذلش احساس تهی بودن می‌کند و در تلاش برای گریختن از آن است. او در این میان دلبسته مردی آس و پاس و کثیف می‌شود؛ عشقی یک طرفه و با خیال اینکه از ابتذال زندگی معمول خود بگریزد.
داستان، ما را به آمریکای لاتین، پرو و ویرانه‌های ماچوپیچو می‌برد، تا با شخصیت‌های داستان تمدنی عظیم اما ویرانه آشنا شویم و تکامل دو فرد را از دو زاویه نظاره کنیم.
نویسنده در داستان «مرد رویاهای من» با زبانی عینی و تصویرگرا سخن می‌گوید نه سخنانی پیچیده و تحلیلی، نویسنده سعی دارد تا خواننده اتفاقات داستان را همچون فیلمی در ذهن خود متصور سازد.
دوریس دوری، در این کتاب، ما را به پانصد سال قبل، در آثار نقاشان ایتالیایی در فلورانس، در دربار مدیچی‌های معروف می‌برد تا از این رهگذر، پیوند گذشته و اکنون و دغدغه‌های پایان ناپذیر بشری را نظاره‌گر باشیم.

 

سفرنامه «کلودیوس جیمز ریچ»

 

نویسنده: کلودیوس جیمز ریچ
مترجم: حسن جاف
مصحح: فرامز آقابیگی
ناشر: انتشارات ایرانشناسی
تعداد صفحات: ۲۹۲ صفحه
قیمت: ۱۷ هزار تومان

 

این سفرنامه به شرح و چگونگی سفر ریچ به کردستان عراق و ایران می‌پردازد و اطلاعات ارزشمندی درباره وضعیت این مناطق در دهه دوم قرن نوزدهم میلادی ارائه می‌دهد.
سفرنامه «کلودیوس جیمز ریچ»، ‌جزو سفرنامه‌های مفصل است که یک جلد از آن به شرح و چگونگی سفر ریچ به کردستان عراق و ایران اختصاص داده شده است و تاریخ نگارش آن به دهه دوم قرن نوزدهم؛ یعنی ۱۸۲۰ میلادی برمی‌گردد. این سفرنامه به دلیل آگاهی ریچ به زبان کردی و حشر و نشر طولانی‌اش با کردها، از نظر کیفی جایگاه ممتازی را به خود اختصاص داده است.
ریچ، در بسیاری از گزارش‌های خود تنها یک سیاح صرف نیست، بلکه او به درون افرادی که با آنها سروکار داشته است سَرَک می‌کشد و از بُعد روحی نیز با آنها قاطی می‌شود. ریچ فقط راوی و مشاهده‌گر پدیده‌ها نیست، بلکه به اقتضای موقعیت یا دانسته‌ها و شنیده‌های خود، به علل و چرایی پدیده‌ها و مسائل نیز اشاره می‌کند. گزارش‌های سفرنامه، سیر منطقی دارد و خواننده را همانند داستان- هم‌سو با شرح مسیر راه و اتفاقات- با روایت‌ها جلو می‌برد.
«سفرنامه کلودیوس جیمز ریچ» با ترجمه دکتر حسن جاف و تصحیح فرامز آقابیگی در ۱۱ فصل تهیه و تنظیم شده است که در ابتدای همه فصل‌ها، سرآغاز و چکیده فصول آورده شده است.
فصل نخست به بیان اطلاعاتی درباره گروه همراه ریچ، ایل بیات و ویرانه‌های ساسانیان که ریچ در مسیر سفر مشاهده کرده، می‌پردازد.
فصل دوم کتاب روایتگر ورود گروه ریچ به کردستان، مهمان‌نوازی کردها و ملاقات با پاشای سلیمانیه است. در فصل بعدی ریچ ماجرای ملاقاتش با محمود پاشا را بیان می‌کند و از همبستگی کردها نسبت به رؤسایشان سخن می‌گوید.
گفت‌وگو با پاشا، کردهای ایل جاف، آب‌و هوا و جمعیت سلیمانیه موضوعات اصلی فصل چهارم کتاب را تشکیل می‌دهند. ریچ در این فصل درباره آداب و رسوم ماه رمضان نیز مطالب جالبی ارائه می‌دهد.
فصل پنجم به خانواده‌های حاکم در کردستان و تیره‌ها کرد اختصاص دارد و فصل بعدی ماجرای حرکت ریچ و گروه همراهش از سلیمانیه به طرف کوه‌ها و بیان زیبایی‌های طبیعت و اتفاقاتی که در طول مسیر برای گروه رخ می‌دهد، روایت می‌شود.
فصل هفتم، آغاز گزارش‌های ریچ از ایران است. در بخشی از این فصل می‌خوانیم: «در ساعت ۶ صبح وارد ایران شدیم. مرز ایران از پل چوبی کوچکی شروع می‌شود که بر روی جویباری که به رود قزلجه می‌ریزد، ساخته بودند…در ساعت هفت‌ونیم هنگامی‌که از ارتفاع کوچکی سرازیر می‌شدیم، دریاچه کوچک و صافی دیدیم که آبی رنگ بود و به زیربار معروف است. در پشت آن به سمت جنوب کوه‌های خشک و سنگی اورامان قرار دارد که جز کوره‌راه‌ها چیز دیگری در آن نفوذ نمی‌کند.»
فصل بعدی کتاب گزارش ریچ از نحوه زندگی روستاییان گولانه، دهکده میک و ورود به بانه را بازگو می‌کند. ریچ در فصل نهم از ظلم و ستم والی بانه و اتفاقاتی که در بانه برای او و گروهش رخ می‌دهد سخن می‌گوید.
آثار باستانی شهر زور، قبایل مسیحی کلدانی، ایزدی‌ها، وضعیت زنان کرد و…موضوعات اصلی فصل بعدی کتاب را تشکیل می‌دهند. فصل پایانی کتاب نیز به دودمان بابان‌ها، مقایسه ترک‌ها، کردها و ایرانی‌ها، بازرگانی سلیمانیه، ویژگی‌های شخصیتی کردها و … می‌پردازد.
در پایان این فصل ریچ می‌نویسد: «کردستان را با اندوه فراوان ترک می‌کنم، زیرا هیچ‌گاه انتظار این همه مهمان‌نوازی و محبت را که از جانب کُردها نسبت به من ابراز شد نداشتم. به هرجا که قدم گذاشتم، با انسانیت و گشاده‌رویی مواجه شدم. من هنوز با این چنین افرادی در شرق روبه‌رو نشده بودم و از آن می‌ترسم که نظایر آنان را هرگز نبینم. به هر حال، خاطرات این سفر و داستان‌های محبت و جوانمردی کردها را تا جان در بدن دارم فراموش نخواهم کرد.»

 

سینمای پساپاپ: جست و جوی معنا در سینمای جدید آمریکا

نویسنده: جسی فاکس میشارک
مترجم: وحیداله موسوی
ناشر: شرکت نشر نقد افکار
تعداد صفحات: ۳۶۰ صفحه

 

کتاب «سینمای پساپاپ: جست و جوی معنا در سینمای جدید آمریکا» نوشته جسی فاکس میشارک با ترجمه وحیداله موسوی از سوی شرکت نشر نقد افکار منتشر شد.
‌این کتاب مجموعه نوشته‌هایی درباره ۱۰ کارگردان و یک فیلمنامه‌نویس است: ریچارد لینکلیتر، تاد هینْز، پال تامس اندرسن، دیوید اُ. راسل، وس اندرسن، گروه چارلی کافمن، اسپایک جونز و میشل گوندری، سوفیا کاپولا، دیوید فینچر و ریچارد کِلی.
این افراد از دهه ۱۹۹۰ جریان مهمی را در سینمای ایالات متحده رقم زدند و با استفاده از امکاناتی که پیشرفت فناوری‌های سینمایی برایشان فراهم کرده و نیز فرهنگ در حال تغییر کشورشان آثاری ساخته‌اند که بازتاب دغدغه‌های متفاوتشان است.
برخی آثار آن‌ها را می‌توان در رده سینمای مستقل جای داد. این آثار از نوعی آزادی نسبی از شبکه‌های مسلط تولید و توزیع و پخش‌ هالیوودی برخوردارند و این نکته در ابعاد هنری و تولیدی فیلم‌هایشان به چشم می‌خورد. به‌ویژه در فیلم‌هایی که از هنرپیشه‌های معدودی برخوردارند، جلوه‌های ویژه‌ی کم‌هزینه‌ای دارند و در آن‌ها بیشتر بر گفتگو تأکید می‌شود تا کنش. همچنین از میزان فروش بیشتر این آثار می‌توان به تفاوتشان با فیلم‌های تجاری بدنه پی برد که همان نمایش محدود و بودجه نسبتاً ناچیزشان است و شاید از دلایل ماندگاری و موفقیتشان هم همین نکته باشد. این فیلمسازان با بودجه ناچیزی که در اختیار دارند، می‌توانند از آزادی نسبی مؤلفانه‌ای برخوردار شوند و از زیر بار فشار استودیوها و تهیه‌کننده‌ها رها شوند و دغدغه‌هایشان را بازتاب دهند.
جسی فاکس میشارک در این کتاب، ابتدا در هر بخش شرح مختصری از سیر کاری و زندگی هنرمند را ترسیم می‌کند تا خواننده شناخت بهتری از نیات و مقصود هنرمند مورد نظر به دست بیاورد. همین شرح موجز از دیدگاه‌ها، نگرش‌ها و سیر کاری هریک از آن‌ها، زمینه‌ای برای ورود به بررسی فیلم‌هایشان می‌شود. این فیلم‌ها به انحاء گوناگون همان نگرش‌ها را در فرمشان بازتاب می‌دهند. میشارک پس از توصیف مفصل، به تحلیل هر اثر می‌پردازد و در این مسیر از سازمایه‌های نقدی خوب بهره می‌برد: از توصیف صحنه‌های کلیدی گرفته تا جای دادن اثر در بستر اجتماعی، توجه به سبک‌ها و ژانرها و تفسیر و تحلیل و ارزیابی. آنچه کار او را درخور ستایش می‌کند برخورد آکادمیک‌ و بدون خودنمایی او با این فیلم‌ها و هنرمندان است.

 

کلِمنت گرینبرگ: میان خطوط

نویسنده: تی یِری دُ دوو
مترجم: بهاره سعیدزاده
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۸ هزار و ۵۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۲۱۰ صفحه

 

تی یِری دُ دوو نویسنده این کتاب، مورخ، منتقد و نظریه پرداز هنر، نمایشگاه گردان و نیز استاد دانشگاه لیل ۳ است. «نام گرایی تصویری»، «کانت پس از دوشان» و «صد سال هنر معاصر» از جمله آثار چاپ شده از او هستند. کلمنت گرینبرگ هم که موضوع این کتاب است، قهرمان اکسپرسیونیسم انتزاعی و مدرنیسم و همچنین از برجسته‌ترین منتقدان هنری نیمه دوم قرن بیستم است.
کتاب «کلِمنت گرینبرگ: میان خطوط» یک ارزیابی مجدد از نوشته‌های گرینبرگ است و وجهه های منتقد، آموزه مندی و نظریه‌پردازی او را مورد بررسی قرار می‌دهد. مولف نیز در کتابش این گونه آن را معرفی می‌کند: «این کتاب مشتمل بر سه فصل است، با این فکر که اگر کلی و ساده بگویم، سه گرینبرگ وجود دارند.» علاوه بر متن کتاب، مناظره‌ای عمومی‌با گرینبرگ که نویسنده در سال ۱۹۸۸ در دانشگاه اتاوا انجام داده، در این مجلد چاپ شده است. این مناظره تا پیش از این کتاب، منتشر نشده بود.
گرینبرگ متولد سال ۱۹۰۹ و درگذشته به سال ۱۹۹۴ است.
عناوین این کتاب به ترتیب عبارتند از: پیش گفتار: سه گرینبرگ، راه‌های نقد، سکوت‌هایی در آموزه ها، تاملات متزلزل، مناظره‌ای عمومی‌با کلمنت گرینبرگ. در ادامه نیز علاوه‌بر واژه‌نامه، منابع مترجم و همچنین منابع فارسی این کتاب درج شده است.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
آلبرس را می‌توان یک استاد خواند. و پاک کردن یک استاد، که رائوشنبرگ دو سال بعد پس از نقاشی‌های سپید و با طراحی پاک شده دِکُنینگ چنین کرد، به مثابه خطاب قرار دادن اوست. برای یک نقاش مدرنیست، که تلاش دارد با «نقاشی‌های گذشته که کیفیت شان برای او محرز است، مقایسه گردد» _ حتا اگر این کار مستلزم نابود کردن یا تقلیل آن آثار باشد، باز اجرای آن‌ها به تقلید از طبیعت، کشتن پدر به اشکال گوناگون _ قطعا به مفهوم خطاب قرار دادن نقاشان گذشته، با انگیزه به رسمیت شناخته شدن است. و قطعا به مفهوم دانستن این است که اگر از سوی پدر، استاد، الگو، رقیب نمادین و یا نظیر این ها شناخته شود آن را نمی‌پذیرد، و تنها می‌خواهد مردمی‌که نقاشی را می‌بینند یا بعدتر خواهند دید، او را به رسمیت بشناسند و نه گذشتگان. خطاب غیرمستقیم است، و این را می‌توان به دو شکل مختلف بیان کرد: یا من کارم را به مخاطبان غایبی که استادانی هستند که می‌ستایم و به خاطر سکونتشان در معبد خدایان تاریخ هنر نمی‌توانند به من پاسخ بدهند و به گونه ای حق داوری خود را به بینندگان آینده که قادر به مقایسه خواهند بود، تفویض می‌کنند، خطاب می‌کنم؛ یا کارم را به مردم خطاب می‌کنم، مخاطبان حال و آینده، تا مرا داوری کنند و مرا برابر با استادانی که می‌ستایم اعلام کنند، به گونه ای که آن ها مجبور شوند در همان خطاب در میان فرزندان مشروع شان برای من جا باز کنند. خیالیِ بودنِ این شبکه خطاب های کمانه کننده آشکار است.

«میوه کال الهام…»/ لیلا سامانی

شروع واپسین‌ماه تابستانی و نجوای نسیم پاییز در گوش طبیعت، هنگامه‌ای‌ست برای یادآوری پایان تعطیلات تابستانه‌ی مدارس. موسمی برای از سرگیری نظم آموختن و انضباط بالیدن. نشستن پشت نیمکت‌ کلاس درس، قدم زدن در راهرو مدرسه، دویدن در حیاط‌ و مسیر راه و ماجراهای بی‌آخر این مجلس کودکانه، آبستن حوادث اغواگری‌ست که از دید نویسندگان ادبیات داستانی هم دور نمانده است. هر کودک مدرسه‌ای مخزن اسرار فراوانی‌ست که شاید پدر و مادرش هم تا ابد از آنها بی‌خبر بمانند. با هم نگاهی می‌کنیم به برخی از شخصیتهای داستانی اهل مدرسه:

۱- جیمز استیرفورس در «دیوید کاپر فیلد» اثر چارلز دیکنز

استیرفورس، دانش‌آموز محبوب مدرسه‌ی «سالم هاوس» است، او جوانی زیبا و با کاریزماست که نه تنها ستایش دانش‌آموزان دیگر، که توجه مدیر خشن مدرسه، آقای کراکل را هم برانگیخته‌است. او به بیماری بیخوابی مبتلاست و فکر و اندیشه‌اش با وجهه‌ی یک شاگرد درخشان سازگار نیست. او محرم راز و معبود دیوید کاپرفیلد، این نوجوان تنهای محزون می‌شود اما با بی اخلاقی و فاش کردن این سر، موجب سرخوردگی و تنهایی بیش از پیش دیوید را رقم می‌زند….

۲- جین ایر در «جین ایر» نوشته شارلوت برونته

زندگی شارلوت همچون دیگر خواهرانش مشحون از رنج و اندوه بود، اما او از بطن این سرخوردگی ها و دلشکستگی های تراژدی وار شاهکاری آفرید که تا هم امروز یکی از متون درخشان زنانه به حساب می آید. بنا به گفته ی صاحب نظران رمان «جین ایر» آیینه دار زندگی خود شارلوت است، سپری کردن کودکی در یک شبانه روزی خشن و خشک، اشتغال به حرفه ی آموزگاری و دل سپردن به یک کارفرمای مستبد و مالیخولیایی همه و همه داستان دردهایی ست که شارلوت آنها را به تمامی زیسته بود. فضای داستان جین ایر در این داستان اگرچه به یک افسانه جن و پری پهلو می‌زند، اما این دخترک خودساخته، کودکی‌ست زنده و مستقل که مصائب و تبعیضهای اجتماعی را با پوست و گوشتش لمس می‌کند. وجود او در تمام مدت کودکی و نوجوانی خراش می‌خورد، اما این خراشها نه تنها او را در هم نمی‌شکند که قوی تر و آبدیده تر هم می‌کند.

۳- پیگی در «سالار مگسها» نوشته ویلیام گلدینگ

این کتاب برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبی، یک قصه‌ی تمثیلی‌ست برای تصویر کردن لزوم حاکمیت قانون در جوامع انسانی. این داستان ماجرای زندگی گروهی پسربچه‌های مدرسه‌ای از بریتانیاست که در طی جنگ هسته‌ای و خانمان سوز عازم منطقه ای امن می‌شوند ولی سقوط ناگهانی هواپیما آنها را ناچاربه اقامت در جزیر‌ه‌ای استوایی می‌کند. در آغاز همه چیز به خوبی پیش میرود و آنان بی دغدغه و سبک بال جزیره خوش آب و رنگ و سرسبز را در مینوردند .اما اندک زمانی پس از آن روحیه شرارت بار تندخوی بعضی از پسرها بهشت زمینی را به دوزخی از آتش و خون مبدل میکند و تمامی مظاهر خرد و پاک اندیشی از وجودشان رخت بر میبندد. کشمکش درونی نیروهای متضاد خیر و شر درون مایه داستان را شکل می‌د‌هد . پیگی در این کتاب تمثیلی‌ست از فلسفه و فرهنگ یک پسر چاق مبتلا به آسم با یک عینک شکسته. پسربچه‌ای که به گاه گسترش هرج و مرج اوضاع رقت‌بار و منفعلش سویه‌ی طنز هم پیدا می‌کند: «شما از من قوی تر هستید و آسم ندارید. شما می‌توانید ببینید…. ولی من از شما تقاضا نمی‌کنم عینکم را لطف کرده پس بدهید. از شما نمی‌خواهم که بازی نکنید… نه به خاطر این که قوی هستید، بلکه به خاطر آن چه درست است درست است. عینک مرا پس بدهید…. شما باید [پس بدهید].» پیگی در حقیقت روشنفکری‌ست که از واقعیتی جدا افتاده و مانند جغد آن را از پس شیشه‌های عینکش می‌جوید. پسربچه‌ای که فهم و دانش‌اش نمی‌‌تواند رویاروی سرنوشت تراژیک‌اش بایستد.

۴- ترلس در «آشفتگی‌های ترلس جوان» اثر رابرت موزیل

ترلس نوجوانی‌ست که در یک مدرسه شبانه‌روزی نظامی تحصیل می‌کند. انضباط سختگیرانه‌ای بر مدرسه حاکم است اما ترلس و همکلاسی‌هایش پنهانی رفتارهای خشونت‌آمیز و غیر متعارف جنسی راتجربه می‌کنند. این رمان در سرآغاز قرن سراسر حادثه بیستم نوشته شده و شرح تجارب نوجوانی نویسنده است.
در شب در اطاق زیر شیروانی این مدرسه نظامی، پسربچه‌ای تحت شکنجه‌ی مکرر و سازمان‌یافته‌ی دو همکلاسی قلدرش قرار می‌گیرد و ترلس سومین کسی‌ست که به دو شکنجه‌گر می‌پیوندد و آنها را در انجام اعمال سادیستیکشان یاری می‌رساند. ترلس اما در نهایت دلزده و پریشان از این بازی زمخت و حیوانی پاپس می‌کشد و به دل‌آشوبه‌ای مدام دچار می‌شود.

۵- سندی استرینجر در «بهار زندگی دوشیزه جین برودی» اثر میوریل اسپارک

این رمان از سرگذشت تراژیک، طنازانه و جذاب شش شاگرد مدرسه‌ای در ادینبورو، تحت سرپرستی دوشیزه جین برودی قصه می‌کند. جایی که سندی دخترک معصوم با آن چشمان ریز منقبض‌اش، بر خلاف پنج همکلاسی دیگرش، مفتون آموزگار جذاب، خودشیفته و فریبنده‌‌شان، دوشیزه ژان برودی نمی‌شود و به خاطر مطالعات غیر درسی‌اش قادر است درباره‌ی پوچی ایده‌های پر طمطراق او و غرور و بی‌مسولیتی‌اش افشاگری کند.

کبیرکوه درآفتاب نشین/رضا اغنمی

 

 

نویسنده: جهانبخش رشیدی
ناشر:اردیبهشت جانان. خرم آباد
چاپ اول” زمستان ۱۳۹۲

 

درپسشگفتار، ازسابقه اقوام و هویت تاریخی ساکنان ایران سخن رفته که بیگمان، یادآوری قابل احترام وبجائی ست که نویسنده، به درستی درتوضیح ش موفق شده و اکنونیان، به ویژه نسل جوان را با این امر مهم آشنا کرده است. بازگشایی دفتر زندگی واختلاط اقوام وملل با فرهنگ و گویش وآئین های گوناگون، که امروزه باعنوان کشور و ملت باهمزیستی درهم آمیخته اند و بار زندگی را بردوش می کشند، بخشی از پژوهش های جامعه شناسی ست که درتاریخ زنده نفش مهمی در روابط بین المللی دارد. تا جائی که هویت هرقوم و قبیله هنوز هم بین شان مطرح است و وابستگی های ایل و تباری خود را با احترام حفظ می کنند.

 

«زاگرس نشینان مردمی اند با گویش های متنوع و ریشه دار، که ریشه ی گویشی آنان با زبان های کهن و باستانی اوستا وپارسی پیوندی تنگاتنگ دارند» براین باور سخت پافشاری می کند. با اعتماد به نفس می نویسد:
«هیچ قومی قصه های پارسی قدیمی وباستان را ازمناطق دیگر جهان به سرزمین زاگرس و حاشیه خلیح فارس انتقال نداده است» و سپس ازکتیبه های تاریخی زاگرس با توضیحاتی اضافه می کند:
« هیچیک ازپادشاهان و فرمانروایان پُرآوازه ی پارسی درهیچ کتیبه ای ننگاشته اند که ما شاه ایران هستیم. بلکه از سرزمین های دگر نام برده اند اما جهان آن را شاه ایران می دانند».

درمقدمه ۹ برگی، کبیرکوه را ازجهات: جغرافیای وطبیعی آب وهوا و رودخانه ها، غارها ، میوه ها وپرندگان و حیوانات وحشرات، امن و وناامنی های منطفه را معرفی می کند:
«کبیرکوه یا کَوَر دراستان فعلی ایلام ازجهت شمال غربی به طرف جنوب شرقی کشیده شده است و درمرز خوزستان درمحلی به نام “دُم شاه” ختم می شود. طول این رشته کوه تقریبا ۱۷۰ کیلومتر و به شکل دیوارهای بلند و یکنواخت استان لرستان قبلی را به دو ناحیه پشت کوه وپیش کوه تقسیم می کرد . . . پهنای رشته کوه تقریبا ازبیست تا سی کیلو متر و بلند ترین نقطه ارتفاع ۳۰۵۰ متر ازسطح دریاست».
اشاره ای دارد به حوادث سال های ۱۳۰۳ تا ۱۳۱۳ وکتاب خاطرات سپهبد امیراحمدی که (جلاد لرستان) لقب گرفته بود .

کوچ

داستان ازکوچیدن اجباری ایلات چادرنشین ازمناطق سوق الجیشی کشور، وتخته قاپوکردن اجباری [نشیمنگاه دایمی] آن ها که به دستور دولت وقت ازسال ۱۳۰۳ شروع شده بود، جزئیات آن حوادث راتوضیح می دهد. ازمقاومت مردان دلیر وجنگجوی لرستان در “تنگه ی زاهد شیر” می گوید که در۱۰ کیلومتری شرق خرم آباد به تهران بارها از ورود سربازان و لشکرگشی قشون مرکزی به منظور حفط امنیت و سرکوب خان های محلی، بارها با مقاومت سرسختانه مانع ورود نطامی ها به منطقه شده وسرانجام پس از تلفات سنگین طرفین، با شکست محاصره و تصرف منطقه توسط قوای نظامی، کوچ ایلات را طبق مصوبه دولت انجام می گیرد.

در اقامتگاه مورد نظر دولت، تمام مردان و زنان ایل با احشام و خدمه زیرنظر نظامی ها قرار می گیرند.

نویسنده که سعی دارد حوادث آن سال های نوپایی کشور، وقایع سرکوب وکوچ ایلات را همانگونه که بوده شرح دهد، می نویسد:
« درطول تاریخ دیده شده است که قومی چنان تحت فشار قرار گرفته اند که برای نجات خود و خانواده های شان دست به کارهای ناشایست زده اند. تا جائی که مجبور به دست درازی . چپاول وغارت دارایی دیگران شده اند». وسپس تسری این حرکت های زشت را به برخی از محلیها شرح می دهد. درکنار برشمردن نیازهای اولیه ی زندگی حقیرانه، می نویسد:
«گاهی دیده شده است که برخی ازافراد آن قوم چنان درتنگنا قرارگرفته اند که حتی ناچار به خوردن گوشت حرام شده اند» همو با دید واحساس انسانی، انگیزه های زشت و ناگواراین گونه تجاوز های هولناک را منصفانه یادآور می شود.
از حقیرشمردن وتوهین های گوناگون نظامی ها به اهل ایل تا به گرمسیربرسند به شدت خشمگین است. درجاده های خاکی خاردار وگذر از:
« روی “بی کُلها” که نوعی خار ریز وچند شاخه است و بسیار رنج آور» با پای پیاده درحالیکه مادری بچه شیرخوار درآغوش دارد و چه بسا کفش درپای مادر نیست. ازگرسنگی نفرات و گله های گرسنه وسختگیری وآزار واذیت نظامی ها درمسیر راه تا مقصد روایت های تلخی دارد.

سرانجام کاروان به کبیر کوه می رسد:

«اولین باران پاییزی، طراوت و شادابی فرح بخشی به کبیرکوه داده بود. طبیعت زیبا، آنقدرآرام ودل انگیز وفرح ناک شده بود که می رفت تمام ناملایات را به فراموشی بسپارد».
گله ها را درسینه کبیرکوه رها شده و درمزارغ سرسبز به چرا می پردازند.زن ها شروع به یخنن نان و رفع خستگی وگرسنگی چند روزه سرگرم می شوند. تا فرمان تخته قاپو شدن ایل توسط یک مآمورنطامی ابلاغ می شود.
با شنیدن این دستور، ولوله بین ایلیاتی ها می افتد که چون اسیران بدون جرم وحکم، گرفتار لشگریان خودی شده اند. همگی درغم واندوه روزهای تاریک فرو می روند.
در مقابل اعتراض های شدید سران ایل، سلطان سلیم گفت:
«ما مآموریم و معذور. لابد کسی که فرمان صادرکرده است می داند چه کار می کند. حتما دولت برای تان خانه می سازد» و بلافاصله می نویسد که مردم می دانسسند که این یک وعده ی دروغی ست. پایتخت درهرج و مرج بود و:
«تنها کسی که ادعای قدرت ورهبری و پیشوایی می کرد، همین رضا خان میرپنج بود».
امیر احمدی نیز در فکر چشم زهر کاری بود تا به قدرت برسد. سرکوب مردم لرستان دربرنامه کارش بود و وسیله ای مطلوب در تأمین مقام آینده اش. دستورمی دهد:
«که تا یک ساعت دیگر همه را آماده کوچ کنند و هرکس آماده نشد چادرها را روی سرشان پائین آورند و اضافه کرد عاقلانه است که به همه ی مردانتان که می دانم دردل کوهستان پنهان شده اند بگوئید تا پایین بیایند وتسلیم شوند و در حمایت سربازان به شما کمک کنند».
سرانجام ایل با کوچ اجباری به آن سوی رود سیمره می رسد دریک:
«مرتع نسبتا هموار در کنار رود سیمره که با دیواره ی نسبتا طولانی به طول تقریبی پنج کیلومتر و به ارتفاع بیست تا سی کیلومتر از رود سیمره جدا می شود».

نویسنده با شرح موضع جغرافیایی منطقه، و تأکید درباره خطرناکی رودخانه سیمره، اشاره ای دارد به شورش اهالی در آن سامان که :
« ده سال تمام کبیر کوه را دستخوش جنگ هایی کرد که بازتاب و خبر آن تاخراسان بزرک به گوش رسید. همین مورد باعث کشته شدن بسیاری از مردم و نیروهای دولتی شد»
وسپس ازتلفات دوطرف و آسیب های اجتماعی، سرگردانی انبوه جمعیت کشور می گوید که نتیجه اش :
«آوارگی و تبعید قریب به نیمی از جمعیت ایلی و عشیره ای آن زمان لرستان بود».
ارحقارت و پستی چهار سرباز هموطن یاد کرده که راه بر دختر جوانی از ایل بیرانوند ازتیره ی حسن بیک: «وقتی که می خواست جهت پُرکردن مشگ آب به کنار رودخانه سیمره برود سرراهش . . . راه به او حمله بردند وهرچه تهدید می کرد که اگرجلو بیایند خودم را به پائین می اندازم آنها اعتنائی نکردند و . . . دختر ناچار خودرا پائین انداخت». دختر غرق می شود. و حیرت آور این که :
«سربازان درنهایت جسارت و تمسخرکنان برگشتند بدون این که حتی کم ترین سرزنشی از مافوق بشنوند».
روایت هواناک دیگری نیز دراین باره دار ازدختر خواستن فرمانده از دوستمراد ازسران طایفه ی زیدعلی. که به فرار شبانه عده زیادی از اهالی طایفه زیدعلی ازمنطقه منجر می شود. سرنوشت آن عده ی متعصب و با غیرت باعبور از رودخانه خروشان سیمره درسیاهی شب یا آوارگی، وخفه شدن همان دختر مورد علاقه ی فرمانده در رودخانه به پایان می رسد. داستان غم انگیزی که درپس نزدیک به قرنی هرخواننده را از وحشیگری برخی انسان نماها شگفت زده غرق اندوه می کند!
از شجاعت وکاردانی زنی به نام “ماهی طلا” که در همان جنگ های منطقه ای گرفتارشده، و پسرانش درسنگر در محاصره نظامی ها، تشنه و گرسنه مانده بودند، داستان حیرت انگیزی از رفتن مادر به سنگرفرزندانش روایت می کند که بسی حیرت آوراست وخواندنی. آن ها پس از سیزده روزمحاصره توسط مادر نه تنها ازگرسنگی نجات پیدا می کنند بلکه با شگردهای خاص مادر بدون کوچکترین برخوردی با محافظان از منطقه فرار می کنند:
«عشق مادری و غیرت و بصیرت و ذکاوت عشایری همه دست به دست هم داد تا این که همه ی افراد طایفه ی زیدعلی ازآن آتش جهنم نجات پیدا کنند».

درعنوان:

برخوردهای پراکنده درپائیز سال ۱۳۰۵

ازقتل سلیمان مرد شجاعی از طایفه ی زیدعلی که دردورافتاده ترین نقطه با زن و بچه اش درچادر زندگی می کرده، یاد کرده است. فرمانده نیروی نظامی به سلیمان پیشنهاد کرده:
« با شماهیج کاری نداریم واگر تسلیم شوی، زن و بچه ی تو درامان می باشد ومن قول می دهم اگرتو تفنگت را تجویل بدهی درامان خواهی بود وهیج کس با تو کاری ندارد. سلیمان که گوشش ازاین حرف ها پُربود گفت:
« اگر راست می گوئید و با من وزن و بچه ها هیج کاری ندارید پس به راه خود ادامه دهید»
بگو مگوها به جائی نمی رسد. سلیمان را پیش چشم زن وبچه های مفلوکش می کشند:
«فرمانده دستورداد که جسد اورا حمل کرده و درکنار چاه جنازه را غسل دادند و اورا درهمان قبرستان قدیمی دفن کردند. وهنوز هم قبرایشان بعد از گذشت روزگاران در امان مانده است. زن و فرزندانش که از دور نظاره گر همه چیزبودند مشاهده کردند که آخرسر فرمانده سربازان را به صف کرد و نسبت به قبر ایشان ادای احترام کرده وازآنجا دورشدند و تفنگ و قطار خالی از فشنگش را با خود برداشتند و رفتند».
وقتی به این روایت نویسنده رسیدم، ناخواسته و بی اختیار “گورستان خاوران” و دیگر “قبرستان های پنهان” پراکنده درسطح کشور” درآینه ذهنم نقش بست. و تفاوت های دو فرمانروا! با دگرگونیهای خفتبار وحشیانه، کمتر از شش دهه، با دست منادیان و پیشوایان دینی! سقوط اخلاق، انسانیت وایمان و مهمتر، ابزار شدن مذهب!

نویسنده شرحی از پنهان شدن زن و بچه دریک غارکوهستانی و هجوم سربازان و غارت زیور وآلات زنان روایت کرده که به دست چریک های کرد انجام گرفته است. سراسراین بخش ادامه جنگ و جدال منطقه است وکشتار و بی خانمانی اهالی.
نویسنده، با یادی از تحقیقات تیمسار حاج علی رزم آرا درباره جغرافیای لرستان و تآیید پژوهش های آن شادروان می نویسد:
«اعداد وارقام به دست آمده ارتفاع قله های لرستان، به لحاظ صحت و درستی هنوز که هنوز است، مورد تأیید جغرافیا دان های کشوری است»

مقاومت محلی ها، فداکاری ها وجنگ وجدال های پراکنده ی سال های گذشته ادامه پیدا می کند. دررهگذر حوادث، نویسنده از دستبرد امیراحمدی به تعویض تاریخ ها دربازنویسی یاد کرده است:
«امیراحمدی چون موفق نمی شود که درقشون کشی ۱۳۰۷ به کبیرکوه کاری ازپیش ببرد درصدد برمی آید با گزارش های خلاف واقع وجا به حایی تاریخ اتفاقات مهم، درکتاب خاطراتش . . . جبران کند» و چند مورد ازتغییرات تاریخ را یادآور می شود.

درعنوان :
«دسیسه ی میر، میرزاتیمورپور برای به دام انداختن مردان جنگی»،

تسلیم شدن تمام عشایر منطقه و فروکش کردن جنگ و کشتار شرح داده شده است. نویسنده از رزم آرا که – دراین زمان به عنوان جانشین فرماندهی غرب بود – و ملاقات “غلام زیدعلی” از سران نامدار ایل، با رزم آرا یاد کرده و زمینه های تسلیم وخاتمه جنگ خونین چند ساله تا خرید کت وشلوار برای غلام به دستور رزم آرا، و برگشتن او به خانه با پوشش تازه که : «تمام اهل خانواده و طایفه به استقبالش رفتند» به تفصیل سخن گفته است.

بخش آخر باعنوان :
عاقبت کبیرکوه چگونه به آرامش رسید:

روایتی ست ازشهرنشینی برخی ها و اقامت درنقاط تعیین شده از طرف حکومت، با عادت های بیابانگردی مردم شجاع وسلحشور لرستان وهرطایفه در گوشه ای دراین سرای کهن دشت باستانی تبعید و پراکنده شدند. اما با مراجعت بعضی مالکان تبعیدی به محل به هنگام اخذ سند مالکیت زمین هایی که درگذشته داشتند اختلافاتی بین طایفه ها پیش می آید . کار به قتل وغارت می کشد.
بنا به روایت راوی: «این حادثه درسال ۱۳۳۸ هجری شمسی اتفاق افتاد».

نویسنده، تحت تآثیرفضای زمانه ی روایت ها، با نگاهی غمگین و حسرتبار، خیره به جغرافیای پیرانه ی لرستان، با این پیام، دفتر پُرخاطره را می بندد:
«ازآن کبیرکوه، دیرگاهیست درآفتاب نشین تهی از مردان ایل، بربلند قامت زاگرس، تنها، مغموم و دلسرد تکیه زده است! و گاه بر زلال بی نهایت آب “چشمه شیرین” می نگرد وگاه برچشم انداز کیالان ودهلیج وافق های دوردست خیره می شود».

سبک نگارش نویسنده دراین دفتر، با این که ازخاطره و وقایع تاریخی کشورشکل گرفته، آنچه اهمیت دارد، توجه بیشتر او معطوف به مونوگرافی لرستان است، که در شرح: گویش ها وضرب المثل ها رسوم محلی، نام کوه ها و دره ها و گذرگاه ها و روستاها و افراد بومی با جزئیات چه درمتن و چه در زیرنویس ها آمده است.

با آرزوی موفقیت نویسنده و احترام به تلاش های ایشان.

«کتیبه اخوان»

‌ ‌‌‌تـحلیل‌ و تفسیر شعر «کتیبه» سروده مهدی اخوان ثالث

چهارم شهریور ماه مصادف است با سالروز خاموشی مهدی اخوان ثالث. همان خراسانی آمده از هیچستان، که از برجسته ترین چهرههای شعر نوی ایران به شمار می رود. به همین مناسبت قصد کردیم ورای رویه مالوف رسانه های نوشتاری فارسی زبان، به جای شرح تکراری زندگینامه و فهرست کردن تیتروار آثار او جستاری را مرور کنیم که یکی از ماندگارترین اشعار این شاعر نامی را کاویده است.

محمدرضا روزبه

اشاره:
کتیبه روایتی اسـت‌ اسـاطیری‌ـ‌ انـسانی‌ ـ اسطوره پوچی، اسطوره جبر، اسطوره شکستهای پی‌درپی و به قولی: «کتیبه، نمونه کامل یک روایت بـدل‌ به اسطوره گردیده است.»۱ محتوای شعر چنین است: اجتماعی از مردان، زنان، جوانان‌، بـسته به زنجیری مشترک‌ در‌ پای تـخته‌سنگی کـوهوار می‌زیند. الهامی درونی یا صدایی مرموز، آنان را به کشف رازی که بر تخته‌سنگ نقش بسته است، فرا می‌خواند، همگان، سینه‌خیز به سوی تخته‌سنگ می‌روند. تنی از آنان‌ بالا می‌رود و سنگ‌نوشته غبارگرفته را می‌خواند کـه نوشته است: کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند. جماعت، فاتحانه و شادمانه، با تلاش و تقلای بسیار، می‌کوشند و سر‌انجام توفیق‌ می‌یابند‌ که تخته‌سنگ را به آن رو بگردانند. یکی را روانه می‌سازند تا راز کتیبه را بـرایشان بـخواند. او با اشتیاقی شگرف، راز را می‌خواند، اما مات و مبهوت بر جا می‌ماند‌. سرانجام‌ معلوم می‌شود که نوشته آن روی تخته‌سنگ نیز چیزی نبوده جز همان که بر این رویش نقش بسته است: کسی راز مـرا دانـد…؛ گویی حاصل تحصیل آنان، جز تحصیل‌ حاصل‌ نبوده است.

اخوان، این ره‌یافت فلسفی‌ـ تاریخی را در قاب و قالب شعری تمثیلی در اوج سطوت و صلابت عرضه داشته است. صولت و سطوت لحن شعر تا بـه انـتها از یک‌ سو‌، فضای‌ اساطیری واقعه را و از دیگر‌ سو‌، صلابت‌ و عظمت تخته‌سنگ را‌ـ که پیام‌دار تقدیر آدمی است‌ـ نمودار می‌سازد. اخوان بر پیشانی شعر، مأخذی تاریخی را که ساختار شعر بر‌ آن‌ بـنیاد‌ نـهاده شـده، نگاشته است:
اطمع من قـالب الصـخره‌، کـه‌ از امثال معروف عرب است. شرح این مثل و حکایت تاریخی در جوامع الحکایات عوفی چنین آمده است: مردی بود‌ از‌ بنی‌ معد که او را قـالب الصـخره خـواندندنی و در عرب به‌ طمع مثل به وی زدندی چنان‌که گـفتندی: اطـمع من قالب الصخره (یعنی طمعکارتر از برگرداننده سنگ) گویند روزی‌ به‌ بلاد‌ یمن می‌رفت. سنگی را دید در راه نهاده و به زبان عـبری‌ چـیزی‌ بـر آن نوشته که: مرا بگردان تا تو را فایده باشد! پس مسکین بـه طمع فاسد‌، کوشش‌ بسیار‌ کرد تا آن را برگردانید و بر طرف دیگر نوشته دید که رب‌ طمع‌ یهدی‌ الی طبع: ای بـسا طـمع کـه زنگ یأس بر آیینه ضمیر نشاند چون آن‌ بدید‌ و از‌ آن رنج بـسیار دیـده بود، از غایت غصه سنگ بر سر آن سنگ می‌زد‌ و سر‌ خود بر آن می‌زد تا آن‌گاه که دمـاغش پریـشان شـده و روح او از‌ قالب‌ جدا‌ شد، و بدین سبب در عرب مثل شد.۲همچنین در کشف المحجوب هـجویری آمـده اسـت‌: «از‌ ابراهیم ادهم(ره) می‌آید کی گفت: سنگی دیدم بر راه افکنده و بر آن‌ سنگ‌ نبشته‌ کـه مـرا بـگردان و بخوان. گفتا بگردانیدمش و دیدم که بر آن نبشته بود: انت لاتعمل بما‌ تعلم‌ فکیف تـطلب مـا لاتعلم، تو به علم خود عمل می‌نیاری، محال باشد‌ که‌ نادانسته‌ را طلب کـنی…»۳ اخـوان خـود درباره این مثل گفته است: این را من از امثال‌ قرآن‌ گرفتم‌، ولی پیش از او هم در امثال مـیدانی هـم دیده بودم، جاهای‌ دیگر‌ هم نقل شده کوتاهش، بلندش، تفصیلش و به شکلهای مـختلف.
کـتیبه از چـند صدایی‌ترین نو‌سروده‌های روزگار ماست‌. جبر‌ مطرح‌شده در این شعر، هم می‌تواند نمود جبر تاریخ و طبیعت بـشری بـاشد‌، و هم‌ نماد جبر اجتماعی‌ـ سیاسی انسان امروز. از‌ منظر‌ نخست‌، می‌توان کتیبه را اسـطوره انـسان مـجبور دانست‌ که‌ می‌کوشد تا از طریق احاطه و اشراف بر اسرار فراسوی این جهان جبرآلود، معمای‌ ژرفـ‌ هـستی را کـشف کند اما‌ آن‌سوی‌ این کتیبه‌ نیز‌ چیزی‌ جز آنچه در این رو دیده‌ اسـت‌، نـمی‌یابد.
کلام با طنین و طنطنه‌ای خاص، با لحنی سنگین و بغض‌آلود آغاز می‌شود‌ که‌ نمایشگر رنج و سختی انـسان بـسته به‌ زنجیر تاریخ و طبیعت است‌:
فتاده‌ تخته‌سنگ آن‌سوی‌تر، انگار کوهی بود‌
و مـا‌ ایـن‌سو نشسته، خسته انبوهی…
لفظ آنسوی‌تر بیانگر فـاصله آدمـی بـا راز و رمز هستی‌ است‌. طنین درونی قافیه‌های داخـلی کـوه‌ و انبوه‌، عظمت‌ و ناشناختگی تخته‌سنگ‌ـ این‌ تندیس‌ سترگ تقدیر‌ـ را باز‌ می‌نمایاند‌. قافیه‌های درونی نـشسته و خـسته نیز رنج و خستگی نفس‌گیر زنـجیریان را تـداعی می‌کند. هـمگان (زنـ‌ و مـرد‌ و…) به واسطه زنجیر به هم پیـوسته‌اند‌، یـعنی‌ وجه مشترک‌ تمامی‌شان‌ جبر‌ آنهاست، جبر جهل و جمود‌، شعاع حرکت این انـسان مـجبور نیز تا مرزهای همین جبر اسـت و نه بیشتر تا آنـجا‌ کـه‌ زنجیر اجازه دهد.
«طول زنـجیر بـه‌ طول‌ بردگی‌ است‌ و متأسفانه‌ به طول آزادی‌ نیز‌.»۵ لحن سنگین شعر، گویای انـفعال، درمـاندگی و دل‌مردگی آدمیان است در زیر سـلطه و سـیطره جـبر حاکم. ناگاه‌ الهـامی‌ نـاشناخته‌ در ناخودآگاه وجود آدمیان طـنین‌انداز مـی‌شود و آنان‌ را‌ به‌ تحرک‌ و تکاپو‌ فرا‌ می‌خواند تا به قلمرو شعور و شناخت رمز و راز هستی نـزدیک شـوند.
ندایی بود در رؤیای خوف و خستگی‌هامان
و یـا آوایـی از جایی، کجا؟ هـرگز نـپرسیدیم
امـا اینان ماهیت این‌ الهـام را نمی‌دانند: آیا صور و صفیری در عمق رؤیاهای اساطیری‌شان بوده یا آوایی از ناکجاهای دور؟ نمی‌دانند، و نمی‌پرسند. زیرا هـنوز بـه مرحله شک و پرسش نرسیده‌اند. صدای مـرموز مـی‌گوید کـه پیـری از‌ پیـشینیان‌، رازی بر پیشانی تـخته‌سنگ نـگاشته است و هر کس به تنهایی یا با دیگری…، صدا تا اینجا طنین‌افکن می‌شود و سپس باز مـی‌گردد و در سـکوت مـحو می‌شود. دنباله این پیام را‌ بعدها‌ بر پیـشانی تـخته‌سنگ خـواهیم یـافت کـه: «کـسی راز مرا …» مصراع: «صدا، و نگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می‌خفت» به‌خوبی تموج و تلاطم‌ صدا‌ را طنینی دور و مبهم نشان‌ می‌دهد‌. به دنبال صدای ناگهان، بهت و سکوت آدمیان اسـت که فضا را در برمی‌گیرد:
و ما چیزی نمی‌گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیم
***
مرحله پسین بهت‌ و سکوت‌، شکی خفیف است اما‌ نه‌ زبان، که در نگاه. تنها نگاه بهت‌آلود آدمی پرسشگر است. چرا؟ هـنوز بـه مرحله شعور ناطقه نرسیده است؟ چون گرفتار ترس و تردید است؟ یا…؛ آن‌سوی این شک و پرسش درونی، همچنان خستگی و وابستگی به‌ جبر‌ است و باز هم خاموشی و فراموشی. تا آنجا که همان خـردک شـعله شک و پرسش نیز که در اعماق نگاه آدمیان سوسو می‌زد، به خاموشی و خاکستر می‌گراید: خاموشی و‌هم، خاکستر وحشت! و این‌ هست‌ و هست تا‌ آن‌شب، شـب نـفرینی جبر:
شبی که لعنت از مـهتاب مـی‌بارید
و پاهامان ورم می‌کرد و می‌خارید،
یکی از ما‌ که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بود، لعنت کرد
گوشش را‌ و نالان‌ گفت‌: باید رفت
***
در چنین شبی که زنجیر جبر و جـمود بـر پای زنجیریان خسته و نشسته سـنگینی مـی‌کند، یکی ‌‌از‌ آنان که درد جبر را بیش از همه حس می‌کند، و طبعاً آگاه‌تر و آرمان‌خواه‌تر‌ از‌ بقیه‌ است، می‌کوشد تا لایه‌های تو در توی راز را بشکافد و طرحی نو در اندازد.
پس‌ برای حرکت پیش‌قدم می‌شود به تمامی القـائاتی کـه در طول تاریخ در گوش‌ آدمی فرو خوانده‌اند، لعنت‌ می‌فرستد‌ و برای رفتن مصمم می‌شود. جماعت نیز که اینک به مرزی از شعور و ادراک فردی و جمعی رسیده‌اند که سوزش زنجیر را بر پای و پیکر خود حس مـی‌کنند بـا او همگام و هـم‌کلام می‌شوند‌.
آنها نیز قرنها چشم و گوششان آماج القائات یأس‌آور بسیاری بوده است که آنان را از نزدیک شدن بـه مرزهای ممنوع بر حذر می‌داشته است که به «به اندیشیدن خـطر مـکن!»۶ القـائاتی‌ برخاسته‌ از آفاق تک‌صدایی و از حنجره اربابان سیاست.
و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته‌سنگ آنجا بود
از اینجا بـه ‌ ‌بـعد، شعر، اوج و آهنگی دراماتیک می‌یابد؛ آن‌سان که همگرایی و هماوایی زنجیریان‌ را‌ همراه با صدای زنـجیرهاشان‌ـ طـنین‌افکن مـی‌سازد یک تن که زنجیری رهاتر دارد و طبعاً تدبیری رساتر، برای خواندن کتیبه از تخته‌سنگ بالا می‌رود. وسـعت جولان او با وسعت جولان فکرش‌ همسان‌ و هم‌سوست؛ هر دو از حیطه آفاق موجود و مسدود، فـراتر و فراخ‌ترند، او کیست؟ پیرو ایده هـمان دعـوتگر نخستین به انقلاب، همان‌که زنجیری سنگین‌تر از دیگران داشت: یکی از فلاسفه، متفکران، مصلحان‌ و پیام‌آوران‌ تاریخی؟ کسی‌ از بسیار کسان که در‌ طول‌ زنجیر‌ کوشیده‌اند تا از مرزهای مرسوم زیستن بگذرد و جهانهای فراسو را از منظری تازه بنگرد؟ یا … ؛ در هـر حال، این فرد پیشتاز می‌رود‌ و می‌خواند‌: «کسی‌ راز مرا داند که از این رو به‌ آن‌ رویم بگرداند» و این مرزی است برای سودن و نیاسودن، دعوتی است به دگر شدن و دگرگون کردن، فراخوانی است بـه جـدال‌ با‌ تقدیر‌ ازلی‌ـ ابدی، و اینک باید حلقه اقبال نا‌ممکن را جنباند. هر‌ راز و رمزی هست، آن‌سوی این سنگ جبر نهفته است.
همگان برای نخستین بار به رمز کشف این معمای‌ تا‌ ابـد‌، ایـن راز غبار‌اندود تاریخی، دست یافته‌اند، پس آن را شادمانه و فاتحانه‌، همچون‌ دعایی مقدس بر لب تکرار می‌کنند و این‌بار، شب نه دیگر لعنت‌بار، بلکه دریای‌است عظیم و نورانی:
و شب‌، شط‌ جلیلی‌ بود پر مهتاب.
گویی این شـب، آیـینه‌ای است در مقابل دنیای منبسط‌ و منور‌ درون‌ جماعت فاتح. این‌گونه تعامل دنیای برون را در شعر نیما نیز به وضوح دیدیم‌:
خانه‌ام‌ ابری‌ است
یکسره روی زمین ابری‌است با آن
در سطر: و شب، شط جـلیلی بـود پر‌ مـهتاب‌،
کیفیت توالی هجاها و موسیقی واژگـان، فـضایی شـاد و پر اشراق آفریده‌‌اند که با حالات‌ روحی‌ افراد‌ همگون است. سطور بعدی شعر، نمایش دیداری شنیداری تلاش و تقلای دسته‌جمعی زنجیریان است بـرای‌ بـرگرداندن‌ تـخته‌سنگ و مقابله با جبر موروثی:
هلا، یک… دو… سه دیـگربار
هـلا یک، دو‌، سه‌ دیگربار‌
عرق‌ریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم.
تکرار سطر نخست، القاگر تداوم و توالی تاریخ این‌ کـشش‌ و کـوششهای جـمعی است. سطر سوم نیز نمایش رنجها، نومیدیها و ناکامیهای آنان اسـت‌ در‌ این‌ مسیر. دست و پنجه افکندن با سنگ جبر و جبر سنگین، با همه سختی و سهمناکی‌اش به پیروزی‌ می‌انجامد‌: پیـروزی‌ای‌ سـنگین امـا شیرین: این بار لذت فتح، آشناتر است. زیرا یک‌بار «هنگام‌ آگاهی‌ از سـنگ‌نوشته» ایـن شادکامی را تجربه کرده‌اند. همگان مملو از شور و شادمانی، خود را در آستانه‌ فتح‌ نهایی می‌بینند.
شکستن طلسم تقدیر، و رهـایی از زنـجیر پیـر، همان‌که زنجیری سبک‌تر‌ دارد‌، درودگویان به جد و جهد همگان فراز می‌رود‌ تا‌ پیـام‌آور‌ رهـایی و رسـتگاری باشد:
خط پوشیده را از‌ خاک‌ و گل بسترد و با خود خواند:
(و ما بی‌تاب)
لبش را با زبـان تـر کـرد‌ (ما‌ نیز آن‌چنان کردیم)
در همین‌ بخش‌، حالت انتظار‌ و بی‌تابی‌ جماعت‌ با بیان مصور حـرکات طـبیعی و بازتابهای‌ فیزیکی‌ آنان مجسم شده است. شعر، نمایشی‌تر می‌شود و شاعر، با بهره‌گیری از شـگرد‌ «تـعلیق‌» گـره‌گشایی از راز واقعه را به‌ تأخیر می‌افکند تا به‌ اشتیاق‌ و هیجان خواننده و بیننده بیفزاید. آرامش‌ و ضربان‌ کـند سـطرها، بهت و بیخودانگی «خواننده رمز کتیبه» را مجسم می‌سازد:
و ساکت ماند
نگاهی‌ کرد‌
سوی مـا و سـاکت مـاند
دوباره‌ خواند‌،
خیره‌ ماند، پنداری زبانش‌ مرد‌
***
توالی موسیقی درونی قافیه‌های‌ داخلی‌: ماند، خواند، مـاند، حـالتی سرشار از حیرت و گیجی توأم با ضربان خفیف قلب را‌ القا‌ کرده‌اند. صبر جـماعت لبـریز مـی‌شود و از‌ او‌ می‌خواهند تا‌ راز‌ بگشاید‌:
«برای ما بخوان!» خیره‌ به ما ساکت نگه می‌کرد
اما پاسخ او نـگاهی بـهت‌زده و حـیرت‌آلوده است. در این سکوت‌ سترون‌، جز صدای جرینگ جرینگ زنجیرهای مرد‌، هنگام‌ فـرود‌ آمـدن‌، چیزی‌ به گوش نمی‌رسد‌، گویی‌ تنها صدای رسا و رها، هنوز و همچنان طنین جبر است که در دهـلیز گـوشها می‌پیچد. فرود آمدن‌ مرد‌، گویی‌ فروریختن بنای آمال و آرزوهای آدمیان است. مـرد‌، ویـران‌ و مبهوت‌، پرده‌ از‌ آنچه‌ که دیده می‌گشاید:
نـوشته بـود/ هـمان/
کسی راز مرا داند که از این رو…
و فاجعه بـا هـمه ثقل و سنگینی‌اش بر روح و جان همگان فرود می‌آید. طنین تکرار‌ در گوشها می‌پیچد و دلها و دسـتها ویـران می‌شوند. سطر آخرین، زنجیره تـوالی و تـکرار تاریخ‌ـ تـاریخ شـکست آدمـی را در برابر چشمان خواننده تصویر می‌کند. گـویی حـیات سلسله‌وار بشر، سیری دورانی است‌ بر‌ مدار همیشگی دایره‌ای چرخان که اشـکال و ابـعاد مستدیر حاصل از این دوران آسیاب‌گونه، پیوسته انـسان محبوس و مجبور را به فـراسوهای مـوهوم این زندان گردان فرا خـوانده اسـت.
اما سرنوشت‌ آدمی‌، همانا پرواز در شعاع همین قفس مات و مدور بوده است که چـرخ فـلک‌‌وار، فراز و فرودی متوالی و متکرر دارد. بـند آخـرین شـعر، تصویری عمیق‌ و عـاطفی‌ اسـت از افسردن و پژمردن جماعت‌ گـیج‌ و گـرفتار:
نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب، شط علیلی بود
این بار، شـب مـانند دریایی بیمارگونه به نظر می‌رسد کـه هـمچنان بازتاب‌ درونـ‌ غـم‌آلود و دردآمـیز مردمان است‌. مردمانی‌ تـنها و ترک‌خورده. بیهوده نیست که شاعر در سطر دوم این بند، فقط و فقط از یک «و» عطف در ساخت یک مـصرع مـستقل بهره جسته است این و او عطف، مـعطوف بـه تـاریخ‌ تـنهایی‌ و تـنهایی تاریخی ماست کـه در گـوشه‌ای کز کرده است، بودنی است معطوف به زنجیره سطرها و سیطره‌های پیشین و پسین.
اما با توجه بـه نـظام انـدیشگی شاعر، می‌توان از چشم‌اندازهای عینی نیز‌ به‌ تـماشا و تـأویل‌ «کـتیبه» پرداخـت. از دریـچه‌ای دیـگر «کتیبه» می‌تواند مظهر تلاش و تکاپوی مداوم و مستمر توده‌ها برای برگرداندن سنگ جبر‌ اجتماعی‌ـ سیاسی دوران باشد که همواره، همچون کوهی مهیب، حضور و استبداد‌ جمعی‌، آگاهی‌ و عقلانیت فردی و جـمعی، با صوت و صفیری ناشناس، مردمان را به دگرگون‌سازی تقدیر فرا می‌خواند.
آزاداندیشان، پیشگام این ‌‌انقلاب‌ و دگرگونی می‌شوند و مردمان نیز با عزم و پایداری سترگ خویش، و با تحمل رنجها و شکنجه‌های‌ مستمر‌، بار‌ جـنبشهای اجـتماعی را بر دوش می‌کشند، اما فراتر از همه اینها، «کتیبه» در ما و با‌ ماست. هر کس در زمان و مکانی کتیبه‌ای دورو در درون دارد که از‌ هر سو بازتابی یکسان‌ دارد‌. آنجا که اخوان می‌گوید:
نوشته بود:
همان،
کسی راز مـرا دانـد
که از این‌رو به آن رویم بگرداند
واژه «همان» چکیده همه دیده‌ها و شنیده‌هاست از تماشای‌ـ هر دو سوی هستی. در‌ این «همان» همه تجربه‌های تلخ بشر در مسیر رسیدن بـه «آن» مـوعود مقدس نهفته است. اما هـنوز و هـمچنان «همان است و همان خواهد بود» این دور تسلسل، به مثابه تقدیری ازلی‌ـ ابدی‌ همزاد‌ آدمی است. اما آدمی به‌راستی تا به این حد محکوم و مـجبور است؟ آیـا نمی‌توان… ؟
سرنوشت مردمانی کـه مـی‌کوشند کوه عظیم جبر را جابه‌جا کنند، از منظری اساطیری، یادآور اسطوره یونانی سیزیف‌ است‌. سیزیف نیز به جرم فریب خدایان، محکوم است که صخره‌های عظیم جبر بشری را که پیاپی‌فرود می‌آیند، به اوج بـغلتاند و دوبـاره … ، بدین‌گونه تاریخ تلخ او، تکرار و تسلسل همین رنج‌ ابدی‌ است. بیهوده نیست که «آلبرکامو”ـ نویسنده و فیلسوف نامدار فرانسوی‌ـ سرنوشت انسان قرن بیستم را شبیه سرنوشت سیزیف می‌داند که باید زندگی را همچون سـنگ سـیزیف بر دوش خـود حمل‌ کند‌.۷ «کتیبه‌» همچنین یادآور بن‌مایه داستان قلعه‌ حیوانات‌ اثر‌ «جورج ارول» است که در آن جنبش آزادی‌خواهانه حیوانات در نـهایت به استبداد تازه‌تری می‌انجامد این داستان به طور سمبولیک فرجام‌ انـقلاب‌ کـمونیستی‌ روسـیه به رهبری لنین را که به دیکتاتوری‌ پرولتاریای‌ استالین انجامید به نمایش می‌گذارد… در نهایت، کتیبه، «دشنامی است بـه ‌ ‌تـاریخ که جماعات انسانی را به دنبال نخود‌ سیاه‌ فرستاده‌ است… »۸
ساختار کلامی «کتیبه» تـلفیقی اسـت از اسـلوب زبان پر‌ صلابت کهن و برخی امکانات زبان امروز از رهگذر همین تلفیق، شاعر هم در تکوین فضایی تـاریخی‌ـ اساطیری توفیق‌ یافته‌ است‌ و هم در تجسم فضایی عینی و عاطفی. از وجوه دیگر ساختار ایـن‌ شعر‌، روح روایی‌ـ دراماتیک آن اسـت کـه قدم به قدم به پیوند روحی مخاطب با زنجیره حوادث‌ و حالات‌ شعر‌ می‌افزاید؛ به نحوی که مخاطب در جریان سیال کنش و واکنشهای جسمی و روحی‌ کاراکترهای‌ شعر‌، نقشی فعال می‌یابد. نقاشی و نمایش دقـیق حالات و حوادث، نیز در فرآیند مشارکت خواننده با‌ متن‌ نقشی‌ بسزا ایفا می‌کند. وزن سنگین شعر (مفاعیلن و مفاعیلن..) با هنجاری موقر و مناسب با روایت‌، به‌خوبی‌ کندی حیات و حرکت آدمیان را در چنبره جبر تاریخ و اجـتماعی، مـجسم کرده است‌؛ کما‌ اینکه‌ کمیت طولی سطرها همواره با کشش صوتی کلمات، با هنجار حوادث و نیز با حالات‌ کارآکترها‌ دارای تناسب ساختاری است مثلاً پراکندگی و ناهمگونی طولی مصراعها در ابتدای شعر از‌ سـویی‌، و پیـوستگی‌ و تساوی طولی آنها در بخش دوم شعر (به هنگام اتحاد و حرکت جماعت) از دیگر سو‌، مبین‌ پراکندگی و پیوستگی افراد در دو برهه خاص از واقعه است در سراسر‌ شعر‌، خط‌ مستقیم روایت شاعرانه بر بستر وحـدت داسـتانی نیز به تشکل ارگانیک اجزای شعر مدد رسانده‌ و مانع‌ تشتت‌ درونه متن شده است. اخوان در سرودن «کتیبه» از اسلوب «روایت و مکالمه‌» به‌طور‌ همزمان بهره جسته است. او بدون هیچ پیش‌زمینه و پیـش‌ساختاری وارد حـیطه مـتن می‌شود و روایت داستانی را‌ به‌ پیـش مـی‌برد. رونـد داستانی اثر، بر اساس شگرد حرکت از آرامش به‌ اوج‌ و سپس بازگشت به آرامش اولیه است. کما‌ اینکه‌ «ولادیمیر‌ پروپ» استاد مردم‌شناسی دانـشگاه لنـینگرادـ نـیز تغییر‌ موقعیت‌ یا رخداد را از عناصر اصلی روایت مـی‌داند.۹ عـنصر مکالمه (Dialogue) نیز در‌ شعر‌ به تکوین فضایی حسی و ملموس‌ بر‌ بستر درام‌، یاری‌ رسانده‌ است؛ یا آنجا که در اواخر‌ شـعر‌، عـمل داسـتانی عمدتاً بر پایه مکالمات به پیش می‌رود و شاعر خود بـه‌ عنوان‌ «دانای کل دخیل» در عرصه روایت‌ و دیالوگها حضور دارد و با‌ مراقبتی‌ هوشیارانه تعادلی ساختمندانه بین سه‌ عنصر‌ روایت، مـکالمه و تـصویر بـرقرار ساخته است. با این‌همه، در آثار اخوان، غلبه روح‌ روایی‌ بر رونـد تـصویری به وضوح‌ نمایان‌ است‌. به همین جهت‌ برخی‌ معتقدند که اخوان در‌ عرصه‌ اشعار روایی، بعضاً از مـنطق شـعری فـاصله می‌گیرد و آگاهانه یا ناخودآگاه به ورطه نظم‌ و سخنوری‌ در می‌غلتد. هر چند کـه او‌ خـود‌ مـی‌گوید: «من‌ روایت‌ را‌ به حد شعر اوج‌ داده‌ام اما شعر را به حد روایت تنزل نـداده‌ام.»۱۰ بـی‌شک سـلطه و سیطره روح روایت‌ بر‌ آثار اخوان از ذائقه تاریخ‌مدارانه او‌ نشئت‌ می‌یابد‌ و همواره‌ او‌ را با سیمایی‌ پیرانه‌ و پدرانـه بـر منبر نقل و حکایت به تماشا می‌گذارد، بی‌هیچ پروایی از اینکه چنین هیئت و هویت مـعهود‌ و مـوقری‌، او‌ را از چـشم‌اندازهای تازه و تابناک محروم سازد‌ گویی‌ او‌ بر‌ این‌ باور‌ است که: «در گرایش به سوی نـو و تـازه، عنصری از جوانی و خامی نهفته است.» پس پیری و پختگی خود را پاس می‌دارد.
سخن آخر اینکه: کـتیبه تـندیس هـنرمندانه‌ سرشت شاعر است که با سرنوشت آدمی در گردونه رنج تاریخ گره خورده است. گویی اخـوان خـود را عصاره رنج و شکنج آدمیان محبوس و مجبور در تلاقی تنگ حلقه‌های زنجیر تاریخ‌ مـی‌دانست‌. ایـن سـرشت و سرنوشت او بود که همواره آن روی کتیبه تقدیر را آن‌گونه بنگرد و بخواند که این رویش را. آیا نمی‌توانست «دیـگر» بـبیند و «دگـرگون» بخواند؟ نه، نمی‌توانست، یا شاید هم‌ نمی‌خواست‌، در هر حال این نتوانستن یا نـخواستن، تـقدیر شاعرانه او بود. هستی، برای او سکه‌ای دو رو بود که در هر دو رویش‌ «پوزخند‌ تاریخ» نقش بسته بود، و او‌ تا‌ آخـرین لحـظه عمرش نشنید یا نشنیده گرفت این دعوت را که:
سنگی‌است دو رو که هر دو مـی‌دانیمش
جـز «هیچ» به هیچ رو نمی‌خوانیمش‌
شاید‌ که خـطا ز دیـده مـاست‌، بیا‌
یک بار دگر نیز بگردانیمش۱۱
پانـوشت:
۱ـ رضـا براهنی، ناگه غروب کدامین ستاره (یادنامه اخوان ثالث)، ص ۱۲۸
۲ـ سدید الدین محمد عوفی، جـوامع الحـکایات… ،ص ۲۸۷
۳ـ علی‌بن عثمان هجویری، کشف‌المحجوب،ص ۱۲
۴ـ صـدای‌ حـیرت‌ بیدار،ص ۲۶۶
۵ـ رضـا بـراهنی، طـلا در مس، ج۱، (چ۱۳۷۱) ص۲۶۷
۶ـ سطری از شعر «در این بن‌بست» از احـمد شـاملو، ترانه‌های کوچک غربت ص ۳۵
۷ـ ر.ک: بررسی تطبیقی قهرمانان پوچی در آثار کامو، سارتر‌ و سال‌ بـلو، عـقیلی‌ آشتیانی، ص۸
۸ـ رضا براهنی، طلا در مس، ج۱، ص۲۷۲
۹ـ دسـتور زبان داستان، احمد اخـوت، ص۱۹
۱۰ـ صـدای حیرت بیدار‌، ص۲۰۰
۱۱ـ اسماعیل خویی، گـزینه اشـعار، ص۲۹۶

منبع: مجله ادبی شعر، شماره ۴۲

حزنی غرّنده در زبانی پاک

متن سخنان ابراهیم گلستان در مراسم یادبود مهدی اخوان‌ثالث در لندن

مرسوم بود وقتی کسی به رحمت خدا می‌رفت اگر تعینی میداشت، در مجلس گریز‌ناپذیر ترحیمش، آقایی بود که می‌رفت روی منبر و از روی تکه کاغذی که صاحبان عزا اسم آن مرحوم یا مرحومه‌شان را رقم زده بودند برای پیشگیری از اشتباه و بُر‌خوردن با نام‌های مرده‌های دیگر آن روز در سیاهه خطابه‌های آن آقا. نام مرده را می‌خواند و بعد بر این اساس سخن می‌راند- – بسیار کار‌کشته و فرسوده و مکرر و بی‌معنا. امیدوارم اینجا امروز و من شباهتی به آن سنت و روند فلسفی نداشته باشیم و حرف‌ها شبیه نباشد به صفحه‌های آگهی ختم و تسلیتِ روزنامه‌های عصر آن روز در ایران و از همان قبیل این هفته‌ها این‌جا که قلفتی به چاپ می‌آید.

یک رسم دیگر ما هم که مثل بعض دیگری از رسم‌ها و خلقیات که هر جا که مردیم به همراه می‌بریم، این پرهیز و این احتیاط از درست را گفتن است، از جمله اینکه از مرده بد نباید گفت هر چند وقتی که زنده بود اگر روبه‌رومان بود درباره‌اش چیزی به جز مجیز نمی‌گفتیم و هر‌گاه که پشت به ما داشت البته هیچ‌چیز به جز دشنام.
مرگ خط حاصل جمع است. مرده وقتی که زنده بود اگر کاره‌ای نبود که بعد از مرگ گفتنی نخواهد داشت؛ اما کاری اگر که کرده بود آن را کم یا زیاد نمایاندن به هیچ درد هیچ چیز نخواهد خورد الا که با این کار انصاف و واقعیت است و تاریخ، که مالانده می‌شوند- که البته ممکن است بگویند جهنم! تقیه را عشق است، سالوس را عشق است، باید مودب بود. با این جور ادب حتی در اول تاریخ کشورمان داریوش هم مخالف بود. و از خدا می‌خواست که کشور را از آن به دور نگه دارد. استدعایی که بیست و پنج قرن گذشت و مستجاب نگردید. این هم که از روی کاغذ است که می‌خوانم برای وقت نگه داشتن و پیشگیری از مکررات و پر‌گویی است هر چند، ناگزیر، پای مکررات در پیش است. در هر حال با مرده کار ندارم، از کار زنده حرف باید زد- از یک زندگی که با توجه یکدنده راه برگزیده خود را رفت، یک زندگی که خود را دید، خود را یافت و زمانه را حس کرد هر چند هم حس و هم نمودن آن نزد او، در حدّ یک زمانهِ دنیایی وسیع یا رو به پیش رونده نبود، اما در عمق ریشه داشت. عمیق بود. و صادق بود. تنها به ضرب حسّ و قریحه، به قوت دلبستگی، با تکیه روی نجابت، فقط. تا وقتی که کار کرد و در شور کار بود.
کاری که کار بود. دید و به حسب حسّ خویش شهادت داد. و هدیه بنا‌کننده به کشوری بخشید که فرهنگ در آن، رسما، به دست دلقک بود، حرف مفتی بود، در حالی که در هر جا و بیشتر از هر‌کجا ایران، کشورِ یک لکه رنگ روی نقشه جغرافیایی نیست، فرهنگ است. ما اهل بلخ و بخاراییم، ما اهل گنجه‌ایم و قونیه. نه‌تنها توس یا شیراز. و باید که اصل زمانه خود باشیم. در لکه اخیر که روی نقشه جغرافیا برای ما مانده‌ست، به هر صورت، فرهنگ یا مرده‌ریگ بود یا نردبان خدعه رسمی. پادگان نان آوردن- چندان دکان نان درآوردن که همان مرده‌ریگ هم حتی، بازیچه دکانداری رسمی بود. و از این قرار بوده که هم سدّ می‌شدند، فی‌المثل، پیش کاوش مارلیک، که این سدّ شدن ضدیت است با فرهنگ مرده‌ریگی و تاریخ. و هم ضد می‌شدند با نیما و سدّ شکستن نیمایی؛ و پیرمرد فخر شعر و فرهنگ همزمان ایران را انکار می‌کردند در حالی که نشر دانش و هنر روز ادعاشان بود.
تاریخ را نمالانیم.
این تازه یک نمونه بود از آنها که در چنته چیزکی‌شان بود. دیگر نگاه نفرمایید به آنهایی که من ناتوانم در به کار بردن وصفی برایشان در عین آن وفور بی‌نظیر که در زبان فارسی از فحش و ناسزا داریم. آنهایی که ربع قرن مسوول دولتی برای به اصطلاح فرهنگ و هنر بودند. باید وصفی پیدا کنم که هم سزاوارشان باشد و هم از لغت‌های ناسزا و فحش نباشد. چنین وصفی را سراغ ندارم. نیست.
برگردم به کلمه‌های پاکی و شفافی-م.امید.شاعر. خوب.
م.‌امید محصول یک تقارن تاریخ و ذوق فطری بود. ذوق در نزدش برحسب و درک رویدادهای روز به رشد آمد. او محصول یک ترکیدن در نظم روز بود. با ذوق تنها نمی‌شود که شاعر شد. با ذوق می‌شود تشبیه و قافیه نخ کرد، رج زد، اما شعر مربوط می‌شود به بال گرفتن، ژرفا یا ذروه‌های روح زبان دادن. زبان به زندگی دادن. او این کارها را کرد در حالی که در میان انفجارهای مکرر در الگو و نظم روزگارش بود. ترکیدن‌ها زمینه و محرک و معلم او بودند. درسی که می‌گیری و پاسخی که میدهی شخصی است. تضمینی برای عینا درست فهمیدن یا درست جواب دادن نیست. و مغتنم این است. تاکید روی این بگذار.
اما ندیدن دنیای گرداگرد و ندیدن ژرفای روح و مانع شدن به وروره جادویی مانند جفت‌کردن تشبیه و قافیه‌ست که فرق دارد با شعر، نکبت دارد برای شاعر و کارش، او را از شاعری می‌اندازد. در حد‌اکثر می‌شود کلمه جفت‌کن و هایهوی انداز، باد اندازنده در غبغب.
او، م.‌امید وقتی شروع کرد قانع نشد به وروره و رج‌زدن. ترکیدن‌ها زمینه و محرک. معلم او بودند، ترکیدن‌های نظم‌های زود‌گذر، کم‌پا و در نتیجه مکرر- که بی‌نظمی‌ست.
ده سال اول بعد از شکست‌ نظم رضاشاهی ده سال سرنوشت‌سازی برای ایران بود. ده‌سالی که سال‌ها سال، تا سی‌سال بعد و بعد از آن هم باز، بر هر زمینه سایه میانداخت. الگویی که زمان رضا‌شاه بر‌پاشد بر جا ماند اما روی آن، با حذف او هر چیز در هم شد. بی‌چنان الگو دشوار می‌توان تصور کرد که در سال‌های بلافصل بعد از او حرکتی که شد میسر بود، حتی وقتی که حرکت‌ها در ظاهر تمام، به ضد حکومت و نوع زمامداری او بودند، مرهون پیشرفت‌های دوران او بودند. حتی به یک حساب این دوره‌ها را ادامه و نتیجه آن نظم باید خواند. هر چیز منفی دوران او، هر چیز مثبت دوران او، با استفاده از وسائلی که فرآورده‌های دوره او بودند در معرض سوال و باز‌جویی و اعراض و اعتراض قرار گرفتند در حالی که قدرت اعراض و اعتراض و دقت در بررسی، از نوع خود‌به‌خودِ سادهِ روانی کم یا بیش ابتدایی و عزیزی بود بی‌آن که پشتوانه‌ای از دانش مجرب و یک آشنایی از نزدیک با آنچه باید دید، باید خواست، باید گفت، باید کرد باید در دسترس باشد.
اما یک نیرو که ادعای فهم علمی و قدرت داشت، احقاق حق و پیشرفت اجتماعی را از روی فکر و نظم و تجربه اقتباسی و به عاریت گرفته خود می‌خواست شروع کرد به خود را نشان دادن. شکل وجودی این نیرو وسعت و نظم ظاهر این نیرو، حرف و شعار تازه این نیرو، آهن‌ربای حسّ و آرزو و هوش اجتماعی شد. نو‌بودنش برابر هر نظم کهنه و فاسد تلالو داشت هر چند انگار هیچ‌کس هنوز نمی‌دانست هر شیشه شکسته می‌تواند نور را منعکس سازد.

دوران چشم باز‌کردن بود. یک‌جور اذان صبح در شهر می‌پیچید. بُعد‌های آگاهی، هر‌چند خام و خواب‌آلود، هر از چند‌گاهی به ضد هم حتی، به زندگی اضافه می‌گردید. حادثات گُر و گُر اتفاق می‌افتاد. همیشه اتفاق میافتد اما در آن زمان به تازگی به آنچه تازه بود، توجه و دیدن زیاد‌تر شد. در این پلک مالیدن برای بیداری، شعر هم گل کرد. شعر هم ترکید-هم از داخل هم از ظاهر. شعر گل کرد تنها نه چون بخش قدیمی و مرسوم در فرهنگ ایران است بلکه طبیعت آن جنبشی که راه می‌افتاد صدا و حرف و بیان می‌خواست. بیان مُد شد. جنبش مانند مدرسه‌ای بود که شاگردان در آن انگار خود معلم خود بودند. گردانندگان مدرسه چیزی به یاد نداشتند. امر می‌دادند.
این گردانندگان که گرداننده بودنشان از تصادف و بر حسب پیشامد نصیب‌شان گشته بود و در حد ننگ اسم و عنوان بود، در اجرای آن چنان شغلِ گردانندگی، به مقتضای مختصر و کم حدود آنجور گرداننده بودنِ محروم از اختیار، فقط امر یا شعار می‌دادند بی‌آنکه از علت و توجیه امری که مامور دادنش بودند و معنای کامل آن شعار‌ها که می‌دادند و البته پیش‌بینی آنچه که به دنبال آن‌چنان شعارها فرود بیاید، با‌خبر باشند. در روزگار جوشش حس، در امید و در تصور آن انقلاب حتمی و مسلم و بی‌تردید، حدود و هویت و عمق انقلاب نزد عموم و نزد کمابیش کل آن گردانندگان انقلاب در تلالو بود. گرما هم در بیابان خشک سراب می‌سازد. گذار از بیابان شکیبایی و نقشه می‌خواهد. نبود. این وضع عمومی بود که هر‌چند چرک‌های دیرینه را آن زمان از اندیشه پس میزد اما پاکی واقعیت‌ها را به چشم‌ها نمی‌آورد. در چرخ صوفیانه‌واری که در مجلس سماع جوان دور ور می‌داشت گیجی و دوار جای مستی سر از دست و دستار نشناسنده گرفته می‌شد و آرزو می‌شد که آنچه بود و واقعیت بود همان طلوع آرمانی در امروز است- یا حداکثر در همین فردا.
اما چنین نبود. کسان بسیار اندکی بودند که می‌دیدند این چنین نیست، نخواهد بود، نمی‌شود باشد.
این بود منظره پشتِ صحنهِ پیدایش یا گسترشِ شعری بیانِ نوِ حس در آن دوران.
شور محیط و شور درون، شور نفس به هم آمیخته می‌شد، و شد، تا حدی که شعر نو مشخص شد به شکل اعتراض به وضعی که حاکم بود و آرزوی از هم پاشیدنش می‌رفت. تبدیل شد به اهرم تحریک و ازدیاد نیروی نبرد نو به ضد نظم کهنه، در راه آرزوی تحول. خودِ آرزوی تحول. نیروی مستانه به این خیز فرصت به غوص در عمقِ انواعِ راه‌های چاره نمی‌داد. حاجت به دیدن انواع راه‌های چاره نمی‌دید. فرهنگ و روحیه و استعداد درک و بهداشت که دیرینه بود و عمومی بود عادت نداده بود به گونه‌گونگی و به جست‌وجوی گونه‌های فکر و اندیشیدن. یک طرز و حکم واحد که حتی تشخص آسمانی به خود می‌داشت عادت عمومی بود. یک زبان و فهمِ عمومی بود. دیواره دوار و خندق و باروی گرد تا گردِ حیطه تاریخ و زیست روزانه بود. جای اجازه نگذاشته بود برای گسترش نیروی اندیشه، به فرو‌روی در عمق. یک دید به عاریت گرفته که نو بود و در شرایط دیگر و در جاهای دیگر به پیش رفته بود هر چند در پیش رفتن‌هایش به فاجعه‌‌های فراوان رسیده بود، که هم طبیعی بود و هم ناچار، چنان حس بس‌کردن، حس قناعت به همان شور و جوش و تلالو سرور را زیاد کرده بود و در پهنا و عرض پرورانده بود که جا نداده بود برای غوص اندکی در عمق. شعر در خط اعتراض که می‌رفت کافی بود.
اعتراض شد عادت و شعر اعتراض شد شکل پسندیده، شد حتی تنها شکل پذیرفته پذیرفتنی بی‌آنکه در هویت این اعراض و اعتراض توجه شود. ابزار سنجش و احتساب عاقبت در دست‌ها نبود. قرار بود و رسم بود که پشتوانه این اعتراض تحلیل «علمی» تاریخ و کار اجتماع آدمی باشد و چنین تحلیل همان باشد که کارل مارکس در اول گفت. همه به همین عقیده پای‌بندی می‌نمایاندند. اما شاعری هم نبود که یا چیزی از مارکسیسم بداند یا در بند دانستنش باشد. همه، الّا، شاید، نیما. تا اندازه‌ای نیما. لازم داشتند اما لازم نمیدیدند. بعضی‌ها هم همان عقیده سطحی را بیهوده یافتند و پشت به آن کردند. که چیزی از آن گم نمی‌شود، نشد.
در این میانه بود که مهدی اخوان هم به جمع شاعران نو رسیدو شیبانی، شاهرودی، سایه، رحمانی، شاملو، رویایی و کمی پیش از این دوره شین پرتو و کمی دور از این عده تندر‌کیا، جواهری، هوشنگ ایرانی. از شعر می‌گویم نه از رج زدن و رج زن‌ها، نه از تشبیه جمع‌کن‌ها. اکنون از هر گوشه‌ای حبابی برون میزد از به جوش آمدن دیگ می‌جوشید. شعر ترکیبی بود از جوانی و جوش نبرد و صبر نمی‌کرد و چشم می‌پوشید از قواعد مرسوم و بر ضد رسم با فریاد برمی‌انگیزاند. با در گرفتن پیکار نفت در دو سال مصدق قوام کامل شد. حتی بهار هم میان میدان بود- تا این دیگ وارو شد.
اندازه‌گیری آن غیظ پس از بیست و هشتم مرداد، همراه با ترس و خشم درمانده، بر جای شوق به راه‌افتاده، از سکوت و توی لک رفتن، و از قیاس این خموشی با آن جوشش، بهتر به دست میاید. ادین(Auden) در یک شعر می‌گوید: «من تفنگ ندارم ولی میتوانم تف بیندازم». اما اینجا انگار تف هم در دهان خشکید. از ضربه جمع آن اخوت شعری که پیش‌تر گفتم پاشیده شد از هم. حتی شعر در شکل نو که هم هویت گشته بود با جنبش، از بی‌جنبشی و نفرت آنچه روی داده بود در نزد قدرت بی‌گفت‌وگویی مثل فریدون توللی برگشت سوی روزگار گذشته. درهای مدرسه را بستند بی‌آنکه شاگردان نتیجه آموزش خود را درست درآورده باشند.
اخوان اینجا طلوع تازه و مستقلی کرد: ناگهان «زمستان» شعری که درباره‌اش جای دیگری گفتم که وصف ظاهر یک امر ساده در طبیعت است اما با چه قدرت فشرده وضع تلخ تیره آن روزگار را منتقل می‌کرد- دورانی که انحراف فکری یک کشور در زیر اسم نظم محروم از تصحیح خود می‌شد؛ مجبور می‌شد به پرتی مشدد و آواره در عین قحط دوربینی و انصاف. دوران خیز تخطئه آدمیت بود. دوران بذر‌ریزی نوع نمونه نو از فساد؛ دوران ریشه‌بندی بی‌ریشه بودن بود. دیگر کسی به فکر فکر نمیکرد هر‌چند هر جور ادعا بر زبان فراوان بود- و تازه داشت به راه می‌افتاد. زشتی‌های تازه داشت مستقر می‌شد، عادت می‌شد، راه و رسم زندگی می‌شد. در این یک شعر وابستگی به آدمیت‌ و اعراض از سرمای تنهایی، جوش حیات همراه غیظ از این که شمع آسمان، خواه مرده یا زنده، در تابوت تاریکی‌ست و این‌ها تمام با چه حزن غرّنده در یک زبان پاک بال می‌گیرد. شعری که نبض زنده زمانه خود بود، فریاد هر زمانه به هر جا که ظلم باکسی با بیکسی مقابله دارد.
افتادن مصدق و، یک سال بعد در هم شکسته گشتن گروه افسران توده‌ای مانند زلزله آخر‌الزمانی بود. در آن ماه‌های محشر کبرایی هر کس می‌پرسید زمین را چه پیش آمد. ضربت چنان شدید فرود آمد که یاد تجربه‌های سیاه در ادعای پیشرفت و آزادی نادیده ماند و بستگی نه به فکر درست بلکه به دستگاه ناخوشی که دعوی دارنده بودن فکر درست را داشت دوام آورد. این یک وظیفه مردانه، یک نشانه شرف و پایداری به چشم می‌آمد و چشم را بر خرابی رفتار نادرست دستگاه به هم خورده می‌پوشاند. هنوز قدرت و حقانیت و معصوم بودن و آگاهی و زبردستی در دستگاه چپ به بازجویی و پرسش گرفته نمی‌شد. دستگاه هنوز حرمت داشت. هنوز کعبه آمال بود و ضدیت با آن، هر چند در صورت نقد و خرده‌بینی و بر حسب تجربه‌های مسلم شخصی بود به فحاشی و انگیزه نیازِ بازی سیاست شمرده می‌شد نه یک جور رو‌به‌رویی با واقعیت‌ها، تا آنجا که اعتراف‌های خروشچف را هم جعلی در حساب می‌آوردند و خط و نشان کشیدن‌های ژدانفی همچنان به جان هر نوشته و شعر جوان میخورد هر چند پای تازیانه زن و تازیانه خور هر دو در غل های تیمور بختیاری بود.
و بقیه میدان شعر و فکر هم که ملک طلق تغار خمیر‌های ورنیامده مرسوم یا کاسه‌لیس‌های ریز‌قوله اطراف آنها بود. بعضی‌ها رفتند سوی خطاب به دوشیزگان تازه بالغ ساده، با چشم‌های سور‌چران و دست‌های گدایی کن، بعضی‌ها به عشق رفتن به عشق‌آباد هنوز پرت می‌گفتند درباره درآمدن آفتاب و از این‌جور ساده‌لوحی‌ها. بعضی‌ها تقلید از ترجمه‌های شکسته بسته می‌کردند. اخوان همان دهاتی سر در کار خویش فرو برده ماند. دزدی نکرد، تقلید از ترجمه‌های نپخته را نکرد، با کش رفتن از کلام کهن وصله‌ای به شعر نو نچسبانید و هر گاه هم با ترجمه پخته‌ای روبه‌رو می‌شد آن را در ادعای بهتر کردن باز‌نویسی نمی‌کرد.
انسان در متن زندگانی فکر محیط خویش انسان است. از لولیدن انسان نیست.
او بی‌شیله پیله، در متن زندگانی فکر محیط خویش بر‌جا ماند. کم نگذاشت. پیمانه پر آورد. آخر شاهنامه آورد. اما امید میوه‌ای ست که مانند هر چه میوه دیگر سر درخت نمی‌ماند. دست‌کم همان چنان که شاهنامه هم ابدی نیست. وقتی که در اتاق در‌بسته‌ای باشی-و او در تمام عمر در چنین اتاقی بود- در انتظار این که نور بتابد، که هر کس حق چنین انتظار را دارد، ناچار آغاز می‌کنی در آرزوی داشتن نور و در خیال، نور می‌سازی و در خیال نور می‌بینی. میوه می‌خشکد. و میوه می‌خشکید و تلخی زیادتر می‌شد. «از این اوستا» گواه چنین حال است. مانند آن کشیش در داستان «کنت مونت کریستو» که با شکسته کوزه می‌کوشید سنگ‌های اطراف قلعه «ایف» را بخراشاند تا شل کند تا جا به جا کند تا راهی درآورد به سوی رهایی، اخوان با دستی به روی بغض زمانه، در حس احتیاج به بهتر، خیال‌پروری می‌کرد. یک شعر از طرف ویکتور هوگو به ذهن می‌آید که در رثای تئوفیل گوتیه گفته است و من اگر در آن «یونان دیرینه» و «فرانسه جوان» را بی‌اسم بگذارم و کلیت وهم انگار آن سردسته انسانی‌ترین شاعران فرانسه آن را سروده است برای مهدی اخوان، م.امید:
Fils de Grece classique et du la jeunne France,
Ton fier respect des mots fut respect de l’esperance
ای فرزند فرهنگ روزگار رفته و کشور امروز
آن حرمت سرفرازت برای کلمه‌ها
ادای حرمت بود به امید
من پیش خودم سر‌افرازم که در زمانه‌ای زندگی کردم که مهدی اخوان شاعر سترگش بود.

پانوشت: این مطلب مربوط است به همان ایام فوت اخوان‌ثالث.

شاعر کولیان/ لیلا سامانی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. پهمراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

 

شاعر کولیان…

 

در سالروز مرگ غریب و اسرار آمیز لورکا، این شاعر چیره دست اسپانیا، نگاهی کرده ایم به زندگی این درخشان ترین چهره ی شعر اسپانیا که مثال یک کولی پرشور و سودا زیست و سرانجام به مرگی سراسر ابهام درگذشت.
فدریکو گارسیا لورکا در خانواده ای روستایی، متمول و اهل کتاب و فرهنگ به دنیا آمد، از کودکی تنی رنجور داشت و همین مساله او را از بازیهای کودکانه باز می داشت و در عوض موجب شیفتگی او به دنیای افسانه های بومی و ترانه های کولیان شد. همین شور بی‌پایان بود که بعدها دستمایه ی نوشتن نمایشنامه های تراژیک سه گانه اش شد،:«عروسی خون»، «یـــِرما» و «برناردا آلبا»
بالیدن در مزرعه ی خانوادگی عجین سنتهای کهن آندلس و پرورش در سایه ی پرورش مادری اهل شعر و موسیقی، از او شاعری آزاده و مردمی آفرید که آیینه دار فرهنگ عامیانه اسپانیا شد.
لورکا فعالیت حرفه ای اش را با همکاری با گروه ادب گرانادا آغاز کرد و وپس از آن بود که با پشتیبانی فرناندو دولوس استاد حقوق سیاسی دانشگاه گرانادا، چند نمایش نامه به صحنه برد و جلسه های شعرخوانی تشکیل داد. لورکا با انتشار آوازهای ژرف و قصیده های کولی به عنوان بزرگ ترین شاعر مردم مطرح شد و «شاعر کولی» لقب گرفت. او پس از آن در سال ۱۹۲۹ همراه با فرناندو دولوس به نیویورک رفت و نه ماه در این شهر ماند. کتاب اشعار او با نام شاعر در نیویورک در ۱۹۴۰ یعنی شش سال پس از مرگش منتشر شد. شاعر در نیویورک، بیانیه ای است علیه تهی دستی، جنایت، تبعیض نژادی و خشونت های نظام سیاسی و اقتصادی و نظامی.
نحوه برخورد لورکا با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانیا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشیستهای هواخواه ژنرال فرانکو ، دیکتاتور اسپانیا، تحمل ناپذیر می کرد، و به این ترتیب در همان اوایل جنگ‌های داخلی اسپانیا در بامداد روز نوزده اگوست سال به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش تیر باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آید یا گورش شناخته شود. لورکا اکنون جزیی از خاک اسپانیاست.
مهم‌ترین شعر لورکا پیش از مرگ او و شاهکار تمامی دوران شاعری اش مرثیه عجیبی‌ست که در رثای مرگ فجیع دوست گاوبازش « سانچــــِز مــــِخیاس»، سروده شده است و چونان آیینه ای ست برای نمایاندن سویه های فلسفی نگاه او نسبت به مرگ و زندگی و هم رده ی تراژدیهایی‌ست که او سال‌های آخر عمرش را یکسره وقف نوشتن آنها کرده بود. این سوگنامه، مشتمل بر چهار بخش است که در چهار وزن و متأثر از سنت مرثیه‌سرایی اسپانیا سروده شده است.

قلم به مثابه داس

 

روزهای پایانی آگوست مصادف است با سالروز خاموشی شیموس هینی،نویسنده ی برجسته ‌ی ایرلندی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۵.
شیموس هینی دربهار سال ۱۹۳۹ در ایرلند شمالی در روستایی در نزدیکی بلفاست به دنیا آمد. او نخستین فرزند یک خانواده‌ ۱۱ نفره‌ کشاورز بود، که بر خلاف سنت خانوادگی شبانی و کشاورزی را ادامه نداد و معلمی پیشه کرد، او در جایی که پدرانش داس به دست زمین را شخم می زدند، قلم به دست گرفت تا اندیشه ی آدمیان را دگرگون کندو طی سال‌های پربار عمرش توانست مهم‌ترین جایزه‌های ادبی دنیا همچون نوبل‌ ادبیات، «پـــِن» و جایزه شعر «گریفین» را به خود اختصاص دهد. با این همه از میان خطوط شعرهای ساده و مهربانش همچنان بوی مزرعه و خاک به مشام می رسد.

او در دوازده سالگی با دریافت بورس وارد یک مدرسه شبانه روزی کاتولیک شد و آنجا زبان لاتین و ایرلندی آموخت. دانش او دراین دو زبان همراه با تحصیلات بعدی اش در زمینه زبان های انگلوساکسون در مسیر شاعری او مهم و تاثیر گذار بود.او در سال ۱۹۶۵ ازدواج کرد و اولین جزوه شعرش به نام یازده شعر، در جشنواره ی شعر دانشگاه چاپ شد. اشعار او با استقبال عمومی خوانندگان ایرلند و سراسر کشورهای انگلیسی زبان روبه رو شد. توجه به اسطوره های کهن و کشاندن آنها به شکلی به دنیای جدید و دگرگون کردن آنها و همچنین توجه به زبان امروز انگلیسی از ویژگی های شعر اوست. ذران پرتپش روستا، حس رشد و باروری، نفس کشتزارها و مزارع با شعر او عجین است و بیشتر از خاطرات کودکی و مشاهداتش از دل زندگی روستایی در ایرلند مایه می گیرد.
او مشاغلی همچون استادی در دانشگاه هاروارد و پروفسوری شعر در دانشگاه آکسفورد را تجربه کرد و سرانجام در سال ۱۹۹۵ جایزه نوبل ادبی را از آن خود کرد. کمیته نوبل با تحسین اشعار او آنها را «دارای زیبایی غنایی و عمق اسطوره یی خوانده بود که معجزه های روزمره و زندگی گذشته را به تعالی می رساند». شیموس هینی هنگام دریافت جایزه ادبی نوبل، سخنرانی پرمایه و بلندی ایراد کرد او در سخنرانی اش شعری تکان‌دهنده به عنوان “افشاگری” خواند که تمام شناسه‌های هنر او در آن مستتر است:
شعر هینی را منتقدان و ادب‌شناسان از والاترین نمونه‌های شعر مدرن انگلیسی می‌دانند، برای او اما مهم آن بود که شعرش بر دل مردم ساده بنشیند، در آنها شور زندگی برانگیزد و شعله امید برفروزد. از برجسته‌ترین مجموعه شعرهای او می‌توان به «دری به تاریکی»، «شال»، «زنجیر انسانی» و «مزرعه کار» اشاره کرد. هینی سرانجام در سی ام آگوست سال ۲۰۱۳ و پس از طی یک دوره کوتاه مدت بیماری در سن ۷۴ سالگی در دوبلین درگذشت.

 

ریشخند افسردگی

 

هفته پایانی ماه آگوست زادر روز دوروتی پارکر نویسنده‌ی تلخ‌اندیش و طناز آمریکایی را در خود جای داده، به همین بهانه یادی کرده ایم از او اشعار گزنده وسرشار از کنایه و ایهامش.
دوروتی پارکر زاده ی سال ۱۸۹۳ در ایالت نیوجرسی آمریکاست. او در همان سنین کودکی پدر و مادرش را از دست داد و برای امرار معاش به نواختن پیانو روی آورد. اما شور و شیفتگی اش به شعر و ادبیات سرانجام نام او را در سیاهه ی شاعران دوران ثبت کرد.
او از سال ١٩١٧ تا ١٩٢٠ در مجله‌ی وَنیتی‌فِر کار می‌کرد و با تعدادی از نویسندگان چون ، رابرت بنچلی و رابرت شروود، میز ِ گرد آلگونْکویین را ایجاد کرد. او معمولا ً تنها زن ِ گروه بود، و دوستانش او را زنی توصیف می کردند با سریع‌ترین زبان قابل ِ تصور و بُرنده‌ترین حس طنز و استهزاء .
اولین مجموعه‌ی اشعار پارکر با عنوان «طناب به میزان کافیی» در سال ٢۶ ۱۹منتشر شد. این اشعار بیشتر شامل خلاصه‌ی نقل قول‌هایی در مورد خودکشی و «قطعه‌های خبری» بود. این کتاب در همان سال به عنوان پر فروش ترین کتاب معرفی شد و شهرت بیش از پیش دوروتی را رقم زد. اشعار او طعنه‌آمیز، معمولا ً خشک، حاوی اظهارات زیبا برای جدایی یا عشق‌های نابود شده و یا در مورد سطحی بودن زندگی مدرن بود.
پارکر در سال ١٩٣٠ با هم‌سر دوم خود آلن کمپل به هالیوود مهاجرت کرد. او در آن‌جا به عنوان نویسنده سناریوهای تلویزیونی کار می‌کرد و فیلم «ستاره‌ای متولد می‌شود» را هم در همان سالها نوشت فیلمی که برنده‌ی جایزه‌ی اسکار به‌ترین داستان ابتکاری شد. او در مقابل فاشیسم و نازیسم هم ایستاد و در طول دوره‌ی مک کارتی جزو لیستِ سیاه بود.
دوروتی پارکر، سرانجام در سال ۱۹۶۷ در عزلت و تنهایی ، در هتل نیویورک که آخرین خانه‌اش شده بود، چشم از جهان فرو بست.

 

«دو ارمنی با هم سخن می گویند»

 

واپسین روز آگوست مصادف است با سالروز تولد ویلیام سارویان، نویسنده ی آمریکایی ارمنی تبار ، همان خالق رمان کمدی انسانی و برنده جایزه پولیتزر” Pulitzer” در سال ۱۹۴۰.
ویلیام سارویان در سال ۱۹۰۸ و در فرنزو، محله ی ارمنی نشین کالیفرنیا به دنیا آمد. او فرزند یک خانواده ی مهاجر ارمنی بود که در زمانه ی امپراتوری عثمانی و هنگامه ی نسل کشی ارامنه به آمریکا کوچ کرده بودند. کودکی و نوجوانی ویلیام با خاطره ی مرگ پدر، زندگی چند ساله در یتیم خانه ، تحمل فقر و تجربه ی مشاغل گوناگون سپری شد. او پانزده‌ ساله بود که به ناچار مدرسه را ترک کرد و برای امرار معاش خانه و مدد رساندن به مادرش، انواع و اقسام کارها را آزمود. همین حوادث زمان کودکی و تجاربی که از کارهای گوناگون بدست آورد‌ بعدها مایه اصلی داستان‌هایش شد.
سارویان در سال ۱۹۳۴ با چاپ اولین داستان کوتاهش در یک مجله ای ادبی ، اعجاب و تحسین بسیاری از منتقدین و نویسندگان آمریکا را برانگیخت و از آن به بعد بود که جای خودش را در میان نویسندگان بنام آمریکا باز کرد.
قلم سارویان اگرچه با زبان انگلیسی شناخته شده، اما خاستگاه ارمنی اش در سطر سطر آثار او هویداست. سارویان همواره خود را عضوی از پیکره ی ارمنی ها می دانست و به هم تبارانش عشق می ورزید.
در میان آثار متعدد سارویان، کمدی انسانی محبوب ترین اثر اوست، این کتاب داستان زندگی یک خانواده فقیر امریکایی در زمان جنگ است که به علت حضور تنها نان‌آور خانواده در جبهه ی جنگ وضع مادی آنها وخیم تر از پیش شده است
پسر چهارده‌ساله خانواده، هومر، با شغل نامه‌رسانی در تلگرافخانه، به‌خانواده خود کمک می‌کند. او به‌مناسبت شغلش، تلگراف های حاوی خبرهای گوناگون را به مردم شهر می رساند، پیام های مرگ و زندگی و پیامهای درد و دربه دری و عشق و امید. این شغل غریب و مالیخولیایی اما همراه است با زندگی سراسر هیجان یک کودک. آرزوهای کودکانه ، رنجها، حسرتها و عشق های معصومانه.
از دیگر آثار این نویسنده می توان به دوره زندگی تو ، نام من آرام است ، مردم زیبا، غارنشیان و دم و بازدم اشاره کرد.
سارویان به خاطر اقلیت ارامنه ساکن در ایران و ارتباط فرهنگی و اقلیمی در طی سالیان تاریخی، در کشور ما چهره ای شناخته شده محسوب می شود. او در تابستان سال ۱۳۵۱ به ایران سفر کرد، و برای دیدن آرامگاه سعدی و حافظ و همین طور بنای تخت‌ جمشید به شیراز رفت.
این نویسنده ی برجسته سرانجام درسال ۱۹۸۱ و به علت ابتلا به سرطان پروستات درگذشت . نیمی ازخاک کالبد او درکالیفرنیا و نیمی دیگر ازآن درکشور ارمنستان به خاک سپرده شده است.

قابی برای کتیبه های تاریخی /مینا استرآبادی

در پنجمین سالروز درگذشت کریس مارکر، کارگردان سرشناس و تجربه گرای فرانسوی نگاهی داریم به زندگی و آثار و احوال او.

کریس مارکر با نام حقیقی ” کریستین فرانسوا بوش ویل نو” در ۲۹ جولای سال ۱۹۲۱ بنا به روایتی در یکی از حومه های شمال غرب پاریس زاده شد.
او که پیش از روی آوردن به سینما رمان نویس و مقاله پرداز بود، در زمره ی منتقدان سینمای نوین فرانسه محسوب می شد که در عرصه ی ساخت و توسعه ی فیلم های کوتاه و مستند نقش موثری ایفا کرد و آثارش با دیگر مستندسازانی چون “تروفو” و “شابرول” که به ساختن فیلم های مستند بلند روی آورده بودند تفاوتی بارز داشت.
کریس مارکر از شاگردان فلسفه ی “ژان پل سارتر” بود و با گذران دوره ای در این زمینه موفق به اخذ مدرک لیسانس شده بود، دوره ای که وی درفیلم مستند ۱۶ میلی متری “میراث شباویز” به آن اشاره می کند. وی در جریان جنگ جهانی دوم، عضو نهضت مقاومت ضد فاشیستی فرانسه بود و به عنوان چتر باز در جنگ حضور داشت. جنگی که سرآغاز یادداشت برداری وی از همه ی حوادث و رویدادها شد. مارکر پس از آن و در پی آغاز به کار در سازمان یونسکو امکان سفر به بسیاری از کشورهای سوسیالیستی آن زمان را یافت، همین سفرها بودند که دستمایه ی ساخت فیلمها ونگارش مقاله های فراوانی از سوی او شدند.
مارکر که از جمله مخالفان سرسخت استعمار و نظام سرمایه داری و از منتقدین جدی سیاستهای اقتصادی و عملکرد های فرهنگی کشورهای غربی در آسیا و آفریقا به شمار می رفت، در سال ۱۹۵۳ با همکاری “آلن رنه ” فیلمی مستند تحت عنوان ” تندیس ها نیز می میرند” در باره ی انهدام هنر سیاهان ساخت؛ این فیلم از هدف استعمار برای نابود کردن سنتها و بی ریشه کردن ملل تحت امر خود پرده بر می داشت و در حقیقت نوعی رسواگری در زمینه ی امپریالیسم فرهنگی و انتقاد به سیاستهای اقتصادی برآمده از این نظام ها بود. رویکرد ضد استعماری و انتقادی این فیلم باعث شد که پخش آن تا مدتها در پاریس ممنوع باشد. وی سپس در سال ۱۹۵۶ در همکاری دومش با “آلن رنه ” در فیلم مستند “شب و مه” در سمت دستیار کارگردان از قربانیان اردوگاه های نازی ها سخن گفت.
مارکر پس از آن اساس فیلم های مستند کوتاهش را بر پایه ی سفرهای فراوان خویش بنا نهاد، فیلم هایی چون “یک شنبه در پکن” ( ۱۹۵۶)، “نامه ای از سیبری” (۱۹۵۸)، “کوبا آری” (۱۹۶۱)، “دور از ویتنام”(۱۹۶۷) و فیلمی با محوریت کشور اسراییل با نام ” توصیف یک نبرد” (۱۹۶۰) از این جمله اند.

فیلم های مارکر را نمی توان پیرو سبک مشخصی دانست؛ چرا که وی در حقیقت خالق شیوه ی جدیدی از مستند است، آثار او که نام مقاله ی فیلم شده برازنده ی آنهاست، گاه به کتیبه هایی تاریخی شبیه اند که با ایدئولوژی های محدود کننده و پیش داوری های کورکورانه در تقابل اند. مارکر با استفاده ی تمام و کمال از گفت و گوها و بهره گیری هنرمندانه از تصاویر پویا گزارش های مستندش را عمقی خارق العاده می بخشد. او با تنیدن زمان های مختلف در سطوح متفاوت مخاطبش را به اندیشیدن و رها شدن از پیش فرضهای ذهنی اش دعوت می کند. همین بدعت او در فرم و قاطعیت و جسارتش در بیان حقایق است که به مخاطب جرات روبرو شدن با چالش فکری اش را می بخشد و او را برای عکس العمل انتقادی اش جسور و مصمم می سازد.
نقش مارکر به عنوان یکی از مهمترین استعدادهای سینمای جدید فرانسه تا حدی ست که ژانر خلاقانه ی او در عرصه ی سینمای مستند بعد ها توسط “ژان لوک گدار”، “شانتال آکرمن”، “پیر پائولو پازولینی”، “ورنر هرتسوگ”، “ارول مویس” و … دنبال شد.
درونمایه ی فیلم های مارکر همگی از لحاظ سیاسی متعهدانه اند، او در فیلم هایش مبارزه های سندیکایی و کارگری را به نمایش می گذارد و از مبارزه ی نیروهای مخالف و انقلابی سخن می گوید. فیلم ” ماه مه زیبا” که یکی از آثار شناخته شده ی وی و از جمله ی معدود فیلم های بلند او به شمار می رود، شرحی ست جامعه شناختانه بر ارزشهای اخلاقی و فرهنگی پاریس در سالهای دهه ی ۱۹۶۰ ، فیلمی که به بررسی موضوع محکمه های عمومی کودتای نظامی در الجزیره و مشکل باور استقلال الجزایر در پایتخت فرانسه می پردازد.

اما این کارگردان شهرت خود را مدیون فیلم “اسکله” ( ۱۹۶۲) است. این فیلم که تنها اثر داستانی مارکر است تاثیر زیادی بر سینماگران تجربی جهان گذاشت و الهام بخش فیلم سازان بسیاری از جمله تری گیلیام و فیلم داستانی اش” ارتش دوازده میمونی” شد. این فیلم به لحاظ فرم، مونتاژی هنرمندانه و احساس برانگیز از متن و تصاویر است و مارکر در آن همچون دیگر فیلم هایش استعداد ادبی خود را به کارگرفته و گفتار شگفت آوری را در متن ایجاد کرده است.
مارکر همچنین در سال ۱۹۸۲ با ساخت فیلم ” بی آفتاب” جلوه ی دیگری از آثار مستند خود را به نمایش گذاشت. او در این فیلم با تلفیق بریده های مستند و داستان و در هم آمیختن گفتارهای فلسفی اش، فضایی رویایی و علمی تخیلی پدید آورد. درونمایه ی بی آفتاب خاطرات سفر او به ژاپن است و نامش برگرفته از ازمجموعه اشعار بی آفتاب اثر “مودست موسورگسکی” است. ساخت این فیلم باعث علاقه مند شدن کریس مارکر به شیوه ی فیلم سازی دیجیتال و ساخت فیلم “طبقه ۵ “(۱۹۹۷) شد.
از دیگر آثار این کارگردان سرشناس و خستگی ناپذیر فرانسوی می توان به موارد زیر اشاره کرد:

فضانوردان(۱۹۵۹)، راز کومیکو(۱۹۶۵)، اگر من چهار شتریک کوهانه داشتم(۱۹۶۶)، دوراز ویتنام(۱۹۶۷)، رودیاسوتا(۱۹۶۷)، به امید دیدار،امیدوارم(۱۹۶۸)، روی ششم پنتاگون(۱۹۶۸)، سینه تراکت(اعلان سینمایی)(۱۹۶۸)، از برزیل به شما می گویم (۱۹۶۹)،روز فیلم برداری(۱۹۶۹)، طبقه نبرد(۱۹۶۹)، کلمات معنا دارند(۱۹۷۰)،کارلوس ماریگلا(۱۹۷۰)، قطار در حرکت(۱۹۷۱)، از پراگ به شما می گویم:دومین دادگاه آرتور لندن(۱۹۷۱)، زنده باد نهنگ(۱۹۷۲)، سفیر(۱۹۷۳)، تنهایی خواننده زمینه خوان(۱۹۷۴)، پهنای آسمان سرخ است(۱۹۷۷)، ژونکیوپا (۱۹۸۱)، ۲۰۸۴(۱۹۸۴) ،از کریس تا کریستو(۱۹۸۵) آ.ک(۱۹۸۵) (درباره آکیرا کوروساوا)، خاطراتی برای سیمون(۱۹۸۶)، میراث شباویز(۱۹۸۹)، برلینر بالاد(ترانه برلینی)(۱۹۹۰)،مقبره الکساندر(۱۹۹۲)، پستچی همیشه اسب را صدا می زند(۱۹۹۲)، بیست ساعت در اردوگاه(۱۹۹۳)، حافظ صلح(۱۹۹۵)، کسوف(۱۹۹۹)، یک روز از زندگی آندری آرسنویچ( ۱۹۹۹ درباره آنده تارکوفسکی)، خاطرات یک آینده (۲۰۰۱) و گربه های نشسته (۲۰۰۴)

کریس مارکر که سالهای پایانی عمرش در پاریس و به دور از جنجال های رسانه ای و مصاحبه های مطبوعاتی روزگار می گذراند، در سی دی “بی خاطرگی” ( Immemory One ) که آن را برای موزه ی ژرژ پمپیدو پاریس تهیه کرده بود، بخشی از خاطرات کودکی و زندگی شخصی خود را به تصویر کشیده است.

فیلم های مارکر مملو است از تاملاتی عمیق من باب عکسهایی که جایگزین شناخت انسانها از یکدیگر و رویدادها شده اند. او در ابتدای فیلم ” آخرین بلشویک” خود از قول ” جرج استاینر” می گوید ” این عکس های گذشته است که بر ما چیره شده و نه خود گذشته ” و یا در فیلم “بی آفتاب” از زبان ” شاندرو کراسنا” چنین نقل قول می کند: ” من آن ژانویه را که در توکیو بودم، به‌ یاد می‌آورم، یا بهتر است بگویم عکس‌هایی را که آن ژانویه در توکیو گرفتم به یاد می‌آورم. این عکس‌ها جایگزین خاطره‌ی من شده‌اند. آن‌ها خود خاطره‌ی من هستند.” مارکر هم چنین در فیلم ” بی خاطرگی” نقب هایی به فضای پروستی هم می زند و مفاهیم خاطره و زمان را با افکار فلسفی خویش به تصویر می کشد.

بازارچه کتاب … ساعت گرگ و میش/بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

….

درآمدی بر نظریه و اندیشه انتقادی در تاریخ هنر

نویسنده: حمید کشمیرشکن
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۲۲۸ صفحه
قیمت: ۲۳ هزار تومان

 

مطالب این کتاب براساس کتاب «روش‌ها و نظریه‌های تاریخ هنر» از آن آلیوا نوشته شده است. مولف کتاب، پیش از تالیف این اثر، سال‌ها پیش، «روش‌ها و نظریه‌های تاریخ هنر» را ترجمه کرده ولی آن را چاپ نکرده بود. هدف نویسنده از نوشتن این کتاب، ارائه یک درسنامه کاربردی و مختصر و مفید برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی و علاقه مندان هنر، با توجه به رویکردهای معاصر به تاریخ هنر بوده است.
این کتاب ۷ فصل دارد که به ترتیب عبارت اند از: «نظریه چیست؟»، «موضع گیری در برابر دانش»، «تجزیه و تحلیل فرم، نماد و نشانه»، «هنر و بافتار»، «روان کاوی و ادراک هنر»، «رویه های نظری» و «استفاده عملی از نظریه».
سوال مهمی که کتاب «درآمدی بر نظریه و اندیشه انتقادی در تاریخ هنر» در پی پاسخگویی به آن است، این است که چگونه ممکن است برخی نظریه‌ها مانند نشانه شناسی، شمایل نگاری، مارکسیسم، پسااستعماری، فمینیسم یا نظریه‌های روان کاوی، برای توسعه یک متن تاریخ هنری به ما کمک کنند. در خلال دهه های اخیر مطالعه هنر به شکل فزاینده‌ای پیچیده و چندوجهی شده است، با مفاهیم و متدولوژی‌های برگرفته از گستره‌ای از رشته‌های گوناگون برای کشف رابطه میان هنرمند، اثر هنری، بیننده و جامعه. علاوه بر حساسیت‌ها و بستگی‌های معمول به تکنیک، سبک، زندگی هنرمندان، بافتارهای فرهنگی و تاریخی، شمایل نگاری و غیره، اشتیاقی شدید به ابزارهای تحلیلی به این رشته اضافه شده اند. از میان آن‌ها به عنوان مثال می‌توان به امکاناتی اشاره کرد که روان شناسی دریافت، نظریه روان کاوی، جامعه شناسی، اندیشه های سیاسی به ویژه مارکسیسم و اشکال متنوع آن، ساختارگرایی، نشانه‌شناسی، فمینیسم، نظریه فرهنگی و ساختارشکنی فراهم می کنند.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
باختین معتقد است انگاره زبان تک گویی ما را به استانداردسازی یا استفاده از «زبان رسمی» سوق می‌دهد که همگی مجبور به صحبت کردن با آن هستند (مثال خوب در این مورد بحث موجود درباره اعتبار انگلیسی سیاهان در شهرهای بزرگ انگلیسی زبان، از جمله نیویورک و لندن است که لحن های زبانی و دایره لغات متفاوتی دارد). در مقابل زبان چندصدایی با هدایت زبان به سمت چندگانگی و شامل کردن گستره وسیعی از راه های مختلف صحبت کردن و راهبردهای دایره لغات رتوریکی (خطابی) متفاوت، به گریز از مرکز تمایل دارد. باختین معتقد است هر دو نوع زبان همواره در هر گفتاری در حال کار هستند. این مفهومی بنیادی برای کمک به ما برای درک ارزش‌ها و تفسیر راه‌های متفاوت سخن گفتن در خصوص هنرهای تجسمی و از طریق آن است: چه مطالعه صنایع دستی خانگی و محلی باشد و نیز سقف کلیسای سیستین، یا تحقیق روی تجربه خانواده های کارگری در موزه ها و نیز نوشته های گرینبرگ و یا دیگر منتقدان برجسته هنر.
از دید پساساختارگرایان «واقعیت بیرون از زبان و در حکم چیزی اصیل وجود ندارد، بلکه مفهومی برساخته و زبانی است و در نتیجه پویا، ناایستا و دگرگون شونده است؛ پس معنا نیز پیوسته در سیلان است و به تعویق می افتد.» پساساختارگرایان همچنین معتقدند ساختارها حقایق همگانی و بی زمان در انتظار کشف شدن نیستند، بلکه عملکردهایی هستند که برای تفسیر جهان پیرامون مان خلق می کنیم.

 

رامونا و پدرش

نویسنده: بورلی کلی‌یری
مترجم: نورا حق‌پرست
تصویرگر: آلن تی‌یگرین
ناشر: پیدایش
تعداد صفحات: ۱۰۸ صفحه
قیمت: ۳هزار و ۵۰۰ تومان

 

 

این اثر نخستین بار در سال ۱۳۷۲ منتشر شده است. رامونا و پدرش داستان دختری است که تازه متوجه شده که پدرش کار خود را از دست داده است. دخترک دلش می‌خواهد بتواند به پدرش کمک کند و شبیه به پسری که در تبلیغات تلویزیونی است پول زیادی در بیاورد.
کتاب رامونا و پدرش که برنده‌ی جایزه‌ی نیوبری شده است، یکی از پرطرفدارترین کتاب‌های بورلی کلی‌یری است. بورلی کلی‌یری کتاب‌های زیادی با نگرش روان‌شناختی به مشکلات بچه‌ها نوشته است که بسیاری از آن‌ها جایزه گرفته‌اند.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «دخترها دوباره نقشه‌ی جدیدی کشیدند. این نقشه جسورانه‌تر بود، باید قبل  شام سیگارهای پدرشان را پیدا می‌کردند. خوشبختانه آقای کیمبی مشغول تعمیر ماشین بود. قبل از شام می‌خواست حمام کند. پس دخترها برای اجرای نقشه‌شان وقت کافی داشتند. سر میز شام، بئاتریس و رامونا گاهی زیر چشمی  به هم نگاه می‌کردند. رامونا از بس هیجان‌زده بود نمی‌توانست سرجایش آرام بگیرد.»

ساعت گرگ و میش

نویسنده: ژیلبرت سسبرون
مترجم: پرویز شهدی
ناشر: جهان کتاب
تعداد صفحات: ۴۵۶ صفحه
قیمت: ۴۰ هزار تومان

 

دو دوست، یکی سرباز دیگری دبیر، یکی جسم را به‌کار می‌گیرد و دیگری روح را، یکی عمل‌کردن را یاد می‌دهد و دیگری فکر کردن را، یکی خشونت به‌خرج دادن را در پیش می‌گیرد و دیگری عدم خشونت را. اما به کجا می‌رسند؟
هر صفحه و هر فصل از کتاب «ساعت گرگ و میش» مملو از گفته‌های جاندار، تکان‌دهنده، گاه گزنده و گاه نوازش‌آمیز است. این کتاب نگاهی دارد به الجزایرِ دوران استعمار؛ در واقع نگاهی به مردم و روشنفکران فرانسه در زمانی که الجزایر از مستعمرات آن به شمار می‌رفت و تقابل دو دیدگاه متضاد که «رولان» شخصیت اصلی داستان با افراد دیگر خصوصاً «جورج» به عنوان فردی با دیدگاه متفاوت، دارد.
نویسنده این اثر «ژیلبرت سسبرون» در ایران نام چندان شناخته شده‌ای نیست. او که در سال ۱۹۱۳ در پاریس به دنیا آمد، در سال ۱۹۳۴ مجموعه شعری به نام سیلاب منتشر کرد. اولین رمان سسبرون «بی‌گناهان پاریس» در سال ۱۹۴۴ در سوئیس منتشر شد. او ۴ سال بعد با رمان «زندان ما خود قلمرویی است» جایزه سنت بوو را از آن خود کرد.

جوینده طلا

نویسنده: ژان ماری گوستاو لو کلزیو
مترجم: پرویز شهدی
ناشر: چشمه
قیمت: ۳۰ هزار تومان
تعداد صفحات: ۳۵۶ صفحه

 

نویسنده این کتاب، متولد سال ۱۹۴۰ در شهر نیس فرانسه است. او در ۲۳ سالگی با انتشار اولین اثرش با نام «صورت جلسه» برنده جایزه رنودو شد. بسیاری این رمان را الهام گرفته از آلبرکامو و دیگر نویسندگان جریان رمان نو می‌دانند. این نویسنده در سال ۱۹۶۷ برای خدمت سربازی به تایلند فرستاده شد اما به دلیل اعتراض‌های زیادش به سوءاستفاده جنسی از کودکان، اخراج و به مکزیک فرستاده شد. سپس از سال ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۴ به بومیان پاناما پوست و با آن ها زندگی کرد. تجربه‌ای که او از این سال‌ها به دست آورده، به تعبیر خودش، منقلب کننده بوده است.
لو کلزیو در سال ۱۹۸۰ به خاطر رمان «صحرا» برنده جایزه ادبی بزرگ پل موران از فرهنگستان فرانسه شد. او در سال ۲۰۰۸ همزمان با انتشار داستان «همیشگی گرسنگی» برنده جایزه ادبی نوبل شد.
رمان «جوینده طلا» درباره زندگی مصیبت بار آدم‌هایی است که زندگی را به دنبال گنجی موهوم و بی‌حاصل، هدر می‌دهند. در داستان «جوینده طلا» جوینده این گنج یک نفر است اما نمادی از کل بشریت و انسان‌های به اصطلاح متمدن و مترفی است که هر روز، بیشتر از گهواره شان، یعنی طبیعت فاصله می‌گیرند و در نابودی خود و زادگاهشان یعنی کره زمین تلاش می‌کنند.
این رمان ۷ بخش دارد که به ترتیب عبارت اند از: بخش نخست «دره بوکان، ۱۸۹۲»، بخش دوم «فارست ساید»، بخش سوم «به سوی جزیره رودریگ، ۱۹۱۰»، بخش چهارم «رودریگ، خلیج کوچک انگلیسی‌ها، ۱۹۱۱»، بخش پنجم «ایپر، زمستان ۱۹۱۵، سُم، پاییز ۱۹۱۶»، بخش ششم «به سوی رودریگ، تابستان ۱۹۱۹ _ ۱۹۱۸»، بخش هفتم «ماناناوا، ۱۹۲۲».
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
این جا، هیچ چیز میان من و آسمان نیست. روی عرشه دراز می‌کشم، سرم را روی دریچه بسته می‌گذارم و با تمام وجود ستاره‌ها را، انگار برای اولین بار باشد، تماشا می‌کنم. آسمان، میان دو دکل بالا و پایین می‌رود، صورت‌های فلکی می‌چرخند، لحظه‌ای بی‌حرکت می مانند و دوباره به چرخش درمی آیند. هنوز آن‌ها را به جا نمی آورم. این جا ستاره‌ها، حتا ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین‌شان جوری می‌درخشند که به نظرم جدید می‌آیند. صورت فلکی اوریون، سمت چپ کشتی است و طرف شرق شاید عقرب باشد که ستاره آنتارس میانش می‌درخشد. این ستاره‌ها را با برگشتن به جلو کشتی، چنان واضح نزدیک افق می‌بینم که کافی است فقط پایین‌تر را نگاه کنم تا بالا و پایین رفتن کندشان را ببینم. صدای پدرم را می‌شنوم که هنگام راهنمایی کردن‌مان در تاریکی باغ، از ما می‌خواست ستاره‌های کم اهمیت و ناپایدار را که بالای خط تپه‌ها در نوسان بودند، خوب بشناسیم.

خانه اجاره ای/رضا اغنمی

نویسنده : ماریا تبریز پور
ناشر: نشر ناکجا
مدیرهنری وطراح: رضا عابدینی
ویراستار:غزل فیض
چاپ نخست: پاریس. ۲۰۱۵

این دفتر یکصد وسیزده برگی شامل ده داستان کوتاه با مضامین گوناگون و برخی ها همگون. با پیشگفتاری سنجیده و پرمایه ازخانم تینوش نظم جو، که درست بنگری هماهنگ با درک دقیق مفهوم داستان های کتاب، بخشی ازفرهنگ حاکم درکشوررا به نمایش گذاشته. و مهم، طرح این پرسش که چرا شرایط موجود، نسل جوان ایران امروزی کشور را وادار کرده به زبانی بنویسند که خواننده ای ندارد:
«حدوحدودی که ازبالا، درهاله ای ازابهام، برایشان تعیین کرده اند.حد وحدودی که سنت ها،عادت ها، و حتی ناخودآگاه خودشان به آن ها تحمیل می کند. حد و حدودی که متناقض است با “نوشتن”، اگر نوشتن را، رفتن، کاویدن و کشف حس ها و تأثیراتی بدانیم که در طول زندگی درناخود آگاه ما انبار می شوند؛ و ادبیات را ابزار به جنب و جوش آوردن این احساسات زیر پوستی».
همو، ازسرسختی نویسنده می گوید و لجاجت ش درگفتمان ها. با انتقاد از محدودیت ها وداوری های:
«محتاطان ناصح و بیش از هرچیز، پیش ازهرچیزعلیه خودش تا مرز خود ویرانی . . . و ما در ادبیات او بخشی از روح گمشده وسرگردان خود را با تعجب در می یابیم».

فهرست داستان ها عبارتند از:
عسل ایرانی – قفل – قلمه – خانه ی اجاره ای – قول – رادیو پیام – ضرب المثل – حلزون ها – مثلث بی زاویه – بالکن .

دراین بررسی چند داستان را برگزیده ام تا با گشت و گذاری درفضای روایت ها با سبک وسیاق و افکارنویسنده بیشترآشنا شویم.
نخستین داستان «عسل ایرانی» ست.
راوی قصۀ مرگ خود را، شب هنگام درسرمای گزندۀ کشور اطریش شرح می دهد. خواننده قبلا با خواندن این جمله:
«این که دیگران با شنیدن مرگم چه می کنند»
مطمئن شده که مرگی دربین نیست. اما اشاره ای سخت انتقادی و گزنده به عادت های موروثی دارد که داوری جماعتی دربارۀ خیلی ها پس ازمرگ زیر و رو می شود. انسان زندۀ پلید و نادان دیروزی درلباس شریف و دانای پس ازمرگ برسرزبان ها می افتد. انبوه معتادان به عادت های زشت درجامعه کم نیستند. نویسنده با تمیز دقیقا درست این بیماری اجتماعی، شلاق وار برسر معتادان می کوبد بلکه مؤثر افتد. گواینکه خودش نیز دربرخی روایت ها نا خواسته دراین دام گرفتار می شود.
«یه جورهایی احساس کمبود محبتم جبران می شه. وقتی که یه دفعه عزیزبشم، اینکه دیگران درموردم حرف بزنند خیلی واسم جالبه. مخصوصا معشوقم با چشم های قشنگ عسلی اش».

راوی، به دلیل رد نشدن از خط عابر پیاده، درتصادفی با یک اتومبیل پورشه که با سرعت بالایی در حرکت بود، روبه روی کافۀ گودو، برزمین افتاده و مُرده. دختری ست بیست .پنج شش ساله دانشجو و اهل ایران. این ها را پلیس کشف کرده. آن هم بعد از آن که مطمئن شده، دختر دراثر تصادف مُرده است. کیف دستی اش را هم به دقت وارسی کرده اند:
«کیف معمولی زنانه با تمام وسایل احتمالی یک دختر بیست و پنج تا سی ساله رژلب، کرم مرطوب کننده، یک عدد نواربهداشتی، رزرو . . . . . . پلیس درحال گشتن کیف به همکارش می گفت که زنان را باید از وسائل داخل کیف شناخت وبه نظر او این جنازه، جنازه ی یک دخترکاملا معمولی است».

اسم دوست نزدیکش را به نام «شادی زندگانی» وارد ایمیل کرده. تا صدمین ایمیل برایش می فرستد و از راوی جوابی نمی گیرد. به قول خودش «پس ازچند ثانیه شجره ی طیبه ام روی صفحه ی مونیتور ظاهرشد». پدر ومادرپس ازشنیدن خبرمرگ به اطریش آمده کتاب ها و هرآنچه ازدخترباقی مانده با خود به ایران می برند. شرکت بیمه نصف هزینه برگشت [حمل] جنازه را به ایران می پردازد. آگهی فوت و برگزاری مراسم ازسوی دانشجویان ایرانی مقیم وین را در مجله “قاصدک” چلپ تهران منتشر شده که :
به خاطر «ازدست رفتن «خانم عسل ایرانی . . . این دانشجوی دکترای موسیقی» برگزار می کند. سرانجام در یک سوپرمارکت ایرانی همسرش شیشه عسل دردست:
«سعی می کرد روی شیشه رو بخونه به سمت من اومد و با لهجه ی کودکانه فارسی اش پرسید این عسله یا مربا؟ گفتم عسله، عسل من».
داستان به پایان می رسد.

قول

ازداستان های قوی این دفتراست. ماندگاری ازنخستین دوران زندگی رو به رشد، بال وپرکشیدن .
آرزوهای دختری نوجوان. بازآفرینی گذشته های دختر و مادرش. گله مند ازهم. مادر می گوید:
« منو مسخره می کرد و می گفت: «آره شعر بخون، طبال بزن، بزن که نابود شدم درتارغروب زندگی پود شدم. یادته خودتو از بالکن پنجره می خواستی بیندازی پائین، می گم نه یادم نیست. میگه ذلیل مرده، من که یادمه ازدست تو چه ها کشیدم»
دخترمی گوید:
«میگم تو یادته وقتی دوازده سالم بود و تازه نوک سینه هام جوانه زده بود یک بار توی اتاق اومدم لباسم رو عوض کنم تو پشتت بهم بود انگار، نمی دونم، نمی دونم دلم می خواست تن منو نگاه کنی، می خواستم منو نگاه کنی بدون اینکه فقط منو ببینی، تو یه دفعه برزخی شدی وبهم تشرزدی وگفتی: “آدم جلوی مادرش این طوری بی حیایی نمی کند” اون جابود که واسه دفعه اول خجالت کشیدم یادته؟»
مادرمی میرد. راوی داستان می گوید:
«وقتی مُرد، انگار یه باری از دوشم برداشته شد، آره، من که نکشته بودمش اون خودش مُرد ازبس که پیر وفرتوت شده بود آره وقتش شده بود. همه مون به موقع وقتمون می شه. آدم ازهرچیزی که واسه همه اتفاق می افته که نباید بترسه»
همین شیوه ورفتار دردوستی و روابط عاشقانه نیز دنبال می شود. مرگ را بازی می پندارد. درباره بارداری ودوستی که عاشقانه عشق می ورزد وازاوحامله شده می گوید: «استفراغم می گیره وعق می زنم. حامله می شم . حمال یک موجود زنده که مثل لخته ی خونه. مثل یه زخمه، می شم. حملش می کنم وتو روحت ازماجرا خبر ندارد. چه اهمیتی داره که داشته باشه؟ . . . . . . تنی که با تن تو همبازی بوده، تنی که بامن ناتنی بوده میره یه روزی زیرخاک. تو به من قول دادی اگه باشی، بیای شب اول پیشم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و بعد بری. تو قول دادی. قول»
با دلی پرخون درد واندوه شکست وآواره گی ها را توضیح می دهد :
«رفتم به شهر دیگه. جنده ی آواره ی تبعیدی شدم. بچه ام رو کول می کردم و خودم را زن شهید معرفی می کردم. زن شهید یا مفقود شده، یا زن اسیر جنگی. همه ی اینها یه جوری درباره من صدق می کرد». باز، برمی گردد به گذشته ها بازآفرینی یادمانده های تلخ و شیرین.
مادرملکه ذهن راوی شده. همه جا با اوست. وقتی بچه اش گریه می کند سایه مادررا می بیند. درخلوت شبانه، مادر را تک وتنها:
«حالا که مُرده، قابل احترام و عزیزه. کاری به کارم نداره و فقط یه آهنگی رو با خودش زمزمه می کنه و واسه خودش عزاداری می کنه” بین تموم بخت ها، بخت منم خرابه، خرابه . . . روی آبه ، خرابه، روی آبه . . . ازجایش بلند میشه و بهم تعظیم می کنه می گه من بهت افتخار می کنم. شما درضمن اولین شاعرخانواده ما بودین و به خاطر این هیچوفت درک نشدین. شما واسه ما قابل احترامین دخترم . . . مادربزرگم هم از یه گوشه سروکله اش پیدا میشه . . . مادر ودختر از کنار هم رد می شن وبه هم تنه می زنن و زیرلب به هم متلک می گن».
“داستان قول” با این پیام حسرتبار که روایت شده به پایان می رسد:
من همیشه دوست داشتم برای تو چنگ بزنم. ببین این طوری»»

بازآفرینی گفتگوهای گذشته دراین داستان ستودنی که از گنجینه حبس خانه درونی سرریز شده از بهترین داستان های «رئالیسم خیالپردازانه» است که باید به دقت مطالعه کرد.

داستان «ضرب المثل» که ازملاقات هفتگی راوی، با روانشناس ش آغاز می شود، پس از ازاندک مطالعه، انگیزه ی عنوان داستان با این خبر که :«دکترم همیشه از ضرب المثل های معروفش خرج می کند»، با آوردن چند نمونه از ضرب المثل های رایج و باسابقه، روشن می شود. و دفتر دو دوست دلخواهش را باعناوین شماره ۱ و ۲ باز می کند. به کوتاهی بخشی از خلقیات هریک و سطح رابطه ها با هرکدام یادآور می شود.
به روایت ازگفتگویی ازقول شماره یک که حتما غربی ست می نویسد:
« شما شرقی ها خودتان هم نمی دونین دنبال چی هستین» ومن می گویم شما غربی ها، همه چیزتون شیشه ای یه وهمه چیزتون رو می شه حدس زد. جائی برای تعجب آدم نمی گذارین. او می گوید من تورو دوست دارم اصلا شرق وغرب یعنی چه؟ . . . و من باخنده می گویم تو راست میگی نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی». می بیند که از حرفش سردرنیاورده توضیح می دهد که این یک شعار است. می نویسد:
«اوخنده های مرا دوست دارد . . . می گوید لبم را دوست دارد ولی نمی خواهد که به دستش بیاورد. نمی خواهد لبم را زندانی خودش بکند. می گوید لبم باید پرواز کند و آزاد باشد. من خنده ام می گیرد و تصور می کنم لبم را که بال درآورده و درحال واگردی است و همه آدم ها را یکی یکی ماچ می کند و پرواز می کند».
از شماره ۲ می گوید :
« اگر سرش درد بگیرد حتما من مقصرم ازبس که دراتاق سیگار کشیدم وخانه را خوب تهویه نکردم یا برایش قهوه درست نکردم . . . شماره ۱ و۲ همدیگررا نمی شناسند. ۱ در شهر ایکس زندگی می کند و ۲ درشهرایگرک من هم شهر زد هستم ایکس و ایگرک به هم نزدیک اند ولی زد از هردوی اینها دور است . دور دور».
درسنجش آن دو می گوید که :« من با هیچ کدامشان نیستم. من حتی با خودم هم نیستم». باشماره یک که رو به روی هم نشسته اند و «من جلو آینه می گویم ازت متنفرم». و گریه سرمی دهد!
به سراغ شماره ۲ می رود که :
«هرگز نمی شود چیزی بگویم. تا بخواهم چیزی بگویم احتمالا بحث فلسفی می شود ومن احساس حماقت خاله زنکی بودن بهم دست می دهد. او همیشه می گوید زن ها حرف های روشنفکری زیاد می زنند ولی ته دلشان همه می خواهند ازدواج کنند و بچه دار بشوند».
داستان با رفتن راوی به مطب روانشناس درجمعه صبح به پایان می رسد.
صراحت لهجه و گفتمان های بی پرده و روشن دراین داستان قابل تأمل است وامید بسیار به ادبیات زنان درکشور.

آخرین داستان دراین بررسی «بالکن» است.
راوی داستان زن زیبائی ست تنها:
«که درکاخم زندگی می کنم. ازکاخم معمولا بیرون نمی آیم. برای هوا خوری بالکنم را به هرجای دیگری ترجیح می دهم». ازنویسنده بودن و شعرسرودن خودش می گوید. «وقتی هم که خیلی دلتنگ می شوم خاطره می نویسم». برخی اوقات هم از«چیزهای کلاسیک خوشم نمی آید. به لباس پوشیدن اعتقادی ندارم “نه همین لباس زیباست نشان آدمیت” این مصرع هم از سروده های خودم است».
لخت و بی لباس بودن وقدم زدن دربالکن خانه خودش را دوست دارد. در کشوری که هست از زندگی اش راضی است.
در کلوپ یا سازمانی عضو شده با اسم و فامیل کژال تیزپا. اندازه قد ۱۸۰ سانتیمترو لب های قلوه ای و . . . حاضر به ازدواج و بچه دارشدن. سرریزشدن پیشنهادات گوناگون پرسش وپاسخ تا گشودن
فضایی دیگر.
واز آن پس است که افق های دیگری درمنظر دید وسیع نویسنده ظاهر می شود! تخیل جادوئی است یا واقعیتی از دنیای شگفت انگیز تکنولوژی؟
«توی معاشرت هایم همش سر دقیقه ی ۴۷ باردار می شم. این دقیقه ی ۴۷ چه رازی درخودش دارد؟ بااینکه ازروش های جلوگیری و ضدبارداری استفاده می کنم. اما بچه ام معمولا حدود دقیقه ی ۱۱۷ سقط می شه، اون هم بعد ازدعوای نه چندان شدیدی برسریک دگمه ناچیز برای روشن کردن وب گم»
احساس می کند باردارشده. می گوید حتما پسراست که اینقدر وول می خورد وشیطنت می کند :
« نمی دونم این صفحه ی جادوئی رو به رویم با این پنحره های قشنگش چه خاصیتی داره که هی راه به راه حامله ام می کنه . . . . . . وقتی از حقش و ازدگمه و پنجره حرف می زنه دیگه یه موجود دیگه میشه و من و ازخودم می ترسونه . . . . . . آدم نمی تونه توی خونه خودش توی شورتش خونریری بکنه».
در را می بندد و روی کسی باز نمی کند . نیروهای دولتی به با لکن حمله می کنند همسایه او را لو داده است.
«بابد بهشون هشدار بدم که با یه دختر کُرد طرف هستید و سابقه فعالیت های سازمانی ام را توضیح دهم و قبل از واردشدنشون خودم دست به کار بشم و بچه ام رو خودم به دنیا بیاورم».
داستان به پایان می رسد و کتاب بسته می شود.

با آرزوی موفقیت بانوی نویسنده با قلم لخت و تیز و صراحت کلام ش.

بازارچه کتاب… لطفا این کتاب را بکارید/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

رُژ قرمز

 

نویسنده: سیامک گلشیری
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۲۴۷ صفحه
قیمت: ۲۱ هزار تومان

 

سیامک گلشیری در دو حوزه ادبیات کودک و نوجوان و بزرگسال فعالیت می کند و این کتابش برای مخاطبان بزرگسال نوشته شده است.
این کتاب ۲۲ داستان کوتاه دارد که از نظر درون مایه به هم شبیه هستند البته گاهی فضاهای متفاوتی هم دارند. یکی از مسائلی که می توان در داستان های این کتاب مشاهده کرد، تنهایی آدم هایی است که گلشیری معمولا در داستان نویسی سراغشان می رود.
داستان های «رژ قرمز» معمولا شرایط عادی دارند اما اتفاق عجیب، مسیر عادی آن ها را تغییر می دهد.
عناوین داستان های کتاب به این ترتیب است:
رویای باغ، مسافری به نام مرگ، ضجه های پنهان، رژ قرمز، مهمان هر شب، مار، بعد از مهمانی، ویلاهای آن سوی دریاچه، لباس های نم دار، عنکبوت، همه ش همین هاس، ابرهای سیاه، قهوه ترکِ کافه فیاما، بدلکار، کاپوچینو، شب آخر، سنگ سیاه، خواب، سایه ای پشت پنجره، بوی خاک، خودنویس، موزه مادام توسو.

رویای دونده

 

نویسنده: وندلین ون درانن
مترجم: بیتا ابراهیمی
ناشر: پیدایش
تعداد صفحات: ۴۶۸ صفحه
قیمت: ۳۰ هزار تومان

 

 

نویسنده در این رمان داستان جیسکا، دونده‌ای شانزده‌ساله را روایت می‌کند که در یک تصادف وحشتناک یک پایش را از دست می‌دهد و دیگر نمی‌تواند بدود و این کابوس رهایش نمی‌کند. پزشکان به او پیشنهاد می‌دهند از پای مصنوعی استفاده کند، اما جسیکا دیگر حتی به راه رفتن هم فکر نمی‌کند. او در همین ناامیدی دست و پا می‌زند که با رزا، دختری مبتلا به فلج مغزی، آشنا می‌شود. دوستی رزا و جسیکا به آنان یاد می‌دهد که چطور از فرصت‌های تازه‌ زندگی استفاده کنند و چطور به زندگی و هستی عشق بورزند.

در بخشی از این رمان می‌خوانیم: «چراغ درخواست پرستار یک ربع بود که روشن بود و من از انتظار خسته شده بودم. از لگن بیمارستان هم خسته شده بود. رو به مادرم غر زدم: «عصاها رو بده به من.»
جلسات فیزیوتراپی‌ام اصلاً خوب نبودند.
-اونا رو بده به من!
عصاها را گرفتم و پایم را تاب دادم و از لبه‌ تخت پایین بردم. با دقت. آرام. کمی سخت بود، اما، با تکیه به عصاها، ایستادم. به نفس‌نفس افتاده بودم. لی‌لی‌کنان به سمت دستشویی می‌رفتم. مادر که سِرُم را دنبال من می‌آورد، گفت: «کارت عالیه.» ولی اشتباه می‌کرد. گیج بودم. می‌لرزیدم. وقتی از این همه تقلا خسته شدم و مکث کردم، گفت: «شاید بهتر باشه پرستار رو صدا کنیم؟»
با عصبانیت سر تکان دادم. دوباره راه افتادم و مادرم گفت: «کارت خیلی خوبه، من بهت افتخار می‌کنم.»
دستانم محکم به چوب‌های زیربغل چسبیده بودند و لنگان لنگان جلو می‌رفتم. چند روز پیش رکورد پنجاه و پنج ثانیه‌ دوی چهارصد متر را زده بودم و امروز پنج دقیقه طول کشید تا پنج متر راه بروم.»

چکاوک

 

نویسنده: ژان آنوی
مترجم: محسن یلفانی
ناشر: جهان کتاب
تعداد صفحات: ۱۲۴ صفحه
قیمت: ۱۰ هزار تومان

 

 

ژان آنوی نمایشنامه نویس شناخته شده فرانسوی است که در سال ۱۹۱۰ متولد شد و در سال ۱۹۸۷ درگذشت. این نمایشنامه از جمله آثار مهم اوست که در سال ۱۹۵۲ و با دستمایه قرار دادن یک رویداد تاریخی نوشته شد. این نمایشنامه با توجه به داستان ژان دارک قهرمان ملی فرانسویان نوشته شده و آنوی در آن از مستندات تاریخی بهره برده است؛ از جمله گزارش روزانه محاکمه ژان دارک. تصویری که آنوی از این مبارز فرانسوی ارائه می دهد، تصویر دختری است که گویی به تازگی قیام کرده و از امید و آرزوهای مردمان امروز دم می‌زند.
شخصیت های این نمایشنامه به این ترتیب هستند: ژان، کُشُن اسقف شهر بُوه، دادستان، انکیزیتور، برادر لَدوُنو، کُنت واریک، شارل، اَنیس سورِل، ملکه، یولاند (مادر ملکه)، اسقف اعظم شهر رَنس، دُلاتره موی، روبر دُبُدری کور، لائیر، پدر، مادر، برادر، بودوس (نگهبان).
این کتاب، ترجمه ای از متن فرانسوی آن است که از سال ۱۹۵۳ به این سو، بارها منتشر شده است. این متن توسط کریستفر فرای شاعر و نمایشنامه نویس به انگلیسی ترجمه شده است. برای بازگردانی این نمایشنامه، دو روایت در اختیار محسن یلفانی بوده است. در روایت اول که برای چاپ فراهم شده بود، تغییرات و حذف های مختصری نسبت به متن فرانسوی صورت گرفته در حالی که در روایت دوم که متنی است برای اجرای نمایش در لندن (۱۹۵۵)، همراه با توضیح و طرح های فراوان برای میزانسن، حذف ها بیشتر و مجموعا در حدود چند صفحه است.
در ترجمه فارسی این اثر، در چند مورد، یعنی حدود چند سطر، ترجمه انگلیسی بر متن اصلی فرانسوی ترجیح داده شده است.
در قسمتی از این نمایشنامه می خوانیم:
ژان: بین خودمون باشه، شارل، تو کدومش رو ترجیح می دی؟
شارل: (با تعجب به سوی او بر می گردد.) صحیح! تو منو تو خطاب می کنی؟ اتفاق های امروز یکی از یکی جالب ترن. فکر نمی کنم امروز حوصله م سر بره. عالیه!
ژان: شارل، تو دیگه هیچ وقت حوصله ت سر نمی ره.
شارل: راست می گی؟ می خوای بدونی کدوم رو ترجیح می دم؟ حالا برات می گم: روزهایی که شجاع باشم، دوست دارم ریسک دیوونه شدن رو قبول کنم و یه شاه واقعی بشم. ولی روزهایی که شجاع نیستم، دلم می خواد همه برن گورشونو گم کنن؛ خودم هم با صنار سه شاهی که دارم، برم یه گوشه ای تو خارج برای خودم زندگی کنم. تو اَنیِس رو می شناسی؟

لطفا این کتاب را بکارید

 

نویسنده: ریچارد براتیگان
مترجم: مهدی نوید و لیلا صمدی
ناشر: چشمه
قیمت: ۱۷ هزار تومان
تعداد صفحات: ۱۹۶ صفحه

 

این کتاب یک مجموعه گزیده شعر است که از ۸ دفتر شعر ریچارد براتیگان، شاعر و داستان نویس آمریکایی گردآوری شده اند. عناوین ۸ دفتر مذکور به این ترتیب است: «قرض ضدفاجعه معدن اسپرینگ هیل»، «لطفا این کتاب را بکارید»، «مفت سوارِ جلیل»، «۳۰ ام ژوئن، ۳۰ ام ژوئن»، «بار زدن جیوه با چنگک»، «عکس دسته جمعی بدون آدم های سرشناس نورموجود»، «موفق باشی، کاپیتان مارتین» و «رومل تا اعماق مصر به راه خود ادامه می‌دهد».
«لطفا این کتاب را بکارید» نام یکی از دفترهایی است که چند شعر آن در این مجموعه چاپ شده و مشتمل بر ۸ شعر بوده که روی پاکت های بذر داخل یک پوشه نخستین بار در تیراژ ۶ هزار نسخه و با سرمایه شخصی براتیگان در بهار سال ۱۹۶۸ چاپ و عرضه شد. دو لبه داخل پوشه ۸ بذر (چهار گل و چهار سبزی) را در خود جا داده بودند. روی هر پاکت شعری چاپ شده بود که عنوانش نوع بذر موجود در آن پاکت بود.
دفن و دفن حشره ام، کاهو، بازی بیس بال، شیر برای اردک، شمع خوش صحبت، روز برای شب، کرم ها، سالوادور دالی و … عناوین برخی از شعرهای کتاب پیش رو هستند.
شعر «کاهو» را از این کتاب می‌خوانیم:
تنها آرزویی که داریم
کودکان مان هستند و بذرهایی که
به آن ها می‌دهیم و
باغ هایی که با هم می‌کاریم.

روضه خودتی، گریه کن نداری/بهارک عرفان

نگاهی به ماندگارترین دیالوگ های فیلم های علی حاتمی

 

 

علی حاتمی،خالق حسن کچل، بابا شمل ، خواستگار، سوته‌دلان، هزاردستان، حاجی واشنگتن، کمال‌الملک، جعفر‌خان از فرنگ برگشته، مادر، دلشدگان، کمیته مجازات و تهران، روزگار نو و… در حالی مرگ را در آغوش گرفت و با درد جان سپرد که برخلاف بسیاری، دنیایی از خاطرات را برای مردم باقی گذاشت و خالق سبکی تازه در دیالوگ‌نویسی و فیلم‌سازی شد؛ و در این سبک تا بدانجا پیش رفت که دیگرانش حتی مجال تقلید از او پیدا نکردند.
سوای این فیلم ها و این دیالوگ های ماندگار اما از او یک ، شهرک سینمایی نیز به یادگار مانده که در نوع خود یک اثر بدیع است. شهرکی که به بهانه سریال هزاردستان ساخته شد، ولی بعدها لوکیشن فیلم‌ها و سریال‌هایی نظیر امام علی، هزاردستان، شیخ مفید، سربداران، هشت‌بهشت، کارآگاه علوی، کفش‌های میرزا نوروز و … شد و جای تأسف دارد که این ظرفیت بالقوه در عوض توسعه و جایگزینی برخی دکورها با ساختمان‌های طبیعی به جهت ماندگاری، تبدیل به مخروبه‌‌ شده است.
” آیین چراغ خاموشی نیست” این یکی از ماندگارترین دیالوگ‌های فیلم دلشدگان است که بر سنگ مزار او نیز حک‌شده است. به بهانه سالروز تولد این مرد افسانه‌ای سینمای ایران، باهم مروری داریم بر درخشان‌ترین دیالوگ‌های فیلم‌های او.

 

حسن‌کچل (۱۳۴۸)

شاعر و تاجر که باهم فرق نداره، تاجر ورشکسته شاعر میشه، شاعر پولدار میره تاجر میشه!

 

خواستگار (۱۳۵۲)

 

-وسواس الدوله :‌ خب ، دفعه‌ی قبل به کجا رسیدیم ؟
-خاوری : عرض کردم معلم خطم و شما فرمودید به‌به !

 

سوته‌دلان (۱۳۵۶)

مجید (بهروز وثوقی): خوش به سعادتتون که می‌رین روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید. کیه ما رو ببره روضه؟ آقا مجید تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه کن نداری، وگرنه خودت مصیبتی، دلت کربلاس!

دکتر (جهانگیر فروهر): دلمون برات تنگ می‌شه، بهت عادت کرده بودیم. به اخم و تخمات، اولدرم بلدرمات، سگ صلحیات. ولی گور پدر دل ما! دل تو شاد!
-فروغ الزمان: اون سال زمستون، ده چهارده سال پیش همون روز که ناهار دمی باقالی داشتیم، رخت نظام برتون بود. می‌خواستین برین باغ شاه. دکمه‌ فرنجتون افتاده بود، گفتین …
-حبیب آقا ظروفچی: آقازاده خانم چشمش سو نداره ، می‌شه دکمه‌ فرنجمو بدوزین خانم خیاط؟ تو گفتی …
-فروغ الزمان: خانم خیاط اسم داره …
مجید ظروفچی: خدا! چقدر دشمن داری… دوستات هم که ماییم، یه مشت علیل عاجز عقل، که تو به حقشون دشمنی کردی!
دکتر: زن که طلاهاشو بده یعنی خیلی حرفه. دلمون واسه‌ت تنگ میشه… واسه غر زدنات… نق نقات… واسه سگ اخلاقیت… اما گور پدر دل ما… دلِ تو شاد!
مجید ظروفچی: داداش حبیب، من و تو از یه خمیریم، منتها تنورمون علی الحده است. تنور تو عقدی بود، تنور من صیغه ای تیغه ای! کله ی تو شد عینهو نون تافتون، گرد! کله ی من عین نون سنگک. هه هه.. حالا شکر که بربری نشدیم!
همه عمر دیر رسیدم!
مجیدظروفچی: میخ زنگ‌زده، ساعت زنگ زده… ساعت زنگ‌زده دیگه زنگ نمیزنه، چون زنگاشو زده!

 

سلطان صاحبقران (مجموعه تلویزیونی) (۱۳۵۴)

 

مقدر است امروز لباس نو بپوشم، اگر می‌توانی درد و غم را هم از تن من بشوی.

امیرکبیر: مرگ حق است ولی به دست شما بسی مشکل، اما شوق از میان شما رفتن مرگ را آسان می‌کند.

امیرکبیر: مقدر است امروز لباس نو بپوشم. اگر می توانی، درد و غم را هم از تن من بشوی.

 

هزاردستان (۱۳۵۸)


رضا خوشنویس (جمشید مشایخی): ولایت زندان، ما را طلبید عاقبت این عشاق‌خانه. هنوز زنجیر در گوشت است، زنجیرک! موریانه گوشت! کی به استخوان می‌رسی آخر. زنجیرک! تسبیح عارفان، صدای پای من حالا شنیدنی ست، از این دست ساز، کوه کوچک!
شعبان قبوله، آسوده کسی که خر نداره، از کاه و جویش خبر نداره. خوب جفتتون دارید از دست هم خلاص می‌شید. آخم نگفت زبون بسته، بسلامتی خرت سقط شد، مصیبت آدمیزاد و نداره، روز جزا، حساب و کتاب پس نمی ده. آ بارک الله حالا شدی خر خودتو خرک خودت، توبره و سفره‌ت شد یکی. جونشو خودت می‌کنی، نونشم خودت می‌ خوری. حالا دیگه بسته به خواست خودته که تو طویله جاگیر شی یا زیر طاقی، دو خرجه نیستی با این خرج سنگین. دیگه دست خودته که خر باشی یا خرک چی.
در آواز حق حاجت به ساز نیست. تازه به قول عبدالقادر خودتان اکمل آلات الحان، حلوق انسانی‌ست. حلق، نایی‌ست که خدا ساخته. نفیرش از نای خوشتر، استاد گل‌بهار! یک خط از آن شعر ملک‌الشعرا!

رضا: آزردمت انگشتک؟ دوست داری آتش از اسلحه بچکانی یا مرکب از قلم نئین؟ خون می طلبی یا جوهر؟ انگشت کی در این میان باشه گران قدرتری، خوشنویس یا تفنگچی؟

ولایت زندان، ما را طلبید عاقبت این عشاق‌خانه. هنوز زنجیر در گوشت است، زنجیرک! موریانه گوشت! کی به استخوان می‌رسی آخر. زنجیرک! تسبیح عارفان، صدای پای من حالا شنیدنی‌ست، از این دست‌ساز، کوه کوچک!

ابراهیم و اسماعیل، هر دو در یک تن بودند، با من، پس گفتم، ابراهیم، اسماعیلت را قربان کن، که وقت، وقت قربان کردن است. قربانی کردم در این قربانگاه، و جوهر این دفتر، خون اسماعیل است، پسری که نداریم، دریغ که گوسفندی از غیب نرسید برای ذبح، قلم نی، از نیستان می‌رسید نی در کفم روان، نی خود، نفیر داشت، نفس از من بود، نه نغمه، من می‌دمیدم چون دم زدن دم به دم.

ای خیاط! اگر می‌توانی رختی به قامتم بدوز که آستین‌ها، دست‌ها رو نه دست به سینه کنه، نه دست به کمر، حالا که عاجزی پس دو نوع امتحان می‌کنیم، یکی به جهت شرفیابی، قربان خاک پای جواهر آسای مبارکت گردم، یکی هم جهت احضار آدم‌ها. آهای پدرسوخته‌ها کجائین

 

حاجی واشنگتن (۱۳۶۱)

فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی، مملکت‌رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درست‌تره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید، قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد می‌کند، نفوس حق‌النفس می‌دهند، باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی …. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشم‌ها خمار از تراخم است، چهره‌ها تکیده از تریاک.

دیلماج من و خدا نباش، خدا به هر سری داناست …

از بخت ما یک جاسوس نیست این همه جانثاری را به عرض برساند!

حسین قلی خان: آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسفند.آیین چراغ خاموشی نیست. قربانی خوف مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، کم تر چریده بودی بیشتر می‌ماندی. چه پاکیزه است کفنت، این پوستین سفید حنا بسته، قربانی! عید قربان مبارک. دلم سخت گرفته، دریغ از یک گوش مطمئن، به تو اعتماد می‌کنم هم صحبت. چون مجلس، مجلس قربانیست و پایان سخن وقت ذبح تو.چه شبیه است چشم‌های تو به چشم‌های دخترم، مهرالنساء.ذبح تو سخت است برای من. اما چه کنم وقتی در این دیار اجنبی یک قصاب مسلمان آداب دان نیست.
حاجی السلام ای رئیس الروسا، راس ریاست، نظری کن ز وفا سوی شه شرق، اعلیحضرت سلطان قدر قدرت خاقان، خسرو اسلام پناه، قبله عالم شاه پدر شاه، شهنشاه، برون شاه، درون شاه، قطب اقطاب صفا، مرشد کامل، شیخ واصل، صفتش حضرت ظل اللهی، ناصر دین خدا، روحی ارواح فدا، شاه آلمان شکن و روس برا باد ده، و لندن و پاریس بر انگشت مبارک به جولان، تخت بر تخت به ایوان، مطبق فزون گشته ز کیوان، شاه ما کرده میل شاهانه، که سفیری به آمریکا برود چون صبا، فرح افزا، که ببند به صفا عقد مودت، بگشاید زفا باب تجارت، رسم گردد سفر و سیر سیاحت، بده بستان عیان بین دو دولت، قرعه فال از قضا اوفتاد بر من کمترین، حسینقلی، فرخنده باد، فرخنده باد عهد مود میان ما، گسترده باد، گسترده باد کسب و تجارت میان ما، پارسال ریاستت چهل باشد، دشمن از روی تو خجل باشد، پطر و ناپلئون و خود بیسمارک، همه شرمنده اند بدین درگاه، اقبال قبله عالم و پلتیک مستر پرزیدنت همره شود بی حرف پیش اگر به هم، گیتی به زیر بیرق خویش در آورند ایران و آمریک، چشم حسود بترکد، چو سپندی که در افتد به تشت عرش، الحق رئیس بهشتی مستر پرزیدنت، کیلیولند شهریار، دست به دست هم می دهند دو شهنشاه به اذن الله، حق مبارک کند انشا الله، از خدا می کنم طلب، الی الابد، موضع دولتین نگه دار، والسلام، ای رئیس خوش دیدار، شد تمام، گل سخن گفتن وزیر مختار، والسلام.

 

کمال‌الملک (۱۳۶۳)

 

کار جهان به اعتدال راست می‌شود، همه‌چیزمان باید به همه‌چیزمان بیاید. اتابک بدش نیاید، ما که صدراعظم مثل بیسمارک نداریم که نقاش‌باشی آن طوری داشته باشیم. بیله دیگ بیله چغندر.

ناصرالدین شاه (عزت الله انتظامی): امیدوار نباش، مدرسه‌ هنر مزرعه‌ بلال نیست آقا، که هر سال محصول بهتری داشته باشد. در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستاره‌ی رخشان، الباقی سوسو می‌زنند.

-کامران میرزا: رحم کنید قبله‌ عالم … اگر میل جهان گشای شاه بابا به گرفتن تاج و تخت امپراتور روس تعلق یافته ، با اشارت ابرو به جان نثار بفرمایید تا غلام پیشکش کند. تیغی که به کمر امیر حربتان بسته‌اید شمشیر عباس میرزاست.
-ناصرالدین شاه: خاک بر سرت حاکم تهران! الحق این لطفی که به تو شد، توهینی بود به عباس میرزا.

استاد تویی. هنر، این فرشه. شاهکار این تابلوست. دریغ همه عمر یک نظر به زیر پا نینداختم. هنر این ذوق گسترده‌ست، شاهکار، کار توست یارمحمد، نه کار من!

مرحبا استاد نقاش، بارک‌الله، مرحبا، ذیجودی که آزادی را به این خوبی مصور کند، از بند تن‌رهاست، چه رسد به محبس. طوطیک، پرواز کن، مرخصی، برو. تا آن کوه گوشت و دنبه، اتابک نیامده، جانت را بردار خلاص کن!

شاهی به این شوره‌بختی، حقا نوبر روزگاره. پروگرام سفر را به قلم سیاه نوشته بود انگار، آن خطاط قضا. سفر انگلستان موقوف شد، به جهت درگذشت پسر صغیر ملکه انگلیس. دعوت را پس خواند آن عجوزه هزارداماد!

کار من تمام نشده، حال من، حال تشنه دیر به آب رسیده است، حال فقط شوق نوشیدن دارم. چشمه گوارا کجاست؟ حدیث دیگری است، فرصت بدید، تا این نادان بداند عسل به خانه می‌برد یا زهر بدتر از تریاک.

من آرزو طلب نمی‌کنم، آرزو می‌سازم!

دامن هنر در این ملک همیشه آلوده‌ست، از حافظ تا من!

تناسب تالار و تابلو صد – یک است. تمام تالار درون پرده عظیم‌تر، جلوه آیینه‌ها بیشتر، لاله‌ها روشن‌تر، پرده‌ها رنگین‌تر. فرش عظیمی بدین کوچکی بافتن، از کلاف رنگ و سرانگشت قلم، صنعت سحر می‌خواهد. نگارستانی است خلاصه سعدی در گلستان، باغ نظر ساخته، استاد در این پرده، قصر نظر. گرچه به خصلت شاهان، حسود به کار نوکران خویش نیستم، اما در عالم نقاشی بدمان نمی‌آمد خالق تالار آیینه ما بودیم

-عضدالملک: ان شاالله که سال آینده این باغبان پیر خدمتگزار ، توفیق تقدیم نهال بومندی دیگری داشته باشد .
-ناصرالدین شاه: امیدوار نباش ، مدرسه‌ی هنر مزرعه‌ی بلال نیست آقا ، که هر سال محصول بهتری داشته باشد . در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستاره‌ی درخشان، الباقی سوسو می‌زنند .

 

مادر (۱۳۶۸)


مادر (رقیه چهره آزاد) سر شام گریه نکنین، غذا رو به مردم زهر نکنین. سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت داریم، راه نیفتین دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف. آبرو داری کنین بچه‌ها، نه با اسراف. سفره از صفای میزبان خرم می‌شه نه از مرصع پلو. حرمت زنیت مادرتون رو حفظ کنین. محمد ابراهیم، [گوشت قیمه را] خیلی ریزش نکن مادر، انوقت می‌گن خورشتشون فقط لپه داره و پیاز داغ.مادر می مونه یه حلوا، هدیه صاحبان عزا به اهل قبور. این تنها شیرینی ضیافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داریم، زعفرونم هست، اما چربی و شیرینی ملاک نیست، این حرمتیه که زنده ها به مرده هاشون می ذارن.

محمد ابراهیم (محمدعلی کشاورز): لغز بخونن طعنه رو پهنه می‌کنم می‌کوبم تو ملاجشون. دکی اینو.

مادر: میمونه یه حلوا، هدیه صاحبان عزا به اهل قبور. این تنها شیرینی ضیافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داریم، زعفرونم هست، اما چربی و شیرینی ملاک نیست، این حرمتیه که زنده‌ها به مرده‌هاشون می‌ذارن. اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوالله ست. فقط دلواپس آردم. خاطر جمع نیستم. می‌ترسم مونده باشه.

محمد ابراهیم: آرد هش‌تر خان می‌خرم برات، فرد اعلا، حلوا می‌پزم،‌ تر حلوا.

محمدابراهیم(محمدعلی کشاورز): خورشید دم غروب، آفتاب صلات ظهر نمی‌شه، مهتابیش اضطراریه، دوساعته باتریش سه‌ست، بذارین حال کنه این دمای آخر، حال و وضع ترنجبین بانو عینهو وقت اضافیه بازیه فیناله، آجیل مشگل گشاشم پنالتیه، گیرم اینجور وجودا، موتورشون رولز رویسه، تخته گازم نرفتن سربالایی زندگی رو، دینامشون هم وصله به برق توکل، اینه که حکمتش پنالتیه، یه شوت سنگین گله، گلشم تاج گله!

جلال الدین: عشــق سپــر بــلاست. مادر نـگاه عاشق ها را داره امشــب … و امشب امیــد دیـدار یــار …

شب رو باید بی چراغ روشن کرد!

ماه منیر: … وقت رفتن نیست مــادر … ما تازه دور هم جمع شدیم …

 

دلشدگان (۱۳۷۱)


احمدشاه قاجار: کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود، همه صدا‌ها آهنگ بود، همه حرف‌ها ترانه
آیین چراغ خاموشی نیست!

باهمه بلند بالایی؛ دستم به شاخسار آرزو نرسید!

وقتی هوای شهرت،مطلوب نیست، داشتن خانه ای که دلتنگ حصارش نشی نعمته و ما شاکر به این نعمتیم.

کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود،همه صداها آهنگ بود، همه حرفها ترانه.

آخرین روز- آخرین صحنه / تورج منصوری

روایتی از آن سوی دوربین در شرح آخرین روز کاری علی حاتمی

بیست وسوم مرداد ماه به روایت تقویم تاریخ هنر ایران سالروز علی حاتمی عنواتن شده مردی که بیست و یک سال پیش و در دل برگ ریزان خزان رخت سفری بی برگشت بست و مردمی را با دنیایی از خاطره تنها گذاشت و رفت. به بهانه ی همزمانی با همین روز یک یادداشت تاریخی پس از بیست سال به دست خبرگزاری ایستا رسیده. یادداشتی به قلم ” تورج منصوری ” و در شرح آخرین صحنه از آخرین روز حضور او در کار…

او به مناسبت سالروز تولد علی حاتمی (۲۳ مردادماه) در گفت‌و گویی با ایسنا،یادآور شد: اواخر آبان سال ۷۵ بود که آقای حاتمی برای آخرین بار سر صحنه حاضر شد و بخشی از کار (فیلم جهان پهلوان تختی) را فیلمبرداری کرد، اما پس از آن روز دیگر سر صحنه برنگشت و مدتی بعد درگذشت. من همان روز فوت ایشان، برای اینکه آخرین روز کارگردانی‌شان را فراموش نکنم، جزئیات آن را نوشتم و در تمام این سال‌ها حتی دست‌نوشته‌ام را پاکنویس نکردم تا به همان شکل باقی بماند.
منصوری این یادداشت را پس از گذشت بیش از ۲۰ سال با عنوان «آخرین روز ـ آخرین صحنه» در اختیار اصحاب رسانه قرار داده که با هم می خوانیم…:

مردِ مصاف در همه جا یافت می‌شود/ در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام

از ماشین که پیاده شدم کمر راست کردم تا خستگی راه از تن بشویم. بر بلندای درخت‌های پراکنده‌ی شهرک، کلاغ‌ها با غار غارِ خود پاییز را اخطار می‌کردند. آرام آرام از پارکینگ به خیابان «لاله‌زار» وارد شدم، صد قدمی جلوتر درست کنار «بلور فروشی» حبیب‌الله‌خان بلور به خیابان «خانی‌آباد» پیچیدم. دست راست درِ اول وارد حیاط خانه «ماما نَدیم»» شدم. سقف حیاط را با برزنت‌های کدر پوشانده بودیم. بیرون، تازه ساعت هشت صبح بود اما حیاط خانه‌ی «ماما ندیم» شبِ تاریک! با بچه‌های گروه مشغول ترمیم نور شدیم. فرهاد جان، اون نورسنج رو لطفا بده. رضا، برو بالا اون چراغ دو هزار رو تنظیم کن. یک‌ونه‌ دهم خوبه، برو سراغ سافت لایت. مهران شِیدر بالای اون دو تا هشتصد خم شده، اسماعیل اون رفلکتور رو ببر بالاتر…. گرم کار بودیم، تا کسی بیرون در ایستاد حدود نه و نیم بود. راننده از خانه‌ی حاتمی دکوپاژها را آورده بود.
منشی صحنه بلافاصله شروع به پاکنویس آن‌ها کرد. دقایقی بعد آن‌ را به من داد تا در جریان پلان‌های امروز قرار بگیرم و قبل از آمدن کارگردان اصلاحات لازم را روی نور انجام دهم.
پلان اول مدیوم شات، رو به در حیاط، برف می‌بارد و…… پلان دوم لانگ شات،……….. پلان سوم و چهارم و پنجم و…………..
زیر یکی از پلان‌ها دیالوگ بود. خواندم،
پدر: دستی که کار کرده ارزش بوسیدن داره بوسه با لب‌های محمدی، لب‌های محمدی.
دو سه بار آن را خواندم، از خودم سئوال کردم یعنی چه؟ این چطور دیالوگی است؟! نه حسی دارد و نه حالی، از حاتمی بعید است! خدایا یعنی آنقدر حال او بد است که هذیان حتی به نوشته‌هایش نیز سرایت کرده؟ سرم را به کار گرم کردم تا این سئوال دردناک در درونم به فراموشی رود و برای دو ساعتی رفت.
خب بچه‌ها چراغ‌ها را خاموش کنید. ممنون همه استراحت می‌کنیم تا آقای حاتمی بیاید. صحنه در خاموشی فرو رفت، همه برای خوردن چای رفتند و من در همان تاریکی تنها روی سکوی حیاط نشستم. فکری آزارم می‌داد، نفهمیدم چقدر گذشت. حدود ظهر بود که از همهمه‌ی بیرون پی بردم حاتمی آمده. این معمول بود هر روز ما از هشت، هشت و نیم کار می‌کردیم و حدود ظهر، یازده‌ونیم ـ دوازده آقای حاتمی را که توان ایستادن نداشت می‌آوردند، کار فیلمبرداری شروع می‌شد و گاه تا ساعت هفت شب ادامه می‌یافت. تن بیمار حاتمی در ساعات کار به شکل معجزه آسایی خوب می‌شد. ساعات کار جزو ساعات بیماری او محسوب نمی‌شد. چند نفری قبل و بلافاصله آقای حاتمی وارد حیاط شدند، با اندام خمیده و لاغری که با تکیه به عصا توان راه رفت می‌یافت. به پیشبازش رفتم و صورت او را بوسیدم. بوی گل می‌داد، هر روز همین بو را می‌داد، تا کنار صندلی با او آمدم. به سختی روی صندلی نشست و عصا را تکیه‌گاه پیشانیش کرد. برایش آب آوردند، دو سه جرعه نوشید کم کم از عصا جدا شد و یک وری به دسته صندلی تکیه داد. هر روز همین‌طور بود. ۱۰ دقیقه‌ای زمان لازم داشت تا پس از نشستن نفسش جا بیاید.

درد، قامت او را تا کرده بود ولی تحمل می‌کرد. چه تحملی خدایا. میرفخرایی کنار او نشسته بود. حاتمی پرسید: مجید جان همه چیز حاضر است؟ و مجید جواب داد بله. رو کرد به من گفت: تورج جان دکوپاژ رو دیدی؟ گفتم: بله آقا. آقا صدایش می‌کردم، همیشه آقا صدایش می‌کردم، مگر می‌شد طور دیگری صدایش کرد، آقا بود. چراغ‌ها یکی‌یکی روشن شد. کلاکت نوشته شد و جلوی دوربین آمد.

شب بود، شبی سرد. پدرِ علی پشت به حیاط رو به دوربین با زیرپیراهن پنبه‌ای آستین بلند و شلوار تیره مشغول خوردن برف شد. برف باریدن گرفت.
حیاط تاریک با نور دو چراغ بادی (فانوسی) روشن شده بود. برف بود که می‌بارید. صدای در حیاط آمد. مادر علی از اتاق گوشه‌ی حیاط خارج شد. چادر نماز به سر داشت، یکراست به سوی در حیاط رفت. در را گشود، تختی نوجوان پشت در بود، در دستش چند نان سنگک، مادر نان‌ها را گرفت و زیر چادر از برف پنهان کرد. تختی همان جا ایستاد به پدر نگاه کرد. مادر وارد اتاق شد و با پتویی بیرون آمد. تختی خود را به او رسانید و پتو را از مادر گرفت. می‌دانست چه باید بکند، به سراغ پدر آمد و پتو را روی شانه او انداخت. پدر در آستانه‌ی جنون به سر می‌برد. جنونی که داشت گسترش می‌یافت تا او را از پای درآورد. دست تختی را گرفت تختی خم شد و دست چپ او را بوسید.

پدر گفت: دستی که کار کرده ارزش بوسیدن دارد، بوسه با لب‌های محمدی، لب‌های محمدی.
وقتی چشم از ویزُر دوربین برداشتم می‌گریستم و به زحمت توانستم اشکم را از دید بقیه پنهان کنم، به دور و بر نگاه کردم دیدم همه حالشان خراب است. جمله‌ی بی‌روحی که صبح در ورقه‌ای کاغذ خوانده بودم چطور می‌توانست تا این حد روح پیدا کند. آقا پرسید: تورج جان چطور بود؟ در حالی که بغضم را فرو می‌خوردم گفتم: بی‌نظیر.

می‌خواستم بروم و دست‌های کشیده و لاغر او را ببوسم و ای کاش این کار را کرده بودم، ای کاش دست‌های محمدی او را بوسیده بودم، تا لب‌هایم بوی گل محمدی بگیرد.
ای کاش.»

من کشتم تا دیگری تراژدی بنویسد… لیلا سامانی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. در تماشای این هفته از بورخس آرژانتینی گفته ایم، هم او که از رشته ی به هم پیوسته ی روابط انسانی قصه ها ساز کرد؛ از هرمان هسه یاد کرده ایم و عشق بی پایان او به ممالک افسانه ای مشرق زمین، همچنین از بنیان گذار نشر کارنامه و مرگ ناباورانه ی او گفته ایم و از زنانگی ناب و دست نیافتنی بلبل گریان کاستاریکا… شما هم همراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

قصه گوی افسانه های ناب آمریکای جنوبی…

 

۲۴ آگوست مصادف است با زادروز “خورخه لوییس بورخس” نویسنده و شاعر برجسته ی آرژانتینی و سمبل “بی مرزی ادبیات”. بورخس، در سال ۱۹۰۸ زمانی که نه سال بیشتر نداشت، ترجمه ی اثری از “اسکار وایلد” با نام ” شاهزاده ی خوشبخت” را در روزنامه ای محلی به چاپ رساند . بورخس پس از آن در سال ۱۹۱۹ و درطی اقامتی یک ساله در اسپانیا موفق به چاپ شعر “سرودی برای دریا” در مجله ی گارسیا شد. اما آغاز کار بورخس به عنوان داستان نویس به حدود سن چهل سالگی او باز می گردد، داستان های کوتاهی چون تلون، اوکبار، اوربیس ترتیوس، کتابخانه بابل، بخت‏آزمایی بابل، ویرانه‏های مدور و…که انقلابی در فرم داستان کوتاه کلاسیک ایجاد کردند و او را به نویسنده ی پست مدرن ملقب کردند. در سال ۱۹۴۴ بورخس مجموعه داستان “موجودات تخیلی” را چاپ کرد، کتابی مشتمل بر هفده داستان که به خوبی سبک خاص بورخس را به نمایش در می آورد. سبکی ادبی و فلسفی که با وهم و عناصر مابعد الطبیعه آمیخته شده و با استدلالهایی فریبنده خواننده را حیرت زده می کرد. او در این کتاب از موجودات اساطیری و متون قدیمی یهود سخن می گوید که زاییده ی ذهن انسانها در طول اعصار متمادی هستند.
آثار بورخس به سبب غنای فرهنگ و اندیشه ی نویسنده اش در زمینه های فلسفی، اساطیری و ادبیات کهن عبری، مسیحیت و اسپانیایی مبدل به آثاری اسطوره ای شده اند:
اعمال ما، راه خود را دنبال می‌کنند
راهی که بی پایان است.
من شاه خود را کشتم
تا شکسپیر بتواند تراژدی آن را بسراید.

 

قصه ی یک مرگ اختیاری…

پنج سال از مرگ اختیاری “تونی اسکات”، تهیه کننده و کارگردان شهیر بریتانیایی هالیوود می گذرد. وی که متولد بیست و یکم ژوئن سال ۱۹۴۴ در انگلستان بود، فعالیت سینمایی اش را از ۲۱ سالگی و در پی مهاجرت به ایالات متحده ی آمریکا با بازی در فیلم های کوتاه آغاز کرد. همین فعالیت ها بود که زمینه ی تمایل او به فیلمسازی را فراهم آورد و در نهایت وی را بر آن داشت تا به همراه برادرش “ریدلی اسکات” کارگردان بزرگ سینما، شرکت فیلم سازی “Scott free productions” را تاسیس کند. اسکات در یکی از برجسته ترین آثارش ” مد سرخ” با دستمایه قرار دادن جنگ سرد میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، اکشن تحسین برانگیزی خلق کرد که در آن التهاب و دلهره ی اعماق اقیانوس به تصویر کشیده شده بود. بازی درخشان “دنزل واشنگتن” در این فیلم او را بدل به ستاره ی همیشگی فیلم های اسکات کرد و منجر به همکاری های متعدد این دو هنرمند شد. واشنگتن پس از آن در فیلم های دیگری از اسکات چون “مردی در آتش”، ” دژاوو”، “گروگانگیری در پلهام یک، دو، سه” و “توقف ناپذیر” هم به نقش آفرینی پرداخت. اسکات در فیلم ” دشمن حکومت” از دنیای پیچیده ی سیاست آمریکا سخن گفت و داستان زندگی مردی را به تصویر کشید که در گیر رویارویی با خیانت و فساد دستگاه سیاسی حاکم شده است. وی با این فیلم، تسلط و کنترل همه جانبه ی بشر امروز از سوی ماهواره های جاسوسی را مورد نقد قرار داد. فیلم “دژاوو” دیگر اثر مطرح این کارگردان است که از ساختاری پیچیده، قوی و ریتمی دقیق برخوردار است. فیلمی که خط روایی آن همراه با تکنیکها و خلاقیتهای اسکات به خوبی توانسته حس تعلیق و سرگشتگی را به بیننده القا کند.

همراه خاطرات شیرین شهر کتاب…


شامگاه بیست و ششم مرداد چهار سال پیش، “محمد زهرایی”، مدیر نشر کارنامه و سرپرست شهر کتاب نیاوران، پس از نیم قرن تلاش در عرصه ی تولید و نشر آثار فاخر فرهنگی، در پی سکته ی قلبی و در سن شصت و پنج سالگی در گذشت.
زهرایی ناشری بود که همگان او را به دقت نظر و وسواس خاصش در زمینه ی صفحه آرایی و حروف چینی کتاب می شناختند، نکته سنجی هوشمندانه ای که سبب ساز چاپ نفیس کتابهای ماندگاری در حیطه ی ادبیات، تاریخ و فلسفه شدند. در این میان، زهرایی با چاپ کتاب “مستطاب آشپزی؛ از سیر تا پیاز” نوشته “نجف دریابندری” و” فهیمه راستکار” اوج ریزبینی بی مثالش را آشکار کرد، کتابی نفیس که با وجود قیمت بالا بارها تجدید چاپ شد و به سبب ارائه ی چهره ای دگرگونه از صنعت نشر ایران، در کتابخانه های شخصی بسیاری از ایرانیان – حتی قشر کم مطالعه- جای گرفت.
خوش فکری و ذوق هدایت شده ی زهرایی در رعایت فواصل، شناخت رنگها، طراحی حروف جدید، درج دقیق پانوشتها و پی نوشتها وطراحی جلد سخت در قطع جیبی او را به ناشری خلاق و صاحب سبک بدل کرد. آثاری که با نگاه ریز بین زهرایی آراسته و منتشر می شدند، علاوه بر تطابق با اصول زیبایی شناختی، در هماهنگی مضمون و ظاهر هم قابل توجه بودند ، چرا که زهرایی شاید تنها ناشر ایرانی بود که کتابهای انتشاراتی اش را تمام و کمال مطالعه می کرد و مشورت و گفت و گو با نویسندگان و مترجمان این آثار از اصول جدانشدنی در سبک کاری او بود.
محمد زهرایی علاوه بر نقش مثتبش در عرصه ی نشر، با مطرح کردن ایده ی راه اندازی کتابفروشی های بزرگ در بخش توزیع کتاب، نیز موثر بود. او با راه اندازی و مدیریت کتابفروشی شهر کتاب در نیاوران، توانست علاوه بر ارتقا استانداردهای کتابفروشی در کشور، نمونه و الگویی باشد برای دیگر کتابفروشان.

دلداده ی دنیای جادویی مشرق زمین

نیم قرن از مرگ “هرمان هسه” ادیب و نویسنده ی آلمانی – سویسی می گذرد. نویسنده ای که نامش به گوش تمامی ادب دوستان و اهالی فرهنگ آشناست، نامی که علاوه بر جایزه ی نوبل و گوته با هفت جایزه ی جهانی ادبی دیگر نیز گره خورده است.
هسه در جملگی آثارش بیزاری خود از هر آنچه بوی مدرنیته می داد را آشکار می کرد و بی پروا تلاش جوامع سرمایه داری برای سلطه طلبی و برتری جویی بر مردمان را نکوهش می کرد. رمان “زیرچرخ” او که تصویری ست از تناقضاتی که از سوی جوامع مدرن به بشر امروز تحمیل می شود، نمونه ای بارز از این نگرش است. او پس از شرکت در جنگ جهانی دوم، به بحران های شدید روحی گرفتار شد ولی هرگز از پویایی و خلق آثار ادبی دست بر نداشت.
اما آنچه او را از بسیاری از دیگر نویسندگان صاحب نام غربی، متمایز می سازد نگاه ویژه ی او نسبت به فرهنگ و ادبیات شرق است. خصوصیتی که شاید آن را از رگه ی شرقی مادرش به ارث برده باشد. داستانهایی که او در “گرگ بیابان” ، “کودکی شعبده باز”، “پرنده” و … بیان می کند به واقع تلفیقی ست از آموزه های عرفان شرق و غرب. آثاری که منجر به نمود فلسفه ای جوینده، تعقلی پرسشگر و انسانیتی ژرف می گردند.
اما در این میان، کتابهای “سیذارتا” و “سفر به شرق”، روایتی ناب تر از شرق و عرفان شرقی را به نمایش می گذارند، آثاری که وجه افتراقشان با یکدیگر در این نکته است که در اولی از “شرق” به عنوان محدوده ای جغرافیایی یاد می شود و در دیگری، “شرق” نمادی ست از وجدان، آرامش و آرمان:
“شرق مورد نظر ما سرزمینی خاص و محدوده ی جغرافیایی را شامل نمی شد، بلکه شرق برای ما زادگاه روح بود که جان را شکوفا و جوان می کرد، همه جا بود و هیچ جا نبود، همه ی زمان ها را به هم پیوند می داد و متحد می ساخت.”

شیونی از سر درد…

آگوست امسال، خاموشی “چاولا وارگاس” خواننده ی مکزیکی و “بلبل خوش خوان آمریکای لاتین”، پنج ساله ساله شد.
این خواننده که سبک اکثر ترانه هایش، موسیقی فولکوریک مکزیک بود، با آمیختن احساس بر کلام ، موسیقی خود را مبدل به موسیقی تصویر سازی می کرد که حتی برای مخاطب بیگانه با واژگان او، هم دل نشین و آرامش بخش می نمود. لباس های مردانه ، علاقه ی وافر به سیگار برگ و مشروب، به همراه داشتن هفت تیر و احساسات عاشقانه نسبت به زنان از جمله خصایص ویژه ی این زن هنرمند بودند. او که در هشتاد سالگی اعلام کرده بود همیشه یک همجنسگرا بوده است، مضمون اشعار و ترانه هایش بیشتر حول وصف دلدادگی و شوریدگی نسبت به زنان و شرح غم قصه ی عشق و جدایی می چرخید. چاولا وارگاس با اجرای ترانه های “کبوتر سیاه” و “زن گریان” در فیلم “فریدا” بار دیگر قدرت و صلابت صدای گرم، پر طنین، خشن و گیرای خود را به نمایش گذاشت و گویی داستان دلدادگی و روابط عاشقانه اش با “فریدا کالو” را روایت کرد. هم چنین “الخاندرو گونزالس ایناریتو” کارگردان فیلم “بابل” از صدای عجیب، مردانه و تاثیر گذار این خواننده برای صحنه ی عروسی مکزیک بهره برد، او درباره ی وارگاس چنین می گوید:
“ترانه‌ی چاولا وارگاس، ترانه‌ای بود که بارها به آن گوش دادم. ترانه‌ای که این ایده را در من برانگیخت که یک حس سوررئال را در صحنه‌ی عروسی مکزیک بداهه‌سازی کنم و فضایی به وجود آورم که هایپررئالیسم بتواند با دنیای تخیلی هم‌نشین شود. همین کار را با شاهکار گوستاوو یعنی قطعه‌ی Iguazu کردم در صحنه‌ی فرود هلی‌کوپتر که برای من مثل فرود یک وال در صحرا بود و نمادی بود از برخورد فرهنگ‌ها. جایی که تصاویر، صدا و موسیقی درست مثل فیلم‌های صامت بدون استبداد کلام بتوانند خروشان حرف بزنند”

دل سگ/رضا اغنمی

نویسنده: میخائیل بولگانف
مترجم: مهدی غبرائی
ناشر: کتابسرای تندیس – تهران
چاپ نهم ۱۳۹۲

دیباچه ی کتاب به قلم مایکل گلنی Glenny Michael، انگیزه نگارش و گوهر این اثر را با اطلاعات جالب درباره نویسنده و آثارش توضیح داده. همچنین سرگذشت نشر کتاب فوق را. در کنار آثار دیگر نویسنده درمقام پزشک روستا یادی از «مرشد و مارگریتا» و روش و سبک و سیاق نویسنده و داستان های بلندش یادآور می شود:

 

« اغلب این داستان ها ازسرشت غیرعادی آزار دهنده ای برخوردار بودند که اشاره هایی از دخالت نیروهای خبیث فوق طبیعی درامور أشفته انسان امروز را در برداشتند».
نویسنده، همان گیرائی و طراوت مرشد ومارگریتا با سبک نگارش «رئالیسم خیالپردازانه» را دردل سگ نیز به کار گرفته، قدرت تخیل شگفتاور خود را در این دو رمان ماندنی نشان داده است.

داستان با عوعوی سگ شروع می شود. اما تنها عوعو و سر وصدای سگانه اش نیست که خواننده را پای داستان نشانده، آنچه بیشتر خواننده را جذب و جلب می کند حرف زدن سگ با کلمات ترحم انگیز اما گزنده وهوشمندانه است؛ که مخاطب را درمقابل رفتارهای این حیوان با وفا شگفت زده می کند. سخنانش شنیدن دارد:
«آن بی پدری که کلاه سفید چرکی به سرداشت، اب جوش ریخته وپهلوی چپم را سوزانده. آشپز ناهارخوری ادارۀ شورای اقتصاد ملی را می گویم. خوک کثیف! مثلا بهش می گویند پرولتر! خدایا، چقدر درد می کند! آب جوش تنم را تا مغز استخوان سوزانده. می شود تا ابد زوزه کشید، اما چه فایده؟».
این سگ سخنگو، گذشته از درد وملال خود از اطرافیان وهرآنچه را که در دوروبر خود دیده به دقت تعریف می کند. دربارۀ خلق وخوی و رفتار وکردارهای آدمیان نظر می دهد. اظهار نظرش درتبیین شناخت قابل تأمل است:
«سپورها ازهمۀ پرولترها پست ترند. کثیف تر ازانسان چیزی پیدا نمی شود. البته آشپزها فرق می کنند – مثلا توی محله پره چیستنکا ولاس نامی بود که حالا مرده . .. ».
به نیکی ازآشپز یاد می کند که جان خیلی از سگ ها را نجات داده وهمیشه به سگ های مریض می رسیده با استخوانی که طرف آنها پرت می کرد: «همیشه قدری گوشت هم به آن چسبیده بود». اضافه می کند که ولاس آشپز اعیان ها بوده «برای خانواده تولستوی کار کرده بود».
سگ ولگرد آفریده ی بولگاکف، این احساس را به خواننده القا می کند که گویا از تبار انسان های شرور و پلید است.

به سراغ یک دختر ماشین نویس پایه نه، با درآمد ماهی شصت روبل می رود که : «فاسقش برایش جوراب ابریشمی می خرد». به بهانه عشقبازی به طرز فرانسوی، اندکی فرانسوی ها را دست می اندازد:
«آگر ازمن بپرسید این فرانسوی ها خیلی حرامزاده اند گرچه خوب می دانند چطورخوراکیهای خوشمزه بلنبانند و به هربهانه ی شراب قرمزبالا بیندازند».
همدل با گرفتاری و بدبختی های دختر که بچگی هایش را با گرسنگی گذرانده، می گوید:
«دلم به حال این موجود بینوا می سوزد اما دلم برای خودم بیشتر می سوزد این حرف را از روی خودخواهی نمی زنم. . . . دختره لااقل جای گرمی دارد که درآن پناه بگیرد، اما من چه؟ کجا دارم که بروم؟ عو . . . عو !»

ازآشنائی خود با «مرد جنتلمن» می گوید که دنبال او راه افتاده و هرکجا که رفته پا به پا مرد جنتلمن را تعقیب کرده تا با دادن تکه ای سوسیس مارکدار به سگ :
«بگذارید دوباره دستتان را بلیسم. چکمه هایتان را می بوسم شما زندگی دوباره به من داده اید».
مردجنتلمن وقتی مطمئن می شود که سگ قلاده ندارد خوشحال می شود. بشکنی زده می گوید دنبالم بیا وسگ را به
خانه اش می برد. پشت سر مرد وارد ساختمان می شود. نگهیان شب به خیر می گوید:
«شب بخیر، فیلیپ فلیپوویچ»
«شب بخیر، فیودور»

سگ تیزهوش در زندگی تازه با مرد جنتلمن، همه جوانب را زیرنظر دارد. ازاینکه دربان هنگام ورود او به ساختمان مانع وارد شدن ش نشده حیرت زده ازخود می پرسد:
«وای، چه شخصیتی! به خدا بخت به من روکرده این مرد کیست که می تواند حتی سگ های ولگرد را ازخیابان بیاورد ودر برابر چشم دربان به ساختمان ببرد؟».
سگ، با نگاهی نفرت آور به دربان، عقده های دلش را از آزار واذیت ها که از دربان ها دیده بیرون می ریزد. در وسط پله ها ارباب می ایستد و از دربان می پرسد:
«تازه برایم نامه نرسبده فیودور؟».
و دربان از حضور مستأجرهای تازه خبر می دهد و دیوارکشی بین آپارتمان ها. واضافه می کند:
«غیراز آپارتمان شما دارند توی همه آپارتمان ها مستأجراضافی می آورند. . . . یک کمیته خانگی را جدیدا انتخاب و کمیته قدیمی را عزل کرده اند».
مرد جنتلمن ازشنیدن خبر اوقاتش تلخ می شود و می گوید:
«بعد چه می شود؟ آه، خدایا! . . . بیا، سگه، بیا».

دربخش دوم، پس ازگفتاری درباره آموزش سگ ها درمسکو، جنتلمن سگ را به دست زینا می سپارد با این سفارش : « که فورا ببرش به اتاق معاینه و برایم روپوش سفید بیار».
سگ با شنیدن این دستور، به شک و تردید افتاده دنبال زینا می رود.
دراتاق تاریک و بعدا پرنور، سگ با دیدن قفسه های پراز وسایل و ابزار، دور خود می چرخد و اندکی خرابکاری می کند درخیال فرار است اما راه فرار نیست. قفسه ها و شیشه ها را به هم می ریزد. جنتلمن با شنیدن سروصدای سراسیمه وارد شده و سگ را می گیرند با آمدن مرد دیگری با روپوش سفید:
«حیوان را به پشت برگرداند وسگ با شور و اشتیاق پایش را درست بالای یند کفش گزید. مرد غرید، اما سرش را همچنان نگهداشت مایع تهوع آوری درکار تنفس سگ اخلال کرد وسرش به دوران افتاد».

پس ازعمل بیدار می شود. سرش درد می کند وحالت تهوع دارد:
«چشم راست خمارش را باز کرد واز گوشه اش دید که سراسر پهلو وشکمش را تنگ نوار پیچ کرده اند. لَخت و کرخت فکرکرد: پس این مادرقحبه ها عملم کرده اند».
با دیدن مردی تکیه زده به چهارپایه او را می شناسد :
«پاچه شلوار وجورابش تا شده بود روی زانوی لخت و زردش لکه های خون خشکیده ویُد دیده می شد» از نظرش گذشت همان دکتر است که دراتاق عمل گازش گرفته.
با دیدن عکس گربه در زیرجامه ابریشمی بیماری، پارس می کند، از اخطار دکتر:
«ساکت باش، والا کتکت می زنم! … – رو به بیمار– نگران نشوید گاز نمی گیرد»
سگ شگفت زده ازخود می پرسد:
«گاز نمی گیرم؟»
مراجعه کنندگان ازهمه نوع و بیشتربیماران جنسی هستند. مردی با موهای سبز، زنی بالای سن پنجاه عاشق جوانی به نام مورتیز:
«آه، پروفسور! تمام مسکو می دانند که او قمارباز قهاری است . . . و جوان خوشمزه . . . خانم ضمن صحبت یک گلولۀ توری مچاله را از زیر دامن خشدارش بیرون کشید».
پرفسور پس ازمعاینه خانم می گوید:
«می خواهم تخمدان میمونی را برایتان کار بگذارم، مادام»
خانم از رفتن به بیمارستان خودداری کرده می گوید همین جا عمل کنید دکتر در مقابل پانصد روبل می پذیرد. و سگ ازدیدن وشنیدن این حادثه ها:
«مهی دربرابرچشمان سگ ظاهرشد و سرش به دوار افتاد . . . مرده شورتان ببرد» با دستپاچگی به خواب می رود.

سگ هشیار همه چیزرا زیرنظردارد. با دگرگونیهای پس از انقلاب اکتبر شوروی آشنا شده است.
سرشب چهار نفر که معلوم نیست زن هستند یا مرد. با معرفی خودشان که :
«کمیته مدیریت خانگی جدید این ساختمانیم».
برای افزایش سکنه ساختمان آمده اند. درپرسش .پاسخ ها معلوم می شود که فیلیپ فیلیپوویچ هشت اتاق در اختیاردارد که شامل محل کار و زندگی و کتاخانه اوست.
«جوان موطلائی بی کلاه گفت: «هشت تا! آها، ها، ثروت یعنی این!
جوانی که معلوم شده بود زن است، به صدای بلند گفت: غیرقابل وصف است!».
گفتکوها ادامه دارد. می خواهند تعداد اتاق ها به پنج اتاق تقلیل داده شود. فیلیپ فیلیپوویچ می پرسد:
«کجا باید غذا بخورم؟»
«هر چهارنفر باهم جواب دادند: «دراتاق خواب»
اعضای کمیته دربرابرمقاومت او می گویند:
«دراین صورت پروفسور، باتوجه به سرپیچی سرسختانه شما، ما به مقامات عالی شکایت خواهیم کرد».
فیلیپ فیلیپوویچ، درمقابل آنها به بیمارانش تلفن کرده همه برنامه های عملش شان را لغو می کند.
آن چهارتن با تهدید پروفسور به بازداشت، با دلخوری ساختمان را ترک می کنند.
پروفسور علت را می پرسد.
زن باغرور پاسخ می دهد:
«شما از پرولتاریا بدتان می آید».
سگ که شاهد همه بگومگوها ست:
«روی پا بلند شد و نسبت به فیلیپ فیلیپوویچ ادای اطاعت و انقیاد کرد».

بخش ۳
سگ دراثر پیوند قلب، به تدریج با رفتار و کردار انسان ها آشنا می شود. و رفتار وگفتار آن هارا پیش می گیرد. حرف می زند.
همو، در زندگی شبانه روری با آدم ها، شاهد بگومگوهای تغییر نظام حکومتی در روسیه که آن روزها بیشتر جریان داشت آشنا می شود. فیلیپ فیلیپوویچ که مخالف دگرگونی های سیاسی وبرآمدن شوری است، درمقابل بورمنتال، که می گوید:
«شما همه چیز را تیره و تار می بینید، حالا همه چیز دارد بهتر ازپیش می شود» پاسخ می دهد:
«دوست عزیز، شما که مرا می شناسید، نه؟ من مرد واقعیّاتم، مردی که متکی به مشاهده است. دشمن فرضیه های بدون پشتوانه ام. نه تنها در روسیه، بلکه دراروپا هم مرا به این صفت می شناسند. اگر چیزی بگویم، به این معناست که برپایه واقعیاتی قرار دارد که نتیجه ام را ازآن گرفته ام».
سگ با شنیدن سخنان او به فکر فرو رفته وبا خود می گوید :
«این مرد آدم بزرگی است».
فیلیپ فیلیپوویچ درادامه صحبت های می گوید:
«من از۱۹۰۳ دارم توی این خانه زندگی می کنم ازآن وقت تا مارس ۱۹۱۷ یک مورد نبوده . . . که یک جفت گالوش ازقفسه ناپدید شود، حتی وقتی که در بازبوده . . . دریک روز زیبای مارس ۱۹۱۷تمام گالوش ها به اضافه دوجفت گالوش من، سه عصا، یک بالاپوش و سماور دربان ناپدید شد».
درادامه گفتگوی طولانی، درحالی که دکترازخرابی می گوید، فیلیپ فیلیپوویچ برافروخته وعصبانی پاسخ می دهد:
«آنچه درکلۀ آدم ها است همه چیز را خراب می کند. این است که وقتی این دلقک ها فریاد می کشند:
«جلو خرابی ها را بگیرید من می خندم! . . . هرکدام باید به پس کلۀ خودشان بکوبند وبعد ازاینکه توهمات را ازآنجا بیرون راندند. . . همۀ این خرابه ها خود به خود ناپدید خواهدشد».

دربخش ۴ موضوع تجربه سگ نر به سن تفریبی ۲سال
وضع جسمانی سگ که ازمدتی پیش با اسم شاریک نامیده می شود، توضیح داده شده. مهمتر تغییرات ظاهری و حرف زدن های ش:
«ریزش ناگهانی موی پیشانی و بدن. . . تغییر واضح رنگ و طنین صدا قابل ملاحظه است. به جای صدای مصوت پارس «عو، عو» حالا بالحنی یادآور ناله حروف صدادار«آه – اوه» ازدهانش خارج می شود. . . . سگ درحضور من و زینا به پرفسورپره نو برازنسکی گفت: نامرد مادر قحبه . . . [یادگیری] همه فحش های معروف روسی. امروز پس از آن که دم سگ از تنش جدا شده، او با وضوح کامل کلمه «مشروب» را ادا کرد . . . . . برای اولین بار امروز در آپارتمان گشتی زد. به نظر می رسد مرد قد کوتاه و بی ریختی است. . . . موجود کذائی لباس پوشید با راحتی کامل. ازپوشیدن زیرشلواری خودداری کرد وبا فریادی خشن اعتراض کرد: بروید توی صف، مادر قحبه ها، سرانجام به او لباس پوشاندیم. . . وقتی پرفسور گفت خرده های غذا را روی کف زمین نریز» جواب داد به تخمم! فیلیپ فیلیپوویچ دستپاچه شد، اما خودداری کرد گفت اگردفعه دیگربه من یا دکتر فحش بدهی به دردسر می افتی . . . . . . چهره اش درهم رفت ونگاه عبوسی کرد، اما چیزی نگفت. هورا، اومی فهمد».

دربخش های بعدی بهره گیری شاریکوف ازمزایای انسانی و اشتغال او با حکم رسمی از«بخش فرعی سازمان بهداشت شهرمسکومنصوب ومسئول نابودی چهارپایان ولگرد «نظیرگربه وغیره». جالب اینکه وقتی ازاو می پرسند با گربه ها چه می کنی؟ پاسخ می دهد می برندشان به یک آزمایشگاه، برای کارگران پروتئین می سازند. ازدواجش با دختری ازخانواده «باسنتسووا»، ودرگیری ش با دختر وفاش شدن دروغ گوئیها، (شاریکوف که خود را سربازجنگ دیده و آشفتگیهای بدنی را به زخم های موهوم درجبهه جنگ براوعارض شده، معرفی کرده)، و شکایت های او به کمیته ازدست فیلیپ فیلیپوویچ واطرافیان، پرفسورمجبور می شود اورا از ساختمان بیرون کند.

سرانجام پشیمانی فیلیپ فیلیپوویچ، – کسی که با عمل پیوند سگ را به انسان تبدیل کرد – با مسائل تازه وخلاف باور های اولیه، مجبور می شود این موجود نوپا را به حالت اولیه برگرداند.

در بخش «خاتمه»، با دخالت پلیس جنائی به دلیل آن که شاریکوف ده روز است درسرکارش حاضر نشده است به ساختمان محل زندگی فیلیپ فیلیپوویچ مراجعه می کند و درگفتگو با او وتوضیحاتش درباره عمل سگ، شاریکوف را حاضر می کنند و پس از مشاهده و اطمینان از زنده بودن شاریکوف درسیمای اصلی سگ محل را ترک می کنند.
و کتاب به پایان می رسد.

گفتنی ست که به باورمایکل گلَنی این کتاب را: «می توان به شیوه های گوناگون خواند ولذت برد. ازیک جنبه داستان مضحکی است از بطالت محض؛ همچنین مشقات، کمبودها وناهنجاریهای زندگی مسکو دردهه بیست را دست می اندازد. اما معنایی ژرف تر ازاین دارد.» بلافاصله ازانقلاب روسیه می گوید و دگرگونی ها. می افزاید :
«سگ» این داستان همان مردم روسیه است . . . و جراح عجیب متخصص . . . شاید خود لنین است».