خانه » هنر و ادبیات (برگ 2)

هنر و ادبیات

حاشیه اى بر رمان دره یمگان/مسعود مولازاده/لندن

۲۰۲۱/۴/۴

حاشیه اى بر رمان دره یمگان
داستانى بر پایه سرگذشت ناصرخسرو
نویسنده : دکتر محمد رضا توکلى صابرى
انتشارات : معین

داستان ناصرخسرو قبادیانى با نصرى ستودنى و کهن که نشان از قرون گذشته دارد آغاز میشود . انگیزه نویسنده از پرداختن به زندگى وى آنچنان که خود گفته است استقامت و پایداری او در برابر امیران و درباریان بوده است و در متن کتاب بارها بر خردمندى اش تاکید شده است . این مقاله به میزان موفقیت
در ارایه چهره واقعى این جهانگرد قرن پنجم هجرى در این رمان می پردازد و نه بیش از آن .
ابومعین و یا آنچه او در اذهان ما به آن معروف است – ناصرخسرو ، پس از خواب نما شدن در شبى و تحولى یک شبه ترک شرابخوارى و عیاشى میکند و خدمت امیران را از سلک جغرل بیک را نهى ؛ به گونه اى که دیگر پذیراى هدایاى آنها نیست و راهى سفرى میشود که هفت سال به درازا میکشد .
خواست و انگیزه او از این سفر زیارت خانه خدا بوده است در حالیکه انگیزه سفر و راز هر خردمندى پرسشگرى است و تحول یک شبه اش جای پرسش .
ناصرخسرو در این داستان نه تنها خود پرسشگر نیست بلکه تکیه کلام اش ” ( از من ) بپرس تا برهى ” است و در طول سفرش تنها به دیدار فاضلانى میرود که هم مسلک او هستند . اما در واقعیت ناصرخسرو آدم دیگرى است و خود را این چنین می شناساند .
از فلسفى و مانوى و صابى و دهرى __ درخواستم این حاجت و پرسیدم بى مر

هنگامى که از طرف نویسنده بر خرد او تاکید میشود ، حد اقل در دو مورد مواجه با ابوسعید و محمدبن دوست ناکام است .
ابوسعید پس از دیدن کاخهاى المستنصر ازبرادرش – ناصرخسرو می پرسد : ” من قصر سلطان محمود و مسعود را ندیده ام ، آیا این قصرها به شکوه آنها هستند ؟ ”
– بسى با شکوهتر است
– پس اینان هم همانند آنها دنیاى خویش خوب نیکو ساخته اند !
– اینان اولاد پیامبرند و هرچه کنند شایسته آن باشند .
– رسول چنین زندگى نکرد و زنان او در قصر نزیستند ، فرق ایشان با خلیفه عباسى چیست ؟
با در نظرداشتن این که خلیفه المستنصر فقتط نوزده سال داشته ، ناصرخسرو خردمند آواره دره یمگان آقاى دکتر صابرى در پاسخ ابوسعید میگوید :
– خلیفه و سلطان در خانه خشتى بر زمین نتواند نشست و سپاهیان را به آب و نان نتوان نگه داشت .او هر چه کند بر طریق اسلام است و سىوال نشاید . او پیشواى ماست و هرچه کند صلاح است زیرا او مصلحت مومنین را بهتر میداند .”
ابوسعید سرش را تکان داد و دیگر هیچ نگفت . ( صفحه ١۵٣ )

در مدتى که ناصرخسرودر قاین بود با شخص فاضلى آشنامیشود بنام محمدبن دوست . روزى محمدبن دوست از ناصرخصرو می پرسد : ” چه گویی که بیرون از این افلاک و انجم چیست ؟ ”
ناصرخسرو میگوید: ” وقتی میگویی چیزی ، پس یعنی در درون این افلاک است و نه بیرون آن .”
– پس چه گویی ، بیرون از این افلاک چیزى هست ؟ ”
– عالم محدود است و حد او جدا از او باشد ، پس بیرون افلاک و جهان ها مانند درون آن نباشد ”
– اگر عقل اثبات میکند که براى این جهان نهایتى هست ، پس نهایت تا کجاست ؟ اگر نهایت ندارد و نا متناهى است ، پس نا متناهی چگونه فنا پذیرد ؟”

در ادامه این مباحثه ناصرخسرو در پاسخ میگوید : اگر جهان نامتناهى باشد خلاف توحید و متناقض است . ” ( صفحه ٢٢۶ )
شاید دیگر نیازى به توضیح نباشد که در مجموع آنچه برای ناصرخسرو در این داستان میزان حقیقت است آن چیزى است که با اعتقادات مذهبى او بویژه
به خاندان فاطمى همخوانى داشته باشد ، در حالیکه در واقعیت او آدمى بوده پرسشگر و جوینده و اهل منطق بطوریکه در ادامه تکامل فکرى اش – که از دید نویسنده پنهان مانده – میتوان گفت که باید از بعضى عقایدش باید عبور کرده باشد که این چنین با نفرت از فقها یاد میکند :
از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم ______ که از بیم مور در دهان اژدها شدم

آلتس لند/رضا اغنمی

نام کتاب: آلتس لند
نام نویسنده: دورته هانسن
نام مترجم: گلناز غبراِیی
نام ناشر: نشرمهری. تهران
تاریخ نشر:۲۰۱۶/۱۲۹۵ . چاپ اول

فهرست این کتاب پرماجرای خواندنی ۲۲۳ صفحه ای نشان می دهد که درسه بحش وبیست وهفت عنوان که با درخت گیلاس آغاز و با عنوان خواب به پایان می رسد.

درمقدمه آمده که ماجرا درخانه روستایی در کرانه ی آلپ درجنوب هامبورگ می گذرد. خانه ای پر شکاف و نیمه خراب که از هرسوراخش سرما به درون می خزد. ونشانگر آواره گری هاست که درذهنش حضور دارد. بخشی ازسرگذشت زنی از طبقه ی اشرافی پروس شرقی ست بنام هیلده گاردفون کامکه که پس ازجنگ جهانی دوم به آنجا آمده تا در گلاس چینی دیگران کمک کند تا شیر و سیب بدزدد و شکم دخترش را سیر کند. رفتارش اما به گونه ایست که می خواهد وقارگذشته اش را نیز حفظ کند. «همه ی شخصیت های داستان درحال فرارند . . . آوارکی و فرار یک پدیده ی تاریخی ست وباقی خواهد ماند. . . این کتاب که سالی از پرفروش ترین کتاب آلمان بوده . . . داستان عصریست که هیچ جیز ثابت نیست . . . خواندن این کتاب را بر همه توصیه می کنم». برگ نخست کتاب با این پیام شروع شده است:
«به آن ها که روزی به اجبار
خانه و کاشانه ی خود را گذاشتند و راهی شدند»
وجه دلنشین و همدرد با خواننده وآواره ایرانی. پنداری دردهای ته نشین شده ی من و میلیون ها من های دیگر آوارگان ایرانی را شرح می دهد که خانه و کاشانه را گذاشتند و ازخانه وسرزمین مادری فرار کردند.

آلتس لند

ازباد وتوفان شدید می گوید و زوزه و ناله ی بادهای ترسناک دربرخی شب ها باچه تمثیل جالب آز اسطوره ها: « باد دیوانه سر زوزه کشان دندانش را دردیوارهای قدیمی خانه فرو می کرد ورا با خود می گفت: «حتما وقتی جادوگران برآتش کباب می شدند این طور زوزه کشیدند».ازحفاظت مبوه ی درخت های گیلاس ازآفات کلاغ ها و کاردر همین زمینه و ازماندن و نماندن درآن خانه با سرو صدای همیشگی بادها. وقتی طوفان می شد از خود می پرسید:
« که به راستی باد است یا ضجه ی خشمناک یک نفر. آیداآکهوف گفته بود که با این خانه نمی شود افاده فروخت. زبرفون جلوی پنجره توفان را از شاخه هایش می تکاند».

فلوت سحرآمیز

رسم جاری براین است که درکلاس های آموزشی در تمرین فلوت همراه با موسیقی گیتار، شرکت کنند و باید با آنها بخوانند: چه صدای خوبی، چه طنین زیبایی . . . نویسنده با زبانی موسیقی وار صحنه ی زیبای کلاس های تمرین را شرح می دهد: حالا همه بچه های بچه ها اجازه دارند که از وسط یک سه گوش باچوب :
«همین طور که بچه ها روی ابزارشان می کوبیدند و پدر ومادرها کم و بیش همراهی می کردند آنه رقص کنان با فلوتش در اتاق تمرین به راه افتاد و برند سرود خوانان و لبخند برلب و گیتار به دست از پی او روان شد تا توانست درتمام این مدت سرش را مشتاقانه به این سو ان سوتکان دهد ومادرها نیز بخوانند.»
گفتگوهای خانوادگی درباره ریشه دهاتی وشهری و تفاوت های اجتماعی وفرهنگی این بخش نیز به پایان می رسد.
سومین عنوان این رمان خواندنی، «مسقرشدن» است. هردوزن بازیگر داستان باهم توافق می کنند که ازیک آشپزخانه استفاده کنند. ساختمان خانه قدیمی ناراحت و درحد رو به ویرانی و سبب اصلی جنگ ودعوای روزانه بین آن دوزن نیزهمین خرابیهای ساختمان می باشد.هیلده گارد شهری است و درنقش عروس وآیدا که روستایی ست درنقش مادرشوهر، همیشه دربگومگو هستند: «هیلده گارد همسایه ها را به صرف قهوه دعوت می کرد و فراموشش می شد که یک پیش دستی هم برای مادر شوهربگذارد. بدون یک کلمه حرف پرده های گل گلی آیدارا برمی داشت وتبدیل به دستمال آشپزخانه می کرد وپرده های نو می آویخت». کارل وسط آن دو گیرکرده بود سوت می زد. از ورا اکهوف مالک خانه و زمیندار اصلی می گوید و سگ هایش.شبها وقتی که هواتاریک می شد ورا سگ هارا به آشپزخانه می آورد و بعد سه تایی درآنجا می نشستند. انگار بربالین بیماری پاس می دهند».

ظرافت نجاری
چهارمین عنوان ازسخنان نه چندان جدی بلکه بیشتربرای وقت گذراندن بین «برند» و همکارش
شروع می شود:
ما اینجا نشسته ایم چون یک ایمیل پرازشکوه وشکایت تند وتیزدریافت کرده ام. ازنامه پریبت گرفته و حالا کنارش روی میز قرارداشت دوصفحه ونیم نامه با کلی پرانتز و علامت وسِوال و تعجب. البته حدسش زیاد دشوار نبود. مادرهمان دخترک نان برنجی دردست نوشته بود. به نظرش نیزقابل فهم می آمد که کلارافلسه ی کوچولواجازه نداشته در روز معرفی با دهان پر فوت کند توی فلوت.آنه ازپنجزه بیرون را نگاه کرد یک کیسه نایلون در دام شاخ وبرگ سپیدارلخت وروی ساختمان گرفتار آمده بود وباداین کیسه ی نازک و سبزرا چنان به این طرف و ان طرف می کشاند که انگاردارد حیوانی را فقط به خاطر سرگرمی شکنجه می کند».
صحبت ها بیشترسر کارگاه های نجاری و ساخت و ساز امورنجاری برای میزوصندلی و درب و پنجره ی خانه ودرکل ساختمان هاست ومسایل مختلف:
«آنه به ساعت نگاه کرد. مهد کودک لیون پنج دقیقه ی دیگر می بست. آنه به آرامی ازجا برخاست. یک لحظه دستش را روی بازوی برند گذاشت و رفت وقتی که در را پشت سرخود بست شنید که برند ساکت شد و بعد خیلی آهسته ادامه داد.
بخش اول با این عنوان به پایان می رسد: بازی کردن نقش روستایی.

یخش دوم یا عنوان آوارگان شروع می شود:
ورا آکهوف چیززیادی ازخواهرزاده اش نمی دانست. اما آواره را دریک نظر می شناخت. زنی با چهره ی درهم کشیده مشغول خالی کردن چند کارتن وسایلش از وانت اجاره ای بود به وضوح به دنبال چیزی بیشترازتجربیات جدید وهوای سالم برای پسرش بود. آنجا بیرون برسنگفرش دو بی خانمان ایستاده بودند ویک جانوردرقفس پلاستیکی که پسربچه داشت به سمت ورودی خانه میکشید» . روایتگر با اشاره به «از دست دشمن گریختن»، هجوم قشون آلمان نازی به لهستان بی پناه، فاجعه ی ویرانی و ویرانگری های آن کشور را یاد اورشده به توضیح حوادث آفریده های اثر خود ادامه می دهد. از زندگی در خانه نیمه ویران روستایی با پسرچهارساله ش درمنزل دیوانه ای همه وقت مست و پاتیل پناه آورده ام: «که حیوانات را با تیر می زند و بعد درآشپزخانه اش تکه تکه می کند. پنج سال می شود که به رنده ی نجاری دست نزده ام واصلا نمی دانم چطورقاب های پوسته چوبی و دستک های ایوان وارا تعمیر کنم». غرقه در واقعیت وخیال، مست وپاتیل این بخش نیز به پایان می رسد.
سوسیس آهو

ساختن زیرزمین بعنوان گلخانه درخاکبرداری وحفاری بعلت آبزی بودن زمین، با مشکلات زیادی برخورد می کنند:«حالا تازه می فهمند که چرا دوزوج جوانی که درسمت راست و چپ خانه ی آن ها را ساختند، ازخیرزیر زمین گذشتند. اما وایسورت ها حالا یک زیرزمین خشک برای شراب داشتند و برای سیب زمینی که او و اوا با دست های خودشان اززمین تلابی درآورده بودند. عمارت متروکه روستایی شان حالا سقف پوشالی نویی داشت. پنجره های چوبی نو وسنگفرش های اصل التس لند . . . . . بورکهارد هم اسم کتاب دومش را گذاشت به دنیای چکمه های لاستیکی خوش امدید که فروش خوبی هم کرد». نزدیک دوصفحه در مدح خورد کردن کوشت وکارکرد چرخ گوشت وریختن ان به درون یک تشت می گوید و:
«هاینریش لورس برای یک لحظه دستگاه سوسیس پرکنی را کنار گذاشت وگفت «چش شد؟» ورا زیرلب گفت «فشار خونش افتاد یا گیاهخواراست» و شانه بالا انداخت».

ملخ ها
اخرین عنوان بخش دوم این رمان پر مغز و خواندنی ست.
سرمقاله مشخص شده بود ازشرح حیات وحش تاسوسیس پاکیزه و خون الود که ازاوا اکهوف بپرسد وقت شکاررا تعیین کند. از تدارک وتهیه ی مشروبات الکلی برای جشن بهاری مربای خانگی : «که سال سوم مراسم» بوده است. ازمیوه های پیوندی گوناگون و اصلاح انها می گوید که بدون تردید برای دوستداران وباغداران اهل ذوق بسی اموزنده است. همچنین ازسگ بزرگی که زبانش را به همه می مالید. برای رهایی ازشر او بصدای بلند گفت «سلام سلام».
درخیال از گذشته های گوناگون عبورمی کند در حرکت با چرخش به سمت خانه درحال مستی:
« به راستی می شود درآن واحد هردو حالت را داشت یک مست هشیار. یک هشیارمست. این دیگر چه حالی ست؟ کوکتلش درست نبود. . . . . آدم تا چه حد می تواند بی روح و بی احساس باشد. جاده روستایی آنقدرتاریک بود که بشود زیردرخت سیب ایستاد و شاشید.لا اقل این کاررا می شد کرد. بخش دوم به پایان می رسد.

بخش سوم
باعنوان چشم برگرداندن اغاز می شود:
«درزمستان فقط یقه و سردست هایش را اتو می زد. سرش پولیور می پوشید وکسی نمی دید که باقی را هم اتوکرده است یانه. اتورا گذاشته بود توی آشپزخانه. جایی نزدیک پنجره که بتواند بیرون را ببیند». روزی ورا با دیدن اوپشت سرش سوت می زند او فکر کرده بود که برای سگ هاست که سوت زده ولی: «وقتی دید نیشش تا بناگوش بازاست و شستش را به علامت تایید بالا برده فهمبد منظورش چیست. ورا همیشه همین طور بود چه کارهایی که نمی کرد».
به روایت ازراوی، ورا ازدوازده سالگی بالباس زیر شیرجه می رفت توی رودخانه. بعد ازشنا بدون خشک کردن تنش لباس هایش را می پوشبد:
«دخترها درکل شیرجه نمی رفتند. باسر پریدن فقط کاردیوانه ها بود و البته ورا آکهوف بعدها نشانش داد که پرش با سررا کجا یاد گرفته».
درپایان این عنوان، خانه رو به ویرانی ست. علف ها حیاط را پوشانده و ساختمان دربداغون شده است. ورا بزرگ شده. خودش پدرخانواده و ورا با مردان غریبه به ساحل الپ می رفت.

فرار مغزها
: «دیگر نمی شد با یای برهنه به باغچه رفت. حلزون های شب همه ی تراس را به اشغال خود در آورده بودند. این جانوران قهوه ای ولزج بورکهارد یک بار پایش راگذاشت روی یکی ازآنها و ازان وقت دیگر کفشش را درنیاورد».
ازرفتار اوا با حلزون ها و عنکبوت تا با نفرت یاد کرده می نویسد که:
«اوا، با قیچی مخصوص آنها را ازوسط به دو نیم می کرد. بورکهاد می دید که حتی چهره اش را درهم نمی کشید. اوا دیگرعنکبوت هارا نمی برد بیرون که رهایشان کند. کاری که قبلا می کرد. حالا دیگرآب جوش راباز می کرد و سردوش رامثل دستگاه پخش آتش روی عنکبوت های چاق وچله می گرفت که دروان پیداشان می شد».
پایان این عنوان رمان بسی جالب وچه بسا ازآزادی انسان ها فارغ ازقوانین اخلاقی و دینی و . . . . . قابل تآمل است می نویسد : «او [اوا] چرا این قدر خشمگین است رابطه میان او و آن درخت شناس معروف به وجود آمده بود بورکهاد که کور نبود. البته نه آن قدرجدی. زندگی زناشویی شان درهمه ی زمینه ها براساس آزادی طرفین بود. به هم اجازه ی شیطنت هایی را می دادند. بالاخره باید از زندگی لذت برد. هیچ زن و شوهری ازاین کار ضرر نکرده بودند، برعکس می شد گفت به دوام زندگی کمک هم می کند اما برایش قاعده و قانون مشخصی داشتند. هیجان اشکالی نداشت ولی عشق و عاشقی قدغن. بورکهارد شرایط بازی را رعایت کرده بود . . . دررابطه با اوا زیاد مطمُن نبود».

آخرین عنوان رمان خواب است
دراین جا راوی رمان ازباورهای اوهام وخیالات وعقاید عوامانه مثلآ [اجنه] یاد می کند:
«همین که هوا تاریک وهمه جا ساکت می شد و فراموش شدگان راهرو را به اشغال درمی اوردند، همان وقت که صداهای قدیمی از میان دیوارها درگوشش پچ پچ می کردند آن وقت باورش می شد که خانه هرکاری که بخواهد می کند . . . ». برای تابستان سال آینده تعمیرات اساسی خانه را تدارک می بینند. ورا با دیدن ویلی با خرگوش هایش، هایتریش لورس، بهترین پسرخانواده او درراهرو به آنه رقصیدن یاد می داد . . . . . می گوید شما خانم های جوان چه چیزی بلدید؟ رفوکردن جوراب و رقصیدن که بلد نیستید!». ازرقص وشیوه ی تعلیم رقاصی او به نیکی یاد می کند.
با اشاره به موسیقی آرام و خواب آور رمان خواندنی آلتس لند به پایان می رسد.

داستان های کارگری وکودکان کار درادبیات معاصر/رضا اغنمی

نام کتاب: داستان های کارگری و
کودکان کار درادبیات معاصر
ناشر وتاریخ نشر: ؟؟

این کتاب در ۲۰۲۱/۳/۸ توسط نویسنده به دستم رسید در۱۵۸یکصد و پنجاه وهشت صفحه، شامل سی داستان است که توسط نویسندگان گوناگون ایرانی نوشته شده وبه همت نویسنده جمع آوری و تدوین و منتشر شده است.
طرح خوشایند، روجلد و پیام هشیارانه که زنگ دلخراش بیعدالتی و خشونت رایج کم نظیر در کشورباستانی آن هم توسط منادیان دین اسلام: درحکومت ملایان فاسد و چپاولگرزمان را د راذهان مخاطبین به صدا درآورد ه آغاز شده است:
« تقدیم به زنان و مردان کولی بر».
شغل ننگ اوری از دستاوردهای سیاه حکومت فاسد ملایان که امامش گفت: «اقتصاد ما خر است» و هزاران جوان مسلمان دربند زندان ها را به قتل رساند و جنازه هایشان را فله ای زیرخاک ها پنهان کرند!
فهزست مطالب : پس از مقدمه وچند روایت از راویان، با عنوان «گزیده داستان ها» باغنوان «سگ ولگرد صادق هدایت » آغاز و باعنوان :«آهو — اثرمنصوریاقوتی» به پایان می رسد.
کتاب شامل سی داستان است که نویسنده با عناوین گوناگون و خواندنی افکار و اندیشه های نویسندگان را توضیح داده است:
«هرکدام از این نویسنده ها به داستان های کارگری در مناطق محل زادگاه خود می پردازند. ازکودکان کار، آزارهای جنسی کودکان کار، زنان کارگر و کارگران محیط های صنعتی و . کارگری و . . . می پردارند»
ازقول اورهان پاموک نویسنده نامدار ترکیه ای روایت آورده که : « یک رمان نویس به سخنگوی افرادی که نمی توانند سخن بگویند تبدیل می شود ».
برای همین است که اکثر نویسندگان اززندان سر برآورده اند و سانسور کردن کتاب ها.
نویسنده اشاره ای دارد به گوشه هایی از حضورکودکان کار در متن داستان نویسنده ها:
صادق هدایت درسگ ولگرد. نجف دریابندری کارگران مهاجر دورافتاده:«از خانه وکاشانه خود دراثربیکاری مجبور به مهاجرت شوند و همچنین سختی کار درپالایشگاه آبادان رابیان می کند. صادق چوبک دریحیی و عروسک فروشیٍ، کودکان کارو بی خانمان بازگو می کند و بهرا م صادقی، اززبان فرزند یک کارگر مشکلات کار ودرآمد پدرکارگررا بیان می کند»
نویسنده، درپایان مقدمه اشاره ی جالبی دارد که بسی همدلانه و انسانگرایانه :
«درخاتمه احساس کردم که نباید نوجوان ها و زنان و مردان کولیر زحمت کشان هموطنان کردستان را ازیاذ برد و دربرابرستم وظلم تن به خفت و خواری نداده وازشرف وانسانیت خود دفاع کرده از دوجناح حاکمان و سرمایه داران مورد ظلم وبیعداتی قرار گرفته اند». با اشاره به چند روایت ازکولبران برگرفته ازسایت کمیته هماهنگی عنوان مقدمه به پایان می رسد.

کمیته هماهنگی حکایت کولبران

«کولبری ریشه درنابرابری و توزیع نا عادلانه امکانات وخدمات و حتی ایجاد شغل درکشور دارد ». با اشاره به گزارش «هلاله امینی» نماینده استان کردستان درشورایعالی استان ها اضافه می کند: «با زنان و دخترانی مواجه هستیم که مجبورند درنقش یک مرد ظاهرشوند تا به صف طولانی کولبران به پیوندند».
این شغل نامیمون وغیرانسانی ازدستاوردهای شوم حکومت ملایان است که دراثر بیکاری و فشارهای: مذهبی و اقتصادی واجتماعی ازسرآغازسلطنت شیعی منادیان اسلامی در کشور به هموطنان غیور «اهل تسنن» تحمیل شده است. ازبستن مساجد درمناطق وسیع سنی نشینان و دیگرازارواذیت های غیرانسانی هنوزهم ادامه دارد. ویران کردن مراکزفرهنگی ومذهبی اهل تسنن، رواج کمیته هایی برای شیعه کردن مردم با حقوق ثابت ماهیانه، مثلا تشکیل سازمانی درسوریه که تازگی ها خبرش منتشرشده است».
راقم این سطورچند سالی درمناطق سنندج وسقز و بانه وسردشت سرگرم کار بودم با خاطره ی خوش ازمردم صبوروانسان دوست وامین وغریب نوازکردها، محل را ترک کردم. بی اغراق بگویم که درسراسرآن سال ها نه بی حرمتی دیدم نه متجاوزی ومهمتر نه کولبری . بگذریم.
نویسنده، ازگرفتاری های معیشتی مردم محل می گوید :
«چندسالی ست که در مناطق غربی دامداری وکشاورزی کفاف زندگی را نمی دهد ورنگ لباس زنان این منطقه عوض شده تا باظاهری مردانه مشکلات بیکاری را درعبور ازکوه های صعب العبور کم کنند» وسپس روایت های تلخ و دردناکی از سرگذشت مردم را شرح می دهد.
از«مانی» می گوید: «تلاش نوجوان کولبری برای خرید گوشی هوشمند با سقوط از کوه ناتمام ماند. پسر با بارش سقوط کرد و صدایش درکوه پیچید:
«مادر جان مادرجان به دادم برس»
زن غلت زدن پسرش را درسراشیبی کوه وبرخوردش با تخته سنگ ها را می دید اما جز فریاذ زدن …» کاری ازاو ساخته نبود این بخش ازماجرایی است که چند روز پیش برای کولبری ۱۴ ساله رخ داد». ص۱۵
درجدال با مرگ ادامه می دهد که: سرما تا مغز استخوان سه کولبر نفوذ کرده بود. آن ها هیچ وقت چنین سرمارا تجربه نکرده بودند. اراد هرلحظه حالش بدتر می شد و ازطرفی ان ها به هرقیمتی که شده بارهارا با خود می آوردند. . . . . . . زیاد راهی نمانده بود اگر می توانی کمی بدو تا گرم شوی. نمی توانست راه بیاید. مدام زمین می خورد دوباره بلندش می کردم . در همان حال زنگ زدم به بهزاد. گفت راه افتادیم داریم می آییم. گفتم زود باش که داریم یخ می زنیم. آزاد دوباره افتاد».
از بی انصافی وبیرحمی برخی کولبران می گوید که وقتی به آن درماندگان نزدیک می شوند: «آنها چند کولبر غریبه بودند که حاضر نشدند کوچکترین کمکی به آن ها وآزاد ازپا افتاده بکنند . . . » حتی حاضر شده یک میلیون تومان بدهد به کولبرانی که بار نداشتند آزاد را با خود ببرند موفق نمی شود.
درادامه ی روایت تلخ درماندگی خود در نجات آن سه جوان به صاحب بار تلفن کرده ازاو کمک می خواهد. او می گوید بیا توی پاسگاه می فرستم آن ها را بیاورند . عده ای را می فرستند ولی آن ها راپیدا نمی کنند. فردای آن روز مردم توانستند آزاد را پیدا کنند اما فرهاد آنجا نبود . . . . . فرهاد تا اخرین لحظات حالش خوب بود او خودش را فدای برادرش کرد» ص ۲۱

گزیده داستان ها
در این بررسی با رعایت حرمت همه ی داستان ها، سه داستان ازسی داستان جهت بررسی برگزیده ام.
قفس طوطی جهان خانم. از نسیم خاکسار. ص ۶۱
آقامهدی زیگزاگدوز. ازاکبرسردوزامی. ص ۸۹
مسابقه. ناهید طباطبایی.ص ۱۴۱
۱ نسیم در« قفس طوطی جهان خانم» ازیک روزداغ شهر سوخته زار می گوید که ازداغی هوا خروس ها مجبور به آوازخوانی شده اند. اسداله خان که در محل معروف است وسرپرست و کنتراتچی خانه های گارگری باماشین جبپ زمان جنگش با گازداذن ها ی پر سر وصدا وغیرمعمولی توخیابان های شهردرآمد و رفت است و همیشه با کارگران درگیر که با هیاهو وجنجال ها سروکله می زند.
ماجان می گوید ازخانه جانعلی خبری نیست. کل خاتون پاسخ می دهد: جانعلی را نمی شناسی بازبردن شون جمشیدآباد تاخونه های شرکتی را نشونشون بده» سخنان طعنه آمیزان دو در باره ی. تندروها واعتصاب کارگران شرکت نفت است. جانعلی ساده و دهاتی دراعتصاب شرکت می کند کل خاتون گفته بود بازخبرهایی شده شاید برای همین اکبر آقا توی حیاط پیدایش نبود حتما رفته بود دار و دسته اش را جمع کند که اگر خبرش شد مثل ان دفعه بریزند سر اعتصابیون ابن بار حتما جانعلی احتیاط می کند».

۲ اقا مهدی زیگزاگدوز ازاکبرسردوزامی ص۸۹
داستان این گونه شروع مس شود:
« ازوقتی که اقا مهدی زیگزاگدوز کارخانه دارشده بود نه خواب داشت نه خوراک البته این چیزی که اقای مهدی اسمش را گذاشته بود «کارخانه» یک کارگاه کوچک دو ونیم در دو ونیم بود. بایک میز برش به طول و عرض یک دریک و نیم بود و یک چرخ خیاطی دستی که جهیزیه ی زنش بود».
زبان گیرا و زیبای نویسنده، کارگاه آقامهدی را درذهن مخاطب مینشاند و همو به سیری گذرا روایت های اکبراقای سردوزامی را دنبال می کند.به گفته ی راوی «فکر کارخانه داری تقریبا دو ماه و نیم مانده به پاییز به ذهنش رسید یعنی همان روز که صاحب کارش پس از یک هفته ایرادهای بنی اسراِییلی ازکارگاه بیرونش کرد».
آقا مهدی سرمایه ای نداشت که وسایل کارش را تهیه کند. بافروش یک قالی پولی تهیه کرده و لوازم ضروری را می خرد و در طبقه ی ششم یکی از پاساژهای شاه آباد اجاره کرده کارش را شروع می کند. کارخانه داری آقا مهدی مقارن زمانی ست که اولین بچه اش محمد دوماهه شده است. دوماه بعد اقا مهدی دربرخورد با مشکلات کاری از کارخانه داری خود پشیمان شده :«می گفت عجب گهی خوردم». وداستان آقا مهدی بااین پیام :
«گه به گور پدر هرچی گارخانه داره» به پایان می رسد.
گفتن دارد که زبان سنجیده ودلنشین اکبراقای سردوزامی را باید حس کرد وستود. با آرزوی موفقیت ایشان .

۳ — «مسابقه» اثر خانم ناهید طباطبایی.

اغاز داستان:« مدت ها بود که می آمد و می رفت وهیچ کس متوجهش نمی شد که با عینک کلفت روی چشم هایش تنها احساسی که درآدم به وجود می اورد – اگر می آورد – بی حوصلگی اش بود» .
بعدها می فهمد طرف به خا طر ضعف چشم ها می ترسد که کارش را ازاوگرفته و بیکار بماند. روزی اتفاق می افتد که راوی درحالی که ازلابلای کرکره پنجره ای فضای مقابل خود را تماشا می کره، به صدای ناگهانی شکستن و افتادن چیزی برمی گردد پشت سرش می بیند همان عینکی ست که درب شیشه ای اتاق را ندیده ورفته یکراست تودل آن و عینکش شکسته نشسته روی زمین بین خرده شیشه ها دنبال خرده شیشه های عینک خود می گردد:
« یکی ازهمکاران پیش قدم شد و ازبچه ها پول جمع کرده به او داد. سه روزبعد عینک جدیدش را زده یک کش کلفت آن را پشت سرش محکم می کرد».
راوی داستان یکی دوبار به اوگفته که این همه دستمال کشیدن وتمیزکردن عینک به جایی نمی رسد. درجواب خندید وگفت :
«یک ذره خاک جایی باقی بماند کارش را ازدست می دهد. فهمیدم که چند بچه دارد که بچه هایش کلاس چندم هست. واینکه زنش کمر درد دارد».
بررسی کتاب به پایان می رسد.
با آرزوی موفقیت نویسنده با اثر جالب در توجه به دردهای اجتماعی.

تفریح المسائل ومثنوی بکارت»/رضا اغنمی

نام کتاب: تفریح المسائل ومثنوی بکارت»
نام نویسنده: هادی خرسندی
نام ناشر: باران سوئد
چاپ نخست:۱۳۹۹ -۲۰۲۱
طرح روی جلد وصفحه آرائی: کمال خرسندی انتشارات الفبا . لندن.

نخستین صفحه آمده است:
«زبان زنده کردم ……
این کتاب را تقدیم میکنم به زبان فارسی که مرا زنده کرد!
شاهنامه ی فردوسی را خاطرنشان کرده و با یادی اززحمات سی ساله و خدمت آن مرد بزرگ تاریخی ایران زمین می گوید:
بسی حال کردم دراین یک دوسال
به عشق شما مردم اهل حال
پی افکندم از طنز کاخی جدید
بیائید داخل که خوش آمدید ….!

در صفحه شناسنامه کتاب ۲۲۹ برگی امده است که: «تمامی نقل ها دقیقا از«تآلیفات آیت الله خمینی است . و روایتی ازپیامبر بزرگوار اسلام می آورد که :
«من شوخی میکنم ولی جزسخن حق نمی گویم»
صفحه ی روبرو در زیرنگاره ی مردی اخمو و عبوس، که تارموهای ریشش را حشراتی شبیه عقرب فراگرفته زیرش امده «مقلدان جهان متحد شوید!

ازهمین جا
آغارمیکنم.
پس ازمعرفی هنرمند المانی که ارکارتونیست های معرو ف المان می باشد، و طراح نگاره ی گوینده ی شعاربالارا کشیده، متن کتاب شروع می شود.
نویسنده خوش ذوق و کم نظیر قرون تاریخ، که روایت هایش را با سروده های سنحیده و زیبا مکتوب کرده خواننده را تا آخرین برگ با نثر ویژه و توانایی های کلام «لخت وعریان» مسحور می کند شروع شده است.
دراین اثر نگاه عمیق نویسنده ی پخته و صاحب سبک و بسی فاضلانه در پوشش «طنز»، گسترش جهل کهن سال و ریشه دار فرهنگ غالب بدوی بیگانه را مطرح کرده قابل تآمل است. همو،با شهامت و شجاعتی قابل تمجید، نگهبانان و منادیان فاسد و انگل که برتخت سلطنت آخوندی تکیه زده اند را به باد انتقادی تند و بی پروا گرفته است :
«مقلدان جهان متحد شوید»، هشدار نویسنده و طعنه ی تاریخی او پیام سرنوشت فرجامین رهبران خون آشام جهانی، چون هیتلروموسولینی واستالین وصدام را دراذهان مخاطبین زنده می کند.با طرح یکی ازبزرگترین آفت های اجتماعی «تقلید» که درتحمیق جامعه نقش ویرانگری داشته و دارد شروع می کند:
«بیا آگه شو ازاحکام تقلید . . . . .
بدان باید چه سان خورد و چه سان رید
بدان باید جه سان کرد و چه سان داد
چگونه گاده باید شد چه سان گادت
وسپس مسئله ی یکم را شروع می کند. وبعد ازشرحی خواندنی می گوید:
«بنام آن خداوند تعالا
که ما را خوش خوشک آورده بالا
به ما گفته که روحانی بمانیم
نماد جهل و نادانی بمانیم
******
*****
تو ازیک مجتهد تقلید کن زود
بخور ازآنچه ایشان خورد وفرمود» ص۱۴

درباره ی تقلید باید گفت که از قرن دوم و سوم شروع ودرجوامع اسلامی به خصوص « شیعه» تا به امروزبین شیعیان درقدرت است. گفتن دارد که دیگرپیروان اسلام به ویژه اهل تسنن اصلا و ابدا اعتقادی به تقلید نداشته و ندارند. منادیان و پیشروان تقلید که مجتهدان هستند، با نوشتن وتنظیم وتدوین انتشار کتابی به نام «رساله» جایگاه روحانی خود را به بالاترین مقام دینی درمذهب تشیع تثبیت کرده اند. این رساله که درنزد پیروان تشیع، پس ازقرآن بالاترین جایگاه ومنبع اصلی احکام دینی رادارد، و برای یک شیعه لازم وواجب است از مجتهدی که به آن تقلید کرده و مقلداوست ودرمقام «مجتهد جامع الشرایط»، درخانه خودباید داشته باشد. کتابی که هرگونه مشکل مذهبی مؤمنان درحکم حلال مشکلات درآن پیدا کرده وحل وفصل می کنند.

اگر مقوله ی تقلید و مقلد شخص را ازدیدگاه انسانیت، حقوق انسانی، خرد فردی و اجتماعی زیر ذره بین نقد برده شود، فاجعه ی بردگی انسان مذهبی درهرلباس و مقامی که بوده باشدعریان شده موجبات نکبت وفلاکت های گسترش یافته ی تاریخی مان نیز روشن می شود.
تقلید برده داری دینی وشرعی ست، با آداب ورسوم قوم بیگانه عرب جاهلیت که باشرایط زیست منطقه ای امروزه، نه تنها ناخوا بلکه درتضاداست که متآسفانه دربین شیعیان رواج گسترش یافته دارد
دردیگرفرق اسلامی از تقلید چندان خبری نیست. تقلید نوعی برده گی و اطاعت کورکورانه از عمامه داران تن پرور و دلالان جهنم و بهشت است وبس که در دوران سلاطین صفویان شیعه گری رسمیت پیدا کرد. و بعد ها باشکل گیری مدارس دینی بانام طالبیه تولید ملایان نیز بیشتر شد تا سال ها گذشت و «آیت الله» جزو القاب علمی و مرتبت والای ملایان گردید. حال آنکه تا به امروز، با همه پیشرفت های علم و دانش جهانی، نه خدا را کسی دیده و نه خود او ظاهر شده تا کسی را ببیند و به نمایندگی خود برگزیند! پنهان ماندن صورت آفریدگار هستی درادیان ابراهیمی نیز مورد سوُ استفاده پیشوایان دینی شده و رخساره ی نامرعی او در شیعه گری با واژه ی پرجبروت «آیت الله» رونق پیدا کرده است.
بنا براین تقلید ساخت وباخت ملایان است در رونق فریب و بزرگنمایی جایگاه اجتماعی خود.
این روایت نیز شنیدن دارد :

« عرب ها درگذشته هم الله را دربالاسرهمه ی بت ها قبول داشتند وهرقبیله ازطریق بت خاص با خود الله رابطه برقرار می ساخت. آنان این بار می خواستند رابطه با الله ازطریق پیامبرقبیله برقرار شود. اگرقریش پیامبرخود را داشت، چرا قبایل دیگر ازداشتن پیامبرخاص خود محروم باشد؟ اینک بساط خدایان مختلف مانند عزی و لات ومنات وهبل و غیره برچیده شده بود و همه جا نام الله بود که دست بالا را داشت. «کلمه الله هی العلیا» همه الله را قبول داشتند». کتاب :
«درکشاکش دین و دولت اثردکتر محمدعلی موحد چاپ تهران نشر ماهی صص ۸— ۲۷۷ .۱۳۹۸
با تمجید وستایش ازدرایت اجتماعی پیامبر گرامی اسلام : اگر روایت بالا درست بوده باشد، با این پرسش شک وشبهه اینکه مسلمین جهان و تمام ستایشگران « االله » بت پرستند چه باید کرد ؟!

یکی ازکارهای مفبد وبنیادی دوران رضاشاه، قدغن بودن مراسم روضه خوانی، دسته های سینه زنی و قمه زنی وعزاداری های ماه های محرم و صفربود. درفردای واقعه ی سوم شهریور ۱۳۲۰ با حمله ی متفقین به کشور و بمباران تبریز توسط روس های متجاوز، و تعویض سلطنت ازپدر به پسر تبعید رضا شاه به جریزه موریس، رونق مساجد و راه افتادن ملایان، با لعن و نفرین «رضا خان قلدر» مراسم سینه زنی و قمه زنی به راه افتاد. وحیرت آ ور اینکه محمد رضاشاه جانشین رضاشاه، در مراسم عزاداری دهه ی عاشورا در کاخ گلستان پای منبر مرحوم فلسفی نشست و دستمال به دست گریست.
دهساله بودم که با حادثه شهریور۲۰ مراسم عزاداری وگریه وزاری برای کشته مرده ها ی بیگانه ها آشنا شدم. درهمان سال ها رساله ای درخانه ما بود مربوط به حاج میرزاابوالحسن آقا اصفهانی که آن زمان ها مرجع تقلید بود. هروقت پدرم آن رساله را دست می گرفت درخلسه فرو رفته چشمان ش را می بست روجلدش بوسه می زد بسم االله یا صلواتی زیرلب گفته سپس باز می کرد و دنبال حل مشکل ش می گشت. روزی پرسیدم: پدراین کتاب را که خدا نفرستاده یکی نوشته داده چاپگرچاپ کرده شما از حاج حسین آقا سروش که در بازارشیشه گرخانه تبریزکتابفروشی دارد و همسایه هم هستیم خریدید. چرا با سلام و صلوات دست می زنید وباز می کنید؟ گفت قرآن دوم ما رساله ی مراجع تقلید است! هیچ وقت بدون وضو و صلوات نباید دست زد یادت باشد!
بیم وهراس ازخدا وکتاب های دینی در ذهن نورسبده ام رخنه کرده بود.

هادی خرسندی، این هنرمند کم نظیردوران تاریخی ما، به درستی رگ وریشه ی قوم پلید وانگل ملایان را شناخته به آفت های نکبت بارحضورشان پی برده است. درزمان حضورش بود که درواقعه ی انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷ شاه ازایران رفت وامام خمینی ازتبار همان آیت الله ها با سابقه اندک زندان وتبعید چند ساله به عراق، به کشوربرگشت و بامشایعت بی نظیر مردم رو به رو شد وبا وعده وعیدهای زیاد عوام پسند: آزقبیل : آب و برق مجانی و آزادی برای همه مردم و تقسیم ثروت مستکبران بین مستضعفان و ازاین گونه وعده های مفتکی! اما وقتی برتخت قدرت تکیه زد و زیر پایش محکم شد با همان سیرت آخوندی بدون کمترین شرم وحیا گفت : «خدعه کردم» و کمی بعد گفت « اقتصاد مال خر است» بی کمترین رعایت انسانیت، با کشتاری بدون دادرسی هزاران جوان مسلمان ایرانی که درانقلاب ۵۷ از مشایعین ش بودند را در درزندان های گوناگون کشور کشت و جنازه هایشان را زیر خاک پنهان کردند. پارک لاله تهران با انبوه مادران سیاهپوش نمونه واری ازاین کشتار ظالمانه ی مرد کینه توزاست که درقبای آیت اللهی هم اندیش باهیتلر و موسولینی و استالین در تاریخ آدمکشان ثبت وضبط شده است. وحیرت آور اینکه بارگاه مجللی با گنبد طلایی در جنوب تهران برایش ساختند که زیارتگاهی شده برای مسلمین! ودرآینده ای نه چندان دور جایگاهی به مانند مشهد مقدس قبر امام رضا خواهد بود.

نویسنده هشیار وآگاه زمان درآداب تخلی پوشاندن عورت می نویسد:
«مسُله ۵۷ واجب است انسان وقت تخلی ومواقع دیگرعورت خود را ازکسانی که مکلفند اگرچه مثل خواهر و مادربا او محرم باشند و همچنین دیوانه ممیز وبچه های ممیز که خوب و بد را می فهمند بپوشاند.ولی زن و شوهرلازم نیست عورت خود را از همدیگر بپوشانند»
درادامه ی این عنوان می سراید:
نه در سوره شده منبع نه درآیه
که زن بیند زشوهر کیروخایه
وگر همسر فراوان داری ای مرد
نمایشگاه دایر میتوان کرد
بیفت ولم بده خود را ولو کن
هنرها را نمایان ازجلو کن

*******
بگو مردم، بترس از عر و تیزم
که من دست بزن دارم عزیزم» ص۱۸

روزه ت باطل بشه شناسنامه ت باطل نشه
مسُله ۱۵۸۱ اگر روزه دار بقدری تشنه شود که بقصد ازتشنگی بمیرد میتواند به اندازه ای که ازمردن نجات پیدا کند آب بیاشامد ولی روزه اش باطل می شود. . . .
مقلد دین به مرگت نیست راضی
بخور آبی که چانت را نبازی
بخور یکذره چونکه هستی بی تاب
اگرچه روزه ات گوزیده برآب
دوتا جرعه بنوش وکم بکن قال
ولیکن روزه مالیده بهر حال
تو اصلا گر که میترسی بمیری
ببم گه مبخوری روزه بگیری» ص ۱۷۰

مسُله ۳۹ درصورت قضای حاجت درپشت بام مسجد:
مؤذن آی مقلد ای مقلد
تو فرضا ریده ای بر بام مسجد
فوراگزامیل که منظورت اذان بود
ولی طبع تو بدجوری روا ن بود
خلاصه کرده ای خود را تو خالی
ولی حالا بزن به بی خیالی
*******
*******
برو جای دگر ذ کر اذان کن
شکاف سقف آنجا امتحان کن. ص ۱۸۴

استفتای استریپ تیزدرپادگان ها:
«درزورخانه ها مرسوم است موقع ورزش افراد ضرب می زنند.آیا این کارجایزاست و همچنین طبل و موزیک که درارتش می زنند جایزاست یا خیر؟
[پاسخ] اگر به نحو مناسب با مجالس لهو ولعب باشد جایز نیست»
وشنیدنی ست و خواندنی سروده ی هنرمند انساندوست متواضع :
اگرهمراه ضرب و زورخانه
برقصد پهلوان در آن میانه
اگراسمال دکل رقص شکم کرد
که فیلش یادی از بابا کرم کرد
اگر همراه با موزیک ارتش
بیفتد کون ارتشبد به جنبش
*******
*******
تمامش رد شده از خط قرمز
نه جایز، پس نه جایز، پس نه جایز ص ۲۰۱

فتوای فله ای به استفتای دخول به برادر همسر
ازآقای خمینی پرسیده اند و ایشان پاسخ داده اند:
بسمه تعالی. خواهر مفعول به فاعل حرام است.
ونویسنده کتاب سروده :
چقدر این مسُله درپرسش ماست
مرتب می رسه هی از چپ و راست
یکی میگه دخولش بوده کامل
یکی میگه دو ثلثش رفته داخل
یکی گوید که تر کردم درش را
کنون خواهم بگیرم خواهرش را
پدر سگ چشم اوبوده به خواهر
ولی کرده به ماتحت برادر
نه جانم، این حرومه این حرومه
دیگه این آخرین فتوا تمومه ص۲۰۹

چگونه درلباس حج ازعقب و جلو با زن و مرد . . .

مسُله های ۱و۲و۳ : جهت پرهیز ازاطاله کلام به پاسخ هنرمند گرامی و سخندان فاضل زمان، بسنده می کنم:
مقلد من اگر جای تو باشم
قوانین را همه ازهم بپاشم
به جای گوسفند وگاو و اشتر
ز اسکن جیب مرجع را کنم پر
بگویم طبق «تحریر الوسیله»
بجز از بهر من شش تا طویله
به او گویم مرا اینجا بینداز
که من پایان حج ام اورژانش است
تقاضایم فقط یک آمبولانس است» ص ۲۱۴

چگونه با طفل شیرخواره سکس کنیم !!! (تفخیدإ)

حیرت زده در شک و تردیدانسان بودن دستاربندان با افکارحیوانی!!! خرسندی را می بینم فرورفته دراندیشه ی این جانوران دوران « نِیاندرال» ها و به ناگهان فریاد سرمی دهد:
«من هادی خرسندی دراینجا
بدون قافیه هم میزنم جا
ازاین فرمایشات چندش آور
به دیدار خیالی میزنم سر
ولی گر مسُله را نقل کردم
ز روی احتیاط و عقل کردم
نوشتم تا نپرسندم خلایق
چراسانسور کردی این حقایق
همین جا اخر خط کتاب است
که براین مسُله حالم خراب است.
وکتاب به پایان می رسد.

بگویم و بگذرم که این اثربی نظیر مرد خردمند وتوانای زمانه ی پرآشوب و خشونت زای ما، در کارنامه پربارش خواهد ماند. و درادبیات کشور ازجاودانه هاست.

وا اسفا که آغاز سلطنت منحوس و نکبت بار ملایان بی کفایت ونالایق، فضای عمومی کشور را بهم ریخت. با گسترش فساد حکومتگران نوپا، فروپاشی اقتصاد کشورنابود شد. دانایان و خردمندان فراری شدند و تبعید اجباری. برای مردی که گفته بود اقتصاد مال خر است مقبره ای با گنبد طلایی ساختند و شد زیارتگاه مسلمین!

یادی از شهروز رشید/رضا اغنمی

۱۳۹۹/۹/۷رضا اغنمی
یادی از
شهروز رشید

دردیماه ۱۳۹۷ بود که روزی تلفن کرد و پس ازسلام و احوالپرسی گفت من دیروز آمده ام لندن حتما شمارا باید ببینم. گفتم آدرس می دهم بیایید خانه یا اگرهم خواستید بیرون جایی را قرار بگذاریم. گفت من بیرون نمی توانم بیام آدرس میدهم و ساعت ۳ بعدازظهردرایستگاه اتوبوس نزدیک محل اقامتم شما رامی بینم. رفتم. منتظربود. راه افتادیم به خانه که رسیدیم خانم صاحبخانه را معرفی کرد خانم «خنجی» معلوم شد که همسر مرحوم خنجی برادر آقای دکترخنجی که عمرش مستدام باد با همه نیکنفسی خود وهمسر گرامی شان شاعر فاضل ومهربان دکترشاداب وجدی.
بعد ازساعتی صحبت از دیدار چند سال پیش که در چاپخانه ی مرحوم «ستارلقایی» همدیگررا دیده و دوسه باری هم سرنهارنشسته بودیم، سخن از کتاب وقلم و آثار تازه منتشر شده وگلایه ها از (بی میلی ایرانیان خارج نشین به کتاب خوانی) و اینکه حالا بدتر هم شده گذشت. عازم رفتن بودم که گفت من هم تا ایستگاه با شما می آیم . وقتی راه افتادیم شروع کرد به آذری صحبت کردن. از لهجه اش فهمیدم که باید ازمغان وآن مناطق باید بوده باشد. درشک و تردید بودم که گفت پیش خانم ها نخواستم به زبان خودمان حرف بزنم که خیال های بدبد کنند وناسیونالیسیت وازاین حرف ها! پرسیدم شهروزاز محال مغانی؟ گفت ازکجا فهمیدی گفتم از لهجه ات دوسالی آن طرفها بودم. سرزمین عجیب و غریب سالم و پاکیزه ای ست با خاک حاصلخیز وآب و هوای کم نظیر. خیلی خوشش آمد و صحبت ساعدی پیش آمد وپرسید چرا مرد؟ گفتم سرطان داشت سرطان ریه. دکترامیرپیشداد خیلی اصرار کرد دربیمارستانی که معروف بود وخود او نیز مرتبتی وجایگاهی بخواباند و عمل کند اما ساعدی زیربارنرفت. پنداری خسته شده بود. واقعا هم بیزارشده بود از بودن!. فرورفته درفکرو نگاه مبهم زیرلب چیزی گفت . . . با شک وتردید نگاهش کردم سرش را تکان داد!
چیز ی نگفت. انگار آثار ساعدی راهم دنبال می کرد. بین کارهایش بیشتر به «عزاداران بیل» تکیه کرده بود و از چند نمایشنامه هم اسم می برد. رسیدیم به ایستگاه. از جیبش کتابی امضا کرده درآورد وبه من داد. «کتاب هرگز» سروده های تکان دهنده و پرمغز ادبی ش. ودیگر هرگز اورا ندیدم. رفت وبه ابدیت پیوست!
در این نوشتاربرخی ازسروده های شهروز را برگزیدم که نشانی ازبرجستگی وقدرت ذوق اندیشه های اوست:
من و کاکتوس وزیتون
«هیچ فرصتی نبود
قطار همیشه با شتاب می گذشت
و هیچ کفشی خانه ی پاهای من نشد
برادرانم را تنها رها کردم
درمیان مار و کویر
و مادرم را که برآستانه ایستاده بود
دستی تکان ندادم
هیچ فرصتی نبود
ای سوسن آبی!

کجا بود
کجا بود
پشت کدام سنگ
بربستر کدامین تیغ و گَوَن بود
هبوط من؟
ای سوسن آبی!
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . .

آه آن روز
آن روزکه مادرم مرا برهنه کرد
مادرم هزاره بود
کدام سال
آیا پدرم در من تکرار می شد؟
خشخاش ها چه تلخ برمن گریستند.

گهواره ام برجهاز شترها بود
و هیچ شبی
آرام نخفتم
که همواره سوارانی از رُم می آمدند
با خنجرهای خونالود
ودرقادسیه خیمه می زدند
آی نیشابور
آی ری
آی پلنگ گرسنه
آی سرزمین شاعر وخورشید
آی قلعه های شکسته
من هنوز برطناب دار می رقصم
آه این دایره
این دایره
این دایره
این دایره از تیغ ها و دشنه هاست
خاتون من
این دایره ازتیغ و دشنه هاست
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
ای سلاطین
ای سلاطین
بگذارید خواهرم ترانه بخواند
ولنکران چه دور بود
و لنکران دورترین شهر جهان بود
ومادرم به جستجوی لنکران و من
تمامی سفینه ها و سنگرها را خواهد گشت
زندگی ام اتراقی ایلاتی بود
برحواشی حادثه های خونبار
و هیچ شبی
تورا برهنه ندیدم
که فرصت بوسیدن نبود
و زیتون تلخ نخستین بود
که دندان زدم.

قطار همیشه با شتاب می گذشت
و زنبق ها در فاصله ی شهرها».

شاپرک ها
دومین گفتار زیبای شهروز، پرسش وپاسخی ست بین دختری با مادرش:
«دختر:
وقتی که شب روی پلک های خسته فرو می افتد
وچراغ ها خاموش می شوند
پروانگان مضطرب به کجا می روند؟
مادر: برچپرها و ایوان ها فانوس های خوابآلود. درنسیم شبانه تاب می خورند.
دختر: اگر باد وزیدن گیرد. فانوس ها تنها کلاف های خاکستری دود برجای می گذارند و بویی مبهم.
مادر: درباغ شبتاب ها موج هایی سبز ودرخشانند.
دختر: اگر باران بیاغازد به ناگاه فانوس ها خاموشند و کرمکان شبتاب درپس برگی پنهان
مادر: بر آسمان شفاف اما ستارگان آواز می خوانند
دختر: اما ستارگان در دور دست ها می تپند بیرون ازکرانه ی عمر پروانگان».
دختر به خواب می رود آرام و پروانگان را درگاهواره های شفاف ستارگان به خواب می بیند مادر پروانه یی را از روی پلک دخترک دور می کند».
داستانی زیبا و ستودنی که شاعر با زبانی پخته، قدرت درک وحسِّ دختربچه، و گنجینه ی عواطف مادری را تکرار و توضیح داده است.

جاودانگی

« آیا مرگ
انگشتان تو را هم خواهد برد؟
چشم هایم را
به مرگ خواهم داد
تا با آنان
به دست های تو بنگرد».

غزل تلخ

«گره درگره
طناب گونه
انسانی که منم
کز تار و پود تحقیر و درد وغم پرداخته اند
سودای رفتنی مدام در سر است
دردا که سدّم و دربرابر خویشتنم
من در تو می نگرم
– به التماس
که دستی گره گشا شوی
تلخا که تو آئی
که خود منم».

باد بادکی به دست باد

سروده ای است بلند درهشت برگ. انگار مرثیه ی تاریخ این سرزمین نفرین شده است. شاعر درسیمای برگزیده، ِ درد دل نسل های سرخورده و محکوم به بندگی وطاعت ، زیرغِل وزنجیر اسارت را روایت می کند:
«من ازبرهوت نفرت آمده ام
آنجا که مادرم را سنگ می زدم
نه کولی بوده ام، نه جهانگرد
نه شاعر و نه آواز خوان
من تنها به تنگ آمده ام
از تقواهای بویناک
و رسم های رام کننده
که همواره کلیدشان را شکسته یافته ام
ودرهای شان را خرسنگ های بی شکاف
بی خزه
و بی مگسان عسل
کوچه های شان را بن بست یافته ام
پس دریافته ام
که دراین دیار
هر زندگی به مرگ می انجامد
هر عشق به نفرت
. . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
بادبادک به دست درجستجوی قاره ای بی نام، از حوّای لمیده درقفس می گوید:
می لرزیدم
بادها در دستانم آشیان کردند
برگ ها دراندامم.
. . . . . . . . . .
. . . . . . . .
من مشعلی به دست جنونم
درکاهستانی که جهان شماست
می می چکم
قطره
قطره
دردهان بهار
وچلچله ها نسیم می شوند
تا بگذرند برشنزار بی انتهای تاریک سترونی
باد ترانه ام را
به گوش موران سلیمان می خواند
تا براندشان به سوی عصای نا استواریِ هیئت قدرت.
. . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
من می روم
من می روم
با شولای آبی آسمان
نه نعل اسبی می یابم
که باران زمانش خرمائی رنگ کرده باشد
نه چرخ شکسته ی ارابه یی
نه عصایی
نه پای افزار پوسیده یی
من راه پر تشنّجم
باکره یی سیّال که برجای می نهم».

آخرین سروه ی این دفتر پر بار وخواندنی:

آخرین سروده اسکندر

«من از ظلمت و راه گذشته ام
و از اقلیم اسلیمی فتح و فرود
اسکندرم

اما گم کرده ام
سکه ای را
که با چشم شبانه ی روشنک ضرب کرده بودم
پس من تومار گذشت و واگشت تاریکم را
برپهلوی بریده ی سهراب
سنجاق می کنم
و گرد این فلات هزار دایره و هرگز
تا ابدیت اه – زوزه دریاد و
خون در زخم می چرخم

و در ارتفاع شکسته ی منظرم
گرازی گِرد گردن خود می گردد».

سروده های خواندنی این دفتر۱۰۴ صفحه ای را باید به دقت خواند و با مشرب فکری وگستره ی زبان شاعرانه ی شهروزآشنا شد. روانش شاد!
باعده ای ازدوستان درخانه همیشه پرمهر وصفای خانم مهرانگیز رساپور وآقای رحمت بودیم که آقای هادی خرسندی خبر فوت شهروز را تلفنی اطلاع دادند . یاد سخنان یآس اور و تکراری ش« وقتم کم است» بودم و بیماری اش!

درکشاکش دین و دولت/رضا اغنمی

نویسنده : محمد علی موحّدناشر : نشر ماهی. تهران
چاپ سوم ۱۳۹۷

درفهرست کتاب ۳۱۷ صفحه ای عنوان «فصل اول – سی سال پس ازپیغمبر»، با اندکی تآمل در
عنوان، سرگرم مطالعه شدم. برخلاف حس اولیۀ «کهنگی» که داشتم، همان فصل را با ذوق خواندم تا فصل های دیگر. انگار، بمثابه بخشی خواندنی ازتاریخ ایران است.
در دیباچه اشاره ای دارد به علاقۀ خود ازچهل پنجاه سال پیش برای شکل گیری اثر«انتقادی درباب دین و دولت» و مهمتر این که ایران هنوز درتلاش رهایی از پیچ وخم آن است! وسپس از جمع آوری اسناد و مدارک تاریخی می گوید:
«مجموعه رابا گزارشی بسیارساده وفشرده ازدوران سی ساله پس ازرحلت پیغمبراکرم آغازمی کنم» شیوۀ نگاه وبررسی خود از وقایع را یادآور می شود :
«این دورۀ سی ساله، که با رحلت رسول اکرم درسال ۱۱هجری آغازشد تاصلح امام حسن ومعاویه در سال ۴۱ ادامه یافت» .
ازشروع اختلافات بین قبایل می گوید:
«که هرقبیله پیغمبرخاص خود راعلم کرده بود» تا جنگ های داخلی و تضاد تاریخ نویسان با رخدادها. خلیفۀ اول ابوبکر طبیعی مُرد. «سه خلیفه پس ازاو کشته شدند».
با قتل عثمان که طرفدارانش عثمانیه با مخالفین که بوترابیه نامیده می شند، درنمازهمدیگررا لعن می کردند. بنا به روایت پژوهشکر در جنگ وجدال آن دو، نیروی سومی هم پا به میدان گذاشته ودایره گفتگوها گسترش پیدا می کند. اینگونه، پدیده های گوناگون ازعارضه های نوخواهی درتاریخ جوامع بشری سابقه دارد.
اسلام، به رهبری پیامبربزرگوار، که مردی با درایت وکاردان، صبور و متحمل بود از جامعه ای با فرهنگ کهن: تجاوز، غارت وکشتارواختلافات دائمی قبایل بدوی درصحاری عربستان، با بت های کعبه و پرستشگران دوآتشه قدعلم می کند. با شکستن بت ها، همان مکان بت ها را پرستشگاه خدای واحدی می کند. یکی ازهمان بت ها به نام “الله” خدا می شود!. «بنگرید به صص ۸-۲۲۷ ». این الله آفرینندۀ جهان هستی معرفی می شود. دربستر این تغییرات عبادی، عرب، متحد شده دگرگونی های اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی فراهم می شود و شکل تازه ای به خود می گیرد. درپرتوعدالت و یکسانی همۀ آدمیان ودیگر وعده های دینی پیامبر، تجاوزوقتل وغارت بین قبایل رنگ می بازد. حمله به روم و ایران و قتل و غارت وغنایم عظیم آن دو کشور ثروتمند جهان، اعراب را با شادخواری آشنا می کند.

فصل اول عنوان: سی سال پس ازپیغمبر. گزارشی بسیار ساده و فشرده
این گونه آغاز می شود: که: «حکومت اسلامی محض، یعنی حکومت برپایۀ اصول و موازینی که در دوران پیامبر بدان کاربسته می شد. دیرزمانی نپائید و مسلمان ها با فتح سرزمین های تازه و آشنایی با آئین کشورداری معمول ایران وروم، ازآنها تآثیر پذیرفتند وخواه ناخواه ازراه ورسم پیامبردور افتادند»

دراین بررسی روایت های گوناگون که ازص۱۷تا۶۹ را دربرگرفته، برخی عناوین را برگزیدم:
۱ نخستین ترور سیاسی . ۲ نزاع خانگی و ماجرای جنگ شتر.
ازقتل عُمر، اولین خلیفه که درسال ۲۳ هجری کشته شد وعثمان به خلافت رسید می گوید سپس دوران خلافت عثمان وتفاوت های دو خلیفه را توضیح می دهد:
«اودر دورۀ خلافت دهسالۀ هیچکس ازقوم وخویش های خود را به مشاعل آب و نان دار نگماشت و عثمان که پس ازاوبه خلافت رسید، درست برعکس عُمر، مناصب مهم حکومتی را به سران قبیله خود – بنی امیه – سپرد وحال آن که عُمر درحفظ موازنه و مساوات . . . نمی گذاشت که هیچ گروهی بر کارهای دولت چیره گردد».
سپس ار سالخوردگی عثمان می گوید و به خلافت رسیدن او درپیرسالی: « سرزندگی،هشیاری و بیداری عُمر را نداشت». و درحلقۀ مشاوران مغرور وسودجو محاصره شده بود. با سپردن مشاغل حساس به اطرافیان:
«عرب های ناراضی عراق مصر درمدینه ریختند وخلیفۀ پیرمرد را، که حاضر نبود تسلیم شود وراه و روش خود را تغییر دهد کشتند».
علت شورش عرب های ناراضی، ازتقسیم غنائم جنگی بود. شاکی بودند که :
«قریش آنگاه که پای جنگ درمیان است شعار برابری و مساوات می دهد ولی چون نوبت به تقسیم و برخورداری ازغنائم می رسد شعاربرابری فراموش می شود».
این گونه نیرنگ ودروغ ها با سابقۀ تاریخی ، درهمۀ جوامع بشری بوده وهست تا به امروز!اسلام نام «خُدعه» برآن نهاده که ملکۀ ذهن حکومتگران اسلامی است!

۲ – نزاع خانگی وماجرای جنگ شتر:
گروهی که دربصره به خونخواهی عثمان قیام کردند وجنگ جمل ونخستین جنگ خانگی بین مسلمین
انداختند . راه را پس ار رحلت رسول خدا
«شکافی که با قتل عثمان درمیان مسلمانان افتاد هرگز التیام نپذیرفت. معاویه، فرماندارسوریه که از بنی امیه بود، پیراهن خونالود خلیفۀ مقتول را با سه انگشت نائله، زن عثمان، که درمقام دفاع از شوهر، به زخم شمشیر مهاجمان قطع شده بود، به شام برد و آن ها را ازمنبر آویخت و مردم را به خونخواهی فرا خواند . عایشه و طلحه و زبیر که بیش از همه در برابر امام علی به ستیز برخاسته بودند، لشکر آراستند، معاویه و فرزند او یزید … همه ازسران و نامداران قریش بودند».
سپس توضیح می دهد که این جنگ وکشتارها برسر قبضه کردن حکومت بود درمیان دوطایفه معروف قریش «یعنی بی امیه و بنی هاشم».
جالب این که دراین میان تنها گروهی ازخوارج بودند که اصل مسئله را منکرشدند.چه انکارمنطقی!:
«گفتند چه لزومی دارد که حکومت منحصربه قریش باشد؟ مگرپیغمبرنیامده بود که امتیازات جاهلیت را ازمیان بردارد؟ مگرقرارنبود که عرب وغیرعرب سیاه و سپید ازحقوق یکسان برخوردار باشند؟ پس این امتیازکه حکومت همیشه درمیان قریشیان باشد ازکجاست؟!
این روایت درکنارشجاعت وشهامت خوارج، فضای باز زمانه درتبیین «آزادی بیان» شگفتاوراست!

فصل دوم
بیشترین عناوین این فصل روایتگر فتوحات عرب وشکست ساسانیان وسقوط ایران است: ازقادسیه گرفته تا خوزستان واصفهان وبرخی روایت های علل آن شکست؛ همچنین ازقول فردوسی می گوید. دراین فصل ازمزدک وتعالیم اوسخن رفته است.
|پژوهشگردربسترحوادث باعنوان «تحلیلی ازگزارش ها» سبب سقوط ایران را توضیح می دهد.
ازجنک جسر می گوید که عرب ها را ترسانده بود.
«هیچ یک ازبرخوردهایی که تا آن زمان رخ داده بود چنان گسترده وسهمناک نبود که هیبت وهیمنۀ دولت ساسانی را ازدل مهاجمان بزداید . . . شاید گرفتاری ها ونابسامانی های مدائن و منازعات داخلی میان سرداران پایتخت بود که فرمانده سپاه ایران را ازتعقیب لشگریان درهم شکسته مهاجمان بازداشت . . . مورخان آورده اند که رزم آوران عرب پس ازضرب شستی که درجنگ جسر دیدند، از رفتن به جبهه شانه خالی می کردند».
با دخالت عُمر که «مرد عمل بود ومزاج عرب هارا نیک می شناخت» ازگنج های ساسانیان و ثروت بی کران آن خاندان می گوید وقول و قرار می گذارد که یک چهارم غنیمت و مال و منال چپاول ایرانیان را به آن مسلمانان بدهد . عُمر، باجلب اعتماد آن ها آمادگی خود را اعلام می کنند. و این در حالی ست که :« قدرت مرکزی درایران ازچندی پیش سخت دچار تزلزل گشته بود». این روایت نیز شنیدنی ست:
رستم درگفتگویی گله مند با نمایندۀ “حیره” می گوید:
«شما حالا دلتان خوش است که عرب هاآمدند و شما به آنان کمک مالی کرده اید و اطلاعات داده اید تا برسرما بتازند . . . نماینده می گوید: شما اشتباه می کنید مسلمانان ازما نیستند ما هیچ دل خوشی از آنان نداریم . . . ما را اهل دوزخ می دانند. آدم های شما ازجلو مهاجمان گریخته وآبادی ها را خالی کردند مهاجمان نیازی به اطلاعات ما ندارند. آنان ازچپ وراست می تازند وکسی جلودارشان نیست».
نماینده می خواست بفهماند که مردم نوکرحاکم وقت اند وهرکی به روزباشد طرف اورا می گیرند». مرگ انوشیروان، جانشینی پسرش هرمز به سلطنت که:
«می خواست درامتیازات اشراف تعدیل قائل شود نیزدربرابرفشارروحانیان که محدودیت شدید وآزار غیرزرتشتیان را خواستاربودند مقاومت به خرج می داد موردبغض ونفرت طبقات ممتازقرارگرفت».
هرمز توسط دوبرادرزن (بسطام وبندوی) خود با گروهی یاغی ازسلطنت خلع شده پس ازکورکردن او را کشتند، وپسرش خسروپرویزرا به سلطنت گماشتند.همودرمخالفت بابهرام چوبینه کشوررا رها کرده و به «امپراتوری بیرانس پناه می برد. باکمکهای نظامی بیزانس خسرورا برخصم خودچیره می کند».
آن دویرادرنیزهریک به دست، خواهرزاده و زن دایی کشته می شوند.
خسرو بعد ازسی وهشت سال پادشاهی، مانند سرنوشت پدرکشته می شود. ازبین :
«صدها زن حرمسرای خود دل دربند شیرین داشت. براین بود که فرزند خرد سالی را که ازوی پیدا کرده بود ولیعهدی دهد اما درباریان مخالف که دوروبرپسربزرگتراوشیرویه را گرفته بودند. . . سر به شورش برداشتند خسرورا ازسلطنت خلع کردند و چند روزبعد اورا کشتد».
پس ازقتل پدر، شیرویه تمام برادران و شاهزاده ها که احتمال داشت هوس سلطنت داشته باشند را به قتل می رساند. تعداد ان ها را از “پانزده تا چهل تن آورده اند”.
به روایت پژوهشگرآگاه، فرزند ذکوری ازنسل پادشاهان زنده نمانده بود. سراغ زنان می روند ویکی از دختران خسروپرویزبه نام پوراندخت را برتخت پادشاهی می نشانند.البته قدرتمندان اصلی گروه قاتلان نسل شاهان بودند، تا نوبت به آزرمیدخت می رسد. همو شوهرش فرخ هرمزد را می کشد:
«پسراین فرخ هرمزد بود که به انتقام قتل پدرلشکر به تیسفون کشید وچشمان آزرمیدخت را کور کرد» . . . رستم فرخ زاد، معروف، فرمانده قشون ایران درقادسیه پسر این فرخ هرمزد بود».
درسال ۶۳۳ میلادی نوبت به یزدگر می رسد که درتیسفون برتخت می نشیند. درهمان اوایل، درمیانۀ جنگ با تازیان مغلوب شده ازمدائن به حُلوان گریخت وسپس به ری و قومس و اصفهان وهمدان، با نامه نویسی به سرداران برای جمع آوری آن ها موفق نمی شود. در پذیرائی های هرشهر که درنهایت حرمت و احترام با او رفتار می کردند، فکرمی کرد هنوز شاه است ومقتدر، با امرونهی رفتار می کرد : «درخراسان سردار تُرک، نیزک ترخان، نیزپیش او امد وهدایائی آورد وتا یک ماه نزد اوماند» سردار دختراورا خواستگاری کرد و بریزدگرگران امده، نامه به او نوشت «که توبنده ای ازبندگان مایی این چه گستاخی است که درمقام همسری با دختر ما برآمده ای» بعد حساب مالیات هارا خواست جواب رد شنید چرا که:
«مرزبانان و حکام محلی که پس از سقوط مدائن تمام عواید دیوانی وقلمرو مآموریت خود را به جیب زده بودند».

فصل سوم: باعنوان برآمدن دیوان و دیوان سالاران
با عنوان حکومت و شریعت، با گفتاری ازاوضاع پس از رحلت پیغمبر، آمده است که :
«براساس روایاتی که دردست داریم می توان چنبن استنباط کرد که کارحکومت درآن دوران با امرشریعت یکسان تلقی نمی شد».
سپس جدایی آن دورا یادآورمی شود که ازاختیارات حاکم درادارۀ حکومت بوده مجازاست که در:
«قول وقرارهای حاکم سابق دخل وتصرف کند وترتیبات تازه ای را جای آن ها برقرار سازد».
با یادی ازنیازهای زمان، ازالزام نجرانی ها به تحویل دوهزار پیراهن می گوید که:
«درعهد پیغمبرچون «مسلمانان نوعا لباس وتن پوش درستی نداشتند معقول می نمود».
پیامبروجود مجتمع های خودگردان مسیحی را درجامعۀ اسلامی پذیرفته بود. عُمرروش پیامبررا پذیرفت جزحجاز. به دستورعُمر حجازمی بایست ازعناصرغیرمسلمان تخلیه شود ویکدست مسلمان نشین باشد که همان گونه هم اجراء شد.
درعنوان: «هرمزان و پیشنهاد ایجاد دیوان» روایت تکان دهنده ای آمده که نشانگر نابسامانی ها و رواج فساد و اختلافات ” بند وچنگال” ساسانیان بوده، که پژوهشگربا مخاطبین درمیان گذاشته است:
« هرمزان . . . فرماندهی سپاهی را برعهده داشت که پس ازعقب نشینی یزدگرد ازجلولا، برای دفاع
ازشوشتر گسیل شده بود. هدف این بود که جلوپیشرفت مهاجمان گرفته شود تا یزدگرد بتواند خراسان را که فاصلۀ زیادی با جبهۀ جنگ داشت برای مقابله با آنان تجهیزکند؛ لیکن مساعی یزدگرد به جایی نرسید ومرزبانان وامرای محلی عملا ازیاری اوسرباز زدند. بلکه به گفتۀ طبری و یعقوبی و بلاذری، بعضی ازآنان چون کنارک طوس نامه هایی به حکام بصره و کوفه نوشتند و آنان را تشویق کردند که به خراسان حمله برند».
درزیرنویس همان ص ۱۲۸ آمده است که:
«مطالعه روایات مربوط به پیشرفت مسلمانان وازهم پاشیدن ارتش ساسانی، درطبری وکتابهای دیگر که جزئیات وقایع راضبط کرده اند نشان می دهد که دولت ساسانی با فروپاشی وبن بست درداخل مواجه شده بود ونیروهای مسلح با اندک مقاومتی دسته دسه تسلیم شدند.
با شرح واگذاری زمین های مزروعی ایرانیان، به جنگاوران عرب مسلمان، با عنوان کارگزاران مالیاتی فصل سوم به پایان می رسد.

فصل چهارم با عنوان ایرانیان درمیان تازیان.
با شرحی خواندنی ازروابط اولیۀ ایرانیان ومسلمانان شروع می شود.
دراین فصل از« یارانه ها ومستمری بگیرها، تآثیرفتوحات…. و …» می گوید وجمع آوری غنایم آنقدر زیاد بوده که بعد ازتعیین مستمری حقوق جنگجویان، درصدد پرداخت یارانه به مردم هستند. ابوسفیان مخالفت می کند. عُمر می گوید «با این همه درآمد چه باید کرد؟».
فتوحات و سرازیرشدن غنانم جنگی بی حد :
«میدان وسیعی برای زورگویی و اعمال فشار وسوءاستفاده فاتحان فراهم آورده بود وعُمرسران قریش را می شناخت که اگرآزادشان بگذارد حدی برحرص و ولع آنان متصور نخواهدبود». درهمین رابطه نویسنده، شورش های اهل القری (روستانشینان)، برضد مکه و مدینه را شرح می دهد.
درعنوان لعنت برعلی، روایت از گسترش اختلافات بین مسلمان هاست. ازرواج لعنت برعلی ولعنت برمعاویه؛ حتی در برخی لشکرگاه های طرفین سخن رفته که پس ازقتل علی و صلح امام حسن که خلافت رسما به معاویه رسید، لعن و ناسزاگوئی علی موقوف گردید.
باعنوان: انتظارظهور مهدی از بنی امیه این فصل به پایان می رسد.
فصل پنجم باعنوان تازیان درایران. ازغارتگری عرب ها می گوید: ماهی یکبار بازار بزرگی دربغداد دایر می شود وبازرگانان ایرانی از اهواز وشهرهای دیگربه آنجا می آیند وکالاهای گران قیمت درآن بازارعرضه می شود. مثنی برآن شد که روز بازار به آنجا حمله برده واموال بازرگانان را تاراج کند اما . . .. جون ایرانیان پل را خراب کرده بودند بامرزبان . . .» سازش کرده خودرا به آنجا می رساند وباسیم و زرو کالای فراوان که غارت کرده به انباز برگشت» ص۲۰۲.

فصل ششم باعنوان قصۀ شکفت خارجی گری و پدیدۀ قرّا! به اخر رسیده وبررسی نیز تمام می شود.
درپایان اضافه کنم همان طور که در آغاز گفتم این کتاب کم نظیر بخشی ازتاریخ کهن ایران است واسلام که پژوهشگر نامی؛ به مانند دیگرآثار ماندنی ش، درنهایت صداقت و امانت داری تدوین، و به ادبیات تاریخ کشور سپرده اند .
با توضیح زیر، بررسی این کتاب بسته می شود:
درسال۱۳۶۷کتابی دردوجلد به نام «تاریخ سیاسی ساسانیان» اثر دکترمحمدجوادذمشکور درتهران توسط انتشارات “دنیای کتاب” منتشرشد که طول سلطنت ساسانیان را چهارصد وچهل سال، یعنی آز(۶۶۵– ۲۲۴) میلادی با سی ویک پادشاه، آورده است. بنگرید همان جلد۱. صفحه بیست ۱۳۶۷

لندن.. ۲۰۲۰ /۴/۱۰

شب جمعه ایرانی/رضا اغنمی

نام کتاب: شب جمعه ایرانی
نام نویسنده: جواد پویان
نام ناشر: نشر مهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۷ – لندن

این کتاب ۲۷۳ برگی شامل ۳ فصل است. فصل اول: «وقتی که روح تو درخواب بود». فصل دوم: «دوران مهر ورزی». فصل سوم : «آخر بازی».
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی خوش آن زلف پریشان بودم» حافظ

سروده ی زیبا، دراین دوران کرونای لعنتی، زیرآسمان عبوس لندن خواننده را اندکی سمت وسوی «زلف پریشان ها» می برد ، اما طولی نمی کشد که فرورفته در فضای داستان به دنبال حوادث وروایت های نویسنده صفحات کتاب را پشت سر می گذاری!

فصل اول کتاب: باعنوان «یک »
صحبت کلاس نقاشی ست، فلورا خانم تنها دختر استاد فیروز که شغل ش نقاشی فرش و گرافیست و تبعه آمریکا و عاشق ایران. که بنا به گفته ی مهتا ازشاگردان همان کلاس، فلورا آمده ایران برای کمک به حوری جون که «دختر برادر خانمش می شود». به تعریف از فلورا اضافه می کند :
«طراحی ش محشره تا چشم به هم بزنی، ازهرچی جلوته طرحی زده».
مهتا، ذوق وشوق سابق را ازدست داده، علاقه گذشته را نشان نمی دهد. و کارهارا ناتمام رها می کند. گوش به راهنمایی وحرف های حوری جون که معلم ش بود نمی داد. و اصرارداشت که مادر مهتا را ببیند او طفره می رفت. و مرگ مادررا پنهان می کند.
روزی از پدرش می خواد:«بابا یه سرکلاس ما بیا که حوری جون گیرداده تورو ببینه» برای دیدن معلم دخترش به آموزشگاه می رود. با دیدن خانمی زیبا که نگاه ش تا: «چشمش که به من افتاد . . . انگار آشنایی دیده باشد روی من قفل شده بود با دستپاچگی خودم را معرفی کردم و از وضع مهتا پرسیدم». خانم معلم ازبی علاقگی و کم کاری او می گوید و پدر مهتا خبرمرگ مادررا می دهد. حانم معلم ازاطرافیان مهتا می پرسد :
«زنی ، خواهرتون مادربزرگش و کسی پیشش نیست» و پدر پاسخ می دهد:
«مادربزرگ. . . انگار ازقبل منتطر من بود که بیایم و بنشینم وبرایش دردل کنم من هم بدم نمییامد جایی بنشینم و سفره تنهایی را بازکنم»
فلورا پس از صحبت با پدر وشنیدن مرگ مادر، حوری جون ومهتا را صدا زند و پس از اظهارهمدلی وهمدردی با او به همکارش سفارش می کند که بیشتر مواظب مهتا باشد. کلاس که تمام شده پدرمهتا عازم رفتن، به پیشنهاد حوری جون فلورا را هم با اتومبیل شان به خانه اش می رسانند .
فلورا خانم مایل است که درایران خانه ای بخرد تا هروقت که می آید خانه داشته باشد. پدرمهتا که مهندس ساختمان است آپارتمانی یک خوابه درفرمانیه برایش می خرد.

پدرمهتا که حمید نامیده می شود ازگذشته ی خود می گوید. از اعضای وابسته به گروه اکثریت فداییان خلق بوده، در کوه پیمایی با دختر دانشجویی به نام «آرزو» ازاعضای گروه اقلیت، اشنا شده، عاشق هم :
« پس ازبیست سال هنوز که به یاد می آورمشان، زنده می شوند وهمان طور نگاهم می کند. هم ازبرخورد عاشقانه لرزیده بود و خجالت کشیده بود و هم نگران اصولش بود. بعدها هروقت می پرسیدم تو
— تو اون لحظه به چی فکر می کردی؟
— به اینکه تو چقدر پررویی
— جان من دلت نلرزید؟
واگرسرحال بود و رابطه مان باهم خوب بود، می گفت مثل خرکبف می کردم .
پس از گفت و شنیدها با ابن شرط که هریک در عقیده ی سیاسی آزاد باشند ازدواج می کنند. درتقلای زندگی و دو سالی بعد از ازدواج، آرزو باردیگر به دانشگاه برمی گردد و رشته تحصلی ناتمام خودرا به پایان می رساند. مهتا دو ساله شده است.آرزو هر ازگاهی صحبت ازمرگ کرده می گوید:
«می افتی به عیاشی و زن بازی، این دخترمو دقش می دی نمی فهمیدم برای چه حتی با شوخی چنین نظری درباره من دارد خودش بهتر ازهرکس می دانست که دست من به دست زن دیگری نخورده است ».

ازگورستان بهشت زهرا و اینکه یک ماهی می شود که سرخاک آرزو نمی رود.«به خاطر مهتا که شاید کم کم از یادش برود . . . هوس کردم بروم . . . از عذاب وجدان آشنایی با فلورا بود یا نمی دانم چه شد که یکباره بیایم بهشت زهرا . . . کنار قبر آرزو نشسته ام». فرو رفته درگذشته هاست درکنار آرزو وگفته هایش:
«خب راحت میشی و هراسبی که بخوای می تازونی. خوش تیپ وجوونم که هستی. دلم به حال این دختر می سوزه» پاسخ می دهد:«ارزو یه جوری حرف می زنی،انگار منو نمی شناسی».
ارزو می گوید :« تو هم یه جوری حرف می زنی انگار من زن تونبودم و توی جونورو نمی شناسم»
درمقابل سخن حمید که می گوید من به تو وفادارم، پاسخ می دهد که:
«خرخودتی . یه ماه نگذشته می ری دنبال یه زن دیگه . . . با او خدا حافظی می کنم، با گذشته ام با هفده هیجده سال زندگی . . . مهتاب می رود دنبال بختش و من درآستانه پنجاه سالگی باید به فکرزندگی خودم باشم. زندگی جدید باکسی مثلا بافلورا امشب اگربشود قراراست شام دریک رستوران» ازبهشت زهرا می رود خانه دوش گرفته با فلورا برای شام می روند.
فلورا درباغ کرج، بامعرفی او به پسردایی ش خسرو، ازخاطرات بچگی خودش می گوید. ویعد : چند جلسه است که مهتا مرا به جای فلورا جون، فلورا خانوم صدا میزند حتما بو برده ».ص ۳۶
صحبت های عاشقانه وحرف و حدیث ازدواج ادامه داره. فلورا می گوید من اهل ازدواج نیستم و اصلا خوش ندارم . از تو خوشم آمده . حمیدهم ازرابطه فلورا با خسرو ودیگران به آزاد بودن او پی می برد که او ازهرکس که خوشش بیاد هماغوش می شود. خسروهم با همه علاقمندی به ورزش و اسب سواری بساط منقل وتریاکش دایراست ورفتارها انشان می دهد که فلوراهم روابط خوبی با پسردایی داره و بیشتر وقت ها با اوست تا سربساط منقل. از دیدار وبازدید نمایشگاه وموزه درباره هنر بحث می شود وهریک نظرخود را می گوید. اما برای فلورا چندان جالب نیستند. مهتا از پدرش می پرسد : با با کارت با فلورا به کجا کشید؟ جواب می دهد که او حاضر به ازدواج نیست می خواهد همین جوری دوست باشیم. بوی فرندش باشم. من نمی خواهم . می خواهم ازدواج کنیم او زیربار نمی رود. اما رابطه ها ادامه دارد:
« تا جمعه عصر که باید بروم فرودگاه وبچه ها را بیاورم ازبغل فلورا حم نمی خورم».
در عنوان یازده از ازدواج فلورا با ادوارد، و مدت ها زندگی با همدیگر، با داشتن دختری چهارده ساله از جدایی آن دوسخن رفته. علت جدایی بعلت اعتیاد شوهر به الکل بوده است. دراین جدایی، سرپرستی دختر چهارده ساله آن دورا والدین ادوارد می پذیرند . فلورا دربگومگوها با شوهرازقول او می گوید که :«دریکی ازبحث های مداومشان می گوید کاش به حرف پدر و مادر گوش می کرد تا خاندانش که از ایرلندی های اصیل امریکایی هستند به نسل تروریست ها وصل نشود نمی خواست بچه ای داشته باشد که نسل کسانی را که امریکای امروز را ساخته اند وصل کند به نسل تروریستها . . .» ص۸۵ .
بگو مگوهای خانوادگی ادامه دارد. خواهر راوی دختری به نام ترمه را درنظر گرفته برای برادرش. مهتا بارها می پرسد:«بابا بگو با فلورا به هم زدی یا نه؟ » مطمُن است که عشقبازی با فلورا ادامه دارد. تا ترمه از شهرستان نیشاپور برسد. خانه را ازیاد مانده های دوران آرزو به سمسار می دهند. فصل اول به پایان می رسد.

فصل دوم : دوران مهر ورزی
مراسم ازدواج با ترمه، عقد وعروسی در شهر زیارتی مشهد انجام می گیرد. به توصیه خواهرش اعظم با: «یک دستگاه آپارتمان پشت قباله ترمه» ثبت و ضبط می شود. نامه فلورا ازاروپا می رسد که من اول فوریه میام ابران ببینم اون چیزهایی رو که میخوام، که یکیش تویی، اونجا می تونم به دست بیارم یانه». اقا داماد که از تنهایی فضای خالی شاکی ست: «دفتر، قر آمدن نوشین وهوس ترمه و فلورا قروقاتی ام می کند».توی خیابان با دیدن دو دخترکه کنار ماشین ش ایستاده اند سوار کرده هردو را به خانه ش می برد برای قهوه خوری. درمقابل پرسش یکی ازآن دو که ما دونفریم می گوید:
«نگران نباشید من کارهردو نفررو انجام می دهم».
درعنوان دو بگومگوهای خانوادگی مرسوم دراوایل عروسی شروع شده وپاگشای ترمه محسوب که تا مدت ها ادامه داشته. نرگس خواهرحمید ازیک مهمانی که : «تن وگوشتی شان را بیرون می ریزند تا روی سینه، بازار نوشین را ازسکه انداخته بود . . . ترمه ازدیدن نوشین یکه می خورد. سرو وضعش بامجلس نمی خورد. مهتا هم حضوردارد ». مردها درگوشه ای نشسته سر گرم صحبت . عده ای زن و مرد درحال رقص با لیوان های مشروب آواز سرمی دهند و مستانه دربگومگویند.نوشین اصراردارد که ترمه را به رقص وادار کند که موفق نمی شود.ازتبار دیگری ست با شرم و حیا وخجالتی که با ان جمع نمی خورد. راوی می گوید : «شب پرماجرایی درپیش است جلو میروم ببینبم چقدر عقب می نشیند».ص ۱۵۱
عنوان سه: راوی درخانه پس از اطمینان از خواب رفتن مهتا، دراتاق خواب و«شب زفاف» از ترمه می پرسد و مهمانی:
«چرا مانتوتو درنیاوردی چرامثل برج زهرومار نشسته بودی … فکر می کنی هرکی یه ذره ازیه جاش معلومه خرابه…؟
پاسخ می دهد: «من نمیتونم تن و بدنم رو برای مردای نامحرم نمایش بدم. من نمی تونم مثل اون دختره تا شورتم رو به همه نشون بدم. لوندی نوشین خانوم رو هم ندارم گناه که نکردم».
داماد می گوید لخت شو.
ترمه خجالت می کشد مقابل شوهر لباس هایش را کنده وطبق دلخواه شوهر که تآکید دارد عریان شود. واو ببیند .
با گریه و زاری به خواب می رود.صبح به بهشت زهرا می روند:
« تلفنی قولش را گرفته بود که بار اولی که به تهران می آید سرخاک ارزو برود».
ترمه سرقبر آرزو دربهشت زهرا گریه سرمی دهد.
راوی درخلوت خود، به گلایه ازمستی خود: «فردا صبح ترمه خانم را باید برسانم فرودگاه. می ماند اشتی کنان و گرنه این بی زنی یکی دوهفته حسابی کار دستم می دهد . . .اگرمشروب نخورده بودم آن ارتیست بازی را نمی توانستم دربیاورم».ص ۱۵۶
راوی داستان ازکار وزندگی وحوادث روزانه می گوید ویایان عنوان ۹ را این گونه به پایان می رساند:
«مهتا هفده ساله است دوسال دیگه ارآب وگل درمی آید . می رود دانشگاه. خدا به مامانی را عمر بدهد. می توانم از ترمه جدا شوم… دلم نمی آید. نمی دانم اصلا من اورا دوست دارم یا نه…؟ تعلق است تا دوست داشتن. نمی دانم . احساسم را هم نمی دانم چیست. من به ترمه خیانت کرده ام؟ برطبق اعتقادات او من یک زن صیغه ای گرفته ام. اما فلورا چی . ..؟ . . .
درعنوان ۱۰ ، همراه با فلورا از تیاتر رفتن می گوید موقع برگشتن فلورا را که باید به منزل برساند:«به موبایلم نگاه کردم سه بارشماره ترمه افتاده است. تعجب می کنم. معمولا به موبایلم زنگ نمی زند. باید خبری شده باشد . . . فلورا ازمن دلخوراست» ترمه خبرازآشنایی مهتا با یک جوان زرتشتی می گوید که دوسال ازمهتا بزرگتراست . مهتا دردرد دل با ترمه گفته که خانواده دوست پسرش عازم کانادا هستند. احتمال دارد مهتا راهم ببرند. کارن گفته:
«من اگه با مهتا ازدواج نکنم با هیچ کس دیگه ازدواج نمی کنم» ترمه گفته: از «دختری که باباش بالاسرش نباشه همه چیزانتظار میره، ولی مهتا جون سلامت و نجابت مادرشوداره .
– یعنی ما نانجیبیم؟
— خدا به دور مهندس
پدر با مهتا هرآن چه را که از ترمه شنیده با دخترش درمیان می گذارد. شب را با فلورمی گذراند ودرباره مهتا با او همفکری می کند.شاید برای نخستین بار است که پدر به شدت نگران آینده ی دخترش است. نزدیکی ترمه به مهتا و حرف وحدیث دختران کورتاژکرده وتجاوزات درون خانواده ها که درنیشابور برسرزبان ها افتاده می گویند.
در شب مهمانی یکی ازفارغ التحصیلان آتلیه نقاشی که فلورا آنجا تدریس می کند، عده ای ازدوستان دورهمند. محل مهمانی درحوالی جماران است که مدتی منزل گاه امام خمینی بود، درخانه پوپک که پدرش آتلیه نقاشی معتبری در زیرزمین خانه اش دارد. بین مهمان ها عده ای هم ازسیاهپوستان خارجی هستند. بساط باده و منقل نیز برپاست. صدای موسیقی و زن ومرد درحال رقص وپایکوبی و ریختن دسته ای از پاسدارها به خانه. و هجوم زن ها به رختکن دنبال مانتو و روسری :« کارت های شناسایی جمع می شود وعاقله مرد آن ها را بیرون می برد افسر وچند پلیس همراهشان می روند. می شنوم که درگوش عاقله مرد می گویند: «منقل ووافوررا هم تو صورتجلسه بنویسم؟» خانم ماهانی ازحال رفته پوپک روسری رویش می اندازد. همه رنگ پریده و نگران. عاقله مرد برمی گردد تو می گوید جای نگرانی نیست برای بازجویی مختصری تا اداره اماکن باید برویم. ان عده را با خود می برند.
فصل دوم تمام می شود.

فصل سوم
برنامه ای قبلا تدارک دیده شده که ملاقات مامورایرانی با یکی از عوامل سفارتخانه ی خارجی دران جلسه، تحت نظر قرارگیرند که هیچیک حاضر نمی شوند. علت ریختن مآموران به آن خانه وگرفتاری مهمان ها هم، دستگیر کردن آن دو بوده :«اماآن عامل سفارت خارجی وطرف ایرانی احتمالا دست مآموران را خوانده و به مهمانی نیامده بودند» دربازحویی ها فلورا راوی را نامزد خود معرفی می کند. و راوی، فلورا را معلم نقاشی دخترش. خبر به گوش ترمه می رسد.وبه قول راوی:« رویاهای حمید درخشان فرو می ریزد». مدتی. فلورا را نمی بیند. بعد اریک ماه دریک دیدار غبرمنتطره که فلورا عازم خارچ ازکشور بوده، به راوی می گوید اگرمی خواهی من را ببینید بیا آنجا. و کشور را ترک می کند.

عنوان دهم : راوی به آمریکا رفته ازازدواج با فلورا وآبستنی او می گوید.مهتا درکانادا سرگرم تحصیل است. کتاب، با شرح خاطره های تلخ و شیرین گذشته ی راوی به پایان می رسد .
گفتنی ست که : راوی اثر با تجدید فرهنگ مردسالاری، میراث شوم گذشتگان را، درنمایشی ازشهوترانی های مهار نشدنی خواسته وبرخاسته ی خود تدوین و منتشرکرده و، درسنجه ی لذت جنسی و اخلاق اجتماعی صحنه هایی از بی پروایی شهوی مردانه را تا لجن زار نفرت شرح داده.
پرسش اینکه: راوی اگر زن می بود همان لقب ننگین حرفه ای را به خود وهم اندیشان ش هدیه نکرده است؟!

نه چندان دور/رضا اغنمی

نام کتاب: نه چندان دور
نام نویسنده: مهشید شریف
نام ناشر: ابتکار نو.
تاریخ نشر:۱۳۹۰. تهران

فهرست کتاب یکصد و سی و نه برگی، شامل هیجده عنوان که از«باور ساده» شروع و با عنوان « بامهر کسی را دوست دارد» به پایان می رسد.
درشبی دیروقت زنی به نام «خانم مهر» مقابل مردی باعنوان «فرستاده» رو به روی هم نشسته با گره بزرگ و محکم روسری به گلوگاه چسبیده ولباس بلند دست و پای اورا درخود پنهان کرده، طوری که دهن بسته و دوچشم نگران تنها نشانگر زنده بودن اوست. راوی با اشاره به ترس مبهم بامهر می گوید: « بامهربه ظاهرترسی ازحضوراو به خود راه نداده بود» فرستاده، با عذرخواهی ازاینکه شبانه ودیروقت خدمت رسیده اضافه می کند که احتیاچ به زبان خارجی سبب شده که او را بفرستند تا خانم با مهر راملاقات کند. همو ازگذشته ی بامهر می گوید از اشنایی با زبان پلیس های منطقه ای زمانی که بعنوان توریست به کشور کوبا رفته و برخورد پلیس فرودگاه با خودش را شرح می دهد . وقتی می گوید ایرانی هستم به سبن وجیم اومی پردازند. ازدوملیتی خود وعلت سفرش می گوید. می پرسند چرا به کوبا آمدید؟ پاسخ می دهد خودتان دعوتم کردید . من توریستم. عده ای پلیس او را احاطه کرده و پرس وجوغرق گذشته های هاوانا. که فرستاده
« صفحه ی روزنامه ای را به طرف او گرفت:
«خانم مهر، درمورد این اگهی چه می گویید؟
— فکر می کنم آگهی خوبی بود و . . . برای زندگی درکنارسربازخانه هستید؟
— دنبال یک عده بقول شما فرهنگ دوست برای آپارتمان هایم می گردم.
گفتگوها درباره کنترل وامنیت است و سرانجام، فرستاده اورا به اتاق برمی گرداند.ولی بامهر قبل ازخروچ رو به فرستاده می گوید که امنیت خودمان مربوط به خودمان می باشد وبس: فرستاده با سرباز خانه را ترک کرده ازدربیرون می روند.

خانه ای مثل علامت +

مادر بامهر وقت زایمان او فوت کرده . مادر مؤمن که همسایه بودند اورا بزرگ می کند:
«فرقی هم نمی کرد داشت در آغوش پدربزرگ می شد. همبازی مؤمن وخواهر برادر او، که درگوشه ی حیاط بزرگشان زندگی می کزدند» پدر روزی اورا به جای دوری برده و زمین بایری را که انتهایش تپه ای و درکنارش جوی آب، گفته که: «این زمین یادگار مادرت برای توست». و.صحبت ساختمان سازی خانه را با بامهر که بچه سال است مطرح می کند.
سال ها بعد که بامهر بزرگ شده مجموعه ی خانه های فرهنگی در همان زمین یایر آن روزی ساختمان های سازی را انجام می دهد.
خانه با مجموعه ی آپارتمان با همان قول و قرار کودکی بامهر و به شکل علامت به اضافه ساخته می شود و با سکونت خانواده هایی معمولی و فرهنگ دوست تکمیل می شود.

ادوارد میکایل

ادوارد میکائیل دریک روز شدیدا بادی به دیدار با مهر رفته. او که قبلا موزیسین بوده و از بد زمانه حالا راننده ی کامیون غول پیکرشده، : به درد دل با بامهر ازگذشته های خودودخترش لیزا می گوید. مخاطبش بامهر پاسخ می دهد : «پیرآزاد استاد او بود و قبل ازاینکه بمیرد ادوارد میکاییل را خبرکرد و بک راست به سراغ اصل موضوع رفت وگغت : متاسفم به زودی می میرم. خواستم تا آن روز نرسیده، پیانوی دلبندم را به تو بدهم . ازیادم نرفته که به آموزشگاه پدرم می آمدی و درس پیانو می دادی. این پیانو سهم تو از چیزی است که شادی زندگی من بود».
میکاییل از شنیدن خبر شوکه شده سپاس به جا می آورد . باخرید یکی ازخانه های فروشی انها درانجازندگی می کنند. دراسباب کشی هرکاری می کنند نمی توانند پیانو را به داخل ساختمان ببرند . در پارکینک می گذارند. ترس و وحشت درخانم و آقای میکاییل رخنه کرده: «پیانو، آینده خوش رویاهای خانوادگی آنها بود. هرکدامشان بارهادرختخواب وبیداری اجرای تک نوازی های لیزا را در کنسرتهای بزرگ پیش چشم مجسم کرده بود. چطور می توانستند پیانو را درپارکینک ول کنند وآسوده به خانه شان باز گردند» وسرانجام با جاسازی پیانو در پارکینک و:اجرای قطعه کویری هوشیار خیام توسط لیزا . . . همسایه هایشان را از در بیرون کشیدند تاخوب گوش کنند. دیکر همه باور کردند لیزا وآن رفیق قدیمی جدایی ناپذیرند»

دلبستگی

نیما وحسینن ازطریق اگهی ، خانه بامهررا پیدا کرده و دریکی ازآپارتمان ها ساکن می شوند. وپس از مدتی بامهر را برای مذاکره به خانه شان دعوت می کنند. بامهر که زیاد دوست ندارد با همسایه ها بجوشد پس ازمدتی، خسته از حرف های کسالت بار اطرافیان، حسین می گوید : «ما یک دختر بچه ای با خودمان اینجا آورده ایم». راوی با اشاره به دلواپسی او:«صدای گرپ گرپ قلب حسین تنها صدایی بود که درآن فضای سنگین شنیده می شد». واز سفر خود همراه با خواهرش به یکی ازدهات بی اب و علف شوشترمی گوید .ازبابا امید نامی که سیزده تا بچه دارد و پرنیا یکی ازدخترهای اوست که داده به ما بزرگش کنیم: «خیلی باهوش است. ممکن است زندگی با ما خیری داسته باشد. ماهم راضی شدیم اورا بیاوریم . . . در اصل به شما فکر کردیم. فکر کردیم شاید شما بخواهید»
با مهرکه دختررا دیده وگربه اورا ، می گوید بچه را پس بفرستید. اما دودل است. پرنیای مچاله شده درپیراهن دراز گلی رنگش را ازجا کند وسحری دراندامش دمید .

وابستگی

مرتضی پسرآقای اریانپور سراغ بامهررفته اورا سُوال پیچ کرده: منظورش ازآن خانه ی فرهنگی چیست؟ اخرسر می گوید اجازه نمی دهم پدرومادرش اذیت بشوند.
بامهربا نگاهی به مردجوان اورادعوت به درون می کند که مرتضی باگفتن نه، به شکایت ازهمسایه های والدین می پردازد. با تکرار آمد ورفت های مرتضی با وجود برخورد های تند و شدید ، بامهر عاشق مرتضی می شود: «فاجعه ازراه رسیده بود».

چیزی غیرازاین

راوی از رمزی «ساحره» وسیامک که زن و شوهرندوهردو کارمند رسمی تّاتر شهرمی گوید و رفتاران دو. هراندازه که رمزی دنبال ادا درآوردن وتقلید ازرفتاردیگران است:
«گاهی ادای جاهل هارادرمیاورد و سیگارش را انتهای لای دوانگشتش می گذاشت وپشت سرهم پک می زد . . .». اما سیامک، با رفتاری عادی درفکر اجرای نمایشی ست در همان پارکینگ که پیانوی لیزا آنحاست. مشکل اصلی نمایشنامه درپذیرفتن رمزی بود که انتخاب کننده ی واقعی اوبود میبایست متن نمایشنامه مورد پسند و دلخواه شخص رمزی باشد دررفع و رجوع عارضه های کبر وغرورش :«اونگفته بود که مثل شاهزاده های قصه های پری ها منتظراست تا اگر چنین متنی خلق شود و کارگردانی اش را به او بسپارند . . .» قبول کند والا غیرممکن خواهد بود. سیامک ده ها نمایشنامه می نویسد و رمزی هیچیک را نمی پذیرد. تردید ودودلی و نومیدی سیامک و بیماری روانی وعقده های رمزی تااستعفای هردو و خانه نشینی می انجاند.
آخزین عنوان دراین بررسیی :
با مهر کسی را دوست دارد

بامهر عاشق مرتضی می شود. او فرزند خانم وآقای آریانپور ازساکنان محل فرهنگی ست. مرتضی درمحل دیگری زندگی می کند ولی بارها باهم بگومگوها و ملاقات هایی داشتند. با این که او بیش از ده سال ازبامهر کوچکتر است، درنگاه به خود درآینه، از زبان همیشه در سکوت و سکون آینه، حس نگاه عشق را با بامهر یاداور می شود.
بامهر شبی در پارکینگ خانه، وقتی ازکنار اتاقک شیشه ای لیزا رد می شد به دعوت او وارداتاقش می شود و قطعه ی تازه ای را که ساخته با پیانو برای بامهر اجرا می کند. بامهر به خانه اش می رود و داستان به پایان می رسد.
داستان «نه چندان دور» اثرخانم مهشید شریف گوشه هایی از ادبیات پوچیگرایی درهستی را در ذهن خواننده بیدار می کند.

ماجرای یک محنت /رضا اغنمی

نام کتاب: ماجرای یک محنت
ولایت فقیه و اضمحلال سوژه
نام نویسنده: سپنتا خسروی
طرح روی جلد: کامران منفرد
صفحه آرایی: سهند رهنما
نام ناشر: چاپ مرتضوی . کلن آلمان
چاب اول: پایَیز ۱۳۹۹

این کتاب یکصد وشصت وشش برگی همانگونه که درعنوان ش آمده به همت وارسته مرد انسانگرا و تلاشگر آزادی وادبیات که حضورش درتبعید ناخواسته برای هموطنان به ویژه اهل قلم امید سرایی ست که می باید غنیمت شمرد، چاپ ومنتشرشده است.
نخستین برگ کتاب با گفتاری از«واسلاو هاول» : «وجامعه، جانور مرموزی است با سیماهای بسیار و گنجایش های پنهان، و … کوته بینی بی حد خواهد بود اگر فکر کنیم که سیمایی که جامعه تصادفا در لحظه خاصی ازخود برایتان به نمایش می گدارد سیمای حقیقی آن نیست.هیچ کدام ازما ازتمامی گنجایش های که درروح جمعیت نهفته اند خبرندارد» وسپس روایتی از دانیال نبی باب پنجم آمده است.

فهرست کتاب شامل: پیشگفتاری درهشت ونیم برک وسپس متن اثر در۱۴ عنوان که با پیشگفتار شروع با «درنا گزیری انقلاب به پایان می رسد.
پیشگفتار با آیه ای ازقران :«آن ساعت فرا رسید وماه بشکافت» سوره ی قمرآیه ۱
شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند
هزار گونه سخن دردهان و لب خاموش
حافظ
سر آغاز سخن:« این نوشته ماجراها دارد. به معنایی بیش از چهل سال درحال نوشته شدن بود. اما از لحاظی اگر اعتراضاتی که درابان ماه ۹۸ مردمی به ستوه آمده را در اقصی نقاط کشور به خیابان ها کشید، وواکنش خشونت بار و غیرانسانی حکومت به رنج کاملا انسانی و قابل فهم اقشار محروم نبود شاید هرگز نوشته نمی شد. درآن ۷۲ ساعت، رژیم ولایت فقیه تتمه های مشروعیت خودرا ازدست داد. چنان به روی مردم محروم وغیر نظامی آهش گشود که فکرنکنم درتاریخ متاخر ایران سابقه داشته باشد.
نویسنده، با علم و آگاهی کاملا مسلط به اوضاع کشور درنهایت صمیمیت و پاکد لی، فضای سرکوب و خفقان حکومت فقها را شرح می دهد. همو، باتوجه به دستاوردهای حکمرانی فقها اضافه می کند: «رژیم پا به راه بی برگشت نهاده، و رفتنش ناگزیر شده است و اینک انقلاب لازم گشته است. ازاین پس گزینش بین اصلاح و انقلاب نیست، بین انقلاب و فروپاشی است» با اشاره به «قانون» :«انقلاب لزوما خشونت و خونریزی نیست. برعکس آنگاه که بالقوه ای دیگروضع موجود فرو پاشی باشد، تنها راه جلوگیری ازآن است». نویسنده درپنج گفتار سنجیده وعلمی اصلاح طلبی وفرآیند ان را به تفصیل شرح می دهد. درنخستین ش، پس ار توضیح یاداور می شود که: «ولایت فقیه بماهو مفهوم نا مطلوب نیست. اهانتی ست به شان انسان، ومصیبتی است برای زیست جهان سوژه» از برنتافتنی انسان درهستی می گوید که «وجدان بیدار انسان را نه به اصلاح طلبی بلکه به نافرمانی به عدم مشارکت و همکاری می خواند. اصلاح طلبی منکر وجود«امر برنتافتنی» است یا اگرهست رژیم ربانی سالار حاکم بر ایران را «برنتافتنی» نمی شناسد. و به هرحال همگان را به برتافتن وحتی به خدمتکاری ان می خواند . . . لازم نیست انسان برای مشارکت درامرسیاسی به فربه ترین معنای انَ، یعنی تغییر سر نوشت خویش وجدان واخلاق وشرافت ودیگرارزش های انسانی اش را درپیشگاه مصلحت قربانی کند . . . یعنی آزادگی اوبا تسلیم آن به ولی فقیه است شرکت کند» دربند دوم:«. . . اصلاح طلبی یک سبک کار سیاسی نیست، یک ایده ئولوژی به سخیف ترین معنای آن است و اگر اصلاح طلبی از بالقوه گی های رژیمی نباشد، آنگاه اصلاح طلبی جزیک « تظاهر»، یک بازی «وانمود سازی» فریبا وشاید فریبکارانه نخواهد بود». دربند سوم تآکید می کند: «این همان حقیقتی که ایدئولوژی می کوشد تا با پنهان نگاه داشتنش به قوی ترین شکل از آن حراست کند». دربند چهارم :‌«ولی فقیه تجسد استعلایی درجهانی است که، به سبب مدرنیت، خود محلی برای هبوط امر استعلایی ندارد. جهان مدرن جهانی است سراسر درون بودی. بی کران است وبیرون وماورا ندارد. تصاد میان ولی فقیه به عنوان تجسد استعلایی و ساختاری انسان محور به نام ملت دولت به مثابه امری مشترک المنافغ جز بازور وتحمیل، جز با تسلیم یکی از به اقتضایات دیگری حل شدنی نیست. . . . حکومت مدرن بخشی از قدسی زدایی درفرآیند مدرنیت است.. . . . باید گفته شود که خشونت وجنایت حکومتی که به نام خدا ویک دین وسنت ریشه دارتاریخی و ازجایگاه رسمی اقتدارمذهبی، نوعی خلافت یا امامت انجام می شود ازنوع عادی این تبهکتاریها نیست،
صرفا به این دلیل که این یک تبهکاری مقدس است. . . . ازضرورت جباریت حکومت نه تنها ذره ای کاسته نشده بلکه برعکس، چنانچه در خونریزی ابان ماه ۹۸ دیدیم افزون ترنیزشده است و افزون تر نیز خواهد شد.
نویسنده ی هشیار زمانه، بادلی آکنده ازاندوه و حرمت اتسان وانسان دوستی، ازعنوان «سوژه مخدوش» و«سوژه محروم» می ،گوید: پیاست که مخاطبش کیست: «این شخص به ماهو شخص نیست، که در مقابل ریختن خون محرومان به ستوه آمده، وسکوت می کند وبا دوشکاهای سپاهیانش را برای بستن پناهجویان تهیدست به رگباربه نیزارها می فرستد، بلکه این حرکت عمومی بنداشت ولایت فقیه برای تحقق خویش است که چنین می کند. تنها آنکه نافرمانی می کند ازاین چرخش شوم بیرون می ماند».
با آیه قرانی : «کیست ایا آنکه دعای مظطررا به اجابت رساند و گره ازکار فروبسته بگشاید، وشما را جانشینان زمین قرار دهد؟» سوره ی نمل، آیه ی ۶۲
پیشگفتار به پایان می رسد.

فصل یکم با سخنرانی مارتین لوترکینگ شروع می شود:«خطاب به کسانی که به من می گویند دهانم راببندم، می گویم من نمی توانم این کاررا بکنم من مخالف جداسازی نژادی درپیشخان های ناهارهستم، و نمی خواهم ملاحظات اخلاقی ام را جداسازی کنم و باید بدانم که مواضعی هستند که جبن درباره آنها می پرسد«آیا امن هستند؟» مصلحت طلبی می پرسد«آیا سیاست مدارانه هستند؟» عافیت طلبی می پرسذ«آیا می پرسد آیا مردم پسندند؟» اما وجدان این سیوال را می پرسد «آیا برحق اند؟» و زمان هایی هستند که شما باید موضعی را اتخاذ کنید که نه امن است ، نه سیاست مدارانه ونه مردم پسند، ولی شما باید چنین کنید زیرا برحق است» سخنرانی مارتین لوترکینگ، سخنرانی ا مه ۱۹۶۷
نویسنده درپس گفتار سنجیده وبرحق آن جانباخته مردمبارز می نویسد که :«حرف اول وآخرهراصلاح طلبی، هرلباس وعنوانی که داشته باشد، این است که درجهان هیچ چیزنیست که ارزش انقلاب داشته باشد. درلغتنامه ی او هیچ واژه ای منفورتر و منحوس تر و به هرروی خوفناکترازانقلاب نیست.» ادعاهای فریبکارانه ی اصلاح طلبان را فاش می کند ومی نویسد:« او کمتز ازسپاه پاسداران مراقب آن نیست که مبادا آتش انقلاب ازجایی درون اندیشه ی عقل تاریخی واقعیت شروع بشود . او حاضراست با افتخار و بعنوان نوعی تعیین نرخ در وسط دعوا بگوید : جمهوری اسلامی بدون اصلاح طلبی امکان زیست ندارد. و هرکاری ازدستش برمی آید برای استمرار حیات آن انجام بدهد».
پژوهشگر، دقیقا با شناخت ریشه های ریاکارانه ی «اصلاح طلبی» اعلام می کند: «نشان خواهم داد که این سوژه ی مخدوش، چگونه به هر رطب ویابسی آویزان می شود، ودست به هر مصادره به مطلوب وقیحانه ای می زند تا مانع ازجابجایی پارادایم حکومتی درایران بشود . . . مقصود وشیوه، مغلطه، وجهل ساختار شناختی نیست، وازاین بابت حتی از ایدئولوژی دیگر رژیم، یعنی اصولگرایی، بی مبناتر، آشفته ترو مغلطه آمیزتراست . . . اصلاح طلبان به ویٰژه بعد از زمستان ۹۶ وآن شعارتاریخ ساز، به میزان کافی معلوم وآشکار هست که بتوان نقد رادیکال معرفت شناختی اصلاح طلبی را ازهمین جا وبیش ازآن بررسی مفصلترآغاز کرد. وقتی خوب به امتناع تفکردر میان روشنفکران، اصلاح طلب، جاخالی دادن های خستگی ناپذیرو کف ناپیدای خفت پذیری، انان بنگریم می بینیم که این پیکربندی ازنظر معرفت شناختی درمقابل با «اصولگرایان» برافراشته نشده است بلکه مقصود آشکارآن دیواری است مقابل هر اندیشه ای که خواهان جابه جایی ساختاری وسریع وضعیت حاکم باشد. اصلاح طلبی درنهایت پادتنی است علیه انقلاب، نه علیه اصولگرایی» همو، که با صبر و حوصله و درنهایت کنجکاوی باشرحه شرحه کردن رفتارها وفرآیند اندیشه های اصلاح طلبان وحامیان را مستند کرده، بازبانی محکم، توانمند وموثر، ولو اندکی «عتاب آمیز» اضافه می کند : «اصلاح طلبان،بیش ازاصول گرایان، در تهی کردن مفهوم سیاست از دغدغه ی اخلاقی سهم داشته اند. سیاست آنان تکنوکراتیک و فاقد درداخلاقی است. اگر جزاین بود، اگر وجدان درآنان زنده وجاندار بود، سال هاپیش با «امر برنتافتنی» مواجه شده بودند، چنانچه آیت الله منتطری شد. شناخت آیت الله از مفهوم ولایت فقیه ووفاداری او به آن ازمجموع اصلاح طلبان کمتر نبود، نور وجدان دراو درخشان تر ازجملگی ایشان می تابید» فصل یکم به پایان می رسد.

فصل دوم:
اصلاح طلبی و زوال اندیشیدن
پژوهشگر، درسرآغاز با آوردن سخنی از«هنری دیوید تورو، نافرمانی مدنی» که حضور انسا ن را درهستی، از«شیطانی یا الهی بودن» تمیز می دهد: «باید ازمعرفت شناسی شروع کنم. درمیان همه ی چیزهایی که دراین چهل سال دستخوش آشفتگی، اگرنگوییم زوال، شده یکی هم بنیان های تفکراست. بی تردید این محنت ناشی از ماهیت ونوع حکمرانی رژیم ولایی شیعی است. تا نکوشیم که تعریف دقیق و مشخصی ازین پدیده ای بیابیم راهی به جایی نخواهیم برد . عقل ایرانی وقت چندانی صرف پالایش وازصافی گذراندن داده ها، وتحدید و تشکیل مفهوم ها نمی کند. من به تجربه دریافته ام که دوستان ایرانی ام نظرشان را راجع به یک امر صدوهشتاد درجه تغییرمی دهند. بی آن که روش یا تفکری را که باآن باراول به باوری رسیده بودند تغییر دهند. ایشان امید وارند باهمان طعمه ای که دفعه ی قبل مگس گرفته بودند این بارزنبورعسل بگیرند» همو، با فکروانیشه ی سالم وکارساز، آثار«امتناع تفکر»یا«تفکرخام وعلیل» راشرح می دهد. مخاطبین را با هردین و ایمان و باور به سمت وسوی اندیشه وعقل دعوت می کند. قضا وقدری ها را حرجی نیست همه چیزخود را واگذارایت للهی کرده اند که مرجع تقلیذند. و زنجیر بندگی «امت» به دست آن هاست. طرف صحبت پژوهشگر، جستجوگران وتلاشگران دگرگونی ونوخواهی هستند. با این حال نگران است:‌«چنین عقلی درپرسشگری ازخطاهای خود به هردلیلی اویزان می شود تا مبادا خودرا به پرسش بگیرد». به درستی بحران فکری جامعه بعد ازواقعه ی شهریور۱۳۲۰، به ویژه جوانان و اهل قلم وکتاب را یادآور می شود وشک وتردید درصحت وسقم«ایده ئولوژی» های گوناگون را که رایج شده بود وبیشترها وارداتی بودند. از مصادره به مطلوب و آشفتگی مفهومی که فرایند آن می باشد:«مبانی و اصول متضاد و متناقض دارند .این مصادره به مطلوب ها عامل اصلی اغتشاش فکری به خصوص درمیان اصلاح طلبان است . . . اصلاح طلبان که همه چیزشان التقاطی است، نمونه بارز این التقاط شتر و گاو وپلنگ است به نام روشنفکر «دینی» که اغلب درچراگاه های اصلاح طلبان دیده می شوند». ازقانون اساسی جمهوری اسلامی می گوید و مصادره به مطلوب های همان :«آزادی، دموکراسی وشهروندی همگی به شیوه ی مصادره به مطلوب و درواقع دزدیده شده اند تا به چیزی جزخود دلالت کنند . . . مثلا شهروندی مفهومی نیست صرفا درمقابله با استبداد سیاسی بلکه به همان اندازه مفهومی ست درمقابل تحمیل و(تبعیض) مذهبی. یا ادعا می کنند«قانون اساسی میثاق ملی است»درحالی که درحقیقت یک میثاق مذهبی است و درآن، «ملی» مصادره به مطلوب شده است»
ازعلم کردن فرهنگ واخلاق می گوید: که ازهمان مصادره به مطلوب هاست:«‌.‌ . . که پس از دگردیسی اخلاقی ولی فقیه آن شد، ازایزان وجهان اسلام بهشتی خواهد ساخت که رشک فردوس برین خواهد شد، ودرآن یک بهایی ازهمان حقوقی برخوردارخواهد گشت که یک شیعه باآن علامت داغ پیشانی! . . . انگار دراین چهل سال نیز به نتایج اشکاری رسیده اند . . . منکر آن می شوند که رژیم بیماراشخاص بی اخلاق تولید می کند، ومرداب نمی تواند جایی باشد جزبرای تخم ریزی حشرات فاسد، واین، ازنظر تاریخی ، بزرگترین جنایتشان است علیه میراث عصر روشنگری»

یا درک وحس قوی برآمدن جمهوری اسلامی را، به درستی با وجدان پاک وپاکیزه نقد کرده به تاریخ واگذاشته است. با این جمله این فصل بسته می شود:
«امروز کسی نیست که متوجه زوال عقل سیاسی درمیان ایرانیان نشده باشد. اصلاح طلبان سهم اصلی را دراین زوال دارند . آنان برای آن که رژیم را حفظ کنند اب را گل آأود کرده اند».

فصل سوم: باعنوان: «مفهوم انقلاب وپالایش چندمفهوم دیگر» درپس سخنی از«گاندی ۱۹۳۰» و گفتاری از:«هانا آرنت، درباره خشونت» مفاهیم و تعابیرگوناگون انقلاب را شرح می دهد:«انقلاب مفهومی است با کاربردی وسیع، که به سیاست محدود نمی شود. . . . ما انقلاب علمی داریم. مثلا با کشف نیروی جاذبه توسط نیوتون ، یا نظریه های نسبیت با انیشتین، یا تکامل باداروین. انقلاب های هنری داریم مانند اتقلاب شوتنبرگ درموسیقی. یا پیکاسو در نقاشی. انقلاب های تکنولوژیک داریم. مانند انقلاب عصر نوسنگی، یا انقلاب، یا انقلاب الکترونیکی. درواقع دشواراست که حوزه ای ازفعالیت های انسانی یافت، ازآشپزی گرفته تا ارتباطات تا فشن تا مدل موومذهب، که درآن «انقلاب» نه تنها معنادار، بلکه تقریباهمیشه یک پدیده ی ستایش آمیز، حتی ضروری، نباشد» پژوهشگرسرانجام به درستی براین ست که:«هرواژه ی «انقلاب» به خودی خود بیش ازهرقلمرو دیگری یاد انقلاب سیاسی می افتیم.

فصل چهارم باعنوان قانون اساسی وآسیب شناسی«ولایت مطلقه ی امرو وامامت امت»

جهان کهنه رو به مرگ دارد و جهان نو می کوشد تا زاده شود: اینک هنگام هیولاهاست.
منتسب به آنتونیو گرامشی

نویسنده آغازاین فصل را با همان گفتار ولحن انتقادی، زمینه های مذهبی ولایت فقیه را برای حکومت شرح می دهد:
«ولایت فقیه نوعی بازگونه از قرارداد اجتماعی برای ایجاد یک حکومت حد اکثری است. حداکثری، زیرا این حکومت به عنوان امارت مطلقه ی ولی فقیه بنا به تعریف رژیمی است که انسجام خودرا ازانسجام نظری شخصی می گیرد که نقطه تماس یک مذهب حد اکثری با زندگی دنیوی واخروی آدمیان است. رژیم حد اکثری نه یعنی رژیمی که همه چیزرا تعیین می کند بلکه یعنی رژیمی که منحصرا تعیین می کند . . . چه چیز حلال و چه چیز حرام است و چه چیزی را مباح می شمارد» با اشاره به«تعیین کننده نظام حقوقی امریکا با رژیم ولایت فقیه : «تفاوت تعیین کننده ی نظام حقوقی ایالات متحده با رژیم ولایت فقیه در ان است که دردومی منشاء همه ی این اجازه ها ولی فقیه است. مطابق قاجا ( قانون اساسی جمهوری اسلامی) هیچ کس صاحب هیچ «حق» ی نیست مگرخدا بنا به فهمی که ولی فقیه ازکلام آفریدگار دارد این اجازه را به او داده باشد. ازنظر مفهومی، ولی فقیه، صرف نظرازروال قرارگرفتن شخصی دراین مقام نماینده ی خدا ومشیت اواست و نه نماینده ی مردم وامیال انان. قانون اساسی ایالات متحده مبتنی بر حقوق سلب ناشدنی است ، حقوق که حتی و به خصوص به نام خدا نمی توان ازکسی سلب کرد. درمقابل، مطابق نص قاجا، حق تغییر مذهب شیعه به عنوان سقف « حقوق» ازمردم سلب شده است. مردم ایران حق ندارند در کشوری زندگی کنند که تشیع مذهب حاکم برآن نباشد. قاجا مبتنی برسلب این حق است». نویسنده، با توضیحات عقلانی ومبتی برزیست بومی زمان، اززوایای گوناگون «قاجا» را زیر ذره بین نقد: جباریت تام ، خفقان وسرکوب استبداد و تحجرفقها را عریان کرده، خصلت سه گانه آن می نویسد: «قاجا با چباریت تک سالارانه، جایگزینی مفهوم « اجازه» به جای حق و فروکاست شهروند به مقلد، وتبدیل کشور به ابزاری درخدمت یک پروژه ی مذهبی فراملی ازهرمنظر که به آن بنگریم، دراساس، وبه رغم آشفتگی منطقی وعملی درکمابیش سراسرمتن آن، این قانون اساسی یک ملت دولت نیست».
گفتنی ست که نویسنده آگاه درادامه ی بحث «قاجا» :
فصل پنجم را نیزباعنوان :«قاجا به عنوان سند تآسیسی «ولایت مطلقه ی امرو امامت امت واحد جهانی» ادامه داده است.
فصل ششم باعنوان : «بسط حق مطلقه ی ولی فقیه شیعی درقانون اساسی».
فصل هفتم با عنوان: «رژیم به مثابه بسط قدرت ولی فقیه».
«ما سربازان شما درقوه ی قضائیه هستیم» رئیس قوه ی قضائیه خطاب به ولی فقیه».
فصل هشتم با عنوان: «اصلاح طللبان به مثابه مشاطه گران ویلایت فقیه»
:«به نظر من بزرگترین جنایتی که درجمهوری اسلامی شده ودرتاریخ مارا محکوم می کنند و به دست شما انجام شده، و(نام ) شمارا درآینده جزو جنایتکاران درتاریخ می نویسند». آیت الله منتظری خطاب به هیئت مرگ،۱۳۶۷

فصل نهم: سربازان ولایت و عمق استراژیک رژیم . «سردار سلیمانی سرباز لایق مکتب ولایت بود». ابراهیم رئِسی،رِئس قوه قضاُئیه
عناوین بالا، دربرگیرنده ی مفاهیم پژوهش های بنیادی نویسنده ای ست آگاه با وجدانی انسانگرا، که خواننده را در وادی حکومت فقها می گرداند ومی چرخاند، تا فرهنگ برده داری وبندگی دوران جاهلیت را یادآورشود ومهمترمیراثداری فقهای مسند نشین را.
با پرهیز ازاطاله کلام نگاهی به فصل چهاردهم که آخرین فصل کتاب است باعنوان:
«درناگزیزی ازانقلاب»
درپس گفتاری از«هنری دیوید تورو، نافرمانی مدنی»، نویسنده :« به واقع پرسش آن نیست که انقلاب مطلوب است یا نه، پرسش این است که آیا لازم است یانه. سوژه ی مؤمن وسوژه ی مخدوش، هرکدام به شیوه ی خود، پرسش اول را به جای پرسش دوم نشانده اند. هردودراین جایگزینی نفع مشترک دارند، یکی برای آنکه انقلابش را انجام داده است، یکی برای آنکه نوروجدان براوکم سو میتابد وبنا براین هنوز نه تکلیفش را تا ته ماجرا با انقلاب اسلامی روشن کرده و نه حاضراست به روشنی بگوید بی لیاقتی، فساد وجور مزمن وسیستماتیک رژیمی که حاضراست دردفاع ازآن تفنگ به دست بگیرد، ازچه جنسی است وازکجای جهان آن برمی جوشدکه چنین آن را زمین گیرکرده است. پس پرسش این است: آیا انقلاب ناگزیرشده است؟ ناگزیر به این معنا که: آیا جهان به دوراهی « یا فروپاشی . یا انقلاب رسیده است؟».

پژوهشگر، با نگاهی تیز و واقع بینانه، جوروجفای بنیادی حکومت فقها را شرح داده. انگار پیام ازیک « ناجی » صلح جوی مدبر است: که رسالت آزادی و رهایی ملتی دربند اسارت برده داران اساطیری قد علم کرده است!.
اندک تآمل و دقت درمفهوم پیام زیر:
«دررژیمی که یک سوژه بیشترنداشته باشد، وآن سوژه نیزبنا به قانون تآسیسی اش به هیچ کس رسما پاسخگونباشد، فساد و بی کفایتی رواج می یابد. ازطرف دیگر، رژیمی که بنا به قانون تآسیسی اش نسبت انگلی با واقعیت ملی دارد نمی تواند جز با ادغام پنهان کاری وتزویر، رسالت اصلی خودرا از پیش ببرد».
حس، و درک این گفتارهای نویسنده قابل حرمت است وسپاس. باید که ارج نهاد.
می نویسد:«قاجا درچهل ویکسال گذشته خودش راازطریق ایجاد وحل تضادها و بحران های خودش پیاده کرده است. دانه به دانه تضادهای درونی ایده ی رژیم پخته شده وبیرون زده اند ورژیم هربار باحل آن تضادها زبده تر و به اصل خود نزدیک ترکرده است . . . بر خلاف رژیم مشروطه ی سلطنتی که با نقض اصل خود (مشروطه) به بن بست رسید، رژیم ولایی با تحقق اصل خود(ولایت مطلقه) به بن بست خواهد رسید.آن رژیم ناموفق بود و ازاین رو کارش به آخرکشید این رژیم موفق است و برای همین دارد به پایان خود نزدیک می شود. انقلاب از ناگزیری گذشته، هم اکنون درراه است. پرسش این است :آیا زودتر ازفروپاشی خواهد رسید تا ما را نجات دهد؟
پایان این فصل با نافرمانی ست وانقلاب : « فرد را برپا می سازد، انقلاب. سوژه را به مثابه جمع با سوژه ی نافرمانی ست دراین میان سوژه ی نافرمان است که دستش را برزمین میکوید و اعلام می کند. انقلاب ناگزیر ولاجرم وبنا برابن ستودنی شده است:
اونذا سرمی دهد، هنگام آن است که . . .فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم»
وکتاب به پایان می رسد

هریک ازفصول این کتاب، دریچه درخشانی ست که نورآگاهی و بیداری را براندیشه ها، ولوتاریک وپریشان می تاباند. باید که قدردان ناشربود که با چاپ و نشر این دوجلد کتاب کم نظیر:«روزهشتم هفته، دینوری درزمانه کرونا اثر میترا معتمدی». و «ماجرای یک محنت ولایت فقیه واضمحلال سوژه، اثر سپنتا خسروی» به خدمات فرهنگی خود درتبعید افزوده است.

ا

نقشینه/رضا اغنمی

نام کتاب: نقشینه
نام نویسنده: شیوا شکوری
نام ناشر: نشر نوگام
تاریخ نشر: ۱۳۹۹‌( ژوئیه ۲۰۲۰ ). لندن
ویراستار: محسن   مینو خرد

این کتاب ۳۷۵ برگی شامل عناوین گوناگونی ست که با «صدیقه خانم» أغاز با «پرواز» به پایان می رسد. نه فهرست عناوین را دربردارد و نه پیشگفتار. نویسنده، یک راست رفته سراغ روایت، روایت های دلنشین وبسی خواندنی اش با زبانی پخته وجاندار. أغاز سخن باگویش شیرین محلی ست: « … صدیقه خانم دوساله مین این کوچست و خانه ی همه همسایه ر تمیز می کنه، مومنه ودستش هم کج نیه. چشمش م پاکه…»
روایتگردرسرآغازسخن با اشاره به مادرخود درنقش خیاط، و مشتری هماخانم گفتگوی آن دو درباره صدیقه خانم،فضای داستان ورفتارهای اجتماعی فرهنگی را یادآور می شود.ازمشتری به وقت اندازه گیری بالاپائین بودن لباس «آقامرتضی یه وجب زیرزانو دوست داره» یا وقتی صحبت صدیقه خانم پیش میاد درنقش کارگری امین ومورد اعتماد برای تمیز کردن خانه های ثروتمندان: میگن «صدیقه خانم جن داره. اجاقشم کوره وبچه اش نمی شه شوهرش می خواسته سرش هووبیاره که دیگه همان اولای جنگ اسیرعراقی ها می شه وصدیقه خانم هم ازبسطام می ایه شاهرود وماندگار می شه» مادر اعتراض خود را با زبان نرم«حالا کی جن شو دیده؟» بیان می کند. وقت رفتن :«حالابه ش بگو یه سربزنه تا ببینیم چی میشه»

در دام داستان ها افتادن هم مرا معتاد کرده. باید باید خواند و سیراب شد.
صدیقه خانم آمده خانه درحال درزدن ست که: راوی با اشاره به شیطنت های برادرش رامین، اورا وارد می کند. اول باراست که همدیگررا می بینند. مادرمی گوید چادرازسربردار و راخت بیا بنشین ما مرد نداریم. ازنگاه زیرچشمی صدیقه خانم به رامین، مادرمی خندد و رامین اخم آلود ازاتاق بیرون می رود.راوی مقابل صدیقه خانم ایستاده:«راست میگن شما جن دارین؟» مادرباچشم غره به دختردر حالی که طرف، خشک شده نگاهش می کند. با تمهیداتی شبی را درخانه صدیقه خانم می خوابند. به سروصدای خش خش بیدار و به آشپزخانه رفته زیرنورچراغ برق بیرون صدیقه خانم را چادر به کمربا چشمان بسته درحال ظرف شویی می بینند. مادر: «دست به دهانش می برد «بدون داره خواب هم می بینه»
داستان صدیقه خانم وراه رفتن ش درخواب تمام می شود

مدرسه ی عضدی
دومین روایت این اثراست
ازتعویض نام مدرسه ازعضدی به بنت الهدی می گوید. به روایت نویسنده زمین این مدرسه دخترانه را خانم توران عضدی یکی ازنوادگان فتحعلیشاه قاجارکه درشاهرود زندگی می کرد به اداره آموزش وپرورش هدیه کرده بود.نویسنده، با گفتن اززمینه ی زشت دو زن چادری درمتن تابلوی مدرسه به درستی نفرت ازحکمرانان عرب تبارایران ستیزوفاسد کنونی را یادآورشده سپس از کتابسورانی در مدرسه با حضوررئیس انجمن اسلامی به نام قمریاد می کند.
روایت راوی رابشنویم:«پدربزرگم می گفت،عمربن خطاب کتابخانه هارا سوزاند چون نمی خواست ایرانی ها بدانند کی بودند و چه کارکرده اند وچه باورداشته اند.برای همین هم ما ازگذشته ی خودمان بریده شده ایم و بی هویت وسردرگم ازاین ریشه به آن ریشه می چسبیم.باورم نمی شود که این ها هم می خواهند همان کاررا بکنند». راوی درفرصتی دور ازچشم انقلابی های کتابسوزان! دوکتاب زیر شلوارش پنهان می کند. قمر، شاگرد کلاس چهارم دبیرستان است: «صورت مهتابی ش مثل نامش قرص قمراست. باورم نمی شودکه این چشم های زیبا، این روح پرشورواین چهره ی شاداب این همه استعداد دارد که دنیارا از توی سوراخ های گونی [کتابّ] ببیند». زنگ تفریح زده می شود شاگردها بیرون می ریزند. دورکتاب های نفت آلود حلقه زده قمرکبریت را کشیده وروی تل کتابها می اندازد. باد: «بادابان ماه درکاغذها می دمد وآتش درورق ها می دود، درهوا می چرخد و درچشم های خمار قمر پیچ و تاب می خورد».
ازصدای بچه های معصوم وساده دل انجمن اسلامی می گوید که دورآتش جمع شده:«حزب فقط حزب الله. رهبرفقط روح الله…«کتاب هایی را که ازانبوهه بیرون می افتد هل می دهند و دوباره به آتش نزدیک می کنند: «یکی از بچه ها می رود بالای پله های ورودی سالن و فریاد می زند :«وقتی این کتا ب ها نباشد ما چه جوری دنیا را بشناسیم؟ ماچطوری پا به پای دانش دنیا جلوبریم؟» او را می شناسم. ناهید است. گاهی جلو درب مدرسه می ایستد وروزنامه کار نشریه ی چریک های فدائی خلق را می فروشد. دوسه باری در هسته های مطالعاتی شان شرکت کرده بودم کتاب خرمگس و بر می گردیم گل نسرین بچینیم را به من داه بود ومن هم خوانده بودم. صدای ظریفش توان بارخشمش را ندارد. اول دورگه و بعدهم خفه می شود. شهابی است که می درخشد ومی سوزد ومحومیشود».
ام البنین قران رابالا گرفته می گوید کتاب ما این است:«همه ی اسرار اجرام آسمانی تا چراحی های پیچیده، وصنایع سنگین توی قرآن هست . .. اسلامی ها فریاد الله اکبر سر می دهند. . . . زینب خم شده کتابی را اززیرپایش می اندازد توی آتش!
نویسنده آگاه چشم درعنوان کتاب بارسنگین درد واندوه ناگفته هاراعریان می کند:«شانه های لخت آنا کارنینا را درپیراهن سیاه دکولته روی جلد شومیزمی بینم. هیجگاه تصورنمی کرد که صدسال پس از خود کشی غم انگیزش، باز هم داستان زندگیش به شعله های آتش سپرده شود. دلم می گیرد»
کتاب ها سوخته و خاکسترشده. به کلاس برمی گردد. کسی نیست جزثریا.کتاب راازساق جوراب بیرون کشیده به ثریا می دهد. درگفتگوی آن دو ازبا یزید بسطامی عارف قرن سوم هجری پیش میاد که مزارش دربسطام یک فرسخی شاهرود است. ۱

ثریا خواب خدا را دیده که برای نویسنده شرح می دهد. سپس:«راستش من شبا ازتوی تنم بیرون میام و می رم این ور وآن ور . . .اوایل می ترسیدم اما بعد دیگه عادت کردم ویواش یواش فهمیدم که از بدنم جداشده م بدن جداشده م مثل ابر، مه یا بخار آب می مونه» همودرپاسخ راوی که بعد توچه می کنی؟ ازرفتن خود به به مقبره بایزید بسطاهی را شرح می دهد. ازمشاهده خودش توی ابرها، و شبح مرد پنجاه وشصت ساله ای پشت درخت ها که سال هاست آنجا زندگی می کند گفته مرا نهصد صدا کن:«اشتباه منونکن وبدون که زیادنمیتونی ازبدنت دورباشی.اگه دیربرگردی بدنت میمره وتو این جا مثل من سرگردانن مونی. منم پرسیدم کی بایدبرگردم توی بدنم؟ گفت قبل ازاذان صبح و………. تا ا
اینکه رسیدم توی اتاقم و دیدم که خوابیده م ودیگه رفتم توی بدنم» ثریا دفترطرح رابازکرده خدا را آنگونه که درخواب دیده و طرح ش را آماده کرده نشان می دهد:«به خدای خوابش نگاه می کنم در چشم هایش بیشترازمهر ومحبت ترس ووحشت است . . . انگاری خدا با چیزی ترسناک روبروشده و سنگینی حضورش را حس کرده. بچه که بودم خدارو یه مرد بی چهره تصور می کردم . . . هیچ وفت خدا را زن ندیده م. . . قطره اشکی ازچشم خدا چکیده. درسته که تو سوره میگه خدا نه می زاید و نه متولد می شود ولی غیراززن چه موجودی می تونه بزاد وزندگی ببخشه؟‌ . . . خدا یه فکره. یعنی آفریده ذهنه [‌ ازنیچه] . . . . نه توی هفت روز وازاین داستانا که توی کتابای دینی می گن»
مراسم کتابسوزانی تمام شده. . . . پولک های سیاه برسروشانه ی سوگواران بپاشند یکی را میان دو اتگشت می گیرم. مثل برف آب می شود وردسیاهی به جا می گذارد . . . سیاهی راپاک می کنم وبر می گردم به کلاس. اندوه، سنگینی ونفس تنگی را پشت چهره ای بی تفاوت پنهان می کنم».

کوهنوردی
فرورفته درخواب سحرگاهی، صدایی درسکوت:«نقشینه ه ه ه» توذهن ش تاب می خورد. صدا سنگ می شود درست می خورد وسط رویای من. ماهی ها، موج ها، دیگ وقابلمه ها، همه ناپدید می شوند . چشم باز می کنم. کورمال کورمال به ساعت نگاه می کنم. پنج صبح است». صدارامی شناسم انوش است». لباس زمستانی پوشیده زیرنورچراغ های بیرون می رود به سمت کوه: «به سربالایی بلوار. بالا می روم، به طرف درخت شراب می پیچم. علف های تیزونازک تکان می خورند. اثری ازانوش نیست. . . ماه بالای قله های پس وپیش کوه، توپی درخشان وسط دریایی تیره است. هزاران ماهی در ابرهای کف آلود می جوشند ازگوشه چشم حرکت سایه ای را تشخیص می دهم. چیزی می جنبد . . . رعشه ای درتنم می دود نه! فقط من و او می دانیم که قرارمان زیراین درخت شراب است»

انوش است که ازمیان شاخ و برک ها بیرون می آید. دست دردست هم به سمت کوهپایه می روند. راوی درخواب «ماهی» دیده:«انوش می دونی ماهی توخواب یعنی چه؟» لب پائین می اندازد.نه! ولی توداستان مسیح وماهی می گن وقتی یحیای تعمید دهنده،کشته می شه عیسی ناراحت میشه و میره یه جای خلوت مردم دنبالش میرن تااینکه دیروقت میشه وهمه گرسنه شون میشن بین شان پسری بود که دوتا ماهی وپنج تا نون توسبدش داشته. عیسی همونارو تیکه تیکه می کنه ومی ده به همه بخورن وهمه هم سیرمی شند»شانه بالا می اندازد: «شاید نشانه ی برکت و فراوانیه» نگاهم می کند» انوش از تنهایی خود دردوران بچگی با پدربزرگش می گوید ونداشتن همبازی. وشکایت ازپدرخوشگذران ش: «همیشه درخلوت نشینی خودم بزرگ شدم وسرم به کار وگاهی هم به کتاب» به سویم می چرخد وچوبش رااستوارروی سنگ نگه می دارد : الان هم که تورو پیدا کردم» انوش جفتی دستکش پشمی برایش گرفته : «اولین باری است که ازمردی هدبه می گیرم . . . اصلا ظریف و زیبا نیستند بیشتر به درد مردهای کارگر می خورند. . . لبخند می زنم مرسی خیلی خوبن» سرازیر ازکوه به سمت خانه. هرازگاهی ازروی دست های دستکش دارهمدیگر را لمس می کنند و باخداحافظی ازهم جدا می شوند: روایتگر خوش قلم با دلشوره به خانه می رسد. برادرش رامین را می بیند: از راوی می پرسد توکجا بودی؟
تومگه کلانتری؟. انگشت روی دماغم می گذارم«یواش حرف بزن . . .نگاهم به پیژامه راه راهش می افتد. یک وجب بالای قوزک پاش است. می گوید تکلیف جغرافی مونو ننوشتم. چپ چپ نگاهش کردم: دفترتوبده بروبگیربخواب. تندی می روم به اتاقم» دفتررامین راباز کرده ازدیدن نقاشی نیمرخ ی از یک دختر و پسری لب تولب هم درحال ماچیدن هم دیگر: فکرنمی کردم رامین دراین سن وسال همچین کارها را بکند. پدرازخرید نان برگشته خانه. دراتاق نقشینه را بازکرده می گوید زود بیا پایین کارت دارم. بادلهره می رود. :«یعنی من را توی کوه دیده؟» ازچشم های عصبامی پدرمی فهمد هوا پس است :« کوه خوش گذشت؟ «سنگینی کوه روی سینه ام می افتد» باکی رفته بودی؟ :باثریا!
«خوبه نگفتی رفته بودم کلاس تار» با مشاهده سکوت وسرافکندگی دختر، می پرسد سازت کو؟ میرود توی اتاقش و سازش ا می آورد. پدر، سازراازدستش می کشد و داد می زند :«چند بار رفتی توی مغازه ی عکاسی و به من گفتی می رفتم کلاس تار؟ دلاشوبه می گوید یک بار: »صورتش یک پارجه خون است معلمت گفت پنج جلسه غیبت داشتی» فریادش بلند شده سازرا می کوبد زمین و می شکند. و خرد می شود. می گوید: امروزتلفن کن بگو خانواده اش بیان خواستگاری ببرنت. اگه آدم درستی باشه عذر و بهانه ای نمیاره . . . ازکجا بدونم باکره ای؟ . . .» مادربه دادش می رسد.
دخیر رو به مادرمی گوید: «نمی شه بگم بیایین خواستگاری، انوش فقط بیست و دوسالشه» بدون خوردن صبحانه به دبیرستان می رود با همکلاسی ش که ثریاست. بین راه دودخترجوان به درددل می پردازند و ثریا ازدوران بچگی خود می گوید: «بچه که بودم خیلی کتک می خوردم. خانم جون منو می کرد توی اتاق پذیرایی ولختم می کرد بعد یک دل سیربایک دمپایی آی می زد . . . اخه من تا ده دوازده سالگی خودمو خییس می کردم. دست خودم نبود . . . روزی یه جیش گنده کرده بودم که خانم جون . . . دمپایی را برداشت افتاد به جونم . . . منم داد زدم چرا آقاجونونمی زنی که هر شب تو شلوار من جیش می کنه » ص ۴۳
دست خانم جون توهوا موند. بعد دمپایی را پرت کرد آنور ورفت جامو ازبغل آقام برداشت انداخت کنار سه تا خواهرم تو یه اتاق دیگه» می پرسد: «بابات دیگه نیومد سراغت؟ می گوید: نه دیگه هرشب مثل قبل ولی بعضی شبا میومد» صورتش سفید شده است. با درددلی درهمین رابطه ها ازهم جدا می شوند. راوی به خانه می رسد و رامین را می بیند درحال غذاخوری. به سراغ تلفن می رود با انوش صحبت کند. تلفن سرجایش نیست. رامین می گوید: «تلفن را مامان با خودش برده» از شنیدن این خبر گریه اش می گیرد. رامین چند تا سکه ی دو ریالی به خواهرش می دهد تا از بیرون تلفن کند. با انوش تماس می گیرد. پریشان حال، بغض الود ماجرا ودعواهای والدینش را می گوید. انوش با زبانی نرم و لطیف:«حالا چیزی نشده که این همه گریه می کنی . . .به پدرت زنگ می زنم و با خانواده میاییم خونه تون … اینقدرهم خود تا ناراحت نکن… یادت نره که من خیلی دوستت دارم…» و گوشی را می گذارم» . به خانه برمی گردد. پدرمی پرسد رفته بودی با انوش حرف بزنی؟ پاسخ می دهد نه رفته بودم ماست بخرم.:» چشم ازپای برهنه ام برنمی دارد:این دمپایی ها که برای بیرون رفتن نیست. وارد حیاط شده به کبوترهایش دانه می دهد.
رامین می آید بیرون وبالاسرم می ایستد. بادلواپسی نگاه می کند. چند بار مژه می زنم. لبخند می زند و می رود توی اتاقش»

خواستگاری وملاقات دوخانواده درفضای نه چندان خوش انجام شده قول وقرارهایی بام می گذارند. عنوان «امتحان هایی»:«تیرماه است و ازهوانیز آتش می بارد ورقه ی آخرین امتحان را به ممتحن می دهم وازجلسه یبرون می آیم» ازتعطیلی دانشگاه ها و ازدواج دخترها می گوید واز ثریا که امرورهیجده ساله شده است.ازآشنایی خود با دانشجویی که درمنچستردرس میخواند وخواهر زاده خانم زنداست می گوید. می پرسد پسرعموراچکارمی کنی؟ ولش می کنم میرم دنبال دانشگاه.
نویسنده نیز براین عقیده است که می تواند انوش را ترک کرده و در دانشگاهی در خارج از کشور به تحصل ادامه بدهد.
نویسنده، دردیداری ازثریا و نقش آفرینی هنرمندانه او صحنه جالبی را روایت می کند:« وارد اتاق پذیرایی می شویم. ثریا در اتاق را می بندد. ودیگر صدایی از توی هال نمی آید.اتاق بزرک وخنک است. عکس پدرش مجلل ومطلا به دیوار زده شده است. هیچ شباهتی میان او وثریا نمی بینم.هیچ چیزشان بهم نمی خورد. چشم برمی گردانم و نمی خواهم ببینمش. نور از پنجره های بزرگ به ستون آینه کاری وسط اتاق می تابد. چشم های تکثیرشده ی پدرش را توی آینه ها ی برش خورده می بینم. شلاقم می زند. ثریا لخت نشسته ودست های تپل کوچکش را روی میانگاه ش گرفته از درد پیچ وتاب می خورد. دمپایی دست مادرش درمیان آنها حرکت می کند. یکهوحالم بد می شود. تصویرها درآینه موج می زنند. بهم می پیوندند وبازازیکدیگر جدا می شوند. یکی سایه ی دیگری می شود ویکی بازتاب دیگری. همهمه ای درگوشم می پیچد. هر پچپچه ای، حرف وداستان خود را دارد. ناگهان معتی دیوارهای نقاشی ثریا را می فهمم. آن آجرها یا کاشی های مستطیلی که دیوار توالت را به یادم آورده بودند بازتابی ازهمین آینه های برش خورده اند.شایدآن زن عصبانی وسط پایش هم خود ثریاست. ثریایی که ازسوء استفاده وفشار برمیانگاهش داد می زند و کسی صدایش را نمی شنود»

ثریا تلفنی خبر می دهد که: موی سرش ازته تیغ انداخته است:«الان یه کله ی سفید و گرد روگردنمه و هنوزم به هیشکی نشونش نداده ام تو اولین کسی هستی که به ش گفتم» وسروده اش را برایش می خواند:«ریختم/خزان شدم وریختم/ به امید بهاری دیگر/ فردایی بهتر/ طلوعی سبزتر/ می ریزم مو به مو بادست های خودم/ ذوق می کنم ازقیچی رقصان/ ازشهامتی که جایی دردلم/ بازی می کند/ پیدا و پنهان/ به نشان یادمانی/ می ریزم روبروی آینه/ تا که هرروز گرامی باشد/ شهامتی که هست/شهامتی که نیست/ می ریزم به امیدی امیدتر». راوی هفته ای بی خبرازثریا تلفن می کند به او. مادرثریا می گوید:«خانم دیگه به اینجا زنگ نزن» تق! گوشی را می گذارد. فصل امتحان نهایی تمام می شود.

درعنوان :«عقد وعروسی» راوی وانوش، مطلبی دراخرین برگ آمده که شنیدن دارد: هنگامی که مهمان ها رفته اند وخانه اندکی خلوت شده وعروس خانم تنها دراتاقش: «صدیقه خانم میآید به طرفم ودستمال سفیدی درسینه بندم می چپاند «مین این دستمال به شاخه نباته، قبل این که بری تو حجله بذارش مین شورتت» چشمی تاب می دهد و لبخند معنی داری می زند.«شب که شد همان وخت که خودت می دانی درش کن و صبح بریز تو چایی شیرین انوش خان. دگه خیالت تخت باشه که قفل و قفل می شه» .
بعدازعناوین عقد وعروسی وشب زفاف، درعنوان«نامگذاری»، سر تعیین اسم نوزاد که بدون نظر و مشورت با انوش ومادرش انجام گرفته و راوی بی خبرازشوهراسم تعیین کرده وسجل گرفته بگومگو می شود در اعتراض به انوش :«نه! تو این حقو نداری هنوز به پیش بند مامانت آویزونی». انوش برطبق روایت تاریخی براین عقیده است که: افشین خاین بوده. اقلا میگذاشتی بابک یا مازیار.راوی
با یادی ازتنگدستی انوش تا جایی که برای خورد وخوراک روزانه هم مشگل داشتند سخن می گوید. اختلاف آن دو بالاگرفته وراوی بی خبر ازشوهر به محضری مراجعه می کند برای گرفتن طلاق که محضردار: « آخوندی درشت هیکل وسرخ رو پشت میز رو به درنشسته است بایک تسبیح دانه ریزی را می گرداند» بعاد ازسلام وعلیک ٰ می گوید می خواهم از شوهرم جداشده و طلاق بگیرم. آخوند بعد ازپرسش وپاسخ:«از پشت میزخیز برمی دارد وعربده می کشد:« پس بگو می خوام جنده بشم دیگه . . .» باشنیدن سخنان آخوند با ترس ولرزدررا گشوده فرار می کند. پول تاکسی ندارد تا به خانه برگردد.
از ناهمزبانی خود وشوهربا درون همیشه نامرعی ش به درد دل می نشیند:«انوش زبانم را نمی فهمد و من زبان اورا نمی فهمم.ازدست من عصبانی ست که چرا نمی توانم آن جوری که هست واومی خواهد دوستش داشته باشم ومن عصبانی ام که چرا برآورد کردن ابتدایی نیازهایم اینقدر سخت است … تهیه خوراک و پوشاک .امنیت مالی چیز غریبی نیست ولی همه شان فرصتی اند برای تحقیر کردنم.چون خودم نمی توانم برآوردشان کنم»
تاامیدی، فقر و بی پشتوانگی ازآینده، درد کشنده و فلاکتباری ست.
روایتگر بزرگترین درد اجتماعی ومهمترن عامل اختلاف ازدواج ها که به طلاق منجرشده را مطرح می کند و دربیشترین برگ های کتاب آثرات ناگوارجدایی ها واثارروانی آن را دربچه های معصوم و نوشکفته یاداور می شود. دراندیشه ی پریدن ازاین قفس تنگ وتاریک فرورفته. کلاغی می پرد وندای پرش درذهنش:«باید بپرم. ازپدر،‌ازمادر، ازانوش. ازاین شهر. ازاین خفقان. باید راهی باشد. حتما هست»

«ثبت نام دردانشگاه»
روایتگرر با فرزند طفل سال ش در تهران هستند درکوچه باغ های ونک دنبال دانشگاه«الزهرا». پیدا می کنند. با تمام شدن تشریفات نام نویسی خود دردانشگاه ومهد کودک برای فرزندش. اتاق مناسبی درخانه ی خوب وامن فرخنده خانم اجاره می کند. جوان،همسن وسال خود با دختری هم سال افشین. احتیاج به پول دارد. با پدرش تلفنی تماس گرفته خبراسم نویسی دانشگاه و اجاره منزل را داده و تقاضای پنج هزارتومان پول می کند که پدرش می گوید: « وظیفه من نیست پدرجان که به تو پول بدم تو دیگه شوهرداری». به نزدیکترین طلا فروشی رفته گوشواره هایش را که روزعروسی انوش هدیه داده بود، ازگوش ها در آورده می فروشد به دوهزار تومان و اجاره خانه را می پردازد. شب هنگام قبل ازخواب فرخنده خانم با دخترش فرناز باکاسه آشی به اتاق آن ها رفته وآن دوکوچولو ها نیز باهم آشنا می شوند.

دیدار

ازامدن انوش به تهران ودیدارآن می گوید ووضغ درس و دانشکاه و هم تحصیلی هایش. مادرش قول داده که دوزندگی را تعطیل کند وازشاهرود به تهران بیاد وازتنهایی او وخودش رها شوند وباهم .باشند.
ازدیدار با استاد تارش به نام سهراب :«که دیگر نمی تواند ، تاررا کنار می گذارد و موهام رانوازش می کن وتازیرگردنم رامی بوسد نفس می می دمد وبی هیچ پوششی میان بازوانش جا می گیرم . . . هردو درلذت های ممنوع شیرجه می زنیم . . . روی سینه اش خواب می روم. خوابی که فاصله ی واقعیت و رویارا پر می کند . . . . . چه شب هایی که با فکر سهراب خوابیدم بوسه هایش رابرسر وگردنم خواب دیدم . . . اگر انوش بداند که من چه کارکرده ا م چه حالی می شود؟ کاش اصلا نبود وتوی جاده شاهرود تهران تیکه تیکه می شد. با نامه ای که ازثریا دریافت کرده این فصل نیزبه پایان می رسد
جدایی

جدایی آن دو بااین شرط عملی شده که انوش گفته:« اگر مهریه ت روببخشی حضانت افشین رو میدم … خرجی بچه هم به خودت مربوطه» شاید رفتارهای تنگ نظری یاتنگدستی سبب برخی امور غیر اخلاقی راوی شده که عریان و بی پروا همه ی لذت های جنسی با مردان دیگررا شرح داده:« ازپله های محضر که پایین آمدیم . . . گفتم که بعضی چیزهارونه با پول میشه خرید ونه با زور. فقط با عشق می شه به دست آورد» تیز نگاهم کرد. گفتم «من به تو وفادارنبودم» . ص ۲۵۰ کاویدن روان انسان ها راهنمای علمی وچاره سازاین گونه مشکلات روانی ست.

باید این اثر خواندنی را به دقت مطالعه کرد وبا درک مفهوم روایت ها کهنه دردهای چرکین موروثی جامعه ی دربند اوهام را شناخت. با حس درک درست و تمیز فرهنگ گذشته وحال، زمان و زمانه را دریافت.
آخرین عنوان کتاب «پرواز» است که نویسنده همراه افشین کشوررا ترک می کنند. راوی‌با تلفن: خبرحرکت خود را به ثریا می دهد و سپس درصحبت با پدر که:«بالای سرم ایستاده می گوید: یه زن تنها با یه بچه می خوای بری انگلیس چه کارکنی؟ با کدوم پول؟ می خوای زمین بشوری؟ برمیگردم طرفش:« … پدر جان من اززمین شستن نمی ترسم ازدوباره زمین خوردن می ترسم می خوام برم جایی که بچه م دیده بشه. شنیده بشه. ادم حساب بشه . . .. پدر می گوید ازدیشب که مامانت گفت میخوای بری چشمم روهم نرفته …» مادر: تو که تا خود صبح خرخرمی کردی» رو به پدرمی کنم :‌«وقتی رامین با قاچاقچی می رفت هم خوابتون نمی برد؟ . . .»
میدان آزادی را به طرف فرودگاه مهرآباد رد می کنیم. افشین می گوید مامان! چرا گریه می کنی؟»
وکتاب بسته می شود.

روزهشتم هفته/رضا اغنمی

نام نویسنده: میترا معتمدی
نام کتاب:‌ روزهشتم هفته‌: دینوری درزمانه کرونا
طراحی وگرافیک: نوید منفرد
صفحه آرایی: مهرآذین اخوان
چاپ مرتضوی: کلن، آلمان
چاپ اول : پائیز ۱۳۹۹

این کتاب ۱۲۰ برگی که توسط چاپ مرتضوی، «باقر مرتضوی» یکی از صادق ترین و پاک ترین انسان های شریف زمانه است منتشر شده است. درغوغای پریشانی های نکبت بارکرونا و زندانی شدن مردم جهان درچهار دیواری خانه هایشان به دستم رسید. درنخستین برگ کتاب آمده :«وقتی درآسمان، دروغ وزیدن می گیرد دیگرچگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد» فروغ فرخزاد. شاعرزن بیدار و آگاهی که زمانه برایش نه مساعد بل که ناگوار و زود رس بود. یاد ویادمانده هایش گرامی باد.
کتاب شامل پیشگفتار و پانزده عنوان است که با «انسان تنها نیست» آغاز و با «عنوان حرف من چیست؟» به پایان می رسد.
دراین بررسی برخی ازعناوین اثری جالب که با قلمی پربار واندیشمندانه تدوین شده است، برگزیده ام.
درپس فهرست تک برگی پیشگفتاردرپنج برگ با یادی ازآنجیل یوحنا«حقیقت شما را آزاد خواهد کرد».نویسنده، با نیازوضرورت زمانه شروع می کند: «درمدت دوماه نوشته شد. من نیز روزهای «کرونایی» مانند تمام کسانی که کارشان ضروری تشخیص داده شده بود خانه نشین شده بودم . . .نگران ضعف های علمی وسازمانی، و آزمندی ها و تاریک اندیشی هایی بودم که یا مانع فهم مسئله می شدند یا می کوشیدند تا ازآسیب پذیری ناشی از رنج وسراسیمه گی کاملا قابل فهم آدمیان بهره برداری کنند».

با اشاره به وظایف انسان بودن درجامعه اشاره ای دارد شنیدنی وعبرت آموز «انسانی»:‌ «پژوهشگرانی را می دیدم که روزها وهفته ها درآزمایشگاه هایشان شب را به روز می رساندند وبه خانه نمی رفتند. پژوهشگری را بهتر می شناختم که شب هرشب درآزمایشگاهش دلخون بود زیرا هرروز دیرتر که درمانی برای ویروس کشف کنیم شمار بیشتری ازانسان ها رنج خواهد کشید، خواهند رفت، وداغدار خواهند شد، پرستاران و پزشکان وکارکنان بیملرستان هایی را می دیدم که با دست خالی وبدون ماسک و تن پوش ایمنی با خطری روبرومی شدند که ما ازسربازانمان انتظار نداریم. دراین طرف انسان تنها پناه انسان بود وانسان می توانست قهرمان باشد» ازحاکمان دستاربند چهاردهه ی اخیر می گوید: «رسوایی آن آرمان وآن دلسردی زمهریری. شناخت بساتلخ تری بود . . . گرچه نام های متعدد داشت، درنهایت انسان را ازخود بیگانه می خواست .

. . دراین میان مذهب به راستی موجود روزبه روز بیشتر دست خودرا رو می کرد، حیثیت خود را می ریخت و ٰژرف تر دربلاهت و تزویر فرو می رفت فرقی هم نمی کرد ازولی فقیه تا روشنفکر دینی یک ورد خواب آور را تکرار می کردند. به انسان تلقین می کردند که گویا یک امتحان الهی است با آرزو اندیشی و فرا افکنی می کردند، یا یاوه وحدیث می بافتند . . . مذهب شدیدترین شکل «ازخودبیگانگی انسان است؛ نه یک ازخود بیگانگی معمولی. . . بلکه یک ازخود بیگانگی عمدی وسازمان یافته که توسط کادرهای تعلیم دیده و هزارسال تجربه اندوزی کرده منتقل می شود تا انسان را در وضعیت صغارت نگاه دارد» نویسنده با اگاهی و شناخت کامل ازبنمایه های اندیشه گری منادیان جهل و فلاکت، با این پیام انسانی پیشگفتارعلمی و پندآموز را به پایان می رساند:«به عنوان آنچه خدا به راستی ازمردم می خواهد، تمایز بگذارم، این تمایز، به نوعی میدان مدیون اسپینوزااست. شهادت می دهم که من نیز مانند انیشتین به خدای اسپینوزا باور دارم. امیدوارم این دقت ها چندان بوده باشد که مرا ازاتهام قصد اهانت به مقدسات مذهبی مصون بدارد».
انسان تنها نیست

پیکارهای نو: انگاه که بودا مرده بود بازهنوزهمچنان برای سده ها سایه ی اورا درغاری نشان می دادند یک سایه ی هیولایی و هولناک . خدا مرده است. لیکن ازآن رو که مردمان چنان اند که هستند، هنوز همچنان شاید برای هزاره ها غارهایی باشند که سایه ی اورا درآن ها نشان خواهند داد. و ما… ما باید هنوزهمچنان سایه اش رانیز شکست دهیم!» نیچه، حکمت شادان
پزوهشگر، فرآیند ویرانگر ویروس کرونا را از نظرگاه علمی توضیح می دهد:
کرونا برخلاف ویروس های اخیر، فقط یک ویروس بیولوژیکی، نیست. یک امکان وجود شناختی است. اصابت گاه آن تنها انسان به عنوان موجودی داده شده به دیالکتیک زندگی ومرگ نیست، بلکه انسان درتمامی غنای توپولوژیکی اواست. کرونا به همه ی سیستم های حیات انسانی زده است، فیزیکی، روانی، اقتصادی،‌اجتماعی، وهمه ی سیستم های فکری و نمادین ویروس تن ناچیز ونامرئی خودرا به زیست جهان انسان درهمه ی ابعادش دوانده و آنچه را زیروپنهان بود به رو آورده است. می تواند حتی یک «رخداد» به معنای واقعی قوی آن باشد،آنچه، زمان را به قبل وبعد تقسیم می کند. . . . . . . ویروس هیچ معنایی جزآنچه بازخورد ساختارهای معنایی ما به آن می دهد ندارد. همیشه چنین بوده، چنین ترنیزشده است، و خواهد شد. انسان خدایی است که آمده جهان را برای خود معنا کند . . . . . . . «مخمل» انتر قصه ی انتری که لوطی اش مرده بود اثرصادق چوبک بعد از مرگ «لوطی جهان» – و چه نام با معنایی – زنجیرش را ازجا می کند تا سرانجام به آزادی ازدست رفته اش بازگردد، لیکن هنوزاندکی ازاودورنشده با شنیدن صدا ها و دیدن صحنه های تازه به پیکر بی جان لوطی باز می گردد .

. . لوطی جهان، حکم حًدای «مخمل» را داشت. سیری وگرسنگی اش دست او بود هم او افیونی اش کرده بود. او بود که او را می زد و می ترساند، وحبه قند و دود افیون می داد تا چنانچه لازم می دانست رفتار کند. زنجیر مخمل دست او بود. قلاده ی او برگردن مخمل. معروف و منکر مخمل آن چیزی بود که لوطی اش می خواست. هم اوبود که ازمخمل موجودی بار ٰاورده بود که درحالی که ازوضعیت زنجیری خود بیزاربودجسارت آزادی را که درفطرت او بود ازدست داده بود. «او نه آدم بود و نه میمون میمون. موجودی بود میان این دو تا که مسخ شده بود» نویسنده ی آگا ه و بیدار زمان، با اشا ره به آثرات نامعلوم ویروس کرونا درآینده ی جهان، اضا فه می کند که:«یک چیز مطمئنا معلوم شد: ویروس اندیشیدن را ناگزیر ساخت. شدت و حدت اندیشیدن را بالا برد. ما را واداشت تا سترگ تر، عمیق تر و دوراندیش تر بیندیشیم . . . شاید بار اولی بود که انسان در زمانی مشترک درسراسرجهان به انسان می اندیشید»همو بایادی از متفکران یونان باستان اضافه می کند: «هایدگر، پس از کمی سردرگمی، آن را «ازمستوری درآمدن » هستی شناختی جهان می خواند. الشیا ان عملی است که جهان را بدوا پیش چشم انسان باز می کند». روایتگر دانشمند و پاک اندیش که به درستی، برآمدن کرونای ۱۹را «یک رخداد درسرگذشت حقیقت» می داند براین باورتآکید که:«منطق درونی جهان ما را آشکار ساخت. پرده ازروی چیزها برداشت.ومشت خیلی هارا باز کرد . . . نشان داد فاصله طبقاتی یعنی چه.

نابرابری درآمد یعنی چه. بیکاری یعنی چه. نشان داد چرا پیش شرط توصیه به شستن دست ها داشتن آب جاری است وپیش شرط ماندن درخانه داشتن سقفی برسر. . . . نشان داد که علم اقتصادی که مهربانی و تعاون انسانی را به حساب نمی اورد و محاسبه نمی کند چه ایده ئولوژی ازانسان بیگانه ای است . . . نشان داد که تفاوت علم و وعظ چیست. نشان داد که پرستاران و پزشکان و کادرهای درمانی و بهداشتی یک طرف وتمامی حوزه های مذهبی یک طرف. نشان داد که داروین و پاستور یک طرف وتمامی «پزشک های سنتی یک طرف.نشان داد انسان چه موجود بغرنج و متناقضی است. هم شرافت اورا نشان داد وهم رذالت اورا. . . . نشان دادانسان ممکن است گرگ خودش باشد، ولی بازهم انسان، جزانسان، همدرد، یار ویاور،‌ وپناهی ندارد. . . . ونشان داد که انسان تنها نیست.
درعنوان:علم همیشه بهتر ازمذهب است. ازاینیشتن می گوید:
«. . . واژه ی خدا برای من چیزی نیست جزیبان و ضعف انسان. تورات و انجیل مچموعه ای ست ازافسانه های احترام برانگیز. اما بسیارابتدایی. هیچ تفسیری، هر اندازه هم ظریفانه، نمی تواند: (برای من) چیزی را دراین ارزیابی تغییردهد. طبیعتا تفسیرهای ظریفانه ی بسیارمتنوعی ازآن وجود دارند ودرواقع ربطی به متن اولیه ندارند»
خدای رژیمی یا مدل خدا به مثابه تجربه ی اول شخص مفرد
گر زمسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ درازاست و زمان خواهد شد
حافظ
چگونه می شود با آن مدل خدایی که ویروس را در روز هشتم هفته آفرید کنار آمد؟ نواندیشی دینی می کوشد تا مدل خدای تام وحد اکثری فقاهتی را با همخوان ساختن فقه باعلم مقتضیات زمانه حفظ کند. این مدل خدایی که با مسبباتی عمل می کند که فقط علوم «انسانی» درمقابل «الهی» می توانند بفهمند چیست، ودست دینوران ازآن کوتاه است. دیگر به اندازه ی سابق ارباب رجوع ندارد». مخاطبان کیستند؟ اکثریت مردم! عوام و روشنفکر فرق چندانی درجامعه ما ندارند. حادثه ی بهمن ۵۷ برآمدن خمینی، لودهنده ی فرهنگ اجتماعی شد و بهترین سند در«بی اندیشگی منادیان روشنفکری». بگذریم! با اندک تآمل در پیام نویسنده آگاه، درک درست گفتارو صراحت کلام راوی ، با دلی لبریز از انسانیت وانسانگرایی، خفتگان وفریب خورده دگان قرون متمادی را که به اعتیاد «مذهب» معتاد هستند؛ تکان می دهد. منادی علم وانسانیت است: «مردم ترجیح می دهند فقه را دور بریزند و مستقیم به سراغ علم بروند. دوست نیزندارند که آخوندی جلوی دربیمارستان بیخود سرشان را بخورد و وقتشان را به هدر دهد. . . . روشنفکران دینی یکی می کوشد خدا را با علم آشتی بدهد آن دیگری با دل». حرف وحدیث خدایان است بود ونبودش درجلوه های گوناگون برای سرگرمی مردم و سرانجام این که: « خدای دینوران تجربت اندیش، که مانند صحنه های سینمایی احساسات تماشاگررا به دور ازحقیقت به جنبش درمی آورند، خودش تجربه بشود. بیرون ازاین فیلم، دوست یک چیز است، معشوق یک چیز دیگر. کرونا این ها را نیز نشان داد».
حرف من چیست؟
آخرین فصل کتاب عنوان بالاست:
«این یک درگاه است، بین یک جهان وجهان بعدی. ما می توانیم انتخاب کنیم که با کشدن لاشه های تعصبات ونفرت هایمان، آرزوهایمان بانک های داده ها وایده های بی جانمان، رودخانه های مرده وآسمان های دود گرفته مان به دنبال خود، پای کشان ازاین درگاه رد بشویم. یا می توانیم سبک بار، با اثاثیه ی اندک، حاضربرای تصوریک جهان دیگرآن راپشت سر بگذاریم. وبرای مبارزه به خاطرآن آماده باشیم» آروندانی روی، پاندمیک یک درگاه است.
روایتگردرآخرین یرگ های این اثرپژٰوهشی ماندگار درادبیات تبعید، با نگاهی به غایت صادقانه ازنگرانی ها و دلواپسی های خود می گوید: «من نگرانم، خیالم آسوده نمی شود. ازطرفی به دینوران اعتماد ندارم، وازطرفی می بینم آنچه تا حال مطرح کرده اند برای آنچه لازم است صورت بگیرد ناقص است. وهم نامناسب. من درآنان نه صداقت کامل می بینم نه ندامت لازم و نه ازهمه مهمتر رعایت شان کافی برای انسان هم می ترسم دوباره خدعه ای درکار باشد.«اشاره به گفتار خمینی ست که درسال ۱۳۵۷ پس ازورود به تهران درمقابل سئوال خبرنگاران که شما درپاریس ازآزادی زنان و . . . می گفتید. گفت خدعه کردم». وهم می ترسم که این بار نیز این خدعه درعمل به چیزی جزتباهی نینجامد.

من دردینوران صداقتی را که ممکن است پیش زمینه ی احیای اعتمادم به آنان شود نمی بینم. ایشان چنان سخن می گویند وعمل می کنند که کمونیست های توبه نکرده. اصلا بابت این چهل سال، تا چه رسد بابت طالبان وداعش، پوزشی نمی طلبند . مانند کمونیست های توبه نکرده معاصی بزرگی و کوچکی را که به دست دینوران و به نام دین و به فرمان مدل خدای تاریخی وسنتی انان انجام شده، به تعبیرهای بد، به درست نفهمیدن، به سوء استفاده وبه اقتضائات تاریخی وبه روانشناسی اشخاص نسبت می دهند. نازی ها نیز درفردای جنگ دوم جهانی چنین کردند. گفتند نمی دانستیم. گفتند ما که نبودیم، گفتند به آلمان درجنگ اول اجحاف شده بود. گفتند فرهنگ وتاریخ ما آلمانی ها هیچ تقصیری نداشت.

یک روانشناس آلمانی این جبن اخلاقی را عجز درموییدن خوانده است. ما ندیدیم دینوران بمویند. مویین پیشکششان ندیدیم ازته دل پوزش بخواهند وآن چه ندارند، باوجود این هنوز نظریه پرداز آن را به محاکمه نکشانده اند. کسانی را می مانند که استالینیسم را رد می کنند ولی هنوز همچنان درستایش استالین سخن می گویند. واورا «مردمی ترین » رهبر در تمام تاریخ می دانند. جنایتی را که آیت الله منتظری تاریخی خواند محکوم می کنندِ لیکن کسی که این جنایت ، مانند جنایت های خلخالی تحت رهبری او[‌ آیت الله خمینی ] و به هرحال هرچند هم جر بزنیم به یکی از کلمه به فرمان او انجام شد.

همچنان می پرستند. یک انسان صادق حتی به خاطردزدی گربه اش احساس ندامت می کند تا چه رسد به خاطر خونریزی یکی از رهبران دینی اش. این سکوت ها، اگر نگوییم آن تپق ها حکایت از صداقت نمی کند، نه با ما ، بلکه حتی شاید با خود، واین احتمال دوم بیش از اولی مرا می ترساند. شرط اول صداقت رو راست بودن با خوداست . . . بارها دیدیم که مدل خدای ایشان پاسخگوی مدل های پیشین خود نیست . . . بوی کهنه که از اعماق، ازلایه های زیرین می آید . . . قربانیان خاطره ی طولانی دارند. شیعیان به خصوص کسانی که آن حکایت معروف درمثنوی مولانا را خوانده اند باید این را خوب بدانند. خبر دیر به قربانیان می رسد . . . داغ ما تازه است. داغ من تازه است، امروز تازه تر از تابستان ۶۷».

دویسنده فاصل و آگاه زمان با داشتن تجربه فراوان ازدستورات برده داران وبنده پروران، سازنده ی خیر وشر را مخاطب قرارداده :«پس ازآن فضاحت، نخستین شرط خدای تازه آن است که صادق باشد. این خدا باید یک بار و برای همیشه بگوید که من دیگر، خیرالماکرین «بهترین مکر کنندگان نیستم. پشیمانم که با فرزندانم چنین کردم. و مکرشان را با مکر پاسخ دادم. . . . . . .» همو با چهار پیشنهاد همخوان وهماهگ با فرهنگ زمان به دینوران متحجر وفریبکاران حرفه ای اثر کم نظیر دوران تبعید را به پایان می رساند.
بخش های کوتاهی ازچهارپیشنهاد سازنده و بنیادی را به اختصارآورده ام.

پیشنهاد اول:
نخستین انتظار من ازدینوران این لست که باما و خود صادق باشید. پیش شرط ومبدا صداقت، گفتن حقیقت درباره خود است ونه درباره دیگران. صادقانه و بیش ازهرچیزبه تاریخ جنایت های مذهب بپردازید ازهمان یثرب. با خطاب به دینوران، ازمظلومیت های تاریخی: «ازمظلومیت ها یشان نوشتید وگفتید کمی هم ازظلم هایشان بنویسید و بگوئید. فراموش نکنید که حکومتتان با خدعه آغاز شد . . . با نقد مذهب شروع کنید نه با بدیل آن» بااین جمله: «من تنها به کمونیستی احترام می گذارم که بار شرم حرکت آن درتاریخ را برعهده بگیرد وازاین پس درتمامی آنات اندیشه اش باخود حمل کند»

پیشنهاد دوم:
«انتظارمن ازدینوران توبه کنید! بلند وبارها برزانوان وپیش روی جمع توبه کنید! نشان بدهید که بار گناهان این چهل سال، صدسال، این هزارسال، راچنان بردوش می کشند که هرگزدوباره مذهبشان مرتکب چنین بربریتی نخواهد شد. فراموش مکنید که به خاطراین چهل سال دچار کسری هنگفت اعتماد وحسن نیت هستید. کمتردروغی است که نگفته باشید وکمتر جنایتی است که یکی ازگرایشهای شما مرتکب نشده باشد. ازهرگونه خدعه ومکری تبرا بجویید. با ندامت و با فروتنی خاص کسی که این را می داند توبه کنید. چنان توبه کنید که انگار از مغز استخوانتان می دانید که هیچ توبه دیه ای کشته ای را به زندگی باز نمی گرداندِ، که داغ آنچه کرده اید همیشه باشما خواهد ماند . . . » با اشاره به فرآیند دگرگونی های جهانی دوره رنسانس اضافه می کند که :«انسان شناسی متقدم است برخداشناسی». ص۱۱۷

پیشنهاد سوم
سومین انتظار من این ازدینوران: انسان را مرکزپیکربندی های دینی خویش قرار دهید. انسان را گواه بگیرید. کاررا باپوزش ازانسان بیاغازید. پیش انسان فروتن با شید. یک مدل خدا پسرش را برای انسان قربانی کرد. شما نفس تان را قربانی کنید. گاه ان است که دلیری کنید. گامی دیگر بردارید وبه رنسانس برسید» با اشاره به روایت حکیمانه ی اسپینوزا: «دین حقیقی آن است: خدارا اطاعت کن و به دیگران عدالت و احسان بورز . از این صحیح تر ودقیق تر نمی توان گفت. . . . یکی دیگر ازاین مدل خداها آن که فقه اش را محقرکرده است. نیز مومنان را به احسان نمی خواند. بلکه به تداخل درامورشخصی دیگران وا می دارد. مومن این مدل خدا را بیشترمراقب رفتار دیگران است تا نگران رنجهایشان»

پیشنهاد چهارم
«چهارمین انتظارمن ازدینوران: احسان رامرکزانتظارات خداازمومنانش قراردهید. مدل خدایی برسازید که آدمیان را به احسان وعدالت نسبت به یکدیگر می خواند. وظیه ی اصلی او راخدمت گزاری به دیگران می داند، ونه امربه معروف ونهی ازمنکر: که التیام دردهای همنوعانش در جهان دغدغه ی دینی اواست، و رستگاری آن جهانی ایشان را به مدل خدایی وا می گذاد که این موضوع را درارتباط خصوصی میان خود وبنده اش چنان حل می کند که هیچ کس ازآن خبردار نمی شود. مدل خدایی به ما بدهد که ما را به حقیقت به هرقیمت، به عدالت به هرقیمت،‌ وبه دفاع از حریت و کرامت و حقوق دیگران به هر قیمت فرا می خواند.
حرف آخر: اینکه با مرگ یک مدل خداضمانت اوازتمامی آنچه به او نسبت می دادند پس گرفته می شود. اگرمی خواهید پیکربندی نوینی ازخداودین بسازید باید ازنوبسازید، ازسر! من نمی دانم انسان امروز وشاید فردا به کدام خدایان و به چه دین هایی نیاز دارد، ولی یک چیزرا با اطمینان می دانم: اگر انسان به خدایان نیاز داشته باشد شکل نوشده ای ازخدایان ودین های ورشکسته ی موجود نیست. انسان به خدایانی هنوزناشناخته که هیچ کتابی آمدنشان راپیشگویی نکرده است»

با آیه ی ۴۵ ازسوره انعام با ترجمه ی فارسی :«پس ریشه ی آن گروهی که ستم کردند برکنده شد و ستایش برای خداوند پروردگار جهانیان است».

کتاب پراز ناگفتنی ها با اندشه های نوشکفته دینی، به پایان می رسد.

روایتی بس پندآموز وعبرت زا. سند مکتوبی از: معرفت، ازشکوفایی نوخواسته ها در زمانه ی کرونای منحوس لعنتی! وخشونت حاکم برجهان اکنونی، لکه دارشدن حرمت انسان وانسانیت! هربرگی ازکتاب گوهر تابناکی ست ازفضیلت انسان، که به ناحق دربند بردگی «دینوران» گرفتارند. شناخت وآشنایی با خدایان گوناگون حاکم برپندارها واندیشه های آدمیان است وفاشگویی های عریان دررسوایی دینوران .
دوهفته ایست که این کتاب را زیر ورو می کنم و نمی توانم ازخود دور کنم و کناری بگذارم. صادقانه بگویم : چون طلسم شده ای گرفتارم. نشانه های زیادی دارد ازخودی وخودها دربند بند وهرسطرش. انگار سرگذشت خود وهموطنان را و چه ماهرانه و صادقانه به نمایش گذاشته است را می بینم زیرآسمان خاکستری لندن، پیرمرد عبوس کینه توزازتبارهند، همان که گفت: «اقتصاد مال خر است» باآن همه کشتارهای فله ای و ویرانگری هایش. مقبره ای با گنبد طلایی ساخته شد وبارگاهی! کتاب: بازخوانی اسارت فکری وبندگی نسل ها را روایت می کند!
مطالعه این اثز جالب و پرمحتوارا نباید ازدست داد.

آواز نگاه از دریچه ی تاریک /رضا اغنمی

نام کتاب: آواز نگاه از دریچه ی تاریک
نام نویسنده: مهدی اصلانی
نام ناشر: نشرباران – سوئد
چاپ اول. تاریخ نشر: ۲۰۲۰ (۱۳۹۹)

این کتاب اخیرا توسط یکی ازهمبندان نویسنده در زندان های جمهوری اسلامی ودوست دیرینه ام به دستم رسید. درنگاهی کوتاه ازعنوان «آسمان دیگری هم هست» که برپیشانی مقدمه نشسته سر گرم مطالعه شدم. تا رسیدم به جایی که نام کتاب: «اواز نگاه ازدریچه ی تاریک» ازمحتوای یکی از شبانه های شاعربزرگ آزادی احمد شاملو برگرفته شده، شوق زده اما اندوهناک فرورفته درفضای گذشته ها سرگرم مطالعه شدم.
کتاب۴۳۱ برگی درپس مقدمه، شامل چهارفصل است

فصل اول : پدران – مادران.
آفتابم کو؟

فصل دوم : هم سران
خانه خالی است

فصل سوم: فرزندان
آواز صدایت کو؟

فصل چهارم: خواهران — برادران
کوچه تلخ است

فصل اول: روایت مادران و پدران: آفتابم کو؟

نخستین مصاحبه روایت دردناکی ست که نویسنده درنشستی پای صحبت خانم فاطمه اردوان، مادر سودابه اردروان، هنرمندی که هشت سال ازعمر حوان ش را درزندانهای چمهوری اسلامی سپری کرده است. گفته ی مادر را با زبان آذری: با مخاطبین درمیان می گذارد:
«سن یاتالی من گؤزومه اولدوزلاری! سای دیمیشم»
اززمانی که تو خوابیدی، من به چشمم گفتم ستاره ها را بشمارید!
مادر، سفره ی دل دردمندش را پهن می کند. زادگاهش شهر زیبا و پربارو برخوردارازتمدن باستانی مراغه است که به تبریزکوچیده و ساکن آن جا شده اند. خانواده ای کارمند با زندگی متوسط. گله مند از ناسازگاری همسر، با تمجید ازپدرشوهر«مردی مهربان بود و ازمشروطه خواهان دوران جنبش مشروطیت تبریز درانتخاب نام فرزندانم دخالت مستقیم داشت، دارا، داور، دانش و سودابه و نام فامیل را دردورانی که شناسنامه مرسوم شد برای خود برگزید» در زمانه، این که تعیین اسامی اکثرنوزادان درخانواده ها، دختر و پسرازامامان گرفته تا امامزاده ها بود، گزینش اسامی فارسی سنت شکنی پدربزرگ را یادآور می شود
سودابه ازکودکی عاشق نقاشی بود. پس ازانقلاب ۵۷ برای تحصیل دانشگاهی به تهران می رود. «دانشجوی دکوراسیون ومعماری داخلی درپلی تکنیک تهران سرگرم تحصیل می شود. در حوادث ۳خرداد۶۰. . . در۱۹ شهریورماه همین سال سودابه درتهران دستگیرشد تا مدت ها ازوضعبت او بی خبربودیم» به شدت ازشوهرش گله مند است که ازدادن پول برای رفتن به تهران چهت ملاقات سودابه و دیداردختر زندانی ش خودداری می کرد. تاجایی که ازسرناچاری ازهمسایه ها قرض می گرفت. دراین گیروردار پسرش نیزدرتبریزبه اتهام هواداری از اقلیت دستگیر و زندانی می شود. از رفت وآمد به تهران و رفتارهای انسان دوستانه برخیها به نیکی یاد می کند . از«فرنگیس» دخترهمبند سودابه که اعدام شده از مادر می پرسد: «مادرچراسری به مادرفرنگیس نمی زنی؟ «آناسینا نه دیییم؟ منیم قیزیم ساغ قالیب سنین قیزین اعدام الوب» بروم به مادرش چه بگویم؟ دخترمن زنده مانده و دخترتواعدام شده؟» ص۱۸

راه خانه را گم کرده بودیم
روایت بتول(مادر موسوی)

راوی این بخش نیزمادردلسوخته ایست که ازهجوم ماموران امنیتی روزاربعین ۱۳۶۰به خانه ش می گوید. دختر وسطی مدتی پیش دستگیرشده:
«هرروزشال کلاه می کردم وبه دنبال اوبه تمام کمیته ها وزندان ها سرمی زدم ولی با فحش وناسزا وتحقیر روبرو می شدم و درنهایت خسته وگریان به خانه برمی گشتم».
روزی اکرم دختر بزرگ ش که جای دیگری زندگی می کرد به خانه مادرآمده می گوید خانه راپس داده
«برای اینکه می باید با دفترچه های بسیج به کمیته محل مراجعه ومشخصات خود و محل زندگی را خبربدهد»
اکرم مدتی درخانه مادربزرگ وعموها مثل کولی ها زندگی می کند. غروب روزی به خانه مادر می رود ورفقایش نیزسر می رسند و شروع می کنند به بجث و جدل سیاسی. مادرکه ازشلوغی کوچه وآمد ورفت های اطراف خانه مشکوک شده بود با احساس خطر، اخطار می کند بروند بخوابند توحهی نمی کنند که زنگ درخانه به صدا می آید و مآموران مسلح ازطریق پشت بام همسایه هجوم برده خانه وحاضران را محاصره می کنند:
«دخترانم ودوستانشان در رختخواب مانده بودند. اکرم ازترس بالا می آورد. پاسداران با اسلجه وخشونت آنهارا از ته حیاط گرفته وسوار ماشین کردند ازدوستان اکرم پرسیدند:«شما کی هستید؟» آنها با لهجه ی آذری گفتند:«ما اینجا مهمان هستیم» من هم تآیید کردم. حواسم به این بود که آن ها را نبرند. آنها مهمان ما بودند . . . پاسداران با فریاد یک دیگررا صدا می زدند . . . آن ه ارا،اکرم ودختر دیگرم راسوارماشین کردند. مراکه مدام جلزوولزمی کردم به زورنگه داشته بودند خودم را به ماشین رساندم وآویزان سپرعقب ماشین شدم. یکریز فریاد می کشیدم. «آن هارا کجا می برید؟» ماشین که سرعت گرفت دستانم ازسپرعقب رهاشد زخمی شده بودم. بعضی ازهمسایه ها ازلای درنظاره گر ماجرا بودند. گویی من غریبه ای بودم . . . و مرا نمی شناسند»صص ۲۰ – ۱۹
در روزهای ملاقات از بی حرمتی وتحقیر و رفتارهای توهین آمیززندانبانان با مراجعین می گوید وازروزسردی در زمستان که والدین برای ملاقات هرسه دختر درانتطارند، خبرمی دهند فقط با اکرم ملاقات می کنید آن دو دختر دیگر به قزل حصارمنتقل شده اند:«هردو خشکمان زد. باورشان نکردیم. داشتیم دیوانه می شدیم. فکرکردیم آن دو را اعدام کرده اند و به ما دروغ می گویند. نمونه های این چنینی فراوان دیده بودیم. بیچاره خانواده ها را ماه ها به دنبال نخودسیاه به این زندان ها پاس می دادند . . . اکرم گفت نگران نباشید حتما همین طور است که گفته اند . . . در ملاقات بعدی به او گفتیم که خواهران را درقزل حصار ملاقات کردیم . . . آن ها فقط دخترکان مرا دستگیر نکرده بود ند بل که تمام زندکی ما را گرفته به نابودی کشانده بودند. پسرکوچکم که درکلاس دوم راهنمایی درس می خواند یک روز ناظم مدرسه ازصف بیرون کشیده این طور به معرفی او پرداخته بود:
«بچه ها این برادر منافقین و ملحدهاست خواهران او در زندان هستند آن ها می خواستند چمهوری اسلامی را بیندازند . . .ازمدرسه اخراج می شود» با این سروده زیبا این بخش به پایان می رسد:
سرآن ندارد امشب که برآید آفتابی/ چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی» صص۲۲- ۲۳

فصل دوم: روایت هم سران: خانه خالی است
چو بوی گل به کجا رفتی
روایت طیبه اخوان

این فصل شامل ۳۱ روایت، بخش کوچکی ازکشتارهای اسلامگرایان است که استبداد دینی را با آن همه بحث و موعظه های مردم فریب از«گذشت وعدالتخواهی»، عریان کردند. بی جا نیست که آگاهان جامعه براین باورند که برآمدن آخوندهاُ را به فال نیک باید گرفته شود. چرا که افراد جامعه درهر باوردین ومذهبی که بوده وهستند؛ گوهر ذاتی این طبقه مفتخور وانگل را دیدند و شناختند.
نویسنده به درستی درکنار معرفی جانباختگان و شرح سوزدل مادران وبازماندگان، پرده ازظلم وستم انگل های فاسد عمامه ای برداشته که قرن هاست درلباس وشغل ومقام خودساخته ی «روحانیت» مردم را دردنیای وهم و خیال با وعده های بهشت و جهنم، از عقلانیت دور نگه داشته اند.
روایت های کتاب هریک داستان غم انگیزی ست هولناک. یادآورکشتارهای دوران برده داری عصرکهن. فرایند ویرانگر فرهنگ پانزده قرنی اعراب بدوی! باید خواند وبه دقت هم خواند ودرسنجه ی خردگرایی قرن؛ باچرکابه های خونین باستان که درقدرت است و هنوزمسلط تمیز داد و به داوری نشست.
دو روایت: اولین و آخرین روایت (ـیکم و سی ویکمین) را دراین بررسی برگزیدم.

نخستین روایتگر طیبه اخوان، سابقه آشنایی خود با ناصراخوان را شرح می دهد: زاده لنگرود درسال ۱۳۲۹و فارغ التحصیل دانشگاه پهلوی شیراز، « درسال ۱۳۵۲ پس ازبازگشت به منزل درلنگرود دستگیر شد وپنج سال حکم گرفت» پس ازگذر از زندان های قصر، اوین، کارون اهواز در انقلاب سال ۵۷ آزاد شده درحزب توده به فعالیت می پردازد: «من بعنوان هوادار این جریان درحوزه ی شرق تهران تحت مسولیت ناصر قرار گرفتم. شناخت زیادی ازاو نداشتم. ولی تیپ و شخصیت و منش او بسیار مورد احترامم بود» با اشاره به ازدواج با ناصر، موافق نبودن خانواده ی سنتی خود، بااین حال محفل دوستانه و مراسم ازدواج را یادآور می شود:«درفروردین ماه سال ۶۱ با برپایی جشنی کوچک درمنزل یکی از دوستان سازمانی و باحضور شماری ازآشنایان و هم تشکیلاتی سیاسی ها و بروبچه های سیاسی، زندگی من و ناصر آغازشد . . . درآن دوران و براساس ضرباتی که به تمام جریانات سیاسی و دوضربه سنگینی که جریان شانزده آذر در دو پاییز متوالی سال های ۶۲ و۶۳ خورد، من درسال ۶۳ با زایمان زودرس صاحب یک پسردوکبلویی شدم» ص ۹۶
باخروج هم اندیشان ازکشور، ناصربا تأخیروامروز وفردا کردن ها به فرار از وطن، در۳۱ شهریور۶۵ ناصر و طیبه وأیدین دستگیر و زندانی می شوند. طیبه پس ازمدتی آزاد می شود:«ناصر به چهارسال حبس محکوم شد».
در پاییز سال ۶۷ خانواده های زندانیان اوین درمحل حمع شده وحاج کربلایی زندانبان منحوس خیراعدام جمعی وکشتار وحشیانه زندانیان سیاسی را اعلام می کند: تصمیم گرفتیم سوگواری نکرده ومراسم را مدیریت کنم. مادر ناصر با گلی برسینه وداغی بردل. خطاب به من گفت:«بیا گریه نکنیم تا دشمن شاد نشویم فرزند من زنده است محکم باش . . . آن روزها حکایت خاوران وجنازه های بیرون مانده ازخاک حکایت کابوس های شبانه بود . . . تمام زندگی و عشق ام و پدر پسرم را گرفته بودند. من باید درخود می ریختم ودم بر نمی آوردم. مادر ناصر در شصت و هفت سالگی درخواب کابوس های ش دچار خفه گی شد. درآن دوران هرگاه از مسیر همیشگی به نزدیکی های ونک ومسیرزندان اوین می رسیدیم، آیدین می گفت خوش به حال بچه هایی که به ملاقات پدرشان می روند. گاه شب هاازخواب می پرید و می گریست پرسش هایش را نمیتوانستم پاسخ دهم. بغض امان نمی داد بیشتر پرسش هایش را باخاله اش درمیان می گذاشت. با رفتن به مدرسه مجبور شدم حقیقت را به او بگویم: «ببین آیدین پسرم پدرت با دوستان اش دریک تصادف کشته شدند وما دیگر نباید منتظر برگشت بابا باشیم. درپاسخ گفت من خودم می دانستم». وبعد خاطراتی که من تلاش کرده بودم ازاوپنهان بماند را برایم تعریف کرد وآن سال ها همه تصادف بود تصادف مرگ».صص۹۹/ ۹۸

آخرین داستان این فصل باعنوان:
زنه وارش خوانگوشتا به شیشه
روایت شایسته وطن دوست

راوی دختر و نخستین فرزند کشاورزی ازخانواده ۹ نفره اهل روستای «تربه بر» درنزدیکی آبکنار از توابع بندرانزلی است.
با اشاره به نابرابری های اجتماعی وحوادث سال ۵۷ ازپیوستن خود به فعالان سیاسی درمنطقه: «پس ازحوادث ۳۰خرداد ۶۰ ودر رویارویی حاکمیت با تمام نیروهای به اصطلاح براندازروزبه روزفعالیت سیاسی در شهرستان کوچک ما را دشوارتر ازپیش می کرد. تقریبا تمام دوستان نزدیک ام سیاسی وعمدتا از مجاهدین بودند. در ۱۷ مرداد سال ۶۰ درمنزل پدری ام. دستگیروبه ده سال زندان محکوم شدم. تاسال ۶۴ را درزندان انزلی سپری کردم. با گشایش نسبی وتغییرشرایط به دلیل بازبینی ی هیئت منتسب به آقای منتظری، در تاریخ ۱۷ تیرماه ۶۴ از زندان آزاد شدم» سپس ازآشنایی وازدواج خود با فرزان ببری می گوید که ازهواداران ارمان مستضعفان بوده بعدا به مجاهدین پیوسته بود. درفکر خروج ازکشور، ششم بهمن ماه درحالی که شایسته خانم باردارهستند و درمنزل پدر شوهرشان بودند:« به منزل ریختند و هردومان را بازداشت کردند» همو درنیمه ی سال ۶۶ به دفتر رییس زندان رشت فراخوانده می شود:«درحالی که چشم بند داشتم ورقه ای را جلویم گذاشتند وگفتند که این حکم تو است و امصا کن . من اصلا حکم را ندیدم به سی سال حبس محکوم شده بودم.چندماه بعد این اتفاق برای فرزان تکرار و او را به بیست سال محکوم کرده بودند. نه من و نه فرزان هیچ کدام حکم را ندیدیم» درنیمه سال۶۶ از انزلی به زندان رشت منتقل شده. درشهریور۶۶ دربیمارستان حمایت مادران رشت نوزادش چشم به هستی می گشاید. مادر حدود چهارده ماه، درزندان ازدختربچه ش مواظبت می کند: «فرزان ازبدوبارداری ام اطمینان داشت فرزندمان دختر خواهد بود. با تولد دخترم پیش بینی او به تحقق پیوست. درملاقات های داخلی اورا درآغوش گرفته و با تمام جان ودل اش اورا می بوسید».
آخرین ملاقاتش را با دل پردرد و رنج که در۳ ادریبهشت سال ۶۷ رخ داده شرح می دهد: «دختر هشت ماهه ام را یکه برخلاف همیشه حاضرنبود به آغوش پدر برود فرزان پرسید چرا این بار مرا پس می زند؟ و به شوخی گفت «نکند به او گفتی من پدر بدی هستم» درآن زمان فرزان ودیگر زندانیان برسر پوشیدن لباس فرم با زندانبانان در گیر بودند. گفت« شاید دیگر به ما ملاقات ندهند» او رفت و دیگر هرگز نیامد. وقتی نگهبان گفت وقت تمام است او مرا درآغوش گرفت و بوسید. من که خجالتی بودم گفتم چه می کنی مگر نمی بینی که نگهبان این جاست ؟ فرزان رو به من گفت: تاچشمش درآید! باردیگر نگهبان فریاد زد که وقت تمام است این بارمن بودم که دستش را محکم گرفتم و گفتم نرو نرو! گفت کاش دست خودم بود و می توانستم نروم».
به روایت ازکتاب (شب بخیر رفیق) خاطرات زندان احمد موسوی، صبح ۸ مرداد فرزان را از بند برده دیگر به بند برنمی گردانند. «تاریخ احتمالی اعدام فرزان ۸ یا۹ مرداد ماه۶۷ است.مسئولان زندان گفتند نمی توانم بچه را
نزد خود نگه دارم. دخترم را تحویل عمه ی بزرگش دادند. پس ازچند ماه بی خبری درشب تحویل سال ۶۸ از اعدام فرزان اطمینان یافتم. درفروردین سال۶۸ ما را به زندان لاهیجان تحویل دادند. پس ازدوسال درتاریخ ۲۰ اردیبهشت سال ۷۰ مرا به گوهردشت منتقل کردند دوماه بعد دست به اعتصاب غذا زدم وپس ازده روز به دستور صبحی رییس زندان به اوین منتقل شدم وتا اول تیرماه ۷۹ دراوین ماندم. دربهارسال ۷۹ دراعتراض به ادامه ی حبس م دست به اعتصاب غذا زدم. پنجاه ودوروز دراعتصاب غذا ماندم. درحال رفتن بودم. جنازه ام روی دستشان مانده بود. من را که شبیه جسد بودم صدا زدند وگفتند: «این جا را امضا امضا کن آزادی».
این بانوی زندان کشیده با دلی خونباروپردرد عمرجوان خودرا با«هفده سال وچهارماه وبیست وشش روز زندان» گذرانده، بی قانونی واستبداد اسلامگرایان چپاولگر و فاسد را بی آبرو کرده است صص ۲۱۸ – ۲۱۶
من خوانندهُ بارها با بغض گره خورده درگلو، روایت ها را تیکه تیکه پشت سر می گذارم. درمانده و پریشان ازاین همه جوروستم ملایان جلاداز تجاوز به حق وحقوق انسانی هموطنان، درمانده وپریشان دربدردنبال «عدل اسلامی» که ازبچگی با شیرمادر با هستی م عجین شده. می گردم و می چرخم! کو؟

فصل سوم: فرزندان: آواز صدایت کو؟
فصل چهارم : خواهران – برادران : کوچه تلخ است

مهدی، در فصل سوم شرح حال ۱۹ قربانی و درفصل چهارم شرح حال ۴۵ قربانی و خانواده های داغدار را با همان کنجکاوی و امانت داری صمیمانه ش معرفی کرده، اثری آفریده که انگار، بازآفرینی حمله اعراب در قرون باستان به کشوررا یادآور شده؛ با همان رفتارها: ظلم وستم وخونریزی ها، تچاوزها، وحشیگیری ها قتل وغارت و کشتارهای دوران بربریت؛ و شگفتا که این بارقوم مهاجم درونی وآشناست! دست پرورده ی همان مهاجمان باستانی اعراب بدوی!
دو روایت
خیس گریه در کوچه ای بی چراغ: روایت پگاه خاور
سال ها است چشم به راه کسی هستم که نمی آید: روایت فروغ شلالوند

روایتگرآگاه کتاب دردوداستان پایانی، نگاه اندیشمندانه ای دارد به فرآیند حکمرانی آخوندهای انگل و چپاولگر در چهارده ی سپری شده. همو، با شرح حوادث و درد های خونالود جامعه از زبان سوگواران که عزیزان حود را درحکمرانی سیاه ملایان ازدست داده اند را به درستی با خوانندگان درمیان گذاشته قابل تقدیراست وسپاس.
.
درپایان بگویم که این اثرپرمحتوای مهدی جان عزیز، این بارنیزدر پی نشر کتاب به یادماندنی اش:«آخرین فرصت گل» آزآثاری ست که درادبیات تبعید همیشه ماندگار خواهد بود. با آرزوی شادی و موفقیت ش.

از رمی جمرات /رضا اغنمی

نام کتاب: از رمی جمرات (سفرنامه)
نام نویسنده: مرتضی نگاهی
نام ناشر: نشر مهری – لندن
تاریخ نشر: تابستان ۱۳۹۹ – ۲۰۲۰

درنخستین برگ کتاب با دیدن«به مادرم زهراخانم جلوداری (نگاهی)، حس احترام مقام مادری نویسنده، و خاطره خوشی که ارسال ها پیش درخانه زنده یاد رضا خامنه ای حقوقدان و انسان شریف و وارسته، درلندن با آقای نگاهی داشتم در ذهنم جان گرفت و گذشت نزدیک به دودهه ازآن دیدار با خواندن اثرش پنداری کنارش نشسته وبه روایت های شیرین که دراین کتاب آورده گوش می دهم.
سرآغاز کتاب با عنوان
یادداشت شروع می شود که سخنان مهرامیز درباره دوستان ش را یادآور شده است. ازتجربه خود درسفرنامه نویسی می گوید:« گمان نمی کردم روزی وروزگاری آن روز نوشت ها منتشر شود». ازانتشار دستنوشته ها با نام مرتضی سرابی درمجله کاوه، که به همت محمد عاصمی درمونیخ می شد سخن رفته است.ازدفتر روزگارنو درحومه پاریس وأشنایی با اسماعیل پور والی به نیکی، از کمک های آن مردفرهنگی یاد می کند. همان جا بود که باجعفر راید،علیرضا نوری زاده، احمد احرار، سیروس آموزگار،هادی خرسندی، مهدی سمسار، احمد میرفندرسکی، صدرالدین الهی و . .. آشنامی شود.»
… همچنین، درآماده سازی این کتاب از:ناصرزراعتی، رضاقاسمی،فرزان نصر،هادی خوجینیان، فاطمه تخت کشیان، و محمد هادی امامی سپاسگزاری کرده اند.

درآمد
با روایتی که استاد زریاب خویی درخانه خود سرگرم حافظ خوانی ست و برق ها رفته، شروع می شود. در زیرنورشمع می خواند:
زهد رندان نوآموخته راهی به دهی ست
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بی سامان را
زانکه درکم خردی از همه عالم بیشم
سخن ازگرمی هوا درکوی اکباتان محل زندگی استاد زریاب، واینکه بعداز پاکسازی دانشگاه ها، ازدانشگاه های آلمان وفرانسه دعوت به تدریس شده ولی ممنوع الخروج است ونتوانسته است برود «رو به من باصدای محکم گفت:‌ گت گ ز، دولان! پادشاهی کن» (بروسیروسیاحت کن!)

سرآِغاز
درپس روایت معروف ابو معین الدین ناصربن خسرو قبادیانی، آمده است که:
وچنین گوید مرتضی نگاهی سرابی آذربایجانی که دانشجویی بودم بی پیشه،‌تازه از فرانسه برگشته، درپی انقلابی خونین و جنگی خونین ترخودرا در دیوار وطن محصور ومحبوس یافتم وچند روزدیدار خانوادگی به چندماه و سپس دوسال تبدیل شد. درس ومدرسه فراموش شداما عشق بازگشت به فرانسه و تحصیل بود وهرروزفزونتر می شد»ص ۱۱
ازسفرهای ناصرخسرو وشرابخواری های ش وخواب ش:«که کسی می گوید: چند خواهی خوردن ازاین شراب که خرد از مردم زایل کند. اگربهوش باشی بهتر! . . . آن کس گوید که جوینده یابنده است باشد! به سوی قبله اشارت می کند..
ناصرخسرو ازخواب که بیدار شده می گوید:‌«أزخواب دوشین بیدارشدم، اکنون باید که ازخواب چهل ساله نیزبیدارشوم» ص۱۳
سپس شرح سفرهای ناصرخسرو و دیدارها ازشهرها وجوامع با فرهنگ های گوناگون را آورده که بسی خواندنی ست: ازآن جمله مسجدالاقصی و قببه الصخره که ازمکان های مقدس و پرستشگاه یهودیان ومسلمانان است: «همچنان می رود ومی رود ازکناره دریای مدیترانه و شهرهای رویایی لبنان و می رسد به فلسطین و دریای تلخ. و از شخصی شنیدم که گفت دریای تلخ (بحر المیت) که دریای لوط است، چیزی می باشد مانند گاوی از کف دریا فراهم آمده، سیاه که صورت گو دارد و به سنگ می ماند اما سخت نیست» و سپس ازخواص ان درکشتن کرم و حشرات موذی زیرزمینی می گوید وسرانجام سفرهای ناصرخسرو را با این مصرع سعدی پایان می دهد:
«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی».
نویسنده، ازسفر خود که نهصد وسی سال بعد ازناصرخسرو سفرش را آغارکرده می گوید. با این یادآوری که :«من خیلی خام نبودم. سفرها هم کرده بودم درآن سال رهبر وحکمران مطلق ایران سید روح الله مصطفوی (درشناسنامه)با سیدروح الله الموسوی الخمینی (نامی که پای امضایش میگذاشت) وآخرسرهمان «امام خمینی» بود. او اولین رهبر ولی فقیه، ورهبرمطلقه فقیهِ، فرمانده کل قوای جمهوری اسلام ایران بود» ص ۱۷-۱۵
ازصدور انقلاب اسلامی به خارج ازکشور و(شیوع اسلام سیاسی) می گوید که:
«تخم آن راجلال ال احمد وعلی شریعتی کاشته بودند وحالا نوبت درو کردن محصول ان توسط ایت الله خمینی فرارسیده بود … برآن بودکه به مسلمانان جهان بقبولاند که دوشهرمذهبی ومقدس مکه ومدینه بایستی توسط کشورهای مسلمان سراسردنیا اداره شوند نه فقط حکومت آل سعود».
به سفر خود برمی گردد که درهنگام سفر به حج سی ساله بوده. «سال های جنون جنگ. کل کشور مانند پادگانی بزرگ بود» فرار مردم از وطن وکوچیدن به خارج راه افتاده بود.
نویسندهِ، با انتقاد ازاستبداد دینی حاکم وگسترش ظلم وستم، ازبیراهه رفتن انقلاب وانداختن مردم ساده دل خوشباور درباتلاق جاهلیت عرب، وعده های فریبکارانه خمینی را یادآور می شود.
ازمترجمی خود برای خبرنگاران خارجی درزمان حنگ ایران وعراق وفلاکت های فکری:
«نکبت جنگ تکان دهنده بود. مادران داغدیده مجبوربودند درخلوت اشک بریزند ودرجلوت بخندند وافتخار کنند که فرزندشان را تقدیم انقلاب و امام کرده اند. پدران ابراهیم وار از ذبج اسماعیل شان می گفتند» ص۲۰
نویسنده، درتلاش برای برگشتن به پاریس وادامه تحصیلات به هردری می زند و موفق نمی شود به فکر زیارت حج می افتد. با گرفتن پاسپورت حج برای خداحافظی با والدین و بستگانس به شهرسراب می رود.«سحرکه به سراب رسیدم خنکای هوا مرا به آغوش کشید. . . . مادرم گاهی شبها یواشکی به بالین من می آمد و می نشست که رٔویاهای مرا تماشا کند». ص۲۳
نویسنده ناامید ازسفرپاریس در سی سالگی به حج رفته بقول بستگانش«حاج مورتوز»شده.ص۲۵

آغاز
برخاستم ازجای و سفرپیش گرفتم. (ناصرخسرو)
ازفرودگاه مهرآباد تهران ۴شهریو۱۳۶۲ راه سفررا پیش می گیرد. ازشعارهای درودیوارفرودگاه و گوناگونی مسافران، تهران تا جده چهارساعت راه وبنای ناپینی که اوراحاجی مهندس می خواند و
،ساعتی چند مانده به پروازمسافران خواب آلود وکسل:«چشم هایم را می بندم.صدای سه تار استاد رضوی درگوش هایم طنین می اندازد ماهور می نوازد ومنصورکنارمنقل چرت می زند . . . نمیدانم چندمین باراست غزل‌«ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید؟» رابرایم خوانده است. حبیب سرانجام بست را . . . حقه را گرم می کند . . . ومی گوید بیا حاجی بزن» ص۳۰
درسالن ترانزیت شعارهای مرگ برآمریکا و اسرائیل ، عکس های بزرگ امام چشمگیراست. در کنار
«آن ها، تن های آش ولاش شهدای جنگ بردرو دیوار، مرگ برشیطان بزرگ. کنارش جوانی نشسته عبدالله نام‌:«درچشم هایش هراسی می بینم. هیجان پرواز یا رفتن به حج است». ص۳۲
هوا روشن شده که هواپیمای جمب وجت غول پیکر:«حدودپانصدوپانزده حاجی هستیم». ازآشنایی با چند همسفرمی گوید. به جده می رسند. ازبزرگی وتمیزی، معمارمشهورترمینال حج :«سرمهندس ومعمار اجرایی ان فضل الرحمان خان. که بزرگترین اسمانخراشهای جهان را طراحی کرده است». ص۴۰
ازبازدید کتابهای همراهش توسط مآموران فرودگاه ورفتار مودبانه آن ها می گوید تاورود به محوطه «مدینه الحجاج» درهوای گرم:«درهرگروه۹۰تا۱۲۰ نفری کاروانها، نهادهای انقلابی به طوررسمی سه نفرسهمیه دارند وبخش اعلامیه وپوستر وشعارنویسی روی دیوارها و… بعهده آنهاست. به اضافه یک روحانی که پس ازانقلاب باید نماینده رسمی یاغیررسمی حکومت باشد»صص۴۵ – ۴۴
بااتوبوس به سمت مدینه حرکت می کنند درقهوه خانه ای کثیف برای نماز و رفع حاجت می ایستد که مستراح و دستشویی ندارد:«اینجاست که ازقرن بیستم ناگهان پرتاب می شوی به قرون وسطی . . . همصندلی من مردفهمیده ومطالعه کرده ای است که دل سوخته ای دارد. دو برادش را رژیم یه جرم سیاسی اعدام کرده است . . . مذهبی روشنفکریست . . . چهارصبح واردمدینه می شویم».ص۴۷

مدینه النبی
ازمدینه که بابیش ازنیم میلیون جمعبت درحال رشداست:«سطح شهررا روزی چندبارضد عفونی می کنند. حتی بعضی ازروزها، باهواپیما همه جا را سمپاشی می کنند … شهرخیلی تمیزاست ص۵۰ از سقوط ارزش پول ایران:«هزار تومنی ایران راروزهای اول ۱۳۰ریال می خریدند، ولی چندروز بعد ۹۰ریال وتا۷۰ریال سقوط کرد».ص۵۳ . از شهربندری «ینبغ»کناردریای سرخ می گوید وسابقه تاریخی اش. مدتی دراختیارعلی وخاندانش بوده وگویا پیامبربه ایشان بخشده وبعدا دراختیار معاویه قرارمی گیرد:«شاید دشمنی خاندان علی وخاندان معاویه ازهمین زمان شروع شده است»ص۵۴ .از واردات به عربستان می گوید. ازچین واروپا وآمریکا وژآپن. تنها سیمان به اندازه کافی تولیدمی کند: «ثروتمندهای مدینه ومکه درفصل حج به امریکا واروپا می روند وحال می کنند وفقیر وفقراشان می مانند و پول پارومی کنند. . . علمای وهابی در۱۹۲۷ فتوایی صادرکردند که شیعه ها را کافرقلمداد کرد؛حق داشتن مسجد وحسینیه ازآنها سلب شده وکتاب ونشریه ومطبوعات شیعه ها ضاله محسوب می شود»ص۵۷. نویسنده درگشت وگذارشهرمدینه به کتابخانه ای نزدیکیهای حرم می رود بادوست همسفرش جناب سرهنگ:«جلودرورودی، دفترچه ای است که مراجعان باید نام ومشخصات وملیت خود را درآن بنویسند. ازسرکنجکاوی نظری به صفحات دفترچه می اندازم .بیشترمراجعان مصری وسوری وعراقی وچند نفری هم اهالی خود عربستانند. دردوصفحه ای که اسم ورسم پنجاه نفرنوشته شده فقط یک نام ایرانی وجوددارد. من وجناب سرهنگ هم نام ونشان وملیت خودرا می نویسیم» ص ۵۸ . ازآشنایی با یک خبرنگارتلویزیون، اهل برونا کشورتازه تاسیس شده که فقط ۲۰۰ هزارنفر جمعیت دارد می گوید:«ازمن درموردبسته شدن دانشگا ها می پرسد می گویم درست است.
راست است که زنان را سنگسار می کنند؟ می گویم راست است
موسیقی ممنوع است؟ می گویم راست است
می گوبند: ما این خبرهارا می شنویم ولی فکرمی کنیم تبلیغات منفی ودروغ است.
می گویم:متآسفانه همه راست است.
متآثر ومتاسف می شوند و ازهمدیگر خدا حافظی می کنیم ص۶۰
با اشاره به رفتارهای مذهبی جناب سرهنگ می نویسد:«به نظرم باید آخوند می شد. آرزو دارد دخترش بیاید اینجا وتحصیل مذهبی کند». نویسنده با تهیه «دفترمناسک حج» اسامی عربی مراسم را تمرین کرده وتلفظ می کند، وبارها با اخوند به جروبحث پرداخته، اخوند بعد از توضیح و تشریح اسم مراسم حج، برای ازمایش اسامی را اززوار می پرسد که اکثرآ بیسوادند ازپاسخ درمی مانند: «حالا که مناسک حج عمل نیت را انجام داده ایم قدم بعدی چیست؟ کسی نمیداند. من یواشکی به دفتر مناسک حج نگاه می کنم وبه صدای بلند می گویم«احرام تلبیه» وگفتارآن را باعربی تاآخرمی خواند. آخوند می گوید ازاین جاج آقا نگاهی یاد بگیرید».
از دیدایک همولایتی، بنام «یوسف سرابی» اهل سراب، ساکن تهران سه راه اکبرآباد یاد کرده است صص۶۳– ۶۱ سه شنبه ۹ شهریور
نویسنده صبح می رود به هلال احمرایران. ازبلبشوی عجیب می گوید:«داروهای مهم وکمیاب وگران داخل کارتنی گوشه حیاط درگرمای ۴۵ درجه تلنبارشده است. دودستگاه آمبولانس با نمره تهران جلو در«هلال احمر» پارک شده که روی شیشه هاشان عکسهای آیت الله خمینی چسبانده شده است.از راه خلیج فارس تا اینجا آمده اند. مریضها کم نیستنداکثرا زن هاهستند.اغلب گرمازده شده ودربه در دنبال دکترودارو می گردند. حاجی هایی که قبلاهم مشرف شده اند اغلب از«شیروخورشید سرخ» سابق تعریف ها می کنند و می گویند حتی بیشتراهالی خود مکه ومدینه هم دکتر نمی رفتند ومنتظر ایام حج می ماندند تا به دست دکترهای ایرانی معالجه شوند» ص ۶۴ ترک های مدینه به «اتراک» مشهورند . اکثرشان ازترکستان شرقی (چین) یا ترکستان غربی(روسیه) هستند که بعد ازانقلاب های کومونیستی به عربستان مهاجرت کرده اند:«وسعت ترکستان شرقی سرزمین وسیعی است واقع درغرب چین. کاشغرو زونگاری وارومچی ازشهرهای مهم ترکستانند. ختن مشهوردرشعر فارسی وترکی درهمین دیاراست.سرزمینی به وسعت ایران. ترکستان غربی سرزمین پهناوری است که درقدیم، توران وخوارزم نامیده می شد».ازقتل عام ایغورهای چین می گوید:«یکی داستانی است پرآب چشم» دربین ترک های مدینه برخی از مهاجران افغانی هستند که ازمناطق وشهرهای ترک نشین آن کشورند. ازآشنایی ترکان مدینه با گویش زبان های آذری و فارسی وترکمنی و ازبکی سخن رفته است. ص ۶۶ . چهارشنبه ۱۰ شهریور. وزارت علوم مدینه
جناب سرهنگ علاقمند است که دخترش آنجا تحصیل کند. می گویند که دخترهارا نمی پذیرند. عازم دیدن مسجدالنبی می شوند. ازنمازگزاران:«ازهمه رنگ ونژاد وجنس ازکوتاه قدهای مالزیایی تابلندقد های کنیایی وسنگالی وزنان سعودی که روی شان را با تورهای مشکی رنگ پوشانده اند . . . مردی ازاهالی الجزایرپهلوی من است که تندرویهای ایران رابرای جامعه مسلمانان جهان خیلی مضرمیداند. ازجنگ ایران وعراق دلش خون است.کلمه ایران همه جا بحث انگیزاست . . . بعدازظهر می رویم «کوه احد وقبرستان احد که مقبره حمزه هم درآنجا واقع است . . . این قسمت ازبیرون شهر مدینه که بسیار شبیه کوه های «عینالی و زینالی»تبریزاست. قبرستان ویرانه ای است بی هیچ بقعه وسنگ قبری. . . وهابی ها تمامی قبرها را خراب کرده اند. چون با مرده پرستی و قبربوسی و دخیل بستن و . . . (که شیعه ها تخصص خاصی دراین اموردارند) مخالفند . . . همسفران ازپشت نرده زیارتنامه می خوانند وگاه با صدای ضبط صوت هایی که به همراه آورده اندآّهنگ های روز جمهوری اسلامی ازقبیل به کربلا می رویم وخمینی ای امام و… راپخس می کنند واشک می ریزند» صص۷۱- ۶۹ ازپول دزدی برخی زن های عرب سخن رفته.درمدینه با جوانی که مهندس کامپیوتراست أشما می شود وباهم به حرم رفته:«بایک الجزایری آشنا می شوم. ازوضع بد مملکتش می نالد. می گوید در الجزایرآزادی نیست، نه آزادی بیان، نه آزادی احزاب . . . صدرحمت به دوران استعمار! وازوضع ایران می پرسد. می گویم باانقلاب می خواستیم الجزایربشویم. نگاه عاقل اندرسفیهی به من می اندازد ادامه می دهم: مردم می گویند صد رحمت به دوران شاه، نور به قبرش ببارد و بعد باهم می خندیم. . . خویینی ها گویا سخنرانی تندی کرده وازهمه مسلمانان خواسته که علیه اسرائیل وآمریکا در تظاهرات ایرانیان شرکت کنند . . . چقدرنام ایران آلوده سیاست شده است» ص ۷۵ . ازخریدن کتابی به انگلیسی درباره تاریخ اسلام وعربستان، ازیک کتابفروش که مدینه:«نامش گره خورده به نام پیغمبر وشده مدینه النبی واصحاب پیامبر که احتمالا شهرهای شام وایران و بین النهرین را دیده بودند می خواسته اند یک «شهر» اسلامی بسازند با یک فرهنگ شهری دربرابرچادرنشینی و روستا نشینی. اسم قدیم مدینه که یثرب بود را یادآورمی شود.همچنین ازیک یهودی که بربلندای تپه ای خانه داشت بیشترازمسلمانان به آمدن پیامبرعلاقه داشت، وی هرروز انتظار می کشید تانخستین کسی باشد … .مرد یهودی به مردم مژده داد که مسافران می آیند. مردم یثرب به نشانه خوشامدگویی برطبل ها کوبیدند. مهمانان رسیدند…» نویسنده، ازمسجد قبا میگوید که نخستین مسجد مسلمانان دریک فرسنگی جنوب یثرب ساخته شده است.ص ۷۶. ازنزدیکی ترک های ترکیه به عربستان می گوید و علاقمندی انها به نهاد های اسلامی ومساجد عربستان، ویادآور می شود:«:که هیچ بنایی ورنگ آمیزی مدهوش کننده و سحرانگیز مسحد شیخ لطف الله [اصفهان] را ندارد. ۷۹
هرقدر که می کوشم این بررسی را کوتاه کنم و ببندم، «من خود» رامی بینم، بانگاهی بغض آلود: ادامه بده این روایت های تلخ وشیرین «حاج مورتوز» اصالت دارد. تاریخ است.
ازکوه احد بازهم گفتنی ها دارد. هراندازه به کوه نزدیک می شوند جلال و زیبایی رنگ می بازد: «آن جواهردرخشان به توده ای ازسنگ های بدترکیب وزشت آتشفشانی تبدیل می شود. راهنمای گروه ترکان بالحنی غمبار … می گوید: قبرستان شهدای جنگ احد همین جاست! گریه اش می گیرد. هیچ ریایی درگریه اش نیست. جنگ احد میان مسلمانان مدینه به رهبری پیامبر، وسپاه قریش یه رهبری ابوسفیان درسال سوم هجری یا۶۲۵ میلادی درگرفت. . . . گروهی اززنان مشکی پوش دورقبری چنبر زده اند وباهم نجوا می کنند آن سوترقبرحمزه است. زنان کلاغان را می مانند که از پرواز طولانی به زمین نشسته اند . . .» ازانگشترپیامیرکه دردست عثمان بوده به چاه می افتد و گم می شود. هرچه میگردند پیدا نمی شود!جالب اینکه:«این چاه مهم ومقدس چاه انگشترنامیده می شود» ص ۸۰ این هم ازمعجزات ا اسلام! دراین گشت وگذار است که وارد دکان کتابفروشی شده ودرحین دید زدن کتاب ها کتابی به زبان ترکی درمناسک حج برمی دارد . کتابفروش می پرسد: «تورکجه دیر، بیلورموسن؟ [ ترکی بلدی؟] پاسخ می دهم «بیرآز بیلیورم» [کمی بلدم] ازجا می پرد وبغلم می کند. به پستورفته با کتابی برمی گردد. اثری نفیس ازیک محقق ترک اهل ترکبه به نام «امل اسن». چه کتابی! ازورق زدنش سیرنمی شوم قیمت گرانش را می پردازد.ص ۸۶. ازبیت الاحزان می گوید که محله ایست دراطراف گورستان بقیع. «مسلمانان به ویژه شیعه ها، براین باورند که حضرت فاطمه تا بیست و هفت روزپس ازمرگ حضرت محمد، آنجا به سوگ پدرپیغمبرش می نشست و می گریست. گوبا درهمان جا هم دفن شده است». ص۸۷
به سوی مکه
با همسفران، برای آخرین باربه سوی گورستان بقیع می روند. نویسنده طبق روال وشیوه ستودنی عادت به کنجکاوی، سابقه گذشته های دور و درازمدت ابنیه ومقابرآن هارا یادآور می شود:«این قبرستان درزمان حکومت عثمانی ها گویا ساخته شده است. امام حسن و امام محمدباقر وحضرت جعفرصادق وحضرت عباس عموی پیغمبر دراین قبرستان دفن شده اند. می گویند مرقد فاطمه زهرا هم دراینجا قرار دارد منتها چون شبانه و پنهانی دفنش کرده اند محل دفن دقیقا معلوم نیست. چند محل درهمین جا به مقبره فاطمه زهرا مشهوراست. مشهورترینش دروسط مسجدالنبی، جنب پیغمبر است. خانه خود حضرت فاطمه آنجا بوده» ص ۸۸. سواراتوبوس شده عازم مکه هستند. نویسنده، درذهن خود ارتمرین اسامی اعمال حج: نیت–احرام – تلبیه(پوشیدن لباس احرام درحال لبیک گفتن – طواف – نمازطواف – سعی (نوعی دویدن بین صفا ومروه)–تقصیر(کوتاه کردن موی سرباناخن)از کنکور سراسری هم سخت تر است تازه این «عمره تمتع» است مناسک «حج تمتع»۱۴عمل است که … این مناسک را باید به چندشاگرد دیگرهم یادبدهم. بیچاره ها سخت وحشت دارند وبیچاره من!ص۸۹ لبیک گویان سوار اتوبوس می شوند. به مسجد«شجره» می رسند. میگویند پیغمبرمعمولادراین مسجد «محرم» می شده است.پنج میقات حج وجوددارد. میقات به مکان هایی گفته می شودکه حاجیان درآن جا محرم می شوند.ازراه مدینه به مکه می گوید که بخشی اتوبان و بخشی معمولی است. دردهکده «بدر» همان جا که جنگ معروف رخ داده، یاد آقای سیدی معلم فقه و شرعیات می افتد که پس ار انقلاب دو پسرجوانش به جرم مجاهد بودن اعدام می شوند. حدود ساعت سه صبح به مکه می رسند. ودرخانه ای باهفت نفرازهمسفران هم اتاقی می شود. سریع وضو گرفته عارم خانه خدا می شوند. «درتاریک روشنای هوا مکه دارد خمیازه می کشد . . . کعبه داخل یک گودی پنهان است . . . هوا کم کم روشن می شود. مانند خوابگرها بی اراده چون کشتی بی لنگر کژومژ می شویم دورکعت نماز «تهنیت» به سرعت برق خوانده می شود. . . نماز که تمام می شود می رویم به طواف کردن. مردم به هم تنه می زنند. بعضی ها زیر دست وپا می مانند.فریاد می زنند. نعره می کشند وهرکس به زبان خود با خدای خود صحبت می کند . . . طواف تمام می شود. درمقام ابراهیم به نمازمی ایستیم. آنگاه می رویم سعی بین صفا ومروه را هروله کنان به جای می آوریم.درحال دویدن وگاه درحال راه رفتن سریع. بعضی ها نشسته درصندلی چرخدار، بعضی درازکش روی دست دونفرهفت بار «سعی» بین صفا ومروه تمام می شود» صص ۹۵ – ۹۳
مکه
سه شنبه ۱۶ شهریور
عصرازخواب خوش بیدارشده با اصلاح ریش وسبیل درآینه نگاه به خود کرده می گوید:«حالا شده ام عینهو«زکی یمانی»وزیرنفت عربستان. شلوار سفید وپیراهن سفید آستین کوتاهم را می پوشم و نقشه را بی می دارم تا مکه را کشف کنم». ازگرمای هوا واتومبیل های بزرگ آخرین مدل اروپا وامریکا به اطراف حرم می رسد. هتل های لوکس که:«اطراف حرم،خانه خدا سربه فلک کشیده اند چه عشقی می کنند مسافران این هتل های لوکس! به نقشه نگاه می کنم که می گویدحرم همین جاست بیایید بیایید! معشوق تو همسایه دیوار به دیوار، دربادیه سرگشته شما درچه هوایید؟ سرگردان دورخود می چرخم. ای مهندس محمدعلی فارسی!» صص ۹۹– ۹۸ ازهمسفری به نام «میم» می گوید که وقت بوسیدن حجرالاسود حدود۱۶۰۰ریال سعودی اش را دزد رده گریه می کند. دلش برای او می سوزد یک دسته اسکناس درآورده می گویم:« هرچی احتیاج داری بردار تهران پس می دهی. ولی او تشکر می کند و می گوید شاید پول پیدا شود. توکل به خدا کرده است» ص۱۰۱بامیم به اداره شرطه می روندبلکه از طریق آنها پولش را پیدا کنند. دوصفحه فرم شکایت را پرکرده وبرمی گردند به خانه. ص ۱۰۳ از رادیو ایران می شنود:«درمورد تظاهرات حجاج ایرانی درمدینه که نزدیکی قبرستان بقیع صورت گرفته گویا کاربه زد وخوردهم کشیده است. خبررادیو طوری است که انگارانقلاب اسلامی دیگری درعربستان درشرف تکوین است. حدود سه سال است که دایما به گوش ما می خوانند درکشورهای اسلامی ازقبیل عراق و عربستان وبحرین ومصر وعمان وتونس ومراکش وغیره انقلاب های اسلامی به رهبری امام خمینی رهبرمسلمانان جهان عنقریب درحال وقوع است» ص۱۰۴.رادیو دستگیری و اخراج ۲۱ نفرایرانی درمدینه را پخش می کند. ازآب چاه زمزم کمی می نوشد گرم و بدمزه است. داستان چاه زمزم و تنها گذاشتن ابراهیم زن و فرزند شیرخوا ره وپیش سارابرگشتن وباقی قضایارا شرح می دهد ص ۱۰۷ . ازسنگ حجرالاسود(سنگ سیاه ) می گوید. تجربه «میم» را به خاطر دارد که توسط بوسندگان آن سنگ، پولش را زده بودند. جیب هایش را با سنجاق قفلی مهارکرده، باهجوم مردم به سمت سنگ می رود:«میدانم که هرساله چند نفر همین جا زیرفشار جمعیت مستقیم راهی بهشت می شوند! و . . .» سنگ راکاملا لمس می کند وداستان سنگ ومحل نصب واینکه سبکتر ازآب است وشامل هفده قطعه سنگ وزادگاه بهشتی ش را شرح می دهد. ص۱۰۸ . ازدیدار همشهری های سرابی اش می گویدد و ازپذیرایی خوب وگرم آن ها. ازآخوند گروه و پسرش که از سهمیه های انقلابی ست:«والحق که کار خبرچینی را با عشق انجام می دهد» وبااو دمخور شده اند و آخوند اززندان بودن و همبندی اش با منتطری دررژیم گذشته بارها سخن گفته، این بارکه که فهمیده نویسنده مجرد است:‌«‌خیلی افسوس می خورد که چرا از همان اول به او نگفتم تا یک حاجیه خانوم خوشگل برام صیغه کند. ثواب آخرت هم دارد باهم کلی پسته می خوردیم و او ازخوانندگان مشهور دوره شاه مثل عارف وعقیلی خاطره تعریف می کند که درعقدشان صیغه جاری کرده.آخوند زگهواره تا گور! ص۱۱۲. خبرازآمدن دومداح خوش صدا درقدوقواره هم، وبقول ترک ها«یوموری» وفیض بردن ازحسین حسین گفتن ها وگریه وزاری حاضران. درآخربرنامه آخوندگروه:«شایدبرای این که جمعیت را آرام کند یا معلوماتش رابه رخ مداحان بکشد حدیثی تعریف می کند:« شخصی ازامام جعفر صادق می پرسد چرا حضرت ابراهیم هنگامی که جوان بود بدون شک و تردیدازمیان آتش گذشت ولی درموقع پیری به قدرت خداوند شک بردوازاو پرسید که چگونه مرده ها زنده می شوند؟ آن حضرت جواب داد: چون موقع جوانی محبت اهل بیت(امامان شیعه) دردلش مالامال بود ولی در هنگام پیری نه…خلاصه ثابت می کند که حضرت ابراهیم موقع جوانی شیعه بوده است!» ص۱۱۶ گلایه ازاتوبوسهای کرایه ای جمهوری اسلامی درمکه که برای زوارو شعاردادن برعلیه أمریکا و شوروی. واین که:نویسنده خوش ذوق، سروده زیبایی که زینت بخش اتوبوس های شهرهای گوناگون کشوربه مشهد بود:«اغنیامکه روند وفقرا سوی توآیند/جان به قربان توشاهاکه حج فقرایی» ص۱۱۹
نویسنده با آغاز ماه ذیحجه، خاطرات وحوادث روزانه درشهر مکه را طبق روال ادامه می دهد. اول ذیحجه شستشوی حانه کعبه راکه سالانه توسط پادشاه انجام می گیرد. نویسنده وهمراهان دیرمی رسند از دیدار مراسم محروم می شوند.درگشت و گذارمکه مشاهدات خودرا شرح می دهد. دوم ذیحجه از مکه گردی، ازشلوغی مغازه ها که ایرانیها ودیگرزوارسرگرم خرید هستند ُ‌می نویسد. ازپخش عکس های خمینی دربین مردم. با یادی از دیدن مردم عوام کشورعکس خمینی درماه!:«شعرخیام را می خواند:« می نوش که بعد ازمن وتو ماه بسی / ازسلخ به غره آید ازغره به سلخ» ص ۱۲۵ . سوم ذیحجه. «خوشحالم که درحال احرام نیستم که برخی ازاعمال برایم حرام باشد. سرکلاس درس روحانی گروه ازازدواج های پیغمبرمی گوید ودست آخرگریزی به کربلا و حضورهرساله امام زمان در مراسم حج که به مکه تشریف می آوردند. . . خبرمی رسد که خویینی ها نماینده امام درامور حج قراراست در«بعثته امام» سخنرانی دارد . . . حدود سه هزارنفرگردآمده اند تا همو ازخاطرات خوش گروگانگیری آمریکایی ها تعریف کند وملت را تهییج کند که کاخ ظلم شاه عربستان راویران کنند». ص ۷- ۱۲۶. هفتم ‌ذیحجه. جمعه دوم مهر. ازخلوت بودن شهرو«وقوف عرفات» و«وقوف مشعرالحرام» و«بیتوته درمنی»درعرفات فرارسیده می گوید و ازشکست تبلیغاتی حکومت:«کارتظاهرات کنندگان با پلیس به زدوخورد کشید، وچند نفر ازعاملین تظاهرات گوبا چند ساعت دستگیر شدند. پلیس عربستان تاحالا خیلی ملایم رفتار کرده است. نماز جماعتی هم که امروز می خواستند درخیابان های اطراف بعثه برگزارکنند، سرنگرفته … جو بد جوری پرتنش است . . . عرفات ازنزدیکی های منزل ما پیداست … حمله دارما رفته تا خیمه ما را نصب کند. ناگهان شعرمنوچهری دامغانی به ذهنم می آید:«الا ای خیمگی خیمه فرو هل/ که پیشاهنگ بیرون شد زمنزل» اشکم سرازیر می شود. خیلی تنهایم» ص۱۳۰
هشتم ‌ذیحجه. شنبه سوم مهر. حوله ای دورکمربسته وچلوارسفیدی روی دوش انداخته، لبیک گویان به طرف عرفات سرازیرند… . . . هفت هشت کیلومترباید راه بروند تا به محل‌‌«وقوف عرفات» که سومین عمل حج است برسند. به چادرهای ایرانی می رسند. جای بدی ست. «امسال به ایرانیان محل بدی را اختصاص داده اند . . . اینجا توالت ندارند. دوتکه چوبی که موازی هم روی یک تکه گودی گذاشته اند به آن توالت می گویند … بقول آل احمدآثارالعرب و آثارالعجم همه جا پیداست» . . . وحالاداریم مناسک حج تمتع را انجام می دهیم» ص ۱۳۱
عرفات، یکشنبه ۴ مهر ماه ۹ ذیحجه
«محل عرفات دامنه رشته کوه هایی است که ازمکه شروع می شود. وتا فرسنگ ها ادامه می یابد غوغای غریبی است. این دشت عرفات سرشار ازاسطوره و داستان است. دراساطیر آمده است که زندگی انسان برروی زمین ازهمین مکان آغاز شده است دربرخی روایات اسلامی نقل است که هبوط آدم وحوا ازبهشت به زمین در مکه رخ داده است» ص ۱۳۲ نویسنده گفتگوی خود با آخوند قافله را شرح می دهد که با همه کهنگی و فرسودگی! مثلا قوم یهود باور دارند که ازپشت اسحق به وجود آمده اند و مسلمانان معتقدند که ازپشت اسماعیل اند . . . فرداعید قربان است و باید حیوانی را قربانی کرد گاو، گوسفند شترو … ازمنظره بیابان غرقه به خون دل آشوبه می شوم نمی دانم چطورکاررا به انجام برسانم» صص ۵ – ۱۳۳
دوشنبه ۵ مهرماه دهم ‌ذیحجه
کله سحرباید برای جمع آوری سنگریزه ها بروند. سنگریزه ها باید اندازه فندق باشند. ازهمهمه و شلوغی زوار می گوید که باهل دادن همدیگربه سوی جمرات رانده می شوند. با دیدن:« هیکل های انسانی با لباس سفید و عرق آلود وچرک و کثیف با چشمانی بی ترحم، آهنگ آن دارند که نسل هرچه شیطان را درجهان براندازند. ناگهان هیاهویی برپا می شود وآه و ناله و فریاد مردم، صداهای دیگر را تحت الشعاع قرار می دهد. انگار یک حیوان ماقبل تاریخی یا کینگ کونگ حمله کرده است…. پشت سرم را نگاه می کنم و می بینم بیست سی مرد سیاهپوست درشت هیکل سنگ دردست، دست دردست هم یا دست درپهلوی هم جمعیت را می شکافند و لبیک گویان مانند بلدوزر روی تن وبدن مردم پیش می آیند» ص۱۳۶ . روزعید قربان است ونویسنده بعد ازمراسم «رمی جمرات»، به دشت بزرگی می رود که دیروز دیده بود وامروزکشتارگاه شده است برای خرید گوسفند قربانی:« پول یک بره را کف دستش می گذارم و می پرسم آیا درشهر و دیارش آدم گرسنه و بینوایی هست می گوید فراوان. ازاو خواهش می کنم با گوشت قربانی به آنان طعام بدهد. دستی به پشتم می زند و عید را تبریک می گوید» ص ۱۳۸. اضافه می کند که این آب زمزم برخلاف اسم شاعرانه اش تلخ ومزه اش شوراست. حاجیان ترک وپاکستانی وهندی و … هرچه می توانند ازاین آب می نوشند وبادیه ها وظرف های پلاستیکی شان می ریزند و بعنوان تبرک به زادگاهشان سوغات ببرند» ص ۱۳۹
چهارشنبه ۱۲ ‌ذیحجه. ۷ مهر
ظهردوازدهم ذیحجه باز برمی گردیم کعبه و به طواف کعبه می رویم. نماز طواف می خوانیم وباز «سعی» بین صفا و مروه می کنیم و دوعمل مهم دیگر،«طواف نساء» ونمازطواف نساء» درمقام ابراهیم. . . . پس ازنمار نساء ازاحرام خارج می شویم. پس می شود به شهوت فکر کرد و به هم آغوشی . . . باروبندیل های اساسی قبل ازسفرعرفات بسته شده اند و کاروان ما نخستین کاروانی خواهد بود که به ایران برخواهد گشت.ص ۱۴۱
جمعه ۱۴ ‌ذیحجه. ۹ مهر
«مدینه بعدها» برای سفر به مدینه آماده می شوند و ما برای سفر به وطن و بازگشت به زادبوم. . . عشق بازکشت به وطن خستگی را ازتن به در می کند. بعدازساعت ها انتظار سوارایران ایرشده و به سوی تهران پرواز می کنیم. . . . به آسمان ایران که می رسیم خلبان با فرستادن سلام و درود به روان پاک شهدا وآرزوی طول عمر به رهبر وبنیان گذارانقلاب ورود مارا به جمهوری اسلامی ایران خوش امد می گوید . . . ساعت ده و نیم شب به تهران می رسیم. سوت و کور و جنگ زده است تهران. احساس خوبی دارم. به آهستگی سنگ هارا درمی آورم بیرون. نشان شان می دهم ــ سنگ؟ ــ از رمی جمرات.

کتاب به پایان می رسد و باچند تصویرازنویسنده ونزدیکان و دوستانش بسته می شود.
بگویم هرکس که این کتاب را بخواند، خواه ناخواه حاجی می شود با کلی اطلاعات تاریخی، مذهبی و جغرافیایی و ببشتر: کسب آگاهی درزمینه مونوگرافی شهرها ومقبره های زیارتی. باآرزوی موفقیت «حاج مورتوز» با زبان و ادبیات دلنشین وشیرین ش. من هم که بطورقطع شدم «حاج ممی». اخرین سخن این که به دوستان توصیه می کنم حتما این کتاب را مطالعه کنند.

ـ

مردگان سرزمین یخ زده/رضا اغنمی

نام کتاب: مردگان سرزمین یخ زده
نام نویسنده: بهار بهروز گهر
ناشر: نشرمهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۸ – لندن

این کتاب که اخیرا درلندن منتشر شده، شامل دوازده داستان کوتاه به شرح زیراست:
ژرفای باتلاق ، تن هاٰ، تنهاٰ ،بارش افسوس ،حس گنگ درون، رهایی ، مردگان سرزمین یخ زده ، مترسک وکلاغ ها ، آن دگری ، تاریکی محض ، به نام زن ، سرگردان درگردباد ، فرار بی یایان .

برخی ازاین داستان ها را برای نقد وبررسی برگزیدم .

نخستین داستان روایتی ست تخیلی، گمشده درجنگلی بکر و اشناس فرورفته در تاریکی و ظلمات که : «نمیدانستم چطور به اینجا رسیده بودم. حال عحیبی داشتم – زمان ومکان ازدستم دررفته بود : درحالی کاملا متفاوت که مرا بین آسمان و نگه داشته بود » .»
ازتاریکی محض وتابش ماه که درختان جنگلی را دردیدرس ش گذاشته ، یاسرگردانی راه می رود اما نمی داند کجا می رود و مقصدش کجاست :
« فقط می خواستم خود را ازاین حنگل مخوف رها سازم »

گیج و پریشان ، صدای ارابه ای ازدوردستها را می شنود . دلگرم به نجات و رهایی ازاین جنگل هراسناک. ارابه می رسد کهنه، «مردی درشت هیکل و نیرومند روی ارابه نشسته بود با تازیانه به اسب می زد . شنل مشکی برتن داشت وروی خود را با کلاه بلند شنل پوشانده بود. جاخوردم برای یک لحظه ترس برمن غالب شد و دستانم به لرزه افتاد» .

ارابه می ایستد. مرد می پرسد کجا می روی ؟ . بپربالا. پاسخ نمی دهد با ترس و لرزمی نشیند از ارابه ران می پرسد کجا می روی جواب نمی دهد. ولی او درسکوت فرورفته چون که نمی داند کجا می رود. جایی به زور پیاده اش می کند. ناامید و پریشان راه می افتد با حیوانی وحشی روبروشده حیوان را ازپا می اندازد. یاد مادرش می افتد. و ازروح آن درگذشته برای نجاتش کمک می خواهد. مادر را می بیند وبه او التماس می کند. مادر روی بر گردانده وناپدید می شود. درباتلاقی فرورفته صدایی می شنود: «بی حرکت … بی حرکت» زن زیبا وجوانی را می بیند ازاو می پرسد یه من بگو
اینجا کجاست؟ زن می گوید:«توهمیشه توغرورت غرق بودی .

راوی درسیاهی باتلاق درانتظار مرگ می گوید‌:
«صدای بازشدن در مرا به خودآورد. به خود نگاهی انداختم. روی صندلی چوبی متحرکی نشسته بودم . زنی با روپوش سفید وارد تراس شد روبه رو را نگاه کردم پرازساختمان های بلند و ترسناک بود . . . پرسیدم اینجا کجاست؟‌ من کی هستم؟ لبخندی زد وگفت سوال همیشگی وهرروزه ی شما علی عظیمی هستید و اینجا هم آسایشگاه روانی است». ص ۱۳

داستان دوم: تن هاٰ، تنها

داستان ازشبی شروع می شود که راوی داستان دوساعت بعد ازنیمه شبی درحال تماشای تلویزیون سرش را سمت پنجره چرخانده ازفضای نیمه روشن بیرون شگفت زده :«شاید دیوانه شده بودم »»
تا این که متوجه آسمان وباریدن برف می شود .
پنجره راباز کردم … هوای سردی به صورتم خورد … سردی هوا را حس نکردم» ص ۱۵
از آنجا که درسرآغاز داستان از هراس ودلشو ره درونی سخن رفته این سهو بیانی رانادیده باید گرفت والاچگونه ممکن است که (هوای سرد به صورتش بخورد وسردی هواراحس نکند وبنویسد). امید اینکه نویسنده عزیزدربکارگیری این گونه کلمات آُفت زا بیشتر دقت کند.
گله مند از بی خوابی های شبانه وتنهایی درخانه و بیرون، ازسیگارکشیدن های دایمی و مهمتر فرار ازکسی که به هرکس می گفت باورشان نمی شد:‌«ماه هاست که شب ها تا سپیده دم از پنجره به بیرون خیره می شوم … دراین وقت شب همه درمیان خواب و رویا هستند ومن میان ترس و دلهره و تنهایی … گاهی حوصله ام لبریز می شود به خیابان رفته قدم میزنم… ولی اونجاهم اورا نمی بینم… ماه هاست دنبال او می گردم ولی پیدایش نمی کنم… واقعا اوکیست؟» ص۱۶
تا اینکه شبی حس می کند که :«کسی ازکنار تختم گذرکرد». بادلهره وپریشان اطراف رانگاه می کند . دنبال سایه می گردد. نگاهش به آینه می افتد:«زنی میان آینه بود … … پیکری زنانه میان آینه، بدون صورت بود… ترسم چندین برابرشد ازاتاق بیرون دویدم. دیگر نمی توانستم درخانه بمانم … … در دلهره و پریشانی نامه ای به خط خود می بیند که نوشته شده : « دنبال که می گردی؟ او خود تو هستی . . . . . . درآینه خود رادیدم به چشمان خودم درآینه خیره شدم …آری او خود من بودم زنی تنها …» ص ۲۰ .

بارش افسوس

داستان گیرایی است غم انگیز ارفلاکت فقر ونداری. هوای سرد و زمستانی. راوی دختری دارد مدرسه ای که ازمادرش کاپشن خواسته. مادردرزباله ها می گردد ومیچرخد تا لباس زمستانی گیر بیاورد. دراین گشت وگذار ازبهمزدن زباله ها بوگند گرفته تا زیرباران شدید با لباس خیس چشم به «کیسه سیاه آویزان ازدرختی می افتد و کیسه را باز کرده :
میان پارچه های کهنه، دستمال های رنگ وارنگ ورورفته روبالشی پاره کاپشنی دخترانه به رنگ سرخابی یافتم . . . . تا کسی ندیده آن را داخل کیف گذاشتم چادرم را جمع کرده و راه افتادم. طوری باعجله می رفتم که انگار چیزی دزدیدم . . . . به ایستگاه رسیدم سواراتوبوش شدم . . . ناگهان صدای کلفت مردانه مرا به خود آورد آیستگاه آخر ازصدایش به خودآمدم. پچ پچ های مردم، نگاه های تحقیرآمیزشان، حتی دوری ازمن به خاطر بوی بد زباله ها دیگر نمی توانست مرا ناراحت کند. غرورم جای دیگری شکسته بود. قطرات اشک امانم نمی داد. فقط سرم تکان می خورد ونگاهم به پنجره ی بسته اش که باران شدیدی به آن می زد خیره مانده بود». صص۲۸ – ۲۷

رهایی

داستان پنجم این کتاب پیچیده و پرراز ورمز «رهایی» است . روایتگر به صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شود. بقول خودش :
«خسته بودم و برای شروع یک روز جدید انگیزه ای نداشتم شروع یک روز جدید یرایم کابوس بود». ازکرایه خانه و بدهکاری های دستفروشی و سختی معاش و فلاکت های روزانه می گوید
ساک روزانه را باچسب پرکرده راه می افتد برای فروش. «فروش،‌هر روز بدتر از روزقبل می شد» در محل آمد و رفت مردم جلو هرکس را می گیرد و چسب را نشان می دهد، کسی توجه نمی کنند وبی اعتنا به او راهش را ادامه می دهند. به محل دستفروش ها می رود وآنجا هم دستفروش ها راهش نمی دهند. درآنتهای محل آخرین دستفروش پیرمردی سیرفروش، بادیدن دختر جوان می گوید دخترم بیا اینجا وایستا کنار من هرچی داری بفروش. خوشحال می شود و بساط خودش را پهن می کند: «شروع کردم به فریاد زدن و حلب مشتری. چند نفری خریدند … خنده ای برلبانم نشست … پیرمرد هم چند مشتری برام فرستاد و سرانجام توانستم فروش کنم… خوشحال بودم .
با دیدن زن جوانی که دست دختربچه ای را گرفته بود وسرگرم خرید، به کودک زیبا لبخندی می زند و درآرزوی های حسرتبار خود فرو می رود . به گفتگو با «من خود» می پردازد :
«من نیز صاجب خانواده و فرزند می شوم؟ تاکی محکوم به تحمل این شرایط هستم؟ کسی چه می داند شاید روزی من نیز عروس شوم وفرزندی داشته باشم … خدارا چه دیدی؟ »

به صدای ناگهانی و داد و فریاد دستفروش ها، حمله مأموران سد معبررا می بیند و همهمه وهیاهوی دستفروشان را. پیرمرد فریاد می زند:
« دخترم جمع کن… جمع کن و ازاینجا برو وگرنه تموم جنساتو می برن … مأمورای سد معبر معبر دارن میان» .

باترس ولرز بساط را جمع کرده فرار می کند و با اتومبیلی تصادف کرده، بیهوش وسط خیابان از حال رفته روی زمین می افتد. کمی بعد به خود آمده ساک را برداشته به راهش ادامه میدهد سر راه با دیدن درب بازخانه ای بزرگ، در آن خانه:‌ فرومی رود.خانه بزرگ و پردرخت رویایی! «ازدیدن این خانه احساس خوبی داشتم. آن خانه مرا به اعماق آرزوهایی برد که سال ها بود فراموششان کرده بودم» صص۴۱ــ ۴۰

نویسنده ، تمام آرزوهای دیرینه و حسرتبارخود را در این بخش داستان زیبا،‌ در بستر«رویا» برای مخاطبین شرح می دهد :

« ازمیان راهروی ورودی گذشتم و به حیاط رسیدم. حیاطی پراز درختان زیبا وگل های رنگارنگ که وسط آن هم حوضی بزرگ وابی رنگ نمابان بود. . . . بهشتی بود برای اهالی خانه … همیشه در رویاهایم خود را مالک چنین خانه ای می دیدم. ولی افسوس که من از خانواده ای فقیر و ندار بودم که نمی توانستم حتی یک اتاقش راهم اجاره کنم . . . چشمانم پرازاشک شد … به خود آمدم و . . . با شتاب خانه را ترک کردم».

را ه خانه اش راگم می گند وازهرکس می پرسد بی اعتنا می گذرند وبه راه شان ادامه می دهند. راوی، پریشان و سرگردان به مدرسه ای می رسد. از سروصدای شادی و خنده و فریاد بچه ها خوشحال می شود. همراه با شاگردها وارد کلاس می شود. خانم معلم را می بیند. «زنی با شعور، مودب و متبن بود. درچهره او خود را دیدم. درافکارم معلم این کلاس بودم و فرصت درس دادن به بچه ها را یافته بودم. . . پرسشی کردم و چند فریاد هم سرشان کشیدم وازکلاس فرارکردم»

بامشاهده زن جوانی باکودک خردسال درآغوش، زنبیلی به دست به کمکش می رود. زن سر خود را بر می گرداند تا از او تشکرکند، صورت خودش را می بیند :
«آه او من بودم… خود خود من… وآن خردسال فرزند من بود. مگر می شد؟ من کی ازدواج کرده بودم؟ »‌ صص۴۳-۴۲
با دلهره درحال دویدن به سمتی، زن جوانی را می بیند که وسط خیابان به پشت افتاده ولو روی زمین
«نگاهی به بدن بی جان خود که وسط خیابان غرق خون بود انداختم … روی زمین نشستم.. چرا نمی ترسیدم؟ چراسردردم دیگر تمام شده بود؟ . . . چرا دیگر تمام دردها و ترس ها تمام شده بود؟ آری من رها شده بودم … ازآرزوها، مشکلات وگرفتاری ها . . . من ارقید وبند زندگی رها شده بودم. آری من مرده بودم و اینک رهایی را تجربه می کنم.» ص ۴۴

داستان: مردگان سرزمین یخ زده

نویسنده، شرح بیداری خود ازخواب صبحگاهی را، با تمثیلی ازمرد میانسال قد خمیده، شروع می کند: « روزی که شروع وپایانش برایم فرقی نداشت وفقط تکرار مکررات بود.چشم پف کرده ی مملوازبی خوابی های شبانه ام را با دست مالیدم… شاید این مالش، التیامی برخستگی بار سنگینی که چشمم بردوش می کشید، بود… این همه بیقراری واضطراب ازکجا می آمد؟ از جان تکیده و رنجورمن چه می خواست؟ کی قراربود رهایم کند و جایی که منتظرش بودند برود؟ . . . مدتهاست ا آن کار لعنتی که همیشه ازش متنفر بودم ولی تنها منبع درآمدم بود دست کشیده ام. . . عذرم توسط جوانانی خواسته شد که ازکل تجربه ی کاری من لحظه ای را هم نداشتند . . . . . . فقط می رفتم تا ازاین زندان تنگ و تاریک، از تنهایی فلاکت بار رها شوم به امید اینکه شاید نور وروشنایی روز، جان و روح یخ زده ام را گرما بخشد. سال هاست به این امید ازخانه بیرون می زنم » صص ۴۶- ۴۵

روز، روزیست که سراسر شهر را برف پوشانده است راوی درحال قدم زدن است. از حس عادت همیشگی، دنبال قدم های خود می گردد… «ردی که سال هاست دیگرازمن به جا نمی ماند … شاید آن را گم کرده ام شایدهم مرده ام ونمی خواهم آن را باورکنم. مرگی که جسم حرکت می کند و روح مدتی برای طولانی بی حرکت می ماند…ازتفکرپریشانم حاخوردم و لحظه ای درآن غرق شدم». ازآدم ها می گوید «همان موجودات عجیب وغریب این زندگی سرد» که درآمد و رفت هستند. اما فقط، مثل ربات حرکت می کنند. گاهی ازبعضی آنان می ترسیدم…

هیچ اختیاری ازخود نداشتند. می رفتند و می رفتند و می رفتند…» ص ۴۷

دنبال آشنایی بین مردم می گردد وپیدا نمی کند و«تنهایی خویش را دود می کردم… به خانه که رسیدم چشمم به کتاب خانه ای مملو ازکتاب هایی که روزگاری برای داشتن هرکدام ازآن ها تلاش کرده بودم، افتاد… کتابهایی که عمرم را برای آنها گذاشته بودم ولی حالاچه؟ . . . . . . نفسم گرفته وبغض راه گلویم را بسته بود . . . درشهرمردگان هوایی نبود . . . گویی مدت هاست شهررا ندیده ام . . . اینک این شهررا به سرزمین یخی بامردگانی متحرک، تبدیل کرده بود». ص ۴۹ . داستان به پایان می رسد

مترسک و کلاغ ها

هفتمین داستان این دفتر پربار است
درپس گفتاری کوتاه وانسان بودن آنها :« البته که ازاین کلاغ های پیر با مغزهای کوچک و خرفتشان که کاری جز نوک زدن به کله ی ضعیف و کوچک من نداشتند، بهتر بودند . . . چرا باید هر روز با ضربه ی محکم نوک هایشان از خواب بیدار می شدم؟» ازتاریکی هوا وغرش شدید و رگبارتند.مهیب می گوید و بعد، ریختن کلاغ ها به زمین . که آنها بودند جلو نورخورشید را گرفته و همه جا درتاریکی فرورفته بود :
«ناگهان یک یه یک فرود آمدند وهرچه جلوی راهشان بود را نابود کردند. ترسیده بودم تلاش کردم فرارکنم، ولی دستانم بی حرکت بود. . . . وقتی چشم بازکردم مزرعه نابود شده بود» ص ۵۳

مترسک، زن جوان و زیبایی را می بیند با دختربچه ای درکنارش خیره به خود، ازمادرمی پرسد این بیچاره مترسک چرا به این روزافتاده؟ مادر می گوید پارسال کلاغ ها به مزرعه حمله کردند و همه چیزرو نابود کردد . . . : «ولی من از نو می سازمش …» ص ۵۵
همان زن زیبا، باوسایل دوخت و دوز کامل مترسک را نوسازی می کند. با تمجید از مهر ومحبت آن زن زیبا:‌« چشمی نو برایم دوخت حالا همه جارا بهتر می دیدم . . . . . . دراین فکرها بودم که درآخر، کلاه حصیری بزرگی برسرم گذاشت وگفت حالا دیگه هیچ کلاغ سیاه زشتی نمی تونه به سرت نوک بزنه. یک دفعه ازاین جمله جاخوردم، مگه صدایم را شنیده بود؟» ص ص ۵۶

آن دگری

راوی داستان زنی ست که با اتومبیل قراضه اش مسافرکشی می کند. شوهرش فوت کرده و تآمین هزینه زندگی برعهده ی اوست.از دردها ومشکلات زندگی دل خونی دارد که با مخاطبین در میان می گذارد. درخیابان گردی:
«برای هرکس که کنارخیابان ایستاده بود، بوق زدم … خیابان ها را یکی پس ازدیگری طی کردم ولی بی فایده بود. هیچ کس سوار نمی شد» .
جلو خانم شیک پوشی منتظرتاکسیِ، ترمز کرده، دولاشده ازخانم می پرسد خانم جان کجا تشریف می برید؟ که خانم کمی تردید کرده، اوتوضیح می دهد که راننده تاکسی ست و نیازمند پول و کمک است. خانم. با نگاه تحقبرآمیز سوارشده وقتی به مقصد می رسد پول خوبی هم می پردازد
نگاه خیره او به مسافر زیبا و شیک پوش خاموش، درطول راه، خانم را ناراحت کرده، ودرمقابل حرکت ونگاه اعتراضی او می گوید که نمی توانستم خودم را کنترل کنم. مدام به او خیره می ماندم او چون ساحره ای مرا مسجور خود کرده بود. ص۶۰
راوی زیرنظر گرفتن ش، حرکت و رفتار مسافر زیبا را تا مقصد شرح می دهد‌:
«ازماشین پیاده شد از شیشه جلو خم شد و به علامت تشکر سری تکان داد. ناگهان درشیشه ی عینک جیوه ایش زن دیگری را دیدم که با او کاملا متفاوت بود. ازچیزی که می دیدم خشکم زد. زنی با موهای مجعد . . . و تارهای نقره ای منقوش کرده بود . صورتش خشک و بی آب که چروک اطراف چشمش به شقیقه ی بلند و کم مویش هم سرایت کرده بود دستان سیاه و آفتاب سوخته و زمختش چون مردان بود. ازترس جا خوردم. . . . . . . لبهایم ازبی آبی خشک شده بود و به سختی نفس می کشیدم. دقیق تر شدم. آری خودش بود. همان زنی بود که دیده بودم. همان خود واقعی ام» ص ۶۲

فراربی پایان

نویسنده، با نثر پخته و گفتار دلنشین ازمشاغل خود می گوید و شغل دانشگاهی رشته ی تربیت معلم. که بعذ از اتمام دوران تحصل و اخذ مدرک :
«درآموزش و پرورش پذبرفته نشدم. دلیلش راهم می دانستم چون آشنایی نداشتم وازخودشان نبودم»
دریک شرکت خصوصی کاری گرفته و به کارفروش سرگرم می شود. ولی با مشاهده ی کارهای ناروا :«کسالتی که ازدیدن افرادی بی تجربه ولی پرنفوذ که صاحب منصب می شوند و دیگر ان را به یوق [یوغّ] بندگی می کشند وهرکس کوچکترین اعتراضی کند ازکاربیکار می شود. از دیدن این همه بیعدالتی و نافرجامی خسته بودم ودیگر تاب فکر کدم به انها نداشتم» .
با نفرت ازشغل وکارکردن به خاطر پولی که می گرفت و نیازمندش هم بود ، همچنین از خستگی و بیزاری از روز مرگی ها و از بی خوابی های شبانه یاد می کند و گم شدن درزمان و مکان:
تلفنم زنگ خورد. اولین تلفن آن روز بود اول وقت. درخیابان بودم ولی با بی حوصلگی جواب دادم. رضا بود. همسرم. سلام عزیزم. خوبی؟ رو براهی؟ صبحت بخیر. می خواستم بگم تولدت مبارککککککککککه
تولدم؟ مگه امروز تولدم بود؟
مگه امروز چندمه؟ چند شنبه است؟ خندید وبا تعحب گفت ای شیطون یعنی تو یادت نیست امروزچندمه . . . . . . » یادش میاد که دوماه از مرگ مادر گذشته است ص۹۳

جهت پرهیزازاطاله کلام، بررسی این اثر پراندیشه وجالب را همبن جا می بندم . گفتنی ست که
قدرت اندیشه واقتدارقلم وآگاهی نویسنده، ازشکل گیری دوران هستی وتکامل انسان، دراین اثر کم نظیرشگفت انگیز است. تا جاییکه برخی ازروایت ها، بعنوان مثال (مترسک ها وکلاغ ها)، یا سرآغاز داستان (مردگان سرزمین بخ زده) ص ۴۵ و (آن دیگری) و… بر این باورم که نویسنده روایت ها، تلفیقی ازحوادث زمان، اسطوره های تاریخی وپدیده های قدرتمند و بنیادی هستی راُ درهم آمیخته تا، اقتدار تکامل را، فارغ از باورهای مرسوم دینی و سیاسی، نشان دهد، نشانه ها زیاد است و دلیری وشجاعت ش ستودنی. جای سپاس دارد و تمجید.

بجاست که در داستان های کوتاه، نمایش مقوله ی دیرینه سال«آفرینش وتکامل» با این ادبیات سنجیده ومحکم را صمیمانه به خانم بهاربهروزگهر می باید شادباش گفت.*

جستارهای جامعه اثر مهرک/ رضا اغنمی

نویسنده: مهرک کمالی
چاپ اول: لندن۱۳۹۹
ناشر: نشرمهری. لندن

جستارهایی جامعه شناختی
درباره ی داستان های امروز درایران
ازبامداد خمار تا توکای آبی

این کتاب، همان گونه که درعنوانش آمده، پژوهشی ست جامعه شناختی، به گونه ای نقد واره که نویسنده با آگاهی از دگرگونی دهه های اخیرکشور، آثار برخی نویسندگان واهل اندیشه را بررسی ودراختیار مخاطبین قرارداده است:
این اثر ۱۴۶ برگی شامل بررسی ونقد ۱۷ کتاب و دو مصاجبه می باشد که با تقارن داستانی در
رمان های خروج و کتاب خم نوشته ی علیرضا سیف الدینی آغاز وبا عنوان از صاحب اصلی
جنایت هنوز سرنخی دردست نیست و داستان کوتاه ” لیدا پناهی” نوشته ی محبوبه موسوی» ودرپس آن، دو مصاحبه با پیمان وهاب زاده، جامعه شناس و نظریه پرداز ادبی و امید فلاح آزاد، نویسنده، کتاب به پایان می رسد.
گفتنی ست که در پشت صفحۀ روی جلد مطلبی آورده، که دریغم آمد ولو به کوتاهی همین جا نیاورم. می نویسد:
ترویج نسبی گرایی، تحذیر [ترسانیدن] نویسندگان ازداشتن جهان بینی ونقطه نظرمشخص و تشویق توجه به درگیری های درونی و روانی، روایت هایی پدید آورد که عملا کاستی های ساختارها و نهاد های موجود اجتماعی واستبداد حکومتی را نادیده می گرفت یا کمرنگ می کرد. داستان ها ازفشارها ودرگیری ها می گفتند.اما نمی توانستند یا نمی خواستند به یکی از ریشه های اصلی آن ها که قدرت سیاسی کنترل گر مذهبی بود بپردازند .
نویسندۀ هشیارزمانه، به درستی ازدردهای پنهان ونا گفتنی اهل قلم واندیشه هموطنانش پرده برداشته واین معضل ریشه دار فلاکتبارملی را با مخاطبین درمیان گذاشته ودرنخستین برگ های کتاب یاداور شده است که: بیشتر این جستارها و مصاحبه ها پیش ازاین درسایت ها و نشریه های گوناگون مانند زمانه، آسو، بی بی سی فارسی، رسانه های پارسی، اخبار روز و دوات منتشر شده اند .

ازآنجایی که صاحب این قلم سال های پیش نقدی دربارۀ کتاب “بامداد خمار” نوشته ومنتشرشده بنگرید به “کتابسنج جلد اول ص ۲۷ انتشارات فروغ – کلن آلمان – سال ۱۳۸۵” با مطالعۀ نظریه نویسنده کتاب هماهنگ وهم نظر دیدم، خوشحال شدم که درپس پانزده سال صاحبنظری آگاه و امین، این کتاب را مورد نقد وبررسی قرارداده است .
همچنین درباره سهم من که که نظرم را در کتابسنج جلد سوم ص۴۱ ازانتشارات اچ اند سی ۱۳۹۳ نوشتم ومنتشر شده است. با این تفاوت بنیادی که نویسندۀ جستارهایی جامعه شناختی، برخورداراز مقامات علمی و ازاساتید به نام «دانشگاه ایالتی اوهایو» می باشد.همو، پس از انتخاب کتاب جهت نقد وبررسی موضوع خاص، درمتون هماهنگ و متضاد هردو اثررا مورد پژوهش قرار می دهد. بر همین رویارویی ست که قوت و ضعف دیدگاه ها، و وابستگی باورهای عقیدتی و ایمانی مطرح و
درگیری انسان ایرانی به خرده فرهنگ های مذهبی و سکولار» زیرعنوان:«عشق در دورمان «سهم من» (۱۳۸۲) اثرپرینوش صنیعی و «بازی آخربانو»(۱۳۸۴) اثر بلقیس سلیمانی شکل می گیرد.
خلاصۀ کلام این که نقد آقای کمالی، پژوهشی ست بنیادی و قابل اعتماد.که نقد کتاب را ازدیدگاه جامعه شناختی زیرذره بین نقد بررسی برده ودراختیار مخاطبین قرارد داده اند. ص ۴۳
ازهماهنگی وناهماآهنکی های هردورمان می گوید.هریک دختری زیبا وجوان گرفتارعشقی نافرجام:
ازدواج هایی ناخواسته می کنند وعواقب تصمیماتی را می چشند که دراتخاذ آنها نقشی نداشتند .
از اثار تلخ خرده فرهنگ های اجتماعی و«جناح بندی های سیاسی در زندگی روز مرّه» غافل نیست وهمچنین پرده برداشتن از پنهان کردن “مصداق های عینی سیاسی – اجتماعی درهردو رمان ووجوه اشتراک زیادی که ریشه در آداب و رسوم سنتی و دیرینه درگذشته ها دارد.
سهم من داستان دختری است که خروج ازمحیط بستۀ قم و ورود به فضای مدرن تهران امکان مدرسه رفتن، داشتن دوستی خارج ازدایرۀ فامیل، خروج هرروزازخانه، وعشق رمانتیکی را برایش فراهم می کند. این عشق همانقدر که برای اوهیجان انگیز ولذت بخش است، درنگاه خانواده اش خطر ناک جلوه می کند. رابطۀ مکتوب معصومه باجوانی که دریک داروخانه کار می کند واکنش خانوادۀ سنتی را برمی انگیزد ومنجر به زندانی شدن اودرخانه» می شود. ص ۴۴
ازدواج دوم با حمید نامی ست ازچپگرایان،اعتقادی به بندکشیدن زن ندارد. صاحب دوفرزند می شوند. اما حمید سرگرم فعالیت های سیاسی ومسئولیت زندکی برعهدۀ معصومه است. حمید زندانی وبا ظهورانقلاب آزاد شده فعالیت سیاسی را دنبال می کند و سرانجام اعدام می شود. نویسنده، به هشیاری، اشارۀ جالبی دارد که:
تلاقی خرده فرهنگ های سکولار و مذهبی را که دردوقطبی حمید ومحمود (برادرمتشرع معصومه) متبلور می شود، نشان می دهد» ص ۴۵-۴۴
جالب اینکه درپس سال ها زمانی که فرزندان معصومه بزرگ شده وهمو به میانسالی رسیده: «عشق نوجوانی معصومه که حالا مردی میاسال است برمی گردد وازاو تقاضای ازدواج می کند این بار اما فرزندان معصومه مانع ازاین ازدواج می شوند .

ازکتاب «بازی آخربانو» اثربلقیس سلیمانی می گوید :
سرآغار داستان ازدفن جسد دختر چپگرایی به نام «اختر» در روستایی حوالی کرمان است. به روایت نویسده اختردرشکلگیری شحصیت گل بانو(قهرمان رمان) نقش عمده ای داشته مادرگلبانو خدمتکارخانۀ پدراعدام شده بوده و گل بانو برای اولین بار درگفت وگوبا اختربا حقوق خودش آشناشده وبا راهنمایی وکمک اختر بوده که کتاب دردست گرفته ودنیای اطرافش رامعنی کرده است .
ازسعید معلم تهرانی در روستا می گوید که عاشق گل بانوشده و به او قول ازدواج داده، به تهران می رود برای جلب نظر خانواده اش به این ازدواج که در اغتشاشات خیابانی ۳۰ خرداد۱۳۶۰ تهران گم می شود.
نویسنده، با شرح عشق بی سرانجام سعید وگل بانو، توضیح می دهد که:
عشق دررمان «بازی آخربانو» عشقی است محصور درفقرومحاسبۀ مادی. مادر حسابگر و زیرک گل بانو که از بازگشت سعید نا امید شده ترتیبی می دهد که گل بانو با یکی ازعوامل حکومت به نام ابراهیم رهامی ازدواج کند .
رهامی از مآموران امنیتی حکومت است که «گل بانو او را دراعدام اخترمقصر می داند و ازاو متنفر است. رهامی که زنی نازا دارد به پدر زنش قول داده که وقتی ازگل بانو صاجب بچه شد طلاقش داده وبا همان زن نازا زندگی را ادامه خواهد داد.
اماپس ازازدواج زیرقولش زده درگیروداراطلاعاتی های حکومت، کاربه محاکمه می کشد وگل بانو زندانی شده و پس از طلاق:«تنها چیزی که گل بانو به دست می آورد امکان تحصیل دردانشگاه، تا سطح دکترای فلسفه است . ص۴۶

نویسندۀ آگاه، بررسی ی سنجش متن ومفهوم این دو کتاب را با چنین پیام دلسوزانه پایان می بخش
این دو رمان نشان می دهد که:
درهنگامۀ تلاقی خرده فرهنگ های آشتی ناپذیر و درگیری های سیاسی و اجتماعی برخاسته از آن، نخستین و مهم ترین چیزی که قربانی می شود فردیت انسان ها وتوان تصمیم گیری آن ها دربارۀ زندگی خودشان است . ص۴۷

ازبین رفتن مرزهای جعلی بین زن ومرد
رمان «شیشه عطری درنسیم» نوشته ی رضیه انصاری

سرآغاز داستان به گونه ای شروع شده که خواننده، بازشدن دریچه های نوشکفته وفضای عطرآگین وقوع نوخواهی را حس می کند: ص۸۵
بهزاد و پیمان سال ها قبل به دلایل سیاسی و کیا حدود پنج سال قبل از این تاریخ درتبعیدی خود خواسته ازایران خارج شده واکنون زن های این سه مرد ازآن ها جداشده اند. نازی چند وقتی است با شوهر و فرزندانش به فرانکفورت رفته و فقط گاهی به آن ها سرمی زند. «زنهای دیگر داستان غایب ولی حاضرند». حاضر در ذهن مردان داستان. زن چهازم نیزهست به نام نازی. تصمیم گیرنده و کنجکاو. همو با حضور پررنگ ش به بهزاد امید می دهد که حرکت کند. می کند و سرانجام از یاس نا امیدی و افسردگی رها می شود. بهزاد ازمبارزان است با سابقۀ زندانی سیاسی که در اوایل انقلاب کارگردان تئاتر بوده، همراه دیبا، زن سابق وهمرزمش ازایران گریخته و درآلمان پناهنده شده است.بعد ازمدتی درگیری ازهم جدا می شوند. راوی داستان ازدلباختگی آن دوبه دیگران می گوید:
بهزاد بعد از رفتن نازی نمی تواند بهزاد سابق باشد. دیبا با «اولریش» دلباختۀ آلمانی اش ازدواج می کند و از او صاحب پسری می شود . بهزاد که ناامید است دلش می خواهد شاد زندگی کند و این بدون نازی ممکن نیست. آخر داستان نازی سرمی رسد. . . .خبرمی دهد که دربم زلزله آمده مردم آنجا به کمک نیاز دارند. این خبر بهزاد را ازخودش فراتر می برد به دیگران پیوند می زند . . . بهزاد درصدی ازعواید اولین شب اجرای تئاتری به نویسندگی وکارگردانی خودش را برای کمک به زلزله زدگان بم اختصاص می دهد . ص ۸۶
راوی ازقدردانی بهزاد می گوید ازدولت آلمان که میزبان پناهنده ها بودند ومزایای زیست بومی در آن کشور و رشد فکری شان :
چون به او و زن و دخترش چیزهایی مثل برابری حقوق زن و مرد داده است؛ حقوق مدنی که آنها در وطنشان ازآن محروم بودند. جامعۀ آلمان به او یاد داده است همانقدر که به تساوی حقوق انسان ها احترام می گذارد متوجه تفاوت هایشان هم باشد. هرچه باشد زن، زن و مرد مرد است. دوستی های بعد ازدیبا چشم هایش را بازتر می کند که ازاین به بعد دیگر دراظهارنظرهایش زن ها را جمع نبندد . . . وقتی که باخودش و موقعیتش درمقابل دیبا بیشتر درگیر می شود می فهمد که صاحبان صفات زنانه و مردانه هم می توانند مردان باشند و هم زنان و اینکه هرآدمی یک وجه زنانه و یک وجه مردانه دارد که ازهیجکدام نباید غافل شد . ص۸۷

رمان، روایتگر وضع جاری اجتماعی ست که درمقابل گسترش تسلط ریشه دارمردانه، نشانه های وابستگی سلطه پذیری جامعه را نیز یادآور می شود. تا حدی که به قول راوی «فراتر ازجنسیت عمل می کند» ص ۸۷ .
معرفی و حضور دیبا راوی زن سلطه گر و نازی زن مهربان، رویارویی بازیگران مخالف وموافق رمان، کنجکاوی و هوشمندی نویسندۀ را توضیح می دهد. اینکه بهزاد، باهمۀ اقتدار طلبی بیمارگونه اش درفکرجدایی نبوده و نیست، زن، یعنی دیباست که زنجیرهای حقارت و اسارت را می شکند و خلاف سنت های جاری خانه را ترک می کند :
بعد از رفتن دیبا، خانه وزندگی بهزاد به گند وکثافت کشیده شده. علاقه به نازی حوان در وهم و خیال ش سایه می اندازد:
عطر نازی، راه رفتنش، رنگ شاد لباسش، چشم هایش، وانگشت هایش همه و همه بهزاد را به یاد زندگی می اندازد . . . . . . اما نازی محدود به خودش نیست و به جامعه ومردم فکر می کند. چیزی از رسیدنش نگذشته بود که تلنگری به بهزاد می زند که این روزها فقط و فقط درگیر خودش بوده است می گوید :
دربم زلزله آمده ونزدیک بیست هزار نفر مرده اند که شش هفت هزار تایشان بچه بوده اند.
روایتگر از یک همزاد نازی می گوید به نام «هرتا» که آلمانی و یک کنشگر اجتماعی ست. «به کارهای پناهنده های ایرانی وترک وعرب وبلوک شرقی ها» می رسد اما افسوس می خورد که در مورد زلزله زدگان بم کاری ازش ساخته نیست :
با این همانی هرتا ونازی، بهزاد انگارزن آرمانی خودش را توصیف می کند که هم نیروی حیات می پراکند وهم فراتر از خودش می رود و به دیگران فکر می کند: هرتا چه نورانی و زیباست. هرتا خوراک نازی است نازی! این هرتاست هرتا تا نازی. ص۸۹
روایتگرازمنظر بهزاد، می گوید که درقیاس با دیبا، نازی، بیشتر مرد است تا زن. همو: درپایان پژوهش:
عطری در نسیم» با تمجید ازشخصیت های داستان، به ویژه با بهزاد و دیبا و نازی، با عنوان مدرن، رفتار انسانگرایانۀ آن ها را یادآور می شود .
این نیز بگویم که با حفظ حرمت واحترام وسپاس ازهمۀ نویسندگان ومصاحبه گران این اثرسنحیده و جالب نوشته ی «رضیه انصاری» را با حلوه هایی پیشگام تر، پُرمهر ومحبت وانسانی تر دیدم و در انتظار آفرینش اثار خوب و خواندنی ایشان باید بود.
با آرزوی موفقیت پژوهشگر، مترجم و نویسندۀ آگاه، بررسی فوق همین جا به پایان می رسد .