خانه » هنر و ادبیات (برگ 19)

هنر و ادبیات

گفت و گو با تورج شعبانخانی

در جامعه آن روزهای ایران که هنوز سیطره موسیقی سنتی کم و بیش به چشم می‌خورد، معرفی ژانر دیگری از موسیقی که «پاپ» نام داشت، کاری بود کارستان و به غایت دشوار. در واقع تا سال‌های سال، موسیقی تنها در انحصار خوانندگان سنتی بود و مردم چشم و گوش‌شان تنها به صدای «تار» و نوای «نی» اخت گرفته بود. اما با گذر زمان و فراگیری موسیقی پاپ در فضای موسیقی جهان از یک طرف و پخش این نوع موسیقی‌ها از رادیو و تلویزیون از طرف دیگر، تعدادی از هنرمندان و علاقه‌مندان موسیقی، متأثر از موسیقی غربی قرار گرفتند و آن را الگوی خود قرار دادند و تصمیم گرفتند بخت خود را در این راه بیازمایند؛ انتخاب و تقلیدی که البته از سوی پیشگامان موسیقی پاپ ایران، براساس اصول درست و صحیح صورت گرفت. این روند در سال‌های نخستین بعد از پیروزی انقلاب هم ادامه داشت تا اینکه حدود دو دهه بعد از پیروزی انقلاب، موسیقی پاپ بخوبی توانست جای پای خود را در موسیقی ایران محکم کند و طرفدارانی پروپاقرص برای خود بیابد. اما موسیقی‌ای که امروزه به عنوان پاپ به گوش ما می‌رسد، تفاوت‌های بسیاری با موسیقی پاپ دیروز دارد. تفاوتی که مهم‌ترینش خالی شدن این سبک از موسیقی از محتوا و ارائه هر چیزی به نام موسیقی پاپ است. تورج شعبانخانی از آهنگسازان و خوانندگان صاحب سبک در موسیقی پاپ است که شهرت و محبوبیت بسیاری برای موسیقی پاپ ایران کسب کرد. او سال‌های سال بر این اندیشه بوده است که به جوان‌های این عرصه اصول درست موسیقی را بیاموزد و تا به امروز هم در کارش موفق بوده است. با او درباره نابسامانی موسیقی پاپ و خوانندگانی که این مسیر را انتخاب کرده‌اند، گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.
***
موسیقی فیلم «آدمک» اولین کار جدی و از آثار شاخص شما بود که در دوران خود بسیار سر و صدا کرد. در ابتدا مختصری از ساخت این موسیقی و اینکه چگونه وارد این عرصه شدید، بفرمایید؟

من از ۱۷ سالگی موسیقی را به صورت حرفه‌ای آغاز کردم و با همان سن کم خیلی زود به مرحله‌ای که باید رسیدم؛ به طوری که توانستم در مدت یک سال و نیم با اعضای گروهی که سرپرستی آن را برعهده داشتم، به اجرای برنامه بپردازیم. در یکی از این برنامه‌ها با آقای خسرو هریتاش از کارگردانان خوب سینما آشنا شدم و این اتفاق آغاز همکاری من و ایشان بود. آقای هریتاش اصرار داشتند در فیلم «آدمک» که ملودی آن برای یک صدای متفاوت ساخته شده بود، بخوانم اما من چون سرباز بودم، پیشنهاد کردم یکی از دوستانم به نام فریدون فروغی که نوازنده جاز بود و صدای خاصی داشت، خوانندگی آن را به عهده بگیرد که مورد موافقت هم قرار گرفت و البته این کار هم جزو اولین کارهای فریدون محسوب می‌شد.
دوران سربازی‌ام در ساری و در سپاه ترویج آبادانی بودم اما چون در مازندران هم کارهای فرهنگی بسیار رواج داشت، در آنجا به تدریس و آموزش مشغول شدم و در همان جا دوران سربازی‌ام را گذراندم. زمانی که به تهران آمدم، با آنکه ۲۱ سال بیشتر نداشتم، توانستم به مانند یک آدم حرفه‌ای وارد بازار کار موسیقی شوم.
قطعاتی چون «لانه مور» و «یک شب مهتاب» با صدای سیمین غانم و پری زنگنه از آثار آن دوران است. اما با ساخت قطعه «آدمک» توانستم کاری متفاوت از نظر ملودی و نوع خواندن نسبت به جنس کارهای آن زمان خلق کنم. البته ناگفته نماند در این زمینه گوش کردن به تکنیک و آثار فرنگی نیز بسیار تأثیرگذار بود در صورتی که متأسفانه موزیسین‌ها و خواننده‌های نسل امروز به اشتباه و از روی عدم آگاهی روی ملودی‌هایی که بهتر است اشعار انگلیسی جای بگیرد، کلام فارسی می‌گذارند و به خورد مردم می‌دهند یا تحریرهای راک و بلوز می‌خوانند. این سبک‌ها تکنیک‌های خوبی دارند اما جوان‌های ما باید بدانند ما دارای ریشه هستیم و سبک‌هایی چون بلوز و راک از شاخ و برگ‌های موسیقی ما توانسته‌اند در دنیا ملودی بسازند و خود را معرفی کنند. ما هم آن دوران در موسیقی نوگرایی به وجود آوردیم اما نوگرایی که از ریشه‌های موسیقی‌مان سرچشمه گرفته است ما از تکنیک‌های خارجی استفاده کردیم نه از تحریر و ملودی‌هایشان.
اما با برگزیده شدن گروه موسیقی «چارتار» در جشنواره موسیقی فجر پی به این نکته بردم که نیاز جامعه و مخاطبان ما، موسیقی ایرانی است یا زمانی که قطعه دشتی «هنوزم چشمای تو مثل شب‌های پرستاره» که با صدای هنرمندان بسیاری خوانده شده است را ساختم، متوجه شدم استقبال از این گونه آثار هنوز هم در جامعه وجود دارد. بنابراین باز هم تأکید دارم نباید موسیقی فرنگی را وارد موسیقی ایرانی کرد بلکه بهتر است ریشه‌های موسیقی ایرانی با تلفیقی از تکنیک فرنگی به کار برده شود به طوری که شنونده رادیو و تلویزیون مسموم نشود.

در دوران شما هنرمندان مطرح بسیاری فعالیت داشتند که اغلب آنان براساس الگو و تجربه دیگران در موسیقی پاپ فعالیت می‌کردند اما آیا قبول دارید امروزه موسیقی پاپ دچار نابسامانی شده است؟

بله. این اتفاق تنها به این علت است که از موسیقی فرنگی تقلید می‌کنند.

خب هنرمندانی چون شما یا آقای فریدون شهبازیان به عنوان پیشکسوتان موسیقی پاپ تدبیری برای این نابسامانی ندارید؟

بله حتماً. البته اگر قدرت یا نفوذی داشتم زیرا آثار فعلی کاملاً طعم و بوی موسیقی غربی با تلفیقی از شعر فارسی است.

یعنی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با موسیقی‌هایی با طعم و بوی غربی موافقت دارد؟

خیر. متأسفانه مشکل این وزارتخانه نداشتن کارشناس خوب است.

اما کارشناسانی که در دفتر موسیقی حضور دارند و به اشعار، ترانه‌ها و ملودی‌هایی مجوز می‌دهند، اکثراً از تجربه موسیقایی برخوردارند. یعنی این افراد نگاهی به محتوای ترانه و موسیقی ندارند؟

موسیقی هنری است که نمی‌توان مانع از آزادی آن بود. به طور مثال امروزه می‌بینیم هنرمندان زیرزمینی به فعالیت خود مشغولند و حتی به مرور زمان مجوز خود را از دفتر موسیقی می‌گیرند. البته من به شخصه مخالفتی با این مسأله ندارم و بهتر است کار خودشان را انجام بدهند اگر این دوستان به جایی رسیدند، که کمتر اتفاق می‌افتد، حتماً استحقاق آن را داشته‌اند. حرف من این است مسئولان موسیقی باید به این نکته توجه داشته باشند هنرمندانی که در زمینه موسیقی پاپ فعالیت می‌کنند، نباید ریشه موسیقی ایرانی را فراموش کنند و نگاه‌شان تنها به موسیقی غربی باشد به این علت که ما برای این موسیقی زحمت کشیده‌ایم و از روی ناآگاهی و بی تجربگی موسیقی پاپ راه‌اندازی نکرده‌ایم. مسئولان دولتی نباید فعالیت هنرمندانی چون ما را نادیده بگیرند؛ اگر کسی بتواند برای موسیقی پاپ کاری انجام بدهد، امثال هنرمندانی چون من، شهبازیان و… هستیم.

در واقع عقیده شما این است که مسئولان موسیقی تنها به خوراک موسیقایی جامعه و نسل امروز توجه دارند و مجوز می‌دهند؟

خیر. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تا آنجا که بتواند، سعی کرده جلوی این اتفاقات بایستد اما بعضی مواقع دیگر اوضاع از دست همه خارج است و کاری نمی‌شود کرد. بنابراین می‌بینیم جامعه آرام آرام به این سمت کشیده می‌شود. اما تأکید می‌کنم اگر گروه «چارتار» حائز مقام نمی‌شد، هیچ‌گاه این خوشبینی را نداشتم.

یعنی هنرمندان موسیقی پاپ امروز دچار گمراهی شده‌اند؟

هنرمندان امروز ما نه اینکه گمراه شده باشند بلکه اگر مسیر درست را بدانند، امکان ندارد آن را ادامه بدهند در واقع متأسفانه چون در این راه تشویق شدند و مورد استقبال قرار گرفتند، ادامه مسیر دادند؛ اما اگر من در جایگاه این افراد قرار بگیرم، سعی می‌کنم بیشتر به ریشه‌های موسیقی ایرانی توجه داشته باشم تا موسیقی سیاهپوستان.

امثال این هنرمندان که به آن اشاره کردید، آیا تا به امروز برای آموزش یا بهره بردن از تجارب، از شما درخواست راهنمایی داشته‌اند؟

بله. هنرمندان بسیاری چون فریدون آسرایی، مانی رهنما، نیما مسیحا و… با من همکاری داشته‌اند اما یک دست صدا ندارد و به تنهایی نمی‌توانم به کمک موسیقی پاپ بروم بلکه این اتفاقات باید در خود جامعه حل شود و جا بیفتد. نسل امروز ما باید بدانند که ۱۰ هزار سال گذشته هم موسیقی داشته‌ایم و موسیقی ما از قدمت بالایی برخوردار است. این سبک موسیقی‌ها یا موسیقی‌های بلوز برای سیاهپوستان جذابیت دارد البته برای ما هم زیبا است اما به این شرط که تحت تأثیر آن قرار نگیریم و از آن عبور کنیم نه اینکه کاملاً معیار کار را آن قرار بدهیم. به‌طور مثال روی یک موسیقی بلوز شعر حافظ قرار بگیرد. ناگفته نماند خود من هم این کار را انجام داده‌ام اما تلفیقی زیبا و بجا. به طور مثال سال ۵۳ قطعه «گوهر یکدانه» که جزو کارهای اولیه من بود، با شعری از حافظ را در دو پارت آهنگسازی کردم. این کار با موسیقی پاپ آغاز می‌شود و با موسیقی سنتی و آواز به اتمام می‌رسد اتفاقاً بسیار مورد استقبال قرار گرفت. هنرمندان امروز ما نیز باید به دنبال کارهایی بروند که مانا باشد نه اینکه در کوچه بازار‌های می‌سی‌سی‌پی اتفاق افتاده است.

شاید مخاطبان موسیقی چندان آگاهی ندارند که این موسیقی تقلیدی از به طور مثال سیاهپوستان است؟

خیر. مخاطبان آگاه؛ موسیقی خوب و بد را به درستی تشخیص می‌دهند حتی در بسیاری از مواقع این نوع تحریرها را دوست ندارند. اگر مردم می‌گویند آقای شجریان یا قربانی، به این دلیل است که این هنرمندان تحریر صدا را بخوبی می‌شناسند. در موسیقی پاپ نیز به همین صورت است. خوانندگان بسیار توانایی هستند که به شهرت رسیده‌اند و امروزه طرفداران بسیاری دارند علت این محبوبیت هم آموزش موسیقی زیر نظر اساتید بوده است.

اما خوانندگان موسیقی پاپ دهه ۷۰ که از شاگردان استادان موسیقی نیز هستند، به مرور زمان کمرنگ شدند؟

این اتفاق به این علت است که در هر دوره اگر هنرمند فعالیت نداشته باشد، کم کم کنار گذاشته می‌شود اما اگر خواننده‌ای حرفه‌ای باشد و تمام زندگی‌اش را وقف موسیقی کند، حتماً موفق خواهد بود. البته این هنرمندان عزیز باید به این نکته توجه داشته باشند در هنر خود نوآوری به وجود آورند که متأسفانه این هنرمندان جوان مسیر خود را ادامه می‌دهند و به بیراهگی می‌روند. دلیل اصلی این اتفاق هم قطع به یقین فعالیت نداشتن هنرمندانی چون ما است آن هم به این دلیل است که وقتی زندگی یک هنرمند تأمین نباشد و به اصطلاح گنجشک روزی روزگارش را بگذراند، مجبور است هیچ فعالیتی نداشته باشد و به عاقبت کار هم نمی اندیشد.

چرا بعد از انقلاب کم‌کار شدید؟

کم‌کار نشده‌ام در حال حاضر به دلیل محدودیت‌ها از بسیاری از کارهایم چشم‌پوشی کردم و در چارچوبی فعالیت می‌کنم که در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دچار مشکل نشوم. البته بعد از انقلاب حدوداً ۶۰ قطعه موسیقی ساختم اما بدون آنکه صدای آن را دربیاورم، بسیاری از خوانندگان روی آثارم خواندند؛ شاید هم یکی از دلایل آن بی‌توجهی تهیه‌کنندگان باشد. امروزه دیگر تهیه‌کننده‌ای برای خواننده هزینه نمی‌کند تنها آلبوم را می‌گیرند و پخش می‌کنند و خواننده مجبور است از جیب خود هزینه کند.

شما هم به دلیل این بی‌حمایتی‌ها دیگر به دنبال خوانندگی نرفتید و ترجیح دادید آثارتان بدون نام و نشانی به خواننده‌ها سپرده شود!

من برای دل خودم می‌خوانم و تمام زندگی من مردم هستند. همین مردم هستند که به من ارج می‌دهند و من امروز تورج شعبانخانی هستم. اگر مردم نباشند، تورج هم نیست.

بعد از انقلاب مردم چقدر شما را می‌شناسند؟

خیلی کم؛ شاید به این دلیل که سعی نکردم خیلی خودم را معرفی کنم. پیش از انقلاب تنها با نام تورج فعالیت می‌کردم. پدر و مادرم تأکید داشتند نام فامیلی‌ام را هم معرفی کنم اما من می‌گفتم دوست ندارم مردم من را بشناسند تا برای یک سیگار خریدن از سر کوچه مجبور شوم لباس مبدل بپوشم. در واقع با همین نگاه وارد عرصه موسیقی شدم. بعد از انقلاب هم چون موسیقی پاپ وجود نداشت، حدوداً ۱۷ سال فعالیت نداشتم.

اوضاع زندگی به چه صورت می‌گذشت؟

به سختی تمام وسایل زندگی‌ام، خانه، ماشین حتی وسایل لوکس و شیکی را که از نوجوانی به آن علاقه‌مند بودم و جمع‌آوری می‌کردم، به اجبار فروختم.
حمایتی از شما نشد؟
خیر. چون دوران جنگ بود ما به احترام شهدا موسیقی پاپ را متوقف کردیم.

کار مناسبتی هم برای جنگ نساختید؟

من موسیقی مناسبتی کار نمی‌کنم ممکن است کار حماسی که پول خوبی هم دارد قبول کنم اما کسی که برای جنگ موسیقی می‌سازد، باید برای جنگ بسازد نه من که فعالیتم موسیقی پاپ بود. البته آرزوهای بسیاری داشتم که اتفاق نیفتاد.

چه آرزویی؟

آموزش موسیقی به جوانان. مردم ایران بسیار هنرمند و با استعداد هستند و در هر گوشه دنیا هنرشان معرفی شده است. من به بیشتر آرزوهایم نرسیدم اما مطمئنم آینده بهتر از این خواهد بود چون فکرهای نویی در ذهنم دارم.

درخصوص این ایده و فعالیت‌تان کمکی هم از خانه موسیقی گرفته‌اید؟

خیر. من عضو خانه موسیقی هستم منتهی هیچ حقوقی دریافت نمی‌کنم و به صورت آزاد فعالیت می‌کنم.

آیا خانه موسیقی توانسته به عنوان یک مرکز اصلی از هنرمندان حمایت کند؟

خیر. من هیچ رضایتی از خانه موسیقی ندارم و به نظر من سیاستگذاری‌های این خانه باید تغییر کند. یک تعداد اسامی در این خانه عضو هستند که شناخته شده نیستند و تنها با دو- سه ماه آموزش به این خانه راه پیدا کرده‌اند. در صورتی که خانه موسیقی باید دوغ را از دوشاب تشخیص بدهد. بنده با رزومه ۳۰۰ اثر موسیقی فیلم و تئاتر با کسی که یک مدت کوتاه آموزش موسیقی داشته است، در یک ردیف قرار نمی‌گیرم!! خواهش من این است که مسئولان خانه موسیقی امثال ما هنرمندان را ناامید نکنند.

باز هم برگردیم به موسیقی پاپ؛ تعریف شما از موسیقی پاپ چیست؟

موسیقی پاپ (پاپیولار) یعنی موسیقی روز، موسیقی‌ای که کلمات در آن تازگی دارند و نوآوری به وجود آمده است. خاطرم است زمانی که با خواننده توانایی چون مازیار کار می‌کردم، هر فصل او را یک آدم متفاوت و تقلیدی از یک هنرمند می‌دیدم. به او گفتم خواننده باید به سبک خود بخواند و فعالیت کند تا اینکه این اتفاق افتاد و او با یک صدای متفاوت معرفی شد.

نوگرایی که امروزه در هنرمندان وجود دارد، صحیح است یا غلط؟

تقلید صد درصد اشتباه. گرایش موسیقی دیگران باید با یک طعم و رنگ دیگر باشد نه مانند همان افراد.
آیا موسیقی پاپ بیان موضوع اجتماع با ناله و اندوه است؟

خیر. اما متأسفانه برای آنکه کار بیشتر گل کند و در دل مخاطب بنشیند، این گونه می‌خوانند. موسیقی پاپ یک موسیقی مفرح و شاد است، ناله ندارد چون به اندازه کافی در موسیقی سنتی ناله وجود دارد پس بهتر است نگاه تازه‌تری به موسیقی پاپ وجود داشته باشد.

امروزه به گونه‌ای شده است که بازیگر، ورزشکار یا اشخاصی که پول بسیاری دارند، وارد عرصه موسیقی می‌شوند، آلبوم منتشر می‌کنند یا کنسرتی برگزار می‌کنند و با آنکه عده‌ای از افراد در این راه موفق نیستند، اما ترجیح می‌دهند این کار را تجربه کنند؟

بله. هنر خوانندگی کار جذابی است و مورد توجه قرار می‌گیرد اما همه این دوستانی که هنر خوانندگی را انتخاب می‌کنند، موفق نیستند بلکه این دوستان غربال می‌شوند و تنها دو یا سه نفرشان انتخاب می‌شوند و مابقی حذف می‌شوند و تنها یک هزینه اضافی است.
به طور مثال زمانی که می‌خواستم با خواننده‌ای کار کنم، تأکید داشتم اول باید صدای آن خواننده را بشنوم بعد کار شروع شود البته در این زمینه خواننده را کمک می‌کردم و با دو سه جلسه تمرین وقتی صدای او به اصطلاح پخته‌‌تر شد، ملودی می‌ساختم. اگر آن خواننده استحقاق آن را داشت موفق می‌شود و به جایی که باید می‌رسد مگر اینکه خودش توانایی این کار را نداشته باشد. هفت نفر از خوانندگان بنام موسیقی چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب از همان ابتدای کار با من همکاری داشتند و در واقع آنها را وارد موسیقی کردم. هرچند تعدادی از این خواننده‌ها که در آن سوی آب فعالیت می‌کنند، معرفت نداشتند و هیچ دلجویی از من نکردند.

برای شما تفاوت دارد به چه خواننده‌ای موسیقی آموزش بدهید؟

اگر فردی به من مراجعه کند و آموزش ندیده باشد، مجبورم با او همکاری کنم و به او آموزش بدهم. حتی اگر آن کار موفق نشود.

اما امضای شما پای آن کار خورده است؟

بله. کارهای بسیاری اسم من پای آن بوده است و رضایتی از آن نداشتم ولی به خاطر حفظ زندگی‌ام مجبور بودم قبول کنم و سکوت کنم. در واقع هم باید دنیا را داشته باشم هم آخرت را! البته سعی می‌کنم این کار کمتر اتفاق بیفتد. امروزه اوضاع به گونه‌ای شده است که پسرم از موسیقی دلزده شده و به من می‌گوید چرا مهندسی را ادامه ندادی!!

تهیه‌کنندگان موسیقی دراین باره چقدر مؤثر هستند؟

برنامه‌گذاران موسیقی مانند عقاب بالای سر یک تعداد افراد نشسته‌اند و مطمئنم هیچ گاه نمی‌گذارند من نوعی کنسرت برگزار کنم.
باز هم تأکید می‌کنم برای دلم به موسیقی روی آوردم و برای مردم می‌خوانم و آهنگ می‌سازم. رشته تحصیلی من مهندسی است و به خاطر علاقه‌ام به هنر موسیقی توانستم به کمک زنده‌یاد مرتضی حنانه در این کار موفق شوم. زنده‌یاد حنانه اصول درست موسیقی را به من آموخت اما امروزه نه جوانان به دنبال‌ هارمونی‌های موسیقی می‌روند و نه امثال هنرمندان دلسوزی چون مرتضی حنانه دیگر وجود دارد.

این اتفاقات تنها در موسیقی پاپ وجود دارد یا اینکه موسیقی رپ، راک و… هم به همین صورت است؟

در موسیقی رپ و راک هم تقلید وجود دارد اما در این نوع موسیقی‌ها هم هنرمندان خوب انتخاب می‌شوند. اتفاقاً بسیار کار خوبی است که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به این نوع موسیقی‌ها مجوز می‌دهد.

سیاستگذاران هم در بالا بردن این نوع موسیقی‌ها نقش دارند؟

خیر. این موسیقی‌ها تنها مخاطبان بسیاری دارند اتفاقاً کسانی که این موسیقی را آزاد کرده‌اند و مجوز می‌دهند، افراد با فکر و شعوری هستند برای اینکه اگر بخواهند این کارها را منع کنند، اوضاع بدتر خواهد شد مانند موسیقی زیرزمینی که به صورت پنهانی فعالیت می‌کنند. البته هنرمندان ما باید با یکدیگر رفاقت داشته باشند نه رقابت اگر هم رقابتی هست، سالم و سازنده باشد.

یعنی معتقدید اتفاق خوبی‌است که محبوبیت موسیقی در دستان هنرمندان موسیقی پاپ افتاده است؟

بله. باید هم این اتفاق بیفتد جامعه این نوع موسیقی را می‌پسندد و بهتر است تجربه کند. البته ناگفته نماند موسیقی سنتی و اصیل ما هم جایگاه خود را دارد و هیچ گاه فراموش نخواهد شد.

آیا ممنوع الفعالیت شدن اتفاق خوبی برای یک هنرمند است؟

خیر به عقیده من، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی باید پای این هنرمندان بایستد.
خود من به شخصه در دوره‌ای خودم را از نگاه مردم پنهان کردم و کسی هم سراغی از من نگرفت اما زمانی که به میان مردم آمدم، متوجه شدم مردم بسیار بامحبت هستند و دوست دارند هنرمند مورد علاقه‌شان فعالیت کند.

تلویزیون در معرفی یک هنرمند چقدر می‌تواند اثرگذار باشد؟

 

قطعاً تأثیر بسیاری خواهد داشت. رسانه ملی می‌تواند در حمایت و معرفی یک هنرمند مؤثر باشد.

در حال حاضر چه فعالیتی دارید؟

امروزه فقط سفارش ترانه می‌گیرم و روی آن موسیقی می‌سازم البته سعی می‌کنم ترانه‌هایی باشد که در ذهن مردم جرقه ایجاد کند. به هرحال خواننده سرمایه‌اش را هزینه می‌کند باید او را تشویق کرد و کار درست را برای او انجام داد. البته یک تعداد از دوستان چندان دلسوز نیستند.

تصمیم ندارید کنسرتی برگزار کنید؟

بله حتماً در این فکر هستم و می‌خواهم تعدادی از رپرتوارهایی که از گذشته باقی مانده است به قول معروف زیر خاکی هستند و در سال‌های گذشته ساخته شده را اجرا کنم.

موسیقی فیلم چطور؟

چون چند سالی در این کار وقفه ایجاد کردم در حال حاضر پیشنهاد خوبی ندارم.
البته کارهای خوب زیاد شنیده‌ام مانند موسیقی فیلم «شهرزاد» که بسیار زیبا و بجا بود و این یعنی انرژی مثبت از یک موسیقی.

چشم‌انداز شما از موسیقی پاپ چیست؟

ناامید نیستم!! فکر می‌کنم موسیقی پاپ آینده خوبی خواهد داشت البته با زحمت‌های بسیار آقای مرادخانی معاون هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی قطعاً شاهد اتفاقات خوبی خواهیم بود.

منبع: ایران

دانایی و فردیت/رضا اغنمی

(نامه هایی از فلسفه ی قرن بیستم آلمان)

مترجم: مهدی استعدادی شاد
چاپ اول: ۱۳۹۶. ۲۰۱۷
رویه آرائی وروی جلد: ف. ثانی
ناشر: نشر مهری . لندن

 

مترجم که از پیروان فلسفه وسال هاست درکسب معرفت این رشته با دود چراغ درانباشت ذهنی خود تلاش می کند، اخیرا با ترجمه نامه های فلاسفه قرن گذشته ی آلمان، کارجالبی انجام داده که برای شاگردان فلسفه فارسی زبانان وعلاقمندان این دانش خدمت بزرگی ست که پیشاپیش جای سپاس دارد.
پیشگفتار را ازقول (شندلباخ) فیلسوف کلاسیک مدرنیته درباره کانت Kante شروع می کند وازمقام علمی وآثار او که :
«آثارکانت اززمان انقلاب فلسفی که سرچشمه اش درقرن نوزدهم است. بیش از آثار دیگران زنده مانده و همواره به اثبات رسانده که پیشتاز است».
با اشاره به پیش وبعد از کانت درتقسیم بندی زمانی وتآثیر دانش او اضافه می کند که :
«کانت مرجع فلسفی عصر ما است: یعنی فیلسوف کلاسیک مدرنیته».
وسپس توضیح می دهد که مدرنیته بودن او بدین معنا نیست که با اوضاع امروزی مقایسه کرد:
«اندیشه او آخرین مد روز هم نیست».
با طرح نفوذ اندیشه وساختارهای دورانساز کانت، نقبی می زند به دوران مدرنیته و تبلورآن ها.

مارتین هیدگر چیست؟

گفتاری جالب درمقام و منزلت وگوهر سرایش و راز و رمز واثرات شعر (هولدرلین) است:
«هولدرلین که دراساس ذاتی گوشه گیر وشکننده داشت شیوه ویژه یخود درسرایش را می شناخت این نکته در سومین مصرع مرثیه اش با نام ” نان و شراب” آشکار است. این شعر که به دوستش هاینزه پیشکش شده واو را مورد خطاب قرار می دهد:
. . . دیگر بیا! تا آشکارها را بنگریم
تا خودمانی ها را بجوییم،
هرچقدرهم که به درازا کشد».
وسپس از آفرینش های بجا مانده از هولدرین را یادآور می شود:
«خدایان گریخته! حتا شما، شما معاصرین،
به واقع درقدیم زمان خود را داشتید»
از ورود خدایان معاصر می گوید که تازه هستند و حاجت روز:
« دراز و سنگین است خبر این ورود
اما سفید
یعنی روشن است حال حاضر. به کرۀ خاکی بگو
قصد خدمتگزاران آسمان
نجات انسان ها است از سقوط».
سروده های ادامه دارد. و هربیت از سروده، فکر واندیشه ی تازه درذهن های خفته را بیدار به تکاپو وا می دارد.

عنوان هیدگر و ارزیابی ازشاعرانگی

شرح حال زندگی فریدریش هولدرین، متولد۱۷۷۰ مراحل رشد و کمال اورا نشان می دهد.و آفرینش های فلسفی و ترجمه:
«دواثرازیونان باستان آنتیگونه و شاهزاده اودیپ نوشته سوفوکل را منتشر می سازد. شروع دوران جنون اورا ازسال ۱۸۰۶ دانسته اند».
درهمین بخش باانتقاد از دیدگاه “آدرنو” که :
«با زبان ومرزهایش همدل می شود شکلی از فرایند فردیت یابی را آشکار می کند».
درچنین فضای باز خرد و خردگرائی ست که اندیشه های ناب و روشنفکرانه ی شاعر، قدرت واقعی خود را ظاهر می کند.

هاناآرنت: فلسفه اگزیستانس چیست؟

«فلسفه اگزیستانس دست کم صدسالی تاریخ دارد. آغازش همزمان است با شلینک “ُُSchelling ” در دوران پسین». سپس سیرتحول آن با جنبه های گوناگون فلسفی تا:
«پیرامون تفکر نیچه همراه بوده است».
نویسنده، پیدایش این مکتب فلسفی را می گشاید:
«عنوان اگزیستانس، نخست نشانگر چیزی جز هستی انسان نیست. این امر مستقل از تمام حالت های روانشناسانه قابل پژوهش و استعدادهای فرداست».
بنا به روایت همین گفتار اگزیستانس، همان فلسفه ی زندگی ست که:
«هیدگربه حق درمورد فلسفه ی زندگی گفته . . . واژه “هستی” جای خود را به واژه اگزیستانس داده است».
در ادامه بحث با اشاره به آرای متفکران فلسفه می نویسد:
« با این حال آنچه پس از هگل سربرآورد یا تقلید گرایی بود یا عصیان فیلسوفان علیه خود فلسفه».
(این عصیان البته شورشی علیه هویت یا یآس نسبت به هویت بود).
این بخش خواندنی با پانوشت دو برگی و «حاشیه ای بر ترجمه مطلب هاناآرنت» به پایان می رسد

ماکس هورکهایمر: درباره مفهوم انسان

مفهوم ذاتی انسان ومعنای پرسش اساسی فلسفه دراین مورد با توجه به «معیارهای متافیزیکی ونیز با نقد خرد» مشارکت همگان را درگفتمان هستی شناسی امروزی مطرح می کند، درواقع همه مردم را را فارغ ازجنس و رنگ ودین وطبقات اجتماعی، درمقام انسان روی کرسی پرسشگران می نشاند تا بگوید که:
«هستی که دربرگیرنده ی همه ی باشندگان و در نتیجه همه ی پرسشگران نیز است»

والتربنیامین: برنهادهای فلسفه ی تاریخ

این نوشته در” ۱۸ بخش و دو بخش الف و ب” آمده و بنا به روایت مترجم که درآغازسخن آورده «آخرین نوشته ی اندیشمندی فرهیخته ازسرزمین آلمان است».
شرح زندگی غم انگیز اوکه ازترس افتادن به چنگ نازی ها: درسال ۱۹۴۰ درشهرکی واقع در مرز فرانسه و اسپانیا خودکشی کرده است، خواننده را با آفکار وآثار به جامانده ازاو آشنا می کند. درتحول و دگرگونی های “زمان”، روایت جالبی دارد که درپایان آمده و بسی شنیدن دارد:
«می دانیم به یهودیان اجازه پژوهش درمورد آینده را نداده بودند. درمقابل، آنان تورات وعبادت را درذهن خود دوره می کردند. این نکته آینده ی آنان را جادوزدایی کرد. بااین که درآینده گرفتار آمدند. با این حال زمان برای آنان یکنواخت و تهی نشد. زیرا هرثانیه برایشان دری بود که مسیحا (منجی) می توانست ازآن وارد شود».

تئودور و، آدرنو: هنر آیا شوخ است؟

تئودور و،آدورنو: پیرامون وضعیت راوی در رُمان معاصر

با اشاره به پسگفتار اثر “والنشتاین” شیلر، درنشان دادن تقاوت سخنوران معاصر و باستان، به سراغ “اوگوستوس” شاعر روم باستان می رود که «به دستور فرمانروای روم» تبعید شده. با این مصرع «چشمکی به هواداران خویش زده و سرخوشی خودرا به شیوه ی ادبیات عاشقانهArs amandi در مصرعی سروده . . . او درپی بخششی بوده است تا اوقات تبعیدش به دستور فرمانروای روم پایان گیرد».
این دلخواسته تبعیدی بعد از گذشت قرن ها توسط «شیلر، این شاعر دربار ایده الیسم آلمانی . . . . . . ایدئولوژیک شدن این عبارت می شود . . . قانون کنترل کار و اوقات فراغت» دراکثر کشورهای جهان رواج پیدا می کند.
این گفتار در هشت بخش بسیار خواندنی و یک پانوشته باارزش، از گفتارهائ این کتاب پُربار است که باید به دقت خواند و سود برد.

یورگن هابرماس: انگیزه های فلسفیدن درسده بیستم
یورگن هابرماس: انگیزه های تفکر مابعد متافیزیک
یورگن هابرماس: دین درسپهر همگانی
گفتگو با یورگن هابرماس
یورگن هابرماس: جهان بینی و اثر هیدگر
حهان هابرماسی با طبیعت گرایی ودین باوری

عنوان : افق مدرنیته جا به جا می شود
روایت اندیشه گری شکاکیّون را درذهن خواننده بیدار می کند. بلافاصله با اشاره ای کوتاه :
چهار جنبش فلسفی فضا را تغییر داده خواننده را با اشتیاق دنبال خود می کشد.
دستاوردهای فلسفه و جنبش های فلسفی، و فلسفه آکادمیک، وازاین که :
«فلسفه آکادمیک صاحب ریتمی سنگین و دراز دامن است و نقطه مقابل آشنائی و وداع های عجولانه و بی تابانه با موضوع ها و مکاتب فلسفی است و به رغم این جبهه بندی و نیز وابستگی فلسفه به هر دوی این قطب ها، سده [ی] ما صاحب چهار جنبش بزرگ است».
چهار پدیده را معرفی می کند:

«فلسفه تحلیلی، پدیدارشناسی، مارکسیسم غربی و ساختارگرائی»

گفتارهای عناوین ششگانه بالا، بیشترین برگ های این کتاب ارزشمند ومستند را معارف فلسفی در برگرفته است از(۱۶۹ تا ۲۷۲). پیداست که با صبر وحوصله وبه دقت باید خواند وبا درک درست، مفهوم سخنان فلسفی گویندگان را دریافت.

آخرین گفتارهای کتاب درباره:
اکسل هونت: فعلیت اندیشه تنودور وآدرنو
اکسل هونت: اعتلای میراث مارکس
اکسل هونت: تناقضات فرایند به فردیت رسیدن (۱).

درآغاز این بخش آمده است :
«در زمینه ی زیبا شناسی معاصر می توان بی هیچ تردیدی گفت که نظیر آدورنو، نظریه پرداز دیگری مؤثر نبوده است. درسال های گذشته اثر”زیبا شناسی” او و نیز آثارش درمورد فلسفه موسیقی همواره کانون پویای برای مباحث گسترده بوده اند».
در پانوشت این برگ با تجلیل از مقام عامی پرفسور اکسل هونت، که در ۵۶ سالگی درسال ۱۹۹۶ برکرسی فلسفه دانشکده گوته فرانکفورت تکیه زده سخن رفته است.

باعنوان : «حاشیه بر ترجمه دو مطلب پیشین» کتاب ۳۲۲ برگی به پایان می رسد.

ترجمه روان این اثرفلسفی با توجه به این که ترجمه آثار فلسفی ازسخت ترین کارمترجم هاست، ورزیدگی وتسلط به زبان آلمانی، درقلمرو ادبیات تبعید نیز، کتاب را درجایگاه ویژه می نشاند همراه با کمک بزرگی به فارسی زبانان.
با احترام وقدردانی از زحمات فرهنگی نویسنده ها و مترجم با دانش این بررسی را پایان می دهم.

بازارچه کتاب ..تقابل تاریخ و خاطره/ بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

کتابها و آدمها

نویسنده: مهران افشاری
ناشر: چشنه
تعداد صفحات: ۱۵۹ صفحه
قیمت: ۱۴ هزار تومان

عنوان فرعی این کتاب به این ترتیب است: «پانزده گفتار ساده درباره ادبیات فارسی و تاریخ فرهنگی ایران همراه با گزیده ای از شعر و نثر فارسی». اثر پیش رو، به گونه ای، زندگی ادبی مولف را بازگو می کند و افشاری در آن، از آغاز آشنایی اش با ادبیات فارسی و اولین کتاب هایی که در این زمینه خوانده، می گوید. او سپس از دانشمندان و نویسندگانی می نویسد که در زندگی اش موثر بوده اند و او سالیان دراز با کتاب هایشان حشر و نشر داشته است.
این کتاب مجموعه ۱۵ گفتار ساده درباره ادبیات فارسی و تاریخ فرهنگی ایران را برای عموم علاقه مندان در بر می گیرد. این کتاب، با دیگر آثار منتشرشده از نویسنده اش این تفاوت را دارد که هیچ مقاله تحقیقی تخصصی یا سخنان علمی و پیچیده ندارد. افشاری درباره این کتاب به این مساله اشاره کرده که کوشیده با تالیفات متعدد خود فرق مقاله و یادداشت و گفتار را نشان دهد و ساخت این سه مقوله را از هم جدا کند. به این ترتیب، آن چه در کتاب «کتابها و آدمها» ارائه می شود، صرفا گفتار است.
عناوین بخش «کتابها»ی این اثر عبارت اند از:
شاهنامه شناسامه ماست، گزیده ای از پایان رزم رستم و اسفندیار، کلیله و دمنه و حکایتهای حیوانات، حکایتی از کلیله و دمنه بهرام شاهی، مثنوی معنوی، نمونه ای از اشعار عاشقانه و شورانگیز مثنوی، فخرالدین عراقی و شعر او، غزالی از عراقی، این گلستان همیشه خوش باشد، سه حکایت از گلستان، معمای حافظ، دو غزل از خواجه حافظ، امیرارسلان نامدار، پاره ای کوتاه از قصه امیرارسلان، قصه های صمد بهرنگی، نمونه ای از نثر داستانی بهرنگی، مهدی اخوان ثالث و آخر شاهنامه او، پاره هایی از شعر آخر شاهنامه، شاعر ستاره ها فروغ فرخزاد، نمونه هایی از اشعار فروغ فرخزاد.
بخش های مختلف قسمت «آدم‌ها»ی این کتاب هم به این ترتیب هستند:
مام استادم خانم دکتر مزداپور، نمونه‌ای از نثر خانم دکتر مزداپور، دانشمندی وارسته از عالم خاک، نمونه ای از نثر استاد عبدالحسین حائری، استاد دکتر زرین کوب مرد قلم، نمونه ای از نثر دکتر عبدالحسین زرین کوب، ایرج افشار آن پیر فرزانه، نمونه ای از نثر استاد ایرج افشار، مردی از تبار بزرگان تاریخ ایران، نمونه ای از نثر دکتر محمدامین ریاحی.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
من یازده، دوازده ساله بودم که قصه امیرارسلان را براساس چاپ مرحوم دکتر محجوب شروع به خواندن کردم. پدرم دختر خاله ای بی سواد داشت به نام کبری خانم که خدا رحتمش کند. او از نظر سنی جای مادرِ پدرم و پسرش همسن و سال و دوست پدرم بود. کبری خانم به خانه ما بسیار رفت و آمد داشت و در ده، دوازده سالگیِ من، با پسر و عروس و نوه هایش همسایه ما شدند و هر روز او را می دیدم. دخترخاله کبری خانم بسیار قصه از بر داشت و بسیار هم مهربان و خوشرو بود. علاقه به قصه را در من او که برایم در کودکی قصه می گفت، پدید آورد. یک بار از قصه امیرارسلان تعریف کرد که در جوانیش تابستانی شوهرش کتاب امیرارسلان را برای پسرش خریده بود که به کوچه نرود و در خانه کتاب بخواند و پسرش آن کتاب را برای کبری خانم خوانده بود. من در همان یازده، دوازده سالگی وقتی کتاب امیرارسلان چاپ مرحوم محجوب را پشت شیشه کتابفروشی روبروی خانه مان دیدم، با ذوق و شوق آن را خریدم و با کبری خانم قرار گذاشتیم هر روز عصر به خانه ما بیاید و امیرارسلان را از آغازش برای او بخوانم. کبری خانم می گفت: مردم می گویند هر کس امیراسلان را از اول تا آخرش بخواند، آواره می شود اما ما نشدیم. به هر حال من هم با امیرارسلان آشنا شدم و ماجراهای آن در ذهن کودکانه ام نقش بست.

خاطره علیه تاریخ

مولف: فرزاد آبادی
ناشر: مهرگان خرد
تعداد صفحات: ۲۲۹ صفحه
قیمت: ۲۳ هزار تومان

 

مطالب کتاب «خاطره علیه تاریخ» درباره شاعر بیرونات، در دو قسمت اصلی جا می گیرند که «نقدها» و «گفتگوها» نام دارند. آبادی در بخشی از مقدمه این کتاب درباره گردآوری مطالب آن می نویسد: دست به کار شدم، نقدهای شفاهی که هر جا امکان ضبط آن بود، ضبط کردم و به قول روزنامه‌نگاران صدا را پیاده. همیشه دوری کردم از یارکشی ها و سنگربندی ها و تقسیم شاعران به شهرستانی و غیره … تقسیم بندی و صف آرایی. خسته از سکوت شاعران و منتقدان پیر که زیرلفظی می خواستند. خسته بودم از دکان های ادبی که نان نقد به هم قرض می دهند. حرف از نبودن تریبون و مجله و سنگر نمی زنم؛ که بود و با مرام من همخوانیش نبود و نیست.
برخی از مطالب چاپ شده در بخش «نقدها» ی این کتاب به این ترتیب اند:
«خاطره علیه تاریخ» از کورش کرم پور، «ساختن یک جهان» از مجید پروانه پور، «سال هاست فرزاد را می شناسم» از داوود صالحی، یادداشت بر «من اگر دو نفر بودم» از ایمان صفری، پیوند شعر و جنگ و شعر «آوانگارد» از امیرحسین بریمانی، درباره فرزاد آبادی از داریوش معمار، شاعر بیرونات از ابراهیم دمشناس، «خیابانی بلند بر فراز بیغوله ها» از حسین ایمانیان، «از حرف زدن بپرس چرا حرف نمی زند» از مسیحا ابوعلی و …
گفتگوهای چاپ شده در این کتاب شامل مصاحبه هایی است که فرزاد آبادی با رسانه ها داشته و به این ترتیب اند:
با محمد آسیابانی، با نسترن سلیمانی (روزنامه تهران امروز)، با پرویز گراوند (سایت ادبی نورهان)، با سردار شمس آوری (روزنامه آرمان)، با هادی حسین نژاد (روزنامه آرمان) و با مریم زمانی (روزنامه صبا).
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
یکی دیگر از نقاط برجسته و قابل ذکر در آثار مجموعه انسجام درونی قالب آن هاست که علارغم سیالیت ذهن و ورود به فضاهای موازی در هر سروده، هماره بر اثر تناظر معنایی شبه روایتی منسجم در اشعار حس می شود که هرگز متن را دچار چالش گنگی بیش از حد و انتزاف نمی کند و به انسجام درونی و مضمونی آن منجر می شود، به طوری که قبول متن در ذهن مخاطب بدون هیچ تحمیلی صورت می گیرد.
در اصل شاعر به دنبال موضع گیری نیست و تنها به نمایندگی از خودش حرف می زند؛ مانند موقعیت یک درخت در جنگل، همان طور که موضع گیری نمی کند در مقابل درخت های دیگر، اگر کوتاه است یا حتی بلند و هیچ وقت به جای جنگل نیز حرف نمی زند.
اما اگر بخواهیم به زبان مجموعه اشاره ای دقیق تر داشته باشیم باید به این نکته توجه داشته داشت که در کنار هم قرار گرفتن مجموعه ای از عناصر که ما در شعر (مانند اندیشه، معنا، تصویر، طنز، تخیل) از آن ها نام می بریم به نسبتی است که هیچ کدام منجر به حذف و کمرنگ شدن دیگری نشده و باعث گردیده زبان در وضعیت صمیمی، شاعرانه و از طرفی برجسته در مجموعه رخ نماید.

نیمه شب دریاچه

نویسنده: عباس عبدی
ناشر: پیدایش
تعداد صفحات: ۱۸۶ صفحه
قیمت: ۱۶ هزار تومان

 

این کتاب داستانی محیط زیستی دارد و در راستای حمایت و حفاظت از حیات وحش و محیط زیست است.

در رمان «نیمه شب دریاچه» ماجرای پسری به نام سورنا بیان می‌شود که در عید نوروز برای دیدار پدربزرگش به قشم می‌رود. پدربزرگ در گروه حمایت از حیوانات و محیط زیست کار می‌کند. آنان متوجه می‌شوند مسئولین سیرک بزرگ شهر با حیوانات بدرفتاری می‌کنند؛ ازجمله با بچه‌خرسی که مادرش را تازه از دست داده است. آنان نقشه می‌کشند تا بچه خرس را نجات بدهند. اما تربیت بچه خرس کار ساده‌ای نیست.

در بخشی از این رمان می‌خوانیم: سوراخ بزرگی روی سنگواره ای مثلثی که تیزی گوشه‌هایش با شیارهای کم عمق ساییده شده بود.
چیلیک!
صخره‌ای سر که لکه‌های قهوه‌ای از شکاف‌های نازکش بیرون زده بود. آه… بوی تندت خبر می‌کند اینجایی نهنگ. این سر، با سوراخ‌های جای چشم و جمجمه چرب بودار. مغزت کو نهنگ پیر که در آب‌های این طرف به دام افتادی؟ دنبال کی آمده بودی به ساحل قشم؟ به جای مردنت برگشته بودی؟ اوف، از بوی روغن مغزت! نمی‌گذاری نفس بکشم.
چیلیک!
بالا… صیقل خورده و سخت و بالاتر و خط استخوانت می‌رود در تاریکی. یک شکاف و درزی آن بالا. کی شکسته تورا؟ کی بر استخوان شانه‌ات پتک کوبیده؟ کی تکه‌ای از قوس گرده‌ات را کنده و جایی گم کرده؟ کی به آواز تو از راه برگشته؟

عباس عبدی نویسنده ایرانی متولد سال ۱۳۳۱ است. از او مجموعه داستان‌های کوتاه با نام «قلعه پرتغالی» از سوی نشر چشمه منتشر شده ‌است.

 

آرزوی قطره ها

نویسنده: مجید درخشانی
تصویرگر: منصوره محمدی
قیمت: هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۴ صفحه

 

«آرزوی قطره‌ها» داستان چهار قطره آب در آسمانی آبی است که درباره خودشان حرف می‌زنند؛ قطره‌های آبی که آرزو می‌کنند مردم دنیا شاد باشند.
مجید درخشانی نویسنده تفتی که در کارنامه خود نگارش ده‌ها عنوان کتاب در حوزه ادبیات کودک و نوجوان را ثبت کرده است، نویسندگی این کتاب و منصوره محمدی نیز تصویرگری آن را برعهده داشته‌اند.
«قطره‌های آب توی آسمان آبی نشسته‌ بودند و درباره خودشان حرف می‌زدند. آن‌ها می‌خواستند دوباره باران شوند و به زمان برگردند؛ هریک به سویی: رود، دشت و دریاچه. قطره‌های آب از آرزوهای‌شان می‌گفتند که ناگهان بادی وزید و آن‌ها را به هم نزدیک کرد تا ابری شدند و…»

پرتره زنان سوگوار

ابراهیم نوروزی عکاس سی و هفت ساله ایرانی که در حال حاضر عکاس خبرگزاری آسوشیتد پرس است، برنده¬ی دو جایزه مهم ورلد پرس هم هست. اودر سال ۲۰۱۲ با مجموعه عکس‌هایی از اعدام قاتل سریالی زنان در قزوین و اعدام چهار نفر از عاملین حادثه تجاوز گروهی در خمینی‌شهر به عنوان برگزیده دوم بخش «موضوعات معاصر» جایزه جهانی ورلد پرس فتو و در سال ۲۰۱۳ با مجموعه‌ای به نام «قربانیان عشق اجباری» با موضوع سختی‌های زندگی مادر و دختری به نام سمیه و رعنا در شهرستان بم این جایزه را از آن خود کرد. مجموعه عکس دوم او از زنان سوگوار در مراسم سنتی چهل منبر در خرم آباد با عنوان «عزادار» برنده جایزه دوم در بخش پرتره صحنه آرایی این جایزه سالانه خبری شد. او نخستین عکاس ایرانی است که در ۲ دوره متوالی مسابقه وردلپرس فتو برگزیده شده است. ابراهیم نوروزی همچنین به همراه رضا دقتی تنها عکاسان ایرانی هستند که هر یک موفق به کسب ۳ جایزه از بنیاد ورلد پرس فتو شده‌اند و بیش از هر عکاس ایرانی دیگری این جایزه را کسب کرده‌اند. او در هند و افغانستان هم کار کرده است.
با هم نگاهی می کنیم به چند عکس از مجموعه¬عکس «عزادار»:

کیمیای خزان /مینا استرآبادی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. همراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

صورتگر کیمیا و راز

رِمِدیوس وارو، نقاش سورئالیست و آنارشیست اسپانیایی- مکزیکی و یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین نقاشان قرن بیستم، هنرمندی‌‌ست زاده و در گذشته‌‌ی خزان.
رِمِدیوس وارو، در سال ۱۹۰۸ در استان خیرونای اسپانیا و در خانواده ای متمول و هنردوست به دنیا آمد، او، از همان کودکی تحت تعالیم پدرش با دنیای ادبیات و مفاهیم اساطیری و فلسفی آشنا شد و راه هویدا کردن اندیشه ها و دغدغه هایش را در بوم نقاشی یافت. رِمِدیوس پس از آن به دانشگاه «سن فرناندوی» مادرید، مهد پروردن هنرمندان بزرگی چون سالوادور دالی رفت و در رشته ی نقاشی فارغ التحصیل شد، اما کمی بعد به خاطر خفقان سیاسی در زمان حاکمیت فرانکو همراه همسر نقاشش به پاریس گریخت.
رمدیوس وارو، در پاریس به حلقه ی سورئالیستهای فرانسوی راه یافت و با هنرمندان بزرگی چون آندره برتون آشنا شد. در همین زمان بود که همسرش را ترک کرد و بی آنکه طلاق نامه ی رسمی امضا کند، به بنیامین پـــره، شاعر سورئالیست فرانسوی پیوست. آثار او در این دوران بیشتر، واکنشی اعتراضی در به حاشیه راندن زنان از سوی هنرمندان سورئالیست مردسالار بود که به اعتقاد او هرگز همتایان زن خود را به عنوان هنرمند نمی‌دیدند. آثار او تمثال الهه‌گون سورئالیست ها از فیگورهای زنانه را برهم زد . او در نقاشی هایش موجوداتی دوجنسی را با صورت هایی به شکل قلب و چشمانی درشت تصویر می‌کرد که ترکیبی از چهره خود هنرمند و موجودات اساطیری بودند.
اما رمدیوس و همسر دومش پس از اشغال فرانسه در جریان جنگ جهانی دوم و تحت تعقیب قرار گرفتن از سوی نازی ها ، به ناچار پاریس را ترک کردند و به مکزیک گریختند. سرزمینی که «وارو»، تحت تاثیر اساطیر و طبیعت و مردمان آن، توانست سبک انتقادی سورئالیستی‌اش را ارتقا دهد و کاوشهای روانی و فکری اش را به تصاویر خیالی ترجمه کند. او در یکی از نقاشی‌هایش زنی رداپوش با چشمان بادامی شکل و موهای پریشان خاکستری را به تصویر می کشد، این تابلو از انقلاب درونی نقاش قصه می کند و تلاشش برای رهایی از خوی مردانه.
یکی دیگر از آثار مشهور او «حریره ی آسمانی» ست که در آن زنی باریک اندام نشسته بر آسمان تصویر شده، زنی که با یک دست ستاره ها را آسیاب می کند و با دست دیگرش به هلال ماه اسیر در قفس «حریره ی آسمانی» می خوراند.
تابلوی مشهور «برگهای پاییزی» یکی دیگر از آثار این نقاش بلند آوازه است. نقش زن موسرخ خزان‌زده‌ای نشسته بر یک فرشِ چمن‌‌سان در عمارتی رو به ویرانی با گلوله‌‌ای کاموا در دست که انتهای نامعلومش سنجاق است به جایی در بطنِ هزاردرگاهیِ یک وهم، یک شبح، یک آرزو.
صدای انهدام ستونهای تالار را می‌‌شود شنید اما پشت پنجره‌‌ها پرده‌‌های قدیمی چین خورده و از لایشان برگهای پاییزی به درون اتاق خزیده‌‌اند. نشانه‌‌ی دیگری از «فروافتادن». درست مثل «سقوط خانه آشر» ادگار آلن پو.

حدیث دل‌‌آشوبه و سفر

«پاییز شد! – ‌ولی چرا به خورشید جاودانه حسرت بریم. اکنون که ما – دور از کسانی که در گیرودار فصل‌ها می‌میرند- به کشف نور خدا پیمان بسته‌ایم؟»
این جملات سحرانگیز را آرتور رِمبو شاعر سمبولیست فرانسوی در نوزده سالگی سروده و در کتاب معروفش با نام «فصلی در دوزخ» منتشر کرده ، مردی که از دید اهالی ادب بنیانگذار شعر مدرن لقب گرفته.
آرتور رمبو در پاییز سال ۱۸۵۶ در فرانسه به دنیا آمد، در خانواده ای به نسبت متمول اما بسیار متعصب و سختگیر. او از همان سنین نوجوانی، سرکش و یاغی بود و با وجود کسب موفقیتهای تحصیلی و ادبی مدام از خانه ی خشک و خشن پدری اش در گریز بود.
در کشاکش همین عصیانها بود که دوستی عمیق و عجیبش با پل ورلــِن، شاعر نیمه مجنونِ فرانسوی، رقم خورد. دوستی غریبی که در اعجابی یگانه سالها میان عشق و نفرت غوطه ور بود، تا جایی که از یک سو ورلن به خاطر وابستگی به رمبو همسر و کودک تازه به دنیا آمده‌اش را ترک کرد تا با او به انگلستان برود و از سوی دیگر به دلیل اختلافات عمیقشان، یک بار رمبوی هژده ساله را با اسلحه ی کمری اش زخمی کرد. جالب تراینکه این رابطه پیچیده با مرگ هم آخر نگرفت، چرا که بعد از مرگ رمبو، ورلن نقش موثری در انتشار آثار او ایفا کرد.
رمبو در نوزده سالگی کتاب شعر معروفش با عنوان «فصلی در دوزخ» را نوشت و به دلیل مشکلات مالی آن را در تیراژی محدود در بلژیک به چاپ رساند . با این حال این کتاب تاثیر مهمی در رشد و گسترش سوررئالیسم برجای گذاشت تا رمبو بدل به یکی از بنیان های این گونه ی ادبی شود.
و سپس به مدت کوتاهی پس از آن اشعاری منثور بدون قافیه و با ضرب‌آهنگ‌های متحد به نام «اشراقها» را سرود، که همگی پس از مرگ زود هنگام او منتشر شدند.
دلزدگی رمبو از از زندگی شهری گریز از انضباط و مقررات آن او را رهسپار سفر به دور دنیا کرد. سفری به دنیای ناشناخته‌ها و دوردست‌ها. او در عمر کوتاه سی و هفت ساله اش به نقاط مختلف دنیا سفر کرد از انگلستان و آلمان و بلژیک و هلند و دیگر ممالک اروپایی تا اندونزی و مصر و یمن و حبشه. این روح عاصی سرکش، با درنوردیدن مرزهای جغرافیایی، شاعرِ زمان‌ها و مکان‌های گونه به گونه شد و این طور شعر را به مرز‌های حقیقی اش نزدیک تر کرد.
رمبو سرانجام درست بیست روز پس از جشن تولد سی‌وهفت سالگی اش و بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت.

نقاش دهشت و هراس

کاراواجو از نقاشان برجسته ی ایتالیایی قرن شانزدهم است که زادروزش را به ماه سپتامبر منصوب کرده اند . او از جمله ی سرآمدان هنر نقاشی در تمامی ادوار تاریخ این هنر بود و برخی او را “اولین هنرمند مدرن” تاریخ هم، خوانده اند.
کاراواجو چهرهٔ شاخص سبک باروک است و براساس ذات هم این سبک و هم این دوره هم، درآمیختگی تصاویر و شمار زیاد شمایل در آثارش هویداست. او در نوع نقاشی و تکنیک‌های استفاده از رنگ و فرم تحولاتی ایجاد کرد؛ که مهم ترین آن ابداعش در زمینه ی نورپردازی ست. نور در آثار او به صورت اریب بر فیگورها می‌تابد تا به این ترتیب دینامیسم درونی سوژه ها را ترسیم کند.
کاراواجو به مضامین سنتی نقاشی کلاسیک با دیدی تازه نگاه کرد. دستمایه آثار او با آنکه بیشتر مضامین دینی یا اسطوره‌ ایست، اما جلوه ای خاکی و غیرآسمانی دارند. تا جایی که تصاویر او از قدیسین، مردمانی عادی و زمینی اند.
او این جسمانیت را در تابلوی ” توماس قدیس شکاک ” به نمایش کشیده است. تابلویی تکان دهنده که در سن توماس برای باور ظهور مسیح انگشتنش را به عمق زخم پهلوی مسیح فرو برده است.
کاراواجو همچنین در ترسیم غرایز و کنجکاوی های انسانی جسارتی بی‌سابقه نشان داد. کمتر هنرمندی پیش از او در نمایش غرایز، خشونت و شهوت بشری تا این حد پیشروی کرده است، غلام بچه ها، سرهای بریده ، پس زمینه های تاریک و دریک کلام خشونت بی اندازه در آثار او موج می زنند.
این آثار که از روح پر آشوب او نشان دارند ، در زندگی شخصی او هم نمودی علنی پیدا کرده بود، او شخصیتی خشن و تندخو داشت و زندگی پرحادثه‌ای را گذراند. او با شرکت در دعواها، دوئل‌ها، ارتکاب قتل، به زندان افتادن و فرارهای مکرر، زندگی‌اش را پشت سر گذاشت.
این زندگی پر فراز و نشیب سرانجام پس از ۳۹ سال و بر اثر ابتلا به مالاریا به آخر رسید .

عروج توبای تارزن/رضا اغنمی

قصّه ها
نویسنده: فریده شبانفر
طراح جلد: آلن نقلی
ناشر: نشر مهری . لندن
چاپ اول: ۲۰۱۷ / ۱۳۹۵

 

نویسنده، درگفتاری کوتاه انگیزه ی کاویدن درد زنان، روایت هایش را دربستر «راهی صدساله» که تا به امروز ادامه دارد بیان می کند و به درستی تسلیم جبری و سرخوردگی و سرنوشت بی رحمانه زنان را یادآورمی شود. آگاهانه و هوشمندانه براین باور است که خود آن ها، با گشودن دفتری نو «روزنی بر روشنائی» بتابانند. با چنین باور آگاهانه ست که زنان، در بیشتر داستان ها نقش نخست و اساسی را برعهده دارند.

کتاب شامل چهارده داستان است. روایت ها همه خواندنی وهریک درفضایی آشنا، نشان از خود و خودی ها دارد و بازآفرینی به حاجت زمانه ازپریشانی ها، درد واندوه و نا گفتنی های زنان.
دربررسی این دفتر دو تا ازداستان های بلند و پُرباررا برگزیدم و نخستین ش با همان عنوان که درپیشانی کتاب نشسته است.

عروج توبای تارزن:

 

توبا خانم پبرزنی ست که تار می زند. امرار معاشش ازاین راه است. تنها زندگی می کند در یک خانه قدیمی. هرگز شوهر نکرده و حالا در دوران سالخوردگی نویسنده روایتگر زندگی اوشده است. تاررا درآغوش گرفته و درمجالس شادمانی تار می زند. عاشق تاراست و سرگذشت آشنائی او با این ساز کهن را نویسنده با مخاطبین درمیان گذاشته. روایتگری که خواننده را تا پایان باخود می گرداند.
توبا، یهودی ست. دوست داشت درمجالس مسلمان ها بنوازد تا مجالس هم کیشان خود. آن ها نیزمثل مسلمان های متعصب، ساز وآوار زنان را نوغی حرمت شکنی وخلاف اخلاق زنان می پندارند. مرد سالاری ریشه های کهن وننگین دارد، به ویژه درادیان ابراهیمی!
توبا خانم همیشه درحالی که تار را زیر چادر گرفته:
«از کوچه های خلوت وخاکی می گذشت. محله کلیمی نشین را پشت سرمی گذاشت وبه محله های مسلمان نشین سر می زد. درآنجا گاه اعیان ومردم عادی او را به شادی ها وعروسی هایشان دعوت می کردند. اودرقسمت زنها درگوشه ای می نشست وآهنگ های سرورانگیز می زد. گاهی هم ازخانۀ عزاداری او را طلب می کردند تا همراه با آهنگ های حزینش بگریند ودلشان راخالی کنند».

راوی داستان از پسربچه ای به نام «اورام» یاد می کندکه همیشه یار ویاور توباخانم بوده و با پنج شاهی پول آن زمان، با تلمبه زدن برای آب مصرفی، و قدم زدن ومشتمالی روی پاهای ورم کردۀ او و ازاین قبیل کارهای ضروری کمک ش می کرده است.
توبا خانم قصد رفتن به اورشلیم گرفته، برای سفر و تهیه مدارک لازم باید نزد خاخام برود. وقتی با اورام درمیان می گذارد می گوید:
«می خواهم بروم پروشالیم وقتی پام برسه اونجا به درگاهش توبه می کنم تا معصیت هام روببخشه» حتما یکی از معصیت های او تار زدن بود!
قرار است به کنیسا برای ملاقات خاخام برود تا مدارک ووسایل سفر را آماده کند. بیم وهراس او از تنها رفتن تنها به کنیسا شنیدنی ست می گوید:
«دلش راندارم تنها برم. این مردم همه از سرصدقه جواب سلام آدم را میدن. خدا میدونه چقدر بی مهری، تلخ زبانی وباد و بودشان را تحمل کردم!».
صبح زود با اورام راه می افتند به کنیسا. قبل از حرکت، توباخانم سکه ای به پسر می دهد اوهم سکه را گرفته ودعایی زمزمه می کند.
درکنیسا با مراسم مذهبی خاخام را می بیند وپس ازاحوالپرسی، ازآشفتگی خواب های شبانه اش می گوید. پاسخ می شنود :«خواب زن چپه». مدارک را با یک تورنقده دوزی قدیمی به خاخام می دهد. او هم قول می دهد تا کارسفر ایشان را دنیال کند. آن دوکنیسا را ترک می کنند.

توبا پنج ساله بود که مردی نابینا با تاری دربغل واردخانه می شود. بنا به گفته مادر عمویش بوده . عمو درخانه آن ها ماندگار می شود. تنها مونس او تارش بود که درخلوت، با نواختن آن با نوای دل انگیز سیم های تار غم های خود را فراموش می کرد مادر تعریف کرده بود که:
«عمویش همه چیزرا پشت سر گذاشت و به دنبال عشق دختری مسلمان آواره شد که آوازی ملکوتی داشت وصدایش را جایی از یک جعبۀ چرخان جادویی شنیده بود».
دل سپردن توبا به نوای سیم های تار و عشق و علاقه او به یادگیری این ساز نوازشگر روح را، نویسنده با زبانی موسیقیایی با مخاطبین درمیان گذاشته است.
شبی به نوای ساز ازلای هیزم ها، ماری بیرون آمده:
«توبا حرکت رنگین ماری را نگریست که درفاصله اندکی ازاو ایستاده سرش را بالا گرفت وفلس های بدنش چون درخشش نور درآب درتلآلو یافت. عمو همچنان به نواختن ادامه داد. امواج آرام موسیقی که اززیرانگشتانش ساطع می شد ماررا به جنبشی هماهنگ واداشت. توبا نمی توانست ازمار چشم برگیرد». عمو، با توجه به علاقه توبا و ترس ازاین که مبادا مار او را نیش بزند، آمدن توبا را به حیاط منع می کند ولی هرگز از تمرین و تعلیم او کوتاهی نمی کند.

اجازه رفتن توبا به اورشلیم پذیرفته نمی شود. مؤمنان گفته اند :
«اگر توبا تارزن به یروشالیم بره شهر ازگناه پر میشه، همه زنها تن به هرزگی میدن . . . یروشالیم ویران میشه».
توبا درخانه خود با گفتن این که:
«امشب رفیق قدیم ام به دیدنم میاد. عاشق نور و صدای تاره»
انگاری توبا پیام رهیدن ازهستی را داده.

سال ها بعد پس ازعروسی اورام، صاحبخانه، ازاین که عروس خانم تار می زند شکایت می کند.
اورام تار تازه عروسش را شکسته و سپس می سوزاند:
«روزهای بعد آدمهائی که از زیرپنجره رد می شدند تاصدای موزون تاررا بشنوند این بار صدای هق هق غمگین زنی به گوششان می رسید که هزارسال بود می گریست».

انگار، سیم های خوش الحان تار توباست که نویسنده باکلمات می نوازد و خواننده را مسحور می کند.

لحاف چهل تیکه

بلند ترین داستان این مجموعه است. سرگذشت دختری ساده دل وپاکیزه، به نام عفت که دریک خانواده متعصب مذهبی ازلایه های میانی جامعه چشم به دنیا گشوده. دربستر زندگی او، خواننده با دنیای تعصب وپیامدهای ویرانگرجهل وغفلت با پدر ومادرهای کوردل آشنا می شود.

داستان از آتش زدن شهرنو تهران به دست انقلابیهای اسلامی شروع می شود. درحالیکه زن ها پشت دروازه زنجیرشده ناظر آتش گرفتن خانه ها یشان هستند، زنی که خود را از میله ها آویزان کرده، با دیدن عدۀ مهاجم با مشعل های آتش به دست می گوید:
«این دیوث ها تا دیروزهمه شون مشتری اینجا بودن».
متآسفانه بگویم: این زن شهرنوی، روح وروان تاریخ فرهنگ اجتماعی را به درستی شناخته و یادآور شده است!
بی پناهی زن های آواره آن محل ، تماشای مردم به آتش سوزی خانه ها، درماندگی عده ای دلسوزکه چگونه واز چه راهی به این زن های نگون بخت ودرمانده کمک کنند، ازمشکلاتی ست که نویسنده مطرح کرده. دربستر داستان، در آسایشگاه روانی که درآن نزدیکی هاست دفتر تلخ زندگی «عفت» و خانواده ی اورا می گشاید.
عفت جوان پریشان و بیمار با رنگ و روی باخته، و صورت سوخته وترک خورده در آسایشگاه روانی، بخش زنان، در راهروی لخت روی کاشی های سرد، باتن استخوانی و روپوش کهنه ظاهر می شود:
«نگاهش ازبالای نرده های فلزی بلند پنجره ها می گذشت . . . و به چیزی درخلاء خیره می ماند» درنگاه به درون خود، درمیان بوی تند ادرار وخون درشعله های جهنم خیالی برخود نهیب می زد:
«آتیش، تو جهنم می سوزی. شیطون توشکمت،توی پس و پیشت، گناهکار. تو آتیش می سوزی».
چه کسی باکدام فرهنگ زهرآگین بذرهای وهم انگیز آتش جهنّم را بر روان نوشکفته ی اوکاشته که شعله های سوزان ش، ملکه ی ذهن او شده تاروپود عقلانی اورا تباه کرده است؟
درحمله به دختردانشجویی که با مهربانی با او سخن آغازیده دستش را گرفته وهرجای تنش را که خواسته به شدت گاز می گیرد.
دود آتش درشهرنوادامه دارد. فیلمبردار با همکارش گیتی خانم درفکر تهیۀ پتو برای زن های تیره بخت که شب درهوای سرد زمستان بدون خانه و بالا پوش درمانده اند.

کشته شدن دخترقصّاب به دست برادرهایش وانداختن جنازه زیرپل برسرزبان ها افتاد وعفت هم کم و بیش ماجرا را شنید. پیرزنی ازهمسایه ها می گوید:
«تقصیر پدر بیرحمشونه او مجبورشون کرده».
عفت با شنیدن جمله ی بالا از پیرزن :
«سرما روی گوشت عفت دوید ولرز برش داشت و خود را بیشتر به مادر چسباند که بچه به بغل وارد اتاق می شد».
شبی سرشام پیراهن عفت کنار رفته ودرپوشاندن ران های برهنه ش تلاشی نمی کند پدرخشمگین شده می گوید:
«خوتوبپوشون، دختراز بچگی عفت را یاید یاد بگیرد. اگرنه میشه ننگ خانواده».
مادرش می گوید. بچه است هنوز اینجا نامحرم نیست. پدرخشمگین پاسخ می دهد:
«اینجا کجاست که من آمدم؟ شهرمعصیت؟ شهر بدکاره ها؟
لقمه درگلوی عفت گیرکرده ازاتاق بیرون می رود. استفراغ ش گرفته. مادر نصیحت می کند که پیش پدرمراقب خودش باشد پدرش مثل همان قصاب است که پسرانش را به کشتن خواهرشان تشویق کرده است. وقتی آن دو به اتاق برمی گردند پدر خطاب به مادر:
«همه اش تقصیر توست. فردا کسی جلودارش نیست ازراه بدر میشه بغل شیطون میخوابه»
عفت سراسرآن شب را در کابوس هولناک:
«با جسد خونالود زنی بی سر کلنجار رفت ودست و پا زد».
روزی عفت دربرگشتن ازمدرسه واردخانه می شودو پدرش وقتی می بیند که او تنها وبدون برادر آمده، سخت خشمگین شده دعوایش می کند و همچنین مادر. فوری درپستوی خانه با دیدن لکه های خون ناراحت و دستپاچه شده و نمی داند چه کند؟
«دردستشویی مدرسه متوجه خون شده بود».
بی خبری دختراز ماجرای طبیعی قاعدگی چنان اورا به وحشت انداخته، روزی که مادر برای حمام عید نوروز می برد ازدست اودررفته به خانه برمی گردد. مادرپس از برگشتن ازحمام گریبان عفت را، می گیرد که بین راه کجا دررفته و با چه کسی قرار ملاقات داشته است؟ پدرومادر وبرادر غیرتی اورا با تهمت های ناهنجار به رگبار می بندند! تا مادر دامن دخترش رابالا می زند تا آثار برباد رفتن ناموس خانوادگی راخوب ببیند متوجه می شود دختر قاعده شده. وحشت ازخون و بیخبری ازچنین عارضه های زنانگی، و بیشتر فرهنگ بسته و شرم و حیای بیجا، انگیزه ی بگومگوهای عوامانه و چه بسا خطرناک شده است!

جندی بعد، عفت از آمد ورفت زنان ناشناس و صحبت های محرمانه با مادرش، بی آن که بفهمد چه کسانی هستند وبه چه منطوری پایشان به خانه بازشده، روزی زنی بایک پیراهن نوکه برای عروسش هدیه آورده، حرف وحدیث عروسی به گوش عفت می خورد. مادرش نیزوقت و بی وقت صحبت از عروسی خود و تاب و تحمل سختی های زندگی واطاعت ازشوهر را با او مطرح می کند. چند روز بعد همان زن همراه زنی با سه مرد و یک جعبه شیرینی وارد خانه شده درنهایت بی خبری عفت، پدرش صیغۀ شرعی ازدواج اورا با مردی که دم در کز کرده نشسته وعفت هرگزاورا ندیده و اسم ش نیز به گوشش نخورده قرائت می کند. عفت می شود زن عقدی آن مرد!

نمایش صحنه آن دیدار وصیغه ی عقد خوانی ازدواج عفت با مردغریبه، روایت درد واندوه ریشه دار زنان این سرزمین است که نویسنده، با زبانی به غایت تند و گزنده، شرح می دهد:
«سوزش نگاه خریدار مهمانان را درتن خود حس می کرد. همان حس وحالی که هنگام بچگی روزی درسرداب خانه دربرخورد بانگاه مار تجربه کرده و حالا باز حس می کرد ماری تنومند با رنگ های درخشنده به نرمی و انگاری برآب به سوی او می سُرید و او سحرشده و بی جنبش مانده بود و نمی توانست چشم ازآن بردارد».

شب اول درخانه داماد :
«مرد بدن سنگین وبرهنه اش را برپشت نازک وشکننده او انداخت دست ها تن او را درچنگ خود گرفتند. سرمایی گزنده جایگزین آتش شد. صورتش توی بالش فشرده می شد. راهی برای هوا و تنفس نداشت . . . . . . صدای خفه فریادی ازدرد ار حنجره اش بیرون آمد که زیرسنگینی فشارمرد به خرخری بدل گردید . . . عفت از حال رفت».

دوپائیز بعد ازدواج، درحالی که اطرافیان بی خبراز درد وپریشانی های پنهان عفت، درانتظار بچه دارشدن ان دو بودند، شبی دربحران شدید روانی، درحالی که نوای شیطانی درسرش فریاد می کشید: «با شیطان می سوزید . . . با شیطان می سوزید . . . . » به شوهرش حمله می کند وهرجای بدنش را که دردسترسش بوده درلای دندان های خود می گیرد:
«درتاریکی هرکجا گوشت وپوستی به دهانش آمد به دندان جوید. فریاد و زوزوه اتاق را دورزد، به بیرون پرواز کردند»
با ریختن همسایه ها به در اتاق، مرد را از زیردندان عفت نجات دادند.
«صبح روز بعد عفت را به تیمارستان بردند».

حضورزن های بی خانمان شهرنو درحوالی تیمارستان، واین که برخی ها درمیان:
«خرابه های سوخته شهرنو دنبال با قیمانده اسباب و اثاثیه خودشان می گشتند و بعضی اینسووآنسو دنبال مکانی برای سکنی بودند» اشاره بجاییست درآتش زدن عمدی شهرنوتهران به دست انقلابی های اسلامی که ابعاد ظلم وستم وحشیانه ی آن فاجعه را توضیح می دهد.
رفتن شوهرعفت به تیمارستان و کتک خوردن او توسط پزشک عفت، وسرانجام با گیرآوردن یک قیچی وگرفتن آن بالای سرش درکنارپنجره:
«بیرون رانگریست. بدنش تاب می خورد و ازمیان لبان کف آلودش زمزمه ای شنیده می شد
زنا . . . تو با شیطان . . . زنا . . .»
داستان به پایان می رسد.

هفت اثر برتر ادبیات داستانی سال 2017 / مینا استرآبادی

بررسی‌ها نشان می‌دهد مردم جهان در سال‌های اخیر غرق در دستگاه‌های دیجیتال اند و اهمیت زیادی به داستان‌ها و اتفاقات روایت‌شده در شبکه جهانی اینترنت می‌دهند. سؤال اینجاست حالا که داستان دوست داریم چرا خود را غرق در روایتی عمیق‌تر و فاخرتر نکنیم! ویراستاران سایت آمازون فهرستی شامل ۲۰ کتاب از بهترین آثار ۹ ماهه اول سال را برای اطلاع خوانندگان تهیه کرده است. در این نوشته نگاهی به ۷ کتاب اول این فهرست خواهیم انداخت.

 

«وزارت‌خانه اوج شادی» نوشته «آرونداتی روی»

داستان کتاب جدید«روی» درباره تغییرات سیاسی، مذهبی، و فرهنگی هندوستان است. «روی» بیست سال پیش برای کتاب «خدای چیزهای کوچک» برنده جایزه «من‌بوکر» شد و برای کتاب جدیدش به فهرست اولیه این جایزه در سال ۲۰۱۷ نیز راه یافت. داستان کنایی، جذاب، و گاهی خشونت‌بار نویسنده هندی جهانیان را با شرایط این کشور و داستان زندگی مردم عادی آشنا می‌کند.

«قاتلین اردیبهشتی: قتل‌های اوسیج و تولد اف‌بی‌آی» نوشته «دیوید گرَن»

این کتاب داستان قبیله‌ای به نام «اوسیج» را روایت می‌کند که در دهه ۱۹۷۰ میلادی برای نگهداری زمین‌های خود در اوکلاهاما توافق کردند. همین موضوع سبب کسب ثروت بسیار این قبیله شد. کمی بعدتر، مجموعه‌ای از فجایع از جمله مسمومیت، انفجار، و تیراندازی موجب از بین رفتن آنان شد. داستان «گرَن» مردی را به نام «جی. ادگار هوور» نشان می‌دهد که در حال تحقیق درباره این اتفاق است.

«Beartown» نوشته «فردریک بکمن»

علاقه‌مندان به کتاب در سراسر دنیا «فردریک بکمن» را با داستان «مردی به نام «اُوه» می‌شناسند. نویسنده سوئدی بار دیگر خوانندگان خود را شگفت‌زده کرد. همه فکر می‌کنند «بیرتاون» برای همیشه پایین رسیده است اما خودشان فکر می‌کنند آینده خوبی در انتظارشان است. کتاب، داستان امیدهای جامعه کوچکی است که موجب می‌شود مردم به هم نزدیک شوند. «بکمن» در این داستان در جنگلی کوچک تمام دنیا را به خواننده نشان می‌دهد.

«خروجی غربی» نوشته «محسن حمید»

داستان دو عاشق به نام‌های «نادیا» و «سعید» که خانواده خود را رها می‌کنند و از شهر خود در پاکستان می‌گریزند. تلاش این دو برای ایجاد جایگاهی جدید در دنیا و یافتن خانواده و دوستانی جدید بخش اصلی داستان را تشکیل می‌دهد. «خروجی غربی» یا «از غرب خارج شوید» به فهرست نهایی نامزدهای جایزه «من‌بوکر» نیز راه یافته است.

«بابا کشیش» نوشته «پاتریشیا لاکوود»

فقر و بیماری سبب می‌شود نویسنده و همسرش به خانه پدری‌اش نقل مکان کنند و با پدرِ کشیش خود که حالا همسر دیگری دارد زندگی کنند. داستان صحنه‌های بسیار جذاب و خنده‌داری خلق کرده است که خواننده را سرگرم می‌کند.

«مجبور نیستی بگویی دوستم داری» نوشته «شرمن الکسی»

خاطرات زندگی یک مادر و پسر که از طریق نامه‌هایشان برای خواننده برملا می‌شود.

«لینکلن بین مرگ و تولد دوباره» نوشته «جورج ساندرز»

این کتاب اولین داستان بلند نویسنده آمریکایی است که بیشتر برای نگارش داستان کوتاه و مقاله معروف است. قصه در سال ۱۸۶۲ رخ می‌دهد و «آبراهام لینکلن» را نشان می‌دهد که فرزندش را بر اثر بیماری حصبه از دست می‌دهد. کتاب یکی از نامزدهای نهایی جایزه «من‌بوکر» ۲۰۱۷ نیز است.

خاموشی یک سینه سوخته /رهیار شریف

آخرین روز تابستان امسال ، مصادف شد با انتشار خبر درگذشت نادر گلچین خواننده موسیقی ایرانی، او که از حدود ده سال پیش با بیماری سرطان ریه مبارزه می¬کرد، از روزهای آغازین شهریور امسال برا اثر تشدید بیماری در بیمارستان گاندی بستری شده¬بود و عاقبت صبح روز جمعه سی ویکم شهریور در هشتاد و یک سالگی درگذشت.

نادر گلچین زاده آذر ماه سال ۱۳۱۵ در رشت بود. او در سال ۱۳۳۹وپس از آمدن به تهران با اداره هنرهای زیبا و وزارت فرهنگ و هنر همکاری کرد.
او از جمله خوانندگان صاحب سبک بود که صدای یگانه¬اش ماهیت آثار او را از دیگر هنرمندان هم¬ترازش متمایز می¬کرد. باوجود همکاری دوازده ساله¬اش با رادیو ایران که (۱۳۵۰ تا ۱۳۶۲ ) که پنج سال آن به سالهای پس از انقلاب مربوط است بیشتر آثار برجسته این هنرمند به سال‌های پیش از انقلاب بازمی‌گردند. «یوسف گم گشته» یکی از آثار مهم او در آن دوران است و از دیگر آثارش می¬توان به تصنیف مرغ سحر، ناوک مژگان، قصه شهر عشق، مسبب، من دیگه بچه نمیشم و آلبوم‌های گریز، نفس باد صبا، زلف بنفشه یاد کرد.
صدای منحصر به فرد او که با سوزی نهان عجین بود، با ساختار ارکستری هماهنگی بالایی داشت و با تحریر‌های شمرده و پخته آوازی¬اش از تمامی ظرفیتهای صدایی¬اش بهره می¬برد. او آشنا به شعر و ادب فارسی بود و کلمات شعر و ترانه را به شمردگی و درستی در آوازهایش ادا می¬کرد.

یکی از معروف ترین قطعات نادر گلچین، تصنیفی¬ست که برای فرارسیدن ایام نوروز خوانده است «بوی بهار» که متنش از خامه¬¬¬ی رحیم معینی کرمانشاهی برآمده است.
این هنرمند خوش آوا، در طول سال های فعالیتش در موسیقی با هنرمندان بزرگی چون فرامرز پایور، منصور صارمی، پرویز یاحقی، حبیب‌الله بدیعی، علی‌اصغر بهاری، جلیل شهناز، فرهنگ شریف، فضل‌الله توکل، جهانگیر ملک، امیرناصر افتتاح، محمد اسماعیلی، آبتین اجلالی و منصور نریمان همکاری کرده است.
گلچین در سالهای پس از انقلاب پس از ۳۵ سال کناره‌گیری تنها آلبومی به نام «گریز» که کار مشترک با فریدون شهبازیان است را منتشر کرد.

او سال گذشته در مراسمی که در بزرگداشت فعالیتهای هنری اش برگزار شده بود گفته بود:« اگر عشق نبود اگر احساس به کمک نمی آمد در اصل می توان گفت هنری ظهور نمی کرد و اثر هنری بجا نمی ماند. از زلزله و عشق خبر کس نمی دهد، آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای.

این زلزله دامن مرا نیز گرفت و به شعله های سرکش تبدیل شد چنان که مرا خواننده سینه سوخته لقب دادند.»

مرثیه¬های سیاه و سفید

عکسهای جلال شمس آذر از مجموعه «این مردم بی دریا» و علی حامد حق دوست از مجموعه عکس «پایان یک دریاچه» تصاویری در رثای دریاچه ارومیه و مردمان سوگوار آن:

 

«مردم بی دریا»

 

پایان یک دریاچه:

 

 

 

 

بازارچه کتاب تهران، آدمها و کلاغ ها/بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

«آری یا…»

 

نویسنده: زهره زمانی
ناشر: نشر آناپنا
تعداد صفحات: ۹۰ صفحه
قیمت: ۹ هزار تومان

 

زهره زمانی در حوزه موسیقی و نواختن ساز آموزش دیده و ترانه هایش توسط خوانندگانی مختلف خوانده شده است. او در حوزه بازیگری نیز تجربه ای داشته و ۲ آلبوم دکلمه را راهی بازار نشر کرده است. از این شاعر و ترانه سرا، سال گذشته، مجموعه ترانه «گذشته» توسط همین ناشر منتشر و راهی بازار نشر شد.
مجموعه «آری یا…» ۴۲ شعر را در بر می گیرد که عناوین برخی از آن ها عبارت است از: «تو را به نیمه مستت»، «زندگی زیباست آری»، «راحت بخواب ای کودکم»، «شبیه سیم های تار»، «این همان مرد است پشت پنجره»، «ای هوس زندگی ام رفته ای»، «آمدی احساسِ آرامش کنم»، «اما تو یاد از من مبر» و …
شعر «هر قدر پنهان تر شوی» را از این کتاب می خوانیم:
خواهان قلبت بیشتر
مشتاق تر رو می کند
عاشق که ماند بی خبر
پنهان میان مستی ات
این گونه جادو می کنی
حتی حواست نیست که
کی دست خود روی می کنی
حتی حواسم نیست که
قربانی زمان منم
سوخته تر زانم که گویم
داغت نشسته بر تنم…
بر جان خریده ایم این
شیدایی عمیق را
نه رنج را حس می کنیم
نه بوسه های تیغ را
با ما مگو کی زود بود
با ما مگو کی دیر شد
دنبال صد دریاست
آن که راهی کویر شد…

تهران، آدم‌ها و کلاغ‌ها

نویسنده: علیرضا حسن‌زاده
ناشر: کتابسرای نیک

 

رمان «تهران، آدم‌ها و کلاغ‌ها» در سه فصل درخت گردو، توپ مروارید، و شهر کلاغ‌ها نوشته شده و مضمون مسخ را در شکل و صورتی جدید مطرح می‌کند. نویسنده سعی می‌کند در محلات تهران شهریور ۱۳۲۰ رویدادهای رمان خود را پیش ببرد، آسیاب‌های آبی یوسف آباد، شمس العماره، شمیران و غیره از جمله این محلات هستند.
مطالعات نویسنده این اثر در زمینه قصه‌های پریان در این رمان، سورئالیسم را با صورت‌ها و خرده روایت‌هایی از قصه‌های پریان آمیخته است. در حالی که مسخ در آثاری چون آثار کافکا نتیجه از دست رفتن هویت انسان در برابر زندگی ماشینی و در عزارادان بیل ساعدی نتیجه‌ای برآمده از فقر است، اما در این رمان مضمون مسخ در سطح فردی و فرافردی مطرح می‌شود و فصل سوم که مضمون باززایی را دربر دارد، مبتنی بر بافت فرهنگی و تمدنی ایران است.
موضوعاتی چون نفت و آب و توپ مروارید در این رمان معنایی سورئال یافته و نویسنده به سراغ ناخودآگاه هندی حافظه قومی و مثالی ایرانیان در شخصیت‌های مطرح در رمان است. یکی از باشندگان و ساکنان قدیمی تهران، کلاغ‌ها در کنار انسان‌ها هستند و مضمون روشنایی تاریک در سیمای کلاغ‌هایی که چون ماه در آسمان از پرهایشان نور می‌تابد از مضامین دیگر این رمان است.

دیالکتیک چشم‌ها

 

نویسنده: شاهپور شهبازی
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۱۲۰ صفحه
قیمت: ۱۲ هزار تومان

این کتاب دومین جلد «دراماتورژی فیلم» است که در سال ۹۴ توسط همین ناشر چاپ شد. کتاب «دراماتورژی فیلم» یک مجموعه مقالات بود که هر مقاله اش مستقل نوشته شده اما به دلیل ارتباط تماتیک چاپ آن‌ها تحت یک عنوان، کلیتی واحد داشتند. تعدادی از این مقالات پیش تر در مجلات سینمایی کشور چاپ شده و برخی از آن‌ها هم برای اولین بار در آن کتاب منتشر شدند.
«دیالکتیک چشم‌ها» هم یک مجموعه مقاله و نقد فیلم است که تحلیل فیلم‌های تحلیلی ای را که از حیث ساختاری در دو گونه سینمای دراماتیک و اپیک جا می گیرند، در بر می‌گیرد. رویکرد زبانی، نقد و تاکید بر دیکتاتوری معنا، مفاهیمی هستند که باعث ارتباط مقالات این کتاب با یکدیگر می شوند.
کمال الملک، هتل بزرگ بوداپست، پسربچگی، هنوز آلیس، مرد پرنده‌ای، قصه‌های وحشی، کلاس هنرپیشگی، مرهم، روغن مار، ماهی و گربه، چند فیلم از الکساندر ساکوروف و دوازده مرد خشمگین، فیلم‌هایی هستند که در مقالات این کتاب مورد نقد و بررسی قرار گرفته اند.
عناوین مقالات این کتاب به این ترتیب است:
این «لحظه» آخر کی «سقف» می‌شود؟، من خاطره دارم پس هستم، حقیقت خیالی یا خیال حقیقی، نیزه منقار یا شاه بال پرواز، مکانیک دست‌ها یا دیالکتیک چشم‌ها، استوار به شکنندگی صخره یخ، لذت فقدان یا فقدان لذت، دیکتاتوری قاب یا آزادی خیال، تاریخ قدرت یا قدرت تاریخ، بامداد خانه یا بیداد خیابان، شهوت سوزان تیغ و رقص موزون بادبادک‌ها، گفت و گویی درباره پی رنگ و پی رنگ فرعی.
در قسمتی از مقاله «دیکتاتوری قاب یا آزادی خیال» می‌خوانیم:
تمرکز بر جنبه‌های حسی و بصری جهان مرئی، قدرت رنگ، تاکید بر واقعیت تصویری و بازنمایی نمادین جاده‌های باریک، ریل راه آهن، قایق در آب، صدای سوت قطار، وزش باد، سکوت‌های طولانی و تصویر شاپرکی که در میان انگشتان نحیف و بیمار مادر جان می سپارد، همعرض با محتوای متن، طبیعت و مرگ را در هم می‌آمیزد. تصاویر شاعرگونه به نمایش در می آیند و بدون جلب توجه تماشاگر فام‌های گرم و سرد با هم ترکیب می شوند. نورپردازی بدون سایه، زمینه و پس زمینه را آن چنان با هم ادغام می کند که مرز میان واقعیت و خیال را در هم می شکند. معیار سنجش واقعیت این جا دیگر نه نگرانی‌ها، دلشوره‌ها، هراس‌های شخصیت از اجبارها، اخلاقیات یا ضرورت‌های عینی و بیرونی، بلکه از نحوه برخورد شخصیت با این ضرورت‌ها ناشی می شود. مادر روی نیمکت و زیر تنه خمیده درخت درد می کشد. از آسمان می پرسد، از خلقت، از زندگی، از مرگ. تصویر یگانگی مادر و پسر و رنگ قهوه ای لباس‌ها با پس زمینه پوست قهوه ای ضخیم درخت، آن چنان در هم آمیخته می شوند که بازنمایی عشق و مرگ شکل دیگری از واقعیت را به نمایش در می آورد که ضمن وفاداری به واقعیت آن را از واقعیت سینمای مستند متمایز می کند. میزانسن ثابت است. در تمامی نماها حرکت شخصیت و میزانسن صحنه را دیواره قاب تصویر محصور می کند. قاب متناسب با شخصیت‌ها خودش را تصحیح نمی کند بلکه برعکس بازیگران در این چارچوب اسیرند.

اذیتم نکن

نویسنده: آن پت توماس
مترجم: سارا وطن آبادی
ناشر: نردبان
قیمت: ۴ هزار تومان

 

مجموعه «نگاهی تازه» به تعامل کودکان و بزرگ ترها در زمینه ی مسایل اجتماعی- هیجانی می پردازد. نگاهی تازه در سه کتاب تحت عنوان های «چرا دعوا می کنی؟»، «اذیتم نکن»، «من می توانم» مهارت های رفتاری را به مخاطبان کودک می آموزد.
مهارت کنترل خشم، مهارت مبارزه با قلدری و پشتکار موضوع هایی است که در این سه کتاب به آنها پرداخته شده است.
در این مجموعه پس از توضیحاتی به مخاطب، سوالاتی از آنها پرسیده می شود تا به بیان احساسات و توانمندی و ضعف خود و تحلیل آنها بپردازند.
در بخشی از کتاب اذیتم نکن می خوانیم: «همه ما دوست داریم، دوستمان داشته باشند. برای همین رفتارهای تهدید آمیزخیلی آزاردهنده اند. وقتی کسی با قلدری با تو رفتار می کند، باعث می شود بترسی، عصبانی شوی، احساس بدبختی کنی یا اذیت شوی. شاید حتی نتوانید بخوابید یا اگر خوابیدید کابوس ببینید. شاید بی اشتها شوید یا نخواهید دیگر به مدرسه بروید»

باربودا (مجموعه داستان)/رضا اغنمی

 

نویسنده: سپیده زمانی

ویراستار: سایه اقتصادی نیا
صفحه آرا: سعید کاوندی
طرح جلد: گلریز گرگانی
ناشر: بدون. چاپ اول۱۳۹۶

 

این دفترشامل ده داستان کوتاه است با زبانی ساده وگفتمان هایی صمیمانه درفضایی عادی و دوستانه. هریک ازداستان ها، گرچه به ظاهر روایت گذرائی ازامور زندگی همیشه جاری هستی ست در بودن و شدن و ماندن؛ اما با اندک دقت، می توان مفهوم ذاتی وآثار هریک آن ها را دربستر رو به کمال زندگی دریافت و لمس کرد. این برداشت تجربی و تبلور آن دراندیشه و آمال بانوئی تحصیل کرده، نمونه ی بهتری ست که با خاطره های تلخ و شیرین خود درآمیخته و بازآفرینی آن هارا در کتابی با نام «باربودا»، جزیره ای ازجزایر کالیفرنیا منتشر کرده است.
Go home نخستین داستان این دفتر است .
چهارپنج دختر و پسر هریک شغلی در این جزیره دارند، که سرگرم کار و زندگی هستند.
راوی به صدای ضربه های شدید باران ازخواب بیدار می شود «ساعت سه و نیم صبح» پس از گوش دادن و گرفتن پیام دوستان و حوادث روزی که از مرخصی برگشته را در ذهنش زنده می کند. جماعتی را درحیاط ساختمان می بیند وگلی را. درمحل کارش که آزمایشگاه بهداشتی و مسائل بررسی امور پزشکی ست با گلی آشنامی شود.
دکتربراون با دیدن راوی از رنگ پریدگی صورت او شوخی وجدی می گوید :«علامت طاعون است بلندبلند خندید».
گلی بامشاهده دست ورم کردۀ وتب شدید او ناراحت شده می گوید:
« نیش عنکبوت ها کشنده ست» ولی اوکه درخانه عنکبوت ندیده، دکتر امراض بومی می گوید: «این عنکبوت ها قابل رؤیت نیست». هرگز دیده نمی شوند.
معالجه راوی با دلهره های مبهم ادامه دارد . یکشنبه به کلیسا می روند. کشیش موعظه را با تکرار کردن سه بار GO home شروع می کند. واز عفو و بخشش و سفارش های مسیح می گوید و از
رفتن یا برگشتن به خانه!

درخواب، باز تکرار گذشته ها و زوزۀ باد و لرزش شیشه ها وتکان ساختمان درساعت «سه و نیم».
بدون برق واینترنت و وامانده. با نور شمعی درخلوت خود، صحنه ی زیبایی ازتنهایی ازدلهره، شناور در یأس و امید؛ دریادداشتی به خود:
«تا فردا که به ساحل امن وعیش رسیدم، حس این موقعیت ازیادم نرود. طوفان که تمام شود به خانه برمی گردم».

حیرانی
داستان دیگری ست. در نشان دادن تجربه ی پزشکی که در حین شکافتن قلبی خارج از تن انسان، از قول نویسنده که بدون تردید دراین شغل مهارت دارد روایت شده است.
دکتر نلسون دستور می دهد که کامپیوترها را خاموش باید کرد. جلسه برای شرح آزمایش متد جدیدی درکشفیات پزشکی ست:
«بیمار احتیاج به جراحی و نصب باتری درقلب نداشته باشد».
به دستور نلسون، راوی داستان مسئولیت توضیح پروژه را برعهده می گیرد. ازجایش بلند شده رو به حاضران، متن برنامه پروژه را برای آن ها شرح می دهد و سرجایش می نشیند.

درخیال، به گذشته ها پرت می شود به خانه ش. درزادگاهش در وطنی که داشته ، درحیاط پُردرخت زیر درخت توت تناور و پیر و :«سایه بانی ازبرگ توت وانگورمثل مادر وفرزند آن قدر به جان هم پیچیده بود». دلتنگ از غربت، خوابزده، منگ و مبهوت :
« از زنی که شده بودم بایک دست نارگل را زیربغل گرفته بودم و با دست دیگر تکه های مرغ را سرخ می کردم. هرچند دقیقه یک بارهم سری به کتابم، که آن طرفتر باز بود. حقوق مدنی از دکتر ناصر کاتوزیان داشتم . . . . . . تصویرخودم را می دیدم که داشتم کفگیر بزرگی را دردیگ می چرخاندم . . .».
دکترنلسون را می بیند درحال تماشای آکواریم ماهی ها که می گوید:
«این ها امیدهای ما هستند. قراره به ما کمک کنند اون دارو را تولید کنیم . . . بیماری با پای خودش ازمطب شما به زندگی معمولیش برمی گردد فقط با تزریق یک آمپول، بدون جراحی بدون باتری».

باز، درخیال گذشته ها می غلتد تا فضله خوردن پسرگیتی را نبیند. پوست هندوانه را برداشته می خورد رو به گیتی می گوید اون دیگ را رها کند و برود بچه را بردارد و نگذارد فضله مرغ می خوره. خسته وعصبی با درد کمر ازبچه بغل کردن و بغض آلود از نرسیدن به درس هایش:
«گیتی پسرک را کشان کشان برد زیر شیرآب کنارچاه آب دهان و صورت پسرک را شست».
این رفت و برگشت به گذشته ها چند بار تکرار می شود و سرانجام خواننده، راوی داستان را در جلسه ی پزشک ها می بیند که همگی با عجله سرگرم کار هستند:
« یکی از دکترها آن را بین دست هایش گرفت. قلب تپید و ازبین دست هایش افتاد داخل یخ ها. حتما غیرازسرما چیزی حس نمی کرد. نه رنجی، نه عشقی و نه هیج دیگر.
در منظر نگاه خواننده تابلویی زیبا شکل می گیرد. و نمایشی از تلاش یک زن متعهد خانواده و با فرهنگ و قابل احترام که باید ارج نهاد.

وصیّت نامه
نویسنده، خواب می بیند که مُرده است و خونی شده همه جایش شتک زده. دوستی دارد به نام لیندا. یک «سنگ مولدوایتی» به اوداده وسفارش کرده که «مراقب باشم کسی غیرازمن وخودش به سنگ دست نزند». براین باور است که خواب هایش راست و درست وبدون شک همان خواهد شد که در خواب دیده است. براین باور تصمیم می گیرد نزد وکیل خانواده گی که درنیویورک است برود تا وصیتنامه ای تنظیم کند. فاصله ی جزیره تا نیویورک شش ساعت با هواپیما ست. جاده های جزیره پُراز دست اندازاست و همیشه هم شلوغ ، ترافیک و راه بندان. اتومبیلی ازکنارش می گذرد و پرتش می کند به شانه ی جاده. هنوز کنترل خودرو را به دست نیاورده، ماشین پشت سر اورا پرت می کند به هوا:
«میان زمین وآسمان بودم که خون شتک زد به شیشۀ جلو» با رسیدن آمبولانس اورا که توی ماشین له شده مچاله شده بیرون کشیده و به بیمارستان می رسانند. گفتگوهای پزشک و دستیاران را می شنود اما توان حرف زدن و پاسخ گویی ندارد.
یاد پنج سالگی ش می افتد وخاطره ی دردناک تصادف با موتور سیکلت که از رویش گذشته بود :
«ترسیده بودم و گریه می کردم مامان بغلم کرده بود توی بغلش خودم را خیس کردم. مامان گفت اشکالی نداره». یاد دانشگاه می افتد و کلاس حقوق مدنی و دختر بغل دسی ش که خود را شمس معرفی کرده بود و اوهم خودش را.
به ناگهان با احساس دردی شدید مغزش روشن می شود:
« درست مثل این که خوابیده بودم ولی کسی که وحشیانه با فریاد وکتک بیدارم کند».
باهمه دردی که برتنش نشسته، از زنده ماندن خوشحال است. درهمان حال ازدکتر می شنود که: «حدود ده دقیقه مُرده بود. شانس آورد که زنده موند شانس . . .».

پس ازمرخصی ازبیمارستان، به قصد دیدار با وکیل بلافاصله عازم نیویورک می شود. در فرودگاه نیویورک پیام لیندا را می بیند:
«مراقب جاده ها باش اما نگران مباش. مشاهده کردم زنده می مانی»!

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است/ امین هندیانی

ادبیات فارسی با پیشینه بیش از هزار ساله اش همواره بستر پرورش واژه ها و موضوع های مختلفی در آثار منظوم و منثور خود بوده است. در این میان برخی از واژه ها همچون «شراب» ، «گل» ، «شمع» ، «یار» ، «عشق» و بسیاری از واژگان دیگر همواره به عنوان ابزار پرمصرفی در دست خالقان آثار نوشتاری مورد استفاده بوده اند. این واژگان پرمصرف نه تنها در طول صدها سال پیام رسان شاعران و نویسندگان ما بوده اند بلکه همچنان در ادبیات معاصر نیز مورد استفاده قرار می گیرند. از آنسو برخی از واژه های پرمصرف پیشین در ابیات کهن، امروزه به دلایل مختلف کمتر در نوشته ها دیده می شوند. برای نمونه ترکیبهایی همانند «لب لعل» و «کمان ابرو» و یا واژگانی همچون «شاهد» و «زنار» سنخیتی با ساختمان ادبیات معاصر ندارند و طبیعی ست که مورد استفاده نیز نباشند. این تغییرها در ادبیات فارسی اتفاق نیکویی ست که نشان از پویایی زبان و ذهنیت امروزی خالقان آثار ادبی دارد.

در این نوشته به طور خاص نگاهی گذرا به استفاده از واژه «پاییز» در ادبیات فارسی داریم. کمتر فارسی زبانی ست که حتی با وجود آنکه اهل شعر و ادبیات نباشد، نوشته ای منظوم یا منثور در وصف زیبایی ها فصل پاییز و حال و هوای عاشقانه اش نخوانده باشد. ولی پرسش این جاست که حضور پررنگ و دامنه دار این واژه در ادبیات فارسی از چه زمانی آغاز شده است.
اگر به ادبیات کهن برگردیم در می یابیم که استفاده از واژه «پاییز» فراوانی زیادی در بین اشعار گذشتگان نداشته و به جای آن واژه «خزان» ابزار کار شاعران بوده است. یکی از معروفترین استفاده های از این واژه در آن شاهکار زیبای «منوچهری دامغانی» است که با صنعت زیبای «واج گرایی» حرف «خ» را به زیبایی زینت بخش شعرش ساخته:

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست
باد خنک از جانب خوارزم وزانست

حافظ شیرین سخن نیز اینچنین هنرنمایی کرده است:
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

مولوی در میان شاعران کهن از جمله شاعرانی ست که بیشتر از سایرین از واژه خزان استفاده کرده:
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

با دقت در نمونه های ذکر شده می توان دریافت که هیچ اثری از حال و هوای عاشقانه پاییز در آن دیده نمی شود و تمامی استفاده هایی که از این واژه در ادبیات کهن بر جای مانده نیز دارای همین خصوصیت هستند. در واقع «خزان» به عنوان عامل مخرب گلها و بوستانها و یا تشبیهی از پژمردگی و فرسودگی در مقابل سبزی و خرمی قرار داشته است.

و اما از ادبیات کهن که گذر کنیم معروف است که در ادبیات معاصر «پاییز» را بهار عاشقان خوانده اند. کمتر شاعری ست که در وصف پاییز نسروده باشد و عاشقی را در پاییز به تصویر شعر نکشیده باشد. این تغییر کاربری «خزان» به «پاییز» از ادبیات کهن به معاصر بسیار زیبا و ادیبانه است. البته همچنان در ادبیات معاصر نیز «پاییز» نشانه افسردگی و زردی ست ولی حس عاشقانه نهفته در این فصل و همینطور زیبایی های رنگارنگش باعث شده که کاربرد اضافه تری در ادبیات معاصر پیدا کند.

زنده یاد «مهدی اخوان ثالث» که تسلطی کم نظیر نیز بر آثار پیشینیان داشت در وصف زیبایی های پاییز شعری بی نظیر دارد و آن را پادشاه فصلها می خواند. شاعر هم دوران وی «فروغ فرخزاد» نیز از زیبایی و حس عاشقانه و البته ملال انگیز این فصل سخن به میان آورده و در شعر معروفش چنین سروده «وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم/ وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم». دیگر شاعر برجسته دوران ما «محمدعلی سپانلو» نام دفتر شعرش را «پاییز در بزرگراه» گذاشته که ژرفای مفهوم واژه پاییز را نشان می دهد. در بین شاعران معاصر «سهراب سپهری» تنها شاعری ست که چندان به پاییز نپرداخته است. با درنظر گرفتن هر دو کاربرد این واژه نباید هم انتظار داشت که شاعری همانند سهراب که خرمی و سرسبزی را دوست دارد و عاشقانه نیز نمی سراید علاقه ای به استفاده ی پررنگ از این واژه داشته باشد.

آخرین نمونه را از زبان «میلاد عرفان پور» شاعر جوان معاصر می خوانیم که سروده:

تلخ است که لبریز حقایق شده است/ زرد است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی و گر نه می فهمیدی/ پاییز بهاری است که عاشق شده است

بهرحال اینکه نخستین بار چه کسی و یا چه جریان ادبی باعث چنین تغییری شد کم اهمیت نیست ولی مهمتر آن است که بدانیم با استفاده از رویکردی مناسب و ذوق هنری می توان افرینشی دامنه دار و اثرگذار داشت.

این افسونگر بیرحم /رهیار شریف

تقصیر تو نیست / هرچه هست زیر سر پاییز است / که به نسیمی عقل را می رباید / تا دل / بی اگر و امایی/ تنگ توشود.

همین یک سروده‌‌ی کوتاه آ. کلوناریس، شاعر یونانی، با ترجمه‌‌ی دل‌‌انگیز احمد پوری، خود گواه حال سودازده‌‌ی خزان و فصل برگریزان است. به همین بهانه و در آستانه‌‌ی قدم پاییز نگاهی کرده‌‌ایم به برخی از مهم‌‌ترین اشعار پاییزی ادبیات دنیا. اشعاری که در تاریخ ادبیات دنیا مثال کواکبی نورانی می‌‌درخشند.

 

۱- قصیده‌‌ی پاییز اثر جان کیتس
مترجم: محمدحسین بهرامیان

 

این شعر با شکوه از جمله معروفترین اشعار جان کیتس به شمار می رود. شعر در ابتدا با تصاویری کمابیش مبهم اما راوی فصل زیبای پاییز وتابستان آغاز می شود. تابستان و ببار نشستن میوه تصویر برجسته ای است که شاعر آن را بسیار دقیق پرورده است….و سر انجام قطعه غم انگیز سوم که اندوه سرد زمستان را به روایت می نشیند.

 

 

۱
فصل مه و میوه های دل انگیز
آغوش گشوده کسی که در بلوغ جاری است از سمت آفتاب
همراه می شویم با خورشید که برکت می بخشد و پربار می کند
همراه می شویم با خوشه های انگور و تاک هایی که پیچیده اند بر سایه بان بام کاهگی
با میوه ها که مغزشان پرآب شده است وبارور
با جالیز شادمان و میوه های صدف مانند درختان فندق
با هسته های شیرین شان
ارمغانی برای شکفتن دوباره
و سر انجام گل ها و زنبور های عسل
با این گمان که روز های گرم را هرگز پایانی نیست
چرا که کندوی چسبناکشان از تابستان سرشار است

۲

کجایت باید یافت؟
در خانه نشسته ای یا بر غله های بی تشویش
می رقصد گیسوانت نرم هماهنگ با باد و افشانی گندمزار
صدایی نیست در نشای نیمه کار
سرمست و مدهوش از عطر خشخاش ها
آنگاه که رد پای تو بر کرت ها گلها را برهم می تابد
بسان لحظه چیدن خوشه ها شکیبا و آرام و صبور شیار شخم را دنبال می کنی
سیب ها را می فشاری با چهره ای صبور
تو لحظه لحظه داری می نگری آخرین قطره های شهد را

۳

ترانه های بهار کجایند
کجایند آه
تو ترانه ی دیگری داری به آنها میندیش
آنگاه که روز های رو به انتها را آبیاری می کنند بلند ابر ها
در ادراک دشتهای دروه شده گلگون
در ناله مگس های سوگوار
در میان درختان سر فراز بید
و در فرو رفتن زندگی و مرگ در تند باد های هستی
صدای دل انگیز بره های فربه از بلندای تپه و رود
و زیر خوانی جیزجیزک ها
و آواز سینه سرخی که از انسوی دیوار باغ آوازش به گوش می رسد
و چلچله هایی که در عمق آسمان هیاهویی راه انداخته اند

 

۲- «ترانه‌‌ی پاییزی» اثر پل ورلن
مترجم: سارا سمیعی

 

این شعر در نخستین دفتر شعر ورلن با نام «اشعار زحلی» و در سال ۱۸۶۶ منتشر شد. در خلال جنگ جهانی دوم و در جریان اشغال فرانسه به دست نیروهای نازی، برخی از ابیات این شعر بدل به ابزاری شدند برای انتقال پیامهای محرمانه به جنبش مقاومت فرانسه.

 

 

هق‌هقِ درازِ ویلون‌های پاییز
با نوایی بلند و نه دل‌انگیز
قلبم را جریحه دار می‌کند.

آنگاه که ساعت زنگ می‌زند
من بی‌نفس، از چهره‌ام رنگ می‌پرد
یادِ گذشته می‌کنم و اشک می‌چکد.

خود را به بادِ سهمگین می‌سپارم
تا بَرَد مرا به هر سویی که خواهد
چونان برگی که بر خاک می‌فِتَد.

۳- «برگهای مرده» اثر ژاک پره‌‌ور
مترجم: محمدرضا فرزاد

 

«برگ‌های مرده» را ژاک پره‌‌ور، شاعر فرانسوی سروده‌‌است. متن مالیخولیایی این شعر را بعدها ژوزف کوزما، آهنگساز مجاری‌تبار بستر ساخت ترانه‌‌ای کرد با همین نام. کوزما این موسیقی محزون را در سال ۱۹۴۵ ساخت، ملودی غریب این ترانه در حقیقت سوگواره‌ی‌ کوزماست در رثای مادر و برادرش که به دست هواداران نازی‌ها به قتل رسیدند. «برگهای مرده» نخستین بار در سال ۱۹۴۶در فیلم «دروازه‌های شب» و با اجرای ایو مونتان به ثبت رسید، اما با این وجود، کورا ووکر دیگر خواننده‌ی فرانسوی پیش از اکران فیلم اجرای خودش از این ترانه را منتشر کرد.
در سال ۱۹۴۷ جانی مرسر، ترانه‌سرای آمریکایی روایت انگلیسی «برگهای مرده‌» را سرود و آن را «برگهای پاییزی» نامید. «برگهای پاییزی» را نخستین بار جو استفورد، خواننده‌ی آمریکایی اجرا کرد.
خوانندگان بسیاری، هر دو نسخه‌ی فرانسوی و انگلیسی این ترانه‌ی عجین با تاریخ را بازخوانی کرده‌اند که از این میان می‌توان به ادیت پیاف، ژولیت گرکو، فرانک سیناترا، نت کینگ کول، آندره‌آ بوچلی، دالیدا، اریک کلاپتون و اندی ویلیامز اشاره کرد.

آه که چقدر دوست دارم تا به یاد آری
آن روزهای خوش را که با هم دوست بودیم
زندگی آن روزها روشن تر بود
و خورشید گرم تر از امروز.
برگ های خشک جاروب شد
خاطرات و افسوس ها نیز
و باد شمال آن ها را با خود برد
به شب سرد فراموشی
می بینی فراموشش نکرده ام
آوازی را که به ما می ماند.

با هم زیستیم
تویی که مرا دوست می داشتی
و منی که ترا دوست می داشتم.
اما زندگی،کسانی را که عشق می ورزند
جداشان می کند از هم
گرچه بسیار آرام و
بی هیچ خش خشی
و دریا از ساحل برمی دارد
ردپای عاشقانی که با راه خویش رفتند.

 

۴- «ملال پاریس» اثر شارل بودلر

 

چه تیزند پایان روزها در پاییز!
آه! تیز تا حد درد!
درست همچون آن احساسات لذت بخشی
که ابهامشان از شدتشان نمی کاهد؛
هیچ نوکی تیزتر از نوک نامتناهی نیست.
شادی عظیم غرق کردن نگاه
خیره خویش در بی کرانگی آسمان و دریا!
تنهایی، سکوت، پاکی قیاس ناپذیر نیلگون!
زورق بادبان کوچکی که در افق می لرزد،

در کوچکی و انزوایش،
تقلیدی از هستی جبران ناپذیر من؛
نغمه یکنواخت موج؛
همه این ها افکار مرا می اندیشند،
یا من افکار آنها را می اندیشم
(چرا که در شکوه خیالبافی، این من به سرعت گم می شود!)؛
می گویم می اندیشند،
اما با موسیقی و تصویر، بی مباحثه، بی قیاس، بی استنتاج.
با این همه این اندیشه ها، چه از من باشند چه برخاسته از چیزها،
به سرعت تند و تیز می شوند.
نیرویی که جذب لذت نگردد، بی قراری و درد به بار می آورد.
اینک اعصاب بیش از حد کشیده شده ام
تنها ارتعاشاتی مویه گر و اندوه بار را انتقال می دهند
. و اکنون ژرفای آسمان مبهوتم می کند؛
درخشش آن مرا به ستوه می آورد.
بی اعتنایی دریا، سکون منظره، منقلبم می سازد…
آه! آیا باید تا ابد رنج کشیم،
یا تا ابد از هر آنچه زیباست بگریزیم؟
طبیعت، ای افسونگر بی رحم،
رقیب همواره پیروز، رهایم کن! ا
ز وسوسه کردن امیال و غرورم باز ایست،
تحقیق در زیبایی، دوئلی است
که در آن، هنرمند پیش از آنکه به خاک افتد،
فریاد دهشت سر می دهد

 
 

۵- «آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک » اثر تی. اس. الیوت
مترجم: محمود داوودی و خلیل پاک‌نیا

 

الیوت در این شعر مشهورش با بهره گرفتن از کارکرد کهن‌الگوی پاییز، این فصل را بستری کرده برای گفتن از ناکامی و بی معنایی عشق در دور

پس بیا برویم، تو و من،
وقتی غروب افتاده در افق
بی‌هوش چون بیماری روی تخت
بیا برویم، از این خیابان‌های تاریک و پرت
از کنج بگو مگویِِ شب‌های بی‌خوابی
در هتل‌های ارزانِ یک شبه
و رستوران‌هایی که زمین‌اش،
پوشیده از خاک‌اره و پوست صدف‌هاست:
از خیابان‌هایی که کشدارند مثل بحث‌های ملال‌آور
که با لحنی موذیانه
تو را به سوی پرسشی عظیم می‌برند…
نه، نپرس، که چیست؟
بیا به قرارمان برسیم
زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ
این زردْ مه که پشت به شیشه‌های پنجره می‌مالد
این زردْ دود که پوزه به شیشه‌های پنجره می‌مالد
گوش و کنار شب را لیسید
بر چاله‌های آب درنگید
تا دوده‌ی دودکش‌های فضا را بر پشت گرفت
لغزید به مهتابی و ناگهان شتاب گرفت
اما شبِ آرام اکتبر را که دید
گشتی به دور خانه زد و خوابید
وقت هست ٱری وقت هست
تا زردْ دود در خیابان پایین و بالا رود
و پشت به شیشه‌های پنجره بمالد؛
وقت هست، آری وقت هست
تا چهره‌ای بسازی برای دیدن چهره‌هایی که خواهی دید
وقت هست برای کشتن و آفریدن،
برای همه‌ی کارها و برای روزها، دست‌ها
تا بالا روند و پرسشی دربشقاب تو بگذارند؛
وقت برای تو و وقت برای من،
وقت برای صدها طرح و صدها تجدید‌نظر در طرح
پیش از صرفِ چای و نان
زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ
وقت هست آری هست
تا بپرسم، جرئت می‌کنم؟ و جرئت می‌کنم؟
وقت هست که برگردم و از پله‌ها پایین بروم،
با لکه‌ی روشن بر فرقِ سرم
می‌گویند: چه ریخته موهایش!
کتِ صبح‌هایم،
یقه‌ی سفیدِ بالا‌زده تا چانه‌ام،
کراوات گران بهای ِ مُد ِ روزم با سنجاق ساده‌اش،
می‌گویند: چه لاغرند پاها و بازو‌هایش
جرئت می‌کنم
جهان بیاشوبم؟
در یک دقیقه وقت زیادی هست.
وقت برای رفتن و برگشتن تصمیم‌ها و تجدیدنظرها
زیرا همه را می‌شناسم من، از پیش می‌شناسم-
همه‌ی شب‌ها، صبح‌ها، غروب‌ها
من با قاشق‌های قهوه، زندگی‌ام را پیمانه‌ کرده‌ام
می‌شناسم من صدای محتضران را که به مرگ می‌افتند
در پس زمینه‌ی آهنگی که از اتاق‌های دور می‌آید
چگونه شروع کنم؟
و می‌شناسم من همه‌ی نگاه‌ها را، از پیش می‌شناسم-
نگاهی که در عبارتی می‌پردازدت
و ٱن‌گاه که پرداخته به سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا می‌زنم
چگونه شروع کنم
خاکستر ِ روزها را بالا بیاورم
و چگونه شروع کنم؟
و می‌شناسم من همه‌ی دست‌ها را، از پیش می‌شناسم-
دست‌ها با دست‌بندها، سفید و برهنه
که درنور چراغ، کُرک‌ها ‌بورند
عطر لباس است این
که پرت‌کرده حواسم را؟
بازوها آرمیده روی میز، یا پنهان زیرِ شال
و باید شروع کنم؟
و چگونه شروع کنم؟
. . . . . .
بگویم، در غروب از کوچه‌های تنگ گذر کرده‌ام
و مردانِ تنهایی را دیده‌ام با پیراهن‌های آستین بلندشان
خم‌شده از پنجره، در دودِ آبی پیپ‌هایشان؟…
شاید می‌بایست چنگکی عظیم می‌بودم
خراشنده بر زمین دریای ِ خاموش
. . . . . .
غروب و شب چه به ناز خوابیده‌اند!
انگار، زیرِ نوازش انگشت‌های ظریف
خوابیده… خسته…یا شاید چشم‌ها را بسته
به بازی خوابند بر کف اتاق، کنارِ تو و من.
خیال می‌کنی که من بعد از صرفِ چای و کیک و بستنی
توانش را دارم لحظه را به لحظه‌ی بحرانش بکشانم؟
گرچه روزه‌دار بوده‌ام، زار زده‌ام و دعا کرده‌ام
گرچه دیده‌ام سرم را- کم‌ پشت – آورده‌اند بر سینی
اما پیامبر نیستم— و مهم هم نیست؛
من لحظه‌ی دودشدنِ بزرگی‌ام را دیده‌ام
و پادویِ ابدی که کُتم را با پوزخند می‌آورد
سخن کوتاه، ترسیده بودم
نه، واقعا فکر می‌کنی ارزشش را داشت
که بعد از فنجان‌ها و بعد از چای و مزه‌ی مرباها
و میان بشقاب‌ها و در لا به لای حرف‌های پرتی که در باره‌ی
تو و من می‌زنند
ارزشش را داشت
که با تلخ‌خندی بر لب
گوی ِجهان را گوی ِکوچکی کنی
و بغلتانیش به سوی پرسشی عظیم
و بگویی:
» من العاذرم، از گور برخاسته‌ام و ٱمده‌ام با تو
سخن بگویم همه چیز را بگویم–
شاید وقتی کسی کنار زنی بالشی را مرتب کرد
باید بگوید:« نه، چنین قصدی نداشتم.
نه، اصلا قصدی چنین نداشتم. »
واقعا ارزشش را داشت
ارزشش را داشت
بعد ازغروب‌ها، آستانه‌ی درها، خیابان‌های باران‌خورده
بعد از رمان‌ها، فنجان‌های چای
دامن‌های غبار روبِ مجلس‌ها–
این‌ها و خیلی چیزهای دیگر؟
نمی‌توانم بگویم آن‌چه را که قصد گفتن‌اش را دارم!
اما انگار فانوسِ خیال نقش عصب‌هایم را انداخت
بر پرده:
ارزشش را داشت
که کسی، بعد از مرتب‌کردن بالشی، شالی بر شانه‌ای
به سوی پنجره بچرخد
و بگوید:»اصلاً این‌طوری نبود،
من چنین قصدی نداشتم، اصلاً »
. . . . . .
نه، من شاهزاده هاملت نیستم، چنین بودنی در کار هم نبود.
من سیاهی لشکرم، آماده در رکاب، یکی دو صحنه‌ی کوتاه
وقتی نمایش پیش نمی‌رود، وارد می‌شوم تا رایزن شاهزاده باشم
واسطه باشم، بی‌هیچ اراده‌ای، شاد، که محرم راز باشم
سیاَس و با احتیاط ، پُروسواس
سخن‌پرداز اما ابله
پُر از شکلک، گاهی دلقک
پیر می‌شوم… پیر می‌شوم…
می‌خواهم پایینِ شلوارم را تا بزنم.
جرئت‌اش را دارم هلویی بخورم؟
طاسی‌ام را مثل دیگران بپوشانم؟
می‌خواهم با شلوارِ سفید کتانی، تنها در ساحل قدم بزنم.
شنیدم که دخترانِ دریا، برای هم آواز می‌خوانند
گمان نمی‌کنم برای من دیگر آواز بخوانند.
دیدم سوار بر موج‌ها رو به دریا می‌تازند
موی سفیدِ موج‌ها را به وقت برگشتن شانه می‌کردند
وقتی که آب‌های سیاه و سفید را باد می‌برد
بیتوته کردیم در تالارهای آب
در حلقه‌ی تاج‌های خزه‌یِ دختران دریا
سرخ و قهوه‌ای
تا صدای آدمی بیدارمان کند و غرق شوی

سودای سرای خزان/ مینا استرآبادی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. همراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

 

سودا سرای خزان

در این شماره و به یمن قدم پاییز از ادیبی یاد می‌‌کنیم که جانش خزان آلود بود و تولد و مرگش با این فصل زیبا گره خورده‌‌ است. دیلـــِن تامـــِس شاعر اهل ولز، شاعری که در گذر عمر کوتاهش چند مجموعه شعر کوچک، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه و یک نمایشنامه‌ منتشر کرد و با همین آثار ادبیات انگلیسی را غنا و صورتی نوین بخشید.
دیلن در پاییز سال ۱۹۱۴ در بندر “سوان سی” در ولز زاده شد، او در دوران تحصیلات مقدماتی دانش آموزی معمولی بود و با ترک دبیرستان آموزش آکادمیک را برای همیشه وداع گفت. اوپس از آن از راه بازیگری، گزارشگری، بررسی کتاب، نوشتن برنامه‌های رادیویی، و هر کار دیگری که نصیبش می‌شد، امرار معاش می کرد. دیلن در جنگ جهانی دوم در پدافند هوایی بود؛ تجربه ای که مسبب پالودن اندیشه اش شد و شعرهای آینده ی او را معنا بخشید.
او در بیست و دو سالگی با کیتلین مکنامارا ازدواج کرد، صاحب سه فرزند شد و در دهکده‌ی ماهیگیری لافارن اقامت گزید. خانه‌اش، که خانه‌ی قایقی نامیده می شد، زمانی اسکله‌ی کرجی‌ها بود.
دیلن بیست و یک ساله بود که با شاعرانگی سودایی و سبک پرشورش در جهان درخشید. او بی ارائه‌‌ی تجربه‌های اولیه‌ی معمول و ظاهراً بی هیچ پیشینه‌ای افسونگرترین شاعر زمان خود شد. درهمین دوران بود که کار شعرخوانی در رادیوی بی بی سی را آغاز کرد. شعرخوانی های او با خروش و ظرافت توامانی همراه بود که شنونده را مسحور خود می کرد. اشعاری فاخر با واژگانی غنی و مفاهیم ژرف فلسفی که با صدای کوبنده ی تامس همراه می شدند و سروده ای موسیقی گون خلق می کردند. هوایی که تامس در آن دم می‌زد، حیرت انگیز بود. او با معصومیتی بدوی در جهان جست و خیز می‌کرد و از آشفتگی غنی و رهای آن چون کودکی به‌وجد می‌آمد.
“زیر میلک وود” آخرین کار دیلن تامس بود. این شعر در حقیقت یک نمایش مردمی غنایی است و گستره ی کلام در آن آنقدر وسیع است که اندیشه های ژرف فلسفی تا قصیده‌های ملایم و وقیح را در بر می‌گیرد. در این اثر چیزی رخ نمی‌دهد مگر در اذهان شخصیت‌ها که در طی بیست و چهار ساعت از سپیده‌ دمی تا سپیده دم دیگر برانگیخته می‌شوند تا لحظه‌های گسسته و اساسی زندگی خود را به یاد آورند.
تامس سرانجام در نیویورک و با بیماری ” انسفالوپاتی” به یکباره ازپا درآمد. و دو هفته پس از جشن تولد سی و نه سالگی اش در نهم نوامبر سال ۱۹۵۳ درگذشت.
در ذهنیت شاعرانه تامس زندگی و مرگ دریک توازن و درهم‌آمیختگی شگفت‌انگیز‌اند. نگاه دیلن تامس به هستی و همسنگ آن به نیستی، نگاه عجیب و پیچیده‌ای است. در شعر او هستی و نیستی همگام با هم ثبات و تعادل زندگی ادمی را رقم می زنند.

 

قصه‌‌گوی پایداری آدمی

 

نیمه ی دوم سپتامبر مصادف است با زادروز ویلیام فاکنر رمان‌نویس آمریکایی و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات‌‌. او یکی از مهم‌ترین نویسندگان ادبیات آمریکا و مشخصاً ادبیات جنوب آمریکاست‌‌ داستانهای او شرح حال شخصیتهای گوناگونی چون برده‌های آزادشده، ، سفیدپوستان تهیدست، جنوبی‌های طبقه کارگر و یا اعیان را شامل می شد که با موضوعات عمیق عاطفی، ظریف و تو درتو پرداخت می شدند‌‌
شهرت فاکنر به سبک تجربی او و توجه دقیقش به شیوه بیان و آهنگ نوشتار است‌‌ او در مقابل شیوه مینیمالیستی نویسنده معاصرش، ارنست همینگوی، فاکنر در نوشته‌هایش مکرر از جریان سیال ذهن بهره می‌گیرد‌‌
بسیاری از داستانهای فاکنر در شهر خیالی یوکناپاتافا Yoknapatawpha اتفاق می‌افتد که بسیاری منتقدان آن را عظیم‌ترین آفرینش خیالی در ادبیات می‌دانند‌‌
فاکنر از اوایل دهه بیست میلادی تا شروع جنگ جهانی دوم، که به کالیفرنیا نقل مکان کرد، ۱۳ رمان و تعداد زیادی داستان کوتاه منتشر کرد‌‌ مجموعه این آثار پایه‌ی شهرت او شد و در نهایت منجر به دریافت جایزه نوبل در سن ۵۲ سالگیش شد‌‌
از جمله آثار او می توان به خشم و هیاهو ، گوربه‌گورو روشنایی در ماه اوت اشاره کرد‌‌ در سال ۱۹۹۸، مؤسسه کتابخانه نوین رمان خشم و هیاهوی او را ششمین کتاب در فهرست صد رمان برتر انگلیسی قرن بیستم قرار داد.
بخشی از این کتاب را با ترجمه بهمن شعله‌‌ور می‌‌خوانیم:
« سرد و یخ‌زده روز دمید دیوار متحرکی از نور خاکستری که از شمال شرقی می‌آمد، و به‌جای آن‌که آهسته به رطوبت بدل شود، گویی از هم می‌گسیخت و به ذرات ریز و زهرآلود تجزیه می‌شد، مانند غبار که وقتی دیلسی در کلبه را باز کرد و ظاهر شد، از جوانب مثل سوزن در گوشتش فرو ‌می‌رفت، و ماده‌ای بر پوست می‌نشاند که بیش از آن‌که رطوبت باشد به روغن رقیقی شباهت داشت که خوب نبسته باشد‌‌ دیلسی کلاه خمیری سیاه شق و رقی روی عمامه‌‌اش به سر گذاشته بود و رودوشی مخمل حنایی رنگی با حاشیه‌‌ای از خز مندرسی که معلوم نبود مال چه حیوانی است روی پیراهن ابریشمی ارغوانی رنگش به تن داشت و با صورت پرشیار و چاله‌‌افتاده‌‌اش که رو به هوا گرفته بود و یک دست لاغر که کف آن مثل شکم ماهی شل بود کمی دم در ایستاد، بعد رو دوشی را کنار زد و سینه‌‌ی پیراهنش را امتحان کرد‌‌
پیراهن از روی شانه‌‌های استخوانی‌‌اش پایین می‌‌افتاد، از روی پستان‌‌های افتاده‌‌اش رد می‌‌شد، بعد روی شکمش تنگ می‌‌شد و دوباره می افتاد و کمی بالاتر از دامنهایش پف می‌‌کرد، دامنهایی به رنگهای پرشکوه و پا به‌‌مرگ که او همچنان که بهار و روزهای گرم می‌‌رسید، آنها را لایه به لایه از تن بیرون می‌‌کرد‌‌ او زمانی زن تنومندی بود ولی حالا استخوان‌‌بندیش به جا مانده بود که پوستی پلاسیده آن را شل در میان گرفته‌‌بود، پوستی که روی شکمش که گویی استسقا داشت دوباره تنگ می‌‌شد‌‌ انگار عضله و بافت شهامت یا استقامت بودند و روزها و سالها آنها را آنقدر خورده‌‌بودند که تنها استخوان‌‌بندی سرسخت به جا مانده‌‌بود که چون ویرانه‌‌ی بنایی یا نشانه‌‌ای بالای روده‌‌های خواب‌‌آلود و نفوذناپذیر برپا بود و بالای آن صورت رمبیده‌‌اش بود که استخوان‌‌های آن گویی بیرون از گوشت قرار داشتند، با حالتی که تسلیم و رضا و در عین حال سرخوردگی آمیخته به حیرت یک کودک در آن خوانده‌‌ می‌‌شد به جانب روز پرشور و شر بلند شده‌‌بود تا اینکه او برگشت و دوباره داخل خانه شد و در را بست‌.»

 

استاد پایانهای شگفت‌‌انگیز

 

سپتامبر ماه تولد اُ. هنری (O. Henry) نویسنده ی برجسته ی آمریکایی هم هست. این داستان‎ کوتاه‎نویس پرکار امریکایی، استاد پایان‎های شگفت‎انگیز و صورتگر زندگی قشر متوسط مردم نیویورک بود. اغلب داستان‌های او با طرحی پیچیده، سر از فضاهای طنزآمیز و تصادفی درمی‌آورند و به قول معروف به خواننده رودست می زنند؛ گرچه برخی از منتقدان علاقه‎ی چندانی به کارهایش نشان ندادند ولی توده‎ی مردم عاشق داستان‎هایش هستند.
این نویسنده در طول عمرش بیش از ۴۰۰ داستان کوتاه نوشت. امروزه جایزه‌ای نیز به نام او وجود دارد، اُ.هنری در ادبیات آمریکا نوعی از داستان کوتاه را به وجود آورد که در آنها گره‌ها و دسیسه‌ها در پایان داستان به طرزی غافلگیرانه و غیرمنتظره گشوده می‌شوند و راه را بر روی از پیش خواندن ماجرا می بندند. داستان‌های این نویسندهٔ آمریکایی معمولاً حول چهار محور زندگی شهری بویژه نیویورک، عشق و روابط عاشقانه، زندگی در غرب در مایهٔ وسترن و طنز می‌چرخند و قهرمانهایش عموما مردم عادی از قبیل کارمندان، مأموران پلیس، پیشخدمت‌ها و … هستند.

بازارچه کتاب نان حلالِ شعر تر بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

نویسنده: عطیه عطارزاده
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: ۱۱۷ صفحه
قیمت: ۱۲ هزار تومان

 

این کتاب پنجمین عنوان از مجموعه «کتاب‌های قفسه قرمز» است که توسط این ناشر چاپ می‌شود.
کتاب های قفسه قرمز چشمه، داستان های ساختارگرا، جریان گریز و ضد ژانر این ناشر را در بر می‌گیرند. دو مجموعه دیگر کتاب‌های قفسه آبی و سیاه این ناشر هم داستان‌های ژانری و داستان‌های پلیسی و جنایی داستان نویسان ایرانی را شامل می‌شوند.
«راهنمای مردن با گیاهان دارویی» اولین رمان نویسنده اش است که منتشر می‌شود. داستان این رمان درباره دختر جوانی است که چشمانش نمی‌بیند و در خانه‌ای همراه مادرش، در کار خشک کردن، ترکیب و آماده سازی گیاهان دارویی فعالیت می‌کند. به دلیل ناتوانی این دختر در بینایی، او در استفاده از قوای دیگرش قدرت پیدا کرده و توانسته در ساختار و وجوه گوناگون اشیا، گیاهان دارویی و البته رابطه با مادرش توانسته به درک جدید و جذابی برسد.
تنهایی، در این رمان یک مفهوم برآشوبنده است و رهایی از آن، راه‌های عجیب و گاه خونینی دارد. شخصیت اصلی داستان که همیشه در خانه بوده برای یک مراسم خانوادگی پا از خانه بیرون می‌گذارد و همین مساله باعث بروز اتفاقاتی می‌شود…
این رمان ۲۳ فصل دارد که با عبارت «پرده» نامیده شده اند. بنابراین، رمان «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» مانند یک نمایشنامه که چند پرده دارد، ۲۳ پرده دارد.
در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:
مادر می‌گوید برای مان ماشین بگیرند. می‌گوید باید هر چه سریع‌تر برگردیم خانه. صدایش تکانم می‌دهد. محیط اطراف را احساس می‌کنم. می‌خواهم جلوش را بگیرم اما زبانم بند آمده و اختیار تنم با من نیست. خاله می‌گوید برای ناهار برویم خانه پاپا. می‌گوید کل فامیل جمع‌اند. مادر نمی‌خواهد به آن خانه برود، آن هم حالا که خانم کوچک و پاپا رفته‌اند. می‌گوید تحمل آن همه خاطره را ندارد. می‌گوید تا همین جا برایش کافی است. هرچه اصرار می‌کنند نمی‌توانند مادر را به ماندن راضی کنند. منصور می‌رود که برای‌مان ماشین بگیرد. من صدای فریاد پرندگان را به وضوح می‌شنوم. جهان را برداشته است. سوار ماشین که می‌شویم منصور خم می‌شود و دستش را از کنار من که صندلی عقب نشسته‌ام دراز می‌کند و چیزی به راننده می‌دهد. تمام.
راه که می‌افتیم و مدتی می‌گذرد تلاش می‌کنم بیدار بمانم. گوشم را به شیشه سرد ماشین می‌چسبانم و زور می‌زنم از فرو افتادن پلک ها جلوگیری کنم. کف دستانم می‌سوزند. مادر توی خودش است و حرف نمی‌زند. صدای نفس هایش آرام و بریده بریده به گوش می‌رسد. زبانم خشک است. هنوز تنها چیزی که هست بوی کتان است. صورتم را به شیشه ماشین می‌چسبانم  و همه چیز را مرور می‌کنم. منصور خیس عرق است. به صدای راه گوش می‌دهم. جای دستانش را بر تنم احساس می‌کنم، دو حفره سرخ داغ اند. به خواب می‌روم و وقتی با تکان مادر بیدار می‌شود جلوِ خانه دروازه دولت ایم. تنم را نیشگون می‌گیرم و از ماشین پیاده می‌شوم.

 

نان حلال

نویسنده: فردریک دار
مترجم: عباس آگاهی
ناشر: ر جهان کتاب
تعداد صفحات: ۱۵۲ صفحه
قیمت: ۱۲هزار تومان

 

«نان حلال» درباره جوانی بی کار و بی پول است که در پی پیدا کردن یک شغل، به شهرستانی کوچک و دلگیر می رود. این جوان با نام بلز دولانژ به طور اتفاقی در یک باجه تلفن راه دو، کیف پول زنانه پر از پولی را پیدا می کند. صاحب کیف، زنی بدلباس اما زیباست و بلز در جستجویش به تنها بنگاه کفن و دفن شهر می رسد…
این رمان، ۳ بخش دارد. بخش اول ۵ فصل، بخش دوم ۴ فصل و بخش سوم هم ۷ فصل دارد. فردریک دار پیش از شروع متن رمان نوشته است: اشخاص این کتاب و نام هایشان تخیلی اند. هرگونه شباهت با افراد واقعی تصادفی است.
«آسانسور»، «مرگی که حرفش را می زدی»، «کابوس سحرگاهی»، «چمن»، «قیافه نکبت من»، «بزهکاران»، «بچه پرروها»، «زهر تویی»، «قاتل غمگین»، «تصادف»، «تنگنا»، «دژخیم می گرید» و «اغما» رمان هایی از فردریک دار هستند که پیش از این در قالب مجموعه نقاب، با ترجمه آگاهی چاپ شده اند.
در قسمتی از رمان «نان حلال» می خوانیم:
بعد از ظهر به امور مربوط به … کِرِمان پرداختم. مسائل مربوط به تشییع را که می بایست فردای آن روز صورت گیرد تنظیم کردم.
به محض صرف شام رفتم و دراز کشیدم و سعی کردم کتابی بخوانم، ولی پانزده بار جمله اول را از نو شروع کردم و موفق به درک معنی حروف کنار هم چیده شده نشدم…
با این حال چراغ را روشن گذاشتم و خیلی زود به خواب رفتم، اما وسط شب نور چراغ از خواب بیدارم کرد. خیس عرق بودم. تشویش گنگی عذابم می داد. از دستشویی کمی آب خوردم، آب طعم زنگ می داد… لباس هایم که روی صندلی گذاشته بودم بوی جسد می دادند… به منتها درجه افسرده بودم… ظرف چند روز، به خاطر عشق زنی، موجب مرگ دو نفر شده بودم. تبدیل به قاتلی شده بودم و این را می پذیرفتم، بی آن که مقاومتی نشان دهم، بی آن که کوچک ترین تفاوتی با «قبل» ببینم. به دنبال هم نشینی با اموات منطقه، بالاخره فهمیده بودم که آن ها وحشت انگیز نیستند. آن ها تغییر صورت داده بودند، فقط همین. کاستن هم تغییر صورت داده بود.
دکمه چراغ را که از بالای تخت آویزان بود فشار دادم… سیاهی گریبانم را فشرد. بعد چشم هایم به آن عادت کرد و سیاهی برطرف شد. مستطیل پنجره، با لکه شیری پرده ها و شعله دوردست تیر چراغ برق… خط روشن و طلایی زیر در اتاق… بازتاب های مبهم آینه میز آرایش، همه این ها به روشنایی تعلق داشتند! همه این ها تقویتم می کردند، اعتماد بخش بودند… می بایست از روشنی استفاده کنم، چون به زنده ها تعلق داشت!

 

شعر تر و سیم و زر

نویسنده: علیرضا جعفری و مهدی شفیعیان
ناشر: ققنوس
تعداد صفحات: ۱۷۶صفحه
قیمت: ۱۲ هزار تومان

 

کتاب « » نوشته توسط نشر منتشر و راهی بازار نشر شد.
این کتاب دو بخش اصلی دارد که با نام های «قسط اول» و «قسط دوم» نامگذاری شده اند. قسط اول، «ادبیات فارسی» و قسط دوم «ادبیات انگلیسی» است.
مولفان کتاب درباره و تقسیم بندی آن می گویند: در نخستین گام، به کُنه ادبیات فارسی رفته و با مداقه در اشعار مولانا و حافظ تلاش کرده ایم مخاطبان خود را به این نتیجه برسانیم که اگر در سروده های عارفانه و عاشقانه این دو شاعر بزرگ می توان استعاره های اقتصادی را به وفور یافت و از گنج آن برداشت کرد، این مقصود حتما در میان آثار نویسندگان دیگر ادبیات فارسی، خواه متقدم یا متاخر، دور از دسترس نخواهد بود.
در قسط دوم این کتاب، نویسندگان، به غرب و ادبیات انگلیسی در مفهوم کلی آن پرداخته اند؛   یعنی ادبیات به زبان انگلیسی، چنان که کنت کک را از آمریکا، سی. اچ. سیسن را از انگلستان و ازرا پاوند را که تقریبا به طور مساوی زندگی حرفه ای و شاعری اش را در این دو کشور گذراند و البته به دلیل فعالیت های متعدد و شایان سیاسی و ادبی در ایتالیا و فرانسه و زندگی نسبتا طولانی مدتش در آن دو دیار می تواند ادبیات غرب را به صورت کلی نمایندگی کند.
در قسط اول، دو زیرمجموعه با عناوین «اقتصاد واژگون عشق در غزلیات شمس» و «حافظ: خزانه دار زر سرخ و نقد روان» چاپ شده است. در قسط دوم هم ۳ بخش قرار دارد که به این ترتیب اند: «اِزرا پاوند: پول گرای رباستیز»، «پرتگاه اعداد در شعر سی. اچ. سیسِن» و «کِنِت کُک و طلای راهبان»
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
پیوند بسیار نزدیک میان شعر و اقتصاد در پاوند و میزان قابل انتقال بودن ارزش های موجود در هر یک از این حوزه ها به دیگری را می توان به وضوح در تصویر thickening که به معنای ضخیم یا قطور و نیز کند شدن است مشاهده کرد. پاوند معمولا این تصویر را به مثابه استعاره ای برای پیوند ناگسستنی میان شعر، زیبایی شناسی و اقتصاد ارائه می کند. برای مثال، او در شعر «مابِرلی» که نخستین حمله علنی وی به ربا و رباخواران است از این تصویر استفاده می نماید، آن جا که می گوید کهنه سربازان «خانه می آیند تا ببینند نیرنگ/ خانه می آیند تا ببینند دروغ های کهنه و رسوایی های نو/ ربا را که پیرسال است و ضخیم/ و دروغگویان را در مکان های عمومی» (تاکید از نگارندگان است). وی همچنین در یکی از مهم ترین سروده های خود می گوید: «با ربا خط ضخیم می شود/ با ربا هیچ مرز مشخصی وجود ندارد». منظور اقتصادی پاوند از «خط» در این جا خط تولید به مصرف است، بدین معنا که کالاهای تولیدی و ضروری مردم به دلیل وجود رباخواران و واسطه های آزمند و بی رحم یا اصلا به دست مصرف کننده نمی رسند یا به چند برابر قیمت به مردم عرضه می گردند.

نوروز سال جشنِ کهن

نویسنده: محمد میرشکرایی
ناشر: نقد افکار
قیمت: ۳۰ هزار تومان
تعداد صفحات: ۲۴۰ صفحه

 

نوروز کهن‌ترین سال جشن مستمر جهان است که به هیچ گروه قومی و دینی و زبانی و سرزمینی وابسته نیست و برخاسته از مجموعه شرایط طبیعی و اقلیمی و فرهنگی فلات ایران و سرزمینهای پیرامون و پیوسته با آن است و از روزگارانی دور، زنده و پویا و برجا و پایدار مانده است.
امروز، از مناطق شرقی چین تا دریای مدیترانه و از دشت‌های جنوب سیبری تا کرانه‌های سند و تا خلیج فارس، نوروز جشن ملی و سنتی آغاز سال ملت‌ها است. در پهنه گسترده این سرزمین‌ها که حوزه جغرافیایی گسترش فرهنگ ایرانی است. نوروز شاخصترین عنصر فرهنگ معنوی و وجه مشترک مردمان بیش از دوازده کشور منطقه است. کشورهای عضو پرونده ثبت جهانی نوروز، که بزرگترین پرونده ثبتی در فهرست آثار ثبت شده در حوزه میراث معنوی (ناملموس) جهان به شمار می‌رود.
در کشورهای ایران، افغانستان، آذربایجان، تاجیکستان، ترکمنستان، قزاقستان، ازبکستان، قرقیزستان، ترکیه و عراق، نوروز جشن رسمی و سنتی آغاز سال است و در هندوستان و پاکستان نیز برای بخش بزرگی از مردم، چنین جایگاهی دارد.
به جز اینها در تمام سرزمینهای کردنشین، نوروز جشن ملی و سنتی و بزرگترین جشن سال است، افزون بر سرزمین‌های یاد شده، نوروز را ایرانیانی که در طول تاریخ به کشورهای دیگر مهاجرت کرده‌اند، به همراه خود به همه جا بردهاند. بدین سبب امروزه نوروز در شرق اروپا، مناطق غربی چین و استان سین کیانگ (ختن)، بخشهایی از سواحل شرقی آفریقا تا روسیه و ایالات متحده آمریکا و نیز در کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس به عنوان یک جشن سنتی وارد فرهنگ این سرزمین‌ها شده است.