خانه » هنر و ادبیات (برگ 11)

هنر و ادبیات

علی آذری ونمایشنامه مرده ها/رضا اغنمی

 

 

شناسنامه کتاب: علی آذری و نمایشنامه مرده ها درتبریز

 

به کوشش: مرتضوی
طرح روی جلد: پیتر مرتضوی
روی جلد: علی آذری
پشت جلد: پوستر نمایش مرده ها در تبریز سال ۱۹۲۱
چاپ: مرتضوی. کلن. آلمان. بهار ۲۰۱۸

 

کتاب اخیرا به دستم رسید. در چند سال گذشته بارها شنیده بودم که باقر مدت هاست روی کتابی مربوط به گذشته ها درباره شادروان علی آذری که یکی ازخویشاوندان نزذیک ش است کار می کند. می دانستم که همودرباکو زندگی می کرده، سرگرم فعالیت های هنری و درهمان شهر ازهستی رهیده است.

کتاب شامل معرفی فعالیت ها و آثارهنری اوست که به هردلیلی آزادی زبان و هرگونه امور مربوط به فرهنگ بومی مردم درآن دیار بیگانه ازاد بود و گرفتار قفل و بست حکومت خودِی در زادگاهش را نداشت و باقی قضایا !

کتاب به نوه ها:
«نیک. مهری. الیف و لئو تقدیم شده است».

درفهرست مطالب درپس:
«چرا علی آذری و چرا نمایش مرده ها؛ اجرای نمایش مرده ها درتبریز سال ۱۹۲۱ ، درآمدی بر نمایش مرده ها خانم هما ناطق، برگردان آن به فارسی اثر جلیل محمد قلی زاده سردبیر مجله ملا نصرالدین، نامه علی آذری به برادرزاده ش خانم سیمین، یک برگ علی آذری برگردان هاینه قورخمز، یافته ها و شنیده ها از بهرز حقی، گفتگو با محسن برادر علی آذری و تصاویر»، کتاب ۲۴۰برگی به پایان می رسد.
دراین نوشتار برخی ازعناوین فهرست مطالب اثر با ارزش تاریخی – فرهنگی کتاب مورد بررسی قرار گرفته است.

ارسرآغاز روایت، احساس صمیمانه نویسنده در دل خواننده می نشیند. وقتی می فهمد که دایی ش علی آذری از زادگاهش گریخته ودرخاک شوروی ماندگار شده و برنگشته آن هم به جرم بازی درنمایش مرده ها درتبریز، کنجکاو می شود. ازیادمانده های حسرتبار وسخنان مادر می گوید:
«بارها گریه های مادرم را درتنهائی خویش می شنیدم مکرر« برادرم علی» را تکرار می کرد و اشک برچشمانش جاری شد».
نویسنده، با چنین خاطره ای دردآور اما ریشه دار فرهنگ اجتماعی، تصمیم می گیرد این فراموش شده ی روشن اندیش وخردگرا و آثارش را مستند کرده معرفی کند. سالها می کوشد و با همیاری دوستانش موفق می شود. فکر پُردوام فرهنگی و خیرخواهی ش مستدام باد.

درباره انتشار نشریه ملانصرالدین به مدیریت جلیل محدقلیزاده درتبریز آمده است که :
«اولین شماره این نشریه در تاریخ اول اسفند۱۲۹۹و آخرین شماره آن یعنی شماه هشتم در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۰۰ درتبریز انتشار یافته است
این نشریه توانسته بود به صورت حیرت آورى توده هاى مذهبی را علیه ارتجاع مذهبی برانگیزاند .تا جائی که مردم بیسواد در هوادارى از این نشریه بپا خاسته و با خرافاتِ دین و دولت ارتجاعی درگیرمی شوند» ص۱۱

نویسنده، درمعرفی آثارعلی آذری فهرست آثاربجا مانده ی اورا «درزیر نویس ص ۱۶» آورده
و نشان می دهد که آن شادروان در زمانه خود ازپیشتازان فرهنگ بوده است.

عنوان: درآمدی بر نمایش مرده ها اثرهما ناطق که ازبرگ ۴۹ تا ۱۱۴ را دربرگرفته است.
نویسنده این نمایش جلیل محمد قلیزاده مدیر مجله ملانصرالدین است که در ۳۰بهمن سال ۱۲۹۹ نخستین شماره ملانصرالدین را تا هشت شماره درتبریز به زبان ترکی منتشر کرد. شادروان شیخ محمد خیابانی از اصلی ترین پشتیبانان این روزنامه نگار برجسته بود.

نماشنامه: مرده ها اثر جلیل محمد قلیزاده

به روایت کتاب:
« نمایشنامه “مرده ها “داستان ورود آخوندی به نام شیخ نصرالله به شهر تبریز است که ادعا دارد، مرده ها را زنده می کند .مردم فریب اورا می خورند، روزها در مجالس روضه خوانی او شرکت می کنند و هر شب یکی از دخترکان خردسال خویش را به صیغه او در می آورند و منتظرند تا شیخ مُرده هایشان را زنده کند» بنگرید به زیرنویس ص ۱۹
یکی ازبازیگران اصلی این نمایش اسکندر است وهموست که پرده های اوهام را می درد و جهل نهادینه شده ی اجتماعی را عریان می کند.
اسکندر در مرده ها در نقش وجدان بیدار جامعه ی خوابرفته ی قرون و اعصار ظاهر می شود و به بهانه همیشه مستی، منادیان بهشت و جهنم را رسوا می کند :
«آسکندر، مشهور به (اسکندر مست)، پسر میزبان شیخ نصرالله در تبریز، روشنفکری است تحصیلکرده خارج از کشور، مخالف خرافات و دین، اما کسی به حرف هایش گوش فرانمی دهد .نازلی، خواهر دوازده ساله او بنا به اراده پدر قرار است صیغه شیخ نصرالله گردد .نازلی هشدارهای برادرش اسکندر را جدی می گیرد و به مخالفت برمی خیزد اما در نهایت اراده پدر پیروز می شود. روزی که قرار است نازلی زن صیغه ای شیخ گردد، خبر می رسد که شیخ فریبکاری بیش نیست و نتوانسته تا کنون کسی را زنده کند ». اسکندر مردم را به اندیشیدن فرا می خواند زیرنویس ص ۱۴۴

اما نقش اسکندر درآن فضای مذهبی شهرشاهکاری ست شنیدنی که درعنوان آخرین پرده:
«درآخرین پرده نمایش، اسکندر سرخوش “مرده “مرده ،” ها ها”گویان بطری عرق را سر کشید، سپس آن را برزمین چنان کوبید که هم چون بمبی با صدایی دهشتناک ترکید .در پی انفجار، تماشاگران حاضر در سالن انگار از خوابی سنگین بیدار شدند .پنداری تازه متوجه شدند که منظور از “مرده ها ” چیست، و میرزا جلیل قلی زاده چه می خواهد بگوید…. در سالن ولوله ای درگرفت ضربه ای مهلک و بی مانند در تاریخ بر پیکر خرافات وارد شده بود .لازم بود مقصرین همین جا دادگاهی شوند .در میان مقصرین، در ردیف اول، آن هنرپیشه بی دینی قرار داشت که نقش شیخ نصرالله را بازی می کرد. اما قبل از آن که مشتی اوباش تصمیمی بگیرند، می بایست از مهلکه در رفت».

گرچه روی سخن ملانصرالدین بیشتر با مسلمانان ایران و قفقاز بود، اما گهگاه خوانندگان را از احوالِ مصر و ترکیه و حتی سایر کشورهای آفریقائی آگاهی می داد برآن بود که مسلمانان باید در دو جبهه بجنگند .نخست علیه فرهنگ و معتقدات خویش و دوم علیه نظم موجود»

درمورد عقب ماندگی زن در جامعه اسلامی به شدت حمله می کند وبسی تندگویی، در انسان بودن زن با حجاب تردید می کند :
« ناآگاهی زن مسلمان برخاسته از اسلام بود و بس.
می گفت :زن با حجاب نه انقلابی است نه عفیف است .و نه آگاه . احمق است و « خلقی» بس جاهل است و یاور اشاعه جهل در جامعه .از این رو به اوهام را به خاطر اوهاماتش سرسختانه و بیرحمانه. به «خلق» اعتقادی نداشت و بارها سرزنش می کرد .در انسان بودن زن با حجاب هم شک می کرد» ص ۳۲

داستان مرده ها در تبریز در آستانه شکست انقلاب مشروطیت نوشته شد، روایت ها برگردانی ازروز مرگی های مردم کشوراست و نمایشی از زندگی نکبت بار زنان. زیرسلطه ی« آموزش دین . . . عناصر مترقی و روشنفکران و دیگران را می هراساند و نمایشنامه در همان سال به یاری هم در آن جا انتشار یافت »
ملانصرالدین روی صحنه رفت
از نظرگاه جلیل محمدقلیزده، ملایان و پیشگامان دین :
«ملاّی شعبده باز نمونه ای است از شیخ فضل الله نوری و آخوند مجلسی در آستانه شکست
مشروطیت » . ص ۳۳

از پسر میرفتاح مجتهد می گوید که می خواست روسیه، آذربایجان را تصرف کرده و آن منطقه نیزبه خاک روسیه بپیوندد.
در زیرنویس ۴۵و ۴۴ آمده است:
« به هنگام سرازیر شدن قشون روس به سال ۱۸۲۸ میر فتاح پسر مجتهد تبریز است که در تبریز- به دنبال شکست ایران در جنگهای دوم عباس میرزا- به اصرار مردم تهیدست تبریز که از جنگ به ستوه آمده بودند، مقدم روسها را گلباران کرد و در طوماری از قشون روس خواستار شد که ولایت آذربایجان را نیز ضمیمه روسیه کنند .به دنبال معاهده ترکمانچای، میر فتاح به روسیه گریخت. روسها باغی به او اهداء کردند و او تا آخر عمر در تفلیس به تربیت پرندگان و طوطی اشتغال داشت. « درکتاب » جنگ های ایران و روس « درباره میر فتاح و روسها، نگاه کنید به مقالات نگارنده [هما ناطق] در کتاب از ماست که برماست انتشارات آگاه ۱۳۵۷ ص۹۳ – ۹

نامه علی آذری به برادرزاده اش سیمین خانم، نامه ای ست خانوادگی و برخی خبرها از ناروائی هایی که از طرف دولت درروسیه با ایرانی ها اعمال می شود. از مردی به نام دکتر عالق که ارمنی ست وانسانی شریف و فیلسوف مآب به نیکی سخن رفته. بیشترین صحبت ها برسرخانواده و شکایت ازرفتارطبقه عوام همشهریان تبریزی ازبازی راوی در نمایشنامه «مرده ها» که همان شب قصد حمله به او را داشتند به اتهام توهین به اسلام که حاج محمد آقا نخجوانی که درنمایش حضورداشته او را نجات داده به خانه خود می برد. علی آذری ازبیم جانش مدتها به طورمخفیانه زندگی کرده است. نامه دردناک علی آذری از این که در پس سال های زیاد، ارانها دور مانده، از مادر وپدر و خانواده از زادگاهش فرار کرده ومجبور به جلای وطن شده، هرخواننده را به شدت متآسف می کند.

یک برگ از علی آذری. برگردان هانیه قورخمز

این فصل با فهرست دوازدگانه ازصفحه ۱۷۳ – ۱۲۷ کتاب را که به خود اختصاص داده، حوادث تاریخی آن سال ها را توضیح می دهد.
مصاحبه ایست با نویسنده کتاب، شاید هم خیالی که باقر مرتضوی بازخوانی حوادث گذشته را به نیکی و شایستگی انجام داده است. مولف دست خواننده را گرفته و درتبریز آن سال های ۱۳۰۰ با خود میچرخاند. آثار کهن و ابنیه تاریخی شهر و مراکز عمده تجاری، عبادی و فرهنگی وبازارها را نشانش می دهد:
« در این بازارها هر نوع آدمی یافت می شود” : فال بین ها ومعرکه گیرها”، خرس بازان و چه بسیار تاجرهایی که در رشته تاریخ، ادبیات، شعر و ریاضیات سررشته دارند و از سیاست سر درمی آورند. از این منظر، بازار تبریز یک نوع “دانشگاه خلق “بود».ص ۱۲۹
از سال تولد شغلش می گوید و شغل ش که معلم است.
«من بیست و یک، بیست و دو سالم بود سال ۱۹۲۱ علاوه بر معلمی، به علت نیاز، نزد حاجی میرزا علی عسگر توتونچی به کار میرزایی مشغول بودم . حاجی ما آدم بسیار مومنی بود».
اهل مطالعه و کتاب خوان. کشور در استانه ی دگرگونی. زمانه ی قاجاریان سرآمده ومشروطه شکست خورده در گیرو دار تحولات آمرانه در زنجیر اسارت گرفتار.انگیزه های بیداری مردم فراهم آمده: نشریه ملا نصرالدین به مدیرت جلیل محمد قلیزاده درتبریز منتشر می شود. قیام شیخ محمد خیابانی که رسالت رهائی مردم را برعهده گرفته و مولف سرگرم مطاله ی کتاب سیاحتنامه ابراهیم بیگ است. پدر روحانی متعصبی ست که دگرگونی ها را برنمی تابد و مولف ازبیم و هراس تکفیر ازسوی پدر کتاب را پنهان می کند:
«کار به جایی رسیده بود که شب ها به جای خواندن نماز، این کتاب را می خواندم .به همین سبب وقتی پدرم در خانه بود، “سیاحتنامه “را مخفی می کردم و در وقتی مغتنم می خواندم” .سیاحتنامه “را هرگز از خود دور نمی کردم .آنچه را در این کتاب نمی فهمیدم، در مجله “ملانصرالدین “می یافتم و می خواندم .آنچه را برای خواندن در مجله پیدا نمی کردم، از نطق های آتشین شیخ محمد خیابانی می شنیدم .استنباط من این بود که این کتاب، این مجله و این نطق ها، هر سه یک هدف را نشانه می گیرند. سیاحتنامه ابراهیم بیگ مجله “ملانصرالدین “و نطق های خیابانی، هم چون سه حلقه جدانشدنی از یک زنجیر محکم، بر تمام حیات سیاسی ایران نظری روشن و آشکار داشتند و راه های رسیدن به آینده ای تابناک را نشان می دادند» ص ۱۳۲
در عنوان « ملانصرالین» از رفتن خود به محفل مجله به خانه ای دراطراف بازار صفی تبریز و مشاهده آدم هایی خلاف انتظارش حیرت زده می شود. او دنبال ملا نصرالدینی با عبا و عمامه ونعلین می گردد که دربین حاضران نمی بیند و پیدا نمی کند.
در عنوان نخستین دیدار از آشنایی با شخص جلیل محمد قلی زاده و معرفی اش توسط بیوک خان نخجوانی می گوید.، همو با تحسین از رفتار و شخصیت جالب محمدقلیزاده، چه بهتر از زبان مولف شنیده شود:
– خُب میرزا علی ! به چه کاری مشغولی، درس می خوانی و یا کار می کنی؟
در پاسخ گفتم :کار می کنم .در تجارتخانه توتونچی به میرزایی مشغولم.
میرزا جلیل لبخندی زد و گفت:
– به نظرم چنین آمد که تو هنرپیشه تئاتری. ندانستم در جواب چه باید بگویم. بیوک خان به کمکم شتافت و گفت: – میرزا ! میرزا علی ما به کار صحنه هم مشغول است. – خُب… پس این طور، پس این طور، بد نیست .این را گفت و بپا خاست و در حالی که به سوی اتاق پهلویی می رفت، صدا زد :حمیده خانم، آی حمیده خانم، بیا اینجا !شیخ نصرالله نزد ما به میهمانی آمده است».
مولف با چنین برخوردی تحسین آمیز از همان دیدار نخست شیفته شخصیت و رفتار نکومنشانه او می شود. بی دلیل نیست که درفردای بازی درنمایش «مرده ها» که مورد تکفیر پدر و انبوه عوام شهری قرار گرفته، تنها پناهگاه امن خود را در سایه چنین مرد فرهیخته دیده است.

در عنوان ماه رمضا ن به سال ۱۹۲۱ مرده ها اجرا می شود.

با درنظر گرفتن این که چند ماه پیش شیخ محمد خیابانی به دست حاکم وقت:
« مهدی قلیخان هدایت مخبرالسلطنه (۱۸۸۱ – ۱۹۵۴) ازمآمورین بلندپایه رئیس الوزرا بود .او در جنبش های آزادیخواهی ۱۹۲۰ به رهبری شیخ محمد خیابانی در آذربایجان، انقلابیون را به شکل وحشتناکی سرکوب کرد».
شیخ محمد خیابانی پس ازبه قتل رسیدن جنازه اش به دست اجامر واوباش حکومتی در کوچه و بازار گردانیده شده و سپس به خاک سپرده شد. هنوز رعب و وحشت آن جنایت بین مردم بر زبان ها بود و شخص میرزا جلیل و همه دست اندرکاران با همه سروصدایی که صحابه مسجد ومنبر و ملایان با انبوه عوام درمخالفت با اجرای نمایش مرده ها به راه بود، از سکوت حکومت، پی برده بودند که این مرد محیل سکوتش بی جا نیست و دنبال فرصت مناسبی ست که قتل و جنایتی دیگر به راه اندازد. درهمان روزها خبر دعوت رسمی میرزا جلیل محمد قلیزاده به باکو می رسد و همو در بازدید روزانه خبررا به علی آذری درمیان گداشته به زودی تبریز را ترک خواهد کرد.
علی آذری می گوید:

«انگار دیگی آب جوش بر سرم ریختند، سر جا خشکم زد، بی حرکت ماندم، وقتی شنیدم که این مرد نازنین که در عرض این چند ماه به او عادت کرده بودم، امروز و یا فردا، برای همیشه از تبریز خواهد رفت .به روشنی می دیدم که دستم از همه جا کوتاه است .سرم را پایین انداخته، حالتی ماتم زده و ناامید داشتم . – خوب …چرا حرف نمی زنی؟ صحبت کن میرزاعلی، چه خبر؟ چشمان اشکبارم نتوانسته بود از نظر تیز میرزا جلیل دور بماند»
جلیل محمدقلیزاده می گوید:
میرزا علی !تا چند روز دیگر راهی باکو خواهیم شد اگر دوست داری، می توانی همراه ما بیایی .تو در آنجا هر قدر که بخواهی می توانی نقش شیخ نصرالله را بازی کنی. آنجا هرگونه شرایطی فراهم است. کار دیگری هم می توانی پیدا کنی. من هم قول کمک به تو می دهم.

در عنوان الوداع تبریز . علی آذری همراه جلیل محمد قلیزداه وهمسراو حمیده خانم با قطارعازم باکو می شوند. از وضع ناگوار شهر و گرفتاری های اجتماعی آن دوران شمه ای اطلاعات مفید آورده که با تحولات و پیشرفتهای امروزی باکو قابل قیاس نیست.
درشهرهای مختلف در شغل معلمی سرگرم کار می شود که شرح آن دوران تدریس و برخوردهایش با برخی دانش آموزان را به اشاره توضیح داده است.
درطول ده سالی که درشغل معلمی در آن مناطق سرگرم بوده با تماس دائم با رفتاری سنجیده و درخور احترام، حرمت جلیل محمدقلی زاده را حفظ کرده تا :
«واپسین دیداربود .درست ده سال می شد که از تبریز به باکو آمده بودم . در میان کسانی که طبق تصمیم دولت برای ادامه تحصیل در لنینگراد انتخاب شده بودند، نام من نیز دیده می شد»
علی آذری به دیداراستادش می رود به عزم خدا حافطی. گوش می خواباند به صحبت های خیرخواهانه ش که بسی پندآموز است و سرشار ازدرک درست و دیدی بغایت باز، درگستره ی پیشرفت علم ودگرگونی ها در منزلت انسان خردگرا. یاد و یادمان هایشان گرامی باد

عناوین :
« طنزها ازعلی آذری درملانصرالدین» ، «یافته ها وشنیده ها درباره علی آذری» از پژوهشگر و نویسنده ی فروتن بهروز حقی ، «گفتگو با محسن شادرون برادر علی آذری» و تصاویر بیاد ماندنی از «بستگان و دوستان مولف» کتاب به پایان می رسد.

باسپاس از باقر مرتضوی که به هشیاری وخیرخواهی های انسانی اش، بازاندیشی ی خاطرۀ دهه های رو به خاموشی را مستند کرده و کارنامه فرهنگی خود را دراین دنیای وانفسای تبعید بارورتر کرده است.

کلاغ های پایتخت/رضا اغنمی

 

 

نام کتاب: کلاغ های پایتخت

 

مجموعه داستان

نام نویسنده: لیلا اورند
ناشر: نشر مهری – لندن
چاپ اول : ۱۳۹۷ لندن

 

 

نمایه کتاب نشان می دهد که این مجموعه داستان شامل هفده داستان کوتاه است که با داستان : «مسیو ابراهیم » شروع و با داستان «پنجره های ما» به پایان می رسد. دفتر شامل هشتاد و چهاربرگ است، با دو طرح زیبا و هنرمندانه در “روی جلد و پشت جلد” پنداری ماهرانه نقش القا گرمتن داستان ها را برعهده دارد.

 

برخی از داستان های این دفتر را برا ی بررسی برگزیده ام:

 

موسیو ابراهیم

نخستین داستان است و روایتگر، منتظرآمدن تراموای شهری دربروکسل است به سوی نیمکتی می رود برای نسشتن که ازبوی ناجور اطراف را نگاه می کند و می بیند کسی روی یکی از نیمکت ها درآن نزدیکی استفراغ کرده. می داند که با حضور مهاجران بیگانه درآن شهر اروپایی از این قبیل رفتارها کم نیست. در این حین مردی مست به او نزدیک شده و پس از معرفی که مراکشی ست می فهماند که درمستی زیاده روی کرده البته با زبان ایما و اشاره. ازاو می پرسد:
«ایرانی؟ آنگار که ری پیشانی ام اسم کشورم حک شده باشد. شاید مستی آدم را پیشانی خوان خوبی می کند. آیا این جسارت را به آدم می دهد سرصحبت را با کسی باز کند که تنها زبان مشترکش با او، زبان اشاره است. شاید هم نگاه های خاور میانه ای، زبان مشترک ما مردم خاور میانه است»
و سپس به فرانسه ناجور سخنانی درباره مراکش و ایران می گوید و از ح حمدی اسم برده با دستش اشاره به تفنگ زدن و کشتن را می فهماند.
«گفتم حمدی رو می شناسین؟ آشنا گفت: سی. سی. تلویزیون، الاخبار طححححران و باز دستش را شبیه تفنگ کرد و سرش را نشانه رفت . حدود دو سال ازماجراهای سال سیاه گذشته بود و دلم خوش شد که ظلم آن سال و سر و صدای تفنگ ها درخیابان ها هنوز در گوش مردمی ازدنیا زنگ می زند. از عرب ها کمتر کسی را دیده ام که از حمدی خوشش نیاید. یادم باشد که دریک نیمروز بی آفتاب در یکی از ایستگاه های تراموای بروکسل، یک پیر مرد مراکشی، تنفر خودش را از حمدی نشان داده است».
تراموای می رسد و راوی سوار می شود ، اما سخنان و رفتار پیرمرد مراکشی در اندیشه ی اوست و درآرزوی داشتن زبان مشترک که کاش می داشتند و از می پرسید:
«چه دیده است چه خوانده است، منظورش کدام یک از سرهایی ست که با تفنگ حمدی بی سیر وسامان شده.».
با یادی از نمایشنامه معروف: «موسیو ابراهیم و گل های قرآن» اثراریک امانوئل فرانسوی که درآ ن باموسیو ابراهیم ، مسلمان و «موموی» یهودی دستم را گرفته و در خیابان ها و پس کوچه های بروکسل گردانده بود».

درقلب جزیره

دومین داستان این دفتر است.
با دوستی کامیلیا نام ۲۵ ساله اهل کلمبیا که قرار است: با دوست پسر نروژی اش « درکلمبیا در جشن کوچکی با حضور خانواده خودش و همسرش ازدواج کند».
ازمهمان نوازی و وفاداری زنان کلمبیایی به همسر و خانواده به نیکی یاد می کند. همراه با شوهر آینده دومتری کاملیا درخانه دوستی مشترک که مهمان بودند خارج شده تا خودرا به آخرین اتوبوس برسانند. ساعت ۱۱ شب است. یک ماشین با بدنه وشیشه های سیاه در فضای سیاه شب جلوشان توقف می کند:
« حرکت نمی کرد و دری باز نمی شد و آدمی بیرون نمی آمد. مردمک ها می لرزیدند و سرم داشت می چرخید. بین نشستن و ایستادن و حرکت کردن و دویدن مردد بودم عرق سرد را روی پیشانی ام و بالا وپائین لب هایم حس می کردم. درمیان انواع حس های ناخوشایند و البته تکراری معلق بودم که متوجه لرزش چشم های کاملیا شدم. پیشر درباره ی مافیا درکلمبیا حرف زده بود» درفکر نجات و نجات بخش درآن فضای ترس و وحشت، حادثه ی فرار تعدادی از بچه ها درقلب جزیره در ذهنش جان می گیرد:
«روزقبل از انتقال ۶۹ جسد نوجوان به سردخانه ای دراسلو، بانو ابوبکر رشید، دختر ۱۸ ساله ی کُرد زیرباران با موهایی وز شده، پیراهنی آبکشیده و دمپائی های گلی، به گزارشگر تلویزیون در باره ی اردوی نوجوانان حزب کارگر وبرپا کردن چادرها و پیشرفت کاها توضیح می داد … . . . خیابان خلوت و عجیب تنها بودیم . . . مرد مومشکی تنهاتری آمد و سوارشد ماشین حرکت کرد»
کاملیا نفس راحتی می کشد و می گوید:
«یادم رفته بود این جا نروژه»

کلاغ های پایتخت

داستان گزنده و هشدار دهتده ای ست که با تامل و دقت بیشری باید خواند و کلاغ ها را شناخت و انگیزه های فرار از زادگاه و آشیانه های دیرینه شان. از رسانه ای بودن آلودگی هوای می گوید:
«مشکل پایتخت این ها نبود مشکل پایتخت جای خالی کلاغ ها روی شاخه ها بود » و ندیدن حتی یک چشم بینا که : «کلاغ های تنها یا همراه خانواده که گروه گروه از شهرشان خارج شدند».
آفرینش جهانی تمثیلی و بسی هنرمندانه از کوچ اجباری سال های اخیر:
« هیچ کس کلاغ های تنها یا همراه خانواده را ندید که گروه گروه ازشهرشان خارج شدند. برخی تکه پنیری دربقچه ای پیچیده و به سر چوبی بسته بودند و روی شانه های خود حمل می کردند برخی بچه های خودرا به منقارگرفته بودند. برخی دست خالی تر ازباد پرواز می کردند و تعدادی دیگر سیگاری بر منقار داشتند»
نویسنده، پرواز کلاغ ها وشاهین ها را مقابل هم قرار می دهد. با تمیز و درک درست، ویژگی های آن دو را می سنجد ومی گوید که:
«آن ها تخصصشان پرواز دربلند آسمان نیست یعنی مثل یک شاهین نمی توانند پرواز را به نمایش بگدارند وتوجه ها را به خود جلب کنند . . . در واقع آن ها هرگز نخواسته اند شاهین باشند. همه هدفشان این بوده که درکلاغی خود راسخ و ثابت پنجه باشد. گرچه پرواز . . . . . . به چشم نیامد اما آسمان را تکان داد. ازهمان روز دل آسمان ترک خورد و رگه های سیاهی در زمینه ی آبی ها حک شد. هیچوقت هم پاک نشد».
به روایت نویسنده ازقول: «خبرگزاری های بین المللی، ازباران کلاغ های سوخته درنزدیکی های پایتخت سوئد خبر دادند». جنازه سوخته ها درجاده ها، مزارع وپشت بام شهرها وسقف ماشین ها پراکنده بودند. حیرت آور این که : «گردن کلاغ ها با پیچ وتابی به سمت بالا خشک شده بود و منقارها همه رو به سمتی بود که آنها ازآن آمده بودند».
از پژوهشگران و پرنده شناسان گرفته تا روزنامه نگاران:
« به چرائی این اتفاق هیچ اشاره ای نکردند. آنها نامی ازپایتخت کلاغ ها نیزنبردند وگویا این که کلاغ های سوخته ازکجا آمده بودند به کار این محققان نمی آمد . فقط نوشتند تلاش کلاغ ها برای بالا نگهداشتن منقارخود هنگام رویاروئی آن ها با مرگ نشان می دهد آن ها حرف های نگفته ای داشته اند».

علیرضا و محمد

نویسنده درپس یادآوری سرگرمی های جوانان ازیکشنبه ای می گوید که بهار بود وهمگی عاشق بهار، قبلا برای آن روز برنامه ریزی کرده بودند:
«جوان بیست و دو ساله ی مرده ی ماهم از آن بالای روی شکاف دریاچه نمک می پاشید. زخم های من عجیب می سوزد».
درصحبتی درد دلگونه با همکار نروژی ازجوانان سوریه می گوید که :
«برای مردن ازهم سبقت می گیرند».
این همکارنروژی که دراین شهرکوچک شغل اصلی اشن یاد دادن تنفس مصنوعی به مردم است. غمخوار سیاهپوستان کنیا ، وشریک درد روزنامه نگاران چینی همدل و همدرد با بی لباس ها و بی غذاهای سومالی ست وبرای زندانیان سیاسی ایران شمع روشن می کند و دراین راه:
«همه توانش را برای دادن نفس های مصنوعی به مردم نقاط بیچاره دنیا گذاشته وازکارکنان عفو بین الملل دراین بالای دنیاست نمی فهمد چه می گویم. من حرف می زذم و برایش عکس ها و فیلم هایی ازتظاهرات مردم سوریه را دراینترنت پیدا می کردم اونگاه می کرد و تآسف می خورد و سرش را تکان می داد . . . . . . و نمی تواند درک کند چرا یک جوان بیست و دو ساله ی دانشجو دستبند سبزش را ازمچ دست باز می کند؛ به دستگیره ی در می بندد و با شوخ طبعی ای که مختص جوانان بیست و دوساله است با خانواده اش خداحافظی می کند» .
روایتی دارد دردناک درادامه داستان، گشودن سیاهه هایی ازفاحعه اجتماعی. ازنوزادی می گوید که بیست و دو سال پیش اواخر تابستان چشم به دنیا گشوده. جنگ پایان یافته بود ولی اثراتش هنوز باقی بود :
«ما از وقتی شکل گرفتیم سرمان را روی زانوهایمان گذاشتیم وفکر کردیم که همین فردا پدرمان به جنگ با دشمن می رود و کشته می شود مثل بچه های همسایه که پدرشان به جبهه رفته بود و برنگشته بود»
هروقت پدر این ها درکوچه را می زد بچه ها با سر و صدا به پیشواز پدر می رفتند، مادربچه ها را ازاین کار منع می کرده که درفکر بچه های همسایه دیواربه دیوار باشید که بی پدر و یتیم شده اند! می نویسد:
«ما پیش از اینکه خواندن ونوشتن بیاموزیم معنا و مفهوم کلمه ی شهید وشهادت واسیر و مفقود الاثر و جبهه و خط مقدم و بمباران شیمیادئی وجانباز و خون وخونریزی وزخم و جنازه و دست وپای قطع شده و مغز ازهم پاشیده شده وگازهایی که جای نفس را گرفته و هرآنچه با درد وبدبختی و مرگ ارتباط مستقیم داشت ازحفظ بودیم».
درجبهه معلوم نشده بود توسط کدامین سلاح و نفر پدر بچه های همسایه کشته شده.:
« اما من به وضوح می دانم که دست های جوان بیست و دوساله داستان ما، پس ازآن که تیربه پیشانی اش خورده بود چون پرهای رقصان پرنده ای که درهوا شکار صیاد می شود دراطرافش رقصیده بود. او سبک، مانند زیباترین پر زیباترین طاووس، درتاریکی دز خیابان های شهر محل تولدش روی زمین افتاده بود.

پائیز پرلاشزهر

در ابتدای داستان یادآوی نویسنده ازغلامحسین ساعدی دگرگونم کرد. بی اختیاریاد روزی افتادم که عمه قیزی روانش شاد، به من تلفن کرد رضا فوری بیا تهران غلامحسین را باخود ببر شیراز. می دانستم که پس از رهائی از زندان چند هفته ای مهمان دکتر پرویز اوصیاء بود که باخود برده بود به شمال. با اندک نگرانی از مادرش حال و احوالش را جویا شدم گفت بد نیست ولی زود بیا با خودت ببر ارخانه دور باشد بهتره. شبانه رفتم وفردا ظهر همراه ساعدی به شیرازبرگشتم. آن سال ها رئیس دانشگاه پهلوی شیراز شاد روان دکترفرهنگ مهرکه اززرتشتی های وفادار و مرد با وقار و شریفی بود. مهمانی یادماندنی درخانه خود به خاطراو داد که با سیاست روز ناخوانا بود. اساتید دانشگاه ازهر طبقه هم بودند. مطلقا صحبت سیاسی پیش نیامد . ساعدی گفت آمده ام اینجا برای دیدار دوستان همین. درهمان روزها بود که با کمک رئیس فرهنگ شیراز که نامش را فراموش کرده ام شاید آقای کجوری بودند؛ نمایشگاه جالبی هم برای برای هنرمند و استاد مینیاتورایران روانشاد جلال سوسن آبادی برپا کردند که مورد استقبال کم نظیر دانشگاهیان وهنر دوستان فارس قرارگرفت.
روزی درحین استحمام درخانه بود که غلامحسین مرا صدا کرد احتیاج به کمکی داشت برای پوشیدن لباس متوجه تنش شدم. نواری به رنگ خون دلمه بسته با برآمدگی پوست شکم با دوخت و دوزی وحشیانه! با بیم وهراس و درماندگی پرسیدم این چیه اطراف شکم ت؟ گفت سوغاتی ساواک! در دولت مشروطه و باقی قضایا . . .».
و نویسنده «کلاغ های پایتخت» مرا با خود به این خاطره کشانید عمر و قلمش مستدام باد.
درباره ی داستان «پائیزپرلاشز» نویسنده دربیست ونهمین سالمرگ ساعدی، درگشت وگذاری درآن گورستان کهن پاریس، زیر باران «چکشی» درآن بد خوابی، یک ساعته صحنه ی جالب و سنجیده ای آفریده، نه که رویائی بل که بخشی ازواقعیت روزمرگی را به نمایش گذاشته است؛ و مهمتر، ارج وقرب هنروهنرمند را دراین دوران آشفته وگم گشتگی های انسانیت، یادآورمی شود.
درخلوت و تنهائی، به داوری خود می پردازد:
در این دیدارازییلماز گونی واحمد کایا دوهنرمند برجسته ترکیه نیز یاد می کند که اولی ازکردهای ترکیه و کارگردان و فیلمنامه نویس مشهور و دومی آوازخوان با سابقه ای بسیار درخشان. روح همگی شان شاد و خاطره هایشان گرامی باد.

«پائیزپرلاشز.داشت ازرنگ ورو می افتاد. نمی دانم زمستان پرلاشزسرد است یا زمستان امامزاده طاهر کرج».
این بررسی همین جا به پایان می رسد.

ابراهیم در گلستان /مینا استرآبادی

«سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می‌پرستیدند»، این عبارت که بندی از شعر مشهور «ابراهیم در گلستان» نوشته احمد شاملوست، عنوان نمایشگاه عکس‌های نگار مسعودیست از مرضیه ابراهیمی، یکی از قربانیان اسیدپاشیهای زنجیره ای اصفهان. این نمایشگاه هفته گذشته و با استقبال گرم مخاطبان و با حضور چهره‌های فرهنگی و هنری از جمله بازیگران سینما و تلویزیون گشایش یافته است

به گفته نگار مسعودی، عکس‌های این مجموعه مستند اجتماعی هستند و در این نمایشگاه ۲۰ عکس از مرضیه ابراهیمی به نمایش درآمده است.
«مرضیه ابراهیمی»، زنی زیبا که زندگی‌اش و صورتش از آن روز، وقتی در خیابان توحید اصفهان بود و لحظه‌ای شیشه خودرو را پایین کشید تا گرما را دور کند، دو نیمه شده، یکی از قربانیان اسیدپاشی زنجیره‌ای اصفهان است. تصویر صورت نیمه‌سوخته مرضیه سال گذشته بود که بیشتر از همیشه دست به دست شد؛ تصویری که او را در لباس سپید عروسی نشان می‌داد، با لبخندی به پهنای صورت و امیدی که در چشم‌های سبزش پیدا بود. آن عکس حالا یکی از عکس‌هایی است که در نمایشگاه «سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می‌پرستیدند»، گوشه دیوار گالری تابستان خانه هنرمندان نشسته.

او در حاشیه این نمایشگاه به خبرنگاران گفته است: «بعد از آن اتفاقی که برای من افتاد، بعد از این‌که از داغی عمل‌های جور و واجور درآمدم و حال‌واوضاعم یک‌جورهایی یخ کرد، از خودم سوال کردم که خب حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ می‌خواهی همچنان قربانی بمانی و همه نگاهت کنند یا نه، می‌خواهی یک زندگی معمولی داشته باشی. انتخابت چیست؟ مدام درگیر این بودم که باید چه کار کنم؟ چون از نگاه مردم انرژی منفی زیادی می‌گرفتم و دلم می‌خواست اتفاقی بیفتد و من با این اتفاق ترجیحا هنری به مردم بگویم که همه چیز به صورت سالم نیست، باید دیدمان را کمی بالاتر ببریم و به آدم‌ها با ظاهر متفاوت، به‌طور منفی نگاه نکنیم؛ مثلا آدم‌های معلول، کسانی که ظاهرشان دفرمه است و … نیاز به این دارند که آنها را به صورت ‌ عادی ببینند و من این موضوع را با این نمایشگاه شروع کردم. ما یک‌سال‌ونیم پیش این عکس‌ها را گرفتیم، ولی خب اجازه نمایش داده نشد و کمی برای مجوز آن سختگیری شد. ما واقعا می‌خواستیم این موضوع حذف نشود؛ این‌که اسیدپاشی وجود دارد و دلایل ساده و بسیار مضحکی هم دارد. نگاه مردم باید دراین‌باره تصحیح شود و دوم قانون اسید است که باید درست و درمان‌تر روی آن کار کنیم.»

بازارچه کتاب .. صادق چوبک، دریای همیشه طوفانی /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

دریایی که همیشه طوفانی بود

نویسنده: محمد رضا اصلانی
ناشر: مروارید
تعداد صفحات: ۱۵۸ صفحه
قیمت: ۱۵۰۰۰ تومان

 

این کتاب شامل سه مقاله از این نویسنده درباره زندگی و آثار چوبک و سه پیوست درباره این نویسنده است.
مقاله نخست با عنوان پیرمردی که خاکستر وجودش را به اقیانوس سپرد و مقاله دوم با عنوان نویسنده‌ای که قلمش را در جوهر خون ما فرو برد و مقاله سوم با عنوان سال شمار زندگی و آثار صادق چوبک در این کتاب درج شده است که در آنها در کنار نگاه وشرحی به زندگی و احوال این نویسنده درباره سرنوشت و آثار او و نیز ریخت شناسی آثار او از منظر نقد ادبی و درون‌مایه نیز صحبت شده است.
در سه پیوست این کتاب نیز تصویری از صادق هدایت در کنار چوبک و نیز داستان شیرمحمد به قلم پرویز رسولی که با نگاهی به رمان تنگسیر نوشته شده است و داستان اسائه ادب نوشته صادق چوبک که به هدایت تقدیم شده است درج شده است.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: داستان‌های چوبک با وجود ظاهری ساده و ساختی محکم، زبانی هوشمندانه و درون مایه‌ای کوبنده دارند. در این داستان‌ها انسان‌هایی عادی و شاید بی‌ارزش مدتی زندگی می‌کنند، پلشتی‌ها و محرومیت‌ها را تجربه می‌کنند و در پایان مانند کرمی بی‌خاصیت، در جبریتی محتوم له می‌شوند و به محاق فراموشی می‌روند. در مطالعه داستان‌های چوبک، خواننده صرفا احساس لذت نمی‌کند و حالتی متناقض در او ایجاد می‌شود؛ حالتی آمیخته از لذت؛ ترس و بیم. چوبک با نگاهی بی‌ترحم در نقل حوادث داستان‌ها نظر نمی‌داد، جانبداری نمی‌کرد و در کمال بی‌طرفی فقط توصیف می‌کرد. برخی از شخصیت‌های اصلی داستان‌هایش را از میان میمون‌ها، سگ‌ها، موش‌ها، مرغ‌ها و خروس‌ها بر می‌گزید. در عرصه داستان این حیوانات نه موجوداتی منفعل و بی‌احساس که مانند انسان شخصیت‌هایی تنها، مضطرب و ناکام در امور بودند. چوبک اعتقاد داشت نویسنده باید زیاد بخواند و مصالح کار خود را با خواندن، فکر کردن، به یادآوردن و منظم ساختن آنها آماده کند. خود چه بسیار شب‌ها که با مدادهای تراشیده، ساعت‌ها می‌نوشت، پاک می‌کرد و دوباره می‌نوشت تا نوشته‌اش صورت مطلوب بیابد. آن چیزی را می‌نوشت که نیاز زمانهاش بود. در ادبیات به دنبال کسب پول و شهرت نبود. از خوانندگان آسان‌پسند بیزار بود و اعتقاد داشت آنها نباید آثارش را بخوانند.

 

 

 

تکوین طبقه کارگر در انگلستان

 

نویسنده: ادوارد پالمر تامپسون
مترجم: محمد مالجو
ناشر: انتشارات آگاه
قیمت: ۷۵۰۰۰ تومان
تعداد صفحات: ۹۵۲صفحه

 

ادوارد پالمر تامپسون در تکوین طبقه کارگر در انگلستان، برخلاف سایر نحله‌های تاریخ‌نگاری، از منظر خبرگان و نخبگان و نهادهای قدرت به تاریخ نمی‌نگریست. نگاه او به تاریخ از “پایین” بود، از منظر فرودستان و تهیدستان. عبارت مشهورش را همه خوانده‌ایم: “می‌کوشم” قربانیان گذشته را “از خفت فراوانی که نسل‌های بعدی بارشان کرده‌اند برهانم”. تاریخ اجتماعی برای او مطالعه سنت‌ها و مبارزه‌های مردم عادی بود و ازاین‌رو سیاست را نه منازعه میان نخبگان رقیب بلکه غالباً تضاد طبقاتی میان فرادستان و فرودستان می‌دانست…. تامپسون اگر به روایت کلان می‌رسید، تکیه‌اش بر گستردگی داده‌های خُرد بود، انبوهی از داده‌های تجربی کاویده‌شده. در این روایتِ کلان می‌شد صدای بی‌صدایان را شنید. صدای تهیدستان و فرودستان…. ترجمه فارسی تکوین طبقه کارگر در انگلستان گرچه پس از پنجاه‌واندی سال به دست خوانندگان فارسی‌زبان می‌رسد، اما سال‌هاست که می‌توان ردپای تامپسون را در کار تنی چند از مورخانی یافت که پژوهش‌شان درباره گذشته‌های دور و نزدیک ایران بوده است…. در تاریخ‌نگاری ایران که عمدتاً تخته‌بند تاریخ‌نگاری‌های ملی‌گرایانه و آیینی و استالینی بوده است، ترجمه فارسی اثر بزرگ تامپسون ستودنی است. (برگرفته از پیش‌گفتار یرواند آبراهامیان بر ترجمه فارسی)

 

 

 

پندهای ناشنیده

 

نویسنده: زکریا تامر
مترجم: غلامرضا امامی
ناشر: انتشارات کودکان یزد
تعداد صفحات: ۵۰ صفحه
قیمت: ۲۵۰ هزار ریال

 

این کتاب برای گروه سنی «ج» منتشر شده و حاوی داستان‌های کوتاه با موضوعات مختلف برای کودکان است که بعضی از آن‌ها از زبان حیوانات نقل شده است.

ازجمله داستان‌های این کتاب می‌توان به «گیاه آبی‌رنگ»، «پرندگان شنا می‌آموزند»، «گاو عصبانی»، «تنبلی»، «پزشک»، «قضاوت خورشید»، «مادران»، «تمساح بال‌دار»، «دستمال سیاه در آسمان آبی»، «ماهی نادان»، «سنجاب پرچانه»،‌«خالق صحراها»، «گوسفند چاق» و «خروسی که آواز نمی‌خواند» اشاره کرد.

زکریا تامر نویسنده جهان عرب در سال ۱۹۳۱ در دمشق زاده شد و ساکن آکسفورد است. او از سال ۱۹۵۷ نوشتن داستان کوتاه را آغاز کرد و از سال ۱۳۹۶۰ تا ۱۹۶۳ مدیر دایره نشر در وزارت فرهنگ سوریه شد و پس از آن سردبیر مجله‌هایی مانند «الموقف العربی»، «المعرفه» و نیز مجله ای برای کودکان به نام «رافع و اسامه» شد. داستان‌های او به بیشتر زبان ها برگردانده شده و جوایز فراوانی را نصیبش ساخته است. داستان‌هایی آمیخته از طنز و واقعیت، گذشته و حال، که سبکی نو در ادبیات جهان پدید آورد. از وی پیش از این کتاب‌های «رعد» و «بهاری خاکستری» با ترجمه غلامرضا امامی در ایران انتشار یافته است.

در آغاز کتاب مقدمه‌ای به قلم نویسنده برای نسخه ترجمه‌شده ارائه شده است، زکریا تامر در بخشی از آن نوشته است: «همواره تلاش کرده‌ام طوری بنویسم که خواننده‌ام نه خسته شود و نه وقت او را با درازه‌گویی تلف کنم. البته داوری نهایی این سخن با طیف خوانندگانی است که تلاش‌های مرا موفق یا ناموفق ارزیابی می‌کنند.

اکنون که کتاب من با عنوان «پندهای ناشنیده» به زبان فارسی منتشر می‌شود، امید دارم که موفقیتی به همراه داشته باشد و دوستان جدیدی بیابد. دوستانی دوستدار کلمه، کلماتی که پل می‌شوند برای ارتباط بافضاهایی تازه از تک تک افراد بشر می‌خواهند که برای پدید آمدن زندگی شایسته نام انسان تلاش کنند.»

غلامرضا امامی، نویسنده و مترجم کودک و نوجوان است که تا بحال بیش از ۴۰ اثر تالیفی و ترجمه در کارنامه‌اش دارد. از آن‌جمله می‌توان به: «آبی کوچولو، زرد کوچولو»، «بامزه در فارسی»، «لبخند بی لهجه»، «راز قلعه»، «سفر کک و مک»، «سال پرکار» و «تخم مرغ عجیب» اشاره کرد.

 

 

افسردگی

 

نویسنده: کوام مکنزی
مترجم : بابک سراسکانی
ناشر: هرمس
تعداد صفحات: ۱۶۸ صفحه‌
قیمت: ۳۰۰۰۰ تومان

 

جان‌های افسرده برآمده از جهان در تنش و افسرده‌ی امروزند. افسردگی بیماری رایجی در جهان است، بسیاری از شخصیت‌های معروف به افسردگی دچار بوده‌اند و شاید نامی‌ترین آنها چرچیل باشد که افسردگی را سگ سیاه خودش می‌نامید. اما رشد چهار برابری افسردگی در سه دهه‌ی اخیر، ایران را در میان پنج کشور اول جهان از نظر ابتلا به افسردگی قرار داده است. مهاجرت فراگیر از روستا به شهر، تجربه‌ی شتابزده‌ی مدرنیته، کمرنگ‌شدن مناسبت‌های جمعی و به همین نسبت کم‌شدن حمایت‌های جمعی، استرس فراگیر به‌موجب ناکامی‌ها و مسائل معیشتی از عوامل این رشد سریع عنوان شده است. علت این امر هرچه باشد، افزایش نرخ خشونت، به‌عنوان تابعی از افسردگی، در جامعه در سطح خشونت خانگی، فیزیکی، کلامی تا عاطفی تأمل برانگیز و زنگ هشداری است که آگاهی‌بخشی درباره‌ی این بیماری را ضروری می‌کند.
کتاب «افسردگی»، اثر کوام مکنزی شامل اطلاعات جامع و ارزشمندی در زمینه‌ی افسردگی و مسائل مربوط به آن است. مکنزی، روانپزشک و استاد دانشگاهی است که در طی سال‌های فعالیت حرفه‌ای خود با انتشار صدها کتاب و مقاله به افزایش شناخت عمومی از بیماری‌های روان کمکی شایان کرده است. او در این کتاب لحن ساده‌ای را برگزیده و مطالب را با رویکردی علمی بیان کرده است. در سه فصل ابتدایی کتاب، افسردگی تعریف شده و علت‌ها و انواع آن معرفی می‌شود. پنج فصل بعدی به رویکردهای مختلف کمکی از خودیاری، رویکردهای تخصصی درمان روان تا درمان با کمک پزشک عمومی پرداخته شده است. در اینجا اطلاعات جامعی در خصوص داروهای مخصوص انواع افسردگی، موارد تجویز و عوارض جانبی آنها به تفصیل ارائه شده است. در نهایت، فصل‌های پایانی به مسائلی چون ارتباط جنسیت، سن، داغدیدگی با افسردگی و راهنمایی مختصری درباره‌ی کمک به دوستان و اعضای خانواده اختصاص یافته است.
مکنزی در این کتاب برخی از باورهای عمومی غلط در ارتباط با افسردگی، نحوه‌ی مواجهه ما با خدمات درمانی، بیمار و مسائل مربوط به افسردگی را بیان کرده است. از این میان می‌توان به مسائلی چون بی‌توجهی به افسردگی در کودکان، رهاکردن درمان از روی ناامید شدن از یک روش درمانی یا تجویز به‌خصوص، تلاش نامناسب به نیت تسلی‌بخشیدن به فرد داغدار؛ برای مثال با برشمردن خوبی‌های فرد متوفی و اجازه‌ی صحبت‌های ناراحت‌کننده را به او ندادن، بی‌توجهی یا دست‌کم‌گرفتن خطر خودکشی در کسی که در معرض آن است، استفاده‌ی خودسرانه از داروهای گیاهی با باور اشتباه به اثر جادویی آن یا در نظر نداشتن امکان ایجاد تداخل دارویی، استفاده‌ی خودسر از داروهای ضداضطراب که می‌توانند اعتیادآور باشند، اشاره کرد. از این میان دو مورد را به اختصار توضیح می‌دهم.
این روان‌پزشک، شیوه‌های درمانی را به سه نوع درمان روان‌شناختی، دارویی، جسمی تقسیم‌بندی و درباره‌ی هر یک توضیحات جامعی ارائه می‌کند. در این میان، به تردید برخی بیماران در مورد مصرف داروهای ضدافسردگی اشاره می‌کند و می‌گوید: «اگر در مصرف داروهای ضدافسردگی تردید دارید، به یاد داشته باشید که پزشکان برای فریب‌دادن بیماران داروهای ضدافسردگی را تجویز نمی‌کنند. ممکن است غیرممکن باشد که بتوانید بدون استفاده از این داروها از پس مشکلاتتان برآیید». همچنین به تصور شوک‌درمانی به‌مانند شکنجه‌ای قرون وسطایی و برآشفتن منتقدان از خشونت بار بودن این روش را طرح می‌کند. سپس ضمن بیان کارامدی و بی‌خطری ـ تا جایی که در افسردگی‌های بعد از زایمان هم توصیه می‌شود ـ این روش، تصویر کلیشه‌ای شوک‌درمانی را با تصویری بسیار متفاوت جایگزین می‌کند که در آن در حین گذشتن جریان برق از سر فردی که تحت بیهوشی خفیف قرار گرفته است، فقط حرکتی خفیف در انگشت پا مشاهده‌شدنی است.

تجدد در چـــوبـــــک /رضا براهنی

آینده همیشه ما را غافلگیر مى‌کند و به گذشته معناهایى مى‌دهد که در خود گذشته از آنها غافل مانده بودیم. زن جوان امریکایى حالا در یکى از غروب‌هاى سال‌هاى آخر دهه‌ چهل درخت‌هاى حیاط شیب‌دار را آب داده. چمن سایه‌دار از تازگى برق مى‌زند. آفتاب مى‌خواهد بپرد. زن برگشته طرف خانه و صادق چوبک مرا به عروسش‏ معرفى مى‌کند. قدسى خانم پوست روشن و چشم‌هاى روشن‌ترى دارد. میز را چیده. عکس‏ گنده‌ چوبک با عبارت انگلیسى man river [رود- انسان] آن بالاست.

آن‌ورتر عکس‏ هدایت است با همان عینک و سبیل و کروات که پسر دو سه ساله‌ چوبک بغلش‏ نشسته، و لابد همین بچه بعدها شوهر آن زن امریکایى خواهد شد. و شاید برادرش‏. اما عکس‏ به تاریخ خواهد پیوست. این را هم آن موقع نمى‌دانستیم و حالا در این گیرودار آینده در گذشته مى‌دانیم. من با زن جوان امریکایى چند کلمه بیشتر ردوبدل نمى‌کنم و محال است پیش‏بینى کنم که روزى در شهر تورنتو به شنیدن صداى قدسى‌ خانم به‌ یاد آن آفتاب لب بام و آن چمن سایه‌روشن و آن زن جوان امریکایى خواهم افتاد.

از کجا مى‌توانستم تصور کنم که در یکى از روزهاى اواسط تیرماه ٧٧، یعنى قریب سى سال پس‏ از آن معرفى، همان زن، مشت خاکستر بیجان نویسنده‌ «چرا دریا توفانى شده بود؟» را روى جغرافیاى مخدوش‏ و پیش‏بینى‌ناپذیر اقیانوس‏ خواهد افشاند. البته نه به آن صورت که واسطه-زن آن قصه، بچه‌ زیور را به‌بهانه حرامزادگى در بوشهرِ قصه‌اى به آن زیبایى براى آرام‌کردن دریا در آب انداخت؛ و چهره‌ کهزاد را چطور ممکن است به شنیدن آن خبر فراموش‏ کنم؟ شاید غیظ و غضب «ال‌نینیو»، «مادر» اقیانوس‌هاى آلوده در کالیفرنیا، که دو سه ماه پیش‏ تعدادى خانه و کاخ و حتى جاده و تپه را بلعید، پیش‏ از موعد سراغ آن هشتاد و دو ساله مرد مهاجر نیز که از چند سال پیش‏ کور شده بود و حالا مى‌رفت که کر‌و‌لال هم بشود، آمده بوده و او را از جهان زندگان مى‌طلبیده و چوبک از او فرصتى چندماه خواسته تا برسد به ١٣ تیرماه ٧٧، و قدسى خانم، همسرش‏، به من در شب ١۵ تیرماه مى‌گوید که امروز روز تولد صادق است، روز جمعه رفت، زنده بود، امروز پا به هشتادوسه‌سالگى مى‌گذاشت، ولى دیگر بیش‏ از این نباید زجر مى‌کشید، خلاص‏ شد، دیگر قلب و کلیه و مغز رهایش‏ کرده بودند؛ و این‌ها را که مى‌گوید چشمم به یادداشتى مى‌افتد که پسرم ارسلان نوشته، مربوط به چهارماه پیش‏تر، که آقاى چوبک collect تلفن کرده. و بعد که تلفن مى‌کنم صدایش‏ را مى‌شنوم، پس‏ آن زمان هنوز زبان در دهان مى‌چرخیده.

«اگر نیایى دیر میشه»! مى‌گویم: «ویزا ‌نمى‌دهند چوبک جان!» و چرا تلفن collect؟ و دیر مى‌شود. شد. براى شصتمین سالگرد عروسى‌اش‏ هم که چندماه پیشتر تلفنى دعوتم کرد، دیر شده بود، و براى ده‌ها وظیفه‌ حیاتى دیگر نیز دیر خواهد شد. و حالا دریا آرام است. واقعا؟ قدسى خانم مى‌گوید بدبین شده بود به همه‌چیز. تنها بود، یک ماهى بود توى بیمارستان بود، یک ماه هم توى یکى از این خانه‌هاى سالمندان. من هم پیر شده‌ام. صادق از من فقط دو سال بزرگتر بود. با آن چهره‌ روشن و چشم‌هاى روشن‌تر. عمر عروسى صادق و قدسى از همه‌ عمر من دو سال کوچک‌تر است. صورت چوبک به من نزدیکتر است. قدسى خانم خانه را همین هفت هشت سال پیش‏ که آمد، فروخت: «در پاییز ١٣٣٢ یک تکه زمینى واقع در دروس‏ به مساحت ١٠٠٠ متر از حاجى مخبرالسلطنه هدایت از قرار مترى شش‏ تومان نود و نه ساله اجاره کردم، با اندوخته‌ کوچکى که داشتم و وام از بانک و چند وام شرافتى دیگر از دوستان خانه را به سقف رساندم. و در زمستان آن سال به آنجا کوچ کردیم ولى هنوز خانه ناتمام بود که سال‌هاى بعد نواقص‏ آن را تا آن جا که ممکن بود رفع کردم.» خانه، خانه‌ ایده‌آل یک نویسنده بود، وسیع و پاکیزه. در سال ٣٢ دروس‏ باید برهوت بوده باشد، نمى‌دانم. معاملات ملکى همسایه‌ ما، خانه را همان هفت یا هشت سال پیش‏ از قدسى خانم خرید و سه ماه بعد دو سه برابر فروخت و حالا حتما خانه را خراب کرده‌اند، سروها را انداخته‌اند و به جایش‏ برجى‌ برافراشته‌اند که نگو. کتاب‌ها. کتابخانه، هم نیم‌طبقه مانند بالا بود و هم روبه‌روى سالن نشیمن.

چوبک سلیقه‌اى بیش‏ از جلال در رسیدن به زمین وقفى نشان داده بود. ولى کوچه منتهى مى‌شد به خود مسجد و گورستان هدایت، و من زمانى تک‌تک آن قبرها را وارسیده‌ام، و گورستان را با آن درخت‌هاى بلند؛ و خانه‌ها و آپارتمانى که در اطراف مى‌ساختند نمى‌خواستند مشرف به گورستان باشد. به قبرها رسیدگى نمى‌شد. همه مال خاندان هدایت بود. سراسر منطقه از موقوفات آن خانواده بود که نود و نه ساله به این و آن واگذار مى‌شد. و قبرستان هنوز زیبا بود، با آن درخت‌هاى بلند. و مردم شیشه‌هاى آپارتمانهاى اطراف را رنگ مى‌کردند که مشرف به آن قبرها نباشد.
خانه بیژن جلالى هم همان طرف‌ها باید باشد. و بعد کتابخانه را چه کردند؟ کتابخانه‌اى که ذهن چوبک بود. متمرکز در یک‌جا. منحنى ذهنش‏ بود. اصلا به شگفتى، عظمت و متضاد این قبیل چیزها در مورد آن ذهن‌کارى ندارم- کار دارم به این: کتابخانه باید حفظ مى‌شد، همین قدر مى‌دانم که نشد. لابد هر جلدش‏ در جایى خاک مى‌خورد، مثل هر ذره‌ خاکستر آن جنازه که حالا در جلگه‌هاى بى‌زمانِ زیرین اقیانوس‏، در کنار قشقرق بى‌امان نهنگ‌ها آب مى‌خورد.
نیش‏ احساساتى پریان دریایى از آن ذره‌ها دورى مى‌کند که مبادا زهر آن شیاد اعماق و روان آدمى پری‌هاى دریا را جان به سر کند.

چگونه مى‌توانستم تصور کنم که مردى که درست روبه‌رویم مى‌نشست، در همان روزها و سال‌هاى نیمه دوم دهه‌ چهل، و مدام خاطراتش‏ را توى دفترهاى بزرگ جلد کلفت و قطور، حرف به حرف و کلمه به کلمه مى‌نوشت، تو هم مى‌نوشت و مراقب بود که جوهر قلم فرّار نباشد که مبادا در آینده کلمه‌اى محو و ناخوانا باشد، روزى کنار آتش‏ خواهد نشست و به قدسى خانم درباره آن یادداشت‌ها حرف آخر را خواهد زد: همه‌شان را وردار بیار بسوزان. و زن به دستور شوهر همه‌ خاطرات و گزارش‏ ایام را خواهد سوزاند. آدمى به آن دقت چه‌طور حاصل پنجاه یا شصت سال دقت، قضاوت و تمرکز حافظه را در کمتر از دو ساعت خاکستر کرده است! چیزى نمانده جز «آهِ انسان» که کتاب شده، در نیامده، دربیاید برایت مى‌فرستم. زنى به سفارش‏ او آثار پس‏ از سنگ صبور را خاکستر کرده، زنى دیگر خود او را. قدسى خانم مى‌گوید: اطمینان نداشت که پسرها به وصیتش‏ عمل کنند.

عروس‏ را کفیل سوزاندش‏ کرد. در ذهن صادق چوبک چه مى‌گذشت؟ بخشى از خاطرات مربوط به هدایت چاپ شده. صفحاتى از این بخش‌ها را قبلا در همان «ریو‌یرا»‌ى قوام‌السلطنه سابق برایم خوانده بود. اما اگر آن خاطرات ایام در همان اواخر دهه‌ چهل سه یا چهار جلد بوده باشد، قاعدتا در طول این سى‌ودو سال گذشته باید دست‌کم به دو برابر این مقدار رسیده باشد. این خودسوزى و متن‌سوزى از کجا سرچشمه مى‌گرفت؟ نویسنده گویا از درون کور، از درون لال، از درون کر مى‌شود، آیا از دست‌دادن حواس‏ بخشى از فن نگارش‏ متن نیست؟ یا مرگ‌آگاهى بخشى از آرزوى انسان نیست؟ «مى‌سازد و باز بر زمین مى‌زندش» درباره نویسنده هم صادق نیست؟ خود مى‌نویسد و خود نابود مى‌کند. دیگر به کسى مربوط نیست. یک بار در «دکتر‌شریفى»ى آزاده‌خانم و نویسنده‌اش…، این تجربه را داشته‌ام. گفته بودم یا مى‌گذارند منتشرش‏ کنم، یا صحنه‌ آخر را به همان صورت که نوشته‌ام اجرا مى‌کنم، یا مى‌روم خارج و چاپش‏ مى‌کنم. ما هر کدام یک آشویتس‏ خصوصى با خود داریم. «گاه ساعت‌ها با دفترهاى جالبى که از روزگار گذشته دارد خلوت مى‌کند. گاه تکه‌اى از آن را بر محرمى فرو مى‌خواند.» چوبک شاید اولین و تنها نویسنده‌ ایرانى است که روزنامه‌ خاطرات نوشته به طریق دقیق روزانه. تنى چند از ما این دفترها را دیده‌ایم. وقتى اوقاتش‏ تلخ است مى‌گوید: «براى کى چاپ کنم؟ این دفترها را من در شرایط دشوار در تهران مى‌نوشتم. داده بودم از آهن سفید صندوقى برایم درست کرده بودند توى حیاط خانه چال کرده بودم و با این همه شب از ترس‏ اینکه اگر بیایند و اینها را پیدا کنند و مرا آزار بدهند خوابم نمى‌برد. به هزار حقه آنها را آورده‌ایم اینجا و حالا وقتى به آنها برمى‌گردم، به ایران برمى‌گردم، دلم تنگ مى‌شود و حالم بد.» پیرمرد دلش‏ براى خانه‌ دروس‏، حیاط و باغچه و دفترش‏ تنگ شده و ساعت‌هاى سختى را در خیال خانه مى‌گذراند.

چوبک چه چیز را مى‌خواست نابود کند؟ چه چیز را نابود کرده؟ اگر مطالب آن گزارش‏ ایام از نوع مطلبى باشد که او درباره‌ دوستى‌اش‏ با صادق هدایت، در شماره‌ مخصوص‏ هدایت در دفتر هنر چاپ کرده، کسى با آنها مشکلى پیدا نمى‌کرد. پس‏ ترس‏ چوبک از چه چیز بوده؟ آیا خانم چوبک همه‌ آن مطالب را خوانده؟ آیا مى‌توان از خانم چوبک که زنى است بسیار هم باهوش‏ و حواس‏، حتى در سن هشتاد، خواست آنچه را که او از محتویات آن دفترها مى‌داند، بنویسد. و یا در نوار بگوید و بعدا کسى آنها را پیاده کند و به چاپ بسپارد؟

گمان نمى‌کنم آن ذرات پراکنده در اقیانوس‏ اعتراضى داشته باشند و یا روان چوبک و یا خاطره‌اى که از او در ذهن قدسى‌ خانم هم هست، ناراحت شود. در آن حشر و نشرهاى طولانى دهه‌ چهل، چوبک مدام از آن دفترها صحبت مى‌کرد. «سنگ صبورِ» شخص‏ چوبک آن دفترها بود. به خود من مى‌گفت: «وقتى بخوانى مو بر اندامت راست مى‌شود.» ما عین جملات را نمى‌توانیم به یاد داشته باشیم. آدم، مخصوصا یک نویسنده باید احمق باشد که به‌خاطر ملاحظه‌ این و آن، و حتى عوض‏‌شدن ذهنش‏ نسبت به یک نویسنده‌ دیگر مدام سند خیانت به او به چاپ دهد. آنها سند خیانت هم نخواهد بود، بلکه سند حماقت خواهد بود. و چوبک به‌رغم اینکه تعدادى از آدم‌هاى دو سه نسل سرکوفت هدایت را به او زدند و مى‌خواستند او را سر قوز بیندازند، هرگز حاضر نشد کلمه‌اى علیه هدایت بنویسد و بگوید.

سهل است که سراسر تحسین و تمجید گفت و بر تأثیرى که از انسانیت هدایت پذیرفته بود، مدام تأکید کرد و به‌رغم اینکه، به‌قول خود، هرگز جمال‌زاده را ندیده بود، جز تمجید و تحسین از خدمتى که جمال‌زاده به قصه‌نویسى فارسى کرده بود، بر زبان نیاورد. مدام صحبت از این مى‌کرد که هدایت چقدر کشورش‏ را دوست مى‌داشت. حتى یک کلمه از دهان پیرمردى مى‌شنید که قبلا نشنیده بود، به‌رغم روح نومید و افسرده‌اش‏ گل از گلش‏ مى‌شکفت، و مى‌گفت که هدایت شخصا از زور و ستم و قلدرى نفرت داشت و علت خودکشى‌اش‏ را رسما حکومت مى‌دانست. آیا شگفت‌آور نیست که هر چهار بنیانگذار قصه‌نویسى در ایران، جمال زاده، هدایت، علوى و چوبک دور از کشور خود و در اطراف و اکناف جهان مرده باشند؟ قلم قصه را این چهار نفر به دست نویسندگان سه نسل داده‌اند، مى‌گفت هدایت از همه‌ آدم‌هاى همسن و سال خودش‏ در ایران باسوادتر بود، ولى همه‌ آن فضلاى پاچه ورمالیده مدام پشت سرش‏ صفحه مى‌گذاشتند، و وقتى که رفت نه اعضاى خانواده هدایت مى‌خواستند برگردد و نه آنهایى که سینه‌شان را براى ادبیات ایران چاک مى‌کردند. مى‌گفت مى‌گفتند «قرمپوف» رفت، به دلیل اینکه هدایت در قصه‌اى گوینده‌ اول شخص‏ قصه‌اش‏ را «قواد» خوانده بود. و این را آنهایى مى‌گفتند که آن چهار کلمه‌اى هم را که مى‌دانستند از او آموخته بودند.
اما طبیعى است که حرف‌هایى از این دست نبود که صادق چوبک را مجبور به آتش‏‌زدن به مالش‏ کرده باشد. در نویسنده اجبار اعتراف هست. بهتر است من انگلیسى این عبارت را هم بنویسم compulsion to confess. به‌نظر من چوبک به آن دفتر مثل یک کشیش‏ مى‌نگریست. به آن اعتراف مى‌کرد. ولى فقط اعتراف نمى‌کرد. حتما اعتراض‏ به اعتراف هم مى‌کرد. و شاید اعتراض‏ صرف هم مى‌کرد. من از او خواهش‏ کردم که به کانون بپیوندد. نپیوست: «به کسانى که علیه زور مبارزه مى‌کنند، احترام مى‌گذارم. ولى من فقط مى‌نویسم. در ذاتم نیست که چیزى در کنار کسى دیگر امضاء کنم.» چوبک، شخصا فردگرا بود. من یا در شرکت نفت مى‌دیدمش‏، در تخت‌جمشید آن زمان و طالقانى این زمان. و یا در ریویراى قوام‌السلطنه‌ آن زمان و نوفل لوشاتوى این زمان، یا در ماشینش‏، که گاهى تنهایى و گاهى با قدسى خانم مرا مى‌رساندند به منزلم در سه راه یوسف‌آباد آن زمان و یادم نیست چه چیز این زمان، و یا مى‌رفتیم به منزل چوبک در همان دروس‏. روى هم کم‌حرف بود و خوش‏خنده. و هزار جور آدم مى‌شناخت و همه را با یک جمله، عبارت و یا حداکثر چند جمله معرفى مى‌کرد. چاق بود، البته نه‌چندان زیاد که مانع حرکت فرزش‏ شود. و گاهى که غروب‌ها با تاکسى و حتى گاهى با اتوبوس‏ مى‌رفتم چهارراه قنات و کوچه‌ هدایت و بعد همان بن‌بست روزبه، چوبک نیم‌شلوار تنش‏ بود، با پیرهن اسپورت، و یا بدون پیرهن اسپورت و نیم تنه‌ى لخت و سروها و گل‌هایش‏ را آب مى‌داد. حالا در چند قدمى خانه مدرسه‌اى هست که به‌گمانم آن موقع نبود، و من در آن زمان قبرستان ته خیابان را ندیده بودم. بعدها هم نمى‌دانم چرا، پس‏ از دیدن قبرستان، آن را به صادق هدایت نزدیک‌تر دیدم، تا صادق چوبک.

منبع: شرق

اندکی «عدالت» چهل و پنج سال پس از جنایت/ رهیار شریف

۴۵ سال پس از خاموش شدن صدایی که از زاغه‌های حومه سانتیاگو شعله کشید، ۴۵ سال پس از شکسته شدن دستهای یک خنیاگر کولی در استادیوم ورزشی شیلی و ۴۵ سال پس از به گلوله بستن صدای بی صدایان، دادگاهی در شیلی هشت نظامی بازنشسته را به جرم دست داشتن در قتل ویکتور خارا به پانزده سال حبس محکوم کرد.

قاضی میگوئل واسکز پلازا نه افسر بازنشسته عضو ارتش را به خاطر مسولیتشان در کشتن ویکتور خارا در سانتیاگو پایتخت شیلی محکوم اعلام کرد.
هشت نفر از این محکومین با درجه های نظامی ستوان، سرهنگ و سرتیپ هرکدام به ۱۵ سال و یک روز زندان به خاطر نقش شان به عنوان مشارکت در قتل ویکتور خارا و رئیس سابق زندان های شیلی «لیتره کویروگا کارواخال» محکوم شدند. هر کدام از این هشت محکوم همچنین به ۳ سال حبس برای ربایش این دو قربانی محکوم شدند.
افسر نهم نیز به خاطر دستیاری در کشته شدن این دو نفر به ۵ سال زندان و نیز ۶۱ روز حبس بخاطر دستیاری در ربودن این دو نفر قربانی محکوم شد.
ویکتور خارا، شاعر و خواننده انقلابی شیلی، در چهل سالگی و یک روز پس از یازده سپتامبر سال ۱۹۷۳ در جریان کودتایی به رهبری سازمان سیای آمریکا دستگیر شد. طی این کودتا سالوادور آلنده رئیس جمهوری وقت شیلی به زیر کشیده شد و آگوستو پینوشه به عنوان دیکتاتور به روی کار آمد.
خارا همراه ۵ هزار تن دیگر به ورزشگاه سانتیاگو منتقل شد. او در این محل به شدت شکنجه شد حتی انگشت های این خواننده و نوازنده گیتار به وسیله قنداق اسلحه و پوتین نظامیان کاملا شکسته و خرد شده بود.

او در نهایت با شلیک ۴۴ گلوله به قتل رسید. جسد تیرباران شده او روز ۱۶ سپتامبر در کنار خیابان پیدا شد. ورزشگاه سانتیاگو اینک به اسم ویکتور خارا نامگذاری شده است.
در سال ۲۰۰۹ جسد خارا برای بررسی علت دقیق مرگ نبش قبر شد. شش ماه بعد جسدش در مراسمی با حضور میشل باشلت، رئیس‌جمهور شیلی، در سانتیاگو، پایتخت این کشور به خاک سپرده شد.
ویکتور خارا در یک خانواده فقیر کشاورز به دنیا آمده بود و گرایش‌های چپ داشت. او در سال ۱۹۶۶ نخستین آلبوم خود با نام Canto a lo Humano (خواندن برای انسان‌ها) را منتشر کرد.
او پس از عبور از سالهای کودکی و نوجوانی، به سالهای آغازین دهه ی شصت و هنگامه ی نارضایتی های اجتماعی از دولت «مونتالا فری» رسید. در این دوره و همزمان با فقر کمر شکنِ عده ی بسیاری از کارگران شیلی، ویکتور خارا، ویولتا پارا و تنی چند از پیشکسوتان موسیقی شیلی، جنبش «نغمه ی نو» را بر پا کردند تا صدای اعتراض طبقه ی زحمتکش و ستمدیده ی جامعه شوند و موسیقی پر جوش و خروششان را به ابزاری برای اعتراض به ظلم و جور حکومت وقت بدل کنند.
خارا در ادامه ی زندگی اش به صف حامیان حزب سوسیالیست «متحد مردم» به رهبری «سالوادور آلنده» سیساتمدار مردمی وقت پیوست و به دعوت « پابلو نرودا » برای رهایی شیلی از فاشیسم و جنگهای داخلی پاسخ مثبت گفت. در همین زمان او در مقام همراهی با برنامه های آلنده در زمینه ی فراهم کردن امکانات آموزشی، بهداشت و مسکن برای مردم عامه ی مردم، کنسرتهای فراوانی برگزار کرد و آرزو و مسلکش را در ترانه ی «مانیفست» این طور سندیت داد:
«نه برای تملق آواز می خوانم و نه برای جلب ترحم بیگانه ای
من برای سرزمین کوچک و دوردستم می خوانم
که گرچه باریکه ای بیش نیست؛ اما ژرفایش بی پایان است»
در یازدهم سپتامبر سال ۱۹۷۳ با وقوع کودتای پینوشه بسیاری از انقلابی‌های پیشرو از جمله آلنده به قتل رسیدند و بسیاری دیگر نیز بازداشت شدند.ویکتور خارا در دوازدهم سپتامبر در دانشگاه فنی سانتیاگو دستگیر شد، به استادیوم شیلی در این شهر انتقال یافت و به مدت چندین روز شکنجه شد. آخرین ترانه‌ او که حکم وصیت‌نامه‌اش را داشت، روی تکه‌ای از روزنامه نوشته شده بود و توسط یکی از افرادی که از استادیوم شیلی جان‌به‌در برد، به دست همسرش رسید.
پنج ‌هزار نفر اینجاییم
در این بخش کوچک شهر
چه دشوار است سرودی سر کردن
آنگاه که وحشت را آواز می‌خوانیم
وحشت آنکه من زنده‌ام
وحشت آنکه می‌میرم من
خود را در انبوه این همه دیدن
و در میان این لحظه‌های بی‌شمار ابدیت
که در آن سکوت و فریاد هست
لحظه پایان آوازم رقم می‌خورد.

حرامزاده ی استانبولی/رضا اغنمی

 

نام کتاب: حرامزاده استانبول نام نویسنده: الیف شافاک

 

برگردان: گلناز غبرائی
چاپ اول: ۱۳۹۷
ناشر: نشرمهری – لندن

 

درمقدمه کتاب الیف شافاک، نویسنده ترک و آثار او که درایران ترجمه و منتشرشده معرفی، و درباره همین اثر آمده است که: «امکان ترجمه ی بی سانسور ایران را نخواهد داشت».
دلایل درست آن را هم ذکر کرده که هر خواننده بی طرف را جز پذیرش و سکوت راهی نیست:
«استانبول برلین نیست که اصرار در برانداختن نور به همه ی زوایای تاریخ گذشته را داشته باشد. دراستانبول فقط معماری وخوشنویسی خبر ازگذشته می دهد».
مقدمه کتاب به کوتاهی معضل تاریخی جامعه های “استبدادی – دینی” را توضیح داده است.
نخستین عنوان کتاب با دارچین شروع می شود.
یکی ازقهرمانان اصلی آفریده شافاک، دخترخانم جوان و زیبائی ست به نام «سلیها» آگاه وبا شعوری بالاتراز همنسلان خود دراستانبول. دریک روز بارانی با گذر ازگل ولای کوچه وخیابان های پرازدحام، درفضای درهم زیر نگاه چشم های هیز و متلک های بیشرمانه ی مردان و کاسبکاران و بوق های ناهنجاراتومییل ها برای معاینه و رفع ناراحتی ش، به مطب دکتر می رود. درمقابل پرسش دکتر از ناراحتی ش می گوید: آمده ام اینجا « می خواهم کورتاژ کنم».
پس از پرسش و پاسخ های اولیه سلیها را می خوابانند برای عمل.
سلیها گریه می کند.
دکتر با اعتماد به نفس می گوید:
«همه چیز به خوبی خواهد گذاشت نگران نباشید. یک چرتی می زنید. می خوابید وخواب می بینید و تا خوایتان به آخر نرسیده بیدارتان می کنیم و به خانه می روید و هیچ چیزی هم به خاطر نمی آورید. . . . . . . یک دقیقه دیگر تمام می شود».
نویسنده، رؤیای سلیها را روایت می کند. بانگ اذان مساجد استانبول و بارش سنگ ازآسمان ها برای تنبیه گنهکاران:
« ازآسمان آبی سنگفرش برزمین می بارد برای هرسنگفرشی که از بالا می ریخت یکی ازپائین ناپدید می شد. بالای سقف آسمان و زیر هر سنگفرش فقط یک چیز وجود داشت: هیچ».
بیمار وقتی بیدار می شود با احساس حالت تهوع. اما نه چندان ناراحت، که با آمدن منشی به بالاسرش تازه می فهمد که عمل انجام نگرفته است. از چرا ئی ش می پرسد، منشی پاسخ می دهد :
« آن طور که شما داد و بیداد راه انداخته بودید دکتر اصلا نتوانست کاری بکند. صاف وساده بیهوش نشدید. اول چرت و پرت گفتید. بعدهم تا می شد شلوغ بازی درآوردید وکلی ناله ونفرین، چنین کاری درعرض پانزده سالی که کار می کنم، ندیده بودم. باید مرفین را دو برابر می کردیم تا اثر کند».
سلیها مأیوسانه می گوید:
«پس حالاهم هنوزهم دخترم آنجاست».
منشی با اطمینان می گوید:
«هنوز که نمی دانید دختر است یا نه:
اما سلیها می دانست. صاف وساده می دانست».
دردرونش حسی از کفر و خداشناسی جرقه می زند و با گفتن سه بار العفو، راه دور ودراز خانه را پیش می گیرد.
سرشام به خانه می رسد مادرش عصبی ست. گفتگوی تندی با او می کند و سلیها کوتاه آمده می گوید رفته بودم دکتر:
«من امروز رفته بودم پیش دکتر زنان تا کورتاژ کنم».
سلیها بدون آن که به چهره ی کسی نگاه کند جمله اش را تمام کرد».
خاله ها و مادرش بهت زده نگاهش می کنند.
«منظورت چیست؟»
آرام و بی تفاوتت پاسخ می دهد:
«الله پیامی به گوشم رساند». بعد از چند دقیه عمل انجام می شد و بچه برای همیشه ازبین می رفت ! اما درست پیش ازآن که بیهوش شوم، از مسجد همان حوالی صدای اذان ظهر به گوشم خورد، نرم و مخملین مرا دربرگرفت. . . کسی در گوشم پچ پچ می گوید تونباید بچه را ازبین ببری!»
حاضران با شنیدن خبر هولناک و باورنکردنی دربهت و سکوت فرو می روند. سلیها ادامه می دهد:
« همین صدا به من فرمان داد تو بز گر خانواده کازانچی این طفل را نگهدار ! بگذاراین طفل زنده بماند او یک رهبر خواهد یک پادشاه!».
اعتراض ها شروع می شود. میان قیل و قال خواهر ها و دیگر مخالفخوان ها، سلیها از قدرت فرزند و ازآینده او سخن می گوید:
« توده ها را هدایت خواهد کرد و برای انسانیت صلح و عدالت را به ارمغان خواهد آورد.»
مادر بزرگ کلثوم، فریاد می کشد که تو می خواهی یک حرامزاده را به خانه ما بیاوری . شرم هم نمی کنی خودت را مثل فاحشه ها درمی آوری مینی ژوپ می پوشی و . . .
نویسنده از مرگ زودرس مردها درخانواده کازانچی ها می گوید و از زیادی دختر ها. مصطفی تنها فرزندی که:
«چهره عبوس سلیها را وفتی که به او «شمبول طلا می گفت» به یاد داشت».
از تعلیم وتربیت خانواده می گوید و تفاوت های فاحش بین فرزندان دختر و تنها پسر توسط والدین!

دومین عنوان رمان، نخود است.
بگومگوهای زنانه در خانواده ادامه پیدا می کتد. سلیها پا به سن گذاشته همانگونه زیباست و استودیوی خالکوبی راه انداخته است. آسیا دخترجوان اوست که دراین بخش ظاهر می شود :
«مادری که هیچوقت او را مامان صدا نکرده بود و باخاله نامیدنش شاید امید وار بود که فاصله میانشان حفظ شود».
آسیا، خانه وخانواده را«تیمارستان» می نامد. علفخوار است . درکلاس رقص باله تمرین می کند. کتابخوان و علاقمند به ادبیات وموزیک.

پسته ششمین عنوان رمان

آرمانوش چکمکچیان دختر جوان وزیبائی ست در فرانسیسکو و مادرش درآریزونا با شوهری مسلمان زندگی می کند. ارمانوش علاقمند به مطالعه ی کتاب است و سخت پای بند یادگیری وخواندن. دراین بخش، بگو مگو و اختلاف و مناقشات ارمنی و مسلمان، درمیان خانواده و رابطه ها با دیگران رواج بیشتری پیدا کرده. فاجعه ی جنگ سال های گذشته در دولت عثمانی بین ارامنه و مسلمان ها مطرح می شود.
خواستگاری برای آرمانوش انتخاب کرده اند. مت هاسینکرطبق قرار قبلی زنگ درخانه را به صدا درآورده و واردخانه می شود. « سه سال از آرمانوش کوچکتر بود». برای شام دوتائی ییرون می روند. دریک کافه هلندی. گفتگو ها بین آن دو نه چندان دلنشین، که بسی عادی می گذرد.
با بارون باغداساریان که ازنجات یافتگان است و خشمگین وپرکینه از جنایت ترک ها. آشنائی آن دو دریک گفتگوی کامپیوتری پیش آمده است. اما آرمانوش خلاف باغداساریان، حادثه ی جنگ آن دو را یک جانبه نمی بیند.
«آرمانوش این را می دانست که هرچه هست دو طرفه است».
با این حال باغداساریان درپیامی هشدار دهنده می گوید:
«جان نثاران گروگان های دولت عثمانی هستند. بچه های مسیحی که با وعده ی پیشرفت وادار به تحقیر اجداد خود می شدند . . . . . . اجازه می دهی که گذشته را تحریف کنند، رنگ های شاد و زیبا رویش بپاشند وآخرش هم بگویند که حالا همه باید به جلو نگاه کنیم».
سخنان باغداسارین دراو اثر می کند پنداری مانند کسی ست که :
«ازدنیای سایه ها به نور قدم بگذارد».
دربرخورد با نوشته ای از «لیدی پاکک سیرامارک» که متخصص شراب درکالیفرنیا و پیوسته در راه ایروان در سفراست که:
«با آن می شد درصد ارمنی بودن فرد را تشخیص داد». و علانم ادعائی برای آزمایش شرح می دهد.
آرمانوش درگفتکو باهمان لیدی، به فاش کردن حقیقت هویت خود می رسد :
«مادر من الان دارد با یک مرد ترک زندگی می کند».
صحبت آن دو به درازا می کشد. هویت شوهر مادرش را می گوید. نامش مصطفی ومدت بیست سال است که باهم زندگی می کنند. من باید به استانبول بروم و خانه پدری ام را پیدا کنم.
لیدی، از او می خواهد: وقتی که به استانبول رسیدی می توانی روزانه با افراد کافه [اینترنت]گزارش بدهی.

درعنوان گندم، اسیا به نوزده سالگی رسیده. پدرش کیست وکجاست معلوم نیست. پی برده که حرامزاده است. با مادرش این مشکل را یادآور شده. درگفتگو با کاریکاتوریست الکلی، جایی اشاره ی دارد ، سنجیده، سئوال برانگیز ونیشدار! بسی قابل تآمل . درمقابل مذمت گویی آن مرد پاسخ می دهد:
«شاید به این دلیل که به عنوان حرامزاده به دنیا آمده ام . . . . . . به جای آن پدری درآسمان هست وقتی الله را داریم که درآن بالا نشسته و مراقب ماست، دیگر به پدر چه نیازی داریم؟ مگر همه فرزندانش نیستیم؟ نه اینکه بگویم مادرم کثافتکاری کرده، مادرم تلخ ترین آدمی ست که در زندگی دیده ام. ومشکل درست همین جاست. من و مادرم درحالی که خیلی متفاوتیم، بسیار شبیه هم هستیم».
صحنه ی ازنمایش دریدن پرده های موهوم ادیان و باورهای ناشدنی و نا بودنی هاست که نویسنده ازقول حرامزاده ای که خود آفریده یاداور شده است.
همچنین خبر آمدن یک مهمان ازآمریکا به استانبول که دختر آمریکائی، یعنی نا دختری دایی مصطفی ست و امروز باید به فرودگاه بروند، درخانه می پیچد. با بگو مگوی طولانی درباره اش. دیگر اینکه آسیا بند تازه ای از نوشتن مانیفست نیهیلیستی را درخانه کاریکاتوریست الکلی انجام می دهد که از مشتریان کافه کوندراست و رابطه جنسی بین آنها برقرار شده؛ به قول خودش در رفت وآمد به فاحشه خانه ی خصوصی او. بند نهم مانیفست را آنجا می نویسد:
«اگر دره ی درون بیش از دنیای خارج تو را به خود جذب می کند در درون خود سقوط کن».

چلغوزه

مهمان را ازفرودگاه استانبول به خانه می آورند. آسیا می بیند که دراتاق خوابش تخت خواب دیگری اضافه شده. کمی ناراضی به نظر می رسد. ازطرف خانواده ، آسیا به عنوان مترجم انتخاب می شود تا سخنان آرمانوش را برای خاله ها ترجمه کند. این مسئله سبب نزدیکی و علاقمندی آن دو جوان بهمدیگر می شود. دیروقت پس ازصبحانه درحین صحبت های متفرقه زن های خانه، ناگهان در باز شده و آرمانوش چکمکچیان وارد می شود:
«کمی ترس خورده، کمی منگ. یک شلوار رنگ و رورفته ی جین و بلوزی بلند و گشاد به رنگ آبی تیره به تن داشت» همو وقتی در فرودگاه، خاله سلیها را با آن دامن کوتاه و بی شرمانه می بیند و خاله ها را با روسری و حجاب و مانتوی بلند و نمازخوانی درخانه، به ابعاد تفاوت های زندگی در زیر یک سقف پی برده وهمین تفاوت ها، به صورت معمائی درنظرش شکل می گیرد. با این حال در صحبت های اولیه سر میز غذا خود را معرفی کرده می گوید:
«من ارمنی هستم . . . یعنی یک آمریکانی ارمنی . . . خانواده ام اهل استانبول بودند»
اسم خانواده اش را می پرسند
«چکمکچیان و من آرمانوش چکمکچیان هستم».
ادرسی را به آنها نشان داده ازآنها می خواهد که در پیداکردن محل آن خانه کمک ش کنند. وسپس شرح دستگیری و قتل پدر مادربزرگش را شرح می دهد.
«هوانس استانبولیان یک شاعر و نویسنده مشهوری ست که درمیان جامعه ی ارمنی از احترام ویژه ای برخورداربود»
همو با شرح جزئیات قتل جنایتکارانه آن دسته روشنفکران ارامنه، نظر همدلی زنان را فراهم می سازد. خاله فریده که معلم تاریخ ترکیه با سابقه ی بیست سال تدریس دراین رشته، ازشنیدن خبر غمگین شده درفکر فرو می رود. سخنان صمیمانه ی آرمانوش در آن جمع اثر می کند.

عنوان پوست پرتقال

صبح زود آسیا کازانچی با آرمانوش چکمکچیان راه می افتند برای پیدا کردن آدرس خانه هوانس استانبولیان. خیلی زود خانه زل پیدا می کنند که حالا آپارتمان شده و طبقه هم کف یک رستوران. درپرس و جو چیزی از گذشته و صاحب قدیمی آن دستگیرشان نمی شود. به گردش درشهرو صحبت های گوناگون می پردازند. آن دو جوان از وضع خانوادگی و تحصیل و علاقمندی های خودشان می گویند. آسیا از خاله ها می گوید و رفتارها یشان. یکی جن گیر و فالکیر، یکی معلم. یکی نمازخوان یکی خالکوب. و از زندگی خود دربین این جمع. آرمانوش از تاریخ ترکیه و پان تورکسیم و کشتار ارامنه درسال ۱۹۰۹ و آوارگی آن ها در سال ۱۹۱۵ می گوید که آسیا بی خبر سکوت کرده می گوید:
«من تازه نوزده سالم شده» ومعلوم نیست پدرم کیست؟

درعنوان بادام

خاله بانو که جن گیراست شرح مبسوطی از فضائل وعملکرد جن ها می گوید و آخرسر درفال قهوه ای که برای آرمانوش گرفته می گوید:
دختری همسن وسال تو را می بینم که با موهای سیاه فرفری و سینه های درشت . . . شما دوتا دختر به زودی با یک نوار محکم به هم متصل می شوید. من یک باند معنوی می بینم».
آن دو دختر باکشتی عازم کافه کوندرا می شوند. آسیا، آرمانوش را به دوستانش معرفی می کند:
«این آمی ست. دوستی از آمریکا».
بحث بین آن عده باخوردن مشروبات آغاز می شود. یکی از دخترها خالکوبی یک ارکیده ی وحشی دور نافش را نشان می دهد. آسیا از قدمت خالکوبی می گوید و آفت هایش:
«باستان شناسان درایتالیا جسدی را پیدا کردند که خوب مانده بود. بیش از پنج هزارسال ازعمرش می گذشت و پنجاه و هفت خالکوبی داشت. قدیمی ترین خالکوبی حهان». و بعد آفت های جسمانی خال کوبی را یادآور می شود.
آسیا، صحبت را به سمت وسوی آمی می برد:
« خانواده آرمانوش اهل استانبول بودند».
وسپس کشتار ارامنه وقتل پدر بزرگ مادری ش را شرح می دهد. سناریونویس اعتراض می کند:
«چنین اتفاقی نیفتاد . . . ازاین موضوع ما چیزی نشنیدیم ».
بگو مگو بالا می گیرد. آسیا با اعتراض به او:
«تو این سناریوها را برای توده ها می نویسی. می نویسی و می فروشی وکلی پول به دست می آوری. بعد می آیی در این کافه روشنفکری سنگر می گیری و همان ها را مسخره می کنی چه ریاکار!».
سنارنویس با رنگ پریده و عصبی پاسخ می دهد:
«واقعا فکر می کنی کی هستی که می توانی درمورد ریاکاری با من حرف بزنی. دختر خانم حرامزاده، چرا به جای آن که اغصاب ما را خراب کنی، نمی روی دنبال پدرت».
درگیری شروع می شود. کاریکاتوریست الکلی گیلاسش را پرت می کند به سویش. قبل از آن که خون پیشانی سناریو نویس بند بیاید دیگر روشنفکران حاضر درکافه کوندرا سرجایشان بر می گردند!

برگه ی هلو درآن فضای زنانه خانواده کازانچی ها، آرمانوش تحقیقاتش را باجدیت دنبال می کند. با شناختی که با افراد و جامعه شهری پیدا کرده، با علاقمندی به فرهنگ جاری مردم، درکشف تازه ها، تماس او با باغداساریان و سخنانش اورا بیشتر به ادامه کارتشویق می کند. کتابخوانی وعلاقمندی آسیا به ادبیات نو و اینکه مانند مادرش هرگز اهل سکوت نیست دردل آرمانوش اثر نیک می گذارد که بسی قابل حرمت شده. آزادی و آزادگی اورا می ستاید.
نویسنده، از تعلیم وتربیت خانواده لونت کارانچی می گوید:
« مرد سختی بود که هیج ابائی از به کاربردن کمربند برای تربیت زن و فرزند نداشت»
سه دخترویک پسرو پنجمین نوزاد نیز دختر بود. مصطفی برای ادامه حفظ نسل کازانچی کافی بود. پسری ناز پرورده «توی پرقو نگه داشته شد».
پدر ارمانوش بارسام چکمکچیان است که درسانفرانسیسکو با مادرخود زندگی می کند وهمو خبر مرگ مادربزرگ را می دهد و می گوید:
«من و مادرت خیلی نگران بودیم. رُز وناپدریت به استانبول می آیند دنبالت. فردا ظهر آنجا هستند».
خبرمرگ مادر بزرگ ارمانوش را غمگین می کند. خانواده کازانچی اورادلداری می دهند. درهمین حال ازخبرآمدن مصطفی پس از سال های طولانی همراه همسرش رُز به استانبول خانواده بسیار خوشحال می شوند. مادر و خواهرها همکی برای پیشواز به فرودگاه می روند. جز خاله بانوی جن گیر و آسیا.

نویسنده دریکی از روایت ها، (فارغ از گفت و شنودش با اجنه ها!) صحنه زیبا و بسی درون نگر، از رفتارهای بشری را توضیح داده در تبیین التهاب روح آشفته ی گناهکار با مکافات های سنگین و نابخشودنی. و چنین است مصطفی! درون هواپیما درکنارهمسرش که عازم استانبول هستند. دراندوه گناهی که درگذشته ها مرتکب شده، سایه ی هولناکش ماسیده در روان او و بارها او را برده به «آرامگاه ال تیرا دیتو» جایی کوچک درمرکز شهر، تنها آرامگاهی درآمریکا که بنا به نوشته ی تابلوی سر درش به روح یک گناهکار تقدیم شده بود. . . . کسی نمی دانست چه کسی گناهکار بود، چه گناهی کرده بود . . .».
مصطفی با همسرش وارد استانبول شده. با دیدن مادر خواهرها خوشحال عازم خانه می شوند.

به روایت رمان دریک صبح که زنان خانواده کازانچی عازم رفتن سرخاک پدربه قبرستان بودند، سلیها خودداری کرده به بهانه ای درخانه می ماند. با یادآوری ازرفتارهای خشن پدر، می خواست روزی تنها سرخاکش نشسته ازاو بپرسد:
« بداند که چرا با کسی که از گوشت و پوست خودش بود، این قدر خشن ونا مهربان برخورد می کند . . . توبیخ های پشت سرهم و یا حتی کتک های همیشگی سلیها را کمتر ازاین بازپرسی های شبانه آزار می داد . . . . . .».
درآن روز برادرش مصطفی وارث همان خلقیات پدر، وارد اتاق سلیها شده درپس گفتگویی تند او را یر زمین می زند و تجاوز می کند! بنگرید به عنوان «گلاب ص۳۱۴ – ۳۴۶» .
مصطفی با همسرش وارد استانبول شده. درخانه کازانچی ها سکونت می کند. فضای ناخوشایند خانه پدری و نگاه های پرسشگر خواهرها او را به شدت ازار می دهد. دیدن خانه و زوایای خاطره های ننگین گذشته پریشانش کرده :
«حتی اگر یک روز بیشتر اینجا بماند، شروع به یادآوری خاطره ها خواهد کرد . . . طلسمی که درتمام این سال ها اورا دربرابر حافظه ی خود حفظ کرده بود، قدرتش را ازدست داد».
به بستر بیماری افتاده و چند روز بعد می میرد.
سیانور که شرح مراسم خاکسپاری مصطفی دراستانبول است رمان به پایان می رسد.

نویسنده، با پژوهشی دقیق در تاریک خانه ی تاریخ، بخشی از وقایع ترکیه عثمانی تا برآمدن کمال آتاتورک، همراه با رگ و ریشه ی اختلاف های گذشته بین ارمنی و مسلمان در زماته ی حکومت عثمانی را با مخاطبین فراهم آورده است.

بازارچه کتاب ..انسان خردمند /بهارک عرفان

بازارچه‌ی کتاب این هفته‌ی ما سرکی‌ست به پیشخوان کتاب‌فروشی‌های گوشه‌گوشه‌ی جهان کتاب. عناوین برگزیده‌ی ما در این گذر و نظر اینهاست:

 

جزیره کامینو

نویسنده: جان گریشام
مترجم: سید سینا میرعربشاهی
ناشر: مروارید
تعداد صفحات: ۳۳۰ صفحه
قیمت: ۳۱ هزار تومان

 

این رمان روایتی داستانی از زندگی آدم‌هایی است که بدون آنکه بدانند تکه‌ای از زنجیره‌ای هستند که به لحاظ اهمیت جایگاه و نقش آنها در پیشبرد خط سیر هیچ یک برتر از دیگری نیست.
داستان این رمان در سیزده فصل جریان دارد که در هر یک از فصول روایتی داستانی از زندگی این افراد آنها را به همدیگر پیوند داده است.
رمان جزیره کامینو در موجزترین بیان، قصه سرقت هوشمندانه‌ای است که آثاری از اسکات فیتزجرالد بن مایه انگیزه سارقان آن است.
در بخشی از این رمان می‌خوانیم:
ببین ایلین من اصلاً برای این کار آماده نیستم. آدم اشتباهی را پیدا کردی. خب؟ من دروغگوی افتضاحی هستم و در فریب دادن دیگران هم هیچ استعدادی ندارم. نمی‌توانم با لولیدن راه خودم را به زندگی بروس کیبل و نوئل بوئت و باند ادبی کوچکشان باز کنم و بار هرچیزی که ممکن است ارزشمند باشد بیرون بیایم.
قبلاً هم این را گفتین. تو یک نویسنده‌ای که برای چند ماه در کلبه خانوادگی در ساحل زندگی می‌کنی. سخت مشغول یک رمان هستی. این داستانی بی‌نقصی است. مرسر. چون حقیقت دارد. شخصیت کاملی هم داری چون اصل هستی. اگر ما یک کلاهبردار می‌خواستیم … الان با هم در حال صحبت نبودیم. آیا ترسیده‌ای؟
نه. نمی‌دانم. باید باشم؟
جان گریشام نویسنده و وکیل ساکن ایالات متحده آمریکاست. وی از سال ۱۹۹۸ تاکنون هر سال دستکم یک رمان را به اتمام رسانیده و آثارش تا به امروز بیش از ۳۰۰ میلیون نسخه فروش داشته است و به چهل زبان ترجمه شده است. ۹ مورد از رمان‌های او به فیلم‌هایی شاخص مبدل شده و در سینما نیز فروش خوبی داشته است. گریشام در سال ۱۹۹۶ پس از دفاع از آخرین موکل خود، از شغل قضاوت بازنشسته شد و پس از آن در کنار نویسندگی به فعالیت‌های انسان‌دوستانه و خیریه مشغول است.

 

انسان خردمند

نویسنده: یووال نوح هراری
مترجم: نیک گرگین
ناشر: نشر نو
قیمت: ۵۸ هزار تومان
تعداد صفحات: ۶۲۱ صفحه

 

 

این کتاب پس از چاپ ترجمه‌اش به زبان انگلیسی و در دست قرار گرفتن این ترجمه در اختیار نیک گرگین، به فارسی برگردانده شده است. «انسان خردمند» به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده و یکی از آثار بین المللی است که در فهرست پرفروش ها بوده است. شخصیت هایی چون اوباما، بی گیتس و … خواندن این کتاب را به دیگران توصیه کرده اند.
به عقیده مترجم این کتاب، تمامی تلاش هایی که تا پیش از این، برای توصیف تاریخ بشر انجام شده اند، عمیقا ملهم از اعتقادات و باورهای محققین بوده اند. در این میان، نهایت امانت داری نسبت به مقام و جایگاه محوری و والای بشر در هستی صورت گرفته است. تاریخ را انسان گرایان نوشته اند و انسان گرایان معتقدند که انسان خردمند، ذاتی یگانه و مقدس دارد که اساسا متفاوت از ذات دیگر موجودات و پدیده هاست. تحول تاریخی انسان خردمند از ۳ مرحله اصلی عبور کرد که اولین آن «انقلاب شناختی» حدود ۷۰ هزار سال پیش آغاز شده است.
یووال نوح هرای نویسنده این کتاب، می گوید: «من همه را ترغیب می کنم تا فارغ از اعتقاداتشان روایات اساسی موجود در دنیا را زیر سوال ببرند و تحولات گذشته را به علایق کنونی مربوط سازند و از مباحث جنجالی نهراسند.» این نویسنده دارای مدرک دکترای تاریخ از دانشگاه آکسفورد است. او در حال حاضر به تدریس تاریخ جهان مشغول است. او در سال ۲۰۱۲ برنده جایزه سالانه پولانسکی به خاطر خلاقیت و ابتکار در علوم انسانی شد.
تحقیقات هراری بر سوالاتی چون «چه رابطه ای میان تاریخ و زیست شناسی وجود دارد؟»، «آیا عدالتی در تاریخ هست؟» و یا «آیا انسان ها با افشای حقایق تاریخی خوشبخت تر شده اند؟» تمرکز دارند.
کتاب «انسان خردمند» ۴ بخش اصلی دارد که به ترتیب عبارت اند از: انقلاب شناختی، انقلاب کشاورزی، وحدت بشر، انقلاب علمی.
موجود بی‌اهمیت، درخت دانش، یک روز از زندگی آدم و حوا، طوفان بزرگ، بزرگ‌ترین فریب تاریخ، ساختن اهرام، اضافه بارِ حافظه، در تاریخ عدالتی نیست، پیکان تاریخ، رایحه پول، بینش‌های امپراتوری، قانون دین، راز موفقیت، کشف نادانی، پیوند علم و امپراتوری، کیش سرمایه داری، چرخ های صنعت، انقلاب دائمی، و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند و فرجام خردمند، عناوین فصل های ۴ بخش اصلی کتاب هستند. این کتاب علاوه بر بخش های خود، یک گاه شمار تاریخی هم دارد که از ۱۳ و نیم میلارد سال پیش آغاز شده و تا امروز می‌رسد. این گاه شمار، به آینده هم می رسد.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
برای رومیان شکست خوردن امری عادی بود. آنها، همچون دیگر حاکمان اغلب امپراتوری های تاریخ، می توانستند به کرات در نبردها شکست بخورند اما همچنان پیروز جنگ باشند. امپراتوریی که نتواند ضربه ای را تاب آوَرد امپراتوری واقعی نیست. با این حال حتی رومیان هم نمی توانستند خبرهایی را که در اواسط قرن دوم پیش از میلاد از شما شبه جزیره ایبری می رسید به راحتی هضم کنند. یک شهر کوهستانی کوچک و کم اهمیت به اسم نومانتیا، که سکونتگاه سِلتی های بومی شبه جزیره بود، به خود جرئت داده بود از یوغ رومیان رها شود. در آن زمان روم، بعد از چیرگی بر امپراتوری های مقدونیه و سلوکیه و مطیع کردن کشورشهرهای مغرور یونان و ویران کردن کارتاژ، فرمانروای بلامنازع تمام مناطق مدیترانه بود. مردم نومانتیا هیچ امتیاز برجسته ای نداشتند، بجز عشقی آتشین به آزادی و زمین نامساعد سکونتگاهشان. اما لژیون های رومی را یکی پس از دیگری به عقب نشینی خفت باری وا می داشتند.
تحمل رومیان نهایتا در سال ۱۳۴ قبل از میلاد به سر رسید. سنا تصمیم گرفت برجسته ترین سردار روم، اسکیپیو آیملیانوس را که کارتاژ را با خاک یکسان کرده بود، به سراغ نومانتیایی ها بفرستد. ارتشی عظیم متشکل از سی و چند هزار سرباز را در اختیار او گذاشتند.

 

اجاره‌نشین‌ها

نویسنده: برنارد مالامود
مترجم: میلاد شالیکاریان
ناشر: چترنگ
تعداد صفحات: ۱۷۸ صفحه
قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان

 

اجاره‌نشین‌ها همگی ساختمان را ترک کرده‌اند و اگر «هری لسر»، نویسنده، اسباب ببندد، «لونسپیل» دیگر برای خراب کردن ساختمان مشکلی ندارد. «هری» تا فصل آخر کتابش را تمام نکند، آرامش و سکوت خانه‌اش را رها نمی‌کند؛ درحالی‌که او فکر می‌کند تنها ساکن ساختمان است، صدای ماشین تحریر نویسنده‌ای سیاه‌پوست، او را به یکی از واحدها می‌کشاند. این مهمان ناخوانده با خود ماجراهایی را به همراه می‌آورد که خط داستان به کلی تغییر می‌کند.
این، مضمون اصلی اتفاقاتی است که در رمان «اجاره‌نشین‌ها» اثر «برنارد مالامود» رخ می‌دهد. این نویسنده در طی سی و هفت سال زندگی هنری خود برنده جوایز متعدد از جمله پولیتزر و جایزه ملی آمریکا شده و به پاس یک عمر دستاورد هنری از سوی آکادمی ملی هنر و ادبیات مدال طلا دریافت کرده است.
مالامود در «اجاره‌نشین‌ها» داستان نویسنده‌ای را روایت می‌کند که مشغول نوشتن داستانی درباره یک نویسنده است. متافیکشن یا فراداستان مالامود روایتی متفاوت برای مخاطبان خود فراهم کرده است.

 

ییلاق انگلیسی

نویسنده: مارک دوگن
مترجم : پرویز شهدی
ناشر: نشر کتاب پارسه
تعداد صفحات: ۱۶۸ صفحه‌
قیمت: ۱۶ هزار تومان

 

 

«ییلاق انگلیسی» پس از «خانواده نفرین‌شده کندی» و «اتاق افسران»، سومین کتابی است که پرویز شهدی از «مارک دوگن» نویسنده فرانسوی‌تبار اهل ساحل عاج ترجمه می‌کند.
به زعم شهدی، «دوگن» علاوه بر انتخاب موضوعاتی جالب و برانگیزاننده، قلم شیوایی هم دارد و زبانش گونه‌ای حالت از گفتن با خواننده است، مانند دو دسته قدیمی که دارند با هم درد دل می‌کنند.

این رمان با دیگر آثار «مارک دوگن» تفاوتی بارز دارد؛ «ییلاق انگلیسی» را خیلی ساده می‌توان رمانی عاشقانه نامید، ولی نه یک رمان عاشقانه سبک و بی‌محتوا؛ نویسنده در این کتاب، فراز و نشیب‌های زندگی آدمی را بیان کرده که دچار سرگردانی است.
شخصیت اصلی این داستان در عین اینکه همه گونه توقعی از زندگی و لذت‌هایش دارد، به درستی نمی‌داند دنبال چه می‌گردد، و این سرگشتگی، دودلی و تردیدهای هملت‌وار – که در جایی که باید تصمیم بگیرد و عمل کند، وا می‌ماند و موقعی که باید خویشتن‌داری به خرج دهد، دست به عمل می‌زند – به پریشانی و سرگردانی می‌رسد.

صمد بهرنگی، جاودانه ادبیات و تاریخ آذربایجان/حسین اصل‌عبدالهی

به بهانه ی سالروز تولد صمد بهرنگی

 

هفتاد و نه سال گذشته است از دوم تیرماهی که عزت بهرنگی و سارا، یکی از بسیار خانواده‌های سنتی و تنگدست تبریز، صاحب پسری شدند و نام صمد را برای او انتخاب کردند. نامی که بعدها حتی پس از گذشت نزدیک به نیم‌قرن از کوچ جوانش، هنوز زنده است و زندگی می‌کند و می‌تپد. فرزندی که به اعتقاد خود، قارچ‌گونه رشد کرد و هر جا نَمی‌ بود به خود کشید و قانع به آب کم قد کشید و خیلی زود راه خود را در میان شرایط سخت و بحرانی جامعه و سیاست حاکم آن روز، پیدا کرد. صمد هجده ساله معلم روستا شد و روستا و معلمی در کنار یکدیگر به نقطه‌ عطفی در زندگی او تبدیل شدند و به نحو خاص تا پایان عمر کوتاهش، روشگر راه او شدند. راهی که تا امروز مستقیم و غیرمستقیم رهروانی دارد.

صمد بهرنگی در طول تحصیل در دانشسرا و دانشگاه است که قلم به دست می‌گیرد و مخاطبان خود را از میان کودکان و نوجوانان روستایی انتخاب می‌کند. صمد قلم خود را در سال ۱۳۳۹ با داستان عادت می‌آزماید و پس از آن است که خود را در دنیای ادبیات غرق می‌کند و در حوزه‌ داستان‌نویسی، ترجمه و پژوهش در حوزه ادبیات فولکلور آذربایجان دست به تجریبات قابل توجه و قابل تاملی می‌زند.

صمد بهرنگی که از شکاف طبقاتی عمیق میان زندگی شهری و روستایی و همچنین نبود امکانات آموزشی مناسب در روستاها رنج می‌برد، فریادش را در قالب کلمات ریخته و آثار ماندگاری چون ۲۴ ساعت در خواب و بیداری، یک هلو و هزار هلو، پسرک لبوفروش، اولدوز و کلاغ‌ها و اولدوز عروسک سخنگو می‌آفریند که در تمام آن‌ها مخاطبان خود را به اعتراض و احقاق حقوق خود تشویق می‌کند.

صمد که معتقد است با کودکان باید با زبانی بزرگسالانه سخن گفت و نباید به مفاهیم ساده‌ای چون بهداشت و احترام به بزرگ‌ترها محدود شد، مفاهیم مهم و حیاتی همچون بی‌عدالتی، ظلم و مبارزه را در داستان‌هایش بیان می‌کند. با توجه به علاقه و توجه خاصی که به ادبیات فولکلور دارد، همچنین از این ادبیات شفاهی نیز به خوبی در آثارش بهره می‌گیرد. بدین ترتیب است که طیف مخاطبان خود را از کودک و نوجوان به بزرگسال گسترش می‌دهد و نام خود را در مدتی کوتاه در میان نویسندگان آن دوران ثبت می‌کند.

صمد بهرنگی که در این مدت از مهجور ماندن زبان مادری در سیستم آموزش کشور رنج می‌برد و نتایج آن را به طور مستقیم در میان دانش‌آموزان مدارس مختلف مشاهده می‌کند به تدوین کتاب الفبای جدیدی دست می‌‌زند اما مرگ ناکامش این مهم را نافرجام می‌گذارد.

بهرنگی، کودکان را آگاه و مطلع می‌خواهد و در راستای تشویق آن‌ها برای حرکت به سوی حقیقت «ماهی سیاه کوچولو» را می‌نویسد. کتابی که بعد از مرگ نویسنده به چاپ می‌رسد، به بسیاری از زبان‌ها ترجمه می‌شود و شهرتی جهانی می‌یابد. این داستان که در مورد ماهی سیاه کوچک و کنجکاوی است که برای دریافتن حقیقت جهان به سفری دور و دراز می‌رود در سال ۱۳۴۷ به عنوان کتاب برگزیده کودک انتخاب می‌شود. این اثر همچنین جایزه ششمین نمایشگاه کتاب کودک در بلون ایتالیا و جایزهٔ بی‌ینال براتیسلاوای چک‌اسلواکی را در سال ۱۹۶۹ می‌کند.

نهم شهریورماه ۱۳۴۷، صمد بهرنگی که به همراه دوستی به نام حمزه فراهتی به کنار رود ارس رفته بود، در آب ارس غرق می‌شود و بدن بی‌جانش سه روز بعد در نزدیکی پاسگاه کلاله پیدا می‌شود. صمد در نیمه‌ راه بلندی که در آمال خود در ذهن و جان داشت، به گونه‌ای نامعلوم به خیل هزاران ماهی سیاه کوچولویی می‌پیوندد که راه کشف حقیقت در پیش گرفتند.
منبع : ایبنا

صمد بهرنگی در آزمون تاریخ گفتن از توران میر هادی و صمد بهرنگی/ شهرام اقبال زاده

 

«همه ما ماهی سیاه کوچولو هستیم.» توران میرهادی

 

شاید این سخن فرهنگ‌بانوی ایران، توران میرهادی پارادوکسکال به‌نظر برسد؛ بانویی را که تمام عمر به کار گروهی و فعالیت فرهنگی و مدنی با بهره‌گیری از خرد جمعی مشغول بوده، با ماهی‌سیاه کوچولوِ تک‌رو چه‌کار؟

به‌نظر می‌رسد سرآغاز مدرنیته برمی‌گردد به تتبعات و یا جستارهای میشل مونتنی که می‌نوشت، «من وقتی از خودم می‌نویسم از انسان نوعی سخن می‌گویم.» یا من اندیشنده دکارت که در پی شک علمی خود می‌گوید، «می‌اندیشم پس هستم.» آیا اهمیت این سخنان تنها منحصر به برجسته‌کردن ذهن فردی در عالمی انتزاعی به‌عنوان فاعل شناسا است؟

کانت هم در مقاله «روشنگری چیست؟» روشنگری را به بلوغ عقلی گره می‌زند، یعنی انسانی که مستقل می‌اندیشد و در بیان اندیشه‌اش دلیر است. آیا منظور از این سخن فرد منفک از جامعه و جهان است؟ آشکار است که کانت هم از انسان نوعی سخن می‌گوید که می‌خواهد بی‌اتکا به هیچ مرجع خارجی با عقل نقاد خود از زیر بار صغارت خارج شود. این سوژه اندیشنده یا عقل نقاد در اندیشه هگل و مارکس به عقل تاریخی کل‌نگر و دیالکتیکی بدل می‌شود. هرچند برای یکی تاریخ محمل تحقق ایده مطلق و برای دیگری حاصل کار و تلاش جمعی یا پراتیک اجتماعی است.

شگفتا که «ماهی کوچولو»ی صمد محل تلاقی این تنوع و تشتت آرای ظاهری است. مهم نیست که صمد در آن دوره و سن‌و‌سال چقدر فلسفه یا تاریخ خوانده، مهم این است که انباشت آگاهی او در شهودی هنری در شخصیت داستانی او به‌صورت جهشی در «ماهی سیاه کوچولو» نمود پیدا می‌کند. شخصیتی کنجکاو که ابتدا شک می‌کند و با ذهن پرسشگر خود و برخورد نقادانه می‌خواهد ببیند آخر جویبار کجاست؟ و وقتی با پاسخ‌های همیشگی و کلیشه‌ای روبه‌رو می‌شود، به تعبیر و تفسیر سخنان بزرگ‌ترها بسنده نمی‌کند و جسورانه دست به عمل می‌زند و مرجعیت آنها را به چالش می‌کشد و نفی می‌کند.

اکنون و اینجا مجال تفسیر یا تفصیل بیشتر این داستان چندلایه نیست؛ که هم پرسش‌ها و کنجکاوی‌های کودکان را برای شناخت پیرامون خود در بر می‌گیرد و هم بزرگسالانی که به‌قول پوپر جهان برایشان سراسر پرسش و مسئله و تلاش پیوسته برای حل مسئله است. با این نگاه کوتاه و شتابزده شاید توانسته باشم تا حدی دو سویه به‌ظاهر متناقض برداشتی تک‌روانه را با نگاه نهادی و جمع‌گرایانه جمع و رفع تعارض کنم. درواقع منِ «ماهی سیاه کوچولو» همان منِ نوعی یا «ما»ی توران میرهادی است. البته وقتی از نوع نگاه انتقادی و مسئله‌محور صمد سخن می‌گویم، باید تصریح کنم که گفتمان او با عقلانیت انتقادی پوپر تفاوت‌هایی دارد. شاید بتوان گفت وجه مشترک همه اندیشمندان یادشده با صمد، بهره‌گیری از عقلانیت انتقادی است. نگاهی که صمد خلاقانه از آن در چارچوب ادبیات کودک بهره گرفت. برای روشن‌شدن این امر بهتر است به پیشینه صمد بپردازیم.

نطفه‌های اندیشه انتقادی در ایران در مشروطه منعقد می‌شود که از رهاوردهای آن غرس نهال ادبیات کودک است، اما تحول و تکامل ادبیات کودک نیز نمی‌تواند بی‌تأثیر از تحولات اجتماعی و سیاسی باشد. با کودتای رضاخان میرپنج انقلاب مشروطه ناکام می‌ماند، اما به‌گفته نظریه‌پردازی «ضدانقلاب پیروز خود مجری بخشی از وصایای انقلاب می‌شود.» به ‌سخنی دیگر رضاشاه با سرکوب مشروطیت، وجه مدرنیزاسیون و زیرساختی یا نوسازی اقتصادی و نیازهای مربوط به توسعه صنعتی را در اولویت قرار می‌دهد و وجه اندیشگی و نونگری را به حاشیه می‌راند. روشن است که یکی از نیازهای توسعه اقتصادی و صنعتی‌کردن جامعه، آموزش انسان‌های باسواد در سطوح مختلف است که هم کادر فنی و هم اداری موردنیاز را تربیت و تأمین کند.

عمومی‌کردن آموزش کودکان و حتی تأسیس دانشگاه ‌تهران را هم باید در همین چارچوب نگریست. رضاشاه از همان آغاز حکمرانی خود، به سرکوب وجه اندیشگی و طرد و حذف روشنفکران و اندیشمندان مستقل و منتقد پرداخت. در‌واقع او مدرنیزاسیون را منهای مدرنیته پیش برد؛ در ایران از مشروطه به بعد، در وجه ‌غالب، نوسازی اقتصادی و اجتماعی، بدون نونگری و مدرنیته پیش رفته است. شگفتا این موضوع در زمان پهلوی دوم هم تکرار شد. می‌گویند حوادث در تاریخ دو بار تکرار می‌شوند، بار اول به‌صورت تراژیک و بار دوم به‌صورت کمدی! محمدرضا‌شاه نیز پس از کودتای سال ٣٢ و سرکوب جنبش ملی‌شدن نفت، برای تثبیت موقعیت خود در سال ١٣۴١ دست به نوسازی اقتصادی و اجتماعی نسبتا گسترده‌ای زد، اما چون پدر خود بی‌مشارکت روشنفکران و اندیشمندان. و باز‌هم توسعه آمرانه و مدرنیزاسیون بی‌مدرنیته استمرار یافت. در‌واقع نوسازی، بی‌نونگری همچنان تداوم داشت.

” صمد” کودکی را در چنین تب‌و‌تابی گذراند. او در کودکی جنبش آذربایجان به رهبری پیشه‌وری و سرکوب و کشتار آن زمان را و سپس کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ و بگیر‌و‌ببندها را به‌چشم دیده و رنج این ناکامی و حرمان را به جان چشیده بود. تأثیر عمیق این رویدادها را مستقیم و غیرمستقیم هم در مقاله‌ها و هم داستان‌هایش می‌توان یافت. اما بی‌انصافی و حتی غیرعلمی است که آثار او را به سطح بیانیه‌های سیاسی یا آثاری ایدئولوژیک فرو بکاهیم و ارزش ادبی و نقش تاریخی او را در نگاه به کودک و درک کمابیش درستش از اهمیت دوران کودکی و ادبیات کودک، نادیده انگاریم. این ستمی است که بر وی از دو سو صورت گرفته است؛ گاه از چپ، به‌نام همدلی و هم‌فکری با او، همچون نقد منوچهر هزارخانی، که داستان زیبا و گیرای «ماهی سیاه کوچولو» را تا حد مانیفست جنبش چریکی پایین آورد و جنبه کودکانگی و ادبی آن را یکسره نادیده گرفت؛ و گاه از آن طرف نگرشی که صمد را به‌عنوان فردی کافر و مرتد اعلام کرد. نمونه آن نقدهای رضا رهگذر است. باری، نگاهی به استقبال گسترده از «ماهی سیاه کوچولو»، پس از گذشت حدود نیم‌قرن (و البته دیگر آثار وی) و برگزیده‌شدن ترجمه اخیر انگلیسی م.س.ک به‌عنوان بهترین اثر خارجی ادبیات کودک در انگلستان، فارغ از بحث و جدل‌های سیاسی، خود بهترین گواه ارزش ادبی کار صمد است.
به‌گمان من ادبیات کودک در سه قلمرو به‌هم‌پیوسته شکل گرفته و بالیده است، نهاد، نظریه و خلق ادبی؛ و صمد در هر سه قلمرو فعال و تأثیرگذار بوده است:

١- صمد در‌عین اینکه با عشق و علاقه آموزگاری در روستا را برگزید، از همتایان خود نگرشی شهری‌تر -به‌مفهوم گسترده آن- و انتقادی‌تر به نهادی چون آموزش‌و‌پرورش دوران خود داشت؛ نقد ریشه‌ای او به آموزش‌و پرورش ایستا و غیرخلاق پس از نیم‌قرن همچنان در بسیاری از جنبه‌ها جاری و ساری است. کافی است کتاب «کندوکاوی در مسائل تربیتی» را بازخوانی کنیم. تدوین کتابی دیگر برای آموزش زبان ترکی به کودکان ترک‌زبان بیانگر نگاه پیشرو او در آن زمان است. ضرورتی که با ‌وجود تصریح آن در قانون اساسی هنوز در دستور روز باقی مانده است؛

٢ – صمد یکی از اولین کسانی است که در عین درک ضرورت آموزش رسمی و عمومی به اهمیت نقش مستقل ادبیات کودک و کارکرد خلاقه آن پی برد و کوشید مبنای نظری برای آن تدوین کند. با ‌وجود نقدهای جدی که بر نظریات وی وارد است، ازجمله نگاه مکانیکی به تضاد و مبارزه طبقاتی در قلمرو ادبیات کودک. توران میرهادی چند بار در گفت‌و‌گوهای شخصی اهمیت نقد صمد را بر شعر یمینی‌شریف، به‌عنوان نقطه‌‌عطفی در نقد شعر کودک، به من یادآوری کرده است. ناگفته نگذارم که این اواخر رابطه بسیار خوبی بین صمد و خانم میرهادی ایجاد شده بود و حتی در گفت‌وشنودی انتقادی صمد پذیرفته بود که ترویج کینه، به‌ویژه بین بچه‌ها یا بچه‌ها نسبت به نامادری درست نبوده؛ افسوس که عمر کوتاه صمد این پیوند را گسست. شاید کمتر کسی بداند که نقد صمد درباره چند‌و‌چون شعر کودک، پیش از تألیف کتاب «شعر کودکِ» محمود کیانوش نگاشته شده است.

٣- صمد از پیشگامانی است که به اهمیت افسانه‌ها و ادبیات فولکلوریک برای کودکان پی برد و به ‌همراه بهروز دهقانی دست به گردآوری افسانه‌ها زد. پیش از او صبحی و انجوی‌شیرازی این کار را کرده بودند اما پیشگام همه اینها از حیث نظری، صادق هدایت بود. در آثار داستانی صمد نیز رد تأثیر افسانه‌ها را می‌توان دید.

۴ -صمد از نویسندگانی است که در ژانرهای گوناگون داستان واقع‌گرا، فانتزی و ترکیبی دست به آفرینش اثر برای کودکان زده است. شاید بشود دامنه تأثیر و جایگاه «ماهی سیاه کوچولو» را در ادبیات کودک با «بوف کور» هدایت در ادبیات داستانی بزرگسال مقایسه کرد. باری، او کوشید نونگری و تفکر انتقادی مدرن را در ادبیات کودک ترویج و تثبیت کند. در‌واقع صمد با انتقاد از عقل ابزاری – به ‌گفته حمید عنایت «عقل صناعی»- و توسعه آمرانه مورد نظر حکومتِ پهلوی به‌مراتب پا فراتر نهاد و عقلانیت انتقادی را جایگزین کرد. اگر بخواهم از هابرماس مدد بگیرم، او کنش ارتباطی را جایگزین کنش راهبردی و یکسویه کرد.

با ‌وجود دریغ ازدست‌رفتن زودهنگام او، بخت با صمد یار بود که دهه ۴٠ دو نهاد تأثیرگذار ادبیات کودک؛ شورای کتاب کودک ‌و کانون پرورش فکری کودکان‌و‌نوجوانان شکل گرفتند و کتاب «ماهی سیاه کوچولو» در کانون منتشر شد و تأثیری ملی- بین‌المللی برجا گذاشت. هنوز کودکان و ادبیات کودک ایران با انبوهی از مشکلاتی که او طرح کرد، درگیرند و ما به‌گفته شاملو «دوره می‌کنیم شب را و روز را و هنوز را! »
منبع: شرق

داستان تبعید بر نمی دارد، ادبیات ما اما چرا… نگاهی به کتاب شهر مرقدی به قلم حسین رحمت/محمد سفریان

«برای در امان ماندن از گزند بود شاید که همراه پدر و مادر دور ضریح می گشتم و مثل یک آدم مبهوت در زاری جمعیت گم می شدم. من از ظلمات این شهر ظلمانی خبر نداشتم که. آن سالها مثل حالا خیابان های شهر مرقدی پر از آدم های شتابزده بود…»
این جملات قسمتهایی ست از بند اول داستان شهر مرقدی، داستان شهری زیارتی که با همین وجه تمایز در یاد راوی مانده و شده «شهر مرقدی». تا این طور داستان دخترک نوجوانی در آن شهر مذهبی و سنتی روایت شود و مجموعه ای داستانهای کوتاه با همین نام شکل بگیرد و به صندوق‌‌خانه‌‌ی ادبیات ایران علاوه گردد.

«شهر مرقدی» سومین داستان از سومین مجموعه داستهای کوتاه حسین رحمت نویسنده ایرانی ساکن لندن است. نویسنده ای که کار نوشتن را مانند بسیاری از اهل قلم با فصل نامه وروزنامه های ادبی آغاز کرده و به واسطه ی شهر محل سکونتش در ایران با سبک نگارش بچه های جنوب آشنا شده و بعدها هم که بار سفر بسته و به سرزمین های این سوی آب آمده، کوشیده تا دنیای حالا وسیع تر شده اش را با همان نثر روان و شیوا و لحن صمیمی جنوب روایت کند.

طبق عادتی دیرین، اهالی نقد و بررسی، داستان هایی که در فراسوی مرزهای جغرافیایی ایران شکل گرفته اند را در زیر ستونی خاص مجزا کرده و آن را «ادبیات تبعید» خوانده اند. شاید به واسطه شرایط سیاسی ایران و تبعید های خودخواسته و ناخواسته ای که دامان بسیاری از اهل ادب را گرفته یا شاید به خاطر «چه» گفتن ایشان که بیشتر بر محور زندگی در غربت و دشواری های لاجرم زیستن در محیطی غریب استوار است و یا شاید هم به دلیل ساده و غیر منصفانه ای که این داستان ها در سرزمین های حاکمیت زبان فارسی مجال چاپ و نشر ندارند و در واقع به جای قفسه ی کتاب فروشی های شهرهای ایران و کتابخانه‌‌های اهل ادب فارسی زبان، به سرزمین هایی دور وغریب تبعید شده اند. با این همه اما، نویسنده کتاب ژانر ادبیات در تبعید را آنقدرها محترم و درست نمی شمارد و در گفت و گو با رسانه ها این طور گفته که به باور او ادبیات یکسره ادبیات است و تمیزی میان داستانها براساس سرزمین پیدایش‌‌شان برقرار نیست.
بگذریم از این مقال که گفتنش لازم می نمود و برسیم به داستان های این کتاب و چه گفتن و چگونه گفتن‌‌شان. شاید نخستین نقطه قوت رحمت در روایت کردن داستان هایش رسیدن به یک راوی باورپذیر باشد. هم او که کلمات و اصطلاحات زبان فارسی روزمره مردم را به خوبی می شناسد و جابجا از آنها استفاده می کند. همین است که روایات او در منزل نخست، صمیمی و باورپذیر جلوه می کنند و از دام کلمات غریبه و لغات نامفهوم که شوربختانه در داستان های امروز فارسی به وفور پیدا می شوند بری ست.

هر چند که همین نقطه قوت شاید تا حدودی در ادامه روند تمیز دادن داستان ها را اندکی دشوار کند، چه تفاوت آشکار و بارزی میان زبان دختر بچه شهر مرقدی و مرد شریف داستان دریا برقرار نیست و یا راوی داستان چهچهه های بوسه، که مدرن تر و امروزی تر از باقی داستان های او تعریف شده؛ پادوی یک دراگ دیلر است که به خیال تحصیل طبابت شهر و کشور را ترک کرده البته تا کلام برقراراست بهتر که بر این واقعیت مهر تاییدی بزنیم که لااقل به گواه آنچه به سالیان زندگی در این به قول اسماعیل خویی «بی در کجا» دیده ایم؛ تفاوت رویاهای جوانی و تحصیلات دانشگاهی با شغلی که نان و امن خانه را فراهم آورد؛ در همه جای دنیا هست و در این غربت دو صد چندان.

تفاوت های فرهنگی و زبانی، متفاوت بودن جلوه های تمدن و شیوه های زیست و بسیار بیشتر از اینها باعث شده تا شهرهای اروپا و آمریکا چه بسیار مردان اهل ادبی را پشت رل تاکسی ببیند، و تحصیل کرده های علوم و مردان فن بسیاری را در آشپزخانه ی رستوران ها و مهندسین و اطبای فراوانی را در پشت میز رسپشن هتل… همین است که رویای درس و مشق طبابت برای مردی که حالا بدل به یک دراگ دیلر شده شادی آنقدرها غافلگیرکننده نباشد، آنچه مراد گفتن و نقد کردن بود؛ شیوه ی تکلم و تعریف کردن راوی‌‌ ست که به روال معمول می‌‌بایست میان انسان های متفاوت جورهای متنوع باشد.

از این دیگر و در پیوند با گپ نخستین، ریزبینی های نویسنده در شرح زندگانی اینجایی ست که جلب توجه می کند. آنچه عیان است چشمان کنجکاو و دودوزن نویسنده در پی مظاهر زندگی و افراد است و بیشتر و بهتر دیدن و صد البته قدرت خیال و تجسم که از دیرباز حتی (شاید) بیبشتر از تجربه به کار اهالی داستان آمده باشد.
نویسنده سنت های لاجرم مشرق زمین و رخنه کردن باورهای مذهبی بر رگ و پی زندگی مردمان را به خوبی در خاطر سپرده، همین است که می تواند به خوبی در جلد مرد شریف و بی حاشیه ای برود که سالها در غرب زیسته و زندگی اش به قولی اینجایی شده. او در مواجهه با یک اتفاق متفاوت درگیری های قابل تاملی پیدا می کند که روایتشان – به هزار دلیل – برای بسیاری جالب توجه است.
نقطه‌‌ی عطف داستان، مسافرت خواهرزاده‌‌ی راوی ست که برای یک دوره کوتاه کالج میهمان دایی اش شده، مرد در شمایل و رفتار دختر، روزهای رفته را به یاد می آورد و و غیرت و سنتی که از پس این همه سال زندگی غربی هنوز در رگ و پی او جولان می دهد و هدایتش می کند و در دیگر سو دختری که همراه با تغییرات جامعه ی امروز ایران، بسیاری از امور نهی شده‌‌ی زندگی (در زمان جوانیهای دایی) را حالا عادی می شمارد، خاصه حالا که در اروپا هستیم، دیگر «عادی تر» .

برخورد این دو و وارد شدن یک عشق قدیمی به داستان مجموعه ای قابل تامل از تقابل احساسات و موقعیت ها به موجود آورده که از آن گفتن و آن را نوشته کردن، آنقدرها سهل الوصول نیست، هم آن که حسین رحمت خوب ساخته و خوب پرداخته.
و دیگرتر از اینها، و باز در پیوند با همان گفته های آغازین؛…؛ اشاره شد که ادبیات در تبعید از قرار باور نویسنده ژانری صاحب معنا و مفهومی مجزا نیست، در راستای همین نقل و قول می توان این طور برداشت کرد که او شاید در آمیختن با همین همین باور، همان زمان که در پشت میزش در لندن می نشسته در خیالاتش به آبادی ها دور و نزدیک ایران سفر می کند و از انسان هایی می گوید که در تمام عمرشان در همان خاک و بر همان روال زیسته اند، آدم هایی خسته ازسیاهی چادر زائرین، آدم هایی در نبرد با سنتی که ایشان را از کوچکترین لذایذ زندگی در ماه محرم محروم می کند و حتی دورتر از اینها در شهر خیال قصه ی آدم هایی که در کارزار جنگ ایران و عراق دچار حوادثی شده اند که تعریف کردن از آنها شده همین قصه ای که روبروی ماست…

عاقبت و رها از گفتن ها و نگفتن های نقادانه که در دنیای بیکرانه‌‌ی ادبیات آنقدرها تعریف نشانه‌‌ای از درست و نادرست ندارند، گفتن از یک واقعیت در این سطور آخر لازم جلوه می کند و آن اینکه، ادبیات در تبعید شاید دیدن و چاره نکردن این درد باشد که داستان های بسیاری در طی همین کوچ معاصر بسیاری از اهل قلم، در لابلای صفحات بی خاک اینترنت و کتاب خانه های قدیمی به فراموشی سپرده می‌‌شوند و هرگز در اختیار مخاطبین واقعی شان قرار نمی‌‌گیرند. حالا سالهاست که اهل قلم در این سوی آبها تنها می نویسند به امید روزی و جایی و شایدی… و این خیال های دور و محال البته که نه تنها مال نویسندگانی ست که آثارشان را در خانه در نگه می دارند، چه آنها که نوشته هاشان را به قول قدما به زیور طبع اراسته می کنند هم؛ از این قاعده سوا نیستند، که ادبیات و داستان قصه‌‌ی وقت و مکان نیست، روایت احوال زندگی آدمها همیشه ادبیات است اما تبعید آنجا که خانه نباشد،

آنجا که احوال و افعال بعید باشند، درست همینی که شاهدش هستیم، دریغ از حتی یک کتاب فروشی در شهری که بیشترین جمعیت فارسی زبانان در اروپا را در دلش جای داده، دریغ از یک ویترین که کتاب ها را به نمایش بگذارد و دریغ از یک عابر که به لبخند و تمنای کتاب پشت پنجره روی خوش نشان دهد، غم‌‌گنانه تر آنجا که این ادبیات که با تمامی مشقات و دشواری همچنان راه خود را لنگ لنگان ادامه می دهد، در هیچ یک از فهرست های جداکننده‌‌ی برترین ها که در ایران امروز تهیه می شوند جایی ندارند، تنها به این بهانه که آثاری که خارج از مرزهای زبان ارائه می شوند آثاری «جدی» به شمار نمی آیند، انگار نه انگار که امثال نرودا و ناباکوف و هاینریش بل و … فرسنگ ها دورتر از زبان و موطن شان برترین قصص تاریخ ادب را خلق کرده اند…؛ اینک ادبیات در تبعید.

پانویس:
عکس ها متعلق به دو کتاب پیشین نویسنده می باشند که برای اهالی کنجکاوتر ادبیات در صفحه ای مجزا در بخش فرهنگی خبرنامه، توضیحات بسیار مختصری از این دو کتاب ارائه کرده ایم.
فارنهایت شرحی : ( نخستین مجموعه داستان منتشر شده از حسین رحمت در لندن)

ناشر: H & S Ltd آمازون، سال ۱۳۹۰ (۲۰۱۱میلادی)
هنوز از شب دمی باقی ست : ( دومین مجموعه داستان منتشر شده از حسین رحمت در لندن)
ناشر: اچ اند اس مدیا، لندن ۱۳۹۲

معرفی کوتاه دو کتاب پیشین نویسنده ی شهر مرقدی کوتاه از مجموعه های قبلی…/ مینا استرابادی

فارنهایت شرجی :
نویسنده: حسین رحمت
ناشر: H & S Ltd آمازون، سال ۱۳۹۰

«فارنهایت شرجی» مجموعه ای از دوازده داستان کوتاه است که بیشترین آنها حکایت انسان یا انسان هایی است که در جایی زندگی را سپری می کنند، اما در خانه ی پدری موهای شان سپید می شود، دندان های شان می ریزد و همان جا نیز می میرند. گویی که هم آمیزی عین و ذهن نیز در دو پاره ی جهان ممکن شده است. راوی یا کسانی که روایت شان پیش روی خواننده است، در جهان عینی با همه ی دشواری های اش زندگی می کنند و با دیگران نیز حشر و نشر دارند اما در ذهن و در تنهایی خویش، جایی که نمی توانند به خود دروغ بگویند، با یاد روزهای پیشین اکنونیت عینی را گاه شیرین و گاه تلخ می کنند و معنای زندگی شان همان بازگشت به پیشا زمانی است که اکنون در آن می‌زیند.

 

هنوز از شب دمی باقی است

نویسنده: حسین رحمت
ناشر: اچ اند اس مدیا، لندن ۱۳۹۲

 

داستان‌های مجموعه داستان «هنوز از شب دمی باقی است» را نمی‌توان با یک چوب راندشان. اما مخرج مشترک همه‌ی آنها این است که هر یک به گونه‌ای ما را به گذشته ارجاع می‌دهد. گذشته‌ای که هنوز پایان نیافته و با اکنون نیز زندگی مشترکی را ادامه می‌دهد. نوعی از زندگی که اسطوره‌ی پری‌های دریایی را در ذهن می‌نشانند؛ اسطوره‌ی پری‌‌هایی که نیمه‌انسان هستند اما شتر مرغ نه. یعنی، زندگی را در خطی پایا ادامه می‌دهند و نان را به نرخ روز نمی‌خورند و به گاه تخم‌ گذاشتن شتر نمی‌شوند و به گاه کار کردن، مرغ. این ویژگی، در بیشتر داستان‌های این مجموعه بارز است و راوی داستان‌ها خواننده را مدام در تعلیق لازم فرو می‌برد. تعلیقی که اگر نباشد، داستان شب رادیو می‌شود که باید به محض پایان گرفتن‌اش سر بر بالین گذاشت و بی هیچ اندیشه‌ای به خواب فرو رفت. داستان‌های این کتاب در «تبعید» یا بهتر بگویم، «تبعید خودخواسته اجباری» نوشته شده‌اند اما آبشخور همه‌ی آنها، مگر قصه‌ی اول؛ «پرده‌های درد»، ایران است.

مرگ یک روشنفکر/رضا اغنمی

 

 

 

مرک یک روشنفکر

نویسنده: محمد عبدی
ناشر: انتشارات مردمک – لندن

 

 

بنا به دعوت آقای محمد عبدی برای دیدن فیلمی که ایشان درمصاحبه ای طولانی باآقای ابراهیم گلستان تهیه کرده اند
به دانشگاه SOAS رفتم که درشب جمعه بیستم آوریل ۲۰۱۸ در آنجا نمایش آن به اجرا درآمد. برای ورود به سالن تا خانم مسئول اسم مرا درلیست مدعوین پیدا کند، فرصتی دست داد به کتاب هایی که روی میز چیده بودند نگاهی بکنم. دو جلد ازآثار اقای محمدعبدی را برداشتم. «مرگ یک روشنفکر» و«از اُپرا لذت ببر». اولی شامل دوازده داستان کوتاه و دومی دربرگیرنده هفده داستان کوتاه است وهردو کتاب خوب و خواندنی.
این بررسی نگاهی ست به چند داستان از دفتر«مرگ یک روشنفکر»، که هریک، روایت سنحیده ای ست ازعارضه ها و دردهای اجتماعی.
پس ار مقدمه خواندنی ناشر، نخستین داستان با عنوان «مثل همیشه» درسه برگ امده. داستان فرزندی ست که به مادرش تلفن می کند، مادر اما او را بجا نمی آورد. نمی شناسد وتلفن را قطع می کند. باردوم تلفن کرده درمقابل اصراراو که می گوید:
«مامان چرا اذیت می کنی؟
مامان می گوید :
« آقای عزیز مثل اینکه حالتون خوب نیست . . . شما مریضین مامان کیه؟». تلفن را قظع می کند.
شال کلاه کرده عازم خانه مادرمی شود. سرراه مهرداد دوست چندین ساله اش را می بیند وخوشحال سلام وعلیک و احوالپرسی، که مهرداد می گوید :
متآسفانه به جا نمی آرم!. . .
– یعنی چی؟ شوخی ات گرفته؟
– شما؟
دست بردار مردک! تو منو نمی شناسی؟
– آقا مثل اینکه حالتون خوب نیست . . .
-الاغ حال من خوب نیست یا تو؟ می زنم توسرت ها!
-ا قای عزیز اشتباه گرفتین. من مهردادم ولی احتمالا نه اون مهردای که شما فکرمیکنین.
با این که راوی خودش را معرفی می کند ولی مهرداد او را نمی شناشد. مآیوس وناامید راه می افتد تلفن می کند به ترانه. ترانه هم منکر آشنایی با او می شود وتلفن را قطع می کند. به خانه مادرش می رود. مادر در را باز کرده ولی او را نمی شناسد. مآیوس و پریشان به خانه اش برمی گردد و درآینه خودش رانگاه می کند می بیند خود خودشه. همان که بوده و هست. می خوابد.
«وقتی دوباره بیدار می شود، همه چیز درست شده بود».

درداستان مرداد، نویسنده دردهای چرکین حوادث آن سال های خونین و فراموش نشدنی را به بهانه ورود یک مهمان ناخوانده، دریک روز گرم مردا ماه درساعت سه و ده دقیقه و چهارثانیه:
« . . .نمی شود این ماه را از میان ماه های سال حذف کرد؟ خوب که فکر می کنم می بینم که نمی شود، چون مرداد هم برای خودش ماهی است، حال گیرم که ناف همه اتفاق های بد را درابن ماه بریده باشند» مهمان ناخوانده وارد می شود. بسی اخمو و با قدرت رفتار می کند .هرچی که صاحبخانه می پرسد مهمان ناخوانده با کبر وغرور، با تکان دادن سرجوابش را می دهد:
«حالی ام می کند که وقت تلف نکنیم. کاردارد و باید جاهای دیگری هم سر بزند. منظورش را خوب می فهمم. . . . حالا ساعت سه وده دقیقه و چهار ثانیه است و من مُرده ام. حالم زیاد بد نیست وامیدوارم بدترنشود».

موبایل:

«در سرآغاز داستان آمده است :
«جسم و جانشان می فروشند
به رقم بیست
– کمی کم یا بیش-
اما چه ارزان!
و کدامین مریم از میانشان مجدلیه خواهد بود؟ »
تلنگری به باورهای موهوم کهن! در روایتی از رواج تن فروشی دختران و زنان مسلمان، در کشوری که داعیه ی گسترش اسلام را دردنیا برعهده گرفته است!
روایتگر از زنی می گوید که :
«روی کاتاپه درازکشیده راحت و بی خیال، انگار نه انگار. موبایل را یک لحظه زمین نمی گذاشت، یا مرتب زنگ می خورد یاعین بچه ها داشت با آن بازی می کرد».
تلفن زنگ می زند شراره خودش را معرفی کرده پس از سلام واحوالپرسی ازوضع «بیزینس» می پرسد:
« چند نفرند؟ شش نفر؟ … آره اما یه نفره . . . الو ببخشید دیروز چرا وایستاده بودی تو خیابون؟ عزیز تو که موبایل داری نباید شأنتو به اندازه یه دختر خیابونی پائین بیاری . . . تازه درد سرهم داره کارکردی؟» و سپس صحبت آن دو به درد ل می کشد و شراره نصیحتش می کند که خودش زا به کسی وابسته نکند، در آن صورت نمی تواند زندگی ش را اداره کند:
«سهراب یادته، دیدی که منو از زندگی انداخت. تمام شب هایی که با اون بودم، نمی تونستم بیزینس کنم . . . اراده تومحکم کن . . . خواستی هفت و هشت صبح بیا خونه تا بعد ازظهر بخوابیم و بعد شب با هم بیزینس کنیم»
تلفن قطع می شود. روایتگر از معتادی زن می گوید. تاریخ تولدش را می پرسد که پاسخ می شنود پنجاه و شش یا پنجاه و هشت.
از آغاز کار ش می پرسد:
«هشت ماه . . . الو . . . چی؟ خفه شو اشغال عوضی . . . ببخشد مزاحمه.
مزاحم! ساعت چهار صبح!
این طوریه دیگه . . . الو . . . بله . . . حمید کیه؟ . . . شماره رو از کی گرفتی؟ کدوم بهروز . . . باید خودش زنگ بزند، . . . خدا نگهدار».
«الو . . . پیمان حالت خوبه . . . نه عزیزم، الان دیگه خیلی خیلی خسته ام . . . حالا چند تائین؟ . . .خیله خوب . . . اگه نشد فردا بای »
مثل اینکه بازار عالیه!
نه بابا دست زیاد شده . . .
داستان به پایان می رسد کوتاه و سنجیده، و فصلی سیاه و بسی خفتبار از دستاوردهای ننگین حکومت ملایان که «گسترش و رواج تن فروشی» را، درتاریخ اجتماعی فرهنگی کشور ثبت کرده اند!

مرگ یک روشنفکر

آخرین داستان این دفتر است. روشنفکری در خلوت و تنهایی به بررسی تجربه های خود نشسته است.
یادداشت های خود و کتاب هایی که خوانده و «نکته های جالب همه کتاب های زندگی را روی آن ها نوشته بود» را دراندیشه ی خود بازسازی می کند. ازاولین یادداشت به خنده می افتد:
« خدایان بدبختی را برای انسان ها می بافند تا نسل های آینده دستمایه ای برای آوازخواندن داشته باشند». تا می رسد به این شعر که:
«به سنگ ها گفتند/ انسان باشید/ گفتند/ به اندازه کافی سخت نیستیم».
از این سروده لذت می برد. بعدی را می خواند که آمده است:
«یک نویسنده یا هرانسانی باید باور داشته باشد که هرچه براو می گذرد ابزاری؛ هرچیزی برای هدفی به او داده شده . . . . . . و باید ان را بپذیرد».
جملات زیبا، اما خلاف سلیقه و افکارش می باشد. سراغ بعدی می رود:
«آنان که خدایان دوست شان دارند جوان می میرند».
درفکری ناخوشایند و “بادی درغبغب”، دفتر را ورق می زند.
ازاین یکی دلش به شدت می لرزد:
«دلتنگی من بزرگ تر ازآن است که به دیدار چراغی دلشاد شوم»
و دیگری را می خواند:
«چه کسی می توانست ادعا کند که ابدی بودن یک شادی می تواند یک لحظه رنج بشری را جبران کند؟».
سرفه اش می گیرد. رو به فضای خالی خدایان را مخاطب قرار می دهد و طعنه آمیز یادآور می شود که :
« مرا همچون خدایی داوری نکنید، بلکه همچون انسانی که اقیانوس اورا درهم شکسته است».
ازاین رو در روئی و درد دل شجاعانه ی خود، به توجیه سخن گاندی می رسد که گفته بود:
«بیمارستان ها و امورخیریه صرفا ادای دین را به تعویق می اندازند. یک انسان نمی تواند به انسان دیگر کمک کند؛ اگر دیگران رنج می برند باید رنج ببرند تاوان گناهی را بپرازند. اگر من به آنان کمک کنم، باز پرداخت دین آنها را به تعویق می اندازم».
با خواندن این خبر خیلی خیلی خیرخواهانه! آن هم از قول گاندی، سرفه اش شدت پیدا می کند. و از چشمان سرخ شده ش اشک سرازیر می شود و “شاید هم خون”. می گوید:
« همین یکبار که به جهان آمدم، مرا بس. چون مرا بمیرانی، برمن منت گذار و دیگر باره به این جهان باز مگردان!».
ازخواندن مکتوب بعدی اندک نور امید بردل پُراندوهش می تابد. نوری که تابش و درخشندگی ابدی دارد: «انسان میراست، تنها راهی که برای نامیرائی دارد، به جا گذاشتن چیزی است که نامیرا باشد».
دز انتهای یادداشت ها، از اندوهی نهان شده در دل انسان می گوید. حس انسان و انسانیت:
«غمی که به نظر بودا اسف انگیزتر از همه بود. نبودن با کسانی که دو ست شان داریم».
خسته و رنجور نای سُرفیدن ندارد. با بالا آمدن “بوی گاز” ، درحالی که نفس ش رو به خاموشی می رفت آخرین برگ یادداشت هایش را به زحمت می خواند و آرام چشم هایش را می بندد.

بخ بهانه ی سالروز تولد تام جونز هنر همرنگ زیستن و متفاوت بودن /محمد سفریان

هفتم ژوئن به روایت صفحات تاریخ سالروز تولد تام جونز، ستاره ی بزرگ موسیقی مردمی بریتانیاست. هم او که صدایی مردانه و باور پذیر داشت و قدرتی تحسین برانگیز در اداره ی صحنه؛ مردی که در سالهای متفاوت دهه ی هفتاد از شیوه ای معمول اما کاملا یگانه در نحوه ی پوشش بهره می برد و به سالیان بلند مدت فعالیت هنری اش تجربه ی هم آوازی با بسیاری از مشاهیر موسیقی دنیا را در کارنامه ی هنری اش ثبت کرده… به همین بهانه نگاهی گذرا به زندگی پر بار او انداخحتهخ ایم که با هم می خوانیم…

سر تام جونز، مرد خوش آوازه ی موسیقی مردیم انگلستان با نام شناس نامه ای ” توماس جونز وودوارد ” و در ” ولژ جنوبی ” دیده به دنیای غریب زنده ها باز کرد؛ در روزهای آخر بهار سال ۱۹۴۰ و خانواده ای از طبقه ی کارگر و در میان مصائب لاجرم اهل زحمت…

نخستین نشانه های استعداد او در هنر آواز اما مثال بسیاری از چهره های همیشه ماندگار موسیقی در همان روزگار کودکی معلوم شد. هم آن وقت که او در میهمانی های خانوادگی و محافل دوستانه؛ و گروه کر مدرسه، هم با صدای خوب و هم با توانایی های ذاتی اش در سرگرم کردن جمع، متمایز از دیگر هم سن و سال هایش شده بود…

در میان روزهای شور و شر کودکی، نخستین حادثه ی مهم زندگی او، با اتفاقی در ذات میمون و در ظاهر ناخوش آیند ممکن شد. ماجرا به بیماری سل توماس مربوط می شد که در دوازده سالگی او به سراغ ش آمده بود. اما همین بیماری مجالی شد برای در خانه نشستن و تنها و تنها به موسیقی گوش کردن. او در این ایام شیفته ی موسیقی لیتل ریچارد و جکی ویلسن شد و الویس پریسلی را هم چونان چون یک بت ذهنی به خاطر سپرد…

دومین حادثه ی مهم در روزگار نوجوانی او، قصه ی عاشقی و ازدواجش بود. او و ملیندا که هر دو ۱۶ ساله بودند، پس از چند ماه به انتظار نشتن برای تولد فرزندشان، عاقبت یک ماه پیش تر از تولد کودک ازدواج کردند تا توماس پبش تر از ۱۷ سالگی پدر شدن را هم تجربه کند و برای تحصیل خرج خانه بیشتر از قبل با مفاهیم زندگی و کار و خیابان اخت شود…

تام جونز در این برهه از زندگی اش، کارهای متفاوتی را تجربه کرد و از جمله در یک کارگاه دستکش بافی و چند پروژه ی ساختمانی کارگری کرد. او بعدها عنوان کرد که تجربه ی آن روزها در برخورد او با دنیای شهری و موفقیت های اقتصادی اش تاثیر فراوان داشته اند…

در این میان و در سالهای اولیه ی سومین دهه ی زندگی اش، نخستین گام های موسیقی حرفه ای را تجربه کرد و به عضویت گروه ” تامی اسکات و سناتورها ” در آمد. این گروه که در کلاب ها و محافل موسیقیایی ولژ برنامه اجرا می کردند هیچگاه موفق به بسط آوازه شان نشدند، با این همه اما توماس در همان مجال به چشم اهل موسیقی آمد و از همان طریق در مسیر پیشرفت قرار گرفت…

گردون میلز؛ که از جمله مدیران هنری به نام در بریتانیا بود، با دیدن یکی از اجراهای گروه به استعداد توماس پی برد و او را با خود به لندن آورد. او در گام بعد برای پسر جوان نام هنری تام جونز را برگزید و اسباب نخستین قرار داد حرفه ای اش را هم فراهم آورد…

با فروش خوب اولین تک ترانه های تام و شهرت نسبی اش در خاک جزیره، گردون مسبب ارتباط او با دنیای سینما هم شد تا صدای تام به تم موسیقی متن برخی از فیلم های بنام وقت سنجاق شود. در این میان موسیقی متن فیلم ” گلوله آتشین ” از سری فیلم های جیمز باند، شهرت فراوانی برایش به ارمغان آورد و نامش را از مرزهای بریتانیا آن سو تر برد…

دیگر اتفاق مهم زندگی هنری او در میانه های سال ۱۹۶۵ رخ داد. هم آن وقت که او برای قرار داد یک موسیقی متن در استودیوی پارامونت فیلم هالیود بود و از سر اتفاق با الویس پریسلی بت روزگار کودکی اش آشنا شد.این آشنایی که خیلی زود به رفاقتی صمیمی انجامید دروازه های بازار پر زرق و برق موسیقی آمریکا را به روی این جوان تازه کار باز کرد و او را در مسیری تازه قرار داد…

تام جونز که حالا در ردیف نزدیکان مرد اول موسیقی آمریکا قرار گرفته بود به همراه الویس به کاباره ها و هتل های وگاس رفت و در همان منزل، متوجه دیگر استعداد ذاتی اش شد. او این بار در لباس یک شو من حرفه ای داخل شد و چند سالی را در این حال و هوای تازه سپری کرد…

او که در تالارهای وگاس تجربیات فراوانی از اجرا اندوخته بود، در سالهای ۶۹ تا ۷۱ میزبان یکی از پربیننده ترین شوهای موسیقی دنیا شد و برنامه ی ” دیس ایز تام جونز ” را به روی صحنه برد. این برنامه که همزمان در انگلستان و آمریکا به روی صحنه می رفت مجالی برای معرفی بسیاری از خواننده های جوان به دنیای موسیقی شد و تام جونز را بدل به یک چهره ی محبوب جهانی کرد…

او که در سال ۶۶ جایزه ی گرمی بهترین هنرمند تازه کار را گرفته بود به واسطه ی این اجراهای در خور توجه نامزد جایزه ی معتبر گلدون گلاب به عنوان بهترین آکتور سال هم شد تا علاوه بر موسیقی در صحنه و اجرا هم در ردیف بهترین ها قرار گیرد…

موفقیت های جونز در سالهای دهه ی هفتاد هم ادامه داشت. او در این ایام با زنجیره ای از تک ترانه های پر فروش و آلبوم های استودیویی همچنان در صدر اخبار باقی ماند. دیگر از فعالیت های او در این دهه خلقه دوئت های فزون از شمار و ماندگاری بود که نام او را در کنار بسیاری از چهره های آشنای وقت قرار می داد…

تام جونز که در پانزده سال اولیه ی فعالیتش، در سبک های پاپ، آر ان بی، و سول فعالیت کرده بود، در دهه ی هشتاد به سبک کانتری هم روی آورد و چند ترانه ی محلی اش را در جدول ۴۰ ترانه ی برتر ار ان بی دنیا دید تا از این منظر هم صف ممتازها بایستد…

تام جونز علاوه بر مجامع موسیقیایی از جانب محافل سیاسی هم ستوده شده. او که در سال ۹۹ موفق به دریافت نشان فخر ملی انگلستان شده بود در سال ۲۰۰۶ مفتخر به دریافت نشان شوالیه از دربار ملکه الیزابت دوم شد تا به اقرار خودش شیرین ترین لحظه ی زندگی اش را تجربه کند…

جالب اینکه تام جونز در تمامی سالهای فعالیت ش علی رغم کسب این همه موفقیت و شهرت آنقدرها در امور خیریه فعالیت نکرد و آنقدرها در محافل مردمی آفتابی نشد… با این وجود اما او همچنان در ردیف محبوب ترین هنرمندهای دنیا ایستاده و هیچگاه شهرت ش را رو به اوفل ندید…

او در سالهای عصر جدید هم همچنان فعال است و با تک ترانه ها و آلبوم های استودیویی و همچنین شوهای استعداد یابی تلویزونی در محافل موسیقیایی حاضر می شود تا این طور از جمله ی معدود خواننده ی دنیا باد که از سالهای پر شکوه هنر در دهه های شصت و هفتاد تا هم امروز در ردیف اول موسیقی ایستاده اند…

ستاره‌‌ای آزمند خواندن و دانستن /رهیار شریف

مریلین مونرو صاحب کتابخانه‌‌ای شخصی بود با بیش از ۴۰۰ جلد کتاب، او شیفته آثار جیمز جویس، والت ویتمن و اشعار هاینریش هاینه بود. سال بلو و کارل سندبرگ قهرمانان ادبی‌‌اش بودند و ترومن کاپوتی و ایزاک دینسن دوستان صمیمی‌‌اش. فراموش نکنیم که او مدتی هم همسر آرتور میلر بود.

کتاب تکه‌‌پاره‌‌ها، مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و اشعار مرلین مونرو، که در حقیقت گردآوری دست‌‌نوشته‌‌هایی که پس از مرگش از زیر تخت او پیدا شده‌‌اند، تلاشی‌‌ست برای هویدا کردن سویه‌‌های ناشناخته‌‌ای از شخصیت این ستاره‌‌ی نامدار دنیای سینما. چهره‌‌ای که سالها تحت سیطره‌‌ی صنعت هالیوود و دنیای بیرحم سرمایه زیر نقاب «بمب سکسی» و «بلوند احمق» مخفی بود و سرانجام هم زیر خاک مدفون شد.
مونرو این دست‌‌نوشته‌‌ها را روی کاغذپاره‌‌های مستعمل و اوراق مارک‌‌دار هتلهای محل اقامتش نوشته‌‌است. آنا استراسبرگ، روانکاو مرلین مونرو و وارث او، بر خلاف وصیت مونرو که گفته بود پس از مرگش، دارایی‌اش را بین دوستان و آشنایانش تقسیم کنند، میراث مرلین مونرو را نزد خودش نگه داشت و این دارایی به لی استراسبرگ، وارث آنا استراسبرگ رسید و او برای اداره میراث هنری مونرو، شرکتی به نام «مرلین مونرو ال ال سی» تأسیس کرد.

حدود نیم قرن پس از مرگ مونر و در سال ۲۰۱۰ انتشارات «فرر، استراوس و گیروز» این دست‌‌نوشته‌‌ها را از این شرکت خرید و به همت استنلی باچتال و برنارد کامنت به شکل کتاب در آورد.کتابی که خواننده را با سعی بسیار مونرو برای راهیابی به عوالم روشنفکری آشنا می‌‌کند.

در سالهای حیات مونرو برای بسیاری از عکاسان، عکس گرفتن از تمثال مشهورترین«زن بلوند سکسی» دوران در حال خواندن کتاب جویس یا هاینریش هاینه یک جور سرگرمی طنازانه بود. اما با خواندن نوشته‌‌های مونرو در می‌‌یابیم که موضوع برای خود او هرگز شوخی نبوده‌‌است. او در این نوشته‌‌ها او از زنی پرده‌‌ برمی‌‌دارد که نوشتن و ادبیات برایش ریسمان‌‌های نجات بودند، راه و ابزاری برای کشف خودش و سامان دادن زندگی پرآشوب و اندوهبارش. کتاب همچنین به مثابه پناه و همدمی برای مونرو بود در دوره بیخو‌‌ابی‌‌های مزمن او.