خانه » هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

بررسی جلد دوم (یولسیز اثر جیمز جویس)/رضا اغنمی

نام کتاب: یولسیز .
جلد دوم
نام نویسنده: جیمز جویس.
نام مترجم: اکرم پدرام نیا
ویراستارفنی ونمونه خوانی: سمیه شیخ زاده
نام ویراستار: علیرضا سیف الدینی
نام ناشر: نوگام. لندن . چاپ اول
تاریخ نشر: مهر۱۳۹۹ (اکتبر۲۰۲۰)
طراح: مسعود رییسی

در پس مقدمه ی کوتاه وسنجیده ی ناشر، بانوی فرهنگ دوست صادق وصمیمی خانم «آزاده پارساپور»، متن کتاب با عنوان:
۷
«در قلب ابرشهری هایبرنیایی۱»
شروع می شود:

«ترامواها پیش ازستون نلسن ۲ آهسته کردند. خط عوض کردند. کابل عوض کردند. وبه سمت بلک راک، کینگستون و دالکی، کلانزکی، راتگر و ترنیور، پالمرستن پارک و رتماینز بالا، سندی مونت گرین، رتماینز، رینگزند وبرج سندی مونت، هرالدزکراس حرکت کردند۳ مآموروقت نگه دار خشن
شرکت تراموای یونایتد دابلن ان هارا بانگ زنان راهی می کرد.۴
راتگر وترنیوز.
سندی مونت گرین، راه بیفت!
تراموایی دوطبقه و یک طبقه موازی درراست وچپ از سکویشان دنگ دنگ کنان، زنگ زنان حرکت کردند. به خط پایینی پیچیدند وموازی هم و نرم راه افتادند.

حامل تاج۵
زیررواق اداری پست مرکزی واکسی ها داد می کشیدند و واکس می زدند. گاری های پستی شنگرف گون اعلیحضرت با نشان سلطنتی ای آر بر بدنه شان، درخیابان پرنس شمالی پارک شده بودند وکیسه های درحال پرتاب نامه ها، کارت پستال ها، کارت های پستی بیمه شده وسفارشی را برای ارسال به شهر، استان، بریتانیا و آن سوی آب ها سروصدا کنان دریافت می کردند۶

آقایان مطبوعات.
گاری چی های چکمه گنده بشکه هارا ازانبارهای پرینس باتالاپ های گنگ قل می دادند وبامب می انداختند روی گاری آبجوسازی بامب می افتادند روی گاری آبجوسازی بشگه هایی که با تالاپ های گنگ به دست گاریچی های چکمه گنده ازانبارهای پرینس قل می خوردند۷
رد مری ۸ گفت:
–ایناهاش، الکساندر کیز۹
اقای بلوم گفت:
فقط ببرش، یاشد؟ . من می برمش به دفتر روزنامه ی تلگراف. ۱۰
دردفتر راتلج دوباره غیژصدا داد.۱۱ “دیوی استیونز، ریزه میزه باشنلی بزرگ، کلاه نمدی کوچکی که تارک حلقه های موهایش را فرا می گرفت، با دسته ای روزنامه زیرشنلش، بیرون رفت، قاصد شاه۱۲ .
قیچی بزرگ ردمری آگهی را درچهار حرکت دقیق، ازروزنامه برید. چسب و قیچی ۱۳.
اقای بلوم مربع بریده را که برمی داشت گفت:
من روزنامه را بررسی می کنم.
ردمری که خودکاری پشت گوشش داشت صمیمانه گفت:
البته، اگراو یک بند بخواهد ما می توانیم برایش بنویسیم ۱۴ .
آقای بلوم سرتکان داد و گفت:
بسیار خب این را پیش می کشم
ما۱۵
عناوین: جناب ویلیام بریدن، ۱۶ اهل اوکلندز، سندی مونت تا انگشتان گم شده (ازصفحه ی۴۷– ۱۴)
فصل هفت به پایان می رسد وپی نوشت فصل شروع می شود.

پی نوشت فصل هفت

(ایولس)
پی نوشت این فصل که در صفحات :۱۲۸ -۴۹ آمده، شرح حوادث و مستندات تاریخی وعلمی ی جهانی وشامل ۴۳۶ موضوع که در صفحات فوق باعناوین گوناگون آمده است.
بانگاهی دقیق به برخی از این فصل های خواندنی با افکار نویسنده بیشر اشنا می شویم.

درباره ی این فصل می نویسد:
۱- « به گفته ی هانت: فصل هفتم که معمولا ایولس نامیده می شود با تقلیدی مضحک (نقیضه) از طرح روزنامه ها طراحی شده است. با تیترهایی که معرف متن های کوتاه ومِؤثراست. ارانجا که “هنر” این فصل سخنوری است، ازآرایه های سخنوری نیز لبالب است. ازمیان صدها آرایه ای که نظریه پردازان سخن سنج و سخنورازدیربازتشخیص داده اند، ارایه ی «استعاره» دیرآشناتراست وچنان که فراخور متن است، فصل هفتم (ایولس) با چنین استعاره ای آغاز می شود: «درقلب»ابرشهری این نوع استعاره ی پرکاربرد دقیقا همانی ست که انسان امروزی انتظار دارد درعنوان های روزنامه ها ببیند، اما دیری نمی پاید که جویس به این کلیشه ی ملال آور جان تازه می بخشد»(۲۰۱۳) .
این نیز اضافه می کند که :
«جویس هنگام ویرایش وبازنگری اثرش، شمار بزرگی ازآرایه ها ونمایه های سخنرانی و سخنوری را به اثر اضافه کرده و رابرت سدمن درکتاب حاشیه نویسی گیفرد بریولسیز، فهرست فرهنگ نامه ای ازآرایه های سخنوری با نام های یونان باستان ازاین نمایه ها و آرایه هارا ارائه داده است. سدمن آنها را با توجه به هنر ان فصل (سخنوری یا سخندانی) ونوع مهارت های زبان شناسانه ای که جویس درنظرگرفته فهرست بندی کرده است. همه ی اینها نزدیک به قلب کار رسانه هاست. اما استفاده از همه ی آرایه های سخن دانی کوینتی لیان (سخنوررومی قرن اول میلادی) ودیگرسخنورهای باستان سبب اثر گذاری وشگفت انگیزی کارنشده، بلکه شیوه خاص آن سبب شده این تعبیه ها چنین درمتن خوش نشیند وشگفت انگیز شود» (همانجا).
وسپس ازاستوارت گیلبرت یاد کرده :
«که نخستین کسی بود دراثری باعنوان یولسیزجیمزحویس (۱۹۳۰) به فراوانی ازآرایه های سخنوری دراین فصل اشاره کرد. البته و بی شک خود جویس ذهن او را اماده کرده بود . به گفته ی گیلبرت فصل هفتم ( ایولس) ازنظرآرایه های سخنوری به نام ویلیام شکسپیرهم شبیه است که دارای صدها آرایه است». ص ۴۹
۳۴۹ :«حضرت موسی درزمان اسارت قوم بنی اسرایُیل به دنیا آمد. و بنا به فرمان فرعون مثل هر نوزاد پسر دیگری محکوم به مرگ بود. دربخش خروج (انجیل) ازقول فرعون آمده:
« هر پسری که به دنیا بیاید همه ی شما موظفید که اورا به رودخانه بیندازید. مادرموسی برای فرار از اجرای این فرمان نوزادش را درصندوقچه ای پوشیده از نی بوریا می خواباند وکنار رودخانه می گذارد». (گیفرد، ۱۹۸۹ : ۱۴۸). به روایت گیفرد دختر فرعون و به روایت متون اسلامی زن فرعون اورا می یابد و به فرزندی می پذیرد. «بدین ترتیب موسی که اسرایُیلی است به عنوان کودکی مصری بزرگ می شود. مقدر شده بود که او رهبر قوم بنی اسرایُیل شود و آن ها را از اسارت نجات دهد. در این سخنرانی فیتزگیبن را به کاهن اعظم مصریان مانند می کند. کاهن اعظم می کوشید که موسای جوان را به پذیرش فرهنگ و مذهب و زبان (غنی و پیشرفته ی) مصریان وادار کند» (همانجا) ص۱۱۱ .
در۴۲۰ از«آنتیس تنیس(۴۴۴ – ۳۷۰پیش ازمیلاد) سخن رفته. ازفیلسوف یونانی که شاگرد گرجیاس که : «خودش را به سقراط وصل می کرد. اما افلاطون اورا دوست نداشت. مدعی بود که بدون پرهیز کاری خوشحالی و رضایتی درمیان نیست وپرهیزکاری به تنهایی عامل اصلی خشنودی است. به پرهیزکاری توام با ریاضت معتقد بود و قدرت و افتخار و شهرت را نکوهش می کرد. همه ی آثار فلسفی وسخنوری گرجیاس نابود شدند به جز دو دکلمه ی مورد بحث آن اثر او درباره ی هلن و پنه لویی که مک هیو به آن اشاره می کند بیش از هزار سال پیش گم شده است.

درسیر مطالعه بریدگی روایت ها و پریدن به اطراف دور ونزدیک، را یادآور می شود:
«بازگشت به مطالب پیشین وبرقراری رابطه میان هرمطلبی با مطالب پیشین یاپسین آن ازتکنیک های هنرمندانه ی به کاررفته دریولسیز است (م) ص۱۲۶
همچنین سبک وروش ادبی داستان ورمان نویسی وسابقه ی آن از باستان، به ویژه دوران برآمدن عیسای نبی، ورفتاروکردارآن بزرگواربا اطرافیان و پیروان ش، که درسیمای پیامبر دینی، منادی دگرگونی ها و نوخواهی های شگفت انگیز«زمان» بوده قابل تآمل است، درزمانه ای که ازدیدگاه تاریخ، دوران برده داری و تجارت آن ازرسوم عادی و تاریخی بوده، توسل به ادبیات اخلاقی ورواج و گسترش آن درجوامع « زمانه» آن هم با داشتن رسالت دینی ازسوی خدا، از شگفتی هاست و بیشتر به وعده های پیامبران عتیق می ماند و معجزه! که قابل مکٍث و تآمل بیشتراست وبس!

در۴۶۷ – عبارت « سنبل نیلی رنگ مثل سیاهرگ های زن» برگرفته ازنمایشنامه ی سیمبلین است. «پسر سیمبلین،آرویراگوس، با برادرش گیدریوس، درباره ی زیباترین گلها حرف می زند و می گوید که با آنها «گورغم بار پسرمرده، فیدل را خوش بو «می کند». تو نباید بدون گل هایی باشی که به چهره ات می مانند پامچال زرد رنگ وسنبل نیلی رنگ مثل سیاهرگ هایت. . . فیدل نه مرده بود و نه پسربود، بلکه خواهرشان، ایموجن بود درلباس مبدل» (گیفرد،۱۹۸۹: ۲۳۱) ص۳۶۹

در ۴۸۱ ازحرف زدن روح و شبح با همدیگر، آن هم برای نخستین بار درتاریخ نمایشنامه نویسی و آجرای ان می گوید:
« براساس تحقیق گیفورد نخستین باری است که روح و شبح درهملت با او حرف می زند. این که آیا معنای حرف روح پدر هملت این است که گرترود وکلادیوس پیش از ارتکاب قتل، جرم زنا نیز مرتکب شده اند هنوز مورد بحث است» (۱۹۸۹ : ۲۳۲) ص۷۲ – ۳۷۱
سایه ی سنگین و خفتبارمجازات های دین و مذهب دراین اثر، نمایه ای مثبت از ایمان ریشه دار به باورهای دینی در پیروان مسیح را روایت می کند!
۵۰۱ – ارسطو درشهری بنام استاگیرا به دنیا آمد .ازآن بچه تخس های مدرسه بود. (گیفرد ۱۹۸۷)
درباره سقراط و زندگی پرحادثه ی او شنیدنی های زیادند وجالب:
درباره (باستانی و پی نوشت بعدی (۵۰۲ همین فصل) را بخوانبد.
درشماره۵۰۲ آمده است که:
«درسال ۳۲۳ پیش ازمیلاد ، یک سال پیش ازمرگ ارسطو، الکساندربزرگ ازدنیا رفت. با مرگ او شهراتن برای ارسطوکه به کفرمتهم شده بود نا امن شد. واوبرای اینکه به سرنوشت سقراط مبتلا نشود خود را به خالکیس تبعید کرد. منظور از« باستانی» که استون به آن اشاره می کند دیوژن لاترتی (حدود قرن سوم پیش از میلاد) است که دراثری با عنوان زندگی فیلسوفان نوشته است:
«ارسطو دروصیتنامه اش برخی ازبردگانش را آزاد کرد وبخشید. مجسمه ای برای مادرش سفارش داد دستور داد که جسدش را درکنار زنش، پیتیاس، به خاک بسپارند. به هریپلیس، معشوقی که پس اززنش با او زندگی می کرد اجازه داد دریکی ازخانه هایش زندگی کند.” نل (النور) گوین (۱۶۵۰ – ۱۶۸۷) بازیگری انگلیسی بود ومعشوق چارلز دوم (۱۶۳۰ – ۱۶۸۵ ) شاه سال های ۱۶۶۰ – ۱۶۸۵ خواسته ی پیش ازمرگ چارلز این بود که «نگذارید تنی بیچاره از گرسنگی بمیرد.(گیفرد۱۹۸۹ :۲۳۳)
۵۰۳ :”برندس، هریس و لی، هرسه بااستناد به خاطره ی جان وارد، حاکم استرتفورد، (پنجاه سال پس ازاین واقعیت) نوشته اند: که شکسپیر، مایکل دریتن وبن جانسن با یکدیگزدیداری شادداشته اند ودراین دیدار، ظاهرا آن قدر نوشیده اند که شکسپیر تب کرده و ازآن تب مرده است».
۵۰۹ : از همجنس گرایی شکسپیر سخن رفته : «عمدتا براساس سونات های او» این نسبت را درباره اش نوشته اند. درهمین بخش آمده است که: «درعصر رنسانس … دوستی پرشور مرد با مرد یکی ازآن مسائل مهم ودشوار زمان بود؛ و درادامه سعی کرده است که با (کلامی بی طرفانه) اتهام مذکوررا با ذکر چند مثال ازدوستی پرشور درآن زمان بیان کند. هیو کنر معتقد است که نگاه جویس به جمله ی اول شکسپیر داودن بوده است که درسال ۱۸۷۷ برای بچه مدرسه ایها منتشرشد. با این سرآغاز درسالهای پایانی قرن شانزدهم زندگی درانگلستان پر تنش شده بود. همان. ص ۳۷۳
درروابط جنسی مرد با مرد ازاحساسات پدرانه سخن رفته. ولی شواهدی دردست است که پدران نیز درتجاوز به فرزندان خود چه دختر وچه پسر، عمل حیوانی را مرتکب شده اند.
این روایت نیز که رنگ وبوی اجتماعی و به قولی « مردمی» ست، شنیدن دارد:
استیسلاس برادرجویس، نوشته است که گوگرتی روسپی ای را می شناخت به نام نلی، کسی که صدای آوازخوانی جویس را تحسین می کرد.(ص۲۹ ) » (اسلت،۲۰۱۷ :۶۲۷) ص ۴۰۶ .

۸۱۳ آخرین روایت جیمزجویس اندیشمند است دراین اثر پر بار وماندگار:
«خط آغاز سخنرانی پایانی شاه درنمایشنامه ی سیمبلین است. این نمایشنامه باصلح میان روم و انگلستان پایان می یابد» (اسلت۲۰۱۷ :۶۲۹ )
با پیامی زیبا ازبرقراری صلح بین رومیان وانگلیسیان. دوکشور رو به آرامش و سازندگی وامنیت. . . استیون در رمان چهره . . . وبازهم بیشتر دریولسیز، خلقت را با محراب قربانگاه پیوند می دهد، اینکه دود ملایم خانه انسان ها زمین را به محراب تبدیل می کند وهنرمند ناگهان کشیش می شود و خالق. شکسپیر پسرقصاب ازراه هم گوهری با مخلوفاتش، درنهایت به سمت خدایان اشاره می کند» (کوهن، ۱۸۷۶: ۱۶۹ – ۱۷۰ ).
با روایتی از آراوا مودان درباره ی این فصل ازیولسیزنظر منقدان را می نویسد وبایادی از سقراط که : «محبورشد ازایده ال گرایی افلاطون بگذرد وبه واقع گرایی ارسطو رو آورد». بررسی کتاب به پایان می رسد. با این پیام دوستانه که :
مطالعه ی این اثرپرمحتوا و خواندنی را فراموش نکنند.

یولسیز (اولیس) / رضا اغنمی

اسم کتاب: یولسیز (اولیس)
اسم نویسنده: جیمز جویس
اسم مترجم: اکرم پدرام نیا
اسم ناشر: نوگام – لندن
تاریخ نشر: اردیبهشت ۱۳۹۸ (اوریل۲۰۱۹)
محل نشر: لندن

جلد اول ودوم این کتاب که اولی ۵۱۷ صفحه ودومی ۴۱۵ اخیرا به دستم رسید با اندک تورق گذرا دریافتم که متن سنگین ومحکم با قدرت علمی است باید به دقت مورد مطالعه قرارداد. کاری ست بسیار پر محتوا وسنحیده ی تاریخی مستند که لازم است پیشاپیش از نشرنوگام تشکرکرد و سپاس مند بود در نشراین کتاب جالب.
محتوای جلد نخست شامل شش فصل وشش پی نوشت است. که بانمایه افراد ومنابع به پایان می رسد.
درجلد اول این کتاب ۵۱۷ صفحه ای ، درنخستین برگ آمده است:
«آن قدرمعما وسخنان پیچیده دراین اثرآورده ام که فرهیختگان باید قرنها آن را مطالعه ودرباره ی آن ها بحث کنند. تا منظورم را دریابند واین تنها راه جاودانگی است» جیمز جویس.
مترجم از یاری رساندن«وحید» درترجمه این اثرازایشان تشکرکرده است.
درصفحه ی فهرست آمده است که «این اثر درشش جلد منتشر می شود». عناوین آن چهارجلد راهم یادآورشده که باید درآینده نه چندان دور منتشرشود.

مقدمه ی ناشر با معرفی جیمزجویس شروع می شود:
دردوم فوریه ۱۸۸۲ دردابلن متولد شده فرزند ارشد خانواده بود .۹ خواهر وبرادر داشت. اوایل در رفاه بودند دربهترین مدارس یسوعیان تحصیل می کردند وبعدها درتنگدستی زندگی می کردند. سپس در دانشگاه کالج دابلن استعداد ذاتی خورا نشان داده است. در۱۹۰۷ پس از فازغ التحصیلی، به پاریس رفته در دانشگاه پزشکی به تحصیل می پردازد اما آن را رها کرده به شعر وادبیات و نویسندگی می پردازد. پس ازآشنایی با دختری به نام نورابارنکل به ایتالیا رفته مدت دهسال با تدریس زبان انگلیسی درایتالیا می گذرانند.
اولین کتاب اومجموعه ای ازشعر وموسیقی ست که در۱۹۰۷ درلندن منتشرکرده وداستان دابلنی ها در۱۹۱۴ منتشر می شود. با شروع حنگ جهانی اول ازایتالیا به زوریخ مهاجرت کرده تا(۱۹۱۹ ) در انجا زندگی «رمان چهره ی مرد هنرمند درجوانی (۱۹۱۶) و نمایشنامه تبعیدی ها (۱۹۱۸) را به چاپ رساند» . رمان پولسیز در روز تولدش، درسال ۱۹۲۲ درپاریس«منتشر شد و برای او شهرت را به ارمغان آورد».
وسپس ازبیماری چشم نویسنده و روان پریشی دخترش وآغار حنگ دوم جهانی می گوید وپاریس رفتن جیمزجویس وسرانجام ازمرگ او درتاریخ سیزدهم ژانویه سال ۱۹۴۱ درزوریخ درگذشت».

عنوان پیش درامد مترجم:
شامل هفده صفحه است که مترجم فاضل قدردانی خود و اهل قلم و ودانش را به تمام کمال ادا کرده است.
نخستین اظهار نظر ازقول ویلیام باتلرییتس شاعر و نویسنده ی مشهورایرلندی که از تحسین کنندگان جیمزجویس است درباره رمان یولسیز می نویسد:
«زندگی مردم معمولی دریک روزدابلن که ۷۰۰ صفحه به درازا می کشد». . . خود جویس نیز در این باره گفته: هیچیک ازشخصیت های کتاب های من بیش ازصد پوند نمی ارزند . . . ناگفته نماند که درکنار روایت زندگی همین مردم معمولی، نویسنده گاه پرسش های فلسفی و اساسی مطرح می کند و برخی افکار فلاسفه ی بزرگ را ازذهن و زبان شخصیت هایی چون استیون ددلس و لیوپولد بلوم تحلیل می کند».
مترجم که پیداست با روح وروان افکار واندیشه ها و برجستگی اوآگاهی دارد و به درستی وکمال او را می شناسد: اضافه می کند که:
«سرانجام این که این بخت را داشته ام که درسال های اخیر درسمپیوزیوم های سالانه ی جیمز جویس شرکت و سخنرانی کنم. دعوت شوم برای تدریس نقدادبی وترجمه ی یولسیز دردانشگاه کالج دابلن (تابستان ۲۰۱۸) ودانشگاه نیویورک‌ (زمستان ۲۰۱۹) وبورسیه ی تحقیقی سال ۲۰۱۹ بنیاد جیمز جویس نصیبم شود».

خواندن و نوشتن درباره این کتاب کارآسانی نیست. متن کتاب پرازراز و رمزاست و گویای افکار و اندیشه های پیچیده پرمغز جیمزجویس که به داشتن این سبک گزینشی هم شهرت جهانی دارد. به عنوان مثال:
درشروع داستان ص ۳۲ آمده:
«تاکی هیز قرار است دراین برج بماند؟ص ۱۸ . پاسخ ان درص ۶۸ :
که در هفت سطرامده به دوسطر آخری اکتفا می کنم: به گفته ی گیفرد:
(La Haines)
به زبان فرانسه یعنی «نفرت» که نماد نفرت استیون ازهینز با نفرت ایرلندی ها ارانگلیسی هاست. «یا نفرت خود هینز از یهودیان»(۱۹۸۹ :۱۵- ۱۴). همان.
درسخنان سنگین و فلسلفی راوی آمده است:
«به یاد دارید که درفصل شش (هی دیز) این آلوفروش پای ستون یادبود نلسن اشاره شد درآنجا تشییع کنندگان جنازه صدایش را می شنیدند ولی خودش را نمی دیدند.
(پی نوشت شماره ی ۱۲۶ درهمان فصل) ص۱۲۰.
درارزشمندی ادبی و بزرگی و قدرت علمی وتاریخی این اثر می افزاید:
همانطوری که پیش تر هم گفتیم: این اثر به موازات دو اثر بزرگ تاریخی هملت و اودیسه پیش می رود. خانه و زندگی استیون (جویس) هملت (شکسپیر) وتلماکس (هومر) هرسه را به زورمی ستانند. به گفته ی گیفرد «هملت نسبت به عموکلادیوسش درست همین احساس استیون را دارد، چون پدر را کشته، تاج و تخت اورا ربوده ومادرش را به همسری خود درآورده است.او دراین باره می گوید:
«پادشاهم را کشت ومادرم را فاحشه کرد . . .» همچنین خواستگارهای پنه لویی شکیبا در اودیسه به نیت غصب به خانه ی اودیسیوس آمده اند» ص ۱۲۱
زورستان ها غاضب دیگرهینز انگلیسی است که نماد انگلستان است وکشورایلند را به زور ازمالک اصلی اش ستانده است و به عبارت دیگر می توان گفت که تمام این فصل با زیبایی و درهمین یک کلمه خلاصه می شود «غاضب» (م) ص۱۲۲

درشماره۴۳۲ ازکتاب پیدایش وکتاب عهد عتیق سخن رفته:
«خدا به ابراهیم و اعقابش (بنی اسراییل) زمینی غنی و بارور وعده داد (۷: ۱۲) ودرکتاب خروج (خروج قوم یهود ازمصر) این پیمان را با موسی تجدید کرد. . . . به یاد دارید که مک هیو درهمین بخش داستان موسی وسرزمین موعودش را به سیاست ایرلند ربط می دهد. ودرپی اوجی جی اومولو ی نه عاری ازافسوس می گوید: اما پیش ازآن که به سرزمین موعود وارد شود مرد» حالا پرفسور می گوید که این ایده را (که داستانش رابا حکایت فسجه ی فلسطین وموسی وسرزمین موعود وبذرها برزمین سنگی همانند می کند) ما به استیون دادیم واو دارد این را به نظرجی جی املوی می افزاید.
(م) » ص۱۲۷.
گفتن دارد که این اثر، خلاف دیگر کتاب ها، هرفصل یک پی نوشت طولانی تر هم دارد که روایتگر توضیحات مستند عنوان هرفصل است. مثلا اگرفصل یکم شامل ۲۴ ص بوده پی نوشت ۶۷ صفحه ای دارد که نشانگردقت وبرتری اگاهی بیشترعلوم وفلسفه نویسنده را درذهن خواننده تقویت می کند.

۲ :
با عنوان: کاکرن، تو بگو ببینم کدام شهردنبال تو فرستادند؟ (۱)

درپرسش وپاسخ بین همو و مخاطب:
«صورت تهی پشت پنجره پرسان شد.
دختران حافظه آن را بهم بافتند بااین همه، به گونه ای وجود داشت. هرچند نه آن طور که حافظه آن را بهم بافته بود. بدین ترتیب عبارتی ار ناشکیبایی، کوبش بال های افراط کاری بلیک (۴ ) دارم صدای خراب شدن همه گردون را می شنوم. شیشه ی خردشده ودیوارهای سنگی که واژگون می شود. وزمان، آن آخرین زبانه ی خشم. پس برایمان چه می ماند؟ ۵
–اسم جایش یادم رفت آقاسال ۲۷۹ قبل ازمیلاد
استیون نیم نگاهی به اسم وتاریخ نوشته شده درکتاب لکه دار۶ انداخت وگفت:
اسکولوم ص۱۲۳
بله آقا و او گفت: یک پیروزی دیگر مثل این ما را نابود می کند.۷
جمله ای که دنیا به خاطرسپرد. آسودگی ملال آور خیال۸. برفراز تپه ای بردشتی پوشیده ازجنازه، فرماندهی تکیه زده بر برنیزه اش برای افسرانش سخن می گوید وهرفرماندهی برای هرگروهی از افسران. آنان سراپا گوش اند ۹
استیون گفت:
تو بگوآرمسترانگ ۱۰ پایان پروس چگونه بود؟۱۱
پایان پروس، آقا؟
کامین گفت: ۱۲ »
درهمین شروع صفحه ی عنوان ۲ ، پیداست که هرپرسش، پاسخ مدون طولانی دارد که در پی نوشت ۲ آمده است: بنگرید به ص ۱۳۸ که تا سطر پنجم ص۱۴۳ ادامه دارد.
غرض این است که این اثر جویس داستان و رمان و کتاب سرگرم کننده نیست. به قول سعدی : «هرورقش د فتریست معرفت کردگار».

وقتی دیسی می گوید: «اشتباه های بسیار، شکست های بسیار، اما نه یک گناه»، به گفته ی کیفرد، بار دیگرنظری یهودستیزی می دهد زیرا ایرلندی ها هراشتباهی کردند دربرابر نور(حضرت عیسی) گناهی نکردند. ص ۲ – ۱۸۱

این عبارت را لرد راندلف هنری چرچیل( پدروینستن چرچیل) که درآلسترعلیه حکومت مستقل در ایرلند سخنرانی های آتشین ایراد می کرد گفته است. راندلف چرچیل هنگام سخنرانی هایش در استان آلستر (که درشمال ایرلند واقع است و بخشی ازان پاره ای ازانگلستان است ) باشدت به سیاست خود مختاری ایرلند می تاخت. (همان جا ).

فصل ۳
با همان زبان و ادبیات پیچیده می نویسد:
« استیون چشم هایش بست، تا تروق تروق چکمه هایش را، که خزه های دریایی وصدف ها را له می کرد بشنود. درهرحال توازمیان آن می گذری. بله، یک گام درهربار، فضایی بس کوتاه از زمان دردل زمان هایی یس کوتاه ازفضا، پنج شش: نخاینندر. ۹ دقیقا: واین همان، وجه گریزناپذیرشنودنی هاست. چشم هایت را باز کن. نه. یاعیسیی مسیح! اگر ازصخره ای که ازپایه اش بیرون زده بیفتیم، به طرز گریزناپذیری از طریق نیبناینندر بیفتم! ۱۰ درتاریکی چه خوب پیش می روم. شمشیر زبان گنجشکی ام از پهلویم آویزان است. انها ان را به زمین می زنند.۱۱ دوپایم درچکمه های او درانتهای پاهایش،نیبنانیندر.۱۲ به نظر مجکم می آید. ساخته ی چکش لاس دمورگاس. ۱۳ آیا درامتداد کرانه ی شنی سندی مونت به جاودانگی قدم می گذارم؟ چرق چرق، ترق ترق، ترق ترق، ترق ترق، پول دریای وحشی . ۱۴ دامینی دیسی این ها را می شناسد. ۱۵ ص ۱۸۵

فصل ۶ حدود سی برگ است که برحسب دیگرفصل ها دوبرابر متن باعنوان پی نوشت، با چنین سر.آغازی:
نخست مارتین کانینگهم *سرپوشیده باکلاه ابریشمی ش را به داخل کالسکه ی غژغژی برد وفرز وارد شد و نشست. پشت سرش، آقای پاور، قامتش را بادقت خم کرد و سوارشد.
– بیا بالا سایمن ۳
اقای بلوم گفت:
آقا شما بفرمایید
اقای ددلس تند خودش را پوشاند و سوار شد وگفت:
بله بله.
مارتین کانینگهم پرسید:
حالا همه هستیم؟ بیا بالا بلوم. ( بلوم که خود مسئول اگهی های روزنامه است به این چیزها علاقه دارد) بنگرید به شماره ۶۸ درص ۴۶۷
همگی عازم تشییع جنازه می شوند.
درحالی که معلوم نیست چه کسی مرده، وکیست؟ و چه رابطه ای بین آنها بوده حضور درمراسم انگار که امری ضروری ازرفتارهاست. مراسم تشییع جنازه و رفتن هرکس ازدنیا و رفتارهای اطرافیان موردتوجه نویسنده را باید به درستی حس ودرک نمود. هریک ازرفتارهای عادی فرد و بطورکلی روزمره گی های انسان، ازنظرگاه جویس پشتوانه ی کهن و دیرینه سالی دارد و فرهنگی ازگذشته ها که باید شناخت و ازاین طریق با افکار واندیشه ها و بلند نظری های او راه پیدا کرد.

به گفته ی سیکاری «توانایی بلوم دردوری جستن ازمرگ اندیشی (بااندیشیدن به مالی وبستر گرمش) وسرشوق آوردن خود قابل تحسین است. (مرگ اندیشی ای که دیگر دابلنی ها به آن گرایش دارند و درتآیید این گرایش، بی درنگ و درجمله ی بعد، اززبان راوی درباره ی مارتین کانینگهم می خوانیم که کناره راهی نمایان شده اندوه زده حرف می زد». ص۵۱۶
این معرفی و بررسی کوتاه همین جا به پایان می رسد. ولی لازم است و ضروری که میباید این کتاب پرپیچ وخم واقعا غامض را بارها به دقت خواند تا به مرحله کشف مفاهیم نظریات «جیمرجویس»، اندیشمند نامدار و بزرگ جهانی راه پیدا کرد .
¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬————————————

به گفته گیفرد: مارتین کانینگهم شخصیتی درداستان «مردگان» ازمجموعه داستان های جیمس جویس است. ص۴۰۳

هیچ منزل تهی از مظهر اعلایی/ رضا اغنمی

منتخب اشعار ناصرمحمدی (وامق)
چاپ اول – بهار ۱۴۰۰لندن(۲۰۲۱)
رویه آرایی: کمال خرسندی
( انتشارات الف. با : تلفن۰۷۹۳۱۲.۷۰۷۸ )
ناشر: نوری شریفیان

این دفتر۹۱ صفحه ای درپس مقدمه ای شامل سروده های شادروان ناصرمحمدی ست که پس از فوت ش به چاپ رسیده و منتشر شده است. آن گونه که دریادداشت پشت جلد آمده:
«آنچه دردست دارید منتخبی ازاشعاراوست که توسط همسرش پس ازفوت اوگردآوری شده ودر واقع آثاری است که درگیرودار او درمهاجرت ومشکلات زندگی وپراکندگی درغربت ازاو به دست آمده است ».
درمقدمه از جوانی ها و خاطرات گذشته ی خود می گوید وعلاقمندی به ادبیات وشعر سرودن:
«شعر می گفتم. اما حدود بیست سال بین سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۶۴ تقریبامی توانم بگویم که هیچ شعری وغزلی ازدرونم تراوش نکرد به جز چند غزل و شعرپراکنده ای که ان را هم جمع آوری نکردم».
ازحوادت روزگار می گوید و درد و رنج های زمان درگستره ی هستی دورانشُ با این یاد اوری که:
«حوادث آنقدرزیاد است که آنچه که به یادم مانده خود کتابی خواهدبود شاید فرزندانم آن روز که من نباشم ورخت به دیارباقی کشیده باشم خواندن آن برایشان جالب باشد. به هرتقدیر انچه از اشعار این چند ساله اخیریادداشت برداشته ام می نویسم وآن ره به آنها که چون من گمشده ای دارند هدیه می کنم. ناصر محمدی (وامق) ۲۵ دیماه ۱۳۷۱ لندن.
تاریخ یادداشت بالا نشان می دهد که بیست وشش سال قبل ازفوتش نوشته است.

برخی ازسروده های این دفتر را برای معرفی برگزیدم.
نخستین سروده عنوان :
دلداری دل
سینه آتشکده شد از شرر زاری دل
کس نپرسیده زما علت بیماری دل
داشت ازمهربیان این دل دیوانه امیدی
که یکی زانهمه آید به مدد کاری دل
لیک آن قوم جفا پیشه نکردند نگاهی
به پریشانی ما و بگرفتاری دل
چکنم قسمتم از گردش ایام این بود
نگذارد قدمی کس بره یاری دل
جانم از پرده برون شد قدح باده بیار
مگر این می بکند چاره بیماری دل
خورم ازآتش سوزان که غم ازدل بزداید
برد از یاد مگر درد طلبکاری دل
مست و حیران به در خانه بیگانه روم
باشد از در بدر آید به پرستاری دل
فارغ از درد و غم فرقت جانان کردم
چند روزی که کند او مدد یاری دل
بعد چندی برباید دل دیوانه ما را
آنکه از مهر نموده ست پرستاری دل
باز در دل غم هجران یکی لانه گزیند
چونکه او پای کشد ازره غمخواری دل
بار آنها چه توان کرد به دل بهر تسللی
چونکه ازنو زند آتش به تنم زاری دل
وامق ازباده همت بخوری و باده منوش
ترا بهتر از این نیست به دلداری دل.
*******
هیچ منزل تهی از مظهر اعلائی نیست
زندگانی بجز اندیشه فردائی نیست
آه ازاین چرخ که بر دور تمنائی نیست
این چه شهریست که در مصبطه باده فروش
خبری زاهل دل و عاشق رسواِئی نیست
خشک گردد بن آنکه در دل و دیده وی
جز پی لذت بیهوده ز هرجائی نیست
دوشم آن خسرو دلداده چه خوش می فرمود
ما گذشتیم و اگر غیر تو شیدائی نیست
دوستان شربت حق بردر میخانه خورند
بهتر از درگه میخانه اگر جائی نیست
داده پندی به من آن پیر طریقت که اله
بی حقیقت بود ان عشق که بالائی نیست
چون به بحر فلکی می نگرم می بینم
کاندرین دایره یک نقطه پایانی نیست
….. ….. …..
….. ….. …..
مسجد و خانقه و دیر و کلیسا بگذار
هیچ منزل تهی از مظهر اعلائی نیست
گو به وامق نگرد انکه پریشان می گفت
حیف دیگر خبر ازوامق و عذرائی نیست.
*******
درمرگ ناگوارفرزند جوان ش «امیرحسین» سروده ای دارد با عنوان:
پس ازمرگ فرزندمان امیرحسین
تو برایم سر و سامان بودی
سروسامان چه بودبه جان بودی
رفتی و قلب را خون کردی
عقل من بردی و مجنونم کردی
من به این خانه به هر نگرم
آید آن چهره تو در نظرم
رفتی و زار و پریشان شده ام
بی کس و بی سرو سامان شده ام
رفتی و جان منم با تو برفت
سر و سامان منم با تو برفت
چه کنم بی تو عزیزم چکنم
گر چنین اشک نریزم چکنم
کاشکی بال و پری بود مرا
کاش دیوانه سری بود مرا
تاکه من سوی تو پرواز کنم
غم دل پیش تو آغاز کنم
چه خیالیُ که تو رفتی وهنوز
بردرخانه نشستم شب و روز
کاش برگردی و پییشم باشی
مرهم این دل ریشم باشی
گاه گویم که همه خواب بود
خواب یک خسته بی تاب بود
لیک افسوس که این خواب نبود
واقعی بود و سراب نبود .
*******
هرگز شعرشناس نبوده و نیستم. ولی این واقعیت را نمی توانم نگویم وننویسم که بیشتر سروده های شاعر به دل می نشیند. همخوان و همدل با بخشی ازدردهای روزگار جامعه ی دربند ماست وبس.
بررسی این دفتر خواندنی به پایان می رسد.

یادداشت های روزانه ازمحمدعلی فروغی/رضا اغنمی

نام کتاب: یادداشت های روزانه ازمحمدعلی فروغی
۱۲۵۶ – ۱۳۲۱
با کوشش: ایرج افشار:
نام ناشر: انتشارات دکترمحمود افشار. تهران
این کتاب درسال ۱۳۸۸ توسط انتشارات
کتابخانه موزه ومرکز اسناد مجلس اسلامی
منتشرشده است

این کتاب ۴۹۰ صفحه ای همانگونه که درعنوانش آمده شامل یادداشت های روزانه محمدعلی فروغی است. پس ارمقدمه ی واقف و اقای ایرج افشار، از صغحه ی ۱۷ با عنوان یاد داشت های روزانه از محمد علی فروغی شروع می شود . گفتنی ست که دراین بخش ازصفحات کتاب: یعنی همان هفده صفحه، که باعنوان «سرآورد» شروع می شود، اطلاعات مفید درباره ی ویژه گی های خانوادگی«درباره ی خویشان وبرادر»، «افکار اجتماعی او» «ذوق هنری و موسیقی» «تمدن غرب و فرنگی مآبی»، «خریدن کتاب»، «زبان دانی و تالیف»، «فرهنگ ومدرسه»، «معاشران وپانوق» ، «محمد قزوینی» و«گنجینه اطلاعات فرهنگی» دروحله ی نخست پیشزمینه های فاصله ی طبقاتی فروغی و اوضاع زمانه ی او را درذهن خواننده زنده می کند.
« چون ذکاء الملک (پدر) عضو انجمن (مجلس) معارف بود ذکرآن انجمن بارها دراین یادداشت ها آمده وازمبلغ حق حضوری که به ذکاءالمک می داده اند یادشده است». نوشتن این یادداشت ها مقارن با زمانی ست که بین روس و ژآپن جنگ درگرفته:
برادرش، عقیده ی فروغی را درباره ی همین جنگ می پرسد.. پاسخ فروغی قابل تآمل است:
«هیچ هردو بد است. اگر روس غلبه کند قدرتش بیشتر می شود ودرضمن ما مقهورتر می شویم. اگر مغلوب شود چون پیشرفتش درشرق اقصی متوقف می شود احتمال دارد شرق متوسط یعنی ایران و افغانستان را بیشتر مطمح نظرقراردهد که ازاینجا به دریای محیط برسد بنابراین ما خود مان اگرآدم نباشیم و نتوانیم ازخود نگاهداری کنیم عاقبت این جنگ درهرحال برای ما بداست . . . او که ازتسلط روسها برسیاست ایران وحشت داشت نوشته است:
«دوروز دیگرزیرشلاق روس می افتیم چرا نمی گذارید دست وپایی بکنبم».
با یادی از پرخوری ناصرالدین شاه، فضاحت دربار مظفرالدین شاه، بی آدابی های اطرافیان او که همراهش ازتبریز به تهران آورده : ایجاد صندوق مظفری واقدامات مالی عین الدوله، قرض سی وپنج میلیون منات، علاقه نداشتن فرنگی ها به بیداری ایرانیان و شرق، هنرشاهنانه خوانی امیربهادر، شاحسین واخسین[اذری ها] درتهران، که نتیجه ی ورود همراهان مظفرالدین شاه ازتبریز بود. و شیوع تریاک کشی».

یادداشت ها درکل مربوط یه یکصد و پنجاه ویک روز است. نویسنده به سبب بیماری همسرش وکسانی ازخانواده و افسردگی ی روحی خود نتوانسته به نوشتن خاطرات ادامه دهد.
طبعا وقطعا فروغی خرد ورز بود و درسوم شهریور که قوای خارجی به کشورماهجوم آورده و شیرازه حکومت وزندگی روزانه ارهم گسیخته شد. و بسیاری درحال نگرانی شدید وفرارازتهزان بودند، به پشتوانه ی تاریخ دانی وحکمت حکومت رانی – خوب یابد ایران را نگهبانی کرد. اما یک سال پیش ازوقوع مشروطیت روحیه اش ازبیماری خواهر و همسرچنان درهم شکسته شده بود که نوشت «اما این روزها حکم دیوانه دارم ».
وسرآورد به پایان می رسد.

یادداشت های روزانه باعنوان:
متن یادداشت ها شروع می شود
جمعه بیست و ششم شوال ۱۳۲۱ – ۱۹ژانویه ۱۹۰۴
_____________________________________________
غذای صبح شیر- نهار عدسی پلو و خربزه شام چلوخورش کدو و نیمرو
ماست تمام یخ بود. زیرکرسی هم بازنشد. هوا برف میآمد مزاج قدری
سنگین به واسطه راه نرفتن وثقالت غذا
دخل هیچ — خرج هیچ
______________________________________________
ازآغاز روزنامه نویسی می گوید:
امروزکه روزجمعه بیست و ششم ماه شوال سال هزارو سیصد و بیست و یک هجری است شروع به نوشتن این یادداشت ها می کنم. وقایع زندگانی خودم را دراین جا ضبط می نمایم. تا مرآت حیاتم باشد ( وقایع هفت روزرا درکتابخانه دیگرنوشته بودم و درین دفتر نقل کردم).
ازدیدار بامحمد حسین پسرخاله آقا می گوید و معزالدین پسر کمال الملک نقاشباشی . . . وسپس باریدن برف را یادآور شده و اززمستان آن سال می گوید که «چندین سال بود که این قسم نبوده «شب هیجدهم ماه تا . . . یعنی مدت چهل ساعت متوالی برف آمد. چنین برفی درطهران کسی به خاطرنداشت». ازسردی هوا و بارش بیشتر برف پیش بینی بااظهار خوشحالی اضافه می کند که «انشاألله بهارخوش خواهد بود و آب فراوان.
اگر چه نمی توان به این برفها مطمُن شد. سه چهارسال قبل که برادرم و خواهرم اصفهان بودند پنج دفعه برف آمد ومعهذا تابستان قحط آب بود».
ازدیدار با نعمت فسایی – کاتب دیوان ها. روز جمعه، روز پذیرایی آقاست وهوای سرد وبرفی.
از«میرزا محمودخان شاعر فساِیی متخلص به نعمت و ازپرده نقاشی کمال المک می گوید: «آقا به مناسبت صورت کار کمال الملک را که من تازه داده ام قاب کرده اند خواستند و به حضار نشان دادند و اظهارداشتند که من این تصویر و قطعه خط میرزا محمد رضا کلهررا هرکدام به هزار تومان نمی دهم. درصورتی که معطل باشم اما قیمت بازاری آن ها یکی صدتومان کمترنیست. اقا میرزا عبدالکریم ازآقا زمان و آقا عباس وآقا نجف صحبت کرد و گفت آقا عباس دراواخر از آقا نجف هم گذشت».

تعریف شعاع السلطنه ازتربیت
ازتشویق شاهزاده شعاع السلطنه ازآقا سخن رفته است:
«چون خالی از اهمیت نیست تفصیل آن را می نویسم.
«روزی ازماه رجب وزیرعلوم به آقا نوشت که شعاع السلطنه دردربارازشما و روزنامه ی شما تعریف و تمجید زیاد کرده تشکرازاو بکنید. آقا هم مقاله خوبی درروزنامه نوشتند. اوابل شوال روزی من و آقا برکرسی همین اطاق مشغول عذا خوردن بودیم درزدند. آدم شعاع السلطنه بود. یک پاکت شامل صدمنات روس که به حساب نود وشش تومان با چهار تومان اسکناس که مجموعا صد تومان می شود ازجانب شاهزاده اورده و با یک مکتوب که عین آن را اینجا نقل می کنم. ومتن نامه را شرح می دهد. امضای پای نامه ملک منصور اسم اصلی شاهزاده بود.
ازدیگرعناوین این فصل: نامه شعاع السلطنه — شاهزاده ایرانی — مظفرالدین شاه و ذکاءالملک –احترام علماء – خرید چرخ چاپ –غذا عدسی –معزالدین خان پسر کمال المنک – کتابچه نویسی – بازی نبود و شیخ عبدالحسین یزدی. این فصل به پایان می رسد.

۲
شنبه بیست وهفتم – شانزدهم ژانویه ۱۹۰۲
_____________________________________________
غذای صبح شیر- نهار چلوخورش دیشب.قدری کباب شامی سیب زمینی با
سیب زمینی آب پز- شام ننوشته ام -هواصاف وملایمترازروزهای قبل.
مزاج – به قاعده
دخل هیچ — خرج هیچ
______________________________________________

مدرسه خرد
«دیشب حوالی نصف شب برف ایستاد و صبخ که برخاستیم افتاب بود و قریب دوگره برف آمده بود. وقتی که برخاستم ازاطاق خودم به اطاق دیگربروم چون برف حیاط را پاک نکرده بودند وراه نبود روی برها افتادم . . . به مدرسه خرد رفتم طبقه دوم. نصرالله خان پسر مختار السلطنه به آن ها فرانسه درس می دهد. امتحان دادند. تعریفی نداشتند».
وسپس با عناوین:
سعیدالاطبا – سنگ قبر ناصرالدین شاه –- مدرسه سیاسی – چاپخانه بلژیکی – حجره آقا شیخ حسین – شمس العلمای گرکانی – سیدعلی طبیب وبا سنگ قبر ناصرادین شاه :
ازساختن سنگ قبر که صورت شاه درآن دیده می شود و سنگتراش هنرمند که تصویررا به مهارت با تراش کاری روی سنگ پیاده کرده می گوید و اسم ش« میرزاعلی اکبراست. دراین صنعت مهارت دارد. ازقراری که شنیدم مباشرسنگ امیرالامرا است که نمی دانم کیست. صورت شاه را او ازکارهای کمال الملک گرفته اند .دور آن را طبقات رجال ناصرالدین شاه را می سازند. می گویند تا به حال سی هزار تومان خرج آن شده است»

۴۰
سه شنبه ۶ ۲۳ فوریه
_________________________________
غذای صبح شیر- نهار آبگوشت پلو دیشب – شام آبگوشت. هوا صاف ۶۵۹
۴۶ شب میزان الهوا ۶۶ هواصاف و آرام- مزاج خوب بورد۵۰۰ /. اضافه
گلدان سنبل. ۱۵۰/. به آقا شیخ محمد دادم ۱ [قران] به اقا شیخ حسن دادم
دخل هیچ — خرج
______________________________________________
با عنوان: مدرسه مظفریه – منازعه ناظم العلوم و شیخ مهدی
شروع شده و ازاختلاف بین آن دو و می فهمد که :
«شیخ مهدی است که این مدرسه را خراب دارد».
درعنوان : حجرۀ آقا شیخ حسن – لغت آنالوژِیک
از وصول دوتلگراف انگلیسی و ترجمه ی آن سخن رفته و بعداز درس با ناظم بیرون آمده از دردل آن می گوید و رفتن به دیدار سعید الاطبا که نبود. سپس به حجرء ی آثا شیخ حسن: معتمدالممالک هم آمد. کتاب لغت آنالوژیک را که دیشب گغتگو کرده بود آورد دیدم. خیلی خوب کتابی است. منزل آوردم که درست ببینم. بنظرم ازاین کتاب نمی توان بگذرم. کتاب خریدن مرا خانه خراب کرده و نمی گذارد درامور مالیه خودم ترتیبی بدهم جلوگیری
خودم را هم ندارم».

مارگو — شاخص آفتابی و اسطرلاب

ازسیدعبدالباقی نام می برد که دردارالفنون باهم درطب همدرس بوده اند. درحجره همدیگر را می بینند و درباره ی برخی اشتباه های مارگو ازراوی پرس وجومی کند.شبیه اسطرلاب اسبابی به او نشان می دهد با خطوط منقوش حکاکی شده :
«خیلی خوشم آمد اگرسید می فروخت می خریدم».
با دوعنوان : تفاوت اشخاص درفهم تصویر و گل فروشی (بهار جاوید) این بخش به پایان می رسد.

۷۱
مارس ۲۵ جمعه ۷
_________________________________________
. هوا صاف ۶۵۵ /۵۶ گاهی ابر، بعدازطهرباد. میزان شب۶۵۴ – عذای صبح
شیر- نهارابگوشت سیب زمینی. شام سبزی پلو . مزاج : بد نبود .
سینه هنوز سالم نشده
دخل هیچ — خرج هیچ
___________________________________________________

دیدارآمدگان: ناصرلشکر خورندۀ حقوق عساکر کرمان

این فصل به روایت راوی ازبالا کشیدن حقوق نظامیان کرمان توسط ناصرلشکر که به دستور عین الدوله : حاجب الدوله را گفته اورا حبس کند» شروع شده است.

درعنوان: بزرگان و نادرستی
ازفساد رایج در دستگاه های دولتی و نبودن مؤاخده سخن رفته:
«تاکنون همه کس به استظهار اینکه کسی درقید نیست و مؤاخذه نمی شود هرتعدی که می خواست می کرد و چنانکه به اعتقاد من وجود تمام صفات رذیله و عدم صفات حسنه دراین مردم بیشتر به واسطه این است که بزرگان و صاحب اختیارات ما از رذایل متنفرنبوده و به حسنات شایق نبوده» پرده ی ریاکاری زمانه را کناری زده، پنهان کاری و فساد ریشه دار بین برخی ازبزرگان را برملا کرده است.

باغ عشرت آباد
ازدرختکاری ناصرالدین شاه درزمین این باغ و سرودن بیتی توسط راوی سخن رفته:
ای قصرعشرت آباد ای کاخ شهریاری
ایران عدل خسرو، جای امید واری

تغییر سبک شعرو انشاء نظر به ادبیات فرنگی – وضع مزاجی میرزا ابوالحسن خان – رفتن به روضه امیربهادر.

درعنوان پسرآقا غلامحسین هراتی، که دراثر عیاشی های افراطی ورشکست شده و خود راکشته است، شنیدنی هایی دارد قابل تآمل:
« هرشب می و مطرب ودسته خانم منور داشته و هفته ای یک شب زن شجاع السلطنه را که ظاهرا دختر ناصرالدین شاه است می آورد و هر دفعه سیصد تومان به او می داده و روی همرفته ماهی دوهزار تومان خرج عیش می کرده . . . ومثل اعتماد الممالک شهید نفس خود شده است

۱۵۱

دوشنبه ۲۸ ربیع الاول ۱۳۲۲ جون ۱۳

عنوان: «طلب آقای شیخ حسن»
صبح زود به مدرسه علمیه می رود برای گرفتن سیصد دینار پول واگن ازشیخ حسن و حساب خود را با او روشن می کند:
«باری ظهر برگشتم خانه عصربا آقا رفتیم مدرسه سیاسی.(۱۵۱).
پایان یادداشتها

این کتاب را باید به دقت خواند و بیشتر ازاوضاع اجتماعی وفرهنگی زمان درکشور اطلاع حاصل کرد. روایتگر ازرجال سیاسی و خانوده ی اشرافی در کسوت یک روشنفکرزمانه بوده وتوجه اندکی به وضع زندگی ومعیشتی اکثریت طبقه ی پاِیین دست ها داشته است.
این که جسته گریخته درچند یادداشت با ذکر یک قران دادم به شیخ حسن. (بنگرید به ص ۱۲۶ دریادداشت ۴۰ سطرسوم مقدمه) روایت عربانی از فقر و فلاکت معیشی مردم زمان است.
من خواننده ی با استفاده وتمجید ازروایت های کتاب درباره تلاش های نویسنده درباب فرهنگ وکتاب وسایراموراجتماعی، به وقت مطالعه دنبال گفتار و نوشتاری از گرفتاری وراه رهیدن آکثرمردم از فلاکت بودم.که میسرنشد.
توضیح صبحانه و نهار شام خود وخانواده هرگر ازبار مسُولیت «حس انسانی عدل و قلم» نمی کاهد!

پیوست
یادداشت های خصوصی محمدعلی فروغی
ازروزگاربیست و وشش سالگی !
این پیوستها که تا ص ۴۴۲ ادامه دارد

درزیرنویس شماره ۱ ازایرج افشار نقل ازپیام بهارستان، شماره۱/۲/ (زمستان ۱۳۸۷ ) ص۲۶-۳۷

معرفی وبررسی این کتاب همین جا به پایان می رسد.

لندن شهر چیزهای قرمز/رضا اغنمی

نام کتاب:لندن شهر چیزهای قرمز
نام نویسنده نوید حمزوی
نام ناشر» نیماز – تهران ۱۳۹۶

این کتاب ۹۳ صفحه ای پس ار فهرست با عنوان : «یکی شدن درجامعه ی یونایتد کینگ دام» گم شدن زنش را اعلام کرده می گوید: «اگر ازپیش از هفتاد سالگی بمیرم وپیدایش نکنم، وصیتنامه ام کاغذ پاره ای است که اربس انگلیسی است به درد هیچ کسی نمی خورد . . . . و زنم را اگر جستید یانشانی ازاو گرفتید یا حتی ایده ای برای پیدا کردنش دارید ، راحت ترخبرم کنید. و سپس شماره ی صندوق پستی وآدرس اش را دراختیار خوانندگان گذاشته و داستان را شرح می دهد. وچون قبلا اعلام کرده که «اگر ازشماره ی چهار آغازمی شوند نادیده بگیرید». من هم مجبورم باهمان ۴ ش شروع کنم .
از خواب دیدن همسرش آغاز می کند که ویزاهایشان تمام شده و دریک شب بارانی به ایران برگشته اند و أدم ها «گرومپ گرومپ همراه خرده ریزهایی که بوی گوشت سوخته می دهند روی اسفالت خیابان می افتند تا باران می باریده، هی جا خالی داده تا آدمی زاده ای رویش سقوط نکند. حتی یک لنگه کفشش هم میان تن و بازوی جسد جزغاله ای جا مانده وتک لنگه ی کفش هم مبان باران تن ها ویراژ می داده. بعدهم خودش را توی شیشه ی مغازه ای دیده انگار ازدودکش شومینه پایین خزیده باشد، سیاه سیاه ازخواب پریده وروی تخت نیم خیز شده و گفته بود: پناهنده شدن بهتر از برگشتن است».
دنبال شغلی می گردد واخرسر به عنوان کارمند موقت وپاره وقت پستچی در شرکت پست سلطنتی انگلیس پذیرفته می شود و بقول خودش: « کارمند خوبی بودم که چند روزمانده به قراردادم تمام شود تمدیدش کردند. شش ماهه که شد می توانستم درخواست اونیفورم کنم و پستچی تر شوم. دوکلاه یکی تابستانی و دیگری زمستانی». با اونبفورم تمام عیار پستچی آن قدرجالب شده که: «حتی سگ ها هم با دیدنم بیشتر برایم پارس می کردند».
درشماره ۱۲ ازخواب وحشتناکی می گوید که کسی لختش کرده اند و با تنها تن پوشش که یکزیرپوش است توی خیابان می دود و«انگاریکی زیرم را خالی کند سقوط می کنم» به ناگهان ازخواب پریده وبیدارمی شود.
دراخرین شماره ی (۱۳) این بخش بااینکه چند سالی مانده که پاسپورت انگلیسی را بگیرد، ازپیر زن فالگیری می گوید که با دعا نویسی او را سرگرم می کند.

حلزون و اولین جنگ خلیج فارس

با عنوان: خواب می بینم اغاز می شود:
«کسی به انگلیسی مایل به عربی که به شدت بوی جنگ ایران وعراق را می دهد (طولانی ترین جنگ کلاسیک دنیا پس ازجنگ جهانی دوم) درگوشم زمزمه می کند که وقتی نمانده است تا گلوی دوست دخترم را که من حلزون صدایش می کنم چاقو چاقو کنند. ضامن بمب ها را که روی سگک کمربند انفجاری جاسازی شده می کشم تا همه چیز بترکد و همه چیز تکه تکه شود ومن ارخواب بپرم وپتورا بکشانم روی حلزون که روی تخت به هم پیچیده است.
نمایشی جالب ازفرآیند شوم و هولناک جنگ ویرانگر که درذهنیت ها ته نشین شده است.
راوی، سپس از چهارده نویسنده می گوید ، تنها همو ازایران و دیگران عراقی هستند که برای جشن شعرو داستان درلندن دعوت شده اند. حلزون دوست دختر راوی ازان دعوت خیلی خوشحال است و او را برای آماده سازی بهتر بیشتر تشویق می کند که مبادا موقع اجرای برنامه تپق بزند. برخی ازشرکت کنندگان عراقی را می شناسد که از سرشناسانند ولی دیگران را نه که همین عراقی هم ازآن هاست که:
«درجنگ ایران وعراق اسیربوده و سال ۱۳۸۰ درآخرین تبادل اسرای جنگی میان ایران وعراق . . . آزاد شده است».
راوی ازحضورهمان عراقی ی شرکت کرده درجنگ، در نشست داستان خوانی نگران است. اما منصفانه به ملامت خود می پردازد و می گوید:
« گرچه هم من ، هم او درجنگ بودیم وشاید گلوله ای به هم شلیک کرده باشیم».

درخواب بعدی سرباز عراقی را می بیند که با یک تانک (تی اس اس) به محل نشست داستان خوانی درحرکت است. درحالی ست که پدر ومادر وسه برادر، خواهر با گربه اش سوار تانک هستند و انگار که حلزون را هدف قرارداده و حلزون زیر چرخ های تانک له و نابود خواهدشد. راوی در خواب از وحشت چنین صحنه ی هولناک به سرعت با بستن مواد منفجره ی به کمر مقابل تانک می ایستد و زیر چرخ های تانک له می شود:
«من زیر تانک له می شوم و می چسسبم به زنجیر چرخ ها و با چرخش چرخ ها هی چرخ می خورم و هی بالا پایین می روم. زنجیر چرخ ها اضافه های تنم را که این ور وآن وربیرون زده مثل چرخ گوشت ریز وازپس زنجیرهای به بیرون پرت می کند و باقی مانده ام انیمیشن استاپ موشنی است که هی می چرخد و پخش می شود تا پس از هشت سال نرسیده به حلزون که هنوز آنجا ایستاده نارنجک ها عمل کنند».
راوی، داستان «مردی که همیشه ماسک ضدگاز می زند تا زخم های مانده ازجنگ روی صورتش را پنهان کند» را تا انتها می خواند . همان مرد عراقی را درمقابل خود می بیند. همان که بوی انگلیسی مایل به عربی را که آغوش بازکرده برای بوسیدن . بوسه به رسم عرب ها برشانه ی راست ش می نشاند: «گرچه هنوز هراسانم که شاید جلیقه ی انفجاری اش عمل نکرده باشد».

تنگ بنگ
راوی ازپسر جهان دیده اش می گوید که وقتی ریش می گذارد عین رییس قبیله می شود. از زندگی پرتلاطم او و این که سه بار ازدواج کرده و هرسه را طلاق داده است. مدتی ست خانه را ترک کرده : «خانه از کلام شیوا و قصه های زبیایش تهی است»
در نبود فرزندش ازآخرین همسر او یاد می کند دختری زیبا ازاهالی لندن و زیباتر از دوهمسر قبلی ایرانی. . هرکسی او را دیده وسوسه کرده با هوس های نزدیکی با او. هوس:
« آدمی را از پیوند پدرانه پسرانه غافل می کند. هرچند باحضور همیشگی سگ خانگی چنین اتفاقی به شکرانه ی خدا دور ازانتظار است».
ازعلاقه به سگ کشی پسرش وهمراهی پدردراین کارهولناک، با کمک وهمکاری شهرداری وتیر اندازی ماهرانه در شکار سگ ها. با صد وسی و چهار تا را توی دفترش فهرست وار یادداشت کرده می گوید که به صورت کتابی منتشر می کنند.
راوی، از فکر توسعه ی فعالیت های منطقه ای پسرش: درکشورهای همسایه به جهت ستردن طبیعت ازسگ ها، رفتن به بلخ و مزار شریف می گوید که با مخالفت پدر منصرف می شود. یکی از شکاف در خانه نامه ای به درون خانه انداخته و ناپدید می شود. پدر، که درآ رزو و خیال رسیدن پیام از پسر است. نامه را باز می کند:
«نوشته اند انگار پسر در یکی از خیابان های لندن دست در پیچ و موهای دوتوله سگ پشمالو، به گدایی روزگار می گذراند شندره می پوشد و سگ ها دل ازعابران می برند تا مگر سکه ای درلیوان فلزی مقابل پسرم بیفتد. حتی دیده اند سگ ها سرانگشتان پسرم را می لیسیدند . . . . . . بایستی پس از این چشم وگوش هامان را بیشترباز کنیم. چنین پیداست که درتربیت فرزندان مان و پاسداری از عقایدمان کوتاهی کرده ایم ».
لندن، شهرچیزهای قرمز

۱ – نقاط ضعف روش اپرا وینفری
نام کوچک اپرا وینفری. اپرا حاصل پراکندگی حروف است درواقع، نام واقعی اورپا، نامی برگرفته ازدفترروت ازکتاب عهدعتیق است. اما تلفظ اشتباه ازنام واقعی او ومداومت درتکرار ان، نام اپرا را برایش تثبیت کرد».
همو جا به جابی حروف را به درستی، مشابه مرضی واگیردارازبیماری های گوناگون وعفونی می داند که انگار خود، مدت ها گرفتارش بوده تجربه کرده و شرح می دهد. با تکیه براین باور:
« می توان آن را تحت عنوان پراکندگی اپرا یا اختلال اپرانیسم دسته بندی کرد». ارگرفتاری پیروان اپرا به بیماری های گوناگون عفونی، اختلات روانی و بیماری های شغلی دیده شده:
« من به شخصه ازقربانیان این بیماری ام».
درپس فهرست اهداف (آرزوها):

۲ – شورش های لندن:

«جهان چیزی پاره پاره درخاطره ی جمعی ماست تاریخ را هم تکه تکه تحویل مان می دهد. لندن هم درخاطره ی من تکه تکه است» همو، خواننده ی ایرانی را مخاطب قرارداده می گوید:
«لندن من لندن اسکرویچ، الیورتوِییست وفاکس، قرارداد دارسی و نفت ومصدق است. شهری با خیابان های پوشیده ازسنگ فرش کهنه، آسمان تاریک وکیپ ابر. صدای سوت کارخانه ها بارش ابدی باران و بوی کثافت فاضلاب».
ازپوشش زنان ومردان می گوید وآستین های پف کرده وکلاهی که به سر دارند و ازآدی مردم در گفتگو و روابط اجتماعی و«آزادی بیان» به هرکس می توانی فحش بدهی حتا به ملکه. خاطره های خود را ازموقع حرکت ازفرودگاه تهران تا زندگی درلندن پیدا کردن کاردریک کفاشی شرح می دهد. «درتاریخ۴ اگوست ۲۰۱۱ عاشق می شوم. عاشق دورتی، دختر سیاه پوستی که مثل من روز مزدی درتوی مغازه کفش فروشی دروستفیلد . . . کارمی کرد».
اززیبایی دورتی می گوید وآمادگی خود برای ابرازعشق به دورتی، که بعلت شروع شورشهای لندن مغازه تعطیل می شود. با کمک اپراوینفری با دورتی تماس گرفته قرارملاقات می گذارند. روزملاقات باتعیین زمان ومکان مصادف با شورش بزرگ لندن است وراوی گرفتارپلیس شده وبه عنوان شورشی پنج ماه زندان محکوم می شود. پس ازآزادی اززندان دورتی را می بینند. ازدواج کرده با بچه ی پنج ماهه درشکم. حالا لندن:
«دوباره بوی آهن قراضه گرفته، شهرچیزهای قرمز. صندوق های قراضه ی قرمز پست وباجه های قراضه ی قرمز تلفن . . . ومن توریستی که به جای خریدن یادگاری روی یخجالی، دنبال پاره پاره های گوشتی تنم می گردم».
ابن بخش داستان به پایان می رسد.

چند بٌعدی

این عنوان چند بٌعدی با چنین روایت خیالی، اما، بسی قابل تآمل آغاز می شود:
من بٌت شده ام . حالا دیگر به خاطر نمی آورم َچندسال است . هفتصد سال وهزارسال یا مثلا بیشتر. نسبت به مکان چند هزار ساله ام گلایه ی چندانی ندارم. خنده دار است که بعد ازاین همه سال بخواهم از مکان اقامتم گلایه ای بکنم. شاید اگر زمان به عقب باز برمی گشت راه دیگری انتخاب می کردم. هرچه بود مسلما این کاررا نمی کردم و بٌت نمی شدم. وحالا اگر کسی مرا نمی پرستید، گرچه عادت کرده ام. ما توی این چند بٌعدی زندگی می کنیم. روزی که من وارد شدم من وبیست ویک بٌت دیگر بودیم که بعد شدیم بیست ودو بٌت وحالا کمی بیشتر».
همو، ازبٌت شدن خود می گوید وراه های آن که زیاد پیچیده و سخت نیست . تا جایی که توصیه کرده :« حتی شما هم می توانید به آسانی بٌت شوید».
ازپشت کار و تمرین و راه های دیگر بٌت شدن با ابزارهای مهم و دقیق به کارگیری «چند بٌعدی» خوانندگان را آشنا می کند.علنن اقرار کرده و می گوید که اول آدم بوده قبیله داشته و خواسته هایی مانند پول و تصاحب جنس مخالف . چون کم رو و اندکی خجالتی ست این جا اسمی از زن نبرده و با کلمه ی زیبا و محتاطانه، آرزوی انسان را در سیمای بٌت با مخاطبین ش درمیان گذاشته است.
با نقشه ای که خریده خانه ای چند بٌعدی با یک خط معلوم و وصل کردن خطوط معلوم به یکدیگر: «از جمله اقیانوس ها، دریاها، خلیج ها، جزیره ها، کشورها، شهرها، دهکده ها و حتی تنگه هایی را که ازمسیرم تا چند بٌعدی نبود پاک کردم و آهنگ سفرکردم».
در آخرین لحظه ها با یادی از والدین مهربان: مادرش لقمه ای خورانده پدرپالتوی پوستین ش را روی شانه های راوی انداخته و همو به سوی چند بٌعدی راه می افتد. از گرما و سرما، گرسنگی و تشنگی بین راه و تغییرات تن و بدنش می گوید:
« چهره و پیکرم ازلایه ای به رنگ خاکستری از جنس پوست کرگدن پوشیده شد و تحمل سفر برایم آسان ترشد».
می گوید منظورازرفتن به سوی چهاربٌعدی بٌت شدن نبود مکان مقدس بود: «که بسیاری را مجذوب خود کرده بود». نبود تفاوت خود با پرستنده ها و فرو رفتن ش درکتاب نیایش بٌت بزرگ را یادآورشده
که درباره عظمت ش غلوٍّ شده :« حالا که روبه رویش ایستاده ام پوزخند می زنم».
ازتشابه بت ها می گوید: اما به راستی بدون هیچ ویژگی خاص قابل ملاحظه ای، فقط بٌت های چند
بٌعدیهستیم».

گروهان ۲۱

آخرین عنوان این رمان خواندنی :
«اسم پسرم را گروهان ۲۱ گذاشته ام. بله گروهان ۲۱ . مادرش هم مخالف بود. گروهان ۲۱ هم ناراضی است. بدبختانه هیچکس به طورکامل صدایش نمی کند».
از دوران خدمت خود و کد ۲۱۰۲۷ که مربوط به همقطاری ناپدید شده، همچنین ازحوادث پادگان و سربازروانی که دربیمارستان روانی معروف دراتاقش پوتین های سربازی اش را واکس می زند. روایتگر، ضمن شرح خاطره ی دوران سربازی خود، از گم کردن دوستی از سربازان هم قطارش درداخل سربازخانه، برای حفظ خاطره ی آن دوست، اسم فرزندش راگروهان۲۱ گذاشته است. انها ازگزینش اسم یک ناپدید شده به فرزندشان، ازناپدید شدن فرزندشان همیشه درهول وهراس اند:
«خیلی ها بدترین حادثه را متعلق به پسرغول پیکر گروهان ما می دانند او مجبوربود پوتین هایی را بپوشد که آنقدر ازپاهایش کوچکتر بود که پوشیدن ودرآوردن آنها برایش کاری بسیارسخت وتوانفرسا بود. . . . پوتین ها همیشه وهمه جا با اوبودند».
پس از پایان دوران خدمت سربازی وقتی خواستند پوتین را دربیاورند می بینند پوتین ها به پاهایش چسبیده اند:
«به زحمت دورتادور قالب را بریدیم و با تکه تکه کردن بندها آن ها را ازپایش درآوردیم. اتفاق بدی افتاده بود پاهای او تبدیل به پاهای فیل شده بود.
اوحالا بانشان دادن پاهایش بر سر گذر روزگار می گذراند».
وکتاب به پایان می رسد.

حاشیه اى بر رمان دره یمگان/مسعود مولازاده/لندن

۲۰۲۱/۴/۴

حاشیه اى بر رمان دره یمگان
داستانى بر پایه سرگذشت ناصرخسرو
نویسنده : دکتر محمد رضا توکلى صابرى
انتشارات : معین

داستان ناصرخسرو قبادیانى با نصرى ستودنى و کهن که نشان از قرون گذشته دارد آغاز میشود . انگیزه نویسنده از پرداختن به زندگى وى آنچنان که خود گفته است استقامت و پایداری او در برابر امیران و درباریان بوده است و در متن کتاب بارها بر خردمندى اش تاکید شده است . این مقاله به میزان موفقیت
در ارایه چهره واقعى این جهانگرد قرن پنجم هجرى در این رمان می پردازد و نه بیش از آن .
ابومعین و یا آنچه او در اذهان ما به آن معروف است – ناصرخسرو ، پس از خواب نما شدن در شبى و تحولى یک شبه ترک شرابخوارى و عیاشى میکند و خدمت امیران را از سلک جغرل بیک را نهى ؛ به گونه اى که دیگر پذیراى هدایاى آنها نیست و راهى سفرى میشود که هفت سال به درازا میکشد .
خواست و انگیزه او از این سفر زیارت خانه خدا بوده است در حالیکه انگیزه سفر و راز هر خردمندى پرسشگرى است و تحول یک شبه اش جای پرسش .
ناصرخسرو در این داستان نه تنها خود پرسشگر نیست بلکه تکیه کلام اش ” ( از من ) بپرس تا برهى ” است و در طول سفرش تنها به دیدار فاضلانى میرود که هم مسلک او هستند . اما در واقعیت ناصرخسرو آدم دیگرى است و خود را این چنین می شناساند .
از فلسفى و مانوى و صابى و دهرى __ درخواستم این حاجت و پرسیدم بى مر

هنگامى که از طرف نویسنده بر خرد او تاکید میشود ، حد اقل در دو مورد مواجه با ابوسعید و محمدبن دوست ناکام است .
ابوسعید پس از دیدن کاخهاى المستنصر ازبرادرش – ناصرخسرو می پرسد : ” من قصر سلطان محمود و مسعود را ندیده ام ، آیا این قصرها به شکوه آنها هستند ؟ ”
– بسى با شکوهتر است
– پس اینان هم همانند آنها دنیاى خویش خوب نیکو ساخته اند !
– اینان اولاد پیامبرند و هرچه کنند شایسته آن باشند .
– رسول چنین زندگى نکرد و زنان او در قصر نزیستند ، فرق ایشان با خلیفه عباسى چیست ؟
با در نظرداشتن این که خلیفه المستنصر فقتط نوزده سال داشته ، ناصرخسرو خردمند آواره دره یمگان آقاى دکتر صابرى در پاسخ ابوسعید میگوید :
– خلیفه و سلطان در خانه خشتى بر زمین نتواند نشست و سپاهیان را به آب و نان نتوان نگه داشت .او هر چه کند بر طریق اسلام است و سىوال نشاید . او پیشواى ماست و هرچه کند صلاح است زیرا او مصلحت مومنین را بهتر میداند .”
ابوسعید سرش را تکان داد و دیگر هیچ نگفت . ( صفحه ١۵٣ )

در مدتى که ناصرخسرودر قاین بود با شخص فاضلى آشنامیشود بنام محمدبن دوست . روزى محمدبن دوست از ناصرخصرو می پرسد : ” چه گویی که بیرون از این افلاک و انجم چیست ؟ ”
ناصرخسرو میگوید: ” وقتی میگویی چیزی ، پس یعنی در درون این افلاک است و نه بیرون آن .”
– پس چه گویی ، بیرون از این افلاک چیزى هست ؟ ”
– عالم محدود است و حد او جدا از او باشد ، پس بیرون افلاک و جهان ها مانند درون آن نباشد ”
– اگر عقل اثبات میکند که براى این جهان نهایتى هست ، پس نهایت تا کجاست ؟ اگر نهایت ندارد و نا متناهى است ، پس نا متناهی چگونه فنا پذیرد ؟”

در ادامه این مباحثه ناصرخسرو در پاسخ میگوید : اگر جهان نامتناهى باشد خلاف توحید و متناقض است . ” ( صفحه ٢٢۶ )
شاید دیگر نیازى به توضیح نباشد که در مجموع آنچه برای ناصرخسرو در این داستان میزان حقیقت است آن چیزى است که با اعتقادات مذهبى او بویژه
به خاندان فاطمى همخوانى داشته باشد ، در حالیکه در واقعیت او آدمى بوده پرسشگر و جوینده و اهل منطق بطوریکه در ادامه تکامل فکرى اش – که از دید نویسنده پنهان مانده – میتوان گفت که باید از بعضى عقایدش باید عبور کرده باشد که این چنین با نفرت از فقها یاد میکند :
از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم ______ که از بیم مور در دهان اژدها شدم

آلتس لند/رضا اغنمی

نام کتاب: آلتس لند
نام نویسنده: دورته هانسن
نام مترجم: گلناز غبراِیی
نام ناشر: نشرمهری. تهران
تاریخ نشر:۲۰۱۶/۱۲۹۵ . چاپ اول

فهرست این کتاب پرماجرای خواندنی ۲۲۳ صفحه ای نشان می دهد که درسه بحش وبیست وهفت عنوان که با درخت گیلاس آغاز و با عنوان خواب به پایان می رسد.

درمقدمه آمده که ماجرا درخانه روستایی در کرانه ی آلپ درجنوب هامبورگ می گذرد. خانه ای پر شکاف و نیمه خراب که از هرسوراخش سرما به درون می خزد. ونشانگر آواره گری هاست که درذهنش حضور دارد. بخشی ازسرگذشت زنی از طبقه ی اشرافی پروس شرقی ست بنام هیلده گاردفون کامکه که پس ازجنگ جهانی دوم به آنجا آمده تا در گلاس چینی دیگران کمک کند تا شیر و سیب بدزدد و شکم دخترش را سیر کند. رفتارش اما به گونه ایست که می خواهد وقارگذشته اش را نیز حفظ کند. «همه ی شخصیت های داستان درحال فرارند . . . آوارکی و فرار یک پدیده ی تاریخی ست وباقی خواهد ماند. . . این کتاب که سالی از پرفروش ترین کتاب آلمان بوده . . . داستان عصریست که هیچ جیز ثابت نیست . . . خواندن این کتاب را بر همه توصیه می کنم». برگ نخست کتاب با این پیام شروع شده است:
«به آن ها که روزی به اجبار
خانه و کاشانه ی خود را گذاشتند و راهی شدند»
وجه دلنشین و همدرد با خواننده وآواره ایرانی. پنداری دردهای ته نشین شده ی من و میلیون ها من های دیگر آوارگان ایرانی را شرح می دهد که خانه و کاشانه را گذاشتند و ازخانه وسرزمین مادری فرار کردند.

آلتس لند

ازباد وتوفان شدید می گوید و زوزه و ناله ی بادهای ترسناک دربرخی شب ها باچه تمثیل جالب آز اسطوره ها: « باد دیوانه سر زوزه کشان دندانش را دردیوارهای قدیمی خانه فرو می کرد ورا با خود می گفت: «حتما وقتی جادوگران برآتش کباب می شدند این طور زوزه کشیدند».ازحفاظت مبوه ی درخت های گیلاس ازآفات کلاغ ها و کاردر همین زمینه و ازماندن و نماندن درآن خانه با سرو صدای همیشگی بادها. وقتی طوفان می شد از خود می پرسید:
« که به راستی باد است یا ضجه ی خشمناک یک نفر. آیداآکهوف گفته بود که با این خانه نمی شود افاده فروخت. زبرفون جلوی پنجره توفان را از شاخه هایش می تکاند».

فلوت سحرآمیز

رسم جاری براین است که درکلاس های آموزشی در تمرین فلوت همراه با موسیقی گیتار، شرکت کنند و باید با آنها بخوانند: چه صدای خوبی، چه طنین زیبایی . . . نویسنده با زبانی موسیقی وار صحنه ی زیبای کلاس های تمرین را شرح می دهد: حالا همه بچه های بچه ها اجازه دارند که از وسط یک سه گوش باچوب :
«همین طور که بچه ها روی ابزارشان می کوبیدند و پدر ومادرها کم و بیش همراهی می کردند آنه رقص کنان با فلوتش در اتاق تمرین به راه افتاد و برند سرود خوانان و لبخند برلب و گیتار به دست از پی او روان شد تا توانست درتمام این مدت سرش را مشتاقانه به این سو ان سوتکان دهد ومادرها نیز بخوانند.»
گفتگوهای خانوادگی درباره ریشه دهاتی وشهری و تفاوت های اجتماعی وفرهنگی این بخش نیز به پایان می رسد.
سومین عنوان این رمان خواندنی، «مسقرشدن» است. هردوزن بازیگر داستان باهم توافق می کنند که ازیک آشپزخانه استفاده کنند. ساختمان خانه قدیمی ناراحت و درحد رو به ویرانی و سبب اصلی جنگ ودعوای روزانه بین آن دوزن نیزهمین خرابیهای ساختمان می باشد.هیلده گارد شهری است و درنقش عروس وآیدا که روستایی ست درنقش مادرشوهر، همیشه دربگومگو هستند: «هیلده گارد همسایه ها را به صرف قهوه دعوت می کرد و فراموشش می شد که یک پیش دستی هم برای مادر شوهربگذارد. بدون یک کلمه حرف پرده های گل گلی آیدارا برمی داشت وتبدیل به دستمال آشپزخانه می کرد وپرده های نو می آویخت». کارل وسط آن دو گیرکرده بود سوت می زد. از ورا اکهوف مالک خانه و زمیندار اصلی می گوید و سگ هایش.شبها وقتی که هواتاریک می شد ورا سگ هارا به آشپزخانه می آورد و بعد سه تایی درآنجا می نشستند. انگار بربالین بیماری پاس می دهند».

ظرافت نجاری
چهارمین عنوان ازسخنان نه چندان جدی بلکه بیشتربرای وقت گذراندن بین «برند» و همکارش
شروع می شود:
ما اینجا نشسته ایم چون یک ایمیل پرازشکوه وشکایت تند وتیزدریافت کرده ام. ازنامه پریبت گرفته و حالا کنارش روی میز قرارداشت دوصفحه ونیم نامه با کلی پرانتز و علامت وسِوال و تعجب. البته حدسش زیاد دشوار نبود. مادرهمان دخترک نان برنجی دردست نوشته بود. به نظرش نیزقابل فهم می آمد که کلارافلسه ی کوچولواجازه نداشته در روز معرفی با دهان پر فوت کند توی فلوت.آنه ازپنجزه بیرون را نگاه کرد یک کیسه نایلون در دام شاخ وبرگ سپیدارلخت وروی ساختمان گرفتار آمده بود وباداین کیسه ی نازک و سبزرا چنان به این طرف و ان طرف می کشاند که انگاردارد حیوانی را فقط به خاطر سرگرمی شکنجه می کند».
صحبت ها بیشترسر کارگاه های نجاری و ساخت و ساز امورنجاری برای میزوصندلی و درب و پنجره ی خانه ودرکل ساختمان هاست ومسایل مختلف:
«آنه به ساعت نگاه کرد. مهد کودک لیون پنج دقیقه ی دیگر می بست. آنه به آرامی ازجا برخاست. یک لحظه دستش را روی بازوی برند گذاشت و رفت وقتی که در را پشت سرخود بست شنید که برند ساکت شد و بعد خیلی آهسته ادامه داد.
بخش اول با این عنوان به پایان می رسد: بازی کردن نقش روستایی.

یخش دوم یا عنوان آوارگان شروع می شود:
ورا آکهوف چیززیادی ازخواهرزاده اش نمی دانست. اما آواره را دریک نظر می شناخت. زنی با چهره ی درهم کشیده مشغول خالی کردن چند کارتن وسایلش از وانت اجاره ای بود به وضوح به دنبال چیزی بیشترازتجربیات جدید وهوای سالم برای پسرش بود. آنجا بیرون برسنگفرش دو بی خانمان ایستاده بودند ویک جانوردرقفس پلاستیکی که پسربچه داشت به سمت ورودی خانه میکشید» . روایتگر با اشاره به «از دست دشمن گریختن»، هجوم قشون آلمان نازی به لهستان بی پناه، فاجعه ی ویرانی و ویرانگری های آن کشور را یاد اورشده به توضیح حوادث آفریده های اثر خود ادامه می دهد. از زندگی در خانه نیمه ویران روستایی با پسرچهارساله ش درمنزل دیوانه ای همه وقت مست و پاتیل پناه آورده ام: «که حیوانات را با تیر می زند و بعد درآشپزخانه اش تکه تکه می کند. پنج سال می شود که به رنده ی نجاری دست نزده ام واصلا نمی دانم چطورقاب های پوسته چوبی و دستک های ایوان وارا تعمیر کنم». غرقه در واقعیت وخیال، مست وپاتیل این بخش نیز به پایان می رسد.
سوسیس آهو

ساختن زیرزمین بعنوان گلخانه درخاکبرداری وحفاری بعلت آبزی بودن زمین، با مشکلات زیادی برخورد می کنند:«حالا تازه می فهمند که چرا دوزوج جوانی که درسمت راست و چپ خانه ی آن ها را ساختند، ازخیرزیر زمین گذشتند. اما وایسورت ها حالا یک زیرزمین خشک برای شراب داشتند و برای سیب زمینی که او و اوا با دست های خودشان اززمین تلابی درآورده بودند. عمارت متروکه روستایی شان حالا سقف پوشالی نویی داشت. پنجره های چوبی نو وسنگفرش های اصل التس لند . . . . . بورکهارد هم اسم کتاب دومش را گذاشت به دنیای چکمه های لاستیکی خوش امدید که فروش خوبی هم کرد». نزدیک دوصفحه در مدح خورد کردن کوشت وکارکرد چرخ گوشت وریختن ان به درون یک تشت می گوید و:
«هاینریش لورس برای یک لحظه دستگاه سوسیس پرکنی را کنار گذاشت وگفت «چش شد؟» ورا زیرلب گفت «فشار خونش افتاد یا گیاهخواراست» و شانه بالا انداخت».

ملخ ها
اخرین عنوان بخش دوم این رمان پر مغز و خواندنی ست.
سرمقاله مشخص شده بود ازشرح حیات وحش تاسوسیس پاکیزه و خون الود که ازاوا اکهوف بپرسد وقت شکاررا تعیین کند. از تدارک وتهیه ی مشروبات الکلی برای جشن بهاری مربای خانگی : «که سال سوم مراسم» بوده است. ازمیوه های پیوندی گوناگون و اصلاح انها می گوید که بدون تردید برای دوستداران وباغداران اهل ذوق بسی اموزنده است. همچنین ازسگ بزرگی که زبانش را به همه می مالید. برای رهایی ازشر او بصدای بلند گفت «سلام سلام».
درخیال از گذشته های گوناگون عبورمی کند در حرکت با چرخش به سمت خانه درحال مستی:
« به راستی می شود درآن واحد هردو حالت را داشت یک مست هشیار. یک هشیارمست. این دیگر چه حالی ست؟ کوکتلش درست نبود. . . . . آدم تا چه حد می تواند بی روح و بی احساس باشد. جاده روستایی آنقدرتاریک بود که بشود زیردرخت سیب ایستاد و شاشید.لا اقل این کاررا می شد کرد. بخش دوم به پایان می رسد.

بخش سوم
باعنوان چشم برگرداندن اغاز می شود:
«درزمستان فقط یقه و سردست هایش را اتو می زد. سرش پولیور می پوشید وکسی نمی دید که باقی را هم اتوکرده است یانه. اتورا گذاشته بود توی آشپزخانه. جایی نزدیک پنجره که بتواند بیرون را ببیند». روزی ورا با دیدن اوپشت سرش سوت می زند او فکر کرده بود که برای سگ هاست که سوت زده ولی: «وقتی دید نیشش تا بناگوش بازاست و شستش را به علامت تایید بالا برده فهمبد منظورش چیست. ورا همیشه همین طور بود چه کارهایی که نمی کرد».
به روایت ازراوی، ورا ازدوازده سالگی بالباس زیر شیرجه می رفت توی رودخانه. بعد ازشنا بدون خشک کردن تنش لباس هایش را می پوشبد:
«دخترها درکل شیرجه نمی رفتند. باسر پریدن فقط کاردیوانه ها بود و البته ورا آکهوف بعدها نشانش داد که پرش با سررا کجا یاد گرفته».
درپایان این عنوان، خانه رو به ویرانی ست. علف ها حیاط را پوشانده و ساختمان دربداغون شده است. ورا بزرگ شده. خودش پدرخانواده و ورا با مردان غریبه به ساحل الپ می رفت.

فرار مغزها
: «دیگر نمی شد با یای برهنه به باغچه رفت. حلزون های شب همه ی تراس را به اشغال خود در آورده بودند. این جانوران قهوه ای ولزج بورکهارد یک بار پایش راگذاشت روی یکی ازآنها و ازان وقت دیگر کفشش را درنیاورد».
ازرفتار اوا با حلزون ها و عنکبوت تا با نفرت یاد کرده می نویسد که:
«اوا، با قیچی مخصوص آنها را ازوسط به دو نیم می کرد. بورکهاد می دید که حتی چهره اش را درهم نمی کشید. اوا دیگرعنکبوت هارا نمی برد بیرون که رهایشان کند. کاری که قبلا می کرد. حالا دیگرآب جوش راباز می کرد و سردوش رامثل دستگاه پخش آتش روی عنکبوت های چاق وچله می گرفت که دروان پیداشان می شد».
پایان این عنوان رمان بسی جالب وچه بسا ازآزادی انسان ها فارغ ازقوانین اخلاقی و دینی و . . . . . قابل تآمل است می نویسد : «او [اوا] چرا این قدر خشمگین است رابطه میان او و آن درخت شناس معروف به وجود آمده بود بورکهاد که کور نبود. البته نه آن قدرجدی. زندگی زناشویی شان درهمه ی زمینه ها براساس آزادی طرفین بود. به هم اجازه ی شیطنت هایی را می دادند. بالاخره باید از زندگی لذت برد. هیچ زن و شوهری ازاین کار ضرر نکرده بودند، برعکس می شد گفت به دوام زندگی کمک هم می کند اما برایش قاعده و قانون مشخصی داشتند. هیجان اشکالی نداشت ولی عشق و عاشقی قدغن. بورکهارد شرایط بازی را رعایت کرده بود . . . دررابطه با اوا زیاد مطمُن نبود».

آخرین عنوان رمان خواب است
دراین جا راوی رمان ازباورهای اوهام وخیالات وعقاید عوامانه مثلآ [اجنه] یاد می کند:
«همین که هوا تاریک وهمه جا ساکت می شد و فراموش شدگان راهرو را به اشغال درمی اوردند، همان وقت که صداهای قدیمی از میان دیوارها درگوشش پچ پچ می کردند آن وقت باورش می شد که خانه هرکاری که بخواهد می کند . . . ». برای تابستان سال آینده تعمیرات اساسی خانه را تدارک می بینند. ورا با دیدن ویلی با خرگوش هایش، هایتریش لورس، بهترین پسرخانواده او درراهرو به آنه رقصیدن یاد می داد . . . . . می گوید شما خانم های جوان چه چیزی بلدید؟ رفوکردن جوراب و رقصیدن که بلد نیستید!». ازرقص وشیوه ی تعلیم رقاصی او به نیکی یاد می کند.
با اشاره به موسیقی آرام و خواب آور رمان خواندنی آلتس لند به پایان می رسد.

داستان های کارگری وکودکان کار درادبیات معاصر/رضا اغنمی

نام کتاب: داستان های کارگری و
کودکان کار درادبیات معاصر
ناشر وتاریخ نشر: ؟؟

این کتاب در ۲۰۲۱/۳/۸ توسط نویسنده به دستم رسید در۱۵۸یکصد و پنجاه وهشت صفحه، شامل سی داستان است که توسط نویسندگان گوناگون ایرانی نوشته شده وبه همت نویسنده جمع آوری و تدوین و منتشر شده است.
طرح خوشایند، روجلد و پیام هشیارانه که زنگ دلخراش بیعدالتی و خشونت رایج کم نظیر در کشورباستانی آن هم توسط منادیان دین اسلام: درحکومت ملایان فاسد و چپاولگرزمان را د راذهان مخاطبین به صدا درآورد ه آغاز شده است:
« تقدیم به زنان و مردان کولی بر».
شغل ننگ اوری از دستاوردهای سیاه حکومت فاسد ملایان که امامش گفت: «اقتصاد ما خر است» و هزاران جوان مسلمان دربند زندان ها را به قتل رساند و جنازه هایشان را فله ای زیرخاک ها پنهان کرند!
فهزست مطالب : پس از مقدمه وچند روایت از راویان، با عنوان «گزیده داستان ها» باغنوان «سگ ولگرد صادق هدایت » آغاز و باعنوان :«آهو — اثرمنصوریاقوتی» به پایان می رسد.
کتاب شامل سی داستان است که نویسنده با عناوین گوناگون و خواندنی افکار و اندیشه های نویسندگان را توضیح داده است:
«هرکدام از این نویسنده ها به داستان های کارگری در مناطق محل زادگاه خود می پردازند. ازکودکان کار، آزارهای جنسی کودکان کار، زنان کارگر و کارگران محیط های صنعتی و . کارگری و . . . می پردارند»
ازقول اورهان پاموک نویسنده نامدار ترکیه ای روایت آورده که : « یک رمان نویس به سخنگوی افرادی که نمی توانند سخن بگویند تبدیل می شود ».
برای همین است که اکثر نویسندگان اززندان سر برآورده اند و سانسور کردن کتاب ها.
نویسنده اشاره ای دارد به گوشه هایی از حضورکودکان کار در متن داستان نویسنده ها:
صادق هدایت درسگ ولگرد. نجف دریابندری کارگران مهاجر دورافتاده:«از خانه وکاشانه خود دراثربیکاری مجبور به مهاجرت شوند و همچنین سختی کار درپالایشگاه آبادان رابیان می کند. صادق چوبک دریحیی و عروسک فروشیٍ، کودکان کارو بی خانمان بازگو می کند و بهرا م صادقی، اززبان فرزند یک کارگر مشکلات کار ودرآمد پدرکارگررا بیان می کند»
نویسنده، درپایان مقدمه اشاره ی جالبی دارد که بسی همدلانه و انسانگرایانه :
«درخاتمه احساس کردم که نباید نوجوان ها و زنان و مردان کولیر زحمت کشان هموطنان کردستان را ازیاذ برد و دربرابرستم وظلم تن به خفت و خواری نداده وازشرف وانسانیت خود دفاع کرده از دوجناح حاکمان و سرمایه داران مورد ظلم وبیعداتی قرار گرفته اند». با اشاره به چند روایت ازکولبران برگرفته ازسایت کمیته هماهنگی عنوان مقدمه به پایان می رسد.

کمیته هماهنگی حکایت کولبران

«کولبری ریشه درنابرابری و توزیع نا عادلانه امکانات وخدمات و حتی ایجاد شغل درکشور دارد ». با اشاره به گزارش «هلاله امینی» نماینده استان کردستان درشورایعالی استان ها اضافه می کند: «با زنان و دخترانی مواجه هستیم که مجبورند درنقش یک مرد ظاهرشوند تا به صف طولانی کولبران به پیوندند».
این شغل نامیمون وغیرانسانی ازدستاوردهای شوم حکومت ملایان است که دراثر بیکاری و فشارهای: مذهبی و اقتصادی واجتماعی ازسرآغازسلطنت شیعی منادیان اسلامی در کشور به هموطنان غیور «اهل تسنن» تحمیل شده است. ازبستن مساجد درمناطق وسیع سنی نشینان و دیگرازارواذیت های غیرانسانی هنوزهم ادامه دارد. ویران کردن مراکزفرهنگی ومذهبی اهل تسنن، رواج کمیته هایی برای شیعه کردن مردم با حقوق ثابت ماهیانه، مثلا تشکیل سازمانی درسوریه که تازگی ها خبرش منتشرشده است».
راقم این سطورچند سالی درمناطق سنندج وسقز و بانه وسردشت سرگرم کار بودم با خاطره ی خوش ازمردم صبوروانسان دوست وامین وغریب نوازکردها، محل را ترک کردم. بی اغراق بگویم که درسراسرآن سال ها نه بی حرمتی دیدم نه متجاوزی ومهمتر نه کولبری . بگذریم.
نویسنده، ازگرفتاری های معیشتی مردم محل می گوید :
«چندسالی ست که در مناطق غربی دامداری وکشاورزی کفاف زندگی را نمی دهد ورنگ لباس زنان این منطقه عوض شده تا باظاهری مردانه مشکلات بیکاری را درعبور ازکوه های صعب العبور کم کنند» وسپس روایت های تلخ و دردناکی از سرگذشت مردم را شرح می دهد.
از«مانی» می گوید: «تلاش نوجوان کولبری برای خرید گوشی هوشمند با سقوط از کوه ناتمام ماند. پسر با بارش سقوط کرد و صدایش درکوه پیچید:
«مادر جان مادرجان به دادم برس»
زن غلت زدن پسرش را درسراشیبی کوه وبرخوردش با تخته سنگ ها را می دید اما جز فریاذ زدن …» کاری ازاو ساخته نبود این بخش ازماجرایی است که چند روز پیش برای کولبری ۱۴ ساله رخ داد». ص۱۵
درجدال با مرگ ادامه می دهد که: سرما تا مغز استخوان سه کولبر نفوذ کرده بود. آن ها هیچ وقت چنین سرمارا تجربه نکرده بودند. اراد هرلحظه حالش بدتر می شد و ازطرفی ان ها به هرقیمتی که شده بارهارا با خود می آوردند. . . . . . . زیاد راهی نمانده بود اگر می توانی کمی بدو تا گرم شوی. نمی توانست راه بیاید. مدام زمین می خورد دوباره بلندش می کردم . در همان حال زنگ زدم به بهزاد. گفت راه افتادیم داریم می آییم. گفتم زود باش که داریم یخ می زنیم. آزاد دوباره افتاد».
از بی انصافی وبیرحمی برخی کولبران می گوید که وقتی به آن درماندگان نزدیک می شوند: «آنها چند کولبر غریبه بودند که حاضر نشدند کوچکترین کمکی به آن ها وآزاد ازپا افتاده بکنند . . . » حتی حاضر شده یک میلیون تومان بدهد به کولبرانی که بار نداشتند آزاد را با خود ببرند موفق نمی شود.
درادامه ی روایت تلخ درماندگی خود در نجات آن سه جوان به صاحب بار تلفن کرده ازاو کمک می خواهد. او می گوید بیا توی پاسگاه می فرستم آن ها را بیاورند . عده ای را می فرستند ولی آن ها راپیدا نمی کنند. فردای آن روز مردم توانستند آزاد را پیدا کنند اما فرهاد آنجا نبود . . . . . فرهاد تا اخرین لحظات حالش خوب بود او خودش را فدای برادرش کرد» ص ۲۱

گزیده داستان ها
در این بررسی با رعایت حرمت همه ی داستان ها، سه داستان ازسی داستان جهت بررسی برگزیده ام.
قفس طوطی جهان خانم. از نسیم خاکسار. ص ۶۱
آقامهدی زیگزاگدوز. ازاکبرسردوزامی. ص ۸۹
مسابقه. ناهید طباطبایی.ص ۱۴۱
۱ نسیم در« قفس طوطی جهان خانم» ازیک روزداغ شهر سوخته زار می گوید که ازداغی هوا خروس ها مجبور به آوازخوانی شده اند. اسداله خان که در محل معروف است وسرپرست و کنتراتچی خانه های گارگری باماشین جبپ زمان جنگش با گازداذن ها ی پر سر وصدا وغیرمعمولی توخیابان های شهردرآمد و رفت است و همیشه با کارگران درگیر که با هیاهو وجنجال ها سروکله می زند.
ماجان می گوید ازخانه جانعلی خبری نیست. کل خاتون پاسخ می دهد: جانعلی را نمی شناسی بازبردن شون جمشیدآباد تاخونه های شرکتی را نشونشون بده» سخنان طعنه آمیزان دو در باره ی. تندروها واعتصاب کارگران شرکت نفت است. جانعلی ساده و دهاتی دراعتصاب شرکت می کند کل خاتون گفته بود بازخبرهایی شده شاید برای همین اکبر آقا توی حیاط پیدایش نبود حتما رفته بود دار و دسته اش را جمع کند که اگر خبرش شد مثل ان دفعه بریزند سر اعتصابیون ابن بار حتما جانعلی احتیاط می کند».

۲ اقا مهدی زیگزاگدوز ازاکبرسردوزامی ص۸۹
داستان این گونه شروع مس شود:
« ازوقتی که اقا مهدی زیگزاگدوز کارخانه دارشده بود نه خواب داشت نه خوراک البته این چیزی که اقای مهدی اسمش را گذاشته بود «کارخانه» یک کارگاه کوچک دو ونیم در دو ونیم بود. بایک میز برش به طول و عرض یک دریک و نیم بود و یک چرخ خیاطی دستی که جهیزیه ی زنش بود».
زبان گیرا و زیبای نویسنده، کارگاه آقامهدی را درذهن مخاطب مینشاند و همو به سیری گذرا روایت های اکبراقای سردوزامی را دنبال می کند.به گفته ی راوی «فکر کارخانه داری تقریبا دو ماه و نیم مانده به پاییز به ذهنش رسید یعنی همان روز که صاحب کارش پس از یک هفته ایرادهای بنی اسراِییلی ازکارگاه بیرونش کرد».
آقا مهدی سرمایه ای نداشت که وسایل کارش را تهیه کند. بافروش یک قالی پولی تهیه کرده و لوازم ضروری را می خرد و در طبقه ی ششم یکی از پاساژهای شاه آباد اجاره کرده کارش را شروع می کند. کارخانه داری آقا مهدی مقارن زمانی ست که اولین بچه اش محمد دوماهه شده است. دوماه بعد اقا مهدی دربرخورد با مشکلات کاری از کارخانه داری خود پشیمان شده :«می گفت عجب گهی خوردم». وداستان آقا مهدی بااین پیام :
«گه به گور پدر هرچی گارخانه داره» به پایان می رسد.
گفتن دارد که زبان سنجیده ودلنشین اکبراقای سردوزامی را باید حس کرد وستود. با آرزوی موفقیت ایشان .

۳ — «مسابقه» اثر خانم ناهید طباطبایی.

اغاز داستان:« مدت ها بود که می آمد و می رفت وهیچ کس متوجهش نمی شد که با عینک کلفت روی چشم هایش تنها احساسی که درآدم به وجود می اورد – اگر می آورد – بی حوصلگی اش بود» .
بعدها می فهمد طرف به خا طر ضعف چشم ها می ترسد که کارش را ازاوگرفته و بیکار بماند. روزی اتفاق می افتد که راوی درحالی که ازلابلای کرکره پنجره ای فضای مقابل خود را تماشا می کره، به صدای ناگهانی شکستن و افتادن چیزی برمی گردد پشت سرش می بیند همان عینکی ست که درب شیشه ای اتاق را ندیده ورفته یکراست تودل آن و عینکش شکسته نشسته روی زمین بین خرده شیشه ها دنبال خرده شیشه های عینک خود می گردد:
« یکی ازهمکاران پیش قدم شد و ازبچه ها پول جمع کرده به او داد. سه روزبعد عینک جدیدش را زده یک کش کلفت آن را پشت سرش محکم می کرد».
راوی داستان یکی دوبار به اوگفته که این همه دستمال کشیدن وتمیزکردن عینک به جایی نمی رسد. درجواب خندید وگفت :
«یک ذره خاک جایی باقی بماند کارش را ازدست می دهد. فهمیدم که چند بچه دارد که بچه هایش کلاس چندم هست. واینکه زنش کمر درد دارد».
بررسی کتاب به پایان می رسد.
با آرزوی موفقیت نویسنده با اثر جالب در توجه به دردهای اجتماعی.

تفریح المسائل ومثنوی بکارت»/رضا اغنمی

نام کتاب: تفریح المسائل ومثنوی بکارت»
نام نویسنده: هادی خرسندی
نام ناشر: باران سوئد
چاپ نخست:۱۳۹۹ -۲۰۲۱
طرح روی جلد وصفحه آرائی: کمال خرسندی انتشارات الفبا . لندن.

نخستین صفحه آمده است:
«زبان زنده کردم ……
این کتاب را تقدیم میکنم به زبان فارسی که مرا زنده کرد!
شاهنامه ی فردوسی را خاطرنشان کرده و با یادی اززحمات سی ساله و خدمت آن مرد بزرگ تاریخی ایران زمین می گوید:
بسی حال کردم دراین یک دوسال
به عشق شما مردم اهل حال
پی افکندم از طنز کاخی جدید
بیائید داخل که خوش آمدید ….!

در صفحه شناسنامه کتاب ۲۲۹ برگی امده است که: «تمامی نقل ها دقیقا از«تآلیفات آیت الله خمینی است . و روایتی ازپیامبر بزرگوار اسلام می آورد که :
«من شوخی میکنم ولی جزسخن حق نمی گویم»
صفحه ی روبرو در زیرنگاره ی مردی اخمو و عبوس، که تارموهای ریشش را حشراتی شبیه عقرب فراگرفته زیرش امده «مقلدان جهان متحد شوید!

ازهمین جا
آغارمیکنم.
پس ازمعرفی هنرمند المانی که ارکارتونیست های معرو ف المان می باشد، و طراح نگاره ی گوینده ی شعاربالارا کشیده، متن کتاب شروع می شود.
نویسنده خوش ذوق و کم نظیر قرون تاریخ، که روایت هایش را با سروده های سنحیده و زیبا مکتوب کرده خواننده را تا آخرین برگ با نثر ویژه و توانایی های کلام «لخت وعریان» مسحور می کند شروع شده است.
دراین اثر نگاه عمیق نویسنده ی پخته و صاحب سبک و بسی فاضلانه در پوشش «طنز»، گسترش جهل کهن سال و ریشه دار فرهنگ غالب بدوی بیگانه را مطرح کرده قابل تآمل است. همو،با شهامت و شجاعتی قابل تمجید، نگهبانان و منادیان فاسد و انگل که برتخت سلطنت آخوندی تکیه زده اند را به باد انتقادی تند و بی پروا گرفته است :
«مقلدان جهان متحد شوید»، هشدار نویسنده و طعنه ی تاریخی او پیام سرنوشت فرجامین رهبران خون آشام جهانی، چون هیتلروموسولینی واستالین وصدام را دراذهان مخاطبین زنده می کند.با طرح یکی ازبزرگترین آفت های اجتماعی «تقلید» که درتحمیق جامعه نقش ویرانگری داشته و دارد شروع می کند:
«بیا آگه شو ازاحکام تقلید . . . . .
بدان باید چه سان خورد و چه سان رید
بدان باید جه سان کرد و چه سان داد
چگونه گاده باید شد چه سان گادت
وسپس مسئله ی یکم را شروع می کند. وبعد ازشرحی خواندنی می گوید:
«بنام آن خداوند تعالا
که ما را خوش خوشک آورده بالا
به ما گفته که روحانی بمانیم
نماد جهل و نادانی بمانیم
******
*****
تو ازیک مجتهد تقلید کن زود
بخور ازآنچه ایشان خورد وفرمود» ص۱۴

درباره ی تقلید باید گفت که از قرن دوم و سوم شروع ودرجوامع اسلامی به خصوص « شیعه» تا به امروزبین شیعیان درقدرت است. گفتن دارد که دیگرپیروان اسلام به ویژه اهل تسنن اصلا و ابدا اعتقادی به تقلید نداشته و ندارند. منادیان و پیشروان تقلید که مجتهدان هستند، با نوشتن وتنظیم وتدوین انتشار کتابی به نام «رساله» جایگاه روحانی خود را به بالاترین مقام دینی درمذهب تشیع تثبیت کرده اند. این رساله که درنزد پیروان تشیع، پس ازقرآن بالاترین جایگاه ومنبع اصلی احکام دینی رادارد، و برای یک شیعه لازم وواجب است از مجتهدی که به آن تقلید کرده و مقلداوست ودرمقام «مجتهد جامع الشرایط»، درخانه خودباید داشته باشد. کتابی که هرگونه مشکل مذهبی مؤمنان درحکم حلال مشکلات درآن پیدا کرده وحل وفصل می کنند.

اگر مقوله ی تقلید و مقلد شخص را ازدیدگاه انسانیت، حقوق انسانی، خرد فردی و اجتماعی زیر ذره بین نقد برده شود، فاجعه ی بردگی انسان مذهبی درهرلباس و مقامی که بوده باشدعریان شده موجبات نکبت وفلاکت های گسترش یافته ی تاریخی مان نیز روشن می شود.
تقلید برده داری دینی وشرعی ست، با آداب ورسوم قوم بیگانه عرب جاهلیت که باشرایط زیست منطقه ای امروزه، نه تنها ناخوا بلکه درتضاداست که متآسفانه دربین شیعیان رواج گسترش یافته دارد
دردیگرفرق اسلامی از تقلید چندان خبری نیست. تقلید نوعی برده گی و اطاعت کورکورانه از عمامه داران تن پرور و دلالان جهنم و بهشت است وبس که در دوران سلاطین صفویان شیعه گری رسمیت پیدا کرد. و بعد ها باشکل گیری مدارس دینی بانام طالبیه تولید ملایان نیز بیشتر شد تا سال ها گذشت و «آیت الله» جزو القاب علمی و مرتبت والای ملایان گردید. حال آنکه تا به امروز، با همه پیشرفت های علم و دانش جهانی، نه خدا را کسی دیده و نه خود او ظاهر شده تا کسی را ببیند و به نمایندگی خود برگزیند! پنهان ماندن صورت آفریدگار هستی درادیان ابراهیمی نیز مورد سوُ استفاده پیشوایان دینی شده و رخساره ی نامرعی او در شیعه گری با واژه ی پرجبروت «آیت الله» رونق پیدا کرده است.
بنا براین تقلید ساخت وباخت ملایان است در رونق فریب و بزرگنمایی جایگاه اجتماعی خود.
این روایت نیز شنیدن دارد :

« عرب ها درگذشته هم الله را دربالاسرهمه ی بت ها قبول داشتند وهرقبیله ازطریق بت خاص با خود الله رابطه برقرار می ساخت. آنان این بار می خواستند رابطه با الله ازطریق پیامبرقبیله برقرار شود. اگرقریش پیامبرخود را داشت، چرا قبایل دیگر ازداشتن پیامبرخاص خود محروم باشد؟ اینک بساط خدایان مختلف مانند عزی و لات ومنات وهبل و غیره برچیده شده بود و همه جا نام الله بود که دست بالا را داشت. «کلمه الله هی العلیا» همه الله را قبول داشتند». کتاب :
«درکشاکش دین و دولت اثردکتر محمدعلی موحد چاپ تهران نشر ماهی صص ۸— ۲۷۷ .۱۳۹۸
با تمجید وستایش ازدرایت اجتماعی پیامبر گرامی اسلام : اگر روایت بالا درست بوده باشد، با این پرسش شک وشبهه اینکه مسلمین جهان و تمام ستایشگران « االله » بت پرستند چه باید کرد ؟!

یکی ازکارهای مفبد وبنیادی دوران رضاشاه، قدغن بودن مراسم روضه خوانی، دسته های سینه زنی و قمه زنی وعزاداری های ماه های محرم و صفربود. درفردای واقعه ی سوم شهریور ۱۳۲۰ با حمله ی متفقین به کشور و بمباران تبریز توسط روس های متجاوز، و تعویض سلطنت ازپدر به پسر تبعید رضا شاه به جریزه موریس، رونق مساجد و راه افتادن ملایان، با لعن و نفرین «رضا خان قلدر» مراسم سینه زنی و قمه زنی به راه افتاد. وحیرت آ ور اینکه محمد رضاشاه جانشین رضاشاه، در مراسم عزاداری دهه ی عاشورا در کاخ گلستان پای منبر مرحوم فلسفی نشست و دستمال به دست گریست.
دهساله بودم که با حادثه شهریور۲۰ مراسم عزاداری وگریه وزاری برای کشته مرده ها ی بیگانه ها آشنا شدم. درهمان سال ها رساله ای درخانه ما بود مربوط به حاج میرزاابوالحسن آقا اصفهانی که آن زمان ها مرجع تقلید بود. هروقت پدرم آن رساله را دست می گرفت درخلسه فرو رفته چشمان ش را می بست روجلدش بوسه می زد بسم االله یا صلواتی زیرلب گفته سپس باز می کرد و دنبال حل مشکل ش می گشت. روزی پرسیدم: پدراین کتاب را که خدا نفرستاده یکی نوشته داده چاپگرچاپ کرده شما از حاج حسین آقا سروش که در بازارشیشه گرخانه تبریزکتابفروشی دارد و همسایه هم هستیم خریدید. چرا با سلام و صلوات دست می زنید وباز می کنید؟ گفت قرآن دوم ما رساله ی مراجع تقلید است! هیچ وقت بدون وضو و صلوات نباید دست زد یادت باشد!
بیم وهراس ازخدا وکتاب های دینی در ذهن نورسبده ام رخنه کرده بود.

هادی خرسندی، این هنرمند کم نظیردوران تاریخی ما، به درستی رگ وریشه ی قوم پلید وانگل ملایان را شناخته به آفت های نکبت بارحضورشان پی برده است. درزمان حضورش بود که درواقعه ی انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷ شاه ازایران رفت وامام خمینی ازتبار همان آیت الله ها با سابقه اندک زندان وتبعید چند ساله به عراق، به کشوربرگشت و بامشایعت بی نظیر مردم رو به رو شد وبا وعده وعیدهای زیاد عوام پسند: آزقبیل : آب و برق مجانی و آزادی برای همه مردم و تقسیم ثروت مستکبران بین مستضعفان و ازاین گونه وعده های مفتکی! اما وقتی برتخت قدرت تکیه زد و زیر پایش محکم شد با همان سیرت آخوندی بدون کمترین شرم وحیا گفت : «خدعه کردم» و کمی بعد گفت « اقتصاد مال خر است» بی کمترین رعایت انسانیت، با کشتاری بدون دادرسی هزاران جوان مسلمان ایرانی که درانقلاب ۵۷ از مشایعین ش بودند را در درزندان های گوناگون کشور کشت و جنازه هایشان را زیر خاک پنهان کردند. پارک لاله تهران با انبوه مادران سیاهپوش نمونه واری ازاین کشتار ظالمانه ی مرد کینه توزاست که درقبای آیت اللهی هم اندیش باهیتلر و موسولینی و استالین در تاریخ آدمکشان ثبت وضبط شده است. وحیرت آور اینکه بارگاه مجللی با گنبد طلایی در جنوب تهران برایش ساختند که زیارتگاهی شده برای مسلمین! ودرآینده ای نه چندان دور جایگاهی به مانند مشهد مقدس قبر امام رضا خواهد بود.

نویسنده هشیار وآگاه زمان درآداب تخلی پوشاندن عورت می نویسد:
«مسُله ۵۷ واجب است انسان وقت تخلی ومواقع دیگرعورت خود را ازکسانی که مکلفند اگرچه مثل خواهر و مادربا او محرم باشند و همچنین دیوانه ممیز وبچه های ممیز که خوب و بد را می فهمند بپوشاند.ولی زن و شوهرلازم نیست عورت خود را از همدیگر بپوشانند»
درادامه ی این عنوان می سراید:
نه در سوره شده منبع نه درآیه
که زن بیند زشوهر کیروخایه
وگر همسر فراوان داری ای مرد
نمایشگاه دایر میتوان کرد
بیفت ولم بده خود را ولو کن
هنرها را نمایان ازجلو کن

*******
بگو مردم، بترس از عر و تیزم
که من دست بزن دارم عزیزم» ص۱۸

روزه ت باطل بشه شناسنامه ت باطل نشه
مسُله ۱۵۸۱ اگر روزه دار بقدری تشنه شود که بقصد ازتشنگی بمیرد میتواند به اندازه ای که ازمردن نجات پیدا کند آب بیاشامد ولی روزه اش باطل می شود. . . .
مقلد دین به مرگت نیست راضی
بخور آبی که چانت را نبازی
بخور یکذره چونکه هستی بی تاب
اگرچه روزه ات گوزیده برآب
دوتا جرعه بنوش وکم بکن قال
ولیکن روزه مالیده بهر حال
تو اصلا گر که میترسی بمیری
ببم گه مبخوری روزه بگیری» ص ۱۷۰

مسُله ۳۹ درصورت قضای حاجت درپشت بام مسجد:
مؤذن آی مقلد ای مقلد
تو فرضا ریده ای بر بام مسجد
فوراگزامیل که منظورت اذان بود
ولی طبع تو بدجوری روا ن بود
خلاصه کرده ای خود را تو خالی
ولی حالا بزن به بی خیالی
*******
*******
برو جای دگر ذ کر اذان کن
شکاف سقف آنجا امتحان کن. ص ۱۸۴

استفتای استریپ تیزدرپادگان ها:
«درزورخانه ها مرسوم است موقع ورزش افراد ضرب می زنند.آیا این کارجایزاست و همچنین طبل و موزیک که درارتش می زنند جایزاست یا خیر؟
[پاسخ] اگر به نحو مناسب با مجالس لهو ولعب باشد جایز نیست»
وشنیدنی ست و خواندنی سروده ی هنرمند انساندوست متواضع :
اگرهمراه ضرب و زورخانه
برقصد پهلوان در آن میانه
اگراسمال دکل رقص شکم کرد
که فیلش یادی از بابا کرم کرد
اگر همراه با موزیک ارتش
بیفتد کون ارتشبد به جنبش
*******
*******
تمامش رد شده از خط قرمز
نه جایز، پس نه جایز، پس نه جایز ص ۲۰۱

فتوای فله ای به استفتای دخول به برادر همسر
ازآقای خمینی پرسیده اند و ایشان پاسخ داده اند:
بسمه تعالی. خواهر مفعول به فاعل حرام است.
ونویسنده کتاب سروده :
چقدر این مسُله درپرسش ماست
مرتب می رسه هی از چپ و راست
یکی میگه دخولش بوده کامل
یکی میگه دو ثلثش رفته داخل
یکی گوید که تر کردم درش را
کنون خواهم بگیرم خواهرش را
پدر سگ چشم اوبوده به خواهر
ولی کرده به ماتحت برادر
نه جانم، این حرومه این حرومه
دیگه این آخرین فتوا تمومه ص۲۰۹

چگونه درلباس حج ازعقب و جلو با زن و مرد . . .

مسُله های ۱و۲و۳ : جهت پرهیز ازاطاله کلام به پاسخ هنرمند گرامی و سخندان فاضل زمان، بسنده می کنم:
مقلد من اگر جای تو باشم
قوانین را همه ازهم بپاشم
به جای گوسفند وگاو و اشتر
ز اسکن جیب مرجع را کنم پر
بگویم طبق «تحریر الوسیله»
بجز از بهر من شش تا طویله
به او گویم مرا اینجا بینداز
که من پایان حج ام اورژانش است
تقاضایم فقط یک آمبولانس است» ص ۲۱۴

چگونه با طفل شیرخواره سکس کنیم !!! (تفخیدإ)

حیرت زده در شک و تردیدانسان بودن دستاربندان با افکارحیوانی!!! خرسندی را می بینم فرورفته دراندیشه ی این جانوران دوران « نِیاندرال» ها و به ناگهان فریاد سرمی دهد:
«من هادی خرسندی دراینجا
بدون قافیه هم میزنم جا
ازاین فرمایشات چندش آور
به دیدار خیالی میزنم سر
ولی گر مسُله را نقل کردم
ز روی احتیاط و عقل کردم
نوشتم تا نپرسندم خلایق
چراسانسور کردی این حقایق
همین جا اخر خط کتاب است
که براین مسُله حالم خراب است.
وکتاب به پایان می رسد.

بگویم و بگذرم که این اثربی نظیر مرد خردمند وتوانای زمانه ی پرآشوب و خشونت زای ما، در کارنامه پربارش خواهد ماند. و درادبیات کشور ازجاودانه هاست.

وا اسفا که آغاز سلطنت منحوس و نکبت بار ملایان بی کفایت ونالایق، فضای عمومی کشور را بهم ریخت. با گسترش فساد حکومتگران نوپا، فروپاشی اقتصاد کشورنابود شد. دانایان و خردمندان فراری شدند و تبعید اجباری. برای مردی که گفته بود اقتصاد مال خر است مقبره ای با گنبد طلایی ساختند و شد زیارتگاه مسلمین!

یادی از شهروز رشید/رضا اغنمی

۱۳۹۹/۹/۷رضا اغنمی
یادی از
شهروز رشید

دردیماه ۱۳۹۷ بود که روزی تلفن کرد و پس ازسلام و احوالپرسی گفت من دیروز آمده ام لندن حتما شمارا باید ببینم. گفتم آدرس می دهم بیایید خانه یا اگرهم خواستید بیرون جایی را قرار بگذاریم. گفت من بیرون نمی توانم بیام آدرس میدهم و ساعت ۳ بعدازظهردرایستگاه اتوبوس نزدیک محل اقامتم شما رامی بینم. رفتم. منتظربود. راه افتادیم به خانه که رسیدیم خانم صاحبخانه را معرفی کرد خانم «خنجی» معلوم شد که همسر مرحوم خنجی برادر آقای دکترخنجی که عمرش مستدام باد با همه نیکنفسی خود وهمسر گرامی شان شاعر فاضل ومهربان دکترشاداب وجدی.
بعد ازساعتی صحبت از دیدار چند سال پیش که در چاپخانه ی مرحوم «ستارلقایی» همدیگررا دیده و دوسه باری هم سرنهارنشسته بودیم، سخن از کتاب وقلم و آثار تازه منتشر شده وگلایه ها از (بی میلی ایرانیان خارج نشین به کتاب خوانی) و اینکه حالا بدتر هم شده گذشت. عازم رفتن بودم که گفت من هم تا ایستگاه با شما می آیم . وقتی راه افتادیم شروع کرد به آذری صحبت کردن. از لهجه اش فهمیدم که باید ازمغان وآن مناطق باید بوده باشد. درشک و تردید بودم که گفت پیش خانم ها نخواستم به زبان خودمان حرف بزنم که خیال های بدبد کنند وناسیونالیسیت وازاین حرف ها! پرسیدم شهروزاز محال مغانی؟ گفت ازکجا فهمیدی گفتم از لهجه ات دوسالی آن طرفها بودم. سرزمین عجیب و غریب سالم و پاکیزه ای ست با خاک حاصلخیز وآب و هوای کم نظیر. خیلی خوشش آمد و صحبت ساعدی پیش آمد وپرسید چرا مرد؟ گفتم سرطان داشت سرطان ریه. دکترامیرپیشداد خیلی اصرار کرد دربیمارستانی که معروف بود وخود او نیز مرتبتی وجایگاهی بخواباند و عمل کند اما ساعدی زیربارنرفت. پنداری خسته شده بود. واقعا هم بیزارشده بود از بودن!. فرورفته درفکرو نگاه مبهم زیرلب چیزی گفت . . . با شک وتردید نگاهش کردم سرش را تکان داد!
چیز ی نگفت. انگار آثار ساعدی راهم دنبال می کرد. بین کارهایش بیشتر به «عزاداران بیل» تکیه کرده بود و از چند نمایشنامه هم اسم می برد. رسیدیم به ایستگاه. از جیبش کتابی امضا کرده درآورد وبه من داد. «کتاب هرگز» سروده های تکان دهنده و پرمغز ادبی ش. ودیگر هرگز اورا ندیدم. رفت وبه ابدیت پیوست!
در این نوشتاربرخی ازسروده های شهروز را برگزیدم که نشانی ازبرجستگی وقدرت ذوق اندیشه های اوست:
من و کاکتوس وزیتون
«هیچ فرصتی نبود
قطار همیشه با شتاب می گذشت
و هیچ کفشی خانه ی پاهای من نشد
برادرانم را تنها رها کردم
درمیان مار و کویر
و مادرم را که برآستانه ایستاده بود
دستی تکان ندادم
هیچ فرصتی نبود
ای سوسن آبی!

کجا بود
کجا بود
پشت کدام سنگ
بربستر کدامین تیغ و گَوَن بود
هبوط من؟
ای سوسن آبی!
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . .

آه آن روز
آن روزکه مادرم مرا برهنه کرد
مادرم هزاره بود
کدام سال
آیا پدرم در من تکرار می شد؟
خشخاش ها چه تلخ برمن گریستند.

گهواره ام برجهاز شترها بود
و هیچ شبی
آرام نخفتم
که همواره سوارانی از رُم می آمدند
با خنجرهای خونالود
ودرقادسیه خیمه می زدند
آی نیشابور
آی ری
آی پلنگ گرسنه
آی سرزمین شاعر وخورشید
آی قلعه های شکسته
من هنوز برطناب دار می رقصم
آه این دایره
این دایره
این دایره
این دایره از تیغ ها و دشنه هاست
خاتون من
این دایره ازتیغ و دشنه هاست
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
ای سلاطین
ای سلاطین
بگذارید خواهرم ترانه بخواند
ولنکران چه دور بود
و لنکران دورترین شهر جهان بود
ومادرم به جستجوی لنکران و من
تمامی سفینه ها و سنگرها را خواهد گشت
زندگی ام اتراقی ایلاتی بود
برحواشی حادثه های خونبار
و هیچ شبی
تورا برهنه ندیدم
که فرصت بوسیدن نبود
و زیتون تلخ نخستین بود
که دندان زدم.

قطار همیشه با شتاب می گذشت
و زنبق ها در فاصله ی شهرها».

شاپرک ها
دومین گفتار زیبای شهروز، پرسش وپاسخی ست بین دختری با مادرش:
«دختر:
وقتی که شب روی پلک های خسته فرو می افتد
وچراغ ها خاموش می شوند
پروانگان مضطرب به کجا می روند؟
مادر: برچپرها و ایوان ها فانوس های خوابآلود. درنسیم شبانه تاب می خورند.
دختر: اگر باد وزیدن گیرد. فانوس ها تنها کلاف های خاکستری دود برجای می گذارند و بویی مبهم.
مادر: درباغ شبتاب ها موج هایی سبز ودرخشانند.
دختر: اگر باران بیاغازد به ناگاه فانوس ها خاموشند و کرمکان شبتاب درپس برگی پنهان
مادر: بر آسمان شفاف اما ستارگان آواز می خوانند
دختر: اما ستارگان در دور دست ها می تپند بیرون ازکرانه ی عمر پروانگان».
دختر به خواب می رود آرام و پروانگان را درگاهواره های شفاف ستارگان به خواب می بیند مادر پروانه یی را از روی پلک دخترک دور می کند».
داستانی زیبا و ستودنی که شاعر با زبانی پخته، قدرت درک وحسِّ دختربچه، و گنجینه ی عواطف مادری را تکرار و توضیح داده است.

جاودانگی

« آیا مرگ
انگشتان تو را هم خواهد برد؟
چشم هایم را
به مرگ خواهم داد
تا با آنان
به دست های تو بنگرد».

غزل تلخ

«گره درگره
طناب گونه
انسانی که منم
کز تار و پود تحقیر و درد وغم پرداخته اند
سودای رفتنی مدام در سر است
دردا که سدّم و دربرابر خویشتنم
من در تو می نگرم
– به التماس
که دستی گره گشا شوی
تلخا که تو آئی
که خود منم».

باد بادکی به دست باد

سروده ای است بلند درهشت برگ. انگار مرثیه ی تاریخ این سرزمین نفرین شده است. شاعر درسیمای برگزیده، ِ درد دل نسل های سرخورده و محکوم به بندگی وطاعت ، زیرغِل وزنجیر اسارت را روایت می کند:
«من ازبرهوت نفرت آمده ام
آنجا که مادرم را سنگ می زدم
نه کولی بوده ام، نه جهانگرد
نه شاعر و نه آواز خوان
من تنها به تنگ آمده ام
از تقواهای بویناک
و رسم های رام کننده
که همواره کلیدشان را شکسته یافته ام
ودرهای شان را خرسنگ های بی شکاف
بی خزه
و بی مگسان عسل
کوچه های شان را بن بست یافته ام
پس دریافته ام
که دراین دیار
هر زندگی به مرگ می انجامد
هر عشق به نفرت
. . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
بادبادک به دست درجستجوی قاره ای بی نام، از حوّای لمیده درقفس می گوید:
می لرزیدم
بادها در دستانم آشیان کردند
برگ ها دراندامم.
. . . . . . . . . .
. . . . . . . .
من مشعلی به دست جنونم
درکاهستانی که جهان شماست
می می چکم
قطره
قطره
دردهان بهار
وچلچله ها نسیم می شوند
تا بگذرند برشنزار بی انتهای تاریک سترونی
باد ترانه ام را
به گوش موران سلیمان می خواند
تا براندشان به سوی عصای نا استواریِ هیئت قدرت.
. . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
من می روم
من می روم
با شولای آبی آسمان
نه نعل اسبی می یابم
که باران زمانش خرمائی رنگ کرده باشد
نه چرخ شکسته ی ارابه یی
نه عصایی
نه پای افزار پوسیده یی
من راه پر تشنّجم
باکره یی سیّال که برجای می نهم».

آخرین سروه ی این دفتر پر بار وخواندنی:

آخرین سروده اسکندر

«من از ظلمت و راه گذشته ام
و از اقلیم اسلیمی فتح و فرود
اسکندرم

اما گم کرده ام
سکه ای را
که با چشم شبانه ی روشنک ضرب کرده بودم
پس من تومار گذشت و واگشت تاریکم را
برپهلوی بریده ی سهراب
سنجاق می کنم
و گرد این فلات هزار دایره و هرگز
تا ابدیت اه – زوزه دریاد و
خون در زخم می چرخم

و در ارتفاع شکسته ی منظرم
گرازی گِرد گردن خود می گردد».

سروده های خواندنی این دفتر۱۰۴ صفحه ای را باید به دقت خواند و با مشرب فکری وگستره ی زبان شاعرانه ی شهروزآشنا شد. روانش شاد!
باعده ای ازدوستان درخانه همیشه پرمهر وصفای خانم مهرانگیز رساپور وآقای رحمت بودیم که آقای هادی خرسندی خبر فوت شهروز را تلفنی اطلاع دادند . یاد سخنان یآس اور و تکراری ش« وقتم کم است» بودم و بیماری اش!

درکشاکش دین و دولت/رضا اغنمی

نویسنده : محمد علی موحّدناشر : نشر ماهی. تهران
چاپ سوم ۱۳۹۷

درفهرست کتاب ۳۱۷ صفحه ای عنوان «فصل اول – سی سال پس ازپیغمبر»، با اندکی تآمل در
عنوان، سرگرم مطالعه شدم. برخلاف حس اولیۀ «کهنگی» که داشتم، همان فصل را با ذوق خواندم تا فصل های دیگر. انگار، بمثابه بخشی خواندنی ازتاریخ ایران است.
در دیباچه اشاره ای دارد به علاقۀ خود ازچهل پنجاه سال پیش برای شکل گیری اثر«انتقادی درباب دین و دولت» و مهمتر این که ایران هنوز درتلاش رهایی از پیچ وخم آن است! وسپس از جمع آوری اسناد و مدارک تاریخی می گوید:
«مجموعه رابا گزارشی بسیارساده وفشرده ازدوران سی ساله پس ازرحلت پیغمبراکرم آغازمی کنم» شیوۀ نگاه وبررسی خود از وقایع را یادآور می شود :
«این دورۀ سی ساله، که با رحلت رسول اکرم درسال ۱۱هجری آغازشد تاصلح امام حسن ومعاویه در سال ۴۱ ادامه یافت» .
ازشروع اختلافات بین قبایل می گوید:
«که هرقبیله پیغمبرخاص خود راعلم کرده بود» تا جنگ های داخلی و تضاد تاریخ نویسان با رخدادها. خلیفۀ اول ابوبکر طبیعی مُرد. «سه خلیفه پس ازاو کشته شدند».
با قتل عثمان که طرفدارانش عثمانیه با مخالفین که بوترابیه نامیده می شند، درنمازهمدیگررا لعن می کردند. بنا به روایت پژوهشکر در جنگ وجدال آن دو، نیروی سومی هم پا به میدان گذاشته ودایره گفتگوها گسترش پیدا می کند. اینگونه، پدیده های گوناگون ازعارضه های نوخواهی درتاریخ جوامع بشری سابقه دارد.
اسلام، به رهبری پیامبربزرگوار، که مردی با درایت وکاردان، صبور و متحمل بود از جامعه ای با فرهنگ کهن: تجاوز، غارت وکشتارواختلافات دائمی قبایل بدوی درصحاری عربستان، با بت های کعبه و پرستشگران دوآتشه قدعلم می کند. با شکستن بت ها، همان مکان بت ها را پرستشگاه خدای واحدی می کند. یکی ازهمان بت ها به نام “الله” خدا می شود!. «بنگرید به صص ۸-۲۲۷ ». این الله آفرینندۀ جهان هستی معرفی می شود. دربستر این تغییرات عبادی، عرب، متحد شده دگرگونی های اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی فراهم می شود و شکل تازه ای به خود می گیرد. درپرتوعدالت و یکسانی همۀ آدمیان ودیگر وعده های دینی پیامبر، تجاوزوقتل وغارت بین قبایل رنگ می بازد. حمله به روم و ایران و قتل و غارت وغنایم عظیم آن دو کشور ثروتمند جهان، اعراب را با شادخواری آشنا می کند.

فصل اول عنوان: سی سال پس ازپیغمبر. گزارشی بسیار ساده و فشرده
این گونه آغاز می شود: که: «حکومت اسلامی محض، یعنی حکومت برپایۀ اصول و موازینی که در دوران پیامبر بدان کاربسته می شد. دیرزمانی نپائید و مسلمان ها با فتح سرزمین های تازه و آشنایی با آئین کشورداری معمول ایران وروم، ازآنها تآثیر پذیرفتند وخواه ناخواه ازراه ورسم پیامبردور افتادند»

دراین بررسی روایت های گوناگون که ازص۱۷تا۶۹ را دربرگرفته، برخی عناوین را برگزیدم:
۱ نخستین ترور سیاسی . ۲ نزاع خانگی و ماجرای جنگ شتر.
ازقتل عُمر، اولین خلیفه که درسال ۲۳ هجری کشته شد وعثمان به خلافت رسید می گوید سپس دوران خلافت عثمان وتفاوت های دو خلیفه را توضیح می دهد:
«اودر دورۀ خلافت دهسالۀ هیچکس ازقوم وخویش های خود را به مشاعل آب و نان دار نگماشت و عثمان که پس ازاوبه خلافت رسید، درست برعکس عُمر، مناصب مهم حکومتی را به سران قبیله خود – بنی امیه – سپرد وحال آن که عُمر درحفظ موازنه و مساوات . . . نمی گذاشت که هیچ گروهی بر کارهای دولت چیره گردد».
سپس ار سالخوردگی عثمان می گوید و به خلافت رسیدن او درپیرسالی: « سرزندگی،هشیاری و بیداری عُمر را نداشت». و درحلقۀ مشاوران مغرور وسودجو محاصره شده بود. با سپردن مشاغل حساس به اطرافیان:
«عرب های ناراضی عراق مصر درمدینه ریختند وخلیفۀ پیرمرد را، که حاضر نبود تسلیم شود وراه و روش خود را تغییر دهد کشتند».
علت شورش عرب های ناراضی، ازتقسیم غنائم جنگی بود. شاکی بودند که :
«قریش آنگاه که پای جنگ درمیان است شعار برابری و مساوات می دهد ولی چون نوبت به تقسیم و برخورداری ازغنائم می رسد شعاربرابری فراموش می شود».
این گونه نیرنگ ودروغ ها با سابقۀ تاریخی ، درهمۀ جوامع بشری بوده وهست تا به امروز!اسلام نام «خُدعه» برآن نهاده که ملکۀ ذهن حکومتگران اسلامی است!

۲ – نزاع خانگی وماجرای جنگ شتر:
گروهی که دربصره به خونخواهی عثمان قیام کردند وجنگ جمل ونخستین جنگ خانگی بین مسلمین
انداختند . راه را پس ار رحلت رسول خدا
«شکافی که با قتل عثمان درمیان مسلمانان افتاد هرگز التیام نپذیرفت. معاویه، فرماندارسوریه که از بنی امیه بود، پیراهن خونالود خلیفۀ مقتول را با سه انگشت نائله، زن عثمان، که درمقام دفاع از شوهر، به زخم شمشیر مهاجمان قطع شده بود، به شام برد و آن ها را ازمنبر آویخت و مردم را به خونخواهی فرا خواند . عایشه و طلحه و زبیر که بیش از همه در برابر امام علی به ستیز برخاسته بودند، لشکر آراستند، معاویه و فرزند او یزید … همه ازسران و نامداران قریش بودند».
سپس توضیح می دهد که این جنگ وکشتارها برسر قبضه کردن حکومت بود درمیان دوطایفه معروف قریش «یعنی بی امیه و بنی هاشم».
جالب این که دراین میان تنها گروهی ازخوارج بودند که اصل مسئله را منکرشدند.چه انکارمنطقی!:
«گفتند چه لزومی دارد که حکومت منحصربه قریش باشد؟ مگرپیغمبرنیامده بود که امتیازات جاهلیت را ازمیان بردارد؟ مگرقرارنبود که عرب وغیرعرب سیاه و سپید ازحقوق یکسان برخوردار باشند؟ پس این امتیازکه حکومت همیشه درمیان قریشیان باشد ازکجاست؟!
این روایت درکنارشجاعت وشهامت خوارج، فضای باز زمانه درتبیین «آزادی بیان» شگفتاوراست!

فصل دوم
بیشترین عناوین این فصل روایتگر فتوحات عرب وشکست ساسانیان وسقوط ایران است: ازقادسیه گرفته تا خوزستان واصفهان وبرخی روایت های علل آن شکست؛ همچنین ازقول فردوسی می گوید. دراین فصل ازمزدک وتعالیم اوسخن رفته است.
|پژوهشگردربسترحوادث باعنوان «تحلیلی ازگزارش ها» سبب سقوط ایران را توضیح می دهد.
ازجنک جسر می گوید که عرب ها را ترسانده بود.
«هیچ یک ازبرخوردهایی که تا آن زمان رخ داده بود چنان گسترده وسهمناک نبود که هیبت وهیمنۀ دولت ساسانی را ازدل مهاجمان بزداید . . . شاید گرفتاری ها ونابسامانی های مدائن و منازعات داخلی میان سرداران پایتخت بود که فرمانده سپاه ایران را ازتعقیب لشگریان درهم شکسته مهاجمان بازداشت . . . مورخان آورده اند که رزم آوران عرب پس ازضرب شستی که درجنگ جسر دیدند، از رفتن به جبهه شانه خالی می کردند».
با دخالت عُمر که «مرد عمل بود ومزاج عرب هارا نیک می شناخت» ازگنج های ساسانیان و ثروت بی کران آن خاندان می گوید وقول و قرار می گذارد که یک چهارم غنیمت و مال و منال چپاول ایرانیان را به آن مسلمانان بدهد . عُمر، باجلب اعتماد آن ها آمادگی خود را اعلام می کنند. و این در حالی ست که :« قدرت مرکزی درایران ازچندی پیش سخت دچار تزلزل گشته بود». این روایت نیز شنیدنی ست:
رستم درگفتگویی گله مند با نمایندۀ “حیره” می گوید:
«شما حالا دلتان خوش است که عرب هاآمدند و شما به آنان کمک مالی کرده اید و اطلاعات داده اید تا برسرما بتازند . . . نماینده می گوید: شما اشتباه می کنید مسلمانان ازما نیستند ما هیچ دل خوشی از آنان نداریم . . . ما را اهل دوزخ می دانند. آدم های شما ازجلو مهاجمان گریخته وآبادی ها را خالی کردند مهاجمان نیازی به اطلاعات ما ندارند. آنان ازچپ وراست می تازند وکسی جلودارشان نیست».
نماینده می خواست بفهماند که مردم نوکرحاکم وقت اند وهرکی به روزباشد طرف اورا می گیرند». مرگ انوشیروان، جانشینی پسرش هرمز به سلطنت که:
«می خواست درامتیازات اشراف تعدیل قائل شود نیزدربرابرفشارروحانیان که محدودیت شدید وآزار غیرزرتشتیان را خواستاربودند مقاومت به خرج می داد موردبغض ونفرت طبقات ممتازقرارگرفت».
هرمز توسط دوبرادرزن (بسطام وبندوی) خود با گروهی یاغی ازسلطنت خلع شده پس ازکورکردن او را کشتند، وپسرش خسروپرویزرا به سلطنت گماشتند.همودرمخالفت بابهرام چوبینه کشوررا رها کرده و به «امپراتوری بیرانس پناه می برد. باکمکهای نظامی بیزانس خسرورا برخصم خودچیره می کند».
آن دویرادرنیزهریک به دست، خواهرزاده و زن دایی کشته می شوند.
خسرو بعد ازسی وهشت سال پادشاهی، مانند سرنوشت پدرکشته می شود. ازبین :
«صدها زن حرمسرای خود دل دربند شیرین داشت. براین بود که فرزند خرد سالی را که ازوی پیدا کرده بود ولیعهدی دهد اما درباریان مخالف که دوروبرپسربزرگتراوشیرویه را گرفته بودند. . . سر به شورش برداشتند خسرورا ازسلطنت خلع کردند و چند روزبعد اورا کشتد».
پس ازقتل پدر، شیرویه تمام برادران و شاهزاده ها که احتمال داشت هوس سلطنت داشته باشند را به قتل می رساند. تعداد ان ها را از “پانزده تا چهل تن آورده اند”.
به روایت پژوهشگرآگاه، فرزند ذکوری ازنسل پادشاهان زنده نمانده بود. سراغ زنان می روند ویکی از دختران خسروپرویزبه نام پوراندخت را برتخت پادشاهی می نشانند.البته قدرتمندان اصلی گروه قاتلان نسل شاهان بودند، تا نوبت به آزرمیدخت می رسد. همو شوهرش فرخ هرمزد را می کشد:
«پسراین فرخ هرمزد بود که به انتقام قتل پدرلشکر به تیسفون کشید وچشمان آزرمیدخت را کور کرد» . . . رستم فرخ زاد، معروف، فرمانده قشون ایران درقادسیه پسر این فرخ هرمزد بود».
درسال ۶۳۳ میلادی نوبت به یزدگر می رسد که درتیسفون برتخت می نشیند. درهمان اوایل، درمیانۀ جنگ با تازیان مغلوب شده ازمدائن به حُلوان گریخت وسپس به ری و قومس و اصفهان وهمدان، با نامه نویسی به سرداران برای جمع آوری آن ها موفق نمی شود. در پذیرائی های هرشهر که درنهایت حرمت و احترام با او رفتار می کردند، فکرمی کرد هنوز شاه است ومقتدر، با امرونهی رفتار می کرد : «درخراسان سردار تُرک، نیزک ترخان، نیزپیش او امد وهدایائی آورد وتا یک ماه نزد اوماند» سردار دختراورا خواستگاری کرد و بریزدگرگران امده، نامه به او نوشت «که توبنده ای ازبندگان مایی این چه گستاخی است که درمقام همسری با دختر ما برآمده ای» بعد حساب مالیات هارا خواست جواب رد شنید چرا که:
«مرزبانان و حکام محلی که پس از سقوط مدائن تمام عواید دیوانی وقلمرو مآموریت خود را به جیب زده بودند».

فصل سوم: باعنوان برآمدن دیوان و دیوان سالاران
با عنوان حکومت و شریعت، با گفتاری ازاوضاع پس از رحلت پیغمبر، آمده است که :
«براساس روایاتی که دردست داریم می توان چنبن استنباط کرد که کارحکومت درآن دوران با امرشریعت یکسان تلقی نمی شد».
سپس جدایی آن دورا یادآورمی شود که ازاختیارات حاکم درادارۀ حکومت بوده مجازاست که در:
«قول وقرارهای حاکم سابق دخل وتصرف کند وترتیبات تازه ای را جای آن ها برقرار سازد».
با یادی ازنیازهای زمان، ازالزام نجرانی ها به تحویل دوهزار پیراهن می گوید که:
«درعهد پیغمبرچون «مسلمانان نوعا لباس وتن پوش درستی نداشتند معقول می نمود».
پیامبروجود مجتمع های خودگردان مسیحی را درجامعۀ اسلامی پذیرفته بود. عُمرروش پیامبررا پذیرفت جزحجاز. به دستورعُمر حجازمی بایست ازعناصرغیرمسلمان تخلیه شود ویکدست مسلمان نشین باشد که همان گونه هم اجراء شد.
درعنوان: «هرمزان و پیشنهاد ایجاد دیوان» روایت تکان دهنده ای آمده که نشانگر نابسامانی ها و رواج فساد و اختلافات ” بند وچنگال” ساسانیان بوده، که پژوهشگربا مخاطبین درمیان گذاشته است:
« هرمزان . . . فرماندهی سپاهی را برعهده داشت که پس ازعقب نشینی یزدگرد ازجلولا، برای دفاع
ازشوشتر گسیل شده بود. هدف این بود که جلوپیشرفت مهاجمان گرفته شود تا یزدگرد بتواند خراسان را که فاصلۀ زیادی با جبهۀ جنگ داشت برای مقابله با آنان تجهیزکند؛ لیکن مساعی یزدگرد به جایی نرسید ومرزبانان وامرای محلی عملا ازیاری اوسرباز زدند. بلکه به گفتۀ طبری و یعقوبی و بلاذری، بعضی ازآنان چون کنارک طوس نامه هایی به حکام بصره و کوفه نوشتند و آنان را تشویق کردند که به خراسان حمله برند».
درزیرنویس همان ص ۱۲۸ آمده است که:
«مطالعه روایات مربوط به پیشرفت مسلمانان وازهم پاشیدن ارتش ساسانی، درطبری وکتابهای دیگر که جزئیات وقایع راضبط کرده اند نشان می دهد که دولت ساسانی با فروپاشی وبن بست درداخل مواجه شده بود ونیروهای مسلح با اندک مقاومتی دسته دسه تسلیم شدند.
با شرح واگذاری زمین های مزروعی ایرانیان، به جنگاوران عرب مسلمان، با عنوان کارگزاران مالیاتی فصل سوم به پایان می رسد.

فصل چهارم با عنوان ایرانیان درمیان تازیان.
با شرحی خواندنی ازروابط اولیۀ ایرانیان ومسلمانان شروع می شود.
دراین فصل از« یارانه ها ومستمری بگیرها، تآثیرفتوحات…. و …» می گوید وجمع آوری غنایم آنقدر زیاد بوده که بعد ازتعیین مستمری حقوق جنگجویان، درصدد پرداخت یارانه به مردم هستند. ابوسفیان مخالفت می کند. عُمر می گوید «با این همه درآمد چه باید کرد؟».
فتوحات و سرازیرشدن غنانم جنگی بی حد :
«میدان وسیعی برای زورگویی و اعمال فشار وسوءاستفاده فاتحان فراهم آورده بود وعُمرسران قریش را می شناخت که اگرآزادشان بگذارد حدی برحرص و ولع آنان متصور نخواهدبود». درهمین رابطه نویسنده، شورش های اهل القری (روستانشینان)، برضد مکه و مدینه را شرح می دهد.
درعنوان لعنت برعلی، روایت از گسترش اختلافات بین مسلمان هاست. ازرواج لعنت برعلی ولعنت برمعاویه؛ حتی در برخی لشکرگاه های طرفین سخن رفته که پس ازقتل علی و صلح امام حسن که خلافت رسما به معاویه رسید، لعن و ناسزاگوئی علی موقوف گردید.
باعنوان: انتظارظهور مهدی از بنی امیه این فصل به پایان می رسد.
فصل پنجم باعنوان تازیان درایران. ازغارتگری عرب ها می گوید: ماهی یکبار بازار بزرگی دربغداد دایر می شود وبازرگانان ایرانی از اهواز وشهرهای دیگربه آنجا می آیند وکالاهای گران قیمت درآن بازارعرضه می شود. مثنی برآن شد که روز بازار به آنجا حمله برده واموال بازرگانان را تاراج کند اما . . .. جون ایرانیان پل را خراب کرده بودند بامرزبان . . .» سازش کرده خودرا به آنجا می رساند وباسیم و زرو کالای فراوان که غارت کرده به انباز برگشت» ص۲۰۲.

فصل ششم باعنوان قصۀ شکفت خارجی گری و پدیدۀ قرّا! به اخر رسیده وبررسی نیز تمام می شود.
درپایان اضافه کنم همان طور که در آغاز گفتم این کتاب کم نظیر بخشی ازتاریخ کهن ایران است واسلام که پژوهشگر نامی؛ به مانند دیگرآثار ماندنی ش، درنهایت صداقت و امانت داری تدوین، و به ادبیات تاریخ کشور سپرده اند .
با توضیح زیر، بررسی این کتاب بسته می شود:
درسال۱۳۶۷کتابی دردوجلد به نام «تاریخ سیاسی ساسانیان» اثر دکترمحمدجوادذمشکور درتهران توسط انتشارات “دنیای کتاب” منتشرشد که طول سلطنت ساسانیان را چهارصد وچهل سال، یعنی آز(۶۶۵– ۲۲۴) میلادی با سی ویک پادشاه، آورده است. بنگرید همان جلد۱. صفحه بیست ۱۳۶۷

لندن.. ۲۰۲۰ /۴/۱۰

شب جمعه ایرانی/رضا اغنمی

نام کتاب: شب جمعه ایرانی
نام نویسنده: جواد پویان
نام ناشر: نشر مهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۷ – لندن

این کتاب ۲۷۳ برگی شامل ۳ فصل است. فصل اول: «وقتی که روح تو درخواب بود». فصل دوم: «دوران مهر ورزی». فصل سوم : «آخر بازی».
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی خوش آن زلف پریشان بودم» حافظ

سروده ی زیبا، دراین دوران کرونای لعنتی، زیرآسمان عبوس لندن خواننده را اندکی سمت وسوی «زلف پریشان ها» می برد ، اما طولی نمی کشد که فرورفته در فضای داستان به دنبال حوادث وروایت های نویسنده صفحات کتاب را پشت سر می گذاری!

فصل اول کتاب: باعنوان «یک »
صحبت کلاس نقاشی ست، فلورا خانم تنها دختر استاد فیروز که شغل ش نقاشی فرش و گرافیست و تبعه آمریکا و عاشق ایران. که بنا به گفته ی مهتا ازشاگردان همان کلاس، فلورا آمده ایران برای کمک به حوری جون که «دختر برادر خانمش می شود». به تعریف از فلورا اضافه می کند :
«طراحی ش محشره تا چشم به هم بزنی، ازهرچی جلوته طرحی زده».
مهتا، ذوق وشوق سابق را ازدست داده، علاقه گذشته را نشان نمی دهد. و کارهارا ناتمام رها می کند. گوش به راهنمایی وحرف های حوری جون که معلم ش بود نمی داد. و اصرارداشت که مادر مهتا را ببیند او طفره می رفت. و مرگ مادررا پنهان می کند.
روزی از پدرش می خواد:«بابا یه سرکلاس ما بیا که حوری جون گیرداده تورو ببینه» برای دیدن معلم دخترش به آموزشگاه می رود. با دیدن خانمی زیبا که نگاه ش تا: «چشمش که به من افتاد . . . انگار آشنایی دیده باشد روی من قفل شده بود با دستپاچگی خودم را معرفی کردم و از وضع مهتا پرسیدم». خانم معلم ازبی علاقگی و کم کاری او می گوید و پدر مهتا خبرمرگ مادررا می دهد. حانم معلم ازاطرافیان مهتا می پرسد :
«زنی ، خواهرتون مادربزرگش و کسی پیشش نیست» و پدر پاسخ می دهد:
«مادربزرگ. . . انگار ازقبل منتطر من بود که بیایم و بنشینم وبرایش دردل کنم من هم بدم نمییامد جایی بنشینم و سفره تنهایی را بازکنم»
فلورا پس از صحبت با پدر وشنیدن مرگ مادر، حوری جون ومهتا را صدا زند و پس از اظهارهمدلی وهمدردی با او به همکارش سفارش می کند که بیشتر مواظب مهتا باشد. کلاس که تمام شده پدرمهتا عازم رفتن، به پیشنهاد حوری جون فلورا را هم با اتومبیل شان به خانه اش می رسانند .
فلورا خانم مایل است که درایران خانه ای بخرد تا هروقت که می آید خانه داشته باشد. پدرمهتا که مهندس ساختمان است آپارتمانی یک خوابه درفرمانیه برایش می خرد.

پدرمهتا که حمید نامیده می شود ازگذشته ی خود می گوید. از اعضای وابسته به گروه اکثریت فداییان خلق بوده، در کوه پیمایی با دختر دانشجویی به نام «آرزو» ازاعضای گروه اقلیت، اشنا شده، عاشق هم :
« پس ازبیست سال هنوز که به یاد می آورمشان، زنده می شوند وهمان طور نگاهم می کند. هم ازبرخورد عاشقانه لرزیده بود و خجالت کشیده بود و هم نگران اصولش بود. بعدها هروقت می پرسیدم تو
— تو اون لحظه به چی فکر می کردی؟
— به اینکه تو چقدر پررویی
— جان من دلت نلرزید؟
واگرسرحال بود و رابطه مان باهم خوب بود، می گفت مثل خرکبف می کردم .
پس از گفت و شنیدها با ابن شرط که هریک در عقیده ی سیاسی آزاد باشند ازدواج می کنند. درتقلای زندگی و دو سالی بعد از ازدواج، آرزو باردیگر به دانشگاه برمی گردد و رشته تحصلی ناتمام خودرا به پایان می رساند. مهتا دو ساله شده است.آرزو هر ازگاهی صحبت ازمرگ کرده می گوید:
«می افتی به عیاشی و زن بازی، این دخترمو دقش می دی نمی فهمیدم برای چه حتی با شوخی چنین نظری درباره من دارد خودش بهتر ازهرکس می دانست که دست من به دست زن دیگری نخورده است ».

ازگورستان بهشت زهرا و اینکه یک ماهی می شود که سرخاک آرزو نمی رود.«به خاطر مهتا که شاید کم کم از یادش برود . . . هوس کردم بروم . . . از عذاب وجدان آشنایی با فلورا بود یا نمی دانم چه شد که یکباره بیایم بهشت زهرا . . . کنار قبر آرزو نشسته ام». فرو رفته درگذشته هاست درکنار آرزو وگفته هایش:
«خب راحت میشی و هراسبی که بخوای می تازونی. خوش تیپ وجوونم که هستی. دلم به حال این دختر می سوزه» پاسخ می دهد:«ارزو یه جوری حرف می زنی،انگار منو نمی شناسی».
ارزو می گوید :« تو هم یه جوری حرف می زنی انگار من زن تونبودم و توی جونورو نمی شناسم»
درمقابل سخن حمید که می گوید من به تو وفادارم، پاسخ می دهد که:
«خرخودتی . یه ماه نگذشته می ری دنبال یه زن دیگه . . . با او خدا حافظی می کنم، با گذشته ام با هفده هیجده سال زندگی . . . مهتاب می رود دنبال بختش و من درآستانه پنجاه سالگی باید به فکرزندگی خودم باشم. زندگی جدید باکسی مثلا بافلورا امشب اگربشود قراراست شام دریک رستوران» ازبهشت زهرا می رود خانه دوش گرفته با فلورا برای شام می روند.
فلورا درباغ کرج، بامعرفی او به پسردایی ش خسرو، ازخاطرات بچگی خودش می گوید. ویعد : چند جلسه است که مهتا مرا به جای فلورا جون، فلورا خانوم صدا میزند حتما بو برده ».ص ۳۶
صحبت های عاشقانه وحرف و حدیث ازدواج ادامه داره. فلورا می گوید من اهل ازدواج نیستم و اصلا خوش ندارم . از تو خوشم آمده . حمیدهم ازرابطه فلورا با خسرو ودیگران به آزاد بودن او پی می برد که او ازهرکس که خوشش بیاد هماغوش می شود. خسروهم با همه علاقمندی به ورزش و اسب سواری بساط منقل وتریاکش دایراست ورفتارها انشان می دهد که فلوراهم روابط خوبی با پسردایی داره و بیشتر وقت ها با اوست تا سربساط منقل. از دیدار وبازدید نمایشگاه وموزه درباره هنر بحث می شود وهریک نظرخود را می گوید. اما برای فلورا چندان جالب نیستند. مهتا از پدرش می پرسد : با با کارت با فلورا به کجا کشید؟ جواب می دهد که او حاضر به ازدواج نیست می خواهد همین جوری دوست باشیم. بوی فرندش باشم. من نمی خواهم . می خواهم ازدواج کنیم او زیربار نمی رود. اما رابطه ها ادامه دارد:
« تا جمعه عصر که باید بروم فرودگاه وبچه ها را بیاورم ازبغل فلورا حم نمی خورم».
در عنوان یازده از ازدواج فلورا با ادوارد، و مدت ها زندگی با همدیگر، با داشتن دختری چهارده ساله از جدایی آن دوسخن رفته. علت جدایی بعلت اعتیاد شوهر به الکل بوده است. دراین جدایی، سرپرستی دختر چهارده ساله آن دورا والدین ادوارد می پذیرند . فلورا دربگومگوها با شوهرازقول او می گوید که :«دریکی ازبحث های مداومشان می گوید کاش به حرف پدر و مادر گوش می کرد تا خاندانش که از ایرلندی های اصیل امریکایی هستند به نسل تروریست ها وصل نشود نمی خواست بچه ای داشته باشد که نسل کسانی را که امریکای امروز را ساخته اند وصل کند به نسل تروریستها . . .» ص۸۵ .
بگو مگوهای خانوادگی ادامه دارد. خواهر راوی دختری به نام ترمه را درنظر گرفته برای برادرش. مهتا بارها می پرسد:«بابا بگو با فلورا به هم زدی یا نه؟ » مطمُن است که عشقبازی با فلورا ادامه دارد. تا ترمه از شهرستان نیشاپور برسد. خانه را ازیاد مانده های دوران آرزو به سمسار می دهند. فصل اول به پایان می رسد.

فصل دوم : دوران مهر ورزی
مراسم ازدواج با ترمه، عقد وعروسی در شهر زیارتی مشهد انجام می گیرد. به توصیه خواهرش اعظم با: «یک دستگاه آپارتمان پشت قباله ترمه» ثبت و ضبط می شود. نامه فلورا ازاروپا می رسد که من اول فوریه میام ابران ببینم اون چیزهایی رو که میخوام، که یکیش تویی، اونجا می تونم به دست بیارم یانه». اقا داماد که از تنهایی فضای خالی شاکی ست: «دفتر، قر آمدن نوشین وهوس ترمه و فلورا قروقاتی ام می کند».توی خیابان با دیدن دو دخترکه کنار ماشین ش ایستاده اند سوار کرده هردو را به خانه ش می برد برای قهوه خوری. درمقابل پرسش یکی ازآن دو که ما دونفریم می گوید:
«نگران نباشید من کارهردو نفررو انجام می دهم».
درعنوان دو بگومگوهای خانوادگی مرسوم دراوایل عروسی شروع شده وپاگشای ترمه محسوب که تا مدت ها ادامه داشته. نرگس خواهرحمید ازیک مهمانی که : «تن وگوشتی شان را بیرون می ریزند تا روی سینه، بازار نوشین را ازسکه انداخته بود . . . ترمه ازدیدن نوشین یکه می خورد. سرو وضعش بامجلس نمی خورد. مهتا هم حضوردارد ». مردها درگوشه ای نشسته سر گرم صحبت . عده ای زن و مرد درحال رقص با لیوان های مشروب آواز سرمی دهند و مستانه دربگومگویند.نوشین اصراردارد که ترمه را به رقص وادار کند که موفق نمی شود.ازتبار دیگری ست با شرم و حیا وخجالتی که با ان جمع نمی خورد. راوی می گوید : «شب پرماجرایی درپیش است جلو میروم ببینبم چقدر عقب می نشیند».ص ۱۵۱
عنوان سه: راوی درخانه پس از اطمینان از خواب رفتن مهتا، دراتاق خواب و«شب زفاف» از ترمه می پرسد و مهمانی:
«چرا مانتوتو درنیاوردی چرامثل برج زهرومار نشسته بودی … فکر می کنی هرکی یه ذره ازیه جاش معلومه خرابه…؟
پاسخ می دهد: «من نمیتونم تن و بدنم رو برای مردای نامحرم نمایش بدم. من نمی تونم مثل اون دختره تا شورتم رو به همه نشون بدم. لوندی نوشین خانوم رو هم ندارم گناه که نکردم».
داماد می گوید لخت شو.
ترمه خجالت می کشد مقابل شوهر لباس هایش را کنده وطبق دلخواه شوهر که تآکید دارد عریان شود. واو ببیند .
با گریه و زاری به خواب می رود.صبح به بهشت زهرا می روند:
« تلفنی قولش را گرفته بود که بار اولی که به تهران می آید سرخاک ارزو برود».
ترمه سرقبر آرزو دربهشت زهرا گریه سرمی دهد.
راوی درخلوت خود، به گلایه ازمستی خود: «فردا صبح ترمه خانم را باید برسانم فرودگاه. می ماند اشتی کنان و گرنه این بی زنی یکی دوهفته حسابی کار دستم می دهد . . .اگرمشروب نخورده بودم آن ارتیست بازی را نمی توانستم دربیاورم».ص ۱۵۶
راوی داستان ازکار وزندگی وحوادث روزانه می گوید ویایان عنوان ۹ را این گونه به پایان می رساند:
«مهتا هفده ساله است دوسال دیگه ارآب وگل درمی آید . می رود دانشگاه. خدا به مامانی را عمر بدهد. می توانم از ترمه جدا شوم… دلم نمی آید. نمی دانم اصلا من اورا دوست دارم یا نه…؟ تعلق است تا دوست داشتن. نمی دانم . احساسم را هم نمی دانم چیست. من به ترمه خیانت کرده ام؟ برطبق اعتقادات او من یک زن صیغه ای گرفته ام. اما فلورا چی . ..؟ . . .
درعنوان ۱۰ ، همراه با فلورا از تیاتر رفتن می گوید موقع برگشتن فلورا را که باید به منزل برساند:«به موبایلم نگاه کردم سه بارشماره ترمه افتاده است. تعجب می کنم. معمولا به موبایلم زنگ نمی زند. باید خبری شده باشد . . . فلورا ازمن دلخوراست» ترمه خبرازآشنایی مهتا با یک جوان زرتشتی می گوید که دوسال ازمهتا بزرگتراست . مهتا دردرد دل با ترمه گفته که خانواده دوست پسرش عازم کانادا هستند. احتمال دارد مهتا راهم ببرند. کارن گفته:
«من اگه با مهتا ازدواج نکنم با هیچ کس دیگه ازدواج نمی کنم» ترمه گفته: از «دختری که باباش بالاسرش نباشه همه چیزانتظار میره، ولی مهتا جون سلامت و نجابت مادرشوداره .
– یعنی ما نانجیبیم؟
— خدا به دور مهندس
پدر با مهتا هرآن چه را که از ترمه شنیده با دخترش درمیان می گذارد. شب را با فلورمی گذراند ودرباره مهتا با او همفکری می کند.شاید برای نخستین بار است که پدر به شدت نگران آینده ی دخترش است. نزدیکی ترمه به مهتا و حرف وحدیث دختران کورتاژکرده وتجاوزات درون خانواده ها که درنیشابور برسرزبان ها افتاده می گویند.
در شب مهمانی یکی ازفارغ التحصیلان آتلیه نقاشی که فلورا آنجا تدریس می کند، عده ای ازدوستان دورهمند. محل مهمانی درحوالی جماران است که مدتی منزل گاه امام خمینی بود، درخانه پوپک که پدرش آتلیه نقاشی معتبری در زیرزمین خانه اش دارد. بین مهمان ها عده ای هم ازسیاهپوستان خارجی هستند. بساط باده و منقل نیز برپاست. صدای موسیقی و زن ومرد درحال رقص وپایکوبی و ریختن دسته ای از پاسدارها به خانه. و هجوم زن ها به رختکن دنبال مانتو و روسری :« کارت های شناسایی جمع می شود وعاقله مرد آن ها را بیرون می برد افسر وچند پلیس همراهشان می روند. می شنوم که درگوش عاقله مرد می گویند: «منقل ووافوررا هم تو صورتجلسه بنویسم؟» خانم ماهانی ازحال رفته پوپک روسری رویش می اندازد. همه رنگ پریده و نگران. عاقله مرد برمی گردد تو می گوید جای نگرانی نیست برای بازجویی مختصری تا اداره اماکن باید برویم. ان عده را با خود می برند.
فصل دوم تمام می شود.

فصل سوم
برنامه ای قبلا تدارک دیده شده که ملاقات مامورایرانی با یکی از عوامل سفارتخانه ی خارجی دران جلسه، تحت نظر قرارگیرند که هیچیک حاضر نمی شوند. علت ریختن مآموران به آن خانه وگرفتاری مهمان ها هم، دستگیر کردن آن دو بوده :«اماآن عامل سفارت خارجی وطرف ایرانی احتمالا دست مآموران را خوانده و به مهمانی نیامده بودند» دربازحویی ها فلورا راوی را نامزد خود معرفی می کند. و راوی، فلورا را معلم نقاشی دخترش. خبر به گوش ترمه می رسد.وبه قول راوی:« رویاهای حمید درخشان فرو می ریزد». مدتی. فلورا را نمی بیند. بعد اریک ماه دریک دیدار غبرمنتطره که فلورا عازم خارچ ازکشور بوده، به راوی می گوید اگرمی خواهی من را ببینید بیا آنجا. و کشور را ترک می کند.

عنوان دهم : راوی به آمریکا رفته ازازدواج با فلورا وآبستنی او می گوید.مهتا درکانادا سرگرم تحصیل است. کتاب، با شرح خاطره های تلخ و شیرین گذشته ی راوی به پایان می رسد .
گفتنی ست که : راوی اثر با تجدید فرهنگ مردسالاری، میراث شوم گذشتگان را، درنمایشی ازشهوترانی های مهار نشدنی خواسته وبرخاسته ی خود تدوین و منتشرکرده و، درسنجه ی لذت جنسی و اخلاق اجتماعی صحنه هایی از بی پروایی شهوی مردانه را تا لجن زار نفرت شرح داده.
پرسش اینکه: راوی اگر زن می بود همان لقب ننگین حرفه ای را به خود وهم اندیشان ش هدیه نکرده است؟!

نه چندان دور/رضا اغنمی

نام کتاب: نه چندان دور
نام نویسنده: مهشید شریف
نام ناشر: ابتکار نو.
تاریخ نشر:۱۳۹۰. تهران

فهرست کتاب یکصد و سی و نه برگی، شامل هیجده عنوان که از«باور ساده» شروع و با عنوان « بامهر کسی را دوست دارد» به پایان می رسد.
درشبی دیروقت زنی به نام «خانم مهر» مقابل مردی باعنوان «فرستاده» رو به روی هم نشسته با گره بزرگ و محکم روسری به گلوگاه چسبیده ولباس بلند دست و پای اورا درخود پنهان کرده، طوری که دهن بسته و دوچشم نگران تنها نشانگر زنده بودن اوست. راوی با اشاره به ترس مبهم بامهر می گوید: « بامهربه ظاهرترسی ازحضوراو به خود راه نداده بود» فرستاده، با عذرخواهی ازاینکه شبانه ودیروقت خدمت رسیده اضافه می کند که احتیاچ به زبان خارجی سبب شده که او را بفرستند تا خانم با مهر راملاقات کند. همو ازگذشته ی بامهر می گوید از اشنایی با زبان پلیس های منطقه ای زمانی که بعنوان توریست به کشور کوبا رفته و برخورد پلیس فرودگاه با خودش را شرح می دهد . وقتی می گوید ایرانی هستم به سبن وجیم اومی پردازند. ازدوملیتی خود وعلت سفرش می گوید. می پرسند چرا به کوبا آمدید؟ پاسخ می دهد خودتان دعوتم کردید . من توریستم. عده ای پلیس او را احاطه کرده و پرس وجوغرق گذشته های هاوانا. که فرستاده
« صفحه ی روزنامه ای را به طرف او گرفت:
«خانم مهر، درمورد این اگهی چه می گویید؟
— فکر می کنم آگهی خوبی بود و . . . برای زندگی درکنارسربازخانه هستید؟
— دنبال یک عده بقول شما فرهنگ دوست برای آپارتمان هایم می گردم.
گفتگوها درباره کنترل وامنیت است و سرانجام، فرستاده اورا به اتاق برمی گرداند.ولی بامهر قبل ازخروچ رو به فرستاده می گوید که امنیت خودمان مربوط به خودمان می باشد وبس: فرستاده با سرباز خانه را ترک کرده ازدربیرون می روند.

خانه ای مثل علامت +

مادر بامهر وقت زایمان او فوت کرده . مادر مؤمن که همسایه بودند اورا بزرگ می کند:
«فرقی هم نمی کرد داشت در آغوش پدربزرگ می شد. همبازی مؤمن وخواهر برادر او، که درگوشه ی حیاط بزرگشان زندگی می کزدند» پدر روزی اورا به جای دوری برده و زمین بایری را که انتهایش تپه ای و درکنارش جوی آب، گفته که: «این زمین یادگار مادرت برای توست». و.صحبت ساختمان سازی خانه را با بامهر که بچه سال است مطرح می کند.
سال ها بعد که بامهر بزرگ شده مجموعه ی خانه های فرهنگی در همان زمین یایر آن روزی ساختمان های سازی را انجام می دهد.
خانه با مجموعه ی آپارتمان با همان قول و قرار کودکی بامهر و به شکل علامت به اضافه ساخته می شود و با سکونت خانواده هایی معمولی و فرهنگ دوست تکمیل می شود.

ادوارد میکایل

ادوارد میکائیل دریک روز شدیدا بادی به دیدار با مهر رفته. او که قبلا موزیسین بوده و از بد زمانه حالا راننده ی کامیون غول پیکرشده، : به درد دل با بامهر ازگذشته های خودودخترش لیزا می گوید. مخاطبش بامهر پاسخ می دهد : «پیرآزاد استاد او بود و قبل ازاینکه بمیرد ادوارد میکاییل را خبرکرد و بک راست به سراغ اصل موضوع رفت وگغت : متاسفم به زودی می میرم. خواستم تا آن روز نرسیده، پیانوی دلبندم را به تو بدهم . ازیادم نرفته که به آموزشگاه پدرم می آمدی و درس پیانو می دادی. این پیانو سهم تو از چیزی است که شادی زندگی من بود».
میکاییل از شنیدن خبر شوکه شده سپاس به جا می آورد . باخرید یکی ازخانه های فروشی انها درانجازندگی می کنند. دراسباب کشی هرکاری می کنند نمی توانند پیانو را به داخل ساختمان ببرند . در پارکینک می گذارند. ترس و وحشت درخانم و آقای میکاییل رخنه کرده: «پیانو، آینده خوش رویاهای خانوادگی آنها بود. هرکدامشان بارهادرختخواب وبیداری اجرای تک نوازی های لیزا را در کنسرتهای بزرگ پیش چشم مجسم کرده بود. چطور می توانستند پیانو را درپارکینک ول کنند وآسوده به خانه شان باز گردند» وسرانجام با جاسازی پیانو در پارکینک و:اجرای قطعه کویری هوشیار خیام توسط لیزا . . . همسایه هایشان را از در بیرون کشیدند تاخوب گوش کنند. دیکر همه باور کردند لیزا وآن رفیق قدیمی جدایی ناپذیرند»

دلبستگی

نیما وحسینن ازطریق اگهی ، خانه بامهررا پیدا کرده و دریکی ازآپارتمان ها ساکن می شوند. وپس از مدتی بامهر را برای مذاکره به خانه شان دعوت می کنند. بامهر که زیاد دوست ندارد با همسایه ها بجوشد پس ازمدتی، خسته از حرف های کسالت بار اطرافیان، حسین می گوید : «ما یک دختر بچه ای با خودمان اینجا آورده ایم». راوی با اشاره به دلواپسی او:«صدای گرپ گرپ قلب حسین تنها صدایی بود که درآن فضای سنگین شنیده می شد». واز سفر خود همراه با خواهرش به یکی ازدهات بی اب و علف شوشترمی گوید .ازبابا امید نامی که سیزده تا بچه دارد و پرنیا یکی ازدخترهای اوست که داده به ما بزرگش کنیم: «خیلی باهوش است. ممکن است زندگی با ما خیری داسته باشد. ماهم راضی شدیم اورا بیاوریم . . . در اصل به شما فکر کردیم. فکر کردیم شاید شما بخواهید»
با مهرکه دختررا دیده وگربه اورا ، می گوید بچه را پس بفرستید. اما دودل است. پرنیای مچاله شده درپیراهن دراز گلی رنگش را ازجا کند وسحری دراندامش دمید .

وابستگی

مرتضی پسرآقای اریانپور سراغ بامهررفته اورا سُوال پیچ کرده: منظورش ازآن خانه ی فرهنگی چیست؟ اخرسر می گوید اجازه نمی دهم پدرومادرش اذیت بشوند.
بامهربا نگاهی به مردجوان اورادعوت به درون می کند که مرتضی باگفتن نه، به شکایت ازهمسایه های والدین می پردازد. با تکرار آمد ورفت های مرتضی با وجود برخورد های تند و شدید ، بامهر عاشق مرتضی می شود: «فاجعه ازراه رسیده بود».

چیزی غیرازاین

راوی از رمزی «ساحره» وسیامک که زن و شوهرندوهردو کارمند رسمی تّاتر شهرمی گوید و رفتاران دو. هراندازه که رمزی دنبال ادا درآوردن وتقلید ازرفتاردیگران است:
«گاهی ادای جاهل هارادرمیاورد و سیگارش را انتهای لای دوانگشتش می گذاشت وپشت سرهم پک می زد . . .». اما سیامک، با رفتاری عادی درفکر اجرای نمایشی ست در همان پارکینگ که پیانوی لیزا آنحاست. مشکل اصلی نمایشنامه درپذیرفتن رمزی بود که انتخاب کننده ی واقعی اوبود میبایست متن نمایشنامه مورد پسند و دلخواه شخص رمزی باشد دررفع و رجوع عارضه های کبر وغرورش :«اونگفته بود که مثل شاهزاده های قصه های پری ها منتظراست تا اگر چنین متنی خلق شود و کارگردانی اش را به او بسپارند . . .» قبول کند والا غیرممکن خواهد بود. سیامک ده ها نمایشنامه می نویسد و رمزی هیچیک را نمی پذیرد. تردید ودودلی و نومیدی سیامک و بیماری روانی وعقده های رمزی تااستعفای هردو و خانه نشینی می انجاند.
آخزین عنوان دراین بررسیی :
با مهر کسی را دوست دارد

بامهر عاشق مرتضی می شود. او فرزند خانم وآقای آریانپور ازساکنان محل فرهنگی ست. مرتضی درمحل دیگری زندگی می کند ولی بارها باهم بگومگوها و ملاقات هایی داشتند. با این که او بیش از ده سال ازبامهر کوچکتر است، درنگاه به خود درآینه، از زبان همیشه در سکوت و سکون آینه، حس نگاه عشق را با بامهر یاداور می شود.
بامهر شبی در پارکینگ خانه، وقتی ازکنار اتاقک شیشه ای لیزا رد می شد به دعوت او وارداتاقش می شود و قطعه ی تازه ای را که ساخته با پیانو برای بامهر اجرا می کند. بامهر به خانه اش می رود و داستان به پایان می رسد.
داستان «نه چندان دور» اثرخانم مهشید شریف گوشه هایی از ادبیات پوچیگرایی درهستی را در ذهن خواننده بیدار می کند.

ماجرای یک محنت /رضا اغنمی

نام کتاب: ماجرای یک محنت
ولایت فقیه و اضمحلال سوژه
نام نویسنده: سپنتا خسروی
طرح روی جلد: کامران منفرد
صفحه آرایی: سهند رهنما
نام ناشر: چاپ مرتضوی . کلن آلمان
چاب اول: پایَیز ۱۳۹۹

این کتاب یکصد وشصت وشش برگی همانگونه که درعنوان ش آمده به همت وارسته مرد انسانگرا و تلاشگر آزادی وادبیات که حضورش درتبعید ناخواسته برای هموطنان به ویژه اهل قلم امید سرایی ست که می باید غنیمت شمرد، چاپ ومنتشرشده است.
نخستین برگ کتاب با گفتاری از«واسلاو هاول» : «وجامعه، جانور مرموزی است با سیماهای بسیار و گنجایش های پنهان، و … کوته بینی بی حد خواهد بود اگر فکر کنیم که سیمایی که جامعه تصادفا در لحظه خاصی ازخود برایتان به نمایش می گدارد سیمای حقیقی آن نیست.هیچ کدام ازما ازتمامی گنجایش های که درروح جمعیت نهفته اند خبرندارد» وسپس روایتی از دانیال نبی باب پنجم آمده است.

فهرست کتاب شامل: پیشگفتاری درهشت ونیم برک وسپس متن اثر در۱۴ عنوان که با پیشگفتار شروع با «درنا گزیری انقلاب به پایان می رسد.
پیشگفتار با آیه ای ازقران :«آن ساعت فرا رسید وماه بشکافت» سوره ی قمرآیه ۱
شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند
هزار گونه سخن دردهان و لب خاموش
حافظ
سر آغاز سخن:« این نوشته ماجراها دارد. به معنایی بیش از چهل سال درحال نوشته شدن بود. اما از لحاظی اگر اعتراضاتی که درابان ماه ۹۸ مردمی به ستوه آمده را در اقصی نقاط کشور به خیابان ها کشید، وواکنش خشونت بار و غیرانسانی حکومت به رنج کاملا انسانی و قابل فهم اقشار محروم نبود شاید هرگز نوشته نمی شد. درآن ۷۲ ساعت، رژیم ولایت فقیه تتمه های مشروعیت خودرا ازدست داد. چنان به روی مردم محروم وغیر نظامی آهش گشود که فکرنکنم درتاریخ متاخر ایران سابقه داشته باشد.
نویسنده، با علم و آگاهی کاملا مسلط به اوضاع کشور درنهایت صمیمیت و پاکد لی، فضای سرکوب و خفقان حکومت فقها را شرح می دهد. همو، باتوجه به دستاوردهای حکمرانی فقها اضافه می کند: «رژیم پا به راه بی برگشت نهاده، و رفتنش ناگزیر شده است و اینک انقلاب لازم گشته است. ازاین پس گزینش بین اصلاح و انقلاب نیست، بین انقلاب و فروپاشی است» با اشاره به «قانون» :«انقلاب لزوما خشونت و خونریزی نیست. برعکس آنگاه که بالقوه ای دیگروضع موجود فرو پاشی باشد، تنها راه جلوگیری ازآن است». نویسنده درپنج گفتار سنجیده وعلمی اصلاح طلبی وفرآیند ان را به تفصیل شرح می دهد. درنخستین ش، پس ار توضیح یاداور می شود که: «ولایت فقیه بماهو مفهوم نا مطلوب نیست. اهانتی ست به شان انسان، ومصیبتی است برای زیست جهان سوژه» از برنتافتنی انسان درهستی می گوید که «وجدان بیدار انسان را نه به اصلاح طلبی بلکه به نافرمانی به عدم مشارکت و همکاری می خواند. اصلاح طلبی منکر وجود«امر برنتافتنی» است یا اگرهست رژیم ربانی سالار حاکم بر ایران را «برنتافتنی» نمی شناسد. و به هرحال همگان را به برتافتن وحتی به خدمتکاری ان می خواند . . . لازم نیست انسان برای مشارکت درامرسیاسی به فربه ترین معنای انَ، یعنی تغییر سر نوشت خویش وجدان واخلاق وشرافت ودیگرارزش های انسانی اش را درپیشگاه مصلحت قربانی کند . . . یعنی آزادگی اوبا تسلیم آن به ولی فقیه است شرکت کند» دربند دوم:«. . . اصلاح طلبی یک سبک کار سیاسی نیست، یک ایده ئولوژی به سخیف ترین معنای آن است و اگر اصلاح طلبی از بالقوه گی های رژیمی نباشد، آنگاه اصلاح طلبی جزیک « تظاهر»، یک بازی «وانمود سازی» فریبا وشاید فریبکارانه نخواهد بود». دربند سوم تآکید می کند: «این همان حقیقتی که ایدئولوژی می کوشد تا با پنهان نگاه داشتنش به قوی ترین شکل از آن حراست کند». دربند چهارم :‌«ولی فقیه تجسد استعلایی درجهانی است که، به سبب مدرنیت، خود محلی برای هبوط امر استعلایی ندارد. جهان مدرن جهانی است سراسر درون بودی. بی کران است وبیرون وماورا ندارد. تصاد میان ولی فقیه به عنوان تجسد استعلایی و ساختاری انسان محور به نام ملت دولت به مثابه امری مشترک المنافغ جز بازور وتحمیل، جز با تسلیم یکی از به اقتضایات دیگری حل شدنی نیست. . . . حکومت مدرن بخشی از قدسی زدایی درفرآیند مدرنیت است.. . . . باید گفته شود که خشونت وجنایت حکومتی که به نام خدا ویک دین وسنت ریشه دارتاریخی و ازجایگاه رسمی اقتدارمذهبی، نوعی خلافت یا امامت انجام می شود ازنوع عادی این تبهکتاریها نیست،
صرفا به این دلیل که این یک تبهکاری مقدس است. . . . ازضرورت جباریت حکومت نه تنها ذره ای کاسته نشده بلکه برعکس، چنانچه در خونریزی ابان ماه ۹۸ دیدیم افزون ترنیزشده است و افزون تر نیز خواهد شد.
نویسنده ی هشیار زمانه، بادلی آکنده ازاندوه و حرمت اتسان وانسان دوستی، ازعنوان «سوژه مخدوش» و«سوژه محروم» می ،گوید: پیاست که مخاطبش کیست: «این شخص به ماهو شخص نیست، که در مقابل ریختن خون محرومان به ستوه آمده، وسکوت می کند وبا دوشکاهای سپاهیانش را برای بستن پناهجویان تهیدست به رگباربه نیزارها می فرستد، بلکه این حرکت عمومی بنداشت ولایت فقیه برای تحقق خویش است که چنین می کند. تنها آنکه نافرمانی می کند ازاین چرخش شوم بیرون می ماند».
با آیه قرانی : «کیست ایا آنکه دعای مظطررا به اجابت رساند و گره ازکار فروبسته بگشاید، وشما را جانشینان زمین قرار دهد؟» سوره ی نمل، آیه ی ۶۲
پیشگفتار به پایان می رسد.

فصل یکم با سخنرانی مارتین لوترکینگ شروع می شود:«خطاب به کسانی که به من می گویند دهانم راببندم، می گویم من نمی توانم این کاررا بکنم من مخالف جداسازی نژادی درپیشخان های ناهارهستم، و نمی خواهم ملاحظات اخلاقی ام را جداسازی کنم و باید بدانم که مواضعی هستند که جبن درباره آنها می پرسد«آیا امن هستند؟» مصلحت طلبی می پرسد«آیا سیاست مدارانه هستند؟» عافیت طلبی می پرسذ«آیا می پرسد آیا مردم پسندند؟» اما وجدان این سیوال را می پرسد «آیا برحق اند؟» و زمان هایی هستند که شما باید موضعی را اتخاذ کنید که نه امن است ، نه سیاست مدارانه ونه مردم پسند، ولی شما باید چنین کنید زیرا برحق است» سخنرانی مارتین لوترکینگ، سخنرانی ا مه ۱۹۶۷
نویسنده درپس گفتار سنجیده وبرحق آن جانباخته مردمبارز می نویسد که :«حرف اول وآخرهراصلاح طلبی، هرلباس وعنوانی که داشته باشد، این است که درجهان هیچ چیزنیست که ارزش انقلاب داشته باشد. درلغتنامه ی او هیچ واژه ای منفورتر و منحوس تر و به هرروی خوفناکترازانقلاب نیست.» ادعاهای فریبکارانه ی اصلاح طلبان را فاش می کند ومی نویسد:« او کمتز ازسپاه پاسداران مراقب آن نیست که مبادا آتش انقلاب ازجایی درون اندیشه ی عقل تاریخی واقعیت شروع بشود . او حاضراست با افتخار و بعنوان نوعی تعیین نرخ در وسط دعوا بگوید : جمهوری اسلامی بدون اصلاح طلبی امکان زیست ندارد. و هرکاری ازدستش برمی آید برای استمرار حیات آن انجام بدهد».
پژوهشگر، دقیقا با شناخت ریشه های ریاکارانه ی «اصلاح طلبی» اعلام می کند: «نشان خواهم داد که این سوژه ی مخدوش، چگونه به هر رطب ویابسی آویزان می شود، ودست به هر مصادره به مطلوب وقیحانه ای می زند تا مانع ازجابجایی پارادایم حکومتی درایران بشود . . . مقصود وشیوه، مغلطه، وجهل ساختار شناختی نیست، وازاین بابت حتی از ایدئولوژی دیگر رژیم، یعنی اصولگرایی، بی مبناتر، آشفته ترو مغلطه آمیزتراست . . . اصلاح طلبان به ویٰژه بعد از زمستان ۹۶ وآن شعارتاریخ ساز، به میزان کافی معلوم وآشکار هست که بتوان نقد رادیکال معرفت شناختی اصلاح طلبی را ازهمین جا وبیش ازآن بررسی مفصلترآغاز کرد. وقتی خوب به امتناع تفکردر میان روشنفکران، اصلاح طلب، جاخالی دادن های خستگی ناپذیرو کف ناپیدای خفت پذیری، انان بنگریم می بینیم که این پیکربندی ازنظر معرفت شناختی درمقابل با «اصولگرایان» برافراشته نشده است بلکه مقصود آشکارآن دیواری است مقابل هر اندیشه ای که خواهان جابه جایی ساختاری وسریع وضعیت حاکم باشد. اصلاح طلبی درنهایت پادتنی است علیه انقلاب، نه علیه اصولگرایی» همو، که با صبر و حوصله و درنهایت کنجکاوی باشرحه شرحه کردن رفتارها وفرآیند اندیشه های اصلاح طلبان وحامیان را مستند کرده، بازبانی محکم، توانمند وموثر، ولو اندکی «عتاب آمیز» اضافه می کند : «اصلاح طلبان،بیش ازاصول گرایان، در تهی کردن مفهوم سیاست از دغدغه ی اخلاقی سهم داشته اند. سیاست آنان تکنوکراتیک و فاقد درداخلاقی است. اگر جزاین بود، اگر وجدان درآنان زنده وجاندار بود، سال هاپیش با «امر برنتافتنی» مواجه شده بودند، چنانچه آیت الله منتطری شد. شناخت آیت الله از مفهوم ولایت فقیه ووفاداری او به آن ازمجموع اصلاح طلبان کمتر نبود، نور وجدان دراو درخشان تر ازجملگی ایشان می تابید» فصل یکم به پایان می رسد.

فصل دوم:
اصلاح طلبی و زوال اندیشیدن
پژوهشگر، درسرآغاز با آوردن سخنی از«هنری دیوید تورو، نافرمانی مدنی» که حضور انسا ن را درهستی، از«شیطانی یا الهی بودن» تمیز می دهد: «باید ازمعرفت شناسی شروع کنم. درمیان همه ی چیزهایی که دراین چهل سال دستخوش آشفتگی، اگرنگوییم زوال، شده یکی هم بنیان های تفکراست. بی تردید این محنت ناشی از ماهیت ونوع حکمرانی رژیم ولایی شیعی است. تا نکوشیم که تعریف دقیق و مشخصی ازین پدیده ای بیابیم راهی به جایی نخواهیم برد . عقل ایرانی وقت چندانی صرف پالایش وازصافی گذراندن داده ها، وتحدید و تشکیل مفهوم ها نمی کند. من به تجربه دریافته ام که دوستان ایرانی ام نظرشان را راجع به یک امر صدوهشتاد درجه تغییرمی دهند. بی آن که روش یا تفکری را که باآن باراول به باوری رسیده بودند تغییر دهند. ایشان امید وارند باهمان طعمه ای که دفعه ی قبل مگس گرفته بودند این بارزنبورعسل بگیرند» همو، با فکروانیشه ی سالم وکارساز، آثار«امتناع تفکر»یا«تفکرخام وعلیل» راشرح می دهد. مخاطبین را با هردین و ایمان و باور به سمت وسوی اندیشه وعقل دعوت می کند. قضا وقدری ها را حرجی نیست همه چیزخود را واگذارایت للهی کرده اند که مرجع تقلیذند. و زنجیر بندگی «امت» به دست آن هاست. طرف صحبت پژوهشگر، جستجوگران وتلاشگران دگرگونی ونوخواهی هستند. با این حال نگران است:‌«چنین عقلی درپرسشگری ازخطاهای خود به هردلیلی اویزان می شود تا مبادا خودرا به پرسش بگیرد». به درستی بحران فکری جامعه بعد ازواقعه ی شهریور۱۳۲۰، به ویژه جوانان و اهل قلم وکتاب را یادآور می شود وشک وتردید درصحت وسقم«ایده ئولوژی» های گوناگون را که رایج شده بود وبیشترها وارداتی بودند. از مصادره به مطلوب و آشفتگی مفهومی که فرایند آن می باشد:«مبانی و اصول متضاد و متناقض دارند .این مصادره به مطلوب ها عامل اصلی اغتشاش فکری به خصوص درمیان اصلاح طلبان است . . . اصلاح طلبان که همه چیزشان التقاطی است، نمونه بارز این التقاط شتر و گاو وپلنگ است به نام روشنفکر «دینی» که اغلب درچراگاه های اصلاح طلبان دیده می شوند». ازقانون اساسی جمهوری اسلامی می گوید و مصادره به مطلوب های همان :«آزادی، دموکراسی وشهروندی همگی به شیوه ی مصادره به مطلوب و درواقع دزدیده شده اند تا به چیزی جزخود دلالت کنند . . . مثلا شهروندی مفهومی نیست صرفا درمقابله با استبداد سیاسی بلکه به همان اندازه مفهومی ست درمقابل تحمیل و(تبعیض) مذهبی. یا ادعا می کنند«قانون اساسی میثاق ملی است»درحالی که درحقیقت یک میثاق مذهبی است و درآن، «ملی» مصادره به مطلوب شده است»
ازعلم کردن فرهنگ واخلاق می گوید: که ازهمان مصادره به مطلوب هاست:«‌.‌ . . که پس از دگردیسی اخلاقی ولی فقیه آن شد، ازایزان وجهان اسلام بهشتی خواهد ساخت که رشک فردوس برین خواهد شد، ودرآن یک بهایی ازهمان حقوقی برخوردارخواهد گشت که یک شیعه باآن علامت داغ پیشانی! . . . انگار دراین چهل سال نیز به نتایج اشکاری رسیده اند . . . منکر آن می شوند که رژیم بیماراشخاص بی اخلاق تولید می کند، ومرداب نمی تواند جایی باشد جزبرای تخم ریزی حشرات فاسد، واین، ازنظر تاریخی ، بزرگترین جنایتشان است علیه میراث عصر روشنگری»

یا درک وحس قوی برآمدن جمهوری اسلامی را، به درستی با وجدان پاک وپاکیزه نقد کرده به تاریخ واگذاشته است. با این جمله این فصل بسته می شود:
«امروز کسی نیست که متوجه زوال عقل سیاسی درمیان ایرانیان نشده باشد. اصلاح طلبان سهم اصلی را دراین زوال دارند . آنان برای آن که رژیم را حفظ کنند اب را گل آأود کرده اند».

فصل سوم: باعنوان: «مفهوم انقلاب وپالایش چندمفهوم دیگر» درپس سخنی از«گاندی ۱۹۳۰» و گفتاری از:«هانا آرنت، درباره خشونت» مفاهیم و تعابیرگوناگون انقلاب را شرح می دهد:«انقلاب مفهومی است با کاربردی وسیع، که به سیاست محدود نمی شود. . . . ما انقلاب علمی داریم. مثلا با کشف نیروی جاذبه توسط نیوتون ، یا نظریه های نسبیت با انیشتین، یا تکامل باداروین. انقلاب های هنری داریم مانند اتقلاب شوتنبرگ درموسیقی. یا پیکاسو در نقاشی. انقلاب های تکنولوژیک داریم. مانند انقلاب عصر نوسنگی، یا انقلاب، یا انقلاب الکترونیکی. درواقع دشواراست که حوزه ای ازفعالیت های انسانی یافت، ازآشپزی گرفته تا ارتباطات تا فشن تا مدل موومذهب، که درآن «انقلاب» نه تنها معنادار، بلکه تقریباهمیشه یک پدیده ی ستایش آمیز، حتی ضروری، نباشد» پژوهشگرسرانجام به درستی براین ست که:«هرواژه ی «انقلاب» به خودی خود بیش ازهرقلمرو دیگری یاد انقلاب سیاسی می افتیم.

فصل چهارم باعنوان قانون اساسی وآسیب شناسی«ولایت مطلقه ی امرو وامامت امت»

جهان کهنه رو به مرگ دارد و جهان نو می کوشد تا زاده شود: اینک هنگام هیولاهاست.
منتسب به آنتونیو گرامشی

نویسنده آغازاین فصل را با همان گفتار ولحن انتقادی، زمینه های مذهبی ولایت فقیه را برای حکومت شرح می دهد:
«ولایت فقیه نوعی بازگونه از قرارداد اجتماعی برای ایجاد یک حکومت حد اکثری است. حداکثری، زیرا این حکومت به عنوان امارت مطلقه ی ولی فقیه بنا به تعریف رژیمی است که انسجام خودرا ازانسجام نظری شخصی می گیرد که نقطه تماس یک مذهب حد اکثری با زندگی دنیوی واخروی آدمیان است. رژیم حد اکثری نه یعنی رژیمی که همه چیزرا تعیین می کند بلکه یعنی رژیمی که منحصرا تعیین می کند . . . چه چیز حلال و چه چیز حرام است و چه چیزی را مباح می شمارد» با اشاره به«تعیین کننده نظام حقوقی امریکا با رژیم ولایت فقیه : «تفاوت تعیین کننده ی نظام حقوقی ایالات متحده با رژیم ولایت فقیه در ان است که دردومی منشاء همه ی این اجازه ها ولی فقیه است. مطابق قاجا ( قانون اساسی جمهوری اسلامی) هیچ کس صاحب هیچ «حق» ی نیست مگرخدا بنا به فهمی که ولی فقیه ازکلام آفریدگار دارد این اجازه را به او داده باشد. ازنظر مفهومی، ولی فقیه، صرف نظرازروال قرارگرفتن شخصی دراین مقام نماینده ی خدا ومشیت اواست و نه نماینده ی مردم وامیال انان. قانون اساسی ایالات متحده مبتنی بر حقوق سلب ناشدنی است ، حقوق که حتی و به خصوص به نام خدا نمی توان ازکسی سلب کرد. درمقابل، مطابق نص قاجا، حق تغییر مذهب شیعه به عنوان سقف « حقوق» ازمردم سلب شده است. مردم ایران حق ندارند در کشوری زندگی کنند که تشیع مذهب حاکم برآن نباشد. قاجا مبتنی برسلب این حق است». نویسنده، با توضیحات عقلانی ومبتی برزیست بومی زمان، اززوایای گوناگون «قاجا» را زیر ذره بین نقد: جباریت تام ، خفقان وسرکوب استبداد و تحجرفقها را عریان کرده، خصلت سه گانه آن می نویسد: «قاجا با چباریت تک سالارانه، جایگزینی مفهوم « اجازه» به جای حق و فروکاست شهروند به مقلد، وتبدیل کشور به ابزاری درخدمت یک پروژه ی مذهبی فراملی ازهرمنظر که به آن بنگریم، دراساس، وبه رغم آشفتگی منطقی وعملی درکمابیش سراسرمتن آن، این قانون اساسی یک ملت دولت نیست».
گفتنی ست که نویسنده آگاه درادامه ی بحث «قاجا» :
فصل پنجم را نیزباعنوان :«قاجا به عنوان سند تآسیسی «ولایت مطلقه ی امرو امامت امت واحد جهانی» ادامه داده است.
فصل ششم باعنوان : «بسط حق مطلقه ی ولی فقیه شیعی درقانون اساسی».
فصل هفتم با عنوان: «رژیم به مثابه بسط قدرت ولی فقیه».
«ما سربازان شما درقوه ی قضائیه هستیم» رئیس قوه ی قضائیه خطاب به ولی فقیه».
فصل هشتم با عنوان: «اصلاح طللبان به مثابه مشاطه گران ویلایت فقیه»
:«به نظر من بزرگترین جنایتی که درجمهوری اسلامی شده ودرتاریخ مارا محکوم می کنند و به دست شما انجام شده، و(نام ) شمارا درآینده جزو جنایتکاران درتاریخ می نویسند». آیت الله منتظری خطاب به هیئت مرگ،۱۳۶۷

فصل نهم: سربازان ولایت و عمق استراژیک رژیم . «سردار سلیمانی سرباز لایق مکتب ولایت بود». ابراهیم رئِسی،رِئس قوه قضاُئیه
عناوین بالا، دربرگیرنده ی مفاهیم پژوهش های بنیادی نویسنده ای ست آگاه با وجدانی انسانگرا، که خواننده را در وادی حکومت فقها می گرداند ومی چرخاند، تا فرهنگ برده داری وبندگی دوران جاهلیت را یادآورشود ومهمترمیراثداری فقهای مسند نشین را.
با پرهیز ازاطاله کلام نگاهی به فصل چهاردهم که آخرین فصل کتاب است باعنوان:
«درناگزیزی ازانقلاب»
درپس گفتاری از«هنری دیوید تورو، نافرمانی مدنی»، نویسنده :« به واقع پرسش آن نیست که انقلاب مطلوب است یا نه، پرسش این است که آیا لازم است یانه. سوژه ی مؤمن وسوژه ی مخدوش، هرکدام به شیوه ی خود، پرسش اول را به جای پرسش دوم نشانده اند. هردودراین جایگزینی نفع مشترک دارند، یکی برای آنکه انقلابش را انجام داده است، یکی برای آنکه نوروجدان براوکم سو میتابد وبنا براین هنوز نه تکلیفش را تا ته ماجرا با انقلاب اسلامی روشن کرده و نه حاضراست به روشنی بگوید بی لیاقتی، فساد وجور مزمن وسیستماتیک رژیمی که حاضراست دردفاع ازآن تفنگ به دست بگیرد، ازچه جنسی است وازکجای جهان آن برمی جوشدکه چنین آن را زمین گیرکرده است. پس پرسش این است: آیا انقلاب ناگزیرشده است؟ ناگزیر به این معنا که: آیا جهان به دوراهی « یا فروپاشی . یا انقلاب رسیده است؟».

پژوهشگر، با نگاهی تیز و واقع بینانه، جوروجفای بنیادی حکومت فقها را شرح داده. انگار پیام ازیک « ناجی » صلح جوی مدبر است: که رسالت آزادی و رهایی ملتی دربند اسارت برده داران اساطیری قد علم کرده است!.
اندک تآمل و دقت درمفهوم پیام زیر:
«دررژیمی که یک سوژه بیشترنداشته باشد، وآن سوژه نیزبنا به قانون تآسیسی اش به هیچ کس رسما پاسخگونباشد، فساد و بی کفایتی رواج می یابد. ازطرف دیگر، رژیمی که بنا به قانون تآسیسی اش نسبت انگلی با واقعیت ملی دارد نمی تواند جز با ادغام پنهان کاری وتزویر، رسالت اصلی خودرا از پیش ببرد».
حس، و درک این گفتارهای نویسنده قابل حرمت است وسپاس. باید که ارج نهاد.
می نویسد:«قاجا درچهل ویکسال گذشته خودش راازطریق ایجاد وحل تضادها و بحران های خودش پیاده کرده است. دانه به دانه تضادهای درونی ایده ی رژیم پخته شده وبیرون زده اند ورژیم هربار باحل آن تضادها زبده تر و به اصل خود نزدیک ترکرده است . . . بر خلاف رژیم مشروطه ی سلطنتی که با نقض اصل خود (مشروطه) به بن بست رسید، رژیم ولایی با تحقق اصل خود(ولایت مطلقه) به بن بست خواهد رسید.آن رژیم ناموفق بود و ازاین رو کارش به آخرکشید این رژیم موفق است و برای همین دارد به پایان خود نزدیک می شود. انقلاب از ناگزیری گذشته، هم اکنون درراه است. پرسش این است :آیا زودتر ازفروپاشی خواهد رسید تا ما را نجات دهد؟
پایان این فصل با نافرمانی ست وانقلاب : « فرد را برپا می سازد، انقلاب. سوژه را به مثابه جمع با سوژه ی نافرمانی ست دراین میان سوژه ی نافرمان است که دستش را برزمین میکوید و اعلام می کند. انقلاب ناگزیر ولاجرم وبنا برابن ستودنی شده است:
اونذا سرمی دهد، هنگام آن است که . . .فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم»
وکتاب به پایان می رسد

هریک ازفصول این کتاب، دریچه درخشانی ست که نورآگاهی و بیداری را براندیشه ها، ولوتاریک وپریشان می تاباند. باید که قدردان ناشربود که با چاپ و نشر این دوجلد کتاب کم نظیر:«روزهشتم هفته، دینوری درزمانه کرونا اثر میترا معتمدی». و «ماجرای یک محنت ولایت فقیه واضمحلال سوژه، اثر سپنتا خسروی» به خدمات فرهنگی خود درتبعید افزوده است.

ا

نقشینه/رضا اغنمی

نام کتاب: نقشینه
نام نویسنده: شیوا شکوری
نام ناشر: نشر نوگام
تاریخ نشر: ۱۳۹۹‌( ژوئیه ۲۰۲۰ ). لندن
ویراستار: محسن   مینو خرد

این کتاب ۳۷۵ برگی شامل عناوین گوناگونی ست که با «صدیقه خانم» أغاز با «پرواز» به پایان می رسد. نه فهرست عناوین را دربردارد و نه پیشگفتار. نویسنده، یک راست رفته سراغ روایت، روایت های دلنشین وبسی خواندنی اش با زبانی پخته وجاندار. أغاز سخن باگویش شیرین محلی ست: « … صدیقه خانم دوساله مین این کوچست و خانه ی همه همسایه ر تمیز می کنه، مومنه ودستش هم کج نیه. چشمش م پاکه…»
روایتگردرسرآغازسخن با اشاره به مادرخود درنقش خیاط، و مشتری هماخانم گفتگوی آن دو درباره صدیقه خانم،فضای داستان ورفتارهای اجتماعی فرهنگی را یادآور می شود.ازمشتری به وقت اندازه گیری بالاپائین بودن لباس «آقامرتضی یه وجب زیرزانو دوست داره» یا وقتی صحبت صدیقه خانم پیش میاد درنقش کارگری امین ومورد اعتماد برای تمیز کردن خانه های ثروتمندان: میگن «صدیقه خانم جن داره. اجاقشم کوره وبچه اش نمی شه شوهرش می خواسته سرش هووبیاره که دیگه همان اولای جنگ اسیرعراقی ها می شه وصدیقه خانم هم ازبسطام می ایه شاهرود وماندگار می شه» مادر اعتراض خود را با زبان نرم«حالا کی جن شو دیده؟» بیان می کند. وقت رفتن :«حالابه ش بگو یه سربزنه تا ببینیم چی میشه»

در دام داستان ها افتادن هم مرا معتاد کرده. باید باید خواند و سیراب شد.
صدیقه خانم آمده خانه درحال درزدن ست که: راوی با اشاره به شیطنت های برادرش رامین، اورا وارد می کند. اول باراست که همدیگررا می بینند. مادرمی گوید چادرازسربردار و راخت بیا بنشین ما مرد نداریم. ازنگاه زیرچشمی صدیقه خانم به رامین، مادرمی خندد و رامین اخم آلود ازاتاق بیرون می رود.راوی مقابل صدیقه خانم ایستاده:«راست میگن شما جن دارین؟» مادرباچشم غره به دختردر حالی که طرف، خشک شده نگاهش می کند. با تمهیداتی شبی را درخانه صدیقه خانم می خوابند. به سروصدای خش خش بیدار و به آشپزخانه رفته زیرنورچراغ برق بیرون صدیقه خانم را چادر به کمربا چشمان بسته درحال ظرف شویی می بینند. مادر: «دست به دهانش می برد «بدون داره خواب هم می بینه»
داستان صدیقه خانم وراه رفتن ش درخواب تمام می شود

مدرسه ی عضدی
دومین روایت این اثراست
ازتعویض نام مدرسه ازعضدی به بنت الهدی می گوید. به روایت نویسنده زمین این مدرسه دخترانه را خانم توران عضدی یکی ازنوادگان فتحعلیشاه قاجارکه درشاهرود زندگی می کرد به اداره آموزش وپرورش هدیه کرده بود.نویسنده، با گفتن اززمینه ی زشت دو زن چادری درمتن تابلوی مدرسه به درستی نفرت ازحکمرانان عرب تبارایران ستیزوفاسد کنونی را یادآورشده سپس از کتابسورانی در مدرسه با حضوررئیس انجمن اسلامی به نام قمریاد می کند.
روایت راوی رابشنویم:«پدربزرگم می گفت،عمربن خطاب کتابخانه هارا سوزاند چون نمی خواست ایرانی ها بدانند کی بودند و چه کارکرده اند وچه باورداشته اند.برای همین هم ما ازگذشته ی خودمان بریده شده ایم و بی هویت وسردرگم ازاین ریشه به آن ریشه می چسبیم.باورم نمی شود که این ها هم می خواهند همان کاررا بکنند». راوی درفرصتی دور ازچشم انقلابی های کتابسوزان! دوکتاب زیر شلوارش پنهان می کند. قمر، شاگرد کلاس چهارم دبیرستان است: «صورت مهتابی ش مثل نامش قرص قمراست. باورم نمی شودکه این چشم های زیبا، این روح پرشورواین چهره ی شاداب این همه استعداد دارد که دنیارا از توی سوراخ های گونی [کتابّ] ببیند». زنگ تفریح زده می شود شاگردها بیرون می ریزند. دورکتاب های نفت آلود حلقه زده قمرکبریت را کشیده وروی تل کتابها می اندازد. باد: «بادابان ماه درکاغذها می دمد وآتش درورق ها می دود، درهوا می چرخد و درچشم های خمار قمر پیچ و تاب می خورد».
ازصدای بچه های معصوم وساده دل انجمن اسلامی می گوید که دورآتش جمع شده:«حزب فقط حزب الله. رهبرفقط روح الله…«کتاب هایی را که ازانبوهه بیرون می افتد هل می دهند و دوباره به آتش نزدیک می کنند: «یکی از بچه ها می رود بالای پله های ورودی سالن و فریاد می زند :«وقتی این کتا ب ها نباشد ما چه جوری دنیا را بشناسیم؟ ماچطوری پا به پای دانش دنیا جلوبریم؟» او را می شناسم. ناهید است. گاهی جلو درب مدرسه می ایستد وروزنامه کار نشریه ی چریک های فدائی خلق را می فروشد. دوسه باری در هسته های مطالعاتی شان شرکت کرده بودم کتاب خرمگس و بر می گردیم گل نسرین بچینیم را به من داه بود ومن هم خوانده بودم. صدای ظریفش توان بارخشمش را ندارد. اول دورگه و بعدهم خفه می شود. شهابی است که می درخشد ومی سوزد ومحومیشود».
ام البنین قران رابالا گرفته می گوید کتاب ما این است:«همه ی اسرار اجرام آسمانی تا چراحی های پیچیده، وصنایع سنگین توی قرآن هست . .. اسلامی ها فریاد الله اکبر سر می دهند. . . . زینب خم شده کتابی را اززیرپایش می اندازد توی آتش!
نویسنده آگاه چشم درعنوان کتاب بارسنگین درد واندوه ناگفته هاراعریان می کند:«شانه های لخت آنا کارنینا را درپیراهن سیاه دکولته روی جلد شومیزمی بینم. هیجگاه تصورنمی کرد که صدسال پس از خود کشی غم انگیزش، باز هم داستان زندگیش به شعله های آتش سپرده شود. دلم می گیرد»
کتاب ها سوخته و خاکسترشده. به کلاس برمی گردد. کسی نیست جزثریا.کتاب راازساق جوراب بیرون کشیده به ثریا می دهد. درگفتگوی آن دو ازبا یزید بسطامی عارف قرن سوم هجری پیش میاد که مزارش دربسطام یک فرسخی شاهرود است. ۱

ثریا خواب خدا را دیده که برای نویسنده شرح می دهد. سپس:«راستش من شبا ازتوی تنم بیرون میام و می رم این ور وآن ور . . .اوایل می ترسیدم اما بعد دیگه عادت کردم ویواش یواش فهمیدم که از بدنم جداشده م بدن جداشده م مثل ابر، مه یا بخار آب می مونه» همودرپاسخ راوی که بعد توچه می کنی؟ ازرفتن خود به به مقبره بایزید بسطاهی را شرح می دهد. ازمشاهده خودش توی ابرها، و شبح مرد پنجاه وشصت ساله ای پشت درخت ها که سال هاست آنجا زندگی می کند گفته مرا نهصد صدا کن:«اشتباه منونکن وبدون که زیادنمیتونی ازبدنت دورباشی.اگه دیربرگردی بدنت میمره وتو این جا مثل من سرگردانن مونی. منم پرسیدم کی بایدبرگردم توی بدنم؟ گفت قبل ازاذان صبح و………. تا ا
اینکه رسیدم توی اتاقم و دیدم که خوابیده م ودیگه رفتم توی بدنم» ثریا دفترطرح رابازکرده خدا را آنگونه که درخواب دیده و طرح ش را آماده کرده نشان می دهد:«به خدای خوابش نگاه می کنم در چشم هایش بیشترازمهر ومحبت ترس ووحشت است . . . انگاری خدا با چیزی ترسناک روبروشده و سنگینی حضورش را حس کرده. بچه که بودم خدارو یه مرد بی چهره تصور می کردم . . . هیچ وفت خدا را زن ندیده م. . . قطره اشکی ازچشم خدا چکیده. درسته که تو سوره میگه خدا نه می زاید و نه متولد می شود ولی غیراززن چه موجودی می تونه بزاد وزندگی ببخشه؟‌ . . . خدا یه فکره. یعنی آفریده ذهنه [‌ ازنیچه] . . . . نه توی هفت روز وازاین داستانا که توی کتابای دینی می گن»
مراسم کتابسوزانی تمام شده. . . . پولک های سیاه برسروشانه ی سوگواران بپاشند یکی را میان دو اتگشت می گیرم. مثل برف آب می شود وردسیاهی به جا می گذارد . . . سیاهی راپاک می کنم وبر می گردم به کلاس. اندوه، سنگینی ونفس تنگی را پشت چهره ای بی تفاوت پنهان می کنم».

کوهنوردی
فرورفته درخواب سحرگاهی، صدایی درسکوت:«نقشینه ه ه ه» توذهن ش تاب می خورد. صدا سنگ می شود درست می خورد وسط رویای من. ماهی ها، موج ها، دیگ وقابلمه ها، همه ناپدید می شوند . چشم باز می کنم. کورمال کورمال به ساعت نگاه می کنم. پنج صبح است». صدارامی شناسم انوش است». لباس زمستانی پوشیده زیرنورچراغ های بیرون می رود به سمت کوه: «به سربالایی بلوار. بالا می روم، به طرف درخت شراب می پیچم. علف های تیزونازک تکان می خورند. اثری ازانوش نیست. . . ماه بالای قله های پس وپیش کوه، توپی درخشان وسط دریایی تیره است. هزاران ماهی در ابرهای کف آلود می جوشند ازگوشه چشم حرکت سایه ای را تشخیص می دهم. چیزی می جنبد . . . رعشه ای درتنم می دود نه! فقط من و او می دانیم که قرارمان زیراین درخت شراب است»

انوش است که ازمیان شاخ و برک ها بیرون می آید. دست دردست هم به سمت کوهپایه می روند. راوی درخواب «ماهی» دیده:«انوش می دونی ماهی توخواب یعنی چه؟» لب پائین می اندازد.نه! ولی توداستان مسیح وماهی می گن وقتی یحیای تعمید دهنده،کشته می شه عیسی ناراحت میشه و میره یه جای خلوت مردم دنبالش میرن تااینکه دیروقت میشه وهمه گرسنه شون میشن بین شان پسری بود که دوتا ماهی وپنج تا نون توسبدش داشته. عیسی همونارو تیکه تیکه می کنه ومی ده به همه بخورن وهمه هم سیرمی شند»شانه بالا می اندازد: «شاید نشانه ی برکت و فراوانیه» نگاهم می کند» انوش از تنهایی خود دردوران بچگی با پدربزرگش می گوید ونداشتن همبازی. وشکایت ازپدرخوشگذران ش: «همیشه درخلوت نشینی خودم بزرگ شدم وسرم به کار وگاهی هم به کتاب» به سویم می چرخد وچوبش رااستوارروی سنگ نگه می دارد : الان هم که تورو پیدا کردم» انوش جفتی دستکش پشمی برایش گرفته : «اولین باری است که ازمردی هدبه می گیرم . . . اصلا ظریف و زیبا نیستند بیشتر به درد مردهای کارگر می خورند. . . لبخند می زنم مرسی خیلی خوبن» سرازیر ازکوه به سمت خانه. هرازگاهی ازروی دست های دستکش دارهمدیگر را لمس می کنند و باخداحافظی ازهم جدا می شوند: روایتگر خوش قلم با دلشوره به خانه می رسد. برادرش رامین را می بیند: از راوی می پرسد توکجا بودی؟
تومگه کلانتری؟. انگشت روی دماغم می گذارم«یواش حرف بزن . . .نگاهم به پیژامه راه راهش می افتد. یک وجب بالای قوزک پاش است. می گوید تکلیف جغرافی مونو ننوشتم. چپ چپ نگاهش کردم: دفترتوبده بروبگیربخواب. تندی می روم به اتاقم» دفتررامین راباز کرده ازدیدن نقاشی نیمرخ ی از یک دختر و پسری لب تولب هم درحال ماچیدن هم دیگر: فکرنمی کردم رامین دراین سن وسال همچین کارها را بکند. پدرازخرید نان برگشته خانه. دراتاق نقشینه را بازکرده می گوید زود بیا پایین کارت دارم. بادلهره می رود. :«یعنی من را توی کوه دیده؟» ازچشم های عصبامی پدرمی فهمد هوا پس است :« کوه خوش گذشت؟ «سنگینی کوه روی سینه ام می افتد» باکی رفته بودی؟ :باثریا!
«خوبه نگفتی رفته بودم کلاس تار» با مشاهده سکوت وسرافکندگی دختر، می پرسد سازت کو؟ میرود توی اتاقش و سازش ا می آورد. پدر، سازراازدستش می کشد و داد می زند :«چند بار رفتی توی مغازه ی عکاسی و به من گفتی می رفتم کلاس تار؟ دلاشوبه می گوید یک بار: »صورتش یک پارجه خون است معلمت گفت پنج جلسه غیبت داشتی» فریادش بلند شده سازرا می کوبد زمین و می شکند. و خرد می شود. می گوید: امروزتلفن کن بگو خانواده اش بیان خواستگاری ببرنت. اگه آدم درستی باشه عذر و بهانه ای نمیاره . . . ازکجا بدونم باکره ای؟ . . .» مادربه دادش می رسد.
دخیر رو به مادرمی گوید: «نمی شه بگم بیایین خواستگاری، انوش فقط بیست و دوسالشه» بدون خوردن صبحانه به دبیرستان می رود با همکلاسی ش که ثریاست. بین راه دودخترجوان به درددل می پردازند و ثریا ازدوران بچگی خود می گوید: «بچه که بودم خیلی کتک می خوردم. خانم جون منو می کرد توی اتاق پذیرایی ولختم می کرد بعد یک دل سیربایک دمپایی آی می زد . . . اخه من تا ده دوازده سالگی خودمو خییس می کردم. دست خودم نبود . . . روزی یه جیش گنده کرده بودم که خانم جون . . . دمپایی را برداشت افتاد به جونم . . . منم داد زدم چرا آقاجونونمی زنی که هر شب تو شلوار من جیش می کنه » ص ۴۳
دست خانم جون توهوا موند. بعد دمپایی را پرت کرد آنور ورفت جامو ازبغل آقام برداشت انداخت کنار سه تا خواهرم تو یه اتاق دیگه» می پرسد: «بابات دیگه نیومد سراغت؟ می گوید: نه دیگه هرشب مثل قبل ولی بعضی شبا میومد» صورتش سفید شده است. با درددلی درهمین رابطه ها ازهم جدا می شوند. راوی به خانه می رسد و رامین را می بیند درحال غذاخوری. به سراغ تلفن می رود با انوش صحبت کند. تلفن سرجایش نیست. رامین می گوید: «تلفن را مامان با خودش برده» از شنیدن این خبر گریه اش می گیرد. رامین چند تا سکه ی دو ریالی به خواهرش می دهد تا از بیرون تلفن کند. با انوش تماس می گیرد. پریشان حال، بغض الود ماجرا ودعواهای والدینش را می گوید. انوش با زبانی نرم و لطیف:«حالا چیزی نشده که این همه گریه می کنی . . .به پدرت زنگ می زنم و با خانواده میاییم خونه تون … اینقدرهم خود تا ناراحت نکن… یادت نره که من خیلی دوستت دارم…» و گوشی را می گذارم» . به خانه برمی گردد. پدرمی پرسد رفته بودی با انوش حرف بزنی؟ پاسخ می دهد نه رفته بودم ماست بخرم.:» چشم ازپای برهنه ام برنمی دارد:این دمپایی ها که برای بیرون رفتن نیست. وارد حیاط شده به کبوترهایش دانه می دهد.
رامین می آید بیرون وبالاسرم می ایستد. بادلواپسی نگاه می کند. چند بار مژه می زنم. لبخند می زند و می رود توی اتاقش»

خواستگاری وملاقات دوخانواده درفضای نه چندان خوش انجام شده قول وقرارهایی بام می گذارند. عنوان «امتحان هایی»:«تیرماه است و ازهوانیز آتش می بارد ورقه ی آخرین امتحان را به ممتحن می دهم وازجلسه یبرون می آیم» ازتعطیلی دانشگاه ها و ازدواج دخترها می گوید واز ثریا که امرورهیجده ساله شده است.ازآشنایی خود با دانشجویی که درمنچستردرس میخواند وخواهر زاده خانم زنداست می گوید. می پرسد پسرعموراچکارمی کنی؟ ولش می کنم میرم دنبال دانشگاه.
نویسنده نیز براین عقیده است که می تواند انوش را ترک کرده و در دانشگاهی در خارج از کشور به تحصل ادامه بدهد.
نویسنده، دردیداری ازثریا و نقش آفرینی هنرمندانه او صحنه جالبی را روایت می کند:« وارد اتاق پذیرایی می شویم. ثریا در اتاق را می بندد. ودیگر صدایی از توی هال نمی آید.اتاق بزرک وخنک است. عکس پدرش مجلل ومطلا به دیوار زده شده است. هیچ شباهتی میان او وثریا نمی بینم.هیچ چیزشان بهم نمی خورد. چشم برمی گردانم و نمی خواهم ببینمش. نور از پنجره های بزرگ به ستون آینه کاری وسط اتاق می تابد. چشم های تکثیرشده ی پدرش را توی آینه ها ی برش خورده می بینم. شلاقم می زند. ثریا لخت نشسته ودست های تپل کوچکش را روی میانگاه ش گرفته از درد پیچ وتاب می خورد. دمپایی دست مادرش درمیان آنها حرکت می کند. یکهوحالم بد می شود. تصویرها درآینه موج می زنند. بهم می پیوندند وبازازیکدیگر جدا می شوند. یکی سایه ی دیگری می شود ویکی بازتاب دیگری. همهمه ای درگوشم می پیچد. هر پچپچه ای، حرف وداستان خود را دارد. ناگهان معتی دیوارهای نقاشی ثریا را می فهمم. آن آجرها یا کاشی های مستطیلی که دیوار توالت را به یادم آورده بودند بازتابی ازهمین آینه های برش خورده اند.شایدآن زن عصبانی وسط پایش هم خود ثریاست. ثریایی که ازسوء استفاده وفشار برمیانگاهش داد می زند و کسی صدایش را نمی شنود»

ثریا تلفنی خبر می دهد که: موی سرش ازته تیغ انداخته است:«الان یه کله ی سفید و گرد روگردنمه و هنوزم به هیشکی نشونش نداده ام تو اولین کسی هستی که به ش گفتم» وسروده اش را برایش می خواند:«ریختم/خزان شدم وریختم/ به امید بهاری دیگر/ فردایی بهتر/ طلوعی سبزتر/ می ریزم مو به مو بادست های خودم/ ذوق می کنم ازقیچی رقصان/ ازشهامتی که جایی دردلم/ بازی می کند/ پیدا و پنهان/ به نشان یادمانی/ می ریزم روبروی آینه/ تا که هرروز گرامی باشد/ شهامتی که هست/شهامتی که نیست/ می ریزم به امیدی امیدتر». راوی هفته ای بی خبرازثریا تلفن می کند به او. مادرثریا می گوید:«خانم دیگه به اینجا زنگ نزن» تق! گوشی را می گذارد. فصل امتحان نهایی تمام می شود.

درعنوان :«عقد وعروسی» راوی وانوش، مطلبی دراخرین برگ آمده که شنیدن دارد: هنگامی که مهمان ها رفته اند وخانه اندکی خلوت شده وعروس خانم تنها دراتاقش: «صدیقه خانم میآید به طرفم ودستمال سفیدی درسینه بندم می چپاند «مین این دستمال به شاخه نباته، قبل این که بری تو حجله بذارش مین شورتت» چشمی تاب می دهد و لبخند معنی داری می زند.«شب که شد همان وخت که خودت می دانی درش کن و صبح بریز تو چایی شیرین انوش خان. دگه خیالت تخت باشه که قفل و قفل می شه» .
بعدازعناوین عقد وعروسی وشب زفاف، درعنوان«نامگذاری»، سر تعیین اسم نوزاد که بدون نظر و مشورت با انوش ومادرش انجام گرفته و راوی بی خبرازشوهراسم تعیین کرده وسجل گرفته بگومگو می شود در اعتراض به انوش :«نه! تو این حقو نداری هنوز به پیش بند مامانت آویزونی». انوش برطبق روایت تاریخی براین عقیده است که: افشین خاین بوده. اقلا میگذاشتی بابک یا مازیار.راوی
با یادی ازتنگدستی انوش تا جایی که برای خورد وخوراک روزانه هم مشگل داشتند سخن می گوید. اختلاف آن دو بالاگرفته وراوی بی خبر ازشوهر به محضری مراجعه می کند برای گرفتن طلاق که محضردار: « آخوندی درشت هیکل وسرخ رو پشت میز رو به درنشسته است بایک تسبیح دانه ریزی را می گرداند» بعاد ازسلام وعلیک ٰ می گوید می خواهم از شوهرم جداشده و طلاق بگیرم. آخوند بعد ازپرسش وپاسخ:«از پشت میزخیز برمی دارد وعربده می کشد:« پس بگو می خوام جنده بشم دیگه . . .» باشنیدن سخنان آخوند با ترس ولرزدررا گشوده فرار می کند. پول تاکسی ندارد تا به خانه برگردد.
از ناهمزبانی خود وشوهربا درون همیشه نامرعی ش به درد دل می نشیند:«انوش زبانم را نمی فهمد و من زبان اورا نمی فهمم.ازدست من عصبانی ست که چرا نمی توانم آن جوری که هست واومی خواهد دوستش داشته باشم ومن عصبانی ام که چرا برآورد کردن ابتدایی نیازهایم اینقدر سخت است … تهیه خوراک و پوشاک .امنیت مالی چیز غریبی نیست ولی همه شان فرصتی اند برای تحقیر کردنم.چون خودم نمی توانم برآوردشان کنم»
تاامیدی، فقر و بی پشتوانگی ازآینده، درد کشنده و فلاکتباری ست.
روایتگر بزرگترین درد اجتماعی ومهمترن عامل اختلاف ازدواج ها که به طلاق منجرشده را مطرح می کند و دربیشترین برگ های کتاب آثرات ناگوارجدایی ها واثارروانی آن را دربچه های معصوم و نوشکفته یاداور می شود. دراندیشه ی پریدن ازاین قفس تنگ وتاریک فرورفته. کلاغی می پرد وندای پرش درذهنش:«باید بپرم. ازپدر،‌ازمادر، ازانوش. ازاین شهر. ازاین خفقان. باید راهی باشد. حتما هست»

«ثبت نام دردانشگاه»
روایتگرر با فرزند طفل سال ش در تهران هستند درکوچه باغ های ونک دنبال دانشگاه«الزهرا». پیدا می کنند. با تمام شدن تشریفات نام نویسی خود دردانشگاه ومهد کودک برای فرزندش. اتاق مناسبی درخانه ی خوب وامن فرخنده خانم اجاره می کند. جوان،همسن وسال خود با دختری هم سال افشین. احتیاج به پول دارد. با پدرش تلفنی تماس گرفته خبراسم نویسی دانشگاه و اجاره منزل را داده و تقاضای پنج هزارتومان پول می کند که پدرش می گوید: « وظیفه من نیست پدرجان که به تو پول بدم تو دیگه شوهرداری». به نزدیکترین طلا فروشی رفته گوشواره هایش را که روزعروسی انوش هدیه داده بود، ازگوش ها در آورده می فروشد به دوهزار تومان و اجاره خانه را می پردازد. شب هنگام قبل ازخواب فرخنده خانم با دخترش فرناز باکاسه آشی به اتاق آن ها رفته وآن دوکوچولو ها نیز باهم آشنا می شوند.

دیدار

ازامدن انوش به تهران ودیدارآن می گوید ووضغ درس و دانشکاه و هم تحصیلی هایش. مادرش قول داده که دوزندگی را تعطیل کند وازشاهرود به تهران بیاد وازتنهایی او وخودش رها شوند وباهم .باشند.
ازدیدار با استاد تارش به نام سهراب :«که دیگر نمی تواند ، تاررا کنار می گذارد و موهام رانوازش می کن وتازیرگردنم رامی بوسد نفس می می دمد وبی هیچ پوششی میان بازوانش جا می گیرم . . . هردو درلذت های ممنوع شیرجه می زنیم . . . روی سینه اش خواب می روم. خوابی که فاصله ی واقعیت و رویارا پر می کند . . . . . چه شب هایی که با فکر سهراب خوابیدم بوسه هایش رابرسر وگردنم خواب دیدم . . . اگر انوش بداند که من چه کارکرده ا م چه حالی می شود؟ کاش اصلا نبود وتوی جاده شاهرود تهران تیکه تیکه می شد. با نامه ای که ازثریا دریافت کرده این فصل نیزبه پایان می رسد
جدایی

جدایی آن دو بااین شرط عملی شده که انوش گفته:« اگر مهریه ت روببخشی حضانت افشین رو میدم … خرجی بچه هم به خودت مربوطه» شاید رفتارهای تنگ نظری یاتنگدستی سبب برخی امور غیر اخلاقی راوی شده که عریان و بی پروا همه ی لذت های جنسی با مردان دیگررا شرح داده:« ازپله های محضر که پایین آمدیم . . . گفتم که بعضی چیزهارونه با پول میشه خرید ونه با زور. فقط با عشق می شه به دست آورد» تیز نگاهم کرد. گفتم «من به تو وفادارنبودم» . ص ۲۵۰ کاویدن روان انسان ها راهنمای علمی وچاره سازاین گونه مشکلات روانی ست.

باید این اثر خواندنی را به دقت مطالعه کرد وبا درک مفهوم روایت ها کهنه دردهای چرکین موروثی جامعه ی دربند اوهام را شناخت. با حس درک درست و تمیز فرهنگ گذشته وحال، زمان و زمانه را دریافت.
آخرین عنوان کتاب «پرواز» است که نویسنده همراه افشین کشوررا ترک می کنند. راوی‌با تلفن: خبرحرکت خود را به ثریا می دهد و سپس درصحبت با پدر که:«بالای سرم ایستاده می گوید: یه زن تنها با یه بچه می خوای بری انگلیس چه کارکنی؟ با کدوم پول؟ می خوای زمین بشوری؟ برمیگردم طرفش:« … پدر جان من اززمین شستن نمی ترسم ازدوباره زمین خوردن می ترسم می خوام برم جایی که بچه م دیده بشه. شنیده بشه. ادم حساب بشه . . .. پدر می گوید ازدیشب که مامانت گفت میخوای بری چشمم روهم نرفته …» مادر: تو که تا خود صبح خرخرمی کردی» رو به پدرمی کنم :‌«وقتی رامین با قاچاقچی می رفت هم خوابتون نمی برد؟ . . .»
میدان آزادی را به طرف فرودگاه مهرآباد رد می کنیم. افشین می گوید مامان! چرا گریه می کنی؟»
وکتاب بسته می شود.