خانه » هنر و ادبیات » کجا می نویسم/ رضا اغنمی

کجا می نویسم/ رضا اغنمی

 

 

 

 

نام کتاب: کجا می نویسم. داستان بلند

 

 

 

نام نویسنده: نیلوفر دهنی .
رضا عابدینی مدیر هنری و طراح:
ناشر: نشرناکجا
چاپ نخست: ۲۰۱۲. پاریس

داستان بلندی درچهارده عنوان که نویسنده در عنوان «یکم» ازشرح حال خود و خانواده ش می گوید وسپس رفتن به سراغ برخی نویسندگان و مترجمان وشاعران ومصاحبه با آن هاست.همانگونه که دربالا اشاره شد

نخستین عنوان

ازفرهنگ و علاقمندی خود به کتاب و کتاب خوانی می گوید و با دلخوری از شغل نا پایدارش در روزنامه ای کاسبکار! با معرفی دوستی ازنزدیکان به شخصی که سرپرست ادبی روزنامه معتبر وپرتیراژشرق را برعهده داشته می رود. پس از گفتگوی مقدماتی با اشاره به شغل خود، سرپرست ادبی مجالی به او نمی دهد تا از سوابق وجوانب کارش بگوید و پرونده ای که با خود برده را نشانش بدهد. سرپرست
«کافه شرق» توصیه می کند که با نویسندگان و مترجمان و شاعران مصاحبۀ حضوری انجام واز نحوه ی کار آن ها گزارشی تهیه کند. بلافاصله می پرسد:
«خب اولین مطلب را کی به دست من می رسانید؟».
ملاقات و تعیین شغل بیش از ده دقیقه به طول نمی کشد.نیلوفرخانم که نشان ازهوشمندی دارد و اهل سرعت وعمل است، ازهمان روز دست به کار می شود.

دومین عنوان

جمال میرصادقی که با آثارش آشنائی دارد را برمی گزیند. به سراغش می رود. به قول خودش:
«بیشترازکتابهائی که ازش خوانده بودم نمی شناختم. چندتا داستان اورا خوانده بودم وکتاب «اصول داستان نویسی اش را خیلی دوست داشتم».ازدیداراو ومهربانی هایش وازماندگاری ادبیات واقعی درجوامع ازقول:«لونگیتوس» فیلسوف دوقرن قبل از میلاد مسیح می گوید که «کتاب باید درجامعه تآثیر گذآر باشد». سپس ازسختی های زندگی ودوران نوجوانی می گوید بچه کارگری بود:
«پدری داشتم که هیچ اعتقادی به نوشتن نداشت. من را ازدبیرستان درآورد و گذاشت دکان قصابی” آهان پس این بوده که آن قدر خوب اصطلاحات وتکیه کلام های قصاب هارا توی داستان هایش آورده تجربه ای خوب بوده».
با اشاره به مهر وتواضع جمال میرصادقی پس ازمصاحبه خانه اورا ترک می کند.

سومین عنوان

ملاقات با اسماعیل فصیح است که به علت بیماری قرارمصاحبه را به آینده ای نامعلوم وعده می دهد.

چهارمین عنوان

ملاقات و مصاحبه با نادرابراهیمی در  این کتاب است، که از اتاق کار و تابلوهای خط ونقاشی وکوله پشتی وکفش های کوهنوردی ش شروع کرده است. وقتی به ملاقاتش می رود که نادرابراهیمی سخت بیماراست:

«آنچه می دیدم، نه مردی ازنفس افتاده بلکه کسی بود که روزگاری ساعت های عمرش را یک نفس دویده وحالا، تنها ایستاده و لبخند می زند . . . صحبت کردن درباره ی نادر ابراهیمی، درمیان تابلوهای نقاشی وخط او که دیوارهای خانه را پُر کرده بودند و درحضور خودش درحالی که چشم به ما دوخته بود آن قدر سخت شد که جند بار درطول گفت وگو آرزو کردم کاش خانم منصوری تقاضای [ملاقاتم] را نپذیرفته بود».
اززندگی سالم عشق وعلاقه نادر ابراهیمی و همسرش به نیکی یاد کرده است. ازنظم وترتیب وهشت سال پرستاری همسرش از نادردربستر بیماری:
«دلم نمی خواست ازآن اتاق بیرون بیایم. روی دیوار هرجا که خالی مانده بود نویسنده آن را با قطعه شعری یا تابلویی ازخود یا دخترش یا برنامه ای پرکرده بود».

عنوان پنجم

را پس ازمقدمه ای کوتاه وجالب، می خواهد با ابراهیم گلستان که درانگلیس است تماس بگیرد:
«یکی دوبارهم زنگ زدم کسی جواب نداد . . . باخودم گفتم شاید اگر چند شماره دیگر چاپ شود و بعد به گلستان تلفن کنم بهتر باشد. آن طور دستم پرتر است».
به سراغ ابراهیم یونسی می رود. اربرخورد و رفتار مؤدبانه، از اتاق و میزکار وکُره بزرگ نقشه ی جهان و برخی وجوه مشترک سلیقه ای خود با یونسی می گوید وخاطره ای:
« … نوجوان که بودم همیشه یک کره بزرگ روی میزم بود. بعد وسایل روی میز کارم زیاد شد. ومجبورشدم آن را را توی کتابخانه دیواری اتاقم جابدهم . . . دلم هم نمی آمد ازشرش خلاص شوم هدیه دادم به برادرم».
همسریونسی با سینی شربت وارد می شود. نیلوفر ازاو خواهش می کند چند دقیقه بنشیند. او می گوید کاردارد باید برود. می رود. یونسی می گوید اوارمنی است.
«نفهمیدم چرا این را گفت . . . درمورد همسرش زیاد شنیده بودم. این که درتمام این سال ها و زمان زندان رفتنش در کنار او بود و ترکش نکرده است».
در مصاحبه با یونسی، نویسنده ازاودرخواست می کند که از زندان بگوید:
«من هشت سال زندان بودم از ۱۳۳۳».
عضویت باشگاه افسران حزب توده را داشته است.
موقع بیرون آمدن از آنجا “روزگار سخت” با ترجمه او توی بازار بوده است»
یونسی به تلخی از اعدام دوستانش می گوید که عضو حزب توده بودند.
نویسنده می پرسد چگونه شد که شما را عفو کردند؟
پاسخ می دهد:
«من سال ها افسر سوار بودم تا اینکه یک بارتیر فرمانده اشتباهی به پایم شلیک شد ومن یک پایم را ازدست دادم. همین شد که اعدامم نکردند».
یونسی، درزندان انگلیسی را یاد می گیرد. ازطریق مکاتبه، درمدرسه هنر موفق می شود مدرک داستان نویسی را بگیرد. اولین ترجمه کتاب را در زندان انجام می دهد.
نویسنده، می پرسد “کدام کتاب؟”
«همان “آرزوهای بزرگ” دیگر، سیاوش کسرائی توی زندان آن را به من معرفی کرده بود. ازتوی زندان ترجمه کردم و ناشر هم چاپ کرد و پولش را به زنم داد»
«فقط گفتم ” عجب”»
دریچۀ دل پُر درد یونسی گشوده می شود. ازاجداد کُرد خود ازگذشته ها و دردوران قاجار می گوید واین که:
«جد اعلای ماهمه از حاکمان محلی کردستان بودند».

نویسنده، دربازدید کتاب ها درکتابخانه یونسی به تحلیلی گذرا از شخصیت او می پردازد:
«یک جورافتادگی ورفتار بزرگ منشانه داشت که بیشتر دلم می خواست نگاهش کنم. دوست داشتم به احترامش کمتر سئوال کنم و زیادحرف نزنم . . . همان جور جدی و درعین حال مهربان از پشت عینک قطورش نگاهم کرد و گفت من ۹۱ کتاب دارم».
پونسی، بعد از رهائی از زندان اشاره ای دارد به فعالیت های خود. استخدام درمرکز آمار و اخذ دکترای اقتصاد از سوربون و تدریس انگلیسی در دانشکده آمار و چهارماه استانداری کردستان و سپس بازنشسته می شود.
ازآشنائی با احمد محمود ویاری رساندش به نشر «همسایه ها» ودیگر آثاراو مطالب خواندنی دارد.

عنوان ششم

مصاحبه با محمود دولت آبادی ست.
نویسنده در اولین دیداربه شرط پذیرش آبونمان ایشان درمجله شرق موکول می کند. گزارشگر همین را به مسئول دبیر ادبی، کافه شرق گزارش می کند و بالاخره پذیرفته می شود. و مصاحبه درخانه آقای دولت آبادی انجام می گیرد:
«منتظر نماند که من یکی یکی سئوال کنم . اوفقط به سئوالاتم پاسخ دهد. رشته کلام را خودش دست گرفت. می گفت ومن مثل یک بچه مدرسه ای تند تند دیکته می نوشتم. کنارم نشسته وگاهی به دستم که روی کاغذ تندتند می دوید نگاه می کرد».
ازآمدن به تهران باخانواده در«سال ۴۱- ۴۰ درسلسله مهاجرت های روستائی» می گوید و قلم زدن درباره داستانها که بیشتر درقهوه خانه ها، زیرزمین ها واتاق های گوناگون درمحلات پراکنده تهران می گذرد؛ توضیح سنجیده و نیشداری از دردهای اجاره نشینی و بی خانمانی ست که درلابلای سخنان دردناکش با خواننده درمیان می گذارد:
«همیشه ما جا به جا می شدیم مستآجر بودیم. وقتی که خانواده به تهران آمد، دیگر جایی برای من نبود».
ازمشکلات نویسندگی می گوید که یک کار بسیار پرزحمت وجانفرسائی ست سعی می کنم شانه خالی کنم ولی نمی توانم به آن تن ندهم»!
درباره کلاس های آموزش داستان نویسی می پرسد، دولت آبادی پاسخ می دهد:
نخیر. معتقدم اگرافرادی قریحه نویسندگی داشته باشد . . . اما نه هر که طرف کله کج نهاد وتند نشست. معدود افرادی هستند که ازطریق این طور آموزش ها داستان نویس می شوند».

عنوان هفتم

مصاحبه با دکتر جواد مجابی است درخانه اش درکوی نویسندگان که توسط سندیکای روزنامه نگاران درسال ۱۳۴۷ساخته شده است.
ازدیدار با مجابی و همسرش ناستین که اوهم اهل قلم وهنراست بسیاربا احترام یاد شده. ازسخن تلخ و ناگوار گذشته خبری نیست. از پرتره هایی که هنرمندان گوناگون ازمجابی کشیده اند وازتزئینات درو دیوار است. مجابی می گوید:
« پرتره من را خیلی ها کشیده اند.حدود بیست، سی پرتره ازمن کار هنرمندان مختلف هست . . . اردشیر محصص ازدوستان نزدیک من است. می شناسیدش؟».
ازتندیس جایزه فروغ وجایزه بیژن جلالی که درترکیه برگزار شده بود، تصویری ازغلامحسین ساعدی وپیکاسو کار عباسی زاده و آن پشت پرده نادر نادرپور وپیپ ها که قبلا می کشید وحالا سیگاربرک جایگزین پیپ شده، سخن رفته.
جواد مجابی با انتشاربیش ازسی کتاب درداستان نویسی، شعر و نقد ادبی درردیف نویسندگان شاخص وپرکار کشور است. همو ذوق دیرینه ای دارد به رشته نقاشی که به قول خودش:
«شصت سالی می شود که نقاشی را بی وقفه ادامه داده ام».
محابی مدتی کارمند دادگستری و وزارت فرهنگ وهنر و سابقه ده سال روزنامه نگاری دارد. که پس ازانقلاب اخراج می شود درباره خدمت در دو وزارت خانه می گوید:
«منی که ماه به ماه سرکار نمی رفتم را نتوانستند دچار گزندی کنند! . . . به این نتیجه رسیدند که من فردی لاابالی هستم و انضباط دیگران را هم مخدوش می کنم. بنا براین از شر من راحت شدند».
نویسنده، دردیدار با مجابی، از نظم وترتیب کار و پذیرانی همسرشان خانم ناستین به نیکی یاد می کند:
«موفع خداحافظی به جز جواد مجابی و ناستین، تکمه، گربه کوچک شان هم تا دم در بدرقه مان کرد».

عنوان هشتم

دیدار ومصاحبه با رحیم معینی کرمانشاهی ست. توضیح می دهد که :
« ویژگی ترانه های من این است که بیش ازاین درایران مرسوم نبود که ترانه سرا اول ترانه بگوید بعد آهنگ ساخته شود. درواقع برعکس بود . . . ومجموعه ترانه های من به دست پسرم حسین معینی کرمانشاهی چاپ شده است» از این که درغزلسرائی هم مهارتی دارد می گوید، و نخستین کتابش با نام «آی شمع بسوزید» الان در تیراژ ۱۰هزار چاپ بیستم در بازار است» دومین کتاب با نام «خورشید شب» تا چاپ پنجم و سومین با نام «فطرت» وکتاب چهارم با نام «حافظ برخیز» است که دراین آخری :
«من چهار بُعد فطری حافظ را مورد مطالعه قرار دادم. یعنی بُعد عرفانی، عشقی، اجتماعی و بُعد شخصی».
و سپس ازشروع به نظم کشیدن تاریخ ایران می گوید:
«فعلا دارم روی جلد هفتم آن کار می کنم . . . ۱۳- ۱۲ سال است که روزی هفده ساعت کار می کنم».
ازمزایای تاریخ به نظم را شرح می دهد.
نویسنده از کتابخانه پُربار صابخانه می گوید وازهمسرش که با نشان دادن عکس نوه ها می گوید این یکی ترانه است. و توضیح می دهد:«عروس من آمریکائی ست ومادرآلمانی دارد رفته بود معنی ترانه را درزبان فارسی درآورده بود و اسم فرزندش، یعنی نوه مان را ترانه گذاشته است».
معینی کرمانشاهی از گذشته خود می گوید. اهل هیچ دارو دسته وحزبی نبوده. درسال های پرتنش مسئله نفت در نشریه ی سلحشوران غرب کار می کرده و به آن جرم گرفتار و مدت کوتاهی زندانی می شود. وازمشاغل دولتی و آخرین پست درسمت معاون وسرپرست رادیو . . . و:
« دیوار روبروی کتابخانه پربود از قاب وتقدیرنامه و تقدیرانجمن ادبی امیرکبیر به خاطر پنجاه سال ترانه سرائی».

عنوان نهم

مصاحبه با احمد محمود که شهرت اصلی ش «محمود اعطا» است
نویسنده ازآشنائی هایش می گوید که احمد محمود را اولین بار درکتاب ها وآثار قلمی ش شناخته وبعد درفیلمی ازبهمن مقصودلو که اززندگی سال های پایایی ازاوساخته بود. وبعد به اشاره به پاره هائی ازیادمانده ها که دربرخی کتاب ها درباره نویسنده خوانده، در گشت وگذار این خاطره ها وارد خانه می شوند و کفش ها را می آورند همسر محمود می گوید که شوهرش هنوز خواب است باید منتظرش باشند. به اتاق پذیرائی می برندشان که درواقع اطاق کار محمود است. زیرپتو. به صدای آنها بیدار می شود.
«اتاق کارمحمود اتاقی ست گمانم مثلا سه قدم در پنج قدم دریک گوشه ی اتاق، کنار در وپنجره ای قدی که به حیاط باز می شود، سی سی و پنج کتاب روی زمین، کنار وروی هم چیده شده اند».
از مدادهای تراش خورده و عینک طبی و ساعت مچی والبته آن جاسیگاری بزرگ شیشه ای، وغم انگیز این که در آرزوی داشتن یک قفسه دراتاق که کتاب های مانده در کارتن ها را توی آن بچیند تا در دسترش باشد!
«یک اتاق کار که اگر مهمانی هم آمد جا برای نشستن داشته باشم».
اما بنا به قول فرزندش بابک، پدرش پیش از فوت به آرزوی دیرینه اش رسیده بود. همو ازنظم وترتیب پدر به نیکی یاد کرده است. درنگهداری کتاب ها وآثار و یادداشت های روزانه پدرش درنهایت امانتداری عمل می کند. نویسنده، پشت سر بابک وارد اتاق بغلی می شود:
«دررا که باز کرد دیدم از چهاردیوار، سه تا دیوار تاسقف کتاب چیده اند. روی زمین یک میزکوچک قهوه ای کهنه بود. شبیهش را زیاد دیده بودم توی فیلم ها یا خانه های خیلی مسن که قبلا از این جورمیزها استفاده می کردند . . . لابد توی همین اتاق هم از مهمان هایش پذیرائی می کرده است. . . . مدادها هنوز روی میز بود شمردم شانزده تا». دیوار روبروی میز قاب عکس فروغ درکنارش یک رادیو ترانزیستوری، و تقدیرنامه ها ویک پروانه مسافرت! بابک می گوید:
«مربوط به زمانی ست که پدرم را تبعید کرده بودند برای بیرون رفت ازشهرنیاز به اجازه داشت».
نخستین مجموعه داستان محمود درسال ۱۳۳۶ با نام «مول» متشر شده و به جامعه معرفی گردید. باچاپ تکمیل شدۀ وانتشار«همسایه ها» در ۱۳۵۳ توسط امیرکبیر، احمد محمود به عنوان رمان نویس به شهرت رسید.
درسال ۱۳۵۸ «داستان یک شهر و پس ازآن درسال ۱۳۶۱ «زمین سوخته» را منتشرکرد و درد هه بعد مجموعه داستان های «یدار»، قصه آشنا» و«ازمسافرت تا تب خال». درسال ۱۳۷۲«مدار صفر درجه» را چاپ کرد. آخرین رمانی که درزمان حیات شاهد انشارش بود :«درخت انجیرمعابد» بود. ازتوقیف کتاب همسایه ها ورفع توقیف آن می گوید که دراویل سال ۱۳۵۷ در۱۱ هزار نسخه چاپ و توزیع شد درهمین زمان معلوم نیست کدام شیر پاک خورده «همسایه ها» را به تعداد وسیع افست و توزیع کرد. ۱۱ هزارنسخه امیرکبیر تمام شده بود افست امکان فروش پیدا کرد امیرکبیر ۲۲ هزار نسخه دیگر چاپ کرد و کوشید که ناشرقاچاق را پیدا کند اما پیدا نشد»
وسرانجام محمود بازدچار فقر مالی شده.
ازخاطرات تبعید به بندرلنگه ودیدار دوستان می گوید وگله مند ازناشران قاچاقی که با دزدی آشکاریعنی افست آثارش که : «تا حالا دو چاپ افست حدود رقمی بیش از ۴۰ هزار نسخه چاپ شده است» با تجاوز به این نویسنده مردمی با آن زندگی محقرانه و مصیبت بارش! واقعا که از ماست که برماست!
احمد محمود در۱۴ مهرسال ۱۳۸۱ درتهران از دنیا رفت.

عنوان دهم

دیدار با شمس آل احمد است. نویسنده، دوسال پیش به دیدن شمش رفته و این دومین بار است که برادر جلال را می بیند. درملاقات قبلی:
«ازجریان مرگ جلال گفته بود و دلخوری سیمین ازخودش. این دفعه قرار بود در مورد اتاق کار و نوشتنش بگوید».
باراول گفته بود که اگر بعد ازانقلاب دیگر کتاب چاپ نکرده به خاطر عداوت ناشران با او بوده است . . . خیلی از این هایی که توی انقلاب کتابفروشی دارند من را با تیر می زنند».
نویسنده، تغییرات فکری و روانی شمس را حس می کند ومی نویسد:
نظرم این بار پیرترشده بود . . . حواسش هم نسبت به قبل به نظرم کمی پرت بود. ». از سالن باریک و یک دیوار هال بزرگ را که سرتاسر کتابخانه را پوشانده می گوید. در تماشای کتاب ها چشمش به کتاب خسی درمیقات جلال می افتد و می گوید:
«این خسی درمیقات هم همیشه موضوع صحبت درباره جلال بوده است.»
ازشمس می پرسد چی شد که این کتاب را نوشت. شمس می گوید از حج که برگشت نوشت. نویسنده می گوید:
«آخر با آن افکار، یکهو خسی در میقات . کسی که روزگاری توده ای بوده بعد این همه تغییر . . . البته می دانم جلال آدمی بوده که ازتغییر نمی ترسیده»
گفت: وقتی رفت حج، فهمید راه درست چیست؟
گفتم چی بود؟
گفت همان که پدران مان رفته بودند.
خانم نویسنده صحبت رارها کرده، به تماشای اطراف و فضای خانه می پردازد. رو به شمس کرده می پرسد:
«چه وقت هایی کتاب می خوانید یا می نویسید؟
ممکن است یک نویسنده یک شب یا روز را ننویسد. من وقتی بیدار باشم می نویسم . . .»
زنش ازآن پشت با سر اشاره ای کرد رو به من. درست نفهمیدم منظورش چیست.
شمس از شغل های خود می گوید شش سال دبیر دانشگاه های تهران بوده و سه سال هم در موسسه باستان شناسی دانشگاه به ریاست دکتر نگهبان معاون ایشان خدمت کرده است.
بنا به روایت نویسنده، شمس بعد ارانقلاب ۵۷ به دستورآقای خمینی درهمکاری با سیدمحمود دعائی به سردبیری اطلاعات منصوب، وهمزمان با آن شغل سردبیری، با حکم مستقیم اقای خمینی عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی می شود. دراواسط دهه شصت ازفعالیت درحکومت کناره می گیرد.
نویسنده ازشمس می پرسد:
هنوزهم با خانم دانشور قهرید؟
ماسال هاست که باهم قهریم. وقتی من کتاب «ازچشم برادر» را نوشتم و سیمین آن را خواند دیگرباهم ارتباط نداریم. دراین کتاب من نوشته ام که نمی شود سیمین ازموضع مرگ جلال خبرنداشته باشد. سیمین برادری داشت به نام سرهنگ خسرو دانشور و یک شوهرخواهر تیمسار هم داشت که درکرمانشاه بود».
«همان که زنش که خواهر سیمین بود خودش را آتش زد؟»
گفت آره همان بود. . . . وقتی رفتم جلال را ببینم دیدم از دماغش خون آمده وصورت و سبیل هایش پرازخون آمده وصورت و سبیل هایش پرازخون است معلوم بود اورا کشته اند توی همبن خانه بودم که به من تلفن زدند وقتی رفتم انجا دیدم ساواک زودتر ازما خبردارشده که جلال مرده».
پرسیدم «ازکی توی این خانه هستید؟»
«از زمان شاه شهید»
زنش از آن طرف گفت: نه بابا، جلال ۴۸ مرد ما یک سال بعد از مرگ جلال آمدیم اینجا».
از ضد و نقیض گونی ها تا مرز دروغ وافترا، به سرتکان دادن خانم خانه پی می برد:
« موقع خداحافظی فرشته خانم زنش تا دم در برای بدرقه آمد. همان جا گفت آقا شمس زیاد حواسش سرجا نیست. وگرنه سی سال است که دیگر نمی نویسد. فهمیدم سرتکان دادن آن موقعش برای چی بود».

عنوان یازدهم

مصاحبه با خانم گلی امامی که اسم اصلی شان «گلرخ ادیب محمدی» است انجام گرفته. مترجم اگاه همسرکریم امامی منقد نامدارادبی با سابقه روزنامه نگاری. نویسنده درمسیر راه خانه مترجم، با مشاهده درختان دو طرف جاده می نویسد:
«هروقت اراین خیابان رد می شوم یاد حرف معلم زیست شناسی سال آخر دبیرستانم می افتم که درمورد چنارهای ولی عصر برایمان گفته بود:
وقتی رضاشاه نهال این چنارها را از سرتاسر خیابان پهلوی می کاشت به اوایراد گرفتند که چرا داری این طور هزینه می کنی؟ اوهم گفته بود: شما نمی دانید این ها میخ طلائی است که من دارم می کارم».
همراه عکاس وارد خانه گلی امامی می شوند.
نیلوفرخانم نویسنده برحسب عادت شغلی اطراف را دید می زند تا دستنوشته ای روی میز، کتابی در قفسه ی کتابخانه، تابلوئی ازآثارهنری در درودیوار، عتیقه جاتی درگوشه و کنار سالن دریابد و یادداشت بردارد.
متوجه میز ناهار خوری می شود که:
«با سفره قلمکار پوشانده شده بود. جا به جا در ودیوار پوشیده از تابلو و قاب عکس بود. کنارمیز پایه کوتاه . . . یک جعبه رنگی بود با چندین گوی بزرگ رنگارنگ».
عکاس می گوید:
نمی دانم چرا این نویسنده ها همه می گویند کارما درآمد ندارد. همین گوی ها کلی قیمت دارد …» که خانم صاحبخانه با سینی نقره وسه تا لیوان بلند شربت سر می رسد.
صحبت ها درباره گذشته دور می زند ودرباره سرگرمی ها و وظایف روزانه خانم مترجم. خانم امامی که بیست وچند سال درفرانکلین کار کرده ازسرگرمی ها، با یادی از همسرش می گوید: وقتی که کامپیوتر وارد ایران شد او با توجه به سابقه روزنامه نگاری، کارش را با کامپیوتر شروع کرد «اما من خیلی طول کشید تا راضی شدم. … تا این که تولدی، چیزی بود یک کامپیوتر برای من خرید دیدم این جوری کار راحت و سریع است»
صحبت درباره کتابفروشی «زمینه» می کشد که زن وشوهر درتجریش خیابان مستوفی راه انداخته بودند که به سبب مشکلاتی بسته می شود.
پس از خاتمه مصاحبه نویسنده وعکاس با خوشروئی خانه را ترک می کنند.

عنوان دوازدهم

مصاحبه با «مصطفی رحماندوست شاعر ونوبسنده حکومتی است» که نویسنده ازدوران بچگی از کتاب های درسی با ایشان آشنا شده وشعرانارش شهرت پیدا می کند. درملاقات حضوری باعکاس، درباره سروده هایش ازخاطرات جبهۀ جنگ می گوید وانگیزه سرودن «انار» را با خاطره ای ازمادرو ازجبهه جنگ :
«گردان ما محاصره شده بود سه روز بی آب وغذا ماندیم. بعدازآن که محاصره شکسته شد برای مان غذا آوردند جعبه ها را که بازکردیم دیدیم علاوه برنان خشک چکیده چند دانه انارهم برایمان گذاشته اند. اناررا که بازکردم دانه های سرخ رنگش روی زمین ریخت. ناخودآگاه به یاد گردنبند مادرم افتادم که دانه های سرخ داشت. همان موقع گفتم: «صد دانه یاقوت دسته به دسته/ با نظم وترتیب یکجا نشسته / . . . . . . سرخ است وزیبا، نامش اناراست/ هم ترش وشیرین، هم آبداراست». یاد همه مادران گرامی باد.
نویسنده می داند که رحماندوست فوق لیسانس ادبیات فارسی ست، ازسرگرمی های روزانه اش و شغلش می پرسد: می گوید:«مسئول بخش کودکان و نوجوانان کتابخانه» است. مصاحبه با سخنانی دراطراف رایج شدن کامپیوتردر بین نویسندگان به پایان می رسد.

عنوان سیزدهم

مصاحبه با نجف دریابندری است. با عکاس به محمدآباد کرج در خانه ییلاقی ش ملاقات می کنند. با شربت خنک ازآن دو پذیرائی می کند. دریابندری متولد ۱۳۰۹ است. از خاطراتش می گوید که درمدرسه یک چیز هایی می نوشته ازعلی دشتی وابراهیم گلستان که :«همان زمان نشریه مردم که مربوط به حزب توده بود داستان های چوبک و گلستان را چاپ می کرد واین داستان هارا من آنجا می خواندم».
ار استخدام درشرکت نفت و آشنائی با گلستان و ابوالقاسم حالت می گوید. وانتشار نخستین نوشته ها در روزنامه ها وترجمه داستان های فاکنر:
«بعدهم وداع بااسلحه را از آقای ابراهیم گلستان گرفتم و ترجمه اش کردم. بعدهم افتادم زندان».
به اعدام محکوم شده ولی با دوبار عفو به چهارسال کاهش می یابد. تاریخ فلسفه غرب را درزندان ترجمه می کند.
درباره چند تابلوی کوچک دیواری ازنقاشی ها می گوید که از دوران مدرسه شروع کرده وکشیده که درخانه تهران نگه داشته است. با صحبت هایی درخصوص نخستین ترجمه ها و نحوه عمل کرد درباره ترجمه و ساعت های کار مصاحبه به پایان رسیده، خانه را ترک می کنند.

عنوان چهاردهم

نویسنده سرگرم نوشتن مصاحبه با نجف دریابندری بوده که عکاس خبر توقیف نشریه شرق را می دهد. ومصاحبه چاپ و منتشر نمی شود. بعدازدوسال نیلوفرخانم با مصاحبه شوندگان تماس می گیرد برای منتشرکردن آن ها که بیشترهاشان موافقت می کنند. مطلبی درباره اسماعیل فصیح نوشته که قابل تأمل است:
نویسنده دراین مدت گهگاهی از فصیح خواسته وقتی برای مصاحبه تعیین کند که زیربار نرفته ومی گوید حرفی برای گفتن درمصاحبه ندارد اما پای تلفن کلی حرف برای گفتن داشت. از قصه هایش می گفت وازخاطراتش درشرک نفت:
«حرف “ثریا دراغما” شد گفتم مرجع بسیارخوبی برای شناخت برخی از روشنفکران مهاجرایرانی درآن دوره است. گفت رفته بودم اروپا توی همان مذت که درگیر کارهای دخترش بوده دوماهه رمان را می نویسد»!
نویسنده، باعلاثه وشیفتگی خاصی که نسبت به شادروان فصیح وآثارش دارد، به ناگهان ازشنیدن خبرفوتش سوگوار شده، زمانی به دیدن همسرش می رود که درحال اسباب کشی ازآن خانه بودند. کتاب ها انباشته روی میز باعناوین گوناگون. نویسنده کتابی قطوری را برمی دارد. «جلد کتاب ازفاکنربود و صفحه اول خط فصیح بود» که نوشته:
«این کتاب به احتمال زیاد باید بعداز مرگ اسماعیل فصیح نوشته می شده . . . نزدیک به سی سال نویسندگی، فصیح باخلق افسانه خانواده «آریان» افسانه ای درادبیات ایران به وجود آورده و ممکن است درسال های آینده ابعاد وزیبائی های دیگری بیافریند».
نویسنده با اصرار صاحبخانه کتاب را برداشته خانه راترک می کند.
کتاب به پایان می رسد.